دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج4.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد چهارم:
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش ششم: ماجراهاى سه روزه غدير··· 5 - 559
قسمت اول: ماجراهاى پيش از خطبه غدير··· 9 - 39
قسمت دوم: ماجراهاى حين خطبه غدير··· 41
قسمت سوم: ماجراهاى پس از خطبه غدير··· 43 - 559
اول: موارد كلى··· 45 - 80
دوم: عمامه گذارى··· 81 - 92
سوم: تبريك و تهنيت··· 93 - 101
چهارم: بيعت··· 103 - 174
پنجم: سند مكتوب غدير··· 175 - 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت··· 187 - 201
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير··· 203 - 319
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير··· 321 - 347
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى··· 349 - 559
ص: 4
بخش ششم : ماجراهاى سه روزه غدير
اشاره
ص: 5
ص: 6
نقل ماجراى غدير
1 - واقعه غدير و تواتر
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
2 - نقل ماجراى غدير به طور خلاصه
عطيه عوفى مى گويد: به زيد بن ارقم گفتم: داماد من از قول تو درباره على بن ابى طالب ماجراى غدير را نقل كرده و من دوست دارم از خودت بشنوم. زيد گفت: هنگام ظهر بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و سپس در حالى كه بازوى على بن ابى طالب را
ص: 7
گرفته بود گفت: اى مردم، آيا قبول داريد من نسبت به مردم صاحب اختيارتر از خود آنانم ؟ گفتند: آرى. فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه.(1)
3 - نقل ماجراى غدير به طور مفصل
برادر زيد بن ارقم مى گويد: روزى با زيد نشسته بوديم كه اسب سوارى نزديك آمد كه حال سفر از او هويدا بود. سلام كرد و پرسيد: زيد بن ارقم در ميان شماست ؟ زيد گفت: من هستم، چه مى خواهى ؟ آن مرد گفت: نمى دانى از كجا آمده ام ؟ گفت: نه. گفت: از فسطاط مصر آمده ام تا حديثى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله بياد دارى از تو سؤال كنم. زيد گفت: كدام حديث ؟ مرد گفت: حديث غدير خم درباره ولايت على بن ابى طالب عليه السلام.
زيد تفصيلى از ماجراى غدير را بيان كرد و از جمله گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر در غدير فرمود: اى مردم چه كسى صاحب اختيارتر بر شما از خودتان است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش. و اين را سه بار تكرار فرمود.
سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و او را به سوى خود بلند كرد و فرمود: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. و اين را نيز سه مرتبه فرمود.
سپس فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: اقرار هم كرديد ؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش.(2)
همچنين در شرايط خفقان بنى اميه كه غدير مى رفت تا به صفحات تاريخ سپرده شود و از آن واقعه عظيم فقط گاهگاهى جمله مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ سينه به سينه مى گشت، با پيدا شدن شرايط اجتماعى خاص در انقراض بنى اميه، امام باقر عليه السلامنيز براى اولين بار شرح مفصلى از ماجراى غدير را با متن خطبه آن بيان فرمود.(3)
ص: 8
قسمت اول : ماجراهاى پيش از خطبه غدير
منظره غدير
منظره غدير(1)
در روز دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع، ساعتى بيش تا ظهر نمانده بود كه بركه زيباى غدير با درختان كهنسالش از دور نمايان شد. بركه اى كه معروف بود و همه مردم آن را مى شناختند و مسافران بسيارى براى استراحت در سفرهاى خود كنار آن آمده بودند. آب نماى درياچه مانندِ بزرگى كه براى مصرف آب آن كاروان صد و بيست هزار نفرى كافى بود.
البته طبق بعضى روايات خروج حضرت از مدينه روز شنبه 25 ذى قعده و ورود حضرت به مكه سه شنبه پنجم ذى الحجه بوده است. بنا بر اين، روز 18 ذى الحجه مطابق با روز دوشنبه مى شود. ولى طبق تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى (تحقيق: حكيم قريشى) روز هجدهم ذى حجه سال دهم هجرى مطابق دوشنبه 15 مارس سال 632 ميلادى است.
ص: 9
اكنون مراحل اجرايى پيش بينى ها براى آن سخنرانى استثنائى فرا رسيده بود. پياده كردن صد و بيست هزار نفر و حفظ نظم و جلوگيرى از هر گونه اختلال عمدى يا ناخواسته، چنان با دقت و كنترل انجام گرفت كه حتى يك نفر از آن جمعيت عظيم از آن مستثنى نماند. توقف كاروان در غدير طى مراحل زير تحقق يافت.
پنج درخت كهنسال از نوع سَمُر (كُنار) كه در شنزارها مى رويد و مانند درخت چنار بالا مى رود و سايه مى اندازد. آن پنج درخت در يك رديف جلوى بركه كنار يكديگر قرار داشتند و سايبانى گسترده در آن وادى ايجاد كرده بودند.
زمين باز جلوى درختان كه در واقع مسير سيل بود و عبور آب، آن را مسطح كرده بود و اكنون خشك بود و براى استراحت مردم مكان مناسبى را آماده كرده بود. در غدير خم آب نماى درياچه مانندِ بزرگى كه براى مصرف آب آن كاروان صد و بيست هزار نفرى كافى بود.
كاروان در انتظار دستورى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. حضرت مسير خود را از سمت راست جاده به سمت غدير تغيير داد و به عنوان نقطه آغاز مراسم غدير فرمود: أيُّهَا الناسُ، أجيبُوا داعِىَ اللّه ِ، اَنَا رَسُولُ اللّه ِ: اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم.(1)
كاروان نيز به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله مسير حركت را به سمت راست جاده تغيير دادند و به سمت درختان و بركه غدير پيش آمدند. در مرحله بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله افكار مردم را متوجه هدف اصلى نمود و عزم جزم خود را براى ابلاغ عظيم ترين پيام الهى با صداى بلند به همه نشان داد. آن حضرت با نزديك شدن به غدير فرمود: اَنيخُوا راحِلَتى، فَوَاللّه ما اَبْرَحُ هذَا الْمَكانَ حَتى اُبَْلِّغَ رِسالَةَ رَبّى: اينجا شتر مرا بخوابانيد، كه از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگار را ابلاغ نمايم.(2)
ص: 10
پيامبر صلى الله عليه و آله همزمان با اين اعلان، فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب پراكنده شدن كاروان باشند. از يك سو فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفته اند باز گردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند. اين كلام بدان جهت بود كه آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند.
آن حضرت همزمان با اين اعلام گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد ! مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جُحفه پيش رفته بودند به سمت غدير بازگرداندند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد.
اينگونه بود كه دومين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسالى كه در آنجا بود نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده سازى شود.
پس از اين دستورات همه مركب ها متوقف شدند و كاروان ها كنار بركه غدير در گستره بيابان پياده شدند، و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند. عده اى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند، و عده اى ديگر خيمه برپا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم - و حتى خود حضرت - گوشه اى از لباسشان را بر سر انداخته و گوشه اى از آن را زير پاى خود قرار داده بودند، و عده اى از شدت گرما عباى خود را به پايشان پيچيده بودند !(2)
ص: 11
حضور پنج تن عليهم السلام در غدير
حضور پنج تن عليهم السلام در غدير(1)
پس از رسيدن كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله به غدير و آماده سازى منبر و سايبان و اعلان رسمى، غدير براى اولين بار شاهد اجتماع عظيم بشرى بود تا خاتم انبياء صلى الله عليه و آله سخنرانى تاريخى و آخرين و بلندترين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كند. افتخار اين مجلس حضور پنج وجود معصوم يعنى پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بود، و حضرت محسن عليه السلام نيز در آن روزها انتظار تولد خويش را داشت.
زمينه سازى براى خطبه غدير
اشاره
زمينه سازى براى خطبه غدير(2)
سير آماده سازى مردم توسط پيامبر صلى الله عليه و آله را مى توان به طور سلسله وار اينگونه بيان كرد:
پس از رسيدن به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله چند اقدام مهم انجام داد تا خطبه غدير در بهترين شرايط ارائه شود:
1 - جمع آورى مردم
پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله با هر توطئه اى در آن لحظات حساس، از هر گونه پراكندگى كاروان جلوگيرى كند. براى اين هدف دست به سه اقدام به موقع زد:
يكى آنكه فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب انسجام كاروان و پراكنده نشدن آن باشند. ديگر آنكه فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفته اند بازگردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند.
اينگونه بود كه آهسته آهسته همه آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى در محل از پيش تعيين شده كنار بركه جمع شدند، بدون اينكه كوچك ترين اخلالى در نظم عمومى كاروان پيش آيد.
ص: 12
سومين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ نظم هنگامى صورت گرفت كه آن حضرت متوجه شد عده اى از فتنه گران به قصد بر هم زدن نظم و ايجاد آشوب از غدير عبور كرده اند. اين بود كه همزمان با اعلام توقف كاروان، گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره باز گرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد !
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جحفه پيش رفته بودند ! به سمت غدير بازگرداندند، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اينگونه بود كه اين نقشه منافقين نيز - با آنكه اجرا شد - ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
2 - خالى نگه داشتن زير درختان
پيش بينى ديگرى كه هنگام اجراى آن رسيده بود خالى ماندن زير درختان غدير براى اجراى مراسم سه روزه بود. براى اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسال كنار بركه نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود.
طبق اين فرمان، با آنكه چشم ها به محض ورود به غدير متوجه سايبان آرام بخش زير درختان مى شد، ولى همه از كنار آن عبور مى كردند و هيچ كس به خود اجازه توقف در زير درختان را نمى داد.
3 - اسكان منظم جمعيت
اسكان آن جمعيت انبوه مقدمه ديگرى براى سخنرانى بود كه هنگام اجراى آن فرا رسيده بود. پس از آن دستورات، همه مركب ها با رسيدن به فضاى اطراف بركه متوقف شدند و گروه هاى مختلف مردم در گستره بيابان غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند.
عده اى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند و عده اى ديگر خيمه بر پا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
ص: 13
روح همكارى مردم و نظارت دقيق مأموران پيامبر صلى الله عليه و آله باعث شد كه پياده شدن و استقرار آن جمع عظيم انسان ها بدون كوچك ترين مشكلى به انجام رسد، و زمينه مناسبى براى مراحل بعدى مراسم باشد.
4 - مقابله با گرما
مسئله گرما در آن هنگام از سال و در آن ساعت از روز - در نزديكى ظهر - مشكلى بود كه هيچ چاره اى نداشت جز آنكه هر كس شخصا به فكر خود باشد. البته گرماى شديد براى مردم آن مناطق پديده تازه اى نبود و بارها در فصل گرما آن را تجربه كرده بودند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم - حتى خود حضرت - گوشه اى از لباسشان را بر سر انداخته و گوشه اى از آن را زير پاى خود قرار دادند، و عده اى از شدت گرما عبا را به پايشان پيچيدند !(1)
اكنون صد و بيست هزار حاجى بازگشته از حرم الهى، در كنار بركه آسمانى غدير از حركت چند روزه باز ايستاده بودند. آنان مى دانستند كه تا ساعتى ديگر مراسم آغاز خواهد شد و بايد وضو بگيرند و خود را براى شركت در نماز جماعت و سپس در مراسم آماده كنند. همه در جنب و جوش، براى يك برنامه استثنائى !
5 - پيش بينى آرايش مجلس سخنرانى
آخرين اقدام عملى قبل از مراسم غدير، آراستن مجلس خطابه و آماده سازى جايگاه سخنرانى بود، كه تا آن روز مجلسى در اين وسعت سابقه نداشت. اين مرحله نيز در گونه اى با شكوه و بى نظير آماده شد، كه مردم هرگز تا آن روز نمونه اش را نديده بودند.
نيمى از آنچه بايد انجام مى گرفت مربوط به جايگاه سخنرانى و نيم ديگر مربوط به موقعيت نشستن مردم در برابر منبر بود.
ص: 14
6 - موقعيت استقرار مردم در برابر سخنران
براى استقرار منظم و آرام مردم در مقابل سخنران، زمان آن با توجه به نزديكى ظهر بعد از نماز جماعت در نظر گرفته شد؛ تا با همان نظمى كه براى نماز نشسته اند بدون كوچك ترين حركتى آماده شنيدن سخنرانى باشند.
با توجه به حضور بانوان در كاروان، زاويه خاصى از مجلس به آنان اختصاص يافت كه به راحتى خطيب را بر فراز منبر ببينند و سخنان او را بشنوند.
7 - صدا رسانى به آن جمعيت انبوه
از نظر صدا رسانى اگر چه اجتماع مردم در برابر منبر به گونه اى بسيار منسجم تدارك ديده شده بود، اما براى تكميل موقعيت يك يا چند نفر كه صداى فوق العاده بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
8 - آماده سازى زير درختان براى منبر
اكنون نوبت آن بود كه موقعيت بديعى براى جايگاه سخنرانى تدارك ببينند، تا هم مناسب صد و بيست هزار مخاطب باشد و هم نمادى به ياد ماندنى در خاطره ها بر جاى گذارد.
براى آماده سازى جايگاه، پيامبر صلى الله عليه و آله چهار نفر از خواص اصحاب خود را انتخاب كرد. آن حضرت مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا محل پنج درخت كهنسال را براى اجراى مراسم آماده كنند.
9 - بناى منبر در موقعيت ويژه
با توجه به اينكه درختان غدير از شرق به غرب روييده بودند و بركه در سمت جنوبى پشت درختان قرار داشت، تصميم بر آن شد كه منبر را به گونه اى بنا كنند كه مردم رو به قبله و رو به بركه قرار بگيرند.
ص: 15
در نتيجه جمعيت پس از نماز جماعت بدون آنكه از جاى خود حركت كنند در مقابل منبر بودند و سخنران پشت به قبله و رو به مردم قرار مى گرفت.
همچنين مى بايست موقعيت منبر نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار مى گرفت تا پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد و همه آن حضرت را ببينند.
10 - سايبان بر فراز منبر
گروه چهار نفرى كار خود را آغاز كردند. آنان ابتدا خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند.
سپس شاخه هاى اضافى پايين آمده آن درختان خودرو را - كه تا نزديكى زمين آمده بود قطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را - كه قابل بريدن نبود - با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.
11 - كيفيت و بلنداى منبر
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند؛ ابتدا با روى هم چيدن سنگ هاى بزرگ و كوچك، منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند. آنگاه از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها كه عبارت بود از تشك ها و قاليچه ها كمك گرفتند، و آنها را روى سنگ ها قرار دادند تا سختى سنگ ها را با نرمى رواندازها جبران كرده باشند. در مرحله بعد پارچه اى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر پهن كردند.
اين كامل ترين گونه از تدارك يك مجلس عظيم براى يك خطابه استثنائى بود، كه از نظر جايگاه خطيب و مخاطَبين و ايجاد بالاترين كيفيت ممكن براى مجلس سخنرانى، در گونه اى بى نظير آماده شد.
ص: 16
12 - نداى عمومى براى نماز جماعت
نقطه شروع مراسم پر شور غدير نداى عمومى براى نماز جماعت بود. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى حضرت نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فرا خواند.
به دنبال اين اعلام، مردم همه وضو گرفته رو به قبله صف هاى نماز را مرتب كردند. بانوان نيز در قسمت خاص خود قرار گرفتند، و چه با ابهت بود كه حضرت سيدة نساء العالمين فاطمه زهرا عليهاالسلام در آن جمع حضور داشت.
مرحله بعد اقامه نماز جماعت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت، كه طبعا به سمت درختان و بركه بود. آنگاه مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله اذان گفت، و سپس نماز جماعت يكصد و بيست هزار نفرى با شكوه بى نظيرى كنار منبر غدير خوانده شد.
برخورد تند پيامبر صلى الله عليه و آله با منافقين پيش از مراسم غدير
برخورد تند پيامبر صلى الله عليه و آله با منافقين پيش از مراسم غدير(1)
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و كاروان همراه حضرت به غدير رسيده و حضرت فرمان استقرار در آنجا را داد، فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب پراكنده شدن كاروان باشند. از يك سو فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفته اند باز گردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند. اين بدان جهت بود كه آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند.
آن حضرت همزمان با اين اعلام گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد ! مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جُحفه پيش رفته بودند به سمت غدير بازگرداندند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد.
ص: 17
اينگونه بود كه دومين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
كارشكنى علنى منافقين در غدير
كارشكنى علنى منافقين در غدير(2)
به محض رسيدن كاروان حجة الوداع به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(3)
منافقين نيز بى كار ننشستند و كارشكنى هاى خود را قبل و بعد و حتى در بين خطبه غدير عملى كردند. از جمله شايعه پيش از خطبه غدير بود:
هنگامى كه بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند، منافقين اقدام به تحركى ديگر در بين مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين سخنرانى انجام شود و على منصوب گردد ديگر راه بازگشتى نخواهد بود. همچنين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم مى خواهد براى سخنرانى در مقابل منبر جمع شوند، عمدا از اطراف آن پراكنده شوند تا عملاً مجلسى تحقق نيابد !
اين نقشه نيز عملى شد و با آنكه قبل از منبر نماز جماعت بر پا شده بود و عملاً مردم جمع بودند، ولى وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار گرفت و منتظر ماند تا مردم با انسجام بيشترى از حالت نماز به سمت منبر جمع شوند تا سخنرانى خود را آغاز كند، با اين منظره مواجه شد كه عده اى از اطراف منبر متفرق مى شوند ! اگر چه بسيارى از مؤمنين جلوى منبر جمع شده بودند، ولى اين منظره بسيار بى ادبانه بود كه عده اى برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى به آنان مى نگريست و راست و چپ منبر را نگاه مى كرد و منتظر بود كه شايد از اين حركت زشت خود دست بردارند.(4) ولى وقتى جدى بودن توطئه را
ص: 18
احساس كرد به اميرالمؤمنين عليه السلام دستور داد تا از تفرق مردم جلوگيرى كند و همه را در مقابل منبر جمع كند. با ديدن اين برخورد شديدِ پيامبر صلى الله عليه و آله همه بازگشتند و در مقابل منبر نشستند. حضرت قبل از سخنرانى خطاب به مردم فرمود:
اى مردم من از تخلف شما و فاصله گرفتنتان از من ناراحت شدم. شما به گونه اى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديك من باشد از همه درختان نزد شما مبغوض تر است ! ! اما بدانيد كه خداوند مقام على بن ابى طالب را نسبت به من همچون من نسبت به او قرار داده است. خدا از او راضى است همانگونه كه من از او راضى هستم، چرا كه او هيچ چيزى را بر نزديك شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمى دهد.
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتار مردم در برابر اول شخص عالم و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و زارى مردم در پيشگاه آن حضرت بلند شد.
آنان براى جبران عمل قبيح خود بهانه آوردند كه: يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مى بريم ! پيامبر صلى الله عليه و آله هم عذر آنان را پذيرفت، و با اين بزرگمنشىِ حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد و سخنرانى آغاز شد.(1)
سپس منافقين معاذ بن جبل را - كه يكى از اصحاب صحيفه بود - با حيله و تزوير نزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند و پيشنهاد كردند كه در ولايت على عليه السلام ديگرى را هم شريك كند تا مردم سخنش را بپذيرند ! !
پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ عكس العملى در برابر اين حركت منافقين را صلاح ندانست و بى پاسخ گذاشت و در انتظار پايان كارِ آماده سازان جايگاه ماند كه تا ظهر طول كشيد.(2)
ص: 19
اغتشاش منافقين در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله
اغتشاش منافقين در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
از جمله اقدامات هميشگى منافقين در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله، ايجاد اغتشاش و جنجال و هياهو در مفابل حضرت، و حتى بين سخن گفتن و خطبه هاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بود ! ! از جمله اين اغتشاشاتِ منافقين، جنجالى هايى بود كه در حجة الوداع و غدير به پا مى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام به صراحت بيان فرموده است: قضيه محمد صلى الله عليه و آله براى عرب ناخوشايند بود، و آنها به آنچه خداوند از فضلش به او عطا كرده بود حسادت مى ورزيدند و اين امر در طول حيات آن حضرت ادامه داشت. تا آنجا كه به همسرش تهمت زدند و مركبش را رماندند ... . و اگر نبود كه قريش نام مبارك آن حضرت را وسيله اى براى دستيابى به قدرت و پلّكان عزت و حكومت خويش يافته بود، حتى يك روز هم بعد از وفات آن بزرگوار خدا را بندگى نمى كردند.
به اين ترتيب پس از ماجرايى كه بين آنان و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در منى و عرفات رخ داد و بعد از پافشارى و اصرار آن حضرت بر تعيين امامت براى اهل بيت عليهم السلام و به خصوص براى اميرالمؤمنين عليه السلام، طبيعى است كه بغض و كينه در چهره هاى آنان نمايان گشته و در رفتار و كردار و تمام اقدامات و عموم موضع گيرى هاى ايشان هويدا گردد. به گونه اى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله همچون بيگانگان و به دور از هر گونه ادب و نزاكت ظاهرى رفتار كنند !
رسول خدا صلى الله عليه و آله با چنين حالتى با اينان مواجه بود، حتى در لحظات غدير خم. اين موضوع در روايات هم اشاره شده است:
جابر بن عبداللّه روايت كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم فرود آمد، اما مردم از اطرافش دور شدند و حال اينكه على عليه السلام همراهش بود. اين عمل مردم بر پيامبر صلى الله عليه و آله سخت آمد. حضرت به على عليه السلام فرمان داد تا آنان را جمع كرد. هنگامى كه همگان جمع
ص: 20
شدند، در حالى كه بر بازوى على بن ابى طالب عليه السلام تكيه زده بود ايستاد و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد. سپس فرمود: اى مردم من سرپيچى و دور شدن شما را از خودم خوشايند نمى دانم، چون اينگونه به ذهنم خطور مى كند كه هيچ درختى در نظر شما از درختى كه با من همراه و مهربان است مبغوض تر نيست.(1)
ابن حبّان با سندى كه بر طبق شرايط بخارى صحيح است - و عده ديگرى نيز با سندهايى كه بعضى از آنها صحيح است - روايت نموده است: در مسير بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه، وقتى آن حضرت به غدير رسيدند، برخى از صحابه براى رفتن از حضرت اجازه مى خواستند. ايشان نيز به آنها اجازه مى دادند و مى فرمود: چه شده درختى كه با رسول خدا مهربان و باملاطفت است از ديگران در نزد شما مبغوض تر است ؟ !
راوى گويد: همه آنان مى گريستند، و ابوبكر گفت: بعد از اين هر كس از تو اجازه رفتن بخواهد از نظر من نادان است.(2)
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از خطبه غدير
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از خطبه غدير(3)
اهانت هاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين مورد است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير هنگام ظهر به پا خاست و دستور داد تا خيمه اى نصب كردند و به على عليه السلام دستور داد تا داخل آن شود، اولين كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان
ص: 21
دستور بيعت داد ابوبكر و عمر بودند. آن دو بلند نشدند مگر بعد از آنكه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا اين بيعت به امر خداست ؟
حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علاست، و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است، و هر كس از على اطاعت نكند كافر است، چرا كه سخن على سخن من، و امر او امر من است. هر كس با سخن على و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
بعد از آنكه حضرت اين سخن را بر آنان تأكيد كرد دستور داد تا هر چه زودتر بيعت كنند. آن دو برخاستند و نزد على عليه السلام رفتند و به عنوان «اميرالمؤمنين» با او بيعت كردند. عمر هنگام بيعت گفت: خوشا به حالت يا على، صاحب اختيار من و هر مرد و زن مؤمنى شدى. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به سلمان و ابوذر دستور بيعت داد. آن دو برخاستند و بيعت كردند و سخنى نگفتند.(1)
تدابير امنيتى در غدير ضد منافقين
اشاره
تدابير امنيتى در غدير ضد منافقين(2)
هر اندازه مراسمى گسترده تر و داراى اهداف الايى باشد نياز به تدابير امنيتى بيشترى دارد. اين نياز آنگاه بيشتر احساس مى گردد كه شركت كنندگان در مراسم از قشرهاى مختلف مردم با درجاتى متفاوت از نظر ايمان و فرهنگ و ملّيت باشند.
اوج اين نياز زمانى است كه مجرى برنامه يقين داشته باشد عده اى توطئه گر در ميان شركت كنندگان حضور دارند؛ و اكثر آنان افرادى بى پروا و بى حيا با دل هايى پر از كينه، هيچ فرصتى را براى بر هم زدن مراسم از دست نخواهند داد.
در مراسم غدير گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در فكر نقشه هايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. اين گروه با توطئه ها
ص: 22
و دسيسه هاى گوناگون، عده اى از مردم ضعيف الايمان را با خود همراه مى كردند. اينان از هيچ اقدامى بر ضد برنامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله كوتاهى نمى كردند، و از كارشكنى گرفته تا طرح نقشه هاى پيچيده در مقابله با برنامه هاى غدير همفكرى مى كردند و بدون اتلاف وقت وارد عمل مى شدند.
نمونه بارز آن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه براى راه بازگشت از غدير تا مدينه در كوه «هَرشى» طراحى كردند، اما با اطلاع و اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى شد.
پس از آن هم نقشه قتل على عليه السلام را طراحى كردند كه با اقدام سريع پيامبر صلى الله عليه و آله در سايه خبر خداوند خنثى شد. از جهتى ديگر تمام نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از همين گروه بود و در متن خطابه نيز به حضور آنان و توطئه هايشان تصريح كرد، و به خاطر همانان بود كه از خداوند تقاضاى حفظ نمود.
در مورد تدابير امنيتى در غدير مى توان به نكاتى اشاره كرد:
1 - نظارت مستقيم خداوند در غدير
با قاطعيت بايد گفت - چنان كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است - : اگر ضمانت حفظ از طرف خداوند و نزول آيه: «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1) نبود، هرگز امكان برگزارى چنان مراسم مفصلى كه هر سوى آن نياز به كنترلى داشت و در جاى جاى آن توطئه گرانى حضور داشتند، امكان پذير نبود.
نزول بيش از چهل آيه از قرآن درباره اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير، دليل بر عنايت خاص خداوند به اين برنامه اسلام است. از سوى ديگر نزول بيش از هشتاد آيه در افشاگرى عليه اقدامات منافقين در ايام غدير، از يك سو حاكى از ضمانتِ حفظ و حراست خداوند متعال نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اجراى مراسم غدير است؛ و از سوى ديگر نشانگر تلاش بى وقفه دشمنان ولايت اهل بيت عليهم السلام در ايام آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
ص: 23
براى مقابله با چنين مسئله پيچيده اى كه عده اى به نام مسلمان در بين اجتماع مسلمين مشغول توطئه باشند و در ظاهر نتوان با آنان مقابله جدى كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله شيوه هاى مختلفى را به كار گرفت. همه روش ها متمركز بر اين اصل امنيتى بود كه به اصل برنامه غدير لطمه نخورد و كم ترين آشوبى بر پا نشود.
بنا بر اين، سياست پيامبر صلى الله عليه و آله بر مقابله جدى با آنان نبود و جز در مراحلى كه منافقين هتاكى را به نهايت مى رساندند، حضرت با آنان مدارا مى كرد و با اشاره و كنايه و ترساندنِ آنان از افشاى اسرارشان، سعى در فرو نشاندن فتنه ها مى فرمود.
مجموع اقدامات امنيتى پيامبر صلى الله عليه و آله - كه در واقع انعكاس «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» بود - از زاويه نظارت مستقيم خداوند بر اجراى مراسم قابل توجه است، در حدى كه بيش از ده بار تحركات و تصميمات منافقين توسط جبرئيل به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده شد.
آن حضرت طبق اِخبار الهى آنان را احضار كرد و مشت آنان را باز نمود و به يك معنى آنان را فلج كرد. در اثر اين خبرهاى غيبى، اين هراس بر دل آنان افتاده بود كه تصميم به هر اقدامى بگيرند خدا فورا به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر خواهد داد. جالب اينكه آنان با اينكه در دل به خدا و رسول ايمان نداشتند، اما مطمئن بودند كه اخبار صحيح و دقيق اقدامات آنان به پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسد !
2 - واداشتن منافقين به سكوت
يكى از سياست هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در امنيت غدير ايجاد جوى بود كه منافقين در بين خود به اين نتيجه برسند كه فعلاً ايجاد آشوب به ضرر آنان است و نبايد با آبروى خود بازى كنند و وجهه خود را خراب كنند.
آنان در اوج كينه توزى فقط به نجوا در بين خود اكتفا مى كردند و از اقدامات عملى پرهيز داشتند. دسيسه هاى خود را هم با سؤالاتى در قالب هاى دلسوزانه يا آوردن بهانه هاى بيجا مطرح مى كردند. البته گاهى آتش كينه زبانه مى كشيد، ولى با سياست هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آب سردى بر آن ريخته مى شد و خنثى مى گرديد.
ص: 24
3 - زير نظر داشتن دقيق منافقين
يكى ديگر از سياست هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در امنيت غدير، قرار دادن افراد قابل اعتمادى در بين مردم بود، تا حركات منافقين را زير نظر داشته و به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش كنند، كه از بين آنان نام مقداد و ابوذر و حذيفه و بريده اسلمى به صراحت در تاريخ آمده است.
4 - تهديد منافقين به افشاگرى
سياست ديگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در امنيت غدير تهديد منافقين به افشاگرى بود كه به راحتى آنان را بر سر جايشان مى نشاند، چرا كه اكثر مردم از اقدامات آنان بى اطلاع بودند.
اين روش پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى به طور جدى به كار گرفته شد، و حضرت دو بار در خطابه صريحا اعلام كرد كه اگر بخواهم نام فتنه گران را ذكر كنم و آنان را معرفى نمايم مى توانم، ولى با بزرگوارى رفتار مى كنم و از چنين كارى صرف نظر مى نمايم.
چند بار هم حضرت با كنايه وارد عمل شد و كلمه «اصحاب صحيفه» را بر زبان جارى كرد و لرزه بر اندام منافقين انداخت، در حالى كه به تصريح روايات اكثر مردم منظور حضرت را از «صحيفه» نفهميدند. چند بار هم افشاگرى به صراحت صورت گرفت و پرده از اقدامات خطرناك آنان برداشته شد.
5 - مدارا با منافقين براى حفظ امنيت
روش ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با منافقين سياست مدارا بود. آن حضرت در برابر سؤالات ناهنجار و بهانه ها و پيشنهادات فتنه جويانه آنان - بدون آنكه برخورد تندى داشته باشد - در كمال خونسردى پاسخ لازم را مى داد و هرگز به جهت فتنه گرى آنان اشاره نمى كرد.
با اين برخوردِ آرام، هم مردم پاسخ لازم را درباره مطالب مطرح شده مى شنيدند، كه اين خواسته منافقين نبود؛ و هم حيله هاى منافقين كه در راستاى تخريب اذهان و ايجاد فتنه بود، به نتيجه نمى رسيد.
ص: 25
6 - نمونه هايى از تحركات منافقين
چند مورد از تحركات منافقين به عنوان نمونه ذكر مى شود:
در نزديكى غدير عده اى به عنوان عجله براى خداحافظى آمدند، و پيامبر صلى الله عليه و آله فقط با اظهار تعجب آنان را شرمنده كرد. در اثناى خطابه سخنانى بين منافقين رد و بدل شد، كه حضرت با بى اعتنايى سخنان خود را ادامه داد.
همچنين حركات و گفتارهاى مسخره آميزى از آنان ديده شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله فقط به اين اكتفا كرد كه آنان را احضار نمايد و مورد سؤال قرار دهد. جالب تر اين بود كه وقتى انكار كردند حضرت اصرار نفرمود، و همين اندازه ترس آنان را اقرارى حساب كرد كه از افشاى اسرار خود نگرانند.
منافقين پس از بيعت نيز تلاش هاى مذبوحانه اى را در شكل هاى گوناگون آغاز كردند. اولين شيوه وسوسه اندازى در قلوب مردم بود. دومين روش اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميده اند منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از مراسم مفصل غدير چيست !
سومين شيوه شبهه اندازى در نسبتِ غدير به خدا بود. چهارمين روش مسئله تبديل على عليه السلام به شخص ديگرى بود. پنجمين مسئله مطرح كردن شركت ديگران با على عليه السلام در خلافت بود.
با آنكه مراسم عظيم غدير پاسخ همه اين شبهات و پيشنهادات را مى داد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله با خونسردى كامل به سخنان آنان گوش مى داد، و پاسخ مناسب را - بدون آنكه از خود ناراحتى يا عصبانيت نشان دهد - به آنان مى فرمود.
با اين سياست هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در سايه حفظ پروردگار بود كه سخنرانى غدير در امنيت كامل برگزار شد، و هر گونه شبهه افكنى در مفاهيم و اهداف آن خنثى شد و كامل ترين نتايج از آن گرفته شد.
ص: 26
عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير
عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير(1)
در آن روز از ايام سال كه مقارن با روز غدير بوده است وقايع بسيار مهمى در عالم خلقت رخ داده، همان طور كه انبياء عليهم السلام نيز برنامه هاى مهم خود را در اين روز انجام داده اند.
اين به خاطر ارزشى است كه صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام به آن داده است، و حاكى از آن است كه واقعه اى مهم تر از آن در تاريخ عالم نبوده، كه سعى شده ساير وقايع با آن مقارن گردد و از مباركى اين روز طلب بركت و يُمن شود.
از جمله عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير است.
براى اينكه زمينيانِ منكرِ غدير را بر سر جايشان بنشانيم، چاره اى نيست جز آنكه به آنها بفهمانيم خبر غدير در آسمان ها مشهورتر و معروف تر و شناخته شده تر از اهل زمين است.
آنان قدر غدير را بهتر از ما مى دانند و درك مى كنند كه در ميان اين همه وقايع عظيم و عجيب كه براى انبياء و اوصياء پيش آمده، غدير نزد خداوند حساب ديگرى دارد. آنها طوفان نوح عليه السلام و آتش ابراهيم عليه السلام و عصاى موسى عليه السلام و بعثت خاتم انبياء صلى الله عليه و آله را ديده اند؛ اما از تحولى كه در غدير براى همه كائنات و موجودات پيش آمده دريافته اند كه اين ماجرا با بقيه قابل مقايسه نيست !
همانطور كه در روز غدير «ولايت» بر انسان ها عرضه شد، در عالم خلقت بر ساير مخلوقات نيز عرضه شد. امام رضا عليه السلام در حديثى به همين حقيقت اشاره مى فرمايد(2):
عرضه ولايت بر اهل آسمان ها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن، و تزيين آن به عرش الهى.
ص: 27
قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
عرضه ولايت بر بقعه هاى زمين، و سبقت مكه در قبول آن و زينت آن به كعبه.
قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر صلى الله عليه و آله.
قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين عليه السلام.
عرضه ولايت بر كوه ها، و قبول سه كوه پيش از سايرين: عقيق، فيروزه، ياقوت. و به همين جهت بر ساير جواهرات فضيلت دارند.
قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
هر كدام از كوه ها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمى رويد.
عرضه ولايت بر آب ها، آنكه قبول كرد گوارا و آنكه قبول نكرد تلخ و شور شد.
عرضه ولايت بر نباتات، هر كدام قبول كرد شيرين و خوش طعم، و هر كدام قبول نكرد تلخ شد.
عرضه ولايت بر پرندگان، هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مى خواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن شد.
نماز جماعت در صحراى غدير
نماز جماعت در صحراى غدير(1)
در روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى، در بازگشت از حجة الوداع و پس از رسيدن به سرزمين غدير و آماده سازى منبر غدير، مقارن ظهر انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد.
ص: 28
در واقع نقطه شروع مراسم پر شور غدير، نداى عمومى براى نماز جماعت بود. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى پيامبر صلى الله عليه و آله نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فراهم شده فرا خواند.
به دنبال اين اعلام عمومى بود كه مردم همه وضو گرفتند و رو به قبله صف هاى نماز را مرتب كردند. بانوان نيز در قسمت خاص خود قرار گرفتند، و چه با ابهت بود كه حضرت سيدة نساء العالمين فاطمه زهرا عليهاالسلام در آن جمع حضور داشت.
مرحله بعد اقامه نماز جماعت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت، كه طبعا به سمت درختان و بركه بود. آنگاه مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله اذان گفت، و سپس نماز جماعت يكصد و بيست هزار نفرى با شكوه بى نظيرى كنار منبر غدير خوانده شد.
بعد از آن مردم ناظر بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد. قبل از شروع خطبه، اميرالمؤمنين عليه السلام يك پله پائين تر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر شانه آن حضرت بود.
يادآور مى شود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا عليهم السلام تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.(1)
كيفيت ابلاغ ولايت
اشاره
كيفيت ابلاغ ولايت(2)
آنچه در آن زمان و تا زمان ما استثنايى بودن مراسم غدير را به ثبت رسانده،
ص: 29
يرنامه ريزى خاصى بود كه به صورت بسيار دقيق و غير عادى به خصوص در حد عادات و فرهنگ آن عصر اجرا شد. اين جهات در چند جنبه قابل دقت است:
1 - صد و بيست هزار نفر در برابر يك منبر
مجلس عظيمى به وسعت يكصد و بيست هزار نفر در آن زمان سابقه نداشت. شايد بتوان ادعا كرد در مجلسى بدون وسايل تقويت كننده صدا و ديد، چنان اجتماعى در مقابل يك منبر - كه همه گوينده را ببينند و صداى او را بشنوند - تا كنون نيز سابقه ندارد، و در آن زمان مردم براى اولين بار با چنين منظره اى مواجه شده بودند. البته فرد يا افرادى، سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را براى مردم تكرار مى كردند كه افراد دورتر بشنوند و متوجه خطابه باشند.(1)
2 - منبر استثنايى زير درختان
منبرى بلند از سنگ و جهاز شتر زير درختان و سايبان قراردادن پارچه ها بر فراز درختان بلند براى درست انجام شدن مراسم خطبه، كار تازه اى بود. حتى چند نفر مأمور شدند تا شاخه هاى مزاحمى كه قابل بريدن نبود با دستان خود نگه دارند تا به منبر اصابت نكند و مراسم با نظم كامل انجام شود.
3 - دو نفر بر فراز يك منبر
ايستادن پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر بلند، در حالى كه سابقه ذهنى مردم نشستن حضرت بر منبر و يا ايستادن بدون منبر بود، حالت استثنايى به نظر مى رسيد. ايستادن اميرالمؤمنين عليه السلام از اول خطبه بر فراز منبر در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله - به طورى كه دو نفر در حال قيام در محل سخنرانى ديده شوند - يكى از جذاب ترين و توجه برانگيزترين قسمت هاى برنامه بود كه تا امروز نظير نداشته است.
4 - يك ساعت سخنرانى زير آفتاب
طول سخنرانى كه حدود يك ساعت به طور متوالى در آن مكان گرم ادامه داشته و مردم گوش مى داده اند نيز در بين سخنرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بى سابقه است.
ص: 30
5 - بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام
بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام در بين سخنرانى، يك كار خارج از محدوده سخنرانى است، و در هيچ يك از سخنرانى هاى حضرت و حتى در عُرف سخنرانان جهان ديده نشده است. اين كار به عنوان يك اقدام بسيار فوق العاده و بياد ماندنى درباره حساس ترين فراز خطبه انجام گرفت.
6 - بيعت لسانى از فراز منبر
بيعت و اقرار لسانى گرفتن از مردم به اين صورت كه حضرت از مردم بخواهد تا در بين سخنرانى، اقرار خود را به طور مفصل بر زبان جارى كنند و محتواى سخنان حضرت را با صداى بلند تكرار كنند، نيز اقدامى استثنايى بين همه سخنرانى هاى عالم و ابداعى در اين فن به شمار مى آيد.
منبر غدير و آماده سازى فضاى خطبه غدير
اشاره
منبر غدير و آماده سازى فضاى خطبه غدير(1)
سير آماده سازى مردم توسط پيامبر صلى الله عليه و آله را مى توان به طور سلسله وار اينگونه بيان كرد:
پس از رسيدن به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله چند اقدام مهم انجام داد تا خطبه غدير در بهترين شرايط ارائه شود:
1 - جمع آورى مردم
پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله با هر توطئه اى در آن لحظات حساس، از هر گونه پراكندگى كاروان جلوگيرى كند. براى اين هدف دست به سه اقدام به موقع زد:
يكى آنكه فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب انسجام كاروان و پراكنده نشدن آن باشند. ديگر آنكه فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفته اند بازگردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند.
ص: 31
اينگونه بود كه آهسته آهسته همه آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى در محل از پيش تعيين شده كنار بركه جمع شدند، بدون اينكه كوچك ترين اخلالى در نظم عمومى كاروان پيش آيد.
سومين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ نظم هنگامى صورت گرفت كه آن حضرت متوجه شد عده اى از فتنه گران به قصد بر هم زدن نظم و ايجاد آشوب از غدير عبور كرده اند. اين بود كه همزمان با اعلام توقف كاروان، گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را بازگردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد !
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جحفه پيش رفته بودند ! به سمت غدير بازگرداندند، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اينگونه بود كه اين نقشه منافقين نيز - با آنكه اجرا شد - ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
2 - خالى نگه داشتن زير درختان
پيش بينى ديگرى كه هنگام اجراى آن رسيده بود خالى ماندن زير درختان غدير براى اجراى مراسم سه روزه بود. براى اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسال كنار بركه نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود.
طبق اين فرمان، با آنكه چشم ها به محض ورود به غدير متوجه سايبان آرام بخش زير درختان مى شد، ولى همه از كنار آن عبور مى كردند و هيچ كس به خود اجازه توقف در زير درختان را نمى داد.
3 - اسكان منظم جمعيت
اسكان آن جمعيت انبوه مقدمه ديگرى براى سخنرانى بود كه هنگام اجراى آن فرا رسيده بود. پس از آن دستورات، همه مركب ها با رسيدن به فضاى اطراف بركه متوقف شدند و گروه هاى مختلف مردم در گستره بيابان غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند.
ص: 32
عده اى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند و عده اى ديگر خيمه بر پا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
روح همكارى مردم و نظارت دقيق مأموران پيامبر صلى الله عليه و آله باعث شد كه پياده شدن و استقرار آن جمع عظيم انسان ها بدون كوچك ترين مشكلى به انجام رسد، و زمينه مناسبى براى مراحل بعدى مراسم باشد.
4 - مقابله با گرما
مسئله گرما در آن هنگام از سال و در آن ساعت از روز - در نزديكى ظهر - مشكلى بود كه هيچ چاره اى نداشت جز آنكه هر كس شخصا به فكر خود باشد. البته گرماى شديد براى مردم آن مناطق پديده تازه اى نبود و بارها در فصل گرما آن را تجربه كرده بودند.
شدت گرما در اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم - حتى خود حضرت - گوشه اى از لباسشان را بر سر انداخته و گوشه اى از آن را زير پاى خود قرار دادند، و عده اى از شدت گرما عبا را به پايشان پيچيدند !(1)
اكنون صد و بيست هزار حاجى بازگشته از حرم الهى، در كنار بركه آسمانى غدير از حركت چند روزه باز ايستاده بودند. آنان مى دانستند كه تا ساعتى ديگر مراسم آغاز خواهد شد و بايد وضو بگيرند و خود را براى شركت در نماز جماعت و سپس در مراسم آماده كنند. همه در جنب و جوش، براى يك برنامه استثنائى !
5 - پيش بينى آرايش مجلس سخنرانى
آخرين اقدام عملى قبل از غدير، آراستن مجلس خطابه و آماده سازى جايگاه سخنرانى بود، كه تا آن روز مجلسى در اين وسعت سابقه نداشت. اين مرحله نيز در گونه اى با شكوه و بى نظير آماده شد، كه مردم هرگز تا آن روز نمونه اش را نديده بودند.
ص: 33
نيمى از آنچه بايد انجام مى گرفت مربوط به جايگاه سخنرانى و نيم ديگر مربوط به موقعيت نشستن مردم در برابر منبر بود.
6 - موقعيت استقرار مردم در برابر سخنران
براى استقرار منظم و آرام مردم در مقابل سخنران، زمان آن با توجه به نزديكى ظهر بعد از نماز جماعت در نظر گرفته شد؛ تا با همان نظمى كه براى نماز نشسته اند بدون كوچك ترين حركتى آماده شنيدن سخنرانى باشند.
با توجه به حضور بانوان در كاروان، زاويه خاصى از مجلس به آنان اختصاص يافت كه به راحتى خطيب را بر فراز منبر ببينند و سخنان او را بشنوند.
7 - صدا رسانى به آن جمعيت انبوه
از نظر صدا رسانى اگر چه اجتماع مردم در برابر منبر به گونه اى بسيار منسجم تدارك ديده شده بود، اما براى تكميل موقعيت يك يا چند نفر كه صداى فوق العاده بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
8 - آماده سازى زير درختان براى منبر
اكنون نوبت آن بود كه موقعيت بديعى براى جايگاه سخنرانى تدارك ببينند، تا هم مناسب صد و بيست هزار مخاطب باشد و هم نمادى به ياد ماندنى در خاطره ها بر جاى گذارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا به محل پنج درخت كهنسال - كه در يك رديف جلوى بركه غدير بودند - بروند و آنجا را براى اجراى مراسم آماده كنند.
ص: 34
آنان خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو كردند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى پايين آمده درختان را - كه تا نزديكى زمين آمده بود - قطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ابتدا با جمع آورى سنگ هاى بزرگ و كوچك، آنها را روى هم چيدند و شبه منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند. سپس از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها كمك گرفتند و بناى آن را تكميل كردند.
در مرحله بعد پارچه اى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر انداختند. آنان منبر را طورى برپا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى مُشرِف بر مردم باشد تا همه آن حضرت را ببينند. چنان كه در گزارش ماجراى غدير آمده است:
احدى از حاضرين غدير خم نبود مگر آنكه آن حضرت را به چشم خود مى ديد و صداى آن حضرت را به گوش خود مى شنيد.
از سوى ديگر شخصى به نام ربيعة بن اُمية بن خلف - كه صداى بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را كه قابل بريدن نبود با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.(2)
ص: 35
9 - بناى منبر در موقعيت ويژه
با توجه به اينكه درختان غدير از شرق به غرب روييده بودند و بركه در سمت جنوبى پشت درختان قرار داشت، تصميم بر آن شد كه منبر را به گونه اى بنا كنند كه مردم رو به قبله و رو به بركه قرار بگيرند. در نتيجه جمعيت پس از نماز جماعت بدون آنكه از جاى خود حركت كنند در مقابل منبر بودند و سخنران پشت به قبله و رو به مردم قرار مى گرفت. همچنين مى بايست موقعيت منبر نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار مى گرفت تا پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد و همه آن حضرت را ببينند.
10 - سايبان بر فراز منبر
گروه چهار نفرى كار خود را آغاز كردند. آنان ابتدا خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى اضافى پايين آمده آن درختان خودرو را - كه تا نزديكى زمين آمده بودقطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را - كه قابل بريدن نبود - با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.
11 - كيفيت و بلنداى منبر
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ابتدا با جمع آورى سنگ هاى بزرگ و كوچك، آنها را روى هم چيدند و منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند.
آنگاه از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها كه عبارت بود از تشك ها و قاليچه ها كمك گرفتند، و آنها راروى سنگ ها قرار دادند تا سختى سنگ ها را با نرمى رواندازها جبران كرده باشند. در مرحله بعد پارچه اى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر پهن كردند.
ص: 36
اين كامل ترين گونه از تدارك يك مجلس عظيم براى يك خطابه استثنائى بود، كه از نظر جايگاه خطيب و مخاطَبين و ايجاد بالاترين كيفيت ممكن براى مجلس سخنرانى، در گونه اى بى نظير آماده شد.
12 - توصيف منبر غدير
خفقان سقيفه و بنى اميه اين آرزو را بر دل دوستان غدير گذاشت كه جزئيات مفصل ماجرا را از لبان مبارك امام معصوم بشنوند. با انقراض بنى اميه و قبل از تسلط بنى عباس، فرصت مناسبى بود تا امام پنجم غدير براى اولين بار جزئياتى از محل خطابه و كيفيت آماده سازى آن را بازگو كند و متن كامل خطبه را در اختيار دوست داران غدير قرار دهد.
اين يعنى به ما بفهماند كه واقعه اى در سه روز با خطابه اى به طول بيش از يك ساعت، چه نعمت عظيمى در تاريخ اعتقادى ماست كه تا قيامت موظف به نشر و ابلاغ آن به نسل هاى بعد هستيم.
اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد منبر غدير فرمود:
در غدير شبيه منبرى براى پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته شد و آن حضرت بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد. در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. پس اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر دشمنى با خداست.(1)
همچنين امام باقر عليه السلام در شرح مفصلى از ماجراى غدير ساخت منبر غدير را اينگونه شرح داد:
پيامبر صلى الله عليه و آله از جاده اصلى به سمت مسجد غدير آمد كه در آنجا درختانى بود. حضرت دستور داد زير آن درختان پاكسازى شود و سنگ هايى را شبيه منبر روى هم بچينند تا در حال خطابه مشرف بر مردم باشد.
ص: 37
آنگاه مردم از هر سو در برابر منبر جمع شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز آن سنگ ها ايستاد و خطابه را چنين آغاز كرد: الحَمدُ للّه ِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ ... .(1)
13 - عظمت غدير با منبر
مقارن ظهر، انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد. پس از بيرون آمدن مردم از خيمه ها و آمادگى صف ها براى نماز، پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه خود بيرون آمدند و نماز را به جماعت خواندند.
بعد از آن همه مردم ناظر بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد.
قبل از شروع خطبه، اميرالمؤمنين عليه السلام يك پله پائين تر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر فراز منبرِ غدير و در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر شانه آن حضرت بود.
سپس حضرت نگاهى به راست و چپ جمعيت نمودند و منتظر شدند تا مردم كاملاً جمع شوند. زنان نيز در قسمتى از مجلس نشستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را به خوبى مى ديدند.
پس از آماده شدن مردم، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخنرانىِ تاريخى و آخرين خطابه رسمى خود را براى جهانيان آغاز كردند.
با در نظر گرفتن اين شكل خاص از منبر و سخنرانى، كه دو نفر بر فراز منبر در حالت قيام ديده مى شوند و بيش از صد و بيست هزار نفر اين منظره بديع را مى نگرند، به استقبالِ سخنانِ حضرت خواهيم رفت.
ص: 38
يادآور مى شود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
ص: 39
ص: 40
قسمت دوم : ماجراهاى حين خطبه غدير
خطبه غدير و ماجراهاى آن
خطبه غدير همراه با ترجمه فارسى و تمام حواشى و مسائل و موارد مرتبط به خطبه؛ از قبيل اسناد و منابع خطبه، ماجراهاى حين خطبه، آيات آمده در خطبه غدير، آيات نازل شده حين ايراد خطبه غدير مثل آيه اكمال و ... ، همه در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، آمده است.
ص: 41
ص: 42
قسمت سوم : ماجراهاى پس از خطبه غدير
اقدامات سه روزه پس از خطبه غدير
پس از اتمام خطبه غدير، كاروان حجة الوداع سه روز در صحراى غدير ماندند. در اين سه روز، اتفاقات متعدد و مهمى رخ داد، كه در اين بخش هر كدام جداگانه آورده مى شود:
اول: موارد كلى
دوم: عمامه گذارى
سوم: تبريك و تهنيت
چهارم: بيعت
پنجم: سند مكتوب غدير
ششم: غديريه حسّان بن ثابت
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير
نهم: حارث فهرى و سنگ آسمانى
ص: 43
در هر قسمت از نه عنوان بالا، طبق روال دائرة المعارف، آيات مربوط به آن در آخر آن قسمت و به ترتيب حروف الفبا (حرف اول آيه) آمده است.
ص: 44
اول: موارد كلى
پيش بينى هاى بعد از خطبه غدير
پيش بينى هاى بعد از خطبه غدير(1)
پس از اتمام خطبه غدير، يك تدارك همه جانبه براى بعد از خطبه به صورت برنامه سه روزه، بى نظيرترين طراحى براى پس برنامه هاى يك سخنرانى را به نمايش گذاشت؛ به گونه اى كه مخاطب خود را تا بيش از هفتاد ساعت از پايان آن با خود همراه كرد.
جالب تر از آنگونه هاى مختلف تبليغى اين برنامه ها بود كه هر يك از مخاطبين را با زاويه جديدى از اهداف غدير آشنا مى كرد؛ و در واقع هر يك از آنها مكمل خطابه غدير بود.
اين بدان معنا بود كه خطيبِ اعظمِ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » نه تنها راضى نمى شود مخاطبين حاضر و غايبش با كوچك ترين ابهامى از برابر منبر او برخيزند، بلكه مى خواهد درك كامل و تفاهم تمام عيارى از اهداف بلند مدت خود ارائه دهد؛ تا هم راه سوء استفاده را مسدود نمايد و هم راه تشكيك را ببندد.
از سوى ديگر ارائه كامل ترين شكل ممكن از يك سخنرانى بود كه مخاطبين را اشباع تمام عيار مى نمود، و آنان را با جزئيات و ظرائفِ اهدافى كه از اين خطابه در نظر بود آشنا مى كرد.
ص: 45
اگر همه آن مفاهيم در خطبه گنجانده مى شد مخاطبين را خسته مى كرد و شايد از حوصله آنان خارج بود. اما وقتى تعدادى از مفاهيم در قالب هاى غير خطابه ارائه مى گرديد، در كنار خطبه صورت كاملى به خود مى گرفت.
از زاويه اى ديگر، اهداف و مفاهيمى وجود دارد كه تفهيم آن به صورت عملى زيباتر و دلنشين تر است، تا آنكه به صورت گفتار مطرح شود. در غدير مفاهيمى براى بعد از خطابه در نظر گرفته شد كه مطرح كردن آنها به صورت غير گفتارى آسان تر و روح نوازتر و در قلوب جايگزين تر مى شد و پذيرش و هضم آن نيز آسان تر بود.
برنامه هاى بعد از خطابه در چهار صورت طراحى شد: جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه، تكميل مفاهيم آن، نشان دادن امضاى الهى بر كل خطبه، و باقى گذاشتن اسنادى ماندگار از آن خطابه تاريخى. اين ابعاد چهارگانه مجموعه اى بود كه به صورت ضميمه خطابه غدير تأثير عجيبى در ماندگارى و حفظ آن در خاطره ها داشت و باعث انتشار عجيب خبر غدير در كوتاه ترين زمان ممكن شد، كه در پايان همين بخش به تفصيل آن خواهيم پرداخت.
اقرار به نبوت و ولايت پس از خطبه غدير
اقرار به نبوت و ولايت پس از خطبه غدير(1)
يكى از اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله در انتهاى خطبه غدير اين بود كه چون بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه، از طرفى غير ممكن بود و از سوى ديگر امكان داشت افراد به بهانه هاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت، لذا حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت كم و با اين سيل جمعيت، امكان بيعت براى همه وجود ندارد، پس همگى اين سخنى را كه من مى گويم تكرار كنيد و بگوييد:
ص: 46
ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على بن ابى طالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى اطاعت مى كنيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مى كنيم ... . عهد و پيمان در اين باره براى ايشان از ما، از قلب ها و جان ها و زبان ها و ضماير و دستانمان گرفته شد. هر كس با دستش توانست و گرنه با زبانش بدان اقرار كرده است.
پيداست كه حضرت، عين كلامى را كه مى بايست مردم تكرار كنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص كردند تا هر كس به شكل خاصى براى خود اقرار نكند، بلكه همه به مطلب واحدى كه حضرت از آنان مى خواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت نمايند.
وقتى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت همه مردم سخن او را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.(1)
به بيان ديگر:
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانى هاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانى هاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است !
آخرين اقدام استثنائى و غير عادى از فراز منبر غدير آن بود كه پس از تكرار بيعت لسانى توسط مردم و بازگشت سكوت مطلق بر جمعيت نشسته در برابر منبر غدير، خطيب معظم مردم را مورد سؤال قرار داد و فرمود: ما تقولون ؟ ! چه مى گوييد ؟
اين سؤال پس از آن همه جملاتى كه مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار كردند و بر زبان آوردند، يك پرسش حقيقى نبود؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى ديد و هم مى شنيد كه مردم چه مى گويند.
ص: 47
بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مى شد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مى گوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مى توانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
معناى اين اقدام - چنانكه خود حضرت تصريح فرمود - آن بود كه شما در ظاهر اقرار و بيعت نموديد، اما بدانيد كه خدا از باطن دل ها و اسرار قلب ها آگاه است. من حجت را آن چنان بر شما تمام كردم كه هيچ كجاى دنيا نمونه اش را پيدا نمى كنيد. اكنون اين شما هستيد كه در برابر امتحانى عظيم در وفادارى به اين ابلاغ قرار داريد.
اقدام ديگر اين بود:
پس از اتمام خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليه السلام، انتظار آميخته با سكوت مردم به سر رسيد و پيامبر و على عليهماالسلام را در حال فرود از منبر مشاهده كردند. سيل جمعيت ناگهان از جا كنده شد و مردم از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر مى شوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مى دارند.
تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مى گفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود. جمعيت در حالى كه دست ها را به نشانه بيعت بالا برده بودند و به طرف حضرت اشاره مى كردند، فرياد مى زدند: آرى پذيرفتيم، و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مى كنيم.
همچنين در طول سه روز كه مراسم بيعت و تبريك و تهنيت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور مى يافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مى كردند و توضيح بيشترى مى خواستند. سؤالاتى كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود.
ص: 48
حضرت نيز محتواى خطبه را به صورت خلاصه تر و با عبارات ديگرى بيان مى فرمودند و در بعضى موارد مطالب ديگرى به عنوان توضيح به آن مى افزودند، و گاهى به صورت سؤال و جواب مطرح مى كردند. البته برخى از اين مطالب احتمالاً قبل از آغاز خطبه مفصل بوده است و براى آمادگى مردم فرموده اند.
پس از چند سؤال و جواب و اقرار مردم به رسالت و ولايت و اشاره هاى مكرر به مسئله امامت و حديث غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله در ادامه فرمود:
آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بوده ام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
اى مردم، همه پيامبرانِ قبل از من، دورانى از عمر را سپرى كرده اند و سپس خداوند آنان را فرا خوانده و آنان اجابت كرده اند. من نيز نزديك است كه فرا خوانده شوم و اجابت كنم. خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه «اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»(1)، و گويى مرا نيز فرا خوانده و اجابت كرده ام. اى مردم، هر پيامبرى دوران توقفش در ميان قوم خود نصف پيامبر قبلى است. حضرت عيسى بن مريم چهل سال در ميان قوم خود بود و من پس از بيست سال آماده رفتن هستم، و نزديك است از شما مفارقت كنم.
بدانيد كه من و شما مورد سؤال قرار خواهيم گرفت. من مسؤولم درباره آنچه به عنوان رسالت براى شما آورده ام و درباره كتاب خدا و حجت او كه به يادگار در ميان شما گذارده ام، و شما نيز (درباره آنها) مسؤوليد. آيا من ابلاغ كرده ام ؟ شما به پروردگارتان چه خواهيد گفت ؟
ص: 49
صداها از هر سو بلند شد: ما شهادت مى دهيم كه تو بنده خدا و پيامبر او هستى. رسالت او را ابلاغ كردى و در راه او جهاد نمودى. امر او را رساندى و دلسوز بودى و آنچه بر عهده ات بود ادا نمودى. خداوند به تو از سوى ما جزا دهد به بهترين صورتى كه به پيامبرى از امتش جزا داده است.
حضرت فرمود: خدايا شاهد باش. اى بندگان خدا، نسب مرا بگوييد. گفتند: تو محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف هستى. فرمود: خداوند تعالى مرا كه به معراج برد وحى خود را به گوش من چنين رسانيد: اى محمد، من محمود هستم و تو محمدى ! نام تو را از نام خود مشتق ساخته ام. هر كس به تو نيكى كند به او نيكى مى كنم و هر كس از تو قطع كند من او را قطع مى كنم. نزد بندگانم برو و به آنان كرامت من نسبت به خود را خبر ده. من هيچ پيامبرى را نفرستاده ام مگر آنكه براى او وزيرى قرار داده ام. تو پيامبر من هستى و على وزير توست !
بدانيد من شما را شاهد مى گيرم كه من شهادت مى دهم خداوند صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار هر مؤمنى هستم. آيا به اين مطلب اقرار داريد و به آن شهادت مى دهيد ؟ گفتند: آرى، براى تو به اين مطلب شهادت مى دهيم. فرمود: بدانيد مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، و او اين است. و اشاره به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند.
اى مسلمانان، حاضرانتان به غائبان برسانند: كسانى را كه به من ايمان آورده و مرا تصديق كرده اند، به ولايت على سفارش و وصيت مى كنم. بدانيد كه ولايت على ولايت من، و ولايت من ولايت پروردگار من است. اين پيمانى است كه پروردگارم با من بسته و به من دستور داده آن را به شما ابلاغ نمايم. سپس سه مرتبه فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: يا رسول اللّه، شنيديم.
اى مردم، به چه شهادت مى دهيد ؟ گفتند: شهادت مى دهيم كه خدايى جز اللّه نيست. فرمود: بعد از آن به چه شهادت مى دهيد ؟ گفتند: به اينكه محمد بنده و پيامبر خداست. فرمود: صاحب اختيار شما كيست ؟ گفتند: خدا و پيامبر صاحب اختيار ما هستند. فرمود: هر كس كه خدا و پيامبر صاحب اختيار او هستند اين شخص (على عليه السلام) صاحب اختيار اوست.
ص: 50
آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: اين شخص (على بن ابى طالب عليه السلام) صاحب اختيار كسى است كه من صاحب اختيار اويم.
آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه.
حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بوده ام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
سلمان پرسيد: ولايت على عليه السلام چگونه است و نمونه آن چيست ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس كه من بر او بيش از خودش اختيار داشته ام على نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد.
ديگرى پرسيد: منظور از ولايت على چيست ؟ فرمود: هر كس كه من پيامبر او بوده ام على امير اوست.
آيا قبول داريد كه خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر او به سوى شمايم و بهشت و جهنم و زنده شدن پس از مرگ حق است ؟ گفتند: به اين مطالب شهادت مى دهيم. فرمود: خدايا، بر آنچه مى گويند شاهد باش !
بدانيد كه شما از خود من شنيده ايد و مرا ديده ايد. هر كس عمدا بر من دروغ ببندد جاى خود را در جهنم آماده كند. بدانيد كه من كنار حوض كوثر منتظر شما هستم و روز قيامت در مقابل امتهاى ديگر به كثرت شما افتخار مى كنم. بياييد و نزد امم ديگر مرا رو سياه نكنيد ! !
ص: 51
بدانيد كه من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مى شويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بُصرى تا صنعاء است.(1) در آن قدح هايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است.
بدانيد كه فرداى قيامت وقتى كنار حوض نزد من مى آييد از شما سؤال خواهم كرد كه درباره آنچه امروز شما را شاهد گرفتم و نسبت به ثقلين پس از من چه كرديد ؟
ببينيد براى روزى كه مرا ملاقات مى كنيد در غيبت من با آنان چگونه رفتار مى كنيد.
پرسيدند: يا رسول اللّه، ثقلين كدامند ؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداوند عزوجل است، كه واسطه اى متصل از خدا و از من در دست شماست. يك سوى آن به دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست. در آن علوم گذشته و آينده است تا روزى كه قيامت به پا شود. ثقل اصغر همتاى قرآن است و آن على بن ابى طالب و عترت اوست، و اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من بيايند.
از آنان سؤال كنيد و از غير آنان نپرسيد كه گمراه مى شويد. من براى اين دو از خداوند لطيف خبير درخواست هايى كرده ام و خداوند به من عطا فرموده است. يار آن دو، ياور من و خوار كننده آن دو، خوار كننده من است. وليِّ آن دو وليِّ من و دشمن آنان دشمن من است. هيچ امتى قبل از شما هلاك نشده مگر زمانى كه دينش را طبق هوا و هوس خود قرار داده و بر ضد پيامبرش همدست شده و قيام كنندگان به عدالتشان را كشته است.
بدانيد كه من عده اى را از آتش نجات خواهم داد ولى عده اى را از دست من مى گيرند. من خواهم گفت: خدايا اصحابم ؟ ! به من گفته مى شود: تو نمى دانى اينان پس از تو چه كردند ! !(2)
ص: 52
بايد دقت داشت كه سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مى پرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مى كنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبهه اى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخ ها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
در فرصتى همچون وقت نماز كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مردم حضور داشت، سلمان فارسى از ميان جمعيت صدا زد: يا رسول اللّه، اين ولايت كه براى على اعلام فرمودى مانند كدام ولايت است ؟
كيفيت مطرح شدن اين سؤال نشان مى داد كه تعمّدى در طرح آن وجود دارد و درخواست نشان دادن شبيه براى اين ولايت براى تعيين دقيق حدود آن و جلوگيرى از هر تفسير ناروايى بر سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه است.
و لذا حضرت در پاسخ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. اين جمله كوتاه بدان معنا بود كه به جاى هر گونه تفسيرى كافى است اعتقادى كه نسبت به من داريد نسبت به على عليه السلام داشته باشيد. لذا به دنبال اين جمله فرمود: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(1)
در اين لحظه خداوند عزوجل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» . پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(2)
همان گونه كه هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود، ولايت و سرپرستى نيز چنين است. اگر نماز و روزه
ص: 53
و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند.
تفسير ولايت نيز در غدير صورت گرفت؛ هم صاحب آن معرفى و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
به عنوان تكميل كلام پيامبر صلى الله عليه و آله، جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير نيز بشنويم. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابه اى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بوده ام على هم نسبت به او صاحب اختيار است.
امضاى الهى براى ولايت
امضاى الهى براى ولايت(1)
به عنوان حساس ترين فراز نبوت و پيام آورى پيامبر صلى الله عليه و آله، يك يرنامه ريزى چند جانبه پس از خطبه غدير مطرح شد، تا امضاى الهى بر سر تا سر آن پيام بلند بر همه روشن و واضح گردد.
چهار برنامه - كه مستقيما از طرف خداوند هدايت مى شد - اين هدف غدير را به ثمر رساند، و بر حاضرين غدير و همه نسل هاى غايب از غدير اراده مستقيم الهى را بر جزء جزء مراسم غدير ثابت كرد:
سپاس خداوند از مبلغ اعظم غدير، پيام خاص الهى پس از خطابه غدير، ظهور جبرئيل در غدير، سنگ آسمانى بر دشمن غدير.
ص: 54
اولين برنامه سپاس خداوند از مبلغ اعظم ولايت و غدير بود. به راستى چه زيباست كه يك سخنرانى آن قدر حساب شده باشد كه خداى غدير از مبلِّغ آن تشكر كند. در هيچ يك از پيام رسانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه ندارد كه خداوند سپاسنامه اى براى پيامبرش فرستاده باشد؛ اگر چه در واقع خداوند هميشه سپاسگزار پيامبر معظم صلى الله عليه و آله بوده كه بار سنگين ختم رسالت را بر دوش كشيده است.
از آنجا كه دستور ابلاغ غدير در گونه اى خاص و سنگين با خطاب «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، و با تأكيد «واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، و با خوف و رجاء «وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1) نازل شده بود، تشكرنامه پرمعنايى از سوى پروردگار غدير براى مبلغ اعظم آن فرستاده شد، و از آن همه تلاش و فداكارى و تسليم محض در برابر فرمان الهى تقدير شد.
جبرئيل نازل شد و آيه سوم سوره قلم را آورد: «وَ اِنَّ لَكَ لأََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بى منت خواهد بود» ، و اين به معناى عظمت كارى بود كه جز پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را ياراى بر دوش كشيدن آن نبود، و در دلسوزانه ترين شكل به اجرا در آمده بود.
در نگاهى ديگر، اين سپاس اعلام رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » بود، و امضاى برنامه اى بود كه مجرى فرامين الهى در غدير به اجرا درآورد.(2)
و اما برنامه دوم پيام خاص الهى پس از خطابه غدير بود. اكنون نوبت آن بود كه مُهر قبولى پروردگار درباره غدير، جلوه خود را در ارتباط مردم با خداوند نشان دهد، بدين معنى كه اگر خداى غدير خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را امضا كرده، روزى هم براى بازخواست اين تأييد الهى وجود خواهد داشت.
اين پيام يكى از پيش بينى هاى جالب غدير بود كه هدف از برنامه عظيم غدير را به مردم فهمانيد و مردم را با مجرد شنيدن خطابه رها نكرد.
ص: 55
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطابه، پيام خاص الهى را - كه جبرئيل آورده بود - به مردم ابلاغ كرد و چنين فرمود: اى مردم، خدا به من سلام رسانده مى فرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم ... » ، و بعد از اين حكمى به شما نازل نمى كنم. نماز و زكات و روزه و حج را بر شما نازل كردم و اين ولايت پنجمى است، و آن چهار حكم را بدون ولايت قبول نمى نمايم.
پيش بينى چنين بود كه اين پيام در متن خطبه نباشد و به طور جداگانه و به عنوان تفسير «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... » پس از ختم كلام در خطابه ارائه گردد، تا به طور جداگانه در خاطره ها بماند.(1)
برنامه سوم و چهارم، ظهور جبرئيل در غدير و ماجراى سنگ آسمانى بر دشمن غدير حارث فهرى بود.
به تعبير ديگر: با آنكه اصل بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز هر روز و هر ساعت و هر لحظه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»(2) بود، و ايمان به نبوت حضرت به معناى پذيرفتن كلام الهى از صداى نبوى بود، اما در موارد حساس بايد تأكيد مى شد كه اين امر از طرف خداست.
در غدير به عنوان حساس ترين فراز نبوت و پيام آورى پيامبر صلى الله عليه و آله، يك يرنامه ريزى چند جانبه مطرح شد، تا امضاى الهى بر سر تا سر آن پيام بلند بر همه روشن و واضح گردد.
يك بُعد اين برنامه مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله و مُهر تأييد بر انجام وظيفه آسمانى آن حضرت بود، و بُعد ديگر آن مربوط به مردم بود كه با چشم خود تأييد الهى را ببينند. در نگاهى ديگر يك جلوه از اين تأييد با نزول جبرئيل و اعلان پيامبر صلى الله عليه و آله انجام شد، و جلوه ديگر آن با وقوع دو معجزه در حضور مردم تحقق يافت.
ص: 56
چهار برنامه - كه مستقيما از طرف خداوند هدايت مى شد - اين هدف غدير را به ثمر رساند، و بر حاضرين غدير و همه نسل هاى غايب از غدير اراده مستقيم الهى را بر جزء جزء مراسم غدير ثابت كرد: سپاس خداوند از مبلغ اعظم غدير، پيام خاص الهى پس از خطابه غدير، ظهور جبرئيل در غدير، سنگ آسمانى بر دشمن غدير.
اسناد ماندگار غدير
اسناد ماندگار غدير(1)
مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مى شود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مى شود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مى ماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شده اى از آن براى نسل هاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از مواضع اعجاب برانگيز سخنرانى غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه نداشت:
يكى سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.(2)
دوم شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
سوم اعلان روز غدير به عنوان يك عيد دائمى براى مسلمانان بود.
چهارم علامت گذارى محل سخنرانى به عنوان مسجد غدير براى هميشه بود.
توضيح تك تك اين موارد در ادامه اين قسمت آمده است.
پرسش و پاسخ از ولايت پس از خطبه غدير = آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
ص: 57
نداى آسمانى در غدير
عده اى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانه اى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على عليه السلام را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. بر حذر باشيد !(1)
حضور و ظهور جبرئيل پس از خطبه غدير
حضور و ظهور جبرئيل پس از خطبه غدير(2)
از جمله معجزاتى كه پس از خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد، اين بود كه جبرئيل براى مردم ظاهر شد، و بار ديگر حجت را بر همگان و به خصوص عمر بن خطاب تمام كرد.
اين بود كه همگان مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده و مى گويد:
بخدا قسم، روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !
البته اين ماجرا به اين شكل نيز نقل شده است:
پس از اينكه عمر بن خطاب در غدير و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراضاتى داشت، همين كه از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله با عجله بيرون آمد، به اسب سوارى برخورد كه كنار
ص: 58
جمعيت ايستاده بود و عمامه اى زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. آن اسب سوار خطاب به عمر گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود ! براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
عمر از او پرسيد: تو كيستى ؟ ولى آن مرد سكوت كرد. عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اين ماجرا را خبر داد.
حضرت فرمود: آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايتى را براى شما مطرح كرد كه اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود. تو مواظب باش شكننده اين پيمان نباشى كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.(1)
پايان سفر حجة الوداع
پايان سفر حجة الوداع(2)
پس از اتمام مراسم سه روزه غدير، كاروان غدير پنج روز راه در پيش داشت. آنان به سمت مدينه به را افتادند و پس از منازل «هَرشى» به «اَبْواء» و «سَقْيا» و «عَرْج» و «اَثايَه» و «مُتَعَشّى» و «مُنصَرَف» و «رَوْحاء» و «عِرْقُ الظَّبيَة» ، به «مسجد شَجَره» رسيدند.
پس از توقفى كوتاه در «شَجَره» ، روز بيست و پنجم ذى الحجه سال دهم دقيقا يك ماه پس از خروج از مدينه به اين شهر بازگشتند، در حالى كه بسيارى از ساكنين قبائل در مسير راه از كاروان جدا شده به شهر و ديار خود رفته بودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با همان هفتاد هزار نفرى كه از مدينه خارج شده بود وارد اين شهر شد، در حالى كه رسالت عظيم خود را در آرام ترين و قاطعانه ترين شكل انجام داده بود.
ص: 59
تزيين آسمان چهارم به بيت المعمور در روز غدير
تزيين آسمان چهارم به بيت المعمور در روز غدير(1)
در آن روز از ايام سال كه مقارن با روز غدير بوده است وقايع بسيار مهمى در عالم خلقت و در تكوين جهان رخ داده، همان طور كه انبياء عليهم السلام نيز برنامه هاى مهم خود را در اين روز انجام داده اند.
اين به خاطر ارزشى است كه صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام به آن داده است، و حاكى از آن است كه واقعه اى مهم تر از آن در تاريخ عالم نبوده است، كه سعى شده ساير وقايع با آن مقارن گردد و از مباركى اين روز طلب بركت و يُمن شود. از جمله عرضه ولايت بر همه مخلوقات در روز غدير است.
همانطور كه در روز غدير «ولايت» بر انسان ها عرضه شد، در عالم خلقت بر ساير مخلوقات نيز عرضه شد. امام رضا عليه السلام در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مى فرمايد.(2)
از جمله آنها قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(3) = آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ... »(4) = آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
ص: 60
آيه «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»
اشاره
آيه «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ»(1)
يكى از آياتى كه در ماجراى غدير و پس از اعلان ولايت در غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيه بود:
«وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» :
«و براى تو اجر بى منّتى است» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير، تجلى نبوت و ولايت آرامش روح نوازى را بر غدير خم حاكم كرده بود و رسالتى كه به عنوان اعلان ولايت بر دوش پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده شد طى مراحلى به انجام رساند.
اما هنوز مراسم غدير پايان نيافته بود و همه چشم انتظار برنامه هاى بعدى بودند. آخرين پله هاى منبر غدير زير قدم هاى محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام سبك شدند، در حالى كه جان بر كفان ولايت چشم بر لبان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله آماده اجراى فرامين حضرتش بودند.
يكى از مراحل جالب اين تبليغ هنگامى بود كه تشكر الهى از انجام چنين وظيفه خطير اعلام شد، كه به معناى تحقق اهداف از پيش تعيين شده غدير بود. در روايت مربوط به اين فراز غدير چنين آمده است:
هنگامى كه دستور اعلان ولايت على عليه السلام نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت را معرفى كرد و ولايت او را اعلام نمود و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. در آن لحظات خداى محمد صلى الله عليه و آله سپاسى بلند براى آن مبلِّغ اعظم غدير فرستاد و از آن همه تلاش و فداكارى و تسليم محض او در برابر فرمانش تشكر كرد.
ص: 61
جبرئيل نازل شد و آيه 3 سوره قلم را به عنوان رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ» براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِنَّ لَكَ لاَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بى منت خواهد بود»(1)؛ و منظور خدا آن بود كه اين اجر به خاطر تبليغى است كه درباره على عليه السلام به انجام رساندى.
2 - تحليل اعتقادى
از موقعيت نزول اين آيه سه نكته قابل استفاده است:
خداوند در هيچ جاى قرآن براى پيامبرش اجر و مزدى اعلام نفرموده، و فقط در يك جمله از قول پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «إِنْ أَجْرِىَ إِلاَّ عَلَى اللّه وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ شَهِيدٌ»(2): «اجر من بر خداوند است و او بر هر چيزى شاهد است» .
اما در اين آيه خداوند بدون آنكه پرده از اين اجر و مزد بردارد مى فرمايد: «براى تو اجر بى منّتى است» . اين دليل عظمت مسئله اعلان ولايت است كه تنها در اين مورد خدا نام اجر و مزد را به ميان مى آورد، و در جمله اى آكنده از تأكيد با استفاده از «انَّ» و «لام تأكيد» آن را بيان مى دارد.
اين اجر و پاداش عنوان «مُزد» ندارد، بلكه به عنوان تشكر الهى از انجام كارى پر مخاطره و سنگين است. كلمه «غير ممنون» به عنوان صفت «اجر» دلالت بر اين مطلب دارد، و حاكى از آن است كه خداوند بى هيچ منّتى، و بدون آنكه اين پاداش را با عمل انجام شده مقايسه كند و در ميزان و ترازو قرار دهد، به عنوان سپاس و سند افتخار آن را تقديم پيامبرش مى نمايد.
در حديثى كه شأن نزول اين آيه را بيان مى دارد تصريح شده كه اين پاداش بى منّت
ص: 62
كه تقديمى پروردگار به خاتم پيامبران است، دقيقا پس از اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير صورت گرفته است. اين نشان دهنده قله سر به فلك كشيده غدير است كه در اوج عظمتش نشان تقدير به پيامبر معظم صلى الله عليه و آله اعطا مى گردد.
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
اشاره
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(1)
پيش از سفر حجة الوداع و واقعه غدير، سه آيه از قرآن در مدينه نازل شد:
«اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ» :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و اولى الامر خود اطاعت كنيد» .
«اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... » :
«صاحب اختيار شما خداست و رسولش و كسانى كه ايمان آورده نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
«اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخُذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً ... » :
«آيا گمان كرده ايد كه به حال خود رها مى شويد در حالى كه هنوز خدا جهاد كنندگان از شما را بايد بشناسد كه جز خدا و رسول و مؤمنين را صاحب اسرار خود قرار نمى دهند» .
با نزول اين آيات مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه و عناوين اصلى آنها يعنى «اولو الامر» و «مؤتى الزكاة فى الركوع» و «المؤمنين» درباره گروه خاصى از مؤمنين است يا شامل همه آنان مى شود ؟
ص: 63
در پاسخ خداوند به پيامبرش دستور داد واليان امر مردم را به آنان بشناساند، و ولايت را براى آنان تفسير و بيان كند همان گونه كه نماز و زكات را برايشان بيان كرده است؛ و از همين جا بود كه برنامه غدير تدارك ديده شد تا در آن مراسم عظيم مفهوم و شئون ولايت در شكوهمندترين شكل خود براى مردم بيان شود.
1 - آيه ولايت در خطبه غدير
اين آيه در خطبه غدير نيز مورد استشهاد قرار گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان وحى خاص براى ابلاغ ولايت، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليه السلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، و سپس آن را به على عليه السلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است. حضرت چنين فرمود:
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ. وَ قَدْ انْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ الَّذى اقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيه اى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مى دهند» ، و على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى كند» .
در مراحل آغازين خطبه، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور ابلاغ ولايت على عليه السلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مى فرمايد، يادآور مى شود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است. سپس آيه خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام را بر مردم مى خواند.
ص: 64
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است.
براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مى برد و مى فرمايد: على بود كه در حال ركوع زكات داد. و بر همه روشن مى فرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
2 - سؤال سلمان از معناى اولوالامر
جالب اينكه پس از خطبه غدير نيز، مردم به ياد آوردند كه در مدينه درباره همين سه آيه سؤال كردند و امروز روز پاسخ آن است. اين بود كه درباره همين سه آيه بار ديگر سؤال كردند.
با اين مقدمات كه مردم را براى مسئله ولايت به كنجكاوى وادار كرده بود، جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و با اشاره به آيه اكمال دين - كه بعدا به عنوان آيه 67 سوره مائده نازل شد - چنين پيام آورد: يا محمد، خداوند - جل اسمه - به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
من پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از فرستادگانم را از دنيا نبردم مگر بعد از كمال دينم و مؤكد نمودن حجتم. اكنون دو مسئله از واجبات باقى مانده كه بايد آن را به قومت ابلاغ نمايى: يكى حج و ديگرى ولايت و خلافت بعد از خودت، چرا كه من زمينم را از حجتم خالى نگذاشته ام و تا ابد خالى نمى گذارم.(1)
در ادامه و پس از پايان خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليه السلام و مراسم تبريك و تهنيت، چند سؤال كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين ئر مورد اولوالامر از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد و حضرت با صراحت پاسخ داد، بر روشنگرى غدير افزود.
ص: 65
ماجرا چنين بود كه پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، حضرت برنامه هاى ويژه اى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
پرسش و پاسخ پس از خطبه غدير را مى توان از جهاتى مورد تحليل و بررسى قرار داد. پس از پايان خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليه السلام و تبريك و تهنيت، چند سؤال كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود. گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير، حضرت برنامه هاى ويژه اى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
اين در حالى بود كه يرنامه ريزى حساب شده غدير مراحل خود را بُرنده و پيشتاز طى كرده بود، و با پايان سخنرانى همه رشته هاى منافقين از هم مى گسست. همانان كه در بين خود مى گفتند: اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مى كنيم. پس از بيعت غدير گِرد هم جمع شده بودند و مى گفتند: بَطَلَ كَيْدُنا: حيله هاى ما باطل شد و نقشه هاى ما بر باد رفت.
اكنون يكى از برنامه هاى تكميلى خطابه غدير اعلان رسمى يأس و نااميدى منافقين از سوى خدا و رسول بود. آيه سوم سوره مائده در چنين موقعيتى نازل شد و عظمت تأثيرگذارى خطبه غدير را به همه نشان داد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» : «امروز كافران از تخريب دين شما نا اميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد» ، و اين اعلان پشتوانه قلوب مؤمنان شد كه با ايمان بر ولايت على عليه السلام از هيچ دشمنى - چه كفار ظاهرى و چه كفار باطنى - نهراسند.(1)
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق يرنامه ريزى شده است. يكى نشان دادن حساس ترين و مهم ترين پيام خطبه با تكرار مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، و ديگرى پاسخ به سؤالاتى در زمينه
ص: 66
مسائل مطرح شده در خطابه به خصوص شبهات منافقين، و سومى اعلان رسمى شكست توطئه گران بود.
در كنار تكرار حديث غدير توسط منادى پيامبر صلى الله عليه و آله در فضاى غدير، برنامه پاسخگويى به سؤالات بود.
بايد در نظر داشت سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مى پرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مى كنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبهه اى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخ ها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
در فرصتى همچون وقت نماز كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مردم حضور داشت، سلمان فارسى از ميان جمعيت صدا زد: يا رسول اللّه، اين ولايت كه براى على اعلام فرمودى مانند كدام ولايت است ؟
كيفيت مطرح شدن اين سؤال نشان مى داد كه تعمدى در طرح آن وجود دارد و درخواست نشان دادن شبيه براى اين ولايت براى تعيين دقيق حدود آن و جلوگيرى از هر تفسير ناروايى بر سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه است.
حضرت در پاسخ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. اين جمله كوتاه بدان معنا بود كه به جاى هر گونه تفسيرى كافى است اعتقادى كه نسبت به من داريد نسبت به على عليه السلام داشته باشيد. لذا به دنبال اين جمله فرمود: مَنْ كُنْتُ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
سؤال بعدى را يكى ديگر از اصحاب مطرح كرد كه مى خواست مفهوم دقيق و ريشه دار ولايت را بداند. او پرسيد: منظور دقيق شما از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» چه بود ؟
ص: 67
پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از زيباترين جلوه هاى كلام بود كه در كوتاه ترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليه السلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست؛ و در اين باره فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. پس از خدا من مولاى مؤمنان هستم و از مؤمنان بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. اكنون هر كس كه من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابى طالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست.
3 - سؤال منافقين از معناى اولوالامر
در غدير ابوبكر و عمر و منافقين سؤالى مطرح كردند كه نشان مى داد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(1) و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2) و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(3) را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلى الله عليه و آله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابى طالب عليه السلام است.
ص: 68
پس از سؤال سلمان و شخصى ديگر، ابوبكر و عمر سه آيه «اُولِى الاَمْرِ» و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه» و «وَليجَة» را كه هنگام حركت از مدينه نيز سؤال شده بود مطرح كردند و پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه مخصوص على است ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبهه اى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليه السلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد:
على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در پيشگاه مردم رو به على عليه السلام كرد و فرمود: مَنْ اَطاعَكَ فَقَدْ اَطاعَنى، وَ مَنْ اَطاعَنى فَقَدْ اَطاعَ اللّه ُ، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ مَنْ عَصانى فَقَدْ عَصَى اللّه ُ تَعالى: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده؛ و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از من سرپيچى كرده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
با معرفى دوازده امام عليهم السلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
ص: 69
آيه ولايت به بيانى ديگر
اشاره
پس از نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » ، هنوز مردم مدينه در پىِ معنى و مفهوم اين آيه بودند كه خداوند سه آيه ديگر از قرآن نازل كرد، كه در هر سه مسئله ولايت به ميان آمده بود و بار ديگر اهميت موضوعِ ولايت انگيزه اى براى سؤال مردم شد:
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... » ، و آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا ... » و آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
اين سه آيه از دو جهت قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در يك آيه عنوان «أُولِى الْأَمْرِ» به معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه ديگر «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به همان معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند ؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اولِى الامْر» خواهد بود ؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود ؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود ؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينه اى مناسب مى طلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج به طور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابى طالب عليه السلام را به امامت منصوب فرمايد.
ص: 70
بنا بر اين، واقعه غدير پاسخ به سؤالى بزرگ درباره ولايت است كه از نزول سه آيه قرآن قبل از آن مراسم عظيم نشأت گرفته است. به عبارت ديگر نقطه آغاز غدير نزول آياتى بود كه مسئله ولايت رابه مردم گوشزد كرد و آمادگى لازم را براى پذيرش آنچه در غدير گفته شد ايجاد كرد.
داستان اين تسلسل تاريخى را از لسان صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مى شنويم كه در اتمام حجت هاى خود در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و در حضور حاضرين غدير در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده و بر نازل شدن اين آيات در آغاز سفر غدير تصريح نموده است:
وقتى آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه ... » : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و پيامبر و صاحبان امر خود اطاعت كنيد» نازل شد، و آنگاه كه آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » : «فقط صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» نازل شد، و هنگامى كه آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا ... » : «گمان كرده ايد كه رها مى شويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان شما را ببيند كسانى كه جز خدا و پيامبرش و مؤمنين را محل اعتماد خود قرار نمى دهند» ، اين سه آيه كه نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه ! آيا مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه مى شود ؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد واليانِ امر مردم را به آنان معرفى كند، و ولايت را برايشان تفسير كند همان گونه كه نماز و زكات و حجّشان را تفسير كرده است و مرا در غدير خم منصوب نمايد. (در غدير) پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
اى مردم ! خداوند مرا براى رسالتى فرستاده كه سينه ام از آن به تنگ آمد و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب مى كنند، ولى خدا مرا تهديد كرده كه يا آن رسالت را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد ! سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا براى جمع شدن مردم ندا كنند.
ص: 71
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه اى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و حضرت فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشته ام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » را نازل كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با تكبير چنين فرمود: اللّه اكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليه السلام بعد از من است.
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، اين آيات مخصوص على عليه السلام است ؟ حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است.
گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من.
سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
2 - تحليل اعتقادى
مراسم عظيم غدير به دستور خداوند براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤال ها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مى آيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
ص: 72
سؤال 1 : آيا مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم مخصوص افراد خاصى است يا آنكه منظور اصل بدست گرفتن امور مردم است و افراد آن مهم نيستند و مى توانند در هر زمانى انتخاب شوند ؟
پاسخ: ولايت و صاحب اختيارى مردم نه تنها عموميت ندارد، بلكه مخصوص دوازده نفرِ معين شده است، كه مقام عصمت را دارند.
سؤال 2 : پشتوانه اين ولايت و صاحب اختيارى مردم چيست ؟
پاسخ: ولايتِ خدا اصل و ريشه اين ولايت بر مردم است. در پله دوم ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و در امتداد آن ولايت ائمه عليهم السلام قرار دارد. بنا بر اين، ولايت پيامبر و امام به ترتيب تكيه بر ولايت اول دارد، كه ولايت خالق جهان بر مخلوقاتش است.
سؤال 3 : آيا ولايت مخصوص على عليه السلام است ؟
پاسخ: على و جانشينانش تا روز قيامت صاحب اين ولايتند، كه عبارتند از حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهم السلام.
سؤال 4 : محدوده اين ولايت چقدر است ؟
پاسخ: عينا مانند ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است و هيچ فرقى ندارد، و به معناى صاحب اختيارى بر همه مردم در همه ابعاد حتى امور شخصى آنان است.
سؤال 5 : اهميت ولايت چقدر است ؟
پاسخ: با اين ولايت دين كامل شده و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان ختم نبوت به انجام رسيده است.
بنا بر اين، مردم هنگام نزول اين آيات درباره ولايت سؤالاتى داشتند و به امر خداوند وعده آنها غدير قرار داده شد، و واقعا جواب هاى كاملى براى سؤالات خود يافتند.
ص: 73
آيه ولايت از منظرى ديگر
اشاره
از جمله آياتى كه در رابطه با ولايت و غدير نازل شد اين دو آيه بود:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَى عَذابٍ شَدِيدٍ»(1):
«بگو من شما را به يك چيز موعظه مى كنم تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد سپس فكر كنيد كه رفيق شما جنون ندارد او نيست مگر ترساننده اى براى شما در برابر عذاب شديد» .
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2):
«صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
اين دو آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مى كردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كرده است، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مى كشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مى سپاريم:
ص: 74
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمان هاى مختلف فرستاد، همان گونه كه خداوند آسمان ها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مى خواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق كند مى توانست، ولى آرامش و مدارا را نمونه اى براى امانت داران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئله اى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اله الاَّ اللّه» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مى شود.
منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند ؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو شما را به يك چيز موعظه مى كنم» ، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليه السلام) ، كه اگر نام او در قرآن برده مى شد (دشمنان) آن را حذف مى كردند ... . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
ص: 75
2 - تحليل اعتقادى
آنچه ارتباط اين آيات را با غدير روشن مى كند قسمت آخر حديث است كه نزول آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » را بعد از چنين سؤال و جواب منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى كند.
با توجه به اينكه در اين حديث اميرالمؤمنين عليه السلام در صدد پاسخگويى به كسى است كه معناى آياتى از قرآن براى او مشكل شده و حضرت با بيان نورانى خود ابهامات را براى او بر طرف مى كند، و از جمله درباره «إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» سؤال نموده است، بايد دانست كه حضرت در صدد ذكر مسير داستان غدير نيست، و فقط با اشاره اى به ختم ماجراى غدير كه نزول آيه اكمال است، بيان مى كند كه مراد از «واحدة» در آيه «ولايت» است.
بنا بر اين، از مجموع اين حديث مى توان استفاده كرد كه يكى از مراحل مقدماتى غدير همين سؤال منافقين و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله با نزول دو آيه قرآن است.
آيه ولايت در ادامه تاريخ
اشاره
در ادامه تاريخ، در چند مورد به آيه «إنَّما وَليُّكُم اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ ... » و استشهاد به آن در غدير اشاره شده است:
1 - جنگ صفين
غدير در واقع تفسير قرآن بود و منبر غدير بيانى براى آيات الهى درباره ولايت. خداوند در كتابش به اطاعت اولو الامر دستور داده و ما بايد بدانيم منظور از اولوالامر كيانند، و با «إنَّما وَليُّكُم اللّه ... » صاحب اختيار ما را معرفى كرده و ما بايد شئون اين ولايت را بدانيم.
روزى كه خنكاى ولايت در آن وزيد و جان ها طراوت ولايت را احساس كرد غدير بود كه پرونده اش كاملاً باز شد. صاحب غدير در حالى كه مردم را قسم مى داد در اين باره فرمود:
ص: 76
شما را به خدا قسم مى دهم درباره قول خداوند: «يا أيُّها الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّه َ وَ ... » و آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ... » كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا به مردم بفهاند اين آيات درباره چه كسانى نازل شده و ولايت را براى آنان تفسير كند.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد ... ، و فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيارِ من، و من صاحب اختيارِ مؤمنين هستم و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. أَلا فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
و اما تفصيل ماجرا:
جنگ صفين يكى از حساس ترين مقاطعى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرصت را براى تبليغ غدير در آن مغتنم شمرد. آن سوى ميدان جنگ معاويه با پرچم ضد غدير و اين سو على عليه السلام با عَلَم ولايتِ الهى. شرايط حساسى براى يك خطابه غديرى پيش آمده كه بايد غير منتظره آن را ايراد كرد، در حالى كه مهاجرين و انصار و نيز فرستادگان معاويه حضور داشته باشند، تا خبرها را براى آن سوى ميدان ببرند.
پس از ردّ و بدل شدن نامه بين اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه در جنگ صفين، حضرت در ميان لشكرش بر فراز منبر رفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضائلم صرف نظر مى كنم.
شما را به خدا قسم مى دهم درباره قول خداوند: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(2) : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول
ص: 77
و اولى الامر خود اطاعت كنيد» ، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1) : «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند» ، و نيز مى فرمايد: «وَ لَمْ يَتَّخِذْ مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2) : «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمى گزيند» .
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است ؟ اينجا بود كه خداوند عزوجل دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات درباره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همانطور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينه ام به تنگ آمده است و چنين گمان برده ام كه مردم مرا تكذيب مى كنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنانِ اميرالمؤمنين عليه السلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار
ص: 78
حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر ديگر از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند بازگو كردند.(1)
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهن ها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
2 - پاسخِ اهل اهواز
اهل اهواز نامه اى به امام هادى عليه السلام نوشتند و سؤالاتى را مطرح كردند. حضرت در پاسخ آنان نامه اى نوشتند و جواب سؤالاتشان را دادند و از جمله فرمودند:
ما اين آيه را در قرآن مى يابيم كه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا ... » ، روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام است.
بعد مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام را از بين اصحابش جدا كرد و اين عبارت را بكار برد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ. از اين ارتباط مى فهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مى دهد.(2)
3 - زيارت غديريه
زيارت غديريه زيارتى زيبا و جامع است. يكى از مطالبى كه در اين زيارت به آن اشاره شده تصدّق اميرالمؤمنين على عليه السلام در حال نماز است: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ» :
فَمَا آمَنَ بِمَا أَنْزَلَ اللّه ُ فِيكَ عَلَى نَبِيِّهِ إِلاّ قَلِيلٌ، وَ لا زَادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسِيرٍ. وَ لَقَدْ أَنْزَلَ اللّه ُ تَعَالَى فِيكَ مِنْ قَبْلُ وَ هُمْ كَارِهُونَ: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ
ص: 79
فَسَوْفَ يَأْتِى اللّه ُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّه ِ وَ لا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّه ِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللّه ُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ. وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغَالِبُونَ»(1):
پس به آنچه خدا درباره تو بر پيامبرش نازل كرد ايمان نياورد جز عده اى اندك، و اكثرشان را نيفزود جز زيانكارى. پيش از آن نيز خدا در حق تو اين آيه را ناز كرد در حالى كه آنان دوست نداشتند: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد هر كه از شما از دينش برگردد خدا به زودى قومى را بياورد كه آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند بر مؤمنان نرمند و بر كافران سخت در راه خدا جهاد كنند از سرزنش سرزنش كنندگان نمى ترسند اين است فضل خدا به هر كه بخواهد عنايت مى كند خدا گسترانده و داناست. جز اين نيست كه شما ولىّ خدا و رسول او و همه آنانى هستند كه ايمان آورند و آنانى كه نماز را بر پا مى دارند و زكات مى دهند در حالى كه ركوع كننده اند. و هر كه با خدا و رسولش و كسانى كه ايمان آوردند دوستى كند پس حزب خدا حزب پيروز است» .
ضمن اينكه نزول آيه ولايت و خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام الولاية، در
روز 24 ذى الحجه الحرام است.
ص: 80
دوم: عمامه گذارى
ماجراى عمامه گذارى در غدير
ماجراى عمامه گذارى در غدير(1)
عرب هر گاه مى خواستند رياست بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اين افتخارِ بزرگى در عرب بود كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى ببندد كه به معناى اعتماد بر او بود.(2)
اولين برنامه از مراسم غدير بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بود. چنين كارى براى حاضرين غدير دو مفهوم مهم داشت: يكى اعلام رياست و ولايت على عليه السلام بر مردم و ديگرى نشانه اعتماد كامل پيامبر صلى الله عليه و آله بر او در همه امور.
عمامه تاج افتخارى بود كه توسط بزرگِ قوم بر سر جانشين او قرار داده مى شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه اى داشت كه نام آن را «سَحاب» به معناى «ابر رحمت» گذاشته بود. در آن مراسم حضرت با دست مبارك خود آن عمامه را بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بست و دو سر آن را از پشت و جلو بر دوش آن حضرت قرار داد. سپس به عنوان اشاره به ارزش معنوى عمامه فرمود: «عمامه ملائكه اينگونه است» ، و براى اشاره به مفهوم اجتماعى عمامه فرمود: «عمامه تاج عرب است» .
ص: 81
آنگاه با اشاره به آيه 124 سوره آل عمران: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه َ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ . اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ» ، و آيه 25 سوره توبه: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ... وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها» ، فرمود: خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى بر سر داشتند تأييد و كمك نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين اقدام هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب عليه السلام را بر امت اعلام كرد و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.
خود اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اين باره چنين مى فرمايند:
پيامبر در روز غدير خم عمامه اى بر سرم بستند و يك طرف آن را بر دوشم آويختند و فرمودند: خداوند در روز بدر و حنين، مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى به سر داشتند يارى نمود.(1)
نقل عمامه گذارى در غدير توسط اهل سنت
نقل عمامه گذارى در غدير توسط اهل سنت(2)
مرحوم ميرحامد حسين در پاسخ به يكى از شبهات دهلوى، اشاره اى به قرائن موجود در غدير براى معناى «مولى» دارد، كه از جمله آنها بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام است. چكيده كلام صاحب عبقات چنين است:
در اينجا تنها به يك در مورد از اين قرائن اشاره مى كنيم و آن عمامه گذاشتن پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر على عليه السلام در روز غدير است. جماعتى از پيشوايان بزرگ اهل سنت اين حديث را روايت كرده اند كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير با دست خود بر سر على عليه السلام عمامه گذاشت. كسانى مانند:
ص: 82
1. سليمان بن داوود بن جارود طيالسى، ابوداوود
2. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى
3. احمد بن منيع بَغَوى
4. احمد بن حسين بن على بيهقى
5 . احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين
6 . ابراهيم بن محمّد حموينى
7. محمد بن يوسف زرندى
8 . على بن محمد، ابن صبّاغ
9. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين
10. عطاءاللّه بن فضل اللّه، جمال الدين محدّث شيرازى
11. على بن حسام الدين، علاءالدين متّقى
12. محمود بن على شيخانى قادرى
13. احمد بن محمد قشاشى
على متّقى گويد: از على عليه السلام نقل شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير عمامه اى بر سر من نهاد و دنباله آن را بر پشت سر من قرار داد - در نقل ديگرى آمده است: دو طرف آن را بر شانه هايم افكند - و سپس فرمود: خدا در روز بدر و روز حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه هايى بر سر داشتند. همچنين فرموده است: هر آينه عمامه جداكننده ميان كفر و ايمان است. در نقل ديگرى آمده است: جداكننده مسلمانان و مشركان است ... . به نقل از: ابن ابى شَيبه و طيالسى و ابن منيع و بيهقى.(1)
محب الدين طبرى نيز ماجراى عمامه گذارى در غدير را نقل كرده است.(2)
ص: 83
شهاب الدين احمد از امام صادق از اجدادش از اميرالمؤمنين عليهم السلام نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر او افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(1)
حموينى نيز ماجراى عمامه در غدير را در سه روايت نقل كرده است(2):
از قاضى جلال الدين ابوالمناقب محمود بن مسعود بن اسعد بن عِراقى طاووس قزوينى با اسنادش از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى عزوجل در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه اين چنين عمامه بر سر نهاده بودند، و عمامه بر سر نهادن جداكننده مسلمانان از مشركان است. حضرتش اين سخن را وقتى فرمود كه در روز غدير بر سر على عليه السلام عمامه نهاد و دو طرف آن را بر روى شانه هاى او افكند.
از جعفر بن محمد، از اجدادش روايت شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را -
كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
از على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمامه اى نهاد و يك طرفش را بر شانه ام افكند و فرمود: خدا در روز بدر مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.
ص: 84
همچنين محمد بن يوسف زرندى دومين حديث كه حموينى نقل كرده را از امام صادق از اجدادش عليهم السلام روايت كرده، و اين را نيز آورده كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اينكه بر سر على عليه السلام عمامه نهاد، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(1)
نورالدين ابن صبّاغ روايت كند: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمامه اى نهاد و انتهايش را بر شانه ام افكند و فرمود: خداوند در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى يارى رساند كه چنين عِمامه بر سر نهاده بودند.(2)
محدث شيرازى گويد: جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش عليهم السلام حديث غدير را روايت كرده كه در آن، اين بخش افزون تر از ديگر نقل هاست: پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه اش را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. پس حضرتش فرمود: فرشتگان در روز بدر اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ... .(3)
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى مى نويسد: در «الفصول المهمّة» از على بن ابى طالب عليه السلام نقل شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم عِمامه اى بر سر من گذاشت و انتهايش را بر شانه ام نهاد و فرمود: خداى تعالى در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.(4)
ص: 85
احمد قشاشى گويد: به سند پيشين كه به حافظ جلال الدين سيوطى مى رسد، براى ما روايت شده كه وى در «الجامع الكبير» از ابن ابى شَيبه و طيالسى و ابن منيع و بيهقى نقل كرده است كه على عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر من عمامه نهاد ... .(1)
و اما شيخ احمد قشاشى، از مشايخ بزرگ پدر دهلوى در اجازه است. محبّى در «خلاصة الأثر فى اعيان القرن الحادى عشر» شرح حال قشاشى را نوشته و او را مفصل ستوده است.(2)
آثار عمامه گذارى در غدير
آثار عمامه گذارى در غدير(3)
آنچه در سخنرانى غدير مطرح شد در دو جهت نمود پيدا كرد: يكى اعلام ولايت دوازده امام عليهم السلام و ديگرى التزام مردم به اين ركن اسلام. جلوه عملى اين دو مفهوم طى دو برنامه و يك اقدام به موقع به نمايش گذاشته شد.
بستن عمامه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر امام معرفى شده در غدير و مراسم سه روزه بيعت از يك سو و پاسخ به فريادهاى شعف مردم از سوى ديگر، سه جلوه عملى تثبيت مفاهيم غدير بود. اعلان امامت با بستن عمامه به شكل عملى جلوه داده مى شد، و بيعت التزام عملى به محتواى غدير بود، و پاسخ به احساسات مردم يك كار دو جانبه بود كه هم پذيرش مردم و هم اعلان ولايت را به نمايش مى گذاشت.
مردم هرگز سابقه بستن عمامه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر كسى را نداشتند، چه رسد به آنكه چنين عملى در برابر ديدگان مردم و بر فراز منبر باشد. اين در حالى بود كه چنين عملى بين عرب سابقه داشت و مفهوم آن اعلان رياست شخصى بر قومى و نيز اعتماد بزرگ قومى به كسى بود كه عمامه بر سر او بسته مى شد. جالب تر از همه عمامه معروف پيامبر صلى الله عليه و آله به نام «سحاب» و به معناى «ابر رحمت» بود، كه براى اين مراسم پيش بينى شده بود.
ص: 86
اكنون سخنرانى پايان يافته، اما پيامبر و على عليهماالسلام همچنان بر فراز منبر قرار دارند و سكوت همچنان بر مجلس صد و بيست هزار نفرى حاكم است، تا اگر خطيب از منبر پايين آيد مردم هم بپاخيزند.
اما همه ناظر بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه «سحاب» را به دست گرفت و در برابر ديدگان مردم آن را بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بست، و دو سر آن را از پشت سر و جلوى رو بر دوش آن حضرت قرار داد و در آن حال فرمود: عمامه ملائكه اينگونه است. خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى بر سر داشتند تأييد فرمود و يارى كرد.
آنگاه فرمود: «عمامه تاج عرب است» ، و اين بدان معنى بود كه تاج افتخار مقام ولايت و امامت را بر سر جانشين خود على بن ابى طالب عليه السلام قرار داده است.
اين اقدام عملى به معناى اعلان حاكميت و امامت على عليه السلام بر امت اسلام از يك سو، و نيز به معناى اعتماد تام پيامبر صلى الله عليه و آله بر خليفه بعد از خود بود، كه جز با اين صورتِ عملى به تصوير كشيده نمى شد.(1)
تحليل مراسم عمامه گذارى در غدير
تحليل مراسم عمامه گذارى در غدير(2)
يكى از مراسم خاص غدير بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام و با دست خود پيامبر صلى الله عليه و آله بود. برنامه بستن عمامه در حالى كه حضرت بر فراز منبر در برابر ديدگان جمعيت بودند، هرگز سابقه نداشت.
مهم تر اينكه انجام چنين كارى در حضور مردم آنگاه ارزش دارد كه معنايى همراه داشته باشد و مردم از ديدن آن نتيجه اى بگيرند. اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد به رسومات عُرفى آن عصر كه دو مفهوم بلند از انجام چنين كارى نتيجه گيرى مى شد:
ص: 87
الف. اعلام رياست و ولايت شخصى بر قومى بود؛ كه طى مراسمى با بستن عمامه اى جديد بر سر او اين مهم را اعلان مى كردند.
ب. اگر اين عمامه را شخص بزرگى به دست خود بر سر او مى بست نشان اعتماد او بر آن شخص بود.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين اقدام، هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب عليه السلام را اعلام كرد، و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(2)
آيه «إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ»(3) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ ... »(4) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها ... »(5) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »(6)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
ص: 88
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 123 - 125 سوره آل عمران و آيه 25 و 26 سوره توبه است:
«وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ. بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ»(1):
«خداوند در جنگ بدر شما را كمك كرد در حالى كه ذليل بوديد پس تقواى خدا مراعات نماييد تا شايد شكر كرده باشيد. آنگاه كه به مؤمنين گفتى آيا شما را كفايت نكرد كه پروردگارتان شما را با سه هزار ملائكه نازل شده كمك كرد. آرى اگر صبر كنيد و تقوى داشته باشيد و آنان با اين خروش نزد شما آيند خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشاندار يارى مى كند» .
«و لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ. ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ»(2):
«خدا شما را در موارد بسيارى كمك نمود و در روز حنين كه بسيارىِ تعدادتان شما را خوش آمد، اما برايتان فايده اى نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت كرده فرار نموديد. آنگاه خداوند آرامش را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد و لشكرهايى نازل كرد كه شما آنها را نمى ديد و عذاب كرد كسانى را كه كافر شدند و اين است جزاى كافران» .
ص: 89
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
عَنْ عَلِىٍّ عليه السلام قالَ: عَمَّمَنى رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ بِعَمامَةٍ فَسَدَلَ طَرَفَها عَلى مِنْكَبى وَ قالَ: إنَّ اللّه ايَّدَنى يَوْمَ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ بِمَلائِكَةٍ مُعْتَمّينَ بِهذِهِ الْعَمَّةِ:
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم عمامه اى بر سر من بست و آخر آن را روى شانه ام انداخت و فرمود: خدا در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى تأييد و كمك نمود كه چنين عمامه اى بر سر داشتند.(1)
2 - موقعيت تاريخى
يكى از مراسمى كه بر فراز منبر غدير در برابر ديدگان يكصد و بيست هزار مخاطب انجام گرفت، بستن عمامه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بود. اين برنامه بر اساس يك سنت عربى معناى مهمى در رابطه با جانشينى حضرت داشت.
عرب هر گاه مى خواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. هر گاه در چنين مراسمى شخص بزرگى عمامه خود را بر سر شخص مورد نظر مى بست نشانه اعتمادش بر او بود.(2)
در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار داد و فرمود: عمامه تاج عرب است.
آنگاه شكل خاص اين عمامه را با ياد جنگ بدر و حنين توضيح داد كه در اين دو جنگ خداوند ملائكه را به كمك من فرستاد و آنان عمامه هايى به اين صورت داشتند، و اين اشاره به دو آيه در اين باره در قرآن بود.(3)
ص: 90
اين موقعيت تاريخى را از منظرى ديگر نيز ميتوان بررسى كرد:
اولين برنامه از مراسم غدير بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بود. چنين كارى براى حاضرين غدير دو مفهوم مهم داشت: يكى اعلام رياست و ولايت على عليه السلام بر مردم و ديگرى نشانه اعتماد كامل پيامبر صلى الله عليه و آله بر او در همه امور. به عبارت ديگر تاج افتخارى بود كه توسط بزرگِ قوم بر سر جانشين او قرار داده مى شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه اى داشت كه نام آن را «سَحاب» به معناى «ابر رحمت» گذاشته بود. در آن مراسم حضرت با دست مبارك خود آن عمامه را بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بست و دو سر آن را از پشت و جلو بر دوش آن حضرت قرار داد. سپس به عنوان اشاره به ارزش معنوى عمامه فرمود: عمامه ملائكه اينگونه است. و براى اشاره به مفهوم اجتماعى عمامه فرمود: عمامه تاج عرب است.
آنگاه با اشاره به آيه 124 سوره آل عمران: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه َ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ» ، و آيه 25 سوره توبه: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ... وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها» ؛ و فرمود: خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى بر سر داشتند تأييد و كمك نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين اقدام هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب عليه السلام را بر امت اعلام كرد و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(1)
3 - موقعيت قرآنى
بدين گونه پيامبر صلى الله عليه و آله به چهار آيه در دو سوره قرآن اشاره كردند كه در آنها داستان كمك ملائكه به حضرت در دو جنگ بدر و حنين آمده است. در سوره آل عمران داستان جنگ بدر است كه عدد كفار سه برابر مسلمانان بود و خداوند مى فرمايد: در آن جنگ خداوند شما را يارى نمود.
ص: 91
پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جنگ به مردم فرمود: آيا اينكه خداوند با سه هزار ملائكه شما را يارى نمود كافى نيست ؟ ... اكنون اگر بردبار باشيد خداوند پنج هزار ملائكه با نشانه مسلمانان به يارى شما خواهد فرستاد.
در سوره توبه داستان جنگ حنين است كه كمين هاى دشمن قوى بود و ناگاه مسلمانان را در محاصره قرار دادند در حالى كه تعداد مسلمانان بيشتر بود، و در اين حال عده زيادى از مسلمانان پا به فرار گذاشتند. در چنين موقعيتى خداوند لشكر ناپيداى خود را به كمك فرستاد و مسلمانان را از شكست رهايى بخشيد.
در حديث آمده است كه در جنگ بدر و حنين اين ملائكه از آسمان نازل شدند و به صورت بشر در آمدند و همراه مسلمانان جنگيدند و بسيارى از كفار را كشتند، اگر چه مسلمانان آنها را نمى ديدند. به طورى كه بسيارى از كفار بعدها با تعجب مى پرسيدند: در آغاز جنگ تعداد شما كم بود. اينان چه كسانى بودند كه به لشكر شما اضافه شدند ؟ آن اسب هاى دو رنگ و سواران سفيدپوش بودند كه افراد ما را كشتند ! !(1)
از خصوصيات اين ملائكه عمامه اى بود كه بر سرداشتند و انتهاى آن بر دوششان آويخته بود.
بدين گونه بار ديگر نگاهى به قرآن را در غدير شاهديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به دو فراز قرآنى يادآور مى شود كه بخشى از مراسم غدير كه عمامه سحاب به اين صورت خاص بر سر على عليه السلام بسته مى شود يادگارى از روزهاى بدر و حنين است كه خدا ملائكه را به يارى اسلام فرستاد.
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ ... »(2) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »(3)
ص: 92
سوم: تبريك و تهنيت
تبريك و تهنيت در روز غدير
تبريك و تهنيت در روز غدير(1)
مسئله اكمال دين و اتمام نعمت با ولايت و در غدير مكرر در كلام معصومين عليهم السلام آمده است. از جمله در تبريك و تهنيت در روز غدير و در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله است كه ذيلاً به بيان آن مى پردازيم:
تبريكِ غدير از همان سال حجة الوداع و در همان بيابان غدير پس از اتمام خطبه پيامبر عليه السلام چنين آغاز شد:
پس از اتمام خطبه غدير، لحظات به كام پيامبر صلى الله عليه و آله شيرين تر از عسل بود، چرا كه خطاب «يا اَيَّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» را با عزمى راسخ به انجام رسانده بود و على بن ابى طالب عليه السلام را آن چنان كه بايد معرفى كرده بود، گام هاى بلند محمد و على عليهماالسلام فرود از منبر غدير را آغاز كرد و هر دو بزرگوار از پله هاى منبر غدير پايين آمدند.
همزمان مردم نيز مشتاقانه از جا برخاستند و از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند، تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر مى شوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مى دارند. سيل جمعيت، در حالى كه دست ها را به نشانه بيعت بالا برده بودند اشاره مى كردند
ص: 93
و مى گفتند: آرى پذيرفتيم و به امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مى كنيم. تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مى گفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود.
در آن لحظات احساس برانگيز پيامبر صلى الله عليه و آله از همان فراز منبر با بسيارى از دست هايى كه به سويش بلند شده بود بيعت كرد و به احساسات آنان پاسخ داد. صداى تبريك و تهنيت از جمعيت بلند بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ تبريك آنان مى فرمود: الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ الْعالَمينَ : سپاس خدايى را كه ما را بر همه جهانيان فضيلت داد. حضرت با اين كار به مردم گوشزد نمود كه در برابر دو شخصيت اول عالم وجود قرار دارند كه خداوند فضيلت مطلق را به آنان داده است.
فريادهاى شعفى كه از جمعيت برمى خاست، شكوه و ابهت بى مانندى را به اجتماع بزرگ غدير مى بخشيد. در كنار اين صداها، فريادهاى تبريك نيز شنيده مى شد، كه چنين مقام والايى به على بن ابى طالب عليه السلام تبريك مى گفتند و تعيين چنين جانشينى را به پيامبر صلى الله عليه و آله تهنيت عرض مى كردند.
نكته قابل توجهى كه در هيچ يك از پيروزى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله - چه در جنگ ها و چه ساير مناسبت ها و حتى فتح مكه - سراغ نداريم، اين است كه حضرت براى نشان دادن غدير به عنوان بزرگ ترين مناسبتى كه در عمر مباركش بايد به او تبريك گفت، مى فرمود: به من تبريك بگوييد. به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است. اين كلام حضرت نشانه فتح بزرگ و در هم شكستن كامل سنگرهاى كفر و نفاق بود.
اين هر دو به معناى درك صحيح و دريافت عميق مخاطبين از سخنرانى غدير بود. عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله به چنين ابراز احساساتى در سه مرحله حساب شده انجام گرفت. ابتدا با تكان دادن دست مبارك به احساسات آنان پاسخ داد و اينگونه با آنان بيعت كرد كه تا آن روز اين حركت دو سويه از مخاطِب و مخاطَب در سخنرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله ديده نشده بود.
ص: 94
همچنين ابراز احساسات مردم با پاسخ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آرام تر شد در حالى كه آن حضرت با اميرالمؤمنين عليه السلام به پله هاى پايين منبر رسيده بودند. در آن حال پيامبر صلى الله عليه و آله كمال دين را به مردم يادآور شده فرمود:
اللّه ُ اَكبَرُ عَلى اِكمالِ الدّينِ وَ اِتمامِ النِّعمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ لِعَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ: اللّه اكبر به خاطر كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابى طالب.
سپس سه بار آيه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» را قرائت كرد، و بعد از آن فرمود: كمال دين و تمام نعمت و رضايت رب با اين است كه مرا براى ابلاغ ولايت على بن ابى طالب بعد از من فرستاده است.
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به منادى خود دستور دادند تا بين مردم گردش كند و اين خلاصه غدير را تكرار كند: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، تا به عنوان تابلويى از غدير در ذهنها نقش ببندد.(1)
تبريك گفتن عمر در روز غدير
اشاره
تبريك گفتن عمر در روز غدير(2)
از اولين كسانى كه پس از خطبه غدير آمد و به اميرالمؤمنين عليه السلام تبريك گفت، عمر بن خطاب بود. اين ماجراى تبريك گفتن به قدرى مشهور است كه يكى از ادله و قرائن معناى أولى براى مَولى است. دارقطنى - چنانكه در «الصواعق» آمده - و عاصمى در «زين الفتى» گفته اند كه ابوبكر نيز در شادباش گفتن به على عليه السلام با عمر همراه بوده است.
ص: 95
1 - راويان خبر شادباش گفتن عمر
خبر شادباش گفتن عمر را گروه پرشمارى از سرشناسان اهل سنت و پيشوايان بزرگ ايشان روايت كرده اند؛ از جمله:
1. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى
2. احمد بن محمد بن حنبل شيبانى
3. عبداللّه بن احمد بن حنبل
4. حسن بن سفيان نَسَوى، ابوالعباس
5 . عبدالملك بن محمد خرگوشى، ابوسعد
6 . احمد بن محمد ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق
7. اسماعيل بن على بن حسين، ابن سَمّان
8 . عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى
9. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
10. ملاّ عمر بن محمد بن خضر اردبيلى
11. يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى
12. احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين
13. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه جوينى
14. محمد بن عبداللّه ولى الدين خطيب
15. محمد بن يوسف زرندى، جمال الدين
16. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير
17. على بن شِهاب الدين همدانى
18. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى
19. على بن محمد، ابن صبّاغ، نورالدين
ص: 96
20. حسين بن معين الدين يزدى ميبدى
21. عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيل الدين واعظ
22. محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى
23. محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى
24. محمد بن معتمدخان بدخشانى
25. محمد صدر عالم
26. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير
2 - وجه دلالت
بى گمان، اين شادباش دلالت مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم به مرتبتى عظيم و فوق همه مراتب و مناصب دست يافت. گواه اين سخن آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بسيارى از موارد، فضائل و مناقبى را براى على عليه السلام بيان فرمود، ولى روايت نشده كه در يك مورد از آنها صحابه به گونه اى كه عمر در روز غدير به امام عليه السلام شادباش گفت، شادباش گفته باشند.
اگر مراد از «ولايت» تنها اين باشد كه على عليه السلام در روز غدير ناصر يا محبّ يا محبوب مؤمنان شد، لازمه تبريك عمر به حضرتش به اين سبب آن است كه ولايت به معانى يادشده بزرگ ترين فضيلت وى باشد. ولى بنا بر نقل راويان ثقه، امام عليه السلام فضائل و مناقبى دارد كه قطعا از معانى يادشده بزرگ تر است. از اين رو، مراد از ولايت معنايى بالاتر از اين معانى است؛ و آن معنى ولايت در تصرّف است.
گفته اند: مراد محبوبيّت مطلق بوده، و پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم محبوبيّت مطلق را كه براى شخص خودش وجود داشت براى على عليه السلام اثبات و واجب كرد. اين جايگاهى بس والا است، و از اين رو ابوبكر و عمر به على عليه السلام تبريك گفتند.
در پاسخ مى گوييم: اين محبوبيت مطلق كه با محبوبيت مطلق پيامبر صلى الله عليه و آله يكسان است، عصمت و افضليت على عليه السلام بر ديگر صحابه را اثبات مى كند، زيرا شكى نيست
ص: 97
كه محبوبيت ديگر صحابه در حدّ محبوبيت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. در اين صورت، مطلوب ما كه امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است اثبات مى گردد.
اين شادباش از كسانى به جز ابوبكر و عمر نيز به ثبت رسيده است. در روز غدير ديگر صحابه، بلكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هم به على عليه السلام شادباش گفته اند. اين مطلب بر كسانى كه كتاب هاى «مرآة المؤمنين» و «معارج النبوة» را خوانده اند آشكار است.
مؤلف «معارج النبوة» از «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل كرده كه پس خطبه غدير براى على عليه السلام خيمه اى بر پا شد، و او در آن نشست و مردم به نزد او مى آمدند و به آن مناسبت به او تبريك مى گفتند. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به مادران مؤمنان - يعنى همسرانش - دستور داد كه نزد على عليه السلام بروند و به او تبريك بگويند. از جمله اصحاب، عمر بن خطّاب بود كه نزد على عليه السلام رفت و به او گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ: آفرين، به تو اى پسر ابوطالب ... .(1)
از اين امور روشن مى شود كه در روز غدير براى امامت على عليه السلام از مردم پيمان گرفته شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داد كه نزد على عليه السلام روند و براى بيعت در پيشگاه او بايستند.
3 - اعتبار «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير»
از آنجا كه مطلب پيشين از كتاب هاى «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل شد، مناسب است كه اعتبار اين سه كتاب اثبات شود. براى اثبات اعتبار اين سه كتاب، اعتماد دهلوى به اين كتاب ها در باب مطاعن كتابش «تحفه اثنى عشريه» كافى است.
وى در آنجا براى پاسخ به طعن چهارم از مطاعن ابوبكر به «معارج النبوة» و «حبيب السير» ، و براى پاسخ به طعن سوم از مطاعن ابوبكر به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد كرده است. دهلوى تصريح كرده كه اين سه كتاب از كتاب هاى
ص: 98
معتبر هستند. همچنين دهلوى در پاسخ به طعن يازدهم از مطاعن ابوبكر به اين كتاب ها استناد و اعتماد كرده است.
اعتبار «حبيب السير» و «معارج النبوة» از سخنان حسام الدين سهارنپورى در «مرافض الروافض» نيز ثابت مى شود. وى در پاسخ به اينكه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را از ابلاغ سوره برائت عزل فرمود، به اين دو كتاب اعتماد كرده است.
سهارنپورى در مقدمه كتابش «مرافض الروافض» اين سه كتاب را در شمار مصادرى آورده كه به آنها اعتماد و از آنها نقل كرده، و تصريح نموده كه اينها كتاب هاى معتبرى هستند. همچنين صاحب كتاب «مرآة الاسرار» به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد و در كتابش از آنها نقل كرده است. «حبيب السير» در «كشف الظنون» كتابى سودمند و معتبر خوانده شده است.
رسميت تبريك و تهنيت در غدير
اشاره
رسميت تبريك و تهنيت در غدير(1)
رسميت دادن ابدى به غدير با اعلان «عيد بودن» آن بلكه اعلام «اعظم الاعياد» بودن آن(2)، و نيز نامگذارى آن به «يوم الولاية»(3) و اجراى عملى اين عيد در زمان اميرالمؤمنين و امام رضا عليهماالسلام(4)، و تبريك و تهنيت گفتن به مناسبت اين عيد بزرگ، همه اينها به معناى جايگاه ويژه غدير در تقويم رسمى اسلام و بزرگداشت عمومى آن است.
به عنوان نتيجه اين رسميت، تأثير آن در جاودان سازى فرهنگ ابلاغ پيام غدير به نسل هاى بعد و دعوت ابدى به ولايت امامان غدير جاى انكار نيست. در كنار اين
ص: 99
رسميت، تبريك و تهنيت در غدير نيز رسميتى خاص داشته و در كلام و سيره معصومين عليهم السلام از جايگاهى خاص برخوردار است كه ذيلاً به آن اشاره مى شود:
1 - تبريك رسمى در غدير خم
1 - تبريك رسمى در غدير خم(1)
اولين رسميتِ عرض تبريك و تهنيت به مناسبت غدير را، از يك سو شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و از سوى ديگر مخاطبانِ غدير از همان كنار بركه پايه گذارى كردند. آن حضرت رسما دستور تبريك گفتن را داد كه چنين دستورى در تمام عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در هيچ اتفاق مسرور كننده اى رخ نداده و براى اولين و آخرين بار به مناسبت غدير از سوى حضرت دستور داده شده است. همان گونه كه پس از خطابه، مردم نيز با دركِ عظمت واقعه بى اختيار و قبل از دستور پيامبر صلى الله عليه و آله صدايشان به تبريك بلند شد.
پس از خطبه، مردم از هر سو به سمت منبر مى آمدند و خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام مى رساندند، و با ايشان به عنوان بيعت دست مى دادند، و هم به پيامبر صلى الله عليه و آله و هم به اميرالمؤمنين عليه السلام تبريك و تهنيت مى گفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى فرمود:
الحَمدُ للّه ِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه اهل عالم فضيلت داد.
در اين حال مردم مى گفتند: آرى، شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مى كنيم. بعد به سوى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام ازدحام كردند و از يكديگر سبقت مى گرفتند و با ايشان دست مى دادند.
اين ابراز احساسات و فريادهاى شعفى كه از جمعيت بر مى خاست، شكوه و ابهت بى مانندى به آن اجتماع بزرگ مى بخشيد. در اين حال حضرت فرمود: به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوّت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است.
ص: 100
2 - آموزش تبريك غدير از امام صادق عليه السلام
جالب است كه نه فقط دستور تبريك در روز غدير به ما داده شده بلكه كيفيت آن را هم به ما ياد داده اند، تا ابعاد اعتقادى اين روز بزرگ را در تهنيت گويى آن به كار بريم.
در اين باره امام صادق عليه السلام مى فرمايد: هر گاه در اين روز برادر مؤمن خود را ملاقات كردى بگو:
الحَمدُ للّه ِ الَّذى اَكرَمَنا بِهذَا اليَومِ وَ جَعَلَنا مِنَ المُؤمِنينَ، وَ جَعَلَنا مِنَ المُوفينَ بِعَهدِهِ الَّذى عَهِدَهُ اِلَينا وَ ميثاقِهِ الَّذى واثَقَنا بِهِ مِن وِلايَةِ وُلاةِ اَمرِهِ وَ القُوّامِ بِقِسطِهِ وَ لَم يَجعَلنا مِنَ الجاحِدينَ وَ المُكَذِّبينَ بِيَومِ الدّينِ:
شكر خدايى را كه ما را به اين روز گرامى داشته و ما را از مؤمنان و از وفاداران قرار داده به پيمانى كه با ما بسته و عهدى كه درباره واليان امرمان و برپا دارندگان عدالت از ما گرفته، و ما را از منكران و تكذيب كنندگان روز قيامت قرار نداده است.(1)
3 - آموزش تهنيت غدير توسط امام رضا عليه السلام
تبريك غدير بايد به معناى سپاسگزارى از نعمت عظيم ولايت باشد، كه امام هشتم عليه السلام اين كيفيت تبريك غدير را به ما آموخته مى فرمايد:
در اين روز به يكديگر تهنيت و تبريك بگوييد، و هر گاه برادر مؤمن خود را ملاقات كرديد چنين بگوييد: الحَمدُ للّه ِ الَّذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمنينَ عليه السلام: سپاس خدايى را كه ما را از تمسك كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام قرارداده است.(2)
ص: 101
ص: 102
چهارم: بيعت
اشاره
يكى از محكم ترين ميثاق ها در هر قوم و ملتى و در هر عصر و زمانى مسئله بيعت گرفتن همگانى از مردم براى شخص جانشين است. اين مهم در مسئله غدير نيز جلوه خاصى داشت.
امر الهى بر بيعت
امر الهى بر بيعت(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانى هاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانى هاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
در خطبه غدير، همه مردم هنوز از هضم يك مرحله از فرازهاى غير عادى خطبه غدير عبور نمى كردند كه با مطلب تازه ترى رو به رو مى شدند. گاهى به نظر مى رسد كه شايد بسيارى از مخاطبين غدير فقط مى شنيدند و به خاطر مى سپردند، و تجزيه و تحليل مطالب را به فرصتى ديگر موكول مى كردند !
در نظر بگيريد كه پيامبرى مى خواست در آخرين ماه هاى عمر خود همه قوانين باقى مانده اسلام را يك جا به مسلمين بياموزد، در حالى كه تا آن روز براى تعليم يك
ص: 103
دهم آن هم فرصت نيافته بود. چگونه چنين كارى ممكن بود ؟ اوج بلاغت و سخنورى آنجا خود را نشان داد كه اين هدف مى خواست در خطبه اى يك ساعته انجام شود.
عجيب تر آن بود كه كارى به اين عظمت و اهميت فقط با يك جمله كوتاه در بليغ ترين نوع خود فيصله يافت و همه حلال ها و حرام ها تا روز قيامت تبيين گرديد. اين يك اقدام بى نظير در خطابه غدير بود كه تا امروز هر شنونده اى را به حيرت واداشته است.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره با اشاره به كثرت حلال و حرام، و عدم امكان بيان همه آنها به صورت يكجا، اعلام كرد كه وقتى از شما براى دوازده امام بعد از خود - كه امامتشان تا روز قيامت است - بيعت بگيرم، در واقع همه احكام الهى را براى شما گفته ام، و شما را در هر عصر و زمانى به مبلغينى سپرده ام، كه همانند من هستند و هر چه بگويند سخن من است. بنا بر اين، در هيچ زمانى احدى نخواهد ماند كه از قوانين دينش بى خبر بماند.
حضرت در فرازى از بخش دهم خطبه غدير و پس از بيان حج و نماز و زكات، اشاره داشت كه براى ولايت دوازده امام عليهم السلام از شما بيعت مى گيرم، آن هم به امر الهى:
اَلا اِنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَهُما وَ اُعَرِّفَهُما؛ فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ اَنْهى عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ، فَاُمِرْتُ اَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّى وَ مِنْهُ اِمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِىُّ اِلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّه َ الَّذى يُقَدِّرُ وَ يَقْضى:
بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يك مجلس به همه حلال ها دستور دهم و از همه حرام ها نهى كنم. پس مأمورم كه از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اينكه قبول كنيد آنچه از طرف خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و جانشينان بعد از او آورده ام كه آنان از
ص: 104
نسل من و اويند، و آن موضوع امامتى است كه فقط در آنها بپا خواهد بود، و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبِّرِ قضا و قدر را ملاقات كند.
اعلان مراسم بيعت غدير
اشاره
اعلان مراسم بيعت غدير(1)
پس از پايان خطبه غدير پيامبر صلى الله عليه و آله دستور حركت نداد و فرمود كه بايد در غدير بمانند، ولى هنوز مردم حاضر در غدير نمى دانستند براى چه بايد سه روز در غدير بمانند ! اگر منظور ابلاغ ولايت على عليه السلام بود و در سخنرانى يك ساعته همه جوانب آن به خوبى تعيين مى شد، جا داشت با پايان خطابه حركت كنند تا پس از سفر يك ماهه حج زودتر به شهر و ديار خود برسند.
در لحظاتى كه سخنرانِ غدير مطالب مربوط به ولايت را كاملاً تبيين كرده بود، اعلاميه خود را درباره توقف سه روزه با اعلان بيعت عمومى صادر كرد. به قدرى براى مردم عجيب و جالب بود آنگاه كه دانستند بايد تمام جمعيت صد و بيست هزار نفرى به صورت فرد فرد ابتدا با پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كنند.
چه مراسم زيبايى كه تا آن روز به اين صورت نه ديده و نه شنيده بودند. احساس مردم آن بود كه آن روز هر چه مى شنوند از گونه اى متفاوت همراه با برنامه هاى بى سابقه است.
در بخش نهم آن مردم با مسئله جديدى رو به رو شدند، و آن مطرح شدن بيعت و پيش بينى آن براى بعد از خطابه بود. در اين فراز پيامبر صلى الله عليه و آله در كوتاه ترين جملات عمق بيعت غدير را با استناد به قرآن معنى كرد.
ابتدا نوع بيعت را تعيين كردند كه اول با من به عنوان بيعت با على عليه السلام و اقرار به مقامش دست خواهيد داد و سپس با خود او بيعت خواهيد كرد.
ص: 105
پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين مرحله از خطبه غدير، بيعتِ لسانى انجام شد و حضرت فرمودند: خداوند دستور داده تا قبل از بيعت با دست، از زبان هاى شما اقرار بگيرم. سپس مطلبى را كه مى بايست همه مردم به آن اقرار مى كردند تعيين كردند كه خلاصه آن اطاعت از دوازده امام عليهم السلام و عهد و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و بر رساندن پيام غدير به نسل هاى آينده و غائبان از غدير بود. در ضمن بيعت با دست هم حساب مى شد زيرا حضرت فرمودند: بگوئيد با جان و زبان و دستمان بيعت مى كنيم.
كلمات نهايى پيامبر صلى الله عليه و آله دعا براى اقراركنندگان به سخنانش و نفرين بر منكرين اوامر آن حضرت بود و با حمد خداوند خطابه حضرت پايان يافت.
گر چه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير 10 جمله هم در مورد بيعت بيان داشتند. از جمله فرمودند:
من بعد از خطبه ام شما را دعوت مى كنم كه با من به عنوان بيعت با على و اقرار به مقام او دست دهيد، و بعد از من با خود او دست دهيد. بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على هم با من بيعت كرده است، و من براى او به نيابت از خداوند بيعت مى گيرم. پس هر كس بيعت خود را بشكند بر ضرر خود كار كرده است.
من مأمورم از شما بيعت بگيرم و با شما دست دهم بر قبول آنچه از جانب خداوند عز و جل درباره اميرالمؤمنين على و ائمه بعد از او آورده ام - كه آنان از من و از على هستند - و مهدى قائم از آنهاست.
(اى مردم) عده شما بيش از آن است كه با يك كف دست و در يك وقت معين همگى با من بيعت كنيد. خداوند عز و جل به من امر كرده كه از زبان شما اقرار بگيرم بر آنچه از مقام و رياست براى على و امامان بعد از او منعقد نمودم.
با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
آنچه من گفتم شما هم بگوئيد ... ، و بگوئيد: شنيديم و اطاعت مى كنيم.
كسانى كه در بيعت با على ... ، سبقت بگيرند رستگارانند.
ص: 106
به بيان ديگر:
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير هجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانى هاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانى هاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
به همان اندازه كه بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام از فراز منبر غدير، مهم ترين اقدام عملى در خطابه غدير به شمار مى آيد، بيعت گرفتن يكجا از صد و بيست هزار نفر نيز از شگرف ترين اقداماتى بود كه مردم تا آن روز نظيرش را نديده بودند و احتمال هم نمى دادند كه چگونه به انجام خواهد رسيد.
ناگهان شنيدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چون من يك دست دارم و از فراز اين منبر نمى توانم با صد و بيست هزار دست بيعت كنم، راه ديگر آن است كه من مطالبى را با نيت بيعت به شما بگويم و شما عين آن جملات را با من تكرار كنيد.
مضمون آن جملات بيعت بر سر اطاعت از دوازده امام عليهم السلام با قلب و جان و زبان و دست بود، و پيمان بر سر پايدارى و تغيير ندادن تا روز قيامت بسته مى شد. نكته جالب اين بيعت لسانى ميثاق بستن بر سر ابلاغ پيام غدير به همه نسل ها در طول زمان ها و همه مردم در گستره مكان ها بود.
در يك لحظه همه گوش ها متوجه جمله جمله سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله شد، تا بتوانند آن را دقيقا تكرار كنند. صداى صد و بيست هزار نفر كه يكصدا پس از شنيدن جملات از پيامبر صلى الله عليه و آله آن را تكرار مى كردند، هيبت عجيبى بر سرزمين غدير حاكم كرده بود.
تصور كنيد كه يك جمله تكرار نمى شد، بلكه متن بلندى بود كه به خاطر ياد گرفتن مردم بايد در فرازهاى كوتاه به مردم گفته مى شد. چه منظره بديعى بود كه در كمال نظم چهل قطعه پشت سر هم به مردم گفته شد و آنان تكرار كردند، و صداى درهم آميخته مردم تا اوج آسمان ها رسيد.
ص: 107
به راستى كه اين بيعت از بيعت با دست فراتر بود، و كدام سياستى بالاتر از اينكه قبل از بيعت با دست ها محتواى اين بيعت روشن شود. اين روشنگرى هم براى مخاطبين غدير و هم براى همه نسل هايى كه در حد خود به گونه اى در اين بيعت شركت داشتند، شفافيت اسلام و گونه هاى تبليغى آن را به همه نشان داد، و تا قيامت مايه افتخار مكتب اسلام شد.(1)
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند اقدام بى سابقه اى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت را به صورت جدى ترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
آن حضرت براى اين كار سه جهت را با هم به اجرا درآورد: از يك سو با مطرح كردن كثرت جمعيت حاضر، اعلام كرد كه خدا دستور داده قبل از بيعت با دست از زبان هاى شما اقرار بگيرم. از سوى ديگر موضوع بيعت را امامت دوازده امام عليهم السلام قرار داد، و در مرحله سوم جملاتى را به عنوان بيعت مطرح كرد و از مردم خواست آنها را تكرار كنند.
آنگاه براى آنكه مردم در گونه هاى متفاوت بيعت نكرده باشند، از آنان خواست عين جملاتى را كه حضرت مى گويد به عنوان بيعت لسانى تكرار كنند.
آن عبارات از يك سو شامل شنيدن و اطاعت و رضايت و تسليم درباره امر ولايت بود. از سوى ديگر بيعت زبانى حاكى از بيعت با قلب و جان و دست قرار داده شد. در نگاهى ديگر شامل پايدارى بر سر اين بيعت بود كه به دور از هرگونه تبديل و شك و انكار و پيمان شكنى استمرار مى يافت. در جهتى ديگر براى كسانى كه احتمالاً بيعت با دست برايشان ميسر نمى شد اين اقرار بيعت با دست حساب مى شد. در
ص: 108
آخرين نگاه تعهد بر ابلاغ پيام غدير به نسل هاى حاضر و آينده بود، و در نهايت آن حضرت خدا را شاهد بر اين وعده خود قرار داد.
در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنى ها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مى پرسيد:
بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مى دانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلى الله عليه و آله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مى گوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفى هاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونه اى آيه 15 سوره اسراء را خواند:
«فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد.
در واقع آخرين اقدام استثنائى و غير عادى از فراز منبر غدير آن بود كه پس از تكرار بيعت لسانى توسط مردم و بازگشت سكوت مطلق بر جمعيت نشسته در برابر منبر غدير، خطيب معظم مردم را مورد سؤال قرار داد و فرمود: ما تَقولونَ ؟ ! چه مى گوييد ؟
ص: 109
اين سؤال پس از آن همه جملاتى كه مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار كردند و بر زبان آوردند، يك پرسش حقيقى نبود؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى ديد و هم مى شنيد كه مردم چه مى گويند. بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مى شد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مى گوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مى توانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
معناى اين اقدام - چنانكه خود حضرت تصريح فرمود - آن بود كه شما در ظاهر اقرار و بيعت نموديد، اما بدانيد كه خدا از باطن دل ها و اسرار قلب ها آگاه است. من حجت را آن چنان بر شما تمام كردم كه هيچ كجاى دنيا نمونه اش را پيدا نمى كنيد. اكنون اين شما هستيد كه در برابر امتحانى عظيم در وفادارى به اين ابلاغ قرار داريد.
تفصيل آنچه گفته شد را مى توان اينگونه بيان كرد:
پيامبر صلى الله عليه و آله در يازدهمين بخش از خطبه غدير - در حالى كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود - وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مخاطبين در اين بخش شنيدند اقدام بى سابقه اى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت را به صورت جدى ترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت:
1 - سه اقدام براى بيعت زبانى
آن حضرت براى اين كار سه جهت را با هم به اجرا درآورد: از يك سو با مطرح كردن كثرت جمعيت حاضر، اعلام كرد كه خدا دستور داده قبل از بيعت با دست از زبان هاى شما اقرار بگيرم. از سوى ديگر موضوع بيعت را امامت دوازده امام عليهم السلام قرار داد، و در مرحله سوم جملاتى را به عنوان بيعت مطرح كرد و از مردم خواست آنها را تكرار كنند.
اين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله در انتهاى خطبه غدير بود. چون بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افراد به بهانه هاى
ص: 110
مختلف از بيعت شانه خالى كرده و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت.
2 - متن بيعت نامه
آنگاه براى آنكه مردم در گونه هاى متفاوت بيعت نكرده باشند، از آنان خواست عين جملاتى را كه حضرت مى گويد به عنوان بيعت لسانى تكرار كنند.
آن عبارات از يك سو شامل شنيدن و اطاعت و رضايت و تسليم درباره امر ولايت بود. از سوى ديگر بيعت زبانى حاكى از بيعت با قلب و جان و دست قرار داده شد. در نگاهى ديگر شامل پايدارى بر سر اين بيعت بود كه به دور از هرگونه تبديل و شك و انكار و پيمان شكنى استمرار مى يافت.
در جهتى ديگر براى كسانى كه احتمالاً بيعت با دست برايشان ميسر نمى شد اين اقرار بيعت با دست حساب مى شد. در آخرين نگاه تعهد بر ابلاغ پيام غدير به نسل هاى حاضر و آينده بود، و در نهايت آن حضرت خدا را شاهد بر اين وعده خود قرار داد.
در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
با در نظر گرفتن آنچه بيان شد، پيامبر صلى الله عليه و آله در اواخر سخنانشان فرمودند: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت كم و با اين سيل جمعيت، امكان بيعت براى همه وجود ندارد، پس همگى اين سخنى را كه من مى گويم تكرار كنيد و بگوييد:
ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على بن ابى طالب و امامان از فرزندانش به ما رساندى اطاعت مى كنيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مى كنيم ... . عهد و پيمان در اين باره براى ايشان از ما، از قلب ها و جان ها و زبان ها و ضماير و دستانمان گرفته شد. هر كس با دستش توانست و گرنه با زبانش بدان اقرار كرده است.
ص: 111
پيداست كه حضرت، عين كلامى را كه مى بايست مردم تكرار كنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص كردند تا هر كس به شكل خاصى براى خود اقرار نكند، بلكه همه به مطلب واحدى كه حضرت از آنان مى خواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت نمايند.
وقتى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت همه مردم سخن او را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.(1)
3 - اى مردم، چه مى گوييد ؟
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنى ها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مى پرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مى دانيد ؟ اين برخورد را پيامبر صلى الله عليه و آله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مى گوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفى هاى هر نفسى اطلاع دارد.
آنگاه با لسان نصيحت گونه اى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
4 - آمادگى براى بيعت بعد از خطابه
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
ص: 112
5 - سلام به عنوان «اميرالمؤمنين»
سپس بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورده فرمود: بگوييد: شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست.
6 - سپاس بر نعمت ولايت
آنگاه قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت، و در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت و آيه 43 سوره اعراف: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ» را شاهد آورده و فرمود:
وَ قُولُوا: الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ.
و بگوييد: اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ ... : سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمده اند.
7 - فضائل بى انتهاى على عليه السلام
خطبه به پايان خود نزديك مى شد و مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند.
مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابى طالب عليه السلام بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با ارتباط آن به قرآن بيان كرد. از يك سو نزول فضايل على عليه السلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس
ص: 113
قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليه السلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد.
8 - نشان بهشت براى اهل ولايت
بعد از آن بار ديگر با اشاره به آيه 71 سوره احزاب: «وَ مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما» بر اطاعت و ولايت پذيرى و تسليم در برابر خدا و رسول و على و امامان بعد از او تأكيد كرد. سپس با اشاره به آيه 20 و 21 سوره توبه:
«الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّه ِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» ، به سبقت گيرندگان در امر مهم ولايت نشان بهشت عنايت كرد.
در مقابل به مردم گوشزد كرد كه رضاى الهى را در نظر بگيرند، چرا كه اگر همه اهل زمين كافر شوند ضررى به خداوند نمى رسد، و در اين باره به آيه 8 سوره ابراهيم اشاره كرد: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» ، و آيه 144 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا» .
9 - دعا و حمد در پايان خطابه
آخرين جمله سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله دعا براى ايمان آورندگان به محتواى غدير و نفرين بر منكران و كافران به اين امر الهى بود، كه فرمود:
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. همچنين فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده، و از جمله در مورد امامت امامان عليهم السلام از صد و بيست هزار نفر بيعت زبانى و اقرار گرفت.
متن سخنان حضرت در اين آخرين بخش خطبه غدير چنين بود:
ص: 114
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى اَمْرِ اِمامِنا عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الاَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا. عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ.
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّه ِ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّه ُ بَعْدَهُما.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه ُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» .
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .
ص: 115
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عِنْدَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ اَنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا.
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ:
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند.
بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم.
بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
ص: 116
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است» .
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. «و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد» .
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست. و بگوييد: اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ ... : حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمده اند.
ص: 117
اى مردم، فضايل على بن ابى طالب نزد خداوند كه در قرآن آن را نازل كرده بيش از آن است كه همه را در يك مجلس بشمارم. پس هر كس درباره آنها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند.
خدايا، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
بيعت عملى در غدير
بيعت عملى در غدير(1)
برنامه دوم پس از اتمام خطبه غدير بيعت همگانى بود كه بايد آن را اصلى ترين قسمت مراسم بعد از خطابه دانست. در اين مراسم صد و بيست هزار نفر يكى يكى شركت مى كردند و سه روز به طول مى انجاميد.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه از قبل تدارك بيعت را ديده بود، دستور داد كنار منبر زير درختان دو خيمه جداگانه در مقابل يكديگر برپا شود. برنامه چنين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در يك خيمه و اميرالمؤمنين عليه السلام در خيمه ديگر جلوس فرمايند. آنگاه حاضرين در صفى مرتب، گروه گروه وارد دو خيمه شوند.
ابتدا وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله شده به عنوان قبول و اقرار به آنچه در خطابه غدير درباره ولايت و امامت بيان فرمود، با آن حضرت دست بيعت دهند. سپس به خيمه
ص: 118
اميرالمؤمنين عليه السلام بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام ولايت او سه كار انجام دهند: يكى اينكه بيعت كنند، و ديگر اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند، و سوم اينكه به آن حضرت اين مقام با عظمت را تبريك بگويند.
برنامه بيعت تا سه روز ادامه داشت، و اين مدت را حضرت در غدير اقامت داشتند. اين برنامه چنان حساب شده بود كه همه مردم در آن شركت كردند.
بسيار بجاست به قطعه جالبى از تاريخ اين بيعت اشاره كنيم: اولين كسانى كه پس مقداد و سلمان و ابوذر و حذيفه و ابن مسعود و عمار و بريده اسلمى در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند همان هايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند.
جالب تر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان مى راند: افتخار برايت باد، گوارايت باد اى پسر ابى طالب، خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى !
نكته ديگرى كه بار ديگر چهره دورويان را روشن ساخت اين بود كه پس از امر پيامبر صلى الله عليه و آله همه مردم بدون چون و چرا با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند، ولى ابوبكر و عمر - با آنكه پيش از همه خود را براى بيعت به ميان انداخته بودند - قبل از بيعت به صورت اعتراض پرسيدند: آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف رسولش (يعنى: از جانب خود مى گويى) ؟ حضرت فرمود: از طرف خدا و رسولش است.
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود» ؟ و نيز فرمود: آرى حق است از طرف خدا و رسولش كه على اميرالمؤمنين است.
در كنار بيعت مردان، فرصت مناسبى را هم براى بانوان تعيين كردند كه آنان نيز در خيمه بيعت حضور يابند. براى اين كار دستور دادند تشت بزرگى از آب آوردند
ص: 119
و پرده اى در وسط آن از يك سو تا سوى ديگر زدند به طورى كه آن را به دو قسمت تقسيم مى كرد و آن سوى پرده از اين سو ديده نمى شد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در يك سوى پرده مى نشست و دست مبارك را داخل آب مى گذاشت، و زنان در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و همزمان «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» مى گفتند و به حضرتش تبريك مى گفتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور بيعت را درباره همسران خود مؤكد داشتند به خصوص آنكه همه همسران حضرت - از جمله عايشه و حفصه - در اين سفر حضور داشتند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت زهرا عليهاالسلام، ام هانى خواهر اميرالمؤمنين عليه السلام، فاطمه دختر حمزه و اسماء بنت عميس، همه از بانوانى بودند كه در اين بيعت غدير حاضر شدند. بانوان ديگرى نيز بيعت كردند كه به نامشان تصريح نشده، ولى دستور پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان «نساء المؤمنين» نشانگر حضور تعداد زيادى از بانوان در بيعت غدير است.
با بر پا شدن خيمه ها منادى پيامبر صلى الله عليه و آله نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد در اين بيعت حضور داشته باشند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
از آنجا كه بيعت سرشناسان مردم چه از مؤمنين و چه از منافقين لازم تر بود، پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى بر بيعت آنان نموده، قبل از ديگران بر حضور آنان تأكيد كرد.
همزمان با آماده سازى مراسم بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع يافتند كه چند نفر از بزرگان منافقين براى فرار از بيعت از غدير خارج شده به سمت جُحفه حركت كرده اند. حضرت فورا افرادى را سراغ آنان فرستاد و آنان را بازگرداند و با شدت و خشم آنان را مورد مؤاخذه قرار داد.(1)
ص: 120
بيعت ابوبكر و عمر و منافقين در غدير
بيعت ابوبكر و عمر و منافقين در غدير(1)
پس اتمام خطبه غدير و دستور پيامبر صلى الله عليه و آله براى بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، و بعد از بيعت مقداد و سلمان و ابوذر و حذيفه و ابن مسعود و عمار و بريده اسلمى، از اولين افرادى كه بايد براى بيعت حضور مى يافتند ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مغيره و ابوموسى اشعرى بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى بر بيعت آنان داشت.
از بين آنان پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به ابوبكر و عمر فرمود: اى پسر ابى قحافه و اى عمر، با على بر صاحب اختيارى و اميرالمؤمنين بودن بعد از من بيعت كنيد.
آنها سؤال كردند: آيا اين امر از طرف خدا و رسولش است يا از طرف رسولش ؟ ! !
حضرت فرمود: آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد ؟ بلى، امرى از طرف خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام المتقين و قائد الغُرِّ المُحَجَّلين است. در روز قيامت خدا او را بر پل صراط مى نشاند تا دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم نمايد.
در اين باره ابوذر نيز مى گويد: گوساله و سامرى اين امت را ديدم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كردند و گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: مطلب حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند مرا به اين موضوع امر كرده است !
و در نقلى ديگر حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علاست، و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است، و هر كس از على اطاعت نكند كافر است، چرا كه سخن على سخن من، و امر او امر من است. هر كس با سخن على و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
ص: 121
آنگاه همه آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند. آن حضرت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و آنان گفتند: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم. حضرت پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتند: آرى شاهد باشند ! !
حضرت فرمود: بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيده اند برسانند. آنان گفتند: قبول كرديم، يا رسول اللّه.
سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و با آن حضرت دست بيعت دادند و با جمله «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» به آن حضرت سلام دادند و تبريك گفتند. سپس براى اينكه رد گم كنند و كسى از توطئه هايشان بو نبرد، عمر در حالى كه بر كتف اميرالمؤمنين عليه السلام مى زد گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: گوارايت باد اى پسر ابى طالب، خوشا به حالت اى پسر ابى طالب، اكنون مولاى من و هر مرد و زن مؤمنى شدى ! با اين همه وقتى بيعت كردند و بيرون آمدند گفتند: درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد.(1)
اينگونه بود كه سردمداران نفاق و اصحاب صحيفه با اين تأكيدات و پيمان هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان گرفت از خيمه بيعت بيرون آمدند.
در مورد بيعت ابوبكر در غدير، در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت با ابوبكر، او تا چشمش به على عليه السلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟(2)
ص: 122
همچنين ابوبكر و عمر از هر فرصتى براى تثبيت موقعيت غصبى خود استفاده مى كردند و حتى در فكر اين بودند كه گاهى غافلگيرانه از اميرالمؤمنين عليه السلام اظهار رضايتى بگيرند تا از آن به عنوان تبليغ به نفع خود استفاده كنند. روزى ابوبكر با اميرالمؤمنين عليه السلام در كوچه بنى النجار برخورد كرد و فرصت را غنيمت شمرده گفت: يا على، به خدا قسم اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد كه تو به خلافت از من سزاوارترى، آن را به تو مى سپارم ! !
حضرت فرمود: اى ابوبكر، آيا احدى را مطمئن تر از پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ دارى ؟
آن حضرت در چهار مورد براى من از تو و عمر و عثمان و عده اى از همراهيانت بيعت گرفت كه يكى از آنها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود. آن روز همه شما گفتيد: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله از شما پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتند: آرى، شاهد باشند. حضرت فرمود: پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غائبين برسانند و آنانكه شنيدند به نشنيده ها برسانند. شما گفتيد: قبول كرديم يا رسول اللّه !
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من بخاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد. عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى !(1)
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيعت در غدير
اشاره
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيعت در غدير(2)
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. منافقين پس از بيعت در غدير، چندين بار با صراحت به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اهانت كردند.
ص: 123
از سوى ديگر، در فرصت هاى مناسبى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد، لازم مى دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، چه آنكه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عده اى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه غدير شنيده و به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داده بودند.(1)
به عنوان مثال، حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفته هاى جسارت آميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالب تر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفته اند.
و اما موارد اهانت منافقين پس از بيعت در غدير:
1 - روز نوزدهم ذى الحجه
در روز نوزدهم ذى الحجه سال دهم هجرى و پس از خطبه غدير مراسم سه روزه بيعت همگانى همچنان ادامه داشت، و هر گروه از مردم كه بيعت مى كردند به خيمه هاى خود باز مى گشتند. منافقين نيز در خيمه هاى خود جمع شده بودند و از آن همه سربلندى غدير كه خط نفاق را خرد مى كرد و پيش مى رفت، اظهار تأسف و نگرانى مى كردند و اسرار دل خود را براى يكديگر بازگو مى كردند.
كم كم شب فرا رسيد و ادامه برنامه بيعت به فردا موكول شد و پس از نماز مغرب و عشا مردم به خيمه هاى خود بازگشتند تا استراحت كنند. آن شب خيمه زيد بن ارقم و حذيفه يمانى كنار خيمه منافقين قرار داشت.
آنان سخنِ سه نفر از منافقين را از خيمه مجاور شنيدند كه مى گفتند: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مى كند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد ! !
ص: 124
ديگرى گفت: او را احمق حساب مى كنى ؟ ! آيا نمى دانى كه او ديوانه است ؟ !
سومى گفت: او را رها كنيد ! خواه احمق باشد و خواه ديوانه ! به خدا قسم هرگز آنچه او مى گويد نخواهد شد ! !
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برده به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين كارى مى كنيد ؟ ! به خدا قسم صبح گفتار شما را به آن حضرت خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى ؟ ! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است ! ! حذيفه گفت: اين مورد از حق امانتدارى همسايه نيست و نه اين مجلس شما از آنگونه است ! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از آن حضرت كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مى خواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو به ما نسبت دروغ مى دهى ! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم ! ! حذيفه گفت: اما براى من مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد !
صبح روز بيستم پس از نماز و قبل از شروع مراسم بيعت، حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه على عليه السلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد ؟ گفتند: به خدا قسم ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است ! !
در اينجا جبرئيل بار ديگر آيه 74 سوره توبه را براى تكذيب آنان آورد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
ص: 125
اميرالمؤمنين عليه السلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مى خواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينه ام مى تپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
2 - روز بيستم
با طلوع آفتاب روز بيستم مراسم بيعت ادامه يافت و آخرين گروه هاى مردم براى بيعت با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهاالسلام به خيمه هاى آن دو بزرگوار مى آمدند.
در نقطه اى ديگر از غدير خم مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مى كرد كه شنيد يكى از آنان به بقيه مى گويد:
اصحاب كسرى و قيصر در لباس هاى خَز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مى كنند در حالى كه ما همراه او در دو چيز خشن زندگى مى كنيم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مى خواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست ... » ! !
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد ندا دهند: «الصلاة جامعة» ، و اين بدان معنى بود كه همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است ! ! اكنون برخيزيم كه بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم ! آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه ! قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده و تو را از همه بشر برگزيده ! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم !
در اينجا بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند ... » .(2)
ص: 126
3 - اهانت زشت به اميرالمؤمنين عليه السلام
منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند.
در حالى كه عده اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر، و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(1)
4 - آرزوى مرگ اميرالمؤمنين عليه السلام
ابوذر مى گويد: گوساله و سامرى اين امت را ديدم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كردند و گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: مطلب حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند مرا به اين موضوع امر كرده است !
ص: 127
وقتى به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام كرديم، ابوبكر و عمر رو به يارانشان معاذ و سالم و ابوعبيده كردند و هنگامى كه پس از سلام بر على عليه السلام از خانه او خارج مى شدند به آنان گفتند: اين مرد را چه شده است كه دائما مقام پسر عمويش را بالا مى برد ! و يكى از آن دو گفت: كار پسر عمويش خوب خواهد شد ! و همگى گفتند: مادامى كه على زنده است نزد او براى ما خيرى نخواهد بود ! !
سليم مى گويد: گفتم: اى ابوذر، اين سلام كردن بعد از حجة الوداع بود يا قبل از آن ؟ گفت: سلام كردن اول قبل از حجة الوداع و سلام دوم بعد از حجة الوداع بود.(1)
5 - خشم ابوبكر و عمر از بيعت در غدير
5 - خشم ابوبكر و عمر از بيعت در غدير(2)
اهانت هاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين مورد است:
پس از بيعت ابوبكر و عمر در غدير، نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند. آن دو گويى از زندانى آزاد شده باشند، همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است:
ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مى گفتند: وَاللّه لا يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمى شود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
ص: 128
بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكرده ام اگر از كنار اين مطلب بگذرم ! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مى كند و تو را تكذيب مى نمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مى شد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مى گفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خداى كعبه اين را گفتند ؟ ! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد.
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد ؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيه اى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچك ترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالب تر اينكه حضرت به خود آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم دست از اقدامات خود بر نمى داشتند، حتى در پشت خيمه اى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مى شود !
6 - ماجراى حارث فهرى
مورد ديگر ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى است، كه در ادامه و در عنوان خود در اين بخش و همين مجلد آمده است.
ص: 129
براى توضيح بيشتر در مورد آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... » ، مراجعه شود به همين فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، هفتم «منافقين پس از خطبه غدير» ، كه در همين مجلد آمده است.
مراسم همزمان با بيعت در غدير
مراسم همزمان با بيعت در غدير(1)
براى آنكه عصاره خطبه يك ساعته غدير براى همه معلوم شده و نقطه تمركز اين خطابه جهانى تا ابد روشن باشد، مسئله اعلان عمومى آن در نظر گرفته شد. از آثار اين برنامه آن بود كه عده اى مريض القلب نتوانند فرازهاى ديگرى از خطبه را با اهميت تر از فراز اصلى آن نشان دهند و مسير فكرى خطبه را به انحراف بكشانند.
در حالى كه مردم به نوبت براى بيعت مى آمدند، پيامبر صلى الله عليه و آله به منادى خود دستور داد تا در جاى جاى غدير گردش كند و پيام اصلى غدير را با صداى بلند بين مردم تكرار كند كه متن آن از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله چنين تعيين شد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
سيل جمعيتى كه در هر سوى بيابان غدير در انتظار نوبت بيعت بودند، ناگهان با منادى پيامبر صلى الله عليه و آله رو به رو شدند كه با صداى بلند عصاره غدير را در گوش مردم تكرار مى كرد و بار ديگر توجه آنان را به نقطه حساس غدير جلب مى نمود.
نتيجه اين اعلام آن بود كه همه بدانند آن مراسم مفصل بر گِرد اين جمله در طواف است، و اگر اين فراز غدير ناديده گرفته شود حق بزرگ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ضايع شده است. در نگاهى ديگر اگر كسى مفهوم اين جملات را دريابد همه غدير را دريافته است، و درك كامل اين عبارات جز در سايه فهم همه جوانب واقعه غدير امكان پذير نخواهد بود.(2)
ص: 130
خداوند شاهد بيعت غدير
خداوند شاهد بيعت غدير(1)
يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند.
پيرو آن چندين بار از مردم خواستند حاضرين به غائبين اطلاع دهند، كه اين را هم در هيچ يك از احكام الهى نفرمودند.
همچنين هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند:
بگوئيد: خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مى كند و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
آمرزش پس از بيعت در غدير
آمرزش پس از بيعت در غدير(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد.
آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورده و فرمود:
بگوييد شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست:
ص: 131
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» : اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست» .
لقب «اميرالمؤمنين» در بيعت غدير
لقب «اميرالمؤمنين» در بيعت غدير(1)
در مراسم بيعت همگانى در غدير، همه حاضرين و حتى بانوان ابتدا وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله شده به عنوان قبول و اقرار به آنچه در خطابه غدير درباره ولايت و امامت بيان فرمود، با آن حضرت دست بيعت دهند. سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام ولايت او سه كار انجام دهند: يكى اينكه بيعت كنند، و ديگر اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند، و سوم اينكه به آن حضرت اين مقام با عظمت را تبريك بگويند.
اميرالمؤمنين عليه السلام، در ماجرايى كه بر طلحه اتمام حجت فرمود، نام عمر و سلام به حضرت به عنوان «اميرالمؤمنين» و اينكه حجت بر او تمام شده را آوردند:
ابان از سليم نقل مى كند در گفتگويى كه اميرالمؤمنين عليه السلام با منافقين و دشمنان در زمان عثمان داشت، از جمله حضرت فرمود: اى طلحه، دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است» . من چگونه مى توانم بر آنان صاحب اختيارتر از خودشان باشم در حالى كه آنان اميران و حاكمان بر من باشند ؟ !
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند.
ص: 132
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.(1)
سلام ابوبكر و عمر به لقب «اميرالمؤمنين»
اشاره
سلام ابوبكر و عمر به لقب «اميرالمؤمنين»(2)
ماجراى سلام كردن ابوبكر و عمر به على بن ابى طالب عليه السلام با لقب «اميرالمؤمنين» در موارد متعددى بيان شده است. از جمله:
مورد اول
ابان مى گويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابى بكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنى هاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيان اهانت ابوبكر و عمر در غدير فرمود: ... از همه اينها مهم تر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله هشتاد نفر - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع كرد و اين دو نفر هم در بين آنان بودند، و آن عده به عنوان «اميرالمؤمنين» بر من سلام كردند.
سپس فرمود: من شما را شاهد مى گيرم كه على برادر من و وزيرم و وارث من و خليفه ام در امتم و وصىِّ من در خاندانم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. به او گوش فرا دهيد و او را اطاعت كنيد.
در ميان آن عده، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبيده و سالم و معاذ بن جبل و عده اى از انصار بودند. سپس فرمود: من خدا را بر شما شاهد مى گيرم.
ص: 133
سپس على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود: سبحان اللّه از ابتلا به اين دو نفر و فتنه ايشان يعنى گوساله و سامريشان، كه در قلوب اين امت جا گرفته است !(1)
مورد دوم
پس از غصب خلافت، عمران بن حصين به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على به عنوان اميرالمؤمنين، سلام دادى ! آيا آن روز را به ياد مى آورى يا فراموش كرده اى ؟ ابوبكر گفت: يادم هست !(2)
مورد سوم
بريده اسلمى به عنوان اعتراض به ابوبكر در غصب خلافت گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابى طالب «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كرده اى ؟
ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ ! عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمى شود !
بريده در پاسخ اين آيه را خواند: «بر مردم حسد مى برند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است. ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» . سپس گفت: پس خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است.
عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت ! !(3)
ص: 134
مورد چهارم
ابان مى گويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليه السلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مى كنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: اگر براى او باشد ... ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بى شمار از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كرده اند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مى كرد و يقينا مى دانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
حضور ملائكه پس از بيعت در غدير
اشاره
حضور ملائكه پس از بيعت در غدير(2)
يكى از مطالب بسيار مهم كه در روايات به آن اشاره شده، دو مورد حضور بلكه ظهور ملائكه در غدير است:
1 - جبرئيل
پس از مراسم بيعت در غدير، مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند !
ص: 135
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)
2 - جمعى از ملائكه
در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى، درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابى طالب عليه السلام مى نمايند.
پس از آنكه جبرئيل به شكل اسب سوارى نورانى و معطر بعد از اتمام مراسم بيعت در غدير ظاهر شد، ملائكه از آسمان ديده شدند كه بر مردم مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد.
همچنين عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش عليهم السلام را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع
ص: 136
زبان منافقين به حساب مى آمد. از جمله پيامبر صلى الله عليه و آله نمونه هايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم ؟ آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه ِ. فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ، فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست. پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. از آن بر حذر باشيد.(1)
بيعت در غدير بيعت با خدا
اشاره
بيعت در غدير بيعت با خدا(2)
همان طور كه تمام احكام و مسائلى كه مربوط به دين است آنگاه ارزش پيدا مى كند كه اتصال به خداوند داشته باشد و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد تأكيد خاصى داشتند كه اين بيعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بيعت با خود خداوند است، و هم اشاره داشتند كه با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد. در اين باره جملات زير را فرمودند:
اين بيعت از جانب خداوند و به امر اوست.
آنان كه اين بيعت را انجام مى دهند در واقع با خدا بيعت مى كنند.
من با خدا بيعت كرده ام و على هم با من بيعت كرده است.
با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
ص: 137
آنان كه در بيعت نمودن با او از يكديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت مى فرمايد.
به بيان ديگر:
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد.
اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدان ها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است. يكى آيه 10 سوره فتح است:
«إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما»(1):
«كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
ص: 138
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش نهم خطبه غدير نقطه تمايز اين بيعت را خاطر نشان كرد و فرمود: من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خدا براى او از شما بيعت مى گيرم. آنگاه حضرت به آيه 10 سوره فتح استناد كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ اَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِىٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدى. اَلا وَ اِنّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى اَدْعُوكُمْ اِلى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى.
اَلا وَ اِنّى قَدْ بايَعْتُ اللّه َ وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى، وَ اَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ. «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» :
اى مردم، من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم، و اين على است كه بعد از من به شما مى فهماند. بدانيد كه من پس از پايان خطابه ام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مى گيرم. (خداوند مى فرمايد: )(1) «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
... مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ ... ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه، «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ
ص: 139
وَ الائِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
اى مردم چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى و پنهانى هاى هر كسى را مى داند ... ، و هر كس بيعت كند در حقيقت با خدا بيعت مى نمايد. (در اين بيعت) «دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است» .
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از نسل آنان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك مى نمايد و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد.
«هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس وفا كند به آنچه با خدا عهد بسته خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد» .
2 - موقعيت قرآنى
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير بيعت در غدير را بيعت با خداوند معرفى نمود و به عنوان كسى كه گفتنى ها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مى پرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مى دانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلى الله عليه و آله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مى گوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفى هاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونه اى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
ص: 140
و از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18: «لَقَدْ رَضِىَ اللّه عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... » ، و ديگرى آيه 10: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه ... » . اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عده اى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است.
3 - تحليل اعتقادى
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مى شود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مى كند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مى فرمايد: من با خدا بيعت كرده ام. سپس مى فرمايد: على با من بيعت كرده است. پس از آن نتيجه مى گيرد: من از شما از طرف خدا براى او بيعت مى گيرم، و سپس آيه را مى خواند كه: كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدا بيعت مى نمايند.
ص: 141
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مى فرمايد: اى مردم، چه مى گوييد ؟ كه خداوند اصوات را مى شنود و از دل ها خبر دارد. سپس آغاز آيه را با عبارتى ديگر بازگو مى نمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» . سپس مى فرمايد: هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مى كند، و بعد از آن فقره آخر آيه را مى خواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ ... » .
الف. عمق معناى بيعت با خدا در غدير
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود: پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد.
اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مى كنند و پيمان مى بندند و لذا حضرت مى فرمايد: بايِعُوا اللّه ... .
در درجه دوم مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اين خواسته اى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مى كنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان امام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مى كنند.
ب. پيام بيعت الهى غدير
اين تركيب خاص كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در ذيل آيه حاكى از دو جهت مى تواند باشد:
ص: 142
از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مى آيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهم السلام وجود ندارد.
از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهم السلام يكى بيشتر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است و اسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنا بر اين، آنچه خدا مى گويد محمد و على عليهماالسلام هم مى گويند، و آنچه على عليه السلام مى گويد يازده امام عليهم السلام از نسل او هم همان را مى گويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مى كند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهم السلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام در اعتقاد بوده است.
ج. دست بالاى خدا در بيعت غدير
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مى پذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهم السلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است.
وقتى دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليه السلام به جزئيات اين مطلب اشاره مى كند:
ص: 143
هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعت ها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مى گرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دستشان رو به مردم بود.
آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مى آمد حضرت از بالا دست خود را پايين مى آوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مى گرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه بيعت مى فرمود.(1)
به عنوان تتمه كلام:
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهم السلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مى شود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز بيعت با خدا» است:
غدير روزى بود كه مردم با خدا دست بيعت دادند و عهد و پيمان بستند كه بر سر قول خود وفادار بمانند، و از خدا شرم كنند كه رو در روى او پيمان شكنى كنند. اين حقيقت بزرگ در آيه اى صريح در آغوش قرآن قرار گرفت كه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ يَدُ اللّه ِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما»(2)، و اينگونه بيعت غدير گِره ابدى دست مردم با دست خداوند عز و جل و دست محمد و على عليهماالسلام شد.
ص: 144
مفهوم مولى در بيعت غدير
مفهوم مولى در بيعت غدير(1)
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين مفهوم بلند بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
در واقع يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - مسئله بيعت است كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شد، و همه اينها به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.
در واقع بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند معلوم مى كند مخاطبين از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
بيعت، يكى از دو ركن غدير
بيعت، يكى از دو ركن غدير(2)
آنچه در مورد واقعه بى نظير غدير خم بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد اينكه مبادا با سطحى نگرى گفته يا نوشته شود. چرا كه دشمنان ما اصرار شديد در پنهان نگاه داشتن حقائق مى كنند و با هزار و يك بهانه و عذرتراشى و شيوه هاى گوناگون سعى در مطرح نشدن واقعيت هاى مسلّم تاريخى دارند. پس بايد گويندگان ما با
ص: 145
ژرف انديشى در حماسه غدير سخن گويند، و نويسندگان ما در حاشيه غدير قلم بزنند و در عمق حقائق به شناگرى بپردازند.
هر چند اينكه در شعر و سخن و مرثيه و غديريه، بايد ابلاغ ولايت روز غدير بيان شود، ولى مهم تر اين است كه ژرفاى نورانى غدير شكافته شود و ضرورت ژرف انديشى در حماسه غدير بيان شود.
همانگونه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از همان آغاز بعثت، ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ابلاغ كرد، و پس از آن بارها و بارها بر منبر مدينه ولايت على و يازده نفر از فرزندان پاكش عليهم السلام را به گوش مردم رساند.
همانگونه كه نام على و امامان پس از آن بزرگ عليهم السلام در كتاب هاى تورات و انجيل آمده است.
همانگونه كه در آستانه نبرد خيبر و احد و تبوك، ده ها حديث و روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در سراسر بلاد اسلامى پخش شد؛ كه على عليه السلام را به عنوان «ولىّ» و «وصى» پس از خود معرفى فرمود.
و نيز حديث منزلت: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، كه پيش از غدير مطرح شده بود.
اگر پيش از غدير رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را در ده ها سخنرانى و صدها حديث و روايت مطرح فرمود، پس «ابلاغ ولايت» پيش از غدير خم نيز تحقق يافته بود. پس بايد ديد:
در غدير خم كدام حقيقت آشكارا مطرح شد ؟
چه وظيفه مهمى را رسول خدا صلى الله عليه و آله سامان داد ؟
اوج خشم و كينه توزى منافقين و سران احزاب براى چه بود ؟
چه گذشت كه ديگر تحمل خود را از دست دادند و قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را كردند ؟
ص: 146
اگر تنها ابلاغ ولايت بود كه آن همه ماجراهاى تلخ را دامن نمى زدند، زيرا در مدينه بارها ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را شنيدند و اعتراض نكردند، و به آينده بدون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم دوخته بودند.
آيا در غدر چه گذشت كه عاشقان ولايت خشنود و منتظران فرصت نا اميد شدند و همه آرزوهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند ؟ تا جايى كه شمشير كشيدند و در تاريكى شب راه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله بستند، و تنها خدا نخواست تا توطئه شوم آنها شكل گيرد. درست است كه ظاهر آيه «بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَيكَ» ابلاغ ولايت را مى رساند، اما بايد ديد «ما اُنزِل» چيست.
در يك جمله: سزاست كه بايد ژرف نگرى شايسته اى در مورد حماسه غدير باشد، چرا كه روز غدير روز تحقق ولايت دوازده امام؛ از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهم السلام است، كه با ابلاغ ظاهرى آغاز شد، و با بيعت پيامبر صلى الله عليه و آله رنگ جاودانه گرفت، و با بيعت 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى پشتوانه مردمى و اجرائى يافت.
با ثبت اين حقيقت در تاريخ، و نيز سرودن اشعار غدير - كه در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آغاز شد - و شهادت هزاران شاهد صادق از مهاجر و انصار، منافقانِ منتظرِ فرصت را تاب تحمل نماند. تا جايى كه هجوم آوردند، و البته تا هميشه تاريخ رسوا شدند و چهره زشتشان پديدار گشت.
اتمام حجت با بيعت غدير
اتمام حجت با بيعت غدير(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانه ات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير
ص: 147
خم گرفته ام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(1)
اشتهار غدير به خاطر مراسم سه روزه بيعت
اشتهار غدير به خاطر مراسم سه روزه بيعت(2)
مراسم غدير كه نه يك ساعت و نه نيمروز و نه يك روز، بلكه سه روز به طول انجاميده و اين طولانى شدن هيچ دليلى جز بيعت 120000 نفرى نداشته، آن را به صورت يكى از مشهورترين وقايع تاريخ در آورده است.
با در نظر گرفتن اينكه بدون بيعت هم مى شد به اين مراسم خاتمه داد، ولى اين تأكيد بر بيعت هم با پيامبر صلى الله عليه و آله و هم با اميرالمؤمنين عليه السلام و توقف در بيابان در آن شرايط گرم و طاقت فرسا براى هر شنونده اى تعجب برانگيز و به ياد ماندنى است و از نگاهى ديگر اشتهار واقعه غدير را رقم مى زند.
اگر بقيه وقايعى را كه در اين سه روز اتفاق افتاده به ماجراى بيعت اضافه كنيم اين معروفيت چند برابر مى شود.
برنامه تبريك مردم كه حتى عمر بن خطاب «بَخٍ بَخٍ لَكَ يا عَلى» گفت(3) و بستن عمامه پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام(4) و شعر حَسّان بن ثابت(5) و ظهور جبرئيل در غدير(6) و نوشتن سند مكتوب غدير به امر پيامبر صلى الله عليه و آله(7) و ماجراى سنگ آسمانى بر
ص: 148
دشمن غدير(1)، همه اينها مسائلى است كه در هيچ مراسمى كنار هم جمع نشده و اجتماع آنها نتيجه اى جز اشتهار استثنائى براى غدير نداشته است.(2)
مفهوم بيعت و جوانب آن
اشاره
مفهوم بيعت و جوانب آن(3)
يكى از دلائل امامت و ولايت على عليه السلام بيعتى است كه با آن حضرت در غدير خم صورت گرفت. در مورد بيعت در غدير خم از چند دريچه مى توان سخن گفت:
1 - بيعت و نقش اجتماعى
در ميان عرب رسم اين بود كه هر گاه خريد و فروشى صورت مى دادند، پس از آنكه صيغه مربوطه خوانده مى شد و معامله صورت مى گرفت، با يكديگر دست مى دادند يا دست بر دست يكديگر مى زدند كه نشانه قطعى شدن معامله بود. اين عمل را مصافقه و بيعت و آن معامله را بيع مى گفتند.
سپس معناى آن را تعميم دادند و در هر قرار دادى كه با يكديگر مى بستند دست بيعت مى دادند، زيرا با اين كار گويا بيعت كننده طاعت خود را، و بيعت شونده نصرت و يارى خود را مى فروشد و به طرف مقابل واگذار مى نمايد. به اين وسيله هر يك از بيعت كنندگان خود را در مقابل ديگرى متعهد و مسئول مى دانست و حق شكستن آن پيمان را نداشت، و پيمان شكنى بى دليل يكى از خيانت هاى بزرگ شمرده مى شد.
ص: 149
2 - انواع بيعت
بيعت به خاطر اهدافى صورت مى گرفت، و در اسلام در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت هاى گوناگونى صورت گرفته است:
الف. براى پذيرش اسلام و تعهد عملى به آن: مانند بيعت اول در عقبه، كه پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله دوازده تن از مسلمانان مدينه در موسم حج به مكه آمدند و در عقبه منى با آن حضرت بيعت كردند كه شرك نورزند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند و ... .
ب. براى حمايت و نصرت: مانند بيعت دوم در عقبه، كه در يكى ديگر از مراسم حج هفتاد و سه مرد و دو زن از مسلمانان مدينه در همان عقبه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و با حضرتش بيعت كردند كه از او حمايت كنند همانگونه كه از خانواده خود حمايت مى كنند.
ج. براى امرى خاص مثل جنگ و صلح: مانند بيعت رضوان يا بيعت شجره، كه در سال ششم هجرى پيامبر صلى الله عليه و آله با گروهى از مسلمانان عازم عمره شدند و مشركان مكه در محلى به نام حدَيبيه راه را بر آنان بسته و مانع حركت و ورود ايشان به مكه شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا از همراهان خود بيعت گرفت كه تا دم مرگ پايدارى كنند و از ميدان نگريزند و ... . سرانجام كار به مصالحه كشيد كه به صلح حديبيه مشهور است.
3 - اركان و شرايط بيعت
چنان نيست كه هر بيعتى صورت گرفت درست و قابل عمل و غير قابل نقض باشد، بلكه بيعت داراى اركان و شرايطى است كه بايد مراعات گردد. براى بيعت سه ركن و شرط ذكر كرده اند:
اول: بيعت كننده بايد بالغ، عاقل و مختار باشد.
دوم: بيعت شونده بايد كسى باشد كه توان عمل به مواد بيعت را دارا بوده و با اختيار پذيراى بيعت باشد.
ص: 150
سوم: بيعت بايد درباره امرى مشروع صورت گيرد.
در تاريخ اسلام بيعت هايى اعم از حق و ناحق، فراوان به چشم مى خورد:
بيعت در سقيفه درباره خلافت خليفه اول واجد شرايط لازم نبود، زيرا به بيعت كنندگان مهلت تأمل و انديشه داده نشد و نوعى اجبار در ميان بود و نارضايتى بسيارى از اصحاب را به دنبال داشت.(1) حتى عمر گفت: كانَت بَيعَةُ أبى بَكرٍ فَلتَةً، وَقَى اللّه ُ شَرَّها. فَمَن عادَ لِمِثلِها فَاقتُلُوهُ(2): بيعت با ابوبكر با شتاب انجام گرفت، و خداوند شر آن را بازداشت. پس هر كه دوباره چنين عمل كند او را بكشيد.
بيعتى كه معاويه براى فرزند پليدش يزيد از مردم گرفت نيز بيعت ناحق بود، زيرا هيچ يك از شرايط را نداشت. آرى، هرگز نمى توان با طاغوت دست بيعت داد. همچنين نمى توان با كسى براى ريختن خون شخص بى گناهى بيعت كرد، و اگر هم چنين بيعتى صورت گيرد لازم الاجرا نخواهد بود.
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: عَلَى المَرءِ المُسلِمِ السَمعُ وَ الطاعَةُ فيما أحَبَّ وَ كَرِهَ، إلاّ أن يُؤمَرَ بِمَعصيَةٍ، فَلا سَمعَ وَ لا طاعَةَ(3): بر مرد مسلمان است كه فرمان حاكم اسلامى را بشنود و به كار بندد، مگر آنكه به نافرمانى خدا مأمور شود، كه در اين صورت شنيدن و فرمان بردن جايز نيست.
و اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: لا طاعَةَ لِمَخلوقٍ فى مَعصيَةِ الخالِقِ(4): نبايد از مخلوق در كارى كه نافرمانى خالق است اطاعت كرد.
4 - اهميت و نقش بيعت
بيعت پيمانى است كه بيعت كننده با بيعت شونده مى بندد، و وفاى به آن از اهم
ص: 151
واجبات است. در اسلام كمتر حكمى است كه به اندازه وفاى به عهد و پيمان نسبت به آن تأكيد شده باشد: «وَ أوفوا بِالعَهدِ إنَّ العَهدَ كانَ مَسئولاً»(1): «به عهد و پيمان وفا كنيد زيرا از وفاى به عهد سؤال خواهد شد» . و در وصف نيكوكاران فرموده: «الموفونَ بِعَهدِهِم إذا عاهَدوا»(2): «و آنان كه چون پيمان بندند وفا كنند» . و از عهد شكنى به سختى نكوهش نموده و آن را از اوصاف فاسقان برشمرده است: «الَذينَ يَنقُضونَ عَهدَ اللّه ِ مِن بَعدِ ميثاقِهِ» .(3)
امام كاظم عليه السلام فرمود: ثَلاثٌ موبِقاتٌ: نَكثُ الصَفقَةِ، وَ تَركُ السُنَّةِ، وَ فِراقُ الجَماعَةِ(4): سه چيز موجب هلاكت است: بيعت شكنى، ترك سنّت، و جدايى از جماعت.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: لا يَعدِم المَرءُ دائِرةَ السوءِ مَعَ نَكثِ الصَفقَةِ(5): شخص بيعت شكن از عواقب وخيم آن در امان نيست.
و امام صادق عليه السلام فرمود: مَن نَكَثَ صَفقَةَ الإمامِ جاءَ إلَى اللّه ِ أجذَمَ(6): هر كس بيعت امام را بشكند روز قيامت دست بريده نزد خدا خواهد آمد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: لا دينَ لِمَن لا عَهدَ لَهُ(7): كسى كه به عهد و پيمانش وفادار نيست دين ندارد.
بى شك محترم شمردن عهد و پيمان در تمام شئون زندگى فردى و اجتماعى هر ملتى اثر مستقيم دارد و هر ملتى كه اين سرمايه بزرگ را از دست بدهد آسيب هاى فراوانى را متحمل خواهد شد.
ص: 152
لزوم پايبندى به عهد و پيمان به حدى است كه در پيمان هايى كه با دشمن بسته مى شود نيز تا زمانى كه خيانتى از آنها آشكار نشده باشد بايد به آن وفادار بود. قرآن كريم مى فرمايد: «فَمَا استَقاموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم»(1): «تا آنان با شما بر سر عهد و پيمانند شما هم بر سر پيمان باقى باشيد» . و نيز مى فرمايد: «وَ إمّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خيانَةً فَانبِذ إلَيهِم عَلى سَواءٍ»(2): «و اگر از خيانت قومى در شكستن عهد و پيمان بيمناك بودى تو نيز برابر كار آنان اعلام عدم تعهد كن» .
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مى نويسد:
وَ إن عَقَدتَ بَينَكَ وَ بَينَ عَدُوِّكَ عُقدَةً أو ألبَستَهُ مِنكَ ذِمَّةً، فَحُط عَهدَكَ بِالوَفاءِ وَ ارعَ ذِمَّتَكَ بِالأمانَةِ وَ اجعَل نَفسَكَ جُنَّةً دونَ ما أُعطيتَ. فإنَّهُ لَيسَ مِن فَرائِضِ اللّه ِ شَى ءٌ الناسُ أشَدُّ عَلَيهِ إجتِماعا - مَعَ تَفَرُّقِ أهوائِهِم وَ تَشَتُّتِ آرائِهِم - مِن تَعظيمِ الوَفاءِ بِالعُهودِ(3):
اگر ميان خود و دشمنت پيمانى منعقد نمودى يا او را امان دادى، نسبت به عهد و پيمان خود وفادار باش و امان خود را محترم بشمار و خود را در برابر آن سپر ساز، زيرا در ميان واجبات الهى هيچ امرى نزد مردم - با اختلافاتى كه در عقايد و آراء خود دارند - مانند وفاى به عهد مورد اتفاق و احترام نيست.
5 - بيعت و نقش مردم
پس از روشن شدن معناى بيعت و اهميت آن، به ويژه در مسائل اجتماعى و سياسى، لازم به ذكر است كه بيعت گاهى خود عامل ايجاب شرعى يك امر است، يعنى بيعت سبب مى شود كه امرى واجب گردد، مانند بيعت نصرت و حمايت در محدوده قوانين شرع، كه پيش از بيعت وجوب نداشته است.
ص: 153
و گاه بيعت در امرى صورت مى گيرد كه وجوب آن بر بيعت سبقت دارد و نقش بيعت فقط اعلام و اظهار اطاعت و تقويت و حمايت است، در حالى كه اگر بيعت هم صورت نمى گرفت آن اطاعت واجب بود. مانند بيعتى كه مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله يا جانشين به حق او مى كنند. به تعبير ديگر گاه بيعت مشروعيت مى آورد، و گاه مشروعيت موجود را فعليت مى بخشد.
مسئله وكالت و ولايت از همين قبيل است. كسى كه به شخصى در كارى وكالت مى دهد، قبل از دادن وكالت، وكيل حق تصرف در كار او را ندارد. ولى قرار دادى كه ميان موكل و وكيل منعقد مى گردد به شخص وكيل مشروعيت مى بخشد كه در كار موكل دخالت كند.
اما در مورد ولايت چنين نيست. مثلاً پدر بر فرزند دختر باكره خود ولايت دارد و ازدواج او بايد با اذن پدر صورت گيرد، خواه دختر اين ولايت را بپذيرد و خواه نه.
در واقع تا پدر امضا نكند آن ازدواج جايز نمى گردد، و چنان نيست كه با نپذيرفتن دختر ولايت پدر سلب شود. آرى، اِعمال ولايت يعنى فعليت يافتن آن، با پذيرفتن دختر صورت مى گيرد و مشروط به پذيرفتن او است.
با اين تحليل روشن مى شود كه همه سخنانى كه در نهج البلاغه و غير آن از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه در صحت حكومت خود استناد و استشهاد به بيعت مردم فرموده از اين قبيل است، زيرا آن حضرت پيش از رسيدن به حكومت، حق ولايت و حكومت را طبق احقّيت و اولويت، وصايت، وراثت و لياقت و فضيلت، حق مسلم خويش مى دانست.(1) و خلفاى پيشين را غاصب حق خويش مى شمرد و در سخنان بسيارى از آنان گلايه كرده است.(2)
ص: 154
اما چون مردم به دلايلى كه جاى ذكرش نيست همراهى نكردند و دست بيعت به ديگران سپردند و آن حضرت ياران كافى نداشت تا حق خويش را بستاند كناره گيرى اختيار نمود، و پس از كشته شدن عثمان و بيعت عمومى مردم با ايشان و فراهم شدن قدرت، ولايت شرعى خويش را فعليت بخشيد و در فعليت آن به بيعت عمومى استناد مى كرد.
در واقع منظور حضرتش اين بود كه اقبال عمومى مردم سبب شد ولايت شرعى من تحقق خارجى بپذيرد و عملاً زمام حكومت را به دست گيرم، نه آنكه مردم به ولايت من مشروعيت بخشيدند. و اگر صرف بيعت مردم مشروعيت بخش بود، بيعت مردم با يزيد حكومت وى را مشروع و قانونى مى ساخت و آنگاه - نعوذ باللّه - امام حسين عليه السلام مقصر شناخته مى شد !
آرى، به خاطر همين ثبوت ولايت شرعى است كه مى بينيم آن حضرت در برخى از سخنان خود اظهار مى دارد كه اگر يارانى مى يافتم حق خود را مى گرفتم، بنا بر اين، سكوت آن حضرت از سر بى ياورى بود نه مشروع دانستن حكومت هاى پيشين، چنانكه آن حضرت فرموده است:
فَنَظرتُ فإذا لَيسَ لى مُعينٌ إلاّ أهلَ بَيتى. فَضَننتُ بِهِم عَنِ المَوتِ، وَ أغضَيتُ على القَدى، وَ شَرِبتُ عَلَى الشَجا، وَ صَبَرتُ عَلى أخذِ الكَظمِ وَ عَلى أمرٍ مِن طَعمِ العَلقَم(1):
پس نگاه كردم ديدم جز خاندان خود (و چند يار انگشت شمار) ياورى ندارم، پس حيفم آمد كه آنان را به كام مرگ بفرستم. بنا بر اين، خار در چشم و استخوان در گلو را تحمل كردم، و با آنكه غصه گلويم را مى فشرد و ميوه اى تلخ را فرو مى بردم صبر ورزيدم.
6 - بيعت شكنى
مهم ترين مسئله در اين بخش اين است كه آيا بيعت را بى دليل و به دلخواه خود
ص: 155
مى توان شكست ؟ آيا در اسلام جايز است كه يك روز با حاكم اسلامى بيعت كرد و روز ديگر به بهانه هاى واهى و غير شرعى نقض آن را خواستار شد ؟ آيا اگر نسلى با حاكم اسلامى بيعت كرد و نسل بعد با وجود نسل قبل كه بر عهد و بيعت خود پايدار است، بدون دليل شرعى، عدم ادامه بيعت با آن حاكم را خواستار شود، بايد دست از بيعت شست و صحنه را ترك كرد و به خواسته نسل جديد تن داد ؟ !
اينها پرسش هايى است كه در همه زمان هاى قبل طرح شده و مستلزم پاسخگويى است. از مراجعه به روايات و تواريخ اسلامى و ماجراهاى صدر اسلام و گفتگوهايى كه صورت گرفته به دست مى آيد كه نقض بيعت به آسانى جايز نيست، بلكه بايد يكى از اصول بيعت شكسته باشد تا نقض بيعت جايز گردد.
مثلاً حاكم اسلامى شرايط لازم را از دست بدهد، يا معلوم گردد كه بيعت بر سر امرى ناروا صورت پذيرفته است، يا پس از بيعت كار خلاف شرعى از بيعت كننده خواسته شود. در اين مواقع تخلف جايز است و نقض بيعت روا مى گردد. و گرنه هر بيعت شكنى ممكن است بهانه تراشى كند و به دلايل واهى و غير منطقى نقض بيعت كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: وَ لِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ، وَ لَكُلِّ ناكِثٍ شُبهَةٌ(1): هر گمراهى سببى دارد، و هر عهد شكن را شبهه اى و عذر و بهانه اى در دست است. به همين دليل، على عليه السلام پس از عهدشكنى طلحه و زبير، توسط ابن عباس براى زبير پيام مى فرستد: عَرفتَنى بِالحِجازِ وَ أنكَرتَنى بِالعَراقِ ! فَما عَدا مِمّا بَدا(2): در حجازم شناختى و در عراقم انكار كردى ! پس چه رخ داد كه تو را از بيعت خود منصرف ساخت ؟
مى بينيم كه امام عليه السلام از زبير براى پيمان شكنى او دليل مى طلبد و علت مى جويد. پس معلوم مى شود كه نقض بيعت دلبخواهى نيست و نبايد از روى هوا و هوس
ص: 156
صورت گيرد. و هنگامى كه زبير براى پيمان شكنى خود دليل مى آورد كه من از اول بيعت واقعى نكردم بلكه به ظاهر دست بيعت دادم و در دل مخالف بودم، فرمود: او چنين مى پندارد كه تنها دست بيعت داده و با دل بيعت نكرده ! بنا بر اين، به بيعت خود اقرار دارد و نسبت به يك امر باطنى مدعى است. پس بايد بر اثبات مدعايش دليل مقبول بياورد، و الا به همان بيعتى كه از آن دست برداشته است باز گردد.(1)
7 - علل بيعت شكنى
همه اين بحث ها و پافشارى ها براى آن است كه گاه عهد شكنى دليل موجّه و منطقى ندارد، بلكه علل و عوامل گوناگونى موجب آن مى گردد كه در اين بخش به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
على عليه السلام درباره پيمان شكنان جمل كه به بهانه انتقام خون عثمان شورش كردند، در حالى كه خود شريك در اين كار بودند و دست پيش گرفتند كه پس نيفتند، مى فرمايد: وَ اللّه ِ ما أنكَروا عَلَىَّ مُنكِرا، وَ لا جَعَلوا بَينى وَ بَينَهُم نَصفا. وَ إنَّهُم لَيَطلُبونَ حَقّا هُم تَرَكوهُ، وَ دَمَا هُم سَفَكوهُ(2): به خدا سوگند، اينان كار ناشايسته اى در من سراغ ندارند و ميان من و خود انصاف ندادند. و آنان حقى را مى طلبند كه خود ترك كرده اند، و از خونى (خون عثمان) دم مى زنند كه خود بر زمين ريخته اند.
و نيز درباره همان افراد مى فرمايد: إنَّ هؤلاءِ قَد تَمالَؤوا عَلى سَخَطِه إمارَتى ... . وَ إنَّما طَلَبوا هذِهِ الدُنيا حَسَدا لِمَن أفاءَهَا اللّه ُ عَلَيهِ(3): اينان بر ناخشنودى از حكومت من اتفاق كرده اند ... . تنها انگيزه اينان در طلب اين دنيا رشكى است كه بر كسى كه خداوند حكومت را به او باز گردانده، مى برند.
ص: 157
آن حضرت درباره فريبكارى معاويه و دستيارانش با مردم شام، در نامه اى به معاويه مى نويسد: وَ ألَبَّ عالِمُكُم جاهِلُكُم، وَ قائِمُكُم قاعِدُكُم(1): و داناى شما نادانتان را و ايستاده شما نشسته تان را بر ضد من شورانيد.
آن حضرت در نامه اى به سهل بن حنيف انصارى - فرماندار مدينه - درباره كسانى كه بيعت شكستند و به سوى معاويه گريختند، مى نويسد: از فرار آنان نگران مباش و اندوه مخور. در گمراهى آنان همين بس كه از هدايت و حق گريختند و به كوردلى و نادانى شتافتند ... . آنان از عدالت به سوى منافع ناحق گريختند.(2)
عوامل ديگرى هم هست چون: دنيا طلبى، قبيله گرايى، ترس، طمع، و ... ، كه از شرح آنها خوددارى مى كنيم.
8 - برخورد با بيعت شكنان
با توجه به اينكه نقض بيعت و عهد شكنى ممكن است ناحق و غير منطقى باشد. اگر زمانى فرا رسد كه اكثر بيعت كنندگان بدون دليل شرعى و معقول دست از بيعت كشيدند و عهد شكستند، اما گروه اندكى از آنان بر سر عهد و وفا ماندند و شرايط به گونه اى بود كه اين عده اندك توان مقابله با آن اكثريت را داشتند بايد مقاومت كنند و به يارى حاكم اسلامى بشتابند، و اكثريت عهدشكن را وادار به تسليم و التزام به عهد خود كنند.
و اگر چنين نباشد، جامعه اسلامى دچار هرج و مرج شده، هر روز ممكن است عده اى شيّاد افراد بسيارى را به دنبال خودكشند و هر روز بيعتى صورت گيرد و فرداى آن شكسته گردد.
ص: 158
على عليه السلام درباره برخورد با پيمان شكنان و متجاوزان مى فرمايد: ألا وَ قَد أمَرَنى اللّه ُ بِقِتالِ أهلِ البَغىِ وَ النَكثِ وَ الفَسادِ فِى الأرضِ(1): هان، بدانيد كه خداوند مرا به پيكار با ستمگران و پيمان شكنان و تبهكاران در زمين فرمان داده است.
و درباره برخورد با پيمان شكنان جمل فرمود: فَإن أبَوا أعطَيتُهُم حَدَّ السَيفِ وَ كَفى بِه شافيا مِنَ الباطِلِ وَ ناصِرا لِلحَقِّ(2): پس اگر سر تافتند و زير بار نرفتند ذمّ شمشير حواله آنان كنم، و همين درمان باطل و ياور حق است و بس.
و هنگامى كه پيمان شكنان جمل وارد بصره شدند و به بسيج كردن مردم پرداختند، عثمان بن حنيف انصارى - كه از جانب آن حضرت فرماندار آنجا بود - نامه اى براى حضرتش فرستاد و او را از احوال آنان با خبر ساخت. امام عليه السلام در پاسخ نوشت:
اگر به سايه طاعت بازگشتند، اين همان چيزى است كه ما دوست داريم، و اگر شرايط دست به دست هم داد و آنان را به دشمنى و سرپيچى كشاند، بى درنگ به يارى فرمانبرانت بر آن نافرمانان حمله كن و آنان را تار و مار ساز.(3)
در خطبه 10 و 173 و نامه 29 و نيز موارد ديگر در «نهج البلاغه» از اينگونه برخوردها و تهديدها هست كه به ذكر آنها نمى پردازيم.
9 - مفهوم بيعت غدير
«بيعت غدير» در متن خطبه مطرح شده و در واقع التزام به محتواى آن است. «بيعت» يعنى دست دادن به عنوان اقرار و پذيرفتن مقام كسى و در پى آن وعده وفادارى به موجبات و لوازم آن. لذا در بيعت بايد موضوع اصلى آن و وعده هايى كه به عنوان وفادارى داده مى شود مشخص شود. همچنين ارزش و پشتوانه بيعت و ضامن و شاهد آن و كيفيت و شكل آن بايد تعيين گردد.
ص: 159
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، همه اين جوانب را دقيقا تعيين فرمودند كه يك يك آنها در عنوان هاى قبلى در بالا آورده شده است.
نكاتى در مورد بيعت غدير
اشاره
نكاتى در مورد بيعت غدير(1)
پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله براى اينكه هر يك از حجاج حاضر در غدير - كه بالغ بر 120000 نفر بودند - بتوانند به محضر مولاى متقيان عليه السلام برسد و دست بيعت بدهد و نگويد كه من دور بودم و نشنيدم، سه روز در سرزمين غدير ماندند و فرصت دادند كه هر كس بيايد و دست اميرالمؤمنين عليه السلام را در دست بگيرد و با عنوان «اميرالمؤمنين» حضرتش را مخاطب قرار بدهد.
اين مطلب در آخر خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت آمده است. هنگامى كه خطبه به پايان رسيد، همه فرياد برآوردند: شنيديم و با دل و جان فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را اطاعت كرديم. آنگاه همه گرداگرد پيامبر صلى الله عليه و آله گرد آمدند و دست داده و بيعت نمودند. از نخستين كسانى كه دست بيعت دادند ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه، و سپس ديگر مهاجران و انصار بودند. روز بيستم كه تمام شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نماز مغرب و عشا را يك جا خواندند و بيعت را سه روز ادامه دادند.
هر گروهى كه بيعت مى كرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمود: الحَمدُ للّه ِ الَذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه عالميان برترى داد.(2)
بيعت در عهد جاهلى رايج بود؛ طرفين در مورد خاصى قرار داد مى بستند و بر آن اساس بيعت مى كردند. با توجه به تعهدى كه بيعت كننده انجام مى داد و بر عهده مى گرفت و بر آن ملتزم مى شد، در اسلام نفى نشد و در موارد زيادى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مردم بيعت گرفت.
ص: 160
و گرنه از نظر شيعيان بيعت حالت تعيين كننده ندارد، زيرا از نظر شيعيان همانگونه كه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند تعيين شود و مردم هيچ حق گزينشى در اين رابطه ندارند، امام نيز بايد از سوى خداوند تعيين و معرفى شود و مردم حق گزينش ندارند. چنانكه در آيات فراوان به آن تصريح شده است. از جمله:
«وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه را كه بخواهد مى آفريند و بر مى گزيند آنها حق گزينش ندارند» .
«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرَهُم»(2): «براى هيج مرد يا زن مؤمنى اين حق نيست كه چون خدا و پيامبرش اگر چيزى را براى آنها معين كرد آنها حق گزينش داشته باشند» .
از نظر شيعيان، مشروعيت حاكم اسلامى فقط از نصّ صريح خدا نشأت مى گيرد. ولى از نظر عامه با بيعت و تفويض از سوى مردم نيز حكومت مشروعيت پيدا مى كند.
1 - نظر تعدادى از علماى عامه
ماوَردى: اگر اهل حلّ و عقد با كسى بيعت كنند، بر همگان واجب مى شود كه از او اطاعت كنند.(3)
قاضى عبدالجبار: اگر شمارى از اهل حلّ و عقد هم با كسى بيعت كنند، اطاعت او بر همگان واجب مى شود.(4)
قاضى ايجى: با بيعت يك نفر و دو نفر نيز لزوم اطاعت حاصل مى شود.(5)
قرطبى: با بيعت يك نفر اجماعا لزوم اطاعت ثابت مى شود.(6)
ص: 161
2 - شمارى از بيعت ها كه توسط شخص پيامبر صلى الله عليه و آله گرفته شده
يك. بيعت عشيره، كه به هنگام نزول آيه «وَ أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبين» براى وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام گرفته شد.(1)
دو. بيعت عقبه، كه در سال 12 بعثت از 12 تن اهالى يثرب بيعت گرفت، كه از احكام اسلام پيروى كنند.(2)
سه. بيعت عقبه دوم، در سال 13 بعثت، از 72 نفر از اهل يثرب كه از آن حضرت حمايت كنند.(3)
چهار. بيعت براى جنگ در آستانه جنگ بدر.(4)
پنج. بيعت رضوان در سال هشتم هجرت با 1500 نفر از مهاجران و انصار در حديبيه، كه در قرآن كريم بيان شده است.(5)
شش. بيعت فتح، پس از فتح مكه بر فراز كوه صفا.(6)
هفت. بيعت زنان، كه آن نيز در قرآن آمده است.(7)
هشت. بيعت غدير، كه 120000 نفر با آن حضرت دست داده و براى خلافت و وصايت آن حضرت بيعت كردند.(8)
ص: 162
نه. بيعت زنان، طشتى نهادند و اميرالمؤمنين عليه السلام دستش را در آب برده و پرده اى ميان طشت زدند. بانوان از زير پوشش دست در آب فرو مى بردند و اعلام بيعت مى كردند. همانگونه كه در فتح مكه با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و در قرآن آمده است.(1)
ده. بيعت خصوصى در مورد برخى از اشخاص، همانند حضرت خديجه در شب ارتحالش؛ كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از او براى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت گرفت.(2)
از ديدگاه شيعيان بيعت تعيين كننده نيست، ولى اگر كسى بيعت كرد بايد آن را نقض نكند. و لذا يكى از علل غيبت حضرت بقية اللّه عليه السلام در احاديث اين است كه بيعت ستمگران بر گردن آن حضرت نباشد.(3)
و به همين دليل در جاى جاى نهج البلاغه بيعت شكنى نكوهش شده است.(4)
تحليل بيعت در غدير
اشاره
تحليل بيعت در غدير(5)
بيعت همگانى با پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير در دو مرحله لسانى و عملى با كليه بيعت هايى كه حضرت از مردم گرفته بود فرق داشت.
ابتدا در خطبه از مردم اقرار گرفتند و در اين اقرار به كلمه «آرى» و «بلى» اكتفا نكردند، بلكه اقرارنامه اى را قرائت كردند و از مردم خواستند آن را تكرار كنند و در آن اقرارنامه ظريف ترين زواياى غدير را در كوتاه ترين عبارات گنجانيدند.
پيداست كه شكل عمومىِ بيعت همان دست دادن است، ولى اين دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن وتصميم به وفادارىِ قلبى و نيز پيمان لسانى است.(6)
ص: 163
به همين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد.
لذا پس از خطبه دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلى الله عليه و آله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهم السلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نمايند. اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
1 - هدف از بيعت لسانى
در غدير چند جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بيعت با دست، بيعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت، و حضرت متن گفتار را هم تعيين كردند:
تفسير بيعت با دست بود. بيعت با دست احتياج به تفسير دارد، و بايد قبلاً معلوم شود بر سر چه بيعت مى كنند. اين اقرار لسانى در واقع مفسّر بيعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
جايگزين بيعت با دست است. ممكن بود عده اى پس از خطبه براى بيعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگويند: ما بيعت نكرديم. لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بيعت گرفت و فرمود: «هر كس توانست با دست بيعت مى كند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است» .
اتحاد موضوع بيعت است. اگر متن و عبارات براى بيعت لسانى تعيين نمى شد ممكن بود هر يك از مردم طبق ذوق و سليقه خود عباراتى را به كار بَرَد كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغايرت ها و زياده و نقيصه هايى با ديگران داشت اقرار كرده بود.
ص: 164
جلوگيرى از عبارات شبهه ناك بود. اگر متن تعيين نمى شد ممكن بود عده اى فتنه گر، عبارات خاصِ شبهه ناكى را آماده كنند و بدين گونه زمينه سقوط ارزش اين بيعت را آماده سازند.
اين بود كه با كثرت جمعيت و كمى وقت و مساعد نبودن شرايط توقف مردم، اين احتمال قوى بود كه عده اى واقعا فرصت بيعت با دست را پيدا نكنند، و لذا مى بايست اين بيعت لسانى انجام مى شد.
2 - كيفيت بيعت عملى و لسانى
پس از روشن شدن هدف از بيعت، مى پردازيم به اين نكته كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با دست و بيعت لسانى را به چه صورت انجام دادند:
اول كيفيت بيعت لسانى است. در اواخر خطبه با درخواست هاى مكرر از مردم تكرار سخن خود را طلب كردند كه عبارات آن چنين است: همگى اين جملات را بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند.
بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم ... ، كه همان متن مفصل را حضرت برايشان تعيين فرمودند:
اى مردم، آنچه به شما گفتم تكرار كنيد.
اى مردم، چه مى گوييد ؟ «خداوند اَصوات را مى شنود و از پنهان هاى قلب ها خبر دارد» . كنايه از اينكه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطن ها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است.
بگوييد سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
بگوييد: حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين مطلب هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نكرده بود هدايت نمى يافتيم.
ص: 165
دوم كيفيت بيعت با دست است. در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد. دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلى الله عليه و آله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهم السلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نمايند، و اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
واكاوى بيعت غدير
اشاره
واكاوى بيعت غدير(1)
«بيعت» يعنى دست دادن به عنوان اقرار و پذيرفتن مقام كسى، و در پى آن وعده وفادارى به موجبات و لوازم آن. لذا در بيعت بايد موضوع اصلى آن و وعده هايى كه به عنوان وفادارى داده مى شود مشخص شود. همچنين ارزش و پشتوانه بيعت و ضامن و شاهد آن و كيفيت و شكل آن بايد تعيين گردد.
بيعت غدير در متن خطبه غدير مطرح شده و در واقع التزام به محتواى آن است. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، همه اين جوانب را دقيقا تعيين فرمودند كه ذيلاً به شرح آن مى پردازيم:
1 - موضوع اصلى بيعت غدير
عنوان اصلىِ بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت على بن ابى طالب عليه السلام و يازده امام از فرزندان، او تا آخرينِ آنها كه حضرت بقيه اللّه مهدى موعود عليه السلام بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلىِ بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابى طالب عليه السلام نيست، بلكه امامت همه ائمه عليهم السلام است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد. امامانى كه قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنها حق چنين ادعايى را ندارد. مردم كه با على عليه السلام بيعت كردند، در واقع مستقيما با همه امامان بيعت نمودند.
ص: 166
2 - محتواى بيعت غدير
پيمان هايى كه مردم در غدير پيرامون موضوع ولايت بر سر آنها بيعت كردند از اين قرار است:
يك. شنيديم، پس كسى نخواهد گفت: من نشنيدم و متوجه نشدم.
دو. در مقام عمل اطاعت مى كنيم و سر تسليم فرود مى آوريم.
سه. در قلب و ضميرمان به اين مطلب راضى هستيم.
چهار. زندگى و مرگ و حشر و بعث ما بر اين عقيده خواهد بود.
پنج. در اين مطالب تغيير و تبديل نمى دهيم.
شش. در اين مطالب شك به دل راه نمى دهيم.
هفت. اين مطالب را در آينده انكار نمى كنيم و از قول خود برنمى گرديم، و پيمان و عهد خود را نمى شكنيم و به وعده خود وفا مى كنيم.
هشت. از قول تو، به نزديكان و دوردستان از فرزندان و فاميل خود مى رسانيم.
3 - ارزش و پشتوانه بيعت غدير
همانطور كه تمام احكام و مسايلى كه مربوط به دين است آنگاه ارزش پيدا مى كند كه اتصال به خداوند داشته باشد و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد تأكيد خاصى داشتند كه اين بيعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بيعت با خود خداوند است. در اين باره جملات زير را فرمودند:
يك. اين بيعت از جانب خداوند و به امر او است.
دو. آنان كه اين بيعت را انجام مى دهند در واقع با خدا بيعت مى كنند.
ص: 167
سه. من با خدا بيعت كرده ام و على هم با من بيعت كرده است.
چهار. با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
پنج. آنان كه در بيعت نمودن با او از يكديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
شش. هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت مى فرمايد.
4 - ضامن و شاهد بيعت غدير
هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند: بگوييد: خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مى كند بر ما شاهد است، و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
5 - نتيجه بيعت غدير
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام بايد خلافت را هم مى پذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عُمّال سقيفه قرار مى گرفت. يعنى وقتى مى گفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم، در مقابلشان گفته مى شد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جمعيتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلته و غافلگيرانه بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد، و هيچ افضليتى هم مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود. ولى بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شد.
ص: 168
گذشته از اينكه منصوب كردن آن حضرت نيز بود و اين بيعت به عنوان اقرار گرفتن و انتصاب حضرت بود. نتيجه اين است كه اگر كسى بيعت سقيفه را پذيرفت حجت بر او تمام شده باشد كه قبلاً بر بيعت غدير گردن نهاده است.
زمينه بيعت غدير
اشاره
زمينه بيعت غدير(1)
پس از اتمام خطبه غدير، بى سابقه ترين برنامه غدير - كه عظمت آن با اصل سخنرانى غدير برابرى مى كرد - مراسم بيعت بود. اگر چه در سال هاى گذشته اسلام مسئله بيعت چندين بار انجام شده بود، اما اين بيعت از دو جهت با همه بيعت هاى پيشين فرق داشت:
جهت اول
كثرت جمعيت كه قابل مقايسه با بيعت هاى قبلى نبود، و كسى باور نمى كرد پيامبر صلى الله عليه و آله بخواهد واقعا با فرد فرد صد و بيست هزار نفر دست بيعت دهد؛ و اصلاً امكان انجام چنين كارى ممكن به نظر نمى آمد.
جهت دوم
كيفيت بيعت بود كه بايد دو بار انجام مى شد و دو بيعت جداگانه با پيامبر و على عليهماالسلام صورت مى گرفت. در واقع دويست و چهل هزار بيعت انجام شد.
در عين ناباورى مردم، تصميم قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد كه برنامه بيعت انجام شدنى است، و التزام مردم به آنچه در عظيم ترين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام مطرح شده الزامى است، اگر چه لازمه اش آن باشد كه آن جمعيت انبوه با آن امكانات كم سه روز در غدير بمانند.
از آنجا كه همه پيش بينى ها قبلاً در نظر گرفته شده بود، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فورا در زير درختان و در كنار بركه دو خيمه برپا شد. برنامه اين بود كه در يكى از خيمه ها
ص: 169
پيامبر صلى الله عليه و آله و در ديگرى على عليه السلام جلوس فرمايند. آنگاه مردم يكى يكى ابتدا وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله شوند و با آن حضرت دست بيعت دهند، و سپس از آنجا برخاسته وارد خيمه على عليه السلام شوند.
با توجه به اينكه بيعت در واقع با مقام امامت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد اصلى را بر همان قرار دادند و مردم را موظف كردند كه با ورود به خيمه على عليه السلام سه كار انجام دهند: يكى اينكه دست بيعت دهند، و دوم اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند تا در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به اين عنوان به حضرتش سلام كرده باشند، و سوم اينكه اين مقام عظمى را به آن حضرت تبريك بگويند.
فرصت مناسبى را هم براى بانوان در نظر گرفتند تا آنان نيز در خيمه هاى بيعت حضور يابند. براى اين منظور دستور دادند تشت بزرگى پر از آب آماده كنند و از وسط آن پرده اى بزنند كه دو سوى آن از طرفين ديده نشود. آنگاه پيامبر و اميرالمؤمنين عليه السلام در يك سوى پرده مى نشستند و دستان مبارك را داخل آب مى گذاشتند. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و همزمان «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مى گفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مى گفتند.
با آنكه نشستن آن دو بزرگوار در كنار يكديگر در يك خيمه نيز ممكن بود و بيعت سريع تر انجام مى گرفت، دو خيمه جداگانه تفهيم دو هدف متفاوت از اين بيعت بود: يكى پيمان بستن با پيامبر صلى الله عليه و آله كه به آنچه در خطبه غدير مطرح شد ملتزم باشند؛ و ديگرى ميثاق با على عليه السلام به عنوان مقام امامت تا در روزهايى كه امامت به حضور و كمك مردم نياز دارد آماده باشند.
با آماده شدن دو خيمه بيعت، از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله دو اقدام عمومى و خصوصى شد:
از يك سو منادى حضرت نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد براى بيعت حاضر شوند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
ص: 170
از سوى ديگر، سه گروه را به طور خاص براى بيعت نام برد و مورد تأكيد قرار داد:
يكى بزرگان مؤمنين از اصحابش مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه.
ديگرى سردمداران نفاق را كه در زمره اصحاب بودند.
و سوم همسران خود را كه نسبت به عايشه و حفصه تأكيد خاص داشت.
ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و زبير و مغيره از اولين كسانى بودند كه به امر حضرت در بيعت غدير شركت كردند. جالب بود كه از بين جمعيت صد و بيست هزار نفرى فقط آنان سؤال كردند: آيا اين بيعت از طرف خداست ؟
حضرت با تعجب فرمود: آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد ؟ در مورد اين چند نفر جالب بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيعت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و فرمود: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ آنان گفتند: آرى، شاهد باشند !
اگر بيعت غدير را همسنگ خطابه آن بدانيم گزاف نگفته ايم، چرا كه مردم پس از ورود به غدير در نزديكى ظهر روز هجدهم ذى الحجه پس از دو ساعت خطابه غدير را شنيدند و ساعتى از ظهر گذشته خطابه پايان يافته بود، و سه روز توقف در غدير فقط به خاطر بيعت بود؛ كه صد و بيست هزار نفر، يكى يكى براى بيعت مى آمدند و ابتدا با پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت مى كردند. اين يك اعلان جهانى بود، كه تا ابد بدانند همه آن جمعيت عظيم بيعت كردند، و ببينند كه چگونه به بيعت خود وفا نمودند !(1)
ص: 171
لعن بر بيعت شكنان غدير
لعن بر بيعت شكنان غدير(1)
در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت با ابوبكر، سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.(2)
بيعت با غدير در تبليغ غدير
بيعت با غدير در تبليغ غدير(3)
عظمت غدير اقتضا مى كند به بلنداى آن يرنامه ريزى داشته باشيم، و گمان نكنيم پيامى با آن عظمت را در گونه هاى كم ابهّت تبليغ مى توان جلوه گر ساخت. احترام به مقام با عظمت غدير به ما فرمان مى دهد كه آن را در جذاب ترين و ارزشمند ترين گونه هاى رسانه اى جلوه گر سازيم، و هر گونه تبليغى در رابطه با غدير را لايق شأن آن و به عظمت ساحت مقدس اولين مبلِّغ آن يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به انجام رسانيم.
يكى از اين راهكارهاى تبليغ غدير پيمان با غدير در تبليغ غدير است:
اگر در سخنرانى غدير مسئله بيعت مطرح شد تا از مردم عهد و پيمان گرفته شود، امروز هم نبايد مخاطبين غدير را با مجرد اطلاع رسانى به حال خود رها سازيم؛ بلكه پس از تفهيم معانى بلند غدير آنان را وارد جرگه اعتقاد نماييم، و از آنان عهد و پيمان وفادارى بگيريم. يعنى هم از پذيرش آنان نسبت به پيام غدير مطمئن شويم، و هم از تعهد آنان در برابر غدير - چه در عمل به مقتضاى آن و چه در ابلاغ آن به ديگران اطمينان حاصل كنيم.
ص: 172
تقيه راويان در نقل بيعت غدير
تقيه راويان در نقل بيعت غدير(1)
در خطبه غدير، دو يا سه مورد كه به مسئله تولى و تبرى مربوط مى شود، جمله مزبور در بعضى نسخه ها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از شرائط خاص تقيه در راويان خطبه است. نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است ! !
بيعت در زيارت غديريه
بيعت در زيارت غديريه(2)
زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير كه امام هادى عليه السلام فرمودند(3)، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت غديريه آمده بيعت است:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ وَمَوْلَى الْمُؤْمِنينَ ... . أَشْهَدُ أَنَّكَ أَخُو رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله ... ، وَأَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّه ِ ما أَنْزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَأَوْجَبَ عَلى أُمَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَوِلايَتِكَ وَعَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَجَعَلَكَ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّه ُ كَذلِكَ. ثُمَّ أَشْهَدَ اللّه َ تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: أَلَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَكَفى بِكَ شَهيدا وَ حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّه ُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الإِقْرارِ وَناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ:
سلام بر تو اى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين ... . شهادت مى دهم كه تو برادر پيامبر صلى اللّه عليه و آله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا در آورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همانطور كه خداوند به آن حضرت را چنين
ص: 173
مقامى داده بود. سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مى كنى. خداوند منكر ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
ص: 174
پنجم: سندِ مكتوبِ غدير
ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله
ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
از مواضع اعجاب برانگيز خطبه غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد، كه در سراسر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه نداشت:
يكى از آنها سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.
دوم شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
سوم اعلان روز غدير به عنوان يك عيد دائمى براى مسلمانان بود.
چهارم علامت گذارى محل سخنرانى به عنوان مسجد غدير براى هميشه بود.
در مورد ماجراى سند مكتوب غدير بايد گفت:
دست نوشته اى كه به امر پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور آن حضرت و اجتماع بزرگان صحابه در غدير به ثبت رسيد، به همه فهماند كه مسئله غدير ركن همه احكام الهى است، چرا كه فقط در اين مورد چنين اقدامى صورت گرفت و سابقه چنين اقدامى در هيچ يك از احكام الهى به چشم نمى خورد.
ص: 175
از سوى ديگر، پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان تأثيراتى بين عده اى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مى گفتند: محمد گمراه شده است ! عده اى ديگر مى گفتند: اِغوا شده است. گروه ديگرى مى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد.
عكس العمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعه ها پايان دهد و شبهه ها را ريشه كن نمايد، كه با يك اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. برنامه چنين بود كه پس از سخنرانى غدير، در فرصت مناسبى از ايام سه روزه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اجراى اين دستور سه مرحله طى شد:
ابتدا به بلال دستور دادند تا ندا دهد كه مردم جمع شوند. پس از اجتماع مردم حضرت گروه هاى مختلف مردم را نام برد و قريش و مهاجر و انصار و نيز غير عرب ها را مخاطب قرار داد و خطاب به هر گروه غدير را روز شرف آنان اعلام كرد:
وقتى مهاجرين و انصار جمع شدند حضرت فرمود: اى قريش ! امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب ! امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان ! امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد.
حضرت با اين كلمات همه گروه ها را فراخواند. با اين كلماتِ پيامبر صلى الله عليه و آله، همه گروه ها در برابر آن حضرت در صف هاى منظم ايستادند و منتظر سخنان حضرت شدند و حضرت همه را مخاطب قرار داد. سپس دوات و كاغذى طلب كرد و دستور داد كاتب آنچه حضرت مى گويد و مردم اقرار مى كنند به صورت مكتوب در آورد و آن را ثبت كند. نوشته به دستور حضرت چنين آغاز شد.
در مرحله دوم دستور داد صف ها را مرتب كنند و در برابر حضرت به حالت سان ديدن منظم بايستند و منتظر سخنان حضرت باشند.
ص: 176
آنگاه دستور داد دوات و كاغذى آوردند، و سپس به كاتب امر كرد كه آنچه حضرت مى فرمايد و مردم اقرار مى كنند به صورت مكتوب در آورد و در آن ورقه ثبت نمايد.
منظره بديعى بود كه صف هاى منظم مردم و چشمان دوخته شده آنان به لبان پيامبر صلى الله عليه و آله و دستان نويسنده اى كه مى نوشت، در انتظار ادامه برنامه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرد جملاتى را خواهد گفت و از آنان اقرار خواهد گرفت و سپس آن جملات و اقرارها مكتوب خواهد شد.
سخنان حضرت در برابر مردم چنين آغاز شد: بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ. لا إلهَ إلاّ اللّه ِ، مُحَمّدٌ رَسولُ اللّه ِ. سپس پرسيد: آيا به اين مطلب شهادت مى دهيد ؟ گفتند: آرى. در اينجا نويسنده آن را ثبت كرد.
سپس فرمود: آيا مى دانيد كه خداوند مولى و صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. اين مطلب هم ثبت شد.
بعد از آن فرمود: آيا مى دانيد كه من مولى و صاحب اختيار شما هستم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. اين فراز هم ثبت شد.
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله كارى را كه بر فراز منبر غدير انجام داده بود تكرار كرد و بازوى على عليه السلام را گرفت و بلند كرد و در آن حال فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. اين فراز هم در آن ورقه ثبت گرديد.
همه اين گفتگوها طبق دستور حضرت در آن ورقه ثبت شد، تا سندى مكتوب از غدير براى آينده ها و آيندگان تاريخ باشد. همزمان آيات 1 تا 4 سوره نجم نازل شد تا از يك سو تأييد ديگرى بر وَحيانى بودن غدير باشد و از سوى ديگر مشتى محكم بر دهان ياوه گويانى باشد كه نسبت گمراهى و اغوا و هواى نفس به مبلغ اعظم غدير مى دادند. آيات چنين بود:
ص: 177
«وَ النَّجْمِ اِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» (1): «قسم به ستاره هنگامى كه سقوط كرد. صاحب شما (پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و اِغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .(2)
بدين صورت پيامبر صلى الله عليه و آله در سند ابدى غدير ولايت على عليه السلام را متصل به ولايت خود، و ولايت خود را متصل به ولايت خدا اعلام كرد و همه بدان اقرار كردند؛ و اين اقرارنامه به عنوان يادگارى ماندگار از غدير به پرونده اسلام افزوده شد، تا در آينده هاى بلند مدت تا قيامت بدانند در غدير سخن از چه بوده و سخنرانى يك ساعته اول شخص عالم بر چه محورى ايراد شده است.
تحليل سند مكتوب غدير
اشاره
تحليل سند مكتوب غدير(3)
مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مى شود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مى شود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مى ماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شده اى از آن براى نسل هاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از منظرى ديگر، تفاوت ميان سخن و نوشته در آن است كه «ما كُتِبَ قَرَّ وَ ما حُفِظَ فَرَّ» ، و منظور آن است كه آنچه نوشته شود ماندگار مى گردد و آنچه فقط در حافظه قرار بگيرد از ذهن پاك مى شود.
اين بدان معناست كه اسناد مكتوب پشتوانه هايى پابرجا هستند كه جزئيات موضوع مورد نظر در آن تبيين مى شود و قابل تغيير و تحريف نيست، اما سخنرانى
ص: 178
مجموعه اى از گفتار است كه معمولاً اجمالى از آن در خاطره ها مى ماند و بسيارى از جزئيات آن فراموش مى شود.
هنگام استناد نيز همين تفاوت بين سند مكتوب و اسناد منقول وجود دارد. اكنون اگر خطيب خصوصيتِ يك سخنرانى را به عنوان يك سند رسمى و دائمى اعلام كرد همه موظف مى شوند كه متن آن را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارند و حفظ كنند، و در واقع آن را تبديل به يك سند مكتوب نمايند. اين بدان معناست كه كلمه به كلمه و جمله جمله گفتار را از دست ندهند و عينا آن را در صفحه كاغذ منعكس كنند، تا سندى باشد براى همه كسانى كه مى خواهند به فرازهاى آن استناد نمايند.
اين همان نكته بى سابقه اى بود كه مردم براى اولين بار در يك سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت مى شنيدند كه خطبه غدير را اتمام حجتى قرار داد بر آنان كه مقابل منبر غدير حاضرند و بر كسانى كه در آنجا حضور ندارند، و حتى بر آنان كه به دنيا نيامده اند. آن حضرت در اين باره فرمود: من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم، تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، و به دنيا آمده اند يا نيامده اند.
در اينجا چند تحليل اعتقادى در مورد سند مكتوب غدير بيان مى شود:
تحليل اول
در اين ماجرا شش نكته مهم جلب توجه مى كند كه به آنها مى پردازيم:
اين ماجرا به احتمال قوى در ايام سه روزه اقامت در غدير به وقوع پيوسته، كما اينكه آن حضرت در موقعيت هاى مختلفى از سه روزه غدير مردم را جمع مى كرد و محتواى ولايت را به گونه هاى مختلف تكرار مى فرمود. همه اين اقدامات به نوعى تثبيت موقعيت اميرالمؤمنين عليه السلام در اذهان و قلوب مردم بود، تا راه فراموش كارى بسته شود.
ص: 179
انتخاب روش كتابت و تنظيم سندى كه براى روزهاى آينده و نسل هاى آينده ارزش خاصى دارد در برابر فراموشكاران نقش ويژه اى ايفا مى كند. دقيقا مانند مسئله كتف كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ساعات آخر عمر درخواست آن را كردند تا سندى محكم به دست مؤمنين بدهند؛ ولى عمر مانع شد و به هر قيمتى بود نگذاشت براى آن حضرت كتف و دوات بياورند، و حتى حاضر به توهين به ساحت مقدس رسول اللّه صلى الله عليه و آله شد !(1)
آنچه از ظاهر اين داستان كوتاه پيداست اينكه حضرت گزارش گونه اى از اين مراسم تهيه كرد، نه آنكه محتواى آن را به امضاى همه آنان رسانده باشد. همين اندازه كه به امر حضرت و در حضورش گزارشى تهيه شود و اقرارهاى مردم در آن ثبت شود از امضاى همه آنان مهم تر خواهد بود.
در اين مراسم حضرت تعمد داشته كه هيچ گروهى را مورد توجه خاص قرار ندهد، بلكه از يك سو قريش را مورد خطاب قرار مى دهد، سپس همه عرب را و بعد همه موالى را كه منظور غير عرب هستند.
اين بدان معناست كه غدير متعلق به همه است و مخاطب آن همه مسلمانانند، و عمل كننده به آن هم بايد همه عرب و عجم از هر قبيله و گروهى، و به هر رنگى از سياه و سفيد و زرد و سرخ باشند؛ چنانكه در متن خطابه غدير مى فرمايد:
إنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ الَىَّ ... ، أنْ اقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاعْلِمَ كُلَّ ابْيَضَ وَ اسْوَدَ: انَّ عَلِىَّ بْنَ ابى طالِبٍ اخى وَ وَصِيّى.
آياتى كه در پايان اين ماجرا نازل شده امضاى ديگرى از خداوند است كه پاسخ
ص: 180
فتنه گران را مى دهد. آنان كه موذى گرانه مى پرسيدند: مِنَ اللّه اوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا غدير و ولايت و بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش است ؟ پاسخ خدا چنين است:
«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى» ؛ يعنى اين همان پيامبر است كه كلمه كلمه اش هدايت مردم بوده و تغيير نكرده و - نعوذ باللّه - گمراهى در او پديد نيامده است.
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» ؛ او كه از روى هوا و هوس سخنى نمى گويد، و تمام سخنان او حساب شده و مورد امضاى خداست.
«إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» ؛ آنچه او مى گويد وحى خداست و از طرف خدا به او الهام گرديده است.
پس از اعلام ولايت - به جز عده اى كه كاملاً در برابر امر ولايت سر تسليم فرود آوردند - بقيه مردم استنكاف و نپذيرفتن ولايت را در دل خود با يكى از سه جهت عنوان كردند: عده اى مى گفتند كه به تشخيص ما پيامبر صلى الله عليه و آله از راه حق منحرف شده است ! ! عده اى ديگر برنامه غدير را سخنان جالبى براى اغواى مردم تلقى كردند ! عده اى ديگر هم به صراحت گفتند: او خواسته دل خود را مى گويد.
اگر چه اين سه ديدگاه قابل جمع در يك عنوان است ولى با ديده دقت كه بنگريم حاكى از فساد اعتقادى آنان در گونه هاى متفاوت است. يعنى عده اى كار حضرت را اشتباه تلقى مى كردند و عده اى ديگر آن را حيله و تزوير به شمار مى آوردند و عده اى حمل بر نفس پرستى و پيروى از خواهش دل مى كردند.
خداوند همه اين برخوردهاى كفرآميز را كه برخاسته از ضعف ايمان يا عدم اعتقاد بود با اين آيات پاسخ داد، و بار ديگر مقام عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله را به همه كوردلانى كه بر سر مسئله ولايت چنين جسارتى به آن حضرت روا داشتند، خاطر نشان ساخت. امام صادق عليه السلام اين مرحله غدير را چنين بيان فرموده است:
ص: 181
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را معرفى كرد، مردم سه دسته شدند: عده اى گفتند: محمد گمراه شده است. عده اى ديگر گفتند: اغوا شده است. گروه ديگرى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد.
اينجا بود كه خداوند سبحان چنين نازل كرد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «قسم به ستاره هنگامى كه فرودآمد. صاحب شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و اغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .(1)
در حديث ديگرى اين مرحله از غدير با تفسير آيات مزبور چنين ترسيم شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: يا على، قسم به آنكه مرا به پيامبرى مبعوث فرموده، وصايت و خلافت و امامت بعد از من براى تو واجب گرديد. منافقين گفتند: محمد در محبت پسر عمويش گمراه شده و منحرف گرديده و درباره شأن او از روى هواى نفس سخن مى گويد.
خداوند تبارك و تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى» ، خداوند عزوجل مى گويد: «قسم به خالق ستاره هنگامى كه پايين آمد» . «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ» يعنى محمد صلى الله عليه و آله در محبت على بن ابى طالب عليه السلام گمراه نشده، «وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» يعنى درباره مقام على عليه السلام از روى اغوا و هواى نفس سخن نمى گويد. «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .(2)
تحليل دوم
آنچه به عنوان تفسير از اين آيه در ارتباط با غدير بايد استفاده كرد ارتباط مستقيم مراسم اعلام ولايت در غدير با منبع وحى است. خداوند متعال در غدير به گونه هاى
ص: 182
مختلف در صدد اثبات اين ارتباط براى مردم بود تا بدانند هر گونه مخالفتى با ولايت در واقع مخالفت با خداوند است و هر گونه بهانه اى در اين رابطه ناپذيرفته است.
يك بار با سنگ آسمانى بر سر حارث فهرى اين مطلب بر همگان ثابت شد، و بار ديگر با ظهور جبرئيل براى مردم اين مهم به اثبات رسيد. چند مورد هم آيات قرآن نازل شد كه اين مورد يكى از آنهاست. در اينجا خداوند از دو سو نفى و اثبات وَحْيانى بودن غدير را مطرح مى نمايد كه به توضيح آن مى پردازيم:
الف. نفى هواى نفس درباره غدير: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»
خداوند براى اثبات اين مطلب كه غدير هيچ رنگ و بويى از هواهاى نفسانى در خود ندارد، مسئله را به صورت ريشه اى مطرح مى نمايد؛ و آن اينكه پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله در هيچ موردى از روى هواى نفس سخن نمى گويد تا نوبت به غدير برسد.
آن حضرت حتى در گفته هاى مربوط به زندگى شخصى خويش هم پيرو هواى نفس نيست و هيچ امرى و نهيى و سخنى كه برخاسته از هواى نفس باشد بر لسان مبارك آن حضرت جارى نمى شود؛ و اين معناى مقام عصمت است كه «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» .
وقتى اين ريشه اعتقادى را پذيرفته باشيم، چگونه ممكن است در مسئله غدير با آن برنامه عظيم و مفصل و با آن خطابه اى كه حضرتش بيش از 100 مورد به آيات قرآن كريم استناد فرموده، بتوان خدشه وارد كرد كه از روى هواى نفس سخن فرموده باشد ؟ !
ب. اثبات وَحْيانيت غدير: «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى»
جلوه اثباتى در ارزش غدير - پس از نفى هواى نفس درباره آن - نزول دستور مستقيم آن از طرف خداست.
اين مسئله در آيه شريفه با استفاده از تركيب مفيد انحصار آمده است؛ كه ابتدا حرف نفى (اِنْ) به كار رفته و سپس با كلمه استثناء (الاّ) اين انحصار به اثبات رسيده
ص: 183
است. آنجا كه مى فرمايد: «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «نيست آن مگر وحيى كه نازل مى شود» .
با اين تركيب خاص، خداوند قاطعيت فوق العاده اى درباره غدير نشان داده و در صدد بيان اين مطلب است كه «غدير» و «ولايت» و تركيب اين دو، يعنى «اعلام ولايت در غدير» همه به دستور خاص الهى در «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » بوده و پشتيبان آن خداست، چرا كه او آن را فرستاده است.
نقل و ثبت سند مكتوبِ غدير
نقل و ثبت سند مكتوبِ غدير(1)
در زمان هايى كه تدوين و كتابت حديث و معارف دين از طرف سقيفه رسما ممنوع اعلام شده بود، و در زمان هايى كه هنوز نوشتن به رواج امروزى نبود، امامان غدير على رغم شرايط دشوار تقيه اَبعاد مختلف واقعه غدير را براى اصحابشان مى فرمودند و آنان در نوشته هاى خود به صورت حديث ثبت مى كردند.
اين اقدام در واقع ريشه فرهنگ سازى غدير است كه شامل تعاليم و معارف و استدلال ها و تاريخچه آن بوده و به صورت ميراث غدير به نسل هاى فرهنگ ساز غدير منتقل شده، تا آموزه هاى اصيل خود را از دست ندهند. آنچه امروز از حديث و تاريخ غدير به دست ما رسيده ثمره همان نوشته ها و مجموعه هاى تدوين شده در خفا از چشم سقيفه است، كه ميراث مكتوب غدير را به دست ما رسانده است.
در بين آثار نوشتارى بر جاى مانده از دوران معصومين عليهم السلام ور در كنار اولين اثر مكتوب يعنى «كتاب سليم بن قيس الهلالى» ، دومين اثر از دوران معصومين عليهم السلام درباره غدير متن كامل خطبه آن است، كه از يك سو امام باقر عليه السلام و از سوى ديگر حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم دو صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را نقل كرده اند؛ و از نقل آنان ثبت نوشتارى شده است.
ص: 184
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوق العاده و بى نظير بوده، و ثمره شيرين آن تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
آيه «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى»(1) = آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »
آيه «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى»(2) = آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »
آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »(3) = ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله
آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»
آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(4)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، و گرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(5) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
ص: 185
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه، به عنوان: «ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله» ، در صفحات قبل مراجعه شود.
ص: 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت
غديريه حَسّان، اولين غديريه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
غديريه حَسّان، اولين غديريه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
كلام منظوم در همه ملت ها به عنوان سندى ماندگار تلقى مى شود، چرا كه نظم و قالب خاص كلام حفظ آن را در خاطره ها آسان تر مى سازد، و از نگاه ادبى براى يك مراسم مهم افتخار است كه دستمايه اى از شعر را به همراه داشته باشد.
به خصوص مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مى شود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مى شود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مى ماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شده اى از آن براى نسل هاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از مواضع اعجاب برانگيز سخنرانى غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه نداشت. يكى از آنها شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
آنچه در غدير اين بُعد ادبى را فوق العاده نشان داد و تعجب همه را در چنان شرايطى برانگيخت دو جهت بود:
ص: 187
جهت اول
سابقه مخالفت پيامبر صلى الله عليه و آله با شعر بر همگان روشن بود، به گونه اى كه اگر هم در موردى برخورد مثبتى از حضرت ديده مى شد اجازه قرائت شعرهاى مثبت قديمى بود، نه آنكه حضرت به كسى اجازه سرودن شعر بدهد. در حالى كه در غدير حسان بن ثابت براى شعرش رسما از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و آن حضرت اجازه داد.
با در نظر گرفتن بازارِ شعر در حجاز و احتراز خاص پيامبر صلى الله عليه و آله از آن، براى مردم عجيب بود كه در حضور آن حضرت شعرى خوانده شود؛ چه رسد به اينكه سروده شود، و چه رسد به اينكه آن شعر درباره دين باشد، و چه رسد به اينكه مورد تأييد حضرت قرار گيرد و روح القدس مؤيد آن باشد ! !
براى شاعر نيز يك اقدام عادى به حساب نمى آمد كه ذوق شكفته اش را درباره چنين موضوعى به كار گيرد و بتواند آن را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بخواند. به همين دليل بدون اجازه هرگز چنين جرأتى به خود نداد و از اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار تعجب كرد؛ و ذوق زده بر فراز بلندى قرار گرفت و شعرش را خواند تا رسميت و مجاز بودن اين گام ادبىِ غدير را به همه نشان دهد. همه اينها پايه گذارى فرهنگى براى شعر غدير در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه با مراحل حساب شده پيش مى رفت.
اين اجازه از سوى حضرت آن قدر عجيب بود كه حسان هنگام قرائت شعرش براى مردم - به عنوان اطمينان خاطر - گفت: اى مردم، سخن مرا به گواهى پيامبر صلى الله عليه و آله گوش كنيد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز فرمود: بخوان به بركت خداوند. جالب تر آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خواندن شعرها توسط حسان تصريح كرد كه در اين اشعار روح القدس مؤيد تو بوده و در واقع خداوند تو را يارى كرده است.
جهت دوم
حضور شاعر زبردست عرب در چنان مراسمى، به گونه اى كه شعر غدير را بدون سابقه ذهنى در همانجا سرود و براى مردم خواند. اين در حالى است كه معمولاً شعر مربوط به مراسمى را قبلاً پيش بينى مى كنند، به خصوص آنكه متن شعر منعكس
ص: 188
كننده عين مراسمى باشد كه اجرا شده است. سرودن چنين شعرى جز به دست شاعرى فوق العاده امكان نداشت، به خصوص آنكه با مضامينى بلند و دقيق از نظر ادبى سروده مى شد.
با توجه به اين جهات بازتاب مسئله شعر در غدير به قدرى عجيب بود كه حسان راضى نشد شعر خود را به طور خصوصى بخواند، بلكه به اطلاع مردم رساندند كه حسان قصد دارد شعرى را با اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره غدير بخواند.
به بيانى ديگر:
يكى از ابعاد فرهنگى غدير حضور شعر و ادبيات در عرصه غدير است. در اصطلاح ادبيات به اشعارى كه شعرا در مورد ماجرا يا خطبه غدير و يا هر دو مى سرايند «غديريه» گفته مى شود. اولين كسى كه غديريه سرود حسّان بن ثابت در روز نوزدهم ذى الحجه و در صحراى غدير و مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
پس از اتمام خطبه غدير و مراسم ابتدايى بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام، شب نوزدهم ماه ذى الحجه سال دهم هجرت در حالى سپرى شد كه كاروان غدير به شدت خسته بودند و روز پر ماجرايى را پشت سر گذاشته بودند، گذشته از آنكه مسير مكه تا غدير آنان را از پا انداخته بود. با استراحت شبانه نشاط تازه اى در كالبد مردم جاى گرفت، و روز نوزدهم را با نيرويى تازه از خواب برخاستند تا مراسم بيعت ادامه يابد.
پس از نماز صبح بار ديگر مردم كنار دو خيمه صف كشيدند و گروه گروه وارد مى شدند. ابتدا با پيامبر صلى الله عليه و آله دست بيعت مى دادند و سپس در خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام حاضر مى شدند و دست بيعت داده «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مى گفتند و با تبريك و تهنيت بيرون مى آمدند.
در آن ساعات برگ ديگرى بر پرونده غدير افزوده شد. حَسّان بن ثابت شاعر زبردست عرب كه در غدير حضور داشت از شعرايى بود كه بالبداهة مى سرود و سنجيده مى گفت. مراسم حيرت انگيز غدير اين شاعر ماهر را به وجد آورده بود تا آنجا كه شعرى زيبا در ده بيت سرود كه ترسيم كننده واقعه غدير بود.
ص: 189
حسان پس از سرودن اين شعر خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد تا براى خواندن آن اجازه بگيرد. لذا عرض كرد: يا رسول اللّه، اجازه مى فرماييد شعرى را كه درباره على بن ابى طالب به مناسبت اين واقعه عظيم سروده ام، بخوانم. حضرت فرمود: بخوان به نام خداوند و بركت او.
اكنون كه اجازه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله داده شد بايد مردم باخبر مى شدند. با كوچك ترين اطلاعى مردم از هر سو جمع شدند، به طورى كه براى شنيدن اشعارش ازدحام كردند و گردن مى كشيدند. حسان براى رسيدن صدايش بر مكان بلندى قرار گرفت و اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله را به همه اعلام كرد و گفت: سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر صلى الله عليه و آله گوش كنيد.
مردم از هر سو جمع شدند و ازدحام كردند و گردن كشيدند. حسان نيز بر جاى بلندى قرار گرفت تا همه صدايش را بشنوند. مردم كه سراپا گوش بودند شعرى را كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله تأييد شده باشد در دل تحسين كردند.
مردم كه سراپا گوش شده بودند شعرى را كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله تأييد شده باشد در دل تحسين كردند. سپس حسان ده بيت اشعارش را كه همانجا سروده بود و آيه 67 سوره مائده را در آن يادآور شده بود، با صداى بلند براى مردم خواند:
يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا
يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(1) *** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا
إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا
فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا
ص: 190
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلى الله عليه و آله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بى آنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليه السلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليه السلام دشمنى كنند.
واقعا جاى ابياتى از شعر در آن مراسم عظيم خالى بود كه نشاطى دو چندان به جمعيت بخشيد و به عنوان يك سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند و بسيارى از مردم آن را حفظ كردند.
پس از شعر حسان، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مى كنى از سوى روح القدس مؤيد خواهى بود. اين كلام حضرت در واقع مهر تأييد الهى بود كه از سوى پيامبرش بر شعر حسان زده شد.(1)
البته شعر حسّان بن ثابت به شكل ديگرى نيز نقل شده كه تقريبا شبيه شعر بالا است، و آن اين است:
اَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ النَّبِىَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوْحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادِيا
وَ قَد جاءَهُ جِبْريلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** بِأنَّكَ مَعْصُومٌ فَلا تَكُ وانِيا
وَ بَلِّغْهُمُ ما أَنْزَلَ اللّه رَبُّهُمْ *** وَ إِنْ اَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حاذَرْتَ باغِيا
عَلَيْكَ فَما بَلَّغْتَهُمْ عَنْ إِلهِهِمْ *** رِسالَتَهُ إِنْ كُنْتَ تَخْشَى الْأَعادِيا
ص: 191
فَقامَ بِهِ إِذْ ذاكَ رافِعُ كَفِّهِ *** بِيُمْنى يَدَيْهِ مُعْلِنُ الصَّوْتِ عالِيا
فَقالَ لَهُمْ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ مِنْكُمُ *** وَ كانَ لِقَوْلى حافِظا لَيْسَ ناسِيا
فَمَوْلاهُ مِنْ بَعْدى عَلِىٌّ وَ اِنَّنى *** بِهِ لَكُمْ دُونَ الْبَرِيَّةِ راضِيا
فَيا رَبِّ مَنْ والى عَلِيّا فَوالِهِ *** وَ كُنْ لِلَّذى عادى عَلِيّا مُعادِيا
وَ يا رَبِّ فَانْصُرْ ناصِريهِ لِنَصْرِهِمْ *** إِمامَ الْهُدى كَالْبَدْرِ يَجْلُو الدَّياجِيا
وَ يا رَبِّ فَاخْذُلْ خاذِليهِ وَ كُنْ لَهُمْ *** إِذا وَقَفُوا يَوْمَ الْحِسابِ مُكافِيا
آيا نمى دانيد كه محمد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كنار درختان غدير خم به حالت ندا ايستاد.
و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه در اين امر سستى مكن كه تو محفوظ خواهى بود.
و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانى و از ظالمان بترسى و از دشمنان حذر كنى رسالت پروردگارشان را نرسانده اى.
در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را بلند كرد و با صداى بلند
فرمود: هر كس از شما كه من مولاى او هستم و سخن مرا به ياد مى سپارد و فراموش نمى كند.
مولاى او بعد از من على است، و من فقط به او - نه به ديگرى - به عنوان جانشين خود براى شما راضى هستم.
پروردگارا هر كس على را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر كس با على دشمنى كند او را دشمن بدار.
پروردگارا، يارى كنندگان او را يارى فرما به خاطر نصرتشان امام هدايت كننده اى را كه در تاريكى ها مانند ماه شب چهارده روشنى مى بخشد.
پروردگارا، خوار كنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مى ايستند خود جزا بده.
ص: 192
غديريه حَسّان و تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و معناى مولى
اشاره
غديريه حَسّان و تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و معناى مولى(1)
از نكات مهم غديريّه حسّان بن ثابت، تأييد شعر او توسط پيامبر صلى الله عليه و آله است. به همين خاطر، يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و جانشينى و خلافت، شعر حسّان بن ثابت در غدير است. او اين شعر را پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنرانى اش را به پايان رساند، با اذن حضرتش و در مقابل حضرت و همگان سرود و خواند:
يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا
يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(2) *** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا
إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا
فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلى الله عليه و آله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بى آنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليه السلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليه السلام دشمنى كنند.
روايت شده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اشعار حسّان را شنيد، فرمود: اى حسّان، مادام كه ما را يارى كنى يا با زبانت از ما دفاع كنى مؤيَّد به روح القدس خواهى بود.
ص: 193
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
و اما تفصيل مطلب:
اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.
در اينجا نقل غديريه حسان در منابع اهل سنت، و نيز وجوه استدلال به غديريه او براى معناى مولى را بررسى مى كنيم:
الف - نقل شعر حسّان توسط مشاهير اهل سنت
قضيه شعر سرودن حسّان بن ثابت در روز غدير خم، در مقابل و به اذن پيامبر صلى الله عليه و آله را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند؛ البته در بعضى نقل ها يكى دو سطر كم و زياد دارد. و اما چند تن از بزرگان اهل سنت كه شعر حسّان را نقل كرده اند:
ص: 194
1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه، ابوبكر
2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
3. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
4. محمد بن على نطنزى، ابوالفتح
5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر، شمس الدين
6 . محمد بن يوسف گنجى، ابوعبداللّه
7. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حموينى
8 . عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين
و اما بيان هر يك از اين موارد:
در «كشف الغُمَّة» از ابن مردويه از ابن عباس نزول آيه تبليغ و حديث و ماجراى غدير را نقل كرده است. ابن عباس مى افزايد: به خدا سوگند كه ولايت على عليه السلام بر گردن قوم واجب گشت. و حسّان بن ثابت اشعارش را سرود.
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نيز اشعار حسّان در غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
مكّى خوارزمى نيز در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» ماجراى شعر سرودن حسّان را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)
ص: 195
ابوالفتح نطنزى نيز در «الخصائص العلوية» اين خبر را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) سمعانى و صفدى و ابن نجّار(2): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در ادبيات. سمعانى شاگردش او بوده است.
سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواصّ» گفته كه شاعران اشعار بسيارى را درباره غدير خم سروده اند، كه از جمله حسّان بن ثابت است.(3)
ابراهيم بن محمد مؤيّد بن عبداللّه بن على بن محمد بن حمويه خراسانى جوينى صوفى، صدرالدين ابوالمجامع حموينى (ت 644 - م 722 ق) در «فرائد السمطين» شعر حسّان در روز غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال با اسنادش از خوارزمى و نيز با سندى ديگر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده، و سپس مى گويد: اين حديثى است كه طرق بسيارى به ابوسعيد سعد بن مالك خُدرى انصارى دارد.(4) حموينى از پيشوايان نامدار اهل سنت و از اعلام مشايخ بزرگان آنهاست، به خصوص وى استاد ذهبى و كازرونى است. ذهبى و كازرونى(5): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و رجال.
گنجى ضمن بيان حديث غدير شعر حسّان بن ثابت در غدير را آورده است.
ص: 196
جلال الدين سيوطى رساله اى دارد كه خود در آغاز آن چنين وصفش كرده است: اين رساله اى است كه در آن، اشعارى را گرد آوردم كه دربردارنده مضامين احاديث و آثار است و آن را «الأزهار» ناميده ام ... . وى در اين كتاب از تذكره شيخ تاج الدين ابن مكتوم اشعار حسّان بن ثابت انصارى در غدير را نقل كرده است. در ادامه اشعارى از سيد حِميَرى و شاعرى ديگر آورده است.
سيوطى از حافظان و بزرگان به نام اهل سنت است، تا جايى كه بعضى از دانشمندان عامه او را مجدّد قرن نهم ناميده اند. شرح حال مفصل سيوطى در جلد حديث مدينة العلم از كتاب «عبقات» آمده است. همچنين ابن مكتوم (ت 682 يا 683 - م 749 ق) - كه سيوطى شعر حسّان را از تذكره او نقل كرده - از دانشمندان بزرگ اهل تسنن است: صفدى و ابن جَزَرى و سيوطى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و تاريخ و فقه و ادبيات. «الدرّ اللقيط من البحر المحيط» در تفسير قرآن تأليف او است.
ب - وجوه استدلال به شعر حسّان
شعر حسّان بن ثابت در روز غدير، در دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام صريح است، زيرا در آن آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.
قطعا آنچه حسّان در شعرش آورده معناى حديث غدير و سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن روز بزرگ و در آن اجتماع بى نظير مسلمانان است، نه آنچه متعصبان متأخّر گفته اند تا حديث را از دلالت بر امامت بلافصل على عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله منصرف كنند. در اينجا وجوه مختلف استدلال به شعر حسّان را بيان مى كنيم:
ص: 197
سراينده اين شعر يعنى حسّان بن ثابت از صحابه شناخته شده و در موارد متعدد از كتب اهل سنت موصوف به مناقب شكوهمند است:
مورد اول
در «الاستيعاب» در شرح حال وى آمده است: براى ما از طرق بسيار از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به حسّان فرمود: آنان (مشركان) را هجو كن و روح القدس همراه تو است. همچنين حضرتش براى حسّان دعا كرد: خدايا، او را براى دفاعش از مسلمانان به روح القدس تأييد فرما. همچنين فرمود: شعر حسّان در نكوهش مشركان از تيرافكندن بر آنان شديدتر است.
عمر بن خطاب در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بر حسّان بن ثابت گذر كرد و ديد كه او شعر مى خواند. گفت: شعر مى خوانى ؟ يا گفت: همچون شعرى در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله ؟ حسّان بن ثابت به او گفت: من در اين مسجد در حضور كسى كه از تو بهتر است (پيامبر صلى الله عليه و آله) ، شعر خوانده ام. پس عمر خاموش گشت.
ابن دُرَيد از ابوحاتم، از ابوعبيده نقل مى كند: حسّان به سه چيز بر ديگر شاعران برترى دارد: در جاهليت شاعر انصار بود، و در روزگار نبوت شاعر پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و در دوران اسلام شاعر تمام يمن بود. عرب در اينكه بهترين شاعران مردم شهرنشين اهل يثرب و سپس قبيله عبدالقيس و سپس ثقيف اند همداستان هستند، و در اينكه بهترين شاعر شهرنشينان حسّان است اتفاق نظر دارند. حسّان بن ثابت در جاهليت شاعر انصار بود، و در دوران اسلام شاعر مردم يمن بود. او شاعر شهرنشينان است.
زبير بن بَكّار گويد: ابراهيم بن منذر، از هشام بن سليمان، از ابن جريج، از محمد بن سائب بن بركه، از مادرش نقل كرده است: همراه با عايشه در طواف بوديم و امّ حكيم بنت خالد بن عاص و امّ حكيم بنت عبداللّه بن ابى ربيعه نيز همراه عايشه بودند. از حسّان بن ثابت سخن به ميان آورديم و امّ حكيم بنت خالد و امّ حكيم بنت عبداللّه به ناسزاگويى به او پرداختند. عايشه گفت: آيا پسر فريعه (مادر حسّان) را ناسزا
ص: 198
مى گوييد ؟ حال آنكه من اميد دارم كه خدا او را به خاطر دفاع زبانى اش از پيامبر صلى الله عليه و آله به بهشت برد. آيا او نگفته است(1):
هَجَوتَ مُحَمَّدا فَأجَبتُ عَنهُ *** وَ عِندَ اللّه ِ فى ذاكَ الجَزاءُ
فَإنَّ أبى وَ والِدَتى وَ عِرضى *** لِعِرضِ مُحَمَّدٍ مِنكُمُ الوَقاءُ
محمد صلى الله عليه و آله را هجو كردى و من به آن پاسخ دادم. اين كار نزد خدا پاداش دارد.
بى گمان پدر و مادر و آبروى من مايه پاسدارى از آبروى محمد صلى الله عليه و آله در برابر شماست.
پس عايشه حسّان را از اينكه به او افترا زده باشد تبرئه كرده است (زيرا اين سخن شايع بود كه حسّان عايشه را هجو كرده است) .(2)
مورد دوم
ابن اثير در شرح حال حسّان مى نويسد: او را شاعر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفتند. عايشه پيامبر صلى الله عليه و آله را توصيف كرد و گفت: به خدا سوگند، اين توصيف مانند اشعارى است كه حسّان درباره حضرتش سروده است ... . رسول اللّه صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و اشعارى در ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواند و هجوهاى مشركان را پاسخ مى گفت. رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از فرستاده خدا دفاع كند، خدا او را به روح القدس تأييد مى كند.(3)
مورد سوم
ابن حجر عسقلانى مى گويد: در صحيحين از براء روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حسّان گفت: در هجو مشركان شعر بگو كه جبرئيل با تو است.
ص: 199
ابوداوود از لؤىّ، از ابن ابى زِناد، از پدرش، از هشام بن عُروه، از عايشه روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و هجوكنندگان حضرتش را هجو مى كرد. رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از پيامبر خدا دفاع كند، روح القدس با او خواهد بود.
حاكم نيشابورى نيز در شرح حال حسّان احاديثى آورده كه بعضى شان ذكر شد. يكى از آن احاديث اين است: ابوالعباس محمد بن يعقوب، از حسن بن على بن عفّان، از ابواُسامه، از وليد بن كثير، از يزيد بن عبداللّه بن قسيط، از ابوالحسن بنده بنى نوفل براى ما روايت كرد: هنگامى كه سوره شعراء نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر مسلمانان خواند، وقتى به اين آيه رسيد: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ»(1): «و شاعران را گمراهان پيروى كنند» ، عبداللّه بن رواحه و حسّان بن ثابت گريه كنان نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه رسيد: «وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ» : «كسانى كه كارهاى نيك كنند» ، فرمود: يعنى شما. و وقتى آيه «وَ ذَكَرُوا اللّه َ كَثيرا» : «و خداى را بسيار ياد كنند را خواند» ، فرمود: يعنى شما. و چون «وَ انتَصَرُوا مِن بَعدِ ما ظُلِمُوا»(2): «و پس از آنكه ستم ديده اند داد مى ستانند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما.(3)
حسّان اين شعر را پس از درخواست اذن از پيامبر صلى الله عليه و آله سرود. آن حضرت نيز به او اجازه داد و فرمود: بگو به لطف خدا. اين كلام حضرت بزرگ ترين شاهد و راست ترين برهان بر حجيت اين شعر است.
در احاديثى كه اهل سنت در گزارش ماجراى شعر سرودن حسّان در روز غدير خم
ص: 200
روايت كرده اند، آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اين شعر گوش داد و مضمونش را تقرير كرد. از سوى ديگر، همه مسلمانان در اينكه تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله دليل قاطع بر حجيت و درستى كارى است، هم عقيده هستند.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله به روشنى اين شعر را نيكو شمرد، و پس از آنكه حسّان آن را به پايان رساند به او فرمود: اى حسّان، مادام كه با زبانت از ما دفاع كنى به روح القدس مؤيّد خواهى بود. اين در روايت محمد بن يوسف گنجى و سبط بن جوزى گذشت.
حسّان بن ثابت اين شعر را در روز غدير خم و بلافاصله پس از سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه گروه هاى پرشمار صحابه عادل رسول خدا صلى الله عليه و آله و دسته هاى مسلمانان پراكنده شوند، سرود و هيچ يك از آنان سروده حسّان را انكار نكرد و به شعر او و استفاده اش از حديث غدير اعتراض نكرد. بنا بر اين، به اجماع همه صحابه ثابت مى شود كه مراد از «مَولى» در اين حديث «امام» و «هادى» است. اين اعتراض معترضان و تأويل تأويل گران را از اعتبار مى اندازد.
شكى نيست وقتى كه حسّان شعرش را در روز غدير خم خواند خلفاى سه گانه حاضر بودند. در هيچ جا نقل نشده كه يكى از اين سه تن به حسّان و شعرش اعتراضى كرده باشد. با اينكه خليفه دوم از ميان اين سه خليفه در موارد متعدد بسيار اعتراض مى كرد. اين نشان مى دهد كه نزد اين سه خليفه، مانند ديگر مسلمانان حاضر در روز غدير، «مَولى» در حديث غدير به معناى «امام» و «هادى» بوده است.
ص: 201
ص: 202
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير
توطئه هاى منافقين در غدير
توطئه هاى منافقين در غدير(1)
منافقين از مدت ها پيش از غدير، صفوف خود را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله و برنامه هاى آن حضرت مستحكم مى كردند و نقشه هاى كوتاه مدتى را در مقاطع حساس به اجرا در مى آوردند.
در حجة الوداع كه متوجه نزديكى رحلت حضرت و نيز تصميم او براى تعيين رسمى جانشين خود شدند، دست به اقدامات اساسى زدند و خود را براى روزهاى بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله آماده كردند، و اينجا بود كه خط كفر و نفاق و عصيان دست به دست هم داده بودند.
جاسوسانى هم به طور دائم اخبار را درباره جزئيات تصميم هاى حضرت به آنها مى رساندند.
در همين باره امام كاظم عليه السلام توطئه هاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند. قسمتى از اين حديث چنين است:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه
ص: 203
كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيله گرند و شما را مسخره مى كنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مى شود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بهشت مى بينند.
مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مى زنند و به آنان مى گويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل مانده ايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را بسوى بهشت مى كشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مى رسانند و با عمودها و تازيانه هاى خود بر آنان مى زنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مى رسند مى بينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مى شوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مى خندند و آنان را مسخره مى كنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليَومَ الَذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(1)
كارشكنى علنى منافقين پس از خطبه غدير
اشاره
كارشكنى علنى منافقين پس از خطبه غدير(2)
به محض رسيدن كاروان حجة الوداع به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(3)
منافقين نيز بى كار ننشستند و كارشكنى هاى خود را قبل و بعد و حتى در بين خطبه غدير عملى كردند. از جمله استهزاء بعد از خطبه غدير بود:
ص: 204
منافقين با منظره اى روبرو بودند كه عقل ها را متحير مى كرد: جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى، منبر با عظمت زير درختان كهنسال و در كنار بركه، دو قامت آسمانى بر فراز منبر، و آغاز يك سخنرانى بلند با حمد و ثنايى سرشار از توحيد، و سكوتى ابهت انگيز كه احدى در آن فضاى باز جرأت حركت و صحبت نداشت.
مؤمن نمى تواند روح نفاق را در مخيله خود تصور كند. از آنجا كه دورويى و باصداقت نبودن جزء اصول اوليه نفاق است، منافق همه را به كيش خود مى پندارد و تصورى از صداقت و يكرنگى در ذهن خود ندارد. آنگاه كه كينه و حسد و عداوت نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام با اين روح نفاق آميخته شود ناخود آگاه سخنانى بر زبان مى آورد كه آن حسد درونى را نشان مى دهد.
از همه مهم تر اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله ضمن خطبه، امامان ضلالتى را ذكر كرد كه بعد از آن حضرت مردم را به گمراهى مى كشانند، و سپس به صراحت فرمود آنان «اصحاب صحيفه» هستند ! در اين قست از خطبه تصريح شده كه فقط عده خاصى متوجه منظور حضرت از «صحيفه» شدند، و اكثر مردم از ذكر چنين كلمه اى متعجب ماندند.(1)
كار از كار گذشته بود و بايد به فكر توطئه هايى براى بعد از سخنرانى مى افتادند، اما عداوت با پيامبر و على عليهماالسلام كار خود را كرد.
پس از آنكه منافقين در اثناى خطبه با ديدن آن منظره بديع - كه على بن ابى طالب عليه السلام بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت - سخنانى گفتند و دل خود را سبك كردند، بعد از خطبه آغاز لحظاتى بود كه در مجالس خصوصى خود لب گشايند و آزادانه سخن بگويند. نمونه هايى از گفته هايشان بعد از خطبه چنين است:
نقشه هاى ما بر آب شد.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم !
ص: 205
اكنون على را براى ما تعيين مى كند، ولى خواهد دانست (كه چه نقشه هايى كشيده ايم) !(1)
شايعه پراكنى و سنگ اندازى و تخريب افكار مردم مسئله اى بود كه همه منافقين دست به دست هم داده بودند و در حد امكان به آن دامن مى زدند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول خطابه بود و در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را با دو دست بلند كرد و به مردم معرفى نمود و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آتش نفاق و عداوت و حسد و كينه با على عليه السلام شعله ور شد و به اوج خود رسيد. با اينكه بايد همه هنگام سخنرانى سكوت مى كردند، منافقين بى اختيار لب به سخن گشودند و هر يك تيرى از كمان زبان رها كردند. نمونه هايى از گفته هاى آنان هنگام خطبه چنين است(2) :
او به پسر عمويش مغرور شده است !
او به اين جوان مغرور شده است !
كار پسر عمويش را عجب محكم و مؤكد مى نمايد !
ما راضى نيستيم، و اين يك تعصب است !
هرگز در مقابل سخن او تسليم نخواهيم شد !
اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مى گويد !
اگر مى توانست مثل كسرى و قيصر عمل مى كرد !
چشمانش را مى بينيد كه چگونه مثل چشم ديوانگان در گردش است ؟ هم اكنون برمى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است.(3)
ص: 206
دائما كار پسر عمويش را بالا مى برد، اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت.(1)
همچنين عده اى از منافقين گفتند: اكنون كه عمرش پايان يافته و روزگارش به سر رسيده مى خواهد خلافت را بعد از خود به على بدهد. به خدا قسم خواهد دانست.(2)
عده اى ديگر از قريش كه كنار هم نشسته بودند گستاخى را بالاتر بردند و از روى اطمينانى كه به نقشه هاى خود داشتند يكى گفت: اگر محمد خيال مى كند كار براى على بعد از او درست خواهد شد احمق است.(3)
عده اى ديگر گفتند: محمد در محبت على گمراه شده، و درباره او جز از روى هوى و هوس سخن نمى گويد.(4)
حتى عده اى صريحا به اميرالمؤمنين عليه السلام ناسزا مى گفتند و در پى آن علنا مى گفتند: محمد گول پسر عمويش را خورده است.(5)
دقت در سخنان منافقين در اين مرحله چند جهت گيرى را نشان مى دهد:
1- تشكيك در نسبت سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا
نپذيرفتن و انكار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به صراحت بر زبان آوردند، و در اين باره نفى گفتار حضرت از يك سو و نفى ولايت على عليه السلام را از سوى ديگر مطرح كردند. اينكه بگويند: «آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد از جانب خدا نيست، و خدا به او چنين دستورى نداده، و آنچه مى گويد از پيش خود مى گويد» ، بايد از آنان سؤال مى شد: كدام خدا ؟ !
همان خدايى كه منافقين در دل به آن كافرند ؟ ! آيا اصلاً شما خدايى را قبول داريد كه
ص: 207
مى گوييد: «سخنان محمد از جانب خدا نيست» ؟ ! و گذشته از اين اگر ثابت شود كه از طرف خداست آيا واقعا خواهيد پذيرفت، يا اين يك بهانه است ؟ !
2 - مطرح كردن خلافت به عنوان غنيمت !
تعصبات جاهليت در تقسيم غنايم را به خاطر آوردند و خيال كردند خلافت هم يكى از غنايم جنگى است كه هر كس تلاشى در راه اسلام كرده بايد در آن سهمى داشته باشد.
اينكه بگويند: «ما راضى نيستيم، و هرگز در مقابل اوامر او تسليم نمى شويم» ، نتيجه نفاق است كه عمرى در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله باشند و به نام مسلمان خود را جا بزنند و در روزى كه به وجود آنان و كمكشان نياز است بگويند: ما اين قسمت اسلام را نمى خواهيم و قلبمان به آن راضى نيست !
جا داشت خطابى با اين مضامين به آنان گفته شود:
اگر بنا باشد همه مسلمانان سهمى داشته باشند پس همه بايد خليفه باشند و به اندازه خود فرمان دهند !
اگر قرار به سهميه بندى باشد شما كدامين روز از جنگ فرار نكرده ايد و به اسلام ضربه نزده ايد كه امروز سهم خود را مى خواهيد؛ مگر اكثر شما منافقين، كسانى نيستيد كه در فتح مكه از ترس شمشير مسلمان شديد و پيامبر صلى الله عليه و آله شما را طلقاء و آزاد شدگان ناميد.
اگر بنا به تقسيم و سهميه گذارى هم باشد اسلام مديون على بن ابى طالب عليه السلام است و روزى از اسلام نبوده كه آن حضرت فداكارى و از خود گذشتگى در راه خدا نشان نداده باشد. روزهايى كه همه فرار مى كردند و از اقدام هراس داشتند و روزهايى كه كسى براى اقدام نبود، در همه اين روزها اين على عليه السلام بود كه مشكل اسلام را حل كرد.
اى منافقين پر مدعا ! شرم نمى كنيد كه مثل شمايى مى خواهد شريك على عليه السلام در خلافت باشد و در پى سهميه خويش است ؟ !
ص: 208
3 - مرحله اى بودن نقشه هاى ضد غدير
معلوم شد كه نقشه هاى منافقين طبقه بندى شده و مرحله اى پيش بينى شده است، زيرا وقتى خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در كامل ترين و هدفمندترين شكل خود پايان يافت، به صراحت گفتند: نقشه هاى ما بر آب شد. يعنى مرحله اى از نقشه هاى طبقه بندى شده ما از دست رفت و اجراى آن غير ممكن شد و وقت آن گذشت و كارى كه نبايد مى شد تحقق يافت.
پيداست كه در مرحله اول تصميم داشتند به هر صورت شده از مراسم منصوب كردن و معرفى على بن ابى طالب عليه السلام جلوگيرى كنند، چرا كه اگر اين مرحله تحقق نمى يافت بسيارى از شبهه اندازى ها و ابهام گرايى ها به آسانى قابل شيوع بود و مقطع خاص قابل استنادى وجود نداشت.
منافقين براى اينكه اين مرحله به انجام نرسد وقتى كاروان به غدير نزديك شد بر سرعت خود افزودند و از آنجا عبور كردند تا شايد پيامبر صلى الله عليه و آله بگويد: اكنون كه عده اى عبور كرده اند فعلاً از اين مراسم صرف نظر مى كنيم ! ! ولى با تعجب ديدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله جلو رفتگان را به اجبار بازگرداند و همه را متوقف كرد و برنامه خود را اجرا نمود. بعد از آن هم از جمع شدن مردم در برابر منبر پيامبر صلى الله عليه و آله جلوگيرى مى كردند تا مگر اين خطابه تحقق نيابد تا آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شد، و مردم درباره تأخير خود از حضرت عذرخواهى كردند.
4 - تصميم بر ادامه راه بعد از شكست
منافقين به ادامه نقشه هاى خود تصريح كردند، كه ما اگر چه در اين مرحله شكست خورديم و پيامبر صلى الله عليه و آله كار خود را به انجام رسانيد، اما خواهد دانست كه نقشه هاى ما دنباله دارد. اگر در اين مرحله موفق نشديم مراحل بسيارى پيش رو داريم كه نقشه هاى آن را از قبل آماده كرده ايم و به موقع آنها را به مرحله اجرا خواهيم گذاشت، چنانكه در صفحات آتى اين مراحل ذكر خواهد شد.
ص: 209
5 - مطرح كردن تعصبات قومى
دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى براى منافقين بسيار ارزش داشت. اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مى آمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابى طالب عليه السلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مى دانستند و حتى به عقل هم نمى دانستند، يك تعصب به حساب مى آمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مى كنى ؟ !(1)
6 - مسخره كردن مقام نبوت
با تصريح به دستمايه هاى شكننده اى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مى گرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است. گاهى به صراحت مى گفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مى گرفتند و با اذعان به مقام با عظمت على عليه السلام عنوان مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به فضايل او مغرور شده و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مى كند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد ! گاهى عنوان محكم كارى به اين عملِ حضرت مى دادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
حتى تا آنجا پيش رفتند كه گفتند: اين هم نمونه اى از كار كسرى و قيصر است كه فقط به عنوان وراثت، خلافت را در نسل و فاميل خود حفظ مى كنند و هيچ كارى به لياقت ها و فضيلت ها ندارند.
ص: 210
البته از روح نفاق بيش از اين انتظار نمى رفت، ولى اين طرز تفكر - اگر امروز هم در كسانى باشد - به معناى مسخره كردن مقام عظيم نبوت و شك در پيامبرى حضرت محمد صلى الله عليه و آله است، و ما پيامبرى را معتقديم كه امين پروردگار و داراى مقام عصمت است.
شبهه منافقين در معناى «مولى»
شبهه منافقين در معناى «مولى»(1)
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، دومين شيوه وسوسه منافقين راهى بود كه عده اى از منافقينِ انصار آن را در پيش گرفتند و سايه هاى آن تا امروز ادامه يافته است، و آن اين بود كه اظهار كنند هنوز نفهميده اند منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از مراسم مفصل غدير چيست !
بعد از آنكه در اين باره بسيار سخن گفتند و شايعه پراكنى در مورد آن را وسعت دادند، گستاخانه در صدد مطرح كردن اين شبهه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله برآمدند. آنان عده اى را نزد حضرت فرستادند تا از طرف آنان سؤال كنند كه اصلاً منظورتان از اين خطابه بلند و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» چيست ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله با خونسردى كامل فرمود: به آنان بگوييد: على عليه السلام بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است.(2)
شبهه منافقين در نسبت غدير به امر الهى = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
پيشنهاد جايگزينىِ فردى به جاى على عليه السلام = آيه «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ... »
ص: 211
پيشنهاد مشاركت در خلافت = آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
سؤال ابوبكر و عمر در غدير
سؤال ابوبكر و عمر در غدير(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشتند. از جمله در مورد كارشكنى ابوبكر و عمر در غدير و اعتراضشان به آيات تفسير شده به خود فرمودند:
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ ! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآنند. نه آنها از قرآن جدا مى شوند و نه قرآن از ايشان جدا مى شود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مسجد و مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.(2)
وسوسه مردم پس از غدير توسط عمر = آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... »
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير(3)
پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان
ص: 212
تأثيراتى بين عده اى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مى گفتند: محمد گمراه شده است ! عده اى ديگر مى گفتند: اِغوا شده است. گروه ديگرى مى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد.
عكس العمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعه ها پايان دهد و شبهه ها را ريشه كن نمايد، كه با يك اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار دستور داد تا بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند.
وقتى مهاجرين و انصار و ساير گروه هاى مردم جمع شدند، حضرت سند نوشته شده اى به اقرار همه به ثبت رساند كه من جمله بار ديگر حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» را تكرار فرمود.
همچنين پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد.
در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اِنَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا اَنْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ اُمِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ
ص: 213
فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ اَلاّ اَخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ:
در تو شباهتى به عيسى بن مريم عليه السلام وجود دارد. اگر نبود كه گروه هايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مى گفتم كه از كنار هر دسته از مردم مى گذشتى خاك پاى تو را بر مى داشتند و بدان تبرك مى جستند.
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: ببينيد چگونه او را مثل عيسى بن مريم قرار داد ! چطور چنين چيزى ممكن است ؟ ! ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم ! در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مى پرستيديم بهتر از اين است !
در پى اين حركات منافقين آيات 57 تا 61 سوره زخرف نازل شد: «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ . وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ . اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ . وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ» :
«هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند. و مى گويند آيا اين بهتر است يا خدايان ما اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند. او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم. اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى را قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند. اين علمى براى آن زمان است پس درباره آن شك نكنيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است» .
ص: 214
يكى از منافقين گفت: محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مى داند سخنش را مى پذيرند مى خواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد !
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد، به اينان بگو: كجاى اين فضايل قابل انكار بود ؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
آيا پادشاهان زمين را نمى بينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارىِ يكى از كارگزارانش را مى پسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مى سپارد اطاعت درست از او مى بيند، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ اوست بر مى گزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مى كند. محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است؛ و بعد از خود على را وصى و جانشين خود در اهل بيتش و قضا كننده قرض هايش، و برآورنده وعده هايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: آنچه براى على بن ابى طالب عليه السلام در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانه اى آورد كه مناسب اين ولايت باشد !
پيامبر صلى الله عليه و آله نمونه هايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد ؟ !
ص: 215
آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار روبه رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم، آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود؟ درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ. فَاحْذَرُوهُ: اين ولىّ خداست، پس پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. از آن بر حذر باشيد.
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت درآمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود بازگشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجت را بر آنها تمام كنى.
همچنين كلمات ديگرى از اين قبيل گفتند:
نقشه هاى ما نقش بر آب شد !
هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم ... !
اكنون على را براى ما تعيين مى كند، ولى به خدا قسم خواهد دانست (كه چه نقشه هايى كشيده ايم) !(1)
برخورد منافقين با اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
برخورد منافقين با اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير(2)
يكى از برنامه هاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار
ص: 216
ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: ا به محمد ايمان آورده ايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم.
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناس تر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مى شدند از آنان احساس انزجار مى كردند و مى گفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند؛ كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مى گفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشه هاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مى گفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مى گيرم و شر آنان را از شما دفع مى كنم ! وقتى به آنان نزديك شدند ابوبكر گفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مى رسانند، و اين سلمان افضل آنان است؛ و منظور او تو بوده است.
و مرحبا به تو كه درباره ات گفته: سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ: سلمان از ما اهل بيت است. و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ او گفت: تو هم از مايى. و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهل بيت محمد هستم !
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على، مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پاره اى از تن توست. اما ملائكه آسمان ها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد ! خوشا به حالت !
ص: 217
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت: مرحبا به تو اى ابوذر ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره ات گفت: زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر گوينده اى كه راستگوتر از ابوذر باشد. از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است ؟ او گفت: زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است و در شرايط مختلف ثناخوان او و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اولياء و دوستان او مُوالى و دوست است، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مى دهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمى داند از حوريان و غلمان و پسران بهشتى خدمتكار او خواهند بود.
آنگاه ابوبكر به عمار گفت: اهلاً و سهلاً و مرحبا به تو اى عمار ! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مى دهى - به درجه اى رسيده اى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مى كنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مى كنند، بدان دست نيافته اند.
همچنين به درجه اى رسيده اى كه آنان كه بخشنده اموال اند به آن نرسيده اند اگر چه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند. مرحبا بر تو ! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب كرده تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مى شوى و روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مى شوى.
خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونه اى كه براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او حاصل شود. اينگونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مى نمايد.
سلمان و اصحابش برخورد ظاهرى آنان را مى پذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود، و از كنار آنان مى گذشتند. آنگاه ابوبكر به اصحابش مى گفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد ؟ و چگونه شر آنان را از خودم و از شما دفع كردم ؟
ص: 218
آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى ! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى به دست آوريد، چرا كه عاقلِ فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد ! سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند؛ همانان كه در تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله شريكش آنان بودند؛ كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: اِنّا مَعَكُمْ: ما با شماييم؛ طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع مى شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مى شنويد و آنچه از ما مى بينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مى گوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفته ايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد، «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مى كند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مى كند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ»(1) : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مى گذارد» ، و به آنان مهلت مى دهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مى كند و به توبه دعوتشان مى نمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعده هاى نيك مى دهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمى دارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمى كنند.
آن روز منافقينى كه همراه پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات به بيرون مدينه رفته بودند، به شهر بازگشتند در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره آنان نازل شده بود.(2)
ص: 219
آيه «الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»(1) = آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ . الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»
آيه «اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»(2) = آيه «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاويلِ»
آيه «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ»(4) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(5) = آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(6) = آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
اشاره
آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »(7)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد منافقين و به خصوص ابوبكر و عمر بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات است:
ص: 220
«تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ. وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ. وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» :
«آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفته هايى به ما افترا زده بود. ما دست راست او را مى گرفتيم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كرديم. و هيچ كس نمى توانست مانع ما باشد. و آن يادآورى براى مؤمنين است. ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند. و آن حسرتى براى كافران است. و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، سومين روش در شبهه اندازى نسبتِ ساختگى بودن مراسم غدير از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نسبت غير حقيقى آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند. مطرح كنندگان اصلى اين جسارت ابوبكر و عمر بودند كه قبلاً نيز هنگام بيعت چنين سخنانى را بر زبان آوردند.
كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد؛ كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود، و سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند.
آنچه ابوبكر و عمر در اين باره شايع كردند و با كلماتشان به تخريب اذهان مردم پرداختند عبارت بود از:
ص: 221
لا وَ اللّه ِ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا، وَ ما هُوَ اِلاّ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ ! اِنَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رَبِّهِ وَ ما اَمَرَهُ اللّه ُ بِهذا فى عَلِىٍّ ! وَ اللّه ِ ما هذا مِنْ تِلْقاءِ اللّه ِ وَ لكِنَّهُ اَرادِ اَنْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ:
نه به خدا قسم، خدا او را به اين مطلب امر نكرده است؛ و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مى دهد ! محمد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است ! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
اين توطئه و شبهه فورا از سوى خداوند تعالى در نطفه خفه شد و ده آيه از سوره حاقّه در تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و وَحْيانى بودن غدير نازل شد و بنيانى محكم براى غدير را تا ابديت در متن قرآن پايه گذارى كرد.
آيات 43 تا 52 سوره حاقه كه مى فرمايد: «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاويلِ . لاَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ . ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ . فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ . وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ . اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ. وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرينَ . وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ . فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيمِ» :
«آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفته هايى به ما افترا زده بود. ما دست راست او را مى گرفتيم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كرديم. و هيچ كس نمى توانست مانع ما باشد. و آن يادآورى براى مؤمنين است. ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند. و آن حسرتى براى كافران است. و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .
پاسخى كه اين آيات به شايعه نسبت نداشتن غدير به خداوند مى داد اينگونه بود كه مى فرمايد: ولايت على نازل شده از پروردگار عالم است. اگر محمد بعضى از گفته ها را به ناحق به ما نسبت دهد. ما دست راست او را مى گيرم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم. و هيچ كس از شما نمى تواند مانع چنين كارى شود. ولايت على يادآورى براى متقين در عالم است. و ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى
ص: 222
نسبت به ولايت على وجود دارد كه ابوبكر و عمر هستند. على حسرت بر كافران است و ولايت او يقينِ حقيقى است. پس اى محمد با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو. و او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.(1)
توضيح و تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
يكى از شايعه هايى كه پس از اعلان ولايت در غدير مى رفت تا ذهن مردم را تخريب كند مسئله «ساختگى بودن» اين مراسم از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نسبت دادن آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند، و اگر در اذهان مردم جاى مى گرفت راه ديگرى براى مقابله با برنامه عظيم غدير باز مى شد و به اساس بعثت نيز سرايت مى كرد.
مطرح كنندگان اين جسارت ابوبكر و عمر بودند، كه بعد از مسدود شدن راه هاى ديگرى كه در آيات ديگر ذكر شده، از اين راه وارد شدند. كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: «خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد» ، كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود.
سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند. درباره نزول اين آيات در اين موقعيت خاص غدير شش حديث وارد شده كه ذيلاً متن آنها را مى آوريم تا مطالب فوق از مضامين آن ملاحظه شود:
امام صادق عليه السلام با تصريح به مسئله ولايت در غدير درباره اين آيات مى فرمايد:
منظور ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در روز غدير نازل شد.(2)
ص: 223
امام جعفر بن محمد الصادق عليه السلام با تصريح بر موقعيت «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » مى فرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، عمر گفت: نه به خدا قسم ! خدا او را به اين مطلب امر نكرده، و اين مطلب نيست مگر چيزى كه به خدا مى بندد ! خداوند هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» : «اگر بعضى از گفتارها به دروغ به ما نسبت داده شود» كه منظور چنين نسبتى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله است. تا آنجا كه مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ» : «و آن حسرت براى كافران است. و آن حق اليقين است» ، كه منظور على عليه السلام است.(1)
در روايت ديگرى فقط جمله «انَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» از سوى عمر در غدير ذكر شده، كه امام صادق عليه السلام با كنايه از عمر مى فرمايد: مردى در غدير گفت: اين چيزى است كه به خدا افترا مى بندد ! خداوند تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... » .(2)
در روايتى امام صادق عليه السلام جزئيات بيشترى از گفتگوى ابوبكر و عمر در اين باره را ذكر نموده و فرازهايى از آيات را هم تفسير فرموده است:
هنگامى كه ولايت على عليه السلام نازل شد دو نفر از مردم (يعنى ابوبكر و عمر) گفتند: به خدا قسم اين مطلب از سوى خدا نيست، و مقصد او شرافت دادن به پسر عمويش است.
ص: 224
خداوند تعالى چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ . لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ . ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ . فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» : «اگر گفته هايى به ما افترا زده شود. ما دست راست او را مى گيريم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم. و هيچ كس نمى تواند مانع ما باشد» .
«وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» : «و آن يادآورى براى مؤمنين است» كه منظور على عليه السلام است. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» : «ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند» ، كه منظور ابوبكر و عمر هستند كه آن سخنان را گفتند.
«وَ إنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» : «و آن حسرتى براى كافران است» ، كه منظور على عليه السلام است. «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ» : «و آن يقين حقيقى است» ، كه منظور از آن ولايت على عليه السلام است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» : «پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .(1)
در روايتى از امام صادق عليه السلام فرازهاى ديگرى از آيات تفسير شده است:
در روز غدير خم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن سخنان را درباره على عليه السلام فرمود، يكى از آن دو (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: به خدا قسم ! خدا به او اين دستور را نداده است، و اين نيست مگر چيزى كه به خدا افترا مى بندد.
خداوند تعالى اين چنين نازل كرد: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ. وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» كه منظور على بن ابى طالب عليه السلام است، «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» ، منظور تكذيب كنندگان ولايت اوست، «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» .(2)
ص: 225
امام موسى بن جعفر عليه السلام گوشه اى ديگر از گفته هاى آنان را ذكر نموده و در كنار آن فرازهاى ديگرى از اين آيات را تفسير فرموده است:
... منافقين گفتند: محمد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند درباره على چنين دستورى به او نداده است» . خداوند در اين باره آياتى از قرآن نازل كرد: «تَنْزِيلٌ
مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» ، يعنى ولايت على عليه السلام نازل شده از سوى پروردگار جهانيان است. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» ، يعنى اگر محمد صلى الله عليه و آله بعضى گفته ها را به ناحق به ما نسبت دهد، «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ» : «دست راست او را مى گيريم. و رگ او را قطع مى كنيم» .
سپس خداوند جمله بعدى را عطف نموده مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» ، يعنى ولايت على عليه السلام يادآورى براى متقين است كه منظور همه عالَم است. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ . وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» ، يعنى على عليه السلام حسرت بر كافران است. «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ» ، يعنى ولايت على عليه السلام يقين حقيقى است. «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» ؛ يعنى اى محمد ! پروردگار عظيمت را كه اين فضيلت را به تو عنايت فرموده شكر گزار باش.(1)
2 - تحليل اعتقادى
در مورد اين آيات سه تحليل اعتقادى مى توان بيان نمود:
قبل از آنكه به تحليل اين آيات بپردازيم يك جمع بندى از احاديث پنجگانه مذكور لازم است. در اين جمع بندى سه جهت را توضيح مى دهيم:
ص: 226
جهت اول: گوينده سخن ناروا
گوينده سخن ناروا كه گفت: «انَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» عمر است؛ زيرا در روايت اول كلمه «عَدْوى» ذكر شده كه منظور نسبت عمر به قبيله بنى عدى بن كعب است. در روايت دوم از روى تقيه كلمه «رجلاً» به كار رفته كه با توجه به روايت اول منظور از اين «مرد» معلوم مى شود.
در روايت سوم نيز به همين جهت «رَجُلانِ مِنَ الناسِ» ذكر شده كه به قرينه تثنيه بودن منظور از آن ابوبكر و عمر است، به خصوص آنكه در روايت چهارم اين صراحت بيشتر شده و جمله «قالَ أحَدُ الرَّجُلَيْنِ لِصاحِبِهِ» به كار گرفته شده است. به هر حال گوينده عمر بوده و شنونده ابوبكر كه به طور سرّى با يكديگر اين سخن را مطرح كرده اند.
جهت دوم: تكيه گاه سخن منافقين
سخنى كه عمر به ابوبكر گفته چند جمله در يك موضوع است كه نقطه حساس آن «انَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» است. هر يك از روايات پنجگانه گوشه اى از گفته هاى آنان را نقل كرده كه جمع بندى آن را مى توان به اين صورت در نظر گرفت:
لا وَ اللّه ! ما امَرَهُ اللّه بِهذا، وَ ما هُوَ الاّ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ ! انَّ مُحَمَّدا كَذّابٌ عَلى رِبِّهِ وَ ما امَرَهُ اللّه بِهذا فى عَلِىٍّ ! وَ اللّه ما هذا مِن تِلْقاءِ اللّه وَ لكِنَّهُ ارادَ انْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ:
نه به خدا قسم ! خدا او را به اين مطلب امر نكرده است، و اين نيست مگر چيزى كه به ناحق به خدا نسبت مى دهد ! محمد بر پروردگارش دروغ مى بندد و خداوند چنين دستورى درباره على به او نداده است ! به خدا قسم اين مطلب از جانب خدا نيست، و او قصد دارد پسر عمويش را شرافت دهد.
جهت سوم: جمع بندى تفسير آيات
تفسير و بيان فرازهاى آيات در روايات پنجگانه در يك جمع بندى از آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» تا «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» چنين مى شود:
ص: 227
انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ» مُحَمَّدٌ عَلَيْنا «بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» فى وِلايَةِ عَلِىٍ «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» هذَا الْعَذابِ. وَ انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» فِى الْعالَمينَ. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» بِوِلايَةِ عَلِىٍّ، وَ هُمْ ابُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ. «وَ انَّ عَلِيّا لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» ؛ وَ انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ» يا مُحَمَّدُ ! «بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» ؛ وَ اشْكُرْ رَبَّكَ الْعَظيمِ الَّذى اعْطاكَ هذَا الْفَضْلِ:
ولايت على «نازل شده از پروردگار عالَم است. و اگر به ناحق به ما نسبت دهد» محمد بعضى از گفته ها درباره ولايت على را، «ما دست راست او را مى گيريم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم. و هيچ كس از شما نمى تواند مانع چنين كارى باشد» . ولايت على «يادآورى براى متقين در عالم است. و ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى» نسبت به ولايت على وجود دارد» ؛ كه ابوبكر و عمر هستند. على «حسرت بر كافران است» و ولايت او «يقين حقيقى است» . پس اى محمد ! «با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» ؛ يعنى او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.
با در نظر گرفتن جمع بندى هايى كه ذكر شد و شأن نزول آيات و نيز دقت در متن آنها، به تحليل جامعى در سه قسمت مى پردازيم:
ارتباط اين آيات با آيات قبل
تشابه اين آيات با آيه تبليغ
ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين
اول. ارتباط اين آيات با آيات قبل
ضماير و سياق جملات ما را متوجه اتصال اين آيات از آيه 39 تا آخر سوره حاقّه مى نمايد، و نتيجه آن است كه همه اين آيات درباره غدير و ولايت است و نقطه اصلى آنها «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... » است. آيات از آيه 39 چنين است: «فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ. وَ ما
ص: 228
لا تُبْصِرُونَ. إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤمِنونَ. وَ ما هُوَ بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرونَ» : «قسم به آنچه مى بينيد و آنچه نمى بينيد. كه آن سخنِ فرستاده با كرامتى است. و سخنِ شاعر نيست. شما بسيار كم ايمان مى آوريد. و نه سخنِ كاهن است شما بسيار كم متذكر مى شويد» ؛ يعنى ولايت را جبرئيل امين از سوى پروردگار آورده و سخن بى ارزش و شاعرانه نيست، چرا متوجه نمى شويد ؟ !
با توجه به اين اتصالِ آيات، بار ديگر اين مطلب مورد تأكيد قرار گرفته است كه اعلان ولايت در غدير يك مسئله وَحْيانى و يك امر الهى است؛ و اگر كسى آن را گفته اى بى حساب و از روى هوس تلقى كند خود را به غفلت و بى توجهى زده است.
دوم. تشابه اين آيات با آيه تبليغ
خداوند درباره غدير تأكيد فوق العاده اى نشان داده، و براى ابراز آن مسئله را متوجه امين وحى خود پيامبر معظم صلى الله عليه و آله نموده است. اين مسلم است كه ساحت مقدس آن حضرت از هر گونه قصور و كوتاهى در اجراى اوامر الهى منزه است، ولى خداوند براى نشان دادن عظمت مسئله سخن را به صورت فرض محال متوجه پيامبر صلى الله عليه و آلهنموده است، كه اگر نسبت ناحقى به ما دهد چنين عذابى در انتظار اوست.
يك موردِ آن هم در آيه تبليغ بود كه قبلاً ذكر شد.(1) در آن آيه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اگر پيام ولايت را در غدير ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرسانده اى» . آيا ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله امر الهى را ابلاغ نكند ؟ هرگز ! مطرح كردن اين فرض محال براى نشان دادن اهميت مسئله است.
مورد ديگرى كه خداوند اهميت فوق العاده غدير را با طرح فرض محالى درباره پيامبر صلى الله عليه و آله بيان فرموده همين آيات آخر سوره حاقه است. با توجه به اينكه منافقين جمله «انَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» را مطرح كردند، خداوند هم عين آن مطلب را در آيه منعكس نموده است.
ص: 229
با توجه به معناى «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» كه «ساختن مطلبى و نسبت آن به كسى» است، خداوند شديدترين الفاظ را درباره حبيبش و با عظمت ترين مخلوقش به ميان مى آورد كه در هيچ جاى ديگرى از قرآن چنين جزاى شديدى مطرح نشده است.
البته باز هم مدار مسئله بر فرض محال است، ولى هدف نشان دادن اهميت مسئله در ضمن پاسخ به منافقين است. خلاصه آيات اين است كه: حتى اگر محمد صلى الله عليه و آله مطلبى را نزد خود بسازد و سپس آن را به ما نسبت دهد ما رگ حيات او را قطع مى كنيم و هيچ كس قدرت مانع شدن از چنين كارى را ندارد.
بنا بر اين، تشابه اين آيات با آيه تبليغ در خطاب شديد اللحن درباره پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر نشان دادن اهميت خاص غدير و ولايت در پيشگاه الهى است.
سوم. ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين
منافقين براى تخريب غدير مطلبى را به ميان آوردند كه محور آن «انَّما هُوَ شَىْ ءٌ يَتَقَوَّلُهُ» بود، و منظورشان اين بود كه ولايت على كه در غدير مطرح شده ساخته و پرداخته ذهن پيامبر صلى الله عليه و آله است و براى ارزش دادن به آن، به دروغ آن را به خدا نسبت مى دهد ! !
از آنجا كه بايد برخورد همه جانبه اى با اين ياوه سرايى منافقين صورت مى گرفت، لذا خداوند 14 آيه در پاسخ آنان فرستاد كه هر فراز اين آيات ناظر به جنبه اى از سخن منافقين بود و محكم كارى لازم را در دفع شبهات و احتمالاتى از اين دست مى نمود.
ذيلاً با ذكر آيات به اين جهات اشاره مى كنيم:
1. «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» ، خداوند مُهر تأييد مى زند كه ولايت نسبت دروغ به خدا نيست، بلكه رسول كريم خدا يعنى جبرئيل اين كلام را آورده است.
2. «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ» ، بار ديگر خداوند بافته و پرداخته ذهن بودنِ ولايت را نفى مى كند و اينكه گوينده آن رسول و فرستاده خداست، و اينگونه نيست كه كسى از خيال خود آن را بافته باشد.
ص: 230
3. «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» ، خداوند مُهر تأييد قطعى بر ولايت مى زند كه از سوى رب العالمين نازل شده است، و هرگز نسبت دروغ به خدا نيست.
4. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... عَنْهُ حاجِزِينَ» ، در اين آيات مستقيما گوينده «يَتَقَوَّلَهُ» را نشانه مى رود و همان كلمه اى كه او به كار برده عينا در آيه مى آورد و آن را با حرف شرط «لَوْ» كه در شرط هاى نشدنى به كار مى رود ذكر كرده و براى ردّ ادعاى او يك مسئله عملى را مطرح مى فرمايد، و آن اينكه اگر چنين كارى به وقوع بپيوندد و حتى يك مورد پيامبر من سخنى را كه از جانب من نيست به من نسبت دهد ما اجازه حيات به او نمى دهيم.
پس اينكه مى بينيد پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح و سالم بر فراز منبر غدير ولايت را اعلام مى كند دليلِ آن است كه آن را از سوى من ابلاغ مى كند و نسبت دروغى در كار نيست.
5 . «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» ، اين آيه مى تواند ناظر به سخنى باشد كه ضميمه نسبت «تَقَوُّل» كردند و گفتند: لكِنَّهُ ارادَ انْ يُشَرِّفَ ابْنَ عَمِّهِ: او مى خواهد پسر عمويش را شرافت دهد. اين سخن نشانگر انگيزه نسبت «تَقَوُّل» است، و اين تشكيك آنان در اعلان ولايت به خاطر ضدّيتى است كه با على بن ابى طالب عليه السلام دارند. لذا از هيچ نسبت ناروايى دريغ نمى كنند و تقوا را زير پا مى گذارند. خدا مى فرمايد كه اين ولايت يادآورى براى متقين است.
6 . «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» ، اين خطابى به گويندگان آن سخن ناروا و نسبت «تقوُّل» به پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه ما خوب مى دانيم كه شما تكذيب كنندگانِ آن حضرت هستيد، و اين مطالب به عنوان پاسخ شما گفته مى شود. يعنى هدف شما از ايجاد چنين شبهه هايى كه مى گوييد: «محمد از پيش خود ولايت على را ساخته و به خدا نسبت مى دهد» ، تكذيب رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و اين بر ما پوشيده نيست.
7. «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» ، پاسخ استهزاء آميزى بر جسارت كنندگان است، بدين معنى كه شما از روى حسرتى كه بر تصميمات از دست رفته خود مى نماييد
ص: 231
و نيز نگاه حسرت آميزى كه به مقام بلند على عليه السلام داريد، بدانيد كه اين روز و اين ولايت در دنيا و آخرت براى كافرانِ به آن حسرت خواهد بود، و آرزوى آن را به گور يا به جهنم خواهند برد.
آيات آخر سوره حاقّه - در عين اينكه پاسخ به منافقينى است كه در صدد تكذيب و شبهه اندازى براى غدير بودند - نكات تازه اى در زمينه معارف غدير و ولايت به ما مى آموزد، كه ذيلاً آنها را در پنج عنوان ذكر مى كنيم:
نكته اول: غدير رسالت ربانى
همان گونه كه در آيه تبليغ مى خوانيم: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، كه يك سوى آن «رسول» است، و سوى ديگرش نزول غدير از سوى رَبّ» است.
در آيه 41 سوره حاقّه هم از يك سو مى فرمايد: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» ؛ ولايت در غدير قول رسول كريم است، و از سوى ديگر در آيه 43 بر نزول آن از سوى رَبّ تأكيد مى كند و مى فرمايد: «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» .
نكته دوم: تحفّظ بر مقام عظيم رسول
از آيه 44 تا 46 سوره حاقه كه از جمله «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... » آغاز مى شود سه نكته مهم استفاده مى شود:
1. معناى دقيق «تَقَوَّلَ»
«تَقَوَّلَ» معناى ادبى ظريفى را در خود دارد كه بيان آن هم منظور منافقين را روشن مى كند و هم دقيق بودن دستگاه وحى الهى را مى فهماند. اين فعل هميشه با حرف «عَلى» همراه است كه مفعول اول را جَر مى دهد و سپس مفعول دوم ذكر مى شود و گفته مى شود: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ» . طبيعى است كه چون از ماده «قول» : «گفتن» گرفته شده اين معنى در آن ملحوظ است.
ص: 232
در لغت معناى اين تركيب چنين است: تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ: ابْتَدَعَهُ كِذْبا. معناى دقيق اين عبارت در فارسى با در نظر گرفتن دو كلمه آن روشن مى شود: «ابْتَدَعَ» يعنى ساختن و پرداختن و اختراع سخنى از پيش خود، و «كِذْبا» يعنى همين سخن از پيش خود ساخته را به دروغ به كسى نسبت دادن.
در نگاهى ديگر، يكى از معانى باب تَفَعُّل، تكلُّف و تلاش فاعل بر حصول فعل است، مثلاً تَشَجَّعَ، يعنى تلاش كرد كه شجاعت را در خود حاصل كند. با توجه به اين معنى در باب تفعُّل، كلمه «تَقَوَّلَ» بدين معنى خواهد بود كه تلاش كرد قولى را كه واقعا قول و كلام كسى نبود قول او قرار دهد.
با در نظر گرفتن اين معناى لغوى براى «تَقَوُّل» ، منظور منافقين اين بوده كه: محمد دلش مى خواهد على بعد از او خليفه باشد، و براى اين هدف تلاش مى كند اين گفته هاى خود درباره ولايت على را به خدا نسبت دهد و سخن خدا قلمداد كند.
خداوند هم در ردّ تفكر آنان فرموده كه چنين چيزى درباره محمد صلى الله عليه و آله امكان ندارد كه بخواهد با تلاش اين مطالب را به خدا نسبت دهد، بلكه واقعا سخن خداست.
2. پاسخ اساسى به منافقين
خداوند در ردّ فكر و سخن منافقين مطلب را به صورت ريشه اى مطرح كرده و شأنيّت پيامبر الهى را به ميان آورده است. بدين صورت كه از اختصاص مسئله به غدير عبور كرده و مطلبى اساسى را به ميان آورده كه مبناى رسالت بر آن است. آن مبنى اين است كه اگر پيامبر خدا در هر مسئله اى بخواهد ساخته و پرداخته خود را به نام خدا مارك بزند و تحويل مردم دهد، چنين كسى ديگر پيام آور خدا نيست بلكه سخنگوى خود است.
با اين حال اگر چنين كسى بخواهد خود را پيام آور خدا قلمداد كند، براى آنكه اتمام حجت الهى بر خلق خدشه دار نشود خداوند فورا او را از روى زمين برمى دارد و جانش را مى گيرد. در اين باره فرقى نمى كند كه چنين احتمالى درباره نماز باشد يا
ص: 233
زكات يا ولايت ! مهم آن است كه پيام الهى بايد لاك و مهر شده توسط رسول به دست مردم برسد و در آن هيچ دخل و تصرفى نشده باشد.
3. حفظ حرمت مقام عصمت در آيه
تركيب خاص جمله كه خداوند در اين آيات آورده بسيار دقيق است، كه هم حرمت مقام شامخ پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله را حفظ نموده و هم نتيجه لازم را براى پاسخ منافقين گرفته است.
استفاده از حرف شرط «لو» به عنوان تقديس رسول است چرا كه فرق بين «انْ» و «لَوْ» در آن است كه «ان» در شرط معمولى آورده مى شود كه جزا نتيجه آن است، ولى «لَوْ» بر امتناع جزا به خاطر امتناع شرط در ماضى است مثلاً مى گوييم: لَوْ جاءَ لاَكْرَمْتُهُ:
اگر مى آمد او را اكرام مى نمودم، و مفهومش محقق نشدن اين شرط است كه در نتيجه جزا هم محقق نمى شود، يعنى چون نيامد من هم او را اكرام نكردم و در واقع زمينه اكرام محقق نشد.
اكنون خدا حرف «لَوْ» را با فعل ماضى «تَقَوَّلَ» آورده و معنايش امتناع چنين مطلبى است. يعنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى را از خود مى پرداخت و به دروغ به ما نسبت مى داد رگ حيات او را قطع مى كرديم، ولى او هرگز چنين كارى نمى كند و ما هم هرگز چنان جزايى به او نمى دهيم.
مى بينيم كه فرق استفاده از كلمه «لو» و به كار نبردن كلمه «إن» در اخبار از امتناع وقوع چنين مسئله اى و حفظ احترام مقام عصمت رسول اللّه صلى الله عليه و آله است.
از سوى ديگر پاسخ منافقين هم داده شده كه اين نسبت «تَقَوُّل» كه شما به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دهيد درباره آن حضرت ممتنع است و شما شبهه بى جايى را القا مى نماييد. دليل روشن آن همين است كه هيچ آثار غضبى از خدا مشاهده نمى شود و رگ حيات پيام آور خدا قطع نشده است. پس سخن شما منافقين ياوه گويى و تعرض به مقام عصمت كبرى است، و قداست او محفوظ است.
ص: 234
نكته سوم: ارتباط ولايت و تقوى
در آيه 48 ولايت را - و طبق روايتى شخص على عليه السلام را - تذكر و يادآورى براى متقين مى داند و مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» . ارتباط ولايت با تقوى تحت عنوان تذكر جالب توجه است، و يادآور روايات بسيارى است كه ائمه عليهم السلام شيعيان را سفارش به تقوى و پرهيزكارى فرموده اند. گويا مراعات نكردن تقوى زنگارى از گناه بر صفحه بلورين دل مى كشد كه ديگر انعكاس هيچ نورى در آن ممكن نيست.
همان گونه كه اگر تقوى مراعات شود و صيقل صفحه دل مطلوب باشد انعكاس قوى ترين نور كه ولايت است آثار و نتايج بسيارى به همراه خواهد داشت.(1)
نكته چهارم: اطلاع از تكذيب كنندگان ولايت
خداوند در آيه 49 اعلام مى نمايد كه ما از وجود تكذيب كنندگان ولايت باخبريم. يعنى نه از تكذيب آنان ترسى داريم و نه تكذيب آنان باعث تعطيل برنامه اعلان ولايت مى شود.
تكميل معناى اين آيه با آخر آيه تبليغ است كه مى فرمايد: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» .(2) وقتى خدا مى فرمايد: «تو را حفظ مى كنيم» يعنى خبر از وجود توطئه گران داريم، همان گونه كه در آيه 49 سوره حاقه فرموده: «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» : «ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى هستند» . و آنجا كه مى فرمايد: «خدا قوم كافرين را هدايت نمى كند» ، يعنى ما مى دانيم كه با اعلام ولايت در غدير عده اى تكذيب خواهند كرد و آنان كافرانى هستند كه هدايت نخواهند شد.
نكته پنجم: حسرت كافران براى ولايت
خداوند در آيه 50 ولايت را حسرت كافران اعلام كرده و فرموده: «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ للكافرين» . اين حسرت در دنيا به خاطر دست نيافتن به آن و در آخرت به خاطر ديدن
ص: 235
نِعَم بهشتى براى پذيرندگان ولايت است، در حالى كه كافرين و مكذبين ولايت در جهنم خواهند بود. در دنيا اگر چه جاى آنان را غصب كردند، ولى هرگز به مقام الهى آنان و درياى علومشان و سيطره قدرتشان بر عوالم امكان دست نيافتند، و اين حسرتى بود كه داغ آن بر دلشان ماند.
حسرت آخرت نيز همان بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ جَنْبُ اللّه الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه» : اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و از قول كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه در جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .
آيه «ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(1) = آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى»(2) = آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «عَلَى الأرائك يَنْظُرون»(4) = آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ ... »
ص: 236
آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ . عَلَى الأرائك يَنْظُرون»
آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ . عَلَى الأرائك يَنْظُرون»(1)
خداوند منظره حسرت ابوبكر و عمر را در قيامت تدارك ديده كه بايد شيعيان آن را از بهشت ببينند و از حسرت آنان لذت ببرند. امام كاظم عليه السلام در حديثى توطئه هاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند.
قسمتى از اين حديث چنين است:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيله گرند و شما را مسخره مى كنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مى شود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بهشت مى بينند. مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مى زنند و به آنان مى گويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل مانده ايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مى كشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مى رسانند و با عمودها و تازيانه هاى خود بر آنان مى زنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مى رسند مى بينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مى شوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مى خندند و آنان را مسخره مى كنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليومَ الَذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(2)
ص: 237
امام سجاد عليه السلام نيز اين منظره دل انگيز را با اشاره به آيات 34 تا 36 سوره مطفّفين چنين توصيف فرموده است:
در روز قيامت دو تخت از بهشت بيرون آورده مُشرف بر جهنم قرار داده مى شود. سپس على عليه السلام مى آيد و بر روى آن مى نشيند. آنگاه كه مى نشيند خنده اى مى نمايد و از خنده او جهنم زير و رو مى شود و طبقه پايين آن بالا مى آيد ! سپس ابوبكر و عمر را از جهنم بيرون مى آورند و در مقابل آن حضرت نگاه مى دارند. آن دو مى گويند: يا اميرالمؤمنين ! اى وصى رسول اللّه ! آيا به ما رحم نمى كنى ؟ آيا نزد پروردگارت شفاعت ما را نمى نمايى ؟
اميرالمؤمنين عليه السلام (از روى استهزا) به آنان مى خندد و (بدون پاسخ به آنان) برمى خيزد و وارد بهشت مى شود، و آن دو تخت را بر مى دارند و به جاى خود باز مى گردانند. و اين است معناى كلام خداوند عز و جل:
«فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ . عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ . هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ» : «امروز كسانى كه ايمان آوردند به كفار مى خندند. در حالى كه از روى تخت ها تماشا مى كنند. آيا پاداشى كه به كافران مى دهند جز نتيجه اعمال زشت آنان است» ؟ !(1)
آيه «فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ»(2) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
ص: 238
آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »
اشاره
آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد سران منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»(2):
«درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى» .
«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى. أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» :
«نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد. ولى تكذيب نمود و روى گردانيد. و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت. عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است» .
1 - موقعيت تاريخى
معاويه را از سابقه هاى طولانى او بايد شناخت. كسى كه بيست سال بر فراز منبرها على بن ابى طالب عليه السلام را مورد ناسزا قرار داد، آغازى از غدير در پرونده خود داشت. او پس از خطبه غدير و مراسم بيعت همگانى به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله، وقتى معاويه و مغيرة بن شعبه و ابوموسى اشعرى از خيمه بيعت فاصله گرفتند شعله هاى كينه زبانه كشيد. معاويه با حال غضب، به ابوموسى اشعرى تكيه كرد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمى كنيم.
اين دشمن على عليه السلام فورا با نزول آيات 16 و 31 - 35 سوره قيامت روبرو شد، و اين سابقه سوء را در پرونده خود به ثبت رسانيد. خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد:
ص: 239
«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى ... » (1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. و سپس با حال تبختر به سوى اهل خود به راه افتاد ... » .
اين گستاخى به حدى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى با ملاحظه شرايط تصميم گرفت بر فراز منبر آيد و وى را به مردم معرفى كند و برائت خود را از او اعلام نمايد. باز هم آيه اى نازل شد كه حضرت فعلاً از اين كار چشم پوشى كند.(2)
توضيح ماجرا اينگونه است كه با حضور صد و بيست هزار مخاطب در برابر منبر غدير، بزرگ ترين ابلاغ الهى به انجام رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله با بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز دستان خويش، نداى جهانى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » را به گوش جهانيان رسانيد.
لحظاتى از اين مرحله خطابه غدير نگذشته بود كه ابوبكر و عمر و معاويه از شدت غيظ به جنب و جوش افتادند و سخنانى در انكار ولايت و تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله بر زبانشان جارى شد؛ اما در اثناء خطابه قدرت عكس العملى بيش از اين نداشتند.
اين بود كه بعد از منبر و پس از بيعت، اين انكار درونى خود را در كنار آن دو خيمه بر پا شده در غدير بيرون ريختند و با برخوردى خاص آن را اظهار كردند، به گونه اى كه افراد غير جمع خودشان هم آن منظره را ديدند و اين جسارت علنى در حضور عموم مردم انجام گرفت.
معاويه با تكيه بر ابوموسى اشعرى و مغيره به راه افتاد و صدايش را بلند كرد كه هرگز سخن او نمى پذيريم و به ولايت على اقرار نمى كنيم.
اين حركت به قدرى كفرآميز و بى ادبانه بود كه فورا چند آيه قرآن درباره آن نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم بر مقابله جدى با آن گرفت. ولى بار ديگر آيه اى نازل شد، و طبق مهلتى كه خدا به همه ظالمان داده اين بار نيز قرار شد اقدامى صورت نگيرد.
ص: 240
اين ماجرا در روايات متعددى وارد شده(1)، كه ابتدا صورت جمع بندى شده آن را تقديم مى كنيم و سپس به توضيح برخى جزئيات آن مى پردازيم:
روز غدير خم و هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب نمود و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، ابوبكر به عمر گفت: از اين كه مقام او را بالا ببرد، هيچ كوتاهى نمى كند. عمر گفت: هر چه مى تواند بازوى پسر عمويش را بالا مى برد. ابوبكر به او گفت: به خدا قسم اين عظمت واقعى است ! عمر با غضب و اخم پاسخ داد: نه به خدا قسم، هرگز سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم.
پس از خطبه مراسم بيعت انجام شد. از خيمه بيعت كه بيرون آمدند، معاويه با تكبر و تبختر و غضب آلود، در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى عبداللّه بن قيس اشعرى و دست چپ را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود به راه افتاد، و اين گفته را در آن حال تكرار مى كرد: هرگز محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد.
خبر اين كار معاويه فورا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، به خصوص آنكه ابوذر و حذيفه نيز شاهد آن بودند. همزمان آياتى نيز در اين باره نازل شد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى» : «نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد. ولى تكذيب نمود و روى گردانيد. و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت» .
به دنبال آن دو آيه ديگر نازل شد كه تهديد و وعده عذاب به او مى داد: «أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» : «عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است» !
ص: 241
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره معاويه سه تصميم در نظر گرفت: يكى اينكه بر فراز منبر رود و باطن او را به مردم معرفى كند و خباثت او را به همه بشناساند. دوم اينكه بر فراز منبر برائت و بيزارى خود را از معاويه اعلام فرمايد. سوم اينكه دستور قتل او را صادر نمايد.
اما همزمان با اين تصميم بار ديگر وحى الهى به خاطر مهلتى كه به او داده شده نازل شد: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ» : «درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى» ، حكايت از آنكه هنوز از مهلت او مانده است. اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد و در معرفى او چيزى نفرمود.
2 - تحليل اعتقادى
اين ماجرا شامل نُه نكته اعتقادى تاريخى است:
راويان اين حديث كسانى هستند كه در متن واقعه حاضر بوده اند و آنچه اتفاق افتاده با چشم خود ديده اند. اولين ناقل آن خود اميرالمؤمنين عليه السلام است. بعد از آن حضرت، ابوذر و حذيفه هستند كه از نزديك ترين ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آيند.
از سوى ديگر، امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام نيز اين ماجرا را نقل كرده اند.
ارتباط معاويه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه، آن هم در كنار ابوبكر و عمر - كه در اين ماجرا منعكس است - نشانگر سابقه ديرينه اين جمع و قرينه واضحى در ارتباطات آنان در وقايع سقيفه تا صفين است.
اگر بر فراز كوه هَرشى چهارده نفر را مى بينيم كه به قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله كمين كرده اند، نام اين پنج نفر در بين آنان ديده مى شود. اگر در آوردن هيزم و احراق بيت و ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام نام ابوبكر و عمر است آن سه نفر ديگر هم ضميمه آنانند.
ص: 242
اگر در ماجراى حَكَمين در جنگ صفين، ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام اقدام مى كند از همين جاست.
اگر در مجلس معاويه اين مغيره است كه به امام حسن عليه السلام جسارت مى كند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مى برد و مى گويد: «لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ ... » : «تصديق نمى كنيم و اقرار نمى نماييم» ، گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مى كند !
آنچه معاويه از روى استكبار و تبختر بر زبان آورده در دو جهت خلاصه مى شود:
يكى قبول نكردن و اقرار نكردن به ولايت على عليه السلام و ديگرى صادق ندانستن پيامبر صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت.
اين دو جهت را نبايد يك موضوع به حساب آورد، بلكه معناى اين دو كلام در كنار يكديگر بدين معناست كه اولاً پيامبر صلى الله عليه و آله را دروغگو مى دانم و ثانيا اگر هم پيامبر صلى الله عليه و آله راست بگويد من زير بار چنين سخنى نمى روم و فرمان او را زير پا مى گذارم.
هر كدام از اين دو گفته را بگيريم كفر محض است و اگر هر دو را جمع كنيم كفرى آميخته با كفر ديگر خواهد بود، چرا كه همچون ابليس در برابر فرمان الهى قد عَلَم كرده و با اقرار به اينكه اصل مطلب فرمان الهى است متكبرانه اعلام مى كند كه زير بار آن نخواهم رفت.
شباهتى بين سخن معاويه در اينجا و سخن حارث فهرى در پايان مراسم غدير وجود دارد كه نتايجى را در بر دارد. حارث فهرى با اقرار به اينكه ولايت على عليه السلام از طرف خداست آن را بر نمى تابيد و درخواست عذاب مى كرد و مى گفت: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا ... » . معاويه نيز در پله دوم گفته اش مى گويد: لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً.
ص: 243
فرق بين حارث و معاويه در اينجاست كه او درخواست عذاب كرد، ولى معاويه زرنگ تر از آن بود كه با درخواست عذاب خود را به دست نابودى بسپارد. اما وقتى بازگشت دو سخن به يك طرز تفكر باشد بدان معناست كه معاويه هم مستحق عذاب آسمانى و سنگى است كه بر فرق سر او فرود آيد و او را هلاك نمايد. جالب آن است كه خداوند هر دو مورد را در آيات قرآن منعكس فرموده است.
تطبيق دقيق كلمات آيه با متن ماجرا بسيار جالب توجه است. عكس العمل معاويه به اعلان ولايت در غدير سه بُعد داشت كه با ظرافت در آيه منعكس است:
اولاً گفت: لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا فى مَقالَتِهِ، كه خداوند هم مى فرمايد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى» . ثانيا گفت: لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً، كه خداوند هم مى فرمايد: «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى» . ثالثا با تكبر و به عنوان اهانت پشت كرد و به راه افتاد، كه خداوند هم مى فرمايد: «ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى» .
در مورد سوم بسيار جالب است كه حالت «گام برداشتن با تكبر» كه در احاديث آمده و از نظر ادبى «تَمَطّى» كلمه دقيقى براى اداى اين معناست، در قرآن هم به همان صورت و براى رساندن نِخوت معاويه آمده است، و گرنه كلمه «تَوَلَّى» به معناى «پشت كرد» براى رساندن اصل مطلب كافى بود.
بر ما لازم است به تصميمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با اين حركت معاويه گرفت دقت كنيم و از آن درس اعتقاد بگيريم. در بعضى روايات آمده كه «ارادَ انْ يَصْعَدَ الْمَنْبَرَ» ؛ يعنى حضرت تصميم گرفت بر فراز منبر آيد، ولى در بعضى روايات وارد شده كه «فَصَعَدَ الْمَنْبَرَ» ؛ يعنى حضرت بر فراز منبر رفت و خواست معاويه را معرفى كند، و معناى روايت اين مى شود كه حضرت عملاً اقدام خود را آغاز كرد.
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست بر فراز منبر انجام دهد يكى نشان دادن شخص معاويه به مردم بود كه از خطر وجود او در آينده اسلام آگاه باشند كه در حديث آمده «ارادَ انْ
ص: 244
يُسَمِّيَهُ لِلنّاسِ» ، يعنى خواست او را براى مردم نام ببرد. ديگرى اظهار برائت و بيزارى از او بود كه اعلان آن بر فراز منبر بسيار مهم بود.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از كسى برائت و بيزارى اعلام كند اين بالاتر از استحقاق عذاب و بالاتر از كفر است. اين اعلام دشمنى معاويه با خدا و برافراشتن پرچم ضديت با فرامين الهى است. اين به معناى مارك ابدى عداوت معاويه با خدا و رسول و اهل بيت عليهم السلام است.
با توجه به اينكه مجرد كفر استحقاق قتل را در پى ندارد مى بينيم حركت كفرآميز معاويه در حدى بوده كه مى گويد: فَهَمَّ بِهِ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يَرُدَّهُ فَيَقْتُلَهُ: پيامبر صلى الله عليه و آله قصد كرد او را از راهى كه مى رفت بازگرداند و به قتل برساند. و اين حكايت از ارتداد معاويه دارد، و كلمه «تَوَلَّى» در آيه هم مى تواند اشاره اى به همين جهت باشد.
همچنان كه حكايت از شنائت و قباحت عمل او دارد، كه همچون حارث فهرى استحقاق قتل دارد چه با سنگ آسمانى و چه با شمشير زمينى. راستى اگر معاويه هم مانند حارث فهرى در غدير به قتل مى رسيد، اسلام و مسلمين از چه فتنه هايى در امان بودند و صاحب غدير آنگونه مظلوم نمى شد كه بر فراز منبرها به او ناسزا گويند ... ! !
چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير معاويه را به قتل نرساند، و با بقاى او اين همه فتنه پديد آمد ؟
اين سؤالى است كه درباره همه ظالمين جارى است. خداوند از آغاز روزگار مى توانست به معجزه اى همه ظالمين را نابود كند، بلكه مى توانست آنان را خلق نكند.
از آنجا كه دنيا فضايى است كه هر كس باطن خود را نشان دهد و قابليت هايش را بروز دهد، لذا به ظالمين هم مهلت داده شده است.
ص: 245
اينجاست كه در متن حديث مى بينيم: وَ كانَ لَهُ وَقْتٌ لَمْ يَبْلُغْهُ: معاويه هنوز مهلتى داشت كه وقت آن به پايان نرسيده بود. و در آيه اى كه بعد از تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله به معرفى و قتل او نازل شد، مى خوانيم: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ» : «درباره او زبانت را به امرى حركت مده كه درباره او عجله كرده باشى» ؛ يعنى هنوز مهلت او باقى مانده، اگر چه مستحق آنچه اراده كرده اى باشد.
مى توان ادعا كرد اعلام استحقاق عذاب با عبارتى كه در اين سوره درباره معاويه نازل شده در همه قرآن كريم بى نظير است و براى هيچ ظالمى چنين تعبيرى را نمى بينيم.
از يك سو خداوند نامى از نوع عذاب نمى برد و فقط مى گويد: «أَوْلى لَكَ» : «سزاوار توست» . از سوى ديگر اين كلمه را چهار بار پشت سر هم تكرار مى نمايد كه نشانه غضب الهى و شدت عذابى است كه بر معاويه بايد نازل شود.
از نظر ادبى، اينگونه برخورد با مخاطب ابعادى از تهديد و انزجار را نيز در بر دارد، چنانكه در حديث اين جهت را به صراحت فرموده: «تَهَدُّدا مِنَ اللّه تَعالى وَ انْتِهارا» ، «وَعيدا مِنَ اللّه لَهُ وَ انْتِهارا» . گويا خداوند به معاويه مى فرمايد: عذاب همه عالم بر تو باد، همه گونه عذابى بر تو باد، هميشه در عذاب باشى، از هيچ عذابى نجات پيدا نكنى !
مناسب است نمونه اى از عذاب معاويه را - كه در متن قرآن بدان تصريح شده - از كلام اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخِ نامه معاويه در صفين بياوريم، كه خطاب به او فرمود:
وَ انْتَ صاحِبُ السِّلْسِلَةِ الَّذى يَقُولُ: «يا لَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ. وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ ... »(1). وَ اللّه لَقَدْ سَمِعْتُ ذلِكَ مِنْ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُهُ فيكَ:
ص: 246
و تو - اى معاويه - صاحب زنجيرها هستى كه خواهد گفت: «اى كاش نامه عمل مرا به من نمى دادند. و از حساب خود خبر نداشتم ... » . به خدا قسم اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه درباره تو مى فرمود.(1)
از همين جاست كه معاويه به «صاحِبُ السِّلْسِلَةِ» معروف شده(2)، و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره به آيات 25 - 33 سوره حاقّه است كه مى فرمايد:
«وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتابِيَهْ. وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِيَهْ. يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةَ. ما أَغْنى عَنِّى مالِيَهْ. هَلَكَ عَنِّى سُلْطانِيَهْ. خُذُوهُ فَغُلُّوهُ. ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ. ثُمَّ فِى سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُكُوهُ. إِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّه الْعَظِيمِ» :
«و اما آنكه نامه عملش به دست چپ او داده شود خواهد گفت اى كاش نامه عملم را به من نداده بودند. و از حساب خود خبر نداشتم. اى كاش مرگ مرا از آن نجات مى داد. اموال من مرا سودى نبخشيد. و آن قدرت من هم از دستم رفت. (خطاب مى رسد: ) او را بگيريد و در بند كشيد. و سپس در جهنم اندازيد. و بعد از آن در زنجيرهايى كه طول آن هفتاد ذرع است ببنديد. او كسى است كه به خداى عظيم ايمان نياورده بود».
امام صادق عليه السلام پرده ديگرى از اين عاقبت معاويه را چنين بيان فرموده است:
همراه پدرم در راه مكه بوديم تا به «وادى ضَجْنان» رسيديم. ناگاه مردى در برابر ما ظاهر شد كه بر گردن او زنجيرى بود و دنباله آن را با خود مى كشيد. وقتى در برابر ما قرار گرفت به پدرم گفت: يَابن رسول اللّه، به من آب بده ! ناگهان مرد ديگرى از پشت سر او آمد و زنجير او را كشيد و گفت: يابن رسول اللّه، به او آب مده كه خدا او را
ص: 247
سيراب مگرداند. در اينجا پدرم رو به من كرد و فرمود: او را شناختى ؟ اين معاويه بود كه خدا او را لعنت كند.(1)
در مورد آيات فوق، در كتاب سليم بن قيس نيز چنين آمده است:
ابان مى گويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابى بكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنى هاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: تعجب است از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است.
سليم مى گويد: سپس اميرالمؤمنين عليه السلام رو به عباس و اطرافيانش كرد و مواردى از كارهاى آن دو نفر را ذكر كرد، و از جمله فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا براى ولايت منصوب كرد، او و رفيقش (ابوبكر) با هم گفتگو كردند. او گفت: در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمى كند. و ديگرى گفت: در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمى كند.
همچنين در حالى كه من منصوب شده بودم به رفيقش (ابوبكر) گفت: اين واقعا كرامت و بزرگى است. رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم.
سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند. خداوند هم به عنوان وعيد و منع او درباره اش چنين نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى»(2): «نه تصديق كرد و نه نماز
ص: 248
خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دورى از خير دنيا براى تو باد. دورى از خير آخرت براى تو باد» !(1)
آيه «فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ»(2) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... »
اشاره
آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... »(4)
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فصلى از مراسم و خطبه غدير را به دشمنان ائمه عليهم السلام اختصاص داده، تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آينده اى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط
ص: 249
ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 4 و 5 سوره ناس است: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» : « (به خدا پناه مى برم) از شرّ وسوسه كننده منقبض شونده از ذكر خدا. كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» ؛ يَوْمَ الْغَديرِ لَمّا اقامَ اميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله لِلنّاسِ، وَ كانَ (عُمَرُ) اذا خَلا قالَ لِلنّاسِ: ما يَأْلُو انْ يُذِلَّ قُرَيْشَ لابْنِ ابى طالِبٍ وَ وُلْدِهِ(1):
آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... » درباره روز غدير است كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را براى مردم نصب فرمود. در آنجا عمر در خلوت به مردم مى گفت: از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمى كند.
2 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مى ديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروه هاى كوچك و بزرگ بودند، تحملشان تمام شد و تلاش هاى مذبوحانه اى را از راه شبهه افكنى در قلوب مردم آغاز كردند. عده اى و در رأس آنان عمر شروع به شايعه پراكنى در بين مردم نمودند و از راه هاى مختلف القاء شبهه مى كردند.
ص: 250
آنان براى تخريب اذهان مردم و نيز آخرين احتمالاتى كه در خيال خود آنها را مؤثر در بر هم زدن غدير مى دانستند، چند راه را در پيش گرفتند و در زمان باقى مانده از مراسم غدير به مطرح كردن آنها پرداختند.
اولين شيوه وسوسه اندازى در قلوب مردم بود كه قابل اجرا در جاى جاى بيابان غدير در ميان تجمعات مردم بود. در رأس اين توطئه عمر بن الخطاب بود كه هر گاه گروهى از مردم را به دور از چشم پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب باوفايش مى يافت، براى سست سازى اعتقاد آنان مى گفت: از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمى كند !(1)
آيات 4 و 5 سوره ناس درباره اوست كه مى فرمايد: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ. الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ» : «بگو به خدا پناه مى برم از شر وسوسه اندازى كه از ياد خدا باز گرفته شده. و در سينه هاى مردم وسوسه مى كند» .
گروهى از منافقين با كلماتى سست كننده اعتقاد گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مى كند، و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. عده اى ديگر گفتند: تا كى محمد اين واجبات را يكى پس از ديگرى بر ما واجب مى كند ؟ !(2)
در برابر اين گروه، پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 46 سوره سبأ را خواند: «قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را به يك چيز (ولايت) موعظه مى كنم» ، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است. و سپس دنباله آيه را خواند: «اَنْ تَقُومُوا للّه ِ مَثْنى وَ فُرادى» : «تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى به پا خيزيد» .
امام صادق عليه السلام اين فراز ماجراى غدير را ضمن تفسير آيه اى چنين بيان مى فرمايد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را براى مردم منصوب فرمود،
ص: 251
دومى شروع به وسوسه اندازى كرد. او وقتى در خلوت عده اى از مردم را پيدا مى كرد به آنان مى گفت: از اينكه قريش را در برابر پسر ابى طالب و فرزندانش خوار كند هيچ كوتاهى نمى كند. و اين است معناى «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» : « (به خدا پناه مى برم) از شر وسوسه انداز خنّاس (منقبض شونده از ذكر خدا) . كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند» .
3 - تحليل اعتقادى
در اين بيان امام صادق عليه السلام به دو جهت از اوصاف دومى اشاره مى نمايد. يكى «وَسْواس» و ديگرى «خَنّاس» . به تشكيك انداختن مردم و شايعه پراكنى و شبهه اندازى ابزارى بود كه دومى ودار و دسته اش در طول زندگى منافقانه شان براى انحراف مردم به كار گرفتند. اين بدان جهت است كه تصريح به كفر هميشه باعث رفتن آبروى منافق است، اما ايجاد تردّد در دل ها اسلحه اى قوى و مؤثر در برابر مردم ضعيف الايمان است.
صفت «خَنّاس» كه درباره شيطان هم به كار رفته، به معناى كسى است كه وقتى ياد خدا را مى شنود گرفته مى شود و تحملش تمام مى گردد. اين صفتى است كه امام صادق عليه السلام درباره دومى فرموده و آيه قرآن را به او تفسير كرده است. اشمئزاز او از نام على عليه السلام و غدير و دين و اتمام نعمت در هيچ كس يافت نمى شود ! ! انقباض روحى و تنفر ذاتىِ او از اينكه غدير بينى هر چه ضد خداست بر خاك مى ماليد، قابل توصيف نيست.
بهترين شاهد اين مدعا كلماتى است كه او و يارانش در غدير بر زبان جارى كردند(1):
هرگز در مقابل او تسليم نخواهيم شد.
چشمان او را بنگريد كه همچون مجانين مى چرخد.
ص: 252
چقدر قريش را ذليل مى كند.
خواهد دانست كه چه نقشه هايى كشيده ايم.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
حديث امام باقر عليه السلام در تفسير سوره فلق نيز بهترين شاهد مدعاست. آن حضرت درباره «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ. مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ» ، فرمود: خداوند مخلوقى بدتر از كسانى كه با اوليائش و اميرالمؤمنين و فرزندانش دشمنى كنند، خلق نكرده است. سپس درباره «وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» فرمود: منظور دومى است كه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام در فضيلتى كه خدا به او داده حسد كرد.(1)
آيه «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما»(2) = آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
آيه «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ... »
اشاره
آيه «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ... »(3)
از جمله آياتى كه در غدير و پس از خطبه در مورد منافقين و طرح جايگزينى شخص ديگرى براى خلافت به جاى اميرالمؤمنين عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيه است:
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» :
«و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين
ص: 253
حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مى ترسم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، چهارمين روشى كه منافقين براى شبهه اندازى در پيش گرفتند و به عنوان شگردى تازه آن را به ميان آوردند مسئله تبديل على عليه السلام به شخص ديگرى بود. آنان ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند و گفتند:
«اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مى داد و به جاى او ديگرى را جايگزين مى كرد. قلب هاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر صلى الله عليه و آله بخواهيم كه او را براى ما به ديگرى تبديل كند. اى كاش على را امام قرار نمى داد و ما را امام قرار مى داد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تغيير مى داد و ما را به جاى او قرار مى داد» .
آنگاه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و با گستاخى تمام اين درخواست را نزد آن حضرت مطرح كردند و سخنگوى آنان معاذ بن جبل يكى از امضا كنندگان صحيفه بود. جالب تر اينكه ابوبكر و عمر را به عنوان كسى كه جايگزين على عليه السلام شود نام بردند ! ! و اينگونه پرده از منشأ توطئه ها برداشته شد.
آنان گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد. اگر آن را به غير او منتقل نماييد بهتر خواهد بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام نداده ام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور داده و آن را بر من واجب كرده است.
خداوند نيز بى درنگ پاسخ آنان را با آيه 15 سوره يونس داد و آن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نازل كرد:
ص: 254
«وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتِنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا اَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لى اَنْ اُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسى اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ» :
«هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر عصيان پروردگارم را نمايم از عذاب روزى عظيم مى ترسم» .
بدين گونه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان اعلان كرد كه من حق چنين تغييرى را ندارم، چرا كه از پيش خود انجام نداده ام بلكه كاملاً پيرو وحى هستم، و در كوچك ترين سرپيچى در اعلان ولايت على عليه السلام از عذاب الهى ترس دارم.(1)
و اما تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
دشمنان داخلى اسلام يعنى منافقين كه انجام دقيق برنامه غدير و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام از فراز منبرِ آن، تمام نقشه ها و افكارشان را در هم ريخته بود و آيه يأس بر يكديگر مى خواندند و «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ» از چهره ها و رفتار آنان ديده مى شد، اكنون راه هاى تازه اى را جستجو مى كردند كه شايد گريزى از كار انجام شده پيدا كنند.
اولين شگردى كه به ميان آوردند مسئله تبديل على عليه السلام به شخص ديگرى بود. در مطرح كردن اين فكر شيطانى سه مرحله طى شد:
منافقين ابتدا اين مطلب را در بين خود مطرح كردند.
سپس رسما به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و مطلب را مطرح كردند.
ص: 255
آنگاه به عنوان كسى كه به خيال آنان جايگزين على عليه السلام مى شود صريحا نام ابوبكر و عمر را به ميان آوردند !
نزول آيه 15 سوره يونس بعد از نقل سخنشان پاسخ قاطعى به آنان بود كه دليل آن را نيز همراه داشت. متونى كه جزئيات و مراحل اين توطئه منافقين را ترسيم مى كند چهار حديث است كه ذيلاً مى آوريم:
امام باقر عليه السلام درباره مرحله اول توطئه كه در مجلس خصوصى خواهان امام ديگرى به جاى على عليه السلام شدند، چنين بيان مى فرمايد:
اينكه خدا مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «قرآنى غير از اين بياور يا اين را تبديل كن» ، اين سخن دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله است كه پشت سر حضرت سخن مى گفتند و گمان مى كردند خداوند سخن آنان را نمى شنود.
آنان مى گفتند: اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مى داد و به جاى او ديگرى را جايگزين مى كرد ! خداوند عزوجل در رد سخن آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى» : «بگو من حق ندارم از پيش خود او را تبديل به ديگرى نمايم» ؛ يعنى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را. «إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَ ... » : «جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم» ؛ يعنى آنچه درباره على عليه السلام بر من وحى شده است.(1)
در حديث ديگرى همين منظره تمايل به غاصبين خلافت پيدا مى كند و در واقع اين توطئه از سوى آنان براى مطرح كردن خودشان است: كلام خداوند تعالى: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند گفتند قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل به غير آن كن» .
ص: 256
اين سخن دشمنان خدا پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله است، در حالى كه گمان مى كردند آن حضرت سخنشان را نمى شنود كه گفتند: اى كاش على را امام قرار نمى داد و ما را امام قرار مى داد، يا اكنون كه او را امام قرار داده تبديل مى كرد و ما را به جاى او قرار مى داد. خداوند عزوجل در رد آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ» .(1)
امام باقر عليه السلام در حديث ديگرى، مرحله جدى تر اين توطئه را كه تصريح به نام ابوبكر و عمر است با قرائت فرازهايى از آيه چنين بيان فرمود: كلام خداوند تعالى: «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ، قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ» : «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم» . منظور از اين كلام خداوند آن است كه گفتند: اگر به جاى على عليه السلام ابوبكر و عمر را قرار دهد تابع او مى شويم ! !(2)
حذيفه يمانى كه خود حاضر در غدير بوده، مرحله نهايى اين توطئه را - كه اظهار صريح آن در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله است - در داستان بلند غدير چنين ترسيم نموده است:
منافقين به يكديگر نگاه كردند و گفتند: قلب هاى ما هرگز طاقت ولايت على همراه با اطاعت او را ندارد. از پيامبر بخواهيم كه او را براى ما تبديل كند ! آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اين درخواست خود را به او خبر دادند. خداوند متعال آيه اى از قرآن كريم نازل كرد: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ إِنِّى
ص: 257
أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» : «بگو من حق ندارم از پيش خود آن را تغيير دهم. من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مى ترسم» .(1)
در اين چهار روايت تصريح به جواب بودن آيه به سخن منافقين در غدير و نزول آن در آن موقعيت را به صراحت ديديم. در يك حديث از امام كاظم عليه السلام شأن نزول اين آيه در غدير پس از سخن معاويه ذكر شده است.
اين حديث منافاتى با احاديث قبلى ندارد، زيرا اين گفتگوها بين منافقين بوده كه يكى از آنان معاويه بوده است و در همين حديث سخن مطرح شده به جمع آنان نسبت داده شده است.
متن حديث در بيان واقعه غدير چنين است: معاويه پسر هند برخاست و با تكبر به راه افتاد و با حال غضب از مجلس غدير خارج شد در حالى كه مى گفت: به خدا قسم محمد را بر گفتارش تصديق نمى كنيم !
خداوند اين آيه را نازل كرد: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را نداشتند گفتند قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل كن» ؛ منظورشان اين بود كه امامانى غير از على براى ما قرار ده. همه اينها از روى حسد نسبت به على عليه السلام بود كه پاك ترين بود. اين اظهار حسد بود، و آنچه در سينه هايشان نهفته بود بزرگتر از اين بود.(2)
2 - تحليل اعتقادى
آنچه از نزول اين آيات در شأن غدير استفاده مى شود پنج نكته زيباست كه جا دارد در تابلوهاى ولايت معرفى شود:
ص: 258
ولايتى كه در غدير مطرح شد از آيات بينات الهى است، چرا كه خداوند مى فرمايد: «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ ... » : «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت شود ... » .
اين بدان معنى است كه اعلان ولايت در غدير هم از آيات و حجت هاى الهى بر مردم است كه خداوند بدين وسيله تا ابد بر انسان ها اتمام حجت فرمود؛ و هم برنامه غدير به قدرى دقيق و حساب شده بود كه مطلب براى همه بيِّن و روشن شد و ابهامى براى كسى باقى نماند و عذرى براى كسى باقى نگذارد، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد: بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
كسانى كه قلبشان تحمل ولايت على عليه السلام را نداشت و خواهان جايگزينى ديگرى به جاى او بودند، از سوى خداوند صريحا منكرين روز قيامت معرفى شده اند، و اين معنى درباره آنها با تعبيرى عميق كه حاكى از بى اعتقادى آنان است ذكر شده كه مى فرمايد:
«الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند» ؛ يعنى چنين انتظارى در دلشان وجود ندارد. اين بدان معنى است كه پيشنهاد تبديل در امر امامت به معناى ناآشنايى با مبانى اسلام و بى اعتقادى به صدور فرامين آن از منبع وحى است.
دارنده چنين اعتقادى در واقع با خدا كارى ندارد و از قيامت نمى ترسد، بلكه فقط به فكر تأمين خواسته هاى دنيوى خويش است به هر صورت كه ممكن شود، و اين چيزى است كه در سقيفه و همه خلفاى غاصب از ابوبكر و عمر گرفته تا بنى اميه و بنى العباس مشهود است.
ص: 259
با تصريح روايات بر نزول آيه در مورد اعلان ولايت در غدير، آن كلمه اى كه در اين آيه منطبق بر اميرالمؤمنين عليه السلام مى شود كلمه «قرآن» است، چرا كه از قول دشمنان على عليه السلام مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا» : «قرآنى غير از اين بياور» . امام صادق عليه السلام نيز در تفسير آيه مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» ، منظور اميرالمؤمنين عليه السلام است.(1)
اين معناى قرآن ناطق بودن اميرالمؤمنين عليه السلام و عِدلِ قرآن بودن آن حضرت است كه در حديث ثقلين بيان شده است آنجا كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خدا و اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده است كه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند مانند اين دو - و حضرت دو انگشت سبابه خود را كنار يكديگر قرار دادند - نه مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را نشان دادند - .(2)
سه جمله پشت سر هم در اين آيه، ارتباط غدير با وحى را از جوانب مختلف محكم مى نمايد، و هر يك از آنها دليل جداگانه اى بر آسمانى بودن غدير است. اين سه فراز عبادتند از:
فراز اول: برنامه ربّانى پيامبر صلى الله عليه و آله
«قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى» : «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل نمايم» .
اين جمله ناظر به برنامه ربّانى پيامبر صلى الله عليه و آله در رسالت خويش است كه در همه موارد معارف و احكام اسلام - بدون استثناء - از پيش خود سخن نمى گويد، و او امين پروردگار است كه هرگز در آنچه ابلاغش به او واگذار شده تغييرى نمى دهد.
ص: 260
بنا بر اين، با قاطعيت به همه اهل جهان اعلام شده كه غدير يك امر الهى است كه هيچ كس قادر به تغيير و تبديل آن از پيش خود نيست، و انجام هر تغييرى در آن از سوى هر كس كه باشد مخالفت مستقيم با فرمان خداست.
اين تابلوى جهنم است كه براى هميشه بر پيشانى اهل سقيفه و اتباع آنان نقش بسته كه هيچ عذر و بهانه و مصلحت انديشى از سوى آنان پذيرفته نخواهد شد، چرا كه بازگشت آن به «تَبديل مِنْ تِلْقاءِ نَفْس» است كه حتى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله خود را از آن برئ مى داند.
فراز دوم: وَحْيانى بودن غدير
«إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ» : «من تابع نيستم مگر آنچه بر من وحى مى شود» . اين جمله صراحت در وحيانى بودن غدير دارد و ناظر به ارتباط دائمى منبع وحى با پيامبر صلى الله عليه و آله است.
گذشته از عبارت «يُوحى إِلَىَّ» كه تصريح به حضور وحى در غدير است، كلمه «أَتَّبِعُ» اين معنى را محكم تر مى كند كه اصلاً براى پيامبر خدا راه ديگرى وجود ندارد.
يعنى اگر پيرو وحى نباشد پس پيرو انسان ها باشد يا از هواى نفس خويش سخن بگويد ؟
گويا حضرت با قاطعيت مى فرمايد: من تابع وحى هستم و بس ! من هيچ منبعى جز وحى براى رسالتم ندارم. من از غير آنچه خدا به وسيله وحى بر من نازل مى كند مطلب ديگرى براى ابلاغ به مردم ندارم ! يعنى غدير از وحى گرفته شده و به هيچ منبع ديگرى ارتباط ندارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغش راهى جز اين نپيموده است.
اين فراز آيه تداعى كننده اول آيه تبليغ است كه مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، و معنايش اين است كه آنچه درباره غدير تبليغ مى كنى از جانب خداوند نازل شده است.
ص: 261
فراز سوم: حُجَج منتخب خدا
«إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» : «من اگر از امر پروردگارم سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى مى ترسم» .
اين جمله ناظر به اين است كه حجج الهى بندگان منتخب خدا هستند كه هرگز تخطى از امر الهى در رسالتشان معنى ندارد. خوفى كه آنان از خدا دارند از همه بندگان بالاتر است، و لذاست كه در آنان سرپيچى از امر الهى راه ندارد.
درباره غدير معناى اين جمله چنين مى شود كه وقتى ولايت على عليه السلام از طرف خداست و من حق تغيير آن را ندارم، يك راه مى ماند و آن اينكه عصيان پروردگار نمايم و آن را تبديل نمايم، در حالى كه من از عذاب الهى وحشت دارم و خدا ترسىِ من اين اجازه را نمى دهد.
اين فراز آيه تداعى كننده فراز دوم آيه تبليغ است كه فرمود: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اگر ولايت را ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرسانده اى» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله در شرح آن فرمود: آنچه خدا به من وحى كرده ادا مى نمايم از خوف اينكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند.(1)
مُفضَّل از امام صادق عليه السلام يك جمع بندى در تفسير اين آيه نقل كرده كه همه اين جوانب را در بر مى گيرد. او از آن حضرت درباره «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» سؤال كرد، و حضرت فرمود: آنان گفتند: على را تبديل كن؛ و معنايش اين بود كه او را تبديل كن و يا خليفه اى غير از او براى ما قرار ده. خداوند سبحان در جواب گفته آنان به پيامبرش فرمود: «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تغيير دهم، من - در ولايت او بر شما - جز آنچه بر من وحى شده تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر از پروردگارم - در بيان ولايت - سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى ترس دارم» .(2)
ص: 262
با توجه به رواياتى كه درخواست كنندگان تبديل على عليه السلام به ديگرى را معرفى كرد و چگونگى رفتار آنان را بيان نمود و دقت در متن آيه كه بيانگر اعتقاد قلبى اعتراض كنندگان به منصوب نبودن على عليه السلام از سوى خداست، تصوير پنهان اين پيشنهاد تبديل به دست مى آيد كه ذيلاً به روشن كردن جوانب آن مى پردازيم:
اول: توطئه اى با عنوان تقاضاى تبديل
درخواست تبديل از سوى آنان پس از شنيدن خطبه بلند غدير بود، كه حضرت در آن مسئله ولايت و الهى بودن آن و امر مؤكد خداوند و نزول آيه تبليغ را كاملاً بيان فرمود و حتى بيعت لسانى گرفت. بنا بر اين، اصلاً جايى براى اين پيشنهاد نبود و مطرح كردن آن حاكى از مطلب ديگرى بود.
دوم: پيشنهادِ مخالفتِ خدا با درخواست تبديل
وقتى خداوند در پاسخ آنان سه مسئله «از پيش خود گفتن (مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى) » و «پيروى از وحى (إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى) » و «عصيان و سرپيچى از امر پروردگار (إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى) » را مطرح مى فرمايد ناظر به اين است كه آنان كاملاً متوجه بوده اند كه اين اعتراضشان چنين مفهومى دارد.
گويا در پيشنهادشان به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفته اند: اى فرستاده خدا، اگر چه ما از خطبه تو فهميديم كه ولايت على از طرف خداست و تأكيد بر آن فرموده در حدى كه كوتاهى در آن نرساندن رسالت الهى و مستوجب عذاب است، و پس از چنين تأكيدى هم روشن است كه خداوند راه تغيير و تبديل در اين باره را بسته است، ولى بيا و از پيش خود دست به چنين اقدامى بزن و صاحب مقام ولايت را تغيير ده و به وحى كارى نداشته باش و از اينكه عصيان پروردگار پيش مى آيد نگران مباش !
اگر اينگونه هم نگفته باشند مطرح كردن چنين پيشنهادى بعد از آن خطابه غَرّا جز اين معنى ندارد. لذاست كه حضرت در پاسخ آنان مى فرمايد: من از پيش خود چنين كارى را نمى توانم انجام دهم، و من تابع خدايم و هرگز از امر خدا سرپيچى نمى كنم.
ص: 263
سوم: پيشنهاد تبديل مساوى با كفر
در آيه اعتراض كنندگان صريحا افراد بى اعتقاد به قيامت معرفى شده اند، آنجا كه مى فرمايد: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» . يعنى اگر كسى خود را در انتظار روزى بداند كه بايد پاسخگوى پروردگارش باشد هرگز جرئت چنين پيشنهادى را به خود نمى دهد و بخوبى مى فهمد كه خدا حجت را تمام كرده، و اگر بنا باشد در هر يك از اوامر الهى بندگان پيشنهاداتى براى خدا داشته باشند، اين معنايى جز مسخره كردن خدا ندارد.
نتيجه گيرى از نكات سه گانه
با در نظر گرفتن سه نكته مزبور، اين نتيجه به دست مى آيد كه پيشنهادكنندگان تبديل على عليه السلام به ديگرى به خدايى اعتقاد نداشتند و پيرو آن روز جزا را قبول نداشتند، و براى آنان نبوت خود پيامبر صلى الله عليه و آله هم رياست طلبى بود و معتقد بودند كه حضرت پس از اينكه حكومت خود را به طور كامل بر مردم اجرا نموده اكنون مى خواهد فاميل خود را بر مردم مسلط كند، چنانكه به صراحت اين را گفتند و قبلاً ذكر شد.(1)
با اين اعتقاد مسئله اى به نام ارتباط ولايت با خدا را بهانه اى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله براى تحكيم سخنان خود مى دانستند. با چنين تفكرى به راحتى پيشنهاد تغيير دادند و بر آن اصرار ورزيدند و اميد داشتند كه بتوانند حضرت را وادار به خواسته خود كنند.
خدا و رسول هم در برابر اين پيشنهاد كه اين همه معناى منفى به دنبال داشت، پاسخ قاطع دادند و بار ديگر ارتباط غدير با وحى را مؤكد نمودند تا بر نسل هاى آن روز و آينده معلوم شود خلافت بازيچه نيست كه طبق مصلحت و شرايط زمان و مكان و اجتماع قابل عوض كردن صاحب آن باشد و يا طبق خواسته مردم انتخاب شود يا تغيير يابد، همان گونه كه در سقيفه و طول خلافت بنى اميه و بنى عباس و عثمانيان چنين بود و اين مقام عُظمى را بازيچه قرار دادند.
ص: 264
آن كس كه مقام ولايت را منصوب كرده خداى حكيم است كه هر كارى را از روى حكمت انجام مى دهد و معرفى على عليه السلام در غدير براى مقام امامت و خلافت اقتضاى حكمت الهى است كه تغيير در آن معنى ندارد.
اعتراض كنندگان چه كسانى بودند ؟
دانستن اين نكته كه اعتراض كنندگان در غدير در واقع بت پرستان سابق بودند و اسلام را مسخره مى كردند، تحليل بسيارى از آنچه در حاشيه غدير از سوى دشمنان به وقوع پيوست را آسان مى كند، و پيرو آن پايه اقدامات مخرّب اهل سقيفه را در طول حكومت خود روشن مى نمايد.
پرده از اين همه اسرار در روزى برداشته شد كه نامه عمر بن خطاب به معاويه از صندوق سقيفه بيرون آمد و فرازهاى اول آن نشان داد كه آنچه بر دست غاصبين انجام مى شده از كدامين فكرها و قلب ها فرمان مى گرفته است. او در آغاز نامه اش چنين مى نويسد:
به هُبَل قسم و به بت هاى كوچك و بزرگ و به لات و عُزّى قسم، كه عمر از آغازى كه آنها را عبادت كرده، انكارشان ننموده است و هرگز خدايى براى كعبه عبادت نكرده و هيچ سخنى از محمد را تصديق نكرده، و سر تسليم در برابر او نشان نداده مگر براى آنكه بر او حيله كند و ضربه ناگهانى بر او بزند.
او براى ما سحر عظيمى را آورد كه سحر او از سحر بنى اسرائيل بالاتر بود. او گذشته از سحر آنان چيزهاى تازه اى آورد كه اگر آنان حاضر بودند اقرار مى كردند كه او سيد ساحران است ! !
اى پسر ابوسفيان، بر روش قوم خود باش و از دين خود پيروى كن و بر آنچه گذشتگانت به آن معتقد بوده اند وفادار باش كه انكار كردند اين كعبه اى را كه مى گويند براى آن خدايى هست كه دستور داده به آنجا بيايند و طواف كنند و آن را قبله آنان قرار
داده است ... .
ص: 265
مگر از پرستش بت ها و لات و عُزّى كه از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا هستند چه ايرادى ديده بود ؟ ! نَه ! قسم به لات و عزّى، ما هيچ دليلى براى خروج از اعتقادى كه قبلاً داشتيم (يعنى بت پرستى) نيافتيم، اگر چه آنان مردم را به اشتباه انداختند ! !
با چشم بصيرت بنگر و با گوش شنونده دل بسپار و با عقل و قلبت در كار آنان دقت كن، و از لات و عُزّى تشكر كن كه ابوبكر بر امت محمد خليفه شد و در اموال و خون و دين و جان و حلال و حرام آنان حكومت و تصرف كرد.(1)
آيه «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ»(2) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ»(4) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ»(5) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
ص: 266
آيه «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(1) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
اشاره
آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »(2)
از جمله آياتى كه در غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ . وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّه بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ . وَ لَوْ شاءَ اللّه لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ . وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» :
«به پيمان خدا وفادار باشيد آنگاه كه پيمان مى بنديد و قسم هاى خود را بعد از مؤكد كردنِ آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفته ايد خدا مى داند شما چه مى كنيد. مانند كسى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كرد كه قسم هايتان را براى فريب يكديگر به كار بريد تا گروهى بر گروه ديگر برترى يابد خدا شما را بدين وسيله امتحان مى كند و براى آن كه در روز قيامت برايتان روشن كند آنچه در آن اختلاف مى كنيد. اگر خدا بخواهد شما را امت واحد قرار مى دهد ولى گروهى را گمراه و گروهى را هدايت مى كند و حتما مورد سؤال قرار خواهيد گرفت. درباره آنچه انجام مى داديد قسم هاى خود را براى فريب بين خود بكار نبريد كه در نتيجه قدمى پس از ثابت بودن بلغزد و سختى را بچشيد به خاطر آنچه در برابر راه خدا مانع ايجاد كرديد و براى شما عذاب دردناكى است» .
ص: 267
1 - موقعيت تاريخى
خطابه بلند غدير پايان يافته و مراسم بيعت آغاز گشته است. دو خيمه در كنار هم بر پا شده و مردم براى بيعت صف بسته اند. صفى كه يكصد و بيست هزار نفر طى سه روز به نوبت وارد آن خواهند شد و با حضور در خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا با آن حضرت پيمان خواهند بست و سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام مى آيند و با اقرار به صاحب اختيارى او بر خود، با او دست بيعت داده «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» خواهند گفت.
در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله مقداد را براى بيعت به حضور پذيرفت و بعد از بيعت به او فرمود: برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن. مقداد به خيمه اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله آمد و همان گونه بر حضرتش سلام داد و با او بيعت كرد.
سپس سلمان آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله به او هم فرمود: برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن. او هم اين كار را انجام داد. سپس به ابوذر فرمود: برخيز و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كن. او هم بدون هيچ گفتگويى اين كار را انجام داد. سپس به حذيفه و ابن مسعود و عمار و بُرَيده اسلمى همين دستور را داد و آنان برخاستند و بدون هيچ گفتگويى امر آن حضرت را امتثال نمودند.(1)
نوبت به ابوبكر و عمر رسيد كه براى بيعت وارد خيمه شده بودند. از ميان آن جمعيت انبوه، فقط اين دو نفر معترضانه گفتند: مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ : آيا اين بيعت از طرف خدا و رسولش است ؟
حضرت در پاسخ آنان فرمود: نَعَمْ، حَقّا مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ انَّهُ اميرُالْمُؤْمِنينَ وَ امامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ. يَقْعُدُهُ اللّه يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلَى الصِّراطِ فَيُدْخِلُ اوْلِياءَهُ الْجَنَّةَ وَ يُدْخِلُ اعْدائَهُ النّارَ:
ص: 268
آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان نشانه دار است. روز قيامت خدا او را بر سر پل صراط مى نشاند و او دوستانش را داخل بهشت مى نمايد و دشمنانش را به آتش جهنم مى فرستد.(1)
وقتى ابوبكر و عمر در غدير بيعت كردند و از خيمه بيرون آمدند، با يكديگر چنين مى گفتند: لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا : درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد ! !
در آنجا خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»(2): «و هر گاه با خدا پيمان بستيد به آن وفا كنيد و عهد و قسم هاى خود را بعد از مؤكّد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفته ايد خدا مى داند شما چه مى كنيد» ، و نيز با آيه 74 سوره توبه نفاق و قسم دروغشان را فاش كرد.
منظور از اين شاهد و ضامن گرفتن خداوند همان سؤالى بود كه پرسيدند: مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ ؟ و پاسخى كه پيامبر صلى الله عليه و آله داد و از سوى خدا بودن آن را مؤكد فرمود.
اينجا بود كه خدا مَثَلى براى آنان زد و فرمود: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ»(3): «مانند كسى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كرد كه قسم ها را براى فريب يكديگر به كار بريد» .(4)
2 - تحليل اعتقادى
درباره نزول اين آيه چهار نكته بايد مورد توجه باشد:
ص: 269
تصريح به نزول آيه در غدير، كه سند آن حديث امام صادق عليه السلام است آنجا كه مى فرمايد: لَمّا نَزَلَتِ الْوِلايَةِ وَ كانَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ: سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ ... . فَأَنْزَلَ اللّه ... : هنگامى كه دستور ولايت نازل شد و از جمله اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم اين بود كه: بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد ... . آنجا بود كه خدا اين آيه را نازل كرد ... .(1)
تصريح به نزول آيه درباره ابوبكر و عمر، كه در روايت تصريح شده تنها كسانى كه لب به اعتراض گشودند اين دو نفر بودند، و با اين سخنرانى مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله گويى واضحات را دوباره مى پرسيدند كه اين دستور از طرف خداست يا از خود مى گويى ؟
چنين سخنى را رو در روى مقام رسالت گفتن مانند سخن كفرآميز ديگر عمر كنار بستر پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه وقتى حضرت دوات و قلم خواست تا نام امامان را بنويسد او گفت: «انَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ» و به مقام شامخ خاتم نبوت نسبت هذيان داد !(2)
لذا در روايتى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ آنان فرمود: آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود ؟ اشاره به اينكه اين سؤال استهزاء آميز است و براى تخريب اذهان به ميان آورده شده است؛ و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله فورا جواب قاطعانه آنان را داد تا شبهه اى به ميان نيايد.
نكته سوم: پيمان شكنان كيانند ؟
خداوند با نزول اين آيه در موقعيتى كه ابوبكر و عمر صريحا گفتند: لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا، به ما مى فهماند كه اينان پيمان شكنند و براى آينده نقشه هايى در سر دارند؛ و از سوى ديگر با اين پيمان شكنى و قسم هاى دروغى كه بر نشكستن پيمان خود ياد مى كنند مانند كسى اند كه رشته هاى خود را پنبه مى كند.
ص: 270
در بعضى روايات مربوط به اين آيات، فقط دو آيه اول ذكر شده، و در برخى ديگر تا آخر آيه 94 آمده است. همچنين در بعضى از روايات نام غدير نيامده، ولى در برخى همين ماجرا درباره غدير آمده است. آنچه ذكر شد جمع بندى همه روايات است.
آيه «وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ»(1) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ... »(2) = آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ ... »(3) = آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لَوْ شاءَ اللّه لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ ... »(4) = آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »(5)
از جمله آياتى كه پس از خطبه غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
ص: 271
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ. بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ» :
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام و با شكست چندين توطئه، منافقين باز هم آرام ننشستند و در جستجوى راه ديگرى براى باز پس گرفتن اعلام ولايت على عليه السلام در غدير بودند.
پنجمين مسئله اى كه منافقين در كورسوى ذهنشان بدان دست يافتند مسئله شركت ديگران با على عليه السلام در خلافت بود كه قبل از خطابه غدير نيز اين درخواست را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح كرده بودند.
اجراى اين توطئه را به صورت حساب شده ترى آغاز كردند. ابتدا گروهى از منافقينِ قريش به عنوان درخواست مشاركت قريش اين پيشنهاد را به صورت دلسوزى مطرح كردند و گفتند: اگر از ترس مخالفت با پروردگارت نمى توانى ديگرى را جايگزين على عليه السلام نمايى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند.
پيرو آن معاذ بن جبل - كه يكى از پنج نفر امضاء كنندگان صحيفه بود - با گروه ديگرى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اين بار معاذ نام كسى را كه به عنوان قريش پيشنهاد جانشينى اش را داشتند به ميان آورده گفت: يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، آنچه صلاح آنان است به انجام مى رسد ! پس آنان را در ولايت على شريك نما تا براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و سخن تو را بپذيرند.
ص: 272
بعد از اين مرحله عده اى از منافقين قريش به همراه خود عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اين بار عمر به عنوان سخنگوى آنان گفت: يا رسول اللّه، ما پرستش بت ها را رها كرديم و پيرو تو شديم ! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريك او باشيم ! !
اين توطئه با همه فرض هاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجى ها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليه السلام مسخره اى بيش نمى توانست باشد.
با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئه گرى داده مى شد، در اينجا هم فورا آيات 65 و 66 سوره زمر نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلى الله عليه و آله بود، ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
«وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ . بَلِ اللّه َ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ» : «به تو و به آنان كه قبل از تو بودند وحى شده كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكرگزاران باش» .
عمر كه اين آيه را همچون پتكى بر سر خود احساس كرده بود همراهان خود را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رها كرد و با عجله بيرون آمد.
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركت ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن جاى مى گرفت تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.(1)
ص: 273
موقعيت تاريخى اين آيات را مى توان از بُعد ديگرى نيز بررسى كرد:
منافقين به خوبى متوجه بودند كه تا حد امكان بايد كارشكنى ها و تخريب خود را در ايام توقف سه روزه در غدير انجام دهند تا نتايج فورى و قطعى از آن بگيرند، چرا كه مسئله هنوز در آغاز راه بود و تغيير و يا محو آن از خاطره ها آسان تر بود. از اين عجله منافقين در اقداماتشان در روايات مربوط به اين آيه تعبير به «فِى ابْتِداءِ الامْرِ» شده است.(1)
اين بود كه با شكست در نقشه هايى كه براى انجام نشدن مراسم غدير مى كشيدند، پس از اتمام مراسم هنوز نااميد نبودند و به فكر باز گرداندن عمل انجام شده افتاده بودند.
حيله اول در اين راه مطرح كردن مسئله تغيير و تبديل على عليه السلام به ديگرى بود كه با پاسخ قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله با شكست روبرو شد.(2) اكنون حيله ديگرى به كار بستند و مسئله شركت ديگران با على عليه السلام در خلافت را مطرح كردند، و با نزول آيه «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» پاسخ قطعى دريافت كردند و بار ديگر شكست خوردند.
در اينجا چند نكته قابل ذكر است:
در رواياتى كه درباره اين آيه وارد شده، به نازل شدن آن دقيقا پس از مطرح كردن شركت ديگران در ولايت تصريح شده و فرموده اند: فَأَنْزَلَ اللّه تَعالى، و يا فرموده اند: فَهَبَطَ جَبْرَئيلُ عَلَى النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله.(3)
همچنين به صراحت ذكر شده كه پيشنهاد شركت در خلافت پس از شكست در پيشنهاد تبديل و تغيير على عليه السلام بوده است. عبارتى كه اين مطلب را بيان مى كند چنين
ص: 274
است: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى امامت منصوب نمود عده اى از قريش نزد آن حضرت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اگر آن را به غير او منتقل نمايى بهتر خواهد بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام نداده ام كه درباره آن اختيارى داشته باشم. اين خداوند است كه به من دستور آن را داده و آن را بر من واجب كرده است.
به آن حضرت گفتند: اگر از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمى دهى، پس مردى از قريش را با او در خلافت شريك نما تا مردم با حضور او آرام گيرند، و اين كار شما به نتيجه برسد و مردم با شما مخالفت نكنند. اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» .(1)
مى بينيم كه منافقين به صورت مُزَوِّرانه اى پيشنهادات خود را از پيش طبقه بندى كرده بودند، كه با هر شكستى متوسل به مورد بعدى شوند؛ اگر حضرت پذيرفت كه خليفه را تغيير دهد تير به هدف خورده است، و اگر نپذيرفت همين كه شريكى براى خلافت او از طرف شخص پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شود و يا لا اقل اجازه شركت ديگرى داده شود، راه براى تضعيف او باز مى شود.
در چنين موارد نيرنگ آميزى، جستجوى اينكه چه كسى يا كسانى اين پيشنهاد را داده اند مى تواند پرده از اسرارى بردارد. آنچه از مجموع روايات به دست مى آيد اين است كه مطرح كننده اين پيشنهاد بيش از يك نفر بوده، بلكه به صورت گروهى نزد حضرت آمده و چنين مطلبى را گفته اند و حتى چند مرتبه تكرار شده است !
ص: 275
يك بار معاذ بن جبل كه از اعضاى اصلى صحيفه ملعونه است، اين پيشنهاد را به ميان آورده است. جالب است كه در مسئله تبديل و تغيير على عليه السلام هم او حضور دارد(1)، و از آن جالب تر اين است كه عبارت «إنْدَسَّ الَيْهِ» در متن روايت آمده كه به معناى برخورد مُزَوِّرانه با پيامبر صلى الله عليه و آله است. يعنى پيدا بود كه مطرح كردن اين پيشنهاد نوعى حيله گرى نسبت به اصل خلافت است و او را به عنوان نماينده گروهى توطئه گر فرستاده اند.(2)
از روايتى استفاده مى شود كه معاذ اين پيشنهاد را دو بار مطرح كرده است: يكى قبل از اعلام ولايت بر منبر غدير و بار ديگر بعد از آن، و گويا به شدت پيگير توطئه خويش بوده است.(3) بار ديگر عمر با گروهى از قريش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آيد و همين پيشنهاد را مطرح مى كنند.
گويا احتمال مى دهند كه اگر پيشنهاد كننده بيشتر شد احتمال قبولى آن از سوى حضرت بيشتر مى شود. عمر مى گويد: قريش نزد من جمع شدند و نزد پيامبر آمديم و پيشنهاد خود را مطرح كرديم.(4)
بار سوم عده اى از قريش جمع شدند و نزد حضرت آمدند و همان پيشنهاد را به گونه اى ديگر مطرح كردند.(5) گويا با دو بار جوابِ قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز نااميد نشده بودند !
اكنون نوبت آن است كه بدانيم پيشنهاد شركت ديگران با على عليه السلام را چگونه مطرح كردند، زيرا عمق توطئه را دقيقا از اين نقطه مى توان به دست آورد و منطور آنان را به
ص: 276
خوبى مى توان فهميد. نكته جالب توجه اينجاست كه در سه بارى كه در اين باره به پيامبر صلى الله عليه و آله مراجعه كرده اند مسئله را با تعابير متفاوت مطرح كرده اند.
هنگامى كه گروهى از قريش آمده اند، از راه مصلحت سنجى وارد شده اند و گفته اند:
يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اكنون كه از ترس پروردگارت حاضر به تغيير على بن ابى طالب و جايگزينى ديگرى به جاى او نيستى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك گردان كه مردم با ديدن او از اين احساس بيرون آيند.(1)
در اينجا فقط به اينكه شخص تعيين شده از قريش باشد تأكيد كرده اند و اينكه از نظر فكرى به گونه اى باشد كه در كنار على عليه السلام تعادلى در پسند مردم ايجاد شود، نه اينكه مانند خود او باشد ! ! پيداست كه هدف راهيابى خط ضد على و يا لااقل بى تفاوتى نسبت به ولايت او در مسئله خلافت است.
آنگاه كه معاذ بن جبل مى آيد شخصى را كه با وجود او در پسند مردم تعادل ايجاد مى شود به صراحت نشان مى دهد، كه در واقع برگرفته از امضاى صحيفه ملعونه است و هدف پياده كردن آن اهداف شوم است.
معاذ چنين گفت: يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، با اين عمل آنچه صلاح آنان است به انجام مى رسد.(2)
در روايت ديگرى معاذ گفت: ابوبكر و عمر را در ولايت على شريك نما تا مردم براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و تو را تصديق نمايند.(3)
ص: 277
در اينجا معاذ با نام بردن ابوبكر و عمر از يك سو اهداف صحيفه را روشن كرد، و از سوى ديگرى تأمين نظر منافقين و دشمنان على عليه السلام را با حضور اين دو مهره شناخته شده در مقام خلافت به ميان آورد. يعنى آنان كه آمادگى آتش زدن درِ خانه على عليه السلام را داشتند و شب ها كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بر در خانه آنان مى رفتند پاسخ رد مى دادند، در واقع امثال ابوبكر و عمر را مى خواستند. منظور معاذ هم اين بود كه اگر على بايد خليفه باشد براى تأمين نظر آن عده بايد ابوبكر و عمر را ضميمه كرد !
اكنون نوبت آن بود كه شخص نامزد شده براى خلافت از طرف معاذ، شخصا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آيد تا از نزديك شاهد برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله باشد. اما او تنها نمى آيد، بلكه گروهى از قريش را - كه همان منافقين هستند - با خود جمع مى كند و همراه آنان نزد حضرت مى آيند.
همچنين گونه اى منّت آميز از سخن را آماده مى كند و براى آنكه خود را مطرح كند مى گويد: يا رسول اللّه ! ما پرستش بت ها را رها كرديم و پيرو تو شديم ! ! پس ما را در ولايت او شركت ده تا شريك او باشيم.(1)
اين توطئه با همه فرض هاى ممكن انجام گرفت و پيشنهاد شركت در خلافت علنا در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، در حالى كه پس از آن مراسم مفصل جاى چنين پيشنهادى نبود، و اين مصلحت سنجى ها در برابر امر خداوند حكيم بر ولايت على عليه السلام مسخره اى بيش نبود.
با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ آنان را داد و فرمود كه اين يك امر الهى است و من اختيارى درباره آن ندارم، ولى همان گونه كه در همه مراحل غدير پاسخ مستقيم الهى با نزول پيك وحى به هر توطئه گرى داده مى شد، در اينجا هم فورا دو آيه نازل شد كه خطاب آن به پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى در واقع پيشنهاد كنندگان را هدف گرفته بود:
ص: 278
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ. بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(1):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر (با خدا) شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
نزول اين آيه فقط پاسخ منفى به پيشنهاد شركتِ ديگران در خلافت نبود، بلكه تهديد و نمودار كننده غضب الهى از چنين پيشنهادى بود. بايد هم چنين پاسخ قاطعى در مقابل چنين پيشنهادى در متن قرآن مطرح مى شد تا سند ابدى در برابر مطرح كنندگان آن باشد.
دنباله داستان را بايد از زبان عمر بن خطاب بشنويم. او اين آيه را همچون پُتكى سهمگين بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است. عمر بن خطاب مى گويد:
با شنيدن اين آيه سينه ام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: اى مرد ! محمد پيمانى بست كه جز كافر يا منافق آن را بر هم نمى زند !
من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود.(2)
ص: 279
2 - تحليل اعتقادى
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مى توان بيان نمود:
در تفسير آيه نازل شده درباره شركت در خلافت سه حديث وارد شده، كه به خوبى جوانب آن را روشن كرده است. در روايتى امام باقر عليه السلام در بيان آيه مى فرمايد: اگر بر ولايت على عليه السلام شريكى قائل شوى عمل تو نابود مى شود.(1)
در روايت ديگرى مى فرمايد: اگر با ولايت على به ولايت احدى امر نمايى عملت نابود مى شود و از زيانكاران خواهى بود.(2)
در روايتى هر دو آيه را مورد تبيين قرار داده فرمود: اگر غير على را در ولايت شريك نمايى عملت نابود مى شود. بلكه خدا را با اطاعت آنگونه كه فرمان داده عبادت كن و از اينكه تو را با برادر و پسر عمويت يارى نموده ام شكر گزار باش.(3)
نكته جالبى كه در تفسير آيه به چشم مى خورد اين است كه كلمه «أَشْرَكْتَ» در اين آيه در ظاهر به معناى «شِرك به خدا» است در حالى كه حضرت آن را به «شريك قرار دادن در خلافت» معنى كرده است.
پاسخ اين سؤال در ذيل همين آيه از امام باقر و امام كاظم عليهماالسلام وارد شده است. امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند پيامبرى را مبعوث نمى كند كه درباره او خوف اين باشد كه براى خدا شريك قائل شود. پيامبر صلى الله عليه و آله هم نزد خدا محترم تر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر براى من شريك قائل شوى ... » . در حالى كه آن حضرت دينى بر مبناى ابطال شرك و كنار گذاشتن بت ها آورده، و هرگز با عبادت خداوند ديگرى را نپرستيده است. منظور از شرك در اين آيه شركت چند نفر در ولايت است.(4)
ص: 280
همچنين امام كاظم عليه السلام فرمود: خداوند پيامبرى را به سوى مردم جهان نمى فرستد كه صاحب شفاعت درباره گناهكاران باشد در حالى كه درباره او ترس اين باشد كه به پروردگارش شرك قائل شود ! پيامبر صلى الله عليه و آله نزد خداوند بسيار مورد اطمينان تر از آن است كه به او خطاب كند: «اگر شرك قائل شوى عمل تو از بين مى رود» ، و اوست كه ابطال شرك و كنار زدن بت ها را آورده است، و هرگز در كنار پرستش خدا ديگرى را نپرستيده است. منظور از اين آيه آن است كه در ولايت مردان ديگرى را شريك قرار ندهى.(1)
آنچه در ارتباط با نزول اين آيه هنگام پيشنهاد شركت در خلافت مى توان استفاده كرد در دو نقطه متمركز است: شريك قائل شدن در ولايت، حبط عمل و خسارت.
اول. شريك قائل شدن در ولايت
در رواياتى كه آيه مزبور را تفسير كرده اند سه تعبير در معناى «شرك در ولايت» ذكر شده است:
اگر با ولايت على، به ولايت ديگرى براى بعد از خود امر كنى ... .(2)
اگر در ولايت على كسى را شريك قرار دهى ... .(3)
اگر در ولايت على ديگرى را شريك قرار دهى ... .(4)
جمع بندى اين سه عبارت اين معنى را مى رساند كه خليفه بلافصل پيامبر صلى الله عليه و آله يك نفر بيشتر نمى تواند باشد و او على بن ابى طالب عليه السلام است. شركت در خلافت او به هر معنى كه تصور شود باطل و مردود است و از سوى خدا پذيرفته نيست.
ص: 281
اگر كسى شركت را چنين معنى كند كه خلافت يك مسئوليت است نه منصب و مقام، و بنا بر اين، فرقى نمى كند كه آن را على عليه السلام در دست بگيرد يا ابوبكر يا عمر چرا كه همه يك مسئوليت را به انجام مى رسانند، اين نوعى از شرك در ولايت است.
اگر كسى بگويد: خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بلافصل و غير آن ندارد و ما چه على عليه السلام را خليفه اول بدانيم و چه خليفه چهارم، بالاخره همه در اين خلافت سهمى داشته اند، اين نيز نوع ديگرى از شرك در ولايت است.
بنا بر اين، منظور از شرك در ولايت فقط اين نيست كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يك شوراى خلافت تشكيل شود كه در آن على عليه السلام با ديگران شريك باشد. البته اين فرض اصلى بود كه در غدير توسط منافقين مطرح شد و به شدت ردّ شد.
اينجاست كه مى بينيم عده اى ناخواسته همان گفته منافقين را در اعتقاد خود جامه عمل مى پوشانند، و با دستكارى عنوان امامت و خلافت و تعميم معناى آن، شرك در خلافت را عملاً مرتكب مى شوند.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه خطاب «لَئِنْ أَشْرَكْتَ ... » اگر چه با پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى همان گونه كه در حديث ذكر شد(1) آن حضرت نزد خدا بالاتر از آن است كه مورد چنين خطابى قرار گيرد. بلكه منظور كسانى هستند كه بعد از اين نهى پيامبر صلى الله عليه و آله و نزول آيه صريح قرآن باز مى خواهند به گونه اى اختصاص على بن ابى طالب عليه السلام به خلافت بلا فصل پيامبر صلى الله عليه و آله را خدشه دار كنند، و پيداست كه منظورشان نجات ابوبكر و عمر از مُهر غاصبيتى است كه بر پيشانى آنان نشسته است.
اينان اهداف پيشنهاد كنندگان شركت در خلافت را كه در غدير مطرح كردند دنبال مى نمايند كه مى خواستند و لو به اندازه شركت در خلافت عنوان قانونى به كار غاصبين بدهند.
ص: 282
اينان با تغيير و دستبرد در معناى خلافت، آن شركت نفى شده را بار ديگر احيا مى كنند؛ تا مارك غاصبيت را از غاصبين مقام على عليه السلام بزدايند. مى بينيم كه هدف يكى است و صورت مطرح كردن مسئله دو گونه است.
نكته ديگرى كه در ارتباط شرك به خدا و شرك در ولايت مى توان در نظر گرفت آن است كه اگر كسى از سخن خداى يكتاى واحدِ احَد درباره خلافت اطاعت مى كند و هيچ خداى ديگرى را در امور جهان دخيل نمى داند بايد بداند كه امر او فقط خلافت على عليه السلام است، ولى اگر كسى سقيفه و صحيفه را خداى دوم خود مى داند و براى اوامر آن در كنار اوامر الهى ارزشى قائل است و در واقع سقيفه را به عنوان شريك خدا معتقد است. در اين صورت هر گونه شريك قائل شدن در خلافت در واقع پذيرفتن امر شريكى به نام سقيفه است كه براى خدا قائل شده است.
جالب تر اينكه در ظاهر اين شريك اوامر الهى آن قدر پيش رفته كه به راحتى از شركت در خلافت عبور كرده و تبديل در خلافت را عملى كرده كه پيشنهاد اولش بوده است و توانسته ابوبكر و عمر را به جاى على عليه السلام قرار دهد و حتى على عليه السلام را به اجبار براى بيعت با آنان ببرد ! !
دوم. حبط عمل و خسارت
خداوند درباره غدير شديدترين تهديدها را مطرح فرموده كه حاكى از اهميت آن است، همان گونه كه در اصل ابلاغ آن مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، درباره شريك قرار دادن در خلافت هم مى فرمايد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» ؛ يعنى سزاى بر هم زدن امر خدا درباره خلافت و لو به اندازه شريك قرار دادن، حبط عمل و خسارت است.
حبط به معناى فساد و ابطال و بى ارزش شدن و از بين رفتن است. اگر كسى به هر گونه اى از تصور در خلافت اميرالمؤمنين و يازده امام عليهم السلام كه خلافتشان در غدير اعلام شده، ديگرى را شريك بداند و به عبارت ديگر خلافت كسى را در كنار خلافت آنان
ص: 283
مشروع و بر حق بداند، اين اعتقاد مانند شرك به خداوند موجب نابودى اعمال او و فاسد شدن آنهاست، و چنين كسى زندگى و حيات و عمر خود را باخته و بايد عنوان زيانكار به او داده شود.
بيانى ديگر براى اين آيه
يكى از نقشه هاى منافقين ضد غدير پيشنهاد شركت در خلافت پس از اتمام خطبه غدير بود، كه خداوند هم اين آيه را نازل كرد:
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ . بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(1):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مى شود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است معجزه اى بود كه پس از خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير پيش آمد و بار ديگر حجت را بر همگان تمام كرد، و آن حضور جبرئيل در غدير و ظهور بر همگان در پاسخ به پيشنهاد شركت در خلافت است. داستان را بايد از زبان عمر بشنويم كه اين آيه را همچون پُتكى بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است.
پس از اينكه عمر بن خطاب در غدير و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراضاتى داشت، همين كه از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله با عجله بيرون آمد، به سوارى برخورد. عمر مى مى گويد:
با شنيدن اين آيه سينه ام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. اى رد ! چقدر كار پسر عمويش را
ص: 284
مؤكد نمود ! محمد براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
از او پرسيدم: تو كيستى ؟ ولى آن مرد سكوت كرد. من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود. تو مواظب باش شكننده اين پيمان نباشى كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.(1)
و اما تحليل حضور جبرئيل پس از خطبه غدير:
يكى از برنامه هاى الهى پس از خطبه غدير حضور جبرئيل در غدير و ظهور در برابر ديدگان همه بود. بايد در نظر داشته باشيم در هيچ يك از فرامين الهى و يا مقاطع حساس تاريخ اسلام، جبرئيل در برابر مردم ظاهر نشده بود.
اما خداى غدير اين پيش بينى را براى اولين بار در سخنرانى به يادماندنى غدير گنجانده بود؛ تا با ظهور آن واسطه وحى به صورت انسان، و معرفى او توسط پيامبر صلى الله عليه و آله كه او جبرئيل بوده، الهى بودن غدير و وَحيانى بودن آن و امضاى پروردگار نسبت به آن براى همه روشن شود.
به عبارت ديگر، همان جبرئيلى كه دستور «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورده، درباره آن با مردم گفتگو مى كند.
در حالى كه مردم گروه گروه در خيمه هاى بيعت حاضر مى شدند، مردم اسب سوارى را ديدند كه در كنار جمعيت ايستاده بود و عمامه اى بر سر داشت كه عطر مشك از آن ساطع بود. آن سوار گفت:
ص: 285
به خدا قسم هرگز روزى مانند امروز نديدم. چقدر كار پسرعمويش را محكم نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
چهره آن سوار و سخن او كه خبر از بى سابقه بودن برنامه غدير داشت و بوى مشكى كه از او ساطع بود، مردم را متوجه كرد كه هم شخص او و هم سخنانش عادى به نظر نمى آيد.
جالب آن بود كه عُمَر در آن صحنه حاضر بود و از آن مرد پرسيد: تو كيستى ؟ ولى آن سوار مُهر سكوت بر لب زد و پاسخى نداد، و اين مسئله جمعيت را به تعجب بيشترى واداشت كه اين ناشناس چه كسى مى تواند باشد.
اين بود كه عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را خبر داد و همه مى خواستند بدانند آن سوار چه كسى بوده است. حضرت در اين فرصت پيش آمده، هم آن سوار را معرفى كرد و هم خبر از پيمان شكنانى كه جبرئيل اشاره كرده بود داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به عمر فرمود: آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايتى را براى شما مطرح كرد كه اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد، من در روز قيامت خصم شما خواهم بود. تو - اى عمر - مواظب باش كه شكننده اين پيمان نباشى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.
اين امضاى الهى كه به صورت يك معجزه رخ داد، نه تنها دشمنان غدير بلكه شك كنندگان درباره آن را نيز هدف قرار داد، و پيامبر صلى الله عليه و آله شخصا خود را در برابر اخلال گران بر ضد غدير به عنوان خصم قرار داد.
بُعد ديگر اين امضاى الهى بيزارى خداوند و همه دست اندر كاران دستگاه الهى - از رسول گرفته تا ملائكه و مؤمنين - نسبت به مخالفين و معاندينِ پايه هايى بود كه در خطابه غدير پايه گذارى شد.(1)
ص: 286
آيه «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى»(1) = آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »
آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ »(2) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما لا تُبْصِرُونَ»(4) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤمِنونَ»(5) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرونَ»(6) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ»(7) = آيه «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ ... »
ص: 287
آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... »
اشاره
آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير در ارتباط با منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيه بود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه عَذابا أَلِيما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(2):
«به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند و از چيزى ناراحت نشدند مگر براى اينكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر روى گردانند خداوند آنان را به عذاب دردناك در دنيا و آخرت معذب مى نمايد و در آخرت هم سرپرست و ياورى نخواهند داشت» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در طول سفر يك ماهه غدير، منافقين با يقين به نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و تصميم حضرت درباره اعلان رسمى ولايت، با شدت تمام و به صورت همه جانبه اى دست به كار توطئه ها و نقشه هاى گوناگون براى مقابله با اقدامات آن حضرت بودند.
آنان سعى در كتمان برنامه هاى خود داشتند، ولى از يك سو خداوند از غيب پيامبرش را آگاه مى ساخت و از سوى ديگر اصحاب باوفاى آن حضرت همچون سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفه و عمار با مجالس مخفى آنان برخورد مى كردند و به حضرتش گزارش مى دادند.
ص: 288
تنها حربه اى كه منافقين در برابر اين افشاگرى ها داشتند قسم دروغ بود، به اين صورت كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را احضار مى كرد و گفتار يا كردار يا نقشه آنان را بر ملا مى ساخت قسم ياد مى كردند كه چنين سخنى را نگفته و چنان كارى را انجام نداده اند.
قسم دروغِ كسانى كه در باطن كافرند فقط با پرده بردارى خداى كاشف الاسرار و علاّم الغيوب مى شكند، و باطن كثيف قسم يادكنندگان را نشان مى دهد؛ كه هم بر ضد خدا توطئه كرده، و هم به خدا قسم دروغ ياد مى كنند. اين افشاگرى خداوند با اين آيه صورت گرفت و رسوا شدند: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بر زبان آورده اند ... » .
2 - تحليل تاريخى
قبل از ذكر تفصيل مواردى كه به اين آيه مربوط مى شود يادآورى سه نكته ضرورى به نظر مى رسد:
نكته اول: آيه در هفت مورد
در غدير هفت مورد اتفاق افتاد كه اسرار و نقشه ها و گفته هاى جسورانه منافقين فاش شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را احضار كرد و با افشاى توطئه آنان را بازخواست نمود. اين هفت مورد عبارتند از:
1. در برابر منبر غدير
گفتارهاى ناهنجار منافقين در مقابل منبر غدير هنگامى بود كه با معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اعلان جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، آتش غيظ و كينه منافقين به قدرى جوش گرفت كه طاقت نياوردند تا سخنرانى حضرت به پايان برسد، و در همان لحظه در گوش يكديگر و يا به گونه اى كه اطرافيانشان مى شنيدند و حتى گاهى با صداى بلند مخالفت خود را ابراز كردند و در مواردى مسخره هم كردند؛ و اين حركات آنان پس از سخنرانى به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش شد.
ص: 289
2. پس از خطابه در خيمه
پس از اتمام خطابه كه همه به خيمه هاى خود بازگشتند، گروهى از آنان مخفيانه گرد هم آمده بودند و مطالبى را بر ضد ولايت على عليه السلام نجوا مى كردند. بعضى از اصحاب با وفاى پيامبر صلى الله عليه و آله از بيرون خيمه سخنان آنان را شنيدند و آنان را فراخوانده بازخواست كردند و گفتند كه اين اقدام مخفيانه شما را به حضرت خبر خواهيم داد.
آنان التماس كردند كه كتمان نمايند، و وقتى ديدند نمى پذيرند به صراحت گفتند: ما هم به دروغ قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم ! ! !
3. هنگام بيعت
هنگام بيعت در غدير نيز حركات و گفتارهاى ناهنجارى از منافقين سر زد كه خدا به پيامبرش خبر داد و حضرت آنان را مؤاخذه فرمود، ولى آنان قسم ياد كردند كه آن كارها را انجام نداده اند.
4. در جمع خصوصى منافقين
در ماجراى سوسمار كه بعد از بيعت، منافقين در جمع خود به عنوان استهزاء مطرح كردند، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را مؤاخذه نمود، آنان با قسم دروغ انكار كردند.
5 . در مكه پس از امضاى صحيفه
مسئله صحيفه ملعونه كه قبل از خروج از مكه در كعبه بر ضد ولايت امضا شد، اساسى ترين موردى بود كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به افشاگرى آن پرداختند و باز هم منافقين با حربه قسم به مقابله آمدند.
6 . پس از خنثى شدن توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله
توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه «هَرْشى» بزرگ ترين توطئه اى بود كه تا مرحله اجرا پيش رفت، ولى خداوند آن را خنثى كرد. حتى در اين مورد كه مانند روز روشن معلوم شد چه كسانى بر فراز كوه نقشه را اجرا كردند، باز هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله قسم دروغ ياد كردند و انكار نمودند.
ص: 290
7. پس از خنثى شدن توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام
آخرين مورد توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه آن هم به صورت قرار دادى امضا شد. وقتى خبر آن به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و آنان را احضار فرمود، بار ديگر قسم ياد كردند كه هرگز چنين قصدى نداشته اند.
نكته دوم: اين آيه چند بار نازل شده ؟
در همه موارد هفت گانه فوق، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » را در برابر قسم دروغ منافقين قرار داد و از جانب خدا اعلام كرد كه دروغ مى گوييد. اكنون سؤال اين است كه:
آيا در همه اين موارد آيه مزبور نازل شده، كه به معناى تكرار نزول يك آيه باشد ؟
و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى به عنوان مصداق ديگرى از موارد آيه حضرت دوباره آن را قرائت فرموده است ؟
و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى از طرف خدا دستور آمده كه همان آيه را در برابر آنان قرار دهد ؟
و يا اينكه مجموعه جسارت ها و توطئه هاى گفتارى عملى آنان مكرر اتفاق افتاده و آنان قسم دروغ ياد كرده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله سخن آنان را رد كرده و در نهايت يك آيه جامع درباره همه آنها نازل شده است ؟
در يك نگاه، همه اين احتمالات قابل جمع است. ولى با توجه به محتواى جامع آيه احتمال اخير صحيح تر به نظر مى رسد، چرا كه در آيه به همه توطئه ها و گفته هاى آنان اشاره شده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا» ؛ قسم هاى دروغشان، «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» ؛ سخنان كفر آميزشان، «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» ؛ توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام. البته اين منافات ندارد كه در هر توطئه اى به اقتضاى آن، همان قسمت از آيه كه مربوط به آن است شاهد آورده شود و به عنوان نزول آيه ذكر گردد.
ص: 291
نكته سوم: نتيجه نزول آيه
نتيجه اى كه اين افشاگرى ها داشت آن بود كه مردم آن روز و نسل هاى آينده اسلام از پشت پرده غدير با خبر شدند كه منافقين چه افكارى را در سر مى پرورانند و چگونه بى پروا در غدير نقشه مى كشند و مسخره مى كنند و سخن ناروا بر زبان مى رانند.
جالب است كه در اكثر اين گفته ها و نقشه ها ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و معاويه و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و ديگر سردمداران و كارگزاران و ياران نزديك سقيفه به چشم مى خورند، و با ديدن آنان به راحتى مى توان فهميد كه چرا بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله هم اينان در رأس غصب خلافت ديده مى شوند.
با توجه به مقدمه اى كه ذكر شد به تفصيل مطالب مربوط به آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ... » در غدير مى پردازيم. در اين راستا جزئيات ماجراى نزول آيه را كه هفت مورد است مى آوريم.
موردِ اولِ نزولِ آيه: در مقابل منبر غدير
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطابه غدير را آغاز كرده بود و كم كم مطلب را به سخن اصلى نزديك مى كرد، منافقينِ بسيارى در برابر آن منبر در بين آن جمعيت انبوه وجود داشتند، ولى سردمداران آنها با فكر قبلى دقيقا جايى مقابل منبر و نزديك به آن را انتخاب كرده بودند و تنگاتنگ يكديگر نشسته بودند. قبل و بعد از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اعلان مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، سه حركت منفى از آنان سر زد كه در هر سه مورد نقش اصلى را ابوبكر يا عمر بر عهده داشتند:
حديث اول
امام صادق عليه السلام نسبت «جنون» دادن منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله را قبل از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » چنين بيان مى فرمايد:
ص: 292
لَمّا اقامَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله اميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ كانَ بِحِذائِهِ سَبْعَةُ نَفَرٍ مِنَ الْمُنافِقينَ، مِنْهُمْ ابُوبَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عَبْدُالرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ وَ سَعْدِ بْنِ ابى وَقّاصٍ وَ ابُوعُبَيْدَةِ وَ سالِمُ مَوْلى ابى حُذَيْفَةِ وَ الْمُغَيْرَةُ بْنُ شُعْبَةِ.
قالَ عُمَرُ: اما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ - يَعْنِى النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله - السّاعَةَ يَقُومُ وَ يَقُولُ: قالَ لى رَبّى ! ! فَلَمّا قامَ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَرَسُولُهُ. قالَ: اللهمَّ فَاشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: الا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ سَلِّمُوا عَلَيْهِ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ. فَانْزَلَ جَبْرَئيلُ وَ اعْلَمَ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله بِمَقالَةِ الْقَوْمِ. فَدَعاهُمْ فَسَأَلَهُمْ فَانْكَرُوا وَ حَلَفُوا ! ! فَانْزَلَ اللّه: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » :
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب مى فرمود در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبة.
عمر گفت: دو چشم او را نمى بينيد كه گويا چشمان ديوانه است - و منظورش پيامبر صلى الله عليه و آله بود -
اكنون بر مى خيزد و مى گويد: پروردگارم چنين گفته است ! !
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بپاخاست فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا، شاهد باش. سپس فرمود: آگاه باشيد، هر كس كه من مولى و صاحب اختيار او بوده ام على مولى و صاحب اختيار اوست. و پس از منبر بر على عليه السلام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كردند.
خداوند جبرئيل را نازل كرد و گفتار عمر با آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. حضرت آنان را فرا خواند و در اين باره از آنان سؤال كرد. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد كردند ! ! خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند ... » .(1)
ص: 293
حديث دوم
امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى سخن سِرّى ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان مى فرمايد:
لَمّا نَصَبَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله عَلِيّا عليه السلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، ضَمَّ رَجُلانِ مِنْ قُرَيْشٍ رُؤُوسَهُما وَ قالا: وَ اللّه لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا.
فَأُخْبِرَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله، فَسَأَلَهُمْ عَمّا قالا، فَكَذَّبا وَ حَلَفا بِاللّه ما قالا شَيْئا. فَنَزَلَ جَبْرَئيلُ عَلى رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » :
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ دو نفر از قريش (ابوبكر و عمر) سرهاى خود را به هم نزديك كردند و گفتند: به خدا قسم، هرگز در برابر آنچه مى گويد تسليم نخواهيم شد.
اين سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده شد. حضرت از آنان در اين باره پرسيد، ولى آنان تكذيب كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفته اند. در اينجا جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه مسلّما سخن كفر را بر زبان آورده اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند ... » .(1)
همين ماجرا در روايتى ديگر بدين گونه است كه ابوبكر و عمر سرهاى خود را از روى غضب و انكار تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. يك نفر سخن آنان را شنيد و پيامبر صلى الله عليه و آله را آگاه ساخت. حضرت آنان را احضار كرد ولى آنان سخن خود را انكار كردند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند، ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را بر زبان آورده اند - تا آنجا كه مى فرمايد: - اگر توبه كنند براى خودشان بهتر است، و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى معذب
ص: 294
مى نمايد. سپس امام صادق عليه السلام با توجه به جمله آخر آيه درباره توبه فرمود: به خدا قسم اعراض كردند و توبه ننمودند.(1)
حديث سوم
امام باقر عليه السلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ احِبَّ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ.
ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مى برد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد ! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مى كنيم ! !
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلى الله عليه و آله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مى توانى انجام ده ! !
بُرَيده نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر ! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد ؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفته اند ! پيامبر صلى الله عليه و آله رو به جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى ؟ ! !
ص: 295
جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شرمنده نشود.
در همين حال جبرئيل نازل شد - در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمى شد - و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » - تا آخر آيه - : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساخته اند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مى نمايد و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت» .(1)
نكته اى كه در اين موارد جلب توجه مى كند كلام امام صادق عليه السلام است كه در سه مورد قسم ياد نمودند كه ابوبكر و عمر پس از اين گفتار خيانتكارانه، در مقابل دو راهى كه خدا در آيه پيش روى آنان قرار داد كه يا توبه كنند كه به نفع آنان است و يا رويگردان و منتظر عذاب الهى باشند، راه دوم را انتخاب كردند: «تَوَلَّيا» ، و راه اول را انتخاب نكردند: «وَ ما تابا» !
موردِ دومِ نزولِ آيه: در پى گفتگوى مخفيانه در خيمه ها
بعد از آنكه خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت، از آنجا كه براى توقف سه روزه در صحراى غدير هر گروهى براى خود خيمه اى زده بودند، همه به خيمه هاى خود بازگشتند تا به تدريج براى بيعت باز آيند.
منافقين وقتى در خيمه گرد هم جمع شدند به خيال اينكه صداى آنان را كسى نمى شنود اسرار دل خود را با يكديگر در ميان مى گذاشتند. در يك مورد مقداد از كنار
ص: 296
خيمه آنان عبور مى كرد كه سخنانشان را شنيد، و در موردى ديگر حذيفه كه خيمه اش در همسايگى تنى چند از آنان بود متوجه گفتارشان شد، و هر دو شنيده هاى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش دادند. متن دو روايت را در اين باره مى خوانيم:
حديث اول
امام صادق عليه السلام ماجراى اول را كه مربوط به مقداد است چنين بيان مى فرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنانش را در غدير خم فرمود و مردم به خيمه ها و سايبان ها رفتند، مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مى كرد كه آنان چنين مى گفتند:
به خدا قسم، اصحاب كسرى و قيصر در لباس هاى خز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مى كنند در حالى كه ما همراه او در دو خشن زندگى مى كنيم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مى خواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست ... ! !(1)
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت خبر داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله ندا داد: «الصلاة جامعة» ؛ كه يعنى همه جمع شوند.
منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است ! ! اكنون برخيزيم و بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم !
آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه ! چنين نيست. قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده ! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم ! قسم به آنكه تو را از همه بشر برگزيده است !
ص: 297
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا
كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » ؛ به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد سوء كرده اند - به تواى محمد در شب عقبه هرشى(1) - و از چه چيزى ناراحت بودند جز آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مسستغنى كنند.
عده اى از اينان كسانى بودند كه كلّه حيوانات را مى فروختند و عده اى ديگر پاچه حيوانات را مى فروختند و عده اى ديگر ساربان شتر بودند(2)، كه خداوند به بركت رسولش آنان را مستغنى ساخت، ولى آنان لبه تيز اقداماتشان و شمشيرهايشان را بر ضد آن حضرت به كار گرفتند.(3)
حديث دوم
زيد بن ارقم كه در غدير حاضر بوده ماجراى دوم را كه مربوط به حذيفه است چنين نقل مى كند:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، بعد از آن بر سر اثاثيه خود بازگشتيم در حالى كه حذيفة بن يمان نيز همراه من بود. در كنار خيمه من خيمه سه نفر از قريش بود. ما شنيديم كه يكى از آن سه نفر چنين مى گويد: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مى كند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد ! !
ديگرى گفت: او را احمق حساب مى كنى ؟ ! آيا نمى دانى كه او ديوانه است، و نزديك بود نزد همسر ابن ابى كبشه از جنون بيهوش شود ! !
ص: 298
سومى گفت: او را رها كنيد ! خواه احمق باشد و خواه ديوانه ! به خدا قسم هرگز آنچه او مى گويد نخواهد شد ! !
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برد و به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين كارى را مى كنيد ؟ ! به خدا قسم، صبح گفتار شما را به او خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى ؟ ! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است ! !
حذيفه گفت: نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است، و نه اين مجلس شما از آنگونه است ! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از او كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مى خواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو نسبت دروغ به ما مى دهى ! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم ! !
حذيفه گفت: اما من برايم مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد !
سپس حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه على عليه السلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد ؟ گفتند: به خدا قسم، ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است ! !
در اينجا جبرئيل با اين آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» : «قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
ص: 299
اميرالمؤمنين عليه السلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مى خواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينه ام مى تپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
آنچه در اين دو مورد جلب توجه مى كند وحشت شديد آنان از رسيدن اخبار به پيامبر صلى الله عليه و آله است كه وقتى چاره اى نمى بينند با قسم دروغ هم كه شده حاضر نمى شوند نزد حضرت كار خود را قبول كنند.
اين يكى از مظاهر «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2) است كه خداوند چنين رعب و وحشتى بر دل منافقين مستولى كرده كه جرأت علنى كردن و با جسارت عمل كردن را ندارند، و گرنه هيچ مانعى از نظر اعتقادى در دل آنان وجود نداشت و پيرو آن ممكن بود متحد شوند و اقدامات مخربى انجام دهند.
موردِ سومِ نزولِ آيه: در پى سخن ناروا بعد از بيعت
همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليه السلام مى رفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» مى گفتند با آن حضرت دست مى دادند و بيعت مى كردند.
ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ، اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است: ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مى گفتند: وَاللّه لا
ص: 300
يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمى شود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكرده ام اگر از كنار اين مطلب بگذرم ! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مى كند و تو را تكذيب مى نمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مى شد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مى گفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خداى كعبه اين را گفتند ؟ ! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد.
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد ؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيه اى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچك ترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالب تر اينكه حضرت به خود
ص: 301
آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم دست از اقدامات خود بر نمى داشتند، حتى در پشت خيمه اى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مى شود !
موردِ چهارمِ نزولِ آيه: به دنبال ماجراى سوسمار
منافقين در خلوت خود اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفرآميز خود به استهزاء مى پرداختند.
نمونه اى از كارهاى حماقت آميز آنان ماجراى سوسمار است، كه ابوذر آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير فراغت يافت و مردم از مجلس سخنرانى متفرق شدند، عده اى از قريش جمع شده بودند و از اين اتفاق تأسف مى خوردند. در اين ميان سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار رابه جاى على امير ما قرار مى داد !
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را احضار نمود و گفته آنان را بر خودشان عرضه كرد ! آنان انكار كردند و بر اين انكار قسم ياد كردند. خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر.(1) بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است. مواظب باشيد كه شما نباشيد، چرا كه خداى تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(2): «روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(3)
ص: 302
قابل دقت است كه در اين ماجرا پاى ابوذر در ميان است، و او كسى است كه شهادت صدق پيامبر صلى الله عليه و آله را بر پيشانى دارد. استشهاد به آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» نيز معناى عظيمى را در بر دارد، و آن اينكه اعراض كنندگان از امامِ حق نه تنها خيالشان راحت نيست، بلكه چه بخواهند و چه نخواهند در روز قيامت با امامى كه براى خود بر گزيده اند محشور خواهند شد.
موردِ پنجمِ نزولِ آيه: درباره صحيفه ملعونه
مى توان ادعا كرد بزرگ ترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونه اى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نگذارند خلافت به امامان برسد.(1)
وقتى اين كار را انجام دادند حضرت آنان را فرا خواند و مورد توبيخ قرار داد، ولى آنان انكار كردند. در مقابل اين انكارشان درباره صحيفه آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(2)
در روايت ديگرى كه در تفسير همين آيه وارد شده است، امام عليه السلام مى فرمايد: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه در كعبه هم قسم شدند كه نگذارند امر خلافت به بنى هاشم برسد.
بنا بر اين، همان صحيفه «كلمه كفر» است كه در آيه ذكر شده است. سپس در قله كوه هَرشى به كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و قصد قتل حضرت را داشتند، و اين همان كلام خداوند است كه (در آيه) مى فرمايد: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» : «قصد كردند چيزى را كه بدان دست نيافتند» .(3)
ص: 303
در حديث ديگرى دامنه اين قسم هاى دروغ را تا قيامت مى كشاند كه در آنجا هم وقتى نقشه هاى مخفيانه آنان نزد همه خلايق افشا مى شود انكار مى كنند و قسم ياد مى كنند. متن حديث چنين است:
روز قيامت كه مى شود و خداوند غاصبين حق آل محمد عليهم السلام را جمع مى كند و اعمالشان را بر آنان عرضه مى نمايد، قسم ياد مى كنند كه هيچ يك از اين كارها را انجام نداده اند، همان گونه كه در دنيا براى پيامبر صلى الله عليه و آله قسم ياد كردند.
و اين زمانى بود كه قسم ياد كرده بودند ولايت به بنى هاشم نرسد، و نيز قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را در كوه هرشى كرده بودند.
وقتى خداوند پيامبرش را مطلع ساخت و آن حضرت به آنان خبر داد براى آن حضرت قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشته اند. اينجا بود كه خداوند بر پيامبرش اين آيه را نازل كرد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنان سخنى نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند و قصد كرده اند چيزى را كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراضى نبودند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى گردانيده بود پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است» .(1)
در اين دو روايت ديديم كه توطئه قتل حضرت در عقبه هرشى نيز بيان شده است كه در مورد بعدى مفصلاً ذكر خواهد شد.
موردِ ششمِ نزول آيه: در ماجراى عقبه هرشى
دومين اقدام هتّاكانه منافقين كه هم تراز صحيفه ملعونه به شمار مى آيد مسئله قتل پيامبر صلى الله عليه و آله است، آن هم به سرعت و در حالى كه هنوز گوش ها از نداى غدير پر است و در حالى كه قافله اى عظيم پشت سر آن حضرت در حركت است !
ص: 304
اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينه اى است كه از اجراى منظم و بى دغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله واهمه داشتند كه نقشه هاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد.
به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1) را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهره هايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.(2)
در اينجا شأن نزول آيه را از لسان حذيفه مى شنويم و يادآور مى شويم كه اين روايت در كتاب اقبال سيد ابن طاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده است كه روايت اقبال كامل تر است. نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عده اى از منافقين كه عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مى گيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم.
شب موعود كه رسيد چهارده نفر در كوه هرشى به كمين حضرت نشستند تا او را به قتل برسانند. آنجا كوه هرشى بين جحفه و ابواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه
ص: 305
هرشى و هفت نفر سمت چپ آن نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو سر بالايى كوه را در پيش گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مى رفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد ! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشسته اند تا تو را به قتل برسانند !
پيامبر صلى الله عليه و آله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من ؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه ! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى ؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن ! سپس به آنان نزديك شد(1) و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد.
وقتى نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانيم» ، و سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفته اند و چنين قصدى نداشته اند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزده اند.
ص: 306
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند» ؛ كه همان قتل پيامبر صلى الله عليه و آله است... ، تا آخر آيه.(1)
مى بينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضاكنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مى كند روايات اهل سنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را با حضور حذيفه چنين نقل مى كند:
درباره اين قول خداى متعال كه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » ، ضحّاك چنين مى گويد:
آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلى الله عليه و آله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند.
تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عده اى پيش تر رفتند و عده اى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مى اندازيم و به سوى بيابان پرتاب مى كنيم ! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را از پشت سر راهنمايى مى كرد.
در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مى برد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مى نمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد
ص: 307
كه صورت هاى خود را پوشانده بودند ! به آنان گفت: دور شويد ! دور شويد اى دشمنان خدا ! آنان دست نگه داشتند(1)، و پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خود ادامه داد تا در محلى كه مى خواست توقف فرمود و پياده شدند.
صبح كه شد حضرت سراغ يكايك آنان فرستاد و فرمود: شما چنين برنامه اى داشتيد ؟
آنان قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفته اند و درباره آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان مى پرسد قصدى نداشته اند. اين همان كلام پروردگار است كه مى فرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(2)
در اين روايت مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ همه 14 نفر فرستاده و اطلاع خود را از نقشه هايشان اعلام نموده، و با اينكه در آن نيمه شب حضرت نام آنان را صدا زده و با تابش نورى چهره هايشان و شترهاى بر جاى مانده آنان را به حذيفه و عمار نشان داده، ولى باز هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله قسم دروغ ياد مى كنند و منكر مى شوند.
موردِ هفتمِ نزولِ آيه: در نقشه قتل على عليه السلام
آخرين موردى كه نقشه هاى مخفيانه دشمنان غدير بر ملا شد و آيه درباره آن نازل شد، توطئه آنان براى قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود، كه پس از ناكام ماندن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله وارد اين توطئه شدند تا مگر با از ميان برداشتن خليفه تعيين شده پيامبر صلى الله عليه و آله زمينه اجراى نقشه هاى خود درباره محتواى صحيفه ملعونه را آماده كنند. ابن عباس اين توطئه را چنين ترسيم كرده است:
بزرگان قريش بين خود نوشته اى نوشتند و در آن بر قتل على عليه السلام همپيمان شدند، و اين پيمان نامه را به ابوعبيده جراح - كه امين آنان به حساب مى آمد - سپردند.
ص: 308
از طرف خداوند آيه نازل شد و اين خبر را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. حضرت آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او هم آن را تحويل داد ! حضرت فرمود: أ كَفَرْتُمْ بَعْدَ اسْلامِكُمْ: آيا بعد از اسلامتان كافر شده ايد ؟ !
آنان به خدا قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » .(1)
در اين مورد با آنكه ابوعبيده پيمان نامه را تحويل پيامبر صلى الله عليه و آله داده باز هم منكر مى شوند و قسم ياد مى كنند، و اين از همه ماجراهاى قبل شنيدنى تر است !
اكنون كه هفت مورد نزول آيه ذكر شد، تفسير گونه اى كه از مجموعه اين احاديث مى توان نتيجه گرفت، با ذكر فرازهاى آيه بيان مى كنيم:
فراز اول: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا»
طبق احاديثى كه ذكر شد فاعل «يَحْلِفُونَ» در چند حديث ابوبكر و عمر بودند و در چند حديث نام قسم خورندگان ذكر نشده و احتمالاً در ميان آنان هم ابوبكر و عمر بوده اند. بنا بر اين، اولين جرم آنان قسم دروغ خوردن و جرم دوم آنان كشف قسم دروغ از وجود توطئه است.
فراز دوم: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»
اقدام بر ضد اسلام را خداوند به صراحت به ابوبكر و عمر و بقيه منافقين در غدير نسبت مى دهد. از اين نسبت دو مطلب به دست مى آيد: يكى اينكه اقدام بر ضد غدير و ولايت اقدام بر ضد اسلام است، و دوم اينكه ابوبكر و عمر بر ضد اسلام و در راه اعتلاى كفر اقدام كرده اند، و آنچه بر ضد ولايت على عليه السلام گفته اند كفر محض بوده است.
ص: 309
در روايتى هم «كَلِمَةَ الْكُفْرِ» صريحا به صحيفه ملعونه معنى شده است. يعنى اين صحيفه اساس كفر و ارتدادى بود كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق يافت و مردم به صورت قهقرى به سمت جاهليت پيش رفتند.
فراز سوم: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»
منافقين دو تصميم عملى داشتند كه در يكى تا مرحله اجرا پيش رفتند ولى خدا نقشه آنان را خنثى كرد و آن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و در ديگرى قبل از اجراى نقشه به دام افتادند و آن نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
اين دو مورد آنان را به عنوان اولين قاتلين پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مى كند، چرا كه آنان - اگرچه با مقابله خداوند رو به رو شدند - ولى به هر حال تصميم خود را گرفته و وارد مرحله عمل شده بودند، و اين در درجه اول كفر آنان ثابت مى كند و در درجه دوم جرم و جنايتشان را ! !
فراز چهارم: «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه ... »
خداى مهربان با آن همه نفاقى كه آنان داشتند باز هم دو راه در برابر آنان قرار داد: توبه يا عذاب.
آيا ابوبكر و عمر و بقيه توطئه گران پشت پرده غدير توبه كردند ؟
تاريخ نشان مى دهد كه نه تنها از آن اقدامات خود توبه نكردند بلكه آنها را پيگيرى كردند و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله امور را به دست گرفتند و هزاران برابر آنچه در غدير توطئه مى كردند در سقيفه و روزهاى بعد از آن بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام نقشه كشيدند و با قدرت تمام آنها را به اجرا در آوردند، و مخالفت كنندگان را نابود كردند.
و لذا مى بينيم امام صادق عليه السلام در چندين حديثِ مربوط به اين آيه قسم ياد مى كند و مى فرمايد: وَ اللّه ! تَوَلَّيا وَ ما تابا : به خدا قسم آنان پشت كردند و توبه ننمودند !(1)
ص: 310
بيانى براى آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا ... »
اشاره
آنچه گفته شد را به بيان ديگر و در چند مرحله نيز مى توان بيان كرد:
1 - مرحله اول
يكى از اقدامات منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
آخرين عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. آنان در نهايت جسارت و بى پروايى هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفته اند ! ! ولى در ردّ آنان نهمين آيه هم نازل شد كه آيه 74 سوره توبه بود و پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را بر آنان تلاوت فرمود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(1)
2 - مرحله دوم
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
ص: 311
فرمايد، چه آنكه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عده اى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه شنيده و به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفته هاى جسارت آميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالب تر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفته اند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اثبات جرم آنان و ردّ قسم دروغشان آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند ... » ، و اينگونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.(2)
3 - مرحله سوم
در روز نوزدهم ذى الحجه سال دهم هجرى و پس از خطبه غدير مراسم سه روزه بيعت همگانى همچنان ادامه داشت، و هر گروه از مردم كه بيعت مى كردند به خيمه هاى خود باز مى گشتند.
منافقين نيز در خيمه هاى خود جمع شده بودند و از آن همه سربلندى غدير كه خط نفاق را خرد مى كرد و پيش مى رفت، اظهار تأسف و نگرانى مى كردند و اسرار دل خود را براى يكديگر بازگو مى كردند. آنها كلمات كفرآميزى در اين باره به يكديگر گفتند كه حذيفه از خيمه مجاور شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگو كرد. در اين باره و براى بار ديگر جبرئيل اين آيه را نازل كرد.(3)
ص: 312
4 - مرحله چهارم
با طلوع آفتاب روز بيستم مراسم بيعت ادامه يافت و آخرين گروه هاى مردم براى بيعت با پيامبر و اميرالمؤمنين عليهاالسلام به خيمه هاى آن دو بزرگوار مى آمدند.
در نقطه اى ديگر از غدير خم مقداد از كنار گروهى از منافقين عبور مى كرد كه شنيد يكى از آنان به بقيه مى گويد: اصحاب كسرى و قيصر در لباس هاى خَز و نقش دار و حرير و بافته زندگى مى كنند در حالى كه ما همراه او در دو چيز خشن زندگى مى كنيم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم ! اكنون هم كه مرگش نزديك شده و روزگارش به پايان رسيده و اجلش فرا رسيده مى خواهد خلافت را بعد از خود به دست على دهد. بدانيد به خدا قسم كه خواهد دانست ... ! !
مقداد از كنار آنان رد شد و نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد ندا دهند: «الصلاة جامعة» ، و اين بدان معنى بود كه همه جمع شوند. منافقين گفتند: مقداد كار ما را گزارش داده است ! ! اكنون برخيزيم كه بر ضد گزارش او قسم ياد كنيم ! آنان آمدند تا در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و گفتند: پدران و مادرانمان به قربانت يا رسول اللّه ! قسم به آن كه تو را به حق مبعوث كرده و به پيامبرى كرامت داده و تو را از همه بشر برگزيده ! آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم !
در اينجا بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 74 سوره توبه را تلاوت فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند ... » .(1)
5 - مرحله پنجم
منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند.
ص: 313
در حالى كه عده اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر، و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(1)
6 - مرحله ششم
پس از ماجراى ترور نافرجام پيامبر صلى الله عليه و آله توسط منافقين در بازگشت از غدير در عقبه هرشى، هنگامى كه حضرت به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شدند و وضو گرفتند و منتظر اصحاب ماندند تا همه آمدند و نماز جماعت بر پا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود: چه شده است كه عده اى در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند ؟ !
از ميان آن جمعيت همين چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم خوردند كه در اين باره چيزى نگفته و چنين قصدى نكرده و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله قصد سوئى نداشته اند.
ص: 314
خداوند آيه نازل كرد كه: «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعد إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا» : «اينان قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفته اند و قصد سوئى كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(1)
7 - مرحله هفتم
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرشى آرام ننشستند. آنان بار ديگر مجلس سِرّى تشكيل دادند و اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول صلى الله عليه و آله، درباره نقشه قتل على عليه السلام به مشورت پرداختند كه بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مى شد.
براى آنكه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامه اى درباره قتل آن حضرت امضا كردند و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند؛ و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين نقشه دست به كار شوند.
جبرئيل اين خبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. حضرت فورا ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فورا آن نوشته را به پيامبر صلى الله عليه و آله تحويل داد. اينجا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه خدا ششمى آنان است» .
پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ» : «آيا بعد از اسلامتان كافر شديد» ؟ و اين عبارت اشاره به آيه 106 سوره آل عمران و آيه 66 - 65 سوره توبه بود.
با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله صحيفه را از دست آنان گرفت و امضاى آنان در آخر پيمان نامه ديده مى شد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. اينجا
ص: 315
بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند و قصد كارى را كرده اند كه به آن دست نيافتند ... » .
و اينگونه بود كه نازل كننده «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1) نشان داد كه منافقين كوچك تر از آن هستند كه بخواهند در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.(2)
آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(3)
پس از غدير منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند.
در حالى كه عده اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
ص: 316
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر. و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(1)
آيه «يَومَ نَدعو ...» در دعاى بعد از نماز روز غدير
اشاره
جالب است كه آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» در دعاى بعد از نماز روز غدير نيز آمده است:
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به غدير پرداخته شده است.
در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» :
«روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان صدا مى زنيم» .
«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما»(2):
«و ما را براى متقين امام و پيشوا قرار ده» .
ص: 317
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن دعا
در فرازى از دعاى بعد از نماز روز عيد غدير چنين آمده است:
فَاسْأَلُكَ يا رَبِّ تَمامَ ما انْعَمْتَ عَلَيْنا ... ، وَ اجْعَلْ لَنا مِنَ الْمُتَّقينَ اماما الى يَوْمِ الّدينِ، يَوْمَ يُدْعى كُلَّ اناسٍ بِامامِهِمْ(1): پروردگارا، از تو مى خواهم نعمتت را بر ما كامل كنى ... ، و براى ما از متقين امامى تا روز قيامت قرار دهى، همان روزى كه هر گروه از مردم با امامشان صدا زده مى شوند.
2 - نتيجه اعتقادى
در اين فراز دو آيه مزبور به صورت تضمين در كلام گنجانده شده است. آيه اول با تغيير «نَدْعُوا» به «يُدْعى» ، و آيه دوم به صورت نتيجه گيرى با افزودن «مِن» آمده است و فرموده: «مِنَ الْمُتَّقينَ» . يعنى آنچه در قرآن است كلام امامان به خداست كه ما را براى متقين امام قرار ده، و در اين دعا با اشاره به همان آيه مى گوييم: خدايا، براى ما از متقين امامى قرار ده، كه رواياتى نيز در اين باره وارد شده است.(2)
از اين فرازِ دعاى غدير سه نكته درباره اين آيات به دست مى آيد:
امام غدير موضع اعتماد و مظهر تقواست. در واقع ما كه از خدا امامى از متقين مى خواهيم، براى آن است كه راهبر ما به سوى خداست و اگر مانند پيشوايان سقيفه فاسقى بعد از فاسقى باشد چگونه مى توان در راه خدا پيرو آنان شد ؟ ! امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه مى فرمايد: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما» يعنى امامان هدايت كننده هدايت شده، كه مردم توسط ما هدايت مى شوند، و اين مخصوص آل محمد عليهم السلام است.(3)
ص: 318
رشته اين امامت متقين بايد تا دامنه قيامت ادامه يابد، چرا كه خداوند فرموده: «هر گروهى از مردم را با امامشان صدا مى زنيم» . بنا بر اين، همه نسل ها بايد از متقين امامى داشته باشند تا در روز قيامت پاسخگوى نداى الهى باشند.
آثار اصلى غدير در روز قيامت ظاهر مى شود. در آن روز كه غديريان را با امامانشان فرا مى خوانند، امام آنان با ديگران قابل مقايسه نخواهند بود، و آن روز است كه از انتخاب الهى خرسند و سرفراز خواهند شد. در حديث آمده است:
روز قيامت كه مى شود خداوند عز و جل امامان هدايت و چراغ هاى تاريكى و عَلَم هاى تقوى، يعنى اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام را صدا مى زند.
سپس به آنان گفته مى شود: شما و شيعيانتان از صراط عبور كنيد و بدون حساب وارد بهشت شويد. پس از آن امامان فسق فرا خوانده مى شوند ... .(1)
ص: 319
ص: 320
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير
اندوه شيطان در غدير
اندوه شيطان در غدير(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه: ابليس و رؤساى اصحاب او هنگام منصوب شدن من در روز غدير حاضر بودند. در آن روز، اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند، و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند. ابليس با ناراحتى و اندوه از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در ادامه كلامش فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد: آن هنگام كه مردم بعد از وفات من بيعت تو را بشكنند، ابليس اصحابش را جمع مى كند و آنان در مقابل او به سجده در مى آيند و مى گويند:اى آقاى ما، اى بزرگِ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى !
ابليس مى گويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند ؟ ! هرگز ! شما گمان مى كنيد من بر اينان سلطه و راهى ندارم ؟ ! چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعتِ على بن ابى طالب كنار گذاردند ؟(2)
ص: 321
تلاش شيطان براى اغواى شيعيان
تلاش شيطان براى اغواى شيعيان(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنانش را در غدير فرمود و على عليه السلام را براى مردم نصب كرد، ابليس فريادى كشيد كه بزرگانِ گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين چه فريادى بود ؟ ! ابليس گفت: واى بر شما ! امروز مانند روز عيسى است ! به خدا قسم، مردم را در اين باره گمراه خواهم كرد ... .
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين فريادِ دوم چه بود ؟ ! ابليس گفت: خداوند درباره گفته من آيه اى نازل كرد: «وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان به صدق رسانيد» .
سپس ابليس به سوى آسمان متوجه شد وگفت: خداوندا، به عزّت و جلالت قسم، گروه هاى هدايت يافته را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله - كه متوجه رفتار ابليس بود - اين آيه را از جانب خداوند تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگانِ واقعىِ من تسلط و راهى نيست» .
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش بسوى او باز گشتند و پرسيدند: اين فرياد سوم چه بود ؟ ابليس گفت: بخدا قسم، از اصحاب على (كه نمى توانم بر آنهاتسلط داشته باشم) ! ولى خداوندا، قسم به عزت و جلالت، گناهان را براى آنان (يعنى شيعيان على) زيبا جلوه خواهم داد تا با ارتكاب آن ايشان را به درگاه تو مبغوض نمايم.(2)
منبر شيطان در غدير
منبر شيطان در غدير(3)
امام باقر عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير دست اميرالمؤمنين عليه السلام را
ص: 322
گرفت، ابليس در بين گروهش فريادى كشيد و همه شياطينى كه در خشكى و دريا بودند نزد او گرد آمدند و گفتند: اى آقاى ما، و اى مولاى ما، چه نگرانى برايت پيش آمده است ؟ ما فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم !
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خدا انجام نخواهد گرفت. شياطين گفتند: اى آقاى ما، و اى مولاى ما، تو بودى گمراه كننده آدم ! !
هنگامى كه منافقين در بين خود گفتند: پيامبر از روى هواى نفس سخن مى گويد، و يكى از آن دو نفر (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: نمى بينى چگونه چشمانش در سرش مانند مجانين مى گردد. هنگامى كه اين سخنان را گفتند ابليس از خوشحالى فريادى كشيد و دوستانش را جمع كرد و گفت: شما مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بوده ام ! ؟ گفتند: آرى. ابليس گفت: آدم عهد و پيمان را شكست ولى به خداوند كافر نشد؛ اينان عهد و پيمان را شكستند و به پيامبر كافر شدند ! !
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و مردم غير على عليه السلام را براى خلافت به پا داشتند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و منبرى نصب كرد و بر روى آن نشست و شياطينش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه تا امام قيام نكند خداوند اطاعت نمى شود(1) . (2)
تهديدات الهى در برابر منافقين
اشاره
تهديدات الهى در برابر منافقين(3)
يكى از جوانب مهم غدير، تأييدات و تهديدات خداوند در غدير به شكل ها مختلف است. از جمله مهم ترين آنها اقدامات خداوند در برابر منافقين است:
ص: 323
1 - قريش و خلافت بنى هاشم
آنچه در تاريخ و به نقل شيعه و اهل سنت به وضوح مى بينيم اينكه قريش و همفكرانشان همان كسانى بودند كه براى دور كردن امر خلافت و امامت از بنى هاشم و به ويژه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ترفندهاى گوناگون به كار مى بستند، و در برابر پيروى و دنباله روى از آن حضرت در تمام موضوعات كوچك و بزرگ ايستادگى مى كردند.
آنها مى ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله در هر موضع و موقعيتى از او نام مى برد و بر امامت او صحه گذارده و حتى پافشارى مى كند، تا آنجا كه اين مسئله منتهى شد به واقعه غدير.
از جانب ديگر، به مصلحت ايشان نبود كه اين موضوع در مقابل ديدگان جمعيت انبوهى كه از همه نقاط و سرزمين ها براى اداى مناسك حج گرد آمده بودند اعلام شود. از اين رو، به اخلال و اغتشاش در ميان سخنان حضرت مبادرت ورزيدند !
همين قريش اندكى پس از اين حادثه، مستقيما وارد عمل شدند؛ به منزل آن حضرت رفتند و از او خواستند توضيح دهد بعد از اين امامان چه خواهد شد ؟ جواب اين بود: سپس فتنه و آشوب خواهد بود. يا به روايت صحيح تر: فرج و گشايش خواهد بود. چنانكه خزّار نيز اينگونه روايت كرده است.(1)
در اين ميان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى ديدند كه تنها اشاره اى به اين موضوع آنها را به اين درجه از تندروى و ستيزه با خواست خداوند متعال و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله واداشته است، بدون آنكه شرافت مكان و خصوصيت زمان و قداست گوينده و مقام و منزلت او ذره اى مانع آنها شده باشد !
با اين حال، اگر آشكارا از آن حضرت نام برده و اين موضوع را بيان كند چه خواهد شد ؟ چه بسا واكنشى از آنها سر زند كه تلخ تر و ناگوارتر و زشت تر و پرمخاطره تر از امور گذشته، نسبت به اسلام و آينده آن باشد.
ص: 324
2 - مداخله الهى
در چنين موقعيتى بود كه تهديد الهى بر ايشان نازل شد و مسئله را تمام كرد و پايه كار را محكم نمود، و بر آنان آشكار شد كه از ايستادگى در برابر خواست خداوند براى اقامه حجت به صورتى كه او اراده فرموده و بر آن خشنود مى گردد، عاجز و ناتوان اند. همچنين دريافتند كه ادامه برخورد علنى و آشكار با اين موضوع آنها را به نبردى واقعى و رو در رو با خدا و پيامبر او مى كشاند. پس چاره اى جز پذيرش و تسليم نيافتند.
خصوصا بعد از آنكه خداوند متعال به آنها فهماند كه عدم ابلاغ و نرساندن اين موضوع در حكم نرساندن اصل و اساس دين و رسالت است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . اين آيه براى آنان به معناى بازگشت به نقطه اول و مكان آغازين و شروعى دوباره بود.
حتى اگر بار ديگر به جنگ هايى مثل بدر و احد و خندق و نبردهايى اين چنين كه مسلمانان در مقابل مشركان و براى تحكيم و استوارسازى پايه هاى دين و ابلاغ آن در آنها غوطه ور شدند، منجر شود.
البته براى آنان روشن بود كه ادامه اين كار در اندك زمانى به ناكامى و رسوايى آن و بر باد رفتن تمام فرصت ها و آرزوهايشان براى دست يابى به امتيازى كه به آن اشاره كرديم مى انجاميد، و بدون آن امتياز نيز مصيبت و بلاى قطعى و نابودى حتمى در انتظارشان بود. از اين رو، با سياستى خائنانه و فريبكارانه در مقابل آنچه واقع شده بود تسليم شده، و در برابر اين تندباد سر فرود آوردند.
پس از آن نيز با بيعتى كه براى اميرالمؤمنين على عليه السلام در روز غدير از آنان گرفته شد، حجت برايشان تمام گشت. و نه فقط بر آنها بلكه بر تمامى امت اقامه حجت شد، و البته هدف نيز جز اين نبود.
اما اين تعهدشان ديرى نپاييد و اندكى بعد، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد و آنان احساس امنيت و قدرت كردند، اين بيعت را شكستند:
ص: 325
«فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(1): «هر كس پيمان شكست بر خود شكسته است» .
«وَ ليَحمِلُنَّ أثقالَهُم وَ أثقالاً مَعَ أثقالِهِم وَ ليُسألُنَّ يَومَ القيامَةِ عَمّا كانوا يَفتَرونَ»(2): «و آنها علاوه بر بار سنگين گناهان خود بار گناهان هر كس كه گمراه كرده اند نيز به دوش مى گيرند و روز قيامت از آنچه دروغ مى بستند سخت مؤاخذه مى شوند» .
3 - نكته اى ضرورى: ورع و تقوى !
گاه اين سوال به ذهن بعضى خطور مى كند كه: چگونه مى توان پذيرفت كه ده ها هزار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف مسيرى كه آن حضرت در مسئله خلافت و امامت ترسيم نموده گام بردارند ؟ در حالى كه آنان همنشينان آن بزرگوار بوده، با ورع و تقواى ايشان تربيت شده بودند و خداوند عزوجل نيز آنها را در كتاب خويش ستوده و به فضل آنها اشاره نموده است. همچنين آنها بودند كه در راه دين ايثار نموده، با جان و مالشان در راه آن جهاد كردند.
پاسخ اين است: آنچه گروهى در مورد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته اند تا حدى اغراق آميز به نظر مى رسد، زيرا آن عده كه در حجة الوداع و اندك زمانى قبل از وفات نبى اكرم صلى الله عليه و آله همراه آن حضرت مناسك حج را به جا آوردند، گر چه بالغ بر ده ها هزار نفر بوده اند، اما همه آنان در شهر پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى مدينه ساكن نبوده، مدت مديدى با ايشان زندگى نكرده بودند تا آن حضرت فرصت يافته باشد آنها را تربيت و تزكيه نمايد و با احكام و معارف اسلام آشنا كرده و تعليمشان دهد.
بلكه بيشتر آنان از سرزمين ها و نقاط دور و نزديك مدينه آمده بودند و نخستين بار بود كه به فوز ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله نايل مى شدند. البته برخى از آنان پيش از اين و بعضى نيز بعد از آن مراسم حضرت را در فرصت هايى كوتاه زيارت كرده،
ص: 326
و گروهى نيز پس از ماجراى غدير پراكنده شده و به نزد قبيله و سرزمين خود رفتند و ديگر حضرتش را زيارت نكردند.
علاوه بر اين شايد بتوان گفت - بلكه قطعا اين چنين بوده - كه بيشتر آن جماعت پس از فتح مكه يعنى در سال نهم هجرى اسلام آورده بودند و از اسلام جز اسمى و از دين جز رسمى، آن هم در حد پاره اى امور ظاهرى و اندك، مطلب ديگرى نمى شناختند. اما آنان كه بعد از واقعه غدير خم همراه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ماندند، تنها عده اندكى بودند كه در مدينه سكونت داشتند؛ شايد دو هزار نفر يا كمى بيشتر يا كمتر از اين.
تعدادى از اين جمع نيز خادمان و كنيزان و وابستگان غيرمسلمان بوده و گروهى را نيز منافقين و كسانى كه به نفاق و دورويى خو كرده بودند تشكيل مى دادند، و خداوند از وجود آنها در جمع مسلمانان خبر داده بود. اينان هم در مدينه و هم در اطراف آن ساكن بودند و پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را به صورتى واضح مشخص نكرده، خداوند بايد آنها را معرفى مى فرمود.
علاوه بر اينها، گروه ديگرى از مردم مدينه نيز در اين جمع بودند كه ميزان لازم از درك و شعور دينى و احكام و معارف و سياست هاى آن را نداشته و تنها به زندگى روزمره و تجارب و خوش گذرانى خود مشغول بودند، و هر گاه سود و منفعت يا سرگرمى مى يافتند پيامبر صلى الله عليه و آله را رها نموده و به سراغ آن مى رفتند.
همچنين جمع بسيارى از آنان در معرض تهديد پيامبر صلى الله عليه و آله، مبنى بر آتش زدن خانه هايشان قرار داشتند، زيرا نماز جماعتى را كه آن حضرت شخصا اقامه مى فرمود تحريم كرده بودند، و از اين ميان دسته اى نيز براى خود مسجدى ساخته و در آنجا جمع شده و جماعت مسلمانان را ترك كرده بودند ! اين مسجد - همانطور كه مشهور و معروف است - مسجد ضرار نام گرفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را تخريب نمود.
نتيجه سخن اينكه در عرصه منازعات و فعاليت هاى سياسى، غير از جاه طلبان و متنفذّين قريش - كه از قدرت و مكنت در تمام منطقه برخوردار بودند - و گروه
ص: 327
اندكى از غير قريشيان كسى باقى نماند. آنان نيز امور را به سمت و سوى مصالح خويش و تثبيت استيلاى خودشان طرح ريزى كردند و مردم را با شگردهاى مختلف تحريك نموده، منافع خود را در اين ميان با ترفندهاى سياسى - كه دير زمانى نزد آنها بود - استحكام مى بخشيدند.
همچنين آنان از نقاط ضعف ساده لوحان و ساده انديشان يا كسانى كه هنوز ايمان در قلب هايشان محكم نشده، عِرق قبيله اى آنها را رهبرى كرده و بر تفكرات و روحياتشان رسوبات جاهليت سيطره داشت. آنان كه از اسلام لطمه خورده بودند و دين امتيازاتى را كه استحقاق آن را نداشته و به ظلم و ستم صاحب آن شده بودند از آنان گرفته بود بهره مى جستند.
اينان براى به انجام رساندن آنچه كه با حقدها و كينه هايشان تناسب داشت، با احساسات و عواطف خونخواهانه آنان بر عليه حق و دين و اسلام سازگارى داشت، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبودند.
و اين همان موضوعى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين سخن خويش بدان اشاره فرمودند كه سبب تأخير در ابلاغ مسئله امامت بيم و هراس من از قوم خويش بوده است، زيرا آنان به تازگى و با كراهت و ناخرسندى از دوران جاهليت بيرون آمده و هنوز بسيارى از آنها با همان آموخته هاى جاهلى زندگى مى كنند، و همچنان برخى از مطالب آن دوران بر آنان چيره و مسلط است.
به اين ترتيب پر واضح است كه گر چه بعضا اصحاب بيدار و آگاه بودند، اما اكثرا به سبب اوضاع و شرايطى كه برايشان مهيا شده بود، جريانات و تحركات سياسى را در دست داشته و آن را رهبرى مى كردند.
در نتيجه در مدينه اى كه تنها چند هزار نفر، آن هم با روحياتى كه با پاره اى از آن آشنا شديم زندگى مى كردند، آنان توانستند امر خلافت را پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله از ياران شريعتمدار آن حضرت منحرف نموده و به سوى ديگران راهى كنند. همانگونه كه در كتب تاريخ و حديث بدان اشاره شده و آمده است.
ص: 328
خلاصه سخن
به اين ترتيب از آنچه تا كنون تقديم شد، روشن و واضح است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله با طوفانى از ستيزه جويى براى ناكام گذاردن برنامه هاى الهى به هر قيمت و وسيله ممكن مواجه بود.
بنا بر اين، مداخله الهى و تهديد قرآنىِ نازل شده متوجه عناصرى بود كه اين تندبادها را بر پا كرده بودند، تا به آنان بفهماند كه اصرار برا اين ستيزه و ايجاد بحران و تلاش براى دستيابى به نتايجى پوچ به معناى ايستادگى و رويارويى در برابر تمامى دعوت الهى است !
اينگونه بود كه مداخله الهى موجب تثبيت موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله و مهار جريان مخالف شد. به خصوص پس از آنكه آيات فرود آمده آشكارا كفر هر كس كه مانع اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله شده و به مقابله با آن برخيزد را اعلام نموده و بر حمايت و محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله متعهد شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
و آن هنگامى كه خداوند عزوجل سدّ راه مخالفان و منكران شود، پر واضح است كسى را ياراى آن نيست تا به رويارويى با اراده الهى برخيزد، و چاره اى ندارد جز آنكه از ميدان مبارزه عقب نشيند. تا پروردگار متعال حجت خود را به پا دارد و پيامبرش دين و رسالت او را برساند. در اين شرايط دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به ناچار بايد به مكر و سركشى پناه آورده، گناه عهدشكنى و خيانت را بر دوش كشند ! «وَ أنَّ اللّه َ لا يَهدى كَيدَ الخائِنينَ»(2): «و خداوند هرگز مكر خيانتكاران را به مقصود نمى رساند» .
آيه «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»(3) = آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»
ص: 329
آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(1)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد ابليس و دار و دسته اش بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات است:
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» :
«ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
«إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»(2):
«تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست مگر گروهى از گمراهان كه پيرو تو باشند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مى بردند و خوب مى فهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنى آدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مى كردند. از سوى ديگر عكس العمل گروه هاى مردم را زير نظر داشتند. در واقع آنان آينده بلند مدتى را مى ديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيش بينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناك ترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مى رسيد همه راه هاى انحراف تا ابد بر انسان ها بسته
ص: 330
مى شد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مى فهميد.
همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ ... ، ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند. همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و ابليس گفتگوهايى با آنان داشت.
اينجا بود كه آيه 20 سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» : «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود ؟ ! او گفت: واى بر شما، به خدا قسم خداوند سخن مرا در آيه اى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ ... » . بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمؤمنين عليه السلام گروهى از آنان گفتند: از روى هواى نفس سخن مى گويد. و نيز عمر به ابوبكر گفت: آيا چشمانش را نمى بينى كه در سرش مانند ديوانگان مى چرخد.
ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگر دار و دسته اش را جمع كرد و به آنان گفت: مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بوده ام ؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
ابليس كه از نقل سخن خود در آيه اى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
ص: 331
در اينجا آيه 42 سوره حجر نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را خطاب به ابليس تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » : «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست ... » .
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود ؟ ! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على ! آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اين گونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم.
ابليس كه همچنان در منظر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت، و رفتار او زير نگاه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، براى آنكه مردم او را ديده و سخن او را شنيده باشند به صورت پيرمردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به طعنه گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مى كنند ! و اين اشاره اى بود به آنچه بسيارى از آن جمعيت در دل داشتند و از اظهار آن خوددارى مى كردند.(1)
به بيانى ديگر:
روز هجدهم ذى الحجه اولين روز از مراسم غدير است. پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار گرفته تا مهم ترين پيام الهى را به بشريت ابلاغ فرمايد. ابليس كه دشمن ديرينه بشريت است از مراسم بى خبر نيست، بلكه پيش از همه در غدير حاضر شده تا ببيند كار به كجا مى انجامد، و براى بعد از آن چه انديشه اى كند.
او از طرفى به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله دقيق شده و نتايج آن را ارزيابى مى كند، و از سوى ديگر گروه هاى مردم را زير نظر دارد و در حال بررسى عكس العمل هاى آنان است.
ص: 332
آرى، آينده اى بلند مدت در پيش است كه اگر همه از آن غافل باشند شيطان نمى تواند بى تفاوت باشد، چرا كه غدير براى زيباترين گونه هدايت انسان طرح ريزى شده، و شيطان هرگز چنين چيزى را بر نمى تابد.
در واقع، ابليس و دار و دسته اش - اين دشمنان سخت كوش انسان - غدير را هولناك ترين مقطع براى خود به حساب آوردند. آنان واهمه داشتند كه پس از غدير، راه گمراهىِ انسان ها بسته شود. به همين جهت در آن روز، بسيار محزون بودند و فريادشان بلند بود.
ولى شياطين انسى به فرياد ابليس و گروهش رسيدند و در همان غدير وعده هايى به او دادند و نقشه هايى كشيدند و توطئه هايى نمودند كه آن حزن و اندوه و فريادهاى شيطان يكباره تبديل به خوشحالى و سرور گرديد.
هنگامى كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله اجراى دقيق آن نقشه ها را در سقيفه ديدند سر از پا نمى شناختند، و ابليس (بزرگِ شياطين) در آن روز تاجگذارى كرد و دستور شادى و سرور رسمى به گروهش داد.
از سوى ديگر افشاى عكس العمل ها و اقدامات شياطين ابليسى و شياطين انسى، از مهم ترين بخش هاى موضوع غدير به شمار مى آيد، زيرا در سايه آن به آسانى مى توان دريافت كه آنچه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به وقوع پيوست و آن طور كه مردم زحماتِ يك عمر آن حضرت و آن خطابه عظيم در غدير را ناديده گرفته و به فراموشى سپردند، هرگز بدون پايه ريزى و برنامه هاى قبلى انجام نگرفته بود و شياطين و منافقين آخرين تلاش هاى خود را در اين زمينه انجام داده بودند.
در غدير، هم ابليس و گروهش عزا گرفته بودند، و هم منافقين در هاله اى از يأس و نا اميدى به سر مى بردند، و توطئه هاى خود را نقش بر آب مى ديدند.
به همين خاطر هم شيطان و شياطينش در فكر راهى تازه براى گمراهى امت و به جهنم كشاندن مسلمين بودند، و هم كافرانِ به ظاهر مسلمان چاره اى براى بازگشت و عقب گرد به دوران جاهليت واحياى دوباره كفر و شرك و الحاد جستجو مى كردند.
ص: 333
آنچه در اين قسمت از تاريخ تكان دهنده است اينكه در غدير، شياطين دل به منافقين بسته بودند و چشم به دست آنان و نقشه هايشان داشتند و خود را از هر جهت مستأصل مى ديدند. اين منافقانِ مشرك و كافر بودند كه روى شيطان و شيطانيان را سفيد كردند، و به فرزندان خَلَف خود كه دستِ كمى از آنها نداشتند درسِ مقابله با وحى و نبوت و دستگاه الهى را دادند، و چنان نقشه اى پياده كردند كه نه فقط خود به مقاصد شومشان رسيدند، بلكه تا آخر روزگار اكثريتى از مسلمين را از راه و صراط مستقيم دوازده جانشين بر حقِّ پيامبرشان منحرف كردند و چهره خلافت اسلامى را هم نزد جهانيان مشوَّه ساختند.
به همين خاطر، پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مى بردند و خوب مى فهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنى آدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مى كردند، و از سوى ديگر عكس العمل گروه هاى مردم را زير نظر داشتند؛ در واقع آينده بلند مدتى را مى ديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيش بينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناك ترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مى رسيد همه راه هاى انحراف تا ابد بر انسان ها بسته مى شد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مى فهميد.
در چنين گير و دارى بين ابليس و لشكريانش - در پشت پرده غدير - وقايعى به وقوع مى پيوندد كه داستان بلند آن را با جمع بندى چند روايت مى خوانيم(1):
ص: 334
روز غدير، همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، ابليس - كه در آنجا حاضر بود - فريادى كشيد و همه لشكريانش را فرا خواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما واى مولاى ما ! اين چه فريادى بود ؟ مگر چه چيزى تو را به وحشت انداخته ؟ ! ما تا كنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد !
گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى ! ولى گويا از اين پس اين امت يك امت رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد.
ابليس گفت: واى بر شما، امروزِ شما مثل روز عيسى است ! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد !
آنگاه ابليس به صورت پيرمردى زيباروى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مى كنند.
با اينكه ابليس پاسخ اصحابش را داد، ولى شياطين با ديدن غدير و آن اتمام حجت عظيم خاك بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: مگر شما را چه شده است ؟
گفتند: اين چه اتفاقى بود كه رخ داد ؟ ! ما گمان مى كرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند، ولى مى بينيم كه امر وصايت را براى شخصى بعد از خود
ص: 335
قرار داد. به خدا قسم، تو به ما اينگونه نگفته بودى. تو خبر داده بودى كه وقتى اين پيامبر از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند. ولى اين برنامه يك مسئله مستحكم شد كه هر كدام از جانشينانش از دنيا برود ديگرى به جاى او قرار مى گيرد. امروز اين مرد پيمانى را بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمى تواند آن را بشكند !
ابليس در پاسخ آنان گفت: هرگز چنين نيست ! خيالتان راحت باشد ! اصحاب او به آنچه از آنان پيمان گرفت وفا نمى كنند. آنان كه همراه او هستند در اين باره به من وعده هايى داده اند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند، و مى دانم كه هرگز در وعده اى كه به من داده اند تخلّف نمى كنند.
با اعلام اين مطلب لشكر شيطان متفرق شدند.
اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» : «ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
با نزول اين آيه بار ديگر ابليس فريادى زد، و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد دوم چه بود ؟ !
او گفت: واى بر شما، به خدا قسم، خداوند سخن مرا در آيه اى از قرآن نقل كرد و اين آيه را نازل كرد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ ... » . بعد از اين خبر باز هم شياطين متفرق شدند.
ابليس به دقت ناظر حركات منافقين بود. وقتى با منصوب شدن اميرالمومنين عليه السلام گروهى از آنان گفتند: از روى هواى نفس سخن مى گويد.
عمر به ابوبكر گفت: چشمانش را نمى بينى كه در سرش مثل ديوانگان مى چرخد.
ابليس از خوشحالى فرياد ديگرى زد و بار ديگردار و دسته اش را جمع كرد و به آنان گفت: مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بوده ام ؟ گفتند: آرى. گفت: آدم پيمان را
ص: 336
شكست ولى به خدا كافر نشد، اما اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
ابليس كه از نقل سخن خود در آيه اى از قرآن خرسند بود، با شنيدن «إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» سخت برآشفت و سر به سوى آسمان بلند كرد و خطاب به خداوند گفت: قسم به عزت و جلالت، اين گروه مؤمن را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله كه شاهد گفتگوى ابليس با لشكريانش بود، اين آيه را با اشاره به ابليس تلاوت فرمود: «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » : «تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست ... » .
پس از اين ماجراها دار و دسته ابليس متفرق شدند، اما او بار ديگر فريادى زد و آنان بازگشتند و گفتند: اى آقاى ما، اين فرياد سوم چه بود ؟ ! او گفت: به خدا قسم، به خاطر اصحاب على !
آنگاه ابليس در حضور شياطين خطاب به خداوند گفت: يا رب، قسم به عزت و جلالت، چنان معاصى و گناهان را براى آنان زيبا جلوه دهم كه مرتكب آن شوند، و اينگونه آنان را نزد تو مبغوض نمايم.
ابليس كه همچنان در منظر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت، و رفتار او زير نگاه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، براى آنكه مردم او را ديده و سخن او را شنيده باشند به صورت پيرمردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به طعنه گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مى كنند ! و اين اشاره اى بود به آنچه بسيارى از آن جمعيت در دل داشتند و از اظهار آن خوددارى مى كردند.(1)
ص: 337
2 - تحليل اعتقادى
با قاطعيت مى توان گفت: كشف جزئيات ارتباط غاصبين خلافت با شيطان، نقطه حساسى از عقايد ماست كه در ريشه يابى بسيارى از مسايل به ما كمك خواهد كرد.
اكنون با مرور بر ماجرايى كه از حضور ابليس در غدير ذكر شد به تبيين چهار نكته از آن مى پردازيم:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده(1) اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ: ما تا كنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.(2)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سخت ترين روز بوده و بزرگ ترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است.
همان گونه كه بزرگ ترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كوردل نباشد و پرده هاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمى خواهد و روشن خواهد بود.
اكنون با مرورى بر آنچه در اين باره ابليس به شياطين گفته و آنچه آنان به او گفته اند مى توان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً انْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّه ابَدا: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمى شود.
ص: 338
قَدْ اعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ امامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ: اينان پناه و امام خود را بعد از پيامبرشان شناختند.
قَدْ عَقَدَ هذَا الرَّجُلُ عُقْدَةً لا يَحِلُّها انْسىٌّ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمى تواند آن را بشكند.
هذا امْرٌ مُسْتَقَرٌّ كُلَّما ارادَ انْ يَذْهَبَ واحِدٌ بَدَرَ آخَرٌ: اين يك كار محكمى شد كه هر كدام از دنيا برود ديگرى به جاى او ظاهر مى شود.
شيطان براى گمراهى انسان ها در جستجوى بهانه است، و از بيراهه هاى عجيبى خود را بر سر راه فرزند آدم مى رساند تا او را از راه مستقيم به سوى جهنم بكشاند. در گفتگويى كه روز غدير بين ابليس و شياطين ديگر رخ داده معلوم مى شود سه مقطع بسيار مهم و استثنايى براى شيطان در ضلالت خلق وجود داشته است: يكى ماجراى حضرت آدم عليه السلام در بهشت، و ديگرى بدون پدر به دنيا آمدن حضرت عيسى عليه السلام، و سومى سقيفه. در اين باره چند عبارت در داستان ابليس در غدير مى بينيم:
شياطين به ابليس گفتند: يا سَيِّدَنا، انْتَ كُنْتَ لاِدَمَ: تو براى آدم بوده اى !
ابليس به شياطين گفت: اما عَلِمْتُمْ انّى كُنْتُ لاِدَمَ مِنْ قَبْلُ: مگر نمى دانيد كه من قبلاً براى آدم بوده ام.
و نيز گفت: وَيْلَكُمْ، يَوْمُكُمْ كَيَوْمِ عيسى، وَ اللّه لاَضِلَّنَّ فيهِ الْخَلْقَ: واى بر شما، امروزتان مانند روز عيسى است. به خدا قسم مردم را درباره او گمراه خواهم كرد.
و در روز سقيفه كه شيطان به عنوان بيعت با ابوبكر دست داد، گفت: يَوْمٌ كَيَوْمِ آدَمَ: روزى است مانند روز آدم !
و همان روز شياطين به او گفتند: انْتَ الَّذى اخْرَجْتَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ: تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون آوردى !
ص: 339
آن روز كه توانست حضرت آدم عليه السلام را از بهشت بيرون كند، در واقع نسل بشريت را از بهشت اخراج كرد، و آنان را اسير حيله هاى خود در دنيا نمود.
روزى كه ولادت حضرت عيسى عليه السلام بدون همسرى براى مريم اتفاق افتاد، اين معجزه الهى را بهانه غلو قرار داد و آن حضرت را به عنوان الوهيت مطرح كرد و نسل هايى از بشر را با همين باور غلط مبتلا به شرك نمود و راهى جهنم كرد.
در روز غدير هم قسم ياد كرد كه در اين باره مردم را گمراه خواهم كرد، و سقيفه تحقق اين قسم ابليس بود كه تا آخر روزگار اكثريتى از انسان ها را با انكار ولايت على عليه السلام راهى جهنم كرد.
در واقع اين سه روز در تاريخِ اضلالِ ابليس، پيمودن راه هزار ساله در يك شب بود كه اينگونه در خاطره آنان ثبت شده و از آن ياد مى كنند.
به عبارت ديگر: هزاران زحمت و تلاش شياطين در هزاران مكان و زمان و درباره هزاران انسان، با يك برنامه بنيادين و ريشه اى به انجام رسيد، و با «اسَّسَ اساسَ ذلِكَ» مرحله «بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ» به آسانى پيش رفت، و در طول تاريخ بدون زحمتِ شيطان «جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ» اتفاق افتاد. يعنى ابتدا پايه ضلالت را بنيان گذاشت، و سپس بر روى آن بناى گمراهى را بالا برد، و سپس بدون نگرانى مسير ظلم و جور هموار شد.
جالب است كه خود شيطان، روز سقيفه را قابل مقايسه با روز آدم عليه السلام نمى داند و در اين باره مى گويد: آدَمُ نَقَضَ الْعَهْدَ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِالرَّبِّ، وَ هؤُلاءِ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ كَفَرُوا بِالرَّسُولِ: آدم پيمان را شكست، اما به خداوند كافر نشد، ولى اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
او كه در صدد ضلالت خلق است و درجات گمراهى را خوب مى داند، پيمان شكنان سقيفه را كافر مى داند، و نقض ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را مساوى با مخالفت صريح با شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و انكار نبوت آن حضرت مى داند.
ص: 340
دو آيه درباره حضور شيطان در غدير و تصميم هاى او مطرح شده كه با توجه به موقعيت نزول آن ضابطه هاى لازم را براى گريز از سقيفه و بقا بر عهد غدير به ما نشان مى دهد: يكى آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ ... » و ديگرى آيه «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » .
آيه اول
آيه اول سه فراز دارد كه هر كدام بُعدى از مسئله را روشن مى كند:
فراز اول
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان صادق نمود» .
اين جمله يك اصطلاح ادبى و كنايى است كه امام باقر عليه السلام در بيان آن فرموده است:
تأويل اين آيه پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد، به اين صورت كه وقتى منافقين در غدير گفتند: پيامبر از هواى نفس سخن مى گويد، شيطان به آنان اميدوار شد و اطمينان پيدا كرد كه براى شكستن پيمان غدير منافقينى هستند كه پيگير اين اقدام ضد خدا و رسول باشند. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت آنان گمان و اميد ابليس را به مرحله عمل رساندند و صدق گمان او را ثابت كردند (آنگاه كه سقيفه را بر پا كردند و صاحب غدير را از مقام خود كنار زدند) .(1)
فراز دوم
«فَاتَّبَعُوهُ» ؛ آنان پيرو شيطان شدند.
اين يك تابلوى بلند بر پيشانى سقيفه است؛ كه سقيفه مساوى است با پيروىِ شيطان، و طبق صريح اين آيه هيچ راه فرارى براى آنان از اين علامت منحوس نيست.
ص: 341
شيطان هم موجود سابقه دارى است كه نجاست او با آب درياهاى عالم پاك نمى شود. بايد هم چنين باشد چرا كه راه سقيفه بر ضد راه الهى غدير است، و طبعا شيطان هميشه در برابر صراط مستقيم و راه خدا قرار دارد.
فراز سوم
«إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» : «مگر گروهى از مؤمنان» .
از همان روز غدير خداوند به صراحت اعلام كرده مؤمنين در اقليت اند، و اكثريت مردم در راه ولايت و صاحب غدير نخواهند بود. حتى خود ابليس در روز غدير با مشاهده آن بيعت يكصد و بيست هزار نفرى، به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: ما اقَلَّ مَنْ يُبايِعُكَ عَلى ما تَقُولُ فِى ابْنِ عَمِّكَ: چقدر كم هستند كسانى كه طبق گفته هايت درباره پسرعمويت با تو بيعت مى كنند !
امام باقر عليه السلام در بيان «فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در اين آيه مى فرمايد: يَعْنى شيعَةُ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام(1): منظور شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام هستند؛ كه پيرو شيطان نيستند و نگذاشتند گمان شيطان تحقق يابد و به مرحله عمل برسد.
آيه دوم
آيه دوم «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» را پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى تلاوت فرمود كه شيطان با شنيدن «إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در آيه اول، به فكر بقيه افتاد. او با خود تصميم گرفت كه اگر چه اكثريت خلق با سقيفه به گمراهى كشيده مى شوند، ولى بايد به هر قيمتى شده اقليت مؤمن را هم به مخالفت خداوند وادار كرد.
اينجا بود كه به عزت و جلال خداوند قسم ياد كرد كه «لاَلْحِقَنَّ الْفَريقَ بِالْجَميعِ» : «اين گروه مؤمنين را هم به اكثريت ملحق مى كنم» .
در پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت فرمود كه «تو را بر بندگان من راهى نيست مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند» .
ص: 342
اين آيه دو فراز دارد كه هر كدام از آنها بُعدى از مسئله را روشن مى نمايد:
فراز اول
«إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگان من راهى نيست» .
منظور آن است كه در مسئله ولايت، شيطان نمى تواند آن فرقه مؤمن را منحرف سازد، و آنان محكم تر از آن هستند كه با حيله شيطان دست از ولايت بردارند.
امام صادق عليه السلام در بيان اين مطلب مى فرمايد: قسم به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث كرد، شياطين بزرگ و كوچك بر سر مؤمنين بيش از زنبوران بر گوشت هستند. از سوى ديگر مؤمن محكم تر از كوه است چرا كه از كوه با تبر مى توان قطعه اى جدا كرد، ولى از دين مؤمن چيزى نمى توان جدا كرد.(1)
فراز دوم
«إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» : «مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند» .
اين قسمت آيه دقيقا مربوط به شيعيان اهل بيت عليهم السلام است كه با پذيرفتن ولايت فرياد شيطان را بلند كرده اند. وقتى شياطين از ابليس مى پرسند: چرا چنين فرياد مى زنى ؟ در پاسخ مى گويد: وَ اللّه مِنْ اصْحابِ عَلِىٍّ ! سپس آنچه باعث پيروى از شيطان در شيعيان مى شود توسط خود ابليس بيان شده كه گناهان را در چشم آنان زيبا جلوه مى دهد تا با ارتكاب آن نزد خداوند مورد غضب قرار گيرند، آنجا كه مى گويد: لاَزَّيِنَنَّ لَهُمُ الْمَعاصِىَ حَتّى ابَغِّضَهُمْ الَيْكَ.
شيطان در برابر غدير با تمام توان و قدرت ايستاد چرا كه آن برنامه را خنثى كننده تلاش هاى خود براى گمراهى مردم مى دانست. اما بدون شك فريادهايى كه در آن روز مى كشيد به خاطر احساس عجزى بود كه در برابر غدير داشت.
ص: 343
اينجاست كه بايد بدانيم آنان كه از غدير سقيفه را پى ريزى كردند نه تنها ياران راهگشاى ابليس بودند، بلكه شيطان به آنان آفرين گفت كه راهى را كه از آن عاجز بود توسط آنان گشوده شد و توانست دريچه اميدى به روى شيطان باز كند.
در اين باره سه جمله از ابليس نقل شده كه در غدير به شياطين گفت:
انَّ اصْحابَهُ لا يَفُونَ بِما عَقَدَ عَلَيْهِمْ: اصحاب او به آنچه بر آنان پيمان بسته وفا نمى كنند.
انَّ اصْحابَهُ قَدْ وَعَدُونى انْ لا يَقِرُّوا لَهُ بِشَىْ ءٍ مِمّا قالَ: اصحاب او به من وعده داده اند كه به چيزى از آنچه گفت اقرار نكنند.
انَّ الَّذينَ حَوْلَهُ قَدْ وَعَدُونى فيهِ عِدَةً وَ لَنْ يَخْلُفُونى فيها: آنان كه اطراف او هستند به من درباره او وعده اى داده اند كه هرگز در آن برخلاف وعده عمل نمى كنند.
اينجاست كه وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى بردند، سلمان خطاب به عمر گفت: شهادت مى دهم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه پرسيدم: «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ. وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ»(1): «در آن روز هيچكس مانند او عذاب نمى شود. و هيچ كس مانند او به بند كشيده نمى شود» ؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه منظور از اين آيه تو هستى.(2)
و نيز امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه فرمود: ذاكَ الثّانى، لا يُعَذِّبُ اللّه يَوْمَ الْقِيامَةِ عَذابَهُ احَدا: منظور از اين كسى كه عذابش از همه بالاتر است عمر است، كه خداوند در روز قيامت احدى را مانند او عذاب نمى كند.(3)
بلكه به صريح روايات عذاب او از عذاب ابليس هم بالاتر است، چنانكه امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: روز قيامت ابليس را در هفتاد غُل و زنجير و دومى را
ص: 344
در صد و بيست غل و زنجير مى آورند. ابليس نگاهى به او مى كند و مى گويد: اين كيست كه خداوند عذاب او را بيش از من قرار داده در حالى كه من تمام مردم را گمراه كرده ام ؟ ! به او گفته مى شود: اين دومى است. ابليس مى پرسد: براى چه مستحق چنين عذابى شده است ؟ به او گفته مى شود: به خاطر ظلم او به على.
او به دومى مى گويد: واى بر تو ! آيا خبر نداشتى كه خداوند به من دستور سجده بر آدم داد ولى من سرپيچى كردم. آنگاه از او خواستم براى من سلطه بر محمد و اهل بيت او و شيعيانش قرار دهد، ولى خداوند اجازه نداد و گفت: «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» . با اين همه خواسته نفس خود را عملى كردى و اكنون در پيشگاه خلايق از تو پرسيده مى شود: اين چه برنامه اى بود كه از تو و پيروانت در مخالفت على عليه السلام صورت گرفت ؟
دومى در پاسخ ابليس مى گويد: تو به من چنين دستورى دادى. ابليس مى گويد: چرا از پروردگارت سرپيچى كردى و از من اطاعت نمودى ؟ عمر در پاسخ آيه قرآن را به ياد مى آورد كه خداوند از قول ابليس آورده: «إِنَّ اللّه وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ» : «خدا به شما وعده حق داد ولى من به شما وعده دادم و خلاف وعده نمودم و مرا بر شما قدرتى نيست» !
اكنون جا دارد سراغى از ابليس و شياطين بگيريم كه با آن همه وحشت و ناراحتى در غدير، با ديدن سقيفه چه حالى پيدا كردند؛ تا راه طى شده غدير را با راه طى شده سقيفه از ذره بين اعتقاد مورد بازبينى قرار داده باشيم. در اين باره سه جلوه از پشت پرده عالَم توسط معصومين عليهم السلام براى ما بيان شده است:
جلوه اول
امام باقر عليه السلام اولين مرحله را به محض قرار دادن غير اميرالمؤمنين عليه السلام در جاى آن حضرت چنين بيان مى فرمايد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و مردم غير على عليه السلام را به عنوان خليفه قرار دادند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و با زينت تمام بر
ص: 345
فراز منبرى نشست. آنگاه همه لشكريانش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه ديگر خدا اطاعت نخواهد شد تا امام بر حقى امور را در دست گيرد.(1)
جلوه دوم
سلمان دومين مرحله را بعد از بيعت مردم با ابوبكر چنين نقل مى كند: آنگاه كه على عليه السلام پيامبر صلى الله عليه و آله را غسل مى داد من از مسجد آمدم و خبرها را به آنحضرت دادم كه مردم دو دستى با ابوبكر بيعت مى كنند ! حضرت پرسيد: آيا فهميدى اولين كسى كه با ابوبكر بر فراز منبر بيعت كرد چه كسى بود ؟
عرض كردم: پيرمرد سالخورده اى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده و بر پيشانى او آثار سجده بود. او قبل از همه از منبر بالا رفت و گريه كنان در برابر ابوبكر تعظيمى كرد و گفت: خدا را شكر كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم ! دستت را باز كن تا بيعت كنم. ابوبكر هم دستش را باز كرد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و گفت: روزى است مانند روز آدم ! سپس از منبر پايين آمد و از مسجد بيرون رفت.
سلمان مى گويد: على عليه السلام از من پرسيد: آيا فهميدى او كه بود ؟ عرض كردم: نه ! ولى گفتار او مرا خوش نيامد چرا كه گويى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره گرفته بود !
حضرت فرمود: او ابليس بود، خدا او را لعنت كند. پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه ابليس و بزرگان اصحابش حاضر بودند آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا در غدير خم به دستور خدا منصوب كرد، تا آنجا كه خبر داد بعد از آن حضرت ابليس دوباره حاضر مى شود و به عنوان اولين نفر با ابوبكر بيعت مى كند.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در دنباله خبرش فرمود: ابليس پس از بيعت ابوبكر از مسجد خارج مى شود و شياطين را جمع مى كند. آنان در برابر او به سجده مى افتند و مى گويند: اى آقاى ما واى بزرگ ما ! تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى ! او هم مى گويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند ؟ هرگز ! شما گمان كرديد كه مرا بر اينان راهى
ص: 346
نيست ؟ چگونه ديديد مرا هنگامى كه با آنان كارى كردم كه اطاعت على را كه خدا و رسول به آنان امر كرده بود رها كردند ؟ !(1)
جلوه سوم
سومين مرحله را حضرت زينب عليهاالسلام در لحظات آخر اميرالمؤمنين عليه السلام از آن حضرت شنيده كه آن واقعه كربلاست. اميرالمؤمنين عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراهاى سقيفه و بعد از آن تا ماجراى عاشورا را براى دخترش نقل كرد. تا آنجا كه فرمود: دخترم تو و دختران خاندانت با خوارى به حالت اسيرى در اين شهر كوفه خواهيد بود.
آنگاه از قول پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل فرمود: ابليس در آن روز (روز عاشورا) از خوشحالى به پرواز در مى آيد، و همراه همه شياطين تمام زمين را سير مى كند و در آن حال مى گويد:
اى گروه شياطين، به آنچه از فرزندان آدم مى خواستيم رسيديم و در هلاك كردن آنان به نهايت درجه دست يافتيم و بدنامى را براى آنان به يادگار گذاشتيم، مگر آنان كه به اين گروه (يعنى اهل بيت عليهم السلام) متمسك شوند. از اين پس كار خود را به شك انداختن مردم درباره آنان و وادار كردنشان بر دشمنى آنان و عمل بر ضد آنان و دوستانشان قرار دهيد، تا گمراهى و كفر مردم مستحكم و پا برجا شود، تا آنجا كه هيچكس از آنان نجات پيدا نكند.(2)
ص: 347
ص: 348
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
ماجراى سنگ آسمانى
ماجراى سنگ آسمانى(1)
اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجت هاى خداوند با ارسال پيامبران عليهم السلام بود. پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسل هاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.
از جمله ماجراى حارث فهرى بود؛ واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان حارث فهرى بود.
پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
ص: 349
در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضائل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش عليهم السلام را براى مردم بيان مى فرمود.
در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد.
اين شد كه پس از اهانت هايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام داشتند، حارث فهرى در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و او از طرف بقيه برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، آيا واقعا همه اين ها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
ص: 350
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟ حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن.
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» . اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به
ص: 351
معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .
آنگاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد، و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
ص: 352
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مى كنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مى دانند ولايت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خداست صريحا مى گويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليه السلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
در آن لحظات جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ» : «درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورده فرمود: چنانكه خداوند
ص: 353
عز و جل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
سپس آيه 205 سوره شعراء در توبيخ گستاخى حارث و امثال او نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مى كنند» ؟
اكنون صد و بيست هزار نفر جنازه بى جان حارث را نظاره گر بودند كه بر اثر انكار غدير به عذاب الهى دچار شده بود. در آن حال پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند.
حضرت در ادامه سخنانش به آيه 49 سوره اعراف «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» اشاره كرده فرمود: ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند.
سپس به آيه 72 سوره توبه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ» اشاره كرده فرمود: «آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شده اند و اين رستگارى بزرگ است تا هنگامى كه در مقام قدس در محضر رب العالمين ساكن شوند» .
آنگاه به آيه 71 سوره زخرف «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود.
بعد از آن به آيه 24 سوره رعد «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ» اشاره كرده فرمود: ملائكه به آنان مى گويند: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقبت نيكويى است» .
ص: 354
ماجراى حارث فهرى به بيانى ديگر
در آخرين ساعات روز سوم، حارث فهرى به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... » (1)، يعنى «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را دفع كند ... » . پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
ص: 355
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(1)
و اما تفصيل مطلب:
از جمله آياتى كه در غدير و پس از اتمام مراسم غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ذِى الْمَعارِجِ»(2):
«درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند صاحب عروج ها بود» .
«وَ لَمّا ضُرِبَ ابن مَريَمَ مَثلاً اذا قومُكَ مِنهُ يَصُدُّونَ. وَ قالوا أ آلِهَتُنا خَيرٌ أم هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ إلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصمونَ. إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنى إسرائيل. وَ لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلائكَة فى الأرضِ يَخلفونَ. وَ إنَّه لَعِلم لِلساعَةِ فَلا تَمتَرن بِها وَ اتبِعون هذا صِراطٌ مُستَقيم»(3):
«هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند. و مى گويند آيا اين بهتر است يا خدايان ما اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند. او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم. اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى را قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند. اين علمى براى آن زمان است پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است» .
ص: 356
«وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ. وَ ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1):
«آنگاه كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
«وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»(2):
«اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحيّر بمانند» .
«لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ. فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ. فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ. أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»(3):
«به آن ايمان نمى آورند تا عذاب دردناك را ببينند. ناگهان به سراغ آنان مى آيد و آنان متوجه نمى شوند. مى گويند آيا ما مهلت داده شده بوديم. آيا به عذاب ما عجله مى كنند» .
«وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ. مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ.
يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ»(4):
ص: 357
«ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد. در پى او جهنم است و از آب چركين به او نوشانده مى شود. آن را جرعه جرعه مى آشامد و گواراى او نخواهد بود و مرگ از هر سو سراغ او مى آيد ولى او نمى ميرد و پشت سر او عذاب سختى است» .
موقعيت تاريخى
روز سوم غدير است و ساعات پايانى برنامه سه روزه نزديك مى شود. غيظ منافقين به اعلا درجه رسيده و آماده انفجار است. پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى مى فرمايد و همين جرقه اى بر دل منافقين است كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
اما يكى از آنان با صراحت تمام و با جرأتى كه تا آن روز ديده نشده در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد و نسبت دروغ به آن حضرت مى دهد و چنان بر گفته خود پافشارى مى كند كه براى خود درخواست عذاب مى كند، و عذاب الهى فورا نازل مى شود و امضاى الهى بر غدير براى همه ثابت مى شود.
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد:
«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ» :
«درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
در اين ماجرا آيات قرآن يكى پس از ديگرى نازل مى شود و آخرين صفحه غدير در متن قرآن نقش مى بندد.
مفصل ماجرا با جمع بندى چند نقل تاريخى چنين است(1):
ص: 358
نزديك غروب روز بيستم ذى الحجه سال دهم هجرت و آخرين لحظات برنامه سه روزه غدير بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود.
در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمايد. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
حارث فهرى از ميان آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد. در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
انَّ فيكَ شِبْها مِنْ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. لَوْ لا انْ تَقُولَ فيكَ طَوائُفٌ مِنْ امِّتى ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا تَمُرُّ بِمَلَأٍ مِنَ النّاسِ الاّ اخَذُوا التُّرابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ:
در تو شباهتى به عيسى بن مريم وجود دارد. اگر نبود كه گروه هايى از امتم درباره تو سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى گفتند، درباره تو سخنى مى گفتم كه از كنار هر دسته از مردم مى گذشتى خاك پاى تو را بر مى داشتند و بدان تبرك مى جستند.
ص: 359
شنيدن اين منقبت بر منافقين گران آمد و مسخره كنان در بين خود گفتند: ببينيد چگونه او را مِثل عيسى بن مريم قرار داد ! چطور چنين چيزى ممكن است ؟ !
ابوبكر و عمر نيز غضب كردند و گفتند: براى پسر عمويش به هيچ مثالى راضى نشد جز عيسى بن مريم !
در اين ميان حارث فهرى رو به اصحاب خود كرد و گفت: محمد براى پسر عمويش مَثَلى جز عيسى بن مريم پيدا نكرد. نزديك است كه او را بعد از خود پيامبر قرار دهد. خدايانمان كه مى پرستيديم بهتر از اين است !
در پى اين حركات منافقين، آيات سوره زخرف نازل شد:
«وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِى إِسْرائِيلَ. وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ. وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» :
«هنگامى كه عيسى بن مريم مثال زده مى شود قوم تو از آن رويگردان مى شوند. و مى گويند آيا اين بهتر است يا خدايان ما اين سخن را جز از روى جدل بر زبان جارى نمى كنند چرا كه اينان گروهى مخاصمه گر هستند. او نيست جز بنده اى كه بر او تفضّل كرده ايم و او را مثالى براى بنى اسرائيل قرار داده ايم. اگر مى خواستيم از شما ملائكه اى را قرار مى داديم كه در زمين جانشين مى شدند. اين علمى براى آن زمان است پس درباره آن شك نداشته باشيد و از من پيروى كنيد كه اين صراط مستقيم است» .
يكى از منافقين گفت: محمد در مدح خود و برادرش على زياده روى كرد و اين سخنانى كه گفت از طرف خدا نبود، بلكه چون مى داند سخنش را مى پذيرند مى خواهد رياست خود و على را بر ما محكم نمايد !
ص: 360
از طرف خدا پاسخ آمد: اى محمد ! به اينان بگو: كجاى اين فضائل قابل انكار بود ؟ خداوند عظيم و كريم و حكيم است. بندگانى را برگزيده و اطاعت نيكو و انقياد آنان را در برابر اوامرش ديده و آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را به تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
آيا پادشاهان زمين را نمى بينيد كه وقتى پادشاهى خدمتگزارى يكى از كارگزارانش را مى پسندد و در آنچه از امور مملكتش به او مى سپارد اطاعت درست از او مى بيند، چنين كسى را براى آنچه بيرون كاخ است برمى گزيند و در سياست لشكر و رعيت خود بر او اعتماد مى كند.
محمد نيز در تدبيرى كه پروردگارش براى او قرار داده چنين است و نيز على بعد از او كه او را وصى و جانشين خود در اهل بيتش و ادا كننده قرض هايش، و برآورنده وعده هايش و يارى دهنده دوستانش و مقابله كننده با دشمنانش قرار داده است.
منافقين با شنيدن اين فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: آنچه براى على بن ابى طالب در نظر گرفته مسئله كوچكى نيست. اينها حاكم شدن درباره خون مردم و زنان و فرزندان و اموال و حقوق آنان و انساب و دنيا و آخرتشان است. بايد در اين باره آيت و نشانه اى بياورد كه مناسب اين ولايت باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله نمونه هايى از آيات و معجزات ظهور يافته درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را باز شمرد و فرمود:
آيا شما را كفايت نكرد نور على كه در آن شب ظلمانى هنگام خروج از خانه پيامبر ظاهر شد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار رو به رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد ؟ !
ص: 361
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه فَاتَّبِعُوهُ وَ الاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد ؟
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت در آمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود باز گشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجتت را بر اينان تمام كنى ... .
اينجا بود كه حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى ؟ !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام، بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد ! ما را دعوت كردى كه «لا الهَ الا اللّه» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا امروز كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ ... ، آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
ص: 362
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست اين از طرف خداست نه از پيش خودم - و اين را سه بار تكرار فرمود - .
حارث گفت: تو ما را به حبّ على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام. خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذّاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟
حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبد اللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث ! از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا ! اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در
ص: 363
اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابت را بر او نازل كن.
خداوند فورا سخن حارث را با اين آيه براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد:
«وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» : «آنگاه كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
به دنبال اين آيه وحى چنين آمد: «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحيّر بمانند» .
آنگاه آيه ديگرى نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث ! يا توبه كن و يا از پيش ما برو !
حارث گفت: اى محمد ! راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند !
حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
ص: 364
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
اكنون دو عذاب الهى با هم نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى را از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود. او آن ريگ را بر سر حارث رها كرد و از سر او وارد شد و از دُبُر او خارج گرديد. حارث بر زمين افتاد در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
در آن لحظه جبرئيل نازل شد و اين آيات را آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ذِى الْمَعارِجِ» : «درخواست كننده اى عذاب واقع را درخواست كرد. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند صاحب عروج ها بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد، چنانكه خداوند عزوجل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
آنگاه اين آيه نازل شد: «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مى كنند» ؟ !
سپس حضرت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود:
خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينيم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه
ص: 365
كشيده اند. ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند. آنان با رضايت بزرگِ خدا تأييد شده اند، و اين رستگارى بزرگ است. تا هنگامى كه در مقام قدس از محضر ربّ العالمين ساكن شوند، كه در آنجا آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود و ملائكه به آنان مى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» : «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقب نيكويى است» .
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه، آيه 71 سوره زخرف را قرائت فرمود: «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود .
اين بود ماجراى مفصل حارث فهرى و سنگ آسمانى كه در آخرين ساعات مراسم سه روزه غدير اتفاق افتاد و مُهر تأييد الهى را بر سطر نهايى آن زد.
لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسم هاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نام ها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.(1)
مباهله در غدير
مباهله در غدير(2)
در ماجراى حارث بن نعمان فهرى در غدير و اعتراض و جسارت هاى او و سنگ آسمانى، از جمله نكات جالب توجه وقوع مباهله به شديدترين شكل ممكن است.
داستان حارث فهرى و اعتراض او پس از خطبه و بيعت در غدير و نزول عذاب الهى بر او، در واقع نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان
ص: 366
داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.(1)
مسئله حارث فهرى در غدير از صريح ترين نمونه هاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلال ها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مى داند و در زبان انكار مى كند و آن را كتمان مى نمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مى كنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مى خواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مى كند عذابى نازل فرمايد.
در طول تاريخ انبياء و اوصياء موارد متعددى به چشم مى خورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان بوده اند از نزول عذاب ترسيده اند و مباهله خود را پس گرفته و حق را پذيرفته اند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشته اند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(2) است. در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهله اى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهله ها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مى رسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء صلى الله عليه و آله پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمى گذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
ص: 367
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مى داند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مى دانند، مسئله را به او واگذار مى كنند.
اما در ماجراى حارث مسئله به گونه اى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمى توان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: اگر محمد راست نمى گويد عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمى گويم عذابى بر من فرست، گفت: اگر اين سخن حق است عذابى بر من فرست ! ! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مى توانست بگويد: اگر محمد راست مى گويد عذابى بر من فرست، و يا مى توانست بگويد: اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست. ولى مى گويد: اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست.
اين به معناى شقاوت مطلق است كه نمونه آن را در بسيارى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى سقيفه سراغ داريم. او مى گويد وقتى ثابت شد اصل مطلب حق است و يقين شد كه از طرف توست تازه من اولين منكر آن هستم؛ و در واقع روى دشمنى من تا كنون با پيامبر بود، ولى اكنون روى دشمنى ام با خداست كه چرا چنين دستورى را داده، و قساوتم مانند شيطان بدان درجه است كه حاضرم عذاب الهى را بپذيرم و از نعمت الهى اخراج شوم، ولى حق را به هيچ وجه نمى پذيرم !
جاى تعجب ندارد ؟ ! كدام عاقلى اينگونه مباهله مى كند ؟ آيا اين همان «النّارَ لاَ الْعارَ» نيست كه ابوبكر و عمر هنگام مرگ گفتند و حتى حاضر به توبه لسانى نشدند ؟
آرى، چنين مباهله اى در ميان مباهله هاى عالَم نظير ندارد و براى همين خداوند براى معرفى دشمن غدير ماجراى آن را در قرآن منعكس نموده است، تا مردم جهان
ص: 368
از هر دين و فرقه اى اين آيه را ببينند و در جستجوى شأن نزول آن بر آيند كه گوينده آن چه كسى بوده كه يا جهل و سفاهتش او را بدين گفتار كشانده، و يا شقاوت و استكبارش او را بدين سو سوق داده است.
براى همين است كه خدا درباره اش آيه نازل كرد و او را «جَبَّارٍ عَنِيدٍ» خواند، آنجا كه فرمود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» .(1)
روزى يك نفر از اهل يمن نزد معاويه آمد. معاويه كه كثرت شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در اهل يمن مى دانست به طعنه به او گفت: شما اهل يمن چقدر نادانيد كه زنى (به نام بلقيس) بر شما حكومت مى كرد !
مرد يمنى بلافاصله گفت: شما چقدر نادانيد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله شما را دعوت كرد گفتيد: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ»(2)، و نگفتيد: اللهمَّ انْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاهْدِنا الَيْهِ: خدايا اگر اين حقى از سوى توست ما را هم بدان هدايت فرما ! !(3)
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله دومين مباهله انجام شد. البته با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مى گويد و از طرف خدا مى گويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» .(4)
ص: 369
اعتراض حارث دليل بر ولايت
اعتراض حارث دليل بر ولايت(1)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟» به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
در واقع داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
اشاره
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(3)
ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى را از دو بُعد مى توان تحليل نمود:
تحليل اول
در همه دستورات الهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ فرموده عده اى نپذيرفته اند، و خداوند هم برنامه خاصى براى مقابله با آنان در دنيا نداشته است. تنها در امر ولايت و امامت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطره ها بماند.
ص: 370
بت پرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مى كردند و مخالف آن را حق مى دانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلى الله عليه و آله مباهله كنند ادعا مى كردند كه آنچه حضرت مى فرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد. در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(1)
در اينجا دو نكته قابل تأمل است:
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند، عكس اين سخن را بر زبان آورد و در واقع آنچه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفت او براى خود گفت. حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد درباره ولايت على مى گويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن ! مى بينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدابودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
اين اقدام در حضور مردم بود و به قدرى درخواست عجيبى بود كه خداوند عين گفتار او را در قرآن نقل كرده كه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» .(2)
ص: 371
اكنون قاضى اين مباهله خداوند بود كه بايد تكليف مردم را روشن مى كرد، چه آنكه بسيارى از منافقين و صاحبان ايمان ضعيف از مردمِ حاضر در غدير نيز سخنى همچون حارث در دلشان بود، ولى جرأت ابراز آن را نداشتند !
اگر خداوند پاسخ حارث را نمى داد آنان نيز همراه حارث مى شدند و به اين باور نزديك مى شدند كه غدير ساخته خود پيامبر صلى الله عليه و آله است و به خداوند ارتباطى ندارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم خواست راه توبه را به همه مردم نشان دهد كه بازگشت به صراط مستقيم هيچ وقت دير نيست و آشتى با خدا و اهل بيت عليهم السلام هميشه ممكن است. همچنين خواست اين نكته را خاطر نشان كند كه بايد از دشمنان غدير فاصله گرفت و از آنان دورى جست. از اين رو به حارث فرمود: يا از اين گفته ات توبه كن يا از ما فاصله بگير و از پيش ما برو.
حارث باطن ظلمانى خود را بار ديگر نشان داد و مطلبى را بر زبان آورد كه حرف دل منافقين حاضر در غدير بود. او گفت: قلبم براى توبه مرا همراهى نمى كند؛ ولى از نزد تو مى روم !
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند، به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود و خداوند قدرت خود را با سنگ ريزه هاى آسمانى نشان داده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
پرنده اى در آسمان ظاهر شد كه سنگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث فرود آورد. آن سنگ طول قامت او را درنورديد و او را نقش زمين ساخت و پيش چشمان مردم دست و پا زد و جان داد.(1)
اگر در ماجراى نصاراى نجران كار به مباهله نرسيد تا يد قدرت خداوند متعال را در پشتيبانى از پيامبرش صلى الله عليه و آله ببينند، اينك دشمن غدير مباهله را رسمى كرد و خداوند
ص: 372
نيز با پاسخ به او، حاضرين غدير و شنوندگان ماجراى غدير تا آخر دنيا را در برابر هر شبهه اى بيمه كرد و در واقع خداوند ارتباط غدير را به ذات اقدس خويش اعلام كرد.
تحليلى درباره انگيزه حارث فهرى و موشكافى سخنانش و كيفيت اعتقادى او در سخنى كه بر زبان آورد، نشان خواهد داد كه او يك نمونه از افرادى با چنين عقيده بود.
حارث فهرى در حقيقت خدا و رسول را قبول داشت و فقط در ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مردد بود، مانند بسيارى از آنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تنها گذاشتند.
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جمله اش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشن تر از آن نمى توان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوه گر است:
يك. او كه مى گويد: «خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست» يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مى نمايد !
دو. به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مى باشد.
سه. پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مى كند او در مقابل صداقت پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيك نمى كند، بلكه به صراحت مى گويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى وجود داشت ! لذا مى بينم خداوند متعال صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مى فرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» : «براى كافرين دفع كننده اى از عذاب خداوندى وجود ندارد. از سوى خداوند ... » .
ص: 373
مهم تر اينكه خدا عذاب چنين كسى را سريع فرستاد تا شدت غضبش بر منكرين ولايت على بن ابى طالب عليه السلام بر همه معلوم شود.(1)
تحليل دوم
چه كسى فكر مى كرد پايان بخش مراسم سه روزه غدير معجزه اى آشكار براى شكست دشمن غدير باشد. در هيچ يك از اوامر الهى - كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ فرموده خداوند اقدام معجزه آسايى براى مقابله كنندگان با آن برنامه در دنيا نداشته است؛ چنانچه در هيچ يك از فرامين الهى دشمن از خداوند درخواست عذاب نكرده است.
اين در حالى است كه در تاريخ انبياء اين مسئله سابقه داشته و بارها مردمِ گمراه به پيامبرانشان گفته اند: «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ» : «اگر راست مى گويى آنچه ما را از آن مى ترسانى بياور» .(2)
فقط در غدير بود كه حارث فهرى به نمايندگى از منافقين صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در واقع يك مباهله تمام عيار در برابر صد و بيست هزار نفر مطرح شد كه جز پاسخ فورى خداوند راه ديگرى براى حل قاطع مسئله نبود.
در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ دندان شكن الهى عجيب بود، و توانست امضاى الهى را در قاطع ترين شكل آن به همه جهانيان نشان دهد. پيش بينى و برنامه ريزى اين مرحله از مراسم غدير فراتر از آن بود كه به عنوان يك پاسخ كوتاه به يك معترض بيجا مطرح شود.
در واقع اعتراض حارث فهرى به نيابت از همه كسانى بود كه از آن روز تا قيامت تصميم مخالفت و دشمنى با غدير داشتند، همان گونه كه پاسخ خداوند قاطعيت
ص: 374
حضرت جلالش را در حمايت از غدير به همه فهماند؛ و به همين جهت خبر آن از دو سو در متن قرآن جاى گرفت.
ماجراى حارث فهرى در شرايطى اتفاق افتاد كه آن همه مقدمه چينى براى غدير در طول مراسم حج و بعد از آن انجام گرفته بود، و آن سخنرانى مفصل و فراگير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله ايراد شده بود، و آن مراسم سه روزه بيعت و برنامه هاى كنار آن صورت گرفته بود.
در چنان شرايطى كه مقارن با ساعات پايانى توقف در غدير بود، براى هيچ كس به هيچ وجهى شبهه و شكى باقى نمانده بود كه مراسم غدير به امر مستقيم الهى اجرا شده و تأكيد خاصى از طرف پروردگار درباره آن وجود داشته است؛ تا آنجا كه درباره اش «واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» فرموده است.
در واقع اين منافقين بودند كه به حكم «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ» ، وقتى هر تلاش مذبوحانه اى را به اجرا گذاشتند و با شكست رو به رو شدند، در آن لحظات آخر با درماندگى تمام آخرين تير خود را نشانه گيرى كردند.
يك گروه دوازده نفرى به سركردگى حارث فهرى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و او به نمايندگىِ آنان از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا اينكه درباره على بن ابى طالب گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار بود يا از پيش خود گفتى ؟ !
اينجا بود كه بايد امضاى الهى با نشان دادن گستره آن به همه مردم تبيين مى شد تا اين شبهه براى ابد محو گردد. حضرت به دقت مسير طى شده پيام رسانى غدير را توضيح داده فرمود:
خداوند به من وحى كرده، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم، و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
در اين پاسخ كوتاه پيامبر صلى الله عليه و آله هم وَحيانى بودن غدير و هم اجازه خاص پروردگار را درباره آن اعلان كرد.
ص: 375
اينجا بود كه حارث فهرى باطن نفاق را تا ابديت در معرض ديدگان بشريت گذاشت، كه طاقت شنيدن حق را ندارد و به هر قيمتى حاضر به پايمال كردن آن است ! حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
اكنون عذاب از طرف دشمن درخواست شده بود، اما كسى انتظار پذيرفته شدن آن را از سوى خدا و رسول نداشت. به عبارت ديگر تا كنون دشمنان بسيارى در معرض چنين عذابى بودند، ولى در اتمام حجت الهى فقط ابلاغ كافى است و نيازى به نزول عذاب نيست. اما در مورد غدير بلافاصله پاسخ الهى رسيد تا مباهله مطرح شده بى نتيجه نماند.
عصر روز بيستم ذى حجة الحرام ماجراى اصحاب فيل تكرار شد و خدا با سنگ هاى آسمانى از دشمن غدير استقبال كرد. همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خدا سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از سرش وارد شد و تمام وجودش را در نورديد، و در حضور صد و بيست هزار نفر او را نقش زمين ساخت و همانجا هلاك شد.
خدايى كه رخدادهاى غير منتظره غدير را هم پيش بينى كرده بود، در كنار آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ» اين بُعد اعظم غدير را در متن قرآن جاودانه ساخت، تا نسل هاى آينده در كنار آن دو آيه، اين دو آيه را هم ببينند و حكايت آن را بشنوند.
آيه اول سخن حارث را نقل مى كرد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»(1): «و آنگاه كه گفتند: «خدايا اگر اين (غدير) حقى از طرف توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
ص: 376
آيه دوم نيز پاسخ خداوند را در بر داشت: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كننده اى عذاب واقع شونده را درخواست كرد. كه هيچ قدرتى نمى تواند آن را از كافرين دور كند» ؛ و اينگونه نشان كفر بر پيشانى دشمنان غدير زده شد.
اكنون وقت آن بود كه از اعتراض دشمن غدير بالاترين استفاده به نفع خطابه غدير صورت گيرد، و فراتر از اجازه و امضاى الهى به صورت معجزه الهى در تأييد سخنرانى غدير مورد اقرار همگان قرار گيرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به جنازه بى جان حارث خطاب به مردم فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى ! فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى ! اين پاسخ «آرى» از سوى جمعيت بدان معنى بود كه هم ديديم و هم شنيديم، چه ديدنى و چه شنيدنى كه اگر كور و كر هم بوديم آن را با تمام وجود احساس نموديم، و اگر هر گونه شكى در ارتباط غدير با خداوند داشتيم، اكنون خدا را در صحنه غدير حاضر مى بينيم.
در آن لحظات حال منافقين بسيار تماشايى بود كه يأس و نااميدى آنان به اوج خود رسيده بود، و با صحنه اى رو به رو بودند كه هرگز انتظارش را نداشتند، و اگر چنين تأييدى را از سوى خداوند پيش بينى مى كردند هرگز به حارث اجازه مطرح كردن سؤالش را نمى دادند.(2)
تحليل اعتقادىِ آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »
اشاره
تحليل اعتقادىِ آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(3)
ماجراى حارث فهرى با توجه به مقدمات و مؤخّرات آن - كه در اين داستان
ص: 377
مفصل ذكر شد - مطالب بسيار مهمى درباره غدير براى ما به ارمغان مى آورد كه اهميت آنها از خطبه غدير كمتر نيست، چرا كه نزول پى در پى آيات قرآن و برخورد جدى خداوند را با دشمنان ولايت به گونه اى نشان داده كه در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بى نظير است، اضافه بر آنكه پشت سر آن مراسم عظيم و به عنوان بخش پايانى آن جلوه گر شده است. در اينجا به تفصيلِ اين برداشت هاى يازده گانه مى پردازيم:
برداشت اول: قرآنى شدن ماجراى حارث
ماجراى حارث فهرى كه كمتر از يك ساعت طول كشيده انعكاس قرآنى عجيبى يافته است. تعداد آيات نازل شده در اين ماجرا از يك سو، و ظرافت آنها در نشان دادن جزئيات واقعه از سوى ديگر، نشانه اهميت شديد آخرين فراز غدير است.
ماجرا از ذكر يكى از عظيم ترين فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز مى شود كه تشبيه به حضرت عيسى عليه السلام است، و فورا انعكاس قرآنى در آيه «وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً ... » مى يابد.
آنگاه حارث درخواست عذاب مى كند و فورا آيه «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ ... » عين سخن او را نقل مى كند.
سپس عجله او در طلب عذاب و تعجب از چنين درخواستى در آيه «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ ... » منعكس مى شود.
در مرحله بعد شرط اجابت درخواست حارث و نزول عذاب در آيه «ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ ... » مطرح مى شود.
با نزول عذاب بر حارث آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » به عنوان اعلام اصابت عقاب الهى بر اين منكر غدير نازل مى شود.
در تأكيد اينكه نزول عذاب به درخواست خودش بوده آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا ... » نازل مى گردد.
ص: 378
تعجب از اين همه عجله حارث براى عذاب در آيه «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» انعكاس مى يابد.
با توجه به اين روند قرآنى در ماجراى حارث فهرى است كه مى توان اذعان داشت كمتر حادثه اى از وقايع اسلام است كه با اين ظرافت در قرآن منعكس گرديده باشد و سعى در حفظ همه جوانب آن شده باشد.
برداشت دوم: زمينه سؤالات حارث
حارث فهرى در حالى لب به اعتراض گشود كه اتمام حجت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در كامل ترين و بديع ترين نوع خود انجام گرفته بود، و در چنين زمينه اى حارث سؤال خود را آنگونه مطرح كرد كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است. به همين جهت ابعادى از تعجب درباره عكس العمل حارث به ميان مى آيد.
اما يك نگاه واقع بينانه درمى يابد كه آنچه حارث گفت قبل از او توسط ابوبكر و عمر هنگام بيعت در غدير به همين صراحت مطرح شده بود، با اين تفاوت كه آنان با زرنگى خاصشان درخواست عذاب را مطرح نكردند !
مگر همين دو نفر نبودند كه هم قبل از بيعت و هم بعد از آن گفتند: آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف خودت ؟ ! حضرت فرمود: از طرف خدا و رسولش است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود ؟ !(1)
مى بينيم حارث نيز همان مسئله را مطرح كرده كه سابقه آن در غدير وجود داشته و احيانا به تحريك همانان بوده، و شايد سخن دل همه كسانى بوده كه با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه چيز را كَأَن لَم يَكُن تلقّى كردند !
برداشت سوم: كيفيت تشكيك حارث
با اينكه مسئله مطرح شده در غدير «ولايت» بود، ولى مراحلى كه حارث در طرح سؤال خود مطرح كرده نشانه ريشه دار بودن اين شك در اعماق اعتقاد اوست. حارث
ص: 379
مانند كسى كه طلبكار است و منّتى هم بر سر پيامبر صلى الله عليه و آله مى گذارد مسئله را از توحيد شروع مى كند و مى گويد: ما را به لا اله الاّ اللّه دعوت كردى، و ما هم پذيرفتيم. وقتى نوبت به نبوت مى رسد به صراحت مى گويد: پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد. و پس از سال ها كه از اين پذيرفتن گذشته، مى پرسد: آيا نبوت تو از طرف خودت بوده يا خدا ؟
آنگاه قبل از ولايت، احكام الهى را زير سؤال مى برد و سپس با جسارت مى گويد: به همه اينها اكتفا نكردى ! گويا پيامبر صلى الله عليه و آله بارى بر دوش مردم گذارده و از مردم كار كشيده و منافع آن را به خود اختصاص داده كه با حضرت چنين سخن مى گويد ! و جالب است كه پس از سال ها عمل به اين احكام تازه مى پرسد: اين احكامى كه بر ما واجب يا حرام كردى واقعا از طرف خدا بود ؟ !
با اين همه تشكيك در اصل توحيد و نبوت و احكام، در مرحله نهايى تشكيك را بر سر ولايت على عليه السلام مى برد و آن را به عنوان «به حكومت گماشتن پسرعمويت» مطرح مى كند و به صورت انكار مى پرسد: آيا واقعا اين از طرف خداست ؟ كه معنايش اين است كه براى من روشن است كه از طرف خدا نيست !
همه اينها نشان مى دهد كه شك كننده درباره ولايت نمى تواند تفكيكى بين اين مسئله با ساير دستورات الهى حتى نبوت قائل شود؛ زيرا همه بر يك محور مى گردند كه آيا همه اينها از طرف خداست يا نه ؟ اگر هست همه از طرف خداست، و اگر نيست نمى توان بين نبوت و ولايت و دستورات الهى فرق قائل شد.
از سوى ديگر سؤال «مِنْكَ امْ مِنَ اللّه» غليظ ترين تعبير كفرآميز در برابر پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله است. يعنى 23 سال كه مردم را از بت پرستى به خدا پرستى و قبول نبوت و ولايت و ساير فرامين الهى رسانده اى، همه اينها پوچ بوده و خواسته دل خود را مطرح كرده اى، يا خدا چنين دستور داده ! ! در واقع سخنى را كه روز اول بايد مى پرسيدند در روز آخر به عنوان پشت پا به 23 سال مطرح مى كنند !
ص: 380
از بهترين قرائن بر چنين تمسخرى نسبت به خدا و رسول و دستورات الهى آن است كه بعد از اين همه سؤال و شنيدن پاسخ هاى قاطع، مانند كسى كه كارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بى حساب مى داند، از آن حضرت درخواست مى كند كه براى ديگران هم سهمى از اين قدرت قرار بده.
اين بدان معنى است كه همه را بازيچه دست تو مى دانم كه قابل همه گونه تغيير و تبديل است و آن را به هر كس بخواهى مى توانى واگذار كنى، و با استفاده از اين اختيار پسر عموى خود را بر ما مسلط كرده اى ! اين دقيقا همان چيزى است كه اهل سقيفه بدان تصريح كردند تا روزى كه يزيد تابلوى آن را بر فراز قصر خويش برافراشت و گفت:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ *** فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ(1)
برداشت چهارم: مباهله در غدير
مسئله حارث فهرى در غدير از صريح ترين نمونه هاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلال ها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مى داند و در زبان انكار مى كند و آن را كتمان مى نمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مى كنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مى خواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مى كند عذابى نازل فرمايد.
در طول تاريخ انبياء و اوصياء عليهم السلام موارد متعددى به چشم مى خورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان عليهم السلام بوده اند از نزول عذاب ترسيده و مباهله را پس گرفته و حق را پذيرفته اند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشته اند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(2) است.
ص: 381
در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهله اى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهله ها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مى رسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء صلى الله عليه و آله پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمى گذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مى داند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مى دانند، مسئله را به او واگذار مى كنند.
اما در ماجراى حارث مسئله به گونه اى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمى توان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: اگر محمد راست نمى گويد، عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمى گويم عذابى بر من فرست، گفت: اگر اين سخن حق است عذابى بر من فرست ! ! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مى توانست بگويد: اگر محمد راست مى گويد عذابى بر من فرست، و يا مى توانست بگويد: اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست؛ ولى مى گويد: اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست.
ص: 382
اين به معناى شقاوت مطلق است كه نمونه آن را در بسيارى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى سقيفه سراغ داريم. او مى گويد وقتى ثابت شد اصل مطلب حق است و يقين شد كه از طرف توست تازه من اولين منكر آن هستم؛ و در واقع روى دشمنى من تا كنون با پيامبر بود، ولى اكنون روى دشمنى ام با خداست كه چرا چنين دستورى را داده، و قساوتم مانند شيطان بدان درجه است كه حاضرم عذاب الهى را بپذيرم و از نعمت الهى اخراج شوم، ولى حق را به هيچ وجه نمى پذيرم !
جاى تعجب ندارد ؟ ! كدام عاقلى اينگونه مباهله مى كند ؟ آيا اين همان «النّارَ لاَ الْعارَ» نيست كه ابوبكر و عمر هنگام مرگ گفتند و حتى حاضر به توبه لسانى نشدند ؟
آرى، چنين مباهله اى در ميان مباهله هاى عالَم نظير ندارد و براى همين خداوند براى معرفى دشمن غدير ماجراى آن را در قرآن منعكس نموده است، تا مردم جهان از هر دين و فرقه اى اين آيه را ببينند و در جستجوى شأن نزول آن بر آيند كه گوينده آن چه كسى بوده كه يا جهل و سفاهتش او را بدين گفتار كشانده، و يا شقاوت و استكبارش او را بدين سو سوق داده است.
براى همين است كه خدا درباره اش آيه نازل كرد و او را «جَبَّارٍ عَنِيدٍ» خواند، آنجا كه فرمود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» .
روزى يك نفر از اهل يمن نزد معاويه آمد. معاويه كه كثرت شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در اهل يمن مى دانست به طعنه به او گفت: شما اهل يمن چقدر نادانيد كه زنى (به نام بلقيس) بر شما حكومت مى كرد !
مرد يمنى بلا فاصله گفت: شما چقدر نادانيد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله شما را دعوت كرد گفتيد: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» ، و نگفتيد: اللهمَّ انْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاهْدِنا الَيْهِ: خدايا اگر اين حقى از سوى توست ما را هم بدان هدايت فرما ! !(1)
ص: 383
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله دومين مباهله انجام شد، با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مى گويد و از طرف خدا مى گويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» .
برداشت پنجم: شرط نزول عذاب بر حارث
با آنكه مباهله قيد و شرطى ندارد و خداوند براى اتمام حجت عذاب نازل مى كند، ولى در ماجراى حارث فهرى نكته خاصى جلب توجه مى كند؛ خداوند حضور رَحْمَةٌ لِلْعالَمين را مانع از عذاب اعلام مى كند و گويا به حارث مى فرمايد: اگر واقعا درخواست عذاب دارد و از سخن خود باز نگشته، بايد از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رود.
اين شرط را نيز در متن قرآنش ثبت فرموده كه مى فرمايد: «ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» . بنا بر اين، دو راه پيش روى حارث بود: توبه يا خروج از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله.
در اين باره در حديثى اشاره به پشت پرده ماجرا آمده؛ آنجا كه مى فرمايد:
اينكه خدا مى فرمايد: «وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» حتى اگر در ظاهر توبه و بازگشت خود را اعلام مى كردند - اگرچه قبلاً چنين نبودند - پذيرفته مى شد، چرا كه از حكمت خداوند در دنيا آن است كه دستور به قبول ظاهر و ترك جستجو درباره باطن اشخاص مى دهد، چرا كه دنيا جاى مهلت و انتظار است و آخرت محل جزاست كه بعد از آن جايى نيست.
اينكه خداوند مى فرمايد: «ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ ... » : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه در ميان آنان استغفار كننده باشد براى آن است كه در بين آنان كسانى بودند كه خدا مى دانست به زودى ايمان مى آورند يا از نسلشان فرزندان پاكى به دنيا مى آيند كه
ص: 384
به فضل خدا مؤمن مى شوند و لذا به جرم كفر پدرانشان آنان را نابود نفرمود و اگر چنين نبود آنان را هلاك مى نمود» .(1)
به همين جهت بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله صريحا به حارث فرمود: امّا تُبْتَ وَ امّا رَحِلْتَ: يا توبه كن يا از نزد ما بيرون برو؛ يعنى يا به قسمت دوم آيه عمل كن كه «يَسْتَغْفِرُونَ» است و يا به قسمت اول آيه عمل نكن كه «وَ أَنْتَ فِيهِمْ» است و از جايى كه من حضور دارم خارج شو تا عذابى كه درخواست مى كنى بر تو نازل شود.
جالب اين است كه گويا حارث براى نزول عذاب عجله داشته چرا كه به صراحت مى گويد: قَلْبى ما يُتابِعُنى عَلَى التَّوْبَةِ وَ لكِنْ ارْحَلُ عَنْكَ: قلبم براى توبه رضايت نمى دهد، ولى از نزد تو مى روم !
برداشت ششم: مشابهت به اصحاب فيل
عذابى كه بر حارث نازل شد با درخواست او مطابق بود. طبق آيه، او درخواست سنگ آسمانى يا عذاب دردناك نمود. در روايات وارد شده كه او سنگ آسمانى يا صاعقه سوزاننده درخواست كرد، كه مورد دوم را خداوند به كنايه فرموده است.
آنچه جالب توجه است مشابهت كامل عذاب او با عذاب اصحاب فيل است. خداوند درباره اصحاب فيل مى فرمايد: «وَ أرسل عَلَيْهِمْ طَيْرا أَبابِيلَ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(2). در مورد حارث هم پرنده اى از آسمان ظاهر شد كه ريگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث رها كرد. نشانه گيرى چنان دقيق بود كه آن ريگ از وسط سر حارث وارد شد و طول بدن او را در نورديد و از دُبُر او خارج شد و او را نقش زمين ساخت.
تكرار ماجراى اصحاب فيل و سابقه اى كه در اذهان از ماجراى ابرهه بود، عظمت غدير را نشان داد. اين بدان معنا مى توانست باشد كه پروردگارِ كعبه براى هميشه
ص: 385
نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مى كند و توطئه هاى آنان را خنثى مى نمايد، هر چند كه در عظيم ترين جلوه ظاهرى جلوه كنند و با فيل براى تخريب خانه خدا آيند.
همان گونه كه پروردگار غدير براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مى كند و توطئه هاى آنان را خنثى مى نمايد، اگر چه در جلوه هاى وحشتناكى چون سقيفه و كربلا ظاهر شوند.
آرى اينگونه است كه غدير و ولايت على بن ابى طالب عليه السلام با گذشت چهارده قرن و با داشتن دشمنان هميشگى و پر قدرت ظاهرى، اكنون از بلندترين قله هاى فكرى جهان خود را نشان مى دهد و پانزدهمين قرن خود را به جشن نشسته است.
برداشت هفتم: تصريح قرآن به كفر منكر ولايت
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مى فرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» . معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مى شود: حارث كه ولايت على عليه السلام را نمى پذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليه السلام قدرت دفع آن را نداشتند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» ؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(1)
امام صادق عليه السلام هم درباره اين آيه از «مصحف فاطمه عليهاالسلام» نقل مى فرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليه السلام» است.(2)
ص: 386
برداشت هشتم: تأييد آسمانى در غدير
يكى از مطالب بسيار مهم كه در اين حديث به صورت اشاره آمده، آن است كه در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابى طالب عليه السلام مى نمايند. عين عبارتى كه در متن داستان گذشت چنين است:
در روز غدير خم -
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را منصوب فرمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مُشْرِف شده اند و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه فَاتَّبِعُوهُ وَ الاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد.
اين رؤيت ملائكه در غدير يك بار هم در زمين به وقوع پيوست، آنگاه كه در غدير مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند !
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)
برداشت نهم: انتخابِ بهترين در غدير
بهترين انتخاب با زيباترين گونه انتصاب در غدير صورت گرفت، تا آنجا كه اگر تمام مردم عالم جمع مى شدند و عقل و تجربه خود را روى هم مى گذاشتند
ص: 387
نمى توانستند بالاتر و والاتر از دوازده امام معصوم عليهم السلام را به عنوان جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كنند.
اين بدان معناست كه انتخاب خداوند حكيم و مهربان هرگز قابل مقايسه با انتخاب بشر نيست، چرا كه در آنجا اشتباه را راهى نيست و جز او خبر از باطن انتخاب شونده ندارد.
اكنون چه زيباست كه در متن ماجراى حارث، خداوند تعالى مستقيما با مخالفين ولايت على عليه السلام رو به رو شده و پاسخ آنان را با حكيمانه ترين صورت فرموده است. در اين كلام الهى جهت برگزيدن اوصياى پيامبر صلى الله عليه و آله را اطاعت آنان و امتحان خدا از آنان در تسليم ذكر كرده، و كراماتى كه به همين جهت از خدا به آنان اختصاص يافته است.
يعنى اينان مدال گرفتگان از ساحت مقدس پروردگار بر نهايت درجه عبوديت و بندگى هستند، و هيچ موجود ديگرى نتوانسته خود را به اين درجه برساند. آيا اين يك منت الهى بر مردم نيست كه امور بندگانش را به چنين مخلوقات با عظمتى بسپارد ؟ آيا اگر بر هر كس ديگرى مى سپرد به دور از حكمت الهى نبود ؟ در اين باره در متن حديث چنين مى خوانيم:
ارْتَضى عِبادا مِنْ عِبادِهِ وَ اخْتَصَّهُمْ بِكَراماتٍ لِما عَلِمَ مِنْ حُسْنِ طاعَتِهِمْ وَ انْقِيادِهِمْ لأمْرِهِ، فَفَوَّضَ الَيْهِمْ امُورَ عِبادِهِ وَ جَعَلَ عَلَيْهِمْ سِياسَةَ خَلْقِهِ بِالتَّدْبيرِ الْحَكيمِ الَّذى وَفَّقَهُمْ لَهُ(1):
خداوند بندگانى را برگزيده و به خاطر اطاعت نيكو و انقياد آنان در برابر اوامرش آنان را به كراماتى اختصاص داده است. آنگاه امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانه اى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
ص: 388
برداشت دهم: شباهت به حضرت عيسى عليه السلام
آغاز ماجراى حارث فهرى از ذكر فضيلتى عظيم براى اميرالمؤمنين عليه السلام، يعنى شباهت آن حضرت به عيسى بن مريم عليه السلام بود. با توجه به محتواى بسيار عميق آن و مطرح شدن چنين فضيلتى در غدير، به موشكافى آن در چند مرحله مى پردازيم:
آنچه در اين قسمت از غدير به عنوان فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين بخش از ماجرا مطرح شده، در واقع فقط بيان عظمت است و نام فضيلت خاصى در آن به چشم نمى خورد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اگر ترس از مبالغه مردم نبود آن فضيلت را مى گفتم، و چون ترس دارم از ذكر آن خوددارى مى كنم !
اما همين ابهام دليل بر فضيلتى عظيم است كه مردم تحمل شنيدن آن را ندارند، اگر چه آن منقبت به طور خاص براى ما روشن نباشد. در عظمت آن همين بس كه اگر گفته مى شد مردم خاك پاى على عليه السلام را براى تبرك بر مى داشتند.
نمونه اين فضيلت را در متن خطبه غدير مى بينيم؛ كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدون آنكه فضيلت خاصى را بيان كند، فقط به بى انتها بودن فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره مى كند:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عِنْدَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ انْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - اكْثَرُ مِنْ انْ احْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ:
اى مردم، فضائل على بن ابى طالب عليه السلام نزد خداوند - كه در قرآن آنها را نازل كرده - بيش از آن است كه بتوانم آنها را در يك مجلس بشمارم.
شباهت اميرالمؤمنين عليه السلام به حضرت عيسى عليه السلام كه در اين حديث مطرح شده درباره خود اين دو وجود مبارك نيست، بلكه از نظر مردمى است كه درباره ايشان غلوّ مى كنند، چنانكه مى فرمايد: لَوْ لا انْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ امَّتى فيكَ ما قالُوا فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ ... .
ص: 389
نكته اين است كه ترس از غلو را حضرت درباره همه مردم نمى فرمايد، بلكه آن را به «طوائفى از امت» نسبت مى دهد. اين بدان معنى است كه اگر عده اى فتنه گر نبودند و مردم را با بهانه هاى واهى به سوى غلو نمى كشاندند، پيامبر صلى الله عليه و آله آن فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام را هم مى فرمود، و نتيجه آن مى شد كه مردم در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از شهادت آن حضرت در حيات اميرالمؤمنين عليه السلام خاك پايش را براى تبرك بر مى داشتند.
در متن كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده: ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. بايد بدانيم مسيحيان درباره عيسى عليه السلام چه گفته اند تا اين وجه شباهت روشن شود. در اين باره پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام چنين فرمود:
انَّ فيكَ مَثَلاً مِنْ عيسى: ... احَبَّهُ النَّصارى حَتّى انْزَلُوهُ الْمَنْزِلَ الَّذى لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ. وَ فى رَوايَةٍ : حَتّى جَعَلُوهُ الها :
در تو شباهتى به عيسى هست: ... مسيحيان او را دوست داشتند تا آنجا كه او را در مقامى كه در آن حد نبود قرار دادند. و در روايتى: او را خدا قرار دادند.(1)
بنا بر اين، وجه شباهت در اين است كه عده اى با شنيدن بعضى فضائل عظيم نسبت الوهيت به اميرالمؤمنين عليه السلام ندهند، چنانكه درباره حضرت عيسى عليه السلام چنين مسئله اى اتفاق افتاد و عده اى او را پسر خدا و حتى خود خدا دانستند.
اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اين باره مى فرمايد: مَثَلى فى هذِهِ الامَّةِ مَثَلُ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ؛ احَبَّهُ قَوْمٌ فَغالُوا فى حُبِّهِ فَهَلَكُوا ... : مَثَل من در اين امت مانند عيسى بن مريم است، كه عده اى به او محبت ورزيدند ولى در محبت خود غلوّ كردند و هلاك شدند ... .(2)
ص: 390
در اين فراز از واقعه غدير «خاك پاى على عليه السلام» به چند عنوان و از چند جهت مطرح شده است:
يك. لا تَمُرُّ بِمَلَأ مِنَ النّاسِ
اين عبارت بدان معناست كه «از كنار هر گروهى از مردم عبور مى كردى خاك پاى تو را براى تبرك بر مى داشتند» . اولاً نشان مى دهد آن فضيلت به قدرى مهم است كه همه مردم اينگونه مى شوند نه گروه خاصى. ثانيا لازم نيست مردم به در خانه تو هجوم آورند، بلكه از هر جا عبور كنى مردم بى اختيار چنين خواهند كرد !
دو. مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ
مطرح كردن «تُراب اقدام» بالاترين گونه احترام عرفى است كه وقتى مردم به قداست كسى معتقد شوند حاضرند پست ترين چيز منسوب به او را به عنوان با ارزش ترين چيز بردارند و حفظ كنند و بدان تبرك جويند. لذا خاك پاى او كه در واقع زير پاى او قرار گرفته مورد احترام قرار مى گيرد. در اين حديث هم مى بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيد بر جمله «زير پاى تو» بر اين عظمت تأكيد مى فرمايد.
سه. يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ
مطرح شدن «بركت» بدان معناست كه مردم با شنيدن آن فضيلت، خاك پاى على عليه السلام را به عنوان تبرك بر مى داشتند و آن را مايه بركت زندگى خويش مى دانستند. در بعضى احاديث حتى كلمه «يُقَبِّلُونَهُ» آمده است(1)، يعنى «خاك پاى تو را مى بوسيدند» .
در احاديث ديگرى «يَسْتَشْفُونَ بِهِ» ذكر شده(2) كه به معناى «شفا گرفتن از خاك پاى على عليه السلام» است. حتى در بعضى احاديث با آب مخلوط كردن خاك پاى على عليه السلام براى خوردن آن مطرح شده كه مى فرمايد: لَوْ حَدَّثْتُ بِما انْزِلَ فى عَلِىٍّ ما وَطَئَ عَلى مَوْضِعٍ فِى الارْضِ الاّ اخِذَ تُرابُهُ الَى الْماءِ:
ص: 391
اگر نقل كنم آنچه درباره على نازل شده، قدم بر جايى از زمين نمى گذارد مگر آنكه خاكش را به سوى آب مى برند(1) ! ! (كنايه از اينكه با آب مخلوط مى كنند و مى خورند) .
جالب تر از همه احاديثى است كه برداشتن خاك پاى على عليه السلام را به عنوان تبركِ نسل هاى بعدى مطرح كرده است. در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
لَوْ لا انْ لا يَبْقى احَدٌ الاّ قَبَضَ مِنْ اثَرِكَ قَبْضَةً يَطْلُبُ بِهَا الْبَرَكَةَ لِعَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا يَبْقى احَدٌ الاّ قَبَضَ مِنْ اثَرِكَ قَبْضَةً:
اگر نبود كه مى ترسيدم احدى باقى نماند مگر آنكه از خاك پاى تو مُشتى بردارد تا براى نسل بعد از خود بركت قرار دهد، درباره تو سخنى مى گفتم كه هيچ كس نماند مگر آنكه از جاى پاى تو مشتى از خاك بردارد.(2)
چهار. از خاك پا تا خاك قبرش
جا دارد اشاره كنيم كه مردم آن زمان - با آن همه فضايل كه درباره على عليه السلام شنيده بودند - ولى گويا هنوز معرفتى به مقام آن حضرت نداشتند؛ و گذشته از كينه توزان، بسيارى از دوستان هم آنگونه كه بايد به عظمت علوى نمى نگريستند.
خدا را شكر كه ما در عصرى زندگى مى كنيم كه در سايه احاديث ائمه عليهم السلام و رشدى كه فكرها و قلب ها به بركت آنها پيدا كرده اند، شيعيان چنان عظمتى به مقام عصمت كبرى قائل اند كه اگر امروز على بن ابى طالب عليه السلام يا يكى از ائمه تا امام زمان عليهم السلام در ميان مردم حضور مى يافت همه خاك پايش را براى تبرك بر مى داشتند، بدون آنكه آن مطلبى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شنيده باشند.
بلكه اگر امروز قنبر يا فضه زنده مى شدند مردم خاك پاى آنان را به عنوان غلام و كنيز اميرالمؤمنين عليه السلام سرمه چشمان خود مى نمودند.
ص: 392
نمونه بارز آن تبرك به غبار حرم هاى شريفه است، بلكه در زيارات به صراحت مى گوييم: وَ اجْعَلْ ارْواحَنا تَحِنُّ الى مَوْطِئِ اقْدامِهِمْ: خدايا ارواح ما را چنان قرار ده كه متمايل به جاى پاى آنان باشد. از همه بالاتر تربت حسينى است كه در طول قرن ها خاكى را كه نه جاى پاى حسين عليه السلام است بلكه همين كه در جوار حرم اوست و عطر عاشورايى دارد شيعيان آن را تا اقصى نقاط جهان براى تبرك مى برند.
آنچه در اين حديث آمده در طول تاريخ درباره اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح بوده است، كه عده اى درباره حضرت افراط و غلو مى كردند و نسبت خدايى به آن حضرت مى دادند و عده اى ديگر تفريط مى كردند و به آن حضرت ناسزا مى گفتند. در دو فراز از اين حديث، به هر دو گروه پاسخ داده شده است:
اول. پاسخ به اشكال تراشى در ادامه آيه «وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ ... » خداوند تعجب عده اى را اينگونه پاسخ مى دهد: «إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ ... وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ» .
منظور از اين آيه آن است كه وقتى خدا بخواهد به بنده اى تفضّل كند به بالاترين مقامات او را مى رساند، و اين تعجبى ندارد تا آنجا حتى اگر خدا بخواهد از همين مردم عده اى را ملائكه قرار دهد.
دوم. پاسخ به منكران
در همين ماجرا، وقتى عده اى از منافقين گفتند: «درباره على زياده روى كرد» ، خداوند مستقيما پاسخ آنان را داد كه در ذكر اصل ماجرا گذشت. خلاصه آن پاسخ اين است كه فرمود:
كجاى اين فضائل جاى انكار دارد ؟ اينان بندگان امتحان شده اى هستند كه لياقت خود را در مقام انقياد نشان داده اند و خدا هم آنان را به كراماتى اختصاص داده و امور بندگانش را به آنان سپرده است؛ مانند همه پادشاهان دنيا كه وقتى خدمتگزارىِ يكى از
ص: 393
كارگزاران خود را بپسندند و اطاعت او را در حد كمال ببينند، امور مهم لشكر و كشور خود را به او مى سپارند چرا كه به آنها اعتماد مى كنند.
برداشت يازدهم: اشكال در آيه «سَألَ سائِلٌ ... » و پاسخ آن
پس از ابلاغ ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آيه «سأل سائل ... .» اتفاق افتاد، كه در عنوان خود مفصل آمده است. بسيارى از مفسران و تاريخ نگاران نيز اين داستان را بيان كرده اند، كه در عنوان «حديث غدير» آمده است.
اما اشكالى كه در اينجا مطرح شده از سوى صاحب تفسير «المنار» است، كه پس از نقل اين جريان مى گويد: سوره معارج مكى است، ولى شأن نزول آيات مربوط به واقعه سال هاى پس از هجرت است. اين دو با هم همخوانى ندارد.
در تفسير «الميزان» در جواب او مى گويد:
1. روايات در شأن نزول اين آيات دو دسته اند: رواياتى كه شأن نزول را در مكه مى دانند، و رواياتى كه شأن نزول را در واقعه غدير مى دانند. هر دو دسته روايت آحاد يا همان خبر واحد است و شما بدون هيچ ترجيحى دسته اول را انتخاب كرديد !
2. بر فرض اينكه مجموعه سوره مكى باشد، همانگونه كه مضمون بيشتر آيات آن اينگونه است، اما معلوم نيست كه همه آيات مكى باشد، بلكه اين آيات مدنى اند. در اين مورد مصداق هاى ديگرى نيز در قرآن هست، مثل آيه 67 سوره مائده كه ايشان و همفكرانش اصرار دارند كه مربوط به اول بعثت است. در حالى كه عموم مفسران اتفاق دارند كه سوره مائده سوره اى مدنى است.
عبرت هاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى
اشاره
عبرت هاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى(1)
از هلاكت حارث فهرى و ماجراى سنگ آسمانى در غدير - كه در چند قدمى پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد - دو درس عبرت آموز مى توان گرفت:
ص: 394
عبرت اول
كسى كه دشمن ولايت و امامت است سزاوار زنده ماندن و بهره مندى از نعمت هاى خدا نيست.
عبرت دوم
هلاكت حارث در چند قدمى پيامبر صلى الله عليه و آله و در حضور آن حضرت به اين معنى است كه منكر ولايت، و لو نزد پيامبر صلى الله عليه و آله هم باشد يا بالاى سر يا پايين پاى او دفن شود، اگر از مكتب و باورهاى او فاصله زيادى دارد، نزديكىِ مكانى و هم زبانى فضيلتى براى او شمرده نمى شود و اثرى در دفع عذاب و كيفر از او نخواهد داشت.
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: «فَمَن تَبِعَنى فَإنَّهُ مِنّى وَ مَن عَصانى فَإنَّكَ غَفورٌ رَحيمٌ»(1): «هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى كند تو بخشنده و مهربانى» .
و درباره قارون مى فرمايد: «إنَّ قارونَ كانَ مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَيهِم»(2): «قارون از قوم موسى بود اما بر آنان ستم كرد» . و درباره سرنوشت نهايى و عاقبت قارون مى فرمايد: «فَخَسَفنا بِهِ وَ بِدارِهِ الأرضَ»(3): «سپس ما او و خانه اش را در زمين فرو برديم» .
همچنين فرزند نوح عليه السلام اگر چه از خاندان پيامبر و از نسل او است، ولى از آن جهت كه از راه خدا و بندگى دور است قرآن درباره اش مى گويد: «قالَ يا نوحُ إنَّه لَيسَ مِن أهلِكَ إنَّه عَمَلٌ غَيرُ صالَحٍ»(4): « (خداوند به نوح عليه السلام) فرمود اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غير صالح و فرد ناشايسته اى است» .
ص: 395
از على بن موسى الرضا عليه السلام روايت شده است: او فرزند واقعى حضرت نوح عليه السلام بود، ولى چون نافرمانى خدا كرد خدا فرزندى او را نفى كرد. و همين گونه است كسى از ما كه نافرمانى خدا كند؛ او هم از ما خانواده نيست.(1)
از اين روايت فهميده مى شود، آنچه را خداوند از حضرت نفى كرده، نفى رابطه سببى پدر و فرزندى نبوده بلكه نفى ارتباط مكتبى و معرفتى فرزند با پدر بوده است.
از اين رو ملاك رستگارى زبان، نژاد، قبيله و نزديكى مكانى نيست، چرا كه همه اينها در ابولهب بود، ولى خداوند درباره اش مى فرمايد: «تَبَّت يَدا أبى لَهَبٍ وَ تَبَّ»(2): «بريده باد دو دست ابولهب و نابود شود» . بلكه ملاك سعادت نزديكى به مكتب و باورها و همراهى با دل و زبان و عمل است. همانگونه كه سلمان و ابوذر با اين ويژگى جزو اهل بيت پيامبر عليهم السلام گرديدند و رستگار شدند.
امام سجاد عليه السلام در اين باره مى فرمايد: خداوند بهشت را براى بندگان مطيع آفريده است اگر چه آنان سياهپوست باشند، و دوزخ را براى گناهكاران آفريد اگر چه از دودمان قريش باشند.(3)
و لذا مى بينيم حارث قبل از هلاكت به نماز و روزه و عبادات ديگر اعتراف كرد، ولى چون ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را انكار كرد هلاك شد. اين بدين معنى است كه اگر كسى به خدا باور داشته باشد و عبادات زيادى هم انجام دهد، ولى در برابر خدا و رسولش صلى الله عليه و آله از روى دشمنى و تكبر نافرمانى كند و ولايت را نپذيرد، باور به خدا و عبادات او به تنهايى نجات بخش نخواهد بود. همان گونه كه شيطان نيز با اعتراف به يگانگى خدا و رسالت پيامبران عليهم السلام و باور به رستاخيز و عبادت چندين هزار ساله اش، به خاطر تكبر در برابر خداوند و نافرمانى از دستور خدا، از رحمت خدا رانده شد و از سعادت ابدى محروم گشت.(4)
ص: 396
اسناد ماجراى حارث فهرى و وجوه دلالت آن
اشاره
اسناد ماجراى حارث فهرى و وجوه دلالت آن(1)
از جمله دلائل قطعى بر دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آياتى از سوره معارج است:
پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، حارث بن نعمان نزد آن حضرت آمد و گفت: از سوى خدا ما را به شهادتين فرمان دادى از تو پذيرفتيم. به نماز و زكات امر كردى قبول كرديم. سپس به اينها راضى نشدى تا اينكه پسرعمويت را بر ما برترى بخشيدى ؟ آيا خدا به تو چنين دستورى داده يا از پيش خود مى گويى ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخ داد: سوگند به اللّه - كه معبودى جز او نيست - اين فرمان از جانب خداست.
حارث روى برگرداند و گفت: خدايا، اگر اين امر حق و از سوى تو است، از آسمان بر ما سنگ بباران.
پس سنگى از آسمان بر او افتاد و وى را كشت. در پى اين رخداد، اين آيات نازل شد:
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ»(2): «خواهنده اى عذاب واقع شدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .
در اينجا ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى را از دو جهت بررسى مى كنيم:
الف . نام شمارى از راويان ماجراى حارث و نزول آين آيه
گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهل سنت نزول اين آيات از سوره معارج درباره حارث در غدير خم را روايت كرده اند:
ص: 397
1. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى
2. سبط بن جوزى، شمس الدين
3. ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى
4. محمد بن يوسف زرندى مدنى
5 . شِهاب الدين دولت آبادى
6 . على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين
7. على بن محمد بن صبّاغ، نورالدين
8 . عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى
9. عبدالرئوف مُناوى، شمس الدين
10. شيخ بن عبداللّه عيدروس
11. محمود بن محمد شيخانى قادرى مدنى
12. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
13. احمد بن فضل باكثير مكّى
14. محمد محبوب عالم
15. محمد صدر عالم
16. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
17. احمد بن عبد قادر عجيلى
18. سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى (ثعالبى) نيشابورى، ابواسحاق (م 427 يا 437 ق) در «الكشف و البيان» گويد: از سفيان بن عُيَينه پرسيدند: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ وى گفت: مطلبى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى مرا از آن نپرسيده است. پدرم، از جعفر بن محمد و او از پدرانش عليهم السلام نقل كرده
ص: 398
كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد، ندا داد و مردم گرد آمدند. پس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
خبر اين رخداد در شهرها پيچيد و پراكنده گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد. او بر شتر ماده اش سوار شد و خود را به ابطح رساند. از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و بست.
سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله - كه اصحابش گرداگرد او بودند - رفت و گفت: اى محمد، از جانب خدا به ما دستور دادى شهادت دهيم كه معبودى به جز او نيست و تو فرستاده اويى، آن را از تو پذيرفتيم. فرمان دادى كه پنج نوبت نماز بگزاريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه زكات بدهيم، آن را پذيرفتيم. فرمان دادى كه در ماه رمضان روزه بگيريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه حج گزاريم، آن را نيز پذيرفتيم. اما تو به اينها راضى نشدى تا اينكه دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از سوى تو است يا از سوى خداى عزوجل ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ داد: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين از سوى خداست.
حارث بن نعمان روى گرداند و به سوى مركبش رفت، در حالى كه مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست.
هنوز حارث به مركبش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او افكند، كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرو فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهنده اى عذابى را در خواست كرد. كه از آن كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .(1)
ص: 399
دانشمندان اهل تسنّن بسيار از تفسير و ديگر مؤلفات ثعلبى نقل و به روايات او استشهاد و اعتماد كرده اند، از جمله: قرطبى، نَوَوى، كمال الدين دميرى، نورالدين حلبى، حسين دياربكرى، محمد بن معتمدخان بدخشى و احمد بن باكثير مكّى.(1)
به خصوص در مورد اسانيد روايى تفسير ثعلبى نزد اهل سنت نيز تفسير ثعلبى از كتاب هاى شناخته شده و مورد اعتماد اهل سنت است. آنان اين كتاب را با اسانيد خود از مؤلفش روايت مى كنند، و روايات آن را نقل و به آنها اعتماد مى نمايند، از جمله: عزّالدين ابن اثير(2) و ابومحمد بن محمدامير در رساله اسانيدش.
ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و ابن وردى و صفدى و يافعى و ابن شحنه و ابن قاضى شُهبه و سيوطى و ولى اللّه دهلوى(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات. او تأليفات بسيار دارد، از جمله تفسيرى به نام «الكشف و البيان عن تفسير القرآن» و «الكامل فى علم القرآن» و «العرائس» . ثعلبى از ابوطاهر بن خزيمه، امام ابوبكر بن مهران مُقرى و ابوالقاسم قشيرى روايت كرده است. ابوالحسن واحدى شاگرد او است. ابوالقاسم قشير، عبدالغافر بن اسماعيل و ذهبى فارسى نيز وى را ستوده اند.
يوسف بن قِزُغْلى تركى بغدادى عونى هبيرى حنفى، شمس الدين، ابوالمظفر، سبط بن جوزى (م 656 ق) در «تذكرة خواصّ الامّة» مى نويسد: عالمان سيره اتفاق
ص: 400
نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع و در هجدهم ذى الحجه رخ داده است. وى صحابه اش را كه صد و بيست هزار تن بودند گرد آورد و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليه السلام) با سخنى صريح، بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود. ابواسحاق ثعلبى در تفسير به اِسنادش، روايت كرده كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين ها پيچيد و در آبادى ها و شهرها منتشر گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد ... . در ادامه ماجراى حارث را - كه گذشت - آورده است.(1)
ذهبى و ابن وردى(2): سبط بن جوزى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. از تأليفات او است: تاريخ جامع «مرآة الزمان» و «تذكرة الخواصّ من الأمّة» و تفسيرى در بيست و نه مجلد. همچنين وى «جامع كبير» را شرح كرد و مجلدى در مناقب ابوحنيفه گرد آورد.
ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى نيز ماجراى حارث بن نعمان را از ثعلبى در تفسيرش نقل كرده است. كتاب «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» اثر يمنى وصابى نزد اهل سنت از كتاب هاى مشهور است. محمدمحبوب در جاهايى از «تفسير شاهى» از اين كتاب نقل كرده است.(3)
محمد بن يوسف بن حسن بن محمد بن محمود بن حسن زرندى مدنى حنفى، شمس الدين (ت 693 - پس از 750 ق) نيز ماجراى نزول آيه مذكور در شأن حارث بن نعمان فِهرى را از ثعلبى نقل كرده است.(4) ابن حجر عسقلانى و ابن صبّاغ مالكى
ص: 401
و شِهاب الدين احمد و كاتب چَلَبى و ديارِبَكرى و سَمهودى(1): وى را توثيق كرده و ستوده اند. «درر السمطين فى مناقب السبطين عليهماالسلام» و «بغية المرتاح» و «الإعلام» از آثار او است. حافظ شمس الدين جَزَرى دمشقى نيز در «فهرست مشايخ جنيد بليانى» او را ستوده است.
شهاب الدين بن شمس الدين بن عمر زاولى دولت آبادى، ملك العلماء (م 849 ق) نيز در «هداية السعداء» نزول آيه مذكور و ماجراى حارث فهرى در روز غدير را از «الزاهديّة» از «تفسير ثعلبى» روايت كرده است.(2) شِهاب الدين دولت آبادى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت است. غلام على آزاد و عبدالحق دهلوى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى و رشيدالدين دهلوى(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند. وى نزد قاضى عبدالمقتدر دهلوى و مولانا خواجكى دهلوى درس آموخت. قاضى عبدالمقتدر نيز او و تأليفاتش را ستوده كه از جمله «الإرشاد فى النحو» است.
على بن عبداللّه سَمهودى شافعى، نورالدين (ت 844 - م 911 ق) نيز در «جواهر العقدين» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده است.(4) سخاوى و عبدالقادر عيدروس و عبدالغفار بن ابراهيم عَكّى عُدثانى و محمد بن يوسف شامى و عبدالحق دهلوى و محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى و محمود بن على شيخانى قادرى و ابراهيم كردى و احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى و محمد بن محمدخان بدخشى و تاج الدين دهّان مكّى و احمد بن عبدالقادر
ص: 402
عجيلى و رشيدالدين خان دهلوى(1): وى را توثيق كرده و ستوده اند.
او شاگرد سعد بن ديرى بوده، و بامى و جوهرى به او اجازه تدريس داده، و شِهاب سارمساجى به او هم اجازه تدريس و هم اجازه فتوا داده اند. وى از خواصّ مَحَلّى و مُناوى بوده، و اين دو و زكريا به او اجازه فتوا دادند. حافظ ابن فَهد و حافظ شمس الدين سخاوى نيز وى را توثيق كرده اند. وى فتاوايش را در دو مجلد جمع كرده و «جواهر العِقدين فى فضل الشرفين» و «تاريخ مدينة» از آثار او است.
ابن صبّاغ نورالدين على بن محمد مالكى نيز در «الفصول المهمّة» خبر نزول آيات نخستين سوره معارج را از تفسير ثعلبى روايت كرده و ثعلبى را به وصف «امام» ستوده است.(2) ابن صبّاغ از دانشمندان پرآوازه و از مشايخ بزرگ و معتمَد مذهب مالكى است. شمارى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت فراوان از كتاب «الفصول المهمة» اثر ابن صبّاغ نقل كرده اند، از جمله: حلبى در سيره اش، صَفّورى در «نزهة المجالس» ، شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» ، عجيلى در «ذخيرة المآل» و سَمهودى در «جواهر العقدين» . عجيلى و محمد بن عبداللّه مطيرى مدنى شافعى وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
سيد جمال الدين عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى نيز در «الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج و ماجراى حارث را نقل كرده،
ص: 403
كه همان نقل ثعلبى است.(1) سيد جمال الدين محدّث شيرازى از دانشمندان بزرگ و موثّق اهل سنت است. دهلوى و ملا على قارى(2): او را توثيق كرده اند. وى از مشايخ اجازه دهلوى است. عبدالحق دهلوى و دياربكرى و ولى اللّه دهلوى او را توثيق كرده اند.
شمس الدين عبدالرئوف بن تاج العارفين مُناوى (ت 952 - م 1031 ق) در «فيض القدير فى شرح الجامع الصغير» خبر نزول آيات ابتدايى سوره معارج درباره حارث بن نعمان را در شرح حديث غدير از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(3) محمدامين بن فضل اللّه محبّى دمشقى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. شيخ سليمان بابلى، سيد ابراهيم تاشكندى، شيخ على اجهورى ولىّ معتقد، احمد كلبى و پسرش شيخ محمد و عده اى ديگر از شاگردان او هستند. وى تأليفات بسيار دارد، كه مهم ترينش شرح او بر «الجامع الصغير» و شرح او بر سيره منظوم عِراقى است.
شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه عيدروس (ت 993 - م 1041 ق) نيز در «العقد النبوى و السرّ المصطفوى» خبر مذكور را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(5) محبّى و شيخانى قادرى و محمد محبوب عالم(6): او را ستوده اند.
وى شاگرد عمويش شيخ عبدالقادر بن شيخ علومى است، و شيخ عبدالقادر او را ستوده است.
ص: 404
محمود بن محمد شيخانى قادرى نيز در «الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج را نقل كرده است.(1)
شيخانى قادرى از دانشمندان معتمَد اهل سنت است و رشيدالدين خان دهلوى در كتابش «غرّة الراشدين» از او نقل و به او اعتماد كرده است.
نورالدين على بن ابراهيم حلبى (ت 975 - م 1044 ق) نيز در كتاب سيره خود به نام «إنسان العيون فى سيرة النبى المأمون صلى الله عليه و آله» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان و ترديد او نسبت به حديث غدير را روايت كرده است.(2)
عبداللّه بن حجازى شرقاوى و محبّى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند.
احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى شافعى (م 1047 ق) نيز در كتاب «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام» نزول آيات شريفه سوره معارج و ماجراى حارث فهرى را از ثعلبى روايت كرده است.(4)
محمدامين محبّى و رضى الدين محمد بن على بن حيدر(5): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
محبوب عالم در «تفسير شاهى» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از «العقد
ص: 405
النبوى» از تفسير ثعلبى نقل كرده است. محبوب عالم از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت بوده، و كتابش «تفسير شاهى» نزد دانشمندان اهل سنت از جمله دهلوى معتبر است و آن را ستوده اند.
محمد صدر عالم نيز در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام» خبر مورد بحث را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(1)
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى (م 1182 ق) نيز خبر مذكور را از تفسير ثعلبى روايت كرده و سپس مى گويد: اين مطلب را حافظ علامه ابوالسُعود رومى در تفسير مشهورش آورده است.(2) احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى و صدّيق حسن قَنّوجى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى از شيخ عبدالخالق بن زين مزجاجى و شيخ عليّه روايت كرده است. كتاب «إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد» اثر او است.
احمد بن عبدالقادر حفظى شافعى خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را در كتابش «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» از ثعلبى آورده است. شيخ احمد بن محمد انصارى يمنى شروانى(4): وى را بسيار ستوده، و اشعار وى در مدح اهل بيت عليهم السلام را - كه «عقد جواهر اللآل» نام نهاده - نقل كرده است. سپس گفته كه خود حفظى شافعى شرحى بر اين قصيده نوشته به نام: «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» .
ص: 406
سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى نيز خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از ثعلبى روايت كرده است.(1)
ب . دلالت نزول آيات سوره معارج بر افضليت و امامت على عليه السلام
تا اينجا معلوم شد كه آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذَابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» پس از اعتراض حارث بن نعمان فِهرى به سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نازل شده است. و اما وجه دلالت آن به اين شرح است:
ماجراى نزول اين آيات مذكور و عذاب حارث بن نعمان به سبب انكار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله، به وضوح بر افضليت اميرالمؤمنين على عليه السلام دلالت مى كند. زيرا حارث در اعتراضش به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: اما تو راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را گرفتى و بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
اين دليل ديگرى است بر اينكه تأويلات بعضى از عالمان عامه از حديث غدير و مناقشات آنان در دلالت اين حديث به افضليت و امامت، از اعتبار ساقط است؛ دلالتى كه حتى كسانى كه در غدير خم حاضر نبودند و بعدها سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن انجمن بزرگ را شنيدند به آن اذعان كرده اند. و اما توضيح اين دلالت و استدلال:
در نخستين منهج از كتاب «عبقات الانوار» كه به دلالت برخى از آيات قرآن به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص داشت، به تفصيل بيان كرديم كه افضليت مستلزم امامت است. در اينجا نيز سخنان صريح شمارى از بزرگان اهل سنت را مى آوريم كه نشان مى دهد خليفه بايد افضل مردم باشد، و خلافت مفضول وقتى كه افضل از او در افراد امت موجود است روا نيست:
ص: 407
يك. ابن تيميه گويد: جمهور مردم عثمان را افضل مى دانند، و نظام فكرى اهل سنت بر اين امر مستقرّ است، و اين مذهب دينداران و مشايخ زهد و تصوّف و پيشوايان فقهاء مانند شافعى و اصحابش و ابوحنيفه و پيروانش است. از مالك دو قول روايت شده كه اصحّ آنها همين است و باور پيروان او نيز چنين است. مالك گفته است: من كسى كه دستانش را در خون مردم فرو كرده با كسى كه چنين نكرده برابر نمى كنم. شافعى و غير او گفته اند: والى هاشمى مدينه به همين سبب قصد آن كرد كه مالك را بزند، و قول مالك به درست بودن طلاقِ مُكرَه را سبب ظاهرى اين تصميم قرار داد. اين باور همچنين مذهب جمهور اهل كلام مانند: كرّاميّه و كلابيّه و اشعريّه و معتزله است.
ايّوب سختيانى گويد: هر كس عثمان را بر على عليه السلام مقدّم ندارد مهاجران و انصار را خوار داشته است. احمد بن حنبل و ابوالحسن دارقطنى و ديگران چنين گفته اند. آنان در مقدّم داشتن عثمان همداستان اند، و از اين رو با يكديگر نزاع كرده اند كه آيا كسى كه عثمان را مقدّم ندارد بدعتگزار به شمار مى رود ؟ دو قول وجود دارد كه مبتنى بر دو روايت از احمد بن حنبل است. بنا بر اين، هر گاه بر مقدّم بودن عثمان دليلى اقامه شود، مقدّم بودن ابوبكر و عمر مسلّم تر خواهد بود.
طريق توقيفى در اين باره نصّ و اجماع است. اما نص، در صحيحين از ابن عمر روايت شده كه ما در زمان حيات رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتيم: برترين امت پيامبر صلى الله عليه و آله است، و پس از او ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان. اما اجماع، نقل صحيح وارد شده كه عمر شوراى تعيين خليفه را از شش نفر تشكيل داد و اينكه شش تن از آنان شورا را براى سه تن ديگر؛ يعنى عثمان و على و عبدالرحمن ترك كردند، و اين سه تن پذيرفتند كه عبدالرحمن يكى را از ميان دو نفر ديگر برگزيند. عبدالرحمن سه روز درنگ كرد و سوگند ياد كرد كه در اين سه روز تنها اندكى بخوابد و به رايزنى با مسلمانان بپردازد. اهل حلّ و عقد، حتى اميران شهرها در مدينه جمع شدند، و پس از اين متّفق شدند كه بى تشويق و بى هراس با عثمان بيعت كنند.
ص: 408
لازمه اين رخداد آن است كه عثمان شايسته تر باشد، و هر كس شايسته تر باشد افضل است، چرا كه افضل مردم آن است كه به جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر شايسته تر باشد. گفتيم لازمه رخداد يادشده اين است كه عثمان شايسته تر باشد، زيرا اگر او چنين نبود، مردمى كه بر بيعت با او همداستان شدند يا جاهل خواهند بود يا ظالم؛ چرا كه اگر آنان نمى دانستند كه او شايسته تر نيست و ديگرى شايسته تر است نادان بوده اند، و اگر مى دانستند و با وجود اين از حق روى گرداندند ستمكار بوده اند.
پس روشن مى شود كه اگر عثمان شايسته تر نبوده، بيعت كنندگان با او يا نادان بوده اند يا ستمكار. و هر دو احتمال منتفى است، زيرا : اولاً آنان عثمان و على عليه السلام را بهتر از ما مى شناختند، و بهتر از ما مى دانستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين دو چه فرموده است، و بهتر از ما مى دانستند كه سخن قرآن در اين باره چيست. ثانيا آنها بهترين مردم قرون بودند. بنا بر اين، محال است كه ما در اينگونه مسائل از آنان داناتر باشيم، و حال آنكه ايشان به دانستن اين امور بيش از ما نياز داشتند. پس اگر آنان مسائل اصول دين خود را نمى دانستند و ما بدانيم برتر از آنها خواهيم بود، ولى اين نيز محال است.
اما اينكه آنان حق را مى دانستند ولى از آن روى گرداندند، بسيار بسيار بعيدتر است، چرا كه اين سبب خدشه دار شدن عدالت آنان است و اين به ضرورت با اينكه آنها بهترين مردم قرون باشند سازگار نيست.
ديگر اينكه قرآن صحابه را چنان ستايش كرده كه مقتضى غايت مدح است. از اين رو، اجماع و پافشارى آنان بر ظلمى كه ضرر رساندن به حق همه امت باشد محال است، زيرا اين تنها ستم به كسى نيست كه از ولايت باز داشته شده، بلكه ستمى است به همه كسانى كه از فايده ولايت فرد شايسته تر منع شده اند، چرا كه اگر دو شبان باشند و يكى از آنها صلاحيت شبانى را داشته و براى اين كار شايسته تر باشد، باز داشتن او از شبانى كاستن از نفع و حق گوسفندان است.
ديگر اينكه قرآن و سنت دلالت مى كنند كه اين امت بهترين امت ها هستند، و بهترين ايشان پيشينيان آنهايند. پس اگر آنان بر ستم پافشارى كنند بدترين امت ها خواهند بود و پيشينيانشان بهترين آنها نخواهند بود.
ص: 409
ديگر اينكه ما مى دانيم كه آيندگان امت مانند صحابه نيستند. پس اگر آنان ستمكار و مصرّ بر ظلم باشند، همه امت ستمكار خواهد بود و اين امت بهترين امت ها نخواهد بود.
هنگامى كه ابن مسعود به كوفه رفت، به او گفتند: چه كسى را به ولايت گمارديد ؟ گفت: كسى را كه والاترين بهره را در اسلام دارد (يعنى عثمان) .
اگر گفته شود: ممكن است عثمان به پيشوايى شايسته تر باشد، ولى على عليه السلام از او افضل باشد، در جواب گفته مى شود: اولاً ممكن نيست كسى از اماميه چنين سؤالى مطرح كند، زيرا نزد آنان فرد افضل به امامت شايسته تر است، و اين قول جمهور اهل سنت است. در اينجا دو مقام وجود دارد: نخست اينكه گفته شود: افضل به امامت شايسته تر است، ولى به ولايت گماردن مفضول نيز مطلقا يا به سبب حاجتى جايز است. يا اينكه گفته شود: اينگونه نيست كه هر كس نزد خدا افضل باشد براى امامت شايسته تر باشد.
اما هر دو احتمال منتفى است: احتمال اول از آن رو منتفى است كه حاجت به گماردن مفضول در استحقاق منتفى است، زيرا مسلمانان بر گماردن على عليه السلام قادر بودند و هرگز كسى وجود نداشت كه در اين باره منازعه كند. همچنين براى بيعت به تشويق كردن و هراساندن نيازى نبود، و عثمان نيز در آن زمان شوكتى نداشت كه سبب ترس ديگران شود، بلكه توانايى بر گماردن هر دو يكسان بود.
بنا بر اين، نمى توان گفت كه تنها به ولايت گماردن مفضول ممكن بود، زيرا در صورتى كه آنان قدرت بر گماردن هر كسى را داشتند و در امور امت تصرّف مى كردند نه در امور شخصى خود، روا نبود كه مصلحت امت در گماردن فاضل به ولايت را ناديده بگيرند. چرا كه وكيل و كسى كه نماينده كسى براى تصرف در امور او است نمى تواند در حالى كه بر تحصيل مصلحت قادر است از آنچه براى موكّلش شايسته تر است عدول كند، چه رسد به حالتى كه قدرت او در گزينش هر دو امر يكسان باشد.
ص: 410
احتمال دوم نيز به اين دليل منتفى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل مردم بود و هر كس به او شبيه تر باشد از كسى كه چنين نيست افضل است. از سوى ديگر، خلافت جانشينى نبوت است نه پادشاهى. پس هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود و در جاى وى بنشيند شبيه ترين فرد به او است، و هر كس شبيه ترين فرد به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد افضل خواهد بود. پس هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود از ديگران به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر است، و هر كس به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر باشد از ديگران افضل است. نتيجه اينكه كسى كه جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مى شود افضل از ديگران است.(1)
دو. حسن بن محمد طيبى در شرح حديث «براى قومى كه ابوبكر در ميان آنهاست شايسته نيست كه ديگرى پيشنماز گردد» مى گويد: اين دليل برترى ابوبكر بر همه صحابه است. و چون اين ثابت شد خلافت او نيز ثابت مى گردد، زيرا خلافت مفضول با وجود فاضل درست نيست.(2)
على بن سلطان هروى قارى گويد: شايسته ترين مطلبى كه در مقام تحقيق مى توان به آن بر افضليت ابوبكر استدلال كرد، اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت بيمارى اش ابوبكر را براى پيش نمازى مردم در روزها و شبها برگزيد. از همين رو است كه صحابه بزرگ مى گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را براى امر دين ما برگزيد و پسنديد، آيا ما او را براى امر دنيايمان برنگزينيم و نپسنديم ؟ دليل ديگر اجماع جمهور صحابه است بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان امرش، ابوبكر را براى خلافت و پيروى ديگران نصب كرد.
در «الخلاصة» آمده است:
اگر دو تن در فقه و صلاح يكسان باشند ولى قرائت يكى از ديگرى بهتر باشد و اهل مسجد ديگرى را براى پيش نمازى مقدّم بدارند، بد كرده اند. همچنين است اگر كسى را كه شايستگى قضاوت دارد، ولى ديگرى از او افضل است براى قضاوت
ص: 411
برگزينند. درباره والى نيز چنين است. اما در مورد خليفه، جايز نيست كسى را به خلافت بگمارند مگر آنكه او افضل آنان باشد. و اين تنها در خلفاء جارى است، و اجماع امت بر اين است.(1)
سه. شاه ولى اللّه دهلوى هم بر لزوم افضليت خليفه تصريح كرده و كتاب «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» را نيز در همين راستا تأليف كرده است.
حارث بن نعمان فِهرى از پذيرش اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام «مَولى» باشد خوددارى كرد، تا آنجا كه در قرآن آمده كه بر خود نفرين نمود و گفت: «خدايا اگر اين سخن حق و از سوى تو است سنگى از آسمان بر من فرود آور» . اين نشان مى دهد كه مفهوم سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امر بزرگ و منصب سترگى است كه كسى هرگز به آن دست نيافته بوده است. و اگر مراد از مَولى «ناصر» و «محبّ» يا معناى ديگرى مى بود، پذيرش آن بر حارث گران نمى آمد و تسليم و اذعان به آن براى او دشوار نمى گشت.
حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان فِهرى و انكار او نسبت به حديث غدير از روشن ترين ادلّه و براهينِ دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. از اين رو، ابن تيميه در پاسخ به اين حديث چاره اى جز تكذيب نداشته است. اين وجه ديگرى است كه بر دلالت حديث به مطلوب تأكيد مى كند. ما نخست سخن ابن تيميه را مى آوريم و سپس مواضع بطلانش را ذكر مى كنيم:
شبهه ابن تيميه
ابن تيميه مى گويد: وجه سوم اين است كه بگوييم: در خود اين حديث امورى هست كه به وجوه بسيار بر دروغ بودن آن دلالت مى كند:
ص: 412
1. زيرا در آن آمده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار بركه اى كه خُمّ ناميده مى شد بود، ندا داد و مردم گرد آمدند. دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. سپس اين سخن منتشر شد و در شهرها پيچيد و به نعمان بن حارث فِهرى رسيد. او نيز بر شتر ماده اش سوار شد و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در ابطح بود رفت.
او نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت، در حالى كه اصحاب گرد حضرتش را گرفته بودند. حارث به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت كه دستور او را به شهادتين و نماز و زكات و روزه و حجّ پذيرفته اند. اما به اينها راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از جانب تو است يا از جانب خدا ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به او پاسخ مى دهد: اين امرى از سوى خداست.
در پى پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله، حارث بن نعمان روى بر مى گرداند و به سوى مركبش مى رود و مى گويد: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از سوى تو است، سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست. و هنوز به مركبش نرسيده، خدا سنگى بر او افكند كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهنده اى عذاب واقع شدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .
به اين دروغگويان گفته مى شود: مردم اجماع كرده اند كه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم گفت، در زمان بازگشتش از حجة الوداع بود. شيعه اين را پذيرفته و آن روز را عيد قرار داده است. اين رخداد در روز هجدهم ذى الحجه بوده و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن به مكه باز نگشته، بلكه از حجة الوداع به مدينه برگشته و تمام ذى الحجه و محرم و صفر را زنده بوده و در اول ربيع الاول درگذشته است.
ولى در اين حديث آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنش را در غدير خم گفت و آن سخن در شهرها پيچيد، و سپس حارث در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ابطح بود نزد حضرتش رفت.
ص: 413
اما ابطح در مكه است. بنا بر اين، حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمى دانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.
2. ديگر اينكه سوره معارج به اتفاق اهل علم پيش از هجرت و در مكه نازل شده؛ يعنى ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير خم. پس چگونه مى تواند پس از غدير خم نازل شده باشد ؟
3. ديگر اينكه آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ»(1)؛ و به ياد آور آن هنگام را كه گفتند خدايا اگر اين حق و از سوى تو است - كه در اين حديث از زبان حارث بن نعمان نقل شده - در سوره انفال است كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده است.
همچنين، مفسران همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل و امثالش به پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه و پيش از هجرت نازل شده، و خدا پيامبرش را از سخن آنان آگاه كرده و فرموده است: «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» يعنى سخن آنان را به ياد آور؛ مانند اين آيات: «وَ إذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلائِكَةِ»(2): و به ياد آور آن هنگام را كه خداوندت به فرشتگان فرمود ... ، و «وَ إذ غَدَوتَ مِن أهلِكَ»(3): و به ياد آور آن هنگام را كه بامدادان از نزد خانواده ات بيرون شدى. در آن آيات فرمان داده پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه را گذشته است ذكر كند و به ياد آورد. اين نشان مى دهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفته اند.
4. ديگر اينكه خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلى الله عليه و آله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد. دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» آمده است: «وَ ما كانَ اللّه ُ
ص: 414
لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مى خواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود. همه اتفاق نظر دارند كه وقتى اهل مكه چنين گفتند سنگى از آسمان بر آنان فرو نيامد.
بنا بر اين، اگر آنچه در اين حديث درباره عذاب شدن حارث آمده آيه مى بود، بايد از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى همت ها و انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و لااقل گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند. اما وقتى كه هيچ يك از مصنفان كتاب هاى علمى؛ مانند كتاب هاى مسند و صحيح و فضائل و تفسير و سيره و مانند اينها آن را روايت نكرده اند و تنها به اين اِسناد ناشناخته روايت شده، معلوم مى شود كه دروغ و باطل است.
5 . ديگر اينكه در اين حديث آمده كه آن گوينده (منكر حديث غدير) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و لذا مسلمان بوده است؛ زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. معلوم و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
6 . افزون بر اينها، اين مرد از صحابه نيست، بلكه اين نام از جنس نام هايى است كه طُرُقيّه(2) ذكر مى كنند.(3)
و اما پاسخ به شبهه ابن تيميه
شبهه ابن تيميه در مورد بطلان اين حديث به چند وجه مردود است:
اول: حديث در تفسير ثعلبى آمده است: چنانچه گذشت ثعلبى حديث مورد بحث را در تفسيرش آورده و اين به صحت و اعتبار حديث دلالت مى كند. جلالت
ص: 415
قدر ثعلبى و اعتبار تفسيرش «الكشف و البيان» نزد پيشوايان و دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت دليل اين ادعاست.
افزون بر اين، ثعلبى - كه نزد اهل سنت ثقه و امين است - در خطبه تفسيرش نوشته كه تفسير او كتاب جامع و پيراسته و مورد اعتمادى است كه مى توان در علم قرآن به آن بسنده كرد، و اينكه او اين كتاب را پس از درخواست گروهى از فقيهان برجسته و عالمان مخلص و رئيسان بزرگ نوشته، و اينكه تفسير او كتابى است شامل و كامل و پيراسته و خلاصه و قابل فهم كه آن را از نزديك به صد مجموعه سماع شده استخراج كرده است. اين علاوه بر مطالبى است كه او از تعليقات و اجزاء برگزيده و از دهان نزديك به سيصد تن از مشايخ بزرگ فرا گرفته است. وى مى نويسد:
اين كتاب را با نهايت توانم موجز و مرتّب گرداندم و غايتِ كاوش و پيرايش را در آن به كار بستم. سزاست هر مؤلفى كه در فنّى از فنون كه به آن پيشى گرفته كتابى تأليف مى كند، كتابش را از بعضى از ويژگى هايى كه آنها را مى شمارم بى بهره نگذارد: استنباط امر مغفول عنه، جمع مطالب پراكنده، شرح مطالب پيچيده، حُسن نظم و تأليف و اسقاط حشو و تطويل. اميدوارم كه اين كتاب از ويژگى هايى كه شمردم خالى نباشد. خدا براى اتمام آنچه نيّت و قصدش را كرده ام توفيق دهنده است.(1)
دوم: سفيان بن عُيَينه (ت 107 - م 198 ق) از راويان اين حديث است: سفيان بن عُيَينه هلالى كوفى، ابومحمد - كه راوى اين حديث است - نزد اهل سنت از پيشوايان نامدار و ثقه و معتَمد است. از جلمه: نَوَوى و ذهبى و يافعى(2): وى را به شدت توثيق كرده و ستوده اند. اعمش، ثورى، مسعر، ابن جريج، شعبه، همام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدينى، ابن مَعين، ابن راهَوَيه، حُمَيدى و امامان بى شمار ديگر از او
ص: 416
روايت كرده اند. ثورى از طريق قطّان نيز از ابن عُيَينه روايت كرده است. شمار احاديث سفيان به هفت هزار مى رسد. ابن وهب، احمد عِجلى، بهز بن اسد، احمد بن حنبل و شافعى او را بسيار ستوده اند.
سوم: اين حديث در «وسيلة المآل» آمده است: نقل حديث مورد بحث در كتاب «وسيلة المآل» از وجوهى است كه به اعتبار آن دلالت مى كند، زيرا - چنانچه خواهد آمد - مؤلف اين كتاب تعهّد كرده كه در كتابش احاديث معتبرى را بياورد كه علما آنها را صحيح دانسته اند.
بعضى ديگر از علمايى كه اين حديث را در كتاب هايشان آورده اند نيز به اين امر تصريح كرده اند؛ كسانى مانند: سَمهودى در «جواهر العِقدَين» ، سبط بن جوزى در «تذكرة الخواص» ، زرندى در «نظم درر السمطين» و شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» .
چهارم: سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن دليل پذيرش است: دهلوى در باب چهارم از كتابش «تحفه» نوشته كه سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن، هر چند از طريق مخالفان اعتقادى باشد دليل پذيرش و قبول آن است.
بر اين اساس، نقل اين حديث به دست شمار بسيارى از دانشمندان نامدار اهل سنت و سكوت آنان از طعن در آن، دالّ بر اين است كه ايشان اين حديث را صحيح دانسته و آن را پذيرفته اند. به ويژه آنكه اينان حديث يادشده را در كتاب هايشان از طرق اهل تسنن نقل كرده اند، نه از طريق مخالفانشان. رشيدالدين دهلوى در اين مطلب با استادش دهلوى (صاحب تحفه) موافقت و به آن تصريح كرده است.
تا اينجا اعتبار حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان در ارتباط با واقعه غدير خم معلوم شد، و ثابت شد كه ادعاى ابن تيميه بر بطلان و كذب اين حديث باطل است. اكنون ديگر شبهات ابن تيميه را به اختصار پاسخ مى دهيم:
ص: 417
پنجم: مراد از ابطح فقط مكه نيست: ابن تيميه گفته كه ماجراى حارث را در ابطح نقل كرده اند و ابطح در مكه است. در حالى كه اجماع بر اين است كه واقعه غدير در غدير خم و بازگشت از پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بوده است. پس حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمى دانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.
اين گفتار كسى است كه معناى «ابطح» را ندانسته و گمان كرده كه مراد از آن تنها مكه است و به غير مكه ابطح گفته نمى شود. اما اين گمان باطل است، زيرا مراد از ابطح در اين حديث ابطحِ مكه نيست، چرا كه به تصريح بزرگان اهل سنت ابطح منحصر در ابطحِ مكه نمى باشد. از جمله:
جوهرى، ابوالفتح ناصر بن عبدالسيد مُطَرِّزى، فيروزآبادى، ابن اثير، سيوطى، فَتَّنى، شيخ حسن بورينى، شيخ عبدالغنى نابلسى، قاضى ابوعبداللّه محمد بن احمد بن محمد بن مرزوق، سعدالدين تفتازانى، زوزنى(1): ابطح برگرفته از «بَطْح» به معناى «بسط» است، به محل گسترده اى براى جارى شدن آب گويند كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد. جمع آن «اباطح» است و «بِطاح» بر غير قياس.
همچنين اصمعى همين را گفته، و نيز اديبان در شرح شعرى از ابن فارض و شرح ابياتى از بوصيرى و اشعار ديگر شعرا كه ابطح را آورده اند همين معنى را گفته اند.
همچنين «ابطح» در اشعار عرب جاهلى به شكل اسم جنس به كار رفته است. در قصيده عمرو بن كلثوم - كه پنجمين قصيده از قصائد معلّقات سبع است - آمده است:
يُدَهدونَ الرُؤوسَ كَما تُدَهدى *** حزاوِرَة بِأبطَحِها الكرينا
ص: 418
شارح معلّقات سبع در شرح اين بيت گويد: «حَزْوَر» پسربچه نيرومند است و جمع آن «حَزاوِرَة» است. شاعر مى گويد: آنان سرهاى هماوردان خود را مى غلطانند، چنانكه پسران نيرومند توپ ها را در «مكان پست» مى غلطانند.
نيز او در شرح بيت زير مى نويسد:
وَ قَد عَلِمَ القَبائلُ مِن مَعدٍ *** إذا قَبَّبَ بِأبطَحِها بَنينا
شاعر مى گويد: قبائل مَعَد دانسته اند كه آنگاه قُبّه هاى خود را در مكان «ابطح» بنا كنند. قُبَب و قِباب جمع قُبّه (گنبد) است.(1)
همچنين از ديگر شواهد مدعاى ما شعر «حَيْصَ بَيْصَ» در حكايتى است كه ابن خَلِّكان در شرح حال اين شاعر نوشته است: شيخ نصراللّه بن مُجَلّى، ناظر و مدير صنعت در مخزن - كه از ثقات اهل سنت بود - گويد: در خواب على بن ابى طالب عليه السلام را ديدم و به او عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، شما وقتى مكه را فتح كرديد، گفتيد: هر كس به خانه ابوسفيان در آيد ايمن است، اما در روز طَفّ (كربلا) با پسرت حسين عليه السلام چه كردند ؟ ! فرمود: آيا اشعار ابن صيفى را در اين باره نشنيده اى ؟ گفتم: نه. فرمود:
آنها را از او بشنو. من بيدار شدم و به سوى خانه حَيصَ بَيصَ شتافتم. او به نزد من آمد و من آن رؤيا را برايش گفتم. او فرياد زد و گريه كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اين شعر از دهان و قلم من براى كسى بازگو نشده و من آن را در همين امشب سروده ام. سپس آن اشعار را براى من بخواند:
مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَّةً *** فَلَمّا مَلَكتُم سالَ بِالدَمِ أبطَحُ
وَ حَلَّلتُم قَتلَ الأُسارى وَ طالَما *** غَدَونا عَلَى الأسرى نَعفُو وَ نَصفَحُ
فَحَسبُكُم هذا التَفاوُتُ بَينَنا *** وَ كُلُّ إناءٍ بِالَذى فيِه يَنضَحُ
(ما بر مكه) چيره گشتيم و (از شما گذشتيم كه) گذشت كردن خوى و عادت ماست، ولى وقتى شما مسلّط شديد در محل جارى شدن رودخانه خون جارى شد.
ص: 419
شما كشتن اسيران را حلال كرديد، اما ديرزمانى است كه ما از اسيران مى گذريم. شما را همين تفاوت ميان ما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در او است.
بارى، ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى تميمى، ملقّب به شِهاب الدين و معروف به حَيصَ بَيصَ (م 574 ق) ، شاعرى نامدار و فقيهى شافعى است. ابن خَلِّكان شرح حال او را نوشته و وى را ستوده است. حافظ ابوسعد سمعانى نيز كتاب «الذيل» وى را ستوده است.(1) همچنين ابومحمد يافعى و شيخ احمد خَفاجى در شرح حال قطب الدين محمد بن احمد مكّى نهروانى و محبّى در شرح حال عبداللّه بن قادر نيز از حيص بيص را ستوده و سپس حكايت مذكور را آورده اند.(2)
پس روشن شد كه «ابطح» اسم است براى مسيل وسيعى كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد و اسم مكانى خاص در مكه نيست. از اين رو شكى نيست كه آنچه در حديث مورد بحث آمده صحيح است و اشكال ابن تيميه از اين جهت باطل است، زيرا هيچ مانعى وجود ندارد كه اين اسم بر بعضى از درّه هاى مدينه منوره نيز اطلاق شود.
پاسخ ديگر به شبهه ابن تيميه در مورد ابطح «بطحاءِ مدينه» است. در شهر مدينه مواضعى بوده كه به اين نام ناميده مى شده است. نورالدين سَمهودى در كتاب «خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى صلى الله عليه و آله» در يادكرد بقعه ها و دژها و بعضى از توابع و نواحى و كوه هاى مدينه مى نويسد: «بطحاء» جانب بزرگ كوه شامى و كوه هاى صُلصُلين از پشت به آن منتهى مى شود و خود از ميان دو كوه به وادى عقيق مى انجامد.(3) از اين سخن دانسته مى شود كه در مدينه منوره جايى بوده كه بطحاء ناميده و به اين نام شناخته مى شده است.
ص: 420
نكته ديگر اينكه از اقوال لغويان معلوم شد كه بطحاء و ابطح به يك معنى است. اين مطلب از كلام ابن حاجب در مبحث جمع نيز روشن مى شود. وى مى نويسد: صفت مانند «عَطْشى» كه جمع آن «عِطاش» است، و مانند «حَرمى» كه بر «حَرامى» جمع بسته مى شود، و مانند «بطحاء» كه جمع آن «بِطاح» است. جاربردى در شرح كلام ابن حاجب مى گويد: «بطحاء» ممدود است. اين واژه به معناى مسيل وسيعى است كه در آن سنگريزه هاى خرد هست. مثلاً گفته مى شود: «بطحاءِ مكه» .(1)
همچنين سيوطى در شرح بيت زير از فرزدق مى نويسد:
تَنَحَّ عَنِ البَطحاءِ إنَّ قَديمَها *** لَنا وَ الجِبالَ الراسياتِ القَوارع
«بطحاء» جاى وسيع را گويند. مراد شاعر از اين واژه در اينجا مكه است.(2)
تمام اينها نشان مى دهد مانعى نيست كه به بطحاءِ مدينه منوره نيز ابطح گفته شود.
سَمهودى نيز پس از نقل سخن ابوعبيده در بيان معنى و مراد از «عقيق» مى گويد: ديگرى گفته است: بالاترين درّه هاى عقيق را «نقيع» گويند. دامنه هاى عقيق از جانب (كوه هاى) قُدْس (در مدينه) و از رو به روى حَرّه، به نقيع منتهى مى گردد كه به آن «بطاويح» گفته مى شود. آب اين دره ها از شانزده فرسخى مدينه از جانب يمن به نقيع مى ريزد.(3)
افزون بر اينها، در مدينه منوره جايى بوده به نام «ابطح» ، كه حسين بن معين ميبدى در شرح اشعار زير از اميرالمؤمنين عليه السلام به آن تصريح كرده است:
يُهَدِّدُنى بِالعَظيمِ الوَليدُ *** فَقُلتُ أنَا ابنُ أبى طالِبِ
أنَا ابنُ المُبَجَّلِ بِالأبطَحَينِ *** وَ بِالبَيتِ مِن سَلَفى غالِبِ
فَلا تَحسَبَنّى أخافُ الوَليدَ *** وَ لا أنَّنى مِنهُ بِالهائِبِ
ص: 421
وليد مرا به كار مهمى تهديد مى كرد. من به او گفتم: من پسر ابوطالبم. من پسر كسى هستم كه در دو ابطح بزرگ و گرامى است، و «غالب» از پيشينيان من در مكه است. پس مپندار كه من از وليد مى ترسم يا اينكه از او در هراسم.(1)
ششم: مانعى در تكرار نزول آيه وجود ندارد: ابن تيميه به حديث سفيان بن عُيَينه اعتراض كرده كه سوره معارج مكّى است، پس چگونه مى توان گفت كه آيات آغازين آن درباره حارث بن نعمان و انكار او نسبت به حديث غدير نازل شده است ؟ اين اعتراض جدّا باطل است، چرا كه هيچ مانعى وجود ندارد كه گفته شود اين سوره دو بار نازل شده است؛ يكبار در مكه و بار ديگر در واقعه غدير. دانشمندان اهل سنت احتمال تكرار نزول را درباره بسيارى از آيات قرآن كريم مطرح كرده اند.
جلال الدين سيوطى در مورد آياتى كه چندبار نازل شده اند مى گويد كه پيشينيان و پسينيان تصريح كرده اند كه بعضى از آيات قرآن چند بار نازل شده اند. در اين باره به كلام ابن حصار و زَركَشى در «البرهان» استناد كرده است، كه آيات قرآن گاهى دو يا چند بار نازل شده است. اين تكرار گاه از سر تذكار و موعظه، و گاهى آيه اى از سر بزرگداشت شأن آن و براى يادآورى آن، و گاه به سبب پرسش يا واقعه اى بوده است.
نمونه اى از اين آيات است: آيات پايانى سوره نحل و آيات آغازين سوره روم و يا آيه «ما كانَ لِلنَبىِّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(2) و نيز آيه روح(3) و آيه «أقِمِ الصَلاةَ طَرَفَىِ النَهارِ»(4) و اينكه سوره هاى اسراء و هود مكّى اند، ولى سبب نزول اين دو آيه نشان مى دهد كه در مدينه نازل شده اند. حال آنكه اشكالى وجود ندارد، زيرا دوبار نازل شده اند. همچنين درباره سبب نزول سوره اخلاص نيز آمده كه در مكه و در پاسخ به مشركان، و نيز در مدينه در جواب اهل كتاب نازل شده است.
ص: 422
همچنين گاهى اختلاف قرائت در قرآن را از اين نوع دانسته اند. حديثى كه مسلم از اُبَىّ نقل كرده دالّ بر اين مطلب است؛ اُبَىّ از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: پروردگارم به من وحى كرد كه قرآن را به يك حرف (گونه) بخوانم.
من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. خداوند به من پاسخ داد كه به دو حرف بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. او نيز به من فرمود كه قرآن را بر هفت حرف بخوانم. اين حديث دلالت مى كند كه قرائات نه در وهله نخست، بلكه يكى پس از ديگرى نازل شده اند.
سخاوى در «جمال القرّاء» پس از نقل اين قول كه سوره فاتحه دوبار نازل شده گويد: اگر گفته شود كه فايده نزول آن در بار دوم چيست ؟ خواهم گفت: ممكن است كه بار نخست بر يك حرف و بار دوم به بقيه وجوه نازل شده باشد. «مَلِك» و «مالِك» و «السراط» و «الصراط» و مواردى از اين دست، مثال اين مطلب اند.
تنبيه: بعضى منكر اين هستند كه آيه اى از قرآن كريم چند بار نازل شده باشد. مثل كتاب «الكفيل بمعانى التنزيل» . در اين كتاب دليل آورده كه اين تحصيل حاصل است و فايده اى در آن نيست. اما اين سخن به سبب فوايدى كه براى نزول مكرر ذكر شد باطل است.
دليل ديگر او اين است كه لازمه قول به تكرار نزول آن است كه هر آنچه در مكه نازل شده بار ديگر در مدينه نازل شده باشد، زيرا جبرئيل در هر سال قرآن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه مى كرد.
پاسخ اين است كه ملازمه اى در كار نيست. دليل ديگر وى اين است كه معناى انزال تنها اين است كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل مى شد و آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود بر او مى خواند. پاسخ اين است كه شرط «آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود» لزومى ندارد.(1)
ص: 423
هفتم: عدم نزول آيه مذكور در بدر: ابن تيميه درباره آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » گفته كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده است. مفسران همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل نازل شده است.
اين نشان مى دهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفته اند. سخن ابن تيميه عجيب است، زيرا در حديث سفيان بن عُيَينه نزول آيه مذكور در واقعه غدير خم سخنى به ميان نيامده است !
هشتم: آيه «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم ... » عذاب را به طور مطلق نفى نمى كند: ابن تيميه در ادامه گفته بود كه دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلى الله عليه و آله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): «و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مى خواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود» .
پاسخ او اين است كه اين آيه شريفه عذاب كافران را به طور مطلق نفى نمى كند، و به تصريح قرآن و روايات در دوران نبوى كافران گرفتار عذاب شده اند. خداى تعالى دقيقا پس از همين آيه فرموده است: «وَ ما لَهُم ألاّ يُعَذِّبَهُمُ اللّه ُ وَ هُم يَصُدُّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ ... . وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِندَ البَيتِ إلاّ مُكاءا وَ تَصدِيَةً فَذُوقُوا العَذابَ بِما كُنتُم تَكفُرُونَ»(2): «چرا خدا آنان را عذاب نكند حال آنكه آنان مردم را از مسجدالحرام باز مى دارند ... . نماز آنها نزد خانه خدا جز سوت كشيدن و كف زدند نبود پس عذاب را به سبب آنكه كفر مى ورزيديد بچشيد» .
بنا بر اين، اگر آيه مورد بحث به نفى عذاب به طور مطلق دلالت مى كرد، بين آن و بين اين آيات متصل به آن تناقض پيش مى آمد.
ص: 424
از همين رو فخر رازى گفته است: بدان كه خداى تعالى در آيه نخست فرمود كه ما دام كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان آنهاست عذابشان نمى كند، و در اين آيه فرمود كه عذابشان مى كند. معناى آيه اين است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان آنها خارج شود عذابشان مى كند. مفسّران درباره اين عذاب اختلاف كرده اند؛ بعضى گفته اند كه اين عذاب موعود در روز بدر دامن ايشان را گرفت، و نيز گفته شده كه زمان وقوع عذاب روز فتح مكه بوده است.(1)
نهم: تمثيل ماجراى عذاب حارث به ماجراى اصحاب فيل باطل است: ابن تيميه مى گويد: اگر آنچه در اين حديث (درباره عذاب شدن حارث) آمده آيه بود، از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و دست كم گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند.
پاسخ: اين قياس ناروايى است؛ چگونه فرود آمدن عذاب بر يك تن با عذاب شدن گروهى پرشمار كه براى ويران كردن و از ميان بردن خادمان و اطرافيان كعبه آمده بوده اند مقايسه مى شود ؟ ! عذاب شدن اين گروه پرشمار رويدادى است كه انگيزه هاى بسيارى در نقل آن هست، ولى واقعه فرود آمدن عذاب بر يك تن چنين نيست و انگيزه هاى بسيارى در نقل آن وجود ندارد.
اگر چنين نباشد، همه معجزات نبوى كه به تواتر براى ما نقل نشده باطل مى گردد ! افزون بر اين، انگيزه ها در پنهان كردن سرگذشت حارث بن نعمان (به سبب تعصّبات مذهبى) بسيار بوده است، بر خلاف ماجراى اصحاب فيل.
دهم: بطلان ادعاى دلالت حديث به اسلام حارث: ابن تيميّه مى گويد: در اين حديث آمده كه آن گوينده (حارث بن نعمان) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده، زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
ص: 425
پاسخ: اولاً اين حديث چنانكه متضمّن پذيرش مبانى يادشده از سوى حارث است، همچنين متضمّن كفر و ارتداد او است، چرا كه در آن آمده كه حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد، درست است ... . ثانيا اگر بپذيريم كه گوينده مسلمان بوده، ادعاى علم ضرورى به اينكه هيچ مسلمانى در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله به چنين عذابى گرفتار نيامده چه دليلى دارد ؟
يازدهم: حارث بن نعمان از صحابه است: ابن تيميه گفتارش را با اين سخن به پايان برده كه: اين مرد در ميان صحابه شناخته شده نيست، بلكه نام حارث از اسامى است كه طُرُقيّه آنها را به كار مى برند.
پاسخ: اولاً بطلان اين سخن، گفتار شخص ابن تيميه است كه گفته بود: گوينده به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده است. بنا بر اين، گوينده نزد ابن تيميه از صحابه مسلمان بوده است.
ثانيا اينكه پيشتر گفتيم كه اين حديث به ارتداد و كفر حارث دلالت مى كند و او به اين سبب از شمار صحابه بيرون مى رود، زيرا يكى از شروط صحابى بودن مسلمان مردن است، و البته هر كس از اسلام بيرون رود صحابى به شمار نمى رود و نويسندگان هرگز نام او را در ميان صحابه نمى آورند.
ثالثا اگر هم با ابن تيميه همراه شويم و بگوييم كه حارث به سبب آنچه بر زبان آورده از اسلام و از شمار صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خارج نشده، چه دليلى وجود دارد كه نويسندگان نام همه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتاب هايشان آورده باشند و نام صحابيان در آنچه نويسندگان در كتاب هايشان آورده اند منحصر باشد ؟ نويسندگانى كه شرح حال صحابه را نوشته اند، تصريح كرده اند كه نتوانسته اند حتى به يك دهم اسامى صحابه دست يابند.
در اين باره ابن حجر عسقلانى در خطبه كتابش «الإصابة» ، پس از بيان اهميت علم حديث و كتب آن و نيز لزوم علم رجال و اشاره به كتاب هاى «أُسد الغابة» از ابن اثير
ص: 426
و نيز حافظ ذهبى و كتابش، به سخن ذهبى از قول ابوزُرعه اشاره كرده كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله صد هزار مرد و زن بودند كه حضرتش را ديدند و سخنشش را شنيدند.
ابن فتحون نيز در ذيل «الاستيعاب» پس از اين كلام گويد كه ابوزُرعه اين سخن را در پاسخ كسى گفته كه او را تنها از شمار راويان پرسيده بود. پس شمار غير راويان چه اندازه خواهد بود ؟ با اين همه، همه نام هاى مذكور در «الاستيعاب» - يعنى كسانى كه نام يا كنيه آنان يا هم نام و هم كنيه آنان در اين كتاب آمده - سه هزار و پانصد تن هستند ! ابن فتحون افزوده كه كار ابن عبدالبَرّ را در «الاستيعاب» موافق با شروط وى استدراك كرده است.
همچنين من خود به خط حافظ ذهبى در پشت كتابش «التجريد» خواندم: شايد شمار همه صحابيانى كه نامشان در اين كتاب هست هشت هزار باشد. اگر بيش از اين نباشد كمتر نيست. سپس در جايى ديگر به خطّ او خواندم كه: جميع آنچه در «أُسد الغابَة» هست هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار تن است.
حديثى كه در صحيحين درباره تبوك از كعب بن مالك نقل شده، سخن ابوزُرعه را تأييد مى كند: صحابيان پرشمارند و هيچ ديوانى گنجايش ثبت نام آنها را ندارد. همچنين خطيب به سند صحيح از ثَورى نقل كرده است: هر كس على عليه السلام را بر عثمان مقدّم بدارد دوازده هزار صحابى را - كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال خشنودى از ايشان در گذشت - خوار داشته است.
نَوَوى گفته كه اين شمار صحابيان مربوط به دوازده سال پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله است؛ پس از اينكه در دوران خلافت ابوبكر در جريان جنگ هاى رِدَّه و فتوحات شمار بسيارى از آنان مردند و نامشان در جايى ضبط نشد، و پس از آنكه در خلافت عمر در جريان فتوحات و به سبب طاعون فراگير و طاعون عَمَواس(1) و به اسباب ديگر عده اى بسيار كه به شماره در نمى آيند از دنيا رفتند.
ص: 427
سبب پنهان كردن نام ها اين است كه بيشتر آنان بيابان نشين بودند كه البته همه در حجة الوداع حضور داشتند.
اسناد ماجراى حارث فهرى و وجوه دلالت آن به بيان ديگر
اشاره
اسناد ماجراى حارث فهرى و وجوه دلالت آن به بيان ديگر(1)
يكى از آياتى كه درباره قصه غدير خم نازل شده و دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت و خلافت حضرت على عليه السلام را تأييد مى كند، آيه «سأل سائل» است. خداوند متعال مى فرمايد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شود. اين عذاب مخصوص كافران است و هيچ كس نمى تواند آن را دفع كند» .
اصل قصّه چيست و چگونه ارتباط با واقعه غدير دارد ؟ و چگونه دلالت حديث امامت و ولايت را تأييد مى كند ؟ اينها سؤال هايى است كه بدان ها مى پردازيم:
الف - اعتراف به نزول آيه در غدير
برخى از علماى اهل سنت اين آيه را مربوطد به ماجراى غدير مى دانند، از قبيل:
او مى گويد: از سفيان بن عيينه درباره تفسير قول خداوند عزوجل «سَألَ سائِلٌ» سؤال شد كه در شأن چه كسى نازل شده است ؟ او در جواب گفت: تو از من درباره مسئله اى سؤال كردى كه كسى قبل از تو از من سؤال نكرده بود. حديث كرد مرا پدرم از جعفر بن محمد، از پدرانش: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سرزمين غدير خم رسيد، مردم را ندا داده و همه را جمع كردند. آنگاه دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على مولاى او است.
اين خبر شايع شد و در همه كشورها و شهرها پيچيد. از آن جمله خبر به حارث بن نعمان فهرى رسيد. او در حالى كه بر شتر خود سوار بود وارد سرزمين ابطح شد و از
ص: 428
شتر خود پايين آمده، شتر را خواباند و پاى او را بست. آنگاه به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه در ميان جمعى از اصحاب خود بود. عرض كرد:
اى محمد ! ما را از جانب خداوند امر كردى تا شهادت به وحدانيّت خدا دهيم و اينكه تو رسول خدايى، ما هم قبول كرديم. و امر نمودى تا پنج نوبت نماز بخوانيم، آن را نيز از تو قبول كرديم. و ما را به زكات و روزه ماه رمضان و حج امر كردى آنها را نيز قبول كرديم. به اين راضى نشدى تا آنكه بازوان پسر عمويت را بالا برده و او را بر ما برترى دادى و گفتى: من كنت مولاه فهذا على مولاه ! آيا اين مطلبى بود كه از جانب خود گفتى يا از جانب خداى عزوجل ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، همانا اين مطلب از جانب خداوند بوده است.
در اين هنگام حارث بن نعمان به پيامبر صلى الله عليه و آله پشت كرده و به سوى راحله خود حركت كرد، در حالى كه مى گفت: بار خدايا ! اگر آنچه محمد مى گويد حق است، بر من سنگى از آسمان ببار يا عذابى دردناك بر من بفرست. او به شتر خود نرسيده بود كه خداوند بر او سنگى فرستاد كه بر سر او خورده و از پشت او بيرون آمد و با اين طريق به قتل رسيد. در اين هنگام بود كه خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» .(1)
شرح حال ابواسحاق ثعلبى
ابن خلّكان مى گويد: ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، مفسّر مشهور كه يكتاى اهل زمان خود در علم تفسير بود. تفسيرى نوشته كه با آن بر ساير مفسران فائق آمده است. عبدالغافر بن اسماعيل فارسى در كتاب «سياق تاريخ نيشابور» او را ياد كرده و بر او درود فرستاده، و نيز او را صحيح النقل و مورد وثوق و اطمينان دانسته است.(2)
ص: 429
صفدى نيز درباره او مى گويد: او حافظ، عالم، صاحب نظر در عربيّت و موثّق است.(1)
شرح حال سفيان بن عيينه
سفيان از مشاهير مورد وثوق نزد اهل سنت است. نووى درباره او مى گويد:
سفيان بن عيينه ... ، اعمش، ثورى، مسعر، ابن جريح، شعبه، همّام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدينى، ابن معين، ابن راهويه، حميدى و بسيارى - كه قابل شمارش نيستند - از او روايت نقل كرده اند. ثورى از قطّان، و او از ابن عيينه روايت نقل كرده است. علما اتفاق بر پيشوايى و جلالت و عظمت مرتبه او دارند.(2)
ذهبى گويد: امام ابومحمد سفيان بن عيينه هلالى شيخ حجاز. شافعى گفته: اگر نبود مالك و سفيان، علم حجاز از بين رفته بود ... . او ثابت قدم در حديث بود. بهز بن اسد گفته: همانند ابن عيينه را نديدم ... ، و احمد گفته است: من كسى را داناتر به سنن از او نيافتم. يافعى مى گويد: علما در حق او گفته اند: او امام، عالم، ثابت و با ورع بوده و اجماع بر صحت حديث او است.(3)
هروى در تفسيرش به نام «غريب القرآن» در ذيل آيه «سأل سائل» مى نويسد: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم آنچه قرار بود ابلاغ كند به مردم رساند و آن مطلب در كشورها و شهرها پخش شد، جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى آمد و عرض كرد: اى محمد ! تو ما را از جانب خدا امر كردى كه شهادت به وحدانيت خدا دهيم ... ، تا آخر روايت.
ص: 430
ابن خلكان در شرح حال هروى مى نويسد: او مردى ربّانى و داراى فنون مختلف در علوم اسلامى بود. روايتش حسن و صحيح النقل بود، و كسى را نمى شناسم كه در امر دين او طعنى وارد كرده باشد.(1)
او در باب پانزدهم از كتاب «فرائد السمطين» از شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران، از قاضى جمال الدين عبدالقاسم بن عبدالصمد انصارى، از عبدالجبار بن محمد خوارزمى بيهقى، از ابوالحسن على بن احمد واحدى نقل كرده كه گفت: من از شيخ مان استاد ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش قرائت كردم كه از سفيان بن عيينه درباره اين آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع» سؤال شد كه در شأن چه كسى نازل شده است ؟ او اين حديث را (كه قبلا ذكر كرديم) نقل نمود.(2)
حموئى همان ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه صدرالدين ابوالمجامع شافعى (م 722 ق) و از شيوخ ذهبى است. علماى اهل سنت او را امام در علوم حديث و فقه معرفى كرده اند.(3) تأليف كتاب او «فرائد السمطين» در سال 716 ق به پايان رسيده است. بغدادى مى گويد: جوينى از كتابش «فرائد السمطين» در سال 716 فارغ شد.(4)
كتاب او از بهترين كتاب هايى است كه اهل سنت در نقل فضائل و مناقب اهل بيت عليهم السلام به رشته تحرير در آورده اند.
حاكم حسكانى حنفى اين روايت را با سندهاى بسيار از برخى از امامان اهل بيت عليهم السلام و تعدادى از صحابه نقل كرده است. اينك ما يك روايت از آنها را نقل
ص: 431
مى كنيم: او از ابوبكر محمد بن محمد بغدادى، از ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى، از عبدالرحمن بن حسن اسدى، از ابراهيم بن حسين كسائى، از فضل بن دكين، از سفيان بن سعيد، از منصور، از ربعى، از حذيفة بن يمان نقل كرده كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه، نعمان بن منذر فهرى ايستاد و ... ، تا آخر ماجرا.(1)
ابوبكر محمد بن محمد بغدادى: حافظد عبدالغافر نيشابورى در شرح حال او مى گويد: او فقيه، فاضل، دين دار ... ، بود.(2)
عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى نيشابورى: خطيب بغدادى در شرح حال او مى گويد: وى اموال بسيارى داشت كه همه آنها را در راه علم و اهل علم و حج و جهاد و اعمال نيك به كار گرفت. از تمام علماى هم عصرش بيشتر حديث شنيد ... . او مورد وثوق است ... .(3)
عبدالرحمن بن حسن اسدى: خطيب بغدادى او را در شرح حالش تمجيد كرده است.(4)
گر چه برخى از معاصرينش او را تضعيف كرده اند، ولى بنا بر رأى ذهبى و ابن حجر، تضعيف معاصر قابل توجه نيست.(5)
بررسى سند ابراهيم بن حسين كسائى معروف به ابن ديزل: ذهبى درباره او مى گويد: امام حافظ، ثقه، عابد ... . حاكم او را ثقه مأمون معرفى كرده است.(6)
ص: 432
فضل بن دكين: او از رجال صحاح ستّه به شمار مى آيد. ابن حجر مى گويد: او ثقه و ثبت بوده و از بزرگان شيوخ بخارى به حساب مى آيد.(1)
سفيان بن سعيد: او كه معروف به ثورى است، شعبه و سفيان بن عيينه و ابوعاصم نبيل و يحيى بن معين و بسيارى از علما او را اميرالمؤمنين در حديث معرفى كرده اند. سفيان بن عيينه مى گويد: اصحاب حديث سه نفرند: ابن عباس در زمانش، شعبى در زمانش، ثورى در زمانش. عباس دورى مى گويد: مشاهده كردم كه يحيى بن معين هيچ كس را در فقه و حديث و زهد و هر چيز بر سفيان مقدم نمى داشت. او از رجال صحاح ستّه است.(2)
منصور: همان منصور بن معتمر است، كه از رجال صحاح ستّه بوده و ابن حجر در شأن او گفته است: او ثقه و ثبت است و اهل تدليس نبوده است.(3)
ربعى: همان ربعى بن خراش است، كه از رجال صحاح ستّه به حساب مى آيد. ابن حجر او را ثقه و عابد معرفى كرده است.(4)
حذيفة بن يمان: او از اصحاب جليل القدر است.
ب - راويان حديث از اهل بيت عليهم السلام و اصحاب
اين روايت را برخى از امامان عليهم السلام و نيز برخى از صحابه نقل كرده اند. از قبيل:
امام امير المؤمنين عليه السلام.
امام محمد باقر عليه السلام.
امام جعفر صادق عليه السلام.
عبداللّه بن عباس.
ص: 433
حذيفة بن يمان.
سعد بن ابى وقاص.
ابوهريره.
ج - راويان حديث از عامه
مضمون اين حديث را عده اى از علماى اهل سنت نقل كرده اند. از قبيل:
حافظد ابوعبيد هروى (م 223 ق) .(1)
ابوبكر نقّاش موصلى بغدادى (م 351 ق) .(2)
ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) .(3)
حاكم حسكانى حنفى.(4)
ابوبكر يحيى قرطبى (م 567 ق) .(5)
سبطد بن جوزى حنفى (م 654 ق) .(6)
شيخ الاسلام حموئى.(7)
شيخ محمد زرندى حنفى.(8)
نورالدين ابن صبّاغ مالكى.(9)
سيد نورالدين سمهودى شافعى.(10)
ص: 434
ابوالسعود عمادى.(1)
شمس الدين شربينى شافعى.(2)
سيد جمال الدين شيرازى.(3)
شيخ زين الدين مناوى شافعى.(4)
شيخ برهان الدين على حلبى شافعى.(5)
سيد مؤمن شبلنجى شافعى.(6)
شيخ احمد بن باكثير مكى شافعى.(7)
شيخ عبدالرحمن صفورى.(8)
شمس الدين حنفى شافعى.(9)
ابوعبداللّه زرقانى مالكى.(10)
ابعاد گسترده آيه «سَألَ سائِلٌ ... »
اشاره
ابعاد گسترده آيه «سَألَ سائِلٌ ... »(11)
خداوند متعال سوره معارج را با اين آيات آغاز كرده است: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» : «سؤال كننده اى از عذاب كه
ص: 435
وقوعش حتمى است (از رسول خدا صلى الله عليه و آله) سؤال نمود. پس براى كافران آماده شده و هيچ كس نمى تواند آن را از آنان دفع كند. آن عذاب از سوى خداوند مالك آسمان هاست» .
مى توان از ابعاد ديگرى به آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» پرداخت:
1 - حادثه سازى هاى منافقين و قريش
در مقدمه تفسير آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فهرست تعدادى از حوادث مهمى را كه در روزهاى پايانى عمر رسول اكرم صلى الله عليه و آله رخ داده است يادآور مى شويم، تا ثابت شود منافقين و قريش در ايجاد بعضى از آنها نقش داشته است. البته نشانه هايى وجود دارد كه موجب مى شود آدمى به حضور منافقين و قريش در پشت همه اين حوادث ظنّ قوى پيدا كند. برخى از آن نشانه ها از اين قرار است:
سوء قصد (ترور) قريش نسبت به جان پيامبر صلى الله عليه و آله، كه در اين باره در همين فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير، بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير، عنوان: آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » ، توضيحاتى داده شده است.
طرح سوء قصد (ترور) پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى منافقين در عقبه، در راه بازگشت از غزوه تبوك. اين طرح، كوششى پايدار بود كه جمعى حدود بيست نفر از منافقان آن را به اجرا گذاشته بودند. آنها مى دانستند كه سپاه اسلام از راه هاى اطراف كوه مى گذرد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز شبانه از راه كوه خواهد گذشت.
برنامه آنها اين بود كه بر بالاى راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آن مى گذرد كمين كنند، تا زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به تنگه مى رسد، هر چه در توان دارند تخته سنگ ها را به سوى ايشان بغلطانند، يا از بالاى صخره به سوى ايشان سنگ پرتاب كنند و آن حضرت را به قتل برسانند، و پس از آن فرار كرده و خود را در ميان سپاه مسلمانان پنهان كنند. آنگاه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه كنند، و در نهايت خلافت آن حضرت را تصاحب كنند.
ص: 436
خداوند متعال آنان را به حال خود گذاشت تا برنامه خود را اجرا كنند. اما همين كه وقت اجراى برنامه فرا رسيد و به محض اينكه خواستند سنگ ها را به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله در غلطانند، جبرئيل از راه رسيد و كوه را سرتاسر روشن نمود. در نتيجه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را ديد و هر يك را به اسمش صدا زد، و آنان را به مؤمنان محافظ خود نشان داد.
محافظان رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن شب حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله محافظانش را بر آن جريان شاهد گرفت. منافقان با مشاهده چنين وضعيتى به سرعت از ديگر سوى كوه پايين آمدند و خود را در ميان مسلمانان پنهان كردند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچ گاه آنان را معرفى نكرد. اما چرا پيامبر صلى الله عليه و آله راز آنها را بر ملا نكرد ؟ اين بدان جهت بود كه همه آنان از قريشيان و از نامداران و بزرگانش بودند. اگر پيامبر صلى الله عليه و آله نام آنان را اعلام مى كرد، بايد آنها را بر اين كار ناپسنديده كيفر مى داد، و اگر چنين مى كرد احتمال خطر بازگشت (ارتداد) قريش از اسلام وجود داشت.
همچنين امكان داشت كه اگر قريش از اسلام باز مى گشت، ديگر قبائل عرب نيز به بهانه اينكه محمد همه چيز (قدرت و حكومت) را به بنى هاشم داده و هيچ چيزى به قريش و عرب نداده است، به تدريج از اسلام برگردند.
اگر چنين چيزى واقع مى شد، بازتاب بسيار ناخوشايندى براى اسلام داشت؛ به اين صورت كه مردم يا غيرمسلمان چنين مى پنداشتند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از آنكه يارانش به او ايمان آورده اند با آنان اختلاف پيدا كرده و با هم به جنگ و نزاع پرداخته اند. معنى آن اين مى شد كه دوباره به بدر و احد و خندق و فتح مكه اى ديگر نياز بود، كه قطعا نتايج اين دوره براى اسلام بهتر از دوره قبل نمى توانست باشد.
بنا بر اين، مادامى كه اصحاب عقبه - اگر در ظاهر - ادعاى مسلمانان و تصديق نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى كردند و همچنين منكر انجام چنين عملى بودند، سكوت مناسب ترين راه حلى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در برابر آنان پيش گرفت.
ص: 437
آنچه قابل ملاحظه است اينكه در روايت مربوط به توطئه عقبه، نام عده اى از افراد معروف قريش ذكر شده است. ولى راويان قريشى طبعا آن روايات را ضعيف مى شمارند. اما بيشتر محدثان، ابن جميع و راويان ديگرى را كه به نقل از حذيفة بن يمان نام آن عده را آورده اند موثق مى دانند.
چنانكه همين راويان موثق رواياتى از حذيفه و عمار نقل كرده اند، كه موجب رسوايى آن عده از صحابه مى شد كه از خودپرسيدند: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش در شب عقبه و در آن كوه آنان را ديده اند يا نه ؟ و از اين رو كوشش فراوانى مى كردند تا از نفاق و شركت در آن دسيسه اعلام بيزارى كنند.
جريانات تاريخى نشان مى دهد مسلمانان مؤمن به هنگام مرگ افراد نگاه مى كردند. اگر حذيفة بن يمان بر جنازه اش حاضر مى شد مى گفتند او از مؤمنان است، و اگر حاضر نمى شد و بر جنازه اش نماز نمى خواند او را منافق مى دانستند. روايت شده كه حذيفة بن يمان بر جنازه هيچ يك از سران قريش نماز نخواند.
داستانى است كه در سوره تحريم قرآن كريم نيز وارد شده است. ماجرا از اين قرار است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رازى را با عايشه در ميان گذاشت، و تأكيد كرد كه آن را به كسى نگويد. شايد خداوند مصلحت و حكمتى مى ديد كه چنين دستورى به پيامبرش صلى الله عليه و آله داده بود. اما عايشه سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله را ناديده گرفت و راز رسول خدا صلى الله عليه و آله را فاش كرد و در ديدار با يكى ديگر از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله، به خاطر قريش و بر خلاف مصلحت همسرش رسول خدا صلى الله عليه و آله اقدام كرد !
خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را از دسيسه آنان آگاه كرد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز به آنان فهماند كه به دسيسه آنها پى برده است. به خاطر اين پرده درى از اسرار رسول خدا صلى الله عليه و آله و ديگران، آياتى در تهديد آنان نازل شد؛ و آنان را به همسران نوح و لوط عليهماالسلام تشبيه كرد كه به شوهرانشان خيانت كردند و داخل در آتش شدند !
ص: 438
مسئله عجيب اينجاست كه محدثان و راويان خلافت قريشى مى گويند: اين يك مسئله خانوادگى بود كه به هم چشمى ها و حساسيت زنان نسبت به همديگر و بعضى از اشتباهات فنى كوچكى كه زنان با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند مربوط مى شود ! !
اين راويانِ توجيه گر مى خواهند يك مورخ و پژوهشگر، چشمان خويش را بر حقايقى كه در سوره تحريم آمده ببندد. آياتى كه از خطراتى بزرگ براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصل رسالت خبر مى دهد. خطرى كه براى مقابله با آن لازم است لشكرى انبوه فراهم آيد.
اهميت موضوع در آيه چنين آمده است: «إن تَتوبا إلَى اللّه ِ فَقَد صَغَت قُلوبُكُما وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّه َ هُوَ مَولاهُ وَ جَبرَئيلَ وَ صالِحَ المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةَ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرا»(1): اگر هر دو زن به درگاه خدا توبه كنيد رواست كه البته دل هاى شما (خلاف رضاى پيامبر صلى الله عليه و آله) ميل كرده است و اگر با هم بر آزار او اتفاق كنيد باز خدا يار و نگهبان او است و جبرئيل امين و مردان صالح با ايمان و فرشتگان حق يار و مددكار او مى باشند» .
اينك بايد پرسيد: آن دو زن به چه چيزى دل داده بودند و براى مصلحت چه كسى به همكارى عليه پيامبر صلى الله عليه و آله اقدام كرده اند ؟ ! آن قضيه شخصى و خصوصى چه بود كه علاج آن نيازمند فراهم سازى چنين لشكر انبوهى بود ؟ لشكرى كه خداوند فقط در حالات بحرانى استثنايى گرد مى آورد و يارى مى كند !
حتى ابن عباس - كه خود اهل سنت او را به عنوان نمونه عالى و نشانه كامل امت پيامبر صلى الله عليه و آله توصيف مى كنند - آيه را بدين صورت قرائت مى كرد كه «زاغَت قُلوبُكُما» : دل هايتان برگشت؛ معنى اين قرائت ابن عباس آن است كه دو نفر از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نيازمند آن هستند كه دوباره به اسلام باز گردند !
ص: 439
حادثه قهر كردن يك ماهه پيامبر صلى الله عليه و آله با همسران خويش و شايعه طلاق آنان و دور شدن پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان و رفتن به مسجد و رفتن به خانه ماريه قبطيه كه در گوشه اى از شهر مدينه يا خارج از آن بود. اين حادثه را نيز راويان قريشى يك حادثه شخصى قلمداد كرده اند !
قضيه اى شخصى كه هم پيامبر صلى الله عليه و آله و هم مسلمانان و هم وحى الهى را به خود مشغول كرده است ! ؟ آنان ادعا مى كنند كه منشأ اين جريان مطالبات خانوادگى و زندگى روزمره زنان پيامبر صلى الله عليه و آله از ايشان بود، و تأكيد دارند كه اين قضايا هيچ ربطى به قضاياى حاكم بر فضاى جامعه آن روز، به ويژه دغدغه هاى سران قريش نداشته است !
زمينه سازى عملى قريش بر ضد على بن ابى طالب عليه السلام جهت خدشه دار كردن شخصيت آن حضرت و خشم و سختگيرى پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به آنان در دفاع از حضرت على عليه السلام و تثبيت شخصيت آن حضرت.
اين موضوع نمونه ها و مصاديق فراوانى در جنگ ها، زمان صلح، سفرها و روزگار عادى پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. اما اينگونه تحركات در سال آخر زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله افزايش يافت، كه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بارها خشمگين شد و براى اثبات فضائل حضرت على عليه السلام و فسق يا كفر كسى كه او را اذيت مى كند سخنرانى كرد.
در اين باره اگر هيچ نمونه اى وجود نداشت به جز ماجراى بريده اسلمىِ لَنگ، باز هم تحركات و اقدامات قريش بر عليه اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت مى شد. جريان بريده اسلمى را منابع اهل سنت به طرق مختلف و سندهاى صحيح عالى روايت كرده، و خبر از تشكيل شبكه اى سازمان يافته مى دهد كه نامه هايى را به اطراف توزيع مى كرد و بر ضد حضرت على عليه السلام يرنامه ريزى مى نمود.
ص: 440
در پى اين جريان بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به آنان خشم گرفت و تصريح كرد كه پس از من ولى شما على عليه السلام است. و چنين حكم كرد كه هر كس از على عليه السلام انتقاد كند و او را دوست نداشته باشد و از او اطاعت نكند منافق است. تنها همين جريان براى اثبات ظلم سران قريش و حسادتشان نسبت به على عليه السلام كفايت مى كند.
ممانعت از تدوين سنت پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان حيات آن حضرت. زمانى كه قرآن كريم نازل مى شد، عده اى از مردم از همان وقت نزول آن را مى نوشتند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز دستور داده بود هر مطلب تازه اى كه از سوى ايشان بيان مى شد، آن را بنويسند و بين منبر و ديوار بگذارند.
ضمنا هميشه ورق و دواتى براى نويسندگان بين ديوار و منبر گذاشته شده بود. على عليه السلام قرآن و احاديثى را مى نوشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور نوشتن آن را مى داد، و ديگران هم حديث هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نوشتند. مانند عده اى از جوانان قريش كه نوشتن بلد بودند، كه از جمله آنها عبداللّه بن عمرو بن عاص بود.
ثبت احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله سبب شد تا قريش احساس كند كه اين عمل به معنى تدوين سخنان تعظيم آميز پيامبر صلى الله عليه و آله در حق اهل بيت عليهم السلام خود و بنى هاشم مى باشد. از جهتى سخنان بسيار زيادى از آن حضرت نيز در مذمت تعداد بسيارى از سران گردنكش قريش و شخصيت هاى آن توسط كاتبان نوشته شده بود.
از اين رو قريش دست به كار شد تا مانع ثبت و تدوين سنت پيامبر صلى الله عليه و آله در عصر زندگى خودش باشد. اين عمل در حالى صورت مى گرفت كه بعضى از سران قريش هر هفته روزهاى شنبه در درس هاى يهوديان حاضر مى شدند و احاديثشان را مى نوشتند. در اين باره در كتاب «تدوين القرآن» به تفصيل سخن گفته و توضيح داده شده است.
ص: 441
منابع اهل سنت روايت كرده اند كه عبداللّه بن عمرو بن عاص نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله گلايه كرد كه قريش او را از قريش را از نوشتن احاديثش منع كرده اند، زيرا آن تعداد از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را كه در آن نسبت به قريش خشم گرفته شرعا حجت نمى دانند.
ابوداوود در سنن خود نوشته است: عبداللّه بن عمرو مى گويد:
من هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم مى نوشتم و مى خواستم حفظش كنم. اما قريش مرا از اين كار باز داشتند و گفتند: آيا هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شنوى مى نويسى، در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هم بشرى است كه گاه خشمگين و گاهى خشنود مى شود ؟ بنا بر اين، از نوشتن باز ايستادم، و اين قضيه را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز گفتم. آن حضرت با انگشت خود به دهانش اشاره كرد و فرمود: بنويس. قسم به آن كسى كه جان من در دست او است چيزى جز حق از اين دهان خارج نمى شود.(1)
سوء قصد به جان پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير بازگشت از حجة الوداع و در عقبه «هَرشى» . پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق وحى به اين دسيسه پى برد؛ دسيسه اى كه بسيار شبيه توطئه سوء قصد در عقبه بازگشت از غزوه بود.
زمينه سازى هاى قريش جهت انتقاد از اعمال پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در تثبيت جايگاه اهل بيت عليهم السلام خود و خاندان بنى هاشم در ميان امت. اعتراضى كه عده اى از آنان به صراحت و وقاحت هر چه تمام به عملكرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابراز نمودند، و در خواست اينكه خلافت را در قريش قرار دهد تا در قبائل و طوايف قريش در گردش باشد، يا آنكه برخى از قبايل قريش را با على بن ابى طالب عليه السلام در امر حكومت شريك كند.
ص: 442
پيامبر صلى الله عليه و آله هم همه خواسته هاى آنان را رد كرد، زيرا او در برابر خدا مالك هيچ چيز نبود و با خواسته خود به چيزى دست نيافته بود، تا خود بتواند آن را به كسى بدهد يا از كسى دريغ كند. بلكه او تنها بنده و فرستاده خداست، كه بايد دستور خدا را ابلاغ كند !
درباره اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب خود اختيارى ندارد و تنها مأمور اجراى فرمان هاى پروردگار است، در كتاب «تنزيه الانبياء عليهم السلام» نوشته سيد مرتضى آمده است كه عده اى از مردم قريش نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و به ايشان عرض كردند: اى رسول خدا، اين مردم تازه مسلمان شده اند. از اين رو رضايت نمى دهند در حالى كه تو پيامبر آنها هستى، پسرعمويت على بن ابى طالب هم امام باشد. اگر امامت را در كسى غير از على قرار دهى بهتر خواهد بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: من اين كار را با نظر خودم انجام ندادم كه در آن حيران بمانم، بلكه خداوند تعالى به من دستور داده و بر من واجب كرده است.
قريشيان گفتند: حال كه به خاطر پرهيز از نافرمانى خدا كس ديگرى را به امامت بر نمى گزينى، مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن تا مردم به او روى آورند. در نتيجه هم مأموريت شما كامل مى شود، و هم مشكل مخالفت مردمى نخواهد داشت.(1)
زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيمار بود، سپاهى به فرماندهى اسامة بن زيد تشكيل داد و همه سران قريش - به جز بنى هاشم - را تحت امر او قرار داد. به نام اسامة بن زيد پرچم بست و به او دستور داد براى جنگ روميان عازم موته در اردن شود. پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست با اعزام اين سپاه، قدرت اسلام را تثبيت كند، و انتقام شهداى موته را بگيرد. همچنين هنگام شهادت خويش، مدينه را از مخالفان على عليه السلام خالى كند.
به هر حال، اسامه و سپاهش از مدينه خارج شدند. ولى سران قريش با تأخير در پيوستن به سپاه اسامه و كوتاهى در اطاعت از او، برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله را ناديده گرفتند !
ص: 443
از سوى ديگر اعتراض داشتند كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله اسامه را كه يك جوان كم سن و سال و بى تجربه آفريقايى است، به فرماندهى سپاه اسلام برگزيده است. آنان به اندازه اى در پيوستن به اردوگاه سپاه اسلام اتلاف وقت كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر منبر رفت و بر تثبيت سپاه اسامه تأكيد كرد، و همچنين به مردم ابلاغ كرد كه به لعنت خدا و رسولش گرفتار آيد كسى كه از سپاه اسامه تخلف كند.
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله خواست حضرت على و اهل بيتش عليهم السلام را رسما به عنوان خليفه خود معرفى كند، قريش اقدام به زمينه سازى فعاليت هايى در مقابله با پيامبر صلى الله عليه و آله نمود، و تصميم جدى به مقابله مستقيم با آن حضرت گرفت.
در همين راستا و بلافاصله، رئيس جديد قريش عمر بن خطاب، اقدام به انجام مأموريت مقابله با پيامبر صلى الله عليه و آله نمود؛ و آن زمانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام بيمارى آخر عمر خويش سران انصار و قريش را گرد هم آورد و به آنان فرمود كه تصميم دارد براى امت خود نامه اى بنويسد كه بعد از آن هرگز به سوى هلاكت و نابودى نروند. اما آنان دانستند مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله آن است كه ولايت حضرت على و اهل بيتش عليهم السلام را به صورت مكتوب تثبيت كند.
اما عمر به صراحت به مقابله با آن حضرت برخاست و گفت: نامه و امان تو از گمراهى را نمى خواهيم. نه سنت تورا مى خواهيم و نه عترتت را. كتاب خدا ما را بس مى باشد. حتى تفسير كتاب خدا نيز حق خودمان است، نه حق تو و اهل بيت تو ! !
قريشيان حاضر در مجلس و نيز آن عده از انصار كه تحت تأثير سخنان عمر قرار گرفته بودند، سخنان عمر را تأييد كردند و در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله به صداى بلند گفتند: حرف همان است كه عمر مى گويد !
در نتيجه آنان كه براى آخرين ديدارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و وداع با آن حضرت آمده بودند، دسته دسته شدند و بر بالاى سر آن حضرت به مشاجره و گفتگو پرداختند ! !
ص: 444
عده اى مى گفتند: براى پيامبر صلى الله عليه و آله قلم و كاغذى بياوريد تا نامه اى برايتان بنويسد كه از گمراهى ها در امان بمانيد. ولى بيشتر آنان با فرياد مى گفتند: حرف همان است كه عمر گفته است؛ چيزى برايش نبريد و او را رها نكنيد تا چيزى ننويسد.
جبرئيل كه در روزهاى پايانى عمر پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و آمدش را به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله افزايش داده بود، گويا در همان لحظه مشاجرات اختلافى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت، و پيامبر صلى الله عليه و آله با او مشورت كرد. جبرئيل هم به ايشان خبر داد كه ديگر حجت تمام شده و پافشارى براى نوشتن نامه يعنى دفع قريش به سوى ارتداد. ديگر سودى ندارد و بهترين راه حل در چنين موقعيتى روى گرداندن از آن جماعت است، زيرا تكميل تبليغ آنان نيز به طرد آنان مى باشد.
بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را از پيش خود بيرون كرد و فرمود: برخيزيد كه نزاع و دعوا در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله جايز نيست. برخيزيد كه آنچه من بدان اعتقاد دارم بهتر از آن چيزى است كه شما مرا به سوى آن مى خوانيد.
حديث درخواست دوات و كاغذ حديث معروفى است. ابن عباس آن حادثه را «عزاى روز پنجشنبه» ناميده، و بخارى آن را شش مرتبه در كتاب صحيح خود روايت كرده است !
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به تب شديدى مبتلا بود، به گونه اى كه گاهى از شدت تب چند دقيقه اى بيهوش مى شد و سپس به هوش مى آمد. در همان حال، احساس فرمود كه وقتى بيهوش شده بود بعضى از اطرافيانش مى خواستند دوايى را به او بخورانند ! همين كه حال حضرت خوب شد، آنان را از دوا دادن منع كرد و به شدت آنان را از خوراندن هر نوع دوايى در هنگام بيهوشى خود باز داشت.
ولى با اين همه، آنان از فرصت استفاده كرده و همين كه حالت اِغما به پيامبر صلى الله عليه و آله دست داد، آن دوا را در دهان ايشان مى ريختند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر مى گرداند. ولى
ص: 445
آنان به زور دوا را به ايشان خوراندند. اما همين كه حال پيامبر صلى الله عليه و آله مقدارى خوب شد، آنان را بر اين كار توبيخ كرد و دستور داد به جز بنى هاشم هر كس در آن مجلس حاضر بود از آن بخورند. روايت شده كه همه آنها از آن دوا نوشيدند.
اين حادثه در كتب سيره، به حادثه «لَدّ النبى صلى الله عليه و آله» يعنى دوا خورانى پيامبر صلى الله عليه و آله معروف شده، كه شايسته است حق اين موضوع با بحث و تحقيق جدى و گسترده ادا شود. زيرا چه بسا كه اين حادثه، كوششى براى كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله به وسيله سمّ باشد.
فراوانى و گستردگى موضوعات فوق از چنان اهميتى برخوردار است كه حتى مى توان براى هر كدام يك رساله دكترا نوشت. ولى ما خواستيم با بيان اجمالى هر يك، زمينه تفسير آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را - كه در آغاز سوره معارج آمده - فراهم كنيم.
اينك اگر خواننده گرامى بخواهد قهرمانان حقيقى اين حوادث و دشمنى هاى حساب شده آنها را بشناسد، بايد درباره قريش تحقيق كند. و اگر بخواهد فهم و آگاهى بيشتر و عميق ترى نسبت به اين حوادث به دست آورد، بايد علاقه و ارتباط قريش و يهود را مورد كاوش قرار دهد. آدمى از اين حركات شگفت زده مى شود، و پى مى برد كه چگونه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را حفظ كرد، تا قريش در زمان حيات آن حضرت دچار ارتداد نشود و كفر خود را به نبوت او اعلام نكند.
اينك فهميده مى شود كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از آزارها و دسيسه هاى امت حفظ نكرد، زيرا تحمل آزارها و دسيسه هاى دشمنان راه ثابت پيامبران عليهم السلام و تكليف آنان به شمار مى رود. بلكه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از اين حفظ كرد كه امتش در حضورش دوباره به جاهليت برنگشتند و مرتد نشدند.
2 - آماده باش قريش پس از غدير
راويان احاديث و ناقلان حوادث چنين گفته اند كه پس از حجة الوداع و با حركت قافله نبوت و امامت به سوى مدينه، قلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله آرامش پيدا كرد. ولى هر اندازه
ص: 446
پيامبر صلى الله عليه و آله احساس اطمينان و آرامش مى كرد، به موازات آن قريش آرامش خود را از دست داده و خشمشان به جوش مى آمد. آرى، قريش تا عذاب دردناك خدا را نبيند آرام نخواهد شد.
چنانكه پيامبرِ صادق و امين صلى الله عليه و آله - كه فقط از زبان وحى سخن مى گويد - به آنان فرمود: اى جماعت قريش ! شما را چنان مى بينيم كه از اين رفتار و كردار خود باز نمى ايستيد.
آيه حفظ و نگهدارى پيامبر صلى الله عليه و آله - يعنى «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1) - به اين معنى نيست كه خداوند راه رسالت را همانند حرير در پيش پاى پيامبرش صلى الله عليه و آله هموار كرده، و يا قريش را همانند مركب رهوارى برايش رام كرده باشد، تا به ميل خود آن را براند.
البته در برابر قدرت خداوندى هيچ چيزى محال و ناشدنى نيست، ولى اراده خداوند بر اين قرار گرفته تا هر امرى به اسباب و علل خود به گردش در آيد. و اراده خدا براى امت ها بر آن است كه سنت هاى امت هاى گذشته را در آنان جارى سازد، تا از اين طريق امتحانشان كند؛ كه آيا پس از وفات پيغمبرشان او را اطاعت مى كنند يا معصيت ؟
اگر قرار باشد امتى اطاعت يا معصيت پيامبرش را بكند، لازمه اش آن است كه اختيار و قدرت اطاعت و معصيت به او داده شود. اما اختيار ارتداد و بازگشت به آئين كفر و جاهليت، آن هم در پيش چشمان پيامبرش، هرگز ... !
بلكه قدرت عصيان يك امت در مقابل پيامبرش در حد همان تهديدهاى حرفى باقى مى ماند. نمونه آن هم سخن عمر در لحظه هاى پايانى عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه گفت: نه وصيت تو را مى خواهيم، نه سنت تو را و نه اهل بيتت را. ما را كتاب خدا بس است ! اما در گذشت هر پيامبرى آغاز خط سرخى است در مسير امت. و البته چنين است خواست خداى متعال.
ص: 447
خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را در پيج و خم هاى بسيارى از تهديد خطرات و آزارهاى قريشيان حفظ كرده: در حجة الوداع، در مكه، در عرفات، در هنگام سه سخنرانى در منى و به ويژه در مسجد خيف.
هنوز صبح سپيده بر نيامده و قريش يك نفس نكشيده اند و هنوز هيچ حرفى از بيعت با حضرت على عليه السلام در ميان نيامده كه زنگ حركت كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مدينه به صدا در مى آيد.
ولى خداوند به اين مقدار بسنده نكرده و به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد مسلمانان را در همان راه بازگشتشان در گرماى نميروز متوقف كند؛ يعنى در صحرايى كه جز سايه چند درخت و اندكى آب، نه علفى براى اسبان و شترانشان پيدا مى شود و نه بازارى كه علوفه و طعمه اى بخرند. اين در حالى است كه سه روز پياپى اين كاروان راه پيموده است.
چه امر مهمى در ميان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله حتى مهلت نداد كاروان به شهر جحفه وارد شود ؟ شهرى كه تا اين منزل، دو منزل، دو ميل يا كمتر فاصله دارد. بلكه نزديكى جحفه به منزلگاه كاروان - يعنى غدير - چنان است كه آنان كه پيشاپيش قافله در حركت بودند حتى به ورودى هاى آن نيز رسيده بودند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قاصدى فرستاد و آنان را به صحراى غدير بازگرداند.
همه اينها بدان جهت بود كه تا وقت نماز ظهر فرا نرسيده، پيامبر صلى الله عليه و آله به منبر برود و دست پسرعمو و دامادش على عليه السلام را بلند كند و به همراهان خود بگويد: پس از من ولىّ شما اين است، و پس از او دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام ، و سپس نه تن از فرزندان حسين عليهم السلام امام و ولىّ شما مى باشند.
اينجا بود كه آيه حمايت از پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر مردم تجلى كرد، و خداوند دهان قريشيان را از ابراز هر نوع مخالفتى بست. البته در مقابل دهانشان را براى موافقت با تصميم الهى پيامبر صلى الله عليه و آله باز گذاشت. بر اين اساس بود كه همه آنان يكصدا گفتند: ما در
ص: 448
پيشگاه خدا شهادت مى دهيم كه تو رسالتت را ابلاغ كردى. و شهادت مى دهيم كه تو فرستاده خوبى هستى.
فرمانت را شنيديم و به جان اطاعت خواهيم كرد. آنگاه آنان نيز همراه با ديگران براى عرض تبريك و تهنيت در خيمه على عليه السلام ازدحام كردند، و هنگامى كه آيه «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد همراه با ديگر مردم تكبير گفتند. آنگاه همگى به شعر حسّان بن ثابت گوش فرا دادند، كه در وصف دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام سروده بود.
تبريك گويى به حضرت على عليه السلام تا بعد از نماز عصر و حتى پس از نماز مغرب و عشا و تاريكى شب تا برآمدن ماه شب نوزدهم ذى الحجه ادامه داشت، و تبريك گويان يكى پس از ديگرى به حضور على عليه السلام مى آمدند. آن شب پيامبر صلى الله عليه و آله در همان مكان بيتوته كرد، و صبح پس از نماز به سوى مدينه حركت كرد. بعضى هم گفته اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله دو روز در آنجا ماند.
نكته قابل ذكر آن است كه چگونه خداوند قدرت تخريب مراسم غدير را از قريش گرفت، و اينكه چگونه زبان هايشان را بازگرداند. زبان هايى كه در ابراز اعتراض و انتقاد به پيامبران عليهم السلام بسيار گستاخ و گزنده بودند ! و باز خداوند آنان را در چه انديشه اى فرو برد تا آن روز براى محمد صلى الله عليه و آله چنان بگذرد كه هر چه مى خواهد درباره بنى هاشم و حضزت على عليه السلام انجام دهد.
واقعيت آن است كه همه اينها از كار خدا و قدرت مطلقه او بود. اين اولين روشى است كه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را در برابر ارتداد قريش حمايت و حفاظت كرد. البته آنچه از ما پنهان مانده همه از الطاف خداوند بوده است.
اما روش دوم حفاظت و مصونيت پيامبر صلى الله عليه و آله، آن واژه «عذاب آسمانى» بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن تهديد شده بود. قريش مفهوم عذاب آسمانى را به خوبى مى فهميد. چنانكه بنى اسرائيل هم در زمان پيامبران خود عذاب الهى را به خوبى مى شناختند.
ص: 449
3 - سنگ هاى آسمانى براى معترضان قريشى
در احاديث شيعه و سنى نام تعدادى وارد شده كه در جريان اعلام ولايت حضرت على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كردند. البته از تعدد روايات و نام ها دانسته مى شود، عده اى از آنها تنها نام يك نفر است، كه چون واقعه از چندين طريق روايت شده، گمان مى شود افراد نيز متعدد مى باشند. ولى درباره تعدادى از اشخاص، هيچ اشتباهى صورت نگرفته است. بلكه روايات متعدد، نشان از تعدد حوادث و افراد دارد. به ويژه درباره عذاب هاى آسمانى كه هر يك به شكل جداگانه اى واقع شده است.
نام آن افراد معترض به قرار زير است:
جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى
حارث بن نعمان فهرى
حرث بن نعمان فهرى
عمرو بن عتبه مخزومى
نضر بن حارث فهرى
حارث بن عمرو فهرى
نعمان بن حارث يهودى
نعمان بن منذر فهرى
عمرو بن حارث فهرى
مردى باديه نشين
مردى باديه نشين از اهل نجد، از فرزندان جعفر بن كلاب بن ربيعه.
اگر روايات مربوط به اين افراد صحيح و معتبر باشد، به جز ربيعى و يهودى همه اين افراد نام برده از قبيله قريش هستند، و حتى يك نفر از انصار در ميان آنان نيست.
زيرا اگر چه انصار پس از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچ گونه وفادارى نسبت به اهل بيت عليهم السلام نكردند، اما در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ اعتراضى از آنان نسبت به امتيازاتى كه خداوند به اهل بيت پيامبرش عليهم السلام داده بود، شنيده نشد.
ص: 450
خلاصه جريان چنين است كه يك نفر يا بيشتر از اشخاص نام برده به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرد، و آن حضرت را متهم كرد كه معرفى حضرت على عليه السلام به عنوان ولىّ امت به فرمان خداوند نيست، بلكه به انتخاب و سليقه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله صورت مى گيرد، و هر قدر هم رسول خدا صلى الله عليه و آله تأكيد كرد كه اين كار را از پيش خود انجام نداده بلكه به امر پروردگار بوده است، آن مرد قانع نشد و در حال خشم و غضب و ناراحتى از محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت.
همچنان كه مى رفت از خداوند درخواست كرد كه: خدايا، اگر اين امر از سوى تو است پس بارانى از سنگ از آسمان بر من بباران ... . خداوند نيز سنگ هاى سختى بر سرش فرو ريخت و نابودش كرد. يا بعضى گفته اند كه خداوند آتشى از آسمان نازل كرد و او را سوزاند.
اين حادثه نشان مى دهد خداوند متعال در رابطه با قريش از حربه ايجاد ترس نيز استفاده كرده است، تا بتواند پيامبرش صلى الله عليه و آله را از تكاليف و رنج هاى حركتى ارتدادى كه در پيش رويش قرار گرفته بود محفوظ نگاه دارد. به جهت همين ترس از عذاب الهى بود كه پيشنهاد بعضى از سران قريش مبنى بر مقابله نظامى با پيامبر صلى الله عليه و آله مورد قبول واقع نشد، و ضرورتا صبورى پيشه كردند تا عمر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به پايان برسد.
4 - روايت داستان در منابع اهل سنت
حادثه عذابِ معترضان ولايت حضرت على عليه السلام را تنها منابع شيعى ننوشته اند، بلكه منابع اهل سنت نيز آن را نقل كرده اند. ابوعبيد هروى - كه از جمله امامان و پيشوايان اهل سنت مى باشد - اين روايت را در كتاب خود «غريب القرآن» نقل كرده است.
ابن شهرآشوب در كتاب «مناقب آل ابى طالب» مى نويسد: ابوعبيد هروى، ثعلبى، نقاش، سفيان بن عيينه، فخر رازى، قزوينى، نيشابورى، شيخ طبرسى و شيخ طوسى هر يك در تفسير خود آورده اند: همانا زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير مأموريت خود را ابلاغ كرد و خبر آن به ديگر سرزمين ها رسيد، حارث بن نعمان فهرى - در
ص: 451
روايت ابوعبيد هروى از جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى نام برده شده - نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
اى محمد ! ما را به شهادت لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه و به پذيرش نماز، روزه، حج و زكات فرمان دادى، همه را از تو پذيرفتيم و به همه اينها گردن نهاديم. اما تو به اين مقدار راضى نشدى و دست پسرعمويت را براى رهبرى و ولايت بر ما بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس كه مولايش تو هستى على نيز مولاى او است ! حال بگو آيا اين عمل از جانب تو است يا از جانب خداوند ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به همان خدايى كه معبودى جز او نيست، اين اعلام ولايت دستور خداست.
جابر با شنيدن اين پاسخ برگشت و همچنان كه در پى شترش مى گشت مى گفت: خدايا، اگر محمد آنچه را مى گويد راست و حق است، پس سنگى از آسمان بر ما نازل كن يا عذاب دردناكى براى ما بفرست.
او اين سخنان را مى گفت و به سوى شتر خود در حركت بود. هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى از آسمان به سوى او پرتاب كرد، كه بر فرق سرش اصابت نمود و تمام بدنش را متلاشى كرد. آنجا بود كه اين آيه نازل شد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» : «سائلى عذاب واقع خدا را درخواست كرد» .(1)
عده اى از علماى تشيع مانند صاحب كتاب «عبقات الانوار» ، صاحب «الغدير» ، صاحب «احقاق الحق» ، صاحب «نفحات الأزهار» و همچنين عده از امامان اهل سنت و علماى آنان، نام كسانى را كه اين حديث در كتاب هاى آنان آمده بر شمرده اند. راويان و ناقلان اين حديث از سى نفر تجاوز كرده اند، ولى ما در اينجا به جهت پرهيز از زياده گويى، نام دوازده تن از برجسته ترين آنان را مى آوريم:
ص: 452
1. حافظ ابوعبيد هروى (م 223 ق در مكه) در تفسير «غريب القرآن» .
2. ابوبكر نقاش موصلى بغدادى (م 351 ق) در تفسير خود.
3. ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) در تفسير خود به نام «الكشف و البيان» .
4. الحاكم ابوالقاسم حسكانى در كتاب «اداء حق الموالاة» .
5 . ابوبكر يحيى قرطبى (م 567 ق) در تفسير «الجامع لاحكام القرآن» .
6 . شمس الدين ابوالمظفر سبط بن جوزى حنفى (م 654 ق) در كتاب «التذكرة» .
7. شيخ الاسلام حموينى (م 722 ق) در كتاب «فرائد السمطين» ، باب سيزدهم چنين روايت كرده است: شيخ عمادالدين حافظ بن بدران در شهر نابلس در ضمن رواياتى كه براى من بيان مى كرد و اجازه نقل آنها را به من مى داد، به من خبر داد از قاضى جمال الدين عبدالقاسم بن عبدالصمد انصارى، كه او اجازه روايت داشت از عبدالجبار بن محمد حوارى بيهقى، و او هم اجازه داشت از امام ابوالحسن على بن احمد واحدى، گفت:
بر شيخ و استاد ما ابواسحاق ثعلبى حديثى را از تفسير خودش خواندم كه: سفيان بن عيينه از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ حضرت فرمود: ... و همان حديث ابن شهرآشوب در «المناقب» را تكرار كرد.
8 . ابوسعود عمادى (م 982 ق) در تفسير خود گفته است: بعضى مى گويند: آن كسى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرد و عذاب بر او نازل شد حرث بن نعمان فهرى بود، زيرا او زمانى كه فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام را شنيد كه: هر كس من مولاى اويم على عليه السلام هم مولاى او است. گفت: ... .(1)
ص: 453
9. شمس الدين شربينى قاهره اى شافعى (م 977 ق) در تفسير خود به نام «السراج المنير» گفته است: درباره اين معترض اختلاف نظر است. اما ابن عباس گفته كه او نضر بن حارث فهرى است، و بعضى گفته اند: او حرث بن نعمان فهرى است.(1)
10. شيخ برهان الدين على حلبى شافعى (م 1044 ق) در كتاب «السيرة الحلبية» روايت كرده است: چون اين فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است، در شهرها پيچيد و به همه نقاط سرزمين هاى اسلامى رسيد، حرث بن نعمان فهرى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند و ... ، تا آخر همانگونه اى كه ابن جوزى روايت كرده است.(2)
11. شمس الدين حنفى شافعى (م 1181 ق) در «شرح الجامع الصغير» سيوطى و در شرح سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: من كنت مولاه فعلى مولاه، نام او را آورده است.(3)
12. ابوعبداللّه زرقانى مالكى (م 1122 ق) در كتاب «شرح المواهب اللدنية» نام معترض را ذكر كرده است.(4)
در ادامه كه به بررسى سند اين روايت مى پردازيم، بقيه منابع و راويان آن را نيز نام خواهيم برد.
5 - سوره معارج مكى است يا مدنى ؟
ملاحظه مى كنيم كه فضاى عمومى آيات اول تا 36 سوره معارج به فضاى سوره هاى مدنى و قانون گذارى هاى سوره هاى نور و مؤمنون نزديك تر است. اين در حالى است كه فضاى عمومى آيات 36 تا پايان سوره با فضاى سوره هاى مكى تناسب دارد؛ كه بيشتر بر مسائل عقيدتى و امور آخرتى تأكيد مى ورزد.
ص: 454
از اين رو، با ويژگى هايى كه براى تشخيص سوره هاى مكى و مدنى بيان شده، تشخيص مكان نزول اين سوره امكان ندارد، زيرا اين معيارها و ضوابط، دقيق و عملى نيستند.
اما اگر خواسته باشيم به همان معيارهاى و ضوابط پايبند باشيم و به آن عمل كنيم، ناگريز بايد بگوييم بخش دوم سوره از آيه «فَما لِلَذينَ كَفَروا قَبلَكَ مُهطِعين» تا آخر سوره در مكه نازل شده، و سپس بخش اول سوره در مدينه نازل شده است، و آنگاه كه قرآن جمع آورى و مرتب مى شد، آنچه در مدينه نازل شده در اول سوره قرار داده شده است.
اما واقعيت آن است كه اين محاسبه چيزى بيش از يك گمان نيست، و راه درست تعيين مكى يا مدنى بودن سوره نص (روايت صريح از پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام عليه السلام) است. از قضا نصوصى كه در اين باره از منابع شيعه و اهل سنت وارد شده، همه متعارض اند. ولى مفسران اهل سنت مكى بودن سوره را ترجيح داده و آن را در زمره سوره هاى مكى قرار داده اند. البته بعيد نيست كه بر حسب مصادر شيعيان نيز مكى بودن سوره ترجيح داده شود.
نمونه هايى از منابع شيعه كه به مكى بودن سوره تصريح دارند عبارتند از:
روايت قاضى نعمان در كتاب «شرح الاخبار» : از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: بخدا قسم سوره معارج در مكه براى منكران ولايت على عليه السلام نازل شده است.(1)
گويا مقصود امام عليه السلام اين بوده كه سوره در مكه نازل شده، ولى تقدير آنچنان بود كه در مدينه و هنگام اعتراض قريشيان به اعلام ولايت على عليه السلام تأويل شود.
كلينى در «الكافى» به سند خود نقل مى كند: ابوحنيفه از ابوجعفر محمد بن نعمان مؤمن الطاق پرسيد: اى ابوجعفر ! نظر تو درباره متعه چيست؛ آيا گمان مى كنى حلال
ص: 455
باشد ؟ ابوجعفر گفت: آرى حلال است. ابوحنيفه پرسيد: پس چه چيزى تو را باز مى دارد كه به زنانت دستور دهى متعه ديگران شوند تا برايت در آمد داشته باشند ؟
ابوجعفر گفت: هر فعل حلالى را نمى شود انجام داد. مردم قدر و منزلت و مراتبى دارند و مى كوشند مراتب و منزلت خود را بالا ببرند. اما تو اى ابوحنيفه، بگو نظرت درباره شراب چيست؛ آيا مى پندارى حلال است ؟ ابوحنيفه: آرى حلال است. ابوجعفر: پس چرا نمى گذارى زنانت دكان هاى مِى فروشى باز كنند و برايت كاسبى كنند ؟ ابوحنيفه گفت: تا اينجا يكى تو گفتى و يكى من، ولى تير تو نافذتر بود.
آنگاه گفت: اى ابوجعفر ! آيه اى كه در سوره معارج آمده درباره تحريم متعه است. ولى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايتى رسيده كه آن آيه را نسخ كرده است. اين تعارض چگونه قابل حل است ؟ ابوجعفر گفت: اى ابوحنيفه ! سوره «سَألَ سائِلٌ» سوره اى است مكى. در حالى كه آيه متعه مدنى است، و روايتى هم تو آوردى روايت نادرى است كه ردّ هم شده است.
ابوحنيفه گفت: آيه ميراث نيز در نسخ متعه سخن مى گويد. آن را چه مى گويى ؟ ابوجعفر گفت: در ازدواج كه ميراث شرط نمى شود. ابوحنيفه گفت: اين مطلب را از كجا مى گويى ؟ ابوجعفر گفت: اگر مرد مسلمانى با زنى از اهل كتاب ازدواج كند و مرد بميرد، چه مى گويى؛ آيا زن از او ارث مى برد ؟ ابوحنيفه گفت: نه، از او ارث نمى برد.
ابوجعفر گفت: پس ازدواج بدون ميراث واقع مى شود. آنگاه آنان از هم جدا شدند.(1)
اينكه ابوحنيفه مى گويد: مطابق سوره سَألَ سائِلٌ متعه حرام است، منظورش اين آيه قرآنى است كه «وَ الَذينَ هُم لِفُروجِهِم حافِظونَ إلاّ عَلى أزواجِهِم أو ما مَلَكَت أيمانُهم»(2): و آنان كه اندام هاى شهوانى خود را از شهوترانى نگاه مى دارند مگر به زنان حلال و كنيزان ملكى خويش.
ص: 456
مؤمن الطاق جوابش را اين چنين داده كه سوره اى كه آيه «سَألَ سائِلٌ» در آن است مكى است و آيه «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتوهُنَّ أُجورَهُنَّ»(1): «زمانى كه با متعه (يعنى ازدواج موقت نه دائم) از آنها بهره مى گيريد آن حق معين كه مزد آنهاست را به آنان بدهيد» ، مدنى است. در اين صورت چگونه آياتى كه قبلاً نازل شده آيه بعد از خود را نسخ مى كنند ؟
پاسخ منطقى ترى كه مى توان به ابوحنيفه داد آن است كه متعه (زن صيغه) همانند همسر شرعى است، و همسر شرعى در حكم آيه قرآن قرار داد كه فرمود: «إلاّ عَلى أزواجِهِم» ؛ يعنى نيازى نيست كه انسان از همسر شرعى خود نيز پرهيز كند. چنانكه فتواى عده اى از علماى اهل سنت اين است كه مرد مى تواند با زنى ازدواج كند، حتى اگر قصدش آن باشد كه فردا او را طلاق دهد.
اگر چنين عملى جايز است، اين عمل عين همان متعه اى است كه شيعيان را به خاطر آن شماتت مى كنند. از اين بالاتر خود ابوحنيفه فتوايى دارد مبنى بر اينكه اگر كسى زنى را به جهت كارهاى خانه مانند جارو زدن و لباس شستن اجير كند، مى تواند حتى بدون خواندن عقد ازدواج دائم يا وقت با او نزديكى كند. به دليل آنكه عقد اجاره شامل زوجيت هم مى شود. اين نظر ابوحنيفه بسيار وسيع تر و بازتر از متعه اى است كه در فقه شيعه مطرح مى باشد ! زيرا در مقاربت و مجامعت عقد ازدواج شرط است و گر نه زنا محسوب مى گردد.
در هر صورت نتيجه مى گيريم: بهتر آن است كه سوره معارج را سوره اى مكى به حساب آوريم. اما مكى دانستن سوره معارج در صحت آن حديث خللى وارد نمى كند كه گفت: منظور از عذاب واقع در آيه، عذابى است كه بر آن كسى نازل مى شود كه هنگام اعلام ولايت حضرت على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرد. زيرا نزول عذاب هنگام اعتراض در حقيقت تأويل آيه است، و خبرى است از جبرئيل كه اين حادثه همان عذاب واقعى است كه پيش از اين وعده داده شده بود.
ص: 457
پيش از اين در روايت «شرح الاخبار» اشاره كرديم و باز هم در اين باره به رواياتى استناد خواهيم كرد كه: آن فرد معترض را صاعقه در گرفت و سوزاند. سپس جبرئيل فرود آمد در حالى كه مى گفت: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» : «سؤال كننده اى از عذاب واقع پرسيد (كه براى چه كسانى نازل مى شود بگو) . براى كافران و هيچ كس نمى تواند آن را دفع كند» . اين روايت تصريح دارد به اينكه جبرئيل براى اجراى آيه و يا تأويل آن بر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.
برداشتى كه از احاديث ما مى شود، آنچه بر عبدرى و فهرى نازل شد گوشه كوچكى از عذاب واقع موعود است، كه بيشتر از آن هنگام ظهور امام زمان عليه السلام و يارى او نازل مى شود.
در كتاب «معجم احاديث الامام المهدى عليه السلام» (1) تعدادى حديث از امام باقر و امام صادق عليه السلام درباره تفسير عذاب واقع نقل شده است؛ كه آن دو حضرت «عَذابٍ واقِع» را به حوادث هنگام ظهور امام مهدى عليه السلام تفسير كرده اند. دو نمونه از احاديثى كه عذاب واقع را به حوادث هنگام ظهور مربوط دانسته اند در اينجا از نظر مى گذرانيم:
على بن ابراهيم قمى مى گويد: از امام محمد باقر عليه السلام درباره معنى آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد، امام فرمود: آتشى است كه از جانب مغرب بيرون مى آيد و فرشته اى پشت آن آتش ايستاده، و آن را به طرف قبيله بنى سعد بن همام تا مسجد آنها مى راند. اين آتش همه خانه هاى بنى اميه را با ساكنانش مى سوزاند. همچنين همه خانه هاى آل محمد عليهم السلام را، حتى اگر يك نفر در آن باشد مى سوزاند، و اين شخص حضرت مهدى عليه السلام است.(2)
در كتاب «الغيبة» نعمانى نقل شده است: محمد بن همام براى ما حديثى نقل كرد و گفت: جعفر بن محمد بن مالك براى ما حديث نقل كرد و گفت: حديث گفت ما را
ص: 458
محمد بن حسين بن ابى الخطاب، از حسن بن على، از صالح بن سهل، از ابوعبداللّه جعفر بن محمد عليه السلام درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» كه فرمود: معنى اصلى آيه عذابى است كه در «ثويه» واقع مى شود؛ يعنى آتشى كه همچنان مى سوزد تا به كناسه بنى اسد(1) مى رسد. آن آتش حتى از ثقيف نيز مى گذرد، و حتى يك نفر از آل محمد عليهم السلام را نيز باقى نمى گذارد و همه را مى سوزاند. همه اينها پيش از ظهور حضرت قائم عليه السلام خواهد بود.(2)
مكان هايى كه در هر دو روايت از آن نام برده شده از اماكن نزديك كوفه هستند، كه ثابت شده امام زمان عليه السلام آنجا را پايتخت خود قرار مى دهد.
اين جمله امام صادق عليه السلام كه «معنى اصلى آيه در آينده معلوم مى شود» دلالت مى كند كه عذاب واقع در آيه يك تهديد هميشگى است؛ كه بخشى از آن بر مشركان و منافقان واقع شده، و بخشى هم بر بقيه كفار و منافقان نازل خواهد شد. اين تفسير با اطلاق تهديد در آيه و سنت خداى متعال مبنى بر پيروزى دين خود و اولياء خودش تناسب بيشترى دارد.
6 - آيا «عَذابٍ واقِعٍ» دنيوى است يا اخروى ؟
با قطع نظر از احاديث و تفسيرهايى كه نقل و بيان شده، اگر در اصل متن سوره دقت شود، ملاحظه مى شود كه موضوع سوره و محور همه آياتش عذاب آخرتى است نه دنيايى. كما اينكه آيه هاى سوره، پرسش كننده از عذاب را مذمت نمى كند، بلكه او را تنها به عنوان يك جوينده مى نگرد كه گناهى نكرده است.
برخى از مفسران پرسش از عذاب در اينجا را به معنى درخواست عذاب گفته اند. چنانكه قرطبى گفته كه در خواست كننده عذاب، حضرت نوح نبى اللّه صلى الله عليه و آله بود. نظريه ديگرى هم مى گويد: حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود كه از خداوند درخواست عذاب كرد.
ص: 459
اينك اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه مفسران شيعه و سنى عذاب مورد نظر آيه را مشمول عذاب دنيايى دانسته اند، در حالى كه سؤال كننده به قصد تحدّى و تكذيب سؤال كرده است ؟
پاسخ اين سؤال آن است كه راز اين تفسير در حرف «باء» در عبارت «بِعَذابٍ» نهفته است، و اينكه «سَألَهُ بِهِ» : از آن پرسيده، يعنى پرسش از چيز درخواست شده و طلب آن از روز انكار و تحدّى است. بنا بر اين، «سَألَ بِهِ» دلالت بر اين دارد كه سائل درباره اين عذاب چيزى شنيده است، زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همواره آنان را هم از عذاب دنيا و هم از عذاب آخرت بيم مى داد.
پس سائل نيز درباره همان عذاب هايى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بود سؤال كرد و آن را انكار نمود و وقوع آن را ناشدنى دانست ! خداوند نيز با نزول سوره جواب او را داد، و اگر چه بيشتر بر عذاب آخرت و ويژگى هاى آن توجه شده، ولى عذاب دنيوى دشمنانش را هم منتفى ندانست، زيرا عذاب اخروى اساسى تر و از اهميت بيشترى به لحاظ استمرار آن برخوردار مى باشد، و هم ويژگى جزايى آن واضح تر است.
مانند اين است كه سوره مى خواهد بگويد: اى كسانى كه عذاب بيم داده شده پيامبر صلى الله عليه و آله را به تمسخر مى گيريد، بدانيد همه عذاب هاى دنيوى و اخروى كه شما را از آن بيم مى دهيم واقع خواهد شد، و هيچ كس نمى تواند آن را از كفار دفع كند. پس به خدا ايمان بياوريد تا بر اساس قوانين الهى - كه عذاب را از مؤمنان دفع مى كند - از شما نيز عذاب را دفع كند.
بنا بر اين، آيه «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» ؛ هيچ نيرويى نمى تواند عذاب را از كافران دفع كند، امكان دفع عذاب از كافران را دفع مى كند، و اين عذاب براى كسانى كه مستحق آن هستند ثابت مى باشد.
اين عذاب همچنين براى مؤمنانى كه مستحق آن هستند هم ثابت مى باشد. اما براى مؤمنان يك نيروى دفع كننده وجود دارد كه عبارت است از توبه و استغفار. چنانكه
ص: 460
معنى كلمه «كافران» در آيه به همان معنى لغوى كفر باشد. در اين صورت شامل مسلمانانى كه بعضى از آيات خدا را انكار مى كنند نيز مى شود، زيرا هر گاه شك كرديم كه كلمه اى به معنى لغوى خود استعمال شده يا اصطلاحى، ناگريز بايد معناى لغوى را ترجيح داد. زيرا اصل به آن است كه يك كلمه در معناى لغوى خود استعمال شده، و استعمالش در معناى اصطلاحى محتاج قرينه مى باشد.
مفسران اهل سنت در تفسير سوره به تناقص گويى افتاده اند، زيرا آنان «عَذابٍ واقِعٍ» را به معناى عذاب اخروى و عذاب براى غير مسلمان تفسير كرده اند، و در عين حال «عَذابٍ واقِع» را به عذاب نضر بن حارث عبدرى تفسير كرده اند كه در روز جنگ بدر كشته شد ! اين بدان معنى است كه كشته شدن او را به معناى عذاب دنيوى نيز تفسير كرده اند.
در تفاسير اهل سنت، روشى معمول است كه دائما مى كوشند آيات عذاب قرآن كريم و به ويژه آيات وارده درباره قريش را به عذاب آخرت تفسير كنند، و يا به اهل كتاب نسبت دهند ! در نتيجه، عذاب ها را از مسلمانان و حتى مسلمانان منافق هم دور مى كنند. اين روش اگر چه از سويى به تبرئه قريش مى انجامد، اما از سوى ديگر موجب مى شود كه آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را متهم كنند به اينكه از خدا خواسته تا بر قومش عذاب نازل كند، ولى خدا خواسته اش را اجابت نكرده، بلكه خداوند بدينسان او را توبيخ كرده كه «لَيسَ لَكَ مِنَ الأمرِ شَى ء» ؛ تو اختيارى درباره تدبير امور خلق ندارى !
از اينجاست كه دولت قريشى به اين امر تكيه زد كه خداوند قريش را برگزيده و اجازه عذاب او را نداده است. آنان اين عقيده را در قالب جعل احاديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله ترويج كرده و در منابع تفسير و حديث وارد كردند. هر چند اين عمل موجب تخطئه و اهانت نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله مى شد، اما هر گاه قريشيان ناچار به اعتراف به وقوع عذاب دنيوى نسبت به يكى از سران و گردنكشان قبيله خود گردند، مى گويند: آن يك مورد استثنايى و مربوط به يك حالت خاصى مثل حالت نضر بن حارث است، كه در جنگ بدر واقع شده و ديگر تكرار هم نمى شود !
ص: 461
از ميان كسانى كه بر نظريه اخروى بودن عذاب هاى قرآنى تأكيد مى ورزند، مى توان از فخر رازى و بخارى نام برد:
فخر رازى در تفسير سوره معارج مى گويد: عذابى كه در آغاز سوره از آن ياد مى شود عذاب آخرت است، چرا كه عذاب دنيوى فقط درباره نضر بن حارث نازل شد. عين عبارت فخر رازى چنين است:
اينكه مى گوييم عذاب مذكور در آغاز سوره معارج ناضر به عذاب آخرت مى باشد، براى آن است كه عذابى كه در آخرت براى كافران نازل مى شود هيچ كس نمى تواند از آنان دفع كند. آنچه هم روز بدر بر نضر وارد شد اخروى بود، زيرا او كشته شد. آنگاه مى گويد: اين نظر محكم و ثابت مى باشد.(1)
با اين تفسير معلوم مى شود فخر رازى هم روش ديگر مفسران اهل سنت را پيروى مى كند؛ چرا كه در متن خود سوره هيچ اشاره اى درباره نوع عذاب مذكور نمى كند.
هر چند روش مفسران در بعيد دانستن نزول عذاب دنيوى بر قريش است، اما آنان در عين حال تندروى كمترى نسبت به محدثان رسمى(2) قريشى دارند، زيرا محدثان رسمى قبول ندارند كه عذاب واقع براى فردى از قريش حتى نضر بن حارث و ابوجهل نازل شده باشد !
اين عده از محدثان، براى اثبات نظر خود و وفادارى به قريش، حتى باب تهمت به پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز باز كرده اند؛ به اين صورت كه پيامبر صلى الله عليه و آله امتش را نفرين كرد، ولى خداوند نه تنها او را اجابت نكرد كه توبيخش نيز كرد !
و اما بخارى در صحيح خود از انس بن مالك نقل مى كند كه گفت: (آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به ولايت برگزيد و به مردم معرفى كرد) ابوجهل گفت: خدايا اگر
ص: 462
تعيين على به ولايت امت از جانب تو است، پس يا از آسمان بر ما سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما برسان. در اين حال اين آيه نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ»(1): «تا زمانى كه تو در ميان آنان هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه به درگاه خدا استغفار كنند (آنان را عذاب نخواهد كرد) » .
اگر كسى بخواهد چيزى را بخواند كه راستى و درستى آن را به چشم نمى توان ديد(2)، كافى است روايات اهل سنت در تفسير آيه «لَيسَ لَكَ مِنَ الأمرِ شَى ءٌ»(3): «كارى به دست تو نيست» را مطالعه كند. اين آيه هر نوع الوهيت و شراكت پيامبر صلى الله عليه و آله با خدا را نفى مى كند. اما اينگونه نيست كه مقام نبوت، اخلاق حسنه، حكمت و اشتياقش به هدايت امت را از او سلب كند !
اما مفسران اهل سنت با صراحت شخصيت حضرت محمد صلى الله عليه و آله را بسيار ناپسند به تصوير كشيده اند، و آن حضرت را - نعوذ باللّه - به عنوان يك فرد تنگ نظر و كينه ورز نسبت به قريش قلمداد كرده اند كه قصد ظلم و تجاوز به آنان دارد ! ! و به همين دليل بوده كه وحى الهى در دفاع از اين قبائل مقدس ! و رد دشمنى پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است !
در اينجا مجال تفصيل اين مطلب نيست، ولى يك خواننده سنّى خود را بين دو طيف از علماى خود مى بيند: مفسران قريش مانند مجاهد كه قتل برخى از سران متكبر را به عنوان عذاب براى قريش تفسير مى كند، و محدثان قريش مانند بخارى كه مى گويد قتل نضر و ابوجهل به سبب عذاب الهى نبود، زيرا آنان از قومى هستند كه آسايش را از خود دور ساختند و خداوند نيز عذابش را از قريش برداشت و پيامبرش صلى الله عليه و آله را به جهت نفرين بر قومش (قريش) توبيخ كرد !
ص: 463
نكته اى كه در پايان اين بحث مى توان به آن اشاره كرد آن است كه: يك محقق همچنين مى تواند به نفع آن دسته از مفسرانى استدلال كند كه قائل هستند مقصود از عذاب مورد اشاره در سوره معارج عذاب دنيوى مى باشد، و براى اثباتش به روايتى تمسك كند كه ابن سعد در كتاب «طبقات» خود درباره اختلاف طلحه و زبير و پسرانش بر سر امام جماعت در جنگ جمل نقل كرده است. اصل روايت ابن سعد چنين است:
چون سپاه جمل به بصره رسيد، همه بيت المال را جمع آورى كردند، و طلحه و زبير آن را مهر كردند. وقت نماز كه رسيد، هر يك از طلحه و زبير مى كوشيد كه پسرش امام جماعت باشد، و كشمكش بر سر تعيين امام جماعت چنان طول كشيد كه وقت نماز داشت به پايان مى رسيد. در نهايت توافق كردند كه يك نماز به امامت عبداللّه پسر زبير و نماز ديگر به امامت محمد پسر طلحه برگزار شود.
ابن زبير خواست نماز اول را بخواند كه محمد بن طلحه او را پس زد و گفت نماز اول را من بايد بخوانم. براى تعيين اينكه چه كسى نماز اول را بخواند قرعه كشى كردند، و قرعه به نام محمد بن طلحه در آمد. او هم وقتى به سوره رسيد، سوره معارج را خواند كه با آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» آغاز مى شود.
محمد بن طلحه از سوره چنين برداشت كرده كه مقصود از عذاب، عذاب دنيوى است، و از اين جهت آن را در نماز خواند تا عبداللّه بن زبير را تهديد كرده باشد. همچنين انتخاب اين سوره در نماز مى رساند كه از نظر صحابه و كسانى كه با نزول قرآن هم عصر بودند، عذاب مورد اشاره سوره در مرحله اول به عذاب دنيوى نظر دارد.
7 - موضع اهل سنت درباره حديث فرود سنگ
راويان اهل سنت كه حديث فرود سنگ عذاب را نقل كرده اند، هر يك موضع جداگانه اى دارند:
ص: 464
بعضى از آنان مانند ابوعبيد هروى، ثعلبى، حموينى و كسانى كه آن را از قول ديگران نقل كرده اند، حديث را قبول كرده و بر ديگر احاديث ترجيح داده اند. عده اى ديگر روايات ديگر را بر آن ترجيح داده، ولى حديث را ضعيف نشناخته اند و كمترين موضعى كه در مقابل آن گرفته اند اينكه گفته اند: اين هم يك حديث است كه در منابع وجود دارد، و بسا سندش صحيح باشد. اما احاديث ديگر نسبت به آن ارجح است.
علماى اهل سنت خود را ملزم به احترام به اين حديث مى دانند، و حتى چنين مى بينند كه امكان دارد خودشان هم به آن حديث اطمينان پيدا كرده و به آن عمل كنند، زيرا گاهى علما به صرف نقل و قبول امثال ابوعبيد و سفيان بن عيينه اكتفا مى كنند.
گاهى هم مى بينيم فردى چون ناصرالدين البانى - محدث معاصر اهل سنت كه بسيارى او را مجتهد اول مى دانند - در دو كتاب تصحيح و تضعيف(1)، به تصحيح دو يا سه عالم از قبيل ابن تيميه، ذهبى و ابن قيّم اكتفا مى كند. به علاوه، محدثان اهل سنت طرق ديگرى غيراز طريقه ابن تيميه و ذهبى و ابن قيّم نيز ذكر كرده اند.
شرح زندگى راويان اين حديث، به ويژه ابن تيميه و ذهبى و ابن قيّم را مى توان در كتاب هاى رجال و حديث اهل سنت جستجو كرد. چنانكه برخى از منابع شيعه مانند «عبقات الانوار» و «الغدير» و «نفحات الازهار» نيز به معرفى آنان پرداخته اند.
نمونه هايى از تفسيرهاى اهل سنت از آيه «سَألَ سائِلٌ» بدين قرار است:
شوكانى در تفسير «فتح القدير» : سائل در آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نضر بن حارث است كه گفت: خدايا اگر اين (نصب على عليه السلام به امامت) حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. نضر از جمله كسانى است كه پس از جنگ بدر گردن زده شد. بعضى گفته اند: مقصود از سائل ابوجهل است، و به گفته بعضى ديگر او حارث بن نعمان فهرى است. ولى نظر اول درست تر است، و ما دليل آن را در ادامه خواهيم آورد.(2)
ص: 465
منظور شوكانى از آوردن دليل در ادامه، رواياتى است كه ثابت مى كند سوره معارج مكى است، و پرسش كننده عذاب هم نضر بن حارث مى باشد نه پسرش جابر بن نضر و نه حارث فهرى. وى در ادامه مى گويد:
فريابى، عبد بن حميد، نسائى، ابن ابى حاتم و حاكم اين حديث را روايت كرده اند. به علاوه ابن مردويه آن را صحيح مى داند، و به نقل از ابن عباس گفته است: سؤال كننده نضر بن حارث است، كه گفت: خدايا، اگر اين كار محمد حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما سنگ بباران.(1)
البته شوكانى در اينجا حديثى را كه درباره جابر و حارث روايت شده را نياورده، و اينكه چه كسانى آن را روايت كرده اند، و نيز بيان نكرده كه چرا حديث نضر را بر آن روايات ترجيح داده را بيان نكرده؛ كه آيا ترجبح سندى بوده يا دلالتى !
اگر شوكانى نظر خودش را نيز در شأن نزول آيه بيان مى كرد بسيار خوب بود، ولى او در حالى كه به دو نظر اشاره كرده و فقط روايت يكى از آنها را بيان كرده، از مسير انصاف در تحقيق دور شده است.
اين در حالى است كه شمس الدين شربينى قاهره اى شافعى (م 977 ق) صاحب تفسير معروف، نسبت به شوكانى منصفانه تر نظر مى دهد. او معتقد است كه آيه به صورت همزمان دو شأن نزول دارد.
صاحب عبقات به نقل از او مى نويسد: درباره سؤال كننده «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» اختلاف است. ابن عباس گفته: سؤال كننده نضر بن حارث مى باشد. بعضى ديگر گفته اند: منظور حارث بن نعمان است، زيرا او وقتى اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است، سوار شترش شد و آن را در ريگزار كنار مسجد خوابانيد. سپس گفت: اى محمد، به ما دستور دادى تا به وحدانيت خدا و رسالت تو شهادت دهيم از تو قبول كرديم ... ، تا آخر حديث.(2)
ص: 466
اما ابوعبيده هروى (م 223 ق) حديث فرود سنگِ آسمانى را به طور قطع و يقين سبب نزول آيه دانسته است، زيرا اين مطلب براى او به اثبات رسيده بوده است. شايد هم حديثى غير از اين برايش ثابت نشده بود تا ذكرى از آن به ميان آورد. از اين رو، چنانكه در كتاب «نفحات الازهار» روايت شده گفته است:
زمانى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در غدير خم مأموريت خدا را ابلاغ فرمود، و خبر آن به شهرهاى مسلمانان رسيد. جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
اى محمد ! به ما فرمان دادى به يگانگى خداوند، رسالت تو و وجوب نماز و زكات و روزه و حج شهادت بدهيم، ما هم از تو قبول كرديم و شهادت داديم. آنگاه تو به اين هم راضى نشدى و دست پسرعمويت را به امامت و رهبرى ما بلند كردى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است ؟ اينك بگو آيا اين مسئله دستور خداست يا خواسته خودت مى باشد ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به همان خدايى كه معبودى جز او نيست اين دستور خدا است. جابر از نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برگشت، و در حالى كه به دنبال شترش مى گشت مى گفت: بار خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حقيقت دارد، بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب سختى براى ما بفرست.
هنوز جابر به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد. سنگ بر وسط سرش فرود آمد، و از شدت نفوذ و سرعت بدنش را متلاشى كرد. در اين حال خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را نازل فرمود.(1)
قرطبى در تفسير «جامع البيان لاحكام القرآن» در اين باره مى نويسد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» يعنى از عذابى كه در حال واقع مى شود. «لِلكافِرينَ» يعنى بر كافران؛ و منظور از كافر نضر بن حارث است كه گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد حق و از
ص: 467
جناب تو است سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خداوند نيز خواسته اش را پاسخ داد. ابن عباس و مجاهد گفته اند: او پس از روز بدر همراه عقبة بن ابى معيط گردن زده شد.
برخى گفته اند: اين سؤال كننده حارث بن نعمان فهرى بود، زيرا او زمانى كه شنيد رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام گفته است: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است، سوار شتر خود شد و آمد شترش را در سنگلاخى بست و ... . و همان روايتى كه ابوعبيد نقل كرده بود را آورده است.
سپس گفته است: بعضى گفته اند: سؤال كننده ابوجهل مى باشد. ربيع راوى هم گفته است ابوجهل بود. عده اى گفته اند: سؤال كننده عده اى از كافران قريش بودند. بعضى ديگر گفته اند: سؤال كننده نوح بود كه از خدا براى كافران درخواست عذاب كرد. عده اى نيز گفته اند: سؤال كننده خود حضرت محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه از خداوند براى كفار عذاب و كفر درخواست كرد، و به محض درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله عذاب واقع شد.
قرطبى تفسير آيات را بيان كرده، تا به آيه «فَاصبِر صَبرا جَميلاً»(1): «به زيبايى شكيبا باش» رسيده، و مى گويد: منظور آيه آن است كه: اى پيامبر، در درخواست عذاب براى كفار شتاب مكن كه عذاب كفار نزديك مى باشد.(2)
با توجه به نمونه تفسيرها، ملاحظه مى شود كه مفسران اهل سنت اگر چه آيه را به عذاب نازل بر نضر بن حارث عبدرى تفسير مى كنند، و اگر چه ترجيح مى دهند كه عذاب مورد اشاره آن را كشته شدن در جنگ بدر بدانند، ولى در همان حال مى گويند عذاب بر كسى واقع شده كه به خاطر ولايت على عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرده است. اما همين كه آنان در تفسيرهاى خود به اين نظر نيز اشاره كرده اند و آن را نظر محترمى
ص: 468
شمرده اند، هر چند در مقام عمل نظر ديگرى را ترجيح داده اند، ولى نشان از آن دارد كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله يك اعلام رسمى براى ولايت على عليه السلام داشته، و اعتراضى هم عليه آن صورت نگرفته است.
بنا بر اين، يك مسلمان براى اثبات ولايت حضرت على عليه السلام به چيزى بيش از اعتراف اكثر مفسران نياز ندارد. چه صاعقه اى بر شخص معترض واقع شده باشد يا نشده باشد، و چه سوره معارج در ارتباط با چنين حادثه اى نازل شده باشد يا نباشد.
بنا بر اين، خداوند حجت را تمام كرده؛ به اينكه مفسران اهل سنت به اصل مطالب اشاره كرده اند. اگر چه شيعيان در پذيرش نظر ديگر با آنان مناقشه كرده اند، زيرا مهم ترين اشكالى كه شيعيان در ترجيح نظر اهل سنت وارد كرده اند آن است كه سند روايت مورد استناد آنها به پيامبر صلى الله عليه و آله نرسيده، در حالى كه تفسير شيعه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى رسد.
اگر آنان بگويند: تفسيرى كه ما ارائه مى دهيم از ابن عباس و مجاهد نقل كرده ايم، باز مشكلى از آنان حل نمى شود. به ويژه آنكه راوى ابن عباس و مجاهد، عكرمه است. كسى كه هم نزد شيعيان و هم اهل سنت ضعيف مى باشد.
علاوه بر اشكالى كه از تفسير اهل سنت به لحاظ دلالت و سند گرفتيم، سه ايراد ديگر نيز بر آن وارد است:
تقريبا همه مفسران از اهل سنت اتفاق نظر دارند كه در خواست موجود در آيه درخواستى حقيقى است نه مجازى؛ يعنى نضر بن حارث واقعا درخواست عذاب كرد و گفت: خدايا اگر آنچه محمد صلى الله عليه و آله مى كند حق است و از جانب تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.
خداوند نيز او را در جنگ بدر با كشته شدن عذاب كرد. به علاوه، آيه بارش سنگ از آسمان در سوره انفال است كه با احكام انفال و بعد از جنگ بدر و بعد از قتل نضر
ص: 469
نازل شده است. بنا بر اين، بعيد است كه جواب درخواست نضر در سوره اى مكى و قبل از هجرت نازل شده باشد، ولى اصل درخواستنش در سوره اى مدنى و پس از مرگش نازل شود.
سخن عذاب شدگان كه گفته اند: «خدايا اگر اين (كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گويد) حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما نازل كن» بيشترين تناسب را با تفسير شيعه دارد. در حالى كه به سختى مى توان تناسبى با تفسير اهل سنت براى آن پيدا كرد. چرا كه مطابق تفسير آنان، معناى سخن عذاب شدگان آن مى شود كه خدايا اگر اين دين كه محمد صلى الله عليه و آله آورده از جانب تو آورده بر ما باران سنگ بباران.
ولى مطابق تفسير شيعه معنايش اين است كه خدايا اگر تو مقرر كرده اى كه حكومت پس از محمد صلى الله عليه و آله از آن خاندانش باشد پس بارانى از سنگ بر ما نازل كن. اين تفسير تناسب بيشترى با آيه دارد، زيرا كسى تقاضاى بارش سنگ از آسمان مى كند كه از سازگارى با وضعيت سياسى جديد نااميد شده باشد و وضع قبلى خود را با وضعيت جديد به چالش مى طلبد.
حتى اگر بپذيريم كه تفسير اهل سنت صحيح است، باز هم مانع تفسير شيعه نمى شود، بنا بر اين، فرض آنان - كه بين دو تفسير شيعه و اهل سنت تعارض مى باشد - بى مورد است. چه تعارضى است بين اينكه عذاب واقع عذابى باشد كه بر نضر بن حارث در جنگ بدر واقع شده است، و سپس بر پسرش جابر بن نضر واقع شده باشد ؟ چنانكه در روايت ابوعبيد اشاره شده، و سپس هم بر كسان ديگرى كه سزاوار عذاب بودند واقع شده است.
در اينجا شايسته است به يك قاعده عمومى مهم در تفسير قرآن اشاره كنيم، و آن اينكه تا جايى كه امكان دارد بايد اطلاقات نص - يعنى متن - را حفظ كرد و از تنگ كردن دايره آن و مقيد كردن آن پرهيز كرد. با اين حساب، آيه مى گويد يكى از آن
ص: 470
منكران و كافران قريشى عذاب را انكار كرد و عذابى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيم داده بود درخواست كرد، و خداوند نيز بدين صورت جوابش را داد كه: همچنان كه خدا و رسولش صلى الله عليه و آله كفار را از عذاب بيم داده اند، آن عذاب بر حسب قوانين خاصى كه خداوند وضع كرده است، قطعا هم در دنيا و هم در آخرت واقع خواهد شد، و عمل به اين تهديد نيز هم در كفار و هم در مؤمنان جارى مى باشد.
بنا بر اين، عذابى كه خداوند در جنگ هاى بدر و خندق بر قريش نازل كرد، عذابى كه در فتح مكه و خلع سلاح و تسليم آنان بر آنان نازل شد و عذابى كه آنان از طريق خشكسالى و قحطى تحمل كردند، همه از همان عذاب موعود به شمار مى رود. همچنين عذاب كسانى كه به خاطر اعلام ولايت اهل بيت عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به ايشان اعتراض كرده بودند نيز از همان عذاب موعود در آيه مى باشد.
بر اين اساس، دليلى ندارد كه آيه را تنها به حادثه نضر بن حارث، و عذاب بيم داده شده را تنها به كشتن كسى - ولو آنكه از سران گردنكش قريش باشد - محدود و محصور كنيم. همچنين دليلى ندارد آيه را محصور به عصر خاصى از عصرهاى گذشته كنيم تا نسبت به روزگاران آينده به كلى ساكت و بى نظير باشد.
چه بسا ديده مى شود كه مفسران اهل سنت، بدون هيچ دليلى آيات عذاب و رحمت را به لحاظ سبب نزول و مسئله زمان به موضوع و زمان خاصى مربوط مى كنند، و از اين طريق خود را به محدوديت هاى زياد دچار مى كنند، و بى دليل كلام مطلق الهى را محصور و مقيد مى سازند.
8 - ديدگاه ناصبى ها درباره حديث فرود سنگ
هيچ يك از ناصبى ها، با آنكه كينه شديدى نسبت به اهل بيت عليهم السلام دارند حديثى در ردّ حديث نزول سنگ عذاب روايت نكرده اند، و هيچ يك از آنان پيش از ابن تيميه آن را تكذيب نكرده اند. اما ابن تيميه با شدت هر چه تمام به اين حديث حمله ور شده و كوشش زيادى براى ردّ آن كرده است.
ص: 471
از ميان متأخران نيز محمد رشيد رضا در تفسير «المنار» به پيروى از ابن تيميه حديث را رد كرده است. آنچه شايان توجه است آنكه رشيد رضا نه تنها درباره آن حديث از ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم تأثير پذيرفته، بلكه در بسيارى از انديشه ها و روش ها از آن دو تقليد كرده است. او اين حديث را در تفسير خود وارد كرده، و براى ردّ حديث از نام استادش محمد عبده نيز استفاده كرده است.
آنگاه مدعى شده كه بين افكار خود و استادش تمايز قائل شده است. هر كس به تفسير «المنار» مراجعه كند، به خوبى درمى يابد كه در دو جلد اول كه در زمان استادش محمد عبده نوشته شده و از يادداشت هاى درس هاى او بهره گرفته، عقلانيت او و اعتقادش به ولايت اهل بيت عليهم السلام كاملاً پيداست. ولى در جلدهاى بعدى كه رشيد رضا پس از درگذشت محمد عبده نوشته يا تجديد چاپ كرده، افكار خشك و مخالف اهل بيت عليهم السلام موج مى زند.
صاحب تفسير «المنار» به نقل از ثعلبى مى نويسد: وقتى جمله پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دوستى و ولايت على عليه السلام در شهرها پيچيد و به گوش حارث بن نعمان فهرى رسيد، سوار بر شترى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، و هنوز بر بالاى تخته سنگى بود كه از شتر پياده شد و آن را بست، و به پيامبر صلى الله عليه و آله كه در جمع يارانش ايستاده بود گفت: اى محمد ! به ما فرمان دادى تا به يگانگى خدا و رسالت تو شهادت دهيم ما نيز قبول كرديم ... .
سپس اركان اسلام را يكى يكى نام برد و گفت: همه اينها را از تو پذيرفتيم و به اطاعت تو گردن نهاديم. اما تو به اين حد راضى نشدى و دو دست پسرعمويت را كشيدى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است ! اينك بگو اين عمل از جانب خودت مى باشد يا از جانب خداست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين تصميم از سوى خداوند بود. حارث با شنيدن اين سخن برگشت، و در همان حال كه خواست بر شترش سوار شود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب تو است، پس سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
ص: 472
او هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد. به طورى كه از فرق سرش فرو رفت و از پايين تنش بيرون آمده و هلاكش كرد. خداوند درباره همين واقعه در سوره معارج دو آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» را نازل فرمود.
شواهد و قرائن حكايت از آن دارد كه اين روايت جعلى و غير قابل اعتماد است. علاوه بر آن، سوره معارج نيز در مكه نازل شده، و آيه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأنزِل عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ»(1): «خدايا اگر اين مطلب حق و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما بباران» ، يادآور سخنى است كه كفار قريش پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله بر زبان مى راندند. اين يادآورى در سوره انفال آمده، كه سوره انفال پس از جنگ بدر و چندين سال پيش از سوره مائده نازل شده است. بنا بر اين، چگونه ممكن است كه دو آيه از دو سوره كه يكى مكى و ديگرى مدنى است در شأن يك حادثه نازل شده باشند ؟
علاوه بر اين، ظاهر روايت هم نشان مى دهد كه حارث بن نعمان از مسلمانان بوده و در اين قضيه مرتد شده است، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم. ديگر اينكه روايت مى گفت كه داستان حارث در ابطح رخ داده، و ابطح نام مكانى در مكه است. در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از غدير خم به مكه بازنگشته، بلكه در بازگشت از حجة الوداع در غدير خم توقف كرده است.(2)
گويا رشيد رضا از اين حديث به خشم آمده است، كه كوشش بسيارى كرده تا سند آن را تكذيب كند. ولى به دليلى دست نيافته تا عقده اش را خالى كند ! در نتيجه چون به مطلب ابن تيميه دسترسى پيدا كرده است - كه حديث را تكذيب كرده و محتواى آن را به نقد كشيده - خوشحال شده، و در حالى كه آن را مبناى خود در تكذيب حديث قرار داده، از اظهار آن خوددارى كرده و مطلب را به ابن تيميه نسبت نداده است.
ص: 473
مهم ترين چيزى كه ابن تيميه و صاحب «المنار» گفته اند آن است كه: ابطح كه در روايت به كار رفته نام مكانى در مكه است، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از روز غدير به مكه باز نگشته است. البته آنان يا ندانسته اند يا خود را به ندانسته اند كه ابطح به همين مدينه - يعنى مدينة النبى صلى الله عليه و آله مشهور - گفته مى شود.
آنان سپس گفته اند: مطابق روايت مورد بحث، آيه «سَألَ سائِلٌ» در مدينه نازل شده است، در حالى كه سوره معارج در مكه نازل شده است. يعنى چگونه مى شود كه يك سوره در مكه نازل شود، ولى تنها دو آيه اول آن در مدينه نازل شده باشد ؟
آنها در اين مورد نيز خود را به ندانستن زده اند ! زيرا فضاى سوره تا آيه 36 چنان است كه دلالت بر مدنى بودن آن مى كند، و اين حديث هم دلالت بر مدنى بودن سوره مى كند. وانگهى بر فرض كه سوره معارج در مكه نازل شده باشد، گاهى اتفاق افتاده كه آيه اى دو مرتبه نازل شده است؛ يعنى در مرتبه دوم براى بيان تفسير و معناى آيه نازل مى شود، و حادثه يا واقعه اى كه با آن مصادف مى شود در واقع بيانگر معناى آيه است.
چنانكه مفسران گفته اند كه آيه «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَر» براى آرامش دل رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين بار و در چندين محل نازل شده است. بنا بر اين، امكان دارد آيه «سَألَ سائِلٌ» هم يك بار در مكه و مرتبه ديگر در مدينه نازل شده باشد.
حال اگر گفته شود: آيه «سَألَ سائِلٌ» دو مرتبه نازل شده، چه مانعى دارد كه معناى آن «عذاب واقع» براى يك عشيره و خانواده تحقق يافته باشد ؟ بدين صورت كه عذاب واقع براى نضر بن حارث زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ بدر او را مى كشت نازل شده، و براى پسرش جابر زمانى تحقق يافته باشد كه خداوند از طريق فرود سنگى از آسمان او را در ابطح يا همان مدينه كشته باشد. در واقع معنايش اين باشد كه هر بار كه معناى اين آيه تحقق پيدا كرده، جبرئيل نازل شده و آيه را تلاوت كرده است !
اينجاست كه يك پژوهشگر حق دارد به ابن تيميه و رشيد رضا بگويد: اگر بپذيريم كه آيه درباره جريان نصب على عليه السلام به ولايت نازل نشده، و اگر هم شده يك نزول
ص: 474
اضافى بوده، بقيه روايت چه اشكالى داشته كه آن را رد كرده ايد ؟ يعنى شما مى توانستيد بگوييد: اين آيه درباره ولايت حضرت على عليه السلام نازل نشده، ولى مناسبت اصلى نزول آيه - يعنى درخواست عذاب - را كه قبول داشتيد، آن را ديگر چرا تكذيب مى كنيد ؟ !
اين بود چند اشكال كه صاحب «المنار» به روايت وارد كرده است.
صاحب تفسير «الميزان» نيز يكايك ايرادهاى رشيد رضا را پاسخ داده است:
و تو اى خواننده محترم مى بينى كه وى چگونه در چند جا از كلام خود دچار خودرأيى و تحكّم شده و سخن بيهوده گفته است. يكى آنجا كه گفته است: روايت ساختگى و مجعول است و سوره معارج مكى است. لابد دليل گفتارش مطلبى است كه در روايت از ابن عباس و ابن زبير نقل شده است. چه خوب بود فهميديم، با اينكه دليل ما هم روايت است و دليل او هم روايت است، چه ترجيحى در روايت مورد اعتماد او هست، با آنكه هر دو خبر واحد اند ؟
بر فرض كه سوره معارج مكى باشد كما اينكه مضمون خيلى از آياتش هم اين احتمال را تأييد مى كند، ولى او چه دليلى دارد بر اينكه هيچ يك از آيات آن مدنى نيست ؟ ممكن است دو آيه اولش كه مورد بحث ما هستند مدنى باشند. كما اينكه سوره مائده هم مدنى است و در اواخر عمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شده است. در عين حال او و هم مسلكانش اصرار دارند كه يكى از آيات آن يعنى آيه مورد بحث مكى و نزولش در اوائل بعثت اتفاق افتاده است.
بنا بر اين، وقتى به اعتراف مفسران اهل سنت جايز باشد سوره مائده مدنى و آيه مورد بحث از آيات آن مكى باشد، چه عيبى دارد كه سوره معارج هم مكى ولى دو آيه اول آن مدنى باشد ؟
اما اينكه گفته است: خداوند گفتار بعضى از كفار قريش قبل از هجرت را حكايت كرده است، اين هم تحكمى ديگر و سخنى بدون دليل است، زيرا بر فرض كه سوره
ص: 475
انفال قبل از مائده نازل شده باشد، اين كجا دليل مى شود بر اينكه در موقف تأليف و جمع آورى قرآن بعضى از آياتى را كه بعد از انفال نازل شده در انفال قرار نداده باشند ؟ كما اينكه آيات ربا و آيه «وَ اتَقوا يَوما تُرجَعونَ فيهِ إلَى اللّه ِ»(1): «بترسيد از روزى كه به سوى خدا بازگردانده مى شويد»؛ كه به نظر آنان آخرين آيه اى است كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است، در سوره بقره قرار گرفته است. با اينكه سوره بقره در اوائل هجرت نازل شده، و اين آيات چند سال قبل از آن نازل شده اند.
اما اينكه گفته است: آيه «وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ ... » حكايت از گفتارى است كه كفار قبل از هجرت مى گفته اند. اين نيز تحكّم ديگرى است ! صرف نظر از اينكه سياق آيه دليل بر خلاف آن است؛ چرا كه براى آنكه كسى كه عارف به اسلوب كلام باشد هيچ گاه شك نمى كند كه آيه «اللّهُمَّ إن كانَ هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» از آنجا كه مشتمل است بر جمله «إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» كه هم اسم اشاره «هذا» و هم ضمير فصل «هو» و هم كلمه «حق» كه بر سر آن الف و لام در آمده، و هم كلمه «مِن عِندِكَ» در آن به كار رفته است، كلامى نيست كه يك بت پرست آن را بر زبان آورد.
بلكه اين كلام، كلام كسى است كه به مقام ربوبيت ايمان و اذعان داشته، و معتقد است كه امور حقّه از ناحيه آن مقام سرچشمه مى گيرد، و جميع شرايع از آن ناحيه نازل مى شود. چنين كسى است كه اگر احيانا درباره امرى كه ديگرى ادعا مى كند كه آن امر حق است نه غير آن، و ادعا مى كند كه اين امرى است از ناحيه خدا توقف كند و در تشخيص حقانيت و صدق گفتار او سر به گريبان فرو ببرد،و نتواند حق را بفهمد.
ناچار از فرط خستگى و ملالت، از زندگى سير شده و به جان خود نفرين كند. كسى كه اصلاً از اين كوزه آب نمى خورد و سر و كارش همه با بت و بتكده است، او چه باك دارد از اينكه اين حرف حق باشد يا نه. او خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را قبول ندارد چه رسد به يك مسئله جزئى.
ص: 476
و اما اينكه گفت: ظاهرا روايت اين است كه حارث بن نعمان از مسلمانان بوده و در اين قضيه مرتد شده است، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم.
اين نيز تحكّم ديگرى است؛ براى اينكه از ايشان سؤال مى شود كدام يك از علماى رجال چنين جزئيتى كرده اند كه عموم اشخاصى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدار كرده و به وى ايمان آورده و يا پس از ايمان مرتد شده اند، به دست آورد و سرگذشت زندگى آنها را ضبط كرده باشد ؟ و اگر شما چنين ضبطى را سراغ داريد، چه مانعى دارد كه روايت ثعلبى هم راجع به يكى از آن مرتدين باشد ؟
و اما اينكه گفته: ابطح نام موضعى است در مكه، و پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از حجة الوداع و داستان غدير به مكه تشريف نبرده است. از اين كلام بر مى آيد كه صاحب «المنار» لفظ ابطح را به معناى اصلى خود كه عبارت است از ريگزار نگرفته، بلكه به معناى مصطلح و مستحدث آنكه نام موضعى است در مكه گرفته است. دليلى هم بر اين مطلب ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن است؛ يكى همين روايت، و نيز روايت ديگرى كه مدينه را هم ابطح خوانده اند. چه بسا از اين شعر هم استفاده شود:
نَجوتُ وَ قَد بَلَّ المُرادىُّ سَيفُهُ *** مِن ابنِ أبى شِيخِ الأباطِحِ طالِب
من نجات يافتم در حالتى كه ابن ملجم مرادى لعنة اللّه عليه شمشير خود را به خون سر على عليه السلام فرزند ابوطالب - كه شيخ و بزرگ ابطحى هاست - آب داد. در اين شعر هم مكه و هم اطراف آن ابطح ناميده شده اند.(1)
صاحب «مراصد الاطلاع» گفته است: ابطح به فتح الف و سكون با و فتح طاء و حاء بى نقطه، به معناى بستر سيل است كه داراى ريگ هاى نرم مى باشد. ابن دريد هم گفته است: ابطح و بطحا شن نرمى است كه سيلاب آن را بر روى زمين فرش مى كند.
ص: 477
ابوزيد گفته است: ابطح اثرى است كه از سيل باقى مى ماند، چه بستر سيل وسيع باشد و چه تنگ. شهر مكه و منى را ابطح مى گويند به ملاحظه اينكه فاصله بستر سيل از هر دو به يك اندازه است. بلكه فاصله آن نسبت به منى كمتر است. و بين آن و منى محلى است به نام محصب، و بين آن و مكه خيف بنى كنانه قرار دارد.
از همه اينها گذشته، عين رواياتى را كه ثعلبى نقل كرده ديگران هم نقل كرده اند، و در نقل آنها كلمه ابطح ديده نمى شود. آن نقل همان است كه در ادامه از «مجمع البيان» و او از جمهور علما و همچنين غير آن خواهد بود.
علاوه بر اين و بعد از همه اينها مى گوييم: روايت از اخبار متواتر و يا خبرى كه قرينه قطعى بر صحتش اقامه شده باشد نيست كه قابل اين همه بحث باشد، بلكه خبر واحد است، و بناى ما هم بر اين نيست كه در غير احكام فرعيه بر اينگونه اخبار اعتماد كنيم.
نه تنها ما، بلكه همه عقلاء بنايشان بر اين است. اگر در همه طوايف بشرى تفحص كنيم خواهيم ديد كه بناى همه آنها بر آن است كه جز در محاورات روزمره خود به اخبار آحاد اعتماد نكنند. اين مقدار هم كه ما بحث كرديم براى اين بود كه در قبال خصم كه روايت را به باد خدشه و اشكال گرفته و مى خواست بدون دليل صحيح روايت را ساختگى و مجعول قلمداد كند، و با علم به اينكه اشكالاتش وارد نيست سكوت نكرده باشيم.(1)
هر چند صاحب «الميزان» با استدلال هاى كاملاً قوى نظريات رشيد رضا را رد كرده، ولى از آنجا كه حديث فرود سنگ را خبر واحد مى داند، باز هم به گونه اى در جهت تضعيف حديث گام برداشته است !
اى كاش او به جاى آنكه با ادعاى خبر واحد بودن حديث آن را تضعيف مى كرد، پس از آن منابع و راويان آن را به خوبى مى شناخت و به بحث هايى كه علامه امينى در
ص: 478
جلد اول «الغدير» و سيد نقوى هندى در جلدهاى هفتم و هشتم «عبقات الانوار» و ساير منابع مراجعه مى كرد، آنگاه درباره آن چنين قضاوتى مى كرد.
در اينجا خلاصه اى از آنچه صاحب «الغدير» درباره اين آيه و روايت آن نوشته مى آوريم، تا هم انطباق حديث با آيه ثابت شود، و هم متواتر بودن روايت:
از جمله آيات نازل شده بعد از نص غدير، آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» از سوره معارج است، كه علاوه بر اعتقاد شيعه به آن، جمعى از زعماى اهل سنت نيز - كه شخصيتشان مورد تصديق است - آن را در كتب تفسير و حديث خود ثبت و ضبط كرده اند.
آنگاه صاحب «الغدير» متن سى تن از نويسندگان و محدثانى كه روايت را به چندين طريق - نه يك طريق - روايت كرده اند آورده، كه در ميان آن سى تن، دو محدث، پيش از روزگار ثعلبى مى زيسته اند.
صاحب «الغدير» آنگاه به وجوه متعددى كه ابن تيميه براى تضعيف و ابطال حديث در كتاب «منهاج السنة»(1) آورده مى پردازد و به يكايك آنها پاسخ مى دهد. ايرادهاى ابن تيميه و خلاصه پاسخ هاى صاحب «الغدير» عبارتند از:
همه مردم - از شيعه و اهل سنت - اتفاق نظر دارند كه ماجراى غدير در هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع رخ داده است. در حالى كه حديث مزبور حكايت از آن دارد كه چون اين خبر در بلاد شايع و منتشر شد، حارث نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، در حالى كه آن حضرت هنوز در ابطح - يعنى مكه - بود، و طبيعت حال ايجاب مى كند كه در مدينه باشد. بنا بر اين، سازنده اين حديث از تاريخ داستان غدير بى اطلاع و نسبت به آن جاهل بوده است.
ص: 479
پاسخ:
اولاً: آنچه از روايت حلبى در «السيرة الحلبية» ، سبط بن جوزى در «تذكره» و شيخ محمد صدرالعلم در «معارج العلى» آمده بود اين است كه شخص مزبور - سؤال كننده - در مسجد خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده، اگر مراد از مسجد، مسجد مدينه باشد. اضافه بر اين، حلبى تصريح كرده كه آن شخص در مدينه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است. پس معلوم مى شود ابن تيميه بدون توجه به اين مطلب شروع به هرزه گويى كرده، و با جزميت هر چه تمام حديث را تكذيب كرده است.
ثانيا: او بدون توجه به حقايق زبانشناسى و لغت، «ابطح» را موضعى در حوالى مكه دانسته است. در صورتى كه اگر به كتاب هاى حديث، جغرافيا، فرهنگ لغات و شهرها و ادبيات مراجعه مى كرد، به خوبى به تصريحات اهل فن دست مى يافت و مى دانست كه آنها كلمه ابطح را به هر وادى و سيل گاه كه در آن سنگريزه و شن وجود دارد اطلاق مى كنند. چنانكه بخارى و مسلم در صحيحين از عبداللّه بن عمر روايت كرده اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در بطحاء ذى الحليفه (يعنى گذرگاه سيل و ريگزار آنجا) شتر خود را خوابانيد و نماز خواند.(1)
همه اهل علم و اهل تفسير اتفاق نظر دارند كه سوره معارج در مكه نازل شده است. پس سوره معارج حدود ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير نازل شده است.
پاسخ:
آنچه از اجماع و اتفاق نام برده حاصل مى شود اين است كه سوره معارج من حيث المجموع مكى است، نه آنكه همه آيات آن هم مكى باشند. بنا بر اين، ممكن است اين آيات استثنائا مدنى باشند. چنانكه اين رويه در بسيارى از سوره هاى ديگر نيز جارى است.
ص: 480
پس اين ايراد وارد نخواهد بود، وقتى يقين حاصل شد كه سوره اى مكى است يا مدنى، لازمه آن اين باشد كه آيات اوليه آن و يا آيه اى كه نام سوره از آن گرفته شده نيز مكى يا مدنى باشد. زيرا چنانكه قبلاً نيز اشاره كرده ايم، ترتيبى كه در آيات و سوره ها ملاحظه مى شود به مقتضاى توقيف است نه ترتيب نزول.
بنا بر اين، امكان دارد نزول اين چند آيه متأخر باشد، و مقدم داشتن آنها بر آياتى كه قبلاً نازل شده به سبب توقيف باشد، هر چند ما به حكمت اين امر واقف نباشيم. همان طور كه در اكثر موارد به حكمت ترتيب هر چند ما به حكمت اين امر واقف نباشيم؛ همان طور كه در اكثر موارد به حكمت ترتيب در آيات و سوره هاى قرآن آگاهى نداريم. چه بسا اينگونه تقديم و تأخير در آيات و سوره ها در نظم كنونى قرآن نظير دارد، مانند:
سوره عنكبوت مكى است، ولى ده آيه اول آن مدنى است. به طورى كه اين امر را طبرى و قرطبى و شربينى روايت كرده اند.(1)
سوره كهف مكى است، ولى هفت آيه اول آن مدنى است. قرطبى و سيوطى به اين حقيقت اذعان كرده اند.(2)
سومين اشكال ابن تيميه اين است كه آيه «وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ» : «هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين (آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد) حقى از جانب تو است پس از آسمان بر ما باران سنگ نازل كن» ، به اتفاق همه علما پس از جنگ بدر و سال ها پيش از واقعه غدير نازل شده است. بنا بر اين، شما چگونه مى گوييد شخصى كه از ولايت على عليه السلام ناراضى بود پس از واقعه غدير به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و چنين سخنى گفته است ؟
ص: 481
پاسخ:
گويا اين مرد گمان مى كند نظر راويان احاديثى - كه مؤيد همديگر اند - اين است كه حارث بن نعمان (آن مرد كافر) آنچه بر زبان آورده از آيه كريمه اى است كه سابقا نازل شده و او آن را در قالب دعا در آورده و در آن روز به زبان آورده است ! در صورتى كه خواننده اين اخبار به خوبى درك مى كند كه اين گمان درست نيست. يا اينكه ابن تيميه گمان كرده در آياتى كه سابقا نازل شده مانعى هست كه كسى به آن سخن گويد. مگر در اين روايت چيزى غير از اين ذكر شده كه آن مرد كافر (حارث يا جابر) چنين كلماتى را بر زبان آورده است.
اين مطلب چه ربطى با وقت نزول آيه سوره انفال دارد، بلكه آن آيه هر وقت كه نازل شده باشد - چه بدر يا احد - به جاى خود. اما اين مرد كفر خود را به آن آشكار كرده است، كما اينكه كفار پيش از او كفر خود را به آن آشكار نموده بودند ! مطلب معلوم است، ولى ابن تيميه ميخواهد با تعداد اشكالاتى كه طرح مى كند مطلب حق و ثابتى را به زعم خود باطل كند.
آيه «سَألَ سائِلٌ» به سبب گفتار و درخواست مشركان در مكه نازل شده، ولى به واسطه وجود پيامبر صلى الله عليه و آله در بين آنان در آنجا عذاب بر آنها نازل نشده، زيرا خداوند وعده فرموده تا زمانى كه پيامبرش صلى الله عليه و آله در ميان آنان باشد يا آنان استغفار مى كنند بر آنها عذاب نازل نكند: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ» : «مادام كه تو (پيامبر صلى الله عليه و آله) در ميان آنان باشى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و مادامى هم كه استغفار كنند خداوند عذابش را بر آنان نازل نمى كند» .
پاسخ:
بين عدم نزول عذاب در مكه بر مشركان با عدم نزول عذاب در اينجا (مورد آيه «سَألَ سائِلٌ» ) بر مرد معاند، ملازمه اى برقرار نيست. براى آنكه كارهاى خداوند از روى حكمت است، و هر كار هم حكمت ويژه خود را دارد. از اين رو، كارهاى خداوند به لحاظ حكمت داراى ابعاد گوناگون مى باشند.
ص: 482
آنگاه علامه امينى نام تعدادى از افراد را كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را نفرين كرده و خداوند آنان را دچار عذاب كرده مى آورد، و در پايان مى گويد: اگر وجود رسول خدا صلى الله عليه و آله به طور كلى مانع از تمام اقسام عذاب بود، اين تهديد درست نبود و احدى از آنها كه نام برديم گرفتار عذاب نمى شد، و حتى احدى در غزوات و جنگ هاى آن حضرت به سبب خشم ايشان كشته نمى شد، زيرا تمام اين امور از اقسام عذاب است.
اگر داستان حارث كه درباره اين آيه ادعا شده درست و مطابق واقع باشد مثل آنچه درباره اصحاب فيل نازل شده، هر آينه براى نقل و روايت آن انگيزه هاى زيادى پيدا مى شد و مفسران زيادى به آن توجه مى كردند. حال كه به جز چند سند ناشناس، مورخان و ارباب كتاب هاى مسند و صحاح و تفسير و سيره و امثال آن به كلى اين داستان را ناديده گرفته اند. پس معلوم مى شود كه داستان از اساس باطل و دروغ است.
پاسخ:
قياس اين داستان كه يك حادثه فردى بوده با داستان اصحاب فيل نامناسب و نارواست. چرا كه اين حادثه در جامعه آن روز از زمينه مناسب و كيفيتى كه توجه و اعتناى عمومى را به خود جلب كند، برخوردار نبود.
مضافا بر اينكه در عين حال هدف و مقصود گروهى كه شاهد اين امر بودند اقتضا مى كرد كه پرده فراموشى بر آن بكشند. همان طور كه پرده بر اصل موضوع - يعنى امر ولايت در غدير خم - كشيدند. بنا بر اين، انگيزه ها در نقل داستان اصحاب فيل غير از انگيزه ها و مقاصدى است كه در واقعه فرود سنگ عذاب بر سؤال كننده موجود است، و قياس آن دو به يكديگر زورگويى و ناديده انگاشتن حق و حقيقت است.
اما ادعاى ابن تيميه دائر بر اينكه طبقات نويسندگان و مورخان به اين موضوع را بهايى نداده اند، اين نيز گزاف گويى ديگرى است. چه آنكه ما در آغاز همين بحث سى تن از كسانى كه اين داستان را به طرق متعدد نقل كرده اند نام برديم، كه همه آنان از پيشوايان علم و حاملان تفسير و حافظان حديث و ناقلان تاريخ مى باشند.
ص: 483
اما از لحاظ اسناد به اين دو نفر - نضر بن حارث و حارث بن نعمان - نيز، حافظان و مفسران و محدثان و اهل تحقيق اين اسناد را شناخته و در خور ذكر و اعتماد دانسته اند، و بدون هيچ ترديد و انكارى، آياتى از قرآن كريم و ذكر حكيم را بدين اسناد تفسير نموده اند. اينان از كسانى نيستند كه با اسنادهاى كم ارج و روايات ضعيف و سست قرآن را تفسير كنند. آرى، سابقه امر چنين است و روش اهل دانش چنين بوده است. ولى ابن تيميه سند را مجهول و ناشناس پنداشته، و در متن آن نيز به مناقشه پرداخته است. زيرا هيچ چيز از اين قبيل با روش ناهموار او تطبيق نمى كند.
از اين حديث چنين فهميده مى شود كه سؤال كننده (حارث) به جهت پذيرفتن اصول پنجگانه اسلام مسلمان بوده، و آنچه از تاريخ اسلام روشن و بديهى است آن است كه احدى از مسلمانان در عهد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عذاب مبتلا نشده است.
پاسخ:
اين حديث همانگونه كه مسلمان بودن حارث را ثابت مى كند، ارتداد يا خروج او از اسلام را نيز در بر مى گيرد. به دليل ردّ فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله و شك و ترديد او در آنچه آن حضرت از طرف خداى متعال خبر داده بود. بنا بر اين، عذاب در هنگام مسلمان بودن بر او نازل نشده، بلكه بعد از كفر و ارتداد عذاب به او رسيده است. گذشته از اين، كسانى هم بوده اند كه با وصف اسلام و مسلمان بودن، به علت تجرّى و جسارت به ساحت قدس نبوى صلى الله عليه و آله مشمول عقوبت واقع شده اند.
علامه امينى در اينجا نام عده اى از مسلمانان را ذكر كرده كه به سبب نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله دچار عقوبت شده اند. از جمله آنان كسى است كه مسلم در صحيح خود به نقل از سلمة بن اكوع روايت كرده است: مردى در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله با دست چپ خود غذا مى خورد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: با دست راست بخور. مرد گفت: نمى توانم. در صورتى كه مى توانست. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ازدست چپ ناتوان شوى. در نتيجه هيچگاه نتوانست دست چپ خود را به دهان برساند.
ص: 484
حارث به نعمان در ميان صحابه شناخته شده نيست، زيرا ارباب حديث و تراجم مانند ابن عبدالبر در «الاستيعاب» و ابن منده و ابونعيم اصفهانى و ابوموسى در تأليفات خود و در ضمن نام هاى صحابه، نامى از او به ميان نياورده اند. بنا بر اين، از نظر ما وجود چنين كسى مشكوك و مردد مى باشد.
پاسخ:
كتاب هايى كه در معرفى و شرح حال و زندگى صحابه تأليف شده اند، نام همه صحابه را در خود ندارند. بلكه هر يك از نويسندگان و گردآورندگان، به ذكر نام آن عده از صحابه كه در حيطه اطلاع و در حدود بررسى او بوده پرداخته است. سپس مؤلف ديگر آمده و در حد توان خود از زواياى كتب و آثار پيش از خود، نام و نشان افرادى از صحابه را به دست آورده كه سلف او بر آنها وقوف نيافته و بر گفته مؤلف اولى اضافه كرده است.
جامع ترين كتابى كه در اين زمينه موجود است، كتاب «الاصابة فى تمييز الصحابة» تأليف ابن حجر عسقلانى است. حتى نامبرده هم در آغاز كتاب خود مى نويسد: با آنكه كوشش بسيارى در اين راه كرده ايم، مع ذلك در مقايسه با روايتى كه از ابى ذرعه رازى نقل شده، نتوانسته ايم به اسامى يك دهم از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله دست پيدا كنيم.
زيرا او در روايتى گفته است: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دار دنيا وفات كرد، تعداد كسانى كه ايشان را ديده بودند يا از ايشان حديثى شنيده بودند بالغ بر صد هزار نفر مرد و زن بودند، كه همه آنها گفته اند كه حديثى از آن حضرت شنيده يا ديده اند.
بنا بر اين، اگر نام شخصى در چنين آثارى ذكر نشده، انكار وجود او از حيطه انصاف خارج است و با اصول و مقررات بحث و استدلال سازش ندارد. وانگهى، ممكن است مؤلفان كتب مشتمل بر شرح حال صحابه، به علت ارتداد و كفرى كه در سرانجام از اين شخص مشهود گشته از ذكر نامش صرف نظر كرده باشند.(1)
ص: 485
9 - دلائل تقويت حديث فرود سنگ
علاوه بر آنچه پيش از اين ما در بيان اين حديث تقديم خوانندگان محترم كرديم، و علاوه بر آنچه صحاب «الغدير» بيان كرد، سه دليل ديگر در تقويت و تثبيت حديث مورد بحث ارائه مى كنيم:
از جمله دلائل محكمى كه بر صحت اين حديث مى توان اقامه كرد آنكه: اين حديث نمى تواند در خلأ پيدا شده باشد. همچنين احتمال اينكه راويان خلافت قريشى حديث را جعل كرده باشند احتمال نامعقولى است، زيرا آنان اقدام به جعل حديثى نمى كنند كه مضمون آن نزول ولايت حضرت على عليه السلام از آسمان را پيش از بيعت ابوبكر در سقيفه ثابت كند، و همچنين ثابت كند كه هر كس نسبت به ولايت حضرت على عليه السلام اعتراض كند خداوند او را با بارش سنگ از آسمان عقاب خواهد كرد، همچنان كه خداوند كافران اصحاب فيل را عذاب كرد.
از جمله احتمالات ديگرى كه درباره منشأ حديث منتفى است آنكه حديث از منابع حديثى شيعه به منابع اهل سنت رخنه و نفوذ كرده باشد. اگر چنين چيزى صحت داشته باشد، در واقع دروازه خطرناكى به روى آن گشوده خواهد شد، به گونه اى كه اگر آنان قبول كنند كه چنين بابى باز بوده، بنيان همه منابع حديثى آنان و كتاب هاى صحاح و سنن و مجامع روايى شان فرو خواهد ريخت.
سپس بنيان خلافت قريشى و سقيفه درهم مى شكند، چون در اين صورت راويان اينگونه احاديث شيعى، همان راويان اصول عقيدتى و بنيانگذاران پايه هاى قريش نيز خواهند بود. در اين مرحله آنان مجبور مى شوند تا آنها را توثيق و راويات آنها را قبول كنند، كه از جمله روايتشان همين روايت است، كه با اصول مبانى آنها مغاير مى باشد.
تعداد احاديثى كه در منابع شيعه و اهل سنت بر آنها اتفاق نظر وجود دارد بسيار بيشتر از احاديثى است كه در آن اختلاف نظر وجود دارد، زيرا آنگاه كه ديده مى شود
ص: 486
حديثى را همه مذاهب مسلمان روايت كرده اند، احتمال قوى داده مى شود كه حديث از ناحيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده باشد. اما اگر حديثى را عده اى از مذاهب نقل كنند و بعضى آن را رد كنند، ميزان اعتماد به صدور از پيامبر كاهش مى يابد.
از سوى ديگر، از جمله دلايلى كه درجه احتمال صحت حديثى را بالا مى برد آن است كه طرف مقابل راوى حديث از نقل آن ضرر ببينند و در خلاص شدن از آن متحير بماند !
حديثى كه اينك از آن بحث مى كنيم (حديث فرود سنگ عذاب) از قبيل همان احاديثى است كه مسلمانان تابع خلافت قريشى به شدت از آن ضرر مى بينند، و بردگان ناصبى قبيله قريش از آن خشمگين مى شوند. در حالى كه پيروان اهل بيت پيامبر عليهم السلام به آن استدلال مى كنند و دل هايشان براى آن حديث خاضع و خاشع مى گردد.
اختلاف درباره نام شخصى كه سنگ عذاب براو نازل شده ضررى به صحت حديث نمى رساند، زيرا اين حديث بقيه شرايط صحت را داراست. به ويژه آنكه اسم آن شخص موجب رسوايى قوم و قبيله خود شده است. از اين رو است كه هم قبيله اى هاى او كوشيده اند تا جريان او را مخفى و فراموش كنند، تا مسلمانان آنها را سرزنش نكنند.
علاوه بر اينها، پژوهشگر محترم بايد بداند نام شخص اعتراض كننده گاهى جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى، و گاهى حارث بن نعمان فهرى است. البته حافظ ابوعبيده هروى (م 223 ق) نام او را در تفسير خود جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى ثبت كرده، و همه علماى نسب نيز علم ابوعبيده و تخصص او در علم حديث و تقدم عصرى او را محترم مى دانند. از جهت ديگر، جابر بن نضر شخصيت معروفى در ميان قريشيان است، زيرا او پسر رئيس قبيله بنى عبدالدار است كه پرچمدار قريش در جنگ بدر بود.
ص: 487
بنا بر اين، دليلى باقى نمى ماند كه ابن تيميه و ديگر ناصبى ها بر اساس آن حديث را رد كنند. اين در حالى است كه افراد ديگرى هم كه اسم آنان در روايت حديث آمده است. مانند حارث فهرى و ديگران. رجاليون و نويسندگان تراجم آنها را نيز از صحابه شمرده اند. يا اينكه از نوشته هاى آنان بر مى آيد كه آنان را از جمله كسانى دانسته اند كه اگر خود جزء صحابه نبودند ولى از نزديكان صحابه به شمار مى رفتند.
10 - طرق و اسانيد حديث فرود سنگ عذاب
براى ماجراى سنگ آسمانى در غدير، طرق و اسانيد متعددى آمده است:
طريق اول: حديث عبيد هروى در كتاب «غريب القرآن»
ايم طريق را پيش از اين معرفى كرديم. با معيارهايى كه علماى رجال و حديث اهل سنت جهت جرح و تعديل(1) راويان احاديث دارند، ابوعبيد فردى است كه رواياتش هم داراى اسناد قوى است، و هم از سوى علما پذيرفته شده است.
طريق دوم: حديث ثعلبى به نقل از سفيان بن عيينه
براى اين حديث اسناد زيادى ذكر شده، و بيشتر كسانى كه در «الغدير» نام آنان آمده حديث را با سندهايى كه دارند، يا از خود ثعلبى و يا از كتاب او نقل كرده اند.
قاضى نوراللّه شوشترى تعدادى از راويان حديث را در كتاب «احقاق الحق» نام برده و طريقه روايت آنان را نيز ذكر كرده است. برخى از آنان عبارتند از:
يك. ثعلبى در تفسير خود - كه هنوز به چاپ نرسيده و مخطوط مى باشد - به سند خود از سفيان بن عيينه روايت كرده است كه كسى از او پرسيده: آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ او در پاسخ به سؤال كننده گفت: مسئله اى از من پرسيدى كه پيش از تو هيچ كس درباره آن از من سؤالى نكرده بود.
ص: 488
پدرم از جعفر بن محمد برايم نقل حديث كرد كه زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم بود از مردم خواست تا گرد آيند. آنگاه كه مردم اجتماع كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به زودى منتشر شد و به همه شهرها رسيد.
از جمله كسانى كه اين سخن به ايشان رسيد حارث(1) بن نعمان فهرى بود، كه به محض شنيدن آن شتر خويش سوار شد و به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد. شترش را خواباند، پايين آمد و گفت:
اى محمد ! به ما فرمان دادى كه به يگانگى خداوند و رسالت تو شهادت بدهيم، ما هم پذيرفتيم و شهادت داديم. به ما فرمان دادى روزانه پنج مرتبه نماز بخوانيم، قبول كرديم. به ما فرمان دادى زكات پرداخت كنيم، روزه ماه رمضان را بگيريم و حج به جا آوريم، همه اينها را قبول كرديم. باز هم راضى نشدى و بازوان پسرعمويت را بلند كردى و او بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. اينك بگو كه آيا اين امر تصميم خودت مى باشد يا فرمانى از جانب پروردگار است ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به همان كسى كه معبودى جز او نيست، آنچه انجام داده ام فرمان خداوند عزوجل است. با شنيدن اين سخن، حارث برگشت و همچنان كه به سوى شتر خود مى رفت مى گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد حق است، پس يا از آسمان بر ما باران سنگ بباران، و يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. هنوز به شتر خود نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد، كه بر فرق سرش اصابت كرد و تا پايين بدن فرو رفت و هلاكش كرد. به مناسبت اين داستان بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را نازل كرد.
ص: 489
دو. حموينى در كتاب «فرائد السمطين» گفته است: شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران بن شبلى مقدسى در شهر نابلس، ضمن آنكه اجازه نقل رواياتش را براى من صادر كرد، با اجازه از قاضى جمال الدين عبدالقاسم بن عبدالصمد بن محمد انصارى، با اجازه از عبدالجبار بن محمد خوارزمى بيهقى، با اجازه از امام ابوالحسن على بن احمد واحدى به من خبر داد و گفت: براى استاد خود از ابواسحاق ثعلبى از تفسير او روايتى قرائت كردم به اين مضمون كه: سفيان بن عيينه ... . آنگاه عين حديث ثعلبى را نقل كرده است.
سه. زرندى در كتاب «نظم درر السمطين» اين حديث را عين روايت ثعلبى نقل كرده است.(1)
چهار. ابن صباغ مالكى در كتاب «الفصول المهمة» بدون هيچ واسطه اى اين حديث را از تفسير ثعلبى و عين همان روايتى كه آورديم، نقل كرده است.(2)
پنج. عبدالرحمن صفورى در كتاب «نزهة المجالس» اين حديث را به نقل از تفسير قرطبى، به همان صورتى كه آورديم روايت كرده است.(3)
شش. سيد جمال الدين عطاءاللّه شيرازى هروى در كتاب «الاربعين حديثا» اين حديث را عين آنچه ما از ثعلبى نقل كرديم روايت كرده است. اما پس از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، اين جمله را افزوده است: وَ أدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثُ كانَ: هر جا على عليه السلام باشد حق را نيز همان جا قرار ده.
او همچنين روايت ديگرى در اين باره نقل كرده، كه در ادامه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله اين جملات را افزوده است: اللّهُمَّ أعِنهُ وَ أعِن بِهِ، وَ ارحَمهُ وَ ارحَم بِهِ، وَ انصُرهُ وَ انصُر بِهِ:
ص: 490
خدايا او را يارى كن و به سبب او ديگران را يارى كن، و به او رحم آور و به واسطه او بر ديگران رحم كن، و او را پيروز گردان و به حق او ديگران را نيز پيروز گردان.
هفت. عبداللّه شافعى در كتاب «خطى المناقب» عين همان حديث ثعلبى را آورده است.(1)
هشت. قندوزى در «ينابيع المودة» عين حديث تفسير ثعلبى را آورده است.(2)
نُه. امرتسرى در كتاب «ارجح المطالب» ، ص 568 چاپ لاهور: او اين حديث را از طريق شهاب الدين دولت آبادى و سمهودى در «جواهر العقدين» و از كتاب «اربعين» جمال الدين محدث صاحب «روضه الاحباب» روايت كرده است.(3)
از جمله افراد ديگرى كه حديث را از طريق ثعلبى روايت كرده اند مى توان از نويسندگان و علماى زير نام برد: عبدالرئوف مناوى در «فيض القدير» ، محمد بن محمد قادرى در «الصراط السوى» ، حلبى در «انسان العيون» ، احمد بن فضل بن محمد با كثير در «وسيلة الآمال» ، محمد بن اسماعيل امير در «الروضة الندية» ، حافظ محمد بن يوسف كنجى در كتاب «كفاية الطالب» عين همان حديثى را كه از تفسير ثعلبى نقل كرده ايم، آورده اند.(4)
علاوه بر افراد نام برده كه حديث را طريق ثعلبى از سفيان بن عيينه نقل كرده اند، قاضى حسكانى نيز با سند جداگانه اى روايت را به سفيان بن عيينه مى رساند. در اينجا طريقه ايشان را بررسى مى كنيم:
قاضى در كتاب «شواهد التنزيل» ذيل دو روايت، سند خود را به سفيان بن عيينه رسانده است. آن دو حديث عبارتند از:
ص: 491
ابوعبيد شيرازى و ابوبكر جرجرايى، هر يك جداگانه براى ما روايت كردند كه ابواحمد بصرى براى ما روايت كرده: محمد بن سهل برايم حديثى نقل كرد: زيد بن اسماعيل مولاى انصارى براى ما روايت كرد: محمد بن ايوب واسطى، از سفيان بن عيينه، از جعفر بن محمد، از پدرش از على بن ابى طالب عليهم السلام براى ما روايت كرد:
در روز غدير خم پيامبر صلى الله عليه و آله على را نصب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. اين سخن كه در شهرها پيچيد، نعمان بن حرث فهرى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: به ما فرمان دادى تا به يگانگى خداوند و رسالت تو شهادت دهيم، و به ما فرمان دادى تا جهاد كنيم، حج بگذاريم، زكات بپردازيم و روزه بگيريم، ما هم قبول كرديم. اما به اين حد هم راضى نشدى تا اينكه اين جوان را بر ما منصوب كردى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. اينك بگو آيا از پيش خود چنين تصميمى گرفتى يا از جانب خدا دستور داشتى ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: دستورى است از جانب خدا. نعمان گفت: واقعا به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين فرمان از سوى خداست ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه جز او معبودى نيست اين دستور خداوند بود. در اين هنگام نعمان از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و با خود مى گفت: (خدايا) اگر چنين چيزى حق است و از سوى تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران، يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خداوند نيز سنگى به سوى او روانه كرد، كه بر سرش فرود آمد و او را هلاك ساخت. و در همين رابطه بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ» را نازل فرمود.
ابوبكر سبيعى براى ما نقل حديث كرد و گفت: احمد بن محمد بن نصر ابوجعفر ضبعى گفته است: اسماعيل بن سنان روايت كرد براى ما و گفت: شريح بن نعمان از سفيان بن عيينه، از جعفر، از پدرش، از على بن الحسين عليهم السلام روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. اين سخن به همه شهرها رسيد و ... .(1)
ص: 492
طريق سوم: طريق قاضى حسكانى از جابر جعفى
حسكانى در «شواهد التنزيل»(1) و «تفسير العتيق» گفته است: ابراهيم بن محمد كوفى براى ما حديثى نقل كرد و گفت: نصر بن مزاحم براى من روايت كرد، از عمرو بن شمر، از جابر جعفى، از محمد بن على(2) كه گفت: حارث بن عمرو فهرى به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: تو براى ما اخبار آسمانى آوردى، تو را تصديق كرديم و از تو قبول نموديم ... . در اينجا حسكانى مانند همان روايت پيشين مطلب را ادامه داده، تا جايى كه حارث از نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت. سپس چنين نقل كرده است:
وقتى حارث به بطحاء رسيد، سنگى از آسمان بر او فرود آمد و سرش را شكافت. سپس در همين رابطه خداوند براى منكران ولايت على عليه السلام آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرده است.
طريق چهارم: سند قاضى حسكانى از حذيفة بن يمان
قاضى حسكانى به دو طريق سندش را به حذيفه مى رساند:
يك. ابوالحسن فارسى، از ابوالحسن محمد بن اسماعيل حسنى، و او از عبدالرحمن بن حسن اسدى، از ابراهيم براى ما روايت كرد.
دو. ابوبكر محمد بن محمد بغدادى گفته است: روايت كرد ما را ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى، از عبدالرحمن بن حسن اسدى، كه ابراهيم بن حسن كسائى براى ما روايت كرد، از فضل بن دكين، و گفت: روايت كرد ما را سفيان بن سعيد، از منصور، از ربعى، از حذيفة بن يمان كه گفت:
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ، نعمان بن منذر فهرى برخاست و گفت: آيا اين چيزى است كه از پيش خود مى گويى يا خدايت چنين دستور داده است ؟ فرمود: دستور خداى من است. نعمان گفت: خدايا سنگى از آسمان بر ما نازل كن.
ص: 493
او اين سخن را گفت، و هنوز به شترش نرسيده بود كه سنگى بر او فرود آمد. او را غرقه خون كرد و افتاد و مرد. سپس در همين رابطه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرد. عبارات و الفاظ هر دو طريق ذكر شده يكى مى باشد.
طريق پنجم: طريقه قاضى حسكانى از ابوهريره
حسكانى در «شواهد التنزيل» مى گويد: عثمان از فرات بن كوفى به ما خبر داد و گفت: حسين بن محمد بن مصعب بجلى براى ما روايت كرد و گفت: ابوعماره محمد بن احمد مهدى براى ما به نقل از محمد بن ابى معشر مدنى، از سعيد بن ابوسعيد مقبرى، از ابوهريره براى ما روايت كرد كه گفت:
روز غدير خم پيامبر صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. در اين حال مرد باديه نشين برخاست و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و گفت:
ما را براى شهادت به يگانگى خداوند و رسالت خويش دعوت كردى از تو قبول كرديم. به ما فرمان اقامه نماز و روزه دادى، نماز خوانديم و روزه گرفتيم. دستور پرداخت زكات دادى اجرا كرديم. اين همه تو را قانع نكرد كه آمدى على را نيز ولى ما قرار دادى ؟ ! حال بگو اين اقدام از سوى خودت بوده يا از خداوند است ؟
فرمود: از جانب خداست، نه خودم. گفت: قسم مى خورى به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين اقدام اجراى فرمان خدا بوده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود:
آرى.
در اين حال مرد عرب برخاست تا شترش را سوار شود، و همچنان با خود مى گفت: پروردگارا، اگر اين فرمان حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.
هنوز سخنان او تمام نشده بود كه آتشى نازل شد واو را سوزاند، و پشت سر آن هم خداوند آيات «سَألَ سائِلٌ عذاب واقع . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرد.
ص: 494
البته حاكم حسكانى از دو طريق ديگر كه به سعد بن ابى وقاص و ابن عباس مى رسد نيز حديث را روايت كرده، ولى سند آن را نياورده است. دليل عدم ذكر سند اين دو طريق هم شايد آن باشد كه دو طريق در «تفسير فرات كوفى» نيز موجود باشند.
و اما اسناد شيعه براى ماجراى نزول سنگ آسمانى در غدير و نزول آيه «سَألَ سائِلٌ» از اين قرار است:
سند فرات بن ابراهيم كوفى به سفيان بن عيينه
فرات كوفى در تفسير خود مى گويد: محمد به احمد بن ظبيان، حديث معنعنى(1) را برايم از حسين بن محمد خارفى نقل كرد و گفت: از سفيان بن عيينه پرسيدم: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شد ؟ گفت: اى برادرزاده ! چيزى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى آن را از من نپرسيده بود. من هم روزى از جعفر بن محمد عليه السلام چنين چيزى پرسيدم. آن حضرت فرمود: پدرم از جدم و جدم از پدرش و او هم از ابن عباس شنيده كه گفت:
چون روز غدير خم شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و خطبه كوتاهى خواند. سپس على بن ابى طالب عليه السلام را صدا كرد، بازويش را گرفت، سپس دستش را چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغل هايشان ديده مى شد. آنگاه فرمود: آيا رسالت الهى را به شما نرسانده ام و آيا شما را نصيحت نكرده ام ؟ مردم گفتند: آرى، خدا مى داند چنين كرده اى. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
ص: 495
اين سخن در ميان مردم شايع شد و به حارث بن نعمان فهرى رسيد. شترش را آماده كرد و سوار شد تا به ابطح رسيد. شتر را خواباند و بست و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و سلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز جواب سلامش را داد. سپس گفت:
اى محمد ! تو ما را به شهادت بر يگانگى خدا دعوت كردى ما شهادت داديم. سپس از ما خواستى بپذيريم كه تو پيامبر خدايى، تو از دل ما آگاهى كه پذيرفتيم. گفتى: نماز بخوانيد، خوانديم. گفتى: روزه بگيريد، روزه گرفتيم و تشنگى و گرسنگى روزه را تحمل كرديم. حال دست پسرعمويت را بلند كرده و او را رهبر و ولىّ ما قرار داده اى و گفته اى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. خدايا هر كس او را دوست مى دارد دوستش بدار. هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس او را يارى كند يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد خدايا تو خوارش گردان. اى رسول خدا ! آيا فرمان از جانب تو است يا از جانب خداست ؟
راوى گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود: از جانب خداست. آنگاه حارث از جاى خويش برخاست و در حالى كه خشمگين بود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران، تا موجب بلاى اول و نشانه آخرمان باشد. اما اگر محمد دروغ مى گويد، بلاى خويش را بر او نازل كن. آنگاه شترش را بلند كرد و بندش را باز كرد و بر آن سوار شد.
همين كه از ابطح (دره ريگزار) يا مدينه خارج شد، خداوند سنگى را از آسمان به سوى روانه كرد، كه بر فرق سرش اصابت كرد و بدنش را متلاشى كرد و جنازه اش بر زمين افتاد. در همين رابطه بود كه خداوند آيات اول سوره معارج را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» .(1)
سند محمد بن عباس به سفيان بن عيينه
محمد بن عباس گفته است: على بن محمد بن مخلد، از حسن بن قاسم، از عمر بن
ص: 496
احسن، از آدم بن حماد، از حسين بن محمد روايت مى كند كه گفت: از سفيان بن عيينه پرسيدم: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شد ؟ گفت ... ، و عين عبارت فرات كوفى را ذكر كرد.(1)
سند سيد مرتضى به سفيان بن عيينه
سيد هاشم بحرانى در «مدينة المعاجز» به نقل از سيد مرتضى در «عيون المعجزات» نوشته است: ابوعبداللّه محمد بن احمد گفته است: پدرم برايم حديث نقل كرد و گفت: از على بن فروخ سمان شنيدم كه گفت: يحيى بن زكريا منقرى برايم گفت: سفيان بن عيينه گفته است: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم على عليه السلام را به امامت منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ ... .(2)
مؤلف گويد: براى معناى حديث فرود سنگ، ياد حديثى از مفضل بن عمر جعفى افتادم كه از امام صادق عليه السلام نقل كرده، و سيد هاشم در كتاب «البرهان فى تفسير القرآن» در تفسير آيه «فَلِلّهِ الحُجَّةُ البالِغَةُ»(3): «حجت بالغه و برهان رسا فقط از آن خداست» ، آن را نقل كرده است. در سوره معارج نيز درباره «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» روايت ديگرى نقل كرده است.
سند منتخب الدين رازى به سفيان بن عيينه
شيخ منتخب الدين رازى كتابى دارد به نام «الاربعون حديثا» . وى در آن كتاب درباره حديث فرود سنگ چندين حكايت نقل كرده است. از جمله آن حكايات اين است:
براى ما روايت كرده اند ابوالعلاء زيد بن على منصور اديب و سيد ابوتراب مرتضى بن داعى بن قاسم حسنى، و گفته اند: شيخ مفيد عبدالرحمن بن احمد واعظ حافظ به صورت املايى براى ما حديث گفت: و او را از محمد بن زيد بن على طبرى
ص: 497
ابوطالب بن ابى شجاع بريدى در آمل برايم روايت كرد، و من روايت را برايش قرائت كردم. سپس گفت: ابوالحسين زيد بن اسماعيل حسنى به ما خبر داد و گفت: سيد ابوالعباس احمد بن ابراهيم حسنى به ما خبر داده و گفته است: عبدالرحمن بن حسن خاقانى به ما خبر داده و گفته است: عباس بن عيسى به ما خبر داده و گفته است: حسن بن عبدالواحد خزاز، از حسن بن على نخعى، از رومى بن حماد مخارقى به ما خبر داد و گفت:
به سفيان بن عيينه گفتم: براى ما بگو آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ گفت: چيزى از من پرسيدى كه پيش از اين كسى نپرسيده بود. من هم مانند تو جوياى معناى آن بودم. لذا از جعفر بن محمد صادق عليه السلام درباره اين حديث سؤال كردم، فرمود:
مسئله اى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى از من نپرسيده بود. پدرم از پدران خود برايم فرمود: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله حجة الوداع را به جا آورد، در غدير خم فرود آمد. مردم را فرا خواند و آنان هم جمع شدند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم ! آيا رسالتم را به شما ابلاغ نكرده ام ؟ گفتند: آرى ابلاغ كرده اى. فرمود: آيا شما را به خير و نيكى نصيحت نكرده ام ؟ گفتند: آرى انجام داده اى. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و بلند كرد، به گونه اى كه سفيدى زير بغل هايشان ديده شد. سپس فرمود: ايها الناس ! من كنت مولاه فهذا على عليه السلام مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.
سفيان مى گويد: امام عليه السلام فرمود: اين مطلب منتشر شد. وقتى حارث بن نعمان فهرى آن را شنيد، سوار بر شتر خود شد و حركت كرد، تا در ابطح فرود آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان ياران خود بود. حارث گفت: اى رسول خدا، به خدايى كه معبودى جز او نيست، تو خود به ما فرمان دادى كه بر وحدانيتش شهادت دهيم، ما هم شهادت داديم. سپس به ما امر كردى تا به نبوت و رسالت تو شهادت دهيم باز هم شهادت داديم. آنگاه فرمان دادى نماز پنج گانه را بخوانيم، ما هم خوانديم. گفتى ماه رمضان روزه بگيريم، ما هم روزه گرفتيم. از ما خواستى زكات اموالمان را بپردازيم، پرداختيم. گفتى حج
ص: 498
بگذاريم، به جا آورديم. آنگاه به اين هم راضى نشدى و پسرعمويت را بر ما منصوب كردى و گفتى: من كنت مولاه فهذا على مولاه ؟ اين امر از جانب تو است يا از جانب خداست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از جانب خداست. حارث از جايش بلند شد، در حالى كه غضبناك بود و مى گفت : خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است، پس هم اينك بلايى بر من نازل كن. آنگاه به سوى ريگزارى كه شترش را بسته بود آمد. طناب شتر را باز كرد و سوار شد. همين كه به وسط ريگزار رسيد، خداوند سنگى را به سوى او روانه كرد كه از فرق سر و بر بالاى دماغش اصابت كرد، و از سرعت بسيار چنان بر بدنش نشست كه تا نيم تنه او فرو رفت و او را كشت. در همين رابطه بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» را نازل كرد.
ابواسحاق ثعلبى - كه امام اصحاب حديث است - در تفسير خود اين حكايت را بدون هيچ گونه اسنادى نقل كرده است.(1)
سند طبرسى به سفيان بن عيينه
در تفسير «الميزان» به نقل از «مجمع البيان» طبرسى آمده است: سيد ابوالمحمد به ما خبر داد و گفت: حاكم ابوالقاسم حسكانى براى ما حديث خواند و گفت: ابوعبداللّه شيرازى به ما خبر داد كه ابوبكر جرجانى گفته است: ابواحمد بصرى به ما خبر داده و گفته است: محمد بن سهل براى ما حديث خوانده و گفته است: زيد بن اسماعيل - كه از بندگان آزاد شده انصار بود - براى ما حديث خوانده و گفته است: محمد بن ايوب واسطى گفته است: سفيان بن عيينه براى ما از جعفر بن محمد صادق عليه السلام حديث خوانده و گفته است: آن حضرت از قول پدرانش فرمود: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را به ولايت منصوب كرد و فرمود: من كنت مولاه فهذا على عليه السلام مولاه ... ، تا آخر.(2)
ص: 499
تا كنون طريقه سفيان بن عيينه براى حديث فرود سنگ عذاب را از منابع و راويان اهل سنت و شيعه شناختيم. در اينجا طريقه هاى ديگرى غير از طريقه سفيان بن عيينه را در منابع شيعه جستجو مى كنيم:
سند محمد بن يعقوب كلينى
ثقه الاسلام كلينى به دو طريق روايت را نقل مى كند: يكى طريق على بن ابراهيم قمى است، و ديگرى طريقه سهل بن زياد:
على بن ابراهيم قمى، از احمد بن محمد، از محمد بن خالد، از محمد بن سليمان، از پدرش، از ابوبصير، از ابوعبداللّه امام صادق عليه السلام درباره آيه هاى نخستين سوره معارج نقل مى كند: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» . آنگاه امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند جبرئيل اين آيه را به همين صورت بر پيامبر نازل كرد.(1)
معنى عبارت «خداوند به همين صورت آيه را نازل كرد» آن است كه جبرئيل آيه را همراه با معنى و تأويلش براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. اين مطلب مثل عبارتى است كه ابن مسعود درباره آيه تبليغ گفته بود؛ بدين صورت كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» به اين صورت خوانده مى شد: بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فى عَلىٍّ: آنچه درباره على بر تو نازل شده را ابلاغ كن. و نيز مانند اين است كه ابن عباس آيات خندق را چنين قرائت مى كرد: «وَ كَفَى اللّه ُ المُؤمِنينَ القِتالَ (بِعَلىٍّ) »(2): « (با وجود على عليه السلام) خداوند امر جنگ را از مؤمنان كفايت فرمود» .
خواندن آيات قرآن به اين سبك نوعى قرائت قرآن نيست، زيرا اضافه كردن حتى يك حرف به متن كتاب خدا جايز نيست. بنا بر اين، اينها تفسيرهايى است كه صحابه از آيات قرآنى ارائه كرده اند. يا تفسيرى است كه جبرئيل نازل كرده و به پيامبر صلى الله عليه و آله رسانده، و مؤمنان و صحابه نيز به عنوان شرح آنها را قرائت مى كردند، يا در تفسيرهاى خود به صورت حاشيه مى نوشتند.
ص: 500
عده اى از راويان شيعه، از سهل بن زياد، از محمد بن سليمان، او هم از پدرش، و پدرش از ابوبصير روايت كرده اند كه گفت: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود كه على عليه السلام وارد شد. پيامبر صلى الله عليه و آله به ايشان فرمود: تو شباهت هاى بسيارى با عيسى بن مريم عليه السلام دارى. مى ترسم عده اى از امت من درباره تو همان چيزهايى را بگويند كه نصارى درباره عيسى بن مريم عليه السلام گفتند (يعنى مى ترسم درباره تو نيز مبالغه و غلوّ شود) . و گرنه درباره ات سخنى مى گفتم كه وقتى اين سخن به مردم مى رسيد، خاك قدم هايت را بر مى داشتند و از آن بركت مى جستند.
راوى مى گويد: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين جمله را فرمود، عرب هاى بيابانى و مغيرة بن شعبه و عده اى از قريش كه در مجلس حاضر بودند غضبناك شدند و گفتند: پيامبر حاضر نشد هيچ مثلى درباره پسرعموى خويش بگويد، مگر آنكه او را به عيسى بن مريم عليه السلام تشبيه كرد.
در اين حال خداوند اين آيه را نازل فرمود: «وَ لمّا ضُرِبَ ابنُ مَريَمَ مَثَلاً إذا قَومُكَ مِنهُ يَصُدُّونَ . وَ قالوا أ آلِهَتُنا خَيرٌ أم هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ إلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصِمونَ . إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنى إسرائيلَ . وَ لَو نَشاءُ لَجَعَلنا مِنكُم مَلائِكةً فى الأرضِ يَخلُفونَ»(1):
«و چون بر عيسى فرزند مريم مثلى زده شد قوم تو اى رسول از آن به فرياد آمدند. و (به اعتراض) گفتند آيا خدايان ما بهتر اند يا او (عيسى بن مريم عليه السلام) و اين سخن را با تو از سر جدال و انكار گفتند كه آنها قومى كينه توز و اهل جدل هستند. او (عيسى عليه السلام) فقط بنده ما بود كه به او نعمت داده بوديم و او را براى بنى اسرائيل نمونه قرار داديم.
و اگر ما بخواهيم از ميان شما (يعنى از بنى هاشم) فرشتگانى در زمين جانشين مى گردانيم» .
ص: 501
وقتى اين آيات نازل شد، حارث بن عمرو فهرى خشمگين شد و گفت: خدايا، اگر اينكه بنى هاشم همانند پادشاهان روم يكى پس از ديگرى وارث حكومت و خلافت شوند حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن ... ، تا آخر.
در متن اين روايت پريشانى و نابسامانى به چشم مى خورد. مانند آنكه مى گويد: سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به حارث گفت: اى پسر عمرو، يا توبه كن يا از اينجا برو. و حارث هم مى گويد: اى محمد ! براى ديگر قريشيان نيز سهمى از حكومت قرار ده. تو با اين كار كرامت بنى هاشم را بر همه عرب و عجم فراتر بردى ! پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ او فرمود: در اين كار هيچ اختيارى ندارم، بلكه امر آن با خداوند متعال است.
گفتگوها كه به اينجا رسيد، حارث گفت: اى محمد ! دلم براى توبه از عقلم پيروى نمى كند (نمى توانم توبه كنم) ، ولى از پيش تو مى روم. آنگاه شترش را خواست و سوار شد، و همين كه به ريگزارهاى مدينه رسيد، سنگ بزرگى بر او فرود آمد و فرق سرش را متلاشى كرد. سپس وحى الهى به پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و فرمود: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» .(1)
سند فرات بن ابراهيم كوفى
فرات كوفى در تفسير خود از سه طريق سند حديث را اثبات كرده است، كه در هر طريق او يكى از راويان معروف و معتبر قرار گرفته اند:
اول: حسين بن محمد بن مصعب بجلّى براى ما نقل حديث كرد و گفت: ابوعماره محمد بن احمد مهتدى براى ما حديث نقل كرد و گفت: محمد بن معشر مدنى به نقل از سعيد بن ابى سعيد مقبرى، به نقل از ابوهريره براى ما نقل حديث كرد و گفت:
در روز غدير خم من جهاز مركب ها و شتران را روى هم انداختم. پيامبر صلى الله عليه و آله از آن بالا رفت، و پس از آنكه حمد و ثناى خداوند را گفت، بازوى على عليه السلام را كشيد و بالا
ص: 502
برد و سپس فرمود: پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پروردگارا، هر كس على را دوست دارد تو هم او را دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس او را يارى كند يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو هم خوار و رهايش كن.
در اين هنگام مردى باديه نشين از ميان جمعيت برخاست و گفت: اى رسول خدا، از ما خواستى به يگانگى و وحدانيت خدا شهادت بدهيم، ما هم شهادت داديم. از ما خواستى رسالت تو را تصديق كنيم، ما هم قبول كرديم. به ما دستور دادى نماز بخوانيم، روزه بگيرم، جهاد كنيم و زكات اموالمان را بپردازيم، همه اينها را انجام داديم. ولى تو قانع نشدى و دست اين جوان را بر سر مردم نهادى و گفتى: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ! اينك بگو آيا اين عمل از سوى تو بود يا از جانب خدا ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين امر از سوى خداست نه از جانب من. مرد خشمگين گفت: بگو سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين امر از جانب خداست نه از جانب تو. پيامبر صلى الله عليه و آله هم فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين امر از سوى خداست نه از جانب من. مرد صحراگرد براى بار سوم سؤالش را تكرار كرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همان پاسخ را به او داد.
ابن عباس مى گويد: چون سخن به اينجا رسيد، مرد صحرانشين به سرعت به سوى شتر خود روانه شد، و همچنان زمزمه مى كرد كه: خدايا، اگر چنين چيزى حق است و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. هنوز اعرابى سخنان خود را پايان نبرده بود كه آتشى از آسمان بر او نازل شد و او را سوزاند. خداوند نيز پشت سر اين جريان آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» را نازل كرد.
دوم: فرات گفته است: جعفر بن محمد بن بشرويه بن قطان حديث معنعنى را برايم نقل كرد و گفت: روايت شده از اوزاعى، از صعصعة بن صوحان و احنس بن
ص: 503
قيس كه هر دو گفتند: از ابن عباس شنيديم مى گفت: همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه عمرو بن حارث فهرى بر ما داخل شد و گفت: اى احمد ! اينكه به ما دستور اداى نماز و زكات داده اى از جانب خودت بود يا دستور پروردگارت ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: امر واجب از جانب خداى من مى آيد، ولى اداى رسالت - يعنى ابلاغ آن به مردم - بر عهده من مى باشد، تا بتوانم در پيشگاه مردم پروردگارم بگويم: هر دستورى كه پروردگارم به من داده، همه را ادا كرده ام.
عمرو بن حارث گفت: به ما فرمان دوستى على بن ابى طالب داده اى و گمان كرده اى على براى تو به منزله هارون براى موسى است، و پيروان و شيعيان او در عرصه قيامت سوار بر ماده شتران دست و پا سفيد و داراى پيشانى هاى درخشان، كنار حوض كوثر مى رسند، و امت را نيز از آن سيراب مى كنند، و آنان در عرصه قيامت گروه ويژه اى خواهند بود كه همواره از ديگر اهل بهشت متمايز مى باشند.
اى محمد ! آيا اين دوستى از آسمان (خدا) فرمان داده شده يا تو خود چنين گفته اى ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان دستور رسيده، و سپس من آن را به مردم رساندم. خداوند حقيقتا ما را همانند نورى در زير عرش خود خلق كرده است.
عمرو بن حارث گفت: اينك فهميدم كه تو جادوگر و دروغگويى بيش نيستى ! اى محمد، آيا تو و على از فرزندان آدم (از جنس آدميزاد و بشر) نيستيد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آلهفرمود: آرى هستيم، ولى خداوند دوازده هزار سال پيش از آنكه آدم عليه السلام را بيافريند، مرا به صورت نورى در عرش خود خلق كرده بود. پس از آنكه خداوند خواست آدم عليه السلام را بيافريند همان نور را در صلب آدم عليه السلام قرار داد. آن نور از صلبى به صلبى منتقل شده، تا به صلب عبداللّه بن عبدالمطلب و ابوطالب رسيده و جاى گرفته است. آنگاه خدا من و على عليه السلام را از چنين نورى خلق كرد. با اين تفاوت كه پس از من ديگر پيامبرى نيست.
ابن عباس مى گويد: در اين حال عمرو بن حارث به همراه دوازده نفر از كفار از جاى خويش جستند و جامه هاى خود را مى تكاندند و مى گفتند: خدايا، اگر محمد در گفتار خود راست مى گويد، شعله اى از آتشت را بر عمرو و يارانش بفرست.
ص: 504
ابن عباس گفته است: عمرو بن حارث و يارانش بالاخره از طريق صاعقه اى آسمانى سوختند، و در اين رابطه خداوند نيز آيات اول سوره معارج را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» . بنا بر اين، سؤال كننده درباره عذاب واقع، عمرو بن حارث و اصحاب او بودند.
سوم: فرات گفته است: ابواحمد يحيى بن عبيد بن قاسم قزوينى در حديثى معنعن براى ما گفت: از سعد بن ابى وقاص روايت شده كه گفت: روز جمعه پيامبر صلى الله عليه و آله نماز صبح را با ما خواند. پس از نماز برگشت و رو به ما نمود. حمد و ثناى الهى را به جا آورد و فرمود:
من در قيامت در حالى بيرون مى آيم كه على بن ابى طالب عليه السلام پيش روى من مى باشد و پرچم حمد خدا در دست او است. پرچمى كه از دو پاره تشكيل شده است: پاره اى از سندس (ديبا و حرير) و پاره اى ديگر از استبرق (حرير و طلا) .
در اين حال مردى صحرانشين از اهل نجد و خاندان جعفر بن كلاب بن ربيعه با خشم به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: مرا به نزدت فرستاده اند تا از تو سؤالى كنم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى برادر اهل باديه بپرس ! گفت: درباره على چه مى گويى، كه اختلاف درباره او بسيار شده است ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله تبسمى كرد و فرمود: اى اعرابى ! چرا اختلاف درباره على عليه السلام زياد شده است ؟ على عليه السلام براى من مانند سر بر بدنم و مانند دكمه بر پيراهنم مى باشد.
مرد صحرانشين از جاى خويش برجست و در حالى كه ناراحتى و خشم وجودش را گرفته بود گفت: اى محمد، هر آينه من از على قهرمانترم. آيا على مى تواند پرچم حمد خدا را حمل كند ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرام باش اى اعرابى. در قيامت ويژگى هاى بسيارى به على عليه السلام داده مى شود؛ مانند زيبايى حضرت يوسف عليه السلام، زهد يحيى عليه السلام، صبر ايوب عليه السلام، قامت آدم عليه السلام و قوت جبرئيل. لواى حمد آن روز در دست على عليه السلام است، و همه خلايق زير لواى
ص: 505
على عليه السلام مى باشند؛ همه امامان(1) و مؤذنان آن پرچم را به خود پيچيده و زير آن قرآن تلاوت مى كنند و اذان مى گويند. همانان كه در قبرهايشان هيچ حركت و تكانى نيست.
اعرابى از جاى خويش بلند شد و همچنان كه غضبناك بود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام گفت حقيقت دارد، پس سنگى بر من نازل كن. سپس خداوند اين آيات را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارجِ» .(2)
سند محمد بن عباس
محمد بن عباس نيز همانند فرات كوفى سند حديث را به دو طريق ثابت مى كند:
اول: احمد بن قاسم، از احمد بن محمد سيارى، از محمد بن خالد، از محمد بن سليمان، از پدرش روايت مى كرد، و پدرش هم به نقل از ابوبصير از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه امام عليه السلام آيه «سَألَ سائِلٌ» را به اين صورت تلاوت كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «سؤال كننده اى از عذاب واقع پرسيد. بگو آن براى كافرين است (كسانى كه ولايت على عليه السلام را انكار مى كنند) و هيچ كس نيز نمى تواند آن عذاب را از آنان دفع كند» . در مصحف فاطمه عليهاالسلام نيز به همين صورت روايت شده است.
دوم: روايتى كه در طريق اول ذكر شد از طريق روايت ديگرى تأييد مى شود؛ به اين صورت كه سلسله سند آن اينگونه است: محمد برقى، از محمد بن سليمان، از پدرش، از ابوبصير، از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» . سپس فرمود: جبرئيل نيز به همين صورت آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد.(3)
ص: 506
پيش از اين يادآور شديم كه عبارت «بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام» كه در وسط آيه گنجانده شده تفسير آيه است. اصحاب در حاشيه هاى قرآن هايشان به همين صورت مى نوشتند. چنان كه در قرآن جمع آورى شده توسط ابن عباس هم آمده است: وَ كَفَى اللّه ُ المُؤمِنينَ القِتالَ بِعَلىٍّ عليه السلام؛ يعنى وقتى على عليه السلام در سپاه باشد خداوند جنگ و قتال را از مؤمنان كفايت مى كند.
سند «جامع الاخبار»
علامه بزرگوار محمدباقر مجلسى در «بحار الانوار» به نقل از «جامع الاخبار» مى نويسد:
على بن عبداللّه زيادى، به نقل از جعفر بن محمد دوريستى، از پدرش، از شيخ صدوق، از پدرش، از سعد، از محمد بن حسين بن ابى الخطاب، از پدرش، از محمد بن سنان، از زراه، براى ما روايت كرده اند كه گفت: شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود:
پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله حجة الوداع را به پايان برد و از شهر مكه خارج شد - و در روايت ديگرى آمده دوزاده هزار مرد يمنى و پنج هزار مدينه اى در بازگشت از مكه پيامبر صلى الله عليه و آله را مشايعت مى كردند - ، جبرئيل خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و به آن حضرت عرض كرد: يا رسول اللّه، خدا سلامت مى كند. آنگاه اين آيه را خواند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» : «اى رسول آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن» .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل ! اين مردم تازه اسلام آورده اند. مى ترسم پريشان و پراكنده شوند و اطاعت نكنند، و مى ترسم اصحابم با من مخالفت كنند.
جبرئيل از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و سه روز ديگر بر او نازل شد، و اين در حالى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در محلى به نام غدير رسيده بود. جبرئيل نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و عرض كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ
ص: 507
وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى رسول آنچه از سوى خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر انجام ندهى هيچ رسالت او (خداوند) را انجام نداده اى و خداوند تو را حفظ خواهد كرد» .
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سخنان جبرئيل را شنيد فرمود: ناقه (شتر) مرا بخوابانيد كه سوگند به خدا تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نكنم از اينجا نخواهم رفت. سپس دستور داد تا از پالان ها و جهاز شتران برايش منبرى ساختند. همراه با على عليه السلام بر بالاى آن منبر قرار گرفت، و همچنان ايستاده خطبه رسايى ايراد فرمود؛ مردم را موعظه مى كرد و بيم مى داد.
سپس در پايان سخنانش فرمود: آى مردم ! آيا من از خودتان به شما نزديك تر نيستم ؟ گفتند: آرى، چنين است يا رسول اللّه. پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه اين جمله را تكرار كرد و مردم هم همان جواب را دادند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بر جاى خود نشست.
مردى از قبيله بنى مخزوم به نام عمر بن عتبه - و در روايتى ديگر حارث بن نعمان فهرى - خدمت ايشان آمد و گفت: اى محمد ! سه سؤال از شما دارم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر چه مى خواهى بپرس. گفت: به من بگو آيا شهادت به وحدانيت و يگانگى خدا و نبوت محمد از جانب تو بود يا دستور خداوند بود ؟ فرمود: از جانب خداوند به من وحى شد؛ پيام رسان جبرئيل است و اعلام كننده منم، و من تنها به دستور پروردگارم را اعلام و ابلاغ كردم.
مرد مخزومى پرسيد: به من بگو خواندن نماز و پرداختن زكات و انجام حج و جهاد از جانب تو بود يا دستور خداوند ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين هم مثل شهادت است و پاسخ همان است كه گفتم. مرد گفت: درباره اين مرد (على بن ابى طالب عليه السلام) و سخنى كه تو درباره اش گفته اى كه هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى او است، به من
ص: 508
بگو اين سخن از جانب تو است يا فرمان خداوند است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين هم وحى خدا به من است؛ جبرئيل پيام مى رساند و من اعلام مى كنم، و من فقط همان چيزى را اعلام مى كنم كه دستور دارم.
در اين هنگام مرد مخزومى سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است، پس شعله آتشى بر من نازل كن. در روايت ديگرى كه در تفسير آيه وارد شده آمده است: مرد مخزومى مى گفت: پروردگارا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما سنگ بباران. اين را گفت و برگشت. به خدا قسم هنوز چندى دور نشده بود كه ابر سياهى بر سرش سايه انداخت و رعد و برق و صاعقه در گرفت، و صاعقه اى به او اصابت كرد و او را سوزاند. در اين حال جبرئيل فرود آمد و مى گفت: اى محمد، بخوان: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» .
در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: آيا آنچه را واقع شد ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و واى بر حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على عليه السلام و شيعيانش را مى بينم كه به سرعت در زيباترين مكان هاى بهشت مى گردند. جوانانى سرمه كشيده كه هيچ ترس و اندوهى بر آنان راه ندارد. هر آينه آنان به بهشتى بزرگ تر از جانب خداوند تأييد شده اند، و اين است آن رستگارى بزرگ. تا آنكه در بهشت در جوار رحمت پروردگار ساكن شوند. هر چه دل بخواهد و ديده از آن برد برايشان مهياست، و آنان در آن بهشت برين هميشه ماندگار هستند. فرشتگان به آنان مى گويند: درود بر شما به جهت بردبارى و صبرى كه پيشه كرديد، و چه خانه خوبى در آخرت نصيب شما شده است.(1)
سند بحرانى در «مدينة المعاجز»
سيد هاشم بحرانى در «مدينة المعاجز» نوشته است: علامه حلى در كتاب كشكول گفته است: از محمد بن احمد بن عبدالرحمن باوردى ... ، سپس نضر بن حارث فهرى
ص: 509
گفت: فردا كه شد نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله اجتماع كنيد تا من هم بيايم و از او درباره وعده اى كه در آغاز اسلام به ما داده سؤال كنيم، تا ببينيم پيامبر صلى الله عليه و آله چه مى گويد. سپس با او به محاجّه و مجادله مى پردازيم.
چون صبح شد، بر اساس قرار پيشين اجتماع كردند. نضر بن حارث نيز آمد، به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد و گفت: اى رسول خدا، اگر تو سرور فرزندان آدم باشى، برادرت سرور و سيد عرب، دخترت فاطمه سرور زنان عالم، پسرانت حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت، عمويت حمزه سيدالشهداء، پسرعمويت (جعفر طيّار) صاحب دو بال باشد كه در بهشت به جا خواهد پرواز كند، عمويت ابوطالب پوست بين چشمانت و همزاد پدرت باشد و شبيه خدمتگزار عمويت باشد، پس براى افراد ديگر قبيله اى از قريش و عرب چه خواهد ماند ؟ ! اى رسول خدا، در آغاز دعوت به اسلام به ما گفتى: اگر ايمان بياوريم از هر چه تو برخوردار شوى ما هم برخوردار مى شويم و در هر چه تو هزينه و زيان كنى ما هم زيان ببينيم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ساكت ماند و مدتى طولانى در فكر فرو رفت. سپس سرش را بلند كرد و فرمود: بدانيد كه به خدا سوگند من از پيش خود چنين كارى نكرده ام، بلكه خداوند اين تصميم را بر آنها گرفته است. پس گناه من چيست ؟ !
نضر بن حارث از پيش پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست، و در حالى كه باز مى گشت مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است و از جانب تو است؛ يعنى اگر آنچه محمد درباره خود و خانواده اش مى گويد حق مى باشد، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. خداوند متعال اين آيه را نازل كرد:
«وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ . وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ»(1):
ص: 510
«و چون گفتند خدايا اگر اين قرآن به راستى بر حق و از جانب تو است پس با اين حال سنگى از آسمان بر ما ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. ولى خدا هم تا تو در ميان آنها هستى آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه از نافرمانى خدا پشيمان شوند و به درگاه خدا توبه و استغفار كنند آنها را عذاب نخواهد كرد» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به دنبال نضر بن حارث فرستاد. چون نضر حاضر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را برايش تلاوت كرد. نضر گفت: اى رسول خدا ! من و همه قريش و هم قبيله اى هايم از اين همه فضائلى كه براى خود و اهل بيت گفتى خوشحال شديم. با نزول اين آيه، خداوند اسرار دل ما را آشكار ساخت. اينك از تو مى خواهم كه به من اجازه دهى تا از مدينه خارج شوم، زيرا ديگر طاقت اقامت در آن را ندارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز او را موعظه كرد كه: اى نضر ! پروردگارت كريم است. اگر تو نيز صبر و شكيبايى كنى خداوند از مواهبش به تو نيز خواهد بخشيد. پس راضى باش و تسليم شو، كه خداوند از طريق مشكلات و گرفتارى هاى مختلف دل هاى بندگانش را آزمايش مى كند و بر هر كس كه بخواهد آسان مى گيرد. آفرينش و قدرت دست او است، و نعمت هايش بزرگ و احسانش گسترده مى باشد.
باز هم حارث نپذيرفت و از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا از شهر مدينه بيرون رود. رسول خدا صلى الله عليه و آله هم به او اجازه داد. او رو به سوى خانه اش گذاشت و شترش را به تندى مى راند، و در حالى كه غضبناك بود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد گفت حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا ما را به عذاب دردناكى گرفتار كن !
او اين سخنان را مى گفت و همچنان در راه بود. به نزديكى مدينه كه رسيد، پرنده اى را ديد كه سنگى در چنگال داشت. آن را به طرف حارث پرتاب كرد، و سنگ بر فرق او نشست و سپس داخل دماغش شد، از شكمش خارج و از پشت سر به داخل شكمش شد و شكم شتر را نيز سوراخ كرد و بيرون افتاد. شتر رم كرد و بر زمين افتاد و نضر بن حارث نيز بر زمين افتاد و هر دو هلاك شدند.
ص: 511
در اين حال خداوند متعال آيه هاى اول سوره معارج نازل كرد:
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِعَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَينِ وَ آلِ مُحَمّدٍ عليهم السلام ) لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» : «سؤال كننده اى از عذاب واقع سؤال كرد. بگو آن عذابى است كه بر كافران و منكران (على و فاطمه و حسن و حسين و آل محمد عليهم السلام ) واقع مى شود كه هيچ كس توان دفع آن را ندارد. (و عذابى كه) از جانب خداى صاحب آسمان ها (نازل مى شود) » .
سيد هاشم بحرانى آنگاه در حاشيه «مدينة المعاجز» مى نويسد: ما از علامه حلى كتابى به نام كشكول نديده ايم، بلكه شايد كتاب كشكول تأليف محدث بزرگوار علامه سيد حيدر بن على حسينى آملى است كه علماى قرن هشتم هجرى است، و با اين جمله آغاز شده است: اما البداية فليس بخفى من علمك ... : از تو پنهان نمى باشد و از فهم تو پوشيده نيست ... . پايان كتاب نيز اين عبارت را دارد: وَ الحَمدُ للّه ِ رَبِّ العالَمينَ وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ.(1)
سند مناقب ابن شهرآشوب
علامه مجلسى در «بحار الانوار» به نقل از كتاب «مناقب ابن شهرآشوب» نوشته است: ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، اگر از اين نمى ترسيدم كه درباره تو نيز همان چيزى گفته شود كه نصارى درباره عيسى مسيح عليه السلام گفتند (و غلوّ و مبالغه كنند) ، سخنى درباره تو مى گفتم كه به هيچ مؤمنى نمى رسيد مگر آنكه خاك قدم هايت را بر مى داشتند.
حارث بن عمرو فهرى به دوستان خود گفت: محمد براى پسرعمويش هيچ مثالى جز عيسى بن مريم عليه السلام پيدا نكرد. به زودى او را به عنوان پيامبر بعدى معرفى خواهد كرد ! به خدا سوگند بت هايى كه ما مى پرستيديم از على بهتر بودند !
ص: 512
در اين وقت آيه نازل شده كه: «وَ لَمّا ضُرِبَ ابنُ مَريَمَ مَثَلاً إذا قَومُكَ مِنهُ يَصُدّونَ .
وَ قالوا أ آلُهَتُنا خَيرٌ أم هُوَ ما ضَرَبوهُ لَكَ إلاّ جَدَلاً بَل هُم قَومٌ خَصُمونَ . إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لِبَنى إسرائيلَ . وَ لو نَشاءُ لَجَعلنا مِنكُم مَلائِكَةً فِى الأرضِ يَخلُفونَ. وَ إنَّهُ لَعِلمٌ لِلساعَةِ فَلا تَمتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعونِ هذا صِراطٌ مُستَقيمٌ» .(1)
در روايت ديگرى چنين آمده كه فقط آيه «إن هُوَ إلاّ عَبدٌ أنعَمنا عَلَيهِ وَ جَعَلناهُ مَثَلاً لَبَنى إسرائيل» نازل شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث ! از خدا بترس و از آنچه درباره على بن ابى طالب عليه السلام گفتى برگرد (و توبه كن) .
حارث گفت: اى محمد ! هر گاه تو رسول خدا باشى، على وصى و خليفه بعد از تو باشد، دخترت فاطمه سرور زنان عالم، حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت، عمويت حمزه سيد و سرور شهيدان باشد، پسرعمويت جعفر در بهشت با فرشتگان پرواز كند و مقام سقايت (آبرسانى و پرده دارى) حجاج از آنِ عمويت عباس باشد، پس براى بقيه قريش - كه از همه خويشان نزديك تو نيز مى باشند - چه مى ماند ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: واى بر تو اى حارث ! من فرزندان ابوطالب را چنين مقام و منزلتى نداده ام، بلكه خداوند به آنان داده است. حارث گفت: اگر اينها حق و از جانب خدا باشند، خداوند سنگى از آسمان بر ما نازل كند يا ما را به عذاب دردناكى گرفتار سازد.
در اين حال، خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم» : تا زمانى كه تو در ميان آنان هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله حارث را صدا زد و فرمود: يا از آنچه گفتى توبه كن، يا از نزد ما برو. حارث گفت: دلم مرا به توبه راضى نمى كند، اما از پيش تو مى روم.
سپس سوار شترش شد. همين كه به صحرا رسيد، خداوند پرنده اى را به سوى او فرستاد كه سنگريزه اى به اندازه يك عدس در منقارش داشت. آن پرنده، سنگريزه را
ص: 513
به فرق حارث روانه كرد، كه پس از برخورد با سر حارث چنان بر بدن او نشست كه از پايين تنه بدنش خارج و در پايش گير كرد. در اين هنگام بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ ( بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام ) » را نازل كرد.(1)
سند على بن ابراهيم قمى
قمى در تفسيرش گفته است: احمد بن ادريس، از محمد بن عبداللّه، از محمد بن على، از على بن حسان، از عبدالرحمن بن كثير، به نقل از ابوالحسن عليه السلام(2)؛ براى ما روايت كرد كه امام عليه السلام درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فرموده است:
مردى از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اوصياء پيامبر عليهم السلام و درباره جايگاه شب قدر و الهامات آن سؤال كرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: درباره عذاب واقع و سپس درباره كفر سؤال كردى كه چگونه چنين چيزى امكان دارد. بدان كه هر گاه آن عذاب واقع شد، هيچ كس توان دفع آن را ندارد.(3)
درباره اثبات سند روايت حديث فرود سنگ عذاب و آيه «سَألَ سائِلٌ» منابع و اسانيد ديگرى نيز وجود دارد، كه بررسى همه آنها كار دشوارى است و به طولانى شدن بحث نيز مى انجامد. پژوهشگران مى توانند به منابع زير مراجعه كنند:
«شرح الاخبار» قاضى نعمان مغربى، «كنز الحقايق» كراچكى، «الفضائل» شاذان بن جبرئيل، «تفسير على بن ابراهيم قمى» ، «المناقب» ابن شهرآشوب مازندرانى، «غاية المرام» بحرانى و ... .
دقت و تأمل در روايات عذاب زودرس الهى براى كسى كه به ولايت حضرت على عليه السلام اعتراض كرد، دو نتيجه را در پى دارد:
ص: 514
نتيجه اول: آنكه اصل حديث صحيح مى باشد. بنا بر اين، اگر پژوهشگرى ديرباور و كثير الشك باشد و به خود اجازه دهد تا شيعيان را متهم كند كه حديث را جعل كرده و در منابع خود وارد كرده اند، اما نمى تواند براى وجود حديث در منابع اهل سنت چنين نظرى بدهد؛ و بگويد آنان اين حديث را جعل كرده و در منابع خود وارد كرده اند. زيرا چنانكه ديديم، عده اى از بزرگان و پيشوايان حديث اهل سنت آن را روايت كرده و به آن گردن نهاده اند.
البته گاهى ديده مى شود كه برخى افراد متعصب اعتراض مى كنند و مى گويند: اينكه حديث در منابع اهل سنت وجود دارد، بزرگان اهل سنت آن را از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل كرده اند. از اين رو باز هم حديث اعتبارى نخواهد داشت.
در پاسخ به اينگونه افراد متعصب گفته مى شود:
اولاً: مقام اهل بيت عليهم السلام نزد اهل سنت از مقام بزرگانشان كمتر نيست. به ويژه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام ، كه عده اى از بزرگان و امامان مذاهب اهل سنت، چه به واسطه و چه به طور مستقيم از آنان روايت نقل كرده اند. از جمله كسانى كه از آنان روايت نقل كرده اند مى توان ابوعبيد هروى، سفيان بن عيينه ثورى، زهرى، مالك و احمد و ديگران را نام برد.
اينكه عده اى از اهل سنت به احاديث شيعيان حساسيت نشان مى دهند، اين حساسيت نسبت به رواياتى است كه شيعيان از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل مى كنند. اما اهل سنت رواياتى را كه علماى خودشان از اهل بيت عليهم السلام نقل مى كنند پذيرفته اند، و عده اى از آنها روايات اهل بيت عليهم السلام را در كتب روايى خود مانند كتب صحاح و سنن وارد كرده اند.
ثانيا: طريقه هاى روايتى حديث - مانند همين حديث فرود سنگ عذاب - تنها به اهل بيت عليهم السلام ختم نمى شود، بلكه چنانكه ملاحظه شد، امثال حاكم حسكانى همين يك روايت را هم از حذيفة بن يمان و هم از ابوهريره و هم از ديگران نقل كرده است.
ص: 515
نتيجه دوم: آنكه حادثه فرود سنگ عذاب - كه هم در روايت و هم در بعضى از تواريخ وارد شده - امكان ندارد كه تنها يك حادثه باشد، بلكه حوادث متعددى را شامل مى شود. اين تعدد حوادث از آنجا به دست مى آيد كه اسامى به كار رفته در حوادث، نوع عذاب هاى نازل شده، زمان ها و مكان هايى كه حادثه در آن رخ داده و شرايط و ابهاماتى كه پيرامون حادثه وجود دارد، همه متعدد مى باشند.
چنانكه روايت ابوعبيد و ثعلبى و عده اى ديگر مكان حادثه را مدينه يا نزديكى هاى مدينه، و عذاب نازل شده را نزول سنگ سخت دانسته اند. در حالى كه ابوهريره و ديگران مى گويند: اعتراض در خود غدير خم و پس از خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شده، و عذاب واقع هم آتشى بوده كه از آسمان نازل شده است. چنانكه بعضى ديگر مى گويند عذاب واقع، صاعقه اى بود كه آسمان فرود آمد.
نام هاى افراد نيز در روايات حادثه مختلف و متعدد مى باشد. ممكن است كسى بگويد در تعدد اسامى اشتباهى رخ داده است. اما اشتباه اگر چه غيرممكن نيست، ولى فقط در بعضى روايات و بعضى اسامى ممكن است اشتباه شود، ولى در همه اسامى امكان ندارد.
11 - ابحاث مرتبط با ماجراى سنگ آسمانى
چند مسئله درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» و حادثه فرود سنگ عذاب باقى مانده، كه به طور جدى با آن مرتبط و قابل بررسى است، كه در اينجا بدون شرح و تفصيل يادآورى مى شود:
كسانى كه بعد از واقعه غدير به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اعتراض كرده اند چند نفر بودند ؟ چه هويتى داشتند ؟ و چه نوع عذابى بر آنها نازل شد ؟
تأثيرى كه اعلام ولايت اهل بيت عليهم السلام توسط پيامبر صلى الله عليه و آله بر عموم مسلمانان و به ويژه بر
ص: 516
قريش گذاشت، و حوادثى كه به دو ماه آخر زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و آيات نازل شده در آن دو ماه مربوط مى شود. از مهم ترين آنها تصميمى بود كه انصار گرفتند و آن را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز عنوان كردند؛ و آن عبارت از اين بود كه انصار يك سوم اموال خود را براى مخارج شخصى پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش عليهم السلام به آن بپردازند. چون اين پيشنهاد را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند، آيه «قُل لا أسألُكُم عَلَيهِ أجرا إلاّ المَوَدَّةَ فِى القُربى»(1): بگو جز دوستى خاندانم هيچ اجر و مزدى از شما نمى خواهم، نازل شد. پس از نزول اين آيه، حساسيت قريش نسبت به اهل بيت عليهم السلام بيشتر شد.
از مسائل بسيار مهمى كه شايسته تحقيق و بررسى بيشترى مى باشد آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت تا همه شخصيت هاى بانفوذ قريش را در سپاهى قرار داده و به موته اعزام كند. از اين رو، اسامة بن زيد را - كه جوان سياهپوستى بود و اصالت آفريقايى داشت و سنش بيش از نوزده سال نبود - به فرماندهى آنان منصوب كرد.
هدف پيامبر صلى الله عليه و آله از تشكيل اين سپاه و اعزام آن به موته - كه از سرزمين هاى بين شام و روم است - اين بود كه توجه امت را به جبهه خارجى معطوف كند و مدينه را از مخالفان اهل بيتش عليهم السلام تخليه كند، تا هنگام مرگش به جز على عليه السلام و انصار كسى در مدينه باقى نماند.
مسائل بسيار مهم ديگرى هم در ماه هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله - كه دوره سرنوشت سازى براى امت اسلامى بوده - به وقوع پيوسته، كه همه آنها شايسته كاويدن و پژوهيدن مى باشند.
دو اقدام نافرجام براى كشتن (ترور) پيامبر صلى الله عليه و آله پس از غدير خم انجام شد: يكى در مسير بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع در عقبه (تنگه) هَرشى، و ديگرى جريان
ص: 517
شربت خوراندن پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله در بيمارى آخر عمر گاهى بيهوش مى شد، عده اى از قريشيان شربتى را به زور در دهان ايشان مى ريختند ! درحالى كه هر گاه حضرت به هوش مى آمد آنان را از اين كار نهى مى كرد.
داستان سومين صحيفه (نامه) ملعونه اى كه در منابع شيعيان آمده است؛ كه مخالفان ولايت حضرت على عليه السلام در مدينه آن را نوشتند و با هم بر ضد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بستند.
از جمله بحث هاى مفيد در رابطه با موضوع، فضيلت روز غدير و استحباب روزه و اظهار شكر و شادامانى در روز غدير خم مى باشد، كه در منابع شيعه و اهل سنت بر آن تأكيد شده است.
12 - كدام قبيله درخواست عذاب كرد ؟
با اينكه همه مواردى كه در بالا اشاره شد موضوعات مفيدى به شمار مى روند، ولى به جهت پرهيز از طولانى شدن بحث ها تنها به موضوع شماره اول اشاره كوتاهى خواهيم كرد، و آن اينكه: هويّت معترضان ولايت حضرت على عليه السلام در ماجراى سنگ آسمانى چه بود ؟
آنان طايفه قريشى بنى عبدالدار بودند، كه مطابق روايات وارده در منابع اهل سنت و شيعه، آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره رئيس آن طايفه يعنى نضر بن حارث و پسرش جابر بن نضر نازل شده است. ما با معرفى اين طايفه خواسته ايم تصور درستى از قبائل قريش و حسادت شديدى كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش عليهم السلامداشتند ارائه دهيم.
جزيره العرب از جامعه اى قبيله اى تشكيل شده بود، و بر بيشتر مناطق آن حكومت هاى قبيله اى بر پا بود. از اين رو حكومت مركزى در آنجا وجود نداشت،
ص: 518
و بر اين اساس همه جنگ ها و پيمان ها نيز قبيله اى بود. به گونه اى كه پيمان هاى قبيله اى امر رايجى به شمار مى رفت. از جمله قبائلى كه در جزيره العرب مى زيستند و پيمان هايى را نيز برقرار مى كردند قبيله قريش بود.
از مهم ترين پيمان هاى قريش كه منابع تاريخى نيز آن را ثبت كرده اند، «حَلفُ الفُضول» يا پيمان ارزش هاست. شرح شكل گيرى اين پيمان اينگونه بود كه عبدالمطلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را براى انعقاد آن دعوت كرد، و آن را «حَلفُ المُطَيِّبين» يا پيمان پاكان ناميدند. فلسفه انتخاب اين نام نيز آن بود كه شركت كنندگان در پيمان، با گذاشتن دست هاى خود در كاسه پاكيزه بزرگى كه يكى از دختران عبدالمطلب برايشان ساخته بود، بر اجراى مفاد پيمان هم قسم شدند.
يكى از مهم ترين مواد اين پيمان آن بود كه: كعبه شريف را در برابر هر گونه بدى و پليدى حمايت كنند، و از وقوع هر گونه ظلم و ستمى در كعبه ممانعت به عمل آورند، و مظلوم را تا رسيدن به حقش يارى رسانند.
اين همان پيمانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در آن شركت كرد، و در آن زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حدود بيست ساله بود. حتى بعضى از احاديث نشان مى دهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بعثت نيز آن پيمان را امضا و تأييد كرده است. چنانكه احمد بن حنبل در مسند خود از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
در روزگار جوانى همراه با عموها و عموزادگانم در پيمان مطيّبين شركت كردم. هيچ دوست ندارم كه مالك شتران و مركب هاى سرخ مو باشم، مگر آنكه چنين پيمان هايى برقرار باشد.(1)
در حقيقت پيمان مطيّبين (حلف الفضول) در پاسخ به پيمان ديگرى شكل گرفت، كه از نظر محتوايى كاملاً در مقابل آن بود. آن پيمانى بود كه طايفه بنى عبدالدر برقرار كرده و برخى از قبايل قريش نيز در آن شركت كردند، و پيمانشان به نام «لَعقَةُ الدَّم»
ص: 519
يعنى جامِ خون شناخته شد. علت اين نام هم آن بود كه گاوى را سر بريدند و در پيمانشان تأكيد كردند هر قبيله اى كه بخواهد بر مفاد پيمان وفادار بماند، نماينده يا رئيس آن قبيله بايد يك ملاقه از خون آن گاو ذبح شده را بياشامد.
نگارش هاى تاريخى و متون بر جاى مانده درباره علت و زمان اين دو پيمان اختلاف نظر دارند. در برخى منابع آمده است كه اين پيمان ها در زمان بناى كعبه شكل گرفته است، زيرا آنان در هنگام بناى كعبه اختلاف پيدا كردند كه كدام قبيله شرافت و شايستگى بيشترى براى نصب حجرالاسود دارد. بعضى ديگر گفته اند علت شكل گيرى اين پيمان ها شكايت يك بازرگان بود كه فردى از قبيله قريش كالايى از آن بازرگان خريده بود و مى خواست پولش را نپردازد.
از ميان دلائل ارائه شده، شايد بهترين دليل آن باشد كه ابن واضح يعقوبى نوشته است؛ او مى گويد: بنى عبدالدر نسبت به عبدالمطلب حسادت مى بردند. از اين رو پيمان «لَعقَةُ الدَّم» را تشكيل دادند، و عبدالمطلب هم در مقابل آنان پيمان مطيبين را تشكيل داد.
در اين باره، يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: هنگامى كه قريش ديد عبدالمطلب به افتخاراتى نائل آمده، خواستند با تشكيل پيمانى به عزت و اقتدارى برسند. اولين كسانى كه پيگير تشكيل پيمان شدند طايفه بنى عبدالدر بود. آنان به نزد طايفه بنى سهم رفتند و از آنان در خواست كردند كه ما را فرزندان عبدمناف نجات دهيد ... . اما از آن طرف هم بنى عبدمناف، بنى اسد، بنى زهره، بنى تيم و بنى حارث بن فهر پيمان مطيبين را تشكيل دادند.
وقتى خبر تشكيل پيمان مطيبين به طايفه بنى سهم رسيد، گاوى را قربانى كردند و گفتند: هر كس دستش را داخل خون اين گاو بگذارد و از آن خون بياشامد از ما است. سپس بنى سهم، بنى عبدالدار، بنى جمح، بنى عدى و بنى مخزوم دستشان را در آن گذاشتند و آن را «لعقه» ناميدند.
ص: 520
از جمله مفاد پيمان مطيبين آن بود كه هيچ گاه همديگر را رها نكرده و هيچ يك ديگرى را به دشمن تسليم نكند. اما اصحاب پيمان لعقه مى گفتند: ما در برابر هر قبيله اى يك قبيله آماده كرده ايم.(1)
يعقوبى در جاى ديگرى از تاريخ خود نوشته است: پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از بيست سال داشت كه در پيمان «حلف الفضول» شركت كرد، و پس از آنكه به پيامبرى مبعوث شد فرمود: در خانه عبداللّه بن جدعان در پيمانى شركت كردم كه مالكيت چهار پايان سرخ مو در برابر آن برايم چيزى به حساب نمى آيد. چنانچه امروز نيز به چنين پيمانى فرا خوانده شوم، حتما شركت خواهم كرد.
علت تشكيل پيمان «حلف الفضول» آن بود كه قريشيان چندين پيمان بر اساس تعصب و حميّت قبيله اى و پيمان هايى كه جنبه بازدارندگى نسبت به تجاوزات و تهديدهاى ديگر قبائل داشت تشكيل دادند. از اين رو، مطيبين كه متشكل از طايفه هاى بنى عبدمناف، بنى اسد، بنى زهره، بنى تيم و بنى حارث بودند، پيمان بستند بر اينكه تا زمانى كه كوه حرا و ثبير بر جاى خود هستند و مادامى كه دريا پشم را خيس مى كند، از كعبه حفاظت كنند و آن را به بيگانگان نسپارند.
از اين رو عاتكه دختر عبدالمطلب ظرف بزرگ و تميزى فراهم ساخت، و آنان دست خود را در آن فرو بردند و بر مفاد پيمان هم قسم شدند. از اين رو قريشيان به حركت در آمدند و در خانه عبداللّه بن جدعان گرد آمدند، و پيمان بستند كه هيچ غريب و آشنايى مورد ظلم قرار نگيرد و حق مظلوم از ظالم گرفته شود. در اين پيمان هاشم، اسد، زهره، تيم و حارث بن فهر حضور داشتند. سپس قريشيان گفتند: اينها فضائل پيمان ما است. از اين رو پيمان به نام «حلف الفضول» شناخته شد.(2)
ابن هشام نوشته است: بنى اسد بن عبدالعُزّى بن قصى، بنى زهرة بن كِلاب، بنى تيم بن مُرَّة بن كعب و بنى حارث بن فهر بن مالك بن نضر از هم پيمانان بنى عبدمناف
ص: 521
بودند. ولى بنى مَخزوم بن يَقظة بن مره، بنى سَهم بن عمرو بن هَصيص بن كعب، بنى جَمح بن عمرو بن هَصيص بن كعب و بنى عدى بن كعب با بنى عبداللّه همراه و هم پيمان بودند.
از مطالب گفته شده و نصوص بر جاى مانده فهميده مى شود كه بنى عبدالدار به جهت حسادتى كه نسبت به عبدالمطلب داشتند حركت تشكيلاتى پيمان ها را پايه ريزى كردند، و براى برقرارى پيمان هاى جديدتر بر ضد ابوطالب نيز كوشيدند. اما عبدالمطلب و مطيبين پيش از آنها پيمان مطيبين را شكل دادند، و پس از آن بود كه بنى عبدالدار و طرفدارانشان «لعقة الدم» را تشكيل دادند.
همچنين از اين فعل و انفعالات فهميده مى شود هدف پيمان عبدالمطلب حمايت از كعبه و يارى مظلومان بود. در حالى كه اصحاب پيمان «لَعقَةُ الدَم» در صدد رويارويى و جنگ با مطيبين بودند.
مورخان گفته اند: بنى عبدالدار از جد خود قصى «دار الندوة» را به ارث برده بود. دار النَدوَة شبيه مركزى براى نشست هاى تصميم گيرى بزرگان و شيوخ قريش بود، كه در آن امور مهم قبائل قريش به بحث گذاشته مى شد، و در آن تصميم هاى مقتضى گرفته مى شد. آنان پيش از آن نيز پرچمدارى جنگ ها را به ارث برده بودند، و در همه جنگ ها پرچمدار قريش بودند.
بلاذرى در «فتوح البلدان» گفته است: دار الندوة همواره در دست بنى عبدالدار بن قصى بود، تا آنكه عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى آن را به معاوية بن ابى سفيان فروخت، و معاويه نيز آنجا را به دار الاماره تبديل كرد.(1)
هر يك از بنى عبدالدار كه پرچم قريش را در مقابل رسول خدا صلى الله عليه و آله برافراشت، به دست على عليه السلام كشته شد. تعداد پرچمداران كشته شده به دست حضرت على عليه السلام را بيش
ص: 522
از ده نفر گفته اند. روايتى هم وارد شده كه بعضى از آن پرچمداران را حمزة بن عبدالمطلب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله به قتل رساند.
ابن هشام در توصيف اينكه چگونه ابوسفيان و زنش در جنگ احد، بنى عبدالدار را به جنگ تحريك و تشويق مى كردند چنين مى نويسد: ابوسفيان همچنان كه پرچمداران بنى عبدالدار را به جنگيدن تشويق مى كرد، به آنان مى گفت:
اى بنى عبدالدار، شما بوديد كه پرچم ما را به در جنگ بدر برافراشتيد، اما ديديد كه چگونه شكست خورديم. اينك اما، مردم به دنبال پرچم شما مى آيند، و اگر پرچم ساقط شود مردم نيز ساقط مى شوند. پس شما پرچم ما را همچنان نگه مى داريد، يا آنكه پرچم را به ما مى دهيد و ما خود مى دانيم آن را به چه كسى بسپاريم !
با تحريك هاى ابوسفيان، بنى عبدالدار كوشش بيشترى جهت پرچمدارى مى كردند، و در حالى كه به او وعده پرچمدارى مى دادند، مى گفتند: آيا ما پرچم را به شما بدهيم ؟ ! فردا كه جنگ آغاز شود خواهى ديد كه چه خواهيم كرد ! و اين همان چيزى بود كه ابوسفيان از آنان مى خواست.
اما همين كه نبرد آغاز شد و برخى از جنگ آوران دو لشگر به هم نزديك شدند، هند دختر عتبه - كه در ميان زنان بود - بلند شد، و به همراه ديگر زنان دايره هاى زنگى را پشت سر مردان نواختند و به تشويق آنان پرداختند. از جمله شعرهايى كه هند براى تشويق كفار مى خواند اين شعر بود:
وَيها بَنى عَبدَالبِدارِ *** وَيها حُماةَ الأدبار
ضَربا بِكُلِّ بَتّار
به پيش اى فرزندان عبدالدار. به پيش اى حاميان سنت هاى گذشتگان. با شمشيرهاى سهمگين نابود كننده ضربه بزنيد.(1)
ص: 523
هشام در جاى ديگر از سيره خود مى نويسد:
ابوعبيدة بن حجاج بن علاط سلمى برايم شعرى خواند كه در آن ابوالحسن على بن ابى طالب عليه السلام را مدح مى كرد، و همچنان به ياد مى آورد كه چگونه على عليه السلام در جنگ احد طلحة بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار پرچمدار مشركان را كشت:
للّه ِ أىَّ مُذَبَّبٍ عَن حُرمَةٍ *** أعنِى ابنَ فاطِمَةَ المُعِمَّ المُخَوِّلاً
سَبَقَت يَداكَ لَهُ بِعاجلٍ طَعنَةَ *** تَرَكَت طَلحَةُ لِلجَبينِ مُجَدَّلاً
وَ شَدَدتَ شِدَّةَ باسِلٍ فَكَشَفتَهُم *** بِالجَرِّ إذ يَهوونُ أخولُ أخوَلاً
خدا نگهدار آن مرد پاسدار همه حرمت ها و ناموس ها باد. مقصودم پسر فاطمه (بنت اسد) است كه عموها و دايى هاى نيك و نجيبى دارد. دست هاى تو چه ضربه شتابانى بر او زد، كه طلحه را با پيشانىِ خاك آلود بر زمين افكند. هجومى استوار چون هجوم شير آوردى، و آنان را پراكنده ساختى.(1)
پرچمداران قريش در جنگ احد نه نفر از قبيله بنى عبدالدار بودند، كه يكى پس از ديگرى كشته مى شد. البته بعضى از مورخان تعداد آنان را بيشتر ذكر كرده اند. آنان حملات خود را متوجه پيامبر صلى الله عليه و آله كرده بودند. به ويژه زمانى كه مسلمانان او را تنها رها كردند و خود به بالاى كوه فرار كرده بودند.
اما پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه حضرت على عليه السلام در برابر حملات قريش ايستادند، و تا بعد از ظهر مقاومت كردند. جنگ و مقاومت آنان به اين صورت بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله يك جاى ثابت مى ايستاد و حضرت على عليه السلام بر آنان حمله مى كرد.
نخست با آنان رويارو مى شد و پيشتازان آنان را مى زد. سپس داخل سپاه دشمن مى گرديد و به راست و چپ حمله مى برد و باز مى گشت.
ص: 524
سپس پرچم شرك به دست يكى ديگر از عبدريون مى افتاد. دوباره به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله هجوم مى آوردند و باز حضرت على عليه السلام رو در روى آنان قرار مى گرفت، در حالى كه آنان همه سواره و حضرت على عليه السلام پياده بود.
اين جنگ و گريز همچنان ادامه يافت، تا حضرت على عليه السلام ده ها تن از جنگاوران زبده قريش و نه تن از عبدريون پرچمدار را كشت. وقتى كار به اينجا كشيد، سپاه شرك نااميد شد و عقب نشينى كرد. اما منادى آنان به دروغ ندا در داد: محمد صلى الله عليه و آله كشته شد. اين در حالى بود كه تنها چند جراحت كوچك بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده بود.
اما حضرت على عليه السلام پيش از هفتاد زخم بر تن داشت، كه بعضى از آنها زخم هاى عميق و بزرگى بودند. بعضى از راويان و مورخان گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله با آب دهان خويش زخم هاى على عليه السلام را مسح كرد و آنها خوب شدند.
شگفت آن است كه مورخان از دليران بنى عبدالدار نوشته اند كه آنان از نخستين كسانى بودند كه فنون دفاعى را به قريش آموزش دادند، تا بتوانند در برابر بنى هاشم از خود دفاع كنند. آنان روشى اختراع كردند، تا با استفاده از آن در جنگ بتوانند بزرگى و عظمت خود را به رخ بنى هاشم بكشند و بر عظمت اخلاقى آنان غلبه كنند.
ابن كثير در اين باره به نقل از ابن هشام مى نويسد: زمانى كه جنگ در احد شدت گرفت، رسول خدا صلى الله عليه و آله زير پرچم انصار نشست و در پى حضرت على عليه السلام فرستاد كه پرچم را بردارد و پيشاپيش مسلمانان بجنگد. حضرت على عليه السلام پرچم را گرفته و به پيش مى تاخت و مى فرمود: اى سپاه قريش ! من ابوالقصم(1) هستم.
تا حضرت اين جمله را بيان كرد، ابوسعد بن ابوطلحه - كه پرچمدار سپاه قريش بود - حضرت را صدا زد و گفت: اى ابوالقصم، آيا خواهان مبارزه و رويارويى (تن به
ص: 525
تن) هستى ؟ حضرت على عليه السلام فرمود: آرى. سپس آن دو ميان دو لشگر رو در روى هم قرار گرفتند. هنوز دو ضربه رد و بدل كرده بودند كه حضرت ضربه اى به او زد و او را به زمين انداخت. سپس بدون آنكه او را بكشد از جنگ بازگشت.
ياران و دوستان به حضرت گفتند: يا على، چرا ديگر با او نجنگيدى ؟ حضرت فرمود: وقتى نزديكش شدم با عورت باز در پيشم ايستاد، و من هم به حالش رحم آوردم. ولى دانستم كه خدا او را كشت. چنين عملى بعدها در جنگ صفين نيز از حضرت على عليه السلام ديده شد؛ زمانى كه حضرت حمله كرد تا بُسر بن ارطاة را بكشد. بسر عورتش را آشكار ساخت و حضرت على عليه السلام نيز از او در گذشت.
چنين حركتى را عمرو بن عاص نيز در جنگ صفين انجام داده بود، كه حارث بن نضر گفته است:
أ فى كُلِّ يَومٍ فارِسٌ غَيرَ مُنتِهٍ *** وَ عَورَتُهُ وَشَطُ العِجاجَةِ باديَةٌ
يَكُفُّ لَها عَنهُ عَلىٌّ عليه السلام سَنانَهُ *** وَ يَضحَكُ مِنها فِى الخَلاءِ مُعاوَيةٌ
آيا هر روز سواركارى داريد كه دست بر نمى دارد ؟ در حالى كه در ميان گرد و خاك آوردگاه، شرمگاه خود را آشكار مى سازد ! به گونه اى كه على عليه السلام نيز نيزه اش را از او باز مى دارد، و معاويه از اين كار در خلوت مى خندد ؟(1)
چهارم. نضر بن حارث رئيس طايفه بنى عبدالدار
نضر بن حارث از جمله شياطين قريش بود كه همواره رسول خدا صلى الله عليه و آله را آزار مى داد و دشمنى خود را با آن حضرت آشكار مى كرد. از آنجا كه مدتى را در «حيره»(2) زندگى كرده بود، تاريخ پادشاهان فارس و داستان هاى مربوط به رستم و اسفنديار را به خوبى فرا گرفته بود.
ص: 526
از اين رو، هر گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مجلسى مى نشست و ياد خدا مى كرد و امت خود را از بلاهاى الهى كه بر سر امت هاى پيشين آمده بود بر حذر مى داشت، بلافاصله پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر مى خاست نضر مى آمد و به مردم مى گفت: اى جماعت قريش، به خدا سوگند من سخنانى بهتر از محمد مى گويم. پس به سوى من آييد تا سخنانى بس زيباتر و نيكوتر از محمد با شما بگويم. سپس شروع مى كرد تاريخ پادشاهان فارس و داستان هاى رستم و اسفنديار را برايشان بازگو مى كرد. آنگاه مى گفت: محمد چه سخنى بهتر از من مى گويد ؟
ابن هشام مى گويد: چنان كه شنيده ام، نضر ادعا كرده كه به زودى كتابى همانند كتاب خدا براى شما نازل خواهم كرد.
ابن اسحاق نيز گفته است: چنان كه شنيده ام، ابن عباس گفته است: هشت آيه از آيات قرآن درباره نضر بن حارث نازل شده است. از جمله آنها اين آيه است: «إذا تُتلى عَلَيهِ آياتُنا قالَ أساطيرُ الأوَّلينَ»(1): «وقتى آيات ما را بر او تلاوت كنند گويد اين سخنان افسانه پيشينيان است» .
همچنين هر يك از آياتى كه به اسطوره ها و افسانه هاى پيشنيان اشاره كرده، درباره نضر بن حارث نازل شده است.(2)
ابن هشام در جاى ديگر گفته است: نضر بن حارث به مردم مى گفت: تمام آنچه را كه محمد براى شما مى گويد افسانه هايى است كه پيشينيان نوشته اند. چنانكه هم اينك من افسانه هاى آنان را مى نويسيم.(3)
سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» در توصيف شخصيت نضر بن حارث مى گويد: ابن جرير به نقل از عطا روايت كرده است كه اين آيه ها درباره نضر بن حارث نازل شده است:
ص: 527
«وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ»(1): «هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين (آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد) حق است و از جانب تو است پس بارانى از سنگ بر ما ببار» .
«وَ قالوا رَبَّنا عَجِّل لَنا قِطَّنا قَبلَ يَومَ الحِسابِ»(2): «گفتند اى خدا حساب نامه اعمال ما را تعجيل كن و پيش از روز حساب انداز» .
«وَ لَقَد جِئتُمونا فُرادى كَما خَلَقناكُم أوَّلَ مَرَّةً»(3): «به تحقيق شما يكايك به سوى ما باز آييد بدان گونه كه اول بار شما را بيافريديم» .
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(4): «پرسش كننده اى درباره عذاب واقع پرسيد» .
عطا گفته است: درباره نضر در كتاب خدا بيش از ده آيه نازل شده است.(5)
سيوطى در «تفسير الجلالين» درباره نضر مى نويسد: او همان نضر بن حارث است كه براى تجارت و بازرگانى به حيره فارس مى رفت. كتاب هاى تاريخى عجم ها را خريد، و سپس داستان هاى آنها را براى اهل مكه تعريف مى كرد، و مى گفت: محمد سرگذشت قوم عاد و ثمود را برايتان مى گويد و من تاريخ فارس و روم را. از اين طريق سبب مى شد تا مردم سخنان او را با اشتياق گوش دهند و شنيدن قرآن را رها كنند.(6)
پس ملاحظه مى كنيم كه هم منابع شيعيان و هم منابع اهل سنت بيان كرده اند كه: سؤال كننده در آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» همين جابر بن نضر بن حارث، يا حارث فهرى است.
ص: 528
بسيارى از منابع اهل سنت نيز بر اساس روايت مسند ابن جبير و ابن عباس، ترجيح داده اند كه سؤال كننده پدر جابر يعنى نضر بن حارث باشد. چنانكه حاكم در مستدرك از سعيد بن جبير روايت كرده است كه سؤال كننده آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نضر بن حارث بن كلده است، كه گفت: خدايا، اگر آنچه از محمد مى شنوم حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما نازل كن.(1)
سيوطى نيز درباره اينكه سؤال كننده نضر بن حارثِ پدر بود نه جابر مى گويد: فريابى، عبد بن حميد، نسائى، ابن ابى حاتم و حاكم نيشابورى به عنوان حديث صحيح، و نيز ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده اند كه سؤال كننده نضر بن حارث بوده كه به عنوان پدر شناخته شده است.(2)
و اما در مورد پسر، به جز داستان هلاكتش كه به جهت كفر و بغض نسبت به اهل بيت عليهم السلام با سنگ آسمانى اتفاق افتاده، چيز ديگرى در منابع تاريخى و تراجم رجال ديده نمى شود. شايد آن زمان كه جابر (پسر) به هلاكت رسيد، جوانى بيش نبود و هنوز شخصيت جا افتاده اى در قبيله اش نداشت تا خيلى مورد توجه قرار گيرد. يا آنكه قريش به دليل پنهان كردن شدت دشمنى هايش با اهل بيت عليهم السلام نام او را عمدا به فراموشى سپرده اند.
اما از منابع موجود چنين بر مى آيد كه پدر بسيار بدتر از پسر بوده است، زيرا او از بزرگان سران و گردنكشان قريش بود كه در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاد. شايد هم اگر پسرش زنده بود، از نظر كفر و ستم و استكبار از پدر پيشى مى گرفت.
ابن اسحاق گفته است: اسلام به تدريج در ميان مردان و زنان قبائل قريش جاى خود را باز مى كرد، و مسلمانان آشكارا اسلام خود را براى ديگران بازگو مى كردند. از
ص: 529
سوى ديگر، قريش نيز هر كس را مى توانست زندانى مى كرد و تا مى توانست در فشار و آزار قرار مى داد. اما وقتى با مقاومت مسلمانان روبرو شدند و پايه هاى قدرت خود را رو به زوال ديدند، اشراف و بزرگان قبائل جلسه اى تشكيل دادند، كه بعضى از شركت كنندگان آن جلسه عبارت بودند از:
عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه، ابوسفيان بن حرب، نضر بن حارث برادر بنى عبدالدار، ابوالبخترى بن هشام، اسود بن مطلب بن اسد، زمعة بن اسود، وليد بن مغيره، ابوجهل بن هشام، عبداللّه بن ابى اميه، عاص بن وائل، نبيه و منبّه سهمى (دو پسر حجاج سهمى) ، امية بن خلف و ... .
آنان پس از غروب آفتاب نزديك هاى كعبه گرد هم آمدند. يكى از آنان پيشنهاد كرد: كسى را به دنبال محمد بفرستيد تا بيايد، و با او صحبت كنيد و مخالفت خود را با او اعلام كنيد تا از دست او خلاص شويد. سپس كسى را به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند و گفتند: مردم اجتماع كرده اند تا با تو صحبت كنند. پس بيا تا در جلسه آنان حاضر باشى. رسول خدا صلى الله عليه و آله به نزد آنان آمد. گفتند:
اى محمد ! ما تو را به حضور طلبيده ايم و با تو سخنى داريم؛ به خدا سوگند در ميان عرب كسى را نمى شناسيم كه با قبيله اش چنان رفتار كند كه تو كرده اى. هر آينه تو پدران ما را شماتت كردى، پرچم دين افراشته اى، خدايگان و بت هاى ما را ناسزا مى گويى، خواب ها و رؤياهاى ما را سفاهت و نادانى لقب داده اى، جماعت ما را پراكنده و خلاصه بين ما و خودت روابط زشتى بر قرار ساخته اى. اگر از سخنانى كه مى گويى به دنبال مال دنيايى، هر يك از ما بخشى از سرمايه هايمان را در اختيار تو مى گذاريم تا از همه ما ثروتمندتر باشى. اگر دچار ماليخوليا و جن زدگى شده اى، ما تو را كمك خواهيم كرد تا درمان شوى !
رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: هيچ يك از آنچه گفتيد درباره من صادق نيست. نه به مال دنيا و اموال شما چشم دوخته ام، نه به دنبال شرافت و منزلتى در ميان شما مى باشم، و نه طالب حكومت بر شما هستم. بلكه خداوند مرا به رسالت خويش در
ص: 530
ميان شما برانگيخته است. كتابى بر من نازل كرده، و به من فرمان داده تا به شما بيم و بشارت دهم. من نيز رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شما را نصيحت كردم. حال اگر آنچه را كه به شما ابلاغ كرده ام از من بپذيريد و عمل كنيد، بهره دنيا و آخرت خودتان خواهد بود. و اگر سخنانم را نشنيده بگريد، بر امر خدا شكيبايى خواهم كرد تا خداوند بين من و شما حكم كند.(1)
ابن هشام در كتاب سيره خود از عبداللّه بن عباس روايت مى كند: هنگامى كه اشراف قبائل قريش گرد هم آمدند و آماده شدند تا در دار الندوه درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به رايزنى و گفتگو بپردازند، صبح زود خود را به محل گفتگوها رساندند. از جمله افرادى كه در مجلس آن روز حضور داشتند، از بنى عبدشمس: عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه و ابوسفيان بن حرب، و از بنى نوفل بن عبد مناف: طعيمة بن عدى، جبير بن مطعم و حارث بن عامر بن نوفل، و از بنى عبدالدار بن قصى: نضر بن حارث بن كلده حاضر شده بودند. روزى كه اشراف آن مجلس را به پا كردند به «يَومُ الزَحمَةِ» معروف شده است.
وقتى مجلس آغاز شد، ابوجهل بن هشام پيشنهادى داد و گفت: به خدا سوگند من درباره محمد نظرى دارم، كه اگر به آن عمل شود از دست او خلاص خواهيم شد. گفتند: اى ابوالحكم، نظرت چيست ؟ گفت: نظر من اين است كه از هر قبيله اى يك نفر جوان زيباروى و خوش قامت برگزينيم، و به هر يك از آنها يك شمشير برنده بدهيم. تا آنها همگى با هم به محمد حمله ببرند و هر كس ضربه اى بر او وارد كند تا بميرد و ما از دست او راحت شويم. در اين صورت اگر بگويند: چه كسى محمد را كشته است ؟ قاتل اصلى وجود نخواهد داشت و خون بهايش بر عهده همه قبائل مى باشد. بنى عبدمناف بايد با همه قبائل بجنگد، كه توان آن را ندارد. در نتيجه به ديه عاقله راضى مى شود، و ديه او را جميع قبايل هم مى دهند.(2)
ص: 531
نضر بن كلدة بن علقمة بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى در همان مجلس برخاست و گفت:
اى جماعت قريش ! گرفتار بلايى شده ايد كه راه گريز و چاره اى از آن نداريد. محمد جوان تازه رسيده اى در ميان شما بود، از همه شما خوشروتر و خشنودتر بود. در سخن گفتن از همه شما راستگوتر بود. بزرگ ترين امانتدار شما بود. تا آنكه به تدريج آثار پيرى در چهره او عيان شد، كارى كرد كه همه شما درمانده و حيران شده ايد.
گفتيد: ساحر و جادوگر است. نه به خدا، او جادوگر نيست، زيرا ما جادوگران و گره اندازى هاى آنان را ديده ايم. گفتيد: محمد كاهن است. نه به خدا، او كاهن نيست، زيرا ما كاهن ها و مجالس شوق آنها را ديده و اذكار آنها را شنيده ايم. گفتيد: محمد شاعر است. خير، او شاعر هم نيست، زيرا ما شعر را ديده ايم و انواع شعر از هزج و رجز آن را شنيده ايم.
گفتيد: محمد ديوانه است. نه به خدا، او ديوانه نيست، ما ديوانگان را با همه بيمارى ها، وسوسه ها و در هم ريختگى عصبى شان ديده ايم. درحالى كه محمد نشانى از هيچ يك از اتهام هاى وارده را ندارد. اى جماعت قريش ! به احوال خود بنگريد. به خدا سوگند مسئله بزرگى پيش روى شما قرار دارد ... .
چون نضر بن حارث اين سخنان تحريك آميز را بيان كرد، جماعت قريش او و عقبة بن ابى معيط را به سوى دانشمندان يهود در مدينه فرستادند، و به آنها دستور دادند كه نخست نظر آنان را درباره محمد جويا شويد. آنگاه تمام صفات و ويژگى هايش را برايشان شرح دهيد و سخنانش را براى آنها بگوييد، زيرا آنان از پيروان اولين كتاب آسمانى هستند، و علومى از پيامبران پيشين نزد آنان است كه ما از آن بى خبريم.
ص: 532
نضر و عقبه با اين مأموريت از مكه رو به مدينه نهادند. وقتى وارد مدينه شدند و به حضور احبار (دانشمندان يهود) رسيدند، درباره حضرت محمد صلى الله عليه و آله از آنان سؤال كردند. تمام ويژگى ها و صفات حضرت محمد صلى الله عليه و آله را برايشان توضيح دادند، و حتى برخى از سخنانش را براى آنها بازگو كردند. آنگاه به آنان گفتند: از آنجا كه شما پيروان كتاب آسمانى تورات هستيد، نزد شما آمده ايم تا ما را از محمد و اخبار او باخبر سازيد.
احبار يهود به آنها گفتند: سه چيز از محمد بپرسيد. اگر پاسختان را داد بدانيد او پيامبر مرسل مى باشد، ولى اگر از جواب دادن عاجز شد بدانيد مردى است دروغگو و همه حرف هايش خود ساخته است. در نتيجه عقيده خود را از او برگردانيد.
نخست اينكه از او بپرسيد: جوانانى كه در روزگار اول (جوانان كهف) از ميان مردم رفتند، سرگذشت آنها چه شد و تكليف آنان چيست ؟ زيرا آنان سرگذشت عجيبى دارند.
دوم از او بپرسيد از مردى كه دور زمين چرخيد و به مشرق و مغرب زمين سفر كرد چه خبر دارد و سرگذشت و سرانجامش به كجا انجاميد.
سپس از او درباره روح سؤال كنيد؛ از او بخواهيد برايتان توضيح دهد روح چيست ؟ اگر اين سؤالات شما را پاسخ داد از او پيروى كنيد كه واقعا فرستاده خداوند است، ولى اگر پاسخ نداد بدانيد دروغگويى بيش نيست و هر گونه خواستيد با او رفتار كنيد ... .(1)
سران و اشراف قريش توافق كردند قرار دادى بنويسند كه به كلى با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب قطع رابطه كنند؛ يعنى نه به آنان زن بدهند و نه از آنان زن بگيرند.
چيزى به آنان نفروشند و از آنان چيزى نخرند.
ص: 533
متن قرار داد را در ورقه اى نوشتند. براى اجراى مفاد قرار داد از يكديگر تعهد و پيمان شديدى گرفتند، و سپس براى اثبات رازدارى و استوارى شخصيت خود، متن نوشته شده را داخل كعبه آويزان كردند. گفته شده نويسنده قرارداد منصور بن عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى بوده است. بعضى ديگر گفته اند: نضر بن حارث نامه را نوشت، و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز او را نفرين كرد و تعدادى از انگشتانش فلج شدند.(1)
يعقوبى در تاريخ معروف خود نوشته است: قريشيان تصميم به كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله گرفتند. از اين رو اشراف خود را جمع كردند. اين خبر به ابوطالب رسيد، او هم اين شعر را سرود:
وَ اللّه ِ لَن يَصِلوا إلَيكَ بِجَمعِهِم *** حَتّى أُغَيِّبُ فِى التُرابِ دَفينا
وَ دَعَوتَنى وَ زَعَمتُ أنَّكَ ناصِحٌ *** وَ لَقَد صَدَقتَ وَ كُنتَ ثَمَّ أمينا
وَ عَرَضتَ دينا قَد عَلِمتُ بِأنَّهُ *** مِن خَيرِ أديانِ البَريَّةِ دينا
به خدا قسم كه اگر همه آنان جمع شوند به تو دسترسى پيدا نخواهند كرد، مگر زمانى كه من همانند گنجى به زير خاك پنهان شده باشم (كنايه از اينكه مرده باشم) . زمانى كه مرا به دينت دعوت كردى، دانستم كه نيك پند مى دهى. به تحقيق كه راست گفتى، و فزون بر اين امين هم مى باشى. آئينى را عرضه داشتى كه خود دانستم كه بهترين دين از بين اديان همگان آن است.
چون قريشيان فهميدند قادر به كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله نيستند و جناب ابوطالب هم او را تسليم آنان نمى كند، قرارداد ظالمانه اى را در ورقه اى نوشتند؛ مبنى بر اينكه با احدى از بنى هاشم معامله و داد و ستد نكنند. با آنها ازدواج نكنند و از بيعت با آنان خوددارى كنند، تا آنان حضرت محمد صلى الله عليه و آله را براى كشته شدن تسليم كنند. بر اين پيمان تأكيد فراوانى كردند و هشتاد مهر بر صحيفه زدند. نويسنده صحيفه، منصور بن عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بود، كه دستش فلج شد.
ص: 534
پس از آنكه قريش از كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله نااميد شدند، براى مدت شش سال ايشان و اهل بيتش را - كه از فرزندان هاشم و عبدالمطلب بودند - در دره اى به نام «شعب ابى طالب» تبعيد و محاصره كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش به ناچار مدت سه سال در شعب ابوطالب مسكن گزيدند. فشارها و مشكلات آنان چنان بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ابوطالب و خديجه تمام اموال و سرمايه هاى خود را خرج كرده بودند، و به گرسنگى و فقر شديدى دچار شده بودند. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: به امر خداوند موريانه ها تمام نوشته هاى صحيفه آويخته به كعبه را خورده اند، و تنها اسم مقدس خدا را باقى گذاشته اند.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين خبر را براى ابوطالب بيان فرمود. آنگاه ابوطالب به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيتش از شعب خارج شده و آمدند در صحن كعبه نشستند. قريشيان از هر سو به كعبه آمدند و گفتند: اى ابوطالب، اينك وقت آن رسيده كه به سوى قبيله ات برگردى و دست از لجاجت بردارى و برادرزاده ات را تسليم نمايى. اما ابوطالب به آنان فرمود: شما صحيفه اى كه نوشته ايد و بر كعبه آويخته ايد بياوريد تا شايد راهى پيدا كنيم، تا دوباره صله رحم ها را برقرار و به قطع روابط پايان دهيم. آنان صحيفه را همچنان كه مهر شده بود حاضر كردند.
ابوطالب فرمود: صحيفه شما همين است ؟ انكارش كه نمى كنيد ؟ گفتند: آرى، صحيفه ما همين است. فرمود: آيا شما كه هيچ دستى در آن نبرده و آسيبى به آن نرسانده ايد ؟ گفتند: نه. ابوطالب فرمود: محمد از جانب پروردگارش به من خبر داده است كه موريانه ها به امر خداوند تمام نوشته هاى صحيفه را خورده اند، به جز جاهايى كه نام مبارك خداوند بوده است. اگر شما ببينيد چنين خبرى درست است چه مى كنيد ؟ گفتند: از محمد دست بر مى داريم و كارى با او نخواهيم داشت.
ابوطالب هم فرمود: اما اگر محمد دروغ گفته باشد، او را به شما تسليم مى كنم تا او را بكشيد. گفتند: اى ابوطالب، به درستى كه به انصاف نظر دادى. آنگاه صحيفه را باز كردند، و همانطور كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود، همه مفاد آن را موريانه ها خورده بودند، به جز جاهايى كه نام خدا نوشته شده بود.
ص: 535
وقتى قريش با اين صحنه مواجه شدند گفتند: اين عمل جادويى بيش نيست و ما همچنان با جديت و قاطعيت محمد را تكذيب مى كنيم. اما عده زيادى از مردم، همان روز و با ديدن آن معجزه اسلام آوردند، و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب نيز از شعب خارج شدند و ديگر به آن باز نگشتند.(1)
شعر ابوطالب (و دعوتنى و علمت انك ناصح) را - كه بيشتر متناسب با يك قصيده مى باشد - از آن جهت در اين بحث آورديم تا شاهد ايمان حضرت ابوطالب باشد، زيرا قريش تهمت هاى بسيارى بر ايشان زده اند، و در جلد سوم كتاب «العقائد الاسلامية» افتراهاى قريش به ابوطالب را بررسى شده است.
پيشتر به اين نكته اشاره كرديم كه نضر بن حارث يكى از برجسته ترين سرشناسان مكه بود، كه در جنگ بدر غذاى لكشريان قريش را تأمين مى كردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز او را از دشمنان درجه يك مكه پايتخت قريشيان مى شمرد.(2)
پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله خوردن صحيفه توسط موريانه ها را خبر داد، از شعب بيرون آمد و به همراه افرادى از مشركان به اسارت گرفته بودند به شهر مكه بازگشت. در ميان افرادى كه در شعب ابوطالب به اسارت مسلمانان در آمده بودند، عقبة بن ابى معيط و نضر بن حارث نيز ديده مى شدند.
ابن اسحاق گفته است: حتى اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله در دره صفرا هم مى بود، باز هم نضر بن حارث را مى كشت، و چنانكه با خبر شدم على بن ابى طالب عليه السلام او را در جنگ بدر به قتل رساند.
ابن اسحاق در ادامه مى گويد: على عليه السلام همانند بچه آهويى به سرعت بيرون آمد و عقبة بن ابى معيط را كشت.(3)
ص: 536
ياقوت حموى در «معجم البلدان» مى نويسد: الأثيل، كوچك شده و گردانده شده كلمه الأثل است كه محلى نزديك مدينه مى باشد. در آنجا چشمه آبى بيرون مى آيد كه از آنِ خاندان جعفر بن ابى طالب است. اين چشمه درست بين منطقه بدر و دشت (وادى) صفرا قرار گرفته است. از اين رو به آن «ذو اثيل» مى گويند. رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از جنگ بدر، كنار همان چشمه نضر بن حارث بن كلده را به قتل رساند. دختر نضر در رساى پدرش، در حالى كه مدح و ثناى رسول خدا صلى الله عليه و آله را مى گفت، اين اشعار رامى خواند:
يا راكِبا إن الأثيلَ مَظَنّةٌ *** مِن صَبحِ خامِسةٍ وَ أنت مُوَفَّق
بَلِّغ بِه مَيتا بِأنَّ تَحيَّةَ *** مَن إن تَزالَ بِها النَجائِبُ تَخفِق
مِنّى إلَيهِ وَ عَبرَةٌ مَسفوحَةٌ *** جادَت لِمائِحِها وَ أُخرى تَخنَق
فَليَسمَعُنَّ النَضرَ إن نادَيتُهُ *** إن كانَ يَسمَعُ مَيتٌ أو يَنطِق
ظَلَّت سُيوفُ بَنى أبيهِ تَنوشُهُ *** للّه ِ أرحامٌ هُناكَ تَشفِق
أ مُحَمَّدٌ يا خيرَ ضَن ءٍ نَجيبَةٍ *** فى قَومُها وَ الفَحلُ فَحلٌ مُعرَق
لَو كُنتَ قابِلَ فِديَةٍ فَلَنأتيَ *** --نَّ بِأعزما يَغلو لَدَيكَ وَ يُنفِق
ما كانَ ضَرُّكَ لَو مَنَنتَ وَ رُبَّما *** مَنَّ الفَتى، وَ هُوَ المَغيظُ المُحنِق
وَ النَضرُ أقرَبُ مَن أصبتَ وَسيلةً *** وَ أحَقُّهُم إن كانَ عِتقٌ يُعتَق
اى سوار جنگاور كه در منطقه اثيل مى جنگى ! بدان كه به خيال خام خود تا صبح پنجم پيروز مى شوى. از سوى من درودى به كشته آن سرزمين فرست، تا هر گاه كه شتران تيزرو تيز مى روند. تو كشته وارد اين منطقه مى شوى، و خوشامدگويى تو آن است كه همواره سواران در مقابلت شمشير مى زنند و سر مى جنبانند. از من براى او تنها اشك هاى جارى شده اى مانده است، كه گاه ريزان است و گاه گلوگير مى شود.
آيا اگر نضر را فراخواند آواى مرا مى شنود ؟ هرگز ! مرده اى كه سخن نمى گويد چگونه چيزى مى شنود ؟ شمشيرهاى خاندان پدرش او را فرو گرفتند. بار خدايا، چه
ص: 537
پيوندهاى خويشاوندى كه در آنجا گسسته شد. اى محمد ! اى نژاده تر نژادگان در ميان قوم خويش و اى دلير ريشه دار ! اگر بدون دريافت تن بها (فديه) از جوانمردى كه سخت خشمگين است رهايش مى ساختى چه زبانى داشت ! يا اگر تن بها از او مى پذيرفتى، گران ترين تن بها پرداخته مى شد. نضر نزديك ترين خويشاوندى است كه او را به اسيرى گرفته اى، و اگر بايد برده اى آزاد شود، او سزاوارترين ايشان بود.
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله شعر اين دختر را شنيد، به حالش ترحم آورد و فرمود: اگر پيش از كشتن نضر شعر دخترش را مى شنيدم او را به دخترش مى بخشيدم.(1)
از اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه همواره از جنگ و كشتار و خونريزى بيزار بود، و تا ضرورت و لزومى پيش نمى آمد كسى را نمى كشت. كافى است بدانيم تمامى كشته هاى جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله و تمام كسانى كه در روزگار ايشان بر اثر اجراى حد شرعى كشته شدند، به هفتصد نفر نرسيده است. از اين رو است كه آن حركت و نهضت بزرگ با كم ترين زحمت ها، نتايج بسيار بزرگى به همراه داشت.
بنا بر اين، بعيد نيست كشتن نضر نيز به امر خداوند بوده باشد، زيرا نضر عنصر اصلى و جرثومه شرّ و فساد بود. همچنين دوست او عقبة بن معيط كه شريك جرم نضر بود. او صاحب ميخانه و فسادخانه اى در مكه بود و به كفر و الحاد شهرت داشت.
حال اگر از نظر سند ثابت شود كه فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دختر نضر درست بوده است، منافى اين مطلب نيست كه قتل پدرش به دستور خداوند انجام گرفته باشد. زيرا معناى فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه اگر پيش از كشتن نضر، شعر دخترش را مى شنيد و به ارزش هاى معنوى او پى مى برد و رحم خواهى او را مى ديد، از خداوند مى خواست كه آن فرعون متكبر را به دخترش ببخشد و مسلمانان را از شرّ او خلاص سازد. چنانكه پيش از آن نيز، خداوند مؤمنان را بر او مسلط ساخته و او را به اسارت گرفته بودند.
ص: 538
در منابع سيره و تاريخ اسلام ديده مى شود كه پرچم دارى قريش پس از نضر بن حارث بر عهده افراد ديگرى از بنى عبدالدار گذاشته شد. اما اين منابع ذكر نكرده اند كه نضير بن حارث - كه برادر نضر بود - نيز همانند خود نضر جنگاور خوبى باشد. البته اين نكته در منابع اشاره شده كه نضير اگر چه پرچمدار شجاعى نبود، ولى پس از برادرش به رياست قبيله بنى عبدالدار رسيد.
راويان قريش و سيره نويسان درباره او نوشته اند كه مرد شكيبايى بوده و سياستش بر ملاطفت و گفتگو استوار بود. او را از جمله سران و رؤساى قريش شناخته اند، كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از غنايم جنگ حنين براى به دست آوردن دل آنها و جلوگيرى از اظهار دشمنى (تأليف قلوب) به هر يك از آنان صد شتر هديه داد.
در اين باره، طبرى در تاريخ خود مى نويسد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى تأليف قلوب قبائل قريش، از غنائم جنگ حنين به هر يك از اين افراد صد شتر هديه داد: ابوسفيان بن حرب، معاوية بن ابى سفيان، حكيم بن حزام، نضير بن حارث بن كلدة بن علقمه، برادر بنى عبدالدار، علاء بن حارثه ثقفى هم پيمان بنى زهره، حارث بن هشام، صفوان بن اميه، سهيل بن عمرو و حويطب بن عبدالعُزّى بن ابى قيس.(1)
يعقوبى نيز اشاره كوتاهى به اين مطلب كرده كه پيشتر بيان كرديم. در آنجا خوانديم كه يعقوبى اعتراف كرده كه نضير بن حارث نيز به همراه ديگر سران قريش در برنامه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله شركت كرده بود، اما در اجراى آن موفق نشدند.
بعضى از سيره نويسان، نضير را با برادرش نضر اشتباه گرفته و گويا آنان نضير و نضر را يكى دانسته اند. از اين رو، عبدالرحمن رازى در كتاب «الجرح و التعديل» - كه درباره عدالت و عدم اعتبار راويان نوشته - مى گويد: از پدرم شنيدم كه نضر بن حارث بن كلده عبدرى از كسانى است كه در فتح مكه مسلمان شده است. بعضى
ص: 539
گفته اند: آن كه در فتح مكه مسلمان شده نضير بوده است نه نضر. از او روايتى نقل نشده است.
آنگاه رازى در حاشيه كتاب مى نويسد: اينكه نضير مسلمان شده فتح مكه مى باشد به حقيقت نزديك تر است، زيرا نضر بن حارث - به اجماع همه علما - در حالت كفر كشته شده، و نضير برادر او مى باشد. اين احتمال كه هر دو يك اسم داشته باشند نيز بعيد است، و آنكه در روايات آمده نضير است. در اين باره به كتاب «الاصابة فى تمييز الصحابة» مراجعه شود.(1)
راويان قريش بر اساس عادتى كه دارند، حارث يا نضير را در رديف شخصيت هاى اسلامى قرار داده و او را از مهاجرين و شهداى يرموك معرفى كرده اند. معلوم مى شود اين راويان، همه قريشيانى را كه در شام بودند و در جريان طاعون عمواس مردند، مانند سهيل بن عمرو و عبدرى ها را در رديف شهدا قرار داده و آنان را از شهداى يرموك دانسته اند !(2)
سمعانى در كتاب «الأنساب» خود نوشته است: الرهينى: رَ هِ ى نسبت به رهين است و رهين لقب حارث بن علقمه مى باشد، كه از جمله فرزندان او محمد بن مرتفع بن نضير بن حارث بن علقمه بن كلده بن عبدالمناف بن عبدالدار بن قصى رهينى است. او از عبداللّه بن زبير نقل روايت مى كند، و سفيان بن عيينه از او روايت مى كند.
ولى جد محمد - كه نضير بن حارث است - از مهاجرين بود و از بزرگان و افراد صبور قريش به شمار مى رفت و در جنگ يرموك شهيد شد. نضير، برادر نضر بن
ص: 540
حارث است كه على بن ابى طالب او را در صفرا عليه السلام(1) به قتل رساند. نضر از دشمنان سرسخت رسول خدا صلى الله عليه و آله به شمار مى رفت، كه سوره معارج ( «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» ) در شأن او نازل شد. دخترش چند بيت شعر درباره پدر خود گفته است.(2)
در اينكه رابطه نضير با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چگونه بوده، و اينكه آيا او هم مانند برادرش نضر با رسول خدا صلى الله عليه و آله دشمنى مى كرد يا نه، منابع ما نوشته اند: ببين يكى از آنان و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مناقشه عجيبى در مدينه در گرفت. منابع ما نام طرف مناقشه با پيامبر صلى الله عليه و آله را نضر بن حارث فهرى نوشته اند.
البته احتمال دارد خواسته اند بنويسند عبدرى و اشتباها كلمه فهرى را نوشته باشند، به حساب اينكه به عبدالدار نسبت دارد. همچنين احتمال دارد همين اشتباه درباره نضير و نضر نيز رخ داده باشد؛ يعنى خواسته اند بنويسند «نضير» به اشتباه نوشته اند «نضر» . چون اگر اين مناقشه بين پيامبر صلى الله عليه و آله و نضر در گرفته باشد، بايد در مدينه و پس از حجة الوداع رخ داده باشد.
پيش از اين نيز از كتاب «مدينة المعاجز» بحرانى نقل كرديم كه نضر بن حارث بن حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، سلام كرد و گفت:
يا رسول اللّه ! تو سرور و سيد فرزندان آدم باشى و برادرت(3) سرور مردمان عرب باشد، دخترت فاطمه سرور زنان عالم، پسرانت حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت، عمويت حمزه سرور شهيدان، پسر عمويت جعفر صاحب دو بال باشد كه در هر كجاى بهشت مى تواند پرواز كند و عمويت ابوطالب پوست بين چشمانت و همزاد پدرت باشد و شبيه خدمتگذار عمويت باشد ! پس براى افراد ديگر امتت از قريش و عرب چه خواهد ماند ؟
ص: 541
اى رسول خدا ! در آغاز اسلام به ما گفتى اگر ايمان بياوريم ما را در تمام سود و زبان هاى خود شريك خواهى ساخت و هر چه تو مالك شوى ما را نيز مالك مى كنى و هر مشكلى و هزينه اى كه ما تحمل مى كنيم تو هم تحمل خواهى كرد ! ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله مدتى طولانى سرش را پايين انداخت و در فكر بود. سپس سر برداشت و فرمود: به خدا سوگند، بدان كه من چنين تصميمى نگرفته ام، بلكه خداوند چنين امر فرموده است. حال بگو گناه من چيست ؟ آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله او را موعظه كرد و فرمود: خداى تو بخشنده و كريم است. تو هم اگر صبر كنى و بر نفست غلبه كنى، تو را از نعمت هايش محروم نخواهد كرد. پس به امر خدا راضى و تسليم باش، كه خداوند از راه گرفتارى ها و مشكلات گوناگون بندگانش را آزمايش مى كند، و هر كس را كه اراده كند امورش را آسان مى گرداند ! آفرينش و قدرت دست او است، نعمت هايش بزرگ و احسانش گسترده است. اما حارث اين مواعظ پيامبر صلى الله عليه و آله را نپذيرفت و ... ، تا آخر.(1)
ابن هشام تصريح كرده است كه نضير را به نام حارث نيز مى شناختند.(2) يعقوبى هم او را حارث بن حارث بن كلده ناميده است.(3) اما اين مسئله مشكوك است، زيرا بعيد است يك نفر به طور همزمان دو اسم داشته باشد، به ويژه آنكه يكى از نام ها نام پدرش نيز باشد. براى آنكه طايفه هاى خانواده سالار (پدرسالار) در ميان قبائل عرب براى نام پدر احترام قايل مى شدند و نام پدر را روى ديگرى نمى گذاشتند و نام ديگرى هم به آن اضافه نمى كردند، زيرا قائل بودند آن اسم ديگر موجب تضعيف او مى شود.
از اينجا مى توان احتمال داد كه حارث برادر سوم آنان باشد و همان است كه نامش در برخى روايات وارد شده است. او به جهت اعلام ولايت حضرت على عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرده باشد، و با اين حساب، عذاب واقع - كه در آيه «سَألَ سائِلٌ»
ص: 542
اشاره شده - براى سه نفر از افراد اين خانواده نازل شده باشد؛ كه عبارت اند از: پدر در جنگ بدر، فرزند جابر - كه ابوعبيد به عذاب او تصريح كرد - و فرزند ديگرش كه همين حارث باشد.
بنا بر اين، نام «عشيرة العذاب الواقع» (خانواده عذاب واقع) بر اين خانواده منطبق مى باشد. چنانكه اين احتمال نيز وجود دارد كه مقصود از نضير بن حارث يا حارث بن حارث عبدرى، همان حارثى باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرد. اما عذاب بر او نازل نشد، زيرا درباره آن حارث معترض نوشته اند كه در شام مرده است.
در هر صورت، چنانكه پيش از اين نيز اشاره كرديم، به احتمال قوى به جز حارثى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرده - كه در تفسير ثعلبى و تعدادى از منابع شيعه از او به حارث بن نعمان فهرى نام برده شده كه سنگ عذاب نيز بر او نازل شده - شخص ديگرى نيز به نام حارث وجود داشته است. همچنين نام حارث بن عمرو فهرى را به نقل از روايت حاكم حسكانى، روايت الكافى و مناقب ابن شهرآشوب اشاره كرديم.
از جمله دلائلى كه تأييد مى كند حارث بن حارث غير از نضر و نضير است آن است كه در كتاب حسكانى و الكافى و مناقب، از شخصى نام برده اند كه نام خود و فرزندانش با او تطبيق مى كند، ولى شرحى از زندگى او و سبب مرگش را ارائه نكرده اند.
اما ابن كثير در سيره خود گفته است: نام او عامر بن حارث فهرى است. سلمه هم به نقل از ابن اسحاق و ابن عائذ از او اين چنين نام برده است. موسى بن عقبه و زياد نيز از او به نام عمرو بن حارث نام برده اند، ولى نگفته اند كه از ابن اسحاق روايت مى كنند.(1)
ابن كثير در جاى ديگر از همان سيره گفته است: نام او عمرو بن عامر بن حارث فهرى است. نام او را موسى بن عقبه اين چنين گفته است.(2) بنا بر اين، حارثى كه عذاب
ص: 543
سنگ سجيل بر او نازل شده فهرى است، نه عبدرى. و آن جابر بن نضر عبدرى كه در روايت ابوعبيد وارد شده كس ديگرى است و سنگ عذاب ديگرى بر او نازل شده است.
در منابع حديثى وارد شده كه بدرفتارترين و سختگيرترين قبيله ها نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بنى اميه و بنى مغيره بودند، كه شاخه اى از قبيله ابوجهل مخزومى مى باشند.
اين دو طايفه را در روايت به فاجرترين و ستمكارترين قبائل وصف كرده اند. البته بايد قبيله بنى عبدالدار را نيز بر تعداد آنها افزود تا جمع فاجران تكميل گردد. هر چند كه اگر بنى هاشم و تعداد اندك قريشى را كه با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه بودند استثنا كنيم، باز هم درباره بقيه نمى توانيم بگوييم كدام يك بهتر يا كداميك بدتر بودند.
سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» مى گويد: بخارى در تاريخ خود، ابن جرير، ابن منذر و ابن مردويه درباره آيه «أ لَم تَرَ إلَى الَذينَ بَدَّلوا نِعمةَ اللّه ِ كُفرا»(1): «آيا نديدى آنانى را كه نعمت هاى خدا را به كفر مبدل كردند» ، از عمر بن خطاب روايت كرده اند كه مقصود از تبديل كنندگان نعمت به كفر دو قبيله فاجر قريش يعنى بنى مغيره و بنى اميه مى باشند. بنى مغيره را در جنگ بدر به سزاى اعمالشان رسانديد، ولى بنى اميه هنوز آزاد و رها هستند.(2)
جمله اى كه از عمر بن خطاب نقل شد، شباهت زيادى به يك كلام پيامبرانه دارد. احتمال هم دارد كه اصل سخن از پيامبر صلى الله عليه و آله باشد كه عمر آن را به خود نسبت داده است. در هر دو صورت اين سؤال پيش مى آيد كه چرا هنگامى كه خود عمر خليفه شد، معاويه اموى را به ولايت شام منصوب كرد، و دستش را بازگذاشت و هيچ گاه نيز از او حساب نكشيد ؟ براى پس از خود نيز، تعيين خليفه بعدى را در شورايى قرار داد
ص: 544
كه داماد عثمانِ اموى در آن حق نقض رأى داشت ! او با اين كار حلقه تسليم خلافت را به يكى از فاجرترين افراد قريش تكميل كرد !
آيه «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِى إِسْرائِيلَ»(3) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ ... »
اشاره
آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ ... »(4)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه و آيه 23 و 24 سوره رعد و آيه 71 سوره زخرف است:
«أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» :
«آيا اينان هستند كه قسم ياد كرديد خدا رحمتى به آنان نمى رساند داخل بهشت شويد كه ترسى بر شما نيست و محزون نمى شويد» .
ص: 545
«وَعَدَ اللّه الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(1):
«خداوند به مردان و زنان مؤمن وعده كرده بهشت هايى را كه در آن نهرهايى جارى است و در آن هميشگى خواهند بود و مسكن هاى پاكيزه اى كه در بهشت هاى عدن است و رضايتى از سوى پروردگار كه بالاتر است اين است رستگارى عظيم» .
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(2):
«بهشت هاى عدن كه آنان و هر كس از پدران و همسران و فرزندانشان كه صلاحيت داشته باشند داخل آن مى گردند و ملائكه از هر درى بر آنان وارد مى شوند. سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد و خانه عاقبت خوبى است» .
«يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ»(3):
«كاسه هايى از طلا و ظرف هايى بر آنان گردانده مى شود كه در آنهاست آنچه دل ها بخواهد و چشم ها لذت ببرد و شما در آن هميشگى خواهيد بود» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
لَمَّا اعْتَرَضَ الْحارِثُ الْفِهْرىُّ وَ طَلِبَ الْعَذابَ مِنَ اللّه انْ كانَ مُحَمَّدٌ صادِقا وَ قُتِلَ بِعَذابٍ مِنَ السَّماءِ وَ نَزَلَتْ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » قالَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله لاصْحابِهِ: رَأَيْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ.
ص: 546
قالَ: وَ سَمِعْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: طوبى لِمَنْ والاهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عاداهُ. كَأَنّى انْظُرُ الى عَلِىٍّ وَ شيعَتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُزَفُّونَ عَلى نُوقٍ مِنْ رياضِ الْجَنَّةِ شَبابٌ مُتَوَّجُونَ مُكَحَّلُونَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ قَدْ ايِّدُوا بِرِضْوانٍ مِنَ اللّه اكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛ حَتّى سَكَنُوا حَظيرَةَ الْقُدْسِ مِنْ جِوارِ رَبِّ الْعالَمينَ، لَهُمْ فيها ما تَشْتَهِى الانْفُسُ وَ تَلَذُّ الاعْيُنُ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ؛ وَ يَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» :
آنگاه كه حارث فهرى اعتراض كرد و گفت: اگر محمد راست مى گويد عذاب بر من نازل شود، و عذاب نازل شد و او را كشت و آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
فرمود: خوشا به حال كسى كه ولايت او را بپذيرد و واى بر كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه روز قيامت سوار بر شترها بين باغ هاى بهشت با جلالت برده مى شوند در حالى كه جوان سال و خوش سيما هستند و تاج بر سر با چشمان سرمه كشيده اند. نه ترسى بر آنان است و نه محزون مى شوند؛ و با رضايت پروردگار كه مهم تر و بزرگ تر است تأييد مى شوند و آن است رستگارى عظيم، تا آنكه در پناهگاه قدس از جوار پروردگار عالم ساكن شوند كه در آنجا آنچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد برايشان آماده است و در آن دائمى خواهند بود. ملائكه به آنان مى گويند: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه نهايى براى خود به دست آورديد» .(1)
2 - موقعيت تاريخى
آخرين ساعات از برنامه سه روزه غدير است. كم كم برنامه بيعت نيز به پايان رسيده است و مردم آماده مى شوند تا خيمه ها را جمع كنند و براى حركت به سوى مدينه نيمه باقيمانده راه را پيش گيرند. در چنين موقعيتى دوازده نفر از منافقين به رياست حارث فهرى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند.
ص: 547
اينان با رگ هاى ورم كرده از كينه، معترضانه پرسيدند: آيا ولايت على را از سوى خداوند آوردى يا از پيش خود گفتى ؟ ! ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خداوند اين دستور را به شما ابلاغ نمودم.
اين متعصبين جاهلى گفتند: خدايا، اگر محمد راست مى گويد بلاى آسمانى بر ما نازل كن ! ! اين درخواستِ برخاسته از نفاق و كفر و استكبار در برابر ذات الهى فورا پاسخ داده شد و بلاى آسمانى بر سر همه آنان نازل شد و هلاكشان كرد و دوازده جنازه بى جان از غضب الهى، جلوى ديدگان يكصد و بيست هزار نفر روى زمين افتادند، و مردم داغى جهنم را از عمق جانشان احساس كردند.(1)
در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله با استفاده از فرصت پيش آمده، فضيلتِ پذيرندگان ولايت علوى در بهشت را با اقتباس از چهار آيه قرآن در كلامى مختصر بيان فرمود و آيات را به گونه اى با كلام خويش تركيب فرمود كه مظهرى از فصاحت محمدى را جلوه گر ساخت.
آيه سوره اعراف (لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ) 12 بار در قرآن با تفاوتى مختصر آمده است و همه اين موارد در توصيف اهل بهشت است.
آيه سوره توبه «رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَرُ» پس از آنكه نعمت هاى بهشتى را مى شمارد، نعمت بالاترى را به ميان مى آورد كه رضايت پروردگار است.
آيه سوره رعد «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ» تحيّت و تهنيت الهى به اهل بهشت هنگام ورود به آن است.
آيه سوره زخرف «فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ» بيانگر نعمت نامتناهى و متنوع و دلخواه بهشت است كه شامل تمام خواسته هاى لذت بخش بشر است.
ص: 548
مى بينيم كه اين چهار آيه جوانب مختلف نعمت هاى بهشتى را بيان كرده و اينك پيامبر صلى الله عليه و آله همه اين جوانب را درباره پذيرندگان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كنار هم چيده به آنان هديه مى كند.
3 - تحليل اعتقادى
در تحليل اين موقعيت قرآنى در غدير بايد گفت: منظره ايجاد شده پس از مرگ حارث فهرى با بلاى آسمانى، يادآور بهشت و جهنم براى آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى و همه نسل هاى تاريخ بود، چرا كه عذاب دنيا نمونه اى از عذاب آخرت است آنگاه كه در پاسخ به عصيان در برابر اوامر الهى باشد.
در آنجا مردم جهنمِ دشمنان على عليه السلام را به چشم خود ديدند چنانكه حضرت فرمود: شنيديد ؟ ديديد ؟ ! اكنون بهترين موقعيت براى گريزى به بهشت بود تا آن سوى قضيه را نيز در نظر خود مجسم كنند.
عظمتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از كيفيت حضور شيعيان على عليه السلام ترسيم فرموده روح تازه در جان هاى خسته آنان كه از جنايت هاى سقيفه جراحت ها بر تن دارند مى دمد. ابتدا مى فرمايد: خوشا به حالشان ! سپس به «يُزَفُّونَ» اشاره مى كند، يعنى با عظمت و جلال آنان را مى برند. آنگاه «مُتَوَّجُونَ» را مطرح مى فرمايد كه تاجِ كرامت و شرف بر سر دارند.
در دنباله اين توصيف اشارات قرآنى آغاز مى شود: خوف و حزنى ندارند، بالاتر از نعمت هاى بهشت، خداى بزرگ از آنان راضى است چرا كه «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، و چه سعادتى از اين بالاتر كه فوز عظيم نصيبشان شده است.
آنگاه مقام بهشتى آنان را فراتر از ساير اهل بهشت در جوار پروردگار و در حظيرة القدس ذكر مى نمايد، جايى كه خداوند متعال والاترين بهشتيان را در آن جاى داده و اختيار مطلق لذات را به آنان سپرده و در واقع بهشت را به آنان ارزانى داشته است.
ص: 549
و اين همه آنگاه مضاعف مى شود كه بدانند پايانى بر آن نيست و خالدون هست. از زيباترين فرازهاى قرآنى سلام خداوند است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا به اولياى على عليه السلام بشارت داده است. «سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد» . خوشامدگويى ملائكه از طرف خداوند بر نقطه صبر متمركز است.
صبرى بزرگ، در سايه صبر على عليه السلام ! تحملى به سياهى طنابى كه بر گردن صاحب ولايت انداختند ! بردبارى با محتواىِ «أوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا» ؟(1) دندان روى جگر گذاشتن به سختىِ «صَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذى وَ فِى الْحَلْقِ شَجى» .(2) عرقِ شرمسارى با حرارتِ «فَلَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ ابى طالِبٍ انْ يَسْوَدَّ مَتْنَ فاطِمَةَ ضَرْبا فَلا يَثُورَ الى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ» .(3)
صبرى تلخ تر از زهر، كه صداى سيلى بر چهره ماه و غلاف شمشير بر پهلو و ميخ در بر سينه و تازيانه بر بازو همراه آن باشد ! كمر خم شده از تحملى كه با گذشت 75 شبِ تاريك از يك روزِ پر قساوت، هنگامِ غسل خونِ تازه از پهلو، خونِ كبود شده بر بازو و كتف، صداى اشك على عليه السلام را به گوش عالم برساند.
صبرى فراتر از صبر كه بر پاى منبر صاحب غدير به جاى ذكر فضيلت او، لعن بر او شنيدن و اين همه خون جگر را با پاره هاى جگر به خواهر سپردن !
صبرى كه صبر از شنيدنش بى تاب است، آنگاه كه غدير را با جوانمردان و اطفال و شيرخوارانش در كربلا پيش چشم كودكان و خواهرانش سر بريدند، و بوسه خواهر را بر حلقوم بريده رساندند، و ديده دخترانش را بر سر بريده حسرتناك گذاشتند.
صبرى بزرگ تر از صبر، كه مادر صبر آن را آفريد و از كربلا تا شام با خود برد و با موى سپيد به كربلا باز گردانيد.
ص: 550
صبرى كه امامان غدير عليهم السلام را جام زهر نوشانيد و كاسه اشك گرفت. صبرى كه دوازدهمين نور صابرش با ناله اى بلند مى فرمايد: لاَنْدُبَنَّكَ صَباحا وَ مَساءً وَ لاَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما. و به عظمت آن بانو قسم ياد مى كند كه:
لا تَرانِى اتَّخَذْتُ لا وَ عُلاها *** بَعْدَ بَيْتِ الاحْزانِ بَيْتَ سُرُورٍ
سلام بر صبرى كه چهارده قرن سيلاب اشك به همراه آورده، و درود بر شيعيان على عليه السلام كه كاسه چشمشان پر از خونِ دل است.
سلام بر شيعيانِ صابرى كه در هر كجاى جهان در راه صاحب غدير و براى خشنودى مبلِّغ اعظم غدير اهانت ها مى شنوند و مورد حمله قرار مى گيرند و آنان را به مسخره مى گيرند، اما هرگز دست از ريسمان الهىِ محمد و على و فاطمه عليهم السلام بر نمى دارند.
ملائكه در انتظارتان درب بهشت را گلباران مى كنند تا با قدوم شما تحيّتى بزرگ تقديمتان نمايند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» !
آيه «تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ ... »(2) = آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 551
آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »
آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1)
آيه «سَألَ سائِلٌ ... » يكى از مهم ترن و مشهورترين آيات مرتبط با غدير است. اين آيه و ماجراى حارث فهرى و انكار غدير و عذاب الهى بر او با سنگ آسمانى از معجزات غدير و از حجت هاى الهى در مورد ولايت و امامت است. در مورد اين آيه و نيز آيات مرتبط با آن - كه به آيه «سَألَ سائِلٌ...» ارجاع داده شده - و ابحاث مطرح شده، به طور مفصل در عناوين بالا و نيز عناوين بعدى سخن گفته شده است.
آيه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»
آيه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ»(2)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او پيامبر صلى الله عليه و آلهخطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند.
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه و آيه 71 سوره زخرف، آيه 24 سوره رعد را قرائت فرمود: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ» ، و سپس فرمود: «ملائكه به آنان مى گويند سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقبت نيكويى است» .(3)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در اين قسمت مراجعه شود.
ص: 552
آيه «فَيَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «فَيَقُولُوا هَلْ نَحْنُ مُنْظَرُونَ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ»
آيه «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ»(3)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند.
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه، آيه 71 سوره زخرف را قرائت فرمود: «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود.(4)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در اين قسمت مراجعه شود.
آيه «لا يُؤْمِنُونَ بِهِ حَتَّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ»(5) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
ص: 553
آيه «لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ»(3) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً ... »
آيه «وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً ... »(4)
پس از ماجراى غدير، وقتى حارث فهرى مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اعتراض خود را اعلام كرد، حضرت فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن» .
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» . اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
ص: 554
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود. ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .(1)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»
آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»(2)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم عليه السلام را شاهد آورده فرمود:
چنانكه خداوند عز و جل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند، و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .(3)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
ص: 555
آيه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ»
آيه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ»(1)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير به امر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و نزول سنگ آسمانى بر او و كلماتى از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره، حضرت خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيده اند.
حضرت در ادامه سخنانش به آيه 49 سوره اعراف «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» اشاره كرده فرمود: «ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند» . سپس به آيه 72 سوره توبه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه ِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ» اشاره كرده فرمود: «آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شده اند و اين رستگارى بزرگ است تا هنگامى كه در مقام قدس در محضر رب العالمين ساكن شوند» .(2)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَعَدَ اللّه الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً ... »(3) = آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 556
آيه «وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ ... »
آيه «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ ... »(3)
در ماجراى اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، آيه 12 سوره يونس نازل شد:
«وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .(4)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ»(5) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
ص: 557
آيه «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ ... »
آيه «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ ... »(1)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير، آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد، و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد.
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند:
ص: 558
خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(1)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ ... »(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ ... »(3) = آيه «أَهؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 559
ص: 560
ص: 561
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
4
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 562
ص: 563