دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 11
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 11
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 11/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (6)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج11.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد يازدهم:
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش دوم: خطبه غدير:
ادامه قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· 5 - 354
ص: 4
ادامه قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير
اشاره
آيه «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا»(1) = آيه «الَّذينَ آمَنُوا»
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا...»
اشاره
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا...»(2)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود. اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 102 سوره آل عمران است:
ص: 5
ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 18 سوره حشر و آيه 94 سوره نحل است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد تقوا پيشه كنيد و هر نفسى ببيند كه براى فردا چه پيش فرستاده است تقواى خدا را پيشه كنيد كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است» .
«وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(1):
«قسم هايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان دوم شخص عالم وجود معرفى نمود، و با قيود مختلف اين انحصار را بيان كرده فرمود: فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّه ُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ. و لعنت و غضب الهى را بر منكر چنين مقامى نثار كرد.
ص: 9
تا اينكه در آيه 94 كه مى فرمايد: «قسم هاى خود را براى فريب مردم به كار نبريد كه در نتيجه قومى كه ثابت قدم است بلغزد» ، و در آيه بعد مى فرمايد: «پيمان خود را به بهاى اندك نفروشيد» .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه اقتباس از اين دو آيه در چنين موقعيتى از خطبه به ما مى فهماند - به ضميمه جملات قبل آن - دو امر مهم است: يكى انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت، و ديگرى لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليه السلام.
اول. انتخاب ولايت يا عداوت براى قيامت
در آيه مى فرمايد: «هر كس ببيند براى فرداى قيامت چه پيش فرستاده است» . اين جمله بعد از دو فراز مهم درباره على عليه السلام آمده، و بدين معناست كه درباره اين دو مطلب مهم چه انتخابى براى قيامت داريد.
مطلب اول عبارت است از افضليت على عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله از همه مردم تا آخر روزگار، و مطلب دوم پذيرفتن ولايت على عليه السلام و دشمنى نكردن با آن حضرت است، و در هر دو مورد كسى كه نپذيرد مورد لعن و غضب الهى است. يعنى هر كس نپذيرد كه على عليه السلام افضل از همه مردم است و نيز اگر ولايت او را نپذيرد و با او دشمنى كند ملعون و مغضوب است.
با ذكر اين دو مطلب مردم را بر سر دو راهى قرار مى دهد و فرداى قيامت را يادآورى مى كند كه آيا ولايت افضل الناس بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله را مى پذيريد كه لازمه اش دوستى و محبت اوست، يا ولايت او را نمى پذيريد كه لازمه اش دشمنى و عداوت با اوست.
دوم. لغزش ثابت قدمان با مخالفت على عليه السلام
پيرو مطلب قبلى كه دو راهى ولايت و عداوت بود، عنوان مخالفت با على عليه السلام مطرح شده است. اگر دو جبهه موافق و مخالف با على عليه السلام را در نظر بگيريم، هر كس
ص: 12
در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام در بيان نمونه اى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ. پرسيدند: پس عمار چه شد ؟ ! فرمود: او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت !(1)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به ترديد افتادند ؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند. عمار و حذيفه هم با خود گفتند: لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليه السلام) اتفاق افتاده، و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(2)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مى خواهيم كه از گناهانمان چشم پوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما را از لغزش حفظ نمايد.(3)
از جهتى ديگر مى توان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليه السلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچك ترين لغزش آغاز مى شود تا به لغزش هايى مى رسد كه به قعر جهنم پرتاب مى كند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهل بيت عليهم السلام قابل درجه بندى هستند.
ص: 14
2 - موقعيت تاريخى
خطبه غدير مرحله اصلى را در معرفى على عليه السلام و دوستان و دشمنانش پشت سر گذاشته و مى خواهد زنگ خطر را درباره حضور جدى منافقين در جامعه مسلمين به صدا در آورد. آغاز سخن در اين مرحله با ذكر آيه مزبور است كه خداوند گروهى را به حيله گران اصحاب سَبت تشبيه كرده كه با نيرنگ و استناد به دين فرامين الهى را زير پا گذاشتند.
3 - موقعيت قرآنى
اصحاب سبت قومى بودند كه شغلشان ماهيگيرى بود و در كنار دريا سكونت داشتند. خداوند به آنان دستور داد روزهاى شنبه كار خود را تعطيل كنند و ماهى نگيرند و در اين باره «أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقا غَلِيظا» يعنى «پيمان محكمى از آنان گرفتيم» .(1) روزهاى شنبه كه تعطيل كرده بودند ماهيان روى آب ظاهر مى شدند و طمع ماهيگيران را بر مى انگيختند، ولى در غير روز شنبه ماهى ها نمى آمدند و اين امتحان الهى بود.
آن مردم براى آنكه ماهيان را در روز شنبه از دست ندهند و در عين حال - به خيال خود - با فرمان الهى مخالفت نكرده باشند، در كنار دريا حوضچه هايى تعبيه كردند كه امواج آب ماهى ها را بى اختيار به آن حوضچه ها مى ريخت و راه بازگشت نداشتند.
اين كار بدون حضور ماهيگيران در روز شنبه به وقوع مى پيوست و ماهيان در آن گودال ها مى ماندند تا روز يكشنبه كه مردم مى آمدند و آنها را مى گرفتند، و ادعا مى كردند ما مخالف حكم خدا كارى نكرده ايم و روز شنبه ماهى نگرفته ايم !(2)
موعظه هيچ كس در اينان اثر نمى كرد. عده اى مى گفتند: چرا موعظه مى كنيد قومى را كه مستحق عذابند ؟ در پاسخ مى گفتند: براى آنكه نزد خدا معذور باشيم و به اميد
ص: 16
آنكه از كار خود باز گردند.(1) عاقبتِ اصحاب سبت لعنت و دورى از رحمت خدا بود، تا جايى كه خداوند آنان را مسخ نمود و از انسانيت بيرون برد.(2)
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
در اين فرازِ خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله قسم ياد مى كند كه منظور از اين آيه و آن گروهى كه مانند اصحاب سبت لعنت شده اند گروهى از اصحاب من هستند؛ و در فقرات بعدى تصريح مى فرمايد كه آنان اصحاب صحيفه ملعونه اند. چه مشابهتى در اعمال و رفتار اين دو گروه وجود دارد كه خداوند از ميان لعنت شدگان، اصحاب سبت را نام مى برد ؟
چه شباهتى بين اهل سقيفه و اصحاب سبت بالاتر از اينكه با پوشش دين و به نام اسلام، بدعت ها را جايگزين فرامين الهى نمودند؛ و در همه موارد با اينكه رو در روى خدا ايستاده بودند با كمال وقاحت نشان دفاع از پيامبر صلى الله عليه و آله و دين او را بر پيشانى خود بسته بودند ؟ !
اگر آنان بر سرِ گرفتنِ ماهى و رسيدن به مال دنيا متوسل به چنان نيرنگ هايى مى شدند، اهل سقيفه براى محو نام على بن ابى طالب عليه السلام و خاندانش و باز گرداندن مردم به جاهليت حيله هاى آن چنانى را به كار مى گرفتند. اگر لعنت و دورى آنان از رحمت الهى با مسخ شدن پايان يافت، اهل سقيفه مستحق سزايى هستند كه اين جهان ظرفيت انعكاسش را ندارد، و در برزخ و قيامت اثر آن ظاهر شده و مى شود.
امام سجاد عليه السلام در اين باره مى فرمايد: خداوند اصحاب سبت را به خاطر صيد ماهى مسخ نمود. چگونه مى بينى نزد خداى عز و جل حال كسانى را كه فرزندان انبياء را به قتل رساندند و حرمت آنان را شكستند ؟ اگر چه خداوند تعالى آنان را در دنيا مسخ نكرد، ولى آنچه از عذاب آخرت برايشان آماده كرده چندين برابر عذاب مسخ است.(3)
ص: 17
آنگاه به توضيح آن تبليغ پرداخت و در پايان فرمود: فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » : خدا بر من وحى كرده كه «اى رسول ابلاغ كن آنچه از پروردگار بر تو نازل شده ... » . و تصريح كرد كه موضوع اين ابلاغ ولايت على عليه السلام است.
به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مى كند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !
اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواسته اى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟
در دنباله سخن، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنه گران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمى شود.
و لذا با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و مردمِ سراپا گوش را كه بدون كوچك ترين بى نظمى يك پارچه دل به سخنانش سپرده بودند متوجه مطلب اصلى نمود.
آن حضرت ابتدا اعلام فرمود كه درباره برنامه اى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود. سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
ص: 20
در چند فراز ديگر از خطبه غدير كه پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود، براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
به بيان ديگر:
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. حضرت اعلام فرمود كه درباره برنامه اى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.
سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابى طالب است.
سپس با اشاره به منافقين و شيطنت هايشان، از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.
ص: 22
اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.
لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّه ُ الْكافِى الْكَريمُ.
فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» (فى عَلى+چٍّ عليه السلام، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ... .
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّه ُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ؛ «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى حَقِّ عَلِىٍّ عليه السلام «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
براى خدا بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مى كنم، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد، كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده، و خدا كفايت كننده و كريم است.
ص: 23
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده» درباره على عليه السلام يعنى خلافت على بن ابى طالب «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» ... .
بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده» در حق على عليه السلام «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» .
آيه تبليغ به طور مفصل و با تمام جوانب آن در محل خود آمده است. براى توضيح بيشتر به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش پنجم «ماجراهاى پس از مكه تا غدير» مراجعه شود.
آيه «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظِيمٌ»
اشاره
آيه «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظِيمٌ»(1)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
ص: 24
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 1 سوره حج است:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظِيمٌ» :
«اى مردم تقواى پروردگارتان را پيشه كنيد كه زلزله روز قيامت مسئله عظيمى است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين فراز از بخش دهم خطبه غدير سفارش به تقوى كرد و آيه اول سوره حج را براى ترساندن مردم از روز قيامت قرائت كرد: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ» و هشدار داد كه مرگ و معاد و حساب و ميزان و حساب در پيشگاه خدا و ثواب و عذاب را به خاطر داشته باشيد كه ترازوى دقيق الهى در برابر شماست.
مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ» . اُذْكُرُوا الْمَماتَ وَ الْمَعادَ وَ الْحِسابَ وَ الْمَوازينَ وَ الْمُحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَىْ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ اُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الْجِنانِ نَصيبٌ:
اى مردم، تقوى را، تقوى را. از قيامت بر حذر باشيد همانگونه كه خداى عزّ و جلّ فرموده: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيْى ءٌ عَظيمٌ» : «زلزله قيامت چيز بزرگى است» . مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را
ص: 25
آيا باز هم على عليه السلام را رها خواهند كرد ؟
آيا جدايى از غدير را فاصله گرفتن از بهشت احساس نخواهند كرد ؟
آيا زير پرچم سقيفه رفتن را گام نهادن در آتش و ورود به جهنم نخواهند دانست ؟
آيا هنوز تا قيامت نرسيده نمى توان از جهنمِ سقيفه نجات يافت و به بهشتِ غدير وارد شد ؟
گويا فاصله غدير تا سقيفه تصويرى از فاصله بهشت و جهنم است. غدير پلى بر بهشت است كه سقيفه بر سر راه آن قرار گرفته تا معلوم شود كه بايد ايمان ما به ولايت على عليه السلام آن قدر محكم باشد كه هنگام عبور از اين پل در جهنم سقيفه سقوط نكنيم.
به راستى كه هم هدايتِ غدير بُرنده است و هم ضلالتِ سقيفه، كه اگر تيزى اعتقاد به غدير بتواند سقيفه را بِبُرد و ريز ريز كند و نابود سازد، بهشت پايان اين مسير پر خطر خواهد بود، ولى اگر قيچىِ سقيفه كه در چنگال شيطان است در دلى جاى داشته باشد و غدير را از آن جدا سازد، راه بهشت هم بى نشانِ آن گم خواهد شد و پايانى جز سقوط در جهنم نخواهد داشت.
آيه «يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ»(1) = آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّه ِ وَ لا يَخافُونَ فِى اللّه ِ لَوْمَةُ لائِمٍ»
آيه «يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّه ِ وَ لا يَخافُونَ فِى اللّه ِ لَوْمَةُ لائِمٍ»(2)
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره به مناط قرار دادن حق و باطل و معرفى مدافع تمام عيار آن داشت. حضرت در فرازى از بخش سوم
ص: 27
خطبه غدير و پس از بيان علم امامان عليهم السلام، مناط قرار دادن حق و باطل و معرفى مدافع تمام عيار آن را مطرح فرمود. حضرت با اشاره به آيه 54 سوره مائده:
«يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّه ِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ» فرمود: «على عليه السلام است كه به حق هدايت مى كند، بدان عمل مى نمايد، و باطل را ابطال نموده از آن نهى مى كند، و در راه خدا ملامت سرزنش كننده اى او را مانع نمى شود» :
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ، وَ لا تَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذى يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لا تَأْخُذُهُ فِى اللّه ِ لَوْمَةُ لائِمٍ:
اى مردم، از على به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى برمگردانيد و از ولايت او سرباز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مى كند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مى نمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كننده اى او را مانع نمى شود.
آيه «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه . يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »
آيه «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ»(2) = آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ ... »
اشاره
آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ ... »(3)
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد
ص: 28
نظير اين آيه در سوره توبه آمده كه آيه 17 آن چنين است: «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّه شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ» . آيه سوره آل عمران درباره كسانى است كه از مسلمانى باز مى گردند و بعد از اقرار به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله كافر مى شوند. چنين كسانى مستحق لعنت خدا و ملائكه و مردم اند، و در جهنم بدون تخفيف معذب خواهند شد. در آيات بعد هم مسئله ارتداد دنبال شده و قبول نشدن اعمالشان از جهات مختلف مطرح شده است.
نظير اين آيه در سوره بقره ديده مى شود كه از آيه 159 كسانى را ذكر مى كند كه براهين الهى را كتمان مى كنند و مورد لعنت هستند. سپس توبه كنندگان را كه حقايق كتمان شده را براى مردم تبيين مى كنند مورد عفو قرار مى دهد. آنگاه در آيه 161 و 162 بار ديگر كسانى را كه كافر شده و با همان كفر مى ميرند مورد لعنت خدا و ملائكه و مردم قرار مى دهد و مستحق عذابى خالد مى داند كه تخفيف و مهلتى در آن نيست.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
در بُعد تفسيرى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه نسبت به دو آيه شريفه اين نكته حائز اهميت است كه در هر دو آيه موضوع سخن از كسانى است كه پس از شناخت براهين و پذيرفتن دين الهى مرتد و كافر مى شوند و از اسلام باز مى گردند.
اين افراد در كلام حضرت به كسانى تعبير و تأويل شده اند كه پس از اعلام كمال دين با امامت دوازده امام عليهم السلام، باز هم از پذيرفتن امامت آنان سر باز مى زنند و با اين كار خود مرتد و كافر مى شوند. نكته فوق را پيامبر صلى الله عليه و آله در سه مرحله بيان فرموده است:
مرحله اول: امامت دوازده امام يعنى دين كامل
با در نظر گرفتن اينكه اين قطعه از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقا پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام ادا شده، اولين كلام حضرت آن است كه «خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل نموده است» . اين يك اتمام حجت براى كسانى است كه ادعاى
ص: 32
اسلام دارند، ولى با نپذيرفتن امامت تصريح مى كنند كه «ما دين كامل نمى خواهيم» ، و خدا هم مى گويد: «دين ناقص مانند بى دينى است» !
تكميل سخن در اين است كه مسئله فقط بر سر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نيست، بلكه شرط دين كامل پذيرفتن امامت بلا فصل دوازده امام معصوم عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است. روشن ترين راه براى فهماندن اين باقيمانده سخن كلمه «بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ» است. يعنى اگر تعيين امام الزاما بايد از سوى خدا باشد طبعا بعد از على بن ابى طالب عليه السلام هم بايد تا آخر دنيا امامانى از سوى خداوند معين شده باشند كه با عبارت «مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ» آنان را تعيين فرموده است.
مرحله دوم: منكرين امامت تا روز قيامت
در اين فراز از خطبه غدير تأكيد خاصى بر مسئله قيامت با دو عبارت كنار يكديگر شده است: إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ. از نظر ادبى اين «جار و مجرور» متعلق به يكى از دو فعل متقدم مى تواند باشد و هر دو معناى صحيح دارد: «لَمْ يَأْتَمَّ» و «يَقُومُ» .
اگر متعلق به «يَقُومُ» باشد منظور از آن استمرار امامت دوازده امام عليهم السلام تا روز قيامت است يعنى كسانى كه تا روز قيامت در مقام على عليه السلام قرار مى گيرند؛ و اگر متعلق به «لَمْ يَأْتَمَّ» باشد منظور از آن عموم منكرين امامت دوازده امام عليهم السلام از روز رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تا برپايى قيامت است، و اختصاصى به بيعت شكنان روزهاى اول خلافت نخواهد داشت.
عبارت «الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» را مى توان شاهدى بر احتمال دوم يعنى متعلق بودن به «لَمْ يَأْتَمَّ» دانست، زيرا عرضه بر خداوند نوعى اشاره به آمادگى براى پاسخگويى است، و حضرت بدين وسيله منكرين امامت را هشدار مى دهد. اگر چه با پذيرفتن احتمال اول هم كه متعلق به «يَقُومُ» بدانيم، باز اطلاق عبارت شامل همه منكرين امامت در گستره زمان و مكان خواهد بود.
ص: 33
اى مردم، هر كس از خدا و پيامبرش و على و امامانى كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى عظيم رسيده است.
2 - موقعيت تاريخى
آخرين كلمات خطبه غدير است و پيامبر صلى الله عليه و آله در حال تشويق مردم به بيعت است، بعد از آنكه اقرار لسانى از مردم را گرفته است. رستگارى و سعادت بزرگ را كه هدف همه انسان هاست مطرح مى كند و براى رسيدن به اين سر منزل مقصود يك راه نشان مى دهد و وظيفه مردم مى داند كه آن را دنبال كنند و اين راه را در قالب نيمى از آيه 71 سوره احزاب به صورت تفسير گونه اى در كلام مباركش تضمين فرموده است.
3 - موقعيت قرآنى
زمينه اين آيه در قرآن مسئله تعليم و اطاعت محض از فرامين خدا و رسول است و از آيه 69 آغاز مى شود كه مى فرمايد: «مانند اذيت كنندگان حضرت موسى عليه السلام نباشيد كه درباره خداوند سخن ناروا گفتند (و درخواست رؤيت خدا را نمودند) . خدا او را از گفته آنان برى نمود و اين گفتار آنان به عظمت آن حضرت در پيشگاه الهى لطمه اى نزد» .
آنگاه به مؤمنين دستور مى دهد كه سخن به حق و درستى بگويند تا اعمال آنان را اصلاح كند و گناهانشان را ببخشايد. به عنوان نتيجه گيرى از مسايل مربوط به اذيت كنندگان حضرت موسى عليه السلام و آنچه بايد امت پيامبر صلى الله عليه و آله پيش بگيرند اطاعت خدا و رسول را تنها راه چاره اعلام مى نمايد.
4 - تحليل اعتقادى
تفسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت ضمنى درباره اين آيه فرموده تعيين كسانى است كه اطاعت آنان رستگارى بزرگ است. در قرآن فقط خدا و رسول ذكر شده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله با آوردن حرف عطف (واو) اطاعت دوازده امام عليهم السلام را كه در غدير معرفى شدند به اطاعت آنان ملحق نموده است.
ص: 36
تسليم همه مخلوقات در برابر ذات الهى بود كه با عباراتى بلند و زيبا يادآور شد. اينكه در برابر عظمت او همه متواضع، و در برابر عزت او همه ذليل، و در برابر قدرت او همه تسليم، و در برابر هيبت او همه خاضع هستند.
پس از آن با اشاره به آيه 54 سوره اعراف: «يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا» ، اشاره به چرخش خاضعانه افلاك نمود:
وَ اَشْهَدُ اَنَّهُ اللّه ُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْ ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الاَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْرى لاَجَلٍ مُسَمّى، يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ، وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ:
شهادت مى دهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده اند. پادشاهِ پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند، كه به سرعت در پى آن مى رود. در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.
آيه «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ»(1) = آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ ... »
اشاره
آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ ... »(2)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه
ص: 38
«فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(1):
«پروردگارت تازيانه عذاب را بر سر آنان ريخت. پروردگارت در كمين است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى خطر غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله براى پذيرش دين بود كه گوشزد كرد. ديگرى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، انَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ:
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه عملتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس گداخته مبتلا مى نمايد. پروردگار شما در كمين است.
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه اسْلامَكُمْ فَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يُصيبَكُمْ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ ( «ج» : وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ) ، انَّهُ لَبِالْمِرْصادِ:
اسلامتان را بر خدا منت مگذاريد كه بر شما غضب مى كند و از سوى او عذابى به شما مى رسد ( «ج» : شما را به تازيانه عذاب مبتلا مى كند) ، و خدا در كمين است.
ص: 40
(خ ل:) لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فينا ما لا يُطيعُكُمْ ( «و» : وَ لا يُطيعُكُمُ) اللّه وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِسَوْطِ عَذابٍ:
درباره ما بر خدا منت مگذاريد به آنچه خود سخن شما را اطاعت نمى كند، ( «و» : كه خدا از شما اطاعت نمى كند) و بر شما غضب نموده به تازيانه عذاب مبتلايتان مى نمايد.
در فرازى ديگر از بخش ششم خطبه غدير مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مى كنند» ، و سپس غاصبين را لعنت كرد.
آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد» .
وَ سَيَجْعَلُونَ الاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، اَلا لَعَنَ اللّه ُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ:
و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.
2 - موقعيت تاريخى
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
ص: 41
خطر دوم غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله براى پذيرش دين بود. پيامبر صلى الله عليه و آله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» .
دوم آيه 28 سوره محمد صلى الله عليه و آله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» .
سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
چهارم آيه 14 سوره فجر «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود: اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت مگذاريد كه در نتيجه عمل شما را نابود مى كند و بر شما غضب مى نمايد و شما را به شعله هايى از آتش و مس گداخته مبتلا نمايد. پروردگار شما در كمين است.
موقعيت تاريخى اين آيه را از اين منظر نيز مى توان بيان كرد:
در اواسط خطبه غدير قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه گران بر ضد خلافت را مطرح كند، براى آنكه مسلمانان به سوابق خود در اسلام مغرور نشوند و خود را در معرض امتحانى سخت بدانند، اين چهار آيه در يك فراز تركيب شده اند.
آيه اول (لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ) در كلام حضرت - طبق نسخه هاى مختلف - به سه گونه تضمين شده است:
در نسخه «ب» با افزودن «ب» در كلمه «بِاسْلامِكُمْ» و افزودن جمله «بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه» بعد از آن آمده است. در نسخه هاى «الف» و «ج» به جاى «عَلَىَّ» كلمه «عَلَى
ص: 42
صريحا خاطر نشان مى كند خدا بر شما منت دارد و مبادا در پذيرفتن اسلام بر خدا منت بگذاريد، و يك آيه بعد از اين پايان سوره حجرات است.
آيه سوره محمد صلى الله عليه و آله درباره كسانى است كه در آيه 25 ذكر شده كه از دين باز مى گردند و منافقانه با كفار ارتباط برقرار مى كنند كه تا حد امكانشان از اسلام حذف كنند. سپس خدا عذابى كه توسط ملائكه بر اينان نازل مى شود يادآور شده تا به اين آيه مى رسد كه علت آن عذاب را سخط خداوند و حبط و نابودى اعمالشان ذكر مى كند.
آيه سوره «الرحمن» ادامه مى يابد كه سلطان پروردگار و عجز جن و انس را مطرح مى فرمايد، و اينكه جن و انس نمى توانند بدون اجازه و قدرت الهى از آفاق آسمان و زمين نفوذ كنند، تا به اين آيه مى رسد كه اگر آتش و مس گداخته بر سر شما بريزد نمى توانيد آن را از خود دور كنيد.
در آيات سوره فجر، خداوند اقوام طغيان كننده كه فساد در زمين بپا كردند را مطرح مى فرمايد، و آنگاه دو نكته را خاطر نشان مى سازد: يكى اينكه خداوند تازيانه عذاب بر آنان فرود آورده و ديگر اينكه خداوند همچنان در كمين گنهكاران است.
4 - تحليل اعتقادى
تفسيرى كه از مطرح شدن اين آيه در اين موقعيت خطبه غدير قابل استفاده است به معناى منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و رسول در مسئله خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد. جالب اينكه در برخى نسخه ها با صراحت كامل و با عبارتى ظريف اين مهم را به ميان آورده و مى فرمايد: «لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فينا ما لا يُطيعُكُمُ اللّه» ، و مى بينيم كه به جاى «اسْلامَكُمْ» كلمه «فينا» را آورده است. يعنى درباره ما اهل بيت، يا درباره امر خلافت ما اهل بيت بر خدا منت مگذاريد، و سپس افزوده كه «خدا در اين باره سخن شما را نخواهد بپذيرفت» .
اين منت گذاشتن را مى توان به غرور مسلمانى تعبير كرد، و طبعا با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر مسائل كوچكى چون تقسيم غنايم جنگى جلوه مى كرد، اما با رحلت
ص: 44
حضرت افكار شيطانى خلافت را به صورت بالاترين غنيمت به دست آمده از اسلام جلوه مى دهد كه بر سر تقسيم آن نَفْس ها طمع بلند بروز مى دهند.
در غدير اين مطلب علنا بر زبان عده اى آمد كه اگر بناست على خليفه باشد لااقل ديگران را هم با او شريك كن يا بعد از او كسانى را براى خلافت نامزد نما ! ! كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت با اين طمع كارى در برابر دستور الهى مقابله فرمود و آن را رد كرد.(1)
يكى از وجهه هاى امتحان الهى آن است كه منت گذاشتن هيچ گاه به صراحت بر زبان كسى جارى نمى شود، بلكه هر كس با به ميان آوردن سوابق خويش سعى مى كند سهمى از مزاياى جامعه اسلامى را به خود اختصاص دهد !
تقدم در اسلام، فداكارى ها و جانفشانى ها در راه آن، نسبت داشتن با پيامبر صلى الله عليه و آله و امثال اينها، زبان عده اى را باز مى كند كه بگويند: پس سهم ما چه مى شود ؟ پس نتيجه زحمات ما كجا رفت ؟ پس ما براى چه مسلمان شديم ؟ آيا از مسلمانى فقط نماز و روزه به ما مى رسد و خلافت نصيب ديگران است ؟ ! و امثال اين اعتراضات منت آميز كه در مسئله خلافت - چه رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از آن حضرت - بارها و بارها مطرح گرديد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در سوابق و فضايل و فداكارى و عمل به فرامين اسلام و اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله قابل مقايسه با هيچ كس نبود، و آنچه داشت در زيباترين جلوه اخلاص تقديم درگاه الهى نموده بود، ولى با اين همه وقتى ديد مردم با پيش كشيدن سوابق خود تصميم بر هم زدن دين خدا و ولايت الهى دارند، از همان نقطه در مقابل مردم ايستاد و فضايل و سوابق خود را مطرح كرد تا آنان را متوجه اين نكته كند كه اگر فضايل و سوابق دليل تقدم و كسب حقوق است هيچ كس بر من تقدم ندارد، و در عين حال من منت خدا را دارم نه اينكه بر خدا منت گذارم، و اگر نبود كه خدا مرا به اين مقام منصوب فرموده، خود را براى به دست آوردن آن جلو نمى انداختم و در پى آن نبودم.
ص: 45
آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ...»
اشاره
آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ...»(1)
مهم ترين و مشهورترين آيه اى كه در اثناء خطبه غدير بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد، آيه اكمال است:
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
ص: 48
زمان و مكان نزول آيه اكمال
جزئيات ماجراى نزول آيه اكمال
تفسير آيه اكمال
تحليلى بر آيه اكمال
عنوان اول: زمان و مكان نزول آيه اكمال
در روايات، شأن نزول و تفسير آيه اكمال، زمان آن روز غدير يعنى 18 ذى الحجه سال دهم هجرت، و مكان آن را منطقه غدير خم ذكر كرده اند.
عباراتى هم با دقت بيشترى زمان و مكان نزول آن را تعيين كرده است. اكنون متون مربوط به تعيين زمان و مكان نزول آيه اكمال را مى آوريم.
در بعضى روايات زمان آن روز غدير و پس از نصب اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است:
1. امام رضا عليه السلام در حالى كه فضايل روز غدير را بيان مى كرد فرمود: وَ فى هذَا الْيَوْمِ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1): در اين روز آيه نازل شد: ... .
2. اميرالمؤمنين عليه السلام داستان غدير را ذكر كرد تا فرمود: فَأَنْزَلَ اللّه تَعالى ذِكْرُهُ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... »(2): سپس خدا اين آيه را نازل كرد.
3. امام صادق عليه السلام نيز واقعه غدير را ذكر كرد تا فرمود: وَ نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِقَوْلِ اللّه عَزَّوَجَلَ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... »(3): پس جبرئيل كلام خداوند عزوجل را نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » .
ص: 51
در روايات ديگر، نزول آيه بر فراز منبر و پس از «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » آمده است:
1. ابوسعيد خدرى كه در غدير حاضر بوده مى گويد: فَلَمْ يَنْزِلْ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » : هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد.(1)
2. پيامبر صلى الله عليه و آله در متن خطبه دقيقا بعد از آنكه على عليه السلام را بر فراز دست خويش بلند كرد و او را معرفى نمود چنين فرمود: اللهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» : خدايا تو هنگام بيان ولايت على و منصوب نمودنت او را در اين روز، درباره او اين آيه را نازل كردى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » .(2)
در يك روايت هم «يوم الولاية» ذكر شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام كيفيت نزول آيه را بيان مى كند و مى فرمايد:
اذْ يَقُولُ يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: يا مُحَمَّدُ، اخْبِرْهُمْ انِّى الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاسْلامَ دينا: خداوند در روز ولايت به محمد صلى الله عليه و آله فرمود: اى محمد، به مردم خبر ده كه من امروز دينم را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.(3)
در روايت ديگرى زمان و مكان با يك عبارت بيان شده كه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مى گويند: وَ اللّه ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ حَتّى نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةُ: به خدا قسم، از آن عرصه تكان نخورده بوديم كه اين آيه نازل شد.(4)
ص: 52
در اين عبارت دو ظرافت ادبى و دقت تاريخى وجود دارد: يكى كلمه «عرصه» كه معناى كلى به اقتضاى سياق جمله پيدا مى كند مثل «صحنه» ، «زمينه» و امثال آن. و كلمه ديگر «ما بَرِحْنا» است، كه در اينجا به صورت افعال تامّه است، نه افعال ناقصه؛ و معنايش نظير كلام فرزند حضرت يعقوب عليه السلام است كه در قرآن آمده است: «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِى أَبِى»(1): «من هرگز از زمين تكان نمى خورم تا پدرم اجازه دهد» .
در اينجا هم تركيب «ما بَرِحْنَا الْعَرْصَةَ» به اين معناست كه «هنوز از جايمان حركت نكرده بوديم» و يا «هنوز صحنه اعلام ولايت بر پا بود و كسى از جايش تكان نخورده كه آيه الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... نازل شد.
از مجموع روايات به وضوح استفاده مى شود كه نزول اين آيه در روز غدير بوده، و مى توان اذعان داشت كه پس از اعلان ولايت بر فراز منبر غدير، جبرئيل اين آيه را آورده كه مهر تأييد الهى بر انجام رسالت «بَلِّغْ» در آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» باشد.
سه نكته جالب درباره زمان و مكان آيه اكمال
در زمينه زمان و مكان نزول آيه اكمال سه نكته جالب قابل ذكر است:
نكته اول: آن روزى كه دين كامل شد
كلمه «اليوم» در آيه به تنهايى نشانگر زمان خاصى براى اين آيه است، زيرا «الف و لام» در چنين مواردى «الف و لامِ عهد» خوانده مى شود و به معناى روزى معهود بين مخاطِب و مخاطَب تلقى مى شود، و از همين جاست كه كلمه «اليوم» در زبان عربى به صورت يك اصطلاح به معناى «امروز» در آمده است.
آنچه به اهميت كلمه «اليوم» مى افزايد جمله پشت سر آن است كه خبر از كامل شدن دين را مى دهد. اين تركيب خاص هر شنونده اى را به خود جلب مى كند كه اين كدامين روز است كه خداوند به حد كمال رسيدن دين را در آن اعلام مى فرمايد و در آن چه مسئله مهمى اعلام شده كه باعث كمال دين شده است ؟
ص: 53
همان گونه كه يهوديان به عمر گفتند: لَوْ عَلَيْنا نَزَلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » وَ نَعْلَمُ الْيَوْمَ الَّذى انْزِلَتْ فيهِ، لاَتَّخَذْناهُ عيدا: اگر اين آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » بر ما يهوديان نازل شده بود و روز دقيق نازل شدن آن را مى دانستيم، آن روز را عيد مى گرفتيم.(1)
وقتى معلوم شود «اليوم: امروز» همان روز غدير است و آن خبر خاص كه در آن روز اتفاق افتاده اعلام ولايت است، اهميت ثبت قرآنى اين مسئله كه براى نسل هاى آينده مسلمانان به يادگار گذاشته شده معلوم خواهد شد و غدير را به ابديت قرآن پيوند خواهد داد.
نكته دوم: نزول آيه هنگام سخنرانى
نازل شدن آيه اكمال در هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول سخنرانى بوده هيچ مشكلى ندارد، زيرا وحى بر قلب آن حضرت نازل شده و دريافت آن در حين گفتار ممكن است و اينگونه نبوده كه هميشه در هنگام وحى حضرت سكوت كند و آرام بگيرد، بلكه به تناسب موقعيت ها و لزوم اعلان آيه اى درباره آن وحى نازل مى شده و قلب و روح پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله پر ظرفيت تر از آن است كه نتواند در حين كارى وحى را دريافت كند.
از سوى ديگر موقعيت كمال دين هنگامى است كه على عليه السلام معرفى شود، و لذا به محض بلند كردن آن حضرت بر فراز منبر و اعلان ولايت او دقيق ترين زمانى فرا مى رسد كه بايد چنين آيه اى نازل شود.
بنا بر اين، دليلى ندارد كه بخواهيم نزول اين آيه را به قبل از سخنرانى يا بعد از آن موكول كنيم كه وقت شيرين آن نباشد. كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هم دقيقا آن لحظه را در خطبه غدير تعيين كرد؛ آنجا كه پس از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست مبارك
فرمود:
ص: 54
اين عبارت را دو گونه مى توان خواند: «يَوْمُ عَرَفة» و «يَوْمٌ عَرَّفَهُ» كه معناى اولى «روز عَرَفه» و معناى دومى «روزى كه او را معرفى كرد» مى شود.
در روايت اصلى معناى دوم منظور بوده كه در روز معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام براى ولايت آيه اكمال نازل شده است، ولى چون اعراب و حركات و حتى نقطه گذارى در كتاب هاى قديم مرسوم نبوده، عده اى اشتباها و عده اى با كششِ انحراف ذاتى به احتمال اول كشيده شده اند كه «روز عرفه» است.
اين احتمال هم وجود دارد كه منشأ اشتباه رواياتى باشد كه در عرفه پيش بينى نزول اين آيه براى پيامبر صلى الله عليه و آله را ذكر مى كند، كه بعضى اشتباها آن را روز نزول آيه خيال كرده اند. روايت چنين است:
فَلَمّا وَقَفَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله بِالْمَوْقِفِ، اتاهُ جَبْرَئيلُ عَنِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: انَّهُ قَدْ دَنا اجَلُكَ ... . فَاقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما ... ، فَانّى لَمْ اقْبِضْ نَبِيّا مِنَ الانْبِياءِ الّا بَعْدَ كَمالِ دينى وَ اتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اوْلِيائى وَ مُعاداةِ اعْدائى. وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ اتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى ... . فَ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » :
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در موقف (عرفات) وقوف داشت جبرئيل از طرف خدا نزد حضرت آمد و گفت: اجل تو نزديك شده ... . پس على را براى مردم به عنوان عَلَم و نشانه بپادار ... ، كه من پيامبرى از پيامبرانم را قبض روح نكرده ام مگر بعد از كمال دينم و اتمام نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى با دشمنانم. و اين كمال توحيد من و تكميل نعمتم بر خلقم است ... . پس «امروز دين شما را كامل كردم ... » .(1)
دليل اين اشتباه آن است كه بعد از اين فراز در همين روايت آغاز مراحل نزول آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... »(2) را بيان مى كند كه حضرت از شر قوم خود از ابلاغ اين پيام طلب معذوريت كرد، و پس از تأكيد امر الهى درخواست حفظ و عصمت نمود
ص: 56
يا مُحَمَّدُ، ... فَاعْهَدْ عَهْدَكَ وَ قَدِّمْ وَصِيَّتَكَ وَ اعْهَدْ الى ما عِنْدَكَ مِنَ الْعِلْمِ و ... . فَسَلِّمْها الى وَصِيِّكَ ...، عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ، فَاقِمْهُ لِلنّاسِ عَلَما ... . فَانّى لَمْ اقْبِضْ نَبِيّا الا بَعْدَ اكْمالِ دينى وَ اتْمامِ نِعْمَتى بِوِلايَةِ اوْلِيائى وَ مُعاداةِ اعْدائى، وَ ذلِكَ كَمالُ تَوْحيدى وَ دينى وَ اتْمامُ نِعْمَتى عَلى خَلْقى بِاتِّباعِ وَلِيّى ... . فَ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» بِوَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ. عَلِىٌّ عَبْدى ... . فَاقِمْ يا مُحَمَّدُ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ ... :
اى محمد، ... سفارشات خود را بنما و وصيت خود را آماده كن و آنچه از علم و ... . نزد توست به وصى خود ... . على بن ابى طالب بسپار و او را به عنوان علامت و نشانه براى مردم منصوب كن ... ، چرا كه من پيامبرى را قبض روح نكرده ام مگر بعد از كمال دينم و تكميل نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين كمال توحيد من و دين من و تكميل نعمت من بر خلقم با پيروى از وليم است ... . پس «در چنين روزى دين شما را كامل كردم ونعمتم را بر شما كامل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» به وسيله وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى يعنى على بنده ام ... . پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از آنان بيعت بگير ... .(1)
در اين فراز عين آيه اكمال آمده ولى به صورت اقتباس در كلام است، يعنى وقتى چنين برنامه هايى انجام شود آن وقت است كه دين كامل شده و نعمت تمام گشته است، و اين شكل از كلام به معناى اخبار از آينده اى است كه تابلوى «كمال دين و تمام نعمت» بر پيشانى آن خواهد درخشيد.
مرحله دوم: نزول آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله
جبرئيل اين آيه را با دستور اكيدى درباره اعلان آن به امت آورد، در حالى كه طبعا همه آيات براى اعلان به امت بر آن حضرت نازل مى شود؛ و در پى آن معناى كمال دين را ضميمه كرد كه اين آخرين دستور الهى و مُقدَّم بر دستورات ديگر است. در اين باره دو روايت داريم:
ص: 59
1. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: اذْ يَقُولُ (اللّه) يَوْمَ الْوِلايَةِ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: يا مُحَمَّدُ، اخْبِرْهُمْ انِّى الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْهِمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَهُمُ الاسْلامَ دينا: آنجا كه خداوند در روز ولايت به محمد صلى الله عليه و آله فرمود: اى محمد، به آنان خبر ده كه من امروز دين آنان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تكميل نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم.(1)
2. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: اتاهُ جَبْرَئيلُ عليه السلام فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ، انَّ اللّه يُقْرِؤُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ لَكَ: قُلْ لامَّتِكَ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ -
بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ - وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، وَ لَسْتُ انْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ انْزَلْتُ الَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةَ، وَ لَسْتُ اقْبَلُ هذِهِ الارْبَعَةَ الا بِها:
جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: خدا به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » و بعد از اين چيزى بر شما نازل نمى كنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار تا را بدون ولايت قبول نمى كنم» .(2)
مرحله سوم: اعلام آيه به مردم
به محض نزول آيه پيامبر صلى الله عليه و آله خبر آن را چنين به اطلاع مردم رساند: اللهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» : خدايا تو هنگامى كه ولايت على تبيين شد و او را در اين روز منصوب فرمودى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
ص: 60
در آيه اكمال هم كه خدا مى فرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم و ... » ، يعنى از روز آغاز بعثت كه معارف و دستورات الهى تدريجا نازل مى شد همه در انتظار روزى بودند كه دين خدا كامل گردد و پرونده جامع آن در اختيار مردم قرار گيرد.
خداوند با اين اعلان به آن انتظار خاتمه بخشيد و خبر داد كه امروز هنگام آن وعده فرا رسيد و دين كامل شد. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: انَا النَّبَأُ الْعَظيمُ الَّذى اكْمَلَ اللّه تَعالى بِهِ الدّينَ يَوْمَ غَديرِ خُمٍ: منم آن خبر مهمى كه خداوند دين را در روز غدير خم با آن كامل كرد.(1)
همچنين كلمه «الْيَوْمَ» نقطه اصلى آيه است، چرا كه علت كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب در متن آيه ذكر نشده، و اين «الْيَوْمَ» است كه اين راز را كشف مى كند و پرده از آن برمى دارد. يعنى آن واقعه اى كه در «امروز» اتفاق افتاده باعث كمال دين و تمام نعمت و رضايت پروردگار است.
با توجه به بحثى كه در تعيين زمان نزول اين آيه شد(2) طبعا معناى «الْيَوْمَ» و اينكه آن روز روزِ غدير است، روشن خواهد بود. نتيجتا جهتى كه در روز غدير به عنوان شاخص اين روز است يعنى «اعلام ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهم السلام» باعث كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب است، و اين همان نقطه پرگار است كه از كلمه «الْيَوْمَ» استفاده مى شود.
اكثر احاديثى كه از ائمه عليهم السلام درباره آيه اكمال وارد شده در صدد تبيين هر چه بيشتر آن چيزى است كه در روز غدير باعث كمال دين شده، كه ذيلاً نكته هاى روشنگرانه آنها را ذكر مى كنيم:
نكته اول: على عليه السلام
در عده اى از روايات با ذكر «على عليه السلام» اشاره شده كه آنچه درباره آن حضرت در روز غدير گفته شده باعث كمال دين است:
ص: 63
1. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: انَا الَّذى قالَ اللّه تَعالى فِىَّ وَ فى حَقّى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» : منم آن كسى كه درباره من و در حق من چنين نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » .(1)
2. امام باقر عليه السلام فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» بِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عليه السلام: آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » يعنى به وسيله على بن ابى طالب عليه السلام.(2)
نكته دوم: ولايت يا امامت
در روايات ديگرى «ولايت» يا «امامت» على عليه السلام اسم برده شده است:
1. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: انَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِارْسالى الَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ بَعْدى لِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ: كامل شدن دين و نعمت و رضايت خدا با فرستادن من به سوى شما با پيام ولايت براى على بن ابى طالب عليه السلام بعد از من، بوده است.(3)
2. امام صادق عليه السلام فرمود: جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين عرض كرد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ ... : «امروز دين شما را» با ولايت على بن ابى طالب «برايتان كامل نمودم» .(4)
3. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نزول آيه فرمود: تَمامُ نُبُوَّتى وَ تَمامُ دينِ اللّه وِلايَةُ عَلِىٍّ بَعْدى: كامل شدن نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است.(5)
4. همچنين فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه دينَكُمْ بِامامَتِهِ: اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود.(6)
ص: 64
مفاهيم آن، اين جهت را تداعى مى كند كه اصل مطلب همان كمال دين است، و همين كمال را خداوند تمام نعمت حساب كرده و به خاطر همين كمال اسلام را به عنوان دين مردم راضى شده است.
عكس اين مطلب نيز صحيح خواهد بود كه اگر دين كامل نشده بود نه خداوند نعمت را تمام شده اعلام مى كرد و نه از دين كامل نشده راضى مى شد.
در بيان كلمه «الْيَوْمَ» روشن شد كه كامل شدن دين با ولايت بوده است، و اينك به بررسى عميق براى دريافت معناى دقيق و چگونگى اين كمال مى پردازيم:
شكى نيست كه دين خداوندى اصول و فروعى دارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در طول بيست و سه سال با آماده شدن شرايطِ هر يك از اصول و فروع دين اقدام به تبيين آنها مى فرمود.
لازمه مراعات ظرفيت مردم و شرايط جامعه، تدريج در ابلاغ معارف و فرامين الهى از يك سو و شرح و بسط مفاهيم آن به اقتضاءات مختلف از سوى ديگر است، و اين امر درباره همه مسايل دين مشهود است. به خصوص درباره «ولايت» مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله در موقعيت هاى مختلف به تناسب فكر مخاطبين اقدام به بياناتى مختصر يا مفصل، و همچنين عميق يا غير عميق درباره آن فرموده است.
آنچه براى درك دقيق جمله «أَكْمَلْتُ» لازم است اينكه: آيا در غدير آنچه از اصول و فروع دين باقى مانده بود با همان يك سخنرانى ابلاغ شد ؟ و به عبارت ديگر آيا همه معارف دين در علوم مختلف بيان شده بود و فقط ولايت مانده بود كه با ابلاغ آن پرونده دين كامل شد ؟
واضح است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران 23 ساله، هم از نظر زمانى آن فرصت را نداشت كه همه معارف دين را بيان كند، به خصوص آنكه به طور مستمر درگير جنگ ها و برخوردهاى عداوت آميز دشمنان بود؛ و هم از نظر كشش فكرى هنوز مردم آمادگى لازم را براى درك بسيارى از مفاهيم بلند دين نداشتند.
ص: 67
به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله پايه هاى اصلى معارف دين را از توحيد و نبوت گرفته تا نماز و روزه و زكات و غير اينها بيان فرمود و از شاخصه هاى اصلى دين فقط حج و ولايت باقى ماند.
در اين سفر حجة الوداع حج را هم تبيين فرمود تا آنكه در غدير آخرين حكم اصيل اسلام يعنى ولايت را هم ابلاغ فرمود، و بدين گونه دين الهى از نظر شكل گرفتن اسكِلت اصلى آن و استوارى پايه ها و ستون هايش كامل شد، و اين رسالتى بود كه مقام نبوت بر دوش كشيد تا آن را به هدف رسانيد. چنانكه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفت:
به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» ... ، وَ لَسْتُ انْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذا. قَدْ انْزَلْتُ الَيْكُمْ الصَّلاةَ وَ الزَّكاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ وَ هِىَ الْخامِسَةُ، وَ لَسْتُ اقْبَلُ هذِهِ الارْبَعَةَ الا بِها : «امروز دين شما را كامل كردم» ... ، و بعد از اين ديگر چيزى نازل نمى كنم. نماز و زكات و روزه و حج را نازل كردم و ولايت پنجمى است كه آن چهار را بدون اين پنجمى نمى پذيرم» .(1)
پس براى بيان اين اصولِ اسلام، هنوز راه بلندى در پيش بود كه اگر خود پيامبر صلى الله عليه و آله هم تا آخرين روز دنيا زنده مى بود در ادامه آن راه تلاش مى كرد. در واقع آنچه مانده بود استخراج جوانب مختلف همين پايه هاى اسلام و تبيين عميق تر معارف دين و ابلاغ ناگفته هاى بسيارى از جزئيات اسلام، و در يك كلمه ارتباط معارف اسلام به درياى بيكران علم الهى بود.
با توجه به اين نكته نتيجه مى گيريم كه راز تكميل دين در ولايت نهفته است، و ولايت گونه اى از اعتقاد است كه دروازه هاى معارف از آن باز مى شود، و جا دارد به كشف اين نكته بپردازيم.
ص: 68
قبلاً دانستن اين نكته لازم است كه «كمال» مى تواند به معناى نقطه اوج و پايان راه باشد، و همچنين به معناى تكامل نهايى و تكميل همه جوانب نيز در نظر گرفته مى شود.
نسبت ولايت به دين الهى جامعِ هر دو است، يعنى ولايت از يك سو نقطه اوج دين و پايان راه نبوت و معناى خاتميت است، و از سوى ديگر با ابلاغ ولايت راه بلندى در پيش روى آينده دين باز مى شود، كه همه جوانب آن را با يك وسيله (يعنى ولايت) به تكامل نهايى مى رساند.
ولايت و صاحب اختيارى مطلق دوازده امام عليهم السلام بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در جميع امور مربوط به دنيا و آخرتِ مردم، با علم بى پايان كه امام - همانند پيامبر -
دارد و متصل به درياى بى انتهاى علم الهى است، ضمانت نامه كمال دين است.
براى وجود امامان بعد از مقام نبوت، سه جهت مهم در روايات ذكر شده كه معناى اين كمال را به خوبى روشن مى كند:
1. ابلاغ بقيه دين الهى
ناگفته هاى معارف دين كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله فرصتى براى ابلاغش نبوده، توسط مقام ولايت - كه در غدير معرفى شده - بيان مى شود، و اين مطلب را امام صادق عليه السلام از آيه اكمال استخراج فرموده است:
آن حضرت فرمود: ما مِنْ شَىْ ءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ:
چيزى نيست كه فرزند آدم بدان نياز داشته باشد مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسولش صادر شده است؛ و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمى فرمود !
پرسيدند: با چه چيزى خداوند اتمام حجت فرموده است ؟ فرمود: كلام خداوند: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . سپس
ص: 69
در غوغاى سقيفه مى اندازد كه فرمود: اگر اين امت از زمانى كه خداوند پيامبرش را قبض روح كرده تابع من مى شدند و مرا اطاعت مى كردند، از بالاى سرشان و از زير پايشان تا روز قيامت - با خوشى و وسعت - از نعمت هاى الهى استفاده مى كردند.(1)
يعنى اين نعمت تأمين كننده دين و دنيا و آخرت و همه جوانب زندگى مردم در طول تاريخ است، و رشته ناگسستنى نعمتى است كه سر رشته آن خدا است. امام صادق عليه السلام درباره منزلت اين نعمت يادآور مى شود كه روز قيامت اين نعمت مورد سؤال قرار خواهد گرفت:
نَحْنُ اهْلُ الْبَيْتِ النَّعيمُ الَّذى انْعَمَ اللّه بِنا عَلَى الْعِبادِ ... ، وَ هُوَ النِّعْمَةُ الَّتى لا تَنْقَطِعُ، وَ اللّه سائِلُهُمْ عَنِ حَقِّ النَّعيمِ الَّذى انْعَمَ بِهِ عَلَيْهِمْ: ما اهل بيت آن نعمت هستيم كه خدا آن را بر بندگانش نعمت حساب كرد ... ، و آن نعمتى ناگسستنى است كه قطع نمى شود، و خداوند درباره اداى حق اين نعمتى كه به آنان عطا فرموده بازخواست خواهد كرد.(2)
اكنون معلوم شد كه خداوند در فراز دوم آيه اكمال كه مى فرمايد: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» ، از يك سو ولايت دوازده امام عليهم السلام را بزرگ ترين نعمت خويش بر مردم اعلام مى كند، و از سوى ديگر به آنان هشدار مى دهد كه اگر بناى قدردانى و سپاسگزارى لسانى و عملى از خداست در رأس همه بايد قدردان نعمت «ولايت» باشيم، و بايد با اطاعت كامل و انقياد مطلق در برابر مقام عصمت عملاً تشكر خود را از اين نعمت عظماى الهى اعلام كنيم.
از همين جاست كه بايد خود را آماده روز سؤال نماييم كه خداوند فرموده: «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(3): «درآن روز از نعمت ها سؤال مى شويد» . امام رضا عليه السلام در
ص: 73
بيان اين آيه و نعمتى كه مورد سؤال قرار مى گيرد، فرمود: نعيم محبت و ولايت ما اهل بيت است، كه خداوند بعد از توحيد و نبوت درباره آن از مردم سؤال مى كند» .(1)
در نگاهى ديگر:
نعمت ولايت آن قدر عظيم و بلندمرتبه است كه به مقدار لياقت و آمادگى هر انسانى، خداوند از اين نعمت به او بيشتر عنايت مى كند، چنانكه فرموده است:
ولايت على عليه السلام نعمتى است كه به هر كدام از بندگانم كه دوست دارم عنايت كرده ام. هر كس از بندگانم را كه دوست بدارم ولايت و معرفتش را به او عنايت مى كنم، و هر كس را مبغوض بدارم به خاطر فاصله او از معرفت و ولايت على مبغوضش مى دارم.(2)
اكنون كه سخن به اطاعت بى چون و چرا از امام معصوم عليه السلام رسيد جا دارد يادى از هارون مكى نماييم كه با عمل خود به ديگران فهمانيد كه از غدير چيزى نفهميده اند و در آغاز راهند، و به ما آموخت كه كجاى غدير آموختنى است:
يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام مى گويد: خدمت آن حضرت بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و به حضرت عرض كرد: چرا درباره حق خود قيام نمى كنيد در حالى كه صد هزار نفر از شيعيان شما آماده جانفشانى در پيشگاه شمايند ! ! ؟
امام صادق عليه السلام فرمود: اى خراسانى ! بنشين، خدا تو را جزاى خير دهد ! سپس به خدمتكار خانه فرمود: تنور را داغ كن ! ! او هم تنور را آتش كرد به گونه اى كه مانند سنگ گداخته شد و روى آتش به سفيدى گراييد. آنگاه فرمود: اى خراسانى ! برخيز و داخل تنور بنشين ! ! خراسانى گفت: يا سيدى يابن رسول اللّه ! مرا به آتش عذاب مكن، من سخن خود را پس مى گيرم، تو هم از من بپذير ! ! حضرت فرمود: پذيرفتم.
در همين حال هارون مكّى وارد شد در حالى كه كفش هاى خود را از انگشتانش آويخته بود، و عرض كرد: السلام عليك يابن رسول اللّه ! امام صادق عليه السلام پاسخ سلام او
ص: 74
را داد و هنوز ننشسته به او فرمود: كفشت را كنارى بينداز و برو داخل تنور بنشين ! ! هارون بلافاصله كفش هايش را از انگشتانش رها كرد و به سوى تنور رفت و داخل آن نشست !
در حالى كه هارون مكى داخل تنور روى آتش نشسته بود امام صادق عليه السلام رو به خراسانى كرد و با او درباره خراسان سخنانى فرمود به گونه اى كه گويا حضرت مدتى در آن ديار بوده است.
سپس فرمود: برخيز و داخل تنور را نگاه كن ! او هم برخاست و داخل تنور را نگاه كرد و هارون را ديد كه چهار زانو در آنجا نشسته است ! سپس هارون بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت از خراسانى پرسيد: در خراسان چند نفر مثل اين سراغ دارى ؟ ! عرض كرد: به خدا قسم حتى يك نفر سراغ ندارم ! حضرت پرسيد: حتى يك نفر سراغ ندارى ؟ ! سپس فرمود: ما قيام نمى كنيم در زمانى كه پنج نفر ياران اينگونه براى كمك نداشته باشيم ! ما وقت قيام را بهتر مى شناسيم !(1)
قسمت چهارم آيه: «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
در نگاه اول مشابهتى بين معناى اين جمله با عبارت «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» به نظر مى آيد كه كمال دين همان رضايت رب است، ولى اين در واقع نوعى تلازم است و جمله آخر آيه مفاهيم اضافه اى در خود دارد كه نتايج مهمى را به ارمغان مى آورد.
از نظر ادبى بايد توجه داشت كه كلمه «دِينا» در آخر جمله تميز بوده و بر طرف كننده ابهامِ جمله است، بدين معنى كه وقتى خداوند مى فرمايد: «اسلام را براى شما راضى شدم» اين سؤال مطرح مى شود كه از چه جهت اسلام را براى ما راضى شده است ؟
كلمه «دِينا» پاسخ به اين سؤال است و مى فهماند كه اگر در پى دينى هستيد كه خدا آن را قبول دارد، اسلام را بپذيريد. بنا بر اين، مى توان جمله «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
ص: 75
را چنين معنى كرد كه «اين است آن اسلامى كه به شما گفته بودم» ، و به عبارت ديگر «اين آن دينى است كه نزد من نام اسلام كاملاً بر آن صدق مى كند» .
با در نظر گرفتن اين معنى سه نتيجه از اين قسمت آيه مى توان گرفت:
نتيجه اول: اسلام فقط يك گروه
نام «اسلام» نزد مردم اطلاق عامى دارد كه با در نظر گرفتن فرقه هاى مختلف و درجات متفاوت اعتقادى و حتى صدق و كذب در اظهار اسلام، همه را شامل مى شود.
حتى در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت مى فرمود: وقتى كسى شهادتين را بر زبان جارى كند خود را داخل اسلام نموده و جان خود را حفظ نموده است.(1) بنا بر اين، از اظهار شهادتين گرفته كه باعث طهارت گوينده آن و حفظ جان و مال و آبرويش مى شود تا منافقينى كه در ظاهر اسلام را اظهار مى كنند ولى در باطن فكر ديگرى دارند ولى قابل تشخيص نيستند، و تا فرقه هاى مختلفى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله خبر از آنها داد و فرمود: «امت من به هفتاد و سه گروه تقسيم مى شوند» ، كه هر يك از اين گروه ها گوشه اى از اعتقادشان انحراف دارد، همه اينها با اسم اسلام وجود دارند و از اعتبار همين عنوان جاى پايى در مجموعه دينى براى خود باز كرده اند.
عده اى بر آن خيالند كه بايد همه را زير پرچم اسلام بپذيريم، و عده اى ديگر بر اين باورند كه بايد در جستجوى فرقه ناجيه باشيم. در روايات متعددى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اختلاف را به هفتاد و سه گروه بيان فرموده تأكيد نموده است: فِرْقَةٌ واحِدَةٌ فِى الْجَنَّةِ وَ الْباقى فِى النّارِ: يك گروه در بهشتند و بقيه در آتشند.(2)
اين دقيقا همان معنايى است كه در «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» نهفته است. يعنى اگر سرزمين پهناورى را در نظر بگيريم كه همه مسلمانان جهان - از هر فرقه اى با هر
ص: 76
نتيجه دوم: انزجار خداوند از اسلام بدون ولايت
اسلام بدون ولايت ناقص است و با نداشتن اسلام مساوى است. اين نكته مهم است كه اسلامِ ناقص به اندازه باقيمانده اش هم قبول نيست و ارزش ندارد. اين بدان جهت است كه اسلام مجموعه واحدى است كه ولايت روح جارى در كالبد آن است و بدون آن جسم بى جانى است كه كم ترين قيمتى نمى تواند داشته باشد.
در اين باره پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير با اشاره به آيه اكمال مى فرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَاولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ:
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنا بر اين، هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مى شود و در آتش دائمى خواهند بود.(1)
اين كلام كه لحظاتى بعد از نزول آيه اكمال بر لسان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شده به قدرى صريح در ردّ اسلام بدون ولايت دوازده امام عليهم السلام از سوى خداوند است، كه چنين اعتقادى گذشته از اعتقاد حتى اعمال آنان را به فساد و نابودى و هدر رفتن مى كشاند؛ و بالاتر از آن نه تنها روز قيامت دست خالى به پاى ميزان الهى مى آيند، بلكه به خاطر همين اسلامِ ناقص به جهنم خواهند رفت؛ و نه تنها اهل آتش اند كه دائمى بودن آنان و مخلد بودنشان از طرف خداوند امضا شده است.
معناى اين برخورد خداوند فراتر از عدم رضايت است، بلكه حاكى از انزجار ذات الهى از اسلامى است كه نامى از على بن ابى طالب عليه السلام تا مهدى موعود عليه السلام در آن نيست، و به معناى منفور بودن اسلامى است كه به جاى دوازده امام عليهم السلام دشمنان آنان
ص: 78
كانَتِ الْفَريضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَريضَةِ الاخْرى، وَ كانَتِ الْوِلايَةُ آخِرَ الْفَرائِضِ. فَانْزَلَ اللّه عَزَّوَجَلَّ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»؛ يَقُولُ اللّه عَزَّوَجَلَّ: لا انْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هذِهِ الْفَريضَةِ فَريضَةً، اكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرائِضَ:
فرائض يكى پس از ديگرى نازل مى شد، و ولايت آخرين فريضه بود. لذا خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم» ؛ در واقع خدا مى فرمايد: بعد از اين فريضه، فريضه ديگرى بر شما نازل نمى كنم، و فرائض شما را كامل نمودم.(1)
جالب است كه منافقين هم با احساس نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله سؤالى مطرح كردند كه از پاسخ آن آخرين بودن ولايت روشن شد. آنان از حضرت پرسيدند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كرده اى چيز ديگرى نزد پروردگارت مانده كه آن را هم واجب كنى تا خيالمان راحت شود كه چيز ديگرى باقى نمانده است ؟ !
خداوند در اين باره اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ»(2): «من شما را به يك چيز نصيحت مى كنم» . بعد امام باقر عليه السلام فرمود: يعنى ولايت ... ، و بعد از ابلاغ آن فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
البته مخفى نماند كه ولايت از اولين مسايل ابلاغ شده اسلام بود كه در «يوم الدار» پيامبر صلى الله عليه و آله عده اى از خويشان را جمع كرد و فرمود: چه كسى اسلام را مى پذيرد تا جانشينى من براى او باشد، و كسى جز اميرالمؤمنين عليه السلام برنخاست و پاسخ مثبت نداد.
در طول 23 سال هم در فرصت هاى مناسب پيامبر صلى الله عليه و آله از ابلاغ اين پيام دريغ نمى كرد به گونه اى كه هيچ حكمى اينگونه به استمرار ابلاغ نشده است؛ ولى بدون
ص: 81
وجه چهارم: آسانى در تحمل اين اعتقاد
قبول ولايت بر قلوب مردم از همه مشكل تر بود، و تأخير آن دوران اين سنگينى را كمتر مى كرد، و لا اقل لطمه به جنبه اتمام حجت آن وارد نمى كرد. اين سنگينى از آن جهت بود كه ولايت از يك جهت به مسئله رياست بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت و چشم هاى طمع بسيارى بدان دوخته شده بود؛ و مانند نماز و روزه و حج و زكات نبود كه انجام فريضه اى به صورت شخصى باشد.
لذا همه سؤال ها و درخواست هاى موذى گرانه در اين مورد خود نمايى كرد؛ عده اى درخواست انتصاب غير على عليه السلام را نمودند، و عده اى شراكت با آن حضرت در خلافت را پيشنهاد كردند، و عده اى صلاح نبودن ابلاغ آن در آن شرايط را مطرح كردند. در حالى كه چنين حركاتى در ابلاغ هيچ يك از فرائض الهى نيست.
اين بدان معنى است كه تحمل اين فريضه بر مردم بسيار گران بود و بهتر همان بود كه اعلام آن هر چه ديرتر باشد تا اين سنگينى كمتر خود نمايى كند و عوارض بعدى را پيش نياورد.
تحليل دوم: اتمام حجت نهايى بر مردم
نگاه به مسئله ابلاغ ولايت در غدير به عنوان آخرين اتمام حجت الهى غير از مسئله آخرين فريضه بودن آن است. در اين نگاه پيگير اين مسئله هستيم كه خداوند به گونه هاى مختلف گفتارى و عملى بر مردم اتمام حجت فرموده است، و ابلاغ ولايت در غدير - چون كمال دين است - هم از نظر زمانى و هم از نظر اهميت، در آخرين درجه اتمام حجت الهى است.
در اينجا سه نكته بايد تبيين شود: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى، آخرين درجه اتمام حجت، سرّ عظمت آخرين اتمام حجت.
نكته اول: آخرين اتمام حجت از نظر زمانى
با در نظر گرفتن اينكه نزول فرامين و احكام الهى مثل نماز و روزه مستقيما يك
ص: 83
به قدرى آن برنامه ريزى عجيب و غير منتظره و فوق العاده بود كه در روايات به صراحت آمده است كه خبر آن روز به عنوان «يوم الولاية» به سرعت در مناطق مختلف منتشر شد و در شهرها شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. حتى عده اى از غير مسلمانان هم در غدير حضور يافتند، و خبر آن تا اقصى نقاط جهان در آن روز يعنى ايران و روم و چين رسيد.(1)
چنين برنامه مفصل با محتواى قوى در آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى سنگ تمام در اتمام حجت و اقدام به آن در اعلا درجه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
ما عَلِمْتُ انَّ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً : پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(2)
مسئله حارث فهرى كه به نمايندگى از منكرين ولايت رو در روى خدا ايستاد و گفت: خدايا، عذابت را خريدارم ولى امر ولايت تو را نمى پذيرم. و پاسخ فورى خداوند كه با عذاب آسمانى او را هلاك كرد و همه آن منظره را ديدند، به خوبى فرمايش امام رضا عليه السلام را به ما مى فهماند كه فرمود:
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ عليه السلام، وَ مَثَلُ مَنْ ابى وِلايَةَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ ابْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » :
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليه السلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(3)
ص: 85
يعنى در روز غدير چنان حجت تمام شد و چنان اين اتمام حجت همه جانبه بود كه هر كس سر تعظيم فرود آورد با علم و آگاهى بود، و هر كس از پذيرش آن سر بر تافت از روى علم و آگاهى بود، همچون شيطان كه با علم و آگاهى از فرمان خدا سر بر تافت و تا ابد رانده درگاه پروردگار گشت.
امام باقر عليه السلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مى فرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مى كردند و مى كنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله وَ قَدْ اكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً. فَمَنْ جَهِلَ اوْ تَجاهَلَ اوْ انْكَرَ اوْ نَسِىَ اوْ تَناسى فَعَلَى اللّه حِسابُهُ:
پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنا بر اين، هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.(1)
نكته سوم: سِرِّ عظمتِ آخرين اتمام حجت
با اذعان به عظمت و شكوه بى نظير اتمام حجت در غدير، بايد ديد اسرار عظمت آن چيست و كدام مشكل كليدى در غدير از ميان برداشته شده و قفل آن مشكل با كدام كليد باز شده است.
تمام اسرار اين اتمام حجت بزرگ در غدير را مى توان چنين خلاصه كرد:
معرفى امامانى كه در مقام علم و عصمت و ساير شئون همانند پيامبرند و قادر به برآوردن همه نيازهاى بشرند و تا آخرين روز دنيا چنين خواهند بود.
اين به معناى حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان تمام نسل هاى آينده بشريت است. آيا مردم مى توانند بالاتر از اين از خدا درخواستى داشته باشند ؟ !
ص: 86
اگر فرض كنيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخرين روز دنيا زنده مى ماند و هر روز جلوه اى از انوار معارف دينش را بيان مى كرد، آيا باز هم براى كسى عذرى باقى مى ماند ؟ اينك دوازده امام عليهم السلام به ترتيب در جاى او قرار گرفته اند و داراى همه شئون او هستند، به گونه اى كه گويا خود او حاضر است.
اين عظيم ترين فرض اتمام حجت است كه در غدير با معرفى امامان تحقق پذيرفته است، و از همين ديدگاه است كه اسلام در غدير حقيقتا كامل شده و در اين باره از هيچ كس عذرى پذيرفته نيست. امام رضا عليه السلام اين نكته را با صراحت تمام چنين بيان مى فرمايد:
انَّ اللّه لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اكْمَلَ لَهُ الدّينَ ... . وَ انْزَلَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . وَ امْرُ الامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ. وَ لَمْ يَمْضِ صلى الله عليه و آله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ انَّ اللّه لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه فَهُوَ كافِرٌ بِهِ:
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود ... . و در حجة الوداع - كه در آخر عمر حضرت بود - اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ مسئله امامت از كمال دين است. و پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا نرفت تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است.(1)
ص: 87
امام صادق عليه السلام تصريح فرموده كه آنچه از خدا و رسول صلى الله عليه و آله رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بشر است. حضرت به اتمام حجت خدا با آيه اكمال استناد مى فرمايد:
ما مِنْ شَىْ ءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ ؟ فَقالَ ابُو عَبْدِاللّه عليه السلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ الَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ ؟ !
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمى كرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟ امام صادق عليه السلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » . اگر سنت ها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟(1)
شكى نيست كه امام صادق عليه السلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مى دانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ناگفته ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است.
آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينه اى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مى كنند گويا در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهم السلام پناه مى برند و پاسخى مطمئن دريافت مى كنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مى شوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمى يابند.
ص: 88
امام باقر عليه السلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونه اى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود: انّا نَحْنُ نَتَوارَثُ الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ انْزَلَهُمَا اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، وَ الارْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الامُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها:
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مى بريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد آنجا كه مى فرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » ، و زمين خالى نمى ماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.(1)
تحليل سوم: ريشه اصلى كمال دين
از ديدگاه اتمام حجت در غدير كه بگذريم بايد واقعا در صدد باشيم كه لُبّ مطلب در اين مراسم عظيم را به دست آوريم و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كنيم، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشيم و از لغزش ها و انحرافات مصون بمانيم. در اينجا دو نكته قابل ملاحظه است: يكى نقطه اصلى ولايت و ديگرى آثار آن.
1. نقطه اصلى ولايت
نقطه مركزى كمال دين «صاحب اختيارى دوازده امام عليهم السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله» است. بر گِرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى هواهد بود و اعتقاد يك مسلمان را مى سازد.
اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهم السلام» و «بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله» ، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
ص: 89
صاحبان هر دينى وقتى به عنوان آن اعتقاد به مجموعه خود توجه كنند، به خوبى در مى يابند كه بالاترين عيد و جشنشان بايد مهم ترين روزى باشد كه با دين آنان ارتباط دارد، و آن روزى خواهد بود كه دينشان به اعلا درجه كمال برسد و از طرف خداوند امضاى نهايى بر آن زده شود.
از اين ديدگاه يهوديت و مسيحيت سندى براى كامل شدن دينشان ندارند؛ ولى ما مسلمانان در متن قرآن نه فقط سند كامل شدن دينمان را داريم بلكه رضايت و امضاى پروردگار را هم از اسلام به صراحت در دست داريم و روز نزول اين تأييد نهايىِ خدا را هم خوب مى دانيم؛ و آن روز غدير است كه خداوند لوح «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» را بدست پيامبرش داد و امضاى «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» را بر پاى آن گذاشت.
با اين مقدمه گوش مى سپاريم به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله كه غدير را به خاطر كمال دين بالاترين عيد معرفى كرد:
يَوْمُ غَديرِ خُمٍّ افْضَلُ اعْيادِ امَّتى ... ، وَ هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اكْمَلَ اللّه فيهِ الدّينَ وَ اتَمَّ عَلى امَّتى فيهِ النِّعْمَةَ وَ رَضِىَ لَهُمُ الاسْلامَ دينا: روز غدير خم مهمترين عيد امت من است ... ، و آن روزى است كه خداوند دين را در آن كامل كرد و نعمت را در آن روز بر امتم تمام نمود و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شد.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام همين نكته را با اشاره به ثمره آن بيان مى فرمايد كه كامل شدن دين باعث چشم روشنى متديّنين خواهد بود و چه جشنى شيرين تر از آنكه انسان در روز روشنى چشم خود جشن بگيرد.
اين مطلب را حضرت در جشن غديرى كه بعد از 25 سال براى اولين بار در كوفه گرفته شد چنين بيان فرمود: فَكَمَّلَ اللّه دينَهُ وَ اقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ ... ، وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ: خداوند دين خود را كامل كرد و چشم
ص: 92
پيامبرش و مؤمنين و پيروان اسلام را روشن فرمود ... ، و وعده نيك خدا بر صابرين به انجام رسيد.(1)
امام صادق عليه السلام عيد بودن اين روز را به نزول چنين آيه اى نسبت مى دهد و در پاسخ كسى كه از حضرت مى پرسد: آيا مسلمانان عيدى با فضيلت تر از فطر و قربان و جمعه و روز عرفه دارند ؟ مى فرمايد: نَعَمْ، افْضَلُها وَ اعْظَمُها وَ اشْرَفُها عِنْدَ اللّه مَنْزِلَةً هُوَ الْيَوْمُ الَّذى اكْمَلَ اللّه فيهِ الدّينَ وَ انْزَلَ عَلى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . ... وَ انَّهُ الْيَوْمَ الَّذى نَصَبَ فيهِ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله عَلِيّا لِلنّاسِ عَلَما وَ انْزِلَ فيهِ ما انْزِلَ وَ كَمَلَ فيهِ الدّينُ وَ تَمَّتْ فيهِ النِّعْمَةُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ:
آرى، با فضيلت ترين و با عظمت ترين و شريف ترين آنها نزد خداوند روزى است كه خداوند در آن دين را كامل كرد و اين آيه را بر پيامبرش نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » . و آن روزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله على را به عنوان عَلَم و علامت براى مردم منصوب فرمود و درباره او مطالبى نازل شد و دين در آن روز كامل شد و نعمت بر مؤمنين به اعلاترين درجه رسيد.(2)
اين باور آنگاه عميق تر مى شود كه بدانيم پيامبران هم پيشاپيش اين روز را جشن مى گرفته اند، چنانكه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاده مگر آنكه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است.(3)
و اين اعتقاد در زمانى به اوج خود مى رسد كه بدانيم اين روز را ملائكه و اهل آسمان ها جشن مى گيرند چنانكه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است(4).
ص: 93
و مى فرمايد: و نام روز عيد غدير در آسمان ها روز عهد معهود است.(1)
و مى فرمايد: در روز غدير تختى از كرامت خداوند مقابل بيت المعمور قرار مى دهند و همه ملائكه كنار آن جمع مى شوند و جشن عظيم غدير را بر پا مى كنند.(2)
و براى نشان دادن بالاترين درجه فضيلت مى فرمايد: شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمت تر از روز غدير خلق كرده است ! نه به خدا قسم ! نه به خدا قسم ! نه به خدا قسم !(3)
اشاره به آيه اكمال در خطبه غدير و پس از آن
اشاره
پيامبر صلى الله عليه و آله دو مرتبه در خطبه غدير و يك مرتبه پس از آن به آيه اكمال اشاره فرمودند:
1 - در خطبه غدير
اشاره
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمت ها كامل شد، ولايت ائمه عليهم السلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگامى بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرموده اند:
مورد اول
پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابى طالب را براى مردم تبيين كردم اين آيه را نازل كردى كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » : «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم» . و اين آيه را نازل كردى كه «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا ... » : «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است» .
ص: 94
ابراز احساسات مردم با پاسخ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آرام تر شد در حالى كه آن حضرت با اميرالمؤمنين عليه السلام به پله هاى پايين منبر رسيده بودند. در آن حال پيامبر صلى الله عليه و آله كمال دين را به مردم يادآور شده فرمود:
اللّه ُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ: اللّه اكبر به خاطر كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابى طالب بعد از من.(1)
سپس سه بار آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» را قرائت كرد، و بعد از آن فرمود: انَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِارْسالى الَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ: كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب با اين است كه مرا براى ابلاغ ولايت على بن ابى طالب عليه السلام بعد از من فرستاده است.(2)
آيه اكمال در ذكر روز غدير
اشاره
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه ها و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده، كه از جمله آنها آيه اكمال است:
اين آيه و ذكر مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
ص: 96
1 - متن ذكر
از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه مؤمن در روز غدير صد بار اين ذكر را بگويد:
الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى جَعَلَ كَمالَ دينِهِ وَ تَمامَ نِعْمَتِهِ بِوِلايَةِ اميرِالْمُؤْمُنينَ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عليه السلام(1): سپاس خدايى را كه كمال دينش و تمام نعمتش را با ولايت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام قرار داد.
2 - نتيجه اعتقادى
در اين دعا مضمون آيه با تغيير جمله بندى در قالب شكرگزارى و نيز تفسير آيه آورده شده است. اين دعا با قرينه ورود آن در روز غدير و تصريح آخر آن، از يك سو شأن نزول آيه را بيان مى كند كه با اعلام ولايت در غدير هم دين كامل شد و هم نعمت تمام گرديد و هم خدا از اسلام راضى شد، و از سوى ديگر به ما مى آموزد كه اگر قرار بر شكر نعمت است، نعمت ولايت بالاترين نعمتى است كه موظف به سپاسگزارى به خاطر آن هستيم.
آيه اكمال در زيارت غديريه
اشاره
همچنين يكى ديگر از مواردى كه آيه اكمال مورد استشهاد قرار گرفته زيارت غديريه است:
اين آيه در زيارت غديريه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن زيارت
اشاره
در دو مورد از زيارت غديريه به آيه اكمال اشاره شده است:
مورد اول
در فرازى از زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير، شك كننده در ولايت به عنوان معاند با خداوند در دين كاملى كه روز غدير اعلام شد، معرفى شده است:
ص: 97
أشْهَدُ يا أميرَالمُؤْمِنينَ أنَّ الشّاكَّ فيكَ ما آمَنَ بِالرَّسُولِ الْأَمينِ، وَ أنَّ العادِلَ بِكَ غَيْرَكَ عانَدَ عَنِ الدِّينِ الْقَويمِ؛ الّذِى ارْتَضاهُ لَنا رَبُّ الْعالَمينَ وَ أكْمَلَهُ بِوِلايَتِكَ يَوْمَ الْغَديرِ(1):
يا اميرالمؤمنين، شهادت مى دهم كه شك كننده درباره تو به پيامبر امين صلى الله عليه و آله ايمان نياورده است، و كسى كه تو را با غير تو مساوى قرار دهد از دين محكمى كه رب العالمين براى ما پسنديده و با ولايت تو در روز غدير آن را كامل كرده، دشمنى كرده است.
مورد دوم
اللّهُمَّ ... ، العَن مَن غَصَبَ وَليَّكَ حَقَّهُ وَ أنكَرَ عَهدَهُ وَ جَحَدَهُ بَعدَ اليَقينِ وَ الإقرارِ بِالوِلايَةِ لَهِ يَومَ أكمَلتَ لَهُ الدينَ:
خدايا... ، لعنت كن كسى كه حق وليّت را غصب كرده، و پيمان با او را انكار نموده، و پس از يقين و اقرار به ولايت براى او روزى كه دين را براى او كامل كردى حقش را انكار نموده است.
2 - نتيجه اعتقادى
فقره اول
امام هادى عليه السلام در اين عبارت، آيه اكمال را به صورت اشاره و با درج آن در كلام خود آورده، و به دو قسمت آن اشاره فرموده است: ابتدا «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ» ، و بعد «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ» .
راضى نبودن به دين خدا كفر است. در يك نگاه ارتباطى دو سويه بين كمال دين و رضايت رب در يك سو، و كفر و عناد در سوى ديگر برقرار شده است. به اين بيان كه اگر خدا دينى را راضى شده و كسى به غير آن راضى است، يا اگر خدا دينى را كامل كرده و كسى هنوز در آن شك دارد، اين ضديت با خدا و كفر است.
ص: 98
اى مردم ... ، خداوند شما را به ولايت امر كرده و من شما را شاهد مى گيرم كه اين ولايت مخصوص اين شخص است - و آن حضرت دست بر دست على بن ابى طالب عليه السلام گذاشتند - سپس مخصوص دو پسرش بعد از او، و سپس در جانشينان بعد از او از فرزندانش كه از قرآن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
3 - آيه اكمال در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره حجتى كه اينگونه بر همه مردم تمام شده مى فرمايد:
خداوند در آن روز (غدير) اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است.(2)
4 - يوم الولاية و آيه اكمال
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده و يادآور روزى است كه اسلام «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مى كند و مى فرمايد:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمت ها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد؛ هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم.(3)
ص: 103
5 - احتجاج به آيه اكمال در جنگ صفين
اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ صفين احتجاج مفصلى فرمود و در ضمن اشاره به غدير و نزول آيه اكمال پس از خطبه و بيان حديث غدير فرمود:
... سپس خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا»(1) : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(2)
6 - استناد صاحب غدير به آيه اكمال
على عليه السلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتممت نعمتى» فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهم ترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عمَّ يتسائلون، عن النبأ العظيم» ، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام خبر بزرگ است.
ص: 104
خود نبأ عظيم، اينگونه مى فرمايد: من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» . پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... . من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
7 - استناد امام رضا عليه السلام به آيه اكمال
آنگاه كه نوبت به نشر معارف غدير و مقايسه آن با دنياى سراسر جهلِ سقيفه مى رسد، پشتيبانى آيات قرآن از غدير عظمت آن را به رخ دشمن مى كشد.
يكى از اين موارد روزهاى اول ورود امام رضا عليه السلام به شهر مرو در خراسان بود. آن روز مردم در مسجد جامع شهر درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مى گفتند. عبدالعزيز مى گويد:
در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مى گفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليه السلام رفتم و اين بحث هاى مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمى دانند و در آرائى كه مى گويند مورد مكر و حيله قرار گرفته اند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُمْ وَ اَتْمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» .(2)
ص: 105
اولين كتاب در اسلام كه واقعه غدير را مطرح كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است، كه در موارد متعددى از آن آيه «تبليغ» و «اكمال» مطرح شده و ارتباط مستقيم آن با واقعه غدير از لسان پيامبر و امامان عليهم السلام بيان شده است.
پس از آن هم تفاسير و كتاب هاى تاريخى و اعتقادى اين حقيقت بزرگ را درباره غدير ثبت كرده اند، به گونه اى كه هر جا سخن از «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... »(1) و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينِكُمْ ... » به ميان آمده، فورا غدير مطرح شده است، و هر جا سخن از غدير بوده فورا اين آيات تداعى شده است.
اين حقيقت غديرى قرآنى، كم كم شكل جدى ترى به خود گرفته، و با شبهه افكنى هايى كه دشمنان از فشار عظمت آن به ميان آورده اند، توجه بيشترى را به خود جلب كرده است؛ به گونه اى كه در كتاب هاى تاريخى و حديثى به صورت فصلى خاص با عنوان «آيات غدير» يا «غدير در قرآن» مطرح شده است.
3 - آيه اكمال در كلام ابوهريره
ابوهريره كه از بازوان قوى سقيفه است، داستان غدير را چنين توصيف مى كند:
در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابى طالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ... ، و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم... » .(2)
4 - آيه اكمال در كلام يهودى در مجلس عمر
روز غدير در واقع عيد آل محمد عليهم السلام و روز جشن اهل بيت عليهم السلام است، و به همين جهت تأكيد خاصى از سوى ائمه عليهم السلام بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در اين روز وارد شده است.
ص: 109
شخص يهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... » در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عيد مى گرفتيم !(1)
شأن نزول آيه اكمال، ( ش 1 )
اشاره
در آيه اكمال سه نكته مهم به چشم مى خورد:
خداوند در آيه اكمال مى فرمايد: من دين را كامل كردم. پس كمال دين را به فاعل ديگرى نسبت نمى دهد، و آن را بدون فاعل و با صيغه مجهول هم بيان نمى كند.
و مى فرمايد: در اين روز نعمتم را بر شما به انجام و اتمام رساندم. خداوند متعال اتمام نعمت را نيز به خود نسبت مى دهد.
و مى فرمايد: از اينكه اسلام دين شما باشد راضى و خشنود شدم.
بنا بر اين، در آيه كمال با سه واژه كليدى روبرو هستيم، كه عبارتند از: اكمال، اتمام، رضاى الهى.
1 - شأن نزول آيه اكمال
اشاره
شأن نزول، يكى از اركان تعيين كننده در درك و تفسير آيات محسوب مى شود. اگر روشن شود كه آيه مورد بحث، در چه زمانى و به چه مناسبتى از طرف خداوند به قلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله وحى شده است، به طور طبيعى ميزان كارايى آيه در پاسخ به سؤال روشن مى گردد.
با توجه به اهميت موضوع در اين آيه، بحث از شأن نزول آن نيز تعيين كننده خواهد بود. تحقيق در شأن نزول آيات، بحثى تاريخى و روايى محسوب مى گردد.
به عقيده شيعه، آيه اكمال در روز 18 ذيحجه سال 10 هجرى نازل شده است. اگر چه در اين مورد نظريه هاى متفاوتى از علماى عامه ارائه شده است، كه بعضى از آنها
ص: 110
بسيارى از دانشمندان و علماى اهل سنت بر اين باور اند كه زمان نزول آيه اكمال، روز هجده ذى الحجه و شأن نزول آن به مناسبت انتصاب اميرالمؤمنين عليه السلام به ولايت و جانشينى رسول خاتم صلى الله عليه و آله مى باشد. به عنوان نمونه چند منبع معتبر اهل سنت را نام مى بريم كه در آن به مطلب مذكور اذعان و تصريح شده است:
تفسير ابن كثير، شواهد التنزيل، روح المعانى، الإتقان، الدرّ المنثور، تاريخ بغداد، تاريخ مدينة دمشق، مناقب خوارزمى، تذكرة الخواص، البداية و النهاية، مناقب ابن مغازلى، ينابيع المودة و ... .(1)
اين روايات كه تنوع و تعدد مصادر، صحت آن را به لحاظ تاريخى ثابت مى كند، با باور شيعه در تاريخ و شأن نزول آيه اكمال مطابقت دارد. لازمه آيه اكمال و روايات متواترى كه زمان و شأن نزول آن بيان شد، پذيرش بى قيد و شرط ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است.
دو. روايات دسته دوم
روشن شد كه بيشترين نقل اهل سنت در مورد نزول آيه اكمال با مبناى شيعه همخوانى دارد. اما برخى از دانشمندان اهل سنت براى گريز از لوازم آيه اكمال، روايات ديگرى در رابطه با اين آيه، زمان و شأن نزول آن نقل كرده اند. اين دسته از روايات در پى اثبات آن هستند كه آيه اكمال در عرفه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است. در واقع منشأ دوگانگى در اين روايات - كه ناقل آن همگى از اهل سنت مى باشند - توجيه غصب خلافت از طرف صحابه مى باشد. به اين دو روايت توجه كنيد:
روايت اول
إنَّ أُناسا مِنَ اليَهودِ قالوا: لَو نُزِّلَت هذِهِ الآيَةُ فينا لاتَخَذنا ذلِكَ اليَومَ عيدا. فَقالَ عُمرُ:
ص: 113
2 - بررسى شأن نزول ها
اول. لوازم پذيرش روايات گروه اول
در رابطه با آيه اكمال دو شأن نزول بيان نموديم، اما به راستى كدام يك از اين دو دسته روايات صحيح و مورد پذيرش مى باشد ؟ آيا شأن نزول اول صحيح است كه اكثر علماى اهل سنت در كتب خود نقل نموده اند و نزول اين آيه را در روز هجده ذى الحجه و به مناسبت ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانند، يا دومين گروه از روايات كه عده اندكى از اهل سنت آن را پذيرفته اند و زمان نزول آيه را نهم ذى الحجه و به مناسبت روز عرفه مى دانند ؟
اگر اهل سنت قول نخست را بپذيرند، تمام مبانى مكتب خلافت منهدم مى شود. قائل شدن به اين كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم امير المومنين عليه السلام را به ولايت و خلافت بلافصل خود منصوب نموده اند، اساس مدرسه خلافت اهل سنت و تمام مبانى فكرى، كلامى، فقهى، و اعتقادى آنان را متزلزل نموده و از بين مى برد.
يكى ديگر از لوازم پذيرش روايات دسته اول، مواجه شدن نظريه عدالت صحابه با يك تناقض بزرگ و لا ينحل است؛ زيرا عدم پذيرش روايات گروه دوم به معناى صحه ننهادن بر نقل گروهى از راويان و تكذيب ايشان، و بالطبع سلسله رجال آن روايات مى باشد. بديهى است كه برخى از راويان روايات گروه دوم از صحابه بودند. آيا افترا بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله با نظريه عدالت تمام صحابه قابل جمع مى باشد ؟
دوم. نقد اهل سنت بر روايات گروه اول
اهل سنت براى تضعيف و ردّ روايات گروه نخست، دو راه در پيش گرفته اند. البته، همانطور كه پس از اين معلوم مى شود، هيچ مفرّى براى آنان وجود ندارد و هر دو راه آنان ناكار آمده بوده و با نقد جدى روبرو است.
راه اول آنها اين است كه مهر بى اعتبارى و غير قابل اعتماد بودن بر پيشانى روايات دسته اول بزنند و به اين وسيله آنان را از درجه اعتبار ساقط كنند.
ص: 115
در نتيجه، احتمال جعل اين دسته از روايات به وسيله شيعيان نيز احتمالى مردود و ادعايى ناپذيرفتنى مى باشد.
سوم. بررسى و نقد روايات دسته دوم
در مورد شأن نزول آيه اكمال در منابع اهل سنت، با دو دسته از روايات روبرو شديم. پرسش اين است كه: كدام يك از اين دو دسته روايات معتبر و صحيح است ؟ براى بررسى صحت و سقم روايات، روش هاى مختلفى وجود دارد كه يكى از بهترين روش ها روش متن شناسى است. با استفاده از اين روش كه بيان شد، به بررسى روايات وارده در اين زمينه مى پردازيم و درجه اعتبار هر كدام از اين روايات را اندازه گيرى مى كنيم.
رواياتى كه در رابطه با آيه اكمال در منابع اهل سنت وجود دارد را به دو دسته تقسيم كرديم. دسته اول رواياتى بود كه روز نزول آيه را هجده ذى الحجه بيان مى كرد، و گروه فراوانى از علماى اهل سنت آن روايات را پذيرفته بودند.
دسته دوم رواياتى بود كه روز نزول آيه را نهم ذى الحجه يعنى روز عرفه مى دانست، كه گروه اندكى از دانشمندان اهل سنت اين دسته از روايات را نقل نموده و قبول كرده بودند. لازمه پذيرش روايات دسته دوم اين است كه بايد روز عرفه را عيد بدانيم. بررسى در متن رواياتى كه نزول آيه اكمال را در روز عرفه مى داند ما را به چند اشكال مهم و جدى رهنمون مى سازد:
اشكال اول: چگونه ممكن است با تصريح قرآن مجيد روز عرفه از چنان اهميتى برخوردار باشد كه كفار مأيوس شده و دين به اكمال رسيده باشد و خداوند سبحان نيز از جاودانگى دين خشنود باشد، اما همه مسلمانان از آن روز و اهميت آن غافل بوده و نسبت به آن روز بى تفاوت باشند ؟ تا آنجا كه يهوديان و مسيحيان اهميت آن را به مسلمانان يادآورى كنند ! آيا امكان دارد روزى با چنين ويژگى هاى ممتازى در مدت كوتاهى پس از رسول اللّه صلى الله عليه و آله به دست فراموشى سپرده شود و تنها خليفه دوم آن را يادآورى كند ؟
ص: 117
آخرين سوره اى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد. چگونه امكان دارد سوره مائده آخرين سوره نازل شده بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله باشد، اما آيه ابلاغ در سال هاى نخست رسالت نازل شده باشد ؟ !
روايات فراوانى در كتب اهل سنت وجود دارد، كه بيان مى كند سوره مائده آخرين سوره اى از قرآن است كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم:
إنَّ آخَرَ سورَةٍ نَزَلَت، سورَةُ المائِدَةِ: آخرين سوره اى كه نازل شد سوره مائده است.(1)
نَزَلَت سورَةُ المائِدَةِ عَلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى حَجَّهِ الوِداعِ فيما بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ وَ هُوَ عَلى ناقَتِهِ ... . فَبَرَكَت بِهِ راحِلَتَهُ مِن ثِقلِها: سوره مائده در حجة الوداع و در منطقه ايى ميان مكه و مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، در حالى كه ايشان سوار بر شتر بودند... . و شتر از سنگينى سوره توقف كرد و نشست.(2)
به خاطر سنگينى آيات سوره مائده، به ويژه تهديد و انذار خداوند نسبت به رسول اللّه صلى الله عليه و آله در رابطه با ابلاغ پيام مهم، مركب پيامبر صلى الله عليه و آله از حركت باز مى ايستد و توان حمل ايشان را از دست مى دهد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: المائِدَةُ مِن آخَرِ القُرآنِ تَنزيلاً. فأحِلُّوا حَلالَها وَ حَرِّموا حَرامَها: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است. پس حلال آن را حلال داريد و حرام آن را حرام دانيد.(3)
ص: 120
همانطور كه بيان كرديم، عده اى از اهل سنت بر اين نظر اند كه آيه ابلاغ در سال هاى آغازين بعثت نازل شده است. خالى از لطف نيست كه بدانيم منشأ اين نظريه، روايتى است كه عايشه نقل مى كند.
از او نقل شده كه آيه ابلاغ در سال هاى نخست رسالت نازل شده است، و در آن سال ها همواره كسانى همراه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بودند و از آن حضرت محافظت مى كردند.(1)
پرسش مهم از اهل سنت اين است كه عايشه در آن سال ها كجا بوده و چه سنّى داشته است ؟ با مراجعه به منابع تاريخى اهل سنت، مطلب جالبى روشن مى شود و آن اين كه در سال دهم بعثت عايشه شش سال داشته، و اين به آن معنى است كه وى در سال چهارم بعثت متولد شده است.(2)
از سوى ديگر، اگر بپذيريم كه آيه ابلاغ در سال هاى اول بعثت نازل شده است، اجماع علماى اهل سنت مبنى بر اينكه سوره مائده آخرين سوره نازل شده بر پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد را چگونه بايد تبيين و توجيه نمود ؟
چنانكه ملاحظه مى كنيد، تا اينجا اهل سنت از هر راهى رفته اند گرفتار تناقض شده و به بن بست رسيده اند.
3 - اتفاقات مهم روز عرفه
تا اينجا بيان شد كه ميان اهل سنت، دو نظريه در مورد شأن نزول آيه اكمال وجود دارد. براى پيگيرى پژوهش در اين قسمت از بحث بنا را بر اين مى گذاريم كه آيه اكمال در روز عرفه نازل شده است، و در اين روز كفار نااميد گشتند و دين به اكمال و اتمام رسيد. بنا بر اين، نظر بايد به اين پرسش پاسخ داد كه: چه اتفاق مهمى در روز عرفه روى داد كه خداوند سبحان آيه اكمال را نازل فرمود ؟
ص: 121
براى يافتن پاسخ، بايد به بررسى تاريخى بپردازيم و علت نزول احتمالى آيه اكمال در روز عرفه را دريابيم. تورّق صفحات تاريخ به ما نشان مى دهد كه در آخرين حج پيامبر صلى الله عليه و آله و در روز عرفه دو حادثه مهم اتفاق افتاد:
بيان احكام حج تمتّع
در حجة الوداع و در روز عرفه، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام احكام حج تمتّع را در گفتار و رفتار تبيين نمودند. ايشان در آن سال به تمام پرسش هاى مربوط به حج تمتّع پاسخ دادند. بيشتر روايات حج تمتع مربوط به آن سال بوده و از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه با اندكى تتبّع در كتب روايى شيعيان و اهل سنت اين موضوع روشن مى گردد. بنا بر اين، در روز عرفه احكام حج تمتّع با قول و فعل رسول اللّه صلى الله عليه و آله تبيين گشت.
پس از اين مقدمه به اين نتيجه مى رسيم كه حج تمتّع يكى از واجبات بسيار مهم مى باشد، زيرا روزى كه احكام حج تمتّع به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله تعليم و تبيين شد، روزى است كه بر اساس يكى از دو نظر اهل سنت نعمت دين كامل و تام شد، و به اين جهت آيه اكمال نازل گرديد.
بر اساس پذيرش مطلب مذكور، اهل سنت بايد به پرسش هاى ذيل پاسخى مناسب ارائه دهند.
نخستين پرسش اين است كه: چه گونه چنين واجب مهمى پس از چهار سال از درگذشت رسول اللّه صلى الله عليه و آله تغيير ماهيت مى دهد و حرام مى شود(1) ؟ آيا امكان دارد حج تمتّع و احكام آن باعث اكمال دين گردد، اما پس از چند صباحى حج تمتع جزء محرمات به حساب آيد و در حقيقت كمال از دين ستانده شود ؟ !
جالب اينجاست كه خليفه دوم مدعى است آيه اكمال در روز عرفه نازل شده، و از طرفى بيان احكام تمتّع در روز عرفه مورد اتفاق سنى و شيعه است، ولى خود او حكم
ص: 122
اهل سنت نيز روايتى به اين مضمون از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل كرده اند: إنَّ أوَّلَ ما يُحاسَبُ بِهِ العَبدُ صَلاتُهُ. فَإن صَلُحَت صَلُحَ سائِرُ عَمَلُهُ، وَ إن فَسَدَت فَسَدَ سائِرُ عَمَلُهُ(1): نماز نخستين چيزى است كه در روز قيامت بنده بابت آن مورد سؤال قرار مى گيرد. اگر درست باشد ساير اعمال او نيز پذيرفته مى شود، و اگر نماز او فاسد و باطل باشد ساير اعمال او نيز باطل و فاسد خواهد بود.
پس چگونه آموزش احكام حج تمتّع و يا تعليم ديگر واجبات و محرّمات باعث نااميدى و يأس كفار مى گردد، و علائم و نشانه هاى يأس آنان چيست ؟
چهارمين پرسش اين است كه: اگر بيان همه محرمات و واجبات به معناى اكمال و اتمام دين باشد، چرا آيه اكمال در روز عرفه نازل شد، نه در آخرين روز و آخرين ساعات عمر گرانقدر رسول اللّه صلى الله عليه و آله ؟ در حالى كه مى دانيم از روز عرفه تا پايان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك به هشتاد روز فاصله زمانى مى باشد، و بعضى از واجبات و محرّمات - مانند حكم حرمت ربا - پس از روز عرفه تشريع شد. بنا بر اين، نظر بايد آيه اكمال پس از بيان حكم حرمت ربا نازل مى شد، زيرا به نظر اهل سنت بيان حرمت ربا آخرين حكم صادر شده از پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد.(2)
بنا بر اين، اگر آيه اكمال به دليل بيان احكام حج تمتّع نازل شده باشد، با اشكالات مذكور مواجه ايم. دقت و تأمل در پرسش هاى مطرح شده، ما را به اين نتيجه رهنمود مى كند كه هيچ دليلى وجود ندارد روز عرفه را به دليل بيان احكام حج تمتع عيد بگيريم و جشن بر پا كنيم.
حاصل سخن اينكه:
اگر آيه اكمال در روز عرفه نازل شده باشد، ارتباطى ميان اين آيه و آيه ابلاغ وجود نخواهد داشت. در حالى كه روشن شد اين دو آيه صدر و ذيل يكديگر اند.
ص: 124
خداوند مى فرمايد: ما نعمت دين را به اكمال و انجام رسانديم و ديگر هيچ كمبود و نقصانى در آن وجود ندارد. مشركان نا اميد گشته اند و هيچ دليلى وجود ندارد كه از آنان بترسيد، چون ما بقا و جاودانگى دين را تضمين نموده ايم. بايد فقط از خدا ترسيد، همانند مجرم كه از شخص قاضى هراسى ندارد. بلكه از جايگاه قاضى مى ترسد، و ترس او از آن جايگاه به خود او و جرمش باز مى گردد. ترس از خدا به كفران نعمت ولايت باز مى گردد.
شيعيان با نعمت ولايت چگونه رفتار كردند، و رفتار برخى گذشتگان و صحابه چگونه بود ؟ مگر نه آن بود كه خليفه دوم - كه از صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى باشد - در روز غدير دست اميرالمؤمنين عليه السلام را فشرد و به ايشان عرض كرد: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ ! أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُسلِمٍ: مبارك باد بر تو اى فرزند ابوطالب ! امروز شما مولاى من و همه مسلمانان هستى.
آيا اهل سنت مى توانند اين گفته او را انكار كنند ؟ آيا انكار روايتى كه از مسلّمات كتب اهل سنت است امكان پذير مى باشد ؟
حال روى سخن با خليفه دوم است. مگر در روز غدير به اميرالمؤمنين عليه السلام شادباش نگفتى ؟ مگر در آن روز به ولايت و خلافت ايشان پس از رسول اللّه صلى الله عليه و آله اقرار نكردى ؟ ! پس چرا پيمان شكنى كردى و ولايت را بر هم زدى ؟ مگر نه آن است كه نقصان دين با نعمت ولايت كامل و تمام مى شود ؟ چرا كفران نعمت كردى و ولايت را نپذيرفتى و به آن گردن ننهادى ؟
شأن نزول آيه اكمال، ( ش 2 )
اشاره
يكى از نكاتى كه در آيه اكمال بايد دقت شود، فرق اكمال و اتمام است. فرق اين دو كلمه - در فارسى و بيشتر در عربى - اين است كه «تمام» در جايى گفته مى شود كه اجزاء يك چيز بايد پشت سر يكديگر بيايد، و تا وقتى كه هنوز همه اجزائش مرتب نشده مى گوييم ناقص است، و وقتى آخرين جزئش هم آمد مى گوييم تمام شد. مثل
ص: 127
يك ساختمان؛ تا وقتى كه پايه هايش را بالا آورده اند و حتى سقف آن را هم زده اند تمام نيست. تا همه اجزائى كه براى يك ساختمان لازم است - كه اگر نباشد از آن ساختمان نمى شود استفاده كرد - نباشد، مى گوييم اين ساختمان تمام نيست. وقتى همه اجزاء بود؛ به طورى كه بتوان در آن سكنى گزيد، مى گوييم تمام شد.
اما در مورد «كامل» اين طور نيست كه شى ء غير كامل جزء ناقصى داشته باشد، بلكه ممكن است هيچ جزء ناقص و ناتمامى نداشته باشد، ولى هنوز كامل نباشد. مثلاً يك جنين در رحم مادر به حد تمام مى رسد؛ يعنى همه ساختمانش تمام مى شود، بچه هم به دنيا مى آيد، ولى هنوز انسان كاملى نيست؛ يعنى آن رشدى را كه بايد بكند نكرده است. رشد كردن غير از اين است كه جزء ناقصى داشته باشد. در واقع اختلاف كامل و تمام با يكديگر اختلاف كيفى و كمّى است؛ كامل در مورد كيفيت است، و تمام در مورد كمّيت.
قرآن از يك طرف مى فرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» : «در اين روز دين شما را به حد كمال رساندم» ، و از طرف ديگر مى فرمايد: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «و نعمت خودم را هم به حد اتمام رساندم» ، «وَ رضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» : « (در امروز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم» ؛ يعنى اين اسلام، امروز آن اسلامى است كه خدا مى خواسته آن باشد. واضح است كه مقصود اين نيست كه اسلام همان اسلام سابق است ولى خدا نظرش تغيير كرده ! بلكه مقصود اين است كه چون اكنون اسلام به حد كمال و حد تمام رسيد، اين همان دين مرضىّ الهى است، و آن دينى كه خدا مى خواسته همين اسلام كامل شده و تمام يافته است.
بعد از اين مقدمه، ببينيم مقصود از «اليَومَ» در آيه اكمال كدام روز است، چرا كه هر چه هست درباره كلمه «اليَومَ» است كه مقصود كدام روز است ؟ كدام روز است در اين حد از اهميت كه قرآن مى گويد در آن روز دين كمال يافت و نعمت خدايى به اتمام رسيد. اين روز بايد يك روز خيلى مهمى باشد و بايد حادثه خيلى فوق العاده اى در آن روز واقع شده باشد. حتى اين سؤال مربوط به شيعه و سنى هم نيست؛ تمام مسلمانان
ص: 128
از آن هنگام، مردم اعتقاد پيدا كردند كه محال است كسى بر كعبه قدرت پيدا كند و مسلط شود. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مكه را بدون خونريزى و بدون هيچ ناراحتى و بدون اينكه كوچك ترين آسيبى به كسى برسد فتح كرد.
شايد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه اين همه اصرار داشت كه مكه را بدون خونريزى فتح كند، غير از مسئله حرمت كعبه، اين مسئله را نيز در نظر داشت. اگر در جاى ديگر مى جنگيدند، چنانچه صد مسلمان هم كشته مى شدند كسى به حساب چيزى نمى گذاشت. ولى اگر در فتح مكه به مسلمانان آسيبى مى رسيد، مى گفتند: همان كارى كه بر سر اصحاب فيل آمد بر سر اصحاب محمد آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مكه را آنچنان فتح كرد كه قطره خونى به زمين نريخت؛ نه از مسلمين و نه از كفار. فقط خالد بن وليد روى كينه هاى خودش، در گوشه اى از مكه دو سه نفر از كسانى كه مقاومت مى كردند كشت. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله با خبر شد، به شدت آنها را تهديد كرد كه چرا چنين كارى كرديد ؟ و از اين كارشان اينگونه تبرّى جست: خدايا، من از تو تبرّى مى جويم از كارى كه اين مرد كرد، و من هرگز به اين كار راضى نبودم.
اين بود كه فتح مكه از نظر روانى اثر فوق العاده اى در مردم جزيره العرب گذاشت. گفتند: محمد صلى الله عليه و آله آمد مكه را تصرف كرد و هيچ آسيبى هم به او نرسيد. بعد از اين بود كه ديگر مردم جزيرة العرب كاملاً تسليم شدند و اسلام اختيار كردند.
آيه قرآن مى فرمايد: «لا يَستَوى مِنكُم مَن أنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ وَ قاتَلَ أولئِكَ أعظَمُ دَرَجَةً مِن الَذينَ أنفَقوا مِن بَعد وَ قاتَلوا»(1)؛ در نزد خدا مردمى كه قبل از فتح مكه براى اسلام فداكارى جانى يا مالى كردند با آنان كه بعد از فتح مكه چنين كردند برابر نيستند، چون قبل از فتح مكه هنوز مسلمين در اقليت بودند، و اين اعمال آنها روى ايمان كامل بود. ولى بعد از فتح مكه مردم خود به خود مى آمدند و اسلام اختيار مى كردند. طبعا ايمان بعد از فتح مكه ارزش ايمان قبل از فتح مكه را نداشت.
ص: 132
پس در اينكه روز فتح مكه روز پيروزى بزرگ اسلام است هيچ بحثى نيست. ولى نكته اينجاست كه هيچ دليلى در لفظ يا در تاريخ براى اثبات اين سخن نيست.
پاسخ دوم
گذشته از اينكه هيچ قرينه و تاريخى آن را تأييد نمى كند، صدر آيه نيز آن را تأييد نمى كند؛ چون آيه مى فرمايد: «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» ؛ نعمت خودم را به پايان رساندم؛ يعنى چيزى باقى نمانده كه نگفته باشم و همه چيز را گفتم. در حالى كه ما مى دانيم بسيارى از دستورات اسلام بعد از فتح مكه نازل شده است.
اين با «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» نمى سازد. وقتى مى گويد من اين ساختمان را به پايان رساندم، مسلما منظور ساختمان نيمه تمام نيست. بسيارى از آيات و از جمله همه سوره مائده - كه اتفاقا مفصل و زياد است و دستور هم زياد دارد - بعد از فتح مكه نازل شده است. چطور مى تواند اين آيه كه جزء سوره مائده است مربوط به فتح مكه باشد، كه در سال هشتم هجرى بوده است ؟ در حالى كه سوره مائده در اواخر سال دهم هجرى نازل شده است. حتى اگر بگوييم تنها اين آيه در فتح مكه نازل شده، باز هم با اتمام مناسبت ندارد.
پاسخ سوم
در اين كه منظور از «اليوم» در اين آيه روز فتح مكه باشد ايراد ديگرى نيز هست، و آن اينكه: آيه مى گويد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» : «امروز كافران از دين شما مأيوس شدند» ؛ يعنى از تسلط بر دين شما مأيوس شدند. آيا در روز فتح مكه اين طور شد ؟ درست است كه اين فتح اثر عظيم داشت، ولى آيا آن روز روزى بود كه ديگر كافران به كلى از اينكه اين دين از بين برود مأيوس نشدند.
سه. روز قرائت سوره برائت به وسيله اميرالمؤمنين عليه السلام در منى
روز ديگرى را نيز روز مهمى شمرده اند، كه البته مهم تر هم بوده است. گفته اند مقصود از اليوم در آيه اكمال، روز قرائت سوره برائت به وسيله اميرالمؤمنين عليه السلام در منى در سال نهم هجرى است.
ص: 133
فتح مكه يك فتح نظامى بود، و به موجب آن قدرت نظامى و حتى قدرت معنوى اسلام عجيب تثبيت شد. ولى هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله با كفار با شرايط صلح زندگى مى كرد و قرار داد صلح بسته بود. لذا آنها هم حق داشتند در خانه كعبه طواف كنند و در مكه باشند، و نيز حق داشتند در حج شركت كنند.
يك سال هم مراسم حج به همين صورت بود كه مسلمين شركت مى كردند و آنها هم شركت مى كردند. مسلمين مراسمشان را مطابق اسلام انجام مى دادند و آنها هم مطابق رسوم خودشان انجام مى دادند.
پس در سال نهم هجرى سوره برائت نازل شد. بعد كه اين سوره نازل شد، قرار شد اميرالمؤمنين عليه السلام برود و آن را در منى در مجمع عمومى بخواند؛ كه از اين پس ديگر مشركين حق ندارند در مراسم حج شركت كنند و اين مراسم خاص مسلمين است.
داستان هم اينگونه بود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله اول ابوبكر را به عنوان امير الحاج فرستادند و او رفت. ولى هنوز بين راه بود كه آيه نازل شد. اينكه ابوبكر سوره برائت را هم با خود برد يا از اول سوره برائت نبود و او فقط براى امارة الحاج رفته بود، مورد اختلاف مفسرين است. ولى به هر حال اين مورد اتفاق شيعه و سنى است و آن را جزء فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مى شمارند. ماجرايى كه در آن ابتدا پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را به مكه فرستاد تا آيات برائت را براى مشركان بخواند. ولى فورا اميرالمؤمنين عليه السلام را با مركب مخصوص خودش فرستاد تا به جاى ابوبكر برود و ابوبكر را از تبليغ سوره برائت عزل كردند.
روز اعلام سوره برائت براى مسلمين روز فوق العاده اى بود. در آن روز اعلام شد كه از امروز ديگر كفار حق ندارند در مراسم حج شركت كنند و محيط حرم اختصاص به مسلمين دارد. مشركين فهميدند كه ديگر نمى توانند به وضع شرك زندگى كنند و اسلام شرك را تحمل نمى كند. حتى همزيستى با اديان مثل يهود و نصرانيت و مجوسيت را مى پذيرد، ولى همزيستى با شرك را نمى پذيرد. در اينجا گفته اند شايد مقصود از «اليَومَ» اين روز باشد.
ص: 134
در پاسخ گفته اند: اين مطلب با «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را به پايان رساندم» مناسبت ندارد، چرا كه بسيارى از دستورات بعد از آن روز رسيده است. پس اين روز حتما بايد از روزهاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، كه ديگر بعد از آن دستور جديدى نرسيده باشد. كسانى كه گفته اند مقصود از «اليَومَ» فلان روز است - غير از روز غدير - هيچ دليلى ندارند؛ يعنى گذشته از اينكه تاريخ ادعايشان را تأييد نمى كند، قرائن هم تأييد نمى كند.
2 - مسلك شيعه
اشاره
شيعه در شأن نزول آيه اكمال بيانى دارد، كه هم مضمون آيات آن را تأييد مى كند و هم تاريخ. پس مطلب در دو قسمت مورد بررسى قرار گيرد: يكى تأييد تاريخ، و ديگر تأييد به مضمون آيات. و اما توضيح اين دو مورد:
اول. جنبه تاريخى
اگر بخواهيم تأييد تاريخى را مرور كنيم بحث مفصلى است. اغلب كتاب هايى كه در اين مورد نوشته شده، بيشتر روى اين جهت تكيه كرده اند كه از جنبه تاريخى و حديثى آيه اكمال در غدير خم نازل شده است. مثل كتاب «الغدير» علامه امينى. گذشته از كتب حديث، در مورد مورخين هم همين گونه است.
از جمله قديمى ترين كتاب هاى مشهور تاريخ اسلام كه اكثرا آن را معتبر مى شمارند كتاب «تاريخ يعقوبى» است، كه در اوائل قرن سوم هجرى و ظاهرا بعد از زمان مأمون و حدود زمان متوكل عباسى نوشته شده است. اين كتاب - كه فقط كتاب تاريخى است و حديثى نيست - از جمله كتاب هايى است كه داستان غدير خم را نوشته است.
كتاب هاى ديگرى -
كه آنها را هم اهل تسنن نوشته اند - نيز حادثه غدير خم را ذكر كرده اند. در تمام اين نقل ها، نزول آيه اكمال را در ماجراى غدير و پس از اعلام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و بيان حديث غدير نقل كرده اند. بررسى اين موارد و كتب به طور مفصل در كتاب «عبقات الانوار» و «الغدير» آمده است.
ص: 135
پس از جنبه تاريخى و شأن نزول آيه، به طور متواتر در تاريخ شيعه و اهل سنت اين آيه در روز غدير خم نازل شده است.
دوم. قرائن موجود در آيه
حال ببينيم آيا قرائنى كه در خود آيه هست نيز اين نقل تاريخى مورد تأييد است ؟ و آيا آيه اكمال در غدير نازل شده است ؟
آيه چنين است: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» : «امروز (يا بگوييم آن روز) كافران از دين شما مأيوس شدند» . اين را ما ضميمه مى كنيم به يك سلسله آيات ديگرى در قرآن كه مسلمين را تحذير مى كند و مى ترساند. اين آيات مى گويد كه كافران دائما نقشه مى كشند و دوست دارند شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقداماتى مى كنند. اين مفهوم هم در مورد اهل كتاب وراد شده و هم در مورد غير اهل كتاب: «وَدَّ كَثيرٌ مِن أهلِ الكِتابِ لَو يَرُدّونَكُم مِن بَعدِ إيمانِكُم كُفّارا حَسَدا مِن عِندِ أنفُسِهِم» .(1)
پس از يك طرف ما مى بينيم خداوند در آياتى از قرآن گوشزد مى كند كه كفار طمع بسته اند به از بين بردن دين شما، و از طرف ديگر مى بينيم در آيه اكمال مى فرمايد كه امروز ديگر مأيوس شدند و از امروز فعاليت كافران عليه دين شما به پايان رسيد: «فَلا تَخشَوهُم» : ديگر از ناحيه آنها بيمى نداشته باشيد، «وَ اخشَونِ» : از من بترسيد؛ اشاره به اينكه بعد از اينكه دينتان از بين برود يا ضعيف شود بايد از من بترسيد.
در اينجا «از من بترسيد» يعنى چه ؟ مگر خداوند دشمن دين خود است ؟ ! قطعا چنين نيست، بلكه اين آيه همان مطلبى را مى گويد كه در آيات بسيارى از قرآن به صورت يك اصل اساسى در مورد نعمت هايى كه خداوند بر بنده اش تمام مى كند بيان شده است: «إنَّ اللّه َ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» (2)؛ به اين معنى كه خداوند
ص: 136
هر نعمتى را كه بر قومى ارزانى بدارد، آن نعمت را از آنها نمى گيرد مگر وقتى كه آن مردم خودشان به دست خودشان بخواهند آن نعمت را زايل كنند. اين مطلب اساسا يك اصل اساسى در قرآن مجيد است.
3 - محكمات و متشابهات
در آخر و به مناسبت اين آيه لازم است نكته اى در نظر گرفته شود، كه البته در خيلى از موارد به كار مى آيد، و آن اينكه: القُرآنُ يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضا: آيات قرآن بعضى بعضى ديگر را تفسير مى كنند.
قرآن كتاب مبين است؛ آشكار و آشكار كننده است. خود قرآن تصريح دارد كه آيات من دو گونه است: محكمات و متشابهات. آيات محكمات را آيات مادر مى نامند: «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتابِ وَ أُخَرَ مُتَشابِهاتٍ» .(1) آيه متشابه آيه اى است كه مفهومى دارد كه آن را به چند گونه مى شود پياده كرد، ولى آيه محكمه را فقط يك كونه مى توان پياده كرد.
قرآن كه آيات محكمات را آيات مادر مى نامد، يعنى آيات متشابه را با كمك آيات محكمه مى شود پياده كرد. اگر آيه اى از قرآن را چند گونه بشود پياده كرد، ما حق نداريم آن را پياده كنيم مگر اينكه رجوع كنيم به ساير آيات قرآن، و با توجه به آنها خواهيم دانست كه چگونه بايد آن را پياده كنيم.
پس معناى آيه متشابه اين نيست كه مجمل است، يا لغتى در آن است كه معنايش را نمى دانيم ! بلكه آيه متشابه يعنى آيه اى كه مى شود آن را به چند گونه شبيه يكديگر توجيه كرد. مثلاً در قرآن آياتى است راجع به مشيّت مطلقه الهى كه همه چيز به مشيت الهى است، و استثنا هم نمى كند. از جمله اين آيه است كه به همين معنى متشابه است: «قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ المُلكِ تُؤتِى المُلكَ مَن تَشاءُ وَ تَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيرُ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٍ» .(2)
ص: 137
تأكيدى از اين بالاتر نمى شود: مالك اساسى همه مُلك ها و قدرت ها تو هستى، و به هر كس مُلك بدهى تو مى دهى و از هر كس منتزع كنى تو مى كنى، و به هر كس عزت بدهى تو مى دهى و از هر كس عزت بگيرى و ذلت بدهى تو مى دهى. خير منحصرا در دست توست و تو بر همه چيز توانا هستى.
اين آيه از اين نظر متشابه است كه آن را چند گونه مى شود پياده كرد. همين قدر مى گويد كه همه چيز به مشيت الهى است، ولى اين مفهوم به دو گونه مى تواند باشد: يكى اينكه در مشيت الهى هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، كما اينكه بعضى همين طور نتيجه گيرى غلط كرده و گفته اند.
بنا بر اين، ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط عزت مى ناميم پيدا شود ولى به دنبال آن به جاى عزت ذلت بيايد، و ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط ذلت مى ناميم حاصل شود اما پشت سر آن عزت بيايد ! در سعادت دنيا و سعادت آخرت هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، چون همه چيز به مشيت الهى است !
در نتيجه ممكن است يك قومى يا يك فردى در دنيا به سعادت كامل نائل شود بدون هيچ مقدمه اى، يا به بدبختى كامل برسد بدون هيچ مقدمه اى، و يا در آخرت يك قومى به اعلى عليّين برده شوند بدون هيچ شرط و مقدمه اى و قوم ديگرى در قعر سجّين فرو روند بدون هيچ مقدمه اى !
متأسفانه بعضى از مسلمين كه به آنها اشاعره مى گويند همين استفاده را از اين آيه كرده و گفته اند: هيچ مانعى ندارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جهنم برود و ابوجهل به بهشت، چون خدا فرموده همه چيز به مشيت الهى است !
ولى اين يك نوع پياده كردن غلط است. آيه فقط مى گويد همه چيز به مشيت الهى است، اما كيفيت جريان مشيت را بيان نكرده و نگفته است كه مشيت الهى كه سعادت و شقاوت و عزت و ذلت به مشيت او است چگونه عملى مى شود.
ص: 138
تأييد مطلب اين است كه روايات در سبب فرود آيه فقط بخش ميانى يعنى كلمه «اليَومَ» را ذكر مى كنند، و به اصل آيه يعنى «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ» اشاره نمى كنند.
در اينجا چند نكته را يادآور مى شويم:
1 - مراد از «اليَومَ»
اشاره
در اين باره كه مراد از «اليوم» چيست، نظرهايى مطرح شده، كه از آن جمله است: روز بعثت(1)، روز فتح مكه(2)، روز نزول آيه برائت(3)، روز تعيين على بن ابى طالب عليه السلام براى جانشينى(4)، روز نزول همين آيه كه روز جمعه و روز عرفه است.(5) برخى نيز گفته اند كه «اليَومَ» اشاره به روز خاصى ندارد.(6)
براى مشخص كردن اين روز مهم - كه روز مأيوس شدن كافران و كامل شدن دين و تمام گردانيدن نعمت و انتخاب اسلام به عنوان آيين الهى است - به سراغ قرائن و نشانه ها و فضاى نزول سوره و آيه، نقل هاى تاريخى و روايات مربوط مى رويم، و با توجه به آنها احتمال هاى موجود را بررسى مى كنيم:
احتمال اول
اينكه مراد از كلمه «اليوم» روز بعثت باشد پذيرفتنى نيست، چرا كه:
يك. ظاهر سياق آيه اين است كه مردم داراى دينى بوده اند كه كفار آرزوى نابودى يا تغيير آن را داشته اند.
دو. همچنين ظاهر سياق آيه اين است كه دين مردم ناقص بوده و خدا دين را كامل كرده و نعمتش را بر آنان تمام نموده است. اين در حالى است كه مردم قبل از اسلام
ص: 141
دينى نداشتند تا كفار در آن طمع كنند و خداوند آن را كامل نمايد. پس با توجه به سياق آيه «اليوم» به يقين اشاره اى به روز بعثت ندارد.
سه. علاوه بر اين، زمان نزول سوره و روايات شأن نزول اين نظر را بر نمى تابند؛ چرا كه سوره مائده آخرين سوره اى است كه بر پبامبر صلى الله عليه و آله فرود آمده، و اين فرود حدود بيست و چند سال از روز مبعث فاصله دارد.
احتمال دوم
اينكه مراد از «اليَومَ» روز فتح مكه باشد نيز پذيرفتنى نيست، زيرا:
يك. بسيارى از واجبات پس از فتح مكه (سال 8 هجرى) فرود آمد. پس اين آيه كه بر اكمال دين دلالت دارد شامل روز فتح نمى شود، چرا كه با فتح مكه دين كامل نشد.
دو. فتح مكه باعث يأس همه كافران نشد، در حالى كه «الذين كفروا» عام است و شامل همه مشركان مى شود كه مأيوس شدند.
سه. اين احتمال نيز با زمان نزول سوره و روايات شأن نزول سازگارى ندارد.
اين امر از آن جهت كه باعث ادامه رسالت مى گردد، از يك سو عاملى براى نا اميدى كافران است. كسانى كه شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله را زمينه اى براى قدرت يافتن خود و فروپاشى بناى اسلام مى دانستند) ، و از سوى ديگر باعث كامل شدن و به ثمر نشستن دين مى شود، و از ديگر سو نيز عاملى براى پايان يافتن اين نعمت الهى و انتخاب اسلام به عنوان دين مى باشد، چرا كه دين به مرحله اى رسيده است كه با درگذشت يك شخص، حتى اگر پيام آور دين باشد، طومارش در هم پيچيده نخواهد شد.
پس هم از نظر تاريخى(1) و هم از نظر شواهد موجود در آيه، مراد از «اليَومَ» روز غدير خم است نه روز عرفه، چون روز عرفه نشانه هاى بيان شده در آيه را دارا نيست.
2 - مراد از «يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ»
نخستين صفتى كه براى روز غدير خم بيان شده، نااميدى كافران از دين مسلمانان است. كافرانى كه از روزهاى نخست رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله با شيوه هاى گوناگونى چون وعده، وعيد، آزار و اذيت، محاصره، جنگ، ريختن خون و مبارزه فرهنگى در پى براندازى اين حركت الهى بودند و از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كردند.
كافرانى كه خداوند پيش از اين مسلمانان را از آنان بر حذر مى داشت و مى فرمود: كافران دائم نقشه مى كشند و دوست دارند شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقدام كنند.(2)
«فَلا تَخشَوهُم» : «از آنان (كافران) نترسيد» ، چرا كه حكومت بر قدرت اسلامى با تعيين جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله و سرپرست جامعه مى تواند با صلابت و قدرت به راه خود ادامه دهد، و نقشه ها و آرزوهاى كافران را - كه چشم به درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله دوخته بودند - نقش بر آب نمايد. با اين حال، مسلمانان بايد به اين زنگ خطر گوش فرا
ص: 144
دهند، كه اگر قدر نعمت الهى و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله را ندانند، بلاهاى بسيار بزرگى در انتظارشان است.
«وَ اخشَونِ» : بايد از خداوند ترسيد، چرا كه سنت الهى اين است كه اگر ملتى قدر نعمت الهى را ندانند، خداوند آن نعمت را از آنها خواهد گرفت: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ لَم يَكُ مُغَيِّرا نِعمَةً أنعَمَها عَلى قَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم وَ أنَّ اللّه َ سَميعٌ عَليمٌ»(1): «اين (كفر) بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه به قومى ارزانى داشته تغيير نمى دهد مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند و خداوند شنواى داناست» .
«أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . در اين قسمت، چند صفت ديگر براى اين روز بيان مى شود:
نخست اينكه مجموعه معارف و احكام تشريع در اين روز با تعيين جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله كامل گرديد. «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» ، پس محبت عملى و پيروى از ولايت به عنوان آخرين فريضه، دين را معنى مى بخشد و كامل مى كند. لذا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايند: دوستى اهل بيت و ذريه ام عليهم السلام به كمال رسيدن دين است، و سپس آيه اكمال را تلاوت مى كنند.(2) امام رضا عليه السلام نيز مى فرمايند: امر امامت، عامل تمام شدن اجزاء دين است.(3)
دوم اينكه نعمت الهى دين - كه وسيله رشد و كمال بشر است - با خروج از مرحله وابستگى به پيام آور آن و تكيه بر مقام ولايت تمام و دائمى گرديد: «أتمَمتُ عَلَيكُم
نِعمَتى» .
ص: 145
پس تدبير امور بندگان به وسيله دين آنگاه تمام و كامل مى گردد كه در راستاى ولايت الهى، سر سپردگى در مقابل دين حاصل شود. امروز كه اين مسير مشخص گرديده است، نعمت تمام شده و تدين به دين اسلام مورد پسند خداوند قرار گرفته است.
شأن نزول آيه اكمال ( ش 4 ) و تحقّق اكمال با انتصاب امام
اشاره
يكى از نكاتى كه در مورد آيه اكمال حائز اهميت است، كلمه «اليَومَ» است كه دو مرتبه در آيه آمده است:
«اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» : «امروز كافران از دين شما مأيوس شدند پس از آنان نهراسيد و از من پروا داشته باشيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم» .
در اينحا به چند نكته مى توان اشاره كرد:
1 - اكمال دين
اشاره
جملات آيه اكمال در ميان آيه اى قرار گرفته كه آغاز و پايان آن مربوط به خوردنى هاى حرام همچون گوشت مردار و خوك است. اما روشن است بيان اين مطالب كه قبلاً نيز در سوره هاى انعام و بقره و نحل آمده بود. اين مطلب اولاً حرف تازه اى نيست، و ثانيا موجب اكمال و اتمام دين نمى شود، بلكه برخى چيزها بايد تكرار شوند تا مؤثر واقع شوند.
اما اين چه روزى است كه داراى چنين ويژگى هاى مهمى است ؟
اگر روزهاى عمر شريف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را بررسى كنيم، مى بينيم كه ايشان در 40 سالگى به پيامبرى مبعوث شد، و در 63 سالگى شهيد شد. در اين 23 سال رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله، كدام روز است كه احتمال دارد اين آيه با آن مطابقت داشته باشد:
ص: 146
يك. روز بعثت
اولين روزى است كه حضرت به پيامبرى مبعوث شد. هنوز اتفاقى نيفتاده است كه بگوييم امروز دين كامل شد. مثل اين است كه روز اولى كه دانش آموز به مدرسه مى رود، معلم به او بگويد: تو امروز فارغ التحصيل شدى !
دو. روز هجرت
هنگام هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه هم، نه دين كامل شده بود و نه كافران مأيوس گشته بودند، زيرا از هر قبيله اى يك نفر آمده بود تا پيامبر صلى الله عليه و آله را بكشند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم على بن ابى طالب عليه السلام را در جاى خود نهاده بود. پس از آن نيز جنگ هاى بسيارى به راه انداختند.
سه. روز پيروزى
مسلمانان در برخى جنگ ها پيروز مى شدند و در برخى شكست مى خوردند. آنجا كه شكست مى خوردند كفار اميدوارتر مى شدند، و آنجا كه پيروز مى شدند دشمن مأيوس نمى گشت و در صدد حمله اى ديگر بر مى آمد.
چهار. روز فتح مكه
گر چه با فتح مكه، كافران از غلبه بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مأيوس شدند، اما اميد داشتند با وفات پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان دچار ضعف گشته و آنان غالب گردند. زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله پسرى نداشت كه ادامه دهنده راه او باشد.
پنج. روز نصب امام
روشن است هيچ موضوعى نيست كه مايه نااميدى كامل دشمنان گردد، جز تعيين جانشين؛ آن هم جانشينى همچون على بن ابى طالب عليه السلام، كه شجاعت و زكاوت او مورد پذيرش همه از دوست و دشمن بود. اين امر در روز هجدهم ذى الحجه و در سرزمين غدير خم اتفاق افتاد، و حضرت على عليه السلام به امامت مسلمين منصوب گرديد.
2 - اتمام نعمت
اشاره
چند نكته هم در مورد اتمام نعمت وجود دارد:
ص: 147
در غدير خم مى گويد: «رَضيتُ» و در مورد حكومت بر زمين مى گويد: «إرتَضى» . ريشه هر دو يكى است. پيداست مكتبى كه مى تواند همه دنيا را زير پرچم خودش جمع كند مكتب اهل بيت عليهم السلام است.
سه. آيه اكمال و مهدويت
نكته ديگر اينكه سنى و شيعه همه قبول دارند كه در آخرالزمان فردى از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله قيام مى كند كه نامش مهدى است، و جهان را از ظلم و جور پاك ساخته و حكومت عدل اسلامى را برپا مى سازد.
ما مى گوييم: شما از طرفى قيام مهدى عليه السلام را قبول داريد، و از طرفى هم مى گوييد امام با نظر مردم انتخاب مى شود. خوب رأى بدهيد و مهدى عليه السلام را مشخص كنيد.
اگر بگويند: مهدى را بايد خدا تعيين كند. مى گوييم: چطور شد اولين امام را شما تعيين كرديد، ولى آخرين امام را خدا بايد تعيين كند ؟ اگر امام جامعه را بايد خدا تعيين كند، هم اولش با خداست و هم آخرش. و شما اگر اولى را رأى داديد، رأى بدهيد و يك مهدى هم انتخاب كنيد ! چطور تعيين آخرين حاكم جهان به عهده خداست، ولى اولين آنها به عهده مردم ؟ !
پس حق اين است كه تعيين امام كار خداست نه مردم. قرآن مى فرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(1): «پروردگار تو هر چه را بخواهد مى آفريند و بر مى گزيند و آنان (در اين امور) اختيارى ندارند» .
البته قرآن در جاى ديگر مى فرمايد: «وَ أمرُهُم شورى بَينَهُم»(2)؛ يعنى كارهايى كه مربوط به مردم است بايد به صورت شورى انجام شود. اما امامت «أمرُهُم» نيست، بلكه «أمرُ اللّه ِ» است؛ يعنى كار خداست. خداوند وقتى حضرت ابراهيم عليه السلام را امام كرد فرمود: «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(3)؛ يعنى من كه خدا هستم تو را امام مردم قرار دادم.
ص: 149
حضرت ابراهيم عليه السلام عرض كرد: از ذريه و نسل من نيز امام قرار ده. خداوند فرمود: عهد من به ظالمين نمى رسد.
استدلال شيعه به آيه اكمال
اشاره
در تقرير استدلال به اين آيه گفته اند: فَقَد رَوَى العامَّةُ: إنَّ النَبىَّ صلى الله عليه و آله لَمّا أخَذَ بَضِبعَى عَلىٍّ يَومَ الغَديرِ، لَم يَتَفَرَّقَ الناسُ حَتّى نَزَلَت هذِهِ الآيَةَ. فَقالَ: اللّه ُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضاءِ الرَبِّ، بِرِسالَتى وَ بِالوِلايَةِ لِعَلىٍّ عليه السلام مِن بَعدى. ثُمَّ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ(1):
اهل سنت روايت كرده اند: در روز غدير هنگامى كه بازوى على عليه السلام در دست نبى اكرم صلى الله عليه و آله بود، هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه اين آيه نازل شد. به دنبال نزول آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر بر كامل شدن دين و اتمام نعمت و رضايت خداوند، به رسالت من و به ولايت على عليه السلام بعد از من. سپس فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است. خدايا با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باش. هر كس او را يارى كند يارش باش، و هر كس او را تحقير كند تحقير كن.
تفصيل مطلب در مورد آيه اكمال را در چند مرحله مى توان بيان كرد؛ در اينجا مناسب است مطلب را بر اساس محتواى آيه اينگونه تقسيم بندى كنيم:
اين آيه پايان بيان احكام اسلامى را اعلام مى كند.
در حجة الوداع نازل شده است.
در غدير، رسول خدا صلى الله عليه و آله مراسم معارفه را برگزار كرده است.
در غدير، رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت على عليه السلام را اعلام كرده است.
ص: 150
آنچه مهم است مورد اول و دوم است، كه ذيلاً به بررسى و توضيح آن مى پردازيم:
مقدمه اول: پايان بيان احكام اسلامى
يك. پايان بيان احكام اسلامى در منابع اهل سنت
با توجه به واژه هاى به كار رفته در آيه از قبيل اكمال و اتمام، اين آيه بايد پايان نزول دستورات اسلامى باشد. گر چه عده اى گفته اند كه اكمال و اتمام مترادف هستند.(1) ولى با توجه به كاربرد آن در اين آيه بايد متفاوت باشند.
درباره تفاوت اين دو واژه وجوهى گفته شده است، كه بهترين آنها سخن ابوهلال عسكرى - لغت شناس معروف - است. او در اين باره مى نويسد: فرق بين كمال و تمام در اين است كه كاربرد كمال براى جمع شدن اجزاء شى ء است؛ كه وقتى اجزاء شى ء جمع شد گفته مى شود كامل است، و كاربرد تمام در موردى است كه با آمدن آن شى ء تمام مى شود.(2)
به تعبير ديگر، كمال درباره خود شى ء كاربرد دارد، ولى تمام ممكن است درباره خود شى ء باشد و يا درباره هدف و غرض از آن شى ء.
در اينجا خداوند درباره دين واژه كمال را به كار برده است. به اين معنى كه آخرين جزء دين - كه امامت باشد - نازل شده است، و درباره نعمت - كه هدايت خلق باشد - واژه تمام را به كار برده است. بدين سان، با اعلام امامت هدف مورد نظر از آن نيز تأمين شده است. در نتيجه، پس از نزول آخرين واجب كه امامت باشد و تأمين هدف، نعمت هدايت دين اسلام به عنوان دين مورد پسند خداوند تمام مى شود.
راغب اصفهانى نيز با توجه به همين نكته معتقد است كه با نزول آيه اكمال دين به گونه اى استقرار يافته كه تا قيامت قابل نسخ نيست. او مى نويسد: و تمام شد سخن پروردگارت اشاره است به سخن خداوند كه فرمود: «امروز دين شما را كامل
ص: 151
عده اى نيز بدون اينكه پولى دريافت كنند، تنها به دليل حسن ظنى كه به بعضى از اصحاب داشته و دارند سخنان آنان را در شأن نزول آيات و سوره ها و بدون توجه به تعارض ها و تناقض هاى آن پذيرفته اند !
به عنوان نمونه، آيه مورد بحث آيه اى روشن است كه اگر كسى بدون پيش داورى درباره آن نظر دهد، اذعان مى كند كه آخرين آيه از قرآن است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد.
جا دارد در اينجا در مورد اولين و آخرين آيه هاى قرآن بيانى داشته باشيم:
درباره اولين سوره اى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده اختلاف نظر وجود دارد؛ به گونه اى كه حداقل چهار قول را مطرح كرده اند.(1)
درباره اختلاف در اولين سوره اى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است شايد بتوان چنين توجيه كرد كه در آن زمان مسلمانان اندك بودند و كمتر مى توانستند بنويسند، و شايد هم چندان به نوشتن و ثبت و ضبط قرآن توجه نمى كردند. ولى آيا پذيرفتنى است كه بگوييم درباره آخرين آيه اى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است، دوازده قول وجود دارد ؟ !(2)
با اينكه در اين دوران در مدينه ده ها حافظ قرآن و صدها كاتب وجود داشته است، و با توجه به اينكه از مدت ها قبل نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله اعلام كرده بود كه در آستانه ارتحال از اين جهان قرار دارد، اين مسئله حساسيت بيشترى براى ثبت آخرين آيه اى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده ايجاد مى كرد.
گر چه دانشمندان اهل سنت در توجيه اختلاف اقوال در اين مسئله مطالبى گفته اند(3)، ولى با توجه به نكات ياد شده در دوران پايانى عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله، آراء ياد شده براى توجيه علل اختلاف كافى نيست. بلكه بايد دليلى قوى تر داشته است.
ص: 153
اكنون به بررسى اين علت مى پردازيم:
صحابه و اهل سنت
اكثريت اهل سنت درباره صحابه ديدگاهى افراطى دارند. در تبيين اين ديدگاه، آراء برخى از آنها را مى آوريم:
ابن حجر درباره صحابه مى نويسد: اهل سنت بر عدالت همه صحابه اتفاق نظر دارند، و جز اندكى از بدعت گذاران كسى با اين مسئله مخالف نيست.(1)
خطيب بغدادى پس از ذكر آياتى از قرآن - كه به نظر او بر عدالت صحابه دلالت مى كند - مى نويسد: با وجود اين آيات نيازى به روايات نيست. با اين حال چند روايت را نقل كرده و سپس چنين اظهار نظر مى نمايد: روايات در اين زمينه بسيار است، و همه آنها مطابق نصّ قرآن است. اين آيات و روايات بر پاكى صحابه دلالت مى كند و موجب يقين به عدالت و وارستگى آنان مى شود، و پس از عادل دانستن خداوندى كه بر باطن انسان ها آگاه است، صحابه نيازى به تأييد هيچ كس از خلق ندارند. (وى همچنان در اين زمينه ادامه مى دهد، تا اينكه مى گويد: ) و اين ديدگاه همه علما و فقهايى است كه به نظر آنان توجه مى شود.(2)
افزون بر اينها، درباره تعريف صحابى نيز ديدگاهى افراطى دارند كه صحيح ترين تعريف آن را ابن حجر بيان مى كند: صحيح ترين تعريفى كه من از آن اطلاع يافتم اين است كه صحابى كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را در حال اسلام ملاقات كرده و بر حال اسلام هم از دنيا رفته باشد.(3)
با توضيحى كه ابن حجر درباره ابن قيود مى دهد، واژه «اصحاب» منافقان مشهور و غير مشهور را هم در بر مى گيرد. اين ديدگاه افراطى درباره صحابه، آنان را به جايى
ص: 154
كشانده است كه هر گونه نقد درباره اصحاب را نقد رسول خدا صلى الله عليه و آله تلقى كنند ! مالك بن انس يكى از رهبران مذاهب چهارگانه در اين زمينه مى گويد: افرادى كه عملكرد صحابه را نقد مى كنند كسانى هستند كه مى خواهند پيامبر صلى الله عليه و آله را زير سؤال ببرند، ولى چون نمى توانند اين كار را انجام دهند اصحاب آن حضرت را زير سؤال مى برند. تا گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله - العياذ باللّه - مرد بدى بوده است، و اگر مرد شايسته اى بود اصحابش انسان هايى شايسته بودند.(1)
بايد توجه داشت كه اين ديدگاه افراطى بر خلاف عقل، قرآن، حديث و تاريخ است. گر چه در آيات و روايات از آنان تجليل شده است، ولى تعميم اين آيات و روايات درباره هر مسلمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده منطقى نيست.
همچنين اين افراط ناديده گرفتن آياتى است كه در مذمّت اصحاب وارد شده است. آياتى با اين مضامين: كسانى كه بعضى از آنان منافقان قابل شناخت(2)، و برخى از آنان منافقان غير قابل شناخت هستند.(3) شمارى از آنان بيمار دل و مريض هستند(4)، بعضى از آنان از دستور خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله تخلّف مى كردند(5)، برخى از آنان براى دشمن جاسوسى مى كردند(6)، بعضى از آنان ناخالصى داشتند(7)، شمارى از آنان مرتدان مخفى بودند(8)، بعضى از آنان به تصريح خداوند فاسق بودند(9)، برخى از آنان از جبهه جنگ فرار كرده و پيامبر صلى الله عليه و آله را تنها گذاشته و به سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله اعتنايى
ص: 155
نكرده اند(1)، بعضى از آنان مسلمان ولى غير مؤمن بودند(2)، و ده ها آيه ديگر كه از مذمت اصحاب حكايت مى كند.
براى تبيين ديدگاه قرآن درباره اصحاب تنها كافى است انسان سوره توبه را - كه بيشتر عملكرد اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ تبوك را به نقد كشيده - مطالعه كند.
در احاديث نبوى نيز، ضمن آنكه از بعضى از صحابه تجليل شده، نسبت به عملكرد برخى ديگر - چه در عصر خود آن حضرت و چه در عصر بعد از شهادت حضرتش - احاديثى در مذمت آنان وارد شده است:
1. رسول خدا صلى الله عليه و آله عملكرد عده اى از اصحاب را عملكردى جاهلانه مى دانست و از آن برائت مى جست.(3)
2. عده اى در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله آشكارا به او دروغ مى بستند، به گونه اى كه حضرت در حضور جمع آنان را تهديد مى كرد.(4)
3. رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از اصحاب خود را دنياطلبان و سفّاك مى دانست، كه بعد از او به خاطر دنيا به كشتار يكديگر مى پردازند.(5)
4. رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از اصحاب خود را مرتدّ خواند، كه بعد از او راه ارتداد را در پيش مى گيرند.(6)
5 . رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از اصحاب خود را بدعت گذاران خوانده است، كه بعد از او به بدعت گذارى روى مى آورند.(7)
ص: 156
6 . رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از اصحاب خود را منافق خوانده است. چنانكه قرآن نيز تصريح دارد كه عده اى از اطرافيان رسول خدا صلى الله عليه و آله منافق هستند. حتى در سوره اى به همين نام به بيان ويژگى هاى آنان پرداخته است.
7. رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از اصحاب را «حسود» خوانده است، كه به خاطر حسادت به كشتار مى پردازند.(1)
8 . رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از آنان را «وحدت شكنان امت» خوانده است.(2)
9. رسول خدا صلى الله عليه و آله عده اى از آنان را «فتنه جو» ناميده است.(3)
در تاريخ نيز نقد عملكرد صحابه از يكديگر فراوان است. به گونه اى كه به هم نسبت كفر، نفاق، و فسق مى دادند و يكديگر را لعن مى كردند، و حتى درگيرى هايى در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله بين آنان صورت مى گرفت و آن حضرت به اصلاح ميان آنان مى پرداخت، كه نقل اينگونه مسائل بسيار طولانى خواهد شد.
به هر حال ديدگاه افراطى اهل سنت نسبت به صحابه مشكلات فراوانى را براى آنان به وجود آورده است، كه در فهم دين تأثير منفى داشته و مانع روشن شدن واقعيت هاى تاريخ اسلام شده است.
درباره آخرين آيه اى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده، بيش از دوازده قول از چندين نفر از صحابه نقل شده است، و حتى گاه از يك نفر چند قول نقل شده است كه نمى توان اين مسئله را با اين ادعا كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است توجيه كرد. زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله يك قول را بيشتر نگفته است و واقعيت امر هم يكى بيش نيست، و اين تعداد آراء چيزى جزء دخالت اغراض غير دينى نيست. اهل سنت كه نخواسته اند عملكرد صحابه را نقد كنند، تنها با نقل آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاده چشم خود را بر تعارض ها و تناقض هاى آن بسته اند !
ص: 157
بدين سان و بر اساس نظر خليفه دوم، آيه ربا آخرين آيه اى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است، و چون در سوره مائده آيه اى درباره ربا وجود ندارد، بلكه آيات ربا در چهار سوره ديگر آمده است.(1) پس سوره ديگرى غير از مائده بايد آخرين سوره باشد.
علاوه بر آن، اتهامى نيز به رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شده است كه گويى آن حضرت دين را تفسير نكرده است ! در حالى كه اين سخن با اكمال دين - كه خداوند در آيه اكمال مى فرمايد - سازگار نيست، چه آن را آخرين آيه بدانيم و چه ندانيم.
افزون بر اينها، چگونه ادعا مى شود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله احكام ربا را بيان نكرده است، با اينكه فقها به استناد روايات آن حضرت احكام ربا را بيان مى كنند.
ابوبكر جصّاص پس از ذكر روايات متعارض و متناقض از خليفه دوم درباره معناى «كلاله» مى نويسد: اين اخبارى كه ذكر كرديم دلالت مى كند كه خليفه دوم در مسئله كلاله اطمينان به معنى و مراد از آن پيدا نكرده بود و حكم آن برايش روشن نبود ! سعيد بن مسيب گفته است كه عمر دستورى درباره كلاله نوشته بود، ولى هنگام مرگ دستور داد آن را از بين ببرند و گفت در اين مسئله به نظر خود عمل كنيد.(2)
واقعيت قضيه اين است كه خليفه دوم تا پايان عمر مسئله كلاله را نفهميد. چنانكه خودش در اين باره مى گويد: چيزى برايم مهم تر از كلاله نيست؛ آن قدر كه در معناى كلاله از رسول خدا پرسيدم درباره هيچ چيزى نپرسيدم، و آن قدر كه رسول خدا در اين مسئله بر من درشتى كرد در هيچ مسئله اى درشتى نكرد. تا جايى كه انگشتش را در سينه ام فشرد و فرمود: اى عمر ! آيا آيه تابستانى كه در پايان سوره نساء است برايت كافى نيست.(3)
ص: 159
عمر پرسيد: كدام آيه ؟ يهودى گفت: آيه «امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما پسنديدم» . عمر گفت: ما آن روز و آن مكانى را كه اين آيه در آن بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است مى شناسيم. اين آيه در روز جمعه در عرفات، در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاده بود نازل شده است.(1)
دوم. نزول در شب جمعه
در بعضى از روايات اهل سنت آمده است كه اين آيه در شب جمعه در عرفات نازل شده است: طارق بن شهاب مى گويد: مردى يهودى به عمر گفت: اگر آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» بر ما نازل مى شد ما آن را عيد مى گرفتيم. عمر گفت: بدون ترديد من روز و شبى كه اين آيه در آن نازل شده است مى شناسم. اين آيه در شب جمعه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله در عرفات نازل شد و ما با او بوديم.(2)
عجيب اين است كه نسائى در كتاب خود از همين راوى از عمر(3) نقل مى كند كه اين آيه در روز جمعه نازل شده است، و اكنون نقل مى كند كه روز عرفه پنجشنبه بوده و آيه در شب جمعه نازل شده است.
نقد اين نظريه
اولاً: بسيارى از صحابه همانند ابوهريره و ابوسعيد خدرى نقل كرده اند كه اين آيه در روز غدير نازل شده است.(4) بنا بر اين، بين گفته عمر و بقيه صحابه تعارض ايجاد مى شود، و با توجه به تعارض هايى كه قول عمر دارد - كه آنها را بيان مى كنيم -
قول او از درجه اعتبار ساقط مى شود، و بايد گفته ديگران را كه روز غدير باشد پذيرفت.
ص: 163
ثانيا: رواياتى كه مى گويد اين آيه در عرفات نازل شده است، راوى آنها عمر و معاويه هستند. حال با توجه به اينكه در مراسم حج، در عرفات بيشترين ازدحام و تجمع وجود دارد، چگونه مى شود كه بين چندين هزار صحابى تنها اين دو نفر نقل مى كنند كه اين آيه در آنجا نازل شده و ديگران چيزى نشنيده اند ؟ !
ثالثا: اگر قول عمر مبنى بر اينكه آيه اكمال در شب جمعه و در عرفات نازل شده را بپذيريم، بر خلاف فقه امت اسلامى - چه شيعه و چه سنى - است، زيرا بنا بر اين، هيچ مسلمانى نبايد شب را در عرفه بماند ! بلكه بايد بعد از غروب آفتاب به طرف مشعر حركت كنند.
در ادامه اين نقل چنين آمده است:
فَلَم يَزَل واقِفا حَتّى غَرُبَت الشَمسُ وَ ذَهَبَت الصُفرَةُ قَليلاً حينَ غابَ القُرصُ، وَ أردَفَ أُسامَةَ خَلفَهُ فَدَفَعَ رَسولُ اللّه ِ(1): پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه حضور داشت، تا اينكه خورشيد غروب كرد و مقدار كمى از زردى خورشيد از بين رفته بود كه سوار شد، و اسامه را نيز پشت سر خود سوار كرد و به راه افتاد.
همچنين رسول خدا صلى الله عليه و آله آن شب نماز مغرب و عشاء را در مزدلفه خوانده است.(2) پس چگونه قابل قبول است كه بگوييم رسول خدا صلى الله عليه و آله آن شب را در عرفات مانده و اين آيه بر او نازل شده و عمر نيز همراه او بوده است ؟ !
رابعا: اگر گفته عمر مبنى بر اينكه روز عرفه مصادف با روز جمعه بوده است را بپذيريم، اين مسئله با تاريخ حركت پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه و ورود آن حضرت به مكه و بقيه ايام آن سال سازگار نيست. البته شرح اين مسئله طولانى است، و براى آگاهى از شرح اين جريان مى توان به منابع رجوع كرد.(3)
ص: 164
خامسا: گذشته از تعارضى كه بين آراء خليفه دوم در اين مسئله وجود دارد - كه بقيه دانشمندان هم با توجه به ذهنيت خود درباره صحابه گرفتار آن شده اند و راهى براى آن نمى يابند - اشكال ديگرى به شرح زير بر اين نظر وارد مى شود، و آن اينكه:
چه روز عرفه را پنجشنبه بدانيم و چه جمعه، و چه نزول آيه را روز و يا شب جمعه بدانيم، اين قول با تاريخ شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله سازگار نيست؛ زيرا از يك طرف اكثريت اهل سنت شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله را در 28 صفر مى دانند(1)، و از طرفى مدعى هستند كه فاصله نزول اين آيه تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله هشتاد و يا هشتاد و يك روز بوده است(2). در حالى كه اگر آيه اكمال در روز عرفه كه مصادف با نهم ذى حجه است نازل شده باشد و روز شهادت را دوازدهم ربيع الاول بدانيم، بيش از نود روز مى شود.
گذشته از اشكال هايى كه بر نظريه نزول آيه در عرفات بيان شد، شبهات ديگرى نيز وارد است. مانند اين عبارت كه در نقل مورد نظر آمده كه آيه در حالى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد كه: واقِفٌ بِعَرَفَةِ عَلى ناقَتِهِ العَضباءِ. فَكادَ عَضُدُ الناقَةِ يَنقَدُّ مِن ثِقلِها، فَبَرَكَت(3): حضرت بر شترش به نام عضباء سوار بود. به گونه اى كه بازوى شترش از سنگينى آن فرو خوابيد. بنا بر اين، مى بايد رسول خدا صلى الله عليه و آله اين آيه را در خطبه عرفه خوانده باشد. در حالى كه هيچ كس اين جمله را جزء خطبه عرفه آن حضرت نقل نكرده است.
گر چه عده اى تلاش گسترده اى را به كار گرفته اند تا اثبات كنند كه اين آيه در روز غدير نازل نشده، تا ولايت امام على عليه السلام را از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله اعلام نشده بدانند. ولى بايد توجه داشته باشند كه حتى اگر بپذيريم كه آيه مورد بحث روز عرفه در حالى كه آن حضرت بر شتر عضبايش سوار بود نازل شده است، باز هم با ولايت امام على عليه السلام در ارتباط است. زيرا يكى از احاديث متفق بين شيعه و اهل سنت حديث ثقلين است.
ص: 165
رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن حديث اهل بيت خود را عدل قرآن و امانت ماندگار بين امت تا قيامت اعلام كرده است. از طرفى بر اساس منابع اهل سنت، رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث را در سال پايانى عمر شريفش چهار بار، و نخستين بار در حجة الوداع و در روز عرفه اعلام كرده است. به اين جريان توجه كنيد:
عَن جابِرِ بنِ عَبدِاللّه ِ، قالَ: رَأيتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى حَجِّهِ يَومَ عَرَفَةِ، وَ هُوَ عَلى ناقَتِهِ القَصواءِ يَخطِبُ. فَسَمِعتُهُ يَقولُ: يا أيُّهَا الناس، إنّى تَرَكتُ فيكُم مَن (ما) إن أخَذَتُم بِهِ لَن تَضِلُّوا؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عَترِتى أهلَ بَيتى(1):
جابر بن عبداللّه مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله را روز عرفه در حال سخنرانى ديدم، كه بر شترش (قصواء) سوار بود و مى فرمود: اى مردم، چيزى را در بين شما گذاشتم كه اگر از آن پيروى كنيد گمراه نمى شويد؛ آن كتاب خدا و عترتم و اهل بيتم هستند.
بر اين اساس - همان طور كه در عنوان بحث مطرح كرديم - در نزول آيه در حجة الوداع ترديدى نيست، و با توجه به محتواى آيه مى بايد مشخص شدن جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله از طرف خداوند باشد، تا اكمال دين و اتمام نعمت صادق باشد. از طرفى چنانكه در شرح آيه تبليغ بيان كرديم، اين آيه در غدير خم نازل شده است و محتواى آيه تبليغ حكايت دارد كه چيزى به عهده رسول خدا صلى الله عليه و آله گذاشته شده است كه تبليغ نكردن آن مساوى با عدم ابلاغ رسالت آن حضرت است.
البته با توجه به اختلاف قرائت آيه كه «ما اُنزل اليك فى على» باشد - كه پيشتر منابع آن را مشخص كرديم - و نيز جمله پايانى آيه تبليغ كه از خوف رسول خدا صلى الله عليه و آله حكايت
ص: 166
دارد، و همچنين قرائنى كه در مشخص كردن مقصود از ناس در آيه و در بحث آيه تبليغ مطرح است - كه مقصود سران قريش هستند كه مدعى مشاركت در قدرت و تصاحب رهبرى امت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بودند - ، آيه مورد بحث بايد قبل از غدير نازل شده باشد.
ولى با توجه به آيه تبليغ، رسول خدا صلى الله عليه و آله اعلام اين آيه را به تأخير انداخته است، تا با نزول آيه تبليغ و تهديد رسول خدا صلى الله عليه و آله از طرف خداوند آن را در غدير اعلام كند. اين بيان با نقل منابع شيعه و سنى - كه آيه در غدير نازل شده است - منافاتى ندارد، زيرا تا رسول خدا صلى الله عليه و آله آيه اى را براى مردم نخواند مردم نمى دانند آيه اى نازل شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز قرائت آيه را تا روز غدير به تأخير انداخت كه آيه تبليغ نازل شد، و به دنبال آن رسول خدا صلى الله عليه و آله مراسم غدير را برگزار كرد.
تكميل دين با اعلام امامت و نزول آيه قبل از غدير و ترس رسول خدا صلى الله عليه و آله از اعلام آن و نزول آيه تبليغ و به دنبال آن برگزارى مراسم در روز غدير و اعلام رسول خدا صلى الله عليه و آله به نزول آيه اكمال دين در روايتى بسيار زيبا از امام باقر عليه السلام چنين آمده است:
عَن أبِى الجارودِ، عَن أبى جَعفَرٍ عليه السلام، قالَ: سَمِعتُ أباجَعفَرٍ عليه السلام يَقولُ: فَرَضَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ عَلَى العِبادِ خُمسا. أخَذوا أربَعا وَ تَرَكوا واحِدا. قُلتُ: أ تُسَمّيهِنَّ لى جُعِلتُ فِداكَ ؟ فَقالَ: الصَلاةُ، وَ كانَ الناسُ لا يَدرونَ كَيفَ يُصَلُّونَ. فَنَزَلَ جَبرَئيلُ فَقالَ: يا مُحَمَّد، أخبِرهُم بِمَواقيتِ صَلاتِهِم. ثُمَّ نَزَلَتِ الزَكاةُ، فَقالَ: يا مُحَمَّد، أخبِرهُم مِن زَكاتِهِم ما أخبَرتَهُم مِن صَلاتِهِم. ثُمَّ نَزَلَ الصَومَ. فَكانَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله إذا كانَ يَومَ عاشوراءِ، بَعَثَ إلى ما حَولَهُ مِنَ القُرى فَصاموا ذلِكَ اليَومَ. فَنَزَلَ (صَومُ) شَهرِ رَمَضانَ بَينَ شَعبانٍ وَ شَوّالٍ.
ثُمَّ نَزَلَ الحَجُّ. فَنَزَلَ جَبرَئيلُ فَقالَ: أخبِرهُم مِن حَجِّهِم ما أخبَرتَهُم مِن صَلاتِهِم وَ زَكاتِهِم وَ صَومِهِم. ثُمَّ نَزَلَتِ الوِلايَةُ، وَ إنَّما أتاهُ ذلِكَ فى يَومِ الجُمعَةِ بِعَرَفَةِ. أنزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اليِومِ أكمِلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . وَ كانَ كَمالُ الدينِ بِوِلايَةِ
ص: 167
عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام. فَقالَ عِندَ ذلِكَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أُمَّتى حَديثوا عَهدٍ بِالجاهِليَّةِ، وَ مَتى أخبَرتَهُم بِهذا فى إبنِ عَمّى ؟ يَقولُ قائِلٌ وَ يَقولُ قائِلٌ.
فَقُلتُ فى نَفسى مِن غَيرِ أن يَنطِقَ بِهِ لِسانى. فَاتَتنى عَزيمَةٌ مِنَ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ بِقِلَّةٍ، أوعَدَنى إن لَم أبلُغ أن يُعَذِّبُنى. فَنَزَلَت: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(1) إنَّه لَم يَكُن نَبىٌّ مِنَ الأنبياءِ عليهم السلام مِمَّن كانَ قَبلى إلاّ وَ قَد عَمَّرَهُ اللّه ُ، ثُمَّ دَعاهُ فَأجابَهُ. فَأوشَكَ أن أُدعى فَأُجيبُ، وَ أنَا مَسؤولٌ وَ أنتُم مَسؤولونَ. فَما ذا أنتُم قائِلونَ ؟ فَقالوا: نَشهَدُ إنَّكَ قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ أدَّيتَ ما عَلَيكَ. فَجَزاكَ اللّه ُ أفضلَ جَزاءِ المُرسَلينَ. فَقالَ: اللّهُمَّ اشهَد، ثَلاثَ مَرّاتٍ. ثُمَّ قالَ: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، هذا وَليُّكُم مِن بَعدى. فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ مِنكُم الغائِبَ ...(2):
ابوجارود مى گويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: خداى عزوجل پنج چيز را بر بندگان واجب ساخت، و آنان به چهار مورد آن عمل كردند و يكى را رها كردند. عرض كردم: قربانت گردم، آنها را براى من نام مى برى ؟ فرمود: نماز؛ مردم نمى دانستند چگونه نماز گزارند تا جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: اى محمد، وقت هاى نماز را به مردم خبر بده. زكات پس از نماز نازل شد. جبرئيل عرض كرد: اى محمد، درباره زكات آنان را خبر بده، چنانكه درباره نماز خبر دادى. روزه بعد از زكات نازل شد. چون روز عاشورا مى رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله به روستاهاى اطراف خود افرادى را مى فرستاد تا آن روز را روزه بدارند. سپس روز ماه رمضان - ميان شعبان و شوال - نازل شد.
سپس امر به حج رسيد، و جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: چنانكه درباره نماز و زكات و روزه به مردم خبر دادى درباره حج هم خبر بده. سپس امر به ولايت رسيد، و آن روز روز جمعه در عرفات بود. خداى عزوجل اين آيه را نازل كرد: «امروز دينتان
ص: 168
1 - بررسى احاديث
اشاره
با مراجعه به مصادر حديثى اهل سنت، به وجود رواياتى صحيح السند در رابطه با نزول آيه در شأن امام على عليه السلام پى مى بريم، اينك به بررسى برخى از اين روايات مى پردازيم:
يك. روايت ابونعيم اصفهانى
ابونعيم از محمد بن احمد بن على بن مخلّد، از محمد بن عثمان بن ابوشيبه، از يحيى حمانى، از قيس بن ربيع، از ابوهارون عبدى، از ابوسعيد خدرى نقل مى كند: پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را در روز غدير خم به على عليه السلام دعوت نمود، و امر كرد كه هر چه خار و خاشاك زير درخت بود بكنند، و اين واقعه در روز پنجشنبه بود. على عليه السلام را صدا زد، آنگاه بازوهاى او را گرفت و هر دو را بلند نمود، به حدّى كه مردم سفيدى زير بغل هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را مشاهده كردند.
مردم متفرّق نشدند تا اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر بر كامل كردن دين و تمام نمودن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و به ولايت على عليه السلامبعد از من. آنگاه فرمود: هر كس من مولاى اويم پس على عليه السلام مولاى او است. بار خدايا، هر كس ولايت او را پذيرفت او را دوست بدار، و هر كس با او دشمنى نمود او را دشمن دار، و هر كس او را يارى كرد يارى كن، و هر كس او را خار كرد خارش نما ... .(1)
بررسى سند
محمد بن احمد بن على بن مخلّد معروف به ابن محرّم: وى از بزرگان شاگردان ابن جرير طبرى و ملازمين او است، كه دارقطنى و ابوبكر برقانى او را معتبر دانسته اند، و ذهبى از او به امام تعبير كرده است.(2) اگر هم برخى او را تضعيف كرده اند به جهت نقل احاديث مناقب اهل بيت عليهم السلام است !
ص: 170
محمد بن عثمان بن ابى شيبه: ذهبى او را به امام حافظ تعبير كرده، و صالح جزره او را توثيق نموده، و ابن عدى مى گويد: من از او حديث منكرى نديده ام تا آن را نقل كنم.(1)
يحيى حمانى: او از رجال مسلم در صحيح او است، و نيز از مشايخ ابوحاتم و مطيّن و امثال اين دو از بزرگان اهل سنت به حساب مى آيند. عده اى از يحيى بن معين نقل كرده اند كه او را صدوق و ثقه معرفى نموده است، و نيز گروهى ديگر از علماى اهل جرح و تعديل (رجال) او را توثيق نموده اند، و هر كس درباره او سخنى ناشايست گفته به جهت حسد او بوده است. گفته اند كه او عثمان را دوست نداشته، و درباره معاويه مى گفته كه او بر غير ملت اسلام بوده است.(2)
قيس بن ربيع: او از رجال ابى داوود و ترمذى و ابن ماجه به حساب مى آيد، و ابن حجر او را صدوق دانسته است.(3)
ابوهارون عبدى: وى همان عمارة بن جوين است. او از مشاهير تابعين بوده و از رجال بخارى در «خلق افعال العباد» ، و نيز ترمذى و ابن ماجه و از شيوخ ثورى و حمّادين و ديگران از بزرگان اهل سنت بوده است. گر چه برخى به جهت تشيع بر او خرده گرفته اند، ولى نمى توانند او را ردّ كنند، زيرا حديث او در كتب بخارى و دو كتاب از صحاح اهل سنت وارد شده است. و ديگر اينكه در جاى خود به اثبات رسيده كه تشيع با وجود صداقت وى مضرّ به حديث او نيست.(4)
دو. روايت خطيب بغدادى
خطيب بغدادى از عبداللّه بن على بن محمد بن بشران، از على بن عمر حافظ، از ابونصر حبشون بن موسى بن ايوب خلاّل، از على بن سعيد رملى، از ضمرة بن ربيعه
ص: 171
و نسائى توثيق او را نقل كرده، و ابوحاتم او را صالح، و محمد بن سعد او را ثقه، مأمون و خيّر دانسته و گفته كه افضل از او وجود ندارد.(1)
عبداللّه بن شوذب (م 156 ق) : او از رجال ابى داوود و ترمذى و نسائى و ابن ماجه است. ذهبى مى گويد: جماعتى او را توثيق كرده اند، و ابن حجر او را صدوق عابد معرفى نموده است. از سفيان نقل كرده كه ابن شوذب از ثقات مشايخ ما به حساب مى آيد. ابن معين و ابن عمار و نسائى نيز او را ثقه معرفى كرده است، و ابن جبّان نيز او را در جمله ثقات به حساب آورده است.(2)
مطر ورّاق (م 129 ق) : او از رجال بخارى و رجال مسلم و چهار نفر ديگر از صاحبان صحاح است.(3)
شهر بن حوشب (م 112 ق) : او از رجال بخارى در كتاب «الادب المفرد» و مسلم و چهار نفر ديگر از صاحبان صحاح به حساب مى آيد، و همين معنى در توثيق او نزد اهل سنت كافى است.(4)
سه. روايت ابن عساكر
ابن عساكر دمشقى به طرق مختلف و متعدد اين مضمون را نقل كرده است. به يك سند از خطيب بغدادى، و به سند ديگر نيز از خطيب بغدادى نقل كرده كه هر دو قبلاً ذكر شد.
در سندى ديگر از ابوبكر بن مزرفى، از حسين بن مهتدى، از عمر بن احمد، از احمد بن عبداللّه بن احمد، از على بن سعيد رقّى، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابوهريره، همان مضمون كه گذشت را نقل كرده است.(5)
ص: 173
بررسى سند
ابوبكر بن مزرفى (م 527 ق) : ابن جوزى مى گويد: من از او حديث شنيدم. مردى ثبت، عالم و خوش عقيده بود. شمس الدين ذهبى نيز او را ثقه و متقن دانسته است.(1)
ابوالحسين بن مهتدى (م 465 ق) : خطيب بغدادى او را ثقه، و سمعانى او را ثقه حجت معرفى كرده اند.(2)
عمر بن احمد (م 385 ق) : او - كه همان ابن شاهين است - خطيب بغدادى و ابن ماكولا او را ثقه امين، و دارقطنى و ابوالوليد باجى و ازهرى او را ثقه، و ذهبى او را شيخ صدوق و حافظ معرفى كرده است.(3)
احمد بن عبداللّه بن احمد: وى ابن النيرى سابق است.
بقيه رجال سند نيز قبلاً مورد بررسى قرار گرفت.
چهار. طريق ديگر از ابن عساكر
ابن عساكر همچنين از ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسين بن نقور، از محمد بن عبداللّه بن حسين دقّاق، از احمد بن عبداللّه بن احمد بن عباس بن سالم بن مهران معروف به ابن النيرى، از سعيد رقّى، از ضمره، از ابن شوذب، از مطر ورّاق، از شهر بن حوشب از ابوهريره همين مضمون را نقل كرده است.(4)
بررسى سند
ابوالقاسم بن سمرقندى (م 536 ق) : ابن عساكر و سلفى او را ثقه، و ذهبى او را شيخ امام معرفى كرده است.(5)
ص: 174
ابوالحسين بن نقور (م 470 ق) : خطيب او را صدوق، و ابن خيرون او را ثقه، و ذهبى او را شيخ جليل صدوق معرفى كرده اند.(1)
به بقيه رجال حديث قبلاً اشاره شد.
2 - راويان نزول آيه اكمال در روز غدير خم
جماعت بسيارى از علماى اهل سنت، روايت نزول آيه در روز هجدهم ذى الحجه در سرزمين غدير خم را در كتاب هاى خود نقل كرده اند. اينك به اسامى برخى از آنها اشاره مى كنيم:
حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق) .(2)
حافظ ابن مردويه اصفهانى (م 410 ق) .(3)
حافظ ابونعيم اصفهانى.(4)
حافظ ابوبكر خطيب بغدادى (م 463 ق) .(5)
حافظ ابوسعيد سجستانى (م 477 ق) .(6)
ابوالحسن بن مغازلى شافعى (م 483 ق) .(7)
حافظ ابوالقاسم حسكانى.(8)
حافظ ابوالقاسم بن عساكر دمشقى شافعى (م 571 ق) .(9)
ص: 175
خطيب خوارزمى (م 568) .(1)
سبط بن جوزى.(2)
شيخ الاسلام حمّوئى.(3)
عمادالدين ابن كثير دمشقى شافعى.(4)
جلال الدين سيوطى شافعى.(5)
ميرزا محمد بدخشى.(6)
3 - شأن نزول آيه
نظر شيعه امامى و بسيارى از علماى اهل سنت آن است كه آيه اكمال در روز هجدهم ذى حجّه و در سرزمين غدير خم بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است. در اينجا به برخى از روايات «صحيح السند» اشاره مى كنيم:
از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: وَ كانَتِ الوِلايَةُ آخِرَ الفَرائِضِ، فَأنزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . قالَ أبوجَعفَرٍ عليه السلام: يَقولُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: لا أُنزِلَ عَلَيكُم بَعدَ هذِهِ فَريضَةٌ، قَد أكمَلتُ لَكُمُ الفَرائِضَ(7):
واجبات خدا يكى پس از ديگرى نازل مى شد و امر ولايت آخرين آنها بود؛ كه خداى عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم» . امام باقر عليه السلام فرمود: خداى عزوجل مى فرمايد: بعد از اين واجبى بر شما نازل نكنم، چون واجبات را براى شما كامل كردم.
ص: 176
اين نظريه با مضمون و محتواى آيه شريفه نيز سازگار است، زيرا:
اولاً: دشمنان اسلام پس از ناكامى در تمام توطئه ها، تنها به يك چيز دل بسته بودند و آن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا برود و پس از شهادت آن حضرت بتوانند به آرزوى خود برسند و ضربه نهايى را بر اسلام وارد سازند. اما وقتى ديدند كه آن حضرت در روز هجدهم ذى حجّه سال دهم هجرت در بين عموم مردم شخصى بى نظير را به جانشينى خود انتخاب كرد، آرزوهاى خويش را بر باد رفته ديدند.
ثانيا: با انتخاب اميرالمؤمنين عليه السلام به ولايت و امامت، نبوت به سير تكاملى خود ادامه داد و با آن دين خود را تمام و كامل كرد.
ثالثا: نعمت هاى خداوند با نصب امامت و رهبرى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تكميل شد.
رابعا: بدون شك اسلام بدون امامت و رهبرى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله يك دين فراگير و جهانى نخواهد شد.
4 - استعمالات واژه «اليَومَ»
اشاره
«يوم» در چهار معنى استعمال شده است:
معناى اول: روز
مدت زمانى كه از طلوع فجر آغاز و به غروب خورشيد ختم مى شود. بنا بر اين، معناى «يوم» مترادف «نهار» است، و به معناى روز در مقابل شب به كار مى رود. مانند: «إذ تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعا وَ يَومَ لا يَسبِتونَ لا تَأتيهِم»(1): «روز شنبه ماهى هايشان روى آب مى آمدند و روز غير شنبه به سوى آنان نمى آمدند» . و نيز مى خوانيم: «فَمَن كانَ مِنكُم مَريضا أو عَلى سَفرٍ فَعِدَّةٌ مِن أيّامٍ أُخَرٍ»(2): «هر كس از شما كه در ماه رمضان بيمار يا در سفر باشد پس روزهاى ديگرى را روزه بگيرد» .
ص: 177
معناى دوم: مجموع شبانه روز
چنانكه بر مجموع نمازهايى كه در يك شبانه روز خوانده مى شود نمازهاى يوميه مى گويند.
معناى سوم: عصر
روزگار و برهه اى از زمان؛ مانند آيه: «تِلكَ الأيّامُ نُداوِلُها بَينَ الناسِ»(1): «ما اين روزها (ى ظفر و شكست) را به نوبت ميان مردم مى گردانيم» .
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: الدَهرُ يَومانُ؛ يَومٌ لَكَ وَ يَومٌ عَلَيكَ(2): «زمانه دو روز است: يك روز به نفع تو است و يك روز به ضرر تو» .
معناى چهارم: مرحله
چنانكه درباره خلقت آسمان و زمين فرمود: «الَذى خَلَقَ السَماواتَ وَ الأرضَ فى سِتَّةِ أيّامٍ»(3)؛ او (خدايى) كه آسمان و زمين را در شش مرحله خلق كرد.
و نيز فرمود: «خَلَقَ الأرضَ فى يَومَينِ»(4): «زمين را در دو مرحله خلق كرد» .
5 - ويژگى هاى روز غدير در آيه
اشاره
مطابق آيه 3 سوره مائده، شش ويژگى براى روز غدير خم - يعنى 18 ذى الحجه كه واقعه غدير و نصب امامت حضرت امير عليه السلام در آن روز اتفاق افتاده - وجود دارد:
ويژگى اول
اميد تمام دشمنان را كه براى نابودى اسلام دندان طمع تيز كرده بودند، به يأس مبدّل كرد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» .
ص: 178
ويژگى دوم
افزون بر تبديل شدن اميدشان به يأس، آنچنان زمينه فعاليت آنها را خنثى كرد كه ترس مسلمانان را از آنان بى جهت دانست: «فَلا تَخشَوهُم» .
ويژگى سوم
امكان داشت مسلمانان با پشت پا زدن و ناديده گرفتن آن نعمت بزرگ، كفران نعمت كنند و زمينه غضب الهى و بازگشت سلطه كفار را فراهم و اميد تازه اى در آنان ايجاد كنند. از اين رو و براى پيشگيرى از اين مسئله فرمود: «وَ اخشَون» .
ويژگى چهارم
پيشرفتى كيفى (كمال) در دين الهى ايجاد كرد و مايه تكامل آن گرديد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
ويژگى پنجم
پيشرفتى كمّى (تماميّت) در نعمت مطلق الهى (ولايت) ايجاد كرد، و آن را به مراحل پايانى و اتمام رساند: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .
ويژگى ششم
در مرحله ابلاغ نيز خدا راضى شد تا اسلام با ولايت دين ابدى مردم گردد: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
بنا بر اين، آن روز آغاز برهه اى جديد در تاريخ اسلام شد.
آيه اكمال از وجود دلالت حديث غدير
اشاره
يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نزول آيه اكمال در رويداد غدير است:
«اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» : «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .
ص: 179
اين آيه - كه آيه «اِكمال» ناميده مى شود - پس از آنكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله سخنرانى اش را در روز غدير خم به پايان رساند و اميرالمؤمنين عليه السلام را به امامت و جانشينى تعيين كرد نازل شد.
اين خود از ادلّه قوى و براهين استوار بر اين است كه مراد از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» نصّ بر امامت و جانشينى على عليه السلام پس از او است. زيرا جز امامت و جانشينى امر ديگرى وجود ندارد كه سبب كامل گشتن دين و تمام شدن نعمت باشد، و اينكه امامت و جانشينى اصل بزرگى از اصول دين است و دين به سبب آن كامل و نعمت به وسيله آن تمام شده است. به خصوص كه در اكثر نقل ها در انتهاى حديث، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر بر كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على عليه السلام پس از من.
يك. نام شمارى از راويان نزول آيه اكمال در روز غدير خم
اشاره
نزول آيه اكمال در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند، مانند:
1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى
2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
3. على بن محمد گلابى، ابوالحسن، ابن مَغازلى
4. موفّق بن احمد خوارزمى، اخطب خوارزم
5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى
6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد
7. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حموينى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا» : حديث
ص: 180
نزول آيه اكمال در واقعه غدير خم را از ابن مردويه از ابوسعيد خُدرى و نيز از عبدالرزاق رَسعَنى از ابن عباس روايت كرده است.(1)
2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه اكمال در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)
3. على بن محمد بن خطيب جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازلى
ابن مغازلى در كتاب مناقب خود خبر نزول آيه اكمال در روز غدير خم را همراه با روزه روز غدير به سند خود از ابوهريره نقل كرده است.(3)
4. موفّق بن احمد بن ابى سعيد مكّى خوارزمى، اخطب خوارزم
خوارزمى در كتاب مناقب خود نزول آيه اكمال در واقعه غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(4)
5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح
نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در واقعه غدير را همراه با روزه روز غدير به سند خود نقل كرده است.(5)
6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد
سيد شهاب الدين احمد در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير گفته كه صالحانى اين خبر را نقل كرده است.(6)
ص: 181
سفيان ثورى، وليد بن كثير، يحيى بن مَعين، احمد بن حنبل، ضَمرَه، ابوزُرعه دمشقى، ابن عمّار، نَسايى، ابوحاتم، ابن حبّان، ابن خلفون، ابن نُمَير و عِجلى او را توثيق كرده و ستوده اند.
مَطَر ورّاق: حافظ ابونعيم(1): مالك بن دينار، ابوعيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و ستوده اند.
شهر بن حَوشَب اشعرى شامى حِمصى دمشقى: حافظ عبدالغنى مَقدِسى و ابن حجر و ذهبى(2): محمد بن عبداللّه بن عمّار، يعقوب بن شَيبَه، صالح بن محمد بغدادى، ابن مَعين، ابن مدينى، عبدالرحمن، يعقوب بن شَيبه، يعقوب بن سفيان، ابوجعفر طبرى، ابوبكر بزّار، حرب بن اسماعيل كرمانى، احمد بن حنبل، احمد بن عبداللّه، ابن ابى خَيثَمه، ابوحاتم، ابوزُرعه، ابن عدى، فسوى، حنبل و عثمان دارمى و احمد بن عبداللّه عِجلى از احمد و تِرمِذى از احمد و بخارى، همگى او را توثيق كرده و ستوده اند.
بسيارى از بزرگان راويان صاحبان صحاح جز بخارى از او روايت كرده اند. عمرو بن على گفته كه مُعاذ بن مُعاذ در حديث شهر بن حوشب تأمل داشت، ولى او از اسماء بنت يزيد روايات حسن نقل كرده است.
در طرف مقابل، چند نفر شهر بن حوشب را جرح كرده اند كه البته در برابر اين توثيقات فراوان از اعتبارى ندارد. چنانچه محدّثان اهل سنت پذيرفته اند كه اگر تعديل بر جرح راجح باشد، در هنگام تعارض جرح را بى اثر مى گرداند.
به عنوان نمونه ابوالمؤيّد خوارزمى از ابن جوزى نقل كرده كه وى در مورد شهر بن حوشب - كه نامش در سند حديثى آمده است - به اين قاعده كلى تصريح كرده،
ص: 185
و به توثيق ابن جوزى در مورد او استناد كرده، و تضعيف در مورد او را ردّ كرده است.(1)
جواب سوم: بطلان سخن ابن كثير پيرامون روزه روز غدير
ابن كثير درباره ثواب روزه روز غدير - كه در روايت ابوهريره آمده - گفته است: اين سخن كه روزه روز هجدهم ذى الحجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است.
بطلان اين سخن بر كسى كه آگاهى اندكى از اخبار داشته باشد پوشيده نيست. از دو جهت مى توان اين شبهه او را پاسخ داد:
جهت اول
مانند آن در اخبار بسيار وارد شده است. اينك بعضى از آنها:
يك. فضل روزه بيست و هفتم ماه رجب
نورالدين حلبى در مورد مبعث پيامبر صلى الله عليه و آله در شب يا روز بيست و هفتم ماه رجب از حافظ دِمياطى در سيره اش، از ابوهريره نقل كرده كه روزه روز بيست و هفتم ماه رجب معادل روزه شصت ماه است... .(2)
عجيب اينجاست كه حلبى در سخنى مانند ابن كثير به حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير اعتراض مى كند، ولى مثل آن را درباره روز مبعث از ابوهريره نقل مى كند ! البته وى در پايان اعتراضش خواننده را به تأمّل امر كرده، و از قول ذهبى نقل كرده كه اين حديث جدا منكر بلكه دروغ است، زيرا در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. حال چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل روزه شصت ماه باشد ؟ ! پس اين باطل است !(3)
ص: 186
و اما راوى اين حديث يعنى حافظ دِمياطى (ت 613 - م 670 ق) ، حافظ ذهبى شرح حال او را نوشته و بسيار توثيق كرده و ستوده است.(1)
لازم به ذكر است: حديث دِمياطى در فضيلت روزه روز بيست و هفتم ماه رجب را جماعتى از بزرگان اهل سنت روايت كرده اند، از جمله: شيخ عبدالقادر گيلانى با سندش از شهر بن حَوشَب از ابوهريره، و نيز در «نُزهَة المجالس» .(2)
همچنين بعضى روايت كرده اند كه هر كس اين روز (روز مبعث) را روزه بگيرد، مانند كسى است كه صد سال روزه گرفته باشد. از جمله: على بن يحيى بخارى زَندَويستى (م 382 ق) و شيخ عبدالقادر گيلانى با اسنادش از ابوهريره و سلمان فارسى از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:
هر آينه در ماه رجب روز و شبى است كه هر كس آن روز را روزه بگيرد و آن شب را به نماز بايستد، پاداشش همچون كسى است كه صد سال را روزه بگيرد و به نماز بايستد. آن روز سه روز مانده به پايان ماه رجب است (يعنى روز مبعث) . در «نُزهَة المجالس» نيز اين حديث را گيلانى نقل كرده است.(3)
دو. فضيلت روزه روزهاى ماه رجب
در «غُنيَة الطالبين» پيرامون فضيلت روزه يك يا دو يا سه روز از روزهاى ماه رجب روايتى با اسناد خود اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: ماه رجب قطعا بزرگ است. هر كس روزى از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس دو روز از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه دو هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس سه روز از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه سه هزار ماه را برايش خواهد نوشت.
ص: 187
ابن مسعود از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است: هر كس سه روز از ماه رجب را روزه بگيرد و شب هاى آن سه روز را به نماز بايستد، پاداشش مانند كسى است كه سه هزار سال را روزه گرفته و شب هايش را به نماز ايستاده باشد. خدا در برابر هر روز هفتاد گناه كبيره او را مى آمرزد و هنگام جان دادن، هفتاد حاجت او را بر مى آورد و هفتاد حاجت ديگر را در قبر و هفتاد حاجت ديگر را هنگام عرضه كردن نامه اعمال و هفتاد حاجت ديگر را نزد ميزان و هفتاد حاجت ديگر را هنگام گذر از صراط.
سلمان فارسى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد گويا كه هزار سال را روزه گرفته و هزار بنده را آزاد كرده است.(1)
سه. فضيلت روزه روز عرفه
در «روضة العلماء» درباره فضيلت روزه روز عرفه آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، مانند آن است كه دو سال روزه گرفته باشد.
در همان كتاب از ابوهريره آمده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، خدا ده برابر تعداد تمام كسانى كه در عمر جهان آن روز را روزه گرفته اند و تمام مسلمانانى كه آن روز را روزه نگرفته اند براى او پاداش مى نويسد، و در قيامت هفتاد هزار فرشته او را از قبرش تا موقف حساب و كتاب و جايگاه نصب ميزان و از موقف تا صراط و از صراط تا بهشت همراهى مى كنند و هراس هاى روز قيامت و برخاستن از قبر را بر او آسان مى گردانند، و در هر قدمى كه مركبش بر مى دارد مژده تازه اى به او مى دهند، و به او گفته مى شود: هر گونه كه مى خواهى بر خداى وارد شو و به بهشت وارد شو.(2)
ابواللّيث نصر بن محمد سمرقندى از عايشه نقل كرده است: جوانى اهل سماع بود(3)، و هنگامى كه هلال ماه ذى الحجه را مى ديد شروع به روزه گرفتن مى كرد.
ص: 189
خبر آن جوان به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. آن حضرت كسى را نزد او فرستاد و وى را به سوى خود فراخواند. چون آن جوان نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، حضرتش به او فرمود: چه تو را به روزه اين روزها وا مى دارد ؟ جوان گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، روزهاى مشعر و حج را روزه مى گيرم، باشد كه خدا مرا در دعاى اهل مشعر و حج شريك گرداند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: روزه هر روز تو برابر آزاد كردن صد برده و قربانى كردن صد شتر و فرستادن صد اسب به نبرد در راه خداست. چون روز ترويه (هشتم ذى حجّه) فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن هزار برده و قربانى كردن هزار شتر و فرستادن هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. چون روز عرفه فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن دو هزار برده و قربانى كردن دو هزار شتر و فرستادن دو هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. اين روزه ها معادل روزه دو سال است؛ سال قبل و سال بعد از اين سالى كه در آن هستى.
در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جوان گفت: روزه روز عرفه معادل روزه دو سال و روزه روز عاشورا معادل روزه يكسال است.(1)
چهار. باز فضيلت روزه سه روز از هر ماه
در «غُنيَة الطالبين» از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده كه فرمود: روزى در هنگام ظهر نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم، در اتاقى نشسته بود. به او سلام كردم، سلامم را پاسخ داد و سپس فرمود: يا على، اين جبرئيل است كه به تو سلام مى كند. عرض كردم: اى فرستاده خدا، بر تو و بر او سلام.
سپس به من فرمود: به من نزديك شو. من به حضرتش نزديك شدم، فرمود: جبرئيل به تو مى گويد: سه روز از هر ماه را روزه بگير، تا برايت در برابر روز نخست ثواب ده هزار سال روزه، و در برابر روز دوم ثواب سى هزار سال روزه، و در برابر روز سوم ثواب صد هزار سال روزه نوشته شود.
ص: 190
درباره اين حديث گفته اند كه حَبشون در نقل آن منفرد است. مى گوييم: ما به حديث حَبشون استدلال نكرديم، بلكه به حديثى استدلال كرديم كه احمد در «الفضائل» از براء بن عازب روايت كرده و اِسناد آن صحيح است. روايت حَبشون مضطرب است، زيرا در صحيحين آمده كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم» در شامگاه عرفه در حجة الوداع نازل شده است. با اين همه، ازهرى از حَبشون روايت كرده و تضعيفش ننموده است. بنا بر اين، اگر روايت حَبشون پذيرفته شود، احتمال دارد كه آيه اكمال دو بار نازل شده باشد.(1)
آيه اكمال، نشان دهنده راه كمال
اشاره
اكثر مفسرين، محدثين، و مورّخين در تاريخ اسلام اعم از شيعه و سنى معترف اند كه آيه اكمال در مكان غدير خم در روز هجدهم ذى الحجه و در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است.(2)
1 - توضيح اكمال و اتمام
تعدادى از نويسندگان مغرض در پنجاه سال اخير در نوشته هاى خود مدعى شده اند كه اين آيه در روز غدير نازل نشده است. ما در اينجا جواب كوتاهى به اين افراد مى دهيم و مى گوييم: شما كه در قرن پانزدهم هستيد به چه دليل ادعا مى كنيد كه آنچه تا كنون علماى شيعه و سنى نقل كرده اند اشتباه است ؟ اين سخن مانند آن است كه كسى ادعا كند كه جنگ بدر و خيبر و ... - كه در تاريخ اتفاق افتاده است - واقعى نمى باشند !
آيا طبق اين آيه شريفه تا قبل از روز غدير خم اسلام ناقص بود ؟ اين دين چه چيزى نداشت كه ناقص بود ؟ آيا تا قبل از غدير خم در اعتقاد به خدا مشكلى وجود داشت ؟ در صورتى كه مى بينيم موحدين و مسلمين و پيروان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، در امر
ص: 194
توحيد و خداشناسى با بعد از غدير فرقى نكردند. آيا نسبت به پيامبر شناسى و معاد شناسى تفاوتى حاصل شد ؟ در حالى كه چنين تفاوتى نيز نبود و در روز غدير نسبت به مقام نبوت با قبل از آن تغييرى ايجاد نشد.
آيا از نظر احكام عملى مسئله جديدى نازل گرديد ؟ آيا نماز نمى خواندند و روز غدير نماز مطرح شد ؟ در صورتى كه مى دانيم پيامبر صلى الله عليه و آله سال ها اقامه نماز كردند. در ابتدا تنها خود پيامبر و اميرالمؤمنين عليه السلام نماز مى خواندند، سپس عمومى گرديد و اصحاب نيز آن را به جا آوردند. و بعد، ده سال در مدينه نماز جماعت را شخص پيامبر صلى الله عليه و آله اقامه مى كردند. آيا روزه نمى گرفتند ؟ آيا حج انجام نمى دادند ؟ يا احكام جهاد نازل نشده بود ؟ همه احكام اسلامى به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش اجرا مى شد. از نظر جنبه هاى اخلاقى نيز قبل از غدير با بعد از آن هيچ تفاوتى حاصل نشده است. پس چه چيزى در دين ناقص بود كه در روز غدير كامل گرديد ؟
اجازه دهيد در مورد كلمات «اتمام» و «اكمال» توضيحى عرض كنم تا مطلب بهتر مشخص گردد. آيا «كامل» و «تمام» به يك معنا مى باشند ؟ در زبان عربى و به خصوص در قرآن كريم اين كلمات به قدرى حساب شده مطرح گشته كه توجه به آنها، قطعا براى فهم اين آيه لازم است.
سالنى را در نظر بگيريد، اگر فرض كنيم كه ديوارها را چيدند و بالا بردند. سقف زدند، در و پنجره را سر جايش گذاشتند. ديوار را گچ كشيدند، اما هنوز سالن تمام نشده است، چون شيشه نگذاشته اند و نقاشى نكرده اند. ولى وقتى همه اجزاى تشكيل دهنده اين بنا در سر جاى خود قرار گرفت، مى گويند اين ساختمان تمام شد، پس تا زمانى كه يك جزئش باقى مانده است، هنوز كسى نمى گويد تمام شد. ولى به چه چيز «كامل» مى گويند ؟
اگر شما يك بنا را در نظر بگيريد كه تمام اجزاء لازم آن در جاى خودش باشد، مى تواند در عين حال ناقص باشد ! مثلاً در بناى مذكور همه چيز سر جاى خودش مى باشد، ولى يك مهندس مى گويد: اى كاش اين در، در فلان نقطه قرار مى گرفت.
ص: 195
يا به عنوان مثال ما در اين ساختمان چراغ و نور افكن لازم داريم، اگر چراغ و نور افكن لازم داريم، اگر چراغ و نور افكن را به كار نگيريد، ساختمانتان ناقص است و تمام نيست. يا اگر به كار بگيريد، اما نه در جاى مناسب بلكه آن را در گوشه اى بگذاريد كه فضا را خوب روشن نكند، ساختمان كامل نشده است. به چه دليل از نظر مهندسى نقطه معينى را انتخاب مى كنند ؟ مى خواهند اين نور به صورت بهترى همه فضا را روشن كند. اين جا صحبت از «كمال» است.
در روز غدير خم خداوند دو واژه «اكمال» و «اتمام» را به كار برده است و فرموده: «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى» . ما اكمال را در جايى به كار مى بريم كه جان و روح زيبايى و حسابگرى دقيق مطرح باشد.
خدا مى فرمايد: «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» : «دين شما را كامل كردم» . در اين روز حكم ديگرى اضافه نشد و از نظر احكام و دستورالعمل ها چيز جديدى نيامد (نمى فرمايد دين شما را «تمام» كردم) و طبق آيه «وَ تَمَّت كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدقا وَ عَدلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ»(1) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همه چيز را به صورت تمام براى ما بيان فرموده بودند، اما اين كالبد جانى لازم داشت كه با دميدن آن روح در اين كالبد است كه دين كامل مى شود.
اگر كسى بگويد: دو، ضرب در دو، چهار مى شود، و صد نفر ديگر بگويند: برابر پنج مى شود، تمامى عقلاى عالم مى گويند كه ما اين يك نفر را قبول داريم، به دليل آن كه حرفش روى حساب است.
ما نمى خواهيم زور بگوييم، بلكه بر مبناى استدلال و منطق و انديشه و فكر بحث مى كنيم. مى گوييم اين كه خداوند فرموده است «أكملت» يعنى اين بدن جانى لازم داشت كه آن جان را امروز به آن دادم. آن جان چيست ؟ در اين جا مثالى بيان مى كنم تا
مطلب روشن گردد:
ص: 196
اگر مهندس برقى به شما بگويد، در يك بنا تمامى كارهايى كه از نظر سيستم برقى صورت گرفته تمام شده است. ولى بايد به منبعى متصل شود، و اگر متصل گرديد آنجا روشن خواهد شد و اگر متصل نگرديد تاريك خواهد ماند.
آيا اگر بگويد كه همه اين تأسيسات يك طرف و اتصال به منبع يك طرف مبالغه كرده است ؟ لذا اگر نماز باشد، روزه باشد، حج باشد، اخلاق باشد، عبادت باشد و همه احكام ديگر باشند ولى كانال ارتباطى با حضرت حق نباشد آيا تأثيرى خواهد داشت ؟
خدا به من گفته است نماز صبح دو ركعت است و بايد رو به قبله و با وضو باشد، اما كسى بگويد صد ركعت مى خوانم و دوست دارم پشت به قبله و بى وضو بخوانم ! به او مى گوييم اگر مى خواهى عبادت كنى ببين خدا براى تو چگونه معين كرده است. خدا مى فرمايد «اكمال» دين وابسته به غدير است. پس غدير دميدن جان ولايت در دين است.
دين مجموعه اعتقادات، احكام و دستورات عملى و اخلاقيات است كه از طرف خدا براى خلق معين مى شود. و به همين جهت به آن «شريعت» مى گويند. در زبان عربى «شارع» يعنى خيابان، «شريعت» يعنى آن راهى كه خدا براى ما معين كرده است؛ مى فرمايد از اين راه برو و از اين راه نرو، اين كار را بكن و اين كار را نكن. «مذهب» هم كه از كلمه «ذهب» گرفته شده به همين معنى است. جان طريقت الهى، امامت و ولايت است.
فرض كنيد مى خواهم به حرم يكى از معصومين عليهم السلام مشرف شوم، اما راه را نمى دانم. عقل مى گويد از آگاهى ديگران استفاده كن و دستوراتشان را به كار ببر. اگر من راهى را طى كردم كه كسانى كه اهل آن هستند به من نشان مى دهند، به حرم خواهم رسيد. ولى اگر گفتند سر چهار راه دست راست برو و من دست چپ پيچيدم، به مقصد نخواهم رسيد. چرا به مقصد نخواهم رسيد ؟ من كه راه مى روم، حركت مى كنم و حتى مى دوم. اشكال كار آن است كه در بيراهه حركت مى كنم.
ص: 197
مانند همان مثالى كه بيان كرديم، فردى به جاى دو ركعت، صد ركعت نماز مى خواند ولى پشت به قبله و بدون وضو. حضرت امام صادق عليه السلام فرمودند: «العامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كَالسائِرِ عَلى غَيرِ الطَريقِ، وَ لا يَزيدُهُ سُرعَةُ السَيرِ مِنَ الطَريقِ إلاّ بُعدا»(1): عمل كننده غير آگاه چون رونده در غير مسير صحيح است، و سرعت حركت جز دورى از مقصد بر او نمى افزايد.
در غدير خم امام به اين جهت معين نگرديد كه راهى غير از راه پيامبر صلى الله عليه و آله به ما معرفى كند، بلكه حافظ و نگهبان و چراغ روشنگر راه مشخص و منصوب گرديد. زيرا اگر اين چراغ بر سر راه قرار نگيرد، دزدان به راحتى راه را بر ما خواهند بست، و به جاى آنكه راه معين شده پيامبر صلى الله عليه و آله را ادامه بدهيم، ما را به بيراهه ها هدايت مى كنند و از راه اصلى دور مى سازند.
مگر با خيانتى كه كردند، مردم را به دست دزدان نسپردند ؟ وليد به عنوان خليفه عباسى جاى پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته است مى گويد: قرآن بياوريد تا تفأل بزنم. آيه اى آمد كه ظالمين را تهديد مى كند و مى فرمايد: «وَ استَفتَحوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» .(2) وليد عصبانى شد !
يك زمان ممكن است كسى بگويد: «اى واى قرآن دارد گوش مرا مى كشد. مى خواهد مرا تكان بدهد و بيدار كند. خدايا ! استغفار مى كنم، توبه مى كنم» . ولى او برعكس؛ نه تنها متنبّه نشد بلكه گفت: اين كتاب را ببنديد و بگذاريد روى طاقچه، تير و كمان مرا نيز بياوريد. همه نوشته اند كه تير و كمان را برداشت و به طرف قرآن تيراندازى كرد ! ! در حالى كه نامش خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله بود ! مى نويسند آنقدر تير به قرآن زد كه ورق هايش را پاره پاره كرد ! در اين حال شعر هم مى خواند و سرخوش بود.
كسى كه به عنوان جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بر مسند خلافت تكيه مى زند، به جاى آنكه بگويد: راه صحيح اين است، قرآن اين است، كتاب اين است، چگونه بايد عمل كرد.
ص: 198
مردم كمك كنيد تا راه خدا را هموار كنيم، زمانى كه قرآن كريم مطلبى مى گويد كه با راه او مناسب نيست، همان قرآن را نشانه مى گيرد و تير مى زند ! اين يك نمونه كوچك در تاريخ اسلام و در دوران حكومت بنى اميه و بنى العباس است، و از اين نمونه ها فراوان است.
ما شيعيان مى گوييم على عليه السلام را نبايد عبدالرحمن بن عوف در ماجراى شوراى عمر معين كند، بلكه او را خدا معين كرده است. به تعبير ديگر: خداى رحمن دلسوزتر از امثال عبدالرحمن بن عوف است. لذا نمى شود جامعه اسلامى را بى سرپرست بگذارد.
جالب اين است كه اهل سنت مى گويند ابوبكر و عمر متوجه اين اكمال و اتمام دين بودند و امت را رها نكردند، ولى خدا و رسولش چنين نكردند ! خودشان نقل كرده اند كه عبداللّه بن عمر هنگام بيمارى پدرش به او گفت: شتر را در بيابان بى چوپان نمى گذارند، شما براى امت تعيين امير بنما.(1)
و نيز در «تاريخ طبرى» و «الامامة و السياسة» آمده است كه عايشه به عبداللّه بن عمر گفت: به پدرت بگو مردم را هم چون شتران بى افسار رها نكند و حتما جانشين خود را معرفى نمايد.(2) و حتى معاويه براى تعيين جانشين خود و خلافت يزيد به همين نكته اشاره كرد و گفت: مى ترسم كه امت محمد، را بعد خودم همچون گله اى بدون شبان رها كنم.(3)
با اين همه شاهد تاريخى، شيعه چه گناهى كرده است كه مى گويد: خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله از همه دلسوزتر اند و جامعه اسلامى را بدون سرپرست نمى گذارند، و غدير زمان تعيين خليفه الهى و اكمال دين و اتمام نعمت است.
ص: 199
انسان صدمه مى زند و خطرناك است و گندمى هم آرد نمى شود. در نتيجه نيروها نيز به هدر مى رود.
حال اگر در آيه مى فرمايد: «أكملت لكم دينكم» ، اين «اكمال» جان بخشيدن به دين است. به اين معنى كه به نماز و روزه و جهاد روح بخشيده شد. و گرنه چقدر نماز خواندند كه با آن بلاها بر سر اسلام آوردند ! پيشانى هاى خوارج از شدت عبادت پينه بسته بود و صداى زمزمه قرآن آنها از شب تا به صبح به گوش مى رسيد. در روز عاشورا نيز قرآن خواندند و با امام حسين عليه السلام مى جنگيدند. وقتى پيشوايى و زعامتى نباشد، انحراف جامعه را به كجاها كه نمى كشاند !
در مقاتل نوشته اند كه: فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ، فَرَمى نَحوَ عَسكَرِ الحُسَينِ عليه السلام بِسَهمٍ، وَ قالَ: إشهَدوا لى عِندَ الأميرِ إنّى أوَّلُ مَن رَمى(1): (روز عاشورا) عمر بن سعد پيش آمد و تيرى سمت خيام امام حسين عليه السلام پرتاب كرد. بعد چند نفر از اطرافيان را صدا زد و گفت: شاهد باشيد من (براى اطاعت از خليفه پيامبر يزيد !) اولين كسى هستم كه به پسر پيامبر تير مى زنم !
يا در نقلى ابن عباس بعد از وقايع كربلا مى گويد: در مسجد الحرام نشسته بودم. ديدم كسى مُحرم وارد شد و به نزد من آمد. گفت: ابن عباس ! مى گويند تو در دين عالم هستى. يك پشه روى لباس احرام من كشته شد و لباس مقدارى آلوده به خون شد. آيا احرام من اشكال دارد و بايد لباس را عوض كنم يا نه ؟
ابن عباس گفت: تو كيستى كه اين دقت ها را مى كنى ؟ گفت: من شمر بن ذى الجوشن هستم. گفت: بى حيا ! خجالت نمى كشى ؟ خون پسر پيامبر را ريختى ! آنجا جاى احتياط نبود ؟ اينجا براى خون پشه اى احتياط مى كنى ؟ گفت: اينجا تكليف شرعى است كه دقت كنم، آنجا تكليف شرعى من بود كه حسين را بكشم !
ص: 201
همچنين ابواسحاق مى گويد: شمر با ما نماز خواند، پس از اتمام نماز دست خود را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: اللّهُمَّ إنَّكَ شَريفٌ، تُحِبُّ الشَرَفَ، وَ إنَّكَ تَعلَمُ أنّى شَريفٌ. فَاغفِر لى(1): خدايا، تو شريفى و شرف را دوست دارى، و مى دانى كه من شريفم. پس مرا بيامرز. اينها يعنى با نام تكليف شرعى حسين عليه السلام را مى كشند ! و اين است نتيجه كنار گذاردن اكمال دين و اتمام نعمت.
محمد غزالى(2) در يكى از كتاب هاى معروف خود، كه در كشورهاى اسلامى خيلى سر و صدا كرده است - به نام «الاسلام و الاستبداد السياسى» - مى نويسد:
وقتى بنى اميه بر اوضاع مسلط شدند:
1. حكومت به صورت يك قدرت فردى و پادشاهى در آمد.
2. زمامداران نايب و خادم از ميان رفتند و حكّام ظالم فرمانرواى مطلق شدند.
3. مردم ضعيف العقل و بى بهره از معارف اسلام و گناهكاران حاكم شدند.
4. تعصب جاهلى و قبيله اى جاى وحدت مسلمين را گرفت.
5 . كارگزار حكومت آزاد بود و هر كارى مى خواست مى كرد و چون او را خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانستند، حتى اگر شراب مى خورد كسى حق اعتراض نداشت.(3)
اين كلام از يك نويسنده و انديشمند اهل سنت است، آن هم از مصر كه پايگاه فكرى آنهاست ! اين ديگر كتاب شيعه نيست كه بگويند شيعه متعصب است كه حقيقت را بيان كرده است؛ در طول تاريخ، بنى اميه و بنى العباس با همين نماز و قرآن و روزه و جهاد و مسائل شرعى ديگر، چه بلاها كه در دنياى اسلام به وجود نيامد !
پس اگر يك ساختمان همه اجزائش را داشته باشد، اما آن چه كه لازمه محافظت از اين ساختمان است را نداشته باشد سالم نخواهد ماند.
ص: 202
در اين باره و براى بيشتر معلوم شدن معناى «أكملت لكم دينكم» تشبيه ديگرى مى توان گفت و آن اينكه: تصور كنيم يك ساختمان ده هزار جزء احتياج دارد. اگر پنج هزار جزئش را ايجاد كردند و بقيه را فراهم نكردند؛ مثلاً هنوز در و پنجره ندارد و يا موزائيك و رنگ نشده است، در اين صورت ناقص است.
در فرض ديگر، همه چيز ايجاد شده است، اما آن قدر پىِ ساختمان لرزان است و بد ساخته شده كه با اولين باد و طوفان فرو مى ريزد ! اين ساختمان هم ناقص است.
مرحوم خواجه نصير طوسى در كتاب « اخلاق ناصرى» در مورد كمال و نقص، بيانى دارد كه بسيار زيباست:
... پس گوييم هر موجودى كه مركب بود، كمال او غير كمال اجزاء و بسائط او بود. چنان كه سكنجبين غير كمال سركه و انگبين بود و كمال خانه غير كمال چوب و سنگ. و چون آدمى مركب است، كمال او نيز غير كمال بسائط و اجزاى او بود بلكه او را كمالى بوَد كه هيچ موجودى را با او در آن مشاركت نباشد. اَكمل مردمان كسى بوَد كه قادرترين ايشان باشد بر اظهار آن خاصيت... .(1)
سكنجبين را در نظر بگيريد؛ يك جزئش سركه است و يك جزئش آب است و يك جزئش مواد قندى كه همان انگبين يا شيرينى است. اگر فقط دو جزء باشد؛ مثلاً آب و قند، ولى سركه نباشد، مخلوط ما ناقص است. و يا سركه و آب باشد ولى قند نباشد، باز هم ناقص است. پس بايد همه اجزاء باشد. حتى اگر همه اجزاء هم باشد، تازه در اينجا هنر آشپزى مطرح است كه به چه نسبتى اينها را با هم مخلوط كنيم تا سكنجبين خوبى به عمل آيد.
در روز غدير خم هم چيزى اضافه نشد، بلكه پِى محكم شد. لذا قسمت قبلى اين آيه را دقت كنيد. مى فرمايد: «اليِومِ يِئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم
ص: 203
خدا مى فرمايد بعد از نبوت، ولىّ قرار مى دهم. به اين ترتيب خدايى كه دائما در حال نعمت دادن است، در مسئله امامت مى فرمايد كه نعمت بر شما تمام است. يعنى وقتى امام معين شد، هر چه قرار است به شما برسد از طريق امام مى رسد.
چنانچه در زيارت جامعه مى خوانيم: بِكُم فَتَحَ اللّه ُ وَ بِكُم يَختِمُ، و فرموده اند: بِيُمنِهِ رُزِقَ الوَرى وَ بِوُجودِهِ ثَبَتَتِ الأرضُ وَ السَماءُ؛ يعنى آنچه بناست خداوند به عنوان نعمت براى بشر معين كند، از كانال امام در غدير خم معين كرد.
ولى خداوند اين نكته را نيز به ما فرمود: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم وَ لا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ» . جمله «وَ اخشَونِ» در پيام غدير براى امروز من و شماست.
يعنى بدانيم اگر قدر نعمت ولايت على و آل على عليهم السلام را ندانيم سنت خدا اين است كه ما را دچار عذاب مى كند.
اكنون مى بينيم چهارده قرن است كه مسلمانان به طرق مختلف گرفتار اين عذاب اند. ما در عصرى زندگى مى كنيم كه دنياى فكر، علم، انديشه، تحقيق و ارتباطات بر مبناى ريشه يابى كردن امور است. بياييم اين مسئله را ريشه يابى كنيم.
اگر قرآن را قبول كرده ايم، اين فرياد قرآن در روز غدير خم است كه مى فرمايد: «وَ اخشَونِ» يعنى از من بترسيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه بيانى عجيب دارد: أيُّهَا الناس، لَو لَم تَتَخاذَلوا عَن نَصرِ الحَقِّ وَ لَم تَهِنوا عَن تَوهينِ الباطِلِ، لَم يَطمَع فيكُم مَن لَيسَ مِثلَكُم وَ لَم يَقوِ مَن قَوى عَلَيكُم: اى مردم، اگر شما از يارى حق دست بر نمى داشتيد و حق را تنها نمى گذاشتيد و باطل را تقويت نمى كرديد، كسانى كه امروز بر شما مسلط شدند به شما طمع نمى كردند.
در ادامه حضرت فرمود: لكِنَّكُم تِهتُم مَتاهَ بَنى إسرائيلَ، وَ لَعُمرى لَيُضَعَّفَنَّ لَكُمُ التّيهُ مِن بَعدى أضعافا بِما خَلَّفتُم الحَقَّ وَراءَ ظُهورِكُم، وَ قَطَّعتُمُ الأدنى، وَ وَصَلتُمُ الأبعَدَ:
ص: 206
مى فرمايد: «إنَّ الدينَ عِندِ اللّه ِ الإسلامُ وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَل مِنهُ فَهُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ»(1): «به درستى كه دين مورد قبول خدا اسلام است و هر كس غير از اسلام دينى را برگزيند هرگز مورد قبول واقع نمى شود و او در آخرت از زيان كاران خواهد بود» .
خداوند مى فرمايد هدايت از طرف من تمام شد: «إنّا هَدَيناهُ السَبيلَ إمّا شاكِرا وَ إمّا كَفورا»(2): «من راه را نشان دادم مى خواهى بپذير و مى خواهى نپذير» . اگر پذيرفتى سربلندى، و اگر نپذيرفتى - به فرموده حضرت - گرفتار مى شوى !
2 - بيان كننده اكمال و اتمام
دين راه و مسيرى است كه انسان، از نظر تكامل معنوى، براى رسيدن به سر منزل مقصود طى مى كند. در لغت، دين و مذهب و شريعت از معناى مشتركى برخوردار مى باشند. اگر به اين راه شريعت مى گوييم به اين جهت است كه در زبان عربى به خيابان «شارع» مى گويند؛ يعنى مسيرى كه براى رسيدن به جايى از آن مى گذرند. معمولاً بستر رودخانه گودتر از كناره آن است، لذا براى رسيدن به كنار آب مسير يا پله هايى درست مى كنند و آن را « شريعه» مى گويند. به عنوان مثال «شريعه فرات» يعنى راهى كه كنار رودخانه فرات براى رسيدن به آب درست كرده اند. در اصطلاح «شريعت» راهى است كه خداوند براى رسيدن بشر به اهداف بلند معنوى قرار مى دهد.
«ذَهَب» يعنى رفت، و «مذهب» يعنى روش و رفتن در يك طريقه خاص و حركت در يك بستر معيّن. فرض كنيد مى خواهم به مشهد برسم. به من مى گويند اگر مى خواهيد به مقصد برسيد و راه و روش و حركتتان مفيد باشد، بايد از خيابان معين، شارع معين و طريق معين عبور كنيد تا به بيراهه نرويد. صرف كردن نيروها در بيراهه نه تنها شما را به مقصد نمى رساند، بلكه شما را از آن دور مى كند و خسته مى سازد.
ص: 208
راه كمالى كه «اسلام» ناميده شده است برگزيند «فلن يقبل منه» از او قبول نمى شود و چنين فردى در آخرت ورشكسته و بيچاره است، زيرا هر چه داشته است را از دست رفته مى يابد.
پس دين و راهى را كه خدا مى پذيرد تسليم بودن است، و لازمه تسليم خدا شدن مطلبى است كه كلمه «اليوم» به آن اشاره مى كند. كه در ادامه به آن مى پردازيم.
«يوم» در زبان عربى به معناى «روز» است. وقتى بر سر آن «ال» در مى آيد، مشخص مى كند كه يك روز مشخص مورد نظر است. مثلاً اگر من به يك دانشجو بگويم: «كتاب بخوان» بيانى عام است؛ يعنى تشويق به مطالعه و تحريض و تحريك به كتاب خواندن و كتاب خاصى مورد نظرم نيست.
اما اگر به او بگويم: «اين كتاب را بخوان» قطعا براى او و ديگرانى كه سخن مرا مى شنوند، توجه به يك كتاب خاص پيش مى آيد، زيرا وقتى كه مى گويم «اين كتاب» چشم ها دوخته مى شود كه كدام كتاب مورد نظر است. بنا بر اين، «ال» كه بر سر كلمه «يوم» آمده است، براى همه مفسرين اين معنى را ايجاد كرده كه «اليَومَ» يك روز مشخص و معين و معلوم است.
حال اين سؤال مطرح مى شود كه اين كدام روز است ؟ قرآن مى فرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» يعنى اين روز، روزى است كه منِ خدا - با صيغه متكلم وحده «أكملت» - دين شما را كامل كردم. آيا اين روزى كه دين كامل شده است چه روزى است ؟
سه حديث بيان مى كنيم كه به طور مستقيم به اين مطلب مربوط نمى شود، اما به صورت غير مستقيم از آنها استفاده مى كنيم. اين احاديث را سنّى و شيعه قبول دارند. در مورد نماز فرموده اند: لا صَلاةَ إلاّ بِفاتِحَةِ الكِتابِ. طبق اين حديث نمازى نيست مگر آنكه سوره حمد در آن باشد.
و نيز فرموده اند: لا صَلاةَ إلاّ بِالطَهورِ: نمازى نيست مگر با طهارت داشتن.
ص: 211
و در حديث ديگر مى فرمايد: لا صَلاةَ لِجارِ المَسجِدِ إلاّ فِى المَسجِدِ؛ يعنى نماز كسى كه همسايه مسجد است نماز حساب نمى شود مگر آنكه آن را در مسجد بخواند.
در دو حديث اول كلمه «صلاة» با حديث سوم تفاوت دارد. در حديث اولى يعنى «فاتحة الكتاب» جزيى از نماز است و يك تكه تشكيل دهنده ساختمان نماز است. بنا بر اين، اگر كسى نمازى خواند كه اين تكه در آن نبود، اين نماز تمام نيست. مانند ساختمانى كه هنوز پنجره اش را نصب نكرده اند و يا هنوز سقفش را نزده اند. يعنى هنوز «تمام» نشده است. در لا صَلاةَ إلاّ بِطَهورٍ؛ يعنى لازمه نماز مقدمات واجب را رعايت كردن است.
وقتى كه اين مقدمه نيامد، نتيجه مى گيريم كه نماز انجام نشده است. پس در اينجا اصطلاح «نماز نيست» به معناى ناقص بودن است. اما در حديث: لا صَلاةَ لِجارِ المَسجِدِ إلاّ فِى المَسجِدِ، هم شيعه و هم سنى در بحث فقهى اين توضيح را مى دهند كه منظور اين نيست كه اگر در منزل نماز خواند واقعا نمازش درست نيست، بلكه از نظر «كامل» بودن نماز نيست. و اگر از جهت ديگر نگاه كنيم واقعا نماز است و قبول هم مى باشد. يعنى «لا صلاة كاملةً» يعنى نماز كامل نيست و تمام آنچه به عنوان عامل عروج لازم است در آن نيست.
پس آن روز، روزى نيست كه جزء ديگرى بر اركان اصلى دين اضافه شده باشد، بلكه دين همان است كه تا امروز براى شما بيان شده است. اين همان دينى است كه گفتيم از زمان حضرت آدم تا كنون به اشكال مختلف به وسيله پيامبران عليهم السلام تبليغ شده و فرموده است: «إنَّ الدينَ عِندَ اللّه ِ الإسلامُ» . اما نعمت الهى هنوز باقى مانده است و مرحله تام نعمت در اين روز بر جامعه فرو فرستاده مى شود. در چنين شرايطى است كه مى فرمايد: «وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» . «رضيت» فعل متكلم وحده است و فاعل آن پروردگار مى باشد؛ يعنى منِ خدا راضى شدم كه اين دين براى شما باشد و اين نحوه از اسلام براى شما دين باشد.
ص: 212
«دين» راه و مسير بشر به قله رفيع قرب حق است. يعنى مهم ترين مسئله انسان. لذا هر كسى كه دينى را قبول دارد، اين مطلب را تصديق مى كند كه جان و مال است كه فداى دين مى شود و دين فداى جان و مال نمى شود. اگر دين مهم ترين امور نيست، چرا خدا راضى مى شود كه كار برجسته ترين افراد در عالم كار دينى باشد ؟ انبياء و اولياء برجسته ترين و بالاترين انسان ها در عالم وجود هستند، به طورى كه خدا مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ اصطَفى»(1)؛ در بين مخلوقاتم اينان را برگزيدم و جدا كردم. يعنى افراد غربال شده جامعه ها، نبى يا ولى اللّه شده اند، و خداوند نبى و ولى را مأمور امور دينى مردم كرده است.
يكى از اين پيامبران حضرت نوح عليه السلام است كه نهصد و پنجاه يا هزار سال تبليغ مى كند و به فرموده امام جعفر صادق عليه السلام در كل اين مدت تنها 85 نفر دعوت او را قبول مى كنند ! يعنى عمر يك پيامبر هزار سال صرف 85 نفر مى شود. اگر از نظر خدا اين مدت ارزش هدايت اين تعداد را نداشت، به حضرت نوح عليه السلام مى فرمود كه دعوت را رها كن. زيرا خود حضرت نوح عليه السلام به عنوان يك انسان برجسته كامل و عاقل حيف است كه عمرش به بيهودگى تلف شود. اما اين كار آنقدر مهم است كه خداوند به برجسته ترين مخلوقاتش فرمان مى دهد كه عمرتان را صرف دين كنيد.
پس هنگامى كه دين انقدر مهم است، «اكمال» آن تا چه اندازه اهميت پيدا مى كند ؟ در حالى كه يكى از الطاف خداوند در اين عالم، قرار دادن انسان هاى برجسته به صورت نبى و ولى است. خداوند در قرآن مى فرمايد: «لَقَد مَنَّ اللّه ُ عَلَى المُؤمِنينَ إذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً مِن أنفُسِهِم» .(2) «مَنَّ» در اينجا به معناى نعمت زياد است، و در آيه اكمال مى فرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . اگر اين دو آيه را در كنار يكديگر قرار دهيم، نتيجه مى دهد كه اكمال دين (كه باعث اتمام نعمت مى شود) مهم ترين كار خدا است. در اين هنگام است كه خدا مى فرمايد: «راضى شدم كه اسلام دين شما باشد» .
ص: 213
بنا بر اين، «ال» بر سر كلمه «اليوم» مشخص مى كند كه اين روز، روزى است كه كارى مهم در آن صورت گرفته و نسبت به همه امور ديگرى كه از خدا سر زده است مهم تر مى باشد. بقيه كارها يا احكام است و يا اخلاق و يا ساير شئون عقايدى.
خداوند در آيه سوم سوره مائده مى فرمايد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم وَ لا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
اين قسمت در وسط آيه است. قبل از اين مطالب خداوند در اين آيه مى فرمايد كه گوشت خوك و مردار و ... بر شما حرام شد. سپس مى فرمايد: امروز كفار مأيوس شدند. ديگر از آنها نترسيد بلكه از من بترسيد ! امروز دين را براى شما كامل كردم. امروز من راضى شدم كه اين اسلام دين شما باشد. دوباره در انتهاى آيه به مطلب قبلى خود بر مى گردد و مى فرمايد: البته اگر كسى مشكلى داشته باشد و مجبور باشد كه مثلاً گوشت مردار بخورد، عيبى ندارد ! البته در اينجا بحث كلامى «راز عدم تحريف قرآن» مطرح مى شود كه خود مجالى ديگر مى خواهد.
اگر ما باشيم و اين آيه شريفه و بخواهيم از روى آيه استنباط كنيم، چه كار خواهيم كرد ؟ ظاهر عبارت اين است كه مى فرمايد: روزى كه گوشت خوك را بر شما حرام كردم و حكم الهى نازل گرديد كه شما حق نداريد گوشت خوك بخوريد، دين شما كامل گرديد ! انسان مى پرسد: چرا در روزى كه دستور نماز يا روزه و يا خمس و زكات و ... نازل گرديد دين كامل نبود و فقط در رابطه با دستوراتى كه درباره گوشت حرام و حلال است اكمال دين مطرح مى شود ؟ ! آيا نزول اين مطالب اتمام نعمت است، و بعد از اين احكام است كه خدا مى فرمايد كه اكنون راضى شدم كه از اين دين تبعيت كنيد ؟ !
اين مطلب با ادامه معناى آيه مناسبتى ندارد، زيرا معناى آيه اينگونه مى شود كه: «چون امروز به شما گفتم گوشت خوك حرام است دشمنان از اينكه بتوانند دين شما را از بين ببرند مأيوس شدند ! ديگر تا اين احكام را انجام مى دهيد از آنها نترسيد ! «وَ لا
ص: 214
يعنى چه ؟ يعنى اگر ظالمى كه سلطنت و حكومت دارد بگويد: تو را به خاك سياه مى نشانم، من بايد بگويم: قربانتان گردم تشريف بياوريد. و يا اگر بگويد: اموالت را مى برم، بگويم: اختيار داريد، اطاعت شما واجب است ! !
همفكران ابن تيميه اين مطالب را به اين هدف عنوان مى كنند تا هنگامى كه بحث به امثال يزيد رسيد بتوانند بگويند، وقتى يزيد روى كار آمد اگر چه ظالم بود، امام حسين عليه السلام حق نداشت عليه او اقدام كند ! وى در «منهاج السنة» مى نويسد: حسين فرداى قيامت بايد جوابگوى خون هايى كه در كربلا ريخته شده است باشد، زيرا در مقابل امام زمانش يزيد شورش كرد و او يك شورشى است !
آرى، اين است نتيجه دين و اسلام بدون اكمال و اتمام. اگر نگهبانى براى دين نباشد به كجا كشيده مى شود !
«ارشاد السارى» فى شرح صحيح البخارى و همچنين كتاب «المنهاج» نقل مى كنند: اتفاق همه اهل سنت از فقها، محدثان و متكلمان اين است كه خليفه و حاكم به دليل فسق و ظلم و تعطيل احكام خدا عزل و خلع نمى شود، و خروج و قيام عليه او حرام است.(1) يعنى شما حق نداريد در مقابلش بايستيد و بايد مطيع باشيد ! زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است كه اطاعت حاكم واجب است.
همچنين ابن حزم اندلسى فقيه معروف اهل سنت در كتاب «الفصل فى الملل و النحل» مى گويد: ابن ملجم در به شهادت رساندن على عليه السلام اجتهاد كرد، و بنا بر اين، با وجود اشتباهى كه كرد مأجور است.(2)
بنا بر اين، تفكر، اگر اجتهادش صحيح باشد اجر دارد، و اگر اجتهادش صحيح نباشد اشكالى ندارد ! اجتهاد يعنى همين !
ص: 216
باشيد. اما با بى توجهى به اين سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله، امروز مسلمانان با يك ميليارد و چند صد ميليون نفر پيرو و با كتابى با اين غنا به نام قرآن و با اين سابقه فرهنگى كهن، مسخ شخصيتى شده اند و جهان سومى شناخته مى شوند ! ! در حالى كه به صريح قرآن و آيه اكمال دين كامل و نعمت تمام شده بود. پس كجاست ؟
عداوت دشمنان به جايى رسيده كه برخى از مفسرانشان براى آنكه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را در اينجا نپذيرند و شيطنت كنند، گفته اند اين روز، روز فتح مكه است ! در حالى كه فتح مكه دو سال قبل از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله است و هنوز يك سرى از احكام و دستورات اعتقادى مطرح نشده است. مسلم است كه در اين شرايط هنوز دين تمام نشده است، پس (به غير از بحث تاريخى) بنا بر شواهد موجود اين روز نمى تواند مربوط به فتح مكه باشد.
بعضى ها مى گويند منظور از «اليوم» روز هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و ورود به مدينه است ! در حالى كه مى دانيم هنوز ده سال از رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله باقى مانده است. پس چگونه ممكن است كه بفرمايد «أتممت» ؟ يعنى هيچ جزءاى از نعمتم باقى نمانده است.
اگر به تاريخ مراجعه نكنيم و يا به تفسير و نقل قول هاى حديثى نيز مراجعه نكنيم، بلكه تنها همين آيه را در نظر بگيريم، وقتى كه «ال» بر سر كلمه «اليوم» آمده است، نتيجه مى گيريم كه بايد روزى باشد كه ديگر چيزى از اجزاء دين باقى نمانده باشد.
وقتى كه قرآن مى فرمايد «اليوم» يعنى روزى است كه در آن اتمام نعمت و اكمال دين صورت گرفته. به دليل آنكه واژه «اتمام» را به كار برده است، بايد آخرين مطلبى باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده اند، و عقل حكم مى كند كه قاعدتا پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان رسالت خود فرمانى بيان كرده اند كه جلا و روشنى دين و اتمام نعمتى كه ممكن بوده است نازل شود در آن بوده است.
قسمت اول آيه مى فرمايد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» يعنى در اين روز كفار نيز مأيوس شدند. كفار مى دانستند كه تا پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است كارى نمى توانند بكنند. لذا
ص: 219
اميد بسته بودند تا بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله فاتحه اين دين را بخوانند. امروز چه اتفاقى افتاده است كه كفار مأيوس شده اند ؟ آيا عقل مى پذيرد كه با حرام شدن فلان گوشت و امثال آن، كفار مأيوس شدند ؟ ! آيا اكمال دين و اتمام نعمت به اين است كه فلان گوشت حرام است و فلان گوشت حلال ؟
بنا بر اين، تنها مطلبى كه عقل نتيجه مى گيرد آن است كه در اين روز كشتى به دست ناخدا سپرده شده است. بنا بر اين، هيچ حكمى از احكام دين اكمال دين نيست مگر امامت، و هيچ نعمتى اتمام نعمت خدا نيست مگر امامت، و هيچ مسئله اى در اسلام كفار را مأيوس نمى كند مگر مسئله امامت. «غدير» روز اعلام امامت است، و بنا بر اين، از نظر قرآن كريم مهم ترين واقعه مى باشد.
چند نكته در آيه اكمال
اشاره
از جمله نكاتى كه در مورد آيه اكمال مى توان بيان كرد اينكه:
نكته اول: روز نوميدى كافران
پيامبر صلى الله عليه و آله روز غدير از مردم پرسيد: آيا به رسالت الهى خود عمل كردم، و آيا نسبت به شما اولى و والى هستم ؟ حاضران گفتند: آرى. آنگاه فرمود: هر كس من ولىّ و سرپرست اويم، على عليه السلام والى او است. در اين زمينه آيه اكمال نازل شد، و اعلام داشت: «امروز كافران از (كارشكنى در دين شما) نوميد شدند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما برگزيدم» .(1)
در اين آيه دو بار واژه «اليوم» آمده است. در قرآن كريم اغلب، كلمه «يوم» و «يومئذ» درباره معاد است، و در اين آيه واژه «يوم» درباره ظهور ولايت و امامت به كار رفته است.
ص: 220
همچنين قرآن تبيين مطالب مهم را با «ألا» يا «اليوم» آغاز مى كند. در بسيارى از آيات كه درباره احكام نازل شده خدا نفرموده «اليوم» . اما در اينگونه موارد «اليوم» - يعنى امروز - خبر مهمى رسيده و آن ولايت است، كه دوستان بر اثر تولاى اولياى حق به كمال و تمام رسيده و شادمان اند، و دشمنان كه طمعشان قطع شده و نااميد اند.
دشمنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى گفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1)؛ ما مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را انتظار مى كشيم كه با مرگ او بساطش برچيده شود. چون با كتاب و قانون مى شود مبارزه كرد، ولى با رهبر محيى و مجرى قانون نمى شود مبارزه كرد.
در غدير خم حادثه اى اتفاق افتاد كه كافران نااميد شدند. همانگونه كه بر اساس سوره مباركه كوثر، خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى داد كه دشمن نااميد شد.
پيام سوره كوثر اين است كه خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله كوثرى داد كه مايه بقا و دوام نبوتش خواهد بود. از اين رو به آن حضرت مى فرمايد: تو ابتر نيستى؛ يعنى بى نتيجه و عقيم نيستى، بلكه دشمن تو عقيم و كارش نافرجام است: «إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» ؛ كسى كه كارش بى هدف است و به مقصد نمى رسد ابتر است.
بارزترين مصداق كوثر وجود مبارك فاطمه عليهاالسلام است. پس روزى كه حضرت فاطمه عليهاالسلام چشم به جهان مى گشايد و روزى كه على عليه السلام در غدير خم به خلافت منصوب مى شود، دوام و بقاى دين تضمين مى شود، و دشمن در آن روز ابتر و نااميد است.
«اليوم» در اين آيه همان «يوم اللّه» و روز ظهور فيض الهى است؛ يعنى روزى كه فيض ويژه الهى تجلى كرده است: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . روزى كه دينِ ناقص كامل و نعمتِ ناتمام تمام و اسلامِ خداپسند به مردم معرفى شده است.
ص: 221
در صدر سومين آيه سوره مائده چند حكم فقهى، مانند حرمت مردار، خون و گوشت خوك بيان شده است: «حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ» . اين احكام فقهى در سوره هاى نحل، انعام و بقره نيز بود:
در سوره نحل - كه در مكه نازل شده - مى فرمايد: «اَّنما حُرِّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيرِ اللّه ِ بِهِ ... »(1)؛ خدا مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را كه نام غير خدا بر آن برده شده حرام گردانيده است.
در سوره انعام نيز - كه از سوره هاى مكى است - مى فرمايد: «قُل لا أجِدُ فى ما أوحى إلَىَّ مُحَرَّما عَلى طاعِمٍ يَطعَمُهُ إلاّ أن يَكونَ مَيتَةً أو دَما مَسفوحا أو لَحمَ خِنزيرٍ فَإنَّهُ رِجسٌ أو فِسقٌ أُهِلَّ لِغَيرِ اللّه ِ بِهِ ... »(2): «بگو در آنچه بر من وحى شده بر خورنده اى كه آن را مى خورد هيچ حرامى نمى يابم مگر آنكه مردار يا خون ريخته يا گوشت خوك باشد كه اينها همه پليد است يا قربانى كه از روى نافرمانى به هنگام ذبح نام غير خدا بر آن برده شده باشد» .
در سوره بقره نيز - كه در سال اول هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه بر آن حضرت نازل شد - آمده است: «إنَّما حُرِّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللّه ِ ... »(3)؛ خداوند تنها مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را كه هنگام سر بريدن نام غير خدا بر آن برده است حرام گردانيده است.
آيا با چند حكم فقهى مانند حرمت مردار و خون و گوشت خوك كه در مكه و مدينه مكرر گفته شده دين كامل شد ؟ ! يقينا چنين نيست. چند حكم فقهى كه كافران آن را اسطوره مى پنداشتند و مى گفتند: «وَ إذا تُتلى عَلَيهِم آياتُنا قالوا قَد سَمِعنا لَو نَشاءُ
ص: 222
لَقُلنا مُثلَ هذا إن هذا إلاّ أساطيرُ الأوَّلينَ»(1)؛ به خوبى شنيديم و اگر مى خواستيم قطعا ما نيز همانند اين را مى گفتيم اين جز افسانه هاى پيشينيان نيست. چگونه عامل نوميدى كافران مى شود ؟ نوشتن و نشر دادن رساله عمليه كامل دشمن را نااميد نمى كند، تا چه رسد به چند حكم فقهى محدود.
از سوى ديگر پيش از جمله «اليَومَ أكمَلتُ» فرمود: امروز كافران كه توطئه براندازى نظام دينى را داشتند نااميد شدند.
مراد قرآن از كفار كافران حجاز نيست، زيرا آنان پس از فتح مكه سپر انداختند و فوج فوج به دين خدا در آمدند: «إذا جاءَ نَصرُ اللّه ِ وَ الفَتحِ . وَ رَأيتَ الناسَ يَدخُلونَ فى دينِ اللّه ِ أفواجا» .(2) آنان يا مسلمان شدند يا تسليم شدند، و از براندازى دين اسلام نوميد شدند. حتى مراد كافران روم ايران و حجاز هم نيست.
آيا چند حكم فقهى كه چندين بار قبلاً نازل شده مايه نااميدى كافران است ؟
معلوم مى شود خبر جديدى در يوم اللّه غدير ظهور كرده و پايگاه مستحكمى براى امت و آئين ايجاد شده است. در روز غدير، معلم و مفسر قرآن، مدافع دين، معلم و مزكّى مردم و حافظ اسلام و بيت المال و مرزهاى كشور و بالاخره صاحب دين منصوب شده است.
پس تنها سخن از «سَوادٌ عَلى بَياضٍ» و احكامى نوشته شده بر چهره پوست و كاغذ و چوب نيست، تا بتوان آن را به بازى گرفت.
در روز غدير والى، امام و خليفه معرفى شد، و كافر بدخواهى كه در كمين نشسته بود تا دين و نظام دينى را از ريشه براندازد نااميد شد، زيرا فهميد كه دين صاحب، متولّى، مجرى و مبيّن دارد.
ص: 223
سپس فرمود: «فَلا تَخشَوهُم» ؛ ديگر از كافران نترسيد، زيرا رهبر و والى داريد و از دشمنِ نااميد هراسى نيست.
بنا بر اين، امام و امامت و ولايت مايه اميد مسلمانان و موجب نااميدى كافران است. در اينجا سخن از مذهب و فرقه خاص نيست، بلكه سخن از اصل اسلام است؛ كه اگر امامت و ولايت حفظ شود دين زنده مى ماند.
نكته دوم: خطر منافقان
برخى از مفسران اهل سنت گفته اند: اگر ولايت و امامت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خدا به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيان و ابلاغ شده بود، به مقتضاى آيه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ»(1) هيچ كس قدرت انكار يا تغيير آن را نداشت و همه آن را مى پذيرفتند. ولى چون امت آن را نپذيرفت، معلوم مى شود امامت او دستور خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است.(2)
مفسر مزبور از اين نكته غفلت كرده است كه خداوند نفرمود امروز كافران و منافقان از دين شما نوميد شدند، بلكه تنها سخن از نوميدى كافران است. كافرانى كه در پى مبارزه با اصل دين و براندازى اسلام بودند، و چون دين و امت به رهبر معصوم متكى شد نااميد شدند.
اين كافران همان منافقانى هستند كه بدترين دشمنان داخلى هستند و خطرشان همچنان وجود داشت. از اين رو خداى سبحان در ذيل آيه فرمود: «از من بترسيد» . دشمنان داخلى بودند كه از خدا نهراسيدند و حق را كتمان و دروغ را جعل كردند.
از سوى ديگر: هر نعمتى كه با ناسپاسى متنعمان روبرو شود رخت بر مى بندد. خداى سبحان در سوره انفال مى فرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ لَم يَكُ مُغَيِّرا نِعمَةً أنعَمَها عَلى
ص: 224
يا مثلاً امويان پيش از فتح مكه كافر بودند و پس از آن به ظاهر مسلمان شدند ولى در درون كافر و منافق بودند. آنان در پى آن بودند كه به تدريج امامت و خلافت را به صورت سلطنت در آورند، و البته به هدف خود هم رسيدند.
نكته سوم: بزرگ ترين نعمت
همه نعمت هاى مادى و معنوى از سوى خداى سبحان است: «وَ ما بِكُم مِن نِعمَةٍ فَمِنَ اللّه ِ» .(1) نعمت هايى كه انسان هاى عادى هرگز توان شمارش آن را ندارند: «وَ إن تَعُدُّوا نِعمَةَ اللّه ِ لا تُحصوها» .(2)
خداى سبحان در قرآن كريم گاهى از نعمت هاى مادى و روزى هاى ظاهرى مانند آسمان و زمين و آفتاب و ماه ياد مى كند، و گاهى از نعمت هاى معنوى و باطنى. چنانكه به عيساى مسيح عليه السلام مى فرمايد:
«به ياد نعمت هايى باش كه به تو و مادرت مريم دادم آنگاه كه تو را به روح القدس تأييد كردم كه در گهواره و نيز در ميانسالى با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكت و تورات و انجيل آموختم و ... ».(3)
نعمت هاى معنوى مراتب و درجاتى دارد كه برترين آنها نعمت رسالت و امامت است. از اين رو در قرآن كريم از هر دو نعمت به «منّت»(4) ياد مى كند، زيرا پيامبران و امامان عليهم السلام تأمين كنندگان سعادت ابدى انسان هستند.
اين در حالى است كه درباره آفرينش آسمان ها، زمين، بهشت و قيامت به «منّت» ياد نفرموده است، زيرا آسمان ها و زمين گر چه بزرگ است، ولى در برابر نعمت سنگين و توانفرساى رسالت و امامت كوچك است.
ص: 226
در قرآن كريم تنها درباره جريان غدير خم و ولايت اميرمؤمنان عليه السلام تعبير منحصر به فرد «اتمام نعمت» آمده است: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام گرداندم» . سخن از «أنعَمتُ عَلَيكُم» نيست، بلكه خداوند مى فرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را بر شما تامّ و تمام كردم» .
پس از منظر قرآن كريم در غدير خم - كه عيد بزرگ ولايت و امامت است - نعمت هاى معنوى الهى به برترين حدّ و بالاترين نصاب خود رسيد. حال چون نعمتى برتر از ولايت على و اولاد على عليهم السلام نيست، عيد غدير برترين اعياد امت اسلامى است.
براى همين است كه عيد غدير در روايات بزرگ ترينِ اعياد شمرده شده، كه همان نعمت ولايت و پيشوايى اهل بيت عليهم السلام است، چرا كه ريشه اى قرآنى دارد.
نكته چهارم: آخرين آيه نازل شده
مبالغه نيست اگر گفته شود تحقيق و بررسى درست درباره اسباب نزول آيات و سوره هاى قرآن سبب دگرگونى و پيشرفت علمى عميق در علوم قرآنى مى گردد، زيرا بر اساس چنين تحقيقى است كه حقايق بى شمارى كشف شده و باطل بودن بسيارى از مسائلى كه طى قرون متمادى در تصور مردم به عنوان حق مسلم جا خوش كرده بودند، آشكار مى شود.
اين بدان جهت است كه چنانكه پنج روايت در سبب نزول يك آيه داشته باشيم كه هر كدام از روايات نزول آيه را در تاريخ به خصوصى يادآور مى شود، قطعا از حيث زمان، مكان و اصل حادثه نيز دچار تعارض و اختلاف مى شويم.
در اين صورت نمى توان گفت همه اين روايات مورد قبول هستند، يا راوى همه آنها از صحابه است و يا همه اينها ستارگانى هستند كه روايت هر يك را پيروى كرديم
ص: 227
و به سر منزل هدايت رهنمون مى شويم.(1) بلكه واقعيت آن است كه قطعا يكى از سبب ها درست و بقيه نادرست مى باشد.
همين طبيعت محدود در سبب نزول است كه موجب مى شود تا موضوع «اسباب نزول» در تفسير قرآن بسيار مهم و تأثيرگذار باشد. البته دشوارى كار درباره اسباب نزول، در حد متعالى موجب غناى بحث خواهد شد، بلكه بر غناى آن خواهد افزود. به جهت آنكه درباره سبب نزول آيات، تشويش ها، تناقضات و روايتى جعلى و ساختگى فراوانى وجود دارد، كه حقيقت همه آنها آشكار مى شود.
در هر صورت، شايسته است پژوهشگران علوم قرآنى و تفسير با كوشش و صبر بيشترى در مباحث اسباب نزول كار كنند، تا نتايج نو و سودمندى را در فهم قرآن و سيره پيشوايان و بلكه در فهم عمومى عقائد، فقه و مجموعه اسلام به امت مسلمان و نسل هاى آينده تقديم كنند.
درباره اين موضوع به همين اشاره كوتاه بسنده مى كنيم، تا بتوانيم در موضوع بحث از آن بهره بگيريم.
جاى شگفتى و تعجب نيست كه مسلمانان درباره اولين آيه هايى كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده با همديگر اختلاف داشته باشند، زيرا هم مسلمانان در عصر نزول آيه هاى نخستين هنوز مسلمان نشده بودند، و هم آنكه بيشتر آنها آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله مى شنيدند نمى نوشتند.
بدين جهت پس از شهادت آن حضرت درباره احاديث و سيره ايشان با هم اختلاف پيدا كردند. بنا بر اين، ما هيچ تعجبى نمى كنيم وقتى ببينيم درباره اولين سوره اى از قرآن كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده چهار نظر وجود دارد: اولين سوره نازل شده قرآن سوره إقرا يا سوره مدثر يا سوره فاتحه يا سوره بسمله است.(2)
ص: 228
اما آنجا كه درباره آخرين سوره نازل شده قرآن اختلاف مى شود واقعا جاى شگفتى است، چرا كه آن زمان مسلمانان به عنوان يك امت داراى حكومت و انسجام در كنار پيامبرشان بودند، و در حالى كه پيامبرشان اعلام كرد كه به زودى از ميان شما خواهم رفت، و اتفاقا آخرين حجّى كه با امت خويش به جا آورد آن را حجة الوداع ناميد. پيش از شهادتش نيز مدتى بيمار شد. هم خود با امتش وداع كرد، و هم امت با او وداع كردند. پس با اين همه فرصتى كه در اختيار امت اسلامى بود، چگونه شد كه درباره آخرين آيه يا آخرين سوره نازل شده قرآن اختلاف پيدا كرده كردند ؟ !
پاسخ اين پرسش آن است كه درباره نخستين آيه يا سوره نازل شده، اغراض سياسى و شخصى وجود نداشت. ولى قطعا درباره آخرين آيه يا سوره قرآن، اغراض شخصى و سياسى مانع از تشخيص موضوع و مسئله شده است.
نكته پنجم: سوره مائده آخرين سوره قرآن
اشاره
هر پژوهشگرى كه به منابع حديث، فقه و تفسير مراجعه كند به اين نتيجه مى رسد كه سوره مائده آخرين سوره قرآن است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده، و آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » پس از تكميل جميع واجبات دين نازل شده است. ولى عده اى از صحابه كوشيده اند آخرين سوره قرآن را سوره ديگرى بدانند، و به جاى آيه اكمال دين نيز آيات ديگرى جايگزين كنند !
اول. نظريه اهل بيت عليهم السلام درباره آخرين سوره قرآن
عيّاشى در تفسير خود به نقل از عيسى بن عبداللّه، و او از پدرش و از جدش، از على عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: قرآن به گونه اى بود كه قسمتى از آن قسمت ديگر را نسخ مى كرد.
اما به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله آن آيه اى كه عقب تر يا ديرتر نازل شده بود بر اساس همان عمل مى شد، از جمله آخرين سوره اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد سوره مائده بود. اين سوره، برخى از آيات ماقبل خودش را نسخ مى كرد، ولى چيزى سوره مائده را نسخ نكرد.
ص: 229
آيه در حالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد كه بر استر سفيد خود نشسته بود و سنگينى وحى وجودش را فراگرفته بود؛ به گونه اى كه مشاهده كردم حيوان از سنگينىِ وحى ايستاده و شكمش را تكان مى دهد. حتى ديدم پوزه اش را به زمين نزديك مى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در حال اغما (حالت بى حسّى مخصوص كه هنگام دريافت وحى عارضش مى شد) به سر مى برد. تا آنكه دست خود را بر پيشانى شيبة بن وهب جمحى گذاشت، و آنگاه سرش را بلند كرد و سوره مائده را براى ما تلاوت فرمود. از آن پس پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس سوره مائده عمل كرد، و ما نيز بر همان اساس عمل مى كرديم.(1)
حضرت على عليه السلام مى خواهد با اين حديث بفهماند كه مسح پاها در وضو واجب مى باشد نه شستن پاها، زيرا مسح در سوره مائده نازل شده، و نيز پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان به آن عمل كرده اند، و هم نسخ نشده است.(2)
شيخ كلينى در الكافى از على بن ابراهيم و او از پدرش، از عمر بن اذينه، از زاره و فضيل بن يسار و بكير بن اعين و محمد بن سلم و بريد بن معاويه و ابى الجارود، همگى از امام باقر عليه السلام ثقل مى كنند كه فرمود:
خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد على عليه السلام را به ولايت و خلافت خويش برگزيند، و از اين رو آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ»(3): «بدانيد كه ولى و حاكم شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده اند همانان كه نماز را بر پا مى دارند و زكات مى پردازند را نازل كرد» .
اما مردم ندانستند منظور از ولايت چيست ؟ بنا بر اين، خداوند به حضرت محمد صلى الله عليه و آله دستور داد تا همچنان كه معنى نماز، زكات، حج و روزه را برايشان گفته، معنى ولايت را نيز بيان كند. اما چون اين مأموريت به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد بسيار نگران شد، و از آن ترسيد كه با اعلام ولايت مردم از دين خدا برگردند و او را تكذيب كنند.
ص: 230
سوره اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده «مائده» بوده، و اين مطلب را به صراحت در كتاب هاى خود نيز ذكر كرده اند. چند نمونه از اين نظريه ها را مرور مى كنيم:
1. جلال الدين سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» مى نويسد: سعيد بن منصور و ابن منذر حديثى را از ابى ميسره نقل كرده اند كه گفت: آخرين سوره اى كه نازل شد سوره مائده بود، كه در آن به هفده مورد از واجبات اشاره شده است.(1)
2. ابن حزم اندلسى در كتاب «المحّلى» گويد: از طريق عايشه ام المؤمنين عليه السلام روايتى به ما رسيده كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است. پس هر حكم حلالى را در آن ديديد حلال بشماريد، و هر حرامى را در آن ديديد حرام شمرده و از ارتكاب آن اجتناب كنيد. آيات سوره مائده به هيچ وجه منسوخ نشده، بلكه همه آنها جزء آيات محكمات مى باشند.(2)
3. باز هم در كتاب «المحلّى» آمده است: روايتى از عايشه، از طريق ابن وهب، از معاويه بن وهب، از جرى بن كليب، از جبير بن نفير به ما رسيده، كه جبير گويد: عايشه امّ المؤمنين به من گفت: آيا سوره مائده را مى خوانى ؟ گفتم: آرى. گفت: بدان مائده آخرين سوره اى است كه نازل شده است. پس هر چه در آن يافتيد كه تحريم شده باشد شما نيز آن را بر خود حرام كنيد.(3)
سپس ابن حزم روايتى از عبداللّه بن عمر نقل كرده كه متن آن اين است: آخرين سوره نازل شده قرآن سوره مائده مى باشد. آنگاه گويد اين حديث به شرطى صحيح است كه شيخين (بخارى و مسلم) آن را صحيح بدانند. در حالى كه آنان اين حديث را نقل نكرده اند، و همين نقل نكردن يعنى صحت آن را تأييد نكرده اند.
ص: 232
البته چنانكه در ادامه مى بينيم، شيخين به جهت مراعات عمر اينگونه احاديث را نقل نمى كنند، زيرا عمر در جايى گفته است: آخرين سوره اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده غير از سوره مائده است.
4. در «مجمع الزوائد» از ابن عباس روايت شده كه گفت: سعد بن عمر و عبداللّه بن عمر نزد پدر خود بودند و درباره مسح بر روى كفش صحبت به ميان آوردند. عمر به پسرش عبداللّه گفت: سعد از تو فقيه تر است.
عبداللّه بن عباس - كه در مجلس حاضر بود - گفت: اى سعد، ما انكار نمى كنيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله روى پاپوش (كفش) مسح كرده باشد، ولى آيا پس از نزول سوره مائده نيز چنين كرده است ؟ چون سوره مائده حكم همه چيز را بيان كرده و آخرين سوره نازل شده است. آيا خوب به اين سوره نگاه كرده اى كه مى گويد: ... . با اين سخنان عبداللّه بن عباس ديگر كسى هيچ سخنى نگفت.
طبرانى تمام اين جريان را در «المعجم الاوسط» و ابن ماجه قسمتى از آن را در سنن خود نقل كرده و گفته است: يكى از اشخاص حاضر در آن بحث عبيد بن عبيده تمار بوده است. البته ابن حبّان، عبيده را نخست در رديف افراد موثق نام برده، ولى بعدا گفته است: ثقه بودن امر غريبى است.(1)
البته هيثمى چنين نظر دارد كه روايت با اين راوى ضعيف است، اگر چه اين راوى نزد ابن حبّان ثقه باشد. براى آنكه اين راوى روايات عجيبى نقل مى كند؛ يعنى رواياتى نقل مى كند كه مخالف مقررات رسمى مذهبى است كه مى گويد: شستن پاها در وضو واجب مى باشد. همچنين او مخالف مذهبى سخن مى گويد كه قائل است به اينكه سوره مائده آخرين سوره نازل شده نيست.
5 . سيوطى در «الدرّ المنثور» مى گويد: ابوعبيده از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس روايت كرده كه گفته اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: المائِدَةُ مِن آخَرِ القُرآنِ تَنزيلاً.
ص: 233
آيه تصريح دارد به اينكه با نزول آن، تشريع واجبات نيز به اتمام رسيده است و ديگر درست نيست گفته شود پس از اين هم واجبى نازل يا تشريع شده است.
در اين باره رواياتى هم وجود دارد. چنانكه پيش از اين از امام باقر عليه السلام نقل كرديم، و در ادامه نيز روايت سدى را به نقل از طبرى و بيهقى ارائه خواهيم كرد. بنا بر اين، هر آيه يا سوره اى از قرآن كه پس از آيه اكمال نازل شده باشد، به ناچار بايد خالى از هر گونه واجبات يا احكام باشد، زيرا با نزول آن آيه تشريع واجبات و احكام به پايان رسيده و پس از آن حكمى در كار نخواهد بود.
سوم. ديدگاه هاى مخالف و متناقض
با آنكه مباحث و روايات مربوط به سوره مائده موضوع را كاملاً مشخص و واضح مى كند، در عين حال در نزد اهل سنت به يك امر نامعلوم و مبهم تبديل شده است؛ چنانكه روايات زيادى درباره آن وارد و همه هم متناقص و مغاير همديگر مى باشند ! اين در حالى است كه آنان از اين قضيه خوشحال نيز هستند، و مطابق معيارهاى خودشان، همان روايات متناقص روايت صحيح قلمداد مى شود ! و چنان با آنها برخورد مى كنند كه گويا با نظريات صحابه بزرگ مواجه شده اند، و از اين رو جرأت ردّ آن را ندارند !
شايد اينكه سيوطى روايت مربوط به آخرين سوره نازل شده قرآن را به اجمال و تلخيص در كتاب خود آورده از آن جهت باشد كه از كثرت روايات مربوط به چنين مسئله كوچكى شرم كرده است. او درباره اولين آيه اى كه نازل شده، هم روايات و هم نظريات را كاملاً بر شمرده و گفته كه چهار نظر در اين باره وجود دارد. اما وقتى به آخرين سوره و آيه قرآن رسيده، نتوانسته روايات و نظريات مختلف را جمع كند و به يك جمع بندى برسد.
اكنون ما در اينجا نظريه هاى مربوط به آخرين آيه و سوره قرآن را بر مى شماريم، تا علت پيدايش آن همه پراكندگى را هم به دست آوريم:
ص: 235
نظريه اول: آخرين آيه نازل شده قرآن آيه 278 سوره بقره مى باشد، كه به آيه ربا معروف است.
نظريه دوم: آخرين آيه نازل شده آيه كلاله است، كه مربوط به خويشان و نزديكانى است كه وارث مستقيم فرد فوت شده نمى باشند، و به عبارتى وارث درجه يك او نيستند. آيه كلاله، آيه 176 سوره نساء است.
نظريه سوم: آخرين آيه نازل شده قرآن، آيه «وَ اتَقوا يَوما تَرجِعونَ فيهِ إلَى اللّه ِ... » است، كه آيه 281 سوره بقره است.
نظريه چهارم: آخرين آيه قرآن عبارت است از: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم... » ، كه آيه 128 سوره توبه است.
نظريه پنجم: آخرين آيه قرآن «وَ ما أرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ... » است، كه آيه 25 سوره انبياء عليهم السلام است.
نظريه ششم: آخرين آيه قرآن، آيه 110 سوره كهف است: «فَمَن يَرجو لِقاءَ رَبِّهِ... » .
نظريه هفتم: آخرين آيه قرآن، آيه 93 سوره نساء است: «وَ مَن يَقتُل مُؤمِنا مُتَعَمِّدا... » .
نظريه هشتم: آخرين سوره نازل شده قرآن سوره توبه است.
نظريه نهم: آخرين سوره نازل شده قرآن، سوره نصر است.
اين نُه نظر فقط در «الإتقان» سيوطى آمده است.(1) اگر منابع آنها خوب بررسى شود، روايات و نظريه هاى آنان دو برابر اين عدد نيز خواهد بود.
چهارم. منشأ پيدايش نظريات متناقض
به جاست در اينجا به دو داستان اشاره كنيم تا گوشه هايى از منشأ اين همه اختلاف و پريشانى براى ما روشن شود:
ص: 236
ماجراى اول
روزى از عمر درباره تفسير آيه ربا و احكام ربا سؤال شد، جوابى نذاشت. گفت: من متأسفم، زيرا اين آيه آخرين آيه اى است كه نازل شده است. زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در قيد حيات بود تفسير آن را برايم نگفت، و اينك هم كه آن حضرت به شهادت رشيده است. از همان روز، آيات ربا را در نوشته هاى قرآن وارد كردند، كه با سوره مائده مخلوط شد. در نتيجه اين مطلب - كه آخرين آيات يا سوره نازل شده آيات ربا هستند - يا سوره مائده همچنان مردد و مشكوك ماند.
در اينجا بايد به اين نكته اشاره شود كه آيات مربوط به ربا در چهار سوره وارد شده: آيات 275 و 276 سوره بقره، آيه 161 سوره نساء، آيه 39 سوره روم و آيه 130 سوره آل عمران. بعضى از اين چهار سوره مكى و بعضى مدنى مى باشند.
پرسيده مى شود: آنگاه كه خليفه درباره آيات ربا سخن مى گفت و اينكه آخرين آيات نازل شده آيات ربا هستند، منظورش كدام يك از آيات مربوط به ربا بود است ؟
دوستان خليفه برايش خيرخواهى كرده و گفته اند: مقصود او آيه 278 سوره بقره بوده است. از اين رو، آنان براى هميشه اين نظر را انتخاب كردند كه آخرين آيه نازل شده قرآن در سوره بقره قرار دارد. سوره اى كه در اول هجرت نازل شده است ! همچنين بر اين عقيده شده اند كه تحريم ربا نوعى تشريعى اضافى است؛ چون آيات ربا بعد از آيه اكمال دين نازل شده است !
البته شايد آنان گمان مى كنند از آنجا كه هدف مقدسى چون دفاع از خليفه را دنبال مى كنند، اين همه تفاوت و جدايى افكندن در نزول قرآن و وحى اشكالى ندارد !
احمد بن حنبل از سعيد بن مسيب روايت مى كند كه عمر گفته است: آخرين آيه قرآنى كه نازل شده آيه رباست، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از بيان تفسير آن به شهادت رسيد. بنا بر اين، اين ربا و ريبه را رها كنيد (و درباره احكام آن چيزى نپرسيد) .(1)
ص: 237
نمى كردم، و هيچ موضوعى مانند كلاله مرا به غلظت و جستجو وادار نمى كرد. (چنانكه در يك مورد) پيامبر صلى الله عليه و آله با انگشتش به سينه ام زد و گفت: اى عمر ! آيا آخرين آيه سوره نساء تو را بس نيست ؟ من گفتم: من اگر زنده ماندم حكمى درباره آن بكنم كه همه كسانى كه قرآن مى خوانند و يا نمى خوانند آن را به كار بندند.(1)
مطابق اين روايات مى توان گفت، عمر بارها درباره كلاله از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده، ولى از بس سؤالش را تكرار كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم از شرح مكرر و كند فهمى او به خشم آمده است.
همچنين دو روايت صحيحه وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عمر گفته تا آخر عمرت كلاله را نخواهى فهميد ! اگر چه بعضى گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله عمر را نفرين كرد كه تا آخر عمر معناى كلاله را نفهمد. اينك آن دو صحيحه را از نظر مى گذرانيم:
عدنى و بزّار در دو روايت مسند و ابوالشيخ در كتاب «فرائض» به سند صحيح از حذيفه نقل كرده اند كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله از مسيرى در حركت بود كه آيه كلاله بر ايشان نازل شد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به احترام وحى توقف كرد. سپس حذيفه را ديد و آيه را برايش قرائت فرمود. حذيفه نگاهى كرد، عمر را ديد و آيه را برايش قرائت كرد. اين گذشت تا روزگار خلافت عمر شد. عمر درباره كلاله انديشيد. سپس حذيفه را به حضور طلبيد و از او درباره كلاله پرسيد. حذيفه هم گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را به من القا كرد و من هم به همان صورت بر تو القا كردم (براى تو خواندم) . به خدا سوگند بيش از اين چيزى برايت نخواهم گفت.(2)
در «كنز العمال» به نقل از سعيد بن مسيب مى نويسد: عمر از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: ارث كلاله چه مى شود ؟ فرمود: آيا كتاب خدا حكمش را بيان نكرده است ؟ آنگاه خود حضرت آيه كلاله را قرائت فرمود: «وَ إن كانَ رَجُلٌ يورَثُ كَلالَةً أو إمرَاةً ... » . گويا عمر مقصود آيه را در نيافت.
ص: 241
در اين حال خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَستَفنونَكَ قُلِ اللّه ُ يُفتيكُم فِى الكَلالَةِ ... » : از تو (درباره كلاله) مى پرسند بگو حكمش را خدا به شما خواهد گفت. باز هم چنان بود كه گويا عمر موضوع را نفهميد ! سپس به دخترش حفصه - كه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله بود - گفت: هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله را راحت و با نشاط ديدى درباره كلاله از او سؤال كن. حفصه هم در موقعيتى از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: آيا پدرت چنين سؤالى كرده است ؟ آنگونه كه من مى بينيم او هرگز كلاله را نخواهد فهميد.
خود عمر نيز مى گفت: گمان نمى كنم هرگز كلاله را بفهمم. هر چه رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته همان خواهد شد ! در منبع اين حديث آمده است: ابن راهويه و ابن مردويه حديث را صحيح مى دانند.(1)
همچنين سيوطى در همان كتاب «الدرّ المنثور» روايت كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله آيه و معناى كلاله را روى استخوان كتف گوسفندى براى عمر نوشت. چنانكه عبدالرزاق، سعيد بن منصور و ابن مردويه از طاووس روايت كرده اند كه عمر را حفصه خواست تا درباره كلاله از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال كند. چون حفصه سؤال خود را مطرح كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد آيه كلاله را استخوان كتف گوسفندى بنويسند. آنگاه به حفطه فرمود: آيا عمر پاسخ اين سؤال را از تو خواسته است ؟ گمان نمى كنم به اين آيه عمل كند. يا آنكه فرمود: آيا آيه صيف (آيه تابستان همان آيه كلاله و آخرين آيه سوره نساء) او را كفايت نخواهد كرد ؟ !
سفيان گويد: آيه صيف همان است كه در سوره نساء آمده: «وَ إن كانَ رَجُلُ يورَثُ كَلالَةً أو إمرَأةً ... » . زمانى كه درباره مرد بى فرزند و اينكه چه كسى وارث اموالش مى باشد از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مى شد اين آيه نازل شد، و چون آن زمان جريان نزول سوره نساء و آيات ارث بود اين آيه پايان بخش سوره نساء قرار گرفت.(2)
ص: 242
رفت، و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نيز كه وحيى نازل نشد. راوى گويد: از ابن عباس پرسيدم: اگر (قاتل فرد مؤمن) توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد و در مسير هدايت قرار گيرد، باز هم جزايش جهنم است ؟ ابن عباس گفت: چنين كسى چگونه مى تواند توبه كند ؟(1)
محى الدين نووى در كتاب «المجموع» درباره آيه «وَ مَن يَقتُلُ مُؤمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدا فيها» مى نويسد: در صحيح بخارى آمده است: ... اين آيه آخرين آيه قرآن است، و هيچ چيزى هم آن را نسخ نكرده است. مسلم و نسايى نيز از طرق مختلف از شعبه همين گونه روايت كرده اند. همچنين ابوداوود به نقل از احمد بن حنبل، از سعيد بن جبير، از ابن عباس درباره اين آيه چنين روايت كرده اند كه ابن عباس گفته: هيچ چيزى اين آيه را نسخ نكرده است.(2)
با اين حال، آيا هيچ مسلمانى مى تواند اينگونه روايت را - كه از نظر راويان و محدثانش صحيح هم مى باشند - از افرادى مانند بخارى و حتى ابن عباس و ديگران بپذيرد، و ملتزم شود كه تحريم قتل مؤمن نوعى تشريع اضافى در اسلام است كه بعد از آيه اكمالِ دين نازل و تشريع شده است ؟ !
نظريه دوم: آخرين آيه قرآن آيه 128 سوره توبه است
يوسف بن مهران، از ابن عباس، از ابىّ بن كعب روايت مى كنند كه گفت: آخرين آيه اى كه از قرآن نازل شده اين آيه است: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَؤوفٌ رَحيمٌ»(3): «همانا رسولى از جنس شما (نوع بشر) براى هدايت خلق آمد كه (از فرط محبت و نوع پرورى) فقر و پريشانى و جهل شما بر او سخت مى آيد و بر آسايش و نجات شما بسيار حريص و نسبت به
ص: 246
مؤمنان مهربان است» . حديثى كه شعبه از يونس بن عبيد نقل كرد صحيح است، به دليل آنكه بخارى و مسلم آن را صحيح دانسته اند، اگر چه خود آن را را روايت نكرده اند.(1)
سيوطى در «الدرّ المنثور» مى گويد: ابن ابى شيبه، اسحاق بن راهويه، ابن منيع در مسند، ابن جرير، ابن منذر، ابوالشيخ، ابن مردويه و بيهقى در «الدلائل» از طريق يوسف بن مهران، از ابن عباس روايت كرده اند كه ابىّ بن كعب گفته است: آخرين آيه اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده آيه «لقد جائكم رسول من انفسكم... » تا آخر است.
همچين ابن ضريس در كتاب «فضائل القرآن»» ، ابن انبارى در «المصاحف» و ابن مردويه از حسن روايت كرده اند كه ابىّ بن كعب مى گفت: جديدترين بخش قرآن كه از سوى خدا آمده يا از آسمان رسيده اين دو آيه است: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم ... » .(2)
عبداللّه بن احمد بن حنبل در «زوائد المسند» ، ابن ضريس در كتاب «فضائل» ، ابن ابى داوود در «المصاحف» ، ابن ابى حاتم، ابوالشيخ، ابن مردويه، بيهقى در «الدلائل» ، خطيب بغدادى در «تلخيص المتشابه» و ضياء در «المختاره» از طريق ابى العاليه، از ابىّ بن كعب روايت مى كنند: آنان در عصر خلافت ابوبكر قرآن را در مصحفى جمع آورى كردند. روش كار چنين بود كه ابىّ بن كعب املا مى كرد و مردانى مى نوشتند. همچنان كه قرآن را مى نوشتند، به آيه 127 سوره توبه رسيدند: «... ثُمَّ انَصَرَفوا صَرَفَ اللّه ُ قُلوبَهُم بِأنَّهُم قَومٌ لا يَفقَهونَ» : «آنگاه همه برگشتند خدا دل هاشان را برگرداند كه مردمى بسيار بى شعور و نادان اند» .
كاتبان گمان كردند اين آيه آخرين آيه قرآن است، كه ابىّ بن كعب گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اين آيه دو آيه ديگر نيز برايم خوانده است: «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم
ص: 247
خود دارد بياورد. او نيز به شرط شهادت دو شاهد، قرآن هاى آورده شده را از افراد قبول مى كرد.
در پايان خزيمة بن ثابت گفت: من مى بينم كه شما دو آيه را ننوشته ايد. گفتند: آن دو كدامند ؟ گفت: اين دو آيه را خود رسول خدا صلى الله عليه و آله به من القا فرمودند (برايم خواند) : «وَ لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم ... » . عثمان با شنيدن اين آيه گفت: من شهادت مى دهم كه اين دو آيه از سوى خدا نازل شده اند. اما مى گويى كه آنها را در كجاى قرآن قرار دهيم ؟ خزيمه گفت: آنها را در پايان آخرين سوره نازل شده قرآن قرار بده. او هم سوره برائت را با همان دو آيه ختم كرد.(1)
نظريه سوم: سوره نصر، آخرين سوره قرآن
در صحيح مسلم از عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبه روايت شده كه گفت: ابن عباس به من گفت: آيا مى دانى آخرين سوره قرآن كه همه آيات آن به طور كامل نازل شده كدام است ؟ گفتم: آرى، سوره «إذا جاءَ نَصرُ اللّه ِ وَ الفَتحِ» است. گفت: آرى درست گفتى. اما روايتى از ابن ابى شيبه نقل شده و در آن به جاى پرسش از آخرين سوره مى گويد: آيا مى دانى كدام سوره قرآن است كه مجموع آيات آن به طور يكجا نازل شده است ؟(2)
ترمذى مى گويد: از ابن عباس روايت شده كه گفت: آخرين سوره اى كه نازل شد «إذا جاءَ نَصرُ اللّه ِ وَ الفَتحِ» بود.(3)
علامه امينى در «الغدير» مى گويد: ابن كثير در تفسير خود به نقل از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه آخرين سوره قرآن كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده سوره مائده و فتح (يعنى نصر) مى باشند.(4)
ص: 249
طبرانى در «المعجم الكبير» مى نويسد: عمر بن قيس گفته: معاويه بالاى منبر بود و من شنيدم كه درباره آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» سخن مى گويد. چون گوش سپردم، شنيدم مى گويد: اين آيه روز عرفه نازل شده است كه روز جمعه بود. آنگاه آيه «فَمَن كانَ يَرجو لِقاءَ رَبِّهِ ... » را قرائت كرد و گفت: اين آخرين آيه از قرآن است كه از جهت تأديب رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.(1)
از ميان قرآن پژوهان و مفسران، سيوطى به خوبى واقف شده است كه پيمانه تناقض گويى ها براى دور كردن و جدا ساختن آيه اكمال دين از خاتمه قرآن و از حجة الوداع و غدير خم لبريز شده است، و از همين جهت است كه پذيرش نظر معاويه و عمر را خالى از اشكال نمى داند. ولى او نيز همانند ديگر هم مسلكان خويش - كه به سرپوش گذاشتن و طفره رفتن در مسائل عادت دارند - خيلى سريع از اين موضوع گذشته و به خوبى آن را نشكافته است. او در كتاب «الاتقان» مى گويد:
آنچه پذيرش نظر معاوية بن ابى سفيان را با مشكل مواجه مى سازد، آن است كه او مى گويد: آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم... » در روز عرفه در حجة الوداع نازل شده است. در حالى كه از ظاهر آيه چنين پيداست كه همه احكام و واجبات پيش از آن تكميل شده اند.
چنانكه جماعتى از محققان و راويان - از جمله سُدَى - گفته اند: پس از آيه اكمالِ دين هيچ حلال و حرامى نازل نشده است، هر چند رواياتى هم وارد شده كه نزول آيات مربوط به ربا، دِين (قرض) و كلاله را پس از آيه اكمال دين مى داند.
البته ابن جرير طبرى بر اين نظر اشكال كرده و مى گويد: شايسته است در اينجا معناى آيه اين گونه تأويل شود كه خدا با كوچاندن مشركان از مكه و اختصاص يافتن مكه به مسلمانان تا در هنگام حج با مشركان مخلوط نباشند، دين آنان را كامل كرد.(2)
ص: 251
نكته ششم: متن كامل آيه اكمال دين
جا دارد در اينجا متن كامل آيه اكمال را مرور كنيم:
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَحِلُّوا شَعائِرَ اللّه ِ وَ لا الشَهرَ الحَرامِ وَ لا الهَدىَ وَ لا القَلائِدَ وَ لا آمّينَ البَيتِ الحَرامِ يَبتَغونَ فَضلاً مِن رَبِّهِم وَ رِضوانا وَ إذا حَلَلتُم فَاصطادوا وَ لا يَجرِمَنَّكُم شَنَآنُ قَومٍ إن صَدُّوكُم عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ إن تَعتَدوا وَ تَعاوَنوا عَلَى البِرِّ وَ التَقوى وَ لا تَعاوَنوا عَلَى الإثمِ وَ العُدوانِ وَ اتَّقوا اللّه َ إنَّ اللّه َ شَديدُ العِقابِ . حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ وَ الدَمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيرِ اللّه ِ بِهِ وَ المُنخَنِقَةُ وَ المَوقوذَةُ وَ المُتَرَدّيَةُ وَ النَطيحَةُ وَ ما أكَلَ السَبُعُ إلاّ ما ذَكَّيتُم وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُصُبِ وَ أن تَستَقسِموا بِالأزلامِ ذلِكُم فُسقٌ اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّه َ غَفورٌ رَحيمٌ»(1):
«اى اهل ايمان حرمت شعائر خدا و ماه هاى حرام را نگاه داريد و نيز معترض هدى و قلائد (يعنى قربانى هاى حاجيان چه علامت قربانى به گردن آن باشد يا نباشد) نشويد و نيز تعرض به زائران خانه محترم كعبه را كه در طلب فضل خدا و خشنودى او آمده اند حلال نشماريد و چون از احرام بيرون شديد مجازيد صيد كنيد و دشمنى گروهى كه شما را از مسجدالحرام بازداشتند شما را بر ظلم و بى عدالتى وادار نكند و بايد شما به يكديگر در نيكوكارى و تقوى كمك كنيد نه بر گناه و ستمكارى و از خدا بترسيد كه عقاب خدا بسيار سخت است. براى شما مؤمنان گوشت مردار و خون و خوك و آن ذبيحه اى را كه به نام غير خدا كشتند همه حرام شد و نيز حرام است هر حيوانى كه به خفه كردن يا به چوب زدن يا از بلندى افكندن يا به شاخ زدن به هم بميرند و نيز نيم خورده درندگان جز آن را كه قبلاً تذكيه كرده باشيد حرام است و نيز آن را كه براى بتان مى كشيد و آن را كه به تيرها قسمت مى كنيد كه اين كار فسق است
ص: 253
بر فرض بپذيريم كه آيه اكمال دين پس از آيات مربوط به احكام گوشت ها نازل كرده باشد. براى مثال اگر خداوند گفته باشد: دينتان را برايتان كامل تكميل كردم، به معناى آن است كه تشريع احكام به پايان رسيده است.
اگر چنين باشد، پس چگونه بلافاصله پس از ادعاى تكميل دين مى فرمايد: «فَمَنِ اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّه َ غَفورٌ رَحيمٌ» : «پس هر كس بدون اقدام به گناهى در موردى مضطر شود خداوند آمرزنده مهربان است» ؟ يا آنكه اگر نخست بگويد دينتان را كامل كردم، آيا پس از آن خواهد گفت: از تو مى پرسند چه چيزى برايشان حلال شده. بگو هر چيز پاكيزه اى و به هر چيز كه علم پيدا كرديد برايتان حلال است... . و احكامى كه حكيم ترين حكما لحظاتى پيش گفته، آن را تكميل و تمام كرده است ؟ !
سيوطى در «الدرّ المنثور» گفته: ابن جرير به نقل سدى درباره آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» گفته: اين آيه در روز عرفه نازل، و پس از آن هيچ حلال و حرامى نازل نشد.(1)
بيهقى در كتاب «شعب الايمان» از ابن عباس روايت كرده كه گفت: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مشغول انجام فريضه وقوف عرفات بود و دستانش را به همراه مسلمانان بلند كرده بود و دعا مى كرد، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده كه مقصود از تكميل دين يعنى تكميل حلال و حرام. از آن پس نيز هيچ حلال و حرامى از سوى خدا نازل شد.(2)
درباره اينكه پس از نزول آيه اكمال دين هيچ حكمى نازل نشده روايات بسيارى وارد شده است. پس از اين به برخى از آنها اشاره كرديم، و چون از اصل آيه اين مطلب در مى آيد كه خداوند ديگر واجب و حرامى نازل خواهد كرد، نيازى به بررسى
ص: 255
هنگام رجوع پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع نازل شده است؛ هنگامى كه خداوند دستور داد تا پيش از آنكه مسلمانان پراكنده شوند و هر كس راه ديار خويش در پيش گيرد، آنان را در غدير خم متوقف سازد و ولايت على عليه السلام پس از خود را به آنان ابلاغ كند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنان را متوقف كرد و دستور خداوند را به آنان ابلاغ كرد.
نمونه هايى از احاديث مربوط به اين ديدگاه عبارتند از:
كلينى در «الكافى» از امام باقر عليه السلام روايتى نقل كرده كه آن حضرت فرمود: واجبات يكى پس از ديگرى نازل مى شد. آخرين واجبى كه نازل شد ولايت بود، كه پس از آن خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» را نازل كرد.
امام باقر عليه السلام همچنين فرمود: خداوند عزوجل مى فرمايد: پس از اين، هرگز هيچ واجبى را نازل نمى كنم، چرا كه واجبات را برايتان تكميل كرده ام.
على بن ابراهيم قمى از صالح بن سندى، از جعفر بن يشير، از هارون بن خارجه از ابوبصير و او از امام باقر عليه السلام روايت مى كند؛ مى گويد: در حضور امام باقر عليه السلام نشسته بودم. مردى به ايشان عرض كرد: از ولايت على عليه السلام برايم سخن بگو، آيا ولايت او از جانب خداست يا از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟ امام عليه السلام از اين سؤال ناراحت شد و فرمود: واى بر تو، رسول خدا صلى الله عليه و آله به قدرى خوف خدا داشت كه چيزى بدون دستور خدا بيان نمى كرد. پس بدان ولايت على عليه السلام را خدا واجب كرده، چنانكه نماز و زكات و روزه و حج را واجب كرده است.(1)
ابومحمد قاسم بن علاء سلسله سند حديثى را تا عبدالعزيز بن مسلم رسانده كه گفت: در مرو همراه امام رضا عليه السلام بوديم. اوائل ورود به مرو بود، روز جمعه در مسجد جامع گرد آمديم. بحث درباره خلافت و شدت اختلافات درباره آن به ميان آمد. من نزد مولاى خود امام رضا عليه السلام رفتم و ايشان را از گفتگوى پيش آمده خبر دادم، امام عليه السلام تبسمى كرد و سپس فرمود:
ص: 258
5 . حافظ ابونعيم سجستانى (م 477 ق) در كتاب «الولاية» به سند خود از يحيى بن عبدالحميد حمّانى كوفى، از قيس بن ربيع، از ابو هارون، از ابوسعيد خدرى ... .
6 . ابوالحسن ابن مغازلى شافعى (م 483 ق) در كتاب «المناقب» به نقل از ابوبكر احمد بن محمد بن طاوان روايت كرده كه گفت: ابوالحسن احمد بن حسين بن سماك به ما خبر داد و گفت: ابومحمد جعفر بن محمد بن نصير خلدى برايم حديثى نقل كرد و گفت: اين حديث را على بن سعيد بن قتيبه رملى برايم نقل كرد و گفت: ... از ابوهريره روايت شده... .
7. حافظ ابوالقاسم حاكم حسكانى، ...از ابوسعيد خدرى روايت كرده است: زمانى كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر بر اين اكمال دين، بر اين اتمام نعمت، بر خشنودى پروردگار از انجام رسالت من و ولايت على بن ابى طالب عليه السلام پس از من.
8 . حافظ ابوالقاسم بن عساكر شافعى دمشقى (م 571 ق) اين حديث (شماره 7) را با همين طريق از ابن مردويه نقل كرده، و او هم از ابوسعيد و ابوهريره روايت مى كند.(1)
9. خطيب خوارزمى (م 568 ق) در كتاب «المناقب» ص 80 ، از ابوسعيد خدرى روايت مى كند كه گفته است: روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مردم را در غدير خم فرا خواند و دستور داد همه زير درختى جمع شوند. آن روز پنجشنبه بود، از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به ولايت على عليه السلام دعوت كرد. سپس بازوى على عليه السلام را گرفت و آن قدر بالا برد كه مردم سفيدى زير بغل پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند، تا آنكه اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .
همچنين در همان كتاب «المناقب» ص 94 به نقل از ضمره، از ابن شوذب، از مطر وراق تا آخرين راوى كه از خطيب نقل كرديم، عين همان حديث را بدون كم و زياد نقل كرده است.
ص: 263
دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . عمر گفت: من مى دانم كه اين آيه در كجا نازل شده است؛ اين آيه زمانى نازل شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مشغول انجام اعمال عرفه بود.
طارق بن شهاب گويد: يهوديان به عمر گفتند: شما آيه اى را مى خوانيد كه اگر درباره ما نازل مى شد، همان روز را جشن مى گرفتيم (و عيد قرار مى داديم) . اين بار هم عمر گفت: من مى دانم كه كجا و چه زمانى نازل شده است و رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام نزول اين آيه كجا بود؛ لحظه اى كه اين آيه نازل شد روز عرفه بود، و به خدا سوگند من هم در عرفه بودم. سفيان مى گويد: شك دارم كه آن روزى كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » نازل شد جمعه بود يا نه !(1)
طارق بن شهاب گويد: مردى يهودى به عمر گفت: يا اميرالمؤمنين ! اگر آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» براى ما نازل شده بود، هر آينه آن روز را عيد خود قرار مى داديم. عمر هم گفت: من هم مى دانم اين آيه در چه روزى نازل شده است؛ اين آيه روز عرفه و روز جمعه نازل شد. طريق روايت اين حديث اينگونه است كه سفيان آن را از مسعر، و مسعر از قيس، و قيس هم از طارق شنيده است.(2)
منابع اهل سنت همين روايت بخارى را از طرق متعدد روايت كرده اند، و اكثر علما نيز به همان عمل كرده اند، و هيچ هم توجه نكرده اند كه بعضى از علماى خودشان مانند سفيان ثورى و نسائى شك دارند كه روز عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع شده يا خير ! همچنين توجه نكرده اند به رواياتى كه از علما و راويان خودشان نقل شده كه موافق نظر اهل بيت عليهم السلام مى باشد. علت اين بى توجهى آن است كه خليفه عمر نگفته آيه در روز غدير نازل شده، بلكه او گفته: آيه نه روز پيش از غدير در عرفات نازل شده است. بنا بر اين، نظر و گفته او به كلى بر همه نظرها و روايات مقدم مى باشد !
ص: 265
سيوطى در كتاب «الاتقان» درباره آيه هايى از قرآن كه در سفر نازل شده اند، مى گويد: از جمله آياتى كه در سفر بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» است.
در روايتى صحيح از عمر نقل شده كه اين آيه در شب عرفه روز جمعه سال حجة الوداع نازل شده است، و از قضا روايت عمر، از نظر سند طرق مختلف دارد. اما ابن مردويه از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه آيه در روز غدير خم نازل شده است.
همچنين ابن مردويه روايتى از ابوهريره نقل كرده كه در آن آمده است: روز نزول اين آيه هجدهم ذى الحجه و هنگام بازگشت رسول خدا از حجة الوداع مى باشد. در حالى كه سيوطى مى گويد: هيچ يك از اين دو حديث صحيح نيست.
سيوطى در «الدرّ المنثور» مى گويد: ابن مردويه و ابن عساكر با سند ضعيف از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند كه ابوسعيد گفته است: زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير به ولايت منصوب كرد، جبرئيل نازل شد و اين آيه را خواند: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .
همچنين ابن مردويه، خطيب بغدادى و ابن عساكر به سند ضعيف از ابوهريره روايت كرده اند كه گفته است: چون روز غدير - يعنى روز هجدهم ذى الحجه - شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه من مولاى اويم، على عليه السلام هم مولاى او است. سپس خداوند اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .(1)
موضع سيوطى در اين باره همان موضعى است كه علوم علماى اهل سنت اتخاد كرده اند. اما اين بدان معنى نيست كه آنان حديث غدير را ضعيف بدانند، بلكه از نظر آنان حديث غدير صحيح مى باشد. اما آنان با تمسك به گفته عمر كه در كتاب هاى مجامع روايى و احاديث صحيحه وارد شده، معتقدند آيه پيش از روز غدير نازل شده است ! آنان اين قول را گرفته اند، حتى اگر حديث صحيحى مخالف آن باشد يا و لو آنكه حساب و تاريخ نيز با آن موافقت نداشته باشد.
ص: 266
از جمله كسانى كه نسبت به رأى عمر تعصب بيشترى نشان مى دهد، ابن كثير دمشقى است، كه گوشه اى از تفسير او بر آيه اكمال دين را مى خوانيم:
اسباط از سدى نقل كردخ كه او گفته است: اين آيه در روز عرفه نازل شده، و پس از آن هيچ حلال و حرام ديگرى نيامده است. ابن جرير و عده اى گفته اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله 81 روز پس از روز عرفه از دنيا رحلت كرد. اين هر دو روايت را ابن جرير نقل كرده است.
سپس ابن كثير روايت مسلم و احمد و نسائى و ترمذى را - كه بيشتر به آن اشاره كرديم - نقل كرده و گفته است: سفيان گويد: من شك دارم روزى كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد روز جمعه بود يا نه !
شك سفيان اگر در اصل روايت باشد، كه نوعى پرهيزكارى و احتياط به شمار مى آيد، مانند آنكه شك مى كنند آيا استادش چنين روايتى به او گفته يا نه. اما اگر شك او در اين باشد كه آيا وقوف در عرفات در حجة الوداع روز جمعه بوده يا نه، اين تنها يك اشتباه و خيال ورزى از جانب خود سفيان است، زيرا اينكه عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع شده امرى است معلوم، و همه علما به آن يقين و قطع دارند، و احدى از سيره نويسان و مورخان و فقها درباره آن اختلاف نظر نكرده اند.
از طرفى روايات متواتر زيادى هم در اين باره وارد شده است كه كسى در صحت آنها هيچ شكى به خود راه نمى دهد. در هر صورت خداوند آگاه تر است و درباره اينكه عرفه حجة الوداع در روز جمعه واقع شده، احاديث مختلفى از طرق مختلف از عمر نقل شده است.
چنانكه ابن جرير از قبيصه يعنى ابن ابى ذئب روايت كرده كه گفت: كعب گفته است: اگر اين آيه اكمال دين بر هر امتى نازل مى شد، به دقت بررسى مى كردند كه در چه روزى نازل شده است. آنگاه همان روز را عيد قرار مى دادند و جشن بر پا مى كردند.
ص: 267
نكته هشتم: تحليل علمى چگونگى نزول آيه اكمال دين
اشاره
هر پژوهشگرى مى تواند براى كشف تاريخ درست نزول آيه اكمال دين، احاديث حجة الوداع را مورد تحقيق و بررسى قرار دهد. براى آنكه آخرين حج پيامبر صلى الله عليه و آله - كه حجة الوداع ناميده شده - در حالى انجام گرفت كه پيش از آن خداوند پايان عمر پيامبر صلى الله عليه و آله را گوشزد كرده بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز كاملاً آماده شده بود، و بيشتر مسلمانان نيز در جريان قرار گرفته بودند.
از اين رو تعداد حجاج حاضر در حجة الوداع بين هفتاد تا 120 هزار نفر تخمين زده شده است، و حوادث متعددى از حجة الوداع سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و رفتار آن حضرت در آن سفر عبادى نقل كرده اند. روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناى حجة الوداع پنج مرتبه يا بيشتر براى مردم خطبه خواندند.
روز حركت آن حضرت از مدينه، مكان هايى كه در مسير راه از آن گذشت و يا توقف كرد، چه زمانى داخل مكه شد، و چه زمانى و چگونه اعمالش را به جا آورد و ... ، همه را ثبت كرده اند. پس از آن، بازگشت آن حضرت و جرياناتى كه در راه با آن برخورد كرده، تا زمانى كه وارد مدينه منوره شده و حدود دو ماه باقى مانده، عمر شريفش را در آن گذرانده، همه را روايت كرده اند.
بنا بر اين، عنصر تعيين وقت و تعيين تاريخ در چنين مسئله حساسى بسيار سرنوشت ساز مى باشد، و در هنگام تعارض دو نظر هر كدام با آن عنصر تعيين شده سازگار باشد، ترجيحا حكم به صحت آن مى شود.
در مورد اين مسئله - يعنى اختلاف بر زمان و مكان نزول آيه اكمال دين - عنصر زمان ديدگاه اهل بيت عليهم السلام و ديدگاه آن عده از اهل سنت را كه با اهل بيت عليهم السلام موافقند ترجيح مى دهد. البته در ترجيح ديدگاه اهل بيت عليهم السلام عنصر تعيين زمان و تاريخ مرجح انحصارى نيستند. بلكه مرحجات منطقى ديگرى هم وجود دارد، كه يكايك آنها را در اينجا يادآور مى شويم:
ص: 270
قرطبى در تفسير قرآن مى گويد: گاهى به ساعتى از زمان هم يوم گفته مى شود. چنانكه خداوند مى فرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» جمع يوم مى شود «ايام» . اصل ايام ايوام بود كه با ادغام و او در الف خوانده مى شود ايام.(1)
گاهى مقصود از روز، پاره اى از آن است. چنانكه گاهى به بخشى از ماه، يك ماه گفته مى شود. مثلاً در فلان ماه يا در فلان سال چنين و چنان كردم. در حالى كه كار انجام شده در تمام ماه يا سال صورت نگرفته است. چنين استعمالى در ميان عرب و عجم رايج است.
مُرَجِّح هفتم
جوابى كه خليفه به مرد يهودى داد، نه براى يهودى قانع كننده بود و نه براى هيچ مسلمانى، چرا كه:
اگر خليفه مى خواست از همزمانى عيد اكمال دين با عيد ديگرى عذر بخواهد و بگويد چون با عيد ديگرى مصادف شد پس ما آن را عيد نگرفتيم، در اين صورت يهودى مى توانست در جواب او بگويد چرا خداى شما با نزول اين آيه در چنين روزى عيد شما را خراب كرد ؟
و اگر مى خواست عيد اكمال دين را با عيد عرفه ادغام كند تا عيد اكمال دين جزئى از عيد عرفه باشد، باز هم جاى سؤال است كه يعنى شما روز اكمال دين را با عيد عرفه به صورت مشترك عيد قرار داديد، و در حقيقت روز اكمال دين را نصف يك عيد به حساب آوريد. فرضا كه حتى چنين چيزى را نيز از خليفه بپذيريم، اثر چنين عيدى در كجاى تاريخ اهل سنت مشاهده مى شود ؟
اگر هم مقصود خليفه آن بود كه چون اين روز شريف و عيد بزرگ با روز جمعه و روز عرفه همزمان شده، پس در آنها ادغام شده و يا آنها اين روز را در خود فرو خورده اند و مسئله به پايان رسيده است ! باز هم گفته مى شود: در حالى كه خداوند
ص: 275
مى دانست اين عيد در برخورد با عيدهاى ديگر ناديده گرفته مى شود، چرا آن را همزمان با آنها قرار داد ؟ آيا خداوند عمد داشت كه اين عيد را در عيدهاى ديگر حلّ كند ؟ يا آنكه خدا - العياذ باللّه - بر اثر فراموشى عيدى را همزمان با عيد ديگر نازل كرد و مسلمانان هم قرار را برآميختگى و ادغام يا نصف كردن عيدها گذاشتند ؟ !
بر فرض اگر چنين بوده باشد، چه كسى تصميم به ادغام گرفت ؟ چه كسى شايسته است تا يك عيد الهى را در عيدى ديگر ادغام كند، يا عيدى ربانى را طعمه عيدى ديگر كند ؟
امت اسلامى را چه شده بود كه خبر از برخورد عيدهاى ربانى در عرفه نداشت ؟ تا آنكه يك يهودى در عصر خلافت عمر از راه برسد و آنان را از آن ماجرا باخبر كند ! و آنگاه خليفه مسلمانان به يهودى بگويد موافق ادعاى او است، و آنگاه خليفه خبر برخورد اعياد الهى در عرفات را به يهودى و به مسلمانان برساند؛ و بگويد حكم شرعى در چنين موردى آن است كه دو عيد در همديگر ادغام شوند و مصلحت آن است كه عيد سابق بر جاى بماند !
آيا اينگونه حكم صادر كردن درباره اعياد، احكام ربانى اسلامى است يا احكامى است كه از برداشت و سليقه شخصى افراد بر مى خيزد ؟ مانند قوانين راهنمايى و رانندگى يا قوانين مربوط به برخورد و همزمانى اعياد دينى و ملى !
پس اشكالى كه فرد يهودى مطرح كرد همچنان پيش روى خليفه و پيروانش پا بر جاست. چون خليفه راه حلى براى آن نيافت، بلكه تنها به نوعى اعتراف كرد كه اشكال يهودى وارد است، و سپس هم احكامى صادر كرد كه امكان قبول آن نيست. همچنين هر چه گفت از نزد خود گفت، و در هيچ يك از گفته هاى خود حتى اشاره اى هم نكرد كه چنين چيزى را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ام.
خليفه مسلمانان اعتراف كرد كه روز نزول آيه ى اكمال دين براى مسلمانان روزى بزرگ و سرنوشت ساز و تاريخى است، زيرا خداوند تشريع و تنزيل اسلام را در آن
ص: 276
را رد نكرده كه گفت: روز عرفه روز پنجشنبه بوده و اتفاقا روايت آن هم صحيح است ؟
اگر آنچه ابن حزم در روايت اول به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داد كه دو ركعت نماز ظهر پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه، از آنجا كه به جهر خوانده معلوم مى شود نماز جمعه بوده صحيح باشد، بايد ميان مسلمانان معروف مى شد به اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نماز ظهر را كه بايد اخفاتا (با صداى آرام) خوانده مى شد به جهر خوانده، تا خود به خود تبديل به نماز جمعه شود !
مشاهده مى شود روايتى كه ابن حزم به سبب مخالفت با قول عمر آن را دروغ و جعل دانسته و به آن هجوم برده، تصريح دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله نماز جمعه را در منى خوانده است، و اتفاقا مضمون اين روايت با سفر پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك تر مى باشد. براى آنكه سفر پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه روز پنجشنبه چهار روز مانده به پايان ذى قعده آغاز شده، و روز پنجشنبه چهارم ذى الحجه وارد مكه شده، و اول ذى الحجه هم روز دوشنبه بوده است.
با اين حساب، روز عرفه - كه نهم ذى الحجه است - در روز سه شنبه واقع مى شود، و عيد قربان در روز چهارشنبه، و روز جمعه مى شود دوازدهم ذى الحجه. پس اين گفته راوى كه پيامبر صلى الله عليه و آله روز جمعه در منى نماز خوانده درست است، ولى ابن حزم بر اثر اشتباه در محاسبه، نماز مناى پيامبر صلى الله عليه و آله را پيش از وقوف در عرفات حساب كرده است ! در حالى كه نماز جمعه پيامبر صلى الله عليه و آله در منى پس از انجام اعمال عرفه و در بازگشت صورت گرفته است.
مُرَجِّح نهم
اين نظر كه روز عرفه سال حجة الوداع در روز جمعه واقع شده، با روايت ديگر اهل سنت كه قائل هستند رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه اكمال دين هشتاد يا هشتاد و يك شب زنده بوده در تعارض است، چرا كه آنان وفات پيامبر صلى الله عليه و آله را روز دوازدهم ربيع الاول مى دانند. بنا بر اين، از نهم ذى الحجه تا دوازده ربيع الاول بالغ بر نود روز
ص: 281
است. پس آنان يا بايد همانند ما وفات پيامبر صلى الله عليه و آله را پيش از دوازدهم ربيع الاول يعنى 28 ماه صفر بدانند، يا نظر ما بپذيرند كه آيه اكمال دين در روز غدير هجدهم ذى الحجه نازل شده است.
سيوطى به نقل از ابن جرير، از ابن جريح روايت مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله 81 شب پس از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در دنيا اقامت كردند.(1)
ابن حجر در اين باره مى گويد: ابوعبيد از حجاج و او از ابن جريح روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» فقط هشتاد و يك شب در اين دنيا زندگى كرد.(2)
طبرى اين روايت را به اين صورت نقل مى كند: قاسم براى ما حديث كرد و گفت: حديث كرد ما را حسين و گفت: حجاج از ابن جريح برايم روايت كرد كه: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» فقط هشتاد و يك شب در دنيا به سر برد.(3)
ابن عمر مى گويد: سوره مائده در سال حجة الوداع و در منى نازل شد. سپس آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَزتى» نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول اين سوره و آيه، هشتاد و يك روز زنده ماند. پس از اين آيه، آيه كلاله(4) نازل شده، كه پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله پنجاه روز زنده مانده است. سپس آيه «لَقَد جائَكُم رَسولٌ مِن أنفُسِكُم»(5) نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن سى و پنج روز زندگى كرد.
ص: 282
آنگاه آيه «وَ اتَّقوا يَوما تُرجَعُونَ فيهِ إلَى اللّه ِ»(1): «بترسيد از روزى كه به سوى خدا باز مى گرديد» ، نازل شد و پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله تنها بيست و يك روز زنده ماند. مقاتل گفته است: پس از نزول آخرين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله هفت روز زنده بود، و برخى ديگر گمانه زنى هاى ديگرى كرده اند.(2)
روايت ابن عمر نيز همان نظر پدرش را تأييد مى كند كه گفته بود: آيه كلاله پس از آيه اكمال دين نازل شده است. ولى ابن عمر فراموش كرده از آيه ربا هم نامى ببرد، چنانكه پدرش معتقد بود آيه ربا نيز پس از آيه اكمال دين نازل شده است. از سوى ديگر ابن عمر درباره نزول آيه اكمال دين با نظر پدرش مخالفت كرده است، زيرا پدرش نزول آيه را در عرفه مى دانست، ولى او معتقد است آيه اكمال دين پس از نزول سوره نصر در منى نازل شده است. اين بدان معنى است كه آيه اكمال دين پس از انجام مناسك حجة الوداع و در پايان سفر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است. با اين نظر در واقع ابن عمر به عقيده شيعه نزيك تر شده كه نزول آيه را در روز غدير مى دانند.
علامه امينى در كتاب «الغدير» نوشته است: روايتى در تفسير فخر رازى وارد شده كه روايت ابن عمر را اعتبار مى بخشد، و اتفاقا روايات ثابتى وجود دارد كه تأكيد بر صحت روايت ابن عمر دارند. امام فخر رازى مى گويد: از آثار اصحاب - يعنى اصحاب حديث و تاريخ و سيره - چنين بر مى آيد كه پس از نزول آيه اكمال دين، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تنها هشتاد يا هشتاد و دو روز زند ماند.(3)
عين همين حديث را ابوالسعود در حاشيه تفسير فخر رازى آورده، و در آنجا يادآور مى شود كه مورخان اهل سنت نوشته اند كه وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در دوازدهم ربيع الاول بوده است. البته در اين تاريخ پس از آنكه روز غدير و وفات را خارج نموده، تسامحا يك روز بر 82 افزوده شده است.
ص: 283
همچنين برخى راويان آن را از «موسى بن داوودبه» روايت كرده اند، كه در آنجا هم آمده است: واقعه بدر هم روز دوشنبه بود. از جمله كسانى كه اين ادعا را مطرح كرده يزيد بن حبيب است. اين قسمت هاى اضافى كه به حديث ابن عباس افزوده شده، قطعا از سوى اهل حديث انكار شده است.
ابن عساكر گويد: نظر تاريخى مشهور آن است كه جنگ بدر و آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» در روز جمعه واقع شده است. به نظر مى رسد نظر ابن عساكر درست باشد.(1)
پيش از اين گفتيم: علت آنكه چنين حديثى بر ابن عساكر مى آيد آن است كه اين روايت مخالف نظريه عمر و معاويه مى باشد، و گرنه ابن عساكر بسيار وزين تر و بزرگ تر از آن است كه چنين حديثى برايش ناشناخته بماند. چنانكه او نگفت اين حديث صحيح يا مجهول است، بلكه گفت مخالف مشهور است و مشهور نزد آنان نظرى است كه عمر ابراز كرده باشد.
بسيار به جاست دقت شود اشكالى كه بر آنان درباره روايات مربوط به نزول آيه در روز دوشنبه وارد است، آنان را ملتزم مى كند كه حداقل به آنچه خود گفته اند و عقيده دارند پايبند باشند، و گر نه ما كه قبول نداريم پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه اكمال دين فقط هشتاد روز زنده مانده است، زيرا ما به راوى و روايتى اعتماد داريم كه نزول آيه را در هجدهم ذى الحجه و شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله را 28 ماه صفر مى داند. در اين صورت فاصله ميان نزول آيه تا شهادت آن حضرت حدود هفتاد روز خواهد بود.
براى ما ثابت شده است كه آيه اكمال دين در روز پنجشنبه نازل شده، اگر چه روايتى هم نزول آيه را روز جمعه مى داند. چنانكه براى ما ثابت شده كه بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله روز دوشنبه بود، و حضرت على عليه السلام روز سه شنبه به همراه آن حضرت نماز گذارد.
ص: 285
همچنين براى ما ثابت است كه شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله روز دوشنبه واقع شده، و بيشتر سوره مائده نيز روز دوشنبه نازل شده، و بقيه سوره بعد از آن دوشنبه نازل شده، كه از جمله آن باقيمانده آيه تبليغ و آيه اكمال دين است.
مُرَجِّح دهم
ديدگاهى كه قائل است عرفه سال حجة الوداع روز جمعه بوده است مخالف رواياتى است كه حركت رسول خدا صلى الله عليه و آله را از مدينه ثبت كرده است. اين دسته از روايات نوشته اند پيامبر صلى الله عليه و آله روز پنجشنبه چهار روز مانده به آخر ماه ذى القعده از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اين روايت از اهل بيت عليهم السلام رسيده و مشهور هم مى باشد، و همچنين با تاريخ نزول آيه در روز غدير - يعنى هجدهم ذى الحجه - كاملا مطابقت دارد. صحت اين مطابقت بدان دليل است كه سفر رسول خدا صلى الله عليه و آله روز پنجشنبه 27 ذى قعده آغاز شده، و تا پايان ماه در واقع چهار روز باقى است، كه عبارتند از: پنجشنبه، جمعه، شنبه، و يكشنبه.
با اين حساب، اول ذى الحجه مى شود دوشنبه، و ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه مى شود غروب روز پنجشنبه چهارم ذى الحجه. ثقه الاسلام كلينى هم در «الكافى» چنين محاسبه اى كرده است: روز عرفه مى شود سه شنبه و روز غدير مى شود پنجشنبه هجدهم ذى الحجه.(1)
اينك نمونه هايى از روايات اهل بيت عليهم السلام درباره تاريخ نزول آيه اكمال دين و زمان مسافرت رسول خدا صلى الله عليه و آله براى حجة الوداع را مرور مى كنيم:
محمد بن ادريس در پايان كتاب «السرائر» به نقل از كتاب «مشيخه»(2) حسن بن محبوب گويد: چهار روز مانده به پايان ذى قعده رسول خدا صلى الله عليه و آله ازمدينه خارج شد،
ص: 286
و چهار روز از ذى الحجه گذشته بود كه داخل مكه شد. از بالاى شهر مكه - يعنى از عقبه مدينه اى ها - وارد شد، و هنگام خروج از پايين شهر خارج شد.(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله بيست مرتبه حج به جا آورد. اما زمانى كه در مدينه بود ده سال به حج نرفت. تا آنگاه كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ أذِّن فِى الناسِ بِالحَجِّ يَأتوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأتينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ»(2): «در ميان مردم براى حج ندا در ده كه پياده و سوار بر هر شتر لاغرى رو به سوى تو آيند» . با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله به مناديان و جارچيان خويش دستور داد تا به بلندترين آواز ندا در دهند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين سال به حج خواهد رفت.
بنا بر اين، تمام اهالى مدينه و بلندى هاى اطراف و باديه نشينان از آن با خبر شدند، و همگان هنگام حج نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله گرد آمدند، و چشم هاى خويش را دوخته بودند تا ببينند حضرت چه دستورى مى رسد كه اطاعت كنند، يا پيامبر صلى الله عليه و آله چه مى كند تا خود نيز انجام دهند.
چهار روز مانده به پايان ذى قعده، رسول خدا صلى الله عليه و آله (از مدينه) خارج شد. زمانى كه خورشيد به زوال (ظهر) رسيده بود، آن حضرت به «ذى الحليفة»(3) رسيد. همان جا غسل كرد، آنگاه حركت كرد تا به مسجدى رسيد كه نزديك شجره قرار داشت. نماز ظهر را همان جا به جا آورد و عازم عمره مفرده شد.
سپس حركت كرد تا به «بيداء» رسيد كه در يك ميلى مسجد قرار دارد، و مردم در دو صف ايستادند و پيامبر صلى الله عليه و آله تلبيه(4) فرمود، و 66 يا 46 قربانى فرستاد. تا آنكه خود در شبانگاه روز چهارم ذى الحجه به مكه رسيد. هفت مرتبه كعبه را طواف كرد و سپس
ص: 287
پشت مقام ابراهيم عليه السلام دو ركعت نماز خواند و آنگاه برگشت و حجرالاسود را استلام كرد.(1)
عبدى از ابوسعيد روايت مى كند كه روز غدير خم، رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را به ولايت على عليه السلام دعوت كرد، و دستور داد زير درختى جمع شوند و مردم نيز گرد آمدند. آن روز پنجشنبه بود. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را صدا كرد و دو بازوى على عليه السلام را گرفت و آنقدر بالا برد كه مردم سفيدى زير بغل هايشان را ديدند. هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» نازل شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه اكبر از اين اكمال دين و از اين اتمام نعمت، و از اين خشنودى پروردگار به رسالت من و به ولايتى كه پس از من با على است.(2)
مرورى بر آنچه گفته شد
نظر اهل بيت عليهم السلام درباره آيه اكمال دين آن است كه اين آيه آخرين آيه قرآن است، و روز پنجشنبه هجدهم ذى الحجه در غدير خم نازل شده است. اين نظر اهل بيت عليهم السلام از طريق منابع هر دو فرقه شيعه و سنى تأييد مى شود، زيرا در منابع فريقين آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فقط روزهاى پنجشنبه به سفر مى رفت، و به ندرت روز ديگر براى سفر حركت مى كرد.(3)
علامه مجلسى در «بحار الانوار» به سند مقبول از «الكافى» روايت كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر گاه در تابستان عزم سفر مى كرد روز پنجشنبه از منزل خارج مى شد، و هر گاه در زمستان از مسافرت بر مى گشت روز جمعه وارد منزل مى شد.(4)
ص: 288
از جمله دلائلى كه ديدگاه اهل بيت عليهم السلام را تأييد مى كند، روايتى است كه اهل سنت به نقل از جابر روايت كرده اند، مبنى بر اينكه حركت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه چهار روز مانده به پايان ذى قعده بوده است.
همچنين مؤيد ديدگاه اهل بيت عليهم السلام روايتى است كه بخارى و بيشتر صحاح شش گانه نوشته اند كه سفر رسول خدا صلى الله عليه و آله پنج روز مانده به پايان ذى قعده بود، بدون آنكه روز خاصى را در نظر داشته باشند. در موردى بخارى مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى وارد مكه شد كه چهار شب از ذى الحجه گذشته بود.(1)
علاوه بر همه دلائل فوق، شاهد درستى نظريه اهل بيت عليهم السلام آن است كه با توجه به مسيرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه تا مكه پيمود - كه چيزى حدود 400 كيلومتر مى باشد - و با توجه به سرعتى كه در راه رفتن داشتند - چنانكه بعضى از همراهان از درد پا و خستگى خود گلايه مند شدند و رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنها يادآور شد كه چگونه پاهاى خود را مقاومت و نيرو ببخشند - مدت زمان حركت پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه تا مكه از هشت روز تجاوز نمى كند. و اينها علاوه بر آن، با ملاحظه اين مطالب هم هست كه هيچ كس روايت نكرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه توقفى كرده باشد.
روايات بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله و ورود ايشان به مدينه هم گواه آن است كه اگر چه در بازگشت توقفى طولانى در غدير داشته، ولى با اين حال زمان بازگشت از هشت روز تجاوز نكرده است. از سوى ديگر نيز، رواياتى وارد شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روز چهارم ذى الحجه به مكه رسيده، كه هم روايات اهل بيت عليهم السلام و هم روايت بخارى آن را تأييد مى كند.
با اين شواهد، مى توان گفت نظرياتى كه در كتاب هاى چون «عمدة القارى» ، «ارشاد السارى» ابن حزم و حواشى «السيرة الحلبية»(2) آمده مبنى بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 289
شش روز به پايان ذى القعده از مدينه حركت كرده، از اعتبار ساقط مى باشند. براى آنكه در آن صورت مدت زمان حركت از مدينه تا مكه ده روز مى شود.
با توجه به شواهد موجود، نادرستى نظر مخالفان اهل بيت عليهم السلام روشن مى شود كه بنيان نظر خود را بر روايتى استوار كرده بودند كه مى گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله پنج روز مانده به پايان ذى قعده به سوى مكه حركت كرد. آنها مى كوشند تا با محور قرار دادن اين روايت ثابت كنند حركت پيامبر صلى الله عليه و آله روز شنبه بوده، و نيز اول ذى الحجة سال حجة الوداع در روز پنجشنبه واقع شده است، تا بدان وسيله بتوانند براى تصديق نظر عمر روز عرفه را با روز جمعه همان سال مطابقت دهند ! آنان حكومت طلبانى داغ تر از خود عمر هستند، چرا كه پيش از اين گفتيم و در يك مورد حتى خود عمر هم تصريح كرد به اينكه عرفه در روز پنجشنبه بوده است.
از جمله كسانى كه بسيار كوشيده اند تا ثابت كنند اول ذى الحجة سال حجة الوداع برابر روز شنبه بوده عبارتند از: ابن سعد در «الطبقات»(1)، واقدى در «المغازى»(2)، حاشيه سيره حلبى(3)، تاريخ طبرى(4)، تاريخ ذهبى(5) و ... .
بر اساس اين روايت، حركت پيامبر صلى الله عليه و آله پنج روز مانده به پايان ذى القعدة آغاز شده، و آن پنج روز عبارت اند از: شنبه، يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه و چهارشنبه. بنا بر اين، اول ذى الحجه مى شود پنجشنبه، و روز عرفه كه نهم ذى الحجه مى باشد در روز جمعه هفته بعد قرار مى گيرد. با اين حساب مدت زمان حركت پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه تا مكه نه روز مى شود. مگر آنكه راوى گمان كرده ماه ذى قعده سى روز كامل است ولى سپس مشخص شود كه ناقص بوده است.
ص: 290
ابن كثير در دفاع از اين نظر كوشش بسيار زيادى كرده است؛ از اين رو مى گويد: احمد بن حنبل... ، از انس بن مالك انصارى نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد مدينه نماز ظهر را با ما چهار ركعتى خواند، اما در حجة الوداع نماز عصر را در ذى الحجه - در حالى كه در امنيت كامل بوديم - دو ركعتى خواند. البته چنين روايتى با اين دو وجه را فقط احمد بن حنبل به شرط صحت نقل كرده است، و قطعا نادرستى اين روايت آن نظرى را ثابت مى كند كه گفته: پيامبر صلى الله عليه و آله روز جمعه از مدينه خارج شد.
همچنين بر اساس اين روايت نمى توان گفت پيامبر صلى الله عليه و آله روز پنجشنبه از مدينه خارج شده است. چنانكه ابن حزم مى گويد كه روز پنجشنبه بيست و جهارم ذى قعده بود. براى آنكه اختلافى در اين نيست كه اول ذى الحجه بر اساس اخبار متواتر روز پنجشنبه بوده، و همچنين ثابت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روز جمعه در عرفه وقوف كرده است، و روز عرفه به اتفاق همگان روز نهم ذى الحجه مى باشد.
پس اگر خروج پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه در روز پنجشنبه بيست و چهارم ذى قعده صورت گرفته باشد، قطعا شش شب از ماه ذى قعده باقى مانده؛ كه عبارتند از: شب جمعه، شب شنبه، شب يكشنبه، شب دوشنبه، شب سه شنبه و شب چهارشنبه. اين در حالى است كه ابن عباس و جابر گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله روز جمعه از منزل خارج نمى شد.
پس خروج پيامبر صلى الله عليه و آله قطعا روز شنبه بوده، و چون راوى گمان كرده ماه ذى قعده سى روز كامل مى شود و سپس متوجه شده در آن سال ماه ذى قعده بيست و نه روزى بود، همين كه روز چهارشنبه تمام شده، در همان شب پنجشنبه ماه ذى الحجه آغاز شده است، و روز پنجشنبه مى شود اول ذى الحجه.
مؤيد اين مطلب روايت جابر است كه گفت: حركت پيامبر صلى الله عليه و آله چهار يا پنج روز مانده به ذى الحجه آغاز شد. اين محاسبه و اين تحليل بهترين و روشن ترين راه تبيين آن فراز تاريخ اسلام است، و هيچ راه ديگرى نيز جز اين وجود ندارد.(1)
ص: 291
نتيجه سخن آنكه اگر گفته شود آيه اكمال دين در روز عرفه نازل شده، اشكالات متعددى از نظر منطق حديث، تاريخ و تعيين وقت بر آن وارد مى شود، كه موجب مى شود يك پژوهشگر با انصاف در عمل به آن توقف و احتياط كند. اما ديدگاه اهل بيت عليهم السلام و موافقان آنها بدون اشكال و بدون معارض باقى مى ماند. براى آنكه معارضى كه نتواند براى معارضه خود دليل و مدركى ارائه كند بسان آن است كه اصلاً وجود ندارد، و اگر هم متنى (يا دلالت حديثى) ضعيف و ناتوان بود، هر چند سند آن هم صحيح باشد مفيد فايده نخواهد بود.
جمع بندى آنچه گفته شد
همه مسلمانان اجماع دارند كه روز نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» عيد بزرگ الهى است، و از آن به عيد اكمال دين و اتمام نعمت ياد مى شود.
از اهل بيت عليهم السلام نيز روايت شده كه عيد اكمال دين بزرگ ترين عيد اسلامى است. دليل آن نيز روشن است، چون عيد هفتگى مسلمانان به جمعه، عيد فطر به عبادت و روزه ماه رمضان و عيد قربان به عبادت حج پيوند خورده است. ولى عيد اكمال دين با اتمام همه نعمت هاى خدا بر امت آميخته شده است.
از نظر اهل سنت نيز عيد اكمال دين با نازل شدن و تكميل احكام دين به صورت خودكار و بدون تعيين رهبر براى تداوم آن تحقق يافته است ! اما از نظر ما عيد اكمال دين، هم به تكميل نزول احكام دين و هم به نعمت حل مشكل رهبرى و استوار ساختن نظام امامت تا روز قيامت در اهل بيت خاتم پيامبران عليهم السلام تحقق يافته است.
بنا بر اين، وقتى كه همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه روز نزول آيه عيد شرعى مسلمانان است، پس چرا علما و انديشمندان و بزرگان امت اسلام اجازه دهند امت اسلام بزرگ ترين عيد خود را از دست بدهد، و در مناسبت آن هيچ نامى از آن برده نمى شود و مراسمى متناسب با شرعيت و قداست آن بر پا نمى گردد ؟ !
ص: 293
آيا علماى اهل سنت دعوت ما را مى پذيرند تا درباره اين عيد مظلوم و ناديده گرفته شده و بازگرداندن آن به عرصه زندگى مسلمانان به گونه اى كه با عقائد و فقه مذاهب آنان هم سازگار باشد مناظره كنيم ؟ ! !
نكته نهم: نعمت در آيه اكمال
يكى از نكات مهمى كه در آيه اكمال قابل توجه است اينكه خداى متعال اتمام نعمت بر خلق با ولايت را از پيوندى تنگاتنگ برخوردار فرموده است. پس همانطور كه كمال يافتگى دين در گرو ولايت محمد صلى الله عليه و آله و خاندان پاك او عليهم السلام است، چنين ولايتى مسلمانان را از تماميت نعمت ها برخوردار مى كند.
البته نعمت مورد نظر آيه كريمه، تمام گونه هاى ظاهرى و باطنى آن را در بر مى گيرد، مانند: عدالت، مساوات، همبستگى، برادرى، اخلاق، دانش، آرامش روحى و آزادى و ... ، و خلاصه تمام گونه هاى نعمت ها را شامل مى شود.
از همين رو، نظريه آنان كه مى كوشند نعمت مورد اشاره قرآن را تنها به «شريعت» و نعمت هاى معنوى تفسير كنند قابل تأمل و نظر است، چه اينكه آيه مورد نظر به اصل نعمت نپرداخته، بلكه صريح آيه اتمام نعمت را بيان مى كند كه شامل تمام گونه هاى نعمت است.
نه تنها در اين آيه، كه هر جايى از قرآن كريم سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد تمام نعمت هايى است كه انسان در اين جهان از آن برخوردار مى شود.(1)
اين تفصيل، رابطه مستقيم و تنگاتنگ ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام و برخوردارى از نعمت هاى مشروع مادى را روشن مى كند، چرا كه ولايت محورى علوى از اركان
ص: 294
اساسى و مهم رسيدن به جامعه مبتنى بر آزادى، عدالت و ارزش ها و فضائل اخلاقى و انسانى مى باشد. از همين رو مى بايست به آخرين رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم تن دهيم و در عمل ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را بپذيريم.
به بيان ديگر، پذيرفتن ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام با تمام لوازم آن كه خداوند در غدير خم آن را بر مسلمانان واجب گرداند، اثر تكوينى داشته و مردم را از خيرات و بركات بى شمار آسمان و زمين بهره مند مى كند.
خداى متعال درباره تأثير پذيرى از فرمان حضرتش مى فرمايد: «وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم ... »(1): «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مى كردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مى شدند» .
اگر بخواهيم در عبارتى كوتاه غدير را تعريف كنيم بايد بگوييم: غدير آن است كه تمام اسلام را در دامن، و كليه فداكارى ها و تلاش هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در آغوش دارد، و سينه اش مخزن احكام و آداب و برنامه هايى است كه از سوى خدا بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل شده است. و اين همان مفهوم آيه تبليغ است.
در واقع غدير گنجينه فضائل و اخلاق و مكارم و محاسن، بلكه عين آن است، و كليه پيشرفت هاى تمدنى و معنوى وام دار آن مى باشد. غدير مهم ترين عامل حفظ دين است، و انكار آن به معنى انكار كليه مضامين پيشرفته اسلامى مندرج در سرزمين پهناورش مى باشد. بنا بر اين، هر خطى كه به غدير منتهى نگشته و به آن وصل نباشد، در حكم رد اهل بيت عليهم السلام و رد رسول خدا صلى الله عليه و آله و رد خداوند است.
غدير به معنى واقعى كلمه، همان خط اميرالمؤمنين عليه السلام است كه بر كل تاريخ حكم مى راند و بر تمام بشريت و انسانيت حاكم است.
ص: 295
اميرالمؤمنين عليه السلام بزرگ ترين آيت خداست، و هيچ نشانه ديگرى به پاى او نمى رسد. بر اين اساس، امام باقر عليه السلام به كسى كه بدون اميرالمؤمنين عليه السلام به دنبال معرفت خدا و اسلام بود فرمود: فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب(1)؛ او اگر شرق و غرب را هم به زير پا بگذارد به مطلوب نمى رسد.
اين از بيچارگى و شوربختى انسان است كه از راهى غير از راه على و آل على عليهم السلام بخواهد به علم و معرفت دست يابد. اين نوع علم و معرفت به فرض هم كه حاصل شود، به دليل آن كه فاقد جوهر اخلاقى و روحى بوده و تهى از معنويت و شريعت مى باشد، علم و معرفتى غير مفيد و ناصحيح است.
نكته دهم: رابطه اكمال و اسلام
اسلام به معنى سِلم و سلام و تسليم و سلامت نفس و دين و آئين است، كه پيامبر خاتم النبيين صلى الله عليه و آله آورده است. در قرآن مى فرمايد: خداوند به مؤمنين احسان فرمود و رسولانى فرستاد شما منت نگذاريد كه اسلام آورديد خداوند در دعوت به دين اسلام بر شما احسان فرمود.(2)
اسلام آخرين برنامه و آئين انسانيت و كمال آدميت است؛ كه فرمود: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامَ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ» .(3) اسلام دين كمال نفس و ترقى عقل و منطق مستدلِ علم و حكمت است، و بدون برنامه اسلام - كه قرآن است - هيچ بشرى به كمال مطلوب خود نمى رسد.
اسلام تسليم شدن به معنى واقعى به توحيد و اقرار به معاد و عمل به قرآن است، و غير از اين راهى براى تكامل بشر تا روز قيامت نيست.
ص: 296
اسلام دينى است كه بشر را به مراتب كمال راهنمايى مى نمايد، و اين قرآن كريم است كه ايصال به مطلوب مى كند. ايمان به مراحل مختلف اعمال احكام شريعت و تفقّه و فهم دقايق قرآن در سير كمال مطلوب تا رضوان حق جل شانه از مختصات اسلام است.
به همين جهات، اسلام و دين و قرآن و ايمان در عالم آفرينش از همه چيز ارزنده تر و پر بهاتر است. اين دين كامل است كه علم و عقل را براى بشر تفهيم نمود. بزرگانى فداى اين دين شدند تا شايد بشر بفهمند و به كمال لايق خود برسند و به علت غائى خلقت پى برند.
اينجاست كه عظمت غدير و امر امامت و ولايت اميزالمؤمنين عليه السلام روشن مى شود؛ چرا كه كمالِ اين اسلامِ با اين عظمت و كمال، در غدير و با امر امامت و مسئله ولايت رخ داد.
نكاتى از فرازهاى آيه اكمال و شبهات مطرح شده
اشاره
در اينجا نكاتى از فرازهاى آيه اكمال و شبهات مطرح شده را بيان مى كنيم:
فراز اول: «اليَومَ»
1. «يوم» در اصل قطعه اى از زمان است كه در مقابل «ليل» قرار گرفته است، و از طلوع آفتاب تا غروب آن مدت زمان روز است. اين معناى حقيقى يوم است.
2. «اليَومَ» در آيه دو بار تكرار شده، و از سياق و ارتباط بين دو موضوع كه در اين دو جمله آمده معلوم مى شود هر دو به يك زمان اشاره دارند. و چون آيه ى شريفه در مقام بيان حكم ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام است، ناچار بايد «اليَومَ» روز مشخصى باشد.
3. بايد در آن روز مشخص واقعه اى اتفاق افتاده و يا فرمانى صادر شده باشد كه وقوع آن باعث يأس و نااميدى كفار از دين مسلمانان باشد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا
ص: 297
مِن دينِكُم» ، و همچنين سبب كامل شدن دين: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» تمام كردن نعمت ها، «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» و رضايت الهى از اسلام به عنوان دين مسلمانان شود: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
4. «اليَومَ» اشاره به روز مخصوصى دارد كه در زمان نزول آيه براى مخاطبين شناخته شده بود.
5 . «يوم» معانى ديگر نيز دارد كه آنها مجازى اند و در استعمال نيازمند به قرينه هستند.
6 . فخر رازى در تفسير خود ذيل همين آيه مى نويسد: مراد از «اليَومَ» در اين آيه، روز به معناى حقيقى نيست، بلكه اين كلمه بر قسمتى از زمان دلالت دارد.(1)
در جواب مى گوييم:
اولاً: قسمتى از زمان براى «اليوم» يك معناى مجازى است، و هنگامى مى توان به آن استناد كرد و آن را مصداق آيه دانست كه دليل آورده شود، و اين ادعاى فخر رازى بى دليل است.
ثانيا: بسيارى از علماى عامه تصريح كرده اند كه اين آيه در مقام بيان حكم است، و روشن است كه حكم زمان مشخصى مى خواهد تا مسلمانان بدانند كه چه زمانى موظف به انجام حكم ياد شده هستند تا بتوانند به آن عمل كنند.
7. الف و لام در «اليَومَ» الف و لام عهد ذهنى است، چون قبلاً ذكر و نشانى از شناخت آن روز نشده بود. در اين صورت بايد گفت «اليَومَ» بين خداوند و مخاطبين زمان نزول آيه، كاملاً روشن و شناخته شده بود. به بيان ديگر، مسلمانان زمان نزول آيه، «اليَومَ» و وقايع آن را كاملاً مى شناختند. از اين رو نياز به ذكر خصوصيات ديگرى
در قرآن نبود.
ص: 298
حال اگر روز نزول آيه را روز عرفه از حجة الوداع - روز نهم ذى الحجه سال دهم هجرى - بدانيم فاصله اش تا دوازدهم ربيع الاول سال يازدهم هجرى - روز شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله - 91 روز مى شود.(1) در حالى كه اگر از هجدهم ذى الحجه (روز غدير) تا دوازدهم ربيع الاول محاسبه كنيم، 82 روز مى شود.
با اين حساب معلوم مى شود فاصله زمانى روز عرفه تا زمان شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله 91 روز، و فاصله روز غدير تا شهادت آن حضرت (به تاريخ اهل سنت) 81 يا 82 روز است.(2)
9. بر اساس روايات و شواهد تاريخى، تنها مصداقى كه مى تواند براى كلمه «اليوم» صادق و صحيح باشد، روز هجدهم ذى الحجه است؛ يعنى روز غدير خم، كه در آن روز رسول خدا صلى الله عليه و آله به امر خداوند اميرالمؤمنين عليه السلام را به ولايت و امامت مسلمانان منصوب كرد. اين نظريه - كه نظر شيعه اماميه است - با مضمون و محتواى آيه شريفه مطابقت دارد، زيرا :
اولاً: دشمنان اسلام پس از نااميد شدن در تمام توطئه ها، فقط به يك چيز اميد داشتند، و آن اينكه بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بتوانند به آرزوى خود برسند و ضربه نهايى را بر اسلام وارد و اسلام را نابود سازند. اما وقتى ديدند رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز هجدهم ذى الحجه (روز غدير) در بين عموم مردم شخصى بى نظير را به جانشينى خود انتخاب كرد، آرزوهاى خود را بر باد رفته ديدند، و از اينكه بتوانند به اسلام ضربه اى بزنند مأيوس و نااميد شدند.
ثانيا: با انتخاب اميرالمؤمنين عليه السلام به ولايت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله نبوت به سير تكاملى خود ادامه داد، و آن حضرت با ولايت دين خود را كامل كرد.
ص: 301
ثالثا: نعمت هاى خداوند با نصب امامت و رهبرى پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تكميل شد.
رابعا: بدون شك اسلام بدون امامت و رهبرى پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله يك دين فراگير و جهانى نخواهد شد.
فراز دوم: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»
1. مراد از «كافران» در جمله «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» فقط مشركان مكه يا حجاز نيستند، بلكه به علت مطلب بودنش، شامل مشركان، بت پرستان، يهوديان، مسيحيان و... نيز مى شود.
لازم به توضيح است كه تلاش كافران به اميد نفوذ در دين با انگيزه نابودى آن، از برخى آيات قرآن كريم استفاده مى شود. خداى سبحان اهداف كافران را در محورهاى زير تشريح كرده است:
هدف اول: ابتدا تلاش مى كردند تا چراغ دين را كلاً خاموش كنند و اين نهال نوپا را از ريشه بيرون آورند: «يُريدونَ أن يُطفِؤوا نورَ اللّه ِ بِأفواهِهِم وَ يَأبَى اللّه ُ إلاّ أن يُتِمَّ نورَهُ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ»(1): «آنان اراده دائمى دارند كه نور خدا را با دهان هايشان خاموش كنند در حالى كه خدا مى خواهد نورش را تمام و كامل كند هر چند كافران را خوش نيايد» .
هدف دوم: هنگامى كه موفق به ريشه كن ساختن دين و خاموش كردن چراغ آن نشدند، تلاش كردند تا مسلمانان را از دين و آئينشان برگردانند: «وَ لا يَزالونَ يُقاتِلونَكُم حَتّى يَردّوكُم عَن دينِكُم إنِ استَطاعوا»(2): «مشركان پيوسته با شما مى جنگند تا اگر بتوانند شما را از آئينتان برگردانند» .
ص: 302
اين تلاش فرهنگى و نظامى به مشركان اختصاص ندارد، بلكه اهل كتاب نيز در چنين تلاش و كوششى بودند: «وَدَّ كَثيرٌ مِن أهلِ الكِتابِ لَو يَرُدّونَكُم مِن بَعدِ إيمانِكُم كُفّارا حَسَدا»(1): «بسيارى از اهل كتاب دوست دارند شما را بعد از ايمان آوردنتان به كفر برگردانند» .
هدف سوم: بعد از بى ثمر ماندن كوشش هايشان، در دو مرحله قبل تلاش كردند تا با پيشنهاد گرويدن به آئين يهود و نصارى، در حقيقت دين بدلى بسازند و حس دين گرايى آنان را اينگونه اقناع كنند. از اين رو به مردم عوام مى گفتند: «لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ إلاّ مَن كانَ هودا أو نَصارى»(2): «كسى داخل بهشت نمى شود جز آنكه يهودى و يا نصرانى باشد» .
يا آنجا كه مى گفتند: «كونوا هودا أو نَصارى تَهتَدوا»(3): «يهودى يا نصرانى باشيد تا هدايت شويد» . سران كفر نيز در مقام توصيه به استقامت و پايدارى مى گفتند: براى حفظ خدايانتان و عبادت آنها صبر و استقامت كنيد: «أنِ امشوا وَ اصبِروا عَلى آلِهَتِكُم»(4): «برويد و بر خدايانتان استقامت و پايدارى بورزيد» .
هدف چهارم: بعد از آنكه همه نقشه هاى پيشين آنان بر باد رفت، به فكر ديگرى افتادند و خود را به آن دلخوش كردند؛ و آن اينكه محمد صلى الله عليه و آله فرزند پسرى ندارد تا جانشين او و ادامه دهنده راهش باشد.
و نيز گفتند: او كسى را به طور علنى به جانشينى خود نصب نكرده است. از اين رو نقشه ها را براى بعد از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ريختند و به آن دلخوش كرده بودند. تا اينكه در روز غدير خم، رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين على عليه السلام را به عنوان جانشين خود معرفى فرمود، و در ميان جماعت بسيارى او را به اين سمت نصب كرد.
ص: 303
ثانيا: بنا بر نقل احاديث بسيارى كه در كتب صحيح و معتبر اهل سنت آمده، روز نزول آيه اكمال در روز عرفه از حجة الوداع بوده، نه در روز فتح مكه. پس اين نظر با نظر بسيارى از علماى عامه تعارض دارد.
ثالثا: اگر فتح مكه باعث شوكت و قدرت مسلمانان و موجب يأس كفار شده بود، چرا بعد از فتح مكه و در جنگ هوازن مسلمانان در ابتدا شكست خوردند، و - به نقل از ابن هشام(1) در كتاب خود - به جز تعداد كمى، بقيه مسلمانان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را تنها گذاشتند و فرار كردند ؟ !
همچنين در آن روزگار دو قدرت بزرگ نظامى جهان يعنى امپراطورى روم و ايران وجود داشتند، كه براى اسلام و عرب هيچ ارزشى قائل نبودند، چه مكه فتح شود يا فتح نشود.(2)
5 . فخر رازى ادعا مى كند: كفار به لحاظ قدرت نظامى اسلام از غلبه بر مسلمانان مأيوس شدند.(3)
اين نظر هم به چند دليل صحيح نيست:
اولاً: آيه شريفه از يأس و نااميدى كفار از دين مسلمانان خبر مى دهد: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» ، نه از غلبه نكردن كفار بر خود مسلمانان، چرا كه در اين صورت بايد مى فرمود: «منكم» .
ثانيا: شايد گفته شود تنها واقعه اى كه در طول زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد و با وقوع آن كفار به طور كامل از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند فتح مكه بود، كه در نكته قبل به آن پرداخته شد.
ص: 305
ثالثا: بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در هيچ زمانى كفار از غلبه يافتن بر مسلمانان مأيوس نشدند، و از اين رو همواره به دنبال ضربه زدن به اسلام و مسلمانان بوده اند.(1)
6 . برخى از علماى عامه معتقدند روزى كه سبب يأس كفار شد، روز نزول آيه برائت(2) است، زيرا در آن روز مردم جزيره العرب تقريبا قدرت اسلام را پذيرفته و مسلمانان قدرت برتر بودند.
در جواب مى گوييم: اين صحيح است كه در روز نزول آيه برائت، اسلام صاحب قدرت و عظمت بود، اما:
اولاً: قدرت اسلام در آن روز به صورتى نبود كه يأس و نااميدى كامل كفار را از غلبه بر مسلمانان ايجاد كند.
ثانيا: آيه اكمال از نااميد شدن از دين مسلمانان خبر مى دهد، نه از يأس آنان از مسلمانان.
ص: 306
مى فرمود: اليَومَ أكمَلتُ لَكُم مَناسِكَ حَجِّكُم، نه اينكه بفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» . آن هم يا در روز ابلاغ سوره برائت در سال نهم ذكر مى شد، و يا در اول مراسم حجة الوداع مى فرمود، نه در وسط اعمال حج از سال دهم !(1)
8 . گروهى از علماى عامه معتقدند كه در روز عرفه خداوند احكامى را نازل كرد. پس كفار كاملاً مأيوس شدند و دين كامل گرديد.
و اما پاسخ اين نظريه:
اولاً: اگر قرار بود نزول چند حكم فرعى سبب يأس و نااميدى كفار شود، چرا در ابتداى ظهور اسلام كه دستور باطل بودن بت پرستى و قوانين مشركان و اعلام بى فايده بودن بت ها صادر شد، هيچ كدام باعث ايجاد يأس و نااميدى در كفار نشد ؟ بنا بر اين، نزول چند حكم فرعى سبب يأس كفار نمى شود.
ثانيا: آيه اكمال از مأيوس شدن كلى كفار به سبب وقوع حادثه اى در آن روز خبر مى دهد، و بيان چند حكم جزئى اثبات كل يأس و نااميدى نمى كند، با توجه به آيه شريفه كه مى فرمايد: «در آن روز تمام اميد كفار به دين مسلمانان از بين رفت» . بر اين اساس بايد در آن روز همه مصاديق اميد و يا دست كم مصاديق مهم و سرنوشت ساز اميد كفار از بين برود تا يأس كامل كفار محقق شود. روشن است كه بيان چند حكم فرعى نمى تواند از مصاديق مهم و سرنوشت ساز اميد كفار باشد.(2)
ثالثا: همان طور كه مى دانيم معلوم شدن حكم خون و امثال آن موجب يأس كفار و تكميل دين نمى شود. شاهدش آن است كه اين احكام قبلاً در دو سوره مكى (سوره انعام آيه 145 و سوره نحل آيه 115) و نيز در آيه 173 از سوره بقره - كه اولين سوره مدنى است - نازل شده بود، ولى عنوان يأس كفار و تكميل دين در آنها مطرح نيست. در حالى كه اگر نزول و ابلاغ اين احكام داراى چنين ويژگى خاص باشد، بايد در آن سوره ها نيز «اليَومَ يَئِسَ» ذكر مى شد.
ص: 308
بلكه آيه اكمال در مقام بيان اجراى دستورى توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه با انجام آن و در صورت پذيرش مردم، خطر نفوذ كافر در دين كاملاً و دائما از بين مى رود.(1)
10. برخى مى گويند: با توجه به آيه سوم سوره مائده (امروز كفار از دينتان مأيوس شدند) چگونه كافران با نزول اين آيه نااميد مى شوند، در حالى كه يك آيه بيشتر نبوده و كافران به هيچ عنوان وحى الهى را قبول نداشتند ؟
در جواب مى گوييم:
اولاً: اين مطلب كاملاً صحيح است؛ يعنى علت يأس كفار نزول اين آيه نبوده است. زيرا بنا بر گفته سؤال كننده، كافران به قرآن و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله ايمان نداشتند تا با نزول يك آيه نااميد شوند، بلكه بايد توجه كرد و پى برد كه آيه كريمه به چه موضوع و رويدادى اشاره مى كند كه آن واقعه سبب تحقق يأس و نااميدى در كفار شده است.
ثانيا: با توجه به اينكه «اليوم» اشاره به روز مخصوصى دارد كه نزد مخاطبين زمان نزول آيه كاملاً شناخته شده بود، و با جستجو در وقايعى كه در حجة الوداع اتفاق افتاده، تنها رويدادى كه مى تواند پاسخگوى سوالات درباره آيه اكمال باشد و هيچ نكته ابهامى نداشته باشد، اعلام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است.(2)
فراز سوم: «فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ»
1. اگر رهبر غدير و امامت الهى در جامعه باشد، مسلمانان نبايد ترسى داشته باشند.
2. افزون بر تبديل شدن اميد كفار به يأس، آنچنان زمينه فعاليت آنها را خنثى كرد كه ترس مسلمانان را از آنان بى جهت دانست: «فلا تخشوهم» .
3. اگر دشمن خارجى (كفار) هم شما را رها كند، دشمن داخلى (منافقين) وجود دارد كه بايد با خشيت از خدا به مقابله با آنان رفت: «واخشون» .
ص: 310
4. اكنون خود قضاوت كنيد، آيا غير از مسئله اعلام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام موضوع ديگرى مى تواند مورد اشاره آيه شريفه قرار گيرد. از اين رو با اعلام ولايت و وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام تمامى قرينه هاى آيه بر آن منطبق مى شود، و با اين اعلام، علاوه بر آنكه دين كامل و نعمت تمام شد، باعث شد كه تمام دشمنان داخلى (منافقان) و دشمنان خارجى (يهود و مشركان)(1)، از اينكه بتوانند در دين نفوذ كنند مأيوس و نا اميد شدند.
5 . ممكن است كسى بگويد: بر اساس اجماع و اتفاق مسلمانان، اگر كسى شهادتين را بگويد مسلمان است. در حالى كه طبق عقايد شيعيان، علاوه بر شهادتين، براى ورود در اسلام اقرار به ولايت نيز لازم است، كه اين سخن مخالف با اجماع و اتفاق مسلمانان است.
در جواب مى گوييم:
اولاً: گفته نشده شرط ورود در اسلام علاوه بر شهادتين اقرار به ولايت نيز لازم است، بلكه شرط ورود در اسلام همان گفتن شهادتين است. اما شرط رضايت خداوند از اسلام افراد اين است كه پس از اعلام رسمى ولايت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير، لازم است به ولايت و امامت آن حضرت نه تنها به زبان بلكه به قلب نيز اقرار كنند و گواهى دهند.
ثانيا: تأييد ديگر بر مطالب فوق اين آيه شريفه است كه مى فرمايد: «وَ مَن يَتَوَلَّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا فَإنَّ حِزبَ اللّه ِ هُمُ الغالِبونَ»(2): «و هر كس ولايت خدا و پيامبرش و آنان كه ايمان آورده اند (حضرت على عليه السلام طبق آيه قبل كه معروف به آيه ولايت است) را بپذيرد (از حزب و گروه خداوند است و) بى گمان حزب خداوند پيروز است» .
ص: 314
ثالثا: حزب اللّه چه كسانى هستند ؟ حزب اللّه كسانى اند كه خداوند از ايشان و (دينشان) راضى است و آنان نيز از خداوند راضى هستند. چنانكه خداوند مى فرمايد: «رَضِىَ اللّه ُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ أولئِكَ حِزبُ اللّه ِ ألا إنَّ حِزبَ اللّه ِ هُمُ المُفلِحونَ»(1): «و خداوند از ايشان خشنود است و آنان از خداوند خشنود هستند آنان حزب خدايند آگاه باشيد كه حزب خدا پيروز و رستگار اند» .(2) رسول خدا صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا عَلىّ، ... إنَّ حِزبَكَ حِزبى وَ حِزبى حِزبُ اللّه ِ(3): اى على، ... همانا حزب تو حزب من است و حزب من حزب خداست.
نتيجه اينكه:
با توجه به آيات قرآن، خداوند از دين كسانى راضى است كه به ولايت و سرپرستى خداوند و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين على عليه السلام اقرار و اعتراف كنند، و اين مطلب كاملاً منطبق بر آيه ولايت(4) است.
پاسخ به سه شبهه كلى در مورد آيه اكمال
1. شبهه اول: بعضى از بزرگان اهل سنت مى گويند: آيه اكمال دلالت دارد بر كامل شدن دين و عدم اهمال چيزى از دين، و براى عدم اهمال كافى است كه خداوند (به رأى و نظر و عقيده اهل سنت) امر امامت را به امت واگذار كرده است. از اين رو اين آيه بر تعيين شخص خاصى كه شيعه عقيده دارد دلالت نمى كند.
در جواب اين شبهه مى گوييم:
اولاً: اهل سنت ادعا نمى كنند كه امر امامت از طريق نصّى از خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به امت واگذار شده است، بلكه فقط ادعا مى كنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را سر بسته گذاشت و چيزى
ص: 315
نتيجه: معلوم شد كه آنچه اهل سنت عقيده دارند و مذهب خود را بر اساس آن بنا نهاده اند، با كامل كردن دين كه در آيه اكمال آمده است، مطابقت پيدا نمى كند.(1)
2. شبهه دوم: يكى از دانشمندان اهل سنت در حاشيه آيه اكمال دين گفته است: اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله موضوع ولايت و خلافت بعد از خود را مانند احكام نماز و روزه و حج و جهاد و ساير احكام براى اصحاب خود روشن مى ساخت، آنها مخالفت نمى ورزيدند و على عليه السلام را رها نمى كردند، همانطور كه با نماز خواندن و ساير احكامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرد مخالفت نكردند. پس بعيد است كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام سفارش كرده باشد و اصحاب مخالفت كرده باشند.
و اما جواب اين شبهه:
اولاً: از جمله مسلّمات تاريخى و قرآنى و حديثى در كل فرقه هاى اسلامى و حتى اديان ديكر داستان بنى اسرائيل و قوم حضرت موسى عليه السلام است؛ كه چگونه در نبودن حضرت موسى عليه السلام از راه راست برگشتند و حضرت هارون عليه السلام - جانشين حضرت موسى عليه السلام - را خوار كردند و گوساله سامرى را خداى خود دانستند و فريفته آن شدند، و تا حضرت موسى عليه السلام از ميقات برنگشت دست از گوساله پرستى بر نداشتند.(2)
با دانستن اين قصه، نبايد مخالفت اكثر صحابه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين عليه السلام را بعيد بدانيم، زيرا ارتداد بنى اسرائيل بنا به عللى بعيدتر از انحراف امت اسلام بود:
الف. بنى اسرائيل در آن موقع پشت در پشت موحد و يكتاپرست بودند و انتظار ظهور پيامبر خود (حضرت موسى عليه السلام) را داشتند، ولى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در جاهليت پرورش يافته بودند و بيشتر عمرشان در پرستش بت ها گذشته بود. حتى بيشتر آنها بر اثر ترس يا به طمع دنيا مسلمان شدند، چنانچه خداوند مى فرمايد: «قالَت الأعرابُ آمَنّا قُل لَم تُؤمِنوا وَ لكِن قولوا أسلَمنا»(3): «عرب هاى باديه نشين گفتند ايمان آورديم
ص: 317
جنگ بدر شركت داشتند، از انصار و بقيه از مهاجرين - برخاستند و شهادت دادند كه اين مطالب را ما از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيديم.
سپس آن حضرت فرمود: بعد از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم با مردم نماز ظهر گزارد، فرمود: اى مردم، خدا مولا و اختياردار من است و من هم مولا و اختياردار مؤمنين هستم و از آنها نسبت به خودشان سزاوارترم. هر كس من ولىّ و اختياردار او هستم على عليه السلام هم ولىّ و اختيار دار او است. خدايا، دوست بدار دوست او را، و دشمن بدار دشمن او را.
در اين هنگام سلمان فارسى برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه ! چه ولايتى ؟ فرمود: ولايتى مانند ولايت و اختيارى كه من بر مؤمنين دارم و از خود آنها سزاوارتر به آنها هستم. در اينجا خدا آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » را نازل فرمود. سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه، اين آيه فقط درباره على عليه السلام است ؟ فرمود: آرى، و درباره جانشينان او است تا روز قيامت.
سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه ! آنها را براى من نام ببريد. فرمود: آنها (عبارتند از: ) على عليه السلام برادرم و وزيرم، جانشين من در ميان امتم و ولىّ هر مرد و زن مؤمنى بعد از من، و يازده امام از نسل او؛ فرزندانم حسن و حسين عليهماالسلام. سپس نه نفر از دودمان حسين عليه السلام، يكى بعد از ديگرى است. قرآن با آنهاست و آنها هم با قرآن هستند، و آنها از قرآن جدا نمى شوند تا بر حوض كوثر نزد من بيايند.(1)
همچنين در باب دوازدهم كتاب غاية المرام احاديث زيادى از طرق عامه نقل شده است كه تعداد امامان دوازده تن هستند.(2) از جمله از ابن عباس روايت مى كند كه گفت: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: اى مردم، بدانيد كه براى خداوند درى است، كه هر كس داخل آن شود از آتش دوزخ و انقلاب روز محشر ايمن است.
ص: 321
ابوسعيد خدرى برخواست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ما را به اين در راهنمايى كن تا آن را بشناسيم.
فرمود: او على بن ابى طالب عليه السلام سرور جانشينان و اميرمؤمنان و برادر رسول خدا و نماينده خدا بر تمام مردم است. اى مردم، هر كس مى خواهد چنگ بزند به ريسمان محكمى كه گسستنى نيست، چنگ بزند به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام، زيرا ولايت او ولايت من است و پيروى از او پيروى از من است. اى مردم، هر كس مى خواهد حجت بعد از من را بشناسد على بن ابى طالب عليه السلام را بشناسد. اى مردم، هر كس خوشحال مى شود به من اقتدا كند، مى بايد كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام و امامان از دودمان مرا دوست بدارد، زيرا آنها خزينه دار علم من هستند.
در اين هنگام جابر بن عبداللّه انصارى برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، تعداد امامان چند نفر است ؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خدا تو را رحمت كند، همه اسلام را از من پرسيدى ؟ عدد آنها در كتاب خدا به تعداد ماه ها در نزد خداوند است. از روزى كه خداوند آسمان ها و زمين را آفريده است، تعداد دوازده ماه بوده است.(1) تعداد آنها به عدد دوازده چشمه اى است كه خداوند براى موسى بن عمران عليه السلام باز كرد؛ در وقتى كه عصاى خود را به صخره زد و دوازده چشمه جارى شد(2)، و به عدد نقباى بنى اسرائيل است كه خداوند مى فرمايد: «وَ لَقَد أخَذَ اللّه ُ ميثاقَ بَنى إسرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمُ اثنَى عَشَرَ نَقيبا» .(3) پس اى جابر، امامان دوازده نفر اند؛ اول آنها على بن ابى طالب عليه السلام و آخر آنها قائم عليه السلام است.(4)
ص: 322
آنجا رسيد كه مخالفين بيعت با ابوبكر را كه در منزل فاطمه زهرا عليهاالسلام جمع شده بودند، اگر براى بيعت كردن با ابوبكر بيرون نيايند تهديد به سوزاندن كرد.(1) پس كسى كه چنين خشونتى در اين مورد داشته باشد، هرگز براى او دشوار نيست كه مردم را قانع سازد به اينكه در روز عرفه اين آيه نازل شده است.
اينان كه نص حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مورد خلافت على بن ابى طالب عليه السلام را به تحريف كشاندند، و در حالى كه مسلمانان و در رأس آنها حضرت على عليه السلام مشغول تجهيز و دفن و كفن كردن حضرت رسول صلى الله عليه و آله بودند مسئله بيعت با ابوبكر را بدون هيچ سابقه ذهنى و آمادگى مردم در سقيفه بنى ساعده جا انداختند و حديث غدير را به ديوار زدند و آن را به كلى ناديده گرفتند، پس ديگر چه كسى مى تواند بعد از اين همه حادثه ها به نزول آيه در روز غدير استدلال و احتجاج كند ؟ !
به هرحال مفهوم آيه روشن تر از حديث ولايت نيست. گر چه در معنى اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت پروردگار را مى رساند. پس بگذار آن روز عيد معنوى باشد، نه عيد بالفعل !
آنچه بر صحت اين عقيده مى افزايد، روايتى است كه ابن جريد از قبيصة بن ابى ذؤيب نقل مى كند كه گفت: كعب گفت: اگر امتى غير از اين امت بود و چنين آيه اى بر آنها نازل مى شد، بى گمان آن روز را عيد مى گرفتند و در آن روز اجتماع مى كردند.
آنگاه عمر گفت: آن چه آيه اى است اى كعب ؟ ! كعب گفت: آيه «اليوم اكملت لكم دينكم... » . ناگهان عمر گفت: من آن روز و آن مكان را كه آيه در آن نازل شده مى شناسم. اين آيه در روز عرفه كه مصادف با جمعه بود نازل شد، و بحمد اللّه هر دو روز براى ما عيد است !(2)
پاسخ دوم
اين قول كه نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » را در روز عرفه مى داند، با آيه
ص: 326
بلاغ منافات دارد، كه مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . آيه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را امر مى كند به ابلاغ مطلب مهمى كه رسالتش بدون آن ناتمام مى ماند. آيه اى كه به اتفاق شيعه و سنى در ميان راه مكه و مدينه و پس از اتمام حجة الوداع نازل شده و بيش از 120 صحابى و 360 دانشمند از دانشمندان اهل سنت و جماعت آن را روايت كرده اند. چگونه ممكن است كه خداوند در روز عرفه دينش را به كمال برساند و نعمتش را تمام كند و پس از يك هفته به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور دهد مطلب مهمى كه رسالتش بدون آن تمام نمى شود را به مردم ابلاغ كند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه باز مى گشت ؟
پاسخ سوم
انسان پژوهشگر و انديشمند اگر با دقت به خطبه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در روز عرفه بنگرد، مطلب تازه اى كه مسلمانان آن را قبلاً نشنيده باشند در آن نمى يابد، تا بتوان پذيرفت بدون آن دين تكميل نمى شود و نعمت اتمام نمى گردد.
جز اينكه بعضى از سفارش ها و وصيت هايى در آن خطبه آمده است كه قرآن آنها را ذكر كرده و خود حضرت رسول صلى الله عليه و آله در مناسبت هاى گوناگون براى مردم بيان كرده و در روز عرفه تأكيد بر آنها نموده است.
ولى اگر شأن نزول آيه را طبق قول دوم بگيريم؛ يعنى بپذيريم كه اين آيه در روز غدير خم و پس از نصب امام على عليه السلام به عنوان جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله و فرمانرواى مؤمنان نازل شده، مطلب كاملاً منطقى و مطابق واقع خواهد بود.
دليل بر اين مطلب هم اين است كه خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از اهمّ امور است، و ممكن نيست كه بندگان خدا پس از پيامبر صلى الله عليه و آله رها شوند، و سزاوارتر نيست كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله از دنيا برود بى آنكه جانشينى براى خود تعيين نمايد و امت را بدون سرپرست رها سازد. در حالى كه هرگز از مدينه خارج نمى شد مگر اينكه يكى از اصحاب را بر آن مى گماشت. پس چگونه باور كنيم كه از دنيا رحلت فرمايد و در مسئله خلافت هيچ انديشه اى نكند ؟ !
ص: 327
اينگونه بود كه هيچ كس توان و جرأت آن را نداشت اين عيد را جشن اعلام كند. حتى پس از گذشت يكسال از زمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شخصا در آن روز عيد گرفته بود.
در جامعه اى كه هنوز بيش از دو ماه از نص به جانشينى على عليه السلام در غدير نگذشته بود، با ايجاد جو رعب و وحشت آن را از ياد برده و به كلى از محدوده ذهن خارج كرده بودند و هيچ كس را ياراى يادآورى آن نبود، طبيعى است كه در سالگرد غدير - آن هم پس از گذشت يكسال تمام - نامى از آن برده نشود.
به هر حال اين روز روزى است كه خلافت على عليه السلام در آن روز واقع شده است. پس اگر خود نص و متن سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را از بين برده و به فراموشى سپرده باشند، ديگر زمينه اى براى عيد قرار دادن آن روز باقى نمى ماند.
شبهه سياق آيه اكمال و پاسخ آن
اشاره
از جمله ايرادهايى كه اهل سنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مى كنند اين است كه: آيه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1) در سياق و جوار جملات تحريم اكل ميته و خون است. پس ربطى به واقعه غدير ندارد.
و اما پاسخ اين شبهه:
هر چند اين آيه در جوار و در سياق جملات حرمت اكل ميته و در وسط آن آيه قرار گرفته است، و ليكن با جملات قبلى و بعدى هيچ گونه ارتباطى ندارد. نه تنها ربطى ندارد، بلكه با اينكه در وسط جمله است، اما اگر فرضا اين آيه را حذف كنيم در مطلب خلل و نارسايى مشاهده نمى شود، بلكه مطلب مهم وصل مى گردد. به آيه قبلى و بعدى توجه كنيد كه چكونه متصل مى شوند:
ص: 329
مى بينيم كه بر فرض حذف آيه تطهير، جمله قبلى و بعدى از يك سنخ و موضوع، و ضمائر آن نيز مشابه است. معلوم مى شود به جهت حفظ قرآن و آيات آن از دستبرد دشمنان، خداوند اين آيه هاى حساسيت برانگيز را در لا به لاى آيات ديگر محفوظ كرده تا به چشم نخورد و كسى آن را تحريف نكند.
البته بحث در آيه تطهير و اينكه آيه تطهير جزء آيات زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست مفصل است و دلائل مختلفى دارد، كه علماى عظام در محل مناسب آن ذكر كرده اند. حتى در صحيح مسلم روايتى در اين باره آمده است.(1) اينكه آيات قبل همه با ضمائر مؤنث و آيات بعد هم با ضمائر تأنيث است، و تنها آيه تطهير با ضمير مذكر وارد شده است. حتى علماى اهل سنت در روايات خود فقط همين يك آيه را گفته و تصريح كرده اند كه درباره اهل بيت پيامبر عليهم السلام نازل شده است.(2) يا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدت شش ماه، هر روز وقت خروج براى نماز صبح درب خانه حضرت زهرا عليهاالسلام آيه تطهير را مى خواند؛ نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.
در مورد آيه اكمال نيز، مفسرين نقل كرده اند كه در روز غدير خم نازل شده است. همه اينها دليل بر اين است كه آيه مذكور در روز غدير خم نازل شده است.
چرا آيه اكمال عملى نشد
اشاره
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير براى هر كسى به وجود مى آيد اين است كه: چطور شد با آن همه تأكيدات و اصرارهايى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در زمينه خلافت على عليه السلام داشت، در عين حال اين موضوع به مرحله اجرا در نيامد ؟ ! از زمان غدير تا شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در حدود دو ماه و نيم فاصله شد. چطور شد كه مسلمانان وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را درباره على عليه السلام ناديده گرفتند ؟
ص: 332
اين سؤال در تاريخ اسلام بسيار مهم و اساسى است، كه سرمنشأ تحولات بسيارى شده است.
در پاسخ به اين سؤال، سه نظر را مطرح مى كند:
متمرد شدن مسلمانان.
سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى حضرت على عليه السلام.
اغفال مسلمين.
حق اين است كه نظر سوم را درست است، و آن اينكه عده اى متمرّد شدند، و آن عده زيرك متمرّد عامه مسلمانان را در اين مسئله اغفال كردند.
نتيجة، از آيه قرآن - كه در همان موضوع حادثه و حديث غير خم نازل شده - و احاديثى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده، در مى يابيم كه اين حادثه مخصوص آن زمان نيست و همچنان جريان دارد، و هميشه اگر آسيبى به مسلمين رسيده و مى رسد از همين جاست.
و اما توضيح و واكاوى سه فرضيه و نظريه:
نظريه اول
يكى اينكه بگوييم مسلمين همگى يك مرتبه نسبت به اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله متمرد و طاغى شدند، و بر اساس تعصبات قومى و عربى، به اين مسئله كه رسيد همگى از اسلام رو برگرداندند. ولى وقايع بعد اين را نشان نمى دهد؛ كه مسلمين يكمرتبه از اسلام و از پيامبر صلى الله عليه و آله به طول كلى رو برگردانده و به حالت اول جاهليت خودشان و بت پرستى باز گشتند.
نظريه دوم
فرض دوم اين است كه بگوييم مسلمين نخواستند نسبت به اسلام متمرد شوند، ولى نسبت به اين يك دستور پيامبر صلى الله عليه و آله جنبه تمرّد به خودشان گرفتند. با يك دستور به علل و جهات خاصى مخالفت كردند؛ مثلاً كينه هايى كه از ناحيه پدركشتگى با على عليه السلام
ص: 333
داشتند. يا به قول بعضى از اهل تسنن نمى خواستند نبوت و خلافت در يك خاندان قرار داشته باشد و تحملش برايشان مشكل بود. يا آنكه عدم تساهل و سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى على عليه السلام خودش عامل اين تمرّد بود.
نمونه اى از انعطاف ناپذيرى على عليه السلام در اجراى دستور الهى در همان حجة الوداع بود، كه حضرت به امر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأمور شد به يمن برود و در مكه به يكديگر ملحق شدند، و تفصيل آن ماجرا در محل خود آمده است. ولى با اين بهانه ها حادثه به اين مهمى را نمى شود توجيه كرد؛ اينكه بگوييم همه مسلمين به اين علت مرتدّ شده و از اسلام بازگشتند.
نظريه سوم و صحيح
نظريه سوم و البته صحيح اين است كه عده اى از سر نفاق و دشمنى تمرّد كردند و مسلمين هم اغفال شدند. به تعبير ديگر: عده اى زيرك و متمرّد، عامه مسلمين را در اين مسئله اغفال كردند. آيه تبليغ خود بهترين مستند است و مى توانيم از همين آيه اين نظريه را ثابت كنيم:
«اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» امروز كافران از دين شما مأيوس گشتند؛ يعنى از امروز ديگر كافران نااميدند، كه از راه كفر از خارج حوزه اسلام به اسلام حمله كنند.
ديگر مأيوس شدند كه از اين راه نتيجه بگيرند، و فهميدند كه ديگر اسلام را نمى شود از بيرون كوبيد. «فَلا تَخشَوهُم» اى مسلمانان، ديگر از كافران بيم نداشته باشيد و نگران نباشيد.
تا اينجا دو جمله است: جمله اول يك واقعيت تاريخى را بيان مى فرمايد و در جمله دوم تأمين مى دهد. در جمله اول مى گويد چون آنها نااميدند ديگر كارى نخواهند كرد و ديگر بعد از اين فعاليتى نخواهند داشت. در جمله دوم تأمين مى دهد كه خيالتان از ناحيه آنها ناراحت نباشد. قرآن در آيات زيادى - البته آياتى كه قبل از اين آيه بوده است و در سال هاى پيش نازل مى شد - هميشه مسلمين را از خطر كفار بيم مى داد. اما در اينجا بعد از حادثه نصب على عليه السلام به خلافت، مى فرمايد كه ديگر بعد از اين بيمى نيست و از ناحيه آنها نگرانى نيست.
ص: 334
جمله بعد بسيار عجيب است: «وَ اخشَونِ» ، از ناحيه آنها بر دين خودتان نگران نباشيد، اما از من بترسيد ! معنايش اين مى شود كه از ناحيه من نگران باشيد. يعنى چه كه از ناحيه دشمن نگران نباشيم اما از ناحيه دوست و صاحب دين - يعنى خداوندنگران باشيم ؟ ! در حالى كه از ناحيه خدا بايد اميدوار باشيم. پس چرا قرآن مى فرمايد از ناحيه خدا نگران باشيد ؟ اين اشاره به پيام مهم اين آيه است، كه اگر كسى در مورد آن اهمال كند بايد منتظر عقوبت الهى باشد، چرا كه با نزول اين آيه حجت تمام شده است.
براى توضيح بيشتر در مورد «وَ اخشَونِ» بايد گفت:
قرآن كريم اولاً يك اصل كلى دارد و آن اين است كه مى فرمايد همه چيز مشيت الهى است و هيچ چيزى در عالم واقع نمى شود مگر به مشيت الهى: «وَ لا رَطبٍ وَ لا يابِسٍ إلاّ فى كتابٍ مُبينٍ»(1) يا در آيه ديگر: «إلاّ فى كتابٍ مِن قَبلِ أن نَبرَأها» .(2) يا: «وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ» .(3)
اما معنى اينكه هر چيزى به مشيت الهى است چيست ؟ آيا مشيت الهى آيا يك حقيقتى است كه بدون قنون و مثلاً به صورت قرعه كشى است ؟ آيات ديگرى اين را توضيح مى دهد؛ كه مشيت الهى در اين جهان سنت و قانون و حسابى دارد.
در دو آيه از آيات قرآن - با يك اختلاف لطيفى كه ميان اين دو آيه هست - اينگونه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم»(4): «خدا نعمتى را كه بر قومى عنايت مى فرمايد، از آنها نمى گيرد مگر آن كه قبلاً خود آن مردم خودشان را عوض كرده باشند» ؛ يعنى از قابليت و صلاحيت نعمتى خودشان را انداخته باشند. آن وقت
ص: 335
در روايات نيز به اين مفهوم اشاره شده است. به عنوان نمونه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: إنّى لا أخافُ عَلى أُمَّتى الفَقرَ، وَ لكِن أخافُ عَلَيهِم سوءَ التَدبيرِ: من بر امت خودم از ناحيه فقر اقتصادى بيم ندارم و فقر امت مرا از پا در نمى آورد. ولى از يك چيز ديگر بر امت خود بيمناكم و آن كج فكرى، بدفكرى، بدانديشگى، جهل و نادانى است.
اگر مردم مسلمان، روش بينى و دور بينى و آينده بينى و عمق بينى و ژرف بينى را از دست بدهند و ظاهربين بشوند، آن وقت است كه براى اسلام خطر پيدا مى شود. مثل سقيفه ايان، اصحاب جمل، خوارج.
رابطه آيه اكمال و آيه تبليغ
ممكن است با توجه به ظاهر آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ... » اينگونه قضاوت شود كه روز غدير فقط روز «ابلاغ ولايت» است، و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آن روز همين مقدار كه ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را به مسلمانان ابلاغ كرد خشنود بود ! ولى اين تفكر كامل نيست، بلكه غدير ابعاد بسيار گسترده ترى دارد.
اگر كسى بگويد: واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان، و «ما أُنزِلَ إلَيكَ» يعنى امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، پس آيا روز غدير تنها روز «ابلاغ ولايت» است ؟
در مقام پاسخ اين سؤال مى توان گفت:
درست است كه واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان و مردم را آگاهى ده، اما متعلق آن در آيه ذكر نشده؛ كه چه چيزى را ابلاغ كن ؟ اين مطلب از ظاهر آيه روشن نيست و جمله «ما انزل اليك» عام است. آيا «آنچه بر تو نازل كرديم» چه چيزى است ؟
آيا تنها ابلاغ ولايت است ؟
آيا معرفى امام است ؟
آيا معرفى امامان معصوم عليهم السلام تا رجعت و قيامت است ؟
آيا تعيين سيستم رهبرى اسلام است ؟
ص: 337
اكمال دين: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
اتمام نعمت الهى: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .
جاودانگى اسلام: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
يأس و نااميدى كافران: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» .
پس به طور يقين نظريه اول درست نيست و بايد متعلق «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تحقق ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام همراه با «بيعت عمومى» باشد. اينكه فرمود: «اى رسول (خدا) امروز آنچه را بر تو نازل كرديم به مردم برسان» يعنى ولايت حضرت على عليه السلام و يازده امام از فرزندان او عليهم السلام را ابلاغ كن، و سپس از مسلمانانى كه به بركت مراسم حج از سراسر جهان در اين سرزمين گرد آمده اند و ديگر چنين اجتماعى پديد نخواهد آمد، بيعت و اعتراف بگير.
در واقع مسئله امامت را در بينش و باور و با اعتراف عمومى، و در عمل با بيعت عمومى به انجام رسان. چون در غدير پس از انتخاب الهى و ابلاغ رسول خدا صلى الله عليه و آله، بيعت عمومى مردم نيز تحقق يافت.
پس تنها ابلاغ ولايت تنش زا نيست و امت را به فروپاشى تهديد نمى كند و شورش هاى مسلحانه را به همراه ندارد و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را نمى ترساند، كه 3 بار از جبرئيل درخواست استعفا كند ! همه اين ترس ها و نگرانى ها براى تحقق «بيعت عمومى» بود.
كتابشناسى آيه اكمال
اشاره
در مورد آيه اكمال چند كتاب مستقل تأليف شده است:
1 - آيه تبليغ، آيه اكمال
در مورد آيه اكمال و آيه تبليغ كتابى ارزشمند و جامع تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است. لازم است در اينجا اين كتاب گرانسنگ معرفى شود:
ص: 339
آيه تبليغ، آيه اكمال، غلامرضا صادقى فرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 975 ص. در اين كتاب طى بيست و پنج فصل، مفصل در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين دو آيه شريفه است.
فهرست اين كتاب از اين قرار است:
مقدمه
فصل اول: مقدمه اى بر تحليل آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- آشنايى اجمالى با ابزارهايى كه براى تحريف آيات به كار گرفته مى شود. 2- استفاده گسترده از ابزار تحريف در آيه تبليغ و آيه اكمال: 1. آيه تبليغ: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه تبليغ، ب. زمان نزول آيه تبليغ، ج. دنيايى از شأن نزول براى آيه تبليغ، د. مخاطبان تبليغ در آيه تبليغ. 2. آيه اكمال: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه اكمال، ب. روز نزول آيه اكمال و روز اكمال دين، ج. دريغ از يك شأن نزول براى آيه اكمال، د. معرفى مصداق به جاى شأن نزول براى آيه اكمال، ه . كشف مقصود خدا از يأس كافران و اكمال دين توسط علماى عامه، و. اكمال دين يا تكميل احكام ؟ ز. ناسازگارى نزول آيه اكمال در عرفه با اكمال دين از نظر احكام، ح. ارتباط اكمال دين با ركنى از اركان دين نه حكمى از احكام آن، ط . در نهايت بايد به غدير خم هم اشاره كرد. 3. نتيجه تمام تلاش ها.
فصل دوم: تعيين روز نزول آيه اكمال: 1- روزهاى زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه اكمال. 2- روز دوشنبه روز شهادت يا رحلت خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله. 3-
تاريخ شهادت يا رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در تقويم علماى عامه. 4- تلاش براى سازگار كردن جمعه بودن عرفه، با دوشنبه بودن روز رحلت. 5 - جمعه نبودن روز عرفه سال دهم هجرى. 6 - ايام غدير خم، روز نزول آيه اكمال. 7- روز اكمال دين مطابق با نوروز ايرانيان.
ص: 340
فصل سوم: مرورى بر آيه تبليغ و آيه اكمال.
فصل چهارم: كلمه و تركيب هاى آيه تبليغ: 1- «يا ايها الرسول» . 2- «بلّغ» . 3- «ما» . 4- «انزل اليك» . 5 - «من ربك» . 6 - «و... » . 7- «ان» . 8 - «لم تفعل» . 9- «رسالته» . 10- «اللّه» . 11- «يعصمك» . 12- «الناس» . 13- «لا يهدى» . 14- «القوم» . 15- «الكافرين» .
فصل پنجم: كلمه ها و تركيب هاى آيه اكمال: 1- «اليوم» . 2- «يئس» . 3- «الذين كفروا» . 4- «من دينكم» . 5 - «فلا تخشوهم» . 6 - «اخشون» . 7- «اكملت و اتممت» . 8 - «لكم» . 9- «و... » . 10- «عليكم» . 11- «نعمتى» . 12- «رضيت لكم» . 13- «الاسلام» . 14- «دينا» .
فصل ششم: مرورى بر عبارت «ما انزل اليك من ربك» : 1- نگاهى به تركيب «بلّغ ما انزل إليك من ربك» . 2- شناخت «ما انزل» از راه شناخت نقش قرآن در هدايت . 3- «ما انزل اليك من ربك» چيزى است و آيات قرآن چيزى ديگر . 4- شناخت «ما انزل اليك من ربك» از راه قرائن موجود ديگر.
فصل هفتم: تبليغ كدامين رسالت با چه اهميتى ؟ : 1- نگاهى به تركيب «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» . 2- جايگاه آيه تبليغ در قرآن، راه ديگرى براى آشنايى با شرط آيه . 3- برابرى تبليغ يك رسالت با تبليغ تمام رسالت . 4- دلالت «و ان لم تفعل... » بر چيز ديگرى غير از عدم تبليغ . 5 - تكليف به انجام دو كار.
فصل هشتم: وعده حفاظت از پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله: 1- وعده هاى محافظت از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله . 2-
اعلام محافظت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با يك جمله تأكيدى . 3- محافظت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اعطاى عصمت به او . 4- محافظت پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله از شر «الناس» . 5 - تلاشى براى آشنايى با نوع سوء قصد . 6 - كافر بودن افرادى كه قصد جان پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله را داشتند . 7- بهره اعلام اين مطلب . 8 - احتمال ترور در ضمن تبليغ.
فصل نهم: بحثى درباره هدايت كافران: 1- سررشته هدايت به دست خداست . 2- هدايت مستقيم برگزيدگان و هدايت غير مستقيم ساير بندگان . 3- هدايت بندگان
ص: 341
از راه هدايت به راه هاى الهى . 4- اطلاق هدايت به مجموعه اى از اعمال . 5 - هدايت در آيه تبليغ.
فصل دهم: تعبير «دينكم» ارتباطى عظيم ميان آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- نسبت دين، به خدا و به غير خدا . 2- روند تبديل تعبير دين خدا به دين مردم . 3- چگونه بخش كامل كننده دين مخاطبان آيه اكمال دين آنان شد.
فصل يازدهم: تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مى داند: 1- تاريخچه اين بحث از اين كتاب. 2- نعمتى كه در سوره حمد از آن بحث شده است. 3- مرورى بر تعبير صراط مستقيم در قرآن. 4- معرفى «الصراط المستقيم» از راه نعمت. 5 - نگاهى به اين صراط، مرورى بر اين نعمت. 6 - خدا تنها يك نعمت را نعمت مى داند. 7- تلاشى براى شناخت اين يك نعمت. 8 - پيوستى بر اين بحث.
فصل دوازدهم: «اليوم» روزى كه طيبات بر مؤمنان حلال شد: حلال و حرام غير اصطلاحى.
فصل سيزدهم: از «اليوم» به بعد، زنان پاكدامن اهل ايمان فقط براى مؤمنان حلال بودند: 1- مفهومى از صدور اين حكم در «اليوم» . 2- وجود طيّباتى از جنس فرزند. 3- طيب ولادت از «اليوم» به بعد فقط براى مخاطبان اين آيات.
فصل چهاردهم: كافر شدن به ايمان و تباهى اعمال: 1- مرورى بر تعبير «و من يكفر بالايمان» . 2- راه شناخت اين ايمان. 3- شناخت «الايمان» از راه بحث حبط و احباط اعمال. 4- شناخت «الايمان» از راه بحث خسران. 5 - پايان معرفى الايمان... .
فصل پانزدهم: تحليلى از آيه تبليغ و شناخت موضوع مورد فرمان تبليغ در آن: 1- اولين گام براى تحليل آيه تبليغ شناخت فرمان «ما انزل اليك من ربك» . 2- سنت پيامبر صلى الله عليه و آله تنها جاى جستجو براى موضوع آيه تبليغ. 3- نشانه هاى شناخت موضوع: الف. برابرى عدم تبليغ موضوع آيه تبليغ با عدم تبليغ تمام رسالت، ب. در خطر قرار گرفتن جان پيامبر صلى الله عليه و آله در ضمن تبليغ و بعد از آن، ج. تلاش جدى كافران براى ممانعت
ص: 342
فصل بيستم: غدير خم در صحيح مسلم و مانندهايش: 1- گزارش و گزارشگرى. 2- بركه اى به نام خم. 3- گزارشى از خم با نام حديث ثقلين. 4- نكته هاى نانوشته اى در اين گزارش. 5 - چرا اين چنين.
فصل بيست و يكم: مولى بودن خدا و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام: 1-
مرورى گذرا بر عملكرد علماى عامه در مورد دو واژه «ولى» و «مولى» . 2- مفاهيم ارائه شده توسط علماى عامه براى واژه «مولى» . 3- «مولى» هرگز معادل واژه «ولى» نيست. 4- كاربرد واژه «مولى» براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و نيز براى اميرمؤمنان عليه السلام. 5 -
رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام مولاى حقيقى مؤمنان و كافران. 6 - «اتخاذ ولى» و «اتخاذ مولى» . 7- «مولى» به معناى «مولى» و «ولى» به معناى «ولى» است. 8 - چند شأن از شئون «ولى بودن» و «مولى بودن» : الف. اخراج از ظلمات به نور، شأنى از شئون ولى است، ب. حسابرسى قيامت، شأنى از شئون مولاى حقيقى است، ج. تدبير و تقدير تمام امور، شأنى از شئون مولاى حقيقى است.
فصل بيست و دوم: مقابله با غدير خم براى بازگرداندن جاهليت: 1- تبليغ نكردن موضوع آيه تبليغ يعنى بازگشت جاهليت. 2- ارتداد. 3- اثر طبيعى عدم تبليغ. 4- فعاليت هاى كافران براى بازگرداندن جاهليت. 5 - تلاش براى بازگرداندن جاهليت: الف. به فراموشى كشاندن غديرخم، ب. جلوگيرى از انتشار خبر غدير خم، ج. تحريف در خبر غدير خم، د. جلوگيرى عملى از عملى شدن ماجراى غدير خم.
فصل بيست و سوم: نعمت محبوب سازى «الايمان» و زينت آن در دل ها: 1- يك قلب در هر وجود. 2- زينت دادن «الايمان» در دل ها. 3- گامى براى شناخت «الايمان» . 4- مراجعه به قلب ها، گام اول براى شناخت «الايمان» . 5 - شناخت «الايمان» از راه اوصافى كه در آيه آمده است. 6 - محبوب سازى «الايمان» نعمتى بزرگ از خدا.
فصل بيست و چهارم: چند نكته: 1- نه پيامبر خدا و نه هيچ فرد ديگرى در تعيين "مولى" حق انتخاب ندارد. 2- دينى كه بر تمام زمين حاكم مى شود دين غديرى است. 3- مردن، بدون پذيرش ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام يعنى مردن جاهليت. 4- تبديل
ص: 344
نعمتى كه تمام كننده تمام نعمت هاست: 1. اهميت نعمت پايانى، 2. تبديل اين نعمت، 3. شناخت نعمتى كه تبديلش كردند، 4. معرفى تبديل كنندگان نعمت، 5 . تبديل بزرگ ترين نعمت خدا. 5- رابطه نفاق و حرامزادگى و دشمنى با اميرمؤمنان عليه السلام: نگاهى به آيات اين بحث: 1. آيه اكمال و آيه ملحق به آيه اكمال، 2. آيه تطهير و آياتى در كنار آن: الف. معرفى رجس هاى ويژه، ب. اذهاب هميشگى رجس هاى ويژه، ج. اعطاى هميشگى طهارت، 3. آيه مودّت و آياتى در كنار آن. 6 - بسيارى از مردم پس از خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله مرتد شدند. 7- «الناس» يكى از عوامل ارتداد، و در ميان اطرافيان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله.
فصل بيست و پنجم: جايگاهى از اميرمؤمنان عليه السلام بر اساس آيه تبليغ و اكمال: 1- شناخت اميرمؤمنان عليه السلام با منطق آيه تبليغ و اكمال. 2- مسئوليت اميرمؤمنان عليه السلام در زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله. 3- ادامه مسئوليت اميرمؤمنان عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله.
2 - تفسير آيه اكمال، محمد عرب صالحى، سعيد متقى پور، فارسى، چاپى،سازمان انتشارات پژوهشكده فرهنگ و انديشه اسلامى، تهران، اول، 1402 ش، رقعى، 240 ص. در اين كتاب طى 3 فصل به طور مفصل و علمى درباره آيه اكمال گفتگو شده است: 1. جايگاه آيه در سياق آيه سه سوره مائده 2. دلالت و تفسير آيه 3. پاسخ به شبهه هاى وارده درباره نظر شيعه، و در آخر خلاصه و نتيجه گيرى.
3 - رسالت اكمال و اتمام، هادى رزاقى هربكندى، فارسى، چاپى، موج انديشه، بابل، اول، 1395 ش، رقعى، 294 ص. اين كتاب نقد و بررسى رويكرد و تفسيرى اهل سنت به آيات غدير است.
آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ ... »
اشاره
آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيه است:
ص: 345
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند پس از آنان نترسيد و از خدا بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پايان سخنرانى غدير و استقرار كامل مسئله امامت، مقطعى بود كه توانست همه خيال هاى منافقين و نقشه هاى آنان را خنثى نمايد. وحشت شياطين و منافقين از همين اعلان رسمى بود و به صور مختلف در برابر آن سنگ اندازى مى كردند.
اكنون كه «ولايت» اعلام شد، گرد نااميدى هم بر چهره آنان نمودار گشت و آب سردى بر دستانشان ريخته شد. در چنين موقعيتى بود كه خدا هم يأس آنان را اعلام كرد. متن حديثى كه اين شكست منافقين و نزول آيه را بيان مى كند چنين است:
پيامبر صلى الله عليه و آله از مدتى قبل وفات خود را خبر مى داد و مى فرمود: نزديك شده كه از ميان شما غروب كنم. منافقين با شنيدن اين خبر مى گفتند: اگر محمد بميرد دين او را خراب مى كنيم. هنگامى كه برنامه غدير انجام گرفت گفتند: نقشه و حيله ما باطل شد ! اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ... » : «امروز كسانى كه كافر شدند از تخريب دين شما نااميد شدند... » .(1)
ابوسعيد خدرى كه از حاضرين واقعه غدير بوده، ضمن نقل وقايع آن روز مى گويد: فَلَمْ نَنْصَرِفْ حَتّى نَزَلَتْ: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ ... » : از برنامه غدير فراغت نيافته بوديم كه اين آيه نازل شد.(2)
ص: 346
2 - موقعيت قرآنى
از نكات قابل توجه در اين آيه موقعيت قرآنى آن است كه با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » در يك آيه واقع شده، و هر دو فراز آيه در مورد اعلان ولايت در غدير نازل گرديده است. در روايتى امام عليه السلام درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ ... » مى فرمايد: اين آيه هنگامى بود كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شد(1)؛ يعنى مسئله اعلام ولايت پايان يافت و آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » نازل شد.
اين ارتباط بين كلمه «اليوم» در اول اين دو فراز: «الْيَوْمَ يَئِسَ» و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ» ، تا آنجا ادامه دارد كه درباره آيه اكمال گفته شد: روز نزول آن و روزى كه خدا كامل شدن دين را اعلام مى فرمايد عيد مؤمنين است.(2)
درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ» هم روايتى وارد شده كه: عيدٌ لِلْمُؤْمِنينَ(3)، و اين دو عيد به يك نقطه باز مى گردد. يعنى با اعلان ولايت در غدير هم دين كامل شد و هم دشمنان مأيوس شدند؛ و كلمه «الْيَوْمَ» در آيه به يك روز باز مى گردد و آن روز غدير است، به خصوص آنكه هر دو در يك جمله واقع شده اند.
3 - تحليل اعتقادى
اشاره
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مى توان بيان نمود:
تحليل اول
آنچه درباره اين آيه بايد مورد دقت قرار گيرد كلمات حساسى است كه در آن به كار رفته است: «الْيَوْمَ» ، «يَئِسَ» ، «الَّذِينَ كَفَرُوا» ، «مِنْ دِينِكُمْ» ، «فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» .
با توجه به روايات ذكر شده به تبيين اين كلمات مى پردازيم:
ص: 347
اول: «الْيَوْمَ»
از رواياتى كه نقل شد نزول آيه در غدير دقيقا پس از اعلان ولايت معلوم گرديد. بنا بر اين، منظور از «الْيَوْمَ» به معناى «امروز» همان روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى است. شاخص كننده آن روز در ميان روزهاى ديگر هم جز اعلام ولايت دوازده امام عليهم السلام تا روز قيامت چيز ديگرى نيست، و آنچه در دنباله آيه آمده به خاطر همين جهت است.
دوم: «الَّذِينَ كَفَرُوا»
اطلاق كلمه «الَّذِينَ كَفَرُوا» شامل همه كافران مى شود با اين تفاوت كه هر كدام بيشتر در صدد نابودى و تخريب اسلام بودند بيشتر نااميد شدند. با توجه به اين نكته كافران هنگام اعلان ولايت در غدير قابل تقسيم به سه دسته بودند كه به ترتيب شدت آنان در موضعگيرى ضد اسلام چنين معرفى مى شوند:
1. منافقين كه اكثر آنان كفار بت پرست ديروز بودند و از روز اول بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به مبارزه با آن حضرت برخاستند و تا روزى كه حضرت فاتحانه وارد مكه نشده بود دست از رفتار و گفتار خود برنداشتند و بين آن روز تا غدير يك سال بيشتر فاصله نشده بود.
2. يهوديان و مسيحيان كه از جهت دينى حاضر نبودند رسميت خود را در برابر اسلام از دست بدهند، و به همين جهت به آن اقرار نمى كردند و در صدد تضعيف بر مى آمدند.
3. ساير ملل و مذاهب جهان كه شامل زرتشتيان ايران و بودائيان و بت پرستان كشورهاى دور دست مى شد.
با دقت در اين سه گروهى كه به عنوان كفّار مطرح بودند، بدون شك همه آنان از ظهور اسلام با خبر بودند، و تمام توجهشان به روزگار بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود؛ و گويا انتظار داشتند كه مانند هر دين و مذهب و گروهى كه ظهور مى كند و بقاى آن در گرو
ص: 348
تعيين راه آينده آن است، ببينند اسلام براى آينده بلند مدت خود چه برنامه اى دارد، و ضامن بقاى آن بعد از آوردنده آن يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله چيست ؟ با اطلاع از اين نقطه بود كه مى توانستند نقشه ها و حيله هاى دقيقى براى تخريب اين دين نوپا آماده كنند.
سه: «يَئِسَ ... مِنْ دِينِكُمْ»
كلمه «يئس» از يك سو مطلق است و جهت يأس آن ذكر نشده است. بنا بر اين، معناى آن نااميدى دشمنان اسلام از همه جهات است و گويا با اعلام ولايت در غدير همه راه ها را بر خود بسته ديدند و از هر نقشه و حيله اى مأيوس شدند. از سوى ديگر مورد آن مشخص شده است كه از چه چيزى مأيوس شدند و آن «دين مسلمانان» است كه با عبارت «مِنْ دِينِكُمْ» آمده است.
اگر اطلاق در «يَئِسَ» را با اطلاق «الَّذِينَ كَفَرُوا» ضميمه كنيم در مى يابيم كه واقعه غدير با آن عظمت كه در سه روز انجام گرفت، همه كافران را - با هر نقشه و حيله اى كه ممكن بود از هر كدام صادر شود - نااميد كرد.
تحليل دوم
اكنون بايد اسرار اين نااميدى كافران بيان شود و حساس ترين نقطه غدير كه باعث اين نااميدى شده روشن گردد:
اول: محور اصلى نااميدى دشمنان
محور اصلى غدير كه باعث نااميدى همه دشمنان اسلام شد اعلام ولايت مطلقه دوازده امام معصوم عليهم السلام از اولين روز رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تا آخرين روز دنيا بود. اين كوتاه ترين جمله اى است كه درباره رمز غدير مى توان به كار برد، و بلندترين برنامه اى است كه در تمام جوامع بشرى براى آينده ملتى پيش بينى شده است.
اين محور همه نوع از صلاح دين و دنيا و آخرت بشر را در سايه حفظ اسلام ضمانت مى كند، و در هر زمان و مكانى حتى يك انسان وجود داشته باشد او را با هيچ مشكلى رو به رو نمى كند و همه نيازهاى او را بر مى آورد.
ص: 349
اما با منصوب شدن فردى قدرتمند چون على بن ابى طالب عليه السلام و سپردن تمام شئون پيامبر صلى الله عليه و آله به او، آنان نيز نقشه هاى خود را بر آب ديدند و فهميدند كه به آسانى نمى توانند به اهداف خود دست يابند و لذا جمله «بَطَلَ كَيْدُنا» را بر زبان آوردند كه ذكر خواهد شد.(1)
چهارم: يأس ابليس و شياطين
اين يأس و نااميدى دشمنان اسلام تا آنجا پيش رفت كه ابليس و شياطين - كه پايه گذاران كفرو نفاق در جهانند - اهميت و ارزش اعلان چنين ولايتى در غدير را دريافتند، و در بين خود از اين شكست فرياد بر آوردند.
اصحاب ابليس به او گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند.(2)
ابليس به آنان گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خدا انجام نخواهد گرفت.(3) اينگونه كه او سخن گفت، برنامه مستحكمى را پيش بينى كرد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى جاى او را خواهد گرفت.(4)
مى بينيم كه ابليس و شياطين كه انواع راه هاى گمراهى مردم را تجربه كرده اند، چگونه از اهميت برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله آگاهند و در صورت اجراى آن خود را شكست خورده مى يابند.
پنجم: اگر مأيوس شدند پس چرا سقيفه ؟ !
آخرين نكته اى كه درباره آيه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ... » بايد خاطر نشان سازيم پاسخ به اين سؤال است كه اگر همه دشمنان اسلام از همه جهت مأيوس شدند، پس
ص: 351
اين گفته هاى شيطان و اقدامات او حاكى از آن است كه شأنيت و اقتضاى آن برنامه الهى يأس همه دشمنان اسلام بوده است، ولى اگر مانعى بر سر راه آن ايجاد شود طبيعى است كه آن يأس هاى دشمنان به اميد تبديل خواهد شد.
اينجاست كه هر كس به هر اندازه در انحراف مردم از مسير ولايت شريك باشد در اقدامات اميد دهنده به دشمنان اسلام سهيم بوده و به همان اندازه در باز كردن دست كافران بر روى مسلمانان و تسلط فكر و فرهنگ آنان در جامعه مسلمين دخيل است.
از همين جا به عظمت جنايت سقيفه و يارانش و همه آنان كه مقام ولايت را تنها گذاشتند پى مى بريم، كه چگونه اميد كفار به تسلط بر مسلمانان را زنده كردند و آن غبار يأس را از چهره آنان زدودند و مديون نسل هايى شدند كه تا امروز ضربه هاى كارى از كفار و منافقين مى خورند و روز به روز تسلط آنان را بر خود عميق تر مى يابند.
از همين جا بود كه سلمان در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آورده بودند، به عمر گفت:
سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُ: انَّ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ الَّذى بايَعْتَهُ مِثْلَ ذُنُوبِ جَميعِ امَّتِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مِثْلَ عَذابِهِمْ جَميعا: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: مثل گناه همه امت تا روز قيامت و نيز مثل عذاب همه آنان بر تو و رفيقت خواهد بود كه با او بيعت كردى.(1)
به بيان ديگر: تدبّر در قرآن ما را در رسيدن به پاسخ صحيح كمك مى كند. شكى نيست كه اميد لازمه يأس است؛ يعنى بايد اميدى باشد تا بر اثر وقوع امرى تبديل به يأس گردد. لذا براى درك حقيقت، بايد ديد از نظر قرآن اميد مخالفان براى نفوذ در دين نسبت به چه موضوعى بوده است ؟
ص: 353
قرآن در بخشى از آيتى مى فرمايد: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1): «در كمين و منتظر مرگ او هستيم» . بر اين اساس روشن مى شود اميد مخالفان اسلام معطوف به بعد از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است.
با شهادت آن حضرت جايگاه رهبرى الهى مسلمين خالى مى شود و رخنه اى در دين ايجاد مى گردد، كه اگر تدبيرى در جهت رفع و دفع اين ثلمه انديشيده نشود، رياست طلبان با نفوذ در رهبرى يا به دست گرفتن سكّان آن، زمينه اى براى نفوذ در دين ايجاد مى كنند.
بدين رو اميد مخالفان نفوذ در رهبرى اسلامى بوده، و اگر قرار باشد اين اميد تبديل به يأس گردد، بايد از طرف خداوند تكليف رهبرى بعد از رسول اكرم صلى الله عليه و آله در روزى از ايام حجة الوداع روشن شده باشد، تا زمينه يأس كامل كفار فراهم گردد و وعده الهى در: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم» كاملاً محقق گردد.
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه، به آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» در همين جلد مراجعه شود.
ص: 354
ص: 355
THE QADIR ENCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
11
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 356
ص: 357