دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (2)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج3.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد سوم:
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير··· 5 - 379
ص: 4
بخش پنجم : ماجراهاى پس از مكه تا غدير
اشاره
ص: 5
منازل كاروان حجة الوداع بين مكه تا غدير
منازل كاروان حجة الوداع بين مكه تا غدير(1)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از وداع با كعبه و آخرين طواف به قافله پيوست و به سمت پايين مكه حركت كردند. همچنان كه پيام الهى در مورد نصب امير المؤمنين عليه السلام و ائمه اثنى عشر و نيز آيات ابتدايى سوره عنكبوت بر آن حضرت نازل مى شد، كاروان از منا وارد مكه شد.
سپس قبل از نماز صبح و قبل از رسيدن به ابطح از كنار كوه «ذى طُوى» از مكه خارج شدند، و از «كُدى» به «مُحَصَّب» - كه همان محل توطئه قريش قبل از هجرت بود - رسيدند.
آنگاه نماز ظهر و عصر را خواندند و در همانجا ماندند تا غروب شد و نماز مغرب و عشا را نيز در همانجا خواندند و سپس مختصرى خوابيدند. سپس جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند؛ كه از «تَنْعيم» به «سَرِف» در شش مايلى مكه مى رسيد. با طلوع فجر روز پانزدهم ذى الحجه در منزل سَرِف، حضرت نماز صبح را خواندند و به راه ادامه دادند.(2)
ص: 6
در ادامه، كاروان حجة الوداع به منزلى به نام «ضَجْنان» در 25 مايلى مكه رسيد. در آنجا جبرئيل نازل شد و دستور اعلان ولايت را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، در حالى كه هنوز ضمانت حفظ از شر مردم را نياورده بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه به فورى نبودن دستور فرمود: «اى جبرئيل ! سابقه مردم با اسلام نزديك است. ترس آن دارم كه آرامش بر هم ريزد و آنان هم اطاعت نكنند» . جبرئيل بازگشت و روز شانزدهم بار ديگر نازل شد و دستور اعلان ولايت را آورد، ولى همچنان ضمانت حفظ را نياورده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله كه مى دانست اين دستور فورى نيست و در پى موقعيت مناسبى بود فرمود: «اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند» ، و بار ديگر تقاضاى حفظ از سوى خدا را تكرار فرمود.(1)
كاروان حجة الوداع در بازگشت خود به سوى غدير، به منزل «كُراعُ الغُمَيم» رسيد. «كُراع» به معنى پايان مسيل و انتهاى مسير آب است، و «غُمَيم» نام اين منطقه اى بين مكه و مدينه بوده كه غدير خم در آن واقع شده است. «غدير» به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل، آب در آن باقى مى ماند. «خمّ» نام اين آبگير بوده است. محل «غدير خم» در وادى جحفه و به همين نام معروف است.
پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر نقشه اى ديگر افتادند.
ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكى هاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عده اى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين
ص: 7
كار ساده اى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !(1)
سپس در روز هفدهم ذى الحجه و در راه بازگشت از مكه به سوى مدينه، كاروان حجة الوداع به وادى «قُدَيد» رسيد، كه تا غدير كمتر از يك روز ديگر فاصله داشت. آبادى قديد در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.
افشاى سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله در راه مكه به غدير = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »
ماجراى اخوّت در منزل «قُدَيد» = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل «قُدَيد» = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آشوب منافقين اندكى مانده به غدير
آشوب منافقين اندكى مانده به غدير(2)
پس از اتمام حجة الوداع و در راه بازگشت به مدينه، در شب هجدهم ماه ذى الحجه رسيده بود و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمود. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج بود. مقصدى كه از مكه تعيين شد و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان بود به خوبى خبر داشتند.
ص: 8
قلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپيد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارك برنامه فردا بود.
همزمان تحركات مُخرِّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى داد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عمويش و خاندان خود را بر ما مسلط مى كند.
از سوى ديگر، منافقين آشوب به پا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام را نمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت داشت و هم پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن بود، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه داشتند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر گرفته بودند و صدها توطئه در سر مى پروراندند. در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواست با يَدِ قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند.
اواخر شب هجدهم كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود آيه اى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در بر داشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانى ها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئه اى را آورد.
در آن لحظات حساس كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت در انتظار وحى بود، جبرئيل نازل شد و آيه 67 سوره مائده را نازل كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» :
ص: 9
«اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از مردم حفظ مى كند و خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .(1)
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انتظارش را مى كشيد و انعكاس آن مى توانست اينگونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ يعنى اى صاحب رسالت، آنچه از پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى.
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» : از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئه گر ضمانت نموده است. «اِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» : هدف اصلى، ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و بدان ايمان نمى آورند و كفر مى ورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله همه آنچه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد، بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود:
اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عقوبت الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمى هراسم.(2)
ص: 10
براى توضيح بيشتر به آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ... » در همين بخش مراجعه شود.
كارشكنى علنى منافقين پيش از غدير
اشاره
كارشكنى علنى منافقين پيش از غدير(1)
در راه بازگشت از سفر حجة الوداع، با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه اعلام عمومى داده بود كه همه بايد در غدير براى برنامه مهمى توقف كنند، ولى به منطقه «قديد» در نزديكى غدير كه رسيدند عده اى از اصحاب اجازه گرفتند كه از كاروان جدا شوند تا زودتر به خانه هايشان برسند.
حضرت با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوض تر مى داريد ؟ ! اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مى ديد خود را جلو انداخت و گفت: كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است ! !(2)
به بيانى ديگر:
پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله نگذاشت منافقين از قافله جدا شوند و توطئه اشان با شكست مواجه شد، فكر ديگرى كردند. ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكى هاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عده اى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين كار ساده اى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !
ص: 11
اينجا بود كه اين به ظاهر مسلمانان، به مجرد احساس اين موضوع همهمه نموده و جنجال به راه انداختند و به تعبير راوى:
شروع كردند به صحبت با هم و سر و صدا به راه انداختند.
و يا: جنجال و غوغا به پا كردند.
و يا: مانع شنيدن من شدند.
و يا: فرياد زدند و من نشنيدم كه حضرت چه فرمود.
و يا: تكبير گفته و آشوب كردند.
و يا: پى در پى بر مى خاستند و مى نشستند.
آرى، برخورد اينان با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين بود ! آن هم كسانى كه همه مذاهب اهل سنت مدعى عصمت آنان اند و نشان و مدال اجتهاد در دين و شريعت را به آنها عطا نموده اند !
ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفته اند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليه السلام را به انجام رساند. آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند.
در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.
آنان كه پيش تر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند. اين گونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.(1)
ص: 12
آيه «اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ . قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
اشاره
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »(2)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع پس از حج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد آيه 96 و 97 سوره مريم و آيه 12 - 24 سوره هود بود. اما آيات سوره مريم:
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدًّا» :
«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
اشاره
روز هفدهم ذى الحجه و پس از اتمام اعمال حج در سفر حجة الوداع، كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله در راه بازگشت و به سوى غدير به وادى «قُدَيد» رسيد كه تا غدير كمتر از يك روز ديگر فاصله داشت. آبادى قديد در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صف ها آماده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونه اى كه همه بشنوند: اللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى
ص: 13
صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ: خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما.
آنگاه براى زمينه سازى جدى براى غدير على عليه السلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً: خدايا، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده.
امير المؤمنين عليه السلام هم اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. امير المؤمنين عليه السلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: اللّهُمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ: خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما. و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت.
پس از دعاى امير المؤمنين عليه السلام و آمين پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور مردم، آيات 96 و 97 سوره مريم در همين راستا نازل شد: «اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا» :
«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .
نزول اين آيات شريفه به معناى استجابت دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، خداوند آيه اى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است.
ص: 14
سپس فرمود: الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ اِلَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ: شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد. آنگاه فرمود: هيچ مؤمنى را نمى بينى مگر آنكه در قلب او محبت على عليه السلام است.
در همين موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله خبر از خواسته قلبى خود داد و به امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اِنّى سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى، فَفَعَلَ:
من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت. و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، او پذيرفت. و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.
اين مراسمِ دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب عليه السلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
موقعيت تاريخى اين آيه را از نگاهى ديگر مى توانيم اينگونه بررسى كنيم:
«قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شده اند و اكنون روز هفدهم ماه ذى الحجه است.(1) از يك سو كارشكنى هاى منافقين فكر پيامبر صلى الله عليه و آله را به خود مشغول داشته؛ و از سوى ديگر اجراى دقيق مهم ترين برنامه رسالت حضرت، ايجاد و حفظ شرايط لازم براى اجراى آن را مى طلبد.
ص: 15
با ورود به «وادى قُديد» كاروان براى استراحت در آبادى «قديد» توقف كرد و مردم پياده شدند. در اين آخرين منزل قبل از غدير 14 آيه درباره غدير نازل شد كه از دو سوره قرآن است. نزول اين آيات در كنار دو برنامه دقيق براى آماده سازى فكرى مردم قبل از غدير بود كه عكس العمل هايى را نيز به همراه داشت.
تفصيل اين برنامه ها در چندين روايت وارد شده كه به وقوع آنها در «قديد» تصريح شده است. در بعضى روايات هم به عنوان نسخه بدل «غدير» به جاى «قديد» ذكر شده است، و با توضيح مذكور در آغاز سخن معلوم شد كه در واقع «غدير خم» در «وادى قديد» واقع شده و منافاتى در اين دو تعبير وجود ندارد.
در روايات ديگرى هم عين همين واقعه و نزول آيه و گاهى با تفاصيل بيشتر آمده و به مكان واقعه و نزول آيه اشاره نشده است. جمع بين روايات اقتضا مى كند با تطبيق آنها صورت كامل وقايع را به دست آوريم.
لذا با مطالعه دقيق و جمع بندى كامل روايات، آنچه در اين مرحله از واقعه غدير در «قُدَيد» به وقوع پيوسته تقديم مى شود:
اول. دعا براى محبت امير المؤمنين عليه السلام در دل مردم
با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صف ها آماده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونه اى كه همه بشنوند: اللهمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ : خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما.(1)
آنگاه على عليه السلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: اللهمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ
ص: 16
عَهْدا وَ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ وُدّا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً: خدايا، براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده، و براى من در پيشگاه خود دوستى و مودت قرار ده، و براى من در قلب مؤمنين محبتى قرار ده. امير المؤمنين عليه السلام هم اين دعا را تكرار كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت.(1)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، هر دعايى براى خود دوست دارى بنما تا آمين بگويم. امير المؤمنين عليه السلام هم سه بار اين دعا را تكرار كرد: اللهمَّ ثَبِّتْ مَوَدَّتى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: خدايا، مودت و محبت مرا تا روز قيامت در قلوب مردان و زنان مؤمن ثابت و پايدار فرما. و پيامبر صلى الله عليه و آله آمين گفت.(2)
دوم. استجابت دعا و نزول آيه
پس از دعاى امير المؤمنين عليه السلام و آمين پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور مردم، اين دو آيه از سوره مريم نازل شد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدًّا» : «كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .
نزول اين آيات به معناى استجابت دعاى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام بود، كه مردم از سرعت استجابت اين دعا تعجب كردند.(3) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، خداوند آيه اى از كتابش درباره تو نازل كرده و براى تو در قلب هر مؤمنى محبت قرار داده است.(4)
ص: 17
سپس فرمود: الْحَمْدُ للّه الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ الَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ: شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد.(1) و آنگاه فرمود: هيچ مؤمنى را نمى بينى مگر آنكه در قلب او محبت على بن ابى طالب است.(2)
امام صادق عليه السلام درباره آيه دوم مى فرمايد: خداوند اين ولايت و مودت را بر لسان پيامبرش به آسانى جارى كرد آنگاه كه امير المؤمنين عليه السلام را به عنوان عَلَم و نشانه هدايت منصوب كرد و مؤمنين را بدان بشارت داد و كافران را با آن انذار فرمود.(3)
در همين موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام فرمود: انّى سَأَلْتُ رَبّى انْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى انْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى، فَفَعَلَ: من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت. و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، و او پذيرفت. و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.(4)
سوم. استهزاء ابوبكر و عمر به دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله
اين مراسم دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد، و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب عليه السلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.
براى شكستن اين عظمت دهان بى پروايى لازم بود كه خسَّت و ذلت و حسادت خود را به نمايش بگذارد. از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر ماجرا بودند، ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: به خدا قسم ! يك پيمانه خرما در مشكى پوسيده نزد ما محبوب تر است از آنچه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مى شد اگر از
ص: 18
پروردگارش درخواست ملائكه اى مى كرد كه او را در برابر دشمنانش كمك كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند ! به خدا قسم، على را به هر كارى دعوت مى كند او هم مى پذيرد ! !(1)
چهارم. عكس العمل وحى و نزول آيات درباره گفته ابوبكر و عمر
اين حركت تخريب كننده كه با هدف كاستن از اهميت غدير و ولايت انجام مى شد و فرهنگ دنياپرستى را در دل مردم زنده مى كرد و ارزش هاى معنوى را از قلوب مردم ساقط مى نمود، بر قلب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله سنگينى مى كرد، و حقا از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت.(2)
در حضور مردمى كه تازه از جاهليت رها شده و هنوز تعصبات بى اساس آن در دل هايشان ريشه داشت، اين گونه جسورانه سخن گفتن و رسول الهى را به مسخره گرفتن، همه مسايلى بودند كه چون كوهى بر سر راه غدير خود نمايى مى كردند و ظاهر قضايا اجراى برنامه آن را محال مى نمود.
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به جبرئيل فرمود: خدايم مى داند كه من از قريش چه كشيده ام، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد، و لشكريانى از آسمان به كمك من فرستاد كه مرا يارى كردند. پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد ؟(3)
اينجا بود كه آيه 12 - 24 از سوره هود نازل شد. اين آيات از يك سو دلگرمى براى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه به خاطر حركات منافقين رنجيده خاطر نشود و مسئله اعلان ولايت ترك نشود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخره آميز ابوبكر و عمر در آيه آمده بود ! امام صادق عليه السلام نزول اين آيات را با تفسير برخى فرازهاى آن چنين بيان فرموده است(4):
ص: 19
«فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللّه عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكِيلٌ» :
«شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينه ات را به خاطر آن به تنگ اندازى از اين جهت كه بگويند اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكه اى همراه او بيايد تو فقط ترساننده مردم هستى و خداوند عهده دار همه چيز است» .
«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» :
«يا مى گويند (ولايت على عليه السلام را) به دروغ به خدا نسبت مى دهد بگو ده سوره مانند آن را اگر چه افترا بسته شده باشد بياوريد و هر كس را غير از خدا مى خواهيد بخوانيد اگر راست مى گوييد» .
«فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه وَ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» :
«اگر اين پيشنهاد را (درباره ولايت على عليه السلام) از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست پس آيا شما (ولايت را براى على عليه السلام) تسليم مى شويد و مى پذيريد» .
«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ» :
«هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است (يعنى ابوبكر و عمر) اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مى كنيم و در دنيا ضرر نمى كنند» .
«أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» :
ص: 20
«آنان كسانى هستند كه در آخرت جز آتش نصيبشان نيست و آنچه در دنيا انجام داده اند نابود مى شود و آنچه انجام مى دهند باطل است» .
«أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماما وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ فِى مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ» :
«كسى كه دليلى از پروردگارش همراه اوست (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) و شاهدى از جانب او پشت سرش مى آيد (يعنى امير المؤمنين عليه السلام) و قبل از او كتاب موسى راهبر و رحمت بود (يعنى ولايت على عليه السلام در كتاب حضرت موسى عليه السلام بود) آنان بدان ايمان مى آورند هر كس از احزاب كه به او كافر شود آتش وعده گاه اوست پس درباره (ولايت على عليه السلام) بحث و جدل مكن كه آن حقى از پروردگارت است ولى اكثر مردم ايمان نمى آورند» .
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللّه عَلَى الظَّالِمِينَ» :
«چه كسى ظالم تر است از آنكه بر خدا دروغ مى بندد آنان كسانى هستند كه بر پروردگارشان عرضه مى شوند و شاهدان (يعنى امامان عليهم السلام) مى گويند اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود دروغ بستند آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين باد» .
«الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ» :
«آنان كه بر سر راه خدا مانع ايجاد مى كنند و آن را به كجى وا مى دارند و به آخرت كافر هستند» .
«أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ أَوْلِياءَ يُضاعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ» :
ص: 21
«آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند عذابشان چند برابر مى شود اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمى ديدند» .
«أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» :
«آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كرده اند و آنچه افترا مى بستند نيز از يادشان رفته است» .
«لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ» :
«چاره اى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود» .
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» :
«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مى آورند اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود» .
«مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»(1):
«مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست آيا اينها در مثال برابرند آيا متذكر نمى شويد» .
و اين گونه بود كه يك منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى جارى شد و بيدار باش عظيم را براى مردم اعلام كرد، تا فرداى آن روز با چشم و گوش باز به استقبال غدير بروند، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر حركات فتنه انگيز منافقين بود(2)، كه عزم راسخ آن حضرت را براى اعلان ولايت در آينده اى به فاصله كمتر از 24 ساعت به همه نشان مى داد.
ص: 22
2 - تحليل اعتقادى
با در نظر گرفتن شأن نزول اين آيات و روشن شدن مرجع ضميرها از فرمايش امام صادق عليه السلام، تفسير گونه اى بر چهره اين آيات مى توان نوشت كه عمق آنها را روشن مى سازد.
ناگفته پيداست كه جهت گيرى اين آيات به سوى مخالفين غدير و ولايت و خلافتِ بلافصل و تمام عيار امير المؤمنين عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است، و با تفاصيلى كه در اين فرازهاى قرآنى آمده منافقين ضربه هاى كوبنده اى از طرف خداوند دريافت كرده اند، و براى طالبين حقيقت همه چيز روشن شده است.
همه اين مطالب را در يك قدمى غدير از لسان خداوند شنيدن ارزشى چند برابر بدان مى دهد كه به عنوان يك سند تاريخى و آينه اى براى سنجش آينده هاى نزديك پس از غدير كارآيى دارد. در اينجا يك بار ديگر ترجمه آيات مزبور به صورت تفسير شده - با توجه به كلام امام صادق عليه السلام كه در بالا ذكر شد - تقديم مى شود:
شايد تو بخواهى اعلام ولايت را ترك كنى و سينه ات از سخن ابوبكر و عمر به تنگ آيد كه گفتند: «كاش به جاى ولايت گنجى بر او نازل مى شد يا ملائكه اى با او همراه مى گشت» . ولى از اين برخوردها نگران مباش چرا كه وظيفه تو انذار و ترساندن مردم از جهنم با ابلاغ پيام الهى است و بقيه امور به خداوند مربوط مى شود.
و يا اينكه به تو مى گويند: «ولايت را از پيش خود درآورده اى و به خدا نسبت دروغ مى دهى» ! بگو اگر اين مسئله ولايت افتراء است، پس شما هم ده سوره بياوريد و از هر كس مى خواهيد كمك بگيريد ! اگر نتوانستيد معلوم مى شود همان گونه كه ساير فرازهاى قرآن از جانب خداست، مسئله ولايت هم از سوى خدا سرچشمه مى گيرد.
ص: 23
آنان هرگز با چنين پيشنهادى موافقت نمى كنند و اين دليل است كه ولايت با علم الهى نازل شده، و مشكل در اين است كه آيا شما سر تسليم فرود مى آوريد يا نه ؟ ! ابوبكر و عمر و هوادارانشان در پىِ زندگى دنيا و زينت آن بوده اند و بنا نيست خدا مانع كسى از رسيدن به منافع دنيوى شود، و مسلما چنين كسانى از نظر دنيا ضرر نمى كنند، ولى در آخرت جز آتش در انتظارشان نيست و آنچه به نام اسلام انجام داده اند پوچ و باطل خواهد بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با برهان و دليلى از سوى پروردگارش ولايت را آورد و در پى او على بن ابى طالب عليه السلام شاهد او بود. قبل از او هم كتاب موسى (تورات) شاهد بر ولايت بود، و اهل تورات به ولايت على عليه السلام ايمان داشتند، اما اهل سقيفه و پيروانشان كه از احزاب اند و به ولايت على عليه السلام كافرند، وعده گاهشان آتش جهنم است. بنا بر اين، درباره ولايت نيازى به بحث و جدال نيست، چرا كه حقى از سوى پروردگار است و اين براى همه روشن است ولى اكثر مردم نمى خواهند آن را بپذيرند.
هيچ كس ظالم تر از ابوبكر و عمر و سردمداران سقيفه نيست كه دروغ هايى را به خدا افترا مى بندند، چنانكه با تكذيب آنچه درباره ولايت على عليه السلام نازل شده دستورات الهى را نفى مى كنند و مطالب جعلى به لسان پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مى دهند كه «نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمى شود» .
اينان گمان نكنند پرونده اى با خدا ندارند، بلكه روزى با ادعاهايشان نزد خدا آورده مى شوند و امامان كه شاهدان خدا بر مردم هستند كذب و افتراى آنان را در پيشگاه الهى ثابت خواهند كرد. خدا سقيفه و پيروانش را - كه ظالمين حق آل محمد عليهم السلام هستند - لعنت كند.
ابوبكر و عمر و همدستانشان كسانى بودند كه جلوى راه خدا - كه ولايت دوازده امام عليهم السلام تا آخرين روز دنياست - مانع ايجاد كردند، و با خلافت غاصبانه خود امت اسلام را به كجروى و انحراف كشاندند، و ريشه همه اينها بى اعتقادى به آخرت بود.
ص: 24
با همه آنچه ابوبكر و عمر و ساير دشمنان ولايت قدرتمندانه بر ضد ولايت انجام دادند، ولى چنين نيست كه بتوانند همه را در برابر اقدامات خود عاجز كنند، چرا كه هر چه باشد تحت ولايت الهى و قدرت او هستند، و خدا عذاب آنان را چندين برابر خواهد نمود. اينان طاقت شنيدن حق و ديدن حقايق ولايت را نداشتند، و اين حسادت و كفر كارشان را بدينجا كشانيد.
آنان كه در مقابل ولايت على عليه السلام قد عَلَم كردند سرمايه وجود خود را از دست دادند و درباره آن ضرر كردند، و در عاقبت كار كه از اين جهان رفتند تمام دروغ ها و افتراهايى كه نسبت مى دادند از آنان جدا شد و ديگر منفعتى برايشان نداشت، بلكه با مرگشان و آغاز زندگى آخرت از همه زيانكارتر بودند.
شيعيان و پذيرندگان ولايت على عليه السلام كه به ولايت ايمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان خاضعانه سر تسليم فرود مى آوردند، اينان اهل بهشتند و در آن دائمى خواهند بود.
با در نظر گرفتن دو گروه دشمنان و پذيرندگان ولايت على عليه السلام، نسبت و مقايسه اين دو دسته به يكديگر همانند كور در برابر بينا و كر در برابر شنواست. آيا اين دو گروه مساوى هستند ؟ با اين فاصله اى كه بين دو گروه ذكر شد آيا هنوز بيدار نمى شويد ؟ !
با آنچه خوانديم جا دارد بگوييم: اى غدير عزيز، چه طاق نصرتى كه خداوند براى تو بر پا كرده است ! اين طاق بلند را با آيات زيبا و تابلوهاى بلند قرآنش تزيين كرده، و يد قدرت خويش را براى حفاظت از آن فراز آورده، و جمعيت صد و بيست هزار نفرى حجاج را دعوت نامه رسمى داده، و اين گونه ما را براى حضور در اين دعوت جهانى آماده كرده است.
آيه «الَّذينَ يَجعَلونَ مَعَ اللّه ِ إلها آخَرَ فَسَوفَ يَعلَمونَ»
آيه «الَّذينَ يَجعَلونَ مَعَ اللّه ِ إلها آخَرَ فَسَوفَ يَعلَمونَ»(1) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
ص: 25
آيه «الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»(2) = آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسألَنَّهُم اَجْمَعينَ ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(3) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّه ُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكيلٌ»(4) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ... »(5) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(6) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
ص: 26
آيه «أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ أَوْلِياءَ ... »(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ»(2) = آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسألَنَّهُم اَجْمَعينَ ... »
آيه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ»(3) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه ِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»(4) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ وَ كُن مِنَ الساجِدينَ»(5) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
آيه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ ... »(6) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
ص: 27
آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
اشاره
آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع پس از اتمام اعمال حج و در مسير مكه تا غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات بود:
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ . فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» :
«قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد. درباره آنچه انجام مى دهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما. و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
بلال در روز سيزدهم ذى الحجة، در مكه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله اعلان عمومى داد: فردا هيچ كس - جز معلولان - نبايد بماند، و همه بايد حركت كنند تا پس از طى مسافت چهار روزه، بتوانند روز پنجم را در غدير حاضر باشند.(2)
با اين اعلان همه مردم آماده شدند، و پس از يك روز توقف صبح روز چهاردهم قافله عظيم حجاج كه عده اى از اهل مكه و اهل يمن نيز آنان را همراهى مى كردند به سوى غدير به حركت در آمد. در بين راه نيز وحى الهى همچنان نازل مى شد و غدير را پشتيبانى مى كرد.
حذيفه يمانى كه گزارش لحظه به لحظه از سفر تاريخى حجه الوداع ارائه داده، مرحله بعدى نزول آيات را در روز سوم حركت از مكه به سمت غدير چنين ترسيم مى كند:
ص: 28
فَسارَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَيْنِ وَ لَيْلَتَيْنِ. فَلَمّا كانَ فِى الْيَوْمِ الثالِثِ اتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخِرِ سُورَةِ الْحِجْرِ فَقالَ: اقْرَءْ: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» . قالَ: وَ رَحِلَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله وَ اغَذَّ السَّيْرَ مُسْرِعا لِيَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ:
پيامبر صلى الله عليه و آله دو روز و دو شب راه پيمود. روز سوم كه شد جبرئيل آيات آخر سوره حجر را آورد و گفت: بخوان: «قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مى دهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم» . اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنجا حركت كرد و سرعت سير را زيادتر نمود تا على عليه السلام را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم منصوب نمايد.(1)
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
نزول اين آيات در موقعيتى كه نيمى از مسير مكه تا غدير طى شده و كاروان به مقصد نزديك مى شود، نشانه اشراف كامل پروردگار بر لحظه لحظه اين برنامه اعتقادى است. سه نكته مهم درباره غدير در اين مقطع بيان شده است:
يك. سؤال از همه مردم درباره ولايت
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ» . خداوند قسم ياد مى كند و با لام تأكيد در اول فعل و نون تأكيد در آخر آن عنايت بيشترى نسبت به آن نشان مى دهد و با آوردن كلمه «أَجْمَعِينَ» اين تأكيد را بيشتر مى نمايد. همه اين تأكيدات درباره اين است كه از عملكرد مردم سؤال خواهد شد.
آنچه مهم است ارتباط اين عملكرد با مسئله اى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال حركت به سوى آن است و آن چيزى جز ولايت على عليه السلام نيست. در حديث ديگرى كه از
ص: 29
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه پرسيدند، فرمود: درباره ولايت على بن ابى طالب سؤال مى شود.(1)
دو. اعلان ولايت، مأموريتى الهى با صداى بلند
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ» . در اين آيه چهار نكته ظريف درباره ولايت به چشم مى خورد:
نكته اول: كلمه «اصدع» درباره ولايت به كار رفته در حالى كه در اكثر موارد از كلمه «بلِّغ» و نظاير آن استفاده شده است. «اصدع» به معناى اعلان با صداى بلند و ابلاغى است كه اطمينان از رسيدن خبر به مخاطبين در آن لحاظ شده باشد؛ و حقا مراسم غدير اين گونه ابلاغ شد به طورى كه خبر آن تا دورترين نقاط جهان آن روز و امروز منتشر شد، و تا دوردست هاى زمان و در همه اعصار تاكنون پخش شده است.
نكته دوم: كلمه «تُؤْمَرُ» حاكى از مأموريت الهى ولايت است و صراحتى در نزول امر ولايت از جانب خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
نكته سوم: «مُشْرِكين» در چنين موقعيتى چه كسانى مى توانند باشند ؟ با توجه به اينكه پس از فتح مكه پيامبر صلى الله عليه و آله معارضى از مشركين نداشت، منظور از مشركين يا منافقينى هستند كه با ظاهر اسلام باطن شرك را حفظ كرده اند و يا كسانى هستند كه مايلند در خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله شركتى داشته باشند.
نكته چهارم: كلمه «أَعْرِضْ» حاكى از بى توجهى و اعتنا نكردن است. يعنى اين امر پروردگار به قدرى مهم است كه در انجام آن به هيچ عكس العملى نبايد اعتنا كرد.
سه. وعده حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله
«إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» . چنانكه در اوائل خطابه غدير آمده، يكى از عمده ترين موانع بر سر راه ابلاغ ولايت در غدير حضور مسخره كنندگان اسلام از داخل مسلمين
ص: 30
بود كه همان منافقين بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا ... از حيله هاى مسخره كنندگان اسلام (المُستَهزئين بالاسلام) اطلاع دارم.(1)
در اين آيه خداوند صريحا به پيامبرش وعده خنثى سازى توطئه هاى آنان و دفع خطر آنان را مى دهد؛ و عملاً هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل و حفظ حضرت از خطر قتل در كوه هَرشى(2)، نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عمل باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.
نكته ديگرى كه در متن حديث جلب توجه مى كند عبارت: «اتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخَرِ سُورَةِ الْحِجْرِ» است. از اين جمله مى توان استفاده كرد كه آيات نازل شده در اين مورد همه آيات آخر سوره حجر است و اختصاص به چند آيه ذكر شده ندارد. دنباله آيات از آيه 96 تا 99 در توصيف استهزا كنندگان و آزار آنان نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله چنين است:
«الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّه إِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ . فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ. وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» :
«كسانى كه خداى ديگرى در كنار خدا قرار مى دهند كه به زودى خواهند دانست. ما خوب مى دانيم كه از آنچه مى گويند سينه ات به تنگ مى آيد. پس با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از سجده كنندگان باش. و پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود» .
آيه «لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ»(3) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
ص: 31
آيه «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »
آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »
اشاره
آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(3)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در شهر مكه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ . إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّه فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّه هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ» :
«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن راز او را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله با خبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود آن زن از حضذت پرسيد چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد. اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است
ص: 32
و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند» .
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(1):
«اى كسانى كه كافر شديد امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مى شود» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
اشاره
يكى از مسائلى كه اوضاع اجتماع مسلمانان را در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و در غدير وخيم كرده بود، حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان بود كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه مى كردند. اين نفاق اهرم شكننده اى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مى آورد.
اين ماجرا يكى از تاريك ترين برگ هاى زندگى عايشه و حفصه است، كه افشاى سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله توسط آن دو و غضب حضرت بر آنان در راه غدير است. پس از ماجراى صحيفه ملعونه اول و شروع جدى اقدامات منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر، عايشه و حفصه نقش بسيار مهمى را براى غصب خلافت بر عهده گرفتند، چه آنكه با حضور در زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان همسران آن حضرت، جزئيات لحظه به لحظه ماجراها را براى پدران خود ابوبكر و عمر - كه مهره هاى اصلى صحيفه بودند گزارش مى كردند.
پس از اتمام اعمال حجة الوداع و در راه بازگشت از مكه به سوى غدير خم(2)، خداوند رسما دستور ابلاغ ولايت را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد.
ص: 33
در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله با امير المؤمنين عليه السلام مجلس خصوصى داشتند، و عايشه با اصرار از اين جلسه و محتواى آن و دستور ابلاغ ولايت با خبر شد. سپس آن را براى حفصه فاش كرد و هر دو به پدرانشان گفتند. آنها هم با همكارى ديگر سران منافقين تصميم به ترور پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند و همين مقدمه اى براى شهادت حضرت شد، و آياتى هم در اين باره نازل گرديد.
در واقع عايشه و حفصه تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مى دادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشه هاى متناسب با موقعيت طرح مى كردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مى نمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.
اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.
آنان كه اين ارتباط را ضرورى مى دانستند، به دستور ابوبكر به عنوان عذر خواهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.
بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلى الله عليه و آله را توسط پيك هاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مى فرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه باز گردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)
و اما تفصيل ماجرا:
پس از اتمام اعمال حجة الوداع و در راه بازگشت از مكه به سوى غدير خم در روز چهاردهم ذى الحجه، از بين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نوبت عايشه بود كه حضرت طبق قاعده نزد او مى ماند. اما حضور على عليه السلام براى تحويل ودايع مانع از اين مسئله شد.
ص: 34
عايشه گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمى گذارد من نزد پيامبر باشم ! او آمد و خطاب به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى پسر ابى طالب، امروز پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كرده اى ! !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى عايشه، بين من و على فاصله مشو، كه او در راه من از هيچ كس نمى ترسد. قسم به آنكه جانم به دست اوست هيچ مؤمنى او را دشمن نمى دارد و هيچ كافرى دوست نمى دارد. بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مى رود كه على برود. از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند.
عايشه گفت: يا رسول اللّه ! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است ! پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه، چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مى كنى ؟ شايد براى من هم صلاح باشد ! !
حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم؛ و به زودى از اين مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسول اللّه، چرا الآن آن را به من خبر نمى دهى تا جلوتر عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است شروع نمايم ! !
فرمود: به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نموده اى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آنچه به تو سپرده مى شود را ترك كنى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو از بين مى رود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشته اى، و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود.
ص: 35
عايشه قول داد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن راز را به او چنين خبر داد:
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كرده اند. من به سوى خدا مى روم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
جالب اينكه عايشه در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند.
آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند: محمد مى خواهد امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم ! اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كند، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مى كند. پس درباره خود و چنين مسئله اى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد.
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند آيات اول تا سوم سوره تحريم را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مى داد، آنجا كه فرمود:
«وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اَلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حِديثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّه ُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَليمُ الْخَبيرُ» :
ص: 36
«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن آن (راز پيامبر صلى الله عليه و آله) را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود وقتى (حضرت) خبر داد آن زن (عايشه) پرسيد چه كسى (افشا كردن مرا) به تو خبر داد (حضرت) فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد» .
سپس خداوند با آيه چهارم سوره تحريم به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و امير المؤمنين عليه السلام هستند.
آيه چنين است: «اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّه َ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهيرٌ» :
«اگر شما دو نفر نزد خدا توبه كنيد اما قلب هايتان از حق منحرف شده است و اگر بر ضد او اقدم نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند» .
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد حضرت آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سِرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشاره اى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكرده اند و راز حضرت را فاش ننموده اند.
اينجا بود كه آيه هفتم سوره تحريم در تكذيب آنان نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» : «اى كسانى كه كافر شديد امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مى شويد» .(1)
ص: 37
در اينجا موقعيت تاريخى اين آيات را از بُعدى ديگر به همراه بيان نكاتى در مورد آن بيان مى كنيم:
اعمال حج پايان يافته و پيامبر صلى الله عليه و آله همراه با كاروان عظيم حجاج به مكه بازگشته اند.(1) هنوز دستور حركت از مكه به سوى غدير از سوى خداوند نازل نگشته و حضرت يك روز در مكه توقف دارد.
اولين مرحله جدّى از مسئله ولايت در همين روز آغاز مى شود. قبل از اعلام و ابلاغ ولايت على عليه السلام به مردم، بايد ودايع نبوت و امامت به على عليه السلام سپرده شود. پيامبر صلى الله عليه و آله مجلسى خصوصى با على عليه السلام تشكيل مى دهد كه احدى در آن راه ندارد و اين مجلس در شبانه روزى است كه از نظر همسردارىِ پيامبر صلى الله عليه و آله نوبت عايشه است.
او در برابر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله مجلس خصوصى با على عليه السلام دارد عكس العمل نشان مى دهد و اصرار دارد بداند موضوع از چه قرار است. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از گرفتن پيمانى محكم از او، اين سرّ را براى او باز مى گويد كه مسئله اعلان ولايت در پيش است.
عايشه سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را فورا به ابوبكر و عمر خبر مى دهد، و آنان منافقين را جمع مى كنند و براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله نقشه مى كشند، ولى با خنثى شدن توطئه آنان در كوه هَرشى، نقشه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله را طرح مى كنند و به اجراى آن مى پردازند.
ص: 38
با اين مقدمه به استقبال ماجرايى مى رويم كه حذيفه از اين مرحله غدير ترسيم كرده و مى گويد(1):
اعمال حج پايان يافت و پيامبر صلى الله عليه و آله از مِنا به مكه بازگشت. در اينجا جبرئيل نازل شد و چنين پيام آورد:
اى محمد، خدايت سلام مى رساند و ... ، به تو دستور مى دهد على بن ابى طالب عليه السلام را براى بعد از خودت در امت منصوب نمايى و خلافت را به او بسپارى، ... و خداوند به تو دستور مى دهد آنچه به تو آموخته به او بياموزى، و آنچه كه تو را بر حفظ آن مأمور كرده و نزد تو به وديعت گذاشته به او تحويل دهى، چرا كه او امين مورد اعتماد است.
اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را صدا زد و يك روز و شب كامل با او جلسه خصوصى قرار داد. در اين مجلس علم و حكمتى را كه خدا به آن حضرت داده بود به على عليه السلام سپرد و آنچه جبرئيل گفته بود به او ابلاغ كرد.
آن روز - از بين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله - نوبت عايشه بود كه حضرت على القاعده نزد او مى ماند، اما حضور على عليه السلام مانع اين مسئله شد. عايشه گفت: بايد نزد على بروم و به او چيزى بگويم كه نمى گذارد من نزد پيامبر باشم ! او آمد و خطاب به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى پسر ابى طالب، امروز يكسره پيامبر را از اينكه نزد من باشد محبوس كرده اى ! !
ص: 39
پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ او فرمود: اى عايشه، بين من و على فاصله مشو، كه او در راه من از هيچ كس نمى ترسد. قسم به آنكه جانم به دست اوست، او را دشمن نمى دارد مؤمن و دوست نمى دارد كافر. بدان كه حق بعد از من با على است و به همان سو مى رود كه على برود. از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من وارد شوند.
عايشه گفت: يا رسول اللّه ! از آغاز امروز مجلس خصوصى شما با على طول كشيده است ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله از او روى گرداند، ولى عايشه گفت: يا رسول اللّه ! چرا آن مسئله خصوصى را از من پنهان مى كنى ؟ شايد براى من هم صلاح باشد ! !
حضرت فرمود: درست است. قسم به خدا اين مسئله صلاح است براى كسى كه خداوند او را به قبول آن و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمورم همه مردم را بدان دعوت نمايم، و به زودى از آن مسئله اطلاع خواهى يافت وقتى آن را به طور عمومى اعلام كنم.
عايشه گفت: يا رسول اللّه ! چرا الآن آن را به من خبر نمى دهى تا عمل به آن را آغاز كنم و آنچه صلاح است را شروع نمايم ؟ !
فرمود: به زودى به تو خبر خواهم داد، ولى آن را پنهان كن تا به من دستور داده شود كه آن را به صورت عمومى اعلام كنم. اگر آن را پنهان نمايى خداوند در دنيا و آخرت به تو اجر خواهد داد، و براى تو فضيلتى خواهد بود كه در ايمان به خدا و رسولش سبقت گرفته و سرعت نموده اى، ولى اگر اين راز را فاش كنى و مراعات حفظ آنچه به تو سپرده مى شود را ترك كنى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو از بين مى رود، و دست امن خدا و رسول را از خود برداشته اى و از زيانكاران خواهى بود؛ و اين به خدا و رسول ضررى نخواهد زد و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو خواهد بود.
عايشه ضمانت كرد كه آن سِرّ را پنهان كند و بدان ايمان آورد، و آن را مراعات نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن راز را به او چنين خبر داد:
ص: 40
خداوند تعالى به من خبر داده كه عمر من پايان يافته، و به من دستور داده كه على را به عنوان علامتى در بين مردم منصوب نمايم، و او را امام آنان قرار دهم و او را جانشين خود نمايم همان گونه كه پيامبران قبل از من جانشينان خود را تعيين كرده اند.
من به سوى خدا مى روم و خلافت او را اعلام خواهم كرد. اين مسئله را پشت پرده قلبت حفظ كن تا خدا اجازه اعلام آن را دهد.
عايشه بار ديگر قول داد كه اين راز را به كسى نگويد؛ اما خداوند به پيامبرش خبر داد كه او و رفيقش حفصه و پدرانشان در اين باره چه خواهند كرد.
جالب اينكه عايشه در همان روز به حفصه خبر داد و هر يك از آن دو به پدرانشان خبر دادند. ابوبكر و عمر جلسه تشكيل دادند و سراغ منافقين فرستادند و مسئله را به آنان هم خبر دادند. آنان با يكديگر به مشورت پرداختند و گفتند:
محمد مى خواهد امر خلافت را مانند كسرى و قيصر تا آخر روزگار در خاندان خود قرار دهد. نه به خدا قسم ! اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد براى شما از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كند، اما على طبق آنچه در دل نسبت به شما دارد عمل مى كند. پس درباره خود و چنين مسئله اى نيك نظر كنيد و هر چه در نظر داريد اعلام كنيد.
اين گونه بود كه سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله به دست عايشه و حفصه افشا شد، و پيرو آن خداوند اين آيات را نازل كرد كه خبر از كار آن دو زن مى داد، آنجا كه فرمود:
«وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ» :
«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن آن را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله باخبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود آن زن (از پيامبر صلى الله عليه و آله) پرسيد چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد (حضرت) فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد» .
ص: 41
سپس خداوند با آيه بعدى به پيامبرش خبر داد كه اگر اظهار توبه هم نمايند ولى قلوبشان منحرف است، و اگر بخواهند بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله اقدامى كنند ياور آن حضرت خدا و جبرئيل و ملائكه و امير المؤمنين عليه السلام هستند. آيه چنين است:
«إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّه فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّه هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ» :
«اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است و اگر بر ضد او اقدام نماييد بدانيد كه خدا صاحب اختيار اوست و جبرئيل و صالحِ مؤمنين و ملائكه بعد از خدا كمك اويند» .
وقتى خداوند اين خبر را به پيامبرش داد آن حضرت تصميم بر قتل عايشه و حفصه گرفت. ابتدا آنان را احضار كرد و مسئله افشاى سرّ خود را از آنان پرسيد و به توطئه منافقين اشاره اى نكرد. آنان قسم ياد كردند كه چنين كارى نكرده اند و راز حضرت را فاش ننموده اند. اينجا بود كه آيه ديگر در تكذيب آنان نازل شد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» :
«اى كسانى كه كافر شديد امروز عذر نياوريد كه طبق آنچه عمل كرديد جزا داده مى شويد» .
از سوى ديگر، منافقين مشورت خود را ادامه دادند و به اظهار نظر پرداختند، تا آنكه متفق شدند بر آنكه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز كوه «هَرشى» بِرَمانند - كه نظير آن را در جنگ تبوك هم عملى كردند - ولى خداوند اين شر را از پيامبرش دفع نمود.(1)
بعد از آن به فكرهاى ديگرى از قتل و ترور و خوراندن سم به حضرت افتادند كه به صور مختلف در فكر اجراى آن بودند.
ص: 42
با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از سفر غدير به مدينه بازگشت به خانه همسرش ام سلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت ! ! آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان ابوبكر و عمر مطرح كردند.
پدرانشان گفتند: ما مى دانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على عليه السلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه آمده اى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه ! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم !
حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مى گويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند.
هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مى دادند، و وقتى حضرت بى حال مى شد آن را به زور در حلق پيامبر صلى الله عليه و آله مى ريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مى كرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مى ريختند.
ص: 43
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به زور به من نخورانيد ؟ ! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم ! ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد ! ! !(1)
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
اين بود داستان مفصلِ نقشِ عايشه و حفصه در مقابله با غدير كه از روزهاى غدير آغاز شد و تا مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه يافت. با دقت در فرازهاى اين ماجرا چهار نكته قابل استفاده است:
نكته اول: ودايع امامت
از آنجا كه حجج الهى امانت داران خدا در زمين و وديعه گاه امانات الهى هستند، و با توجه به اينكه تمام ودايع انبياء نزد حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله جمع شده بود، اينك بايد همه آنها به جانشينان آن حضرت يكى پس از ديگرى سپرده مى شد، كه اين كار قبل از غدير در مكه در آن مجلس خصوصى انجام شد.
نكته اينجاست كه آن ودايع دو قسم اند: ودايع معنوى و ودايع مادى. ودايع معنوى همان است كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله هزار باب علم را بر من گشود كه از هر كدام هزار باب باز مى شد.(2) اين علوم بسيار فراتر از نياز بشر است و متصل به درياى بيكران علم الهى است، كه بشر با سؤال از اين حجج الهى پاسخ و راه چاره همه مشكلاتش را خواهد يافت.
و اما ودايع مادى از يك سو شامل صحف آدم و شيث و نوح و ادريس و ابراهيم عليهم السلام و تورات و انجيل و قرآن است، و از سوى ديگر شامل كتابى به نام «جامعه» است كه در بر دارنده همه احكام الهى حتى ديه خراش است، و همه اينها ذخاير علم الهى به حساب مى آيند.
ص: 44
همچنين شامل يادگارهاى پيامبران است از قبيل پيراهن آدم و عصاى موسى و انگشتر سليمان، و نيز شامل يادگارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله همچون پرچم و شمشير و زره و سپر و كلاهخود و انگشتر و كفش آن حضرت است.(1)
نكته دوم: نتيجه مخالفت عايشه با على عليه السلام
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله ولايت على عليه السلام را براى عايشه فرمود پنج نتيجه براى مخالفت او با اين مسئله بر شمرد كه عبارتند از: كفر، سقوط اعمال، بيزارى خدا، زيان، لعنت.
عايشه هم با مخالفت خود با على عليه السلام در هر فرصت و شرايطى، كفر و لعنت و برائت خدا را نسبت به خود جارى نمود و اعمالش ساقط و خودش از خاسرين شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره به او فرمود: انْ اضَعْتِهِ وَ تَرَكْتِ رِعايَةَ ما الْقِىَ الَيْكِ مِنْهُ كَفَرْتِ بِرَبِّكِ وَ حَبِطَ اجْرُكِ وَ بَرِئَتْ مِنْكِ ذِمَّةُ اللّه وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ وَ كُنْتِ مِنَ الْخاسِرينَ ... ، وَ لَعَنَكِ اللّه وَ الْمَلائِكَةُ وَ النّاسُ اجْمَعينَ(2):
اگر اين راز را فاش كنى و مراعات آنچه از مسئله ولايت به تو گفته شد ترك نمايى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو سقوط مى كند و ذمّه خدا و رسولش از تو بريئ مى گردد و از زيانكاران خواهى بود، و خدا و ملائكه و همه مردم تو را لعنت خواهند كرد.
نكته سوم: خيانت عايشه
كتمان و حفظ اسرار به تناسب اهميت آن لازم تر مى شود، و به همين تناسب افشاى آن خيانت بزرگ ترى به حساب مى آيد. درباره اهميت سرّى كه عايشه افشا كرد و برخورد خداوند با او جهاتى قابل توجه است:
ص: 45
1. جهات اهميت خيانت عايشه
الف. سرّى كه به عايشه سپرده شد مسئله ابلاغ ولايت بود كه تا رسيدن وقت آن به هيچ وجه نبايد افشا مى شد.
ج. عايشه مستقيما داخل اين سرّ نبود، و به زور خود را وارد آن كرد و با اصرار از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست كه به او خبر دهد، و اين بر او لازم تر مى كند كه در كتمان آن بكوشد.
د. عايشه نزد آن حضرت قول داد و ضمانت كرد كه به هيچ وجه آن سرّ افشا نشود و حضرت هم از او التزام گرفت و فرمود: فَلْيَكُنِ الامْرُ مِنْكِ تَحْتَ سُوَيْداءِ قَلْبِكِ الى انْ يَأْذَنَ اللّه بِالْقِيامِ بِهِ: اين مسئله نزد تو در پس پرده قلبت بماند تا خداوند اجازه اقدام به آن را بدهد.
د. عايشه آن راز را به كسانى كه اصل كتمان به خاطر آنان بود (يعنى اصحاب صحيفه) باز گفت، نه اينكه به مردم عادى گفته باشد، و اين خيانت عظيم است.
ه . عايشه نه اينكه اشتباها يا از روى بى توجهى و اهميت ندادن آن سرّ را فاش كرده باشد، بلكه عمدا و به قصد خيانت عمدى اين سرّ را به رؤساى منافقين يعنى اولى و دومى منتقل كرد و آنان بقيه را با خبر كردند.
و. اين افشاى سرّ توسط عايشه، فقط يك خيانت از نظر كتمان نكردن اسرار نبود، بلكه آثار متعددى از قبيل قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و نقشه هاى ديگر بر آن مترتب شد.
2. نزول آيات در تقبيح خيانت عايشه
با در نظر گرفتن جهات شش گانه مذكور است كه نزول آيات پى در پى براى تقبيح اين خيانت عايشه توجه را جلب مى كند و مى بينيم برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره جدّى است. به نمونه هايى از اين مقابله قاطع با عايشه دقت كنيم:
الف. خداوند خيانت عايشه را به صراحت در قرآن آورده با آنكه معمولاً جزئيات مسائل در متن قرآن نمى آيد، آنجا كه مى فرمايد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ ... » .
ص: 46
ب. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله علت افشاى سرّ را از او سؤال كرد، او به دروغ قسم ياد كرد كه چنين نكرده است، ولى باز قرآن صريحا او را تكذيب و تقبيح نمود و مُهر كُفر را بر پيشانى اش زده و فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ ... » ، و اين بدان معنى است كه عذر عايشه بيهوده بوده و او به قصد خيانت سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را فاش كرده است.
ج. پيامبر صلى الله عليه و آله براى توبيخ جدى عايشه به گونه اى كه همه متوجه خيانت او شوند، پس از بازگشت از سفر غدير، پا در خانه عايشه نگذاشت و تا يك ماه اين كار را ادامه داد تا روزى كه او براى عذر خواهى آمد. اين به معناى قهر با خيانتكاران است، آن هم زنى كه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
د. پس از آنكه عايشه به عنوان عذر خواهى آمد، حضرت او را به شدت بر سر خيانتش ملامت كرد. يك بار به او فرمود: قَدْ خالَفْتِ امْرى اشَدَّ خِلافٍ، و بار ديگر فرمود: لَوْ كانَ الامْرُ كَما تَقُولينَ لَما اظْهَرْتِ سِرّا اوْصَيْتُكِ بِكِتْمانِهِ، لَقَدْ هَلَكْتِ وَ اهْلَكْتِ امَّةً مِنَ النّاسِ.
ه . خداوند متعال در آيات بعدىِ همين سوره، خيانت عايشه را به مرحله صراحت مى رساند و او را به دو زن خيانتكارِ معروف - يعنى همسران حضرت نوح و حضرت لوط عليهماالسلام - تشبيه مى كند كه به آن دو پيامبر معظّم خيانت كردند. متن آيه چنين است:
«ضَرَبَ اللّه مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّه شَيْئا وَ قِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ»(1):
«خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مى زند كه در ازدواج دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايده اى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد» .
ص: 47
نكته چهارم: شهادت و مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله
در قسمتى از اين ماجرا آمده است كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: فَاجْتَمَعُوا فِى امْرِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاغْتِيالِ وَ اسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ.(1)
بنا بر اين، جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را پيگيرى نماييم:
1. پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره شهادت خود
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود. امير المؤمنين عليه السلام در حالى كه اشك مى ريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبى اللّه، آيا شما كشته مى شويد ؟ ! فرمود: آرى، من با سمّ شهيد مى شوم و از دنيا مى روم.(2)
2. مسموميت پيامبر صلى الله عليه و آله
روايات متعددى در شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه تصريح به مسمويت آن حضرت دارد. از جمله صاحب «المجدى فى الأنساب» ، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابن سعد، ابن كثير از اهل سنت تصريح كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت.(3)
ص: 48
امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: آيا مى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مى فرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» : «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد» ؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مى آورد.(1)
3. نقشه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله
عاملان مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليه السلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مى فرمايد: ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلى الله عليه و آله را طراحى كردند» .(2)
آنگاه درباره علت اين نقشه مى فرمايد: وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش بينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريع تر نقشه هاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند» .(3)
4. اجراى نقشه مسموميت
مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شده اند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: بدانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند.(4)
خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر صلى الله عليه و آله در لحظات بى حالى، دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مى ريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مى كرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مى داديم ! وقتى حضرت به حال آمد گفت: مگر به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به
ص: 49
اجبار به من نخورانيد ؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مى كرديم ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد !(1)
آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »
آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »(2)
هنگامى كه نماز صبح دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع به سوى غدير خم خوانده شد و كاروان به حركت خود به سمت غدير ادامه داد و حدود پنج ساعت ديگر از راه باقى مانده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را فرا خواند و نزول آيه تبليغ را خبر داد.
بقيه مسير با سرعت بيشترى طى شد و پيامبر صلى الله عليه و آله براى اجراى فرمان الهى عجله نشان داد. همزمان آيه 7 سوره مائده كه در مدينه قبل از سفر حج و نيز در عرفات نازل شده بود تكرار شد:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» :
«به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه با شما محكم نمود آنگاه كه گفتيد پذيرفتيم و اطاعت مى كنيم» .
اين پيمان اشاره به «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» بود كه مردم قبل از حركت به سوى مكه در مدينه درباره آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » گفتند، و اكنون نتايج آن را در غدير با مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ مى گرفتند.(3)
آيه «وَ أعبُد رَبَّكَ حَتّى يَأتيكَ اليَقينَ»(4) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
ص: 50
آيه «وَ اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا ... »(1) = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(2)
آيه «وَ لَقَد نَعلَمُ أنَّكَ يَضيقُ صَدرَكَ بِما يَقولونَ»(3) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »
آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(4) = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(5)
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما ... »
اشاره
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما ... »(6)
از جمله مشهورترين آيات غدير «آيه تبليغ» است، كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد:
ص: 51
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» :
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .
مانند آيه «يا أيُّها الرَسول بَلِّغ ما أُنزِل إلَيكَ مِن رَبِّك» درباره هيچ يك از دستورات الهى نازل نشده، بلكه در آن موارد خود امر مثل نماز و روزه و امثال آن نازل مى شد و حضرت آن را به مردم ابلاغ مى فرمود، ولى در اين باره فرمان ابلاغ خاص صادر شد.
به دنبال آن «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» خصوصيت عظيم مسئله را مى رساند كه درباره هيچ يك از اوامر الهى چنين خطابى از طرف خداوند نيامده، و اين حاكى از اهميت ويژه اين دستور بين همه دستورات الهى است كه نرساندن آن مساوى با نرساندن رسالت پروردگار است.
و در آخر «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» كه خداوند درباره اين يك حكم با اين صراحت، ضمانت حفظ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را از انواع دشمنان نموده، حتى در اصل رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله وعده حفظ آن حضرت را در مقابل خطرات احتمالى از مشركين و منافقين نداده و چنين سابقه اى درباره حضرت وجود ندارد. اين مسئله حكايت از اهميت ولايت نزد خداوند دارد كه چنين پشتيبانى فوق العاده اى نسبت به آن فرموده است.
آيه تبليغ از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در بازگشت از حجة الوداع و حركت كاروان به سوى مدينه، جغرافياى اسلام براى يافتن نقطه اى حساس بر روى كره خاكى در حركت است. چهار روز راه در پيش است و از «سَيْرَف» و «مَرّ الظهران» و «عسفان» عبور مى كنند تا به «قُدَيْد» مى رسند كه تا غدير فاصله كمى دارد. در آنجا پيشواز غدير آغاز مى شود.
ص: 52
با پايان استراحت كاروان در «قُديد» ، بارها را براى غدير بستند و آن روز را تا شب به سمت غدير پيش آمدند. اكنون شب هجدهم ماه ذى الحجه است و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمايد.
غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج است. مقصدى كه از مكه تعيين شده و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان است، به خوبى خبر دارند.
قلب رسول صلى الله عليه و آله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارك برنامه فرداست. از «قُديد» تا «غدير خم» جبرئيل سه بار نازل مى شود و اين دستور را نازل مى كند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .
همزمان تحركات مخرّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى دهد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عموى خود و خاندانش را بر ما مسلط مى كند. از سوى ديگر منافقين آشوب بپا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام را بنمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت دارد و هم پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن است، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه دارند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر دارند و صدها توطئه در سر مى پرورانند.
در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواهد با يد قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند. حتى نسل هاى آينده بايد از اين حقيقت آگاه شوند كه در آن شرايط هولناك اراده حق تعالى بر اعلام ولايت در مراسم سه روزه غدير تعلق
ص: 53
گرفته بود، و در سايه آن عنايت الهى بود كه جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى بدون مشكل تا غدير آمدند و حتى عده اى از اهل يمن و اهل مكه همراه قافله خود را به غدير رسانيدند.
مجلسى با آن عظمت و خطابه اى در يك ساعت - كه در تاريخ شش هزار ساله انبيا عليهم السلام بى سابقه بود - با كمال آرامش برگزار شد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله بدون هيچ تقيه اى و بدون آنكه فرازهايى از سخنش را حذف كند، در سكوت مطلقِ يكصد و بيست هزار انسان، سخنرانى خود را به طور كامل ايراد كرد، و حتى در بين خطابه اش على عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و او را معرفى نمود. بعد از آن در طول سه روز كه انتظار هر حادثه اى مى رفت، برنامه مفصل بيعت بدون هيچ بى نظمى برگزار شد.
آيا اين برنامه مفصل، در جوى چنان خطرناك، جز با اراده خداوند - كه قلب ها و فكرها و روح و جسم همه مردم در يد قدرت اوست - امكان پذير بود ؟ آيا جز معجزه نام ديگرى بر «غدير» مى توان گذاشت ؟ !
اواخر شب هجدهم و صبح آن روز كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود، آيه اى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در برداشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد.
اين آيه همه نگرانى ها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئه اى را داد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» :
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .(1)
ص: 54
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انتظارش را مى كشيد؛ و انعكاس آن مى توانست اين گونه باشد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» : اى صاحب رسالت، آنچه از سوى پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر انجام نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى.
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» : از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئه گر ضمانت نموده است.
«إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : هدف اصلى ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است، و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و بدان ايمان نمى آورند و كفر مى ورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود: اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند؛ چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عواقب الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمى هراسم.(1)
اجتماع عظيم انسانى غدير براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضح تر بود ! ! !
ص: 55
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» محقق مى شود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
در واقع تهديد در آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» از نوع كلامى است كه به در مى گويند تا ديوار بشنود ! منظور از اين تهديد آن مردمى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوف قبول نكردن آنان را داشت؛ چرا كه حضرت از ابلاغ ولايت ابايى نداشت، و در تمام عمر خود با اسلوب هاى مختلف به ابلاغ آن همت گماشته بود.
اينگونه پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه ساير مؤمنين با قلبى مطمئن دست به كار اجراى فرمان پروردگار درباره غدير شدند. ساعتى بعد كاروان كنار بركه غدير توقف كرد و مردم پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند، و هنگام ظهر براى اجراى فرمان الهى در برابر منبر غدير زانو زدند.
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
با توجه به موقعيت خاص اين آيه در واقعه غدير، در پنج مرحله به تحقيق آن مى پردازيم:
آيه بلّغ مهم ترين آيه غدير.
زمان و مكان نزول آيه بلّغ.
كيفيت نزول آيه بلّغ.
تفسير گونه اى بر آيه بلّغ.
تحليلى بر محتواى آيه بلّغ.
مرحله اول: آيه «بَلِّغْ» مهم ترين آيه غدير
قرار داشتن اين آيه در صدر آيات غدير نسبت به ساير آيات مربوط به آن، به خاطر اين است كه به عنوان دستور مستقيم الهى براى برنامه غدير شناخته شده است، و مى توان گفت: در هيچ مورد ديگرى آيه اى نداريم كه دستور صريح و روشنى درباره برنامه خاصى آمده باشد.
ص: 56
اختصاص آن به غدير هم نزد شيعه و غير شيعه از مسلمات است، و بين مفسرين و محدثين اهل سنت مشهور است، اگر چه بعضى از آنان در صدد انحراف شأن نزول آيه بوده اند.
ابتدا نام عده اى از بزرگان علماى اهل سنت، كه نزول آيه بلّغ را در غدير ذكر كرده اند مى آوريم(1):
1. ابن ابى حاتم عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود) .
2. احمد بن عبدالرحمن شيرازى (به بحار الانوار: ج 37 ص 155 مراجعه شود) .
3. احمد بن موسى بن مَرْدَوَيه. (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود) .
4. احمد بن محمد ثعلبى (الكشف و البيان - مخطوط) .
5 . ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (ما نزل من القرآن فى على عليه السلام: ص 86 ) .
6 . ابوالحسن على بن احمد واحدى (اسباب النزول: ص 115) .
7. مسعود بن ناصر سجستانى (كتاب حديث الولاية - مخطوط) .
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حسكانى (شواهد التنزيل: ج 1 ص 187) .
9. ابن عساكر على بن حسن دمشقى (ترجمة امير المؤمنين عليه السلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 86) .
10. فخرالدين محمد بن عمر رازى (تفسير الرازى: ج 12 ص 49) .
11. محمد بن طلحة نصيبى شافعى (مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ص 44) .
ص: 57
12. عبدالرزاق بن رزق اللّه رسعنى (مفتاح النجا فى مناقب آل العبا، مخطوط) .
13. حسن بن محمد نيشابورى. (تفسير النيسابورى: ج 6 ص 129 - 130) .
14. على بن شهاب الدين همدانى (مودة القربى: ينابيع المودة: ص 249) .
15. على بن محمد،ابن صباغ مالكى (الفصول المهمة فى معرفة الأئمة عليهم السلام: ص 42) .
16. محمود بن احمد عينى (عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18) .
17. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى (الدر المنثور: ج 2 ص 298) .
18. محمد محبوب عالم (تفسير شاهى) .
19. حاج عبدالوهاب بن محمد (به نفحات الازهار: ج 8 ص 247 مراجعه شود) .
20. جمال الدين عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى (الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليه السلام - مخطوط) .
21. شهاب الدين احمد (توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل - مخطوط) .
22. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى (مفتاح النجا - مخطوط) .
كسانى كه اسناد اين كتاب ها و روايات مربوط به آيه بلّغ به آنها منتهى مى شود عبارتند از: ابن عباس، ابوهريره، براء بن عازب، جابر بن عبداللّه، حذيفة بن اسَيد، زيد بن ارقَم، رياح بن حارث، عامر بن ليلى بن ضمرة، عبداللّه بن ابى اوفى، عبداللّه بن مسعود، عطية، مجاهد.(1)
البته روايات شيعه درباره آيه بلّغ به قدرى زياد است كه نيازى به ذكر ندارد، و نزول آن درباره غدير نزد شيعه از مسلمات است.
ص: 58
نكته ديگر اينكه روايات مربوط به آيه در تبيين محتواى آن - كه شامل مسائل مهمى در مسئله ولايت است - نقش به سزايى دارد، و منحصر به فرد بودن آن را بين آيات غدير روشن مى سازد.
مرحله دوم: زمان و مكان نزول آيه بلّغ
شكى نيست كه آيه تبليغ قبل از غدير نازل شده، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير از نزول اين آيه خبر داد، و بخش دوم خطبه خود را به بيان جوانب مختلف آن اختصاص داد.
براى به دست آوردن زمان و مكان دقيق نزول آيه بايد روايات آن را مورد مطالعه قرار دهيم كه برخى صريح و برخى ديگر اشاره اجمالى به اين مطلب دارد:
اول. زمان و مكان دقيق آيه
ابتدا دو روايت را ذكر مى كنيم كه تعيين دقيق زمان و مكان نزول آيه را در بر دارد:
1. اواخر شب هجدهم ذى الحجه در نزديكى غدير
قالَ حُذَيْفَةُ: فَلَمّا كانَتِ اللَّيْلَةُ الرّابِعَةُ (بَعْدَ الْخُرُوجِ مِنْ مَكَّةَ) هَبَطَ جَبْرَئيلُ فى آخِرِ اللَّيْلِ فَقَرَأَ عَلَيْهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » :
حذيفه مى گويد: وقتى شب چهارم از روز خروج از مكه (روز چهاردهم) شد، جبرئيل آخر شب نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله خواند.(1)
2. پنج ساعت از روز هجدهم گذشته در غدير خم
قالَ الْباقِرُ عليه السلام: فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ قَبْلَ الْجُحْفَةِ بِثَلاثَةِ امْيالٍ، اتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمْسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ ! انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ يَقُولُ لَكَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » :
ص: 59
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد - كه در سه مايلى جحفه قرار دارد - جبرئيل پنج ساعت از روز گذشته نزد او آمد و گفت: اى محمد ! خداوند عزوجل به تو سلام مى رساند و به تو مى گويد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » .(1)
دوم. زمان و مكان اجمالى آيه
سه روايت ديگر هم اجمالاً فقط بين راه يا روز هجدهم در غدير را ذكر كرده بدون آنكه زمان يا مكان دقيق آن را تعيين كند:
1. بين راه
قالَ الصّادِقُ عليه السلام: خَرَجَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله الى مَكَّةَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ فَقالَ لَهُ: يا رَسُولَ اللّه ! انَّ اللّه تَعالى يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » :
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع به مكه آمد. وقتى از آنجا بازگشت جبرئيل در راه نزد او آمد و گفت: يا رسول اللّه ! خداى تعالى سلامت مى رساند. و سپس اين آيه را خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(2)
2. روز هجدهم در غدير
عَنْ ابْنِ عَبّاسٍ: حَتّى كانَ الْيَوْمَ الثّامِنَ عَشَرَ، فَانْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيْهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » :
ابن عباس مى گويد: تا آنكه روز هجدهم شد، و خداوند تبارك و تعالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(3)
ص: 60
3. در جحفه
عَنْ زَيْدِ بْنِ ارْقَمَ: لَمّا نَزَلْنا بِالْجُحْفَةِ راجِعينَ وَ ضَرَبْنا اخْبِيَتَنا نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِهذِهِ الاْيَةِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » :
زيد بن ارقم مى گويد: وقتى در جُحفه پياده شديم و خيمه ها را بر پا كرديم، جبرئيل اين آيه را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(1)
بايد توجه داشت كه منظور از «جُحْفه» ، منطقه جحفه است كه غدير خُم در آن قرار گرفته است؛ چرا كه تصريح به بر پا كردن خيمه ها مى كند، و شكى نيست كه در جحفه توقفى نبوده و خيمه اى بر پا نشده است، و فقط در غدير خم براى برنامه سه روزه خيمه ها را بر پا كرده اند.
حال سؤال اين است كه از مجموع اين روايات و اقوال درباره زمان نزول آيه كدام را بپذيريم ؟
بايد توجه داشت كه فاصله زمانى بين دو قول از آخر شب تا پنج ساعت بعد از طلوع آفتاب است. اين مقدار زمان حدودا شش ساعت مى شود، و اين زمان قابل توجهى نيست. فاصله مكانى آن هم از مكانى قبل از غدير، با در نظر گرفتن مسير پنج شش ساعته با پاى شتر تا خود غدير است، كه البته اين فاصله هم چندان زياد به نظر نمى رسد.
سوم. جمع بندى در زمان و مكان آيه
با در نظر گرفتن اين مطلب، در حل اختلاف درباره زمان و مكان نزول آيه دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول: راويانى كه غدير را محل نزول آيه ذكر كرده اند، اين فاصله زمانى و مكانى را مقدار مهمى به حساب نياورده اند و اجمالاً نزول آن را در غدير حساب
ص: 61
كرده اند، و يا حتى ورود به منطقه غدير را در نظر گرفته اند اگر چه بعد از چند ساعت به بركه و درختان رسيده باشند.
احتمال دوم: هنگامى كه آنان از آيه با خبر شده اند در غدير و پنج ساعت بعد بوده، و چنين گمان كرده اند كه آيه در آن زمان و مكان نازل شده، در حالى كه خبر نداشته اند كه اصل نزول آن چند ساعت قبل در بين راه بوده است.
در اين ميان - با استفاده از چند قرينه - مى توان نزول آيه را در پنج ساعت بعد از طلوع آفتابِ روز هجدهم، در كنار بركه و درختان غدير ترجيح داد:
قرينه اول
طبق روايات متعدد، رسيدن قافله كنار بركه غدير قبل از ظهر بوده، كه در فاصله باقيمانده تا ظهر مردم خيمه هاى خود را بر پا كردند و همزمان منبر غدير نيز براى سخنرانى آماده شد.
اين زمانِ ورود با پنج ساعت پس از طلوع آفتاب كه حدود ساعت ده صبح مى شود و در نزول آيه ذكر شده تطابق دارد. با در نظر گرفتن اين مطلب و اضافه بر اينكه محل غدير از مكه تعيين شده بود و همه مى دانستند كه بايد در آنجا براى برنامه اى مهم توقف كنند، مى توان گفت: به محض رسيدن كنار بركه، خداوند بر رسولش وحى فرستاد كه اكنون همه شرايط براى اعلان ولايت آماده است و همه در وعده گاه غدير حضور يافته اند، پس هر چه زودتر «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» .
قرينه دوم
امير المؤمنين عليه السلام در زمان خلافت ظاهرى خود براى اولين بار پس از 25 سال روز غدير را جشن گرفت. در اين مراسم آن حضرت دقيقا پنج ساعت از روز گذشته بر فراز منبر قرار گرفت و خطابه مفصلى ايراد فرمود.(1) اين ساعت ظاهرا براى تطبيق دقيق با زمانى است كه آيه بلّغ در آن نازل شده است.
ص: 62
قرينه سوم
اينكه در روايت امام صادق عليه السلام كلمه «فِى الطَّريقِ» (يعنى: در راه) درباره نزول آيه آمده، منافاتى با نزول آيه در غدير ندارد، چرا كه مى فرمايد: فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ ... ؛ يعنى در بازگشت از مكه به مدينه در بين راه جبرئيل اين آيه را آورد، و اين كلمه «بين راه» بر خود «غدير» هم تطبيق كامل دارد، چرا كه بين راه مكه تا مدينه است.
قرينه چهارم
روايت امام باقر عليه السلام بر روايت حذيفه و ابن عباس و زيد بن ارقم ترجيح دارد، چرا كه اولاً از مقام عصمت صادر شده، و ثانيا روايات سه نفر مذكور حالت كلى گويى از نظر زمان و مكان دارد و اجمالاً روز هجدهم يا منطقه جحفه يا اواخر شب را ذكر كرده اند.
ولى امام عليه السلام با دقت و ظرافت كامل پنج ساعت از روز گذشته را تعيين مى فرمايد، در حالى كه چنين دقت زمانى در ذكر قضاياى تاريخى در آن عصر موسوم نبوده، و حضرت به خاطر عنايت فوق العاده اين گونه زمان دقيق آن را بيان نموده است.
مرحله سوم: كيفيت نزول آيه بلّغ
هيچ آيه اى با اين مقدمات مفصل كه در آيه تبليغ به وقوع پيوسته نازل نشده است، به طورى كه جا دارد از آن با عنوان «تاريخچه نزول آيه تبليغ» ياد كنيم. با جمع بندى احاديث مربوط به نزول آيه، سير تسلسلى كيفيت نازل شدن آن تقديم مى شود:
دستور اعلان ولايت على عليه السلام از مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى امير المؤمنين عليه السلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن امير المؤمنين عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مى داد، پيامبر صلى الله عليه و آله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در
ص: 63
شرايطى سخت احساس كرد(1) و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود:
اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگ ها به انقياد خود درآورده ام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟(2)
اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(3)
با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير، در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» : «اى رسول خدا، برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است» .
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شده اند. مى ترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد.
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت: يا محمد، خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ
ص: 64
فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى» .
در اين مرحله دوم يك فراز به آيه اضافه شد، و جبرئيل دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مى شوند، ولايت على عليه السلام را بر مردم اعلام كنى.
در پى اين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفته اند(1)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(2) از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.
بار ديگر جبرئيل بالا رفت، و روز بعد هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله كنار بركه غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .
در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(3) اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچ كس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است.(4)
ص: 65
آنگاه على عليه السلام را فرا خواند و نزول آيه را به او چنين خبر داد: خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ يعنى درباره ولايت تو يا على. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى اگر آنچه درباره ولايت تو دستور داده شده ام انجام ندهم عمل من باطل مى شود، و هر كس به غير ولايت تو خدا را ملاقات كند اعمالش باطل مى شود. اين وعده اى است كه خداوند براى من وفا خواهد كرد. من جز فرموده پروردگارم - تبارك و تعالى - نمى گويم. آنچه مى گويم از جانب خداى عزوجل است كه درباره تو نازل كرده است.(1)
مرحله نهايى اعلام عمومى نزول اين آيه بر فراز منبر غدير انجام گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز خطابه غدير، ارتباط مستقيم فرمان الهى در اين آيه را با خطابه بلندى كه براى اعلان ولايت آغاز كرده بود با تمام جزئيات چنين بيان فرمود(2):
آنچه پروردگارم به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند ... ، زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است. خداوند به من چنين وحى كرده است:
«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، فى حَقِّ عَلِىٍّ عليه السلام؛ يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عليه السلام. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
آنگاه بيان فرمود كه من درباره هيچ يك از دستورات خدا كوتاهى نكرده ام، و نزول اين آيه با محتواى خاصش سببى دارد كه براى شما بيان مى كنم. سپس درباره علت اين خطاب عتاب آميزِ خداوند فرمود كه در نزول اين آيه جبرئيل سه بار بر من نازل شد،
ص: 66
و وجود منافقين و كارشكنان باعث شد تا از جبرئيل بخواهم كه از خدا بخواهد تا مرا از انجام چنين مأموريتى معاف بدارد، ولى خداوند نپذيرفت. اكنون هم از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم.
سپس بار ديگر آيه را تلاوت فرمود: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، فى حَقِّ عَلِىٍّ عليه السلام. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و اين گونه بود كه آيه «بَلِّغْ» طى شرايط پر مخاطره اى نازل شد و به مردم اعلام گرديد.
مرحله چهارم: تفسير گونه اى بر آيه بلّغ
متن آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » داراى چهار قسمت است كه در عين ارتباط به يكديگر، هر كدام بار سنگينى از زواياى غدير را با خود حمل مى كند، و در روايات مربوط به آيه هم جداگانه و به تفصيل مورد تبيين قرار گرفته است.
از آنجا كه درك عميقى از هر فراز در روشن تر شدن فراز بعدى اثر دارد، لذا چهار فصل آيه را جداگانه مورد موشكافى قرار مى دهيم، و تفسيرى كه در احاديث اهل بيت عليهم السلام آمده مى آوريم.
چهار فراز آيه عبارتند از:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» .
«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» .
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
«إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» .
فراز اول: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»
در اين فراز دو قسمت بايد تبيين شود: «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» و «بَلِّغْ» . اگر چه جمله اول مؤخّر است، ولى چون فهم معناى دقيق آن در جمله دوم مؤثر است مقدم شده است:
ص: 67
قسمت اول: «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»
«ما» موصوله در اينجا نقطه ابهام است و بايد معلوم شود آنچه در اين مقطع از طرف خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده چيست.
احاديث بسيارى از شيعه و غير شيعه در حد تواتر وارد شده كه منظور از «ما أُنْزِلَ» در اين آيه ولايت امير المؤمنين عليه السلام است، و اين مطلب در قالب عبارات كوتاه و بلند بيان شده است. در يك كلمه، مقصود «ولايت» است و در بلندترين عبارت منظور تمام خطبه بلند غدير است.
آنچه به عنوان تفسير عبارت «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در روايات آمده مطالب زير است، كه بعضى مجمل و برخى ديگر واضح تر است، كما اينكه بعضى كوتاه تر و برخى مفصل تر است:
ما انْزِلَ فى عَلِىٍّ: آنچه درباره على نازل شده است.(1)
ما اُنْزِلَ فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ: آنچه در حق على نازل شده؛ يعنى خلافت براى على بن ابى طالب.(2)
انْ تَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ: على را به عنوان نشانه اى براى مردم منصوب نمايى.(3)
وِلايَةُ عَلِىٍّ عليه السلام: ولايت على عليه السلام.(4)
ما انْزِلَ الَيْكَ فى عَلِىٍّ لَيْلَةَ الْمِعْراجِ: آنچه در شب معراج درباره على بر تو نازل شد.(5)
ص: 68
انْ تَعْهَدَ عَهْدَكَ وَ تُقيمَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ يَهْتَدُونَ بِهِ: عهد خود را بسپارى و على را به عنوان علامتى براى مردم منصوب نمايى كه به وسيله او هدايت شوند.(1)
انْ اقِمْ عَلِيّا عَلَما وَ خُذْ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ وَ جَدِّدْ عَلَيْهِمْ ميثاقى لَهُمُ الَّذى واثَقْتُهُمْ عَلَيْهِ: على را به عنوان نشانه اى بر پادار و از مردم بيعت بگير و عهد و ميثاق مرا كه قبلاً با آنان بسته ام تجديد كن.(2)
انْ انْصِبَ لَكُمْ امامَكُمْ وَ الْقائِمَ فيكُمْ بَعْدى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى، وَ الَّذى فَرَضَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتِهِ فَقَرَنَهُ بِطاعَتِهِ وَ طاعَتى وَ امَرَكُمْ بِوِلايَتِهِ: امام شما و آن كه بعد از من در ميان شما امور را بدست مى گيرد و وصى و جانشينم را منصوب نمايم، همان كسى كه خداى عزوجل در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده، و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من قرار داده و شما را به ولايت او امر كرده است.(3)
إنْ أقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أبْيَضَ وَ أسْوَدَ: إنَّ عَلِىَّ بْنَ أبى طالِبٍ أخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فى أُمَّتى وَ الإمامَ مِنْ بَعْدى، الَّذى كانَ مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ.
در اين مجلس بپا خيزم و به هر سياه و سفيدى بفهمانم كه على بن ابى طالب برادرم و وصيم و جانشينم در امت من و امام بعد از من است. همان كسى كه منزلت او نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسول است.(4)
تمام خطبه غدير كه بعد از اين امر و به عنوان امتثال آن ادا شده تفسير «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» است.(5)
ص: 69
قسمت دوم: «بَلِّغ»
اكنون كه منظور از آنچه بايد ابلاغ گردد معلوم شد، سؤال اين است كه آيا «ولايت على عليه السلام» قبلاً ابلاغ نشده بود ؟ آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از هر فرصتى براى مطرح كردن خلافت و امامت و ولايت دوازده امام بعد از خود استفاده نمى كرد ؟ اگر چنين است پس اين تبليغ چه فرقى با تبليغ هاى قبلىِ ولايت دارد ؟
پاسخ اين است كه فرق اين ابلاغ با آنچه در قبل بوده رسميت آن از يك سو و مفصل بودن آن از سوى ديگر است. در حج هم مسئله همين طور بود. پيامبر صلى الله عليه و آلهبارها مسئله حج را مطرح كرده بود و در قرآن هم نازل شده بود و به برخى اعمال آن هم اشاره شده بود، و حتى حضرت مى توانست يك دور اعمال حج را براى مردم بيان كند بدون آنكه آنها را انجام دهد. ولى رسميت دادن به آن از يك سو و عملاً تمام جزئيات آن را براى مردم توضيح دادن از سوى ديگر، انگيزه چنين مراسمى براى حج بود.
طبيعى است كه در برخى اعمال كه هر روز يا هر چند گاه يكبار انجام مى شود و برنامه آن در چند كلمه خلاصه مى شود، نيازى به چنين مراسم مفصل نيست.
در مسائل اعتقادى هم آنچه مختصرتر است و آثار آينده ساز آن كمتر، نياز به مراسم رسمى و مفصل ندارد؛ ولى آنچه مانند «جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله» حساس است و جوانب پيچيده اى دارد، بايد در يك مراسم رسمى و تحت اعلان عمومى و با بسط همه جزئيات بيان گردد.
آنچه قبلاً درباره «ولايت على عليه السلام» در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله توسط آن حضرت گفته شده بود، چه بسا در مواردى از سر تقيه بوده و حضرت صلاح ديده اند كه جوانبى از آن بيان نشود. در مواردى مخاطب درك كاملى نداشته و مجملاً گفته شده است.
اما در خطبه غدير با ضمانت عصمت پروردگار، تمام پرده هاى تقيه كنار رفته، و مخاطبانى به تعداد كل بشريت در نظر گرفته شده اند، و در مجلسى عظيم و بى سابقه كه از قبل پيش بينى شده بود، در اتمام حجتى همه جانبه، مسئله «ولايت امامان عليهم السلام» در كامل ترين شكل خود مطرح شده است.
ص: 70
فراز دوم: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»
در اين فراز نيز دو قسمت از آيه بايد تبيين شود: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ» ، «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» .
قسمت اول: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ»
اين جمله شرطيه در اوامر الهى بر پيامبر صلى الله عليه و آله اولين و آخرين بار است، و در هيچ مورد ديگرى خداوند پس از دستورى به پيامبرش چنين خطابى نفرموده است. يعنى درباره آن حضرت انجام ندادن فرامين الهى قابل تصور نيست تا براى پيشگيرى از آن خداوند شرطى به ميان آورد.(1)
بنا بر اين، با قرائت اين آيه هر خواننده اى فورا متوجه مى شود كه در مورد اعلان ولايت زمينه خاصى بوده و جوّ خاصى حاكم شده كه به انجام رساندن چنين امرى با مشكل رو به رو شده است.
اين مشكل به صراحت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مطرح شده، و براى آنكه همه جوانب مطلب كاملاً شفاف باشد آن حضرت صريحا فرموده است:
وَ انّى راجَعْتُ رَبّى خَشْيَةَ طَعْنِ اهْلِ النِّفاقِ وَ تَكْذيبِهِمْ: من درباره انجام اين امر به پروردگارم مراجعه و تقاضاى انجام نشدن آن را نمودم از ترس طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان.(2)
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ: من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از تبليغ اين مطلب به شما معاف بدارد.(3)
طبعا اين سؤال مطرح مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از چه كسانى و از چه جهتى ترس داشت، كه با وجود آنها نتواند امر الهى را آنگونه كه بايد به ثمر رساند و ابلاغ نمايد ؟
ص: 71
باز هم براى آنكه اين احساس پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقا مطرح شود، در سخنان آن حضرت در اين مورد كلماتى از قبيل «اخْشى» ، «اتَخَوَّفُ» ، «حَذَرا» و «مَخافَةَ» به چشم مى خورد، كه صراحتا ترس از چيزى يا كسى را دليل بر اين توقف ذكر مى فرمايد.
در روايات مربوط به آيه بلّغ، هم افرادى كه حضرت از شر آنان در امان نبوده مطرح شده؛ و هم جهتى كه از آن خوف داشته و هم عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس چنين شرايطى بيان گرديده است، كه ذيلاً نمونه هاى آن را در چهار بخش ذكر مى كنيم:
ترس از چه كسانى، ترس از چه جهاتى، ريشه هاى نامساعد بودن شرايط، عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شر مردم.
الف. ترس از چه كسانى ؟
در روايات مربوط به آيه، گاهى افراد مورد نظر با همان صفت كه از آنان ترسيده مى شود ذكر شده اند مثل «أهلُ النِفاق وَ الشِقاقِ»(1) و «أهلُ الإفكِ»(2)؛ و گاهى گروه خاصى از مردم بدون ذكر خصوصيت آنان آمده مثل «قُرَيش»(3) و «أصحابى»(4) و «قَومى»(5)؛ و گاهى همه مردم به طور عموم به عنوان كلمه «ناس»(6) ذكر شده است.
در مواردى هم دو مورد با هم ذكر شده مثلاً فرموده است: اخافُ قُرَيشا وَ النّاسَ.(7)
شكى نيست كه منظور از همه مردم اكثريت آنان است، و افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد پشتيبانان ولايت بوده اند و هيچ خوفى از جانب آنان متوجه مسئله غدير نبوده است.
ص: 72
ولى اين مهم است كه بدانيم همان اكثريت مردم - از جهت ترسى كه بر آنان بوده به چند گروه تقسيم مى شدند و همه از يك جهت مشكل نداشتند؛ كه توضيح اين مطلب در قسمت بعدى ذكر خواهد شد.
اما ذكر «قريش» و «اصحاب» ناظر به حضور گروه خاصِ توطئه گر در بين آنان است كه اين مطلب بعد از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خوبى آشكار شد و همه ديدند كه سردمداران سقيفه همه از قريش بيرون آمدند، و همانان كه نام «اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله» را بر پيشانى داشتند با سوء استفاده از همين عنوان كار خود را پيش بردند و اهداف شوم سقيفه را عملى ساختند.
ب. ترس از چه جهاتى ؟
براى اعلام ولايت در غدير، با در نظر گرفتن اقشار مختلف مردم، پيامبر صلى الله عليه و آله از جهات مختلفى مى ترسيد كه اين جهات به صراحت در روايات مفسِّر آيه بلّغ آمده است. اين جهات در دو قسمت قابل بررسى است: اتفاقاتى كه ممكن بود با اعلان ولايت روى دهد، و ريشه هايى كه باعث چنين وقايعى مى شدند.
اما اتفاقاتى كه ممكن بود روى دهد - على رغم اينكه ابتداءً جان حضرت در خطر احساس مى شد - ولى تكيه كلام حضرت بر جهاتى بود كه به حفظ دين مردم باز مى گشت، اگر چه جان حضرت هم در خطر بود.
آنچه به عنوان احساس خطر در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، هشت جهت است كه به ترتيبِ شدت آنها ذكر مى شود:
جهت اول: نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت
اين كم ترين و ساده ترين برخورد كسانى بود كه ولايت على عليه السلام را قبول نمى كردند.
يعنى با آنكه مى دانستند اين ولايت از طرف خداست، ولى به عنوان سرپيچى رسما و علنا زير بار فرمان خدا نرفتنِ خود را اعلام مى كردند.
ص: 73
اين مسئله در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه آمده است: انْ لا يُطيعُوا(1): اطاعت نكنند، انْ يُخالِفُونى(2): با من مخالفت كنند، انْ لا يَقْبَلُوا قَوْلى(3): سخن مرا نپذيرند.
جهت دوم: تكذيب
به اين معنى كه به آن حضرت در مطالبى كه مى فرمايد نسبت كذب دهند و بگويند: اينها را از جانب خود مى گويى و در نسبت آن به خدا دروغ مى گويى. اين پله دوم از عكس العمل هايى بود كه انتظار مى رفت گروهى از مخالفين ولايت در غدير با اين روش رو در روى حضرت بايستند.
اين جهت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با عبارات مَخافَةَ تَكْذيبِ أهلِ الإفكِ(4): از ترس تكذيب اهل افترا، وَ خَشْيَةَ تَكْذيبِ اهْلِ النِّفاقِ(5): براى حذر از تكذيب اهل نفاق، و أن يُكَذِّبُونى(6): از ترس آنكه مرا تكذيب كنند، آمده است.
جهت سوم: اتهام
به اين معنى كه بگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح كردن مسئله ولايت را بهانه اى قرار داده تا خاندانش را بر ما مسلط كند و حكومت را از دست ديگران خارج سازد. اين نوع برخورد - كه بوى جاهليت مى دهد - با سرعت بيشترى در اذهان عموم مردم جاى مى گيرد و پذيرفته مى شود.
اين مسئله در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه آمده: أن يَتَّهِمُونى(7): از ترس آنكه مرا متهم كنند. أنْ يَقُولُوا جاءَ بِابْنِ عَمِّهِ(8): اينكه بگويند پسرعموى خود را بر سر كار آورده.
ص: 74
جهت چهارم: استهزاء و مسخره كردن
اين روش يكى از راه هاى ديرينه منافقين در برخورد با مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، تا آنجا كه گاهى پشت سر حضرت با چشم و زبان خود اشاره هاى مسخره آميز مى كردند، و يا براى حضرت لقبى نامناسب شايع مى كردند مثل كلمه «اُذُن» به معناى گوش كه ذكر خواهد شد.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در كلام خود اين مسئله را با اين جمله ياد مى كند: لِعِلْمى بِحِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ(2): به خاطر علمى كه درباره حيله هاى مسخره كنندگان اسلام دارم.
جهت پنجم: تفرقه
به اين معنى كه با مطرح شدن ولايت امير المؤمنين عليه السلام، هر يك از مردم -
با كشش ها و انحرافات درونى - در اين باره برخوردى داشته باشند و به تفرقه بيفتند و در صدد اعمال نظر خود باشند.
اين حقيقت نيز مسئله اى قابل پيش بينى بود، كه در روايت با چنين تعبيرى آمده است:
فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ وَ اهْلِ الْنِّفاقِ وَ الشِّقاقِ انْ يَتَفَرَّقُوا(3): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود و اهل نفاق و شقاوت ترس آن داشت كه مبادا متفرق شوند.
جهت ششم: اضطراب و طغيان
منظور از آن يك درجه بالاتر از تفرقه فكرى است، و نوبتِ بر هم ريختن نظم و بعد از آن طغيان و بلوا و آشوب به راه انداختن عده اى مى شود. اين احتمال نيز درباره جامعه مسلمين وجود داشت و زمينه آن فراهم بود.
ص: 75
پيامبر صلى الله عليه و آله اين نكته را به صراحت مطرح كرد: فَأَخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(1): مى ترسم نظم را بر هم ريزند. و يا در روايت آمده است: فَتَخَوَّفَ انْ يَطْغَوْا فى ذلِكَ عَلَيْهِ(2): پيامبر صلى الله عليه و آله ترس آن داشت كه در اين باره بر عليه او طغيان كنند.
جهت هفتم: بازگشت به جاهليت
اين مسئله از مهم ترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مى كرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمى گذشت و هنوز پايه هاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.
اين جهت را پيامبر صلى الله عليه و آله به چند تعبير ياد كردند:
انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(3): قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيده ام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
و يا فرمود: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاسْلامِ(4): مردم تازه مسلمان شده اند.
و يا در روايت آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَرْجِعُوا الى جاهِلِيَّةٍ(5): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند.
جهت هشتم: خطر جانى براى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام
اين خطر كه در بازگشت از تبوك سابقه داشت، و منافقين نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را در
ص: 76
راه بازگشت از جنگ تبوك و قتل امير المؤمنين عليه السلام را هنگام استقبال از پيامبر صلى الله عليه و آله در همان جنگ كشيده بودند و اجرا هم كردند؛ ولى خداوند آن دو بزرگوار را حفظ كرد.(1)
در اين موقعيت هم به طور جدى در چنين فكرى بودند و از هنگامى كه متوجه جدى بودن مراسم غدير شدند سعى داشتند قبل از اعلان ولايت در غدير آن حضرت را به قتل برسانند(2)، و وقتى موقعيتى نيافتند باز هم دست برنداشتند تا در گردنه هَرشى در بازگشت از غدير نقشه خود را عملى كردند؛ ولى خداوند به پيامبرش خبر داد و او را از شر آنان نجات داد.(3)
اين خطر نيز به صراحت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: اىْ رَبِّ، انّى اخافُ قُرَيْشا وَ النّاسَ عَلى نَفْسى وَ عَلِىٍّ(4): پروردگارا، من از قريش و مردم بر جان خود و على مى ترسم.
ج. ريشه هاى نامساعد بودن شرايط
اكنون با مرورى بر روايات مربوط به آيه بلّغ، آنچه به عنوان ريشه و علت اين جو فكرى نامساعد در جامعه مسلمين مى توانست باشد، ذكر مى كنيم:
1. نفاق
دورويى و نفاق در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به اعلاترين درجه در جامعه مسلمين وجود داشت، چرا كه بسيارى از آنان كه مسلمان مى شدند در قلوبشان ايمان وجود نداشت و فقط به زبان اقرار مى كردند. اسلام آوردن بسيارى از مردم يا به طمع اوج گيرى اين دين الهى در آينده بود كه روز به روز آثار آن را مى ديدند، و يا از ترس شمشير و قتل بود، و يا براى رسوا نشدن همرنگ جماعت مى شدند.(5)
ص: 77
اكنون انبوهى از منافقين در ميان جمعيت حاضر در غدير وجود داشتند، كه احتمال مى رفت با كوچك ترين تغيير شرايط بتوانند اوضاع را در دست بگيرند و بلوايى بپا كنند، زيرا همينان قبلاً نيز در برابر اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله دست به كارشكنى هاى بسيارى زده بودند.
اين خطر جدى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به اين تعابير آمده است: خَشْيَةَ طَعْنِ اهْلِ النِّفاقِ(1): از ترس اهل نفاق، لِعِلْمى بِكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ(2): به خاطر آگاهى من از زياد بودن تعداد منافقين.
در احاديث مربوط به آيه نيز مى فرمايد: خَشِىَ مِنْ اهْلِ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ(3): از اهل نفاق و شقاوت ترسيد، و يا مى فرمايد: امَرَهُ بِتَرْكِ الْحَفْلِ بِاهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ: خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه با اهل كجروى و دورويى همنشينى نكند(4)، و يا در حديثى آمده: فَضاقَ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله بِذلِكَ ذَرْعا لِمَعْرِفَتِهِ بِفَسادِ قُلُوبِهِمْ(5): با در نظر آوردن اين مطلب دنيا بر پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ آمد، چرا كه از فساد قلوب آنان اطلاع داشت.
2. دشمنى با على عليه السلام
كينه توزى نسبت به على عليه السلام از ريشه هاى اساسى در مخالفت با مسئله ولايت بود. اين دشمنى در افراد ولدالزنا و ولد حيض و بسيارى از منافقين ذاتى بود(6)، و عده بسيارى هم بودند كه در جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله پدران و برادران و ساير فاميلشان به دست امير المؤمنين عليه السلام به قتل رسيده بودند و يا به دست آن حضرت ضربتى خورده يا اسير شده و يا مورد مجازاتى قرار گرفته بودند.
ص: 78
اكنون همه اين افراد مى بايست در برابر منبر غدير زانو مى زدند و مى شنيدند كه صاحب اختيارشان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله همين على بن ابى طالب عليه السلام است، و پيداست كه تحمل چنين مقامى درباره آن حضرت براى چنين كسانى بسيار سنگين بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين ريشه اساسى را به طور جدى در نظر داشت و متن حديث درباره آن چنين مى گويد: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَتَفَرَّقُوا لِما عَرَفَ مِنْ عَداوَتِهِمْ وَ لِما تَنْطَوى عَلَيْهِ انْفُسُهُمْ لِعَلِىٍّ عليه السلام مِنَ الْعَداوَةِ وَ الْبَغْضاءِ(1): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه متفرق شوند، به خاطر عداوتى كه از آنان سراغ داشت، و به خاطر دشمنى و كينه اى كه نسبت به على عليه السلام داشتند.
3. تازه مسلمان بودن و نزديكى به جاهليت
اين يك امر طبيعى است كه هر كس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود.
در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت. عده اى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مى كردند و هنوز ريشه هاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطره هاى جنگ هاى بدر و احد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آماده اى براى تحريك آنان بود.
ص: 79
اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد، و حضرت چنين تعبير فرمود: انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(1): سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيده ام تا آنكه در برابر من تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مى كند و مى فرمايد: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بالاسْلامِ فَاخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(2): سابقه مردم با اسلام نزديك است، مى ترسم به اضطراب بيفتند.
در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله أنْ يَتَّهِمُوهُ لأنَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ(3): پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند. و يا چنين آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً(4): پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت بازگردند.
4. كمى متقين
يكى از ريشه هاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مى دارند و هيچ ترس و واهمه اى هم به خود راه نمى دهند.
آنچه به معناى تقواى بازدارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانه اى مى توانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.
ص: 80
اين همان چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ(1): اى مردم ! از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم.
د. عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شرّ مردم
اكنون نوبت آن است كه عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله را هنگام احساس چنين شرى از جانب مردم ذكر كنيم. در رواياتى حالت درونى حضرت را مجسم مى كند كه فرمود: انَّهُ قَدْ نَزَلَ عَلَىَّ امْرٌ ضِقْتُ بِهِ ذَرْعا(2): مسئله اى بر من نازل شده كه كه به خاطر آن به تنگ آمده ام.
يا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى ارْسَلَنى الَيْكُمْ بِرِسالَةٍ وَ انّى ضِقْتُ بِها ذَرْعا(3): خداوند تبارك و تعالى رساندن پيامى به شما را بر عهده من گذاشته است، و من براى انجام آن خود ا در فشار مى بينم؛ كه منظور از اين عبارت حالت و شرايطى است كه از به تنگ آمدن و در تنگنا قرار گرفتن و راه ها را مسدود ديدن به كسى دست مى دهد.
در روايتى ديگر تأثير اين انقلاب درونى را نشان مى دهد و مى گويد: فَبَكى النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ(4): پيامبر صلى الله عليه و آله گريست به گونه اى كه محاسن مباركش از اشك خيس شد.
در حديثى ديگر انعكاس عملى اين تأثير بيان شده: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يُحَدِّثَ النّاسَ بِشَىْ ءٍ(5): پيامبر صلى الله عليه و آله ترجيح داد كه فعلاً در اين باره براى مردم چيزى نگويد.
ص: 81
قسمت دوم: «فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»
با روشن شدن عللى كه باعث مراجعه پيامبر صلى الله عليه و آله به درگاه الهى درباره ابلاغ امر ولايت شد، نوبت آن است كه به بررسى پاسخ الهى به اين مراجعه و راهى كه خداوند براى حل اين مشكلات قرار داد، بپردازيم.
در اينجا آنچه در متون روايات در اين باره آمده ذكر مى كنيم، و تحليل و نتيجه گيرى صحيح آن را در پايان بحث هاى مربوط به آيه ذكر مى نماييم:
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مشكلات را مطرح كرد و پيرو آن معذور داشتن خود را از ابلاغ اين پيام در چنان شرايطى درخواست نمود، از طرف خداوند تأكيد بر ابلاغ و عدم امكان الغاى آن مطرح شد.
اين پاسخ الهى در بعضى روايات به صورت مجمل ذكر شده و با عبارات: وَعيدٌ مِنْ رَبّى، وَعيدٌ بَعْدَ وَعيدٍ(1)، تَهْديدٌ وَ وَعيدٌ(2)، تَهْديدٌ بَعْدَ وَعيدٍ(3) آمده كه منظور آميزه اى از تهديد و وعده ناگوار است.
همين اجمال در روايتى چنين آمده است: أتاهُ جَبْرِئيلُ بِالزَّجْرِ وَ الانْتِهارِ(4): جبرئيل دستور منع و پيشگيرى از عدم ابلاغ را آورد، كه به معناى هشدار نسبت عواقب انجام نشدن چنين ابلاغى و منع شديد از چنين فكر و تصميمى است.
در روايات ديگرى اين تهديد و وعده ناگوار الهى صريحا ذكر شده است. در بعضى از اين موارد فقط نارضايتى خداوند و ناقص ماندن رسالت الهى و بى ارزش شدن عمل مطرح شده است. اصل آن در متن آيه است كه مى فرمايد: «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى خداوند رسالتى را بر دوش تو قرار داده و تو از آن شانه خالى كرده اى، و يا به اين معنى كه اگر در ابلاغ ولايت كوتاهى كنى نبوت خود را ناقص گذاشته اى.
ص: 82
مورد ديگر در متن خطبه غدير است؛ آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه مِنّى إلاّ أنْ أبَلِّغَ ... : بعد از همه اين مشكلات خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه ابلاغ كنم.
مورد ديگر روايتى است كه آن حضرت خطاب به امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايد: لَوْ لَمْ ابَلِّغْ ما أُمِرْتُ بِهِ مِنْ وِلايَتِكَ لَحَبِطَ عَمَلى(1): اگر ابلاغ نكنم آنچه مأمور به آنم از ولايت تو عمل من بى ارزش مى شود.
در رواياتى هم اين تهديد الهى در شديدترين نوع آن يعنى عذاب و عقوبت الهى مطرح شده كه مى تواند نتيجه نرساندن رسالت و نارضايتى الهى باشد. در روايتى تعبير: عُقُوبَة اللّه ايّاىَ(2): عقوبت خدا نسبت به من، آمده است.
در موردى ديگر مى فرمايد: فَاوْعَدَنى لاَبَلِّغُها اوْ لَيُعَذِّبُنى(3): خدا مرا تهديد كرده كه يا اين پيام را ابلاغ نمايم و يا مرا عذاب مى نمايد.
در متن خطابه غدير مى فرمايد: حَذَرا مِنْ أنْ لا أفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى أحَدٌ وَ إنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ: از ترس اينكه مبادا انجام ندهم و عقوبت هلاك كننده اى از سوى خدا بر من فرود آيد كه احدى نتواند آن را از من دفع كند هر چند كه حيله او عظيم باشد و دوستى او خالص باشد.
در حديثى ديگر، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اين هم شديدتر مطرح مى كند و مى فرمايد: فَهُوَ أهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ أنْ يُعاقِبَنِىَ الْعُقُوبَةَ الْمُوجِعَةَ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(4): ابلاغ چنين پيامى براى من آسان تر است از اينكه خداوند با عقوبت دردناك در دنيا و آخرت مرا عذاب كند.
ص: 83
فراز سوم: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»
چهار نكته مهم درباره اين قسمت آيه بايد در نظر گرفته شود:
نكته اول: دراين آيه به جاى كلماتى از قبيل «حفظ» ، «وقى» ، «صون» ، از كلمه «عصم» استفاده شده است. اين كلمات با آنكه مترادف هستند ولى از نظر معناى دقيق، هر يك ظرافت هايى دارند كه استفاده از آنها را در مورد خاص خودشان مناسب تر مى نمايد.
فرق «عصم» با ساير الفاظى كه به معناى حفظ كردن است، در جهت «منع» آن است.
حفظ كردن در شرايط مختلفى قابل تصور است: گاهى كسى براى پيشگيرى از خطرِ احتمالى اقدام به حفاظت از خود يا ديگرى مى نمايد، كه در اين صورت «عصم» به كار نمى رود. اين لفظ در جايى استفاده مى شود كه خطر فعلاً هست و وجود عينى آن احساس مى شود، و به عنوان دفاع و مقابله با آن خطر اقدام به حفظ مى شود؛ و در واقع از برخورد خطر با شخص يا شيئ مورد نظر ممانعت مى شود.
بنا بر اين، جمله «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ؛ يعنى اى پيامبر، خداوند متعال تو را از همه خطراتى كه خود را در معرض آن مى بينى و حقيقتا وجود دارد، حفظ خواهد كرد.
نكته دوم: وقتى خداوند ضمانت حفظ كسى را نمايد، اين يد قدرت اوست كه هر احتمال خطرى را از بين مى برد و اطمينان قلبى صد در صد ايجاد مى كند.
درباره اين ضمانت الهى، امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايد: ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ(1): خداوند براى پيامبر صلى الله عليه و آله حفظ او از شر آنان را ضمانت فرمود. و امام رضا عليه السلام مى فرمايد: ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ(2): هر تقيه اى را با ضمانت الهى از ميان برداشت.
ص: 84
نكته سوم: اين ضمانت در محدوده اجراى برنامه غدير و اعلان رسمى ولايت امير المؤمنين عليه السلام است. يعنى نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از اين بود كه با مشكلات موجود نتواند اين اتمام حجت بزرگ و ابلاغ عظيم را به مرحله عمل برساند، و خداوند با اين ضمانتِ حفظ زمينه را براى اعلان ولايت آماده كرد. بنا بر اين، اگر تا رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بعد از آن اين نگرانى ها دوباره به ميان آمده و گاهى به مرحله عمل هم رسيده است، اين منافاتى با آيه ندارد.
نكته چهارم: ضمانت خداوند درباره مشكل عمومى اين ابلاغ است، و ربطى به قلوب مردم و رفتار آنان ندارد. بنا بر اين، گفتگوها و كارهايى كه مخفيانه بين آنان رد و بدل شده - بدون آنكه بتواند خللى به برنامه غدير وارد كند - از اين ضمانت خارج است.
بايد گفت: اصولاً چنين مسايلى نياز به ضمانت ندارد، زيرا خللى به اين ابلاغ وارد نمى كند.
با توجه به چهار نكته فوق، نوبت آن است كه اين فراز آيه را در سه بخش مورد بررسى قرار دهيم:
1. حفظ از چه كسى و چه چيزى ؟
آنچه در بيان نگرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شد مورد ضمانت الهى است، كه در آيه به شكل مطلق مطرح شده و حفظ از مردم ذكر گرديده است. حفظ از منافقين، قريش، اصحاب، و به تعبيرى اكثريت مردم كه در آيه با تعبير «ناس» آمده است.
حفظ از مخالفت و تكذيب و اتهام و استهزاء علنىِ مردم، و در كنار آن حفظِ جامعه از تفرقه و اضطراب و طغيان و بازگشت علنى به جاهليت، و در رأس همه حفظِ جان پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام تا برگزارى كامل مراسم سه روزه غدير؛ مواردى است كه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مشكلات بر سر راه اين ابلاغ مطرح شده بود، و خداوند حفظ و حراست از همه را ضمانت فرمود.
ص: 85
در يك جمله مى توان گفت: خداوند از شر هر كسى و از هر خطرى كه به عنوان مانع بر سر راه اين اتمام حجت مطرح بوده، حفظ را ضمانت فرموده در حدى كه بدون هيچ دغدغه اى راه آن هموار باشد.
2. درخواست حفظ
يكى از نكات قابل توجه اين است كه وقتى عذر پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ابلاغ اين پيام پذيرفته نشد، آن حضرت درخواست عصمت از خداوند نمود، و اين ضمانت حفظ در واقع پاسخ به خواسته حضرت بود. اين مطلب در سه روايت با جزئياتش منعكس است:
در روايت حذيفه چنين است:
فَقُلْتُ لِصاحِبى جَبْرَئيلَ: يا خَليلى، إنَّ قُرَيْشا قالُوا لى كَذا وَ كَذا ! فَاتَى الْخَبَرُ مِنْ رَبّى فَقالَ: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1): به جبرئيل اين اظهار نگرانى را كردم كه قريش مطالبى به من گفته اند ! از جانب خدا برايم خبر آمد كه «خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .
در حديث ديگرى فقط به سه مرحله اى بودن نزول آيه اشاره شده است كه بار اول جبرئيل نازل شد و قسمت اول آيه را آورد. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار نگرانى فرمود قسمت دوم آيه هم نازل شد، و اين بار كه حضرت نگرانى خود را اعلام كرد مى گويد:
فَعَرَجَ جَبْرَئيلُ وَ نَزَلَ عَلَيْهِ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ وَ كانَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله بِمَوْضِعٍ يُقالُ لَهُ غَديرَ خُمٍّ. فَقالَ لَهُ: يا رَسُولُ اللّه، قالَ اللّه تَعالى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » : جبرئيل بالا رفت و روز سوم بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد در حالى كه آن حضرت در غدير خم بود و قسمت سوم آيه (وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) را هم نازل كرد.(2)
ص: 86
در حديث ديگر جزئيات اين درخواستِ حفظ و پاسخ الهى مفصل تر آمده است:
... وَ سَأَلَ جَبْرَئيلُ انْ يَسْأَلَ رَبَّهُ الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ انْتَظَرَ انْ يَأْتِيَهُ جَبْرَئيلُ بِالْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ عَنِ اللّه جَلَّ اسْمُهُ. فَأَخَّرَ ذلِكَ ... . فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ مِنَ اللّه جَلَّ جَلالُهُ بِالَّذى ارادَ؛ حَتّى بَلَغَ كُراعَ الْغُمَيْمِ فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ امَرَهُ بِالَّذى اتاهُ فيهِ مِنْ قِبَلِ اللّه وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ.
فَقالَ: يا جَبْرَئيلُ، انّى اخْشى قَوْمى ... . فَسَأَلَ جَبْرَئيلُ كَما سَأَلَ بِنُزُولِ آيَةِ الْعِصْمَةِ، فَأَخَّرَهُ ذلِكَ فَرَحِلَ. فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ اتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ بِالزَّجْرِ وَ الانْتِهارِ وَ الْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ(1):
پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل درخواست كرد كه حفظ از مردم را از خدا بخواهد، و منتظر ماند تا جبرئيل خبر اين حفظ از مردم را از طرف خدا بياورد، ولى اين مسئله تأخير پيدا كرد ... ، تا آنكه بار ديگر جبرئيل نازل شد، ولى از طرف خداوند جل جلاله حفظ درباره آنچه مى خواست را نياورد. تا آنكه به كُراعُ الْغُمَيْم رسيد و در آنجا دوباره جبرئيل آمد و همان دستورى كه از طرف خدا آورده بود دوباره تكرار كرد ولى خبر حفظ را نياورد.
حضرت فرمود: اى جبرئيل، من از قوم خود ترس دارم ... . و بار ديگر از جبرئيل نازل شدن آيه درباره حفظ را طلب كرد و به همين جهت كار ابلاغ را به تأخير انداخت و از آنجا هم حركت كرد. به غدير خم كه رسيد پنج ساعت از روز گذشته جبرئيل با تأكيد بر ابلاغ پيام و منع از ترك آن به همراه خبر حفظ از مردم نازل شد.
3. عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ضمانت حفظ
پس از اينكه با ضمانت الهى همه نگرانى ها از ميان رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله براى هوشيارى مردم جملات مهمى بر زبان مبارك جارى كرد كه حاكى از تصميم قاطع و جدى بر ابلاغ ولايت بود.
ص: 87
از جمله فرمود: لاَمْضِيَنَّ امْرَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ(1): حتما امر خداى عزوجل را به مرحله اجرا خواهم گذاشت.
ونيز فرمود: اؤَدّى ما اوْحى الَىَّ رَبّى(2): آنچه پروردگارم بر من وحى كرده ادا مى كنم.
آن حضرت براى آنكه بفهماند ديگر هيچ ترسى از هيچ چيزى وجود ندارد فرمود: ألا وَ انّى غَيْرَ هائِبٍ لِقَوْمٍ وَ لا مُحابٍ لِقَرابَتى(3): بدانيد كه من از هيچ گروهى ترس ندارم و به خاطر فاميلم خود را به گناه نمى اندازم» .
از سوى ديگر براى آنكه فورى بودن اين دستور را به همه نشان دهد فرمود: أنيخُوا ناقَتى، فَوَاللّه ما أبْرَحُ مِنْ هذَا الْمَكانِ حَتّى أبْلُغَ رِسالَةَ رَبّى(4): شتر مرا بخوابانيد، كه به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.
همچنين براى آنكه اين اعلان را عمومى كند فرمود: أيُّهَا النّاسِ أجيبُوا داعِىَ اللّه، أنَا رَسُولُ اللّه (5): اى مردم دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم.
در پى اين اعلام دستور داد كسانى را كه براى فرار از اين برنامه عظيم پيشاپيش از غدير خم عبور كرده بودند بازگردانند و همه براى بلندترين خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره مهم ترين رسالت آن حضرت آماده شوند.
در سايه همين ضمانت حفظ الهى بود كه با حضور آن همه منافق و توطئه گر، خطابه يك ساعته پيامبر صلى الله عليه و آله در كمال آرامش ايراد شد(6) و در بين سخنرانى بدون آنكه نظم مجلس بر هم ريزد، آن حضرت امير المؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد
ص: 88
و معرفى نمود(1) و در اواخر خطبه از مردم بيعت لسانى گرفت و مطالب مفصلى را كلمه كلمه فرمود و مردم تكرار كردند و بدانها اقرار نمودند(2)، بدون آنكه كوچك ترين صداى مخالفى از مردم بلند شود و يا كسانى قدرت داشته باشند در اين فرصت ها مجلس را بر هم بريزند.
بعد از آن بستن عمامه سحاب(3) و سرودن شعر غدير توسط حسان بن ثابت با حضور مردم در كمال آرامش انجام شد.(4)
از همه مهم تر اينكه در طول سه روز آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى به نوبت آمدند و با پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام جداگانه بيعت كردند(5) و در طول اين سه روز هيچ كس جرئت كوچك ترين اخلال در نظم پيدا نكرد؛ در حالى كه منافقين بين آن جمعيت آمادگى هر اغتشاشى را داشتند، و اين خدا بود كه قلب و جسم و روح آنان را تسخير كرد تا اراده خود را تحقق بخشد.
نكته بسيار مهم در مسئله حفظ الهى از شر مردم اين است كه همه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از شر آن مى ترسيد و به عنوان سدّى در برابر مسئله اعلان ولايت پيش بينى مى كرد واقعا وجود داشت؛ و خداوند ضمانت كرد آنچه هست را با قدرت مطلقه خويش دفع كند و نگذارد آن مسائل به مرحله اى برسد كه مانع از اجراى آزادانه و بدون تقيه مراسم سه روزه غدير در كمال آرامش شود.
در اينجا جا دارد تفصيلى از فتنه هاى پشت پرده غدير طبق آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كرد بيان شود، تا معلوم شود جز معجزه الهى و يد قدرت پروردگار نمى توانست اجراى برنامه غدير را ضمانت كند، و آن مراسم عظيم و سه روزه در همه ابعاد پيش بينى شده اش تحقق يابد.
ص: 89
نگرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله عبارت بودند از:
نپذيرفتن مردم.
تكذيب آنان.
اتهام به حضرت.
استهزاء نسبت به حضرت.
تفرقه مردم.
اضطراب و طغيان مردم.
بازگشت مردم به جاهليت.
خطر جانى نسبت به خود و على عليه السلام.
ذيلاً شواهد دال بر وجود همه اين موارد را همزمان با مراسم غدير ذكر مى كنيم تا عمق معناى «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» را بهتر درك كنيم:
شاهد اول: نپذيرفتن ولايت
عده اى از منافقين گفتند: لا نَرْضى انْ يَكُونَ وَزيرَهُ(1): ما راضى نمى شويم كه على وزير او باشد.
عده اى از منافقين به يكديگر گفتند: انَّ افْئِدَتَنا لا تَقْوى عَلى ذلِكَ أبَدا مَعَ الطّاعَةِ لَهُ(2): هرگز قلوب ما طاقت پذيرش ولايت را ندارد در حالى كه بخواهيم مطيع او هم باشيم.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، دو نفر از قريش سرهاى خود را به يكديگر نزديك كردند و گفتند: وَ اللّه لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا(3): به خدا قسم در برابر آنچه او گفت ابدا تسليم نخواهيم شد.
ص: 90
عده اى از منافقين در بين خود گفتند: ما لَكُمْ فِى الْحَياةِ مِنْ حَظٍّ انْ افْضَى الامْرُ الى عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ، وَ انَّ مُحَمَّدا عامِلُكُمْ عَلى ظاهِرِكُمْ وَ انَّ عَلِيّا يُعامِلُكُمْ عَلى ما يَجِدُ لِنَفْسِهِ مِنْكُمْ، فَأحْسِنُوا النَّظَرَ فى ذلِكَ وَ قَدِّمُوا رَأْيَكُمْ فيهِ(1):
اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد شما را از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كرد ولى على طبق آنچه در نفس خود درباره شما مى يابد با شما برخورد خواهد كرد. پس در اين مسئله نيك بنگريد و نظرات خود را ارائه دهيد.
عده اى از قريش پس از منبر و خطبه غدير نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: مردم راضى نمى شوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر امامت را از او به ديگرى منتقل كنى بهتر خواهد بود. حضرت فرمود: من در اين باره اختيارى ندارم ! گفتند: اكنون كه از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمى دهى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن. ولى پيامبر صلى الله عليه و آله اين پيشنهد را هم همانند قبلى ها نپذيرفت.(2)
شاهد دوم: تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله ولايت الهى
تكذيب به اين معنى كه در نسبت مسئله تبليغ ولايت به امر پروردگار تشكيك كنند، و درصدد جلوه دادن آن به صورت يك امر شخصى باشند. يعنى بگويند:
اينكه مى گويى ولايت را از طرف خدا آورده اى دروغ مى گويى ! اين مسئله در غدير به طور شاخص از ابوبكر و عمر سر مى زد و به بهانه هاى مختلف در صدد القاء چنين شبهه اى بودند. به محض آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر غدير قرار گرفت با تمسخر به اطرافيانش گفت: اكنون بر مى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است(3) ! !
ص: 91
جلوه ديگر آن هنگام بيعت بود كه همه مردم بدون چون و چرا بيعت كردند و فقط ابوبكر و عمر قبل از بيعت پرسيدند: مِنَ اللّه اوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا اين مسئله ولايت از طرف خداست يا رسولش ؟ يعنى خدا به تو دستور داده يا از طرف خود مى گويى ؟ ! در واقع مى خواستند اين احتمال را ايجاد كنند كه ممكن است تعيين خليفه يك امر شخصى باشد و امرى الهى نباشد.
لذا حضرت فورا آن را رد كرده فرمود: وَ هَل يَكُونُ مِثْلُ هذا عَنْ غَيْرِ امْرِ اللّه ؟ نَعَمْ، امْرٌ مِنَ اللّه وَ مِنْ رسُولِهِ: آيا مثل اين مسئله بدون امر خدا مى شود ؟ ! بلى، امرى از جانب خدا و رسولش است.(1)
بارزترين نمونه كه پاسخ همه تكذيب ها با جواب دندان شكن الهى داده شد و به همه فهماند كه ولايت مستقيما از جانب خداست، ماجراى حارث فهرى بود كه گستاخانه تكذيب خود را مطرح كرد و گفت: اين همه دستورات كه از طرف خدا آوردى همه را قبول كرديم؛ اكنون نوبت اين رسيده كه پسر عمويت را بر ما حاكم كنى ؟ آيا اين را از پيش خود مى گويى يا از جانب خداست ؟
حضرت فرمود: خدا به من وحى كرده و واسطه بين من و خدا جبرئيل است و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمى كنم.
حارث با جسارت تمام به خداى غدير خطاب كرد: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست، سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى دردناك بر ما فرست.
خداوند هم فورا پاسخ او را داد تا در نسبت غدير و ولايت به پروردگار جهان شبهه اى ايجاد نشود، و سنگريزه اى فرستاد و او را هلاك كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا به عنوان تأكيد اين مطلب به مردم فرمود: شنيديد و ديديد ؟ گفتند: آرى(2) !
ص: 92
شاهد سوم: اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد !
يكى ديگر از تحريكات منافقين براى تخريب غدير، بيدار كردن احساسات جاهلى مردم بود كه بگويند: اين برنامه ظاهر سازى براى مسلط كردن خاندان خود بر مردم تا آخر دنياست. اين گونه مطالب در بين مردمى كه تعصبات بى اساس در بين آنان رواج فراوانى داشت تأثير لازم را مى گذاشت و ضربه بر غدير مى زد. نمونه هايى از آن را مرور مى كنيم:
عده اى با اعلان ولايت گفتند: هذِهِ مِنْهُ عَصَبِيَّةٌ(1): اين از طرف او يك تعصب است !
عمر گفت: لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعِ ابْنِ عَمِّهِ(2): خوب بازوى پسر عمويش را محكم بلند مى كند !
عده اى از مردم گفتند: انَّ مُحَمَّدا لَيَدْعُونا فى كُلِّ وَقْتٍ الى امْرٍ جَديدٍ، وَ قَدْ بَدَأَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ يُمَلِّكُهُمْ رِقابَنا(3): محمد هر از چند گاهى ما را به مسئله جديدى فرا مى خواند، و اكنون نوبت اهل بيتش شده كه آنان را بر گُرده ما سوار مى كند.
گروهى از منافقين گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ ؟ ! لَوْ قَدَرَ انْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ(4): به اين جوان مغرور شده است ! چه خبر است كه بازوى او را بلند مى كند ؟ ! اگر مى توانست آن را مانند كسرى و قيصر قرار دهد چنان مى كرد.
عده اى ديگر گفتند: انَّ مُحَمَّدا يُريدُ انْ يَجْعَلَ هذَا الامْرَ فى اهْلِ بَيْتِهِ كَسُنَّةِ كَسْرى وَ قَيْصَرَ الى آخِرِ الدَّهْرِ(5): محمد مى خواهد امر خلافت را تا آخر روزگار مانند كسرى و قيصر در اهل بيتش قرار دهد.
ص: 93
شاهد چهارم: استهزاء و به مسخره گرفتن غدير
يكى از حربه هاى منافقين در طول بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بى ادبى و جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت و حرمت شكنى بود كه از نمادهاى آن مسخره كردن بود و قرآن هم به اين مطلب تصريح كرده است. در غدير كه غيظ منافقين به اوج خود رسيده بود، اين مسئله چند بار تكرار شد كه نمونه هاى آن را مرور مى كنيم:
به محض آماده شدن منبر غدير، عمر گفت: أما وَاللّه لَيَأْتِيَنَّكُمْ بِداهِيَةٍ(1): به خدا قسم، آگاه باشيد كه مسئله عظيم ناراحت كننده اى براى شما خواهد آورد.
در همان مورد عمر گفت: أما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ(2): نمى بينيد چشمان او را كه مانند چشمان ديوانه است.
يكى ديگر از منافقين گفت: ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٍ(3): نمى بينيد چشمان او را كه گويى ديوانه است.
عده اى از منافقين پس از سخنرانىِ غدير در خيمه هاى خود جمع شده و با يكديگر چنين مى گفتند: وَ اللّه انْ كُنّا اصْحابَ كَسْرى وَ قَيصَرَ لَكُنّا فِى الْخَزِّ وَ الْوَشى وَ الدّيباجِ وَ النِّساجاتِ، وَ انّا مَعَهُ فِى الاخْشَنَيْنِ: نَأْكُلُ الْخَشِنَ وَ نَلْبِسُ الْخَشِنَ، حَتّى اذا دَنا مَوْتُهُ وَ فَنِيَتْ ايّامُهُ وَ حَضَرَ اجَلُهُ ارادَ انْ يُوَلِّيَها عَلِيّا مِنْ بَعْدِهِ. اما وَ اللّه لَيَعْلَمَنَّ(4):
به خدا قسم، اگر از اصحاب كسرى و قيصر بوديم اكنون در لباس هاى خز و رنگارنگ و ديبا و بافته ها بوديم، ولى همراه او در دو خشن به سر مى بريم: هم خوراك خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم. اكنون هم كه مرگ او نزديك شده و اجل او رسيده مى خواهد اين سلطه را به على بعد از خود واگذارد. به خدا قسم خواهد دانست ! !
ص: 94
عمر وقتى در روز غدير بيعت كرد، شانه ها را بالا انداخت و رو به ابوبكر گفت: لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعَىْ ابْنِ عَمِّهِ(1): عجب بازوى پسر عمويش را محكم بلند كرده است.
معاويه پس از سخنرانى غدير برخاست و متكبرانه حركت كرد و با غضب بيرون آمد، در حالى كه دست راست خود را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيره تكيه داده بود و مى گفت: وَ اللّه لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا عَلى مَقالَتِهِ وَ لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَتَهِ(2): به خدا قسم، محمد را بر گفتارش تصديق نمى كنيم و براى على به ولايتش اقرار نمى كنيم !
پيرمردى از منافقين گفت: لَئِنْ كُنّا بَيْنَ اقْوامِنا كَما يَقُولُ هذا لَنَحْنُ اشَرُّ مِنَ الْحَميرِ:
اگر ما در بين خويشاوندان خود آنگونه كه اين مرد مى گويد باشيم از خران هم بدتريم ! ! جوانى از منافقين كه در كنارش بود گفت: لَئِنْ كُنْتَ صادِقا لَنَحْنُ اشَرُّ مِنَ الْحَميرِ(3): اگر راست بگويى ما واقعا از خران هم بدتريم !
سه نفر از منافقين در خيمه خود مخفيانه صحبت مى كردند. يكى گفت: وَ اللّه انَّ مُحَمَّدا لاَحْمَقٌ انْ كانَ يَرى انَّ الامْرَ يَسْتَقيمُ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِهِ: به خدا قسم محمد احمق است اگر خيال مى كند خلافت بر قامت على بعد از او راست خواهد آمد ! ديگرى گفت: اتَجْعَلُهُ احْمَقَ ؟ ! الَمْ تَعْلَمْ انَّهُ مَجْنُونٌ قَدْ كادَ انْ يَصْرَعَ ... : او را احمق حساب مى كنى ؟ ! خبر ندارى كه او ديوانه است، و نزديك بوده به صرع گرفتار شود ؟ ! سومى گفت: دَعُوهُ ! انْ شاءَ انْ يَكُونَ احْمَقَ وَ انْ شاءَ انْ يَكُونَ مَجْنُونا ! وَ اللّه ما يَكُونُ ما قالَ ابَدا(4): او را رها كنيد ! مى خواهد احمق باشد يا ديوانه ! به خدا قسم آنچه او گفت هرگز واقع نخواهد شد.
ص: 95
پس از سخنرانى هنگامى كه مردم از كنار منبر پراكنده شدند چند نفر از قريش جمع شده بودند و بر آنچه به وقوع پيوست تأسف مى خوردند. در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان گذشت. يكى از آنان گفت: لَيْتَ مُحَمَّدا امَّرَ عَلَيْنا هذَا الضَّبَ دونَ عَلِىٍّ(1): اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد.
شاهد پنجم: تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت
تفرقه و اختلاف در مرحله فكرى و عملى امرى بود كه طبيعتا با اعلام ولايت پيش مى آمد، زيرا عده اى آن را مى پذيرفتند و عده اى به سكوت برگزار مى كردند و عده اى مخالفت مى نمودند. در غدير به ضمانت خداوند مرحله عملى آن هرگز اتفاق نيفتاد، ولى مرحله فكرى آن خود را نشان داد:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: يُوَطِّنُونَ انْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ انْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً: خود را براى تمرد بر على در آن هنگام كه اتفاقى برايت بيفتد (يعنى مرگ) آماده مى كنند.(2)
در حديث ديگرى آمده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را در روز غدير در آن جايگاه قرار داد مردمِ منحرف سه دسته شدند: عده اى گفتند: ضَلَّ مُحَمَّدٌ: محمد گمراه شده است ! ! عده اى ديگر گفتند: غَوى: به آرزوهايش دل خوش كرده است ! و گروه ديگرى گفتند: بِهَواهُ يَقُولُ فى اهْلِ بَيْتِهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ: درباره اهل بيتش و پسر عمويش به دلخواه خويش سخن مى گويد.(3)
شاهد ششم: طغيان و توطئه
طغيان و اضطراب در غدير به مرحله عمل نرسيد و اين همان ضمانت الهى بود، ولى نقشه هاى طغيان و اقدامات براندازنده و توطئه هاى مخرّب به طور جدى جريان داشت.
ص: 96
همين اقدامات بود كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله چنان سريع به مرحله عمل درآمد كه فرصت هرگونه مقابله را سلب كرد و قدرت را در دست گرفت. نمونه هايى از آنچه در غدير به عنوان توطئه جريان داشت ذكر مى كنيم:
منافقين گفتند: لَئِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ لَنُخَرِّبُ دينَهُ(1): اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مى كنيم.
در روايتى آمده است: انَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَؤُوا بَيْنَهُمْ انْ كانَتْ لِمُحَمَّدٍ كائِنَةً لَنَدْفَعَنَّ عَنْ عَلِىٍّ هذَا الامْرَ وَ لا نَتْرُكَنَّهُ لَهُ(2): عده اى از تمردكنندگان و زورگويانشان در بين خود هم پيمان شدند كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد خلافت را از على دور كنيم و نگذاريم در اختيار او قرار بگيرد.
پنج نفر از اصحاب صحيفه ملعونه اول پيمان نامه اى امضا كردند، و سپس آن را در كعبه دفن نمودند. در آن صحيفه نوشته شده بود:
إنْ أماتَ اللّه مُحَمَّدا اوْ قُتِلَ لا يَرُدُّ هذَا الامْرَ فى اهْلِ بَيْتِهِ: اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت به اهل بيتش باز نگردد. اين پنح نفر عبارت بودند از ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل.(3)
وقتى سالم مولى ابى حذيفه از چهار نفر ديگر سؤال كرد براى چه جمع شده ايد، آنها گفتند: انّا قَدِ اجْتَمَعْنا عَلى انْ نَتَحالَفَ وَ نَتَعاقَدَ عَلى انْ لا نُطيعَ مُحَمَّدا فيما فَرَضَ عَلَيْنا مِنْ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ بَعْدَهُ(4): ما جمع شده ايم تا هم قسم و هم پيمان شويم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابى طالب بعد از خود بر ما واجب كرد.
ص: 97
به محض بازگشت به مدينه همان پنج نفر با عده اى از منافقين در خانه ابوبكر صحيفه مفصل دوم را تدوين كردند: اجْتَمَعَ الْقَوْمُ جَميعا وَ كَتَبُوا صَحيفَةً بَيْنَهُمْ عَلى ذِكْرِ ما تَعاهَدُوا عَلَيْهِ فى هذَا الامْرِ وَ انَّ الامْرَ الى ابى بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ ابى عُبَيْدَةٍ وَ سالِمٍ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْهُمْ(1): همگى جمع شدند و در بين خود نوشته اى طبق آنچه قبلاً پيمان بسته بودند نوشتند؛ و مضمون آن اين بود كه خلافت بايد در دست ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم باشد و از اين پنج نفر خارج نباشد.
شاهد هفتم: بازگشت مردم به جاهليت
مسئله ارتداد مردم از اسلام و بازگشت به جاهليت در دو مرحله فرض مى شود:
يكى بازگشت درونى و ديگرى اعلام علنى اين بازگشت. در غدير آنان كه منافق بودند در واقع داخل اسلام نشده بودند تا از آن خارج شوند، و به هر حال خارج از اسلام بودند.
آنچه مورد ترس بود ضعيف الايمان ها و سست عقيده ها بودند كه احتمال انحرافشان و بازگشتشان به جاهليت بسيار قوى بود، و ترس ديگر از اين بود كه منافقان رجوع به جاهليت را علنى كنند و عملاً اسم اسلام را محو كنند.
آنچه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داد و در غدير خداوند مانع از وقوع آن شد، همين بازگشت از دين بود كه فرمود: انَّ النَّبِىَّ لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اعْقابِهِمْ كُفّارا الاّ ثَلاثا(2): آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت مردم از دين به عقب برگشتند و كافر شدند مگر سه نفر.
ولى تمام صبر و سكوت امير المؤمنين عليه السلام به سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله باعث شد تا منافقينى كه زمام امور را به دست گرفته بودند علنا بازگشت از اسلام و رجوع به جاهليت را اعلام نكنند. اگر چه عملاً در همين راه قدم بر مى داشتند.
ص: 98
نتيجه اينها بقاى نام اسلام براى آيندگانى بود كه ممكن بود بار ديگر تحت پرچم اسلام حقيقت آن را زنده كنند، همان گونه كه نسل هاى تشيع چنين كردند.
شاهد هشتم: خطر جانى
در كنار همه خطراتى كه اسلام و جامعه اسلامى را تهديد مى كرد، به خطر افتادن جان مبارك پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام در آن موقعيت - چه قبل از اعلان ولايت و چه بعد از آن - آسان ترين راه براى منافقين بود كه هر چه سريع تر اهداف خود را به عمل برسانند، بدون آنكه واهمه اى از مقامى بلند چون پيامبر صلى الله عليه و آله يا على عليه السلام داشته باشند.
مهم تر اينكه فقط مسئله به شهادت رسيدن اين دو بزرگوار نبود، بلكه توطئه هايى بود كه در پى اين قتل ها انجام مى گرفت.
اين بسيار مهم است كه همين اصحاب صحيفه ملعونه با عده اى ديگر رسما نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را كشيدند. خدايى كه ضامن حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله بود آن حضرت را تا ميان معركه برد و در محاصره آن چهارده نفر قرار داد، و سپس به طور معجزه آسا او را نجات داد.
اين گونه بود كه بر همه معلوم شد غدير خدايى دارد و وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» را عملى خواهد كرد. اينك به فرازهايى در اين باره اشاره مى كنيم:
خدا به پيامبرش چنين خبر داد: لكِنَّهُمْ مُواطِئُونَ عَلى هَلاكِكَ وَ هَلاكِهِ(1): آنان درباره هلاك كردن تو و على نقشه ريخته اند.
منافقين در سفر بازگشت از حجة الوداع اين گونه توطئه كردند: دارَ الْكَلامُ بَيْنَهُمْ وَ اعادُوا الْخِطابَ وَ اجالُوا الرَّأْىَ فَاتَّفَقُوا عَلى انْ يَنْفِرُوا بِالنِّبِىِّ ناقَتَهُ عَلى عَقَبَةِ هَرْشى(2): در بين آنها گفتگو واقع شد و در اين باره سخن گفتند و نظريه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز گردنه كوه هَرشى بِرَمانند.
ص: 99
دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند كه عبارت بودند از آزادشدگان قريش و منافقين انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه قلوبشان مايل به ارتداد از اسلام بود، و اينان كه چهارده نفر بودند هم پيمان و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را برمانند.(1)
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله راه صعود بر كوه هَرشى را پيش گرفت جبرئيل نازل شد و اين خبر را براى حضرت آورد: يا مُحَمَّدُ، انَّ فُلانا وَ فُلانا قَعَدُوا لَكَ فِى الْعَقَبَةِ لِيَغْتالُوكَ(2): اى محمد، فلانى و فلانى، در گردنه كوه برايت كمين كرده اند تا تو را ترور كنند. اين گونه بود كه ضامن حفظ رسول او را به سلامت به مدينه رسانيد در حالى كه اين اتمام حجت تاريخى را به صورت تمام عيار به نتيجه رسانده بود.
فراز چهارم: «إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»
«كافرين» در اين آيه در واقع دادن نشان «كفر» به كسانى است كه در فرازهاى قبلى آيه به آنان اشاره شده است. با دقت در آيه هاى قبل به خوبى معلوم مى شود كه منظور از آنان چه كسانى هستند و چرا كافرند.
از اولِ آيه خداوند دستور ابلاغ ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را مى دهد و بر انجام اين اتمام حجت با وعيدِ «إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و ضمانتِ «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» تأكيد مى نمايد.
شكى نيست كه چنين اتمام حجتى با هدف هدايت مردم انجام مى شود، به خصوص آنكه در بين اتمام حجت هاى الهى چنين برنامه مفصلى بى نظير است.
به نظر مى رسد با انجام چنين مراسم پر شكوهى ديگر كسى باقى نماند كه هدايت نشود، ولى آخرين فراز آيه نشان مى دهد عده اى منافق و كوردل هستند كه حتى با چنين اتمام حجتى قابل هدايت نيستند، و لايق آنان جز نشان «كفر» نيست، چرا كه از كُفّار هم بدترند. قسمت آخر آيه مى گويد: خدا براى هدايت همه مردم راه هاى
ص: 100
مختلفى گذاشته، اما قوم كافرين را كه همان دشمنان و مخالفان ولايت على عليه السلام هستند، هدايت نمى كند.
در اين ميان سردمداران سقيفه، رؤساى اين خطِ كفر هستند كه هنوز زلال غدير از گلوى مردم پايين نرفته، قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمودند. آنان چند ساعتى از پايان مراسم غدير نگذشته براى به قتل رساندن پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش قافله حركت كردند، و بر فراز كوه هرشى كمين كردند و با رها كردن سنگ ها به طرف شترِ پيامبر صلى الله عليه و آله و حمله با شمشير نقشه خود را به اجرا در آوردند ولى خدا آن حضرت را حفظ كرد.(1)
در روايتى كه در تفسير آيه وارد شده در بيان «إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» آمده است: هُمُ الَّذينَ هَمُّوا بِرَسُولِ اللّه (2): اين كافران همان كسانى هستند كه قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمودند. آنان چهارده نفر بودند كه با يك اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله و نورانى شدن شب، حذيفه چهره هايشان را ديد. آنها عبارت بودند از:
ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه.
تا اينجا چهار فرازِ آيه با دقت در جزئيات وقايع مورد بررسى قرار گرفت، و زمينه نزول آيه به خوبى روشن شد. چند نقطه تحليلى درباره محتواى آيه وجود دارد كه بخش نهايى بحث هاى مربوط به آيه را بدان ها اختصاص مى دهيم.
مرحله پنجم: تحليلى بر محتواى آيه بلّغ
اكنون كه تصوير كامل و همه جانبه اى از آيه «بَلِّغْ» ارائه شد، نقطه سؤالى درباره آيه وجود دارد كه نياز به تجزيه و تحليل دارد، و با روشن شدن پاسخ آن نكته هاى حساس و جالبى درباره آيه به دست خواهد آمد.
ص: 101
آن سؤال باز مى گردد به توقف پيامبر صلى الله عليه و آله در امتثال امر الهى در آيه بلّغ به دليل نگرانى هاى موجود در مورد پذيرش مردم نسبت به مسئله ولايت. دنباله سؤال به اينجا مى رسد كه در اين توقف حضرت ابتدا طلب الغاى اين امر را مى نمايد، ولى با خطاب تهديدآميزِ «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» رو به رو مى شود، و در درجه دوم درخواست ضمانت حفظ از خطرات را مى نمايد كه با خطاب «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» مورد قبول واقع مى شود.
سؤال اصلى دو جانبه است: از يك سو آيا از نظر مبانى اعتقادى ما ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى توقف كند ؟ از سوى ديگر چگونه است كه خداوند در برابر اين توقف عكس العملى نشان نداده كه اصلاً به چه حقى توقف كرده اى و خود اين توقف و درخواست الغاى امر را تخلفى از مقام نبوت به حساب نياورده است، بلكه با خطاب «إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ... » فقط اصرار بر ابلاغ اين امر نموده و اينكه اگر ولايت ابلاغ نشود رسالت ناقص مانده است ؟
اگر اين دو سؤال به موازات يكديگر پاسخ داده شود، جنبه ديگر آن نيز حل خواهد شد كه چگونه خداوند با درخواست ضمانت حفظ موافقت كرد، در حالى كه آن هم مانند پيش شرطى در اجراى فرمان الهى به نظر مى آيد و نبايد در برابر اوامر خداوند قيد و شرطى از سوى بندگان وجود داشته باشد ؟
آنچه در طرح سؤال گفته شد فقط براى درك صحيح و جامع از جوانب آن بود، وگرنه ساحت مقدس و ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله فراتر و مُنزَّه تر از آن است كه چنين سؤالاتى درباره حضرتش به ميان آيد.
در آنچه ذيلاً مى آيد پاسخ دقيق و تحليل علمى كامل مسئله ارائه خواهد شد:
با توجه به اهميت سؤال مزبور، كافى است با نگاهى به متن آيه و روايات وارده در تفسير و تبيين آن پاسخى همه جانبه به دست آوريم. نقطه اصلى اين پاسخ آن است كه نگاهمان را به ماجرا تغيير دهيم، و تركيب چند جهت اعتقادى و تاريخى را كه در اين مسئله به هم آميخته يكجا در نظر بگيريم.
ص: 102
به عبارت ديگر:
مجموع آنچه اتفاق افتاده را يك مسئله بدانيم و همه را در ارتباط با يكديگر بسنجيم، نه اينكه بدون در نظر گرفتن چند مسئله واضح كه در متن واقعه است فقط نقطه اشكال را در نظر بگيريم و در جستجوى پاسخ آن باشيم.
حلّ اين اشكال و تحليل اينكه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى درخواستى نموده و فورا اقدام نفرموده را در سه مرحله اجمالى و تفصيلى و نتايج آن، به تبيين جوانب آن مى پردازيم:
يك. پاسخ اجمالى
آنچه در محتواى آيه بلّغ با آن رو به رو هستيم هشت جهت است كه دست به دست هم داده و اين قضيه را به وجود آورده است:
1. عظيم ترين اتمام حجت خدا و رسول در غدير در حال تحقق بوده است.
2. اراده و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، و اگر خدا بخواهد در هر لحظه مانع از فعل او مى شود.
3. پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از غدير در معرض خطرهاى بسيارى قرار داشته و هرگز نترسيده، بلكه ديگران به آن حضرت پناه برده اند.
4. امكان مخفى كردن آنچه بين خدا و رسولش صورت گرفته وجود داشته، كه شامل مراجعه و درخواست الغاى امر و نيز درخواست حفظ مى شود؛ ولى با اين همه خدا در قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير تعمّد در تصريح به آن و تأكيد بر اطلاع عموم از آن داشته اند.
5 . خود پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه يادآور شده كه من هرگز از اجراى اوامر الهى كوتاهى نكرده ام، و اين مورد كه توقفى كرده و درخواستى نموده ام علتى دارد.
6 . آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله نگران آن بوده، واقعا وجود داشته و فقط احتمال نبوده است.
ص: 103
7. خداوند اين توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان اشكالى در نبوت آن حضرت مطرح نكرده و فقط امر خود را مؤكد نموده است.
8 . درخواست ضمانت حفظ كه دنباله توقف و درخواست اول است، نه تنها از طرف خداوند به عنوان اشكالى مطرح نشده بلكه پذيرفته هم شده است.
با در نظر گرفتن اين هشت جهت، خيلى زود متوجه مى شويم كه نبايد گمان كنيم اشكالى درباره چگونگى ابلاغ غدير كشف كرده ايم، بلكه خدا و رسول كاملاً متوجه اين مسئله بوده اند كه هر كس اين داستان را با اين شكل خاص بشنود طبعا چنين سؤال واشكالى به ذهنش خطور خواهد كرد؛ و لذا به تبيين مسئله پرداخته اند و به همان صورت به وقوع آن تأكيد ورزيده اند.
از همه جالب تر اينكه ممكن بود آنچه در پشت پرده واقع شد؛ از درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله و پاسخ خداوند متعال بين خودشان مخفى مى ماند و بازگو نمى شد، و فقط ظاهر قضيه كه ابلاغ و اعلام ولايت است انجام مى شد، ولى مى بينيم تمام جزئيات پشت پرده علنى شده و تعمد داشته اند كه نه تنها دوستان بلكه دشمنان هم از آن باخبر شوند.
از همه اينها استنباط مى شود كه آنچه به نظر ما به صورت اشكال مطرح است كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى درخواستى كرده و چنان پاسخى در ردّ خواسته او آمده، در واقع يك اشكال نيست؛ بلكه كاشف از اراده الهى است كه خواسته است اين امر ولايت با اين صورت خاص ابلاغ شود، به دليل علل و عوامل خاصى كه در اطراف آن وجود داشته و فوايد بسيارى كه بر چنين طرز تبليغى مترتب است.
اگر در يك جمله بگوييم: بنا بود بزرگ ترين اتمام حجت الهى و ابلاغ مهم ترين امر ذات ربوبى به بندگانش انجام شود. براى آنكه عنوان «اتمام حجت» و «ابلاغ» در كامل ترين معناى خود نسبت به مردم آن روز و نسل هاى آينده بشريت تا روز قيامت بر اين برنامه صدق كند، اراده خداوند تعلق گرفت كه اين برنامه در شفاف ترين شكل
ص: 104
خود و در وسيع ترين زمان (سه روز) با مفصل ترين مراسم انجام شود؛ ولى انجام چنين برنامه اى در چنان شرايطى و با وجود چنان نگرانى هايى، جز تحت حراست و حفظ مستقيم خداوند امكان پذير نبود.
لازمه اجراى اين گونه برنامه، آن بود كه براى درك صحيح مردم از جوّ و شرايط آن و نيز يقين آنان به انتساب اين ابلاغ به خداوند و رفع هر گونه شك و شبهه اى براى آينده هاى بلند مدت مسلمين، و نيز توجه آنان به آينده اى كه در انتظارشان است، بايد همان پيامبرى كه تا كنون هيچ توقف و درخواست و شرطى در برابر اوامر الهى نداشته، براى اولين بار - به دستور خود خداوند - صورت برنامه را اين گونه تنظيم كند تا اين نتايج گرفته شود.
اين روش دقيق خداوند كه در آيه بلّغ منعكس است، نمونه اى بى نظير در اتمام حجت هاى الهى است كه پنج اثر مهم در پى داشته است:
اثر اول: بر همه ثابت شد كه امر ولايت از طرف خداست.
اثر دوم: در حالى كه همه جو خطرناك را حس مى كردند، يد قدرت الهى را ديدند كه برنامه سه روزه با چه نظم و حفاظتى انجام شد.
اثر سوم: مسئله ولايت در بى نظيرترين شكل تبليغ در تاريخ شش هزار ساله انبياء عليهم السلام ابلاغ شد، و همه جوانب آن توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه يك ساعته اش بدون هيچ تقيه و كتمان و واهمه اى تبيين گرديد.
اثر چهارم: مردمِ آن روز نسبت به جو حاكم بر جامعه خود و حضور جدى منافقين به خوبى تفهيم شدند، و بنا بر اين، در تنها گذاشتن صاحب ولايت عذرى نداشتند.
اثر ششم: نسل هاى آينده براى تحليل مسير خلافت غصب شده اطلاعات روشنى پيدا كردند و علل اين غصب و آن مظلوميت را به خوبى تشخيص دادند.
ص: 105
دو. پاسخ تفصيلى
اكنون نوبت آن است كه آنچه به اجمال در پاسخ اشكال مربوط به توقف پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى ذكر شد، به صورت مفصل ترى در مورد جهات تاريخى اعتقادى آن با استناد به روايات غدير تبيين شود. آنچه در اين تفصيل مطرح مى شود به همان ترتيبى خواهد بود كه در پاسخ اجمالى مطرح گرديد.
پاسخ اول: استثنايى بودن ابلاغ ولايت
عظيم ترين اتمام حجت خدا و رسول ولايت بود كه در غدير انجام شد. با توجه به اينكه مسئله ولايت در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بارها به مردم يادآورى شده بود و در مقاطع مختلف با عبارات گوناگون، مردم از آن با اطلاع شده بودند، اكنون آنچه انجام مى گرفت ابلاغ و اعلام رسمى و كامل عيار بود كه تا كنون انجام نگرفته بود.
با توجه به اهميت خاص ولايت در بين احكام و فرامين الهى - كه روايات بسيارى پشتوانه آن است و عملى بدون آن قبول نمى شود - اين ابلاغ نيز مهم ترين اتمام حجت خدا و رسول خواهد بود.
آنچه عملاً به وقوع پيوست نيز نشان داد كه تا كنون چنين صورتى از تبليغ در اوامر الهى به وقوع نپيوسته؛ كه در بيابان با خطابه اى يك ساعته و مراسم سه روزه بيعت با جزئيات ديگرى كه در كنار آن بود به انجام رسد، چنانكه در حديث مى فرمايد: لَمْ يُنادِ بِشَىْ ءٍ مِثْلَ ما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ يَوْمَ الْغَديرِ(1): هيچ حكمى مثل ولايت در روز غدير اعلام نشده است.
پاسخ دوم: پيامبر صلى الله عليه و آله تابع مطلق اراده خدا
با توجه به اينكه اراده و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته از اراده پروردگار و تحت قدرت اوست، بايد بدانيم كه ما در اينجا با دو نكته اعتقادى رو به رو هستيم: يكى اينكه چهارده معصوم عليهم السلام انوار پاك و اولين مخلوقات خدا هستند و در قرب به درگاه الهى
ص: 106
در درجه اى قرار دارند كه اراده آنان مطابق اراده الهى است و هيچ تخلفى از آن نخواهد داشت؛ و در واقع آينه تمام نماى اراده پروردگار است.
درباره آنان كوچك ترين فرض و احتمال تخلف از خواست خدا در كوچك ترين اعمالشان وجود ندارد تا چه رسد به اوامر مربوط به ابلاغ دستورات الهى كه پشتوانه آن «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»(1) است.
ديگر اينكه - نعوذ باللّه - اگر فرض تخلف از دستور الهى هم باشد تحت قدرت الهى قرار دارند، و خداوند با اراده خويش مى تواند مانع شود يا وادار به عملى كند، به خصوص در چنين اتمام حجت عظيم كه خداوند با قدرت خويش مى تواند آن را به اجرا درآورد.
در كنار اين مطلب، سابقه 63 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله و ابلاغ فرامين الهى در طول 23 سال بعثت نشان داده است كه تاكنون حتى يك مورد سابقه نداشته آن حضرت از دستورات الهى تخلف ورزد يا در انجام آن تعلّلى نمايد.
چگونه مى شود در ولايت على عليه السلام كه جان پيامبر صلى الله عليه و آله است و هزاران بار - در طول بعثت - ولايت او را گوشزد فرموده و اين ولايت عصاره زحمات آن حضرت و همه انبياى گذشته و ضامن بقاى آن است، بخواهد تعلّلى نمايد و از انجام آن سرباز زند.
بنا بر اين، به راحتى مى توان دريافت كه حضرت هرگز در صدد تعلّل در امر الهى نبوده، و منظور از اين تفاصيل اهداف ديگرى است كه ذكر خواهد شد.
پاسخ سوم: دقت فوق العاده براى ابلاغ ولايت
پيامبر صلى الله عليه و آله تا كنون در معرض خطرات بسيارى قرار داشته، و آنچه به عنوان موارد ترس و نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله غدير ذكر شد عبارت بود از مخالفت، تكذيب، اتهام، استهزاء، تفرقه، طغيان و خطر جانى، كه تمام اينها در اول بعثت و در طول 23 ساله رسالت در مقاطع مختلف در گونه هاى مختلف براى حضرتش رخ نموده،
ص: 107
و آن حضرت در اجراى اوامر الهى از هيچ يك از اين موارد نهراسيده، بلكه به استقبال حوادث رفته و وظيفه الهى خود را انجام داده است.
بنا بر اين، مسلّم است كه مطرح كردن اين نگرانى ها به عنوان عذرى در برابر اجراى فرمان الهى، علل ديگرى داشته و اهداف ديگرى را جستجو مى كرده است؛ و آن علت نيست جز اينكه از يك سو اين اتمام حجت بايد بدون خدشه انجام شود و هر گونه خللى ممكن است به آينده آن ضرر بزند، و از سوى ديگر مردم آن روز و نسل هاى آينده متوجه تركيب جامعه مسلمين در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله باشند و توطئه ها را پيش بينى كنند، و بعد از وقوع در تحليل آن مشكلى نداشته باشند.
پاسخ چهارم: آگاهىِ مردم از اسرار خدا و رسول صلى الله عليه و آله
با اينكه امكان مخفى كردن اين درخواست هاى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره الغاى دستور و يا حفظ از شر مردم، و نيز پاسخ هاى خداوند وجود داشته، ولى بدان تصريح شده است !
به عنوان آمادگى ذهنى بايد گفت: در پس پرده غيب ماجراهاى بسيارى اتفاق مى افتد و گفتگوهاى بسيارى بين خدا و پيامبران و ملائكه اش انجام مى شود، ولى اطلاع بر بسيارى از آنها به صلاح بشر نيست، و مواردى از آنها هم در حد طرفيت انسان ها نيست.
بنا بر اين، چنان نيست كه انسان ها از هر چه در پشت پرده اين جهان اتفاق مى افتد اطلاع داشته باشند، و نه پيامبران آنچه اتفاق افتاده را گفته باشند. فقط حاصل آن را در حدى كه براى بشر لازم است به آنان انتقال داده اند.
با توجه به اين اصل، درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله براى الغاى امر «بَلِّغ» و پاسخ خداوند و درخواست عصمت و پاسخ خداوند را در نظر مى آوريم. قبل از آنكه در صدد جواب از اصل اشكال درباره مراجعه و تعلّل پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى باشيم، مى پرسيم: آيا كافى نبود نتيجه اين گفتگو را كه در نهايت لزوم ابلاغ ولايت است خداوند در قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير براى ما مى گفتند ؟
ص: 108
و اما اينكه چه گفتگوهايى بين خدا و رسولش اتفاق افتاده تا اين نتيجه حاصل شده از مردم مخفى مى ماند و به آنان اطلاع داده نمى شد. طبعا مردم اصل خبر را مى فهميدند بدون آنكه از جزئيات آن - كه ربطى به اصل ماجرا ندارد - با خبر شوند، به خصوص آنكه اين قسمت ماجرا سؤال برانگيز هم باشد و شنونده را متوجه مسائلى نمايد.
بايد نتيجه بگيريم كه اين تعمد در ذكر جزئيات گفتگو هم در قرآن و هم در خطابه غدير و هم در ساير احاديث مربوط به مراحل نزول آيه، از مسايلى است كه در اين اتمام حجت مؤثر و دانستن آن براى بشر لازم است، و خدا مى خواسته به صورتى رمز گونه در قرآنش به وضعيت جامعه در هنگام نزول ولايت اشاره كند، و پيامبرش تفاصيل آن جو حاكم را توضيح دهد.
امير المؤمنين عليه السلام دراين باره مى فرمايد: فَانْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ ارادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ امَرَهُ بِالْبَلاغِ وَ تَرْكِ الْحَفْلِ بِاهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ، وَ ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ وَ كَشَفَ مِنْ خَبايا اهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اهْلِ الارْتِدادِ ما رَمَزَ فيهِ، فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ(1):
خداوند در روز غدير، بر پيامبرش آيه اى نازل كرد كه در آن اراده خود را درباره بندگان خالصش و انتخاب شدگانش روشن كرد، و او را به ابلاغ آن امر كرد و دستور داد كه با منحرفين از حق و اهل نفاق همنشين نشود، و براى او حفظ از شر آنان را ضمانت نمود، و بدين وسيله اسرار اهل شك و شبهه و ضماير اهل ارتداد را با كلام رمزى آشكار ساخت؛ كلامى كه هم مؤمن و هم منافق نكته آن را مى فهمد.
مى بينيم امير المؤمنين عليه السلام به رمزى بودن آيه قرآن اشاره مى كند، ولى به صورتى كه هر كس به آن مى رسد متوجه غير عادى بودن ماجرا و جوّ خاص حاكم بر آن مى شود.
ص: 109
يعنى خداوند مى توانست آيه را چنين نازل كند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» . ولى دو جمله رمزى در وسط آيه گنجانيد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
هر كسى متوجه مى شود اين دو جمله عادى نيست و از خود مى پرسد: مگر پيامبر صلى الله عليه و آله كسى است كه با او اين گونه سخن گفته شود، و با لسانى تهديد گونه بر او شرط شود كه اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى ؟
و يا از خود مى پرسد: مگر چه شرايطى حاكم بوده كه خداوند به آن حضرت وعده مى دهد كه تو را حفظ مى كنم ؟ و در پى پاسخ اين سؤال ها سعى مى كند تفصيل كامل واقعه را به دست آورد.
و اين پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در همان آغاز منبر غدير(1)، با كمال صراحت تمام علل و اسباب نزول آيه اى با چنين مضمون را بيان مى كند و مى فرمايد:
وَ أُؤَدّى ما اوْحى بِهِ الَىَّ، حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ ... : آنچه بر من وحى كرده ادا مى كنم از ترس آنكه اگر ادا نكنم عذابى از جانب او به من رسد ... .
لانَّهُ قَدْ اعْلَمَنى انّى انْ لَمْ ابَلِّغْ ما انْزَلَ الَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ: چرا كه خدا به من فهمانده است كه اگر آنچه در حق على نازل كرده نرسانم رسالت او را نرسانده ام.
وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ ... : خداوند تبارك و تعالى براى من حفظ از شر مردم را ضمانت كرده است ... .
وَ انَا ابَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ ... : و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم ... .
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ ... :
ص: 110
و من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از تبليغ اين پيام به شما معذور بدارد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين خبر دارم ... .
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه مِنّى الّا انْ ابَلِّغَ ما انْزَلَ اللّه الَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ ... : ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه ابلاغ كنم آنچه در حق على بر من نازل كرده است ... .
پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم
خود پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرده هرگز از اوامر الهى كوتاهى نكرده ام و اين ابلاغ ولايت يك مورد استثنايى است. در اوايل خطبه مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما انْزَلَ اللّه تَعالى الَىَّ، وَ انَا ابَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ(1):
اى مردم، من در تبليغ آنچه خدا بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام و سبب نزول اين آيه را برايتان بيان مى كنم.
يعنى من متوجه تمام اشكالاتى كه به ذهن شنوندگان اين آيه و اين ماجرا خطور خواهد كرد هستم، كه چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله در امتثال امر الهى عذر مى آورد و چگونه شرط حفظ و عصمت را پيش مى كشد؛ ولى براى اينكه مشكل از ذهن شما پاك شود علت آن را مى گويم.
همين اندازه كه خود حضرت تصريح به سؤال انگيز بودن مسئله مى فرمايد به اين معنى است كه عمدا اين شيوه سخن مطرح شده و صرفا براى فهماندن زمينه دشوارى است كه ابلاغ ولايت در آن انجام مى شود و نتايج ديگرى كه از اين گونه ابلاغ در نظر گرفته شده است.
پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و صرف يك احتمال
ص: 111
نبوده است و نمونه هاى آن مفصلاً در بيان فراز سوم آيه (وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) بيان شد. نتيجه اى كه مى گيريم اينكه نبايد فكر كنيم اين ترس هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در حد ظن و گمان بوده، بلكه حقيقت موجود در جامعه بوده كه با اطلاع از آن انجام چنين ابلاغ مهمى عادتا غير ممكن بوده است.
اينكه مى بينيم اين ابلاغ بين دو گزينه قرار مى گيرد: يا معذور داشتن از ابلاغ و يا ضمانت حفظ، به اين معنى است كه راهى جز اين دو وجود ندارد. اگر طبق روال عادى باشد، هر عاقلى آن شرايط را در نظر بگيرد قضاوت مى كند كه تمام ترس ها و نگرانى هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح فرموده دقيق و بجا بوده؛ و با وجود آنها ابلاغ چنين پيامى - در حدى كه حق ابلاغ آن ادا شود - غير ممكن است، و اگر خداوند با قدرت بى انتهاى خويش آن را از روال عادى خارج سازد و دفع همه نگرانى هاى مذكور را ضامن شود در اين صورت نه تنها چنين ابلاغى امكان پذير است، بلكه هزاران درجه سخت تر از آن هم با ضمانت خدا ممكن خواهد شد.
وقتى ضمانت الهى باشد، حتى اگر يك ماه يا بيشتر در غدير مى ماندند و هر روز پيامبر صلى الله عليه و آله دو بار بر فراز منبر قرار مى گرفت و هر بار دقايق بيشترى درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام بيان مى كرد، باز هم بدون نگرانى انجام مى شد، چرا كه همه تحت تسلط پروردگارند و با قدرت او احدى ياراى مخالفت ندارد و با ضمانت او همه مقهور اراده اش خواهند بود.
پاسخ هفتم: خداوند درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را مؤاخذه نكرده
خداوند اين توقف و اعتذار پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان اشكالى در نبوت او مطرح نكرده است. براى درك اين مطلب بايد مقام با عظمت نبوت را در نظر بگيريم، و آنچه درباره بعضى از انبياء عليهم السلام مثل حضرت آدم عليه السلام وارد شده كه با كوچك ترين ترك اولى و تعلل و توقف در برابر امر الهى فورا مورد مؤاخذه الهى قرار گرفته اند.
با اين همه مى بينيم اين توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله كه: خدايا مرا از ابلاغ اين پيام معذور بدار، در حالى است كه امر «بَلِّغْ» خطاب به او صادر شده، ولى باز هم از سوى خداوند به عنوان گناه و تخلف از مقام نبوت تلقى نشده است.
ص: 112
حتى مثلاً به آن حضرت نفرموده: «به مجرد اينكه چنين درخواستى در برابر امر ما كردى، چه از گفته ات باز گردى و چه باز نگردى بايد مؤاخذه شوى و از مقام نبوت نازل شوى» ! بلكه فقط گفته شده: «اگر ابلاغ نكنى مورد عقوبت قرار مى گيرى» . فقط مسئله ابلاغ يك بار ديگر مورد تأكيد قرار گرفته و خود مراجعه در امر الهى به عنوان گناه مطرح نشده است.
اين بدان معنى است كه اين مراجعه به معناى سر تافتن از امر الهى نبوده، بلكه زمينه سازى براى اين ابلاغ و نشان دادن اين زمينه به مردم بوده است.
پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده
درخواست ضمانت حفظ هم - مانند مورد قبلى - نه تنها به عنوان اشكالى در نبوت حضرت از طرف خدا مطرح نشده، بلكه مورد قبول هم واقع شده است.
منظور اين است كه نكته ذكر شده درباره درخواست معذور داشتن از ابلاغ در مورد درخواست ضمانت حفظ هم مطرح است؛ بدين معنى كه اگر خداوند دستور ابلاغى را مى دهد نبايد براى او شرط حفظ را مطرح كرد، بلكه به مجرد دستور الهى و لو به قيمت جان شده بايد ابلاغ كرد.
اما خداوند اين شرط حفظ را نه تنها به عنوان گناهى به حساب نياورده، بلكه آن را پذيرفته و اين ضمانت را عملاً به انجام رسانده است. اين هم دليل ديگرى است بر اينكه درخواست حفظ از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان پيش شرط در برابر امر الهى نبوده، ولذا مورد مؤاخذه قرار نگرفته است؛ بلكه تأييدى از جانب خداوند متعال بر كلام رسولش بوده و مقدمه اى بوده تا آن شرايط خاص براى ما بازگو شود و همه از آن باخبر شويم.
سه. نتيجه اين شكل از ابلاغ
با در نظر گرفتن اين هشت جهت در كيفيت آيه بلّغ، به تفصيل پنج اثر و نتيجه مهم اين شكل از ابلاغ مى پردازيم:
ص: 113
نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا
وقتى ثابت شد امر ولايت از طرف خداست، بايد دانست كه در مواردى منافقين آن روز و روزگاران بعد سعى داشتند با پذيرفتن اصل واقعه غدير و ابلاغ ولايت، آن را مسئله اى شخصى جلوه دهند و سپس نتيجه بگيرند كه خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله الهى نيست، و آنچه حضرتش فرموده پيشنهادى از جانب خودش در خلافت بوده(1)، و نتيجه بگيرند كه تغيير آن و تعيين ديگرى به جاى على عليه السلام اشكالى ندارد !
اگر چه مخالفت با پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله هم باطل است و كسى حق چنين مخالفتى را ندارد، ولى اين شكل از مراجعه پيامبر صلى الله عليه و آله و تأكيد دوباره الهى و سپس ضمانت حفظ در چنين امرى، به طور قطعى ثابت كرد كه امر ولايت نه تنها از طرف خداست، بلكه خداوند چنان تأكيد بر ابلاغ اين امرش دارد كه اگر پيامبرش ابلاغ نكند به قيمت نقض رسالتش خواهد بود، و چنان در ابلاغ اين امر پشتيبانى مى كند كه حفظ از هر خطرى را براى ابلاغ آن ضمانت كرده است، و اين محكم كارى را در هيچ يك از اوامر الهى سراغ نداريم. اين گونه راه هر گونه تشكيك در انتساب امر ولايت به خدا بسته شد.
نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى
برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينه اى كه از توطئه هاى منافقين ذكر شد(2) و اينكه شرايط حاكم بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عده اى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.
با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصت هاى شب و روز زمينه هاى مساعدى براى فتنه انگيزى بود، بايد گفت:
ص: 114
تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مى شد. در حالى كه مى بينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد، و اين نبود جز معجزه اى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخّر اراده او گشت و هيچ كس قدرت كوچك ترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.
نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى
بى نظيرترين مراسم بدون هيچ تقيه اى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند.
ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن امير المؤمنين عليه السلام و بيعت لسانى نيز در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز، و شعر حسان و غير اينها كه در دنياى آن روز بى سابقه بود و مشابهى نداشت.
پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصل تر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجم ترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد.
همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند، و زمينه مجلس به گونه اى شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيه اى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشه هايى از مراسم سه روزه شود، آنگونه كه مى بايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و غير آن به انجام رساند و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى و بى نظمى در برنامه پيش نيامد.
ص: 115
اين به خاطر اطمينان پيامبر صلى الله عليه و آله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آن گونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده ! من ضامنم كه مشكلى و فتنه اى پيش نيايد. امام رضا عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
امّا بَعْدَ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ، فَانَّهُ ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ امْرَ اللّه تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ(1):
بعد از قول خداوند عز و جل «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » هر گونه تقيه اى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مى خواستند انجام دادند.
يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسل هاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل امير المؤمنين عليه السلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسل هاى آينده تمام كرده است.
نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير
مردم آن روز و نسل هاى آينده با ديدن اين آيه غدير، نسبت به مسائل غصب خلافت بعد از غدير آگاهى لازم را پيدا كردند و مى كنند، براى آنكه هر گاه مسئله مراجعه و توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله در اين امر الهى و ضمانت حفظ خدا را ببينند، فورا متوجه وجود مسايلى مى شوند كه در مراسم ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام وجود داشته است، و اين مهم به حالتى رمز گونه به اشخاص منتقل مى شود، چنانكه امير المؤمنين عليه السلام دراين باره مى فرمايد:
فَانْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى يَوْمِ الدَّوْحِ ما ... ، كَشَفَ عَنْ خَبايا اهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اهْلِ الارْتِدادِ، ما رَمَزَ فيهِ فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ(2):
ص: 116
خداوند بر پيامبرش در روز غدير نازل كرد آنچه كه از كارهاى پنهانى اهل شك و ريبه و ضماير اهل ارتداد پرده برداشت. اين كار را خدا به صورت رمزى در آيه قرار داد به گونه اى كه مؤمن و منافق آن را درك مى كنند.
اينجاست كه اين آيه اتمام حجتى بر مردم آن روز و آينده شد كه سقيفه را يارى كرده و مى كنند و غدير را رها نموده و مى نمايند، كما اينكه راهگشاى فكرى دقيقى شد تا در تحليل مسائل غصب خلافت ريشه ها را نشان دهد.
ما از خداى بزرگ و پيامبر گرامى تشكر مى كنيم كه با نازل كردن اين آيه و اين شكل خاص از اتمام حجت، ميلياردها انسان را از بى خبرى نجات دادند، و تا آخر روزگار براى احدى عذرى باقى نگذاشتند؛ چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد: بعد از روز غدير خم خداوند هيچ عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
آيه تبليغ در خطبه غدير
اشاره
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير هيجده اقدام فوق العاده انجام دادند، كه بعضى از آنها در روند عادى سخنرانى هاى حضرت سابقه نداشت، و چند اقدام هم در تمامى سخنرانى هاى مردم دنيا از روز اول خلق آدم تا امروز سابقه نداشته است ! يكى از آن اقدامات اين بود:
همه سخنرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابلاغ دستورات پروردگار بود، اما در هيچ كدام خداوند دستور خاصى براى ابلاغ نداده بود. وقتى حكمى مانند نماز و امثال آن بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مى شد به معناى آن بود كه آن را به مردم برساند، و نياز نبود كه امر خاصى هم بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شود كه امر نماز را به مردم ابلاغ كن.
اما در مسئله ولايت، گذشته از اصل مسئله كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده بود، براى ابلاغ آن امر خاص ديگرى نازل شد و آن آيه 67 سوره مائده بود: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ
ص: 117
اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر برسان آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با توجه به همين امر خاص، مراسم غدير را ترتيب داد تا ابلاغ اين حكم به شكل خاصى انجام پذيرد. اقدام بديعى كه در سخنرانى غدير انجام گرفت آن بود كه در همان آغاز سخن - پس از حمد و ثنا - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به صراحت اعلام كرد كه اين سخنرانى به خاطر نزول آن دستور است، آنجا كه فرمود: اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ:
من اكنون در حال اداى وظيفه نسبت به مطلبى هستم كه خدا بر من وحى فرموده است.
آنگاه به توضيح آن تبليغ پرداخت و در پايان فرمود: فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » : خدا بر من وحى كرده است: «اى رسول ابلاغ كن آنچه از پروردگار بر تو نازل شده ... » . و تصريح كرد كه موضوع اين ابلاغ ولايت على عليه السلام است.
به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه، مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مى كند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !
اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواسته اى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟
در دنباله سخن، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنه گران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمى شود.
ص: 118
و لذا با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و مردمِ سراپا گوش را كه بدون كوچك ترين بى نظمى يك پارچه دل به سخنانش سپرده بودند متوجه مطلب اصلى نمود.
آن حضرت ابتدا اعلام فرمود كه درباره برنامه اى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود. سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابى طالب است.
اكنون كليد سخن به حركت درآمد و قفل آن براى مراحل بعدى كلام گشوده شد. ابتدا حضرت به مردم گوشزد كرد كه من سابقه كوتاهى و قصور در ابلاغ اوامر الهى نداشته ام و نزول چنين آيه اى درباره ابلاغ ولايت سبب خاصى دارد. آنگاه در بيان علت نزول چنين آيه شديد اللحنى فرمود: جبرئيل سه مرتبه از طرف خداوند بر من دستور ابلاغ ولايت على را آورد.
در اينجا قبل از بيان علت نزول آيه، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليه السلام آيه خاصى بر من نازل كرده و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وِلَيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليه السلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است.
ص: 119
آنگاه به علت نزول آيه پرداخته و فرمود: من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم.
سپس اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ» بيان كرد.
سپس آزار و اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبت هاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن امير المؤمنين عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود. حضرت در اين باره آيات و مطالب ديگرى نيز فرمود.
در چند فراز ديگر كه پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود، براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ و اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
به بيان ديگر:
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. حضرت اعلام فرمود كه درباره برنامه اى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.
سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.
ص: 120
با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابى طالب است.
سپس با اشاره به منافقين و شيطنت هايشان، از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.
اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
متن خطبه غدير
وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.
لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّه ُ الْكافِى الْكَريمُ.
فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى عَلِىٍّ؛ يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ. «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ... .
ص: 121
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّه ُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ، «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى حَقِّ عَلِىٍّ، «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مى كنم، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او.
زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده» درباره على؛ يعنى خلافت على بن ابى طالب. «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» ... .
بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ... : «اى پيامبر برسان» آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» .
آيه تبليغ در غديريه حسّان بن ثابت
يكى از مواردى كه در آن به آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... »(1) اشاره شده غديريه حسّان بن ثابت است؛ آنجا كه گفته است:
ص: 122
اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ النَبِيَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوْحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادِيا
وَ قَد جاءَهُ جِبْريلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** بِأَنَّكَ مَعْصُومٌ فَلا تَكُ وانِيا
وَ بَلِّغْهُمُ ما اَنْزَلَ اللّه ُ رَبُّهُمْ *** وَ اِنْ اَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حاذَرْتَ باغِيا
عَلَيْكَ فَما بَلَّغْتَهُمْ عَنْ اِلهِهِمْ *** رِسالَتَهُ اِنْ كُنْتَ تَخْشَى الاَعادِيا
تا آخر قصيده.
براى توضيح بيشتر در مورد غديريه حسّان بن ثابت، مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» ، قسمت دوم «شعرِ غدير به زبان هاى مختلف» .
آيه تبليغ در احتجاج امير المؤمنين عليه السلام در صفين
اشاره
ابان از سليم نقل مى كند: در حالى كه ما همراه امير المؤمنين عليه السلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
به خدا قسم من مى دانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1) هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
ادعا كرده اى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتابش و سنت پيامبرش به ولايت تو امر كرده است، و به محمد دستور داده كه اين مطلب را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
ص: 123
او هم امتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به موسى هستى.
درباره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبه اى نمى خوانى مگر آنكه قبل از پايين آمدن از منبر مى گويى: «به خداقسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم، و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بوده ام» . اگر اين خبرى كه درباره تو به من رسيده درست باشد ظلم ابوبكر و عمر نسبت به تو بالاتر از ظلم عثمان است.
وقتى امير المؤمنين عليه السلام نامه معاويه را خواند، و ابودرداء و ابوهريره پيام و سخن او را به حضرت ابلاغ كردند، به ابودرداء فرمود: آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد. اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد همانطور كه از قول او به من رسانديد.
آنگاه در پيام به معاويه فرمود: اگر خداوند عزوجل است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب مُنزَل خود و در سنت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجت مرا قوى تر و حق مرا واجب تر مى نمايد.
ابودرداء و ابوهريره رفتند تا نزد معاويه رسيدند و پيام حضرت را رساندند.(1)
تبليغ غدير توسط معصومين عليهم السلام با آيه تبليغ
اشاره
يكى از شاخص هاى زندگى حضرات معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف تبليغى است. از جمله تبليغ غدير با آيه تبليغ است كه ذيلاً به بيان آن مى پردازيم:
ص: 124
1 - استناد امام باقر عليه السلام به آيه تبليغ در برابر حسن بصرى
لب فرو بستن از حقايق قرآنىِ غدير، يكى از ضربه هاى شكننده اى است كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام توانسته اند با سكوت هاى بى جاى خود بر پيكره فرهنگى جامعه اسلامى وارد كنند و با بى خبر گذاشتن جامعه از حقايق ولايت راه را براى سقيفه هموار كنند.
يكى از دشمنان مرموز و موذى و منافق خاندان نبوت حسن بصرى است. حسن بصرى از محدثان سقيفه است كه با نفاق خود گفته هايش را مقبول همه قرار مى داد و دورويى او براى همه معلوم بود. او كه عمرى طولانى نمود و از زمان امير المؤمنين عليه السلام تا امام باقر عليه السلام زنده بود، ادعاى تقدس نيز داشت.
يكى از موارد، نفاق او در تفسير آيات قرآن بود، كه در اين جهت نيز شهرتى به دست آورده بود. او آيات مربوط به اهل بيت عليهم السلام را بيان نمى كرد و درباره آنها به ابهام مى گذراند. اين كار او ضربه سنگينى به رواج فرهنگ اهل بيت عليهم السلام در ميان مردم مى زد.
در چنين شرايط حساسى كه حسن بصرى خود را در اجتماع به عنوان يك مرجع علمى معرفى كرده بود، در مجلس امام باقر عليه السلام آيات غدير مطرح شد و سكوتى كه حسن بصرى درباره آنها به خرج مى دهد. مردى به نام اعشى عرض كرد: حسن بصرى آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(1) را مى خواند و مى گويد درباره مردى نازل شده و نام او را نمى گويد !
امام باقر عليه السلام با شنيدن اين خبر حضرت موقعيت را مغتنم شمرده و از همين فرصت تبليغ غدير را نشانه رفت و فرمود:
او را چه شده است ! خدا نمازش را قبول نكند. اگر مى خواست خبر مى داد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مى كند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.
ص: 125
پيامبر صلى الله عليه و آله هم قيام كرد و دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
2 - امام صادق عليه السلام و آيه تبليغ پشتوانه قرآنى غدير
قرآن سند دائمى و ترازوى سنجش فكر و اعتقاد يك مسلمان است. هر اعتقادى كه بر آيه اى از قرآن استوار باشد استحكام كتاب اللّه را به خود مى گيرد و از گزند شبهه پراكنان در امان مى ماند.
امام صادق عليه السلام در اين باره فرمود: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوه ها از جا كنده مى شوند قبل از اينكه او تكانى بخورد.
راوى پرسيد: در قرآن كدام آيه است ؟ حضرت نمونه هايى را ذكر كردند تا آنكه درباره مستند قرآنىِ غدير چنين فرمود: از جمله قول خداوند عزوجل است كه مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(2)
از همين جاست قول پيامبر صلى الله عليه و آله كه به على عليه السلام فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ... .(3)
3 - امام صادق عليه السلام و آيه تبليغ آخرين دستور قرآنى غدير
امام صادق عليه السلام بين دستور و اجراى غدير دو مرحله را طبق آيات قرآن بيان مى فرمايد، كه نشان از دقيق بودن مسئله غدير در مقدر الهى دارد. مرحله اول دستور اصلى نصب امام است كه در سوره انشراح آمده و حضرت در تفسير آن را چنين فرمود:
ص: 126
خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب»(1): «وقتى فراغت يافتى منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، تفسيرش اين است: آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن و وصيَّت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن.
مرحله دوم دستور اجراى آن بود كه در نزديكى غدير خم نازل شد و واقعه غدير بر اساس آن شكل گرفت. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
تا آنگاه كه از حجة الوداع باز مى گشت آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(2) نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)
4 - امام هادى عليه السلام در شرح كيفيت خطابه غدير
با جنايات سقيفه، امامان غدير كِى مى توانستند روز غدير را به زيارت صاحب غدير اختصاص دهند، تا چه رسد به اينكه زيارتنامه غديرى به مردم بياموزند ؟ در جايى كه خفقان بنى عباس به اوج خود رسيده و متوكل ها دشمنى خود را با صاحب غدير علنى كرده اند؛ و اينك دهمين امام غدير را به صورت تبعيد از مدينه به سامرا آورده اند.
موقعيت بسيار حساسى بود كه امام على النقى عليه السلام در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا تبعيد كرد، در روز عيد غدير بتواند به كوفه بيايد. سپس در نجف امير المؤمنين عليه السلام را زيارت كند و زيارتنامه مفصلى كه يك دور كامل اعتقادى درباره فرهنگ غدير است بخواند و ماجراى غدير را ضمن آن به ما بياموزد و خطاب به جدش امير المؤمنين عليه السلام بفرمايد:
ص: 127
من شهادت مى دهم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همان گونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داد.
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى.
من شهادت مى دهم كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و سخنان باطل را خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد.
سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند؛ و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .
ص: 128
خدايا لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايت او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.(1)
آيه تبليغ در دعاى بعد از نماز روز غدير
اشاره
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود.
در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2):
«اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را ابلاغ نكرده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن دعا
در دعايى كه بعد از نماز روز عيد غدير مى خوانيم چنين مى گوييم:
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِيا يُنادِى لِلاْءِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا، رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ، رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ.
ص: 129
رَبَّنا انَّنا سَمِعْنَا النِّداءَ، وَ صَدَّقْنَا الْمُنادى رَسُولَكَ صلى الله عليه و آله اذْ نادى نِداءً عَنْكَ بِالَّذى امَرْتَهُ انْ يُبَلِّغَ عَنْكَ ما انْزَلْتَ الَيْهِ مِنْ مُوالاةِ وَلِىِّ الْمُؤْمِنينَ، وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ، وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ النّاسِ.
فَنادى مُبَلِّغا وَحْيَكَ وَ رِسالاتِكَ: «الا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ مَنْ كُنْتُ وَلِيَّهُ فَعَلِىٌّ وَلِيُّهُ، وَ مَنْ كُنْتُ نَبِيَّهُ فَعَلِىٌّ اميرُهُ» .
رَبَّنا قَدْ اجَبْنا داعِيَكَ النَّذيرَ الْمُنْذِرَ مُحَمَّدا عَبْدَكَ الَّذى انْعَمْتَ عَلَيْهِ وَ جَعَلْتَهُ مَثَلاً لِبَنى اسْرائيلَ.
رَبَّنا آمَنّا وَ اتَّبَعْنا مَوْلانا وَ وَلِيَّنا وَ هاديَنا وَ داعِيَنا وَ داعِىَ الانامِ، وَ صِراطَكَ السَّوِىَّ الْمُسْتَقيمَ وَ مَحَجَّتَكَ الْبَيْضاءَ، وَ سَبيلَكَ الدّاعِىَ الَيْكَ عَلى بَصيرَةٍ هُوَ وَ مَنِ اتَّبَعَهُ، وَ سُبْحانَ اللّه ِ عَمّا يُشْرِكُونَ بِوِلايَتِهِ وَ بِامْرِ رَبِّهِمْ وَ بِاتِّخاذِ الْوَلائِجِ مِنْ دُونِهِ(1):
پروردگارا، ما شنيديم كه منادى براى ايمان ندا مى كند كه به پروردگارتان ايمان بياوريد، و ما هم ايمان آورديم. پروردگارا، گناهان ما را ببخش و بدى هايمان را از ما بزداى و ما را با نيكان بميران.
پروردگارا، آنچه توسط فرستادگانت به ما وعده داده اى به ما عنايت كن و روز قيامت ما را خوار مكن، كه تو وعده ات را خلاف نمى كنى.
پروردگارا، ما ندا را شنيديم و ندا كننده را كه پيامبرت بود تصديق كرديم، آنگاه كه از سوى تو ندا كرد به آنچه دستور داده بودى و بر او نازل كرده بودى كه از طرف تو درباره ولايت صاحب اختيار مؤمنان ابلاغ كند. و او را بر حذر داشتى و ترساندى كه اگر ابلاغ نكند بر او غضب خواهى كرد، و اگر رسالت هاى تو را ابلاغ كند او را از شر مردم حفظ خواهى كرد.
ص: 130
آنجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد ابلاغ وحى و رسالت تو چنين ندا كرد: بدانيد كه هر كس من مولى و صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست، و هر كس من ولىّ اويم على ولىّ اوست، و هر كس من پيامبر او بوده ام على امير اوست.
پروردگارا، ما دعوت كننده تو را اجابت كرديم، همان ترساننده منذر، يعنى محمد صلى الله عليه و آله بنده تو كه بر او انعام فرمودى و او را نمونه اى براى بنى اسرائيل قرار دادى.
پروردگارا، ما ايمان آورديم و از صاحب اختيار و ولىّ و هدايت كننده و دعوت كننده ما و مردم پيروى نموديم، همان راه درست و مستقيم تو، و جايگاه حجتِ واضح تو، و راه تو كه او و پيروانش با بصيرت به سوى تو دعوت مى كنند، و خدا منزه است از آنچه در ولايت على عليه السلام شرك مى ورزند و درباره امر پروردگارشان كسى را شريك مى كنند، و كسانى را جز او محبوب دل خود قرار مى دهند.
2 - نتيجه اعتقادى
در اين فراز از دعاى روز غدير شش آيه گنجانده شده است. يكى از آنها آيه تبليغ است كه به صورت نقل به معنى و با اشاره به ابعاد مختلف آن بيان شده است. جمله «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» به صورت: بِالَّذى امَرْتَهُ انْ يُبَلِّغَ عَنْكَ ما انْزَلْتَ الَيْهِ ... آمده، و جمله «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» به صورت: وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ ذكر شده، و عبارت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» با جمله: وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ الناسِ تعبير شده است.
بُعد ديگرى از درج آيه تبليغ در زيارت غدير، بيان منظور از «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» است كه در اين دعا آن را: مُوالاةِ وَلِىِّ الْمُؤْمِنينَ ذكر كرده است، و معناى آن پذيرش ولايت صاحب اختيار مؤمنان است.
اما نكته تازه اى كه در اين دعا درباره آيه تبليغ ديده مى شود نگاهى به پشت پرده «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» است. گويا خداوند دو راه در برابر پيامبرش قرار داده است: يا ابلاغ و يا عدم ابلاغ، و براى هر كدام نتيجه اى قرار داده است، چنانكه در اين
ص: 131
دعا آمده است: وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ، وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ النّاسِ؛ يعنى عدم ابلاغ نارضايتى و سخط خداوند را در پى خواهد داشت، و ابلاغ ضمانت حفظ الهى را در بر دارد.
همين مطلب عينا در خطبه غدير منعكس است، آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: وَ اؤَدّى ما اوْحى بِهِ الَىَّ، حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى احَدٌ(1): من ادا مى كنم آنچه به من وحى كرده از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را از من دفع نمايد.
آيه تبليغ در زيارت غديريه
اشاره
يكى از مفاهيم عميق در زيارت غديريه، رابطه آيات قرآن با ولايت و امامت و امير المؤمنين عليه السلام است. يكى از آياتى كه در زيارت غديريه به آن استشهاد شده آيه 67 از سوره مائده يا همان آيه تبليغ است. اين آيه مشهور غدير را امام هادى عليه السلام با تفصيلى گويا بيان نموده است، كه ما به نقل مضمون آن به اختصار بسنده مى كنيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام دعاهايى مى فرمود. خداى تعالى اين دعاها را مستجاب فرمود و بيان داشت كه به ولايت او پس از حضرتت رضايت دارم.(2) پس به حضرتش امر فرمود به جهت اعلاء شأن امير المؤمنين عليه السلام و باطل كردن سخنان بيهوده و قطع عذرها، اين نعمت را اظهار كند. پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست از فتنه منافقان - كه دشمن على عليه السلام بودند - بر حذر باشد. در اين هنگام آيه غدير نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله را امان داد.
در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله زحمت آن مسير طولانى را به خود پذيرفت، و در گرماى ظهر به پا خاست و خطبه خواند. پس آنگاه كسانى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورند كم بودند و شمار زيادى از مردم جز در مسير زيانكارى پيش نرفتند.
ص: 132
تا اينجا كلام امام هادى عليه السلام بود كه مضمون آن به اختصار نقل شد. جاى اين سؤال باقى است كه چرا مردم با وجود آن بيعت تاريخى، اين همه به ولايت پشت كردند ؟
بازگويى اين پرسش و پاسخ نيز مفيد است: محمود بن لبيد گويد:
پس از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله، حضرت فاطمه عليهاالسلام بر سر قبور شهدا مى رفت و بر سر قبر حمزه سيدالشهداء مى گريست. روزى در آن محل به خدمت حضرتش رسيدم ... ، و پرسيدم: اى بانوى من، از شما مسئله اى مى پرسم كه در سينه ام موج مى زند.
فرمود: بپرس. گفتم: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل از وفاتش بر امامت على عليه السلام تصريح فرمود ؟ فرمود: شگفتا ! آيا روز غدير خم را فراموش كرديد ؟ و پس از بيانات ديگر فرمود: به خدا قسم اگر حق را نزد اهلش وا مى گذاردند و عترت پيامبرشان را پيروى مى كردند، هيچ گاه دو نفر درباره خداى تعالى اختلاف نمى كردند، و (حق را) آيندگان از گذشتگان به ارث مى بردند، تا آنگاه كه قائم ما - نهمين از نسل حسين عليه السلام - قيام كند.
اما آن را كه خدا مؤخّر قرار دهد مقدّم داشتند، و آن را كه خدا مقدّم داشته پشت سر گذاردند ... .(1)
اين پرسش و پاسخ زمانى انجام مى گيرد كه از اين واقعه تاريخى و شكوهمند، با آن همه مقدمه و مؤخّره بياد ماندنى، هنوز يك سال نگذشته است. آيا بانوى بانوان حق ندارد از اينگونه سؤال ها اظهار شگفتى كند ؟ ! جملات بعدى دخت پيامبر عليهاالسلام نيز تفسير آيه اى است كه قبل از آيه غدير بيان شده است:
و اگر آنان تورات و انجيل و آنچه را كه از جانب پروردگارشان به آنان فرستاده شده را به پا مى داشتند، همانا از بالاى سر و از زير پاهاى خود (بركات الهى را) مى خوردند ... .(2)
ص: 133
آيا اين آيه تعريض و كنايتى به امت اسلام نيست ؟ مگر پيامبر صلى الله عليه و آله بارها نفرموده بود كه تمام حركات امت هاى گذشته به دست اين امت تكرار خواهد شد ؟ رفتار بنى اسرائيل با تورات و هارون، و رفتار نصارى با انجيل و حواريون چگونه بود ؟(1)
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، به قرائت زيارت غديريه و ذكر آيه تبليغ در آن مى پردازيم:
زيارت امير المؤمنين عليه السلام در روز غدير كه امام هادى عليه السلام فرمودند(2)، دوره كامل عقائد شيعه درباره ولايت امير المؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت امير المؤمنين عليه السلام در روز غدير آمده آيه تبليغ است:
متن زيارت غديريه
إِنَّ اللّه َ تَعالى اسْتَجابَ لِنَبِيِّهِ صلى اللّه عليه و آله فيكَ دَعْوَتَهُ، ثُمَّ أَمَرَهُ بِإِظْهارِ ما أَوْلاكَ لِأُمَّتِهِ إِعْلاءً لِشَأْنِكَ وَإِعْلانا لِبُرْهانِكَ وَ دَحْضا لِلْأَباطِيلِ وَ قَطْعا لِلْمَعاذِيرِ. فَلَمَّا أَشْفَقَ مِنْ فِتْنَةِ الْفاسِقينَ وَاتَّقى فيكَ الْمُنافِقينَ أَوْحى إِلَيْهِ رَبُّ الْعالَمينَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
فَوَضَعَ عَلى نَفْسِهِ أَوْزارَ الْمَسيرِ وَ نَهَضَ فى رَمْضاءِ الْهَجيرِ فَخَطَبَ وَأَسْمَعَ وَ نادى فَأَبْلَغَ، ثُمَّ سَأَلَهُمْ أَجْمَعَ فَقالَ: هَلْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: أَلَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟ فَقالُوا: بَلى. فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. فَما آمَنَ بِما أَنْزَلَ اللّه ُ فيكَ عَلى نَبِيِّهِ إِلاَّ قَليلٌ وَلا زادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسيرٍ:
ص: 134
خداوند تعالى دعاى پيامبرش صلى اللّه عليه و آله را درباره تو مستجاب كرد، و به او دستور داد تا ولايت تو را بر امت اظهار كند تا مقام تو را بلندمرتبه و دليل تو را اعلام كرده باشد و سخنان باطل را كوبيده و عذرهاى بى جا را ريشه كن كرده باشد. آنگاه كه از فتنه فاسقان احساس خطر كرد و از منافقان درباره تو ترسيد، پروردگار جهان به او چنين وحى كرد: «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از شر مردم حفظ مى كند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله سختى سفر را متحمل شد و در شدت حرارت ظهر بپا خاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنها پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند:
آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش. سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو (امير المؤمنين عليه السلام) را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند. ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى براى خود زياد نكردند.
آيه تبيلغ از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت
اشاره
از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت امير المؤمنين عليه السلام و معناى مولى نزول آيه تبليغ در رويداد غدير است:
«يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرسانده اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .
و اما تفصيل مطلب:
ص: 135
يك - شمارى از راويان نزول آيه تبليغ در روز غدير خم
نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند، مانند:
1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابن ابى حاتِم
2. احمد بن عبدالرحمن شيرازى
3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه
4. احمد بن محمد ثعلبى
5 . احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم
6 . على بن احمد واحدى، ابوالحسن
7. مسعود بن ناصر سِجِستانى
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حَسكانى
9. على بن حسن دمشقى، ابن عساكر
10. محمد بن عمر رازى، فخرالدين
11. محمد بن طلحه نصيبى شافعى
12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه رَسعَنى
13. حسن بن محمد نيشابورى
14. على بن شِهاب الدين همدانى
15. على بن محمد، ابن صبّاغ مالكى
16. محمود بن احمد عَينى
17. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى
18. محمد محبوب عالم
19. حاج عبدالوهاب بن محمد
20. جمال الدين عطاءاللّه شيرازى
21. شِهاب الدين احمد
22. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى
ص: 136
و اما بيان هر يك از اين موارد همراه با توثيقشان از اهل سنت:
1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابومحمد، ابن ابى حاتِم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)
جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) ذهبى و جمال الدين اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه و جلال الدين سيوطى و بدخشانى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابن عدى، حسن بن على تميمى، قاضى يوسف ميانجى، ابوالشيخ ابن حيّان، ابواحمد حاكم، على بن عبدالعزيز بن مردك و ديگران از او حديث نقل كرده اند. وى شاگرد پدرش ابوحاتم محمد بن ادريس و ابوزُرعه است.
همچنين سيوطى در دو كتاب خود «اللآلى المصنوعة» و «الإتقان» تصريح كرده كه ابن ابى حاتِم در تفسيرش به آوردن صحيح ترين احاديث وارده در تفسير هر آيه ملتزم بوده است.
ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب، ابويَعلى خليلى، على بن محمد مصرى، على بن احمد فرضى، عباس بن احمد، خليلى، امام ابوالوليد باجى، يحيى بن منده، ابن صلاح در «الطبقات» و ابن سُبكى در «طبقات» ، همگى او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در رجال و حديث و تفسير.
همچنين سيف اللّه ملتانى در كتابش «تنبيه السفيه» در ردّ روايتى از قول كَشّى در مدح زرارة بن اعين از زبان امام باقر عليه السلام مى گويد: ابن ابى حاتِم از سفيان ثورى روايت كرده كه زراره اصلاً ابوجعفر را نديده است. در جايى كه كلام ابن ابى حاتِم كه از سفيان ثَورى معلوم الحال نقل كرده حجّت است، پس روايتش در تفسير آيه تبليغ هم حجّت
ص: 137
است. آيا جايز است كه روايت ابن ابى حاتِم در تكذيب يكى از عالمان شيعه حجّت باشد، ولى روايت او در فضل امير المؤمنين عليه السلام در برابر اهل سنت حجّت نباشد ؟ !
2. احمد بن عبدالرحمن بن احمد بن محمد بن موسى فارسى، ابوبكر شيرازى (م 407 يا 411 ق)
ابن شهرآشوب(1) در كتابش «المناقب» و از او مجلسى در «بحار الانوار» نزول آيه تبليغ را در غدير خم از ابوبكر شيرازى در كتابش «ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ فى عَلىٍّ عليه السلام» به اِسناد خود از ابن عباس روايت كرده است.(2) ذهبى و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
وى در اصفهان از ابوالقاسم طبرانى و طبقه اش، در بغداد از ابوالبحر بربهارى و طبقه او، در جرجان از عبداللّه بن عدىّ، در نيشابور از محمد بن حسن سراج، در مرو از عبداللّه بن عمر بن علك، در شهرهاى ترك از سعيد بن قاسم مطوعى، در بخارا از محمد بن محمد بن صابر، و در شهرهاى بصره و واسط و شيراز و چند شهر ديگر از مشايخ آن شهرها حديث شنيده، و محمد بن عيسى همدانى، ابومسلم بن عُروه، حميد بن مأمون، جعفر مستغفرى و ديگران از او حديث روايت كرده اند. شيرويه از ابوالفرج بجلى و جعفر مستغفرى او را توثيق كرده و ستوده اند.
3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)
سيوطى در «الدرّ المنثور» و بدخشى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود نقل كرده است.(4)
ص: 138
ذهبى و سيوطى و زُرقانى و ابن قيم جوزيّه و تاج الدين سُبكى و سمعانى و ابن كثير و كاتب چَلَبى و شمس الدين محمد ابن جَزَرى و دهلوى(1): او را توثيق كرده و دقت او در ثبت و ضبط اخبار و رجال و نيز تأليفات او را به خصوص در تفسير و تاريخ ستوده اند.
وى در اصفهان و عراق از ابوسهل بن زياد قطّان، ميمون بن اسحاق خراسانى، محمد بن عبداللّه بن علم صفّار، اسماعيل خطبى، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، احمد بن عبداللّه بن دليل، اسحاق بن محمد بن على كوفى، محمد بن احمد بن على اسوارى، احمد بن عيسى خفاف، احمد بن محمد بن عاصم كرانى و طبقه ايشان روايت كرده است.
ابوالقاسم عبدالرحمن بن منده و برادرش عبدالوهّاب، ابوالخير محمد بن احمد، ابومنصور محمد بن سكرويه، ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن سُلَيم، ابوعبداللّه ثقفى، ابومطيع محمد بن عبدالواحد مصرى، حمزه بن حسين مؤدِّب اصفهانى و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. وى كتاب هاى «التاريخ» و «التفسير» و «المسند» و «المستخرج على البخارى» را نگاشت.
ابن مردويه ملقّب به حافظ است. لقبى كه در اصطلاح دانشمندان علم حديث از القاب بسيار ارزشمند است. شيخ على قارى و بدخشى و در «لواقح الأنوار» در شرح حال سُيوطى از ابن حجر، همگى در مورد لقب حافظ و جلالت آن سخن گفته اند.(2)
4. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، ابواسحاق
ثعلبى در تفسيرش نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را از امام باقر عليه السلام و نيز از براء با
ص: 139
نقل ماجراى غدير و همچنين از ابن عباس نقل كرده است.(1) شرح حال ابواسحاق ثعلبى و بزرگى او نزد اهل سنت در مجلدات ديگر «عبقات» و در بيان آيه ولايت آمده است. در ادامه نيز شرح حال ثعلبى در دليل ششم از ادله دلالت حديث غدير به امامت امير المؤمنين عليه السلام خواهد آمد، كه از جمله توثيق پدر دهلوى است.
5 . احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، ابونُعَيم (ت 334 - م 430 ق)
ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از عطيّه روايت كرده است. فاضل رشيدالدين خان دهلوى نيز در «إيضاح لطافة المقال» روايت ابونعيم را به نقل از شيخ على متخلّص به حزين آورده است. در ادامه خواهد آمد كه حاج عبدالوهّاب بن محمد نيز مانند همين روايت را از حافظ ابونعيم نقل كرده است. ابن خَلِّكان و صلاح صفدى و خطيب تبريزى(2): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند. كتاب «حِليَة الأولياء» و «تاريخ اصفهان» و «المستخرج على الصحيحين» از او است.
6 . على بن احمد بن محمد بن متويه واحدى نيشابورى، ابوالحسن (م 468 ق)
ابن طلحه شافعى در «مطالب السئول» و ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در روز غدير خم و درباره على عليه السلام را از واحدى در «اسباب النزول» از حسن و ابوسعيد خُدرى نقل كرده اند.(3) اين در حالى است كه واحدى در خطبه كتابش «اسباب النزول» تصريح كرده كه در اين كتاب موارد صحيح در اسباب نزول آيات را انتخاب و جمع آورى كرده است. پس اگر مورد ديگرى براى نزول اين آيه نقل شده باشد دروغ خواهد بود، چرا كه واحدى فقط ماجراى غدير را براى نزول آيه تبليغ نقل كرده است.(4)
ص: 140
ابن اثير و ذهبى و ابن وردى و يافعى و ابن جَزَرى و ابن قاضى شُهبه و دياربكرى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات.
او مصنّف «البسيط» و «الوسيط» و «الوجيز» در تفسير و نيز كتاب «اسباب النزول» بوده، و شاگرد ابواسحاق ثعلبى است و از او روايت كرده است. عربى را از ابوالحسن قهندزى ضرير و قرائت را از على بن احمد بستى و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى آموخته، و ابوالقاسم هُذلى قرائت را از او فرا گرفته است.
ابوطاهر بن مخمس، قاضى ابوبكر حيرى، ابوابراهيم اسماعيل بن ابراهيم واعظ، محمد بن ابراهيم مزكّى، عبدالرحمن بن حمدان نصروى، احمد بن ابراهيم نجّار، احمد بن عمر ارغيانى، عبدالجبار بن محمد خوارى و ديگران از او حديث نقل كرده اند. ابوسعد سمعانى وى را ستوده است.
7. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد (م 477 ق)
سجستانى خبر نزول آيه تبليغ در روز غدير را همراه با حديث غدير در كتابش در موضوع حديث ولايت به اِسنادش از ابن عباس نقل كرده است. ابوسعيد سجستانى از حافظان ثقه و نامدار اهل سنت است. پيشتر بخش هايى از شرح حال وى به بيان سمعانى و ذهبى نقل شد.
8 . عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم، حاكم
حاكم حسكانى در كتاب «مجمع البيان» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده است. همچنين اين روايت را سيد ابوالحمد از كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» حاكم حسكانى نقل كرده است.(2)
ص: 141
9. على بن حسن بن هبه اللّه بن عساكر دمشقى، ابوالقاسم، ابن عساكر(ت 499 - م 571 ق)
جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و يافعى و اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه(2): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند و از پيشوايان حديث مى دانند.
وى رفيق حافظ ابوسعد عبدالكريم بن سمعانى بوده، و كتاب عظيم «تاريخ مدينة دمشق» را در هشتاد مجلّد تأليف كرده است.
حافظ ابومحمد عبدالعظيم منذرى، سمعانى، محدّث بهاءالدين قاسم (پسر ابن عساكر) ، سعد الخير، ابوالعلاء همدانى، ابوالمواهب بن صصرى، شيخ ما ابوالحجّاج مِزّى، حافظ عبدالقادر، ابن نجّار، حافظ مَعمَر بن فاخر، اسماعيل بن محمد و حافظ عبدالقاهر رهاوى او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص كتاب او «تاربخ مدينة دمشق» .
10. محمد بن عمر بن حسين بن حسن بن على تَيمى بكرى طبرستانى رازى، ابوعبداللّه، ابن الخطيب، فخرالدين (ت 543 يا 544 - م 606 ق)
فخر رازى در تفسير خود در بيان اقوال درباره سبب نزول آيه تبليغ، نزول اين آيه در ماجراى غدير خم را نيز از امام باقر عليه السلام و ابن عباس و براء بن عازب نقل كرده است.(3) البته براى ما مهم نيست كه او در مورد اين قول چه گفته، زيرا او هميشه در پى دشمنى است، و كلام امام باقر عليه السلام در اينجا كافى است.
ص: 142
اگر بگويند كه متعصّبان اهل سنت به عصمت ائمه عليهم السلام باور ندارند، بلكه بعضى شان مانند ابن جوزى در «الموضوعات» و سيوطى در «اللآلى المصنوعة» و ابن عرّاق در «تنزيه الشريعة» آنان را - نعوذ باللّه - جرح كرده اند، خواهيم گفت: پس آنان درباره صحابه اى كه به عدالت ايشان قائل اند، مانند ابن عباس و براء بن عازب و ابوسعيد خُدرى - كه او نيز بنا بر آنچه در تفسير نيشابورى آمده به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم قائل است - و عبداللّه بن مسعود - كه سخنش در ادامه خواهد آمد - چه مى گويند ؟
ضمن اينكه خود رازى اعتراف كرده كه قول به نزول آيه تبليغ در فضل امير المؤمنين عليه السلام و در غدير قول ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام است، هر چند اين قول را نپسندد و از سر تعصّب و عناد به آن اعتماد نكند !
ابن خَلِّكان و ابن وردى و يافعى و حافظ محمد (مشهور به خواجه پارسا) و ابن قاضى شُهبه(1): او را بسيار توثيق كرده اند، به خصوص در علم عقايد و فقه و تفسير و نيز كتاب تفسير او را. وى شاگرد پدرش ضياءالدين عمر - كه از شاگردان بَغَوى بود - و نيز كمال سمنانى و مجد جيلى و مصاحب محمد بن يحيى بوده است. سراج الدين يوسف بن ابوبكر بن محمد سكّاكى خوارزمى نيز او را ستوده اند. گاهى سيصد دانشجو در مورد تفسير و فقه و كلام و اصول و طبّ و ... از او مى پرسيدند.
11. محمد بن طلحة بن محمد قرشى نصيبى، ابوسالم
قرشى نصيبى در «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از امام ابوالحسن واحدى در كتابش «اسباب النزول» از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(2) دانشمندان نامدار اهل تسنن محمد بن طلحه را بسيار ستوده اند، كه در ادامه خواهد آمد. كه از جمله توثيق و تعريف يافعى است، كه به كتاب «دائرة الحروف» او نيز اشاره كرده است.(3)
ص: 143
12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه بن ابى بكر بن خلف جَزَرى رَسعَنى، ابومحمد، عزّالدين (ت 589 - 660 يا 661 ق)
محمد بن معتمدخان بدخشانى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام» نوشته كه رسعنى نزول آيه تبليغ در غدير را به سند خود از ابن عباس نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن جَزَرى و سيوطى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و حديث و ادبيات. در دمشق از كِندى و در بغداد از ابن منينا و عده اى ديگر حديث شنيد، و پسر عادلش شمس الدين و دِمْياطى در معجمش و ابوالمعالى ابركوهى و افراد متعدد ديگرى از او روايت كرده اند.
تفسير وى به نام «مطالع أنوار التنزيل و مفاتيح اسرار التأويل» يا «رموز الكنوز فى تفسير الكتاب العزيز» است، و كتاب «مقتل حسين شهيد عليه السلام» از آثار او است. محمد مالكى داوودى در «طبقات المفسّرين» او و تفسيرش را ستوده است.
13. حسن بن محمد بن حسين قمى نيشابورى، نظام الدين
نيشابورى در تفسير خود نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را در تفسيرش «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» از ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نقل كرده است.(3)
البته او در مورد نزول آيه تبليغ بعد از بيان نزول آن در غدير نُه وجه ديگر هم ذكر كرده است. ولى نيشابورى از ميان اقوال، اولين سبب نزول آيه تبليغ را واقعه غدير بيان كرده و قول به نزول آن در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام را صحيح دانسته است. وى اين قول را پيش از ساير اقوال آورده و آن را به چند صحابى و امام باقر عليه السلام نسبت داده است، و اقوال ديگر را با «قيل» يعنى «گفته شده» نقل كرده است.
ص: 144
همان گونه كه رشيدالدين دهلوى در «ايضاح لطافة المقال» در موضوعى، سخنى را از نَسَفى نقل كرده و از ميان دو قول موجود در آن موضوع قول نخست را به نَسَفى نسبت داده، چون نَسَفى آن قول را نخست آورده است.
نيشابورى در ابتداى تفسيرش و خطبه كتاب تأكيد كرده كه پس از فحص فراوان و مراجعه به همه تفاسير و اقوال، صحيح ترين ها را در تفسيرش گرد آورده است. كاتب چَلَبى و مولوى حسام الدين سهارنپورى(1): تفسير نيشابورى به نام «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» را معرفى و توثيق و تعريف كرده اند.
همچنين اهل سنت و از جمله دهلوى در «تحفه اثنى عشريه» و مولوى حيدر على فيض آبادى در «منتهى الكلام» به سخنان نيشابورى اعتماد كامل داشته و در برابر شيعه و براى ردّ استدلال هاى آنان به گفتارهاى او استناد كرده اند.
14. سيد على بن شِهاب الدين همدانى
همدانى در «مودّة القربى» از براء بن عازب روايت كرده كه آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام نازل شده است.(2) سيد على همدانى نزد اهل سنت از عالمان ربانى و عارفان گزيده و نامى است. گذشته از اينكه خود همدانى در خطبه كتاب خود «مودّة القربى» در مورد اعتبار مطالب آن سخن گفته است.
15. على بن محمد مالكى، ابوالحسن، نورالدين، ابن صبّاغ
ابن صبّاغ مالكى در كتابش «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از كتاب «اسباب النزول» امام ابوالحسن واحدى از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(3) ابن صبّاغ از فقيهان نامدار مالكى و از دانشمندان معروف و ثقه اهل سنت است كه اقوال وى را نقل كرده و به رواياتش اعتماد مى كنند، كه از جمله نورالدين سَمهودى در كتابش «جواهر العقدين» است.
ص: 145
همچنين محمد رشيدالدين خان دهلوى كتاب «الفصول المهمّة» را ياد كرده است. عبداللّه بن محمد مدنى مشهور به مطيرى در خطبه كتابش «الرياض الزاهرة فى فضل آل بيت النبى و عترته الطاهرة عليهم السلام» گفته كه بيشتر مطالب كتابش را از كتاب «الفصول المهمّة» ابن صبّاغ نقل كرده است.
16. محمود بن احمد بن موسى بن احمد بن حسين بن يوسف بن محمود عَينى حنفى، ابومحمد، ابوالثناء، بدرالدين (ت 762 - م 855 ق)
بدرالدين عينى در «عمدة القارى فى صحيح البخارى» نزول آيه تبليغ در واقعه روز غدير را از ابوسعيد خُدرى و از ابوجعفر محمد بن على بن حسين روايت كرده است. همچنين عينى به شش قول ديگر از مقاتل و زمخشرى و ابن جوزى و نيز ثعلبى از حسن بصرى اشاره كرده است. ولى نكته اينجاست كه عينى قول به نزول آيه در روز غدير خم در فضل على عليه السلام را بر ديگر اقوال مقدّم داشته است. همچنين عَينى در ادامه، قول امام باقر عليه السلام را - كه نزول آيه تبليغ در غدير است - را نقل كرده است.(1)
شمس الدين سخاوى و سيوطى و محمود بن سليمان كفوى و زُرقانى مالكى و ازنيقى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در ادبيات عرب و تاريخ و لغت و حديث و فقه.
وى پسر قاضى شهاب الدين است و گاهى ابن عَينى گفته مى شود. كمال شمنى و ارغون شاه تيدمرى از او روايت كرده اند. علاء پسر خطيب ناصريّه در تاريخش و جلال الدين سيوطى در كتابش «حسن المحاضرة» وى را توثيق كرده و ستوده اند.
از تأليفات او است: فتح البارى (شرح بخارى) ، شرح شواهد، شرح معانى الآثار، شرح هدايه، شرح كنز، شرح مجمع، شرح درر البحار و طبقات الحنفية.
ص: 146
مولوى حيدرعلى فيض آبادى در «منتهى الكلام» در احتجاج مقابل اماميه به سخنان عَينى استناد كرده و «عمدة القارى» شرح او بر بخارى را ستوده است. پس در نزول آيه تبليغ هم قول او پذيرفته است.
17. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين
جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام را از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است. وى همچنين پنج حديث ديگر در مورد نزول آيه تبليغ بدون ذكر شأن نزول آن نقل كرده است.(1) و اما روايت سيوطى در سبب نزول آيه تبليغ در روز غدير در كتاب «الدرّ المنثور» به وجوهى معتبر است:
وجه اول: سياق گفتار سيوطى چنين است است كه او از ميان اقوال، اين قول را حق مى دانسته است، زيرا قول ديگرى را نقل نكرده است.
وجه دوم: سيوطى در خطبه كتاب «الدرّ المنثور» تصريح كرده كه اخبار و احاديثى كه وى در ذيل آيات آورده از كتاب هاى معتبر استخراج شده است.
وجه سوم: كتاب «الدرّ المنثور» از تفسيرهاى مقبول و مشهورى است كه دهلوى در رساله «اصول الحديث» در كنار تفاسير بسيار معتبر از آن ياد كرده و سپس گفته كه اين جامع ترين آنهاست.
وجه چهارم: سيوطى در موارد متعدد در «الدرّ المنثور» به ضعف خبر تصريح كرده است. اين نشان مى دهد كه اگر حديثى نزد او ضعيف باشد به ضعف آن هشدار مى دهد، و در اين مورد هيچ تضعيفى نكرده است.
وجه پنجم: بزرگان حديث و كلام اهل سنت بسيار به احاديث «الدرّ المنثور» استناد و احتجاج كرده اند. از جمله: سيف اللّه بن اسداللّه ملتانى در «تنبيه السفيه» كتاب «الدرّ
ص: 147
المنثور» را در شمار كتاب هاى بسيار مهم ذكر كرده، و افزوده كه اين كتاب از مصادر «تحفه اثناعشريّه» از كتب اهل سنت است.
همچنين در «الشوكة العمريّة» اثر محمد رشيدالدين خان شاگرد دهلوى آمده كه «الدرّ المنثور» در كتب تفسيرى اهل سنت مشتمل بر اخبار تفسيرى وارده از امير المؤمنين و ائمه اهل بيت عليهم السلام است.
وجه ششم: اضافه بر اين، به طور كلى دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» دانشمندان و محدثان اهل سنت را به تقوى و عدالت و ديانت مشهور مى داند.(1)
بنا بر اين، همه مناقشات دهلوى و غير او در اسانيد احاديث فضائل امير المؤمنين عليه السلام كه محدثان اهل سنت آنها را روايت و پيشوايان و حافظان در كتاب هاى معتبرشان نقل كرده اند از اعتبار فرو مى افتد. يكى از اين اخبار حديث نزول آيه تبليغ در روز غدير در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام است.
18. محمد محبوب عالم بن صفى الدين جعفر، بدر عالم
محبوب عالم نزول آيه تبليغ در غدير خم را در كتاب مشهور «تفسير شاهى» آورده است. در تفسير نيشابورى نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابوسعيد خُدرى و ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نقل كرده و سپس مى گويد: محبوب عالم اين روايت را نقل كرده و روايتى كه مخالف آن باشد نقل نكرده است.
دهلوى در كتاب تحفه اثنى عشريه به اعتبار «تفسير شاهى» تصريح كرده و رواياتى كه او از اهل بيت عليهم السلام نقل شده را «مضبوطه» خوانده است.(2) همچنين شاگرد دهلوى محمد رشيدالدين خان دهلوى در بيان اينكه تفاسير اهل سنت آكنده از روايات امام على بن موسى الرضا عليه السلام است، از «تفسير شاهى» و تفسير فخر رازى ياد كرده است. از اين سخن نيز روشن مى گردد كه «تفسير شاهى» نزد اهل تسنن از تفاسير مشهور و معتبر است.
ص: 148
19. عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين احمد بخارى، حاج عبدالوهاب (ت 869 - م 932 ق)
حاج عبدالوهاب در تفسيرش نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از براء بن عازب روايت كرده، و مى گويد كه اين خبر را ابونعيم و ثعالبى در روايت كرده اند. حاج عبدالوهّاب از بزرگان اهل سنت است. شيخ عبدالحقّ دهلوى در «اخبار الاخيار» و سيد محمد بن سيد جلال در «تذكرة الابرار» شرح حال وى را نوشته و او را بسيار ستوده اند.(1)
20. عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى حسينى، جمال الدين محدّث
جمال الدين محدّث در «الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليه السلام» خبر نزول آيه تبليغ در غدير خم را همراه با نقل حديث غدير گفته از ابن عباس روايت كرده است.(2) جمال محدّث در خطبه كتاب «اربعين» به اعتبار احاديث كتابش تصريح كرده است.
21. شهاب الدين احمد
شهاب الدين در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» احمد ذيل آيات نازل شده درباره امير المؤمنين عليه السلام، نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را روايت كرده است. همچنين از ابوالجارود از حمزه (ابوجعفر) روايت شده كه اين آيه درباره ولايت نازل شده است. در ادامه نيز از عبداللّه بن مسعود نزول آيه تبليغ را بدون شأن نزول آن نقل كرده است.(3)
ضمنا شهاب الدين احمد در عنوان بابى كه در آن آيات نازل شده درباره امير المؤمنين عليه السلام را آورده، تصريح كرده كه از بين اقوال صحيح ترين را آورده است. همچنين شهاب الدين احمد در خطبه كتابش گفته كه احاديث روايت شده در آن صحيح ترين هاست.
ص: 149
22. محمد بن معتمدخان حارثى بدخشانى، ميرزا
بدخشانى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود و ابوسعيد خدرى و نيز از رَسعَنى به سندش از ابن عباس نقل كرده است.(1)
محمد رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حيدر على فيض آبادى(2): وى را ستوده اند و از علما مى دانند.
دو - دلالت نزول آيه تبليغ در غدير به امامت
پس از ثبوت نزول آيه تبليغ در غدير به اقرار بزرگان اهل سنت، نوبت مى رسد به دلالت آن بر ولايت و امامت و قرينه بودن براى معناى اولى بالتصرف براى مولى در حديث غدير. با اين توضيح كه:
نزول آيه مباركه تبليغ در واقعه روز غدير خم نشان مى دهد كه اين آيه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد تا بر لزوم رساندن امر جانشينى امير المؤمنين عليه السلام تأكيد كند، و مراد از حديث غدير و سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روز را روشن گرداند.
دليل اين ادعا هم اين است كه خداوند مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «و اگر انجام ندهى رسالت خداى را نرسانده اى» . اين لحن و تصريح در آيه نشان مى دهد كه آنچه خداى تعالى به تبليغش فرمان داده بود شأن بزرگى داشته است؛ به گونه اى كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيام را به قوم نمى رساند رسالت اسلامى را نگذارده بود و همه زحمات و كارهايش همچون گرد و غبار پراكنده مى گشت ! آن پيام جز حكم امامت كه اصلى عظيم از اصول دين است و صلاح مسلمانان در دنيا و آخرت بدان وابسته است نخواهد بود.
چنانچه علامه مجلسى در «بحار الانوار» به اين مضمون مى گويد:
ص: 150
اخبار پيشين كه به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم دلالت مى كنند كه مراد از مَولى در حديث غدير أولى و جانشين و امام باشد، به چند وجه:
1. تهديد به اينكه اگر اين پيام را نرسانى گويا هيچ يك از پيام هاى خدا را نرسانده اى.
2. تضمين حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله، كه نشان مى دهد آيه درباره ابلاغ حكمى است كه در ابلاغ آن اصلاح دين و دنياى همه مردم نهفته است و به وسيله آن حلال و حرام تا روز قيامت براى مردم روشن گردد.
3. و نيز پذيرش آن بر عده اى دشوار است.
4. همچنين كينه هاى مردم نسبت به امير المؤمنين عليه السلام اين گمان را تقويت مى كند كه منافقان فتنه به پا كنند. و لذا خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله ضمانت داد كه او را از شرّ آنان حفظ خواهد كرد.
5 . احتمالات ديگرى كه در معناى واژه «مَولى» گفته اند چنين نيستند كه درباره آنها چنين گمانى رود و اين آيه با اين خصوصيات مناسب آنها باشد. با در نظر گرفتن همه اينها، مراد از آيه تبليغ و نيز حديث غدير تنها جانشينى و امامت على عليه السلام است، چرا كه به سبب آن احكام دين كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ كرده است بر جاى مى ماند و به وسيله آن امور مسلمانان سامان مى يابد.(1)
افزون بر اين، وقتى اين آيه مباركه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد و حضرتش با تهديد مذكور در آيه فرمان يافت كه آن پيام بزرگ را برساند، سينه حضرتش به تنگ آمد، زيرا مى دانست كه مردم او را تكذيب مى كنند.
اين خود بهترين دليل بر بزرگى آن پيام و دشوارى پذيرش آن از سوى صحابه بوده است، چرا كه اگر امرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به رساندن آن شد، از امور فرعى و آسان يا
ص: 151
تنها براى واجب گرداندن محبت و مودّت امير المؤمنين عليه السلام بود، رساندن آن بر حضرتش گران نمى آمد و از تكذيب مردم بيمناك نمى شد ! حال آنكه شمارى از روايات حديث غدير دربردارنده همين نكات است. به عنوان نمونه:
ابن مردويه در كتاب «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» در شأن نزول آيه تبليغ، به اِسناد خود از زيد بن على نقل كرده است:
هنگامى كه جبرئيل امر ولايت را آورد، سينه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب آن به تنگ آمد و فرمود: قوم من به دوران جاهليت نزديك اند (و تازه مسلمان اند و فرهنگ جاهليت در آنان از ميان نرفته است) . در پى اين سخن، آيه تبليغ نازل شد.
همچنين در كتاب فوق از ابن عباس روايت شده است: وقتى كه خدا به رسولش صلى الله عليه و آله فرمان داد كه على عليه السلام را جانشينى خود قرار دهد و آنچه را خدا به او گفته به على عليه السلام بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، قوم من به روزگار جاهليت نزديك اند. سپس گذشت و حجّ گزارد. آنگاه كه از مكه باز مى گشت و روى به مدينه داشت و در غدير خم توقف كرد، خداى تعالى اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . در پى نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و به سوى مردم رفت ... .
چنانچه پيشتر گذشت، اين روايت را سيد جمال الدين محدث شيرازى نيز روايت كرده است.
همچنين در روايت سيوطى هم گذشت كه ابوالشيخ از حسن نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى تعالى مرا به رساندن پيامى بر انگيخت، و من چون مى دانستم كه مردم مرا تكذيب مى كنند سينه ام به تنگ آمد. خدا به من فرمان داد كه آن پيام را برسانم و گر نه مرا عذاب مى كند ! و اين آيه فرود آمد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .
ص: 152
عبد بن حميد و ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابوالشيخ نيز از مجاهد نقل كرده اند: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ پس نازل شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر چنين نكنى رسالت او را نرسانده اى» .(1)
آنچه ابن مردويه و ديگران روايت كرده اند، اين دو حديث را تفسير مى كند؛ چرا كه در علم اصول الحديث بيان شده و پيشتر گذشت كه حافظ ابن حجر نيز در «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» تصريح كرده كه بعضى از احاديث بعضى ديگر را تفسير مى كند.
اگر گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله از تكذيب كافران و مشركان بيمناك بود نه صحابه. خواهيم گفت: آن حضرت مأمور شد كه اين پيام را به مسلمانان برساند، و آنان كه در روز غدير حاضر بودند همگى مسلمان و صحابى وى بودند. كافران كه در روز غدير نبودند تا پيامبر صلى الله عليه و آله از تكذيب آنان بيمناك گردد !
اگر گفته شود: در ميان صحابه منافقانى بودند. خواهيم گفت: اين همان است كه ما مى گوييم. بلكه بيشتر آنان چنين بودند؛ چرا كه اگر منافقان كمتر از مؤمنان و مخلصان به پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، حضرتش بيمناك نمى شد و رساندن آن پيام بر وى گران نمى آمد و عرض نمى كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ افزون بر اين، الفاظ حديثى كه محدث شيرازى و ابن مردويه روايت كرده اند، صريح اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از صحابه مسلمانش كه آنان را نزديك به روزگار جاهليت خوانده بود بيم داشت. اگر كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از ايشان بيمناك بود كافران بودند، درباره شان چنين نمى فرمود و اينگونه وصفشان نمى كرد.
حاصل آنكه نزول آيه مباركه تبليغ در روز غدير خم و رخدادهاى اين روز دليل قطعى است بر امامت و جانشينى بلافصل امير المؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله،
ص: 153
و اينكه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به رساندن آن مأمور گشت تنها واجب گرداندن مودّت امير المؤمنين عليه السلام نبود. امرى كه حضرتش آن را پيش از روز غدير بارها و بارها؛ چه با تصريح به نام على عليه السلام چه در ضمن ايجاب مودّت اهل بيت عليهم السلام بى ترس و هراس انجام داده بود، آن هم در روزگارى كه صحابه به كفر و جاهليت نزديك تر بودند.
اگر گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از روز غدير از امر جانشينى سخن گفته و امير المؤمنين عليه السلام را براى آن منصب تعيين كرده بود، پس مراد از پيام در آيه تبليغ چيزى غير از جانشينى است. خواهيم گفت: هدف اين است كه اثبات شود امرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مأمور به رساندن آن شد در غايت عظمت و اهميت بود، و امر ديگرى جز امر امامت و جانشينى به گونه اى نيست كه حضرتش در تبليغ آن از تكذيب صحابه بيم داشته باشد.
از سوى ديگر، تبليغ اين امر بزرگ پيش از واقعه غدير با تبليغ آن و تأكيد بر آن در حجة الوداع و در روز غدير منافاتى ندارد. اضافه بر اين، در اين رخداد امور جديدى ابلاغ و واقع گشت كه پيشتر واقع نگشته بود؛ مانند: جانشين ساختن على عليه السلام و تنصيص بر آن، اخذ بيعت بر جانشينى على عليه السلام در نزديكى وفات پيامبر صلى الله عليه و آله در همايشى بزرگ كه در دوران حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله بى مانند است.
نقدى بر بزرگان اهل سنت پيرامون آيه تبليغ
دكتر تيجانى درباره سخنان اهل سنت پيرامون آيات مربوط به غدير نقدى دارد كه در اينجا مى آوريم:
برخى از اهل سنت درباره شأن نزول آيه تبليغ چه گفته اند و پاسخ آنها چيست: خداوند در سوره مائده آيه 67 مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن كه اگر اين كار را نكنى رسالتش را تبليغ نكرده اى و خدا تو را از شر مردم محفوظ خواهد داشت» .
ص: 154
برخى مفسرين از اهل سنت و جماعت مى گويند: اين آيه در آغاز دعوت نازل شده است، و درست آن هنگام كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نگهبانانى را براى حفظ جان خويش انتخاب كرده بود، زمانى كه اين آيه نازل شده به نگهبانان فرمود: برويد كه به شما حاجتى نيست، زيرا خداوند خود حافظ جان من خواهد بود.
ابن جريد و ابن مردويه از عبداللّه بن سقيق نقل كرده اند كه گفت: برخى از اصحاب همواره با حضرت رسول صلى الله عليه و آله - براى نگهبانى - راه مى رفتند. وقتى اين آيه نازل شده به آنان فرمود: مردم ! به كارهايتان برسيد كه خداوند مرا از شر مردم در امان خواهد داشت.
ابن حبّان و ابن مردويه از ابوهريره نقل كرده اند كه گفت:
هر گاه با پيامبر صلى الله عليه و آله به مسافرتى مى رفتيم، بهترين و بزرگ ترين درخت را براى استراحت آن حضرت قرار مى داديم. روزى در يكى از سفرها، حضرت زير درختى نشسته بود و شمشير خود را بر آن آويزان كرده بود، كه يك نفر آمد و آن شمشير را گرفت و رو كرد به پيامبر و گفت: اى محمد ! چه كسى مى تواند تو را از من نجات دهد ؟ حضرت فرمود: خداوند مرا نجات مى دهد، شمشير را سرجايش بگذار. پس او شمشير را گذاشت. آن گاه نازل شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
همچنين ترمذى و حاكم و ابونعيم از عايشه نقل كرده اند كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله را محافظانى بود، ولى پس از نزول اين آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» به آنها گفت:
اى مردم ! برويد كه خداوند مرا حفظ مى كند.
طبرانى و ابونعيم در «دلائل» و ابن مردويه و ابن عساكر از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله را پاسدارانى محافظت مى كردند و روزانه عمويش ابوطالب يكى از بنى هاشم را براى نگهبانيش مى فرستاد. پس به او فرمود: اى عمو ! خداوند مرا حفظ مى كند، ديگر لازم نيست كسى را براى من بفرستى.
ص: 155
ما اگر با دقت به اين روايت ها و تأويل ها بنگريم، مى بينيم هرگز با مفهوم آيه و حتى با سياق آن نيز انطباق ندارند. زيرا همه اين روايات نشان مى دهند كه آيه قبل از دعوت نازل شده، و حتى برخى تصريح كرده اند كه در سال هاى زندگى ابوطالب و قبل از هجرت به سال هاى زيادى بوده است. خصوصا روايت ابوهريره، همان گونه كه ملاحظه كرديد.
پس تحريف و دروغ در اين روايت كاملاً مشهود است، زيرا ابوهريره نه اسلام را مى شناخت و نه پيامبر صلى الله عليه و آله را، مگر در سال هفتم از هجرت كه خودش هم به آن گواهى مى دهد. همچنين عايشه در آن وقت اصلاً دنيا نيامده بود، و يا عمرش از يك يا دو سال تجاوز نمى كرد، زيرا همه مى دانند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از هجرت با عايشه ازدواج كرده و در آن حال عمرش يازده سال بيشتر نبوده است.
پس چگونه اين مطلب صحت دارد، با اينكه تمام مفسرين سنى و شيعه اجماع دارند كه سوره مائده در مدينه نازل شده و مدنى است، و آخرين سوره اى است كه نازل شده است ؟ !
احمد در مسندش و ابوعبيده در فضائلش و نحاس ناسخش و نسائى و ابن منذر و حاكم و ابن مردويه و بيهقى در كتاب هاى سننشان از جبير بن نفير نقل كرده اند كه گفت:
به حج مشرف شده بود، و بر عايشه وارد شدم. عايشه به من گفت: اى جبير ! سوره مائده را مى خوانى ؟ گفتم: آرى، گفت: اين آخرين سوره اى است كه نازل شده است. پس هر چه از حلال در آن يافتيد آن را حلال بدانيد، و هر چه از حرام يافتيد تحريم كنيد.
همچنين احمد و ترمذى نقل كرده اند و حاكم نيشابورى آن را صحيح دانسته است. ابن مردويه و بيهقى نيز در سننش از عبداللّه بن عمرو نقل كرده اند كه گفت: آخرين سوره اى كه نازل شده سوره مائده است.
ص: 156
همچنين ابوعبيد از محمد بن كعب قرطبى نقل مى كند كه گفت: سوره مائده در حجة الوداع بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، در حالى كه حضرت در ميان راه مكه و مدينه بر شتر خود سوار بود. پس دوش آن ترك برداشت و حضرت از شتر پائين آمد.
و نيز ابن جريد از ربيع بن انس نقل كرده كه گفت: سوره مائده بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، در حالى كه حضرت در حجة الوداع ميان راه بود و مى خواست بر شترش سوار شود، كه شترش در اثر سنگينى بار فرو خوابيد.
و ابوعبيده از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس نقل كرده كه گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوره مائده آخرين سوره اى از قرآن است كه نازل شده است. پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانيد.
بنا بر اين، انسان عاقل و با انصاف پس از اين چگونه مى تواند ادعاى آنان را بپذيرد كه معتقدند اين آيه در آغاز بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است ؟ !
به علاوه، شيعيان نيز بر همين باورند كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده از قرآن است. خصوصا اين آيه كه آن را آيه بلاغ مى نامند: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ ... » ، و معتقدند كه اين آيه در روز 18 ذى الحجه و پس از تمام شدن اعمال حجة الوداع در غدير خم و قبل از اينكه پيامبر امام على عليه السلام را به عنوان خليفه خود معرفى كند نازل شده است.
درست پس از گذشتن پنج ساعت از روز پنجشنبه بود كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل و گفت: يا محمد ! خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .
از آن گذشته، سخن خداوند متعال كه مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «و اگر اين كار را نكنى رسالتش را ابلاغ نكرده اى» ، دلالت روشنى دارد بر اينكه رسالت در حال پايان پذيرفتن است، و تنها يك مطلب باقى مانده، كه دين تكميل نمى شود جز با آن.
ص: 157
همچنين از آيه چنين بر مى آيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله نگران اين بود كه نكند مردم دعوتش را براى آن امر مهم و حياتى نپذيرند. با اين حال خداى سبحان به او مهلت نداد كه مسئله را به آينده واگذار كند، زيرا اجل حضرت نزديك شده بود و فرصتى از آن مناسب تر و مكانى عظيم تر از آن مكان نبود؛ چرا كه بيش از صدهزار نفر از ياران همراه حضرت، آخرين حج را به جاى آورده بودند، و بيش از يك هفته نيز از مراسم حج نگذشته بود و همچنان دل ها تازه به شعائر الهى زنده شده بود.
اضافه بر اين، در اين ميان همه شنيده بودند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خبر از رحلت خود داده و به آنان قرموده است: شايد پس از اين سال ديدارى با شما نداشته باشم، و به زودى پيغام پروردگارم خواهد رسيد و مرا به سوى خود دعوت نموده و اجابت خواهم كرد.
اين آخرين ديدار آنها با پيامبر عزيزشان صلى الله عليه و آله بود، كه پس از اين مراسم به سوى ديار خويش مى رفتند، و ديگر با چنان جمعيتى براى هميشه از ديدار پيامبر صلى الله عليه و آله محروم مى شدند، زيرا غدير خم جايى است كه راه ها همه از آنجا منشعب مى شود و ممكن نيست كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله اين فرصت را - به هر نحو كه شده - از دست بدهد. چگونه مى تواند اين فرصت را از دست دهد، و حال آنكه وحى به صورت تهديد بر آن حضرت نازل شده و تمام رسالتش را به آن پيغام مهم مقيد كرده بود ؟
وانگهى، خداى سبحان ضامن نگهدارى او از شر مردم است. پس ديگر چه جايى براى هراس از تكذيب آنان مى ماند ؟ مگر قبل از او، پيامبران خدا عليهم السلام از سوى امت هايشان تكذيب نشدند ؟
با اين حال هيچ چيز مانع از تبليغ مأموريتشان نمى شد و بر پيامبر چيزى جز ابلاغ رسالت نيست، هر چند خداوند خود قبلاً خبر داده كه بيشتر مردم از حق گريزانند و اكثرشان تكذيب كننده اند. با اين حال، خداوند بدون اينكه حجت را بر آنها تكميل كند آنها را رها نكرد، تا اينكه راه بهانه را بر آنها ببندد، و همانا خداوند عزوجل عزيز و حكيم است.
ص: 158
به هر حال پيامبر صلى الله عليه و آله الگوئى است از ديگر برادران پيامبرش كه قبل از او آمدند و امت هايشان تكذيبشان كردند. خداوند مى فرمايد:
«وَ إن يُكَذِّبوكَ فَقَد كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمودَ . وَ قَومَ إبراهيمَ وَ قَومُ لوطٍ . وَ أصحابُ مَديَنَ وَ كُذِّبَ موسى فَأملَيتُ لِلكافِرينَ ثُمَّ أخَذتُهُم فَكَيفَ كانَ نَكير»(1):
« (اى پيامبر) اگر تو را تكذيب مى كنند همانا قبل از اين نيز امت هاى نوح و عاد و ثمود. و قوم ابراهيم و لوط . و قوم شعب (اصحاب مدين) نيز پيامبران را تكذيب كردند و موسى نيز تكذيب شد و من (خداوند) كافران را مهلت دادم سپس آنها را به عقوبتشان گرفتم و چقدر اين مؤاخذه سخت است» .
ما اگر تعصب جاهلانه را كنار بگذاريم، در مى يابيم كه همين توضيح براى ما كافى است، و با سياق آيه و حوادثى كه قبل و بعد از آن رخ داده است مطابقت دارد.
بسيارى از علماى اهل سنت، شأن نزول اين آيه را جانشينى حضرت على عليه السلام و نصب آن حضرت از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم دانسته اند، و در اين زمينه با علماى شيعه همفكر شده اند، كه علامه امينى در كتاب «الغدير» مفصل نقل كرده است. چنانچه واقعه و خطبه و حديث غدير را نيز نقل كرده اند.
بررسى آيه تبليغ
اشاره
يكى از آيات مشهور در ماجراى غدير آيه تبليغ است: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «اى پيامبر آنچه را پروردگارت بر تو نازل نموده ابلاغ كن و اگر چنين نكنى رسالت او را به انجام نرسانده اى و خداوند تو را از مردم مصون خواهد داشت خداوند آنان را كه كفر ورزيدند هدايت نخواهد كرد» .
اين آيه از ابعاد خاصى قابل بررسى است:
ص: 159
1 - مخاطب آيه
اين آيه شريفه در حجة الوداع فرود آمد، تا ضرورت رساندن فرمان صادره در مورد امامت و ولايت على عليه السلام را مورد تأكيد قرار دهد. اين قضيه را منابع بسيارى با روايات موثق ذكر نموده اند، كه البته ما در صدد نقل آنها نيستيم.
اما در اين ميان عده اى عقيده دارند كه اين آيه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله را -
البته در صورتى كه آنچه را از جانب پروردگار به او نازل شده نرساند - به عذاب و عقاب تهديد نموده است. در بعضى روايات نيز آمده كه آن حضرت در خطبه اى كه در روز غدير براى مردم بيان فرمود، اين مطلب را اظهار فرموده است، كه برخى از اين روايات را در ادامه ملاحظه خواهيد كرد.
در پاسخ بايد گفت كه اين تهديد در حقيقت متوجه طيفى از مردم بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان بيم داشت. چنانكه خود آن حضرت نيز به اين نكته اشاره فرموده است. چرا كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هرگز از ابلاغ فرمان الهى امتناع نمى كرد، بلكه گروهى از كار او ممانعت مى كردند و ظاهر سخن خداوند - اگر بپذيريم كه بار تهديد و خطاب به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله دارد -
از اين باب است كه: به در بگويند تا ديوار بشنود. و اين همان موضوعى است كه ما - البته تا آنجا كه مقدور باشد - در صدد بررسى و توضيح آنيم.
2 - غدير و امامت
هر فردى كه به كتاب هاى حديثى و تاريخى مراجعه كند، آنها را از روايات و نصوص محكم و صحيح بر امامت امير المؤمنين عليه السلام مملو مى يابد، و با اندكى بررسى به اين نكته پى خواهد برد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در راه تأكيد و تثبيت اين امر و ريشه كن كردن عذرها و بهانه هاى مختلف در هر زمان و مكان و در هر اوضاع و احوال و در قرون و اعصار پس از خود، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نكرده است. حضرتش در مسير تحقق اين هدف از تمامى شيوه ها و انواع اقدامات؛ با رفتار و با گفتار، به صراحت و با اشاره، اثباتا و نفيا، با ترغيب و تهديد، و با راه هاى مختلف و متعدد - كه به سبب تنوعش تقريبا غير قابل شمارش مى باشد - بهره جسته است.
ص: 160
در نهايت گل سر سبد و تاج همه اين تلاش هاى طاقت فرسا و بى وقفه، مراسمى در آخرين حج پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كه در آن امير المؤمنين على عليه السلام را به طور رسمى در حضور اقشار مختلف مردم به امامت منصوب كرد. سپس از ده ها هزار مسلمان - كه براى آخرين بار پيامبرشان را نظاره مى كردند - بيعت رسمى گرفته شد. اين ماجرا در منطقه اى به وقوع پيوست كه غدير خم ناميده مى شد، و به همين خاطر اين حادثه به نام مكانش شهرت يافت، و اكنون مشهورتر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد.
اكنون اشاره اى خواهيم داشت به ماجرايى است كه اندكى قبل از حادثه غدير به وقوع پيوست، زيرا اطلاع از اين ماجرا ما را با گوشه هايى از مضمون ژرف اين كلام خداوند متعال: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» آشنا مى كند. اما پيش از آن لازم است به چند نكته حائز اهميت در اين زمينه اشاره اى داشته باشيم.
3 - حادثه جاودان
طبيعت زمان اينگونه است كه هر چه به سوى آينده پيش مى رود و از گذشته دور مى گردد، از اهميت وقايع بزرگى كه از آنها گذر نموده و آنها نيز او را سپرى كرده مى كاهد، و اندك اندك در افول آنها سهيم شده، تا آنگاه كه به شبحى در دور دست بدل گردند. سپس داستان را به پايان رسانده و آنها را از صفحه ياد و خاطره نيز محو كند، چنانكه گويا هيچ حادثه اى رخ نداده است !
حتى بزرگ ترين وقايع نيز براى آنكه در مسير تاريخ به اين نقطه برسند، فقط به چند دهه مملو از تغييرات و حوادث غير مترقبه نياز دارند، و اگر بتوانند در ميان آن كشمكش ها برخى از آثار خود را به گونه اى و تا حدى زنده نگه دارند و در معرض توجه و اهتمام قرار دهند، باز هم نقش قابل تأملى در حيات انسان و خط مشى او نخواهند داشت، و در نهايت به صورت تاريخى حماسى باقى خواهند ماند، كه تنها مى تواند موجب غرور و افتخار دسته اى از مردم گردد؛ آن هم كسانى كه در آن شبه ارزشى مى بينند، و يا آنان كه به گمانشان آن تاريخ اعتبار و شخصيتى برايشان به ارمغان آورده است.
ص: 161
اما ماجراى غدير همچنان مى درخشد. به رغم گذشت دوران و اعصار بر آن، و با پشت سر نهادن 1400 سال آكنده از تحولات و تغييرات شگرف و مشحون از جنگ ها و فجايع و حوادث، و با وجود تلاش هاى مستمر براى سركوبى و از پا انداختن آن با سنگ اندازى ها و بهانه هاى نامعقول و نيز برپايى جنگ هاى سرد و نبردهاى خونين با هدف خارج نمودن آن از مسير استوار و مواضع پايدارش و به رغم آنچه پيروانش در اين راه به جان خود خريدند؛ همچون خوارى و ذلت و غربت و آوارگى و رنج و آنچه بر سر ايشان فرو ريخته از بلا و مصيبت و ... .
قضيه غدير همچنان به سبب نقش آن در داستان بزرگ انسان و ايمان او، حساس ترين و مهم ترين مسئله باقى مانده و خواهد ماند. زيرا اين واقعه بيشترين ارتباط و پيوند را با عقيده انسان داشته و عميق ترين تأثيرات را در زندگى و شالوده شخصيت او و بر روابطش با همه افراد و اشياء نهاده است.
لذا ماجراى غدير بيشترين تعلق و ارتباط را با آينده بشر و اهداف وى در دنيا و آخرت پيدا كرده است. اين موضوع رمز طراوت، شادابى و حساسيت داستان غدير در طى قرون و اعصار متمادى بوده و همچنان نيز خواهد بود.
4 - راه حلّ
حال كه مسئله اينگونه است، ديگر مجالى نمى ماند تا بعضى مطرح كنند كه: فرقى نمى كند غدير حق است يا نه ! اينكه در اين قضيه حق از آن امير المؤمنين على عليه السلام باشد كه غصب شده و آن گرامى از مقامش دور گشته يا از آن ديگرى ! زيرا قرن ها سپرى شده و اين ماجرا به روايتى تاريخى بدل گشته كه بعضى آن را نقل مى كنند و برخى ديگر آن را به دست فراموشى سپرده اند، مانند تمام حوادث تاريخ، و تأمل بر آن و توجه زياد به آن فايده و ثمرى در پى نخواهد داشت.
اگر نگوييم كه مسائلى در اين بين مطرح است كه به سبب افروختن آتش كينه ها موجب تفرقه و جدايى مى گردد.
ص: 162
بايد بدانيم كه واقعيت چنين نيست، زيرا قضيه غدير پيوسته مسئله اى اساسى و عمده براى تمامى مسلمانان و حتى براى غير آنان بوده و خواهد بود. غدير كليد درى است كه براى حل مشكلات زيربنايى اسلام بايد از آن وارد شد، و بدون آن همه بايد براى مصائب بى شمار مهيا باشند، و سستى و عقب ماندگى و بلكه فروپاشى بنيان رفيع اسلام را بپذيرند، چه بخواهند و يا نخواهند !
5 - غدير، خلافت يا امامت
نكته حائز اهميت ديگر اين است كه ماجراى غدير تنها مسئله خلافت و حكمرانى نيست كه اين فرد حاكم باشد يا آن، آن هم براى چند سال محدود و پس از اندك زمانى نيز خاتمه يافته باشد. البته آنان كه بر مسند حكومت تكيه زدند و آن را در دست گرفتند هدفى جز اين نداشتند. با اين حال شواهد و قرائن بسيارى در دست ماست كه با وجود آنها نمى توان به برداشت هاى ساده لوحانه از مسائل وقعى نهاد.
بى گمان قضيه غدير به اينجا ختم نمى شود. بلكه مسائلى بسيار باارزش تر و مهم تر را در بر دارد. از اين رو مى بينم حاكمان اموى سعى و تلاش فراوان مى كردند تا براى هر فردى از ايشان كه بر مسند حكومت مى نشست «امامت و خلافت الهى» را تثبيت كرده و به او اختصاص دهند. اين تلاش ها با بيان معيارها و انجام اقدامات مختلفى صورت مى گرفت، كه در ظاهر توجيهاتى با رنگ اعتقادى داشت و در حقيقت به بند كشيدن عقيده و انديشه مخالفان و رهايى يافتن از گزند بزرگان آنها بود.
تا آنجا كه مفاهيمى ساختگى در انديشه مردم نفوذ كرده و به واقعياتى بدل گشت كه هيچ راه گريز و پناهى از آنها نبود، و اندك اندك احزاب شكل گرفته و فرقه ها به وجود آمدند. حتى على رغم اينكه عموم مذاهب و فِرق اسلامى غير شيعى عقايدى فراتر از آنچه شيعه در مورد امامانش ابراز مى نمود براى خلفاى خود قائل بوده و در عمل به آن پاى بند بودند، اما باز هم بر آن سرپوش نهاده و به آن اعتراف نمى كردند ! حتى عقايد شيعيان در مورد امامانشان را - كه گاه از آن پندارها ساده تر و در مرتبه اى پايين تر نيز بود - انكار مى كردند.
ص: 163
6 - نقش غدير در ساختار انسان و زندگى
اين سخنى به جاست كه بگوييم: مسئله غدير و امامت و نحوه موضع گيرى در قبال آن است - كه خط مشى انسان را در طول حياتش معين مى كند - و بر مبناى همان انتخاب و پذيرش، سرنوشت و آينده اش ترسيم شده و استوانه هاى حياتش بدان پايه ريزى مى گردد.
از ثمره همان نيز به سعادت يا شقاوت خواهد رسيد و در جاده هدايت يا در بيراهه جاهليت قدم خواهد گذارد، آنچنان كه حديث شريف نبوى نيز به اين نكته اشاره دارد: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية: هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.
از اين رو بر پايه اعتقاد به غدير و امامت است كه معنى و مفهوم حقيقى «اسوه» در عرصه عمل عينيت مى يابد. همان معنى و مفهومى كه رشد و تكامل شخصيت انسان از ابتداى طفوليت - دانسته يا ندانسته - بر پايه آن استوار مى باشد، و بر اساس همان دريافت نيز زندگى خويش را انتخاب نموده و راهى را كه به آن منتهى مى گردد بر مى گزيند.
همچنان كه اين انتخاب تأثير به سزايى نيز در شالوده نفسانى و تربيتى هر فرد و در دستيابى وى به سجاياى انسانى و صيانت از آنها به همراه دارد.
به تعبير ديگر:
غدير همان است كه حق را از باطل، نيكى را از بدى و موجبات خسران را از بهره ورى جدا مى كند، و انسان با پايبندى به اصول آن با اين شخصيت (امام معصوم عليه السلام) مرتبط شده، با او همراهى نموده تكامل مى يابد و با ديگرى چنين نمى كند.
همچنين غدير و امامت به انسان معيارها و سرفصل هايى را ارائه مى دهد كه بايد به آن ملتزم گرديده و از آنها آغاز كند، و همان ها را نيز به كار گيرد و موضع گيرى هاى خويش را بر مبناى آنها انجام دهد.
ص: 164
علاوه بر اين، غدير و نتيجه آن - يعنى امامت - در زندگى خصوصى و در فرهنگ و آداب و رسوم و حتى در كيفيت انديشيدن انسان نقشى اساسى ايفا مى كند، زيرا درمى يابد كه علوم دين و تفسير قرآن مبين و جزييات عقايد و ظرائف معارف را بايد از امام اخذ نمود.
اينكه مى بينيم بعضى براى فراگيرى معالم دين خود در پى فردى خاص مى روند و به ديگرى مراجعه نمى كنند و او را اسوه و رهبر خويش قرار مى دهند، به دليل همين نحوه موضع گيرى است.
از اين رو قضيه غدير و نصب امام براى مردم و معرفى وى، ممكن نيست كه فقط انتصاب يك خليفه و حاكم يا امثال اينها باشد، بلكه بسيار مهم تر و فراتر از اين امور است.
و به عبارت ديگر:
غدير يك حادثه گذرا نيست كه شرايط و اوضاعى خاص آن را به وجود آورده باشد، و پس از اندك زمانى با پايان يافتن آن شرايط و اوضاع مضمحل شده و خيلى زود در زمره وقايع كوچك و بزرگى كه تاريخ ميزبانشان بوده در آمده و هيچ تفاوتى با آنها نداشته باشد، و جز به مقدارى كه موجب فخر و مباهات گروهى گردد و يا تلخى و ناگوارى در عرصه عواطف و احساسات جمعى بر جاى گذارد هيچ اثر و ثمرى براى زندگى بشر به بار نياورده باشد. بلكه مسئله امامت در متن حقايق انسان و در سرنوشت و آينده بشر و در دنيا و آخرت او جايگاهى ويژه داشته، و در تمام زواياى حيات و زندگى او تأثيرى ژرف مى گذارد.
بر اين اساس، در قبال مسئله امامت موضعى صريح و روشن لازم است، تا هر انسانى از وضعيت خويش آگاه گرديده و به مرگ جاهليت از دنيا نرود. چنانكه اندكى قبل روايت مربوط به آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرديم.
ص: 165
البته اين نكته نيز لازم به ذكر است كه در حديث فوق، نجات از هلاكت با عبارتى عام و فراگير به معرفت امام مشروط شده، و اين بدان معنى است كه اين حكم تمام انسان ها را شامل مى شود، گر چه به اسلام نيز گردن ننهاده باشند. زيرا حضرت فرموده اند: هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، و نفرموده اند: اگر فرد مسلمان بميرد و امام زمانش را نشناسد.
بدين ترتيب، پرواضح است كه تجاهل در مسئله امامت و عدم موضع گيرى صريح در انتخاب رهبر و اسوه، به معناى انكار و طرد آن از گستره زندگى است، و ثمره آن مرگ بر جاهليت و بر جاى ماندن آثارى مهلك و مخرب بر مجموعه زندگى و حيات انسان و فرجام او در دنيا و آخرت است.
همچنين از جمله شواهدى كه اين موضوع را تأكيد و تثبيت مى نمايد، كلام خداوند متعال در آيه تبليغ است كه در ابتدا به آن اشاره نموديم. خداوند با نزول اين آيه در غدير، نرساندن مسئله امامت را با نرساندن اصل رسالت خويش برابر و مساوى قرار داده است.
اين سخن به اين معنى است كه در موضوع امامت جاى هيچ گونه تسامح و مصلحت انديشى و طرد نيست، زيرا كنار نهادن امامت، به معنى كنار نهادن و تعطيلى تمام دين، و خوددارى از پذيرفتن آن به عنوان موضوع محورى و تعيين كننده در حيات انسان و در تمام جهت گيرى هاى او است.
7 - «فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»
پس از آنكه دانستيم قضيه امامت مسئله يك شخص نيست، بلكه بحث رساندن يا نرساندن رسالت الهى در ميان است، تا آنجا كه خداوند متعال در مقام ترغيب به تصميم گيرى آشكار در امر امامت و خلافت به پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «اگر چنان نكنى رسالت خدا را به انجام نرسانده اى» ، با دانستن اين امر بايد گفت: ايجاد مانع در راه ابلاغ رسالت و امامت معنايى جز محروم نمودن همگان از هدايت الهى و عنايت ربانى نداشته است، و البته هيچ جنايتى نيز عظيم تر و فاجعه آميزتر از اين عمل نيست.
ص: 166
براى تكميل اين واقعيت تلخ، به ناچار بايد به اوضاع و احوال دوران رسول اكرم صلى الله عليه و آله نگاهى بيفكنيم. البته تنها به وقايع و حوادثى كه با موضوع مورد بحث ما ارتباط دارند؛ جرياناتى كه منافقين در لحظه لحظه حجة الوداع و در غدير و قبل و بعد آن دنبال كردند. در واقع هدف اصلى شناخت بهتر كسانى است كه سعى داشته اند در ابلاغ امر امامت مانع رسول خدا صلى الله عليه و آله شوند.
نكاتى در فرازهاى آيه تبليغ
اشاره
در اينجا نكاتى از فرازهاى آيه تبليغ را بيان مى كنيم:
فراز اول: «يا أيُّهَا الرَسولِ»
1. اين آيه با خطاب «يا أيُّهَا الرَسول» آغاز شده است. اين تعبير در دو جاى قرآن ديده مى شود: يكى در اينجا و ديگرى در آيه 41 همين سوره. گويا در كنار شناساندن منافقين و ترس و واهمه از دشمن، مى خواهد به آيندگان و تمام مسلمين اهميت و عظمت مطلب فهميده شود.
2. در آيه شريفه تبليغ تعبير «رسول» آمده و «نبى» و الفاظ ديگر هم معنى نفرموده است، چون تبليغ با رسالت مناسبت دارد. مخصوصا اگر اين تبليغ هم بسيار با اهميت باشد.
3. در اين آيه از خود آن مطلبى كه بايد تبليغ شود اسم نبرده است، تا هم به عظمت آن اشاره كرده باشد، و هم به آن چيزى اشاره كند كه لقب رسالت «يا أيُّهَا الرَسولُ» به آن اشاره دارد؛ يعنى بفهماند كه اين مطلب امرى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن هيچ گونه اختيارى ندارد.
بنا بر اين، در آيه شريفه دو دليل و برهان بر اختيار نداشتن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تبليغ كردن و يا تأخير در تبليغ بيان شده است: يكى تعبير از آن جناب به رسول، و ديگرى هم نگفتن اصل مطلب.
ص: 167
آيه كريمه علاوه بر اينكه اين دو برهان را بيان مى فرمايد، دو توجيه محكم براى رسول خدا صلى الله عليه و آله است:
اول: جرئت پيدا كردن آن حضرت بر اظهار دستور الهى و علنى كردن آن براى عموم مردم، و اينكه تا ايشان زنده است بايد به زبان مبارك خودش به مردم ابلاغ شود، و كسى در رساندن اين وظيفه الهى جاى خود آنجناب را نمى گيرد.
دوم: تصديق و تأييد فراست و زيركى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است؛ يعنى مى فهماند كه خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله به درستى احساس خطر كرده و تصميم صحيح گرفته است.
فراز دوم: «بَلِّغ»
4. اديبان گفته اند: باب «تفعيل» غالبا براى تكثير است؛ به اين معنى كه فاعل، اصل فعل را زياد انجام دهد.(1)
در آيه شريفه تبليغ نيز معناى «بلّغ» اين است كه پيام خداوند متعال را به عده زيادى برسان، و چون در واقعه غدير خم عده زيادى از مسلمانان بودند، همان يك بار گفتن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نتيجه اش همان تكثير بود؛ يعنى رساندن پيام الهى به افراد متعدد و فراوان.(2)
ص: 168
5 . در آيات شريفه قرآن هميشه مشتقّات گوناگون «ابلاغ» و «تبليغ» همراه واژه رسالت الهى و مانند آن به كار رفته است. مثلاً «أُبَلِّغُكُم رِسالاتَ رَبّى»(1)، «فَقَد أبلَغتُكُم ما أُرسِلتُ بِهِ»(2)، «الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّه ِ وَ يَخشَونَهُ» .(3)
فراز سوم: «ما أُنزِلَ إلَيكَ»
6 . آوردن فعل «اُنزل» به صيغه مجهول مى رساند كه موضوع بدون اسناد به فاعل داراى اهميت است.
7. ظهور فعل «اُنزل» در ماضى و گذشته حقيقى است نه مضارع و آينده، چرا كه صيغه ماضى براى معناى گذشته وضع شده، و چنانچه قرينه اى براى حمل بر مضارع نباشد، بر همان معناى وضع شده حقيقى حمل مى شود كه ماضى است.
همچنين آيه تبليغ در حجة الوداع و در آخرين ماه هاى زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است، و اگر فعل بر مضارع و آينده حمل شود معناى آيه به اين صورت مى شود: و اگر آنچه را كه بعدا بر تو نازل مى كنيم در ماه هاى باقى مانده از نبوتت ابلاغ نكنى، هرگز رسالت خود را به پايان نرسانده اى. معنايى كه در هيچ روايتى به آن اشاره نشده، و از هيچ عالم شيعى و سنى نقل نشده است.(4)
فراز چهارم: «مِن رَبِّكَ»
8 . جمله «مِن رَبِّكَ» تصريح مى كند كه اين امر از جانب خداوند متعال است، و افراد نادان خيال نكنند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از پيش خود مى گويد.(5)
9. اين جمله تأكيد مى كند كه انتخاب رهبر اسلامى (امام معصوم) بايد از سوى خداوند باشد.
ص: 169
فراز پنجم: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»
10. مطلبى كه خداوند در اين زمينه نازل كرده، بسيار بيشتر از ساير خبرهايى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل كرده اهميت دارد، به طورى كه مى فرمايد: «اگر اين مطلب را ابلاغ نكردى رسالت ما را به مردم نرسانده اى» . در اين آيه، پيامى است كه از نظر اهميت با همه پيام هاى دوران نبوت و رسالت برابر است، چنانكه اگر اين پيام به مردم نرسد، گويا همه پيام ها محو مى شود.
11. رساندن اين مطلب بر پيامبر صلى الله عليه و آله دشوار بوده است، زيرا بيم آن بود كه مردم آن را قبول نكنند و آزارى به وى برسانند. خداوند آن حضرت را تهديد كرد و با تعبير «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» رسول خدا صلى الله عليه و آله را از ترك تبليغ آن بر حذر داشته است. استعمال چنين جمله اى در موردى است كه كار بر شخص دشوار و سنگين باشد.(1)
12. اين جمله كه به صورت جمله شرطيه به كار رفته، نوعى تهديد است؛ به اين معنى كه اگر امر پروردگار به مردم ابلاغ نشود و به آنها نرسد و حق آن رعايت نشود، گويا حق هيچ جزئى از اجزاى دين مراعات نشده است.(2)
13. محتواى پيام بايد مسئله اى اساسى و هم وزن رسالت باشد، و گرنه مسائل جزئى و فردى اين همه تهديد لازم ندارد.
14. پيام آيه مربوط به توحيد، نبوت، معاد و همچنين نماز، روزه، حج، زكات، خمس و... نيست، چون اينها در طول دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده بود و همگان به آنها عمل مى كردند. اما بنا بر روايات اهل بيت عليهم السلام آنچه كنار گذاشته شد ولايت بود.
امام باقر عليه السلام فرمود: بُنِىَ الإسلامُ عَلى خَمسٍ: عَلَى الصَلاةِ وَ الزَكاةِ وَ الصَومِ وَ الحَجِّ وَ الوِلايَةِ، وَ لَم يُنادَ بِشَى ءٍ كَما نودِىَ بِالوِلايَةِ. فَأخَذَ الناسُ بِأربَعٍ وَ تَركوا هذِهِ؛ يَعنِى الوِلايِةِ(3):
ص: 170
اسلام بر پنج پايه بنا شده است: بر نماز و زكات و روزه و حج و ولايت، و به چيزى مانند ولايت فراخوانده نشد. (اما) مردم آن چهار مورد (اول) را گرفتند و اين (ولايت) را رها كردند.
در روايت ديگر امام باقر عليه السلام فرمود: بناى اسلام روى پنج چيز است: نماز و زكات و حج و روزه و ولايت. زراره گويد: به حضرت عرض كردم: كدام يك از اينها برتر است ؟ فرمود: ولايت برتر است، زيرا ولايت كليد آنهاست و شخص والى (ولىّ) راهنماى آنهاست.(1) اشاره به اينكه امامان معصوم عليهم السلام راهنماى نماز و زكات و حج و روزه هستند، و اين اعمال بدون راهنمايى آنها درست نيست.
فراز ششم: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ»
15. رسول خدا صلى الله عليه و آله از پيشامدهاى بعد از ابلاغ وحى و از خطر نابود شدن دين بيم داشت. از اين رو خداوند آن حضرت را دلدارى مى دهد؛ كه ما تو را از شرّ مردم نگاه مى داريم. عيّاشى به سند خود از ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصارى روايت كرده است كه گفتند: خدا پيامبرش صلى الله عليه و آله را مأمور ساخت تا على عليه السلام را به جانشينى خود منصوب كند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيم داشت كه مبادا مردم بگويند: از پيش خود عطايى به پسر عموى خود داد، و به وى طعنه بزنند. خدا هم اين آيه را فرستاد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم ولايت على عليه السلام را به مردم اعلام كرد.(2)
16. رسول خدا صلى الله عليه و آله خطرهايى را در تبليغ اين حكم پيش بينى مى كرد. ولى اين خطر، خطر جانى نبود، زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ترسى از جان دادن در راه رضاى خدا نداشت. سيره و روش عملى آن حضرت و حضور شجاعانه ايشان در غزوه هاى
ص: 171
مختلف(1)، چنين ترسى را تكذيب مى كند. همچنين خداوند سبحان در آيات قرآن بر دور بودن پيامبران عليهم السلام از اينگونه ترس ها شهادت مى دهد و مى فرمايد:
«ما كانَ عَلَى النَبىِّ مِن حَرَجٍ فيما فَرَضَ اللّه ُ لَهُ سَنَّةَ اللّه ِ فِى الَذينَ خَلَوا مِن قَبلٍ وَ كانَ أمرُ اللّه ِ قَدَرا مَقدورا . الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّه ِ وَ يَخشَونَهُ وَ لا يَخشَونَ أحَدا إلاّ اللّه ِ وَ كَفى بِاللّه ِ حَسيبا»(2):
«هيچ گونه منعى (سختى و گناهى) نيست در آنچه خدا بر پيامبر واجب كرده است اين سنت خداست كه پيش از اين در ميان گذشتگان (معمول) بوده و فرمان خدا به اندازه و حساب شده است. همان كسانى كه پيام هاى خدا را ابلاغ مى كنند و از او مى ترسند و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است» .
17. ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از مسلمانانى بود كه با زبان اسلام آورده بودند، ولى دلشان ايمان نداشت. از اخبار و تاريخ بر مى آيد كه آنچه آنها از پذيرفتن آن سرباز مى زدند ولايت امير المؤمنين على عليه السلام بود، و مسئله اى همانند قبول ولايت آن حضرت براى آنها دشوارتر نبود، چون آنها به نماز، روزه، حج، جهاد، خمس (غنايم جنگ) ، زكات و ساير احكام اعتراضى نداشتند، و فقط به خمس ( به طور مطلق) اعتراض داشتند، كه آن هم به جهت ولايت بود. داستان حارث بن نعمان فهرى و اعتراض او در غدير و عذاب الهى با سنگ آسمانى - كه علماى شيعه(3) و سنى(4) نقل كرده اند - شاهد گوياى اين حقيقت است.
ص: 172
18. آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به تبليغ آن شد از جانب خدا بود. چون پيامبر صلى الله عليه و آله از عكس العمل مردم بيم داشت، خدا هم به وى وعده داد كه او را از شر مردم نگاه مى دارد. خداوند رساندن اين مطلب به اطلاع مردم را با تأكيدى كامل از پيامبر خواست؛ به طورى كه ابلاغ آن را به منزله تمام دين خود قرار داد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم رسانده بود.
آن مطلب چيزى جز خلافت و امامت نبود، زيرا تبليغ ساير احكام موجب ترس و هراس پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم نبود. چنانكه اين تأكيد هم جز با مقام عالى ولايت مناسبت ندارد، و عدم تبليغ آن احكام به منزله ترك تمام احكام نيست. اين اهتمام فقط با ولايت و خلافت تناسب دارد، زيرا با تعيين خليفه از جانب خداوند، دين از خطر تباهى و زياده و نقصان محفوظ خواهد ماند.(1)
19. حسين بن احمد بيهقى به سند خود روايت كرده است: مردى به امام رضا عليه السلام عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، از عروة بن زبير نقل كرده اند كه گفته است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال تقيّه از دنيا رحلت كرد ؟ فرمود: بعد از نزول اين آيه كه خداوند ضامن حفظ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ، پيامبر صلى الله عليه و آله هر نوع تقيه را از خود دور كرد و امر خدا را ابلاغ فرمود.(2)
20. با مراجعه به قرآن آشكار مى شود هر زمان كه شخصى به عنوان رهبر و صاحب اختيار معرفى شده است، عده اى در مقابل آن اعتراض كرده اند.
براى مثال در داستان طالوت، هنگامى كه پيامبرشان اشموئيل، طالوت را رهبر و فرمانده آنها از طرف پروردگار معرفى كرد: «وَ قالَ لَهُم نَبيُّهُم إنَّ اللّه َ قَد بَعَثَ لَكُم طالوتَ مَلِكا» ؛ عده اى به صورت اعتراض گفتند: «قالوا أنّى يَكونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا وَ نَحنُ أحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ وَ لَم يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ» : «چگونه او بر ما حكومت كند با اينكه ما از او شايسته تريم و به او ثروت زيادى داده نشده است» . پيامبرشان علت
ص: 173
انتخاب او را اينگونه بيان مى كند: «قالَ إنَّ اللّه َ اصطفاهُ عَلَيكُم وَ زادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ وَ الجِسمِ»(1): «خدا او را بر شما برگزيده و بر گستره دانش و (نيروى) بدن او افزوده است» .
بنا بر اين، رسول خدا صلى الله عليه و آله با علم به اين مطلب كه عده اى از مردم پس از معرفى امير المؤمنين عليه السلام براى رهبرى و صاحب اختيار بودن او عليه ايشان اعتراض كنند، از فتنه و شرّ اين افراد بيمناك بود. كه آيه خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «و خدا تو را از (شرّ) مردم حفظ مى كند» .
فراز هفتم: «مِنَ الناسِ»
21. گر چه افرادى امثال فخر رازى سعى كرده اند كه «الناس» در آيه را به قرينه پايان آيه به كفار بر گردانند كه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ، ولى اين معنى خلاف ظاهر كلمه «الناس» است، زيرا «ناس» هم شامل كافر مى شود و هم مؤمن، و دليلى بر منحصر كردن آن در كفار وجود ندارد. بنا بر اين، بايد «الكافرين» در آيه را به مرتبه اى از كفر معنى كرد كه شامل منافقان زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله شود كه از آنها ترس داشت.(2)
22. وجود اين آيه در بين آيات مربوط به يهود ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه مردمان منافقى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنها خوف و ترس داشت، به منزله يهود و از جنس آنان در كفر و ضلالت و گمراهى هستند.(3)
23. مراد از «ناس» در آيه شريفه يهود نيست، چرا كه اگر مقصود يهود بود، مناسب بود اين سوره در اوايل هجرت نازل شود(4)؛ آن زمان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در شهر غربت
ص: 174
و در بين تعداد كمى از مسلمانان مدينه زندگى مى كرد و از چهار طرفش يهوديان او را محاصره كرده بودند. آن هم يهوديانى كه به تعبير قرآن شديدترين دشمنى را با مؤمنان داشتند(1)، و با قدرت هر چه بيشتر به مبارزه عليه پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند و صحنه هاى خونينى نظير جنگ خيبر و مانند آن را به راه انداختند.
24. با توجه به اين آيه، معلوم مى شود آن حكم الهى حكمى است كه مايه قوام و استقرار دين است. حكمى است كه انتظار مى رود مردم (ناس) در مقابل آن قيام كنند، و در نتيجه آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله از دين بنا نهاده را نابود و متلاشى سازند.
همچنين روشن مى شود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين فتنه را به خوبى دريافته بود و از آن بيم داشت. از اين رو در انتظار فرصتى مناسب و محيطى آرام بود كه بتواند مطلب را به عموم مسلمانان ابلاغ كند و آنها هم آن را بپذيرند.
بايد دانست كه احتمال فتنه گرى از ناحيه مشركين و بت پرستان عرب و ساير كفار نمى رفت، بلكه نگرانى حضرت از سوى مسلمانان بود. زيرا دگرگون ساختن اوضاع و خنثى كردن زحمات رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى از ناحيه كفار قابل تصور است كه دعوت اسلامى منتشر نشده باشد. اما پس از انتشار اسلام در جهان، اگر انقلابى فرض شود، جز به دست مسلمانان تصور نمى شود.
جامعه آن روز مسلمانان از عده اى مردان صالح و مسلمانان حقيقى، و عده قابل توجهى از منافقين بود كه به ظاهر فقط مسلمان بودند، و عده اى ديگر هم از مردمان بيماردل و ساده لوح تشكيل شده بود كه هر حرفى را از هر كسى باور مى كردند.
در قرآن كريم نيز به اين دو گروه - منافقين(2) و مردمان بيماردل(3) - اشاره صريح شده است.
ص: 175
بنا بر اين، ممكن بود كه انتصاب امير المؤمنين عليه السلام براى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله اين دو گروه را - كه در آيه به (ناس) تعبير شده اند - به اين توهم گرفتار كند كه - العياذ باللّه - رسول اللّه صلى الله عليه و آله اين حكم را از پيش خود و به نفع خود تشريع كرده است و از تشريع اين حكم نفعى نصيب آن حضرت مى شود.
فراز هشتم: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ»
25. در پايان آيه، از باب تهديد و مجازات، به آنهايى كه اين رسالت مخصوص - يعنى اعلام ولايت و جانشينى امير المؤمنين عليه السلام - را انكار كنند و در برابر آن از روى لجاجت كفر بورزند، مى گويد: «خداوند كافران لجوج را هدايت نمى كند» . پس در حقيقت انكار ولايت و منصب الهى امامت نوعى كفر است.
در آيه اى ديگر مى فرمايد: «وَ مَن لَم يَحكُم بِما أنزَلَ اللّه ُ فَأولئِكَ هُمُ الكافِرونَ»(1): «و كسانى كه به موجب آنچه خدا فرو فرستاده حكم و داورى نكنند آنان خود كافر هستند» .
همچنين در آيه اى ديگر به صراحت مى فرمايد: «وَ الَذينَ كَفَروا فَتَعسا لَهُم وَ أضَلَّ أعمالَهُم . ذلِكَ بِأنَّهُم كَرِهوا ما أنزَلَ اللّه ُ فَأحبَطَ أعمالَهُم»(2): «و كسانى كه كفر ورزيدند سقوط و هلاكت بر آنها باد و (خدا) كردارهايشان را تباه كرد. اين (هلاكت و سقوط) به اين سبب است كه آنچه را خدا نازل كرده است نپسنديدند و (خدا نيز) اعمال و كردارهايشان را تباه و نابود ساخت» .
روايات بسيارى از طريق عامه و خاصه نقل شده كه تصريح كرده اند: كسانى كه ولايت امير المؤمنين عليه السلام را نپذيرند وارد بهشت نخواهند شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، هر گاه بنده اى خداى عزوجل را بندگى كند همانند آنچه نوح عليه السلام در ميان قومش بود، و چنانچه براى چنين بنده اى همانند كوه احد طلا بوده باشد و آن را در راه خدا
ص: 176
انفاق كند، و اگر عمرش به قدرى طولانى شود تا هزار مرتبه با پاى پياده حج كند و سپس ميان صفا و مروه مظلومانه شهيد شود، ولى ولايت تو را نداشته باشد، - يا على - بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد و داخل بهشت نخواهد شد.(1)
26. با اين قسمت از آيه، آرامش و تسلّى مجددى بر قلب مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله داده شد؛ چرا كه در جمله قبل با وعده حفظ و نگهدارى از شرّ مردمان كافر، و در اين جمله با تأكيد بر عدم هدايت آن افراد زمينه آسودگى خاطر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فراهم شد.(2)
شبهات در مورد آيه تبليغ و پاسخ به آنها
اشاره
در مورد آيه تبليغ شبهاتى مطرح شده، كه به چند مورد اساسى اشاره كرده و پاسخ مى دهيم:
1 - شبهه اول: خوف پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
پيرو افكار ابن تيميه در قرن دوازدهم، محمد بن عبدالوهاب ابتدا حديثى را كه شهيد ابن فتال نيشابورى نقل كرده يادآور شده، و سپس به نقد آن پرداخته است:
خداوند جبرئيل را در حجة الوداع نازل كرد، و او عرض كرد: اى محمد، خداوند سلام مى رساند و مى گويد: على عليه السلام را براى امامت و خلافت معرفى كن. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اصحاب نسبت به على عليه السلام بغض دارند و من مى ترسم.
پس جبرئيل رفت براى مرتبه دوم نازل شد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همان جواب را به او دادند. جبرئيل براى مرتبه سوم آمد، با يك دستور شديد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . پيامبر صلى الله عليه و آله اصحابش را جمع كرد و فرمود: على خليفه من است. مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
ص: 177
محمد عبدالوهاب پس از نقل اين حديث از شيعه مى گويد:
اى مؤمن، نگاه كن به حديث اين دروغ گويان و ركيك بودن الفاظ آن، كه دليل بر بطلان سخن آنهاست. هر كسى اعتقاد به صحت اين حديث داشته باشد هلاك است، چون در آن معصوم به عدم امتثال امر خداوند متهم شده است. اين نقص است، و نقص انبيا عليهم السلام كفر است. اين حديث با مدح خداوند نسبت به پيامبر و اصحابش مخالف است: «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ وَ الَذينَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم ... » .(1) اعتقاد به آنچه مخالف قرآن است موجب كافر شدن انسان مى شود ... .
وى در ادامه مى گويد: نسبت دادن خوف به پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير خم درست نيست، چون اصحاب او همه مسلمان بودند.(2)
و اما پاسخ اين شبهه:
پاسخ اول: ماجراى عقبه
چگونه تمام مسلمانان مطيع اوامر او بودند، و حال آنكه در «عقبه» عده اى تصميم به قتل خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله گرفتند ؟(3)
ص: 178
پاسخ دوم: تقطيع حديث
ابن عبدالوهاب حديث را تقطيع كرده است ! قبل از پاسخ تفصيلى، لازم است اصل حديث را ذكر كنيم، و البته پيش از آن اين تذكر مهم است كه صاحب «روضة الواعظين» روايات را به صورت مرسل (بدون سند) ذكر مى كند، و هر چند بزرگان و علما او را قبول دارند. البته همين حديث در كتاب «الاحتجاج» مرحوم طبرسى ذكر شده(1)، كه مرحوم طبرسى اين حديث را به صورت مسند (با ذكر سند) ذكر كرده است.
و اما اصل حديث: فتّال نيشابورى در كتاب «روضة الواعظين» از امام باقر عليه السلام روايت مى كند: پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه حج به جا آورد. پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداوند مى فرمايد ما در مورد هيچ رسولى جانش را نگرفتيم مگر بعد از اكمال دينش، و تو دو فريضه به عهده دارى: فريضه حج و فريضه ولايت.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى حج خارج شد، و اعلان عمومى كرد، در حالى كه جمعيت شركت كنندگان به هفتاد هزار يا بيشتر مى رسيد. مثل اصحاب موسى عليه السلام كه براى بيعت با هارون عليه السلام آماده شده بودند.
وقتى به موقف رسيدند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: بايد على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان خليفه بعد از خود معرفى كنى، كه اطاعتش اطاعت تو است. هر كس او را شناخت مؤمن، و هر كس نشناخت كافر است. پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد كه اهل نفاق و شقاق متفرق شوند و به جاهليت بازگردند. چون دشمنى آنها با على عليه السلام را مى دانست، و از جبرئيل عصمت از مردم (ايمن بودن) را طلب كرد.
حضرت منتظر ماند تا جبرئيل امان از شرّ منافقان بياورد. پيامبر صلى الله عليه و آله كه به مسجد خيف رسيد، جبرئيل دو مرتبه نازل شد و امر خداوند را تكرار كرد، ولى باز امان نياورد.
ص: 179
پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب جبرئيل فرمود: من مى ترسم اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام را قبول نكنند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردند، تا به غدير خم رسيدند. پنج ساعت از روز گذشته بود كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ - فى عَلىٍّ عليه السلام - وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ... .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا همه در آنجا جمع شوند و خطبه غدير را ايراد فرمود.(1)
پاسخ سوم: بررسى خوف پيامبر صلى الله عليه و آله
در اينجا لازم است ابتدا اصل خوف انبياء عليهم السلام و سپس خوف پيامبر صلى الله عليه و آله را در پرتو قرآن و روايات و تاريخ بررسى كنيم:
يك. خوف انبيا عليهم السلام در قرآن خوف يك موهبت الهى است: «وَ أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبَّهُ وَ نَهَى النَفسَ عَنِ الهَوى فَإنَّ الجَنَّةَ هِىَ المَأوى» .(2)
خوف حضرت زكريا عليه السلام: «وَ إنّى خِفتُ المَوالِىَ مِن وَرائى» .(3)
خوف حضرت شعيب عليه السلام: «وَ إنّى أخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَومٍ مُحيطٍ» .(4)
خوف حضرت نوح عليه السلام: «إنّى أخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(5)
خوف حضرت لوط عليه السلام: «وَ قالوا لا تَخَف وَ لا تَحزَن إنّا مُنَجّوكَ وَ أهلَكَ إلاَّ امرَأتَك» .(6)
ص: 180
خوف حضرت ابراهيم عليه السلام: «فَأوجَسَ مِنهُم خيفَةً قالوا لا تَخَف وَ بَشِّروهُ بِغُلامٍ عَليمٍ» .(1)
قبل از بيان ادامه پاسخ، لازم است جايگاه رسول مكرم اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله در نزد شيعه بيان شود. براى روسن شدن اين نكته كلام شيخ صدوق كافى است:
اعتقاد ما در شأن پيامبران و رسولان و حجت هاى خدا عليهم السلام آن است كه ايشان افضل از ملائكه هستند، و اينكه چون حق تعالى به ملائكه فرمود: «همانا من قرار خواهم داد خليفه اى در زمين ملائكه عرض كردند آيا قرار مى دهى در زمين كسى را كه در آن فساد مى كند و خون ها را مى ريزد و ما تسبيح به حمد تو مى نماييم و تقديس براى تو مى كنيم» .(2)
خلاصه كلام: ملائكه تمناى منزلت آدم عليه السلام در زمين داشتند، و معلوم است كه تمنّا ننموده اند مگر منزلتى را كه فوق منزلت آنهاست. از جمله دليل هايى كه اثبات تفضيل آدم عليه السلام بر ملائكه مى كند امر كردن حق تعالى است ايشان را به سجود براى آدم عليه السلام. معلوم است كه امر نفرموده به سجود مگر براى كسى كه افضل از آنها باشد، و سجود ملائكه بندگى بود براى حق تعالى و احترام بود براى آدم عليه السلام جهت آنچه در صلب او سپرده شده بود؛ از پيامبر ما صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: من افضلم از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و از كل ملائكه مقربين، و من بهترين خلقم و آقاى اولاد آدم هستم.(3)
دو. خوف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
1. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در قرآن
«إنّى أخافُ إن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(4)
ص: 181
«إنّى أخافُ إن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(1)
«فَإنّى أخافُ عَلَيكمُ عَذابَ يَومٍ كَبيرٍ» .(2)
2. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در غير از واقعه غدير خم
خوف پيامبر عليه السلام در مورد قرآن: سَمِعتُ عَقَبَةَ بنَ عامِرٍ يَقولُ: إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قالَ: إنّى أخافُ عَلى أُمَّتى إثنَتَين: القَرآنَ وَ اللَبَنَ. أمَّا اللَبَن فَيَبتَغونَ الريفَ وَ يَتبَعونَ الشَهَواتِ وَ يَترُكونَ الصَلواتَ. وَ أمَّا القُرآن فَيَتَعَلَّمُهُ المُنافِقونَ فَيُجادِلونَ بِهِ المُؤمِنينَ(3):
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بر امتم از دو چيز مى ترسم قرآن و ... ، و اما قرآن، پس منافقان آن را ياد گيرند و با مؤمنين مجادله كنند.
3. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله از خواص گمراه
راوى مى گويد: شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از غير دجال بر امتم بيشتر از خود دجال خوف دارم. از حضرت سؤال شد: غير دجال چه كسى است ؟ در پاسخ فرمود: امام گمراه.(4)
4. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله از شرك و شهوت امتش
سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتىَ الشِركَ وَ الشَهوَةَ الخَفيَّةَ. قالَ: قُلتُ: يا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ! أتُشرِكُ أُمَّتُكَ مِن بَعدِكَ ؟ قالَ: نَعَم؛ أما إنَّهُم لا يَعبُدونَ شَمسا وَ لا قَمَرا وَ لا حَجَرا وَ لا وَثَنا، وَ لكِن يُرائوونَ بِأعمالِهِم، وَ الشَهوَةُ الخَفيَّةُ أن يُصبِحَ أحَدُهُم صائِما فتَعَرَّضَ لَهُ شَهوَةً مِن شَهَواتِهِ، يَترُكُ صَومَهُ(5):
ص: 182
رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: بر امتم از شرك و شهوت پنهان مى ترسم. سؤال شد: مگر امت شما بعد از شما مشرك مى شوند ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بله ... ، و فردى از امتم صبح روزه است، پس شهوتى پيش مى آيد كه به خاطر آن روزه اش را ترك مى كند.
5 . خوف پيامبر صلى الله عليه و آله از عمل قوم لوط
وَ إنَّ أشَدَّ ما أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتى مِن بَعدى عَمَلَ قَومِ لوطٍ. فَلتَرتَقِب أُمَّتىَ العَذابَ. إذا تَكافَأ النِساءُ بِالنِساءِ وَ الرَجالُ بِالرِجالِ(1):
بعد از خودم از عمل قوم لوط بر امتم مى ترسم؛ كه مردها به مردان و زن ها به زنان اكتفا مى كنند.
6 . خوف از رغبت امت بر مال دنيا
إنَّ مِمّا أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتى أن يُكثِرَ فيهِم المالُ، حَتّى يَتَنافَسوا فيهِ فَيَقتَتِلوا عَلَيهِ(2):
بر امتم مى ترسم كه مال در بينشان زياد شود و به آن رغبت پيدا كنند. در نتيجه به خاطر مال دنيا با يكديگر قتال و جنگ كنند، و عده اى نيز كشته شوند.
7. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير خم
موضوع خوف پيامبر صلى الله عليه و آله درباره معرفى امير المؤمنين عليه السلام در غدير خم، در منابع شيعه و عامه با تعبيرات مختلف وجود دارد. در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
عباراتى همچون: فَتَخَوَّفَ رَسولُ اللّه ُ(3)، فَخافَ النَبىُّ(4)، فَخَشِىَ(5)، وَ امتَنَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنَ القيامِ.(6)
ص: 183
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: إنَّهُ لَمّا أمَرَ بِإبلاغِ أمرِ الإمامَةِ، قالَ: إنَّ قَومى قَريبوا عَهدٍ بَالجاهِليَّةِ، وَ فيهِم تَنافُسٌ وَ فَخرٌ، وَ ما مِنهُم رَجُلٌ إلاّ وَ قَد وَتَرَهُ وَليُّهُم، وَ إنّى أخافُ. فَأنزَلَ اللّه ُ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ... »(1):
وقتى مأمور به ابلاغ خلافت على بن ابى طالب عليه السلام در غدير خم شدم ترسيدم، تا خداوند آيه ابلاغ را نازل كرد.
امير المؤمنين عليه السلام در زمان خلافت عثمان فرمود:
شَهِدَ ابنُ أرقمٍ وَ البَراءُ بنُ عازِبٍ وَ أبوذَرٍ وَ المِقدادُ أنَّ النَبىُّ صلى الله عليه و آله قالَ -
وَ هُوَ قائِمٌ عَلَى المَنبَرِ وَ عَلىٌّ عليه السلام إلى جَنبِهِ - : أيُّهَا الناسُ، إنَّ اللّه َ - عَزَّ وَ جَلَّ - أمَرَنى أن أنصِبَ لَكُم إمامَكُم وَ القائِمَ فيكُم بَعدى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى، وَ الَذى فَرَضَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى المُؤمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتَهُ. فَقَرَّبَ بِطاعَتِهِ طاعَتى وَ أمَرَكُم بِوِلايَتِهِ. وَ إنّى راجَعتُ رَبّى خَشيَةَ طَعنِ أهلِ النِفاقِ وَ تَكذيبِهِم. فأوعَدَنى لأُبَلِّغَها أو لِيُعَذِّبَنى(2):
امير المؤمنين عليه السلام در استشهاد به حديث غدير فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: خداوند مرا امر كرد تا براى شما امامى قرار دهم، و وصى و خليفه بعد از خودم را معرفى كنم. من از طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان ترس داشتم. ولى خداوند به من امر كرد ابلاغ امر او كنم.
ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه حضرت فرمود: إنَّ اللّه َ أرسَلَنى إلَيكُم بِرِسالَةٍ، و إنّى ضِقتُ بِها ذَرعا، وَ عَرَفتُ أنَّ مِنَ الناسِ مَن يُكَذِّبُنى، حَتّى أنزَلَ اللّه ُ(3): پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ترسيدم كه جماعت مسلمانان مرا متهم به دروغ گويى كنند ... .
ص: 184
جابر بن عبداللّه مى گويد: إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله نَزَلَ بِخُمٍّ، فَتَنَحَّى الناسُ عَنهُ وَ نَزَلَ مَعَهُ عَلىَّ بنَ أبى طالبٍ عليه السلام. فَشَقَّ عَلَى النَبىِّ صلى الله عليه و آله تَأخُّرُ الناسِ، فَأمَرَ عَليّا عليه السلام فَجَمَعَهُم. فَلمّا اجتَمَعوا، قامَ فيهِم مُتَوَسِّدا يَدَ عَلىِّ بنِ أبى طالبٍ عليه السلام. فَحَمَدَ اللّه ُ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناسُ، إنَّهُ قَد كَرِهتُ تَخَلُّفَكُم عَنّى، حَتّى خُيِّلَ إلَىَّ أنَّهُ لَيسَ شَجَرَةٌ أبغَضَ إلَيكُم مِن شَجَرَةٍ تَليَنى(1):
جابر بن عبداللّه مى گويد: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به (غدير) خم رسيدند، مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله دور شدند و على بن ابى طالب عليه السلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود. به خاطر دورى مردم پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شد. پس به على بن ابى طالب عليه السلام امر فرمود تا مردم را جمع كند. وقتى مردم جمع شدند فرمود: من دوست ندارم شما به من پشت كنيد، و بعد از آن ... .
دهلوى مى نويسد: الخَوفُ، خَوفُ سَيِّدُنا مُحَمَّدٌ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله.(2)
نتيجه اينكه:
طبق شواهدى كه به آن اشاره شد، خوف و ترسيدن براى انبياء الهى عليهم السلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله امرى قابل قبول است. اشتباه اين شيخ وهابى و پيروانش در اين است كه شجاعت و تهوّر را يكى مى دانند ! و تصور كرده اند خوف بد است. و لذا نتيجه گرفته اند پيامبر صلى الله عليه و آله خوف ندارد.
سه. علت خوف پيامبر صلى الله عليه و آله
حال كه اصل خوف ثابت شد، لازم است بدانيم علت خوف پيامبر صلى الله عليه و آله چه بوده است. همچنين اينكه خوف مربوط به چه زمانى است ؟ چند امر محتمل است كه آنها را مورد بررسى قرار مى دهيم:
ص: 185
1. خوف از كشته شدن
چنين خوفى قطعا درباره پيامبر صلى الله عليه و آله وجود ندارد، چون جريان غدير خم در سال آخر عمر مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است، بر فرض محال اگر چنين ترسى براى آن حضرت وجود داشت، مربوط به ابتداى اعلام رسالت بود.
در حالى كه خداوند در قرآن بر طهارت دامن انبياء عليهم السلام از اينگونه ترس ها شهادت مى دهد: «الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّه ِ وَ يَخشَونَهُ وَ لا يَخشَونَ أحَدا إلاّ اللّه َ وَ كَفى بِاللّه ِ حَسيبا»(1): «كسانى كه تبليغ رسالت خداوند را مى كنند و تنها از خدا مى ترسند و از احدى غير از خداوند هراسى ندارند» .
همچنين مى فرمايد: «فَلا تَخافوهُم وَ خافونِ إن كُنتُم مُؤمِنينَ» .(2)
2. خوف از مشركين
بايد دانست خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير از ناحيه مشركين و بت پرستان عرب و كفار نبود، چون كفار از اول بعثت تا آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله هر كار كه توانستند انجام دادند:
گاهى مجنون خطاب كردند: «مَعَلَّمٌ مَجنونٌ» .(3)
گاهى مى گفتند: كسى به او تعليم مى دهد: «إنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ» .(4)
گاه شاعرش ناميدند: «شاعِرٌ نَتَربَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ» .(5)
و گاه ساحرش خواندند: «ساحِرٌ أو مَجنونٌ» .(6)
تا جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ پيامبرى مثل من اذيت نشد.(7)
ص: 186
3. خوف از اعراب بت پرست در اول بعثت
قطعا اين آيه ربطى به اول بعثت ندارد، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در سال هاى اول مأمور به امورى خطرناك تر بوده است. مثلاً اعراب بت پرست را دعوت به يكتاپرستى كند.
ولى در آيات اول بعثت تهديدى نيست، مثلاً در سوره علق آمده است: «إقرَء بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ» .(1) يا در آيه ديگر آمده است: «فَاستَقيموا إلَيهِ وَ استَغفِروهُ وَ وَيلٌ لِلمُشرِكينَ» .(2)
4. خوف از معرفى كردن على بن ابى طالب عليه السلام
طبق شواهدى كه ذكر مى شود، عده اى از مسلمانان و به ويژه قبيله قريش به خاطر بغض و كينه اى كه از على بن ابى طالب عليه السلام داشتند، همواره منتظر بودند تا انتقام خود را از آن حضرت بگيرند.
پيامبر صلى الله عليه و آله هم از اين مسئله آگاه بود، و همين امر موجب خوف پيامبر صلى الله عليه و آله را فراهم كرده بود.
اما شواهد اين حقيقت:
شاهد اول: پيامبر صلى الله عليه و آله تصريح به جدايى صحابه از امير المؤمنين عليه السلام داشتند: عمل نكردن به دستور امير المؤمنين عليه السلام:
قالَ: قيلَ: يا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مَن يُؤمِرُ بَعدَكَ ؟ قالَ: إن تُؤمِروا أبابَكرٍ، تَجِدوهُ أمينا زاهِدا فِى الدُنيا راغِبا فِى الآخِرَةِ. وَ إن تُؤمِروا عُمَرَ، تَجِدوهُ قَويّا أمينا، لا يَخافُ فِى اللّه ِ لَومَةَ لآئِمٍ. وَ إن تُؤمِروا عَليّا - وَ لا أراكُم فاعِلينَ - ، تَجِدوهُ هاديا مَهديا؛ يَأخُذُ بِكُم الطَريقَ المُستَقيمَ(3):
ص: 187
از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال شد: بعد از شما چه كسى به ما امر كند ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر ابوبكر را امير قرار دهيد، مردم او را امين و زاهد در دنيا خواهيد يافت. اگر عمر را امير قرار دهيد، مردم او را قوى و امين خواهيد يافت. اگر على عليه السلام را امير قرار دهيد - گر چه نمى بينم كه چنين كنيد - او را هدايت كننده و هدايت شده خواهيد يافت؛ كه شما را به راه راست خواهد كشاند.
شاهد دوم: عهد پيامبر صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام: قالَ: إنَّ مِمّا عَهِدَ إلَىَّ النَبىُّ صلى الله عليه و آله أنَّ الأُمَّةَ سَتَغدِرُ بى بَعدَهُ. هذا حَديثٌ صَحيحُ الأسنادِ وَ لَم يُخرِجاهُ(1):
حاكم نيشابورى حديثى از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه بعد از من امتم تو را رها مى كنند ... . و حاكم هم اين حديث را صحيح مى داند.
شاهد سوم: آشكار شدن حقد و كينه ها بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به على عليه السلام: عَن عَلىٍّ عليه السلام ... . قُلتُ: يا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ! ما يُبكيكَ ؟ قالَ: ضَغائِنُ فى صُدورِ أقوامٍ لا يُبدونَها لَكَ إلاّ مِن بَعدى. قالَ: فى سَلامَةٍ مِن دينِكَ(2):
على بن ابى طالب عليه السلام به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از باغى مى گذشتند. امير المؤمنين عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: چقدر اين باغ زيباست. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: باغ تو در بهشت زيباتر است. سپس گريه كردند.
على بن ابى طالب عليه السلام از علت گريه پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد. حضرت در پاسخ فرمود: به خاطر كينه امتم نسبت به تو. امير المؤمنين عليه السلام سؤال كرد: آيا من (با وجود دشمنى هاى فراوان) سلامت در دين دارم ؟ حضرت فرمود: آرى.
ص: 188
در ادامه حديث، هيثمى مى نويسد:
اين حديث را ابويعلى و بزّار نقل كرده اند، و در اسناد آن فضل بن عميره وجود دارد كه ابن حبّان آن را توثيق كرده، و غير ابن حبّان «فضل» را ضعيف مى دانند. ولى باقى رجال سند اين روايت همه ثقه هستند.
حاكم نيشابورى نيز اسناد اين روايت را آورده و آن را صحيح مى داند(1). ولى ابتداى حديث را ذكر نكرده و فقط آخر حديث را آورده است. خدا عالم است كه اين تصرّف، آيا از ناحيه خود حاكم است يا از ناسخ و يا از ناشر !
شاهد چهارم: قريش سبب هلاكت مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله شدند: عَن أبى هُرَيرَة، قالَ: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: يُهلِكُ الناسَ هذَا الحَىُّ مِن قُرَيشٍ. قالوا: فَما تَأمُرُنا ؟ قالَ: لَو أنَّ الناسَ اعتَزَلوهُم. وَ عَن عَمرو بنِ يَحيى بنِ سَعيدِ الأمورى، عَن جَدِّه، قالَ: كُنتُ مَعَ مَروانٍ وَ أبى هُرَيرَة، فَسَمِعتُ أباهُرَيَرة يَقولُ: سَمِعتُ الصادِقُ المُصَدَّقُ يَقولُ: هلاكُ أُمَّتى عَلى يَدَى غِلمَةٍ مِن قُرَيشٍ. فَقالَ مَروانُ: غِلمَة ؟ قالَ: أبوهُرَيرَة: إن شِئتُ أن أُسَمّيهِم؛ بَنى فُلانٍ وَ بَنى فُلانٍ(2):
ابوهريره مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هلاكت امت من توسط عده اى از قريش كه داراى غلمه (شهوت شديد) هستند انجام مى شود. ابوهريره در پاسخ مروان گفت: اگر بخواهيد نامشان را هم بگويم.
حاكم نيشابورى در مورد اين حديث مى گويد: اين حديث صحيح است، و براى آن شواهدى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه وجود دارد.(3)
ص: 189
شاهد پنجم: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: اللّهُمَّ إنّى أستَعديكَ عَلى قُرَيشٍ وَ مَن أعانَهُم، فَإنَّهُم قَطَعوا رَحِمى، وَ صَغَّروا عَظيمَ مَنزِلَتى، وَ أجمَعوا عَلى مُنازَعَتى أمرا هُوَ لى. ثُمَّ قالوا: ألا إنَّ فىَّ الحَقُّ أن تَأخُذَهُ، وَ فىَّ الحَقُّ أن تَترُكَهُ(1):
بار خدايا، من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته اند از تو كمك مى جويم (و شكايت را پيش تو مى آورم) . آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند، و در غصب حق و مبارزه با من هماهنگ شدند ... .
شاهد ششم: رفتار قريش با امير المؤمنين عليه السلام: قريش على بن ابى طالب عليه السلام را دوست نداشتند: سُئِلَ الإمامُ زَينُ العابِدينَ عليه السلام وَ ابنُ عَبّاسٍ أيضا: لِمَ أبغَضَت قُرَيشٌ عَليّا عليه السلام ؟ قالَ: لأنَّهُ أورَدَ أوَّلَهُم النارَ، وَ قَلَّدَ آخِرَهُم العارَ(2):
از امام زين العابدين عليه السلام سؤال شد: چرا قريش كينه اميرالمومنين عليه السلام را دارند ؟ فرمود: چون على بن ابى طالب عليه السلام نياكانشان را به جهنم فرستاده و ننگ را نصيب نسل هاى بعدى شان كرد.
شاهد هفتم: بعد از بيعت مردم با حضرت على عليه السلام، قريش با حضرت مخالفت مى كردند: قامَ أبوالهَيثمِ وَ عَمّارُ وَ أبوأيّوبِ وَ سَهلُ بنُ حُنَيفِ وَ جَماعَةٌ مَعَهُم، فَدَخَلوا عَلى عَلىٍّ عليه السلام فَقالوا: يا أميرَ المُؤمِنينَ، أُنظُر فى أمرِكَ وَ عاتِب قَومَكَ هذَا الحَىَّ مِن قُرَيشٍ، فَإنَّهُم قَد نَقَضوا عَهدَكَ وَ أخلَفوا وَعدَكَ وَ دَعونا فى السِرِّ إلى رَفضِكَ.(3)
شاهد هشتم: ابن ابى الحديد معتزلى مى نويسد: إنَّ قُرَيشا إجتَمَعَت عَلى حَربِهِ مُنذُ بويِعَ، بُغضا لَهُ وَ حَسَدا وَ حِقدا عَلَيهِ. فَأصفَقوا كُلُّهُم يَدا واحِدَةً عَلى شِقاقِهِ وَ حَربِهِ، كَما
ص: 190
كانَت فى إبتداءِ الإسلامِ مَعَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، لَم تَخرِم حالُهُ مِن حالِهِ أبَدا(1): قريش همه متحد شدند تا با على عليه السلام مبارزه كنند ... .
شاهد نهم: عمر بن خطاب به ابن عباس گفت: إنَّ عَليّا لأحَقُّ الناسِ بِها، وَ لكِن قُرَيشا لا تَحتَمِلُهُ(2): على عليه السلام سزاوارترين مردم به خلافت است، ولى قريش او را نمى پذيرد.
پس مشخص شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوف داشتند، و علت خوف پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مشخص شد.
2 - شبهه دوم: چرا نام على عليه السلام در آيه تبليغ نيامده
اشاره
اگر كسى اشكال كند كه چرا خداوند مسئله امامت با اين عظمت را صراحتا در قرآن بيان نفرموده است ؟ مثلاً چرا آيه اكمال را پشت سر آيه تبليغ نياورده است ؟ و اگر ابلاغ اين مطلب با كل رسالت بيست و سه ساله پيامبر صلى الله عليه و آله برابرى مى كند، چرا خداوند به اين مسئله تصريح نفرموده است ؟ مثلاً چرا نفرموده: بَلِّغ وِلايَةَ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ؟ اگر اين مطلب به طور واضح بيان مى شد، ديگر اين همه بحث و اختلاف پديد نمى آمد.
سه پاسخ از اين سؤال مى توان گفت:
پاسخ اول
بر اساس قرآن كريم فلسفه و راز عبوديت، امتحان دادن و آزمايش شدن است. خداوند مى فرمايد: «أ حَسِبَ الناسُ أن يُترَكوا أن يَقولوا آمَنّا وَ هُم لا يُفتَنون»(3): «آيا گمان مى برند كه اگر گفتند ايمان آورديم رها مى شومند و آنها را در بوته امتحان و آزمايش قرار نمى دهيم» .
ص: 191
مى بينيم كه اين يك انديشه كلى الهى است. حتى وقتى كه مى خواهند ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام را به درجات بالاترى در تكامل انسانى نائل كنند، او را امتحان مى كنند. قرآن مى فرمايد: «وَ إذ ابتَلى إبراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ أماما» .(1) يعنى او را نيز مبتلا و آزمايش كردند.
خداوند در جاى ديگرى مى فرمايد: «وَ لَنَبلُوَنَّكُم بِشَى ءٍ مِنَ الخَوفِ وَ الجوعِ وَ نَقصٍ مِنَ الأموالِ وَ الأنفُسِ وَ الثَمَراتِ وَ بَشِّرِ الصابِرينَ الَذينَ إذا أصابَتهُم مُصيبَةٌ قالوا إنّا للّه ِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعونَ» .(2)
در «وَ لَنَبلُوَنَّكُم» ضمير «كُم» خطاب به انسان هاست و به همراه لام تأكيد و نون تأكيد ثقيله آمده است، كه اگر بخواهيم به فارسى برگردانيم بايد به جاى لام و نون تأكيد بگوييم: «حتما» ، «قطعا» ، «مسلّما» ، يا «بدون هيچ قيد و شرط» شما را به مال و جان و به كاهش هاى در ثمرات و در آمدها و ... امتحان مى كنيم.
حتى در زيارت حضرت زهرا عليهاالسلام مى خوانيم: السَلامُ عَلَيكَ يا مُمتَحَنَةٌ إمتَحَنَكِ اللّه ُ الَذى خَلَقَكِ قَبلَ أن يَخلُقَكِ وَ كُنتِ لَمَّا امتَحَنَكِ بِهِ صابِرَةً(3): سلام بر تو اى كسى كه خدا، قبل از آنكه شما را به اين عالم بياورد، در ظرف عالم ديگر امتحانتان كرد و شما را ثابت قدم ديد.
همان طور كه وقتى كه مى خواهند طلا را از ناخالصى در بياورند، آن را داخل كوره مى گذارند و حرارت مى دهند تا در اين ذوب شدن ها ناخالصى جدا گردد.
حتى گاهى عمدا در قرآن آياتى قرار داده شده تا ما را دچار ترديد كنند ! تا معلوم شود آيا راست مى گوييم يا نه. به اين مثال دقت كنيد:
ص: 192
معلم ورقه هاى امتحانى را به شاگردها مى دهد و در كلاس را مى بندد و مى رود. اما دوربين مخفى اى در كلاس گذاشته است. شاگرد سالم مى گويد معلم باشد يا نباشد، از من معلوماتم را مى خواهند. من هم هر چه آموخته ام روى ورقه مى نويسم، و اگر بلد نباشم مى گويم ما بيشتر از اين به ياد نداشتيم.
اما شاگردى كه مى خواهد شيطنت كند، نگاهى به اين طرف و آن طرف مى كند و مخفيانه تقلّب مى كند. اما معلم دو روز بعد صدايش مى زند و مى گويد اين چه كارى بود كردى ؟ و فيلم را جلويش مى گذارد. آيا صحيح است كه شاگرد اعتراض كند كه شما خودتان زمينه را براى ما مساعد كرديد؛ اگر از كلاس بيرون نمى رفتيد ما تحريك نمى شديم ! در حالى كه اصلاً معلم اين كار را براى امتحان شاگردانش انجام داده است.
خدا نيز مسائلى قرار داده است تا خودمان را نشان دهيم. شواهد قرآنى در اين زمينه فراوان است كه به يكى دو مورد آنها اشاره مى كنيم:
در سوره آل عمران مى فرمايد: «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتابِ وَ أُخَرَ مُتَشابِهاتٍ»(1): «او است كه براى شما آيات محكم قرار داده است و آياتى هم هست كه متشابهات است» .
چرا خداوند متشابهات را قرار داده است ؟ مگر بسيارى از افراد به خاطر بد فهميدن آيات متشابه به گمراهى كشيده نشده و دچار اضطرابات فكرى نگشتند ؟ قرآن در ادامه مى فرمايد: «فَأمَّا الَذينَ فى قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ» ؛ مى فرمايد اين آيات را قرار داديم تا آنهايى كه در دلشان غرض و مرض وجود دارد، به سراغ آن آيات بروند !
امير المؤمنين على عليه السلام در «نهج البلاغه» اين مطلب را خيلى زيبا بيان مى كنند، و با مثالى فرق منتقد و عيبجو را بيان مى كنند. مى فرمايند يك زمان شما پزشك هستيد. تمام بدن بيمار را مى گرديد كه ببينيد كجا عيبى دارد تا روى آن دست بگذاريد
ص: 193
و بگوييد: اين عيب را مداوا كن. اين كار عيبجويى نيست، بلكه مى خواهيد مشكل را پيدا كنيد تا از ميان ببريد. اما يك زمان يافتن عيب با هدفى ديگر است. مثلاً برخى به شما حسادت مى كنند و مى خواهند به نحوى شما را در جامعه بى ارزش كنند. بنا بر اين، مى گردند تا نقطه ضعفى پيدا كنند و روى آن انگشت بگذارند، و در قالب امر به معروف و نهى از منكر يا دلسوزى براى جامعه آن را علم مى كنند. اما معلوم است كه غرض و مرضى دارند.
خدا مى فرمايد من در قرآن محكم و متشابه قرار دادم تا انسان ها را امتحان كنم كه وقتى به اين متشابهات مى رسند چه مى كنند، و به اين وسيله خودشان را نشان دهند.
همچنين خداوند در آيه ديگرى مى فرمايد: «وَ لَو شاءَ اللّه ُ لَجَعَلَكُم أُمَّةً واحِدَةً»(1): «اگر خدا مى خواست همه شما را امت واحد قرار مى داد» . اما در ادامه مى فرمايد: «وَ لكِن لِيَبلُوَكُم فى ما آتاكُم فَاستَبِقوا الخَيراتَ» ؛ يعنى به اين دليل خداوند شما را چنين قرار نداد كه مى خواهد شما را نسبت به آنچه كه به شما داده است امتحان كند. پس در خوبى ها و امور خير سبقت بگيريد.
فخر رازى در تفسير خود درباره سبب نزول آيه تبليغ، ده قول را بيان مى كند، و در قول دهم مى نويسد:
العاشِر: نَزَلَت الآيَةُ فى فَضلِ عَلىِ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام. وَ لَمّا نَزَلَت هذِهِ الآيَةُ، أخَذَ بِيَدِه وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. فَلَقِيَهُ عُمرُ- رَضىَ اللّه ُ عَنهُ - فَقالَ: هَنياءا لَكَ يَابنَ أبى طالبٍ، أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مِؤمِنَةٍ وَ هُوَ قَولُ إبنِ عَبّاسٍ وَ البَراءِ بنِ عازِبٍ وَ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ:
آيه در فضل على عليه السلام نازل شد. و هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى اويم على هم مولاى او است. خدايا دوستان او را
ص: 194
دوست و دشمنان او را دشمن باش. عمر او را ملاقات كرد و گفت: گوارايت باد اى پسر ابى طالب، كه مولايمان و مولاى هر مؤمن و مؤمنه گرديدى. و اين مطلب قول ابن عباس و براء بن عازب و محمد بن على مى باشد.
پس از بيان شأن نزول هاى مختلف مى نويسد:
وَ اعلَم أنَّ هذِهِ الرِواياتَ - وَ إن كَثُرَت - إلاّ أنَّ الأولى حَملُهُ عَلى أنَّهُ تَعالى أمِنَهُ مِن مَكرِ اليَهودِ وَ النَصارى، وَ أمَرَهُ بِإظهارِ التَبليغِ مِن غَيرِ مُبالاةٍ مِنهُ بِهِم. وَ ذلِكَ لأنَّ ما قَبلِ هذِهِ الآيَةِ بِكَثيرٍ وَ ما بَعدَها بِكَثيرٍ لَمّا كانَ كَلاما مَعَ اليَهودِ وَ النَصارى، إمتَنَعَ إلقاءَ هذِهِ الآيَةِ الواحِدَةَ فِى البَينِ عَلى وَجهٍ تَكونُ أجنَبيَّةً عَمّا قَبلَها وَ ما بَعدَها:
يعنى من نمى توانم آن مطلب را قبول كنم، زيرا آيات قبل در مورد يهود و نصارى است. بنا بر اين، براى آنكه اين آيه با آنها اجنبى نباشد، بايد اين آيه را نيز راجع به يهود و نصارى در نظر گرفت. يعنى خدا به پيامبر مى فرمايد: «از يهود و نصارى نترس و ابلاغ كن» . و در انتهاى آيه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» . بنا بر اين، معلوم مى شود كسانى كه اين مطالب را قبول نمى كنند كافر هستند. و آيه مى فرمايد كه اين مردم چون كافر هستند هدايت نمى شوند.
بر اين تفسير چندين اشكال وارد است: اگر به خاطر وجود عبارت: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» اين آيه مختص به كفار است، شما در مورد اين آيه چه مى گويد: «إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدىً لِلعالَمينَ» .(1)
اين آيه در مورد عظمت مكه است، و در آيه بعد مى فرمايد: «فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبراهيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِنا وَ للّه ِ عَلَى الناسِ حِجُّ البَيتِ مَنِ استَطاعَ إلَيهِ سَبيلاً وَ مَن كَفَرَ فَإنَّ اللّه َ غَنىٌّ عَنِ العالَمينَ» . در اين آيه «فَمَن كَفَرَ» به چه معنايى است ؟ به هر كتاب لغتى كه مراجعه كنيد، حتى در «المنجد» - كه آن را مسيحى ها نوشته اند - «كفر» به معناى
ص: 195
«پوشش» مى باشد و «كافر» يعنى «پوشاننده» .(1) در قرآن كريم به كشاورز كافر گفته شده است، زيرا دانه را زير خاك مخفى مى كند.
در لغت عرب، هر كسى چيزى را مخفى كند كافر ناميده مى شود. بنا بر اين، به كسى كه حقى را مخفى مى كند نيز كافر مى گويند. در اين آيات مى فرمايد كسى كه مى خواهد حج را ناديده بگيرد و حقيقت آن را مخفى كند، نسبت به حج كفر مى ورزد.
پس در آيه تبليغ نيز هر كس كه حقيقت مطلبى را كه از طرف خدا نازل شده است كتمان كرد كافر است. يعنى كسانى هستند كه حق را كتمان كرده اند كه خداوند در حقشان مى فرمايد:
«إنَّ الَذينَ يَكتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّاهُ لِلناسِ فِى الكِتابِ أولئِكَ يَلعَنُهُم اللّه ُ وَ يَلعَنُهُم اللاعِنونَ»(2): «كسانى كه آنچه از طرف خدا نازل شده است را مخفى مى كند و حق را مى پوشانند خداوند و لعنت كنندگان بر آنها لعنت مى كنند» .
بنا بر اين، «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ؛ يعنى اگر كسى بخواهد حقيقت را مخفى كند خدا هدايتش نمى كند.
يك زمان كسى نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله را مخفى مى كند و يك زمان ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را انكار مى كند. وقتى غدير خم مهم ترين حادثه است، مخفى كردن آن نيز مهم ترين كفر است.
احاديث زيادى از پيامبر صلى الله عليه و آله وجود دارد كه فرموده اند امتحان امت ايشان از على عليه السلام شروع مى شود. در اينجا شاهدى را نقل مى كنيم كه در بسيارى از كتب تاريخى ذكر شده است:
ص: 196
پيامبر صلى الله عليه و آله در كسالت شديد بودند. ناگهان چشم گشوده و فرمودند: به حبيب من بگوييد بيايد. عايشه فورا به سراغ پدرش رفت. وقتى ابوبكر وارد شد، پيامبر صلى الله عليه و آله چشم هايشان را بستند. سپس حفصه به دنبال پدرش رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله دوباره چشم هايشان را بستند. ام سلمه گفت: چرا پيامبر را اذيت مى كنيد ؟ شما نمى دانيد حبيب پيامبر چه كسى است ؟
سپس دوان دوان به خانه على عليه السلام آمد و امير المؤمنين عليه السلام آمد. ام سلمه مى گويد: تا پيامبر صلى الله عليه و آله چشم باز كرد فرمود: عايشه، حفصه، ام سلمه، از اتاق بيرون برويد. سپس با على عليه السلام آرام آرام صحبت كردند. گاهى صداى گريه على عليه السلام بلند مى شد.
عايشه گاهى دريچه را باز مى كرد و گوش مى ايستاد تا ببيند پيامبر صلى الله عليه و آله در لحظات آخر عمر خود با على عليه السلام محرمانه چه مى گويد تا گزارش دهد ! ام سلمه مى گويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله عايشه و حفصه را صدا زده و فرمود: امتحان امت من بعد از مرگ من شروع مى شود، اما امتحان شما دو نفر از همين لحظه شروع شده است.
بنا بر اين، يكى از دلايل عدم تصريح قرآن به ولايت حضرت على عليه السلام آن است كه خداوند مى خواهد انسان را امتحان كند.
پاسخ دوم
پاسخ دوم در مورد اينكه چرا قرآن صراحتا مسئله جانشينى و وصايت حضرت على عليه السلام را مطرح نكرده اين است:
اگر خداوند صراحتا در قرآن نام على بن ابى طالب عليه السلام را مى برد، يك على بن ابى طالب نامى مى تراشيدند و مى گفتند منظور آيه قرآن اين فرد است ! اگر هم بگويند:
ما در غدير ديديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله پسرعموى خود را نشان داد ! مى گفتند: نخير، چشمتان ضعيف بوده ! و يا ما شاهد داريم كه حرفتان غلط است ! و يا ... . مگر مشابه اين كارها را نكردند ؟ يعنى تصريح نمودن قرآن، با وجود توجيهات مختلف و احاديث جعلى كه در كنار آن قرار مى دادند، باز هم نمى توانست مشكل را براى هميشه حل كند.
ص: 197
پاسخ سوم
دليل سوم اين است كه اگر مسئله ولايت صراحتا در قرآن مطرح مى شد، در قرآن دست درازى مى كردند و قرآن با چند شكل در جامعه پيدا مى شد. همان كارى كه با كتب آسمانى امت هاى گذشته كردند. يك راز حفظ قرآن كه فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1) اين است كه قرآن به نحوى مطرح شود كه خائنين نفعى براى دست بردن در قرآن نداشته باشند. اگر به غير از اين بود، مگر دشمنان نمى توانستند اينگونه شيطنت كنند ؟
اصلاً به همين دليل اين مطالب را در وسط چنين آيه اى قرار داده اند. يكى از صنايع ادبى در زبان عربى «التفات» است. در فن ويرايش گاهى مطلبى را در داخل پرانتز قرار مى دهند. يعنى مثلاً در حالى كه مطلبى را بيان مى كنيد، يك دفعه مى گوييد: ببخشيد يك لحظه آن مطلب را در نظر داشته باشيد تا مطلبى در حاشيه بيان كنم، و دوباره به مطلب اصلى خود بر مى گرديد. گاهى اصطلاحا به آن جمله معترضه مى گوييم. مشابه آن را در زبان عربى «التفات» گويند، و اگر در تفاسير عربى مى گويند: «هذه التفات» به اين معنى مى باشد.
در آيه تبليغ نيز خداوند مطالب ديگرى بيان مى كند و ناگهان به اين مسئله اشاره مى كند، و دوباره به مطلب قبلى باز مى گردد. راز اين مطلب اين است كه خدا مى خواهد قرآن سالم بماند و در آن دست برده نشود و تحريف نگردد. اگر صراحتا در آنجايى كه مى فرمايد: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ، بلافاصله بياورد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينُكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامِ دينا» در قرآن دست خواهند برد.
در واقع اين جلوگيرى خداوند از تحريف است، كه در كنار «اليَوم» ها. چون كلمه «اليَوم» هم در آن دارد و با مسائل ئيگر مخلوط شده شده است، تا دشمن حساس نشود و اين آيه از مرز خطرناك تحريف عبور كند. تا بعدها كه قرآن موجود گسترش يافت امير المؤمنين عليه السلام توضيح دهد.
ص: 198
جالب اين است كه مفسرين اهل سنت خود معترف اند كه همه آيه يك جا نازل نشده است. بلكه يك دستور حرمت در اين سال نازل شده، و يك حرمت در سال ديگر، و سپس مجموعه اين حرمت ها را در اين آيه آورده است. و لذا دشمنان ديگر كارى نمى توانند كارى از پيش ببرند، و ائمه عليهم السلام مى توانند به تبيين و توضيح آنها بپردازند. اين راز حفظ قرآن است.
به همين دليل ما مى گوييم حتى خود پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده اند كه اين آيه را به اين ترتيب قرار دهيد. در شيعه و سنى بالاتفاق روايت شده است كه مردم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: يا رسول اللّه ! معاذ نماز جماعت كه مى خواند، نماز را طول مى دهد و ما را خسته مى كند؛ بعد از حمد سوره هاى طولانى مى خواند. بگوييد سوره هاى كوتاه بخواند. پيامبر صلى الله عليه و آله به معاذ فرمودند: چرا سوره هاى طولانى اول قرآن را مى خوانى ؟ سوره هاى كوتاه آخر قرآن را بخوان. پس معلوم است اين نحو از دسته بندى در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله هم مطرح بوده است.
اولين آياتى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است: «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ»(1) مى باشد كه جزء سوره هاى آخر قرآن است. اگر بنا بود قرآن به ترتيب نزول نوشته شود، چرا اين سوره را در اواخر قرآن قرار داده اند ؟ و يا به اعتراف همه مفسرين شيعه و سنى آخرين سوره اى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است سوره مائده مى باشد، اما در ترتيبى كه قرار گرفته سوره پنجم قرآن است. بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله مخصوصا در زمان خودشان - كه هنوز نزول قرآن ادامه داشته است - ترتيب سوره ها و آيات را به اين كيفيت قرار داده اند تا اذهان مردم آماده شود.
مشابه آيه سوره مائده، خداوند همين كار را در سوره احزاب و در مورد آيه تطهير انجام داده است؛ كه در بين آياتى كه راجع به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله است، ناگهان مى فرمايد: «إنَّما يُريدُ اللّه ُ لِيُذهِبَ عَنكُم الرِجسَ أهلَ البَيتَ وَ يُطَهِّرَكُم تَطهيرا»(2)
ص: 199
و دوباره به آيات زنان پيامبر صلى الله عليه و آله بر مى گردد، تا اين آيه در ميان اين آيات عبور كند. اين نشان مى دهد كه خداوند براى حفظ كتاب خود از روش هاى خاصى استفاده مى كند.
ممكن است كسى بگويد: مگر خدا قدرت نداشت مثلاً هر كسى كه مى خواهد قرآن را تحريف كند سنگى از آسمان بر سرش بخورد ؟ در پاسخ مى گوييم: مگر خدا قدرت نداشت آنهايى كه به پيشانى پيامبر صلى الله عليه و آله سنگ مى زدند را تبديل به سنگ كند ؟ چرا خداوند چنين كارى نكرد ؟ مگر خدا قدرت نداشت آنهايى كه نهصد و پنجاه سال نوح پيامبر عليه السلام را اذيت كردند، در همان روز نخست نابود كند ؟ اما خداوند در امور خود روال طبيعى قرار داده است؛ أبَى اللّه ُ أن يَجرِىَ الأشياءَ إلاّ بِأسبابِها.(1)
استدلال به آيه تبليغ و شبهات آن
اشاره
آيه تبليغ و استدلال به آن و نيز شبهاتى كه اين باره مطرح كرده اند را با رويكردى ديگر نيز مى توان بيان كرد، و آن تقرير استدلال شيعه به آيه تبليغ و ردّ شبهات است:
1 - استدلال شيعه به آيه تبليغ
اشاره
ابتدا استدلال شيعه به آيه تبليغ، و نيز اقوال در مورد نزول آن را مورد بررسى قرار مى دهبم:
علامه حلّى در مورد استدلال شيعه به آيه تبليغ مى نويسد:
جمهور نقل كرده اند: اين آيه در روز غدير در بيان فضيلت على عليه السلام نازل شده است.
پس از نزول آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم ! آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم ؟ همه گفتند: چرا اى رسول خدا صلى الله عليه و آله.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى اويم اين على مولاى او است. خدايا با دوستان او دوست باش و با دشمنانش دشمن باش. ياورانش را يار باش، و تحقير
ص: 200
كنندگان او را تحقير كن. آن طور كه او عمل مى كند حق را با او بدار. با توجه به اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله نخست كلمه «مولى» را درباره خود و سپس درباره على عليه السلام به كار برده است، مقصود از مولى بايد شايسته تر به تصرف باشد، زيرا كاربرد بقيه معانى مولى در اينجا درست نيست.(1)
در كلام علامه استدلال به اين آيه بر سه مقدمه زير استوار است:
نزول آيه در غدير خم.
كاربرد كلمه مولى از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبه غديريه عدم صلاحيت اراده بقيه معانى مولى در اينجا، به جز معناى «شايسته تر به تصرف» .
آنچه در اينجا مهم است نزول آيه تبليغ در غدير خم است. درباره نزول اين آيه در ميان مفسران و محدثان اختلاف نظر وجود دارد، كه گاه به ده قول مى رسد. دليل اين همه اختلاف نظر اين است كه با توجه به ذهنيت اهل سنت نسبت به صحابه و عملكرد آنان، تلاش بسيارى انجام مى گيرد تا عملكرد صحابه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد نقد و ابطال قرار نگيرد.
اگر مشخص شود كه اين آيه در غدير نازل شده است، انحراف عملكرد بعضى از صحابه از دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله ثابت مى شود. بر اين اساس، آراء سست و بدون دليل ارائه كرده اند تا ثابت نشود كه اين آيه در غدير نازل شده است.
قبل از بررسى آراء ياد شده، يادآورى نكته هاى زير ضرورى است:
نكته اول: نزول سوره مائده
آيه مورد بحث در سوره مائده قرار دارد، و در اينكه سوره مائده آخرين سوره اى است كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است ترديدى نيست. ولى درباره زمان آغاز نزول
ص: 201
آيات اين سوره، عده اى بر اين باورند كه نزول آيات اين سوره در چهار سال پايانى زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز ادامه داشت. زيرا در همين سوره آيه اكمال قرار دارد كه در حجة الوداع به سال دهم هجرى و هشتاد روز قبل از شهادت آن حضرت نازل گرديد.(1)
نكته دوم: سياق آيه
سياق آيه در انديشه مفسران اهل سنت اهميت فراوانى دارد، و در آيات ولايت به استناد سياق شبهاتى وارد كرده اند. اين آيه از نظر سياق ميان آياتى وارد شده كه درباره اهل كتاب است.
نكته سوم: مقصود از ناس
از مسائلى كه به مشخص كردن شأن نزول آيه كمك مى كند، تبيين مراد از واژه ناس در آيه است، كه بايد به كمك بقيه قرائن آن را روشن ساخت.
نكته چهارم: مقصود از عصمت
در آيه مورد بحث، خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين وعده مى دهد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . حال بايد مشخص كرد كه مقصود از عصمت چيست. براى اين كار راهى جز استفاده از قرائن نيست.
نكته پنجم: مقصود از عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكَ»
در فهم آيه مورد نظر مشخص كردن «ما أُنزِلَ إلَيكَ» نقش مهمى دارد، زيرا تبليغ نكردن آن برابر با تبليغ نكردن رسالت دانسته شده است. بنا بر اين، بايد مراد از «ما أُنزِلَ إلَيكَ» چيزى باشد كه با رسالت و هدف آن برابرى كند.
نكته ششم: شخصيت روحى رسول خدا صلى الله عليه و آله
در اينجا چند نكته را درباره شخصيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان مى كنيم، كه مى تواند به فهم شأن نزول آيه كمك كند:
ص: 202
اول: استقامت رسول خدا صلى الله عليه و آله
استقامت انسان ها در كارها به اعتقاد آنان به اهدافشان بستگى دارد. هر چه اعتقاد به هدف و درستى آن بيشتر باشد، استقامت در راه رسيدن به آن بيشتر است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در نبوت و ضرورت تبليغ رسالت خود نه تنها هيچ شك و ترديدى به خود راه نمى داد، بلكه از نظر روحى و استقامت در راه آن به اندازه اى قوى بود كه اگر همه جهان را هم به او مى دادند كه از تبليغ دين دست بدارد آن حضرت نمى پذيرفت.
چنانكه آن حضرت بعد از دستور خدا به تبليغ عمومى و مقاومت قريش و ارائه پيشنهادهاى آنچنانى به ابوطالب فرمود: يا عَمّاهُ، وَ اللّه ِ لَو وَضَعوا الشَمسَ فى يَمينى وَ القَمَرَ فى يَسارى عَلى أن أترُكَ هذَا الأمرَ، حَتّى يُظهِرُهُ اللّه ُ أو أهلَكَ فيهِ ما تَرَكتُهُ(1): اى عمو، به خدا قسم اگر (قريش) خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند و در برابر آن از من بخواهند دست از اين كار بردارم، دعوت به توحيد را رها نخواهم كرد. تا اينكه خدا اين دين را گسترش دهد و يا اينكه من در اين راه كشته شوم.
دوم: شجاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله
گر چه انبياء عليهم السلام هر يك از فضائل اخلاقى را به طور كامل دارا هستند و شجاعت نيز يكى از فضائل اخلاقى است، ولى در وصف شجاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله همين بس كه امير المؤمنين عليه السلام - كه خود الگوى شجاعت است و در تاريخ به خوبى در اين ميدان درخشيده است - از شجاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين ياد مى كند:
كُنّا إذَا احمَرَّ البَأسُ، إتَّقينا بِرَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله. فَلَم يَكُن أحَدٌ مِنّا أقرَبَ إلى العَدُوِّ مِنهُ(2): هنگامى كه شعله آتش جنگ بر افروخته مى شد، ما به رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه مى برديم
ص: 203
و خود را به وسيله او حفظ مى كرديم. در جنگ هيچ يك از ما به اندازه او به دشمن نزديك نبود.
سوم: عصمت رسول خدا صلى الله عليه و آله
مسلمانان با همه اختلافات فرقه اى و فكرى، فى الجمله در مسئله عصمت رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق نظر دارند و همه او را معصوم مى دانند. معناى معصوم بودن اين است كه هيچ نوع كارى كه مورد رضايت خداوند نباشد از او سر نمى زند.
2 - بررسى آراء اهل سنت در مورد آيه تبليغ
اشاره
با توجه به نكات ياد شده، به بررسى آراء دانشمندان اهل سنت در شأن نزول آيه تبليغ و محل و زمان آن مى پردازيم:
1. نزول آيه در مكه
اين آيه در اوائل بعثت نازل شد، و سبب نزول آن اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از قريش مى ترسيد و در تبليغ وحى كندى و تعلّل مى كرد كه اين آيه نازل شد.(1)
نقد اين نظريه
اولاً: اين نظر با رأى مشهور و مسلّم كه سوره مائده در آخرين سال هاى زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده سازگار نيست.
ثانيا: نظر ياد شده با آنچه درباره استقامت رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرديم نيز سازگار نيست، زيرا اگر او از قريش مى ترسيد اصلاً اقدام به دعوت نمى كرد. در حالى كه پيشتر جواب دندان شكن آن حضرت به پيشنهاد قريش مبنى بر توقف دعوت را نقل كرديم.
ثالثا: نظر ياد شده با شجاعت آن حضرت هم سازگار نيست، كه پيشتر از امام على عليه السلام درباره شجاعت آن حضرت نقل كرديم.
ص: 204
رابعا: ديدگاه مذكور با انتخاب خداوند هم سازگار نيست، زيرا در اين صورت كسى را به پيامبرى برگزيده است كه از تبليغ رسالتش مى ترسد.
خامسا: گذشته از همه اين ايرادها، اگر اين ديدگاه را بپذيريم آيه معناى درستى نخواهد داشت، زيرا گويى خداوند در ابتداى بعثت به پيامبرش فرموده است كه اگر آنچه به تو وحى كرديم تبليغ نكنى مثل اين است كه رسالتت را تبليغ نكرده اى ! در حالى كه حضرتش هنوز در آغاز راه است و هنوز كار چندانى انجام نداده تا عدم تبليغ آن با عدم تبليغ رسالت برابرى كند.
2. نزول آيه در مكه، بدون ذكر تاريخ
پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابوطالب - يا عباس - فرمود كه نيازى به حفاظت ندارد و محافظان را رد كرد، اين آيه نازل شد.(1)
نقد اين نظريه
اولاً: كليه اشكال هاى ياد شده در ديدگاه اول نيز در اينجا وارد است.
ثانيا: روايات اهل سنت كه در ديدگاه سوم مطرح است و به استناد آنها نظر سوم را مطرح كرده اند كه لغو حراست و حفاظت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه انجام گرفته است نه در مكه.
ثالثا: هدف از طرح اين روايات، به ويژه اين دو روايت اين است كه در يكى تلاش بر اين است كه نقش حضرت ابوطالب در مكه در حمايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله را كمرنگ جلوه دهند ! در حالى كه ابن ابى الحديد از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره حضرت ابوطالب چنين نقل مى كند:
هنگامى كه ابوطالب درگذشت، على عليه السلام نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و او را از وفات ابوطالب آگاه كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار رنجور و غمگين شد، و به على عليه السلام فرمود: برو
ص: 205
غسلش بده. وقتى جنازه اش را برداشتيد مرا خبر كن. على عليه السلام چنين كرد. وقتى جنازه روى دوش مردان در حال حركت بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و با ديدن جنازه فرمود:
اى عمو ! صله رحم را به جاى آوردى و پاداش خيرى دريافتى. در حالى كه كوچك بودم مرا تربيت و سرپرستى كردى، و در بزرگى ام مرا پناه دادى و يارى كردى ! سپس در پى جنازه رفت، تا اينكه بالاى قبر ايستاده و فرمود: به خدا قسم براى تو طلب آمرزش مى كنم و درباره ات شفاعت مى كنم؛ شفاعتى كه جن و انس را به تعجب وا دارد.(1)
در روايت ديگر نيز تلاش براى جعل فضيلت براى عباس در مكه است. با اينكه همه مى دانند تا ابوطالب زنده بود عباس هيچ نقشى در حمايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله نداشت. پس اين روايت در عصر بنى عباس جعل شده است.
3. نزول آيه در مدينه
قول ديگر اين است كه بدون اينكه تاريخى براى نزول آيه تبليغ ذكر كنند، تنها آيه را به لغو حراست ارتباط داده اند.(2)
نقد اين نظريه
اولاً: اينكه آيه را به لغو حراست - چه در مكه و چه در مدينه - نسبت دهيم، با بخش اول آيه سازگار نيست؛ آنجا كه مى فرمايد: آنچه به تو وحى كرده ايم تبليغ كن و الاّ رسالت خدا را تبليغ نكرده اى.
ثانيا: ارتباط آيه با لغو حراست - چه در مكه و چه در مدينه - با مسائل قطعى تاريخ نيز سازگار نيست، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله با قبائل پيمان مى بست تا همان گونه كه از زن و فرزند خود دفاع مى كنند از او هم دفاع كنند. مشهورترين آنها پيمانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با خزرجيان بست، كه به «بيعة الحرب» مشهور شد.
ص: 206
ثالثا: از مسلّمات تاريخ اسلام اين است كه حراست و حفاظت از رسول خدا صلى الله عليه و آله - چه در مكه و چه در مدينه - تا پايان عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله ادامه داشته است و روايات فراوانى از اين مسئله حكايت مى كنند. در بعضى از روايات اين مسئله مورد تأكيد قرار گرفته است كه حتى هنگام نماز از آن حضرت حراست مى كردند.(1)
برخى از روايات نيز از تقاضاى پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب براى حراست و حفاظت حكايت مى كند.(2)
بعضى از روايات هم حكايت از ادامه حراست تا پايان عمر آن حضرت دارد: إنَّ النَبىَّ صلى الله عليه و آله كانَ يَحرُسُهُ أصحابُهُ.(3) زيرا وقتى «كانَ» بر سر فعل مضارع در آيد افاده استمرار دارد.
همچنين برخى از روايات حكايت از محافظت از او در فتح مكه دارد.(4)
و بعضى از روايات حكايت از آن دارد كه حضرت تا از وجود محافظان اطمينان پيدا نمى كرد نمى خوابيد. عايشه مى گويد:
يك شب رسول خدا صلى الله عليه و آله به خواب نمى رفت. پس فرمود: اى كاش يكى از اصحاب شايسته ام امشب از من حفاظت مى كرد ! عايشه گفت: در اين حال صداى سلاحى را شنيدم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كيست ؟ سعد بن ابى وقاص گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله، من براى حفاظت شما آمده ام. عايشه گفت: نزد شما آمدام تا از شما محافظت كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله خوابيد، به گونه اى كه من صداى خواب او را شنيدم.(5)
رابعا: به راستى جاى تعجب دارد كه عده اى براى اينكه نزول آيه در غدير را انكار كنند، اسامى محافظان رسول خدا صلى الله عليه و آله را در جنگ ها، سفرها، مدينه و ... نقل مى كنند،
ص: 207
و در عين حال مى گويند در مكه يا در مدينه بعد از اينكه آيه نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله حراست را لغو كرد !
خامسا: حتى در روز نيز از آن حضرت حفاظت مى شد. شاهد آن «اسطوانة الحرس» است، كه اكنون نيز يكى از ستون هاى مقدس مسجد النبى صلى الله عليه و آله است. وجه نامگذارى آن اين است كه امير المؤمنين عليه السلام در كنار آن مى نشست و از رسول خدا صلى الله عليه و آله محافظت مى كرد.(1)
4. نزول آيه در مدينه و در جنگ ذات الرقاع
مى گويند: در اين جنگ شخصى اقدام به ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله كرده بود، و پس از آن اين آيه نازل شد.(2)
نقد اين نظريه
اولاً: جنگ ذات الرقاع در سال چهارم هجرى اتفاق افتاده است(3)، در حالى كه پيشتر نقل كرديم كه سوره مائده - به عنوان آخرين سوره - در سال هاى پايانى عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.
ثانيا: منابع اصلى تاريخى كه جنگ ذات الرقاع را طرح كرده اند، هيچ يك نزول اين آيه را در اين جنگ ذكر نكرده اند. بلكه تنها وجوب صلاة خوف را مطرح كرده اند.
ثالثا: در صورت پذيرش اين نظر، آيه از نظر محتوا نيز هيچ تناسبى با اين جنگ ندارد ! چه ارتباطى وجود دارد بين تبليغ آنچه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده و تهديد او به اينكه اگر اين كار را نكند رسالت الهى را تبليغ نكرده است و بين حفاظت خداوند از او و طرح ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟
ص: 208
رابعا: عجيب تر اينكه راوى نزول اين آيه در ذات الرقاع ابوهريره است ! در حالى كه ابوهريره در سال هفتم به مدينه آمده و مسلمان شده است(1)، و جنگ ذات الرقاع در سال چهارم رخ داده، و سوره مائده نيز در سال هاى پايانى عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.
اگر چه فخر رازى اقوال ياد شده در نزول اين آيه را تا ده قول نقل مى كند.(2) ولى بعضى از آنها به اندازه اى سست و بى اساس است كه ارزش نقل كردن را ندارد، تا چه رسد به نقد كردن. آنچه ياد شد مهم ترين اقوال مخالف نزول آيه در غدير بود كه بى اساس بودن آنها بر اساس مدارك تاريخى روشن است.
5 . نزول آيه در غدير خم
آنچه باقى مى ماند و قول شيعه و اكثر اهل سنت است نزول آيه در غدير خم است. شيعه كه در نزول اين آيه در غدير خم وحدت نظر دارند، و در بين اهل سنت نيز بسيارى بر اين باورند كه اين آيه در غدير خم نازل شده است.(3)
3 - شبهات ادبى
اشاره
و اما شبهاتى كه در مورد آيه تبليغ مطرح شده است:
شبهه اول: سياق
يكى از شبهاتى كه بر استدلال به اين آيه وارد كرده اند، شبهه سياق آيات است.
ص: 209
شيهه را چنين مطرح مى كنند: وصيت به جانشينى مناسبتى با بحث با اهل كتاب ندارد، و اين مسئله از مواردى است كه بلاغت قرآن آن را نمى پسندد.(1)
پاسخ اين شبهه
رشيد رضا چنين تصور كرده است كه ترتيب موجود آيات همان ترتيب نزول است، و چون در ترتيب موجود آيات قبل و بعد درباره اهل كتاب است بايد اين آيه هم درباره اهل كتاب باشد. در پاسخ به اين شبهه بايد گفت:
يك. گر چه مسلمانان ترتيب آيات را توفيقى مى دانند؛ به اين معنى كه پس از آنكه آيات متفرق نازل مى شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داده است كه اين آيه در كجا و آن آيه در كجا قرار گيرد. اين مسئله نسبت به ترتيبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشخص كرده درست و پذيرفته است، ولى آيا ترتيب قرآن موجود همان ترتيب رسول خدا صلى الله عليه و آله است ؟
منابع اهل سنت در اين بحث خلاف اين مسئله را بيان مى كنند. مثلاً ابن شهاب مى گويد: خارجة بن زيد به من خبر داد كه از پدرش زيد بن ثابت شنيده است كه هنگام تنظيم مصحف آيه اى از سوره احزاب را نيافتيم، با اينكه من شنيده بودم و رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را قرائت مى كرد. تحقيق كرديم، آن را نزد خزيمة بن ثابت انصارى يافتيم. آن آيه اين بود: «مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا اللّه َ عَلَيهِ» .(2) پس از يافتن آن را در قرآن در سوره اش نهاديم.(3)
همان طور كه ملاحظه مى كنيد، زيد بن ثابت كه نقش اول را در جمع قرآن در منابع اهل سنت داشته است، اعتراف مى كند كه اين آيه را در سوره اش قرار داديم. ولى آيا در جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در عصر خودش مشخص كرده بود ؟ يا هر جايى كه آنان مناسب ديده اند ؟
ص: 210
دو. مسلمانان - چه شيعه و چه اهل سنت - وحدت نظر دارند كه ترتيب موجود بر اساس نزول نيست، سيوطى كه نزول آيات را به انواع مختلف تقسيم كرده مى نويسد: نوع سيزدهم از آيات، آياتى است كه جداگانه نازل شده اند و بيشتر آيات چنين است.(1)
گذشته از آن كه ترتيب موجود بر اساس نزول نيست، گاه در يك آيه هم نمى توان گفت كل آيه مربوط به يك مطلب است: در بين امت اختلافى نيست كه گاهى آيه اى از قرآن اولش درباره چيزى است و آخرش درباره چيزى، و وسطش درباره چيزى غير از اول آن است.(2)
چنانچه دانشمندان اهل سنت درباره آيه تطهير همين شبهه سياق را مطرح كرده اند، و در آنجا هم همين جواب است كه گاهى جمله اى معترضه وسط آيه اى آورده شده است. نمونه هاى ديگر هم در قرآن دارد.
سه. از بهترين راه هاى شناخت براى اينكه آيه اى با آيات ديگر نازل شده يا نه اين است كه اگر آيه مورد بحث را از مجموعه آيات ياد شده برداريم، ارتباط معنوى آيات به هم مى خورد يا نه. در مورد آيه تبليغ نيز همين شيوه قابل اعمال است. بدين سان كه اگر آيه تبليغ را از ميان برداريم، نه تنها خللى به ارتباط معنوى آيات قبل و بعد آن وارد نمى شود، بلكه كاملاً هماهنگ خواهند بود. با مراجعه به قرآن و قرائت آيات قبل و بعد، بدون در نظر گرفتن اين آيه مى توان اين روش را تجربه كرد.
چهار. در آيات قبل و بعد، مخاطبان را با عنوان اهل كتاب، يهود و نصارى ... ياد مى كند. حال تغيير از اين عناوين به عنوان «يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حكايت از آن دارد كه مخاطب در اين آيه با آيات قبل و بعد متفاوت است. اين خود حاكى از اين مسئله است كه اين آيه با آن آيات نازل نشده است.
ص: 211
شبهه دوم: تفكيك كلام
از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارد كرده اند اين است كه اگر آيه مورد بحث درباره امامت امام على عليه السلام باشد، لازم مى آيد بين آيات قبل و آيات بعد فاصله ايجاد شود. فخر رازى در مفام بيان اين شبهه مى گويد:
چون در آيات بسيار بعد از اين آيه سخن با يهود و نصارى است، ممتنع است كه اين يك آيه در بين اين آيات آورده شده باشد، به گونه اى كه با آيات قبل و بعد بيگانه باشد.(1)
پاسخ اين شبهه
يك. فخر رازى نيز بر اين عقيده است كه همه اين آيات با هم نازل شده اند ! از اين رو اين آيه با آيات قبل و بعد نمى تواند ارتباط نداشته باشد. به عبارت ديگر، كلام فخر
رازى همان شبهه سياق است كه پيشتر مورد نقد و بررسى قرار گرفت و تكرار نمى كنيم.
دو. يكى از نكاتى كه مى تواند نزول آيه را مشخص كند كه چه زمانى و درباره چه كسانى نازل شده است، مشخص كردن «ما أُنزِلَ إلَيكَ» است. تعجب از فخر رازى است كه در تعيين «ما أُنزِلَ إلَيكَ» ده قول نقل مى كند !(2) دو قول آن مربوط به يهود و بقيه درباره نزول آيه در غدير و مسائل ديگر است. با اين حال چگونه اظهار مى دارد كه اين آيه با آيات قبل و بعد خود ارتباط دارد و نمى تواند اجنبى باشد ؟ با اين كه بر اساس
هشت قول ديگر آيه غير مرتبط است.
شبهه سوم: شبهات محتوايى
يكى از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارد كرده اند، اين است كه آيه از نظر محتوايى با مسئله امامت تناسب ندارد. رشيد رضا مى گويد:
ص: 212
از سياق آيه و ما قبل و ما بعد آن كه بگذريم، آيه به تنهايى نيز نمى پذيرد كه مقصود از تبليغ رهبرى على عليه السلام باشد، زيرا جمله «إن لَم تَفعَل» شرطيه است كه بعد از جمله امرى «بَلِّغ» واقع شده است، و در پايان جمله نگهدارى، و جمله پايانى آيه كه تعليل مى كند خداوند كافران را هدايت نمى كند. هيچ يك از اين امور تناسبى با تبليغ كردن رهبرى على عليه السلام براى مردم ندارد. آيه را با چشم بصيرت مطالعه كن نه با چشم تقليد.(1)
پس اين شبهه سه مرحله دارد:
جمله شرطيه «اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او را انجام نداده اى» چگونه با تبليغ خلافت على عليه السلام سازگارى دارد ؟
جمله «خداوند تو را از مردم نگه مى دارد» چگونه با خلافت على عليه السلام سازگارى دارد ؟
عبارت «خداوند كافران را هدايت نمى كند» چگونه با امامت على عليه السلام سازگارى دارد ؟
پاسخ اين شبهه
الف. پاسخ بخش اول شبهه
رشيد رضا تصور درستى از جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله ندارد و تصور مى كند جانشينى واقعى رسول خدا صلى الله عليه و آله همان بوده كه بعد از شهادت آن حضرت اتفاق افتاده است، و يا در حد رئيس يك قبيله يا رئيس جمهورى يك كشور است، تا با عدم تبليغ رسالت الهى برابرى نكند.
در حالى كه امامت و خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله ادامه نبوت است و همان وظايف رسول خدا صلى الله عليه و آله بر عهده جانشين او است كه مهم ترين آنها هدايت همه جانبه بشر به سوى خداست، كه چنين كارى جز با برخوردارى از عصمت و علم الهى امكان
ص: 213
پذير نيست؛ علمى كه تمام ابعاد احكام الهى اعم از دنيوى، اخروى، اجتماعى، سياسى، قضايى، فردى، اجتماعى، و ... را در برگيرد. به اعتراف دوست و دشمن بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين دانشى در اختيار امام على عليه السلام بوده است.
در كنار اين علم گسترده و عصمت امام على عليه السلام بايد به اعترافات خلفاى سه گانه در عدم آگاهى از احكام الهى و اسلامى اشاره كرد. تا حدى كه خليفه اول از اجراى حد الهى نسبت به خالد بن وليد در جريان كشتن مالك بن نويره و همبستر شدن با همسر او سرباز زد !
همچنين او مى گفت: بيعت تان را پس بگيريد، كه شيطانى همراه من است !
يا عدم آگاهى او از احكام ابتدايى كه بسيار روشن است، مثل ندانستن ميراث جده. براى پى بردن به ميزان آگاهى خليفه اول مى توان به كتب تفسير، حديث و ... از خود اهل سنت مراجعه كرد، و دريافت كه بسيارى از صحابه در خلافت بر او برترى دارند.
اين عدم آگاهى در مورد خليفه دوم بسيار بيشتر است؛ از قبيل تحريم ازدواج موقت، با اينكه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله وجود داشت ! تجسس او در خانه هاى مردم ! دستور به سنگسار زن حامله و زن ديوانه ! و موارد فراوان ديگر. به طورى كه او بارها و بارها مى گفت: «لَولا عَلىٌّ لَهَلَكَ عُمر» و ... .
از طرفى بايد در نظر داشت كه خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله بايد هدايت همه جانبه جامعه بشرى را عهده دار شود. در اين صورت روشن است كه خداوند مى فرمايد: جانشين بعد از خودت را مشخص كن، كه اگر اين كار را انجام ندهى رسالت الهى را انجام نداده اى.
ب. پاسخ بخش دوم شبهه
اگر مقصود از واژه «ناس» در آيه مشخص شود، هم جايگاه و ارتباط آن با ولايت على عليه السلام و حفاظت او از رسول خدا صلى الله عليه و آله در برابر آنان مشخص مى شود، و هم جمله پايانى آيه. در اين زمينه چند احتمال زير مطرح شده است:
ص: 214
احتمال اول: مقصود از «ناس» مسلمانان باشند. اين احتمال نمى تواند درست باشد، چون مسلمانانى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله از روى اخلاص و عشق به خداوند ايمان آورده اند و همه چيز خود را در راه گسترش اسلام در طبق اخلاص گذاشته و سال ها براى گسترش اسلام زحمت كشيده اند، خطرى براى رسول خدا صلى الله عليه و آله ندارند.
احتمال دوم: مقصود از «ناس» اهل كتاب باشند. اين احتمال نيز نمى تواند درست باشد. چون: اولاً وقتى قرآن اهل كتاب را مخاطب قرار مى دهد با عنوان يهود، نصارى، اهل الكتاب، الذين اوتوا الكتاب و الذين كفروا خطاب مى كند، نه با كلمه «ناس» . ثانيا در زمان نزول آيه در مدينه و مكه و به خصوص در مراسم حجة الوداع، اهل كتابى وجود نداشت تا خطرى براى رسول خدا صلى الله عليه و آله باشند.
احتمال سوم: مقصود از «ناس» روم و ايران باشند. اين احتمال نيز نمى تواند درست باشد. چون: اولاً هنوز اسلام در خارج از عربستان گسترش نيافته بود تا عده اى مخالف پيامبر صلى الله عليه و آله باشند. ثانيا اينان هم در مراسم حضور نداشتند تا خطرى براى رسول خدا صلى الله عليه و آله باشند.
بنا بر اين، مقصود از «ناس» بايد جمعيتى صاحب نفوذ و قدرت باشند كه از مخالفان رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسلام هستند، و نيز از مسلمانان حاضر در مراسم و غير قابل شناخت ظاهرى باشند. بديهى است كه اين جمعيت غير از جريان نفاق و منافقان كسى نمى تواند باشد. منافقانى كه در رأسشان سران سقيفه و اطرافيانشان هستند.
بحث در مورد ابوبكر و عمر و نفاق و كارشكنى هاى متعددشان بسيار است و در كتب ديگر مفصل بيان شده است. در اينجا در مورد عده اى سخن مى گوييم كه بسا آنان نيز در اينجا منظور آيه باشند، و آنان سران قريش هستند.
براى مشخص كردن اينان و خطرى كه براى رسول خدا صلى الله عليه و آله داشتند و خطرى كه از ولايت و امامت على عليه السلام متوجه آنان مى شد و ترسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از عملكرد آنان داشت، بايد عملكرد قريش را در برابر دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد بررسى قرار داد، تا
ص: 215
بتوان خطر آنان را به تصوير كشيد. ولى بايد توجه داشت كه چنين كارى مستلزم بازخوانى يك دوره تاريخ اسلام است، كه اين كار در اينجا ممكن نيست و تنها به سرفصل هاى آن اشاره مى كنيم:
موضع گيرى قريش در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله
بعد از آنكه خداوند به رسول خود صلى الله عليه و آله دستور داد دعوت به اسلام را علنى كند و او نيز دعوت آشكار را آغاز كرد، سرسخت ترين دشمنان او قريش بودند كه در برابر دعوت او دست به اقداماتى به شرح زير زدند:
اقدام اول: مذاكره براى جلوگيرى از تبليغ دين خدا: سران قريش آن قدر تكبر داشتند كه شأن خود را برتر از آن مى دانستند كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله مذاكره كنند. از اين رو در اين دوران با حضرت ابوطالب چندين دور مذاكره كردند، كه او مانع تبليغ پيامبر صلى الله عليه و آله شود.
به اين متن توجه كنيد:
همين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قومش را به اسلام دعوت كرد، جمعى از سران قريش مانند عتبه و شيبه پسران ربيعة بن شمس و ابوسفيان پسر حرب و ابوبخترى و اسود و ابوجهل و وليد بن مغيره و نبيه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند: پسر برادر تو به خدايان ما ناسزا مى گويد و دين ما را سرزنش مى كند و افكار ما را سفيهانه مى پندارند و پدران ما را گمراه مى داند. يا مانع او شو، و يا دست از حمايت او بردارد تا خود بدانيم كه با او چه كنيم.(1)
در اين مذاكره، ابوطالب با سخنانى دلگرم كننده آنان را قانع كرد و آنان برگشتند. ولى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله حاضر نبود دست از دعوت به حق خود بر دارد، دوباره خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند:
ص: 216
اى ابوطالب، سنّى از تو گذشته و در بين ما جايگاه و منزلتى دارى. از تو خواستيم جلو پسر برادرت را بگيرى، ولى جلو او را نگرفتى. به خدا قسم ما نمى توانيم اين وضع را تحمل كنيم كه پدران ما دشنام داده شوند و افكار و انديشه ما سفيهانه دانسته شود و خدايان ما تحقير شوند. بنا بر اين، جلو او را بگير، و يا اينكه ما با تو و او درگير مى شويم؛ به گونه اى كه يكى از ما از ميان برود.(1)
اقدام دوم: مذاكره با تهديد براى جلوگيرى از تبليغ دين: اين دور از مذاكره چون همراه با تهديد جدى بود، ابوطالب رسول خدا صلى الله عليه و آله را خواست و سخنان قريش را به اطلاع آن حضرت رساند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ قريش به حضرت ابوطالب فرمود: عمو ! به خدا قسم اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند و از من بخواهند كه دست از اين كار بردارم، اين كار را نخواهم كرد. مگر اينكه يا خداوند اين دين را گسترش دهد، و يا اينكه من در اين راه كشته شوم.
پس از اين كلمات، اشك هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله جارى شد و گريه كرد و از جا برخاست. همين كه دور شد، حضرت ابوطالب او را خواند و عرض كرد: پسر برادرم بيا ! وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، ابوطالب به او عرض كرد: پسر برادرم، برو و هر چه دلت مى خواهد تبليغ كن. به خدا قسم در برابر هيچ چيزى تو را تسليم نخواهم كرد !(2)
وقتى قريش از مذاكره با جناب ابوطالب براى وادار كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله به توقف تبليغ دين خدا راه به جايى نبردند، در صدد بر آمدند تا جلو تبليغ دين را بگيرند. براى رسيدن به اين هدف، از روش هاى زير استفاده كردند:
راه اول: برخورد مستقيم براى جلوگيرى از تبليغ دين
يك. مذاكره براى كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله: قريش مى دانست كه راه رهايى از اين مشكل از بين بردن رسول خدا صلى الله عليه و آله است. ولى از طرفى حمايت جدى ابوطالب و به تبع
ص: 217
آن حمايت بنى هاشم - كه خود از قبائل زيرمجموعه قريش و مورد احترام مردم مكه بودند - از رسول خدا صلى الله عليه و آله مانع كشتن آن حضرت مى شد.
از اين رو خدمت ابوطالب آمدند و به او پيشنهاد كردند كه ما جوانى از جوانان قريش را به تو مى دهيم و تو نيز محمد صلى الله عليه و آله را به ما بده تا او را بكشيم ! به اين پيشنهاد توجه كنيد:
وقتى قريش فهميدند كه ابوطالب حاضر نيست دست از حمايت رسول خدا صلى الله عليه و آله دست بردارد، نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند:
عِمارة بن وليد قوى ترين و زيباترين جوان قريش است. او را به عنوان فرزند به تو مى دهيم كه از فكر و توان جسمى او استفاده كنى، و در برابر آن پسر برادرت را - كه مخالف دين ماست و بين ما تفرقه ايجاد كرده است و انديشه ما را سفيهانه مى پندارد - تسليم ما كن تا او را بكشيم. اين يك معامله است؛ مردى در برابر مردى !
ابوطالب فرمود: به خدا قسم اين كار هرگز شدنى نيست.(1)
دو. جلوگيرى از ايمان آوردن افراد: مشكل اساسى قريش اسلام بود، و اگر با رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز درگير شدند به خاطر اين بود كه او اسلام را تبليغ مى كرد.
پس از شكست طرح هاى ياد شده، به اين طرح رو آوردند كه از ايمان آوردن افراد جلوگيرى كنند، و در اين راه بسيار تلاش كردند تا از اسلام آوردن طفيل بن عمرو(2)، اعشى بن قيس شاعر معروف(3)، عدّاس(4)، و از ايمان آوردن قبائل در مناسك حج(5)، جلوگيرى نمايند.
ص: 218
سه. شكنجه ياران: قريش همزمان با تلاش براى جلوگيرى از ايمان آوردن افراد، به شكنجه ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله رو آورد. اين كار با دو انگيزه انجام مى گرفت: ايمان آورندگان باز گردند، و ديگران نيز تمايل به ايمان آوردن نداشته باشند.
شكنجه مؤمنان توسط قريش به قدرى روشن است كه جاى هيچ شبهه اى براى كسى باقى نمى گذارد. به اين متن توجه كنيد: قريش با هم توافق كردند تا كسانى را كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورده اند شكنجه كنند. بر اين اساس هر قبيله اى مسلمانان آن قبيله را شكنجه مى كردند.(1)
از ديگر شواهد اين جريان است:
كتك خوردن عبداللّه بن مسعود و مجروح شدن او تنها به خاطر خواندن قرآن.(2)
شكنجه بلال با آن وضع فجيع، تنها به جرم گفتن لا اله الا اللّه.(3)
شكنجه ياسر و سميه و عمار با آن وضع رقت بار براى رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار دردناك
بود.
از اين رو وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از كنار آنان مى گذشت و اين شكنجه ها را مى ديد، مى فرمود: صبرا آل ياسر، موعدكم الجنة(4): آل ياسر صبر كنيد، وعدگاه شما بهشت است.
آنچه ياد شده، درباره ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله است، ولى اذيت و آزار قريش نسبت رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين بحث خارج است.
چهار. تعقيب مومنان: قريش نه تنها مسلمانان را مورد اذيت و آزار و شكنجه قرار مى داد تا از دين خود دست بردارند، بلكه پس از دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسلمانان
ص: 219
براى مهاجرت به حبشه نيز آرام ننشستند و هيأتى را به حبشه فرستادند تا آنان را به مكه باز گردانند:
همين كه قريش ديدند ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله در حبشه استقرار يافته و امنيت يافته اند، با يكديگر مشورت كردند و تصميم گرفتند تا دو نفر قريشى توانا را به حبشه بفرستند و از نجاشى بخواهند تا مسلمانان را بازگرداند، تا آنان را به خاطر دينشان شكنجه كنند و از محل آرامش و استقرارشان بيرون كنند.(1)
پنج. تلاش براى نرسيدن صداى قرآن به گوش ديگران: قريش كه از به ثمر رسيدن راه هاى ياد شده مأيوس شده بود و از طرفى نمى توانست گسترش دين خدا را ببينند، تلاش كردند تا مردم با رسول خدا صلى الله عليه و آله روبرو نشوند. پس هنگامى كه آن حضرت مشغول خواندن قرآن بود، با سر و صدا كردن مانع مى شدند كه مردم صداى آن حضرت را بشنوند، كه اين تلاش نيز در قرآن منعكس شده است.(2)
راه دوم: طرح سازش
خداوند اراده كرده بود تا نور اسلام در بين مردم گسترش يابد، و در مقابل قريش تلاش مى كردند تا اين نور را خاموش كنند. پس از آنكه راه هاى قبل به نتيجه نرسيد، طرح سازش با رسول خدا صلى الله عليه و آله را در قالب پيشنهادهاى زير ارائه كردند:
يك. پيشنهاد اعطاى امتيازات: قريش در طرح سازش با رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين مرحله را اجرا كرده است. يكى از آنها دادن امتيازات به رسول خدا صلى الله عليه و آله در برابر سكوت آن حضرت است. به اين پيشنهادها توجه كنيد:
عتبه، شيبه، ابوسفيان، نضر، ابوالبخترى، اسود، زمعه، وليد، ابوجهل، عبداللّه بن ابى اميه، عاص بن وائل، نبيه، منبه، اميه بن خلف و ... گرد آمدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله مذاكره كردند و به او گفتند:
ص: 220
اگر مقصودت از آوردن اين سخن (قرآن) گردآورى ثروت است، از اموال خود آنقدر برايت جمع مى كنيم كه ثروتمندترين ما باشى. و اگر مقصودت به دست آوردن موقعيت اجتماعى است، ما تو را به سرورى مى پذيريم. و اگر مقصودت به دست آوردن قدرت و حكومت است، ما حاضريم حاكميت تو را بپذيريم. و اگر جن بر تو غلبه كرده است و ديوانه شده اى - كه شايد چنين باشد - ، حاضريم در راه درمان تو اموال خود را هزينه كنيم تا بهبود يابى، يا ما مأيوس شويم.(1)
دو. مشاركت در دين: قريش پس از مأيوس شدن از دادن امتيازات مادى، حاضر شدند دين مشترك را در مكه اعلام كنند؛ بدين گونه كه زمانى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان و قريش آئين عبادى اسلام را به جا آورند، و در مقابل زمانى هم رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان در برابر بت هاى قريش سجده كنند ! به اين پيشنهاد توجه كنيد:
گفتند: اى محمد ! بيا با هم آنچه تو عبادت مى كنى عبادت كنيم و تو هم آنچه را ما عبادت مى كنيم عبادت كن، و ما و شما دين مشترك داشته باشيم. اگر آنچه تو عبادت مى كنى بهتر بود ما بهره خود را برده ايم، و اگر آنچه ما عبادت مى كنيم بهتر بود تو بهره ات را برده اى.(2)
در مقابل اين پيشنهاد، خداوند سوره كافرون را نازل كرد و به اين بازى خاتمه داد. قريش يك بار ديگر در آستانه ارتحال ابوطالب پيشنهاد سازش را در حضور ابوطالب مطرح كرد، كه با پيشنهاد توحيد به شكست انجاميد.(3)
راه سوم: تحريم اقتصادى و اجتماعى
قريش كه نتوانسته بود رسول خدا صلى الله عليه و آله را از تبليغ دين منصرف كند و روز به روز بر گسترش اسلام و جمعيت مسلمانان افزوده مى شد، تصميم گرفتند هر گونه روابط اجتماعى با مسلمانان را تحريم كنند:
ص: 221
وقتى قريش ديد كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله روز به روز گسترش مى يابند، در جلسه اى تصميم گرفتند تا قرار دادى عليه بنى هاشم و بنى عبدالمطلب بنويسند؛ كه نه به آنان زن بدهند و نه از آنان زن بگيرند، و نه به آنان چيزى بفروشند و نه از آنان چيزى بخرند. اين توافق را نوشته با هم پيمان بستند تا آن را رعايت كنند، و براى اطمينان كار قرار داد را در داخل كعبه آويزان كردند. نويسنده قرار داد منصور بن عكرمه بود.(1)
راه چهارم: هجوم نظامى
پس از مقاومت سرسختانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش در برابر شكنجه و آزار قريشيان و كمك خداوند و تابيدن نور ايمان در دل يثربيان و هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان به مدينه و تشكيل حكومت دينى در اين شهر و بستن پيمان با قبائل اطراف مدينه، نه تنها قريش رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان را رها نكرد، بلكه در همين دوران ده ها عمليات نظامى بزرگ و كوچك را عليه رسول خدا صلى الله عليه و آله سازماندهى كرد، كه داستان اين بخش از تلاش قريش در حد چندين جلد كتاب است.
راه پنجم: پيمان صلح يا شكست سياسى
قريش از غارت اموال مسلمانان در مكه(2) راه به جايى نبرد و نتوانست از هجرت آن حضرت جلوگيرى كند(3) و با هجوم هاى نظامى پى در پى نيز نتوانست حكومت دينى رسول خدا صلى الله عليه و آله را سرنگون كند. به خصوص بعد از هجوم نظامى احزاب؛ كه همه امكانات و همپيمانان خود و مخالفان رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسلام را بسيج كرد و همكارى يهود و ستون پنجم و تلاش منافقان مدينه هم سودى نبخشيد. سرانجام ناچار شد تا قدرت سياسى رسول خدا صلى الله عليه و آله را به رسميت بشناسد، و در پايان سال ششم(4) در منطقه حديبيه با آن حضرت پيمان صلح منعقد كند. با اين تفاوت كه در اين دوران اقتدار ابوسفيان به پايان رسيده بود. يا به تعبيرى تاريخ مصرف او تمام شده بود و مى بايد
ص: 222
شخص سهيل بن عمرو جايگزين ابوسفيان مى شد.(1) وى تا پايان عمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله رهبرى جبهه مخالف آن حضرت را در قريش رهبرى كرد.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه مخالفت قريش به خصوص سهيل بن عمرو در همين دوران به حدى است كه از نوشتن «بسم اللّه الرحمن الرحيم» در اول قرار داد صلح جلوگيرى كردند.(2) حتى وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشنهاد كرد بنويسند اين پيمان صلحى است بين محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سهيل بن عمرو، سهيل گفت: اگر قبول داشتم كه تو رسول خدا هستى كه با تو نمى جنگيديم. بلكه اسم خودت و پدرت را بنويس.(3)
راه ششم: ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله
درگيرى اصلى قريش با توحيد بود، و اگر با رسول خدا صلى الله عليه و آله درگير شد بدين سبب بود كه او نداى توحيد سر مى داد. از اين رو به موازات تلاش براى جلوگيرى از گسترش دين، نابودى رسول خدا صلى الله عليه و آله را نيز در دستور كار خود قرار دادند. تا جايى كه چندين بار طرح ترور حضرتش را اجرا كردند، كه به چند نمونه اشاره مى كنيم:
طرحى كه در مكه و توسط ابوجهل اجرا شد، كه به شكست انجاميد.(4)
طرحى كه در آستانه هجرت به رهبرى ابوجهل و توسط جمعى از قريش اجرا شد، كه قبل از اجرا جبرئيل به آن حضرت خبر داد، و آن حضرت هم على عليه السلام را در بستر خود خواباند و خود نجات يافت.(5)
ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه، كه توسط صفوان بن اميه طراحى و شكست خورد.(6)
ص: 223
بعد از فتح مكه و در جنگ حنين نيز توسط شيبة بن عثمان طرح ترور اجرا شد، كه با شكست مواجه شد.(1)
در سال نهم هجرى و در مدينه عامر بن طفيل نيز قصد ترور آن حضرت را داشت كه شكست خورد.(2)
در جنگ تبوك سال نهم هجرى نيز جمعى از منافقان اقدام به ترور او كردند، كه با خبر دادن جبرئيل و تدبير رسول خدا صلى الله عليه و آله با شكست مواجه شد.(3)
راه هفتم: گرايش به نفاق
قريش كه از همه توانايى هاى خود براى نابودى اسلام و مسلمانان استفاده كرده و راه به جايى نبرده بود، با فتح مكه آخرين سنگر خود در برابر مسلمانان را از دست داد و به ناچار در برابر اقتدار مسلمانان تسليم شد. از طرفى هم اعتقادى به توحيد و رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله نداشت. از اين جهت به نفاق رو آوردند و منافقانه مسلمان شدند. پس از آن هر كجا كه شرايط فراهم شد، با اظهار كفر، مستقيم و غير مستقيم عليه اسلام و مسلمانان اقدام كردند.
حضرت امير المؤمنين عليه السلام كه خود از حاضران در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و از كسانى است كه با تمام توان با قريش درگير بوده است، درباره اسلام آن روز قريش چنين مى فرمايد: فَوَالَذى فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرِأ النَسمَةَ ما أسلَموا، وَ لكِنِ استَسلَموا وَ أسرُّوا الكُفرَ. فَلمّا وَجَدوا أعوانا عَلَيهِ أظهَروهُ(4): قسم به آنكه دانه را شكافت و انسان را آفريد، آنان هرگز مسلمان نشده بودند بلكه تسليم شده بودند و كفر خود را پنهان كردند، و همين كه يارانى يافتند كفرشان را اظهار نمودند.
ص: 224
حضرت در نامه اى ديگر به معاويه مى فرمايد: وَ ما أسلَمَ مُسلِمُكُم إلاّ كُرها(1): هيچ مسلمانى از شما مسلمان نشد مگر از روى ناچارى.
براى اثبات نفاق سران قريش بنا نداريم به سخنان بنى هاشم و منابع شيعه استناد كنيم. در اينجا قرائن اين نفاق را از سخنان سران قريش و عملكرد آنان پس از فتح مكه ارائه مى كنيم:
قرينه اول: اظهار كفر بعد از اسلام: گر چه سران قريش در فتح مكه به ظاهر مسلمان شدند و همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ حنين شركت كردند، ولى در اولين فرصتى كه احساس كردند سپاه اسلام شكست خورده است، كفر درونى خود را آشكار كردند:
ابوسفيان در حالى كه ازلام در تيردان او بود با خوشحالى گفت: لا تَنتَهى هَزيمَتُهُم دونَ البَحرِ(2): فرار آنان تا كنار دريا ادامه مى يابد.
كلدة بن حنبل گفت: ألا بَطَلَ السِحرُ اليَومَ(3): همانا امروز سحر باطل شد (مقصودش نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود) .
صفوان بن اميه مى گويد: ما زالَ رَسولُ اللّه ِ يُعطينى مِن غَنائِمِ حُنَينٍ وَ هُوَ أبغَضُ الخَلقِ إلَىَّ(4): با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله همچنان از غنائم حنين به من مى دهد (رسول خدا صلى الله عليه و آله يكصد شتر به او داده بود) در همان حال منفورترين انسان نزد من بود.
قرينه دوم: طرح ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله: همين كه مسلمانان در حنين پا به فرار گذاشتند و سران قريش فرصت يافتند، شيبة بن عثمان بن ابى طلحه براى ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك آمد، ولى امداد غيبى مانع اين كار او شد.(5)
ص: 225
قرينه سوم: غارت رداى رسول اللّه صلى الله عليه و آله: قريشِ مسلمان ! در بازگشت از حنين كه احساس كردند شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله غنائم جنگى را به مدينه ببرد، در بين راه مرتب به او مى گفتند: غنائم را تقسيم كن. و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله اعتنايى نكرد، به او حمله كرده و رداى آن حضرت را ربودند(1) !
قرينه چهارم: تصميم به ارتداد از اسلام: با انتشار خبر شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه، قريشيان تصميم گرفتند از اسلام برگردند. به اين جريان توجه كنيد:
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد، بيشتر مردم مكه تصميم گرفتند از اسلام برگردند، به گونه اى كه عتاب بن اسيد (والى مكه از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله) از آنان ترسيد و مخفى شد. تا اينكه سهيل بن عمرو به صحنه آمد و سخنرانى كرد و گزارش وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله را داد و گفت: مرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله موجب قدرت اسلام خواهد شد. هر كس از ما جدا شود گردن او را خواهيم زد. به دنبال آن مردم از تصميم خود برگشتند و عتاب بن اسيد از مخفيگاه خود بيرون آمد.(2)
سهيل بن عمرو همان كسى است كه حاضر نشد اسم خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله در ابتداى قطعنامه صلح حديبيه آورده شود. در اين دوران رهبرى قريش در اختيار او بود. او سال ها در انتظار شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه قدرت متمركز او را به اسم اين كه محمد صلى الله عليه و آله از قريش است تصاحب كند. در سقيفه نيز با همين انديشه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از قريش است قدرت را تصاحب كردند.
بايد توجه داشت كه تلاش سهيل بن عمرو وقتى انجام گرفت كه براى او گزارش آوردند كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله قدرت در اختيار قريش قرار گرفته است نه در اختيار بنى هاشم. چيزى كه تعجب انسان را بر مى انگيزد اين است كه محتواى سخنرانى سهيل بن عمرو در مكه عين محتواى سخنرانى ابوبكر بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله
ص: 226
مقابل خانه آن حضرت است. با اينكه آن روز وسائل ارتباط جمعى به اين شكل وجود نداشت !
راه هشتم: استقلال سياسى
با اينكه مكه به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله فتح شد و آن حضرت براى مكه حاكم تعيين كرد و قريش مسلمان شده بايد تسليم رسول خدا صلى الله عليه و آله و نماينده او باشند، ولى قريش اعتقادى به اسلام نداشت و تنها تسليم شده بودند. از اين رو تلاش مى كردند تا خود را همپيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله نشان دهند و استقلال سياسى خود را حفظ كنند. به گونه اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را به سركوبى نظامى تهديد كرد. به اين جريان توجه كنيد:
بعد از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله مكه را فتح كرد، جمعى از قريش نزدش آمدند و گفتند: اى محمد ! ما همپيمان و قوم تو هستيم و جمعى از بردگان ما به تو ملحق شده اند كه انگيزه اى در اسلام ندارند، بلكه از كار كردن فرار كرده اند. آنان را به ما برگردان.
رسول خدا صلى الله عليه و آله با ابوبكر مشورت كرد. او گفت: راست مى گويند. به عمر فرمود: تو چه مى گويى ؟ او نيز نظر ابوبكر را تأييد كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى جمعيت قريش ! خداوند مردى كه قلبش را با ايمان آزموده است و قريشى را بر شما برخواهد انگيخت كه گردن شما را به خاطر دين بزند. ابوبكر گفت: آن شخص منم از رسول خدا ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: نه. عمر گفت: آن شخص منم اى رسول خدا ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: نه. بلكه آن شخص كسى است كه در مسجد مشغول دوختن نعلين است. رسول خدا صلى الله عليه و آله نعلينش را به على عليه السلام داده بود تا بدوزد.(1)
در اين روايت از كلماتى كه قريش به كار برده اند همانند: محمد، قومك، حليف و ... ، مى توان نتيجه گرفت كه آنان به اسلام اعتقادى نداشتند و به نفاق اظهار اسلام مى كردند. آنچه مايه تعجب است همفكرى خليفه اول و دوم با هيأت قريش است !
ص: 227
راه نهم: تقسيم قدرت
با توجه به عملكرد قريش - به خصوص بعد از فتح مكه، و به ويژه با توجه به طرح استقلال سياسى سهيل بن عمرو به نمايندگى از قريش در برابر حكومت رسول خدا صلى الله عليه و آله و جواب منفى آن حضرت، طبيعى به نظر مى رسد كه قريش خواهان مشاركت در قدرت و سهيم شدن در رهبرى آن باشد. اين سهم خواهى قريش در منابع شيعه بيان شده است. به اين روايت توجه كنيد:
بعد از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ابتدا به امامت امير المؤمنين عليه السلام تصريح كرد، جمعى از قريش نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و به آن حضرت عرض كردند: مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در اختيار تو و امامت در اختيار پسرعموى تو باشد. اگر شخص ديگرى را براى اين كار در نظر بگيريد بهتر است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: من اين كار را با انتخاب خودم انجام نداده ام تا تغيير آن در اختيار من باشد. بلكه خداوند آن را بر من واجب كرده و به من دستور داده است.
به حضرتش عرض كردند: اگر اين كار را به خاطر ترس از خدا انجام نمى دهى، لااقل يك نفر از قريش را در خلافت با او شريك كن تا مردم به خاطر او آرام گيرند و كسى با تو مخالفت نكند.
در اينجا اين آيه نازل شد: «به تو و پيشينيان قبل از تو نيز وحى كرديم كه اگر شريك ورزى عملت باطل مى شود و خود از زيانكاران خواهى بود» .(1)
با توجه به نكات ياد شده، اگر يك بار ديگر عملكرد قريش در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله به خصوص بعد از فتح مكه را مورد بررسى قرار دهيم، روشن مى شود كه بخشى از «ناس» در آيه تبليغ كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از عكس العمل آنان واهمه داشت همين سران قريش بودند.
ص: 228
شايد به همين دليل بود كه رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله تشكيل مراسم رسمى معارفه را با دور شدن از منطقه مكه تا غدير به تأخير انداخت، تا سران قريش از بقيه مسلمانان جدا شوند.
ج. پاسخ بخش سوم شبهه
و اما بخش سوم از شبهه رشيد رضا: با توجه به نكات ياد شده و در پاسخ سؤال دوم، بازگشت عده اى از مسلمانان از اسلام به كفر قطعى به نظر مى رسيد. چنانكه سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبه هاى حجة الوداع همين بود، چرا كه در تمام اين موارد با تأكيد فراوان هشدار مى دادند: لا ترجعوا بعدى كفارا، يضرب بعضكم رقاب بعض. و نيز كلمات ديگر حضرت.
همچنين حوادث بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و ارتداد قبائل و پيدايش جنگ هاى ردّه نيز حكايت از اين داشت كه بسيارى از مسلمانان در آن فاصله زمانى كه اسلام را از روى انديشه نپذيرفته، در واقع تصوير درستى از مسئله جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله نداشتند.
بدين سان ترس رسول خدا صلى الله عليه و آله از ارتداد مردم به كفر طبيعى به نظر مى رسيد. چنانكه خود آن حضرت نيز اين مسئله را در خطبه هاى غديريه و غير آن در حجة الوداع اعلام كرده بود.
با اين وصف، تعليل پايان آيه اشاره به اين دارد كه عده اى نمى خواهند هدايت شوند و بپذيرند، و به خاطر اين عده نمى توان مسئله جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله را - كه بايد تا پايان عمر جهان ادامه يابد - اعلام نكرد.
بنا بر اين، خداوند به آن حضرت اعلام مى كند كه وظيفه تو ابلاغ است، گر چه عده اى كافر شوند و از پذيرش هدايت سرباز زنند. همان طور كه نسبت به نعمان بن حارث و ماجراى سنگ آسمانى در همان زمان و نسبت به عده اى بعد از آن زمان اتفاق افتاد.
ص: 229
بنا بر اين، با توجه به مطالبى كه در پاسخ اين سه سؤال بيان شد، روشن مى شود كه هيچ نوع تعارض محتوايى و يا استبعاد محتوايى در آيه وجود ندارد.
شأن نزول آيه تبليغ
در مورد شأن نزول آيه تبليغ وجوه مختلفى گفته اند، كه فخر رازى تا حدود نه وجه ذكر كرده است. طبرى نيز اين باره وجهى از ابن عباس ذكر كرده كه مى گويد:
اگر آيه اى از آياتى را كه پروردگارت بر تو فرو فرستاده است كتمان كنى، رسالت مرا تبليغ نكرده اى. اين وجه با نزول آيه تبليغ در داستان غدير منافاتى ندارد، خواه لفظ «آيه» را در قول ابن عباس نكره محض بگيريم، و خواه نكره تخصيص داده شده است.
چنانچه آن را نكره تخصيص داده شده بگيريم، مراد همان معنايى است كه ما به وسيله احاديث و رواياتى كه نقل شد، در مقام اثبات آن هستيم. و اگر آن را نكره مطلق و محض بگيريم، در اين صورت جمله «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» تأكيدى است بر انجام و اجراى چيزى كه امر به تبليغ آن شده است. التبه به لفظ مطلق كه هر مصداقى را شامل مى شود، و داستان غدير خم يكى از آن مصداق هاست.
از قتاده روايت شده كه گفت: خداوند متعالى پيامبر صلى الله عليه و آله را كافى خواهد بود و او را از كيد مردمان نگاه خواهد داشت و با اين نويد او را امر به ابلاغ فرمود. اين قول هم با آنچه ما مى گوييم منافاتى ندارد، زيرا جز اين منظور نيست كه خداى متعال حفظ و صيانت پيامبرش صلى الله عليه و آله را در تبليغ امرى كه به موجب آن از اختلاف و عدم تمكين امتش بيمناك بود تضمين فرموده است، و منعى ندارد كه آن امر همان نص غدير باشد، و با تصريحاتى كه در اين احاديث مشهود است همين معنى آشكار مى شود.
از سعيد بن جبير و عبداللّه بن شقيق و محمد بن كعب قرظى و عايشه روايت شده كه گفتند: پيش از نزول آيه « ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » عده اى از پيامبر صلى الله عليه و آله حراست مى نمودند. ولى پس از نزول اين آيه پيامبر صلى الله عليه و آله سر خود را از حجره خود
ص: 230
بيرون كرد و به محافظان فرمود: برگرديد و برويد، ديگر نيازى به نگهبانى و حراست شما نيست، زيرا خداوند مرا حفظ فرمود.(1)
در اين قول نيز جز اينكه پس از نزول وعده نگهدارى خداوند، پيامبر صلى الله عليه و آله نگهبانان خود را متفرق ساخت چيز ديگرى وجود ندارد كه متعرض امرى شده باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدان جهت از آسيب مردم در اين داستان بيم داشت. پس منعى ندارد كه اين امر همان مسئله غدير باشد، چنانكه روايات مذكور در اين كتاب و غير آن همين امر را تأييد مى كند.
طبرى در سبب نزول آيه نيز به نقل از قرظى آورده كه پيامبر صلى الله عليه و آله هر وقت به منزلى فرود مى آمد، اصحاب آن حضرت درخت سايه دارى را انتخاب مى كردند كه حضرتش به هنگام خواب نيم روز در زير آن درخت بياسايد.
روزى هنگام آسايش پيامبر صلى الله عليه و آله، عربى صحرانشين آمد و شمشير خود را كشيد و گفت: چه كسى تو را از حمله من مانع خواهد شد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا. ناگهان دست آن عرب لرزيد و شمشير از دست او افتاد. راوى گويد: عرب مزبور در آن حال با وضعى غير عادى آنقدر سر خود را به درخت كوبيد تا مغز او متلاشى شد، و خداى متعال نازل فرمود: « ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .
اين روايت تناقض دارد با آنچه كه قبلاً ذكر شد كه نگهبانان آنجناب را در بر مى گرفتند تا هنگامى كه اين آيه نازل شد، زيرا بسيار دور از تصور است كه با وجود نگهبانان گرداگرد جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و آويخته بودن آن شمشير در نزد حضرتشى، آن عرب صحرانشين به هنگام استراحت آن حضرت بتواند به سوى او راه يابد.
علاوه بر اين، قبول چنين واقعه اى مستلزم اين است كه آيه تبليغ به طور پراكنده و متفرق نازل شده باشد، زيرا اين روايت تصريح دارد كه آنچه بعد از داستان آن عرب صحرانشين نازل شد فقط جمله «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» بود.
ص: 231
بديهى است كه بين اين داستان با صدر آيه سنخيت و مناسبتى وجود ندارد، و با چنين كيفيتى پذيرش اين قول در سبب نزول آيه مزبور - كه قرظى به تنهايى آن را روايت كرده - دشوار و مشكل است.
البته بعيد و محال نيست كه داستان آمدن عرب صحرايى از جمله اتفاقاتى باشد كه پيرامون نص غدير و نزول آيه به وجود آمده باشد و راويان ساده لوح بدون توجه و دقت در جهات لازم پنداشته باشند كه اين آيه به خاطر موضوع اعرابى - كه يك موضوع فرعى و اتفاقى بوده - نازل شده است.
در حالى كه سبب بزرگ تر و مهم ترى براى نزول آيه وجود داشته و آن امر ولايت كبرى بوده است. و گرنه اين حادثه به فرض وقوع، حادثه مهمى نبوده كه به خاطر آن آيه اى نازل شود، و چه بسيار نظاير اين امر اتفاق افتاده كه مورد اهميت و توجه قرار نگرفته است. منتهى چنين اتفاقى به فرض وقوع و صحت، چون مقارن با نص ولايت على عليه السلام اتفاق افتاده، اشخاص بسيط و ساده لوح را به چنين وهم و پندارى افكنده است.
طبرى از ابن جريح روايت كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از قريش انديشناك بود. وقتى آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، آن حضرت دراز كشيد و دو يا سه بار فرمود:
هر كس مى خواهد مرا خوار گرداند بيايد. البته چه مانعى دارد كه آن امرى رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر آن از قريش انديشناك بود همان نص خلافت باشد ؟ چنانكه احاديث و روايات مذكور به تفصيل بدان تصريح دارد. بنا بر اين، اين روايت هم با آنچه ما مى گوييم ضديت و منافاتى نخواهد داشت.
طبرى به چهار سند از عايشه روايت كرده كه گفت: هر كس گمان كند كه محمد صلى الله عليه و آله امرى از كتاب خدا را كتمان نموده، هر آينه مرتكب بهتان و افتراى بزرگى به خداى متعال گشته است. در حالى كه خداى متعال مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .
ص: 232
عايشه با گفتار اين مطلب در صدد بيان سبب نزول نبوده، بلكه به فرموده اين آيه كريمه حضرتش هيچ آيه اى از كتاب خدا را فرو گذار ننموده مگر آنكه آن را ابلاغ و بيان كرده است.
اين مطلبى است كه به هيچ وجه در خور شك و ترديد نيست و ما نيز قائل به آن هستيم، چه قبل از نزول آيه مزبور و چه بعد از آن.
اما آنچه را كه رازى در تفسيرش از وجود ده گانه(1) گردآورده و نص غدير را دهمين آنها قرار داده ! و داستان عرب صحرايى مذكور در تفسير طبرى را هشتمين آنها و نيز ترس از قريش را با افزايش يهود و نصارى بر آن را نهمين آنها عنوان كرده است، بى ترديد همگى مبتنى و متكى بر رواياتى است مرسل، كه سندهاى طريق آن مقطوع و گوينده آن غير معلوم است.
به همين جهت، در تفسير نيشابورى تمام آن اقوال به لفظ مجهول «قيل» - يعنى گفته شد - بيان گرديده است. ولى نيشابورى روايتى كه شامل نص ولايت است را وجه اول از وجوه ده گانه قرار داده، و آن را به ابن عباس و براء بن عازب و ابوسعيد خدرى و محمد بن على عليه السلام نسبت داده است.(2)
ص: 233
طبرى كه خود مقدم تر و داناتر به اين شئون بوده، وجوه مذكور را به حساب نياورده است. وى هر چند حديث ولايت را نيز ذكر نكرده، ولى كتاب جداگانه اى در آن تأليف نموده، و هر چند حديث ولايت را به هفتاد و اندى طريق آورده است. در آنجا طبرى نزول آيه تبليغ را هنگام اعلام ولايت على عليه السلام به اسنادش از زيد بن ارقم روايت كرده است.
فخر رازى نيز وجوه مذكور را معتبر نشمرده، جز آنچه را كه در وجه نهم بر روايت طبرى افزوده است. او گفته كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از يهود و نصارى انديشناك و هراسان بود.
بنا بر مراتب ياد شده، وجوه نام برده صلاحيت آن را ندارد كه مورد اعتماد قرار گيرد، و در خور آن نيست كه با احاديث معتبر پيشين برابرى كند. رواياتى كه دانشمندان بزرگ مانند طبرى، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابن عساكر، ابونعيم، ابواسحاق ثلعبى، واحدى، سجستانى، حسكانى، نطنزى، رسعنى و غير آنان با سندهاى متصل آنها را روايت كرده اند.
آيا نسبت به حديثى كه اين پيشوايان معتبر مى دانند جز تصديق به حقيقت آنچه شيعه مى گويد گمان ديگرى مى توان برد ؟
علاوه بر آنچه گفته شد، اصولاً در بعضى وجوهى كه رازى در سبب نزول آيه تبليغ ذكر كرده، دلايل ساختگى آشكار و نمايان است؛ چرا كه سياق آيه با وجوهى كه به عنوان سبب نزول ذكر كرده مناسبتى ندارد. بنا بر اين، بعيد نيست كه وجوه نه گانه مذكور يكى از اين موارد باشد:
يا تفسير به رأى باشد، و يا استحساناتى فرضى باشد كه فاقد دليل است، و يا مقصود ايجاد موانع زيادى در برابر حديث ولايت بوده، تا قوت آن حقيقت با القاى اينگونه اوهام در هم شكسته شود و جانب تصديق به اين امر خطير ضعيف گردد. در حالى كه خداى تعالى جز اين نمى خواهد كه نور خود را تمام و جلوه گر فرمايد.
ص: 234
رازى بعد از بر شمردن وجوه ده گانه مى گويد: بدان كه اين روايات اگر چه بسيار است، ولى بهتر اين است كه مدلول آيه بر اين حمل شود كه خداى تعالى پيامبر صلى الله عليه و آله را از مكر يهود و نصارى ايمن ساخت و او را امر فرمود كه بدون بيم و هراس از آنان تبليغ خود را ظاهر سازد.
رجحان اين نظر از اين جهت است كه بحث و سخن بسيارى قبل از اين آيه و بعد از آن با يهود و نصارى جريان دارد. لذا ديگر روا نيست كه اين يك آيه در بين مطالب قبل و بعد آن مربوط به موضوع ديگرى باشد، به طورى كه با مطالب قبل و بعد بيگانه و بى ارتباط گردد !
پس ترجيح رازى نسبت به اين وجه صرف استنباطى است كه او با استفاده از سياق آيات كرده، بدون اينكه مستندى از روايتى داشته باشد. ما پس از دانستن اين اصل كه ترتيب ذكر آيات نوعا غير از ترتيب نزول آنهاست، ديگر در مقابل نقل صحيح مراعات سياق آيات براى ما مهم نخواهد بود. با ملاحظه ترتيب نزول سوره هايى كه با ترتيب آنها در قرآن مخالفت دارد، اطمينان به اين امر حاصل خواهد شد. چنانكه سوره هايى كه در مدينه نازل شده و بالعكس مؤيد اين موضوع است.
سيوطى مى گويد:
اجماع و نصوص پياپى بر اين امر استوار است كه ترتيب آيات قرآن توقيفى است و شبهه اى در اين امر نيست. اما اجماع بر اين امر را عده اى از علماى تفسير نقل كرده اند. از جمله زركشى در «البُرهان» و ابوجعفر بن زبير در «المُناسبات» . عبارت ابن زبير چنين است:
ترتيب آيات قرآن در سوره هاى آنها به توقيف و امر و اعلام و پيامبر صلى الله عليه و آله واقع گشته، بدون اينكه در اين موضوع خلافى بين مسلمانان باشد. سپس نصوصى را ذكر كرده، مبنى بر اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنچه را كه از قرآن بر او نازل مى شد به همين ترتيبى كه هم اكنون در مصحف هاى ما ثبت شده به اصحاب خود تعليم مى فرمود. وقوف
ص: 235
آن حضرت بدين نحو نيز تنها از طريق جبرئيل بوده است. چنانكه هنگام نزول هر آيه بيان مى داشت كه جاى نوشتن اين آيه در پى فلان آيه در فلان سوره است.(1)
علاوه بر آنچه ذكر شد، اصولاً انديشه و ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از يهود و نصارى به مقتضاى اوضاع و احوال مى بايستى در اوايل بعثت حضرتش باشد، و يا دست كم اندكى بعد از هجرت، نه در اواخر دوران آن حضرت كه دولت هاى عالم در اثر نيرو گرفتن اسلام و برترى مسلمانان تهديد مى شدند و ملل مختلف جهان از او و پيشرفت امرش ترسناك بودند.
در آن هنگام حضرتش خيبر را فتح كرده بود و بنى قريضه و بنى نضير را - كه مهم ترين طوايف يهود بودند - پراكنده و مستأصل ساخته بود و گردنكشان در مقابل او خواه ناخواه تسليم و خاضع شده بودند. در اين اوان بود كه حجة الوداع انجام شد و چنان كه بيان كرديم اين آيه نازل شد.
قرطبى در تفسيرش اجماع مفسران را اعلام و تصريح مى نمايد به اينكه سوره مائده - كه آيه تبليغ در آن است - در مدينه نازل شده است. سپس از نقاش نقل مى كند كه در سال حديبيه - سال ششم هجرى - نازل شده است. به دنبال آن اين جمله را از ابن عربى مى آورد كه اين حديث ساختگى است و براى هيچ مسلمانى اعتقاد به آن روا نيست. قرطبى در ادامه سخن مى گويد:
از همين سوره بخشى در حجة الوداع نازل شده، و بخش ديگر در سال فتح مكه كه اين آيه است: « ... وَ لا يَجرِمَنَّكُم شَنآنُ قَومٍ ... » .(2) و آنچه بعد از هجرت نازل شده مدنى است؛ اعمّ از اينكه در خود مدينه نازل شده باشد، يا در يكى از سفرها. تنها آياتى مكى ناميده مى شود كه قبل از هجرت نازل شده باشد.(3)
ص: 236
خازن در تفسيرش گفته است: سوره مائده در مدينه نازل شده، مگر آيه شريفه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» كه در عرفه در حجة الوداع نازل شده است. قرطبى و خازن با دقت در سند از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه در حجة الوداع فرمود: سوره مائده از حيث زمان نزول آخرين قسمت قرآن است.(1)
سيوطى از محمد بن كعب، از طريق ابوعبيد روايت كرده كه سوره مائده در حجة الوداع بين مكه و مدينه نازل شده است.(2)
ابن ضريس نيز از محمد بن عبداللّه بن ابى جعفر رازى، از عمرو بن هارون، از عثمان بن عطاء خراسانى، از پدرش، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: نخستين آيه نازل شده قرآن «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ»(3) است، و بعد از آن آيه «يا أيُّهَا المُزَّمِّل»(4)، و به همين ترتيب سوره هاى فتح و مائده و برائت را يكى پس از ديگرى بر مى شمرد، و سوره برائت را آخرين سوره قلمداد مى كند، كه مائده قبل از آن نازل شده است.(5)
ابن كثير در تفسيرش از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه آخرين سوره نازل شده سوره مائده و سوره فتح يا سوره نصر است. و از طريق احمد و حاكم و نسائى از عايشه نقل كرده كه مائده آخرين سوره اى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است.(6)
با در نظر گرفتن آنچه ذكر شد، مى توان ارزش آنچه را كه قرطبى در تفسيرش روايت كرده دريافت.(7)
ص: 237
سيوطى نيز از طريق ابن مردويه و طبرانى از ابن عباس نقل كرده كه ابوطالب همه روزه مردانى از بنى هاشم را مى فرستاد تا از پيامبر صلى الله عليه و آله نگهبانى و حراست نمايند. تا اينكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل گرديد.
پس از نزول اين آيه ابوطالب خواست كسانى را براى حراست پيامبر صلى الله عليه و آله بفرستد. ولى حضرت به عموى خود فرمود: همانا خداوند مرا از شرّ جن و انس حفظ و حراست فرمود.
اين روايت مستلزم آن است كه آيه مزبور در مكه نازل شده باشد. اين خبر علاوه بر جهاتى كه بيان گرديد، ضعيف تر از آن است كه بتواند با احاديث گذشته و اجماع سابق و نصوص مفسران برابرى كند.(1)
سخن پايانى
قرطبى در تفسيرش درباره آيه كريمه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »
مى گويد: اين تأديبى است براى پيامبر صلى الله عليه و آله و دانشمندان امت او، مبنى بر اينكه چيزى از امر شريعت الهى را كتمان نكنند. در حالى كه خداى متعال مى دانست پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى از وحى الهى را كتمان نمى كند.
همچنين در صحيح مسلم از عايشه روايت شده كه گفت: هر كس براى تو حكايت كرد كه محمد صلى الله عليه و آله چيزى از وحى را كتمان فرموده قطعا دروغ گفته است. در حالى كه خداى تعالى مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .
قرطبى مى گويد: خدا رافضيان را روسياه كند، چون آنها مى گويند آن حضرت چيزى از وحى الهى كه مورد نياز مردم بود كتمان كرد.(2) ابن حجر عسقلانى هم بر اين افترا افزوده و مى گويد: شيعه مى گويند آن حضرت چيزى را بر سبيل تقيه كتمان كرد.(3)
ص: 238
اى كاش قرطبى و عسقلانى مستند و مأخذى براى اين افترائى كه به شيعه بسته اند ارائه مى دادند، تا روشن شود كه آن از كدام دانشمند نقل شده يا در چه كتابى آمده و يا كدام فرقه اى بر چنين عقيده اى بوده است.
اين دو نفر نه تنها چيزى از اين قبيل نيافته اند، بلكه پنداشته اند كه در هر حال هر چه را به هر گروهى نسبت دهند مورد تصديق قرار مى گيرد ! يا پنداشته اند شيعه تأليفاتى كه شامل معتقداتشان باشد ندارد تا در مواردى كه نسبتى به آنها داده مى شود سنجش و تطبيق نسبت ها با آن باشد ! و يا چنين پنداشته اند كه نسل هاى بعدى مردانى را نمى پروراند كه با گروه مفترى برابرى كنند و به حساب سخنانشان برسند.
ناگزير اينگونه اوهام آنها را واداشته كه حسن اشتهار شيعه را با چنين افتراها و نسبت هاى ناروا و بى اساس آلوده و دگرگون سازند. همانطور كه ساير نويسندگان معاند و مفترى را بر انگيخته اند، كه هر گونه ناسزا و ناروايى را عليه شيعه به كار گيرند و عواطف و احساسات مردم بى خبر و ناوارد را عليه آنان تحريك كنند، و موجبات جدايى اقوام و امم را از آنان فراهم سازند.
پس آنچه اينان گفته و نوشته اند حقيقت ندارد. شيعه هرگز چنين جرأتى نداشته و ندارد كه ساحت مقدس صاحب رسالت صلى الله عليه و آله را مورد چنين نسبتى قرار دهد، و كتمان آنچه را كه تبليغش بر آنجناب واجب بوده را درباره حضرتش روا دارند. مگر آنكه تبليغ مخصوص ظرف معينى از زمان و مكان بوده كه وحى الهى اجازه آشكار ساختن آن را قبل از موعد معين نداده باشد.
اگر اين دو مفسر در سخنان ديگر مفسران دقت مى كردند و وجوه دهگانه اى كه رازى بيان كرده را ملاحظه مى كردند، از افتراى به شيعه خوددارى مى ورزيدند و به احوال گويندگان سخنان افتراآميز و تهمت انگيز درباره شيعه واقف مى شدند. چنانچه بنابر اقوال و وجوه پيش گفته، بعضى از آنها مى گويند: آيه تبليغ درباره جهاد نازل شده، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در پاره اى مواقع از تحريص منافقان به جهاد خوددارى و امساك مى نمود. ديگرى مى گويد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از نكوهش خدايان ثنوى ها
ص: 239
سكوت اختيار فرمود اين آيه نازل شد. سومى گويد: هنگامى كه آن حضرت آيه تخيير را از همسران خود كتمان فرمود اين آيه نازل شد.
بنا بر آنچه گفته شد، نزول آيه تبليغ بر مبناى اين وجوه و اقوال بيانگر آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از انجام مأموريت خود خوددارى كرده است ! بى گمان چنين نسبت هايى هرگز روا نيست و از ساحت عظمت و قداست پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به دور است.
ابعاد مختلف آيه تبليغ
اشاره
مفسّران و متكلمان شيعه، آيه تبليغ را درباره ابلاغ ولايت و امامت و خلافت امام على عليه السلام مى دانند و در اين قول متّفق اند.
در اينجا اين آيه شريفه را از ابعادى خاص مورد بحث و تحليل قرار مى دهيم:
1 - تحليلى درباره آيه
اشاره
قبل از ورود در بحث، مناسب است به نكاتى چند درباره آيه تبليغ اشاره شود:
نكته اول: ظهور فعل در ماضى
ظهور جمله «ما اُنزِلَ اِلَيكَ» در ماضى و گذشته حقيقى است، نه مضارع و آينده، به دو دليل:
دليل اول: صيغه ماضى براى معناى گذشته وضع شده، و در صورتى كه قرينه اى در آن براى حمل بر مضارع نباشد حمل بر همان معناى موضوع له حقيقى كه ماضى است مى شود.
دليل دوم: آيه تبليغ در آخرين ماه هاى نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است، و اگر فعل را حمل بر مضارع و آينده كنيم معناى آيه اين مى شود: و اگر آنچه را كه بعدا بر تو نازل مى كنيم در ماه هاى باقيمانده از نبوتت ابلاغ نكنى، رسالتت را به پايان نرسانده اى !
معنايى كه در هيچ روايتى به آن اشاره نشده و از هيچ عالم شيعى و سنّى نيز نرسيده است. و لذا نبايد فعل را حمل بر مضارع كنيم كه خلاف اجماع است.
ص: 240
در اين صورت، آيه بر اين دلالت مى كند كه خداوند بر پيامبرش صلى الله عليه و آله مطالبى را نازل كرده كه ابلاغش بر او سنگين و دشوار بوده است. و از طرفى نيز پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به تبليغ آن است. حضرت در فكر دشوارى چگونگى تبليغ آن است كه آيه فوق نازل مى شود، تا به حضرتش گوشزد كند كه هيچ فكر و ناراحتى به خود راه ندهد؛ كه مردم در مقابل ابلاغ آن چه موضعى خواهند داشت.
نكته دوم: بيان اهميت شرط
جمله شرطيه در آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» در مقام تهديد آمده، و حقيقت آن بيان اهميت حكم است؛ به اين معنى كه اگر اين حكم به مردم نرسد و حق آن مراعات نشود، گويا حق هيچ جزئى از اجزاى دين مراعات نشده است.
نتيجه اينكه جمله شرطيه در صدد بيان اهميت شرط در ترتّب جزاى مهم تر است؛ يعنى اگر خداوند متعال پيامبرش صلى الله عليه و آله را تهديد مى كند كه اگر ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام را ننمايى رسالتت را ابلاغ نكرده اى، در صدد آن است كه به او بفهماند آنقدر اين ابلاغ مهم است كه اگر صورت نپذيرد خطر مهمى بر آن مترتب مى شود؛ كه عدم ابلاغ اصل رسالت است.
و لذا نمى توان اين نوع جمله شرطيه را همانند جملات شرطيه ديگر دانست كه در مكالمات رايج است، زيرا غالب جملات شرطيه در مواردى به كار برده مى شود كه انسان به تحقق جزاء جاهل است چون از تحقق شرط آگاهى ندارد. ولى اين احتمال در حق پيامبر صلى الله عليه و آله جارى نمى شود.(1)
نكته سوم: نوع خوف پيامبر صلى الله عليه و آله
از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله شجاع بوده و در راه پيشبرد اهداف اسلام از هيچ فداكارى اى دريغ نمى كرده است، لذا خوفى كه از آيه استفاده مى شود - كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغ آن داشته - مربوط به خودش نبوده، بلكه خوف حضرت بر اسلام و رسالتش بوده است.
ص: 241
نكته چهارم: مقصود از «الناس»
گر چه افرادى امثال فخر رازى درصدد اند كه «الناس» در آيه را به كفار برگردانند، به قرينه ذيل آيه كه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ، ولى اين معنى خلاف ظاهر كلمه «الناس» است، زيرا «ناس» اعمّ از كافر و مؤمن است، و وجهى براى حصر آن در كفار نيست. و لذا بايد «كافران» در آيه را به مرتبه اى از كفر معنى كرد كه شامل منافقان زمان حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله - كه از آنها خوف داشته - نيز بشود.
نكته پنجم: معناى عصمت
مطابق بيانات گذشته، مقصود از مصونيّت الهى كه به پيامبرش صلى الله عليه و آله وعده داده شده، نوع عصمتى است كه با خوف رسول خدا صلى الله عليه و آله تناسب داشته است، كه همان عصمت از طعن در نبوت و اتهام حضرت صلى الله عليه و آله به امورى است كه با مقام نبوت او سازگارى ندارد.
2 - بررسى روايات اهل سنت
اشاره
اينك به برخى از رواياتى كه درباره نزول آيه تبليغ در شأن امير المؤمنين عليه السلام از طرق فريقين وارد شده اشاره مى كنيم:
روايت اول: روايت ابونعيم اصفهانى
ابونعيم، از ابوبكر خلاد، از محمد بن عثمان بن ابى شيبه، از ابراهيم بن محمد بن ميمون، از على بن عابس، از ابى حجّاف و اعمش، از عطيه، از ابى سعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ در شأن على بن ابى طالب عليه السلام بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.(1)
بررسى سند اين روايت:
ابوبكر بن خلاد: همان احمد بن يوسف بغدادى است كه خطيب بغدادى سماع او را صحيح دانسته، و ابونعيم بن ابى فراس او را ثقه معرفى كرده است، و ذهبى نيز او را شيخ صدوق خوانده است.(2)
ص: 242
محمد بن عثمان بن ابى شيبه: كسى است كه ذهبى او را از ظرفيت هاى علم بر شمرده، و صالح جزره او را ثقه معرفى كرده است، و ابن عدى مى گويد: من از او حديث منكرى نشنيدم كه آن را ذكر كنم.(1)
ابراهيم بن محمد بن ميمون: ابن حيّان او را در جمله ثقات آورده است.(2) كسى او را در كتب ضعفاء ذكر نكرده است، و اگر عيبى از او گرفته مى شود به جهت آن است كه او فضائل اهل بيت عليهم السلام خصوصا امير المؤمنين عليه السلام را نقل مى كند.
على بن عابس: او از رجال صحيح ترمذى است. اگر عيبى بر او وارد مى شود همانند شاگردش به جهت نقل فضائل اهل بيت عليهم السلام است. ولى مطابق نصّ ابن عدى حديثش نوشته مى شود.(3)
ابوالحجّاف: او داوود بن ابى عوف نام دارد. وى از رجال ابى داوود و نسائى و ابن ماجه به حساب آمده، كه احمد بن حنبل و يحيى بن معين او را توثيق كرده اند، و ابوحاتم نيز او را صالح الحديث مى داند. گر چه ابن عدى به جهت اينكه غالب احاديث او درباره اهل بيت عليهم السلام است او را تضعيف كرده است.(4)
اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار مى آيد.(5)
نتيجه اينكه: اين حديث مطابق رأى اهل سنت معتبر است.
روايت دوم: روايت ابن عساكر
ابن عساكر از ابوبكر وجيه بن طاهر، از ابو حامد ازهرى، از ابومحمد مخلّدى حلوانى، از حسن بن حمّاد سجّاده، از على بن عابس، از اعمش و ابى الجحاف، از
ص: 243
عطيه، از ابى سعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ بر رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم در شأن على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.(1)
بررسى سند اين روايت:
وجيه بن طاهر: ابن جوزى او را شيخ صالح و صدوق، و ذهبى او را شيخ عالم و عدل معرفى كرده است.(2)
ابوحامد ازهرى: كه همان احمد بن حسن نيشابورى است، به تصريح ذهبى عدل و صدوق است.(3)
ابومحمد مخلّدى: حاكم او را صحيح السماع و متقن در روايت معرفى كرده، و ذهبى نيز او را شيخ صدوق و عدل و شيخ عدالت دانسته است.(4)
ابوبكر محمد بن ابراهيم حلوانى: خطيب بغدادى او را ثقه مى داند، و حاكم نيشابورى او را از ثقات اَثبات دانسته، و ذهبى او را حافظد ثبت معرفى كرده است، و ابن جوزى نيز او را ثقه مى داند.(5)
حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابى داوود و نسائى و ابن ماجه است كه احمد بن حنبل در حق او گفته است: از او به جز خير به من نرسيده، و ذهبى او را از اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته، و ابن حجر نيز او را صدوق معرفى كرده است.(6) بقيه رجال سند حديث قبلاً بررسى شد.
ص: 244
روايت سوم: روايت واحدى
واحدى ابوسعيد محمد بن على صفّار، از حسن بن احمد مخلدى از محمد بن حمدون، از محمد ابراهيم خلوتى (حلوانى) ، از حسن بن حمّاد سجّاده، از على بن عابس، از اعمش و ابى جحّاف، از عطيّه، از ابى سعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ در روز غدير خم در حق على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.
بررسى سند اين روايت:
محمود زعبى در كتاب خود «البيّنات فى الردّ على المراجعات» ، تنها اشكالى كه به سند اين حديث داشته وجود عطيّه در سند آن است. او مى گويد: عطيه كسى است كه امام احمد او را ضعيف الحديث دانسته، و ابوحاتم نيز او را تضعيف كرده، و ابن عدى او را از شيعيان كوفه به حساب آورده است.
ولى اين تضعيف به طور قطع ناصواب است، زيرا:
اولاً: عطيه عوفى از تابعين است كه مورد مدح رسول خدا صلى الله عليه و آله واقع شده اند.
ثانيا: او از رجال بخارى در كتاب «الأدب المفرد» و صحيح ابى داوود و ترمذى و ابن ماجه و احمد به حساب مى آيد، كه علما و بزرگان اهل سنت شديدا آنها را مدح كرده اند.
آرى، امثال جوزجانى او را تضعيف كرده اند كه معروف به ناصبى بودن و انحراف از على بن ابى طالب عليه السلام هستند، و سبب تضعيف او نيز به جهت آن است كه امام على عليه السلام را بر همه ترجيح مى داد ! و هنگامى كه به امر حجاج مأمور شد تا سبّ بر امام على عليه السلام گويد، امتناع كرد و در نتيجه 400 ضربه شلاق خورد و ريشش را نيز تراشيدند. آيا هر كسى حرف حق را بگويد بايد تضعيف شود ؟ !
روايت چهارم: روايت حبرى
حبرى از حسن بن حسين، از حبان، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس در تفسير آيه تبليغ نقل كرده كه آيه در شأن على عليه السلام نازل شده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله امر شد تا آنچه
ص: 245
درباره او است ابلاغ كند. پس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.(1)
سند اين روايت نزد اهل سنت معتبر است.
3 - شأن نزول آيه از ديدگاه اهل بيت عليهم السلام
كلينى از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: فأمَرَ اللّه ُ مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله أن يُفَسِّرَ لَهُم الوِلايَةَ كَما فَسَّرَ لَهُم الصَلاةَ وَ الزَكاةَ وَ الصَومَ وَ الحَجَّ. فَلَمّا أتاهُ ذلِكَ مِنَ اللّه ِ، ضاقَ بِذلِكَ صَدرُ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ تَخَوَّفَ أن يَرتَدّوا عَن دينِهِم وَ أن يُكَذِّبوهُ. فَضاقَ صَدرُهُ وَ راجَعَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ. فَأوحَى اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ إلَيهِ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . فَصَدَعَ بِأمرِ اللّه ِ تَعالى ذِكرَهُ، فَقامَ بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام يَومَ غَديرِ خُمٍّ؛ فَنادى الصَلاةُ جامِعَةً، وَ أمَرَ الناسَ أن يُبَلِّغَ الشاهِدَ الغائِبَ(2):
خدا به محمد صلى الله عليه و آله امر فرمود تا ولايت را براى آنان توضيح دهد، چنانكه نماز و زكات و روزه و حج را توضيح داد. و چون امر به ولايت از جانب خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، حضرتش دلتنگ شد و ترسيد كه مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند. از اين جهت دلتنگ شد و به پروردگارش مراجعه كرد. خداى عزوجل به او وحى فرستاد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر اين كار را نكنى رسالت او را نرسانيده اى خدا تو را از شرّ مردم نگاه مى دارد» . او هم امر خداى تعالى را اعلان كرد و به امر ولايت على عليه السلام در روز غدير خم قيام نمود؛ مردم را براى نماز جماعت بانگ زد، و فرمان داد كه حاضرين به غائبين برسانند.
و نيز به سندش از امام صادق عليه السلام در حديثى طولانى نقل كرده كه فرمود: فَلَمّا رَجَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، نَزَلَ عَلَيهِ جَبرَئيلُ فَقالَ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ
ص: 246
مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» . فنادى الناسَ فَاجتَمَعوا، وَ أمَرَ بِسَمُراتٍ فَقُمَّ شَوكَهُنَّ. ثُمَّ قالَ صلى الله عليه و آله: يا أيُّهَا الناسُ، مَن وَليُّكُم وَ أولى بِكُم مِن أنفُسَكُم ؟ فَقالوا: اللّه ُ وَ رَسولُهُ. فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، ثَلاثَ مَرّاتٍ(1):
و چون پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت، جبرئيل بر او نازل شد و عرض كرد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر... همانا خداوند كافران را هدايت نمى كند » .
پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را صدا زد تا گرد آمدند، و دستور داد تا خارهاى بوته هاى خار را تراشيدند (تا بتوان روى آن نشست و ايستاد) . سپس آن حضرت فرمود: اى مردم ! ولىّ شما و سزاوارتر از خودتان به شما كيست ؟ گفتند: خدا و رسولش. سپس فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، خدايا ! دوست او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن دار. و سه مرتبه اين جمله را تكرار فرمود.
عبداللّه بن مسعود.(1)
جابر بن عبد اللّه انصارى.(2)
ابوهريره.(3)
عبداللّه بن ابى اوفى اسلمى.(4)
براء بن عازب انصارى.(5)
از تابعين نيز عدوه اى نزول آيه را درباره امام على عليه السلام و روز غدير مى دانند:
امام باقر عليه السلام.(6)
امام جعفر صادق عليه السلام.(7)
عطية بن سعد عوفى.(8)
زيد بن على.(9)
ابوحمزه ثمالى.(10)
جماعت بسيارى از علماء عامه نيز اين حديث را در كتب خود نقل كرده اند. از قبيل:
ص: 248
ابوجعفر طبرى.(1)
ابوحاتم رازى.(2)
حافظ ابوعبداللّه محاملى.(3)
حافظ ابن مردويه.(4)
ابواسحاق ثعلبى.(5)
ابونعيم اصفهانى.(6)
واحدى نيشابورى.(7)
حاكم حسكانى.(8)
ابوسعيد سجستانى.(9)
ابوالقاسم ابن عساكر شافعى.(10)
فخر رازى.(11)
ابوسالم نصيبى شافعى.(12)
شيخ الاسلام حمّوئى.(13)
ص: 249
سيد على همدانى.(1)
ابن صباغ مالكى.(2)
قاضى عينى.(3)
نظام الدين نيشابورى.(4)
كمال الدين ميبدى.(5)
جلال الدين سيوطى.(6)
ميرزا محمد بدخشانى.(7)
شهاب الدين آلوسى.(8)
قاضى شوكانى.(9)
قندوزى حنفى.(10)
شيخ محمده عبده.(11)
5 - ديدگاه شيعه درباره آيه تبليغ
شيعه معتقد است آيه تبليغ مربوط به ولايت امام على عليه السلام بوده و مصداق «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ولايت امير المؤمنين عليه السلام است، زيرا:
ص: 250
اولاً: خداوند متعال در اين مورد اهتمام بسيار كرده است، به حدّى كه اگر اين موضوع ابلاغ نشود گويا رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ نشده است. و اين امرى جز مسئله امامت و زعامت و جانشينى امير المؤمنين عليه السلام نيست؛ كه عهده دار وظايف و شؤونات نبى صلى الله عليه و آله به جز وحى است.
ثانيا: از آيه فوق استفاده مى شود كه ابلاغ اين امر براى رسول خدا صلى الله عليه و آله دشوار بوده است، زيرا خوف آن را داشته كه مردم از فرمان او سرپيچى كرده و با ايجاد اختلاف و تشتّت، زحمات 23 ساله او را بر باد دهند. اين مطلب - با مراجعه به تاريخ - جز ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام چيز ديگرى نبوده است.
در يك بررسى اجمالى در آيات قرآن، خواهيم ديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ميثاق بر نبوت داشته(1) و از ناحيه خداوند مأمور به استقامت و صبر بوده است.(2)
از اين رو در تبليغ دين خدا و رساندن پيام ها هيچ كوتاهى نكرده و در برابر درخواست غيرمعقول و بهانه جويى ها هرگز سر تسليم فرود نياورده است.(3)
پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغ پيام ها حتى در مواردى كه به نوعى تحمّل آن براى ديگران سنگين بود، چيزى را به دليل ترس از خود و يا امر ديگر فروگذار نكرده است. مانند داستان زينب همسر زيد(4)، استحياى از مؤمنان(5)، ابلاغ همين آيه مورد بحث، و ... .
بنا بر اين، دليل دل نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را بايد در جاى ديگر جستجو كرد، نه ترس از قتل؛ و آن پيامدهاى وخيم تكذيب منافقان و عكس العمل منفى برخى از ياران حضرت در برابر اين پيام بوده، كه منجر به حبطد عمل آنان و شدت نفاق و كفر منافقان مى شد.
ص: 251
از سوى ديگر، با تكذيب و كفر آنان، ادامه رسالت و حتى اصل رسالت ناكام مى ماند و موجب هدم دين مى شد.
ثالثا: روايات صحيح السند نيز از طريق شيعه و سنّى، شأن نزول آيه اكمال را درباره حضرت اميرمؤمنان عليه السلام مى دانند.
نتيجه اينكه مقصود از «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» امر ولايت حضرت على عليه السلام است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ آن بوده است.
6 - شبهه در آيه تبليغ
برخى از علما و بزرگان اهل سنت در صدد توجيه ديگرى براى اين آيه كريمه برآمده اند، تا ربطى به مسئله غدير و امامت نداشته و از مؤيّدات ولايت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام به حساب نيايد.
برخى از اهل سنت گفته اند كه نزول آيه تبليغ در مورد محافظت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بوده است. آنها بر اساس برخى از روايات مى گويند: پيش از نزول آيه شريفه تبليغ نيز از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله محافظت مى شد، ولى پس از نزول اين آيه و تضمين خداوند بر حفظ جان ايشان، عذر نگهبانان را خواستند و فرمودند: برويد، خداوند من را حفظ خواهد كرد.
پاسخ به اين شبهه:
اولاً: اين روايات بر فرض احراز صدور، در صدد بيان مورد نزول آيه نيست و با آن منافاتى ندارد، بلكه در آنها تنها استناد پيامبر صلى الله عليه و آله را به بخشى از اين آيه نشان مى دهد، و چون در متن برخى از روايات تصريح شده اين ترخيص از ناحيه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه بوده است، احتمال دارد در فاصله غدير خم تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
ثانيا: اساسا مفسّران اهل سنت اين روايات را غريب دانسته و بر اين قول متفق اند كه چون آيه مذكور مدنى و در اواخر بعثت نازل شده است، با حراست ابوطالب در مكه پيوندى ندارد.
ص: 252
تحقيق در آيه تبليغ
اشاره
در اينجا تحقيقى نسبتا جامع در مورد ابعاد مختلف آيه تبليغ ارائه مى گردد:
1 - ساختار و بافت آيه تبليغ
اشاره
ابتدا جايگاه آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » در قرآن را مورد بررسى قرار مى دهيم:
الف. سياق آيه تبليغ
الف. سياق آيه تبليغ(1):
«وَ قالَت اليَهودُ يَدُ اللّه ِ مَغلولَةٌ غُلَّت أيديهِم وَ لُعِنوا بِما قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا وَ ألقَينا بَينَهُم العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إلى يَومِ القيامَةِ كُلَّما أوقَدوا نارا لِلحَربِ أطفَأها اللّه ُ وَ يَسعَونَ فى الأرضِ فَسادا وَ اللّه ُ لا يُحِبُّ المُفسِدينَ» :
«يهود گفتند دست خدا بسته است به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شد و به لعن خدا گرفتار گرديدند بلكه دو دست خدا گشاده است و هر گونه بخواهد بر خلق انفاق مى كند و همانا قرآنى كه بر تو نازل گشت بر كفر و طغيان بسيارى از اهل كتاب بيافزود و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كينه و دشمنى را در ميان آنان بر افروختيم هر گاه براى جنگ با مسلمانان آتشى بر افروزد خدا آن آتشى را خاموش سازد و آنها تا مى توانند بر روى زمين به فساد كارى مى كوشند و خدا هرگز فسادگران را دوست نمى دارد» .
«وَ لَو أنَّ أهلَ الكِتابِ آمَنوا وَ اتَقَوا لَكَفَّرنا عَنهُم سَيِّئاتِهِم وَ لأدخَلناهُم جَنّاتِ النَعيمِ . وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أُمَّةً مُقتَصِدَةً وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» :
«و چنانچه اهل كتاب ايمان آورند و تقوى پيشه كنند البته گناهانشان را محو و پوشيده مى داريم و قطعا آنها را در بهشت پرنعمت داخل مى گردانيم . و چنانچه آنها
ص: 253
به دستور قرآن و انجيل خودشان و قرآنى كه بر تو نازل شد قيام مى كردند البته به هر گونه نعمت از بالا و زير برخوردار مى شدند لكن برخى از آنان مردمى معتدل و ميانه رو بسيارى از آنها بسيار بدكردارند» .
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» :
«اى پيامبر آنچه از خدا بر تو نازل شده برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداى وظيفه نكرده اى و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت بيم مكن و دل قوى دار كه خدا گروه كافران را به هيچ راه موفقيتى راهنمايى نخواهد كرد» .
در ادامه و در چند آيه بعد هم آمده است:
«اى پيامبر با اهل كتاب بگو كه اى يهود و نصارى شما ارزشى نداريد تا آنكه به دستور تورات و انجيل و قرآنى كه از جانب خدا به سوى شما فرستاده شده قيام كنيد و همانا قرآنى كه به شما مسلمين نازل شده بر كفر و سركشى بسيارى از آنان خواهد افزود در اين صورت تو اى پيامبر نبايد بر حال گروه كافران تأسف خورى . البته هر كس از گرويدگان به اسلام و فرقه يهودان صائبيان (ستاره پرستان) و نصارى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيكوكار شود هرگز او را ترس و اندوهى بر آنچه از او فوت شود نخواهد بود . ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و پيامبرانى بر آنها فرستاديم هر رسولى آمد چون بر خلاف هواى نفس آنها سخن گفت گروهى را تكذيب كردند و گروهى را به قتل رسانيدند» .(1)
ب. جايگاه آيه در قرآن
اگر قائل باشيم كه اسلوب و روش و چينش قرآنى حجت است، در تفسير آيه تبليغ دو مطلب را بايد حتما در نظر داشته باشيم:
ص: 254
نخست آنكه آيه تبليغ در سوره مائده واقع شده، و سوره مائده آخرين سوره اى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد. دوم آنكه آيه درست در ميانه آياتى واقع شده كه از اهل كتاب سخن مى گويند.
در نتيجه آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: رسالت خويش را تبليغ كن و از اهل كتاب هراسى نداشته باش، كه ما ضامن حفاظت تو از گزند آنها هستيم و آنها هرگز نخواهند توانست به تو ضرر و زيانى وارد كنند.
ولى هيچ كس از علماى مسلمان - نه علماى شيعه و نه علماى اهل سنت - اين تفسير را قبول ندارند، چرا كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از نزول اين آيه، تنها دو ماه در قيد حيات بود، و در مدت اين دو ماه نيز هيچ چيزى اضافه تر از دعوت هاى قبلى براى يهود و نصارى تبليغ نكرد. پس خطر آنها هنگام نزول آيه تبليغ به كلى از ميان رفته و آنها كاملاً خاضع و تسليم حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله شده بودند.
بر همين اساس است كه باب گفتگو و بحث درباره جايگاه آيه در قرآن باز مى شود؛ كه آيا جاى اصلى آيه تبليغ همين جايى است كه الآن قرار دارد ؟ به عبارت ديگر: آيا جاى اصلى و واقعى آيه تبليغ بين آيات مربوط به اهل كتاب است، يا آنكه آيه به اجتهاد و نظر شخصى يكى از صحابه در چنين جايى قرار داده شده است ؟
ما شيعيان هيچ گاه به وقوع تحريف در كتاب خدا قائل نيستيم، و از اين نظر به خدا پناه مى بريم. ولى در تاريخ و روايات وارد شده كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صحابه كوشش زيادى كردند، و نظرشان اين بود تا بعضى از آيات را در بعضى از سوره ها جاى دهند ! ظاهرا قرار دادن آيه تبليغ در ميان آيات مربوط به اهل كتاب نيز، يا براساس اجتهاد آنان صورت گرفته و يا تصادفى بوده است.
براى آنكه از مسير انصاف علمى خارج نشويم، بهتر آن است كه ديدگاه علما و مفسران اهل سنت درباره آيه تبليغ و شأن نزول و دلالت آن را از نظر بگذرانيم، و آنگاه درباره آن قضاوت كنيم.
ص: 255
2 - ديدگاه بزرگان اهل سنت
اشاره
مفسران و فقهاى اهل سنت درباره شأن نزول و تفسير آيه تبليغ با هم اختلاف دارند و در اين باره نظريات متعددى عنوان كرده اند، كه هفت نظر از ميان آنها مهم تر به نظر مى رسد. از ميان اين هفت نظر، يكى موافق تفسير اهل بيت عليهم السلام بوده و شش نظر ديگر مخالف اند. در اينجا آن شش نظريه مخالف تفسير اهل بيت عليهم السلام را مى آوريم
و پاسخ مى گوييم:
نظريه اول
آيه تبليغ در آغازين روزهاى بعثت - كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آشكار كردن رسالت خود مى ترسيد و تبليغ اسلام را به كندى پيش مى برد - نازل شده است، كه در حقيقت خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را به جهت ترسى كه از كفار داشت و نيز كندى ابلاغ رسالت تهديد كرده، و از سوى ديگر به او اطمينان داده است كه ما تو را از گزند دشمنان حفظ مى كنيم. با اين تهديد و با اين تأمينى كه از جانب خدا رسيده، پيامبر صلى الله عليه و آله برخاسته و دين خدا را به مردم رسانده است. مطابق اين نظريه، آيه تبليغ 23 سال پيش از سوره مائده نازل شده است.
شافعى در نقل اين نظر عبارت «قيل: گفته مى شود» را به كار برده است؛ يعنى اينكه خود او هم به اين نظر اطمينانى نداشته است. متن عبارت شافعى چنين است:
گفته مى شود: نخستين آيه اى كه خداوند بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل فرمود آيه اول سوره علق (آيه «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ» : «بخوان به نام آنكه آفريد» ) مى باشد. پس از آن نيز آيه اى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد كه هيچ دستورى مبنى بر دعوت مشركين در آن نبود. پس از آن نيز به همين صورت گذشت. گفته مى شود: جبرئيل از جانب خداوند به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به ايشان عرض كرد كه به مردم بگويد وحى بر او نازل مى شود و نيز آنان را به ايمان فرا بخواند.
اين كار بر پيامبر صلى الله عليه و آله بزرگ و گران آمد و از آن ترسيد؛ كه باور نكنند و بگويند دروغ مى گويد و از در جنگ با او در آيند. اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه:
ص: 256
«اى رسول ما آنچه بر تو نازل كرده ايم به مردم ابلاغ كن كه اگر اين كار را نكردى رسالت پروردگارت را انجام نداده اى البته خداوند تو را از (تكذيب و جنگ) مردم محفوظ و مصون مى دارد» .(1)
سپس مى گويد كه خداوند متعال تو را در حال ابلاغ رسالت از مرگ - اگر تصميم بر كشتن تو داشته باشند - حفظ خواهد كرد. چون رسول خدا صلى الله عليه و آله رسالتش را آشكار كرد، جماعتى به استهزا و تمسخر ايشان پرداختند. باز هم خداوند آيه نازل كرد: «فَاصدَع بِما تُؤمَرُ وَ أعرِض عَنِ المُشرِكينَ . إنّا كَفَيناكَ المُستَهزِئينَ»(2): «در مأموريت خويش پافشارى كن و از مشركان روى بگردان . ما مسخره كنندگان را از تو باز مى گردانيم» .(3)
اين نظريه به چند دليل مردود است:
دليل اول: آيه امر به تبليغ در سوره مائده قرار دارد، و همه مى دانيم كه آخرين سوره قرآن كريم كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد همين سوره مائده است. در حالى كه قائلين به اين نظر مى گويند اين آيه از نخستين آيات نازل شده بر پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد.
دليل دوم: خود شافعى اين نظر را ضعيف دانسته است، زيرا او اين نظر را با عبارت «گفته مى شود» نقل كرده و اين نظر را به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت نداده است. بلكه اصلاً مشخص نكرده كه از كجا گرفته است و يا منشأ نظريه كجاست !
دليل سوم: امكان ندارد چنين تهمت زشتى را نسبت به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بپذيريم؛ كه به جهت ترس از جان خود و يا ترس از تكذيب و مسخره شدن در ابلاغ رسالت الهى آنقدر سستى و تأخير كند كه خداوند او را تهديد به عذاب كند ! و يا خداوند امنيتش را تأمين كند تا پيامبر صلى الله عليه و آله حركت نمايد و دين خدا را ابلاغ كند ! چنين تصورى حتى
ص: 257
مناسب شخصيت يك مسلمان عادى نيست، تا چه رسد به پيامبرى معصوم، كه از نظر شجاعت و ايمان از همه مردم برتر است.
اين نظريه از سوى ديگر تعارض دارد با آياتى كه بيانگر حرص و اشتياق بيش از حد پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ رسالت الهى و هدايت مردم است.
رواياتى كه با عبارت «يُقال» گفته مى شود و از طريق شافعى نقل شده اند، عبارتند از:
ابوالشيخ از حسن روايتى نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هنگامى كه خداوند مرا به رسالت برانگيخت، بسيار دلتنگ شدم و دانستم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد. در اين حال خداوند مرا تهديد كرد كه يا بايد رسالتش را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد، و اين آيه را نازل كرد: «اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل مى شود به مردم ابلاغ كن» .(1)
ابن جرير طبرى به نقل از ابن جريح روايتى نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از قريش مى ترسيد. خداوند آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل كرد. چون اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله دو يا سه مرتبه فرمود: هر كس توانست به آزارم بپردازد.
عبد بن حميد و ابن جرير و ابن حاتم و ابوالشيخ حديثى را از مجاهد نقل كرده اند كه گفت: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا تو خود مى دانى كه من تنها هستم. اگر همه مردم جمع شوند، يك تنه با آنان چه كنم ؟ در اين حال ادامه آيه نازل شد كه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : اگر آنچه گفته شد انجام ندهى رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى.(2)
حاكم نيشابورى در كتاب «الوسيط» به نقل از انبارى مى نويسد: روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه بود، برخى از آيات قرآن را با صداى بلند تلاوت مى كرد و برخى
ص: 258
آيات را نيز آهسته مى خواند، و اين بدان جهت بود كه جان خود و يارانش را از شر مشركان نگاه دارد.(1)
براى رد اين روايات، همين قدر كافى است بدانيم:
اولاً آيه امر به تبليغ بخشى از سوره مائده است كه در ايام نزديك به شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن حضرت نازل شده است.
ثانيا رواياتى كه سيوطى، طبرى و واحدى نيشابورى نقل كردند، همه آنها از جمله رواياتى به شمار مى روند كه به دليل ضعف متن و سند كسى به آنها استناد نمى كند.
بلكه اين روايات صرف يافته هاى حسن بصرى از رسالت، برداشت به خصوصى داشت. البته آن تعبير و برداشت را هم در روز غدير از خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گرفته بود.
ولى تا آخر جرأت نكرد حقيقت برداشتش را براى ديگران باز گويد.
رواياتى كه شافعى با تعبير «يقال: گفته مى شود» نقل كرده، از طرفى حكايت از عدم اعتماد خود شافعى به آنها مى كرد، و از طرف ديگر همين روايات ضعيف به تدريج مبناى نظر علما و مفسران قرار گرفت.
مفسران با آنكه مى دانستند آيه امر به تبليغ در اواخر زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و با آنكه مى دانستند مفسرانى از فقهاى تابعين در عصر بنى اميه آيه را به حوادث اوايل بعثت مربوط كرده اند، يا رواياتى كه مورد استناد قرار گرفته ضعيف مى باشند، با اين حال آيه را به همين صورت تفسير مى كنند، و در روز روشن نزول آيه را 23 سال عقب تر مى برند !
شگفتى آنجا افزون مى شود كه مفسران بزرگى در عامه چون زمخشرى و فخر رازى نيز به چنين تحريفى دامن مى زنند ! البته دليل آنها براى اين به ظاهر اشتباه آن است كه نمى خواهند آيه را به جريان بيعت غدير تفسير كنند. از اين رو، به ناچار يكى از دو راه را در پيش مى گيرند:
ص: 259
يكى اينكه آيه را به جريانات آغاز بعثت ربط مى دهند و مى گويند: پيامبر صلى الله عليه و آله از ترس جان خويش و تكذيب مردم ترسيد و در ابلاغ رسالت سستى به خرج داد و خداوند او را تهديد كرد كه بايد رسالت پروردگارت را انجام دهى، و از سويى ديگر خاطرت آسوده باشد كه تو را از آزار مردم حفظ خواهيم كرد.
راه دوم آن است كه مى گويند: مقصود آيه از محفوظ بودن پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم آن است كه تا پيش از نزول اين آيه كسانى همواره همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و حفاظت از جان آن حضرت را بر عهده داشتند. وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله از همراهى محافظان با خود ممانعت كرد. بنا بر اين، آيه را به اين صورت تفسير مى كنند كه: اى پيامبر، از اين پس نياز به همراهى محافظ نخواهى داشت.
البته در اين باره رواياتى هم وارد شده است كه اصل جريان محافظ داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله را تأييد مى كند، ولى نه از تاريخ قرآن و نه از متن آيه، نمى توان چنين برداشتى كرد؛ كه عين همين آيه درباره رفع محافظ از پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده باشد.
زمخشرى مى گويد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ» يعنى آمادگى خداوند براى حفاظت و نگهبانى؛ به معناى اينكه خدا حفاظت تو از دشمنانت را تضمين مى كند. اگر بگويند: چگونه خدا حفاظت جان پيامبر صلى الله عليه و آله را تضمين كرد در حالى كه در روز احد صورتش مجروح و شكسته شد ؟ پاسخ آن است كه خدا او را از كشته شدن حفظ مى كند.
از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: خداوند مرا به رسالت خويش برگزيد، ولى من نگران شدم، به گونه اى كه نمى خواستم مسئوليت آن را بپذيرم. پس خداوند به وحى كرد كه اگر رسالتم را ابلاغ نكنى عذابت خواهم كرد، و در ضمن سلامت جان مرا تضمين كرد. بنا بر اين، نيرو گرفتم.(1)
فخر رازى در تفسير آيه تبليغ به نقل از حسن روايتى نقل كرده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مرا به رسالت خويش برگزيد، ولى من از اين مطلب بسيار نگران
ص: 260
و دلتنگ شدم. دانستم كه مردم و يهود و نصارى مرا تكذيب خواهند كرد، و قريش نيز با ايجاد وحشت مانع كارم خواهد شد. اما چون خداوند اين آيه را نازل فرمود تمام ترس من از بين رفت.
درباره وعده «خدا تو را از مردم در امان نگاه مى دارد» سؤال است كه چگونه چنين وعده اى داده مى شود، ولى پيشانى و داندن هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را مى شكند ؟
به اين مطلب دو پاسخ داده شده است:
يكى اينكه منظور از حفاظت، حفظ كردن پيامبر صلى الله عليه و آله از كشته شدن باشد. دوم آنكه آيه امر به تبليغ پس از جنگ احد نازل شده باشد.
چنانكه ملاحظه مى شود، فخر رازى امانت روايى را در نقل اين حديث رعايت نكرده است؛ چرا كه يهود و نصارى را در روايت حسن بصرى در كنار ديگر مردان گذاشته تا آيه چنان معنى دهد كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از يهود و نصارى حفاظت مى كند. در نتيجه نقش خطراتى را كه از ناحيه قريش پيامبر صلى الله عليه و آله را تهديد مى كرد ناديده مى گيرد !
ما از فخر رازى به خاطر محبتى كه به قريش و جد خويش ابوبكر بن ابى قحافه دارد انتقاد و سرزنش نمى كنيم، اما از او انتظار داريم حداقل امانت علمى را رعايت كند ! اگر به تمام منابعى كه اين حديث را از حسن بصرى نقل كرده اند نگاه كنيم، در هيچ يك از آنها ذكرى از يهود و نصارى نمى بينيم. چنانكه در ادامه هم خواهيم ديد كه حسن بصرى روايتش را از حديث غدير گرفته است.
بدتر از فخر رازى ابن كثير است، كه روايت حسن بصرى را با پراكندگى و افزايش بيشترى نقل كرده است. او در كتاب «البداية و النهاية» مى نويسد:
ابن ابى حاتم در تفسير خود از پدرش، از حسن بن عيسى بن ميسره حارثى، از عبداللّه بن عبدالقدّوس، از اعمش، از منهال بن عمر، از عبداللّه بن حارث نقل مى كند
ص: 261
كه على عليه السلام فرمود: وقتى آيه «وَ أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1): «و خويشان نزديكت را انذار كن» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: برايم يك ران گوسفند، يك صاع طعام (نان) و يك ظرف شير فراهم كن و بنى هاشم را برايم دعوت كن. من هم آنان را دعوت كردم. تعدادشان از چهل نفر - يك نفر بيشتر يا كمتر - بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز سخن كرد و فرمود: كدام يك از شما دِينم را بر عهده مى گيرد و جانشين من در خاندانم مى شود ؟ همه ساكت شدند، حتى عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله هم از ترس اينكه مبادا بدهى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از سرمايه اش باشد، سكوت اختيار كرد. من (على عليه السلام) نيز به خاطر رعايت سنّ عباس ساكت ماندم. سپس پيامبر صلى الله عليه و آلهمطلبش را تكرار فرمود. باز هم عباس سكوت كرد. من چون وضعيت را چنين ديدم گفتم: من يا رسول اللّه. فرمود: تو ... .
ابن كثير مى گويد: مقصود رسول خدا صلى الله عليه و آله از عبارت «چه كسى دينم را ادا مى كند و جانشينم در اهل بيتم مى شود» آن بود كه اگر اجلم فرا رسيد و مُردم، چه كسى اين كارها را برايم انجام مى دهد ؟ ! گويا رسول خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه به ابلاغ رسالت الهى اقدام كرد، از اين مى ترسيد كه مشركان عرب او را بكشند.
از اين رو از بنى هاشم پيمان گرفت كه چه كسى پس از من امور و مصالح خانواده ام را بر عهده مى گيرد و ديونم را مى پردازد. البته پيش از آنكه نيازى به كسى پيدا شود، خداوند امنيتش را تأمين كرد و اين آيه را نازل فرمود: «اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى (و از دشمنان هم نگران نباش) خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد» .
مقصود آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره - چه در شب و چه روز و پنهانى و آشكارا - مردم را به سوى خدا دعوت مى كرد و هيچ چيزى هم او را از مسيرش بر
ص: 262
نمى گرداند. در موقعيت ها و موسم هاى مختلف، در انجمن ها و محافل مردم شركت مى كرد و به ابلاغ رسالت مى پرداخت.(1)
ملاحظه مى شود كه ابن كثير در اينجا مطلب را سر در گم كرده و تعصب بيشترى هم به خرج داده است. او بريده اى از حديث مربوط به آيه «أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبين» را نقل كرده، و دنباله حديث - كه پيامبر صلى الله عليه و آله به امر خدا از ميان همان خويشان نزديك خود جانشينى انتخاب كرد - را حذف كرده است، و به جاى آن حديث تحريف شده اى را گذاشته است !
حتى همان حديث تحريف شده را هم تفسير كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آن مى ترسيد كه قريشيان او را بكشند. از اين رو، از بنى هاشم خواست كه يك نفر جانشين او در امور خانواده اش باشد و دين هايش را بپردازد. كه على عليه السلام آن را تقبّل كرد.
با اين تفسير، ديگر نيازى هم به نزول آيه نمى باشد. البته ابن كثير چنين وانمود كرده كه نمى دانسته پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مرحله فقط مأمور به دعوت خويشان نزديك خود بود و مأمور به دعوت قريش و ديگر مردم نبود. بنا بر اين، آنچه ابن كثير در روايت فوق در صدد اثبات آن بوده - كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ترس كشته شدن و اذيت قريش كسى را براى امور شخصى خود تعيين مى كرد - بى مورد است.
از آن گذشته، ابن كثير تنها كسى است كه آيه عصمت (محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در آيه 67 مائده) را به آيه اقربين (خويشان نزديك) نسبت داده است. چنين كارى پيش از اين سابقه نداشته، و خود او نيز يادآور نشده كه چنين ارتباطى را از كدام مأخذ گرفته و نقل مى كند !
از مطالب ابن كثير چنين بر مى آيد كه گويا مهم ترين مطلب نزد او اين بود كه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در «حديث دار» و تصريح آن حضرت به اينكه پس از ايشان على عليه السلام برادر،
ص: 263
وزير و جانشين ايشان مى باشد را تحريف كند، و آيه امر به تبليغ را از سوره مائده و جريان روز غدير جدا كند.
البته اين نمونه كوچكى از رفتار ابن كثير مى باشد. اينك اصل حديثى را كه ابن كثير به طور ناقص نوشته ولى علامه امينى اصل آن را از تاريخ طبرى نقل كرده از نظر مى گذرانيم:
من خير دنيا و آخرت را برايتان آورده ام. خداوند به من دستور داده تا شما را به سوى او فرا بخوانم. حال كدام يك از شما در اين كار مرا يارى خواهد كرد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد ؟
امير المؤمنين على عليه السلام مى گويد: همه آن حاضران از قبول آن خوددارى كردند. من كه از همه آنها به لحاظ سنى كوچك تر بودم و هنوز چرك هاى سفيدى گوشه چشمم بود و شكمى بزرگ تر از همه آنها داشتم ولى ساق هاى پاهايم از همه نازك تر بود - كنايه از خردسالى - گفتم: اى پيامبر خدا، من تو را در اين كار يار و ياور خواهم بود.
در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله گردنم را گرفت و فرمود: اين، برادر من، وصى من و جانشين من در ميان شما مى باشد. پس سخنانش را بشنويد و از او فرمان بريد.
آن جماعت در حالى كه مى خنديدند برخاستند و از روى تمسخر و كنايه به ابوطالب مى گفتند: محمد به تو امر كرده از پسرت حرف شنوى داشته باشى و از او فرمان ببرى.(1)
علامه امينى هم چنين مى گويد: داستان فوق را ابوجعفر اسكافى - متكلم معتزلى بغدادى (م 240 ق) - در كتاب «نقض العثمانية» با همين عبارات نقل كرده و گفته است:
ص: 264
اين مطلب از طريق خبر صحيحى روايت شده است. آنگاه علامه امينى از كسانى كه حديث را به خاطر خشنودى قريشيان تحريف كرده و در نقل آن دست برده اند گلايه مى كند.
از جمله از طبرى گلايه مند است كه هم در تاريخ و هم در تفسير خود حديث را همچنان كه آورديم نقل كرده است. ولى آنجا كه مربوط به ولايت على عليه السلام مى شود، سخن را ناتمام و مبهم گذاشته است !
چنانكه طبرى چنين نقل كرده است: ان هذا اخى و كذا و كذا: اين برادر من و چنين و چنان است.
از قضا ابن كثير در «البداية و النهاية»(1) و نيز در تفسير خود(2) به پيروى از تاريخ طبرى، وقتى به عبارت پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام رسيده، همانند طبرى نوشته است: ان هذا اخى و كذا و كذا.(3)
نظريه دوم
آيه تبليغ پيش از هجرت و در مكه نازل شده است. اما اينكه دقيقا چه زمانى نازل شده مشخص نيست، يا مشخص نمى كنند. اما با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله از حفاظت عموى خويش ابوطالب و يا عباس بى نياز شد.
ص: 265
اين نظريه در منابع اهل سنت به خوبى شناخته شده و مشهور است. درباره آن دو دسته روايت وجود دارد:
دسته اى كه صريحا يا به اشاره تاريخ نزول آيه را معين مى كند و مى گويد آيه در مكه نازل شده است. دسته دوم رواياتى است كه نه به تاريخ نزول آيه و نه به ارتباط آن با حفاظت ابوطالب و عباس از جان پيامبر صلى الله عليه و آله ارتباط دارد. بلكه مطابق اين دسته از روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله شخصا با نزول اين آيه، همراه داشتن محافظ را لغو كرد. ما نيز همين روش را پسنديديم، براى اينكه اصل اين روايت را ترمذى از عايشه نقل كرده، و بيهقى و ديگران چنين برداشت كرده اند كه روايت ناظر به مسائل جارى در مكه است. اينك هر دو نوع روايات را مى آوريم:
نوع اول: رواياتى كه نزول آيه را در مكه مى دانند، و آن روايتى است كه سيوطى در «الدرّ المنثور» نقل كرده است:
ابن مردويه و ضياء در كتاب «المختارة» از ابن عباس نقل كرده اند كه: از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند: در ميان آياتى كه از آسمان نازل شده كدام يك بر شما سخت تر و سنگين تر آمده است ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ مى فرمايند: ايام حج در منى بودم. مشركان عرب و گروه هاى مختلف مردم نيز گرد آمده بودند.
در اين حال جبرئيل بر من نازل شد و گفت: «اى رسول آنچه را كه از سوى خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن اگر چنين نكنى بدان كه رسالت پروردگارت را انجام نداده اى» . پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: پس از نزول آيه، در عقبه از جا برخاستم و ندا كردم: اى مردم ! چه كسى در ابلاغ رسالت پروردگارم مرا يارى مى كند تا به بهشت خدا راه يابد ؟ اى مردم، بگوييد: لا اله الا اللّه، و بگوييد: من رسول خدا به سوى شما هستم، تا نجات يابيد و وارد بهشت شويد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايند: همين كه اين عبارات از زبانم جارى شد، همه مرد و زن و كودكان حاضر در صحنه با گِل و سنگ به جانم افتادند. به صورتم آب دهان
ص: 266
مى ريختند و مى گفتند: اين مرد دروغگوى صابئى(1) است. به دلم چنين رسيد كه اگر من پيامبرخدا صلى الله عليه و آله هستم الآن وقت آن است كه اينان را نفرين كنم، همان گونه كه نوح عليه السلام قومش را نفرين كرد و آنها هلاك شدند.
راوى مى گويد: اما رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا، امتم را هدايت كن و راه حق را به آنان بنماى، كه آنان خود نادان اند. مرا يارى كن تا وقتى آنان را به سوى تو مى خوانم پاسخم را بدهند. در اين حال، عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله سر رسيد و او را از دست آن مردم نجات داد و مردم را از او دور كرد.
اعمش مى گويد: بنى عباس همواره به اين اقدام پدر خود افتخار مى كنند.
ابن مردويه از جابر بن عبداللّه روايت مى كند كه گفت: هر گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله از خانه بيرون مى رفت، ابوطالب كسى را همراه او مى فرستاد تا از پشت سرش راه برود و از جانش محافظت كند. تا آنكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «خدا تو را از مردم در امان نگه مى دارد» نازل شد. باز هم ابوطالب مى خواست محافظى با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه كند، كه آن حضرت فرمود: عموجان، خداوند مرا از گزند دشمنان مصون داشته است. ديگر نياز نيست كسى همراه من بفرستى.
ص: 267
طبرانى، ابوالشيخ، ابونعيم در كتاب «الدلائل» ، ابن مردويه و ابن عساكر از عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كنند كه گفت:
از پيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت مى شد؛ بدين گونه كه ابوطالب - عموى پيامبر صلى الله عليه و آله - هر روز عده اى از مردان بنى هاشم را با پيامبر صلى الله عليه و آله همراه مى كرد تا جانش را حفاظت كنند. وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: عموجان، خداوند مرا حفاظت كرده است. ديگر نياز نيست كسى همراه من روانه سازى.(1) صاحب «مجمع الزوائد» مى نويسد: عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله از جمله كسانى بود كه حفاظت جان ايشان را بر عهده داشت. چون آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله محافظان و نگاهبانانش را كنار گذاشت.(2) اين حديث را طبرانى در كتاب «المعجم الصغير» و «المعجم الاوسط» خود نقل كرده، ولى در سلسله آن عطيه عوفى قرار داد، كه راوى ضعيفى است.
ابن عباس مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره محافظ و نگاهبان داشت، و ابوطالب هم هر روز عده اى از مردان بنى هاشم را مأمور حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله مى كرد. تا آنكه اين آيه نازل شد: «اى رسول آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى در واقع رسالت پروردگارت را انجام نداده اى و البته خدا تو را از مردم حفظ خواهد كرد» . وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله عزم بيرون رفتن نمود، ابوطالب خواست محافظانش را با او بفرستد كه خود حضرت فرمود: عموجان ! خداوند مرا از شر جن و انس نگاه داشته است.
صاحب «مجمع الزوائد» مى گويد: اين روايت را طبرانى هم نقل كرده است. در سلسله سند آن نضر بن عبدالرحمن وجود دارد كه ضعيف مى باشد.(3)
ص: 268
نوع دوم: روايتى است كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت از خود را لغو كرد. روايتى كه ترمذى به نقل از عايشه مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله همواره داراى محافظان و نگهبانانى بود، تا آنكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را از قبّه (روزنه، دريچه) بيرون آورد و به محافظان فرمود: اى مردم ! بر گرديد، زيرا خداوند حفاظت مرا تأمين كرده است. ترمذى پس از نقل اين روايت مى گويد: روايت عجيبى است.
بعضى از روايان همين حديث را از جريرى و او از عبداللّه بن شقيق روايت مى كنند: پيامبر صلى الله عليه و آله همواره محافظت مى شد و ... . اينها نامى از عايشه نبرده اند.(1)
حاكم نيز روايت را در «المستدرك» به نقل از عايشه روايت كرده و گفته است: اگر چه شيخين (يعنى بخارى و مسلم) اين حديث را نقل نكرده اند، ولى سند حديث صحيح مى باشد.(2)
ظاهرا حديث عايشه هم مى خواهد بگويد آيه در مكه نازل شده، و معنى اين عبارت: «سرش را از قبّه (روزنه، دريچه) بيرون آورد» يعنى سرش را از درون خيمه بيرون آورد و به محافظانش گفت برگرديد.
بيهقى در سنن خود همين روايت را آورده و در تأييد اينكه آيه در مكه نازل شده، در دنباله حديث از قول شافعى مى نويسد: شافعى مى گويد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى اگر بخواهند تو را بكشند، خدا تو را از شرّ آنان مصون خواهد داشت. تا آنكه آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده به آنان ابلاغ كنى. اينجا بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ابلاغ دعوت الهى را آغاز كرد. اما جماعتى او را مسخره كردند. پس خداوند اين آيه را نازل فرمود كه در مأموريت خويش پايدارى كن. از مشركان روى گردان، ما مسخره كنندگان را از تو بر مى گردانيم.(3)
ص: 269
همچنين در تأييد اينكه آيه در مكه نازل شده، صاحب تفسير مراغى روايت قبلى سيوطى را - كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده و ما در روايات نوع اول به آن اشاره كرديم - و نيز روايت طبرانى را آورده و گفته است: ترمذى و ابوالشيخ روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از نزول اين آيه در مكه محافظت مى شد.(1)
كسان ديگرى هم همين سخنان و مطالب را بيان كرده اند. اگر چه از روايتى كه ترمذى از عايشه نقل كرده چيزى به دست نمى آيد كه منظور عايشه در مكه باشد، ولى اين احتمال هم وجود دارد كه كلمه مكه در چاپ هاى جديد سنن ترمذى از قلم افتاده باشد.
سيوطى درباره حديث عايشه مى گويد: عده زيادى چون عبد بن حميد، ترمذى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابوالشيخ، حاكم، ابونعيم، و بيهقى در «الدلائل» و ابن مردويه اين روايت را از عايشه نقل كرده اند. سيوطى چندين روايت با همان مضمون نقل مى كند كه هيچ كدام از عايشه نيست. به علاوه از بعضى از آنها چنين برداشت مى شود كه آيه در مدينه نازل شده است.(2)
البته ما اينگونه احاديث را در نظريه سوم بررسى خواهيم كرد. سيوطى در همان كتاب و در صفحات ديگر مى گويد: طبرانى و ابن مردويه از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت: عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از جمله افراد حفاظت كننده پيامبر صلى الله عليه و آله بود. وقتى آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خود نگهبانان را رها كرد.
ابونعيم در «الدلائل» از ابوذر روايت مى كند: هر وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خوابيد، ما به جهت ترسى كه از حمله هاى ناگهانى و خطرات پنهانى احساس مى كرديم، دور ايشان را مى گرفتيم. تا آنكه آيه عصمت - يعنى «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - نازل شد.(3)
ص: 270
بسيارى از مفسران و مؤلفان سيره پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين نظر را پذيرفته اند، كه آيه در مكه نازل شده است. افرادى مانند زمخشرى در تفسير «الكشّاف»(1)، به گونه اى سخن گفته كه گويا اين نظر را كاملاً پذيرفته است. همچنين فخر رازى در «التفسير الكبير» .(2) اين دو مفسر گفته اند: در برخى منابع ديده ايم كه آيه عصمت در مكه نازل شده است، و از همين رو حديث عايشه را به اول بعثت حمل كرده اند، چنانكه نظر حسن بصرى و امثال او را نيز به آغاز بعثت برگردانده اند.(3)
از جمله كسانى كه نظريه مكى بودن آيه عصمت را پذيرفته، على بن برهان حلبى است، كه در كتاب «السيرة الحلبية» با غنيمت شمردن فرصت و ارتباط دادن آيه با مسئله محافظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد بر آمده تا فضيلتى براى ابوبكر بن ابى قحافه (خليفه اول) به اثبات برساند. از اين رو گفته است:
محافظان پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از نزول آيه عصمت ( «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ) عبارت بودند از سعد بن معاذ، كه شب پيش از جنگ بدر از آن حضرت محافظت مى كرد. اما در روز بدر كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خيمه يا هودج خود خوابيده بود. تنها ابوبكر بود كه با شمشير افراشته از آن حضرت محافظت مى كرد.(4)
هر چند حلبى خواسته نزول آيه را در مكه بداند، اما با مطلبى كه از او نقل شد در واقع او نظر خودش را نقض كرده و دليلى خلاف مقصود خود ارائه كرده است. زيرا اگر لغو محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از هجرت بوده، ديگر نيازى نبود كه ابوبكر و ديگران در روز جنگ بدر از پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت كنند.
ص: 271
ديگر آنكه ظاهرا مسلمانان در جنگ بدر خيمه و هودجى بر پا نكرده بودند. حاكم نيشابورى در «المستدرك» روايتى نقل كرده، و گفته است: چون مسلم اين را صحيح دانسته آن را نقل مى كنم. در آن روايت يادآور مى شود كه در جنگ بدر، يك سوم مسلمانان از پيامبر صلى الله عليه و آله مراقبت مى كردند. اين هم امرى معقول و منطقى است، زيرا مسلمانان در تپه هاى بلند و دور دست واقع شده بودند. و از اين جهت كاملاً در منطقه ديد دشمن قرار داشتند.
حاكم مى گويد: از عبادة بن صامت روايت شده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره انفال پرسيدم، فرمود: در جنگ بدر درباره ما نازل شده است. آنگاه كه در جنگ بدر مسلمانان سه دسته شده بودند: دسته اى مشغول جنگ با دشمن بود. دسته دوم غنيمت ها را جمع آورى مى كردند و اسيران را مى گرفتند، و دسته سوم در خيمه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مراقبت مى كردند. چون غنائم جمع شد، بر سر تقسيم آن اختلاف پيدا شد. خود رسول اللّه صلى الله عليه و آله آمد و به تساوى ميان همه تقسيم كرد.(1)
اين نظريه - يعنى نظريه دوم اهل سنت درباره نزول آيه عصمت - به چند دليل مردود است:
دليل اول: به همان دلائلى كه نظريه اول آنان رد شد؛ يعنى: اولاً سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است، در حالى كه مطابق اين نظريه بايد آن را از سوره هاى مكى بدانيم. ثانيا شافعى - كه از علماى اهل سنت و از رؤساى مذاهب اربعه است - اين نظريه را ضعيف مى داند.
دليل دوم: رواياتِ نظريه سوم - كه در ادامه مى آوريم - تصريح دارند به اينكه لغو برنامه محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه صورت گرفته است نه در مكه.
دليل سوم: بيشترين روايات اين نظريه روايت هودج عايشه و نگاهبانى عباس است، و ديگر روايات همگى داراى ضعف سند مى باشند، و بعضى ديگر از اين
ص: 272
روايات هم به نيت ناديده گرفتن نقش ابوطالب در يارى پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته شده است ! چنانكه از اين احاديث به خوبى روشن مى شود، در صدد آن است كه بگويد پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه از محافظت ابوطالب بى نياز بود.
با اندكى دقت در روايت اول نيز ديده مى شود كه مى خواهد اين فضيلت را براى عباس ثابت كند، كه او در مكه به جاى ابوطالب محافظ پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و او همان كسى است كه خداوند توسط او پيامبرش صلى الله عليه و آله را از مردم مصون نگاه داشت.
در حالى كه نقش عباس پيش از هجرت يك نقش عادى همانند ساير افراد بنى هاشم بود، كه با او متحد شدند و دوران محاصره در شعب را با پيامبر صلى الله عليه و آله تحمل كردند. ولى بعدا معلوم نشد همه افرادى كه در محاصره شعب بودند اسلام آوردند يا خير. از آن عده غير از على عليه السلام و حمزه كسى ديگر با پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت نكرد. البته معروف است كه عباس در جنگ بدر اسير شد، و هنگام آزادى اسرا اسلام آورد.
علاوه بر اينها، هيثمى و ديگران آن روايت را ضعيف مى دانند. چنانكه ضعف و سستى از متن آن هم به خوبى نمايان است. همچنين دلايلى داريم كه حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان ادامه داشته و هيچ گاه لغو نگرديد. دلايلى هم داريم كه روايت هودج عايشه را نيز نفى مى كند. همچنين به نظر البانى اشاره مى شود كه صحت انتساب اين روايت به عايشه را مورد ترديد قرار مى دهد.
نظريه سوم
آيه تبليغ در مدينه نازل شده است.
البته قائلان اين نظريه فقط بر مدنى بودن آيه تأكيد دارند. اما در مورد اينكه چه زمانى در مدينه نازل شده حرفى نمى زنند. سيوطى روايات متعددى نقل كرده، و آنها را به لغو محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله ربط داده است. اما از اين روايات چيزى درباره اينكه آيه در مكه نازل شده يا در مدينه وجود ندارد. اما از سياق متن و راويان برخى از آنها فهميده مى شود كه نزول آيه در مدينه بوده است.
ص: 273
چنانكه در «الدرّ المنثور» مى گويد: طبرانى و ابن مردويه از عصمت بن مالك خطمى روايت كرده اند كه گفت: ما شب ها از رسول خدا صلى الله عليه و آله مراقبت مى كرديم، تا آنكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله برنامه نگهبانى و حفاظت را لغو كرد.
ابن جرير و ابوالشيخ از سعيد بن جبير روايت كرده اند كه گفت: وقتى آيه «يا أيِّهَا الرَسول ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ديگر از من حفاظت و مراقبت نكنيد، خداوند مرا مصون داشته است.
ابن جرير و ابن مردويه از عبداللّه بن شقيق روايت كرده اند كه عده اى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله همواره همراه و مراقب ايشان بودند، تا زمانى كه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان دوستانش حاضر شد و فرمود: به جايگاه جمعى خود ملحق شويد (به خانه هايتان باز گرديد) كه خداوند ما را از مردم مصون و محفوظ داشته است.
عبد بن حميد، ابن جرير و ابوالشيخ از محمد بن كعب قرظى روايت مى كنند كه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله همواره از ايشان محافظت و نگهبانى مى كردند، تا آنكه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. همين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با خبر شد كه خداوند امنيت او را تأمين كرده، محافظان و نگهبانان را كنار گذاشت.
عبد بن حميد و ابن مردويه از ربيع بن انس روايت كرده اند كه گفت: ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله از ايشان محافظت مى كردند، تا آنكه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » نازل شد.(1)
ص: 274
بطلان اين نظريه و نظريه هاى ديگرى كه نزول آيه تبليغ را به مسئله حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط دانسته اند، از آنجا معلوم مى شود كه همه سيره نويسان اتفاق نظر دارند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از قبائل عرب درخواست حمايت مى كرد و از آنان خواست كه جلو افرادى كه قصد كشتنش را دارند بگيرند، تا خود بتواند رسالت پروردگارش را تبليغ كند.
از همين رو انصار در عقبه با او بيعت كردند، كه از او و اهل بيتش همانند جان خود و خاندان خود حمايت كنند.
حال اگر آيه تبليغ در مكه نازل شده بود، ديگر نيازى نبود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از عرب ها در خواست حمايت كند، و يا از آنان پيمان بگيرد كه از او حمايت كنند.
در ادامه همين بحث، رواياتى را كه نشان مى دهد پيامبر صلى الله عليه و آله از انصار درخواست حمايت و محافظت كرده، و بيعتى كه آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله نمودند خواهيم آورد.
گذشته از اين مطالب، منابع حديثى، تاريخى و تفسيرى سرشار از رواياتى است كه درباره حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله، هم در مكه و هم در مدينه، به ويژه در جنگ ها و تا آخر عمر ايشان وارد شده است.
بنا بر اين، شايسته است همه رواياتى كه بيانگر لغو برنامه حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از هجرت مى باشد مردود و محكوم شمرده شوند. به دليل اينكه اين روايات ادعا مى كنند حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله به طور كلى و در همه حال - يعنى جنگ و صلح و سفر و حضرت - لغو گرديد.
در حالى كه در روايت حاكم ديديم كه يك سوم مسلمانان در جنگ بدر فقط از پيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت و مراقبت مى كردند.
همچنين احمد بن حنبل روايتى نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در سالى كه جنگ تبوك در جريان بود، شبى از جاى خويش برخاست و در گوشه اى به نماز مشغول شد. در اين حال، مردانى از اصحاب دور ايشان را گرفتند و از ايشان نگاهبانى كردند.
ص: 275
تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خويش را تمام كرد و به سوى ايشان بازگشت و به آنان فرمود: ... .(1)
در فصل هايى كه محدثان و سيره نويسان درباره حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله، جريانات مربوط به محافظان و نام ها و داستان هاى آنان گشوده اند، مطالب فراوانى وجود دارد كه تداوم همراهى محافظ و نگهبان با پيامبر صلى الله عليه و آله را به خوبى ثابت و لغو آن را رد مى كند.
شگفت انگيز آن است كه ديده مى شود يكى از راويان و علما تمام جريانات مربوط به آيه تبليغ را منحصرا به مسئله حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط دانسته، و آنگاه يك بار مى گويد حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نزول آيه تبليغ در مكه (پيش از هجرت) لغو شد، و بار ديگر مى گويد: حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه و بعد از هجرت لغو گرديده است ! گويا اين شخص قسم خورده است كه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را از روز غدير دور و جدا كند !
مؤلف «عيون الاثر» مى گويد: روز جنگ بدر كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خيمه اش استراحت مى كرد، سعد بن معاذ نگهبان خيمه بود. روز جنگ اُحد محمد بن مسلمه و در جنگ خندق زبير بن عوام از ايشان حفاظت مى كردند. در جنگ خيبر و بعضى از قسمت هاى راه خيبر و همچنين شبى كه در بنى بصفيه جنگ بر پا بود، ابوايوب انصارى محافظ پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كه درباره اش فرمود: پروردگارا، ابوايوب را حفظ كن، چنانكه بيدار ماند و از من حفاظت كرد. در وادى القرى بلال و سعد بن ابى وقاص و ذكوان بن عبدقيس محافظ حضرت بودند، و سر دسته محافظان عباد بن بشر بود. اما همين كه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله محافظان را كنار گذاشت.(2)
ص: 276
در روايت احمد ديده شد كه راوى كوشش زيادى كرده تا جريان محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ تبوك را توجيه كند، و در نهايت نيز اصل حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين تفسير كرده كه اصحاب منتظر ماندند تا نماز پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان برسد؛ يعنى در غير صورت نماز در شب، از پيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت نمى شد.
احمد بن حنبل در جايى ديگر جريان حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ تبوك را اينگونه بيان كرده است: در حديث عمرو بن شعيب آمده است: عده اى از صحابه جمع شدند و نگهبانى دادند تا پيامبر صلى الله عليه و آله نمازش را خواند ... . اما مراد از اين واقعه چه بود خدا مى داند. هر چند اصحاب منتظر ماندند تا نماز پيامبر صلى الله عليه و آله تمام شد ! اما محافظت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در برابر مشركان ادامه داشت، تا آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. البته اين آيه پيش از جنگ تبوك نازل شد، و خدا داناتر است.(1)
تفسيرى كه اين راوى - يعنى عمرو بن شعيب - از حديث ارائه كرده مغاير متن حديث درباره جريان حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله است. در هر حال، همين كه راوى مى پذيرد كه آيه در مدينه نازل شده، نظريه اول - كه آيه در مكه نازل شده - را رد مى كند.
در نتيجه، از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله دليلى وجود ندارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله برنامه حفاظت از خويش را لغو كرده باشد. بلكه دليل وجود دارد كه محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان تا آخر عمر ايشان ادامه داشته، و بنى هاشم تا زمان هجرت و پس از هجرت نيز هم بنى هاشم و هم ديگر ياران در مدينه از ايشان حفاظت به عمل مى آوردند.
همين كوشش كه در جهت تفسير آيه براى لغو برنامه حفاظت صورت مى گيرد، دليل بر صحت تفسير اهل بيت عليهم السلام از آيه است كه فرمودند: مقصود آيه از جلوگيرى از وقوع در ارتداد - يعنى بازگشت به جاهليت - است، و هم به همين دليل است كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام بر تفسير آيه به عصمتِ حسى پافشارى مى كنند، و در تناقض با واقعيت گرفتار مى شوند.
ص: 277
نظريه چهارم
آيه تبليغ در سال دوم هجرى و پس از جنگ احد در مدينه نازل شده است.
سيوطى مى گويد: ابن ابى شيبه و ابن جرير از عطية بن سعد روايت كرده اند كه مى گفت: عبادة بن صامت - كه از بنى حارث بن خزرج است - نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: من دوستان يا بردگانى از يهوديان دارم، در حالى كه من در پيشگاه خدا و رسولش از دوستى با يهود برائت مى جويم و تنها ولايت خدا و رسولش را برگزيده ام.
عبداللّه بن ابىّ كه حاضر بود گفت: من مردى هستم كه از انسان هاى دورو و هر جايى مى ترسم، اما از دوستى با بردگانم بيزار نيستم.
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به عبداللّه بن ابىّ فرمود: اى اباحباب ! اگر كسى را ديدى كه با ولايت و دوستى يهود بر بندگى خدا نيز بود عقيده ات درست است !
راوى گويد: در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله رو به خداوند نهاد، و خدا نيز اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا اليَهودَ وَ النَصارى أولياءَ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد يهود و نصارى را به دوستى برنگزينيد آنان خود دوستان همديگرند ... و خدا تو را از مردم حفظ خواهد كرد» .(1)
اين نظريه نيز قابل قبول نيست، و تمام آنچه درباره مسئله حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد در اينجا هم صدق مى كند. به علاوه سيوطى روايتى را از كلام عطية بن سعد نقل كرد، ولى آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اسناد نداد، و آياتى هم كه در اين روايت بود آيات يكم تا ششم سوره مائده مى باشد، كه تا كنون احدى نگفته اين آيات درباره داستان دوستى ابن سلول - همان كسى كه پيش از نزول سوره مائده مرد - با يهود نازل شده و تنها عطية بن سعد چنين ادعايى كرده است.
ص: 278
نظريه پنجم
آيه تبليغ زمانى نازل شد كه شخصى مى كوشيد ناگهانى پيامبر صلى الله عليه و آله را به قتل برساند.
روايات متناقض زيادى درباره اين جريان نقل شده است. از برخى از اين روايات بر مى آيد كه حادثه ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه بنى انمار - كه به غزوه ذات الرُقاع معروف شده - روى داده است. بدين صورت كه شخصى به قصد غافلگير كردن و كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله نزد آن حضرت مى آيد و از ايشان مى خواهد شمشيرش را به او بدهد تا ببيند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم شمشير را به او مى دهد. بعضى گفته اند پيامبر صلى الله عليه و آله شمشيرش را در جايى آويزان كرده و از آن غافل شده بود، يا آنكه گفته شده پيامبر صلى الله عليه و آله سر چاهى نشسته بوده و پاهايشان را به درون چاه آويزان كرده بوده كه آن شخص سر مى رسد.
سيوطى به نقل از ابن ابى حاتم، از جابر بن عبداللّه روايت مى كند كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله جنگ بنى انمار را تمام كرد، همانند نخل بلندى سرافرازانه به سوى ذات الرقاع شتافت و در آنجا فرود آمد. سپس در حالى كه سر چاهى نشسته و پاهايش به داخل چاه آويخته بود، غورث بن حرث صدا زد: الآن محمد را خواهم كشت. ياران پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: چگونه او را مى كشى ؟ گفت: به او مى گويم شمشيرت را به من بده. وقتى شمشيرش را بدهد با همان او را خواهم كشت.
آنگاه پيش پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: يا محمد، شمشيرت را بده تا ببينم چگونه است. پيامبر صلى الله عليه و آله هم شمشيرش را به او داد. اما دستان مرد به رعشه افتاد. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند بين تو و تصميمت مانعى ايجاد كرد (كنايه از آنكه خدا نخواست تو مرا بكشى) . در اين هنگام آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد.
ابن جرير طبرى از محمد بن كعب قرظى روايت مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در محلى فرود آمد. اصحابش درخت سايه دارى برايش پيدا كردند تا آن حضرت زير سايه آن بياسايد. در اين حال عربى بيابانى در يك آن خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند و شمشير آن حضرت را ربود و گفت: حالا چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا.
ص: 279
در اين حال دستان مرد به رعشه و لرزه افتاد و شمشير از دستش افتاد. راوى گويد: آنقدر اين مرد سرش را به درخت كوبيد كه خون از دماغش جارى شد. در همين حال خداوند آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل كرد.
همچنين ابن حبّان و ابن مردويه از ابوهريره روايت كرده اند كه گفت: هر گاه در سفرى كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم و در منزلى فرود مى آمديم، بزرگ ترين درختى كه شاخ و برگ و سايه بيشترى داشت به پيامبر صلى الله عليه و آله مى داديم تا زيرش بنشيند و استراحت كند. در يكى از روزها پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى فرود آمد و شمشيرش را به درخت آويزان كرد.
به ناگاه شخصى آمد و شمشير را برداشت و گفت: اى محمد ! چه كسى الآن تو را از من نجات خواهد داد و چه كسى مى تواند اكنون مانع من شود ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند نخواهد گذاشت تو مرا بكشى. شمشيرت را به زمين بگذار. آن مرد هم شمشير را گذاشت، و در آن حال اين آيه نازل شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
بعضى از راويان و مورخان معتقدند كه كسى قصد ترور پيامبر صلى الله عليه و آله را داشت، ولى پيش از انجام هر كارى مسلمانان او را شناختند و مانعش شدند. چنانكه سيوطى مى نويسد: مردى را به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند و گفتند: يا رسول اللّه ! اين مرد مى خواست شما را بكشد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم به او فرمود: براى چه از تصميمت منصرف شدى ؟ اگر چنين قصدى داشتى، بدان كه خداوند تو را بر من مسلط نمى كرد.(1)
به دو دليل اين نظريه باطل و آيه درباره غورث بن حرث و امثال او نازل نشده است:
دليل اول: در سيره ابن هشام آمده است: غزوه ذات الرقاع يا بنى انمار در سال چهارم هجرى واقع شده(2)، و اين تاريخ چندين سال جلوتر از نزول سوره مائده
ص: 280
مى باشد. چنانكه بعضى از روايات مربوط به غزوه ذات الرقاع يا اصلاً تاريخ ندارد، و يا رواياتى هستند كه از نظر عقلى قابل پذيرش نيستند.
دليل دوم: منابع مهمى كه داستان غورث و غزوه ذات الرقاع را نوشته اند، هيچ كدام به نزول آيه عصمت - يعنى «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - اشاره اى نكرده اند. بلكه به عكس؛ بيشتر اين منابع تشريع نماز خوف و حفاظت و نگهبانى جدى تر از رسول خدا صلى الله عليه و آله را حتى در نماز يادآور شده اند. همين مقدار درباره رد نظريه اى كه مى گويد آيه عصمت در جنگ ذات الرقاع نازل شده كفايت مى كند.
در اين باره ابن هشام - مورخ و سيره نويس معروف - گفته است: آيه اى كه درباره جريان غورث نازل شده اين آيه است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا اذكُروا نِعمَةَ اللّه ِ عَلَيكُم إذ هَمَّ قَومٌ أن يَبسُطوا إلَيكُم أيديَهُم فَكَفَّ أيديَهُم عَنكُم»(1): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد به ياد بياوريد نعمت خدا را كه جماعتى خواست بر شما مسلط شود و خداوند دست آنان را از شما دور كرد و باز گردانيد» .(2)
البته اين احتمال هم درست نيست، زيرا همين آيه اى را هم كه ابن هشام به جريان غورث ربط مى دهد، از آيات سوره مائده مى باشد. اما بخارى و ديگران درباره غزوه ذات الرقاع و جريان غورث رواياتى را نقل كرده اند كه دليل بر تشريع نماز خوف و محكم تر كردن حلقه محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد.
بخارى در صحيح مى گويد: از جابر بن عبداللّه روايت شده كه خبر داد: در ناحيه نجد همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ شركت داشتم. قفلى همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بست. ناگهان قافله به دره اى پرخاشاك برخورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله زير درختچه يا خاربنى فرود آمد و شمشير خود را به درخت آويزان كرد.
جابر گويد: سپس خواب مختصرى بر ما غلبه كرد. ناگهان ديديم پيامبر صلى الله عليه و آله ما را صدا مى زند. وقتى به حضور ايشان رسيديم، ديديم مردى بيابانى در كنارش نشسته
ص: 281
است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من در خواب بودم كه اين مرد شمشيرم را از نيام برداشت. وقتى بيدار شدم، شمشير را برّان و برهنه در دستان او ديدم، و به من مى گفت: اينك چه كسى تو را از من نجات مى دهد ؟ گفتم: خدا. با اين جمله اين مرد نشست. پيامبر صلى الله عليه و آله آن مرد را رها كرد و پيگير محاكمه او نشد.
ابوسلمه از جابر روايت مى كند كه مى گفت: در جنگ ذات الرقاع همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم، تا اينكه به درخت بزرگ و پر شاخ و برگى رسيديم. از آنجا كه درخت سايه خوبى داشت براى پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشتيم. پيامبر صلى الله عليه و آله زير سايه درخت در حال استراحت بود، كه مرد مشركى رسيد و شمشير پيامبر صلى الله عليه و آله را - كه به درخت آويزان بود - برداشت و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: آيا از من مى ترسى ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: نه. مرد مشرك گفت: چه كسى مى تواند تو را از دست من نجات دهد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا. جابر مى گويد: با ديدن اين وضع، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به تهديد آن مرد پرداختند و نماز خوف بر پا شد. پيامبر صلى الله عليه و آله دو ركعت نماز را با عده اى خواند. سپس اين عده به عقب برگشتند و دو ركعت ديگر را با جماعت ديگرى خواند.
مسدّد از ابوعوانه نقل مى كند كه ابوبشر گفته است: نام آن مرد مشرك كه به پيامبر صلى الله عليه و آله حمله ور شده غورث بن حرث بود.(1)
اما كلينى جريان غورث را به شكل ديگرى روايت كرده است: ابان از ابوبصير و او از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: در جنگ ذات الرقاع پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در كنار دره اى زير درختى فرود آمد. در اين حال سيلى جارى شد و ميان ايشان و يارانش فاصله انداخت. همچنان كه مسلمانان كنار دره منتظر بودند تا سيل قطع شود، مرد مشركى پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد كه تنهاست. به دوستان خود گفت: من اينك محمد را مى كشم.
ص: 282
سپس به طرف پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و شمشيرش را به سويش كشيد و گفت: اى محمد ! اينك چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى من و خداى تو. در اين حال جبرئيل آن مرد را از اسبش به زمين انداخت، به گونه اى كه از پشت به زمين افتاد. در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند شد و شمشيرش را به دست گرفت و بر سينه آن مرد نشست و فرمود: اى غورث ! حال تو بگو چه كسى تو را از من نجات خواهد داد ؟ غورث گفت: بخشندگى و كرامت تو يا محمد ! سپس پيامبر صلى الله عليه و آله او را رها كرد. مرد در حالى كه از جايش بلند مى شد چنين گفت: به خدا سوگند تو از من بهتر و كريم تر هستى.(1)
در هر صورت، هر اندازه هم كه به اين منابع مراجعه شود، هيچ اثرى از نزول آيه در غزوه ذات الرقاع يا جريان غورث ديده نمى شود. بلكه ملاحظه مى شود پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن حادثه با مراقبت و نگهبانى شديدترى نماز گذارده است. آيا صاحبان و قائلان اين نظريه مى خواهند بگويند: با لغو حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله اطمينان و آرامش ايشان از بين رفته، و لذا امر به تشديد آن نموده است ؟
از جمله گفتگوهايى كه درباره قصه غورث و آيه تبليغ در ميان علماى اهل سنت صورت گرفته، سخنان رد و بدل شده ميان ابن حجر و قرطبى است. قرطبى مى گويد: همين كه در قصه غورث مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله تنهاست به معناى آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن زمان محافظ و نگهبان نداشت، و آيه تبليغ و عصمت هم قبل از آن نازل شده است !
ابن حجر در پاسخ او گفته است: چنين نيست، بلكه آيه در همان روز نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز حفاظت از خود را لغو كرد. اما پيش از نزول آيه، هر گاه كه از ايمان يا امنيت پيامبر صلى الله عليه و آله كاسته مى شد با خود نگهبان همراه مى كرد، و گاهى كه قوى مى شد نگهبان به همراه نداشت.(2) در جريان مربوط به غورث هم به جهت قوت ايمانش محافظ به همراه نداشت.
ص: 283
ابن حجر در كتاب «فتح البارى» بابى باز كرده به نام «بابُ تَفَرُّقِ الناسِ عَنِ الإمامِ عِندَ القائِلةُ وَ الإستِظلال بِالشَجَرِ» ، يعنى باب پراكنده شدن مردم از امام (پيامبر صلى الله عليه و آله) هنگام خواب قيلوله نيمروزى و سايه گزينى زير درختان. در آن باب روايت جابر - يعنى روايت دوم جابر كه در همين نظريه پنجم آورديم - را به دو صورت نقل كرده است.
قرطبى درباره آن روايت گفته است: اين جريان مى رساند در آن زمان كسى از پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت نمى كرد. بر خلاف اوائل بعثت كه همواره كسانى حفاظت از جان ايشان را بر عهده داشتند. اين هم به دليل آن بود كه پس از نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» جريان حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله لغو شده بود.
ابن حجر مى گويد: بايد در پاسخ قرطبى بگويم كه اصولاً اين حادثه سبب نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» شد. چنانكه ابن ابى شيبه از طريق محمد بن عمرو بن ابى سلمه از ابوهريره نقل مى كند:
هر گاه در منزلى فرود مى آمديم، هر درختى كه بزرگ تر بود و سايه بيشترى داشت به پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص مى داديم. يك بار كه پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى نشسته بود، مردى از راه رسيد و شمشير آن حضرت را برداشت و گفت: اى محمد ! اينك چه كسى مرا از كشتن تو باز مى دارد. فرمود: خداوند. پس از اين جريان بود كه خداوند آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل فرمود. اين حديث از نظر سند «حسن» مى باشد.
اگر پيش از نزول آيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله محافظ داشت، اين احتمال وجود دارد كه گفته شود:
رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره همراه داشتن محافظ مخيّر بود؛ يعنى مى توانست همراه خود محافظ داشته باشد، و مى توانست بدون محافظ باشد. اما يکمرتبه به دليل نيروى يقين خود محافظ به همراه نداشت. چون آن واقعه رخ داد و اين آيه هم نازل شد، همراهى محافظ را به كلى لغو كرد.(1)
ص: 284
اگر قرطبى درباره اين داستان دچار اشتباه شده جاى بسى تأسف است. اما شگفت انگيزتر از او ابن حجر است كه متوجه نشده آيه عصمت در سوره مائده آمده كه در سال دهم هجرى نازل شده است. در حالى كه غزوه ذات الرقاع در سال چهارم در گرفته است.
از سوى ديگر، ابوهريره در سال هفتم هجرت به مدينه آمده است. بنا بر اين، ابوهريره چگونه مى توانسته در غزوه ذات الرقاع حضور داشته باشد ؟ ! پس معلوم مى شود اين روايت كاملاً دچار اشكال است.
همچنين ابن حجر از اين مطلب غافل شده كه پس از آن حادثه، حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله جدى تر و شديدتر و در همان غزوه ذات الرقاع براى حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خوف خوانده شد.
و نيز ابن حجر غافل از اين است كه بخارى نماز خوف پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتابش نوشته و او هم مشغول شرح كتاب بخارى است !
اين همه غفلت و اشتباه دليلى ندارد مگر آن كه گفته شود ذهن ابن حجر افسون شده، تا آيه عصمت را فقط به جريان حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط سازد، تا از اين طريق بتواند آن را از جريان غدير دور كند !
در پايانِ اين نظريه، يادآورى اين نكته لازم است كه روايات بسيارى درباره حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك وارد شده است. در حالى كه غزوه تبوك شش سال پس از غزوه ذات الرقاع واقع شده است.
همچنين در فتح مكه - كه چهار سال بعد از اين حادثه واقع شد - پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت مورد محافظت قرار مى گرفت. بنا بر اين، قطعا آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» در ارتباط با حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله نبود.
بخارى در صحيح به نقل از هشام و هشام از پدرش گويد: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال فتح مكه به راه افتاد، خبر حركتش به قريش رسيد. ابوسفيان بن حرب، حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء همواره درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله گزارش جمع مى كردند.
ص: 285
آنان نيز حركت كرده و از مكه بيرون آمدند تا به گذرگاه ظهران رسيدند، و بيابانى داغ همانند صحراى عرفات را در مقابل خود ديدند.
ابوسفيان گفت: اينجا گويا صحراى داغ عرفه است. بديل بن ورقاء گفت: اينجا صحراى بنى عمر است. ابوسفيان در پاسخ گفت: عمرو بسيار كوچك تر از آن است كه چنين بيابانى داشته باشد. آنان همچنان سخن مى گفتند كه عده اى از محافظان و نگهبانان پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را ديدند. همگى را شناختند و آنها را دستگير كرده و به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند ... .(1)
بر همه اين شواهد موجود بايد افزود: ستونى از محافظان را كه همواره در مسجد شريف نبوى حضور داشتند و ستون حفاظتى آن حضرت در سال وفود - يعنى سال نهم هجرى كه هيأت هاى قريشيان آمد و رفت مى كردند - را نيز بايد در نظر گرفت، كه لحظه اى از حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله غافل نمى شدند.(2)
نظريه ششم
ششمين نظريه اى كه اهل سنت درباره سبب نزول آيه امر به تبليغ بيان داشته اند، آن است كه: اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نه تاريخ نزول آيه را مشخص كرده اند و نه آن را به مسئله حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله ربط داده اند. بلكه گفته اند آيه عام است، و چنان وجوب تبليغ رسالت را به پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد مى كند كه اگر آن حضرت رسالت خود را تبليغ نكند گويا اصلاً به وظيفه اش - كه ابلاغ رسالت باشد - عمل نكرده است.
سيوطى در «الدرّ المنثور» مى گويد: عبد بن حميد، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابوالشيخ از قتاده نقل كرده اند كه درباره اين آيه مى گفت: خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله خبر داد كه (خطر) مردم را از او باز خواهد داشت و او را از آنان در امان نگه مى دارد، و آنگاه به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور به ابلاغ رسالت داد. همچنين شنيديم كه به
ص: 286
پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد: خوب است پنهان شوى. اما حضرت فرمود: به خدا سوگند تا زمانى كه من يار و همنشين اين مردم باشم خداوند پشتم را براى آنان خالى نخواهد كرد.(1)
اين نظريه هم به گونه اى شبيه همان نظريه اول است، و تمام اشكال هايى كه بر آن وارد كرديم در اينجا نيز صدق مى كند. همچنين روايات اين نظر مستند نيستند و بر معنى آيه منطبق نمى باشند. حتى اگر قضيه شرطيه موجود در آيه را هم درست كنيم، باز تنها به تأكيد ابلاغ رسالت محدود نمى شود. درباره اين نظر باز هم سخن خواهيم گفت.
3 - ديدگاه اهل سنتِ موافق اهل بيت عليهم السلام
در بررسى مطالب مربوط به آيه تبليغ گفتيم: بزرگان اهل سنت هفت نظر درباره شأن نزول آن داده اند، كه شش نظر مخالف نظر اهل بيت عليهم السلام و يك نظر با اهل بيت عليهم السلام موافق مى باشد. پس از بررسى و نقد شش نظر مخالف، اينك به نظريه موافقان اهل بيت عليهم السلام مى پردازيم:
سيوطى مى گويد: ابن ابى حاتم، ابن مردويه و ابن عساكر به نقل از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» روز غدير خم و درباره امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد.
ابن مردويه نيز روايتى از ابن مسعود استخراج كرده كه گفت: در زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده بود ما آيه را اينگونه مى خوانديم: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ (إنَّ عَليّا عليه السلام مَولَى المُؤمِنينَ) وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى رسول ما آنچه از سوى خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن (كه على عليه السلام مولاى مؤمنان است) اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را انجام نداده اى و خداوند تو را از (فتنه ها و دسيسه هاى) مردم نگاه مى دارد» .(2)
ص: 287
از جابر بن عبداللّه و عبداللّه بن عباس ذ - دو صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله - نقل شده است كه گفته اند: خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد على صلى الله عليه و آله را براى مردم نصب كند و ولايتش را به آنان خبر دهد. اما رسول خدا صلى الله عليه و آله ترسيد كه به او بگويند پسرعمويش را مورد لطف قرار داده و براى اين كار به آن حضرت طعنه بزنند. خداوند وحى فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . با نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت على عليه السلام را اعلام كرد.(1)
سيوطى در «الدرّ المنثور» به اسناد حافظ ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على عليه السلام را منصوب و مردم را به ولايت او دعوت مى كرد، جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اين آيه را آورد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» : «امروز دينتان را برايتان كامل كردم» .(2)
خطيب بغدادى، حافظ حسكانى، ابن عساكر، ابن كثير، خوارزمى و ابن مغازلى، هر يك به سند خود از ابوهريره روايت كرده اند كه گفت:
هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، ثواب روزه شش ماه برايش نوشته مى شود. زيرا آن روز، روز غدير خم مى باشد كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و گفت: آيا من ولى مؤمنين نيستم ؟ مردم گفتند: آرى، چنين است يا رسول اللّه !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى اويم، على عليه السلام هم مولاى او است. سپس عمر بن خطاب گفت: به به مبارك بادت اى پسر ابوطالب. مولاى من و مولاى همه مسلمانان شدى. در اين هنگام خداوند اين آيه شريفه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دَينَكُم ... » .(3)
ص: 288
هر كس اطلاعات بيشترى خواسته باشد به كتاب هايى كه علماى مسلمان در طول قرن ها درباره اين حديث نوشته اند مراجعه كند. مانند رساله حافظ ابن عقده، «حديث غدير» تأليف طبرى مورخ و مفسر مشهور، «حديث غدير» تأليف حافظ دارقطنى، ذهبى، عبيداللّه حسكانى، مسعود سجستانى و ... . همچنين كتاب «الغدير» و نيز بخش حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» ، كه در اين دو كتاب حق مطلب زا به طور كامل ادا كرده اند.
همچنين ثعالبى در تفسير خود روايتى از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره فضيلت على عليه السلام است. زمانى كه اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم، على عليه السلام هم مولاى او است.
ثعالبى در حديث ديگر با سند خود از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس درباره اين آيه روايت مى كند كه گفت: آيه درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد تا ولايت على عليه السلام را ابلاغ كند. آن حضرت نيز دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او مى باشم، على عليه السلام هم مولاى او است. خدايا دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش.(1)
علامه امينى در «الغدير» مى نويسد: اين آيه در هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى (سال حجة الوداع) نازل شد، زمانى كه پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد.
هنوز پنج ساعتى از روز گذشته بود كه جبرئيل اين آيه را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و گفت:
اى محمد خداوند بر تو سلام مى كند و به تو مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى عَلىٍّ عليه السلام «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اى رسول ما آنچه از سوى خدا» درباره على عليه السلام «بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن و اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را انجام نداده اى» .
ص: 289
اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش جمعيت حركت مى كرد، و جمعيتى حدود يكصد هزار نفر يا بيشتر، در حال بازگشت از مكه نزديكى جحفه رسيده بودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد آنان را كه از پيش رفته اند بر گردانند و آنان را كه از پى مى آيند در همان مكان نگه دارند. آنگاه جبرئيل گفت كه على عليه السلام را به عنوان امام مردم معرفى كند، و آنچه از سوى خداوند درباره او نازل شده به مردم برساند. همچنين به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد كه خداوند عزيز و جليل او را از مردم مصون خواهد داشت.
اين روايت نزد شيعيان از مسلمات به شمار مى رود. اما در مقام بحث و مذاكره درباره ولايت على عليه السلام و شأن نزول آيه با اهل سنت، از احاديث و منابع خودشان دليل مى آوريم.(1)
سپس شيخ عبدالحسين امينى در همين رابطه، سى نفر از علماى اهل سنت را نام مى برد كه در آثار خود روايت كرده اند: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره ولايت على عليه السلام نازل شده است. در اينجا به جهت رعايت اختصار نام تعدادى از مهم ترين اين افراد را يادآور مى شويم:
1. حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق) ، به سند روايى خود در كتاب «الولاية» - كه درباره طرق حديث غدير نوشته - از زيد بن ارقم روايت مى كند كه گفت: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشت، به هنگام نيمروز و گرماى سوزان به غدير خم رسيد. دستور داد جهاز شتران را روى هم چيدند. آنگاه منادى مردم را براى نماز جماعت ندا داد. همه ما جمع شديم. رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه رسايى ايراد كرد. آنگاه فرمود: خداوند اين آيه را بر من نازل فرموده است: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
2. حافظ ابن ابى حاتم ابومحمد حنظلى رازى (م 327 ق) .
3. حافظ ابوعبداللّه محاملى (م 330 ق) روايت را در كتاب امالى خود از ابن عباس نقل كرده است.
ص: 290
4. حافظ ابوبكر فارسى شيرازى (م 407 ق) در كتاب خود به نام «ما نزل من القرآن فى أميرالمؤمنين عليه السلام» با اسناد خود از ابن عباس.
5 . حافظ ابن مردويه (ت 323 م 416 ق) به اسناد خود از ابوسعيد خدرى، و با سند ديگرى از ابن مسعود.
6 . ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) در تفسير «الكشف و البيان» .
7. حافظ ابونعيم اصفهانى (م 430 ق) در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» .
8 . ابوالحسن واحدى نيشابورى (م 468 ق) در كتاب «اسباب النزول» .(1)
9. حافظ ابوسعيد سجستانى (م 477 ق) در كتاب «الولاية» به چند طريق از ابن عباس نقل كرده است.
10. حافظ حاكم حسكانى ابوالقاسم در كتاب «شواهد التنزيل لقواعد التفصيل و التأويل» به سند خود از كلبى از ابوصالح از ابن عباس و جابر.
11. حافظ ابوالقاسم ابن عساكر شافعى (م 571 ق) به اسناد خود از ابوسعيد خدرى.
12. ابوالفتح نطنزى در كتاب «الخصائص العلوية» به اسناد خود از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام روايت كرده است.
13. ابوعبداللّه فخرالدين رازى شافعى (م 606 ق) در «التفسير الكبير» .(2)
14. ابوسالم نصيبى شافعى (م 652 ق) در كتاب «مطالب السؤول» .(3)
15. حافظ عزالدين رسعنى موصلى حنبلى (ت 589 ق) .
ص: 291
16. شيخ الاسلام ابواسحاق حموينى (م 722 ق) در كتاب «فرائد السمطين» از سه استاد خود: برهان الدين بن عمر حسنى مدنى، مجدالدين عبداللّه بن محمود موصلى و بدرالدين محمد بن محمد بن اسعد بخارى، به اسناد خود از ابوهريره نقل كرده اند.
17. سيد على همدانى (م 786 ق) در كتاب «مودة القربى» از براء بن عازب نقل كرده است.
18. بدرالدين بن عينى حنفى (ت 762 م 855 ق) در كتاب «عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى» به نقل از حافظ واحدى.(1)
4 - ديدگاه وهابيان درباره آيه تبليغ
جاى بسى شگفتى است كه نظريه موافق اهل بيت عليهم السلام درباره سبب نزول آيه تبليغ، تا كنون در منابع اهل سنت زنده مانده است. زيرا اين نظريه پايه هايى را كه قريشيان با كوشش فراوان بنياد نهاده اند تا مسلمانان را در مسئله امامت و خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله قانع كنند، فرو مى ريزد.
و نيز وجود حديث غدير و حديث هاى مربوط به آيه تبليغ و امثال آن ناصبيان را به خشم مى آورد. آنان آرزو داشتند اى كاش هيچ يك از آن احاديث در صحاح و منابع ديگر وجود نمى داشت. آنان به جاى آنكه در پرتو قرآن و نقاط مشترك سنت درباره حديث غدير مباحثه علمى كنند، انواع تهمت ها و ناسزاها را نثار شيعيان و علماى شيعه مى كنند، كه بر اين احاديث دست يافته و از مصادرشان استخراج كرده اند.
شيخ محمد ناصرالدين البانى درباره محفوظ داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله از آزار مردم چنين مى گويد: از رسول خدا صلى الله عليه و آله حفاظت و نگهبانى مى شد، تا اين آيه نازل شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . رسول خدا صلى الله عليه و آله سر خويش را از روزنه بيرون آورد و به محافظان خود فرمود: اى مردم، بر گرديد كه خداوند مرا حفظ خواهد كرد.(2)
ص: 292
ترمذى و ابن جرير طبرى و حاكم نيشابورى اين حديث را از طريق حارث بن عبيد، از سعيد جريرى، از عبداللّه بن شقيق، از عايشه روايت كرده اند.
ترمذى درباره اين حديث گفته است: حديث غريبى است، زيرا با سند ديگرى نيز نقل شده است. اتفاقا از طريق جريرى از عبداللّه بن شقيق نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله تا زمان نزول آيه امر به تبليغ محافظت مى شد. اما در اين طريق روايى هيچ نامى از عايشه نبرده اند.
آنگاه البانى تصريح مى كند كه طريق دوم - كه عايشه در سند آن قرار ندارد - درست تر است. براى آنكه حارث بن عبيد - كه در طريق اول وجود داشت - همان ابوقدامه ايادى است كه متهم به ضعف در حفظ حديث بوده است.
چنانكه حافظ با اشاره به او مى گويد: حارث بن عبيد دروغگو نيست، ولى در ضبط و نقل حديث خطا مى كند. بعضى از كسانى كه ترمذى از آنها نام برده نظر او را درباره حديث فوق نپذيرفته اند. از جمله اسماعيل بن عليه، كه هم ثقه است و هم حافظ. چنانچه ابن جرير طبرى همين روايت را با دو سند از اسماعيل به صورت مرسل نقل كرده است.
البته بايد گفت: حديث اسماعيل در عين مرسله بودن صحيح است. اما نظر حاكم در حديثى كه به عايشه اسناد داده شد، مبنى بر اينكه سند حديث صحيح مى باشد درست نيست، زيرا راوى آن ضعف حافظه دارد و در نقل خطا مى كند.
اگر چه بعضى از بزرگان مانند ذهبى به حديث او عمل كرده باشند. آرى، اصل حديث حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله تا زمان نزول آيه امر به تبليغ و آيه عصمت صحيح است، و شاهد صحت آن هم حديثى است كه ابوهريره نقل كرده است:
هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله در منزلى فرود مى آمد، اصحاب نگاه مى كردند هر درختى كه بزرگ تر و پر سايه تر بود به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دادند تا زير آن استراحت كند، بعد از آن اصحاب هم زير سايه همان درخت فرود مى آمدند. يك وقت كه پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى
ص: 293
نشسته و شمشيرش را به آن آويزان كرده و به خواب رفته بود، مرد باديه نشينى آمد و شمشير را از درخت برداشت و به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد.
او را بيدار كرد و گفت: اى محمد ! در اين شب تاريك چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا. آنگاه خداوند اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
همين روايت را افرادى مانند ابن حبّان در موارد متعدد در كتاب «الصحيح»(1) و ابن كثير به نقل از ابن مردويه در «السيرة النبوية»(2) به دو طريق از حماد بن سلمه روايت كرده اند:
يكى محمد بن عمرو، از ابو سلمه، از حماد، كه اين سند «حسن» مى باشد. دوم ابن كثير شاهد ديگرى از حديث جابر آورده كه ابن ابى حاتم آن را روايت كرده است: حديث مصون ماندن پيامبر صلى الله عليه و آله از آزار مردم، علاوه بر روايت ابوهريره، دو شاهد و مؤيد ديگر نيز دارد، كه از سعيد بن جبير و محمد بن كعب قرظى به صورت مرسل نقل شده اند.
بر خلاف احاديثى كه درباره حفاظت جان پيامبر صلى الله عليه و آله و آيه امر به تبليغ نقل شد، شيعيان عقيده دارند آيه مذكور در روز غدير و درباره على عليه السلام نازل شده است. براى اثبات ادعاى خود به رواياتى متوسل مى شوند كه بيشتر آن روايات يا مرسل هستند يا مبهم و معيوب. از جمله به روايتى از ابوسعيد خدرى تمسك جسته اند كه انتساب روايت به ابوسعيد درست نيست.
چنانكه من (البانى) هم آن را در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» در دريف احاديث ضعيف به شماره 4922 ثبت كرده ام. همچنين احاديث ديگرى كه
ص: 294
عبدالحسين شرف الدين در كتاب «المراجعات» ص 38 بدون هيچ تحقيقى در سند آنها نقل كرده، از نظر من همه آن روايات ضعيف و غير قابل اعتبار مى باشند.
البته عادت او (سيد شرف الدين) همين است. چنانكه در جمع آورى احاديث كتابش نيز بدون تحقيق احاديث ضعيف و قوى را در هم آميخته است، زيرا هدف او فقط جمع آورى و ارائه هر چيزى است كه به گونه اى حقانيت مذهبش را ثابت مى كند. اين عمل بر اساس قاعده «هدف وسيله را توجيه مى كند» انجام گرفته، كه شيعيان بدان معتقد هستند. از اين نويسنده و رواياتى كه نقل مى كند بايد پرهيز كرد.
البته او تنها با تمسك به روايات ضعيف نيست كه در اثبات ادعاى خود مى كوشد، بلكه چيزهايى را به قرّاء نيز نسبت مى دهد، اگر نگويم به آنان نسبت دروغ مى دهد. او در همان كتاب «المراجعات» درباره روايت ابوسعيد سخن نابجا و باطلى گفته است. او مى گويد: اين روايت - يعنى روايتى كه از ابوسعيد نقل مى كند - را عده ديگرى از اهل سنت مانند واحدى نيز نقل كرده اند.
دروغ بودن سخن او از آنجا دانسته مى شود كه حتى افراد مبتدى و تازه كار در علم رجال و حديث مى دانند واحدى از اصحاب (راويان) هيچ يك از سنن مذاهب چهارگانه (سنن دارمى، ترمذى، نسائى و سنن بيهقى) نيست.
او فقط مفسرى است كه با اسنادى كه در دست دارد روايات صحيح و غير صحيح را روايت مى كند، و همين روايت ابوسعيد - كه مورد استناد سيد شرف الدين قرار گرفته - از جمله احاديثى است كه كسى آن را صحيح نمى داند. اما او اين حديث را از سندها و طرق ضعيف و متروكى كه واحدى در كتابش آورده نقل كرده است. چنانكه ما نيز در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» آن را در احاديث ضعيف قرار داديم.
اين عادت هميشگى شيعيان است كه دروغ بستن به اهل سنت را عملاً در كتاب ها و سخنرانى هاى خود جايز و حلال مى دانند. اين در حالى است كه خودشان «تقيه» را حلال و بلكه واجب مى دانند ... .
ص: 295
براى همين است كه شيخ الاسلام ابن تيميه - كه بيشترين شناخت را از آنها دارد - گفته است: شيعيان دروغگوترين فرقه ها و خودخواه ترين اشخاص هستند.
من خود دروغ آنها را در برخى از تأليفاتشان، از جمله تأليفات همين سيد عبدالحسين شرف الدين به طور جدى لمس كرده ام. شاهد اين ادعا همان دروغى است كه از او نقل كردم. علاوه بر آن، خوانندگانش را نيز به توهم كشانده كه اين حديث نزد اهل سنت از مسلّمات است. در حالى كه علت آن را مسكوت گذاشته و از پيش خود ادعا كرده كه طرق روايتى حديثى نيز زياد مى باشد.(1)
اين بود سخنان البانى.
و اما در پاسخ سخنان البانى به او مى گوييم:
تهمت و بدگويى و صدور حكم درباره ديگران و دسته بندى گروه هاى مسلمان را - از جهت اينكه كدام راستگوتر و كدام دروغگوتر هستند - كنار بگذار، زيرا هم در شيعيان و هم اهل سنت انواع انسان ها وجود دارند. البته حكم ناصبى به كلى جداست.
اى البانى، و اى كسى كه ادعاى فقه و حديث دارى ! فراموش نكن كه ابن تيميه كه درباره على بن ابى طالب عليه السلام انصاف به خرج نداده، قطعا نمى تواند با شيعيانش منصفانه بر خورد كند. تو (البانى) خود از على عليه السلام دفاع كرده اى و آنگاه كه ابن تيميه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» را انكار كرد. اين حركت او را ظلم دانستى و محكوم كردى، و خود گفتى حديث غدير حديثى است صحيح، و در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» چندين صفحه درباره آن نوشته اى.
متن نوشته البانى در اثبات صحت حديث غدير بدين قرار است:
حال كه نظر ابن تيميه را دانستى، بدان كه انگيزه اصلى من از سخن گفتن درباره حديث غدير و بيان صحت آن اين است كه ديدم شيخ الاسلام ابن تيميه قسمت اول
ص: 296
حديث را ضعيف شمرده، و قسمت دوم آن را نيز به كلى دروغ دانسته است. به نظر من اين نظر مبالغه اى بيش نيست، مبالغه اى كه نتيجه شتاب او در تضعيف احاديث است، زيرا او پيش از آنكه همه طرق روايتىِ يك حديث را جمع و به دقت بررسى كند، درباره صحت و ضعف آن نظر مى دهد.
اما آنچه شيعيان درباره اين حديث و احاديث مانند آن مى گويند كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرموده: او خليفه پس از من مى باشد، به هيچ عنوان درست نيست. بلكه اين سخن از نوع همان باطل گويى هاى بسيارى است كه واقعيت تاريخى خلاف آن را شهادت مى دهد. براى آنكه اگر فرضا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين سخنى فرموده بود، حتما به دستور ايشان عمل مى شد، زيرا سخن پيامبر صلى الله عليه و آله عين وحى الهى است، و خداوند متعال خلاف وعده خود عمل نمى كند.(1)
البته مشاهده مى كنيم كه خود البانى هم در پايان سخن شتاب گرفته، و خبر تشريعى را به جاى خبر غيبى قرار داده است ! در حالى كه ميان اين دو تفاوت بسيارى است. چرا كه اگر بتوان خبر تشريعى را به جاى خبر غيبى نشاند، اولين نتيجه اش آن است كه حديثى كه خود البانى صحيح شمرده و محكم نموده، نقض شود !
مانند اين سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ؛ اگر قرار باشد سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وحى باشد، اين سخن نيز وحى است. بنا بر اين، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله واجب است على عليه السلام ولىّ و سيد همه مسلمانان باشد، و مسلمانان همچنان كه در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله خاضع و تسليم بودند در برابر او نيز تسليم و مطيع باشند.
ولى همه مى دانيم كه چنين چيزى تحقق نيافت، بلكه در روز دوم و سوم شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه وحى هجوم بردند. حتى تهديد كردند كه اگر از خانه بيرون نيايد و تسليم بيعت با خلافت ابوبكر نشود، خانه را با تمام اهلش مى سوزاند ! ! آنگاه بود كه على عليه السلام را مجبور به بيعت كردند، كه داستانش در منابع تاريخى اسلام معروف است.
ص: 297
بنا بر اين، اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: على عليه السلام خليفه پس از من است، مانند آن است كه مى فرمايد: هر كسى من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است. اگر جمله اول خبر از آينده مى دهد، جمله دوم نيز خبر از تحقق آن در آينده مى دهد. پس چگونه است كه عكس سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق يافت ؟ چرا كه مى بينيم در عمل، به جاى آنكه هر كس پيامبر صلى الله عليه و آله سيد و مولايش بود على صلى الله عليه و آله هم مولاى او باشد، رعيت آمدند و مولاى خود را بر بيعت با خود مجبور نمودند !
آقاى البانى كه طبق مبنى و گفته خود نمى تواند جواب اين اشكال را بدهد. ولى ما در مقام جواب مى گويم:
اولاً: خبر در هر دو حديث خبر تشريعى و بيان تكليف مسلمانان و واجبات آنان است، نه خبر از امور غيبى. تا وقوع غير اين خبر درست نباشد.
ثانيا: آيا خود شما هنگامى كه حديث مربوط به شأن نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را تضعيف مى كردى، همه طرق روايتى آن را جمع كردى و در آن دقت نظر كافى كردى ؟ كه گفتى: اينها احاديثى مرسل و مشكل هستند ! آيا طرق ثعلبى، ابونعيم، واحدى، ابوسعيد سجستانى، حسكانى و نيز سندهاى آنها را ديدى ؟ كه آنگاه دريافته باشى همه آنها ضعيف و مرسل و معيوب هستند.
آيا نگاه كردى كه ببينى در ميان راويان حديث كسى هست كه تو او را قبول ندارى ؟ با تو نيز به همان اشتباهى گرفتار شدى كه پيش از اين ابن تيميه گرفتار شده بود و تو از او انتقاد مى كردى ؟ !
جا دارد البانى و هم عقيده هاى او تفسيرى را كه ما بر آيه تبليغ نوشته ايم ملاحظه كنند، و با دقت طرق روايتى و اسنادى را كه ارائه كرده ايم بررسى كنند. آنگاه با هر معيارى كه خود مى خواهند آن را مورد سنجش قرار دهند، به شرط آنكه تناقض گويى نكنند؛ يعنى آنچه را پيش از اين در كتاب هايشان نوشته اند نقض نكنند.
ص: 298
در اين بررسى جديد راوى يا روايتى را كه پيش از اين قبول داشتند و يا در جاى ديگرى روايتش را قبول كرده اند، صرفا به جهت اينكه فضيلتى از على عليه السلام را بيان مى كند تضعيف نكنند !
در اينجا اسانيد يكى از منابع اهل سنت را كه به چندين طريق تأكيد كرده كه آيه تبليغ درباره حضرت على عليه السلام نازل شده را همراه با بررسى سند و دلالت آن مى آوريم:
عبيداللّه بن عبداللّه بن احمد عامرى قرشى معروف به حافظ ابوالقاسم حاكم حسكانى (م قرن 5 ق) - شاگرد حاكم نيشابورى مؤلف كتاب «مستدرك» - در كتاب «شواهد التنزيل» هفت روايت نقل كرده كه آيه امر به تبليغ و آيه عصمت درباره على عليه السلام نازل شده است. آن روايات عبارت اند از:
ابوعبداللّه دينورى با قرائت حديثى به ما خبر داد و گفت: حديث گفت براى ما احمد بن محمد بن اسحاق (ابراهيم) سنّى و گفت: خبر داد مرا عبدالرحمن بن حمدان و گفت: حديث گفت براى ما محمد بن عثمان عبسى و گفت: حديث گفت براى ما ابراهيم بن محمد بن ميمون و گفت: حديث گفت براى ما على بن عابس بن اعمش از ابى الجحاف (داوود بن ابى عوف) ، از عطيه، از ابوسعيد خدرى كه گفت: آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.
حاكم ابوعبداللّه حافظ جمله اى براى ما نقل كرد و گفت: خبر داد ما را على بن عبدالرحمن بن عيسى دهقان در كوفه و گفت: حسين بن حكم حبرى براى ما حديث گفت؛ و او هم حديث را از حسن بن حسين عرنى روايت مى كرد كه گفته است: حديث گفت براى ما حبان بن على عنزى، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس كه: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره على عليه السلام نازل شده است. به اين صورت كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده شد كه درباره ولايت على عليه السلام تبليغ كن. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. خدايا هر كس على عليه السلام را دوست دارد دوستش بدار، و هر كس با على عليه السلام دشمنى كند دشمنش باش.
ص: 299
همين روايت را جماعتى از مفسران به نقل از حبرى روايت كرده اند، و سبيعى هم در تفسير خود به نقل از حبرى روايت را نقل كرده است. و من (حاكم حسكانى) هم گويا از سبيعى شنيده ام. اما جماعت ديگرى روايت را از كلبى نقل كرده اند. همه طرق روايىِ اين حديث را من (حسكانى) در كتاب خودم «دعاء الهداة الى اداء حق الموالاة» - كه در ده جلد نوشته ام - بررسى نموده ام.
ابوبكر سكرى به ما خبر داد و گفت: ابوعمرو مقرى به ما خبر داد و گفت: حسن بن سفيان به ما خبر داد و گفت: احمد بن ازهر براى من حديثى نقل كرد و گفت: عبدالرحمن بن عمرو بن جبله براى ما نقل حديث كرد و گفت: عمر بن نعيم بن عمر بن قيس ماصر براى ما نقل حديث كرد و گفت: از جد خودم شنيد كه مى گفت: عبداللّه بن اوفى حديثى براى ما نقل كرد و گفت: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله روز غدير خم اين آيه را تلاوت فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .
سپس دست هاى خود را بالا برد، به گونه اى كه سفيدى زير بغل هايش ديده مى شد. آنگاه فرمود: بدانيد هر كس كه من مولايش هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. پروردگارا دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش. سپس فرمود: خدايا، تو خود (بر اين ابلاغ رسالت من) گواه باش.
نسخه اى از اصل روايتى كه شنيده بودم براى عمرو بن محمد بن احمد عدل قرائت مى كردم. او به من خبر داد و گفت: زاهر بن احمد ما را خبر داد و گفت: ابوبكر بن محمد بن يحيى صولى به ما خبر داد و گفت: مغيرة بن محمد براى ما حديثى نقل كرد و گفت: على بن محمد بن سليمان نوفلى گفته است: پدرم برايم گفت: از زياد بن منذر شنيدم كه مى گفت: نزد ابوجعفر محمد بن على (امام باقر عليه السلام) بودم و او براى مردم سخن مى گفت؛ كه عثمان اعشى - كه از اهل بصره بود و از حسن بصرى روايت مى كرد - از جاى خود برخاست و به ابوجعفر گفت: اى پسر رسول خدا، خداوند مرا فدايت كند، حسن بصرى به ما خبر داده اين آيه (امر به تبليغ) در شأن مردى وارد شده، ولى به ما نمى گويد آن مرد كيست.
ص: 300
ابوجعفر گفت: اگر حسن بصرى بخواهد مى گويد كه در شأن چه كسى نازل شده، ولى او مى ترسد. (سبب نزول آيه آن است كه) جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و به ايشان گفت: خداوند به تو امر مى كند كه به مردم نماز بياموزى و آنان را به نماز فرا بخوانى. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آنان را به نماز دعوت كرد. دوباره جبرئيل فرود آمد و گفت: خدايت به تو امر مى كند كه امت خويش را به دادن زكات دعوت كنى. پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب پرداخت زكات را به آنان اعلام كرد.
بار ديگر جبرئيل نازل شد و گفت: خدايت دستور مى دهد كه وجوب روزه را به امتت ابلاغ كن. پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب روزه را براى مردم باز گفت. بار ديگر جبرئيل آمد و گفت: خدايت امر مى كند امت خويش را به وجوب حج آگاه سازى. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مردم را به حج و اعمال و مناسك آن دعوت فرمود.
مرتبه آخر جبرئيل آمد و گفت: پروردگارت امر مى كند همچنان كه امت خويش را به نماز و زكات و روزه و حج دعوت كردى، ولىّ آنان را نيز به آنان بشناسان. تا در انجام اين واجبات، حجت بر آنان تمام شده باشد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پروردگارا، امت من هنوز با فرهنگ و انديشه هاى جاهلى فاصله اى نگرفته اند و تازه به اسلام گرويده اند، و هنوز رقابت و همچشمى در ميانشان وجود دارد.
اگر اينك چنين كارى بكنيم همه آنها به واسطه معرفى ولىّ از اسلام جدا مى شوند، و من از اين بابت بسيار مى ترسم. خداوند اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى اگر ولىّ آنان را به آنان معرفى نكنى رسالت پروردگارت را كامل نكرده اى. «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
وقتى خداوند مصونيت رسولش صلى الله عليه و آله را تضمين كرد و همچنين او را از عدم تكميل رسالتش بيم داد، پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم، هر كس من مولايش هستم، على عليه السلام نيز مولاى او است. خدايا، هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد دوستش بدار، و هر كس با على عليه السلام دشمنى كند دشمنش باش. هر كس
ص: 301
على عليه السلام را يارى كند او را يارى كن. هر كس او را رها و خوار سازد تو خوار و رهايش ساز، و دوست بدار هر كس او را دوست مى دارد، و خشمگين باش با هر كس كه با على عليه السلام دشمنى مى كند.
زياد گويد: در اين لحظه عثمان گفت: در تمام سفر تا بازگشت به شهرم هيچ چيزى بهتر از اين حديث نديدم.
على بن موسى بن اسحاق به نقل از محمد بن مسعود بن محمد حديثى برايم نقل كرد و گفت: سهل بن بحر - كه براى ما نقل حديث مى كرد - گفت: فضل بن شاذان از محمد بن ابى عمير، از عمر بن اذينه، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس و جابر بن عبداللّه براى ما نقل حديث كرد؛ كه اين دو بزرگوار گفته اند: خداوند به محمد صلى الله عليه و آله دستور داد تا على عليه السلام را به ولايت پس از خويش منصوب و به مردم نيز اعلام كند.
اما رسول خدا صلى الله عليه و آله ترسيد كه مبادا مردم بگويند او پسرعمويش را انتخاب كرده، و يا در اين باره او را شماتت كنند و طعنه بزنند، كه خداوند بر او وحى فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت على عليه السلام را در روز غدير اعلام كرد.
محمد بن قاسم بن احمد در تفسير خود گفته است: ابوجعفر محمد بن على فقيه براى ما حديث نقل مى كرد و گفت: پدرم برايم نقل حديث كرد و گفت: سعد بن عبداللّه حديثى براى ما نقل كرد و گفت: احمد بن عبداللّه برقى، از پدرش، از خلف بن عمار اسدى، از ابوالحسن عبدى، از اعمش، از عباية بن ربعى، از عبداللّه بن عباس، از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مى كند، كه آن حضرت درباره معراج فرمود:
من هر پيامبرى كه برانگيختم برايش وزيرى قرار دادم، و تو هم فرستاده خدايى و على عليه السلام هم وزير تو است. ابن عباس گويد: از آنجا كه مردم تازه اسلام آورده بودند و با جاهليت فاصله چندانى نگرفته بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار كوشيد تا مقدارى از ماجراى سفر معراج خود را براى آنان بازگو كند.
ص: 302
بدين ترتيب شش روز گذشت و پيامبر صلى الله عليه و آله نتوانست چيزى برايشان بگويد. آيه نازل شد: «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعضَ ما يوحى إلَيكَ»(1): «مبادا بعضى (از آياتى) را كه به تو وحى شده ابلاغ نكنى» . پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم همچنان تحمل كرد تا روز هجدهم، كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . با نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال دستور داد در ميان مردم ندا دهد تا فردا همگى در غدير خم گرد آيند.
وقتى فردا شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و مردم در غدير گرد آمدند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مرا براى ابلاغ رسالتى به شما مأمور كرد. ولى من نگران شدم و ترسيدم به من اتهام بزنيد و مرا دروغگو بپندارند. از اين رو مأموريتم را ابلاغ نكردم تا آنكه پروردگارم مرا مورد عتاب قرار داد و تهديد به عذاب كرد.
آنگاه دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت، و چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغل هاى هر دو ديده مى شد. سپس فرمود: اى مردم ! خداوند مولاى من و من مولاى شما مى باشم، و هر كس كه من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. خدايا دوست بدار كسى را كه با على عليه السلام دوست باشد، و هر كس با على عليه السلام دشمنى كند دشمنش باش. هر كس على عليه السلام را يارى كند تو يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو او را خوار گردان. پس از اعلام ولايت على عليه السلام آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد.(2)
5 - ديدگاه اهل بيت عليهم السلام درباره آيه تبليغ
در تفسير عياشى از ابوصالح، از ابن عباس و جابر بن عبداللّه نقل مى كند كه گفته اند: خداوند متعال به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمان داد تا على عليه السلام را به رهبرى مردم برگزيند و ولايت او را به آنان ابلاغ كند. پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد كه مردم به او طعنه بزنند و بگويند: هواى پسرعمويش را نگه مى دارد. بنا بر اين، ابلاغ فرمان خدا را به تأخير انداخت. خداوند
ص: 303
هم اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(1)
محمد بن يحيى، از احمد بن محمد و محمد بن حسين، همگى از محمد بن اسماعيل بن بزيع، از منصور بن يونس، از ابى الجارود روايت مى كنند كه گفت: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: خداوند پنج چيز بر بندگانش واجب كرد. اما بندگانش به چهار مورد آن عمل كردند و يكى را وا نهاده اند. گفتم: فدايت شوم آيا آن پنج چيز را به من مى فرماييد ؟
فرمود: اول از آن پنج چيز نماز است. مردم نمى دانستند چگونه بايد نماز بخوانند. جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! زمان نماز را برايشان بگو. دوم چيزى كه خداوند واجب كرد زكات بود؛ جبرئيل گفت: اى محمد، همان گونه كه خبر چگونگى نماز را به آنان دادى، چگونگى پرداخت زكات را نيز برايشان بازگو كن.
سومين بار وجوب روزه نازل شد. پيش از نزول وجوب روزه، هر گاه روز عاشورا مى شد پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به دهكده ها و آبادى هاى اطراف مى فرستاد و اعلام روزه مى كرد، و آنان نيز روزه مى گرفتند. تا آنكه خداوند روزه ماه رمضان را واجب گردانيد، و آن در ميانه ماه هاى شعبان و شوال قرار دارد.
چهارمين واجب حج بود؛ جبرئيل خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: همچنان كه آنان را به نماز و زكات و روزه آشنا و مفيد ساختى، وجوب انجام مناسك حج را نيز به مردم اعلام كن.
پنجمين بار ولايت نازل شد و كمال دين در ولايت على عليه السلام تحقق مى يافت. وقتى ولايت نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: امت من تازه از جاهليت برگشته اند، و اگر بگويم ولايت از آنِ پسرعموى من است، هر كس چيزى خواهد گفت. البته اين را بدون آنكه چيزى بر زبان برانم در دل خود گفتم. ولى آيه نازل شد كه: «يا أيُّهَا الرَسولُ
ص: 304
بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .
با نزول آيه - كه در واقع صدور دستور جديدى بود - رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم ! هر گاه خداوند يكى از پيامبران پيشين را به سوى خود فرا مى خواند، آن پيامبر نداى خداوند را اجابت مى كرد، اگر چه عمرى طولانى كرده باشد. زود است كه من هم از سوى پروردگار خود فرا خوانده شوم و نداى حق را اجابت كنم. هم من و هم شما از اعمال خود سؤال مى شويم. حال شما چه مى گوييد ؟
گفتند: شهادت مى دهيم كه تو رسالت پروردگارت را ابلاغ كردى. امت را نصيحت كردى، و آنچه بر عهده ات بود ادا نمودى. خداوند در اين رسالت، پاداش بهترين پيامبران و فرستاده شدگان را به تو عنايت فرمايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود: پروردگارا شاهد باش. آنگاه فرمود: اى مسلمانان ! اين شخص (اشاره به على عليه السلام) پس از من ولىّ شما خواهد بود. اين مطلب را حاضران به غايبان هم برسانند.
علامه مجلسى در «بحار الانوار» مى گويد: از جمله دعاهاى روز غدير دعايى است كه محمد بن على طرازى در كتاب خود آورده است. آن دعا را ما به سند خود - كه به عبداللّه بن جعفر حميرى مى رسيد - روايت كرده ايم. حميرى گفته است: هارون بن مسلم، از ابوالحسن ليثى، از ابوعبداللّه جعفر بن محمد (امام صادق عليه السلام) . براى ما روايت كرد كه آن حضرت به عده اى از شيعيان و دوستدارانش - كه به حضورش رسيده بودند - فرمود: آيا مى دانيد روزى كه خداوند اسلام را قدرت و قوت بخشيد، نشانه هاى دين را آشكار ساخت و براى همه ما و شيعيان و دوستانمان عيد قرار داد چه روزى است ؟
آنان گفتند: خدا و رسولش و فرزند رسولش داناتر اند. اى مولاى ما، آيا آن روز روز فطر است ؟ فرمود: نه. گفتند: آيا روز عيد قربان است ؟ فرمود: نه. عيد فطر و
ص: 305
قربان روزهاى بزرگ و شريفى هستند، اما روز روشنايى و استحكام دين از آن دو روز گرامى تر است. آن روز هجدهم ذى الحجه مى باشد؛ يعنى زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشت و به غدير خم رسيد. خداوند عزوجل به جبرئيل فرمان داد تا هنگام اقامه نماز بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آيد، و به او بگويد كه براى اعلام ولايت اميرالمومنين عليه السلام قيام كند و او را پيشوا و خليفه مردم پس از خود نصب كند.
جبرئيل هم به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى حبيب من محمد ! خداوند بر تو سلام مى كند و مى گويد: امروز براى اعلام ولايت على عليه السلام اقدام كن، تا مردم پس از تو به او مراجعه كنند، و على عليه السلام بر آنان همانند تو هادى و راهنما باشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به جبرئيل فرمود: دوست من جبرئيل ! مى ترسم اگر اصحاب من على عليه السلام را پيش روى خويش ببيند، عقائدشان تغيير كند و آنچه در دل دارند بيرون بريزند.
سپس جبرئيل از حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله عروج كرد. اما هنوز ساعتى نگذشته بود كه باز فرود آمد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
با نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه ترس و نگرانى سراسر وجودش را گرفته بود و از شدت گرما پاهايش مى سوختند، دستور داد مكان تجمع را تميز كنند و خارهايى كه زير چادر و درختان بود در يك جا جمع كنند. آنگاه منادى را براى اقامه نماز جماعت به سوى مردم فرستاد. با صداى مؤذن مسلمانان جمع شدند. از جمله كسانى كه در آن جمع حضور داشتند ابوبكر و عمر و عثمان و ديگر مهاجران و انصار بودند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ايراد خطابه برخاست و درباره جايگاه ولايت سخن گفت و همه مردم را به پيروى از ولايت ملزم نمود. آنگاه به آنان گفت: اين دستورى از جانب خداوند است.(1)
ص: 306
قاضى نعمان مغربى در كتاب «دعائم الاسلام» مى گويد: از ابوجعفر محمد بن على عليه السلام روايتى به ما رسيده كه مردى به آن حضرت گفت: اى پسر رسول خدا، حسن بصرى به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله حديثى براى ما نقل كرد؛ كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: خداوند به من مأموريتى داد كه درباره ابلاغ آن دچار نگرانى شدم و ترسيدم مردم مرا تكذيب كنند. ولى خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن را ابلاغ نكنم عذابم خواهد كرد.
امام باقر عليه السلام به آن مرد فرمود: آيا حسن بصرى به شما گفت كه منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از آن رسالت و مأموريت چه بود ؟ مرد گفت: نه. امام فرمود: به خدا سوگند او مى داند آن رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله چه بود، ولى عمدا آن را پنهان مى كند. مرد گفت: اى پسر رسول خدا ! فدايت شوم، آن رسالت چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: خداوند در كتابش قرآن به مؤمنان فرمان داد نماز بخوانند. آنان ندانستند نماز چيست و چگونه خوانده مى شود. خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد براى مردم بگويد كه چگونه نماز بخوانند. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تمام واجبات نماز را همراه شرح كامل برايشان بيان كرد.
پس از آن خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد تا وجوب پرداخت زكات را به آنان بگويد. باز هم آنان ندانستند زكات چيست. در نتيجه پيامبر صلى الله عليه و آله برايشان توضيح داد كه زكات به سهمى گفته مى شود كه از طلا و نقره، شتر، گاو، گوسفند، و زراعت گرفته مى شود. رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچ حكمى از احكام زكات را ناگفته نگذاشت.
بعد از زكات، خداوند روزه را بر مؤمنان واجب كرد. آنان نمى دانستند روزه چيست و چگونه بايد روزه بگيرند. باز هم رسول خدا صلى الله عليه و آله برايشان توضيح داد، و همچنين برايشان گفت كه در حال روزه از چه چيزهايى بايد پرهيز كنند.
سپس خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمان وجوب حج را نازل كرد، و به ايشان دستور داد چگونگى انجام مناسك حج را براى مؤمنان بيان كند. به گونه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در همان سال، تمام اعمال حج را برايشان بيان كرد.
ص: 307
پس از وجوب نماز و روزه و زكات و حج، خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را مأمور به ابلاغ ولايت كرد و فرمود: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ»(1): «ولىّ شما تنها خدا و رسولش و آن مؤمنانى هستند كه نماز به پا داشته و در حال ركوع به فقيران زكات مى دهند» .
از اينجا بود كه خداوند ولايت واليان امر را واجب كرد. اما مؤمنان نمى دانستند ولايت امر چيست. خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد معناى ولايت را برايشان توضيح دهد.
وقتى اين فرمان خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، نگرانى و ترس وجودش را فرا گرفت؛ از آن ترسيد كه مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند. لذا سينه اش تنگ شد و امر را به خداوند واگذار كرد. خدا نيز وحى كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغ امر خدا پايدار و مصمم شد، و در روز غدير خم اقدام به اعلام ولايت على بن ابى طالب عليه السلام كرد؛ در يك اجتماع بزرگ، على عليه السلام را به عنوان امام و خليفه پس از خود معرفى كرد، و دستور داد حاضران به غائبان هم برسانند.
در آن زمان، واجبات يكى پس از ديگرى نازل مى شد؛ يعنى نخست يك واجب نازل مى شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آن را تبيين مى كرد و مردم هم آن را مى پذيرفتند و مى آموختند. سپس واجب ديگرى نازل مى شد. اما ولايت آخرين واجبى بود كه نازل شد، و پس از نزول ولايت خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را نازل كرد.
ابوجعفر امام باقر عليه السلام فرمود: مفهوم آيه اكمال دين آن است كه خداوند مى فرمايد: پس از ولايت ديگر هيچ واجبى را بر شما نازل نخواهم كرد، زيرا واجبات شما را كامل كرده ام.
ص: 308
همچنين روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما رسيده كه آن حضرت فرمود: به همه آنان كه به خدا ايمان آورده و رسالت مرا قبول كرده اند سفارش مى كنم كه ولايت على عليه السلام را بپذيرند، زيرا ولايت على عليه السلام ولايت من است، و ولايت على صلى الله عليه و آله امرى است كه خداوند مرا به ابلاغ آن مأمور كرد، و عهدى است كه بر عهده من گذاشت و به من فرمان داد تا ولايتش را به شما ابلاغ كنم.(1)
قاضى نعمان مغربى در كتاب ديگرش «شرح الاخبار» روايتى نقل مى كند كه تقريبا شبيه همين روايت «دعائم الاسلام» است. او نوشته است: پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ ولايت شد، به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل ! امت من به تازگى از جاهليت به اسلام پيوسته اند. مى ترسم دوباره به همان عقائد پيشين خود باز گردند. اين نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله سبب شد خداوند اين آيه را نازل كند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى عَلىٍّ عليه السلام «فَإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
وقتى اين فرمان الهى رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله چاره اى نديد جز آنكه مردم را در غدير خم گرد هم آورد، و فرمود: اى مردم، خداوند مرا مأمور كرده تا موضوعى را به شما ابلاغ كنم. اما من به دليل نگرانى كه داشتم به شما چيزى نگفتم، ولى خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن مأموريت را انجام ندهم و آن موضوع را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آيا شما مى دانيد كه خداوند مولاى من و من مولا و ولىّ مسلمانان هستم و از جانشان به آنان نزديك ترم ؟ گفتند: آرى چنين است.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و او را از جا بلند كرد، و با دست خود دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او است. هر كس من ولىّ او مى باشم اين على عليه السلام نيز ولىّ او است. بار خدايا، هر كس او را دوست مى دارد دوستش بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس على عليه السلام را يارى كند تو يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو خوار و رهايش كن، و هر جا و هر گونه كه او باشد حق را همان جا قرار ده.
ص: 309
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: بنا بر اين، ولايت على عليه السلام بر همه مسلمانان از مرد و زن واجب مى باشد.
اين روايت در تفسير عياشى نيز با همين عبارات وارد شده است: راوى گويد: در ابطح (مكه) نزد ابوجعفر محمد بن على (امام باقر عليه السلام) بودم، در حالى كه آن حضرت براى مردم سخن مى گفت. مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى به نقل از حسن بصرى همين عبارات اين روايت را نقل كرد ... .
6 - نكاتى درباره ديدگاه هاى مخالفان
نكته اول
بخارى درباره آيه تبليغ در صحيح خود دو باب باز كرده است؛ اولى در جلد 5 صفحه 88 ، كه در آن حديثى از عايشه درباره تبليغ و عدم كتمان روايت كرده است. دومين باب هم در جلد 8 صفحه 9 مى باشد، كه در آن از زهرى درباره تبليغ نقل كرده است. همچنين دو روايت ديگر كه در برگيرنده معنى آيه تبليغ مى باشند در جلد 6 صفحه 50 و جلد 8 صفحه 210 وارد كرده است. در صحيح مسلم جلد 1 صفحه 110 نيز درباره تبليغ رسالت روايتى از عايشه نقل شده است.
با آنكه بخارى و مسلم چنين رواياتى درباره تبليغ نقل كرده اند، اما نه خود اين دو محدث و نه ديگر صاحبان صحاج (نويسندگان جوامع روايى اهل سنت) درباره تفسير آيه تبليغ روايتى نقل نكرده اند ! به جز روايت ترمذى درباره حفاظت از جان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، كه آن هم گفته: اين حديث غريب مى باشد.
به نظر مى رسد كه اگر روايتى در صحاح نقل نشده باشاد دليل بر ضعف روايت نيست، بلكه چه بسيار روايات صحيحى كه در هيچ يك از صحاح نقل نشده، و چه بسيار احاديثى كه در صحاح روايت شده ولى علماى علم رجال درباره جرح و تعديل آنها علل بسيارى ذكر كرده و آن را ضعيف شمرده اند. اما مى خواهيم بگوييم صاحبان صحاح، بسيار مايلند كه به هر طريق شده مذهب اهل بيت عليهم السلام را رد كنند !
ص: 310
اين در حالى است كه آنان به خوبى مى دانند كه اين آيه از جمله آياتى است كه اهل بيت عليهم السلام و شيعيانشان با تمسك به آن بر مذهب خود استدلال مى كنند. اگر اصحاب صحاح رواياتى قوى در ردّ آن مى يافتند، آن قدر آن را روايت و تكرار مى كردند تا آنكه روايات شيعه بدون معارض باقى نماند.
از همين جا در مى يابيم علت آنكه صاحبان صحاح روايات شيعيان و يا روايات مربوط به آيه تبليغ را رها كرده و نقل نمى كنند، هرگز به دليل ضعف سند اينگونه روايات نيست. بلكه حتى متن آنها را نيز ضعيف نيافتند، و اشكال مختلف آن را معارض نديدند، و بر هيچ يك از روايات اشكالى وارد نبود. از اين رو ناچار شدند روايات شيعه و روايات موافق شيعه را - كه از سوى برخى اهل سنت نقل شده - رد نكنند.
نكته دوم
رواياتى كه اهل سنت درباره تاريخ نزول آيه نقل كرده اند مدت 23 سال را در بر مى گيرد. مدت زمانى كه برابر با كل مدت رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى باشد. ولى با كمال تعجب، هيچ يك از روايات آنان مربوط به حجة الوداع - كه سوره مائده در آن نازل شده - نمى باشد.
همين امر خود شك آدمى را بر مى انگيزاند كه غرض از آن همه گستردگى زمانى روايات و اينكه فقط همان مدت كوتاه استثناء شده، فرار از يك دوره تاريخى است كه سوره در آن نازل شده است.
نكته سوم
در منابع ما شيعيان، به طور جزم و يقين فقط يك سبب نزول و يك تاريخ نزول براى آيه تعيين شده است. اما در منابع اهل سنت اسباب نزول آيه متعدد، تاريخ نزول متناقض و علمايشان نيز درباره شأن نزول و تاريخ نزول آيه در شك و حيرت اند، و حتى در ميان رواياتى كه نقل كرده اند رواياتى هم به چشم مى خورد كه موافق نظريه اهل بيت عليهم السلام است. اگر چه خلفاى قريش چنين رواياتى را قبول ندارند.
ص: 311
هر گاه با آيه اى از كتاب خدا مواجه شويم كه همه مسلمانان درباره تاريخ و سبب نزول آن اتفاق نظر داشته باشند كه اهل بيت عليهم السلام نيز در اين اتفاق نظر شركت داشته باشند، و از سوى ديگر عده اى اسباب و تاريخ نزول مختلف و متعارضى بيان كنند، آن نظرى كه اتفاق نظر و اجماع روى آن صورت گرفته قوى تر و سزاوارتر به پيروى است.
7 - ارزيابى نظريه هاى مخالف اهل بيت عليهم السلام
اشاره
مسائلى در آيه تبليغ مطرح است كه براى شناخت دقيق اسباب نزول آيه به ناگزير بايد آنها را مشخص و معين كرد:
مورد اول: مأموريت پيامبر صلى الله عليه و آله
معنى درست آيه شريفه تنها در صورتى به دست مى آيد كه كلمه «أُنزِلَ» را به ماضى (گذشته) حقيقى برگردانيم. چرا كه آيه مى گويد: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» : آنچه بر تو نازل شده است برسان. اما آيه نگفته: بَلِّغ ما سَوفَ يُنزَلُ إلَيكَ: چيزى كه بر تو نازل مى شود برسان. مفهوم اين جمله آن است كه:
اولاً: فعل «أُنزِلَ» در ماضى حقيقى ظهور دارد، و هيچ قرينه اى هم نيست كه بتوان آن را براى آينده به كار برد. بلكه با توجه به اينكه اين كلمه بسيار زياد هم در قرآن به كار رفته، در هيچ موردى ديده نشده به معنى نزول آيه در آينده باشد.
ثانيا: آيه امر به تبليغ در ماه هاى پايانى نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است. حال اگر فعل «اُنزل» را در آينده به كار ببريم، معناى آيه مى شود: اگر چيزى را كه در آينده و در ماه هاى باقى مانده پيامبرى ات بر تو نازل مى كنيم به مردم ابلاغ نكنى، هرگز رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى. اين معنايى است كه نه هيچ روايتى بر اساس آن وارد شده، و نه هيچ يك از علماى شيعه و اهل سنت به آن قائل شده اند.
حال كه معلوم شد لفظ «أُنزِلَ إلَيكَ» را بايد در معناى ماضى حقيقى به كار ببريم، همچنين دانسته مى شود كه خداوند امر بسيار مهمى را بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل و او را
ص: 312
مأمور به ابلاغ آن كرده بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در اين انديشه بود كه پذيرش چنين امرى براى مردم سنگين خواهد بود. از اين رو در اين انديشه بود كه چگونه چنين امر مهمى را به آنان ابلاغ كند، كه آيه شريفه نازل شد تا به ايشان بگويد: اى پيامبر، در اجراى فرمان خدا درنگ مكن، و درباره موضع مردم - كه ايمان مى آورند يا كافر مى شوند - نگران نباش. ما اين اطمينان را به تو مى دهيم كه آنان هرگز كافر نخواهند شد، و ما تو را از آزار آنان حفظ خواهيم كرد. اين تفسير اهل بيت عليهم السلام از آيه و تفسيرى است كه سنيّانِ موافق اهل بيت عليهم السلام ارائه داده اند.
مورد دوم: صحت شرط و مشروط در تبليغ
در مسئله اول گفتيم كه معنى ندارد بگويى: فلانى ! نامه هايى كه در آينده به تو مى دهم برايم به مقصد برسان، و اگر اين كار را نكنى نامه هايم را نرسانده اى. زيرا روشن است كه اگر او اين كار را نكند نامه هايت را نمى رساند. مثل اينكه شاعرى مى گويد: بعد از كوشش بسيار بگو آب همان آب است !
البته در يك صورت مى توانيم به كسى بگوييم: نامه ام را برسان، كه از نامه اى مشخص و نوشته شده يا نامه مشخصى كه نوشته مى شود سخن به ميان آيد. مثلاً بگويى: اين نامه واقعا مهم و ضرورى است. اگر آن را نرسانى انگار هيچ يك از نامه هاى مرا نرسانده اى.
صاحب تفسير «الميزان» مى گويد: هر گونه كه آيه را نگاه كنيم مى بينيم كلام يك كلام تهديد آميز است. در حقيقت اين تهديد براى بيان اهميت حكم صادره است، زيرا اگر پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را به مردم نرساند و يا حق اين امر مهم ادا نشود، مانند آن است كه حق هيچ يك از اجزاى دين ادا نشده است.
پس جمله «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ» جمله شرطيه اى است كه تركيب و سياقش براى بيان اهميت و تأثيرِ بود و نبود شرط است، و اينكه بود و نبود جزا هم متفرّع بر بود و نبود شرط است. در حقيقت، اين جمله شرطيه - كه صورتا شرطيه است - در واقع شرطيه نيست، زيرا جمله شرطيه در محاورات مردم معمولاً وقتى به كار مى رود
ص: 313
كه تحقق جزا مجهول باشد به جهت جهل به تحقق شرط. و چون در جمله شرطيه مورد بحث - يعنى «إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ» - نمى توان به خداى تعالى نسبت جهل داد، از اين رو اگر مى بينيم جمله به صورت شرطيه بيان شده، مى دانيم كه در حقيقت شرطيه نيست.
علاوه بر آنكه ساحت مقدس رسول اللّه صلى الله عليه و آله منزه است از اينكه خداى تعالى - و لو به صورت شرطيه و اگر - نسبت مخالفت و نافرمانى و ترك تبليغ به او بدهد.(1)
مورد سوم: چگونگى خوف پيامبر صلى الله عليه و آله
در اينجا ناگزير به بيان اين مطلب هستيم كه نگرانى و ترس پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر انجام درست مأموريتش بود، نه آنكه نگران جان خويش از قتل و اذيت باشد. زيرا نيروى عصمت و تقوا و شجاعتى كه آن حضرت داشت مانع از نگرانى هاى شخصى حضرتش مى شد.
به علاوه خداوند متعال در آغاز بعثت به ايشان يادآور شده بود كه مسئوليت سنگينى بر عهده خواهد داشت، و طبعا عواقب و تبعات بزرگى نيز به دنبال دارد. از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله خود را براى رويارويى با همه اين مسائل آماده كرده بود. بنا بر اين، معنى ندارد كه گفته شود پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى يا مأموريتى را از آغاز بعثت دريافت كرده، و تا اواسط يا اواخر نبوت خود از اعلام و ابلاغ آن كندى يا امتناع كرده است ! تا حدى كه خداوند او را تهديد كند، و از طرفى هم مطمئن ساخته و آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را ابلاغ كرده باشد.
از آنچه گفتيم روشن شد كه ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از اصل رسالت در عصر نزول آيه و نگرانى از ارتداد امت و قبول نكردن امامت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ايشان بود.
مورد چهارم: منظور از الناس (مردم) چه كسانى هستند ؟
فخر رازى در تفسير آيه شريفه، وقتى به كلمه «الناس» مى رسد مى گويد: بدان كه
ص: 314
مراد از مردم در اينجا كفار هستند. به دليل آنكه در ادامه آيه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «خداوند قوم كافران را هدايت نمى كند» ؛ يعنى آنان به نيت ها و اهداف خود - كه تكذيب و آزار رسول خدا صلى الله عليه و آله است - نمى رسند.(1)
ما در پاسخ فخر رازى مى گوييم: نمى توان اين نظر را قبول كرد، زيرا متن آيه عصمت (محفوظ داشتن) از مردم را بيان مى كند، و «مردم» هم يك لفظ عام است كه هم كفار و هم مسلمانان را شامل مى شود. پس معنى ندارد كه فقط درباره كفار به كار برده شود.
فخر رازى گمان مى كند آنان كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از ايشان مصون داشته كسانى هستند كه خداوند آنان را هدايت نمى كند. با اين گمان، آيه را چنين معنى مى كند: اى پيامبر خداوند تو را از آزار كفار حفظ خواهد كرد، و هرگز كافران را هدايت نمى كند. ولى اين يك برداشت و تصوير اشتباه است، زيرا به صورت هاى گوناگونى مى توان عدم هدايت كفار را به آيه ربط داد. مانند:
يك. خداوند تو را از آزار مردم حفظ مى كند، و هر كس را كه قصد اذيت تو را داشت به جهت آنكه كافر است هدايت نخواهد كرد.
دو. اى پيامبر ! تو ابلاغ كن، خداوند تو را از مردم محفوظ مى دارد، و هر كس از آنچه تو ابلاغ كنى روى بگرداند كافر است، و خدا هم او را هدايت نخواهد كرد. چنانكه بخارى نيز آيه را شبيه همين معنى تفسير كرده و مى گويد: ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همه امت من وارد بهشت مى شوند، به جز كسانى كه ابا كردند و روى گرداندند ! گفتند: يا رسول اللّه، چه كسى روى مى گرداند ؟ فرمود: هر كس از من اطاعت كند داخل بهشت مى شود، و هر كس از من نافرمانى كند قطعا روى گردان شده است.(2)
ص: 315
بنا بر اين، استعمال كلمه ناس (مردم) مطابق اطلاق و شمولش براى همه مردم، با منبع اذيت و خطرى كه متوجه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود مناسب تر مى باشد. زيرا منبع خطر تنها به كفار محدود نمى شد، بلكه منافقان امت نيز خود منشأ خطراتى بودند. بلكه شايد بتوان گفت - با توجه به نشانه هايى كه از منافقان مى شناسيم - در هنگام نزول آيه تنها منبع خطر عليه پيامبر صلى الله عليه و آله همان منافقان بوده اند. ولى فخر رازى مى خواهد مذمت و سرزنش آيه را از منافقان دور كند، و همچنين فرمان الهى آيه را از تبليغ ولايت اميرالمومنين عليه السلام جدا سازد.
مورد پنجم: معناى عصمت (محفوظ داشتن) از مردم
از آنچه تا كنون گفته ايم اين مسئله روشن شده است كه عصمت الهى مورد اشاره آيه، قطعا بايد با خوفى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم دارد متناسب باشد. بر اين اساس، منظور از محفوظ داشتن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن است كه او را از طعنه و تهمت به اينكه نبوتش واقعيت ندارد، او در پى هواخواهى و حمايت و تعيين جانشين از خاندان خود است، محفوظ مى دارد.
چنانكه از ايرادهاى معروف قريشيان اين بود كه محمد صلى الله عليه و آله مى خواهد نبوت و خلافت، هر دو را براى بنى هاشم حفظ كند و ديگر قبايل قريش را از مشاركت در حكومت محروم كند. چنان بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض و انتقاد مى كردند كه گويا پيامبر صلى الله عليه و آله مالك نبوت و امامت بود، و از جيب خود مقام امامت مى بخشيد. اين است معناى متناسب با خوف پيامبر صلى الله عليه و آله و اينكه او با خود مى انديشيد كه اگر ولايت على عليه السلام را ابلاغ كند چه حوادثى رخ خواهد داد !
آن نويد مصونيتى كه در آيه داده شد، نويد حفظ نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله نزد قريش بود، نه نويد حفاظت از كشته شدن و مجروح شدن و آزار ديدن، كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام در صدد القاى آن مى باشند. همچنين از اين جهت بود كه پس از نزول آيه، در نحوه نگهبانى و حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به قبل هيچگونه تغييرى داده نشد و خطرات و آزارها اگر چه زياد شد ولى تغيير نكرد.
ص: 316
كمترين چيزى كه از معناى عصمت در آيه به دست مى آيد اين است كه خداوند مى خواست نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله را در ميان امتش حفظ كند.
اگر چه اجراى فرمان هاى او براى آنان سخت و سنگين بود و تصميم بر مخالفت ايشان گرفته بودند. در هر صورت، غرض بقاى نبوت و اتمام حجت از سوى پروردگار بود.
اينكه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را از طعنه ها و اتهامات مخالفان محفوظ داشت و همچنين بقاى نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله را تضمين كرد، غير از عصمت الهى اصيل پيامبر صلى الله عليه و آله در كردار و گفتار و اعمال او است.(1)
خداوند همچنان كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وعده داده بود كه او را از آزار اتهامات مردم حفظ خواهد كرد، همچنان نيز به وعده اش به پيامبر صلى الله عليه و آله وفا كرد. چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير خلافت حضرت على عليه السلام و عترت خود را اعلام كرد، و دستور داد خيمه اى براى حضرت على عليه السلام نصب شود و مؤمنان او را به ولايت الهى - كه بر آنان پيدا كرده - تبريك گويند.
همه اين امور انجام شد، و هيچ كس در نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله خدشه اى وارد نكرد.
اما همين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چشم از جهان فرو بست، هر چه مى خواستند كردند، و نه تنها على عليه السلام و عترت پيامبر صلى الله عليه و آله را محروم كردند، بلكه خانه آنان را نيز به آتش كشيدند، و آنان را مجبور كردند تا با يار قريشى شان بيعت كنند.
8 - دو مسئله درباره مصونيت از مردم
اشاره
دو مسئله درباره آيه شريفه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» مطرح است، كه در اينجا به طور خلاصه به آنها اشاره مى شود:
ص: 317
مسئله اول: جنگ على عليه السلام براى ولايت خود با تمسك به آيه تبليغ
همه مسلمانان شهادت مى دهند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تمام مأموريت هاى پروردگارش را ابلاغ كرد. به نصيحت امت پرداخت، و مشكلاتى بيش از همه پيامبران پيشين تحمل كرد.
ولى در منابع اهل سنت تهمتى به شيعيان زده اند؛ مبنى بر اينكه شيعيان قائل هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برخى از مسائل دين را پنهان نگه داشت و به امت ابلاغ نكرد. استدلالشان هم آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» است. نمونه هايى از كسانى كه اين تهمت را به شيعيان نسبت داده اند عبارتند از:
قرطبى - كه مفسر معروفى است - مى گويد: هر كس بگويد محمد صلى الله عليه و آله چيزى از وحى را كتمان كرده، به تحقيق بر خدا دروغ بسته است. زيرا خداوند مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . خداوند روى رافضى ها (شيعيان) را زشت گرداند كه گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله بخشى از وحيى كه به ايشان نازل شده را براى مردم بيان نكرد، در حالى كه مردم به آن نيازمند بودند.(1)
قسطلانى در كتاب «ارشاد السارى» چنين مى نويسد: «راغب به نقل از طيبى گويد: اگر گفته شود خداوند چگونه به پيامبرش صلى الله عليه و آله گفت كه اگر چنين كارى نكنى اصلاً رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى. اين عبارت بدان معنى است كه اگر ابلاغ نكنى ابلاغ نكرده اى.(2)
در پاسخ گفته مى شود: معنايش آن است كه اگر تمام آنچه را كه به سوى تو نازل شده ابلاغ نكنى، در حكم كسى هستى كه گويا اصلاً هيچ چيزى از احكام و مأموريت هاى خدا را ابلاغ نكرده اى، بر خلاف شيعيان كه گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله از روى تقيه برخى مسائل را پنهان كرد و بيان نكرد.(3)
ص: 318
ظاهرا داستان اين تهمت و آن بيت شعرى كه در آن است، مجموعا حديث عايشه باشد كه گفت: هر كس گمان كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى از كتاب خدا را كتمان كرده، دروغ بسيار بزرگى بر خدا بسته است.
اين روايت را بسيار نقل كرده اند، و مقصودشان نيز محكوم كردن على عليه السلام و تكذيب و تخريب شخصيت ايشان بود. زيرا على عليه السلام همواره مى فرمود: من وارث علم پيامبر صلى الله عليه و آله هستم، و به جز قرآن حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و تمام مواريث او نزد من است.
همچنين مى فرمود: جامع علومى كه مردم به آن نيازمندند، حتى ارش جراحت (حكم ديه و غرامت صدمات و زخم ها) نزد من است.
و نيز آن حضرت مى فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله از تمام حوادثى كه پس از او واقع مى شود، حتى هجوم به خانه من و آتش زدن آن و مجبور كردن من به بيعت را به من خبر داد، و براى هر يك از اين حوادث دستورات به خصوصى به من داده است.
ما شيعيان همه اين مطالب را قبول داريم. هم منابع ما، و هم منابع اهل سنت سرشار است از مطالبى درباره جايگاه و شخصيت حضرت على عليه السلام و نزديكى و جايگاه ويژه آن حضرت نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و شهادت هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حق حضرت على عليه السلام داده است. موارد متعددى كه كه هر انسان آزاده و منصفى يقين مى كند به اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله از جانب خدا مأموريت داشت تا با ويژگى خاصى حضرت على عليه السلام را تربيت كند و علمش را نزد او به وديعت بگذارد. البته به موازات اين عنايات ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله، خداوند نيز صفات و شايستگى هايى را به حضرت على عليه السلام الهام كرده بود.
ما شيعيان همچنين معتقديم حضرت على عليه السلام طاهر و مطهّر (پاك و پاكيزه) است، و هر چه مى گويد - و لو آنكه به نفع شخص خود و خانواده اش شهادت دهد - راست مى گويد، و راستگويى او نيز تصديق شده است.
سيوطى عالم بزرگ اهل سنت در كتاب «الدرّ المنثور» مى گويد: ابن جرير، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابن عساكر و ابن نجارى از بريده روايت كرده اند كه گفت:
ص: 319
رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضرت على عليه السلام فرمود: خداوند به من فرمان داده تا به تو نزديك شوم نه دور، و به تو بياموزم و تو نيز حفظ كنى، و حق تو است كه آموزه هايم را حفظ كنى. در اين حال اين آيه نازل شد: «وَ تَعيَها أُذُنٌ واعيَةٌ» : «و تنها گوش شنواى هوشمندان اين (پند و تذكر) را توان شنيدن دارد» .(1)
سيوطى پس از نقل اين روايت، روايت ديگرى از ابونعيم در كتاب «حلية الاولياء» نقل مى كند كه مضمون آن چنين است: پس اى على تو گوش هاى شنوايى براى علم من مى باشى.
آنجا كه حذيفة بن يمان كه خود از پيروان حضرت على عليه السلام به شمار مى رود رازدار پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، قطعا حضرت على عليه السلام خود صاحب همه اسرار و علم پيامبر صلى الله عليه و آله خواهد بود. همه راويان و علماى شيعه و اهل سنت روايت كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حضرت على عليه السلام پيمان گرفت تا پس از او براى تفسير و تأويل قرآن بجنگد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن حضرت خبر داد كه در اين راه با ناكثين، مارقين و قاسطين خواهد جنگيد.(2)
ظاهرا توصيه هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره حضرت على عليه السلام در زمان حيات آن حضرت نيز معروف بود. از جمله وصيتى است كه مظلوميت حضرت على عليه السلام را بيان و حجت را بر مردم تمام مى كند؛ كه حضرت على عليه السلام به خاطر خلافت با آنان نخواهد جنگيد. اگر مخالفان حضرت اين مسائل را نمى دانستند، هرگز جرأت نمى كردند با بيست يا پنجاه مرد مسلح در آن حضرت به او حمله كنند. با زور وارد
ص: 320
خانه اش شوند و آنگاه او را به بند بكشند و با حمايل شمشير حضرتش را به سوى بيعت بكشانند ! !
اين همه در حالى بود كه امير المؤمنين عليه السلام معجزه و اسطوره شجاعت و قدرت بود. بيشتر آنهايى كه به خانه حضرت حمله كردند، به ترس و فرار از چندين جنگ معروف بودند. اگر حضرت على عليه السلام شمشير خود (ذوالفقار) را مى كشيد، نه تنها آن عده مهاجم، كه هيچ كس جرأت رويارويى اش را نداشت. اما آنان مطمئن بودند كه حتى اگر حضرت فاطمه عليهاالسلام را كتك بزنند و طفل در رحمش را سقط كنند، حضرت على عليه السلام به خاطر اطاعت از وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله از غيرت و شجاعت خود استفاده نمى كند و هرگز دست به شمشير نخواهد برد.
در نتيجه خلافت قريشى، سخن حضرت على عليه السلام را به اينكه مواريث و علم پيامبر صلى الله عليه و آله نزد او است نشنيده گرفتند، و حتى اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى از علم يا وقف و يا مال براى خاندانش به ارث گذاشته باشد نفى كردند. به همين جهت بود كه ابوبكر فدك را مصادره كرد. منطقه اى كه پس از نزول آيه «وَ آتِ ذَا القُربى حَقَّهُ» : «حق خويشان نزديك خويش را بده» .(1) پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن را به دخترش فاطمه عليهاالسلام بخشيد.
سلطه قريشى به اين حد نيز اكتفا نكرد، بلكه آن قدر سخنان حضرت على عليه السلام را ناديده گرفتند. تا جايى كه كوشيدند تا از آيه امر به تبليغ - يعنى «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - نيز سوء استفاده كند ! از اين رو گفتند: هر كس بگويد پيامبر صلى الله عليه و آله امور و احكامى را به تنهايى به او ابلاغ كرده و به امت ابلاغ نكرده است، پيامبر صلى الله عليه و آله را متهم كرده به اينكه در تبليغ دين به امت كوتاهى كرده است، و اين اتهام به نوعى تكفير رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد !
سخنى كه از عايشه نقل كرديم نيز سخن سلطه قريشى در ردّ گفتار حضرت على عليه السلام است. بخارى در صحيح خود بابى دارد به نام «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ
ص: 321
مِن رَبِّكَ» . در آن باب از عايشه روايت كرده كه گفت: هر كس براى تو گفت كه محمد صلى الله عليه و آله چيزى از آنچه بر او نازل شده را پنهان كرده و به مردم ابلاغ نكرده، به يقين دروغ گفته است. زيرا خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمود: «اى رسول (ما) آنچه از سوى خدا بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن» .(1)
اينگونه موضع گيرىِ سلطه قريشى دو نوع مغالطه ايجاد مى كند:
يكى توسعه معنى مأموريت پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ يعنى توسعه معنى ابلاغ رسالت.
دوم توسعه معنى كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور است تا رسالت را به آنان ابلاغ كند، يا همان توسعه معنى مخاطبان. اين دو مغالطه همچنين مقوله اى مانند حضرت على عليه السلام و تشيع را نيز تحريف مى كند.
در توضيح دو مغالطه نام برده بايد گفت: آنگونه نيست كه هر چيزى را كه خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله گفته او مأمور باشد تا همه را براى مردم بازگو كند، زيرا علوم پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه خداوند به او وحى كرده و آنچه به او الهام كرده و آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر معراج ديده، چندين برابر گسترده تر و بيشتر از چيزهايى است كه آن حضرت براى عموم مردم بيان فرموده است.
ولى اصلاً امكان ندارد خداوند واجب كند بر پيامبر صلى الله عليه و آله كه همه آنها را به مردم ابلاغ كند، زيرا حتى اگر هم مردم مؤمن شده باشند، باز هم طاقت شنيدن خيلى از مسائل را ندارند.
از سوى ديگر، چنان نيست كه هر چيزى كه خدا به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمان داده به مردم ابلاغ كند؛ يعنى آنكه آن را بدون استثناء به همه مردم ابلاغ كند، زيرا برخى مسائل كلى و عمومى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به همه مردم ابلاغ كرده است. ولى امورى هم وجود دارد كه ويژه عده به خصوصى از مردم - چه مؤمن و چه كافر - است. پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را نيز به
ص: 322
اهلشان رسانده است. مانند آيه «قُل لَهُم فى أنفُسِهِم قَولاً بَليغا»(1): «آنان را نصيحت كن و به گفتار دلنشين و مؤثر با آنان سخن بگو» .
نه حضرت على عليه السلام و نه شيعيان، هيچ كدام نگفته اند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بخشى -
و لو اندك - از دريافت هاى وحيانى و الهى را به مردم ابلاغ نكرده است. بلكه اين را گفته اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله با هر جماعتى و هر گروهى به اندازه عقل و تحمل و قدرت قبولشان با آنان سخن گفته است. بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله به نسبت ديگران چيزهاى بيشترى به حضرت على عليه السلام فرموده، و همچنان كه خداوند به او فرمان داده علومش را به حضرت على صلى الله عليه و آله منتقل كرده است.
در اين نگرش، چنانكه قرطبى و قسطلانى پنداشته اند تهمت عدم تبليغ مشاهده نمى شود. بلكه تبليغ اضافى درباره حضرت على و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام نيز ديده مى شود. در اين ديدگاه حضرت على عليه السلام و شيعيانش قائل اند به اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله امور بسيارى درباره اهل بيت خود و ديگران ابلاغ كرده است. بنا بر اين، تبليغ پيامبر صلى الله عليه و آله از نظر شيعيان بسيار بيشتر و گسترده تر از آن چيزى است كه قريشيان مى گويند.
ولى قريشيان همچنان نسبت به حضرت على عليه السلام ستم روا داشته و او را متهم مى كنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله برخى از مسائل نازل شده از خدا را بيان نكرده است. اين در حالى است كه خودشان غافل از آن هستند كه عمر تصريح كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله تفسير و شرح عده اى از آيات مانند آيات ربا و كلاله را براى مردم بيان نكرد !
در نتيجه فرمان خداوند براى ابلاغ رسالت و اجراى آن منافى اين نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله علومى را فقط اختصاصا به امير المؤمنين عليه السلام بياموزد، زيرا اين امر از جمله رسالت هايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به انجام آن مى باشد. چنانكه اين عمل منافى با تقيه هم نيست. تقيه اى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله گاهى در رابطه با قريش و ديگران به كار
ص: 323
مى بست، زيرا او براى دستيابى به اهداف اسلام مأمور به رفتارى بر اساس حكمت تقيه و مدارا با مردم بود.
كلينى در «الكافى» از امام صادق عليه السلام روايت مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مرا به مدارا با مردم فرمان داد، همچنان كه پيش از آن مرا به انجام واجبات مأمور كرده بود.(1)
در «مجمع الزوائد» از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بنياد خرد ورزى پس از ايمان به خدا، دوستى با مردم است.
از بريده روايت شده كه گفت: نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه مردى از قريش رو به آن حضرت آمد و خود را به ايشان نزديك كرد. همين كه آن مرد بلند شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى بريده، اين شخص را مى شناسى ؟ سه مرتبه گفتم: آرى. او از نظر حسب و نسب در ميان قريش مرد متوسطى است، ولى از همه قريشيان ثروتمندتر است. سپس گفتم: يا رسول اللّه، من شناخت خودم را درباره او به شما گفتم، در حالى كه شما داناتر هستيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين مرد از جمله كسانى است كه روز قيامت نزد خداوند ارزشى نخواهد داشت.(2)
در «صحيح بخارى» چندين باب درباره مدارا با مردم آمده است. از جمله در بابى به همين نام به نقل از ابودرداء مى گويد: ما در رويارويى با بعضى از مردم به روى آنها تبسم مى كنيم و به آنان روى خوش نشان مى دهيم، در حالى كه دل هاى ما آنان را لعنت مى كند ... .
از عروة بن زبير روايت شده كه مردى براى درك حضور پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به او اجازه دهيد، كه بد فرزندى از اين طايفه يا بد برادرى از عشيره است. چون آن مرد داخل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با او به نرمى سخن گفت. من به
ص: 324
پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردم: يا رسول اللّه ! نخست آنگونه فرمودى، ولى در حضور آن مرد گفتارت را نرم كردى ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى اى عايشه. همانا بدترين مردم در پيشگاه خدا كسانى هستند كه مردم آنان را به خاطر ناسزاگويى و فحاشى از خود رانده و ترك كرده باشند.(1)
انبارى گويد: روزگارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه بود، بعضى از آيات قرآن را با صداى بلند تلاوت مى كرد، و بعضى آيات را نيز آهسته مى خواند تا از سوى مشركان براى خودش يا اصحابش مشكلى پيش نيايد.(2)
مسئله دوم: ردّ كسانى كه گمان كرده اند پيامبر صلى الله عليه و آله جادو شده است
عده اى از علماى شيعه و اهل سنت با تمسك به آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(3) استدلال كرده اند: رواياتى كه مى گويد شخصى يهودى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را جادو كرده دروغ است.
اين روايات مى گويد: شخصى يهودى شانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و مقدارى از موى سر آن حضرت را برداشت و جادويى را به آن مو و شانه پيچاند و در چاهى دفن كرد. عده اى گمان كرده اند كه آن جادو چنان بر پيامبر صلى الله عليه و آله تأثير گذاشته، كه گاهى در عين اين كه كارى را انجام نداده بود خيال مى كرد آن را انجام داده است !
اين عده مى گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله مدتى به همين صورت جادو زده بود، تا آنكه كسى يا فرشته اى و يا جبرئيل آن جادوگر را به حضرت معرفى كرد، و چاهى كه آن شانه و مو و جادو را در آن انداخته بودند به ايشان نشان داد. پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى چاه رفت، ولى شانه را از آن بيرون نياورد. زيرا ديگر ايشان از آن حالت جادو زدگى شفا يافته بود، و همچنين نخواست فتنه به پا شود، از اين رو دستور داد تا چاه را پر كردند، و چنان پوشاندند كه اثرى از آن نماند.
ص: 325
تهمت جادو زدگى پيامبر صلى الله عليه و آله پنج مرتبه در «صحيح بخارى» به نقل از عايشه روايت شده است. يكى از موارد آن چنين است:
از عايشه نقل شده كه گفت: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جادو شد. ليث گفته است كه هشام نامه اى به من نوشته و گفته است: حديث مسحور شدن پيامبر صلى الله عليه و آله را از پدرم شنيده و حفظ كردم و او هم از عايشه شنيده كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله چنان جادو شده بود كه گاهى با آنكه كارى را انجام نداده بود، گمان مى كرد كه انجام داده است.
حتى يك روز پس از دعاى بسيار فرمود: آيا فهميدى خدا مرا به چيزى راهنمايى كرده كه شفاى من در آن است ؟ دو نفر نزد من آمدند، يكى از آنها بالاى سرم و ديگرى نزديك پاهايم نشست و به ديگرى مى گفت: بيمارى اين مرد چيست ؟ دومى گفت: حالا ديگر خوب شده است. اولى گفت: چه كسى او را درمان كرد ؟ او گفت: لبيد بن اعصم. باز هم اولى گفت: شفاى او در چه بود ؟ گفت: در شانه و ريشه هاى الياف و شكوفه هاى خشك. اولى گفت: اينها كجا هستند ؟ گفت: در چاه ذروان.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى چاه ذروان راه افتاد، و پس از ساعتى برگشت و به عايشه فرمود: درختان خرماى آنجا مانند سرهاى شياطين بودند. عايشه گويد: عرض كردم: يا رسول اللّه، آيا آنها را بيرون آوردى ؟ فرمود: نه، من كه ديگر خداوند شفايم داده، اما چون ترسيدم اين مسئله در ميان مردم فتنه اى بر پا كند، چاه را پر كردم.(1)
علماى شيعه همگى اين تهمت را رد كرده اند، و عده اندكى از علماى اهل سنت نيز به خود جرأت داده اند كه اين حديث را رد كنند. همه كسانى كه اين حديث و اين تهمت را رد كرده اند به آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» تمسك جسته اند.
اينك نظر آن عده از علماى شيعه و اهل سنت كه جادوزدگى پيامبر صلى الله عليه و آله را رد مى كنند بررسى مى كنيم:
ص: 326
شيخ طوسى در رد اين تهمت نوشته است: آنچه برخى از راويان روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله جادو شده و گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله كارى را كه انجام نداده بود بلكه خيال مى كرد انجام داده است. درباره اين روايات بايد گفت كه اينها اخبار آحادى(1) هستند كه كسى به آنها توجهى ندارد. حاشا كه در رسول خدا صلى الله عليه و آله نقصى وجود داشته باشد ! چرا كه اگر چنين باشد در پذيرش سخنان ايشان تنفر و انزجار ايجاد مى شود، زيرا او حجت خدا بر خلق و برگزيده او از ميان بندگان است، و خداوند بر اساس شناختى كه از آن حضرت داشت او را برگزيد. پس چگونه مى توان جادوزدگى را براى چنين شخصى جايز شمرد ؟
اين در حالى است كه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را از هر گونه ترشرويى و تندخويى و هر گونه اخلاق پست و ننگ آور بر حذر داشته است. اينگونه رفتارها را فقط كسانى براى پيامبران عليهم السلام جايز مى شمارند كه ارزش آنها را ندانند و به شناختى حقيقى از آنها دست نيافته باشند، زيرا خداوند در قرآن فرمود: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
همچنين خداوند هر كس را كه نسبت جادوزدگى به پيامبر صلى الله عليه و آله بدهد تكذيب كرده است: «وَ قالَ الظالِمونَ إن تَتَّبِعونَ إلاّ رَجُلاً مَسحورا»(2): «ظالمان به مؤمنان گفتند شما از مرد جادوزده اى پيروى مى كنيد» .(3)
ابن ادريس حلّى مى گويد: شيعيان بالاتفاق قائل هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله سحر نشده است، براى آنكه خداوند در قرآن وعده فرموده كه او را از آزار مردم نگاه دارد. شاهد اين مدعا آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» است. بعضى از مخالفان ما كه قائل شده اند پيامبر صلى الله عليه و آله جادو شد، نظرى بر خلاف قرآن كريم داده اند.(4)
ص: 327
نظر علامه مجلسى در «بحار الانوار» چنين است: همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه سوره فلق درباره جادوى لبيد بن اعصم يهودى نازل شده، كه پيامد آن نيز سه شبانه روز مريضى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. از جمله رواياتى كه در اين باره نقل شده روايتى است كه مى گويد: يكى از كنيزان، عايشه را جادو كرد. همچنين ابن عمر چنان جادو شد كه دستش از كار افتاد. اگر گفته شود جادو كردن و جادوزدگى افراد درست مى باشد، پس بايد جادوگران همه پيامبران عليهم السلام و نيكوكاران صالح را با جادوى خود ضرر مى رساندند، و براى خود پادشاهى بزرگى فراهم مى ساختند.
چگونه اين مطلب را كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جادو شده است درست بدانيم، در حالى كه خداوند فرموده است: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ، و «لا يُفلِحُ الساحِرُ حَيثُ أتى»(1): «جادوگر از هر راهى كه وارد شود پيروز نمى شوند» ؟ اين سخن كافران است كه بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله عيب مى گرفتند و مى گفتند: او جادو زده است. و ما يقين داريم كه سخن آنان دروغ بوده است.(2)
اما از جمله علماى اهل سنت كه تهمت جادوزدگى پيامبر صلى الله عليه و آله را رد كرده، محى الدين نووى است، كه پس از نقل تعدادى از احاديث تأثير جادو بر پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد:
شهاب الدين قسطلانى هم پس از نقل روايات، به تأويل و تفسير آنها پرداخته و گفته است: از ابوبكر اصمّ روايت شده كه گفت: حديث جادوزدگى پيامبر صلى الله عليه و آله در نزد ما مردود و متروك است. براى آنكه اگر آن را قبول كنيم، لازم مى شود سخن كفار را نيز بپذيريم كه گفته اند: محمد جادوزده مى باشد. در حالى كه اين سخن كفار خلاف نص صريح قرآن است است، و قرآن آنهايى را كه اين نسبت را به پيامبر صلى الله عليه و آله داده اند تكذيب كرده است.(3)
ص: 328
امام فخر رازى در تفسير خود مى فرمايد: همه مسلمانان گفته اند كه لبيد بن اعصمِ يهودى پيامبر صلى الله عليه و آله را با ايجاد يازده گره جادو كرد. البته پيروان معتزله به كلى آن را ردّ و انكار كرده اند. حقيقت آن است كه چگونه مى توان قائل به صحت چنين چيزى شد، در حالى كه خداوند متعال فرموده است: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ؟ عده اى از اصحاب تفسير و حديث گفته اند: صحت قصه جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله در نزد همه اهل نقل (راويان حديث) پذيرفته شده است.(1)
چنانكه مشاهده مى شود، تنها تعداد اندكى از علماى اهل سنت مسئله جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله را رد مى كنند. در حالى بيشتر آنان احاديث جادو شدن پيامبرشان صلى الله عليه و آله را قبول دارند ! مشكل اصلى آنان اين است كه حرف عايشه و بخارى را - هر چه كه باشد - مى پذيرند، و به خود و يا هر كس ديگرى اجازه نمى دهند كه چنين احاديثى را نقد و بررسى كنند ! همين روش، آنان را در زمينه مسائلى مانند توحيد، نبوت، شفاعت و ... به مشكلات بسيارى گرفتار كرده است.
آنان علاوه بر اعتقاد به احاديث سحر نبى صلى الله عليه و آله، حديث آغاز وحى، حديث ورقة بن نوفل و افسانه غرانيق را نيز قبول دارند، كه سلمان رشدى مرتدّ با تحريف و مبنى قرار دادن آن كتاب آيات شيطانى را نوشت.
علماى اهل سنت هر چند حديث جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله را پذيرفتند، ولى چنان كه ديديم درباره آن در حيرت به سر مى برند. هيچ يك از آنان جرأت نكرده بگويد چنين مطلبى دروغ است، يا دروغى است كه به عايشه نسبت داده شده، يا از خيالات زنانه برخاسته شده است.
اگر به درستى قصد ردّ اين تهمت را داشته باشيم بايد بگوييم: اصلاً تهمت تحت تأثير جادو قرار گرفتن با اصل نبوت منافات دارد، بلكه اين تهمت از سوى كفار مطرح شده، و خدا با تصريح قرآنى پيامبرش صلى الله عليه و آله را از چنين تهمتى مبرّا دانسته است.
ص: 329
اين كه عده اى با تمسك به آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» جريان جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله را رد كرده اند، به نظر مى رسد پاسخ ضعيفى داده اند. زيرا اين آيه در اواخر عمر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده، در حالى كه جريان جادوى خيالى بسيار پيشتر از زمان نزول آيه عصمت واقع شده است.
بنا بر تفسيرى كه ما از آيه تبليغ ارائه داديم، درست ترين برداشت و قدر متيقن از عصمت در آيه آن است كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت حضرت على عليه السلام را براى پس از خود به مردم ابلاغ كرد، خداوند نيز او را از خطر ارتداد قريش و مسلمانان در زمان حضور ايشان حفظ كرد. تا زمانى كه دليلى بر شمول آيه به موارد ديگر به دست نيايد، براى تفسير آيه به همين قدر متيقن بسنده مى شود.
البته مفسران و شارحان اهل سنت در اين باره سخنان بسيارى گفته و احتمالات بسيارى داده اند، كه همه آنها به دليل تفسير نادرستشان از آيه و تصور اينكه مقصود از مصون و محفوظ داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله، يعنى خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از كشتن، سمّ دادن، صدمه زدن و آزار رساندن محفوظ نگاه مى دارد سرچشمه گرفته است.
بر همين اساس گمان كرده اند آيه تبليغ منافات دارد با روايتى كه گفته فوت رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب خوردن لقمه اى از گوشت مسموم گوسفندى است كه زنى يهودى به آن حضرت داد. اما همين كه حضرت يك لقمه خورد، جبرئيل آمد و او را از مسموم بودن گوشت با خبر ساخت، و پيامبر صلى الله عليه و آله ديگر از آن گوشت چيزى نخورد. اما سمّ همان يك لقمه پس از يك سال تأثير خود را گذاشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب همان يك لقمه به شهادت رسيد.
قاضى عياض در حاشيه كتاب شفا مى نويسد:
اگر گفته شود: چگونه بايد جمع كرد بين آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» و بين حديثى كه علت شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله را سمّ زن يهودى مى داند، كه مقتضاى اين حديث آن است كه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را از خطرات و آزارهاى مردم حفظ نكرد ؟ در پاسخ
ص: 330
مى گوييم: آيه عصمت در سال عزوه تبوك نازل شده، ولى جريان سمّ در جنگ خيبر پيش آمده كه از نظر زمانى جلوتر از جنگ تبوك بوده است.(1)
از جمله موضوعاتى كه باز هم اهل سنت در آن متحير مانده اند آن است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار آرزوى شهادت در راه خدا را داشت. اين در حالى بود كه آيه به محفوظ ماندن پيامبر صلى الله عليه و آله از كشته شدن و هر نوع آسيبى خبر مى داد. آيا براى پيامبر صلى الله عليه و آله جايز است چيزى را آرزو كند كه خود مى داند محقق نمى شود ؟ ابن حجر در «فتح البارى» از ابوهريره روايت مى كند كه گفت: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: به خدايى كه جانم در دست او است، دوست دارم در راه خدا كشته شوم.(2)
عده اى از شارحان و مفسران اشكال كرده اند و گفته اند: با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانست به شهادت نمى رسد، چرا چنين آرزويى كرده است ؟ ابن تين در پاسخ به اين اشكالات گفته است: شايد آرزوى شهادت پيش از نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» واقع شده باشد، زيرا آيه عصمت در اوائل هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه نازل شده، اما حديث آرزوى شهادت را ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است. اين در حالى است كه ابوهريره در اوائل سال هفتم هجرت به مدينه آمده است. با اين حساب ابوهريره حديث را نه در مدينه بلكه در مكه و پيش از هجرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است، و آن زمان هم هنوز آيه عصمت نازل نشده بود.
آنچه از جواب ابن تين بر مى آيد آن است كه آرزو و درخواست فضل و خير مستلزم وقوع حتمى آن نيست، بلكه صرف يك درخواست است. چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: دوست داشتم اى كاش موسى عليه السلام صبر مى كرد و به مدائن نمى رفت، يا
ص: 331
موجب نمى شد بنى اسرائيل و فرعون نابود شوند. از حديث آرزوى شهادت نيز مى توان چنين برداشت كرد كه گويا پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به فضيلت جهاد و انگيزش بيشتر مسلمانان به جهاد تأكيد ورزد.
ابن تين هم گفته است: اين پاسخ به حقيقت نزديك تر است. استاد ما ابن مُلقَّن حكايت كرده است كه بعضى از مردم گمان كرده اند كه كلمه «وَ لَوَدَدتُ» : دوست داشتم و اى كاش، جزء حديث نيست، بلكه بخشى از كلام ابوهريره مى باشد. آنگاه استاد مى گويد: چنين چيزى بعيد است.(1)
در پاسخ به همه اين مطالب مى گوييم: اگر ثابت شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست بر جهاد و انگيزش مسلمانان تأكيد و تشويق بيشترى بكند. در اينجا آرزوى شهادت يك آرزوى حقيقى است، زيرا آيه متضمن آن است كه مردم در زمان حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مرتد نشوند و از دين باز نگردند، و هيچ ربطى به اين ندارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله را در برابر كشته شدن، مجروح شدن و آزار و اذيت محفوظ بدارد.
بررسى وضعيت اجتماعى و سياسىِ زمان نزول آيه تبليغ
اشاره
از موارد كليدى در واقعه حجة الوداع و بالطبع غدير، بررسى اوضاع سياسى و اجتماعى در حجة الوداع است. اينكه هنگامى كه حضرت جبرئيل امين به همراه آيه تبليغِ ولايت امير المؤمنين عليه السلام نازل شد، وضعيت سياسى در اين برهه از زمان چگونه بود ؟ خصوصا در همان ايامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله دعوت كنندگان خود را به سوى مردم گسيل داشته بود، تا آنان را به آمدن به حجة الوداع فرا بخوانند ؟
مى بينيم كه نشانه اى مهم و اصلى وجود دارد كه از اين وضعيت و حقيقت عريان و بى غبار پرده برمى دارد، و آن اينكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از جبرئيل درخواست مى كند تا خداوند متعال براى ايشان نوعى عصمت از جانب مردم قرار دهد و شرّ آنها را كفايت
ص: 332
كند. آن حضرت به اين امر اميد بسته بود، و چه بسا كه اين بازدارندگى از جانب حق به وى داده نمى شد. در اين صورت هم ايشان چاره اى جز تبليغ ولايت نداشت.
ولى مسئله اين است كه:
چرا از رسول اللّه صلى الله عليه و آله از خداوند تبارك و تعالى چنين عصمت و بازدارندگى اى را طلب كرد ؟
مگر مردم مسلمان نبودند ؟
مگر آنان پيامبر صلى الله عليه و آله آن مردم نبود ؟
آيا اينان امت وى نبودند ؟
آيا آن حضرت ايشان را به حضور در حجة الوداع فرا نخوانده بود ؟
مگر اينها اين دعوت را لبيك نگفته بودند ؟
پس اين ترس از مردم چه معنى دارد ؟
و چرا حضرت از خدا مى خواست كه وى را از شرّ مردم مصون سازد ؟
تا جايى كه گويى اين درخواست حضرت نزديك بود به آرزويى دشوار و دور از دسترس تبديل شود ! چرا كه آن حضرت سه بار اين تقاضا را از حضرت حق نمود، و تقريبا ده روز انتظار كشيد و منتظر فرمان حق بود.
پيش از آنكه به اين پرسش ها پاسخ دهيم، ناچاريم كمى به عقب برگرديم تا: اولاً وضعيت اين مسلمانان و جهت گيرى شان را در قبال رسالت و رسول اكرم صلى الله عليه و آله بررسى كنيم. در مرحله دوم بنگريم كه وضعيت و جايگاه آن حضرت نسبت به امير المؤمنين عليه السلام - كه جبرئيل امين براى نصب ايشان به عنوان ولىّ مسلمانان و ابلاغ اين امر به آنها نازل شده بود - چگونه بوده است ؟
اما پيش از هر چيز بهتر است با هم آيات نازل شده در اين واقعه را با هم بخوانيم: آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده، خصوصا آيه وسط - آيه 67 - يعنى آيه بلاغ و تبليغ. لازم است تعمق و تأمل كنيم كه اين آيات چه اسرارى در دل خود دارد:
ص: 333
«وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أمَّةٌ مُقتَصدِةٌ وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» :
«و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مى كردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مى شدند از ميان آنان گروهى ميانه رو هستند و بسيارى از ايشان بد رفتار مى كنند» .
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» :
«اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى و خدا تو را از مردم نگاه مى دارد خدا گروه كافران را هدايت نمى كند» .
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ» :
«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد و قطعا آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده بر طغيان و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود پس بر گروه كافران اندوه مخور» .
لازم است به نكاتى كه در آيات سه گانه فوق آمده توجه كنيم، تا نسبت به آن شناخت و معرفت بيشتر پيدا كنيم:
نكته اول
لازم است به تكرار جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» ، «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» براى مسلمانان، يهود و مسيحيان توجه كنيم.
ص: 334
آنچه در اين عبارات قابل توجه است اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» مأمور شده، بدون آنكه نامى از قرآن در كنار اين فرمان بيايد. چنانكه در آيه قبل و بعد چنين است. ولى اين تبليغ به انتها و سرانجام رسالت گره زده شده، و جلوگيرى از شرّ مردم و كفايت شرّ ايشان به همراه آن نازل شده است.
نكته اين است كه تبليغ قرآن در نهايت مشرف بر همه مباحث است. اما پيش از اين براى تبليغ آن كفايت شرّ مردم خواسته نشده بود. اين مى رساند كه آنچه به زودى در ميان مردم تبليغ مى گردد آنان را بر مى انگيزد، و سركشى و طغيان و كفر ايشان را مى افزايد، و آنان و يهود در يك مرتبه قرار دارند.
اين امر با وضوح بسيار بيان مى كند كه اين تبليغ همانا امرى است سياسى، كه به حفظ رسالت و عمل به احكام آن پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله مرتبط است؛ و آن امر خلافت و جانشينى است. چنانكه قرآن در آيات 66 و 68 به اين حقيقت اشاره دارد، كه بايد امرى ديگر به غير از تورات و انجيل به همراه آن دو اقامه و برپا شود؛ و آن چيزى است كه از جانب پروردگارشان بر ايشان نازل شده، و آن همانى است كه در آيه 67 مورد نظر بوده و بدان عنايت شده است؛ يعنى امر ولايت على بن ابى طالب و اولاد طاهرينش عليهم السلام.
نكته دوم
در آيه 68 آمده است: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم» تا پايان آيه. با دقت در اين قسمت آيه درمى يابيم كه در آن سرّى هست؛ سرّى كه ميان امت اسلام و يهود و نصارى مشترك است.
پيش از بيان آن، باز مى گرديم به بحث از حالت سياسى مسلمانان، تا جهت گيرى سياسى ايشان را بشناسيم، و وقايعى را كه در آن دوره سرنوشت ساز از تاريخ اسلام رخ داد دريابيم. بدانيم كه چگونه منافقين و مسلمان نماها به صورت جدى و مستقيم در اين وقايع نقش داشتند، و در روز غدير ولايت امير المؤمنين عليه السلام را رد كرده و كنار گذاشتند.
ص: 335
سياق اين آيات بر اين دلالت دارد كه اگر اهل كتاب تورات و انجيل و جانشينى جانشينان انبيا عليهم السلام را - كه در كتب آسمانى بدان تصريح شده بود - مى پذيرفتند و بر پا مى داشتند، نعمت و بركت الهى آنها را فرا مى گرفت و بركت و آسايش سرزمينشان را در بر مى گرفت.
اما ايشان ابا كردند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را كنار زدند و نپذيرفتند. سپس قرآن كريم به پيامبر صلى الله عليه و آله توجه مى نمايد و اهميت تبليغ اين آيات را براى وى تاكيد مى كند، و تصريح مى كند كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد رسالت به مقصود خود نخواهد رسيد. گويا اگر على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان فرمانروا و وصى و رهبر بعد از خود برنگزيند اصلاً قرآن و اسلام را تبليغ نكرده و به مردم نرسانده است !
سپس در آيه 68 قرآن كريم، براى بار ديگر اهل كتاب را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد كه آنها تا زمانى كه شريعت تورات و انجيل را اقامه نكرده اند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را نپذيرفته اند، هيچ بهره اى از دين ندارند.
سپس بلافاصله و در پى اين مطلب مى فرمايد كه اين منافقين وارد خط و طريقت رسالت محمدى نشده اند، چرا كه حضرت على عليه السلام را به عنوان ولى و امام نپذيرفته اند. اين يعنى وارد شدن منافقين در معركه جدال اسلامى؛ آن هم به صورت مستقيم.
در واقع منصوب نمودن على بن ابى طالب عليه السلام اندرون آنان را هويدا كرد، و برانگيخت به حدى كه سركشى و كفر و دشمنى ايشان را افزود، و چگونه در وقايع پس از آن وارد شدند و با هم انديشى و همكارى با دوستان خود هدف و آرمان هاى پليد خود را اجرا كردند. در واقع مكر و نيرنگ و دشمنى شان با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و رسالت حضرت و نيز با ولىّ و جانشين آن حضرت كاملاً آشكار گشت.
در اينجا جبهه گيرى و جهت گيرى مسلمانان در برابر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و رسالت اسلامى را در قرآن واكاوى مى كنيم:
ص: 336
قرآن خبر مى دهد كه حال و وضعيت امت اسلام از نظر كفر و ايمان نسبت به شريعت همچون امت هاى پيشين است؛ يعنى در ميان مسلمانان نيز منافقان و طمع كاران و فرصت طلبان و چاپلوسان و نوكيسه گان و تازه به دوران رسيدگان و كافران وجود داشته اند.
قرآن كريم در آيات بسيارى به اين دسته هاى گمراه از امت - كه تعدادشان نيز بسيار بوده - اشاره فرموده است؛ خداوند متعال مى فرمايد:
«وَ إن كادوا لَيَستَفِزُّونَكَ مِنَ الإرضِ لِيُخرِجوكَ مِنها وَ إذا لا يَلبِثونَ خِلافَكَ إلاّ قَليلاً . سُنَّةَ مَن قَد أرسَلنا قَبلَكَ مِن رُسُلِنا وَ لا تَجِد لِسُنَّتِنا تَحويلاً»(1):
«و چيزى نمانده بود كه تو را از اين سرزمين بركنند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان (هم) پس از تو جز (زمان) اندكى نمى ماندند. سنّتى كه همواره در ميان (امت هاى) فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشته ايم (جارى) بوده است و براى سنت ما تغييرى نخواهى يافت» .
بنا بر اين، يك سنت الهى وجود دارد كه تغيير نمى كند. سنتى در ميان امت هاى پيشين جارى بوده است، و در ميان امت اسلام نيز اين جهت گيرى ايشان نسبت به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بدون كوچك ترين اختلافى وجود دارد.
در سوره توبه رسوايى هاى اين منافقان به ظاهر مسلمان را مى بينيم. با دقت در اين سوره انسان به شگفت مى آيد كه خداوند متعال منافقين را كافر خوانده و اعمال آنها را در درگاه خود غير مقبول و مردود برشمرده است. خداى متعال مى فرمايد:
«وَ ما مَنَعَهُم أن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقاتُهُم إلاّ أنَّهُم كَفَروا بِاللّه ِ وَ بِرَسولِهِ وَ لا يَأتونَ الصَلوةَ إلاّ وَ هُم كُسالى وَ لا يُنفِقونَ إلاّ وَ هُم كارِهون»(2):
ص: 337
«و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاق هاى آنان نشد جز اينكه به خدا و پيامبرش كفر ورزيدند و جز با كسالت نماز به جا نمى آورند و جز با كراهت انفاق نمى كنند» .
«وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوُ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةٌ لِلَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّه ِ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(1):
«و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند او زودباور است بگو گوش خوبى براى شماست به خدا ايمان دارد و (سخن) مؤمنان را باور مى كند و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمتى است و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مى رسانند عذابى پردرد خواهند داشت» .
«وَ مِنهُم مَن يَقولُ ائذَن لى وَ لا تَفتِنّى ألا فِى الفِتنَةِ سَقَطوا وَ إنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ»(2):
«و از آنان كسى است كه مى گويد مرا (در ماندن) اجازه ده و به فتنه ام مينداز هشدار كه آنان خود به فتنه افتاده اند و بى ترديد جهنم بر كافران احاطه دارد» .
«قُل هَل تَربَّصونَ بِنا إلاّ إحدَى الحُسنَيَينِ وَ نَحنُ نَتَربَّصُ بِكُم أن يُصيبَكُم اللّه ُ بِعَذابٍ مِن عِندَهُ أو بِأيدينا فَتَرَبَّصوا إنّا مَعَكُم مُتَرَبِّصونَ»(3):
«بگو آيا براى ما جز يكى از اين دو نيكى را انتظار مى بريد در حالى كه ما انتظار مى كشيم كه خدا از جانب خود يا به دست ما عذابى به شما برساند پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم» .
«إن تُصِبكَ حَسَنةٌ تَسُؤهُم وَ إن تُصِبكَ مُصيبَةٌ يَقولوا قَد أخَذنا أمرَنا مِن قَبلُ وَ يَتَولَّوا وَ هُم فَرِحونَ»(4):
ص: 338
«اگر نيكى به تو رسد آنان را بدحال مى سازد و اگر پيشامد ناگوارى به تو رسد مى گويند ما پيش از اين تصميم خود را گرفته ايم و شادمان روى بر مى تابند» .
«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّه ِ وَ هُم كارِهونَ»(1):
«در حقيقت پيش از اين (نيز) در صدد فتنه جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد در حالى كه آنان ناخشنود بودند» .
«إنَّما يَستَأذِنُكَ الَذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّه ِ وَ اليَومِ الآخِرِ وَ ارتابَت قُلوبُهُم فَهُم فى رَيبِهِم يَتَردَّدون»(2):
«تنها كسانى از تو اجازه مى خواهند (به جهاد نروند) كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دل هايشان به شك افتاده و در شك خود سرگردانند» .
«وَ لَو أرادوا الخُروجَ لأعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِن كَرِهَ اللّه ُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم وَ قيلَ اقعُدوا مَعَ القاعِدينَ»(3):
«و اگر (به راستى) اراده بيرون رفتن داشتند قطعا براى آن ساز و برگى تدارك مى ديدند ولى خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت پس ايشان را منصرف گردانيد و (به آنان) گفته شد با ماندگان بمانيد» .
«لَو خَرَجوا فيكُم ما زادوكُم إلاّ خَبالاً وَ لأوضَعوا خِلالَكُم يَبغونَكُم الفِتنَةَ وَ فيكُم سَمّاعونَ لَهُم وَ اللّه ُ عَليمٌ بِالظالِمينَ»(4):
ص: 339
«اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمى افزودند و به سرعت خود را ميان شما مى انداختند و در حق شما فتنه جويى مى كردند و در ميان شما جاسوسانى دارند (كه) به نفع آنان (اقدام مى كنند) و خدا به (حال) ستمكاران داناست» .
«وَ يَحلِفونَ بِاللّه ِ أنَّهُم لَمِنكُم وَ ما هُم مِنكُم وَ لكِنَّهُم قَومٌ يَفرُقونَ»(1):
«و به خدا سوگند ياد مى كنند كه آنان قطعا از شمايند در حالى كه از شما نيستند ولى آنان گروهى هستند كه مى ترسند» .
«وَ مِنهُم مَن يَلمِزُكَ فِى الصَدَقاتِ فَإن أُعطوا مِنها رَضوا وَ إن لَم يُعطوا مِنها إذا هُم يَسخَطونَ»(2):
«و برخى از آنان در (تقسيم) صدقات بر تو خرده مى گيرند پس اگر از آن (اموال) به ايشان داده شود خشنود مى گردند و اگر از آن به ايشان داده نشود بناگاه به خشم مى آيند» .
«أ لَم يَعلَموا أنَّهُ مَن يُحادِدِ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَإنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمِ خالِدا فيها ذلِكَ الخِزىُ العَظيمُ»(3):
«آيا ندانسته اند كه هر كس با خدا و پيامبر او در افتد براى او آتش جهنم است كه در آن جاودانه خواهد بود اين همان رسوايى بزرگ است» .
«وَ لَئُن سَألتَهُم لَيَقولُنَّ إنَّما كُنّا نَخوضُ وَ نَلعَبُ قُل أبَى اللّه ُ وَ آياتُهُ وَ رَسولُهُ كُنتُم تَستَهزِؤونَ»(4):
ص: 340
«و اگر از ايشان بپرسى مسلما خواهند گفت ما فقط شوخى و بازى مى كرديم بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى كرديد» .
«المُنافِقونَ وَ المُنافِقاتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ وَ يَنهَونَ عَنُ المَعروفِ وَ يَقبِضونَ أيديَهُم نَسوا اللّه َ فَنَسيَهُم إنَّ المُنافِقينَ هُمُ الفاسِقونَ»(1):
«مردان و زنان دو چهره (همانند) يكديگرند به كار ناپسند وا مى دارند و از كار پسنديده باز مى دارند و دست هاى خود را (از انفاق) فرو مى بندند خدا را فراموش كردند پس (خدا هم) فراموششان كرد در حقيقت اين منافقان هستند كه فاسق اند» .
«يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُم اللّه ُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَولَّوا يُعذِّبهُم اللّه ُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(2) :
«به خدا سوگند مى خورند كه (سخن ناروا) نگفته اند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيده اند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيبجويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بى نياز گردانيدند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مى كند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
«إستَغفِر لَهُم أو لا تَستَغفِر لَهُم إن تَستَغفِر لَهُم سَبعينَ مَرَّةٍ فَلَن يَغفِرَ اللّه ُ لَهُم ذلِكَ بِأنَّهُم كَفَروا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ وَ اللّه ُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(3):
ص: 341
«چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى (يكسان است، حتى) اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد چرا كه آنان به خدا و فرستاده اش كفر ورزيدند و خدا گروه فاسقان را هدايت نمى كند» .
«وَ لا تُعجِبكَ أموالُهُم وَ أولادُهُم إنَّما يُريدُ اللّه ُ أن يُعِذِّبَهُم بِها فِى الدُنيا وَ تَزهَقَ أنفُسُهُم وَ هُم كافِرونَ»(1):
«و اموال و فرزندان آنان تو را به شگفت نيندازد جز اين نيست كه خدا مى خواهد ايشان را در دنيا به وسيله آن عذاب كند و جانشان در حال كفر بيرون رود» .
«سَيَحلِفونَ بِاللّه ِ لَكُم إذَا انقَلَبتُم إلَيهِم لِتُعرِضوا عَنهُم فَأعرِضوا عَنهُم إنَّهُم رِجسٌ وَ مَأواهُم جَهَنَّمُ جَزاءا بِما كانوا يَكسِبونَ»(2):
«وقتى به سوى آنان بازگشتيد براى شما به خدا سوگند مى خورند تا از ايشان صرفنظر كنيد پس از آنان روى برتابيد چرا كه آنان پليدند و به (سزاى) آنچه به دست آورده اند جايگاهشان دوزخ خواهد بود» .
«الأعرابُ أشَدُّ كُفرا وَ نِفاقا وَ أجدَرُ ألاّ يَعلَموا حُدودَ ما أنزَلَ اللّه ُ عَلى رَسولِهِ وَ اللّه ُ عَليمٌ حَكيمٌ»(3):
«باديه نشينان عرب در كفر و نفاق (از ديگران) سخت تر و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستاده اش نازل كرده ندانند سزاوارترند و خدا داناى حكيم است» .
«وَ مِنَ الأعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَوائِرُ عَلَيهِم دائِرَةُ السوءِ وَ اللّه ُ سَميعٌ عَليمٌ»(4):
ص: 342
«و برخى از آن باديه نشينان كسانى هستند كه آنچه را (در راه خدا) هزينه مى كنند خسارتى (براى خود) مى دانند و براى شما پيشامدهاى بد انتظار مى برند پيشامد بد براى آنان خواهد بود و خدا شنواى داناست» .
«وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقونَ ... وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تُعَلِّمُهُم نَحنُ نُعَلِّمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ»(1):
«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافق اند ... و از ساكنان مدينه (نيز عده اى) بر نفاق خو گرفته اند تو آنان را نمى شناسى ما آنان را مى شناسيم به زودى آنان را دو بار عذاب مى كنيم سپس به عذابى بزرگ باز گردانيده مى شوند» .
«وَ الَذينَ اتَّخذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّه َ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاّ الحُسنى وَ اللّه ُ يَشهَدُ إنَّهُم لَكاذِبونَ»(2):
«و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است و (نيز) كمينگاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت سوگند ياد مى كنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم و خدا گواهى مى دهد كه آنان قطعا دروغگو هستند» .
چنانكه در آيات ذكر شده ملاحظه شد، جمعيتى انبوهى از مسلمانان در ظاهر به لباس اسلام در آمده بودند. اين آيات نشان مى دهد كه جريانى خطرناك و فريبكار و مكار در داخل جامعه اسلامى منتظر و مترصّد فرصت بودند، و متأسفانه اينان اكثريت مطلق را تشكيل مى دادند.
در صدها آيه قرآن به وجود اين جريان خطرناك اشاره شده است. كسانى كه پيوسته در كار تخريب و فتنه انگيزى و ايجاد هرج و مرج و فساد بودند، آن هم در
ص: 343
مقابل فعاليت هاى سازنده اى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در عرصه سياست و اجتماع پيگيرى مى نمود. اين فتنه انگيزى منافقين به قدرى بود كه در هر واقعه و در هر حادثه اى سهم و سخن ايشان و ردّ پاى ايشان را مى توان يافت.
اين جماعت يك جريان حزبى را تشكيل مى دادند، كه هدف متعددى داشتند: به شكست كشاندن نقشه هاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله و گسترش دادن فتنه، ضربه زدن به مؤمنان، برعكس نمودن واقعيت ها، آشفته نمودن فضا، دلسرد كردن رزمندگان، مسخره كردن امر به منكر، گسترش دادن كفر پس از اسلام آوردن ظاهرى، جدايى و تفرقه و نزاع انداختن ميان مؤمنان بود و ... .
مصيبت ديگر اين بود كه بسيارى از اينان در بين مردم شناخته شده نبودند، و حتى ارتباطات پنهانى با اهل كتاب داشتند. اين در واقع به معناى نوعى همكارى سياسى و حزبى منافقانه در داخل جامعه اسلامى بود. حتى در ميان مسلمانان خبرچين هايى داشتند، چنانكه قرآن بدان اشاره فرموده است.
نفوذ اين منافقان تا حدى بود كه مسلمانان ناآگاه آراء و تحليل هاى سياسى اين جماعت را كه در مقابل رأى اسلامى - كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله استوار گرديده بود - مى پذيرفتند، آن هم رأى اسلامى پيامبر صلى الله عليه و آله كه هدفش ساختن جامعه اسلامى بود.
آيه تبليغ از رسول اللّه صلى الله عليه و آله خواست تا ولايت على بن ابى طالب عليه السلام و نصب وى به عنوان ولىّ و خليفه و جانشين خود را به امت ابلاغ نمايد. امتى كه گروه منافقان و اين جريان خطرناك - كه بدان اشاره كرديم - در ميان آنها وجود داشت. با اين حال چه عكس العمل سياسى اى انتظار مى رفت ؟
در حقيقت، اين جريان منافق مى كوشيد با نقشه اى از پيش تعيين شده - كه سوره مباركه توبه جزئيات آن را افشا نمود - نقشى در مناقشات سياسى ايفا كند، تا اسلام را از محتواى حقيقى آن تهى سازد و آن را از ميان ببرد، و نيز با تحريف داخلى و وارونه نشان دادن امور به اهداف سياسى خود دست يابد.
ص: 344
به دنبال آن بتواند نظر امت را جلب نموده و تأييد ايشان را از آن خود سازد، و پس از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله - كه مورد انتظارشان بود - حكومت را در دست گيرد.
در قضيه مهم و سرنوشت ساز حاكميت و خلافت، منازعات و درگيرى روز افزون گرديد و گروه زيادى از امت و در رأس آنها برخى اشخاص شناخته شده اميد داشتند كه از طريق ايجاد منازعات سياسى و تشكيل يك جناح سياسى قدرتمند به قدرت و حكومت دست يابند، و حكومت آينده پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در دست گيرند.
خصوصا كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را از نزديك بودن رحلتش با خبر ساخته بود؛ حضرت به آنها فرموده بود كه امامان پس از وى از بنى هاشم هستند. حضرت خلافت را اولاً بهره على بن ابى طالب عليه السلام، و پس از آن حضرت فرزندان دوازده گانه او معرفى كرده بود.
نكته سوم
با مشاهده و بررسى برخى جهت گيرى هاى سياسى، متوجه مى شويم كه كفّه حزب قريشى در اين ميان سنگين تر از سايرين بوده است. از جمله اين جهت گيرى ها مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
اول. عقب نشينىِ يك سوم از سپاه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از غزوه حنين و يارى نرساندن به پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جنگ.
دوم. گريختن سپاهيان رسول اللّه صلى الله عليه و آله در جنگ احد به جز حضرت على عليه السلام و ابودجانه انصارى، و مرتد شدن برخى از آنها و پناه بردن برخى از آنها به يهود و نصارى و مشركان مكه، و ارتباط داشتن با آنها و مكاتبه نمودن با ايشان.
سوم. كوشش براى ترور رسول اللّه صلى الله عليه و آله در گردنه كوه هنگان در بازگشت از غزوه تبوك، و نيز تكرار اين حادثه هنگام بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از غدير خم در گردنه هرشى و پيش از رسيدن به مدينه منوره.
چهارم. اعتراض نمودن به رسول اللّه صلى الله عليه و آله و نپذيرفتن و ردّ كردن نظرات آن حضرت در بسيارى از مواقع توسط سران جريان معارض، و تلاش ايشان براى شكستن
ص: 345
قداست و هيبت امام امت. از آن جمله است عبارت «هذيان مى گويد» كه سركرده آن جريان يعنى عمر بن خطاب در هنگام بيمارى رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر زبان آورد. همان بيمارى كه حضرت پس از آن دار فانى را وداع گفت.
پنجم. آشكار ساختن اشتياق و آرزويشان براى رسيدن به قدرت، آن هم به صورت علنى؛ به گونه اى كه به گوش رسول اللّه صلى الله عليه و آله برسد. به حدى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از حجة الوداع از اينكه على عليه السلام بتواند به خلافت برسد مأيوس و نااميد بود.
ششم. در برخى احاديث كه از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده، آن حضرت اشاره فرموده كه قبيله قريش از رسول اللّه صلى الله عليه و آله خسته و ملول گرديده، و ايام حكومت آن حضرت بر آنها از نظر ايشان به طول انجاميده بود. اين مطلب را امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود تا از آنانى اظهار تأسف نمايد كه خلافت را از او غصب نمودند.
لذا جهت گيرى سياسى در مسيرى مخالف با خواست وحى الهى و منصوب نمودن مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام به عنوان ولىّ و خليفه مسلمانان پيش مى رفت، و اين انتصاب يعنى پى ريزى سلطه به دست قوم و قبيله پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى بنى هاشم. اين يعنى باختن و خسارت قريش و اعراب اطراف آنها كه با ايشان هم پيمان بودند. يعنى آنها در اين نزاع سياسى تلخ شكست خوردند و آرزوهاى بلند و شيرين آنها در دستيابى به سلطه و خلافت بر باد رفته است.
اين امرى بود كه از ضربت شمشير براى آنها تلخ تر بود، چرا كه سقوط سياسى براى آنها قابل تحمل نبود. آنها آماده بودند تا حتى هر كار نشدنى و محال را براى از بين بردن موانع انجام دهند، حتى اگر منوط به شمشير كشيدن و جنگ مسلحانه باشد ! خصوصا كه خليفه آينده امير المؤمنين عليه السلام باشد. كسى كه با همه آنها جنگيده و دشمنى كرده بود، و آنها با ذلت و خوارى و از ترس شمشير وى اسلام آورده بودند. آن حضرت ميان ايشان و آرزوها مانع و حائل شده بود، و قريش هرگز نسبت به هيچ كس به اندازه على بن ابى طالب عليه السلام كينه و بغض نورزيده بود.
ص: 346
لذا رسول اللّه صلى الله عليه و آله با ديدن وضعيت سياسى اى اين چنين كه پوشيده از ابرهاى سياه مرگبار بود از اللّه متعال يارى خواست، تا با حفاظت و عصمت خود او را از شر اينان مصون نگه دارد، و تا مقصود ايشان را براى مردم وارونه جلوه ندهند. همچنين درخواست حفظ و نگهدارى نمود، تا بتواند فرمان الهى در خصوص نصب على بن ابى طالب عليه السلام را در آرامش و بدون تخريب و بدون اعتراض به مردم برساند.
اين همان چيزى بود كه هنگام نزول وحى بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خصوص حفظ و نگاهدارى رخ داد، و عملاً ابلاغ اين امر به مردم در غدير خم و انجام مراسم بيعت در كمال امنيت و آرامش انجام شد، و مؤمنان و منافقان همگى به طور يكسان اين بيعت را انجام دادند.
هر چند برخى سركشان قوم و منافقان باز هم كارشكنى هاى خود را كردند. همان هايى كه چشمانشان از وقوع اين حادثه خيره شده بود، و برخى از آنها با تأسف و غضب به برخى ديگر مى نگريستند، و برخى شان كلماتى را با هم رد و بدل مى كردند. كلماتى كه نمى توانستند در دل آن را پنهان دارند. آن هم به خاطر صدمه شديدى كه از اين واقعه ديده بوده اند. از آن جمله است معاويه كه گفت: به خدا قسم ما محمد را در آنچه اينك گفت تصديق و تأييد نمى كنيم، و به ولايت على اقرار نمى كنيم. افرادى جز معاويه نيز چنين سخنانى بر زبان آوردند، بى آنكه اين سم پاشى ها پاسخى يابد و كسى بر آتش آن بدمد.
وقتى به آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده باز مى گرديم، در مى يابيم كه در آيه 66 و 68 از بر پا داشتن تورات و انجيل پس از آنكه نزول آنها از طريق وحى بر حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام به پايان رسيد سخن مى گويند. سپس اين دو آيه اشاره دارد كه امر ديگرى همراه تورات و انجيل نازل شده است، و اين مطلب به وضوح در اين دو آبه ديده مى شود. اين امر ديگر نزول جداگانه اى دارد.
هر چند كه مبلغ اين آيات كتاب الهى است، اما اهميت بسيار بالايى در بر پا داشتن تورات و انجيل دارد. قرآن كريم در آيه 66 بعد از ذكر تورات و انجيل بدان اشاره كرده
ص: 347
و فرموده است: «وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» . اين يعنى نزول تورات و انجيل و نزول امر ديگرى به همراه آن دو كتاب آسمان.
اما در آيه 67 كه مخصوص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، حضرت را به ابلاغ اين امرى كه پيش از كامل شدن وحى نازل گرديده امر مى كند، و آن را داراى اهميتى بسيار زياد در بر پا داشتن قرآن و تبليغ رسالت مى داند. اگر اين مطلب - كه امر به تبليغ آن شده - پس از كامل شدن نزول قرآن نازل مى شد، نسق و شكل آيه همچون آيه قبل مى بود. در حالى كه قرآن كامل نشده بود، و صرفا بعد از نزول آيه كمال - كه بعد از نزول آيه بلاغ نازل شد - وحى و نزول قرآن كامل گرديد.
همچنين در نيمه دوم آيه 68 سرّى نهفته است؛ آنجا كه آيه از اين امر نازل شده و اهميت بالاى آن در بر پا داشتن و اقامه كتاب اللّه المجيد سخن مى گويد. ولى بسيارى از اهل كتاب آن را نمى پذيرند، و اين امر نازل شده طغيان و سركشى و كفر ايشان را مى افزايد ! خداوند مى فرمايد:
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1):
«بگو اى اهل كتاب تا وقتى كه به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد ... » .
چون به خوبى در ماهيت اين امرى كه بر اين سه پيامبر؛ يعنى حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام و پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله نازل شد بيانديشيم، مى بينيم همان امرى كه امت هاى آن انبيا عليهم السلام از ايشان نپذيرفتند و در مورد آن توطئه كردند و سركشى و كفرشان افزون شد، در امت اسلام هم رخ داده است. اين امر چيزى غير از خلافت
ص: 348
و وصايت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. سرّ قضيه در همين نكته پنهان است، و اين چيزى است كه وحى الهى در مورد آن با تو همگان مى گويد.
نكته چهارم
اشاره
آنچه گفته شد با نگاهى گذرا به آيات امم سابقه در قرآن واضح مى گردد:
اول. امت حضرت موسى عليه السلام
يك مورد امت حضرت موسى عليه السلام است؛ كه خليفه و جانشين آن حضرت يعنى حضرت هارون عليه السلام را نمى پذيرند و كنار مى زنند. خداوند متعال مى فرمايد: «وَ واعَدنا موسى ثَلاثينَ لَيلَةً وَ أتمَمناها بِعَشرٍ فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أربَعينَ لَيلَةً وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح وَ لا تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدينَ»(1): «و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد و موسى (هنگام رفتن به كوه طور) به برادرش هارون گفت در ميان قوم من جانشينم باش و (كار آنان را) اصلاح كن و راه فسادگران را پيروى مكن» .
اما آيا از جانب قوم حضرت موسى عليه السلام چه بر سر خليفه وى حضرت هارون عليه السلام آمد ؟ خداوند متعال مى فرمايد: «وَ اتَّخَذَ قَومُ موسى مِن بَعدِهِ مِن حُليِّهِم عِجلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ أ لَم يَرَوا أنَّهُ لا يُكَلِّمُهُم وَ لا يَهديهِم سَبيلاً إتَّخَذوهُ وَ كانوا ظالِمينَ»(2): «و قوم موسى پس از (عزيمت) او از زيورهاى خود مجسمه گوساله اى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت آيا نديدند كه آن (گوساله) با ايشان سخن نمى گويد و راهى به آنها نمى نمايد آن را (به پرستش) گرفتند و ستمكار بودند» .
حال عكس العمل حضرت موسى عليه السلام چيست ؟ خداوند متعال مى فرمايد: «وَ لمّا رَجَعَ موسى إلى قَومِهِ غَضبانَ أسِفا قالَ بِئسَما خَلَّفتُمونى مِن بَعدى أعَجِلتُم أمرَ رَبِّكُم وَ ألقَى الألواحَ وَ أخَذَ بِرَأسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيهِ»(3): «و چون موسى خشمناك و اندوهگين به
ص: 349
سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد و الواح را افكند و (موى) سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد» .
اما حضرت هارون عليه السلام در مورد اين قوم ستمكار چه خبرى به حضرت موسى عليه السلام داد ؟ همان هايى كه وى را نپذيرفتند و كنار زدند و بر وى شوريدند و سركشى كردند. خداوند در ادامه آيه مى فرمايد: «قالَ ابنَ أمَّ إنَّ القَومَ استَضعَفونى وَ كادوا يَقتُلونَنى فَلا تُشمِت بِىَ الأعداءَ وَ لا تَجعَلنى مَعَ القَومِ الظالِمينَ»(1): « (حضرت هارون عليه السلام) گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمن شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده» .
در مجموع وقتى نزول تورات بر حضرت موسى بن عمران عليه السلام پايان يافت و كامل شد، قومش با خليفه و جانشين وى چه كردند ؟ جز آنكه از در خدعه و نيرنگ در آمدند و گوساله اى را به پرستش گرفتند، و آنچه خداوند متعال برايشان روشن ساخته بود رها كردند، و فرامين حضرت موسى عليه السلام را پشت سر نهادند. خداوند متعال مى فرمايد:
«وَ لَقَد جاءكُم موسى بِالبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(2): «و قطعا موسى براى شما معجزات آشكارى آورد سپس آن گوساله را در غياب وى (به خدايى) گرفتيد و ستمكار شديد» .
سپس حضرت هارون عليه السلام وفات يافت و جناب يوشع بن نون عليه السلام وصى و جانشين حضرت موسى عليه السلام گرديد. بنى اسرائيل به هفتاد و يك فرقه در مقابل او تقسيم شدند، كه هفتاد فرقه از آنها در آتش اند و تنها يك فرقه نجات مى يابند. آنان همان هايى هستند كه وصى و خليفه حضرت موسى عليه السلام پيروى كردند.
ص: 350
قرآن كريم به اين نكته اشاره مى كند كه يهود ولايت خلفاى حضرت موسى عليه السلام را نپذيرفتند و تحت ولايت كافران در آمدند: «تَرى كَثيرا مِنهُم يَتَوَلَّونَ الَذينَ كَفَروا لَبِئسَ ما قَدَّمَت لَهُم أنفُسُهُم أن سَخِطَ اللّه ُ عَلَيهِم وَ فِى العَذابِ هُم خالِدونَ»(1): «بسيارى از آنان را مى بينى كه با كسانى كه كفر ورزيده اند دوستى مى كنند راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه (در نتيجه) خدا برايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مى مانند» .
سپس خداوند متعال در آيه بعد خبر مى دهد كه اگر ايشان به آنچه از جانب پروردگارشان نازل شد ايمان مى آوردند، هرگز ولايت كافران را نمى پذيرفتند. در اين آيه مى بينيم كه بين جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» و جمله ما «إتَّخَذوهُم أولياءَ» ارتباط برقرار مى كند.
در اين نص و سند صريح قرآنى در مى يابيم كه «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» به معناى ولايت است، و ولايت يعنى پذيرفتن سرپرستى و حاكميت واليان امر، كه در موردشان نص صريح آمده و از جانب انبيا عليهم السلام منصوب شده اند.
همچنين در ادامه آيات مى بينيم كه مشركان دشمن ترين دشمنان كسانى هستند كه ولايت مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام را نپذيرفته اند. جالب اين است كه «مُشرِكونَ» لفظى است كه قرآن كريم بر جمع كثيرى از مسلمانان منافق و كسانى كه ولايت على عليه السلام را نپذيرفتند اطلاق كرده است. سپس در همان آيه گروهى از نصارى و مسيحيان را استثنا كرده و فرموده كه آنها از نظر محبت و دوستى نزديك ترى با مؤمنان دارند، نسبت به يهود و مشركان.
دو. امت حضرت عيسى عليه السلام
امت حضرت عيسى عليه السلام وصى و خليفه آن حضرت شمعون صفا عليه السلام را نپذيرفته و ردّ كردند. البته به جز گروهى اندك كه به شمعون عليه السلام وفادار ماندند، و بدين ترتيب امت
ص: 351
آن حضرت به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند. خداوند متعال با اشاره به سنت اختلاف بعد از انبيا عليهم السلام و از جمله حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد:
«تِلكَ الرُسُلُ فَضَّلنا بَعضُهُم عَلى بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللّه ُ وَ رَفَعَ بَعضُهُم دَرجاتٍ وَ آتَينا عيسَى بنَ مَريَمَ البَيِّناتَ وَ أيَّدناهُ بِروحِ القُدُسِ وَ لَو شاءَ اللّه ُ مَا اقتَتَلَ الَذينَ مِن بَعدِهِم مِن بَعدِ ما جاءتهُمُ البَيِّناتُ وَ لكِنِ اختَلَفوا فَمِنهُم مَن آمَنَ وَ مِنهُم مَن كَفَرَ وَ لَو شاءَ اللّه ُ مَا اقتَتَلوا وَ لكِنَّ اللّه َ يَفعَلُ ما يُريدُ»(1):
«برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم از آنان كسى بود كه خدا با او سخن گفت و درجات بعضى از آنان را بالا برد و به عيسى پسر مريم دلايل آشكار داديم و او را به وسيله روح القدس تأييد كرديم و اگر خدا مى خواست كسانى كه پس از آنان بودند بعد از آن (همه) دلايل روشن كه برايشان آمد به كشتار يكديگر نمى پرداختند ولى با هم اختلاف كردند پس بعضى از آنان كسانى بودند كه ايمان آوردند و بعضى از آنان كسانى بودند كه كفر ورزيدند و اگر خدا مى خواست با يكديگر جنگ نمى كردند ولى خداوند آنچه را مى خواهد انجام مى دهد» .
و نيز مى فرمايد: «فَلَمّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَن أنصارى إلَى اللّه ِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ أنصارُ اللّه ِ آمَنّا بِاللّه ِ وَ اشهَد بِأنّا مُسلِمونَ . رَبَّنا آمَنّا بِما أنزَلتَ وَ اتَّبعنَا الرَسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشاهِدينَ . وَ مَكَروا وَ مَكَرَ اللّه ُ وَ اللّه ُ خَيرُ الماكِرينَ . إذ قالَ اللّه َ يا عيسى إنّى مُتَوَفّيكَ وَ رافِعُكَ إلَىَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَذينَ كَفَروا وَ جاعِلُ الَذينَ اتَّبَعوكَ فَوقَ الَذينَ كَفَروا إلى يَومِ القيامَةِ ثُمَّ إلَىَّ مَرجِعُكُم فَأحكُمُ بَينَكُم فيما كُنتُم فيهِ تَختَلِفونَ»(2):
«چون عيسى از آنان احساس كفر كرد گفت ياران من در راه خدا چه كسان اند حواريون گفتند ما ياران (دين) خداييم به خدا ايمان آورده ايم و گواه باش كه ما تسليم
ص: 352
(او) هستيم. پروردگارا به آنچه نازل كردى گرويديم و فرستاده (ات) را پيروى كرديم پس ما را در زمره گواهان بنويس. و (دشمنان) مكر ورزيدند و خدا (در پاسخشان) مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكّاران است. (ياد كن) هنگامى را كه خدا گفت اى عيسى من تو را برگرفته و به سوى خويش بالا مى برم و تو را از (آلايش) كسانى كه كفر ورزيده اند پاك مى گردانم و تا روز رستاخيز كسانى را كه از تو پيروى كرده اند فوق كسانى كه كافر شده اند قرار خواهم داد آنگاه فرجام شما به سوى من است پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى كرديد ميان شما داورى خواهم كرد» .
سه. امت اسلام
و اما در مورد امت اسلامى خداوند متعال مى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسلُ أفَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(1):
«و محمد جز فرستاده اى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمى گرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .
اين امت نيز پس از آنكه آيه ابلاغ نازل گرديد و حكم نمود كه حضرت على عليه السلام امير و خليفه و جانشين رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند، آن هم در فاصله اى نزديك به دو ماه و نه بيشتر ! آنگاه كه مصيبت شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و پايان يافتن وحى واقع گرديد.
پس امت اسلام از امت هاى گذشته - يعنى يهود و نصارى - درس عبرت نگرفت ! آن هم با وجود هشدارها و بر حذر داشتن هايى كه از سوى خدا در قرآن و نيز در لسان رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده بود.
ص: 353
وقتى به آيات سه گانه سوره مائده باز مى گرديم، مى بينيم كه آيه ابلاغ - كه بين اين دو آيه مربوط به يهود و نصارى نازل شده - به وجه شباهت ميان اين آيه و آنچه در آيه پيش و پس آن در مورد دو امت بزرگ گذشته نازل شده اشاره مى كند، و آنها را با امت اسلام قرين مى كند. گويا همان عكس العمل هايى كه اين دو امت در اين خصوص از خود نشان دادند، ابرهايى از خوف و حزن را در نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله برانگيخت. به حدى كه آن حضرت را نگران كرد، كه مبادا آنچه در اين دو امت واقع شده در آينده در امت حضرتش نيز حادث گردد.
چنانچه احاديث شريف بسيارى وارد شده كه بر اين امر دلالت دارد كه امت اسلام در آينده از همان راهى خواهد رفت و در كج راهه اى وارد خواهد شد كه يهود و نصارى وارد آن شدند. حال وظيفه ما است كه بدانيم چه كسانى امت اسلامى را به اين بيراهه كشاندند، و دقيقا همچون يهود و نصارى امت اسلامى را در اين كج راهه عميق فرو بردند.
لذا مى بينيم نزول آيه تبليغ با تأخير ابلاغ آن از سوى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و درخواست آن حضرت از خداوند متعال مبنى بر حفاظت و حراست از شرّ مردم همزمان مى گردد. اين درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله غير از نشان دادن اهميت مطلب و چهره منافقان براى آيندگان، از آن رو بود كه حضرت احتمال مى داد كه در جريان نصب امير المؤمنين عليه السلام به عنوان ولىّ و خليفه، توطئه از جانب منافقان صورت پذيرد.
چنانچه همين طور هم شد؛ از حوادث پس از غدير كاملاً مشخص است آن عصمتى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از خداوند متعال درخواست كرده بود به وى عطا شد؛ به طورى كه همگان بيعت كردند و همه در آرامش بودند و به مخالفت برنخاستند، يا از روى ميل و يا از سر اكراه و يا از روى ترس.
ولى وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد، اين عصمت به پايان رسيد، و با شهادت حضرتش - اين عصمت الهى كه در آيه تبليغ به آن اشاره شده - نيز رخت بربست، و بازگشت به ضلالت پيشين - كه قرآن كريم از آن سخن مى گويد - واقع شد:
ص: 354
«أفَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه ُ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او بميرد يا كشته شود به گذشته خود باز مى گرديد و هر كس به گذشته خود باز مى گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .
در آيه تبليغ با صيغه وعيد و اعلام خطر در خصوص نتايج وخيم كه در آينده دعوت وجود دارد سخن مى گويد، و تصريح مى كند كه همه چيز در معرض طوفان هاى هولناك قرار دارد. به طورى كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد گويا رسول اللّه صلى الله عليه و آله كلاً رسالت خود را تبليغ نكرده است.
در نگاهى ديگر، اين آيه بر اين نكته دلالت دارد كه ولايت، اين بناى الهى استوار و گرانقدر پايان بخش اديان الهى و عصاره همه آنهاست. و لذا اگر اين امر خطير تبليغ نگردد كل اديان آسمانى فرو ريخته و منهدم مى شود. از اينجاست كه عظمت ولايت آشكار مى گردد، كه وجهى ديگر از نبوت است. اينكه دين و تشريع الهى جز با وجود يكى از اين دو حفظ نمى گردد. وقتى نبوت پنهان گردد ولايت آشكار مى شود و از دين محافظت مى كند و رهبرى را به دست مى گيرد.
لذا آيه اى كه پس از آيه تبليغ مى آيد به اين نكته اشاره مى كند كه اهل كتاب بدون امر ولايت و وصايت هيچ در دست ندارند. خداوند متعال مى فرمايد:
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مُنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(2):
«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد» .
ص: 355
در واقع بر پا داشتن تورات و انجيل حقيقى و اصيل نيز نيز منوط به وجود و حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا جانشين بر حق آن حضرت در امر وصايت و خلافت الهى است. اين است مفاد عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» در خصوص امر ولايت نبى و جانشين آن حضرت.
هر كس دو آيه پيش از آيه تبليغ و آيه پس از آن را بخواند، در مى يابد كه اين آيات از يهود و نصارى سخن مى گويد. بلكه اين سوره - يعنى سوره مائده - تقريبا همه اش به اين قضيه پرداخته، و از سنت هاى الهى در مورد اين امت ها خبر داده، و ميثاق ها و پيمان هاى الهى كه خداوند از ايشان گرفته و اينكه چگونه آنها اين پيمان ها و ميثاق ها را نقض كرده اند سخن گفته است. خداوند متعال مى فرمايد:
«وَ لَقَد أخَذَ اللّه ُ ميثاقَ بَنى إسرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمُ اثنَى عَشَرَ نَقيبا وَ قالَ اللّه ُ إنّى مَعَكُم لَئِن أقَمتُمُ الصَلوةَ وَ آتَيتُمُ الزَكوةَ وَ آمَنتُم بِرُسُلى وَ عَزَّرتُموهُم وَ أقرَضتُم اللّه َ قَرضا حَسَنا لأُكِفِّرَنَّ عَنكُم سَيّئاتِكُم وَ لأُدخِلَنَّكُم جَنّاتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأنهارُ فَمَن كَفَرَ بَعدَ ذلِكَ مِنكُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ»(1):
«در حقيقت خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سركرده بر انگيختيم و خدا فرمود من با شما هستم اگر نماز بر پا داريد و زكات بدهيد و به فرستادگانم ايمان بياوريد و ياريشان كنيد و وام نيكويى به خدا بدهيد قطعا گناهانتان را از شما مى زدايم و شما را به باغ هايى كه از زير (درختان) آن نهرها روان است در مى آورم پس هر كس از شما بعد از اين كفر ورزد در حقيقت از راه راست گمراه شده است» .
سپس قرآن از نقض اين عهد و ميثاق سخن مى گويد و مى فرمايد: «فَبِما نَقضِهِم ميثاقَهُم لَعنّاهُم وَ جَعَلنا قُلوبَهُم قاسيَةً يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ وَ نَسوا حَظّا مِمّا
ص: 356
ذُكِّروا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَةٌ مِنهُم إلاّ قَليلاً مِنهُم فَاعفُ عَنهُم وَ اصفَح إنَّ اللّه َ يُحِبُّ المُحسِنينَ»(1):
«پس به (سزاى) پيمان شكستنشان لعنتشان كرديم و دل هايشان را سخت گردانيديم (به طورى كه) كلمات را از مواضع خود تحريف مى كنند و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند به فراموشى سپردند و تو همواره بر خيانتى از آنان آگاه مى شوى مگر (شمارى) اندك از ايشان (كه خيانتكار نيستند) پس از آنان درگذر و چشم پوشى كن كه خدا نيكوكاران را دوست مى دارد» .
گويا اين آيات صرفا براى مقدمه چينى جهت آنچه در بيعت غدير و پس از آن رخ خواهد داد نازل شده است. گويا اين آيات انذار و بيم دهى است نسبت به سران مرتدّانى كه به تحريف و نقض بيعت و ميثاقى كه خود در روز بيعت انجام داده بودند و آن را قطعى نموده بودند پرداختند. كسانى كه فراموش كردند در غدير به على عليه السلام تبريك گفتند، و فراموش كردند به آن حضرت گفتند: تو مولى و سرور من و مولى و سرور همه مؤمنان شدى !
پس امت اسلامى جهره خود را فراموش كرده و خيانت خود را آشكار ساختند، و به جز عده اى اندك همگى مرتدّ شده و به ضلالت پيشينيان خود باز گشتند. فقط تعداد اندكى - كه تعداد آنها سه يا چهار نفر بيشتر نبود - همه از اسلام حقيقى بازگشتند.
اين جريان دقيقا در امت عيسى عليه السلام رخ داد. خداوند متعال مى فرمايد: «وَ مِنَ الَذينَ قالوا إنّا نَصارى أخَذنا ميثاقَهُم فَنَسوا حَظّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ فَأغرَينا بَينَهُمُ العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إلى يَومِ القيامَةِ وَ سَوفَ يُنَبِّؤُهُم اللّه ُ بِما كانوا يَصنَعون»(2): «و از كسانى كه گفتند ما نصرانى هستيم از ايشان (نيز) پيمان گرفتيم و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده
ص: 357
بودند فراموش كردند و ما (هم) تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم و به زودى خدا آنان را از آنچه مى كرده اند (و مى ساخته اند) خبر مى دهد» .
ساير آيات نيز در خصوص اين دو امت گمراه سنت ها و بدعت هايى كه نهادند سخن مى گويد. از ايشان و از تورات و انجيل و تعاليم الهى سخن مى گويد، و به جز برخى مسائل فرعى ديگر كه سوره بدان پرداخته است، در پايان به سخن گفتن از امت مسيح و آنچه بر سر آنها آمد پرداخته، و حسن خاتمه آن چنين است كه خداوند متعال مى فرمايد:
«قالَ اللّه ُ هذا يَومٌ يَنفَعُ الصادِقينَ صِدقَهُم لَهُم جَنّاتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الأنهارُ خالِدينَ فيها أبدا رَضِىَ اللّه ُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ ذلِكَ الفَوزُ العَظيمُ»(1):
«خدا فرمود اين روزى است كه راستگويان را راستى شان سود بخشد براى آنان باغ هايى است كه از زير آن نهرها روان است هميشه در آن جاودان اند خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنود هستند اين است رستگارى بزرگ» .
اين اهل بيت حضرت مصطفى عليهم السلام هستند كه حضرت اللّه سبحانه و تعالى به ما دستور داده است كه با ايشان باشيم و فرموده است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا اتَّقوا اللّه َ وَ كونوا مَعَ الصادِقينَ»(2): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا پروا كنيد و با راستان باشيد» .
به تعبير ديگر:
آيه تبليغ سوره مائده را به دو نيم كرده و ماقبل آن و مابعد آن همچون دو بالى است كه توسط آنها در فضاى سنن الهى پرواز مى كند. قضيه عهد و ميثاق و واليان الهى را بيان كرده است، و آنچه بر سر اين دو نبوت پس از آنكه امت هايشان ميثاق ولايت و وصايت را نقض كردند آمد.
ص: 358
مصيبت ها و رسوايى ها و محنت و رنج هايى كه بر سرشان باريد، و دستورات و تعاليم نازل شده در تورات و انجيل از ميان رفت. تا كار به جايى كشيد كه تورات و انجيل را ضايع كرده و كلام الهى را تحريف نمودند. سپس متون ديگرى را خود تدوين كردند، آن هم مطابق با هواى نفس و ميل راهبان و عالمان يهود و نصارى.
در نتيجه، مهم ترين بخش دو رسالت عظيم دو پيامبر بزرگ در تاريخ قديم ضايع شد و از ميان رفت. قرآن كريم هم با تفصيل زياد از اين دو امت سخن گفته، تا عبرتى باشد براى صاحبان خرد.
اگر عصمت و پاسبانى و نگاهبانى خداوند در روز غدير بر پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله نازل نشده بود، و اگر تأكيد الهى مبنى بر حفظ قرآن وجود نمى داشت، رسالت الهى نيز در مسير طوفان هايى كه بر امت هاى گذشته وزيد قرار مى گرفت. ما نيز متفرق مى شديم، و امروز مجموعه اى از كتاب هاب مقدس اما تحريف شده در اختيارمان بود ! ولى خداوند فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1): «بى ترديد ما اين قرآن را نازل كرده ايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود» .
نكاتى در مورد آيه تبليغ
اشاره
با تأمل در آيه ابلاغ نكاتى به دست مى آيد كه قابل ذكر است:
نكته اول: آيات قبل و بعد آيه تبليغ
نكته اى در آيه تبليغ است و آن اينكه در آيات قبل و بعد از آيه تبليغ نيز عبارت «ما أُنزِلَ» آمده است: آيه 66 : «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهرم» ، آيه 67 : «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، آيه 68 : «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» .
اين يك امر تصادفى نيست كه در سه آيه پشت سر هم، سه مورد «ما أُنزِلَ» آمده باشد. مورد اول و سوم مربوط به كتاب آسمانى است كه مردم بايد آن را به پا دارند تا از
ص: 359
بركات آن در دنيا و آخرت بهره مند شوند، و مورد دوم مربوط به رهبرى جامعه است كه بايد از سوى خدا تعيين گردد، و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در قالب امام سرپرستى جامعه را بر عهده گيرد.
اعجاز قرآن را ببينيد؛ خدا امامت على بن ابى طالب عليه السلام را بين دو كتاب آسمانى قرار داده است. در يك آيه مى فرمايد: اگر كتاب خدا را به پا داريد اوضاع اقتصاديتان خوب مى شود. در آيه ديگر مى فرمايد: اگر كتاب آسمانى را به پا نداريد هويت نداريد و هيچ هستيد. در ميان اين دو آيه مى فرمايد: اى پيامبر ! على عليه السلام را معرفى كن. يعنى كتاب آسمانى و امام معصوم عليه السلام در كنار هم، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث ثقلين فرمود: انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى.
نكته دوم: زمينه آيه تبليغ
قرآن كتاب اعظم و امّ الكتاب مسلمانان، اولين كتابى است كه غدير را با ابديت خود پيوند داده است. غدير نيز، قبل از واقعه و مقارن آن و بعد از اجراى آن در پناه قرآن بوده، و نزول آيات پى در پى آن را پشتيبانى كرده اند. بنا بر اين، قبل از معرفى هر كتابِ ديگرى بايد بگوييم: قرآن حامل غدير است و طى چهارده قرن فرهنگ غدير را با حضور خود بين همه نسل هاى مسلمان به خانه هاى آنان برده و در اختيار بزرگ و كوچكشان قرار داده است.
با در نظر گرفتن اين ارتباط عميق، هر كتابى كه در اعتقادات، حديث، تاريخ و تفسير در اسلام نوشته شده، به عنوان يكى از اساسى ترين فرازهاى دين «آيات غدير» را مطرح ساخته و به تبيين آن پرداخته است.
اولين كتاب در اسلام كه واقعه غدير را مطرح كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است، كه در موارد متعددى از آن آيه تبليغ و آيه اكمال مطرح شده و ارتباط مستقيم آن با واقعه غدير از لسان پيامبر و امامان عليهم السلام بيان شده است. پس از آن هم تفاسير و كتاب هاى تاريخى و اعتقادى اين حقيقت بزرگ را درباره غدير ثبت كرده اند، به گونه اى كه هر جا سخن از «يا أيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » و «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم
ص: 360
دينَكُم ... » به ميان آمده، فورا غدير مطرح شده است، و هر جا سخن از غدير بوده فورا اين آيات تداعى شده است.
اين حقيقت غديرى قرآنى، كم كم شكل جدى ترى به خود گرفته، و با شبهه افكنى هايى كه دشمنان از فشار عظمت آن به ميان آورده اند، توجه بيشترى را به خود جلب كرده است؛ به گونه اى كه در كتاب هاى تاريخى و حديثى به صورت فصلى خاص با عنوان «آيات غدير» يا «غدير در قرآن» مطرح شده است.
نكته سوم: اعجاز آيه تبليغ
از جمله نكاتى كه در مورد آيه تبليغ مى توان بيان كرد اينكه خداوند امامت را ادامه رسالت و همتاى آن مى داند. از اين رو در حادثه جهانى غدير خم به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اگر نصب على بن ابى طالب عليه السلام را به دست خود انجام ندهى و ولايت را تبيين نكنى، اصلاً به رسالت الهى عمل نكرده اى؛ يعنى رسالت منهاى امامت معادل با رسالت منهاى رسالت است، زيرا آنچه اساس رسالت را حفظ مى كند همان امامت است.
بهترين معرّف براى عظمت روز غدير و حادثه جهانى اين روز قرآن و عترت است. چه حادثه اى در روز هجدهم ماه ذى الحجه در سرزمين غدير رخ داد كه اين روز را براى ابد عيد كرد ؟ خداى سبحان در آيه تبليغ به رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . گر چه پيامبر صلى الله عليه و آله داراى مقام نبوت نيز هست، ولى در اين پيام آسمانى رسالت او مطرح است.
در ذيل همين آيه مى فرمايد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «خدا تو را از آسيب مردم حفظ مى كند» . خداى سبحان فرمود خدا تو را از آسيب مردم مصون نگاه مى دارد.
در حقيقت آنچه سر همبندى كرده اند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمى شود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت
ص: 361
مى كند ولى چيزى جز چوب هاى خشك و طناب هاى بى روح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مى شود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلى الله عليه و آله تحليل و تبيين كرد.
نكته چهارم: پيوند نبوت و امامت
اگر كسى بر آن شود تا غدير را در يك جمله معرفى كند، مى تواند بگويد: غدير پيمانه و ظرفى است كه تمام فداكارى هاى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آن گرد آمده، و گنجينه تمام احكام و آدابى است كه خداى متعال بر پيامبر خويش فرو فرستاده است. اين حقيقت و پيوند ناگسستنى بعثت و خاتميت با غدير در اين آيه از قرآن تبلور يافته كه مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ ... »(1): «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى» .
توصيف ديگر غدير اين است كه بوستان تمام فضائل، اخلاق، والايى ها و خوبى هاست. بلكه غدير عين والايى هاست و تحولات مدنى و فرهنگى و معنوى وام دار غدير هستند، چرا كه مهم ترين عامل ماندگارى كيان دين و ملت اسلام است، و منكر غدير با اين ويژگى ها، در حقيقت منكر تمام ارزش هاى والاى اسلامى است. غدير، مدرسه و فرهنگ امير المؤمنين عليه السلام است كه مى تواند تمام بشريت را قرين سعادت و شادكامى گرداند.
صاحب مدرسه غدير، يعنى امير المؤمنين عليه السلام در عظمت و منزلت، در مرتبه پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، چه اينكه وى چنان منزلت والايى دارد كه هيچ كس را ياراى همسنگى با او نيست. از همين رو امام صادق عليه السلام درباره «حكم بن عتيبه» كه مى خواست از غير طريق على عليه السلام به مراتب خداشناسى دست يابد، فرمود: ... فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب، أما وَ اللّه لا يُصيبُ العِلمَ إلاّ مِن أهلِ بَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ(2): برود و شروق
ص: 362
و غرب را در نوردد، آگاه باشيد كه به خدا سوگند (هر كجا كه رود) به علم (واقعى) دست نخواهد يافت مگر از محضر كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل شده است.
حق نيز همين است كه روى برتافتن از مدرسه و فرهنگ پيامبر و اهل بيتش عليهم السلام دليل روشن و خدشه ناپذير تيره روزى و سيه بختى است. و دانش، هر مرتبه و جايگاهى داشته باشد، اگر از خاستگاهى جز خاندان رسالت به دست آيد ارج و ارزش نخواهد داشت، زيرا چنين دانشى از ارزش هاى اخلاقى و معنوى تهى و از روح شريعت به دور است.
همچنين هر مسيرى كه به غدير نرسد، عليه دين است و هر چه بر ضد و مخالف دين باشد مخالف خدا و رسول و خاندان پاك او است. چرا كه تمام ارزش ها و والايى هاى اخلاقى در غدير نهفته است و از آن جوشش مى گيرد.
نكته پنجم: هدف بعثت و آيه تبليغ
در مورد آيه تبليغ بد نيست به نكته اى اشاره شود، و آن اينكه:
اولين و اصلى ترين هدف پيامبران عليهم السلام رساندن پيام خداوند به مردم است، تا حجت بر آنان تمام شود. خداوند در قرآن اين هدف را چنين بيان مى كند:
«إنّا أوحَينا إلَيكَ كَما أوحَينا إلى نوحٍ وَ النَبيّينَ مِن بَعدِهِ وَ أوحَينا إلى إبراهيمَ وَ إسمعيلَ وَ إسحقَ وَ يَعقوبَ وَ الأسباطَ وَ عيسى وَ أيّوبَ وَ يونُسَ وَ هارونَ وَ سُليمانَ وَ آتَينا داوودَ زَبورا . وَ رُسُلاً قَد قَصَصناهُم عَلَيكَ مِن قَبلُ وَ رُسُلاً لَم نَقصُصهُم عَلَيكَ وَ كَلَّمَ اللّه ُ موسى تَكليما . رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنذِرينَ لِئَلاّ يَكونَ لِلناسِ عَلَى اللّه ِ حُجَّةٌ بَعدَ الرُسُلِ وَ كانَ اللّه ُ عَزيزا حَكيما»(1):
«ما به تو وحى كرديم همچنان كه به نوح و پيامبران بعد از او نيز وحى كرديم به ابراهيم اسماعيل اسحاق يعقوب اسباط عيسى ايوب يونس هارون و سليمان وحى
ص: 363
نموديم و به داوود هم زبور را عطا كرديم. همچنين بر پيامبرانى كه شرح حال آنان را براى تو گفتيم و آنان كه شرح حالشان را نگفتيم وحى فرستاديم و خدا با موسى به طور آشكار و روشن سخن گفت. رسولان را فرستاد تا بشارت دهنده و انذار كننده باشند تا آنكه پس از فرستادن رسولان مردم را بر خدا حجتى نباشد و خدا هميشه مقتدر و همه كارهاى او مطابق حكمت است» .
پس هدف اصلى پيامبران عليهم السلام اتمام حجت خداوند بر خلق و وظيفه پيامبر تنها ابلاغ است. خداوند اين وظيفه را چنين بيان مى فرمايد: «ما عَلَى الرَسولِ إلاَّ البَلاغُ وَ اللّه ُ يَعلَمُ ما تُبدونَ وَ ما تَكتُمونَ»(1): «بر پيامبر جز تبليغ وظيفه اى نيست و خدا از آشكار و پنهان شما آگاه است» .
بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ابلاغ پيام خداوند وظيفه اى ندارد كه مردم را به اجبار به راه راست ببرد. گذشته از آنكه توانايى چنين كارى را هم ندارد. خداوند اين واقعيت را چنين بيان مى كند: «فَذَكِّر إنَّما أنتَ مُذَكِّر . لَستَ عَلَيهِم بِمُسَيطِر»(2): «تو خلق را متذكر ساز كه وظيفه پيامبرى تو غير از اين نيست. تو مسلط بر آنان نيستى» .
گذشته از اين وظيفه اصلى، پيامبران عليهم السلام وظيفه ديگرى دارند و آن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد با توجه به دين خدا طرحى نو در جامعه بشرى در اندازد و امتى را به وجود آورد كه سرنوشت بشر را تغيير دهد. امير المؤمنين عليه السلام اين وظيفه را چنين بيان مى كند:
فَبَعَثَ اللّه ُ مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله بِالحَقِّ، لَيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَةِ الأوثانِ إلى عِبادَتِهِ وَ مِن طاعَةِ الشَيطانِ إلى طاعَتِهِ ... ، بِقُرآنٍ قَد بَيَّنَهُ وَ أحكَمَهُ(3):
خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را با قرآن كه متقن بيان كرده بود برانگيخت تا بندگانش را از عبادت بت ها خارج سازد و به عبادت خدا برساند و از اطاعت شيطان خارج كند و به اطاعت خدا در آورد.
ص: 364
امت واحده اسلامى زمانى تحقق پيدا خواهد كرد كه در همه زمينه ها و زواياى زندگى انسان احكام خدا حاكم باشد. طبعا ضرورى ترين مسئله براى امت اسلامى رهبرى است. تا رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده است، منصب به عهده او است و مسلمانان موظف اند در تمام مسائل داورى و حاكميت او را بپذيرند. به آيه توجه كنيد: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى أنفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَيتَ وَ يُسَلِّموا تَسليما»(1): «نه چنين است قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت ايمان نمى آورند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به هر حكمى كه كنى هيچ گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملاً از دل و جان تسليم فرمان تو باشند» .
پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله رهبرى امت بايد به دست كسانى سپرده شود كه از نظر علم خدادادى و عصمت همانند رسول خدا صلى الله عليه و آله باشند، تا كشتى امت اسلامى به ساحل نجات برسد.
نكته ششم: متعلق «ما أُنزِلَ»
ممكن است با توجه به ظاهر آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » اينگونه قضاوت شود كه روز غدير فقط روز «ابلاغ ولايت» است، و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آن روز همين مقدار كه ولايت حضرت امير المؤمنين عليه السلام را به مسلمانان ابلاغ كرد خشنود بود ! ولى اين تفكر كامل نيست، بلكه غدير ابعاد بسيار گسترده ترى دارد.
اگر كسى بگويد: واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان، و «ما أُنزِلَ إلَيكَ» يعنى امامت و ولايت حضرت امير المؤمنين عليه السلام. پس روز غدير تنها روز «ابلاغ ولايت» است.
در مقام پاسخ اين سؤال مى توان گفت: درست است كه واژه «بلّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان و مردم را آگاهى ده، اما متعلق آن در آيه ذكر نشده كه چه چيزى را
ص: 365
ابلاغ كن ؟ اين مطلب از ظاهر آيه روشن نيست و جمله «ما أُنزِلَ إلَيكَ» عام است. آيا «آنچه بر تو نازل كرديم» چه چيزى است ؟
آيا تنها ابلاغ ولايت است ؟
آيا معرفى امام است ؟
آيا معرفى امامان معصوم عليهم السلام تا رجعت و قيامت است ؟
آيا تعيين سيستم رهبرى اسلام است ؟
يا موضوع «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تئورى و عملى است ؟
يعنى هم امامان معصوم را معرفى كن و هم براى آنان بيعت بگير ؟ تا پس از «بيعت عمومى» كسى نتواند در امامت شك داشته و باور مسلمانان را دچار تزلزل كند.
در پاسخ اين سؤالات بايد گفت: با توجه به آيه 3 سوره مائده و پيام هاى آن و تداوم هشدارها، اين حقيقت به اثبات مى رسد كه نظريه اول درست نيست؛ اينكه مقصود تنها ابلاغ ولايت باشد. بلكه نظريه دوم را به اثبات مى رساند. چرا كه در ادامه آيه آمده است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او (خدا) را به اتمام نرسانده اى» .
پس متعلق «ما أُنزِلَ» چه چيز بسيار مهمى است كه اگر انجام نشود رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ناقص است، و رسول اللّه صلى الله عليه و آله نيز از آن هراس دارد كه نپذيرند. اگر فقط ابلاغ ولايت بود كه ترسى نداشت، چون پيشتر هم بارها اين ابلاغ را انجام داده بود؛ پيامبر صلى الله عليه و آله بارها و بارها در محراب و منبر، در مدينه و ديگر شهرها، در آستانه جنگ ها و پس از پيروزى ها ولايت و وصايت امام على عليه السلام را ابلاغ فرموده بود. نه از كسى ترسيد و نه از فردى اجازه گرفت. مثل حديث منزلت كه در آستانه جنگ تبوك و فتح خيبر فرمود.
آيا در غدير چه اتفاقى مى خواست بيافتد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى هراسيد، تا جايى كه فرشته وحى حضرتش را دلدارى داد و اين آيه را مى خواند: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ؛ خداوند تو را از آسيب بدخواهان حفظ مى كند.
ص: 366
نكته مهم تر اينكه: متعلق جمله «ما أُنزِلَ إلَيكَ» چه مطلب بسيار مهمى است كه پس از تحقق آن اين حقايق در آيه اكمال مطرح شد:
اكمال دين: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .
اتمام نعمت الهى: «وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .
جاودانگى اسلام: «وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
يأس و نااميدى كافران: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا» .
پس به طور يقين نظريه اول درست نيست و بايد متعلق «ما أُنزِلَ إلَيكَ» تحقق ولايت امير المؤمنين عليه السلام همراه با «بيعت عمومى» باشد. اينكه فرمود: «اى رسول (خدا) امروز آنچه را بر تو نازل كرديم به مردم برسان» يعنى ولايت حضرت على عليه السلام و يازده امام از فرزندان او عليهم السلام را ابلاغ كن، و سپس از مسلمانانى كه به بركت مراسم حج از سراسر جهان در اين سرزمين گرد آمده اند و ديگر چنين اجتماعى پديد نخواهد آمد، بيعت و اعتراف بگير. به تعبير ديگر: مسئله امامت را در بينش و باور و با اعتراف عمومى، و در عمل با بيعت عمومى به انجام رسان. چون در غدير پس از انتخاب الهى و ابلاغ رسول خدا صلى الله عليه و آله، بيعت عمومى مردم نيز تحقق يافت.
به ديگر بيان: تنها ابلاغ ولايت تنش زا نيست و امت را به فروپاشى تهديد نمى كند و شورش هاى مسلحانه را به همراه ندارد و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را نمى ترساند، كه 3 بار از جبرئيل درخواست استعفا كند ! همه اين ترس ها و نگرانى ها براى تحقق «بيعت عمومى» بود.
نكته هفتم: موضوع آيه تبليغ
موضوع خلافت حضرت على عليه السلام همچون احكام دين مستند به وحى الهى است، و رسول خدا صلى الله عليه و آله موظف است آن را به مردم ابلاغ نمايد. وقتى پاى وحى به ميان آيد، خطا و نسيان و اغراض شخصى و مسائل عاطفى - كه از خويشاوندى نشأت مى گيرد - به كلى منتفى است. اين امر، امر خداست كه به زبان رسول صلى الله عليه و آله جارى گشته است، كه جمله «فأوحى الىّ» در خطبه دليل بر آن است.
ص: 367
نكته هشتم: پيامبر صلى الله عليه و آله مخاطب آيه تبليغ
رساننده حكم شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله است، چرا كه فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ» . و بنا بر آيات سوم و چهارم سوره نجم حضرتش از پيش خود نمى گويد و از طرف خدا مأمور است.
نكته نهم: الهى بودن خلافت در آيه تبليغ
رسول خدا صلى الله عليه و آله در تمام احكام جز رساندن آن وظيفه ديگرى ندارد، چه مردم قبول كنند و چه نكنند. پس اراده شخص رسول صلى الله عليه و آله در اينگونه از امور دخالتى ندارد، همچنان كه در تعيين رسول صلى الله عليه و آله چنين است. در يك جمله تعيين رسول صلى الله عليه و آله و جانشينى او با خداست، و كلمه «بَلِّغ» مثبِت مدعاى ما است.
از اينجا معلوم مى شود كه تعيين جانشين رسول با رسول نيست و رسول در آن نقش استقلالى ندارد. بلكه رسول رساننده و معرفى كننده وحى است. وقتى رسول نتواند جانشين تعيين كند، ديگران به طريق اولى نمى توانند.
اين نكات از كلمه «بَلِّغ» استفاده مى شود. در يك كلام بايد گفت: كلمه «بَلِّغ» دست مخلوق را - هر كس كه باشد - در اين باب بسته است.
نكته دهم: پيشينه امر خلافت
آنكه امامت و جانشينى حضرت على عليه السلام - كه در آن زمان خاص بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد - از روز اول معين بود. همچنان كه احكام اسلامى از روز اول معين بوده، ولى در زمان خاصى كه خداوند بر اساس حكمت بالغه خود صلاح دانسته به جامعه معرفى شده است. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
مَعاشِرَ الناس ! ما قَصُرَت فى تَبليغِ ما أنزَلَهُ اللّه ُ تَعالى إلَىَّ، وَ أنا مُبينٌ لَكُم بِسَبَبِ هذِهِ الآيَةِ: اى گروه هاى مختلف مردم ! من در تبليغ احكامى كه بر من نازل شده است كوتاهى نكرده ام، و تا كنون گفتنى ها را (بر حسب وظيفه اى كه داشته و دارم) براى شما گفته ام، و حالا براى شما سبب نزول اين آيه را بيان مى كنم (تا تصور نكنيد من از خود
ص: 368
مى گويم) . چنانچه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: كُنتُ نَبيّا وَ آدَمُ عليه السلام بَينَ الماءِ وَ الطينِ(1): من پيامبر بودم در حالى كه حضرت آدم عليه السلام هنوز ميان آب و خاك بود.
پس مرتبه ظهور بعد از مرتبه جعل است. دليل بر اين مدعا «ما أُنزِلَ إلَيكَ» است، چون «أُنزِلَ» دلالت دارد بر اينكه حكم از جانب مقام ربوبى فرود آمده است. پس قطعا حكم قطعى الهى است.
نكته يازدهم: امامت مهم ترين پيام پيامبر صلى الله عليه و آله
امامت و وصايت مهم ترين مسئله در دين است؛ به اين معنى كه تمام دين به آن بسته است. به عبارت ديگر دين بر مدار ولايت و امامت دور مى زند. در حقيقت، دين وجودا و مدعى دائر مدار آن است. پس دين بدون امامت مانند پسته بدون مغز است.
شاهد بر اين معنى آنكه خدا مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ، در صورتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تمام احكام دين را قبلاً به مردم ابلاغ فرموده است. اما خداوند مى فرمايد: «اگر اين حكم را ابلاغ نكنى پس رسالتت را انجام نداده اى» . آيا اين كلام الهى دالّ بر اين نيست كه مغز تمام احكام، بلكه اصل و ريشه تمامى آن ولايت و امامت است ؟ پس انصاف كجاست ؟ و چگونه مى توان از كنار اين مسئله حياتى بى تفاوت گذشت ؟
نكته دوازدهم: شباهت با امت حضرت موسى عليه السلام
از جمله شباهت هاى اصحاب حضرت موسى عليه السلام با اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بالعكس را اينگونه مى توان بيان كرد:
خداوند در بخش پايانى آيه تبليغ مى فرمايد: «خدا تو را از مردم حفظ مى كند» . معلوم مى شود نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از خطر جانى و نظامى نبود، به همان دو شاهدى كه ياد شد. بلكه عمده خطر داخلى و جوّ سازى مردم حجاز بود؛ كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگى دچار شبهه شوند و بگويند: رسول اللّه صلى الله عليه و آله داعيه رسالت در سر پروراند تا
ص: 369
مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.
اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمى برد.
توضيح اينكه:
بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليه السلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمى ترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنى اسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كرده اى.
موسى عليه السلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهدينِ» .(1) با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مى گردم و پيروز مى شوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مى روم.
گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مى دهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مى كند، ولى گاهى تشر مى زند و مى گويد: «كَلاّ» يعنى ما در امانيم.
وقتى پيروان حضرت موسى عليه السلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم. خدا فرمود: با
ص: 370
عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرِ» .(1) موسى عليه السلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(2)
موساى كليم عليه السلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوب ها و طناب ها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(3) مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مى كند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فَأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(4)
امير المؤمنين عليه السلام در تحليل ترس حضرت موسى عليه السلام مى فرمايد: لَم يوجَس موسى عليه السلام خيفَةً على نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ(5): موساى كليم عليه السلام بر خود نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.
ترس موساى كليم عليه السلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طناب ها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟ آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مى زد، و موساى كليم عليه السلام از ضعف فكرى مردم مى ترسيد.
ص: 371
هراس رسول گرامى صلى الله عليه و آله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليه السلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.
خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى كارى مى كنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به
موساى كليم عليه السلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يُفلِحُ الساحَرُ حَيثُ أتى»(1): «مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساخته اند ببلعد» .
در حقيقت آنچه سر همبندى كرده اند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمى شود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت مى كند ولى چيزى جز چوب هاى خشك و طناب هاى بى روح و سرد نيست. آخر الامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مى شود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلى الله عليه و آله تحليل و تبيين كرد.
كتابشناسى آيه تبليغ
در مورد آيه تبليغ چند كتاب مستقل تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است:
1 - آية البلاغ، عربى، چاپى، الامانة العامة للعتبة الكاظمية المقدسة، رقعى، 56 ص. اين كتاب تحقيقى مختصر درباره آيه تبليغ و بيان نظرات علماى شيعه و بزرگان اهل سنت در مورد آن است.
2 - آيه تبليغ، محمدعلى موحدى، فارسى، چاپى، نيم رحلى، 15 ص. در اين كتاب آيه تبليغ در منابع شيعه و اهل سنت آمده، و سپس مفاد آيه تبليغ بررسى شده است.
ص: 372
3 - آيه تبليغ، آيه اكمال، غلامرضا صادقى فرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 975 ص. در اين كتاب طى بيست و پنج فصل، مفصل در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين دو آيه شريفه است.
فهرست اين كتاب از اين قرار است:
مقدمه
فصل اول: مقدمه اى بر تحليل آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- آشنايى اجمالى با ابزارهايى كه براى تحريف آيات به كار گرفته مى شود. 2- استفاده گسترده از ابزار تحريف در آيه تبليغ و آيه اكمال: 1. آيه تبليغ: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه تبليغ، ب. زمان نزول آيه تبليغ، ج. دنيايى از شأن نزول براى آيه تبليغ، د. مخاطبان تبليغ در آيه تبليغ. 2. آيه اكمال: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه اكمال، ب. روز نزول آيه اكمال و روز اكمال دين، ج. دريغ از يك شأن نزول براى آيه اكمال، د. معرفى مصداق به جاى شأن نزول براى آيه اكمال، ه . كشف مقصود خدا از يأس كافران و اكمال دين توسط علماى عامه، و. اكمال دين يا تكميل احكام ؟ ز. ناسازگارى نزول آيه اكمال در عرفه با اكمال دين از نظر احكام، ح. ارتباط اكمال دين با ركنى از اركان دين نه حكمى از احكام آن، ط . در نهايت بايد به غدير خم هم اشاره كرد. 3. نتيجه تمام تلاش ها.
فصل دوم: تعيين روز نزول آيه اكمال: 1- روزهاى زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه اكمال. 2- روز دوشنبه روز شهادت يا رحلت خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله. 3- تاريخ شهادت يا رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در تقويم علماى عامه. 4- تلاش براى سازگار كردن جمعه بودن عرفه، با دوشنبه بودن روز رحلت. 5 - جمعه نبودن روز عرفه سال دهم هجرى. 6 - ايام غدير خم، روز نزول آيه اكمال. 7- روز اكمال دين مطابق با نوروز ايرانيان.
ص: 373
فصل سوم: مرورى بر آيه تبليغ و آيه اكمال.
فصل چهارم: كلمه و تركيب هاى آيه تبليغ: 1- «يا أيها الرسول» . 2- «بلِّغ» . 3- «ما» . 4- «أنزل إليك» . 5 - «من ربِّك» . 6 - «و ... » . 7- «إن» . 8 - «لم تفعل» . 9- «رسالته» . 10- «اللّه» . 11- «يعصمك» . 12- «الناس» . 13- «لا يهدى» . 14- «القوم» . 15- «الكافرين» .
فصل پنجم: كلمه ها و تركيب هاى آيه اكمال: 1- «اليوم» . 2- «يئس» . 3- «الذين كفروا» . 4- «من دينكم» . 5 - «فلا تخشوهم» . 6 - «اخشون» . 7- «أكملت و أتممت» . 8 - «لكم» . 9- «و ... » . 10- «عليكم» . 11- «نعمتى» . 12- «رضيت لكم» . 13- «الإسلام» . 14- «دينا» .
فصل ششم: مرورى بر عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» : 1- نگاهى به تركيب «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . 2- شناخت «ما أنزل» از راه شناخت نقش قرآن در هدايت . 3- «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» چيزى است و آيات قرآن چيزى ديگر . 4- شناخت «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» از راه قرائن موجود ديگر.
فصل هفتم: تبليغ كدامين رسالت با چه اهميتى ؟ : 1- نگاهى به تركيب «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . 2- جايگاه آيه تبليغ در قرآن، راه ديگرى براى آشنايى با شرط آيه . 3- برابرى تبليغ يك رسالت با تبليغ تمام رسالت . 4- دلالت «وَ إن لَم تَفعَل ... » بر چيز ديگرى غير از عدم تبليغ . 5 - تكليف به انجام دو كار.
فصل هشتم: وعده حفاظت از پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله: 1- وعده هاى محافظت از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله . 2- اعلام محافظت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با يك جمله تأكيدى . 3- محافظت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اعطاى عصمت به او . 4- محافظت پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله از شرّ «الناس» . 5 - تلاشى براى آشنايى با نوع سوء قصد . 6 - كافر بودن افرادى كه قصد جان پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله را داشتند . 7- بهره اعلام اين مطلب . 8 - احتمال ترور در ضمن تبليغ.
ص: 374
فصل نهم: بحثى درباره هدايت كافران: 1- سررشته هدايت به دست خداست . 2- هدايت مستقيم برگزيدگان و هدايت غير مستقيم ساير بندگان . 3- هدايت بندگان از راه هدايت به راه هاى الهى . 4- اطلاق هدايت به مجموعه اى از اعمال . 5 - هدايت در آيه تبليغ.
فصل دهم: تعبير «دينكم» ارتباطى عظيم ميان آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- نسبت دين، به خدا و به غير خدا . 2- روند تبديل تعبير دين خدا به دين مردم . 3- چگونه بخش كامل كننده دين مخاطبان آيه اكمال دين آنان شد.
فصل يازدهم: تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مى داند: 1- تاريخچه اين بحث از اين كتاب. 2- نعمتى كه در سوره حمد از آن بحث شده است. 3- مرورى بر تعبير صراط مستقيم در قرآن. 4- معرفى «الصراط المستقيم» از راه نعمت. 5 - نگاهى به اين صراط، مرورى بر اين نعمت. 6 - خدا تنها يك نعمت را نعمت مى داند. 7- تلاشى براى شناخت اين يك نعمت. 8 - پيوستى بر اين بحث.
فصل دوازدهم: «اليوم» روزى كه طيبات بر مؤمنان حلال شد: حلال و حرام غير اصطلاحى.
فصل سيزدهم: از «اليوم» به بعد، زنان پاكدامن اهل ايمان فقط براى مؤمنان حلال بودند: 1- مفهومى از صدور اين حكم در «اليوم» . 2- وجود طيّباتى از جنس فرزند. 3- طيب ولادت از «اليوم» به بعد فقط براى مخاطبان اين آيات.
فصل چهاردهم: كافر شدن به ايمان و تباهى اعمال: 1- مرورى بر تعبير «وَ مَن يَكفُر بُالإيمانِ» . 2- راه شناخت اين ايمان. 3- شناخت «الإيمان» از راه بحث حبط و احباط اعمال. 4- شناخت «الإيمان» از راه بحث خسران. 5 - پايان معرفى الإيمان ... .
فصل پانزدهم: تحليلى از آيه تبليغ و شناخت موضوع مورد فرمان تبليغ در آن: 1- اولين گام براى تحليل آيه تبليغ شناخت فرمان «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . 2- سنت پيامبر صلى الله عليه و آله تنها جاى جستجو براى موضوع آيه تبليغ. 3- نشانه هاى شناخت موضوع:
ص: 375
الف. برابرى عدم تبليغ موضوع آيه تبليغ با عدم تبليغ تمام رسالت، ب. در خطر قرار گرفتن جان پيامبر صلى الله عليه و آله در ضمن تبليغ و بعد از آن، ج. تلاش جدى كافران براى ممانعت از تبليغ و اثرگذارى تبليغ آن مطلب. 4- نگاهى به نشانه ها. 5 - آشنايى با موضوع تبليغ آيه تبليغ از راه بررسى فعاليت هاى كافران.
فصل شانزدهم: تحليلى از آيه اكمال و شناسايى موضوع تبليغ آيه تبليغ از اين راه: 1- «يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم» . 2- «أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» . 3- «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» . 4- «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . 5 - «اليَومُ أُحِلَّ لَكُم الطَيِّباتَ» . 6 - «اليَومُ أُحِلَّ لَكُم ... المُحصَناتُ مِنَ المُؤمِناتُ» . 7- «وَ مَن يَكفُر بِالإيمانِ فَقَد حَبِطَ عَمَلُهُ ... » . 8 - آيه اكمال در يك نگاه و شناسايى موضوع تبليغ آيه تبليغ از اين راه.
فصل هفدهم: شناخت هر چه بيشتر واقعه «اليوم» از راه آيه ميثاق غدير: 1- تحليلى از آيه ميثاق غدير: 1. خطاب اين آيه به مؤمنان است، 2. خدا به مؤمنان فرمان داده است كه مطالبى را ذكر كنند، 3. مؤمنان بايد دو چيز را ذكر كنند نه يك چيز را، 4. نعمت اعطا شده نعمت ويژه اى است، 5 . ميثاقى كه بايد ذكر شود ميثاق خاصى است، 6 . «اعطاى نعمت» و «مواثقه ميثاق» در يك واقعه صورت گرفته است، 7. ترتيب در نقل «اعطاء» و «مواثقه» حكايت از ترتيب در فعل نيز دارد، 8 . «اعطاء» و «مواثقه» و «اقرار» در يك رويداد همگانى صورت گرفته است، 9. اعطاى نعمت و مواثقه ميثاق، در ارتباط با اوامر و اطاعت از آنهاست، 10. هشدار پايان آيه از باطن ناصاف گروهى از مخاطبان خبر مى دهد. 2- پيشنهادهايى براى شناخت ميثاقِ آيه. 3- عدم سازگارى نظرهاى علماى عامه براى ميثاق با آيه. 4- شناخت واقعه اى كه اين آيه از آن حكايت مى كند.
فصل هيجدهم: معرفى «الايمان» در «اليوم» : مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ: 1- تعيين زمان و مكان وقوع واقعه «اليوم» . 2- وقوع واقعه «اليوم» در غدير خم . 3- معرفى مولى امير المؤمنين عليه السلام به عنوان مولاى همگان در غدير خم.
ص: 376
فصل نوزدهم: غدير خم: 1- حجة الوداع. 2- واقعه غدير خم. 3- خطبه غدير خم حديث مولى بودن و كتاب هاى عامه. 4- اشاره اى به ثبت موقعيت جغرافيايى غدير خم در كتاب هاى عامه. 5 - مسجد غدير خم. 6 - برخى از مصادر غير اماميه براى مسجد غدير خم.
فصل بيستم: غدير خم در صحيح مسلم و مانندهايش: 1- گزارش و گزارشگرى. 2- بركه اى به نام خم. 3- گزارشى از خم با نام حديث ثقلين. 4- نكته هاى نانوشته اى در اين گزارش. 5 - چرا اين چنين.
فصل بيست و يكم: مولى بودن خدا و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام: 1-
مرورى گذرا بر عملكرد علماى عامه در مورد دو واژه «ولى» و «مولى» . 2- مفاهيم ارائه شده توسط علماى عامه براى واژه «مولى» . 3- «مولى» هرگز معادل واژه «ولى» نيست. 4- كاربرد واژه «مولى» براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و نيز براى اميرمؤمنان عليه السلام. 5 - رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام مولاى حقيقى مؤمنان و كافران. 6 - «اتخاذ ولىّ» و «اتخاذ مولى» . 7- «مولى» به معناى «مولى» و «ولى» به معناى «ولى» است. 8 - چند شأن از شئون «ولى بودن» و «مولى بودن» : الف. اخراج از ظلمات به نور، شأنى از شئون ولى است، ب. حسابرسى قيامت، شأنى از شئون مولاى حقيقى است، ج. تدبير و تقدير تمام امور، شأنى از شئون مولاى حقيقى است.
فصل بيست و دوم: مقابله با غدير خم براى بازگرداندن جاهليت: 1- تبليغ نكردن موضوع آيه تبليغ يعنى بازگشت جاهليت. 2- ارتداد. 3- اثر طبيعى عدم تبليغ. 4- فعاليت هاى كافران براى بازگرداندن جاهليت. 5 - تلاش براى بازگرداندن جاهليت: الف. به فراموشى كشاندن غدير خم، ب. جلوگيرى از انتشار خبر غدير خم، ج. تحريف در خبر غدير خم، د. جلوگيرى عملى از عملى شدن ماجراى غدير خم.
فصل بيست و سوم: نعمت محبوب سازى «الايمان» و زينت آن در دل ها: 1- يك قلب در هر وجود. 2- زينت دادن «الايمان» در دل ها. 3- گامى براى شناخت
ص: 377
«الايمان» . 4- مراجعه به قلب ها، گام اول براى شناخت «الايمان» . 5 - شناخت «الايمان» از راه اوصافى كه در آيه آمده است. 6 - محبوب سازى «الايمان» نعمتى بزرگ از خدا.
فصل بيست و چهارم: چند نكته: 1- نه پيامبر خدا و نه هيچ فرد ديگرى در تعيين «مولى» حق انتخاب ندارد. 2- دينى كه بر تمام زمين حاكم مى شود دين غديرى است. 3- مردن، بدون پذيرش ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام يعنى مردن جاهليت. 4- تبديل نعمتى كه تمام كننده تمام نعمت هاست: 1. اهميت نعمت پايانى، 2. تبديل اين نعمت، 3. شناخت نعمتى كه تبديلش كردند، 4. معرفى تبديل كنندگان نعمت، 5 . تبديل بزرگ ترين نعمت خدا. 5- رابطه نفاق و حرامزادگى و دشمنى با اميرمؤمنان عليه السلام: نگاهى به آيات اين بحث: 1. آيه اكمال و آيه ملحق به آيه اكمال، 2. آيه تطهير و آياتى در كنار آن: الف. معرفى رجس هاى ويژه، ب. اذهاب هميشگى رجس هاى ويژه، ج. اعطاى هميشگى طهارت، 3. آيه مودّت و آياتى در كنار آن. 6 - بسيارى از مردم پس از خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله مرتد شدند. 7- «الناس» يكى از عوامل ارتداد، و در ميان اطرافيان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله.
فصل بيست و پنجم: جايگاهى از اميرمؤمنان عليه السلام بر اساس آيه تبليغ و اكمال: 1- شناخت اميرمؤمنان عليه السلام با منطق آيه تبليغ و اكمال. 2- مسئوليت اميرمؤمنان عليه السلام در زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله. 3- ادامه مسئوليت اميرمؤمنان عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله.
4 - تفسير آية تبليغ الولاية(1)، محمد على بن عناية اللّه تبريزى (شيخ الاسلام، م قرن 11 ق) ، عربى، چاپى، چاپ: قم، 1415 ق. اين كتاب در جلد دوم كتاب «ميراث اسلامى ايران» قم، سال 1415 ق: ص 161، به چاپ رسيده است.
5 - جواب مسألة فى شأن آية التبليغ، اسد اللّه بن محمد على خالصى كاظمى (م 1328 ش) ، تحقيق: سيد ميثم بن مهدى خطيب، عربى، چاپى، العتبة العباسية،
ص: 378
كربلا. اين كتاب پاسخ به شبهه يكى از علماى اهل سنت درباره آيه تبليغ است. نسخه خطى اين كتاب در مكتبة العلمين (نجف) به شماره 92/4 موجود است، كه دستخط سيد صادق بحرالعلوم به تاريخ 3 ربيع الثانى 1351 ق است.
ص: 379
ص: 380
ص: 381
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
3
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 382
ص: 383