دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 14
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 14
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 14/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل سوم: اعتقادات غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج14.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد:چهاردهم:
ادامه فصل سوم: اعتقادات غدير:
بخش سوم: اتمام حجت با غدير··· 5 - 484
قسمت اول: نكات كلى در مورد اتمام حجت با غدير··· 70 - 32
قسمت دوم: اتمام حجت خدا و معصومين عليهم السلام با غدير··· 33 - 369
قسمت سوم: اتمام حجت ملائكه، اصحاب، بانوان و علما با غدير
و اقرار دشمنان··· 371 - 484
بخش چهارم: اگر غدير عملى مى شد··· 485 - 570
ص: 4
بخش سوم:اتمام حجت با غدير
اشاره
ص: 5
ص: 6
قسمت اول:نكات كلى در مورد اتمام حجت با غدير
فهرستواره احتجاج با غدير
فهرستواره احتجاج با غدير(1)
احتجاج و استدلال از ديرباز روشى مستحكم براى اثبات حقانيت هر مطلبى بوده، تا جايى كه اين روش در سيره همه ابناء بشر ديده مى شود. حتى انبيا و اوصيا عليهم السلام از اين قاعده مستثنى نبوده و در قرآن و تاريخ احتجاج هاى آنان فراوان آمده است.
مسئله غدير نيز از اين قاعده مستثنى نبوده است. پرونده علمى غدير تا كنون دوران بى وقفه هزار و چهارصد ساله اى را پشت سر گذاشته كه طى آن امر پيامبر صلى الله عليه و آله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارسته اى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتاب ها، و ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيده اند.
ص: 7
اگر غدير در عينيت جامعه تحقق مى يافت، اختلاف و تفرقه اى نبود تا نياز به احتجاج ها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد.
نفرين خدا بر آنان كه زلال غدير را گل آلود نمودند و نسل هايى را از نوش گواراى آن محروم ساختند، و صلوات و رحمت و بركات خدا بر امامان دلسوز امت، كه براى نجات غرق شدگان در فتنه سقيفه به حفظ و احياى غدير در شرايط مختلف پرداختند.
مخاطب اين اقدامات عبارت بودند از:
تازه آشنايانى كه مى بايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مى يافتند.
وجدان هاى خفته اى كه نياز به تجديد عهد و يادآورى و بيدارى داشتند.
دل هاى مرده اى كه بايد راه هدايت برايشان باز مى شد، تا آبى به زمين خشكيده آنان برسد.
نسل هاى آينده اى كه شايد صدها سال ديگر قدم به اين جهان مى گذاشتند و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مى شد.
تاريخچه اين دفاع مقدس از حريم غدير، دلير مردان علم را در خود جاى داده كه در هر زمانى به اقتضاى آن و در هر مكانى طبق شرايط آن، از فكر و روح سرشار از معنويتشان گرفته تا جان و آبرويشان در طبق اخلاص مى گذاشتند، و با اسلحه استدلال هاى قاطع ولايت كه پشتيبانش پروردگار است، دشمنان زبون و رنگ به رنگ ولايت را در صحنه بحث هاى علمى شكست داده و نام تشيع و غدير را در گستره جهان بلندآواز و سرافراز ساخته اند.
نمونه هاى بارز اين اتمام حجت ها و احتجاجات و استدلال ها و يادآورى هاى غدير توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است.
تا روزى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در قيد حيات بودند به عنوان كسى كه در غدير بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفته و اينك شخصا در برابر ديدگان مردم است، معرّف عينى غدير بودند و حضور آن حضرت بمعناى حضور غدير بود.
ص: 8
پس از شهادت آن حضرت، ائمه عليهم السلام از يك سو صاحبان غدير بودند كه در غدير براى ايشان نيز بيعت گرفته شده بود، و از سوى ديگر به عنوان مدافعان و حافظان غدير در برابر دشمنان آن بودند. تبيين و استدلال و احتجاجات ائمه عليهم السلام، سنگر غدير را براى آينده اى كه تا امروز چهارده قرن از آن گذشته در برابر سقيفه محكم مى ساخت و دوستان غدير را از اسرار عميق آن آگاه مى نمود.
آنچه توسط ائمه عليهم السلام درباره غدير مطرح شده سر نخ و سرآغاز بحث هاى علمى است كه در قرون بعد مورد گفتگو و مناظره قرار گرفته است. با توجه به مخاطبان گوناگون از دوست و دشمن كه در برابر ائمه عليهم السلام قرار داشته اند، به فراخور حال همه آنان در كلام ائمه عليهم السلام مطالبى درباره غدير به چشم مى خورد.
نكته قابل توجه اينكه موضوعاتى كه ائمه عليهم السلام نسبت به آنها حساسيت نشان داده اند براى ما نيز بايد قابل توجه باشد و نسبت به آنها حساس باشيم. غدير به عنوان مسئله اى در فرمايشات ائمه عليهم السلام مطرح است كه حساسيت امامان عليهم السلام نسبت به آن شاخص است و به ما مى فهماند كه بايد درباره آن حساسيت فوق العاده داشته باشيم.
تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
علماى شيعه در دوران غيبت امام زمان عجل اللّه فرجه پرچم دفاع از غدير را به دوش كشيده اند و در پاى آن مقاومت نموده اند. تا آنجا كه در مواردى حتى خود دشمن اقرار به غدير نموده و از انكار آن عاجز مانده است.
امروز دامنه اين احتجاجات از كتاب ها و جلسات بالاتر رفته و در كنفرانس ها و به صورت برنامه هاى راديويى و تلويزيونى و حتى در اينترنت مطرح شده است.
در اينجا نمونه هايى از اين احتجاجات و اتمام حجت ها كه بخشى از صدها هزار مورد آن است به طور فهرستوار تقديم مى شود، و براى توضيح بيشترِ هر مورد به عناوين بعدى در همين جلد مراجعه شود:
ص: 9
1 - اتمام حجت خداوند و معصومين عليهم السلام با غدير
اتمام حجت خداوند با غدير: 5 مورد.
اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير: 32 مورد.
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت امام حسن عليه السلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام حسين عليه السلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام زين العابدين عليه السلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام باقر عليه السلام با غدير: 6 مورد.
اتمام حجت امام صادق عليه السلام با غدير: 12 مورد.
اتمام حجت امام كاظم عليه السلام با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت امام رضا عليه السلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام على النقى عليه السلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام عسكرى با غدير: 2 مورد.
2 - اتمام حجت اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير
يكى از جلوه هاى زيباى دفاع از غدير، اقدامات دوستان آن است. شيفتگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام كه چون پروانه گرد آن وجود مقدس طواف مى كردند، بالاترين افتخار خود را دفاع از پايه اصيل غدير مى دانستند و ساير اركان اعتقادى خود را بر آن استوار مى ديدند.
لطافت خاصى از گفته هاى حساب شده و ريشه دار اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام درباره غدير ديده مى شود و موقعيت هاى حساسى در آنها به چشم مى خورد كه راهگشاى موارد بسيارى از بحث هاى علمى در آينده هاى غدير بوده است.
ص: 10
اتمام حجت ها و استدلال ها و يادآورى هاى غدير كه توسط اصحاب صورت گرفته بسيار متعدد است. ضمن اينكه تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله حاضران در غدير بوده اند و به عنوان شاهد ماجرا از يك سو و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى ديگر مطرح هستند.
در اجتماعى كه سقيفه حكومت يافت و كارگزاران سقيفه گروهى از صحابه حاضر در غدير بودند، كه به دين پشت پا زدند و در صدد محو آثار غدير و قتل صاحب غدير بر آمدند ! در چنين اجتماعى دفاع ياران باقيمانده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از غدير ارزش بالايى دارد.
از سوى ديگر، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در نظر مخالفين غدير جايگاه ويژه اى دارند و در عدالت آنان ترديدى ندارند، اگر چه دوستان غدير اين مطلب را قبول ندارند. اينك اگر گروهى از صحابه درباره غدير شهادت دهند، بايد آن را دليلى عظيم بر حقانيت آن دانست و پاسخ دندان شكنى به مخالفان خواهد بود.
موارد مختلفى كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله غدير را مطرح كرده اند به اهميت آن مى افزايد چه آنكه اكثرا در موقعيت هايى كه صورت مناظره و اتمام حجت داشته و حتى از نظر اجتماعى برايشان مسئله ساز بوده، به گفتن حقيقت مبادرت ورزيده اند و از كتمان آن اجتناب كرده اند.
در اينجا نمونه هايى از اين احتجاجات و اتمام حجت هاى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير - كه بخشى از صدها هزار مورد آن است - به طور فهرستوار تقديم مى شود، و براى توضيح بيشترِ هر مورد به عناوين بعدى در همين جلد مراجعه شود:
ص: 11
اتمام حجت ابوايوب انصارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوذر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوسعيد خدرى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت ابوالهيثم بن تيهان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اُبَىّ بن كعب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اسامة بن زيد با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اصبغ بن نباته با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت براء بن عازب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت برد همدانى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت بلال حبشى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت حذيفه بن اسيد غفارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت شريك با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن عباس با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت عمار ياسر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمرو بن ميمون اودى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده با غدير: 2 مورد.
ص: 12
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت محمد بن عبداللّه حميرى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهل نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عده اى از انصار با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ام سلمه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت خوله حنفيه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت دارميه حجونيه با غدير: 1 مورد.
اينها نمونه هايى از احتجاجات و مناظرات درباره غدير بود. در طول تاريخ هزاران مورد ديگر بوده كه درباره غدير بين شيعه و مخالفانش بحث و مناظره درگرفته و مطالب بسيارى درباره سند و متن آن به عنوان اتمام حجت و محكوميت خصم بيان شده كه جا دارد در كتابى مستقل تدوين و تقديم گردد.
همچنين از بارزترين احتجاجات صحابه با غدير، ماجراى اتمام حجت دوازده نفر از صحابه به صورت گروهى در ابتداى غصب خلافت است:
دوازده نفر با اجازه اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گذاشتند در روز جمعه كه ابوبكر منبر مى رود در مقابل منبر اجتماع كنند و آنچه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانند بگويند تا هم اتمام حجت بر ابوبكر باشد و هم بر مردم.
روز جمعه يكى پس از ديگرى برخاستند و مطالبى گفتند تا نوبت به ابوالهيثم بن تيهان رسيد. او گفت: من گواهى مى دهم كه پيامبرمان على عليه السلام را در روز غدير منصوب كرد.
عده اى از انصار در اين باره به گفتگو پرداختند كه منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از اين اقدام چه بود و در اين باره سخن بسيار گفتند. لذا عده اى را خدمت آن حضرت فرستادند و در اين باره سؤال كردند. فرمود: «به آنان بگوييد: على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين
ص: 13
است و دلسوزترين مردم براى امت من است» . من به آنچه در خاطرم بود شهادت دادم. هر كس مى خواهد ايمان بياورد و هر كس مى خواهد كافر شود. وعده گاه روز قيامت است.(1)
دفاع از غدير با استناد به قرآن
دفاع از غدير با استناد به قرآن(2)
چه براى آموزش غدير و چه در مقام دفاع از آن، استدلال به پشتوانه هاى علمى آن عقل ها را بيدار مى كند و طالبين راه راست را هدايت مى نمايد. همان گونه كه دشمنان را از قدرت نمايى كاذب باز مى دارد و مخالفانِ سقيفه اىِ غدير را لال مى كند.
در نگاه ديگر اقرار دوستان يا دشمنان غدير در برابر استدلال هايى كه براى اثبات آن مطرح مى شود عظمت آن در بُعد علمى را نشان مى دهد.
استناد به قرآن در تبليغ غدير، و استدلال با اشتهار و تواتر غدير بين همه مسلمانان، و استشهاد به عظمت سند و متن خطابه غدير، از شيوه هايى است كه معصومين عليهم السلام به كار گرفته اند.
اين استدلال ها در برابر مخاطبان متفاوتى از دوست يا دشمن، در مقام ابلاغ غدير يا دفاع از آن مورد استفاده قرار گرفته؛ و اقرارهاى مخاطبين حاكى از تأثير به سزاى آنها در اين هدف داشته است.
و اما دفاع از غدير با استناد به قرآن:
شيوه اى كه در دفاع معصومين عليهم السلام از غدير موارد متعددى دارد، استناد به قرآن در اين مسئله است. كتاب اللّه كه پشتوانه همه مسلمانان و سند دائمى و مقبول آنان است، بهترين سند براى پذيرفتن حق درباره غدير است، كه ائمه عليهم السلام از اين شيوه كمال استفاده را در هدايت مردم به سوى غدير برده اند.
ص: 14
با توجه به اينكه بيش از 300 آيه قرآن در طول واقعه غدير نازل شده يا در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله درباره غدير مورد استناد قرار گرفته(1)، و چند آيه در منابع شيعه و سنى بالاتفاق مربوط به غدير است، استدلال براى غدير با استناد به قرآن رونق بيشترى دارد.
آيه تبليغ (يا اَيُّهَا الرَّسوُلُ بَلِّغ(2)) و آيه اكمال (اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... (3)) و آيه سَألَ سائِل (سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ(4)) كه معروف ترين آيات غدير هستند، بيش از همه در دفاع از غديرِ مظلوم مورد استناد قرار گرفته اند.
در اينجا فهرستى از سيزده مورد از تبليغ غدير با استناد به قرآن را مى آوريم، كه در ادامه و در قسمت هاى بعدى به صورت مفصل بيان شده است:
1. استناد اميرالمؤمنين عليه السلام به آيه اكمال در روزهاى اول غصب خلافت.
2. استناد اميرالمؤمنين عليه السلام به آيه اكمال در زمان عثمان در مسجد نبوى.
3. استناد اميرالمؤمنين عليه السلام به آيه ولايت و تبليغ در برابر معاويه در جنگ صفين.
4. استناد اميرالمؤمنين عليه السلام به آيه «عمَّ يتسائلون»(5) در برابر معاويه در جنگ صفين.
5 . استناد امام باقر عليه السلام به آيه «تبليغ» در برابر حسن بصرى.
6 . استناد امام باقر عليه السلام به آيه «أولوا الأمر»(6) درباره تفسير قرآنى غدير.
7. استناد امام صادق عليه السلام به آيه «يَعرِفونَ نِعمةَ اللّه»(7) براى انكار غدير در سقيفه.
ص: 15
8 . استناد امام صادق عليه السلام به آيه «تبليغ» درباره پشتوانه قرآنى غدير.
9. استناد امام صادق عليه السلام به آيه «فَانصَب» و «تبليغ» براى آخرين دستور قرآنى غدير.
10. استناد امام صادق عليه السلام به آيه «إزدادوا كُفرا»(1) درباره غاصبين حق غدير.
11. استناد امام رضا عليه السلام به سه آيه قرآن درباره الهى بودن امامت غدير.
12. استناد امام هادى عليه السلام به آيه «ولايت»(2) درباره شهادت قرآن به صدق غدير.
13. استناد امام عسكرى عليه السلام به آيه «اكمال» درباره منت عظيم خدا با غدير.
حديث غدير و مناظره
حديث غدير و مناظره(3)
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفته اند. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرن هاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، و آثار برجسته اى از اين قرون در دست است.
تاريخچه اتمام حجت در چهارده قرن
تاريخچه اتمام حجت در چهارده قرن(4)
خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
ص: 16
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سال هاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشت سازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مى شد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى دادند. البته جريان غدير به صورتى در سينه ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسل هاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
در اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن كه زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بود، صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام براى اتمام حجت و براى آنكه نسل هاى آينده راه خود را بيابند، در اجتماعات مختلف مردم و در مناسبت ها و فرصت هاى گوناگون حتى در بحبوحه جنگ صفين مسئله غدير را مطرح مى ساخت و درباره آن از شاهدان عينى اقرار مى گرفت.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
امامان معصوم عليهم السلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير و احتجاج به حديث غدير استفاده كرده، و بارها در مقابل دوست و دشمن با غدير اتمام حجت واستدلال مى فرمودند.(1)
تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
ص: 17
همچنين اصحاب ائمه عليهم السلام حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهم السلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند. بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بوده اند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مى شده، آن را نقل كرده اند.
در كتاب عوالم العلوم: ج 15 / 3 صفحات 493 - 508 ، فهرستى از راويان حديث غدير به ترتيب زمانى 14 قرن را آورده، و اثبات كرده چنين اتصال سند و نقل خَلَف از سَلَف دليل بر ريشه محكم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حديث غدير است.
در صفحات 509 تا 517 راويان غدير از علما را به ترتيب الفبا آورده است. در صفحه 522 مؤلفينى كه حديث غدير را ثبت كرده اند ذكر كرده، و در صفحات 529 تا 534 به وثاقت صحابه و تابعين و ساير ناقلين حديث غدير پرداخته است.
به همين جهت در بين قاطبه مسلمين، هيچ حديثى به اندازه «حديث غدير» روايت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درايت اسنادِ آن در حد فوق العاده اى است.
زمينه اتمام حجت با غدير
زمينه اتمام حجت با غدير(1)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهم السلام - را در يك خطابه رسمى و مفصل به جهانيان معرفى فرمودند.
بنا بر اين، اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاردند وخلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام را قبول نكردند، ولى بسيارى از افراد نسل هاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
ص: 18
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه پس از پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان در هر زمانى باقى گذارده است، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
همچنين اگر گروه هايى از مسلمين در طول زمان ها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمى آورند، ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ فقط على بن ابى طالب عليه السلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانند.
با اين مقدمه پيداست كه خطبه غدير براى عده اى محدود و زمانى معين بيان نشده است، بلكه همانطور كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير فرموده بايد حاضران به غائبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله حجت را بر مردم تمام كرد، اين مردم اند كه راه بهشت يا دوزخ را انتخاب مى كنند، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آنان امتحان الهى است.
امام رضا عليه السلام در اين باره مى فرمايد: مَثَلُ الْمُؤْمِنِينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ أَبى وِلايَةَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ يَوْمَ الْغَديرِ مَثَلُ إِبْليسَ(1):
مَثل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليه السلام است، و مَثل كسانى كه در روز غدير از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام سرباز زدند مَثل شيطان است.
با اين مختصر، تصويرى از جو حاكم بر جامعه اسلامى و شرايطى كه واقعه «غدير» در آن صورت گرفت و اهدافى كه از آن در نظر بود، روشن گرديد.
ص: 19
تبليغ غدير با احتجاج و تحقيق در آن
تبليغ غدير با احتجاج و تحقيق در آن(1)
يكى از موضوعاتى كه در تأليف يا ساير فعاليت هاى فرهنگى و تبليغ غدير بسيار اهميت دارد احتجاجات معصومين عليهم السلام به حديث غدير است. احتجاجاتى از اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و ساير ائمه عليهم السلام و احتجاج هاى بعضى امامزادگان و نيز اصحاب ائمه عليهم السلام و علماى شيعه و ديگر افراد در طول تاريخ كه با استناد به غدير انجام شده، موضوع اين تحقيقات است.
تلاش در زنده نگهداشتن غدير با احتجاج
تلاش در زنده نگهداشتن غدير با احتجاج(2)
اولين فردى كه مى كوشيد تا از فراموش شدن غدير جلوگيرى نمايد خود رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. حضرتش هنگام شهادت قلم و كاغذ طلبيد تا درباره واقعه غدير و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام سفارش نمايد و از فراموش شدن آن پيشگيرى كند.
پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى كه از همه بيشتر در زنده نگه داشتن غدير كوشيد و در اين راه رنج هاى جانكاهى متحمل شد، حضرت زهرا عليهاالسلام بود. پس از او حضرت على عليه السلام بارها صحابه را سوگند داد تا درباره واقعه غدير شهادت و گواهى دهند و در هر فرصت مناسبى از غدير يادكرد.
حكّام مستبدّ اموى و مروانى به شدت فعاليت مى كردند تا نور غدير را خاموش كنند و به زعم باطل خود كارى كنند كه نسل آينده از اين واقعه بى اطلاع بماند، تا در نهايت از اين طريق به حكومت غصبى خود مشروعيت بخشند. ولى با كوشش پيگير اميرالمؤمنين و ائمه معصومين عليهم السلام نتوانستند به اين آرمان باطل خود جامه عمل بپوشانند.
فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله به محض اينكه اندك مناسبتى پيش مى آمد، مسئله غدير را مطرح و گوشزد مى كردند و از فراموش شدن آن جلوگيرى مى نمودند. همين عنايت
ص: 20
خاص امامان معصوم و جانشينان بر حق پيامبر عليهم السلام بود كه باعث شد غدير زنده بماند و تا به امروز در حال درخشش و پرتو افشانى باشد.
خلفاى عباسى نيز در پنهان كردن چهره منوّر غدير هر چه توانستند فعاليت كردند. آنان گر چه به ظاهر خود را از ياران على عليه السلام مى شمردند، ولى شكى نيست كه آنها نيز هميشه در حال آزار و شكنجه و در نهايت كشتن فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. اينان نيز با اراده و مشيت خداوند قهار نتوانستند مخالفت ورزند، و با كشتن فرزندان ابوطالب عليه السلام و مسموم و شهيد نمودن امامان شيعه عليهم السلام كارى از پيش نبردند، بلكه به عكس موجب درخشان تر شدن خورشيد هميشه تابناك غدير شدند.
ابوحنيفه نعمان بن ثابت در جلسه اى مهم به هيثم بن حبيب صيرفى گفت: قَد قُلتُ لأصحابِنا لا تُقِرّوا لَهُم بِحَديثِ غَديرِ خُمٍّ فَيَخصِموكُم: من به اصحاب خودمان گفته ام نزد شيعيان به حديث غدير اعتراف نكنيد كه شما را محكوم مى كنند !
گويا در همين دوران بود كه اختناق شديد و كار بسيار سخت شد، تا آنجا كه رئيس مذهب شيعه امام جعفر صادق عليه السلام براى حفظ تشيع و بقاى شيعيان پناه به تقيه برد و از ياران خود خواست كه در مورد حديث غدير بحث و مجادله نكنند.
اتمام حجت كامل با غدير
اتمام حجت كامل با غدير(1)
اولين برخورد امامان عليهم السلام با دشمن غدير در قالب اتمام حجت كامل است، بدين معنى كه كيفيت اجراى برنامه غدير و اعلان ولايت به گونه اى بوده كه هيچ راه فرارى براى كسى باقى نگذاشته است. در اين باره سيزده نمونه به چشم مى خورد:
1 - گاهى مسئله عذرهاى بى جا را مطرح كرده فرموده اند: بعد از غدير هيچ عذرى پذيرفته نيست.(2) و يا فرموده اند: غدير براى احدى عذرى باقى نگذاشته است.(3)
ص: 21
2 - گاهى از غدير به عنوان «آزمايش بزرگ»(1) ياد شده، كه همگان بايد در آن شركت داشته باشند.
3 - گاهى خاطر نشان كرده اند كه مرد و زن، سفيد و سياه، عرب و عجم، درباره غدير فرقى ندارند.(2)
4 - گاهى آن را منت خدا بر مردم دانسته و آن را امر الهى و دستور مستقيم خداوند اعلام كرده اند.(3)
5 - گاهى پذيرش آن را علامت ايمان و گاهى پيام مستقيم قرآن(4) و گاهى مهم ترين پيام پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كرده اند.(5)
6 - گاهى با يك نكته سنجى فرموده اند كه در غدير نه فقط ولايت على عليه السلام را اعلام كرد، بلكه خود على عليه السلام را بر فراز دستانش بلند كرد و به مردم نشان داد، و در واقع او را به همه امت در همه آينده ها نشان داد.(6)
7 - گاهى هزاران شاهدِ غدير را به رخ كشيده اند(7) و گاهى همه مردم را شاهدِ آن دانسته اند.(8)
8 - گاهى غدير را حقيقت غير قابل انكار دانسته اند.(9)
ص: 22
9 - گاهى خطابه كامل غدير را در اختيار مردم گذاشته اند تا با مطالعه سخنان كامل پيامبر صلى الله عليه و آله هدف آن حضرت واضح باشد.(1)
10 - گاهى با قَسَم دادن مخاطبين درباره غدير، وضوح و مسلم بودن غدير را به نسل هاى آينده فهمانده اند.(2)
11 - گاهى غدير را بزرگ ترين خبر براى قيامت دانسته اند كه همه بايد درباره آن پاسخگو باشند.(3)
12 - گاهى به مردم هشدار داده اند كه وظيفه آنان است كه سراغ غدير و صاحب آن بروند، نه آنكه صاحب ولايت به آنان التماس كند !(4)
13 - گاهى قرآن را به عنوان پشتوانه غدير - كه قاطع ترين دليل در اتمام حجت است به مردم نشان داده اند.(5)
احاديث مرتبط با احتجاج به غدير
احاديث مرتبط با احتجاج به غدير(6)
در كنار ابحاث مختلف در مورد غدير، جا دارد اشاره اى اجمالى شود به احاديثى كه به نوعى مرتبط با غدير هستند. احاديثى كه هر كدام به نوعى اتمام حجت خداوند متعال و پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله براى ولايت و امامت و غدير بر همگان تا روز قيامت است.
ص: 23
اين روايات، هر كدام با يك مضمون و مفهوم و گاهى با تعابير مختلف، به شكل متواتر و مكرر در شيعه و اهل سنت نقل است. به عنوان نمونه:
حديث ثقلين
قالَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله: أيُّهَا الناس، إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عِترَتى عليهم السلام. فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونى فيهِما: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم؛ كتاب خدا و اهل بيتم عليهم السلام. به درستى كه آن دو هيچ گاه از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض (حوض كوثر در قيامت) بر من وارد شوند. پس بنگريد چگونه با اين دو برخورد مى كنيد.
حديث سفينه
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَثَلُ أهلِ بَيتى عليهم السلام مَثَلُ سَفينَةِ نوح عليه السلام؛ مَن رَكِبَ فيها نَجا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَق(1): به درستى كه اهل بيت من عليهم السلام مانند كشتى نوح هستند؛ هر كس بر آن سوار شود نجات يابد، و هر كس از آن اعراض و دورى كند غرق مى شود.
حديث منزلت
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لِعَلىٍّ عليه السلام فى عَشَرَةِ مَواضِعَ: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى(2): منزلت و مقام تو (اى على عليه السلام) نسبت به من مانند مقام و منزلت هارون عليه السلام نسبت به موسى عليه السلام است، مگر اينكه پيامبرى پس از من نيست.
حديث مدينة العلم
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلىٌّ عليه السلام بابُها. فَمَن أرادَ العِلمَ فَليَأتِ البابَ(3): من شهر علم هستم و على عليه السلام درب آن است. پس هر كس طالب علم است بايد از اين درب وارد شود.
ص: 24
حديث طير مَشوى
اُتِىَ النَبىُّ صلى الله عليه و آله بِطَيرٍ مَشوىٍّ، فَقالَ: اللّهُمَّ ائتِنى بِأحَبِّ خَلقِكَ إلَيكَ، يَأكُلُ مَعى مِنهُ. فَجاءَ عَلىٌّ عليه السلام فَأكَلَ مَعَهُ(1): براى پيامبر صلى الله عليه و آله گوشت سرخ شده پرنده اى را آوردند. حضرت فرمود: پروردگارا، آن كس را كه از بين آفريدگانت بيشتر دوست دارى بفرست تا با من از اين غذا ميل كند. آنگاه حضرت على عليه السلام بر آن حضرت وارد شد و با آن حضرت مشغول ميل غذا شدند.
حديث على عليه السلام مع الحق ...
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عَلىٌّ عليه السلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليه السلام، وَ الحَقُّ يَدورُ حَيثُ ما دارَ عَلىٌّ عليه السلام(2): على عليه السلام با حق و حق با على عليه السلام است، و حق هر كجا على عليه السلام رود در پى او است.
حديث على عليه السلام مع القرآن ...
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عَليٌّى عليه السلام مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلٍّ عليه السلام، لا يَفتَرِقانِ حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ(3): على عليه السلام با قرآن و قرآن با على عليه السلام است، و اين دو تا آن زمان كه در كنار حوض بر من وارد شوند از يكديگر جدا نمى گردند.
حديث رايت
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الخَيبَرِ لِعَلىٍّ عليه السلام: لأُعطيَنَّ الرايَةَ غَدا مَن يُحِبُّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ. كَرّارا لَيسَ بِفَرّارٍ. فَتُشرِفُ لَها أصحابُ النَبىِّ صلى الله عليه و آله، فَأعطاها عَليّا عليه السلام(4):
فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، يكّه تاز و قهرمان ميدان جنگ است، كه هيچ گاه پشت به دشمن نمى كند. اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله گردن ها را كشيدند و آرزو كردند كه آن شخص باشند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم را به على عليه السلام داد.
ص: 25
حديث تشبيه
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لِعَلىٍّ عليه السلام: إنَّ فيكَ شَبَها مِن عيسَى بنِ مَريمَ عليه السلام. وَ لَولا أن تَقولَ فيكَ طَوائِفٌ مِن أُمَّتى ما قالَتِ النَصارى فى عيسَى بنِ مَريمَ عليه السلام، لَقُلتُ فيكَ قَولاً لا تَمُرَّ بِمَلأٍ مِنَ الناسِ إلاّ أخَذوا التُرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ، يَلتَمِسونَ بِذلِكَ البَرَكَةَ ... (1):
همانا در تو شباهتى به عيسى بن مريم عليه السلام هست. اگر خوف اين نبود كه گروهى از پيروان من آنچه را كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم عليه السلام گفتند (عيسى عليه السلام پسر خداست) درباره تو بگويند، چيزى درباره تو مى گفتم كه هر گاه به جمعيتى از مسلمانان بگذرى خاك قدمت را به عنوان تبرك بردارند.
حديث قِتال بر تأويل
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أنَا أُقاتِلُ عَلى تَنزيلِ القُرآنِ، وَ عَلىٌّ عليه السلام يُقاتِلُ عَلى تَأويلِهِ(2): من بر نزول قرآن جهاد مى كنم و على عليه السلام بر تأويل آن.
حديث ولايت
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: إنَّ عَليّا عليه السلام مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ عليه السلام، وَ هُوَ وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ مِن بَعدى(3): على عليه السلام از من است و من از على عليه السلام هستم، و او بعد از من ولىّ هر مؤمنى است.
حديث نور
سلمان فارسى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه حضرت فرمودند: كُنتُ أنَا وَ عَلىٌّ عليه السلام نورا بَينَ يَدَىِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مُطبِقا، يُسَبِّحُ اللّه َ ذلِكَ النورُ وَ يُقَدِّسُهُ قَبلَ أن يَخلُقَ اللّه ُ آدَمَ عليه السلام بِأربَعَهَ عَشَرَ ألف عامٍ. فَلَمّا خَلَقَ اللّه ُ تَعالى آدَمُ عليه السلام، رَكِبَ ذلِكَ النورُ فى صُلبِهِ. فَلَم نَزَل فى شَى ءٍ واحِدٍ حَتَّى افتَرَقَهُما فى صُلبِ عَبدِالمُطَّلِبِ؛ فَجُزءٌ أنَا وَ جُزءٌ عَلىٌّ عليه السلام(4):
ص: 26
من و على عليه السلام در پيشگاه خداى متعال نورى بوديم كه بر جهان آفرينش پرتو افكنده بوديم. نورى كه چهارده هزار سال پيش از خلقت آدم عليه السلام خدا را تسبيح و تقديس مى كرد. در آن هنگام كه خدا آدم عليه السلام را آفريد، اين نور به صلب او منتقل شد. و دائما يكى بود تا اينكه خداى متعال آن را در صلب عبدالمطلب به دو نيم تقسيم كرد؛ نيمى من و نيمى على عليه السلام.
و در روايت ديگر چنين آمده: ثُمَّ أخرَجَهُ مِن صُلبِ عَبدِالمُطَّلِبِ فَقَسَّمَهُ قِسمَينِ؛ قِسما فى صُلبِ عَبدُاللّه ِ وَ قِسما فى صُلبِ أبى طالِبٍ. فَعَلىٌّ عليه السلام مِنّى وَ أنَا مِنهُ. لَحمُهُ لَحمى وَ دَمُهُ دَمى. فَمَن أحَبَّهُ فَبِحُبّى أُحِبُّهُ، وَ مَن أبغَضَهُ فَبِبُغضى أُبغِضُهُ:
سپس آن را از صلب عبدالمطلب بيرون آورده و به دو نيم تقسيم كرد؛ قسمتى در صلب عبداللّه و قسمتى در صلب ابوطالب قرار گرفت. بنا بر اين، على عليه السلام از من و من از اويم. گوشت او گوشت من و خون او خون من است. هر كس على عليه السلام را دوست بدارد به محبت من او را دوست داشته، و هر كس با او دشمنى داشته باشد بدين علت است كه با من دشمن است.
و در روايت ديگر: يا عَلىّ، كَذِبَ مَن زَعَمَ أنَّهُ يُحِبُّنى وَ يُبغِضُكَ، لأنَّ اللّه َ تَعالى خَلَقَنى وَ إيّاكَ مِن نورٍ واحَدٍ(1): اى على، دروغ مى گويد كسى كه مى پندارد مرا دوست دارد و با تو دشمن است، چرا كه خداى تعالى من و تو را از يك نور خلق كرده است.
حديث اِمرة المؤمنين
عَن بُرَيدَةٍ، قالَ: إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله أمَرَهُم أن يُسَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليه السلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. فَقالَ عُمرُ بنُ الخَطّابِ: يا رَسولَ اللّه ِ، أ مِنَ اللّه َ أم مِن رَسولِهِ ؟ فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: بَل مِنَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ(2):
ص: 27
بريده نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنها دستور داد به على عليه السلام با لقب «اميرالمؤمنين» سلام كنند (و بگويند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين) . عمر گفت: اى رسول خدا ! آيا اين دستور از جانب خداست يا رسول خدا ؟ حضرت فرمود: بلكه از جانب خدا و رسولش است.
حديث ائمه اثنى عشر عليهم السلام
امامت امامان دوازده گانه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله با عبارت ها و بيان هاى مختلف ابلاغ شده است. رواياتى را كه از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين باره نقل شده است، مى توان در شش دسته جاى داد:
1. در يك دسته از اين روايات، عناوينى مانند اهل بيت، عترت، ذريه و ذى القربى آمده است. هم چنين صفات كلى امامانِ شايسته و تداوم امامت در نسل حضرت زهرا عليهاالسلام به صورتى كلى بيان شده است. شمار اين روايات فراوان است و در كتب صحاح و جوامع اهل سنت نقل شده است؛ در كتاب هايى مانند: عبقات الانوار، الغدير، المراجعات و احقاق الحق، اين روايات به طور مبسوط گردآورى شده است.
2. رواياتى كه در آنها از انتقال امامت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام سخن رفته، كه بخشى از اين روايات در جلد نوزدهم «احقاق الحق» گردآورى شده است.
3. گروه سوم رواياتى است كه بدون ذكر نام، تعداد امامان را منحصر در دوازده امام دانسته است. در اين زمينه متجاوز از 130 حديث نقل شده است، و نيز 40 حديث به اين مضمون نقل شده است كه خلفاء و امامان پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله به تعداد نقباى موسى عليه السلام مى باشد.
4. در بيش از 91 حديث، ضمن بيان تعداد امامان، نام اولين و آخرين آنها ذكر شده است. و در بيش از 94 حديث تنها نام آخرين آنها آمده است.
5 . در 139 حديث آمده كه تعداد ائمه دوازده تن است، و تصريح شده است كه نه تن از آنان از فرزندان حسين عليه السلام مى باشد، و در 107 حديث نام آخرين آنها آمده است.
ص: 28
6 . در 50 حديث نام يكايك امامان عليهم السلام به طور كامل ذكر شده است. براى نمونه يكى از اين احاديث را از نظر مى گذرانيم:
جابر بن عبداللّه انصارى مى گويد: هنگامى كه آيه «أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1) نازل شد، به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم: ما خدا و رسولش صلى الله عليه و آله را شناخته ايم، اما اولى الامر كه اطاعت آنها بر ما واجب شده چه كسانى هستند ؟ فرمود:
آنان جانشينان من و امامان پس از من هستند؛ نخستين آنها على عليه السلام و سپس به ترتيب حسن بن على عليه السلام، حسين بن على عليه السلام، على بن الحسين عليه السلام، محمد بن على عليه السلام، كه در تورات به «باقر» معروف است و تو زمان او را درك خواهى كرد. هر وقت او را ديدى سلام مرا به او برسان.
و پس از او به ترتيب: جعفر بن محمد عليه السلام، موسى بن جعفر عليه السلام، على بن موسى عليه السلام، محمد بن على عليه السلام، على بن محمد عليه السلام، حسن بن على عليه السلام، و پس از او فرزندش كه نام و كنيه او با نام و كنيه من يكى است. خداوند او را بر همه جهان حاكم مى سازد، و او است كه از نظرها پنهان مى شود و غيبتش طولانى خواهد شد؛ تا آنجا كه تنها كسانى كه ايمانشان استوار و آزموده و عميق است بر عقيده خود به امامت او باقى مى مانند.
همچنين چند نمونه از احاديث ائمه اثنى عشر را از كتب اهل سنت مى آوريم:
يك. بخارى از جابر بن سمره نقل مى كند: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود. آنگاه جمله اى فرمود كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همه آنان از قريش هستند.
دو. مسلم از جابر بن سمره نقل مى كند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اسلام تا دوازده خليفه عزيز خواهد بود. و سپس كلمه اى فرمود كه آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم: پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمود ؟ پدرم گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند.
ص: 29
سه. مسلم از جابر بن سمره نقل مى كند كه جابر گفت: با پدرم همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رفتيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين دين تا دوازده خليفه عزيز و گرانقدر خواهد بود، و همه آنها از قريش هستند.
چهار. همچنين مسلم از جابر بن سمره نقل مى كند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اين دين تا بر پا شدن قيامت پايدار خواهد بود، تا آنكه دوازده خليفه بر شما خلافت كند كه همه آنها از قريش هستند.(1)
احاديث ديگر
عَن إبنِ عَبّاس قالَ: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عَلىٌّ عليه السلام مِنّى كَرَأسى مِن بَدَنى: نسبت على عليه السلام به من مانند نسبت سر من به بدنم مى باشد.(2)
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: يا عَمّار ! إذا رَأيتَ عَليّا عليه السلام قَد سَلَكَ واديا وَ سَلَكَ الناسِ واديا غَيرَهُ فَاسلُك مَعَ عَلىٍّ عليه السلام وَ دَعِ الناسَ، فَإنَّهُ لَن يَدُلَّكَ عَلى رِدى وَ لَن يُخرِجَكَ مِنَ الهُدى(3):
اى عمار ! اگر ديدى على عليه السلام به راهى مى رفت و مردم به راهى ديگر، مردم را رها كن و با على عليه السلام باش، چرا كه او تو را به سوى نابودى و شكست نمى كشد و از هدايت بيرون نمى برد.
عَن جابِرِ بنِ عَبدِاللّه ِ الأنصارىِّ: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ إنَّ هذا عَليّا عليه السلام وَ شيعَتَهُ هُمُ الفائِزونَ يَومَ القيامَةِ(4): به خدايى كه جانم در دست او است همانا على عليه السلام و شيعيان او در روز قيامت پيروز و رستگارند.
ص: 30
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: النَظَرُ إلى وَجهِ عَلىٍّ عليه السلام عِبادَةٌ، وَ ذِكرُهُ عِبادَةٌ(1): نگاه كردن به صورت على عليه السلام عبادت است، و ياد كردن او عبادت است.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: زَيِّنوا مَجالِسَكُم بِذِكرِ عَلىِّ بنِ أبى طالَبٍ عليه السلام: مجالس خود را با نام و ياد على بن ابى طالب عليه السلام زينت دهيد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: يا عَلىّ، أنتَ أوَّلُ هذِهِ الأُمَّةِ إيمانا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ، وَ أوَّلُهُم هِجرَةً إلَى اللّه ِ، وَ آخِرُهُم عَهدا بِرَسولِهِ. لا يُحبُّكَ - وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ - إلاّ مُؤمِنٌ قَدِ امتَحَنَ اللّه ُ قَلبَهُ بِالإيمانِ، وَ لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ أو كافِرٌ(2):
اى على، تو اولين كسى از اين امت هستى كه به خدا و رسولش ايمان آوردى، و اولين كسى هستى كه به سوى خدا و رسولش هجرت كردى، و آخرين كسى هستى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله جدا مى شوى. به خدايى كه جانم در دست او است تو را دوست نمى دارد مگر مؤمنى كه خدا قلب او را به ايمان امتحان كرده باشد، و كسى با تو دشمن نيست مگر آن كه منافق يا كافر است.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لَتُنتَهُنَّ - يا مَعشَرَ قُريشٍ - أو لَيَبعَثَنَّ اللّه ِ عَلَيكُم رَجُلاً إمتَحَنَ اللّه ُ قَلبَهُ بِالإيمانِ. يَضرِبُ رِقابَكُنَّ عَلَى الدينِ. قيلَ: يا رَسولَ اللّه ِ ! أبوبَكر ؟ قالَ: لا. فَقيلَ: فَعُمَر ؟ قالَ: لا، وَ لكِنَّهُ خاصِفُ النَعلِ الَذى فِى الحُجرَةُ(3):
قريش در نزد پيامبر صلى الله عليه و آله اجتماع كردند و گفتند: بردگان ما را كه در دين تو وارد شده اند و اهليت ندارند به ما برگردان ! پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت خشمگين شدند؛ آنچنان كه آثار خشم در چهره مباركشان ظاهر شد. سپس فرمود: از آنچه خواستيد دست بر داريد و گرنه كسى را به سوى شما گسيل مى دارم كه خداوند قلب او را با ايمان آزمايش كرده است و گردن شما را در راه دين خواهد زد.
ص: 31
گفتند: يا رسول اللّه ! او ابابكر است ؟ فرمود: نه. گفتند: پس عمر است ؟ فرمود: نه. او كسى است كه در حجره نعلين مى دوزد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لَم يَجُز عَلَى الصِراطِ إلاّ مَن مَعَهُ جَوازٌ مِن عَلىٍّ عليه السلام(1): كسى از روى پل صراط نمى گذرد مگر آنكه از على عليه السلام گواهى عبور داشته باشد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لَوِ اجتَمَعَ الناسُ عَلى حُبِّ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام لَما خَلَقَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ النارَ(2): اگر همه مردم بر مححب على بن ابى طالب عليه السلام اتفاق مى كردند خداى عزوجل هرگز آتش را خلق نمى كرد.
قالَ عَلىٌّ عليه السلام: أنَا الصِديقُ الأكبَرُ. لا يَقولُها بَعدى إلاّ كاذِبٌ(3): صديق اكبر من هستم. كسى پس از من چنين ادعايى نمى كند مگر دروغگو.
همچنين روايات جعلى كه خلفاى جور براى مقابله با غدير جعل كردند وجود دارد، كه از جمله آنهاست:
حديث جعلىِ: أصحابى كالنُجوم، بِأيِّهم اقتَدَيتُم إهتَدَيتُم.
حديث جعلىِ: إنَّ اللّه َ لا يَجمَع لَنَا النُبُوَّةَ وَ الخِلافَة.
حديث جعلىِ: لا تَجتَمِعُ اُمَّتى عَلَى الضَلال.
ص: 32
قسمت دوم: اتمام حجت خدا و معصومين عليهم السلام با غدير
اتمام حجت هاى قرآنىِ غدير
اشاره
اتمام حجت هاى قرآنىِ غدير(1)
در مورد اتمام حجت هاى هاى قرآنى غدير بايد گفت كه تمام آيات مرتبط با غدير؛ يعنى آياتى كه از ابتدا تا انتهاى سفر حجة الوداع نازل شد، و به خصوص آياتى كه در صحراى غدير و حين خطبه غدير نازل شد، و يا آياتى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير يا موارد ديگر به آنها استشهاد فرموده و... ، همه و همه به نوعى اتمام حجت هاىِ غديرىِ خداوند بر همگان است.
براى توضيح بيشتر در مورد آيات غديرى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، كه آيات نازل شده در مراحل مختلف سفر حجة الوداع به طور مفصل بيان شده است.
ص: 33
همچنين مراجعه شود به فصل دوم «حديث و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» ، و نيز همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش پنجم «قرآن و غدير» .
اما در بين آيات، سه آيه بسيار شاخص و مشهور است. خداوند تعالى با آوردن سه آيه عجيب در قرآن درباره غدير، اولين اتمام حجت قرآنى غدير را عملاً نشان داده؛ و آن را به عنوان يك حكم استثنايى از متن قرآن مطرح فرموده كه چنين آياتى درباره هيچ يك از دستورات الهى نازل نشده است:
1 - آيه تبليغ
1 - آيه تبليغ(1)
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ...» كه در نهايت مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى ابلاغ نكردن حكم غدير به معناى ابلاغ نكردن همه اسلام است ! چنين آيه اى درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده، و پيداست كه براى بالاترين مسائل اسلام چنين پيامدى در نظر گرفته شده است. اين اولين اتمام حجت غديرى قرآنى بر همه كسانى است كه قرآن را قبول دارند و آن را قرائت و مطالعه مى كنند.
نگاه به مسئله ابلاغ ولايت در غدير به عنوان آخرين اتمام حجت الهى غير از مسئله آخرين فريضه بودن آن است.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه تبليغ مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش پنجم «ماجراهاى پس از مكه تا غدير» .
2 - آيه اكمال
اشاره
2 - آيه اكمال(2)
بدون شك هر كس در پى كمال است و كامل را مى طلبد تا به وسيله آن زودتر به قله كمال دست يابد. خداوند اين كمال را با آدرس دقيق در متن قرآنش به همه نشان داده و با كلمه «اليَومَ» به روز غدير اشاره نموده، و دين كامل و نعمت تمام را به همه معرفى كرده، و امضاى رضايت خود را به همه خاطرنشان فرموده است.
ص: 34
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده و يادآور روزى است كه اسلام «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » يعنى درجه كمال دين و كامل شدن همه نعمت هاى پروردگار در غدير بوده است؛ و اين حاكى از اهميت محتواى غدير تا آنجاست كه كمال دين با آن است. اين دومين اتمام حجت قرآنى درباره غدير است كه با تلاوت اين آيه به همه مسلمانان بيدار باش مى دهد.
همه اينها در آيه اكمال آمده، كه از جمله مهم ترين و مشهورترين آيات غدير است، و در اثناء خطبه غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد:
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مى كند و حجتى كه اينگونه بر همه مردم تمام شده مى فرمايد:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمت ها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد؛ هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه «امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم» .(1)
ص: 35
همچنين اميرالمؤمنين عليه السلام هفت روز پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، بعد از آنكه حضرت از جمع قرآن فراغت يافتند، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمده و خطاب به آنان به عنوان اولين اتمام حجت خود با غدير در سخنان مفصلى فرمودند:
خداى تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلى الله عليه و آله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد.
در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد، و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» .
پس بر اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است ... .(1)
به راستى على عليه السلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتمَمتُ نِعمَتى» فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهم ترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عَمَّ يَتَسائَلونَ . عَنِ النَبَأِ العَظيمِ»(2)، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام خبر بزرگ است.
خود نبأ عظيم، اينگونه مى فرمايد: من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس هر كس مرا
ص: 36
دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... . من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
آنچه در ذيل اين آيه در مورد مسئله اتمام حجت الهى با غدير و در روز غدير و با نزول آيه اكمال قابل ذكر است اينكه:
در اين نگاه پيگير اين مسئله هستيم كه خداوند تبارك و تعالى به گونه هاى مختلف گفتارى و عملى بر مردم اتمام حجت فرموده است، و ابلاغ ولايت در غدير - چون كمال دين است - هم از نظر زمانى و هم از نظر اهميت، در آخرين درجه اتمام حجت الهى است.
در اينجا سه نكته در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال بايد تبيين شود:
آخرين اتمام حجت از نظر زمانى.
آخرين درجه اتمام حجت.
سرّ عظمت آخرين اتمام حجت.
نكته اول: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى
با در نظر گرفتن اينكه نزول فرامين و احكام الهى مثل نماز و روزه مستقيما يك اتمام حجت نيست بلكه ابلاغ حكم است، ولى مسئله ولايت از گونه اتمام حجت الهى است؛ زيرا با اعتقاد به ولايت هم آينده علمى و هم عملى امت تضمين شده است، و اين تضمين كلى شامل دانستن امور بسيارى از احكام الهى و نيز اجراى عملى آنهاست.
لذا مى توان گفت: آخرين بارى كه خداوند بر مردم اتمام حجت فرموده همين ابلاغ ولايت در غدير بوده كه با وجود آن نيازى به اتمام حجت ديگرى نيست.
ص: 37
نكته دوم: آخرين درجه اتمام حجت
براى رسيدن به اين نتيجه كه اعلان ولايت در آخرين درجه عظمت برگزار شده، با نگاهى به مراسم غدير مى توان دريافت كه آن برنامه ريزى پر ماجرا براى يك اتمام حجت عادى نيست. در تاريخ شش هزار ساله انبياء عليهم السلام تا آن روز هيچ پيامبرى در مجلسى با صد و بيست هزار مستمع كه همه او را ببينند و صدايش را بشنوند سخنرانى نكرده است.
از سوى ديگر، برنامه ريزى اين خطابه در بيابان و ساختن آن منبر استثنايى و سپس ايستادن پيامبر و على عليهماالسلام بر فراز آن منبر و يك ساعت تمام به حالت ايستاده سخنرانى نمودن، شكل بى سابقه اى در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
همچنين بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام با دو دست كه پاهاى حضرت تا محاذى زانوان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار بگيرد و در آن حال «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» گفتن، و از فراز منبر جملاتى را به عنوان بيعت لسانى مطرح كردن و تكرار مردم بعد از آن حضرت، همه اينها برخوردهاى تازه با منبر و سخنرانى بود كه مردم براى اولين بار تجربه مى كردند.
بيانات بسيار مفصل در همه جوانبِ «ولايت» در طول يك ساعت، به حدى كه هيچ نقطه ابهامى درباره آن باقى نماند، نيز گونه اى منحصر به فرد در خطابه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
مراسم سه روزه بيعت آن هم به صورت يك نفرى كه هر كدام ابتدا در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله بايستند و با او بيعت كنند و سپس در برابر على عليه السلام بايستند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند و دست بيعت دهند، عظيم ترين و منظم ترين برنامه بيعت در طول تاريخ به حساب مى آيد.
به قدرى آن برنامه ريزى عجيب و غير منتظره و فوق العاده بود كه در روايات به صراحت آمده است كه خبر آن روز به عنوان «يوم الولاية» به سرعت در مناطق
ص: 38
مختلف منتشر شد و در شهرها شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. حتى عده اى از غير مسلمانان هم در غدير حضور يافتند، و خبر آن تا اقصى نقاط جهان در آن روز يعنى ايران و روم و چين رسيد.(1)
چنين برنامه مفصل با محتواى قوى در آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى سنگ تمام در اتمام حجت و اقدام به آن در اعلا درجه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
ما عَلِمْتُ انَّ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً(2): پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.
مسئله حارث فهرى كه به نمايندگى از منكرين ولايت رو در روى خدا ايستاد و گفت: خدايا، عذابت را خريدارم ولى امر ولايت تو را نمى پذيرم. و پاسخ فورى خداوند كه با عذاب آسمانى او را هلاك كرد و همه آن منظره را ديدند، به خوبى فرمايش امام رضا عليه السلام را به ما مى فهماند كه فرمود:
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ عليه السلام، وَ مَثَلُ مَنْ ابى وِلايَةَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ ابْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...»(3):
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليه السلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...» .
يعنى در روز غدير چنان حجت تمام شد و چنان اين اتمام حجت همه جانبه بود كه هر كس سر تعظيم فرود آورد با علم و آگاهى بود، و هر كس از پذيرش آن سر بر
ص: 39
تافت از روى علم و آگاهى بود، همچون شيطان كه با علم و آگاهى از فرمان خدا سر بر تافت و تا ابد رانده درگاه پروردگار گشت.
امام باقر عليه السلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مى فرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مى كردند و مى كنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله وَ قَدْ اكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً. فَمَنْ جَهِلَ اوْ تَجاهَلَ اوْ انْكَرَ اوْ نَسِىَ اوْ تَناسى فَعَلَى اللّه حِسابُهُ(1):
پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنا بر اين، هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.
نكته سوم: سِرِّ عظمتِ آخرين اتمام حجت
با اذعان به عظمت و شكوه بى نظير اتمام حجت در غدير، بايد ديد اسرار عظمت آن چيست و كدام مشكل كليدى در غدير از ميان برداشته شده و قفل آن مشكل با كدام كليد باز شده است.
تمام اسرار اين اتمام حجت بزرگ در غدير را مى توان چنين خلاصه كرد:
معرفى امامانى كه در مقام علم و عصمت و ساير شئون همانند پيامبرند و قادر به برآوردن همه نيازهاى بشرند و تا آخرين روز دنيا چنين خواهند بود.
اين به معناى حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان تمام نسل هاى آينده بشريت است. آيا مردم مى توانند بالاتر از اين از خدا درخواستى داشته باشند ؟ !
اگر فرض كنيم پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخرين روز دنيا زنده مى ماند و هر روز جلوه اى از انوار معارف دينش را بيان مى كرد، آيا باز هم براى كسى عذرى باقى مى ماند ؟ اينك دوازده
ص: 40
امام عليهم السلام به ترتيب در جاى او قرار گرفته اند و داراى همه شئون او هستند، به گونه اى كه گويا خود او حاضر است.
اين عظيم ترين فرض اتمام حجت است كه در غدير با معرفى امامان تحقق پذيرفته است، و از همين ديدگاه است كه اسلام در غدير حقيقتا كامل شده و در اين باره از هيچ كس عذرى پذيرفته نيست. امام رضا عليه السلام اين نكته را با صراحت تمام چنين بيان مى فرمايد:
انَّ اللّه لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اكْمَلَ لَهُ الدّينَ ... . وَ انْزَلَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . وَ امْرُ الامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ. وَ لَمْ يَمْضِ صلى الله عليه و آله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ انَّ اللّه لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه فَهُوَ كافِرٌ بِهِ(1):
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود ... . و در حجه الوداع - كه در آخر عمر حضرت بود - اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ مسئله امامت از كمال دين است. و پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است.
امام صادق عليه السلام نيز تصريح مى فرمايد آنچه از خدا و رسول رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بشر است، و شاهد آن را اتمام حجت خدا با آيه اكمال بيان مى فرمايد:
ص: 41
ما مِنْ شَىْ ءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ ؟ فَقالَ ابُو عَبْدِاللّه عليه السلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ الَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ ؟ !(1)
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمى كرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟ امام صادق عليه السلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...» . اگر سنت ها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟
شكى نيست كه امام صادق عليه السلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مى دانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ناگفته ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است.
آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينه اى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مى كنند گويا در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهم السلام پناه مى برند و پاسخى مطمئن دريافت مى كنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مى شوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمى يابند.
امام باقر عليه السلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونه اى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود: إنّا نَحْنُ نَتَوارَثُ
ص: 42
الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ انْزَلَهُمَا اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، وَ الارْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الامُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها(1):
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مى بريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد؛ آنجا كه مى فرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ...» ، و زمين خالى نمى ماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.
از منظرى ديگر:
هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند. اين تفسير ولايت در غدير صورت گرفت كه هم صاحب آن معرفى شد و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير بشنويم. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابه اى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: «ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بوده ام على هم نسبت به او صاحب اختيار است» ، و خداوند عز و جل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم
ص: 43
دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(1)
سال ها بعد، اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ صفين احتجاج مفصلى فرمود و در ضمن اشاره به غدير و نزول آيه اكمال پس از خطبه و بيان حديث غدير فرمود:
... سپس خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(2)
همچنين در فاصله تبعيد امام رضا عليه السلام به خراسان زمينه هاى بسيار مناسبى براى تبيين معناى غدير پيش آمد كه از نمونه هاى بارز آن در روزهاى اول ورود حضرت بود.
عبدالعزيز مى گويد: در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه
ص: 44
درباره آن مطرح است سخن مى گفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليه السلام رفتم و اين بحث هاى مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمى دانند و در آرائى كه مى گويند مورد مكر و حيله قرار گرفته اند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دينا» .
مسئله امامت كمال دين است؛ پيامبر صلى الله عليه و آله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليه السلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود.
هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده او كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... . انتخاب امام به دست مردم و عقل هاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مى توان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مى خواهند امامت را با عقل هاى حيران و بى ثمر و ناقص، و رأيهاى گمراه برپا كنند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهل بيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آورده اند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «پروردگارت آنچه بخداهد خلق مى كند و انتخاب مى نمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... »(1)، و همچنين فرموده: «وقتى خدا و رسولش در مسئله اى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمى ماند»(2) ... .(3)
ص: 45
در ادامه نيز، اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام حسن عسكرى عليه السلام نامه اى نوشت و مسائلى را مطرح كرد. آن حضرت جواب نامه را توسط نمايندگان خود براى او فرستادند كه يكى از فرازهاى آن چنين است:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا» ، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مى كند ... .(1)
طبيعى است كسى مى تواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلق اند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاك اند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بى پايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه اكمال مراجعه شود به فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» .
3 - آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»
3 - آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(2)
اين آيه يعنى پاسخ دشمن غدير عذاب آسمانى است، كه بعد از آن همه اتمام حجت هنوز در برابر خداوند سركشى مى كند و آن را زير سؤال مى برد. اين حاكى از اتمام حجت نهايى و عظمت غدير در پيشگاه خداى متعال است؛ كه هم
ص: 46
سخن دشمن را نقل كرده، و هم نزول عذاب بر او را ثبت فرموده تا احتجاجى بر همه مخالفان غدير باشد.
اتمام حجت وقتى با معارضه دشمن باشد اهميت خاصى پيدا مى كند، به خصوص آنكه با نزول آيات قرآن كه حاكى از كيفيت مقابله دشمن است همراه شود. حارث فهرى در آخرين ساعات از مراسم سه روزه غدير به عنوان نماينده همه منافقينى كه تا آن ساعت مشغول توطئه هاى درونى خود بودند و به عنوان آخرين حربه بر ضد غدير و اولين پرده درى در برابر آن با جرئت تمام گستاخانه لب به اعتراض گشود.
اكنون مبلّغ اعظم غدير يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه هنوز از غدير خارج نشده بود پاسخ او را مى داد و از جانب خداوند آياتى در همان باره دريافت مى كرد و با تلاوت آن اتمام حجت خود را به قرآن مستند مى فرمود، تا همه مباهله غدير را درك كنند.
ماجرا چنين بود كه «حارث فهرى» همراه دوازده نفر از يارانش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند؛ و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد، سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمود: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست ! !
سخن حارث كه تمام شد، خداوند آيه 32 از سوره انفال را در حكايت سخن او نازل كرد: «وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ
ص: 47
السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» . همين كه حارث به راه افتاد، از يك سو پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را براى مردم تلاوت فرمود، و از سوى ديگر براى اتمام حجت بر همه مردم سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و او را هلاك كرد.(1)
بعد از اين ماجرا، آيات اول سوره معارج به عنوان ثبت آن در متن قرآن نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» : «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را از كافران دفع كند» . پيامبر صلى الله عليه و آله آيات را براى اصحابش تلاوت نمود و براى اتمام حجت از آنان اقرار گرفت و فرمود: آيا ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين اتمام حجت الهى و با ثبت آن در متن قرآن، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و حجتى عظيم براى مردم است كه راهى براى انكار يا عصيان در برابر آن نيست.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه «سَألَ سائِلٌ ... » مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
اگر به اين سه آيه، آيات ديگر را - كه در سراسر اين كتاب مطرح شد - اضافه كنيم اهميت آن چندين برابر جلوه خواهد كرد. به عبارت ديگر: مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
از سوى ديگر، استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
ص: 48
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده قرن صورت گرفته است؛ احتجاجات قرآنى از خدا و پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان، كه در تبيين و دفاع از غدير با استناد به آيات قرآن صورت گرفته، و نيز اقرارهاى دشمنان در اين باره. البته هر كدام از اين آيات به طور مفصل در محل خود آمده است:
4 - اميرالمؤمنين عليه السلام: منظور از آيه اكمال ولايت من است
اميرالمؤمنين عليه السلام همان روزهاى اول خلافت فرمود كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» ولايت من است. در آن زمان كه غاصبين خلافت در كار خود بودند، على بن ابى طالب عليه السلام به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله قسم ياد كرده تا قرآن را - كه تا روز آخر حيات پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده - جمع آورى و به صورت واحدى در نياورد از خانه بيرون نيايد، و اين مهم هفت روز به طول انجاميد.
اكنون اولين بارى است كه على عليه السلام قدم از خانه بيرون مى گذارد و اتمام حجت بر عليه غاصبين خلافت را آغاز مى كند. موقعيتى پس از جمع قرآن كه اتمام حجت قرآنى لازم است. چه حجتى بالاتر از غدير به خصوص آنگاه كه استناد آن به قرآن باشد، براى مردمى كه قرآنِ صامت و ناطق را رها كرده و به دنياپرستى خويش مشغولند و آزمونى سخت را با بى توجهى مى گذرانند.
روز هفتم پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام از جمع قرآن فراغت يافت، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمده و خطاب به آنان در سخنان مفصلى فرمود:
خداوند به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلى الله عليه و آله حجه الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به اندازه اى كه سفيدى زير بغلش ديده شد، و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
ص: 49
پس بر اين اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(1) پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است.(2)
5 - اميرالمؤمنين عليه السلام: سوره اى از قرآن درباره من نازل شده است
5 - اميرالمؤمنين عليه السلام: سوره اى از قرآن درباره من نازل شده است(3)
سقيفه هم حق اميرالمؤمنين عليه السلام را غصب كرد، و هم مى خواست براى خود حقى اثبات كند. اين بود كه گستاخانه آن حضرت را براى بيعت با ابوبكر دعوت كرد، و تا آنجا پيش رفت كه حاضر شد با خليفه ساختگى به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام بيايد !
همه اين التماس ها براى رنگ قانونى دادن به عظيم ترين غصب حق در عالم بود؛ كه غاصبين در اين باره آماده دروغ پردازى نيز بودند. كافى بود وقتى از خانه اميرالمؤمنين عليه السلام بيرون آمدند به دروغ بگويند: على بن ابى طالب عليه السلام با ابوبكر بيعت كرد ! !
لذا بايد اتمام حجتى بدون از دست دادن وقت انجام مى شد تا هر اقدام غافلگيرانه اى را خنثى كند، و حجتى قرآنى به ميان مى آمد كه راه هر گونه حيله اى را ببندد.
اين بود كه وقتى ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليه السلام به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبت هايى در اين باره بيرون آمدند، بلافاصله اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد آمد و پس از حمد و ثنا مطالبى در پيشگيرى از توطئه هاى پيش ساخته سقيفه بيان داشت، و از جمله با اشاره به آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(4) فرمود:
ص: 50
ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم و درباره من سوره اى از قرآن نازل شده است. منم وصى بر رفتگان اهل بيتش، منم يادگار و باقيمانده او بر زندگان از امتش. تقوى پيشه كنيد تا شما را ثابت قدم بدارد و نعمتش را بر شما تمام كند.
6 - اميرالمؤمنين عليه السلام: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى»درباره مسخره كنندگان غدير است
6 - اميرالمؤمنين عليه السلام: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى»(1) درباره مسخره كنندگان غدير است(2)
در زمانى كه دومين غاصب خلافت قدرتمند شده و بدعت گذارى ها را آغاز كرده، پرده از گذشته و حال او برداشتن اتمام حجت عظيمى بود كه توسط اميرالمؤمنين عليه السلام و در حضور بنى هاشم صورت گرفت. برخوردهاى مسخره آميز غاصبين در غدير نقطه اى بود كه هر بيننده اى را متوجه توطئه هاى آنان مى كرد.
اكنون روزى است كه به سابقه سوء آنان اشاره شود در حدى كه آيات قرآن در مذمت آنان نازل شده است. اين اتمام حجتى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام با گذشت سال ها از غصب خلافت در زمان عمر در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بيان فرمود، و در شمارش سابقه هاى سوء دست اندركاران غصب خلافت فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا براى ولايت نصب كرد، به رفيقش گفت: در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمى كند؛ و ديگرى گفت: در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمى كند.
همچنين در حالى كه منصوب شده بودم به رفيقش گفت: اين واقعا كرامت بزرگى است ! رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم. سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند.
خداوند هم درباره او اين آيه را نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى. أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(3): «نه تصديق
ص: 51
كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دورى از خير دنيا براى تو باد. دورى از خير آخرت براى تو باد» ! و اين وعده عذاب خدا و مقابله پروردگار با كار او بود.
7 - اميرالمؤمنين عليه السلام: با نزول آيه «اكمال» نداى تكبير برخاست
7 - اميرالمؤمنين عليه السلام: با نزول آيه «اكمال» نداى تكبير برخاست(1)
در زمانى كه سومين نماينده سقيفه خلافت را غصب كرد، بار ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در مجلس بزرگى با حضور مهاجر و انصار، با يادآورى غدير اتمام حجت فرمود. آن حضرت در اين احتجاج دو نكته قرآنى را درباره غدير يادآور شد: يكى تكبير پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه اكمال، و ديگرى جدا نشدن قرآن از امامان غدير بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام در آن مجلس داستان غدير را بسيار مفصل بيان فرمود، كه شايد اولين بار از لسان مبارك حضرت به اين تفصيل آمده باشد. از جمله فرمود: خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابه اى فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بوده ام على هم نسبت به او صاحب اختيار است، و خداوند عز و جل اين آيه را نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(2) پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا ولايت على بعد از من است.
همه جمعيت مسجد گفتند: آرى به خدا قسم. اين را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم و همانطور كه گفتى حاضر بوديم ... . حضرت فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم كسانى كه از دو لب پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را به ياد دارند برخيزند و شهادت دهند.
ص: 52
مقداد و ابوذر و عمار و براء بن عازب و زيد بن ارقم برخاستند و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد داريم آن هنگام كه تو در كنار آن حضرت بر فراز منبر در غدير ايستاده بودى و آن حضرت مى فرمود:
اى مردم... ، خداوند شما را به ولايت امر كرده و من شما را شاهد مى گيرم كه اين ولايت مخصوص اين شخص است - و آن حضرت دست بر بازوى على بن ابى طالب عليه السلام گذاشتند - سپس مخصوص دو پسرش بعد از او، و سپس در جانشينان بعد از او از فرزندانش؛ كه از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
8 - اميرالمؤمنين عليه السلام: به حكم «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ شد
8 - اميرالمؤمنين عليه السلام: به حكم «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(1) پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ شد(2)
دامنه سقيفه تا جنگ صفين كشيده شد و معاويه به نمايندگى از آن در برابر على بن ابى طالب عليه السلام لشكركشى كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام در شرايطى است كه هنوز نمى تواند علنا درباره سقيفه سخن بگويد و در خلوت اصحاب خويش به بيان حقايق مى پردازد.
دشمن فرصت را غنيمت شمرده و پرده از اين واقعيت برمى دارد و طى نامه اى اين اتمام حجت حضرت را يادآور مى شود. او با اشاره به آيه تبليغ و مأموريتى كه خداوند به اول شخص عالم محول كرد غدير را خاطرنشان مى كند كه اقوى دليل بر خلافت على عليه السلام است. اين مسئله هنگامى بود كه معاويه در جنگ صفين طى نامه اى براى اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نوشت:
درباره تو به من خبر رسيده كه وقتى با اهل سِرّ و شيعيان و خواص خود در خلوت جمع مى شويد، نزد آنان از ابوبكر و عمر و عثمان برائت مى جويى و آنان را لعنت مى كنى، و ادعا مى كنى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتاب و سنتش به ولايت تو امر كرده است ... .
ص: 53
او هم امتش را در غدير خم جمع كرده و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نموده(1) و دستور داده حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داده كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى ... .
9 - اميرالمؤمنين عليه السلام: آيات «اولوا الامر» و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» در غدير تفسير شد
9 - اميرالمؤمنين عليه السلام: آيات «اولوا الامر»(2) و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ»(3) در غدير تفسير شد(4)
سخنرانى در ميان لشكر در جنگ صفين موقعيتى فوق العاده بود كه در آن غدير از بُعد قرآنى مطرح شد و سخن از دو آيه «أولُوا الامرِ» و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» به ميان آمد. لشكرى كه به دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام در برابر معاويه مى جنگيد اكنون به خوبى مى دانست از مولايى دفاع مى كند كه به حكم خداوند در قرآن به اين مقام منصوب شده است.
اين موقعيت هنگامى پيش آمد كه در جنگ صفين پس از چند نامه و پيام كه بين اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه رد و بدل شد، آن حضرت در ميان لشكر خود در جمع مهاجرين و انصار و با حضور فرستادگان معاويه بر فراز منبر قرار گرفت و مناقب خود را بر شمرد و در هر كدام مردم را قسم داد و آنان اقرار كردند. از جمله فرمود:
شما را به خدا قسم مى دهم درباره قول خداوند: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(5) و آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(6) ... كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد به مردم بفهاند كه اين آيات درباره چه كسانى نازل شده و ولايت را براى آنان تفسير كند ... .
ص: 54
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد ... ، و فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من، و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ... .
پس از اين سخنانِ اميرالمؤمنين عليه السلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر از بقيه صحابه برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند را بازگو كردند.
10 - اميرالمؤمنين عليه السلام: نَبَأِ عَظيم من هستم
10 - اميرالمؤمنين عليه السلام: نَبَأِ عَظيم(1) من هستم(2)
على عليه السلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتمَمتُ نِعمَتى» فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهم ترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عمَّ يَتَسائَلونَ. عَنِ النَبَأ العَظيمِ» ، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام خبر بزرگ است.
جنگ صفين يك موقعيت استثنايى براى رويارويى غدير و سقيفه بود كه حقايق بسيارى طى آن روشن شد. بايد دو لشكر معناى «نَبَأِ عظيم» را در متن قرآن بدانند و اين تفسير هنگامى صورت مى گيرد كه سوره «عَمَّ يَتَساءَلُونَ» در وسط ميدان جنگ مطرح شود. اميرالمؤمنين عليه السلام نبأ عظيم را خبر ولايت خود بيان مى كند كه در غدير اعلام گرديد و براى هميشه بر سر آن اختلاف شد.
ماجرا چنين بود كه در روز جنگ صفين مردى از لشكر معاويه به ميدان آمد در حالى كه از يك سو غرق در اسلحه بود و از سوى ديگر قرآنى را جلوى اسلحه اش
ص: 55
گرفته بود و اين آيات را مى خواند: «عَمَّ يَتَساءَلُونَ. عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ. الَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» .(1)
علقمه مى گويد: من خواستم به مبارزه او بروم ولى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: بر سر جايت باش ! و خود حضرت به جنگ او رفت. ابتدا به او فرمود: آيا مى شناسى نبأ عظيم را كه مردم بر سر آن اختلاف دارند ؟ آن مرد گفت: نه ! حضرت فرمود: به خدا قسم منم نبأ عظيم كه بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع كرديد و از ولايت من بازگشتيد پس از آنكه آن را پذيرفتيد، و پس از آنكه به شمشير من نجات يافتيد با ظلم خود هلاك شديد. در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست كه چه كرديد.
11 - اميرالمؤمنين عليه السلام: از «بَلِّغْ» تا «يَعْصِمُكَ» تا «أَكْمَلْتُ»
11 - اميرالمؤمنين عليه السلام: از «بَلِّغْ» تا «يَعْصِمُكَ» تا «أَكْمَلْتُ»(2)
از فراز منبر نماز جمعه در جشن غدير با حضور صاحب غدير، اتمام حجت غديرى با اشاره به آيات قرآن مطرح شد؛ و آن روزى بود كه غدير براى اولين بار نفس تازه مى كرد و در سايه سار صاحب آن شب هاى تيره سقيفه را پشت سر مى گذاشت. چه زيباست كه در چنان موقعيتى اميرالمؤمنين عليه السلام سخن مى گويد و با اشاره به «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(3) و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(4) غدير را در خاطره ها زنده مى كند.
اين موقعيت در دوران خلافت ظاهرى پنج ساله اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه يك سال روز غدير مقارن روز جمعه شد. حضرت خطبه نماز جمعه را به مسئله غدير اختصاص داد و پس از حدود 25 سال - كه خلفاى غاصب سعى در فراموشى غدير داشتند - براى اولين بار آن روز را عيد رسمى قرار داد و درباره آن سخن گفت. از جمله فرمود:
ص: 56
خداوند در اين روز دو عيد عظيم و بزرگ را براى شما جمع كرده است ... . خداوند دينى را قبول نمى كند مگر با ولايت آنكه به ولايتش دستور داده و اسباب اطاعتش با تمسك به دستاويزهاى او و اهل ولايتش نظام مى يابد.
اين است كه خداوند در روز غدير بر پيامبرش فرستاد آنچه بيانگر اراده اش درباره انتخاب شدگانش بود و به او دستور ابلاغش را داد ... ، و براى او حفظ از منافقين را ضمانت نمود. خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن ساخت. امروز روز عظيم الشأنى است ... ، و روز كمال دين است.
12 - اميرالمؤمنين عليه السلام: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» با ولايت من بود
12 - اميرالمؤمنين عليه السلام: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» با ولايت من بود(1)
لااقل همه مسلمانان بايد بدانند كه خداوند به اميرالمؤمنين عليه السلام فضائلى عنايت فرموده، كه به احدى جز پيامبر صلى الله عليه و آله عطا نكرده است. آن حضرت در بيانى آيه اكمال را به عنوان فضيلتى بر شمردند كه محور آن ولايت و منّتى از سوى خدا بر مردم دانستند.
اين اتمام حجت در مجلسى كه حضرت امتيازات خاص خود را بيان مى نمود به ميان آمد. حضرت فرمود: به خدا قسم خداوند تبارك و تعالى نُه چيز به من عطا فرموده كه به احدى قبل از من جز پيامبر صلى الله عليه و آله نداده است؛ و سپس آن موارد را بر شمرد و از جمله فرمود:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمت ها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد، هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم.
13 - اميرالمؤمنين عليه السلام: منم نبأ عظيمى كه دين را كامل كرد
13 - اميرالمؤمنين عليه السلام: منم نبأ عظيمى كه دين را كامل كرد(2)
مفاخره بين معصومين عليهم السلام براى بيان فضائل ايشان به صورت زيبايى در تاريخ ثبت
ص: 57
شده، و اتمام حجتى است بر آنان كه از حقايق بسيارى درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام بى اطلاعند. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودند كه امام حسين عليه السلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر آن حضرت مى گذشت. اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد: يا رسول اللّه، كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ !
امام حسين عليه السلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلى الله عليه و آله محبوب تر و مقرب تر است. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر يكديگر بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم ! اميرالمؤمنين عليه السلام با ذكر دو آيه «نبأ عظيم»(1) و «اكمال دين»(2) و بيان ارتباط اين دو آيه در غدير فرمود:
يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(3)، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... ، من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .
امام حسين عليه السلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مى نمايم ! سپس امام حسين عليه السلام با پدر هم آغوش شدند و يكديگر را بوسيدند.
اگر على بن ابى طالب عليه السلام نبأ عظيم است چگونه درباره آن اختلاف كرده اند ؟ نكته اينجاست كه معناى ولايت او مورد اختلاف نبود، بلكه براى به چنگ آوردن منصب
ص: 58
او دندان به هم نشان دادند، و در حالى كه جنازه مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله روى زمين بود از هيچ جدال و نزاعى در غصب مقام او كوتاه نيامدند.
ولايت پذيرفته شده على عليه السلام را كنار گذاشتند و صاحب ولايت را - كه هميشه اسلام مديون او بود - كنار زدند. آرى اين نبأ عظيمى بود كه خبرهاى عظيمى را به دنبال داشت و دامنه اختلاف آن طولانى شد و ادامه يافت.
خداوند «نَبَأ عَظيم» را در آغاز جزء سى ام كتابش آورده، آنگونه سؤال برانگيز كه خود خدا هم پرسشى در كنارش آورده: «عَمَّ يَتَسائلونَ ؟» ! ! اكنون لشكر معاويه مى خواهد از اين آيه براى رجزخوانى در جنگ استفاده كند.
14 - اميرالمؤمنين عليه السلام: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»
14 - اميرالمؤمنين عليه السلام: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1) دليل من است(2)
در ماه هاى آخر عمر اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از جنگ نهروان، مردم از آن حضرت درباره ابوبكر و عمر و عثمان سؤال كردند. حضرت فرمود: در اين باره برايتان نوشته اى مى نويسم كه درباره آنچه پرسيده ايد به صراحت سخن گفته باشم.
اين موقعيت خاصى بود كه تا آن روز پيش نيامده بود، و اتمام حجتى صريح در انتظار مردم بود. در اين احتجاج ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام با ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله با مستند قرآنى بيان شد، و «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير به عنوان پشتوانه اين ارتباط مطرح گرديد و قرآن به عنوان قاضى در اين باره معرفى شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام نوشته بلندى كه حدود سى صفحه و در حد يك جزوه بود املا كرد و نويسنده حضرت نوشت. آنگاه ده نفر از خواص اصحاب خود را فراخواند و دستور داد هر روز جمعه نويسنده حضرت آن را بر مردم بخواند و اين ده نفر شاهد باشند تا كسى آن را انكار نكند؛ و فرمود: اگر كسى انكار كرد قرآن را حَكَم بين خود قرار دهيد. از جمله مطالب آن نوشته چنين بود:
ص: 59
اين امر خلافت عجيب است، كه حكومت و ولايت احدى را مثل ولايت من مبغوض نداشتند ! دليل من بر ولايت اين است كه صاحب اختيار مردم فقط من هستم نه قريش ... ، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت اين امت را داشت و من بعد از او اختيارات او را دارم ... ، به دليل گفته پيامبر صلى الله عليه و آله كه در روز غدير خم فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
15 - امام باقر عليه السلام: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»براى چه نازل شد ؟
15 - امام باقر عليه السلام: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(1) براى چه نازل شد ؟(2)
يك قرن از غدير گذشته بود، اما هنوز ايادى سقيفه سعى در كتمان آن داشتند، و درباره آيه اى كه در غدير نازل شده خود را به نادانى مى زدند؛ و اين تغافل آن قدر مضحك بود كه عموم مردم را به تعجب وا مى داشت.
امام باقر عليه السلام در چنين موقعيتى دستورالعمل كامل آيه تبليغ را شرح داد و نزول آن را براى تعيين «صاحب اختيار مردم» اعلام فرمود. اين مسئله هنگامى مطرح شد كه امام باقر عليه السلام براى مردم صحبت مى كرد و مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى بپاخاست و عرض كرد: يابن رسول اللّه، حسن بصرى آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ...» را مى خواند و مى گويد: «درباره مردى نازل شده است و نام او را نمى گويد !
حضرت فرمود: او را چه شده است خدا نمازش را قبول نكند. اگر مى خواست خبر مى داد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مى كند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله هم بپاخاست و دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
ص: 60
16 - امام باقر عليه السلام: «أولُوا الأمر»را بايد پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كند
16 - امام باقر عليه السلام: «أولُوا الأمر»(1) را بايد پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كند(2)
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلى الله عليه و آله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «أولُوا الامرِ» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّه ِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهل بيت عليهم السلام نيامده، امام باقر عليه السلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست.
روزى امام باقر عليه السلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(3) درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مى گويند: چرا خداوند نام على و اهل بيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» كه درباره على و حسن و حسين عليهم السلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرموده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهل بيتم سفارش مى كنم.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت مى كرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمى كرد، آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مى كردند ! ! ... وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت على عليه السلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.
ص: 61
17 - امام صادق عليه السلام: «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّه ِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها» ولايت است
17 - امام صادق عليه السلام: «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّه ِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(1) ولايت است(2)
زمان امام صادق عليه السلام موقعيتى استثنايى بود كه شيعه توانست غدير را با استناد به قرآن معرفى كند و از آن دفاع نمايد. تفسير «نعمت» در آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّه ِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها» به ولايت بيانگرِ ارتباط آنها با «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(3) در آيه اكمال است كه آن حضرت به بيانش پرداخته است.
امام صادق عليه السلام داستان غدير خم را بيان كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... . و اصحاب آن حضرت ولايت را به او تبريك گفتند ... . سپس امام صادق عليه السلام درباره آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّه ِ ثُمَ يُنْكِرُونَها» : «نعمت خدا را مى شناسند و سپس آن را انكار مى كنند» ، فرمود: در روز غدير آن را مى شناسند و در روز سقيفه انكار مى كنند.
18 - امام صادق عليه السلام: آيه تبليغ يعنى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...
18 - امام صادق عليه السلام: آيه تبليغ(4) يعنى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...(5)
شيعه مفتخر است كه آنچه مى گويد پشتوانه قرآنى دارد، و اين را از امامانش آموخته و در برابر همه فرقه هاى مسلمان اعلام مى كند. ما اگر ولايت غديرى را مطرح مى كنيم، حتى دستور ابلاغ آن را از قرآن مى دانيم و تابلوى «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» را به همه مسلمانان از متن قرآن نشان مى دهيم.
امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوه ها از جا كنده مى شوند قبل از اينكه او تكانى بخورد. آنگاه حضرت نمونه هايى را ذكر كرد تا آنكه درباره مسئله غدير چنين فرمود:
ص: 62
از جمله قول خداوند عزوجل است كه مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و از همين جاست قول پيامبر صلى الله عليه و آله كه به على عليه السلام فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ... .
19 - امام صادق عليه السلام: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» اشاره به آيه تبليغ است
19 - امام صادق عليه السلام: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»(1) اشاره به آيه تبليغ است(2)
رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله مراحل متعددى را طى 23 سال طى كرد و سختى هاى بى شمارى را پشت سر گذاشت تا به نتيجه نهايى نزديك شد. آنگاه بود كه آخرين دستور با ضميمه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3) نازل شد. آيا اين بزرگ ترين اتمام حجت شيعه بر ديگران نيست كه دستور منصوب كردن على بن ابى طالب عليه السلام در دو آيه از قرآن انعكاس يافته و جزئياتى از آن در متن آيه توجه همه را جلب مى كند ؟ !
امام صادق عليه السلام در بيان مراحل رسالتِ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» : «آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن. و جانشينت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن» . تا آنگاه كه از حجه الوداع باز مى گشت آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...» نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
استناد به آيه قرآن و نشان دادن مراحل كفر آنان احتجاجى از امام صادق عليه السلام درباره غدير است كه نشان مى دهد در چنين كسانى اثرى از ايمان باقى نمانده است.
آن حضرت درباره آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم» فرمود: اين آيه درباره اولى و دومى و سومى است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، كافر شدند.
سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليه السلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانى اند كه از ايمان برايشان هيچ نمانده است.
21 - امام كاظم عليه السلام: «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» سزاى دشمنان غدير است
21 - امام كاظم عليه السلام: «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ»(1) سزاى دشمنان غدير است(2)
مؤمن معتقد است كه ظلم ظالمين حتى اگر به صورت استهزاء باشد بى نتيجه نخواهد ماند. اكنون كه هر مؤمنى مى بيند توطئه گران سقيفه نه تنها بزرگ ترين ظلم را در حق صاحب غدير روا داشته اند، بلكه به استهزاء و مسخره نيز پرداخته اند. با نگاهى به قرآن و آيه «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» در جستجوى انعكاس آن درباره دشمنان ولايت بر مى آيد.
امام كاظم عليه السلام با بيان اين فراز قرآنىِ غدير باب ديگرى از اتمام حجت را به روى شيعه مى گشايد. آن حضرت در گفتارى توطئه هاى منافقين در غدير را بيان كرد و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمود، و در قسمتى از كلام خود فرمود:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه
ص: 64
كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام بگيرند، و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند.
خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيله گرند و شما را مسخره مى كنند. در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند، و در دنيا به آنان مهلت داده است.
روز قيامت كه مى شود اين دشمنان غدير از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بهشت مى بينند. مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مى زنند و به آنان مى گويند:
چرا در عذاب و خوارى معطل مانده ايد ؟ ! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مى كشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مى رسانند و با عمودها و تازيانه هاى خود بر آنان مى زنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مى رسند مى بينند درها به روى آنان بسته شده است. اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مى شوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مى خندند و آنان را مسخره مى كنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ، عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ» .
22 - امام رضا عليه السلام: «أَكْمَلْتُ لَكُمْ» يعنى بدون دخالت مردم دين كامل است !
22 - امام رضا عليه السلام: «أَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1) يعنى بدون دخالت مردم دين كامل است !(2)
در شرايطى كه صاحبان اديان و عقايد و افكار مختلف به راحتى اباطيل خود را در جامعه مطرح مى كردند و به عنوان آزادى بيان خراسان را مركز علمى معرفى مى نمودند، مقام عصمت حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام با مطرح كردن سه آيه از قرآن كمال دين را با معرفى امامى كه پاسخگوى همه نيازهاى مردم است بيان داشت، و اين اتمام حجتى بود بر همه كسانى كه با آراء ناقص خود درباره دين خدا سخن مى گفتند و در واقع سخن از كامل نبودن دين خدا بر زبان مى راندند.
ص: 65
آن حضرت با اشاره به دو آيه قرآن كه انتخاب مردم را نفى مى كند و انتخاب كننده را خدا مى داند و ارتباط آن به «أَكْمَلْتُ لَكُمْ» كه خدا مسئله كمال را به خود نسبت مى دهد، بيان فرمود كه بدون كوچك ترين نيازى به دخالت مردم در امر امامت، با آنچه در غدير اعلام شد دين خدا كامل گشت، در حدى كه هر گونه ادعاى نقصى درباره دين كفر و ضديت با كلام خداوند در قرآن است.
عبدالعزيز از دوران تبعيد آن حضرت به خراسان چنين مى گويد: در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مى گفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليه السلام رفتم و گفتگوهاى مردم در مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمى دانند و در آرائى كه مى گويند مورد مكر و حيله قرار گرفته اند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود.
از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجه الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلى الله عليه و آله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليه السلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب كرد، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و هر كس كتاب خدا را رد كند كافر است ... .
عقل هاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مى توان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مى خواهند امامت را با عقل هاى حيران و بى ثمر و ناقص و رأى هاى گمراه برپا كنند ... .
ص: 66
انتخاب خدا و پيامبر و اهل بيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آورده اند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه بخداهد خلق مى كند و انتخاب مى نمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست» ، و همچنين فرموده: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسُولُهُ أَمْرا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(2): «وقتى خدا و رسولش در مسئله اى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مؤمنى حق اختيار نمى ماند» ... .
23 - امام هادى عليه السلام: از «أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ»تا «بَلِّغْ» تا «أَكْمَلْتُ»
23 - امام هادى عليه السلام: از «أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ»(3) تا «بَلِّغْ»(4) تا «أَكْمَلْتُ»(5)
در شرايطى كه امام هادى عليه السلام در تبعيد به سر مى بَرَد و به اجبار از وطن خود مدينه به دار الخلافه عباسيان سامرا آورده شده، ناگهان اقدامى استثنايى از آن حضرت همگان را متحير مى سازد. روز غدير و حضور در بارگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف و اتمام حجتى عظيم در قالب زيارتنامه و در حالى كه جدش را مورد خطاب قرار مى دهد. مطالبى بيش از 30 صفحه بر لسان مبارك حضرت جارى مى شود كه هر فراز آن جهتى از غدير را روشن مى نمايد.
قسمتى از اين زيارت اشاره به ابعاد قرآنى غدير است كه حضرت با اشاره به دستورِ اعلان عمومى ولايت، آيات تبليغ و «أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ» و اِكمال را مطرح نموده با خطاب به جدّش اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه مى دارد:
من شهادت مى دهم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همان گونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داده بود.
ص: 67
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى ... .
يا اميرالمؤمنين، من شهادت مى دهم كه هر كس غير تو را با تو يكسان بداند و او را به جاى تو قرار دهد از دينِ پايدارى كه خداوند رب العالمين پسنديده و آن را با ولايت تو در روز غدير كامل فرموده، روى گردان است ... .
شهادت مى دهم كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و بر سخنان باطل خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... . خدايا، لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايتِ او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.
ص: 68
24 - امام هادى عليه السلام: از حديث ثقلين تا «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» تا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ
24 - امام هادى عليه السلام: از حديث ثقلين تا «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ»(1) تا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ(2)
نامه اى از ايران براى امام هادى عليه السلام ارسال شد و آن حضرت در پاسخ با بيانى زيبا، پيوند غدير را با حديث ثقلين در يك ارتباط قرآنى ترسيم فرمود. آن حضرت آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» را مرحله آغازين «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّه ِ وَ عِتْرَتى» معرفى كرد، و اين وجه تمايز على بن ابى طالب عليه السلام را تا غدير پيش برد؛ كه از فراز آن منبر به عنوان اولين مصداق عترت به جهانيان معرفى شد.
امام هادى عليه السلام اين اتمام حجت را با كنار هم قرار داشتن ثقلين و توافق كامل آنها در كامل ترين وجه بيان فرمود. ماجرا هنگامى بود كه اهل اهواز خدمت امام هادى عليه السلام نامه اى نوشتند و طى آن سؤالاتى مطرح كردند. حضرت در جواب آنان نامه اى نوشت و پاسخ سؤالاتشان را داد و از جمله فرمود:
صحيح ترين خبرى كه اثبات آن از قرآن شناخته شده حديث ثقلين است كه نقل آن از پيامبر صلى الله عليه و آله مورد اتفاق است. آنگاه اين آيه را به صراحت در قرآن مى يابيم كه مى فرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... » ، و روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام است كه انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد و خدا از اين عمل او قدردانى نمود و اين آيه را درباره آن حضرت نازل فرمود.
بعد مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از اصحابش متمايز كرد و درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. از اين ارتباط مى فهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مى دهد. لذاست كه امت بايد بدان اقرار كنند چرا كه اينها با قرآن موافق است و قرآن با آنها موافق است. اينجاست كه پيروى از چنين احاديثى واجب مى شود و جز اهل عناد و فساد نمى توانند از آن سرپيچى كنند.
ص: 69
25 - امام عسكرى عليه السلام: آيه «اكمال» منت خدا بر مردم است
25 - امام عسكرى عليه السلام: آيه «اكمال»(1) منت خدا بر مردم است(2)
از اقصى نقاط ايران نامه اى به سامرا رسيد كه مردم سؤالات اعتقادى خود را از امام عسكرى عليه السلام پرسيده بودند. حضرت در پاسخ اين نكته را خاطر نشان ساخت كه مردم بايد از خدا تشكر كنند كه به آنان اجازه نداد امامى براى خود انتخاب كنند، و براى آنان امامى را تعيين كرد كه بهتر از آن امكان ندارد، و آنگاه بود كه رضايت خود را اعلام فرمود.
اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام عسكرى عليه السلام نامه اى نوشت و مسائلى را مطرح كرد. آن حضرت در پاسخ نامه اى توسط نماينده خود براى او فرستاد كه يكى از فرازهاى آن چنين است(3):
آنگاه كه خداوند با بپا داشتن اولياء بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت خطاب به پيامبرش فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .
26 - حذيفه يمانى: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا» اشاره به فتنه سقيفه است
26 - حذيفه يمانى: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا»(4) اشاره به فتنه سقيفه است(5)
حذيفه يمانى در زمان حكومتش در مدائن - كه مصادف با قتل عثمان و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام شد - خود را موظف به اتمام حجتى براى نسل هاى بى خبر از سقيفه دانست.
او مفصل ترين صورت از داستان غدير را با بيان توطئه هاى منافقين در پشت پرده آن بازگو كرد و آيات نازل شده در تمام مقاطع غدير را با دقت كامل بيان نمود.
ص: 70
او مقاطع قرآنى را از آغاز اعلام سفر حج در مدينه شروع كرد و گفت: خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد: «وَ أَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ»(1): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند كه از هر راه دورى مى آيند» .
در سال دهم هجرى جمعيت عظيم مسلمانان با پيامبر صلى الله عليه و آله به حج رفتند، كه به نام «حجه الوداع» معروف شد. هنگامى كه حج تمام شد پس از يك روز اقامت در مكه جبرئيل نازل شد و آيات اول سوره عنكبوت را نازل كرد و گفت: اى محمد بخوان:
«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مى گويند و آنان كه دروغ مى گويند را مى داند. يا كسانى كه بدى ها را انجام مى دهند گمان كرده اند ما به آنها دست نمى يابيم چه بد فكرى مى كنند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل با اشاره به اوضاع بعد از رحلت آن حضرت جواب داد: خداوند مى فرمايد: ارتحال تو به سوى خدايت و بهشت او نزديك شده، و دستور مى دهد على بن ابى طالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و امامت را به او بسپارى كه اوست خليفه قائم در رعيت و امت تو، چه از او اطاعت كنند و چه با او مخالفت نمايند، و به زودى با او مخالفت خواهند كرد، و اين است آن فتنه اى كه اين آيه ها را درباره آنها بر تو تلاوت كردم.
ص: 71
با نزول اين آيات، بلال به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله اعلان عمومى داد كه مردم براى سفر به سوى غدير آماده شوند.
27 - حذيفه يمانى: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ» عايشه است
27 - حذيفه يمانى: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ»(1) عايشه است(2)
حذيفه يمانى در مدائن براى اولين بار پرده از اسرار ناگفته سقيفه بر مى داشت و نقش عايشه و حفصه را در آن توطئه ها خاطر نشان مى ساخت. چه كسى باور مى كرد كه آيات سوره تحريم درباره اين دو زن نازل شده و آنان از بنيانگذاران سقيفه و آغازگران توطئه غصب خلافت هستند تا روزى كه حذيفه جزئيات ماجرا را بازگو كرد و گفت:
با پايان مراسم حج و پس از يك روز اقامت در مكه، جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و اين فرمان را آورد: خداوند عزوجل به تو دستور مى دهد آنچه به تو آموخته به على بياموزى و آنچه در اختيار تو قرار داده و به تو سپرده به او بسپارى كه او امين مورد اعتماد است.
با اين فرمان، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فراخواند و آن روز و شب را با او خلوت كرد؛ و علم و حكمتى را كه خدا به او عطا كرده بود به او سپرد و سخن جبرئيل را براى او بازگو كرد.
آن روز نوبت عايشه از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بود و از اينكه به خاطر خلوت پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام نتواسته نزد آن حضرت باشد ناراحت بود. اين بود كه معترضانه پرسيد: خلوت تو با على امروز چه طولانى شد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به او اعتنايى نكرد ولى او با اصرار پرسيد: چرا به من خبر نمى دهى كه خلوت شما بر سر چه بود كه شايد صلاح من در آن باشد !
ص: 72
حضرت فرمود: البته كه صلاح است براى كسى كه خداوند او را با قبول و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمور شده ام همه مردم را بدان دعوت نمايم. آنگاه كه به طور عمومى در بين مردم آن را اعلام كردم تو هم آگاه مى شوى.
عايشه گفت: چرا اكنون به من خبر نمى دهى تا در عمل به آن و صلاحى كه در آن است از ديگران پيشى بگيرم ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله جواب داد: اينك به تو خبر مى دهم؛ به شرط آنكه تا هنگامى كه به اعلان عمومى آن بين مردم دستور داده شوم اين مطلب را در سينه ات حفظ كنى و به كسى نگويى. عايشه پذيرفت و قول داد راز پيامبر صلى الله عليه و آله را براى كسى بازگو نكند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند به من خبر داده كه عمرم تمام شده و دستور داده على را به عنوان نشانه او براى مردم منصوب كنم و او را امام مردم و خليفه بعد از خود اعلام كنم. اين راز را پشت پرده قلبت نگهدار تا خداوند اجازه اعلام عمومى آن را دهد.
عايشه با آنكه قول حفظ اين راز را به پيامبر صلى الله عليه و آله داده بود، اما فورا آن را به حفصه خبر داد، و هر كدام از آنها پدرانشان را از اين موضوع مطلع كردند و آنان به ساير منافقين اطلاع دادند، و مرحله جدى توطئه هاى سقيفه از آن لحظه آغاز شد.
خداوند اقدامات عايشه و حفصه و پدرانشان را در آياتى از قرآن به پيامبرش خبر داد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه ُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ» :
«هنگامى كه پيامبر به يكى از همسرانش (عايشه) سخنى به پنهانى گفت و چون وى آن را افشا نمود و خدا هم پيامبر را از افشاى او آگاه ساخت او (پيامبر) برخى از افشاهاى او را به وى اظهار كرد و از برخى اعراض نمود هنگامى كه او (پيامبر) به آن زن (عايشه) افشاى سر را خبر داد او گفت چه كسى تو را از اين (افشا) با خبر ساخت فرمود خداى دانا و آگاه مرا خبر داد» .
ص: 73
پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر اين افشاى سرّ با عايشه و حفصه سخن نمى گفت و رابطه خود را با آنان قطع كرده بود. آنان به فكر چاره اى افتادند كه با چرب زبانى و استفاده از حجب و حياى پيامبر صلى الله عليه و آله درِ گفتگو با حضرت را باز كنند.
عايشه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و با مقدماتى علت قطع رابطه آن حضرت را با خود پرسيد و اظهار نگرانى از نارضايتى پيامبر صلى الله عليه و آله كرد. حضرت فرمود: اگر واقعا از نارضايتى من نگران بودى سِرّى را كه تو را به كتمان آن سفارش كردم افشا نمى كردى. با اين كار هم خود و هم عده اى از مردم را به هلاكت انداخته اى.
28 - حذيفه يمانى: از «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» تا «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»
28 - حذيفه يمانى: از «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»(1) تا «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»(2)
گفتار مفصل حذيفه از واقعه غدير در مدائن همه را متحير كرده است. او به جزئياتى از ماجرا اشاره مى كند كه كمتر كسى شنيده است. او حتى روز شمار سفر به غدير و آياتى كه در اين پنج روز نازل شده را به خاطر دارد و بازگو مى كند؛ كه چگونه در بين راه آيات پى در پى نازل مى شد و دستور آمادگى و اجراى دقيق برنامه سه روزه غدير را براى پيامبر صلى الله عليه و آله مى آورد و به حضرت وعده حفظ از شرّ دشمنان را مى داد.
او در قسمتى از سخنانش مى گويد: روز چهاردهم ذى حجه سال دهم هجرى پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به مقصد غدير حركت كرد. روز سومى كه در راه بودند جبرئيل آيات آخر سوره حجر را نازل كرد:
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»(3): «قسم به پروردگارت از همه آنان خواهيم پرسيد. درباره آنچه انجام مى دادند. تو به آنچه دستور داده شدى اقدام كن و از مشركين روى گردان باش. ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم» .
ص: 74
در آخر شب چهارم جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و اين آيه را براى حضرت خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را تبليغ نكرده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافرين را هدايت نمى كند» . و منظور از آنان كسانى بودند كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله سوء قصد داشتند.
جبرئيل گفت: خداوند به تو دستور داده فردا كه در منزل غدير پياده مى شويد ولايت او را بر مردم واجب كنى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بلى اى جبرئيل، ان شاء اللّه فردا اين كار را انجام خواهم داد.
29 - حذيفه يمانى: پيامبر صلى الله عليه و آله «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» را در خطبه غدير يادآور شد
29 - حذيفه يمانى: پيامبر صلى الله عليه و آله «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(1) را در خطبه غدير يادآور شد(2)
حذيفه يكى از حاضران در غدير است كه جزئيات بسيارى از آن را فقط او نقل كرده و حق عظيمى بر همه دارد و حجت را بر ما تمام كرده است. او متن خطابه بلند غدير را نيز حفظ كرده و جزئيات قرآنى آن را به خاطر سپرده است.
از جمله فرازهاى خطبه كه حذيفه نقل كرده و آيات قرآنى را يادآور شده اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند به من وحى كرده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .
اى مردم، من در تبليغ آنچه خداوند نازل كرده كوتاهى نكرده ام؛ و اينك سبب نازل
ص: 75
شدن اين آيه را بيان خواهم كرد: چندين بار جبرئيل بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام دستور آورد كه در جمع مردم بگويم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابى طالب برادرم و خليفه ام و امام پس از من است.
اى مردم، سبب اين تأكيد شناخت من از منافقينى است كه آنچه در قلبشان نيست بر زبان مى آورند، و اين كار را كوچك مى شمارند در حالى كه نزد خدا امرى عظيم است؛ و نيز اذيت هاى بسيارى كه نسبت به من روا داشته اند. از جمله اينكه به دليل كثرت ملازمت على با من و توجه زياد من به او، مرا «گوش» اسم گذاردند و خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»(1): «از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او گوش است» ، و اگر بخواهم مى توانم آنان را نام ببرم !
اى مردم، در قرآن تفكر كنيد و آيات آن را بفهميد. آيه هاى محكم آن را فرا گيريد و سراغ آيه هاى متشابه آن نرويد. به خدا قسم هيچ كس تفسير قرآن را بيان نخواهد كرد مگر كسى كه اينك دستش را گرفته و با دستم بالا مى برم و به شما اعلام مى كنم كه هر كس من صاحب اختيار اويم او صاحب اختيار وى است و آن شخص على است.
اى مردم، على و فرزندان صالح من از نسل او عليهم السلام «ثِقل اصغر» هستند و قرآن «ثِقل اكبر» است. اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند. هيچ آيه اى نيست كه خداوند در آن مؤمنين را خطاب كرده مگر اينكه او اولين مخاطب آن است.
خداوند در سوره «هَل أتى» شهادت به بهشت نداده مگر براى او(2)، و آن را درباره غير على عليه السلام نازل نكرده است.
ص: 76
سوره «وَ العَصرِ»(1) درباره على عليه السلام نازل شده و تفسير آن چنين است: قسم به خداى روز قيامت «انسان در زيان است» و آنها دشمنان آل محمد هستند، «مگر آنان كه ايمان آوردند» به ولايتشان «و اعمال صالح انجام دادند» با همدلى با برادرانشان «و يكديگر را به صبر سفارش كردند» در غيبت امام غايبشان.
30 - حذيفه يمانى: سه آيه درباره صحيفه ملعونه نازل شده است
30 - حذيفه يمانى: سه آيه درباره صحيفه ملعونه نازل شده است(2)
حذيفه در مدائن براى يك جوان ايرانى پرده از صحيفه ملعونه و مجريان آن بر مى دارد و آيات متعددى را برمى شمارد كه در ايام غدير مستقيما درباره اصحاب صحيفه نازل شد. مى توان اين فراز تاريخ را از استثنايى ترين اتمام حجت ها به حساب آورد كه پرده از اسرار سقيفه برمى دارد.
حذيفه مى گويد: در سه روز غدير اصحاب صحيفه ملعونه بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام پيمان خود را محكم كردند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد حركت داشت به آنها فرمود: درباره چه مسئله اى امروز خصوصى صحبت مى كرديد در حالى كه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم ؟
آنها جواب دادند: يا رسول اللّه، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كرده ايم ! پيامبر صلى الله عليه و آله با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند ؟ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»(3): «و كيست ظالم تر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مى كند و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست» .
حذيفه مى گويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. در اول محرم سال يازدهم همان منافقين با عده اى از همدستانشان جمع شدند و صحيفه اى طبق آنچه
ص: 77
درباره خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه از ميان برداشتن ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر و عمر و ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست !
هنگام فجر، پيامبر صلى الله عليه و آله نماز صبح را به جماعت خواند و در محراب نشسته ذكر گفت تا آفتاب طلوع كرد. پس از طلوع آفتاب رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شده اى ! سپس اين آيات را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أيدِيهِم وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ»(1): «واى بر كسانى كه نوشته اى را به دست خويش مى نويسند و سپس مى گويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستانشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند» .
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسانى كه در اين امت چنين نوشته اند شباهت دارند به آنان كه خدا مى فرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّه ُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطا»(2): «از مردم مخفى مى كنند اما از خدا مخفى نمى كنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مى كنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد» .
سپس فرمود(3): امروز گروهى در امتم تشكيل شده كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شده اند، كه صحيفه اى بر عليه ما نوشته و در كعبه آويختند.
ص: 78
خداوند به آن عده امكانات مى دهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند و انسان هاى خبيث و پاك را از هم جدا كند. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها روى بر گردانم براى مقدّرى كه مى خواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده و گردنشان را مى زدم.
حذيفه مى گويد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخنان را مى فرمود لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر هيچ يك از حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيه هاى قرآنى را درباره آنان مى خواند.
31 - بلال: «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ» اجازه بيعت با سقيفه را نمى دهد
31 - بلال: «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ»(1) اجازه بيعت با سقيفه را نمى دهد(2)
بلال مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله از كسانى بود كه با ابوبكر بيعت نكرد. از سوى ديگر ابوبكر در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بلال را كه غلام بود خريد و آزاد كرد. عمر از اين بهانه استفاده كرد و روزى گريبان بلال را گرفت و گفت: اى بلال، اين جزاى ابوبكر است كه تو را آزاد كرده، و تو نمى آيى با او بيعت كنى !
اكنون نوبت اتمام حجتى عظيم بود تا هم غاصب خلافت و هم نسل هايى كه اين ماجرا را مى شنوند، حجت و برهان مؤذن پيامبرشان را بدانند. او با استناد به يك آيه قرآن كه اجازه تقدم بر خدا و رسول را به مؤمنان نمى دهد، اعتقاد خود را بيان كرد.
بلال گفت: اگر ابوبكر مرا به خاطر خدا آزاد كرده، مرا به خاطر همان خدا به حال خودم رها كند، و اگر مرا براى غير خدا آزاد كرده و به خاطر خودش آزاد نموده حرف تو را بايد عمل كرد ! اما بيعت با ابوبكر، من بيعت نخواهم كرد با كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را خليفه قرار نداده و او را مقدم نداشته است. خداوند تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ» : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و پيامبرش جلوتر نرويد» .
ص: 79
اى عمر، تو خوب مى دانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى پسر عمويش پيمانى بست كه تا قيامت بر گردن ماست. آن حضرت او را در روز غدير خم مولى و صاحب اختيار ما قرار داد. چه كسى جرئت دارد در برابر صاحب اختيار خود با ديگرى بيعت كند ؟ !
عمر گفت: اگر بيعت نمى كنى با ما زندگى مكن ! نه طرفدار ما باش و نه مخالف ما ! بلال هم مجبور شد به خاطر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از مدينه بيرون رود و در جاى ديگرى زندگى كند !
32 - ابوسعيد خدرى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»بر فراز منبر نازل شد
32 - ابوسعيد خدرى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(1) بر فراز منبر نازل شد(2)
ابوسعيد خدرى از حاضران غدير است و آنچه به چشم خود در غدير ديده بيان مى كند. تأكيد او به اين جهت قابل توجه است كه آيه اكمال در حالى بر پيامبر نازل شد كه حضرت بر فراز منبر غدير بود و لحظاتى از اعلام ولايت نگذشته بود. او در قسمتى از سخنانش مى گويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مردم را فراخواند ... ، و بازوى على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نگريستم. سپس فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
ابوسعيد خدرى مى گويد: حضرت از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر از كامل شدن دين و كمال نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بعد از من.
ص: 80
33 - بُرَيده اسلمى: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ» ناظر به ملك عظيم آل محمد عليهم السلام است
33 - بُرَيده اسلمى: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ»(1) ناظر به ملك عظيم آل محمد عليهم السلام است بريده اسلمى در ايام سقيفه نوجوانى تيزگوى بود كه اتفاقا در روزهاى اول شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله به سفر رفته بود. وقتى از سفر بازگشت و ابوبكر را بر فراز منبر پيامبر صلى الله عليه و آله ديد از تعجب دهانش باز ماند و آنچه را مى ديد باور نكرد. لذا با صراحت و بدون ترس با ابوبكر روبرو شد و در برابر همه مردم با يادآورى غدير حجت را بر او و مردم تمام كرد.
او خطاب به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابى طالب «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كرده اى ؟ ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ !
عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمى شود ! بريده در پاسخ اين آيه را خواند: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه ُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكا عَظِيما» : «آيا بر آن مردم حسد مى برند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» .
سپس گفت: بنا بر اين، خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است.
عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت ! !(2)
34 - ابوهريره: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» در غدير نازل شد
34 - ابوهريره: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(3) در غدير نازل شد ابوهريره دستيار قديمى سقيفه و در عين حال از حاضران غدير است. او كه سابقه
ص: 81
طولانى با غاصبين خلافت دارد و از كسانى است كه بر فراز كوه هرشى قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند، در مواردى روز غدير را يادآور شده و حتى به نزول آيه اكمال در آن روز اقرار كرده است.
او در موردى روز غدير را چنين توصيف كرده است: روز غدير خم پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنين نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ... ، و خداوند آيه نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...» .(1)
احتجاج به رابطه آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » با حديث غدير
اشاره
احتجاج به رابطه آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... »(2) با حديث غدير(3)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 6 سوره احزاب است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران مؤمنين هستند و بعضى از خويشان از مؤمنين و مهاجرين نسبت به برخى ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به دوستان خود كار نيكى انجام داده باشند كه اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
ص: 82
اين آيه و ارتباط آن با اتمام حجت با حديث غدير از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
فيما انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: انْشِدُ اللّه مَنْ سَمِعَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، الاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا سَمِعْنا رسول اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: أ لَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ وَ ازْواجى امَّهاتهمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رسول اللّه. فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ:
از مواردى كه اميرالمؤمنين عليه السلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مى دهم هر كس را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر برخاستند و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه مى فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى كن.(1)
2 - موقعيت تاريخى
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كرده اند قبل از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » استشهاد پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مى شود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مى شود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبت هاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرموده اند.
ص: 83
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلى الله عليه و آله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم ؟
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان ده ها كلمه كه مى توانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آنها انتخاب شد.
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و راه دور دست مسلمين دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله است و كسى در معناى آن شك ندراد.
در آن آيه عين كلمه اى كه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلى الله عليه و آله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. آنگاه كه مى فرمايد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ؛ يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليه السلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضح ترين شكل از تبيين معناى مولى است.
تحليل اعتقادى دوم
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليه السلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهم السلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مى كند.
ص: 84
حديث اول
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
حديث دوم
قالَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ امَرَ (رسول اللّه صلى الله عليه و آله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انَا اوْلى بِهِمْ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قالُوا: بَلى يا رسول اللّه. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رسول اللّه، وِلاءٌ كَما ذا ؟ فَقالَ: وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ(2):
اميرالمؤمنين عليه السلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مى داد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابه اى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس كه من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش. سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. هر
ص: 85
كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است.
در اين حديث عبارات دقيق تر است و در فهماندن ولايت على عليه السلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله از ولايت خدا آغاز مى فرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليه السلام را مطرح مى نمايد.
اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمى گذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليه السلام اعلام مى فرمايد.
جالب تر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليه السلام مطرح مى فرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مى فرمايد.
حديث سوم
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مى بينيم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: منظور از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» چيست ؟
حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
ص: 86
حديث چهارم
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليه السلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليه السلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رسول اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، أ لَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رسول اللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ(1):
ابوايوب انصارى با عده اى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين ... . ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مى فرمود: اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه.
فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بوده ام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مى شود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است.
اين چينش كلام جالب تر و الهام بخش تر است، و اين صورت را تداعى مى كند: «اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى» ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
ص: 87
حديث پنجم
انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ حجة الوداع ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ:
ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. ثَلاثَ مَرّاتٍ(1):
اميرالمؤمنين عليه السلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم آيا مى دانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم» - و اين مطلب را چند بار فرمود - . ما در پاسخ گفتيم: آرى - و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست تو را گرفته بود- در اين حال فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن» ، و اين را سه مرتبه فرمود.
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مى كند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، طبق اين نقل سه بار تكرار شده است.
ص: 88
از تكرار مى توان تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله را بر حساس ترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليه السلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
حديث ششم
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ(1):
عمرو بن ميمون اودى مى گويد: على عليه السلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مى كند؛ حضرت مى پرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مى گويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مى نمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مى خورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام با ولايت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
ص: 89
حديث هفتم
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: الَّذى نَصَبَهُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ(1):
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه گفت: على عليه السلام همان كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود؛ كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليه السلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است.
مى توان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مى رساند و پرده بردارى بى دغدغه اى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
اتمام حجت با آيه «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ ... »
اشاره
اتمام حجت با آيه «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ ... »(2)
در خطبه اى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در كوفه ايراد فرمود، آيه اى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ديده مى شود، كه آيه 137 سوره اعراف است:
«وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِى بارَكْنا فِيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِى إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» :
ص: 90
«قومى را كه ضعيف شمرده مى شدند وارث مشرق و مغرب زمين نموديم كه آن را مبارك گردانيديم و وعده نيك خدا براى بنى اسرائيل به انجام رسيد به خاطر صبرى كه كردند و آنچه فرعون و قومش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند در هم كوبيديم» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير
فَأَنْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ ارادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ امَرَهُ بِالْبَلاغِ ... . فَكَمَّلَ اللّه دينَهُ وَ اقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ وَ كانَ ما قَدْ شَهِدَهُ بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضُكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ(1):
خداوند در روز غدير بر پيامبرش نازل كرد آنچه از اراده اش درباره بندگان خالص و انتخاب شدگانش پرده برداشت و به او دستور ابلاغ داد ... . پس خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن نمود، (واقعه غدير) اتفاق افتاد كه بعضى از شما در آن حاضر بوديد و براى بعضى از شما خبر آن رسيد، و وعده نيك خدا براى صابران به انجام رسيد؛ و آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكريانش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند درهم كوبيد.
2 - موقعيت تاريخى
حدود سى سال پس از واقعه غدير، در روز جمعه اى كه عيد غدير بود، اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه جشن غدير را بر پا كرد و به همين مناسبت شخصا سخنرانى مفصلى ايراد نمود و در آن مطالب بسيار مهمى درباره غدير بيان فرمود. در قسمتى از اين خطابه، حضرت با اشاره اى به گذشته خلافت مغصوب و سردمداران آن اجمالى
ص: 91
از نزول آيه «بَلِّغْ» و آيه «اكْمال» را ذكر فرمود و براى بيان چگونگى اتمام حجت الهى آيه 137 سوره اعراف را به صورت اقتباس در كلام خويش آورد.
در قرآن «كَلِمَتُ رَبِّكَ» آمده كه حضرت «كَلِمَةُ اللّه» تعبير كرد، و نيز در قرآن «بِما صَبَرُوا» آمده كه حضرت «عَلَى الصّابِرينَ» فرمود و سپس بقيه آيه را كه «دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ ... » است از صيغه متكلم به صورت غايب آورد.
آنگاه به جاى «فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ» فرعون و هامان و قارون و لشكريان آنان را ذكر كرد و فرمود: «وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ» ، و سپس آخر آيه را عينا آورد كه «وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» است.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در قرآن در زمينه داستان حضرت موسى عليه السلام و فرعون است كه از آيه 103 در سوره اعراف آغاز شده و از ابتداى ظهور و بعثت آن حضرت و سخنانش با فرعون تا داستان ساحران و منتهى شدن ماجرا به پيگيرى شديد فرعون درباره حضرت موسى عليه السلام و اصحابش ذكر شده است.
سپس به گرفتارى ياران فرعون به قحطى و طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون و درخواست آنان كه در صورت از ميان رفتن اين بلاها ايمان بياورند و ايمان نياوردن آنان پس از رفع بلا اشاره شده تا مى رسد به آنجا كه فرعون و يارانش در دريا غرق شدند، و خداوند مشرق و مغرب زمين را در اختيار مستضعفين قرار داد.
در اين فراز كه اواسط آيه 137 و آيه محل استشهاد است، خداوند كامل شدن كلمة اللّه و وعده نيك خود را بر بنى اسرائيل اعلام مى فرمايد و اينكه آنچه فرعون و قومش بنا كرده بودند نابود شده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه به عنوان تفسير آيه ازاين اقتباس قابل استفاده است به اين جهت باز مى گردد:
ص: 92
آيا منظور حضرت از جمله «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ... » واقعه غدير است ؟
يا تحقق عينى غدير پس از 25 سال غصب خلافت كه با در دست گرفتن خلافت توسط اميرالمؤمنين عليه السلام صورت گرفت ؟
البته هر دو احتمال به معناى تحقق فرمان الهى در جامعه است، ولى جهت گيرى آن متفاوت است كه هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهيم:
احتمال اول: «تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه» يعنى واقعه غدير
اين تفسير از نظر معنى ارتباط مستقيمى با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(1) دارد و ادا كننده همان معنى است، و در واقع باز مى گردد به زحمات 23 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله كه بسيارى از كفار و مشركين و منافقين بر سر راه حضرت مانع ايجاد مى كردند.
ولى خداوند پيامبرش را سفارش به صبر نمود، و در اثر صبر برنامه رسالت حضرت تا مرحله نهايى آن كه اعلام ولايت بود پيش رفت، و از طرف خدا امامان صابرى همچون خود پيامبر صلى الله عليه و آله براى امت انتخاب شدند، و وعده خدا به انجام رسيد و توطئه هاى دشمنان شكست خورد. اين تفسير در روايت مفصلى از امام صادق عليه السلام چنين آمده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله صبر در برابر مشركين را پيشه كرده بود تا آنكه نام خداوند تعالى را به زبان آورده و ذات اقدس او را تكذيب كردند. آن حضرت به خداوند عرضه داشت: درباره جانم و خاندانم و آبرويم صبر كردم ولى در برابر سخن زشت نسبت به خدايم صبر و تحمل ندارم. خداوند اين آيه را نازل كرد: « ... فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»(2): «بر آنچه مى گويند صبر كن» ، اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر همه ناراحتى ها صبر كرد.
ص: 93
سپس خداوند او را به امامان از خاندانش بشارت داد و آنان را موصوف به صبر نمود و گفت: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»(1): «ما آنان را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كنند آنگاه كه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند» .
... خداوند هم اين صبر پيامبر صلى الله عليه و آله را مورد تشكر قرار داد و اين آيه را نازل كرد: «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِى إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ»(2): «كلمه نيك پروردگارِ تو بر بنى اسرائيل كامل شد به خاطر صبرى كه نمودند و آنچه فرعون و قومش ساختند و بناهايى كه بالا بردند در هم كوبيديم» . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين آيه بشارت و انتقام است.(3)
اكنون اين كلام امام صادق عليه السلام را ضميمه كلام اميرالمؤمنين عليه السلام در جشن غدير - كه در آغاز اين بحث ذكر شد - مى نماييم آنجا كه حضرت با ذكر واقعه غدير آيه «تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى» را معنى كرد.
نتيجه اين دو كلام آن است كه با آن همه تلاش كفار در آغاز راه اسلام و همه توطئه هاى منافقين در سال هاى اخير اسلام، به خصوص توطئه گران صحيفه و سقيفه كه در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و به خصوص همزمان با غدير نقشه هاى بسيارى را طراحى كردند و حتى نقشه قتل حضرت را ريختند.
اما با همه اينها خداوند صبر عظيم رسولش را به ثمر نشاند و وعده خود را با معرفى على بن ابى طالب و يازده امام عليهم السلام بعد از او در غدير به مقام عمل رساند، و تلاش هاى مذبوحانه فرعون و هامان و قارون امت و دار و دسته آنان را در ايجاد مانع از چنين مراسمى بى ثمر قرار داد.
ص: 94
احتمال دوم: «تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه» يعنى دوران خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام
اين تفسير باز مى گردد به معناى «صابرين» و «فرعون و هامان و قارون» در اين آيه، كه از كلام اميرالمؤمنين عليه السلام استفاده مى شود. حضرت در بخش اولِ كلامى كه نقل شد داستان غدير را بيان مى فرمايد تا آنجا كه مى فرمايد: در آن ماجرا بعضى از شما حاضر بوديد و به بعضى از شما خبر آن رسيد.
آنگاه در صدد بيان زمان خود بر مى آيد و اينكه از غدير تا آن روز چه فراز و نشيبى طى شده و اكنون كه خلافت در اختيار حضرت قرار گرفته اكثريت همراه حضرت هستند و عده كمى هنوز در راه راست قرار نگرفته اند و به زودى خداوند آنان را از ميان بر مى دارد. اين تفاصيل را حضرت چنين بيان مى كند:
... وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ، وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ. وَ بَقِيَتْ حُثالَةٌ مِنَ الضَّلالِ لايَأْلُونَ النّاسَ خَبالاً، يَقْصُدُهُمُ اللّه فى دِيارِهِمْ وَ يَمْحُو آثارَهُمْ وَ يُبيدُ مَعالِمَهُمْ وَ يُعَقِّبُهُمْ عَنْ قُرْبٍ الْحَسَراتُ، وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ اكُفَّهُمْ وَ مَدَّ اعْناقَهُمْ. وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دينِ اللّه حَتّى بَدَّلُوهُ وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتّى غَيَّرُوهُ. وَ سَيَأْتى نَصْرُ اللّه عَلى عَدُوِّهِ لِحينِهِ وَ اللّه لَطيفٌ خَبيرٌ ... (1):
اكنون وعده نيك خدا بر صابران عملى شده و خدا آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكر او ايجاد كردند و آنچه را بنا كردند در هم كوبيد. و فقط عده بى ارزشى از اهل ضلالت مانده اند، كه در افساد كار مردم هيچ كوتاهى نمى كنند. و خداوند در ديار آنان به سراغشان مى رود و آثارشان را محو مى كند و پايه هاى آنان را نابود مى نمايد.
و به زودى حسرت برايشان باقى مى گذارد، و آنان را به كسانى ملحق مى كند كه دست خود را باز كردند و گردن كشيدند و دين خدا در دستشان قرار گرفت و آن را تغيير دادند و حكم خدا در اختيارشان قرار گرفت و آن را تحريف نمودند، و به زودى در هنگام خود يارى خدا بر ضد دشمنش مى آيد و خداوند لطف كننده و آگاه است ... .
ص: 95
در اين كلام حضرت در جشن غدير، «صابران» كسانى اند كه در طول 25 سال غصب خلافت صبر كردند و خداوند پاداش اين صبر را به دست گرفتن خلافت توسط صاحب حقيقى آن اميرالمؤمنين عليه السلام قرار داد، همان گونه كه با حضور آن حضرت همه دست بافته هاى سقيفه كه به دست اولى و دومى و سومى ساخته و بنا شده بود در هم كوبيده شد.
پس «فرعون» كنايه از اولى، و «هامان» كنايه از دومى، و «قارون» كنايه از سومى است؛ چنانكه در روايات بسيارى اين كنايات وارد شده است.(1)
براى آنكه در اين كنايه ابلَغ از تصريح شكى باقى نماند حضرت به صراحت بدعت گذارى و تحريف آنان در دين خدا را يادآور مى شود، و باقيماندگان سقيفه را ملحق به آنان مى داند.
بنا بر اين، معناى «تَمِّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى» تحقق عملى و عينى غدير است كه زير آسمانِ جهان مردم طعم آن را در پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام چشيدند؛ كه آن هم با زهر دشمنان و جنگ هاى پى در پى همراه بود؛ و ماند تا روزى كه حضرت بقيه اللّه الاعظم ارواحنا فداه ظهور كند و طعم حقيقى آن را به مردم بچشاند، كه آن روزگار تحقق كامل عيار غدير خواهد بود.
اتمام حجت هاى عملىِ خداوند براى غدير
اشاره
اتمام حجت هاى عملىِ خداوند براى غدير(2)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
ص: 96
اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجت هاى خداوند با ارسال پيامبران عليهم السلام بود.
پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسل هاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.
سيد بن طاووس از كتاب «النشر و الطىّ» نقل مى كند: وَ رُوِىَ أنَّ اللّه َ تَعالى عَرَضَ عَليّا عليه السلام علَى الأعداءِ يَومَ الإبتِهالِ فَرَجَعوا عَنِ العَداوَةِ، وَ عَرَضَهُ عَلَى الأولياءِ يَومَ الغَديرِ فَصاروا أعداءا ! فَشَتّانَ ما بَينَهُما(1): روايت شده كه خداى متعال على عليه السلام را در روز مباهله بر دشمنان عرضه كرد از دشمنى برگشتند، و او را در روز غدير بر دوستان عرضه كرد دشمن شدند، و ميان اين دو چه اندازه فاصله است !
به غير از آيات نازل شده در مورد غدير - كه در صفحات قبل گذشت - نمونه هاى از موارد اتمام حجت هاى عملىِ خداوند با غدير از اين قرار است:
1 - عذاب آسمانى بر دشمن غدير
واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود كه در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اعتراض كردند. اين ماجرا به علت اهميت آن در صفحات بعد و در عنوان بعدى آمده است.
2 - ظهور جبرئيل در غدير
مسئله ديگرى كه پس از خطبه غدير پيش آمد و بار ديگر حجت را بر همگان تمام كرد، اينكه مردى زيبا صورت و خوشبو را ديدند كه كنار مردم ايستاده و مى گويد:
ص: 97
بخدا قسم، روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1) بدين گونه بار ديگر اتمام حجت الهى برابر ديدگان همه انجام شد.
3 - نداى آسمانى در غدير
عده اى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانه اى خواستند. حضرت فرمود:
آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. بر حذر باشيد !(2)
4 - عقوبت كتمان غدير
اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان خلافت ظاهرى خود عده اى از شاهدان عينى غدير را به خدا قسم داد كه برخيزند و در مقابل مردم به آنچه ديده اند شهادت دهند. عده اى برخاسته و شهادت دادند ولى هشت نفر ابا كردند.
حضرت فرمود: «اگر شما دروغ مى گوييد و بهانه مى آوريد در حالى كه در غدير حاضر بوده و شنيده ايد، خدا هر يك از شما را به بلايى آشكار گرفتار كند» .
ص: 98
بدين گونه سى سال پس از واقعه غدير بار ديگر اتمام حجت پروردگار ظاهر شد و هر يك از اينان به مرضى گرفتار شدند به طورى كه همه ديدند. مبتلا شدگان نزد مردم اقرار مى كردند كه ما با دعاى حضرت به عذاب الهى دچار شده ايم.(1)
5 - عذاب انكار غدير
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير آيه 94 سوره نحل است: «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» : «قسم هايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله هم در خطبه غدير فرمود: ألا إنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّه تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه»(2) أنْ تُخالِفُوهُ «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»(3) «إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(4):
بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده و مى گويد: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد. «هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است از خدا بترسيد» كه با على مخالفت كنيد، «و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است» .
با دقت در مسئله مخالفت با على عليه السلام، معناى اين فراز خطابه غدير كه با اقتباس از آيه قرآن ادا شده به خوبى روشن مى شود. در اين جمله خطبه مخالفت با على عليه السلام را مستلزم لغزش قدم هاى ثابت اعلام مى كند. يعنى بسيارى از آنان كه در ايمان خود
ص: 99
ثابت قدم بودند با مخالفت على عليه السلام - اگر چه در حد سكوت و يارى نكردنشان - از راه حق لغزيدند، و آن ايمان پايدار و ريشه دار را - و لو براى چند روزى - از دست دادند، اگر چه بعدا به فكر بازسازى آن افتادند و توبه كردند و بازگشتند و عده اى از آنان جانانه على عليه السلام را يارى كردند.
امام باقر عليه السلام شدت و ادامه ارتداد و تحير مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را تا يك سال پس از رحلت آن حضرت بيان كرده مى فرمايد: مردم تا يك سال بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ارتداد بودند به جز سه نفر. پرسيدند: آن سه كيانند ؟ فرمود: مقداد و ابوذر و سلمان، و سپس فرمود: زمان زيادى نگذشت كه مردم معرفت پيدا كردند.(1)
همچنين امام صادق عليه السلام اولين توبه كنندگان از تزلزل سقيفه را چنين معرفى مى نمايد: به خدا قسم همه - به جز آن سه نفر - هلاك شدند. البته بعد از مدت زمانى چهار نفر ديگر ملحق شدند و روى هم هفت نفر شدند: ابوساسان، عمار، شتيره، ابوعمره !(2)
در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام در بيان نمونه اى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ. پرسيدند: پس عمار چه شد ؟ ! فرمود: او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت !(3)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به ترديد افتادند ؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند.
ص: 100
عمار و حذيفه هم با خود گفتند: لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليه السلام) اتفاق افتاده، و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(1)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مى خواهيم كه از گناهانمان چشم پوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما را از لغزش حفظ نمايد.(2)
از جهتى ديگر مى توان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليه السلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچك ترين لغزش آغاز مى شود تا به لغزش هايى مى رسد كه به قعر جهنم پرتاب مى كند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهل بيت عليهم السلام قابل درجه بندى هستند.
احتجاج خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله در ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
احتجاج خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله در ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(3)
از آنجا كه ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى شاخص ترين اتمام حجت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير است، به طور جداگانه توضيح داده مى شود:
واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود كه در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
ص: 101
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.(2)
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
ص: 102
از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مى كنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مى دانند ولايت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خداست صريحا مى گويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليه السلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
اين اتمام حجت ذيلاً و نيز در عنوان بعدى با توضيحات بيشتر مى آيد.
به بيان ديگر و توضيح بيشتر:
پس از اهانت هايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام داشتند، حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى ؟ !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! !
سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... . آيا واقعا همه اين ها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
ص: 103
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: «به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم» ، و اين را سه بار تكرار فرمود.
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟
حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن» .
ص: 104
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «و هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .
آنگاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد، و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد.
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
ص: 105
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
در آن لحظات جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ» : «درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورده فرمود: چنانكه خداوند عز و جل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
ص: 106
سپس آيه 205 سوره شعراء در توبيخ گستاخى حارث و امثال او نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مى كنند» ؟
اكنون صد و بيست هزار نفر جنازه بى جان حارث را نظاره گر بودند كه بر اثر انكار غدير به عذاب الهى دچار شده بود. در آن حال پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند.
حضرت در ادامه سخنانش به آيه 49 سوره اعراف «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» اشاره كرده فرمود: «ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند» .
سپس به آيه 72 سوره توبه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ» اشاره كرده فرمود: «آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شده اند و اين رستگارى بزرگ است تا هنگامى كه در مقام قدس در محضر رب العالمين ساكن شوند» .
آنگاه به آيه 71 سوره زخرف «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: «بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود» .
بعد از آن به آيه 24 سوره رعد «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ» اشاره كرده فرمود: «ملائكه به آنان مى گويند سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقبت نيكويى است» .
لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسم هاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نام ها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.(1)
ص: 107
در ماجراى حارث فهرى، در كنار آيات غدير، مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت هاى قرآنىِ پيامبر صلى الله عليه و آله است: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را شنيديد ؟(1)
اتمام حجت وقتى با معارضه دشمن باشد اهميت خاصى پيدا مى كند، به خصوص آنكه با نزول آيات قرآن كه حاكى از كيفيت مقابله دشمن است همراه شود.
حارث فهرى در آخرين ساعات از مراسم سه روزه غدير به عنوان نماينده همه منافقينى كه تا آن ساعت مشغول توطئه هاى درونى خود بودند و به عنوان آخرين حربه بر ضد غدير و اولين پرده درى در برابر آن با جرئت تمام گستاخانه لب به اعتراض گشود.
اكنون مبلّغ اعظم غدير يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه هنوز از غدير خارج نشده بود پاسخ او را مى داد و از جانب خداوند آياتى در همان باره دريافت مى كرد و با تلاوت آن اتمام حجت خود را به قرآن مستند مى فرمود، تا همه مباهله غدير را درك كنند.
ماجرا چنين بود كه «حارث فهرى» همراه دوازده نفر از يارانش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند؛ و او از طرف بقيه گفت:
ص: 108
براى توضيح بيشتر در مورد ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم: «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابلاغ غدير
اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابلاغ غدير(1)
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه در طول پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان و در هر زمانى باقى گذارده، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
اوج اين عظمت را در جهان امروز شاهد هستيم؛ كه غدير در اوج اقتدار از بلنداى آسمان بر قلوب مردم نور مى افشاند، و دروازه هاى هدايت را به آنان نشان مى دهد، و لحظه به لحظه شاهد گرايش ملت ها به سوى تشيع و مكتب اهل بيت عليهم السلام هستيم.
با دريافتى كه از عظمت سخنرانى استثنائى غدير در تاريخ بشريت به دست مى آوريم، و با موشكافى و تحليل ظرافت هاى آن كه از نظر مراحل به هم پيوسته سخن دريابيم، و جلوه بديع فصاحت و بلاغت در خطابه غدير را از عمق جان احساس مى كنيم؛ جا دارد تا ابد به اين كلام نبوى برخاسته از وحى الهى افتخار نماييم.
و لذا مسائل مطرح شده در فرازهاى اول تا ششم خطبه غدير بسيار حساس بود، پيامبر صلى الله عليه و آله اتمام حجتى كامل درباره آن نمود و حتى به نسل هاى آينده هشدار در برابر امامان ضلالت داد. حضرت در فرازى از بخش ششم خطبه غدير فرمود: آنچه مأمور به تبليغش بودم ابلاغ كردم، تا حجت باشد بر حاضر و غائب، و بر همه كسانى كه در اين مجلس حاضرند يا حضور ندارند، و به دنيا آمده اند يا نيامده اند.
ص: 109
سپس همه نسل ها را مكلف به ابلاغ پيام هاى غدير نموده فرمود: پس تا روز قيامت حاضر به غايب و پدر به فرزند برساند.
وَ قَدْ بَلَّغْتُ ما اُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ اَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ اَوْ لَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ اَوْ لَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حدّ جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهم السلام - را در خطابه رسمى غدير به جهانيان معرفى فرمود.
آن حضرت به اين معرفى اكتفا نكرد كه خطبه غدير براى عده اى محدود و زمانى معين بيان شده باشد، بلكه تصريح فرمود كه بايد حاضران به غايبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند؛ و چنين بود كه بديع ترين گونه اتمام حجت به انجام رسيد.
بنا بر اين، اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاشتند و خلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام را نپذيرفتند، ولى بسيارى از افراد نسل هاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند، كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر گروه هايى از مسلمين در طول زمان ها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمى آورند، ولى جمع عظيمى از آنان در طول تاريخ فقط على بن ابى طالب عليه السلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانند، و اين به بركت سند بزرگ غدير است كه در دست آنهاست.
ص: 110
خطبه غدير و احتجاج
خطبه غدير و احتجاج(1)
از آنجا كه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، يكى از اهداف و مقاصد مهم خطبه غدير، اتمام حجت بر مردم بود كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران است. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير طى جملاتى با همه اتمام حجت كرد. از جمله فرمود:
خداوند عز و جل ما را بر مقصرين و معاندين و مخالفين و خائنين و گنهكاران و ظالمين و غاصبين از همه عالميان، حجت قرار داده است.
آنچه مأمور به ابلاغش بودم رسانيدم تا بر هر حاضر و غائب، و هر كس كه حضور دارد يا ندارد، و هر كس كه به دنيا آمده يا هنوز نيامده حجت باشد.
حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت (واقعه غدير را) برسانند.
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيثان را از پاكان جدا كند.
بالاترين امر به معروف آن است كه كلام مرا خوب فرا گيريد و به آنان كه حاضر نيستند برسانيد، و آنان را امر به قبولِ آن و نهى از مخالفت آن نمائيد.
حضرت آدم به خاطر يك گناه به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شمائيد ؟ ! (يعنى با حضرت آدم بسيار فرق داريد) ، و در ميان شما دشمنان خدا هم هستند.
سخنى بگوئيد كه خدا از شما راضى شود، چرا كه اگر شما و همه اهل زمين كافر شوند به خداوند ضررى نمى رسانند.
هر يك از شما، هر اندازه نسبت به على حب و بغض در قلبش مى يابد همانطور عمل كند.
ص: 111
همچنين با پايان فراز سوم خطبه غدير، خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرحله مهم را پشت سر گذاشته و فرازهاى بسيار مهمى از آن به مخاطبين انتقال يافته بود، و جا داشت احساس مقام نبوت از مراحل گذشته بر لسان مباركش جارى شود:
اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ. اَلا وَ اِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ، وَ اَنَا قُلْتُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ:
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مى گويم.
سند مكتوب غدير و احتجاج به آن
سند مكتوب غدير و احتجاج به آن(1)
تفاوت ميان سخن و نوشته در آن است كه: ما كُتِبَ قَرَّ وَ ما حُفِظَ فَرَّ؛ و منظور آن است كه آنچه نوشته شود ماندگار مى گردد و آنچه فقط در حافظه قرار بگيرد از ذهن پاك مى شود. اين بدان معناست كه اسناد مكتوب پشتوانه هايى پابرجا هستند كه جزئيات موضوع مورد نظر در آن تبيين مى شود و قابل تغيير و تحريف نيست، اما سخنرانى مجموعه اى از گفتار است كه معمولاً اجمالى از آن در خاطره ها مى ماند و بسيارى از جزئيات آن فراموش مى شود.
هنگام استناد نيز همين تفاوت بين سند مكتوب و اسناد منقول وجود دارد. اكنون اگر خطيب خصوصيتِ يك سخنرانى را به عنوان يك سند رسمى و دائمى اعلام كرد همه موظف مى شوند كه متن آن را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارند و حفظ كنند، و در واقع آن را تبديل به يك سند مكتوب نمايند. اين بدان معناست كه كلمه به كلمه و جمله جمله گفتار را از دست ندهند و عينا آن را در صفحه كاغذ منعكس كنند تا سندى باشد براى همه كسانى كه مى خواهند به فرازهاى آن در مسائل مختلف استناد نمايند.
ص: 112
اين همان نكته بى سابقه اى بود كه مردم براى اولين بار در يك سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت مى شنيدند كه خطبه غدير را اتمام حجتى قرار داد بر آنان كه مقابل منبر غدير حاضرند و بر كسانى كه در آنجا حضور ندارند، و حتى بر آنان كه به دنيا نيامده اند. آن حضرت در اين باره فرمود: من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم، تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، و به دنيا آمده اند يا نيامده اند.
اتمام حجت و يادآورى پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير
اشاره
اتمام حجت و يادآورى پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير(1)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است.
تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
در رتبه اول غدير اتمام حجتى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بر مسلمانان بود. پس از آن در فاصله هفتاد روزه تا شهادت نيز چند بار آن حضرت با غدير اتمام حجت نمودند، و با اين اقدامات سنديت دائمى غدير را براى آينده هاى مسلمين تثبيت فرمودند.
نمونه هايى از موارد اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير از اين قرار است:
1 - مرد چادرنشين
مردى چادرنشين در مسجد مدينه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، حاجيان قوم ما كه در حجة الوداع همراه شما بوده اند براى ما خبر آورده اند كه در بازگشت از حج در غدير خم ولايت و اطاعت او را واجب كرده اى. آيا اين يك دستور از جانب تو است يا از جانب خداست و واجب است ؟
ص: 113
حضرت فرمود: از جانب خدا و واجب است، و ولايت او را هم بر اهل آسمان و هم اهل زمين واجب كرده است.(1)
2 - عيد غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره روز غدير خم فرمود: روز غدير خم بهترين اعياد امت من است، و آن همان روزى است كه خداوند به من دستور داد برادرم على بن ابى طالب را براى امتم منصوب نمايم ... . قسم به خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد و بر همه خلايق برگزيد، من على را در زمين منصوب ننمودم تا خداوند او را در آسمان ها معرفى كرد و ولايت او را بر ملائكه واجب نمود.(2)
3 - سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانه ات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير خم گرفته ام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(3)
4 - توضيح پيامبر صلى الله عليه و آله
گروهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را امرى نيست. هر كس من صاحب
ص: 114
اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(1)
5 - پاسخ منافقين
عده اى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و درباره ولايت على عليه السلام از آن حضرت آيه و نشانه اى خواستند. حضرت فرمود:
آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود ؟ وقتى من على عليه السلام را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولىّ خداست. تابع او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. بر حذر باشيد !(2)
6 - اتمام حجت كامل و همگانى
يكى از حساس ترين اهداف خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اتمام حجت بر همه بود. در غدير، حجت به گونه اى تمام شد كه اگر توطئه ها و نقشه هاى از پيش آماده شده اصحاب صحيفه و اهل سقيفه نبود احتمال نمى رفت كسى بتواند و جرأت داشته باشد در برابر اتمام حجت عظيم غدير قد عَلَم كند.
به خصوص پس از افشاى نقشه هاى منافقين و شياطين در غدير. بدين وسيله جامعه اسلامى بار ديگر قدرت خود را به نمايش گذاشت، و از حملات احتمالى بيگانه مصون ماند، و بدين گونه بود كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.
چه كسى احتمال مى داد كه كار تا آنجا پيش رود كه نه تنها ولايت على عليه السلام را انكار كنند، كه نالايقان را مستحق خلافت بدانند و از صاحب غدير براى آنان بيعت بگيرند، به قيمت آنكه درب خانه وحى آتش زده شود و پهلوى عصمت كبرى بشكند و محسن او شهيد شود و بر گردن صاحب اصلى ولايت طناب انداخته شود و براى
ص: 115
بيعت با غاصب خلافت كشان كشان آورده شود ! اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اين مناظر بُهت انگيز چنين فرموده است:
به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهل بيت در آن نزاع كند، و آنچه شما انجام داديد را حلال بشمارد ! گمان ندارم پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گوينده اى سخنى باقى گذاشته باشد.(1)
7 - اتمام حجت حتى پس از شهادت
روزى ابوبكر نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و به خيال اينكه توجيهى براى غصب خلافت يافته گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده و من شهادت مى دهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطلب اقرار مى نمايم و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم، ولى اينكه «تو خليفه او باشى» در اين باره چيزى به ما نگفته است ! !
اين قبيح ترين شكل عناد و لجاجت بود كه با نام بردن غدير و آوردن اسم ولايت و اقرار به آن فقط با ذكر كلمه «خلافت» بخواهد القاى شبهه اى كند. لذا اميرالمؤمنين عليه السلام به جاى اينكه مسئله را بر سر خلافت يا ولايت و يا هر كلمه اى كه احتياج به معنى كردن دارد ببرند، معجزه اى نشان دادند تا اتمام حجت مستقيم الهى بر او باشد و فرمودند:
چطور است پيامبر صلى الله عليه و آله را به تو نشان دهم تا به تو بگويد من به اين مسئله اى كه به خود اختصاص داده اى از تو سزاوارترم و اگر خود را از اين مقام عزل نكنى مخالفت خدا و رسول نموده اى ؟
ابوبكر گفت: اگر پيامبر را نشانم دهى و كمتر از اين را هم به من بگويد برايم كافى است ! حضرت فرمود: بعد از نماز مغرب نزد من بيا تا آن حضرت را به تو نشان دهم.
ص: 116
اين چيزى جز معجزه نبود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از رحلت دوباره زنده شود و غدير را در چشم غاصب تكرار كند. بعد از نماز مغرب ابوبكر همراه اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد قبا آمدند و ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله در سمت قبله مسجد نشسته است.
آن حضرت به خطاب ابوبكر فرمودند: اى ابوبكر، بر ضد ولايت على اقدام كرده اى و در جاى او نشسته اى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست، زيرا او وصى و خليفه من است. تو دستور مرا كنار گذاردى و آنچه به تو گفته بودم مخالفت نمودى و خود را به غضب خدا و من دچار ساختى. اين لباسى را كه به غير حق بر تن كرده اى و اهلش نيستى بيرون بياور و الاّ وعده تو آتش است !
پس از اين ماجرا، اميرالمؤمنين عليه السلام به سلمان فرمود: اكنون اين خبر را به عمر خواهد گفت و اگر قصد بازگشت هم داشته باشد او مانع خواهد شد.
ابوبكر سراغ عمر آمد و همه چيز را براى او تعريف كرد. عمر گفت: چه سست عقيده و ضعيف العقل هستى ! نمى دانى كه اين هم گوشه اى از سحر اوست ! بر سر آنچه بوده اى پايدار باش ! ! !(1)
اتمام حجت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير در مدينه
اتمام حجت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير در مدينه(2)
از جمله اتمام حجت هاى بزرگ خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير، معجزه اى بزرگ است كه پس از غدير در مدينه اتفاق افتاد. ماجرا از اين قرار است:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را در آن مقام مشهور و معروف بر پاداشت و معرفى كرد قبل از همه از نُه نفر بيعت گرفت و به آنان دستور داد برخيزند و با على عليه السلام بيعت كنند كه اول آنان ابوبكر و عمر بودند. سپس به سران مهاجرين و انصار دستور بيعت داد و همه آنان بيعت كردند.
ص: 117
پس از بيعت، منافقين سخنانى گفتند و خداوند هم اين آيات را نازل كرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ . يُخادِعُونَ اللّه وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ . فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ . وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ . أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ . وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ . وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ . اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»(1):
«از مردم كسانى هستند كه مى گويند ما ايمان آورديم به خداوند ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مى كنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مى كنند ولى جز خودشان كسى را گول نمى زنند اما خودشان درك نمى كنند. در قلوب آنان مرض است خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى گويند. آنگاه كه به آنان گفته مى شود در زمين فساد نكنيد مى گويند ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمى فهمند. هنگامى كه به آنان گفته مى شود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مى گويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمى دانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مى گويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم. خداوند آنان را به مسخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
و اما تفصيل ماجرا چنين است:
پس از بازگشت از غدير، در حالى كه مسافرين مدينه بعد از سفر يك ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينه سازى
ص: 118
اهداف خود مى دانستند. كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشه هاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشه هاى خود را به اجرا در آورده بودند، با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازى هاى فريبكارانه نقشه هاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك مى كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشه هاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئه هاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست. همچنين مى خواست به آنان بفهماند آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مى خورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اينجا بود كه خداوند عز و جل آيات 8 تا 15 سوره بقره را نازل كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد آنان افشاگرى نمود. منافقين هم براى توجيح رفتار و گفتار ناشايست خود عذرهايى آودرند.
هنگامى كه منافقين با چنين عذرها و كلماتى با پيامبر صلى الله عليه و آله رو به رو شدند، آن حضرت با بزرگوارى خود ظاهر سخن آنان را پذيرفت و باطن آنان را به خدا واگذار كرد. اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند علىّ اعلى به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
اين متمرّدان را - كه درباره بيعت شكنى آنان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشين تو كرده در زمين و كوه ها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار داده است، تا بدانند كه ولى خدا از آنان بى نياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمى دارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامه اى دارد كه آن را به انجام مى رساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مى كند و به موجب آن اراده خود را پيش مى برد.
ص: 119
با اين دستور الهى، پيامبر صلى الله عليه و آله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليه السلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوه هاى اطراف مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا على، خداوند عزوجل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعت تو امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شرّ است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود.
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مى شويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مى گرديد. خداوند هم او را از شما بى نياز ساخته با كسانى كه به شما نشان خواهد داد و با چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوه ها را براى تو به آنچه مى خواهى تبديل كند !
اميرالمؤمنين عليه السلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوه ها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هرگاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى.
سپس همه آن كوه ها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند.
بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مى شدند اميرالمؤمنين عليه السلام را چنين صدا مى زدند: يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر،
ص: 120
ما مُسخَّر فرمان توايم. هر گاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مى خواهى تبديل شويم ! !
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله به همه آنان فرمود: متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليه السلام را با آنچه كه مى بينيد، از اموال شما مستغنى كرده است ؟
سپس فرمود: يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخره هاى آن را به شيرها و پلنگ ها و افعى ها تبديل نمايد.
اميرالمؤمنين عليه السلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوه ها و تپه ها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعى ها پر شد به گونه اى كه در آن كوه ها و زمين ها و تپه ها جاى خالى باقى نماند.
همه آنان صدا مى زدند: يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آماده ايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هر گاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مى خواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه ! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسه اى در بسته در اختيار تو قرار دهد مى پذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مى آورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مى دهد.
اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى بان(1) و يا هر كدام از نوشيدنى ها يا روغن ها كه بخواهى تبديل كند، اين كار انجام
ص: 121
خواهد داد. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد مى كند.
بنا بر اين، از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونه اى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبوده اند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مى آيد به گونه اى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بوده اند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخ ها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغى ترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه گمراهى ها را مهلت داده است. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشده ايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شده ايد و از خانه اى به خانه اى منتقل مى گرديد. پروردگار تو هم نيازى نمى بيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مى خواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مى كند.(1)
اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام بر منافقين
اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام بر منافقين(2)
عده اى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانه اى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على عليه السلام را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. بر حذر باشيد !(3)
ص: 122
در ماجرايى كه ابان از سليم نقل مى كند، در گفتگويى كه اميرالمؤمنين عليه السلام با منافقين و دشمنان و به خصوص طلحه در زمان عثمان داشت و اتمام حجت فرمود، نام عمر و اينكه حجت بر او تمام شده را آوردند. از جمله حضرت فرمود:
اى طلحه، دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است» . من چگونه مى توانم بر آنان صاحب اختيارتر از خودشان باشم در حالى كه آنان اميران و حاكمان بر من باشند ؟ !
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند.
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.(1)
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير
اشاره
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير(2)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى
ص: 123
كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
ولى در همين جوّ خفقان، شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهم السلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال كردند.(1) حتى در آن شرايط خفقان، امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرموده اند.
از سوى ديگر، سزاوارترين كسى كه احتجاج با غدير حق او بوده صاحب آن اميرالمؤمنين عليه السلام است، و مناسب ترين اوقات براى اتمام حجت با غدير روزهاى آغازين غصب خلافت و دوران حيات آن حضرت است. به همين جهت از همان روزهاى اول رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله غدير به صورت تبليغ، احتجاج، مناشده و مناظره با حضور شخص اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح شد.
روز هفتم غصب خلافت حضرت به مسجد آمدند و در برابر غاصبين با حضور مردم غدير را مطرح فرمودند. هنگام طلب بيعت از آن حضرت و آنگاه كه درِ خانه اش را آتش زدند و حضرت را به اجبار براى بيعت بردند و در زير شمشيرها از او بيعت خواستند باز هم با غدير استدلال بر حق خويش فرمود.
آن حضرت در زمان ابوبكر و عمر چندين مورد با حضور مردم و به طور خصوصى، مسئله غدير را مطرح كردند. در شورايى كه پس از قتل عمر براى تعيين خليفه تشكيل شد و هنگام بيعت مردم با عثمان و در زمان عثمان نيز بارها غدير را مطرح فرمودند.
ص: 124
با آغاز خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام، آن حضرت در ميدان جنگ جمل با غدير احتجاج كردند. جنگ صفين بحبوحه كارآيى غدير بود كه در نامه هاى حضرت به معاويه، و در خود ميدان جنگ بارها مطرح شد.
در دوران پنج ساله حكومت ظاهرى حضرت، مجلس بزرگى در ميدان اصلى كوفه تشكيل شد و حقيقت بزرگ غدير براى عموم مردم تبيين شد. در زمان حضرت غدير رسما عيد گرفته شد و سخنرانى مفصلى درباره عظمت اين روز از سوى حضرت ايراد شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در روزهاى آخر عمر، نوشته اى آماده كردند كه هر جمعه بر مردم خوانده شود و در آن با غدير استدلال كردند، و بالأخره اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان بالاترين فضيلت خود غدير را مطرح كردند.
در واقع نبأ عظيمِ خداوند حجت اعظم اوست كه دستور داد ولايتش در غدير تفسير شود. غدير، دليل ما در برابر سقيفه است چرا كه همه در بيعتِ غدير شنيدند و پذيرفتند كه اختيار او بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. اكنون كه پيمان او در غدير گرفته شده مردم بايد سراغ او بيايند نه اينكه على عليه السلام سراغ مردم برود.
در مورد احتجاجات اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير كتاب مستقلى نيز تأليف شده است:
«حديث غدير از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام» ، محمد محمديان، فارسى، چاپى، معارف، قم، اول، 1402 ش، رقعى، 208 ص. در اين كتاب 14 مورد تبليغ و احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير جمع آورى شده؛ و در مورد پانزدهم با عنوان «موارد ديگر» 10 مورد ديگر آورده شده است.
به بيان ديگر:
تاريخ مدوّن اسلام، گر چه از فراز و نشيب هاى فراوانى عبور كرده و از كانال هاى مختلفى گذشته و به دفعات و مكرر مورد بازبينى حزب بنى اميه و بنى عباس قرار گرفته است، اما با همه اين مشكلات هنوز نقاط روشن و غير قابل انكارى دارد.
ص: 125
چنانچه هر فرد منصف و اهل تحقيق كتب تاريخ اسلام را ورق بزند و به دور از تعصبات و پيش داورى ها فقط در صدد يافتن حقيقت باشد، به وضوح خواهد فهميد كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اهتمام خاصى نسبت به امر جانشينى خود ولايت امر و رهبرى مسلمين داشته و در فرصت هاى مختلف با صراحت تمام دستور الهى را در اين باره به مردم ابلاغ و به شدت بر آن پافشارى و تأكيد نموده است.
از همان «يوم الانذار» يا «يوم الدار» كه دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله علنى شد و اولين جلسه رسمى براى ابلاغ دعوت تشكيل گشت، پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد معرفى جانشين خود برآمد.(1) اين سيره مستمر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، تا اينكه بعد از حجة الوداع در غدير خم در شرايطى خاص كه همه منتظر بودند پيامبر صلى الله عليه و آله كلام نهايى را در اين زمينه بر زبان آورد، با جمله معروف «من كنت مولاه فعلى مولاه» رسما و صراحتا جانشين خود را معرفى و راه آينده امت را مشخص نمود.
آيا در ميان اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى توان شخصيتى را يافت كه با صراحت تمام خود را جانشين و وصى و خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله معرفى كند، و به وضوح اعلام نمايد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا براى امامت و رهبرى مسلمانان تعيين نموده است ؟
اگر همه كتب تاريخى و روايى اهل سنت و شيعيان بررسى شود، قطعا غير از حضرت على عليه السلام كسى پيدا نخواهد شد كه چنين ادعايى نموده باشد، و تنها با اميرالمؤمنين عليه السلام مواجه خواهيم شد كه به دفعات مكرر و در فرصت هاى گوناگون خود را جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله خوانده، و تأكيد نموده است كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله امر ولايت و رهبرى حكومت طبق نصّ روشن ايشان از آن وى مى باشد.
آنچه ما در كتب و منابع اوليه جستجو كرديم، حتى يك مورد نيافتيم كه كسى در مقابل اين ادعاى حضرت لب به سخن گشوده باشد، و كلام حضرت را نفى و يا اينكه
ص: 126
ايشان را متهم به دروغ و افتراء كند. اما صدها مورد وجود دارد كه اصحاب بزرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله بر صدق ادعاى حضرت شهادت داده اند، و جهت تأييد حضرتش نصوص و احاديث صريح رسول خدا صلى الله عليه و آله را در اين باره نقل نكرده اند.
آرى، تصريحات اميرالمؤمنين عليه السلام بر امامت خود و نقل هايى كه از كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند و احتجاجاتى كه به آيات قرآن و حوادث تاريخى و بالاخص جريان غدير خم داشتند، به قدرى گويا و روشن است كه ترديدى باقى نمى ماند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كاملاً متوجه آينده حكومت اسلامى بودند.
در ادامه، اهتمام ويژه اى براى سلامت و استمرار آن داشتند، و در كمال صراحت رهبرى آن را براى بعد از خود مشخص و اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان شايسته ترين و صالح ترين فرد براى اين امر معرفى كرده اند.
در ميان ادله امامت حضرت على عليه السلام، حديث غدير از جايگاه ويژه و منزلت والايى برخوردار است. زيرا گر چه رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان ها و شرايط مختلف و با بيانات متعدد جانشينى حضرت على عليه السلام و امامت و رهبرى ايشان را به مردم گوشزد كرده بود، اما اعلان رسمى اين امر مهم در روز غدير اتفاق افتاد، كه به دليل شرايط خاص حساسيت زيادى پيدا كرده بود.
روز غدير بعد از مراسم حج بود. حجّى كه آن سال «حجة الوداع» نام گرفته بود، و كلمات و اشارات پيامبر صلى الله عليه و آله همگان را متوجه نزديكى ارتحال ايشان كرده بود. به گونه اى كه كنجكاوى فوق العاده اى در مردم نسبت به امر جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله به وجود آمده بود.
روز غدير بعد از بازگشت مردم از يك سفر معنوى بود كه جان ها پالايش و تطهير شده بود، و آمادگى بيشترى براى پذيرش امر الهى و اطاعت از دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله احساس مى شد.
ص: 127
كثرت جمعيت در حج آن سال - كه از همه نقاط عربستان گرد هم آمده بودند - زمينه را براى پخش خبر مهم و سرنوشت ساز به صورت گسترده آماده كرده بود.
زمينه هاى ديگرى نيز تعمدا ايجاد شد تا توجه ها بيشتر جلب شود، و در نهايت يك خاطره فراموش ناشدنى از غدير در اذهان مسلمانان ثبت و ضبط گردد. به گونه اى كه با گذشت هزار و چهار صد سال از آن تاريخ، و با وجود فراز و نشيب هاى فراوان، هيچ اهل تحقيق و تتبعى جرأت انكار و يا نفى آن را نداشته باشد.
به جرأت مى توان گفت: بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله، هيچ كس به اندازه شخص اميرالمؤمنين عليه السلام در تبليغ و ترويج حديث غدير و انتقال آن به نسل هاى بعدى اهتمام نورزيده، و براى حفظ و تبيين آن قدم بر نداشته است.
در ميان ادله و براهينى كه حضرت على عليه السلام براى اثبات ادعاى خويش مبنى بر جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و امامت مسلمين اقامه كرد، بيشترين تأكيد بر حديث غدير بوده، و به كرّات و دفعات متعدد و در فرصت هاى گوناگون مورد استناد حضرت واقع شده و آن بزرگوار در احتجاجات خود به آن تمسك نموده است.
چقدر جاى تعجب است از كسانى كه ندانسته و تحقيق نكرده ادعا مى كنند كه حضرت على عليه السلام به حديث غدير احتجاج و استناد نكرده، و گاهى به عنوان حل مشكل در صدد توجيه اين امر بر آمده و دلايلى نيز بر اين مطلب موهوم دست و پا مى كنند، و به زعم خود اشكال بزرگى را از سر راه حديث غدير بر مى دارند ! !
در كتب شيعه و اهل سنت موارد فراوانى به چشم مى خورد كه اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير احتجاج كرده و در سخنان خويش به آن استناد كرده، و يا به مناسبت هايى آن را نقل و به آن استشهاد نموده اند. آن هم در فضاى حاكم بر آن زمان و شرايطى كه حضرتش در آن سخن مى گفته است.
ص: 128
به تعبير ديگر:
همانگونه كه حديث غدير از احاديث متواتر و قطعى الصدور است و اغلب محدثان و مورخان آن را نقل كرده اند، استنادها و احتجاج هاى اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير نيز در حد تواتر و قطعى مى باشد، و در كتب و منابع اوليه اهل سنت و شيعه نقل شده است. براى مدارك و اسناد فراوان آن اهل تحقيق و علاقمندان مى توانند به كتاب «حياة اميرالمؤمنين عليه السلام عن لسانه» جلد دوم، بخش احتجاجات حضرت به حديث غدير مراجعه نمايند.
نبأ عظيمِ خداوند حجت اعظم او است كه دستور داد ولايتش در غدير تفسير شود. غدير، دليل ما در برابر سقيفه است چرا كه همه در بيعتِ غدير شنيدند و پذيرفتند كه اختيار او بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. اكنون كه پيمان او در غدير گرفته شده مردم بايد سراغ او بيايند نه اينكه على عليه السلام سراغ مردم برود. با اين همه او مردم را رها نكرده و بارها به غدير استدلال فرموده است.
سؤال صاحب غدير از آنان كه حق او را ناديده گرفتند در واقع اتمام حجت درباره حقيقتى است كه خدا از آن سؤال خواهد كرد. همه اين سؤالات همراه با تعجب است و حاكى از نبايدهايى است كه رخ داده و بى انصافى هايى است كه چهره انسان را به خاطر تحمل نكردن ولايت «ظلوم جهول» نموده است.
از منظرى ديگر:
سؤال صاحب غدير از آنان كه حق او را ناديده گرفتند در واقع اتمام حجت درباره حقيقتى است كه خدا از آن سؤال خواهد كرد. همه اين سؤالات همراه با تعجب است و حاكى از نبايدهايى است كه رخ داده و بى انصافى هايى است كه چهره انسان را به خاطر تحمل نكردن ولايت «ظلوم جهول» نموده است.
در اين سؤالاتِ صاحب غدير سوزى احساس مى شود كه همراه توبيخ است، و بايد هم اينگونه باشد:
ص: 129
گاهى مى فرمايد: از من بيعت خواستند ! ؟
گاهى ديگر مى پرسد: نشنيديد در غدير چه فرمود ؟
گاهى محاكمه مى كند كه: من صاحب اختيارم يا تو ؟ !
جايى ديگر تعجب مى كند از كسى كه روز غدير برايش قانع كننده نيست !
در مواردى جويا مى شود كه آيا غدير درباره غير من بوده ؟ !
گاهى به گوش همه عالم مى رساند كه: چگونه صاحب اختيار آنان باشم در حالى كه آنان حاكم بر من باشند ؟ !
آخر الامر هم كارِ غدير را به قيامت وا مى گذارد تا اين سؤالات را در پيشگاه خدا پاسخگو باشند.
با اين همه، او مردم را رها نكرده و بارها به غدير استدلال فرموده است. با هم پاى سخن على عليه السلام مى نشينيم:
1 - اتمام حجت با خطبه غدير
تبليغ غدير با استناد به ركن اصلى آن كه خطابه يك ساعته پيامبر صلى الله عليه و آله است، از روش هايى است كه در تبليغ غدير توسط معصومين عليهم السلام موارد متعددى دارد. از متن خطبه هم اكثرا استناد به جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» است، كه قُلّه و اوج كلام و پيام اصلى غدير است. در واقع استدلال به لُبِّ غدير و هدف اصلى آن و تابلوى بلندش يكى از روش هايى است كه در اتمام حجت هاى مربوط به غدير جلب توجه مى كند.
شايد بتوان گفت: چون اين جمله غدير بين همه مسلّم است و هر كس هر اندازه از غدير را انكار كرده حداقل اين جمله را پذيرفته، لذا استناد به جمله مزبور در احتجاج ها بسيار به چشم مى خورد. از جمله اين موارد استناد به خطبه غدير هفت روز پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و در روزهاى اوليه غصب خلافت است:
ص: 130
تشريح كيفيت خطابه غدير در مقام تبليغ آن، حاكى از مراسم و برنامه مفصل و حساب شده اى است كه براى اين امر مهم تدارك ديده شده بود. اين برخورد در دفاع از غدير به مخاطب مى فهماند كه هيچ كس با چنين امر عظيمى نمى تواند به مبارزه برخيزد و در صدد محو آن از صفحات تاريخ اسلام باشد.
هفت روز پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام از جمع قرآن فراغت يافت، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمد و به عنوان اولين اتمام حجتِ خود با غدير در سخنان مفصلى فرمود:
خداوند تعالى مرا به وصايت پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلى الله عليه و آله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
پس بر اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(1) پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است ... .(2)
2 - از من - كه صاحب روز غديرم - بيعت خواستند ! ؟
از جمله اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير، احتجاج حضرت در برابر عمر، و جايى است كه غدير در عكس العمل به رفتار مُزوِّرانه ابوبكر و عمر مطرح شد؛ و آن هنگامى بود كه در روزهاى آغاز غصب خلافت به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و خواستند اين ملاقات را مصالحه جلوه دهند.
ص: 131
فراموش كردن روز غدير و سپس غصب كردن خلافت و آنگاه تراشيدن بهانه هاى واهى براى اين اقدام تعجب دارد. ولى از همه عجيب تر آن است كه على بن ابى طالب عليه السلام را كه اميرمؤمنان است و همه بايد با او بيعت كنند، براى بيعت با كسى ببرند كه قبلاً با او بيعت كرده، و اكنون به او مى گويد: بايد با من بيعت كنى ! آيا نبايد انگشت حيرت به دندان گزيد ؟
ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليه السلام به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبت هايى در اين باره بيرون آمدند. بلافاصله اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد آمد و پس از حمد و ثنا و مطالبى ديگر، فرمود:
ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم و درباره من سوره اى از قرآن نازل شده است. منم وصى بر رفتگان اهل بيتش، منم يادگار و باقيمانده او بر زندگان از امتش. تقوا پيشه كنيد تا شما را ثابت قدم بدارد و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس حضرت به خانه بازگشتند.(1)
3 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام در غصب خلافت
در غدير، حجت به گونه اى تمام شد كه اگر توطئه ها و نقشه هاى از پيش آماده شده اصحاب صحيفه و اهل سقيفه نبود احتمال نمى رفت كسى بتواند و جرأت داشته باشد در برابر اتمام حجت عظيم غدير قد عَلَم كند.
چه كسى احتمال مى داد كه كار تا آنجا پيش رود كه نه تنها ولايت على عليه السلام را انكار كنند، كه نالايقان را مستحق خلافت بدانند و از صاحب غدير براى آنان بيعت بگيرند، به قيمت آنكه درب خانه وحى آتش زده شود و پهلوى عصمت كبرى بشكند و محسن او شهيد شود و بر گردن صاحب اصلى ولايت طناب انداخته شود و براى بيعت با غاصب خلافت كشان كشان آورده شود !
ص: 132
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند و آن حضرت امتناع فرمود و احتجاجاتى نمود، بشير بن سعيد و عده اى از انصار كه طرفدار ابوبكر بودند گفتند: اى ابا الحسن، اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر از تو مى شنيدند، حتى دو نفر در امامت تو اختلاف نمى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اين مناظر بُهت انگيز و در پاسخ فرمود:
... به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهل بيت در آن نزاع كند و آنچه شما انجام داديد حلال به شمارد ! گمان ندارم پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گوينده اى سخنى باقى گذاشته باشد. قسم مى دهم كسانى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيدند كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، برخيزند و به آنچه شنيده اند شهادت دهند.(1)
دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراى غدير شهادت دادند، و ساير مردم هم در اين باره مطالبى گفتند و سر و صدا بلند شد. عمر ترسيد مردم سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام را بپذيرند، و لذا مجلس را تعطيل كرد ! !(2)
4 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در غصب خلافت
اگر از مردمى كه مطالبى را مى شنوند بپرسند: آيا شنيديد ؟ و آنان بگويند: آرى شنيديم ! اين سندى محكم و اتمام حجتى قوى بر آنان است.
اگر به دنبال آن گفته شود: بر يكديگر شاهد باشيد و به ديگران هم برسانيد، اين اتمام حجت دو چندان تلقى مى شود. و اگر آنان بگويند: پذيرفتيم كه شاهد يكديگر باشيم و به ديگران هم برسانيم، باز هم تأكيد مضاعفى بر مطلب خواهد بود.
ص: 133
همه اينها اقرار است، و آنگاه كه جماعتى از تحقق خواسته اى به وجد آيند و در آن باره تبريك بگويند اين نشانى، آثار هر گونه انكارى را محو مى كند و خبر از جاى گرفتن اين خبر خوش در اعماق قلب ها مى دهد.
در غدير همه اين مراحل طى شد در حدى كه هر كس اين فراز تاريخ را مطالعه كنند قضاوت خواهد كرد كه هر چيزى در تاريخ فراموش شود غدير فراموش نخواهد شد، نه از ذهن شنوندگان منبر غدير و نه از حافظه تاريخ و نسل هاى بعد.
اما در روز سقيفه نه اينكه فراموش كردند بلكه خود را به فراموشى زدند، و نه اينكه يك نفر بلكه جز عده انگشت شمارى هيچكس به ياد نياورد، و نه به فاصله زيادى كه در كمتر از 80 روز فراموشى به آنان دست داده بود.
ابوبكر و عمر از هر فرصتى براى تثبيت موقعيت غصبى خود استفاده مى كردند و حتى در فكر اين بودند كه گاهى غافلگيرانه از اميرالمؤمنين عليه السلام اظهار رضايتى بگيرند تا از آن به عنوان تبليغ به نفع خود استفاده كنند.
روزى ابوبكر با اميرالمؤمنين عليه السلام در كوچه بنى النجار برخورد كرد و فرصت را غنيمت شمرده گفت: يا على، به خدا قسم اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد كه تو به خلافت از من سزاوارترى، آن را به تو مى سپارم ! !
صاحب غدير با دلى پر خون فرمود:
اى ابوبكر، آيا احدى را مطمئن تر از پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ دارى ؟ آن حضرت در چهار مورد براى من بيعت گرفت كه يكى از آنها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود. آن روز همه شما گفتيد: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله از شما پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتيد: آرى، شاهد باشند. حضرت فرمود: پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيده اند برسانند؛ و شما گفتيد: قبول كرديم يا رسول اللّه !
ص: 134
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من به خاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد. عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى !(1)
5 - اتمام حجت با غدير زير شمشير و بيعت اجبارى
شايد بتوان گفت: شيرين ترين و هم تلخ ترين تبليغ غدير هنگامى بود كه صاحب غدير زير شمشيرهاى آخته و از حلقومى در فشار طناب غاصبين، نام غدير را بر زبان جارى فرمود !
و شايد براى هيچ يك از انبيا و اوصيا شرايط حساسى مانند ساعات طناب بر گردن على عليه السلام انداختن و براى بيعت اجبارى آوردن پيش نيامده باشد. شكستن شجاعتِ تصنّعىِ سقيفه شمشيرى به تيزى غدير مى خواهد تا عربده «بيعت كن وگرنه تو را مى كشيم» را خفه كند و صداى مظلوميت را به گوش ناشنوايان ضد غدير برساند.
هنگامى كه چند روزى از ماجراى سقيفه و غصب خلافت نگذشته بود و غاصبين خلافت به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كردند، درِ خانه را آتش زدند و شكستند و بدون اجازه وارد شدند. در اين ماجرا حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت رساندند، تا توانستند طناب بر گردن اميرالمؤمنين عليه السلام بيندازند و آن حضرت را براى بيعت اجبارى كشان كشان به مسجد ببرند.
سقيفه ايان با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در آن حال ابوبكر بر فراز منبر بود و گروهى شمشيرها را بالاى سر حضرت گرفته بودند و عمر به صورت اهانت آميز مى گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن، و گرنه تو را مى كشيم !
ص: 135
در لحظات بسيار حساس غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليه السلام از زير شمشيرهاى منافقين، ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟ و فرمود: اگر بيعت نكنم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مى كشيم !
در چنين حالتى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى مسلمانان، اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در روز غدير خم چه مى فرمود ؟ ! ! و در جنگ تبوك آن مطالب را مى فرمود(1) ؟
سپس حضرت آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به طور علنى نزد عموم مردم فرموده بود برايشان يادآور شد، و چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. در آنجا همه تصديق مى كردند و مى گفتند: آرى بخدا قسم شنيديم.(2)
شايد بتوان گفت كه شيرين ترين و تلخ ترين احتجاج به غدير همين مورد است كه صاحب غدير از زير شمشيرهاى آخته اى كه بر سر او گرفته اند و از حلقومى كه در فشار طناب غاصبين بود، نام غدير را بر زبان جارى نموده است !
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: اِنَّ اللّه َ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند ! مى بينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند - به ميان آوردند.
ص: 136
و اين يعنى نداى غدير از حنجره صاحب مظلوم آن در بحرانى ترين شرايطى كه سقيفه آن را لگد مال مى كرد.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! ! مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب عليه السلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليه السلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهم السلام بگيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بى اختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مى دانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام فورا فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفه اى نوشته اند و پيمان بسته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلى الله عليه و آله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب
ص: 137
خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مى فرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاومت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.
اكنون مُشت اصحاب صحيفه و سقيفه به گونه اى باز شده بود و چنان پرده از توطئه هاى آنان كنار رفته بود كه جاى هيچ گونه انكارى نبود. اگر غدير عظيم ترين اتمام حجت بر خلق جهان بود، پرده برداشتن از نقشه هاى دشمنان غدير كمتر از آن نبود. آن روز با آنكه هر چه بايد گفته مى شد در واضح ترين شكل خود بيان گرديد، ولى باز هم به اجبار از صاحب غدير براى دشمن غدير بيعت گرفتند.(1)
در ادامه و در همين ماجراى بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليه السلام با ابوبكر، سلمان به عمر گفت: من شهادت مى دهم كه در بعضى از كتاب هاى نازل شده خداوند خوانده ام كه تو با اسم و صفتت يكى از درهاى جهنم هستى.(2)
و نيز سلمان گفت: سَمِعْتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُ: انَّ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ الَّذى بايَعْتَهُ مِثْلَ ذُنُوبِ جَميعِ امَّتِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مِثْلَ عَذابِهِمْ جَميعا: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: مثل گناه همه امت تا روز قيامت و نيز مثل عذاب همه آنان بر تو و رفيقت خواهد بود كه با او بيعت كردى.(3)
البته احاديث بسيارى وارد شده درباره اينكه تمام گناهان امت و هر ظلمى انجام شود و خون به ناحقى ريخته شود بر عهده ابوبكر و عمر است كه ذكر خواهد شد.(4)
و اما مستند اين ماجرا چنين است:
ص: 138
ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مى گفت:
على عليه السلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مى كشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليه السلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
وقتى على عليه السلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن ! على عليه السلام فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مى كشيم ! حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديد كه آن مطالب را مى فرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مى فرمود ؟(1)
ص: 139
سپس على عليه السلام از آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و گفتند: بلى، به خدا قسم.
ابوبكر ترسيد مردم على عليه السلام را يارى كنند و مانع او شوند. اين بود كه پيش دستى كرد و (خطاب به حضرت) گفت: آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيده ايم و فهميده ايم و قلب هايمان آن را در خود جاى داده است، ولى بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مى گفت: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده، و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است. و خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد.
على عليه السلام فرمود: آيا كسى از اصحاب پيامبر هست كه با تو در اين مطلب حضور داشته ؟ عمر گفت: خليفه پيامبر راست مى گويد. من هم از پيامبر شنيدم همانطور كه ابوبكر گفت. ابوعبيده و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند: راست مى گويد، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم.
على عليه السلام به آنان فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه اى كه در كعبه بر آن هم پيمان شديد كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد .
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: فلانى و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشته اى نوشته اند و در آن هم پيمان شده اند و بر كارى كه كرده اند قسم ها خورده اند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه اين مطلب را به تو مى فرمود كه: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شده اند، و در بين خود قراردادى نوشته اند
ص: 140
كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مى دهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليه السلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مى نمودند در راه خدا با شما جهاد مى كردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.(1)
در اينجا بد نيست به دو مورد اشاره شود:
مورد اول
در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفته اند - نمونه هايى از كينه را مى بينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمى شد به عمق آن جنايت پى برد.(2)
درباره قساوتى كه در بردن اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد براى بيعت به كار گرفته مى گويد:
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانه اش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مى دانستم ولى به زبان نمى آوردم ! !
ص: 141
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم، چرا كه مى ترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كه اى كاش على را در آن مكان نمى ديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود ! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد؟ و چه كسى توانسته انتقام كينه هاى گذشته اش را مثل من بگيرد ؟ ! !
مورد دوم
يكى از آياتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد امتحان امت در خطبه غدير به آن استشهاد فرمود آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أ فَإِنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(1): «و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بوده اند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد و هر كس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمى رساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مى دهد» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رسول اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، افَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مى نماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى رساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
ص: 142
آنچه در اينجا مورد اشاره است فراز اول: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ» است. ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليه السلام هشدار شديد مى دهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امت هاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض انحراف و گمراهى قرار داشتند و اين ضلالت ها سردمدارانى داشت، به همان صورت در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امت هاى گذشته دانست.
به امام باقر عليه السلام عرض شد: مردم گمان مى كنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلى الله عليه و آله را بعد از رحلت او به فتنه نمى اندازد ! ! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمى خوانند ؟ ! آيا خدا نمى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... » ؟
آيا خدا درباره امت هاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين و بينات اختلاف كردند ؟ آنجا كه مى فرمايد: «وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ... فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ» : «به عيسى دليل هاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم... عده اى از آنان ايمان آوردند و عده اى كافر شدند» .
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: از همين مى توان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله بعد از او اختلاف كردند و عده اى ايمان آوردند و عده اى كافر شدند.(1)
6 - طبق حديث غدير من صاحب اختيارم يا تو ؟ !
گاهى بحث بر سر آن است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار مردم است يا نه، و آيا در غدير چنين چيزى ثابت شد يا نه ؟ ! اما خنده آور آن است كه ابوبكر بگويد: من صاحب اختيار مردم هستم ! كسى نيست بپرسد در غدير و بعد از آن كسى سراغ دارد كه ابوبكر به چنين مقامى منصوب شده باشد ؟ و يا بالاتر از آن مانند:
ص: 143
پس از غصب خلافت، اميرالمؤمنين عليه السلام دائما با ابوبكر و عمر با ترشرويى روبرو مى شد، و هر چه آنان - از روى نيرنگ - خوشرويى نشان مى دادند حضرت تغييرى در رفتار خود نمى داد. ابوبكر براى اينكه به اين مشكل خاتمه دهد روزى غفلتا و بدون اطلاع نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و از آن حضرت خواست تا در خلوت با هم گفتگو كنند.
در آن مجلس مطالبى بين اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوبكر رد و بدل شد، و حضرت اتمام حجت هاى بسيارى بر او نمود. از جمله حضرت فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير هستم يا تو ؟
ابوبكر گفت: البته كه تو هستى ! ! حضرت مطالب بسيار ديگرى نيز در مورد امامت فرمود و در همه آنها او را قسم داد و او همه را تصديق كرد. سپس ابوبكر گفت: پس با اين مقامات و درجات چه كسى مستحق قيام به امور امت محمد است ؟ حضرت فرمود: تو كه از آنچه اهل دين خدا به آن نياز دارند دست خالى هستى، چه شده كه به دين خدا دست دراز كرده و مغرور شده اى ؟ !(1)
7 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام خصوصى بر ابوبكر با غدير
روزى ابوبكر نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و به خيال اينكه توجيهى براى غصب خلافت يافته گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده و من شهادت مى دهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطلب اقرار مى نمايم و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم، ولى اينكه «تو خليفه او باشى» در اين باره چيزى به ما نگفته است ! !
اين قبيح ترين شكل عناد و لجاجت بود كه با نام بردن غدير و آوردن اسم ولايت و اقرار به آن فقط با ذكر كلمه «خلافت» بخواهد القاى شبهه اى كند. لذا
ص: 144
اميرالمؤمنين عليه السلام به جاى اينكه مسئله را بر سر خلافت يا ولايت و يا هر كلمه اى كه احتياج به معنى كردن دارد ببرند، معجزه اى نشان دادند تا اتمام حجت مستقيم الهى بر او باشد.
لذا حضرت فرمود: چطور است پيامبر صلى الله عليه و آله را به تو نشان دهم تا به تو بگويد من به اين مسئله اى كه به خود اختصاص داده اى از تو سزاوارترم و اگر خود را از اين مقام عزل نكنى مخالفت خدا و رسول نموده اى ؟
ابوبكر گفت: اگر آن حضرت را نشانم دهى و كمتر از اين را هم به من بگويد برايم كافى است ! حضرت فرمود: بعد از نماز مغرب نزد من بيا تا آن حضرت را به تو نشان دهم.
اين چيزى جز معجزه نبود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از رحلت دوباره زنده شود و غدير را در چشم غاصب تكرار كند. بعد از نماز مغرب ابوبكر همراه اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد قُبا آمدند و ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله در سمت قبله مسجد نشسته است.
آن حضرت به خطاب ابوبكر فرمودند:
اى ابوبكر، بر ضد ولايت على اقدام كرده اى و در جاى او نشسته اى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست، زيرا او وصى و خليفه من است. تو دستور مرا كنار گذاردى و آنچه به تو گفته بودم مخالفت نمودى و خود را به غضب خدا و من دچار ساختى. اين لباسى را كه به غير حق بر تن كرده اى و اهلش نيستى بيرون بياور و الا وعده تو آتش است !
پس از اين ماجرا اميرالمؤمنين عليه السلام به سلمان فرمود: اكنون اين خبر را به عمر خواهد گفت و اگر قصد بازگشت هم داشته باشد او مانع خواهد شد.
ابوبكر سراغ عمر آمد و همه چيز را براى او تعريف كرد. عمر گفت: چه سست عقيده و ضعيف العقل هستى ! نمى دانى كه اين هم گوشه اى از سحر اوست ! بر سر آنچه بوده اى پايدار باش ! ! !
ص: 145
اين معجزه پشتوانه اى الهى و اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله براى غدير و تأييذ آن بود. در واقع بار ديگر خداوند حجتش را بر غاصب حق صاحب غدير و بر تمامى منافقين و دشمنان تمام كرد.(1)
اگر طرفدارانِ اين يك نفر چشم خود را بازتر كنند و از مرز سقيفه عبور نمايند، پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز منبر غدير و در حال خطابه اى خواهند ديد كه در آن خلافت و امامت و وصايت را در كلمه «مولى» به معناى «صاحب اختيارى» بيان مى فرمايد؛ و ديگر 1400 سال متحيرانه به جستجوى معناى «مولى» نمى پردازند و از كتاب هاى لغت هفتاد معنى براى آن پيدا نمى كنند ! !
8 - احتجاج با غدير توسط اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى فدك
پيروى و اطاعت و تسليم مردم در برابر سقيفه و دستورات صادره از آن سو به اندازه اى بود كه هر كسى مى توانست تشخيص دهد براى ضديت با على بن ابى طالب عليه السلام چنين اتحاد و يكپارچگى تحقق يافته است.
كسانى كه هيچ يك از شرايط خلافت را دارا نبودند و صريحا با پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت مى كردند و پيمان خود با پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير را زير پا گذاشته بودند، اينگونه قدرت را در دست گرفته بودند و مردم از آنان به گونه اى اطاعت مى كردند كه اگر طى مسير عادى صاحب غدير بر مسند نشسته بود چنين اطاعتى از او نمى كردند.
از بى شرمى بايد تعجب كرد كه فدك را غصب كنند و حاكم ظالمى به آنجا بفرستند و در اثر ظلم او مردم به شكايت نزد صاحب غدير بيايند، و هنگام دادخواهى براى مردمِ مظلوم لشكرى از سوى غاصب به قصد بازگرداندن ظلم فرستاده شود ! ! در اين ميان به امام غدير گفته شود كه چرا بر عليه خليفه سقيفه اقدام كرده اى ؟ !
رويارويى سقيفه با غدير فقط در شهادت فاطمه عليهاالسلام و بيعتِ اجبارى نبود. هر روز قدمى پيشتر مى گذاشتند و ضربه اى ديگر بر غدير مى زدند كه فدك نمونه اى از آنها
ص: 146
بود. با سقيفه روزگار على عليه السلام سياه بود و خار در چشم زندگى مى كرد، و هر از چند گاه در خطابه اى و يا گفتگويى پرده از اسرار دلش بر مى داشت.
ماجرا از اين قرار بود: آنگاه كه ابوبكر و عمر فدك را غصب كردند و نماينده حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج نمودند، شخصى به نام «اشجع» را به عنوان نماينده خود به آنجا اعزام نمودند. اشجع گذشته از مقام غاصبانه اى كه به دست آورده بود، به مردم منطقه ظلم و اجحاف فراوانى نمود به حدى كه اهل آنجا به عنوان شكايت نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند.
اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه عده اى به آنجا آمدند تا او را از رفتارش باز دارند. اشجع در مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفت و بر تصميم خود پافشارى كرد و در نتيجه به دست اصحاب حضرت كشته شد.
با رسيدن اين خبر به ابوبكر، عده اى را به سركردگى خالد بن وليد به منطقه فرستاد. اميرالمؤمنين عليه السلام با يك اشاره ذوالفقار خالد را از اسب به زير انداخت به طورى كه همه لشكر او وحشت كردند. سپس حضرت خالد را توبيخ كرد كه با سِمَت سرلشكرى براى سقيفه به جنگ غدير آمده، در حالى كه شخصا در غدير حاضر بوده است !
اميرالمؤمنين عليه السلام تعجب خود را از اين حركت خالد بن وليد با كلمه «واى بر تو» ابراز كرده و فرمود:
واى بر تو اى خالد ! چقدر مطيع خائنين و عهدشكنان هستى ! آيا روز غدير براى تو قانع كننده نبود كه اكنون چنين تصميمى گرفته اى ؟ !
وقتى به مدينه بازگشتند دامنه سخن درباره اين اقدام ضد غدير تا خود ابوبكر رسيد و اميرالمؤمنين عليه السلام بر او اتمام حجت هايى فرمود. پس از جدا شدن از آنان، حضرت صبورانه شكايت خود را از غاصبين غدير و فدك ابراز داشت؛ و با تعجب از اينكه غدير براى آنان قانع كننده نيست؛ به عباس عموى خود فرمود:
ص: 147
من با اينان راهى جز صبر انتخاب نكرده ام، همان طور كه پيامبر صلى الله عليه و آله به من دستور داده است. اكنون كه روز غدير براى اينان قانع كننده نيست به حال خود واگذارشان ! ! بگذار آنچه قدرت دارند ما را ضعيف نمايند، كه خداوند مولاى ماست و او بهترين حكم كننده است.(1)
9 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در مسجد النبى صلى الله عليه و آله زمان عمر
در زمان عمر، در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مجلسى از بنى هاشم تشكيل شد. اميرالمؤمنين عليه السلام فرصت را براى افشاگرى عليه غاصبين خلافت مغتنم شمرد و بدعت هاى ابوبكر و عمر را شمردند و سابقه خاص آنان را در روز غدير در حضور مردم يادآور شد.
ابان مى گويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابى بكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنى هاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: تعجب است از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است.
سليم مى گويد: سپس اميرالمؤمنين عليه السلام رو به عباس و اطرافيانش كرد و مواردى از كارهاى آن دو نفر را ذكر كرد، و از جمله فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا براى ولايت منصوب كرد، او و رفيقش (ابوبكر) با هم گفتگو كردند. او گفت: «در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمى كند» . و ديگرى گفت: «در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمى كند» .
همچنين در حالى كه منصوب شده بودم به رفيقش (ابوبكر) گفت: اين واقعا كرامت بزرگى است ! رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين
ص: 148
سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم. سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند.
خداوند هم به عنوان وعيد و منع او درباره اش چنين نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى»(1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دورى از خير دنيا براى تو باد. دورى از خير آخرت براى تو باد» !
اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيان اهانت ابوبكر و عمر در غدير فرمود: ... از همه اينها مهم تر كه پيامبر صلى الله عليه و آله هشتاد نفر كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع كرد و اين دو نفر هم در بين آنان بودند، و آنان به عنوان «اميرالمؤمنين» بر من سلام كردند.
سپس فرمود: من شما را شاهد مى گيرم كه على برادر من و وزيرم و وارث من و خليفه ام در امتم و وصىِّ من در خاندانم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. به او گوش فرا دهيد و او را اطاعت كنيد.
در ميان آن عده، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبيده و سالم و معاذ بن جبل و عده اى از انصار بودند. سپس فرمود: من خدا را بر شما شاهد مى گيرم.
سپس على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود: سبحان اللّه از ابتلا به اين دو نفر و فتنه ايشان يعنى گوساله و سامريشان، كه در قلوب اين امت جا گرفته است !(2)
10 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در ماجراى شوراى عمر
غدير در واقع تفسير قرآن بود و منبر غدير بيانى براى آيات الهى درباره ولايت.
ص: 149
خداوند در كتابش به اطاعت اولوا الامر دستور داده و ما بايد بدانيم منظور از اولوالامر كيانند، و با «إنَّما وَليُّكُم اللّه ... »(1) صاحب اختيار ما را معرفى كرده و ما بايد شئون اين ولايت را بدانيم.
روزى كه خنكاى ولايت در آن وزيد و جان ها طراوت ولايت را احساس كرد غدير بود كه پرونده اش كاملاً باز شد.
بعد از قتل عمر، طبق وصيت او شش نفر كه تعيين كرده بود جمع شدند تا يكى را از بين خود به عنوان خلافت انتخاب كنند. البته اين نقشه عمر بود و در واقع عثمان از قبل تعيين شده بود. مسير اين طرح شوم عمر براى ادامه غصب خلافت در ظاهرى فريبنده به نام شوراى شش نفره، قبلاً تعيين شده بود، كه قطعا على بن ابى طالب عليه السلام به خلافت نرسد. پس لازم بود باطن اين شورا به همه نشان داده شود، كه منظور انتخاب برتر نيست.
لذا اميرالمؤمنين عليه السلام در فضاى آن شوراى شوم، فضايل خود را براى اهل شورى بر شمرد، و حتى خاطر نشان كرد كه اگر بنا بر تعيين خليفه باشد، من به دست پيامبر صلى الله عليه و آله و به امر خدا منصوب شده ام و جز من هيچكس نمى تواند چنين ادعايى داشته باشد.
آنجا كه پس از سه روز مى رفت تا با انتخاب عثمان جلسه پايان پذيرد، صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان اتمام حجت برخاست و خطاب به پنج نفر ديگر فضائل خود را بر اولويت در احراز مقام خلافت برشمرد و از جمله در حالى كه مردم را قسم مى داد در اين باره فرمود:
شما را به خدا قسم مى دهم درباره قول خداوند: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّه َ وَ ... »(2) و آيه «إنَّما وَليُّكُم اللّه ... »(3) كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا به مردم بفهاند اين آيات درباره چه كسانى نازل شده و ولايت را براى آنان تفسير كند.
ص: 150
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد ... ، و فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيارِ من، و من صاحب اختيارِ مؤمنين هستم و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. أَلا فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
11 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير پس از انتخاب عثمان
اين مهم نيست كه مردم چه راهى را انتخاب كرده اند و چه تصميمى گرفته اند، ولى مهم آن است كه به آنان گوشزد شود كه چه اشتباه عمدى بزرگى را مرتكب مى شوند، و در مقايسه و انتخاب خود چه چيزى را با چه چيزى عوض مى كنند، تا لااقل آيندگان متوجه باشند كه اين يك انتخاب نبوده بلكه حركتى مغرضانه براى كوبيدن اهل بيت عليهم السلام بوده است.
هر مؤمنى با شنيدن اين فرمايش على عليه السلام - در حالى كه مردم عثمان را بر گرده خود سوار مى كردند - منقلب مى شود كه چگونه به سخنان دلسوزانه حضرت اعتنا نكردند و به گردابى گرفتار آمدند كه حاضر شدند براى رهايى از آن با دست خود عثمان را بكشند.
پس از ماجراى شورا و انتخاب عثمان، آنگاه كه قرار شد مردم با عثمان بيعت كنند بار ديگر اميرالمؤمنين عليه السلام به پاخاست و خطبه اى ايراد كرد و ضمن آن فرمود:
اى مردم، به آنچه مى گويم گوش فرا دهيد ... . اى مردم، شما با ابوبكر و عمر بيعت كرديد در حالى كه بخدا قسم من سزاوارتر و صاحب حق تر از آنان به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله بودم، ولى من خوددارى مى كردم. امروز هم مى خواهيد با عثمان بيعت كنيد. اگر اين بيعت را انجام دهيد و من سكوت اختيار كنم بخدا قسم شما و آنان كه قبل از شما بودند به فضل من جاهل نيستيد، و اگر بنا بر سكوت نبود مطالبى مى گفتم كه قادر به رد آن نيستيد ... .
ص: 151
آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم دست او را گرفته و فرموده باشد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِبَ ؟ آيا اين مطلب درباره كسى غير من بوده است ؟ همه گفتند: نه ! كسى جز تو صاحب اين فضيلت نيست.
حضرت فرمود: آيا كسى غير از من در بين شما هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جحفه، كنار درختان غدير خم به او فرموده باشد: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است. هر كس از تو سرپيچى كند مرا عصيان نموده و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است ؟(1)
12 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در مسجد النبى صلى الله عليه و آله در زمان عثمان
رمز غدير صاحب اختيار بودن على بن ابى طالب عليه السلام است كه با تابلوى «ولايت» شناخته مى شود. سقيفه براى شكستن اين رمز و پايين آوردن اين تابلو تلاش هاى فراوانى كرد، ولى از همه شكننده تر اين بود كه از صاحب اختيار همه مردم يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام سلب اختيار كنند و از او التزام بگيرند كه حق ندارى از اوامر سقيفه سرپيچى كنى.
بر حال امتى اشك بايد ريخت كه طناب بر گردن ولايتمدار غدير بيندازند و با شمشيرهاى آخته او را وادار به بيعت با سقيفه كنند. اشك خون بايد ريخت بر روزى كه اسلام به اين مصيبت دچار شد و ننگ ابدىِ آن بر چهره تاريخ ماند.
در طرف مقابل، سقيفه پيش ساخته هايى براى غصب خلافت آماده كرده بود كه به عنوان مدرك و دليلِ خود معرفى كند. از جمله جعلياتش حديث دروغين «إنَّ اللّه َ لا يَجمَع لأهلِ بَيتى النُبُوَّةَ وَ الخِلافَةَ» بود، كه آن را بارها تكرار كرده و دستاويز قرار داده بود.
ص: 152
صاحب ولايت، جعلى بودن اين حديث را با استناد به غدير بر ملا ساخت كه اگر خدا نبوت و خلافت را جمع نمى كند پس چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير طى آن مراسم عظيم صريحا اين دو را جمع كرد و به صراحت على عليه السلام را خليفه مردم قرار داد ؟
و لذا اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشت؛ مجلسى كه دويست تن از سرشناسان مهاجر و انصار در آن حضور داشتند. از جمله اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد كارشكنى ابوبكر و عمر در غدير و اعتراضشان به آيات تفسير شده مطالبى فرمودند.
اين مجلس يكى از احتجاج هاى بزرگ و مهم اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير است، كه در زمان عثمان و در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. حضرت در اين خطبه و احتجاج خود، از جمله فرمود: در پى اين فرمان الهى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم مرا به ولايت و زمامدارى مردم منصوب كرد.
و اما توضيح ماجرا:
در ايام خلافت عثمان مجلسى در مسجد النبى صلى الله عليه و آله در مدينه بر پا شد كه جمع كثيرى از بزرگان و مهاجر و انصار در آن حضور داشتند. بيش از دويست تن از شخصيت هاى برجسته آن روز در آن جسله بودند از جمله:
حضرت على عليه السلام، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحه، زبير (كه اين پنج تن اعضاى شوراى عمر براى خلافت بودند) ، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، مقداد، ابوذر، هاشم بن عتبه، عبداللّه ين عمر، محمد بن ابوبكر، عبداللّه بن جعفر طيار، عبداللّه بن عباس پسرعموى پيامبر صلى الله عليه و آله، جابر بن عبداللّه انصارى، ابوايوب انصارى، و بسيارى از بزرگان ديگر.
بديهى است اين چنين مجلسى و با حضور آن همه شخصيت هاى سرشناس، به صورت اتفاقى تشكيل نمى شود. بلكه تا امر مهم و ضرورى پيش نيايد و يا مناسبت خاصى نباشد، اين همه افراد برجسته دور هم جمع نمى شوند. ولى متأسفانه در
ص: 153
كتاب هاى تاريخى علت تشكيل اين مجلس ذكر نشده، و فقط اشاره كرده اند كه عثمان - خليفه وقت - از آن اطلاع نداشته است.
با اين اشاره مى توان حدس زد كه اين جمع بزرگ در پى اعتراض هاى فراوانى كه به عملكرد عثمان داشتند و جهت چاره انديشى دور هم گرد آمده بودند، و براى اظهار نظر و تعيين صلاحيت ها و شايستگى هاى افراد و يا قبايل براى زمامدارى امت مسلمان بعد از عثمان رايزنى مى كردند.
اما به دليل سلايق مختلف و گرايش هاى متنوع از جمله تعصب قبيله اى و رقابت هاى موجود بين قبايل، بحث به ذكر فضائل قريش و انصار و قبايل كشيده شده، و افراد هر گروهى در صدد بيان سوابق و امتيازات گروه خود برآمده و به نوعى براى جماعت خود سهمى در حكومت قائل شده اند.(1)
اين مجلس از اول صبح تا هنگام ظهر ادامه داشت، و محور سخنان نقل شده در آن محفل بيان افتخارات و امتيازات قبائل و تيره ها بود كه توسط افراد شاخص هر گروهى بيان مى شد. چون حالت رقابت بين گروه ها ايجاد شده بود، هر گروهى سعى داشت با ذكر سوابق و افتخارات بيشتر برترى خود را نسبت به گروه هاى ديگر اثبات كند و گوى سبقت را در اين مسابقه نصيب خود سازد.
نكته جالب توجه در اين مجلس اين است كه ملاك و ميزان در ذكر فضيلت ها و افتخارات، سخنانى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به يادگار مانده بود كه مورد استناد واقع مى شد. سخنانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مناسبت هاى مختلف پيرامون امتيازات و نقاط قوت گروه هاى مختلف بيان كرده بودند، تا ضمن تشويق آنان به كرامت هاى اخلاقى، از جانفشانى ها و تحمل سختى ها و سعى و كوشش آنان تشكر كرده باشند.
ص: 154
در اين مجلس كسى به افتخارات قبل از اسلام و ايام جاهليت نپرداخت، و اين نكته تأثير عميق اسلام و شخصيت عظيم رسول اكرم صلى الله عليه و آله در تغيير بينش و تحول نگرش مردم آن زمان را نشان مى دهد، گو اينكه آنان قبل از اسلام عارى از هر گونه هنر و امتيازى بودند، و اگر هم نكات قابل ذكرى داشتند همانند ستارگانى بود كه با طلوع آفتاب اسلام از ديدگان محو گشته بودند.
علاوه بر سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله - كه سند قاطعى براى اثبات ادعاها بود - فداكارى ها و درخشش هايى كه افراد هر قبيله اى در صحنه هاى مهم و به ياد ماندنى و به خصوص در جنگ هاى بدر و احد و خندق و ... به ثبت رسانده بودند، در اين مجلس مورد استناد قرار مى گرفت و برگ افتخارى بود كه مطرح مى شد.
با توضيحاتى كه پيرامون فضاى مجلس داده شد، روشن مى شود كه افراد قريش بيشترين ادعاها را نمودند، و بيش از ديگر قبائل و تيره ها براى خود امتياز برشمردند.
زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله از قريش بود و شخصيت هاى بزرگى از قريش مانند حمزه سيدالشهداء و جعفر بن ابى طالب در جمع ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، و خليفه اول و دوم نيز قريشى بودند. وجود اين افتخارات براى قريش موقعيت ويژه اى در آن مجلس ايجاد كرده بود.
بعد از آنها انصار قرار داشتند، كه به دفعات و مكرر مورد تمجيد و تحسين آيات قرآن و سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله واقع شده بودند، و در صحنه عمل تمام دار و ندار خود را فداى آرمان هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله ساخته بودند.
قريش و انصار و ساير گروه ها به حد كافى سخن گفتند و آنچه در پرونده سوابق و افتخارات خود داشتند مطرح كردند، تا آنجا كه فضيلتى نماند كه مطرح نشده باشد. اما مسئله عجيب در اين مجلس سكوت معنى دار اميرالمؤمنين عليه السلام بود، كه به تبع ايشان دوستان صميمى آن حضرت و همچنين اهل بيت عليهم السلام ايشان نيز ساكت بودند و به سخنان جمع گوش فرا مى دادند.
ص: 155
سكوت شخصيتى كه به تنهايى داراى امتيازات و سوابقى بود كه برتر از همه امتيازات اهل آن مجلس بود، سكوت پيام دارى بود كه توجه اهل مجلس را جلب كرد. پس با اصرار از ايشان خواستند كه به سكوت خود خاتمه داده و سخنى بگويد.
اغلب كسانى كه در آن مجلس حضور داشتند، اميرالمؤمنين عليه السلام را به خوبى مى شناختند، و به يقين مى دانستند كه تنها وصى و جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان امت مسلمان ايشان مى باشد. بسيارى از آنان در غدير خم با ايشان بيعت هم كرده بودند، كه بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله تحت تأثير عوامل مختلفى به اين عهد و پيمان خود وفادار نماندند(1)، و در نتيجه ايشان را وادار به خانه نشينى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مجلس فرصت را مناسب ديدند تا اتمام حجت ديگرى براى مردم نموده و موقعيت خاص خود و اهل بيت رسول خدا عليهم السلام را به آنان يادآورى كرده، و دليل اصلى بروز مشكلات فراوان بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله را گوشزد كنند، كه همان كنار راندن اهل بيت رسول خدا عليهم السلام از صحنه اجتماع و سپردن كارها به دست كسان ديگر بود.
لازم به تذكر است كه سخنان حضرت در اين مجلس مشابه سخنان ايشان در جلسه شوراى خلافت پس از عمر مى باشد. با اين تفاوت كه مخاطبين حضرت در شورا افراد محدود و معدودى بودند كه در مقام رقابت با آن حضرت قرار داشتند و تلاش مى كردند براى چندمين بار حضرت را از دايره حكومت بيرون برانند، اما در اين مجلس جمعيت فراوانى كلام ايشان را مى شنيدند كه به اشتباه و انتخاب نادرست شوراى خلافت پى برده و بلكه ناراضى از عملكرد شورا بودند. به همين دليل كلمات حضرت را مرهمى بر ناراحتى هاى خويش مى ديدند و از آن استقبال مى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مجلس نيز همانند شورا، سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله را نقل نمودند؛ كه به صراحت ايشان را به جانشينى خود و زمامدارى مسلمين معرفى و منصوب كرده بودند.
ص: 156
به همين مناسبت، جريان غدير خم را يادآورى كردند و كلمات دلنشين رسول خدا صلى الله عليه و آله را در آن روز تاريخى نقل كرده، و از جمعيت حاضر خواستند كسانى كه در آن روز حضور داشتند و كلمات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را شنيده اند، صحت گفتارش را تأييد نمايند. اكثريت قاطع اهل مجلس نيز سخنان حضرت را تصديق كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام براى روشن تر شدن جريان غدير خم، ابتدا آياتى از قرآن را ذكر كردند كه به جريان رهبرى و زمامدارى امت اسلام اشاراتى داشته و امر ولايت و امامت را تعيين مى نمايند، و اين آيات را زمينه ساز به وجود آمدن غدير خم معرفى مى كنند.
و اما مستند ماجرا از اين قرار است:
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت: در زمان حكومت عثمان، على عليه السلام را در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله با جماعتى ديدم كه گفتگو مى كردند و فقه و علم را مذاكره مى كردند.
مردم رو به على عليه السلام كردند و گفتند: چرا سخنى نمى گويى ؟ حضرت فضايل خود را بيان كرد، تا آنجا كه فرمود: آيا اقرار مى كنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مرا فراخواند و ولايت مرا اعلام كرد و فرمود: حاضران به غايبان برسانند ؟ گفتند: آرى به خدا قسم.
به دنبال آن اميرالمؤمنين عليه السلام احتجاج خود را اينگونه ادامه داد:
سپس حضرت فضايل ديگرى را ذكر كرد و بار ديگر درباره غدير فرمود:
شما را قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه وقتى اين آيات نازل شد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ و اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1) : «اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و اولى الامرتان اطاعت كنيد» .
ص: 157
و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1): «صاحب اختيار شما خدا و پيامبرش و كسانى اند كه ايمان آورده و نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
و آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2): «گمان مى كنيد رها مى شويد در حالى كه هنوز خداوند نمى داند آنان كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنين محل اعتمادى براى خود بر نگزيدند» .
وقتى اين آيات نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات درباره بعضى از مؤمنين است يا نسبت به همه آنان عموميت دارد ؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را به آنان بشناساند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حجشان براى آنان تفسير كند. لذا مرا در غدير خم براى مردم منصوب نمود، و سپس خطابه اى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، خداوند مرا به رسالتى فرستاده كه سينه ام از آن به تنگ آمده كه مبادا مردم مرا تكذيب كنند، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد اين پيام را برسانم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.
سپس دستور داد ندا كنند تا مردم جمع شوند، و بعد خطابه اى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه خداوند عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و من از خود آنان به ايشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: برخيز، اى على. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، هر كس او را دوست مى دارد دوست بدار و هر كس او را دشمن مى دارد دشمن بدار.
ص: 158
در همان غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟ فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِسْلامَ دينا»(1) : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» . پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است.
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ ! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين عليهم السلام، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآن اند. نه آنها از قرآن جدا مى شوند و نه قرآن از ايشان جدا مى شود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.
در ادامه اين ماجرا آمده است:
آنجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: شهادت مى دهيم سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد داريم، كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مى فرمود:
ص: 159
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است. من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگارم مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مى كند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مى گيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت دست مبارك را بر على بن ابى طالب عليه السلام قرار دادند - و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابى طالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست. از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق جدا مى شوند و نه حق از ايشان جدا مى شود.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.
در ادامه طلحة بن عبيداللّه - كه زيرك قريش خوانده مى شد - گفت: با ادعاى ابوبكر و اصحابش كه او را تصديق كردند چه كنيم كه از قول پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: خداوند براى اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نمى كند ؟ عمر و ابوعبيده جراح و سالم و معاذ بن جبل هم او را تصديق كردند !
ص: 160
اميرالمؤمنين عليه السلام از سخن طلحه به غضب در آمدند و به پاخاسته فرمودند: ... دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او صاحب اختيارم على نسبت به او صاحب اختيار است» . من چگونه نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان هستم در حالى كه آنان امير و حاكم بر من باشند ؟ !(1)
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند.
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.
در ادامه اين ماجرا و افشاگرى اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد صحيفه ملعونه، هنگامى كه طلحه شبهه افكنى نمود و گفت: همه آنچه گفتى و ادعا كردى حق است، و آنچه از سابقه و فضيلت كه با آنها استدلال كردى ما هم اقرار مى كنيم و قبول داريم ولى درباره خلافت، اين پنج نفر به آنچه شنيدى شهادت دادند !
على عليه السلام بپاخاست و از سخن طلحه به غضب آمد و چيزى را كه كتمان مى كرد فاش نمود و مطلبى را روشن كرد كه در روز مرگ عمر فرموده بود ولى مردم مقصود آن حضرت را نفهميده بودند.
حضرت رو به طلحه كرد و در حالى كه مردم مى شنيدند فرمود: اى طلحه، به خدا قسم نوشته اى كه روز قيامت با آن خدا را ملاقات كنم محبوب تر از نوشته اين پنج نفر
ص: 161
نيست كه در حجة الوداع در خانه كعبه بر سر وفاى به آن هم پيمان شدند كه: «اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد يكديگر را بر ضد من كمك كنند و پشتيبانى نمايند تا به خلافت نرسم» !
چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مى دهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟ عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع(1) بنى هاشم بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت !
سپس حضرت فرمود: اى پسر عمر، در آنجا تو چه گفتى ؟ پسر عمر گفت: من به او گفتم: اى پدر، چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ حضرت فرمود: عمر چه جوابى به تو داد ؟ پسر عمر گفت: مطلبى گفت كه آن را كتمان مى كنم ! فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه او به تو گفته و تو به او گفته اى به من خبر داده است ؟ پسر عمر پرسيد: چه موقع خبر داده است ؟ ! فرمود: در زمان حياتش به من خبر داد، و سپس در آن شبى كه پدرت از دنيا رفت در خواب به من خبر داد، و هر كس پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ببيند گويا در بيدارى ديده است.
پسر عمر گفت: چه چيزى به تو خبر داده است ؟ فرمود: اى پسر عمر، تو را به خدا قسم مى دهم كه اگر برايت نقل كردم گفتارم را تصديق كنى ؟ پسر عمر گفت: اگر هم خواستم ساكت مى مانم ! حضرت فرمود: وقتى به او گفتى: چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ گفت: مانع من صحيفه و نوشته اى است كه در بين خود نوشته ايم و معاهده اى كه در كعبه در حجة الوداع بر سر آن هم پيمان شده ايم !
پسر عمر در اينجا ساكت ماند و گفت: تو را به حق پيامبر قسم مى دهم كه دست از سر من بردارى !
ص: 162
سليم مى گويد: پسر عمر را در آن مجلس مى ديدم كه گريه راه گلويش را بسته بود و از چشمانش اشك جارى بود.
همچنين طلحه گفت: اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم؛ ولى براى ما بيان كن كه چگونه احدى صلاحيت ندارد مطلبى را از پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ نمايد، در حالى كه آن حضرت به ما و به ساير مردم فرمود: لِيَبْلُغَ الشّاهِدُ مِنْكُمْ الْغائِبَ؛ يعنى حاضران شما به غايبان اطلاع دهند ؟
و در بيابان عَرَفه در حجة الوداع فرمود: خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود و آن را در قلب خود جاى دهد و سپس از قول من برساند. چه بسا كسى كه علمى را حمل مى كند ولى خود نمى فهمد، و چه بسا كسى كه علمى را براى فهميده تر از خود حمل مى كند. سه چيز است كه قلب فرد مسلمان در آنها خيانت نمى كند: خالص كردن عمل براى خداوند، شنوا بودن و اطاعت و خير خواهى براى واليان امر، و همراهى با اجتماع مسلمانان، چرا كه دعوت واليان امر همه مسلمانان را در بر مى گيرد.
و نيز پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از يك مورد بپا خاست و فرمود: حاضران به غايبان برسانند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره فرموده در روز غدير خم و در روز عرفه در حجة الوداع و در روز رحلتش بوده است ! پيامبر صلى الله عليه و آله به عموم مردم دستور داده كه هر كس از مردم را ديدند واجب بودن اطاعت از امامان آل محمد عليهم السلام و واجب بودن حقشان را برسانند، و اين وظيفه ابلاغ را در هيچ مطلب غير از اين موضوع نفرموده است. در واقع پيامبر صلى الله عليه و آله به عموم مردم دستور داده كه به مردم برسانند حجت و دليل كسانى را كه همه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله بدان مبعوث شده را از قول او كسى جز ايشان نمى رساند.
طلحه گفت: مشكل مرا آسان نمودى. نمى دانستم پيامبر صلى الله عليه و آله از اين مطلب چه قصد كرده است تا اينكه آن را برايم بيان نمودى. اى اباالحسن، خدا به تو از همه امت جزاى خير دهد.(1)
ص: 163
در اينجا بد نيست به اين ماجرا هم اشاره داشته باشيم:
اصحاب صحيفه در حجة الوداع پيمان نامه خود را امضا كردند و كار خود را آغاز نمودند. اين وِزر و بال عظيم كه در نامه اعمال خود گذاشتند براى ابوبكر كمتر از سه سال و براى عمر كمتر از پانزده سال روز شمار لذت دنيا داشت، و با پايان آن حسرت و ندامت آغاز شد. اين حسرت و ندامت دامنگير تمام پيروان آنان نيز هست هنگامى كه مرگ به سراغ آنان آيد.
محمد بن ابى بكر مى گويد: عبداللّه بن عمر را در زمان عثمان ملاقات كردم و گفته هاى پدرم (ابوبكر) را برايش نقل كردم. او گفت: به خدا قسم پدر من هم نظير گفته هاى پدرت را بدون كم و زياد گفت.
محمد بن ابى بكر در ذكر جزئيات بيشترى از ماجراهاى هنگام مرگ پدرش مى گويد: هنگام مرگ او عبدالرحمن و عايشه و عمر حاضر بودند كه صداى واويلايش بلند شد.
عمر گفت: اى خليفه رسول اللّه ! چرا واى و ويل مى گويى ؟ گفت: اكنون اين رسول اللّه همراه على بن ابى طالب است كه مرا به آتش بشارت مى دهند و نزد اوست صحيفه اى كه در كعبه بر سر آن پيمان بستيم و مى گويد: به پيمان خود وفا كردى و بر ضد ولى خدا قيام كردى. بشارت باد تو و رفيقت را به آتش در اسفل السافلين.
عمر تا اين سخن را شنيد برخاست تا خارج شود و در آن حال مى گفت: او هذيان مى گويد. ابوبكر گفت: نه به خدا قسم هذيان نمى گويم، كجا مى روى ؟ ! عمر گفت: چگونه هذيان نمى گويى در حالى كه تو دومى آن دو نفر هستى هنگامى كه در غار بوديد !
ابوبكر گفت: هنوز هم اين را مى گويى ؟ ! آيا من آن روزها برايت نقل نكردم كه محمد در غار به من گفت: من كشتى جعفر و اصحابش را مى بينم كه در دريا شناور است. و من از او خواستم به من هم نشان دهد و او دستى بر صورت من كشيد و من او
ص: 164
را ديدم، و همان موقع معتقد شدم كه او ساحر است ! ! و اين ماجرا را در مدينه براى تو بازگو كردم و نظر هر دومان بر اين قرار گرفت كه او ساحر است ؟ !
محمد بن ابى بكر در ادامه ماجرا مى گويد: سپس گفتم: پدر، بگو: لا الهَ الاَّ اللّه. گفت: نمى گويم و نمى توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم. وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى گويد. اين بود كه گفتم: كدام تابوت را مى گويى ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش قفل زده شده و در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم كه صخره اى روى آن است. هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را بر مى دارد. گفتم: گويا هذيان مى گويى ! گفت: نه به خدا قسم هذيان نمى گويم. خدا پسر صهاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمد، و او چه بد رفيقى است !
سپس بار ديگر صداى واى و ويل او بلند شد تا از دنيا رفت.(1)
13 و 14 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير بر طلحه اميرالمؤمنين عليه السلام در دو مورد با غدير بر طلحه بن عبيداللّه تميمى احتجاج فرمود:
مورد اول: در زمان عثمان اين جريان در مورد قبل و صفحات قبلى گذشت.
مورد دوم: در جنگ جمل در ميدان جنگ جمل كه طلحه و زبير همسران خود را در خانه گذاشته و همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را در ميان 120000 نامحرم وسط نيزه ها و شمشيرهاى ميدان جنگ آورده بودند، موقعيت حساسى براى معرفى صاحب ولايت با حجت غدير بود.
هنگامى كه لشكر از دو سو صف آرايى كرده بودند و هنوز جنگ آغاز نشده بود، اميرالمؤمنين عليه السلام قاصدى را سراغ طلحه فرستاد كه ملاقاتى داشته باشند. حضرت
ص: 165
شرايط را حساس تر كرد و طلحه را به وسط ميدان جنگ فراخواند و او را پيش چشم همه محاكمه كرد. طلحه آمد و در مقابل حضرت قرار گرفت.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ طلحه گفت: آرى. حضرت فرمود: پس چرا به جنگ من آمده اى ؟ ! ! گفت: در خاطرم نبود ! ! ! سپس طلحه به لشكر خود بازگشت؛ و در جنگ كشته شد.(1)
بدين صورت در جنگ جمل در وسط ميدان جنگ - به طور خصوصى - با يادآورى غدير دفاع بزرگى از حرمت صاحب آن به انجام رسيد و اهميت تبليغ غدير را در برابر دشمنان تا دندان مسلح به ما نشان داد.
15 - اتمام حجتِ جنگ جمل در خطبه غدير
در مرحله چهارم از خطبه غدير و پس از بيان حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» ، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اشاره اى به آينده كفرستيز على بن ابى طالب عليه السلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروه ها به امر خداوند متعال است.
اين حقيقت با آيه اى تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير و نيز اميرالمؤمنين عليه السلام در خطابه اى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد، معلوم شد، و آن آيه 102 سوره آل عمران است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»(2):
«اى كسانى كه ايمان آورديد حق تقوى را پيشه كنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد» .
ص: 166
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، «اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» : اى مردم، «از خدا بترسيد آنگونه كه حق تقوى است و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد» .
و نيز فرمود: اِنَّهُ خَليفَةُ رسول اللّه وَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ الاِمامُ الْهادى مِنَ اللّه ِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِاَمْرِ اللّه ِ: اوست خليفه رسول خدا، و او است اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.
اميرالمؤمنين عليه السلام هم در خطابه اى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد ارتباط مستقيم بى تقوايى را با دشمنىِ ولايت چنين بيان فرمود:
فَاتَّقُوا اللّه - ايُّهَا النّاسُ - حَقَّ تُقاتِهِ وَ اسْتَشْعِرُوا خَوْفَ اللّه عَزَّ ذِكْرُهُ وَ اخْلِصُوا النَّفْسَ وَ تُوبُوا الَيْهِ مِنْ قَبيحِ مَا اسْتَنْفَرَكُمُ الشَّيْطانُ مِنْ قِتالِ وَلِىِّ الامْرِ وَ اهْلِ الْعِلْمِ بَعْدَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله:
اى مردم، از خدا بترسيد آنگونه كه حق تقوى است، و ترس از خداوند عزَّ ذكره را درك كنيد و نفس خود را خالص كنيد، و از كار قبيحى كه شيطان شما را به آن تشويق كرد كه به جنگ ولى امر و اهل علم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله برويد، توبه نماييد.(1)
16 - تعجب از حاضرين غدير در مقايسه على عليه السلام و معاويه
سقيفه كارى كرد كه مردم وجوب اطاعت از على عليه السلام را فراموش كردند. اكنون روزى بود كه بايد اين اصل اعتقادى به مردم تفهيم مى شد تا در مقابل معاويه از اميرالمؤمنين عليه السلام اطاعت كنند.
نگاه متعجبانه به معاويه در واقع تعجب از سقيفه است. معاويه و سلف او چه كسى بودند و از كجا آمدند، كه طمع در خلافت نمودند ؟ مگر چه سوابقى بالاتر از غديرِ
ص: 167
على عليه السلام داشتند كه مردم به خاطر آنها سقيفه را پسنديدند ؟ اين اظهار تعجب از دشمنِ غدير هنگامى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه براى حركت به سوى صفين خطابه اى ايراد كرد و در آن چنين فرمود:
گويا زبان حال صاحب غدير را در جمله اى مشهور مى توان بيان كرد كه: روزگار مرا پايين آورد و پايين آورد و پايين آورد، تا به بدان جا كه گفته شود: على و معاويه ! !
حتى روزى كه قدرت در دست على بن ابى طالب عليه السلام بود مردم از آن حضرت اطاعت نمى كردند و به اوامر ايشان - لااقل آنگونه كه از سقيفه فرمان مى بردند - عمل نمى كردند. اگر تعجب از معاويه است، چند برابر آن تعجب از مردمى است كه در كنار على عليه السلام و در لشكر او حضرتش را خوار مى كردند و قرآنِ سر نيزه را بر قرآنِ ناطق مقدم مى داشتند.
سوز ديگرى از روزگار سخت غدير را از حلقوم استخوان در گلوى على عليه السلام مى شنويم. هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه براى جنگ صفين آماده مى شد ضمن خطابه اى كه براى مردم ايراد كرد چنين فرمود:
تعجب از معاوية بن ابى سفيان است كه در خلافت با من به نزاع برخاسته و امامت مرا انكار مى كند ! اى مهاجرين و انصار ... ! آيا بر شما واجب نيست كه مرا يارى كنيد و آيا امر من بر شما واجب نيست ؟ آيا نمى دانيد كه بيعت من بر حاضر و غايب شما لازم شده ؟ پس چرا معاويه و اصحابش در بيعت من خلل وارد مى كنند ؟ ... آيا سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نشنيديد كه در روز غدير درباره ولايت و صاحب اختيارى من مى فرمود ؟ !(1)
17 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در برابر معاويه
ابان از سليم نقل مى كند: در حالى كه ما همراه اميرالمؤمنين عليه السلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
ص: 168
به خدا قسم من مى دانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1) هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
ادعا كرده اى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتابش و سنت پيامبرش به ولايت تو امر كرده است، و به محمد دستور داده كه اين مطلب را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(2) : «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر چنين نكنى رسالت او را ابلاغ نكرده اى و خداوند تو را از شرّ مردم حفظ مى كند» .
او هم امتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به موسى هستى.
درباره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبه اى نمى خوانى مگر آنكه قبل از پايين آمدن از منبر مى گويى: به خداقسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم، و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بوده ام.
اگر اين خبرى كه درباره تو به من رسيده درست باشد ظلم ابوبكر و عمر نسبت به تو بالاتر از ظلم عثمان است.(3)
ص: 169
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام نامه معاويه را خواند، و ابودرداء و ابوهريره پيام و سخن او را به حضرت ابلاغ كردند، به ابودرداء فرمود: آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد. اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد همانطور كه از قول او به من رسانديد.
آنگاه در پيام به معاويه فرمود: اگر خداوند عزوجل است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب مُنزَل خود و در سنت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجت مرا قوى تر و حق مرا واجب تر مى نمايد.
ابودرداء و ابوهريره به راه افتادند تا نزد معاويه رسيدند و پيام حضرت را رساندند.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام در ميان لشكرش بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و پس از حمد و ثناى الهى مطالبى در مورد ولايت و امامت فرمود، و سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و بعد از نماز نيز سخنانى در مورد غدير ايراد كرد و عده اى از صحابه هم شهادت دادند.
وقتى ابودرداء و ابوهريره همه اين مطالب را و نيز عكس العمل مردم را براى معاويه گفتند، از شدت ناراحتى رخ در هم كشيد و سر به زير انداخت و گفت: اى ابودرداء و اى ابوهريره، اگر آنچه درباره او نقل مى كنيد حق باشد همه مهاجرين و انصار - جز او و اهل بيت و شيعيانش - هلاك شده اند.(1)
18 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در صفين
جنگ صفين يك موقعيت استثنايى براى رويارويى غدير و سقيفه بود كه حقايق بسيارى طى آن روشن شد. از جمله اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام، استشهاد حضرت به آيات «أولوا الأمر» و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» بود كه در غدير تفسير شد.
ص: 170
همچنين جنگ صفين يكى از حساس ترين مقاطعى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرصت را براى تبليغ غدير در آن مغتنم شمرد. آن سوى ميدان جنگ معاويه با پرچم ضد غدير و اين سو على عليه السلام با عَلَم ولايتِ الهى.
شرايط حساسى براى يك خطابه غديرى پيش آمده كه بايد غير منتظره آن را ايراد كرد، در حالى كه مهاجرين و انصار و نيز فرستادگان معاويه حضور داشته باشند، تا خبرها را براى آن سوى ميدان ببرند.
در اين جنگ پس از چند نامه و پيام كه بين اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه رد و بدل شد، آن حضرت در ميان لشكر خود در جمع مهاجرين و انصار و با حضور فرستادگان معاويه بر فراز منبر قرار گرفت و مناقب خود را برشمرد، و در هر كدام مردم را قسم داد و آنان اقرار كردند.
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهن ها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
در اين موقعيت، اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضائلم صرف نظر مى كنم.
شما را به خدا قسم مى دهم درباره قول خداوند: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1) : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول
ص: 171
و اولى الامر خود اطاعت كنيد» ، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1) : «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند» ، و نيز مى فرمايد: «وَ لَمْ يَتَّخِذْ مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2) : «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمى گزيند» .
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است ؟ اينجا بود كه خداوند عزوجل دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات درباره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همانطور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينه ام به تنگ آمده است و چنين گمان برده ام كه مردم مرا تكذيب مى كنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار
ص: 172
حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر بقيه صحابه برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند را بازگو كردند.
سپس هفتاد نفر از بقيه صحابه برخاستند و شهادت دادند و گفتند: اينها را شنيديم ولى همه آن را حفظ نكرديم، ولى اين دوازده نفر برگزيدگان و بهترين ما هستند.
از بين آن دوازده نفر چهار نفر برخاستند: ابوالهيثم بن تيهان، ابوايوب انصارى، عمار بن ياسر و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، كه خداوند آنان را رحمت كند. اينان گفتند: شهادت مى دهيم كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيديم و آن را حفظ كرديم كه در آن روز فرمود، در حالى كه ايستاده بود و على هم در كنار او ايستاده بود. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه براى شما امام و وصىّ و جانشينى منصوب كنم كه وصى پيامبرتان در ميان شما و جانشين من در امتم و بين اهل بيتم بعد از من باشد. كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و به شما دستور ولايت او را داده است. من از ترس اهل نفاق و تكذيب آنان از پروردگارم خواستم كه اين دستور را از عهده من بردارد، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.
همچنين اميرالمؤمنين عليه السلام در ضمن اشاره به نزول آيه اكمال در غدير و بيان حديث غدير فرمود:
... سپس خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا»(1) : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
ص: 173
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در ادامه فرمود:
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز دستور داده و من آن را براى شما بيان كردم و سنت هاى آن را گفتم، و به زكات و روزه و حج امر كرده و من براى شما بيان كردم و تفسير نمودم.
و در كتابش به ولايت دستور داده و من - اى مردم - شما را شاهد مى گيرم كه آن مخصوص على بن ابى طالب و جانشينان از فرزندان من و فرزندان برادرم و وصيم است. على اول ايشان و سپس حسن و بعد حسين و سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين اند. از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
اى مردم، من پناهگاه شما و امامتان بعد از خودم و راهنما و هدايت كننده شما را به شما معرفى كرده ام و او برادرم على بن ابى طالب است. او در بين شما مثل من در ميانتان است. دين خود را به او بسپاريد و در همه امورتان از او اطاعت كنيد. همه آنچه خداوند به من آموخته نزد اوست، و خداوند به من دستور داده آنها را به او بياموزم و به شما بفهمانم كه آن علوم نزد اوست.
ص: 174
از او سؤال كنيد و از او و جانشينان بعد از او بياموزيد. به آنان ياد ندهيد و از آنان پيشى نگيريد و از آنان تخلف نكنيد. آنان با حق اند و حق با آنان است، نه از آن جدا مى شوند و نه حق از آنان جدا مى شود.(1)
19 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در نامه براى معاويه
اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام صفين نامه اى براى معاويه نوشت و آن را توسط اصبغ بن نباته فرستاد. معاويه پس از خواندن نامه گفت: على قاتلين عثمان را به ما تحويل نمى دهد. اصبغ در پاسخ او گفت: اى معاويه با خون عثمان بهانه مياور ... .
معاويه از سخن اصبغ غضبناك شد. اصبغ مى گويد: براى آنكه او را بيشتر ناراحت كنم خطاب به ابوهريره كه نزد او نشسته بود گفتم: اى صحابى پيامبر، تو را قسم مى دهم به خدايى كه جز او خدايى نيست و عالم به غيب و شهود است و به حق حبيب خدا حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله، كه به من خبر دهى آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟
ابوهريره گفت: آرى حاضر بودم. اصبغ پرسيد: چه شنيدى كه آن حضرت درباره على عليه السلام فرمود. ابوهريره گفت: از او شنيدم كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
گفتم: اى ابوهريره اگر چنين است تو ولايت دشمن او را پذيرفته اى و با او دشمنى كرده اى ! ! ابوهريره نفس عميقى كشيد و گفت: إنّا للّه ِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعون ! !(2)
20 - در روز غدير دانستيد و در قيامت خواهيد دانست
اگر على بن ابى طالب عليه السلام نبأ عظيم است چگونه درباره آن اختلاف كرده اند ؟ نكته اينجاست كه معناى ولايت او مورد اختلاف نبود، بلكه براى به چنگ آوردن منصب او دندان به هم نشان دادند، و در حالى كه جنازه مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله روى زمين بود از هيچ جدال و نزاعى در غصب مقام او كوتاه نيامدند.
ص: 175
ولايت پذيرفته شده على عليه السلام را كنار گذاشتند و صاحب ولايت را - كه هميشه اسلام مديون او بود - كنار زدند. آرى اين نبأ عظيمى بود كه خبرهاى عظيمى را به دنبال داشت و دامنه اختلاف آن طولانى شد و ادامه يافت. مظلوم ترين مرد جهان با نگاهى به آنچه بر سر غدير آمد بيانى فرمود.
خداوند «نَبَأ عَظيم» را در آغاز جزء سى ام كتابش آورده، آنگونه سؤال برانگيز كه خود خدا هم پرسشى در كنارش آورده: «عَمَّ يَتَسائلونَ ؟» ! ! اكنون لشكر معاويه مى خواهد از اين آيه براى رجزخوانى در جنگ استفاده كند.
در جنگ صفين حضرت استشهاد به «نَبَأِ عَظيم» فرمود، چرا كه بايد دو لشكر معناى «نَبَأِ عظيم» را در متن قرآن بدانند و اين تفسير هنگامى صورت مى گيرد كه سوره «عَمَّ يَتَساءَلُونَ» در وسط ميدان جنگ مطرح شود. اميرالمؤمنين عليه السلام نبأ عظيم را خبر ولايت خود بيان مى كند كه در غدير اعلام گرديد و براى هميشه بر سر آن اختلاف شد.
در روز جنگ صفين مردى از لشكر معاويه به ميدان آمد در حالى كه از يك سو غرق اسلحه بود و از سوى ديگر قرآنى را جلوى اسلحه اش گرفته بود و اين آيه را مى خواند: «عَمَّ يَتَسائَلونَ. عَنِ النَبَأ العَظيمِ. الَّذِى هُم فِيهِ مُختَلِفُونَ» .(1)
علقمه مى گويد: من خواستم به مبارزه او بروم ولى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «بر سر جايت باش» ! و خود حضرت به جنگ او رفتند. ابتدا به او فرمودند: آيا مى شناسى نبأ عظيم را كه مردم بر سر آن اختلاف دارند ؟ آن مرد گفت: نه ! حضرت فرمود:
به خدا قسم منم نبأ عظيم كه بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع كرديد و از ولايت من بازگشتيد پس از آنكه آن را پذيرفتيد، و پس از آنكه به شمشير من نجات يافتيد با ظلم خود هلاك شديد. در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست كه چه كرديد. سپس حضرت شمشير كشيده سر از تنش جدا كردند.(2)
ص: 176
21 - نامه ادبى درباره غدير به امر اميرالمؤمنين عليه السلام
چه كسى باور مى كند كه صاحب غدير شخصا درباره غدير شعر گفته باشد !
و چه كسى احتمال مى دهد كه اين شعر در برابر دشمن غدير سروده شده باشد !
و چه كسى مى تواند صفين را بنگرد كه اين شعر غديرى توسط نامه براى نماينده سقيفه فرستاده مى شود ؟
اگر صاحب غدير درباره بزرگ ترين فضيلت خود شعر گفته همه شاعران غديرى به او اقتدا كرده زيباترين ها را تقديم او خواهند كرد و گوش اجتماع را از نواى غدير پر خواهند ساخت.
اگر معاويه كه نَه نسبى و نَه سابقه اى و نَه آبرويى دارد، به خود جرئت دهد كه بر درياى فضائل يعنى على بن ابى طالب عليه السلام فخرفروشى كند، بايد اذعان كرد كه شرايط حساسى در تاريخ اسلام پيش آمده كه بايد با آن مقابله كرد.
با در نظر گرفتن اين حساسيت، اميرالمؤمنين عليه السلام هم كارى كه تا آن روز براى غدير نكرده بود انجام داد. شعرى سرود و براى معاويه فرستاد كه يك بيت آن درباره غدير بود.
يك معارضه در قالب ادبى بين چهارمين غاصب حق غدير و صاحب غدير به وقوع پيوست، كه دفاع نوشتارى از غدير پاسخنامه قطعى آن شد.
چه زيباست كه صاحب غدير درباره غديرش بسرايد و ما گوش به نواى جانفزاى او بسپاريم. اما جالب تر آن است كه بدانيم اين اشعار در پاسخ به نماينده سقيفه است كه خواست فخرى بفروشد و سَرى بلند كند.
ماجرا از اين قرار بود كه معاويه در نامه اى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشت: اى ابا الحسن، من فضايل بسيارى دارم: پدرم در جاهليت آقا بود ! من در اسلام پادشاه شده ام ! من دايى مؤمنين و كاتب وحى هستم !
ص: 177
وقتى حضرت نامه او را خواند فرمود: آيا پسر هند جگرخوار فضايل خود را به رخ من مى كشد ؟ در پاسخ او اين اشعار را بنويسيد. سپس حضرت اشعارى سرودند كه وجوب ولايت در غدير را در آن بيان كردند، و رضايت امت در امر ولايت را گوشزد كردند، و با خطابى قاطع در آخر آن اشاره كردند كه هر كس نمى پذيرد جا دارد از غصه بميرد !
مُحَمّد النَبىّ اَخى وَ صِنوى ***وَ حَمزَة سَيّد الشُهَداء عَمّى
وَ اَوْجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ ***رسول اللّه يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ
وَ اَوْصانِى النَّبِىُّ عَلَى اخْتِيارٍ ***لاُمَّتِهِ رِضىً مِنْكُمْ بِحِلْمى
اَلا مَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ بِهذا ***وَ اِلاّ فَلْيَمُتْ كَمَدا بَغَمٍّ
فَوَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ***لِمَن يَلقَى الإله غَدا بِظُلمى
يعنى: محمدِ نبى صلى الله عليه و آله برادر و پسرعموى من، و حمزه سيدالشهداء عموى من است. پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت خود نسبت به شما را براى من نيز واجب كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله مرا در صاحب اختيارى امت وصى خود قرار داد، و اين با رضايت شما به حكم من بود. آگاه باشيد ! هر كس مى خواهد به اين مطلب ايمان آورد و گرنه از غصه بميرد ! پس واى و واى و واى بر كسى كه فردا در حالى كه به من ستم كرده خدا را ملاقات كند.
پاسخ كوتاه و پر محتوا با سندى به نام غدير، آن قدر شكننده بود كه وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابى طالب تمايل پيدا نكنند !
وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابى طالب تمايل پيدا نكنند !(1)
ص: 178
22 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با عيد غدير
از جمله اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام در عيد غديرى بود كه در زمان حكومت خود برگزار كرد.
از فراز منبر نماز جمعه در جشن غدير با حضور صاحب غدير، اتمام حجت غديرى با اشاره به آيات قرآن مطرح شد؛ و آن روزى بود كه غدير براى اولين بار نفس تازه مى كرد و در سايه سار صاحب آن شب هاى تيره سقيفه را پشت سر مى گذاشت. چه زيباست كه در چنان موقعيتى اميرالمؤمنين عليه السلام سخن مى گويد و با اشاره به «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1) و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(2) غدير را در خاطره ها زنده مى كند.
در دوران خلافت ظاهرى پنج ساله اميرالمؤمنين عليه السلام، يك سال روز غدير مقارن روز جمعه شد. حضرت خطبه نماز جمعه را به مسئله غدير اختصاص دادند و پس از حدود 25 سال - كه خلفاى غاصب سعى در فراموشى غدير داشتند - براى اولين بار آن روز را عيد رسمى قرار دادند و درباره آن سخن گفتند.
از جمله فرمودند:
خداوند در اين روز دو عيد عظيم و بزرگ را براى شما جمع كرده است ... . خداوند دينى را قبول نمى كند مگر با ولايت آنكه به ولايتش دستور داده و اسباب اطاعتش با تمسك به دستاويزهاى او و اهل ولايتش نظام مى يابد. اين است كه خداوند در روز غدير بر پيامبرش فرستاد آنچه بيانگر اراده اش درباره انتخاب شدگانش بود و به او دستور ابلاغش را داد ... ، و براى او حفظ از منافقين را ضمانت نمود. خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن ساخت. امروز روز عظيم الشأنى است ... ، و روز كمال دين است.(3)
ص: 179
23 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير در رحبه كوفه
در زمان خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام، حضرت احتجاج مهمى با غدير در رحبه كوفه انجام دادند. اين ماجرا به حسب اهميت آن در عنوان بعدى در صفحات بعد جداگانه و به طور مفصل آمده است.
24 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير بعد از نهروان
در ماه هاى آخر عمر اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از جنگ نهروان، مردم از حضرت درباره ابوبكر و عمر و عثمان سؤال كردند. حضرت فرمود: در اين باره برايتان نوشته اى مى نويسم كه درباره آنچه پرسيده ايد به صراحت سخن گفته باشم.
سپس نوشته بلندى كه حدود 30 صفحه و در حد يك جزوه بود املا كردند و نويسنده حضرت نوشت. آنگاه به ده نفر از خواص اصحاب خود دستور داد كه هر روز جمعه نويسنده حضرت آن را بر مردم بخواند و اين ده نفر شاهد باشند، تا كسى انكار نكند و فرمود: اگر كسى انكار كرد قرآن را حَكَم بين خود قرار دهيد.
از جمله مطالب آن نوشته چنين بود: اين امر خلافت عجيب است، كه حكومت و ولايت احدى را مثل ولايت من مبغوض نداشتند ! دليل من بر ولايت اين است كه صاحب اختيار مردم فقط من هستم نه قريش ... . چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت اين امت را داشت و من بعد از او اختيارات او را دارم ... . به دليل گفته پيامبر صلى الله عليه و آله كه در روز غدير خم فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.(1)
25 - يوم الولاية
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده و يادآور روزى است كه اسلام «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(2) را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
ص: 180
اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مى كند. حضرت در مجلسى امتيازات خاص خود را بيان نموده چنين فرمودند: به خدا قسم خداوند تبارك و تعالى نُه چيز به من عطا فرموده كه به احدى قبل از من جز پيامبر صلى الله عليه و آله نداده است.
از جمله فرمودند:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمت ها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد، هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه «امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم» .(1)
همچنين طبيعى است كسى مى تواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلق اند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاك اند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بى پايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در بيان واقعه غدير مى فرمايد:
... وَ كانَتْ عَلى وِلايَتى وِلايَةُ اللّه ِ، وَ عَلى عَداوَتى عَداوَةُ اللّه ِ ... . فَكانَتْ وِلايَتى كَمالُ الدّينِ وَ رِضَى الرَّبِّ تَبارَكَ وَ تَعالى: ولايت خداوند از طريق ولايت من شناخته مى شود و عداوت با خداوند نيز از راه عداوت با من شناخته مى شود ... . لذا ولايت من كمال دين و رضايت خداوند تبارك و تعالى خوانده شد.(2)
ص: 181
26 - تبليغ غدير براى اصبغ توسط اميرالمؤمنين عليه السلام
يكى از موارد تبليغ غدير توسط اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، جايى است كه حضرت در حضور دو صحابى بزرگِ خود اصبغ و ميثم حديث «أمرُنا صَعبٌ مُستَصعَب» را بيان فرمود، و شاهد آن را غدير ذكر كرد كه پس از آن اتمام حجت بزرگ، باز هم پذيرندگان غدير اندك هستند.
توضيح اينكه:
اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليه السلام اين حديث را شنيد كه: تحمل امر ولايت اهل بيت عليهم السلام بر مردم سنگين است و آن را نمى پذيرد جز انبياى مرسل و ملائكه مقرب و مؤمنى كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد.
او اين مطلب را براى ميثم تمار نقل كرد. ميثم نزد آن حضرت آمد و با تعجب درباره اين حديث سؤال كرد.
حضرت فرمود: اما مؤمن، پيامبر ما صلى الله عليه و آله در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. آيا مؤمنين - بجز آنانكه خداوند آنان را از لغزش و گمراهى حفظ كرد - اين مطلب را پذيرفتند ؟
پس آگاه باشيد ! بشارت باد شما را، بشارتتان باد كه خداوند شما را اختصاص داده به آنچه ملائكه و پيامبران و مؤمنين را اختصاص نداده، و آن پذيرفتن امر ولايت ماست.(1)
27 - غدير بالاترين منقبت
مردى خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، بالاترين منقبت خود را از پيامبر صلى الله عليه و آله بفرمائيد. حضرت فرمود: منصوب كردن آن حضرت مرا در غدير خم، كه به امر خداى تبارك و تعالى ولايت را از جانب او برايم اقامه نمود ... .(2)
ص: 182
28 - غدير در مفاخره اميرالمؤمنين عليه السلام
على عليه السلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(1) فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهم ترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عَمَّ يَتَسائَلونَ. عَنِ النَبَأِ العَظيمِ»(2)، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام خبر بزرگ است.
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودند كه امام حسين عليه السلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر او مى گذشت. در اين هنگام مفاخره اى بين پدر و پسر صورت گرفت. مفاخره اى كه بين معصومين عليهم السلام براى بيان فضايل ايشان به صورت زيبايى است كه در تاريخ به خوبى ثبت شده است:
اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد: يا رسول اللّه، كدام يك از ما دو نفر نزد شما محبوب تر هستيم ؟ امام حسين عليه السلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلى الله عليه و آله محبوب تر و مقرب تر است. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر هم بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم !
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم ... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش ارزانى داشته است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» .
پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است ودينش كامل است ... ، من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ... .
ص: 183
امام حسين عليه السلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مى نمايم ! سپس امام حسين عليه السلام با پدر هم آغوش شدند و يكديگر را بوسيدند ... .(1)
29 - غدير از مختصات اميرالمؤمنين عليه السلام
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: من هفتاد فضيلت و منقبت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در آنها با من شريك نيستند. سپس حضرت به طور مفصل آن فضايل را برشمرد تا آنكه در پنجاه و يكم فرمود: و اما پنجاه و يكم، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. پس ظالمين دور از رحمت خدا باشند و عذاب خدا بر آنان باد.(2)
30 - براى غدير عذرى نيست
در غدير حجت بر مردم تمام شد و همه جوانب ولايت روشن شد؛ و نه تنها حجت تمام شد كه بر سر ولايت از مردم عهد و پيمان هم گرفته شد؛ و نه تنها ميثاق بسته شد كه اين پيمان با اقرار زبان و بيعت دست محكم شد.
اكنون كه ولايت على عليه السلام اينگونه به دست مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله پى ريزى شده، مردم نبايد هنوز خود را از خداوند طلبكار بدانند و منتظر بمانند تا كِى مقام عظماى ولايت، فاطمه عليهاالسلام را با خود همراه نمايد و دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته و نيمه شب بر در خانه هاى آنان كمك بخواهد.
اگر چه صاحب غدير اين كار را كرد تا حجتى بر اتمام حجت هاى قبلى باشد، ولى كعبه مقصودِ مردم معرفى شده و وظيفه آنان است كه با پاى خود به سراغ او روند و از وى ارشاد و هدايت بخواهند. اگر چنين نكنند - كه نكردند - در يارى خدا و حجت او كوتاهى كرده اند.
ص: 184
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، و گرنه در خانه ات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غديرخم گرفته ام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است، كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(1)
31 - يادآورى غدير
در ماجرايى اميرالمؤمنين عليه السلام نگاهى به مردم كرد و فرمود: من برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و وزير او هستم. شما خوب مى دانيد كه من مقدم بر همه شما در ايمان به خداوند عزوجل و رسولش هستم ... ، و شما خود ديديد كه در روز غدير خم چگونه بپا ايستاد و مرا كنار خود به پا داشت و دست مرا بلند كرد (و مرا معرفى فرمود) .(2)
32 - احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث ثقلين و غدير براى امامت
ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: از على بن ابى طالب عليه السلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين عليه السلام، مرا از ايمان خبر ده، به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
حضرت پس از بيان پايه هاى ايمان و اشاره به امامت و ولايت در غدير فرمود:
... آنان كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين خطبه اى كه خواند و همان روز از دنيا رفت، چنين فرمود: من در ميان شما دو چيز باقى گذاردم كه تا به آن دو تمسك كرده ايد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خداوند و اهل بيتم.
ص: 185
خداوند لطيف خبير با من عهد كرده است كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين دو - و حضرت به دو انگشت سبابه خود اشاره فرمودند - و نمى گويم مثل اين دو - و حضرت به دو انگشت سبابه و وسط اشاره كردند - زيرا يكى از اين دو جلوتر از ديگرى است.(1)
پس به اين دو تمسك كنيد تا گمراه نشويد، و از آنان پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد، و از آنان عقب نمانيد كه متفرق مى شويد، و به آنان چيزى ياد ندهيد كه از شما عالم ترند ... .(2)
33 - خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در كوفه
اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در ايام خلافت ظاهرى خود خطبه غرّايى در كوفه خواندند. اين ماجرا و خطبه به حسب اهميت آن در ادامه و در صفحات بعد و با همين عنوان «خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در كوفه» به طور جداگانه و مفصل آمده است.
34 - اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با حديث غدير در نامه اى به شيعيان
يكى از احتجاج هاى اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در نامه اى به شيعيان در واپسين لحظات عمر شريفشان بوده است. از جمله اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
اگر ادعاى قريش صحيح باشد (كه به دليل نزديكى به رسول خدا صلى الله عليه و آله از حق حاكميت برخوردار هستند) پس بنى هاشم نيز بر قريش برترى دارند. من نيز بر بنى هاشم برترى دارم، به دليل گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى او است.
ص: 186
و اما توضيح ماجرا:
اختلافاتى كه در جريان حكميت پديد آمد و لشكريان اميرالمؤمنين عليه السلام را به دو گروه موافق و مخالف تقسيم نمود روز به روز دامنه دارتر شد، و در نهايت يك جنگ كاملاً داخلى را براى بار سوم به اميرالمؤمنين عليه السلام تحميل كرد.
گر چه جنگ نهروان با پيروزى مطلق جبهه علوى پايان يافت، اما تبعات آن در اعماق جامعه اسلامى تأثير گذاشت و توان ايستادگى و مقاومت را از بسيارى سلب كرد. همچنين زمينه را براى تبليغات گسترده و سم پاشى هاى ايادى معاويه فراهم آورد.
همانگونه كه در فصل هاى گذشته اشاره شد، دستگاه تبليغاتى معاويه در برابر شخصيت برجسته اميرالمؤمنين عليه السلام و امتيازات ويژه ايشان حرفى براى گفتن نداشت، و هنرى در شخصيت معاويه نبود كه بتوانند آن را علم كنند.
لذا مظلوميت عثمان و خون ريخته شده او تنها مستمسك آنها شد و در كنار آن بهره گيرى از قداست و احترام خليفه اول و دوم و بزرگ نمايى اختلافات اميرالمؤمنين عليه السلام با آنها در دستور كار قرار گرفت، و روز به روز بر حجم شبهات و سؤالات جهت دار افزوده شد.
تلاش اميرالمؤمنين عليه السلام براى راه اندازى مجدد مردم به سوى صفين و جنگ با معاويه - كه مى توانست ريشه همه فتنه ها را بخشكاند - به نتيجه نرسيد، و لشكريان حضرت با پايان يافتن فتنه خوارج به كوفه برگشتند.
براى دلدادگان معاويه - كه در كوفه به سر مى برند - فضاى مناسبى فراهم شد تا زخم هاى كهنه تاريخ اسلام باز كنند و با استفاده از جهل و تعصب كور مردم، شخصيت اميرالمؤمنين عليه السلام را زير سؤال ببرند.
محور سؤالات و شبهات، بحث پيرامون ابوبكر و عمر و عثمان بود، و اينكه آيا حق با آنهاست يا با اميرالمؤمنين عليه السلام كه مدعى جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود !
ص: 187
براى على عليه السلام بسيار سخت و تلخ بود كه فضاى فكرى جامعه با اين سخنان مشغول گردد، و در همان زمان لشكريان معاويه با هجوم وحشيانه خود به مرزهاى كشور علوى، دست به قتل و غارت بزنند و امنيت را از مردم مسلمان سلب كنند، و در عمل ضعف حكومت مركزى را در برقرارى ثبات و امنيت به اثبات رسانند.
اما چه مى شد كرد ؟ شبهات به طور گسترده در سطح جامعه مطرح شده بود و عامه مردم بدون توجه به پشت پرده اين مسائل و بهره هاى فراوانى كه دستگاه بنى اميه از آن فضا نصيب خود مى ساخت، درگير اين مباحث شده بودند، و در انتظار پاسخ هاى حضرت به سر مى بردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام به صراحت ناراحتى خود را از اين مباحث اعلام داشت، و با عتاب شديد به مردم فرمود:
قَد تَفَرَّغتُم لِلسُؤالِ عَمّا لا يَعنيكُم ! وَ هذِهِ مِصرُ قَدِ انفُتِحَت، وَ قُتِلَ مُعاويَةُ بنُ خُدَيجٍ وَ مُحَمَّدُ بنُ أبى بَكرٍ. فَيا لَها مِن مُصيبَةٍ ما أعظَمَها مُصيبَتى بِمُحَمَّدٍ. فَوَ اللّه ِ ما كانَ إلاّ كَبَعضِ بُنَىَّ. سُبحانَ اللّه ِ ! بَينا نَحنُ نَرجو أن نَغلِبَ القَومَ عَلى ما فى أيديهِم، إذ غَلَبونا عَلى ما فى أيدينا:
اين پرسش هاى بى حاصل را چه سود ؟ بنگريد كه مصر را تصرف كرده اند، و معاوية بن خديج و محمد بن ابى بكر به دست لشكريان معاويه به قتل رسيده اند. چه مصيبت بزرگى ! كشته شدن محمد بن ابى بكر براى من مصيبتى بزرگ است. به خدا سوگند كه او مانند يكى از فرزندان من بود. سبحان اللّه ! ما اميدوار بوديم كه بر اين قوم و متصرّفاتشان چيره شويم، اما ناگهان آنان بر ما تاختند و متصرفات ما را تصاحب كردند.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام وعده دادند كه در پاسخ به پرسش هاى آنان نامه اى بنويسند و حقايق را با آنان در ميان بگذارند. حضرت به دبير خود عبيداللّه بن ابى رافع دستور دادند: ده تن از اصحاب وفادار و مورد اعتمادم را دعوت كن.
ص: 188
عبيداللّه از حضرت خواست آن افراد را نام ببرند تا به خدمت حضرت دعوت شوند. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اصبغ بن نباته، ابوالطفيل كنانى، رزين اسدى، حارثة بن مضرب همدانى، جويريه، خندف، حارث همدانى، مصباح نخعى، علقمه، كميل و عمير بن زراره.
آنان حاضر شدند و حضرت به ايشان فرمود: اين نامه را بگيريد و عبيداللّه بن ابى رافع آن را هر جمعه بر مردم بخواند و شما حاضر باشيد، كه اگر كسى بر آن ايرادى وارد كرد، شما با كتاب خدا پاسخ دهيد و انصاف را مراعات نماييد. حضرت نامه را اينگونه آغاز كردند:
بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرحيمِ. مِن عَبدِ اللّه ِ عَلىٍّ أميرِالمُؤمِنينَ إلى شيعَتِهِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُسلِمينَ. فَإنَّ اللّه َ يَقولُ: «وَ إنَّ مِن شيعَتِهِ لإبراهيم» .(1) وَ هُوَ إسمٌ شَرَّفَهُ اللّه ُ تَعالى فِى الكِتابِ. وَ أنتُم شيعَةُ النَبىِّ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، كَما إنَّ مِن شيعَتِهِ إبراهيمُ. إسمٌ غَيرُ مُختَصٌ، وَ أمرٌ غَيرُ مُبتَدَعٌ. وَ سَلامٌ عَلَيكُم، وَ اللّه ُ هُوَ السَلامُ، المُؤمِنُ أولياؤهُ مِنَ العَذابِ المَهينِ، الحاكِمُ عَلَيهِم بِعَدلِهِ:
به نام خداوند بخشنده مهربان. از بنده خدا على اميرالمؤمنين به مؤمنان و مسلمانان از شيعيانش. خداوند متعال مى فرمايد: «ابراهيم از شيعيان او بود» . شيعه نامى است كه خداوند متعال در كتاب خود آن را عزيز داشته و شرافت بخشيده است. شما شيعيان پيامبر محمد صلى الله عليه و آله هستيد، همانگونه كه ابراهيم عليه السلام نيز از شيعيان او مى باشد. شيعه، كلمه جديدى نيست كه سابقه قبلى نداشته، و يا مختص افراد مشخصى باشد و به گروه ويژه اى طلاق شود. سلام خدا بر شما باد، و خداوند سلام مؤمن است، كه دوستان خود را سلامتى مى بخشد و از عذاب خواركننده به سلامت مى رهاند وبا عدل خود بر آنان فرمان مى راند.
ص: 189
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام كيفيت زندگى اعراب را قبل از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ترسيم نموده و نعمت بزرگ وجود پيامبر صلى الله عليه و آله را بر آنان گوشزد مى كند. تا اينكه به مصيبت عظيم شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسد و مى نويسد:
فَمَضى نَبىُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، وَ قَد بَلَغَ ما أُرسِلَ بِهِ. فَيا لَها مُصيبَةٌ خَصَّتِ الأقربينَ وَ عَمَّتِ المُؤمِنينَ. لَم تُصابوا بِمِثلِها وَ لَن تَعايَنوا بَعدَها مِثلَها. فَمَضى لِسَبيلِهِ صلى الله عليه و آله وَ تَرَكَ كِتابَ اللّه ِ وَ أهلَ بَيتِهِ إمامَين لا يَختَلِفان، وَ أخَوَين لا يَتَخاذَلان، وَ مُجَتَمِعَينَ لا يَفتَرِقان. وَ لَقَد قَبَضَ اللّه ُ نَبيَّهُ صلى الله عليه و آله وَ لأنَا أولى بِالناسِ مِنّى بِقَميصى هذا. وَ ما ألقى فى رَوعى وَ لا عرض فى رأيى أن وَجَّه الناسُ إلى غَيرى:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از ابلاغ رسالت خود به مردم از دنيا رفت و همگان را عزادار شهادت خود ساخت. شهادت او براى نزديكانش مصيبت بزرگى بود، و براى عموم مؤمنين نيز تحمل آن سخت بود. گويى تا آن روز به مصيبتى مانند آن دچار نشده بودند، و چنان بدبختى اى نديده بودند.
رسول بزرگوار صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، در حالى كه كتاب خدا و اهل بيت خويش را در ميان مردم به يادگار گذاشته بود، و امانتى كه پيشواى مردم هستند و اختلافى ميانشان نيست، همانند دو برادرى كه با هم متحدند و جدايى ناپذير. خداوند در حالى حضرت محمد صلى الله عليه و آله را قبض روح نمود كه من به او نزديك ترين فرد بودم؛ نزديك تر از پيراهن به تن. و بر خاطرم نمى گذشت و در انديشه ام خطور نمى كرد كه مردم از من روى برگردانده و سراغ كس ديگرى خواهند رفت.
حضرت در ادامه نامه به اختلافات بين قريش و انصار در انتخاب خليفه اشاره نموده و استدلال هاى آنان را بر ادعايشان نقل مى كنند. سپس دليل سكوت خود را در برابر جريان جديد اينگونه توجيه مى نمايند:
فَلَمّا رَأيتُ راجِعَةً مِنَ الناسِ قَد رَجَعَت عَنِ الإسلامِ؛ تَدعو إلى مَحوِ دينِ مُحَمَّدٍ وَ مِلَّةِ إبراهيمَ عَلَيهِما السَلامُ، خَشيتُ إن أنا لَم أنصُر الإسلامَ وَ أهلَهُ، أرى فيهِ ثُلَّما
ص: 190
وَ هَدما تَكونُ المُصيبَةُ عَلىَّ فيهِ أعظَمَ مِن فَوتِ وِلايَةِ أمورِكُم، الَتى إنَّما هِىَ مَتاعُ أيّامٍ قَلائِلٍ. ثُمَّ تَزولُ وَ تَنقَشِعُ كَما يَزولُ وَ يَنقَشِعُ السَحابُ. فَنَهَضتُ مَعَ القَومِ فى تِلكَ الأحداثِ حَتّى زَهَقَ الباطِلُ. وَ كانَت كَلِمَةُ اللّه ِ هِىَ العُليا، وَ إن رَغِمَ الكافِرونَ:
هنگامى كه مشاهده كردم گروهى از مردم از دين اسلام روى بر مى تابند و مردم را به نابودى دين محمد صلى الله عليه و آله و ملت ابراهيم عليه السلام فرا مى خوانند، ترسيدم كه اگر به اسلام و مسلمانان يارى نرسانم، آسيب جدى به دين وارد شود و اين بناى عظيم در هم فرو ريزد. اين مصيبت بسيار بزرگ تر از آن بود كه حكومت شما و خلافت بر شما را از دست بدهم، چرا كه حكومت چند روز كوتاه است و سپس مانند ابر از ميان مى رود و ناپديد مى گردد. پس به يارى دين خدا شتافتم و با مردم هماهنگ شدم و با مسلمانان همگامى كردم، تا باطل از ميان رفت و مقام رفيع كلام الهى آشكار گشت. گر چه كافران نمى خواستند و بر خلاف ميل آنان بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام توضيح مى دهند كه مخالفت از حكومت جديد مختص ايشان نبود و كسان ديگرى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند كه به مخالفت برخاستند، و سخنان تندى نيز بين آنان رد و بدل شد، و حتى بعضى تا آخر عمر حاضر به پذيرش بيعت نشدند.
حضرت توضيحاتى نيز پيرامون حكومت سه خليفه ارائه مى دهند و از فقدان شيوه واحدى براى انتخاب خليفه گله مى كنند، و به اين نكته اشاره مى كنند كه وجه مشترك هر سه حكومت، حذف امام از دايره حكومت و كنار راندن از مسائل سياسى جامعه بود. به تناسب اين بحث، به حق ويژه خود براى حكومت و زمامدارى مسلمانان اشاره نموده و جريان غدير خم را شاهدى گويا بر اين حق ذكر مى نمايند:
فَما جازَ لِقُرَيشٍ مِن فَضلِها عَلَيها بِالنَبىِّ صلى الله عليه و آله جازَ لى عَلى بَنى هاشِمٍ، بِقَولِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. ألا إن تَدَّعى قُرَيشُ فَضلَها عَلَى العَرَبِ بِغَيرِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله. فَإن شاؤوا فَليَقولوا ذلِكَ:
ص: 191
(ادعاى قريش مبنى بر اولويت خود به جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مستند به اين بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از طايفه قريش بود) اگر ادعاى قريش صحيح باشد و آنها به سبب وجود رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر ديگر افراد امت برترى داشته باشند، بايد پذيرفت كه با همين دليل بنى هاشم نيز بر قريش برترى دارد (زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله از تيره هاشم بود) . و باز با همين دليل من نيز بر بنى هاشم برترى دارم (زيرا از همه طايفه بنى هاشم به رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك تر بودم) . و به دليل گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم كه فرمود: هر كس من او هستم، على نيز مولاى او است.
مگر اينكه قريش براى اثبات برترى خود بر ديگر عرب ها دليل ديگرى جز انتساب به رسول اكرم صلى الله عليه و آله داشته باشند. اگر اين سخن را مى توانند بر زيان آورند بگويند.
اين نامه بسيار طولانى است، و اميرالمؤمنين عليه السلام از كيفيت بيعت مردم با ايشان و شور و اشتياق آنان به پذيرش خلافت از جانب وى گزارش مبسوطى ارائه مى دهند. سپس جريان پيمان شكنى طلحه و زبير و شعله ور شدن جنگ جمل و پس از آن جنگ صفين و حادثه حكميت و جريان خوارج و جنگ با آنان را شرح مى دهند. در پايان مجددا به نصيحت مردم پرداخته و از افتادن در دام فتنه ها و شبهات بر حذرشان مى دارند. سخن نهايى خود را كه تصميم جدى براى از ميان بر داشتن معاويه است با مردم در ميان گذاشته، آنان را براى اين كار بزرگ تشويق مى كنند.(1)
احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه
اشاره
احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه(2)
يكى از احتجاج هاى اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه و بين جمعى از صحابه بوده است. از جمله اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: بار خدايا، هر كس اين شهادت را
ص: 192
كتمان كند در حالى كه بر صحت آن آگاهى دارد، قبل از اينكه او را از دنيا خارج كنى نشانه اى در او قرار ده تا با آن شناخته شود.
1 - ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه
شيوه اى كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى تبليغ حديث غدير در پيش گرفته بودند بسيار كارساز بود، و به خوبى شبهات را بر طرف و فضاى ذهنى افراد را روشن مى كرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در مجالس متعددى كه جريان غدير خم را مطرح كردند، از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در روز غدير خم همراه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند و از نزديك و بدون واسطه شاهد ماجرا بودند مى خواستند كه جريان آن روز تاريخى را براى مردم تعريف كرده، و آنچه را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند براى مردم بازگو نمايند.
از آنجا كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از جايگاه ويژه و موقعيت برترى بين مردم برخوردار بودند، و به دليل همراهى كردن با پيامبر صلى الله عليه و آله و درك محضر آن بزرگوار، در بين عامه مردم احترام فوق العاده اى داشتند و مورد وثوق آنها بودند.
در نتيجه تأييد و تصديق آنان نسبت به يك امرى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده بود، كاملاً اطمينان آور و آرام بخش بود و مورد پذيرش واقع مى شد.
لذا اميرالمؤمنين عليه السلام نيز از موقعيت ويژه اصحاب در بين مردم استفاده مى كرد، و براى جا انداختن و ماندگار نمودن حديث غدير از آنان استشهاد مى كرد. تا آنجا كه آنها را سوگند مى داد كه مشاهدات خود را براى مردم بازگو كنند و شنيده هاى خود را از رسول خدا صلى الله عليه و آله براى آنان نقل نمايند.
جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله كه بعد از ارتحال ايشان در بيعت خود با اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت قدم و وفادار مانده بودند و از آن حضرت پشتيبانى و حمايت كرده بودند و يا حداقل نقشى در كنار گذاشتن وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله و معطل ماندن تأكيدات رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير نداشتند، در برابر تقاضاهاى اميرالمؤمنين عليه السلام
ص: 193
مبنى بر گواهى دادن به صحت حديث غدير به پا مى خاستند، و با كمال افتخار و سرافرازى جريان غدير را براى مردم تعريف و سخنان حضرت را تأييد مى كردند.
اينان كه بيشتر از انصار بودند، بدون نگرانى از تبعات اين شهادت ها و بدون مصلحت انديشى و آينده نگرى، فقط براى انجام وظيفه و وفادارى بر عهد و پيمان خود، صادقانه با مردم سخن مى گفتند و پرده هاى ضخيم شبهات را از چهره تاريخ كنار زده و حقايقى را كه در غدير خم اتفاق افتاده بود براى مردم تشريح مى كردند، و غبار شك و ترديد را از دهان مردم مى زدودند.
در مقابل، جمع ديگرى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله براى تأييد حديث غدير محذوراتى داشتند و با مشكلات و سؤالاتى مواجه مى شدند، كه پاسخ به آنها كار آسانى نبود.
كسانى كه به هر دليلى پس از شهادت رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله نتوانستند به طور شايسته به وصاياى ايشان جامعه عمل بپوشند، و در برابر خواست آن حضرت - كه همان امر الهى بود - تمكين نمايند، و در مقابل نصّ صريح آن حضرت به اجتهاد پرداخته و روشى مغاير با روش پيامبر صلى الله عليه و آله براى حكومت و زمامدارى مسلمانان ابداع كردند.
متأسفانه در همين روش جديد و ابداعى خود نيز، هيچ حقى براى عترت رسول خدا و اهل بيت عليهم السلام ايشان قائل نشدند. بلكه با ترفندهاى متعدد، خاندان رسول خدا عليهم السلام را وادار به خانه نشينى و عزلت كردند.
كسانى كه به خوبى اميرالمؤمنين عليه السلام را مى شناختند، و از توانايى ها و شايستگى هايش خبر داشتند، و موقعيت خاص ايشان را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى دانستند، و نقش ممتاز و سرنوشت ساز حضرت را در ميادين مختلف دفاع از دين مشاهده كرده بودند، و در غدير خم سخنان مهم رسول خدا صلى الله عليه و آله را در معرفى حضرت على عليه السلام به جانشينى خود شنيده و در همانجا با ايشان بيعت كرده بودند.
ص: 194
اما پس از ارتحال پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به گونه ديگرى عمل نموده و زمام امر حكومت نوپاى اسلام را به دست كسان ديگرى سپردند، و براى تثبيت اين حكومت از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكردند؛ تا آنجا كه حضرت على عليه السلام را نيز وادار به بيعت كردند. بديهى است تأييد حديث غدير از جانب چنين كسانى به معناى پذيرش خطاى بزرگ تاريخى آنان بود، و علامت سؤال بزرگى در مقابل عملكرد آنان قرار مى داد.
بعضى از شهامت و شجاعت لازم براى پذيرش خطاى خود برخوردار بودند، و در انديشه جبران گذشته نيز به دنبال چاره اى مى گشتند. اينان از تقاضاى اميرالمؤمنين عليه السلام براى اداى شهادت و تأييد جريان غدير خم استقبال كردند و حقايق را بدون هيچ گونه پرده پوشى با مردم در ميان گذاشتند. اما كسانى هم از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند كه جرأت و جسارت لازم را نداشتند و به انحاء مختلف عذر و بهانه مى آوردند و از پاسخگويى به دعوت حضرت طفره مى رفتند.
انكار حقيقت درخشان غدير خم و يا برخوردارى از اعتراف به آن به بهانه هاى واهى، آن هم از طرف كسانى كه همه آبرو و حيثيت و موقعيت اجتماعى خود را مديون رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند، صحنه تلخ و دردناكى بود كه در مواجهه با تقاضاى حضرت على عليه السلام براى تأييد حديث غدير به وقوع پيوست، و جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين آزمون نيز موفقيتى به دست نياوردند.
ناگفته نماند، اين گروه از اصحاب كه شهادت بر حديث غدير را نپذيرفتند، علاوه بر مشكلى كه نسبت به گذشته خود داشتند، در ارتباط با آينده نيز نگرانى ها و بلكه مصلحت انديشى هايى داشتند، و در حقيقت كتمان حديث غدير تدبيرى بود كه براى آينده خود مى انديشيدند.
آنها احتمال پيروزى معاويه را در آينده مى دادند، و با شمّ سياسى خود آن را احتمال قوى مى ديدند. آنان با شناختى كه از شخصيت معاويه داشتند، شهادت بر حديث غدير را براى خود مشكل ساز مى دانستند، و چون براى بهره مندى از دربار معاويه طمع داشتند، مصلحت را در كتمان حديث غدير ديدند. تا اين اعتراف در پرونده سياسى آنها ثبت نگردد، و مانع از ترقى و پيشرفت آنان در آينده نشود.
ص: 195
در تاريخ شش تن از اصحاب نام برده شده اند كه حاضر به اداء شهادت نشدند، و با اينكه در غدير خم حضور داشتند آن را كتمان كردند. اما چون تقاضاى صريح حضرت را رد كردند و به حق روشن پشت كردند، مورد نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفتند و دعاى حضرت درباره آنها در همين دنيا به اجابت رسيد و مردم آثار آن را ديدند.
به همين دليل اين افراد شهره تاريخ شدند و اكثر مورخين جريان آنها را نقل كردند. شش تن عبارتند از: زيد بن ارقم، انس بن مالك، براء بن عازب، اشعث بن قيس، جرير بن عبداللّه، خالد بن يزيد.
احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه را به بيان ديگر نيز مى توان گفت:
با گذشت بيست و پنج سال، چه كسى احتمال مى داد خاكسترِ سياه سقيفه اثرى از غدير در دل ها باقى گذاشته باشد. اما بنيانگذارش چنان برنامه اى تدارك ديده كه هيچ اقدامى قادر به محو آن نمى توانست باشد.
شايد فرصت ديگرى پيش نيايد كه يك اتمام حجت كامل عيار عمومى براى غدير در جمع حاضران انجام شود. پس تا صاحب غدير زنده است و قدرت را در دست دارد حساس ترين زمان براى اجراى اين هدف است، كه يك روز هم نبايد آن را به تأخير انداخت. بايد مجلسى لايق اين هدف و اين موقعيت پر حساسيت تنظيم كرد، كه از نظر مكان و افراد پاسخگو باشد همان گونه كه گفته هاى چنين مجلسى بايد با اهداف آن تطابق كامل داشته باشد.
به دليل همين حساسيت، مكان چنين مجلسى ميدان بزرگ كوفه در فضاى باز تعيين شد. به آنجا «رحبه» مى گفتند، كه از نظر موقعيت جغرافيايى مركزى ترين نقطه پايتخت كشور پهناور اسلام بود، كه شامل حجاز و عراق و شام و ايران مى شد. ميدانى كه دقيقا كنار مسجد كوفه و دار الاماره قرار داشت و جايى وسيع تر و همگانى تر و حساس تر از آن وجود نداشت.
ص: 196
از نظر افراد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله كه در غدير حاضر بودند، چه از دوستان غدير و چه از مخالفين آن به مجلس دعوت شدند، تا گذشته از حضور در مجلس درباره آن شهادت دهند، و بايد پيش بينى مى شد كه اگر به نيت تخريب غدير درباره آن شهادت ندادند چه عكس العملى انجام شود.
پنج سال خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام حساس ترين روزهايى بود كه غدير مى رفت تا جان تازه اى به خود بگيرد و محتواى بلند آن از زبان صاحب غدير بيان شود. نسلى كه 25 سال از غدير فاصله داشتند و خفقان علمى و اقدامات وحشيانه عليه غدير مى رفت تا نسل جديد را كاملاً از آن بى خبر نمايد و از صفحه اعتقادش پاك كند.
از سوى ديگر عده اى فتنه گر - كه باقيماندگان سقيفه بودند - دست به اقدامات مخرب مى زدند و شايع مى كردند كه على بن ابى طالب درباره مقدم بودن خود در خلافت و فضيلتش بر ديگران دليلى ندارد.
در شرايطى كه صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، نياز به عده اى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله از حاضرين در غدير بود كه مؤيد او باشند و به حضور خود در آن ماجرا شهادت دهند.
در چنين شرايطى اميرالمؤمنين عليه السلام مجلسى در ميدان بزرگ كوفه - كه مقابل مسجد كوفه و دارالاماره قرار داشت - تشكيل دادند و منبرى در آنجا نصب كردند و مردم جمع شدند. اين مجلس فقط براى شهادت دادن كسانى بود كه 25 سال پيش در غدير حضور داشتند و اكنون مى بايست در پيشگاه ملت به پا خيزند و آنچه به چشم خود ديده اند بازگو كنند.
اكنون صاحب غدير حكومت را در دست داشت و كار زدودنِ آثار سقيفه آغاز شده بود. احياى غدير نشانه گيرى قلب سقيفه با تير فولادين ولايت بود، كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اولين اقدامات خود دست به كار آن شد.
ص: 197
شيوه تبليغ غدير در آن شرايط، استفاده از شهرت و شيوع خبر آن بود كه طرفداران سقيفه هم به عنوان جذاب ترين خاطره زندگى آن را به ياد داشتند، حتى اگر جنگ بدر و اُحُد و خيبر را فراموش كرده بودند !
مجلسى عظيم و غير عادى تشكيل شد، كه تا آن زمان مردم تجربه نكرده بودند. در ميدان بزرگ كوفه سيل عظيم جمعيت آمدند و در برابر منبرى آماده نشستند، و در رديف هاى اول جلوى منبر حاضرين در غدير را نشاندند.
با آماده شدن مجلس، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان حاكم مطلق كشور بزرگ اسلام بر فراز منبر قرار گرفت و صحابه را درباره غدير دو گونه قسم داد. يكى اينكه به اصل واقعه غدير شهادت دهند، و ديگر اينكه جزئيات ماجراى غدير را براى مردم بازگو كنند.
حضرت در آن موقعيت استثنائى، حاضرين غدير را از اين جهت كه به صورت سمعى و بصرى در غدير حاضر بوده اند و با تمام وجود در همه مراحل آن ماجرا حضور داشته و آن را به طور ملموس شاهد بوده اند، ملزم كرد كه مشاهدات خود را براى نسلى كه در آن روز نبوده اند بازگو كنند.
در چنين شرايطى كه سقيفه رنگ مى باخت و صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، و عِده اى از صحابه حاضر در غدير نيز در اجتماع حضور داشتند، اميرالمؤمنين عليه السلام مجلسى استثنائى براى اين منظور تدارك ديد.
آن حضرت طى يك دعوت عمومى مردم را به ميدان بزرگ كوفه فرا خواند، كه مقابل مسجد كوفه و ساختمان حكومتىِ دار الاماره قرار داشت. در آنجا منبرى نصب كردند و مردم جمع شدند و مجلسى بسيار عظيم و پر ابهت تشكيل شد.
استفاده از شهرت غدير براى نسلى كه ربع قرن از آن فاصله داشتند، فقط به اين طريق عملى مى شد كه حاضران 25 سال پيش در غدير در پيشگاه ملت بپا خيزند و آنچه به چشم خود ديده اند بازگو كنند.
ص: 198
اين بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منبر قرار گرفت و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در رديف هاى اول جلوى منبر نشستند. در اين حال كه مردم نمى دانستند حضرت از كجا آغاز خواهد كرد و هدف از اين اجتماع چيست، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
به خدا قسم مى دهم باقيماندگان از كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده اند، و در روز غدير خم در بازگشت از حجة الوداع از آن حضرت شنيده اند كه درباره من - در حالى كه دستان مرا بلند كرده بود - فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ اَحِبَّ مَن اَحَبَّهُ. قسم مى دهم هر كس اين واقعه را حاضر بوده و به چشم خود ديده و به گوش خود شنيده، برخيزد و شهادت دهد.
پس از اين كلام حضرت، حساسيت مجلس هنگامى بيشتر شد كه عده زيادى - كه حداقل سى نفر ذكر شده اند - برخاستند و واقعه و خطبه غدير را بازگو نمودند و شهادت خود را نسبت به آن اعلام كردند.
حساسيت ديگرى كه مجلس غدير خم با آن همه اهميت پيدا كرد كوتاهى چند نفر از صحابه در شهادت درباره غدير بود. اميرالمؤمنين عليه السلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى شهادت دادن برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود. لازم بود براى اثبات شهرت غدير و جلوگيرى از هر گونه شك و شبهه درباره آن اقدامى صورت گيرد كه لال مانده هاى سقيفه را بر سر جايشان بنشاند.
لذا حضرت نگذاشت اين حركت منافقانه غدير را بشكند و فرمود: جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مى رود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد !
ص: 199
لذا فرمود: در جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مى رود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد. سپس رو به آنان كرده فرمود: شما كه در غدير حاضر بوده ايد، چرا برنمى خيزيد و شهادت نمى دهيد ؟ گفتند: سنِّ ما بالا رفته و فراموش كرده ايم ! ! !
حضرت رو به آنان كرده فرمود: اى انس، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ، و امروز بر نمى خيزى براى من به ولايت شهادت دهى، از دنيا نروى مگر آنكه به بَرَص (پيسى) مبتلا گردى كه نتوانى آن را پنهان كنى.
و تو اى اشعث، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز براى من به ولايت شهادت نمى دهى، از دنيا نروى مگر آنكه خداوند چشمانت را كور كند.
و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت براى من شهادت نمى دهى، خدا تو را به مرگ جاهليت بميراند.
و اما تو اى براء بن عازب، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت من شهادت نمى دهى، خدا تو را در همانجايى كه از آن هجرت كرده اى (يعنى يمن) بميراند.
حضرت هر يك از آنان را - به دليل اينكه دانسته كتمان مى كنند - نفرين كرد، اما اين چهار نفر بر عناد خود ادامه دادند و براى شهادت برنخاستند. خدا هم هر يك را به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا كرد:
انس بن مالك در پيشانيش لكّه پيسى پيدا شد، كه هر قدر عمامه را پايين مى آورد نمى توانست آن را پنهان كند. اشعث بن قيس هم كور شد. خالد بن يزيد هم طبق مراسم جاهليت به خاك سپرده شد، و براء بن عازب از طرف معاويه حاكم يمن شد و در همانجا - كه وطن اصلى او بود و از آنجا به مدينه هجرت كرده بود - از دنيا رفت.
ص: 200
انس بن مالك - كه خدمتكار پيامبر صلى الله عليه و آله بود - نيز در غدير همه ماجرا را از نزديك ديده و شنيده است. او يكى از كسانى است كه در حساس ترين موقعيت كه اميرالمؤمنين عليه السلام از او خواست در پيشگاه مردم به آنچه در غدير ديده شهادت دهد، از شهادت دادن سر باز زد. حضرت او را نفرين كرد و او در پيشانيش مبتلا به برص شد، به طورى كه قابل كتمان نبود و همه او را به عنوان نفرين شده اميرالمؤمنين عليه السلام مى شناختند.
انس پس از مبتلا شدن به نفرين حضرت تصميم گرفت هرگز ماجراى غدير را كتمان نكند و در هر جايى كه از او در اين باره سؤال شود به صراحت بيان كند. نمونه اى از آن چنين است كه گفت: من در روز غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
چهار نفر ديگر هم بودند كه براى شهادت برنخاستند و حضرت هر يك از آنان را نيز نفرينى كرد كه مبتلا شدند: زيد بن ارقم(2)، جرير بن عبداللّه بجلى، يزيد بن وديعه، عبدالرحمن بن مدلج؛ و بدين صورت بر همه ثابت شد كه شهرت و معروفيت غدير مسئله اى انكار ناپذير است.(3)
شخصى مانند زيد بن ارقم كه در غدير بالاى سر پيامبر صلى الله عليه و آله شاخه هاى درختان را بالا گرفته بود تا هنگام سخنرانى به آن حضرت برخورد نكند و اين مقدرا به پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 201
نزديك بود در موقعيت حساسى نياز به شهادت او درباره غدير بود. در كوفه اميرالمؤمنين عليه السلام از او خواست تا برخيزد و درباره غدير در پيشگاه مردم شهادت دهد. ولى او برنخاست و شهادت نداد و ادعا كرد غدير را فراموش كرده است ! !
حضرت فرمود: اگر شما دروغ مى گوييد و بهانه مى آوريد در حالى كه در غدير حاضر بوده و شنيده ايد، خدا هر يك از شما را به بلايى آشكار گرفتار كند.
اين نفرين براى احياى غدير و اثبات دروغ منافقان و دشمنان درونى در عذر بى جايشان، از لسان كسى انجام شد كه مستجاب الدعوه بود و حتى همگان به اين مطلب اعتراف داشتند. هر هشت نفر آنان هم به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا شدند و حجت بر همه تمام شد.
اين هشت نفر دنباله ماجراى حارث فهرى بودند كه در روز غدير در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسما عذاب الهى را درخواست كرد و آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(1) نازل شد و خداوند با فرستادن سنگ و صاعقه آسمانى و هلاك او بر همگان ثابت كرد كه غدير ريشه الهى دارد و خدا پشتيبان آن است.
پس از بيست و پنج سال همان ماجرا به گونه اى ديگر تكرار شد، و اينان با اينكه خود را در حضور صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام مى ديدند و خود مى دانستند كه دروغ مى گويند، و نيز مى دانستند كه نفرين على بن ابى طالب عليه السلام چوب الهى است و يقينا بر سرشان خواهد خورد، ولى با اين همه كتمان كردند و لب به شهادت نگشودند.
به فاصله بسيار كمى كه به دعاهاى اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا شدند و خداوند عذابش را مانند عذاب حارث فهرى بر سرشان فرستاد، بار ديگر بر همگان ثابت شد كه غدير پشتوانه الهى دارد.
ص: 202
وقوع اين ماجرا در موقعيت حساسى بود كه نياز مبرم به شهادت چنين افرادى بود، و اكنون كه شهادت ندادند، خداوند گواهى داد كه اينان دروغ مى گويند و غدير و صاحب غدير راست مى گويد و اينگونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.(1)
همچنين شخصى مانند زيد بن ارقم بايد بارها ماجراى غدير را نقل كرده و شهادت خود را ارائه كرده باشد. در حساس ترين موقعيتى كه نياز به گواهى او بود از اين اقدام سرباز زد، و آن روزى بود كه در كوفه اميرالمؤمنين عليه السلام از او و چند نفر ديگر خواست تا برخيزند و درباره غدير به آنچه با چشم خود ديده و با گوش خود شنيده اند شهادت دهند.
با آنكه هيچ شرايط تقيه و نگران كننده اى نبود و عده اى هم برخاستند و شهادت دادند، ولى او برنخاست و شهادت نداد !
در آنجا اميرالمؤمنين عليه السلام او را نفرين كرد و از مجلس بيرون نرفته چشمانش كور شد، و اين معجزه چنان درباره او معروف شد كه هر جا مى رفت به عنوان نفرين شده اميرالمؤمنين عليه السلام او را نشان مى دادند.
او هم قسم ياد كرد از آن پس هر كس درباره غدير بپرسد آنچه ديده و شنيده را بيان كند و شهادت دهد.(2)
بدين گونه سى سال پس از واقعه غدير بار ديگر اتمام حجت پروردگار ظاهر شد و هر يك از اينان به مرضى گرفتار شدند به طورى كه همه ديدند. مبتلا شدگان نزد مردم اقرار مى كردند كه ما با دعاى حضرت به عذاب الهى دچار شده ايم.(3)
اين بود بزرگ ترين و مهم ترين مجلس تاريخ بعد از واقعه غدير. مجلسى كه در شهر صاحب غدير يعنى شهر كوفه، با شكوه و حساسيت تمام برگزار شد. مجلسى كه
ص: 203
حضرت آميخته اى از معجزه و اتمام حجت و ابلاغ در زمينه غدير با حضور اميرِ غدير به انجام رسيد.
2 - اسناد و منابع احتجاج در رحبه كوفه
از ادله دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد.
در بعضى نقل ها مفصل تر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » است. عده اى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.
در بعضى نقل ها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقل ها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقل ها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كرده اند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند. حتى در بعضى نقل ها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام هم آمده است.
يك. نام شمارى از راويان اين خبر گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهل سنت اين مُناشده اميرالمؤمنين عليه السلام را روايت كرده اند:
1. اسرائيل بن يونس سَبيعى
2. محمد بن جعفر هُذلى
3. عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى، ابوهشام
4. محمد بن عبداللّه زُبَيرى كوفى حَبّال، ابواحمد
ص: 204
5 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى
6 . اسود بن عامر شاذان شامى، ابوعبدالرحمن
7. عبدالرزّاق بن همّام صنعانى
8 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى، ابواحمد
9. عبيداللّه بن عمر قواريرى
10. احمد بن حنبل شيبانى
11. محمد بن مثنّى عَنَزى
12. حسن بن على بن عفّان عامرى
13. احمد بن عمرو بن شيبانى، ابوعاصم
14. عبداللّه بن احمد بن حنبل
15. على بن محمد بن مصيصى، ابوالمضا
16. احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار
17. ابوعبدالرحمن نَسايى
18. احمد بن على موصلى، ابويَعلى
19. احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابن عقده
20. محمد بن عبداللّه بزّاز شافعى، ابوبكر
21. سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم
22. عمر بن احمد بن عثمان، ابن شاهين
23. احمد بن على، ابوبكر، خطيب بغدادى
24. على بن محمد جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازلى
25. على بن حسن بن حسين خِلَعى
26. احمد بن محمد عاصمى
27. موفّق بن احمد، اخطب خوارزم
ص: 205
28. على بن محمد جَزَرى، ابن اثير
29. محمد بن طلحه قرشى شافعى
30. يوسف بن قِزُغْلى، سبط بن جوزى
31. احمد بن عبداللّه طبرى، محب الدين
32. ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى
33. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير
34. عمر بن حسن مراغى، ابوحفص
35. محمد بن محمد جَزَرى، شمس الدين
36. على بن عبداللّه سَمهودى،نورالدين
37. عبدالرحمن سُيوطى، جلال الدين
38. محمود بن محمد شيخانى قادرى
39. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
40. احمدبن فضل بن محمد باكثيرمكّى
41. محمد بن معتمدخان بدخشانى
42. محمد صدر عالم
43. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
44. مولوى ولى اللّه لكهنوى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
1. محمد بن عبداللّه بن ابراهيم بن عبدويه بن موسى بن بنان جبلّى شافعى، ابوبكر (ت 260 - م 354 ق) ابوبكر شافعى در «الفوائد» ماجراى اين مُناشده را با سند خود از زيد بن ارقم
ص: 206
روايت كرده است.(1) سمعانى و ذهبى و ذهبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. ابوالحسن على بن عمر بن احمد دارقطنى و حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه از او حديث نوشته اند. حمزه سهمى از دارَقُطنى، ابن مخلد و خطيب او را توثيق كرده و ستوده اند.
2. ابن مَغازلى، ابوالحسن جُلاّبى
ابن مغازلى در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از عُمَيرة بن سعد روايت كرده است. سپس مى گويد: ابوالقاسم فضل بن محمد گويد: اين حديث صحيحى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است. حديث غدير خم را نزديك به صد نفر - كه عشره مُبَشَّره هم از شمار آنان اند - روايت كرده اند. حديث غدير حديث ثابتى است كه هيچ عيب و اشكالى در آن نمى شناسم. على عليه السلام در اين فضيلت يكتاست و هيچ كس در آن همتا و شريك او نيست.(3)
3. خطيب خوارزمى
خوارزمى نيز در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از سعيد بن وهب و عبدخير روايت كرده است. وى سپس در معناى مناشده مى نويسد: گفته مى شود: نَشَدتُكَ اللّه َ وَ ناشَدتُكَ اللّه َ وَ أنشَدتُكَ بِاللّه ِ، يعنى تو را به خدا سوگند مى دهم و از تو مى خواهم و درخواست مى كنم. اين مجاز و برگرفته از نَشَدَ الضّالَّةَ يَنشُدُهاست كه به معناى طلب كردن گمشده است، و أنشَدَها يعنى آن را شناساند.
4. على بن محمد بن اثير جَزَرى، ابوالحسن، ابن اثير
ابن اثير در «اسد الغابة» با اسناد خود از يَعلَى بن مرّه (با دو اسناد) و عبدالرحمن بن
ص: 207
ابى ليلى و براء بن عازب و اصبغ بن نباته و ابوالطُفَيل حديث مناشده را نقل كرده است. همچنين گفته كه اين خبر را از ابونُعَيم و ابوموسى و ابن عقده نقل كرده اند.(1)
5 . ابن حجر عسقلانى
ابن حجر در «الاصابة» حديث مناشده را از ابن عقده در كتاب «الموالاة» و او از ابواسحاق و ابوالطُفَيل روايت كرده كه او گفته است: كسانى كه من آنان را به شمار نمى آورم برايم روايت كرده اند كه على عليه السلام در رَحبه، مردم را سوگند داد ... . سپس مى گويد: اين خبر را ابن شاهين از ابن عقده نقل و آن را استدراك كرده است.(2)
6 . ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى شافعى
وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» نيز حديث مناشده را از عبدالرحمن بن ابى ليلى و زيد بن ارقم و عمير بن سعيد روايت كرده، و سپس مى گويد: عبداللّه فرزند امام احمد در زوائد «المسند» و ابويَعلى در «المسند» و ابن جرير در «تهذيب الآثار» و خطيب در تاريخش و ضياء در «المختارة» و طَبَرانى در «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط» آورده است.(3)
7. على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين
سَمهودى در «جواهر العقدين» ماجراى مناشده را از ابوالطُفَيل نقل كرده است. سپس مى گويد: ابن عقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود از ابوالطُفَيل نقل كرده است.(4)
دو. نفرين امام عليه السلام بر كسانى كه شهادت ندادند پس از تثبيت ماجراى مناشده نزد بزرگان اهل سنت، نكته ديگر اينكه: بسيار روشن است كه ماجراى مُناشده نشان مى دهد كه حديث غدير به امامت و جانشينى
ص: 208
اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت تامّ دارد، زيرا اگر مراد از حديث غدير اين بود كه على عليه السلام براى مؤمنان يار يا محبّ يا محبوب يا مانند اينهاست - اوصافى كه براى ديگر صحابه نيز حاصل است - براى اثبات اين اوصاف به سوگند دادن نيازى نبود.
هيچ كس از مردم منكر وجود اين صفات در آن حضرت نيست تا براى اثبات وجود آنها در حضرتش نياز به مناشده و طلب شهادت باشد. پس مراد امامت و جانشينى بوده است.
و لذا در احاديث و اخبار اهل سنت آمده كه گروهى از صحابه اين حقيقت را كتمان كرده و با عدم شهادت خود به دلالت حديث غدير به امامت و جانشينى گواهى ندادند.
از اين رو، امام عليه السلام آنان را نفرين كرد و نفرين او در حق ايشان مستجاب شد. بنا بر اين، اگر مراد از حديث غدير چيزى غير از امامت و جانشينى بود، قطعا گروهى آن را كتمان نمى كردند.
1. نقل نفرين حضرت و بلاى كتمان كنندگان
در «أُسد الغابة» از عبدالرحمن بن مدلج از ابن عقده به سندش و احمد بن احمد در «مسند» و ابن كثير دمشقى از مسند احمد و نيز در «كنز العمّال» ، ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه را نقل كرده، و در آخر اضافه كرده اند كه چند تن برخاستند و شهادت دادند كه اين سخن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند، و عده اى هم كتمان كردند.
حضرت كتمان كنندگان را نفرين كردند، و اينان از دنيا نرفتند مگر اينكه كور شدند يا برص گرفتند و آفتى به ايشان رسيد. يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج از آنان بودند.(1)
ص: 209
2. نام بعضى از كتمان كنندگان
از روايات پيشين روشن شد كه جماعتى شهادت يادشده را كتمان كردند و عبدالرحمن بن مدلج و يزيد بن وديعه دو تن از كتمان كنندگان بودند. زيد بن ارقم و انس بن مالك و براء بن عازب نيز - كه از صحابه بزرگ بودند - نيز در شمار آن كسان اند.
حلبى مى نويسد: سخن بعضى كه گفته اند دنباله «خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » ساختگى است، مردود است. اين دنباله از طُرقى وارد شده كه ذهبى بسيارى شان را صحيح دانسته است. روايت شده كه على عليه السلام برخاست و خطبه خواند و خداى تعالى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود:
هر كس را در روز غدير خم حضور داشته سوگند مى دهم كه برخيزد؛ و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيده اند و به خاطر سپرده اند، نه آنان كه از ديگران شنيده اند و آگاه گشته اند.
هفده صحابى برخاستند. در روايتى آمده كه سى صحابى برخاستند. در «المعجم الكبير» شانزده صحابى و در روايت ديگرى دوازده صحابى آمده است. على عليه السلام به آنان فرمود: آنچه را شنيده ايد، عرضه كنيد.
آنان حديث را ذكر كردند كه در آن آمده بود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. در روايت ديگرى آمده است: ... فَهذا مَولاهُ. از زيد بن ارقم نقل شده كه گفت: من از كسانى بودم كه (شهادت ندادم و) كتمان كردم و خدا مرا نابينا گرداند، و على عليه السلام كتمان كنندگان را نفرين كرده بود.(1)
ابن مغازلى نيز با سندش از زيد بن ارقم روايت كرده است: على عليه السلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: هر مردى كه شنيده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: «هر كس من
ص: 210
مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز» سوگند مى دهم كه شهادت دهد. من از كسانى بودم كه كتمان كردم و به همين خاطر كور شدم.(1)
جمال الدين عطاءاللّه شيرازى مى نويسد: زِرّ بن حُبَيش روايت كرده است: على عليه السلام از دارالاماره بيرون آمد. سوارانى كه شمشيرها را به گردن آويخته و دستارها را بر سر نهاده و تازه از سفر رسيده بودند به پيشوازش رفتند و گفتند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى اميرالمؤمنين، درود بر تو اى مولاى ما.
على عليه السلام پس از پاسخ سلام ايشان فرمود:
اينجا چه كسانى از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله هستند ؟ دوازده مرد، از جمله: ابوايّوب خالد بن زيد انصارى، خُزَيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمّار بن ياسر، ابوهيثم بن تَيّهان، هاشم بن عُتبَة بن ابى وقّاص و حبيب بن بديل بن ورقاء، برخاستند و شهادت دادند كه در روز غدير خم شنيدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
على عليه السلام به انس بن مالك و براء بن عازب فرمود: چه شما را بازداشت كه برخيزيد و شهادت دهيد كه شما هم آنچه را ديگران شنيده اند، شنيده ايد ؟ سپس فرمود: خدايا، اگر اين دو از سر دشمنى كتمان كردند مبتلايشان كن.
براء كور شد، و هنگامى كه راه خانه اش را از ديگران مى پرسيد به خود پاسخ مى داد: كسى كه نفرين او را فرو گرفته چگونه راه يابد ؟ و انس پاهايش مبتلا به برص شد.
گفته اند كه وقتى على عليه السلام از انس خواست شهادت دهد كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير - يعنى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است - را شنيده، عذر آورد كه
ص: 211
فراموش كرده است. على عليه السلام دعا كرد: خدايا، اگر او دروغگو است لكّه سپيدى برص را بر سر او قرار بده، به گونه اى كه دستار آن را نپوشاند. پس چهره انس گرفتار برص شد، و پس از آن روبندى به چهره اش مى افكند.(1)
در روايت بَلاذرى آمده است:
على عليه السلام بر منبر گفت: هر كس شنيده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز، به خدا سوگند مى دهم كه برخيزد و شهادت دهد.
انس بن مالك و براء بن عازب و جرير بن عبداللّه (بجلى) پايين منبر نشسته بودند. على عليه السلام سخن خود را تكرار كرد و هيچ كس پاسخ نداد. حضرت فرمود: خدايا، هر كس اين شهادت را آگاهانه كتمان كند، از دنيا مبر مگر اينكه نشانه اى بر او قرار دهى كه به آن شناخته شود. انس به برص مبتلا گشت و براء كور شد و جرير مرتدّ شد و به سَراة(2) رفت و در خانه مادرش در سَراة از دنيا رفت.(3)
حافظ ابونعيم شرح حال ابومحمد طلحة بن مُصَرِّف را نوشته و او را به پاكدامنى و مشتاق به عبادت و راستگويى و وفادارى و خوشخويى و صفا ستوده و گفته است: سليمان بن احمد، از احمد بن ابراهيم بن كيسان، از اسماعيل بن عمرو بجلى، از مِسعَر بن كِدام، از طلحة بن مُصَرِّف، از عُمَيرة بن سعد براى ما نقل كرد:
على عليه السلام را ديدم كه بر فراز منبر - كه دوازده تن گرداگرد آن بودند - اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله را - كه ابوسعيد و ابوهريره و انس بن مالك در شمار ايشان بودند - سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا شنيده ايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرمايد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟
ص: 212
همگى برخاستند و عرضه داشتند: به خدا سوگند آرى. ولى يك تن از ايشان برنخاست و شهادت نداد. على عليه السلام به او فرمود: چه مانع شد كه برخيرى و شهادت دهى ؟
گفت: اى اميرالمؤمنين، پير شده ام و فراموش كرده ام.
على عليه السلام گفت: خدايا، اگر او دروغگو است به بلا گرفتارش كن. و ما ديديم كه پيش از آنكه از دنيا برود، در ميان دو چشمش نقطه سفيدى پديد آمد كه عمامه آن را نمى پوشاند.(1)
سه. نتيجه بحث
اينها روايات اهل سنت پيرامون رخداد مُناشده و كتمان گروهى از صحابه و شهادت ندادن آنان به حديث غدير و نفرين حضرت بر آنان بود.
چكيده و نتيجه بحث اين است:
1. امام عليه السلام با اهتمام كامل و با پافشارى، صحابه را سوگند داد كه هر يك از ايشان كه در روز غدير خم حاضر بوده و آن رخداد را به چشم خود ديده و به گوش خود سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را شنيده شهادت دهد تا به شهادت ايشان احتجاج كند. اين مُناشده را پيشوايان و دانشمندان بزرگ اهل سنت روايت كرده اند.
2. اين مُناشده به اين كيفيت و با اين احوال و قرائن، دلالت مى كند كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امامت و جانشينى است، زيرا اگر مراد از «مَولى» محبّ يا محبوب يا ناصر يا مانند اينها بود، مُناشده معنايى نداشت، چرا كه اين اوصاف به اعتراف همگان در اميرالمؤمنين عليه السلام وجود داشته و كسى هرگز آنها را انكار نكرده است. اين اوصاف حتى در ديگر صحابه هم وجود داشته است.
ص: 213
3. جماعتى از صحابه از سر دشمنى با امام عليه السلام اين شهادت را كتمان كردند. اين نيز گواه آن است كه حديث غدير به امامت دلالت مى كند، زيرا اگر مراد از اين حديث امامت نبود، هرگز موردى براى كتمان وجود نمى داشت.
4. امام عليه السلام كتمان كنندگان را نفرين كرد و نفرين او بر آنان كارگر گشت. اگر معناى حديث غدير امامت و جانشينى نبود هرگز آنها را نفرين نمى كرد.
5 . اخبار مناشده و كتمان بعضى از صحابه، بنياد اعتقاد اهل سنت به عدالت همه صحابه را ويران مى كند، چرا كه كتمان شهادت از گناهان كبيره است و مرتكب كبيره بى ترديد فاسق است.
6 . اين اخبار نشان مى دهد كه گروهى از صحابه با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمنى داشته اند و دشمنى شان با او به اندازه اى بوده كه شهادت يادشده را كتمان كنند و مرتكب اين گناه كبيره شوند. اين از مواردى است كه ادعاى دهلوى را به اينكه همه صحابه با امام عليه السلام دوستى مى كردند، باطل مى گرداند.
7. اين اخبار نشان مى دهد كه اين سخن بعضى از اهل سنت باطل است كه مى گويند: كتمان نصّ امامت و جانشينى امام عليه السلام از سوى صحابه محال است. زيرا اگر حديث غدير نصّ جانشينى امام عليه السلام باشد - كه هست - آنچه ما گفتيم ثابت شده است، چرا كه صحابه تلاش كرده اند تا اين نصّ روشن را كه در آن انجمن بزرگ از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شد كتمان كنند، تا جايى كه امام به طلب گواهى از صحابه و سوگند دادن آنان نيازمند مى شود !
اگر حديث غدير نصّ بر امامت و جانشينى نبود و مراد پيامبر صلى الله عليه و آله فقط محبت امام عليه السلام بود، اخبار مناشده نشان دهنده مخالفت صحابه با همين دستور است و باز هم ادعاى ما ثابت مى شود.
زيرا كسانى كه سخن نبوى دالّ بر وجوب محبت امام عليه السلام را پنهان كنند، به طريق اولى آنچه را بر امامت و جانشينى وى دلالت كند پنهان خواهند كرد.
ص: 214
چهار. اشكال ابن روزبهان و پاسخ آن
نگرش در اين احاديث و اخبار، تعصّب ابن روزبهان و دشمنى اش با حق و بطلان ياوه هاى او پيرامون حديث مناشده را روشن مى كند، چرا كه او ادعا كرده كه اين حديث از ساخته هاى رافضيان است !
1. اشكال ابن روزبهان
وى مى نويسد: اما اينكه گفته اند اميرالمؤمنين عليه السلام از انس بن مالك خواست شهادت دهد و مالك عذر آورد كه فراموش كرده، و در ادامه حضرت انس را نفرين كرد، ظاهرا از ساخته هاى رافضيان است، زيرا خبر: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» در غدير خم بوده، و به سبب فراوانى شنوندگان مستفيض گونه بوده است.
از اين رو، چه حاجتى بوده كه از انس خواسته شود تا شهادت دهد ؟ و اگر فرض كنيم كه اميرالمؤمنين عليه السلام طلب شهادت كرده و انس شهادت نداده، اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نبوده كه ملازم رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه ده سال خادم آن حضرت بوده، نفرين كند تا دچار برص گردد. ساختگى بودن حديث روشن است.(1)
2. پاسخ اشكال ابن روزبهان
اشكال ابن روزبهان از چند جهت پاسخ داده مى شود:
پاسخ اول: مُناشده انس و ديگران متواتر است
فضل بن روزبهان حاجت به طلب گواهى از انس را نفى كرده و دليل آن را استفاضه حديث غدير دانسته است. اما اين سخن باطل است، زيرا طلب گواهى امام عليه السلام از انس بن مالك امرى ثابت و مشهور و بلكه متواتر است. از اين رو تكذيب اين گونه حديث بر پايه اين گمان شگفت است !
پاسخ دوم: حديث غدير متواتر است نه مستفيض گونه
بى گمان حديث غدير كه اين شمار انبوه شنوندگان آن را شنيده اند، حديثى متواتر
ص: 215
و در بالاترين درجات تواتر است. از اين رو آن را مستفيض گونه دانستن دورى از انصاف و دشمنى با حق است.
پاسخ سوم: نمونه هايى از نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله بر مخالفان
سخن ابن روزبهان كه اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نبوده كه كسى را نفرين كند باطل است، چرا كه در حقيقت خرده گيرى از انبياء و اوصياست. زيرا نفرين مخالفان سنّتى از سنت هاى پيامبران و جانشينان آنان در بعضى زمان هاست. همچنين هر كس به سيره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مراجعه كند، به موارد پرشمارى از اين دست آگاه خواهد گشت. اينك نمونه هايى از آن موارد:
مورد اول
يكى از اين نمونه ها نفرين نبى صلى الله عليه و آله بر منافقانى است كه در ليلة العقبه خواستند كه گزندى به حضرتش رسانند. حلبى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله صبح كرد، اسيد بن حضير نزد حضرت آمد و گفت: اى فرستاده خدا، چرا ديشب از راه درّه نرفتى، با آنكه از راه گردنه آسان تر بود ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا مى دانى منافقان چه مى خواستند ؟ و ماجرا را براى او بازگو فرمود. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، مردم رسيده و گرد آمده اند. هر طايفه اى را فرمان ده تا كسى را كه چنين قصدى كرده بكشند، و اگر دوست دارى نام هاى آنان را آشكار گردان. سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت، به هيچ كارى نپردازم تا اينكه سرهاى آنها را برايت بياورم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من خوش ندارم مردم بگويند كه محمد به يارى قومى با مخالفانش جنگيد تا اينكه خدا به سبب آنان او را بر ديگران مسلط گرداند، ولى او پس از اين به كشتن يارانش پرداخت. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، اينان ديگر ياران و اصحاب تو به شمار نمى روند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شهادتين نمى گويند ؟
پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را گرد آورد و به آنها گفت كه از سخنى كه گفته و به آنچه بر آن همداستان گشته بودند آگاه است. اما آنان به خدا سوگند خوردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشته اند. در اين هنگام خدا اين آيات را فرو فرستاد: «يَحلِفُونَ
ص: 216
بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَد قالُوا كَلِمَةَ الكُفرِ ... وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالُوا»(1): «به خدا سوگند مى خورند كه سخنى نگفته اند حال آنكه سخن كفر را بر زبان رانده اند ... و آهنگ كارى را كردند كه به آن دست نيافتند» .
رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را نفرين كرد و فرمود: خدايا، آنان را با «دبيله» بزن. «دبيله» آتشى برافروخته است كه ميان دو شانه آنان نمايان مى شود تا از ميان سينه هاى آنان آشكار گردد. در روايت ديگرى هست كه «دبيله» پاره اى از آتش است كه بر رگ هاى قلب هر يك از ايشان بيفتد و آنان را هلاك كند.(2)
مورد دوم
نمونه ديگر نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله است بر كسى كه نمازش را قطع كند. حلبى مى نويسد: در «الإمتاع» آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در تبوك، كنار درخت خرمايى نماز مى خواند كه كسى آمد و از ميان او و آن درخت خرما گذشت. در روايتى هست كه آن كس بر الاغى سوار بود. حضرتش او را چنين نفرين كرد: نماز ما را بريد، خدا جاى پايش را ببرد. پس او زمينگير شد.(3)
مورد سوم
نمونه ديگر نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله است براى كسى كه با تقليد از نحوه راه رفتن، حضرتش را ريشخند مى كرد. سيوطى مى نويسد: ابوالشيخ از قَتاده و ابن مردوَيه از ابن عمر روايت كرده اند: مردى پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله از حضرتش تقليد مى كرد و خود را به زمين مى افكند. حضرت او را ديد و فرمود: همين گونه بمان. آن مرد نزد خانواده اش بازگشت، ولى يك ماه از هوش رفته و بر زمين افتاده بود. وقتى به هوش آمد به هيئتى بود كه از پيامبر صلى الله عليه و آله تقليد و حضرتش را ريشخند مى كرد.(4)
ص: 217
پاسخ چهارم: نمونه هايى از نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام
خواجه پارسا مى نويسد: امام مستغفرى به اِسناد خود روايت كرده كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در رَحبه، از مردى درباره حديثى پرسيد و آن مرد وى را تكذيب كرد. على عليه السلام به آن مرد فرمود: هر آينه تو مرا تكذيب كردى. مرد گفت: من تو را تكذيب نكردم. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: من خداى سبحانه را خواهم خواند كه اگر دروغگو باشى چشمت را كور كند. مرد گفت: خداى عزوجل را بخوان. اميرالمؤمنين على عليه السلام آن مرد را نفرين كرد و چشم آن مرد كور گشت و نابينا از رَحبه بيرون رفت.(1)
عبدالرحمن جامى نيز اين خبر را به همين شكل از مستغفرى نقل كرده است.(2) و اما مستغفرى - راوى اين ماجرا - از دانشمندان پرآوازه اهل تسنن است، كه عبدالقادر قرشى و محمود بن سليمان كفوى و جمال الدين اِسنَوى وى را بسيار ستوده اند.(3)
عده اى ديگر از بزرگان اهل سنت نيز اين روايت را - با كمى تغيير - نقل كرده اند، از جمله: خوارزمى، وصابى از سيره عمر ملاّ، ابن حجر، محمد صدر عالم و ابن كثير.(4)
همچنين عبدالرحمن جامى در «شواهد النبوة» روايت كرده كه امام عليه السلام كسى را كه اخبار او را براى معاويه مى نوشت نفرين كرد و او كور شد.(5)
پاسخ پنجم: نمونه هايى از نفرين صحابه
اضافه بر اين، از صحابه هم نفرين هايى نقل شده است. از جمله:
ص: 218
مورد اول
احمد بن عطاءاللّه اسكندرى پس از نقل حكايتى در دعاى ابراهيم بن ادهم، كرامتى براى سعد بن ابى وقّاص روايت كرده است. وى مى نويسد:
شيخ ابوالعباس گويد: اين عين كمال نيست، بلكه آنچه سعد - يكى از افراد عَشَره مُبَشَّره - انجام داده عين كمال است. زنى مدعى شد كه سعد چيزى از بوستان او گرفته است. سعد در برابر اين ادعا گفت: خدايا، اگر او دروغگو است نابينايش گردان و او را در جايش بميران. پس آن زن كور شد و روزى كه در بوستانش راه مى رفت در چاهى افتاد و مرد.
بنا بر اين، اگر آنچه ابراهيم عليه السلام انجام داده عين كمال مى بود، فعل صحابى پيامبر صلى الله عليه و آلهبه اينكه عين كمال باشد اولى است. ولى سعد از امناى خداست و جان او و جان ديگرى نزد وى يكسان است.
از اين رو، سعد نه به آن سبب كه آن زن شخص او را آزار داد نفرينش كرد، بلكه به اين خاطر آن زن را نفرين كرد كه او صحابى رسول اللّه صلى الله عليه و آله را آزار داده بود.(1)
مورد دوم
ابويوسف نقل كرده است: ليث بن سعد، از حبيب بن ابى ثابت براى من نقل كرد: اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و جماعت مسلمين از عمر بن خطاب خواستند كه شام را (ميان آنان) قسمت كند، چنانكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خيبر را (ميان آنان) قسمت كرد.
سخت گيرترين مردم در اين موضوع بر عمر، زبير بن عوّام و بلال بن رباح بودند. عمر گفت: اگر چنين كنم، مسلمانان پس از شما را بى چيز وانهاده ام. سپس افزود: خدايا، مرا در برابر بلال و اصحابش كفايت كن.
ص: 219
مسلمانان هم بر اين باور بودند كه طاعونى كه در عِمَواس گريبان آنان را گرفت از نفرين عمر بوده است. عمر مردم شام را در ذمّه حكومت قرار داد تا به مسلمانان خراج بپردازند.
همچنين ولى اللّه دهلوى اين ماجرا را نقل كرده است. در كتاب «الرَّوض الأُنُف» نيز اين ماجرا را در سفر عمر به شام و پس از فتح آن نقل كرده، و ايده تقسيم نكردن آن را مشورت دادن معاذ به عمر نقل كرده است. همچنين فخرالدين زيلعى از ابوبكر رازى اين ماجرا نقل كرده است.(1)
پاسخ ششم: پاسخ صاحب «احقاق» به ابن روزبهان
بطلان كلام ابن روزبهان با ادله يادشده روشن شد. صاحب «احقاق الحق» در پاسخ گفته است:
اينكه او از اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام دور دانسته كه دمساز و خادم رسول خدا صلى الله عليه و آله را نفرين كند تا گرفتار برص شود، صوفى گرى بى معنايى است؛ زيرا آنگاه كه انس با داشتن علم يقينى در اظهار حق خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله از شهادت خوددارى كرده، در واقع در محبت آنان كه به نص قرآن مجيد واجب است كوتاهى كرده و ريسمان پيروى پيامبر صلى الله عليه و آله را از گردنش گشود و خداوند كار و خدمتش را باطل گرداند.
بنا بر اين، كمترين درجه كيفرش در دنيا اين است كه بر او نفرين شود تا گرفتار بيمارى هاى تمسخرآميز شود، و البته نتيجه كار خود را در آخرت خواهد چشيد. با اين همه، در سخن ابن روزبهان دو فايده هست:
فايده اول: ابن روزبهان طلب گواهى بر آنچه را شنوندگانش پرشمار و مستفيض گونه باشد انكار كرده است. ما بر پايه اين سخن مى گوييم: وجوب محبت على عليه السلام امر ثابت و مستفيضى است كه طلب شهادت درباره آن باطل است، ولى چنانكه دانستى بنا بر روايات اهل تسنّن، امام عليه السلام براى حديث غدير طلب گواهى كرد.
ص: 220
بنا بر اين، روشن مى شود كه مراد از حديث غدير ايجاب محبت و مودّت او نبوده، بلكه امر شكوهمندى بوده كه بيشتر اصحابى كه آن را شنيده و به خاطر سپرده بودند انكارش كرده بودند. از اين رو، امام عليه السلام به طلب شهادت بر آن حاجت پيدا كرده است.
فايده دوم: ابن روزبهان در سخنش به كثرت شنوندگان خبر رويداد غدير خم اعتراف كرده است. بنا بر اين، در وقوع اين رويداد و ثبوت اين خبر شريف شكّى نخواهد ماند. و اين ردّ متعصبان و ستيزه جويانى است كه حديث را انكار مى كنند و دروغ مى شمارند.
پنج. اعتراف حلبى به دلالت شهادت طلبى
تا اينجا ثابت شد كه امام عليه السلام از جماعتى از صحابه خواست كه بر حديث غدير خم شهادت دهند، كه بعضى از آنان شهادت دادند و بعضى كتمان كردند. اين امر مناقشات ابن روزبهان و فخر رازى در «نِهاية العقول» را باطل مى كند.
همچنين ثابت شد كه اين طلب گواهى براى امر شكوهمند و بزرگى بوده كه بيشتر صحابه انكارش كرده بودند. اين امر جز جانشينى نبوده، زيرا اگر آن امر چيزى غير از جانشينى و امامت مى بود، بعضى از صحابه انكارش نمى نمودند و كتمان كنندگان كتمانش نمى كردند.
الف. اشكال حلبى
اعتراف حلبى به اينكه امام عليه السلام براى ردّ كسانى كه در خلافت با او كشمكش كردند به حديث غدير احتجاج كرد، به درستى سخن ما گواهى مى دهد. حلبى مى نويسد:
اگر بپذيريم كه مرادِ حديث آن است كه على عليه السلام به امامت أولى است، مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، زيرا در غير اين صورت على عليه السلام با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله امام بوده است. براى آينده نيز وقت خاصى تعيين نشد. پس از كجا ادّعا مى شود كه اين آينده پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است ؟ بلكه رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليه السلام بيعت كردند و او خليفه گشت.
ص: 221
دليل اين سخن آن است كه على عليه السلام تنها زمانى به حديث غدير احتجاج كرد كه خلافت به او بازگشت. در آن زمان - چنانكه گذشت - براى ردّ كسانى كه با او كشمكش كردند به اين حديث احتجاج كرد. بنا بر اين، سكوت على عليه السلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش براى كسانى كه اندك خردى دارند - چه رسد به مردم فهيم - گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست.(1)
ب. پاسخ اشكال حلبى
و اما پاسخ سخنان حلبى:
پاسخ اول
حلبى مى گويد: مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، چرا كه در غير اين صورت على عليه السلام با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله امام بوده است. اين سخن باطل است، زيرا در حديث قيدى وجود ندارد كه مقتضى اين معنى باشد، بلكه حديث مطلق است.
بنا بر اين، معنايش اين است كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ أولى مِنهُ بِالإمامَةِ: هر كس من مولاى او هستم على از او به امامت سزاوارتر است. اين معنايى است كه شيعه اماميه در گذشته و اكنون آن را اثبات مى كند، و ستيزه جويان اهل سنت با آن مى ستيزند.
پاسخ دوم
حلبى مى گويد: رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليه السلام بيعت كردند و او خليفه گشت. معناى اين سخن حمل «اولويّت به امامت» در زمانِ پس از عثمان بن عفّان است.
اين حمل جدا نادرست است و تبريك ابوبكر و عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و كتاب هاى ديگر آمده بنياد سست آن را از ريشه كن مى كند، زيرا آن دو اعتراف كردند كه امام عليه السلام مولاى هر مؤمنى است.
ص: 222
در نتيجه، به اعتراف آنها امام عليه السلام مولاى آن دو نيز خواهد بود، چه اينكه آن دو از مؤمنان باشند يا نباشند. بنا بر اين، على عليه السلام از آن دو به امامت سزاوارتر خواهد بود. بنا بر همه اينها، مقيّد كردن ولايت به زمان پس از عثمان بر پايه فهم و اعتراف ابوبكر و عمر باطل است.
همچنين، بنا بر حمل مَولى بر «أولى به امامت» ، شكّى در دلالت حديث غدير به امامت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام بر جاى نمى ماند. پس بنا بر اينكه بر امامت و جانشينى خلفاى سه گانه نصّى وجود ندارد - اين مطلب نزد اهل تسنّن ثابت و پذيرفته است، تا جايى كه شخص دهلوى به آن معترف است - مطلق وجود نصّ بر جانشينى امام عليه السلام خلافت بلافصل او را ثابت مى كند، چرا كه مقدّم داشتن غير منصوص بر منصوصٌ عليه قبيح است.
پاسخ سوم
حلبى مى گويد: سكوت على عليه السلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش ... ، گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست. اين سخن نيز به دليل مناشده امام عليه السلام با ابوبكر و اصحاب شورى مردود است؛ شيعه سكوت على عليه السلام را قبول ندارد، بلكه شيعيان اين ادعا را انكار مى كنند. پس اين ادعاى حلبى در برابر شيعه اماميه سودى به حالش ندارد و حديث غدير را از صلاحيت احتجاج و استدلال ساقط نمى كند.
در اينجا به بعضى از روايات شيعه اماميه كه در بردارنده مناشده امام عليه السلام با ابوبكر و اصحاب شورى به حديث غدير است اشاره مى كنيم:
1. شيخ صدوق روايت كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر بن ابى قحافه فرمود: به من بگو شايسته امر خلافت به چه ويژگى هايى شايسته اين امر مى شود ؟ ابوبكر گفت: به خيرخواهى و وفا، دفع سازشكارى و چاپلوسى و جانبدارى، نيكوروشى، آشكار كردن عدل، علم به كتاب، سخنى كه جداكننده حق و باطل باشد، زهد در دنيا و بى اعتنايى به آن، ستاندن داد ستمديده از ستمگر؛ چه نزديك باشد و چه دور. و سپس خاموش شد.
ص: 223
على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مى دهم، اين ويژگى ها را در خود مى يابى يا در من ؟ ابوبكر گفت: نه در خودم، بلكه در تو.
على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من پيش از همه مردان مسلمان پيامبر صلى الله عليه و آله را اجابت كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من حاضرين در موسم و همه مسلمانان را به سوره برائت آگاه كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من در روز غار با جان خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نگهدارى كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو. على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا من از سوى خدا در آيه بخشش انگشترى در كنار پيامبر صلى الله عليه و آلهصاحب ولايت شدم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو. على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا من بر پايه حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير مولاى تو و هر مسلمانى ام يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.(1)
2. شيخ طوسى از امام رضا از پدرانش عليهم السلام روايت كرده است: هنگامى كه ابوبكر و عمر به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام و از او درخواست بيعت كردند و سپس از نزد او بيرون آمدند، حضرتش از خانه به مسجد رفت و (به سخنرانى پرداخت) و خداى را به خاطر نيكويى هايى كه به آنان - يعنى اهل بيت عليهم السلام - كرده و در ميان آنان فرستاده اى از ايشان برانگيخته و پليدى را از آنان دور كرده و به گونه اى خاص پاكشان ساخته است سپاس گذارد و ستود، و سپس فرمود:
فلان و فلان نزد من آمدند و از من خواستند تا با كسى بيعت كنم كه او خود بايد با من بيعت كند. من پسرعموى پيامبر صلى الله عليه و آله و پدر پسران او و صدّيق اكبر و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم، و هر كس جز من چنين دعوى كند دروغگو است. من پيش از هر كسى اسلام آوردم و نماز گزاردم.
ص: 224
من وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله و همسر دخترش سرور زنان جهان فاطمه بنت محمد عليهاالسلام هستم. من پدر حسن و حسين عليهماالسلام دو نوه رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. ما خاندان رحمتيم. خدا به سبب ما شما را هدايت كرد و از گمراهى نجات داد. من صاحب روز غديرم، و در اين باره آياتى در حق من نازل شده است.
من وصى نبى صلى الله عليه و آله در امور كسانى از خاندان اويم كه مى ميرند، و من معتمَد وى در ميان زندگان امت او هستم. پس از خدا پروا كنيد و او را در نظر داشته باشيد تا گام هايتان را استوار گرداند و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس به خانه اش بازگشت.(1)
3. شيخ حسن بن محمد ديلمى روايت مى كند: از امام صادق عليه السلام روايت شده كه ابوبكر در كوى بنى نجّار اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد. به او سلام كرد و با او دست داد و به او فرمود: اى ابوالحسن، آيا در دلت نسبت به اينكه مردم مرا به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله گماردند و آنچه در روز سقيفه رخ داد و كراهتت از بيعت، كدورتى دارى ؟ به خدا سوگند كه من چنين نمى خواستم، بلكه مسلمانان در كارى همداستان گشتند كه مرا نمى رسيد در آن با ايشان مخالفت كنم ... .
اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر، آيا كسى را ثقه تر از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شناسى ؟ او در چهار جا براى من از تو و جماعت همراه تو - كه عمر و عثمان در ميانشان بودند - بيعت گرفت: در «يوم الدار» و در «بيعت رضوان» زير درخت و در روز جلوسش در خانه ام سلمه و در روز غدير پس از بازگشتش از حجة الوداع. (در روز غدير) همه شما گفتيد: شنيديم و خدا و فرستاده اش را فرمان برديم.
و پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: خدا و فرستاده اش بر شما گواه اند. و شما همگى پاسخ داديد: خدا و فرستاده اش بر ما گواه اند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: بر اين امر گواه يكديگر باشيد و حاضرانتان آن را به غايبانتان برسانند، و هر كس از شما كه آن را شنيده براى كسانى كه نشنيده اند بازگو كند.
ص: 225
در اين ميان تو گفتى: آرى اى رسول خدا. و همگى به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من به خاطر اينكه خدا ما را گرامى داشت تبريك گفتيد. سپس عمر نزديك شد و به شانه من زد و در حضورتان گفت: بَخٍّ بَخٍّ اى پسر ابوطالب ! مولاى ما و مولاى مؤمنان گشتى.
ابوبكر گفت: اى اميرمؤمنان، امرى را به ياد من آوردى كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله شاهد آن بود آن را از او مى پذيرفتم.(1)
اگر اهل سنت از پذيرش اين روايات سر باز زنند، ما استدلال اميرالمؤمنين عليه السلام به نصّ بر امامتش در روزگار خلافت ابوبكر را از روايات ايشان مى آوريم:
اسعد بن ابراهيم بن حسن بن على حنبلى در اربعينش، از استادش عمر بن حسن معروف به ابن دحيه(2) روايت كرده است: حديث سوم: ثَورى، از اعمش، از سالم بن ابى جعد روايت كرده است: نزد انس بن مالك رفتم، در حالى كه چشمش كور و بر چهره اش سپيدى برص نمايان بود.
كسى - كه گويا بين او و انس كينه اى بود - به سوى انس برخاست و گفت: اى همراه رسول خدا، اين علامتى چيست كه به چهره ات مى بينم ؟ حال آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: مؤمن دچار برص و جذام نمى شود ! انس سر به زير انداخت و چشمانش اشك مى باريد. در اين حال گفت: اين سپيدى به سبب نفرين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بر من، بر چهره ام پديد آمده است. جماعتى از حاضران از انس خواستند كه حديث اين ماجرا را باز گويد.
انس گفت: هنگامى كه سوره كهف نازل شد، بعضى از صحابه از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند كه اصحاب كهف را به ايشان نشان دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله وعده داد كه چنين كند. فرشى به حضرتش هديه شد و صحابه آن وعده را به ياد وى آوردند. حضرتش فرمود: على عليه السلام را حاضر كنيد.
ص: 226
چون على عليه السلام آمد به من فرمود: اى انس، فرش را بگستران. من فرش را گستردم. پيامبر صلى الله عليه و آله به صحابه دستور داد كه بر فرش بنشينند. چون بر فرش نشستند، فرش بلند شد و به هوا رفت تا نيمروز به سير خود ادامه داد.
سپس ايستاد و ما از جاى برخاستيم و بر زمين راه رفتيم تا به غار رسيديم. مردمانى را ديديم كه در خواب بودند و چهره هايشان همچون چراغ مى درخشيد. جامه هاى سپيدى بر تن داشتند و سگ آنان دو بازويش را بر درگاه غار گسترده و نشسته بود. سراسر وجود ما ترس شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام به پيش رفت و فرمود: سلام بر شما. آنان نيز سلام او را پاسخ دادند. ديگران نيز پيش رفتند و سلام كردند، ولى آنان سلامشان را پاسخ نگفتند. على عليه السلام به اصحاب كهف فرمود: چرا سلام اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاسخ نمى دهيد ؟
يكى از آنان گفت: از پسرعمو و پيامبرت بپرس.
سپس على عليه السلام به آن جماعت فرمود: بر جاى خود بنشينيد. چون بر جاى نشستند، على عليه السلام گفت: اى فرشتگان خدا، فرش را بالا بريد. فرش بالا رفت و ما به اندازه اى - كه خدا مى داند - در هوا سير كرديم. سپس فرمود: ما را بر زمين نهيد تا نماز ظهر را بگذاريم.
ناگاه ديديم در سرزمينى هستيم كه در آن آبى نيست تا بنوشيم و وضو بگيريم. على عليه السلام با پايش بر زمين زد و آب گوارايى از زمين جوشيد. وضو گرفتيم و نماز گزارديم و آب نوشيديم. على عليه السلام فرمود: نماز عصر را با رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهيد گزارد.
فرش ما را تا عصر سير داد و ناگاه ما در كنار درِ مسجد بوديم.
چون پيامبر صلى الله عليه و آله ما را ديد فرمود: شما ماجرا را بازگو مى كنيد يا من بگويم ؟ و شروع به بازگو كردن ماجرا كرد، گويا كه همراه ما بوده است. على عليه السلام به حضرتش عرض كرد: چرا اصحاب كهف سلام مرا پاسخ گفتند، ولى سلام همراهانم را نه ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنان تنها سلام پيامبر يا جانشين پيامبر را پاسخ مى دهند. سپس افزود: اى انس، براى على گواهى بده.
ص: 227
پس از آن، چون روز سقيفه فرا رسيد، على عليه السلام از من خواست كه به ماجراى آن فرش گواهى دهم، اما من گفتم: فراموش كرده ام.
على عليه السلام فرمود: اگر پس از سفارش رسول اللّه صلى الله عليه و آله آن را كتمان مى كنى، خدا بر چهره ات سپيدى برص نشاند و آتشى در شكمت افكند و چشمت را كور گرداند. و من گرفتار برص شدم و شكمم آتش گرفت و كور گشتم.
انس به سبب حرارتى كه در شكمش بود، نمى توانست در ماه رمضان و غير آن روزه بگيرد، و در برابر هر روزى از ماه رمضان كه روزه نمى گرفت تهيدستى را غذا مى داد. انس در بصره مرد.(1)
اما عدم نقل احتجاج امام عليه السلام به حديث غدير در روزگار خلافت ابوبكر و غير او از سوى اهل سنت هرگز حجتى در برابر شيعه نخواهد بود، چنانكه نقل يكى از فريقين بر ديگرى حجت نيست.
فخر رازى در كتاب خود «نِهاية العقول» در وجه استدلال به حديث غدير نوشته است:
دوم: بى گمان على عليه السلام در روز شورى هنگامى كه مى كوشيد تا فضائلش را بيان كند، حديث غدير را ياد كرد و هيچ كس او را انكار نكرد. عدم انكار حاضران نسبت به حديث غدير با وجود انگيزه هاى بسيار در خدشه كردن بر چيزى كه آدمى خواهان آن است تا به آن بر ديگران تفاخر كند، دليل صحت آن است.
فخر رازى خود در ادامه، در پاسخ به اين استدلال نوشته است:
اما وجه دوم؛ يعنى مناشده در روز شورى ضعيف است، زيرا همانگونه كه بايد صحت اصل حديث اثبات شود، صحت اين مُناشده هم بايد اثبات شود، بلكه اثبات صحت مناشده مهم تر است. چنانچه بيشتر محدثان اين مناشده را انكار مى كنند. اما به
ص: 228
فرض صحت آن، ما نمى پذيريم كه آن به همه صحابه رسيده باشد. و با فرض اينكه به همه صحابه رسيده باشد، اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان ايشان كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد.(1)
چگونه فخر رازى مى گويد: اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان صحابه كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد ؟ با اينكه پيروانِ منحرفان از اميرالمؤمنين عليه السلام در نقل اين انكار انگيزه هاى بسيارى داشته اند، حال آنكه هرگز كسى چنين انكارى را نقل نكرده است.
و اگر عدم نقل در همچون امورى كه انگيزه ها در نقلش فراوان است دليل عدم اصل انكار نيست، چگونه است كه عدم نقل استدلال و احتجاج امام عليه السلام به حديث غدير در زمان ابوبكر و غير او كه البته انگيزه هاى اين عدم نقل نيز فراوان بوده، دليل بر عدم اصل استدلال و احتجاج امام عليه السلام است ؟ !
افزون بر اين، پيشتر معلوم شد كه واحدى اشعارى را روايت كرده كه امام عليه السلام آنها را در حضور ابوبكر و عمر و عثمان و ديگران خوانده، و آن اشعار نمونه هايى از فضائل و ويژگى هاى او از جمله حديث غدير را در بر داشته است. بنا بر اين، ادعاى سكوت امام از احتجاج به حديث غدير در زمان خلفاى سه گانه دروغ است.
شش. استبعاد ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير
بى گمان انكار و استبعاد ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير در ماجراى مناشده حضرت، از ادلّه استوار بر دلالت اين حديث به امامت و جانشينى است، چرا كه اگر حديث غدير معنايى غير از امامت پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت، انكار و شك وجهى نداشت.
در روايت احمد بن حنبل از ابوالطُفَيل آمده است: (پس از مناشده) از رَحبه بيرون آمدم، ولى گويا در دلم چيزى خلجان مى كرد. زيد بن ارقم را ديدم و به او گفتم: شنيدم
ص: 229
كه على عليه السلام چنين و چنان مى گفت. زيد گفت: چه را انكار مى كنى ؟ من خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه اين سخنان را بر زبان آورد.(1)
همچنين در روايت نسايى و ابن كثير و در «زين الفتى» و نيز در «الرياض النضرة» از طريق ابن حِبّان همين آمده است.(2)
اگر گفته شود: شايد ابوالطفيل نسبت به وجوب محبت على بن ابى طالب عليه السلام دچار شك گشته و به آن سبب كه على عليه السلام ناصر يا محب مؤمنان باشد دلش گرفتار ترديد شده بود ؟ !
جوابش اين است كه اين را هيچ كس در حق ابوالطفيل - كه از بزرگان و دانشمندان صحابه است - جايز نمى شمارد.
و در مورد ابوالطفيل، ابن عبدالبَرّ و ابن اثير گفته اند(3):
ابوالطفيل عامر بن واثلة، در روز اُحد زاده شد، و از هجرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله هشت سال را درك كرد. وى بعدها در كوفه ساكن شد، و على عليه السلام را در همه جنگ هايش همراهى نمود. هنگامى كه حضرت به شهادت رسيد، به مكه بازگشت و در آنجا ماند تا اينكه در سال 100 درگذشت.
وى فاضل و دانشمند و حاضر جواب و فصيح بوده، و اهل تشيع على عليه السلام بود و او را از ديگران برتر مى دانست. او ابوبكر و عمر را مى ستود و بر عثمان رحمت مى فرستاد. وى ماجرايى در مجلس معاويه دارد، كه در آنجا از اميرالمؤمنين عليه السلام دفاع كرد.
ص: 230
خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در كوفه
اشاره
خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در كوفه(1)
سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.
خطبه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در سرزمين غدير خم
خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از سال هاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.
خطبه حضرت امام رضا عليه السلام به نقل سيد بن طاووس.
و اما خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه:
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام خلافت ظاهرى، در روز غدير - كه با روز جمعه مصادف شده بود - خطبه بسيار باشكوهى ايراد فرمود.
حدود سى سال پس از اجتماع عظيم و بى نظير مسلمانان در غدير خم، اولين اجتماع گسترده مردم در سالگرد آن روز تاريخى و سرنوشت ساز در ايام حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضور آن حضرت در كوفه اتفاق افتاد، روز جمعه اى مصادف با سالگرد غدير خم شد، و آن حضرت فرصت را مناسب ديد تا در اجتماع مردم در نماز جمعه، خطبه اى در معرفى غدير و تبيين ابعاد گوناگون آن ايراد نمايد و مسلمانانى را كه عصر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را درك نكرده بودند و غالبا از جريان غدير بى اطلاع بودند، و اگر هم سخنى شنيده بودند باز به عمق حادثه غدير پى نبرده بودند، با غدير خم آشنا كند.
ص: 231
اولين مجلسى كه در سى امين سالگرد غدير خم تشكيل شد، همراه با سخنرانى شخص اول جريان غدير بود. اميرالمؤمنين عليه السلام در آن مجلس از غدير خم به عنوان عيد بزرگ مسلمانان ياد كرد، و بدين ترتيب سنّت حسنه عيد گرفتن روز غدير را پى ريزى نمود، و در حقيقت آغاز جشن هاى غدير كه در طول تاريخ شيعه از اعياد مهم به شمار آمد و مورد اهتمام جدى قرار گرفت، با همان خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام با آن خطبه زيبا و پرمحتوا، اساس مستحكمى را بنا نهاد و سنتى را پى ريزى كرد كه با حيات تشيع گره خورد و در بقاى آن نقش مهمى را ايفا نمود.
سنّت عيد گرفتن غدير و برگزارى مراسم جشن و شادى، و باز كردن سفره هاى احسان و پذيرايى از مهمانان و دادن هدايا كه در ميان شيعيان رواج يافت، ادامه همان اساس و بنايى است كه با دست تواناى اميرالمؤمنين عليه السلام بنا نهاده شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام اين خطبه را با حمد و ثناى الهى آغاز مى كند، و با بيان سخنان بلندى در زمينه خداشناسى و توحيد، به مبحث نبوت پرداخته و ارتباط آن را با توحيد تبيين مى نمايد.
مبحثى كه تا آن زمان كمتر مورد توجه قرار گرفته بود و خلأ آن احساس مى شد مبحث امامت بود. لذا حضرت على عليه السلام در اين خطبه به تشريح جايگاه والاى امامت در معارف دينى پرداخته و ارتباط توحيد ونبوت و امامت را به نحو زيبا و رسايى ترسيم كرده است، و از جايگاه ويژه امامان در نظام آفرينش و دنيا و آخرت و دين و شريعت سخن به ميان آورده است.
با اين مقدمات، به بحث اصلى خطبه كه غدير خم است پرداخته و گزارش جامعى از آن حادثه عظيم تاريخى ارائه و نكته هاى مهمى پيرامون آن بر شمرده است، و به تناسب بحث به معرفى خود نيز پرداخته و به گوشه اى از حقايق گسترده و ژرف شخصيت خويش اشاره كرده، و در پايان اهميت روز غدير و آداب آن روز و لزوم عيد گرفتن آن توسط مسلمانان را گوشزد نموده است.
ص: 232
شيخ طوسى به اسناد خود از فياض بن محمد نقل مى كند، در ايامى كه امام رضا عليه السلام در طوس به سر مى بردند روزى كه مصادف با غدير بود در محضر ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام بودم، و جمعى از دوستان صميمى و خواص حضرت نيز در منزل ايشان مهمان بودند و حضرت آنان را براى صرف افطار نگه داشته بود، و در عين حال هداياى فراوانى نيز از قبيل خوراكى، لباس، انگشترى، كفش و ... براى خانواده هاى آنان فرستاده بود.
برخورد و رفتار حضرت آن روز با روزهاى ديگر متفاوت بود و احسان و بخشش حضرت، به وفور شامل حال دوستانش مى شد و سر و سامانى به وضع آنها مى بخشيد. در كنار اين پذيرايى ها و هدايا، امام رضا عليه السلام پيوسته از فضيلت روز غدير مى فرمود و مسائل تاريخى آن روز را يادآورى مى كرد.
از جمله سخنان حضرت اين بود كه فرمود: پدرم از امام صادق عليه السلام و ايشان از امام باقر عليه السلام و ايشان از امام سجاد عليه السلام و ايشان از امام حسين عليه السلام روايت كردند:
در ايام حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام يك سالى، روز جمعه با عيد غدير همزمان گشت. اميرالمؤمنين عليه السلام با گذشت پنج ساعت از روز، براى ايراد خطبه بر بالاى منبر رفت و در آغاز سخنرانى خود چنان حمد و ثنايى براى خداوند گفت كه تا آن روز كسى مانند آن را نشنيده بود، و براى خداوند حمدى گفت كه جز او كسى آن مطالب بلند را درك نمى كرد.
اين خطبه و اقامه نماز شريف غدير خم به جماعت را شيخ الطائفه شيعه ابوجعفر محمد بن حسن طوسى (م 460 ق) در كتاب «مصباح المتهجد» و سيد بن طاوس (م 664 ق) در كتاب «اقبال الاعمال» و «مصباح الزائر» نقل نموده اند.
لازم به ذكر است كه متن خطبه ذكر شده حاصل مقابله سه نسخه اصلى است:
مصباح المتهجد، اثر شيخ طوسى.
مصباح الزائر، اثر سيد بن طاووس.
الجنة الواقية (معروف به «مصباح» ، اثر مرحوم كفعمى.
ص: 233
1 - متن خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام
متن كامل و مقابله شده خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در نماز روز عيد غدير چنين است:
أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِى مُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِىِّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُوالْحَسَنِ عَلِىُّ بْنُ أَحْمَدَ الْخُرَاسَانِىُّ الْحَاجِبُ فِى شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ سَبْعٍ وَ ثَلاثِينَ وَ ثَلاثِمِائَةٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ هَارُونَ أَبُوعُمَرَ الْمَرْوَزِىُّ وَقَدْزَادَ عَلَى الثَّمَانِينَ سَنَةً، قَالَ:حَدَّثَنَا الْفَيَّاضُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الطَّرَسُوسِىُّ بِطُوسَ سَنَةَ تِسْعٍ وَ خَمْسِينَ وَ مِائَتَيْنِ، وَ قَدْ بَلَغَ التِّسْعِينَ:
أَنَّهُ شَهِدَ أَبَاالْحَسَنِ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا عليه السلام فِى يَوْمِ الْغَدِيرِ وَ بِحَضْرَتِهِ جَمَاعَةٌ مِنْ خَاصَّتِهِ، قَدِ احْتَبَسَهُمْ لِلاْءِفْطَارِ وَ قَدْ قَدَّمَ إِلَى مَنَازِلِهِمْ الطَّعَامَ وَ الْبِرَّ وَ الصِّلاتِ وَ الْكِسْوَةَ، حَتَّى الْخَوَاتِيمَ وَ النِّعَالَ وَ قَدْ غَيَّرَ مِنْ أَحْوَالِهِمْ وَ أَحْوَالِ حَاشِيَتِهِ وَ جُدِّدَتْ لَهُ آلَةٌ غَيْرُ الاْلَةِ الَّتِى جَرَى الرَّسْمُ بِابْتِذَالِهَا قَبْلَ يَوْمِهِ.
وَ هُوَ يَذْكُرُ فَضْلَ الْيَوْمِ وَ قِدَمَهُ، فَكَانَ مِنْ قَوْلِهِ عليه السلام:
حَدَّثَنِى الْهَادِى أَبِى، قَالَ: حَدَّثَنِى جَدِّى الصَّادِقُ، قَالَ: حَدَّثَنِى الْبَاقِرُ، قَالَ: حَدَّثَنِى سَيِّدُ الْعَابِدِينَ، قَالَ: حَدَّثَنِى أَبِى الْحُسَيْنُ، قَالَ:
اتَّفَقَ فِى بَعْضِ سِنِى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عليه السلام الْجُمُعَةُ وَ الْغَدِيرُ. فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ عَلَى خَمْسِ سَاعَاتٍ مِنْ نَهَارِ ذَلِكَ الْيَوْمِ، فَحَمِدَ اللّه َ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ حَمْدا لَمْ يُسْمَعْ بِمِثْلِهِ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثَنَاءً لَمْ يَتَوَجَّهْ إِلَيْهِ غَيْرُهُ، فَكَانَ مَا حُفِظَ مِنْ ذَلِكَ:
الْحَمْدُ للّه ِ الَّذِى جَعَلَ الْحَمْدَ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى حَامِدِيهِ طَرِيقا مِنْ طُرُقِ الاِعْتِرَافِ بِلاهُوتِيَّتِهِ وَ صَمَدَانِيَّتِهِ وَ رَبَّانِيَّتِهِ وَ فَرْدَانِيَّتِهِ، وَ سَبَبا إِلَى الْمَزِيدِ مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ مَحَجَّةً لِلطَّالِبِ مِنْ فَضْلِهِ. وَ كَمَّنَ فِى إِبْطَانِ اللَّفْظِ حَقِيقَةَ الاِعْتِرَافِ لَهُ بِأَنَّهُ الْمُنْعِمُ عَلَى كُلِّ حَمْدٍ(1) بِاللَّفْظِ وَ إِنْ عَظُمَ.
ص: 234
وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاّ اللّه ُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ؛ شَهَادَةً نُزِعَتْ(1) عَنْ إِخْلاصِ الطَّوِى، وَ نُطْقَ اللِّسَانِ بِهَا عِبَارَةً عَنْ صِدْقٍ خَفِىٍّ أَنَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ ءٌ إِذْ كَانَ الشَّىْ ءُ مِنْ مَشِيَّتِهِ، فَكَانَ لا يُشْبِهُهُ مُكَوَّنُهُ.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ. اسْتَخْلَصَهُ فِى الْقِدَمِ عَلَى سَائِرِ الْأُمَمِ عَلَى عِلْمٍ مِنْهُ. انْفَرَدَ عَنِ التَّشَاكُلِ وَ التَّمَاثُلِ مِنْ أَبْنَاءِ الْجِنْسِ، وَ انْتَجَبَهُ آمِرا وَ نَاهِيا عَنْهُ أَقَامَهُ فِى سَائِرِ عَالَمِهِ فِى الْأَدَاءِ مَقَامَهُ. إِذْ كَانَ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ، وَ لا تَحْوِيهِ خَوَاطِرُ الْأَفْكَارِ، وَ لا تُمَثِّلُهُ غَوَامِضُ الظِّنَنِ(2) فِى الْأَسْرَارِ، لا إِلَهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْجَبَّارُ. قَرَنَ الاِعْتِرَافَ بِنُبُوَّتِهِ بِالاعْتِرَافِ بِلاَهُوتِيَّتِهِ وَ اخْتَصَّهُ مِنْ تَكْرِمَتِهِ(3) بِمَا لَمْ يَلْحَقْهُ فِيهِ أَحَدٌ مِنْ بَرِيَّتِهِ. فَهُوَ أَهْلُ ذَلِكَ بِخَاصَّتِهِ وَ خَلَّتِهِ، إِذْ لاَ يَخْتَصُّ مَنْ يَشُوبُهُ التَّغْيِيرُ، وَ لا يُخَالِلُ مَنْ يَلْحَقُهُ التَّظْنِينُ.
وَ أَمَرَ بِالصَّلاةِ عَلَيْهِ مَزِيدا فِى تَكْرِمَتِهِ(4) وَ طَرِيقا لِلدَّاعِى إِلَى إِجَابَتِهِ.(5) فَصَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ كَرَّمَ وَ شَرَّفَ وَ عَظَّمَ مَزِيدا، لا يَلْحَقُهُ التَّنْفِيدُ وَ لا يَنْقَطِعُ عَلَى التَّأْبِيدِ.
وَ أَنَّ اللّه َ تَعَالَى اخْتَصَّ لِنَفْسِهِ بَعْدَ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ بَرِيَّتِهِ خَاصَّةً، عَلاّهُمْ بِتَعْلِيَتِهِ وَ سَمَا بِهِمْ إِلَى رُتْبَتِهِ، وَ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ بِالْحَقِّ إِلَيْهِ وَ الْأَدِلاّءَ بِالاْءِرْشَادِ عَلَيْهِ، لِقَرْنٍ قَرْنٍ وَ زَمَنٍ زَمَنٍ.
أَنْشَأَهُمْ فِى الْقِدَمِ قَبْلَ كُلِّ مَذْرُوٍّ وَ مَبْرُوٍّ، أَنْوَارا أَنْطَقَهَا بِتَحْمِيدِهِ وَ أَلْهَمَهَا شُكْرَهُ وَ تَمْجِيدَهُ، وَ جَعَلَهَا الْحُجَجَ عَلَى كُلِّ مُعْتَرِفٍ لَهُ بِمَلَكَةِ الرُّبُوبِيَّةِ وَ سُلْطَانِ الْعُبُودِيَّةِ،
ص: 235
وَ اسْتَنْطَقَ بِهَا الْخَرَسَاتِ بِأَنْوَاعِ اللُّغَاتِ بُخُوعا لَهُ فَإِنَّهُ(1) فَاطِرُ الْأَرَضِينَ وَ السَّمَاوَاتِ، وَ أَشْهَدَهُمْ خَلْقَهُ وَ وَلاّهُمْ(2) مَا شَاءَ مِنْ أَمْرِهِ. جَعَلَهُمُ تَرَاجِمَ مَشِيَّتِهِ وَ أَلْسُنَ إِرَادَتِهِ عَبِيدا لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، وَ لا يَشْفَعُونَ(3) إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ.
يَحْكُمُونَ بِأَحْكَامِهِ وَ يَسْتَنُّونَ بِسُنَّتِهِ وَ يَعْتَمِدُونَ(4) حُدُودَهُ وَ يُؤَدُّونَ فَرْضَهُ(5)، وَ لَمْ يَدَعِ الْخَلْقَ فِى بُهَمٍ صُمّا وَ لا فِى عَمْيَاءَ بُكْما بَلْ جَعَلَ لَهُمْ عُقُولاً.
مَازَجَتْ شَوَاهِدَهُمْ وَ تَفَرَّقَتْ فِى هَيَاكِلِهِمْ وَ حَقَّقَهَا فِى نُفُوسِهِمْ، وَ اسْتَعْبَدَ لَهَا حَوَاسَّهُمْ فَقَرَّرَ بِهَا عَلَى أَسْمَاعٍ وَ نَوَاظِرَ وَ أَفْكَارٍ وَ خَوَاطِرَ، أَلْزَمَهُمْ بِهَا حُجَّتَهُ وَ أَرَاهُمْ بِهَا مَحَجَّتَهُ وَ أَنْطَقَهُمْ عَمَّا شَهِدَ(6) بِأَلْسُنٍ. ذَرِبَةٍ بِمَا قَامَ فِيهَا مِنْ قُدْرَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ بَيَّنَ عِنْدَهُمْ بِهَا، لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ(7)، وَ إِنَّ اللّه َ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ بَصِيرٌ شَاهِدٌ خَبِيرٌ.
ثُمَّ(8) إِنَّ اللّه َ تَعَالَى جَمَعَ لَكُمْ مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِينَ فِى هَذَا الْيَوْمِ عِيدَيْنِ عَظِيمَيْنِ كَبِيرَيْنِ، لا يَقُومُ أَحَدُهُمَا إِلاّ بِصَاحِبِهِ.(9) لِيُكْمِلَ عِنْدَكُمْ جَمِيلَ صَنِيعَتِهِ(10) وَ يَقِفَكُمْ عَلَى طَرِيقِ
ص: 236
رُشْدِهِ، وَ يَقْفُو بِكُمْ آثَارَ الْمُسْتَضِيئِينَ بِنُورِ هِدَايَتِهِ، وَ يَشْمَلَكُمْ(1) مِنْهَاجَ قَصْدِهِ، وَ يُوَفِّرَ عَلَيْكُمْ هَنِى ءَ رِفْدِهِ.
فَجَعَلَ الْجُمُعَةَ مَجْمَعا نَدَبَ إِلَيْهِ لِتَطْهِيرِ مَا كَانَ قَبْلَهُ وَ غَسْلِ مَا كَانَ أَوْقَعَتْهُ مَكَاسِبُ السَّوْءِ مِنْ مِثْلِهِ إِلَى مِثْلِهِ، وَ ذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ تِبْيَانِ(2) خَشْيَةِ الْمُتَّقِينَ، وَ وَهَبَ مِنْ ثَوَابِ الْأَعْمَالِ فِيهِ أَضْعَافَ مَا وَهَبَ لِأَهْلِ طَاعَتِهِ فِى الْأَيَّامِ قَبْلَهُ، وَ جَعَلَهُ لا يَتِمُّ إِلاّ بِالايْتِمَارِ لِمَا أُمِرَ بِهِ، وَ الانْتِهَاءِ عَمَّا نُهِىَ عَنْهُ، وَ الْبُخُوعِ بِطَاعَتِهِ فِيمَا حَثَّ عَلَيْهِ وَ نَدَبَ إِلَيْهِ.
فَلا يَقْبَلُ تَوْحِيدَهُ(3) إِلاّ بِالاعْتِرَافِ لِنَبِيِّهِ صَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِنُبُوَّتِهِ، وَ لا يَقْبَلُ دَيْنا إِلاّ بِوَلايَةِ مَنْ أَمَرَ بِوَلايَتِهِ، وَ لا تَنْتَظِمُ أَسْبَابُ طَاعَتِهِ إِلاّ بِالتَّمَسُّكِ بِعِصَمِهِ وَ عِصَمِ أَهْلِ وَلايَتِهِ. فَأَنْزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ صَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِى يَوْمَ الدَّوْحِ مَا بَيَّنَ بِهِ(4) عَنْ إِرَادَتِهِ فِى خُلَصَائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبَائِهِ(5)، وَ أَمَرَهُ بِالْبَلاغِ وَ تَرْكِ الْحَفْلِ بِأَهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفَاقِ، وَ ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ، وَ كَشَفَ مِنْ خَبَايَا أَهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمَائِرِ أَهْلِ الارْتِدَادِ مَا رَمَزَ فِيهِ.(6)
فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنَافِقُ، فَأَعَزَّ مُعِزٌّ(7) وَ ثَبَتَ عَلَى الْحَقِّ ثَابِتٌ، وَ ازْدَادَتْ جَهْلَةُ(8) الْمُنَافِقِ وَ حَمِيَّةُ الْمَارِقِ، وَ وَقَعَ الْعَضُّ عَلَى النَّوَاجِدِ، وَ الْغَمْزُ عَلَى السَّوَاعِدِ، وَ نَطَقَ نَاطِقٌ، وَ نَعَقَ نَاعِقٌ، وَ نَشَقَ نَاشِقٌ، وَ اسْتَمَرَّ عَلَى مَارِقَتِهِ(9) مَارِقٌ. وَ وَقَعَ الاْءِذْعَانُ مِنْ طَائِفَةٍ بِاللِّسَانِ دُونَ حَقَائِقِ الاْءِيمَانِ، وَ مِنْ طَائِفَةٍ بِاللِّسَانِ وَ صِدْقِ الاْءِيمَانِ.
ص: 237
وَ كَمَّلَ(1) اللّه ُ دِينَهُ، وَ أَقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُتَابِعِينَ(2)، وَ كَانَ مَا قَدْ شَهِدَهُ بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضَكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ِ الْحُسْنَى الصَّابِرِينَ، وَ دَمَّرَ اللّه ُ مَا صَنَعَ فِرْعَوْنُ(3) وَ هَامَانُ وَ قَارُونُ وَ جُنُودُهُ(4) وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ.
وَ بَقِيَتْ خُثَالَةٌ(5) مِنَ الضَّلالِ(6) لا يَأْلُونَ النَّاسَ خَبَالاً.(7) يَقْصِدُهُمْ اللّه ُ فِى دِيَارِهِمْ، وَ يَمْحُو اللّه ُ آثَارَهُمْ، وَ يُبِيدُ مَعَالِمَهُمْ، وَ يُعْقِبُهُمْ عَنْ قُرْبِ الْحَسَرَاتِ، وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ أَكُفَّهُمْ وَ مَدَّ أَعْنَاقَهُمْ وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دِينِ اللّه ِ حَتَّى بَدَّلُوهُ، وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتَّى غَيَّرُوهُ، وَ سَيَأْتِى نَصْرُ اللّه عَلَى عَدُوِّهِ لِحِينِهِ(8) وَ اللّه ُ لَطِيفٌ خَبِيرٌ.
وَ فِى دُونِ مَا سَمِعْتُمْ كِفَايَةٌ وَ بَلاغٌ. فَتَأَمَّلُوا رَحِمَكُمُ اللّه ُ مَا نَدَبَكُمُ اللّه ُ إِلَيْهِ وَ حَثَّكُمْ عَلَيْهِ، وَ اقْصِدُوا شَرْعَهُ وَ اسْلُكُوا نَهْجَهُ، «وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ» .(9)
إِنَّ هَذَا يَوْمٌ عَظِيمُ الشَّأْنِ فِيهِ؛ وَقَعَ الْفَرَجُ وَ رُفِعَتِ الدَّرَجُ وَ وَضَحَتِ الْحُجَجُ، وَ هُوَ يَوْمُ الاْءِيضَاحِ وَ الاْءِفْصَاحِ عَنِ الْمَقَامِ الصُّرَاحِ، وَ يَوْمُ كَمَالِ الدِّينِ.
وَ يَوْمُ الْعَهْدِ الْمَعْهُودِ وَ يَوْمُ الشَّاهِدِ وَ الْمَشْهُودِ، وَ يَوْمُ تِبْيَانِ الْعُقُودِ عَنِ النِّفَاقِ وَ الْجُحُودِ، وَ يَوْمُ الْبَيَانِ عَنْ حَقَائِقِ الاْءِيمَانِ، وَ يَوْمُ دَحْرِ الشَّيْطَانِ، وَ يَوْمُ الْبُرْهَانِ.
ص: 238
هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.(1) هَذَا يَوْمُ الْمَلاَءِ الْأَعْلَى الَّذِى أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ.(2) هَذَا يَوْمُ النَبَأ العَظيمِ(3) هَذَا يَوْمُ الاْءِرْشَادِ، وَ يَوْمُ مِحْنَةِ(4) الْعِبَادِ، وَ يَوْمُ الدَّلِيلِ عَلَى الْرُّوَّادِ. هَذَا يَوْمُ أَبْدَى خَفَايَا الصُّدُورِ وَ مُضْمَرَاتِ الْأُمُورِ.
هَذَا يَوْمُ النُّصُوصِ عَلَى أَهْلِ الْخُصُوصِ. هَذَا يَوْمُ شِيثٍ. هَذَا يَوْمُ إِدْرِيسَ. هَذَا يَوْمُ يُوشَعَ. هَذَا يَوْمُ شَمْعُونَ. هَذَا يَوْمُ الْأَمْنِ الْمَأْمُونِ. هَذَا يَوْمُ إِظْهَارِ الْمَصُونِ مِنَ الْمَكْنُونِ. هَذَا يَوْمُ إِبْلاءِ السَّرَائِرِ.
فَلَمْ يَزَلْ عليه السلام يَقُولُ: هَذَا يَوْمُ هَذَا يَوْمُ.
فَرَاقِبُوا اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اتَّقُوهُ وَ اسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوهُ وَ احْذَرُوا الْمَكْرَ وَ لا تُخَادِعُوهُ، وَ فَتِّشُوا ضَمَائِرَكُمْ وَ لا تُوَارِبُوهُ، وَ تَقَرَّبُوا إِلَى اللّه ِ بِتَوْحِيدِهِ وَ طَاعَةِ مَنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُطِيعُوهُ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ، وَ لا يُجَنِّحُ بِكُمُ الْغَىُّ فَتَضِلُّوا عَنْ سَبِيلِ الرَّشَادِ بِاتِّبَاعِ أُولَئِكَ الَّذِينَ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا؛ قَالَ اللّه ُ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ فِى طَائِفَةٍ ذَكَرَهُمْ بِالذَّمِّ فِى كِتَابِهِ: «إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلا. رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنا كَبِيرا» .(5)
وَ قَالَ تَعَالَى: «وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِى النَّارِ «فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعا فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا»(6) «مِنْ عَذابِ اللّه ِ مِنْ شَىْ ءٍ قالُوا لَوْ هَدانَا اللّه ُ لَهَدَيْناكُمْ» .(7)
ص: 239
أَ فَتَدْرُونَ الاسْتِكْبَارُ مَا هُوَ ؟ هُوَ تَرْكُ الطَّاعَةِ لِمَنْ أُمِرُوا بِطَاعَتِهِ وَ التَّرَفُّعُ عَلَى مَنْ نَدَبُوا إِلَى مُتَابَعَتِهِ. وَ الْقُرْآنُ يَنْطِقُ مِنْ هَذَا عَنْ كَثِيرٍ، أَنْ تُدَبِّرَهُ مُتَدَبِّرٌ زَجْرَهُ وَ وَعْظَهُ.
وَ اعْلَمُوا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ أَنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: «إِنَّ اللّه َ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِهِ صَفّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» .(1) أَ تَدْرُونَ مَا سَبِيلُ اللّه ِ وَ مَنْ سَبِيلُهُ وَ مَنْ صِرَاطُ اللّه ِ وَ مَنْ طَرِيقُهُ ؟
أَنَا صِرَاطُ اللّه ِ الَّذِى مَنْ لَمْ يَسْلُكْهُ بِطَاعَةِ اللّه ِ فِيهِ هُوِىَ(2) بِهِ إِلَى النَّارِ، وَ أَنَا سَبِيلُهُ الَّذِى نَصَبَنِى لِلاِتِّبَاعِ بَعْدَ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. أَنَا قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، وَ أَنَا حُجَّةُ اللّه ِ عَلَى الْفُجَّارِ وَ نُورُ الْأَنْوَارِ.
فَانْتَبِهُوا عَنْ رَقْدَةِ الْغَفْلَةِ، وَ بَادِرُوا بِالْعَمَلِ قَبْلَ حُلُولِ الْأَجَلِ، وَ سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ قَبْلَ أَنْ يُضْرَبَ بِالسُّورِ بِبَاطِنِ الرَّحْمَةِ وَ ظَاهِرِ الْعَذَابِ، فَتُنَادَوْنَ فَلا يَسْمَعُ نِدَاؤُكُمْ وَ تَضِجُّونَ فَلا يُحْفَلُ بِضَجِيجِكُمْ. وَ قَبْلَ أَنْ تَسْتَغِيثُوا(3) فَلا تُغَاثُوا.(4)
سَارِعُوا إِلَى الطَّاعَاتِ قَبْلَ فَوْتِ الْأَوْقَاتِ، فَكَانَ قَدْ جَاءَكُمْ هَادِمُ اللَّذَّاتِ فَلا مَنَاصَ نَجَاءٍ(5) وَ لا مَحِيصَ تَخْلِيصٍ.
عُودُوا رَحِمَكُمُ اللّه ُ بَعْدَ انْقِضَاءِ مَجْمَعِكُمْ بِالتَّوْسِعَةِ عَلَى عِيَالِكُمْ، وَ الْبِرِّ بِإِخْوَانِكُمْ، وَ الشُّكْرِ للّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى مَا مَنَحَكُمْ، وَ أَجْمِعُوا(6) يَجْمَعِ اللّه ُ شَمْلَكُمْ، وَ تَبَارُّوا يَصِلِ اللّه ُ أُلْفَتَكُمْ، وَ تَهَادَوْا نِعَمَ اللّه ِ كَمَا مَنَّاكُمْ بِالثَّوَابِ فِيهِ عَلَى أَضْعَافَ الْأَعْيَادِ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ إِلاّ فِى
ص: 240
مِثْلِهِ وَ الْبِرُ فِيهِ يُثْمِرُ(1) الْمَالَ وَ يَزِيدُ فِى الْعُمُرِ وَ التَّعَاطُفُ فِيهِ، يَقْتَضِى رَحْمَةَ اللّه ِ وَ عَطْفَهُ، وَ هَيِّئُوا لاِءِخْوَانِكُمْ وَ عِيَالِكُمْ عَنْ فَضْلِهِ بِالْجُهْدِ مِنْ جُودِكُمْ(2) وَ بِمَا تَنَالُهُ الْقُدْرَةُ مِنِ اسْتِطَاعَتِكُمْ، وَ أَظْهِرُوا الْبِشْرَ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ السُّرُورَ فِى مُلاقَاتِكُمْ، وَ الْحَمْدُ للّه ِ عَلَى مَا مَنَحَكُمْ، وَ عُودُوا بِالْمَزِيدِ مِنَ الْخَيْرِ عَلَى أَهْلِ التَّأْمِيلِ لَكُمْ، وَ سَاوُوا بِكُمْ ضُعَفَاءِكُمْ فِى مَآكِلِكُمْ وَ مَا تَنَالُهُ الْقُدْرَةُ مِنِ اسْتِطَاعَتِكُمْ وَ عَلَى حَسَبِ إِمْكَانِكُمْ؛ فَالدِّرْهَمُ فِيهِ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ وَ الْمَزِيدُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ.
وَ صَوْمُ هَذَا الْيَوْمِ مِمَّا نَدَبَ اللّه ُ تَعَالَى إِلَيْهِ وَ جَعَلَ الْجَزَاءَ الْعَظِيمَ كَفَالَةً عَنْهُ، حَتَّى لَوْ تَعَبَّدَ لَهُ عَبْدٌ مِنَ الْعَبِيدِ فِى الشَّبِيبَةِ مِنِ ابْتِدَاءِ الدُّنْيَا إِلَى تَقَضِّيهَا(3) صَائِما نَهَارَهَا قَائِما لَيْلَهَا إِذَا أَخْلَصَ الْمُخْلِصُ فِى صَوْمِهِ لَقَصُرَتْ إِلَيْهِ أَيَّامُ الدُّنْيَا عَنْ كِفَايَةٍ، وَ مَنْ أَسْعَفَ أَخَاهُ مُبْتَدِئا وَ بَرَّهُ رَاغِبا وَ أقرَضَهُ(4) فَلَهُ كَأَجْرِ(5) مَنْ صَامَ هَذَا الْيَوْمَ وَ قَامَ لَيْلَتَهُ، وَ مَنْ فَطَّرَ مُؤْمِنا فِى لَيْلَتِهِ فَكَأَنَّمَا فَطَّرَ فِئَاما وَ فِئَاما يَعُدُّهَا بِيَدِهِ عَشَرَةً.
فَنَهَضَ نَاهِضٌ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، وَ مَا الْفِئَامُ ؟ قَالَ: مِائَةُ أَلْفِ نَبِىٍّ وَ صِدِّيقٍ وَ شَهِيدٍ، فَكَيْفَ بِمَنْ تَكَفَّلَ عَدَدا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ ! وَ أَنَا ضَمِينُهُ عَلَى اللّه ِ تَعَالَى الْأَمَانَ مِنَ الْكُفْرِ وَ الْفَقْرِ، وَ إِنْ مَاتَ فِى لَيْلَتِهِ أَوْ يَوْمِهِ أَوْ بَعْدَهُ إِلَى مِثْلِهِ مِنْ غَيْرِ ارْتِكَابِ كَبِيرَةٍ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّه ِ تَعَالَى، وَ مَنِ اسْتَدَانَ لاِءِخْوَانِهِ وَ أَعَانَهُمْ فَأَنَا الضَّامِنُ عَلَى اللّه ِ إِنْ بَقَّاهُ قَضَاهُ وَ إِنْ قَبَضَهُ حَمَلَهُ عَنْهُ، وَ إِذَا تَلاقَيْتُمْ فَتَصَافَحُوا بِالتَّسْلِيمِ وَ تَهَانَوُا النِّعْمَةَ فِى هَذَا الْيَوْمِ.
ص: 241
وَ لْيُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الشَّاهِدُ الْبَائِنَ، وَ لْيَعُدِ الْغَنِىُّ عَلَى الْفَقِيرِ وَ الْقَوِىُّ عَلَى الضَّعِيفِ. أَمَرَنِى رَسُولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِذَلِكَ.
ثُمَّ أَخَذَ عليه السلام فِى خُطْبَةِ الْجُمُعَةِ، وَ جَعَلَ صَلاةَ جُمُعَتِهِ صَلاةَ عِيدِهِ، وَ انْصَرَفَ بِوُلْدِهِ وَ شِيعَتِهِ إِلَى مَنْزِلِ أَبِى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ ع بِمَا أَعَدَّ لَهُ مِنْ طَعَامِهِ، وَ انْصَرَفَ غَنِيُّهُمْ وَ فَقِيرُهُمْ بِرِفْدِهِ إِلَى عِيَالِه.
2 - ترجمه خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام
حمد و ثنا مختص خداوندى است كه در عين بى نيازى از حمد و ثناى ستايش گرانش، حمد را راهى از راه هاى اقرار به ذات لاهوتى، بى نياز، ربوبى و يگانه خويش انتخاب كرده است. خداوند حمد را يكى از اسباب ازدياد رحمت خويش و مسيرى براى جويندگان فضل و رحمتش قرار داده است. و حقيقتى را در نهان الفاظ حمد و ثنا مستور داشته است؛ و آن عبارت است از اينكه در هر حمد و ستايشى كه انجام مى گيرد، با هر لفظى كه باشد و هر چه الفاظ بزرگى باشد صاحب نعمت حقيقى و اصيل خداوند است و بس.
و شهادت مى دهم كه پروردگار و معبودى جز خداوند يگانه نيست، و هيچ شريكى ندارد. شهادتى كه برخاسته از اخلاص درون و صداقت باطنى بوده، و زبان آن را منعكس مى كند. خدايى كه خالق است، و آفريننده اى بى سابقه و صورت گرى (بى نظير) . براى او نامه اى نيك است و چيزى مانند او نيست، زيرا هر چيزى با خواست و مشيّت او پديد آمده است، و در نتيجه پديده اش و مخلوقش مثل او نمى شود.
و شهادت مى دهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده خدا و فرستاده او است. خداوند او را از زمان هاى پيشين خالص نموده، و آگاهانه بر ديگر امت ها برگزيده است. حقيقت وجود او منحصر به فرد بوده، و همگون و همانند ديگر انسان ها نيست.
ص: 242
خداوند او را برگزيد تا از جانب او فرمان دهنده (به معروف ها) و بازدارنده (از منكرها) باشد، و او را در تمام عوالم خليفه خود ساخت (تا فيوضاتش از طريق او به خلائق برسد، و به وسيله او همه ساكنان عوالم با خدا ارتباط برقرار كنند) ، زيرا ديدگان خدا را نمى بينند و گذر انديشه ها بر او نمى افتد و در قلمرو اسرار، گمان هاى پنهان همتايى براى او نمى يابد. خدايى غير آن فرمانرواى سامان بخش نيست.
خداوند، شهادت به نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله را در كنار اعتراف به خداوندى خويش قرار داد، و چنان او را احترام و تكريم نمود كه هيچ مخلوقى به آن درجه از كرامت الهى نرسيد.
آرى، رسول خدا صلى الله عليه و آله به دليل خصوصيات و صداقتش شايسته چنين مقام رفيعى بود. اين مقام و منزلت نصيب كسانى نمى شود كه متغيرالحال هستند، و پيوسته دگرگون مى شوند، و رشته محبت و دوستى را پاس نمى دارند، و در دام گمان ها گرفتار مى شوند.
خداوند فرمان داد تا بر او درود و صلوات بفرستيم، و اينگونه بر احترام و تكريم او افزوده، و آن صلوات ها را راهى براى اجابت دعاى دعاكنندگان قرار داد.
خداوند خود بر او صلوات فرستاد و گراميش داشت و شرافتش بخشيد، و چنان عظمتش داد كه آن را كرانه اى نيست و تا ابد چنين خواهد بود.
اما پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، خداوند گروه خاصى را (براى جانشينى او) انتخاب نمود، و به آنان مقام رفيعى عنايت فرمود، و تا رتبه رسولش صلى الله عليه و آله بالا برد، و آنان را دعوت كنندگان به سوى خود قرار داد. راهنمايانى كه در طول قرن ها و طى زمان ها مردم را به سوى او هدايت كنند. آنان قبل از خلقت هر پديده اى به صورت نورهايى آفريده شدند، و خداوند آنان را به حمد و ستايش خود گويا ساخت، و شكر و تمجيد از خويش را به آنان الهام نمود، و آنان را حجت هايى قرار داد بر همه كسانى كه به ربوبيّت خداوند و عبوديّت خويشتن اعتراف دارند.
ص: 243
خداوند به وسيله آنان موجوداتى را كه توان سخن گفتن نداشتند گويا ساخت، تا با زبان هاى گوناگون به خداونديش اعتراف كنند، كه او بدون ترديد خالق و شكافنده آسمان ها و زمين است. خداوند آنان را بر آفرينش خويش گواه گرفت، و از ولايت امرش آنچه مى خواست به آنها سپرد، و آنان را تفسير كنندگان مشيّت خود و بيانگران اراده اش قرار داد.
(آنان مصداق اين آيه هستند: ) «هرگز در سخن بر خدا پيشى نمى گيرند و پيوسته به فرمان او عمل مى كنند خداوند اعمال امروز و آينده و اعمال گذشته آنها را مى داند و آنها جز براى كسى كه خداوند راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمى كنند و از ترس او بيمناك اند» .
آنان بر اساس احكام خداوند حكم مى كنند، و سنت هاى الهى را جارى مى سازند. حدود او را بر پا مى دارند و واجب او را ادا مى كنند.
خداوند بندگان را در مشكلات و دشوارى ها به صورت ناشنوا رها نكرده است، و در تيرگى ها بسان بى زبانان فاقد شعور وا ننهاده است. بلكه براى آنان عقل هايى قرار داده كه با تمام اعضاى بدنشان در آميخته است، و در كالبدهايشان گسترده شده، و در جان هايشان تثبيت گشته، و حواس را تحت امر قرار داده است.
خداوند به وسيله عقل ها بر گوش و چشم و افكار و خاطره هاى انسان ها حجت را تمام كرده، و راه خود را به آنان نشان داده است. و زبان هاى گويا و رسا در اختيارشان قرار داد، تا آنچه را كه مى بينند بيان كنند.
اين همه لطف كه خداوند به انسان ها نمود و با قدرت و حكمت خويش چنين عقلى را در وجود آنها قرار داد، و به وسيله آن هر آنچه لازم به گفتن بود گفت، براى اين بود كه (تا آنها كه هلاك (و گمراه) مى شوند از روى اتمام حجت باشد، و آنها كه زنده مى شوند (و هدايت مى يابند) از روى دليل روشن باشد. و خداوند شنوا و داناست) و بينا و گواه و آگاه است.
ص: 244
اى مؤمنان، خداوند متعال امروز دو عيد بزرگ و مهم را براى شما جمع كرده است؛ (جمعه و غدير) كه پايدارى هر كدام از اين دو عيد به ديگرى است. خداوند با اين دو عيد زيباترين كارهايش را به شما ارائه كرده، و راه رشد و تعالى را به شما نشان داده، و شما را به پيروى از كسانى كه از انوار الهى برخوردارند دعوت نموده، و راه متعادل را براى پيمودن شما هموار و گواراترين و شيرين ترين هداياى خود را براى شما ارزانى داشته است.
اما روز جمعه را خداوند محل اجتماع مسلمانان قرار داده، و مردم را به سوى آن دعوت كرده است. تا آلودگى هايى را كه در طول هفته پديد آمده و آنچه را داد و ستدها و كسب هاى نامناسب به وجود آورده است پاك گرداند. و تذكرى براى مؤمنان باشد كه بدانند تقواپيشگان از چگونه خشيتى برخوردار هستند. خداوند اعمال خير اهل طاعت خويش را در روز جمعه چندين برابر روزهاى ديگر پاداش مى دهد.
اين وعده هاى الهى تحقّق نمى يابد مگر در مورد كسانى كه زير بار اوامر الهى رفته، و خواست الهى را پذيرفته، و مطيع دستورهاى خداوند باشند، و خود را از آنچه كه خداوند نهى كرده دور نموده، و به آنچه كه خداوند بدان فرا خوانده و تشويق كرده گردن نهند.
بنا بر اين، خداوند توحيد را نمى پذيرد مگر با اعتراف به نبوت پيامبرش صلى الله عليه و آله، و هيچ دين و آئينى را نمى پذيرد مگر با پذيرش ولايت كسانى كه به ولايتشان امر كرده است، و زمينه هاى اطاعت خداوند فراهم نمى آيد مگر با تمسّك به عصمت الهى و عصمت اهل ولايت او.
به همين دليل خداوند در روز غدير، آياتى را بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل فرمود، و اراده خود را درباره مخلصين درگاهش و برگزيدگانش به مردم تبيين نمود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله را مأمور كرد تا پيام او را به مردم ابلاغ نمايد، و در اين راه از اهل باطل و نفاق نهراسد، و حفظ رسولش را از آسيب آنان تضمين نمود.
ص: 245
خداوند با اين آيه از رازهاى نهفته در دل هاى اهل ترديد و مردمان از دين برگشته پرده برداشت، به گونه اى كه مؤمن و منافق مطلب را فهميد. آنگاه اهل حق كه عزيز بودند عزيزتر شدند، و آنان كه در ميدان حق ثابت قدم بودند پايدارتر گشتند.
در مقابل، نادانى منافقان و تعصّب كور از دين برگشتگان فزونى يافت. آنان از شدت عصبانيت دندان ها را بر هم مى فشردند و دست ها را فشار مى دادند. سخن ها گفتند و فريادها برآوردند و لغزش ها داشتند. برخى بر عناد و لجاجت خود پايدار ماندند و حاضر به پذيرش حق نشدند. گروهى نيز امر الهى را به زبان پذيرفتند، اما باور حقيقى و قلبى به آن نداشتند، و جمعى با زبان و قلب و ايمان صادقانه آن را پذيرفتند و به استقبالش رفتند.
در آن روز خداوند دينش را كامل نمود، و چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان و پيروان راستين را روشنى بخشيد، و به وقوع پيوست آنچه كه برخى از شما گواه آن بوديد و برخى خبر آن را شنيده ايد. آن روز نعمت زيباى خدا بر بندگان صبور و پايدارش كامل گشت، و خداوند آنچه را فرعون وهامان و قارون و لشكريانشان فراهم آورده بودند تباه ساخت وكاخ هايشان را ويران كرد.
البته گروهى از گمراهان و اراذل و اوباش باقى مانده اند، كه از هيچ ظلم و ستمى در حق مردم كوتاهى نمى كنند. خداوند آنان را نيز در سرزمينشان عذاب و آثارشان را نابود خواهد ساخت. نشانه هايشان را تباه، و به زودى حسرت را بدرقه كاروان زندگيشان مى نمايد، و به كسانى ملحق مى كند كه دست به جنايت گشودند و گردن كشى كردند، و در دين خدا دست بردند و احكام الهى را دگرگون ساختند. بدون ترديد نصرت الهى نازل مى شود و طومار دشمنان خدا را درهم مى پيچد، و خداوند لطيف و آگاه است.
آنچه شنيديد براى شما كفايت مى كند، پس خداوند شما را مورد لطف ورحمت خود قرار دهد. تأمل و تدبر كنيد در آنچه خداوند شما را به سوى آن دعوت نموده و براى آن تشويق كرده است. تصميم بر پيمودن راه خدا بگيريد، و راه روشن او را بپيماييد، و به راه هاى ديگر كه شما را از راه او متفر مى سازد وارد نشويد.
ص: 246
امروز (غدير) روز با عظمت و مهمى است، كه در آن گشايش رخ داده، و نردبان ترقى برافراشته شده، و حجّت ها آشكار گشته است.
امروز، روز روشنايى و پرده بردارى از خالص ترين مقامات است. روز كامل شدن دين، روز عهد و پيمان بسته شده، روز شاهد و مشهود، روز آشكار گشتن عقده هاى نفاق و كفر، روز بيان ايمان، روز طرد شدن شيطان، روز دليل و برهان، روز جدايى (حق از باطل) كه وعده آن به شما داده شده، روز ملأ اعلى (فرشتگان عالم بالا) كه از آن روى بر مى گردانيد، روز ارشاد و هدايت، روز آزمون بندگان، روز راهنمايى پيشاهنگان قوم، روز آشكار گشتن آنچه در سينه ها پنهان و پوشيده بود، روز تصريح بر افراد خاص، روز شيث (وصى و جانشين حضرت آدم عليه السلام) ، روز ادريس (وصى يكى از پيامبران قبل از حضرت نوح عليه السلام) ، روز يوشع (وصى حضرت موسى عليه السلام) ، روز شمعون (وصى حضرت عيسى عليه السلام) ، روز امن و آسودگى، روز ظهور آنچه در نهان پاسدارى مى شد، و امروز، روز عيان شدن رازهاست.
اميرالمؤمنين عليه السلام پيوسته مى فرمود: امروز، روز ... . سپس فرمود:
پس خدا را در نظر داشته و مراقب باشيد، كه تقواى الهى را به دست آورده و فرمان خدا را گوش كنيد و اطاعتش نماييد. از مكر و نيرنگ بر حذر باشيد. در انديشه فريب دادن خدا نباشيد. درون خود را تفتيش كنيد، و با خدا مكر به كار نبريد.
تقرّب پيدا كنيد به خداوند با اقرار به وحدانيت او، و اطاعت از كسانى كه خدا به اطاعت آنان فرمان داده است. و به پيوند با كافران متمسّك نشويد، مبادا بدبختى و تباهى شما را بگيرد، و به اطاعت از گمراهان و گمراه كنندگان ميل و رغبت پيدا كنيد و بيراهه رويد. خداوند متعال گروهى را در قرآن مذمت مى كند: «و مى گويند پروردگارا ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم و ما را گمراه ساختند پروردگارا آنان را عذاب دو چندان ده و آنها را لعن بزرگى فرما» .
و مى فرمايد: «هنگامى كه در آتش دوزخ با هم محاجّه مى كنند ضعيفان به مستكبران مى گويند ما پيرو شما بوديم» . «آيا شما حاضريد سهمى از عذاب الهى را
ص: 247
بپذيريد و از ما برداريد آنها مى گويند اگر خدا ما را هدايت كرده بود ما نيز شما را هدايت مى كرديم (ولى كار از اينها گذشته است) » .
آيا مى دانيد استكبار چيست ؟ استكبار ترك اطاعت از كسى است كه مأمور به اطاعت از او هستيد، و برترى جستن بر كسى است كه به پيروى از او دعوت شده ايد. قرآن در اين باره سخن فراوان گفته است. اگر كسى در آن آيات تدبر كند، از انحراف در امان مى ماند و پند مى گيرد.
اى مؤمنان بدانيد كه خداوند متعال مى فرمايد: «خداوند كسانى را دوست دارد كه در راه او در صف جهاد پيكار مى كنند مانند سدّ آهنين همدست و پايدار هستند» .
آيا مى دانيد راه خدا چيست و چه كسى راه او است و چه كسى صراط خداست و چه كسى طريق خداست ؟
من صراط خدا هستم، كه اگر كسى براى اطاعت خدا آن را نپيمايد به آتش جهنم افكنده مى شود. من راه خدا هستم، كه خداوند بعد از پيامبرش صلى الله عليه و آله براى پيروى مردم مرا منصوب كرد. من تقسيم كننده بهشت و دوزخم. من حجت خدا بر تبهكارانم. من نورِ انوارم.
پس از خواب غفلت بيدار شويد، و پيش از فرا رسيدن مرگ براى انجام كار بشتابيد، و براى كسب مغفرت خدا بر همديگر سبقت گيريد، پيش از آنكه ديوارى كشيده شود كه باطن آن رحمت و ظاهرش عذاب است. آنگاه فرياد مى زنيد اما كسى گوش فرا نمى دهد، ناله سر مى دهيد و كسى به ناله هاى شما اهميت نمى دهد، استغاثه مى كنيد و با تضرّع و زارى استمداد مى كنيد و كسى به كمك شما نمى آيد.
به سوى طاعت ها بشتابيد، قبل از آنكه فرصت ها را از دست دهيد. گويا مرگ به جانب شما رو نهاده است، مرگى كه تمامى لذايد را تباه مى سازد.
خداوند رحمتتان كند. با پايان يافتن اين اجتماع كه به خانه هايتان بر مى گرديد، براى اهل و عيال خود گشايشى داشته باشيد، و در زندگى آنها توسعه اى دهيد، به
ص: 248
برادرانتان نيكى كنيد، و خدا را بر اين همه لطف واحسانش سپاسگزار و شاكر باشيد. به دور يكديگر جمع شويد تا خداوند الفت شما را بيشتر كند، و به همديگر احسان كنيد تا خداوند صميمت شما را افزون گرداند.
در اين عيد بزرگ نعمت هايى را كه خداوند به شما ارزانى داشته است به يكديگر هديه دهيد، همانگونه كه خداوند در اين عيد چندين برابر عيدهاى ديگر به شما پاداش و ثواب مى دهد.
در اين عيد بزرگ، احسان كردن ثروت را بركت مى بخشد و عمر را زياد مى كند. در اين روز، محبت به يكديگر و مهرورزى با بندگان خدا رحمت و عطوفت خداوندى را جلب مى كند.
در اين روز، هر آنچه در توان داريد از فضل و احسانى كه خداوند نصيب شما كرده است براى برادران و اهل و عيال خود هزينه كنيد و گشاده دستى نماييد و زمينه پذيرايى از آنها را فراهم كنيد. شادمانى خود را آشكار كنيد، و با لبخند و تبسم با يكديگر رو به رو شويد. شكر خدا را بر اين همه لطف و كرامتش بر زبان داشته باشيد، و به آنان كه با آرزومندى چشم به دستان شما دوخته اند به ديدارشان بشتابيد، و بخشش فراوان كنيد.
ضعيفان و ناتوانان را دريابيد، و هر آنچه در توان داريد و امكانات شما اجازه مى دهد در خوراكى و بقيه نيازمندى ها با آنان به مساوات رفتار نماييد. پاداش يك درهم احسان در اين روز برابر صد هزار درهم در روزهاى ديگر است، و اميد است خداوند بيشتر از اين هم پاداش دهد.
روزه اين روز مستحب است، و خداوند به آن دعوت نموده و پاداش عظيمى براى آن قرار داده است؛ به گونه اى كه اگر بنده اى از بندگان خدا تمام عمر دنيا، روزها را به روزه دارى و شب ها را به عبادت سپرى كند، همسان كسى كه با نيت خالصانه در روز غدير روزه گرفته است نمى شود.
ص: 249
اما هر كسى در اين روز بدون اينكه برادر مؤمنش از او درخواستى كرده باشد از او كارگشايى كند و مشتاقانه براى او قدم خير بردارد همانند كسى است كه در اين روز روزه گرفته و شب آن را به عبادت گذرانده باشد، و كسى كه در غروب روز غدير به روزه دارى افطار دهد همانند كسى است كه ده فئام را افطارى داده باشد.
در اين هنگام كسى از جا برخاست و سؤال كرد: يا اميرالمؤمنين، فئام چيست ؟
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: فئام صد هزار پيامبر صلى الله عليه و آله و شهيد است. حال چگونه است پاداش كسى كه جمعى از مردان و زنان اهل ايمان را افطارى داده باشد ؟ من ضمانت مى دهم كه خداوند او را از كفر و فقر امان دهد، و اگر در همان شب يا همان روز يا پس از آن روز تا عيد غدير سال آينده بميرد، بدون اينكه گناه كبيره اى مرتكب شده باشد اجر و پاداش او با خداوند مى باشد.
و هر كس كه براى برادرانش قرض بگيرد (و براى حل مشكل آنها واسطه شود) و به آنها كمك كند، من ضمانت مى دهم كه خداوند قرض او رابپردازد، اگر زنده بماند، و اگر جانش را بگيرد از طرف او بر عهده مى گيرد و ادا مى كند.
در اين روز، هنگامى كه با يكديگر ملاقات مى كنيد، با همديگر دست دهيد و اين نعمت بزرگ را به همديگر تهنيت و تبريك بگوييد.
مطالب مرا كه شنيديد، حاضران به غائبان برسانند، و آنها كه در مجلس حضور داشتند پيام مرا به كسانى كه به دليل دورى راه نتوانستند در اين اجتماع شركت كنند ابلاغ نمايند.
تأكيد مى كنم كه افراد متمكّن و داراى امكانات از ناتوانان و ضعيفان دلجويى كنند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا اين چنين فرمان داده است.
اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از اين سخنان خطبه جمعه را آغاز فرمود و نماز جمعه را اقامه كرد. حضرت پس از نماز با فرزندان و شيعيان خود به منزل امام حسن مجتبى عليه السلام رفتند.
ص: 250
آن حضرت غذايى را براى پذيرايى از مهمانان آماده كرده بود. همه مهمانان اعم از ثروتمند و فقير بر سر سفره حضرت نشستند، پس از صرف غذا همراه با هديه اى به سوى خانه هايشان بازگشتند.
در اينجا در مورد اين خطبه شريف نكاتى بيان مى شود:
3 - تبليغ غدير با خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام
يكى از موضوعاتى كه در تأليف يا ساير فعاليت هاى فرهنگى غدير بسيار اهميت دارد، و نيز يكى از رخدادهاى هفته غدير - به غير از خود غدير - است، خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غديرِ است. خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير، خطبه اى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در زمان خلافت ظاهرى خود بيان فرموده كه موضوع ديگرى در غدير است.
4 - تجلى خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام در عصر ظهور
فرازهايى از خطبه غدير اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد غدير گلچين شده، كه در واقع تجلى غدير در عصر ظهور را نشان مى دهد:
يك. سيماى غدير در سخنان امير عليه السلام
1. امروز روزى بلند جايگاه است.
2. گشايش در آن پديد آمد.
3. مقام شايستگان بالا رفت.
4. امروز براهين الهى آشكار گرديد.
5 . امروز روز آشكار شدن حق و پرده بردارى از جايگاه امامت است.
6 . امروز روز اكمال دين است.
7. امروز روز عهد و پيمان است.
8 . امروز روز گواهى و گواه گرفتن است.
9. امروز روز آشكار شدن پيمان هاى مستور در زير پرده هاى كفر و نفاق است.
ص: 251
10. امروز روز بيان حقايق ايمان است.
11. امروز روز راندن شيطان است.
12. امروز روز اقامه برهان است.
13. امروز روز جدايى حق و باطل است.
14. امروز روز بلند جايگاهى است كه در آن مخاصمه مى كرديد.
15. امروز روز نبأ عظيمى است كه از آن روى بر مى تافتيد.
16. امروز روز ارشاد و هدايت است.
17. امروز روز آزمايش بندگان است.
18. امروز روز راهنمايى رهپويان است.
19. امروز روز آشكار شدن اسرار درون و رازهاى اشرار دون است.
20. امروز روز نص صريح بر شايستگان و اولياى خاص خداست.
21. امروز روز امنيت كامل است.
22. امروز روز اظهار سرّ مكنون است.
23. امروز روز آشكار شدن اسرار نهان و آزمايش دل هاست.(1)
بر اهل تحقيق پوشيده نيست كه همه اين ويژگى ها در عصر ظهور تجلى كامل پيدا مى كند. به ويژه فرازهاى: دوم: فيه وقع الفرج؛ فرج و گشايش جهان آفرينش در عصر ظهور است. ششم: يوم كمال الدين؛ كه در عصر ظهور تمكّن كامل براى پياده شدن تعاليم دينى و معارف اسلامى فراهم خواهد شد. دهم: يوم البيان عن حقائق الايمان؛ كه بدون ترس و واهمه حقايق ايمانى در عرصه جهانى بيان خواهد شد. يازدهم: يوم دحر الشيطان؛ كه در عصر ظهور مدت مهلت ابليس به سر مى رسد و مولاى متقيان اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از رجعت هاى خود با وى نبرد مى كند.(2) مؤمنان شيطان را
ص: 252
سنگسار مى كنند(1)، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او را به هلاكت مى رساند.(2) البته به روايتى حضرت ولى عصر عليه السلام او را گردن مى زند(3)، و به نقلى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او را سر مى برد.(4)
دو. رهبران گمراه در خطبه امير عليه السلام
امير بيان در فرازى از خطبه غدير به رهبران ضالّ و مُضلّ اشاره نموده، آيه كريمه را تلاوت فرمودند: از پيروى گمراهان بر حذر باشيد كه قرآن كريم آنها را نكوهش كرده فرموده است:
ما از سركرده هاى خود پيروى كرديم پس ما را گمراه ساختند بار خدايا عذاب آنها را دو چندان فرما و آنها را به لعن و غضب شديد خود گرفتار كن.(5)
به هنگام ظهور، جايگاه سركرده هاى گمراه معلوم مى شود، و پيروان گمراهشان از آنها بيزارى مى جويند؛ و آن هنگامى است كه حضرت ولى عصر عليه السلام پيكر دو بت بزرگ قريش را از دل خاك بيرون آورده، با همان هيزمى كه روز تهاجم به خانه وحى آورده بودند تا حضرت على و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهم السلام را به آتش بكشند ! طعمه حريق مى سازد.(6)
سه. روز امن و امان
مولاى متقيان عليه السلام در فرازى از خطبه غدير در مورد روز غدير فرمود: هذا يَومُ الأمنِ وَ الأمانِ: امروز روز امن و امان است.(7)
همانگونه كه خداوند منان شهر مكه را بلد امن قرار داده ولى رسول عالميان صلى الله عليه و آله در آن شهر امنيت نداشت، روز غدير را نيز روز امن و امان قرار داده ولى صاحب غدير
ص: 253
در آن روز امنيت نداشت ! در همان روز اصحاب صحيفه گرد آمدند و پيمان بستند، و در روز سقيفه پيمان خود را به اجرا نهادند. اين امنيت در سطح جهانى و براى همه انسان ها و حتى براى همه جانداران در عصر ظهور تحقق پيدا مى كند.
در احاديث آمده است: در عصر ظهور ظلم و ستم رخت بر مى بندد و راه ها امن مى شود و كسى به كسى ستم نمى كند.(1) در كتب عهدين از آشتى كردن درندگان و همزيستى گرگ و برّه، پلنگ با بزغاله و شير با گوساله سخن رفته است.(2)
5 - واكاوى متن و سند خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام
در اينجا توضيحاتى در مورد خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام بيان مى كنيم. از قبيل:
روايت خطبه، مدارك و سند خطبه و ... :
اول. منابع خطبه
متن خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام در منابع و كتاب هاى ذيل آمده است:
يك. مصباح المتهجد (شيخ طوسى) : ص 758.
دو. اقبال الاعمال (سيد بن طاووس) : ج 2 ص 260.
سه. مصباح الزائر (سيد بن طاووس) : فصل 7.
چهار. بحار الانوار (علامه محمدباقر مجلسى) : ج 97 ص 112 و ج 37 ص 164.
پنج. الشيعة فى احاديث الفرقين: ص 282.
شش. مناقب آل ابى طالب عليه السلام (ابن شهرآشوب مازندرانى) : ج 3 ص 43.
هفت. كلمات الامام الحسين عليه السلام (شيخ شريفى) : ص 690 .
هشت. وسائل الشيعه (شيخ حر عاملى) : ج 7 ص 327.
نه. جواهر الكلام (شيخ محمدحسن نجفى) : ج 12 ص 217.
ده. المصباح فى الادعية (شيخ تقى الدين ابراهيم كفعمى) : ص 919.
ص: 254
دوم. متن روايت
در ميان منابع ذكر شده، قديمى ترين منبع كتاب «مصباح المتهجد» شيخ الطائفه طوسى مى باشد، كه متن اين روايت طبق نقل اين كتاب شريف از قرار ذيل مى باشد:
أخبَرَنا جَماعَةٌ، عَن أبى مُحَمَّدٍ هارونِ بنِ موسَى التَلعَكبرَىِّ، قالَ: حَدَّثَنا أبوالحَسَنِ عَلىُّ بنُ أحمَدِ الخُراسانىُّ الحاجِبُ فى شَهرِ رَمَضانَ سَنَةَ سَبعٍ وَ ثَلاثينَ وَ ثَلاث مِائةَ، قالَ: حَدَّثَنا سَعيدُ بنُ هارونِ أبوعَمرو(1) المِروَزىُّ، وَ قَد زادَ عَلَى الثَمانينَ سَنَةٍ، قالَ: حَدَّثَنا الفَيّاضُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عُمَرِ الطَرسوسىُّ(2) بِطوسٍ سَنَةَ تِسعٍ وَ خَمسينَ وَ مِائَتَينِ وَ قَد بَلَغَ التِسعينَ:
إنَّهُ شَهِدَ أبَاالحَسنِ عَلىَّ بنَ موسَى الرِضا عليه السلام فى يَومِ الغَديرِ، وَ بِحَضرَتِهِ جَماعَةٌ مِن خاصَّتِهِ، قَدِ احتَبَسَهُم لِلإفطارِ. وَ قَد قَدَّمَ إلى مَنازِلِهِم الطَعامَ وَ البِرَّ وَ الصَلاةَ وَ الكَسوَةَ حَتَّى الخَواتيمِ وَ النِعالِ. وَ قَد غُيِّرَ مِن أحوالِهِم وَ أحوالِ حاشيَتِهِ وَ جُدِّدَت لَهُ آلَةٌ غَيرَ الآلَةِ الَتى جَرَى الرَسمُ بِابتِذالِها قَبلَ يَومِهِ، وَ هُوَ يَذكُرُ فَضلَ اليَومِ وَ قِدَمِهِ.(3)
فَكانَ مِن قَولِهِ عليه السلام: حَدَّثَنِى الهادىُ عليه السلام أبى، قالَ: حَدَّثَنى جَدّىَ الصادِقُ عليه السلام، قالَ: حَدَّثَنِى الباقِرُ عليه السلام، قالَ: حَدَّثَنى سَيدُالعابِدينَ عليه السلام، قالَ: حَدَّثَنى أبىَ الحُسَينُ عليه السلام، قالَ: إتَّفَقَ فى بَعضِ سِنى أميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام الجُمعَةُ وَ الغَديرُ. فَصَعَدَ المَنبَرَ عَلى خَمسِ ساعاتٍ(4) مِن نَهارِ ذلِكَ اليَومِ. فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ حَمدا لَم يَسمَع بِمِثلِهِ، وَ أثنى عَلَيهِ ثَناءا لَم(5) يَتَوَجَّه إلَيهِ غَيرُهُ. فَكانَ ما حَفِظَ مِن ذلِكَ ... :
ص: 255
گروهى به ما خبر دادند درباره ابومحمد هارون فرزند موسى تلعكبرى، گفت: براى ما نقل كرد ابوالحسن على فرزند احمد خراسانى حاجب در رمضان سال 337 هجرى قمرى، گفت: براى ما نقل كرد سعيد فرزند هارون ابوعمر مروزى - كه بيشتر از هشتاد سال داشت - و گفت:
فياض فرزند محمد فرزند عمر طرسوسى در طوس سال 259 هجرى قمرى در حالى كه به سن 90 سالگى رسيده بود، براى ما نقل كرد كه او ديد كه ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام در روز غدير با گروهى از افراد خاص و نزديك به او كه آنها را براى افطار نگه داشت، و به خانه هايشان غذا و نيكى و پوشاك حتى كفش و انگشتر فرستاد؛ به صورتى كه اوضاعشان را تغيير داد و اوضاع نزديكانشان را نيز تغيير داد، و تمام آلات را تعويض كرد. بجز آلاتى كه با آن به ناپاكى قبل از موعدش رفتار شد. و او خصلت هاى پاك و خوب آن روز را بازگو كرد، و در كلامش بود:
پدرم هادى عليه السلام براى من نقل كرد و گفت: جدم صادق عليه السلام براى من نقل كرد و گفت: باقر عليه السلام براى من نقل كرد و گفت: سيدالعابدين عليه السلام براى من نقل كرد و گفت: پدرم حسين عليه السلام براى من نقل كرد و گفت:
در بعضى از سال هاى عمر شريف اميرالمومنين عليه السلام جمعه و غدير جمع شد. آن حضرت پنج ساعت از روز گذشته (يعنى حدود يك ساعت به ظهر مانده) بالاى منبر رفت. پس خدا را شكر كرد به طورى كه كسى قبل از آن چنين شكرى از او نشنيده و كسى چنين سپاسى نكرده بود، و قسمتى از آن حفظ شد.
پس از اين، متن خطبه آن حضرت را نقل نموده و سپس مى فرمايد:
فَنَهَضَ ناهِضٌ فَقالَ: يا أميرَالمُؤمِنينَ عليه السلام، وَ مَا الفِئامَ ؟ قالَ: مِائَةُ ألف نَبىٍّ وَ صِدّيقٍ وَ شَهيدٍ، وَ كَيفَ بِمَن تَكَفَّلَ عَدَدا مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ ؟ وَ أنَا ضَمينُهُ عَلَى اللّه ِ تَعالى الأمانَ مِنَ الكُفرِ وَ الفَقرِ، وَ إن ماتَ فى لَيلَتِهِ أو يَومِهِ أو بَعدِهِ إلى مِثلِهِ مِن غَيرِ إرتكابِ كَبيرَةٌ فَأجرُهُ عَلَى اللّه ِ تَعالى، وَ مَنِ استَدانَ لإخوانِهِ وَ أعانَهُم فَأنَا الضامِنُ عَلَى اللّه ِ أن بَقّاهُ
ص: 256
قَضاهُ، وَ إن قَبَضَهُ حَمَلَهُ عَنهُ. وَ إذا تَلاقَيتُم فَتَصافَحوا بِألسِنَتِكُم(1) وَ تَهانوا النِعمَةَ فى هذَا اليَومِ، وَ ليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الشاهِدُ البائِنَ، وَ لَعَيَّدَ الغَنىُّ عَلَى الفَقيرَ وَ القَوىُّ عَلَى الضَعيفِ. أمَرَنى رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِذلِكَ.
ثُمَّ أخَذَ فى خُطبَةِ الجُمعَةِ، وَ جَعَلَ صَلاةَ جُمعَتِهِ صَلاةَ عيدِهِ، وَ انصَرَفَ بِوُلدِهِ وَ شيعَتِهِ إلى مَنزِلِ أبى مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام بِما أُعِدَّ لَهُ مِن طَعامِهِ وَ انصَرَفَ غَنيُّهُم وَ فَقيرُهُم بِرِفدِهِ إلى عِيالِهِ:
يكى از ميان جمع برخاست و گفت: اى اميرالمؤمنين عليه السلام، معنى «فئام» چيست ؟
امام فرمود: صد هزار پيامبر صلى الله عليه و آله و راستگو و شهيد، و هر كسى كه مسئوليت بعضى از مؤمنان (زن و مرد) را قبول كند خودم ضامن او هستم به خداوند در برابر سلامت از كفر و فقر، و اگر در آن شب يا روز بدون آنكه گناه كبيره اى انجام دهد بميرد، جزايش با خداست. و با هم خوشرفتار باشيد، و تقسيم نعمت كنيد، و حاضرين غائبين را خبر دهند، و انسان ثروتمند با فقير و قوى با ضعيف عيد ديدنى كند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله خدا چنين دستورى به من داد.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام خطبه را خواندند و نماز جمعه را نماز عيد قرار دادند، و بعد از آن همراه با فرزند و همراهانشان به سوى خانه ابومحمد حسن بن على عليه السلام رهسپار شدند. در آنجا به همه از فقرا و ثروتمندان غذا دادند. بعد از آن به سوى خانه خود رهسپار شد.
سوم. سند و دلالت خطبه
بيان چند مطلب پيرامون سند و دلالت و منابع اين خطبه ضرورى است:
الف. استدلال به عبارت «أخبَرَنا جَماعَةٌ»
يكى از طرق اعتبار روايت با عبارت «أخبَرَنا جَماعَةٌ» مى باشد، كه نشان مى دهد
ص: 257
اين خطبه در آن زمان مشهور و معروف و بر سر زبان ها بوده، و راويان آن بسيارى بوده اند و بين آنها يك طريق انتخاب شده و ذكر گرديده است.(1)
ب. «مُعَنعَن» بودن روايت در بين ائمه عليهم السلام
حديث به صورت معنعن از زبان امام رضا عليه السلام - پسر از پدر - تا وجود مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است. طبق قواعد رجال و درايه، اين نوع نقل دليل بر تأكيد در مطلب و مهم بودن موضوعِ طرح شده در حديث مى باشد.
و الا همين كه روايت به يك امام عليه السلام مى رسد و از زبان آن امام عليه السلام نقل مى شود كفايت مى كند. اين حديث را در اين موضوع به مانند حديث «سلسلة الذهب» به همان نام يا حديث «سلسلة النور» مى توان ناميد.
ج. معتبر بودن مراسيلِ(2) شيخ طوسى بسيارى از فقهاى بزرگوار با ضعيف شمردن بعضى از روايات و ارسال در روايت به اين روايت استدلال نمى كنند. ولى حق اين است كه بنا بر نظر بسيارى از بزرگان، مراسيلِ شيخ طوسى در «مصباح المتهجد» مانند مسانيد(3) وى معتبر و معتمد است.
د. سلسله سند روايت
افرادى كه در سلسله سند اين روايت وجود دارند عبارتند از:
1. ابومحمد هارون بن موسى تلعكبرى: رجالى بزرگ احمد بن عبدالرضا مهذّب الدين بصرى در كتاب «فائق المقال فى الحديث و الرجال» به نقل از «رجال النجاشى» و «الخلاصة» پيرامون او مى نويسد:
ص: 258
هارون بن موسى بن محمد بن سعيد بن ابومحمد التلعكبرى من بنى شيبان، و كان وجها وجيها من وجوه اصحابنا. جليل القدر، واسع الرواية، معتمدا عليه، لا يطعن عليه فى شى ء(1): هارون فرزند موسى فرزند محمد فرزند سعيد فرزند ابومحمد تلعكبرى از خاندان بنى شيبان بوده، و يكى از بزرگان قومش بود. او انسانى مطمئن و با دانش و مورد اعتماد و همه او را قبول داشتند.
اعتبار او تا آن اندازه والا است كه مرحوم علامه محمدتقى شوشترى در كتاب «قاموس الرجال» به نقل از «رجال شيخ طوسى» پيرامون ايشان مى فرمايد: فى رِجالِ الشَيخِ رَحِمَهُ اللّه ُ فى كَثيرٍ مِمَّن عَدَّهُم فى مَن لَم يَرَ الأئُمَّةَ عليهم السلام. رَوى عَنهُ التَلعَكبَرىُّ، وَ مَرَّ بِعُنوانِ هارونِ بنِ موسَى بنِ أحمَدٍ رَحِمَهُ اللّه ُ(2): شيخ رحمه اللّه در رجال بسيارى را بر شمرده كه ائمه عليهم السلام را نديده بودند. تلعكبرى از او روايت مى كند، و يك بار به عنوان هارون بن موسى بن احمد از او ياد مى نمايد.
2 و 3 و 4. ابوالحسن على بن احمد خراسانى حاجب، سعيد بن هارون ابوعمر (ابوعمر) مروزى، فيّاض بن محمد بن عمر طرسوسى (طوسى) : اين سه نفر تا آنجا كه تحقيق شد در منابع رجالى ما هيچ ذكرى از آنها نشده است. نه آنها توثيق شده اند و نه آنها را رجاليون ذمّ نموده اند. لذا اين سه نفر در رجال جزو مجهول ها به شمار مى آيند.
اگر چه بعضى از رجاليون مانند مرحوم خويى اينگونه روايات را - كه در روايت گنندگان آن افراد مجهول وجود دارند - معتبر ندانسته و به آن استدلال نمى كنند، ولى بزرگان رجالى مانند مرحوم بروجردى و ميرزا جواد تبريزى و ميرزا محمدحسن احمدى فقيه يزدى و بسيارى ديگر اين مطلب را موجب ضعف نمى دانند. چرا كه ممكن است آن شخص مجهول توثيق شده باشد، ولى توثيق به دست ما نرسيده باشد.
ص: 259
همچنين بيشتر رجاليون ما كوفى هستند و از احوال بيشتر موثقين قمى با اطلاع نبودند. لذا آنها را ذكر نكرده اند، و به صرف ذكر نكردن روايت از اعتبار نمى افتد. بنا بر اين روايت قابل اعتماد است.
چهارم. احكام فقهى مرتبط با روايت احكام مستخرجه از اين روايت و عمل خاص اميرالمؤمنين عليه السلام از قرار ذيل است:
1. وقت اين نماز يك ساعت قبل از ظهر است.
2. خطبه نماز روز عيد غدير قبل از نماز مى باشد.
لازم به توضيح است كه از روايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - كه شيخ مفيد و ديگران نقل نموده اند - به دست مى آيد كه خطبه ها بعد از نماز عيد غدير است. وقتى حجيّت هر دو روايت براى ما تمام باشد، اين نتيجه به دست مى آيد كه امام جماعت مخيّر است كه خطبه ها را بعد يا قبل از نماز بخواند.
3. آنچه كه از باقى مانده خطبه استفاده مى شود اين است كه موضوع خطبه هاى نماز عيد غدير بايستى حمد الهى و مسئله ولايت و غدير و شأن و منزلت ائمه عليهم السلام باشد.
4. احكام دو خطبه نماز غدير هم مثل همان احكام خطبه هاى نماز جمعه است، و اين نيز از عبارت فوق الذكر به دست مى آيد.
5 . نكته ديگرى كه از اين عبارت استفاده مى شود اين است كه نماز عيد غدير نيز مانند نماز جمعه و نماز عيد فطر و قربان در زمان حضور و ظهور و حكومت امام معصوم عليه السلام واجب مى باشد، چرا كه اگر واجب نبود نمى توانست جايگزين نماز جمعه واجب شود.
6 . بعضى از فقها در مقابل نقل شيخ مفيد درباره اقامه نماز عيد غدير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آخرين سال عمر شريفشان بيان داشته اند كه آن حضرت دو خطبه براى نماز
ص: 260
خواندند. ولى ظاهر عبارت شيخ طوسى اين است كه حضرت على عليه السلام يك خطبه خواندند.
اين استدلال نسبت به عمل حضرت على عليه السلاماشتباه مى باشد، چرا كه شيخ طوسى مى فرمايد: فكان ما حفظ من ذلك؛ يعنى قسمتى از خطبه هايى را كه حضرت على عليه السلام مى خواند نقل مى كند، و معلوم نيست حتما حضرت يك خطبه خوانده باشد. بلكه احتمال دارد كه دو خطبه بوده و مقدارى از آن نقل شده است. ضمن اينكه با توجه به نقل شيخ مفيد پيرامون دو خطبه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله، مى توان احتمال داد كه حضرت على عليه السلام نيز دو خطبه خوانده اند.
پنجم. كلمات بزرگان پيرامون خطبه غديريه بسيارى از علما در طول تاريخ به اين خطبه اشاره نموده، و بعضى نيز پيرامون جواز جماعت نماز غدير به آن استناد نموده اند، كه به يك نمونه اشاره مى كنيم:
علامه فاضل هندى در كتاب «كشف اللثام» مى فرمايد: رَوَى الشَيخُ فِى «المِصباحِ» أنَّ أميرَالمُؤمِنينَ عليه السلام صَعَدَ المَنبَرَ، عَلى خَمسِ ساعاتٍ مِن نَهارِ ذلِكَ اليَومَ. فَحَمَدَ اللّه ُ، وَ ذَكَرَ الخُطبَةَ وَ قالَ: ثُمَّ أخَذَ فى خُطبَةِ الجُمعَةِ(1)، وَ لَم يَروِ لَهُ عليه السلام صَلاةً بَعدَ الخُطبَةِ أو قَبلَها. لكِن فَرَغَ مِنَ الصَلاةِ المَذكورَةِ وَ الدُعاءِ المَأثورِ بَعدَها، يَتَّصَلُ بِالزَوالِ غالِبا. فَلِذا قَدَّموها عَلَى الصَلاةِ. وَ يَنبَغى أن يُعَرِّفَهُم الإمامُ فِى الخُطبَةِ فَضلَ ذلِكَ اليَومِ وَ ما مَنَّ اللّه ُ بِهِ فيهِ عَلى عِبادِهِ مِن إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ، بِالنَصِ عَلى مَولَى المُؤمِنينَ وَ إمامِهِم وَ أميرِهِم، كَما فَعَلَهُ أميرُالمُؤمِنينَ عليه السلام فِى الخُطبَةِ المَرويَّةِ عَنهُ(2):
شيخ در كتاب «مصباح» روايت مى كند: اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه پنج ساعت از روز گذشته بود بالاى منبر رفت و حمد و سپاس خدا را كرد، و آن خطبه را خطبه جمعه قرار داد.
ص: 261
طريقه نماز از او قبل از خطبه و يا بعد از آن ديده نشده است، ولى بعد از فارغ شدن از نماز و دعاى ياد شده بعد از آن متصل به ظهر مى شود. به همين خاطر غالبا بر نماز مقدم مى شمارند.
بايد امام در آن خطبه به آنها فضل و نعمتى كه خدا در آن روز به بندگانش داشت و دين را تمام و كمال كرد و نعمت را با نصب على مولاى مؤمنين عليه السلام به امامت و رياستشان يادآورى مى كرد، همانگونه كه اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه اى كه به ايشان نسبت داده اند فرمودند.
6 - سرفصل هاى خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره
غربت خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام، يك خلأ كهنه و ديرين دينى و اعتقادى است، و شناخت آن و پژوهش و كاوش در معارف و پيام هاى آن و نشر و گسترش آن، براى همه جويندگان حقيقت و پيروان ولايت ضرورت دارد. در اينجا سرفصل هاى اساسى در خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام ارائه مى گردد:
توحيد
اين خطبه با ستايش خداوند متعال آغاز مى گردد. مطلع عالى و نوع ستايش بسيار نكته آموز است. سپس شهادت مخلصانه به وحدانيت خداوند و اسماء و صفات پروردگار با آميزه اى از آيات قرآن بيان مى شود. اين قسمت براى ارباب معرفت يك درس آسمانى توحيد است.
نبوت
در اين بخش، قرين بودن اعتراف به نبوت با اعتراف به وحدانيت خداوند ويژگى هاى برگزيده حضرت محمد صلى الله عليه و آله و تكريم خداوند متعال از آن حضرت به روشنى ارائه مى گردد.
امامت
حضرت امير عليه السلام به صراحت، شخصيت و عظمت معنوى و مسئوليت عظيم جهانى و تاريخى امامان عليهم السلام را بيان كرده و فرموده اند:
ص: 262
1. امامان عليهم السلام برگزيدگان خداوند هستند.
2. شأن و موقعيتى چونان رسول خدا صلى الله عليه و آله دارند.
3. راهنمايان به توحيد اند.
4. مسئوليت هدايتگرى آنان براى همه تاريخ و زمان هاست.
5 . خداوند متعال آنان را پيش از پديد آوردن همه پديده ها پديد آورد.
6 . آنان گواهان بر آفرينش اند.
7. خداوند متعال ولايت امرش را به آنان سپرده است.
8 . آنان، بازگويان خواست اويند.
9. با اين همه اوصاف، بندگان خدايند كه از خدا در گفتار پيشى نمى گيرند و به فرمان او گردن مى نهند. از او بيم دارند و به اجراى احكامش فرمان مى دهند. سنت او را مى گسترند و حدودش را بر پا مى كنند و ... .
10. اين فصل، سلسله معارفى درباره امام شناسى دارد.
خِرَد
پس از آن، حضرت به بيان نعمت خرد و كاربرد و حجيت آن مى پردازد و با استدلالى استوار و كلامى متين، سخن را پى مى گيرند.
جمعه: حضرت درباره اجتماع هفتگىِ جمعه و نقش پاك سازنده و زدودن تيرگى ها سخنى بسيار بديع و راه آموز فرموده اند، و پيوند جمعه و غدير را گوشزد مى كنند، و استوارى هر يك را به ديگرى مى دانند.
پس از آن، سخنى به صلابت كوه بيان مى فرمايند كه: خداوند متعال توحيد را بدون اعتراف به نبوت نمى پذيرد، و هيچ دينى (طاعت و عبادتى را) بدون پذيرش ولايت واليانى كه آنان را بر گماشته قبول نمى كند. در اينجا پيوند امامت با نبوت و توحيد جلوه مى يابد.
ص: 263
غدير
پس از بيان آن سنگ پايه هاى معارف، اميرالمؤمنين عليه السلام به گزارش رخداد بزرگ غدير مى پردازند، و عظمت ها و ويژگى ها و ره آوردهاى تاريخ ساز آن روز را بر مى شمرند. و از توطئه هاى نفاق پيشگان و از دين برگشتگان پرده بر مى گيرند، و نكته هاى بس شنيدنى ابراز مى كنند. خصوصياتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى روز غدير مى فرمايند بايد آويزه گوش تاريخ گردد، و با اين نشانه ها و معرفى ها غدير بازشناسى شود.
شخصيت اميرالمؤمنين عليه السلام: در اين بخش، حضرت به بيان فروغى از خورشيد ناشناخته شخصيت خويش مى پردازند، و به همه ره گم كرده ها مى گويند:
من صراط خدا، سبيل خدا و طريق اويم.
من تقسيم كننده بهشت و دوزخم.
حجت خدا بر نيكان و تبهكارانم.
منم آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا به رهبرى پس از خويش برگزيد.
موعظه هاى اخلاقى
در اين فصل، پندهاى جانشكاف حضرت، تن هاى آسوده در غفلت را مى لرزاند، و مغزهاى دور مانده از حكمت را هشدار مى دهد.
آداب و سنن روز غدير و عظمت ناشناخته آن: در قسمت پايانى خطبه، آداب و سنن روز غدير در قلمروهاى گوناگون عبادتى، اجتماعى، سياسى و معنوى مطرح مى شود، و پاداش هاى آنها ذكر مى گردد. اين قسمت، آيين نامه پاسداشت بزرگ ترين عيد مسلمانان جهان است. آن را حتما بايد خواند و زندگى را با آن آراست.
7 - كتاب درباره خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليه السلام
در مورد خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير چندين كتاب به شكل ها و اندازه هاى مختلف چاپ شده، كه خطبه حضرت را همراه با ترجمه و گاهى مقدمه اى كوتاه
ص: 264
آورده اند. همچنين دو كتاب در شرح و توضيح و اسناد اين خطبه تأليف شده، كه از اين قرار است:
1. نهج الولاية (شرح خطبه غديريه مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام) ، سيد كاظم ارفع، فارسى، چاپى، تربت، تهران، چاپ اول، سال 1374 ش، رقعى، 178 ص. مؤلف در مقدمه اين كتاب مى نويسد: خطبه غديريه اميرالمؤمنين على عليه السلام - كه موضوع كتاب حاضر است - شامل بيانات قاطع و گوياى صاحب غدير درباره حادثه گرانقدر غدير است، كه حقير با لطف و عنايت پروردگار و مدد خود مولا - روحى له الفداء - به شرح مختصر آن پرداختم. نام كتاب را «نهج الولاية» انتخاب كردم، زيرا كه سيد و سرور ما در اين خطبه با كلمات گوهربار خود يك دوره درس ولايت و امامت داده، و هر انسان با صفا و دور از غرض و مرض را به صراط مستقيم حق دلالت و راهنمايى نموده است.(1)
عناوين اين كتاب از اين قرار است: پيش سخن: حمد و ستايش، حمد خدا راه وصول به رحمت او است، لاهوتيّت، صمدانيّت، ربانيّت و فردانيّت خداوند، مراتب حمد، جايگاه اخلاص، سه اسم نيك خدا، الخالق البارئ المصور، هيچ چيز مثل او نيست، مقام بندگى رسول اللّه صلى الله عليه و آله، خليفه اللّه، خلق عظيم نبوى، صلوات بر محمد و آل محمد عليهم السلام، علو مقام جانشينان بر حق پيامبر صلى الله عليه و آله، ائمه عليهم السلام دعوت كنندگان به حق، خلقت ائمه عليهم السلام قبل از خلقت مخلوقات.
امامان عليهم السلام حجج الهى هستند، ائمه عليهم السلام، مترجمان اراده پروردگارند، شفاعت به اذن خدا، امامان عليهم السلام مجريان احكام خدا و رسول هستند، عقول راه گشاى معرفت به حجج الهى، جمعه و غدير دو عيد بزرگ، ارتباط نزديك معرفت خدا و رسول و امام، صراحت آيه تبليغ درباره غدير خم، رسوايى منافقين پس از غدير، در روز غدير دين كامل شد، غدير روز تكميل كلام پروردگار، بيزارى از بدعت گذاران در دين، سلوك در صراط مستقيم.
ص: 265
روز بزرگ غدير خم، روز امتيازدادن بين نيك و بد، روز ساكنان عالم قدس، روز آزمايش امت، روز بروز كينه هاى منافقين، روز اقامه نص براى خواص، روز اوصياء پيامبران، روز امان از آتش، پيروى از خدا و رسول و اولى الامر، پرهيز از فريب خلق، آيا مى دانيد استكبار به چه معنى است ؟ منم صراط مستقيم، منم تقسيم كننده بهشت و دوزخ، غفلت كليد همه زشتى ها، استفاده از فرصت ها، رعايت حقوق خانواده، حفظ وحدت در پرتو غدير، ثواب مضاعف كار نيك در روز غدير، اظهار نشاط و شادى در روز غدير خم، سفارش مولا درباره طبقه ضعيف و محروم جامعه، فضيلت فراوان روزه دارى در روز غدير، لزوم نشر و تبليغ غدير.
2. آرمان غدير از ديدگاه اميرالمؤمنين عليه السلام، سيد محمد مجيدى (نظامى) ، حسن عرفان، مولود كعبه، قم، چاپ اول، سال 1376 ش، 1417 ق، رقعى، 152 ص.
اين كتاب درباره خطبه اى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز جمعه مصادف با روز غدير در ايام خلافت ظاهرى خود ايراد فرموده اند. در اين كتاب هشت فصل آمده است: فصل اول: نگاهى به سرفصل هاى اساسى در خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام: توحيد، نبوت، امامت، جمعه، غدير، شخصيت اميرالمؤمنين عليه السلام، موعظه هاى اخلاقى، آداب و سنن روز غدير و عظمت ناشناخته آن روز. فصل دوم: خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير: متن خطبه، ترجمه خطبه. فصل سوم: روز غدير عيد مشترك همه مسلمانان جهان است. فصل چهارم: غدير در آئينه اوصاف: اوصاف غدير در آيات، اوصاف غدير در روايات، روز ارمغان نثار حضرت زهرا عليهاالسلام و توضيح آن، روز تباه سازى اعمال مخالفان. فصل پنجم: پيشينه غدير: همزمانى روز عيد غدير با نوروز، همزمانى غدير با دو رويداد مهم.
فصل ششم: آداب و سنن ويژه عيد غدير: شب عيد غدير، دعاى شب عيد غدير، آداب و سنن روز عيد غدير: روزه، سفارش هاى مكرر، حكايت روزه دارى برخى از پيامبران و امامان عليهم السلام در روز عيد غدير، پاداش هاى عظيم روزه داشتن در روز عيد غدير، افطارى دادن، اطعام، آراستن، لباس نو پوشيدن جلوه اى از تزئين است، بوى
ص: 266
خوش، ديدار با مؤمنان: مصافحه، تبريك گفتن، دلجويى و مهرورزى متقابل، ابراز شادمانى كردن و شادمان ساختن ديگران، پيوند با بستگان و خويشان، افزودن بر هزينه خانواده، كارگشايى، گشاده دستى، هديه دادن، اجتماع، ابراز برائت، كثرت در فرستادن صلوات، سپاس و ستايش، غسل، نماز و نيايش: زيارت، زيارت از راه دور، خواندن دعاى ندبه، پيمان برادرى، عقد اخوت.
فصل هفتم: صنايع ادبى خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام: سجع: سجع متوازى، سجع مطرّف، سجع متوازن، صنعت طباق، صنعت اقتباس، صنعت جناس، صنعت رد العجز على الصدر، صنعت مراعات النظير، حسن مطلع و حسن ختام. فصل هشتم: واژه نامه، و در پايان: چند سؤالى از اهل تسنن.
كتاب ديگرى از اين مؤلفان آمده كه با نام «پرتوى از غدير در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام» است و خلاصه اين كتاب مى باشد.
8 - گزيده خطبه غدير اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره
ممكن است افراد بسيارى در طول تاريخ از حادثه غدير و اهميت آن سخن گفته و از آن تعاريفى ارائه داده باشند، اما هيچ يك از اين سخنان نمى توانند بيانگر عظمت و شكوه غدير باشد، زيرا تنها كسانى مى توانند تعريف جامع از وقايع و حوادث عرضه نمايند كه خود پديد آورنده آن باشند.
بنا بر اين، تنها زيبنده خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام است كه غدير را به بهترين شكل معرفى نمايند.
على عليه السلام نيز در خطبه غدير به تفسير و تحليل عظيم اين واقعه تاريخى پرداخت. معرفى اين خطبه كه در گوشه و كنار برخى از كتاب هاى ادعيه و روايات در غربت به سر مى برد ! خالى از فايده نيست. خطبه اى كه حضرتش در يكى از روزهاى جمعه مصادف با روز عيد غدير ايراد فرمود، كه با حمد و ثناى الهى و با كلمات و جملاتى پرمعنى و شهادت به وحدانيت ذات اقدس الهى و بيان برخى از صفات ثبوتيه و سلبيه
ص: 267
بارى تعالى شروع مى شود. پس از تشريح اهميت نبوت و رسالت، به بيان مسئله امامت و مقام امامان مى پردازد و درباره جايگاه واقعى ائمه عليهم السلام و خلقت و نشو و نماى وجودى آنها سخن مى گويد.
در ادامه به نقش پراهميت خود مى پردازد و در كنار حجت ظاهر، شاهدى ديگر را بر حقانيت خود مطرح مى فرمايد. پس از آن، اهميت روز جمعه و عيد غدير را خاطر نشان مى سازد و فلسفه روز جمعه و اعمال مستحب آن را بيان مى نمايد. آنگاه به ارتباط توحيد، نبوت و ولايت و دين با يكديگر اشاره مى كنند و آثار و ثمرات معرفى ولىّ در واقعه غدير را به تفصيل بيان مى كند.
پس از آن نصايح و پندهاى ارزشمندى مى دهد، و با استناد به آيات قرآن مردم را به اطاعت خدا و رعايت تقوى و دورى از گناه تشويق مى نمايد. سپس در بيان معناى استكبار، استكبار را سرپيچى از پيروى كسى كه مى بايست اطاعت شود مى داند، و به تفسير «طريق» و «صراط» و «سبيل اللّه» مى پردازد و مى فرمايد كه منم صراط و سبيل اللّه و منم نوراالانوار.
در پايان خطبه، بار ديگر مردم را به اخلاق فردى، اجتماعى، مالى و ... سفارش مى كند، و استحباب روزه روز غدير و پاداش بس عظيم آن را ياد آور مى شود.(1)
در بررسى خطبه غدير، حضرت على عليه السلام نكات ارزشمندى به چشم مى خورد كه مهم ترين آنها خصائص روز غدير است، كه اينگونه بيان شده است:
روز غدير، عيد بزرگ
إنَّ اللّه َ جَمَعَ لَكُم مَعشَرَ المُومِنينَ فى هذَا اليَومِ عيدَينِ عَظيمَينِ كَبيرَينِ. چون روز غدير در هنگام ايراد خطبه مصادف با روز جمعه بوده، حضرت به همين دليل تعبير به «عيدين» كرده و هر دو را به عظمت و بزرگى ياد كرده است. اين خود بهترين دليل بر «تعيّد» (عيد بودن) روز هجدهم ذى الحجه و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.
ص: 268
در عيد بودن روز غدير روايات متعددى از پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان شيعه عليهم السلام به ما رسيده است. از جمله روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمود: يَومُ غَديرِ خُمٍّ أفضَلُ أعيادِ أمَّتى(1): روز غدير خم برترينِ اعياد امت من است. و در جاى ديگرى مى فرمايد: غدير اشرف و اعظم اعياد است.(2)
روز بيان اراده خدا و روز ابلاغ
فَأنزَلَ اللّه ُ عَلى نَبيِّهِ فى يَومِ الدوحِ(3) بَيَّنَ بِهِ إرادَتَهُ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجتِبائِهِ وَ أمرِهِ بِالبَلاغِ. اين بخش از خطبه بيانگر موقعيت جغرافيايى تاريخى غدير است. امام مى فرمايد كه آن روز زير درختان تنومند، آياتى نازل شد(4) كه مبيّن اراده خدا براى بندگان خالص و مخلص و برگزيده او است.(5)
غدير روز بزرگ، روز گشايش، روز تكامل
إنَّ هذا يَومٌ عَظيمُ الشَأنِ؛ فيهِ وَقَعَ الفَرَجُ وَ رُفِعَتِ الدَرجُ وَ وُضِحَتِ الحُجَجُ. اين روز ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پيام الهى و آثار مترتب بر آن است. روزى كه گشايش و فرج حاصل شد، چرا كه نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله را بر طرف كرد و به آنها اميد بخشيد. روزى كه نردبان تكامل افراشته شد، و با طرح مسئله امامت و معرفى امام دين به كمال لازم خود رسيد. روزى كه حجت ها آشكار شد و بر همگان اتمام حجت گرديد.
و پيراستگى و منظور از آن مقام عصمت و امامت است كه در روز غدير از آن پرده بردارى شد و امام براى همگان مشخص شد، تا ديگر بهانه اى براى منافقان و دورويان نباشد. البته پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت كسى را معرفى نكرده است.
روز كامل شدن دين
وَ يَومَ العَهدِ المَعهودِ . روز پيمان بسته شده است؛ پيمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از گرفتن اقرار و اعتراف از مردم مبنى بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله حتى از خود مردم نسبت به خودشان بر آنها اختيار و حق دارد، يادآور شد كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.
روز شهود و حضور
وَ يَومُ الشاهِدِ وَ المَشهودِ . اين تعبيرى است كه قرآن درباره قيامت به كار برده است(1)؛ به اين معنى كه شاهد پيامبر صلى الله عليه و آله و مشهود قيامت است، شاهد انسان ها و مشهود اعمال آنان است. به كار بردن اين تعبير درباره روز غدير به اين معنى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و على عليه السلام مشهود است.
پيامبر صلى الله عليه و آله شهادت به ولايت على عليه السلام داد و انسان ها و فرشتگان بر اين امر گواهى دادند. تاريخ نيز گواهى داد كه گروهى به دليل نيل به مقام ولايت به على عليه السلام تبريك و تهنيت گفتند، لكن پس از چندى و در ظرف تنها چند ماه آن را زير پا گذاشتند !
روز نمايش قرارها و از دورويى ها
يَومُ تِبيانِ العُقودِ عَنِ النِفاقِ وَ الجُحودِ. روزى كه خط حق از جريان نفاق مشخص شد، و روزى كه باعث شد حاميان واقعى از مدعيان دروغين جدا شوند. آنان كه حقايق را آگاهانه انكار كردند و نفاق خود را در عمل آشكار ساختند.
روز بيان حقايق
وَ يَومُ البَيانِ عَن حَقائِقِ الإيمانِ. روزى كه خط ايمان را از ديگر خطوط جدا كرد. كسانى كه تا آن روز ادعاى ايمان به خدا و اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند، در آن روز
ص: 270
درونشان آشكار شد. در آن روز همه دانستند كه اگر واقعا معتقد به «أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ»(1) هستند، بايد از اوامر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و از جمله ولى امر على بن ابى طالب عليه السلام - كه مصداق بارز و اتم اطاعت از خدا و رسول صلى الله عليه و آله است - نيز پيروى كنند.
اينجا بود كه با نصب على عليه السلام و نقش بر آب شدن نقشه ها و بر باد رفتن خواب و خيال ها حقايق را انكار كردند، و مصداق «لَم تُؤمِنوا» شدند، چرا كه ايمان فقط گفتن شهادتين نيست، بلكه منظور از پذيرش ولايت حقيقت آن است كه بايد در قلب تجلى و در عمل جلوه نمايد.
روز راندن شيطان
يَومُ دَحرِ(2) الشَيطانِ. در روز غدير با كامل شدن دين، شيطان نيز - كه از دين كامل و حقيقت ايمان دل خوشى نداشت - رانده شد. با واقعه غدير وسوسه ها و توطئه ها و نقشه ها نقش بر آب شد. شيطان نيز مانند كفار مأيوس شد.
همو كه راضى به خلافت انسان براى خدا نبود و با سجده نكردن طرد شد، چون راضى به خلافت على عليه السلام براى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز نبود. از اين رو در حديثى از امام رضا عليه السلام مى خوانيم «يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ»(3)، شيطان در اين روز رانده شد.
روز برهان
يَومُ البُرهانِ. روز غدير دليل حقانيت اهل ولايت و رهروان امام و ولى اللّه الاعظم مى باشد. دليل و برهانى كه تاريخ و حديث گواه آن است.
روز داورى
هذا يَومُ الفَصلِ الَذى كُنتُم توعَدونَ. روز غدير روز جدايى حق از باطل است. در حقيقت امام عليه السلام با اين عبارت غدير را تشبيه به قيامت نموده است؛ كه خداوند در قرآن
ص: 271
مجيد مى فرمايد: «هذا يَومُ الفَصلِ الَذى كُنتُم بِهِ تُكَذِّبونَ»(1). در اين تشبيه دو نكته وجود دارد:
نكته اول: همان طور كه در روز قيامت حق از باطل جدا مى شود اهل حقيقت و ايمان روانه بهشت مى شوند و گروه باطل به سوى دوزخ مى روند، روز غدير نيز فرقه نجات يافته مؤمنان به ولايت هستند و آنها كه از حق و ولايت اعراض كرده اند دوزخى مى شوند.
نكته دوم: كفار و مشركان انتظار وقوع قيامت را ندارند و مى پندارند كه واقعيت ندارد، دشمنان ولايت نيز انتظار چنين روزى را نداشتند و مى پنداشتند كه خداوند وصى و جانشينى براى پيامبر صلى الله عليه و آله تعيين و منصوب نمى كند.
روز فرشتگان
هذا يَومُ المَلاء الأعلى الَذى أنتم عَنهُ مُعرِضونَ. غدير روز فرشتگان والا مقام در عالم بالا است، در حالى كه شما از آن چشم مى پوشانيد ! در اين روز فرشتگان به امر الهى فرود آمده و چنين مأموريتى را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند.
طبق روايت امام رضا عليه السلام «إنَّ يَومَ الغَديرِ فِى السَماءِ أشهَرُ مِنهُ فِى الأرضِ»(2): روز غدير در آسمان شهرتى بيش از زمين دارد.
روز رهنمون
هذا يَومُ الإرشادِ. غدير روزى است كه خداوند به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به مسير آينده شان راهنمايى كرد. حقايق را گفت و ولى امر را معرفى كرد و راه ولايت و مسير عداوت را مشخص كرد.
روز آزمون
يَومُ مِحنَةِ العِبادِ. محنت به معناى آزمون است. روز غدير روز آزمايش بندگان بود.
ص: 272
روزى كه خداوند ولى و پذيرش ولايت او را وسيله آزمودن انسان ها قرار داد. هر كس آن را پذيرفت و به آن پايبند بود سرفراز از بوته آزمايش در آمد.
روز پيشاهنگان
يَومُ الدَليلِ عَلَى الرُوّادِ. «رواد» جمع «رايد» به معناى پيشقراول است، چون على عليه السلام از پيشاهنگان اسلام و ايمان بوده است مى گويد: روز غدير كه روز ولايت و معرفى ولى است دليلى است بر شناخت پيشگامان و پيشاهنگان. آرى او پيشگام در ايمان به رسالت و پيشاهنگ در امامت و صدر ائمه طاهرين عليهم السلام است.
روز هويدا شدن نهان ها
هذا يَومُ أبدى خَفايَا الصُدورِ وَ مُضمَراتِ الأمورِ. در اين بخش دو احتمال وجود دارد:
الف: گوشزد كردن مجدد جريان نفاق و دورويى.
ب: اسرار و رازى كه بين خدا و رسولش بود آشكار گشت. در آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله سرّى را كه خداوند در درونش به امانت نهاده بود و پيامبر از افشاى آن در هراس بود با تضمين الهى آشكار كرد: «بلّغ ما انزل اليك من ربك» .
روز شناسايى خاصان
هذا يَومُ النُصوصِ عَلى أهلِ الخُصوصِ. پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز بعثت تا حجة البلاغ، بارها با اشاره و كنايه به معرفى على عليه السلام پرداخته بود. اما در جريان غدير بدون هيچ پرده پوشى و با صراحت تمام به معرفى على عليه السلام به عنوان ولى امر مسلمين پرداخت و راه هر گونه توجيه را مسدود كرد. روى اين اساس حضرت فرمود: «غدير روز تنصيص است روز معرفى با سخن صريح است» .
روز اوصياء و انبياء عليهم السلام
هذا يَومُ شِيثٍ عليه السلام، هذا يَومُ إدريسَ عليه السلام، هذا يَومُ يوشَع عليه السلام، هذا يَومُ شَمعونَ عليه السلام. در اين فراز از خطبه امام عليه السلام به تعلق روز غدير به برخى از انبياء و اوصياء عليهم السلام اشاره مى كند.
ص: 273
شيث عليه السلام به حسب تاريخ وصى حضرت آدم عليه السلام بوده، و يوشع نيز جانشين حضرت موسى عليه السلام(1)، و شمعون عليه السلام نيز جانشين حضرت عيسى عليه السلام بوده است.(2) گويا روز غدير يادآور نقاط حساس در نبوت و وصايت است، كه بسيارى از انبياء عليهم السلام از جمله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در آن تعيين جانشين كرده اند.
روز آسايش و آسودگى
هذا يَومُ الأمنِ وَ المَأمونِ. قبل از واقعه غدير، نگرانى هايى نسبت به آينده اسلام وجود داشت. حتى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز نگران آينده امت بود. اما پس از جريان غدير اين نگرانى به سرور و شادى مبدل شد و پيامبر فرمود: أللّه ُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضَى الرَبِ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ مِن بَعدى(3): ... نعمت تمام و خداوند راضى به رسالتم و ولايت بعد از من شد.
روز گنج پنهان
هذا يَومُ إظهارِ المَصونِ مِنَ المَكنونِ. غدير روزى است كه آنچه در نهان نگهدارى مى شد آشكار گرديد و اين همان امر مهم ولايت است. اين تعبير بيانگر آن است كه، حادثه غدير برنامه اى نبوده است كه ناگهانى پديد آمده باشد، بلكه پيش از فرا رسيدن اين برهه از زمان در صندوقچه محفوظ علم الهى و سينه پيامبر صلى الله عليه و آله وجود داشت، و غدير تنها ظرف اعلان آن بود.
روز آشكار شدن رازها
هذا يَومُ إبلاءِ السَرائِرِ. اين تعبير، بر گرفته از وصف قيامت است كه قرآن به آن اشارت دارد: «يوم تُبلى السرائر» .(4) تشبيه روز غدير به روز قيامت مى تواند بيانگر اين نكته باشد كه آنگونه كه روز قيامت اعلان نهايى پايان دوره اى از حيات و آغاز حياتى
ص: 274
ديگر است، غدير نيز به نوبه خود اعلان پايان دوره اى از هدايت و ارشاد (به صورت نبوت) و آغاز دوره اى ديگر (در شكل امامت) است، و ويژگى جاودانگى دين را تضمين مى كند.
9 - واكاوىِ خطبه غدير اميرالمؤمنين عليه السلام
با دقت و مرور چند باره در خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير در ايام خلافت ظاهرى خود، در اينجا به چند نكته در مورد اين خطبه اشاره مى شود:
نكته اول
امام عليه السلام صريحا مى فرمايد كه خدا خود رهبر را معين كرده است و در اين باره آيه فرستاده است. اين پاسخ ياوه سرايى آن كسانى است كه گفتند در اسلام امام و خليفه تعيين نشده، و در قرآن در اين باره سخن نرفته است.
اكنون آيا على عليه السلام از قرآن و اسلام بهتر خبر دارد و از چگونگى و شأن نزول آيات آن، يا فلان متكلم سنى و قاضى القضاة وابسته به دربار خلافت، يا فلان مستشرق يهودى مأمور مرموز، يا فلان استاد تاريخ ادبيات، يا فلان دكتر حقوق مدنى، يا فلان به اصطلاح محقق در جامعه شناسى ولى بى اطلاع از اسلام، يا فلان چانه زن بر سر لفظ سميرم و شميرم ... ؟
نكته دوم
اميرالمؤمنين عليه السلام در سخنان خود به اين حقيقت اشاره مى كند كه جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله خلق را به سوى خدا مى خوانند و به مردمان خداشناسى مى آموزند. يعنى فلسفه رهبرى در دين نشر خداشناسى و بر پا كردن جامعه اى خدايى - انسانى است. حال بايد ديد:
آيا كسانى چون مروان و يزيد و وليد و حجاج و هارون و متوكل و همانند اينان، معلمان خداشناسى بودند ؟ !
ص: 275
آيا اينان بودند كه خدا رتبه جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله را به آنان بخشيد و مبلغ احكام خود قرارشان داد ؟ !
آيا اينان به مردم خداشناسى آموختند و پاسدار رسالت محمد بودند ؟
آيا اينان ترجمان مشيت ازلى و زبان اراده الهى بودند ؟
و آيا ... و آيا ... ؟
نكته سوم
امام در چند مورد از اين سخنرانى كه در روز عيد غدير و جمعه ادا كرده است، از واقعه غدير به عنوان «نعمت» ياد مى كند و مى فرمايد كه خداى را بر آن شكر گزاريد، و اين يادآورى را تكرار مى كند. معلوم است كه اين همه يادآورى و تأكيد و تكرار به خاطر مضمون غدير و محتواى آن است؛ يعنى تأمين حقوق انسان و حدود اسلام.
نكته چهارم
امام خود را «سبيل اللّه» يعنى «راه خدا» مى خواند، و مى فرمايد كه قرآن هم گفته است در پيرامون همين مقام، چونان صفى استوار گرد آييد و پيكار كنيد. اين تصريح است به اهميت مقام رهبر دينى در جامعه اسلامى، و اينكه امت بدون رهبر دينى راه خدا را در پيش ندارد.
نكته پنجم
امام در اين خطبه به صراحت مى فرمايد كه اقرار و ايمان به توحيد، بى اقرار و ايمان به نبوت و بى اقرار و ايمان به امامت پذيرفته نيست. چرا ؟ چون منظور از عرضه دين الهى بر بشر، تأمين سعادت كلى و رستگارى نهايى انسان و بلوغ انسانيت است، و وصول آدمى به اصل حقيقت در جهت علم و اصل عدالت در جهت عمل.
بديهى است اين منظور نيازمند به علم و عمل است. علم صحيح و عمل درست يعنى جهان بينى مطابق واقع، و رفتار و تصرف مطابق چگونگى كه بايد و شايد. و پر روشن است كه بشر در رسيدن به اين مقصود نيازمند به حق و كمك حق است.
ص: 276
طبعا اين كمك و راهنمايى جز از طريق پيشوايى به اين مقصود، نيازمند به حق و كمك حق است، و اين كمك و راهنمايى جز از طريق پيشواى الهى؛ يعنى امام معصوم عليه السلام كه خدا او را تعيين كرده كه كلام و حكم او كلام و حكم خدا باشد، به گونه اى ديگر ميسر نخواهد بود.
بشر با استعدادها و معلومات بشرى خود قادر به طى كردن اين راه نيست. پس ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام و اطاعت از آنان همه با هم لازم است، و اين هر سه ايمان، هر يك مكمل آن ديگرى است و هر يك بى آن ديگرى ناقص است.
اساسا يكى از فلسفه هاى لزوم امام همين حتميت لزوم علم است در رسيدن به سعادت و عمل بر طبق آن علم، چون ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله جزئيات و فروع و تفصيل هاى همه معارف و احكام را در مدت محدود زندگى خويش نفرموده باشد. بسا به خاطر كشاكش ها و گرفتارى هاى اصل تأسيس و تبليغ، يا به خاطر تأخير زمانى ظرف بيان، يا عدم آمادگى نفوس و امثال اين علل كه نزد خردمندان روشن است.
اينجاست كه تنها امام معصوم عليه السلام تعيين شده از جانب خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله مى تواند مرجعى مطمئن باشد، و دين را بياموزد، و مربى امت باشد، و خلأ وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و انقطاع وحى را پر كند، و علم درست را بياموزد، و حكم خدا را بيان كند.
از همين رو برخى از محققان، از جمله ملامحسن فيض كاشانى بدان تصريح كرده اند. فيض مى گويد: فرائض و نواميس دين از اين جهت به وسيله ولايت و امامت تكميل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله علوم و تعاليمى را كه خدا به او داده بود به على عليه السلام آموخت، و على عليه السلام به اوصياء خود، يكى پس از ديگرى.
پس چون پيامبر صلى الله عليه و آله على و ائمه اولاد على عليهم السلام را به جاى خويش معرفى كرد و براى امت ممكن گشت كه در معرفت حلال و حرام و احكام دين خدا به آنان رجوع كنند، و اين امر با آمدن هر يك از آنان پس از ديگرى استمرار توانست يافت. دين كامل گشت و نعمت هدايت تمام، و الحمد للّه. و اين مطلب را خود امامان ما فرموده اند.(1)
ص: 277
با توضيحات گذشته، معناى اين سخن امام عليه السلام و نيز مقصود از نزول آيه اكمال و آيه تبليغ نيز معلوم مى شود؛ يعنى با تعيين شخص رهبر، دين در جامعه اسلامى كامل گشت.
پس ملاحظه مى كنيد كه به تصريح قرآن كريم و احاديث نبوى و فرموده امام على بن ابى طالب عليه السلام - كه به شهادت علماى اهل سنت براى هر مسلمانى از هر مذهبى كه باشد حجت است - دين اسلام بدون جهت داشتن نسبت به چگونگى حكومت كامل نيست. و به تعبير شيعه: امام شناسى (معرفة الامام) نيز جزو اصول دين است. و اين راقى ترين فلسفه است كه در دينى مسئله رهبرى و حكومت و معرفت اين مقام و صلاحيت و شرط كردن عدالت در آن جزو اصول دين باشد.
بدين گونه و با توجه به آنچه نقل كرديم و توضيح داديم، روشن است كه عيد غدير اسلامى است، نه صرفا شيعى. زيرا روزى كه به جز اهميت قرآنى آن و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن و محتواى حيوى آن، على بن ابى طالب عليه السلام نيز اينگونه به ياد كرد اهميتش بپردازد و آن را عيدى بزرگ و سترگ بخواند، جز يك روز عظيم و يك عيد اسلامى چه مى تواند باشد ؟
پس اگر در اثر تداوم سوء ترتبيت و تعليم در دوران گذشته و روزگاران خلافت اموى و عباسى و ديگر سلاطين دور از حق و عالمان متعصب و هم غفلت امروزين متفكران مسلمان، اكنون نيز اين روز حياتى در بسيارى از جوامع اسلامى به دست فراموشى سپرده شده است ! اين از نظر مبادى اسلام يك گناه بزرگ اجتماعى است، و هم از بين بردن يكى از چهار اصل اساسى اسلام است؛ يعنى توحيد، نبوت، امامت و معاد.
از اين رو بايد جامعه اسلامى با زنده كردن خاطرات اين روز و تفهيم محتواى آن به فرزندان سرزمين هاى اسلام كفاره اين گناه را بپردازد، و محققان و مؤلفان و شاعران و نويسندگان مسلمان، با نشر تعليم نهفته در آن و حساسيت نشان دادن نسبت به آن تعليم، يكى از بزرگ ترين آرمان هاى انسانى اسلام را احيا كنند.
ص: 278
آرى، پوشاندن يا پوشيده ماندن غدير، پوشاندن يا پوشيده ماندن يكى از روشن ترين روزهاى انسان، و نسيانِ يكى از پاك ترين و عظيم ترين و درخشنده ترين سنت هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است. و به ديگر سخن: رد كردن عظيم ترين فرياد و بلكه فرياد نهايى و ابدى وحى است به حلقوم رسول اللّه صلى الله عليه و آله، و دست رد در برابر آن فراز كردن است.
تبلور جوهر نهايى در جامعه اسلام غدير است، و پايان فريادهاى وحى خداى غدير. و چون پيامبر ما صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران است بايد گفت: آخرين حكم آسمان روز غدير است؛ يعنى ارشاد ابديت در مسير حيات انسانى، امامت على بن ابى طالب عليه السلام است، و امامت اولاد او به عنوان معلمان علم يقين و مجريان احكام و حدود خدايى تا دامنه قيامت.
در واقع، آنچه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره حضرت مهدى عليه السلام و خروج موعود نيز روايت شده و خاطره اى را كه مسلمين درباره آينده جهان و استقرار دولت مهدى - يعنى پراكندن حق در هر كائن و آكندن گيتى از عدل - دارند، همان تأسيس «مدينه غدير» است، كه در تشكيل دادن آن براى هر نسل و در هر نسل بكوشند.
آن كه مهدى عليه السلام تأسيس مى كند، تكلف دينى خود آن امام است در روزگار ظهور خود و در ظرف زمانى آن تكليف، و خواهد كرد، كه «إنَّ اللّه َ غالِبٌ عَلى أمرِهِ» .(1) در حقيقت «بعثت، غدير، عاشورا، مهدى» چهار جهت اصلى خانه اسلام است كه به روزگار «مهدى» سراسر جهان خواهد بود: «إنَّ الأرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ» .(2)
سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله يا احتجاج ؟
سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله يا احتجاج ؟(3)
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير مطرح مى شود اين است: چرا اميرالمؤمنين عليه السلام
ص: 279
با وجود ماجراى غدير و نيز شجاعت و جنگاورىِ زبانزد خود، در مورد از ميان رفتن حق خود سكوت كرد ؟
يك غديرى بايد بداند كه چرا «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » پس از پيامبر صلى الله عليه و آله عملى نشد ؟
آيا على بن ابى طالب عليه السلام ترسيد ؟
آيا از جهاد در راه خدا وحشت داشت ؟
غدير را ناديده گرفته و سازشكارى پيشه كرده بود ؟
سستى و ضعف از خود نشان مى داد ؟ !
هرگز ! ! على عليه السلام بالاتر از آن است كه چنين نسبت هايى به او داده شود ! او خدا را در نظر داشت و اين همه صبر دستور برادرش رسول اللّه صلى الله عليه و آله بود. اما بدانيد كه در كنار صبرش اتمام حجت را به اعلى درجه رسانده، لحظه اى از بزرگ ترين امر به معروف الهى يعنى غدير دست برنمى داشت و درباره آن هيچ كوتاهى نكرد. اين فراز زيارت غدير برگ ديگرى از اعتقاد ماست كه مى گويد:
اَشهَدُ اَنَّكَ مَا اتَّقَيتَ ضارِعا وَ لا اَمسَكتَ عَن حَقِّكَ جازِعا وَ لا اَحجَمتَ عَن مُجاهَدَةِ غاصِبيكَ ناكِلاً وَ لا اَظهَرتَ الرِّضا بِخِلافِ ما يُرضِى اللّه َ مُداهِنا وَ لا وَهَنتَ لِما اَصابَكَ فى سَبيلِ اللّه ِ وَ لا ضَعُفتَ وَ لاَ استَكَنتَ عَن طَلَبِ حَقِّكَ مُراقِبا. مَعاذَ اللّه ِ اَن تَكونَ كَذلِكَ، بَل اِذ ظُلِمتَ احتَسَبتَ رَبَّكَ وَ فَوَّضتَ اِلَيهِ اَمرَكَ وَ ذَكَّرتَهُم فَمَا ادَّكَروا وَ وَعَظتَهُم فَمَا اتَّعَظوا وَ خَوَّفتَهُم فَما تَخَوَّفوا(1):
شهادت مى دهم كه تو از روى ذلت تقيه نكردى، و به خاطر ترس از حق خود امساك نكردى، و به عنوان عقب نشينى از جهاد با غاصبين حقت خوددارى نكردى، و به عنوان سازشكارى مطلبى بر خلاف رضاى خدا اظهار نكردى، و در مقابل آنچه در راه خدا به تو رسيد سستى نكردى و ضعف نشان ندادى و به عنوان انتظار از طلب
ص: 280
حق خود ناتوانى نشان ندادى. معاذ اللّه كه تو چنين باشى ! بلكه وقتى مظلوم شدى براى خدا صبر كردى و كار خود را به او سپردى، و ظالمان را متذكر شدى ولى نخواستند بياد بياورند، و آنان را موعظه كردى ولى در آنان اثر نكرد، و آنان را از خدا ترسانيدى ولى نترسيدند !
اضافه بر آنچه گفته شد، پاسخ تفصيلى به سؤال مطرح شده چند مرحله دارد:
پاسخ اول
اميرالمؤمنين عليه السلام هرگز در مقابل آنچه واقع شد سكوت نفرمود. حضرت خود در شرح وقايع روزهاى اول پس از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين عليهم السلام را گرفتم، و به سراغ اهل بدر و سابقين در اسلام رفتم و آنها را به حق خويش قسم دادم و به يارى خود دعوتشان نمودم. اما جز چهار نفر به من جواب نداند: سلمان، عمار، مقداد، ابوذر.(1)
همچنين حضرت در روزهاى اول شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله، در خطبه اى طولانى ماجراى غدير خم را با ذكر جزئيات بيان فرمودند.(2) اين يادآورى غدير خم از سوى حضرتش در موقعيت هاى مختلف ادامه داشت، تا جايى كه حتى سال ها بعد در دوران حكومت خود نيز به غدير خم استناد مى فرمود.
در صفحات قبل، موارد استنادات و اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام به غدير به طور مفصل گذشت.
پاسخ دوم
آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى احقاق حق خود به مهاجر و انصار مراجعه و حق خود و غدير خم را يادآورى فرمود، بارها فرمود كه اگر فلان تعداد يار داشته باشم براى احقاق حقم خواهم جنگيد. حتى چند نوبت عده اى
ص: 281
اعلام آمادگى نمودند حضرت قرارى را معين فرمود تا آنها در آن قرار حاضر شوند، ولى تنها همان چهار نفر به وعده خود وفا كردند.
همين شد كه امويان و عباسيان بر اريكه قدرت نشستند، كه تواريخ شيعه و سنى از بيان سيره و آئين زندگى و حكمرانى آنان سياه و شرم آور گرديده است. تنها كافى است به كتاب «تاريخ الخلفاء» جلال الدين سيوطى مراجعه شود تا معلوم شود چه فجايعى در طول تاريخ اسلام به نام جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داد ! كه گاه قلم از بازنويسى آنها شرم دارد. حتى سيوطى هم گاهى با همين تعبير از نوشتن قسمت هايى از اين تاريخ آلوده عذر خواسته است. اين نتيجه جدا شدن از خط غدير بود.
همچنين براى ملاحظه آثار اعتقادىِ دور شدن از خط غدير، مى توانيد به كتاب «معالم المدرستين» مراجعه كنيد، تا ببينيد اين فاصله گرفتن از خط غدير چه خدا و پيامبر و اعتقاداتى را براى معتقدان به مكتب خلفا رقم زده است !
آخرين سخن اينكه: بحث بر سر غدير يك دعواى تاريخى نيست كه با مباحث سياسى وحدت مسلمين در تضادّ قرار گيرد. بلكه از غدير دفاع مى كنيم چون بايد اين موضوع روشن شود كه: تفسير و تبيين قرآن بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به عهده كيست ؟ چرا كه آن حضرت به دليل كوتاهى دوران رسالت و درگيرى حضرت در دوره بيست و سه ساله رسالت خود در 63 جنگ، و نيز ديگر گرفتارى ها، فرصت نشد تا همه حقايق نهفته در قرآن را - كه بايد راهنماى هميشگى بشريت باشد - تبيين كنند. آيا بايد به نزد ابوحنيفه و مالك و شافعى و حنبلى برويم ؟ يا براى حل معضلات دينى و قرآنى و احكام الهى بايد به خانه اهل بيت عليهم السلام مراجعه كنيم ؟
حقيقت اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره
حقيقت اتمام حجت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
رواياتى را كه با سند صحيح درباره استشهادات اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده، حقيقت هاى پنهان مانده اى را براى ما آشكار مى سازد:
ص: 282
1 - پاسخ محكم و منطقى به فرصت طلبان
اين استشهادات سند محكم و پاسخ منطقى است به كسانى كه از در خصومت با خاندان وحى وارد شده و گفته يا مى گويند: اگر قضيه غدير خم صحت داشته، چرا على بن ابى طالب عليه السلام بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به شهادت نطلبيد ؟ و چرا از ميان آن جمعيت بزرگ كه در غدير خم حضور داشته اند، هيچ كس شهادت نداد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به جانشينى خود منصوب كرد ؟
اين استشهادات به طور صريح و شفاف اين حقيقت را آشكار مى كند كه هم جريان غدير خم صحت داشته، و هم على بن ابى طالب عليه السلام مردم را به گواهى طلبيد، و هم شاهدان عينى شهادت داده اند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امر الهى على عليه السلام را به جانشينى خود منصوب نموده است.
2 - زنده نگهداشتن دو جريان مثبت و منفى تاريخى
با توجه به اينكه روايت ولايت على بن ابى طالب عليه السلام - يعنى حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» كه نبى مكرم اسلام صلى الله عليه و آله به امر الهى در غدير خم اعلام كرد - فراتر از حد تواتر است و هيچ قابل شك و ترديد و انكار نيست، مى توان گفت هدف آن حضرت از اين استشهادات فقط اثبات حقانيت خود نبوده است، چون حقانيت او ثابت و قطعى بوده است. بلكه هدف آن حضرت زنده نگه داشتن دو جريان مثبت و منفى بوده است.
جريان مثبت: زنده نگه داشتن جريان غدير خم و منصوب شدن آن حضرت به خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله به امر الهى و پيشگيرى از فراموش شدن و محو شدن آثار آن براى هميشه است.
جريان منفى: زنده نگه داشتن برخورد نامناسب اصحاب با آن حضرت و ناديده گرفتن و زير پا گذاشتن تمام فرموده هاى خدا و پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله درباره على بن ابى طالب و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.
اين دو جريان از مسائل مهم اسلام محسوب مى شوند.
ص: 283
3 - نفى دلبستگى به حكومت
اين استشهادات به جهت علاقه و دلبستگى آن حضرت به حكومت و رسيدن به آمال و آرزوهاى باطنى و اظهار غم و غصه از اينكه حق او را گرفته اند و دستش از حكومت و رياست كوتاه شده نبوده است. همچنين در فكر و خيال اينكه ابوبكر يا عمر يا عثمان بيايند عذرخواهى كنند و حق را به صاحبش بدهند نبوده، چون به خوبى مى دانسته آنان دست از حكومت بر نمى دارند.
بلكه اين استشهادات فقط و فقط براى اظهار حقانيت خود و معرفى غاصبين ولايت و انتقال اين جريان تاريخى به صورت زبان به زبان و سينه به سينه مردم انجام گرفته است.
بر همين اساس، هر جا زمينه را مناسب ديده از فرصت استفاده كرده، و پس از اظهار حق از شاهدان عينى اقرار و اعتراف گرفته، تا قضيه همچنان زنده بماند و به دست فراموشى سپرده نشود و به صورت «كأن لم يكن شيئا مذكورا» در نيايد.
4 - عدم جواز سستى و سهل انگارى از بيان حق
اميرالمؤمنين عليه السلام با اين استشهادات اين درس بزرگ را به پيروان حق و عدالت داد كه انسان نبايد در بيان حق كوتاهى، سهل انگارى و بى توجهى كند. زيرا بيان حق از دو صورت خارج نيست:
يا فورا مؤثر واقع مى شود و بالفعل نتيجه مى دهد و انسان را به مطلوب خود مى رساند، يا بالفعل و سريع نتيجه نمى دهد ولى بالقوه و در درازمدت آثار مهم و ارزنده اى خواهد داشت، زيرا در تاريخ ثبت مى شود و باعث آگاهى و بيدارى نسل هاى آينده مى گردد.
چه بسا نتيجه و آثار صورت دوم به مراتب از صورت اول بيشتر و بهتر و دوام بخش تر باشد. در هر دو صورت - بالفعل و يا بالقوه - نتيجه و آثارش مثبت و ارزشمند است، و در هر حال نبايد از بيان حق كوتاهى نمود.
ص: 284
5 - ناتوانى خلفاى ثلاثه در برابر منطق اميرالمؤمنين عليه السلام
آنچه مسلّم است اينكه بسيارى از اين استشهادات در زمان ابوبكر، عمر و عثمان به وقوع پيوسته و به طور قطع و يقين به گوش آنان رسيده است. با اين حال به جهاتى مانع آن نشده اند:
از جمله اينكه خودشان در غدير خم حضور داشته اند و ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را در حضور مردم به آن حضرت تبريك و تهنيت گفته اند، و مردم شاهد دو طرف - يعنى انتصاب على عليه السلام و تبريك ابوبكر و عمر و عثمان - بوده اند. و لذا اگر مانع استشهادات آن حضرت مى شدند، محكوميت خود را كه براى برخى مخفى و نامعلوم بود علنى مى كردند.
يعنى مردم به آنان اعتراض مى كردند كه شما خودتان در غدير خم حضور داشتيد و فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله را درباره على عليه السلام شنيديد و خلافت على عليه السلام را به او تبريك گفتيد. اكنون چه شده كه از بيان آن جلوگيرى مى كنيد ؟
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير
اشاره
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير(1)
پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
ولى در همين جوّ خفقان شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهم السلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مى فرمودند(2)، و در آن
ص: 285
شرايط خفقان مى بينيم كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرموده اند.
و لذا از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
از اولين مواردى كه حديث غدير به عنوان پاسخ دندان شكن در مقابل سقيفه و غاصبين خلافت مطرح شد توسط حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام در فاصله 75 روز عمر آن حضرت پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
اين در حالى بود كه اهل سقيفه با تمام قوا صاحب غدير را مورد حمله قرار داده بودند، و به جز سلمان و ابوذر و مقداد همه او را تنها گذاشته بودند. در اين ميان فاطمه زهرا عليهاالسلام با سوزى كه از مظلوميت غدير داشت تا مرز شهادت خود و فرزندش محسن عليه السلام پيش رفت و نام غدير را تا امروز پا بر جا نگاه داشت.
در بُعد فرهنگى و تبليغ غدير نيز، مسير فرهنگى و تبليغى غدير در طول چهارده قرن چند مرحله را طى كرده كه اولين مرحله روايت سينه به سينه آن است.
در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مى شد مخفيانه بود و يا اگر كتابى مجوز پيدا مى كرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود، در چنان جوى بهترين كتاب براى غدير سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه به مثابه كتاب عمل كرد؛ و به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهم السلام را در خود حفظ كند.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از آن جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
ص: 286
از نگاهى ديگر:
يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام است كه ذيلاً به نمونه هايى از موارد اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير مى پردازيم:
1 - نقل غدير توسط حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام
حضرت زهرا عليهاالسلام در چند مورد با غدير احتجاج فرموده است. در اينجا به نقل غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام اشاره مى شود:
روايت غدير به نقل از حضرت فاطمه عليهاالسلام را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد همدانى معروف به ابن عقده (م 133 ق) در كتابى كه ويژه حديث غدير نگاشته آورده است. اين كتاب همان است كه مرحوم سيد بن طاووس به نسخه اى از آن اشاره مى كند كه تاريخ كتابت آن سه سال پيش از درگذشت مصنف - يعنى سال 330 ق - است، و خط شيخ طوسى و بزرگانى از علماى اسلام بر آن نقش بسته و نزد ابن طاووس بوده است.(1)
او حديث غدير را در اين كتاب از صد و پنج طريق نق مى كند، كه از جمله از صديقه كبرى است عليهاالسلام.(2)
شمس الدين محمد بن محمد شافعى معروف به ابن الجزرى (م 833 ق) كتاب «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» را درباره اثبات تواتر حديث غدير نگاشته، و حديث را از هشتاد طريق نقل كرده است. وى همچنين روايت غدير را از طريق آن حضرت عليهاالسلام نقل كرده است.(3) و نيز شيخ منصور رازى مؤلف كتاب «حديث غدير» آن را از حضرت عليهاالسلام روايت كرده است.(4)
ص: 287
شهاب الدين سيد على بن شهاب بن محمد همدانى (م 786 ق) صاحب كتاب «مودة القربى» نيز اين روايت را از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مى كند:
قالَت: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ وَليَّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ، وَ مَن كُنتُ إمامَهُ فَعَلىٌّ إمامُهُ.(1)
در كنار اين نقل ها، حضرت زهرا عليهاالسلام چندين احتجاج به حديث غدير نيز دارد، كه در همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
2 - تبليغ غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام از پشت در آتش گرفته
كدام موقعيت خطرناكى را از نظر زمانى و مكانى مانند پشت درِ آتش زده خانه وحى مى توان يافت كه تبليغ غدير در آن به قيمت جان فاطمه و محسن عليهماالسلام تمام شد، و در واقع باعث ضمانت ابدى آن شد ؟ !
هنگامى كه اهل سقيفه بر در خانه اميرالمؤمنين عليه السلام حمله آورده بودند و با آتش زدن درِ خانه مى خواستند آن حضرت را براى بيعت اجبارى ببرند، حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در آمد و با يادآورى غدير فرمود:
هيچ قومى بد حضورتر از شما به ياد ندارم ... . گويا شما نمى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم چه فرمود ؟ ! به خدا قسم در آن روز براى على بن ابى طالب پيمان ولايت را بست تا اميد شما را از خلافت قطع كند، ولى شما اسباب بين خود و پيامبرتان را قطع كرديد. خدا بين ما و شما در دنيا و آخرت محاكمه خواهد كرد.(2)
3 - دفاع از غدير توسط صديقه كبرى عليهاالسلام در مقابل ابن لُبَيد در منطقه اُحُد
به راستى تعجب ندارد كه حاضرين در غدير آن هم از ساكنين مدينه، آن هم از حضرت زهرا عليهاالسلام بپرسند كه اصلاً پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت على عليه السلام چيزى فرموده يا نه ؟ ! كاش سؤالى به عنوان تشكيك درباره غدير مطرح مى كردند. كاش نمى گفتند: «كلام صريحى» ؛ و كاش نمى گفتند: «قبل از وفاتش» ! ! پس اين سؤال نيست، استهزاء
ص: 288
است ! طلبكار شدن است ! و به همين دليل پاسخى جز نگاه متعجبانه به سائل نخواهد داشت. چگونه ممكن است مردم در فاصله هفتاد روزه پس از غدير تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، غدير را فراموش كرده باشند ؟ !
بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت زهرا عليهاالسلام كنار قبور شهداى اُحد و به خصوص حضرت حمزه مى آمد و در آنجا گريه مى كرد. محمود بن لُبَيد مى گويد: روزى بر سر قبر حمزه آمدم و آن حضرت را در آنجا در حال گريه ديدم. كمى صبر كردم تا آرام گرفت. سپس خدمتش سلام نمودم و عرض كردم: من سؤالى از شما دارم كه سينه ام را مضطرب ساخته ! فرمود: سؤال كن. عرض كردم: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از وفاتش درباره امامت على كلام صريحى فرموده است ؟ ! !
عجيب است كه فرستاده سقيفه به تنهايى آمده و كلمات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت على عليه السلام را به خاطر نمى آورد، و به عنوان مشكل ترين سؤال عمرش آن را از دختر پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مى كند ! !
حضرت زهرا عليهاالسلام هم آخرين و نزديك ترين فرمايش صريح پيامبر صلى الله عليه و آله را كه غدير است، در ميان اشك و سوز برايش يادآور مى شود؛ تا نشان دهد سؤال كننده سقيفه خود را به فراموشى زده و از ضعف حافظه عمدى رنج مى برد !
حضرت فرمود: واعجبا ! ! أ نَسيتُمْ قَوْلَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ : چقدر جاى تعجب است ! آيا سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم را فراموش كرديد كه فرمود: هر كس من مولى و صاحب اختيار اويم على مولى و صاحب اختيار اوست ؟(1)
گويا مى خواست بفرمايد: آيا دنبال كلامى صريح تر از سخنى هستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر غدير فرموده و صد و بيست هزار نفر بر صراحت آن شاهدند ؟ اگر بعد از چنان روزى هنوز سينه ات از شك و ترديد مضطرب است بهتر آنكه از هدايت خود
ص: 289
نااميد باشى ! يك عمر سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت على عليه السلام كجا رفت ؟ اگر واقعا فراموش كرده ايد بايد فكرى براى هوش و حافظه شما كرد، كه مبادا نماز و روزه و زكات و حج را هم فراموش كنيد !
در واقع دفاع از غدير با چشم گريان در عزاى رسول صلى الله عليه و آله در برابر حتى يك معترض هم فراموش نمى شود، تا معلوم شود اين وظيفه براى ما تا كجا ادامه دارد. اين اتفاقى بود كه در روزهاى پر از اشك و آه فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داد، كه نمك ديگرى بر زخم آن حضرت بود.
4 - ياد غدير در عيادت بانوان صحابه
پس از آنكه كودتاگران غدير را نفى كردند، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام پيامدهاى سوء اين روند و تأثير منفى آن را بر جامعه بشرى بيان و جامعه را متوجه خطرات آن كردند.
حضرت هم در خطبه و هم زمانى كه زنان مدينه به ديدار ايشان مى رفتند. فريادِ غديرِ حضرت زهرا عليهاالسلام از پشت درِ آتش زده(1) و بغضِ در گلو نهفته گل پيامبر صلى الله عليه و آله در عيادت دير هنگامِ زنان مهاجرين و انصار در روزهاى آخر عمر آن حضرت، از نمونه هاى تبليغ گفتارى غدير است.
روزهاى غربتِ غريب مدينه كه هيچ كس به عيادت فاطمه عليهاالسلام نمى آمد با يك ماجراى غير مترقبه رو به رو شد. عده اى از زنان اهل سقيفه و به دنبال آن گروهى از مردانشان به عيادت آمدند در حالى كه عدم اطلاع از حجت هاى على عليه السلام را بهانه آورده بودند.
حضرت در آن مجلس حساس كه ياران دشمن براى سرپوش گذاشتن بر بيعت خود با دشمن غدير آمده بودند، مُهر بطلان بر هر گونه عذرى زد.
ص: 290
آيا تعجب ندارد كه زنان صحابه با تأخير سه ماهه، به عيادت دختر پيامبرشان در بسترى بيايند كه به خاطر غدير در آن افتاده است ؟
آيا نبايد متعجبانه نگريست به مردانى كه با شنيدن قهر فاطمه عليهاالسلام از بى وفايى آنان، مجروح غدير را به خاطر آورده اند و براى عيادت بانوى بانوان جهان آمده اند كه روزهاى مرگ را سپرى مى كند ؟
آيا نبايد با حيرت نگريست به كسانى كه در عيادت هم نمك ديگرى بر زخم سيدة النساء عليهاالسلام زدند؛ و به جاى آنكه بگويند: اى كاش حق غدير را ضايع نكرده بوديم، گفتند: اى كاش از غدير اطلاع داشتيم ! !
اين ماجرا در روزهاى آخر عمر حضرت زهرا عليهاالسلام اتفاق افتاد هنگامى كه عده اى از زنان مهاجر و انصار به عيادت آمدند. آن حضرت در اين فرصت مطالبى درباره مسئله غصب خلافت مطرح كرد و بر آنان اتمام حجت فرمود.
زنان سخنان حضرت را براى مردان خود نقل كردند، و در پى آن عده اى از سرشناسان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اگر ابوالحسن اين مطالب را براى ما مى گفت قبل از آنكه پيمان با اهل سقيفه را محكم كنيم و با آنان بيعت نماييم، ما هرگز به جاى او با ديگرى بيعت نمى كرديم !
حضرت متعجبانه از اين فرهنگ جاهلى كه بيعت باطل را بهانه ادامه راه ضلالت مى داند، آنان را از خود راند و فرمود:
بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ ! از من دور شويد، كه عذرى از شما پذيرفته نيست بعد از آنكه عذرهايتان خواسته شده است.
بعد از كوتاهى شما جايى براى امر و نهى باقى نمانده است. (و در روايتى فرمود: ) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى
ص: 291
نگذاشته است. (و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !(1)
و نيز فرمود: وَيحَهُم ! أنّى زَحزَحوها عَن رَواسِى الرِسالَةِ ؟ ... ثُمَّ احتَلَبوا مِلأَ القَعبِ دَما عَبيطا وَ زُعافا مُبيدا(2): واى بر آنان ! منصب امامت را از جايگاه و لنگرگاه رسالت به كدامين سو برند ؟ ... سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
و لذا از اولين پيامدهاى نفى غدير در جامعه شهادت حضرت صديقه طاهره قاطمه زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام بود، كه از سوى حكّام به شكلى خشونت بار روى داد.
در طول تاريخ و زمان حاضر نيز اين همه خونريزى ها، جنگ و كشتارها و بمب گذارى ها ميان مسلمانان و كفار - كه در جاى جاى دنيا رخ مى دهد - تبلور فرمايش حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه جاى تأمل فراوان دارد.
5 - تذكر به غدير در برابر سقيفه ايان
حضرت امّ كلثوم در سن سه سالگى اين حديث را از مادرش حضرت زهرا عليهاالسلام شنيده است كه آن حضرت خطاب به مردمى كه صاحب غدير را رها كرده و سخت حمايت از سقيفه مى كردند فرمود: آيا كلام پيامبر صلى الله عليه و آله را در روز غدير خم فراموش كرده ايد كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟(3)
اين حديث به نقل بانوان علويات از اهل بيت عليهم السلام نقل شده و معروف به حديث فواطم است، كه در ادامه و در قسمت سوم «اتمام حجت ملائكه، اصحاب، بانوان و علما با غدير و اقرار دشمنان» ، از همين بخش سوم «اتمام حجت با غدير» ، از همين فصل سوم «اعتقادات غدير» در همين مجلد آمده است.
ص: 292
6 - در عيادت بعضى از صحابه
حضرت زهرا عليهاالسلام در پاسخ به مردان عيادت كننده اى كه در روزهاى احتضار فاطمه عليهاالسلام به ياد آوردند كه پيامبرشان دخترى داشته و اكنون در اثر كوتاهى آنان در روزهاى سقيفه، با پهلوى شكسته و فرزند سقط شده در بستر افتاده است، غدير را يادآور شد.
جالب اين بود كه طلبكارانه به حضرت زهرا عليهاالسلام مى گفتند: چرا غدير را قبل از وقايع سقيفه به ما يادآور نشديد ؟ ! و حضرتش دندانشان را شكست كه بعد از روز 18 ذى الحجه كه هنوز شش ماه از آن نگذشته جاى عذرى باقى نمانده است ! !(1)
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام و بيان علل فراموشى غدير در خطبه فدكيه
اشاره
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام و بيان علل فراموشى غدير در خطبه فدكيه(2)
يكى از جذابيت هاى شيعه، همخوانى و هماهنگى بين متون و روايات و فرهنگ شيعه است. از جمله همخوانى بين خطبه فدكيه و خطبه غدير و نيز ماجراى غدير است. در اينجا علل محقق نشدن اهداف غدير از منظر خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام بررسى مى شود.
اين خطبه را حضرت زهرا عليهاالسلام چند روز پس از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جمع مهاجر و انصار در مسجد مدينه ايراد فرموده است. فدك مزرعه اى از آنِ يهوديان خيبر بود، و بدون جنگ در قرار داد صلحى به پيامبر صلى الله عليه و آله واگذار شد و حضرت آن را به حضرت زهرا عليهاالسلام بخشيد.
با غصب فدك از سوى ابوبكر، حضرت زهرا عليهاالسلام در يك دادخواهى علنى از حق غصب شده خود و ولايت امام على عليه السلام دفاع كرد. حضرت فاطمه عليهاالسلام در اين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام را پيشواى بر حق امت اسلامى از سوى خدا دانسته، و ويژگى هاى بارز و درخشان ايشان را بيان مى فرمايد.
ص: 293
سپس هم در مسجد و هم در عيادت زنان مهاجر و انصار از ايشان، به بيان علل محقق نشدن اهداف غدير مى پردازد و از آنان به شدت انتقاد مى كند. مواردى چون: غصب خلافت امام على عليه السلام، توطئه عليه خاندان نبوت، بازگشت به سنت هاى جاهلى گذشته، روى گردانى از كتاب خدا، پاسخ به نداى شيطان، نفاق، سكوت در برابر ناحق، پوشاندن حق و ... .
مقدمه
يكى از استوارترين نصوص روايى امامت حضرت على عليه السلام، خطبه اى است كه پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله پس از حجة الوداع در سال دهم هجرت و در مكانى به نام غدير خم ايراد فرمود و سپس به حديث غدير معروف شد. در جريان آن، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حضور بيش از صد هزار نفر على عليه السلام را به جانشينى خود از طرف خداوند منصوب كرد، و ولايت او را همانند ولايت خود بر مردم دانست و گفت: من كنت مولا فهذا على مولاه.
اين واقعه مى توانست نقطه عطفى در تاريخ اسلام؛ چه از جهت دينى و مذهبى و چه از جهت رشد و پيشرفت و شكوفايى باشد، و نهال نورسته اى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله طى بيست و سه سال با زحمت و رنج بسيار كاشته بود به درختى پر ثمر مبدل سازد.
اما پس از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله جريان هايى به وقوع پيوست، كه در عمل اين حادثه مبارك و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز به ورطه فراموشى سپرده شد. اهداف آن - كه همانا امامت اهل بيت عليهم السلام بود - به ظهور نرسيد، و قطعا اين فراموشى عللى داشت.
روشنگرى و ارشاد حضرت زهرا عليهاالسلام با ايراد خطبه مهم و غراى فدكيه اثرى بس مهم و ماندگار است، كه در كتب تاريخى و روايى ثبت شده است. در واقع فرياد تظلّم دختر پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل حقوق غصب شده اهل بيت عليهم السلام در جمع مسلمين است، و ميان ايشان و دسته غاصبان ابوبكر گفتگوهايى روى داده است كه در تاريخ ثبت و ضبط شده است.
ص: 294
اين خطبه حدود يك ماه پس از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و به خاطر غصب فدك از جانب ابوبكر ايراد شده است. اما بسيار ساده انگارانه است اگر آن را تنها محدود به باز پس گيرى فدك فرض كنيم ! بلكه فدك خود وسيله اى است براى بيان حقايقى كه موجبات علل فراموشى و كتمان غدير را فراهم آورده، آن هم در جمع غاصبان فدك و كتمان كنندگان غدير است.
اين خطبه از آن جهت اهميت دارد كه حضرت زهرا عليهاالسلام به عنوان يكى از سرشناس ترين افراد آن زمان و تنها بازمانده رسول خدا صلى الله عليه و آله، مخالف سرسخت غاصبين حقوق اهل بيت عليهم السلام بود. حضرتش تنها كسى بود كه تا آخرين لحظه عمر، گردانندگان سقيفه و خلافت غاصبين و كتمان كنندگان غدير را به رسميت نشناخت.
اين خطبه از اولين احتجاجات و احاديث در رد سقيفه و حوادث پس از آن است، به طورى كه استدلال هاى آن و مطالب صريح آن راهگشاى متكلمين، مفسرين، محدثين و حتى ائمه عليهم السلام در طول قرن هاى پس از آن بوده است.
بنا بر اين، شناخت اين خطبه - كه در غوغاى حق كشى اهل بيت عليهم السلام و در ميان بحبوحه تثبيت حكومت غاصبين در سقيفه ايراد شد - اهميت فراوان دارد، چرا كه بسيارى از حوادث و رخدادهاى آن لحظات را از پشت پرده ابهام طرفداران سقيفه بيرون مى كشد، و آشكارا در معرض قضاوت حق طلبان قرار مى دهد، و واضح از علل برپايى سقيفه و در پى آن فراموش شدن غدير سخن مى گويد.
با شناخت اين خطبه و مفاهيم آن، مى توان علل بسيارى از حوادث تاريخى مثل برپايى سقيفه، فراموشى غدير، غصب فدك، ظلم و ستم هاى متعدد بر اهل بيت عليهم السلام، شهادت امام حسن عليه السلام، قضيه كربلا و شهادت اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله و ... ، را به روشنى دريافت.
در مورد خطبه فدكيه كتاب ها نگاشته شده است. برخى از اين كتاب ها خطبه را ضبط كرده اند. مثل كتاب «بلاغات النساء» اثر ابى طيفور بغدادى، «الاحتجاج على اهل
ص: 295
اللجاج» اثر احمد بن على طبرسى و «بحار الانوار» اثر علامه مجلسى. برخى از كتاب ها هم در شرح خطبه نگاشته شده است.
آنچه مهم و لازم است اينكه به استدلال ها و علت يابى هاى خطبه بيشتر توجه شود، و مسائل تاريخى آن زمان، به خصوص محقق نشدن هدف غدير با استفاده از اين خطبه و مفاهيم آن بررسى شود.
در اينجا سؤالات اصلى و فرعى وجود دارد. از جمله:
سؤال اصلى اينكه: علل فراموشى غدير از منظر خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام چه بود ؟
و سؤالات فرعى آن عبارتند از:
علل بيان خطبه فدكيه چه بود ؟
هدف غدير در خطبه فدكيه چگونه معرفى شده است ؟
علل فراموشى اهداف غدير در منظر خطبه فدكيه چه بود ؟
1 - علت بيان خطبه فدكيه
در اينجا نمى خواهيم در مورد فدك و اعطاى آن از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به حضرت زهرا عليهاالسلام به امر خدا و نص صريح قرآن(1) سخن بگوييم، كه در محل خود مفصل آمده و كتاب ها نوشته اند.(2)
همچنين در مورد غصب فدك و احتجاجات و خطبه خواندن حضرت فاطمه عليهاالسلام مفصل گفتگو شده كتاب ها نوشته اند.
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه: خطبه فديكه خطبه اى است جامع و تنها موضوع پس گيرى فدك در آن مطرح نيست. بلكه هدف بيان جايگاه اهل بيت عليهم السلام
ص: 296
و حقوق غصب شده آنان است، و البته بيش از همه مسائل به مسئله امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره دارد. امامتى كه پدر بزرگوارش در حديث غدير به آن تصريح فرمود.(1) پس حضرت زهرا عليهاالسلام در حضور غاصبان امامت و كتمان كنندگان غدير در مورد حق امامت على عليه السلام مى فرمايد:
زَعيمُ حَقٍّ لَهُ فيكُم وَ عَهدٌ قَدَّمَهُ إليكُم وَ بَقيّةٌ إستَخلَفَها عَلَيكُم(2): پيشواى حقى از سوى خدا در ميان شماست، و نيز پيمانى كه بيشتر از شما گرفته و او را بر شما جانشين قرار داده است.
البته حضرت زهرا عليهاالسلام در اين خطبه تنها به هدف غدير اكتفا نكرده، بلكه بسيارى از ويژگى هاى امام بر حق را هم برشمرد:
كِتابُ اللّه ِ الناطِقُ وَ القُرآنُ الصادِقُ وَ النورُ الساطِعُ وَ الضياءُ اللامِعُ. بَيِّنَةٌ بَصائِرُهُ، مُنكَشِفَةٌ سَرائِرُهُ، مُنجَلِيَةٌ ظَواهِرُهُ، مُغتَبِطَةٌ بِهِ أشياعُهُ، قائِدا إلَى الرِضوان أتباعُهُ، مُؤَدٍّ إلَى النَجاةِ إستِماعُهُ. بِهِ تُنالُ حُجَجُ اللّه ِ المُنَوَّرَةُ، وَ عَزائِمُهُ المُفَسَّرَةُ، وَ مَحارِمُهُ المُحَذَّرَةُ، وَ بَيِّناتُهُ الجاليَةُ، وَ بَراهينُهُ الكافيَةُ، وَ فَضائِلُهُ المَندوبَةُ، وَ رُخَصُهُ المَوهوبَةُ، وَ شَرائِعُهُ المَكتوبَةُ:
او كتاب گوياى خدا و قرآن صادق و نور ساطع و روشنايى پرفروغى است. ديدگاه هايش روشن، اسرارش آشكار و سيمايش شفاف است. ديگران بر پيروانش رشك مى برند، و او پيروان خويش را به بهشت رهبرى مى كند، و گوش سپردن به او مايه نجات است. به وجودش مى توان به حجت هاى نورانى خداوند واجبات واضح شده، محرّمات نهى شده، دلايل روشن، براهين كافى، فضيلت هاى مستحب، رخصت هاى مباح و آئين هاى واجب پروردگار دست يافت.
ص: 297
و در مورد شجاعت و مجاهدت ايشان در راه خدا مى فرمايد:
أو نَجَمَ قَرنُ الشَيطانُ، أو فَغَرَت فاغِرزةٌ مِنَ المُشرِكينَ. قَذَفَ أخاهُ فى لَهواتِها. فَلا يَنكَفِئُ حَتّى يَطَأ جَناحَها بِأخمُصِهِ، وَ يَخمِدَ لَهَبَها بِسَيفِهِ. مَكدودا فى ذاتِ اللّه ِ، مُجتَهِدا فى أمرِ اللّه ِ، قَريبا مِن رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، سَيِّدا فى أولياءِ اللّه ِ، مُشَمِّرا ناصِحا مُجِدّا كادِحا. لا تَأخذُهُ فِى اللّه ِ لَومَةُ لائِمٍ(1):
هر زمان كه شاخ سلطان پديدار مى گشت يا دهان (ياوه گويى از) مشركان باز مى شد برادرش (على عليه السلام) را در كامشان مى افكند، و او باز نمى گشت مگر اينكه آنها را لگدكوب كرده و زير پا مى گرفت، و شراره آتششان را با شمشير خود خاموش مى ساخت. او (على عليه السلام) به خاطر خداوند بسيار رنج مى ديد، و براى فرمان او بسيار مى كوشيد. نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سرور اولياء بود. پرتلاش و خيرخواه بود. سخت مى كوشيد. زحمت بسيار مى كشيد، و در راه خدا سرزنش ملامت گران در او اثر نداشت.
اين ويژگى ها همگى حكايت از افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام، شجاعت و توانايى بالاى جسمى و علم و اشراف ايشان به ظاهر و باطن قرآن و سنت نبى صلى الله عليه و آله و هدايت مردم به سر منزل حقيقت دارد. همان چيزى كه لازمه امامت است. قرآن كريم هم علم و دانش و توانايى بدنى را لازمه اصلى سرپرست و حاكميت يافتن مى داند. آنجا كه در مورد طالوت - كه به رهبرى بنى اسرائيل انتخاب شده بود - مى گويد:
«قالَ إنَّ اللّه َ اصطَفاهُ عَلَيكُم وَ زادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ وَ الجِسمِ وَ اللّه يُؤتى مُلكَهُ مَن يَشاءُ»(2): « (پيامبرشان) گفت در حقيقت خدا او را بر شما برترى داده و او در دانش و (نيروى) بدن بر شما برترى بخشيده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كس كه بخواهد مى دهد» .
ص: 298
2 - علل محقق نشدن اهداف غدير از منظر خطبه فدكيه
براى محقق شدن اهداف غدير و غصب خلافت علل زيادى بيان شده است كه در طول تاريخ 1400 ساله اسلام در كتب كلامى و تاريخى و حديثى آمده اند، و خطبه فدكيه از اولين سخنانى است كه به اين دلاليل اشاره مى كند، مهم تر از آن، اينكه اين دلايل در حضور بزرگان مهاجر و انصار و بانيان سقيفه و غاصبان فدك و خلافت بيان مى شود. حال به بررسى علل و عوامل ياد شده در خطبه فدكيه پرداخته مى شود:
علت اول: بيم فتنه
به بيان تاريخ «بيم فتنه» از مهم ترين عللى بود كه بانيان سقيفه و كتمان كنندگان غدير براى عمل ننگين خود بيان مى داشتند، مسعودى مى گويد: چون كار بيعت با ابوبكر در سقيفه با پايان رسيد و روز سه شنبه در مسجد با وى تجديد بيعت شد، على عليه السلام از خانه بيرون آمد و رو به ابوبكر كرد و فرمود: كارهاى ما مسلمانان را تباه كردى و هيچ مشورتى نكردى و حق ما را ناديده گرفتى. ابوبكر پاسخ داد: آرى درست است، اما من از بروز فتنه و آشوب مى ترسيدم.(1)
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه به اين عامل مهم اشاره مى كند و مى فرمايد(2): إبتِدارا زَعَمتُم خَوفَ الفِتنَةَ: شما شتابان چنين كرده و گمان نموديد (اگر نكنيد) بيم فتنه مى رود.
البته حضرت در استدلالى محكم اين بهانه را بى اساس مى خواند و پذيرش ولايت را نه تنها باعث فتنه ندانسته، بلكه مهار كننده آن مى دانند: ثُمَّ لَم تَلبَثوا إلاّ رَيثَ أن تَسكُنَ نَفرَتُها وَ يَسلَسَ قيادُها. ثُمَّ أخَذتُم تورونَ وَقدَتَها وَ تُهَيِّجونَ جَمرَتَها: سپس شما آن قدر درنگ نكرديد تا شتر فتنه از جنبش فرو ايستد و افسار كردنش آسان شود، بلافاصله آتش فتنه را برافروخته و شعله هايش را برانگيختيد.
ص: 299
اين بيانات حكايت از آن دارد كه تنها راه غلبه بر فتنه سر سپردن به امامت اهل بيت عليهم السلام است، كه با تحقق آن فتنه از جنبش ايستاده و متوقف مى شد. اما با فراموشى غدير، آتش فتنه بيش از پيش بلند شد و كل جهان اسلام را فرا گرفت و هيچ گاه باز نايستاد. مگر نه اينكه شكاف ميان مسلمين - كه هرگز هم مبدل به وحدت نشد - بزرگ ترين فتنه اى بود كه دامن اسلام را گرفت ؟ !
علت دوم: رويگردانى از كتاب خدا
يكى از مهم ترين عواملى كه باعث شد هدف اصلى غدير به فراموشى سپرده شود رويگردانى از قرآن كتاب خدا بود. حضرت زهرا عليهاالسلام با دعوت مردم به كتاب خدا و توجه به احكامش، بى توجهى به آن را باعث جدايى مردم از هدف غدير مى داند:
فَهَيهاتَ مِنكُم وَ كَيفَ بِكُم وَ أنّى تُؤفَكونَ وَ كِتابُ اللّه ِ بَينَ أظهُرِكُم ؟ أُمورُهُ ظاهِرَةٌ، وَ أحكامُهُ زاهِرَةٌ، وَ أعلامُهُ باهِرَةٌ، وَ زَواجِرُهُ لائِحَةٌ، وَ أوامِرُهُ واضِحَةٌ. وَ قَد خَلَّفتُموهُ وَراءَ ظُهورِكُم. أ رَغبَةً عَنهُ تُريدونَ أم بِغَيرِهِ تَحكُمونَ(1) ؟ :
چه بعيد بود از شما ! شما را چه شده است ؟ چرا بيراهه مى رويد در حالى كه كتاب خدا پيش روى شماست. امورش آشكار، احكامش روشن، نشانه هايش نمايان، نواهى اش معلوم و اوامرش واضح است. شما آن را وا نهاديد. آيا مى خواهيد از آن روى برگردانيد و به غير آن حكم كنيد ؟
سپس حضرت اين رويگردانى از قرآن را روى گردانى از دين خدا مى داند، و با آوردن آيه اى از قرآن در اين باره مى فرمايد: «وَ مَن يَتبَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَل مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرةِ مِنَ الخاسِرينَ»(2): «و هر كس جز اسلام دينى (ديگر) جويد هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيانكاران است» .
ص: 300
اين جملات يادآور آيه معروف اولوالامر است؛ كه خداوند همه را به اطاعت از خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اولوالامر فرا مى خواند، و به همه دستور مى دهد كه در هر اختلافى به خدا و رسول صلى الله عليه و آله رجوع كنند، زيرا اين نشان از ايمان آنان دارد:
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم فَإن تَنازَعتُم فى شَى ءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللّه ِ وَ الرَسولِ إن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّه ِ وَ اليَومِ الآخِرِ»(1): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را (نيز) اطاعت كنيد پس هر گاه در امرى (دينى) اختلاف نظر يافتيد اگر به خدا و روز واپسين ايمان داريد آن را به (كتاب) خدا و (سنت) پيامبر (او) عرضه بداريد» .
اما در سقيفه و جدال ميان كتمان كنندگان غير نه تنها هيچ توجهى به كتاب خدا و دستور پيامبر صلى الله عليه و آله نشد، بلكه آنان با رويگردانى از دستور قرآن در ارجاع اختلاف به خدا و رسول صلى الله عليه و آله و حديث غدير پيامبر صلى الله عليه و آله به آن پشت كردند و بى ايمانى خود را به اثبات رساندند.
علت سوم: پاسخ به نداى شيطان
روى گردانى از غدير و هدف والاى او در ابلاغ امر امامت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند و كتمان آن، در واقع توطئه شيطان براى نابودى و تضعيف دين اسلام بود، و عوامل سقيفه به نداى شيطان پاسخ مثبت دادند. حضرت زهرا عليهاالسلام اين علت را اينگونه بيان مى كند:
وَ أطلَعَ الشَيطانُ رَأسَهُ مِن مَغرِزِهِ هاتِفا بِكُم. فَألفاكُم لِدَعوَتِهِ مُستَجبينَ، وَ لِلعِزَّةِ فيهِ مُلاحِظينَ ... ، وَ تَستَجيبونَ لِهِتاف الشَيطانِ الغَوىِّ(2):
و شيطان سر از مخفيگاه بيرون آورد و شما را صدا زد، و دريافت كه دعوتش را اجابت مى كنيد و فريبش را مى پذيريد ... ، و نداى شيطان گمراه را لبيك گفتيد.
ص: 301
پاسخ به نداى شيطان هميشه عامل مهمى در ميان مردم براى انحراف آنان و رويگردانى آنها از دعوت پيامبران عليهم السلام بوده است. قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:
«وَ إذا قَيلَ لَهُمُ اتَبِعوا ما أنزَلَ اللّه ُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما وَجَدنا عَلَيهِ آباءَنا وَ لَو كانَ الشَيطانُ يَدعوهُم إلى عَذابِ السَعيرِ»(1): «و چون به آنان گفته شود آنچه را كه خدا نازل كرده پيروى كنيد مى گويند بلكه آنچه كه پدرانمان را بر آن يافته ايم پيروى مى كنيم هر چند شيطان آنان را به سوى عذاب سوزان فراخواند» .
و نيز در مورد قوم عاد و ثمود و علت روى گردانى آنان از اطاعت پيامبران عليهم السلام مى فرمايد: شيطان اعمال زشت گناهكاران را در نظرشان زيبا جلوه داده است. سپس آيه قرآن را يادآور مى شود:
«وَ عادا وَ ثَمودَ وَ قَد تَبَيَّنَ لَكُم مِن مَساكِنِهِم وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَيطانُ أعمالَهُم فَصَدَّهُم عَنِ السَبيلِ وَ كانوا مُستَبصِرينَ»(2): «و عاد و ثمود را نيز به علت سركشى ها و طغيانگرى ها و ظلم و جنايتشان هلاك نموديم قطعا (فرجام آنان) از مساكن (ويران شده شان) بر شما آشكار است و شيطان كارهايشان را در نظرشان بياراست و از راه بازشان داشت با آنكه (در كار دنيا) بينا بودند» .
اسلام آئين حق و هدايت است، و مانند هر دين الهى ديگرى شيطان همواره در كمين براى گمراهى و انحراف و نابودى آن است. چه فرصتى بهتر از اينكه با ايجاد شكاف در ميان مسلمانان و دور ساختن آنان از عمل به قرآن و سنت، اين دين كامل و جامع را از اهدافش و دور ساخته و مانع حركت آن در مسير حقيقى اش يعنى مسير غدير شود ؟
علت چهارم: توطئه هاى پنهان و آشكار عليه خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله
حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه از توطئه هاى سران سقيفه عليه خاندان
ص: 302
رسول خدا صلى الله عليه و آله پرده بر مى دارد، و آن را عاملى مهم در محقق نشدن هدف غدير مى شمارد:
تَشرَبونَ حَسوا فى ارتغاءٍ وَ تَمشونَ لأهلِهِ وَ وُلدِهِ فِى الخَمَرِ وَ الضَرّاءِ و نَصبِرُ مِنكُم عَلى مِثلِ حَزِّ المُدى وَ وَخزِ السِنانِ فِى الحَشا(1): آرام آرام به بهانه كف روى شير خود شير را مى نوشيد و پنهان و آشكار عليه خاندان و فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله اقدام كرده ايد و دست به توطئه و فريب مى زنيد. ما شكيبايى مى ورزيم، همچون كسى كه بر زخم كارد و فرو رفتن نيز در شكم شكيبايى مى كند.
تاريخ خود گواه اين توطئه ها و خيانت هاست، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از شهادت خود مى خواست كه وصيتش را در امامت حضرت على عليه السلام بنويسد. براى اين كار دوات و قلمى خواستند، اما سركردگان سقيفه و كتمان كنندگان غدير مانع نوشتن وصيت ايشان شده، و حتى عمر ايشان را متهم به هذيان گويى كرد ! !(2)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از شهادتشان لشكرى را به فرماندهى اسامة بن زيد مأمور مقابله با روميان كرده بود، كه در ميان لشكر بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر و عثمان و ... قرار داشتند. حتى ايشان متخلّفين از رفتن با لشكر را نفرين كرده بود.(3) اما اينان از دستور حضرت سرپيچى كرده و به مدينه بازگشتند، كه قطعا به خاطر قبضه حكومت بلافاصله پس از شهادت حضرت بوده است.
علت پنجم: سكوت در برابر ناحق و حق غصب شده
يكى از ركن هاى اساسى در ايجاد حوادث و رخدادها در هر جامعه اى مردم آن جامعه هستند، كه با تبعيت و حمايتشان از حوادث، باعث تسريع رخدادها و يا با سكوت و بى توجهى به آن باعث توقفش مى شوند.
ص: 303
اين امرى انكار ناپذير است و قرآن هم بر آن صحه مى گذارد و مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يُغَيِّر ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» .(1)
در حقيقت حضرت زهرا عليهاالسلام نقش مردم را در محقق نشدن هدف غدير يادآور مى شود، و آن را سكوت در برابر نا حق و غصب حق معرفى مى كند و مى فرمايد:
ثُمَّ رَمَت بِطَرفِها نَحوَ الأنصارِ فَقالَت: يا مَعشرَ النَقيبَةِ وَ أعضادَ المِلَّةِ وَ حَصَنَةَ الإسلامِ ! ما هذِهِ الغَميزَةُ فى حَقّى وَ السِنَةُ عَن ظُلامَتى(2) ؟ :
سپس رو به انصار نموده و به آنان فرمود: اى بزرگان صاحب نفوذ و اى بازوان دين و پناهگاهان اسلام ! اين چشم پوشى در برابر حق من و اين خواب آلودگى در برابر دادخواهى من چيست ؟ !
گر چه اين سخن ظاهرا در مورد غصب فدك است، اما با توجه به هدف مهم حضرت عليهاالسلام در اين خطبه - كه دفاع از هدف غدير بود و مكرر در طول خطبه به آن اشاره مى قرمايد - مى توان گفت اين سخن هم به نوعى اشاره به آن دارد، زيرا با محقق نشدن هدف غدير بود كه دست تعدى بر خاندان رسول خدا عليهم السلام دراز شد و حقوق مادى آنان هم به دنبال حق ولايت غصب شد.
علت ششم: نفاق
وجود منافقين در مدينه و توطئه هاى آنان يكى از مشكلات عمده سر راه پيامبر صلى الله عليه و آله بود. پديده نفاق آنقدر اهميت داشت كه در قرآن سوره اى به نام آنان آمده و مكرر به گفتار و عملكردهاى آنان اشاره شده است. منافقان به ظاهر در لباس اسلام و در باطن بر ضد آن بودند، و همواره بر ضد رسول خدا صلى الله عليه و آله دست به توطئه مى زدند.
خداوند هم اتمام حجت بزرگ خود را با غدير بر مردم انجام داد، و پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه برنامه اش بود در اين باره به انجام رساند و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده
ص: 304
اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه اشاره داشت و نقش منافقين را يكى از علل محقق نشدن هدف غدير بيان فرمود:
فَلَمَّا اخْتارَ اللّه ُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ رَحيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ... . ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ وَ إِطْفاءِ أَنْوارِ الدّينِ الْجَلِيِّ وَ إِهْمالِ سُنَنِ النَّبِىِّ الصَّفِىِّ(1):
هنگامى كه خداوند جايگاه انبياء و منزلگاه برگزيدگانش را براى او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمنى ناشى از نفاق شما ظاهر گرديد ... . و شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود، و ديد كه دعوت او را اجابت مى نماييد ... . و چون شما را به قيام بر ضد حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ... . تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز دفن نگرديده بود ! ... سپس شروع نموديد در برافروختن شعله هاى فتنه و برانگيختن هيزم هاى آن، و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوارِ دينى روشن و بى اعتنايى به سنتهاى پيامبرِ برگزيده نموديد.
آنچه در كتب تاريخى و تفسيرى ديده مى شود اين است كه در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله سخن از منافقين و عملكرد و توطئه هاشان زياد به ميان بود. اما پس از شهادت ايشان ديگر هيچ سخنى از منافقان نيست بايد.
ص: 305
در حالى كه هيچ سند تاريخى مبنى بر از بين رفتن منافقان به طور كلى با شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله وجود ندارد. به نظر مى رسد دليل اصلى آن اين است كه منافقان با فراموشى غدير و كتمان آن به هدف اصلى خود؛ يعنى انحراف اسلام به نفع خود رسيده اند، و در حكومت جديد داراى نقشى مؤثر شده اند. پس ديگر چرا سخنى از آنان باشد ؟ !
علت هفتم: پوشاندن حق و كتمان آن و كفر بعد از ايمان
پوشاندن حق و كتمان آن رفتارى است كه قرآن همواره اهل كتاب را به خاطر آن سرزنش مى كند: «يا أهلَ الكِتابِ لِمَ تَلبِسونَ الحَقَّ بِالباطِلِ وَ تَكتُمونَ الحَقَّ وَ أنتُم تَعلَمونَ»(1): «اى اهل كتاب چرا حق را به باطل در مى آميزيد و حقيقت را كتمان مى كنيد با اينكه خود مى دانيد» .
زيرا اهل كتاب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را از قبل و به خوبى مى شناختند: «الَذينَ آتَيناهُمُ الكِتابَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ أبناءِهِم الَذينَ خَسِروا أنفُسَهُم فَهُم لا يُؤمِنونَ»(2): «كسانى كه كتاب (آسمانى) به آنان داده ايم همانگونه كه پسران خود را مى شناسد او (پيامبر صلى الله عليه و آله) را مى شناسد كسانى كه به خود زيان زده اند ايمان نمى آورند» .
اما پس از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله، لجوجانه ايشان را منكر شدند و اين حق آشكار را نديده گرفتند.
غدير و هدف مهم آن يعنى بيان ادامه رسالت، حق روشنى بود كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و به امر خداوند متعال(3) به مردم بيان شد. اما مردم آن را ناديده انگاشته و از پذيرش آن خوددارى كردند.
ص: 306
بنا بر اين، آنان هم مانند اهل كتاب به اين خاطر در خور سرزنش شديد هستند. حضرت زهرا عليهاالسلام هم اين رفتار مردم را به آنان يادآور مى شود و آن را علت فراموشى هدف غدير مى داند:
فَأنّى جُرتُم بَعدَ البَيانِ وَ أسرَرتُم بَعَد الإعلانِ ؟ ... مَعاشِرَ المُسلِمينَ، المُسرِعَةِ إلى قيلِ الباطِلِ، المُغضِيَةِ عَلَى الفِعلِ القَبيحِ الخاطِرِ(1):
پس چرا اكنون پس از هدايت حيران گشته ايد و حق را كه آشكار شده پنهان مى كنيد ؟ ... اى گروه مسلمانان، چه سريع به سوى گفتار باطل رفتيد، و بر كار زشت زيانبار چشم فرو بستيد.
حضرت سپس اين كار را پيمان شكنى و كفر بعد از ايمان و شرك مى داند و مى فرمايد:
وَ نَكَصتُم بَعدَ الإقدامِ، و أشرَكتُم بَعدَ الإيمانِ. بُؤسا لِقَومٍ نَكَثوا إيمانَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم(2): چرا پس از پيشروى عقب مى نشينيد و پس از ايمان شرك مى ورزيد ؟ بدا به حال مردمى كه سوگندهايشان را پس پيمان شكستند.
علت هشتم: راحت طلبى و تن آسايى
راحت طلبى و تن آسايى و باز ايستادن از تلاش و كوشش آفت بسيار بزرگى براى هر جنبش و انقلاب و حركت فردى يا اجتماعى است. اين عامل دستاوردهاى پيشين انقلاب را خود به خود به حاشيه رانده، و موجب فراموشى آن و نيز محو آثار آن از زندگى فردى و اجتماعى انسان ها مى شود.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله طى 23 سال تلاش مداوم و خستگى ناپذير، با كمك مسلمين كه آنها نيز پا به پاى پيامبر صلى الله عليه و آله در راه خدا مجاهدت فراوان مى كردند، اسلام را در جامعه ترويج و منتشر كردند، و پايه هاى حكومت الهى اسلامى را بنيان نهادند.
ص: 307
اما پس از شهادت آن حضرت، به يكباره اين خروش و تلاش و مجاهدت فرو نشست، و بسيارى از مسلمين عقب نشستند، و جامعه در مقابل حوادث و فتنه هاى مختلف بى تفاوت شد.
حضرت زهرا عليهاالسلام اين آفت را مانع محقق شدن حق و چشم پوشى در برابر حق و تحقق نيافتن اهداف غدير مى داند، و مى فرمايد:
ألا وَ قَد أرى أن قَد أخلَدتُم إلَى الخَفضِ، وَ أبعَدتُم مَن هُوَ أحَقُّ بِالبَسطِ وَ القَبضِ، وَ خَلَوتُم بِالدَعَةِ، وَ نَجَوتُم بِالضيقِ مِنَ السَعَةِ(1):
آگاه باشيد كه شما را چنين مى بينم كه به پستى و آسايش روى آورده ايد، و كسى را كه سزاوارتر به تدبير امور بود دور كرده، و به آرامش و خوشگذرانى روى آورده، و از تنگناها به وسعت رسيده ايد.
قرآن كريم هم راحت طلبى و رفاه را عامل كفرورزى و مخالفت با انبيا عليهم السلام (كه همان مخالف با حق است) مى داند:
«وَ ما أرسَلنا فى قَريَةٍ مِن نَذيرٍ إلاّ قالَ مُتوَفّوها إنّا بِما أُرسِلتُم بِهِ كافِرونَ»(2): « (ما) در هيچ شهرى هشدار دهنده اى نفرستاديم جز آنكه خوشگذران آنها گفتند ما به آنچه شما بدان فرستاده شده ايد كافريم» . اين مخالفت با حق يعنى هدف غدير در جامعه پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم ديده مى شود.
علت نهم: دروغ بستن به پيامبر صلى الله عليه و آله و خيانت به ايشان
پيام غدير در جمعى انبوه از مسلمين و بزرگان صحابه - از مهاجر و انصار - بيان شد، و اين از موثق ترين سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله است؛ به گونه اى كه در انتساب آن به ايشان هيچ ترديدى نيست. پس انكار آن و يا كتمانش دروغ بستن به پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
ص: 308
همين آغاز كار بود كه دروغ ها و جعل هاى بعدى را هم در پى داشت، و باب خيانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان نبوت عليهم السلام و تباه ساختن حقشان را براى هميشه گشود.
حضرت زهرا عليهاالسلام غصب فدك را با يك حديث جعلى(1) و پيش از آن انكار پيام غدير را به خاطر همين علت ريشه اى مى داند، و با اشاره به زمينه چينى خيانت پيش از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
أ فَتَجمَعونَ إلَى الغَدرِ إعتِلالاً عَلَيهِ بِالزورِ، وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بَغى لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ(2): آيا در توجيه خيانتى كه بر آن همدست شده ايد دروغ و بهتان به پيامبر صلى الله عليه و آله مى بنديد. اين خيانت پس از وفات او همانند توطئه هايى است كه براى او در زمان حياتش - توسط شما - انجام مى شد.
علت دهم: حركت توده مردم به سمت باطل و چشم پوشى بر آن
در هر جامعه اى تصميم گيرندگان اصلى آن خواص و بزرگان جامعه، و اجرا كنندگان و پيش برندگان واقعى تصميم در آن توده هاى مردم هستند. زمانى كه حادثه اى رخ مى دهد، حمايت مردم از آن به آن حادثه وجهه مى بخشد و سكوت مردم آن را تثبيت كرده و تسريع مى دهد.
در رويداد سقيفه - كه به دنبال آن حوادث ناگوار زيادى به وقوع پيوست و آثار آن تا ابد باقى است - سكوت مردم در برابر عمل باطل بزرگان و خواص جامعه و چشم پوشى بر آن به اين كار اعتبار داد، و باعث شد اين جريان بدون كوچك ترين
ص: 309
بازگشتى به مسيرى كه در پيش گرفته بود - كه تعيين وضع سياسى جامعه با روش بى ملاكى و بى اعتبارى و انحراف عميق مسير اسلام در احكام اسلامى - ادامه دهد، و حتى سال ها بعد همين جريان ها در جامعه اصل و درست فرض شده و در توجيه آن استدلال و استناد شود.
حضرت زهرا عليهاالسلام هم با توجه به اين حقيقت تلخ، در خطاب به مردم مى گويد:
فَالتَفتَت فاطِمَةُ عليهاالسلام إلَى الناسِ وَ قالَت: مَعاشِرَ المُسلِمينَ، المُسرِعَةِ إلى قيلِ الباطِلِ، المُغضيَةِ عَلَى الفِعلِ القَبيحِ الخاسِرِ(1): سپس فاطمه عليهاالسلام رو به مردم كرد و فرمود: اى مسلمانان، چه سريع به سوى گفتار باطل رفتيد و بر كار زشت و زيانبار چشم فرو بستيد.
اين در حالى بود كه مردم به حقانيت زهرا و على عليهماالسلام اذعان داشتند. عبدالفتاح عبدالمقصود - پژوهشگر سنى مذهب - در مورد اين آگاهى مى گويد: سند و مدرك صريحا گوياى اين مطلب هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام وصيت فرموده و او را جانشين خود قرار داده است.
رويدادهاى آغاز خلافت ابوبكر و مباحثى كه در آن ايام بين طرفداران دو نظريه - الهى و منصوص بودن حاكميت يا دنيوى و سياسى بودن حاكميت - رد و بدل شد نيز به اين وصيت اشاره مى كند.(2) همچنين ابن ابى الحديد از قول ابن اسحاق نقل مى كند كه: عموم مهاجران و انصار در اين مورد هيچ شك و ترديدى نداشتند، كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام خليفه و حاكم خواهد بود.(3)
علت يازدهم: به سخن آمدن گمراهان خاموش و فرومايگان و سركردگان باطل
شكى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان حياث خود هميشه براى تدبير امور جامعه،
ص: 310
علاوه بر رهبرى و قضاوت مستقيم خويش از افراد صالح و شايسته از مسلمانان هم كمك مى گرفتند. چنانچه در طول حضورشان در مدينه، على عليه السلام همواره نقش نظامى، سياسى و اجتماعى مؤثر داشت.
در حالى كه براى گردانندگان سقيفه و كتمان كنندگان هدف غدير - ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح - نقش و شأن اجتماعى خيلى مهمى وجود ندارد. اما پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و با فراموشى غدير يكباره خاندان نبوت و على عليه السلام و بزرگان بنى هاشم كنار مى روند و افرادى - ابوبكر، عمر و عثمان - حاكم مى شوند كه نسبت به افراد عادى هيچ برترى نداشتند.
اين مسير شوم عاقبت به استيلاى بنى اميه - كه مخالف سرسخت و دشمن اسلام بودند - بر كل دنياى اسلام منجر مى شود.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام هم سر بر آوردن گمراهان خاموش و فرومايگان و سركردگان باطل را علت فراموشى غدير مى داند و مى فرمايد:
وَ نَطَقَ كاظِمُ الغاوينَ وَ نَبَغَ خامِلُ الأقَلَّينَ وَ هَدَرَ فَنيقُ المُبطِلينَ، فَخَطَرَ فى عَرَصاتِكُم(1): گمراهان خاموش سخن گفتند و فرومايگان ناچيز و گمنام سربرآورده و سركردگان باطل به خروش آمدند و در حضور شما دم جنباندند.
علت دوازدهم: خاموشى نور دين و نابودى سنت پيامبر صلى الله عليه و آله
حضرت زهرا عليهاالسلام در مورد گردانندگان سقيفه - كه باعث شدند هدف غدير به فراموشى سپرده شود - مى فرمايند: وَ إطفاءَ أنوارِ الدينِ الجَلىِّ وَ إهمالَ سُنَنِ النَبىِّ الصَفىِّ صلى الله عليه و آله(2): و به خاموش ساختن نورهاى تابناك دين و نابود ساختن سنت هاى پيامبر برگزيده صلى الله عليه و آله پرداختيد.
ص: 311
يعنى آنها با خاموش نمودن نور دين و سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باعث فراموشى غدير خم شدند. سنت پيامبر صلى الله عليه و آله همان قول و فعل و تقرير - امضاء و تأييد - ايشان است(1)، و بخش زيادى از دين به اين وسيله به مسلمين رسيده است. طبق نظر قرآن، سنت پيامبر صلى الله عليه و آله هم عين وحى الهى است:
«وَ ما يَنطِقُ عَنُ الهَوى . إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(2): «و از سر هوس سخن نمى گويد . اين سخن به جز وحيى كه وحى مى شود نيست» .
و علاوه بر آن اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله واجب است: «وَ أطيعوا اللّه َ وَ الرَسولَ لَعَلَّكُم تُرحَمونَ»(3): «خدا و رسول را فرمان بريد باشد كه مشمول رحمت قرار گيريد» .
يكى از مهم ترين سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه ايشان در حجة الوداع و در غدير خم در مورد جانشينى على عليه السلام است، كه عين سنت آن حضرت بوده و به دستور صريح قرآن تبعيت و اطاعت از آن واجب است. اما گردانندگان سقيفه با وانهادن اين سخن و تقرير مهم پيامبر صلى الله عليه و آله، هم نور دين را خاموش و هم سنت ايشان را نابود كردند. زيرا آنان نه تنها به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره عمل ننموده، بلكه پس از حاكميت يافتن نقل حديث را هم ممنوع ساختند.(4) حديث كه سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و مفسر قرآن بود و نيز بسيارى از احكام و دستورات دينى به وسيله آن به مردم مى رسيد.
علت سيزدهم: بازگشت به سنت ها و جهالت هاى گذشته
يكى از امورى كه همواره در امت هاى گذشته رخ مى داد و اهداف بعثت پيامبران عليهم السلام را در آن امت ها مختل و معطل مى كرد، بازگشت مردم به سنت ها و روش هاى خود پس از رفتن پيامبرانشان بود. قرآن كريم در مورد امت موسى عليه السلام كه در زمان غيبت چهل روزه ايشان به گوساله پرستى رو آوردند، مى فرمايد:
ص: 312
«وَ إذ واعَدنا موسى أربَعينَ لَيلَةً ثُمَّ اتَخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(1): «و آنگاه كه با موسى چهل شب قرار گذاشتيم آنگاه در غياب وى شما گوساله را به (پرستش) گرفتيد در حالى كه ستمكار بوديد» .
حضرت زهرا عليهاالسلام هم با اشاره به آيه اى از قرآن علت فراموشى هدف غدير را بازگشت جامعه آن روز به سنت ها و جهالت هاى گذشته معرفى مى كند:
أعلَنَ بِها كِتابُ اللّه ِ جَلَّ ثَناؤُهُ فى أفنيَتِكُم، وَ فى مُمساكُم وَ مُصبَحِكُم. يَهتِفُ فى أفنيَتِكُم هِتافا وَ صُراخا وَ تِلاوَةً وَ إلحانا، وَ لَقَبلَهُ ما حَلَّ بِأنبياءِ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ حُكمٌ فَصلٌ وَ قَضاءٌ حَتمٌ: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسلُ أ فَإن ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا وَ سَيجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(2):
اما اين مصيبت (شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله) كتاب خداوند متعال - كه آن را در خانه هايتان در صبح و شامگاهان با صداى رسا و بلند و با تلاوت و نواى خوش مى خوانيدپيش تر خبر داده بود. پيش از او نيز درباره پيامبران و رسولان عليهم السلام همين اتفاق افتاد (و آنان نيز از دنيا رفتند) .
اين حكمى قطعى و سرنوشتى حتى است كه: «و محمد جز فرستاده اى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مى گرديد و هر كس از عقيده خود باز گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .
زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يه شهادت رسيد، دوباره تفكرات و سنن جاهلى در جامعه اسلامى سر بر آورد. زيرا در سقيفه - كه براى تعيين جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله و بى توجه به جريان رخ داده در غدير خم بر پا شده بود - هر يك از مهاجرين و انصار از فضل
ص: 313
و برترى خود سخن مى گفت، و در آخر هم بحث خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و زيادى سن و سال، اوضاع را به نفع مهاجران تغيير داد.
از اين سخن عمر در آن روز پيداست كه گفت: هيهات، دو شمشير در نيامى نگنجند. به خدا سوگند اعراب هرگز راضى نمى شوند كه شما (انصار) رابه اميرى برگزينند، حال آنكه پيامبرشان از غير شماست. چه كسى مى خواهد در مورد حكومت با ما ستيزه كند، در حالى كه ما اولياء و افراد عشيره او هستيم.(1) ديده مى شود كه معيارهاى دوران جاهليت - كه سن و سال و اشرافيت قبيله و خويشاوندى بود - در انتخاب سرپرست و حاكم دوباره سر بر آورده وهمان ها ملاك عمل قرار گرفت.
نتيجه گيرى
فدك روستايى است كه تا مدينه دو يا سه روز راه فاصله و چشمه هاى جوشان و باغات نخل فراوان دارد. در سال هفتم هجرت، بدون جنگ و خونريزى به دست پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله افتاد. اين سرزمين در نزديكى قلعه هاى خيبر و متعلق به يهوديان بود. چون بدون درگيرى فتح شده بود، طبق آيات قرآن متعلق به پيامبر صلى الله عليه و آله بود و ايشان هم آن را به دخترشان فاطمه عليهاالسلام اهدا فرمود.
پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، خليفه وقت آن را از حضرت زهرا عليهاالسلام گرفت، و آن حضرت پس از اينكه همه گواهانشان پذيرفته نشد، در مسجد مدينه در جمع مهاجرين و انصار موضوع را مطرح كردند. در آنجا ميان حضرت و ابوبكر گفتگوهايى رخ داد، كه به خطبه فدكيه مشهور و به ثبت تاريخ رسيده است.
در اين خطبه فصيح و بليغ، حضرت زهرا عليهاالسلام تنها به مسئله فدك اشاره نمى كند، بلكه همه مسائل آن روزگار و به خصوص مسئله امامت اميرمؤمنان عليه السلام و واقعه غدير و حقانيت آن حضرت را مطرح مى فرمايد، و سپس به علت فراموشى اين حق و واقعه غدير مى پردازند.
ص: 314
حضرت زهرا عليهاالسلام ابتدا به هدف غدير - كه امامت اميرمؤمنان عليه السلام است - اشاره مى كنند، و سپس شجاعت و علم و ايمان و تقوى و مجاهدت ايشان را در راه خدا يادآورى مى كنند، و علل رويگردانى مردم از هدف غدير و فراموشى آن را بر مى شمرند؛ از جمله:
رويگردانى از كتاب خدا، بازگشت به سنت ها و جهالت هاى گذشته، سر بر آوردن فرومايگان و گمنامان و سخن گفتنشان، نفاق در جامعه، گمان فتنه، سكوت در برابر ناحق و حق غصب شده، پوشاندن حق و كتمان آن، پنهان كردن حق و كفر بعد از ايمان، توطئه هاى پنهان و آشكار عليه خاندان رسول خدا عليهم السلام پيش و پس از شهادت آن حضرت، پاسخ به نداى تفرقه افكنى اش شيطان، تن آسايى و راحت طلبى، دروغ بستن به پيامبر صلى الله عليه و آله، حركت توده ها به سمت باطل و چشم پوشى بر آن و خاموشى نور دين و نابودى سنت پيامبر صلى الله عليه و آله است.
احتجاج امام حسن عليه السلام با غدير در برابر معاويه
اشاره
احتجاج امام حسن عليه السلام با غدير در برابر معاويه(1)
يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط امام حسن مجتبى عليه السلام است كه ذيلاً به بيان آن مى پردازيم:
1 - دفاع امام حسن عليه السلام از غدير در مجلس معاويه
در تاريخ مشاجرات لفظى اسلام مانند چنين روزى نيامده كه معاويه مجلسى تشكيل داد و بزرگان اصحاب خود را جمع كرد و امام حسن عليه السلام را دعوت كرد و اصحاب او آنچه مى توانستند به آن حضرت جسارت كردند و به پدر بزرگوارش اميرالمؤمنين عليه السلام ناسزا گفتند.
و اما توضيح ماجرا:
ص: 315
يكى از مواردى كه غدير در عرصه اعتقادى مردم مطرح شد در صلح امام حسن عليه السلام بود. پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و صلح امام حسن عليه السلام، معاويه وارد كوفه شد و قرار شد در مسجد كوفه آن حضرت و معاويه منبر بروند و مسئله صلح را براى مردم بيان كنند.
روزگارى است كه سقيفه در جسارت به صاحب غدير تا حد لعن پيش رفته، و معاويه غاصب چهارم سقيفه اين جرئت را پيدا كرده كه امام دوم غدير را در مجلسى براى جسارت توسط دشمنان سرسخت آن فراخواند ! ! در چنين موقعيتى جا داشت حمله اى شكننده بر عليه آنان صورت پذيرد.
حليم آل طه امام مجتبى عليه السلام مجبور به حضور در مجلسى شد كه به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند. اينان جز معاويه و عمروعاص و گروهى از سابقه داران سقيفه كسان ديگرى نبودند.
آن قدر بى مقدار و بى ادب بودند كه لياقت پاسخ نداشتند، ولى آن شرايط حساس بستر مناسبى براى تبليغ غدير و ياد دو شهيدِ غدير بود؛ چرا كه تا امروز گفتگوهاى آن مجلس ضبط شده و ميليون ها نفر آن را شنيده اند. ماجرا چنين بود كه معاويه و دار و دسته اش امام حسن عليه السلام را فرا خواندند و آنچه توانستند به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند.
امام حسن عليه السلام پس از جسارت هاى آنان سخن آغاز كرد و ابتدا غدير را مطرح كرد و در مقابله با آنان مطالب بسيارى درباره حق اميرالمؤمنين عليه السلام بيان كرد. از جمله غدير را مطرح نموده فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه بر فراز منبر بود على عليه السلام را فرا خواند. سپس او را با دستانش گرفت و فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: خدايا هر كس با على دشمنى كند براى او در زمين نشيمنگاهى و در آسمان راه صعودى قرار مده، و او را در پايين ترين درجه آتش قرار ده. اين امت پدرم را رها كردند و با غير او بيعت كردند در حالى كه
ص: 316
خودشان ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله پدرم را در روز غدير خم منصوب فرمود و به آنان دستور داد حاضرانشان به غائبان خبر دهند» .
پس از سخنان مفصلى كلام آن حضرت به اولين شهيدانِ غدير حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام رسيد و خطاب به مغيره فرمود:
اما تو اى مغيره، فاطمه دختر پيامبر را زدى به گونه اى كه بدن او را خونين نمودى، و فرزندى كه در رحم داشت سقط نمود. تو اين كار را براى خوار كردن رسول اللّه و مخالفت با امر او و شكستن حرمتش انجام دادى؛ چرا كه پيامبر به او فرموده بود: أنتِ سَيِّدَةُ نِساءِ اَهلِ الجَنَّةِ. خدا را تو را به آتش خواهد برد، و وبال اين جنايتى كه گفتم را بر تو نازل خواهد كرد.(1)
در چنين جمعى كه همه دشمنان درجه اول غدير بودند، تبليغ به گونه اى انجام گرفت كه راهى براى انكار نداشته باشند، و پاسخ دندان شكن حضرتش در جواب آن همه لعن و جسارت ميخكوبشان نمايد.
2 - دفاع امام حسن عليه السلام از غدير در مسجد كوفه
2 - دفاع امام حسن عليه السلام از غدير در مسجد كوفه(2)
در زندگى امام مجتبى عليه السلام تبليغ گفتارى غدير را در دو موقعيت بسيار حساس مى بينيم. يكى از اين تبليغ ها در ماجراى صلح در مسجد كوفه بر فراز منبر و چشم در چشم نماينده سقيفه يعنى معاويه است. در آنجا كلامِ تيزتر از شمشيرِ سبط اكبر پيامبر صلى الله عليه و آله غدير را به سوى دشمن نشانه رفت و آنان را بر سر جايشان نشاند.
ورود معاويه به كوفه در صلح امام حسن عليه السلام به معناى پيروزى ظاهرى سقيفه در مقابل غدير بود. موقعيت هم براى سقيفه و هم براى غدير بسيار حساس و سرنوشت ساز بود؛ به خصوص هنگامى كه قرار شد حضرت بر فراز منبر قرار گيرد و سخنانى در غوغاى صلح ايراد فرمايد.
ص: 317
در چنين شرايط فوق العاده اى، امام مجتبى عليه السلام غلبه ظاهرى سقيفه را با حقيقت هميشه غالب غدير مقابله كرد و سربلندى ابدى غديريان را از گذشته تاريخ تا آينده هاى آن اعلام كرد و فرمود:
بنى اسرائيل هارون را رها كردند و تابع سامرى شدند در حالى كه مى دانستند او خليفه موسى است. اين امت نيز پدرم را رها كردند و با غير او بيعت كردند در حالى كه خودشان ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله پدرم را در روز غدير خم منصوب فرمود و به آنان دستور داد كه حاضرانشان به غايبان خبر دهند.
اتمام حجت امام حسين عليه السلام با غدير در منى
اتمام حجت امام حسين عليه السلام با غدير در منى(1)
يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط امام حسين عليه السلام در مِنا و در مراسم حج است:
با گذشت پنجاه سال از غدير و در زمانى كه صاحب غدير را علنا بر فراز منبرها مورد سب و لعن قرار مى دادند، باز هم غدير است و شهرت آن ! !
تاريخ نويسان متحير مانده اند كه غدير چقدر مشهور بوده كه وقتى سومين امام غدير يعنى سيدالشهداء حسين بن على عليه السلام در مراسم حجّى كه به دستور معاويه اداره مى شود، مردم را درباره آن قسم مى دهد 200 نفر صحابى و 500 نفر از تابعين به آن اقرار مى كنند.
شرايط شديد تقيه در زمان معاويه بر كسى پوشيده نيست، و هر چه به آخر دوران او نزديك تر مى شويم جو حاكم سخت تر مى شود. اما حضرت سيد الشهداء عليه السلام همين موقعيت را براى تبليغ غدير در جمع شخصيت هاى اسلامى آن زمان انتخاب فرموده است.
ص: 318
يك سال قبل از مرگ معاويه مطابق است با يك سال قبل از واقعه عاشورا، امام حسين عليه السلام به همراه عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر به حج رفتند. حضرت مردان و زنان بنى هاشم و دوستان و شيعيانشان را كه به حج آمده بودند و نيز گروهى از انصار را كه حضرت و اهل بيتش آنان را مى شناختند جمع كرد.
حضرت با حضور هفتصد نفر(1) اجتماع بزرگى در خيمه خود تشكيل داد، كه دويست نفر آنان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله اكثر آنان از تابعين بودند. سپس افرادى را فرستاد و فرمود: احدى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه معروف به صلاح و عبادت هستند و امسال به حج آمده اند را ترك نكنيد و آنها را نزد من جمع نماييد.
حضرت در آن مجلس براى خطابه بپاخاست و پس از حمد و ثناى الهى، از اقدامات معاويه بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام اظهار ناراحتى شديد كرد و سپس شروع به شمردن مناقب آن حضرت نمود. امام عليه السلام در همه موارد مردم را بر صدق گفتار خود قسم مى داد و همه اقرار مى كردند. از جمله مسئله غدير را مطرح كرد.
امام حسين عليه السلام در مقابل آنان براى خطابه ايستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اما بعد، اين طغيانگر درباره ما و شيعيانمان آنچه ديديد و مى دانيد و حاضر بوده ايد روا داشت ! من مى خواهم از شما مطالبى را سؤال كنم. اگر راست گفتم مرا تصديق كنيد و اگر دروغ گفتم تكذيب كنيد.
آنگاه امام حسين عليه السلام چيزى از آنچه خداوند درباره آنان از قرآن نازل كرده ترك نكرد مگر آنكه تلاوت نمود و تفسير كرد.
سليم مى گويد: از جمله آنچه حضرت آنان را قسم داد و آنان را متذكر شد اين بود كه فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم او را منصوب كرد و ولايت را براى او اعلام نمود و فرمود: بايد حاضر به غايب خبر دهد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم.
ص: 319
اين اقرار در حكم تبليغ 200 نفر از حاضرين غدير در مجلسى بود كه در ايام حج و با حضور 500 نفر ديگر از بزرگان تشكيل شده بود، و اين به معناى اشتهار غدير در اوج خفقان اموى بود.(1)
اتمام حجت امام سجاد عليه السلام با غدير
اتمام حجت امام سجاد عليه السلام با غدير(2)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
نمونه اى از اتمام حجت امام سجاد عليه السلام با غدير چنين است كه يك نفر از امام زين العابدين عليه السلام پرسيد: معناى اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چيست: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ فرمود: به آنان خبر داد كه على بن ابى طالب عليه السلام امام بعد از اوست.(3)
اتمام حجت امام باقر عليه السلام با غدير
اشاره
اتمام حجت امام باقر عليه السلام با غدير(4)
مسير فرهنگى و تبليغى غدير در طول چهارده قرن چند مرحله را طى كرده كه اولين مرحله روايت سينه به سينه آن است. در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مى شد مخفيانه بود و يا اگر كتابى مجوز پيدا مى كرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود، در چنان جوى بهترين كتاب براى غدير سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه به مثابه كتاب عمل كرد؛
ص: 320
و به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهم السلام را در خود حفظ كند.
امامان عليهم السلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده برده و آن را براى مردم بيان مى كردند، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره برقرار كرد و حقايق مهمى از آن را بيان فرمود. در واقع يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است.
نمونه هايى از اتمام حجت امام محمد باقر عليه السلام با غدير از اين قرار است:
1 - متن كامل خطابه غدير از امام باقر عليه السلام
خفقان سقيفه و بنى اميه اين آرزو را بر دل دوستان غدير گذاشت كه جزئيات مفصل ماجرا را از لبان مبارك امام معصوم بشنوند. با انقراض بنى اميه و قبل از تسلط بنى عباس، فرصت مناسبى بود تا امام پنجم غدير براى اولين بار جزئياتى از محل خطابه و كيفيت آماده سازى آن را بازگو كند و متن كامل خطبه را در اختيار دوستداران غدير قرار دهد.
اين يعنى به ما بفهماند كه واقعه اى در سه روز با خطابه اى به طول بيش از يك ساعت، چه نعمت عظيمى در تاريخ اعتقادى ماست كه تا قيامت موظف به نشر و ابلاغ آن به نسل هاى بعد هستيم.
در شرايط خفقان سخت بنى اميه، غدير مى رفت تا به صفحات تاريخ سپرده شود و از آن واقعه عظيم فقط گاهگاهى جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» سينه به سينه مى گشت. اكنون وقت آن بود كه با احياى خطبه غدير تلاش بيست و چند ساله سقيفه ناكام بماند و تشنگان ولايت يك بار ديگر بر سر چشمه زلال آن كسب فيض نمايند.
با پيدا شدن شرايط اجتماعى خاص در انقراض بنى اميه، امام باقر عليه السلام براى اولين بار شرح مفصلى از ماجراى غدير را با متن كامل خطابه آن بيان فرمود كه به صورت
ص: 321
نوشتارى درآمد و ثبت شد، تا امروز كه به صورت يكى از متقن ترين متون و مستندات اعتقادى ما درآمده، به خصوص آنكه نقل هاى حاضرين در غدير مثل حذيفه و زيد بن ارقم نيز با آن تطابق كامل دارد.
امام باقر عليه السلام در شرح مفصلى از ماجراى غدير، ساخت منبر غدير را بيان فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله از جاده اصلى به سمت مسجد غدير آمد كه در آنجا درختانى بود. حضرت دستور داد زير آن درختان پاكسازى شود و سنگ هايى را شبيه منبر روى هم بچينند تا در حال خطابه مشرف بر مردم باشد.
آنگاه مردم از هر سو در برابر منبر جمع شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز آن سنگ ها ايستاد و خطابه را چنين آغاز كرد: الحَمدُ للّه ِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ ... ، تا آخر خطبه مفصل غدير.(1)
2 - استناد امام باقر عليه السلام به آيه «تبليغ» در برابر حسن بصرى
يك قرن از غدير گذشته بود، اما هنوز ايادى سقيفه سعى در كتمان آن داشتند، و درباره آيه اى كه در غدير نازل شده خود را به نادانى مى زدند؛ و اين تغافل آن قدر مضحك بود كه عموم مردم را به تعجب وا مى داشت.
لب فرو بستن از حقايق قرآنىِ غدير، يكى از ضربه هاى شكننده اى است كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام توانسته اند با سكوت هاى بى جاى خود بر پيكره فرهنگى جامعه اسلامى وارد كنند و با بى خبر گذاشتن جامعه از حقايق ولايت راه را براى سقيفه هموار كنند.
يكى از دشمنان مرموز و موذى و منافق خاندان نبوت حسن بصرى است. حسن بصرى از محدثان سقيفه است كه با نفاق خود گفته هايش را مقبول همه قرار مى داد و دورويى او براى همه معلوم بود. او كه عمرى طولانى نمود و از زمان اميرالمؤمنين عليه السلام تا امام باقر عليه السلام زنده بود، ادعاى تقدس نيز داشت.
ص: 322
يكى از موارد نفاق او در تفسير آيات قرآن بود كه در اين جهت نيز شهرتى به دست آورده بود. او آيات مربوط به اهل بيت عليهم السلام را بيان نمى كرد و درباره آنها به ابهام مى گذراند، و اين كار او ضربه سنگينى به رواج فرهنگ اهل بيت عليهم السلام در ميان مردم مى زد.
امام باقر عليه السلام در چنين موقعيتى دستورالعمل كامل آيه تبليغ را شرح داد و نزول آن را براى تعيين «صاحب اختيار مردم» اعلام فرمود. اين مسئله هنگامى مطرح شد كه امام باقر عليه السلام براى مردم صحبت مى كرد و مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى بپاخاست و عرض كرد: يابن رسول اللّه، حسن بصرى آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... »(1) را مى خواند و مى گويد: «درباره مردى نازل شده است» و نام او را نمى گويد !
در چنين شرايط حساسى كه حسن بصرى خود را در اجتماع به عنوان يك مرجع علمى معرفى كرده بود، در مجلس امام باقر عليه السلام آيات غدير مطرح شد و سكوتى كه حسن بصرى درباره آنها به خرج مى دهد. امام باقر عليه السلام با شنيدن اين خبر حضرت موقعيت را مغتنم شمرده و از همين فرصت تبليغ غدير را نشانه رفت.
حضرت فرمود: او را چه شده است خدا نمازش را قبول نكند. اگر مى خواست خبر مى داد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مى كند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله هم بپاخاست و دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.(2)
ص: 323
3 - استناد امام باقر عليه السلام به آيه «اولوا الامر» درباره تفسير قرآنى غدير
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلى الله عليه و آله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «اولُوا الامرِ» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّه ِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهل بيت عليهم السلام به صراحت نيامده، امام باقر عليه السلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست، و اينكه عترت قرآن را تفسير كند و ثقلين در كنار يكديگر معنى دهد، همان دوازده امامى كه در غدير معرفى شدند.
در واقع يك دليل قرآنى در پاسخ به يك سؤال قرآنى درباره غدير، گفتگويى بود كه طى آن امام باقر عليه السلام به ابوبصير فرمود: آيه «اَطيعوا اللّه َ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم»(1) درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مى گويند: چرا خداوند نام على و اهل بيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟
روزى امام باقر عليه السلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مى گويند: چرا خداوند نام على و اهل بيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّه َ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» كه درباره على و حسن و حسين عليهم السلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرموده: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهل بيتم وصيت مى كنم ... .
ص: 324
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت مى كرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمى كرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مى كردند ! ! ... وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت على عليه السلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب كرده بود.(1)
4 - تعجب از نفهميدن معناى غدير
تشكيك و شبهه اندازى افكار مردم بى غرض را هم مشوّش مى نمايد، به گونه اى كه در معنا و مفهوم حقيقتى چون غدير احساس تحير مى كنند. اين از ترفندهاى دشمن براى فتح سنگرهاى اعتقادى ماست و بارها اين نتيجه را در برداشته كه نزديك ترين دوستان غدير سؤالاتى درباره آن مطرح كرده اند كه پاسخ آن بسيار واضح بوده است.
ابان بن تغلب از امام باقر عليه السلام پرسيد: معناى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چيست كه فرمود:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود: آيا مثل اين مطلب هم جاى سؤال دارد ؟ ! به آنان فهمانيد كه جانشين او خواهد بود.(2)
يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير جوانب بسيارى از خلافت و امامت را به آنان آموخت، اما حداقل چيزى كه هر مخاطبى از غدير فهميد تعيين كسى بود كه بايد جاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بنشيند. اين را حتى منافقين فهميدند و به همين دليل عكس العمل منفى از خود بروز دادند و اظهار نارضايتى كردند !
5 - تعجب از انكار حقيقت بزرگ غدير
ظلم در حق غدير عجيب است كه از بى اعتنايى آغاز شد و به تغافل رسيد. گام بعدى انكار پيمان غدير با اقرار به اصل آن بود. مرحله نهايى انكار اصل آن بود، كه در اوج بى پروايى و ناديده گرفتن روز حساب انجام گرفت و گفتند: اصلاً چنين اتفاقى در تاريخ نيفتاده است ! !
ص: 325
امام باقر عليه السلام با تعجب از انكار عمومى نسبت به حقيقت ولايت در غدير مى فرمايد:
اين امت انكار كردند پيمانى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ايشان براى على بن ابى طالب عليه السلام گرفت در روزى كه او را براى مردم منصوب فرمود و آنان را در زمان حياتش به ولايت و اطاعت او فراخواند و خود آنان را بر اين مطلب شاهد گرفت.(1)
6 - تعجب از بى انصافى مردم با غدير
امام باقر عليه السلام به عنوان بيان مفهوم و حدود ولايت و برائت با استناد به حديث غدير فرمودند: چقدر اين امت نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام ظلم و بى انصافى كرده اند ! اين جمله تعجب آميز را امام باقر عليه السلام فرمود؛ و سپس تعجب خود را از دوستى و دشمنى بر اساس سقيفه و كنار گذاشتن حب و بغض بر اساس غدير اعلام كرد و فرمود:
شما مخالفين، دوستانِ ابوبكر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشدبيزارى مى جوييد، و دوستان عمر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مى جوييد، و دوستان عثمان را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مى جوييد.
ولى وقتى نوبت به على بن ابى طالب عليه السلام مى رسد مى گويند: دوستانش را دوست داريم ولى از دشمنانش بيزارى نمى جوييم بلكه آنان را هم دوست داريم ! چگونه چنين ادعايى برايشان صحيح است در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ولى مى بينى كه با دشمنان او دشمنى نمى كنند و خواركنندگان او را خوار نمى نمايند. اين انصاف نيست !(2)
7 - اتمام حجت براى همه
امام باقر عليه السلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مى فرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مى كردند و مى كنند:
ص: 326
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله وَ قَدْ اكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً. فَمَنْ جَهِلَ اوْ تَجاهَلَ اوْ انْكَرَ اوْ نَسِىَ اوْ تَناسى فَعَلَى اللّه حِسابُهُ:
پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنا بر اين، هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.(1)
8 - اتمام حجت در شام
امام باقر عليه السلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونه اى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود:
إنّا نَحْنُ نَتَوارَثُ الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ انْزَلَهُمَا اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(2)، وَ الارْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الامُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها:
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مى بريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد آنجا كه مى فرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » ، و زمين خالى نمى ماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.(3)
9 - احياى مسجد غدير در زمان امام باقر عليه السلام
تعجبى ندارد در زمانى كه مولاى غدير بر فراز منبر مورد سب و لعن قرار مى گرفت، آثار مسجد غدير نيز توسط معاويه از بين برده شود. اين بود كه پس از
ص: 327
شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام، ديرى نپاييد كه اين كينه توزى جامه عمل پوشيد، آن هم به دستور مستقيم معاويه !
ابن شهرآشوب در كتاب «مثالب» مى گويد: صاحب اغانى ذكر كرده كه معاويه ساربانى را با دويست نفر از خوارج فرستاد، تا آثار غدير خم را با خاك يكسان كنند ! !(1)
بعد از تخريب معاويه، بازسازى غدير به دست شيعيان دلسوخته «مَن كُنتُ مَولاه» انجام گرفت، به گونه اى كه نَوَد سال پس از واقعه غدير در زمان امام باقر عليه السلام مسجد غدير را مى بينيم در حالى كه جايگاه خود را بر سر راه حُجّاج باز يافته است.
امام باقر عليه السلام در بيان ماجراى مفصل غدير مسجد، آن را به عنوان يك مسجد موجود در زمان خود ياد مى كند و مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله از سمت راست جاده به سمت مسجد غدير آمد، و اين را جبرئيل به آن حضرت امر كرده بود.(2)
اين تعبير حكايت از احيا و بازسازى مسجد غدير بعد از معاويه و در اواخر زمان بنى اميه دارد.
اتمام حجت امام صادق عليه السلام با غدير
اشاره
اتمام حجت امام صادق عليه السلام با غدير(3)
فراموشى جرم نيست، اما تغافل جنايت بر عليه حقيقت است؛ به خصوص اگر فرياد حق طلبى مظلوم به گوش شاهد رسيده باشد. جالب تر هنگامى است كه اين فراموشى زدگى دستجمعى باشد و همه حاضرانِ واقعه چشم در چشم يكديگر لب از ابراز حقيقت فرو بندند، و شرم و حيا و حتى وجدان را زير پا گذارند.
ص: 328
اين همان چيزى بود كه غدير دچارش شد و از 120 هزار شاهد تنها سه نفر اعلان آمادگى كردند و بقيه نيامدند، حتى زمانى كه صاحب غدير بر در خانه هايشان رفت و از آنان كمك خواست.
در دوران زندگى امام صادق عليه السلام، در اثر جوّ مناسبى كه براى نشر معارف اهل بيت عليهم السلام پيش آمد، بيش از همه دوران ها حديث غدير مطرح شده است. نمونه هايى از اتمام حجت امام صادق عليه السلام با غدير و يادآورى مظلوميت غدير و صاحب آن بر همگان از اين قرار است:
1 - بيان مظلوميت غدير
امام صادق عليه السلام مظلوميت غدير را با سابقه ديگرى كه مردم در تغافل داشتند چنين بيان فرموده است:
مردم درباره روز غدير خم خود را به غفلت زدند همان گونه كه در روز مشربه امّ ابراهيم خود را به غفلت زدند ! روز مشربه مردم اطراف حضرت بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام آمد، ولى براى حضرت جا باز نكردند ! !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، آيا در حالى كه من زنده ام و در بين شما هستم به اهل بيت من بى اعتنايى مى كنيد ؟ بدانيد اگر من از ميان شما غايب شوم خداوند از شما غايب نمى شود ... !(1)
2 - نعمت انكار شده
امام جعفر صادق عليه السلام داستان غدير خم را بيان كردند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ... ، و اصحاب آن حضرت ولايت را به او تبريك گفتند ... .
ص: 329
سپس حضرت امام صادق عليه السلام درباره آيه «يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّه ِ ثُمَّ يُنكِرونَها»(1): «نعمت خدا را مى شناسند و سپس آن را انكار مى كنند» ، فرمود: در روز غدير آن را مى شناسند و در روز سقيفه انكار مى كنند.(2)
3 - شاهدانِ بى شهادت !
امام صادق عليه السلام به ابوحفص عمر بن يزيد فرمودند: اى اباحفص، تعجب است از آنچه على بن ابى طالب عليه السلام كشيده است ! (در روز غدير) آن حضرت اين همه شاهد داشت ولى نتوانست حق خود را بگيرد در حالى كه مردم با دو شاهد حق خود را مى گيرند. اين همه از اهل مدينه با حضرت در حج بودند و در بازگشت پنج هزار نفر هم از اهل مكه همراه حضرت تا غدير آمدند و در آنجا ولايت على عليه السلام را اعلان فرمود.(3)
4 - ثبات قدم بر سر غدير
امام صادق عليه السلام درباره ثبات قدم بر سر غدير فرمودند: پيامبر صلى الله عليه و آله براى اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير خم پيمان گرفت و به ولايت او اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه بر ولايت او ثابت قدم ماندند و واى بر كسانى كه آن را شكستند.(4)
5 - آيه تبليغ
شيعه مفتخر است كه آنچه مى گويد پشتوانه قرآنى دارد، و اين را از امامانش آموخته و در برابر همه فرقه هاى مسلمان اعلام مى كند. ما اگر ولايت غديرى را مطرح مى كنيم، حتى دستور ابلاغ آن را از قرآن مى دانيم و تابلوى «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ»(5) را به همه مسلمانان از متن قرآن نشان مى دهيم.
ص: 330
امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوه ها از جا كنده مى شوند قبل از اينكه او تكانى بخورد. آنگاه حضرت نمونه هايى را ذكر كرد تا آنكه درباره مسئله غدير چنين فرمود:
از جمله قول خداوند عزوجل است كه مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و از همين جاست قول پيامبر صلى الله عليه و آله كه به على عليه السلام فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ... .(1)
6 - «فَإذا فَرَغتَ فَانصَب...»
6 - «فَإذا فَرَغتَ فَانصَب...»(2)
رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله مراحل متعددى را طى 23 سال طى كرد و سختى هاى بى شمارى را پشت سر گذاشت تا به نتيجه نهايى نزديك شد. آنگاه بود كه آخرين دستور با ضميمه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3) نازل شد. آيا اين بزرگ ترين اتمام حجت شيعه بر ديگران نيست كه دستور منصوب كردن على بن ابى طالب عليه السلام در دو آيه از قرآن انعكاس يافته و جزئياتى از آن در متن آيه توجه همه را جلب مى كند ؟ !
امام صادق عليه السلام در بيان مراحل رسالتِ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» ؛ آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن، و جانشينت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن. تا آنگاه كه از حجة الوداع باز مى گشت آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.(4)
ص: 331
7 - كفرِ منكر غدير
شناسايى آنان كه سه بار كافر شدند و در واقع «أُشرِبوا فى قُلوبِهِم العِجلَ بِكُفرِهِم»(1) بودند، با استناد به آيه قرآن و نشان دادن مراحل كفر آنان احتجاجى از امام صادق عليه السلام درباره غدير است كه نشان مى دهد در چنين كسانى اثرى از ايمان باقى نمانده است.
آن حضرت درباره آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم»(2) فرمود:
اين آيه درباره اولى و دومى و سومى است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ كافر شدند. سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليه السلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانى اند كه از ايمان برايشان هيچ نمانده است.
8 - مسجد غدير
امام صادق عليه السلام در سفرى كه از مدينه به مكه مى رفتند، در بين راه به مسجد غدير رسيدند. در آنجا نگاهى به سمت چپ مسجد نموده و فرمودند: آنجا جاى پاى پيامبر صلى الله عليه و آله است، آنگاه كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
9 - پيمان ولايت
امام صادق عليه السلام فرمود: روز غدير خم كه اميرالمؤمنين عليه السلام به مردم معرفى و منصوب شد، پيامبر صلى الله عليه و آله براى او پيمان ولايت را بر گردن مردان و زنان قرار داد.(4)
ص: 332
10 - عظمت روز غدير
امام صادق عليه السلام روز غدير را با عظمت خاصى ياد كردند و چنين فرمودند: روز غدير روز عظيمى است كه خداوند حرمت آن را بر مؤمنين بزرگ قرار داده و دين را در آن كامل فرموده و نعمت را بر آنان تمام كرده، و آن عهد و پيمانى را كه از ايشان گرفته بود بر ايشان تجديد نموده است.(1)
11 - انتشار خبر غدير
امام صادق عليه السلام درباره شيوع و پخش فورى خبر غدير در آن زمان مى فرمايد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين خبر از سوى شماست يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.(2)
12 - مفهوم حديث غدير
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله از اينكه در روز غدير فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، چه بود ؟ فرمود:
به خدا قسم همين سؤال را از پيامبر صلى الله عليه و آله نمودند و آن حضرت فرمود: خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(3)
ص: 333
13 - نعمت انكار شده
زمان امام صادق عليه السلام موقعيتى استثنايى بود كه شيعه توانست غدير را با استناد به قرآن معرفى كند و از آن دفاع نمايد. تفسير «نعمت» در آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّه ِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(1) به ولايت بيانگرِ ارتباط آنها با «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(2) در آيه اكمال است كه آن حضرت به بيانش پرداخته است.
امام صادق عليه السلام داستان غدير خم را بيان كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، و اصحاب آن حضرت ولايت را به او تبريك گفتند ... . سپس امام صادق عليه السلام درباره آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّه ِ ثُمَ يُنْكِرُونَها» : «نعمت خدا را مى شناسند و سپس آن را انكار مى كنند» ، فرمود: در روز غدير آن را مى شناسند و در روز سقيفه انكار مى كنند.(3)
14- آيه اكمال
از جمله اتمام حجت هاى امام صادق عليه السلام بر دشمنان، استدلال به آيه اكمال است:
امام صادق عليه السلام نيز تصريح مى فرمايد كه آنچه از خدا و رسول رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بنى آدم است، و براى اين مطلب به اتمام حجت خدا با آيه اكمال استناد مى فرمايد:
ما مِنْ شَىْ ءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ ؟ فَقالَ ابُو عَبْدِاللّه عليه السلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(4) فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ الَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ ؟ !
ص: 334
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمى كرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟ امام صادق عليه السلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » . اگر سنت ها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده است ؟(1)
شكى نيست كه امام صادق عليه السلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مى دانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ناگفته ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است.
آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينه اى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مى كنند گويا در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهم السلام پناه مى برند و پاسخى مطمئن دريافت مى كنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مى شوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمى يابند.
اتمام حجت امام كاظم عليه السلام با غدير
اشاره
اتمام حجت امام كاظم عليه السلام با غدير(2)
امامان عليهم السلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده برده و آن را براى مردم بيان مى كردند، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره برقرار كرد و حقايق مهمى از آن را بيان فرمود. در واقع يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است. از جمله اين اتمام حجت ها، احتجاج امام كاظم عليه السلام است:
ص: 335
1 - اتمام حجت قرآنىِ امام كاظم عليه السلام براى غدير
در كنار آيات غدير، مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت قرآنىِ امام كاظم عليه السلام است.
در حديثى حضرت امام كاظم عليه السلام توطئه هاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند كه: «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ»(1) سزاى دشمنان غدير است.
مؤمن معتقد است كه ظلم ظالمين حتى اگر به صورت استهزاء باشد بى نتيجه نخواهد ماند. اكنون كه هر مؤمنى مى بيند توطئه گران سقيفه نه تنها بزرگ ترين ظلم را در حق صاحب غدير روا داشته اند، بلكه به استهزاء و مسخره نيز پرداخته اند.
با نگاهى به قرآن و آيه «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» در جستجوى انعكاس آن درباره دشمنان ولايت بر مى آيد.
امام كاظم عليه السلام با بيان اين فراز قرآنىِ غدير باب ديگرى از اتمام حجت را به روى شيعه مى گشايد. آن حضرت در گفتارى توطئه هاى منافقين در غدير را بيان كرد و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمود، و در قسمتى از كلام خود فرمود:
ص: 336
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام بگيرند، و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيله گرند و شما را مسخره مى كنند. در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند، و در دنيا به آنان مهلت داده است.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مى شود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بهشت مى بينند.
مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مى زنند و به آنان مى گويند: چرا در عذاب و خوارى معطل مانده ايد ؟ ! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مى كشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مى رسانند و با عمودها و تازيانه هاى خود بر آنان مى زنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مى رسند مى بينند درها به روى آنان بسته شده است. اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مى شوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مى خندند و آنان را مسخره مى كنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ. عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ» .(1)
2 - اتمام حجت امام كاظم عليه السلام بر هارون با غدير
هارون كه خود را در قله خلافت سقيفه نشانده و به آفتاب مى گويد: هر جا سير كنى از مملكت من خارج نيستى، امام كاظم عليه السلام را كه امام غدير است فرا مى خواند و در همين زمينه از آن حضرت سؤال مى كند.
ص: 337
زمينه بسيار حساسى براى تبليغ غدير است، و جا دارد عصاره و چكيده غدير بر زبان آورده شود. حضرت در پاسخ تمام عرض و طول حكومت هارون را گوشه اى از حكومت الهى خود اعلام كرد.
از سوى ديگر هر كس هر ادعايى درباره غدير و ولايت دارد، بر هيچ محورى جز پيامبر صلى الله عليه و آله نمى تواند پايبند باشد. امامان ما هم بر اين پايه اصلى امامت - حتى در مقابل دشمنان سرسخت غدير - تأكيد فرموده اند.
از جمله ايامى است كه امام موسى كاظم عليه السلام در زندان بود، و هارون حضرت را احضار نمود و درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام بر مردم از آن آن حضرت سؤال كرد. حضرت فراتر از خيالِ هارون به او پاسخ داد و دليل آن را كلام پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر كرده فرمود:
ما مى گوييم ولايت همه خلايق با ماست، كه ولايت دين است و اين جاهلان آن را پادشاهى مى پندارند ... ، و ما اين ادعا را از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم مى نماييم كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ.(1)
اتمام حجت امام رضا عليه السلام با غدير
اشاره
اتمام حجت امام رضا عليه السلام با غدير(2)
مسير فرهنگى و تبليغى غدير در طول چهارده قرن چند مرحله را طى كرده كه اولين مرحله روايت سينه به سينه آن است. در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مى شد مخفيانه بود و يا اگر كتابى مجوز پيدا مى كرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود، در چنان جوى بهترين كتاب
ص: 338
براى غدير سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه به مثابه كتاب عمل كرد؛ و به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهم السلام را در خود حفظ كند.
در اولين مراحل از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن و پس از زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث، امامان عليهم السلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده برده، و آن را براى مردم بيان مى كردند. تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره داشت و حقايق مهمى از آن را بيان فرمود.
در مورد احتجاجات و تبليغ غدير توسط امام رضا عليه السلام يك كتاب مستقل تأليف شده است:
«غدير از بيان على بن موسى الرضا عليه السلام» ، احمد آقايى، فارسى، چاپى، بنياد پژوهش هاى اسلامى، مشهد، دهم، 1387 ش، نيم جيبى، 68 ص. در اين كتاب ترجمه حديث مشهور امام رضا عليه السلام در مورد غدير آمده است.
و اما از امام رضا عليه السلام چند مورد تبليغ غدير به ما رسيده، كه ذيلاً بيان مى شود. از بين اين موارد، دو مورد بسيار حساس و حاوى نكات بسيار است. در واقع دو اقدامِ جديد درباره تبليغ غدير توسط امام هشتم عليه السلام - در شرايط خاصى كه قرار داشت - ثبت شده، كه در خور توجه همه مبلغان غدير است. اين دو مورد عبارت اند از: يكى خطبه امام رضا عليه السلام در روز غدير و در ضيافت افطار، و ديگرى حديث امامت امام رضا عليه السلام.
نمونه هايى از اتمام حجت امام رضا عليه السلام با غدير و تبليغ غدير توسط امام رضا عليه السلام از اين قرار است:
1 - خطبه غديرِ امام رضا عليه السلام در ضيافت افطار براى اصحاب
خصوصيات استثنائى زمان امام كاظم عليه السلام در زندان و امام رضا عليه السلام در تبعيد، باعث شد تا تبليغ غدير در زمان ايشان با موقعيت خاصى رو به رو شود.
ص: 339
در همان شرايطِ كنترل شديد از سوى مأمون، حضرت جشن نامحسوس غدير را گرفت ! ! يعنى روزه داران غدير را به بهانه افطار دعوت فرمود و هدايايى را بسته بندى كرد و بر در خانه هاى شيعيان فرستاد. سپس ارزش آنان كه غدير را رها نكردند با اين تشبيه تعيين فرمود كه مسئله غدير و پذيرفتن ولايت مثل مسئله سجود ملائكه بر آدم است.(1)
همچنين در زمان سراسر اختناق هارون و مأمون، در يك محدوده كوچك از دوستان غدير كه براى شكرگزارىِ روز غدير روزه گرفته بودند و به بهانه افطار به خانه امام رضا عليه السلام آمده بودند، تبليغ جمعى غدير صورت گرفت.
ماجرا از آنجا آغاز شد كه در روز عيد غديرى امام رضا عليه السلام عده اى از خواص اصحاب را - كه آن روز را روزه گرفته بودند - براى افطار دعوت كرد و هدايايى به عنوان عيدى به خانه هايشان فرستاد. ثامن الائمه عليهم السلام در آن مجلسِ شامگاه عيد غدير درباره اين روز عظيم فرمود:
روز غدير در آسمان مشهورتر از زمين است ... ، و آن روزى است كه خداوند دين را كامل كرد ... . در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمان هاى هفتگانه و زمين ها عرضه كرد. مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير مَثَل ملائكه در سجودشان براى آدم است، و مَثَل آنان كه ولايت آن حضرت در روز غدير را نپذيرفتند مَثَل ابليس است.
دلدارىِ جمع شيعيان به جشن عظيم غدير در آسمان ها و همگامى آنان با جمع بزرگ آسمانيان، در روزهايى كه مردم قدر غدير را نمى دانستند، از زيباترين جلوه هاى تبليغ عمومى آن است. به خصوص آنگاه كه منكران غدير به ابليس تشبيه شوند !
و اما تفصيل ماجرا:
ص: 340
سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.
خطبه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در سرزمين غدير خم خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از سال هاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.
خطبه حضرت امام رضا عليه السلام به نقل سيد بن طاووس.
حضرت امام رضا عليه السلام در خطبه بسيار پربار خود در غدير، نكات برجسته اى از ويژگى هاى غدير خم را براى ما بيان فرموده اند. امام هشتم عليه السلام در خطبه غديريه اش 40 ويژگى براى روز غدير بيان فرموده، كه در عصر ظهور تحقق مى يابد.
اين خطبه، به جهت اهميت آن جداگانه آورده شده است. در مورد اين خطبه به چند نكته اشاره مى شود:
يك. متن خطبه غديريه امام رضا عليه السلام
امام على بن موسى الرضا عليه السلام حديثى خطبه گونه پيرامون عيد غدير ايراد فرموده اند، كه در اينجا متن آن همراه با ترجمه آورده مى شود:
رَواهُ عَنِ الرِضا عليه السلام، قالَ: إذا كانَ يَومُ القيامَةِ زُفَّت أربَعَةُ أيّامٍ إلَى اللّه ِ كَما تُزَفُّ العَروسُ إلى خِدرِها. قيلَ: ما هذِهِ الأيّامُ ؟ قالَ: يَومُ الأضحى وَ يَومُ الفِطرِ وَ يَومُ الجُمعَةِ وَ يَومُ الغَديرِ. وَ إنَّ يَومَ الغَديرِ بَينَ الأضحى وَ الفِطرِ وَ الجُمعَةِ كَالقَمَرِ بَينَ الكَواكِبِ.
وَ هُوَ اليَومُ الَذى نَجا فيهِ إبراهيمُ الخَليلُ مِنَ النارِ، فَصامَهُ شُكرا للّه ِ. وَ هُوَ اليَومُ الَذى أكمَلَ اللّه ُ بِهِ الدينَ فى إقامَةِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله عَليّا أميرَالمُؤمِنينَ عليه السلام عَلَما، وَ أبانَ فَضيلَتَهُ وَ وِصايَتَهُ، فَصامَ ذلِكَ اليَومَ. وَ إنَّهُ لَيَومُ الكَمالِ، وَ يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ، وَ يَومُ تَقَبُّلِ أعمالِ الشيعَةِ وَ مُحبّى آلِ مُحَمَّدٍ، وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَعمَدُ اللّه ُ فيهِ إلى ما عَمِلَهُ المُخالِفونَ فَيَجعَلَهُ هَباءا مَنثورا.
ص: 341
وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَأمُرُ جَبرَئيلُ أن يُنصَبَ كُرسِىُّ كِرامَةِ اللّه ِ بِإزاءِ بَيتِ المَعمورِ وَ يَصعَدَهُ جَبرئيلُ، وَ تَجتَمِعَ إلَيهِ المَلائِكَةُ مِن جَميعِ السَماواتِ، وَ يَثنونَ عَلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ يَستَغفِرونَ لِشيعَةِ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الأئِمَّةِ عليهم السلام وَ مُحِبّيهِم مِن وُلدِ آدَمَ عليه السلام.
وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَأمُرُ اللّه ُ فيهِ الكِرامَ الكاتِبينَ أن يَرفَعوا القَلَمَ عَن مُحِبّى أهلِ البَيتِ وَ شيعَتِهِم ثَلاثَةَ أيّامٍ مِن يَومِ الغَديرِ، وَ لا يَكتُبونَ عَلَيهِم شَيئا مِن خَطاياهُم كِرامَةً لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ عَلىٍّ وَ الأئُمَّةَ عليهم السلام. وَ هُوَ اليَومُ الَذى جَعَلَهُ اللّه ُ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ آلِهِ عليهم السلام وَ ذَوى رَحِمِهِ. وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَزيدُ اللّه ُ فى حالِ مَن عَبَدَ فيهِ وَ وَسَّعَ علَى عِيالِهِ وَ نَفسِهِ وَ إخوانِهِ وَ يُعتِقُهُ اللّه ُ مِنَ النارِ. وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَجعَلُ اللّه ُ فيهِ سَعىَ الشيعَةِ مَشكورا وَ ذَنبِهِم مَغفورا وَ عَمَلِهِم مَقبولاً.
وَ هُوَ يَومُ تَنفيسِ الكُرِبِ، وَ يَومُ تَحطيطِ الوِزرِ، وَ يَومُ الحَباءِ وَ العَطيَّةِ، وَ يَومُ نَشرِ العِلمِ، وَ يَومُ البِشارَةِ، وَ العيدِ الأكبَرِ، وَ يَومٌ يُستَجابُ فيهِ الدُعاءُ، وَ يَومُ المَوقِفِ العَظيمِ، وَ يَومُ لَبسِ الثيابِ وَ نَزعِ السَوادِ، وَ يَومُ الشَرطِ المَشروطِ، وَ يَومُ نَفىِ الهُمومِ، وَ يَومُ الصَفحِ عَن مُذنِبى شيعَةِ أميرِالمُؤمِنينَ.
وَ هُوَ يَومُ السِبقَةِ، وَ يَومُ إكثارِ الصَلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ يَومُ الرِضا، وَ يَومُ عيدِ أهلِ بَيتِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام، وَ يَومُ قَبولِ الأعمالِ، وَ يَومُ طَلَبِ الزيادَةِ، وَ يَومُ إستراحَةِ المُؤمِنينَ، وَ يَومُ المُتاجَرَةِ، وَ يَومُ التَوَدُّدِ، وَ يَومُ الوُصولِ إلى رَحمَةِ اللّه ِ، وَ يَومُ التَزكيَةِ، وَ يَومُ تَركِ الكَبائِرِ وَ الذُنوبِ، وَ يَومُ العِبادَةِ، وَ يَومُ تَفطيرِ الصائِمينَ؛ فَمَن فَطَّرَ فيهِ صائِما مُؤمِنا كانَ كَمَن أطعَمَ فِئاما وَ فِئاما - إلى أن عَدَّ عَشَرا - . ثُمَّ قالَ: أوَ تَدرى مَا الفِئامُ ؟ قالَ: لا. قالَ: مِائَةُ ألفٍ.
وَ هُوَ يَومُ التَهنِئَةِ - يَعنى بَعضُكُم بَعضا - ؛ فَإذا لَقَى المُؤمِنُ أخاهُ يَقولُ: ألحَمدُ للّه ِ الَذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الأئِمَّةِ عَلَيهِمُ السَلامُ، وَ هُوَ يَومُ
ص: 342
التَبَسُّمِ فى وُجوهِ الناسِ مِن أهلِ الإيمانِ؛ فَمَن تَبَسَّمَ فى وَجهِ أخيهِ يَومَ الغَديرِ، نَظَرَ اللّه ُ إلَيهِ يَومَ القيامَةِ بِالرَحمَةِ، وَ قَضى لَهُ ألفَ حاجَةٍ، وَ بَنى لَهُ قَصرا فِى الجَنَّةِ مِن دُرَّةٍ بَيضاءٍ، وَ نَضَّرَ وَجهَهُ.
وَ هُوَ يَومُ الزينَةِ؛ فَمَن تَزَيَّنَ لِيَومِ الغَديرِ غَفَرَ اللّه ُ لَهُ كُلَّ خَطيئَةٍ عَمِلَها؛ صَغيرَةً أو كَبيرةً، وَ بَعَثَ اللّه ُ إلَيهِ مَلائِكَةَ يَكتُبونَ لَهُ الحَسَناتَ وَ يَرفَعونَ لَهُ الدَرَجاتَ إلى قابِلٍ مِثلَ ذلِكَ اليَومِ. فَإن ماتَ ماتَ شَهيدا، وَ إن عاشَ عاشَ سَعيدا. وَ مَن أطعَمَ مُؤمِنا، كانَ كَمَن أطعَمَ جَميعَ الأنبياءِ عليهم السلام وَ الصِدّيقينَ. وَ مَن زارَ فيهِ مُؤمِنا، أدخَلَ اللّه ُ قَبرَهُ سَبعينَ نورا، وَ وَسَّعَ فى قَبرِهِ، وَ يَزورُ قَبرَهُ كُلَّ يَومٍ سَبعونَ ألفَ مَلَكٌ وَ يُبَشِّرونَ بِالجَنَّةِ.
وَ فى يَومِ الغَديرِ عَرَضَ اللّه ُ لِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام أهلَ السَماواتِ السَبعِ. فَسَبَقَ إلَيها أهلُ السَماءِ السابِعَةِ، فَزَيَّنَ بِها العَرشُ. ثُمَّ سَبَقَ إلَيها أهلُ السَماءِ الرابِعَةِ، فَزَيَّنَها بِالبَيتِ المَعمورِ. ثُمَّ سَبَقَ إلَيها أهلُ السَماءِ الدُنيا، فَزَيَّنها بِالكَواكِبِ. ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الأرَضينَ فَسَبَقَت مَكَّةُ فَزَيَّنَها بِالكَعبَةِ. ثُمَّ سَبَقَت إلَيها المَدينَةُ، فَزَيَّنَها بِالمُصطَفى مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله. ثُمَّ سَبَقَت إلَيهَا الكوفَةُ فَزَيَّنَها بِأميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام.
وَ عَرَضَها عَلَى الجِبالِ. فَأوَّلُ جَبَلٍ أقَرَّ بِذلِكَ ثَلاثَةُ جِبالٍ: جَبلُ العَقيقِ وَ جَبَلُ الفيروزَجِ وَ جَبَلُ الياقوتِ، فَصارَت هذِهِ الجِبالُ جِبالُهُنَّ وَ أفضَلُ الجَواهِرِ. ثُمَّ سَبَقَت إلَيها جِبالٌ أُخَرٌ، فَصارَت مَعادِنُ الذَهَبِ وَ الفِضَّةِ. وَ ما لَم يُقِرَّ بِذلِكَ وَ لَم يَقبَل صارَت لا تَنبِتُ شَيئا.
وَ عَرَضَت فى ذلِكَ اليَومِ عَلَى المياهِ، فَما قَبِلَ مِنها صارَ مِلحا أُجاجا. وَ عَرَضَها فى ذلِكَ اليَومِ عَلَى النَباتِ، فَما قَبِلَهُ صارَ حُلوا طَيِّبا، وَ ما لَم يَقبَل صارَ مُرّا. ثُمَّ عَرَضها فى ذلِكَ اليَومِ عَلَى الطَيرِ، فَما قَبِلَها صارَ فَصيحا مُصَوِّتا، وَ ما أنكَرَها صارَ أخرَسَ مِثلَ اللَكَنِ.
ص: 343
وَ مَثَلُ المُؤمِنينَ فى قَبولِهِم وِلاءَ أميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام فى يَومِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ المَلائِكَةِ فى سُجودِهِم لآدَمَ، وَ مَثَلُ مَن أبى وِلايَةَ أميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام فى يَومِ الغَديرِ مَثَلُ إبليسَ. وَ فى هذَا اليَومُ أُنزِلَت هذِهِ الآيَةُ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .(1) وَ ما بَعَثَ اللّه ُ نَبيّا إلاّ وَ كانَ يَومُ بَعثِهِ مِثلَ يَومِ الغَديرِ عِندَهِ وَ عَرَفَ حُرمَتَهُ؛ إذ نَصَبَ لأُمَّتِهِ وَصيّا وَ خَليفَةً مِن بَعدِهِ فى ذلِكَ اليَومِ.(2)
دو. ترجمه خطبه غديرِ امام رضا عليه السلام
سيد بن طاووس در كتاب شريف «اقبال الاعمال» از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده كه حضرت فرمود: هنگامى كه قيامت فرا مى رسد، چهار روز با فخر و مباهات بر خداوند وارد مى شوند، همانند ورود عروس در شب زفاف بر شوهر.
از حضرت سؤال شد: آن چهار روز كدامند ؟
حضرت فرمود: روز قربان، روز فطر، روز جمعه و روز غدير، و همانا روز غدير در بين آنها مانند ماه است در بين ستارگان. و آن روزى است كه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام از آتش نجات يافت و به شكرانه اش آن روز را روزه گرفت. و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد، و اين كامل كردن به سبب نصب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان شاخص توسط پيامبر صلى الله عليه و آله است، و فضيلت و جلوهاى نور آن حضرت را آشكار نمود، و آن روز را روزه گرفت.
و آن روز، روز كمال است، و روز به خاك ماليدن بينى شيطان، و قبولى اعمال شيعيان و دوستان آل محمد عليهم السلام است، و روزى است كه خداوند به اعمال مخالفين نظر مى كند و آن را نابود مى گرداند (و اين قول خداوند متعال است: «فَجَعلناهُ هَباءا مَنثورا» (3) ) .
ص: 344
روز غدير روزى است كه جبرائيل امر كند منبرى از كرامت الهى در مقابل بيت المعمور نصب شود، و در حالى كه ملائكه آسمان ها اطراف او گرد آمده و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ستايش مى كنند بر منبر رفته و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلام و دوستان آنان از فرزندان آدم عليه السلام طلب آمرزش مى كند.
و غدير روزى است كه خداوند متعال به ملائكه خود امر مى كند قلم نگارش اعمال از محبين اهل بيت عليهم السلام و شيعيانش به مدت سه روز - از روز غدير - برداشته شود. و خداوند امر مى كند كه خطاهاى محبين و شيعيان نوشته نشود، به بركت كرامت محمد صلى الله عليه و آله و على و ائمه معصومين عليهم السلام.
و غدير روزى است كه خداوند مخصوص محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد عليهم السلام و صاحبان رحمت (محبين و شيعيان) قرار داده است. و غدير روزى است كه خداوند متعال در حق بنده مؤمنش وسعت مى بخشد؛ در همه انواع رزق براى خانواده و خودش و برادرانش (دينى و نسبى) ، و آنها را از آتش آزاد مى كند. و غدير روزى است كه خدا در آن سعى شيعيان را مشكور و گناهشان را مغفور و عملشان را مقبول نموده است.
غدير روز آسايش و رهايى از غم، و روز از بين رفتن گناه، روز عطاى بى عوض و بخشش، روز گسترش علم، روز مژده و عيد اكبر، و روز اجابت دعا، و روز موقف بزرگ، روز پوشيدن لباس نو و در آوردن لباس سياه، روز شرط مشروط، روز دور كردن غم ها، و روز گذشتن از گناهان شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام است.
غدير روز پيشى گرفتن و روز افزودن صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل محمد عليهم السلام است. روز خرسندى، روز عيد اهل بيت محمد عليهم السلام، روز پذيرفتن اعمال، روز افزونى طلب، روز آسايش مؤمنين، روز فائده بردن، روز اظهار دوستى، روز رسيدن به رحمت الهى، روز پاك شدن و ترك گناهان بزرگ و روز پرستش است.
و روز افطارى دادن به روزه داران است. پس هر كس روزه دار مؤمنى را در اين روز افطارى دهد مانند كسى است كه فئامى را اطعام كرده است. و حضرت شمردند تا ده فئام.
ص: 345
سپس فرمود: مى دانى فئام چيست ؟ راوى عرض كرد: خير. حضرت فرمود: صد هزار (هر كس روزه دار مؤمنى را افطار دهد مثل آن است كه يك ميليون نفر را افطار داده است) .
روز غدير روزى است كه بعضى از شما بعض ديگر را شادباش مى گويند. هر گاه مؤمنى برادر مؤمن خود را ديدار كند بگويد: ستايش خداى را كه ما را از متمسكين به ولايت اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام قرار داد.
غدير روز تبسم در صورت مؤمنين است. پس هر كس روز غدير در چهره برادر خود تبسم كند خداوند رحمان روز قيامت به نظر رحمت به او مى نگرد، و هزار حاجت او را برآورده، و براى او قصرى از درّ ناب در بهشت بنا مى كند و صورتش را شادابى مى بخشد.
روز غدير روز زينت كردن و زيور است. پس كسى كه براى روز غدير تزئين كند، خداوند غفار تمام گناهانش را مى بخشد؛ كوچك باشد يا بزرگ و فرشتگانى بر مى انگيزد تا پيوسته براى او حسنه ثبت كنند و درجات او را بالا مى برد تا شايسته مثل چنين روزى گردد. پس اگر بميرد شهيد از دنيا رفته، و اگر زنده بماند سعادتمندانه خواهد زيست.
كسى كه در اين روز مؤمنى را اطعام كند مانند آن است كه تمام انبياء عليهم السلام و صديقين را اطعام نموده باشد. و كسى كه در اين روز مؤمنى را ديدار كند خداوند هفتاد نور داخل قبرش قرار مى دهد، و قبرش را وسيع مى گرداند، و هر روز هفتاد هزار فرشته او را زيارت مى كنند و به او مژده بهشت مى دهند.
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمان هاى هفتگانه عرضه كرد. اهل آسمان هفتم از ديگران به سوى ولايت پيشى گرفتند، و به اين جهت آن را به عرش زينت داد. سپس اهل آسمان چهارم از ديگران پيشى گرفتند، و خداوند آن را به بيت المعمور زيور بخشيد. آنگاه اهل آسمان دنيا سبقت گرفتند، و خداوند آن را به ستارگان آراسته كرد.
ص: 346
سپس خداوند ولايت را بر زمين ها عرضه كرد. زمين مكه در قبول آن پيشى گرفت، آن را كعبه زينت داد. سپس مدينه سبقت گرفت، كه آن را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مزيّن گردانيد. پس از آن كوفه سبقت گرفت، كه آن به اميرالمؤمنين عليه السلام آراسته شد.
سپس به كوه ها عرضه شد، كه سه كوه پيشى گرفتند: عقيق، فيروزه و ياقوت، و اينها به اين سه كوه اختصاص يافت و از بهترين جواهرها شدند. پس از آن كوه هاى ديگر قبول ولايت كردند و داراى معادن طلا و نقره شدند. هر چه اقرار به ولايت نكرد چيزى از آن نروئيد.
و در اين روز ولايت به آب ها عرضه شد. هر آبى كه پذيرفت گوارا و شيرين شد، و آبى كه قبول نكرد شور و تلخ شد. همچنين ولايت بر گياهان عرضه شد. پس هر كدام پذيرفت شيرين و نيكو شد، و آنچه قبول نكرد تلخ گرديد. سپس ولايت در اين روز بر پرندگان عرضه شد. آنها كه قبول كردند خوش آواز و گويا، و هر كدام انكار نمود لال گرديد.
و مثال مؤمنين در پذيرش ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مانند ملائكه است در سجودشان بر آدم عليه السلام، و مَثَل كسى كه در غدير خم قبول ولايت نكرد مَثَل ابليس است. در اين روز اين آيه شريفه نازل شد: «امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم. خداوند پيامبرى را مبعوث نكرد مگر آنكه روز مبعوث شدنش نزد او مانند روز غدير بوده و حرمت آن را شناخته، زيرا در اين روز براى امت خود جانشين و خليفه بعد از خودش را قرار داده است.
سه. تجلى خطبه غديريه امام رضا عليه السلام در عصر ظهور
فرازهايى از اين خطبه در عصر ظهور تجلّى مى كند، كه از جمله آنهاست:
تجلى اول: به خاك ماليده شدن بينى شيطان
در فرازى از اين خطبه آمده است: وَ إنَّهُ لَيَومُ الكَمالِ وَ يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ: آن روز، روز كمال دين و به خاك ماليدن شدن بينى شيطان است.
ص: 347
بى گمان مصداق روشنِ اين معنى در عصر ظهور اتفاق مى افتد؛ كه دوران مهلت ابليس به سر مى آيد و ديگر احدى از او پيروى نمى كند. معارف حقّه به همه مى رسد، و همگان با توحيد كلمه به سوى كلمه توحيد روى مى آورند. اسلام بر همه اديان پيروز مى شود و همگان از عبادت خالص متمكن مى شوند.
تجلى دوم: روز رهايى از غم و اندوه
امام رضا عليه السلام در فرازى از خطبه غديريه مى فرمايد: وَ هُوَ يَومُ تَنفيسِ الكُرَبِ؛ غدير روز رها شدن از غم و اندوه است. بى گمان تا رژيم هاى فاسد در روى زمين هستند غم و اندوه بر جاست. تنها هنگامى غم و اندوه از سرتاسر جهان زدوده مى شود كه رهايى بخش جهان ظهور نمايد.
جالب توجه است كه در برخى از احاديث از روز ظهور به عنوان «روز رهايى» و «يَومُ الخَلاصِ» تعبير شده است. جالب تر اينكه در انجيل نيز همان تعبير در مورد «روز ظهور» آمده است.(1)
تجلى سوم: روز نشر دانش
در فراز ديگرى از اين خطبه آمده است: وَ يَومَ نَشرِ العِلمِ: آن روز، روز نشر علم است. علم و دانشى كه قرار است در اختيار انسان ها قرار بگيرد، به تعبير احاديث 27 حرف است. مجموع علومى كه توسط انبياء عليهم السلام به انسان ها تعليم شده و دانشمندان در طول تاريخ با تلاش و تجربه آن را توسعه داده و خواهند داد، دو حرف است. 25 حرف ديگر آن را حضرت بقيه اللّه عليه السلام مى آورد.(2) يعنى دوازده و نيم برابر دانش موجود !
اصلاً براى ما قابل تصور نيست كه چهره دنيا پس از افزوده شدن 5 / 12 درصد برابر حجم موجود دانش چگونه خواهد بود ! ؟ امام كاظم عليه السلام فرمود: پسرم ! عقل هاى
ص: 348
شما از درك آن ناموفق است و مغزهاى شما قدرت ادراك آن را ندارد. بلى، اگر آن روز را درك كنيد خواهيد فهميد.(1)
تجلى چهارم: روز بشارت
در فراز ديگرى از اين خطبه در مورد روز غدير «روز بشارت» تعبير شده است. رسول گرامى اسلام عليه السلام در خطبه غدير پيرامون حضرت مهدى عليه السلام مى فرمايد: ألا إنَّهُ قَد بُشِّرَ بِهِ مَن سَلَفَ بَينَ يَدَيهِ: آگاه باشيد كه همه پيشينيان از قرن ها پيش به او بشارت داده اند.
جالب تر اينكه در حديث آمده است: به هنگام ظهور مردگان در قبرها به ديدن يكديگر رفته و يكديگر بشارت مى دهند كه حضرت ولى عصر عليه السلام ظهور كرده است.(2)
بر اين اساس روشن ترين مصداق روز بشارت، روز ظهور موفور السرور آن حضرت است، كه خطبه غدير نيز حاوى چندين بشارت در مورد آن روز است.
تجلى پنجم: روز خرسندى
در فرازى از خطبه امام رضا عليه السلام از روز غدير به روز خرسندى و خشنودى تعبير شده است: و يوم الرضا: روز رضايتمندى. روز غدير روز رضايتمندى خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و مؤمنان بود، اما روز ظهور روز خرسندى و خشنودى همگان است.
چنان كه در حديث شريف آمده است: اهل زمين و آسمان حتى پرندگان هوا از خلافت او خشنود مى شوند.(3)
و در حديث ديگرى فرمود: زمين را پر از عدل و داد كند، همانگونه كه پر از جور و ستم شده است. ساكنان آسمان و زمين از او خشنود شوند. مال را به طور مساوى تقسيم مى كند، و دل هاى امت محمد صلى الله عليه و آله را آكنده از بى نيازى مى كند.(4)
ص: 349
2 - استناد امام رضا عليه السلام به سه آيه قرآن درباره الهى بودن امامت غدير
آنگاه كه نوبت به نشر معارف غدير و مقايسه آن با دنياى سراسر جهلِ سقيفه مى رسد، پشتيبانى آيات قرآن از غدير عظمت آن را به رخ دشمن مى كشد.
يكى از اين موارد روزهاى اول ورود امام رضا عليه السلام به شهر مرو در خراسان بود. در شهر مَرو در شرايط تبعيد اجبارى به دست مأمون، در حالى كه جلسات بحث هاى علمى بسيار رواج داشت حضرت سراغ غدير رفت.
در حالى كه در مسجد جامع شهر دانشورانى از طرفداران سقيفه بحث خلافت و امامت امت را مطرح كرده و درباره آن بحث مى كردند، حضرت رمزى از غدير را به ميان آورد كه فاصله آن را تا سقيفه را نشان دهد و فرمود: امامت منزلتى بالاتر ... ، از آن دارد كه مردم با عقل هاى خود بدان برسند ؟ سپس حضرت شئون و شرايط امام غدير را بيان كرد تا همه بدانند بشر قادر به انتخاب چنين امامى نيست و بايد خدا انتخاب كند.(1)
آن روز كه مردم در مسجد جامع شهر درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مى گفتند. مردى بحث هاى مسجد را به حضرت گزارش داد. حضرت تبسمى كرده فرمود:
خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُمْ وَ اَتْمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» .(2)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلى الله عليه و آله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق
ص: 350
سپرد و على عليه السلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... .
آيا ارزش مقام امامت و موقعيت آن را در امت مى دانند كه حق انتخاب امام را داشته باشند ؟ امامت منزلتى بالاتر و شأنى با عظمت تر و مكانتى رفيع تر و حدودى دقيق تر و درونى عميق تر از آن دارد كه مردم با عقل هاى خود بدان برسند يا با نظريات
خود بدان دست يابند يا بخواهند با انتخاب خود امامى براى خويش بپادارند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهل بيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آورده اند، در حالى كه قرآن به آنان ندا داده است: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كان لَهُمُ الخِيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه بخواهد خلق مى كند و انتخاب مى نمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... » .
همچنين فرموده است: «ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسولُهُ اَمرا اَن يَكونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم»(2): «وقتى خدا و رسولش در مسئله اى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمى ماند» ... .(3)
3 - دستور زيارت صاحب غدير از امام رضا عليه السلام
هر قدر سخت باشد ارزش آن را دارد كه براى عيد آسمانى خود را به حرم كسى برسانيم كه دستش در دست رسول صلى الله عليه و آله تا اوج آسمان بالا رفت و صاحب اختيارى او بر ما اعلام شد.
روز غدير آن قدر عزيز است كه هداياى مغفرت الهى در آن حتى از شب قدر و روز عيد فطر بالاتر است. امام رضا عليه السلام در تشويق به اين شيوه ابلاغ پيام غدير فرمود:
ص: 351
هر جا كه باشى در روز غدير خود را كنار قبر اميرالمؤمنين عليه السلام برسان، كه خداوند در اين روز گناهان شصت ساله را از مؤمنان مى آمرزد، و دو برابر ماه رمضان و شب قدر و شب فطر از آتش جهنم آزاد مى كند.(1)
4 - دستور اظهار سرور قلبى و زبانى
نه تنها بايد در عيد غدير خوشحال باشيم، كه بايد اين سرور و شادى هم در چهره ما پيدا باشد و هم در گفتارمان ديده شود. در خاطرمان باشد كه در چنين روزى چه اتفاق عظيمى افتاده و چگونه پوزه اهل سقيفه به خاك ماليده شده است.
در سيماى ما تبسم و نشاطِ ناشى از خشنودى نسبت به چنين واقعه اى مشاهده شود، تا آنجا كه حتى اگر گرفتارى يا غمى داريم به خاطر غدير آن را به فراموشى بسپاريم و به ياد اين روز زيبا شادى اظهار كنيم.
بر زبان ما تشكر و حمد الهى جارى باشد به خاطر عطاى نعمت ولايت كه خدا بر ما غديريان منت گذاشته است. در اين باره به سفارشات ائمه عليهم السلام گوش مى سپاريم، آنجا كه امام رضا عليه السلام فرمود:
اين روز روزِ تبسم بر روى مؤمنين است. هر كس در اين روز بر روى برادر مؤمن خود تبسم كند خدا در روز قيامت نظر رحمت به او مى نمايد و هزار حاجت او را بر مى آورد، و قصرى از دُرّ سفيد در بهشت برايش بنا مى كند.(2)
5 - دستور ديدار مؤمنان در غدير
نه اينكه روز غدير بهانه اى براى ديدار مؤمنين باشد، بلكه اين زيارتِ مؤمن فقط به نيتِ روزى است كه اين برادرى شكل گرفته و تحقق يافته است.
پس در روز غدير برادرى بر اساس ولايت را در دل تجديد مى كنيم، و با هم مسرور مى شويم. اين رمز اخوت را امام رضا عليه السلام چنين به ما آموخته است:
ص: 352
هر كس در اين روز مؤمنين را زيارت كند و به ديدار آنان رود خدا بر قبر او هفتاد نور وارد مى كند و قبر او را وسيع مى نمايد، و هر روز هفتاد هزار ملائكه در قبرش او را زيارت مى كنند و او را به بهشت بشارت مى دهند.(1)
6 - امر به تهنيت گفتن غدير در كلام امام رضا عليه السلام
تهنيت گفتن چهره متبسم مى خواهد و همين براى غدير شادى آفرين است. دليل اين خوشحالى و سرور و تشكر از پروردگار، نعمت ولايت است كه خدا عنايت فرموده است.
اين را امام رضا عليه السلام به شيعيان ياد داد و فرمود: در اين روز به يكديگر تهنيت و تبريك بگوييد، و هرگاه برادر مؤمن خود را ملاقات كرديد چنين بگوييد:
الحَمدُ للّه ِ الَّذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام: سپاس خدايى را كه ما را از تمسك كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام قرارداد.(2)
7 - دستور جشن عمومى غدير
«جشن» به معناى عيد گرفتنِ دستجمعى، بيدار كننده اذهان خفته يا پر مشغله اى است كه فقط با اين راه مى توان فرصتى از فكر آنان را به غدير اختصاص داد.
اين تبليغ عملى بايد از نظر محتوايى و تزيينات تداعى كننده پيام غدير باشد، همان گونه كه در زمان ها و مكان هاى مختلف بايد مراعات ظرافت هاى تبليغى هر قوم و ملت و اهل هر زبانى را در نظر گرفت.
ائمه معصومين عليهم السلام در حد امكان طبق مرسوم زمان خود جشن غدير را برپا ساخته اند. گاهى در موضع قدرت مانند اميرالمؤمنين عليه السلام، و گاهى در خفاء تقيه مانند حضرت امام رضا عليه السلام، كه به هر دو صورت تبليغ عملى غدير در قالب جشن را به ما آموخته اند.
ص: 353
امام رضا عليه السلام در روز غديرى روزه گرفت و براى افطار عده اى را دعوت كرد، و براى آنان سخنان مفصلى درباره غدير فرمود، و به منازل آنان هدايايى فرستاد.(1)
8 - امر به پوشيدن لباس نو در غدير
لباس نو و آراستن ظاهر از شيوه هايى است كه همه مردم جهان در اعياد خود براى نشان دادن شادى به كار مى برند. ما هم اين روش بين المللى را پذيرفته ايم و در عيد غدير دستور پوشيدن البسه نو و زينت كردن مرد و زن با حفظ حدود شرعى را از ائمه عليهم السلام دريافت كرده ايم، چرا كه اين كار تبليغ عملى غدير به صورت صامت است.
امام رضا عليه السلام در اين باره فرمود: اين روز، روزِ زينت كردن است. هر كس خود را براى روز عيد غدير زينت كند خداوند گناهان او را مى آمرزد، و ملائكه اى به سوى او مى فرستد كه براى او حسنات بنويسند و تا سال آينده درجات او را بالا ببرند.(2)
همچنين آن حضرت در روز عيد غديرى به منازل عده اى از خواص اصحابشان البسه نو حتى انگشتر و كفش فرستادند، و احوال ظاهرى آنان و اطرافيان خود را تغيير دادند، و به جاى لباس هاى عادى روزانه لباس هاى مناسب عيد پوشيدند.(3)
9 - دستور توسعه بر خانواده و برادران در غدير
اگر قرار است وسيله اى براى زندگى بخريم چه زيباست كه اين كار را براى ايام غدير نگه داريم و آن را به نام غدير وارد خانه كنيم ! اگر به برادر نيازمندى قرار كمك داريم در عيد غدير انجام دهيم. اينها دستور صاحب غدير است كه از هر فرصتى براى تبليغ عملى غدير استفاده كنيم، اگر چه نوسازى ابزار و وسايل زندگى باشد.
امام رضا عليه السلام نيز فرمود: هر كس در اين روز بر عيالش و بر خودش وسعت دهد خداوند مالش را زياد مى كند.(4)
ص: 354
10 - دستور صلوات و لعن و برائت در غدير
اگر به خاطر آوريم كه در همان غدير خم و بعد از آن به فاصله دو ماه عده اى آن را نپذيرفتند و گروهى بيعت خود را شكستند و برنامه خلافت را به سقيفه تغيير دادند، اينجاست كه صبح غدير را با دلى پر خون از اين دشمنان غدير آغاز مى كنيم.
در حالى كه از يك سو در عيد آل محمد عليهم السلام درود بر صاحبان آن مى فرستيم، تنفر و انزجار خود را نيز از شكنندگان اين ركن اصيل اسلام اعلام مى داريم. ائمه عليهم السلام اين برخورد دو سويه در غدير را به عنوان يكى از تبليغات عملى غدير به ما آموخته اند.
امام رضا عليه السلام فرمود: اين روز، روزِ بسيار صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد است.(1)
11 - غير عادى بودن غدير در عالم خلقت
11- غير عادى بودن غدير در عالم خلقت(2)
براى اينكه زمينيانِ منكرِ غدير را بر سر جايشان بنشانيم، چاره اى نيست جز آنكه به آنها بفهمانيم خبر غدير در آسمان ها مشهورتر و معروف تر و شناخته شده تر از اهل زمين است.
آنان قدر غدير را بهتر از ما مى دانند و درك مى كنند كه در ميان اين همه وقايع عظيم و عجيب كه براى انبياء و اوصياء پيش آمده، غدير نزد خداوند حساب ديگرى دارد.
آنها طوفان نوح عليه السلام و آتش ابراهيم عليه السلام و عصاى موسى عليه السلام و بعثت خاتم انبيا صلى الله عليه و آله را ديده اند؛ اما از تحولى كه در غدير براى همه كائنات و موجودات پيش آمده دريافته اند كه اين ماجرا با بقيه قابل مقايسه نيست !
همان طور كه در روز غدير «ولايت» بر انسان ها عرضه شد، در عالم خلقت نيز بر ساير مخلوقات عرضه شد. امام رضا عليه السلام در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مى فرمايد:
ص: 355
1. عرضه ولايت بر اهل آسمان ها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن، و تزيين آن به عرش الهى.
2. قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
3. قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
4. عرضه ولايت بر بقعه هاى متعدد زمين، و سبقت مكه در قبول آن و زينت آن به كعبه.
5 . قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر صلى الله عليه و آله.
6 . قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين عليه السلام.
7. عرضه ولايت بر كوه ها، و قبول سه كوه پيش از سايرين: عقيق، فيروزه، ياقوت؛ و به همين جهت بر ساير جواهرات فضيلت دارند.
8 . قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
9. هر كدام از كوه ها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمى رويد.
10. عرضه ولايت بر آب ها، آنكه قبول كرد گوارا و آنكه قبول نكرد تلخ و شور شد.
11. عرضه ولايت بر نباتات، هر كدام قبول كرد شيرين و خوش طعم، و هر كدام قبول نكرد تلخ شد.
12. عرضه ولايت بر پرندگان، هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مى خواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن است و صداى خوبى ندارد.
ص: 356
12 - افطارى عيد غدير
در روز عيد غديرى امام رضا عليه السلام عده اى از خواص اصحابشان را - كه آن روز را روزه گرفته بودند - براى افطار دعوت كردند و هدايايى به عنوان عيدى به خانه هايشان فرستادند و همچنين درباره اين روز فرمودند:
روز غدير در آسمان مشهورتر از زمين است ... ، و آن روزى است كه خداوند دين را كامل كرد ... ، در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمان هاى هفتگانه و زمين ها عرضه كرد. مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير مَثَل ملائكه در سجودشان براى آدم است، و مثل آنانكه ولايت آن حضرت در روز غدير را نپذيرفتند مثل ابليس است.(1)
13 - غير عادى بودن غدير براى ملائكه
ملائكه در آسمان ها هيچ جشن سالانه اى جز غدير ندارند ! يعنى عجيب ترين و غير عادى ترين واقعه اى كه براى يادبودش جشن مى گيرند عيد ولايت است. امام رضا عليه السلام از اين مراسم ملائكه در آسمان ها خبر داده فرمود:
روز غدير روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مى كند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيت المعمور قرار دهد. سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مى گيرد و ملائكه از همه آسمان ها جمع مى شوند و بر پيامبر صلى الله عليه و آله ثنا مى فرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلام و محبين ايشان استغفار مى كنند.(2)
14 - غدير، قدردانى از پيامبر صلى الله عليه و آله
كسانى كه بر سر مسئله امامت به بحث و جدل مى پردازند و از پيش خود شرايط سبك و سنگين براى آن تعيين مى كنند، غافل اند از اينكه خدا همه جوانبش را توسط پيامبرش اعلام فرموده و نيازى به فكر بشر در اين باره نيست.
ص: 357
در روزهاى اول ورود على بن موسى الرضا عليه السلام به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند، و به خيال خود درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مى گفتند ! حضرت با شنيدن اين خبر تبسمى كرد و فرمود:
خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دينا» .(1)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلى الله عليه و آله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليه السلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارشتند بيان فرمود. هر كس گمان كند خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... .(2)
15 - جشن رسمى دوستان غدير توسط امام رضا عليه السلام
15- جشن رسمى دوستان غدير توسط امام رضا عليه السلام(3)
اگر همه مسلمانان به رسميت عيد غدير و اهميت آن كه توسط شخص پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده توجه ندارند، لااقل دوستان اهل بيت عليهم السلام بايد بدانند كه غدير روز جشن رسمى آل محمد عليهم السلام است.
امام رضا عليه السلام با تأكيد بر اين مسئله فرمود: اين روز، روز عيدِ اهل بيت محمد عليهم السلام است.(4)
ص: 358
امام هادى عليه السلام نيز در اين باره فرمود: روزِ غدير روز عيد است، و افضل اعياد نزد اهل بيت و محبّان ايشان به شمار مى آيد.(1)
ثامن الائمه على بن موسى الرضا عليه السلام گذشته از آن اعلام رسمى، شخصا جشن غدير را در جمع دوستان اهل بيت عليهم السلام برپا ساخت. اين رسميت هم با دعوت و پذيرائى دوستان تحقق يافت، و هم با فرستادن هدايا به منازل آنان در محيط خانواده ها رسميت غدير احيا شد.
16 - نقل حديث غدير
يكى از خصوصيات زمان امام هشتم على بن موسى الرضا عليه السلام شرايط سخت تقيه بود، و لذا امام عليه السلام بسيارى از روايات را با ذكر سند از پدرانشان نقل مى كردند. از جمله حديث غدير را حضرت از پدرشان حضرت موسى بن جعفر از امام صادق از امام باقر از امام سجاد از امام حسين از اميرالمؤمنين عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
17 - آيه اكمال
از جمله اتمام حجت هاى امام رضا عليه السلام بر دشمنان، اتمام حجت با آيه اكمال است كه دو مورد است:
اول. قبول و انكار ولايت
امام رضا عليه السلام فرمود: مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ عليه السلام، وَ مَثَلُ مَنْ أبى وِلايَةَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ ابْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(3):
ص: 359
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليه السلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
دوم. حديث امامت
در فاصله تبعيد امام رضا عليه السلام به خراسان زمينه هاى بسيار مناسبى براى تبيين معناى غدير پيش آمد كه از نمونه هاى بارز آن در روزهاى اول ورود حضرت بود.
عبدالعزيز مى گويد: در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مى گفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليه السلام رفتم و اين بحث هاى مسجد را به حضرت گزارش دادم. حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمى دانند و در آرائى كه مى گويند مورد مكر و حيله قرار گرفته اند. سپس فرمود:
انَّ اللّه لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اكْمَلَ لَهُ الدّينَ ... . وَ انْزَلَ فى حَجَّةِ الوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . وَ امْرُ الامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ. وَ لَمْ يَمْضِ صلى الله عليه و آله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ انَّ اللّه لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه فَهُوَ كافِرٌ بِهِ:
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود ... . و در حجة الوداع - كه در آخر عمر حضرت بود - اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ مسئله امامت از كمال دين است.
ص: 360
و پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است ... .
حضرت در ادامه حديث فرمود:
انتخاب امام به دست مردم و عقل هاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مى توان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مى خواهند امامت را با عقل هاى حيران و بى ثمر و ناقص، و رأيهاى گمراه برپا كنند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهل بيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آورده اند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «پروردگارت آنچه بخداهد خلق مى كند و انتخاب مى نمايد، براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... » و همچنين فرموده: «وقتى خدا و رسولش در مسئله اى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمى ماند» ... .(1)
اتمام حجت امام هادى عليه السلام با غدير
اشاره
اتمام حجت امام هادى عليه السلام با غدير(2)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
ص: 361
از بُعد قرآنى نيز، در كنار آيات غدير مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت هاى قرآنىِ امام هادى عليه السلام است.
موقعيتى كه امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام در شرايط تبعيد و تحت نظر براى تبليغ غدير داشتند، نوع جديدى از شرايط بود كه شكل جديدى از تبليغ را رقم زد.
در چند مورد از زندگى امام هادى عليه السلام استناد به غدير را مى بينيم؛ كه يكى از آنها امروزه از سنگ بناهاى اساسى غدير بوده و براى ما بسيار كارساز است، و آن زيارت غديريه است:
1 - زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير
يكى از معارف بلند غدير، زيارت غديريه اميرالمؤمنين عليه السلام است كه امام هادى عليه السلام بيان فرمودند. همچنين يكى از مراسم خاص روز غدير، زيارت بارگاه مطهر و حريم ملائك پاسبانِ صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام است. چه بسا بتوان اين معنى را در زيارتش در نظر گرفت كه: چون ما موفق نشده ايم در صحراى غدير حضور يابيم تا به حضرتش تبريك و تهنيت بگوئيم.
در چنين روزى - پس از قرن ها - به زيارت قبر او مى رويم، و با اين اعتقاد كه امام معصوم هميشه زنده است و صداى ما را مى شنود، به ساحت اقدس او تبريك و تهنيت مى گوئيم و با او تجديد بيعت مى نمائيم.
ص: 362
بدون شك آرزوى هر شيعه است كه اى كاش زمان به عقب بر مى گشت و در غدير حاضر بود و با مولايش دست بيعت مى داد و به آن حضرت تبريك مى گفت. بدون شك تحقق اين آرزو چندان مشكل نيست.
زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف اشرف و حضور در حرم مطهر آن حضرت و عرض ادب به ساحت قدس او و سخن گفتن با او از صميم جان و باز گفتن اين آرزوى قلبى در پيشگاهش از نظر شيعه، تجديد بيعت حقيقى و تبريك و تهنيت واقعى است.
امام هادى عليه السلام - در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا تبعيد كرد - در روز غدير به نجف آمدند و در حرم جدشان اميرالمؤمنين عليه السلام حضور يافتند و زيارت مفصلى مخصوص روز غدير خطاب به آن حضرت انشا فرمودند.(1)
اين زيارت از نظر محتوا، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت را بيان مى كند.
به بيان ديگر:
با جنايات سقيفه، امامان غدير كِى مى توانستند روز غدير را به زيارت صاحب غدير اختصاص دهند، تا چه رسد به اينكه زيارتنامه غديرى به مردم بياموزند ؟ در جايى كه خفقان بنى عباس به اوج خود رسيده و متوكل ها دشمنى خود را با صاحب غدير علنى كرده اند؛ و اينك دهمين امام غدير را به صورت تبعيد از مدينه به سامرا آورده اند.
امام على النقى عليه السلام در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا آورد و در شرايطى كه حضرتش در تبعيد به سر مى برد و به اجبار از وطن خود مدينه به دارالخلافه عباسيان سامرا آورده شده بود، ناگهان اقدامى استثنايى از آن حضرت همگان را متحير مى سازد.
ص: 363
آن حضرت در روز عيد غدير به نجف آمدند و اميرالمؤمنين عليه السلام را زيارت كردند و زيارتنامه مفصلى كه يك دور كامل اعتقادى درباره فرهنگ غدير است خواندند و ماجراى غدير را ضمن آن بيان فرمودند.
روز غدير و حضور در بارگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف و اتمام حجتى عظيم در قالب زيارتنامه و در حالى كه جدش را مورد خطاب قرار مى دهد، مطالبى بيش از 30 صفحه بر لسان مبارك حضرت جارى مى شود كه هر فراز آن جهتى از غدير را روشن مى نمايد.
موقعيت بسيار حساسى بود كه امام على النقى عليه السلام در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا تبعيد كرد، در روز عيد غدير بتواند به كوفه بيايد. سپس در نجف اميرالمؤمنين عليه السلام را زيارت كند و زيارتنامه مفصلى كه يك دور كامل اعتقادى درباره فرهنگ غدير است بخواند و ماجراى غدير را ضمن آن به ما بياموزد و خطاب به جدش اميرالمؤمنين عليه السلام بفرمايد.
آنجا كه امام معصوم در شرايط سخت تقيه و تبعيد شخصا در روز غدير براى زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام مى آيد، همين عمل پيام بزرگى براى همه پيروان على عليه السلام دارد كه چگونه بايد وظيفه شناسى خود را در برابر صاحب غدير نشان دهند. زيارت مفصلى كه خطاب به جدش اميرالمؤمنين عليه السلام انشا فرمود كه به «زيارت غديريه» معروف است.
قسمتى از اين زيارت اشاره به ابعاد قرآنى غدير است كه حضرت با اشاره به دستورِ اعلان عمومى ولايت، آيات تبليغ و أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ و اكْمال را مطرح نموده با خطاب به جدّش اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه مى دارد:
من شهادت مى دهم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود را ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همانگونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داده بود.
ص: 364
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما نرساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى ... .
يا اميرالمؤمنين، من شهادت مى دهم كه هر كس غير تو را با تو يكسان بداند و او را به جاى تو قرار دهد از دينِ پايدارى كه خداوند رب العالمين پسنديده و آن را با ولايت تو در روز غدير كامل فرموده، روى گردان است ... .
شهادت مى دهم كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و سخنان باطل را خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .(1)
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر به پاخاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى بخدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟(2) گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» .
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .
ص: 365
خدايا لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايت او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.(1)
براى توضيح بيشتر در مورد زيارت غديريه امام هادى عليه السلام و متن و ترجمه آن، مراجعه شود به: فصل پنجم «مسائل عملى غدير» ، بخش اول «اعمال غدير» ، قسمت اول «زيارت غديريه» .
2 - از حديث «ثقلين» تا «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» تا «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ»
2 - از حديث «ثقلين» تا «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ»(2) تا «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ»
معرفى قرآنى غدير وجوب پيروى از آن را در پى دارد، چرا كه مُهر تأييد كتاب الهى به معناى اجرايى شدن آن دستور قرآنى است. امام هادى عليه السلام اين ارتباط قرآنىِ غدير را بيان فرموده است.
در روزگار امام هادى عليه السلام كه دستگاه خلافت با تبعيد و تحت نظر قرار دادن امامان عليهم السلام سعى در قطع ارتباط گفتارى و شنيدارى مردم با ايشان داشت، نامه نگارى رواج يافت و اين نوع تبليغ از شهرهاى دوردست نيز با آسايش بيشترى انجام مى شد.
نامه اى از ايران براى امام هادى عليه السلام ارسال شد و آن حضرت در پاسخ با بيانى زيبا، پيوند غدير را با حديث ثقلين در يك ارتباط قرآنى ترسيم فرمود. آن حضرت آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» را مرحله آغازين «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّه ِ وَ عِتْرَتى» معرفى كرد و اين وجه تمايز على بن ابى طالب عليه السلام را تا غدير پيش برد، كه از فراز آن منبر به عنوان اولين مصداق عترت به جهانيان معرفى شد.
امام هادى عليه السلام اين اتمام حجت را با كنار هم قرار داشتن ثقلين و توافق كامل آنها در كامل ترين وجه بيان فرمود. ماجرا هنگامى بود كه اهل اهواز خدمت امام هادى عليه السلام نامه اى نوشتند و طى آن سؤالاتى مطرح كردند. حضرت در جواب آنان نامه اى نوشت و پاسخ سؤالاتشان را داد و از جمله فرمود:
ص: 366
صحيح ترين خبرى كه اثبات آن از قرآن شناخته شده حديث ثقلين است كه نقل آن از پيامبر صلى الله عليه و آله مورد اتفاق است. آنگاه اين آيه را به صراحت در قرآن مى يابيم كه مى فرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... » ، و روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام است كه انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد و خدا از اين عمل او قدردانى نمود و اين آيه را درباره آن حضرت نازل فرمود.
بعد مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از اصحابش متمايز كرد و درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. از اين ارتباط مى فهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مى دهد. لذا امت بايد بدان اقرار كنند چرا كه اينها با قرآن موافق است و قرآن با آنها موافق است. اينجاست كه پيروى از چنين احاديثى واجب مى شود و جز اهل عناد و فساد نمى توانند از آن سرپيچى كنند.(1)
3 - عيد غدير در كلام امام هادى عليه السلام
3 - عيد غدير در كلام امام هادى عليه السلام(2)
اگر همه مسلمانان به رسميت عيد غدير و اهميت آن كه توسط شخص پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده توجه ندارند، لااقل دوستان اهل بيت عليهم السلام بايد بدانند كه غدير روز جشن رسمى آل محمد عليهم السلام است.
امام هادى عليه السلام نيز در اين باره فرمود: روزِ غدير روز عيد است، و افضل اعياد نزد اهل بيت و محبّان ايشان به شمار مى آيد.(3)
اتمام حجت امام حسن عسكرى عليه السلام با غدير
اتمام حجت امام حسن عسكرى عليه السلام با غدير(4)
در كنار آيات غدير، مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد. به خصوص استشهاد به آيات
ص: 367
قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت قرآنىِ حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام است.
اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام عسكرى عليه السلام نامه اى نوشت كه مردم سؤالات اعتقادى خود را از امام عسكرى عليه السلام پرسيده بودند. وقتى نامه به سامرا رسيد، حضرت در پاسخ اين نكته را خاطر نشان ساخت كه مردم بايد از خدا تشكر كنند كه به آنان اجازه نداد امامى براى خود انتخاب كنند، و براى آنان امامى را تعيين كرد كه بهتر از آن امكان ندارد، و آنگاه بود كه رضايت خود را اعلام فرمود.
حضرت در اين باره بيان فرمود كه طبيعى است كسى مى تواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلق اند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاك اند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بى پايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
يكى از فرازهاى آن حضرت در پاسخ نامه اى توسط نماينده خود براى او فرستاد چنين است:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ
ص: 368
رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(1)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مى كند ... .(2)
ص: 369
ص: 370
قسمت سوم: اتمام حجت ملائكه،اصحاب،بانوان وعلما باغدير و اقرار دشمنان
اتمام حجت جبرئيل بر عمر در غدير
اتمام حجت جبرئيل بر عمر در غدير(1)
يكى از نقشه هاى منافقين و دشمنان ولايت و امامت و صحابه ضد غدير، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت پس از اتمام خطبه غدير بود. پس از اين پيشنهاد شيطانى، خداوند اين آيه را نازل كرد:
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ . بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(2):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
ص: 371
آنچه در اينجا قابل ذكر است ظهور جبرئيل در پاسخ به پيشنهاد شركت در خلافت است. داستان را بايد از زبان عمر بشنويم كه اين آيه را همچون پُتكى بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است. او مى گويد:
با شنيدن اين آيه سينه ام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: اى مرد ! محمد پيمانى بست كه جز كافر يا منافق آن را بر هم نمى زند !
من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود.(1)
اتمام حجت بر ابوبكر با غدير
اتمام حجت بر ابوبكر با غدير(2)
در ماجراى غصب خلافت، به فاصله 80 روز از غدير به گونه اى على عليه السلام را ناشناخته انگاشتند و براى خود خليفه انتخاب كردند كه گويى على عليه السلام اصلاً به دنيا نيامده يا قبل از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته است ! هر كس از پيروان راستين پيامبر صلى الله عليه و آله به فاصله چند روز از شهادت آن حضرت وارد مسجد مى شد و ابوبكر را بر فراز منبر مى ديد بى اختيار مى گفت: أ نَسيتَ أم تَناسَيتَ ؟ ! اى ابوبكر، آيا فراموش كرده اى يا خود را به فراموشى زده اى ؟ !(3)
اين خطاب در واقع به همه دار و دسته سقيفه بود، كه برخوردشان با على عليه السلام به گونه اى بود كه گويا اصلاً او را نمى شناسند و سوابق او را نمى دانند ! !
ص: 372
اتمام حجت اصحاب با غدير در ماجراى هجوم
اتمام حجت اصحاب با غدير در ماجراى هجوم(1)
ابان بن ابى عياش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: نزد ابن عباس در خانه اش بودم و عده اى از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام همراه ما بودند. ابن عباس براى ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت:
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر (ابوبكر و عمر) شدند، و جز على و بنى هاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عده اى كم كسى باقى نماند، عمر به ابوبكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و اهل بيتش و اين چند نفر. اكنون سراغ او بفرست.
تا آنجا كه حمله كردند و على عليه السلام را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند. سلمان و ابوذر و مقدار و عمار و بريده اسلمى رحمهم اللّه به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالى كه مى گفتند: چه زود به پيامبر صلى الله عليه و آله خيانت كرديد و كينه هايى كه در سينه ها داشتيد بيرون آورديد.
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر، آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مى كنى و او را مى زنى، در حالى كه قريش سوابق تو را خوب مى دانند !
در اينجا خالد شمشيرش را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، ولى عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت.
سپس مولاى عوالم اميرالمؤمنين عليه السلام را - در حالى كه گريبان او را گرفته و مى كشيدند - نزد ابوبكر رسانيدند. همين كه چشم ابوبكر به حضرت افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
حضرت فرمود: چه زود بر اهل بيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقه اى مردم را بر بيعت خود ترغيب مى كنى ؟ ! آيا تو ديروز به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟
ص: 373
بريده برخاست وگفت: اى عمر، آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شما گفت: نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد ؟ و شما دو نفر گفتيد:
آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود: آرى.
ابوبكر گفت: اى بريده، اين جريان درست است، ولى تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و بعد از هر مسئله اى مسئله ديگرى پيش مى آيد !
عمر گفت: اى بريده، تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسئله دخالت مى كنى ؟ ! بريده گفت: به خدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد. عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند !(1)
احتجاج صحابه با غدير در قالب اعتراض به ابوبكر
احتجاج صحابه با غدير در قالب اعتراض به ابوبكر(2)
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير اين آيات است:
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ»(3):
«متقين در بهشت ها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد» .
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ»(4):
«كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند تا هنگامى كه به آن مى رسند و درهاى آن باز مى شود خزانه دارانش به آنها مى گويند سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل آن شويد» .
ص: 374
در خطبه غدير نيز، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله از اصل مسئله امامت فراغت يافت به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود:
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنِينَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ، يَقُولُونَ «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ» :
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون اين دو آيه در خطبه غدير نهفته است: يكى ارتباط تقوى و ولايت، و ديگرى تشريفات خاص براى ورود با جلالت شيعيان به بهشت.
در مورد ارتباط تقوى و ولايت بايد گفت: موضوع اين دو آيه در قرآن «متقين» هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهم السلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بى تقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود.
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بى تقوايى و ردّ ولايت امامان عليهم السلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقوى داشتند و از خدا مى ترسيدند و اطاعت او را مى نمودند در رأس همه اطاعت ها قبول ولايت ائمه عليهم السلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اينها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بى تقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
در اينجا به سخنان چند نفر از معترضين بر ابوبكر در روزهاى غصب خلافت اشاره مى شود، كه وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ مى كردند از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بى تقوى معرفى نمودند.
ص: 375
توضيح اينكه:
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند. يكى از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده ابوالهيثم بن تيهان است:
دوازده نفر با اجازه اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گذاشتند در روز جمعه كه ابوبكر منبر مى رود در مقابل منبر اجتماع كنند و آنچه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانند بگويند تا هم اتمام حجت بر ابوبكر باشد و هم بر مردم.
روز جمعه يك به يك برخاستند و مطالبى گفتند، تا نوبت به ابوالهيثم بن تيهان رسيد. او گفت: من گواهى مى دهم كه پيامبرمان على عليه السلام را در روز غدير منصوب كرد.
عده اى از انصار در اين باره به گفتگو پرداختند كه منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از اين اقدام چه بود و در اين باره سخن بسيار گفتند. لذا عده اى را خدمت آن حضرت فرستادند و در اين باره سؤال كردند. فرمود: «به آنان بگوييد: على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين است و دلسوزترين مردم براى امت من است» . من به آنچه در خاطرم بود شهادت دادم. هر كس مى خواهد ايمان بياورد و هر كس مى خواهد كافر شود. وعده گاه روز قيامت است.(1)
اين ماجرا احتجاج شاهدان غدير اعتراض ايشان به سقيفه بود. چرا در واقع در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد، و پيامبر صلى الله عليه و آله اميرمؤمنان عليه السلام را به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليه السلام چه از سوى ديگران. هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما
ص: 376
كسانى هم متعهدانه ديده ها و شنيده هاى خود را گفتند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن دوازده نفر در حساس ترين موقعيت حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخى شان هم با اين كار موافق نبودند.
نزد حضرت على عليه السلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند. حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مى برند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند.
بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
روز جمعه بود كه آنان اطراف منبر پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و به ترتيب از جا برخاستند و به ابوبكر نسبت به تصدّى خلافت هشدار دادند، واقعه غدير خم و حديث غدير را يادآور شدند و از كنار گذاشتن على بن ابى طالب عليه السلام از خلافت و مخالفت با دستور پيامبر صلى الله عليه و آله انتقاد كردند، و به اين شكل حكومت و خلافت را بدون مستند شرعى دانستند. جز اين دوازده نفر، ديگرانى هم برخاسته و سخن گفتند.
نتيجه گواهى اين شاهدان غدير شكست ابوبكر بود. از اين رو ابوبكر كه دليل و جوابى نداشت سه روز در خانه نشست. روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان،
ص: 377
عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص و ابوعبيده جرّاح (از كار چاق كنان سقيفه و خلافت ابوبكر) هر كدام با ده نفر از مردان عشيره خود با سلاح هاى آخته سراغ ابوبكر آمدند. او را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند و بر منبر نشاندند. مردم را نيز تهديد كردند كه اگر كسى باز هم آنگونه سخنان بگويد، با شمشير جواب خواهد شنيد. مردم هم ترسيدند و در خانه ها نشستند.(1)
سلمان در مسجد بپاخاست و در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر بود خطاب به او گفت: يا ابابَكْرٍ، اتَّقِ اللّه وَ قُمْ عَنْ هذَا الْمَجْلِسِ وَ دَعْهُ لاهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَدا الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا يَخْتَلِفُ عَلى هذِهِ الامَّةِ سَيْفانِ ... ، وَ انْ ابَيْتُمْ لَتَحْلِبُنَّ بِهِ دَما وَ لَيَطْمَعَنَّ فيهَا الطُّلَقاءُ وَ الطُّرَداءُ وَ الْمُنافِقُونَ:
اى ابوبكر، تقوى پيشه كن و از اين جايى كه نشسته اى برخيز و آن را به اهلش واگذار كن كه تا روز قيامت با خوشى آن را به كار گيرند و دو شمشير از اين امت با يكديگر اختلاف پيدا نكنند ... ، و اگر نپذيريد از آن خون خواهيد دوشيد و آزاد شدگان و مطرود شدگان و منافقان در خلافت طمع خواهند كرد.(2)
مى بينيم كه سلمان دو سوى تقوى و بى تقوايى را به خوبى تبيين مى كند و نشان مى دهد كه آثار سوء اين بى تقوايى تا كجا پيش مى رود كه بايد امتى خون بدوشند و نااهلان دنباله اين راه غلط را بگيرند.
چنانكه اين اتفاق به وقوع پيوست و چه خون هاى ناحقى كه در پى اين غصب خلافت در طول قرن ها ريخته شد و چه كسانى حكومت مردم را در دست گرفتند كه فتنه هاى عظيمى از دستشان صادر شد.
آيا اين بى تقوايى با يك دروغ يا غيبت يا زنا يا ربا قابل مقايسه است ؟ آيا هزاران دروغ و غيبت و زنا و ربا ثمره غصب خلافت نبود ؟ !
ص: 378
در همان مجلس مقداد برخاست و چنين گفت: ارْجِعْ يا ابابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ الى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الامْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اوْلى بِهِ مِنْكَ ... . اتَّقِ اللّه وَ بادِرِ الاسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها:
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانه ات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما ... . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كرده اى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(1)
در اين كلام مقداد نيز توبه از آن بى تقوايى و گريه بر چنين گناه عظيمى مطرح شده و به ابوبكر تقوى را سفارش مى كند، كه لازمه اش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده به صاحب اصلى آن مى داند.
در همان مجلس ابوايوب انصارى نيز بى تقوايى مردم در يارى غاصبين خلافت و تنها گذاشتن خليفه منصوب شده الهى را موضوع سخن خويش قرار داد و چنين گفت:
اتَّقُوا عِبادَ اللّه فى اهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ وَ رَدُّوا الَيْهِمْ حَقَّهُمُ الَّذى جَعَلَهُ اللّه لَهُمْ ... . فَتُوبُوا الَى اللّه، إِنَّ اللّه تَوَّابٌ رَحِيمٌ: اى بندگان خدا، درباره اهل بيت پيامبرتان از خدا بترسيد و تقوى پيشه كنيد، و حق آنان را كه خدا برايشان قرار داده به آنان باز گردانيد ... . در پيشگاه خدا توبه كنيد، كه خداوند توبه پذير و مهربان است.(2)
با توجه به سخن فوق معلوم مى شود موضوعيت تقوى درباره اهل بيت و حقوقشان معناى دقيقِ ارتباط بين تقوى و ولايت است، همان گونه كه باز گرداندن حقشان توبه از اين گناه و نشانه ترس از خداست.
ص: 379
اتمام حجت چهار نفر از صحابه با غدير
اتمام حجت چهار نفر از صحابه با غدير(1)
چهار نفر وارد كوفه شدند و در ميدان بزرگ كوفه شترهاى خود را خواباندند و خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند و عرض كردند: السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ وَ رَحمَةُ اللّه ِ وَ بَرَكاتُهُ. حضرت فرمود: عَلَيكُمُ السَلامُ، از كجا آمده ايد ؟ عرض كردند: موالى شما از فلان سرزمين هستيم.
حضرت فرمود: شما از كجا موالى من هستيد ؟ عرض كردند: از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيديم كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
اتمام حجت عده اى از انصار با غدير
اتمام حجت عده اى از انصار با غدير(3)
عده اى از انصار به صورت كاروانى وارد كوفه شدند و در ميدان بزرگ كوفه شترهاى خود را خواباندند و در حالى كه عمامه بر سر داشتند و شمشير حمايل كرده بودند و روى خود را پوشانده بودند به راه افتادند تا خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند، و عرض كردند: سلام بر تو اى مولاى ما !
حضرت فرمود: شما كه هستيد ؟ عرض كردند: قومى از مواليان تو هستيم. فرمود: چگونه من مولاى شما هستم در حالى كه شما قومى تازه وارد هستيد ؟
عرض كردند: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه در روز غدير خم - در حالى كه بازوان تو را گرفته بود مى فرمود: «خدا صاحب اختيار من است و من مولاى مؤمنينم، و هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست.
حضرت فرمود: شما اين مطلب را قبول داريد ؟ عرض كردند: آرى. فرمود: به آن شهادت مى دهيد ؟ عرض كردند: آرى. فرمود: راست مى گوييد.
ص: 380
سپس از خدمت حضرت بيرون آمدند. از يكى از آنان پرسيدند: شما كيستيد ؟ گفتند: گروهى از انصار هستيم كه ابوايوب انصارى نيز در ميان ماست.(1)
اتمام حجت چهل نفر از صحابه با غدير
اتمام حجت چهل نفر از صحابه با غدير(2)
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه مردم - به جز عده كمى - از دين بازگشتند و پيروى از اميرالمؤمنين عليه السلام را كنار گذاشتند. در اين ميان چهل نفر خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و عرض كردند: نه به خدا قسم، هرگز از كسى جز تو اطاعت نمى كنيم.
حضرت فرمود: چرا ؟ عرض كردند: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه در روز غدير آن مطالب را درباره تو مى فرمود. حضرت فرمود: بر سر پيمانتان هستيد ؟ گفتند: آرى. فرمود: فردا در حالى كه سرهايتان را تراشيده ايد نزد من آييد ... .(3)
اتمام حجت ابوذر با غدير
اشاره
اتمام حجت ابوذر با غدير(4)
يكى از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده ابوذر غفارى است:
1 - اتمام حجت ابوذر بر همگان
ابوذر از اولين ياران غدير و از آن سه نفرى است كه در روزهاى اول سقيفه مقاومت كردند و با غاصبين بيعت نكردند. او بارها مسئله غدير را با جزئياتش مطرح مى كرد و با آن احتجاج مى نمود.
ابوذر در مجلس ابن عباس كه در خيمه اى برقرار بود نشسته بود و ابن عباس مشغول صحبت با مردم بود. ناگهان ابوذر برخاست و دست به عمود خيمه زد و گفت:
ص: 381
اى مردم هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هر كس مرا نمى شناسد من خود را به اسمم برايش معرفى مى كنم. من جندب بن جناده ابوذر غفارى هستم. به حق خدا و رسولش از شما مى پرسم كه آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديد كه مى فرمود: زمين حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر راستگوتر از ابوذر ؟ گفتند: آرى بخدا قسم.
ابوذر گفت: اى مردم، آيا قبول داريد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ما را جمع كرد و فرمود: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ... . همه گفتند: آرى به خدا قسم.(1)
2 - اتمام حجت ابوذر بر عمر
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت: در بيمارى ابوذر - كه در زمان حكومت عمر مبتلا شده بود - نزد او حاضر بودم. عمر به عنوان عيادت نزد او آمد، در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام و سلمان و مقداد هم نزد او بودند و ابوذر به آن حضرت وصيت كرده و نوشته بود و شاهد گرفته بود.
وقتى عمر بيرون رفت مردى از فاميل ابوذر - كه از پسرعموهاى او از طايفه بنى غفار بود - گفت: چه مانعى داشت به اميرالمؤمنين عمر وصيت مى كردى ؟ !
ابوذر گفت: من به اميرالمؤمنين حقيقى وصيت كرده ام. پيامبر صلى الله عليه و آله به ما - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بوديم - دستور داد و ما بر على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كرديم، و همين حاكم كه او را «اميرالمؤمنين» ناميدى (يعنى عمر) در بين ما بود.
هيچ يك از عرب و عجم در اين باره اعتراضى به پيامبر صلى الله عليه و آله نكرد، مگر همين شخص و رفيق بى مقدارش كه او را جانشين خود قرار داد. اين دو گفتند: آيا اين حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: به خدا قسم آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است. خدا اين دستور را به من داده و من به شما دستور دادم.
ص: 382
سليم مى گويد: عرض كردم: اى ابوالحسن، و تو اى سلمان و تو اى مقداد، آيا گفتار ابوذر را تأييد مى كنيد ؟ گفتند: آرى، راست مى گويد. گفتم: چهار نفر عادل اند كه اگر فقط يكى از آنان برايم نقل مى كرد در صدق و راستى او شك نمى كردم، ولى چهار نفر شما براى اطمينان من و بصيرتم محكم تر است.
گفتم: اصلحك اللّه، آيا نام هشتاد نفر از عرب و غير عرب را ذكر مى كنى ؟ سلمان نام يك يك آنها را ذكر كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوذر و مقداد گفتند: سلمان راست مى گويد. رحمت خدا و مغفرتش بر او و بر آنان باد.
از جمله كسانى كه سلمان نام برد: ابوبكر، عمر، ابوعبيده، معاذ، سالم، پنج نفر اصحاب شورى(1)، عمار بن ياسر، سعد بن عباده و بقيه اصحاب عقبه و اُبَىّ بن كعب و ابوذر و مقداد، و عده ديگرى كه اكثرشان از اهل بدر بودند و اكثر آنها از انصار بودند.
در ميان ايشان ابوالهيثم بن تَيِّهان، خالد بن وليد، ابو ايوب، اسيد بن حضير و بشير بن سعيد بودند.
سليم مى گويد: گمان مى كنم با همه اين افراد ملاقات كردم و از فرد فرد آنان در تنهايى و خلوت در اين مورد سؤال كردم. بعضى از آنان سكوت كردند و پاسخى ندادند و حقيقت را كتمان كردند.
بعضى از آنان هم آن را نقل كردند و گفتند: فتنه اى به ما برخورد كه قلب و گوش و چشم ما را گرفت ! و آن هنگامى بود كه ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است كه بعد از آن فرموده: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را گرامى داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده و خداوند نمى گذارد نبوت و خلافت براى ما اهل بيت جمع شود !
هنگامى كه على عليه السلام را براى بيعت آورده بودند به اين مطلب استدلال كرد، و چهار نفر كه نزد ما از خوبان بودند و مورد تهمت نبودند او را تصديق كرده و برايش شهادت دادند؛ كه عبارت بودند از: ابوعبيده، سالم، عمر، معاذ. ما گمان كرديم راست مى گويند.
ص: 383
سليم مى گويد: افرادى كه با آنان ملاقات كردم همچنين گفتند: وقتى على عليه السلام بيعت نمود به ما خبر داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چه مطالبى گفته و خبر داده است كه اين پنج نفر در بين خود مكتوبى نوشته اند و در آن با يكديگر عهد بسته اند و در كنار كعبه هم پيمان شده اند كه «اگر محمد از دنيا برود يا كشته شود بر عليه على قيام كنند و خلافت را از او سلب كنند» .
اميرالمؤمنين عليه السلام چهار نفر را كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند شاهد گرفت، و آنان هم گواهى دادند، و اين بعد از آن بود كه بيعت لعنت شده و گمراه كننده ابوبكر بر گردن ما قرار گرفته بود. و ما دانستيم كه على عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله مطلب باطلى نقل نمى كند كه نيكان از اصحاب محمد صلى الله عليه و آله به آن شهادت دهند ... .
ابان مى گويد: اين حديث را براى حسن بصرى نقل كردم. او گفت: سليم و ابوذر راست گفته اند. سپس حسن بصرى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر شمرد تا آنجا كه گفت:
پيامبر صلى الله عليه و آله او را در روز غدير خم نصب كرد و براى او صاحب اختيارى بر مردم را واجب كرد همانطور كه براى خود واجب كرده بود، و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست؛ و به او گفت: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين سخن را به هيچ يك از اهل بيتش و احدى از امتش جز او نفرموده است.(1)
اتمام حجت مقداد بر ابوبكر با غدير در غصب خلافت
اشاره
اتمام حجت مقداد بر ابوبكر با غدير در غصب خلافت(2)
در مورد ارتباط تقوى و ولايت بايد گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله موضوع «متقين» در قرآن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهم السلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بى تقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود.
ص: 384
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بى تقوايى و ردّ ولايت امامان عليهم السلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقوى داشتند و از خدا مى ترسيدند و اطاعت او را مى نمودند در رأس همه اطاعت ها قبول ولايت ائمه عليهم السلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اينها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بى تقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
1 - اتمام حجت مقداد در زمان ابوبكر
در روزهاى اول غصب خلافت، چند نفر از صحابه بر ابوبكر اعتراض كردند. آنان وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ مى كردند، از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بى تقوى معرفى مى نمودند.
از جمله مقداد برخاست و چنين گفت: ارْجِعْ يا ابابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ الى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الامْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اوْلى بِهِ مِنْكَ ... . اتَّقِ اللّه وَ بادِرِ الاسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها:
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانه ات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما ... . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كرده اى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(1)
در اين كلام مقداد توبه از آن بى تقوايى و گريه بر چنين گناهى مطرح شده، و نيز به او تقوى را سفارش مى كند كه لازمه اش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده مى داند.
2 - اتمام حجت مقداد در زمان عمر
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت: در بيمارى ابوذر - كه در زمان حكومت عمر مبتلا شده بود - نزد او حاضر بودم. عمر به عنوان عيادت نزد او آمد، در حالى كه
ص: 385
اميرالمؤمنين عليه السلام و سلمان و مقداد هم نزد او بودند و ابوذر به آن حضرت وصيت كرده و نوشته بود و شاهد گرفته بود.
وقتى عمر بيرون رفت مردى از فاميل ابوذر - كه از پسرعموهاى او از طايفه بنى غفار بود - گفت: چه مانعى داشت به اميرالمؤمنين عمر وصيت مى كردى ؟ !
ابوذر گفت: من به اميرالمؤمنين حقيقى وصيت كرده ام. پيامبر صلى الله عليه و آله به ما - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بوديم - دستور داد و ما بر على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كرديم، و همين حاكم كه او را «اميرالمؤمنين» ناميدى (يعنى عمر) در بين ما بود.
هيچ يك از عرب و عجم در اين باره اعتراضى به پيامبر صلى الله عليه و آله نكرد مگر همين شخص و رفيق بى مقدارش كه او را جانشين خود قرار داد. اين دو گفتند: آيا اين حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: به خدا قسم آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده و من به شما دستور دادم.
سليم مى گويد: عرض كردم: اى ابوالحسن، و تو اى سلمان و تو اى مقداد، آيا گفتار ابوذر را تأييد مى كنيد ؟ گفتند: آرى، راست مى گويد. گفتم: چهار نفر عادل اند كه اگر فقط يكى از آنان برايم نقل مى كرد در صدق و راستى او شك نمى كردم، ولى چهار نفر شما براى اطمينان من و بصيرتم محكم تر است.
گفتم: اصلحك اللّه، آيا نام هشتاد نفر از عرب و غير عرب را ذكر مى كنى ؟ سلمان نام يك يك آنها را ذكر كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوذر و مقداد گفتند: سلمان راست مى گويد. رحمت خدا و مغفرتش بر او و بر آنان باد.
از جمله كسانى كه سلمان نام برد: ابوبكر، عمر، ابوعبيده، معاذ، سالم، پنج نفر اصحاب شورى(1)، عمار بن ياسر، سعد بن عباده و بقيه اصحاب عقبه و اُبَىّ بن كعب
ص: 386
و ابوذر و مقداد، و عده ديگرى كه اكثرشان از اهل بدر بودند و اكثر آنها از انصار بودند. در ميان ايشان ابوالهيثم بن تَيِّهان، خالد بن وليد، ابو ايوب، اسيد بن حضير و بشير بن سعيد بودند.
سليم مى گويد: گمان مى كنم با همه اين افراد ملاقات كردم و از فرد فرد آنان در تنهايى و خلوت در اين مورد سؤال كردم. بعضى از آنان سكوت كردند و پاسخى ندادند و حقيقت را كتمان كردند.
بعضى از آنان هم آن را نقل كردند و گفتند: فتنه اى به ما برخورد كه قلب و گوش و چشم ما را گرفت ! و آن هنگامى بود كه ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است كه بعد از آن فرموده: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را گرامى داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده و خداوند نمى گذارد نبوت و خلافت براى ما اهل بيت جمع شود !
هنگامى كه على عليه السلام را براى بيعت آورده بودند به اين مطلب استدلال كرد و چهار نفر كه نزد ما از خوبان بودند و مورد تهمت نبودند او را تصديق كرده و برايش شهادت دادند كه عبارت بودند از: ابوعبيده، سالم، عمر، معاذ. و ما گمان كرديم آنان راست مى گويند.
سليم مى گويد: افرادى كه با آنان ملاقات كردم همچنين گفتند: وقتى على عليه السلام بيعت نمود به ما خبر داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چه مطالبى گفته و خبر داده است كه اين پنج نفر در بين خود مكتوبى نوشته اند و در آن با يكديگر عهد بسته اند و در كنار كعبه هم پيمان شده اند كه: اگر محمد از دنيا برود يا كشته شود بر عليه على قيام كنند و خلافت را از او سلب كنند.
اميرالمؤمنين عليه السلام چهار نفر را كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند شاهد گرفت، و آنان هم گواهى دادند، و اين بعد از آن بود كه بيعت لعنت شده و گمراه كننده ابوبكر بر گردن ما قرار گرفته بود. و ما دانستيم كه على عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله مطلب باطلى نقل نمى كند كه نيكان از اصحاب محمد صلى الله عليه و آله به آن شهادت دهند ... .
ص: 387
ابان مى گويد: اين حديث را براى حسن بصرى نقل كردم. او گفت: سليم و ابوذر راست گفته اند. سپس حسن بصرى فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر شمرد تا آنجا كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله او را در روز غدير خم نصب كرد و براى او صاحب اختيارى بر مردم را واجب كرد همانطور كه براى خود واجب كرده بود، و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست؛ و به او گفت: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين سخن را به هيچ يك از اهل بيتش و احدى از امتش جز او نفرموده است.(1)
3 - اتمام حجت مقداد در زمان عثمان
اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشتند و از جمله به غدير استناد فرمودند.
در آنجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: ما شهادت مى دهيم كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد داريم كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مى فرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است. من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگارم مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مى كند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مى گيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است
ص: 388
- و حضرت دست مبارك را بر على بن ابى طالب عليه السلام قرار دادند - و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابى طالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست. از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق و نه حق از ايشان جدا نمى شوند.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.(1)
اتمام حجت عمّار با غدير
اشاره
اتمام حجت عمّار با غدير(2)
عمار ياسر از مبلغان بصير غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در ترويج فرهنگ غدير متحمل شده، بررسى حيات وى از زاويه نقل و ترويج حديث غدير و وفادارى به پيام غدير كمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.
عمار صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و راوى حديث غدير است، و زندگى او تجلّى بصيرت در اعتقاد و عمل است. چنانكه حتى در شرايط فتنه هاى جمل و صفين ترديد نكرده، و در دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام جهاد كرد، تا در صفين به فيض شهادت رسيد.
با آنكه بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله را يدك مى كشيدند، در برابر مسئوليتى كه از جانب خداوند در غدير بر دوششان نهاده شده بود، يا خود
ص: 389
مرتكب غصب و خيانت شدند، و يا ظلم را پذيرفتند و در دفاع از مظلوم و احقاق حق وى سستى و كوتاهى كردند !
در ميان صحابه، مى توان از اشخاصى - هر چند قليل اما چون كوه استوار - سراغ گرفت كه آواى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را با گوش جان شنيده بودند، و تا پاى جان در دفاع از پيام غدير ايستادند.
اين گروه از صحابه تنها به روايت و يا تبليغ حديث غدير اكتفا نكردند، بلكه عمل آنان در عرصه هاى گوناگون گواه استقامت آنان در وفادارى به آرمان غدير بود، و با نور بصيرتى كه از غدير به زندگى آنان تابيده بود. حتى در فتنه هاى جمل، صفين و نهروان نيز دست از حمايت از اميرالمؤمنين عليه السلام و دفاع از حقانيت ايشان برنداشتند.
عمار، از پيام آوران غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در دفاع از فرهنگ غدير و انتقال آن به نسل هاى آينده متحمل شد. شهرت عمار بن ياسر نيز خود مانند حجابى است براى توجه بيشتر به بررسى دقيق تر جزئيات سيره عملى در دفاع از حق. از اين رو، در اينجا به معرفى و قدرشناسى اين مبلغ بصير غدير و دفاع وى از ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام پرداخته مى شود:
ابواليقظان عمار بن ياسر بن عامر بن مالك عنسى، از مذحجيان يكى از خاندان هاى مشهور قحطانى يمنى است، و تولد او به 57 سال پيش از هجرت بر مى گردد.(1)
از آنجا كه ياسر پدر عمار پس از آمدن به مكه حليف ابوحذيفة بن مغيره مخزومى گرديد، گاهى عمار را به بنى مخزوم نسبت مى دهند. عمار و پدر و مادرش و برادرش عبداللّه در شمار سابقان در اسلام هستند، و مادرش سميه نخستين شهيد زن در اسلام است كه در مكه به دست ابوجهل به شهادت رسيد.(2)
ص: 390
عمار از اولين مهاجران(1) بوده و به دو قبله نماز خوانده است. به دو قبله نماز گزاردن از افتخارات مسلمين صدر اسلام بوده است. منظور اين است كه از روزهاى اول اسلام آورده اند و با پيامبر صلى الله عليه و آله در سخت ترين شرايط دين اسلام را همراهى كردند.
در حالى كه مى بينيم در روزهاى مظلوميت پيامبر صلى الله عليه و آله، عده زيادى همراهى نكردند و پس از هجرت و اوج قدرت اسلام بازور شمشير به اسلام گرويدند و بعد از تغيير قبله مسلمان شدند.
او در بدر و ساير غزوات حضور داشت(2) و در بيعت رضوان نخستين كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كرد.(3) در منابع فرق مختلف اسلامى، اخبار فراوانى در فضائل عمار وارد شده است.(4) از جمله در امان بودن او از شر شيطان و مشتاق بودن عمار براى ورود به بهشت و ... .
از آنجا كه عمار صحابى با سابقه در اسلام است، قريب به تمام روايات او از پيامبر صلى الله عليه و آله است. هر چند از امام على عليه السلام و حذيفة بن يمان نيز روايت كرده است.
راويان متعددى از عمار حديث شنيده اند، كه از ميان آنان مى توان به فرزندش محمد بن عمار(5)، ابن عباس، جابر بن عبداللّه انصارى، ابوالطفيل عامر بن واثله، محمد
ص: 391
فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام معروف به محمد حنفيه، سعيد بن مسيب و عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب اشاره كرد. اميرالمؤمنين على عليه السلام نيز گاهى از عمار روايت مى كردند.(1)
اين صحابى نامدار مورد اعتماد و احترام فريقين است. عموم رجاليان شيعه(2) و سنى(3) از او با احترام فراوان ياد كرده و فضائل و مناقب بسيارى از وى متذكر شده اند. مؤلفان صحاح ستّه اهل تسنن نيز همگى از او روايت آورده اند.(4)
طبيعى است كه روايات عمار از قديم مورد توجه و حتى موضوع تأليف مستقل قرار گيرد. چنانكه ابويوسف يعقوب بن شيبه سدوسى بصرى بغدادى (ت 180 - م 262 ق) از كبار محدثان اهل تسنن كتابى به نام «مسند عمار بن ياسر» نوشت.(5)
1 - حديث غدير به روايت عمار
جمال الدين ابوالحجاج يوسف مزى (م 742 ق) به نقل از كتاب «الموالاة» ابن عقده، از عمار بن ياسر چنين روايت كرده است: شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(6)
2 - بصيرت عمار در ترويج فرهنگ غدير
در دورانى كه بسيارى از صحابه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله از نقل خصائص و فضائل اهل بيت عليهم السلام پرهيز مى كردند، عمار از مبلغان و مروجان فضائل اهل بيت عليهم السلام به خصوص اميرالمؤمنين على عليه السلام بوده، و اين موضوع بخش عمده اى از روايات او را به خود اختصاص داده است.
ص: 392
عمار براى آگاهى مردم، رواياتى كه خود از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امام على عليه السلام شنيده بود را بيان مى كرد. مانند:
پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله در باب جنگيدن امام على عليه السلام با ناكثين و قاسطين و مارقين.(1)
و يا خبر غيبى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در غزوه ذات العشيره على عليه السلام را با كنيه ابوتراب لقب داد، و به آن حضرت خبر داد كه همانا شقى ترين مردم دو نفرند: يكى آنكه ناقه صالح را پى كرد، و ديگرى آنكه على عليه السلام را به شهادت مى رساند.(2)
در منابع شيعى(3) و سنى(4) رواياتى از عمار در باب لزوم پذيرش ولايت على عليه السلام وارد شده است. در برخى از اين روايات به اينكه حضرت على عليه السلام وارث و خليفه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است تصريح شده، و حتى بر دوازده امام عليهم السلام نص شده است.(5)
علاوه بر اين، لازم است به كاربرد لفظ «شيعه» در رواياتى از عمار اشاره شود.(6) در يكى از اين روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت شيعيان اهل بيت عليهم السلام را نجات يافتگان و مخالفانشان را هلاك شدگان معرفى مى كنند.(7)
در اينجا بسيار بجا است كه به برخى از روايات و احاديث نقل شده از عمّار بن ياسر در باب فضائل و مناقب اهل بيت عصمت عليهم السلام نيز به شكل فهرستوار اشاره اى داشته باشيم:
ص: 393
تفسير آيه 54 سوره مائده به امام على عليه السلام و يارانش در جنگ با ناكثين، قاسطين و مارقين(1) نزول آيه ولايت(2) در شأن اميرالمؤمنين على عليه السلام.(3)
تطبيق صالح المؤمنين(4) بر حضرت على عليه السلام.(5)
ناميده شدن على عليه السلام به صديق اكبر از جانب حق تعالى در شب معراج.(6)
معصوم بودن امام على عليه السلام از گناه.(7)
همسانى جايگاه امام على عليه السلام در روز قيامت با جايگاه حضرت محمد صلى الله عليه و آله و حضرت ابراهيم عليه السلام و تشبيه اهل بيت عليهم السلام(8) به باران.(9)
نتيجه اينكه:
در شرايطى كه حب دنيا و بازگشت به جاهليت سبب فاصله گرفتن بيشتر صحابه از وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله و مانع تحقق غدير شد، گروه قليلى از صحابه مانند عمار، ابوالطفيل و حبشى با نقل و يادآورى حديث غدير و دفاع عملى از محتواى آن، از حديث غدير و خط مستقيم ولايت محافظت كردند، تا به جويندگان حقيقت برسد.
بر شيعيان امروز است كه تلاش هاى آنان را قدر شناسند، و از بصيرت و نحوه عمل آنان در دفاع از ولايت و به ويژه در شرايط فتنه الگو بگيرند، و به راهبردهايى براى عصر خود برسند.
ص: 394
از نحوه رفتار عمار در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مى توان روشنگرى و عدم سكوت در برابر ظلم را آموخت، و همچنين از كار عملياتى او در فتنه جمل و نحوه مواجه شدن با فتنه را.
ابوالطفيل خود را با امامش تنظيم مى كرد. از اين رو در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام به كوفه هجرت كرد، و در هر سه جنگ تحميلى بر حضرت شركت كرد. اما او فقط مجاهد نبود، و به تعبير يعقوبى از حاملان علم امام على عليه السلام بود.
حبشى نيز به نقل حديث غدير و جهاد در دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام اكتفا نكرد، و زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از جمله حديث منزلت بود، و از اين طريق بر آگاهى و بصيرت جامعه مى افزود. درس ديگرى كه از حيات اين سه صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام مى توان آموخت اينكه براى دفاع از خط ولايت بايد هزينه پرداخت كرد.
گاهى بايد مانند عمار جان را فدا كرد، و گاهى پذيراى تهمت ها و توهين ها شد؛ چنانكه خوارج و نواصب و وابستگان و پيروانش ابوالطفيل را به جرم دوست داشتن امام على عليه السلام و اهل بيت پيامبر عليهم السلام و پيروى از آنان غالى و كذاب خواندند. يا مانند حبشى كه ابن عدى نام او را در كتاب ضعفايش - يعنى افرادى كه حديثشان معتبر نيست - آورده است.
3 - شهادت عمار براى غدير در زمان عثمان
در اتمام حجتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان عثمان در مسجد داشت، از جمله به غدير استناد فرمود. در آنجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: ما شهادت مى دهيم كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد داريم كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مى فرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در
ص: 395
كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است.
من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگار خود مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مى كند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مى گيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت دست مبارك را بر على بن ابى طالب عليه السلام قرار دادند - .
و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابى طالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست.
از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق جدا مى شوند و نه حق از ايشان جدا مى شود.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.(1)
ص: 396
4 - شهادت عمار براى غدير در صفين
در صفين كه حضرت فضائل خود من جمله حديث و ماجراى غدير را فرمود، دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه اين مطالب را همانطور كه گفتى از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم، نه يك حرف زياد نمودى و نه كم كردى، و پيامبر صلى الله عليه و آله ما را بر اين مطلب شاهد گرفت.
بقيه هفتاد نفر هم گفتند: اين مطالب را شنيديم ولى همه آن را حفظ نكرديم، ولى اين دوازده نفر برگزيدگان و بهتران ما هستند» .
از بين آن دوازده نفر چهار نفر برخاستند: ابوالهيثم بن تيهان، ابوايوب انصارى، عمار بن ياسر و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، كه خداوند آنان را رحمت كند. اينان گفتند: شهادت مى دهيم كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيديم و آن را حفظ كرديم كه در آن روز فرمود در حالى كه ايستاده بود و على هم در كنار او ايستاده بود.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، خداوند به من دستور داده كه براى شما امام و وصىّ و جانشينى منصوب كنم كه وصى پيامبرتان در ميان شما و جانشين من در امتم و بين اهل بيتم بعد از من باشد. كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و به شما دستور ولايت او را داده است. من از ترس اهل نفاق و تكذيب آنان از پروردگارم خواستم كه اين دستور را از عهده من بردارد، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.(1)
5 - اتمام حجت عمار بر عمروعاص
زمانى كه اصحاب سقيفه در قيافه هاى ظاهرفريبى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. آنگاه كه به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهى خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند. پيراهن سقيفه را بر منبر
ص: 397
دمشق كه پايه هاى سقيفه در آن محكم شده بود آويختند و عناوينى از قبيل «خال المؤمنين» و «كاتب وحى» را هم زيور آن نمودند و به جنگ غدير آمدند.
غديريان نيز آنچه بايد نشان دادند و به دست نيروهاى فداكار و ريشه دار خود چون عمار و اويس قرنى و مالك اشتر چنان حماسه آفريدند كه نقش طلايى غدير را بر آسمان تاريخ حك نمودند. از جمله بارزترين آنان عمار بن ياسر است:
در جنگ صفين عمروعاص براى اصحاب خود اين حديث را نقل كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: عمار را گروه متجاوز مى كشند و عمار از حق جدا نمى شود و آتش جهنم او را نمى سوزاند.
يك نفر از لشكر معاويه به عمروعاص گفت: هم اكنون عمار در لشكر على عليه السلام است ! ! عمروعاص گفت: اگر بتوانى بين من و او جمع كنى با هم صحبت مى كنيم.
وقتى عمار و عمروعاص با رو به رو شدند، عمروعاص گفت: اى عمار، تو را به خدا قسم مى دهم كه از اسلحه كشيدن اين دو لشكر مانع شوى و خون آنان را حفظ كنى ! ما كه يك خدا را مى پرستيم و به قبله شما نماز مى خوانيم و به همان دينى دعوت مى كنيم كه شما دعوت مى كنيد و كتاب شما را مى خوانيم و به پيامبرتان ايمان داريم.
عمار در جواب او ضمن مطالبى گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله به من دستور داده با قاسطين كه شما هستيد بجنگم. اى ابتر، آيا بياد دارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ صاحب اختيار من خدا و رسول و بعد از آنان على است، ولى تو مولى و صاحب اختيار ندارى ! !
معاويه وقتى اين خبر را شنيد گفت: عرب هلاك شده است اگر سبك شمردن اين غلام سياه آنان را دريابد ! و منظور او عمار بود.(1)
به خاطر همين اتمام حجت ها است كه مى توان عمار را شهيد غدير ناميد.
ص: 398
اتمام حجت ابن عباس با غدير
اشاره
اتمام حجت ابن عباس با غدير(1)
در چندين ماجرا، اصحاب بر معاويه اتمام حجت كردند. از جمله ابن عباس است:
1 - اتمام حجت ابن عباس بر معاويه
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت: معاويه در سال اول حكومتش پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام به مدينه آمد. در آنجا مجلسى تشكيل داد و از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن جعفر و ابن عباس و عده اى ديگر دعوت كرد و همه جمع شدند.
در آن مجلس مهم، احتجاجات بسيارى از افراد مختلف بر معاويه شد. از جمله ابن عباس گفت:
پيامبر ما صلى الله عليه و آله براى امتش افضل مردم و سزاوارترين آنان و بهترين آنان را در غدير خم و در موارد بسيارى منصوب نمود و به وسيله او حجت را بر مردم تمام كرد و به آنان دستور اطاعت او را داد.
و به آنان خبر داد كه او نسبت به خودش به منزله هارون نسبت به موسى است، و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از اوست، و هر كس كه او وليش بوده على وليّش است، و هر كس كه او صاحب اختيارتر از خودش بر او بوده على عليه السلام نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
و او خليفه اش در بين مردم و وصىّ اوست، و هر كس از او اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس او را عصيان كند خدا را عصيان كرده و هر كس او را دوست بدارد خدا را دوست داشته و هر كس با او دشمنى كند با خدا دشمنى كرده است. ولى مردم او را انكار كردند و او را حق او را نشناختند و ولايت غير او را پذيرفتند.
ص: 399
در روايتى چنين است: اى معاويه، آيا تعجب مى كنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم و در موارد زيادى نام امامان را برد و حجت را بر آنان تمام كرد و دستور به اطاعت آنان داد ؟ !
معاويه گفت: اى ابن عباس، سخن بزرگى از دهانت خارج مى نمايى.(1)
2 - نقل ماجراى غدير توسط ابن عباس
يكى از راويان حديث و ماجراى غدير ابن عباس است. در اينجا به دو مورد اشاره مى شود:
ابن عباس در روايتى واقعه غدير را اينگونه نقل كرده است: خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد على عليه السلام را براى مردم منصوب كند و آنان را به ولايت او خبر دهد. اين بود كه در روز غدير خم به ولايت او قيام نمود.(2)
همچنين ابن عباس داستان غدير را نقل مى كند و مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور مردم بازوى على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ... . سپس ابن عباس مى گويد: به خدا قسم با اين اقدام بيعت على عليه السلام بر گردن مردم واجب شد.(3)
اتمام حجت بلال حبشى با غدير و بيعت نكردن با ابوبكر
اتمام حجت بلال حبشى با غدير و بيعت نكردن با ابوبكر(4)
با توجه به استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت هاى قرآنىِ بلال است:
ص: 400
بلال مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله از كسانى بود كه با ابوبكر بيعت نكرد. از سوى ديگر ابوبكر در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بلال را كه غلام بود خريد و آزاد كرد. عمر از اين بهانه استفاده كرد و روزى گريبان بلال را گرفت و گفت: اى بلال، اين جزاى ابوبكر است كه تو را آزاد كرده، و تو نمى آيى با او بيعت كنى !
اكنون نوبت اتمام حجتى عظيم و جاودانى بود تا هم غاصب خلافت و هم نسل هايى كه اين ماجرا را مى شنوند، حجت و برهان مؤذن پيامبرشان را بدانند. او با استناد به يك آيه قرآن كه اجازه تقدم بر خدا و رسول را به مؤمنان نمى دهد، اعتقاد خود را بيان كرد.
بلال گفت: اگر ابوبكر مرا به خاطر خدا آزاد كرده، مرا به خاطر همان خدا به حال خودم رها كند، و اگر مرا براى غير خدا آزاد كرده و به خاطر خودش آزاد نموده حرف تو را بايد عمل كرد ! اما بيعت با ابوبكر، من بيعت نخواهم كرد با كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را خليفه قرار نداده و او را مقدم نداشته است. خداوند تعالى مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ»(1): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و پيامبرش جلوتر نرويد» .
اى عمر، تو خوب مى دانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى پسرعمويش پيمانى بست كه تا قيامت بر گردن ماست. آن حضرت او را در روز غدير خم مولى و صاحب اختيار ما قرار داد. چه كسى جرئت دارد در برابر صاحب اختيار خود با ديگرى بيعت كند ؟ !
عمر گفت: اگر بيعت نمى كنى با ما زندگى مكن ! نه طرفدار ما باش و نه مخالف ما ! بلال هم مجبور شد به خاطر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از مدينه بيرون رود و در جاى ديگرى زندگى كند !(2)
ص: 401
اتمام حجت ابوسعيد خدرى با غدير
1 - نقل ماجراى غدير توسط ابوسعيد خدرى
در كنار آيات غدير، مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت قرآنىِ ابوسعيد خدرى با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(2) است كه بر فراز منبر نازل شد:
ابوسعيد خدرى صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از حاضران غدير و بازگوكنندگان واقعه غدير به صورت نسبتا مفصلى است و آنچه به چشم خود در غدير ديده بيان مى كند. تأكيد او به اين جهت قابل توجه است كه آيه اكمال در حالى بر پيامبر نازل شد كه حضرت بر فراز منبر غدير بود و لحظاتى از اعلام ولايت نگذشته بود. او در قسمتى از سخنانش مى گويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مردم را فراخواند ... ، و بازوى على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نگريستم. سپس فرمود:
ص: 402
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
ابوسعيد خدرى مى گويد: حضرت از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(1) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر از كامل شدن دين و كمال نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بعد از من.(2)
2 - نقل غدير در مكه توسط ابوسعيد خدرى
عبداللّه بن علقمه از كسانى بود كه عمرى به اميرالمؤمنين عليه السلام ناسزا مى گفت. يكسال به مكه رفت و نزد ابوسعيد خدرى آمد و از او پرسيد: آيا هيچ منقبتى درباره على بن ابى طالب عليه السلام شنيده اى ؟ !
ابوسعيد گفت: آرى، مى توانى از مهاجرين و انصار و قريش سئوال كنى. پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ابلاغ كاملى نمود و فرمود: اى مردم آيا من نسبت به مؤمنين از خود آنان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. و اين سؤال و جواب سه بار تكرار شد. سپس فرمود: اى على، نزديك بيا. پيامبر صلى الله عليه و آله دو دست او را بلند كرد به طورى كه زير بغل هاى آنان را مى ديدم، و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. و اين را سه مرتبه فرمود.
عبداللّه بن علقمه - كه تحت تأثير تبليغات بنى اميه قرار داشت - با تعجب پرسيد: تو خودت اين را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ ابوسعيد اشاره به گوش هاى و سينه اش كرد و گفت: دو گوشم شنيده و قلبم آن را در خود جاى داده است. اينجا بود كه عبداللّه گفت: من از ناسزا گفتن به على عليه السلام استغفار و توبه مى نمايم.(3)
ص: 403
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير(1)
مالك بن نويره را مى توان يكى از اولين شهداى راه غدير بر شمرد؛ او كسى است كه به خاطر اتمام حجت با غدير به شهادت رسيد. ماجر از اين قرار است:
مالك بن نويره رئيس قبيله بنى حنيفه بود كه در اطراف مدينه سكونت داشتند. او از حاضرين در غدير بود و همه واقعه را به چشم خود ديده و به قبيله خود بازگشته بود و براى آنان شرح داده بود.
پس از انتشار خبر رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مالك به عنوان رئيس قبيله براى تجديد عهد با مولاى خود اميرالمؤمنين عليه السلام به مدينه آمد و يكسره به مسجد رفت ولى با تعجب ابوبكر را بر فراز منبر ديد.
از همانجا صدا زد: اى ابوبكر، بيعت على عليه السلام در روز غدير خم را فراموش كردى ؟ اين منبر جاى تو نيست كه بر آن خطابه مى خوانى ! اين را گفت و به قبيله خود بازگشت و با ابوبكر بيعت نكرد.
ابوبكر ترسيد و براى مقابله با او بهانه اى كه براى ساير قبايل عرب بكار مى بست به ميان آورد. ابتدا فردى را فرستاد و به عنوان نماينده خليفه از او زكات طلب كرد. مالك گفت: زكات را بايد به امام داد، و ابوبكر امام نيست تا به او زكات بدهم ! !
با آمدن اين پاسخ براى ابوبكر، حكم ارتداد آنان را صادر كرد و خالد را با لشكرى به جنگ آنان فرستاد. مالك كه عمق توطئه را احساس كرده بود اذان و نماز به پاداشت تا تهمت را رد كرده باشد و بر همه معلوم كند كه منظور اينان از ارتداد نپذيرفتن ابوبكر است.
خالد كه دستور را از قبل گرفته بود در يك اقدام مزوّانه به آنان امان داد، ولى سپس دستور داد در يك شبيخون آنان را اسير كنند و مردانشان را بكشند و زنانشان را اسير كنند.
ص: 404
مالك بن نويره شهيد راه غدير شد و خالد بى شرمانه در همان شب با همسر او همبستر گرديد ! ! و معلوم شد اينان كه به مبارزه باصطلاح مرتدين آمده بودند، خودشان تا چه حد مرتد بودند.(1)
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير
اشاره
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير(2)
يكى از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده حذيفة بن يمان است. حذيفه يكى از اصحاب با وفاى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در غدير حاضر بود. او مشروح ترين گزارش را درباره واقعه غدير در شهر مدائن نقل كرده؛ كه شامل جزئى ترين مسائل مربوط به سفر حج و مراسم غدير و نيز توطئه هاى منافقين همزمان و قبل و بعد از غدير مى شود.
البته گر چه در اين روايت تاريخىِ حذيفه تمام ريزه كارى هاى غدير و قبل و بعد آن به طور كامل و جامع نيامده، ولى طولاترين نقلى است كه در اين زمينه نسبتا جامع و يكجا مطالب را نقل كرده است. و لذا اين روايت حذيفه به طور كامل در فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش دهم «بلندترين داستان غدير» آورده شده است.
در همين باره دو كتاب مستقل تأليف شده، كه از اين قرار است:
1. بلندترين داستان غدير، محمدرضا انصارى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، سى و يكم، 1402 ش، رقعى، 112 ص. در اين كتاب ماجراى غدير به طور مفصل از زبان حذيفة بن يمان آمده است.
2. غدير در مدائن، خاكريز ايمان و انديشه، فارسى، چاپى، كاظمى، قم، سوم، 1401 ش، رقعى، 80 ص. در اين كتاب ماجراى غدير به طور مفصل از زبان حذيفة بن يمان آمده است.
ص: 405
همچنين حذيفه در طول عمر خود نيز چندين بار به غدير احتجاج كرده و از كسانى است كه توانسته متن كامل و مفصل خطبه غدير را حفظ و به نسل هاى بعد برساند.(1)
1 - نقل ماجراى غدير توسط حذيفه
در موردى حذيفه داستان غدير را چنين نقل مى كند: به خدا قسم در غدير خم من در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودم و مهاجرين و انصار در مجلس بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد.
سپس فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: أيُّهَا الناس، مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
2 - اتمام حجت حذيفه در زمان عثمان
در ايام عثمان مردم مدائن از دست حاكمان ظالم و فاسق او به ستوه آمدند و شكايت كردند، و او مجبور شد حذيفه را به عنوان حاكمى كه مردم قبول داشتند منصوب كند. اين ماجرا مقارن با اواخر حكومت عثمان بود و پس از كشته شدن عثمان و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، حضرت براى او نامه اى نوشت و او را در سِمَت خود ابقا فرمود.
حذيفه كه خود نيز روزهاى واپسين عمر را مى گذراند بر فراز منبر آمد تا براى اميرالمؤمنين عليه السلام از مردم بيعت بگيرد. او در ضمن خطبه اى كه ايراد كرد گفت: اكنون اميرالمؤمنين حقيقى و سزاوار به اين نام صاحب اختيار شما شده است !
پس از پايان مراسم بيعت، جوانى ايرانى بنام مسلم به پاخاست و عرض كرد: اى امير، اين كه گفتى «اميرالمؤمنين حقيقى» ، تعرض و اشاره به خلفاى قبل از او بود.
ص: 406
اگر آنان خلفاى واقعى نبودند حقيقت امر را براى ما روشن كن كه شما در ماجراها حاضر بوده ايد و ديده ايد.
حذيفه در پاسخ به او مطالب مفصلى از تاريخ اسلام و سير آن در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را براى جوان ايرانى بيان كرد تا رسيد به ماجراى غدير و پس از بيان مقدمات نقطه اصلى آن را چنين بيان كرد:
در غديرخم پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت على عليه السلام را با صداى بلند اعلام كرد واطاعت او را بر مردم واجب كرد و به آنان دستور داد از دستورات او تخلف نكنند و به آنان خبر داد كه اينها دستور از سوى پروردگار است.
سپس فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. سپس دستور داد همه مردم با او بيعت كنند، و همه بيعت كردند.(1)
3 - اتمام حجت قرآنىِ حذيفه با غدير
در كنار آيات غدير، مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد. به خصوص استشهاد به آيات در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت هاى قرآنىِ حذيفه يمانى با اين آيه است:
ص: 407
«أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا...»(1) اشاره به فتنه سقيفه است(2):
حذيفه يمانى در زمان حكومتش در مدائن - كه مصادف با قتل عثمان و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام شد - خود را موظف به اتمام حجتى براى نسل هاى بى خبر از سقيفه دانست. او مفصل ترين صورت از داستان غدير را با بيان توطئه هاى منافقين در پشت پرده آن بازگو كرد و آيات نازل شده در تمام مقاطع غدير را با دقت كامل بيان نمود.
او مقاطع قرآنى را از آغاز اعلام سفر حج در مدينه شروع كرد و گفت: خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد:
«وَ أَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ»(3): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند، كه از هر راه دورى مى آيند» .
در سال دهم هجرى جمعيت عظيم مسلمانان با پيامبر صلى الله عليه و آله به حج رفتند، كه به نام «حجة الوداع» معروف شد. هنگامى كه حج تمام شد پس از يك روز اقامت در مكه جبرئيل نازل شد و آيات اول سوره عنكبوت را نازل كرد و گفت: اى محمد بخوان:
«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(4):
ص: 408
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مى گويند و آنان كه دروغ مى گويند را مى داند. يا كسانى كه بدى ها را انجام مى دهند گمان كرده اند ما به آنها دست نمى يابيم چه بد فكرى مى كنند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل با اشاره به اوضاع بعد از رحلت آن حضرت جواب داد: خداوند مى فرمايد: ارتحال تو به سوى خدايت و بهشت او نزديك شده، و دستور مى دهد على بن ابى طالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و امامت را به او بسپارى كه اوست خليفه قائم در رعيت و امت تو، چه از او اطاعت كنند و چه با او مخالفت نمايند، و به زودى با او مخالفت خواهند كرد، و اين است آن فتنه اى كه اين آيه ها را درباره آنها بر تو تلاوت كردم.
با نزول اين آيات، بلال به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله اعلان عمومى داد كه مردم براى سفر به سوى غدير آماده شوند.
4 - آيه «وَ إذ أَسَرَّ النَّبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ» عايشه است
حذيفه يمانى در مدائن براى اولين بار پرده از اسرار ناگفته سقيفه بر مى داشت و نقش عايشه و حفصه را در آن توطئه ها خاطر نشان مى ساخت. چه كسى باور مى كرد كه آيات سوره تحريم درباره اين دو زن نازل شده و آنان از بنيانگذاران سقيفه و آغازگران توطئه غصب خلافت هستند تا روزى كه حذيفه جزئيات ماجرا را بازگو كرد و گفت:
با پايان مراسم حج و پس از يك روز اقامت در مكه، جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و اين فرمان را آورد: خداوند عزوجل به تو دستور مى دهد آنچه به تو آموخته به على بياموزى و آنچه در اختيار تو قرار داده و به تو سپرده به او بسپارى كه او امين مورد اعتماد است.
ص: 409
با اين فرمان، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فراخواند و آن روز و شب را با او خلوت كرد، و علم و حكمتى را كه خدا به او عطا كرده بود به او سپرد و سخن جبرئيل را براى او بازگو كرد.
آن روز نوبت عايشه از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بود و از اينكه به خاطر خلوت پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام نتواسته نزد آن حضرت باشد ناراحت بود. اين بود كه معترضانه پرسيد: خلوت تو با على امروز چه طولانى شد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به او اعتنايى نكرد ولى او با اصرار پرسيد: چرا به من خبر نمى دهى كه خلوت شما بر سر چه بود كه شايد صلاح من در آن باشد !
حضرت فرمود: البته كه صلاح است براى كسى كه خداوند او را با قبول و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمور شده ام همه مردم را بدان دعوت نمايم. آنگاه كه به طور عمومى در بين مردم آن را اعلام كردم تو هم آگاه مى شوى.
عايشه گفت: چرا اكنون به من خبر نمى دهى تا در عمل به آن و صلاحى كه در آن است از ديگران پيشى بگيرم ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله جواب داد: اينك به تو خبر مى دهم؛ به شرط آنكه تا هنگامى كه به اعلان عمومى آن بين مردم دستور داده شوم اين مطلب را در سينه ات حفظ كنى و به كسى نگويى. عايشه پذيرفت و قول داد راز پيامبر صلى الله عليه و آله را براى كسى بازگو نكند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند به من خبر داده كه عمرم تمام شده و دستور داده على را به عنوان نشانه او براى مردم منصوب كنم و او را امام مردم و خليفه بعد از خود اعلام كنم. اين راز را پشت پرده قلبت نگهدار تا خداوند اجازه اعلام عمومى آن را دهد.
عايشه با آنكه قول حفظ اين راز را به پيامبر صلى الله عليه و آله داده بود، اما فورا آن را به حفصه خبر داد، و هر كدام از آنها پدرانشان را از اين موضوع مطلع كردند و آنان به ساير منافقين اطلاع دادند، و مرحله جدى توطئه هاى سقيفه از آن لحظه آغاز شد.
ص: 410
خداوند اقدامات عايشه و حفصه و پدرانشان را در آياتى از قرآن به پيامبرش خبر داد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه ُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ...»(1):
«هنگامى كه پيامبر به يكى از همسرانش (عايشه) سخنى به پنهانى گفت و چون وى آن را افشا نمود و خدا هم پيامبر را از افشاى او آگاه ساخت پيامبر برخى از افشاهاى او را به وى اظهار كرد و از برخى اعراض نمود هنگامى كه پيامبر به آن همسرش (عايشه) افشاى سر را خبر داد او گفت چه كسى تو را از اين افشا با خبر ساخت حضرت فرمود خداى دانا و آگاه مرا خبر داد...» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر اين افشاى سرّ با عايشه و حفصه سخن نمى گفت و رابطه خود را با آنان قطع كرده بود. آنان به فكر چاره اى افتادند كه با چرب زبانى و استفاده از حجب و حياى پيامبر صلى الله عليه و آله درِ گفتگو با حضرت را باز كنند. عايشه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و با مقدماتى علت قطع رابطه آن حضرت را با خود پرسيد و اظهار نگرانى از نارضايتى پيامبر صلى الله عليه و آله كرد. حضرت فرمود: اگر واقعا از نارضايتى من نگران بودى سِرّى را كه تو را به كتمان آن سفارش كردم افشا نمى كردى. با اين كار هم خود و هم عده اى از مردم را به هلاكت انداخته اى.(2)
5 - از «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» تا «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»
گفتار مفصل حذيفه از واقعه غدير در مدائن حيرت انگيز است. او به جزئياتى اشاره مى كند كه كمتر كسى شنيده است. او حتى روز شمار سفر به غدير و آياتى كه در اين پنج روز نازل شده را به خاطر دارد و بازگو مى كند كه چگونه در بين راه آيات قرآنى پى در پى نازل مى شد و دستور آمادگى و اجراى دقيق برنامه سه روزه غدير را براى پيامبر صلى الله عليه و آله مى آورد و به آن حضرت وعده حفظ از شرّ توطئه گران را مى داد.
ص: 411
او در بخشى از كلامش مى گويد: روز 14 ذى الحجه سال دهم هجرى پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به مقصد غدير حركت كرد. روز سومى كه در راه بودند جبرئيل آيات آخر سوره حجر را نازل كرد: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»(1): «قسم به پروردگارت از همه آنان خواهيم پرسيد. درباره آنچه انجام مى دادند. تو به آنچه دستور داده شدى اقدام كن و از مشركين روى گردان باش. ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم» .
در آخر شب چهارم جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و اين آيه را براى حضرت خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(2): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را تبليغ نكرده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافرين را هدايت نمى كند» . و منظور از آنان كسانى بودند كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله سوء قصد داشتند.
جبرئيل گفت: خداوند به تو دستور داده فردا كه در منزل غدير پياده مى شويد ولايت او را بر مردم واجب كنى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بلى اى جبرئيل، ان شاء اللّه فردا اين كار را انجام خواهم داد.(3)
6 - «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» در خطبه غدير
حذيفه يكى از حاضران در غدير است كه جزئيات بسيارى از آن را فقط او نقل كرده و حق عظيمى بر همه دارد و حجت را بر ما تمام كرده است. او متن خطابه بلند غدير را نيز حفظ كرده و جزئيات قرآنى آن را به خاطر سپرده است.
ص: 412
از جمله فرازهاى خطبه كه حذيفه نقل كرده و آيات قرآنى را يادآور شده اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند به من وحى كرده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .
اى مردم، من در تبليغ آنچه خداوند نازل كرده كوتاهى نكرده ام؛ و اينك سبب نازل شدن اين آيه را بيان خواهم كرد: چندين بار جبرئيل بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام دستور آورد كه در جمع مردم بگويم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابى طالب برادرم و خليفه ام و امام پس از من است.
اى مردم، سبب اين تأكيد شناخت من از منافقينى است كه آنچه در قلبشان نيست بر زبان مى آورند، و اين كار را كوچك مى شمارند در حالى كه نزد خدا امرى عظيم است؛ و نيز اذيت هاى بسيارى كه نسبت به من روا داشته اند. از جمله اينكه به دليل كثرت ملازمت على با من و توجه زياد من به او، مرا «گوش» اسم گذاردند و خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»(2): «از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او گوش است» ، و اگر بخواهم مى توانم آنان را نام ببرم !
اى مردم، در قرآن تفكر كنيد و آيات آن را بفهميد. آيه هاى محكم آن را فرا گيريد و سراغ آيه هاى متشابه آن نرويد. به خدا قسم هيچ كس تفسير قرآن را بيان نخواهد كرد مگر كسى كه اينك دستش را گرفته و با دستم بالا مى برم و به شما اعلام مى كنم كه هر كس من صاحب اختيار اويم او صاحب اختيار وى است و آن شخص على است.
ص: 413
اى مردم، على و فرزندان صالح من از نسل او «ثِقل اصغر» هستند و قرآن «ثِقل اكبر» است. اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند. هيچ آيه اى نيست كه خداوند در آن مؤمنين را خطاب كرده مگر اينكه او اولين مخاطب آن است.
خداوند در سوره «هَلْ أَتى» شهادت به بهشت نداده مگر براى او(1)، و آن را درباره غير على عليه السلام نازل نكرده است. سوره «وَ الْعَصْرِ»(2) درباره على عليه السلام نازل شده و تفسير آن چنين است: قسم به خداى روز قيامت «انسان در زيان است» و آنها دشمنان آل محمد عليهم السلام هستند، «مگر آنان كه ايمان آوردند» به ولايتشان «و اعمال صالح انجام دادند» با همدلى با برادرانشان «و يكديگر را به صبر سفارش كردند» در غيبت امام غايبشان.(3)
7 - سه آيه درباره صحيفه ملعونه
حذيفه در مدائن براى يك جوان ايرانى پرده از صحيفه ملعونه و مجريان آن بر مى دارد و آيات متعددى را برمى شمارد كه در ايام غدير مستقيما درباره اصحاب صحيفه نازل شد. مى توان اين فراز تاريخ را از استثنايى ترين اتمام حجت ها به حساب آورد كه پرده از اسرار سقيفه برمى دارد.
حذيفه مى گويد: در سه روز غدير اصحاب صحيفه ملعونه بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام پيمان خود را محكم كردند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد حركت داشت به آنها فرمود: درباره چه مسئله اى امروز خصوصى صحبت مى كرديد در حالى كه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم ؟
ص: 414
آنها جواب دادند: يا رسول اللّه، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كرده ايم ! پيامبر صلى الله عليه و آله با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند ؟ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»(1): «و كيست ظالم تر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مى كند و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست» .
حذيفه مى گويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. در اول محرم سال يازدهم همان منافقين با عده اى از همدستانشان جمع شدند و صحيفه اى طبق آنچه درباره خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه از ميان برداشتن ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر و عمر و ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست !
هنگام فجر، پيامبر صلى الله عليه و آله نماز صبح را به جماعت خواند و در محراب نشسته ذكر گفت تا آفتاب طلوع كرد. پس از طلوع آفتاب رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شده اى ! سپس اين آيات را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ»(2):
«واى بر كسانى كه نوشته اى را به دست خويش مى نويسند و سپس مى گويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستانشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند» .
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسانى كه در اين امت چنين نوشته اند شباهت دارند به آنان كه خدا مى فرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّه ُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطا»(3): «از مردم مخفى مى كنند اما از خدا
ص: 415
مخفى نمى كنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مى كنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد» .
سپس فرمود(1): امروز گروهى در امت من تشكيل يافته اند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شده اند، كه صحيفه اى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند. خداوند به آن عده امكانات مى دهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند و انسان هاى خبيث و پاك را از هم جدا كند. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها روى بر گردانم براى مقدّرى كه مى خواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده و گردنشان را مى زدم.
حذيفه مى گويد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخنان را مى فرمود لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر هيچ يك از حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيه هاى قرآنى را درباره آنان مى خواند.(2)
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير(3)
يكى از صحابه كه با غدير اتمام حجت نموده جابر بن عبداللّه انصارى است:
جابر داستان غدير را در روايتى چنين نقل كرده است: خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد على عليه السلام را براى مردم منصوب كند و آنان را به ولايت او خبر دهد. اين بود كه در غدير خم به پاخاست و ولايت او را بيان كرد.(4)
ص: 416
همچنين عده اى در خانه جابر بن عبداللّه انصارى نشسته بودند و امام سجاد عليه السلام نيز حضور داشتند. در اين هنگام مردى عراقى وارد شد و به جابر گفت: تو را به خدا قسم مى دهم آنچه ديده و شنيده اى از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كنى.
جابر گفت: در منطقه جحفه در غدير خم بوديم و در آنجا مردم بسيارى از قبايل مختلف بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه بيرون آمد و سه بار با دستش اشاره كرد و دست اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير
اشاره
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير(2)
يكى از بزرگ ترين صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله كه با غدير اتمام حجت نموده زيد بن ارقم انصارى است:
1 - نقل حديث غدير توسط زيد بن ارقم
عطيه عوفى مى گويد: به زيد بن ارقم گفتم: داماد من از قول تو درباره على بن ابى طالب ماجراى غدير را نقل كرده و من دوست دارم از خودت بشنوم. زيد گفت: هنگام ظهر بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و سپس در حالى كه بازوى على بن ابى طالب را گرفته بود گفت: اى مردم، آيا قبول داريد من نسبت به مردم صاحب اختيارتر از خود آنانم ؟ گفتند: آرى. فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه.(3)
2 - نقل خطبه غدير توسط زيد بن ارقم
زيد بن ارقم كسى بود كه در روز غدير شاخه هاى درختان را بالاى سر پيامبر صلى الله عليه و آله نگه داشته بود تا حضرت هنگام خطبه در سايه باشد. طبعا هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام توسط پيامبر صلى الله عليه و آله از نزديك بلكه نزديك تر از همه شاهد ماجرا بود.
ص: 417
او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را به خاطر سپرد و آن را حفظ كرد و براى نسل هاى آينده بازگو نمود.(1)
3 - نقل ماجراى غدير توسط زيد بن ارقم
برادر زيد بن ارقم مى گويد: روزى با زيد نشسته بوديم كه اسب سوارى نزديك آمد كه حال سفر از او هويدا بود. سلام كرد و پرسيد: زيد بن ارقم در ميان شماست ؟ زيد گفت: من هستم، چه مى خواهى ؟ آن مرد گفت: نمى دانى از كجا آمده ام ؟ گفت: نه. گفت: از فسطاط مصر آمده ام تا حديثى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله بياد دارى از تو سؤال كنم. زيد گفت: كدام حديث ؟ مرد گفت: حديث غدير خم درباره ولايت على بن ابى طالب عليه السلام.
زيد تفصيلى از ماجراى غدير را بيان كرد و از جمله گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر در غدير فرمود: اى مردم چه كسى صاحب اختيارتر بر شما از خودتان است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش. و اين را سه بار تكرار فرمود.
سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و او را به سوى خود بلند كرد و فرمود: «اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» . و اين را نيز سه مرتبه فرمود.
سپس فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: اقرار هم كرديد ؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش.(2)
4 - شهادت زيد بن ارقم براى غدير در زمان خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام
خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام حساس ترين روزهايى بود كه غدير مى رفت تا جان تازه اى به خود بگيرد و محتواى بلند آن از زبان صاحب غدير بيان شود. نسلى كه
ص: 418
25 سال از غدير فاصله داشتند و خفقان علمى و اقدامات وحشيانه عليه غدير مى رفت تا نسل جديد را كاملاً از آن بى خبر نمايد و از صفحه اعتقادش پاك كند.
از سوى ديگر عده اى فتنه گر - كه باقيماندگان سقيفه بودند - دست به اقدامات مخرب مى زدند و شايع مى كردند كه على بن ابى طالب درباره مقدم بودن خود در خلافت و فضيلتش بر ديگران دليلى ندارد.
در شرايطى كه صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، نياز به عده اى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله از حاضرين در غدير بود كه مؤيد او باشند و به حضور خود در آن ماجرا شهادت دهند.
در چنين شرايطى اميرالمؤمنين عليه السلام مجلسى در ميدان بزرگ كوفه - كه مقابل مسجد كوفه و دارالاماره قرار داشت - تشكيل دادند و منبرى در آنجا نصب كردند و مردم جمع شدند. اين مجلس فقط براى شهادت دادن كسانى بود كه 25 سال پيش در غدير حضور داشتند و اكنون مى بايست در پيشگاه ملت به پا خيزند و آنچه به چشم خود ديده اند بازگو كنند.
حضرت از فراز منبر فرمودند: به خدا قسم مى دهم باقيماندگان از كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده اند، و در روز غدير خم در بازگشت از حجة الوداع از آن حضرت شنيده اند كه درباره من - در حالى كه دستان مرا بلند كرده بود - فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ. قسم مى دهم هر كس اين واقعه را حاضر بوده و به چشم خود ديده و بگوش خود شنيده برخيزد و شهادت دهد.
پس از اين كلام حضرت، عده زيادى كه حداقل سى نفر ذكر شده اند برخاستند و آنچه ديده بودند بازگو نمودند و شهادت خود را نسبت به آن اعلام كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام ديدند چند نفر از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود. لذا فرمودند: در
ص: 419
جلوى اين منبر چهار نفراز اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مى رود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد.
سپس رو به آنان كرده فرمودند: شما در غدير حاضر بوده ايد چرا برنمى خيزيد و شهادت نمى دهيد ؟ گفتند: سنّ ما بالا رفته و فراموش كرده ايم ! ! !
حضرت رو به انس بن مالك كرده فرمودند: اى انس، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» و امروز بر نمى خيزى براى من به ولايت شهادت دهى، از دنيا نروى مگر آنكه به بَرَص (پيسى) مبتلا گردى كه نتوانى آن را پنهان كنى.
و تو اى اشعث، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز براى من به ولايت شهادت نمى دهى، از دنيا نروى مگر آنكه خداوند چشمانت را كور كند.
و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت براى من شهادت نمى دهى، خدا تو را به مرگ جاهليت بميراند.
و اما تو اى براء بن عازب، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت من شهادت نمى دهى، خدا تو را در همانجايى كه از آن هجرت كرده اى (يعنى يمن) بميراند.
اين چهار نفر هر يك به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا شدند. انس بن مالك در پيشانيش لكّه پيسى پيدا شد كه هر قدر عمامه را پايين مى آورد نمى توانست آن را پنهان كند. اشعث بن قيس هم كور شد. خالد بن يزيد هم طبق مراسم جاهليت به خاك سپرده شد، و براء بن عازب از طرف معاويه حكومت يمن يافت و در همان جا - كه وطن اصلى او بود و از آنجا به مدينه هجرت كرده بود - از دنيا رفت.
ص: 420
چهار نفر ديگر هم بودند كه براى شهادت برنخاستند و حضرت هر يك از آنان را نيز نفرينى كرد كه مبتلا شدند: زيد بن ارقم، جرير بن عبداللّه بجلى، يزيد بن وديعه، عبدالرحمن بن مدلج.
شخصى مانند زيد بن ارقم كه در غدير بالاى سر پيامبر صلى الله عليه و آله شاخه هاى درختان را بالا گرفته بود تا هنگام سخنرانى به آن حضرت برخورد نكند و اين مقدرا به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك بود در موقعيت حساسى نياز به شهادت او درباره غدير بود. در كوفه اميرالمؤمنين عليه السلام از او خواست تا برخيزد و درباره غدير در پيشگاه مردم شهادت دهد. ولى او برنخاست و شهادت نداد و ادعا كرد غدير را فراموش كرده است ! !
اين هشت نفر دنباله ماجراى حارث فهرى بودند كه در روز غدير در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسما عذاب الهى را درخواست كرد و آيه «سَأل سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، و خداوند با فرستادن سنگ و صاعقه آسمانى و هلاك او بر همگان ثابت كرد كه غدير ريشه الهى دارد و خدا پشتيبان آن است.
پس از 25 سال همان ماجرا به گونه اى ديگر تكرار شد و اينان با اينكه خود را در حضور صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام مى ديدند و مى دانستند دروغ مى گويند و نيز مى دانستند كه نفرين على بن ابى طالب عليه السلام چوب الهى است و يقينا بر سرشان خواهد خورد، ولى با اين همه كتمان كردند و لب به شهادت نگشودند.
به فاصله بسيار كمى كه به دعاهاى اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا شدند و خداوند عذابش را مانند عذاب حارث فهرى بر سرشان فرستاد، بار ديگر بر همگان ثابت شد كه غدير پشتوانه الهى دارد.
وقوع اين ماجرا در موقعيت حساسى بود كه نياز مبرم به شهادت چنين افرادى بود، و اكنون كه شهادت ندادند، خداوند گواهى داد كه اينان دروغ مى گويند و غدير و صاحب غدير راست مى گويد و اينگونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.(1)
ص: 421
شخصى مانند زيد بن ارقم بايد بارها ماجراى غدير را نقل كرده و براى آن شهادت مى داد. در حساس ترين موقعيتى كه نياز به گواهى او بود از اين اقدام سرباز زد، و آن روزى بود كه در كوفه اميرالمؤمنين عليه السلام از او و چند نفر ديگر خواست تا برخيزند و درباره غدير به آنچه با چشم خود ديده و با گوش خود شنيده اند شهادت دهند.
با آنكه هيچ شرايط تقيه و نگران كننده اى نبود و عده اى هم برخاستند و شهادت دادند، ولى او برنخاست و شهادت نداد !
در آنجا اميرالمؤمنين عليه السلام او را نفرين كرد و از مجلس بيرون نرفته چشمانش كور شد، و اين معجزه چنان درباره او معروف شد كه هر جا مى رفت به عنوان نفرين شده اميرالمؤمنين عليه السلام او را نشان مى دادند.
او هم قسم ياد كرد از آن پس هر كس درباره غدير بپرسد آنچه ديده و شنيده را بيان كند و شهادت دهد.(1)
اتمام حجت بريدة بن خصيب اسلمى با غدير
اتمام حجت بريدة بن خصيب اسلمى با غدير(2)
در كنار آيات غدير، مى توان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلى الله عليه و آله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مى كند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوه گر مى سازد.
با توجه به همين استناد ريشه اى غدير به قرآن، اتمام حجت ها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت هاى قرآنىِ بُرَيده اسلمى است:
ص: 422
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ» ناظر به ملك عظيم آل محمد است(1):
بريده اسلمى در ايام سقيفه نوجوانى تيزگوى بود، كه اتفاقا در روزهاى اول شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله به سفر رفته بود. وقتى از سفر بازگشت و ابوبكر را بر فراز منبر پيامبر صلى الله عليه و آله ديد، از تعجب دهانش باز ماند و آنچه را مى ديد باور نكرد. لذا با صراحت و بدون ترس با ابوبكر روبرو شد و در برابر همه مردم با يادآورى غدير حجت را بر او و مردم تمام كرد.
او خطاب به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابى طالب «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كرده اى ؟ ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ !
عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمى شود ! بريده در پاسخ اين آيه را خواند:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه ُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكا عَظِيما»(2): «بر مردم حسد مى برند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» . سپس گفت: بنا بر اين، خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است. عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت ! !(3)
در اينجا و در ادامه اتمام حجت بريده اسلمى، بد نيست به دو مورد افشاگرى او در مورد ابوبكر و عمر اشاره شود:
ص: 423
يكى از افرادى كه در مورد اهانت هاى ابوبكر و عمر در غدير افشاگرى نمود بريده اسلمى است. در مورد افشاگرى او دو مورد نقل شده است:
مورد اول: امام باقر عليه السلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ احِبَّ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ.
ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مى برد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد ! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مى كنيم ! !
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلى الله عليه و آله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مى توانى انجام ده ! !
بُرَيده نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر ! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد ؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفته اند ! پيامبر صلى الله عليه و آله رو به جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى ؟ ! ! جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شرمنده نشود.
ص: 424
در همين حال جبرئيل نازل شد - در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمى شد - و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... »(1): «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساخته اند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مى نمايد و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت» .(2)
مورد دوم: پس از خطبه غدير همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليه السلام مى رفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» مى گفتند با آن حضرت دست مى دادند و بيعت مى كردند.
ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ. اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است: ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مى گفتند: وَ اللّه لا يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
ص: 425
شما گفتيد: به سلامتى انجام نمى شود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكرده ام اگر از كنار اين مطلب بگذرم ! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مى كند و تو را تكذيب مى نمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مى شد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مى گفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خداى كعبه اين را گفتند ؟ ! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد.
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد ؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيه اى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچك ترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالب تر اينكه حضرت به خود آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم دست از اقدامات خود بر نمى داشتند، حتى در پشت خيمه اى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مى شود !
ص: 426
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير
اشاره
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير(1)
از ديگر صحابه مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله كه با غدير اتمام حجت نموده عبدالرحمن بن ابى ليلى است:
1 - نقل حديث غدير توسط عبدالرحمن بن ابى ليلى
عبدالرحمن حديث غدير را چنين نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على عليه السلام را مقابل مردم آورد و به آنان معرفى كرد كه او صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى است» .(2)
2 - اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير در قالب سؤال
عبدالرحمن بن ابى ليلى در حضور اميرالمؤمنين عليه السلام به پاخاست و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، من از شما سؤالى دارم كه مى خواهم جوابش را از خود شما بشنوم، و اين در حالى است كه ما منتظر شديم شما درباره ولايت و خلافت خود مطالبى بگوييد ولى هنوز نگفته ايد. آيا وقت آن نرسيده كه بگوييد.
ما درباره شما مطالب بسيارى مى گوييم. آيا مى شود ما بگوييم آنان كه قبل از شما خلافت را به دست گرفتند از شما نسبت به آن سزاوارتر بودند ؟ اگر چنين چيزى بگوييم پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از حجة الوداع شما را منصوب كرده فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ... ؟ !(3)
اتمام حجت اسامة بن زيد كلبى با غدير
اتمام حجت اسامة بن زيد كلبى با غدير(4)
اسامة بن زيد از ديگر صحابى مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله است كه با غدير اتمام حجت نموده است:
ص: 427
اسامة بن زيد با لشكرى كه به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيل شد به جنگ روميان رفته بود. در همين ايام حضرت از دنيا رحلت فرمود و ابوبكر غاصبانه خلافت را به دست گرفت و طى نامه اى اسامه را به بيعت با خود و پذيرفتن خلافتش فراخواند. اسامه در پاسخ نامه چنين نوشت:
... نامه اى از تو به دستم رسيد كه آغاز آن ضد پايان آن بود ! در آغاز نامه خود را خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى مى كنى و در آخر آن مى نويسى كه مسلمانان جمع شده و تو را بر امور خود انتخاب كردند ... !
... فكر كن در اينكه حق را به اهلش بازگردانى و آن را به ايشان واگذارى كه از تو به آن سزاوارترند. خوب مى دانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم درباره على عليه السلام چه فرمود، و فاصله زيادى هم نشده كه فراموش شده باشد !(1)
اتمام حجت ابوالطفيل عامر بن واثله ليثى با غدير
اشاره
اتمام حجت ابوالطفيل عامر بن واثله ليثى با غدير(2)
با آنكه بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله را يدك مى كشيدند، در برابر مسئوليتى كه از جانب خداوند در غدير بر دوششان نهاده شده بود، يا خود مرتكب غصب و خيانت شدند، و يا ظلم را پذيرفتند و در دفاع از مظلوم و احقاق حق وى سستى و كوتاهى كردند !
در ميان صحابه، مى توان از اشخاصى - هر چند قليل اما چون كوه استوار - سراغ گرفت كه آواى «من كنت مولاه فعلى مولاه» را با گوش جان شنيده بودند، و تا پاى جان در دفاع از پيام غدير ايستادند.
اين گروه از صحابه تنها به روايت و يا تبليغ حديث غدير اكتفا نكردند، بلكه عمل آنان در عرصه هاى گوناگون گواه استقامت آنان در وفادارى به آرمان غدير بود، و با
ص: 428
نور بصيرتى كه از غدير به زندگى آنان تابيده بود. حتى در فتنه هاى جمل، صفين و نهروان نيز دست از حمايت از اميرالمؤمنين عليه السلام و دفاع از حقانيت ايشان برنداشتند.
ابوالطفيل عامر بن واثله كنانى از پيام آوران و مبلغان بصير غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در ترويج و دفاع از فرهنگ غدير و انتقال آن به نسل هاى آينده متحمل شده، بررسى حيات وى از زاويه نقل و ترويج حديث غدير و وفادارى به پيام غدير كمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است، و جامعه شيعه امروزين نام ابوالطفيل را نشنيده، و يا اجمالاً فقط نامش و يا حداكثر صحابى بودنش را مى دانند.
ابوالطفيل صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و راوى حديث غدير است، و زندگى او تجلّى بصيرت در اعتقاد و عمل است. چنانكه حتى در شرايط فتنه هاى جمل و صفين ترديد نكرده، و در دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام جهاد كرد. ابوالطفيل در جنگ نهروان با خوارج نيز توفيق جهاد در كنار امام على عليه السلام نصيبش شد.
از اين رو، در اينجا به معرفى و قدرشناسى از اين مبلغ بصير غدير و دفاع از ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام پرداخته مى شود:
ابوالطفيل عامر بن واثله كنانى ليثى مكى از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، كه بنا بر روايتى از خود او در سال اول متولد شد.(1) وى در ميان صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله آخرين فردى بود كه از دنيا رفت.(2)
اما در سال وفات او اختلاف نظر وجود دارد؛ در گذشت وى را در سال هاى 100 و 102 و 107 و 110 ق گزارش كرده اند.(3) او از شعراى معروف در ميان صحابه است. وى را به صفاتى چون فاضل، عاقل، حاضرجواب و فصيح ستوده اند.(4)
ص: 429
او از پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام، ابن عباس، ابن مسعود و ... ، حديث شنيده است.(1) ابوعلى بن سكن بغدادى (ت 294 - م 353 ق) صحابى بودن ابوالطفيل را تأييد، اما در صحت روايت كردن او از پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيك كرده است.(2) اما به تصريح ابن عدى، روايات او از رسول خدا صلى الله عليه و آله در حدود بيست حديث است.(3)
از احاديث مهم او مى توان به روايتى به نقل از معاذ بن جبل اشاره كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك، بين نمازهاى ظهر و عصر و نيز مغرب و عشا را جمع كرده است.(4)
ابوالطفيل حدود هفت سال داشت كه در غزوه حنين حضور يافت و در رساندن آذوقه به سپاه اسلام كمك كرد.(5) او با وجود اينكه هنوز بالغ نشده بود، در حجة الوداع پيامبر صلى الله عليه و آله را همراهى كرد.(6)
1 - حديث غدير به روايت ابوالطفيل
او حديث غدير و حديث ثقلين را ضمن يك روايت و تنها با يك واسطه يعنى زيد بن ارقم از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل كرده، و تحريرهاى مختلفى از اين خبر در منابع آمده است.(7) حديث غدير در اين روايت نسبت به نقل مشهور صريح تر اين است:
أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَقالَ: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ:
(رسول اللّه صلى الله عليه و آله در حجة الوداع و در مكان غدير خم) دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولى او هستم، پس اين ولى او است. خدايا دوست بدار آنكه او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند.(8)
ص: 430
در روايت حاكم نيشابورى - كه وى آن را حتى بر اساس مبانى بخارى و مسلم حديثى صحيح مى داند - نيز چنين آمده است:
أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَقالَ: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من بر او بيش از خودش ولايت دارم پس على عليه السلام ولىّ او است. خدايا دوست بدار آنكه او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند.(1)
بنا بر نقل صدوق به سند معتبر(2)، ابوالطفيل مشابه اين روايت را از حذيفة بن اسيد غفارى - يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و از اصحاب خاص امام مجتبى عليه السلام(3) - نيز شنيده است. معروف بن خربوذ مكى - كه اين روايت را از ابوالطفيل نقل كرده - از امام باقر عليه السلام درباره صحت آن پرسش كرده، و امام عليه السلام فرموده است: ابوالطفيل - كه رحمت خدا بر او باد - راست گفته است. اين روايت در «كتاب على عليه السلام» آمده و ما آن را مى شناسيم.
2 - تجلى بصيرت ابوالطفيل در همراهى وى با اميرالمؤمنين عليه السلام
ابوالطفيل هميشه از پيروان و ياران و شيعيان مخلص اميرمؤمنان عليه السلام بود.(4) زمانى كه شوراى شش نفره براى تعيين خليفه سوم تشكيل شد، ابوالطفيل از كسانى بود كه از پشت درهاى بسته گفتگوهاى آنان را شنيد و سخنان امام على عليه السلام را دفاع از حقانيت خود (حديث مناشده) روايت كرد.(5) از خود وى نقل شده كه هنگام محاصره عثمان بدون هيچ اقدامى شاهد ماجرا بوده است.(6)
ص: 431
وى در دوران خلافت امام على عليه السلام به كوفه هجرت كرد، و در جنگ هاى سه گانه آن حضرت در سپاه ايشان حضور يافت، و پس از شهادت امام عليه السلام به مكه بازگشت و سرانجام در همين شهر درگذشت.(1) در جنگ صفين، يكى از فرماندهان پياده نظام سپاه حضرت و فرمانده گروه كمين بود.(2) اشعار منقول از وى در اين نبرد گواه بر بينش والاى اعتقادى او در عصر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام است.(3)
از اين رو، برقى نام او را در شمار خواص اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام آورده(4)، و يعقوبى او را از حاملان علم امام على عليه السلام بر شمرده است.(5) طوسى نام وى را در شمار اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين على، امام حسن و امام سجاد عليهم السلام ذكر كرده است، ولى ظاهرا نام وى را در شمار اصحاب امام حسين عليه السلام از قلم انداخته است.(6)
ابوالطفيل در قيام مختار بر ضد جانيان و جنايتكاران كربلا نيز شركت فعال داشته و پرچمدار بود.(7)
ابن حزم نيز از وى با لفظ «كذّاب» ياد كرده و رواياتش را بى اعتبار دانسته است ! اما نظر به صحابى بودن او، بيشتر علماى اهل تسنن چنين نسبت هايى به وى را برنتافته و رواياتش را معتبر دانسته اند.(1)
از اين ميان، ابن عدى ضمن پذيرش روايات وى، نقش خوارج را در منفى جلوه دادن شخصيت او به سبب اعتقادش به افضليت حضرت على و اهل بيت عليهم السلام قابل توجه مى داند.(2)
پرواضح است كه تضعيف نمودن ابوالطفيل از طرف افرادى چون ابن قتيبه و ابن حزم تنها به جهت شيعه بودن است. جرم اين صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله اعتقاد به ولايت و افضليت اميرالمؤمنين على عليه السلام بوده، كه نزد خوارج و نواصب گناهى نابخشودنى است.
4 - نتيجه گيرى
در شرايطى كه حب دنيا و بازگشت به جاهليت سبب فاصله گرفتن بيشتر صحابه از وصاياى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و مانع تحقق غدير شد، گروه قليلى از صحابه مانند عمار، ابوالطفيل و حبشى با نقل و يادآورى حديث غدير و دفاع عملى از محتواى آن از حديث غدير و خط ولايت محافظت كردند، تا به آيندگان جوياى حقيقت برسد.
بر شيعيان امروز است كه تلاش هاى آنان را قدر شناسند، و از بصيرت و نحوه عمل آنان در دفاع از ولايت و به ويژه در شرايط فتنه الگو بگيرند، و به راهبردهايى براى عصر خود برسند.
از نحوه رفتار عمار در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مى توان روشنگرى و عدم سكوت در برابر ظلم را آموخت، و همچنين از كار عملياتى او در فتنه جمل و نحوه مواجه شدن با فتنه را.
ص: 433
ابوالطفيل خود را با امامش تنظيم مى كرد. لذا در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام به كوفه هجرت كرد، و در هر سه جنگ تحميلى بر حضرت شركت كرد.
اما او فقط مجاهد نبود، و به تعبير يعقوبى از حاملان علم امام على عليه السلام بود.
حبشى نيز به نقل حديث غدير و جهاد در دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام اكتفا نكرد، و زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از جمله حديث منزلت بود، و از اين طريق بر آگاهى و بصيرت جامعه مى افزود.
درس ديگرى كه از حيات اين سه صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام مى توان آموخت اينكه براى دفاع از خط ولايت بايد هزينه پرداخت كرد.
گاهى بايد مانند عمار جان را فدا كرد، و گاهى پذيراى تهمت ها و توهين ها شد؛ چنانكه خوارج و نواصب و وابستگان و پيروانش ابوالطفيل را به جرم دوست داشتن امام على عليه السلام و اهل بيت پيامبر عليهم السلام و پيروى از آنان غالى و كذاب خواندند. يا مانند حبشى كه ابن عدى نام او را در كتاب ضعفايش - يعنى افرادى كه حديثشان معتبر نيست - آورده است.
اتمام حجت حذيفة بن اسيد غِفارى با غدير
اتمام حجت حذيفة بن اسيد غِفارى با غدير(1)
يكى از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده حذيفه بن اسيد غفارى (ابوسَريحه) است:
ابوالطفيل صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله از حذيفة بن اسيد غفارى نقل مى كند كه آن حضرت در بازگشت از حجة الوداع فرمودند: خداوند صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار هر مسلمانى هستم و نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم. ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
ص: 434
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر هاشمى با غدير
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر هاشمى با غدير(1)
از ديگر صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و بنى هاشم كه با غدير اتمام حجت نموده عبداللّه بن جعفر همسر حضرت زينب عليهاالسلام است:
معاويه در سال اول حكومتش پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام به مدينه آمد. در آنجا مجلسى تشكيل داد و از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن جعفر و ابن عباس و عده اى ديگر دعوت كرد و همه جمع شدند.
در آن مجلس احتجاجات بسيارى از افراد مختلف بر معاويه صورن گرفت. از جمله عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب همسر بزرگوار حضرت زينب عليهاالسلام اين مطلب را مطرح كرد:
اى معاويه، من از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه حضرت بر فراز منبر بود و من و عمر بن ابى سلمة و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقاص و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير در برابر او نشسته بوديم. حضرت فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه ... . فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
معاويه گفت: اى حسن، اى حسين، اى ابن عباس، عبداللّه بن جعفر چه مى گويد ؟
ابن عباس گفت: تو به آنچه مى گويد ايمان نمى آورى. اكنون سراغ كسانى كه نام برد بفرست و از آنان سؤال كن.
معاويه كسى را سراغ عمر بن ابى سلمة و اسامة بن زيد فرستاد و از آنان نيز سؤال كرد. آنان شهادت دادند كه آنچه عبداللّه بن جعفر مى گويد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند همانگونه كه او مى گويد.(2)
ص: 435
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده
اشاره
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده(1)
از ديگر صحابه مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله كه با غدير اتمام حجت نموده قيس بن سعد بن عباده است:
1 - اتمام حجت قيس در زمان ابوبكر
قيس و پدرش سعد - كه رئيس انصار بود - با ابوبكر مخالف بودند. در زمان ابوبكر، خالد بن وليد با لشكرى به بهانه جنگ با مرتدين و براى محكم كردن پايه هاى سقيفه عازم طائف شد و از آنجا به سوى جده آمد. در كنار چشمه اى به نام «رويه» اميرالمؤمنين عليه السلام همراه مقداد و عمار و ابوذر و زبير و دو جوان ديگر با لشكر خالد مصادف شدند.
خالد با حركاتى نامناسب و سخنانى نامربوط خواست كثرت جمعيت خود را در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام به نمايش گذارد. حضرت شانه هاى او را گرفت و از اسب به زير آورد و او را كشان كشان تا آسيابى قديمى كه در آنجا بود برد و آهن وسط آسياب را با معجزه نرم كرد و بر گردن خالد پيچيد و طوق گردن او ساخت.
خالد با چنين وضعى نزد ابوبكر بازگشت و چاره جويى بسيارى كردند ولى نتوانستند حلقه آهنين را از گردن او باز كنند. اين بود كه متوسل به بازوان قوى قيس شدند كه قوى ترين مرد مدينه بود. قيس قسم ياد كرد كه قادر بر باز كردن آن نيست.
در اينجا ابوبكر به قيس گفت: تو نمى خواهى كارى انجام دهى كه امامت و حبيبت ابوالحسن از تو عيب بگيرد ! قيس در پاسخ او چنين گفت: به خدا قسم اگر دست من با تو بيعت كرده ولى قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. بعد از روز غدير هيچ حجتى درباره على عليه السلام براى من باقى نمانده است، و بيعت من با تو مانند كسى است كه
ص: 436
تافته هاى خود را پس از محكم شدن رشته كند. اين كه گفتى: «على امام من است» ، من امامت او را انكار نمى كنم و از ولايت او اعراض نمى نمايم. چگونه پيمان شكنى كنم در حالى كه درباره امامت و ولايت او عهدى با خدا بسته ام كه درباره آن از من سؤال خواهد كرد ؟ ! ... .
تو با غصب ولايت او براى خود و نشستن در جاى او و ناميدن خود به نام او مرتكب جرمى عظيم شده اى ... . و اما اينكه مرا سرزنش كردى كه او مولاى من است، به خدا قسم او هم مولاى من و هم مولاى تو و هم مولاى همه مؤمنين است ! آه ! آه ! اى كاش پافشارى مى كردم و قدرتى داشتم تا تو را مانند منجنيق به دور دست ها پرتاب مى كردم !(1)
در اين ماجرا روشنگرى هايى درباره غدير صورت گرفت و عللى از وقايع فاطميه تبيين شد، كه مختصرا به آنها اشاره مى كنيم:
اول: معناى دقيق «مولى»
پس از تلاش فراوان به اين نتيجه رسيدند كه شايد قيس - كه از همه نيرومندتر بود - بتواند اين طوق آهنين را از گردن خالد باز كند. قيس هم فرصت را غنيمت شمرده و با سقيفه ايان احتجاج كرد.
او مطيع بودن خود نسبت به امر مولايش اميرالمؤمنين عليه السلام را در مقابل ابوبكر - كه از او بيعت گرفته بود - چنين بيان كرد: على عليه السلام صاحب اختيار من است، و به خدا قسم صاحب اختيار من و تو و همه مؤمنان است.
همچنين قيس افتخار به غدير و سربلندى با آن را اعلام كرد و به ابوبكر گفت: اما اينكه گفتى: على امام من است، من امامت او را انكار نمى كنم و از ولايت او عدول نمى نمايم.
ص: 437
دوم: معناى دقيق غدير
اميرالمؤمنين عليه السلام مفهوم غدير را با شباهت صاحب آن به بيت اللّه بيان فرمود. آن حضرت با كشاندن آنها به محضر خويش معناى بيت اللّه بودن خود را در آن جوّ خفقان به عموم مردم و آيندگان تاريخ از دو جهت نشان داد:
يكى اينكه وقتى خدا و رسول صلى الله عليه و آله دلسوزانه در غدير امام را براى مردم تعيين كردند، اين مردم هستند كه بايد وظيفه شناسانه به استقبال نماينده خدايشان بروند، نه آن كه منتظر التماس هاى امام خود باشند ! در اين باره حضرت به ابوبكر فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله شما را به بيعت من امر كرد و اطاعت مرا بر شما واجب نمود، و مرا در بين شما مانند بيت اللّه حرام قرار داد؛ كه بايد به سوى آن رفت و بيت اللّه به سوى كسى نمى آيد !
دوم اينكه امام مانند بيت اللّه قلعه امان مردم است كه بيرون آن هلاكت است. در اين باره حضرت فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: تو مانند بيت اللّه هستى؛ كه هر كس داخل آن شد در امان است و هر كس از آن روى گرداند كافر شد. خداوند عزوجل مى فرمايد: «وَ إذ جَعَلنَا البَيتَ مَثابَةً لُلناسِ وَ أمنا»(1): «آنگاه كه بيت اللّه را جايگاه ثواب و محل امن قرار داديم» . من و تو مانند يكديگر هستيم مگر در نبوت، كه من خاتم پيامبران و تو خاتم جانشينان هستى.
سوم: بيعت اجبارى سقيفه در مقابل بيعت اختيارى غدير قيس با افسوسى كه براى از دست دادن غدير مى خورد به ابوبكر گفت:
به خدا قسم اگر دست من با تو بيعت كرده، قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. من بعد از روز غدير درباره على عليه السلام حجتى ندارم. بيعت من با تو مانند آن زنى است كه رشته هاى خود را بعد از ريسيدن پنبه مى كرد.(2)
ص: 438
همچنين قيس با درسى كه از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام گرفته بود گفت:
چگونه پيمانم را بشكنم در حالى كه درباره امامت و ولايت او با خداوند عهد بسته ام. درباره او از من مى پرسى ؟ ! اگر خداوند را با شكستن بيعت تو ملاقات كنم نزد من محبوب تر از آن است كه عهد و پيمان خدا و رسول صلى الله عليه و آله و وصى و خليلش را بشكنم.
2 - اتمام حجت قيس در برابر معاويه
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليه السلام و نيز اتمام حجت به حديث غدير براى اين مفهوم چند فراز بسيار مهم در حديث و تاريخ آمده است. از جمله كلام قيس بن سعد با معاويه است:
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: الَّذى نَصَبَهُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
ابان از سليم و عمر بن ابى سلمه نقل مى كند: معاويه در زمان حكومت خود بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام شهيد شد و او با امام حسن عليه السلام صلح كرد به عنوان سفر حج وارد مدينه شد.
در آنجا بين معاويه و قيس بن سعد بن عباده گفتگويى در گرفت. قيس - كه بزرگ انصار و پسر بزرگ آنان يعنى سعد بن عباده بود - پاسخ او را داد و فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر شمرد.
معاويه غضب كرد و گفت: اى پسر سعد، اين مطالب را از چه كسى گرفته اى و از چه كسى روايت مى كنى و از چه كسى شنيده اى ؟ پدرت اينها را به تو خبر داده و از او گرفته اى ؟
ص: 439
قيس گفت: اين مطالب را از كسى شنيده ام و گرفته ام كه از پدرم بهتر و حق او بر من از پدرم بالاتر است. معاويه پرسيد: آن كيست ؟ قيس گفت: آن اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عالِم اين امت و حاكم آن و صديق و فاروق آن است.
معاويه گفت: «صدّيق» امت ابوبكر و «فاروق» آن عمر است، و آنكه علم كتاب نزد اوست عبداللّه بن سلام است !
قيس گفت: سزاوارتر به اين اسم ها و صاحب حقيقى آن كسى است كه خداوند درباره او چنين نازل كرده است: «أ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبَّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ»(1): «آيا كسى كه دليلى از طرف پروردگارش دارد و شاهدى پشت سر آن مى آيد ... » .
و كسى است كه خداوند درباره او مى گويد: «اِنَمّا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(2): «تو ترساننده هستى و هر قومى هدايت كننده اى دارد» ، به خدا قسم اين طور نازل شد كه «على هدايت كننده هر قومى است» و شما اين را حذف كرديد.
و آن كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در غدير خم نصب كرد و فرمود: هر كس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. و پيامبر به او در جنگ تبوك فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى عليه السلام هستى مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست.(3)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليه السلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است. مى توان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مى رساند و پرده بردارى بى دغدغه اى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
ص: 440
3 - غديريه قيس بن سعد
يكى از دلائل بسيار روشن بر اينكه مراد از حديث غدير امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است، شعر صحابى بزرگ قيس بن سعد بن عُباده است. وى اين شعر را در معناى حديث غدير سروده و در آن تصريح كرده كه على عليه السلام امام ما و امام ديگران است، و اين حكمى است كه در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليه السلام) مولاى او است، در تنزيل (قرآن) آمد.
يك. شعر قيس
اين شعر را ابوالمظفّر سبط بن جوزى روايت كرده و نوشته است: قيس بن سعد بن عُباده انصارى اين شعر را سرود، و در صفّين پيش روى على عليه السلام خواند:
قُلتُ لَمّا بَغى العَدُوُّ عَلَينا ***حَسبُنا رَبُّنا وَ نِعمَ الوَكيلُ
وَ عَلىٌّ إمامُنا وَ إمامٌ ***لِسِوانا أتى بِهِ التَنزيلُ
يَومَ قالَ النَبىُّ مَن كُنتُ مَولاهُ ***فَهذا مَولاهُ خَطبٌ جَليلُ
إنَّ ما قالَهُ النَبىُّ عَلى الأُمَّةِ ***حَتمٌ ما فيهِ قالٌ وَ قيلُ
هنگامى كه دشمن بر ما شوريد و گردنكشى كرد، گفتم: خداوندمان ما را بسنده و بهترين نگهبان است. و على عليه السلام امام ما و امام غير ماست. بر اين امر آيه اى از قرآن نازل شده است. در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليه السلام) مولاى او است. اين رويدادى شكوهمند بود. پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را از سر وجوب بر امت گفت و قيل و قالى در آن نيست.(1)
دو. توثيق و ستايش قيس
در اينجا مناسب است كه گزيده هايى از ستايش هاى دانشمندان اهل تسنن درباره قيس را بياوريم:
ص: 441
1. ابن عبدالبَرّ
ابن عبدالبَرّ در «الاستيعاب» مى نويسد: قيس بن سعد بن عباده بن دليم بن حارثه انصارى خزرجى ... . واقدى گويد: قيس بن سعد بن عباده از صحابه بزرگوار و بخشنده و هوشمند رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگ ها بود. او و پدرش و جدّش بى هيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند. قيس، پدرش و برادرش سعيد بن سعد بن عباده از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله بودند.
انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه، آنگاه كه به سبب شكايت قريش از سعد - پدر قيس - در آن روز پرچم را از او گرفت و به قيس داد. بعضى گفته اند كه حضرتش پرچم را به زبير داد.
قيس بن سعد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام گشت. او و قومش در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان همراه على عليه السلام بودند. قيس تا زمان كشته شدن على عليه السلام هيچ گاه از او جدا نشد. على عليه السلام او را به فرماندارى مصر گمارد، اما معاويه كار را بر قيس دشوار كرد و راه چاره را بر او بست و از طريق او براى على عليه السلام نقشه كشيد.
على عليه السلام از نيرنگ معاويه آگاه شد.
از اين رو اشعث و كوفيان بر عزل قيس پافشارى كردند تا اينكه على عليه السلام قيس را عزل كرد و محمد بن ابى بكر را به فرمانروايى مصر گمارد. اوضاع مصر در زمان محمد بن ابى بكر پريشان شد و به هم ريخت.(1)
2. عزّالدين ابن اثير
ابن اثير در «اسد الغابة» نوشته است: قيس بن سعد از اصحاب فاضل پيامبر صلى الله عليه و آله و يكى از هوشمندان و كريمان عرب بود. او دلير و شجاع بود و در برنامه ريزى
ص: 442
جنگى انديشه اى صائب داشت. قيس بى هيچ سخنى شريف قوم و از خاندان هاى بزرگ آنان بود. انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود.
از قيس نقل شده كه پدرش او را به پيامبر صلى الله عليه و آله سپرد تا خدمتگزار حضرتش گردد. قيس مى گويد: روزى پس از آنكه نمازم را به پايان رسانده بودم، پيامبر صلى الله عليه و آله بر من گذشت و با پايش به من زد و گفت: آيا مى خواهى كه تو را به درى از درهاى بهشت رهنمون شوم ؟ گفتم: بلى. فرمود: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه.
گفته شده كه قيس در سريّه اى كه ابوبكر و عمر در آن بودند حضور داشت. او وام مى گرفت و مردم را اطعام مى كرد. ابوبكر و عمر گفتند: اگر اين جوان را به حال خود وا نهيم دارايى پدرش را بر باد مى دهد. سپس به سوى مردم رفتند. چون سعد - پدر قيس - اين خبر را شنيد، پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و گفت: چه كسى دادِ مرا از پسر ابوقحافه و پسر خطّاب مى ستاند كه اين دو مرا نزد پسرم بخيل مى گردانند ؟
ابن شِهاب گويد: هوشمندان عرب را در هنگام برخاستن فتنه پنج تن مى شمردند و به آنان انديشمندان و چاره جويان عرب مى گفتند: معاويه، عمرو بن عاص، قيس بن سعد، مغيرة بن شعبه و عبداللّه بن بديل بن ورقاء. قيس و ابن بديل همراه على عليه السلام بودند و مغيره در طائف گوشه گير بود و عمرو با معاويه بود.
قيس گفته است: اگر از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نشنيده بودم كه فريبكار و نيرنگباز در آتش است، نيرنگبازترين اين امت بودم.
در بخشندگى قيس اخبار بسيارى نقل شده كه سخن را با يادكرد آنها به درازا نمى كشانيم.
بارى، وقتى كه با على عليه السلام براى خلافت بيعت كردند، قيس از ياران على عليه السلام بود و در جنگ ها او را همراهى مى كرد. على عليه السلام او را به فرمانروايى مصر گمارد. معاويه براى قيس نقشه كشيد، ولى كارى از پيش نبرد. از اين رو كوشيد تا على عليه السلام را فريب دهد
ص: 443
و چنين بنمايد كه قيس براى خونخواهى عثمان، با او همدست شده است. اين خبر به على عليه السلام رسيد. محمد بن ابى بكر و ديگران مدام از قيس نزد على عليه السلام بدگويى كردند تا اينكه او را عزل كرد و مالك اشتر را به جاى او برگزيد. اما مالك اشتر در راه جان داد.
على محمد بن ابى بكر را به حكمرانى مصر گمارد، ولى مصر را از او گرفتند و او را كشتند.
هنگامى كه قيس از فرمانروايى مصر بر كنار شد به مدينه رفت. مروان بن حكم امنيت او را به خطر انداخت، از اين رو به كوفه نزد على عليه السلام رفت و تا هنگامى كه على عليه السلام را كشتند همراه او بود. پس از كشته شدن على عليه السلام، قيس به حسن عليه السلام پيوست و فرمانده مقدمه لشكر حسن عليه السلام در برابر معاويه بود. چون حسن عليه السلام با معاويه بيعت (صلح) كرد، قيس نيز با معاويه بيعت كرد و به مدينه بازگشت.(1)
3. ابن حجر عسقلانى
ابن حجر در «الاصابة» مى گويد: قيس مردى بزرگ اندام و خوبروى و بلندبالا بود، و چون بر الاغى مى نشست پاهايش بر زمين كشيده مى شد. واقدى گويد: قيس بخشنده و بزرگوار و هوشمند بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگ ها بود. او و پدرش و جدّش بى هيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند.
ابن مبارك، از ابن عُيَينه، از موسى بن ابى عيسى روايت كرده كه مردى سى هزار (درهم يا دينار) از قيس وام گرفت. چون خواست كه وام خود را باز پس دهد، قيس از گرفتنش خوددارى كرد.
قيس در تمام جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت را همراهى كرد و در همه نبردهاى على عليه السلام همراه او بود.(2)
ص: 444
غدير در جمل و صفين و نهروان
غدير در جمل و صفين و نهروان(1)
اصحاب سقيفه در قيافه هاى ظاهر فريبى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. در كنار جنگ جمل با حضور عايشه و طلحه و زبير و جنگ صفين توسط معاويه و به بهانه قتل عثمان، بار سوم كج فكران پينه بر پيشانى - كه در واقع مولود سقيفه بودند و آرمان خودرأيى و عدم اطاعت از امام معصوم را همچون اهل سقيفه بر دوش مى كشيدند - به ميدان غدير آمدند.
شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلائى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مى آمد.
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمى آمد كه اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از 25 سال مردم به التماس براى خلافت فراخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجاميد، و همين روزها بود كه به صف آرايى هاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگر چه در سقيفه نوبت به صف آرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگ هاى سه گانه اميرالمؤمنين عليه السلام شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر شرطة الخميس يعنى فدائيان غدير بودند(2) كه معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين و اطاعت مطلق خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا به نمايش گذاشتند.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مى پرسند: منزلت اميرالمؤمنين عليه السلام نزد شما در چه حدى است ؟ مى گويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفته ايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مى آوريم ... !(3)
ص: 445
اتمام حجت اصبغ بن نباته بر معاويه
اتمام حجت اصبغ بن نباته بر معاويه(1)
در چندين ماجرا، اصحاب بر معاويه اتمام حجت كردند. از جمله اصبغ بن نباته است:
اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام صفين نامه اى براى معاويه نوشت و آن را توسط اصبغ بن نباته فرستاد. معاويه پس از خواندن نامه گفت: على قاتلين عثمان را به ما تحويل نمى دهد. اصبغ در پاسخ او گفت: اى معاويه با خون عثمان بهانه مياور ... .
معاويه از سخن اصبغ غضبناك شد. اصبغ مى گويد: براى آنكه او را بيشتر ناراحت كنم خطاب به ابوهريره كه نزد او نشسته بود گفتم: اى صحابى پيامبر، تو را قسم مى دهم به خدايى كه جز او خدايى نيست و عالم به غيب و شهود است و به حق حبيب خدا حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله، كه به من خبر دهى آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟
ابوهريره گفت: آرى حاضر بودم. اصبغ پرسيد: چه شنيدى كه آن حضرت درباره على عليه السلام فرمود. ابوهريره گفت: از او شنيدم كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. أللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
گفتم: اى ابوهريره اگر چنين است تو ولايت دشمن او را پذيرفته اى و با او دشمنى كرده اى ! ! ابوهريره نفس عميقى كشيد و گفت: انا للّه و انا اليه راجعون ! !(2)\
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير(3)
يكى از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده زيد بن صوحان است:
ص: 446
زيد بن صوحان از بهترين اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه در جنگ جمل شهيد شد. وقتى در ميدان جنگ روى زمين افتاد، اميرالمؤمنين عليه السلام بالاى سرش آمد و نشست و فرمود: اى زيد، خدا رحمتت كند. سبك بار بودى و كمك هاى تو بسيار با ارزش بود.
زيد سرش را به طرف اميرالمؤمنين عليه السلام بلند كرد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، خدا تو را جزاى خير دهد. به خدا قسم اعتقادم درباره شما اين است كه عالِم به خداوند هستى و در امّ الكتاب علىّ حكيم هستى و خدا در سينه تو جلوه عظيم دارد. به خدا قسم من در لشكر تو با جهالت كشته نمى شوم ! بلكه از ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى گفت: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. به خدا قسم نخواستم تو را خوار كنم تا خدا مرا خوار نكند.(1)
اتمام حجت طِرِمّاح و مُرادى و حِميَرى بر معاويه
اتمام حجت طِرِمّاح و مُرادى و حِميَرى بر معاويه(2)
در چندين ماجرا، اصحاب بر معاويه اتمام حجت كردند. از جمله سه تن به نام هاى طرمّاح و مرادى و حميرى است:
روزى سه نفر از شعرا نزد معاويه جمع بودند: طِرِمّاح، هشام مرادى، محمد بن عبداللّه حميرى. معاويه كيسه زرى مقابل خود گذارد و گفت: اى شعراى عرب، درباره على بن ابى طالب شعرى بگوييد ولى جز حق نگوييد. من فرزند ابوسفيان نيستم اگر اين كيسه را به كسى بدهم جز آنكه درباره على حق را بگويد.
طرمّاح برخاست و درباره حضرت ناسزا گفت. هشام مرادى نيز ناسزا گفت. عمروعاص به محمد بن عبداللّه حميرى گفت: اكنون تو بگو، ولى غير حق مگو.
ص: 447
سپس عمروعاص به معاويه گفت: قسم ياد كرده اى كه اين كيسه را ندهى جز به كسى كه درباره على حق را بگويد. معاويه گفت: آرى.
محمد بن عبداللّه حميرى برخاست و اشعار بلندى در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام سرود كه يك بيت آن درباره غدير بود:
تَناسَوْا نَصْبَهُ فى يَومِ خُمٍّ ***مِنَ الْبارى وَ مِنْ خَيْرِ الاَنامِ
يعنى: فراموش كردند نصب على بن ابى طالب عليه السلام را در روز غدير خم از سوى خداوند و از سوى بهترين مردم !
معاويه گفت: تو از همه راست تر گفتى ! كيسه زر را تو بردار !(1)
اتمام حجت بَرد همدانى با غدير
اتمام حجت بَرد همدانى با غدير(2)
از جمله اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام كه بر معاويه اتمام حجت كردند بَرد همدانى است:
مردى از همدان به نام «بَرد» نزد معاويه آمد. عمروعاص در آنجا مشغول بدگوئى نسبت به ساحت مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام بود. برد گفت: اى عمروعاص، بزرگان ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدند كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» ، آيا اين حق است يا باطل ؟ عمروعاص گفت: حق است، و من اضافه مى كنم كه هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مثل مناقب على را ندارند ! ! ... .
آن مرد نزد قبيله خود بازگشت و به آنان گفت: ما نزد قومى آمديم كه از زبان آنان بر عليه خودشان اقرار گرفتيم ! بدانيد كه على بر حق است و تابع او باشيد ! !(3)
ص: 448
اتمام حجت عَمرو بن مَيمون با غدير
اتمام حجت عَمرو بن مَيمون با غدير(1)
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليه السلام و نيز اتمام حجت به حديث غدير براى اين مفهوم چند فراز بسيار مهم در حديث و تاريخ آمده است. يكى از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده عمرو بن ميمون اودى است:
عمرو بن ميمون گفت: عده اى از مردم نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام بدگويى مى كنند. اينان هيزم آتش اند. من از عده اى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ام كه مى گفتند: به على بن ابى طالب عليه السلام خصوصياتى داده شده كه به احدى از بشر داده نشده است.
سپس در ادامه چنين آمده است:
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
عمرو بن ميمون اودى مى گويد: على عليه السلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ:
پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(2)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مى كند؛ حضرت مى پرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مى گويند: «اللّه و رسول» ، مجموع
ص: 449
اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1) را مى نمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مى خورد «فاء» تفريع به معناى نتيجه گيرى در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام با ولايت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير
اشاره
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير(2)
يكى ديگر از اصحاب معصومين عليهم السلام كه با غدير اتمام حجت نموده عمران بن حصين است:
1 - نقل ماجراى غدير
عمران بن حصين واقعه غدير را اينگونه نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما از من پرسيديد كه صاحب اختيارتان پس از من كيست، و من به شما خبر دادم. سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را در غدير خم گرفت و گفت: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
2 - اتمام حجت در برابر ابوبكر
پس از غصب خلافت، عمران بن حصين به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على به عنوان اميرالمؤمنين، سلام دادى ! آيا آن روز را به ياد مى آورى يا فراموش كرده اى ؟ ابوبكر گفت: يادم هست !(4)
ص: 450
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام با غدير
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام با غدير(1)
يكى از سادات و بنى هاشم كه با غدير اتمام حجت نموده زيد بن على بن الحسين است:
نزد زيد بن على بن الحسين عليه السلام كلام پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شد كه فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. زيد گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله او را به عنوان علامتى منصوب فرمود كه حزب خداوند هنگام اختلاف شناخته شوند.(2)
اتمام حجت هَيثَم بن حبيب صَيرَفى با غدير
اتمام حجت هَيثَم بن حبيب صَيرَفى با غدير(3)
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفته ام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مى كنند ! !
هيثم بن حبيب صيرفى كه در آن مجلس بود برآشفت شد و گفت: چرا به آن اقرار نمى كنيد ؟ آيا اين مطلب نزد تو ثابت نيست ؟ ابوحنيفه گفت: ثابت است و خود آن را روايت كرده ام. هيثم گفت: پس چرا به آن اقرار نمى كنيد ... ، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را فرموده و درباره اش خطابه ايراد كرده ؟ آنگاه ما دلسوزتر از پيامبر صلى الله عليه و آله باشيم و به خاطر گفته اين و آن از نقلش چشم بپوشيم ؟ !(4)
نقل حديث غدير توسط بانوان
اشاره
نقل حديث غدير توسط بانوان(5)
پرونده علمى غدير تا كنون دوران بى وقفه هزار و چهارصد ساله اى را پشت سر
ص: 451
گذاشته كه طى آن امر پيامبر صلى الله عليه و آله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارسته اى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتاب ها، و ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيده اند.
اگر غدير در عينيت جامعه تحقق مى يافت، اختلاف و تفرقه اى نبود تا نياز به احتجاج ها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد.
حضرت فاطمه زهرا عليه السلام در مقام عصمت و مرتبه سيدة نساء العالمين، اولين مدافع غدير بودند، كه اتمام حجت هاى حضرت با غدير در عنوان و صفحات قبل گذشت.
زنان نيز به عنوان نيمى از مخاطبان «من كنت مولاه فعلى مولاه» در اعتقاد به غدير و دفاع از آن وظيفه دارند. همانگونه كه ولايت صاحب غدير بر مردان و زنان يكسان است وظيفه اين دو گروه نيز در برابر او يكسان است. در طول تاريخ نيمى از عدد ميلياردى شيعيان و دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام را زنان تشكيل داده اند و در اعتقاد به آن حضور داشته اند.
در موقعيت هاى دفاعى غدير، بنا بر شرايط مختلف زمان ها، به موارد شاخصى بر مى خوريم كه زنان از غدير دفاع كرده اند و در برابر دشمنانى همچون معاويه اتمام حجت كرده اند، و اين حاكى از آن است كه دفاع از ولايت در هر شرايطى بر مرد و زن واجب است.
به بيان ديگر:
از زواياى جالب غدير نقش بانوان در احتجاج به غدير يا نقل حديث غدير است، كه در كمتر ماجرا و حديثى اين اتفاق افتاده است، آن هم به نقل شيعه و اهل سنت. اگر تعداد بانوانى كه نام آنان به عنوان راوىِ داستان غدير در تاريخ و كتب حديث مانده است، با آنچه در موارد ديگر كه توسط آنان گزارش شده مقايسه گردد، خواهيم ديد كه
ص: 452
حضور زنان در نقل ماجراى غدير خم و يا استدلال به آن حضور چشمگير است. حتى بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق نقل آن قرار گرفته اند.
از نكات قابل توجه در همين زمينه، سلسله سندى است كه در ميان بانوان اهل بيت عليهم السلام در خصوص حديث غدير وجود دارد:
به ترتيب پنج «فاطمه» كه هر يك عمه ديگرى است در طريق روايت قرار گرفته اند؛ آغاز آنان ظاهرا حضرت فاطمه معصومه عليه السلام، و در نهايت فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه ششمين «فاطمه» در طريق روايت است، كه ذيلاً خواهد آمد.
با توجه به عنايت ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله به حضور مسلمانان در اين رخداد، به همراه آوردن همه همسران و اهل بيت عليهم السلام خود و نيز شيوه اى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله در ابلاغ مأموريت الهى در معرفى مجدّد على عليه السلام در روز غدير اتخاذ كرد، طبيعى بود كه زنان بسيارى نيز مستقيما شاهد ماجرا باشند.
البته احتجاج و استدلال بانوانى كه با غدير احتجاج و اتمام حجت كرده اند در صفحات فبل گذشت. در اينجا فقط چند تن از بانوانى كه حديث غدير را نقل كرده اند اشاره مى كنيم. در برشمارى بانوانى كه حديث غدير را روايت كرده اند، نخست به معرفى كسانى مى پردازيم كه جزء صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى روند. آنگاه نام چند نفر از تابعين را بازگو مى كنيم:
1 - حضرت زهرا عليهاالسلام
1 - حضرت زهرا عليهاالسلام(1)
اتمام حجت هاى حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير در عنوان قبل و ضمن احتجاجات معصومين عليهم السلام گذشت. در اينجا به نقل غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام اشاره مى شود:
روايت غدير به نقل از حضرت فاطمه عليهاالسلام را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد همدانى معروف به ابن عقده (م 133 ق) در كتابى كه ويژه حديث غدير نگاشته آورده
ص: 453
است. اين كتاب همان است كه مرحوم سيد بن طاووس به نسخه اى از آن اشاره مى كند كه تاريخ كتابت آن سه سال پيش از درگذشت مصنف - يعنى سال 330 ق - است، و خط شيخ طوسى و بزرگانى از علماى اسلام بر آن نقش بسته و نزد ابن طاووس بوده است.(1)
او حديث غدير را در اين كتاب از صد و پنج طريق نق مى كند، كه از جمله از صديقه كبرى است عليهاالسلام.
شمس الدين محمد بن محمد شافعى معروف به ابن الجزرى (م 833 ق) كتاب «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» را درباره اثبات تواتر حديث غدير نگاشته، و حديث را از هشتاد طريق نقل كرده است. وى همچنين روايت غدير را از طريق آن حضرت عليهاالسلام نقل كرده است. و نيز شيخ منصور رازى مؤلف كتاب «حديث غدير» آن را از حضرت عليهاالسلام روايت كرده است.(2)
شهاب الدين سيد على بن شهاب بن محمد همدانى (م 786 ق) صاحب كتاب «مودة القربى» نيز اين روايت را از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مى كند:
قالَت: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ، وَ مَن كُنتُ إمامُهُ فَعَلىٌّ إمامُهُ.(3)
در كنار اين نقل ها، حضرت زهرا عليهاالسلام چندين احتجاج به حديث غدير نيز دارد كه در همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
2 - ام سلمه
2 - ام سلمه(4)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى
ص: 454
كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
يكى از بانوانى كه حديث غدير را نقل كرده ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله. او كه از حاضرين در غدير است حديث غدير را اينگونه نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.(1)
ابن عقده به سند متصل از ام سلمه اين روايت را بازگو مى كند: أخَذَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام بِغَديرِ خُمٍّ فَرَفَعَها حَتّى رَأينا بَياضَ إبطَيهِ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس ! إنّى مُخَلِّفٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عِترتى، وَ لَن يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ.(2)
اين روايت را همچنين شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير شافعى (م 1047 ق) در كتاب «حسن المآل فى مناقب الآل عليهم السلام» خويش به نقل از ابن عقده آورده است. نيز همين روايت را نورالدين على بن عبداللّه بن احمد سمهودى شافعى (م 911 ق) در كتاب «جواهر العقدين» به نقل از «ينابيع الموده» از ام سلمه روايت مى كند.(3)
3 - توسط امّ هانى
3 - توسط امّ هانى(4)
حافظ احمد بن عمرو بصرى معروف به بزاز (م 292 ق) در مسند خويش به نقل از امّ هانى چنين روايت كرده است: رَجَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّتِهِ، حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ خُمٍّ. ثُمَّ قامَ خَطيبا بِالهاجِرَةِ فَقالَ: أيُّهَا الناس ! ... .
همين روايت را سمهودى شافعى به نقل از بزّاز، به نقل از قندوزى حنفى در
ص: 455
«ينابيع الموده» آورده است. ابن عقده نيز به سند خويش همان را از امّ هانى نقل مى كند.(1)
4 - فاطمه بنت حمزة بن عبدالمطلب
فاطمه دختر حمزه سيد الشهداء نيز از راويان حديث غدير است و روايت او را ابن عقده در كتابش در غدير و نيز شيخ منصور رازى در كتاب «الغدير» خود آورده اند.(2)
5 - اسماء بنت عميس
اسماء بنت عميس، همسر جعفر بن ابى طالب است كه به همراه شوهرش از مهاجران به حبشه بود و پس از شهادت جناب جعفر به همسرى ابوبكر در آمد.
عبداللّه بن جعفر - همسر زينب عليهاالسلام - فرزند او از جعفر است، و محمد بن ابى بكر فرزند ديگر او از ابوبكر است. او بانويى بزرگوار و مورد احترام بود.
حديث اسماء درباره ى غدير را ابن عقده به سندى متصل روايت مى كند.(3)
6 - عايشه بنت ابى بكر
يكى ديگر از راويان حديث غدير عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه روايت او را ابن عقده در همان كتاب ويژه اى كه درباره اين حديث نگاشته آورده است.(4) جاى شگفتى نيست كه عايشه نيز اين حديث مبارك را نقل كرده باشد، چرا كه پدرش ابى بكر نيز از راويان غدير است.(5) چنانكه عمر بن خطاب نيز حديث غدير را نقل كرده است.
ص: 456
7 - ام كلثوم بنت اميرالمؤمنين عليه السلام
از بانوانى كه حديث غدير را به واسطه نقل مى كند ام كلثوم دختر اميرالمؤمنين على عليه السلام است. ام كلثوم - كه در زمان رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله طفل كوچكى بود - ماجراى احتجاج مادر بزرگوارش حضرت فاطمه عليهاالسلام به حديث غدير را نقل كرده است.
8 و 9 - فاطمه و سكينه دختران سيدالشهداء عليه السلام
اين دو نيز حديث غدير را از عمه شان حضرت ام كلثوم روايت مى كنند، كه در روايت «فاطمه ها» - كه در بالا اشاره شد - آمده است.
10 - عايشه بنت سعد بن ابى وقّاص
او حديث غدير را از پدرش سعد شنيده و براى مهاجر بن مسمار نقل كرده است. روايت سعد را بيش از ده نفر از راويان روايت كرده اند كه يكى از آنان دخترش عايشه (م 117 ق ) است.(1)
روايت عايشه را سفيان بن عيينه نيز نقل كرده است. ولى ظاهرا به واسطه همان مهاجر بن مسمار، زيرا سفيان در زمان در گذشت عايشه ده ساله بوده است. مگر اينكه بپذيريم سعد بن ابى وقاص دو دختر به نام عايشه داشته است؛ عايشه بزرگ و عايشه كوچك. چنانكه ابن حجر بر آن تأكيد دارد، و عايشه بزرگ را متولد زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مى داند و معتقد است عايشه كوچك پس از آن متولد شده، و عايشه كوچك همان است كه مالك بن انس (م 93 ق) نيز او را درك كرده است.(2) در اين صورت بايد گفت: حديث غدير را هر دو دختر سعد روايت كرده اند. چنانكه عامر و مصعب، پسران او نيز آن را از پدر خويش روايت نموده اند.
به هر حال، روايت مهاجر بن مسمار را احمد بن على نسائى صاحب سنن معروف نسائى (م 303 ق) در دو مورد از كتاب «خصائص على عليه السلام» آورده است؛ نقل نخست آن با سندى كه به مهاجر بن مسمار دارد چنين است:
ص: 457
مُهاجِرُ بنُ مِسمارِ بنِ مُسلِمَةِ، عَن عائُشَةَ بِنتِ سَعدٍ، قالَت: سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّه ِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَرَفَعَها.(1)
11 - روايت فواطم (فاطمه ها)
11 - روايت فواطم (فاطمه ها)(2)
چنان كه اشاره شد يكى از نكات بسيار جالب توجه در نقل حديث غدير، روايت آن از طريق سندى است كه ويژگى آن در نقل حديث غدير منحصر به فرد است، و نشان دهنده عنايت خاصى است كه در خانواده امامان شيعه عليه السلام به نقل اين حديث با حفظ سلسله سند وجود داشته است.
يك ويژگى اين روايت اين است كه راويان آن همه از بانوان ارجمند و از خاندان اهل بيت عليهم السلام هستند.
ويژگى ديگر اينكه در تمام سند نام بانوانى كه از عمّه خويش روايت مى كنند «فاطمه» است.
ويژگى سوم اينكه همه راويان اين حديث، روايت را از عمّه خويش نقل مى كنند، تا به ام كلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام مى رسد، و او نيز از مادرش فاطمه عليهاالسلام را نقل مى كند.
ديگر اينكه اين روايت در يكى از كتاب هاى اهل سنت آمده است، و با بيست واسطه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى رسد، و در سلسله مشايخ صاحب كتاب نيز يكى از بانوان اهل فضل به نام «زينب» و با كنيه «ام محمد» دختر احمد بن عبدالرحيم، اهل بيت المقدس قرار گرفته است. در برخى منابع شيعى روايتى در فضل اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيان حضرت با همين سند و البته با افزايش يك «فاطمه» ديگر آمده است، كه متن آن را نيز در پايان خواهيم آورد.
ص: 458
نكته ديگر در سند اين حديث اين است كه آخرين راوى اين حديث از خاندان اهل بيت عليهم السلام - كه روايت را براى شخصى به نام بكر بن احمد نقل كرده است - سه نفر از دختران امام كاظم عليه السلام از جمله «فاطمه» هستند، كه ظاهرا همان فاطمه معصومه عليهاالسلام است، و اين از معدود رواياتى است كه حضرت معصومه عليهاالسلام آن را روايت كرده است.
و اما متن روايت:
شمس الدين محمد بن محمد دمشقى شافعى معروف به ابن الجزرى (م 833 ق) روايت غدير را به طرق مختلف در كتاب خود «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» آورده است، از جمله طريق مورد بحث را. مناسب است رشته كلام را به خود ابن الجزرى واگذار كنيم:
وَ ألطَفُ طَريقٍ وَقَعَ لِهذَا الحَديثِ وَ أغرَبُهُ ما حَدَّثَنا بِهِ شَيخُنا خاتِمةُ الحُفّاظِ أبوبَكرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَبدُاللّه ِ بنِ المُحِبِّ المَقدِسىُّ مُشافَهَةً، أخبَرَتنا الشَيخَةُ أمُ مُحَمَّدِ زَينَبُ إبنَةُ أحمَدِ بنِ عَبدِالرَحيمِ المَقدِسيَّةِ، عَن أبِى المُظَفَّرِ مُحَمَّدِ بنِ فِتيانِ بنِ المُثَنّى، أخبَرَنا أبوموسى مُحَمَّدُ بنُ أبى بَكرِ الحافِظِ، أخبَرَنا إبنُ عَمِّهِ والِدى القاضى أبوالقاسمِ عَبدُالواحِدِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِالواحِدِ المَدَنى بِقَرائَتى عَلَيهِ، أخبَرَنا ظَفَرُ بنُ داعىِ العَلَوىُّ بِأستَرآباد، أخبَرَنا والدى وَ أبوأحمَدِ بنِ مُطرِفِ المُطرِفىُّ، قالا: حَدَّثَنا أبوسَعيدِ الإدريسىُّ إجازَةً فيما أخرَجَهُ فى تاريخِ أستَرآباد، حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ أبوالعَباسِ الرَشيدىُّ مِن وُلدِ هارونِ الرَشيدِ بِسَمَرقَند وَ ما كَتَبناهُ إلاّ عَنهُ، حَدَّثَنا أبوالحَسَنِ مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرِ الحَلوانىُّ، حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ مَولَى الرَشيدِ، حَدَّثَنا بَكرُ بنُ أحمدِ القَصرُّ(1)، حَدَّثَتنا فاطِمَةُ وَ زَينَبُ وَ أمُ كُلثومِ بَناتُ موسَى بنِ
ص: 459
جَعفَرٍ عليه السلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصادِقِ عليه السلام: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنَتا الحُسَينِ بنِ عَلىٍّ، عَن أمِ كُلثومِ بِنتِ فاطِمَةِ بِنتِ النَبيِّى عليهاالسلام، عَن فاطِمَةَ عليهاالسلام بِنتِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، قالَت: أ نَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ؟ وَ قَولَهُ صلى الله عليه و آله: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى:
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: آيا كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم را فراموش كرديد: هر كس من مولاى اويم پس على مولاى اوست ؟ و كلام حضرت: تو نسبت به من همانند جايگاه هارون نسبت به موسى هستى ؟
همين حديث را با اين سند، يكى ديگر از علماى اهل سنت به نام ابوموسى مدينى در كتاب خويش كه ويژه چنين رواياتى است آورده و آنگاه افزوده است: هذَا الحَديثُ مُسَلسَلٌ مِن وَجهٍ؛ وَ هُوَ إنَّ كُلَّ واحِدَةٍ مِنَ الفَواطِمِ تَروى عَن عَمَّةٍ لَها. فَهُوَ رِوايَةُ خَمسَ بَناتٍ: أخُ كُلِّ واحِدَةٍ مِنهُنَّ عَن عَمَّتِها.
چنان كه اشاره شد، حديث ديگرى نيز با همين سند ولى با اضافه يك فاطمه ديگر درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيانش وارد شده است. آن فاطمه نيز دختر امام على بن موسى الرضا عليه السلام است كه روايت را از سه عمه بزرگوارش فاطمه معصومه و زينب و ام كلثوم عليهم السلام نقل مى كند. اين حديث را مرحوم علامه مجلسى از كتاب «مسلسلات» جعفر بن على بن احمد قمى اينگونه نقل كرده است:
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ، قالَ: حَدَّثَنى أحمدُ بنُ زيادِ بنِ جَعفَرٍ، قالَ: حَدَّثَنى أبوالقاسِمِ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ العَلوَىِّ العُرَيضىُّ، قالَ: قالَ أبوعَبدِاللّه ِ أحمدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ خَليلٍ، قالَ: أخبَرَنى عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ(1)، قالَ: حَدَّثَنى بَكرُ
ص: 460
بنُ أحنَفِ(1)، قالَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ موسَى الرِضا عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ زَينَبُ وَ أمُ كُلثومٍ بَناتُ موسَى بنِ جَعفَرٍ عليه السلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنَتا الحُسَينِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، عَن أُمِ كُلثومٍ بِنتِ عَلىٍّ عليه السلام، عَن فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّه ِ عليهاالسلام، قالَت: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ:
لَمّا أُسرِىَ بى إلَى السَماءِ دَخَلتُ الجَنَّةَ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن دُرَّةٍ بَيضاءٍ مَجَوَّفَةٍ، وَ عَلَيها بابٌ مُكَلَّلٌ بِالدُرِّ وَ الياقوتِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: لا إله إلاَّ اللّه ِ، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ، عَلىٌّ وَلىُّ القَومِ. وَ إذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: بَخٍّ بَخٍّ، مَن مِثلُ شيعَةُ عَلىٍّ ؟ فَدَخَلتُهُ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن عَقيقٍ أحمَرٍ مُجَوَّفٍ، وَ عَلَيهِ بابٌ مِن فِضَّةٍ مُكَلَّلٌ بِالزَبَرجَدِ الأخضَرِ، وَ إذا عَلَى البابِ سِترٌ، فَرَفَعتُ رَأسى، فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ، عَلىٌّ وَصىُّ المُصطَفى. وَ إذا عَلَى السِترِ مَكتوبٌ: بَشِّر شيعَةَ عَلىٍّ بِطيبِ المَولِدِ.
فَدَخَلتُهُ فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن زُمُرُّدٍ أخضَرٍ مُجَوَّفٍ، لَم أرَ أحسَنَ مِنهُ. وَ عَلَيهِ بابٌ مِن ياقوتَةٍ حَمراءٍ، مُكَلَّلَةٍ بِالُؤلُؤِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: شيعَةُ عَلىٍّ هُمُ الفائِزونَ. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرئيل، لِمَن هذا ؟ فَقالَ: يا مُحَمَّد، لإبن عَمِّكَ وَ وَصيِّكَ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام. يُحشَرُ الناسُ كُلُّهُم يَومَ القيامَةِ حُفاةً عُراةً إلاّ شيعَةَ عَلىٍّ،
ص: 461
وَ يُدعَى الناسُ بِأسماءِ أُمَّهاتِهِم ماخَلا شيعَةَ عَلىٍّ؛ فَإنَّهُم يُدعونَ بِأسماءِ آبائِهِم. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرئيل، وَ كَيفَ ذاكَ ؟ قالَ: لأنَّهُم أحَبّوا عَليّا، فَطابَ مَولِدُهُم.(1)
احتجاج خَوله حَنَفيّه با غدير
احتجاج خَوله حَنَفيّه با غدير(2)
در حكومت غاصبانه ابوبكر، عده اى از پذيرفتن خلافت او سرباز زدند و اعلام كردند كه فقط خليفه تعيين شده در غدير را به امامت قبول دارند. از جمله مالك بن نويره رئيس قبيله بنى حنيفه بود كه از پرداخت زكات هم به نمايندگان ابوبكر ابا كرد.
ابوبكر سرلشكر خود خالد بن وليد را به جنگ مالك فرستاد. خالد كه در خباثت و جنايت و بى حيايى يد طولايى داشت با لشكر خود از مدينه خارج شد تا به منطقه مزبور رسيد.
ص: 462
مالك برخورد مسلحانه ابوبكر را كه ديد، و فهميد با تهمت ارتداد مى خواهند با آنها بجنگند. لذا در مقابل آنها اعلام كرد كه ما مسلمانيم، و اذان گفتند و همه به نماز ايستادند، لذا بهانه خالد بن وليد از اين جهت قطع شد، ولى دستور كار به او داده شده بود.
پس از نماز مغرب و عشا قرار شد شب را هر دو گروه به استراحت بپردازند تا فردا صبح در حل و فصل امور مذاكره كنند. خالد با يك اقدام ناجوانمردانه به مالك نيرنگ زد و در حالى كه آنها سلاح ها را بر زمين گذارده بودند همه را اسير كردند و در يك فرمان اسيران را كشتند و خالد همان شب با همسر مالك همبستر شد تا اسلام سقيفه اى به همه معرفى شود.
به اين همه اكتفا نكردند و زنان و دختران مسلمان قبيله را به عنوان اسير به مدينه آوردند تا بين مسلمانان قسمت كنند ! خوله دخترى از آنان بود كه او را به عنوان اسير وارد مسجد كردند.
او در ابتداى ورود به مسجد صدا زد: اى مردم، محمد صلى الله عليه و آله چه شده است ؟ گفتند: از دنيا رفت. پرسيد: آيا قبر و زيارتگاهى دارد ؟ گفتند: آرى اين تربت و قبر اوست.
از همانجا خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله صدا زد: السَلامُ عَلَيكَ يا رَسولَ اللّه ِ. من شهادت مى دهم كه صداى مرا مى شنوى و قادر بر پاسخ من هستى. ما بعد از تو اسير شده ايم در حالى كه به لا اله الا اللّه و محمد رسول اللّه شهادت مى دهيم. سپس نشست.
در اينجا طلحه و زبير او را به عنوان كنيز براى خود درخواست كردند. خوله گفت: اى اعرابى (كه از دين خدا خبر نداريد) ، چگونه است كه زنان خود را در پس پرده ها نگه داشته ايد و زنان ديگران را هتك حرمت مى كنيد ؟ !
سپس گفت: به خدا و پيامبر قسم، كسى مالك من نخواهد شد مگر آن كسى كه خبر دهد آنچه مادرم در زمان حامله بودنش به من در خواب ديده و آنچه هنگام ولادتم به من گفته و علامتى كه بين من و اوست.
ص: 463
در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام وارد مسجد شد و پرسيد: اين چه سر و صدايى است كه در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله برپا شده ؟ داستان خوله را گفتند. حضرت فرمود: من اگر بگويم او از آن من خواهد بود ؟ گفتند: آرى. حضرت از خوله هم در اين باره پرسيد. خوله گفت: تو كيستى كه در بين اين مردم چنين ادعايى مى كنى ؟ ! ! فرمود: من على بن ابى طالبم.
خوله عرض كرد: شايد تو همان كسى هستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم به عنوان عَلَم و راهنماى مردم برايمان منصوب كرد ؟
حضرت فرمود: من همانم. خوله عرض كرد: ما به خاطر تو غضب كرديم و به خاطر تو به ما حمله كردند و ما را غارت كردند و اسير گرفته آوردند؛ زيرا مردان ما گفتند: ما صدقات اموالمان و اطاعت خود را در اختيار كسى قرار نمى دهيم مگر آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را براى ما و شما نصب كرده است.(1)
اتمام حجت دارَميّه حَجونيّه با غدير
اتمام حجت دارَميّه حَجونيّه با غدير(2)
از نمونه هاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورى هاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهم السلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
از جمله زواياى اين احتجاجات نقش بانوان در احتجاج به غدير يا نقل حديث غدير است، كه در كمتر ماجرا و حديثى اين اتفاق افتاده است، آن هم به نقل شيعه و اهل سنت. اگر تعداد بانوانى كه نام آنان به عنوان راوىِ داستان غدير در تاريخ و كتب
ص: 464
حديث مانده است، با آنچه در موارد ديگر كه توسط آنان گزارش شده مقايسه گردد، خواهيم ديد كه حضور زنان در نقل ماجراى غدير خم و يا استدلال به آن حضور چشمگير است. حتى بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق نقل آن قرار گرفته اند.
از جمله احتجاج دارميه حجونيّه كنانيّه است. او از شيعيان معروف و بسيار مشهور حضرت اميرمؤمنان عليه السلام بوده است. به نحوى كه آوازه اش تا بدان حد پيچيده بود كه معاويه موقع ورود به مكه از وى سراغ گرفت. اين موضوع خود به خوبى مى تواند نمايانگر شدت ارادت اين بانوى شيعه و محب اهل بيت عليهم السلام باشد.(1)
بانوى سياه پوستى به نام «دارميّه حجونيّه» از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام بود. معاويه در سفرى كه براى حج به مكه آمد سراغ او فرستاد و او را آوردند. معاويه از او پرسيد:
چرا على را دوست دارى و مرا مبغوض مى دارى ؟ و چرا ولايت او را پذيرفته اى و با من دشمنى مى كنى ؟
دارميه گفت: از پاسخ اين سؤال درگذر ! معاويه گفت: هرگز ! دارميه گفت: اكنون كه نمى گذرى ... . ولايت على عليه السلام را پذيرفته ام به خاطر پيمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم براى ولايت او گرفت، و تو نيز حاضر بودى ... .(2)
و اما تفصيل ماجراى اتمام حجت دارميه حجونيه با حديث غدير از اين قرار است:
ابوالقاسم جار اللّه محمود بن عمر زمخشرى (م 538 ق) صاحب تفسير «الكشّاف» در باب چهل و يكم كتاب «ربيع الابرار» داستان احتجاج دارميه را چنين آورده است:
سالى معاويه به حج رفت و در پى زنى كه به نام دارميه حجونيه خوانده مى شود فرستاد. اين زن از شيعيان على عليه السلام بود. زنى سياه چهره و قوى هيكل. معاويه پرسيد:
ص: 465
حالت چطور است اى فرزند حام(1) ؟ گفت: به خيرم، و «حام» نيستم. من زنى از قبيله بنى كنانه ام.
گفت: درست گفتى. آيا مى دانى براى چه تو را فراخواندم ؟ گفت: سبحان اللّه ! من غيب نمى دانم. گفت: تا از تو بپرسم چرا على را دوست داشتنى و مرا دشمن، و با او دوستى كردى و با من دشمنى ؟ گفت: آيا مرا از پاسخ معاف مى دارى ؟ گفت: نه.
گفت: حالا كه نپذيرفتى پس بگويم كه من على عليه السلام را به دليل عدالتش در مردم و تقسيم يكسانش دوست داشتم، و با توجه به دليل درگيرى و مخالفتت با كسى كه از تو براى حكومت سزاوارتر بود و درخواستت نسبت به چيزى كه براى تو نيست، با تو دشمنى و عداوت ورزيدم.
على عليه السلام را دوست دارم به خاطر آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم براى او قرار داد كه تو نيز شاهد بودى، و براى محبتش نسبت به بيچارگان و بزرگ داشتن دينداران. و با تو دشمنى كردم به دليل خونريزى ها و تفرقه اندازيت، و به علت متفرق ساختن صفوف يكپارچه مسلمانان و ستم پيشگى ات در قضاوت و داورى ات بر اساس هواى نفس.
معاويه گفت: فَلِذلِكَ انتَفَخَ بَطنُكِ وَ عَظُمَ ثَدياكِ وَ رَبَت عَجيزَتُكِ (و بدين گونه مرتكب اهانت به اين بانوى بزرگوار شد) . دارميه گفت: به خدا سوگند اين مطلب ضرب المثلى بود كه درباره هند (مادر معاويه) در نزد پدرم زده مى شد ! (يعنى آنچه گفتى به روشنى شايسته مادرت هند است) .
معاويه گفت: به خودت ارفاق كن و خوددارى كن. ما كه حرف خوبى گفتيم؛ إنَّهُ إذا انتَفَخَ بَطنُ المَرأةِ تَمَّ خَلقُ وَلدِها، وَ إذا عَظُمَ ثَدياها تَروى رَضيعَها، وَ إذا عَظُمَت
ص: 466
عَجيزَتُها رَزَن مَجلِسُها. (و بدين وسيله خواست اهانت خويش را توجيه كند. دارميه آرام گرفت و ساكت شد.
معاويه گفت: آيا على را ديده اى ؟ گفت: بله، به خدا سوگند. گفت: او را چگونه يافتى ؟ گفت: به خدا سوگند او را ديدم در حالتى كه حكومتى كه تو را مفتون ساخته او را مفتون نكرده بود، و نعمتى كه تو را مشغول ساخته او را به خود مشغول نكرده بود. گفت: آيا سخن او را نيز شنيدى ؟ گفت: آرى به خدا سوگند. كورى را از قلب ها مى زدود، همان گونه كه روغن زنگار ظرف را مى برد.
گفت: راست گفتى. آيا نيازى نيز دارى ؟ گفت: آيا اگر از تو درخواست بكنم انجام مى دهى ؟ گفت: آرى. گفت: يكصد شتر سرخ موى نر به همراه چوپانشان. گفت: با اينها چه مى كنى ؟ گفت: با شير آنها كودكان را تغذيه مى كنم و با خود آنها بزرگسالان را زندگى مى بخشم و كسب كرامت مى كنم و ميان خويشان صلح و صفا برقرار مى كنم.
گفت: اگر اينها را به تو بدهم، آيا پيش تو جايگاه على بن ابى طالب عليه السلام را خواهم يافت ؟ دارميه (در پاسخ يادآور چند ضرب المثل گويا و دندان شكن شد) و گفت: آب اما نه چون «صداه» (كه گواراترين چشمه است) ، چراگاه اما نه چون «سعدان» (كه از بهترين گياهان چراگاهى براى شتر است) ، و جوان اما نه چون مالك (كه الگوى جوانمردى در ميان ضرب المثل هاى عرب بوده است) . اى عجب ! بلكه حتى پائين تر از اينها.
(با اين پاسخ كوبنده دارميه، معاويه دو بيت شعر گفت با اين مضمون كه: اگر من بر شما بردبارى نكنم، پس از من از چه كسى بايد اميد بردبارى داشت ؟ اينها را به گوارايى بگير، و رفتار فرد بزرگوارى را ياد كن كه در مقابل عداوت و دشمنى به تو پاداش آشتى و سلامتى مى دهد) . سپس اضافه كرد: به خدا سوگند اگر على زنده بود از اينها هيچ چيزى به تو نمى داد.
ص: 467
دارميه گفت: نه به خدا نمى داد، و حتى يك موى از مال مسلمانان را ! (و بدين گونه فهماند كه اينها حق مسلمان است، و تو از مال خودت چيزى ندارى كه به اين و آن بدهى) .(1)
احتجاج حُسنيّه با غدير
احتجاج حُسنيّه با غدير(2)
شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز رسالت با رويكرد عمده زنان به آئين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام حضرت خديجه عليهاالسلام و اولين شهيده جناب سميه و نيز بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مى شدند، نمونه روشنى از ارزش زنان در دين اسلام را به نمايش مى گذارند.
همچنين حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است. از جمله اين بانوان حُسنيه است.
او در خانه امام صادق عليه السلام پرورش يافته بود و از شاگردان مكتب وى شمرده شد.(3) حسنيه، با استعداد سرشارش در مناظرات مختلف - كه توسط هارون الرشيد ترتيب داده مى شد - شركت جسته، و از مقام ولايت دفاع مى كرد. در يكى از اين مناظره ها از فردى - كه ابراهيم خوانده مى شد - پرسيد:
آيا در هيچ جاى تفاسير شما آمده است كه در حجة الوداع رسول خدا صلى الله عليه و آله به امر پروردگار در غدير خم فرود آمده و اين آيه را «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن
ص: 468
رَبِّكَ وَ إن لَم تَعفَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1) با بيمناكى براى مردم تلاوت كرد، و سپس آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد ؟
و آيا در تفاسير شما آمده است كه پس از نزول «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت، بر منبرى كه از جهاز شتر ساخته بودند بر آمد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ العَن مَن ظَلَمَهُ. آنگاه اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(2)
ابراهيم سر به زير افكند. حسنيه علما را مخاطب ساخت و آنان را به جان هارون سوگند داد. حاضران - كه خود را در مقابل هارون مى ديدند - لب به تأييد گشودند. ابويوسف گفت: بيشتر صحابه و مفسران تصريح كرده اند كه اين آيه درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است، و حديث من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه نيز مشهود است.
حسنيه پرسيد: درباره «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(3) چه مى گوييد ؟ ابويوسف گفت: به اجماع امت درباره على بن ابى طالب عليه السلام است.
آنگاه حسنيه با شگفتى پرسيد: ... احكام و نصوص الهى را وا مى نهيد و بيعت روز غدير را ناديده مى گيريد(4) ؟
ص: 469
اتمام حجت بر بانوان با غدير
1 - احتجاج بر بانوان در غدير
يكى از اتمام حجت ها بر بانوان، بيعت گرفتن از بانوان در غدير بود. توضيح اينكه برنامه دوم پس از اتمام خطبه غدير بيعت همگانى بود كه بايد آن را اصلى ترين قسمت مراسم بعد از خطابه دانست. در اين مراسم صد و بيست هزار نفر يكى يكى شركت مى كردند و سه روز به طول مى انجاميد.
در كنار بيعت مردان فرصت مناسبى را هم براى بانوان تعيين كردند كه آنان نيز در خيمه بيعت حضور يابند. براى اين كار دستور دادند تشت بزرگى از آب آوردند و پرده اى در وسط آن از يك سو تا سوى ديگر زدند به طورى كه آن را به دو قسمت تقسيم مى كرد و آن سوى پرده از اين سو ديده نمى شد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در يك سوى پرده مى نشست و دست مبارك را داخل آب مى گذاشت. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و همزمان «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» مى گفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مى گفتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور بيعت را درباره همسران خود مؤكد داشتند به خصوص آنكه همه همسران حضرت - از جمله عايشه و حفصه - در اين سفر حضور داشتند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، ام هانى خواهر اميرالمؤمنين عليه السلام، فاطمه دختر حمزه و اسماء بنت عميس از بانوانى بودند كه در اين بيعت حاضر شدند. بانوان ديگرى نيز بيعت كردند كه به نامشان تصريح نشده، ولى دستور پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان «نساء المؤمنين» نشانگر حضور تعداد قابل توجهى از بانوان در بيعت غدير است.
ص: 470
2 - احتجاج بر بانوان در عيادت حضرت زهرا عليهاالسلام
در روزهاى آخر عمر حضرت زهرا عليهاالسلام عده اى از زنان مهاجر و انصار به عيادت آمدند. آن حضرت در اين فرصت مطالبى درباره مسئله غصب خلافت مطرح كردند و بر آنان اتمام حجت فرمودند.
زنان سخنان حضرت را براى مردان خود نقل كردند، و در پى آن عده اى از سرشناسان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اى سيدة النساء، اگر ابوالحسن اين مطالب را براى ما مى گفت قبل از آنكه پيمان با اهل سقيفه را محكم كنيم و با آنان بيعت كنيم، ما هرگز به جاى او با ديگرى بيعت نمى كرديم ! حضرت فرمود:
از من دور شويد، كه عذرى از شما پذيرفته نيست بعد از آنكه عذرهايتان خواسته شده است. بعد از كوتاهى شما جايى براى امر و نهى باقى نمانده است. (و در روايتى فرمود:) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. (و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !(1)
به بيان ديگر:
پس از آنكه كودتاگران غدير را نفى كردند، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام پيامدهاى سوء اين روند و تأثير منفى آن را بر جامعه بشرى بيان و جامعه را متوجه خطرات آن كردند.
حضرت هم در خطبه و هم زمانى كه زنان مدينه به ديدار ايشان مى رفتند. فريادِ غديرِ حضرت زهرا عليهاالسلام از پشت درِ آتش زده(2) و بغضِ در گلو نهفته گل پيامبر صلى الله عليه و آله در عيادت دير هنگامِ زنان مهاجرين و انصار در روزهاى آخر عمر آن حضرت، از نمونه هاى تبليغ گفتارى غدير است.
ص: 471
روزهاى غربتِ غريب مدينه كه هيچ كس به عيادت فاطمه عليهاالسلام نمى آمد با يك ماجراى غير مترقبه رو به رو شد. عده اى از زنان اهل سقيفه و به دنبال آن گروهى از مردانشان به عيادت آمدند در حالى كه عدم اطلاع از حجت هاى على عليه السلام را بهانه آورده بودند.
حضرت در آن مجلس حساس كه ياران دشمن براى سرپوش گذاشتن بر بيعت خود با دشمن غدير آمده بودند، مُهر بطلان بر هر گونه عذرى زد.
آيا تعجب ندارد كه زنان صحابه با تأخير سه ماهه، به عيادت دختر پيامبرشان در بسترى بيايند كه به خاطر غدير در آن افتاده است ؟
آيا نبايد متعجبانه نگريست به مردانى كه با شنيدن قهر فاطمه عليهاالسلام از بى وفايى آنان، مجروح غدير را به خاطر آورده اند و براى عيادت بانوى بانوان جهان آمده اند كه روزهاى مرگ را سپرى مى كند ؟
آيا نبايد با حيرت نگريست به كسانى كه در عيادت هم نمك ديگرى بر زخم سيدة النساء عليهاالسلام زدند؛ و به جاى آنكه بگويند: اى كاش حق غدير را ضايع نكرده بوديم، گفتند: اى كاش از غدير اطلاع داشتيم ! !
اين ماجرا در روزهاى آخر عمر حضرت زهرا عليهاالسلام اتفاق افتاد هنگامى كه عده اى از زنان مهاجر و انصار به عيادت آمدند. آن حضرت در اين فرصت مطالبى درباره مسئله غصب خلافت مطرح كرد و بر آنان اتمام حجت فرمود.
زنان سخنان حضرت را براى مردان خود نقل كردند، و در پى آن عده اى از سرشناسان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اگر ابوالحسن اين مطالب را براى ما مى گفت قبل از آنكه پيمان با اهل سقيفه را محكم كنيم و با آنان بيعت نماييم، ما هرگز به جاى او با ديگرى بيعت نمى كرديم !
حضرت متعجبانه از اين فرهنگ جاهلى كه بيعت باطل را بهانه ادامه راه ضلالت مى داند، آنان را از خود راند و فرمود:
ص: 472
بعد از روز غدير خم، خداوند متعال هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ ! از من دور شويد، كه عذرى از شما پذيرفته نيست بعد از آنكه عذرهايتان خواسته شده است.
بعد از كوتاهى شما جايى براى امر و نهى باقى نمانده است. (و در روايتى فرمود:) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. (و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !(1)
و نيز فرمود: وَيحَهُم ! أنّى زَحزَحوها عَن رَواسِى الرِسالَةِ ؟ ... ثُمَّ احتَلَبوا مِلأ القَعبِ دَما عَبيطا وَ زُعافا مُبيدا(2): واى بر شما ! منصب امامت را از جايگاه و لنگرگاه رسالت به كدامين سو برند ؟ ... سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
و لذا از اولين پيامدهاى نفى غدير در جامعه شهادت حضرت صديقه طاهره و حضرت محسن عليهماالسلام بود، كه از سوى حكّام به شكلى خشونت بار روى داد.
در طول تاريخ و زمان حاضر نيز اين همه خونريزى ها، جنگ و كشتارها و بمب گذارى ها ميان مسلمانان و كفار - كه در جاى جاى دنيا رخ مى دهد - تبلور فرمايش حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه جاى تأمل فراوان دارد.
مناظرات علما با غدير
اشاره
مناظرات علما با غدير(3)
همان گونه كه در موضوعات مختلف دينى مناظره و مباحثه صورت گرفته، در موضوع غدير نيز چندين مناظره رخ داده كه به سه مورد اشاره مى شود:
ص: 473
1 - مناظره شيخ مفيد با رمّانى و قاضى معتزلى
صاحب كتاب حديقة الشيعه گويد: روزى شيخ مفيد به مجلس على بن موسى رمّانى وارد شده بود. اتفاقا يك نفر از رمانى پرسيد: در حديث غدير و قصه غار چه مى فرمايى ؟ او گفت: خبر غار درايت است و خبر غدير روايت - يعنى آن يقينى است و اين ظنى است - و از روايت حاصل نمى شود آنچه از درايت حاصل مى شود.
وقتى حضّار از مجلس بيرون رفتند، شيخ مفيد از رمانى پرسيد: چه مى گويى در شأن كسى كه بر امام زمان خود خروج كند و با او جنگ نمايد ؟ رمانى گفت: آن شخص كافر است، و بعد از آن گفت: نه، فاسق است. شيخ مفيد گفت: در شأن على بن ابى طالب عليه السلام چه مى گويى ؟ گفت: او امام عادل است.
شيخ گفت: راجع به طلحه و زبير و فتنه جمل چه مى فرمايى ؟ رمانى گفت: ايشان توبه كردند. شيخ فرمود: خبر جنگ درايت است و حديث توبه روايت. رمانى گفت: مگر در آن وقت كه سؤال كردند حاضر بودى ؟ گفت: بلى. گفت: قول تو وارد و مسلم است و او را به «مفيد» ملقب ساخت.
اين داستان به گونه اى ديگر نقل شده و آن اينكه:
روزى شيخ مفيد در مجلس قاضى عبدالجبار معتزلى حاضر شد، و اتفاقا جمعى از علماى چهار مذهب حاضر بودند. قاضى نام شيخ مفيد را شنيده بود، اما به خدمتش نرسيده بود.
شيخ كه در صف نعال نشسته بود، بعد از اندكى گفت: اى حضرت قاضى، اگر رخصت باشد سؤال كنم ؟ قاضى گفت: بپرس. شيخ گفت: خبر «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آيا صحت دارد يا علماى شيعى درهم بافته اند ؟ قاضى گفت: البته صحيح است.
شيخ گفت: مراد از مولى چه باشد ؟ قاضى گفت: مولى به معناى اولى است (يعنى كسى كه بر مردم حق ولايت و رهبرى دارد) . پس اين همه خلاف خصومت در ميان
ص: 474
چراست ؟ قاضى گفت: اى برادر، آن خبر روايت است و خلافت ابوبكر درايت، و مردم عاقل ترك درايت از بهر روايت نكنند.
شيخ آن مسئله را واگذاشت و پرسيد: در آن خبر كه پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام گفته است: «يا على عليه السلام، حربك حربى و سلمك سلمى» چه مى فرمايى ؟ قاضى گفت: حتما اين حديث است. شيخ گفت: پس بنا بر قول شما، اصحاب جمل كافر بوده باشند. قاضى گفت: اى برادر، نشنيده اى كه ايشان توبه كردند ؟ شيخ گفت: ايّها القاضى ! خبر جنگ درايت است و حديث توبه روايت، و شما در حديث قبل فرموديد كه عقلاء درايت را به روايت از دست نمى دهند ؟
قاضى ساعتى سر در پيش افكنده و بعد از آن سر برآورده پرسيد: شما چه كسى هستيد و نزد چه كسى درس مى خوانيد ؟ شيخ گفت: من محمد بن نعمان حارثى هستم. قاضى برخاست و دست شيخ را گرفته و به جاى خود نشانيد و عذر خواست و گفت: أنتَ المُفيدُ حَقّا : فايده رساننده حقيقى تويى.
علماى مجلس در همهمه و سرگوشى افتادند و همگى از قاضى برنجيدند. قاضى گفت: اى علماى دين، اين مرد مرا ملزم ساخت و من در جواب او فرو ماندم. اگر شما را جوابى هست بفرماييد تا برخيزد و به جاى خود رود.
وقتى خبر به سلطان عزّالدوله ديلمى رسيد و التماس قدوم شيخ نموده و ماجرا را از او بى واسطه شنيد، مركب خاص با قلاده و سرافسار زرين و سراپا خلعت خاص و صد دينار زر خليفتى - كه هر دينارى ده دينار باشد - با غلامى و كنيزى انعام فرمود، و هر روز مقدارى از گوشت و برنج و نان مقرر داشت كه در مجلس او صرف شود، و از آن روز به لقب «مفيد» ملقب شد و اين قصه مشهور گشت.
و لذا وقتى حضرت صاحب الزمان عليه السلام شيخ مفيد را به اين لقب ملقّب ساخته بود، اين امر باعث آن شد كه شيخ در ميان خاصه و عامه به لقب «مفيد» شهرت پيدا كند.(1)
ص: 475
2 - داستان ابن غاليه و فقيه حنبلى در زيارت عيد غدير
ابن ابى الحديد در شرح «نهج البلاغه» مى گويد: يحيى بن سعيد بن على حنبلى كه معروف به ابن غاليه است، و در قطيفا كه در جانب غرب بغداد است سكنى دارد. از كثرت وثوق و اعتماد، او يكى از شهودى است كه شهادت او نزد قاضى محكمه مسموع است. وى براى من گفت:
من در نزد فخر اسماعيل بن على حنبلى فقيه معروف به غلام ابن المثنى حاضر بودم، و فخر اسماعيل از پيشوايان حنبلى ها در بغداد بود و در فقه و مسائل خلاف يد طولايى داشت و تدريس علم منطق مى كرد و مجلسى خوش و شيرين عبارت داشت. من او را ديده ام و سخن او را شنيده ام و در سنه ششصد و ده از دنيا رفت.
ابن غاليه مى گويد: ما روزى در نزد او به گفتگو مشغول بوديم كه يك نفر از حنبلى ها وارد شد، و داستانى داشت به اين شرح:
بر عهده يكى از كوفيان طلبى داشت و رفته بود به كوفه تا دين خود را بگيرد. اتفاقا رفتن او به كوفه مصادف شده بود با زيارت روز غدير، و اين مرد حنبلى در كوفه بود. اين زيارت كه در روز هجدهم از ماه ذى الحجه است، آن قدر از خلايق به مشهد و مرقد اميرالمؤمنين عليه السلام گرد آمده بودند كه از حد شمارش بيرون بود.
ابن غاليه مى گويد: فَخر اسماعيل شروع كرد از احوال آن مرد پرسيدن، كه آيا مال تو وصول شد ؟ و آيا مقدارى از آن مال در نزد بدهكار تو باقى مانده است ؟ و آن مرد حنبلى جواب فخر را مى داد. تا اينكه آن مرد به فخر گفت: يا سيدى ! اگر تو در روز غدير حضور داشتى، مشاهده مى كردى آنچه را كه از فضايح و گفتار شنيع و سبّ صحابه علنى با صداهاى بلند بدون هيچ مراقبه و هيچ ترسى، در كنار قبر على بن ابى طالب عليه السلام به وقوع مى پيوندد !
فخر اسماعيل گفت: اين مردم كه سبّ مى كنند چه گناهى دارند ؟ قسم به خدا كسى آنها را بر سبّ جرأت نداد و اين باب را به روى آنان نگشود مگر صاحب همين قبر.
ص: 476
آن مرد گفت: صاحب اين قبر كيست ؟ !
فخر گفت: على ابن ابى طالب عليه السلام.
آن مرد گفت: يا سيدى ! او است آن كسى كه اين سبّ را براى اين مردم سنت كرد و به آنها ياد داد و راه مردم را به آن گشود ؟ !
فخر گفت: آرى !
آن مرد گفت: يا سيدى ! بنا بر اين اگر على عليه السلام بر حق است پس چرا فلان و فلان را دوست داريم، و اگر باطل است پس چرا ما او را دوست داريم ؟ در اينجا سزاوار اين است كه يا از او و يا از دو نفر ديگر تبرى بجوييم و بيزار شويم.
ابن غاليه مى گويد: آن چنان فقيه حنبلى فخر در جواب او درماند كه از مجلس به سرعت برخاست و نعل خود را پوشيد و گفت: خدا لعنت كند اسماعيل را (فاعل بن فاعل) اگر جواب اين مسئله را بداند. و رفت و در اندرونش داخل شد. ما نيز برخاستيم و منصرف شديم.(1)
3 - مناظره دكتر تيجانى و دانشمند تونسى
دكتر سماوى تيجانى مى گويد: با يكى از دانشمندان اهل تسنن در كشور تونس به گفتگو پرداختيم. در اين گفتگو و مناظره به او چنين گفتم:
آيا شما حديث غدير را قبول داريد ؟ (كه پيامبر صلى الله عليه و آله در صحراى غدير در حضور بيش از صدها هزار نفر مسلمان فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه ؟
دانشمند تونسى: آرى قبول داريم. حديث صحيح است. من در مورد قرآن تفسيرى نوشته ام، اتفاقا (به مناسبت آيه 67 مائده) حديث غدير را مطرح كرده ام، و به صحت آن اعتراف نموده ام.
ص: 477
آنگاه تفسيرش را به من داد، و همانجا كه حديث غدير را ذكر كرده بود به نظر من رسانيد. ديدم در آن كتاب بعد از ذكر حديث غدير چنين نوشته است:
شيعيان معتقد اند كه اين حديث (غدير) به روشنى و صراحت بر صحت خلافت سيد ما على عليه السلام به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. ولى اين عقيده (يعنى دلالت اين حديث بر خلافت على عليه السلام) از نظر اهل تسنن باطل است، زيرا با خلافت آقاى ما ابوبكر صديق و آقاى ما عمر فاروق و آقاى ما عثمان صاحب دو نور (دو همسر كه هر دو دختران پيامبر صلى الله عليه و آله بودند) منافات دارد.
پس لازم است از ظاهر صراحت حديث دست برداريم و آن را تأويل كنيم؛ و بگوييم منظور از «مولى» (رهبر نيست بلكه به معنى) دوست و ياور است. چنانكه چنين لفظ در قرآن به معنى دوست و ياور آمده است، و خلفاى راشدين (ابوبكر و عمر و عثمان) و اصحاب بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس تابعين و علماى مسلمين نيز از اين لفظ (مولى) همين مطلب را پيروى نموده و پذيرفته اند. بنا بر اين، اعتبارى به عقيده شيعيان نيست ... .
دكتر سماوى: آيا اصل ماجراى غدير خم در تاريخ رخ داده است يا نه ؟
دانشمند تونسى: آرى، اگر رخ نمى داد علما و محدثان آن را نقل نمى كردند.
دكتر سماوى: آيا شايسته است رسول خدا صلى الله عليه و آله بيش از صد هزار نفر از اصحاب خود را (پس از سفر حج) - با اينكه در ميان آنها زنان و سالخوردگان بودند - در صحراى بسيار داغ در برابر تابش سوزان خورشيد نگه دارد و براى آنها خطبه طولانى بخواند، فقط براى اينكه به آنها بگويد: على عليه السلام دوست و ياور شماست ؟ آيا چنين تأويل و توجيهى را براى دست برداشتن از ظاهر و صريح حديث غدير مى پسنديد ؟ !
دانشمند تونسى: بعضى از اصحاب از ناحيه حضرت على عليه السلام (در جنگ ها) صدمه ديده بودند، و بعضى كينه و عداوت على عليه السلام را در دل داشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله با مطرح كردن ماجراى غدير خواست كينه آنها را نابود سازد و به آنان تفهيم كند كه على عليه السلام دوست و ياور شماست، تا آنها على عليه السلام را دوست بدارند و با او دشمنى نكنند.
ص: 478
دكتر سماوى: مطرح كردن مسئله دوستى على عليه السلام اقتضا نمى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن همه جمعيت را در بيابان سوزان نگه دارد و نماز جماعت بخواند و سپس خطبه طولانى ايراد نمايد، و در فرازهاى خطبه مطلبى بگويد كه مناسبت با مقام رهبرى براى على عليه السلام است، نه موضوع دوستى و ياورى على عليه السلام.
مثلاً يكى از فرازهاى خطبه اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز خطبه به حاضران رو كرد و فرمود: الست اولى بكم من انفسكم: آيا من از جان شما به شما اولويت ندارم ؟ حاضران اقرار كردند: آرى، چنين اولويتى دارى. واژه «اولى» معنى واژه «مولى» را كه در حديث غدير آمده توضيح مى دهد كه منظور مقام رهبرى است.
وانگهى، اگر آنچه شما مى گوييد را ملاك قرار دهيم، براى پيامبر صلى الله عليه و آله ممكن بود كه دشمنان على عليه السلام و آنان را كه كينه على عليه السلام را در دل داشتند احضار كند و به آنها بفرمايد: على عليه السلام دوست و ياور شماست، و غائله تمام مى شد. بى آنكه آن همه جمعيت را در بيابان سوزان، خسته و كوفته، مدتى طولانى نگه دارد ! انسان خردمند هرگز نمى پذيرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر اينكه على عليه السلام دوست و ياور شماست بيش از صد هزار نفر را در بيابان خشك و سوزان نگه دارد.
از اين رو خود ابوبكر و عمر نيز از واژه «مولى» مسئله رهبرى امام على عليه السلام را فهميدند، و در همان صحراى غدير نزد على عليه السلام آمده و به او چنين تبريك گفتند: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ. أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ: به به و به به به تو اى پس ابوطالب، كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى، كه به حديث تبريك و تهنيت معروف است. اين حديث را دانشمندان بزرگ اهل تسنن و شيعه همگى نقل كرده اند.
اينك مى پرسيم: آيا يك دوستى ساده، جاى اين را دارد كه عمر و ابوبكر به على عليه السلام با تعبير فوق تبريك بگويند ؟ و يا پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از خطبه اعلام كند: اى مسلمانان ! بر على عليه السلام به عنوان رئيس مومنان سلام كنيد ؟
ص: 479
به علاوه، پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى غدير را بعد از نزول آيه 67 سوره مائده عنوان كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن و اگر نكنى رسالت خدا را انجام نداده اى» . آيا مسئله دوستى آنقدر در سطح بالا بود كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله آن را مطرح نمى كرد اصلاً رسالتش را ابلاغ ننموده بود ؟ !
دانشمند تونسى: پس چرا بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان و خلفا با على عليه السلام بيعت نكردند ؟ آيا گناه كردند و با فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مخالفت نمودند ؟ استغفراللّه از اين سخن !
دكتر سماوى: وقتى كه خود علماى اهل تسنن در كتاب هاى خود گواهى مى دهند كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله چند دسته بودند. بعضى با اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله در عصر خودش مخالفت نمودند. بنا بر اين، جاى تعجب نيست كه بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله با آن حضرت مخالفت نموده باشند.
وقتى كه (مطابق نقل سنى و شيعه) اغلب مسلمين در مورد اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله نوجوانى به نام «اسامة بن زيد» را فرمانده لشكر كرد، به خاطر اينكه سنّ كم داشت ايراد نمودند، با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را امير لشكر براى جنگ محدود براى مدت كوتاه نمود !
چگونه مقام رهبرى مطلق على عليه السلام را كه سنّش از ديگران كمتر بود (حدود 33 سال داشت) براى تمام مدت عمرش مى پذيرند، و تو خود قبلاً اقرار كردى كه بعضى از اصحاب نسبت به على عليه السلام كينه و عداوت داشتند (پس چنين نبود كه اصحاب قلب صاف داشته باشند) .
دانشمند تونسى: اگر على عليه السلام مى دانست كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را خليفه خود قرار داده است، بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله سكوت نمى كرد، بلكه با آن شجاعت و صلابت بى نظيرى كه داشت از حق خود دفاع مى نمود.
ص: 480
دكتر سماوى: اين بحث، بحث ديگرى است كه نمى خواهم وارد آن شوم. وقتى كه حديث صريح را تأويل مى كنى، با بحث درباره سكوت امام على عليه السلام چگونه قانع مى شوى ؟
دانشمند تونسى لبخندى زد و گفت: سوگند به خدا من از كسانى هستم كه على عليه السلام را برتر از ديگران مى دانم. اگر كار در دست من بود هيچ كس را بر على عليه السلام مقدم نمى داشتم، زيرا او مدينة العلم و اسداللّه الغالب (شهر علم نبوت و شير پيروز خدا ) است، ولى خدا چنين خواسته كه بعضى را مقدم مى دارد و بعضى را تأخير مى اندازد. درباره مشيّت (و قضا و قدر) الهى چه بگويم ؟
من نيز لبخندى زدم و گفتم: بحث «قضا و قدر» نيز موضوع ديگرى است و ربطى به بحث ما ندارد.
دانشمند تونسى: من بر عقيده خود باقى هستم و آن را تغيير نخواهم داد.
آرى، به اين ترتيب از موضوعى به موضوع ديگر مى پريد ! با آنكه موضوع اول كامل شود، و اين خود دليل درماندگى او و آنان است كه در برابر استدلال طفره مى روند ... .(1)
غدير در كلام ابن سينا
غدير در كلام ابن سينا(2)
امت بى امام همانند كشتى بى ناخدا و راه بى علامت و شب بى چراغ است. اگر غدير و رهبرى الهى نباشد، استعدادها شكوفا نمى شود. در كنار پيشرفت امروز دنيا، هر روزه مى بينيم كه فساد و جنايت نيز پيشرفت مى كند. يعنى بال علم و تكنولوژى حركت مى كند، ولى بال معنويت شكسته است. آرى، اين است سيماى انسانِ بدون غدير ! يعنى بدون رهبرى الهى در جهان !
ص: 481
خيلى تعجب است از كسانى كه مى گويند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و كسى را به جانشينى تعيين نكرد ! مگر در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله نمى خوانيم: هر گاه قبيله اى مسلمان مى شدند، فورا براى آنان حاكم و پيشوا تعيين مى فرمود. هر گاه لشكرى اعزام مى كرد براى آنها فرمانده تعيين مى فرمود، و همين كه به مدينه هجرت كرد در مكه براى خود جانشين مشخص نمود.
ابوعلى سينا مى گويد: چگونه باور كنيم خداى حكيمى كه از مژه چشم و گودى كف پا غفلت نكرده، از رهبرى مردم غافل شده است ؟ مگر قرآنى كه هر كس مى تواند آيه اى - آيات كلى، مطلق و يا متشابه - از آن را دستاويز اهداف خود كند، بدون مفسّر معصوم مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله قابل تكيه است ؟ از همين رو پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش نمود تا همگان به هر دو ثقل؛ كتاب خدا و اهل بيت عليهم السلام تمسك جويند تا گمراه نشوند.
اقرار سعد بن ابى وقاص به غدير
اقرار سعد بن ابى وقاص به غدير(1)
سليم بن قيس در كتابش نقل كرده است: سعد بن ابى وقاص گفت: على خصالى داشته كه براى احدى از مردم نبوده است. آنگاه فضائل حضرت را شمرد تا آنجا كه گفت:
اى برادر بنى هلال(2)، بالاتر از همه روز غدير خم است؛ پيامبر صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مى كردم، و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى، فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با او دشمن است دشمن بدار. حاضران به غايبان اطلاع دهند.(3)
ص: 482
اقرار عمروعاص به غدير
اقرار عمروعاص به غدير(1)
پس از صلح امام حسن عليه السلام معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مى نشست. يك شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه درباره على بن ابى طالب عليه السلام مى فرمود: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ؟
ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: من هم خدا را شاهد مى گيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفته اى و با دوست او دشمنى كرده اى !(2)
در موردى ديگر معاويه نامه اى براى عمروعاص نوشت و در آن ضمن بدگويى به اميرالمؤمنين عليه السلام او را به يارى خود طلبيد. عمروعاص در پاسخ به نامه معاويه به عنوان رد سخن او فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را برشمرد و از جمله نوشت: پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ !(3)
اقرار ابوهريره به غدير
اقرار ابوهريره به غدير(4)
ابوهريره كه از بازوان قوى راه سقيفه است، داستان غدير را چنين توصيف مى كند:
در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابى طالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .(5)
ص: 483
اتمام حجت شريك بن عبداللّه نخعى با غدير
اتمام حجت شريك بن عبداللّه نخعى با غدير(1)
غدير به قدرى مستحكم و مبرهن است كه حتى دشمنان اقرار به آن داشته اند. از جمله قاضى شريك بن عبداللّه است.
شريك بن عبداللّه نخعى - كه يكى از قضات بزرگ سنى است - سخن جالبى درباره غدير گفته است. از او پرسيدند: چه مى گويى درباره كسى كه از دنيا رفته و نسبت به ابوبكر معرفتى ندارد ؟ پاسخ داد: چيزى بر عهده او نيست. گفتند: اگر نسبت به على عليه السلام معرفت نداشته باشد چطور ؟ گفت: در آتش است ! زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير او را به عنوان عَلَم و راهنما بين مردم منصوب كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(2)
اتمام حجت يهودى بر عمر در مورد عيد غدير
اتمام حجت يهودى بر عمر در مورد عيد غدير(3)
روز غدير در واقع عيد آل محمد عليهم السلام و روز جشن اهل بيت است، و به همين جهت تأكيد خاصى از سوى ائمه عليهم السلام بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در اين روز وارد شده است.
عظمت عيد غدير تا آنجاست كه شخصى يهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... »(4) (كه در روز غدير نازل شده) در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عيد مى گرفتيم !(5)
ص: 484
بخش چهارم: اگر غدير عملى مى شد
ص: 485
سعادت بشر با غدير
سعادت بشر با غدير(1)
از جمله اتفاقات غدير حضور ابليس و ديگر شياطين در غدير و گفتگوى آنان و وحشت آنان از غدير و ولايت و تصريح به سعادت بشر با ولايت و امامت است. توضيح اين مطلب چنين است:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده(2)، اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ: ما تا كنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.(3)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سخت ترين روز بوده و بزرگ ترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است. همان گونه كه بزرگ ترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كوردل نباشد و پرده هاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمى خواهد و روشن خواهد بود.
ص: 486
اكنون با مرورى بر آنچه ابليس به شياطين دراين باره گفته و نيز آنچه آنان به او گفته اند مى توان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً انْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّه ابَدا: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمى شود.
قَدْ اعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ امامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ: اينان پناه و امام خود را بعد از پيامبرشان شناختند.
قَدْ عَقَدَ هذَا الرَّجُلُ عُقْدَةً لا يَحِلُّها انْسىٌّ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمى تواند آن را بشكند.
هذا امْرٌ مُسْتَقَرٌّ كُلَّما ارادَ انْ يَذْهَبَ واحِدٌ بَدَرَ آخَرٌ: اين يك كار محكمى شد كه هر كدام از دنيا برود ديگرى به جاى او ظاهر مى شود.
اهداف بلند مدت غدير
اشاره
اهداف بلند مدت غدير(1)
اسلام فقط دين 23 ساله يا صد ساله نبود، بلكه طبق وعده پروردگار خاتم اديان بود و مى بايست تا آخرين روز دنيا و آغاز قيامت به عنوان تنها دين الهىِ مورد قبول خداوند بر گستره جهان بدرخشد.
لذا در غدير اهداف روشن و والايى براى آينده آن - كه تاكنون چهارده قرن از آن گذشته - پيش بينى شد. آنچه در غدير به عنوان عصاره ختم نبوت، براى امت عظيم اسلام در طول زمان ها و به وسعت مكان ها، در نظر گرفته شد در جهات زير قابل ترسيم است:
1 - امامت
محور غدير امامت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است كه با ژرف نگرى و آينده بينى دقيق - كه
ص: 487
در هيچ يك از اديان و ملل جهان نظير ندارد - پيش بينى شده است. اين پيش بينى ها در جهات زير قابل توجه است:
اول. انتخاب بهترين مولى
يافتن فردى مناسب براى يك مقام تا وقتى در اختيار بشر باشد احتمال خطا در آن راه دارد. وقتى مسئله به عظمت جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد كوچك ترين اشتباه بزرگ ترين ضررها را به دنبال خواهد داشت. در اين مرحله خدا بر مسلمانان منت گذاشت و اين انتخاب را خود بر عهده گرفت. بر همه واضح است كه انتخاب خداوند نه تنها احتمال اشتباه ندارد، بلكه قطعا بهترين انتخابى خواهد بود كه فوق آن تصور نمى شود.
دوم. معرفى دوازده امام عليهم السلام تا آخر دنيا نكته بسيار مهم و قابل توجه در غدير، يكسره كردن مسئله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخرين روز دنيا بود. در غدير فقط اميرالمؤمنين عليه السلام معرفى نشد، بلكه دوازده امام معصوم عليهم السلام به عنوان سلسله لا ينقطع امامت تعيين شدند.
البته بايد هم چنين مى شد، زيرا آنچه درباره تعيين جانشين اول پيامبر صلى الله عليه و آله ضرورت داشت دقيقا در مراحل بعد نيز تا آخر دنيا مورد توجه بود، و به همان دليل پيامبر صلى الله عليه و آله رشته جانشينى خود تا روز قيامت را در غدير بيان كردند و دوازده امام عليهم السلام را يكجا به مردم معرفى نمودند، و بر حضور آنان به عنوان امام در همه اعصار تأكيد كردند و امامت هر كس ديگرى را به هر دليلى و در هر مقامى و با هر نسبتى به صراحت نفى كردند.
سوم. تعيين امام معصوم
بشر هميشه در جستجوى راهى است كه او را قطعا به هدف برساند، و اين دست يافتنى نيست مگر در سايه مصونيت از خطاهاى عمدى و سهوى. بين تمام اديان و مذاهب جهان تنها مذهب شيعه است كه مى تواند اين ادعا را با ضمانت الهى داشته باشد.
ص: 488
يعنى امامان معصوم عليهم السلام رهبران و مقتدايان دينى ما هستند كه از طرف خداوند عصمتشان از هر خطايى تضمين شده است. در سايه عصمت، شيعه مطمئن است راهى كه در پيش گرفته درست بوده و همان است كه خداوند از بندگانش طلب كرده است. اين پايه اى بود كه در غدير با عبارات مختلف از آن ياد شد.
چهارم. معدن علم
تأكيدى كه در غدير براى مقام امامت بود اطمينان دادن به مردم درباره اتصال علم اهل بيت عليهم السلام به علم الهى بود. پيداست نيازهاى علمى مردم گستره اى به وسعت زمان ها و مكان ها و موضوعات مختلف دارد، و با توجه به بى نهايت بودن علم جا دارد سؤالات علمى را هم نامتناهى تعبير كنيم.
در برابر چنين نيازى جز درياى بيكران علم كه سرچشمه آن علم خداوند باشد و هم از سوى او به عنوان علم لدنّى به ايشان عطا شده باشد راه ديگرى نيست، چرا كه بشر عادى محدود و گنجايش علمش معين است. در غدير پاسخى بلند به اين نياز عظيم داده شد و خداوند با ضمانت خويش، پيامبر و دوازده امام عليهم السلام را معادن علم خود توصيف كرد و تأكيد نمود كه در هر باره اى نياز داشتيد از ايشان سؤال كنيد، و آنان هيچ نيازى به علم و عالم ندارند.
پنجم. ولايت مطلقه الهيه
امامت و ولايت در هر حدى محدود باشد در ماوراى آن حد زير سؤال مى رود، و مشكلاتى كه در صورت عدم تعيين امام قابل پيش بينى است در همان محدوده مطرح مى شود. لذا در غدير پس از ضمانتهاى مختلفى مانند افضليت، عصمت و علم كه از طرف پروردگار درباره دوازده امام عليهم السلام داده شد، اختيار مطلق در امور دين و دنياى مردم از جهات مختلف به دست مقام عصمت سپرده شد كه به عنوان نايبان خداوند در زمين عمل مى كنند.
ششم. حضرت مهدى عليه السلام
پيداست كه با حضور منافقان و مسلمانان ضعيف العقيده، جنبه عملى امامت غدير
ص: 489
به آسانى قابل تحقق نيست. لذا در غدير - يعنى روزى كه اصل امامت مطرح شد - اين پيش بينى به صراحت اعلام شد تا يك مسلمان پس از اعتقاد به امامت، بداند كه اين اعتقاد - طبق وعده خداوند - روزى محقق خواهد شد اگر چه آن روز دير باشد؛ و آن روزى است كه حضرت مهدى عليه السلام ظهور كند. اين مسئله دو جهت مهم اعتقادى را تأمين مى كند:
الف. اعتقاد يك مؤمن بر مبنايى استوار و ريشه دار قرار دارد، و محقق نشدن اعتقاد او در اجتماع ضررى به اصل آن نمى زند. قلب او مطمئن است كه مى تواند پاسخگوى عقيده اى باشد كه در دل دارد و طبق آن در محدوده اى كه امكان دارد عمل مى كند.
ب. با انتظار تحقق عينى اين اعتقاد و وقوع آن در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام، مقايسه اى روشن بين عقيده خود و ديگران خواهد يافت و لذت آن را چند برابر خواهد چشيد.
2 - منابع و مراجع دينى
مسلمان به عنوان دينى كه انتخاب كرده ملتزم به دستوراتى است كه از سوى صاحب شريعت به او مى رسد، و اين الزامِ اعتقادى او را وادار مى كند تا هر چه بيشتر در جستجوى فرامين الهى باشد. با در نظر گرفتن اينكه ممكن است فكرهاى بشرى و عقل هاى كوتاه در صدد انحراف و تحريف حقايق دينى باشند، آن نياز و اين خط در غدير به صورتى عميق پيش بينى شده است:
اول. حلال و حرام غير قابل تغيير
اسلام به عنوان دينى غير قابل تغيير با پايه هايى استوار - كه حلال و حرام آن تا روز قيامت به قوّت خود باقى خواهد بود - مطرح شده است، و تصريح شده كه حلال و حرام آن است كه خدا آن را حلال و حرام اعلام كند.
دوم. اهل بيت عليهم السلام مبين حلال و حرام
قرآن و عترت به عنوان تنها مرجع دينى مردم معرفى شده و كيفيت مراجعه به آنها
ص: 490
نيز تعليم داده شده است. بدين صورت كه قرآن كتاب دائمى و متقن پروردگار است و پيامبر و امامان عليهم السلام در كنار قرآن دو نقش اساسى دارند:
يك. مبيِّن و مفسِّر قرآنند و با همان عصمت و علمى كه دارند مفاهيم و معارف گوناگون قرآن را در اختيار مردم قرار مى دهند.
دو. ادامه آنچه در قرآن گفته نشده و يا به صورت مجمل بيان شده توسط آنان بايد ارائه شود تا مصونيت قطعى احكام الهى از هر تحريف و اشتباهى ضمانت شده باشد. لذا تعابيرى از قبيل «لن يفترقا» و يا «كُلُّ واحِدٍ مِنهُما مُنبِئٌ عَن صاحِبِهِ» در صدد پايه ريزى اعتقادى در غدير بوده است.
3 - آينده مسلمين
شكى نيست كه آينده نگرى يك دين و فرستنده آن، دليل بر ژرف نگرى آن خواهد بود، و دلخوش كردن مردم به آنچه انتظارش نمى رود نشانه سطحى نگرى است.
از اينجاست كه در غدير، آينده اى نگران كننده به عنوان زنگ خطر در گوش مردم به صدا در آمد. اين مهم به گونه هاى مختلفى به مردم ارائه شد و از حد تصريح هم گذشت؛ و شايد بتوان ادعا كرد كه نيمى از وقت غدير صرف اين جهت شد. نمونه هاى بارز اين مسئله را در دو جلوه مى توان ديد:
اول. پيشگويى از امامان ضلالت
صراحت به ظهور امامان ضلالت و انحراف بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله و مقابله آنان با امامان معرفى شده در غدير و حتى غلبه آنان، مردم را متوجه خطر جدى مى نمود.
دوم. پيشگويى از نفاق و ضعف ايمان مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
تصريح به نفاق گروه هايى از مردم و ضعف ايمان عده اى ديگر كه به راحتى در اختيار امامان ضلالت قرار مى گيرند، و به عنوان اعوان و ياران گمراهى زمينه را براى غلبه ضد اسلام از درون آماده مى كنند، بيدار باشى ديگر از غدير بود.
ص: 491
اين اعلام خطر در غدير از زيباترين چراغ هاى هدايت اسلام بود كه مؤمنين حقيقى را بيدار كرد، تا خود را از جهت اعتقادى و عملى آماده مقابله با گمراهان نمايند، و ناخواسته در گردونه برنامه هاى امامان ضلالت قرار نگيرند.
اهداف واقعه غدير
اهداف واقعه غدير(1)
اگر غدير عملى مى شد دنيا چگونه بود ؟
نسل امروز مايل است تصورى از روزگارى داشته باشد كه در آن مسير طبيعى خلافت پيش مى رفت و اميرالمؤمنين على عليه السلام به خلافت مى رسيد، ولى افسوس كه گرفتار ظلمتى از سقيفه بنى ساعده است كه نمى تواند اين منظره را در ذهن خود به تصوير بكشد.
او مى خواهد بداند كه اگر فقط غدير بود و سقيفه اى نبود دنيا چگونه بود، و چه مسيرى را در پيش مى گرفت ؟
اگر دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دوازده امام عليهم السلام عملى مى شد چه فرقى با وضع موجود داشت ؟
اينكه سلمان و ابوذر و مقداد در آن روزهاى اول به مردم نهيب مى زدند كه اگر خلافت به صاحبش بازگردد نعمت هاى الهى از آسمان و زمين بر مردم ارزانى خواهد شد، منظورشان چه بود ؟
غاصبانى را كه اين همه نعمت را از دست همه بشريت گرفتند با چه زبانى مى شود نفرين كرد ؟
اين مسئله كه واقعا غدير براى چه روزگارى از آينده اسلام در نظر گرفته شده بود و صاحب اسلام با اين برنامه عظيم چه منوياتى را دنبال مى كرد، دقيق ترين برخورد با اين حركت دلسوزانه پيامبر صلى الله عليه و آله است.
ص: 492
با در نظر گرفتن آن اهداف و نگاهى به آنچه واقع شد، رنجنامه اى با اين مضمون مى توان سر داد:
هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت؛ چنانكه سقيفه كرد !
آموزش معارف دين بود، نه فرو بردن مردم در جهل؛ چنانكه سقيفه كرد !
پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مى آمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آن؛ چنانكه سقيفه كرد !
بيان قرآن اين سرمايه اصلى اسلام بود نه طالبين معرفت آن را شكنجه و تبعيد كردن؛ چنانكه سقيفه كرد !
تعليم قضاوت هاى به حق و نشان دادن امن و عدالت در اجتماع بود؛ نه ترويج ظلم و بى عدالتى و جايز دانستن آن بر خليفه حتى نسبت دادن آن به خدا و رسول؛ چنانكه سقيفه كرد !
از جمله اهداف مهم غدير مى توان اين موارد را بر شمرد:
يك. تعيين سرنوشت مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله
پيامبر صلى الله عليه و آله نور و هدايت است، و قرآن مجيد از ايشان تعبير به شمس و سراج منير مى كند. آيا ممكن است مردم را در ابهام و شك و اضطراب و بلاتكليفى بگذارد و برود ؟ !
دو. تعيين تكليف رسالت كه تا روز قيامت بايستى ادامه پيدا كند.
سه. تعيين تكليف با مسئله ولايت، به معناى اكمال دين و اتمام نعمت.
چهار. دستيابى به اسلام راستين. حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام در خطبه فدكيه مى فرمايند: اسلام را دگرگون كردند. به اين معنى كه اسلام راستين را از منبع اسلام كه صاحب ولايت بود نگرفتند.
ص: 493
پنج. اتحاد امت. حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايند: و طاعتنا نظاما للملّة، و امامتنا امانا للفرقة(1): خداوند اطاعت ما را قرار داد تا امت نظم پيدا كنند، و امامت ما را امان از تفرقه قرار داد.
همچنين حضرت زهرا عليهاالسلام در كلام ديگرى مى فرمايند:
وَ اللّه ِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ وَ اتَّبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِ عليهم السلام لَمَا اختَلَفَ فِى اللّه ِ إثنان، وَ لَوَرِثَها سَلَفٌ عَن سَلَفٍ وَ خَلَفٌ بَعدَ خَلَفٍ، حَتّى يَقومُ قائِمُنا؛ التاسِعُ مِن وُلدِ الحُسَينِ.(2) در اين حديث تصريح شده كه اگر حق به اهلش واگذار مى شد، هرگز اين تشتّت و اختلاف در امت اسلامى به وجود نمى آمد.
اهداف مهم غدير در خطبه غدير
اشاره
اهداف مهم غدير در خطبه غدير(3)
و اما مسئله مهمى كه در حادثه بزرگ غدير بايد مورد توجه عميق قرار گيرد، اهداف مهم غدير در سخنان رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است، مانند:
1 - اعلان نزول پيك وحى براى معرفى امامت
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود:
إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - و هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهَدِ فَأُعلِمُ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبى طالِبٍ أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى عَلى أمَّتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارونَ مِن موسى، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى. وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ، وَ قَد أنزَلَ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِن كِتابِهِ: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ
ص: 494
وَ هُم راكِعونَ» .(1) وَ عَلىُّ بنُ أبى طالِبٍ الَذى أقامَ الصَلوةَ وَ آتَى الزَكوةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
همانا جبرئيل (كه درود خدا بر او باد) سه بار بر من نازل شد و سلام خدا را رساند و فرمود كه در اين مكان (غدير خم) توقّف نمايم و به سياه و سفيد شما اعلام كنم كه على بن ابى طالب وصى و جانشين و پيشواى شما بعد از من است. جايگاه او نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد. على عليه السلام پس از خدا و پيامبر رهبر شماست، و خداوند بزرگ آيه اى در قرآن در همين مسئله نازل فرمود كه: «همانا رهبر و سرپرست شما خدا و رسول او و كسانى كه ايمان آوردند و نماز رابپاى دارند و در حال ركوع زكات بپردازند» . و مى دانيد كه على بن ابى طالب نماز را به پا داشت و در حال ركوع زكات پرداخت و در هر حال خدا مى طلبيد.
2 - علل صبر و انتظار پيامبر صلى الله عليه و آله
آنگاه به علل «سياست صبر و انتظار» اشاره مى كند، كه چرا تا كنون صبر كرده و براى على عليه السلام بيعت عمومى نگرفته است:
وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعنِفَى السَلامَ عَن تَبليغِ ذلِكَ إلِيكُم - أيُّهَا الناس - لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينَ وَ كَثرَةِ المُنافِقينَ وَ إدغالِ الآثِمينَ وَ حيَلِ المُستَهزِئينَ بِالإسلامِ. الَذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ بِأنَّهُم: «يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم»(2) «وَ تَحسَبونَهُ هَيّنا وَ هُوَ عِندَ اللّه ِ عَظيمٌ» .(3) وَ كَثرَةِ أذاهُم لى غَيرَ مَرَّةٍ. حَتّى سَمّونى أُذنا، وَ زَعَموا أنّى كَذلِكَ لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّاىَ وَ إقبالى عَلَيهِ وَ هَواهُ وَ قَبولِهِ، حَتّى أنزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ قُرآنا: «وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم ... » .(4) وَ لَو شِئتُ أن
ص: 495
أُسَمِّىَ القائِلينَ بِذلِكَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ وَ أن أومِئَ إلَيهِم بِأعيانِهِم لأومَأتُ وَ أن أدُلَّ عَلَيهِم لَدَلَلتُ، وَ لكِنّى - وَ اللّه ِ - فى أمورِهِم قَد تَكَرَّمتُ:
از جبرئيل درخواست كردم تا مرا از اعلام ولايت على عليه السلام معاف بدارد، زيرا - اى مردم - مى دانم كه تعداد پرهيزكاران اندك و شمار منافقان فراوان است، و گنهكارانى پرفريب و نيرنگبازانى كه اسلام را مورد استهزاء قرار مى دهند وجود دارند. آنان كه خداوند بزرگ در كتابش نسبت به آنها فرمود: «با زبان هاى خود چيزى را مى گويند كه در دل باور ندارند» «و گمان مى برند اين كار ساده اى است در صورتى كه كه اينگونه دورويى ها در نزد خدا گناه بزرگى است» . همان ها كه بارها مرا آزار دادند، تا آنجا كه به من تهمت زده و گفتند كه او تسليم و گوش به فرمان ديگران است و از خود اراده اى ندارد. چون من همواره با على عليه السلام بودم و او زياد مورد توجه من بود، نتوانستند از روى حسادت تحمل كنند.
تا آنكه خداوند بزرگ آيه اى نازل كرد و پاسخ ياوه گويى هاى آنان را داد و فرمود: «و برخى از آنان (منافقان) او (پيامبر صلى الله عليه و آله) را آزار داده مى گويند او سر تا پا گوش است بگو پيامبر گوش دهنده سخن خوب باشد براى شما نيكو است» . هم اكنون اگر بخواهيم منافقان را با نام و نشان معرفى كنم يا باانگشت به سوى آنان اشاره نمايم يا مردم را براى شناخت آنان راهنمايى كنم مى توانم، اما سوگند به خدا من نسبت به آنان كرامت و بزرگوارى پيشه مى سازم.
3 - اعلام ولايت عمومى و جهانى اميرالمؤمنين عليه السلام
پس از اعلام نزول پيك وحى و اهداف معنوى آن و افشاگرى نسبت به توطئه هاى منافقان و تشنگان قدرت و منتظران فرصت به اعلام ولايت و امامت پرداخت و اصل امامت و رهبرى را يك ضرورت اجتماعى و يك حقيقت غير قابل انكار مى شناساند، كه هيچ قوم و قبيله اى، هيچ جامعه پيشرفته يا ابتدايى نمى تواند بدون امام رهبر به تكامل واقعى دست يابد، فرمود:
ص: 496
فَاعلَموا مَعاشِرَ الناس، ذلِكَ فيهِ وَ افهَموهُ، وَ اعلَموا أنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى الأعجَمىِّ وَ العَرَبىِّ وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ وَ الصَغيرِ وَ الكَبيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ. ماضٍ حُكمُهُ، جازٍ قَولُهُ، نافِذٌ أمرُهُ. مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ. فَقَد غَفَرَ اللّه ُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ ... . ثُمَّ مِن بَعدى عَلىٌّ وَليُّكُم وَ إمامُكُم بِأمرِ اللّه ِ رَبِّكُم. ثُمَّ الإمامَةُ فى ذُرّيَّتى مِن وُلدِهِ إلى يَومِ تَلقَونَ اللّه َ وَ رَسولَهُ:
بدانيد اى مردم ! همانا خداوند على عليه السلام را رهبر و امام شما قرار داد، و فرمانبرى او را بر مهاجرين و انصار، بر پيروان مهاجرين و انصار كه راه نيكى پيمايند، بر اهالى شهرها و روستاها، بر حاضر و غايب و عرب و عجم و آزاد و بنده و كوچك و بزرگ و بر سياه و سفيد واجب كرده است. بر هر خداپرستى حكم او جايز و قول او نافذ و فرمان او واجب است. كسى كه با او مخالفت كند ملعون، و كسى كه از او پيروى كند به رحمت الهى خواهد رسيد ... . تصديق كننده او مؤمن است. خدا او را و آن كس را كه از او شنوايى داشته و اطاعت كند مى آمرزد. آنگاه پس از من امام شما على عليه السلام است؛ امامى كه به امر پروردگار شما تعيين گرديده است. و پس از او امامت در خاندان من از فرزندان على عليه السلام تا روز قيامت قرار خواهد داشت، روزى كه شما خدا و پيامبرش را ملاقات خواهيد كرد.
4 - يادآورى لياقت ها و ويژگى هاى امام على عليه السلام
پس از اعلام امامت و ولايت از طرف خدا، بايد ويژگى ها ولياقت هاى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را يك يك در آن زمان محدود يادآور شود تا جايگاه ارزشمند انتخاب الهى را بشناسند، و تا بيعت عمومى آگاهانه و با نور هدايت و روشنى علم و آگاهى تحقق پذيرد. تا منافقان نگويند كه نمى شناختيم، يا بهتر از آن در جامعه اسلامى وجود دارد. تا اتمام حجت شود، و ارزش هاى منتخب وحى براى امامت و رهبرى معرفى گردد. از اين رو پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
ص: 497
ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّه ُ فىَّ، وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى عَلىٍّ إمامِ المُتَّقينَ، وَ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد عَلَّمتُهُ عَليّا. وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ الَذى ذَكَرَهُ اللّه ُ فى سورَةِ ياسين: «وَ كُلَّ شَى ءٍ أحصَيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ» .(1)
مَعاشِرَ الناس ! لا تَضِلّوا عَنهُ وَ لا تَنفِروا مِنهُ، وَ لا تَستَنكِفوا مِن وِلايَتِهِ. فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ، وَ يَزهَقُ الباطِلُ وَ يَنهى عَنهُ، وَ لا تَأخُذُهُ فِى اللّه ِ لَومَةُ لائِمٍ. الأوَّلُ مَن آمَنَ اللّه َ وَ رَسولِهِ، لَم يَسبِقهُ إلَى الإيمانِ بى أحَدٌ. وَ الَذى فَدى رَسولَ اللّه ِ بِنَفسِهِ وَ الَذى كانَ مَعَ رَسولِ اللّه ِ، وَ لا أحَدَ يَعبُدُ اللّه َ مَعَ رَسولِهِ مِنَ الرِجالِ غَيرُهُ ... .
مَعاشِرَ الناسِ ! هذا عَلىٌّ أخى وَ وَصيّى، وَ واعى عِلمى، وَ خَليفَتى فى أمَّتى. عَلىٌّ مَن آمَنَ بى، وَ عَلىٌّ تَفسيرُ كِتابِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الداعى إلَيهِ وَ العامِلُ بِما يَرضاهُ وَ المُحارِبُ لأعدائِهِ وَ المُوالى عَلى طاعَتِهِ وَ الناهى عَن مَعصيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسولِ اللّه ِ وَ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الإمامُ الهادى مِنَ اللّه ِ وَ قاتِلُ الناكِثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارِقينَ بِأمرِ اللّه ِ:
بدانيد كه هيچ علم و دانشى نبود مگر آنكه خداوند آن را به من آموخت، و من آن را به على عليه السلام آموختم، كه رهبر پرهيزكاران است. و هيچ دانشى نبود جز آنكه آن را به على عليه السلام سپردم. و او امام آشكار است، كه خدا در قرآن و در سوره ياسين از او ياد كرده است: «و هر چيزى را در امام آشكار بر شمرديم» .
اى مردم ! نسبت به على عليه السلام گمراه نگرديد و از او گريزان نباشيد و از رهبرى او سرباز نزنيد، زيرا او كسى است كه همگان را به حق هدايت مى كند و بر اساس حق عمل مى نمايد. باطل را نابود و از آن پرهيز مى دهد، و در راه خدا از چيزى نمى هراسد.
اى مردم ! على عليه السلام اول انسانى است كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد. كسى است كه جان خود را فداى جان پيامبر كرد، و همواره با پيامبر خدا بود، و هيچ كس جز او تسليم پيامبر خدا نبود. اى مردم ! اين على عليه السلام برادر و جانشين من است، كه با دشمنان
ص: 498
خدا مى جنگد، با بندگان خدا دوست و از معصيت خدا نهى مى كند. خليفه رسول خدا و امير مؤمنان است. رهبر هدايت كننده و كشنده ناكثين و قاسطين و مارقين به امر الهى است.
5 - تكميل دين با ولايت على عليه السلام
پس از اعلام ولايت و يادآورى ارزش هاى امام على عليه السلام، پيلمبر صلى الله عليه و آله به نكته مهم ديگرى اشاره مى فرمايد كه در پيام الهى نيز نهفته بود، و آن تكميل دين با ولايت على عليه السلام است؛ يعنى دين اسلام بدون ولايت امامان معصوم عليه السلام كامل نخواهد بود، و جامعه اسلامى بدون رهبرى امام معصوم عليه السلام به رشد و سعادت نخواهد رسيد. زيرا امام معصوم عليه السلام تفسير كننده صحيح قرآن و حافظ دين و امت اسلامى است، و بدون امامت ره آورد رسالت تداوم نخواهد يافت.
خداوند هم در پيام غدير فرمود: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): اگر امروز ولايت على عليه السلام و فرزندانش را اعلام نكنى رسالت خود را به پايان نرسانده اى. از اين رو در آن سخنرانى معروف روز غدير خم فرمود:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّما أكمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ. فَمَن لَم يَأتَمَّ بِهِ وَ بِمَن يَقومُ مَقامَهُ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ إلى يَومِ القيامَةِ وَ العَرضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ. فَأولئِكَ الَذينَ حَبِطَت أعمالُهُم فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ فِى النارِ هُم خالِدونَ، «لا يُخَفِّف عَنهُمُ العَذابُ وَ لا هُم يَنظُرونَ»(2):
اى مردم ! همانا خداوند عزيز و بزرگ دين شما را با اعلام ولايت على عليه السلام كامل گردانيد. حال اگر كسى از امامت على عليه السلام و ديگر امامان جانشين او كه از فرزندان على عليه السلام هستند تا روز قيامت، سرباز زند، پس از عرضه اعمال بر خدا از كسانى خواهد
ص: 499
بود كه همه اعمال او نابود خواهد شد و جاودانه در آتش قرار خواهد گرفت، كه «هرگز از شدت عذاب كاسته نگردد و به آنان مهلت داده نخواهد شد» .
6 - افشاى چهره واقعى دشمنان على عليه السلام
چون امر الهى در ولايت عترت پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ، و ويژگى هاى امام به حق براى همگان بازگو شد، حال بايد پرده از چهره واقعى دشمنان اسلام و امامت و منافقان پوشانده شده در پوشش ظاهرى دين و منتظران بى تقوا و فرصت طلبان بى پروا بردارد، تا دوستان ولايت آنان را بشناسند و در موضع گيرى ها روش برخورد با آنان را بدانند. پس فرمود:
مَلعونٌ مَلعونٌ، مَغضوبٌ مَغضوبٌ مَن رَدَّ عَلىَّ قَولى هذا وَ لَم يُوافِقهُ. ألا إنَّ جَبرئيلَ خَبَّرنى عَنِ اللّه ِ تَعالى بِذلِكَ: وَ مَن يَقولُ مَن عادى عَليّا وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَلَيهِ لَعنَتى وَ غَضَبى. «فَلتَنظُر نَفسٍ ما قَدَّمَت لِغَدٍ» .(1) وَ اتَقوا اللّه َ أن تُخالِفوهُ فَتَزِلُّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها، إنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما يَعمَلونَ.
ألا وَ إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يُوالى عَليّا إلاّ تَقىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخلِصٌ. وَ فى عَلىٍّ - وَ اللّه ِ - نَزَلَت سورةُ العَصرِ: «بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ . وَ العَصرِ. إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ . إلاَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَبرِ» :
اى مردم، لعنت شده است لعنت شده است، خشم خدا را خريد خشم خدا را خريد كسى كه سخن امروز مرا رد كند و با آن موافقت نكند. آگاه باشيد، همانا جبرئيل از خداوند بزرگ به من خبر داد كه: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، لعنت خدا بر او باد. «پس هر كسى بايد در انتظار اعمالى باشد كه براى فردا پيش فرستاده است» . اى مردم ! بترسيد از اينكه با امر خدا مخالفت كنيد، كه قدم هايى كه در گذشته با ايمان استوار بود لرزان شود، و همانا خداوند از اعمال شما آگاه است.
ص: 500
آگاه باشيد، با على عليه السلام هيچ كس جز بدبخت بدانجام دشمنى نمى ورزد، و هيچ كس جز پرهيزكاران دوستى على عليه السلام را به جان نمى خرند، و جز مؤمن مخلص كسى به على عليه السلامايمان نمى آورد. سوگند به خدا، درباره على عليه السلام سوره عصر نازل شد: «به نام خداوند بخشنده و مهربان . سوگند به روزگار . كه انسان در زيانكارى است . جز آنان كه ايمان آوردند و عمل نيكو انجام دادند و به حق و شكيبايى سفارش كردند» .
7 - هشدار به قدرت طلبان منتظرِ فرصت
سپس به خطر ارتجاع فكرى و بازگشت به جاهليت اشاره مى كند، و هشدار مى دهد كه مبادا قدرت طلبانِ منتظر فرصت، با فريب و نيرنگ امامت را غصب و مردم را به انحراف كشانند:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُ سَيَكونُ مِن بَعدى أئِمَّةٌ يَدعونَ إلَى النارِ، وَ يَومَ القيامَةِ لا يُنصَرونَ.
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّ اللّه َ تَعالى وَ أنَا بَريئانِ مِنهُم. مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أشياعَهُم وَ أتباعَهُم فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ، وَ لَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرينَ. ألا لَعَنَ اللّه ُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ:
اى مردم، پس از من حاكمان دروغين قدرت را به دست مى گيرند و مردم را به سوى آتش جهنم مى خوانند، كه در روز قيامت ياورى ندارند. اى مردم ! همانا خداوند بزرگ و من از آنان بيزاريم. اى مردم ! زمامداران غاصب پس از من و پيروانشان و دوستان و يارانشان در پائين ترين نقطه سوزان جهنم قرار دارند، و چه بد جايگاهى براى متكبران خواهد بود ! آگاه باشيد ! لعنت خدا بر غصب كنندگان (حق اهل بيت عليهم السلام) ويارى دهندگانشان.
8 - مسؤوليت همگانى تبليغ
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى تحقق امر ولايت على عليه السلام در آن روزگارانى كه از رسانه هاى خبرى امروز و وسايل ارتباط جمعى عصر ما؛ از روزنامه ها، مجلات، راديو، تلويزيون، ماهواره و دورنما خبرى نبود، به مسئوليت همگانى مسلمين در تبليغ فرمان الهى اشاره مى كند: وظيفه همه مسلمين ابلاغ حماسه غدير است.
ص: 501
تا در تاريخ ثبت شود، و در شعر شاعران جايگاهى بايسته، و در سينه ها حفظ و نقل گردد. تا نتوانند چنين حقيقت آشكارى را انكار كنند. پس فرمود:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَهً فى عَقِبى إلى يَومِ القيامَةِ. وَ قَد بَلَّغتُ ما أُمِرتُ بِتَبليغِهِ، حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أو لَم يولَد. فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ، وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ:
اى مسلمانان، من على عليه السلام را در ميان شما امام مسلمين باقى مى گذارم، كه او و فرزندان او وارث من تا روز قيامت مى باشند. همانا من امر الهى را كه مأمور ابلاغ آن بوده ام به شما رسانده ام، كه حجت آشكارى بر هر حاضر و غايب است. به آنها كه امروز با ما هستند و آنان كه در اين جمعيت نيستند. آنان كه هم اكنون از مادر متولد شدند يا در آينده متولد خواهند شد. پس بر حاضران در صحنه غدير واجب است كه امر الهى را به ديگران كه حضور ندارند برسانند، و بر پدران واجب است كه حماسه غدير را به فرزندان خود تا روز قيامت بشناسانند.
9 - دعا و درخواست از خدا
آنگاه دست ها را به سوى پروردگار جهانيان دراز كرده و به نيايش پرداخت كه:
اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ العَن مَن أنكَرَهُ وَ أغضِبُ عَلى مَن جَحِدَ حَقَّهُ. اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ آيَةً فى عَلىٍّ وَليِّكَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ وَ نَصبِكَ إيّاهُ لِهذَا اليَومِ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(1) اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ - (وَ كَفى بى شَهيدا - إنّى قَد بَلَّغتُ:
پروردگارا، دوستان على عليه السلام را دوست بدار و دشمنان على عليه السلام را دشمن دار، و كسى كه ولايت على عليه السلام را انكار كند لعنت كن، و بر آن كس كه حق على عليه السلام را غصب نمايد
ص: 502
خشم گير. پروردگارا ! تو بر من اين فرمان را نازل كردى كه: امامت پس از من به على عليه السلام تعلق دارد و آن را براى مردم بيان داشتم، و تو فرمان دادى با گزينش على عليه السلام به امامت امت اسلامى دين بندگان تو تكميل گردد و نعمت تو برمسمانان به كمال برسد. و تو اسلام كامل را براى مسلمانان انتخاب فرمودى، و در قرآنت يادآورى كردى كه: «هر كس غير از اسلام دينى انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او از زيانكاران است» .
10 - فرمان بيعت عمومى
پس از تبليغاتى گسترده و اتمام حجت هاى فراوان و شناساندن انديشه هاى والاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و هشدار از پيمان شكنى غاصبان و افشاى چهره دشمنان، فرمان عمومى بيعت آگاهانه را صادر فرمود:
ألا وَ إنّى عِندَ انقِضاءِ خُطبَتى، أدعوكُم إلى مُصافَقَتى عَلى بَيعَتِهِ وَ الإقرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ مِن بَعدى. ألا وَ إنّى قَد بايَعتُ اللّه َ، وَ عَلىٌّ قَد بايَعَنى، وَ أنَا آخِذُكُم بِالبَيعَةِ لَهُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ: «إنَّ الَذينَ يُبايِعونَكَ إنَّما يُبايِعونَ اللّه َ يَدُ اللّه ِ فَوقَ أيديهِم فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَليهُ اللّه َ فَسَيؤتيهِ أجرا عَظيما»(1):
آگاه باشيد ! همانا پس از سخنرانى شما را به بيعت كردن با على عليه السلام فرا مى خوانم. كه با او بيعت كنيد، و به امامت او اعتراف نماييد و با امامان پس از او بيعت كنيد. آگاه باشيد همانا من با خدا بيعت كردم، و على عليه السلام با من بيعت كرد، و من از جانب خداى بزرگ شما مردم را براى بيعت كردن با على عليه السلام فرا مى خوانم. پس هر كس پيمان شكند به زيان خود عمل كرده است. من از طرف خداوند مأمورم تا از شما براى على عليه السلام بيعت گيرم. پس آنچه از طرف خداى بزرگ در امر ولايت على عليه السلام نازل شد اعتراف كنيد، و او را امير مؤمنان بدانيد، و امامت امامان پس از على عليه السلام را - كه از خاندان من و از فرزندان على عليه السلام مى باشند - بپذيريد. آخرين آنها و قائم آنها حضرت مهدى عليه السلام است، كه تا روز قيامت به حق قضاوت خواهد كرد.
ص: 503
پس از سخنرانى، پيامبر صلى الله عليه و آله ابتداء خود با على عليه السلام به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كرد، و آنگاه مردان تا غروب آفتاب، و زنان تا پاسى از شب، با على عليه السلام بيعت كردند و حماسه جاودانه غدير را تحقق بخشيدند.
اهداف خطبه غدير از منظرى ديگر
اشاره
اهداف خطبه غدير را مى توان از اين منظر نيز در سه بخش بازگو كرد:
تحليل هاى غدير، آمارهاى غدير، نتايج غدير:
1 - تحليل هاى غدير
در اينجا فقط راهكارها و سرفصل هاى تحليل غدير را ارائه مى كنيم، تا نقطه شروعى براى غوص در ژرفاى غدير باشد. سه نقطه اساسى در اين باره چنين است:
اول. عمق نگاه ها نسبت به غدير
برخورد ذهن انسان ها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مى نمايند - مراتبى دارد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت:
نگاه اول: فقط تابلوى غدير: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.
نگاه دوم: مراسمى سه روزه با حضور صد و بيست هزار نفر.
نگاه سوم: توجه به پشت پرده غدير و توطئه هاى منافقين.
نگاه چهارم: غدير با تاريخچه اى به بلنداى چهارده قرن.
دوم. سؤالات نسل امروز درباره غدير
امروز غدير از ثبوت و اثبات گذشته و وارد مرحله تحقيق شده، و اين بر عهده خبرگان عقيدتى است كه خواسته هاى قلبى مردم از اين اعتقاد عظيمشان را بر آورند.
اين خود سؤالى است كه واقعا خواسته هاى مردم در زمينه غدير چيست، و چگونه مى توان به آنها دست يافت ؟ ذيلاً نمونه هايى از اين درخواست ها تقديم مى شود:
ص: 504
آيا به موقعيت خاص غدير در اعتقادات توجه شده است ؟
غدير به كداميك از ابعاد زندگى مربوط است ؟
آيا گزارش كاملى از واقعه غدير ارائه شده است ؟
غدير فقط واقعه شيرين است يا همراه با حوادثى تلخ ؟
اگر غدير نباشد آيا دستورالعملى براى خلافت داريم ؟
چرا امت اسلام با داشتن غدير منحرف شد ؟
چطور 120000 حاضر در غدير آن را از چنگ سقيفه نجات ندادند ؟
اگر غدير عملى مى شد دنيا چگونه بود ؟
ما چه اندازه توانسته ايم با غدير باشيم ؟
سوم. رنج نامه غدير در مقابل سقيفه
با ظهور غاصبانه سقيفه، غدير و اهداف مباركش زير خاكستر شوم صحيفه ملعونه مدفون شد، تا آنجا كه محرومان از غدير تا امروز هنوز احساس نكرده اند چه گنج عظيمى را از دست داده اند. در اينجا سخن دل غديريان در تحمل اين فاجعه تقديم مى گردد:
هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير آموزش معارف دين بود، نه فرو بردن مردم در جهل. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مى آمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آنان. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير بيان قرآن به عنوان سرمايه اصلى اسلام بود، نه شكنجه و تبعيد طالبين معرفت آن، چنان كه سقيفه كرد !
هدف غدير قضاوت به حق و برقرارى امنيت و عدالت در اجتماع بود، نه ترويج ظلم و بى عدالتى حتى جايز دانستن آن بر خليفه، چنان كه سقيفه كرد !
ص: 505
2 - آمارهاى خطبه غدير
وسعت واقعه غدير و گوناگون بودن ابعاد اين ماجرا آمارهاى متنوعى را در اختيار ما مى گذارد، كه در ابعاد اعتقادى و تاريخى تأثير دارد. در اينجا نمونه هايى از آمارهاى
خطبه غدير را ارائه مى نماييم:
اول: موضوعات
آمارى از موضوعات مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله از خطبه غدير و تعداد جملاتى كه درباره هر يك آمده چنين است:
صفات خداوند تعالى: 110 جمله
مقام پيامبر صلى الله عليه و آله: 10 جمله
ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام: 50 جمله
ولايت ائمه عليهم السلام: 10 جمله
فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام: 20 جمله
حكومت حضرت مهدى عليه السلام: 20 جمله
شيعيان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان: 25 جمله
بيعت با معصومين عليهم السلام: 10 جمله
قرآن و تفسير آن: 12 جمله
حلال و حرام و واجبات و محرمات: 20 جمله
دوم: كلمات و اسماء
آمارى از كلمات و اسماء به كار رفته در خطبه كه شرح آن چنين است:
نام اميرالمؤمنين عليه السلام چهل بار به عنوان «على» تصريح شده است.
كلمه «ائمه عليهم السلام» ده بار صريحا آمده است.
نام امام زمان عليه السلام چهار بار به عنوان «مهدى» ذكر شده است.
ص: 506
سوم: آيات
آمارى از آيات قرآنى كه به عنوان شاهد و يا براى تفسير در خطبه آمده، چنين است:
يك. آياتى كه در خطبه غدير به عنوان شاهد يا تفسير آمده 100 مورد است، كه اهميت اين سند بزرگ اسلام و پشتوانه قرآنى آن را جلوه گر مى كند.
دو. تفسير 25 آيه قرآن به اهل بيت عليهم السلام و 15 آيه به دشمنان اهل بيت عليهم السلام در متن خطبه، ارتباط مستقيم قرآن و غدير را با آل محمد عليهم السلام نشان مى دهد.
سه. تفسير سه سوره كامل قرآن كه سوره هاى حمد و عصر و انسان، و نيز دوازده آيه به صورت صريح، و بيش از هفتاد آيه به صورت اقتباس و استشهاد، كه در رابطه با جوانب مختلف غدير در متن خطبه تفسير شده، اضافه بر استناد به بيش از دويست آيه در مناسبت هاى مختلف واقعه غدير، همه اينها شاهد زنده اى بر ارتباط تنگاتنگ غدير با قرآن است.
3 - نتايج خطبه غدير
چهار نتيجه گيرى اصلى از خطابه غدير ارائه مى شود كه راهگشاى به دست آوردن نتايج ديگر فكرى از ماجراى غدير است:
نتيجه اول
اهداف مراسم غدير با خطابه آن تحقق يافت. و نتايج زير را مى توان براى آن تعريف كرد:
نتيجه گيرى از زحمات 23 ساله با تعيين جانشينى كه ادامه دهنده اين راه باشد.
حفظ دائمى اسلام از شر كفار و منافقين، با تعيين جانشينانى كه از عهده اين حراست بر آيند.
اقدام رسمى براى تعيين جانشين، كه از نظر قوانين همه ملت ها در هميشه تاريخ سنديت دارد.
ص: 507
بيان يك دور جامع از برنامه 23 ساله و گذشته و حال مسلمين.
ترسيم خط مشى آينده مسلمين تا آخر دنيا.
اتمام حجت بر مردم، كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران عليهم السلام است.
نتيجه دوم
اعلام ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام بعد از خود تا آخرين روز دنيا محور اصلى سخن در خطبه غدير است. هنگامى كه دستور سفر حجة الوداع از طرف خداوند بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده جز حج و ولايت. اعمال حج در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آنچه باقى ماند موضوع ولايت بود كه در غدير بيان شد.
نتيجه سوم
تبيين مقام نبوت و امامت به همراه معرفى دوستان و دشمنان ولايت، بنيان هاى اساسى ولايت در خطبه غدير است، كه درجات و جايگاه هر يك از آنها در اعتقادات معين باشد. اين پايه هاى عقيده كه از متن خطبه استخراج شده، به شرح زير است:
مقام و منزلت پيامبر صلى الله عليه و آله
امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام
فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام
ولايت و امامت ائمه اطهار عليهم السلام
ولايت و امامت حضرت مهدى عليه السلام
ارتباط ولايت با حب و بغض
شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام
دشمنان و مبغضين اهل بيت عليهم السلام
معرفى سردمداران ضلالت و گمراهى
ص: 508
غدير تنها راه وحدت
غدير تنها راه وحدت(1)
برخى مى گويند بحث از خلافت و امامت حضرت على و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و سخن از غدير خم بى فايده است، و لذا نبايد اينگونه مسائل در اين عصر و زمان مطرح شود.
آنان مى گويند: بسيارى از اختلافات در عصر ما بى مورد و سالبه به انتفاء موضوع است، و بايد بسيارى از مسائل را به دست فراموشى سپرد و در روش بحث و مناظره و طرح مسائل مورد اختلاف تجديد نظر كرد.(2)
آنان مى گويند: ما نبايد در اين زمان نبش قبر كنيم و مسائل اختلافى مرده را زنده كنيم و آن را مطرح سازيم.(3)
و نيز مى گويند: ... مسلمين نبايد از اختلاف سران خود در چهارده قرن پيش سخن به ميان آورند، تا چه رسد به اختلافى كه بعدا در ميان آنها پيدا شده است.(4)
در پاسخ آنها مى گوييم:
يكى از امتيازات اديان اين است كه اگر هدفى عالى را براى انسان مشخص كرده، راه رسيدن به آن را نيز ترسيم مى كنند و الگو و نمونه اى را نيز براى آن مشخص مى نمايند، تا با در نظر گرفتن سيره عملى او و اقتدا و پيروى از او، انسان ها بهتر بتوانند به سرمنزل مقصود برسند. زيرا طبق نظر روان شناسان و روان كاوان، با الگوى كامل بهتر مى توان انسان ها را به حق و حقيقت و هدف راهنمايى كرد.
خدا پيامبر صلى الله عليه و آله را الگوى خوبى براى مسلمين معرفى كرد است: «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ اللّه ِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ»(5): «قطعا براى شما در رسول خدا سرمشقى نيكو است» .
ص: 509
بايد دانست كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مكررا موقعيت ها و مواقفى پديد آمد كه هرگز در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله پديد نيامده بود، تا آن حضرت را در آن مواقف الگو قرار دهيم. اين الگو براى جامعه شيعه و پيروان اهل بيت عليهم السلام است و اهل سنت چنين الگويى ندارند.
بحث از غدير و خلافت بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اگر چه از جهتى تاريخى است، ولى همين تاريخ صدر اسلام است كه انسان ساز است. بحث از غدير بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در حقيقت بحث از اين موضوع است كه امام بايد قابليت امامت داشته باشد و از جانب خداوند منصوب گردد. بحث از اينكه امام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله چه كسى بوده، در حقيقت بحث از اين است كه چه كسى بايد تا روز قيامت براى جامعه اسلامى بلكه جامعه بشريت الگو باشد.
آيا مثل على بن ابى طالب عليه السلام الگو باشد كه جامع همه صفات كمال است؛ در شجاعت، عدالت، سخاوت، عبادت، زهد، تقوا، فروتنى، و ديگر صفات كه نظير نداشت، يا اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله الگو باشند كه به قول عبدالكريم خطيب - نويسنده مصرى - هيچ موقفى در هيچ جنگى نداشته است ؟ !
امت اسلامى احتياج به الگوهايى جامع دارد، كه بتوانند سرمشق آنان تا روز قيامت باشند، و مردم با خواندن مواقف و فضايل و كمالاتشان در راه آنان قرار گرفته و به حق و حقيقت نزديك شوند.
مگر نه اين است كه ماهاتما گاندى به عنوان الگو و نمونه ضد استعمار در شبه قاره هند مطرح است ؟ مگر نه اين است كه دهقان فداكار به عنوان الگوى فداكارى و از خودگذشتگى در كتاب هاى كودكان مطرح مى شود، تا از ابتدا كودكان با ترسيم موقعيت او در روح و روان و ذهنشان فداكار بار آيند.
چرا امت اسلامى در خواب است ؟ در حالى كه دشمنان اسلام و مسلمانان بر بلاد آنان غلبه و سيطره پيدا كرده، و دين و منابع معنوى و مادى آنان را به غارت مى برد !
ص: 510
مگر خداوند متعال در قرآن كريم نمى فرمايد: «وَ لَن يَجعَلَ اللّه ُ لِلكافِرينَ عَلَى المُؤمِنينَ سَبيلاً»(1): «و خداوند هرگز بر مؤمنان براى كافران راه (تسلطى) قرار نداده است» .
مگر پيامبر صلى الله عليه و آله نفرموده است: الإسلامُ يَعلو وَ لا يُعلى عَلَيهِ(2): اسلام بر هر دينى برترى دارد، و هيچ دينى بر او برترى ندارد.
چرا با اين همه بدبختى و فلاكت كه در كشورهاى اسلامى شاهد هستيم، باز هم مسلمانان مشغول عيش و نوش خود هستند ؟ چون غدير را كنار زدند و سقيفه اى هستند.
بحث از غدير در اين زمان در حقيقت بحث از الگوهاست. بلكه بحث از غدير در حقيقت بحث از الگو در تمام زمينه هاست؛ در زمينه عبادت، نظام خانواده، وظايف فردى و اجتماعى، و ... . اين الگوها هستند كه آينده انسان را ترسيم كرده و رقم مى زنند.
انسان الگو را نصب العين خود قرار مى دهد تا به او اقتدا كرده و به او نزديك شود. نزديكى به او همان، و نزديك شدن به خدا همان. پس چه بهتر كه در الگو بهترين ها انتخاب شوند. آنانى كه در طول عمر خود هرگز گناهى انجام نداده و هرگز خطا و اشتباهى از آنان سر نزده است. امام حقيقتى است كه براى انسان حق را از باطل، نيك را از بد، مضرّ را از مفيد تميز مى دهد. با ارتباط به خط غدير است كه راه انسان از هر يك از دو طرف جدا مى شود.
ولى در اثر پيروى از سقيفه است كه فردى مانند عبداللّه بن عمر حاضر است حتى با پاى حجاج بن يوسف ثقفى - آن خونخوار معروف تاريخ - هم بيعت كند ! و به دنبال آن احمد بن حنبل كه با الگو قرار دادن عبداللّه بن عمر با متوكل بيعت كرد !
ص: 511
امامت است كه معيارها را مشخص مى كند.
پس بحث از امامت و غدير بحثى تاريخى و بى ثمر و عقيم نيست، بلكه بحث روز است.
بحثى است زنده كه حيات جامعه اسلامى، بلكه جامعه بشرى به آن وابسته است.
غدير امرى است كه با حقيقت و شالوده و روح انسانى ارتباط دارد.
غدير مسير و آينده انسان را روشن مى كند.
غدير مربوط به دنيا و آخرت انسان است.
غدير حقيقتى است كه در جاى جاى زندگى انسان تأثيرگذار است.
يكى از انديشمندان مى فرمايد: هر گاه ديده مى شود كه برخى از جوانان ساده لوح و احيانا فريب خورده موضوع وحدت اسلامى را پيراهن عثمان كرده و كوشش هاى علمى حقيقت طلبان را به باد انتقاد مى گيرند و مى گويند: بحث درباره خلافت ابوبكر و على عليه السلام و اينكه جانشينى از آن كدام بوده است، از بحث هاى غيرمفيد و بى ثمر مى باشد ... .
دارندگان اين انديشه از نتايج درخشان اين بحث غفلت ورزيده، و لذا آن را يك نوع بحث غير مهم و احيانا بى فايده و يا خارى بر سر راه وحدت اسلامى انديشيده اند !
ولى ما فكر مى كنيم كه اين انديشه جز غفلت از فلسفه امام شناسى ريشه ديگرى ندارد، و از يك نوع سنّى زدگى يا وهابى مآبى سرچشمه مى گيرد ... .
هر نوع بحثى كه با واقع بينى خاص و دور از تعصب هاى كور و كر و متكى بر مدارك اصيل اسلامى كه مورد اتفاق طرفين است انجام گيرد و افق هاى تاريك از عقايد اسلامى و حديث و فقه را روشن سازد، نهايت آرمان اسلامى است، چرا كه قرآن ما را به آن دعوت مى كند. مگر قرآن ما را به تدبّر در آيات و بهره گيرى از عقل و خرد دعوت نمى كند ؟
ص: 512
گروهى كه بحث در مسايل اختلافى را تحريم مى كنند و نويسندگان اين مسائل را عوامل اختلاف انداز و شكاف آفرين قلمداد مى نمايند ! بايد متوجه گردند كه پيروى از چنين طرحى سبب مى شود كه قسمتى از آيات قرآن و احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و بخش اعظم تاريخ اسلام به دست فراموشى سپرده شود؛ نه كسى آنها را تفسير كند، نه درباره آن بررسى به عمل آورد، و نه در بسيارى از حوادث اسلامى پرده ها بالا رود.
خلاصه اينكه:
از دو نظر بايد مسائل عقيدتى - كه بنياد فكرى هر مذهبى را تشكيل مى دهد - مطرح گردند:
نظر اول: اتحاد و وحدت فرع شناسايى قدر مشترك ها و موارد اختلاف است، و وحدت هاى كوركورانه بدون شناسايى چنين موارد يك اتحاد سطحى بوده و ديرى نمى پايد.
نظر دوم: از آنجا كه به صحت و استوارى مكتب خود عقيده منديم، فرزندان ما بايد با خصوصيات اين مكتب آشنا گردند و آن را با دليل و منطق فراگيرند و از تقليد در عقائد بپرهيزند. در اين صورت براى فرا گرفتن اين افراد هم كه باشد بايد مسائل مورد اختلاف را طرح و بررسى كنيم، و مكتب خود را به اخلاف و جانشينان خود بياموزيم. و گرنه مكتب به دست فراموشى سپرده مى شود، و جز نام بى مسمّايى از آن باقى نمى ماند.
هر نوع بحث به گونه ياد شده، نه تنها زيانبخش و اختلاف آفرين نخواهد بود، بلكه در راه يگانگى امت اسلامى و يكپارچگى جامعه مسلمانان در طول تاريخ محسوب خواهد شد.
همانگونه كه در كتاب «الغدير» مى بينيم كه:
اولاً: منطق مستدل شيعه را مشخص مى كند، و ثابت مى كند كه گرايش در حدود صد مليون مسلمان به تشيع - بر خلاف تبليغات زهرآگين عده اى - مولود جريان هاى
ص: 513
سياسى يا نژادى و غيره نبوده، بلكه يك منطق قوى متكى بر قرآن و سنت موجب اين گرايش شده است.
ثانيا: ثابت مى كند كه پاره اى اتهامات به شيعه - كه سبب فاصله گرفتن مسلمانان ديگر از شيعه شده است - از قبيل اينكه شيعه غيرمسلمان را بر مسلمان غيرشيعه ترجيح مى دهد و از شكست مسلمانان غيرشيعه از غيرمسلمانان شادمان مى گردد ! و از قبيل اينكه شيعه به جاى حج به زيارت ائمه عليهم السلام مى رود، يا در نماز چنين مى كند، و در ازدواج موقت چنان، به كلى بى اساس و دروغ است.
ثالثا: شخص شخيص اميرالمؤمنين و ذريه اطهارش عليهم السلام را به جهان اسلام معرفى مى كند؛ كه مظلوم ترين و مجهول ترين شخصيت هاى بزرگ اسلامى هستند، و بايد مقتداى عموم مسلمين واقع شوند.
غدير تنها راه وحدت، از منظرى ديگر
اشاره
امروزه براى جهان اسلام با تمام تفاوت هاى قومى و نژادى و جغرافيايى، و براى تمام فرقى كه با نام اسلام در جهان بوده و هستند، مسئله وحدت و برادرى بسيار شنيده مى شود. در مورد رابطه وحدت و غدير از چند منظر مى توان سخن گفت:
1 - راه رسيدن به وحدت
هر چند ملل اسلامى و مسلمين در سراسر جهان با شيوه ها و روش هاى گوناگونى مى توانند به وحدت و برادرى دست يابند، ولى يكى از آنها «وحدت در عقيده و آرمان» است، زيرا اختلافات در ايدئولوژى و مبانى فكرى به اختلاف در رفتارها، كنش ها و واكنش ها كشانده مى شود.
همه مى پرسند: آيا راهى براى وحدت در عقيده و آرمان وجود دارد ؟ آيا مى شود به يك تفكر ناب اسلامى دسترسى پيدا كرد ؟ آيا ممكن است تمام ملل و فرق اسلامى متحد گردند و به اصول و مبانى فكرى و به آئين و مذهب و آداب و رسوم واحد فكر كنند و هماهنگ گردند، تا همه ى اختلافات از ميان برود ؟
ص: 514
پاسخ سؤالات ياد شده روشن است. زيرا اگر سيره و راه و رسم رسول خدا صلى الله عليه و آله را به درستى بررسى كنيم و آنگونه كه بود و مى نمود شناسايى كنيم، راه رسيدن به وحدت آسان است.
ممكن است دانشمندان اسلامى، در بررسى و تفسير و تبيين آيات كلى و عام و متشابه به قرآن دچار اختلافات فكرى گردند، و هر كدام بر اساس توانايى هاى علمى خود اظهار نظرى متفاوت با ديگران مطرح نمايند، اما در بررسى سيره نبوى و راه و رسم پيامبر صلى الله عليه و آله، اظهار نظرها و عملكردها و تأييد و تشويق هاى آن بزرگ پيامبر الهى نمى توانند دچار اختلاف شوند، زيرا رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله ابهام و ترديدى ندارد و تفسير و تبيين متفاوت نخواهد داشت و جاى هيچ گونه شك و ترديدى نيست.
حال كه همه فرق اسلامى، فى الجمله پيامبر صلى الله عليه و آله را قبول دارند و به آن حضرت احترام مى گذارند و از سراسر جهان به زيارت او مى روند، بايد با سخنان و رفتار و كردارش آشنا گردند، و آن را به كار گيرند، كه همه اختلافات فكرى، در تمام هفتاد و سه فرقه موجود بر طرف خواهد شد.
در بررسى احكام دينى كه در فرق اسلامى با تفاوت هاى فراوانى موجود است، با همين روش موفق خواهيم بود كه بدانيم: رسول خدا صلى الله عليه و آله چگونه نماز مى خواند ؟ چگونه وضو مى گرفت ؟ چگونه حج رفت ؟ چگونه سجده مى كرد ؟ و ... . كه با پيروى از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله، اختلافات از ميان رخت بر مى بندد.
آشنايى با سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله پايان دهنده همه تفرقه ها واختلافات فكرى، عقيدتى است. مى بينيم كه براى حل تضادها و ريشه كن شدن اختلافات ميان صفوف مسلمين، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام براى هدايت شورشيان خوارج، ابن عباس را اعزام مى دارد، و به او رهنمود مى دهد كه با قرآن بحث و گفتگو نداشته باش، زيرا بسيارى از خوارج قرآن مى خوانند و حافظ قرآن مى باشند و گفتگوى شما نتيجه اى نخواهد داشت.
ص: 515
لكن با احاديث و روايات و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان بحث و گفتگو كن، كه نمى توانند از آن بگذرند، زيرا قرآن داراى بيان كلى و عام است، و هر كس مى تواند به نفع خود تفسير به رأى كند. اما سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله صريح و روشن است، و هر گونه ابهام و ترديدى را ريشه كن مى سازد.
اميرالمؤمنين عليه السلام به ابن عباس فرمود: لا تُخاصِمُهُم بِالقُرآنِ، حِمالٌ ذو وُجوهٍ؛ تَقولُ وَ يَقولونَ. وَ لكِن حاجِجهُم بِالسُنَةِ، فَإنَّهُم لَن يَجِدوا عَنها مَحيصا: با خوارج با آيات قرآن مناظره نكن، چرا كه قرآن معانى گوناگون دارد، تو چيزى مى گويى و آنها چيز ديگر. لكن با سنت پيامبر صلى الله عليه و آله بحث كن، كه در برابر راه و رسم روشن پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخى نخواهد داشت.(1)
دانشمندان اهل سنت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را قبول دارند و خود را با نام «سنّت» شناسانده اند؛ يعنى طرفداران راه ورسم پيامبر صلى الله عليه و آله، و حتى اصحاب آن حضرت را نيز محترم مى شمارند. حتى آنها را كه چند روزى هم با پيامبر صلى الله عليه و آله بودند بزرگ مى شمارند و سخنانشان را مى پذيرند.
پس بايد سفارشات رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجة الوداع را بپذيرند، كه در سرزمين جُحفه در غدير خم على عليه السلام را به امامت مسلمين برگزيد، و همه 120 هزار حاجى كه از مراسم حج برگشته بودند با على عليه السلام بيعت كردند، و تمام اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله دست بيعت با على عليه السلام دادند، و همه حاضران اين واقعه را نقل كردند و حديث غدير را حفظ كرده و سينه به سينه منتقل نمودند و بسيارى هم در كتاب ها نوشتند، و شعراى به نام عرب در آن هنگام شعرها سرودند.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله محترم است و قول و فعل او حجّت است، پس غدير خم و سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله در ولايت على بن ابى طالب عليه السلام و رفتار آن بزرگ پيامبر در بيعت با امام على عليه السلام حجت است و مى تواند بهترين درس وحدت باشد.
ص: 516
واقعه غدير و حواشى آن يك حقيقت غير قابل انكار است، و باور آن جزو اعتقاد و ايمان است و جاى هيچ گونه ابهام و شك و ترديدى نيست، و هيچ كس سخنان صريح و روشن رسول خدا صلى الله عليه و آله را نمى تواند با تفسير و تحليل متفاوت يا تفسير به رأى مغرضانه بيالايد.
از اين رو بسيارى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله با همين روش بحث مى كردند و مخالفان و منكران ولايت على عليه السلام را به ياد حديث غدير و سخنان و بيعت آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام مى انداختند، و سپس مى گفتند: در برابر غدير چه جوابى داريد ؟ چرا سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله را از ياد برده ايد ؟
2 - ضرورت شناخت جايگاه غدير
برخى از گروه هاى اسلامى اصل غدير را باور كرده اند، اما اهداف آن را به گونه دلخواه تغيير داده اند.
حتى بعضا كتاب هايى با عنوان خطبه حجة الوداع چاپ كرده اند، اما سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به ولايت و رهبرى امام على عليه السلام را حذف كرده و تنها تذكرات اخلاقى آن را آورده اند. و حتى در فيلمنامه «محمد رسول اللّه صلى الله عليه و آله» نيز خطبه حجة الوداع را تحريف كرده و آخرين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را تنها به تذكرات اخلاقى اختصاص دادند.
آنان پيام غدير را درست نشناختند يا نخواستند كه بشناسند، و برخى ديگر حقيقت غدير را با آن همه شواهد و اسناد و مدارك پذيرفتند، اما عذر آوردند كه: شد آنچه كه بايد بشود. ديگر پس از ماجراى سقيفه نمى شود كارى از پيش برد و حاكميت آنها را زير سؤال برده و به مسائل اختلافى دامن زد ! !
بعضى ديگر تنها سكوت كردند و بدون هيچ دليل و مدركى حاكميت سران سقيفه را پذيرفتند و جرأت و شجاعت درك واقعيت ها را نيز نداشتند.
ص: 517
تنها شيعيان پاك باخته اميرالمؤمنين عليه السلام هستند كه غدير را باور دارند و پيامش را درست گرفتند، و سينه به سينه به آيندگان تا هم اكنون منتقل ساختند و آئين و باور و اعتقاد و هستى آنان بر محور غدير مى چرخد كه: غدير همه باور شيعه است، غدير از ژرفاى جان شيعه سخن مى گويد.
از آن روز كه دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر بالاى بلندى منطقه غدير خم دست حضرت ولى اللّه را گرفت و بالا برد و پيام نورانى وحى را ابلاغ كرد تا كنون، شعرها سروده شد، قصه ها نوشته شد و كتاب هاى اعتقادى و كلامى تدوين كردند. تا توانستند اين حماسه جاويدان را همواره زنده نگهداشتند، و زلال هميشه جارى آن را به نسل هاى آينده رساندند.
3 - غدير و سطحى نگرى ها
آنچه انسان را نگران مى كند، عدم ژرف نگرى نسبت به واقعه بى نظير غدير خم است، كه متأسفانه در ظلمت سطحى نگرى، هنوز هم غدير خم مهجور است، و حق مطلب در بسيارى از شعرها، جشن ها، نوشته ها و سخنرانى ها ادا نمى شود، و آرام آرام براى برخى به عنوان باور غير قابل تزلزل مطرح است كه: روز غدير، روز اعلام ولايت است.
گر چه اين سخن حقّى است كه از زبان و قلم و فكر و ذوق عاشقان ولايت صادر مى شود، اما تمام حق نيست و گوشه اى از حقيقت و يك روى سكه است.
چرا بايد با سطحى نگرى قضاوت كرد ؟ برخى ناآگاهانه در شعر و سخن و مرثيه و غديريه، روز غدير را تنها در «ابلاغ ولايت» خلاصه كردند، و برخى ديگر بى آنكه ژرفاى نورانى غدير را بشكافند گفته اند: روز غدير فقط روز اعلام ولايت است.
مگر در آغاز بعثت، رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ابلاغ نكرد ؟
مگر بارها و بارها بر منبر مدينه ولايت امام على عليه السلام و يازده نفر از فرزندان پاكش را به گوش مردم نرساند ؟
ص: 518
مگر نام امام على عليه السلام و امامان پس از آن بزرگ در كتاب هاى تورات و انجيل نيامد ؟
مگر در آستانه نبرد خيبر و در اُحد و در آغاز تبوك، ده ها حديث و روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در سراسر بلاد اسلامى پخش نگرديد؛ كه على عليه السلام را به عنوان «ولىّ» و «وصىّ» پس از خود معرفى فرمود، و حديث منزلت (أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى» مگر قبل از حماسه غدير مطرح نشد ؟
اگر پيش از حادثه غدير، رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت امام على عليه السلام را در ده ها سخنرانى و صدها حديث و روايت مطرح فرمود، پس «ابلاغ ولايت» قبل از غدير خم تحقّق يافته بود. بايد ديد در غدير خم كدام حقيقت آشكارا مطرح شد ؟ و چه وظيفه مهمى را رسول خدا صلى الله عليه و آله سامان داد ؟ و اوج خشم و كينه توزى سران احزاب براى چه بود ؟
اگر تنها «ابلاغ ولايت» بود كه آن همه ماجراهاى تلخ سياسى را دامن نمى زدند. زيرا در مدينه بارها ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را شنيدند و اعتراض نكردند، و به آينده بدون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم دوخته بودند. در غدير چه گذشت كه عاشقان ولايت خشنود و منتظران فرصت نااميد شدند ؟
روز غدير، روز تحقق ولايت دوازده امام از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهم السلام است. كه با ابلاغ ظاهرى ولايت اعلام شد، و با بيعت رسول خدا صلى الله عليه و آله يا امام على عليه السلام در روز غدير ولايت رنگ جاودانه گرفت، و با بيعت 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى پشتوانه مردمى و اجرايى يافت، و با ثبت اين حقيقت در تاريخ و سرودن شعرهاى غديريه كه در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آغاز شد، غدير رنگ جاودانه گرفت.
روز غدير، روز بيعت عمومى مردم با امام على عليه السلام و يازده امام پس از آن حضرت است. روز غدير روز تثبيت ولايت و تحقق امامت دوازده امام؛ از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهم السلام است.
ص: 519
غدير تنها راه وحدت، از منظرى ديگر
ضرورت و اهميت پرداختن به موضوع غدير از جهات گوناگونى قابل بررسى است. در اينجا رابطه غدير و وحدت اسلامى را بيان مى كنيم:
جاى هيچ ترديدى نيست كه شرافت و برترى هر چيزى به شرافت و برترى نتيجه آن مى باشد. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، بهترين و پرفايده ترين مباحث موضوعى است كه دين الهى بر آن پايه گذارى شده و آئينى بر آن استوار گشته و پايه هاى اعتقادى و مذهبى بر اساس آن بنا گرديده است، و امت ها و دولت هايى از آن به وجود آمده و ذكر و ياد آنان جاودانه شده باشد.
در علوم تاريخى، فلسفه پيدايش امت ها و طرز تشكيل دولت ها و اصول و تعاليم آنها بسيار مهم است. به همين جهت، مورخان در ثبت و ضبط اينگونه اصول اعتقادى و مبانى دينى تلاش كرده، و با زحمت و مشقت فراوان تمامى وقايع و حوادث مربوط به آن را قيد مى نمايند.
ماجراى غدير از جمله مهم ترين موضوعات تاريخ اسلام است. چرا كه رويداد غدير با بسيارى از دلايل ريشه اى و سلسله مباحث مربوط به آن، مبنا و اساس جمع كثيرى از پيروان آثار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شده است.
از ميان پيروان ميليونى اين گروه، دانشمندان، حكما، اديبان، نوابغ، فرماندهان، پادشاهان و فضلاى بسيارى به وجود آمده اند و صاحب آثار و كتب فراوانى مى باشند. پس با توجه به اهميت و ضرورت بحث غدير، اگر مورخى در اين مورد كوتاهى كند قابل بخشش نيست.
به هر ترتيب، اگر مورّخ خود از پيروان اهل بيت عليهم السلام باشد يا از وجدان و انصاف برخوردار باشد، بر او لازم و واجب است كه اخبار و مطالب مهم مربوط به دعوت نبوى را در روز غدير خم به گوش هم كيشان خويش و مردم حقيقت جو برساند.
اگر غير از اين باشد، باز هم ناچار است نسبت به چنين مطلب اساسى و مهم هر چند ساده و مختصر ذكرى بنمايد، يا اگر تحت تأثير عواطف و تعصب هاى قومى
ص: 520
و قبيله اى و زير نفوذ فتنه جويان قرار گرفته، لااقل انتقاد خويش در مورد دلالت و مفهوم غدير ابراز دارد.
دانشمندان علوم حديث به هر جانب كه نظر كنند، دسته اى از روايات صحيح با سندهاى معتبر را خواهند ديد، كه آنها را راويان و رجال مورد اعتماد خويش نقل كردند، و مضمون آن احاديث بر افتخارات و فضائل اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام دلالت دارد.
از جمله اين دسته از روايات حديث متواتر غدير است. هيچ حديث پژوهى نمى تواند از اين حديث چشم پوشى و صرف نظر كند، چرا كه تواتر و صحت آن خدشه ناپذير است.
بر مفسران نيز لازم است كه شأن نزول و تفسير آياتى را كه درباره غدير در احاديث آمده به همراه روايات پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه بيان كنند، چرا كه هيچ مفسرى حاضر نيست كارش ناتمام و نارسا باشد. در ميان دانشمندان علم كلام، بحث غدير و امامت اجتناب ناپذير است؛ همگى ناگزير اند اشاره اى به واقعه غدير داشته باشند، و براى رد مسئله امامت و يا لزوم آن برهانى بياورند.
بنا بر اين، بزرگان و فضلاى علوم مختلف اعم از تاريخ، كلام، حديث، تفسير و ... همگى ناگزير به طرح ماجراى غدير در آثار خود هستند و مسئله غدير چيزى نيست كه بتوانند از آن چشم پوشى كنند.
با چنين كيفيت و شأن، اگر هر يك از اين دانشمندان از ذكر چنين واقعه اى غفلت كنند، در حق اسلام كم فروشى و خيانت كرده و امت اسلامى را از بخش زيادى از حقايق نابى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از گنجينه وسيع مواهب خويش به امت اسلامى ارزانى داشتند محروم ساخته، و جامعه اسلامى را از راهيابى به شاهراه هدايت و سعادت باز داشته است.
ص: 521
علامه بزرگوار امينى در كتاب گرانقدر «الغدير» اسامى علمايى از اهل تسنن را كه در آثار خود در علوم ذكر شده به بيان واقعه غدير پرداختند، گرد آورده است.(1)
در اينجا به دو شبهه ديگر پاسخ كوتاهى مى دهيم:
شبهه اول
هر ملتى همواره سعى دارد زيبايى هاى تاريخى خويش را به تصوير بكشد، و از ذكر حوادث نامطلوب تاريخى خود دورى جويد. چرا كه ذكر حوادث نامطلوب تاريخ يك آئين، سبب ترديد در اصالت آن مى گردد.
بحث در مورد خلافت و امامت و حوادث ناگوار صدر اسلام و تكرار آن - به خصوص در زمانى كه نسل جوان با بحران هاى روحى و اجتماعى مواجه است - از ايمان و شور آنها نسبت به اسلام مى كاهد و افكار آنان را متزلزل مى سازد. ديگران همواره در صدد كتمان زشتى هاى تاريخى خود هستند، ولى مسلمانان بر عكس؛ همه تلاش خويش را در بازگو كردن آن صرف مى كنند.
پاسخ اين است كه: اگر نقد و نقل تاريخ تنها به صورت باز گو كردن و منعكس نمودن حوادث نامطلوب باشد، اثرش همانطور است كه در شبهه مطرح شد.
اولاً: اگر قرار باشد تنها به حوادث غرورآفرين و زيبايى ها بسنده كنيم، نمى توان آن را نقل تاريخ دانست، بلكه نوعى تحريف تاريخ است !
ثانيا: هيچ تاريخى از حوادث نامطلوب و زشت مبرّا نمى باشد، و حتى خلقت انسان نيز مجموعه اى از زشتى ها و زيبايى هاست. تفاوت آيين ها و قوم ها در سراسر زيبايى و يا سراسر زشتى آنان نيست، بلكه به نسبت و درصد زشتى و زيبايى ميان آنهاست. اما اين مايه افتخار ماست كه تاريخ اسلام از نظر زيبايى ها و جلوه هاى انسانى بى نظير و مملوّ از حماسه و لبريز از جمال و شكوه است، و هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه زيبايى هاى تاريخش از زيبايى هاى تاريخ اسلام بيشتر باشد.
ص: 522
به هر حال، همانطور كه گفته شد، چشم پوشى در موردى كه با متن اسلام و اساسى ترين مسئله اسلام يعنى «امامت و رهبرى» مربوط است و سرنوشت جامعه به آن وابسته است روا نمى باشد. بازگو نكردن اين حقايق تاريخى، چيزى جز همگامى با ظلم و ستم و همنوايى با ظالمان و ستمگران نيست !
شبهه دوم
امروزه در جامعه، شبهه ديگرى كه مطرح مى گردد و به آن دامن مى زنند اين است كه: با طرح اينگونه مسائل، اتحاد مسلمين تضعيف مى شود. آنچه بر سر مسلمين آمد و شوكت آنها را گرفت و آنها را زير دست قرار داد، همين اختلافات فرقه اى است. دستان پليد استعمار بهترين ابزارى كه مورد استفاده قرار مى دهد شعله ور ساختن اين مباحث است. آيا شايسته نيست كه از طرح اين مباحث اجتناب كنيم ؟
پاسخ اين است كه: مفهومى كه امروزه از سوى بعضى مطرح مى شود، على فرض بى اشكال بودن آن، نبايد به گونه اى باشد كه فرقه هاى اسلامى به خاطر آن از اصول اعتقادى و يا غير اعتقادى خود صرف نظر كنند ! چه اين كار نه منطقى است و نه عملى. چگونه ممكن است با خواهش و تمنا و به نام مصلحت، از پيروان يك مذهب بخواهيم از برخى اصول اعتقادى خويش به خاطر مصالحى هر چند بر حق چشم پوشى كنند ؟
به هر حال طرفدارى از تز «وحدت اسلامى» نبايد اين لازمه را داشته باشد كه در گفتن حقايق كوتاهى شود ! بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات، كه خوشبختانه علماى شيعه هميشه همين شيوه را در پيش مى گرفتند.
حتى سيره عملى اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان خلفا نيز بر همين شيوه بود؛ حضرتش از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد و با كمال صراحت ابراز داشت، و بهانه اتحاد اسلامى مانع آن نشد. خطبه هاى نهج البلاغه بهترين شاهد اين مدعى است.(1)
ص: 523
زندگى پر نعمت با قبول غدير
زندگى پر نعمت با قبول غدير(1)
بدون شك زندگى پرنعمت؛ چه معنوى و چه مادى، با غدير خواهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايند:
وَ لَو أنَّ الأُمَّةَ - مُنذُ قَبَضَ اللّه ُ نَبيَّهُ - اتَبَعونى وَ أطاعونى لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم رَغَدا إلى يَومِ القيامَةِ(2): اگر امت از زمان ارتحال رسول خدا صلى الله عليه و آله از من پيروى و فرمانبردارى مى كردند، به يقين از فرازشان و از زير پايشان تا روز قيامت گوارا و بى دغدغه مى خوردند (و زندگى اى سراسر آسايش و پر نعمت داشتند) .
در اين سخن امام عليه السلام واژه «رَغَد» به كيفيت و عبارت «إلى يَومِ القيامَةِ» به كميّت سعادتمندى و رفاه زندگى تصريح دارد. رغد در لغت به معناى زندگى بدون سختى و تلخ كامى و جامعه پاك از فقر، بيمارى، جهل، جنگ، منازعات، نگرانى، مشكلات، زندان و گرفتارى و محنت ها مى باشد، و البته آنچه به آن اشاره شد بخشى از مفاهيم واژه رغد است.
بنا بر فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام، اگر آن حضرت بلافاصله پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حكومت بر امت را به دست مى گرفت و تمام اهداف غدير تحقق مى يافت، مردم تا واپسين روز زندگى اين عالم از تمام خيرات و نعمت هاى الهى برخوردار مى شدند، و جهان امروز شاهد اين همه مظاهر ناخوشايند نبود؛ مانند: بيمارى، گرفتارى، محنت، خونريزى، ستمگرى، فقر، گسست پيوندهاى خويشاندى و منازعات و ... . در يك جمله: برخوردارى افراد جامعه از تمام نعمت ها و رها بودن از تمام مشكلات مادى و معنوى ترجمان «رَغَد» است.
مى بينيم كه غدير در بردارنده تمام اركان و اصول قانونگذارى اسلامى است. خصوصيتى كه حتى دو عيد فطر و قربان و ديگر اعياد اسلامى از آن برخوردار نيست.
ص: 524
با مقارنه اى ميان تمام اعياد اسلامى، از جمله روز جمعه و عيد فطر و قربان، به حكم عقل بزرگ ترين عيد بودن عيد غدير در مى يابيم، كه روايات نيز همين را تأييد مى كند.
آنگاه است كه به معناى سخن امام صادق عليه السلام پى مى بريم كه عيد غدير را «عيد اللّه الاكبر»(1) خوانده است.
نعمتِ با منّت
نعمتِ با منّت(2)
همه نعمت هاى مادى و معنوى از سوى خداى سبحان است: «وَ ما بِكُم مِن نِعمَةٍ فَمِنَ اللّه ِ» .(3) نعمت هايى كه انسان هاى عادى هرگز توان شمارش آن را ندارند: «وَ إن تَعُدّوا نِعمَةَ اللّه ِ لا تُحصوها» .(4)
خداى سبحان در قرآن كريم گاهى از نعمت هاى مادى و روزى هاى ظاهرى مانند آسمان و زمين و آفتاب و ماه ياد مى كند، و گاهى از نعمت هاى معنوى و باطنى. چنانكه به عيساى مسيح عليه السلام مى فرمايد: «به ياد نعمت هايى باش كه به تو و مادرت مريم دادم. آنگاه كه تو را به روح القدس تأييد كردم كه در گهواره و نيز در ميانسالى با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكت و تورات و انجيل آموختم و ... » .(5)
نعمت هاى معنوى مراتب و درجاتى دارد كه برترين آنها نعمت رسالت و امامت است. از اين رو در قرآن كريم از هر دو نعمت به «منّت»(6) ياد مى كند، زيرا پيامبران و امامان عليهم السلام تأمين كنندگان سعادت ابدى انسان هستند. اين در حالى است كه درباره آفرينش آسمان ها، زمين، بهشت و قيامت به «منّت» ياد نفرموده است، زيرا آسمان ها و زمين گر چه بزرگ است، ولى در برابر نعمت سنگين رسالت و امامت كوچك است.
ص: 525
در قرآن تنها درباره جريان غدير و ولايت اميرمؤمنان عليه السلام تعبير منحصر به فرد «اتمام نعمت» آمده است: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام گرداندم» .(1) سخن از «انعمت عليكم» نيست، بلكه خدا مى فرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را بر شما تامّ و تمام كردم» .
پس از منظر قرآن كريم در غدير خم - كه عيد بزرگ ولايت است - نعمت هاى معنوى الهى به برترين حدّ و بالاترين نصاب خود رسيد. حال چون نعمتى برتر از ولايت على و اولاد على عليهم السلام نيست، عيد غدير برترين اعياد امت اسلامى است. براى همين است كه عيد غدير در روايات بزرگ ترينِ اعياد شمرده شده، كه همان نعمت ولايت و پيشوايى اهل بيت عليهم السلام است، چرا كه ريشه اى قرآنى دارد.
وفور نعمت در غدير
وفور نعمت در غدير(2)
يكى از نكته هاى قابل توجه و مهم آيه اكمال اين است كه خداوند اتمام نعمت خويش بر خلق را مرهون و معلول ولايت معرفى كرده، و آن دو را به هم ربط داده است. يعنى همان گونه كه كمال دين با ولايت تحقق يافت، اتمام نعمت او نيز به اعلان ولايت از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبول آن توسط مردم منوط گرديد.
مراد از نعمت هم، تمام نعمت هاست؛ اعم از ظاهرى و باطنى. مانند عدالت و مساوات و اتحاد و برادرى و علم و اخلاق و امنيت روحى و روانى و رفاه و آزادى و امنيت، و خلاصه انواع برخوردارى هاى اخلاقى و اجتماعى.
بنا بر اين، كسانى كه كوشيده اند نعمت را بر اصل شريعت و ولايت حمل كرده و صرفا آن را امرى معنوى بدانند محل تأمل است، زيرا در اين آيه سخن از اصل نعمت نيست، بلكه كلام در «اتمام نعمت» است. در قرآن وقتى سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد نعمت هايى است كه در دنيا نصيب انسان مى شود.(3)
ص: 526
در نتيجه بايد بگوييم: ميان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و برخوردارى از نعمت هاى دنيوى، ارتباط مستقيمى وجود دارد، و يكى از شرائط مهم و اصلى رسيدن به جامعه اى آزاد و آباد و توأم با عدالت و اخلاق و حاكميت ارزش ها و فضايل معنوى و انسانى، آن است كه ما به آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير ابلاغ فرمود گردن نهيم و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را در عمل بپذيريم.
به عبارت ديگر: پذيرش ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اثرى تكوينى دارد، و باعث مى شود زمين و آسمان نيز بركات و خيرات خود را بر مردم فرو ببارند. خداوند مى فرمايد: «وَ لَو أنَّهُم أقامُوا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهرم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم»(1): «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مى كردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مى شدند» .
اگر بخواهيم در عبارتى كوتاه غدير را تعريف كنيم بايد بگوييم: غدير آن است كه تمام اسلام را در دامن، و كليه فداكارى ها و تلاش هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در آغوش دارد، و سينه اش مخزن احكام و آداب و برنامه هايى است كه از سوى خدا بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل شده است. و اين همان مفهوم آيه تبليغ است.
غدير گنجينه فضائل و اخلاق و مكارم و محاسن، بلكه عين آن است، و كليه پيشرفت هاى تمدنى و معنوى وام دار آن مى باشد. غدير مهم ترين عامل حفظ دين است، و انكار آن به معنى انكار كليه مضامين پيشرفته اسلامى مندرج در سرزمين پهناورش مى باشد. بنا بر اين، هر خطى كه به غدير منتهى نگشته و به آن وصل نباشد، در حكم رد اهل بيت عليهم السلام و رد رسول خدا صلى الله عليه و آله و رد خداوند است.
غدير به معنى واقعى كلمه، همان خط اميرالمؤمنين عليه السلام است كه بر كل تاريخ حكم مى راند و بر تمام بشريت و انسانيت حاكم است.
ص: 527
اميرالمؤمنين عليه السلام بزرگ ترين آيت خداست، و هيچ نشانه ديگرى به پاى او نمى رسد. بر اين اساس، امام باقر عليه السلام به كسى كه بدون اميرالمؤمنين عليه السلام به دنبال معرفت خدا و اسلام بود فرمود: فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب(1)؛ او اگر شرق و غرب را هم به زير پا بگذارد به مطلوب نمى رسد.
اين از بيچارگى و شوربختى انسان است كه از راهى غير از راه على و آل على عليهم السلام بخواهد به علم و معرفت دست يابد. اين نوع علم و معرفت به فرض هم كه حاصل شود، به دليل آن كه فاقد جوهر اخلاقى و روحى بوده و تهى از معنويت و شريعت مى باشد، علم و معرفتى غير مفيد و ناصحيح است.
موانع اهداف غدير و تجلى غدير در عصر ظهور
اشاره
موانع اهداف غدير و تجلى غدير در عصر ظهور(2)
بايد بدانيم كه ائمه معصومين عليهم السلام چه نكات و مطالب دقيقى را فرموده اند ؟ چه چيزى باعث شد كه اهداف غدير تحقق پيدا نكند ؟ در فرازى از دعاى ندبه - كه از معصوم عليه السلام رسيده - مى فرمايد: أحقادا بَدريَّةً وَ خَيبَريَّةً وَ حُنَينيَّةً وَ غَيرَهُنَّ(3)؛ يكى از موانع غدير حقد و كينه هايى بود كه در جنگ بدر و خيبر و حنين داشتند، و اينها بود كه نمى گذاشت غدير تحقق خارجى پيدا كند.
حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد: وَ اللّه ِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ وَ اتَبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِ، لَمَا اختَلَفَ فِى اللّه ِ إثنانَ.(4) سپس در ذيل آن موانع تحقق اهداف غدير را بيان نموده اند: أ لَم يَسمَعوا اللّه َ يَقولُ: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ» ؟ بَل سَمِعوا.(5)
ص: 528
اينها شنيده و آگاه بودند. پس چه موانعى را به وجود آوردند كه اهداف غدير پياده نشد ؟ مى فرمايد: و لكن اخذوا بآرائهم و اتبعوا شهواتهم؛ اينها رأى خودشان برايشان ملاك بود. متابعت از اميال و جاه طلبى و قدرت و خود را مطرح كردن و علاقه به مقام بود. پس آنچه مانع تحقق اهداف غدير شد - با استناد به دعاى ندبه - حقد و كينه بود؛ آنجا كه مى فرمايد: احقادا بدريّة و خيبريّة و حنينيّة و غيرهنّ. و با استناد به فرمايش حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام پيروى از شهوات بود.
همين مفهوم يكى از مضامينى است كه در دعاهاى روز غدير آمده(1)؛ و آن تغيير دهندگان دين و تحريف كنندگان است:
خدايا تو را شكر مى كنيم بر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و بر اتمام نعمت و تجديد عهد و پيمان بر ولايت او، و اينكه ما را از اتباع تغيير دهندگان دين و تحريف كنندگان قرار ندادى.
و لذا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى بيان سنّت همه انبيا عليهم السلام و تكليف جامعه اسلامى بعد خود، به امر خدا جانشينان بعد از خود را معرفى فرمودند. اگر چه اهل سنت مى گويند: بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله احتياج به وصى نداريم و سراغ صحابه و تشكيل شورى مى روند، ولى ما معتقديم هر پيامبرى گر چه يك وظايفى دارد اما كافى نيست.
مخصوصا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه از بيست و سه سال دوران رسالت خويش سيزده سال در مكه بودند، كه فرصتى براى تبليغ و تبيين كامل دين پيدا نشد. مدت ده سال هم در مدينه در اوج گرفتارى ها، جنگ ها و غزوات گذشت. لذا پس از او براى صيانت آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله آورده بود و نيز تبيين ريز مسائل دين، وجود وصيى عالم و معصوم و قابل اطمينان ضرورى مى نمود.
بايد دقت داشت همان طورى كه مؤسس دين بايد معصوم باشد، مبيّن دين هم بايد داراى عصمت باشد، و اين مسئله در غدير محقق گرديد.
ص: 529
1 - اهداف تجلى غدير در عصر ظهور
براى درك كامل از مسئله تجلّى غدير در عصر ظهور بايد اهداف آن را شناسايى كرد:
هدف اول: پياده كردن اسلام از كانال صحيح
پياده كردن اسلام و تطبيق آن از كانال صحيح كه همان معصومين عليهم السلام باشند، يكى از اهداف و تجليات غدير در عصر ظهور است. چنانچه يكى از اهداف مهم پيامبر صلى الله عليه و آله از غدير و تعيين جانشينى، پياده كردن اسلام از كانال صحيح و در سطح كل كره زمين بوده است. با توجه به اينكه پيامبر اسلام خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و دينش نيز خاتم الاديان است، پس پيام آور براى كل بشر بوده و مبعوث براى عالميان است.
همچنان كه فرموده است: «وَ ما أرسَلناكَ إلاّ رَحمةً لِلعالَمينَ»(1): «ما تو را جز رحمت براى جهانيان نفرستاديم» . با اينكه مدت رسالت آن حضرت بيست و سه سال بوده، اما عمده فرصتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى پياده كردن اين امر مهم در سطح كل كره زمين داشته تقريبا حدود ده سال آن هم در مدينه بوده است.
بعد از هر پيامبرى احتياج به تطبيق و تبيين دين داريم. دين بايد پياده شود و جا بيفتد. البته اهل سنت اين ديدگاه را ندارند و قائلند بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به امامان و اوصياء معصوم احتياجى نداريم. لذا بين آنها اختلاف افتاده حتى در وضو و نماز(2) ! چرا ؟ چون بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله دين و سنت نبوى را از كسانى گرفتند كه در بين خودشان نيز اختلاف بود. بين عايشه و زوجات پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه اختلاف افتاد، و اين بيانگر نياز به حلاّل مشكلات است. يعنى همان اصل تبيين دين و اصل پياده شدن دين.
اين مسيرى است كه براى شيعه ترسيم شده؛ يعنى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله اهل البيت عليهم السلام يكى پس از ديگرى تا سال 255 هجرى آمدند و دين را تبيين و پياده نمودند. قرآن
ص: 530
مى فرمايد: «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(1): «او كسى است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا آن را بر همه آئين ها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند» .
با توجه به اين آيه، هدف پيامبر صلى الله عليه و آله گسترش دين اسلام بر كل كره زمين و غلبه آن بر كل اديان بوده است. اما آيا اين هدف در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق پيدا كرد ؟ مسلما نه. پس بايد كسانى بيايند و اين هدف را در خارج تحقق دهند. بنا بر اين، هدف اعلاى پيامبر صلى الله عليه و آله از مسئله غدير و تبيين جانشينانش اين است كه اسلام و تبيين اسلام ناب از طريق صحيح و از طريق معصومان عليهم السلام در سطح كل كره زمين پياده گردد. اما متأسفانه منافقين فرصت طلب نگذاشتند اين هدف بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله پياده شود.
هدف دوم: تحقق حكومت جهانى عدل گستر الهى
يكى ديگر از اهداف پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق حكومت جهانى عدل گستر بود، كه اگر مى گذاشتند محقق شود خيلى زود عصر ظهور و حكومت عدل گستر توحيدى در سراسر گيتى گسترده مى شد. اما بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله نگذاشتند حكومت جهانى عدل الهى تحقق پيدا كند. نتيجه اين شد كه فرمودند: ما مِنّا إلاّ مَقتولٌ أو مَسمومٌ.(2) لذا اين برنامه تأخير افتاد و خدا دوازدهمين امام معصوم عليه السلام را براى زمان مناسب كه عصر ظهور است نگاه داشت.
هدف سوم: رفع اختلاف بين امت اسلامى
يكى ديگر از اهداف غدير رفع اختلاف بين امت اسلامى است. پيامبر صلى الله عليه و آله علم غيب داشته و از اختلاف امت خبر دارد. احاديث 73 فرقه شدن اين امت - كه متواتر معنوى بين شيعه و سنى است - و روايات ديگرى كه از اختلاف بر سر مسئله خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را خبر مى دهد، به ما مى فهماند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آينده امت خبر داشتند.
ص: 531
اكنون سؤال اين است كه آيا پيامبر صلى الله عليه و آله براى رفع اين اختلافات در مسئله جانشينى و حكومت پس از خود هيچ كارى نكرده است ؟
پاسخ اين پرسش از اين سه حالت خارج نيست:
يك. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هيچ موضعگيرى نسبت به اين مسئله نداشته و هيچ اقدام عملى انجام نداده باشد ! ولى همه مى دانيم كه اين فرض خلاف سيره همه پيامبران عليهم السلام است.
دو. پيامبر صلى الله عليه و آله اين امر را به شورى واگذار كرده باشد. اين هم نمى شود، زيرا آن حضرت از وضعيت قبائلى عرب آن روز و اختلافات آنها با خبر بودند و اين واگذارى عاقلانه نيست. مانند ماجراى نزاع و جنگ بنى المصطلق در نصب حجرالاسود كه در نهايت پيامبر صلى الله عليه و آله آن را حل كردند.
سه. فرض سوم اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد كسى را به عنوان جانشين و حاكم بعد از خويش معرفى نمايد. اين دو بعد از ابعاد ولايت كبراى الهى است كه مظهر و تجليش امام معصوم است. پس «من كنت مولاه ... » را فقط حاكميت نگيريم، بلكه ولايتى كه به معناى قرب الى اللّه است و از آثار آن مرجعيت دينى است.
2 - موانع تحقق اهداف غدير
عده اى مى دانستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله چه هدف بلندى دارد، و نيز مى دانستند كه اين هدف بايد از كانال ائمه معصومين عليهم السلام پياده گردد. بنابراين:
بخش اولِ موانع را اينها تشكيل دادند، كه در همان زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و لحظات آخر عمر شريفشان شروع به مانع تراشى كردند. از جمله بر هم زدن خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين مِنى، تخلّف از جيش اسامه و آن هنگام كه حضرت در لحظات پايانى در بستر درخواستِ قلم و دوات كردند.
بخش دوم موانع بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در بُعد تبليغ ظاهر شد.
ص: 532
يك. بر هم زدن خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در منى
چرا پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله غدير را در مكه بيان نكردند ؟
چرا در سرزمين مِنى بيان نفرمودند ؟
مگر آنجا در ملأ عام نبود ؟
مگر مردم مكه و مدينه و يمن و غيره آنجا حاضر نبودند ؟
چرا در شلوغ ترين محل يعنى سرزمين عرفات كه افراد فارغ البال هستند بيان نشد ؟ و چرا بعد از حج در سرزمين غدير خم ما بين مكه و مدينه خطبه ايراد كردند ؟
يكى از موانع در راستاى تبليغ ولايت اميرالمؤمنين و ائمه معصومين عليهم السلام شروع آن از حجة الوداع پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين عرفات بود. پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا خطبه غرائى داشتند. در كتاب صحيح مسلم و بخارى مى گويد: در سرزمين منى پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه اش به اينجا رسيد كه فرمود: يَكونُ بَعدى إثناعَشَرَ أميرا [خَليفَةً، إماما(1)]: اى مردم ! بعد از من دوازده امير (يا خليفه يا امام) خواهد آمد. اما عده اى كه در كمين بودند شلوغ كردند و جلسه را بر هم زدند.
مسند حنبل از قول جابر مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله بين سخنانش فرمود: اى مردم ! بعد از من دوازده امام خواهد آمد. تا پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را فرمود، برخى از جمعيت ضجّه زدند. عده اى هم تكبير گفتند و برخاستند و نشستند و جلسه به هم خورد.
خود اهل سنت مى گويند كه عمر در آن هنگام از اين طرف به آن طرف و از آن طرف به اين طرف مى رفت و جابجا مى شد و جلسه به هم خورد. و جابر بن سمره مى گويد: من همراه پدرم نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم. من از او سؤال كردم كه پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمودند كه اين اتفاق افتاد ؟ گفت: فرمودند: و كان كلهم من قريش. بنا بر اين، عرفات كه بهترين موقعيت براى ابلاغ ولايت بود توسط منافقين به هم خورد. پيامبر صلى الله عليه و آله صلاح نديد ديگر اين مسئله را مطرح كند.
ص: 533
قبائل قريش - خصوصا بنى اميه - در كمين بودند كه اين هدف انجام نشود. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله مجبور شدند از مكه بيرون بيايند و به جايى رسيدند كه بايد ابلاغ مى كردند. حال براى اينكه توطئه اى كه آنجا انجام شده بود اينجا تكرار نشود، حضرت در غدير بر فراز منبرى از سنگ روى جهاز شتران دست حضرت على عليه السلام را بالا گرفتند، كه اگر منافقين شلوغ هم كردند حداقل مردم اين صحنه را ببينند و كار ابلاغ رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ناتمام نماند.
دو. دوات و قلم
يكى ديگر از اقدامات منافقين، قصه دوات و قلم و جلوگيرى از نوشتن وصايت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كه جلوى كتابت را گرفتند و نگذاشتند مكتوب شود.
ابن عباس مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من شما را وصيت مى كنم به سه چيز: مشركين را از جزيره العرب بيرون كنيد، و به قبائل اجازه ورود دهيد چنانكه من اجازه دادم، و سومين آنها را فراموش كرده ام(1) ! ! به نظر مى رسد ابن عباس در مورد وصيت سوم تقيه كرده و مى ترسيده نكته حساس را بگويد.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» مناظره اى را نقل مى كند كه ابن عباس مى گويد: من عمر را در كوچه ديدم و به او گفتم: چه كردى ؟ گفت: هنوز على بن ابى طالب مدعى است كه حق با او بوده است ؟ گفتم: بله. پدرم شاهد اين مطلب بوده است. عمر گفت: ... وَ قَد كانَ يَربع فى أمرِهِ وَقتا مّا؛ وَ لَقَد أرادَ فى مَرَضِهِ أن يُصَرِّحَ بِإسمِهِ. فَمَنَعتُ مِن ذلِكَ، إشفاقا وَ حيطَةً عَلَى الإسلامِ(2): من مى دانستم آن موقعى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست نامه اى را بنويسد چه مى خواهد بنويسد؛ او مى خواست به نام على بن ابى طالب عليه السلام تصريح كند. من جلوى او را گرفتم، از روى دلسوزى و براى حفظ اسلام. در اينجا عمر دايه مهربان تر از مادر شده است !
ص: 534
سه. جيش اسامه
پيامبر صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى اصرار داشتند كه مردم در جيش اسامه مشاركت كنند و فرمودند: لعن اللّه من تخلّف عن جيش اسامة.(1) صاحب «الملل و النحل» نقل مى كند: اصرار زيادى بود كه همه مردم بيرون بروند، حتى اولى و دومى. ولى از روى جهاتى آنها مى خواستند برگردند و چيزهايى را مى دانستند. مسلما اگر اين اتفاق افتاده بود، مدينه از منافقين خالى مى شد و امر وصايت به نتيجه مى رسيد. ولى آن دو برگشتند و مانع از تحقق اين هدف مهم گشتند.
3 - تحقّق غدير در عصر ظهور
اگر دو آيه در مورد غدير و يك آيه درباره مهدويت را كنار هم بگذاريم، تجلى اهداف غدير - كه همان بُعد حاكميت است - ثابت مى شود؛ حاكميت همه ارزش ها كه در عصر ظهور به ثمر خواهد رسيد:
آيه تبليغ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(2)
آيه اكمال: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(3)
آيه استخلاف: «وَعَدَ اللّه ُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتَ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ» .(4)
مطلب اول
صدر آيه را با آيات مربوط به اميرالمؤمنين عليه السلام تطبيق مى كنيم. در سوره بيّنه آيه 7
ص: 535
مى فرمايد: «إنَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا» ، در ذيل اين آيه روايات متواترى آمده و از لحاظ مضمون تقويت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: يا عَلىّ ! أنتَ وَ شيعَتُكَ هُمُ الفائِزونَ فِى الجَنَّةِ.(1)
پس مراد از «إنَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ أولئِكَ هُم خَيرُ البَريَّهِ» ، شيعيان اميرالمومنين عليه السلام هستند.
از اين مطلب مى توان در آيه «وَعَدَ اللّه ُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم»(2) نيز استفاده كرد و گفت: در اينجا هم منظور از اين آيه همان شيعيان اميرالمومنين عليه السلام هستند.
مطلب دوم
در ادامه آيه مهدويت مى فرمايد: «وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم» : «ما به اينها مكنت و امكانات مى دهيم تا آن دينى كه مورد رضاى خدا بوده است در كل كره زمين پياده شود» .
آن دين كه مورد رضاى خدا بوده كدام دين است ؟ آيه اكمال آن را مشخص كرده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(3) مسلما منظور از «اليوم» يعنى روزى كه دين در آن كامل شده روز غدير است. البته دينى كه مورد رضايت خداوند است.
سؤال اين است كه چه عاملى باعث تكميل دين و خداپسندانه شدن آن شده است ؟ در اين مطلب شكى نيست كه منظور از دين كامل و مورد پسند خداوند دينى است كه از كانال صحيح و از طريق جانشينان معصوم و راستين پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده باشد، چرا كه اين اكمال و رضايت در روز غدير يعنى روز اعلان ولايت و جانشينى اتفاق افتاده و آيه مربوط به اين حادثه عظيم است.
ص: 536
با استفاده از آيه مهدويت اين نتيجه به دست مى آيد كه ما مكنت مى دهيم تا دينى را كه مورد رضايت ما و از كانال ولايت اهل بيت عليهم السلام است در سطح كل كره زمين پياده شود. لذا با جمع اين دو آيه استفاده مى شود كه دين اسلام و مذهب تشيع است كه در سطح كل كره زمين پياده خواهد شد.
در ادامه آيه مى فرمايد: «وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى ... » ؛ يعنى بعد از خوفى كه اهل ايمان و عمل صالح - يعنى شيعيان - در طول تاريخ داشته اند اين خوف را تبديل به امنيت مى كنيم.
در ذيل آيه تبليغ رواياتى از شيعه و سنى نقل كرده اند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ابلاغ مسئله ولايت خوف داشتند. البته نه خوف براى خويشتن، بلكه خوف بر دين و خطر توطئه منافقان بر عليه اسلام و ولايت، چرا كه دشمنان حاضر بودند براى رسيدن به مطامع خويش و جاه و مقام دست به هر كارى بزنند. تا آنجا كه در گردنه كوه در صدد كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله برآمدند !
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دين اسلام و امت اسلامى خوف داشت. در روز ظهور خوف پيامبر صلى الله عليه و آله و پيرو آن خوف اميرالمومنين و خوف اهل البيت عصمت و طهارت عليهم السلام و به تبع آن حضرات خوف شيعيان آنها در مورد تحقق اهداف غدير، در روز ظهور تبديل به امنيت خواهد شد: «وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا» .
مسئله رجعت هم در همين راستاست. فلسفه رجعت تحقق همان هدف اعلاى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در غدير تحقق پيدا نكرد. لذا بعد از ظهور امام زمان عليه السلام، امامان يكى پس از ديگرى مى آيند و اين هدف عالى به توسط امامان عليهم السلام در عصر ظهور تحقق پيدا خواهد كرد. پس مسئله رجعت هم در راستاى پياده شدن اهداف غدير است.
تجلى عبوديت انسان بر اساس غدير در ظهور
اشاره
تجلى عبوديت انسان بر اساس غدير در ظهور(1)
يكى از آيات مبحث مهدويت كه مرتبط با غدير هست آيه 55 سوره نور است:
ص: 537
«وَعَدَ اللّه ُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا وَ مَن كَفَرَ بَعدَ ذلِكَ فَأولئِكَ هُمُ الفاسِقونَ» :
«خداوند به بعضى از شما كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين قرار دهد همانگونه كه پيشينيان ايشان را خليفه و جانشين قرار داد و (به شما وعده داد كه) براى ايشان دينشان را كه برگزيده و مورد رضايت او است برترى و قدرت بخشد و تمامى هراس آنان را به آرامش و امنيت تبديل نمايد (آنگاه كه اين زمينه ها آماده و محقق گشت) بايد تنها مرا پرستش نمايند و به من هيچ شركى نورزند و اگر كسانى بعد از اين امور كفر و ناسپاسى ورزند بدانند كه ايشان همان فاسق هستند» .
1 - وعده تفوُّق دين مورد رضاى خدا
آنچه در بدو امر از آيه شريفه برداشت مى شود اين است كه خداوند وعده تفوّق و برترى دين مورد رضاى خويش را بر هر قدرت و عقيده اى اعلام مى دارد. شكى نيست كه وعده الهى قطعا به وقوع خواهد پيوست، زيرا فرموده: «كانَ وَعدُهُ مَفعولاً» .(1)
ولى آنچه بايد روشن شود تشخيص و شناخت دين برگزيده الهى است؛ اينكه كدام دين مصداق «دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم» بوده، و قرار است بر هر قدرت و دينى تسلّط و قدرت پيدا كند.
شايسته است براى شناسايى تنها دين مرضىّ الهى به كلام وحى رجوع نماييم. قرآن مجيد در آيه اكمال مى فرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» .(2)
ص: 538
با توجه به اين فراز آيه شريفه روشن مى شود: دين برگزيده و مورد رضاى الهى، اسلامى است كه در روز غدير تجلّى و ظهور رسمى يافت.
ويژگى مهم اين آيه آن است كه از دين برگزيده الهى خبر مى دهد. بنا بر اين، ضرورت دارد كه در آن تدبّر و تفقّه شود، تا با دقت بيشتر اركان دين مقبول و برگزيده الهى كه در آن روز مفتخر به دريافت نشان والاى رضايت پروردگار گرديد را باز شناخت.
2 - تأمين آينده دين در غدير
كدام رخداد عظيم بود كه توانست با تحقّق خود اكمال دين را با «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» هستى بخشد، و با «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» تماميت نعمت را به نمايش نهد، و با «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» عالى ترين و برترين فضيلت را براى دين برگزيده الهى رقم زند، و مسلمانان متعهد و متدين به آن را بزرگى و عظمت بخشد ؟
تدبّر در قرآن ما را در رسيدن به پاسخ صحيح كمك مى كند. شكى نيست كه لازمه يأس اميد است؛ يعنى بايد اميدى باشد تا بر اثر وقوع امرى تبديل به يأس گردد. بايد ديد از نظر قرآن اميد مخالفان براى نفوذ در دين نسبت به چه موضوعى بوده است ؟
3 - تدبّر و دقت در موقعيت قرآنى آيه اكمال
برخى ساده انديشان احكام محرّماتى را كه در صدر آيه شريفه ذكر گرديده، محمل اين اكمال و اتمام و رضايت الهى پنداشته اند، كه با تأمّلى اندك بى پايگى نظريه آنان
روشن مى گردد:
پاسخ اول
با توجه به فراز پايانى آيه، مى بينيم حكم تحريم برخى مأكولات كه در صدر آيه ذكر گرديده با دو شرط اضطرار و استفاده در حدّ لزوم مى شكند: «فَمَن اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّه َ غَفورٌ رَحيمٌ» .(1) اگر اميد مخالفان اسلام براى نفوذ
ص: 539
در دين به خوردن آن محرّمات باشد، ناچار پس از نزول آيه بايد مخالفان اسلام تنها بر مضطرين اميد بندند، زيرا فقط ايشان از حكم تحريم خارج اند !
جالب آنكه حتى موردى ذكر نشده كه مخالفان اسلام با ترويج و تبليغ خوردن گوشت هاى حرام مذكور توانسته باشند در دين خدا نفوذ نمايند ! بديهى است كه در اين صورت نمى توان مدعى شد نزول اين احكام باعث يأس مخالفان از نفوذ در دين گرديده است.
پاسخ دوم
با تدبّر در قرآن مى بينيم آيات مشابه ديگرى نيز نازل گرديده كه حكم تحريم برخى محرّمات را در خود دارد، يا حتى در برخى موارد به محرّمات ذكر شده در اين آيه نيز در آيات ديگر اشاره گرديده است.(1) حال آن كه از فضائلى كه در اين آيه به قول مدّعيان به اين احكام داده شده، در آيات مشابه هيچ خبرى از آن فضيلت يا فضائل نيست !
اگر اعلام اين محرّمات به لحاظ اهميتشان داراى چنين فضائلى هستند كه سبب اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت الهى گردد، مى بايست براى همين احكام در آيات ديگر يا احكام مشابه كه از نظر اهميت شأنى كمتر از احكام صدر آيه شريفه اكمال ندارند نيز چنين فضائلى رقم مى خورد و بيان مى شد. در حالى كه چنين نشد. اين امر خود نشانى روشن از عدم صلاحيت احكام مذكور در ايجاد يأس كفار از نفوذ در دين را دارد.
پاسخ سوم
اگر قرار باشد نزول اين احكام سبب اكمال دين و ايجاد يأس براى مخالفان نسبت به نفوذ در دين شود، ناچار بايد اين احكام آخرين احكام نازله در قرآن باشند. حال آن كه قرآن و روايات و عرف اين مطلب را نمى پذيرند.
ص: 540
اما قرآن:
اول: در همين سوره، آيات احكامى بعد از آيه اكمال نازل شده است، مثلاً: «اليوم اُحلّ لكم الطيبات و طعام الذين اوتوا الكتاب حِلٌّ لكم و طعامكم حِلٌّ لهم ... » .(1) اين آيه خود بيان مى دارد آيه اكمال آخرين آيه حكمى نيست.
دوم: با تأمّل در قرآن و با استناد به اقوال جمهور مفسرين، هيچ آيه اى از كتاب خداوند تصريحا يا تلويحا دالّ بر اين نكته نيست كه اميد مخالفانِ اسلامِ واقعى براى نفوذ در دين از طريق اكل گوشت هاى حرام بوده است.
اما روايات:
اهل سنت خود معتقدند كه آيه اكمال آخرين آيه حكمى نيست:
إنَّ آخَرَ آيَةٍ نَزَلَت آيَةُ الرِبا.(2)
قالَ عُمَرُ: إنَّ آيَةَ الرِبا آخَرُ ما نَزَلَت وَ قُبِضَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، قَبلَ أن يُبَيِّنَ لَنا شَأنَها.(3)
عَن إبن عَبّاس: آخَرُ آيَةٍ نَزَلَت آيَةُ الرِبا.(4)
طبرى در يك اظهار نظر جالب مى گويد: هيچ دانشمندى نمى تواند بپذيرد كه وحى تا هشتاد روز قبل از شهادت آن حضرت قطع گردد، بلكه چون شهادت نزديك است بايد وحى بيشتر و پى در پى آيد. به ويژه آنكه آياتِ احكام بعد از آيه اكمال نازل شده است، مانند حكم «كلاله» . لذا نمى توان گفت كه اكمال دين به اكمال احكام و عبادات است.(5)
اما عُرف:
اول: روشن است كه حكم تمامى موضوعات مبتلا به مسلمانان تا روز قيامت در
ص: 541
زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله نيامده است. فريقين در زمان غيبت حجت الهى پس از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از نظر اهل سنت، و در عصر غيبت امام عصر عليه السلام از نظر شيعه براى رسيدن به احكام موضوعات جديد و مستحدثه - كه حكم صريح آنها در سنت وجود ندارد - با استفاده از قواعدى مانند «اصالة البرائة» و «قاعده لا ضرر» و «قاعده يَد» يا «قياس و استحسان» و غيره، به استنباط احكام مى پردازند و بر آن اساس فتوى مى دهند. حال چگونه مى توان مدّعى شد اكمال دين با بيان احكام تمامى موضوعات محقّق شده باشد ؟ !
پس نزول چند حكم تحريمى نسبت به چند موضوع - كه بعضا مكرّر اند - مسلّما سبب اكمال دين نشده، و بالتبع عامل ايجاد يأس كامل مخالفان از نفوذ در اسلام نمى گردد.
دوم: اختلاف در فتاواى فقها و عمل كردن مسلمانان به فتاواى مختلف كه خود به نوعى دليل بر تغيير احكام مى باشد، به هيچ وجه سبب اميد دشمنان براى نفوذ در اسلام نشده است. البته بديهى است وجود برخى از فتاواى متعارض در پاره اى از احكام، حكايت از آن دارد كه لااقل بعضى از آن فتاوى با حكم الهى موافقت ندارد.
با توجه به آنكه وعده الهى نسبت به يأس مخالفان و اكمال دين كلى بوده و استمرار آن يأس را تا روز قيامت بيان مى دارد، و نيز آنكه در عصر غيبت حجّت الهى حضرت ولى عصر عليه السلام اكمالى در احكام نسبت به تمامى موضوعات به وجود نيامده است، ناچار بايد پذيرفت كه يأس كفار و اكمال دين ارتباطى با نزول احكام ندارد.
بعد از آنكه عدم صلاحيت احكام نازله در صدر آيه به عنوان عامل اكمال دين و يأس كامل از نفوذ در آن ثابت گشت و روشن شد، مجددا به بررسى سؤال مطرح شده مى پردازيم.
4 - بررسى علل يأس دشمنان در غدير
تدبّر در قرآن ما را در رسيدن به پاسخ صحيح كمك مى كند. شكى نيست كه اميد لازمه يأس است؛ يعنى بايد اميدى باشد تا بر اثر وقوع امرى تبديل به يأس گردد. لذا
ص: 542
براى درك حقيقت، بايد ديد از نظر قرآن اميد مخالفان براى نفوذ در دين نسبت به چه موضوعى بوده است ؟
قرآن در بخشى از آيتى مى فرمايد: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1): «در كمين و منتظر مرگ او هستيم» . بر اين اساس روشن مى شود اميد مخالفان اسلام معطوف به بعد از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. با شهادت آن حضرت جايگاه رهبرى الهى مسلمين خالى مى شود و رخنه اى در دين ايجاد مى گردد، كه اگر تدبيرى در جهت رفع و دفع اين ثلمه انديشيده نشود، رياست طلبان با نفوذ در رهبرى يا به دست گرفتن سكّان آن، زمينه اى براى نفوذ در دين ايجاد مى كنند.
به همين جهت اميد مخالفان نفوذ در رهبرى اسلامى بوده، و اگر قرار باشد اين اميد تبديل به يأس گردد، بايد از طرف خداوند تكليف رهبرى بعد از رسول اكرم صلى الله عليه و آله در روزى از ايام حجة الوداع روشن شده باشد، تا زمينه يأس كامل كفار فراهم گردد و وعده الهى در: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(2) كاملاً محقق گردد.
5 - تولد رسمى امامت و ولايت
با مراجعه به تاريخ در مى يابيم تنها روزى كه در آن ايام حائز چنين رخداد عظيمى بوده روز غدير خم است، كه در آن روز امامت و ولايت تولدى رسمى پيدا كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله از تمامى مؤمنين در همه اعصار و امصار نسبت به آن ميثاق گرفت و ارزشمندترين رسالت الهى خويش را ابلاغ فرمود.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم به فرمان الهى و آيه تبليغ، عهده دار ابلاغ امر مهم و سرنوشت ساز و حياتى امامت و ولايت به مسلمانان گرديد، و طى تشريفات باشكوه و بى بديلى كه در ابلاغ هيچ تنزيلى چنين سابقه و نظيرى نداشت، امر ابلاغ را انجام داد، و با ابلاغ رسمى آن دستور الهى و اخذ ميثاق حصنى عظيم براى صيانت از تنها دين منتخب الهى ايجاد گرديد.
ص: 543
اگر اينگونه نمى شد، اسلام بدون سرپرست الهى بعد از رسول اكرم صلى الله عليه و آله - همچون ديگر اديان ابراهيمى كه دست خوش تحريف گرديدند - اثرى از اسلام نبوى باقى نمى ماند، و راه براى رهجويان حقيقى هميشه بسته مى ماند.
6 - ارتباط غدير با عصر ظهور
در مورد ارتباط واقعه غدير با عصر ظهور بايد گفت: بدون ترديد بايد اذعان نمود كه بدون شناخت واقعه غدير تمامى ويژگى هاى عصر ظهور آشكار و شناخته نمى شود. غدير يكى از پايه هاى اساسى عصر ظهور است. حضرت ولى عصر عليه السلام تنها و آخرين وارث بلافصل غدير يعنى امامت و ولايت است.
با توجه به اينكه آن حضرت وظيفه نجات بشريّت را بر عهده دارند، حساسيت و سنگينى وظيفه ايشان روشن مى شود. آن حضرت مجرى اراده الهى در تسلط و تمكّن اسلام غديرى در زمان ظهور است. تحقق وعده الهى با بيان: «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(1) بر عهده ايشان نهاده شده است.
در حقيقت، عصر ظهور زمان به فعليت رسيدن اقتدار و تفوّق كامل غدير - يعنى امامت و ولايت الهى - و غلبه غدير و صاحبان غدير بر همه مكاتب و قدرت ها خواهد بود. اراده الهى در روز غدير، ابلاغ امامت منصوصه اى بود كه با اقدام رسول اكرم صلى الله عليه و آله تحقق پيدا كرد، اما پيروزى و تسلط و تمكن بر همه ظالمان و حكومت هاى شيطانى، در عصر ظهور و با قيام حضرت ولى عصر عليه السلام محقق خواهد شد.
در نهايت بايد گفت: روز غدير روز اعلام رسمى موجوديت دين منتخب و برگزيده الهى و عصر تفوّق و برترى آن دين بر همه اديان و حكومت هاست.
7 - غدير از آغاز تا جهانى شدن
با معرفى امام امامت و ولىّ ولايت الهى در غدير خم، تنها راه رسيدن به رضاى
ص: 544
الهى و اوج گرفتن براى رسيدن به كمال بندگى هموار گشت. اما سيه دلانِ كژانديش و رياست خواهان فرصت طلب كه با تبعيت از شيطان همواره به دنبال هواهاى نفسانى خود بودند و غدير براى آنان خوشايند و مبارك نبود، مانند ابرهاى سياه خواستند جلوى نور خورشيد غدير را بگيرند.
آنان هر چند توانستند آسمان هدايت الهى را از روز شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا به امروز براى بسيارى ابرى نمايند، اما هرگز نتوانستند خورشيد ولايت را بپوشانند. نور هدايت الهى از پس ابرهاى غفلت و گمراهى، همچنان حياتبخش زندگى دنيوى و اخروى حقجويان است.
البته چون خداوند اراده پيروزى غدير و صاحبان غدير بر هر قدرت و تفكرى را نموده، و با آيه شريفه «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ» وعده پيروزى و نصرت دين برگزيده اش را بر همه اديان و مسلك ها داده است، بديهى است وعده الهى انجام خواهد يافت و حقيقت جويان جمال خورشيد هدايت را در آسمان بدون ابر گمراهى در عصر آخرين حجت الهى و با ظهور منجى موعود نظاره گر خواهند بود.
8 - حركت به سوى تعالى غدير در عصر ظهور
با ظهور حضرت ولى عصر عليه السلام و آماده شدن زمينه هاى ظهور، حركت عمومى به سوى تعالى و تحقق خواست الهى در عروج انسان ها از طريق عبادت خداوند آغاز مى شود، كه با آيه «ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإنسَ إلا لِيَعبُدونَ»(1) بيان فرموده است. چرا كه خود فرموده: «يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا» .(2) در چنين بستر آماده اى و در پرتو امامت و ولايت الهى، درهاى عروج و تعالى انسان ها با اتكا به عبادت خالصانه خداوند گشوده و عبادت الهى جان مى گيرد، و انسان آرزومند را به اوج تعالى مى رساند.
ص: 545
چنانچه مى خوانيم: السَلامُ عَلَى المَهدىِّ الَذى وَعَدَ اللّه ُ تَعالى بِهِ الأمُمَ أن يَجمَعَ بِهِ الكَلِمَ وَ يَلُمَّ بَهَ الشَعَثَ وَ يَملأَ بِهِ الأرضَ قِسطا وَ عَدلا كَما مُلِئَت ظُلما وَ جَورا.
آينده مسلمانان در گرو غدير
آينده مسلمانان در گرو غدير(1)
مسلمانان در بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به دو دسته دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقسيم شده اند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است.
شكى نيست كه آينده نگرى يك دين و فرستنده آن، دليل بر ژرف نگرى آن خواهد بود، و دلخوش كردن مردم به آنچه انتظارش نمى رود نشانه سطحى نگرى تلقى مى شود.
از اينجاست كه در غدير، آينده اى نگران كننده به عنوان زنگ خطر در گوش مردم به صدا در آمد. اين مهم به گونه هاى مختلفى به مردم ارائه شد و از حد تصريح هم گذشت؛ و شايد بتوان ادعا كرد كه نيمى از وقت غدير صرف اين جهت شد. نمونه هاى بارز اين مسئله را در دو جلوه مى توان ديد:
اخطار اول: پيشگويى از امامان ضلالت
صراحت به ظهور امامان ضلالت و انحراف بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، و مقابله آنان با امامان معرفى شده در غدير، و حتى غلبه آن امامن ضلالت بر امامان هدايت، مردم را متوجه خطر جدى مى نمود.
اخطار دوم: پيشگويى از نفاق و ضعف ايمان مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
تصريح به نفاق گروه هايى از مردم و ضعف ايمان عده اى ديگر كه به راحتى در اختيار امامان ضلالت قرار مى گيرند، و به عنوان اعوان و ياران گمراهى زمينه را براى غلبه ضد اسلام از درون آماده مى كنند، بيدار باشى ديگر از غدير بود.
ص: 546
اين اعلام خطر در غدير از زيباترين چراغ هاى هدايت اسلام بود كه مؤمنين حقيقى را بيدار كرد، تا خود را از جهت اعتقادى و عملى آماده مقابله با گمراهان نمايند، و ناخواسته در گردونه برنامه هاى امامان ضلالت قرار نگيرند.
ره آوردهاى غدير
اشاره
ره آوردهاى غدير(1)
در كنار مبحث آثار نفى غدير، اين سؤال پيش مى آيد: اگر اهداف غدير محقق مى شد، چه ره آوردى داشت ؟
در اين باره مطالبى به شرح زير بايسته بيان است:
1 - غدير و جامعه اى پاك و بى اختلاف
هنگامى كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرمؤمنان على عليه السلام را به مقام ولايت نصب و معرفى نمود، خطاب به امت فرمود: هذا وَليُّكُم(2)؛ اين على عليه السلام ولىّ شماست.
در منطوق آيات و روايات، كسى كه اداره امور فرد يا جامعه را بر عهده دارد «ولىّ» خوانده مى شود. در متون اسلامى تصريح شده كه اگر غدير بر پا و حكومت به اهلش - كه فرمان خدا و رسولش بر آن بود - واگذار مى شد، هرگز در جامعه اختلافى پيش نمى آمد. روايات فراوانى در اين زمينه آمده است، از جمله: ... مَا اختَلَفَ عَلَيكُم سَيفانِ(3): هرگز اختلافى كه به شمشير كشيده شود پيش نمى آمد.
در اين عبارت واژه «اختلف» آمده كه به معناى رفت و آمد است؛ كه برخورد و نزاعى كه سرانجام آن جنگ و كشتار باشد مدّ نظر است.
در نتيجه اينكه رخت بر بستن نزاع و جنگ از يك جامعه به منزله داشتن جامعه اى پاك و سالم است، كه هدف رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله دقيقا رسيدن به آن بود.
ص: 547
برخى خرده مى گرفتند كه چرا اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسيدن به حكومت در جنگ هايى دامنه دار شركت كرد ؟ بله، اميرالمؤمنين عليه السلام درگير سه جنگ شدند، ولى در هر سه جنگ حضرت آغازگر جنگ نبودند، بلكه جنگ افروزى از سوى مخالفان حضرت بود، كه خود از بقايا و دست نشاندگان حاكمان پيشين بودند و عدل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر نمى تافتند. طبيعى است در چنين مواجهه و جنگى يا بايد خود و اصحابشان كشته شوند، يا به دفاع از خود بپردازند، و دفاع حضرت به همين منظور و ضرورى بود. در واقع درگير شدن آن حضرت در سه جنگ اقدامى دفاعى بود.
2 - غدير و حقيقت صلح و بخشش
براى درك بهتر صلح و بخشش و اينكه منشأ تمام ادعاهاى صلح طلبى كه در دنياى غرب امروز از آن سخن گفته مى شود - اگر چه دستخوش نادرستى ها هم شده - از اميرالمؤمنين عليه السلام است.
به عنوان مثال:
مثلاً در ماجراى جنگ جمل، جنگ افروزان بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام شكست خوردند و سردمداران جنگ پس از شكست در كاروانسرايى در بصره مخفى شدند. يكى از اين فراريان عايشه بود. حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام سوار بر اسب و در حالى كه جمعى از اصحاب مسلح او را همراهى مى كردند وارد كاروانسرا شدند. در مقابل اتاقى كه عايشه در آن مخفى شده بود رفته و با خطايى عتاب آلود به عايشه فرمود: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله به تو فرمان داده تا چنين كنى ؟ سپس فرمود: آماده باش تا تو را به مدينه بفرستم.
طبيعى است در جريان جنگ عده اى كشته مى شوند كه وابستگانى از قبيل زن، فرزند، خواهر و ... دارند. در جمل نيز وضع به همين منوال بود و بازماندگان كشتگان در كاروانسرا حضور داشتند. آنان با ديدن حضرت در مقابل ايشان قرار گرفته و بر ضد امام شعار مى دادند: هذا قاتل الاحبّة(1): اين كشنده عزيزان ماست.
ص: 548
حضرت مجددا در مقابل اتاق عايشه قرار گرفتند. چون زنان تظاهر كننده واكنشى از حضرت نديدند، جرأت بيشترى پيدا كرده و شعارهاى خود را بر ضد حضرت تكرار كردند. برخى اصحاب كه همراه حضرت بودند قصد داشتند زنان تظاهر كننده را ساكت كنند. ولى حضرت مانع شده و فرمود: به آنان كارى نداشته باشيد و حتى آنان را به سكوت وادار نكنيد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام هنگام خروج از كاروانسرا در مقابل تظاهركنندگان لحظه اى توقف كردند و جمله اى را فرمودند كه تاريخ هرگز نمونه آن را ثبت نكرده و نخواهد كرد. آزادترين كشورهايى كه مدعى آزادى اند نيز نمى توانند چنين ادعايى كنند. حضرت لحظه اى توقف فرمود و به اتاق هايى كه جنگ افروزان در آن پنهان شده بودند اشاره كرده و فرمودند: اگر من قاتل الاحبّة بودم، جنگ افروزانى را كه در اتاق ها پنهانند مى كشتم.
غدير اميرالمؤمنين على عليه السلام به عنوان نمادى شفاف از صلح و عفو و بخشش و گذشت است. چنانچه در حضرت در زمان حكومتشان تمام اعتراض ها را با بزرگوارى تحمل مى كردند و كمترين اثرى از خشونت وجود نداشت، و پس از جنگ نيز با جنگ افروزان برخوردى نكردند، بلكه آنها را آزاد گذاشتند.
پرواضح است كه اين روش حضرت به پيروى از روش پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آلهو در راستاى وحى الهى بود. گويا حضرتش مى خواستند درسى براى همه انسان ها باشند.
3 - غدير، تأمين كننده معاد و معاش بى دغدغه
در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه اگر اهداف غدير در جامعه محقق مى شد و ايشان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حكومت مى كردند، شرايط چنان تحولى مى يافت كه خود مى فرمود: ... وَ لَو أنَّ الأُمَّةَ مُنذُ قَبَضَ اللّه ُ نَبيَّهُ صلى الله عليه و آله اتَبَعونى وَ أطاعونى، لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم رَغَدا إلى يَومِ القيامَةِ(1): اگر امت پس از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله از
ص: 549
من پيروى و فرمانبردارى مى كردند، تا روز قيامت از فراز و زير پاى خود نعمت هاى گوارا مى خوردند و زندگى توأم با رفاه داشتند.
واژه «رَغَد» به معنى زندگى مرفّه است، و در چنين زندگى دغدغه فقر و مشكلات معيشت و انگيزه اى براى جنگ وجود ندارد.
اگر اميرالمؤمنين عليه السلام از مقام حكومت نفى نمى شدند و غدير بر پا مى شد و ايشان مدت سى سال پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حكومت مى كردند، نه تنها شريعت دستخوش تحريف نمى شد و جنگ و نزاعى رخ نمى داد، بلكه راحت ترين زندگى مادى و معنوى در جامعه فراهم مى آمد و جهان براى هميشه در امنيت و سلامت به سر مى برد. به گونه اى كه حتى يك فقير در جامعه ديده نمى شد، و كار خانواده اى به نزاع و قطع رحم نمى انجاميد. تمام خوبى هاى بيان شده در صورتى تحقق مى يافت كه غدير بر پا مى شد.
با كمال تأسف آنچه شايسته بشر نبود و نصيب بشر شد، نتيجه نفى غدير است. از اين رو حضرت بقيه اللّه الاعظم عليه السلام پس از ظهورشان همان خواهند كرد كه بر عهده اميرالمؤمنين عليه السلام گذارده شده بود.
پس احياى غدير احياى عدالت و طرد ستم و نابرابرى و اجحاف است. يادكرد غدير يادآورى سخاوت، عدالت، حسن سياست، خوش تدبيرى در معاش و بهسازى اقتصاد مردم است.
وقتى صاحب غدير اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام اسوه باشد، بدين معنى خواهد بود كه مردم در آسايش به سر برند، گرسنه اى يافت نشود، گمراهى و انحراف عقيده نباشد و فرودست ترين مردم در امنيت و برابرى قضايى با فرادستان و حتى حاكمان جارى باشد، و هزار نيكى و خير ديگر كه تماما قطره اى از درياى بيكران عدالت اميرالمؤمنين عليه السلام است. در حقيقت خط خدا و صراط مستقيم همين است كه اميرمؤمنان على عليه السلام اسوه باشد و اين فضائل در جامعه منتشر شود.
ص: 550
در روايت است كه قلمرو حكومت ظاهرى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيش از نصف ساكنان زمين و قريب پنجاه كشور فعلى را فرا مى گرفت. در آن زمان يكى از خوارج نادان و كج نهاد به ايشان گفت: إتَّقِ اللّه َ، فَإنَّكَ مَيِّتٌ: از خدا بترس، زيرا روزى خواهى مرد. حضرت بدون آنكه برآشوبد فرمود: آرى مى ميرم. به خدا سوگند به ضرب شمشير كشته خواهم شد و محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد، و اين قضاى حتمى و عهدى معهود است، و هر كه دروغ بندد نوميد مى گردد.(1)
4 - حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام نمادى از غدير
در كتاب «الدروع الواقية» سيد بن طاووس آمده است: لباس بانوى بزرگ اسلام حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام مرقّع (وصله دار) بود ! چنين چيزى در ميان زهّاد تاريخ نيز ياد نشده است. چنانچه تاريخ را بكاويد، حتى يك مورد نخواهيد يافت كه حاكم يا پادشاهى قسمتى از اين خاكدان را تحت فرمان داشته باشد و دخترش لباس وصله دار بر تن كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: إنَّ اللّه َ فَرَضَ عَلى أئِمَّةِ العَدلِ أن يُقَدِّروا أنفُسَهُم بِضِعفَةِ الناسِ(2): خداى متعال بر پيشوايان عدل فرض و لازم دانسته است كه خود را با ناتوان ترين مردمان همسنگ گردانند.
گرامى داشت غدير در واقع ارج نهادن به اين ارزش ها و فضيلت هاى متعالى و محور قرار دادن اين آموزه هاى ناب است.
در روايت آمده است: وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت رسيد، هشتصد هزار درهم مديون بود ! كه امام حسن مجتبى عليه السلام از جانب ايشان اين قرض را ادا كردند.(3)
ص: 551
اين مطلب گواه روشنى است بر اينكه حضرت امير عليه السلام مالى بر جاى ننهادند. به شهادت تاريخ، آن حضرت هر چه زمين آباد مى كرد و هر چه چاه مى كند، بى درنگ وقف مى فرمود. كج انديشى است كسى احتمال دهد اين قرض براى مصارف شخصى بوده است.
وقتى خوراك حضرت در هنگام رياست ظاهرى اش نان جو خشك سبوس دار - كه به دست غير ايشان به زحمت شكسته مى شد - و دوغى بود كه حاضران ترشى آن را استشمام مى كردند، معلوم مى شود بدهى هاى ايشان براى تأمين زندگى فقرا بوده است. چرا كه رئيس مسلمنانان حتى اگر بر قرض گرفتن باشد بايد به مسلمانان خدمت كند، و به هر دشوارى كه شده اسباب آسايش يتيمان و بيوه گان و تهيدستان را فراهم آرد.
وانگهى، اگر عدد هشتصد هزار، درهم باشد مبلغ بسيار سنگينى است، چه رسد كه دينار باشد، كه ده برابر خواهد بود. در دنياى امروز كه در بعضى كشورها رئيس را پيش از رياست و پس از آن وزن مى كنند تا ببينند مبادا وزنش در دوران مديريت افزايش يابد ! كجا مدير يا كارگذارى را مى توان يافت كه مقروض از دنيا برود ؟
جان سخن احياى غدير احياى اين ارزش است كه والى و كارگزار به هر نحو شرعى بايد آسايش رعيت را فراهم كند و از خود و آبرو و اعتبار خود بر سر اين كارمايه بگذارد.
موردى ديگر حضرت در مورد بينوايان فرمود: ... وَ يَقودُنى جَشَعى إلى تَخَيُّرِ الأطعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالحِجازِ أوِ اليَمامَةِ مَن لا طَمَعَ لَهُ فِى القُرصِ وَ لا عَهدَ لَهُ بِالشَبَعِ(1): و چگونه حرصم مرا به گزينش خوراك هاى لذيذ بكشاند، در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز سيرى را نچشيده باشد.
ص: 552
واژه «لعلّ» در سخن امام عليه السلام به معنى شايد است؛ يعنى بسا چنين كسى يا كسانى باشند. همين آموزه بلند جهان امروز و حكم گزاران دنيا را بس است تا، در رفتار خود تجديد نظر كنند و اندكى به انبوه گرسنگان و بينوايان بيانديشند، و البته اين كمترين دستاورد محور قرار دادن غدير است.
بسيار بودند دولت ها و افرادى كه مى كوشيدند از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بهانه اى به دست آورند، ولى ناكام و مأيوس شدند. هيچ كس تا كنون نتوانسته است بر ايشان نقص و ايرادى وارد كند، و همين امر موجب وحشت بسيارى از حكومت هاى ناحق و بيدادگر است.
غدير در حقيقت روح تمام روزهاست. اگر غدير زنده نگاه داشته شود، عيد فطر و قربان و جمعه نيز زنده نگاه داشته مى شود. غدير به واقع تأسيس عدل، انصاف، انسانيت، و همه ارزش هايى است كه خداى تبارك و تعالى براى آن، هستى و انسان را آفريد و پيامبران عليهم السلام را فرستاد.
آثار كوتاه مدتِ غدير
اشاره
آثار كوتاه مدتِ غدير(1)
منظور از آثار كوتاه مدت مسايلى است كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و طبعا در روزها و ماه ها و سال هاى اول پس از شهادت آن حضرت، اسلام را تهديد مى كرد و مى بايست به طور شفاف براى مردم بيان مى شد.
آثار كوتاه مدتِ غدير در چهار جهت قابل بررسى است: ثمرات فورى غدير، اينكه بهتر از غدير راهى نبود، و آنان كه لايق ولايت نبودند از آن منحرف شدند، فتنه به نام سقيفه شد نه به نام پيامبر و على عليهماالسلام.
1 - ثمرات سريع غدير
اهداف فورى و سريع غدير را در شش جهت زير مى توان خلاصه كرد:
ص: 553
اول. پيشگيرى از بهانه هاى ارتداد مردم
تعيين جانشين براى يك امت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، برنامه اى بود كه به اقتضاى عقلايى بايد انجام مى شد، و اگر انجام نمى شد مردم بهانه هاى بسيارى براى بازگشت از اسلام براى خود مى يافتند.
دوم. حفظ قوام امت اسلامى
رها نكردن جامعه به حال خود و بدون سرپرست نگذاشتن آن از جهت قوام جامعه و امنيت آن مهم بود، تا امت اسلامى از يكديگر گسسته نشود.
سوم. خنثى كردن اقدامات منافقين
براى جلوگيرى از انحرافات و مقابله با منافقين - كه حتى با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله جرأت توطئه را به خود مى دادند - تعيين جانشين لازم بود تا اقدامات آنان خنثى شود.
چهارم. نشان دادن پابرجايى اسلام به ملل جهان
در دولت ها و مللِ جهانِ آن روز، اين مسئله مطرح بود كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله سرنوشت اسلام چه خواهد شد و نقطه غدير پاسخى به همه آنان بود.
پنجم. مقابله آسان با طاغيان
براى مقابله با دشمنان خارجىِ اسلام و قبايلى كه سر به مخالفت برداشتند، جانشين تعيين شده پيامبر صلى الله عليه و آله با قرار گرفتن در جاى آن حضرت به راحتى مى توانست قوام امور را حفظ كند و آنان را بر جاى خود بنشاند.
ششم. اتمام حجت بر پيروان سقيفه
اتمام حجت بزرگ بر مردم انجام شد، كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه برنامه اش بود در اين باره به انجام رساند، و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه مى فرمايد:
ص: 554
فَلَمَّا اخْتارَ اللّه ُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ رَحيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ... . ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ وَ إِطْفاءِ أَنْوارِ الدّينِ الْجَلِىِّ وَ إِهْمالِ سُنَنِ النَّبِىِّ الصَّفِىِّ(1):
هنگامى كه خداوند جايگاه انبياء و منزلگاه برگزيدگانش را براى او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمنى ناشى از نفاق شما ظاهر گرديد ... . و شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود، و ديد كه دعوت او را اجابت مى نماييد ... . و چون شما را به قيام بر ضد حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ... . تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز دفن نگرديده بود ! ... سپس شروع نموديد در برافروختن شعله هاى فتنه و برانگيختن هيزم هاى آن، و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوارِ دينى روشن و بى اعتنايى به سنتهاى پيامبرِ برگزيده نموديد.
اينها اهداف فورى غدير بود كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در جهات نفى و اثبات، ثمره خود را نشان داد.
2 - بهتر از غدير هيچ راهى نبود
با تحليلى از تركيب جامعه اسلامى در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى مشخص مى شود كه هيچ طرحى زيباتر و بهتر از رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله با جامعه آنچنانى نمى توان فرض كرد، به طورى كه نتيجه اش بقاى اسلام باشد تا نسل هاى بعدى به راحتى بتوانند حق و باطل را بفهمند و حجت بر آنان تمام شود و راه را آزادانه انتخاب كنند.
ص: 555
اگر نام اسلام محو مى شد، هم اتمام حجت از بين مى رفت و هم انتخاب آزادانه ! چون يا مردم اصلاً خبرى از حق نداشتند تا بتوانند آزادانه آن را انتخاب كنند، و يا خبرى از باطل نداشتند تا ناخواسته در طريق آن نيفتند.
به عبارت ديگر، مسيرى بود كه بايد طى مى شد و راه پس و پيش نداشت و بايد طبق آن و با مداراى با آن تصميم گيرى مى شد. اين خدا و رسولش بودند كه بهترين برنامه را تدارك ديدند؛ و در آن شرايط خاص، فرضى بهتر از آنچه انجام شد وجود نداشت. بنا بر اين، به جاى تحليل روش پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به عنوان چرا و چگونه، بايد از آن به عنوان بهترين راهى كه بهتر از آن قابل تصور نيست ياد كرد.
3 - آنان كه لايق ولايت نبودند
پيامبر صلى الله عليه و آله با بيان «اليَوم أكمَلتُ لَكُم ... »(1) فهماند كه دين بدون ولايت كامل نيست. بنا بر اين، مردمى كه دين بدون ولايت را پذيرفتند در واقع خواستند بگويند: دين ناقص هم براى ما كافى است و ما دين كامل را نمى خواهيم ! در نتيجه 1400 سال است كه مردم با دين ناقص مى گذرانند و شايد هم لايق دين كامل نيستند.
اين زمينه گوياى آن است كه همه مردم لايق دين كامل نبودند، و دين كامل انسان هايى كامل مى طلبد كه از عهده عمل به آن برآيند و حقش را ادا كنند. البته اين بدان معنى نيست كه مردم مقصر نيستند، بلكه تقصيرها و گناه ها به جاى خود باقى است، و در عين حال سكّه ولايت هم قميت خود را حفظ كرده و به دست هر نااهلى نيفتاده است !
از همين نگاه مى توان گفت: پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام، نمونه بارزى از اين مسئله است؛ و آن پنج سال نشان داد كه مردم پس از 25 سال ظلم و جور كه على عليه السلام را با التماس به خلافت خواندند، با آن حضرت چه كردند. اگر در روز اول كه دل ها پر از كينه بود، على عليه السلام حكومت را به دست مى گرفت مردم چه مى كردند و چه مخالفت هايى بپا مى شد.
ص: 556
4 - فتنه به نام سقيفه شد، نه به نام پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام
پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با مخالفان ولايت على عليه السلام - با اطلاع از انواع گرايش هايشان به محبت هاى خود مى افزود و از خلافهايشان چشم مى پوشيد. به آنان هديه مى داد، كمك مى كرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مى شد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفته هاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليه السلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
آثار نفىِ غدير
اشاره
آثار نفىِ غدير(1)
با نگاهى گذرا به دوران چهار سال و چند ماهه حكومت ظاهرى اميرالمؤمنين على عليه السلام به حجم زيان هايى كه در نتيجه نفى غدير بر مسلمانان و جامعه بشرى وارد شد پى مى بريم. پس از 25 سال حكومت مدعيان خلافت، روش حكومتى پيامبر صلى الله عليه و آله به فراموشى سپرده شد.
نفىِ غدير، آثار و پيامدهاى ناگوار و بى حسابى براى بشريت به همراه داشته است، زيرا دگرگونى بسيارى در كيفيت حيات بشرى ايجاد نموده كه خسارت مطلق به
ص: 557
شمار مى رود. در نتيجه، جامعه از نعمت هاى فراوانى محروم شد، چرا كه خط مشى حكومتى اميرمؤمنان على عليه السلام مشابه و در استمرار حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و همان سان كه حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله براى جامعه سازنده بود، حكومت امام اميرمؤمنان على عليه السلام انعكاسى از حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و حضرتش در مسير تعيين شده خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله گام بر مى داشتند كه ثمره آن برپايى عدالت، و نفى هرگونه ستيزه جويى و ايجاد جامعه اى سالم و آكنده از فضائل اخلاقى بود.
روشن است تمام اين امور از مواهب الهى است، كه با وجود موهبت خدا داده به اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير - يعنى امامت و ولايت آن حضرت - محقق مى شد. نفى اين موهبت و مصادره حكومت از حضرت امير عليه السلام آثار سوئى در جامعه پديد آورد، كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1 - سلب آزادى
اگر در دنياى امروز از آزادى سخن گفته مى شود و يا به همين مقدارى كه آزادى وجود دارد، بايد آن را مرهون مولى الموحدين اميرالمؤمنين عليه السلام دانست. البته سخن درباره پس از واقعه غدير و در نبود پيامبر صلى الله عليه و آله است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران حاكميت خود آزادى را در حد و اندازه خود در جامعه گستراند. پس از شهادت آن حضرت بود كه اين آزادى از جامعه سلب شد.
اختناق موجود در دنياى فعلى به سبب نفى غدير است، چرا كه با جلوگيرى از برپايى حكومت اميرمؤمنان عليه السلام مانع گسترش آزادى شدند. نزاع هاى فراوانى در جامعه چهره نموده كه جاهليت را حيات مجدد بخشيده، جنگ هاى بسيارى به راه انداخته شد كه نام آن را «حروب الرده» گذاشتند، و استمرار چنين جنگ هايى كه تا به امروز جان ميليون ها انسان را گرفته و همواره ادامه دارد، نتيجه نفى غدير است.
2 - تحريف شريعت
پس از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله بسيارى از مبانى شريعت مبين اسلام دستخوش تحريف شد، و قدرتمندان دين را بر حسب سلايق و به مقتضاى رأى شخصى تغيير
ص: 558
مى دادند. طى مدت 25 ساله حكومت غاصبان، چنان جو خفقان و اختناق بر جامعه حاكم شده بود كه هيچ كس حق نداشت از پيامبر صلى الله عليه و آله حتى يك روايت نقل كند !
اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگران گرفتار چنين جوّى بودند. زمينه هايى براى امكان تحريف ايجاد كرده بودند كه از جمله آنها سلب آزادى بود. در جامعه آن روز هيچ كس آزادى روايت يك حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله را نداشت، و حكّام غاصب حتى اجازه جمع آورى قرآن را نمى دادند !
تا جايى كه عبداللّه پسر عمر مى گويد: من در زمان پدرم نمى توانستم حتى حديثى را كه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيده بودم نقل كنم. در صورتى كه شخصى حديثى از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل مى كرد به تحمل شلاق محكوم مى شد، ولى اميرالمؤمنين عليه السلام پس از به دست گرفتن حكومت كوتاه مدت، جوّ اختناق را از بين بردند و آزادى را به جامعه باز گرداندند.
راستى مگر پيامبر صلى الله عليه و آله غير از بيان شريعت، بيان ديگرى هم داشتند ؟ مگر قرآن شريعت نبود ؟ آيا سيره پيامبر صلى الله عليه و آله غير از شريعت بود ؟
در حقيقت، تحريف واقعيت دين با وجود آزادى ممكن نبود. از جمله صدها تحريفى كه حاكمان غاصب پايه گذارى كردند، در مورد نماز نافله شب هاى ماه مبارك رمضان بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله تشريع فرمودند. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نماز نافله ماه رمضان را در مسجد به جا مى آوردند.
عده اى اين نماز را به جماعت خواندند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين نماز به جماعت خوانده نمى شود، بلكه بايد فُرادى به جا آورده شود. پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، عمر بن خطاب در مخالفت با بيان پيامبر صلى الله عليه و آله به رأى خود اقدام به برپايى نافله در ماه رمضان به جماعت نمود، و نام آن را «نماز تراويح» گذارد.
يا موارد بسيار ديگر از تحريف شريعت كه از سوى حاكمان وجود دارد، و در محل خود ذكر شده است و همه كم و بيش آن را مى دانند.
ص: 559
3 - جنگ افروزى عليه اميرالمؤمنين عليه السلام
پس از اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام به خواست افراد جامعه حكومت را پذيرفتند، عدالت و برابرى را در جامعه گستراندند، و هيچ ظلمى را بر جامعه روا نمى دانستند. افرادى نيز بودند كه انگيزه هاى ظالمانه داشتند و منافع خود را در همراهى با اميرالمؤمنين عليه السلام نمى ديدند.
لذا در پى تضعيف پايه هاى حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام برآمدند، و از هر وسيله اى براى رسيدن به اين هدف بهره مى گرفتند. آنان به بهانه جويى مى پرداختند و جنگ و نزاع و اختلاف به راه مى انداختند، و بدين وسيله هم خود و هم بسيارى از افراد جامعه را در مقابل حضرت امير عليه السلام قرار دادند.
اين فتنه انگيزان غالبا از وابستگان حاكمان پيشين بودند. جنگ جمل، صفين، و خوارج(1) نمونه هايى از جنگ افروزى آنان و تحميل نبرد بر اميرالمؤمنين عليه السلام بود، كه بارزترين پيامدهاى نفى غدير به شمار مى رود. جنگ جمل به سركردگى عايشه و افرادى چون طلحه، زيبر و عبداللّه بن زبير به راه افتاد. جنگ صفين نيز جنگى ديگر بود كه از سوى معاويه بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام بر پا شد، و در آخر هم به ماجراى ننگين حكميّت خاتمه يافت، كه خود از پيامدهاى انكار غدير بود.
تمام اين وقايع نتيجه نفى غدير بود، چرا كه در فاصله 25 ساله ميان حاكميت پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام، حكومت در اختيار كسانى بود كه غدير را به كنارى گذاشته بودند و سنت هاى جاهلى به جامعه بازگردانده شده بود.
4 - منافق پرورى
جامعه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ايجاد نمود جامعه اى بود كه آثار جاهلى از آن زدوده شده بود، و ادامه اين روند مستلزم برپايى غدير بود. ولى نفى غدير آثار سوئى را جايگزين
ص: 560
چنين تحولى كرد، زيرا روحيه نفاق و منافق پرورى از همان روزهاى آغازين پس از شهادت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در جامعه جلوه كرد، و اميرالمؤمنين عليه السلام حتى پس از به دست گرفتن حكومت با منافقان مواجه بودند.
اين جريان ادامه يافت، تا به جريان صفين و حكميت ختم شد. همان هايى كه با اصرار خود، پيروزى در صفين را از بين بردند و شعار «الحُكمُ للّه ِ لا لَكَ وَ لا لأصحابِكَ يا عَلىّ»(1) و «لا حُكمَ إلاّ للّه»(2) را سر دادند، كه از بارزترين آثار انكار غدير است.
بسيارى از اصحاب حضرت طراحان چنين رفتار و شعارسازى هاى بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام را منافقان خواندند. يقينا اينان منافق بودند، زيرا اگر در قاموس مفهوم نفاق مصداقى وجود داشته باشد، يقينا همين دسته اند كه بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام شعار مى دادند. در حالى كه در ركاب حضرتش بودند و به چيزى اعتراض مى كردند كه خود بر حضرت تحميل كرده بودند !
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در حديثى در وصف منافق مى فرمايند: لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ(3): تنها منافقان نسبت به تو (على عليه السلام) دشمنى و بغض مى ورزيدند.
آنچه بيان شد پاره اى از پيامدهاى سوء كنار زدن اميرمؤمنان على عليه السلام و نفى غدير بود.
5 - پيش بينى حضرت زهرا عليهاالسلام از پيامدهاى نفى غدير
پس از آنكه كودتاگران غدير را نفى كردند، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام پيامدهاى سوء اين روند و تأثير منفى آن را بر جامعه بشرى بيان و جامعه را متوجه خطرات آن كردند.
ص: 561
حضرتش هم در خطبه و هم زمانى كه زنان مدينه به ديدار ايشان مى رفتند از جمله فرمود: وَيحَهُم ! أنّى زَحزَحوها عَن رَواسِى الرِسالَةِ ؟ ... ثُمَّ احتَلَبوا مِلأَ القَعبِ دَما عَبيطا وَ زُعافا مُبيدا(1): واى بر شما ! منصب امامت را از جايگاه و لنگرگاه رسالت به كدامين سو برند ؟ ... سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
و لذا از اولين پيامدهاى نفى غدير در جامعه شهادت حضرت صديقه طاهره قاطمه زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام بود، كه از سوى حكّام به شكلى خشونت بار روى داد.
در طول تاريخ و زمان حاضر نيز اين همه خونريزى ها، جنگ و كشتارها و بمب گذارى ها ميان مسلمانان و كفار - كه در جاى جاى دنيا رخ مى دهد - تبلور فرمايش حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه جاى تأمل فراوان دارد.
رشد علم، تجلّى غدير در عصر ظهور
رشد علم، تجلّى غدير در عصر ظهور(2)
نجات از جاهليت در انواع آن و هدايت به راه درست در سايه علم صحيح و رسيدن به صراط مستقيم با يقين و اطمينان قلبى، همه از ره آوردهاى عصر ظهور و تجلّى تمام نماى غدير در آن است.
در همين زمينه، مسئله رشد علوم و دست يافتن سريع به سخن حق در هر موضوعى و قرار گرفتن پايه هاى فكرى صحيح در هر زمينه اى، راه صحيحى است كه سعادتمندى بشر را به سرعت يك بر هزار مى رساند.
معرفى معدن علم در غدير
معرفى معدن علم در غدير(3)
تأكيدى كه در غدير براى مقام امامت بود اطمينان دادن به مردم درباره اتصال علم
ص: 562
اهل بيت عليهم السلام به علم الهى بود. پيداست نيازهاى علمى مردم گستره اى به وسعت زمان ها و مكان ها و موضوعات مختلف دارد، و با توجه به بى نهايت بودن علم جا دارد سؤالات علمى را هم نامتناهى تعبير كنيم.
در برابر چنين نيازى جز درياى بيكران علم كه سرچشمه آن علم خداوند باشد و هم از سوى او به عنوان علم لدنّى به ايشان عطا شده باشد راه ديگرى نيست، چرا كه بشر عادى محدود و گنجايش علمش معين است.
در غدير پاسخى بلند به اين نياز عظيم داده شد و خداوند با ضمانت خويش، پيامبر و دوازده امام عليهم السلام را معادن علم خود توصيف كرد و تأكيد نمود كه در هر باره اى نياز داشتيد از ايشان سؤال كنيد، و آنان هيچ نيازى به علم و عالم ندارند.
غدير روز رشد عقول و تجلى آن در عصر ظهور
غدير روز رشد عقول و تجلى آن در عصر ظهور(1)
رشد عقل ها و بالا رفتن سطح فكرها و درك و فهم بالاى مردم از مسائل مختلف، يكى ديگر از اثرات تجلى غدير در عصر ظهور خواهد بود؛ به گونه اى كه عقول قابليت درك غدير را پيدا كنند و لياقت درك غدير را در خود بيابند، تا بتوانند لذت حضور در پيشگاه امام غدير را احساس نمايند.
در كنار مودت و رأفت و مهرورزى مطلوب غدير - كه ظهور تام و تمام آن در روز ظهور است - علم و بصيرت و بينش هم در آن روز نورانى به اوج خود مى رسد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ، ثِمَّ فى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ.
در روز ظهور، اين نور و بصيرت الهى در مأموم تأثير مى كند؛ گل عقول بدون مانع به رشد خود مى رسد، و همه جا از عطر مودت و مهرورزى بر اساس بينش هر دانش آموزى پر مى شود.
ص: 563
غدير بهترين راه براى جامعه اسلامى
غدير بهترين راه براى جامعه اسلامى(1)
با تحليلى از تركيب جامعه اسلامى در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى مشخص مى شود كه هيچ طرحى زيباتر و بهتر از رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله با جامعه آنچنانى نمى توان فرض كرد، به طورى كه نتيجه اش بقاى اسلام باشد تا نسل هاى بعدى به راحتى بتوانند حق و باطل را بفهمند و حجت بر آنان تمام شود و راه را آزادانه انتخاب كنند.
اگر نام اسلام محو مى شد، هم اتمام حجت از بين مى رفت و هم انتخاب آزادانه ! چون يا مردم اصلاً خبرى از حق نداشتند تا بتوانند آزادانه آن را انتخاب كنند، و يا خبرى از باطل نداشتند تا ناخواسته در طريق آن نيفتند.
به عبارت ديگر: مسيرى بود كه بايد طى مى شد و راه پس و پيش نداشت و بايد طبق آن و با مداراى با آن تصميم گيرى مى شد. اين خدا و رسولش بودند كه بهترين برنامه را تدارك ديدند؛ و در آن شرايط خاص، فرضى بهتر از آنچه انجام شد وجود نداشت. بنا بر اين، به جاى تحليل روش پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به عنوان چرا و چگونه، بايد از آن به عنوان بهترين راهى كه بهتر از آن قابل تصور نيست ياد كرد.
ثروت حلال و نزول بركات با قبول ولايت
ثروت حلال و نزول بركات با قبول ولايت(2)
امام عسكرى عليه السلام در مورد نزول بركات با قبول ولايت از سوى همه مردم مى فرمايد:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(3)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال
ص: 564
و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مى كند ... .(1)
اسلامِ كامل و واقعى فقط غدير
اسلامِ كامل و واقعى فقط غدير(2)
اسلام به معنى سِلم و سلام و تسليم و سلامت نفس و دين و آئين است، كه پيامبر خاتم النبيين صلى الله عليه و آله آورده است. در قرآن مى فرمايد: «خداوند به مؤمنين احسان فرمود و رسولانى فرستاد شما منت نگذاريد كه اسلام آورديد خداوند در دعوت به دين اسلام بر شما احسان فرمود» .(3)
اسلام آخرين برنامه و آئين انسانيت و كمال آدميت است؛ كه فرمود: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ» .(4) اسلام دين كمال نفس و ترقى عقل و منطق مستدلِ علم و حكمت است، و بدون برنامه اسلام - كه قرآن است - هيچ بشرى به كمال مطلوب خود نمى رسد. اسلام تسليم شدن به معنى واقعى به توحيد و اقرار به معاد و عمل به قرآن است، و غير از اين راهى براى تكامل بشر تا روز قيامت نيست.
اسلام دينى است كه بشر را به مراتب كمال راهنمايى مى نمايد، و اين قرآن است كه ايصال به مطلوب مى كند. ايمان به مراحل مختلف اعمال احكام شريعت و تفقه و فهم دقايق قرآن در سير كمال مطلوب تا رضوان حق جل شانه از مختصات اسلام است. به همين جهات، اسلام و دين و قرآن و ايمان در عالم آفرينش از همه چيز ارزنده تر و پر بهاتر است. اين دين كامل است كه علم و عقل را براى بشر تفهيم نمود. بزرگانى فداى اين دين شدند تا شايد بشر بفهمند و به كمال لايق خود برسند و به علت غائى خلقت پى برند.
ص: 565
اينجاست كه عظمت غدير و امر امامت و ولايت روشن مى شود؛ چرا كه كمالِ اين اسلامِ با اين عظمت و كمال، در غدير و با امر امامت و مسئله ولايت رخ داد.
به بيان ديگر:
يكى از اسرار غدير آشكار شدن توطئه هاى پنهان است. در سايه غدير اسرارى كشف شد كه اگر اين برنامه نبود آن برنامه ها هرگز دست يافتنى نبود. در سقيفه اى كه بعد از غدير خود را نشان داد معلوم شد چه كسانى به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و دستورات الهى ايمان و اعتقاد دارند و چه كسانى ندارند.
چه كسانى حقيقتا بيعت مى كنند و چه كسانى به ظاهر بيعت مى كنند و در صدد شكستن آن هستند. چه كسانى از نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت خوشحالند و چه كسانى ناراحت مى شوند. چه كسانى در ظاهر مسلمانند و در باطن كفر محض اند.
غدير مرز حقيقى اسلامِ واقعى و كفرِ واقعى بود. يعنى بسيار از كفرهاى واقعى به اسلام ظاهرى تبديل گشته بود و بسيارى از اسلام هاى واقعى درست به چشم نمى آمد و نياز به محكى براى امتحان مردم بود.
اين محتواى غدير بود كه كار را يكسره كرد، و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در عرض چند ساعت يا چند روز تمام باطن ها را آشكار ساخت، و هر دو دسته به خوبى شناخته شدند و درجات مختلف ايمانِ افراد، هم براى خودشان روشن شد و هم براى ساير مردم معلوم گرديد.
آنان كه در مقابل على عليه السلام قرار گرفتند در واقع مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله و خداوند قرار داشتند، و با اين همه كار خود را كردند و هيچ كوتاه نيامدند. كفرهاى واقعى آنان از پس اسلام ظاهرى بيرون آمد، و در يك لحظه به صورت تمام عيار بروز كرد.
در مقابل افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد نيز - كه در ظاهر با مسلمانان مخلوط بودند و اعتقاد راسخ آنان چندان به چشم نمى آمد - در يك لحظه شناخته شدند و همه از صميم قلب اقرار كردند كه اسلام حقيقى در اينان بوده كه تا كنون به
ص: 566
چشم نمى آمده است. كسانى هم كه لنگان لنگان دين خود را نجات دادند، ارزش خود را فهميدند و از ادعاى بيش از حد سكوت كردند.
لزوم غدير براى بقاى اسلام
لزوم غدير براى بقاى اسلام(1)
استسقاى بيشتر بشر و اصرار بر «إهدِنا» گفتن باعث گرديده كه خداوند دين حنيف اسلام را به وسيله حضرت ابراهيم خليل اللّه عليه السلام نازل فرمايد. خدا در طريق ابراهيم عليه السلام و مكتب او و نيز در نسل آنحضرت نورانيت و الگو شدن را قرار داد. امتحان ابراهيم عليه السلام فراتر از امتحان آدم ابوالبشر عليه السلام و مقام او بالاتر از بسيارى از انبيا عليهم السلام است.
كلماتى كه ابراهيم عليه السلام بدان امتحان گرديد بيش از كلمات مورد امتحان آدم عليه السلام بوده است. مجاهده بزرگ ابراهيم عليه السلام در راه توحيد و پاكى و صفاى باطن آن حضرت باعث گرديد كه آن وجود مطهر امام مردم گردد، و خداى متعال در پاسخ طلب هدايت مردم رهبرى و حكومت الهى را در آل ابراهيم عليهم السلام قرار دارد:
«إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدىً لِلعالَمينَ فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبراهيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِنا» .(2) پدر معنوى مردم، هدايت و امنيت را به ارمغان آورده و امام خلق شده است. آل ابراهيم يعنى بنى اسماعيل - كه داراى كتاب و حكمت بودند - بنا به تقدير الهى پرچم دار رهبرى بشريت گرديدند.
پاكى و صداقت بنى اسماعيل باعث گرديد تشكيل حكومت الهى با اين خانواده باشد، و اينان الگوى هدايت بشريت قرار گيرند؛ آنجا كه مى فرمايد: «وَ اجنُبنى وَ بَنىَّ أن نَعبُدَ الأصنامَ» .(3) حكومت و امامت الهى به رهبرى ابراهيم عليه السلام و آل اسماعيل در مكان به نام مكه و «عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّمِ»(4)؛ طلب مى كرد قلوب مردم شيداى آنان گردد.
ص: 567
مى بينيم كه اين مطلب مثل درخواست اصل امامت براى اين خاندان در آيه «وَ مِن ذُرّيَّتى» . در دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام آمده است كه عرضه مى دارد: «فَاجعَل أفئِدةً مِنَ الناسِ تَهوى إلَيهِم» .(1)
در حكومت الهى امام منصوبِ حق تعالى است، ولى پاكى و صفاى باطن امام او را محبوب القلوب مى كند. محبت مردم نسبت به اولياى دين حاكى از همان فطرت حقيقت جو و هدايت خواه است. حكومت آل ابراهيم عليهم السلام از يك طرف الهى است، و از طرف ديگر ريشه در قلوب صاحبان فطرت و روح سليم دارد.
آنگاه راه و روش ابراهيم عليه السلام و كلاس والاى توحيدى او براى همه موحّدان - حتى فرزندان صالح و معصومش - الگو قرار گرفته و سنت هاى او جاودانى شده است. البته آفت هاى هميشگى جوامع بشرى يعنى دانشمندان منحرف و امراى ستمگر، مردم نادان را از مسير توحيد ابراهيمى باز داشته و به شرك و نفاق سوق داده است.
اينجا پرچم دارى انبياء و پيامبرانى مانند حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلام در مبارزه با شرك و ظلم هويدا مى گردد، و اصرار درونى انسانى در گفتن «إهدِنا» با مجاهده اين رسولان بزرگ و اوصياى آنان پاسخ داده مى شود.
مقدمه چينى حضرت ابراهيم عليه السلام براى حكومتِ «ذريه معصوم» چه در دعايش و چه در مشخص نمودن جاى حكومت و چه در طلب محبوب القلوب شدنِ ذريه و چه در جهانى شدن و جاودانگى امامت، همه اينها اوج درخواست بشر نسبت به هدايت را مى رساند.
اقتدار اسلام با غدير
اقتدار اسلام با غدير(2)
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و طبعا در روزها و ماه ها
ص: 568
و سال هاى اول پس از آن حضرت اسلام را تهديد مى كرد و مى بايست به طور شفاف براى مردم بيان مى شد، اقتدار اسلام و نشان دادن پابرجايى آن به ملل جهان بود.
در دولت ها و مللِ جهانِ آن روز، اين مسئله مطرح بود كه بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله سرنوشت اسلام چه خواهد شد ؟ اينجا بود كه نقطه غدير پاسخى به همه آنان بود.
ابديت اسلام با غدير
ابديت اسلام با غدير(1)
در آخرين مرحله اسلام، از واضح ترين نيازها وجود كسى بود كه بتواند اين نهال تازه را تا هدف نهايى كه كامل ترين و جهانى ترين و ابدى ترين دين است به انجام رساند. يعنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله هم تعيين نكرده بودند لازم بود چنين شخصى و نيز اشخاصى تا آخر روزگار تعيين شوند.
تا زمان هجرت به مدينه از نظر فضاى اجتماعى زمينه اى براى بيان مطالب نبود، و همه اش گريز و اختفا از دشمنان بود. به عبارت ديگر مقصد اصلى فقط كاشتن نهال اسلام بود كه به خوبى انجام پذيرفت.
پس از ورود به مدينه مرحله دوم اسلام كه آبيارى و پرورش نهال آن و جا افتاده كردن ريشه آن براى آينده هايى كه بايد بر روى شاخ و برگ آن كار كرد، آغاز شد. در اين مرحله دشمنان كه تازه متوجه كاشته شدن اصل نهال اسلام شده بودند، در صدد ريشه كن كردن آن برآمدند.
با جنگ هايى كه درگرفت و به صور مختلف جلوه كرد، به خوبى معلوم شد كه دشمنان اسلام با همين هدف به جنگ آمده و در صدد قطع كردن ريشه آن هستند.
اين مرحله به كمك الهى و مقاومت هاى مسلمين كه در رأس همه آنها بلكه به عنوان هسته مقاومت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بود، به خوبى پشت سر گذاشته شد.
ص: 569
اين روزگار 23 ساله هدف اصلى را به خوبى و فوق آنچه در نظاير آن در دنيا ديده شده، مراحل خود را طى كرد و در محكم كردن ريشه و تنه اصلى اسلام به خوبى نتيجه گرفت، به طورى كه اسلام با تمام خطراتى كه از لحظات شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله تا امروز با آن مواجه بود، هويت و ماهيت اصليش را حفظ كرد، و در سايه اين تنه محكم تشيع - كه راه اصلى اسلام است - با همه مشكلاتى كه بر سر راه آن بوده توانسته تا امروز راه خود را طى كند.
با همه اينها دين كامل و جهانى و ابدى اسلام، هنوز پرونده معارفش را باز نكرده بود؛ چرا كه نه زمينه بود و نه فرصت و نه مردم آن زمان - به خصوص اكثر آنان كه اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله بودند - كشش چنان مطالبى را داشتند، و گفتن بسيارى از مطالب در صدر اسلام به علت برداشت هاى ناقص اهل آن زمان صلاح نبود.
اسلام به عنوان كامل ترين دينِ ابدى جهان، طبعا مسير بسيار طولانى در پيش داشت تا به هدف برسد. لذا اين باور عقلايى است كه پياده كردن چنين دينى در مراحل تئوريك و عملى، زمانى طولانى مى خواهد.
براى نيل به اهداف اصلى بايد افرادى پيش بينى مى شدند تا در سايه آن نتيجه هاى حقيقى كه از اسلام و اجتماع مسلمين در نظر بود به دست آيد و اين راهى بود كه امامان عليهم السلام در دوران زندگى خويش دنبال مى كردند.
ص: 570
ص: 571
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
14
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 572
ص: 573