
داستان غدير
عنوان و نام پديدآور : حساس ترين فرد از تاريخ غيا، داستان غدير/ ترجمه و نگارش جمعي از دبيران تقريظ علي اكبر فياض مشخصات نشر : مشهد.
مشخصات ظاهري : ب ص ۱۹۵
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : كتابنامه ۱۹۵ - ۱۸۹
شماره كتابشناسي ملي : ۲۵۶۴۷
عناوين اصلي كتاب شامل:
از استاد دانشمند جناب آقاى دكتر على اكبر فياض؛ پيشگفتار؛ از آغاز شاهنامه؛ داستان غدير؛ اهميت غدير در تاريخ؛ غدير در كتاب خدا؛ عيد غدير؛ صحنه تاريخى غدير؛ مؤ لفان اسلامى و حديث غدير؛ نظر پيغمبر اكرم در تاءمين بقاى دين؛ امواج غدير؛ فلسفه اجتماعى اين بحث؛ سخنان حضرت على (عليه السلام)؛ كلمات بزرگان و نويسندگان؛ پي نوشتها
داستان غدير
مشخصات كتاب
عنوان و نام پديدآور : حساس ترين فرد از تاريخ غيا، داستان غدير/ ترجمه و نگارش جمعي از دبيران تقريظ علي اكبر فياض مشخصات نشر : مشهد.
مشخصات ظاهري : ب ص ۱۹۵
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي يادداشت : كتابنامه ۱۹۵ - ۱۸۹
شماره كتابشناسي ملي : ۲۵۶۴۷
از استاد دانشمند جناب آقاى دكتر على اكبر فياض
در اين رساله زيبا كه به همت جمعى از دبيران محترم مشهد به عرصه وجود آمده است ، نظر مؤ لفان بر آن بوده كه گزارشى از واقعه غدير خم ، همراه با خلاصه اى از سير تاريخى اين بحث مهم مذهبى در عالم اسلام ، در دسترس خوانندگان فارسى زبان گذشته شود.
در طى فصولى كه براى تقسيمات رساله در نظر گرفته شده است ، نويسندگان نخست واقعه غدير را به شرح ياد مى كنند، سپس به ذكر مؤ لفان و مورخان اسلامى كه در كتابهاى خود اين واقعه را ذكر كرده اند، يا كتاب خاصى در آن باب به قلم آورده اند مى پردازند و فصل جداگانه اى را به ذكر آياتى در قرآن كريم مربوط به اين واقعه است اختصاص مى دهند. آنگاه در باره اهميت غدير در دوران اسلام و اهتمامى كه هم از روزگارهاى قديم در ميان مسلمانان به اقامه مراسم اين عيد بوده است سخن مى رود، و با فهرستى از عده اى از مؤ لفان مورد نظر، اين مبحث را تكميل مى كنند.
بخش اصلى و اساسى رساله ، فصل نخستين آن است كه در اين فصل داستان غدير با انشايى بلند و رنگين و در عين حال روان و بى تكلف ، انشايى كه شور
بشوند.
خلاصه آنكه اين قسمت از رساله ، پرتو كوچكى است از فروغ عظيم كتاب (الغدير). به عبارت ديگر: قطره اى است از آن درياى موج خيز، و معلوم است كه به قول مولانا:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد
و واقع اين است كه تا وقتى كه كتاب (الغدير) كه شاهكار مؤ لفات روحانى عصر ماست به زبان فارسى ترجمه نشده و در دسترس خوانندگان فارسى زبان قرار نگرفته است ، بسيار بجاست كه رساله هايى مانند اين رساله بر مبناى التقاط از آن كتاب نوشته شود، تا مردم از آن بهره مند بشوند و مخصوصا متصديان كار تعليم و تربيت از اين منابع براى آموزش شاگردان خود استفاده كنند.
يقين است كه خوانندگانى كه از اين رساله زيبا استفاده مى كنند، از مساعى نويسندگان محترم آن سپاسگزار خواهند بود و مزيد توفيق ايشان را در راه خدمت آرزو خواهند داشت .
پيشگفتار
داستان زندگى بشر مجموعه اى از حوادث و پيشامدهاست كه قهرمانان صحنه هاى حساس آن ، افرادى هستند كه فكر نجات بخشى و اصلاح طلبى با جانشان درآميخته است . در تاريكيهاى قرون گذشته ، چهره هاى تابناكى به چشم مى خورند كه با فروغ ملكوتى و شعاع معنويت خويش ، روشن كننده افكار و رهنماى آيندگان در راه افتخارات و پيروزيها بوده اند.
اينان ره آموزانى هستند كه به ارج واقعى انسان پى بردند و راضى نگشتند اين موجود عاليقدر كه روزى نيرومندترين عناصر طبيعت ، مسخر دانش و آزمايش او خواهد شد، از شناخت گوهر والاى خود غافل بماند و تا آنجا به پستى گرايد كه در برابر جمادى سرد
يا گرم كرنش كند.
خواستند انسان به خاور تابناك علم ره يابد و به پايگاه عالى خودشناسى و خداپرستى عروج كند، تا نتيجه اصلى زندگانى پر رنج خود را بيابد.
صفحات درخشان كارنامه انسان ، سرگذشت مجاهدات همين رادمردان است كه با مشعل فروزان فضيلت و دانش ، رهگذر ابهام آميز زندگى را روشن ساخته جهانيان را به سرمنزل سعادت و كمال رهنمون گشته اند.
چهارده قرن پيش ، در آن زمان كه كرانه هاى افق آدميت را غبارهاى تيره انحراف و گناه و نادانى پوشانيده بود، در عصرى كه ابناء بشر از هر پديده و موجودى به زيان خويش استفاده مى كردند و گويى با كائنات و نظام شگفت انگيز تكوين در افتاده بودند، در محيطى كه نور ايمان و حقيقت خاموش شده بود و ستارگان فضيلت افول كرده بودند، انسانى برگزيده و كامل به نام محمد (صلى الله عليه و آله ) به عنوان آخرين فرستاده خداى بزرگ در سرزمينى خشك و دور از فضائل و تمدن قيام كرد.
او بيست و سه سال در سخت ترين شرايط، با شرك و جهل و ظلم و فساد مبارزه كرد و با روحى سرشار از محبت و عواطف انساندوستى ، مردم را به برادرى و برابرى ، دانش و دادگرى ، توحيد و پرهيزگارى دعوت كرد. دين كامل اسلام را بنيان گذارد و بزرگ نامه آسمانى يعنى (قرآن مجيد) را به جهانيان عرضه داشت و مجموعه اى از قوانين و سنن را كه متضمن سعادت دو جهان و ترقيات مادى و معنوى بشر است ، در بخش عظيمى از جهان گسترش داد و توده هاى زندگى را به آيين
اسلام درآورد.
بديهى است كه پيامبر عاليقدر اسلام ، پس از عمرى كوشش و مجاهده در راه خدا و گشايش مكتب فضيلت و تقوى ، خوب مى دانست كه حفظ اين سازمان وسيع و نشر تعاليم مقدس آن را بعد از او پيشوايى چون خودش لازم است ، پيشوايى كه آيينه تمام نماى حق و نمودار كمالات انسانى و رهبرى خردمند و گرداننده اى مدبر و دادگر باشد. بر مبناى اين اصل مسلم ، در آخرين روزهاى زندگى پر افتخار خود صحنه حساس غدير را در آن انجمن پهناور صحرايى به وجود آورد و بدين ترتيب مهمترين امر دينى و اجتماعى را انجام داد و شخصى را كه از هر جهت شايسته براى رهبرى و امارت بر مسلمانان بود، تعيين كرد.
لايق مردى كه از خردى در پرتو تربيت مستقيم حضرتش قرار گرفته و به عاليترين درجه عظمت و حق شناسى ارتقا يافته بود. و هم او قرآن ناطق و سرچشمه فضايل و نمونه عملى دستورات اسلام بود.
اينك آن چه از نظر شما دانش پژوهان مى گذرد، شرح و تفصيل واقعه دينى و تاريخى غدير است كه برجسته ترين حادثه معنوى و اجتماعى تاريخ اسلام به شمار مى رود.
بارى ، پس از (واقعه غدير) و آياتى آسمانى كه درباره آن واقعه نازل گشت ، و سفارشهاى بسيار مؤ كد پيامبر اكرم ، شمارى از اصحاب آن حضرت ، امامت على (ع ) را اصلى دينى شناختند، و اهميت غدير را به دست فراموشى نسپردند؛ مردان و زنانى مخلص و فداكار، از مهاجران (مردم مكه ) و انصار (مردم مدينه )، شيعه و پيرو على گشتند، و
سپس گروههايى ديگر از عرب به آنان پيوستند، و همواره در راه امامت و حكومت آن امام فداكارى كردند، و شهيدانى بسيار دادند؛ چنانكه در تواريخ معتبر اسلامى آمده و مشهور است ... بدينگونه مذهب تشيع و اعتقاد به امامت حضرت على عليه السلام و فرزندان او، نخست از ميان خود اصحاب ، بر پايه مبانى دينى و قرآنى كه ياد شد، شكل گرفت و رو به گسترش نهاد...
سپس نياكان حقيقت جوى ما ايرانيان كه از تعصبات قومى و نژادى بر كنار بودند، و حقانيت و شايستگى على و فرزندانش را دريافته بودند، به دامان والاى آنان درآويخته مذهب تشيع را پذيرفتند و در راه ترويج و نشر آن ، مجاهدتهاى گرانبها كردند.
ولى متاءسفانه اغلب دانش آموزان و جوانان و نوجوانان از عظمت داستان غدير بيخبرند و ارزشى را كه اين واقعه در تاريخ ملى و دينى ما دارد نمى توانند. لذا ما بر آن شديم كه اين موضوع مهم تاريخى و دينى را از روى مدركى موثق و جهانى به دست آورده در دسترس ايشان قرار دهيم و مقام اميرالمؤ منين على (ع ) و مذهب شيعه را از نظر دانشمندان غير شيعى به آنان بنمايانيم .
باشد كه از اين رهگذر، بيشتر متوجه حقانيت و ارزش معنوى مذهبى كه دارند گشته در حفظش بكوشند و در بكار بستن دستورات پيشوايانش بيش از پيش سعى كنند. اميد است مجد و عظمت دنيوى را در سايه تعليمات مكتب علوى به كف آورند و به سعادت دو جهان نايل گردند.
از آغاز شاهنامه
به نام خداوند جان و خرد
كزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند كيهان و گردون سپهر
فروزنده ماه
و ناهيد و مهر
ز راه خرد درنگر اندكى
كه معنى مردم چه باشد يكى ؟
تو را از دو گيتى بر آورده اند
به چندين ميانجى بپرورده اند
نخستين فطرت پسين شمار
تويى ، خويشتن را به بازى مدار
تو را دين ددانش رهاند درست
ره رستگارى ببايدت جست
چو خواهى كه يابيزهر بدرها
سر اندر نيارى به دام بلا
به گفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگيها بدين آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
كه من شهر علمم عليم درست
درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهى دهم كاين سخن راز اوست
تو گويى دو گوشم بر آواز اوست
منم بنده اهل بيت نبى
ستاينده خاكپاى وصى
حكيم اين جهان را چو دريا نهاد
بر انگيخته موج از او تند باد
چو هفتاد كشتى بر او ساخته
همه بادبانها بر افراخته
يكى پهن كشتى بسان عروس
بياراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با على
همان اهل بيت نبى و وصى
اگر چشم دارى به ديگر سراى
به نزد نبى و وصى گير جاى
گرت زين بد آمد گناه من است
چنين است آيين و راه من است
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم
چنان دان كه خاك پى حيدرم
نباشد جز از بى پدر دشمنش
كه يزدان به آتش بسوزد تنش
هر آن كس كه در دلش بغض عليست
ازو زارتر در جهان زار كيست ؟
نگر تا ندارى به بازى جهان
نه برگردى از نيك پى همرهان
نكويى به هر جا چو آيد به كار
نكويى گزين وز بدى شرم دار
دلت گر به راه خطا مايل است
ترا دشمن اندر جهان خوددل است
(فردوسى )
داستان غدير
قسمت اول
ده سال از هجرت پيامبر بزرگ اسلام مى گذرد. در خلال اين مدت ، شالوده دين مقدس اسلام در پرتو مجاهدات و مبارزات شبانروزى محمد(ص ) و ياران وفادارش گذارده
شده است .
دامنه تعليمات قرآن مجيد هم اكنون به آن سوى مرزهاى جزيرة العرب رسيده است . اوضاع آشفته و پريشان قبايل عرب به تدبير و رهبرى خردمندانه نبى اكرم سر و صورتى يافته و آتش فتنه ها، قتلها، غارتها، برادركشيها خاموش شده و نغمه دوستى و برادرى اسلام (انما المؤ منون اخوة ) دلها را به يكديگر نزديك ساخته و رشته محكمى از اتحاد و اتفاق ايجاد كرده است .
در اين مدت تقريبا تعاليم اسلام گسترش يافته است . اقوام و طوايف بسيارى در سايه دستورات سعادت بخش محمد به آيين مقدسش گرويده اند. دژهاى مستحكم خيبر به پايمردى دلاورمرد جنگنده اسلام گشوده شده است و سرداران خيبر فاتح مسلمان هر روز براى گشودن دروازه هاى امپراطوريهاى ايران و روم آمادگى بيشترى پيدا ميكنند. قيام مردانه و مجاهدات حكيمانه محمد(ص ) در برابر جهل و بت پرستى ، اجتماعات بزرگى را به كيش آسمانى اسلام درآورده است . اينك پس از يك عمر تلاش و كوشش و ده سال دورى از موطن اصلى ، پيشواى شصت و سه ساله اسلام مصمم است كه به منظور برگزارى مراسم حج به شهر مكه سفر كند، و براى اولين و آخرين بار در اجتماع بزرگ اسلامى كه در ماه ذيحجه پيرامون خانه خدا تشكيل مى گردد، شركت جويد.
خبر تصميم پيامبر اكرم به سفر حج و اعلام حركت او به سوى مكه معظمه ، توده هاى انبوهى از قبايل بزرگ عرب و ساير مردم مسلمان را همچون سيل به سوى مدينه سرازير مى كند؛ مردمى كه از راههاى دور و نزديك طى طريق مى كنند تا به
حضرتش اقتدا كنند و همسفرش باشند و به افتخار برگزارى اين سنت بزرگ در حضورش ، نائل آيند.
هم اكنون روز شنبه بيست و پنجم ماه ذيقعده سال دهم هجرت است . وضع شهر مدينه گويى با ديگر روزها فرق كرده است . جنب و جوش بيسابقه يى است . در بيشتر خانه ها و منازل ، افرادى خود را براى سفر آماده مى كنند. در كوچه ها و معابر پر پيچ و خم شهر عده اى به شتاب در رفت و آمدند. دسته اى با كسان خود وداع مى كنند و به عجله خود را به كاروانهاى مكه مى رسانند. هياهويى برپاست و جميعت فراوانى از مرد وزن به بدرقه عزيزان خود آمده اند و در حالتى كه قطرات اشك از چشمانشان سرازير است ، كاروانيان را سفر به خير مى گويند.
در اين ميان ، پيامبر عظيم الشاءن اسلام پس از غسل و نظافت ، تنها در دو جامه صحرايى ، پياده در پيشاپيش مردم حركت مى كند و به همراهيش كليه افراد خاندان ، زنان و مهاجران ، انصار و ساير مسلمانان در حركتند. پس از چند ساعت اين قافله بزرگ ، شهر مدينه را پشت سر گذارده به جانب مكه روان مى شود. در اين هنگام به واسطه شيوع بيمارى آبله ، عده كثيرى از اهالى مدينه مبتلايند و قادر به همراهى پيغمبر در اين سفر نيستند. با وجود اين ، جمعيت بزرگى - كه شمارشان بنابر اقوال مختلف مورخين بين نود هزار تا صد و بيست و چهار هزار نفر است - كاروان همسفر پيامبر را به قصد حج تشكيل مى دهند.
مسافت
ميان مدينه به مكه در فاصله ده روز پيموده مى شود. اين قافله بزرگ مدت پنج روز منازلى را طى ميكند و پس از عبور از (سقيا)، صبحگاه پنجشنبه روز ششم به محلى به نام (ابواء) فرود مى آيد. به دستور نبى اكرم كاروانيان در اين مكان توقف زيادترى مى كنند.
او علاقه مند است چند ساعت در اين منزلگاه بماند واز نزديك در كنار آرامگاهى كه از مدتها قبل مشتاق زيارت آن بوده است دعا كند. اينجا سرزمينى است كه سالها پيش ، زنى جوان در آغوش خاكهاى گرمش به خواب ابدى فرو رفت و كودك خردسال خود را يتيم و بى سرپرست در زير آسمان نيلگونش به خداى بزرگ سپرد؛ كودكى كه اينك در قيافه مردى شصت و سه ساله جلوه گر است و دير زمانى است كه به فرمان آفريدگار عالم ، برگزيده انسانها و پيشواى جهانيان شده است و اكنون در جوار آرامگاه او به روح بلندش درود مى فرستد و براى او دعا مى كند. آرى اينجا تربت پاك (آمنه ) مادر رسول خداست . كاروانيان در همينجا نماز صبح را نيز بجا مى آورند.
گرچه كشش مهر مادر، مانع از حركت اوست ، ليكن شوق زيارت خانه آفريدگار و كعبه يكتاپرستان ، او را به ترك اين مكان وادار مى كند. لذا پس از اين توقف ، شب همان روز آنجا را ترك گفته فردا وارد صحراى (جحنه ) مى شوند. و سپس از راه (قديد) و (غميم ) و (سرف ) گذشت روز سه شنبه ششم ذيحجه وارد مكه مى گردند.
پس از ورود به شهر، نبى اكرم بى درنگ به
قصد زيارت كعبه از در بنى شيبه وارد مسجد الحرام مى شود. و پس از حمد و ثناى پروردگار آسمانها به ابراهيم خليل جد بزرگوار خود و بنيانگذار اين حرم مقدس تحيت و سلام مى فرستد، سپس تكبير گويان هفت بار خانه خدا را طواف مى كند.
تا روز هشتم ماه ، دسته دسته مرد و زن - غير از همراهيان پيغمبر و آنان كه على (ع ) و ابوموسى از يمن آمده اند - از اطراف و اكناف بلاد وارد مكه مى شوند. در چنين روزى است كه شهر مكه شاهد يكى از باشكوهترين مراسم اسلامى است . مراسمى كه هزاران تن مسلمان در حضور پيشوا و قائد اعظمشان اجرا مى كنند.
صحن مسجدالحرام ، فضاى وسيع بين صفا و مروه ، دامنه كوههاى منى و عرفات ... مملو از جمعيتى است كه زير يك شعار ( لا اله الا الله ، محمد رسول الله ) و در يك رنگ لباس (حرام ) تهليل گويان همچون پروانگان ، اطراف شمع وجود پيشواى عزيزشان گرد آمده در پرتو راهنمايى و هدايتش با آفريدگار بزرگ خويش راز و نياز مى كنند.
محمد(ص ) نيز در حالى كه برابر قبيله به حالت خضوع و خشوع ايستاده و ناظر اعمال اين جمعيت بيشمار است - كه همچون امواج اقيانوسى خروشان در تلاطمند و (الله اكبر) گويان مشغول انجام فرائض حج هستند - به وقايع گذشته مى انديشد و دورانى را به ياد مى آورد كه در آن دوران ، كعبه اى كه امروز قبله يكتاپرستان و شاهد اين اجتماع عظيم موحدان است ، مركز شرك و جهل و معبد خدايان ساختگى
بود. و تنها او بود كه توانست متكى به نيروى لايزال خداوندى ، به حكومت شرك و دوران تاريكى و جهل خاتمه دهد و حاكميت توحيد و يكتاپرستى و دانش و اخلاق را براى ابد بنيان گذارد. محمد(ص ) در پيشگاه پروردگار خود سرافراز است كه توانسته است وظيفه سنگين رسالت را به بهترين وجه ادا كند و در نتيجه ، ثمرات كوششها و رنجهاى بى شمار خود را در چنين روزى بنگرد.
او آخرين سفارشهاى مذهبى و فرمانهاى الاهى را طى خطابه هاى متعددى در اين چند روز ابلاغ كرد و مسلمين را به پايدارى در اداى وظيفه و پيروى از قوانين مقدس اسلام فراخواند.
نبى اكرم در اين روز باز هم براى مردم سخن گفت و در حالى كه ربيعة بن اميه بن خلف گفتارش را براى رسيدن به تمامى جمعيت حجگزار تكرار مى كرد چنين فرمود:
اى مردم ! گفتار مرا بشنويد، شايد پس از اين سال هرگز شما را در اين مكان نبينم . اى مردم ! خونها و مالهاى شما بر يكديگر حرام و از نظر همديگر محترم است . شما خدا را ملاقات مى كنيد و از اعمال شما خواهند پرسيد.
گفتار مرا بفهميد. من به شما ابلاغ كردم . و بدانيد كه دو چيز گرانمايه در ميان شما باقى گذاشتم كه اگر بدانها چنگ در زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد. و آن دو چيز روشن است : نخست كتاب خداست و دوم عترت من .
اى مردم ! بدانيد كه هر مسلمانى برادر مسلمان ديگر است و براى هيچ كس از برادرش چيزى حلال نيست ، مگر آن چه به رضاى خاطر
بدو بخشد. پس بر خودتان ستم مكنيد.
نبى اكرم آخرين خطبه را در محيط مكه در حالى كه به پرده كعبه چنگ زده بود ايراد كرد و خدا را شاهد گرفت كه دستورات او را به مردم رسانده است . سخنان او با نيرويى مرموز و نفوذى خارق العاده تا اعماق دل و روح شنوندگان اثر مى گذاشت و صفا و روشنى مخصوصى بدانها مى بخشيد. ولى تنها گفته اش كه موجب ولوله اى عجيب در صفوف متراكم حج گزاران شد و اندوه عميقى در جان و دل مسلمانان پديد آورد، اين مطلب بود كه او ضمن بيانات خويش اعلام داشت كه اين آخرين سفرش به مكه است ، و آخرين زيارتى است كه مى تواند از خانه خدا به جا آورد. او خبر داد كه در آينده اى نزديك ، دعوت الاهى را به سوى مقامات عالى ملكوت لبيك خواهد گفت .
پس از اين گفتار بود كه محيطى پر حزن و اندوه بر كعبه حكمفرما شد و اشك غم از ديدگان مردم جارى گشت . از اين رو حج اين سال به نام حج وداع ناميده شد.
در حدود يك هفته است كه مراسم حج پايان يافته و نبى اكرم به همراهى كاروانهايى بزرگ ، خانه خدا را ترك گفته است اين كاروانها - كه رهسپار شهرهاى خويشند - واديهايى را پشت سر گذاشته اند و اينك به منطقه وسيعى به نام (جحفه ) گام نهاده اند؛ به صحراى خشك كه جز چند درخت تنومند بيابانى و مقدارى خاك و ريگهاى سوزان ، چشم انداز ديگرى ندارد. حركت يكنواخت شتران قافله و آهنگ زنگها، كاروانيان
را در رؤ يايى دور و دراز فرو برده است . هنوز آهنگ جذاب و نواى ملكوتى پيامبر(ص ) در فضاى كعبه - كه سفارشهاى لازمى مى كرد و ميگفت اين آخرين سفر اوست - در گوش اصحاب و يارانش طنين انداز است .
اين خاطره چهره آنان را در هاله اى از غم و اندوه گرفته است . ياد فرزندان و دوستان ، عده اى از مسافران را به خود مشغول داشته و مشاهدات تاريخى ، دسته اى ديگر را سرگرم كرده است و سرانجام گروهى به اموال و كالاهايى كه در اين سفر خريده اند و بهره اى از آنها در شهرهاى خويش خواهند برد، مى انديشند.
اما در ميان اين جمع كثير، پيامبر اكرم - به دليل رسالت بزرگ و ابدى خويش - به افقى ماوراى انديشه ديگران مى نگرد، و به موضوعى مى انديشد كه از سنخ منافع و خواسته هاى آنان نيست . فكر او در محور مطلبى دور مى زند كه نه تنها بسته به مصلحت زندگانى آينده كاروانيان همسفر اوست ، بلكه متعلق به حيات سعادتمندانه كاروان عظيم بشريت است كه بعد از او تا منزلگاه رستاخيز طى طريق خواهد كرد.
او مردى است كه بيست و سه سال از عمر پر انقلاب خويش را در راه اشاعه قوانين آسمانى و هدايت انسانها به سوى فضيلت و تقوى سپرده كرده و كليه دستوراتى كه براى سعادتى و كاميابى بشر ضرورى بوده است ، از مبدا وحى كسب كرده و در دسترس جهانيان گذارده است و نكته و دقيقه اى نيست كه تاكنون يادآور نشده باشد. در اين هنگام او حس مى
كند كه بيش از چند صباحى از دوران حيات پر از افتخارش باقى نيست و در آينده نزديكى خورشيد جهان افروز وجودش در پس ابرهاى تيره و تار مرگ از ديدگان پنهان خواهد شد. اين انديشه او را به خود مشغول داشته است كه :
آيا بعد از او چه كسى مى تواند حافظ اين همه قوانين و سنن بوده ، اداره كننده و رهبر توده عظيم انسانيت به سوى كمال و رستگارى باشد؟
قسمت دوم
آيا آن كس كه بعد از او با پاكترين سابقه قومى و نژادى و گذشته نيالوده به شرك و گناه ، وظيفه تهذيب اخلاق جامعه را به عهده خواهد گرفت كيست ؟ و شخصى كه در ميان مردم به حق و عدالت قضاوت خواهد كرد كدام است ؟
آيا آن فكر بلندى كه از سرچشمه علم الاهى سيراب خواهد شد از آن چه كسى است ؟ و آن روح قوى و منطق بليغى كه افكار مردم را به خدا و روز جزا سوق خواهد داد و در نشر تعليمات دين و اعتلاى اسلام حقيقى خواهد كوشيد، به كدام انسان واقعى متعلق است ؟
آيا آن كس كه پس از او خواهد توانست آيينه تمام نماى او در ميان قوم باشد كيست ؟
آيا آن عنصر شايسته اى كه در ارحام و اصلاب پاك پرورش يافته ، داراى سرشتى با صفا و روحى تابناك است و چونان خودش پذيراى حقايق است ، پيشواى هدايت خلق خواهد بود؟
و سرانجام جانشين و خليفه او كدام انسان كامل است ؟
براى وى از روز روشن آشكارتر است كه پس از او سزاوار رهبرى و پيشوايى كيست و خوب مى داند
كه جامعه امامت بر چه اندامى برازنده و رساست ، با اين حال منتظر فرمان الاهى و چشم به راه امين وحى است كه به نص صريح پروردگار، اين موضوع را براى اجتماع مسلمانان آشكار سازد.
براى او به سابقه قبلى نزول وحى ، مسلم است كه پروردگارش در اين موضوع مهم او را بلاتكليف نخواهد گذاشت و براى پرورش درخت برومند و بارآور دين ، باغبانى كارآزموده و مجرب و پرورش دهنده اى شايسته و كاردان انتخاب خواهد كرد. چون مى داند منصب عالى خلافت ، همانند مقام شامخ نبوت ، موهبتى است الاهى و خداوند به اقتضاى حكمت ، هر كه را شايسته بداند براى آن برخواهد گزيد و وظيفه مسلمين را پس از وى ؛ در مورد امام و هادى ، با نزول وحى معين خواهد كرد.
اين شخص ، پيامبر عظيم الشان اسلام است كه غرق در افكار عالى و عميق خود در حالى كه بر شترى سوار است ، در زير آفتاب گرم صحراى جحفه طى طريق مى كند.
آفتاب سوزان روز هيجدهم ذيحجه كم كم به نصف النهار نزديك مى شود. حرارت سوزنده صحرا هر لحظه شديدتر مى گردد. كاروانيان چون رشته زنجيرى دراز به طول چند فرسنگ با آرامى در پى يكديگر همچنان گام برمى دارند، ولى از آبادى و جاى توقف هنوز خبرى نيست .
تنها سرابهاى پهناورى در چشم اندازهاى دور كه همان موج ريگهاى تفتيده در برابر آفتاب است ، با چند درخت پر سايه صحرايى نظرها را به خود جلب مى كند. حرارت آفتاب هر آن بر سرعت كاروان مى افزايد. مسافران شتاب دارند كه هر چه
است - با لهجه گيرا و محكم خويش تلاوت مى كند:
( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ...(۱))
- اى پيامبر! آنچه از پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن ، كه اگر ابلاغ كنى رسالت خداوندى را به انجام نرسانده اى ، و (در اين كار از كسى پروا مكن كه ) خدا تو را از مردم حفظ مى كند.
فرشته وحى به امر خداوند به پيامبر مى گويد كه آنچه در باره ولايت و امامت و خلافت بلافصل على (ع ) و واجب بودن پيرويش بر هر فرد مسلمان ، بر او نازل شده است به همه بگويد و به دستور خداوند بزرگ ، على را فرد شاخص و پايگاه عالى دين و رهبر مطلق مسلمانان جهان - بعد از خود - بگرداند.
توقف پيامبر همهمه اى در ميان كاروانيان بر پا ساخته است ؛ هياهويى كه با شيهه اسبهاى عربى و زنگ شتران قوافل آميخته است . سرما از هر سو كشيده شده جملاتى بين افراد رد و بدل ميشود:
- چه اتفاق افتاده است ؟
- اينجا؟ اينجا كه جاى فرود آمدن نيست !
اين بيابان آتشزا كه از تابش آفتاب سراسر آن زبانه مى كشد؟!
- در كنار اين كوه تفتيده ! در اين بيابان بى آب و علف !
- در اينجا چه مى خواهند بكنند؟ براى چه توقف كرده اند؟
- كاش زودتر به راه ادامه دهيم ، شايد از نسيم دشتهايى كه در پيش است آسايشى يابيم و به منزلگاه مناسبى برسيم !
- آيا چه پيش آمد كه محمد مهربان
را وادار كرده است ما را در اين سرزمين ملتهب و ظهر گرما بار امر به توقف دهد؟
- آيا باز چه فرمانى از خداوند بر محمد نازل گشته است ؟
در اين هنگام ، از جمعيتى كه با پيغمبر اكرم همراهند، جلودارانشان مسافتى از صحراى جحفه را پيموده اند و عده اى نيز هنوز به نقطه توقف او نرسيده اند. به فرمان پيامبر، آنان را كه جلو رفته اند باز مى گردانند و آنان را كه از عقب مى رسند نگاه مى دارند و محل اجتماع ، نزديك بركه (غدير) معين مى گردد. اين آبگير معروف - كه اطراف آن را چند درخت تنومند پر سايه احاطه كرده است - مسافران خسته و گرمازده را به سايه هاى اطراف خودش كه هنوز مقدارى از لطافت نسيم صبحگاهى را در خود نگاه داشته است فرا مى خواند، اما با اشاره پيامبر كسى به آنجا نزديك نمى شود تا همه بيايند و اين سايبانهاى طبيعى ، محلى براى اقامه نماز باشد. زيرا هنگام نماز بايد از هر جهت آمادگى داشت . سپس عده اى ماءمور مى شوند كه زير درختان را از خار و خاشاك پاك كنند، تا ابتدا نماز ظهر كه هنگام آن فرارسيده است در آنجا برگزار گردد.
نبى اكرم نماز ظهررا با افراد كاروان از مرد و زن به جاى مى آورد و پس از پايان نماز براى ابلاغ امر مهمى - كه خداوند او را براى آن به توقف در اين سرزمين مامور كرده است - به وسيله مناديانى چند، مردم را خبر مى دهد كه همگى گرد او جمع شوند.
روز بسيارى گرمى است و
حرارت آفتاب به منتها درجه شدت رسيده است ، به طورى كه مردم از جامه خويش سايبانهايى بر روى سرشان درست كرده و رداهاى خود را به دور پا پيچيده اند. با اين وصف در زير اشعه آفتاب ، انبوه متراكم جمعيت سراسر صحرا را فرا گرفته است .
در مكان مرتفعى روى تخته سنگهاى دامنه كوهستان از چند جهاز شتر منبرى بلند بنا كرده اند كه از فراز آن ، پيامبر بزرگ اسلام بتواند به صورتى در برابر اين اجتماع وسيع قرار گيرد كه همگى او را ببينند و سخنش را بشنوند. در اين هنگام پيامبر مهربان بر فراز منبر ميرود. با اشاره او غوغا و همهمه مردم يكباره خاموش مى شود، نفسها در سينه حبس مى گردد، بر سراسر جمعيت سكوتى محض مستولى مى شود و صحرا آرامش يكنواخت خود را باز مى يابد. گويى سراپاگوش شده اند كه صداى مقتداى گرامى خود را از جان و دل بشنوند.
محمد(ص ) بر جهاز شتران مى ايستد و در برابر ديدگان هزاران تن مسلمان چنين آغاز سخن مى كند:
سپاس و ستايش مخصوص خداوند است . ما از او كمك مى خواهيم . به او ايمان مى آوريم و بر او توكل مى كنيم ... ما از بديهاى نفس و زشتيهاى كردارمان به پروردگار خود پناه مى بريم . او خداوندى است كه اگر كسى را (به دليل گناه كردن و نيب بد خود او) گمراه كند آن كس رهنمايى نمى يابد و اگر كسى را هدايت فرمايد آن كس گمراه كننده اى نخواهد داشت . من گواهى مى دهم كه معبودى نيست جز آفريدگار يكتا كه
تر از خويش بر فراز منبر نشايند و به جمعيت خطاب كرده چنين فرمود:
اى گروه مسلمانان ! تاكنون سه نوبت جبرئيل امين از جانب خداوند به من وحى آورد كه تمام انبياى پيش از تو خلفا و جانشينان خود را معرفى كرده اند. و چون در اين روز ولايت و امامت على از طرف آفريدگار كائنات بر تمام موجودات عالم عرضه شده است . تو نيز بايد ولايت و پيشوايى او را به مردم ابلاغ كنى .
ولى ... چون مى دانم كه برخى منافقند و مؤ من يكدل كم است ، در اجراى اين فرمان خداوند سه مرتبه عذر آوردم ، تا اين آيه : ( ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك ...) هم اكنون بر من نازل شده و مرا بر آن داشت تا شما را آگاه كنم كه خليفه و مولا و امير بعد از من اين مرد - اشاره به على (ع ) - يعنى پسر عم و داماد من است .
سپس پيشواى سالخورده اسلام ، در آن اجتماع بزرگ و روز داغ و بيابان تفتيده براى اينكه كمترين ابهامى نماند، دست على را گرفت وبلند كرد، چنانكه سپيدى زير بغل آن دونمايان شد، آنگاه به دنبال سخنان خود چنين افزود:
اى مردم ! مى پرسم از شما: نسبت به مؤ منان حتى از خودشان سزاواتر به تصرف در امور و سنجش مصلحتها كيست ؟)
مردم يك آواز جواب دادند: (خدا و رسول او داناترند).
- آيا من سزاوارتر به شما از خود شما نيستم ؟
- چنين است .
آنگاه منشور آسمانى خلافت را خواند:
( من كنت مولاه فهذا على مولاه . (۲)
اللهم وال من والاه
، و عاد من عاداه
و انصر من نصره ، و اخذل من خذله ...)
هر كه من مولاى اويم ، اين على مولاى اوست .
پروردگارا!
دوستى كن با آن كس كه على را دوست و پيرو باشد!
دشمن بدار آن را كه على را دشمن بدارد!
يارى كن هر كس ياريش كند!
يارى مكن كسى را كه بى يارش گذارد!
دوستار آن باش كه دوست على باشد!
كيفر ده آن را كه با وى بستيزد!
حق را بر محور وجودش بچرخان ؛ هرگونه كه او باشد!
هان ! هر حاضرى به غايبان ابلاغ كند.
پيامبر عظيم الشاءن ، زمانى دراز دست على (ع ) را همچنان بلند نگاه داشت و با تمام خصوصيات و مشخصات به مردم معرفيش كرد. آن حضرت ضمن بياناتش در حدود هفتاد و سه مرتبه مردم را به عنوان (معاشر الناس ) (۳) مورد خطاب قرار داد و آنان را از مخالفت با على (ع ) ترسانيد، و پى در پى مخالفان او را به عذاب دردناك ابدى و قهر و خشم خداوندى بيم داد و براى دوستانش سعادت جاودانى و بهشت موعود را ضمانت كرد و همى يادآور شد كه : در پيروزى از على (ع ) بزرگى و سيادت مسلمانان مصون مى ماند و اعتلاى جهانى دين اسلام مسلم است و گرنه جز تباهى و فساد اجتماع ، و روشهاى غلط، و دورى از علوم قرآن و محروميت از تربيت صحيح ، چيزى ديگر عايدشان نخواهد گشت .
طى اين سخنرانى چند ساعته ، حجت بر امت تمام شد و موضوع خطير خلافت و امامت از جانب خداوند به مردم ابلاغ گرديد. هنوز درياى جمعيت ، رسول خدا(ص ) را
بر مسند رهبرى مسلمانان تكيه زند.
على (ع ) به پيشوايى اسلام برگزيده شد، چه مژده اى بزرگ ! و چه انتخابى شايسته !
با فرود آمدن پيامبر اكرم از منبر، هلهله شادى از ميان انبوه مردم برخاست و اشك شوق از ديدگان اصحاب او و دوستداران اسلام جارى گشت ، احساسات گرم و پر شورى كه صد و بيست هزار مسلمان ، بلكه بيشتر، نسبت به على (ع ) ابراز مى داشتند و فريادهاى شعفى كه به آسمان بلند مى گشت ، شكوه و ابهت بيمانندى به اين اجتماع وسيع مى بخشيد.
على آن بزرگ پيشواى پرهيزگاران در حالتى كه پشت سر پيغمبر به آهستگى گام بر مى داشت ، از ميان افرادى كه او را احاطه كرده بودند به طرف سراپرده اى كه برايش ساخته بودند و محل بستن پيمان و اجراى مراسم بيعت بود، پيش مى رفت .
در اين هنگام دسته دسته مردم به حضورش مى رسيدند و دست مردانه او را به عنوان پيشوايى خويش مى فشردند. رؤ ساى قبايل ، سران عشاير و طوايف و بزرگان مهاجر و انصار به خدمتش مى رسيدند و رهبريش را تهنيت و تبريك مى گفتند: از ميان اين جمع بسيار، كسانى از همه بيشتر از امامتش اظهار خوشوقتى مى كردند. از اينان ابوبكر بن ابى قحافه ، طلحه ، زبير و عمر بن خطاب را مى توان اسم برد. مخصوصا ابوبكر و عمر، به وى چنين اظهار مى كردند:
به به اى پسر ابوطالب ! تهنيت باد تو را كه مولاى ما و مولاى هر مرد و زن مؤ من شدى .
ابن عباس كه از قبيله بنى
هاشم و از بزرگان اصحاب بود، گفت :
به خدا قسم اين پيمان در گردن مردم ثابت شد.
حسان ، شاعر معروف پيغمبر مى گفت : اى بزرگان قريش ! من پس از بيعت در حضور پيغمبر گواهى مى دهم كه ولايت و امامت على ثابت شد. آنگاه به عرض پيغمبر رسانيد كه اجازه دهيد اشعارى درباره على بگويم و شما بشنويد. با كسب اجازه از پيغمبر قصيده شيوايى همان هنگام به مباركى آن روز فرخنده سروده در برابرجمع خواند و درآن گفت :
پيامبر مسلمانان ، در روز غدير با آواز رسا آنان را فراخواند. و شگفتا! چگونه گفتارش را به گوش همگان رسانيد. همانا فرشته وحى به امر خداوند بر او نازل شد كه تو در پناه آفريدگارى . از دشمنان مترس و امر ولايت را كه خدا بر تو نازل كرده است ابلاغ كن .
او در كنار بركه (غدير) به پا ايستاد و دست على را گرفت و بلند كرد و به آوازى بلند، از مردم پرسيد:
سرپرست شما، و سزاوارتر از شما به شما كيست ؟ و پيشوا و راهنمايتان چه كسى است ؟
در آنجا همه بدون هيچ گونه ابهامى گفتند: خداى تو مولاى ماست ، و تو پيغمبر و رهبر ما هستى و هرگز كسى نسبت به تو عصيان نخواهد ورزيد و از گفته امروز تو سرباز نخواهد زد.
آن گاه به على خطاب كرد و گفت : برخيز و در برابر مردم بايست . چون همانا دوست دارم و خوشنودم كه تو بعد از من امام و رهبر باشى . پس هر كس من مولاى اويم همانا اين على مولا و ولى اوست ،
و شما اى مسلمانان ! نسبت به على يارانى وفادار و صادق باشيد و از سر صدق و دوستى او را يارى كنيد!
و در آنجا دعا كرد كه : خداوندا! دوست على را دوست بدار و با آن كس كه با على دشمنى كند دشمن باش !
پروردگارا! ياران على را كمك كن ؛ آن كسانى كه يارى مى كنند پيشواى رستگارى و هدايت را؛ همو را كه چون ماه شب چهارده با تابش فروغ خود تاريكيهاى جهل و گمراهى را مى زدايد و شاهراه مستقيم را با پرتو جمال خويش روشن مى كند...(۴)
اهميت غدير در تاريخ
اشاره
دانشمند بزرگ و محقق ، نويسنده (الغدير)، در ابتداى نخستين جلد كتاب جهانى خود، بحثى علمى و جالب زير عنوان (اهميت غدير در تاريخ ) مطرح كرده است كه ما خلاصه آن را با بيانى ساده و توضيحى كوتاه در اينجا مى آوريم :
(در نظر خردمندان ، ارج و شرف دو چيز وابسته به نتيجه آن است و به اندازه ثمره اى است كه مى بخشد. بنابراين در دامنه پهناور تاريخ و موضوعات آن ، مهمترين مطلبى كه با توجه به نتيجه اش ، داراى موقعيت شايانى است ، آن بخشهايى است كه پيدايش اديان را نشان مى دهد و مذاهب بر آنها پايه گذارى شده است و سرچشمه عقايد ملتها و جمعيتهايى قرار گرفته است . از اين رو، اين بخش از تاريخ - كه مبدا پيدايش اعتقادات و مقدسات ملتهاست - به ابديت راه جسته است و هيچ گاه تاريخ جهان آن را فراموش نمى كند و با جاودانى و هميشگى در سراسر دوران آينده تاريخ توام است .
به اين
ملاحظه است كه مى بينيم دانشمندان بزرگ و امين تاريخ ، در ضبط و صحيح نگاشتن مبادى تاريخ اديان و آغاز مذاهب ، به خود رنجهاى فراوان مى دهند و در اين راه كوشش بسيار مى كنند. سپس به گزارش موجبات نشر تعاليم آنها پرداخته خصوصياتش را با دقت تمام مى نگارند. و اگر مورخ ، اين موضوع را اهميت ندهد در تاريخ خود رخنه اى التيام ناپذير ايجاد كرده و مطالبى ناقص و بى ارج نوشته است و خواننده كتاب خود را گمراه كرده است . چون خواننده نمى تواند از اين نوشته بفهمد كه ابتداى آن دين چه بوده و دورانش چگونه سپرى شده و در مراحل بعدى به كجا گراييده است ).
توضيح : اگر در نوشتن تاريخ ، شرح حال پادشاهان ، شاعران ، هنرمندان و مخترعان ضرورى است ، و بحث و تحقيق درباره منشا علوم و محيط تربيتى متفكران و امثال اينها بسيار جالب و مفيد است ، پس چگونه مى توان نسبت به تاريخ دين و مذهبى كه ملتهاى زنده اى به آن اعتقاد دارند سهل انگارى كرد؟ مخصوصا در مورد دينى كه پيروانش سنن و آداب آن را هر روز از صميم قلب برگزار مى كنند و در تشكيل مراسم ملى و رسمى خود نيز مدخليت مى دهند و هماره با سازمان فكرى و روحى آنان آميخته بوده و هست .
سپس مؤ لف عاليقدر چنين مى نويسد:
داستان غدير از با اهميت ترين موضوعات اين بخش از تاريخ است . زيرا مذهب آن ملتها و طوايفى كه آل رسول را پيروى كردند بر اين واقعه - و بسيارى از
دليلهاى محكم ديگر - پايه گذارى شده است . و آنان كه پيروى خاندان رسول كردند، تعدادشان به ميليونها نفر مى رسد، كه از نظر كيفيت هميشه پيشرو كاران دانش و عظمت و فرهنگ بوده اند و همواره در ميانشان حكيمان و عالمان ، زبدگان جهان انسانيت ، نابغه هايى در علوم و فنون مختلف ، مصلحان و رهبران ، پادشاهان و سياستمداران وجود داشته اند. و هم آنان داراى ادبياتى سرشار، و فضل و دانشى فراوان بوده وكتابهايى گرانبها و نيكو درهر فن نگاشته اند.
روى اين حساب ، نويسنده تاريخ از هر ملت و مذهبى كه باشد، نمى تواند در بيان پيدايش و مبداء اين ملت كوتاهى كند. به ويژه در مورد داستان سراسر اهميت غدير كه صحنه حساسى از صحنه هاى نزول وحى و قيام تبليغى بانى اسلام بوده است .
اگر مورخى از روى تعصب جاهلانه ، از بيان اين داستان و حقايق وابسته به آن چشم بپوشد، نسبت به دين اسلام و نبى بزرگوار آن خيانتى بزرگ كرده و هم در صفحات تاريخ خود، جنايتى مرتكب شده كه جبران ناپذير است . زيرا حديث غدير و آنچه كه پيامبر گرامى ما در آن روز فرخنده و با شكوه ابلاغ كرده و صحنه تبليغيى را كه برگزار نموده است . وظيفه اى بوده كه به ماءموريت وحى انجام شده است . و هيچ كس ترديد ندارد كه (روز غدير) در تاريخ اسلام موجى افكنده است كه هيچ گاه از ارتعاشات آن كاسته نمى شود.
از اينجا كه مى بينيم مورخين ، نظر به حفظ حقايق تاريخ و ضبط حوادث بزرگ به بررسى درباره حديث
غدير و جمع آورى مآخذش همت گماشته اند، همين عظمت كه براى آن در علم تاريخ ديده مى شود، در علم حديث نيز وجود دارد. چون محدثين به هر طرف مى نگرند احاديث صحيح فراوانى در مورد داستان غدير مى بينند كه اين افتخار را براى ولى امر دين ، على (ع ) ثابت مى كند؛ احاديثى كه با فروغ خيره كننده اى در همه ادوار اسلامى به چشم مى خورد، و مردم هر عصرى ، آن را از گذشتگان خود ياد گرفته اند، تا برسد به اصحاب كه از خود پيغمبر اكرم (ص ) شنيدند و فراگرفتند.
بنابراين اگر حديث دانى از چنين حديثى غفلت ورزد، حق امت را پايمال و به مسلمانان ظلم كرده و آنان را از عنايت و احسانى كه پيغمبر رحمت كرد و بهره وافرى كه از خيرخواهى و صلاح انديشى وسيعش بخشيد، محروم داشته و رهنمايى امت را به شايسته ترين راه ، كتمان كرده است .
همين طور مفسران نيز آياتى پيش چشمشان است كه در اين موضوع نازل گشته است ، و بر مفسر است كه مورد نزول آيه و تفسير آن را بنگارد و به حديث غدير اشاره كند؛ تا زحماتش بى اثر و كوشش او ناقص نماند.
عقايدشناسان اهل تسنن نيز از ذكر حديث غدير گزيرى نداشتند و به عنوان نقل دليل شيعيان آن را نگاشته اند، تا جايى كه فرهنگ نويسان نيز هنگامى كه به واژه هايى مانند: غدير، خم ، ولى ، مولى رسيده اند، به حديث غدير اشاره كرده اند.
پس به طور كلى دانشمندان مطلع و بى غرض اهل تسنن ، از مورخان و
محدثان و مفسران و عقايدشناسان ، اين واقعه را با مدارك و سندهاى فراوانى در كتابهاى خود آورده اند؛ كه اينك به عنوان نمونه به نام صد تن از آنها ذكر شده است ببينند و اطلاع عميق ترى از شخصيت علمى آنان به دست آورند، به كتاب (الغدير) مراجعه كنند.
اينك مورخان
ناموفاتدر كتاب
حافظ(۵)بلاذرى
حافظ طبرى
حافظ ابن زولاق مصرى
حافظ خطيب بغدادى
حافظ ابن عبدالبرقرطبى
ابوالفتح شهرستانى
حافظ ابن عساكر دمشقى
ياقوت حموى
حافظ ابوالحسن ، ابن اثير
ابن خلكان
ابن الوردى شافعى
حافظ ابن كثير شامى
ابن خلدون اشبيلى
حافظ ابن حجر عسقلانى
نورالدين سمهودى
ابوالعباس قرمانى دمشقى
نورالدين حلبى
ابوالعرفان صبان شافعى مصرى
زينى دحلان مكى
شيخ يوسف نبهانى ۲۷۹(۶)
۳۱۰
۳۸۷
۴۶۳
۴۶۳
۵۴۸
۵۷۱
۶۲۶
۶۳۰
۶۸۱
۷۴۹
۷۷۴
۸۰۸
۸۵۲
۹۱۱
۱۰۱۹
۱۰۴۴
۱۲۰۶
۱۳۰۴
معاصر انساب الاشراف
الولاية فى طرق حديث الغدير
تاريخ ابن زولاق
تاريخ بغداد
استيعاب
ملل و نحل
تاريخ كبير
معجم الادباء و معجم البلدان
اسدالغاية
وفيات الاعيان
تتمة المختصر
البداية و النهاية
مقدمه تاريخ
الاصابة و تهذيب التهذيب
جواهر العقدين
اخبارالدول
السيرة الحلبية
اسعاف الراغبين
الفتوحات الاسلامية
الشرف المؤ بد
محدثان
قسمت اول
ناموفاتدر كتاب
محمد بن مسلم زهرى
حافظ ابوهشام ضبى
يحيى بن سعيد تيمى
حافظ عبدالملك عرزمى
حافظ ابوعروه ازدى
حافظ شعبة بن حجاج واسطى
حافظ ابويوسف سبيعى
حافظ ابوسلمه بصرى
حافظ ابوعبدالرحمن مصرى
حافظ ابوهشام خارفى
حافظ ابواحمد زبيرى
حافظ ابوزكرياى قرشى
محمد بن ادريس شافعى
حافظ ابوعمرو فزارى
حافظ عبدالرزاق صنعانى
حافظ ابومحمد انماطى
احمد حنبل شيبانى
حافظ بخارى (صاحب صحيح )
حافظ ابن ماجه قزوينى
حافظ ترمذى (صاحب صحيح )
حافظ نسايى
حافظ ابويعلى موصلى
حافظ ابوالقاسم بغوى
ابوبشر دولايى
حافظ ابوجعفر طحاوى
حافظ ابوالقاسم طبرانى
حافظ ابن بطه عكبرى
حافظ ابوبكر احمد فارسى
حافظ ابوبكر بيهقى
ابن مغازلى شافعى
حافظ ابوسعد سمعانى (صاحب كتاب الانساب )
حافظ ضياءالدين مقدسى
حافظ گنجى شافعى
حافظ نووى شافعى
حافظ محب الدين طبرى
شيخ الاسلام حموئى
حافظ ابوالحجاج شافعى
حافظ جمال الدين زرندى
ابن شهاب همدانى
حافظ ابوالحسن هيثمى
ابوعبدالله وشتانى مالكى
قاضى بدرالدين عينى حنفى
ابوعبدالله سنوسى
حافظ ابوالعباس قسطلانى
متقى هندى
جمال الدين شيرازى
قارى هروى
زين الدين مناوى
شهاب الدين خفاجى حنفى
برهان الدين مصرى
ابن حمزه حرانى
ابوعبدالله زرقانى مصرى
شيخ محمد بيروتى شافعى
حافظ ناصرالسنة شهاب الدين ۱۲۴
۱۳۳
۱۴۵
۱۴۵
۱۵۴ يا ۱۵۳
۱۶۰
۱۶۲
۱۶۷
۱۷۴
۱۹۹
۲۰۳
۲۰۳
۲۰۴
۲۰۶
۲۱۱
۲۱۷
۲۴۱
۲۵۶
۲۷۳
۲۷۹
۳۰۳
۳۰۷
۳۱۷
۳۲۰
۳۲۱
۳۶۰
۳۸۷
۴۰۷ يا ۴۱۱
۴۵۸
۴۸۳
۵۶۲ يا ۵۶۳
۶۴۳
۶۵۸
۶۷۶
۶۹۴
۷۲۲
۷۴۲
۷۵۰
۷۸۶
۸۰۷
۸۲۷ يا ۸۲۸
۸۵۵
۸۹۵
۹۲۶
۹۷۵
۱۰۰۰
۱۰۱۴
۱۰۳۱
۱۰۶۹
۱۱۰۶
۱۱۲۰
۱۱۲۲
۱۲۷۶
معاصر اسدالغابه ابن اثير
مسند احمد حنبل
زين الفتى ، حافظ عاصمى
مسند احمد حنبل
البداية و النهاية ، ابن كثير
البداية و النهاية ، ابن كثير
كفاية الطالب
مسند احمد حنبل
البداية و النهاية
مسند احمد حنبل
مسند احمد حنبل
البداية و النهاية
النهاية ، ابن اثير
مسند احمد حنبل
البداية و النهاية
الكشف و البيان ، ثعلبى
مسند و مناقب
قسمت دوم
تاريخ بخارى ج ۱ بخش ۱ص ۳۷۵
سنن ابن ماجه (از صحاح ششگانه )
صحيح (از صحاح ششگانه )
خصايص و سنن (از صحاح ششگانه )
المسندالكبير
معجم الحديث
الكنى و الاسماء
مشكل الاثار
المعجم الكبير
الابانة
ما نزل من القرآن فى اميرالمؤمنين
سنن الكبرى
مناقب
فضايل الصحابة
الفصول المختارة
كفاية الطالب
رياض الصالحين و تهذيب الاسماء و اللغات
الرياض النضرة و ذخاير العقبى
فرائد السمطين
تحفة الاشراف
نظم دررالسمطين
مودة القربى
مجمع الزوائد و منبع الفوائد
شرح صحيح مسلم
عمدة القارى شرح صحيح بخارى
شرح صحيح مسلم
المواهب اللدنية
كنزالعمال
الاربعين فى مناقب اميرالمؤ منين
المرقاة
فيض القدير
نسيم الرياض
فتوحات وهبية
البيان و التعريف
شرح مواهب
اسنى
المطالب
تشنيف الاذان
مفسران ، عقايدشناسان و ساير دانشمندان
ناموفاتدر كتاب
قاضى ابوبكر باقلانى
ابواسحاق ثعلبى
ابوالحسن واحدى
ابن سعدون قرطبى
فخررازى
قاضى بيضاوى
سعيدالدين فرغانى
قاضى عبدالرحمن ايجى
سعدالدين تفتازانى
قاضى نجم الدين ابن عجلون
علاء الدين قوشچى
شربينى قاهرى
عبدالحق دهلوى
حامد عمادى دمشقى
عبدالعزيز دهلوى
قاضى محمد شوكانى
مولوى محمد سالم دهلوى
شيخ محمد عبده مصرى
آلوسى بغدادى
استاد احمد زكى مصرى
دكتر احمد نسيم مصرى
دكتر احمد فريد رفاعى
استاد رافعى مصرى
استاد محمد شاكر نابلسى
استاد عبدالفتاح عبدالمقصود
دكتر صفا خلوصى ۴۰۳
۴۲۷ يا ۴۳۷
۴۶۸
۵۶۷
۶۰۶
۶۸۵
۷۰۰
۷۵۶
۷۹۲ يا ۷۹۳
۸۷۶
۸۷۹
۹۷۷
۱۰۵۲
۱۱۷۱
۱۱۷۶
۱۲۵۰
سده ۱۳
۱۳۲۳
۱۳۲۴
۱۳۵۳
۱۳۵۶
۱۳۷۶
معاصر
معاصر
۱۴۱۴
معاصرالتمهيد
الكشف و البيان (تفسير)
اسباب النزول
تفسير كبير قرطبى
مفاتيح الغيب - تفسير
طوالح الانوار
شرح قصيده تائيه ابن فارض
مواقف
شرح المقاصد
بديع المعانى
شرح تجريد خواجه نصير طوسى
السراج المنير (تفسير)
لمعات
الصلاة الفاخرة
ازالة الفاخرة
فتح القدير (تفسير)
اصول الايمان
المنار - (تفسير)
نثر اللالى
تعليقات اغانى
تعليقات ديوان مهيار
تعليقات معجم الادباء
شرح هاشميات كميت
شرح هاشميات كميت
تفريظ (الغدير)
تفريظ (الغدير)
اين بود نام مختصرى از دانشمندان اهل تسنن كه حديث غدير را ذكر كرده اند. ولى تمام آنان كه غدير را در كتاب خود نوشته و ثابت دانسته اند، بيشتر از ۳۶۰ نفرند، (۷) كه از بزرگان و محققان مذاهب اهل تسنند. و در بزرگ نامه (الغدير) نامشان با شرح حالى كه از كتابهاى اهل تسنن اقتباس شده ، درج است ما براى رعايت اختصار، از ذكر نام همه آنان خوددارى كرديم .
غدير در كتاب خدا
قرآن و خاندان نبوت
در سراسر قرآن كريم ، آيات بسيارى - و گاه سوره اى - وجود دارد كه درباره اميرالمؤ منين ابوالحسن على بن ابيطالب (ع ) نازل شده است و دانشمندان تفسير، از شيعه و سنى ، در تفسيرهاى خود با ذكر مدرك بيان كرده اند. اين آيات ، بعضى مربوط به خود آن حضرت و پاره اى مربوط به خاندان نبى اكرم (ص ) است ، كه وى بزرگ و سرور آنان مى باشد. اين گونه
آيات بسيار است ، كه اگر بخواهيم تنها به نام بردن آنها هم اكتفا كنيم ، باز سخن به درازا خواهد كشيد. از اين رو سه مورد را با شرح مختصرى ذكر مى كنيم و سپس به بيان آيات غدير كه مقصود اصلى اين فصل است مى پردازيم .
آيه ولايت
( انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا، الذين يقيمون الصلاة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون )
- همانا جز اين نيست كه ولى امر شما خداوند است و رسول او، و كسانى كه گرويدند و نماز مى گزارند و زكات (صدقه ) مى دهند، در حالتى كه در ركوع باشند.(۸)
اين آيه به نقل ۶۶ نفر از مفسران و فقيهان بزرگ اهل تسنن ، درباره على (ع ) نازل گشته است ، و حتى دانشمندان سنى ، اشعارى را كه (حسان بن ثابت ) در اين موقع در ستايش امام سروده و اين موضوع را به روشنى تشريح كرده است ، نگاشته اند. (۹)
اين آيه ، صرف نظر از اصل خلقت و نزول آن درباره اميرالمؤ منين ، بر امامت و ولايت او پس از نبى اكرم دلالت مى كند؛ آن هم ولايت و سرپرستيى كه در رديف ولايت خداوندى و ولايت رسول اكرم است ، مخصوصا با اين اسلوب ادبى محكم و جمله بندى مؤ كد و بليغ ، و صراحت تمام و آغاز كردن آيه به (انما) كه انحصار را مى رساند. و از اينجاست كه امامت بلافصل و خلافت او، در متن كتاب آسمانى ما به خوبى ديده مى شود.
سوره (هل اتى )
اين سوره نيز به نقل ۳۴ دانشمند و مفسر
از اهل تسنن ، درباره خاندان نبى گرامى نازل شده كه سه شب پياپى ايثار كردند و غذاى افطار خويش را به مسكين و يتيم و اسير دادند. (۱۰) اين فضيلت به قدرى اشتهار يافت كه شعراى تازى ، قصيده ها و اشعار بسيارى ، از جمله اين مصرع لطيف ( وفى غيرهم هل اءتى هل اءتى ؟ ) را سرودند. و شافعى گفت :
( انا عبد لفتى انزل فيه هل اءتى )
- من بنده جوانمردى هستم كه سوره هل اتى در باره اش شده است .
نامگذارى شيعه
در ميان آياتى كه در مدح على (ع ) نازل گشته است ، اين آيه :
( ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البرية . )
- همانا كسانى كه گرويدند، و كردار شايسته انجام دادند، خود بهترين آفريدگان هستند.
و حديث پيغمبر اكرم (ص ) درباره آن ، كه در كتابهاى تفسير و تاريخ اسلامى مذكور است ، بسيار جلب نظر مى كند. چون علماى اهل تسنن در شاءن نزول آن ، از جابر بن عبدالله انصارى ، صحابى جليل ، روايت كرده اند كه مى گفت :
در حضور پيغمبر بوديم كه على بن ابيطالب رسيد. پيغمبر فرمود: برادرم بر شما وارد شد. آنگاه دست به كعبه زد و فرمود:
(به خدايى كه جانم در دست اوست : ( ان هذا وشيعته هم الفائزون يوم القيامة ) : همانا فقط اين مرد و شيعيانش در روز پاداش رستگارند. او نخستين كسى است كه به من گرويده و از همه شما در پيمان خدا پايدارتر و در امر خدا استوارتر است ، و نسبت به مردم عادلتر و در
تقسيم ، مساوات جوتر، و مزيتش پيش خداوند از همگان افزونتر است .)
آنگاه آيه مذكور نازل گشت .(۱۱)
نيز روايت كرده اند كه هنگام فرود آمدن اين آيه ، پيامبر بزرگ فرمود:
( انت يا على وشيعتك . )
- اين كسان كه گرويدند، و كردار شايسته انجام دادند، و بهترين آفريدگانند، تو و شيعيانت هستيد.(۱۲)
محدثان و مفسران اهل تسنن كه اين حديث را در بيان نزول آيه مذكور نقل كرده اند، نامها و كتابهايشان در (الغدير) ياد شده است . براى اطلاع بيشتر به آن كتاب ، و كتاب (اصل الشيعة و اصولها) (۱۳) و كتاب (اعيان الشيعة ) (۱۴) و كتاب (المراجعات ) (۱۵) مراجعه كرد.
نتيجه
شيعه (پيروان على ) را خود پيامبر اكرم و بانى اعظم اسلام ، به اين اسم ناميده است . و حتى مدتها پيش از صحنه فروزان غدير، شيعه وجود داشته ، و در زمان حيات پيغمبر به اين نام خوانده مى شده اند. و تا آنجا مورد لطف خاص وى بوده اند كه نتيجه اصلى و منظور نهايى دين را - كه رستگارى در جهان جاويد و روز پاداش است - بدانان منحصر كرده است . و از اينجا به تاريخ پيشينيان شيعه و نامگذارى آنان كاملا آگاه مى شويم ، و هم به غرض ورزى برخى از نويسندگان و بى اطلاعى برخى ديگر پى مى بريم ، كه اين حقايق را درست مطرح نكرده اند.
تذكر اخلاقى
شيعيان على كه رستگارى و سعادت ، ويژه آنان خواهد بود، همان كسانى هستند كه پس از ايمان به خدا، جز به كردار نيك و اعمال شايسته ، مبادرت نورزند و اميرالمؤ منين -
آن نمونه عالى تربيت اسلامى و پيشواى مقدس انسانى - و گفتار و كردارش را سرمشق خود قرار دهند.
آيات غدير
پس از اين مقدمه مى گوييم : مقصود از اين فصل ، اشاره به آياتى است كه پيرامون (واقعه غدير) نازل گشته و اين حديث و داستانش را به متن كتاب آسمانى مسلمين پيوسته است . در اين مورد، نويسنده بزرگ ، مؤ لف (الغدير) مى نويسد:
پروردگار را به مشهور ساختن اين حديث ، توجهى خاص بوده است كه هميشه بر سر زبانها باشد و هماره راويان ، آن را بازگو كنند؛ تا اينكه براى اثبات حقانيت بزرگ نگهبان دانش ، امام و پيشواى ما (على ) حجتى استوار باشد، بدين جهت ، پيامبر را هنگامى كه توده هاى انبوه گردش ازدحام داشتند، با امرى مؤ كد، به تبليغ وادار كرد. او هم در همان حال كه جمعيتهاى فراوان مردم شهرهاى مختلف ، دورش را گرفته بودند، اين دعوت اكيد را اجابت كرد. جلوافتادگان را بازگردانيد و عقب ماندگان را نگاه داشت و آوازش را به گوش همگان رسانيد. و فرمود كه گفتارش را حاضران به مردمى كه غايبند ابلاغ كنند، تا جمعيتى كه از صد هزار نفر افزون بودند، همه راوى و ناقل اين حديث باشند.
خداوند سبحان به اينها همه اكتفا نكرد و باز آيات كريمه اى در اين باره فرو فرستاد، كه صبح و شام با گذشت شب و روز، خوانده مى شود؛ تا در نتيجه ، مسلمانان هميشه اين واقعه را در خاطر داشته به ياد سپارند و راه كمال و رستگارى خود را بيابند و پيشوايى را بشناسند كه واجب
است تعليمات دينشان را از او فراگيرند.
پيامبر بزرگ ما نيز همين توجه و عنايت را به حديث غدير داشت كه تصميم خود را براى سفر حج وداع به همه مسلمين اطلاع داد و مردم را به اين سفر كوچ داد؛ تا مسلمانان دسته دسته به او پيوستند. چون او مى دانست كه در پايان اين مسافرت ، حادثه بزرگى به وقوع خواهد پيوست كه با آن ، كاخى بلند دين برپا مى شود و بناى عالى اسلام سر بر مى كشد و امتش به وسيله آن بر ساير امتها سيادت خواهد يافت و دولت قرآن خاور و باختر جهان را خواهد گرفت ...) اگر مسلمانان ، مصلحت عالى خود را تشخيص مى دادند و راه رستگارى را مى ديدند!
به همين منظور اساسى بود كه پيشوايان دين نيز اين داستان را ياد مى كردند و براى امامت نياى خود بدان استدلال مى جستند. چنانكه خود اميرالمؤ منين در دوران زندگانيش همواره به اين حديث ، احتجاج (۱۶) مى كرد و در اجتماعات و انجمنها، از اصحاب رسول اكرم كه در حجة الوداع حضور داشتند و آن را شنيده بودند، مى خواست كه بازگويند و گواهى دهند. ائمه طاهرين نيز پيروان خود را به عيد گرفتن (روز غدير) و اجتماع و تبريك و تهنيت گفتن امر مى كردند. اينها همه براى اين بود كه داستان غدير، به رغم گذشت زمان و تطاول روزگار، هميشه با طراوت و شاداب بماند و تازگى اين واقعه بزرگ ، پيوسته تجديد گردد.
و در روز غدير، برابر تربت پاك علوى ، شيعيان را اجتماع باشكوهى است كه رجال قبايل ، شخصيتهاى مشهور،
و عموم مردم از كوچك و بزرگ از دور و نزديك ، در آن شركت مى كنند؛ تا با ثنا و ستايش ، نام اين روز عزيز و اين يادگار مقدس را بلند كنند. و در اين روز، زيارت مفصلى را كه از پيشوايانشان نقل شده و در آن ، شماره امامان و دليلهاى محكم امامتشان از قرآن و حديث نبوى بيان شده است و هم متضمن روايت غدير است ، مى خوانند.
اينجاست كه هزاران فرد مسلمان را مى بينيد كه غرق در ابتهاج و سرور از اين فيض معنوى داستان را مى گويند و صداى خود را به بيان حقايق آن بلند كرده بر نعمت ولايت و هدايت به صراط مستقيم ، خداى را سپاسگزارند. و خود، حديث را نقل كرده اعتقادشان را بدان وابسته مى دانند. كسانى هم كه به حضور در آن ساحت مقدس موفق نمى شوند، از دور، اين سنت مذهبى را انجام مى دهند و به عبادات و كار نيك مى پردازند. پس بيشتر از يك سوم مردم جهان اسلام ، حديث غدير را شعار خود دانسته از اين گفته پيغمبر، حقيقت دين را مى جويند و آن را وسيله تقرب به خداوند قرار مى دهند...(۱۷)
باز صاحب (الغدير) در بحثى تحت عنوان (غدير در كتاب عزيز) (۱۸) مى گويد:
ما در پيش به اين حقيقت اشاره كرديم كه خداوند پاك ، خواست اين حديث همواره تازه و نوين بماند و پياپى رسيدن شب و روز، آن را كهنه نكند و دستخوش گذشت روزگار نگردد؛ از اين رو آياتى درخشان و واضح در اطراف آن نازل كرد كه امت اسلام هر صبحگاه
و شامگاه آنها را مى خوانند. گويى خداوند در هر بار كه يكى از اين آيات تلاوت مى شود، نظر خواننده را جلب مى كند و در روان او نقشى مى گذارد و آنچه واجب است كه وى درباره خلافت كبراى الاهى بدان ايمان داشته باشد، در گوشش فرا مى خواند. آيه زير، از اين آيات است :
آيه تبليغ
( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس . ) (۱۹)
نزول اين آيه در طليعه صحنه غدير و امر خداوند به پيغمبر را - مبنى بر تعيين پيشواى امت - ۳۰ نفر از دانشمندان و مفسران اهل تسنن نوشته اند؛ كه نام خود و كتابشان در (الغدير) درج است ، (۲۰) و از حافظ ابوجعفر طبرى شروع شده به شيخ محمد عبده مصرى منتهى مى گردند. و نيز حافظ طبرى حديثى مفصل از زيد بن ارقم صحابى ، در ذيل اين آيه روايت كرده است . از آن جمله مى گويد: پيغمبر فرمود:
هرگز براى شما جز اين كس كه دستش را گرفته ام و بازويش را فرا داشته ام ، ديگرى قرآن را تفسير نمى كند. او معلم و آموزنده شماست . هر كس من مولاى اويم على مولاى اوست ، لزوم دوستى و موالات او از طرف خداوند - عزوجل - بر من نازل شده است . آگاه باشيد! همانا من ادا نمودم و تبليغ كردم . بدانيد! من شنواندم و واضح ساختم . بعد از من براى احدى جز او عنوان (اميرالمؤ منين ) روا و سزاوار نيست . (سپس افزود)
اى مردم ! اين برادر و وصى و فراگيرنده علم من است و در ميان آنان كه به من ايمان آورده اند، جانشين من براى تفسير كتاب پروردگار است ...) (آنگاه پس از بياناتى فرمود) (اى مردمان ! به خدا و رسول خدا و نورى (۲۱) كه با او فرستاده است بگرويد و ايمان بياوريد... آن نور خداوندى با من است و بعد با على و سپس با اولاد او خواهد بود تا قائم مهدى - عليه السلام -...(۲۲)
آيه اكمال دين
( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ) (۲۳)
اين آيه چنانكه در پيش اشاره شد، پس از تعيين و نصب اميرمؤ منان به مقام امامت ، و تمام شدن خطبه غدير نازل گشته است . و در روايت حافظ طبرى است كه پيغمبر فرمود: (پروردگارا! تو اين آيه را هنگام آشكار ساختن مقام على نازل كردى ؛ كه به امامت او دين را كامل ساختى . هركس به امامت او و اولاد من از صلب او ايمان نياورد، كردارش تباه مى شود و در آتش مخلد مى ماند.) و در روايت حافظ ابونعيم اصفهانى است كه پيغمبر پس از نزول آن فرمود: (الله اكبر! از كامل ساختن دين ، و تمام كردن نعمت ، و خوشنودى خدا به رسالت من و امامت على پس از من .)
متجاوز از ۱۵ نفر از دانشمندان و مفسران اهل تسنن ، نزول اين آيه را در غدير، و نيز حديث مذكور را نوشته اند؛ كه اسامى و گفتار آنان در صفحات ۲۳۰ تا ۲۳۸ جلد اول (الغدير) گرد آمده است .
سوره معارج
(
و سخنرانيهايى كه مى شود و خطبه ها و اشعار و قصايدى كه در مساجد و مجالس مذهبى خوانده مى گردد، انسان را به علت پيدايش اين عيد و چگونگى مراسم آن رهنمايى مى كند.
صفحات تاريخ اسلام را كه بنگرم ، شواهد بسيارى از احاديث نبوى و روايات رهبران دينى و آثار سخنوران برجسته و دانشمندان بزرگ و شعراى معروف مى بينيم كه هر كدام خود دليل زنده اى است كه روز (غدير) از اعياد بزرگ اسلامى است .
پس با گذشت زمان و سپرى شدن قرنها و دوره ها، هر سال اين عيد سعيد، داستان خود را تازه تر جلوه گر مى سازد و توجه جهانيان را به واقعه مهمى كه در خود گنجانده دارد، جلب مى كند؛ و بدين وسيله اين يادگار اسلام ، و سفارش و تاءكيد صريح پيامبر عزيز بر امامت حضرت على ، و روشن ساختن وظيفه مسلمانان نسبت به او، از دستبرد فراموشى محفوظ مانده ، غبار گذشت زمان از چهره سترده مى گردد.
آنچه از سراسر اين پيشامد و تجديد عيد غدير در هر سال براى ما آشكار مى شود، دو چيز است :
۱ - اين عيد، تنها به شيعيان اختصاص ندارد. نظرى اجمالى به تاريخ ، معلوم مى كند كه در ادوار قبل ؛ تمام مسلمانان در برگزارى مراسم آن شركت مى جستند؛ اگرچه ما شيعيان را علاقه ويژه اى به اين عيد و برپاداشتن هرچه باشكوهتر آن مى باشد.
ابوريحان بيرونى ، دانشمند ايرانى قرن پنجم (م : ۴۴۰ ق ) در كتاب (الاثار الباقية ) (۲۶) غدير را از عيدهايى شمرده است كه همه مسلمانان آن را بر
پا مى داشتند و جشن مى گرفتند.
ابن طلحه شافعى در كتاب (مطالب السؤ ول ) مى گويد:
روز غدير خم را على در شعرش ياد كرده است ، و آن روز، عيد است و يادگار تاريخى است . زيرا روزى است كه پيغمبر(ص ) در آن ، آشكارا و صريح ، على را به مقام ارجمند امامت و پيشوايى بعد از خود معرفى كرد و با آن موقعيت رفيع ، او را بر ديگر مسلمانان فضيلت بخشيد. (۲۷)
در كتابهاى تاريخ ، شواهد زيادى بر اين موضوع ملاحظه مى شود كه عيد غدير در بين همه مسلمانان جهان ، در خاور و باختر، مورد قبول و احترام بوده است . مصريان به آن توجه مى كردند و مسلمانان غرب و آسياى صغير و عراق و هندوستان نيز كاملا آن را به پا مى داشتند؛ و آن روزى بسيار مشهود بوده است كه در آن به ويژه به عبادت و پرستش خداى توانا مى پرداختند و انجمنهاى سخنرانى و وعظ تشكيل مى دادند و شعرا ترانه ها مى سرودند.
دانشمندان معروفى از اهل تسنن ، در كتب خود روز غدير را (عيد) ناميده اند و به مناسبت ، ذكر كرده اند كه در آن روز نبى اكرم ، على بن ابيطالب را در بيابان غدير خم ، جانشين و وصى خود قرار داد و همه اصحاب و همراهان را امر كرد كه به وى تبريك بگويند (۲۸) و چون تهنيت و تبريك گفتن ، از اعمال مخصوص عيدها و روزهاى شادمانى است ، تاييد مى كند كه روز غدير عيدى است اسلامى كه به دست بانى و مؤ سس
عاليقدر اسلام پايه گذارى شده است و هيچ گاه اختصاص به شيعه ندارد.
اشتها روز غدير، مخصوصا در ميان ملتهاى عربى زبان به اندازه اى بوده است كه در خلال آثار ادبى و اشعار شعراى آنان ، تشبيهات زيبايى كه به شبهاى جشن عيد غدير شده است ملاحظه مى شود، و هم از زبان ترانه ، بهجت و فرحناكى روزهاى غدير را با بيانى شيرين مى شنويم . (۲۹)
ابومنصور ثعالبى ، (۳۰) اديب و دانشمند معروف ، در كتاب (ثمارالقلوب ) (۳۱) از (اضافه )هاى مشهور، يكى (ليلة الغدير) را (مانند ليلة القدر، مثلا) نام برده است .
۲ - ابتداى پيدايش اين روز فرخنده و اهميت آن در اسلام از تاريخ هيجدهم ماه ذى حجه سال دهم هجرت است ؛ و چنانكه گذشت ، پيامبر اكرم در بازگشت از حجة الوداع ، در اين روز، در دامنه بيابان غدير، مقام جانشين خود را آشكار و به جمعيتهاى انبوهى كه در آن سفر همراهش بودند ابلاغ كرد كه وظيفه امر و نهى و رهبرى در امور دين و حفظ نظام دنياى اسلام با على بن ابيطالب (ع ) است . از اين رو اين روز در تاريخ اسلام ، روزى بس درخشان گشت . زيرا در آن روز، با معين شدن سرپرست مسلمين بعد از رسول اكرم ، دين كامل شد و صراط مستقيم الاهى نمودار گرديد و تابشگاه حقايق قرآن پديدار گشت ؛ تا مسلمانان در پرتو مشعل هدايت به پيشرويهاى خود ادامه دهند و به پرتگاههاى جهل و انحطاط نيفتند و مقام علمى و عملى جانشينان حقيقى پيغمبر را شناخته از آنان حداكثر استفاده
را بكنند.
پس كدام روز را از (غدير) بزرگتر مى توانيم بدانيم ؟ با آنكه در اين روز وظيفه بزرگ مسلمانان نسبت به بعد از درگذشت پيامبر عزيزشان واضح شد و نعمت هدايت از طرف خداوند به سر حد اتمام رسيد، و در اين باره چنانكه در پيش گفتيم آياتى چند از جانب خداوند نازل گشت ؛ كه از جمله اين آيه كريمه است :
( اليوم اكملت لكم دينكم و اتمتت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا )
در تواريخ آورده اند كه روزى يكى از مسيحيان به نام (طارق ابن شهاب ) در اجتماع مسلمانان در آمد و گفت :
اگر در كتاب ما اين آيه - اليوم اكملت لكم دينكم ...- وجود داشت ، كه خداوند گفته بود: (دين شما را كامل كردم ) ما روز نزول آن را عيد مى گرفتيم و بدين نويد شادمانى مى كرديم .(۳۲)
حديث تهنيت
پيشواى اسلام در آن روز، براى به آخر رساندن وظيفه گران خويش و اتمام حجت بر همگان و محكم كردن اين پيمان دينى و مسلم قرار دادن امامت براى وصى خويش و رفع هر گونه ابهام ، به همه مردمى كه در آن انجمن پرشكوه صحرايى حاضر بودند؛ بزرگان ، سران مهاجر و انصار، بانوان و ساير مسلمانان ، امر كرد كه به حضور على (ع ) برسند و او را بر نائل شدن به مقام عالى امامت تبريك و تهنيت گويند. مسلمين اطاعت كرده به طرف مردى كه قهرمان پيروزيها و مايه اميد و نشاطشان بود، شتافتند. اين مراسم به طول انجاميد، تا جايى كه نماز را (از جهت مقدار فاصله بين نمازها) قدرى تغيير
دادند.(۳۳)
داستان تهنيت نيز همدوش اصل ماجراى غدير اشتهار يافت ، و تهنيت ابوبكر و عمر را به حضرت على شصت نفر از دانشمندان بزرگ سنى روايت كردند، كه تفصيل موضوع با نام آنان و اسامى كتب و مداركشان در صفحات ۲۷۲-۲۸۳ جلد اول (الغدير) مذكور است .
در اين مورد طبرى مى گويد: پيغمبر در پايان خطابه خود فرمود: اى گروههاى مردم ! بگوييد:
ما بر اين سفارش و انتصاب با تو پيمان بستيم و از دل و جان پذيرفتيم و به زبان اقرار كرديم و دست بيعت داديم و عهد مى كنيم كه اين امر به فرزندان و خانواده هاى خود ابلاغ كنيم و تغييرش ندهيم . تو گواه ما هستى ؛ و بس است كه خدا گواه و شاهد ما باشد. اين سخنان را بگوييد و به على به عنوان (اميرالمؤ منين ) سلام بدهيد و او را اميرمؤ منان بخوانيد و بگوييد: خداوندى را سپاس كه ما را به اين پيشوا و هادى رهبرى كرد. اگر او ما را رهنمون نشده بود، راه را نمى دانستيم و حق را تشخيص نمى داديم ؛ و همانا خداوند گفتار و پيمان شكنى و خيانت هر كس را مى داند. پس هر كس اين پيمان را بشكند، به ضرر خويش رفتار كرده است ؛ و هر آن كه عهدى را كه با خدا بسته است استوار بدارد؛ ايزد متعال پاداش بزرگ به او دهد. اين گفتار را كه باعث خشنودى خدا از شماست ، بر زبان بياوريد!
به روايت طبرى ، زيد بن ارقم كه از اصحاب مشهور پيغمبر(ص ) است مى گويد:
مردم در اين هنگام ريختند
و بر سر پيغمبر و على ازدحام كردند و مى گفتند: آرى شنيديم و به جان و دل ، امر خدا و رسول را اطاعت مى كنيم و نخستين كسانى كه با پيغمبر و على دست بيعت دادند و پيمان بستند، ابوبكر، عمر و طلحه و زبير بودند، سپس بقيه مهاجران و انصار، بعد ديگر مردم تا اينكه برگزارى اين مراسم ، سه روز طول كشيد.(۳۴)
عيد غدير، اسلامى است
از توضيحات بالا كه از اصيلترين مدارك تاريخى و حديثى اهل تسنن نقل شده است ، نتيجه مى گيريم كه : عيد غدير اسلامى است ، يعنى به دست بانى اعظم اسلام تاءسيس شده است ، و روزى بس بزرگ است . پس وظيفه مسلمانان جهان است كه در بزرگداشت چنين روزى بكوشند و از اين شعار مقدس حمايت كنند و در نگهداشت آن همت گمارند؛ و در اين روز، منظور پيغمبر ارجمند را به جوانان و نوجوانان اسلام يادآور شوند و در انجام اين وظيفه بزرگ دينى و تظاهر اسلامى و اجراى منويات رسول خدا(ص ) شيعيان را تنها نگذارند؛ چنانكه مسلمانان قرنهاى اول چنين بوده اند و اين گونه رفتار مى كرده اند.
و هم در اين روز بايد به ساير تعليمات اسلام توجه كرد و در انجام كارهاى نيك و پيروى از روش على (ع ) كوشيد و خداوند را بر اين نعمت كه دين را كامل ساخته سپاس گزارد.
و در حديث است كه پيغمبر گرامى فرمود:
بهترين عيدهاى امت من روز غدير است ؛ و آن روزى است كه خداوند امر مرا كرد كه على را راهنماى مسلمين قرار دهم ؛ تا بعد از من
به وسيله او هدايت جويند؛ و آن روزى است كه خداوند دين را كامل كرد...(۳۵)
صحنه تاريخى غدير
از: دكتر قاسم رسا
مى رسد از خم ندايى دلپذير
كز ره آمد كاروانى با بشير
از دراى كاروان ، خم در خروش
و زخروش خم جهانى در صغير
دست افشان از نشاط افلاكيان
پاى كوبان از طرب برنا و پير
از سفارتخانه كبراى حق
با همايون نامه نازل شد سفير
از حريم كبريا آمد سروش
تا گشايد پرده از رازى خطير
كرد روشن صحنه اسلام را
صحنه تاريخى عيد غدير
از وداع كعبه چون شد رهسپار
خواجه (لولاك ) با جمعى كثير
در (غدير خم ) به ختم انبيا
گشت فرمان صادر از حى قدير
كاى محمد! كن رسالت را تمام
كن فضا را روشن از مهر منبر
بر على امر ولايت را سپار
كاو بود شايسته تاج و سرير
از جهاز اشتران آماده ساخت
منبرى پيغمبر روشن ضمير
خواند بر منبر پس از حمد خداى
خطبه اى غرا و نغز و دلپذير
كاين على باشد ولى كردگار
بعد من بر خلق ، مولا و امير
نور او سرگشتگان را رهنما
لطف او افتادگان را دستگير
در شجاعت شهسوارى بى قرين
در عدالت شهريارى بى نظير
رهبر آزادگان كز روى لطف
بند غم بگشايد از پاى اسير
بار ذلت گيرد از دوش گدا
گرد محبت شويد از روى فقير
جملگى دادند با دست خداى
دست بيعت از صغير و از كبير
اى (رسا) خوش سفت اين رخشنده در
خامه شيواى استاد شهير
از (امينى ) گوش كن اين داستان
در كتاب مستطاب (الغدير)
مؤ لفان اسلامى و حديث غدير
اشاره
بر طلوع و غروب ستارگان ، ادوارى گذشت . رهگذر طبيعت ، هزاران پيامبر و مصلح و آموزنده فضيلت را از خود عبور داد. زحمات طاقت فرسا و مجاهدات بهت آور انبيا در خلال روزگاران كهن ، بشر را به دست تربت سپرد و افق تاريك گيتى را براى تابش فروغ جهانتاب (قرآن ) آماده ساخت . دين اسلام بر شالوده
مقدس انبياء: كلده ، بيت المقدس ، ناصره ، مدين ، و مصر؛ و وطن حكيمان : ملطيه ، آتن و اسكندريه ، چنين داستانى را از خود به يادگار گذاشته است ؟
روز غدير براى سعادت ابدى انسان و آزادى واقعى بشر و حكومت دادگرى و فضايل بود. اگر مسير اين هدايت بزرگ انحراف نمى يافت و در جلو اين پرتو عدالت و تربيت ابرهاى تيره قرار نمى گرفت و تندرهاى خشن از انعكاس اين نداى صفابار جلوگيرى نمى كرد و مانند على بن ابيطالبى زمام رهبرى و سرپرستى اجتماع اسلامى را در دست مى گرفت ، اصلاح يكسره جهان عملى مى گشت ، اگر آنان كه سنگ دلسوزى اسلام به سينه مى زدند، مى كوشيدند تا حكومت عادله على (ع ) استقرار يابد و حق خاندان رسول (ص ) محفوظ ماند، طولى نمى كشيد كه بانگ عدالت در خاور و باختر طنين انداز مى شد و دين به معناى واقعيش در اعماق اجتماعات و دورترين نقاط سكونت انسان بسط مى يافت و (قرآن كريم ) با مبينى چون (نهج البلاغه ) به جاى ساير برنامه ها به كار بسته مى شود؛ آنگاه فرشته عدالت بال مى گشود و جهانى سعادتمند تشكيل مى يافت و از اين همه ظلمها و بدبختيها، جهالتها و رذالتها و تباهيها، و اين سپرى شدن عمر انسانها بدون تربيت صحيح ، اثرى نبود.
اين است غدير و موقعيت غدير....
پس اگر مى بينيد دانشمندان اهل تسنن ، حديث غدير را نگاشته اند، يا درباره فضايل على (ع ) تاءليفها به يادگار گذاشته اند، به شگفتى ميفتد. چه ، اين مردان حديث دان كه اطلاعات سرشارى از
گفته هاى پيغمبر عزيز داشتند، خوب مى دانستند كه اين همه سفارش و پى گيرى ، براى روشن كردن يك حقيقت اصولى بوده است كه سعادت و آسايش دو جهان و ترقى و پيشرفت مسلمانان ، وابسته به آن است . درست است كه عواطف مذهبى و شرايط محيط، بيش از اين آزادشان نگذاشت ، ولى باز حق را نوشتند و به دست آيندگان سپردند و امانتى را كه لازمه شخصيت حديث دان است رعايت كردند.
آرى علماى اهل تسنن به اين اندازه اكتفا نكردند كه حديث غدير را با اسناد و مداركش در كتابهاى خود نقل كنند - با اينكه نسبت به آن ، چنانكه ديديم ، توجهى بسزا كردند - بلكه از ديرباز درصدد برآمدند كه جداگانه درباره آن دست به تاءليف زنند؛ تا متن خطبه غدير را كه آخرين خطابه مفصل و اجتماعى پيغمبر اسلام و دستور جامع نهايى بود، از فراموش شدن و تحريف مصون بدارند و ابهام گذشت زمان را از سطور تابناكش بزدايند.
اينك نام چند تن از مورخان و حديث دانان مشهور، و كتابى را كه هر يك ، مستقلا راجع به حديث غدير نوشته اند ذكر مى كنيم :
۱ - حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى ، مؤ لف تاريخ و تفسير مشهور (م : ۳۱۰) (۳۷)، تاءليفش در اين موضوع ، (الولاية فى طرق حديث الغدير) نام دارد.
شمس الدين ذهبى شافعى ، دانشمند و مورخ معروف مى گويد: (محمد بن جرير در فضائل على كتابى نوشت و بر صحت حديث غدير دليل آورد... من يك جلدش را ديدم و از فراوانى مدركها و سندهايش به حيرت افتادم
). ياقوت حموى مى گويد: (طبرى را كتابى است در فضائل على بن ابيطالب كه ابتدا راجع به صحت اخبارى كه درباره غدير خم رسيده ، سخن گفته است .) و عمادالدين دمشقى مى گويد: (كتابى ديدم از طبرى در دو جلد قطور كه در آن ، احاديث غدير را فراهم آورده بود.) (۳۸)
۲ - حافظ ابن عقده همدانى (م : ۳۳۳)، كتاب (الولاية فى طرق حديث الغدير)
۳ - حافظ ابوبكر جعابى (م : ۳۵۵)، كتاب (من روى حديث غديرخم ) .
۴ - حافظ دارقطنى بغدادى (م : ۳۸۵)، (رساله در اسناد حديث غدير).
۵ - حافظ ابوسعيد سجستانى(م : ۴۷۷)،كتاب (الدراية فى حديث الولايه ) (در ۱۷ بخش ).
۶ - حافظ ابوالقاسم حسكانى (م : پس از ۴۹۰)، كتاب (دعاة الهداة الى اداء حق الموالاة ).
۷ - حافظ شمس الدين ذهبى (م : ۷۴۸)، كتاب (طريق حديث الولاية ).
۸ - حافظ شمس الدين ابن الجرزى (م : ۸۸۳)، كتاب (اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب ).
مجموع دانشورانى كه در اين باره كتاب نوشته اند بيش از بيست و پنج نفرند كه در جلد اول (الغدير) صفحات ۱۵۲ تا ۱۵۸ به تفصيل ياد شده اند. و از امام الحرمين جوينى (م : ۴۷۸ ق ) (۳۹)، حكايت شده كه با تعجب مى گفت :
در بغداد كتابى پيش صحاف ديدم كه در آن ؛ روايات غدير خم بود و پشت جلدش نوشته شده بود: اين جلد بيست و هشتم است از سندهاى قول پيامبر: ( من كنت مولاه ، فهذا على مولاه ) و پس از اين ، جلد بيست و نهم مى آيد.(۴۰)
اين نمودارى
راه به پا داشتن پرچم تشيع راستين و نشر روحيه آزادگى و فضيلت خواهى سپرى سازند.
مشعلداران فضيلت در تمدن مذهبى
جالبترين مظاهر هر تمدن ، فداكاريهاى مقدس پيشروان آن است كه با اراده هايى آهنين و جانهايى بر كف نهاده ، پرده هاى غليظ حوادث را كنار زده به سوى مقصد تابناك خود پيش رفته اند؛ و طنين شورانگيز پيروزى خود را در فضاى عالم درافكنده اند. در تمدن عظيم اسلامى نيز، كه والاترين تمدن شرق است ، از اين گونه صحنه هاى جالب و اميدبخش ، بسيار به وجود آمده است ، به طورى كه مى توان گفت : از آغاز آن تاكنون هرچه پيش آمده ، مجاهده و فداكارى بوده است . و خوشبختانه تاريخ تشيع از اين افتخار بزرگ سهمى به سزا بوده است ، به حدى كه در هيچ يك از مذاهب سراغى از آن نيست .
زيرا نوع فعاليتها: نهضتهاى اصلاح طلبانه ، خدمات فرهنگى ، اشاعه اصول اخلاقى ، نشر معارف اسلامى ، تاءسيس علوم و تاءليف كتب نفيس ، آزمايشهاى طبى و فنى ، ساختن دانشگاه و رصدخانه و كتابخانه و... به وسيله رجال برجسته شيعه ، كه بيشتر ايرانى بوده اند، انجام گرفته است . بعلاوه داستان پايدارى و تحمل شكنجه هاى طاقت فرسا (در راه اصلاحات دينى و نجات اجتماع ) و پيشكش كردن شهداى بزرگ به تاريخ فضيلت انسانى ، از عناصر اصلى تاريخ ما و ميراث انفكاك ناپذير شيعه است .
البته در محيطى كه جز ايجاد مانع و از بين بردن امكانات و تفتيش عقايد شيعه و نابود ساختن آثار آنان ، موضوعى مطرح نبوده است ، توجه به
اى است كه در مكتب ائمه طاهرين (ع ) نسبت به انسان و حقوق انسان وجود داشته است .
بر دانشمندان پوشيده نيست كه نويسندگان اين رساله به دليل پايبندى به اختصار، نمى توانند اين مباحث را به شرح ياد كنند. زيرا اين خود به نوشتن دائرة المعارفى نيازمند است كه در آن ، آراء مذاهب مختلف درباره يكايك مسائل علوم و اعتقادات بررسى شود و مفاخر علمى و تاريخى شيعه ارزيابى گردد؛ تا برترى آنان در علوم و فضايل نمودار شود. ولى تنها مطالعه و بررسى يك سلسله تاءليفات ، كه به دست دانشمندان شيعى پيرامون امامت (۴۶) و تحليل مبانى مذهبى و فلسفه حوادث تاريخ اسلام نگارش يافته است و امروز در رديف بهترين كارهاى علمى اسلامى قرار دارد، كافى است كه اين بحث را روشن و ثابت كند.
آرى ، دانشمندان شيعه به وظيفه الاهى خود قيام كردند و اين مشعل افروخته را فرا راه ملل و اقوام قرار دادند و با خامه هاى مقدسى - كه ارزشش از خون شهيدان راه حق افزون بود - به حيات علم و دين و تمدن مذهب جعفرى خدمتهايى گرانبها نمودند. خواب نوشين شب و راحت روز را بر خود حرام كردند، تا حقايق را با شيره جان خود آميخته در معرض افكار ملتها در آوردند و ده ها اثر ارزنده در موضوع اساسى امامت همانند كتابهاى :
الارشاد - تاءليف : شيخ بزرگوار محمد بن نعمان مفيد،
الشافى - تاءليف : شريف موسوى علم الهدى سيد مرتضى ،
تجريد الاعتقاد (مبحث پنجم ) - تاءليف : فيلسوف بزرگ خواجه نصيرالدين طوسى ،
منهاج الكرامة - تاءليف : جمال الدين
علامه حلى ،
احقاق الحق - تاءليف : دانشمند شهيد قاضى نورالله حسين شوشترى ،
النقض (۴۷) - تاءليف : نصيرالدين عبدالجليل قزوينى رازى ،
كفاية الموحدين (فارسى ) ج ۲ - تاءليف : دانشمند بزرگ سيد اسماعيل طبرسى نورى ،
تاءسيس الشيعة لفنون الاسلام (۴۸) - تاءليف : علامه سيد حسين صدر كاظمى ،
المراجعات (۴۹) - تاءليف : علامه مصلح سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى ،
اصل الشيعة و اصولها (۵۰) - تاءليف : علامه كبير مرحوم كاشف الغطاء،
عبقات الانوار، اعيان الشيعه ، الذريعه و الغدير به جهان علم و تمدن و دنياى مطالعه و تحقيق ، تقديم كردند.
اكنون چهار كتاب اخير را بيشتر معرفى مى كنيم :
عبقات الانوار
تاءليف علامه كبير، مجاهد نستوه ، مير حامد حسين موسوى نيشابورى هندى (۱۲۴۶ - ۱۳۰۶ ق ). اين كتاب ، شاهكار علمى شيعه در قرن سيزدهم است (۵۱) كه در اثبات امامت ائمه طاهرين و فضايل آنان با استفاده از مدارك و كتب اهل تسنن در چندين جلد مفصل ، تاءليف شده است . مطالعه اين كتاب ، انسان را در برابر دريايى از كاوش و تحقيق قرار مى دهد كه ساحل و كرانه هايش نيست ؛ و خواننده را در مقابل روح مواج مؤ لف ارجمندش ، قهرمان تحقيق و دانش پژوهى ، مير حامد حسين نيشابورى هندى به تعظيم و تجليل وامى دارد. خواننده به زودى در مى يابد كه شرح شخصيت علمى و دينى اين دانشمند بزرگ و عظمت كتابش ، داستانى است كه خامه را توان نگارش آن نيست .
علامه امينى در مواردى از (الغدير) كه از اين كتاب مطلبى نقل كرده ، مؤ لف عاليقدرش را
به سزا ستوده است . از جمله در جلد اول ، ضمن سخن درباره (عبقات الانوار) مى نويسد:
خدا به وسيله ميرحامد حسين ، حجت را تمام كرد و راه حق را روشن ساخت . اما كتابش (عبقات ) پس همانا بوى خوشش از كران تا كران جهان وزيد و داستانش خاور و باختر گيتى را گرفت . هر كس بر اين كتاب آگهى يافت ، آن را معجزه اى آشكار شناخت ...
اعيان الشيعة
تاءليف علامه بزرگ ، سيد محسن امين عاملى (۱۲۸۴ - ۱۳۷۱ ق ). مفصلترين كتابى كه تاكنون در شرح حال شخصيتهاى برجسته شيعه : رهبران ، مصلحان ، فيلسوفان ، متكلمان ، مفسران ، طبيعى دانان ، ستاره شناسان ، طبيبان ، فقيهان ، محدثان ، نويسندگان شاعران و...نگارش يافته (اعيان الشيعه ) است كه بيش از ۵۰ جلد است و بيشتر مجلداتش داراى پانصد تا هشتصد صفحه است .(۵۲)
اين كتاب بجز جنبه تاريخى ، بر فوايد علمى بسيارى مشتمل است ؛ و بيش از ۵۰ جلد آن به چاپ رسيده است ؛ و جلد چهلم به شرح حال و آثار و موقعيت علمى و اصلاحى مؤ لف عاليقدر اختصاص دارد. پاره اى از مجلات (اعيان الشيعه ) چند بار منتشر شده است . از جمله جلد اول است كه در چاپهاى بعدى ، به ضميمه مطالبى (راجع به مسائل اعتقادى شيعه ، اصل پيدايش آنان ، بزرگان و پيشينيانشان از صدر اسلام ، و رد گفتار نادرست بعضى از نويسندگان سبكسر) در دو جلد به طبع رسيده است . علامه امين عاملى از مفاخر بزرگ ماست و در رديف
بزرگترين مردان مصلح اين عصر به شمار مى رود. وى بجز تاريخ كبير (اعيان الشيعه ) در بيشتر علوم اسلامى نيز تاءليفاتى به يادگار گذاشته است . علاوه بر اين به كارهاى اجتماعى و تشكيل سازمانهاى خيريه و مؤ سسات علمى اقدام كرده است .
الذريعة الى تصانيف الشيعة
علامه جليل ، شيخ آقا بزرگ تهرانى (۵۳) دانشمندى سالخورده و جهانى در گوشه اى بنشسته ، كه هم اكنون هشتاد و هشتمين مرحله عمر پر نتيجه خود را مى گذارند و با جثه نحيف و ضعف پيرى و دست مرتعش ، از نگارندگى و تحقيق باز نمى نشيند، مؤ لف (الذريعه ) است .
الذريعه داراى ۲۶ جلد است و تاكنون ۱۹ جلدش چاپ شده است . جلد نهم آن نيز شامل چهار مجلد است كه تقريبا ۱۰۰۰۰ ديوان از دواوين شاعران شيعى را برشمرده است . ۱۸ جلد ديگر شامل معرفى ۳۳۱۲۱ كتاب است در موضوعات مختلف علمى ، فلسفى ، تفسيرى ، فقهى ، رياضى ، ادبى و جز آن . بقيه مجلدات كه ساير تاءليفات شيعه را به ترتيب حروف نام مى برد، آماده چاپ است .
موضوع اين كتاب مفصل فنى ، ضبط نام و شناساندن كتب و فهرست آثار دانشوران شيعه است ، و مرجع بسيار مهمى است براى محققان و دانشمندانى كه بخواهند درباره كتب و تاءليفات اسلامى تحقيق كنند.
مؤ لف (الذريعه ) جز اين كتاب نيز آثار علمى بسيار دارد كه از جمله كتاب (طبقات اعلام الشيعه ) است در شرح حال و آثار دانشمندان شيعى قرن چهارم تا چهاردهم ، در حدود بيست جلد.
شيخ اجل ، استوانه فضيلت و تقوى ، حاج آقا
بزرگ تهرانى از مفاخر علمى ما و به گفته علامه امينى ، يادگار دانشمندان شايسته پيشين است .
البته در اين قبيل رساله ها كه براى دانش آموزان و دانشجويان ، بر مبناى اختصار، نگارش مى يابد، اشاره اجمالى به اين موضوعات كافى است و جاى تحليل و تحقيق درباره ارزش علمى اين گونه كتب عميق و بزرگ نيست . ولى ما در اينجا به پاس حرمت علم و خدمتگزاران علم ، و به پيروى از اصول حق گزارى و اخلاق ، و براى دميدن روح فضيلت و فعاليت در كالبد اجتماع ، موظفيم به كتاب عظيم (الغدير) و اهميت اسلامى آن ، اشاره بيشترى كنيم . چه ، ما گوهر مطالب خود را از آن درياى پهناور به دست آورده ايم و شعاع روح مؤ لف بود كه از خلال سطور كتابش در اين خدمت فرهنگى فروغمان بخشيد و سرمنشاء تحقيقاتمان گشت .
الغدير
غدير يعنى رود، بركه و آبگير كه در دشتها و دامنه كوهها ديده مى شود.
در فصل بهار كه ابرها غرش كنان مى بارند و در و دشت را سيراب مى كنند، دانه هاى باران از روى صخره ها و توده هاى شن به هم مى پيوندند و جويبارهاى كوچكى به وجود مى آيند. اين جويبارها سر به دامن طبيعت نهاده از دامنه كوه سرازير مى شوند و فراز و نشيب به آبگيرها هدايتشان مى كند.
با وزش نسيم بهارى كه پيام زندگى نوين را به گوش طبيعت مى رساند، از كنار آبگير سبزه ها مى رويند و لاله ها سر بر مى كشند.... در هواى گرم تابستان ، پرندگان از نقاط دور صحرا
به جستجوى آب پرواز مى كنند، پر و بال مى گشايند، در اطراف آبگيرها مى نشينند و از اندوخته طبيعت سيراب مى شوند.
گاه شبانى ، يا بيابانگرد تشنه اى از آن ها آب مى نوشد، يا سياح شوريده اى كه شام تار بيابان و وحشت صحرا، در طوفان عواطف و افكار گرفتارش كرده است ، از تابش عكس مهتاب بر سطح بركه فروغ اميد در دلش مى تابد و از روى علفها و سبزه ها خود را بدان مى رساند تا بياسايد و با صفاى آب ، خاطر خسته اى را تسكين دهد.
اين غدير طبيعت است ، اما غدير علم ...
اقيانوسى است از دانش بيكران ؛ آميخته با خلوص و صفايى بى پايان ...
ژاله هاى ابر توفيق بر صفحات دلى شايسته و قابل ؛ رشته هاى تابناك فكر و انديشه از افقى نورانى و الهام بخش ؛ حقايق و علومى هدايت كننده در قالب الفاظ و عباراتى شيوا؛ امواج تتبع و تحقيق پيوسته به روحى كانون اشراق ، دلى چشمه سار عواطف هماهنگ با عشقى آرام سوز به هدفى مقدس ، هم صدا با نغمه ورق زدن كتابها، سكوت عميق كتابخانه ها، گرماى آتشبار روز، مهتاب رنگ پريده شب ، بيدارى و دمسازى با ستارگان افق ، رنجها و كاوشها و جوش و خروشها و سرانجام ، سينه اى سوزان و سركشى ريزان در كنار خوابگاه مظهر آسمانى انسان ، جويبار به هم پيوسته اى است كه غدير علم را به وجود آورده است .
آن استاد دانشمند (۵۴) كه گفت : (الغديرش ناميده اند براى تبرك ، و گرنه اقيانوس است ) درست گفت .
آن
شرح حال و بيان شخصيت علمى و ادبى آنان پرداخته ، نكاتى سودمند ذكر مى كند و مداركى به دست مى دهد كه از لحاظ تاريخ ادبيات ، بسيار مهم و باارزش است .
(الغدير) به روش فرهنگ نويسان ، كه در تعيين معنى واژه يا تاءييد آن به گفته سرايندگان بزرگ زبان استشهاد مى كنند، به اشعار آنان براى تعيين و تاءييد معنى (مولى ) استناد مى جويد. چه ، آنان از كلمه (مولى ) در خطبه غدير همان معنى ولى ، سرپرست روحانى ، متصرف در امور، و پيشوا را فهميده و در شعر خود به كار برده اند.
البته شاعران و سخنوران هر زبان ، حافظ سرمايه ادبى و ترجمان آن زبانند و هيچ گاه از قواعد دستورى و جاى به كار بردن لغت و فهم معنى خواسته شده از آن ، تجاوز نمى كنند. به خصوص در مورد شعراى غدير، كه ستارگان تابنده آسمان ادبيات عرب و شمارى ، داراى وزنه هاى عالى ادبيند، و در كتابهاى نحو، صرف ، لغت ، معانى و بيان به شعرشان استشهاد شده است .
نويسنده ما تا پايان جلد يازدهم ، شاعران غدير را تا اوائل نيمه دوم قرن دوازدهم ذكر كرده است ؛ و با تشكيل اين گروه ادبى ، استدلالى لطيف و استشهادى زنده بر تحقيقات مفصلى كه در معنى (مولى )(۵۷) كرده افزوده است .
يكى از دانشمندان معاصر(۵۸) ضمن بيان نمونه هاى آثار نفيس شيعه در حديث و علوم اسلامى مى نويسد:
... نمونه ديگر، كتاب پر مايه (الغدير) از علامه خبير ما شيخ عبدالحسين احمد امينى ، كاتب مقتدر توانا، بحاثه محدث امين دانا،
دريايى است از حديث كه در غدير خود دارد. از اهل درايه و حديث و شعر و اطلاع بپرسيد! آيت تصميم ، خبرگى ، درايت و ضبط و حوصله و تتبع را در آنجا مى بيند. در تهيه مطالب آن به چهار هزار جلد كتاب و (اصول ) مراجعه شده و از اول تا آخر مطالعه شده است . در جاى خود يك دوره (دايرة المعارف ) است كه در محيط شرق تاريك با فقد وسيله و قيام فردى تاءليف شده است . با آنكه تنها استنساخ و استخراج و مبيضه و مسوده و تصحيح و مقابله و تصدى مطبعه آن ، هر كدام آنها جداگانه فوجى يار و معين و مددكار مى خواهد.(۵۹)
بارى اين دائره المعارف كبير، حاصل تحقيقها و كوششهاى چندين ساله دانشمند و نويسنده بزرگ شيعه ، آيت الله آقاى شيخ عبدالحسين امينى است . معظم له ، پس از سالها كاوش و پژوهش ، موفق شد كه در سال ۱۳۶۴ ق /۱۳۲۴ ش چاپ اول كتابش را در نجف شروع كرده تا نه جلد آن را به طبع رساند و در سراسر ممالك اسلامى و غير آن منتشر سازد. سپس در اثر ناياب شدن كتاب و درخواست استادان و دانشمندان كشورهاى مختلف ، چاپ دومش را در سال ۱۳۷۰ ق /۱۳۳۰ ش در تهران آغاز كرد و تا يازده جلد را انتشار داد. بقيه كتاب ، كه به بيست جلد مى رسد، تنظيم يافته و هم اكنون در دست تجديدنظر مؤ لف است . (۶۰)
جلد اول الغدير، به وسيله دكتر صفا خلوصى ، استاد دانشگاه لندن ، به زبان انگليسى ترجمه
بحثهاى سودمند كتاب و نتايج پر ارج آن از لحاظ اشاعه اخلاق فاضله و اصلاح جوامع اسلامى كاملا بازگو گشته است ؛ و نسبت به هدف آن كه روشن كردن حقايق و تعظيم مقدسات و نشان دادن مقصود اساسى اسلام از مقررات اجتماعى است ، اظهار هماهنگى شده است . از خلال نوشته هاى آنان ، انقلاب عجيبى كه خواندن (الغدير) در سازمان فكريشان به وجود آورده به خوبى مشهود است .
اينك براى پى بردن به ارزش يك كار شايسته و خالص ، براى اينكه بدانيد جهان انسانيت با اين همه تاريكيها و انحرافها باز به جلوه حقيقت چشم دوخته و تشنه زلال فضيلت است ، براى اينكه ببينيد هنوز از عمل صحيح و ارزنده ، با تقدير و تجليل ؛ استقبال مى شود؛ و به ويژه براى روح پاك شما جوانان كه از هم اكنون بينديشيد و ترقيات و افتخارات خود را در سايه طرفدارى حق و حقيقت بجوييد و به دنياى امروز، چهره رباينده و معنويت خيره كننده تعليمات اسلام را نشان دهيد و على (ع ) آن نمونه تربيت اسلامى را به جهانيان بشناسانيد، خلاصه چند تقريظ از تقريظهاى (الغدير) را در اينجا نقل مى كنيم :
دكتر محمد غلاب (۶۱)
... جلد اول و دوم كتاب نفيس شما (الغدير) را از پست گرفتم . (الغدير)ى كه در صفا و سود بخشيدن همانند غدير (۶۲) است كه پژوهنده ؛ مقصود و آرزويش را در آن به دست مى آورد؛ آن سان كه مسافر تشنه كام هنگام رسيدن به غدير (۶۳) آنچه كه تشنگيش را برطرف سازد مى يابد. همان كتابى كه شما در آن ، درباره
بخشى مهم از ميراث علمى اسلامى رنج برده و اهتمام ورزيده ايد در حالى كه تنها درصدد به دست آوردن حقايق و جستجوى مآخذ و آثار صحيح برآمده و موضوعات شبهه ناك را با تصريح و انتقاد تعقيب كرده ايد.
ما يقين داريم كه جوانان مسلمان اين عصر، از اين ثمره هاى خوشگوار استفاده خواهند كرد؛ به خصوص كه بيشتر نوشته هاى امروز تباه و سبك وزن و بى ارزش است ، و فعاليتهاى علمى و ادبى اكنون به صورت تجارت صرف درآمده است .
كتاب شما در وقتى مناسب به من رسيد، زيرا من دست به كار تحقيق و نگارش پيرامون بسيارى از مباحث اسلامى هستم و برايم اهميت بسيار دارد كه عقايد حقيقى و آراء صحيح شيعه اماميه در نظرم روشن باشد، تا ما ديگر در برابر اين (فرقه جليل ) گستاخى نكنيم ، چنانكه بعضى از نويسندگان نورس تندكار كرده اند...(۶۴)
دكتر صفا خلوصى (۶۵)
... من نمى توانم اعجاب شديد را كه از شما دارم پنهان كنم ، و هماره اين موضوع را با بسيارى از برادران در بغداد و خاورشناسان در لندن در ميان گذارم . زيرا مردى كه پانزده سال (۶۶) از زندگيش را در راه تاءليف كتابى سپرى سازد، شايسته بزرگداشت و سزاوار تعجب است .
من پايان نامه دكترى (تز) خودم را به دانشگاه لندن رد نكردم تا تمام كتاب شما از چاپ بيرون آيد، و از آن اطلاع يابم . چون دوست دارم در متن پايان نامه خود، به كتاب و رنج پرارزشى كه در راه تهيه آن كشيده ايد اشاره كنم . آرى من به همين زودى تمام شرق شناسان را به
اين بخش مهم ادبيات عرب ، توجه خواهم داد. اميدوارم دوستى و ارتباط فكرى ما هماره برقرار بماند...(۶۷)
دكتر عبدالرحمن كيالى حلبى (۶۸)
... تاريخ عرب همان تاريخ اسلام است ، و عرب در تحليل و نگارش تاريخ خود - نگارشى علمى كه از غرض و هوى پاك باشد - كوتاهى كرده است . بيشتر كسانى كه در عصر امويان و عباسيان تاريخ اسلام را نوشته اند، از اشتباهات و تعصبات مذهبى و پشت كردن به حق به دور نبوده اند. ازين رو محققان اين عصر نتوانسته اند وقايع تاريخى را چنانكه بايد، استخراج كنند؛ و حوادث را با استفاده از اصول مسلم و فلسفه تاريخ به هم ارتباط دهند؛ و اسباب و علل قضايا را روشن كرده نتايجى را كه اين انحراف تاريخى به بار آورد آشكار سازند. حال آنكه اين كار از مهمترين مقاصد تاريخ است .
بدون شك براى دنياى اسلام كه همواره نيازمندى شديدى به تدريس تاريخ خود دارد، بس مهم است كه اين امور را بداند:
۱ - تطور حكومت ، قبل از اسلام و بعد از آن .
۲ - عواملى كه در روى كار آمدن خلفا دخالت داشته است .
۳ - كارهايى كه در دوران خلافت آنان به وقوع پيوسته است .
۴ - چرا دولتهاى اسلامى متعدد و متفرق گشت ؛ و چه جنگها و كارهايى در عصر آنها رخ داد؟
۵ - چگونه تشكيلات دولتهاى اسلامى از بين رفت ، و دول غير مسلمان جاى آنها را گرفتند؟
۶ - دولتهاى اسلامى چه خدماتى به تمدن مسلمين و بنيان گذاران و مشعلداران آن تمدن كردند؟
۷ - چه عواملى موجب سرعت و وسعت فتوحات اسلام و انتشار آن
به دست ملل مختلف جهان گشت ؟
۸ - چرا پس از درگذشت پيغمبر بزرگ ، اختلاف آغاز شد؟
۹ - چرا بنى هاشم (خاندان پيامبر) از حق خود، كنار زده شدند؟
۱۰ - چه چيز باعث انحطاط و عقب افتادن مسلمين گشت ، و آنان را به وضعى كه هم اكنون دارند كشانيد؟
۱۱ - راهى كه به يگانگى مسلمانان منتهى مى شود و به وجود آورنده نهضت دينى و سياسى و اقتصادى و ادبى و علمى آنان باشد كدام است ؟
۱۲ - آيا براى باز يافتن آنچه از دست رفته كافى است به تواريخ قديم رجوع و بر آنها اعتماد كرد؟ يا لازم است با بى طرفى و پاك نظرى ، بحث و كاوش كرد؛ و با توجه كامل ، به حقيقت جويى و پيگيرى پرداخت ، تا استنباط و فهميدن علتها و سببهاى آنچه گفته شد ممكن شود؛ و به دست دادن برنامه اى كه لازم است مسلمانان اين عصر براى به دست آوردن موجبات علم و نهضت و چنگ زدن به نمونه هاى عالى نبوغ و فضيلت ، آماده به كار بستن آن شوند ميسور گردد؟ همان نمونه ها كه در نظر ما مجسم مى كند تعليمات و سيرت رسول را و روش كسانى را كه به سيرتش رفتار نمودند، و طبق رهنماييش كار كردند، و از پرتوش روشن شدند. آنان كه خود چراغ راه دين و سند حق و قبله حيات با سعادت و نمونه پارسايى و پرهيزگارى گشتند.
من اطمينان دارم كه تحقيق درباره مسائلى كه ذكر شد، با اين روش محكم ، بهترين چيزى است كه بر مردان علم و دين و اصلاح
واجب است ؛ و معتقدم در كتاب (الغدير) شما، كه آن را در جهان اسلام منتشر ساخته ايد، بحثهايى وجود دارد كه فايده اين تحقيق را با همين روش علمى به دست مى دهد و در آن مطالبى است كه حقيقتى تاريخى را براى ما ثابت مى كند، در صورتى كه مورخان در نقل آن حقيقت ، اغراض را كنار نگذاشتند و نتايجى را كه بر آن مترتب مى شود ناديده گرفتند.
در نتيجه آنچه روى داد، عالم اسلام از فهم حقيقت دور ماند؛ حقيقت آن پيشامد تاريخى ، كه اگر اصحاب پيغمبر به آن عمل كرده بودند و وصيت رسول امين اجرا شده بود اين قضايا واقع نمى گشت ؛ و اين بلاى جدايى انداز و اختلاف شقاوت بار به مسلمين نمى رسيد؛ و وحدت اسلامى چون حلقه هاى زنجير به هم پيوسته مى ماند و از دستبرد هوسها و خواهشها محفوظ بود و مقام خلافت ، همان طور كه رسول الله برنامه اش را معين كرده بود، شروع به كار مى كرد؛ در حالى كه موكب همايون پيروزى گرداگردش به حركت در مى آمد و پرچمهاى هدايت و رستگارى با نيرومندى و هماهنگى بر جوانبش سايه مى افكند.
اگر اين كار عملى شده بود، متصرف خلافت نمى گشت مگر كسى كه صاحب استعداد، كفايت ، علم ، اراده ، شجاعت ، نيرو، دورانديشى و پايدارى بود. كسى كه سياست دين را درست درك مى كرد و به نيروى حكمت ميان دين و دنياى مردم ارتباط مى داد، همان كس كه داراى خوى نبوت و روش مصلحانه بود، رهنماييش مانند قرآن و زندگانيش زاهدانه و كردارش
بر پايه رعايت حقوق و محبت به نوع بود، و شمشيرش را چون حكيمى آگاه كه جاى درد را بداند بكار مى برد، و در كار قضاوت هيچ گاه تحت تاءثير سرزنش و سخنى واقع نمى گشت . آرى دستش دست انتقام كشنده از ستمگر و مهرورز با ناتوان بود؛ و علم و دانشش همان بود كه قضايا را با ميزان خرد و حق و مصلحتهاى عمومى بسنجد و از هرچه مخالف امر خداست دورى گزيده در سراسر گفتار و كردارش رضاى او را در نظر گيرد.
هان ! كه حوادث تاريخ در قرون گذشته ، با امورى پسنديده و ناپسند در هم پيچيد. و اين خود بايد درس عبرت و انگيزه اى باشد، كه ما را در راه گسترش حقائق و ارتباط دادن وقايع و بيان علل و اسباب و كشف نتايج ، نشاط بخشد؛ با اعتماد به آنچه علم و عقل و تجربه به ما مى آموزد؛ و با روشى كه پراكندگى و اختلاف را از بين برد و بر جراحتهاى پيكر اسلام مرهم نهد؛ تا بحثهاى ما به آلايش انحراف و كوتاهى و سهل انگارى آلوده نگردد. پس ما بايد سيرت و زندگانى آن (وصى ) را پاكيزه بيان كنيم كه براى خدا و دين خدا زندگى كرد و در راه اعلاى كلمه توحيد و دفاع از حق شهيد شد و پسر عم خود (پيامبر) را از جان و دل با فرمانبردارى و پيروى و دوستى يارى كرد.
همانا كتاب (الغدير) شما، با اين سنت و ادب و عمل و تاريخ و مباحث فنى ، درسهاى اخلاقى و حقايق و تتبعات و اقوالى كه
در آن است ، مى سزد كه انسان بر آن اطلاع يافته همه اش را فراگيرد، و وظيفه هر مسلمانى است كه اين كتاب را به دست آورد؛ تا بداند چگونه مورخان در بيان حقيقت كوتاهى كردند و حقيقت كجاست ؛ تا بدين وسيله كوتاهى و سهل انگارى آنان را جبران كنيم و به اجر و پاداشى كه براى پابرجا كردن حقايق و پيروى فرمان خدا و يكى ساختن عقايد و مذاهب و ايجاد اتحاد هست برسيم . شايد در آن صورت بتوانيم نهضت كنيم ؛ و هم كسانى كه وضع كنونى مسلمين ؛ دردناكشان ساخته است ، نهضت كنند. شايد همه بيدار شوند و رستگارى و پايدارى و سرافرازى و نيرويشان بازگردد. و اين كار بر خداوند دشوار نيست ...(۶۹)
شيخ محمد سعيد دحدوح (۷۰)
... (الغدير) امورى را پى ريزى كرد؛ اوهامى را ريشه كن ساخت ؛ حقايقى را پابرجا كرد؛ چيزهايى را به ثبوت رسانيد كه ما نمى دانستيم و گفته هايى را باطل كرد كه ما چندين قرن را با اعتقاد به آنها سپرى كرديم . آرى حوادث گذشته اين گونه كهنه شده بود كه مى گفتيم : سر منشاء آنها را نمى دانيم . در اسرار آنها نيز فكر نمى كرديم . با اينكه لازم است حوادث و پيشامدها اخبارى به ما بياموزد كه بناى عالى فكر و بررسى را درباره قضاياى تاريخ بر آن بالا بريم .
امروزه بر هر محققى لازم است كه اين مباحث را بداند؛ نه براى اينكه آتش اختلاف را دامن زند يا كينه ها را برانگيزد، بلكه براى اينكه به مردم جهان بفهماند حق چيست و شيعيان (مرتضى )
كيانند و اين مهر و دوستى نسبت به خاندان پاك نبوت از كجا با جان آنان در آميخته است و سرچشمه اين عواطف كجاست و اين امورى كه به دروغ و ستم به آنان مى بندند كدام است ؟
... ما پيش از اين ، از استادان و مؤ لفان مى شنيديم - اگر نمى دانستند و مى گفتند، خدا از آنان درگذرد - كه حديث غدير، داستانى دروغ بوده ، كه شيعه آن را ساخته است و پادشاهان شيعه براى احتياجات سياسى خود آن را تاءييد كرده اند.
اين ، مقدار دانش ما، بلكه مقدار دانش آنان بود در آن وقت . اما هم اكنون و پس از اينكه پاره اى از فصلها و بخشهاى (الغدير) را خواندم ، خود را نه در كنار رودى جارى بلكه در برابر دريايى سرريز مى بينم كه در آن لؤ لؤ و مرجان و دُرّهاى تابناك است ، آرى در آن دريا، دليل رسا، برهان روشن و دانش فراوان است ؛ و خلاصه در آن دريا چيزهايى است كه مرا توان شمارش و احصاى آنها نيست . آنچه در (الغدير) مى بينم يكزبان مى گويند: فروغ مهتاب پوشيدنى نيست ، هرچند مردم پرده ها و ابرهايى در برابر آن قرار دهند. همچنين حقايق را نمى توانند كتمان كنند، تا روزى كه مرتضى - عليه السلام - مانند شما شيعيانى به جاى گذارده باشد كه لذتهاى زندگى و خوشگذرانى روزگار را فروخته اند و با تمام نيرو به كمك حق و نشان دادن راه درست و رهنمايى سرگشتگان و ارشاد گمراهان شتافته اند.
چه نيكو پشتيبانى و چه نيكو جانشينانى
! شما در زمره مردانى هستيد كه پيمانى را كه با خدا بستند به راستى به پايان بردند. بعضى درگذشتند و خداى از آنان خوشنود بود و برخى براى خدمت به اسلام مى كوشند؛ تا روزى كه به سوى پروردگار خود با چهره اى گشوده و خندان بازگردند. و در آنجا پيامبر و صديقان و شهيدان و مجاهدان را ملاقات كنند و با آنان به نام بهترين دوست و رفيق ، انس گيرند.
آرى من در برابر بزرگ درياى (الغدير) ايستادم و در ژرفاى آن فرو رفته شنا كردم . در آن هنگام ، برابر خود، مناظر تاريخ و پرده هاى زمان و خامه هاى نويسندگان و فصلهاى كتب را ديدم ؛ آواى اشعار را شنيده بوى خوش حديث را احساس كردم . اينها همگى رهنمونم گشتند كه واقعه غدير حق است و ساختگى نيست . و مردم ندانسته سخن مى گويند؛ يا براى فتنه انگيزى ، يا براى تقرب به ستمگران ، يا به واسطه ترس از گفتن حقيقت و واقع ، خداى مؤ لف الغدير را جزاى خير دهاد...(۷۱)
استاد يوسف اسعد داغر بيروتى (۷۲)
سرورا! من پيش از اطلاع از كتاب شما و مدارك فراوان و مآخذ سرشارى كه در آن وجود دارد، به غرور مى پنداشتم در بين خدمتگزاران اخير تاريخ اسلام و علوم عرب ، كمتر كسى در استشهاد به مآخذ و مدارك به پايه من مى رسد، ولى پس از اينكه نظرم به سفينه شما و درياى دانشى كه در آن است افتاد، ناگهان خجلت زده سر به زير انداختم ، و با پرمايگى و غناى وافرى كه در (الغدير) ديدم ، از پندار خود
شرمسار شدم ...
به خدا سوگند اگر براى شيعه ، در قرن چهاردهم هجرى ، نمى بود جز امينى بزرگ و (الغدير)ش ، و مرحوم سيد محسن امين و (اعيان الشيعه )اش ، و علامه كبير شيخ آقا بزرگ و (الذريعه )اش در نظر خردمندان ، همين مردان دين براى خدمت به علم و اجتماع و هدايت افكار كافى بودند. (۷۳)
استاد علاء الدين خروفه (۷۴)
... اى استاد اجل ! هنگامى كه از اشتغالات فراوان درسى (الازهر) مختصرى آسودگى يافتم ، در وقتى كه نمى دانم چگونه پيش آمد و چطور توانستم از آن استفاده كنم ، شش جلد از كتاب (الغدير) شما را خواندم . در اثر اين مطالعه حيرتى مرا فرا گرفت كه آثارش هماره در من هويدا خواهد بود و هرگز از بين نخواهد رفت .
چون گمان نمى كردم زمانه ما محقق علامه اى را بپروراند كه بتواند همت بلند و عزمى را كه در آن ، برندگى شمشير نهفته است تنها در راه دفاع از مذهب خويش قرار دهد؛ و تيرهاى جانگزا و تهمتهاى پيوسته اى را كه از روزگار قديم به مذهبش روآور شده است ، باز پس زند.
آرى من گمان نمى كردم در اين عصر كه ماديات بر آن غلبه كرده و به شتابزدگى در كار تاءليف و سطحى بودن بحث و تحقيق معروف است ، مردى ، كه گويا به تنهايى خود امتى است ، نهضت كند و اين كتاب جليل ، كه مانندش را جمعيتى هماهنگ از دانشمندان عميق در علم نتوانند به دست بدهند، به وجود آورد.
من تشنگى شديد و عشق بسيار و شوق توصيف ناپذيرى داشتم كه فقه شيعه و
خداوند بازگردد، به حق آل محمد گوياست .
اى صاحب فضيلت ! اين كار بزرگى كه شما بى مددگار بدان اقدام كرده ايد، كار دشوارى است كه براى جماعتى از دانشمندان هم تاب فرسات . پس چگونه توانسته ايد به تنهايى آماده انجام آن شويد؟
بى گمان اين روح مقدس ، روح امام عظيم است - بر او و فرزندان پاكش گراميترين درود باد - كه مشكلات را رام ساخته و روشن بينى شما را به روى گنجهاى دانش گشوده است ؛ كه از آنها برمى گيريد و مى پراكنيد. چنين اندوخته اى براى مورخان ، و ماخذى براى دانشوران ، و آبشخورى براى شاعران باقى خواهد ماند؛ تا هرگاه كشتزار ادب بپژمرد از آن سيرابش كنند.
اين دوره كتاب نفيس شما فقط مجموعه اى از احاديث نيست ، بلكه دائرة المعارفى است كه مايه استحكام و خرمى بوستان شعر و ادب است . و همانا خواننده را موجى از رشك فرو مى گيرد؛ و بدون اختيار دو كلمه اى را كه بر زبان ، سبك ولى در ميزان حقيقت ، سنگين است بر زبان مى راند و مى گويد: (الله اكبر)!!
بارى ادله عظمت اميرالمؤ منين ، بلكه امير عرب ، بيش از آن است كه به شماره در آيد، و كسى كه بخواهد آنها را برشمارد، مانند كسى است كه بخواهد ذرات اشعه آفتاب را در دست گيرد. من در اين نامه به ذكر يكى از آنها اكتفا مى كنم ، و آن اين است كه در راه دوستى خاندان محمد، دو مرد به هم رسند: نخست شيعه مذهبى جليل كه پانزده سال است
قلمش را در راه خدمت به حق وقف كرده است و او تو هستى ، دوم اين مسيحى ناتوان كه تازه به اين حقيقت رسيده است . سبب اين امر آن است كه سرزمين مقدس حقيقت ، بر كرانه (دجله ) (۷۸) و بر سواحل درياى (مديترانه ) (۷۹) است ، و حق شعله اى است از فروغ عالم برين . و اين شعله ، به خدا قسم ، به خلود و جاودانگى بى پايانى پيوسته است ...(۸۰)
آرى ، حق جاويدان است
پيكره رويين حقيقت ، هدف پيكان شكسته باطل نيست .
آنجا كه باطل ، ابر مانند در برابر خورشيد حقيقت مى ايستد، باران حوادث مى بارد و توده هاى عظيم ابر از هم مى پاشد، سپس انوار نافذ و پاكيزه حقيقت ، آفتاب سان همه چيز را روشن مى كند. در آنجا كه عفريت باطل ، فرصت يافته ارتباط خود را با دل و مغز ابناى بشر برقرار مى سازد، و با هوس انگيزى فريباى خود، آنان را گمراه كرده افق افكار را تيره و تار مى كند، باز فرشته حقيقت با چهره نورانى خويش نمايان شده تاريكيها را مى زدايد؛ و نداى ملكوتى فضيلت و معنويت را در گوش جانها فرو مى خواند.
بر اثر نادانى مردمى كه از فوايد تربيت برخوردار نشده اند، ممكن است چندى موانعى به وجود آيد كه از انعكاس فروغ مقدسات مانع گردد، اما به زودى عكس العمل آن به ظهور مى رسد. پس هيچ گاه حقايق پوشيده نمى ماند؛ و پى جويان از اين سرچشمه رستگارى بخش محروم نمى گردند؛ و تاريخ با همه شتابزدگى و انحرافى كه دارد، باز
در كرانه آسمان خود، جلوه هاى حقيقت را حفظ مى كند، تا در فرصتهاى مناسب ، با فداكاريهاى دانشمندان مجاهدى كه در راه دفاع از مذهب خويش مى كوشند، هنگامه فكر حق طلبى به پا شود؛ و عظمت آئين آسمانى نمودار گردد.
آرى در طول تاريخ به مردانى بر مى خوريم كه چنان خود را در راه شرافت و عظمت جامعه و آيين خودش فدا كرده اند كه سرگذشت زندگيشان با تاريخ آن جامعه و آيين درآميخته است ، و مهر آنان در اعماق روان فرزندان اجتماع جاى گرفته است ، و تا آنجا خدمات و آثار آنان منشاء تاءثير و تحول بوده است كه با مطالعه تاريخ يك ملت ، گويا داستان زندگى يك يا چند تن از اين گونه مردان بزرگ را از نظر گذرانده ايم .
بى گمان ، نويسنده (الغدير) در رديف اين دسته از مردان تاريخ قرار دارد. او روحانى عظيم القدر، دانشمند پرهيزگار، مصلح متفكر، معلم اخلاق و فضيلت ، و به وجود آورنده جنبش فكرى پر ارجى است كه واكنش انحرافات و بيراهه رويهاى تاريخ نويسان پيشين است . وى با اين كار علمى و دينى و خدمت خالصانه ، وظيفه شناسى و اخلاص خويش را به ساحت اميرالمؤ منين على (ع ) ثابت كرد، و عهده دار هدايت خلقى فراوان گشت و مسير افكار را دگرگون ساخت .
نبوغ علامه در دانش سرشار خلاصه نمى شود. او در ايمان عميق ، استقامت شگفت آور، تقواى كامل ، قاطعيت منطق ، يقين مطلق ، سوز گفتار، شور اصلاح و درستى پندار، نابغه است .
امينى يك دانشمند حقيقى است كه به
وظايف خطير و وجدانى خود عمل كرد.
امينى نويسنده اى است كه جز حق و دفاع از حق مطلبى ننوشت .
امينى يكه تاز در ميدان ۱۴۰۰ سال تاريخ شد، و حق مسلم على (ع ) را احقاق كرد.
امينى دادنامه پيروان على (ع ) را به محكمه قضاوت افكار جهانيان تسليم كرد.
امينى سرپرست محكمه قضايى جنايات تاريخ و دادخواه حقوق مظلومان گشت .
امينى قهرمانى است كه پرده هاى زمان را به كنار زد و با به وجود آوردن يك رنسانس ، حقايق صدر اسلام را جلوه گر ساخت .
امينى دانشمندى است كه ابديت ، بر آثارش سايه افكنده است ؛ در عالمى كه به گفته ويكتور هوگو، (انسان چون شبحى سرگردان از آن عبور مى كند، و سايه اى هم از خود به يادگار نمى گذارد). (۸۱)
امينى فرزندى است كه ما در ايران او را به عنوان خدمتگزارى صادق در دستگاه روحانيت علوى به خدمت واداشت .
امينى نمودار تجليات روح ايرانى و نشان دهنده نبوغ سرشار و حق جويى پيگير ايرانيان است ، و چون اخترى فروزان در آسمان تاريخ ايران معاصر مى درخشد.
امينى ساليان دراز رنج مى برد؛ مبارزه كرد، از همه چيز دست شست ، تا يك حقيقت اصولى را به جهانيان نشان داد و پرچمدار انقلاب فكرى و مذهبى پر دامنه اى شناخته شد.
و خلاصه امينى نابغه اى است كه ميزان شخصيتش ، از گنجينه الاهى شخصيت على (ع ) بار گرفته است ....
نظر پيغمبر اكرم در تاءمين بقاى دين
(... ناگزير پيغمبر بايد براى بقاى سنن و شريعتى كه براى مصالح امور انسان آورده است ، تدبيرى عظيم بينديشد.
...و جانشين قرار دادن با نص (تعيين صريح ) به صوابديد
نزديكتر است .)
ابن سينا
فلسفه نص
بنيان گذار هر مكتب و مرامى به پايدار بودن و ثمر بخشيدن آن مكتب و مرام علاقه مند است . و بهترين تدبير براى تاءمين اين منظور، آن است كه رهبرى بينا و دلسوز بر آن گمارد، و او را به وضعى روشن در ميان توده مردم ، براى اين مقام پر اهميت معرفى كند.
اين ، عملى خردمندانه و روشى فطرى است كه خداوند حكيم نيز پيامبران را به آن ماءمور ساخته است . در بسيارى از آيات (قرآن كريم ) (۸۲) حقايقى در اين باره به تعبيرهاى گوناگون ذكر شده است كه پيامبران پيشين نيز، پس از نشر دعوت توحيد و روشن كردن افكار، براى استوار ماندن دين خدا به پا مى خاستند، و به اين وظيفه گرانبار توجهى به سزا مى كردند، و مى كوشيدند تا شالوده ريخته شده و نتايج رنجهاى تربيتى خود را به دست پيشروى وارسته و لايق بسپارند و سرنوشت انقلاب پر ارجى را كه به بهاى هستى و حاصل عمرشان تمام شده است ، به پيشامدهاى تاريخ كه پر از لغزش و خطاست وانگذارند.
اين بود كه به هرگونه پيش بينى و تلاشى كه شرايط كارشان اجازه مى داد، اقدام مى كردند، و جاى دار خود را به قوم خويش مى شناساندند؛ و چراغ راه هدايت و تقوى را در كف مردان خدا مى نهادند. (۸۳)
اين تدبير و مآل سنجى در فلاسفه و حكما نيز مشهود بود، كه با ترشيح و نام بردن شاگرد اول خود به حفظ ميراث علمى و سنن فكرى خويش مى پرداختند و مكتب علمى و فلسفيى را كه
بنياد نهاده بودند، به جلودارى شايستگان به سوى ادوار آينده سوق مى دادند.
با مطالعه در تاريخ و سرگذشت علم و احوال نوابغ و متفكران ، مى بينيم كه حتى دانشمندان و مخترعان اخير جهان نيز نتايج آزمايشهاى فنى و حاصل پيروزيهاى علمى خود را در اختيار افرادى شايسته مى گذارند و مى گذرند. چنانكه علماى اخلاق و جامعه شناسان و مصلحان نيز از اين راه روشن عبور كرده براى به پا داشتن روشهاى اصلاحى و سازمانهاى اجتماعى خود بيدريغ مى كوشند.
اصولا شناساندن افكار صحيح و رهنمايان كامل ، پر فايده ترين كمك به سعادت انسانهاست و مثبت ترين قدمى است كه در راه به وجود آوردن نيكبختى اجتماعات بشرى برداشته مى شود. و اين وظيفه اى است لازم بر دوش نجات دهنده اى كه در صدد عملى ساختن برنامه هاى اصلاحى خويش است ، و به هيچ گونه فرو گذاشته نمى شود.
ابن سينا در كتاب (شفا)، پس از اثبات نبوت و تشريح وظايف دقيق بازدارنده اين مقام ، مى گويد:
... سپس اين شخص كه پيغمبر است ، چنين است كه مانند اويى مكرر به وجود آيد، و در هر زمانى بدو دسترسى باشد، زيرا ماده اى كه شايسته پذيرش وحى است كمتر در مزاجها به وقوع مى پيوندد. پس ناگزير واجب است كه پيغمبر، براى بقاى سنن و شريعتى كه براى مصالح امور انسان آورده است ، تدبيرى عظيم بينديشد.
پس از اين بيان ، حكمت عبادات و ساير دستورات اسلامى را تذكر مى دهد و پاره اى از قوانين مدنى را، كه به گفته خود او شارع اسلام به بهترين وجه مقرر كرده است ،
ياد مى كند، سپس در مورد مسئله خلافت و امامت مى گويد:
... آنگاه بر سنت گذار (پيامبر) واجب است اطاعت كسى را كه جانشين خود قرار مى دهد، فرض و لازم گرداند.
بعد به شرح اجماع مى پردازد، و با بيانى پر مغز و گفتارى حكيمانه درباره چگونگى و كميت اجماع كنندگان سخن مى گويد؛ و معنى اجماع حقيقى و مقصود از آن را توضيح مى دهد؛ و شرايط كسى را كه بايد بر او اجماع و اتفاق آرا شود، ذكر مى كند؛ و با استدلالى محكم و الزام آور به بطلان اجماعى كه در تاريخ اسلام گفته و شنيده مى شود اشاره مى كند. سپس مى گويد:
خليفه و جانشين قرار دادن با نص ، به صوابداد نزديكتر است .) (۸۴)
پس يقين است كه پيامبرى كه برنامه جامعى آورده است ، بايد از ميان تربيت يافتگان خود (با در نظر گرفتن صفاتى را كه در خود پيغمبر وجود دارد و بايد در جانشينش نيز باشد، مانند سوابق پاك و درخشان ؛ دانش و بينش قرآنى ، ملكات عاليه و انساندوستى محض ) هر كس را در خور رهبرى و تربيت بشرى مى بيند كه همگان بشناساند و اين نياز بزرگ اجتماع را برطرف سازد. چون كاروان بشريت هميشه نيازمند پيشوايى است كه بتواند افكار توده هاى مختلف را به هدف واحدى متوجه سازد و فضايل و معنويات را به وسيله دارا بودن و به كار بستن به انسانها بياموزد. اكنون كدام فرد يا دسته اى ، از خود پيغمبر سزاوارتر است كه با روشن بينى الاهى و تشخيص بى شائبه خويش به اداى اين وظيفه
خطير بپردازد و اين انتخاب دقيق را، كه با سرنوشت دين همبستگى دارد، عملى سازد و پايگاه عالى هدايت را از چشمداشت مقاصد هوس انگيز مصون دارد؟ اين كارى است كه خرد آن را از آغاز بر عهده پيغمبر مى بيند، تا چه رسد به جايى كه رنگ الهام به خود گيرد و فرشته وحى با قيافه ملكوتى خود بر سر راه پيامبر بايستد و او را براى مبادرت بدان بايستاند.
از اينجا اهميت موضوع را درك مى كنيم ، و مى فهميم كه پيگيرى دانشمندان و متفكران شيعه در داستان خلافت ، بى جهت نبوده است . اين موضوعى اساسى است كه ارزش جهانى اسلام وابسته به آن است . زيرا بديهى است وقتى كه رهبرى دنياى اسلام به شخصى واگذار شود كه نمونه افكار پيغمبر اكرم و به كار آورنده برنامه اوست ، احكام دين خودبخود صورت عمل مى گيرد و هر يك براى ديگرى زمينه مى سازد. و كم كم برنامه حياتى (قرآن ) بر سراسر افق انسانيت پرتو مى افكند. در اين هنگام اين رهبر و اين اجتماع ، شاهد زنده اى براى عملى بودن نظام اسلام خواهد بود.
ارزش مناقب
اكنون سبب اهتمامى كه هم از روزگاران قديم ، دانشمندان اسلامى به ضبط و بيان مناقب داشته اند، به خوبى روزگار مى گردد.
بيان مناقب (۸۵) براى دستيابى به اين نتيجه گرانبها بوده است كه مردم بتوانند پيشوايى كه حافظ نواميس انسانيت و نگهدارنده حقوق ملل و اقوام است ، بشناسند؛ و با تاييد نيروى او از مقاصد بلند زندگى دنيوى نيز بهره ور گردند؛ و از تهاجمات خانمان سوز و انحرافات فضايل بر
باد ده برهند، و از زندگانى مذلت بار به روزگارى سراسر مجد و عظمت بگرايند.
از اين رو در آثار اسلامى ، كه دين اجتماعى است . به اين موضوع توجه فوق العاده اى شده ، و اين امر از گفتار خود پيامبر اكرم سرچشمه گرفته است . پيامبر(ص ) در موارد بسيارى مناقب و شايستگيهاى على (ع ) را بيان كرده ، عظمت روح و شخصيتهاى كامل او را ستوده است . و همواره درك سرشارش را نسبت به حقايق آسمانى كه لازمه جانشين نبى است ، يادآور شده ، و برتريش را بر همگان با صراحت تمام ابلاغ كرده است .
چنانكه بقيه امامان را نيز فراوان نام برده ، و صفات و خصوصياتشان را بر شمرده است (۸۶)؛ تا بشر، در سرتاسر ادوار، از گمراهى مصون ماند؛ و حيرتزده عمر خود را با گذشت قهرى زمان از كف ندهد؛ و از تماس با افكار محدود و به دام جاه طلبان افتادن برهد. و با شناختن آموزندگان الاهى ، حاصل عبور از گذرگاه رنجبار طبيعت را به دست آورد؛ و به سرچشمه فياضى كه از كرانه درياى وحى مى جوشد راه برد، و با آموختن حقايق ، از تحير افكار كه بدترين حالات روانى است رهايى يابد. و خلاصه معلمى را كه زيبنده جانشين كرسى وحى است بشناسد؛ و با بيان و دانشى آموزش و پرورش يابد كه گفته شريف رضى : (آميزه آن اثرى پديد از علم الاهى و بوى خوشى از سخنان پيغمبر است .) (۸۷)
اگر به منطق آموزنده و تربيت عميق اسلامى توجه كنيم و نكته هاى دقيق تعليماتى دين را در
مى گيرد، فضائل اخلاقى برنامه عمل گردد؛ و اين خود وسيله اى براى جاويد ماندن مقدسات و تغذيه روح بزرگان و پرورش نوباوگان و جوانان گردد. پس بايد به كارهاى زنده و جهانى همچون :
۱ - پخش نگارشهاى صحيح و متقن درباره زندگانى و رفتار آنان .
۲ - تحليل و تشريح تعاليم اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى آنان .
۳ - آموزش سخنان و اندرزهاى آنان .
۴ - تاءسيس مراكز علمى : دانشگاه ، كتابخانه ، رصدخانه ، لابراتوار و... و سازمانهاى اصلاحى و تعاونى به افتخار آنان .
۵ - بزرگداشت ايام فداكارى و درگذشت و ميلاد آنان .
۶ - ساختن بناهاى مذهبى به نام نامى آنان . (۹۰)
دست زد. و اين واجب اخلاقى و فرهنگى را؛ به ويژه با روش جديد تعليم و تربيت (سمعى و بصرى )، انجام داد تا با سرعتى محسوس ، رشد و صلاح در اجتماع نمودار گردد؛ و گامى مؤ ثر در راه محكم ساختن اعصاب و توليد نيروى اراده و تصميم برداشته شود. و افكار به اين افق نورانى توجه كند و در نتيجه هماى سعادت بر فراز صحنه زندگى بال گشايد، و حكومت اخلاق و فضايل پايدار گردد.
امواج غدير
اشاره
قسمت اول
... و در تاريخ جهان موجى نوسان خيز افكند؛ موجى كه از سرچشمه الهام به دست او به حركت درآمد؛ و كشتيى را كه بادبان عدل و دادگسترى و شجاعت و ايمان رهبريش مى كرد، بر اقيانوس بيكران زمان به سوى سواحل خوشبختى و سعادت روان ساخت ...
سطح آب از نوازش نسيم مى لرزيد؛ نسيمى كه آهسته از روى ريگها مى گذشت و از لابلاى سنگها عبور مى
كرد.
كرانه بركه از هجوم موج طراوتى يافته بود. گاهى برگى نيز دستخوش لرزش آب مى شد.
صخره ها با اندك سايه اى كه افكنده بودند، شكوه و جلال طبيعت را مجسم مى كردند. تپه ها...، سر به درون يكديگر نهاده در كرانه هاى ابهام آميز صحرا ناپديد مى گشتند. قطعه ابرى در افق دوردست ديده مى شد، و پرندگانى بر فراز ريگزارهاى وسيع در پرواز بودند.
سكوتى عميق همه چيز را فراگرفته بود. آسمان نيز عكسى از آرامش صحرا بود. جز زمزمه هستى ، آوايى به گوش نمى رسيد.
زمان در انتظار حادثه اى شورانگيز بود؛ و طبيعت به استقبال آهنگى خوشنوا مى شتافت ...
لحظاتى دقيق گذشت ...
ارتعاشات صوتى سينه فضا را شكافت ؛ در دل كوهسار طنين افكند؛ با اشعه آفتاب در آميخت و به روى بركه فرود آمد.
آب مى لرزيد، و امواج دلپذيرش را گسترش مى داد؛ امواجى جاويد و هميشگى ...
مسير اين امواج تنها آن بركه نبود. فضاى صحرا تا آخرين چشم انداز دشتها، تا درون دره هاى عميق و فراز بيابانهاى خاموش ، قبه نيلگون سپهر تا سراپرده هاى افلاك كه جايگاه فرشتگان است ، زواياى انديشه ها، اعماق روانها، و خلاصه امتداد تاريخ انسان دستخوش اين امواج گشت ....
چه تاءثيرى !
چه نفوذ عميق و پر دامنه اى !
چه فروغ رخشنده اى !
چه انعكاس تابناك و بى پايانى !
نغمه هاى پاك و الفاظ جذابى كه در آن روز، در آن دشت ساكت ، در آن اجتماع پهناور صحرايى ، چون روحى مصفا با جانها درآميخت ؛ و چون فروغى مرموز در دلها پرتو افكند.
گفتارى كه در تاريخ تعليم و تربيت ، فروزانترين سطرهاى برنامه
رهبران بود. مآل انديشيى كه به سود حقوق انسان از دلى آكنده از عشق به هدايت سرچشمه گرفت . كلماتى كه مبانى اصلاح و سعادت جاويد را در خود نهفته داشت و فروغى بود كه از ملكوت اعلى جدا گرديد و از كرانه آسمان وحى بدرخشيد، تا مسير بى پايان هستى را به تلاءلؤ درآورد.
از فراز منبرى طبيعى از جهاز شتران ، از روى تخته سنگهاى استوار، در هواى صاف ظهر بيابان ، همراه نوايى آسمانى و دل انگيز، در دامان آرامش دهنده صحرا، جايى كه سكوت مطلق طبيعت ، انديشه ها را متمركز مى سازد و هدف وجود، بشر غافل را به خود مى آورد؛ جايى كه عظمت آفرينش از رازهاى خود پرده مى افكند، و شكوه كاينات و مظاهر هستى ، انسان سهل انگار را به تاءمل و تدبر وامى دارد.
آنجا... آنجا كه از محيط محدود شهرها و آباديها اثرى نيست ؛ و از در و ديوارهاى عمارتهاى ماءنوس يادى به جاى نمانده است ؛ و روان انسان چون صفحه سپيدى آماده پذيرش هر حقيقتى است .
از زبان برگزيده كائنات ، كه به گفته كارلايل (۹۱): (راز هستى برابر دو چشمش فروغ مى كشيد، و آوايش چنان بود كه گويى از دل طبيعت برمى خاست ) (۹۲)
از رهبرى ملكوتى كه عمرى را در شور تربيت ، و رنج گرانبار تعليم به سر آورده در تهذيب و تعديل عواطف اجتماع ، كوششهاى فراوان كرده است . و بيست و سه سال محبت بيدريغش را بر همه مبذول داشته تا برنامه حيات بخش آسمانى را گسترش دهد.
از مصلحى مهربان ، از آموزگارى عزيزتر از جان
.
آرى ، از محمد(ص )، از اين رهنماى گرامى و كانون مهر و فضيلت ، از اين مربى رنجديده و فداكار كه هم اكنون روزهاى عمر پر انقلاب خود را پس از اداى وظايف پيامبرى به پايان مى برد.
به ياران و اصحاب ، به مسلمانانى كه مناسك حج را به جا آورده اند، و آن صحنه عبادت اجتماعى را برگزار كرده اند؛ و هنوز خاطرات حج را، كه زايل كننده غرور و خودخواهى است ، از ياد نبرده اند؛ و صفايى از پرستش و نيايش ، روحشان را در پرتو خود گرفته است .
آن هم در چنان موقعيتى حساس ، كه براى ابد جامعترين طرح سعادت و تعالى اخلاقى ريخته مى شود؛ و در دقايقى كه راز بقاى دين و تربيت آشكار مى گردد؛ و نتيجه نهايى آفرينش (حكومت دين كامل در جوامع بشر) در آشكارترين صورت ، خودنمايى مى كند؛ و هسته مركزى سازمان هدايت يكجا به بشريت رو مى آورد؛ زبان وحى سخن مى گويد و فروغ الهامى را كه در سينه پاكش درخشيده است به صفحات افكار و روانها مى تاباند؛ و زحمات طاقت فرساى پيامبران ، همراه مجاهدات بيست و سه ساله او هم اكنون در اين چند ساعت خلاصه مى شود، و برنامه هدايت و سعادت بشر تا دامنه رستاخيز تنظيم مى گردد.
پس تاريخ انسانيت است و اين لحظات ...
و آسمان هدايت است و اين تشعشع عالمگير...
و پياپى رسيدن علل كائنات است و اين دقايق تابناك ...
معرفى انسان الاهى و برتر از انسانها، روى دست بزرگ معلم انسانيت ، در گرماى سوزان غدير، در منظر توده انبوهى از انسانها و
زبده مسلمانان ، موضوعى ساده نبود. اينجا بود كه نيروى انقلاب معنوى مى رفت كه مسير تاريخ را دگرگون سازد. و مكتب يكتاپرستى و انساندوستى ، سراسر گيتى را زير نفوذ تعليمات خود گيرد...
بارى در اين وضع حساس و در اين هنگامه شورانگيز تاريخ ، چنانكه در صفحات گذشته ديديم ، پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، پيشواى سعادت جاويد را به آن اجتماع پهناور، در حالى كه چند تن از مردان قوى الصوت گفتارش را تكرار مى كردند، معرفى كرد. به طورى كه هركس در آن صحرا بود، حتى آنان كه در گرداگرد جمعيت ايستاده بودند، يا از ازدحام و سوز گرما به خيمه هاى خود پناهنده شده بودند، آن گفتار را شنيدند و على (ع ) را بر سر دست رسول الله (ص ) ديدند.
محمد(ص ) با اين معرفى بارز و تعليم زنده ، كارنامه آموزش و پرورش را كامل ساخت . و وظيفه گران و نهائى خويش را به پايان برد. و در تاريخ جهان موجى نوسان خيز افكند؛ موجى كه به دست او از سرچشمه الهام به حركت درآمد و كشتيى را كه بادبان عدل و دادگسترى و شجاعت و ايمان ، رهبريش مى كرد بر اقيانوس بيكران زمان ، به سوى سواحل خوشبختى و سعادت روان ساخت .
اين كلمات و گفتار و پيشواى بزرگ مسلمانان ، درباره حضرت على ، كه در چنين شرايط بى سابقه و پراهميتى ادا گشت ، ارواح و قلوب را به خود جذب كرد؛ و در اعماق روانها نقش گرديد؛ مخصوصا با تاءكيد پيامبر، كه به ديگران بگويند و ارمغان ولايت على را به ديار خود
باز رسانند. و همواره اين سان اثر داشت ، و روز به روز، به رغم عواملى كه در كار بود، انعكاس آن افزون مى گشت ؛ و اين امواج دامن گستر پياپى به پيشروى خود ادامه مى داد.
كاروان همسفر پيغمبر، پس از اقامت سه روزه (۹۳)، از بيابان غدير حركت كرد؛ و مردم را به وطنهاى خود باز رسانيد. مردم در انجمنها و محفلها نشستند؛ و حديث غدير را بازگو كردند، و به كوچك و بزرگ و قبايل و طوايف رساندند.
كاروانيان مدينه نيز به سرمنزل خويش فرود آمدند. در اين ميان ، چند روزه ديگر عمر پيغمبر سپرى گشت . اشعه وحى گسستگى يافت ، و چهره منجى بزرگ جهان در خاكهاى مدينه پاك پنهان شد. محمد جهان را بدرود گفت ؛ درود خدا بر او و خاندانش باد.
در اثر اين حادثه سهمگين ، اوضاع مركز اسلام برآشفت . على و آل هاشم به ضرورى ترين وظيفه خود، يعنى برگزارى مراسم تكفين و دفن بدن رسول الله ، اشتغال ورزيدند. در انتظار عموم ، خلافت و امامت على جاى ترديد نداشت . و كسى فكر نمى كرد كه عرب اين امر را از خاندان نبوت بيرون برد؛ و از پرورش يافتگان دامن وحى ، راهى جدا گيرد؛ و در مركز حكومت اسلام و قرآن ، شخصى مانند على بن ابيطالب را يك ربع قرن خانه نشين سازد.
ولى اشتغال على و آل هاشم به مصيبت بزرگ و تجهيز پيامبر(ص ) اندوه عمومى ، فضاى غم آلوده ، تاءثر و ركود افكار، سكوت اجتماع ، از ميان رفتن پيغمبر، آشفتگى مدينه ، و... به گروهى فرصت داد
تا افكار ضد غدير را انتشار دهند؛ و با شعارهاى مرموز، احساسات عمومى را پريشان كنند.
ما از اينجا مى خواهيم گسترش امواج خروشان غدير را بنگريم كه چگونه سدها را مى شكافت ؛ و با نوسانات طبيعى و نفوذ معنوى خود به كرانه هاى تاريخ اسلام هجوم مى آورد.
در همين گير و دار، كه معلوم است شخصيتهاى اصيل و آبرومند نمى توانند با توده هرج و مرج طلب روبرو شوند و با آشوبگران به ستيز بايستند؛ و قهرا عناصر لايق جامعه در جنجال مردم جاهل ، هضم مى گردند؛ به خوبى مى بينيم كه امواج غدير و تاءثير سخنان رسول الله ، خواص اصحاب را مى خروشاند و در برابر توطئه ها به پا مى داشت . و آنان را به سوى جلوگيرى از انحرافى كه در آستانه وقوع بود سوق مى داد.
حباب بن منذر، صحابى بدرى بزرگ ، با شمشيرى كشيده و با جملاتى تهديدآميز شعار مى داد.
سعدبن عباده ، رئيس قبيله خزرج و مهتر انصار، فرياد مى كشيد: تيرهايى كه با خود دارم به سويتان مى افكنم ، و شمشيرم را به خونتان مى آلايم .
زبير شمشير كشيده مى گفت : اين تيغ را در نيام نبرم تا با على بيعت كنيد.
مقداد - نمونه عالى ايمان و استقامت - با جوش و خروشى فوق العاده از حقوق امام دفاع مى كرد؛ و در برابر پيشامدها پاى مى فشرد؛ و از پيشبرد مقاصد ديگران سخت ممانعت مى كرد، تا سينه اش را شكستند؛ و گويا آنگاه كه خون جوشان سينه اش نقش خاك سقيفه گشت اندكى آرام گرفت .
انصار، جبهه مسلمانان مجاهد، با اين
جمله مهيج شورآور: (لا نبايع الا عليا با كسى جز علىبيعت نمى كنيم )، شعارها مى دادند.
هنگامه عجيب و پيشامد غم بارى بود. اصحاب دلسوز با نگرانى فراوان به سر مى بردند؛ و اضطرابى روح فرسا آنان را فراگرفته بود، و حاضر نمى شدند كه حق مسلم على - كه مساوى با حق انسان و عدالت و آزادى بود - پايمال و نابود گردد.
در اينجا سخن را دامنه نمى دهيم ؛ و با نقل چند جمله از نويسنده مشهور مصرى (عبدالفتاح عبدالمقصود)، استاد دانشگاه اسكندريه ، مى گذريم :
دسته دسته اصحاب ، گاه پنهان و گاه آشكار، گرد هم جمع مى شدند و مردم را به طرف فرزند ابوطالب دعوت مى كردند؛ زيرا او سزاوارتر از همه به تصرف در امور ديده بودند. بعد گرداگرد خانه على اجتماع كردند. به نام او شعار مى دادند و مى خواستند بيرون آيد تا ميراث گرفته شده اش را به او بازگردانند. اين امور زمينه ساز شد كه مسلمين در برابر اين پيشامد، پاره اى مددگار شدند، و برخى سر مخالفت برداشتند؛ و ناگاه در مدينه دو دستگى برپا شد و آن وحدت و يگانگى كه محل اميد بود شكاف برداشت ؛ بطورى كه نزديك بود از هم بپاشد و جز خدا كسى نمى دانست عاقبت اين اوضاع چه خواهد بود....(۹۴)
باز امواج طوفانى غدير بود كه روزى خاندان پيامبر را به دفاع از حقوق امامت برانگيخت و براى اصلاح مبانى اقتصادى و سياسى به قيام واداشت . آن روز كه فاطمه (س )، پس از صدماتى جانكاه ، با كالبدى آزرده و روحى پر تاءلم به مسجد پيغمبر
در آمد، و در پس پرده اى كه در زاويه مسجد آويخته بودند با شكوهى كه خاص نواميس نبوت است ، ميان زنان آل هاشم به پاخاست ، و خطبه شورانگيز مسجد مدينه را بر اجتماع مسلمين فروخواند. او در خلال آن كلمات سوزان ، كه اركان مدينه را لرزاند و در تار و پود تاريخ زمزمه اى غم انگيز افكند، خطاب به جوانان غيور مسلمان چنين فرمود:
اى گروه جوانان !
اى بازوان ملت و ياوران اسلام !
اى انصار!
اين چه سستى است درباره گرفتن حق من ؟!
قسمت دوم
اين چه چشم پوشى است از ستمزدگى من ؟! شما نيرو و توانايى داريد كه حق مرا بازگردانيد!
- تا آنجا كه فرمود: -
چه شد كه پس از واضح بودن امر، حيران گشتيد؟! چطور بعد از آشكار ساختن پنهان كرديد؟! چرا پس از آن همه اقدام و فعاليت باز ايستاديد؟! آيا با آن مردمى كه پيمانها را شكستند نمى جنگيد؟...
بدانيد! من درست درك كردم كه شما به طرف خوشگذرانى روآورديد، و آن كس را كه حق قبض و بسط امور داشت واگذارديد! به راحتى گراييديد، و از محدوديت وظايف (و حكومت دقيق على ) شانه تهى كرديد! آنچه را فراگرفته بوديد (اشاره به بيعت روز غدير است )، كنار گذاشتيد؛ و آب گوارايى را كه نوشيده بوديد بازگردانديد! اگر شما و همه مردم گيتى كافر شوند، پروردگار بى نياز و حميد است .
من آنچه گفتم با شناخت اين خذلانى بود كه با شما دست بگريبان شده و اين پيمان شكنيى كه به دلهاتان راه جسته است . اين گفتار، از جوشش روان و شعله سوزان خشم و ناتوانى اندام و
بيرون افكندن اندوه نهانم سرچشمه گرفت ؛ و هم خواستم حجت را پيش چشمتان گذارده باشم .
آرى ، چشم بيدار خدا آنچه را انجام دهيد مى بيند.
و روزى ديگر، در بستر بيمارى ، به وسيله بانوان عيادت كننده اش ، پيامى آتشين به مسلمانان فرستاد و در آن فرمود:
شگفتا از اينان !
خلافت را از مراكز استوار رسالت و پايگاههاى عالى نبوت به كجا انتقال دادند! تربيت و رهبرى را از جايى كه محل فرود آمدن فرشته وحى بود، از كنار مردى كه دانا و آموزنده امور دنيا و دين بود، دور كردند.
بدانيد كه زيان روشن و نمايان ، خود همين است ...
- تا آنكه فرمود: -
آيندگان ، نتيجه اين كار را كه اينك انجام گرفت ، خواهند دانست . اكنون برويد و دل خوش داريد! وليكن براى فتنه آماده باشيد! و به شمشير بران و آشوب پياپى و استيلاى هر متجاوز بيدادگر و استبداد ظالمان به خود مژده دهيد!... اندوخته شما نابود گردد و كشته شما را ديگران درو كنند و براى شما حسرت و افسوس بماند و بس ...(۹۵)
بانوى اسلام از آزادى و مرز عالى حقوق انسان اين گونه دفاع كرد، و در راه جلوگيرى از انحراف برنامه هدايت تا از دست دادن جان خويش ايستاد. و معنى دفاع از آزادى واقعى انسان را، كه آرزوى مقدس جامعه شناسان (۹۶) و انسان دوستان است ، به ثبوت رسانيد. و به گفته استاد عقاد مصرى : (شخصيت مستقل خويش را، كه جامعه اسلام حسابش را ساده نمى گرفت ، در راه تاءمين امور اجتماعى و سياست مالى و اقتصادى به كار برد...) (۹۷)
اين خطبه و
سخنان را گروهى از دانشمندان شرح و ترجمه كرده اند، و آثارى ارجدار پيرامون آن به وجود آورده اند. ولى باز بايد درباره اين اثر جاويد كار كرد. خطبه اى كه از لحاظ سبك و روش در سطح (نهج البلاغه ) است و بر مواد بيشتر از بيست علم از علوم الاهى ، اجتماعى ، حقوقى ، فلسفه احكام و شرايع ، روانشناسى اجتماعى ، مبانى اقتصادى و عدالت معيشتى و... اشتمال دارد؛ آن هم از بانويى آزرده و در محيطى خفقان بار و در تاريكى سوگهايى كه روز روشن را چون شب تار كرده بود.
بايد آن را به زبانهاى زنده جهان برگرداند؛ و با بيان و تحليل فزونتر و تطبيق با مسائل اجتماعى و علمى و اقتصادى و انقلابى و تربيتى روز، در دسترس جوامع بشر قرار داد. و مخصوصا نكات حساس آن را به جوانان معاصر آموخت .
با امواج پر تلاطم غدير را، كه به صورت احتجاجها طغيان مى كرد، مى نگريم ، چه ، اصحاب و خاندان رسول ، پس از آن چشم پوشى عمدى گروهى نسبت به (واقعه غدير)، صحنه مهيج غدير را همراه ساير مناقب على (ع ) به ياد مردم مى آوردند. و بدين وسيله نبى اكرم (ص ) و خواسته هايش را از خلال كلمات و احاديث در نظر جامعه مجسم مى كردند.
در مواردى خود امام على بن ابيطالب به حديث غدير احتجاج و استدلال كرده است . از آن جمله در مسجد مدينه ، پس از درگذشت پيامبر؛ و روزى كه عثمان به وسيله عبدالرحمان عوف خليفه گشت ؛ و در ميدانگاه وسيع كوفه (رحبه )
كه محل اجتماع همگان بود و... (۹۸)
دانشمندان اهل تسنن روايت كرده اند كه يكى از موارد استدلال امام ، روزى بود كه در كوفه خطبه اى خواند، و پس از ستايش آفريدگار هستى فرمود:
من شما را به خدا سوگند مى دهم هر كس در غدير حاضر بوده بايستد. تنها كسانى بايستند كه به گوش خود شنيدند و فراگرفتند؛ نه آنان كه مى گويند: به ما خبر رسيده و دانسته ايم ...
آنگاه جمعى از بزرگان اصحاب به پاخاستند؛ كه احمد حنبل محدث متبحر و پيشواى مذهب حنبلى در كتاب (مناقب ) مى گويد: (آن جمع سى نفر بودند كه به شنيدن حديث غدير گواهى دادند.) (۹۹)
در اينجا علامه امينى مى گويد:
مى دانيد كه تاريخ اين (مناشده ) (۱۰۰) سال سى و پنجم هجرى بوده ، كه بيش از بيست و پنج سال از روز غدير و داستان آن مى گذشته است ؛ و در فاصله اين مدت ، بسيارى از اصحاب كه شاهد واقعه غدير بودند، عمرشان سپرى گشته بود و گروهى در جنگها كشته شده و جمع فراوانى پراكنده شهرها بودند، و كوفه كه اين احتجاج در آن واقع شده از محل اجتماع اصحاب (مدينه ) دور بوده ، و جز عده كمى ، كه به هوادارى حق مهاجرت كرده بودند و در عهد على (ع ) به كوفه آمده بودند، كسى از اصحاب در آن سامان نبوده است .
نيز اين داستان بر حسب اتفاق به وقوع پيوسته ، بدون آنكه به مردم اطلاع دهند تا همه بيايند و گواهان افزون شوند و راويان زيادتى يابند. بعلاوه از اشخاصى كه حاضر بودند، برخى شهادت خود
نشر فضايل جلوه گر مى شد؛ و دلها را روشن كرده به روان مردم سرورى روحانى مى بخشيد؛ و بر تاليفات و ادبيات اسلامى ، موادى ارزنده مى افزود؛ تا جايى كه سرودن اشعارى كه از مكارم عاليه سرچشمه گرفته بود، به ادبيات و شعر، حياتى پر طراوت و نشاطبخش داد.
كاروان ادب ، داستان غدير و ساير مناقب على (ع ) را بر دوش خود، و در امتداد مواج زمان حمل مى كرد، و زبان شعر ترجمان صفات ملكوتى على بود. ادبيات و شعر، با اثر نافذى كه دارد به سوى اين هدف مقدس پيش مى رفت ، و مشعل فروزان على شناسى را فرا راه عواطف حساس و ذوقهاى سليم اجتماعات قرار مى داد و دل و جان شنوندگان را تسخير مى كرد. از اين رو شعراى مناقب سرا كه خوش قريحه ترين شاعران اسلامى بودند، با پخش فضايل على و اولاد على ، در كالبد اجتماع روحى تازه مى دميدند و محبتى پاك و پرشور به وجود مى آوردند و در تحكيم مبانى دين خدا به پيروزيهايى بزرگ دست مى يافتند.
اين اشعار، آن سان كه در معابر و محافل خوانده مى شد و تا زواياى شهرها گوش به گوش مى رسيد، براى تجسيم فضيلتها و تشويق اجتماع به كسب افتخارات ، وسيله اى بس مؤ ثر بود.
اگر دانشمندانى چون مرحوم (فروغى ) جوش مى زنند كه جوانان اين آب و خاك بايد (شاهنامه ) بخوانند تا نجابت ايرانى بودن و حس مليت و رادمردى و مكارم نژادى در آنان زنده شود، و حق هم دارند، پس نشر و گسترش فضايل و
هاى پرخروش دوستان على مى بينيم ؛ آن آزادمردانى كه تا جان شيرين خود را بى باكانه نيفشاندند از پاى ننشستند. و على را چنان شناختند كه در راه يارى او جان باختند، و مهر او در دلشان با شير اندرون شد و با جان بدر رفت .
اصولا مسلمانان غيور صدر اسلام به پيشگاه مقدس على (ع ) ارادتى بسزا مى ورزيدند؛ و در دفاع از حقوق او روشى پيگير و استوار داشتند. چه او را جامع همه فضائل عالى انسانى يافته بودند؛ و غيورترين مدافع و سرسخت ترين مجاهد راه دين و حق و عدالتش مى دانستند. و از اينجا بدين نكته مهم ، درست پى مى بريم كه چرا دوستى على (ع ) مقياس سنجش ايمان است ، كه هر كس على را دوست بدارد مؤ من ، وگرنه منافق و بى حقيقت است . (۱۰۶)
توضيح
قسمت اول
كسانى كه به دين يا مكتبى عقيده داشته باشند، قهرا به رشيدترين و برجسته ترين فرد آن دين يا مكتب نيز علاقه مندند. زيرا او نمونه زنده و منعكس كننده تعليمات آن دين و مكتب است . و مهرورزى نسبت به چنين فردى هنگامى افزايش مى يابد كه در او علاوه بر فضايل روحى ، فداكارى بى دريغى وجود داشته باشد كه در هر حادثه و نبردى سينه سپر كرد و حيات آن دين و مكتب را با جانبازيها و از خودگذشتگيهايش حفظ كند. اين شخص در نظر آنان محبوبترين فرد است . چنانكه گروهى كه مخالف آن دين يا مكتب باشند و پيشرفت تعليماتش را نخواهند، نسبت به اين گونه افراد، دشمنى و كينه توزى
و كارشكنى بيشترى مى كنند.
طبق اين حساب روشن ، مسلمانان صادق و با اخلاص نسبت به يگانه طرفدار اسلام ، على بن ابيطالب ، سراپا عشق و علاقه بودند. چه ، آنان او را در جنگها ديده بودند و در جبهه هاى دفاعى اسلام ، آماج تيرها و آغشته به خاك و خون ، مشاهده اش كرده بودند.
هم آنان بودند كه در پيكارهاى سهمناك به دلگرمى او پيش مى رفتند؛ و از شعارهاى نيروبخش او جانى تازه گرفته به سپاه مجهز دشمن حمله مى بردند.
هم آنان بودند كه در سايه اين شعار شورآور نظامى ( الحياة تحت ظلال السيوف ) (۱۰۷) كه با صداى مردآزماى او در فضاى پر غريو ميدان جنگ مى پيچيد، پرچم پر افتخار اسلام را به دوش كشيده تا قلب اردوگاه دشمن پيش مى برند و بر فراز سنگرهاى مخالف مى كوفتند.
هم آنان بودند كه در پيشامدهاى نابودكننده ، با يك شاهكار جنگى او نيروشان تقويت مى گشت ، و روح سلحشوريشان تهييج مى گرديد، و دائم به قيافه مردانه او نظر دوخته از وضعيت اميدبخش وى بر تصميم و استقامت خود مى افزودند. به وسيله همين تعليمات علمى و فنون نظامى او بود كه در سپاهيان اسلام ، سردارانى كارآزموده و مجرب تربيت يافتند؛ و بعدها در زمان خلفا نيز توانستند با برنامه هايى كه به صوابديد خود مولا تنظيم مى يافت ، به فتوحات مشهور اسلام نايل آيند (۱۰۸) و معنويات اسلام را در جهان بپراكنند.
آرى اين حقايق براى مردان آزاده فراموش شدنى نبود. شايد شبى را كه در جايگاه حضرت محمد(ص ) خوابيد و جان خود را فداى
پيامبر عزيزشان كرد، فراموش نكرده بودند. شايد فرياد سهمگينى كه براى حفظ مرزهاى توحيد از دل او بر مى آمد و با خون گرم و احساسات پاكش ممزوج بود، هنوز در گوش داشتند. شايد آن كارزار پر خطر (۱۰۹) كه على در شدت آن جنگ پروانه وار گرد رسول الله مى گشت و دشمن را منهزم و نابود مى كرد، هنوز در جلو چشمهاشان نمايان بود.
اين امور و هزاران نظاير آن بود كه گروهى را به يارى پسر ابوطالب وامى داشت . و تا سرحد عشق و جانبازى روحشان را مدد مى رساند. علاوه بر اين ، سفارشهاى پيامبر(ص ) بود. از اينها كه بگذريم صحنه فراموش ناشدنى غدير بود كه براى اين دسته از مسلمين ، كه همه كارهاى خود را با دستورات پيامبر تطبيق مى كردند، وظيفه سنگين ديگرى به وجود مى آورد. چه ، آنان از واقعه غدير به خوبى فهميدند كه بايد با على (ع ) چنان باشند كه با پيغمبراكرم بودند؛ و اگر اعتقاد داشتند كه پيغمبر مولاى آنان بوده ، اينك على مولايشان است . از اين رو بود كه تلاطم امواج غدير، پيوسته در افكار آنان اثر مى گذاشت و خاطرات پر شور اصلاح طلبان را برمى انگيخت .
چنانكه پس از سپرى شدن روزگارى كه با خروشيدن اين امواج همراه بود، مى بينيم باز صحابى مصلح ، ابوذر غفارى سرسختانه با اوضاع ناهنجار وقت مبارزه مى كرد؛ بر ضد بى سر و سامانى و تضييع حقوق توده هاى مسلمان قيام مى كرد و سنن دين و دستورات حقوقى نبى اكرم را به مردم يادآور مى شد. آيات قرآن
كريم را براى توجه افكار، در معابر و انجمنها بلند تلاوت مى كرد. تا روزى كه به منطقه اى دور از مركز اصحاب (مدينه ) تبعيد شد؛ و در اثر سختيها و شكنجه ها، روى در نقاب خاك كشيد؛ و در صحراى خشك (ربذه ) براى هميشه چشم از مظالم و انحرافات پوشيد. (۱۱۰)
و پس از او ديگران ؛ تا جايى كه جمع كثيرى از اصحاب نبى اكرم در جنگ صفين و... و در لشكر على درآمدند. (۱۱۱) و تا سرحد توانايى از او حمايت كردند و به خوبى درك كردند كه اگر بخواهند خواسته هاى خدا و پيغمبر را عملى سازند و برنامه قرآن مجيد را بسط دهند، بايد تا مى توانند از على بن ابيطالب دفاع و پشتيبانى كنند.
اين امواج ، پياپى در حال نوسان و خروش بود؛ و به كيفيتهاى گوناگون آشكار مى گشت ؛ و در كانون مقدس دين و محبت ، عناصر زنده اى پديد مى آورد؛ و آزاد مردانى تربيت مى كرد كه صفحات تاريخ با جانبازيهاى آنان درخشان است ؛ و دامن شفق با خونهاى پاكشان رنگين . همان رادمردانى كه با از خودگذشتگيهاى شگفت آور، زمزمه حريت را براى ابد در اين گنبد كبود افكندند؛ و صحنه جانسوز فداكاريهاى خود را چون مجسمه هاى منصوب بر سر ميدانها در منظر آينده بشريت قرار دادند، و خاطرات فتح مرزهاى فضيلت را چونان مراسم باشكوه سرباز گمنام براى تقويت روح آيندگان به جاى گذاردند.
در ميدان كوفه ، مردى پارسا و زاهد را بنگريد كه فروغ ايمان از رخساره اش آشكار است ؛ و آثار سجود و شب زنده
دارى تلاءلو خاصى به سيمايش بخشيده است ؛ ولى با دست و پاى قطع شده و بدن آغشته به خون ، بر سر دار با مردم سخن مى گويد و دلها را به بيان فضائل على زنده مى كند و در لحظات آخر زندگى ؛ مدافع حقوق انسانيت را مى شناساند. (۱۱۲) درود بر اين روح وارسته و فكر آزاد و زندگى پاك !...
در كنار (مرج عذراء) (۱۱۳) حجر بن عدى را ببينيد كه كارگردانان خونخوار معاويه ، بيزارى از على را به وى عرضه مى دارند و او ابا مى ورزد. و پس از اداى دو ركعت نماز، سبزه زار (مرج عذرا) را با خون خود سرخ فام كرده سر به خاكى كه آرامگاه عشق و آزادگى است مى سپارد. (۱۱۴)
در اينجا رشته سخن را به دست بيان شيواى استاد دكتر على اكبر فياض مى سپاريم :
معاويه مسئله خونخواهى عثمان را فراموش نمى كرد، و اين سياست را چون اساس خلافت خود مى دانست هميشه تعقيب مى كرد. در شام اين سياست به سهولت پيش رفته بود؛ و مردم سهل الانقياد آنجا در اثر تلقين ، از خود معاويه عثمانى تر شده بودند. اما در عراق كه مهد تشيع بود، كار آسان نبود. عاملان معاويه به دستور خليفه بر منبرها مرتبا (ابوتراب ) را دشنام مى دادند؛ و شيعيان او را مى جستند و مى كشتند. از اين مناظر خونين غم انگيز، يكى واقعه حجر بن عدى بود. حجر از طايفه (بنى كنده ) بود و از رؤ ساى بزرگ كوفه و چون مرد زاهد و ديندارى بود مورد احترام مردم بود.
در مواقع نماز در مسجد، وقتى كه خطيب به ستايش عثمان و دشنام على مى پرداخت ، حجر بيتاب مى شد و بر خطيب ، اعتراض و ملامت مى كرد. زياد به دستور معاويه او را با چند تن از دوستانش گرفته به زنجير كشيد و به شام فرستاد. معاويه آن جمع را به وضع فجيعى به قتل رسانيد. (۵۳ ه) اين واقعه در عالم اسلامى آن روز به شدت انعكاس يافت ؛ و مى گويند قتل آن مرد ديندار حتى در دل دشمنان شيعه اثر كرد. چنانكه عايشه به معاويه مى گفت : ( اين كان حلمك عن حجر؟ ) (۱۱۵) و معروف بود كه معاويه در موقع مرگ خود در حال سكرات گفته است : ( يومى منك يا حجر يوم طويل ) (۱۱۶)
آرى در آن روزها ريگهاى بيابانها، در حجاز و شام و كوفه به خون شهداى علويت سيراب مى شد، آفتاب بر پيكر خون آلودشان مى تابيد و باد با خار و خاشاك دشت ، بدن آنان را مى پوشاند.
حسين - عليه السلام - درباره اين كشتارهاى ظالمانه به معاويه چنين نوشت :
آيا تو قاتل حجر و يارانش نيستى ؟ همان مردان عابد و خاشعى كه بدعتها را بد دانسته زشت مى شمردند؛ و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند.
آيا تو همان كشنده عمر و بن حمق نيستى ؟ مردى كه داغ عبادت ، سيمايش را فرسوده بود...
سبحان الله اى معاويه ! گويا تو مسلمانى نيستى ؟ گويا تو عرب نيستى ! تو حضرمى (۱۱۷) را نكشتى ؟ به صرف اينكه زياد (والى كوفه از طرف معاويه
) به تو نوشت كه او به دين على است . مگر دين على جز دين محمد است ؟! همان دينى كه تو را به اين مقام رسانيد؛ و گرنه بالاترين شرف تو و پدرانت همان بود كه زمستان و تابستان در بيابانها بگرديد. خداوند بر شما منت نهاد، و به وسيله ما اين زحمت و ذلت را از دوشتان برداشت . تو به من مى نويسى :
(امت را به فتنه مينداز!)
من فتنه اى از اين بزرگتر نمى دانم كه تو امير باشى ، مى نويسى :
(در كار خودت و دين و امت محمد بينديش !)
من به خدا سوگند، برتر از جهاد با تو كارى سراغ ندارم . اگر اين كار را انجام دهم به خدا تقرب جسته ام ، وگرنه بايد استغفار كنم .
تا آنجا كه امام مى نويسد:
اى معاويه ! از خداى بپرهيز! و بدان كه نامه اعمالى كه خدا براى ضبط كردار مردم دارد، هيچ گناه صغيره و كبيره اى را فروگذار نمى كند. و بدان كه اين كشتن و گرفتن مردم به تهمت و بدگمانى ، و امير كردن اين بچه شرابخور سگباز را خدا فراموش نخواهد كرد. نتيجه كارهاى تو همين است فقط كه خودت را هلاك كردى و دينت را تباه ساختى و مردمان را پايمال نمودى ...(۱۱۸)
باز امواج پر دامنه غدير را در امتداد زمان مى نگريم ، كه به صورت روايت و حديث پيش رفته با بسطى جالب و حيرتزا در كتب اسلامى منعكس گشت . و با وجود موانع بسيار و تهديدهاى فراوان نسبت به طرفداران غدير، از گفت و شنود درباره آن خوددارى نشد. بلكه
نقل آن را نور و حكمت مى دانستند؛ و مسلمين دور از مدينه ، افرادى براى شنيدن و آموختن حديث غدير بدان شهر اعزام مى كردند؛ تا آن را از اصحاب بشنوند و فراگيرند و براى ايشان بازگويند...(۱۱۹)
تابعان نيز بر اين منوال بودند؛ و در نشر آثار غدير و ذكر حقايق آن اهتمامى بسزا مى ورزيدند. چنانكه پس از گذشت قرنها، روايت هشتاد و چهار نفر از آنان به ما رسيده است . (۱۲۰)
پيشينيان تنها به نقل حديث اكتفا نمى كردند، بلكه با تمام نيرو و امكانات خود در تشبيد مبانى غدير مى كوشيدند و با هر پيشامد و مانعى به سختى مبارزه مى كردند؛ و در اين راه فداكاريهايى از خود نشان دادند كه هيچ گاه با گذشت زمان و طلوع و غروب خورشيد فراموش نمى گردد.
پس از دوره تابعان ، وظيفه ضبط و تعليم روايات غدير به عهده دانشمندان قرون اسلامى نهاده شد؛ و آنان در گرد آوردن اسناد و مآخذ آن ، كوششى عميق كردند و علاقه اى وافر نشان دادند؛ چنانكه پيش از اين گفتيم .
و به جهت ثبوت مسلم ، و اشتهار وسيع اين حديث بود كه دانشمندانى از قبيل شريف مرتضى (۱۲۱) و علامه مير حامد حسين هندى (۱۲۲) و عده اى از علماى بزرگ اهل تسنن (۱۲۳) آن را از معتبرترين احاديث اسلام دانسته اند، زيرا كمتر حديثى است كه داراى اين همه اسناد و مدارك باشد. ما در اينجا به طور خلاصه ، تعداد اسناد بعضى از بزرگان علم حديث را در مورد اين روايت مى نگاريم :
نامتعداد اسناد
احمد بن حنبل شيبانى
حافظ ابن جرير طبرى
ابن حجر عسقلانى
جزرى
شافعى
حافظ ابن عقده همدانى
حافظ ابو سعيد سجستانى
حافظ ابوبكر جعابى
امير محمد يمنى
حافظ نسايى
حافظ ابوالعلاء همدانى
فقيه ابن مغازلى شافعى
ابوالعرفان صبان شافعى
حافظ ناصرالسنه حضرمى
علامه مير حامد حسين هندى
علامه امينى به ۴۰ سند
به ۷۵ سند
به ۲۵ سند
به ۸۰ سند
به ۱۰۵ سند
به ۱۲۰ سند
به ۱۲۵ سند
به ۱۵۰ سند
به ۴۰ سند
به ۲۵۰ سند
به ۱۰۰ سند
به ۳۰ سند
به ۵۴ سند
به ۸۰ سند از اسناد اهل تسنن .
به ۱۱۰ سند از اسناد اهل تسنن . (۱۲۴)
حافظ ناصرالسنه مذكور، از محدثين و دانشمندان اين عصر اهل تسنن است كه در كتاب (تشنيف الآذان )(۱۲۵) اين حديث را به پنجاه و چهار سند، چنانكه گفته آمد، روايت كرده است . اين موضوع بسيار قابل توجه است ، چون اين دانشمند حديث دان ، مانند علامه امينى و ساير علماى فنى شيعه در صدد جمع آورى و تتبع اسناد غدير نبوده است ، و روى پيشامد بحث و موضوع تاءليفش بدان رسيده و با اين وصف ، پنجاه و چهار سند براى آن ذكر كرده است . اين خود حاكى از شهرت بسزايى است كه اين حديث در مدارك معتبر اسلامى دارد.
باز امواج روح بخش غدير را مى نگريم كه در تاءسيس سازمان تعليم و تربيت و گشايش باب مدينه علم ، اثرى فناناپذير به وجود آورد؛ و در راه نشر معارف تابنده اسلام در سراسر جهان ، مشعلى خاموش نشدنى برافروخت .
مسلمانان پس از درگذشت پيامبر گرامى ، نياز خود را به آموزنده اى دانا احساس كردند و دانستند در مكتب تربيتى اسلام كه روز به روز معلوماتشان فزونى مى يافت ، از منبع فياض علم رسول استفاده ميكردند و هيچ توجهى نداشتند. چه ،
در وضعى بسيار ساده و عادى و در ضمن معاشرتهاى شبانه روزى ، از رسول اكرم (ص ) حقايق معرفت و اخلاق را مى آموختند. ولى هم اكنون توده هاى خاك بين آنان و مربى ملكوتيشان فاصله انداخته و آن چشمه زاينده از جوشيدن افتاده و آن اشراق مقدس - كه اسرار غامض حيات و معالم تكليف را برايشان روشن مى كرد - در كرانه ابديت پنهان شده است .
قسمت دوم
در اين هنگام ، سايه اى كه از خاموش شدن فروغ تعليم در محيط اسلام دامن كشيده بود، براى آنان بسيار تاريك و وحشتزا بود، و افكار آشنا به علم قرآن و روح كنجكاو آنان آرامش نداشت ، و هماره درصدد اشباع حس دانش اندوزى و رازفهمى و نكته يابى بر مى آمد.
اينجا بود كه گشايش در شهر علم آغاز گشت ، و پرتو عالمگير حق از افق افكار على بن ابيطالب (ع ) در فضاى جهان اسلام دامن گستر گرديد، و خورشيدسان به پرورش ذرات پراكنده همت گماشت .
هر چند حكومت ظاهرى امام اميرمؤ منان (ع ) تحت الشعاع حوادث اجتماعى و جنگهاى ساختگى واقع گشت ، اما وظيفه عالى او، ترويج حقايق دين و نشر نواميس عدل و آموختن علوم قرآن و رازهاى آفرينش بود، از دوشش برداشته نمى شد. على - عليه السلام - هماره به جنبه معنوى خلافت نظر داشت تا بتواند به وسيله اجراى سنن نبوى ، سعادت انسانها را تاءمين كند. آرى ، او از اين جهت كه وصى پيامبر است ، وظيفه سنگينى به عهده دارد و اوست كه بايد حقيقت اسلام را كه دين علم
و آيين (تزكيه و تعليم ) است و به وسيله نشر علم نگهبانى كند و از هنگامه هايى كه پس از رحلت پيامبر اكرم براى متزلزل ساختن اركان اسلام به پا مى شود جلوگيرى نمايد.
اگر احبار يهود و دانشمندان با اطلاع مسيحى ، از دل صومعه ها و درون ديرها بيرون مى آيند و براى آزمايش جانشين رسول خدا(ص ) و آورنده وحى مسائل مشكل كتب خود را طرح مى كنند و در ميان مسجد مسلمين با جمله (سؤ الات ما را پاسخ دهيد) هنگامه به پا مى كنند، كه بايد جواب دهد؟
اگر براى اصحاب معضلاتى پيش مى آيد و معارف قرآن مى رود كه به دست فراموشى سپرده شود و به عنوان مجهول تلقى گردد، يا تاءويل شود، چه كسى بايد از ناموس مقدس دين و معارف دين حمايت كند؟
وقتى قضاوتهاى بيجا حقوق مردم را پايمال مى كند و بيگناهان را به اعدام سنگسار شدن محكوم مى سازد و در روح جامعه اثرى وخيم مى گذارد و براى امت تشنج فكرى به وجود مى آورد، كدام كس بايد پا در ميان گذارد و چهره رباينده قوانين سعادت بخش اسلام را بنماياند؟
پس در مدينه علم پيغمبر كه اوست ، بايد براى هميشه به روى جويندگان باز باشد و پژوهندگان را بپذيرد.
اين بود كه اصحاب در كسب علوم و معارف به مولاى حقيقى خود رجوع كردند و اصول اوليه دانشها را به فراخور استعدادشان فراگرفتند. كم كم افق فرهنگ اسلام روشن شد؛ و به كمك معارف ائمه (ع ) و زحمات دانشمندان شيعه ، حقايق اسلام در سراسر جهان پراكنده گشت ؛ و در علوم دقيق
فكر و انديشه ، در پرهيزگارى و پارسايى ، در تهذيب روح و توجه به ماوراى جهان محدود، در ايجاد وسايل گوناگون براى گسترش علم و تقويت روح دانشجويان ، در نوع پرورى و توجه به بينوايان و محرومان و افتادگان اجتماع و... تا آنجا پيش رفتند كه به صفحات تاريخ علم ، معنويت و روح دادند و مورخان جهان را به ثناگسترى خويش واداشتند.
(جرجى زيدان ) در شرح حال (ابن سينا) مى نويسد:
اين فيلسوف طبيب ، ارسطو و بقراط اسلام بود. او در وسعت اطلاعات و نيروى عقل از انسانهاى يگانه روزگار بود. در هر فنى از علوم كتاب نوشت ، و بيش از صد كتاب به جاى گذارد. تاءليفات او را در نهضت اخير اروپا اثرى عظيم بود. چه ، آنان بهترين و مهمترين كتابهايش را به زبان علم در نظر خودشان (لاتين ) ترجمه كردند. (۱۲۷)
(علامه دهخدا) در احوال ابوريحان مى گويد:
در هزار سال پيش بر دو تسطيح از تسطيحات چهارگانه كره زمين متفطن گشتن ، و نوع چاه آرتزين كشف كردن ، و به استخراج (جيب يك درجه ) توفيق يافتن ، و بالاتر از همه بناى علوم طبيعى بر رياضى نهادن ، و قرنها پيش از (بيكن ) (۱۲۸) براى حل معضلات علمى و فنى متوسل به استقراء شدن و... براى معرفت اجمالى اين داهى كبير كافى است . (۱۲۹)
باز جرجى زيدان مى گويد:
نصيرالدين طوسى فيلسوف رياضى فلكى كه علوم طبيعى را بسيار دوست مى داشت ، مخصوصا فلكيات را. از اين رو در مراغه رصدخانه بزرگى ساخت و كتابخانه اى تاءسيس كرد و كتابهايى را كه از اطراف به
دست آمده بود، در آن گرد آورد؛ تا شماره كتابهايش از ۰۰۰،۴۰۰ افزون گشت . ستاره شناسان و فيلسوفان را در آن جاى داد و اوقاتى براى آنان معين كرد. دانش به دست اين عنصر پارسى ، در بلاد مغول درخشيدن گرفت . گويا او در تاريكيى دامنه دار، شعله اى تابناك بود. (۱۳۰)
نيز درباره (شيخ مفيد) مى نويسند:
وى پيشواى دانشمندان اماميه و پرچمدار علم كلام (عقايدشناسى ) و فقه و بحث و مناظره بود. با اهل هر عقيده اى با جلال و شكوهى خاص ، مباحثه مى كرد. او صدقات و خيرات فراوان داشت و داراى خشوعى بسزا بود. بسيار نماز مى خواند و روزه مى گرفت . پارسا بود، و جامه درشت مى پوشيد و بيش از دويست تصنيف داشت . جز پاسى از اول شب نمى خوابيد، سپس به پا مى خاست و نماز مى گزارد يا كتاب مى خواند يا درس مى گفت يا قرآن تلاوت مى كرد...(۱۳۱)
(شيخ طوسى ) بنيان گذار دانشگاه روحانى نجف را چنين معرفى مى كنند:
آثار و تاليفاتش چهره زمان را فروزان كرد. در آن ها بيشتر علوم اسلامى را گرد آورد و مسائل مشكل علمى و فلسفى را حل كرد. وى بيش از سيصد شاگرد از مجتهدان شيعه داشت ؛ و از اهل تسنن آن قدر بودند كه به شماره نيامدند. كرسى درسى كه از آن بزرگترين دانشمند عصر بود، در بغداد از طرف خلفا به وى تفويض شده بود؛ و او براى دانشمندان مذاهب درس مى گفت ؛ و پس از اينكه كتابخانه اش سوزانده شد، به سوى نجف كوچ كرد. (۱۳۲)
باز در صفحات
تاريخ مى خوانيم كه ابن طاووس حسنى ، نقيب علويان ، فقيه و دانشمند بزرگ ، كه همگان به تجليلش پرداخته اند، هنگام زكات دادن ۱۱۰ تمام غله را خود برمى داشت و بقيه را به مستمندان مى داد. (۱۳۳)
و شايد اين داستان تكان دهنده (۱۳۴) از سيد بحرالعلوم هيچ گاه در تاريخ مردان بزرگ فراموش نگردد: شبانگاهى كه يكى از شاگردانش را ميخواند و با خشم و خروشى عجيب به وى پرخاش مى كند كه در همسايگى تو مردى بينوا با كودكان خود گرسنه به سر مى برد و تو به حال آنان نرسيده اى ! شاگرد بدين جمله (به خدا سوگند از حالشان آگاه نبودم )، پاسخ مى دهد. سيد بيشتر مى خروشد و ميگويد: (همين مرا خشمگين كرده كه نمى دانستى ! اگر مى دانستى و خبر نمى گرفتى كه كافر بودى !! چرا به حال همسايه ات رسيدگى نكنى ؟ چرا ندانى ؟!)
اين نمونه اى از كردار و افكار اين مردان بزرگ بود، كه اين آثار گران ارج و اين تاريخ مقدس را به وجود آورد، و اهميت غدير و مبانى تشيع را منعكس كرد، و فروغ تربيت را در سرتاسر اعصار و قرون تا زواياى اجتماعات ممالك اسلامى پيش برد.
اكنون نيز به امواج ساحل ريز غدير، كه دامنه خود را به پهنه علوم و معارف جهان معاصر كشانده است مى نگريم ، امواجى كه در فراخناى درياى علوم به حركت در آمده و سطحهاى آرام را با تلاطم خود به جنبش در آورده است ، و روشنفكران و حقيقت طلبان را به نشر افكار و گفتار على بن ابيطالب
(ع ) برانگيخته و به تاءليف و تحليل پيرامون شخصيت بى پايان وى و نشان دادن مقصود اساسى غدير به پا داشته و آنان را يارى كرده است تا آثارى جاويدان به جاى گذارند كه براى هميشه پرده از روى انحرافات تاريخ بردارد و حقايق محض را در معرض افكار قرار دهد.
كتابهايى فروزان كه پرتو عنايت خداوندى و اعجاز توفيق بر سراسر سطرهايش دامن كشيده و عناصر مقدس نبوغ و معنويت و فروغ روح پرور حق شناسى و حقيقت يابى از خلال صفحاتش هويداست .
گفتارى پر طنين كه چون بانگ جرس با قافله سيار زمان در سير است ؛ و صفحاتى نورانى كه پيوسته با طلوع و غروب اختران به تابشگرى خود ادامه مى دهد و براى تازه آيندگان هر عصر و دوره اى به عنوان (اتمام حجت ) سندى محكم شناخته مى شود؛ و افكار را جلب كرده ، به كاوش واداشته سرانجام به حقيقʠمى رساند.
اين خدمت بزرگ به انديشه هاى پاك و عقايد حقه انسان - كه در سرنوشت دو جهان و تصميمات اجتماعى و تربيت اخلاقى هر فرد دخالت دارد - به دانشمندان والاقدر شيعه منحصر نمانده است . چه ، امواج گسترده غدير، دامنه خود را به افكار علماى ساير مذاهب و اديان نيز كشانده و حقايق را از زبانشان بازگو كرده است .
اين وضع انتشار حيرتبار اين حقايق بوده است در روزگار پيشين . اما در اين عصر نظرى بيفكنيد به هزاران مقاله و رساله و كتاب كه از شخصيتهاى خاور و باختر درباره اميرالمؤ منين على (ع ) انتشار يافته است و مى يابد، كه حتى ضبط فهرست آنها
از حوصله گفتار ما بيرون است . (۱۳۵)
امروز جلوه هاى ملكوتى و ابدى على (ع ) چنان افكار آگاهان را در خود خيره كرده كه تنها وجود او بخشنده اميد به حق و عدالت و انگيزه نشاط شده است . و اگر شعاع روح على (ع ) به مردمان دوردست تا آنجا بتابد كه با تجليات خود روشنشان كند و در پهنه فروزندگى خويش محوشان سازد تا قلم به دست گيرند و با عواطفى پرشور و انشايى بلند و رنگين ، گوشه اى از اين حقيقت را آشكار سازند، پس اين شعاع چه تاءثيرى خواهد كرد اگر در كنار كانون خود، به جان و دل مردانى بتابد كه نمونه كامل احساسات شيعى و نگهبان مرزهاى مستحكم دين خدايند و در دامن پاك تشيع پرورش يافته با (بامداد غدير) و (شامگاه عاشورا) خو گرفته اند و محبت پرسوز آل على به تار و پود آنان پيوسته است ؟
از اينجاست كه بايد به اوج واقعى دانشمندان خود بيشتر پى بريم ؛ و با ديده اى كه از فروغ تجليل معنويات روشن است بدانان بنگريم ...
فلسفه اجتماعى اين بحث
اشاره
مطالعاتى كه از جنبه مذهبى براى درك حقايق جهان شده است ، نيرومندترين و شريفترين شاه فنر تحقيق و تتبع علمى است
اينشتاين
(جهان و اينشتاين )
ما به دنياى به هم پيوسته اى احتياج داريم كه در آن هر كس بتواند از نو جايى فراخور خود پيدا كند و مادى و معنوى در آن از هم جدا نباشد. بدانيم چگونه زندگى كنيم ، زيرا كم كم فهميده ايم كه راهروى در جاده زندگى بدون قطب نما و هادى ، خطرناك است .
الكسيس كارل
(راه و
رسم زندگى )
اگر تعليم و تربيت ، ميل و رغبت در فعاليتهاى اجتماعى را در كودكان و جوانان ايجاد نكند، هرگز به وظيفه اصلى و هدف اساسى خود نايل نخواهد شد.
تئودور روبسن
(مجله پرورش نو)
مسافت بشر نسبت به كانون معنويت افزونى يافت . ديدگان ظاهربين انسان ، وضع زندگى خود را با آزادزيستى جانوران قياس كرد. اوراق دفتر زندگى از غرايز حيوانى مستور گشت ، و منحنى پيشرفت فكر انسان نزولى گرديد. بشر با شتابى كه زاييده بى بند و بارى بود، در ژرفناى حيوانيت فرو رفت و از منظور اساسى آفرينش و وظيفه بزرگ اجتماعى خود غفلت ورزيد. سطح اخلاق پايين آمد و دنياى صنعتى نيز نتوانست به نياز معنوى انسان پاسخ دهد.
گذشت زمان ميان دستورات رهبران دينى و انسانهاى كنونى فاصله ايجاد كرد. انسان شناسان بسى كوشيدند تا چاره اى بينديشند. مصلحان و متفكران در آرزوى رشد اخلاقى انسان ، موى سر خويش سپيد كردند و سرانجام جز سيلابى از اشك ديده و شعله اى از سوز درون چيزى عايدشان نگرديد.
گاهگاهى از لابلاى پرده هاى زمان ، فرياد مقدس منجيان به گوش مى رسيد كه توده هاى منحرف را كه سيل آسا به درون دره هاى فساد هجوم آورده بودند فرمان ايست مى داد. اما اجتماع بشر بيدار نشد و به فكر اصلاح خويش نيفتاد.
امروز ناموس اجتماع براى در هم كوفتن اركان سستى و پستى ، به مدافعانى جوان و فرزانه نيازمند است . پس بايد مجدانه در راه گسترش حقايق بين نسل جوان گام برداشت ، و نواقص اخلاقى آنان را به وسيله تشريح تاريخ آزادگان كاهش داد؛ تا نيروى معنوى و نبوغ
اخلاقيشان افزايش يابد و اين انحطاط، كه يقينا به اخلاق صدمه مى زند و جنبش جامعه را در تحصيل پيروزيهاى علمى و صنعتى نيز كند مى كند، جبران گردد.
انسان تنها دستگاهى ماشينى نيست ، و نمى توان به صرف اينكه كار مى كند و نياز مادى خود را برطرف مى سازد، او را از كسب فضايل و ملكات اخلاقى معذور دانست . زيرا ارزش زندگى در تعالى اخلاقى و فعاليت روانى و روحى است .
آلكسيس كارل مى گويد:
تمدن ما تاكنون موفق نشده است محيطى در خور فعاليتهاى روانى ايجاد كند. بايد قسمت اعظم نقايص هوشى و اخلاقى مردمان امروزى را به ناكفايتى و بدى تركيب محيط روانى ايشان نسبت داد. اولويت ماده ، نفع جويى كه اصول آيين صنعتى امروز دنيا را مى سازد، در زوال فرهنگ و اخلاق ، سهم بزرگى گرفته است . (۱۳۶)
پس بايد محيطى مناسب فعاليتهاى روانى به وجود آورد، و افكار را به طرف آموختنيهاى سودمند و تصميم بخش هدايت كرد. و چون تصميم و اراده در كارها به طرز فكر و عقيده شخص بستگى دارد، بايد اعتقادات را تصحيح و تحكيم كرد و محبت انسان را به طرف مقدسات منعطف ساخت .
تاءثير اعتقادات در اخلاق
اخلاق (۱۳۷)، كه سرمايه سعادت و كاميابى است ، به ترتيب و تقويت نيازمند است ، و آن به وسيله تهذيب عواطف و بيدار كردن وجدان و توجه دادن افكار به زندگى بزرگان حاصل مى شود؛ و نمونه كامل آن جز به وسيله دين ، كه آميزه روحى است . محقق نمى شود. پس بايد تعليمات دين را براى تقويت فكر اخلاقى ، بزرگترين وسيله دانست ؛
و حس مذهبى را كه به گفته اينشتاين (نيرومندترين شاه فنر تحقيق و تتبع علمى است ) در جامعه زنده نگاه داشت ؛ و عقايد صحيح را كه زاينده فضيلتهاست به همگان آموخت . آرى اعتقادات صحيح ، كه عصاره و تجلى دين است ، هماره مركب انسانيت را به سوى سعادت و رستگارى مى راند.
عقايد و دليل
عقيده بايد بر پايه دليل بنا شود؛ تا با روح انسان بياميزد و به مرحله يقين برسد و دايم با شورى باطنى و هنگامه اى درونى به انسان فرمان دهد و نداى تكليف (۱۳۸) را، كه از اعماق روح برمى خيزد و در فضاى زندگى طنين مى افكند، تقويت كند، تا منظور اصلى به عمل آيد.
نيز هنگامى كه اعتقاد با دليل به دست آورده شود، ارزش مكتب حق و بى بنيانى ساير مسلكها نمودار مى شود. انسان از پذيرش گفتار بى دليل دورى مى گزيند. سرعت قبول نسبت به هر سخن ، كه بزرگترين آفت افكار است ، از بين مى رود و جاى آن را حس كنجكاوى و قدرت فكرى مى گيرد. در نتيجه انسان در اصول اعتقادات محكمتر مى شود؛ و به احكام و دستورات دينى بيشتر توجه مى كند؛ و در يك هماهنگى عجيب به ساحل نجات مى رسد.
در اينجا اين سخن مقدس آسمانى را كه از ماوراى قرنها مى خروشد و در گوش جان نواخته مى شود نقل مى كنيم . امام صادق (ع ) مى فرمايد:
همى دوست دارم كه تازيانه بر سر اصحابم فرو كوفته شود، تا دين را درست بفهمند و در آن بينديشند. (۱۳۹)
پيشواى مكتب صحيح ، اين گونه افكار را تحريك
مى كند و در محيط تحصيل ، پژوهشگران را به كاوش وا مى دارد و آنان را به پرسش و دليل خواستن براى هر سخن و روشن كردن حقايق بر مى انگيزد. اين خود دليل نهايت اعتماد و باور به صحت و عظمت فكرى يك مكتب است .
پس عقايد هنگامى منشاء اثر است كه قطعى و با دليل باشد. چه (در روان شناسى به اثبات رسيده و هم مكرر به تجربه پيوسته است كه هر فكر و عقيده اى كه مورد قبول قطعى ذهن واقع شود، در عواطف انسان و در چگونگى رفتار او مؤ ثر واقع مى شود.) (۱۴۰)
توضيح
روان انسان هيچگاه از فعاليت فكرى باز نمى ايستد و پيوسته معانى و معلوماتى كه از خلاصه گيرى و استنتاج احساسات و تصورات حاصل مى شود، شخصيت فكرى او را تشكيل مى دهد. پاره اى از انديشه ها و ادراكات ، مورد تصديق وى واقع مى شود. نسبت به پاره اى علاقه و محبت نيز پيدا مى كند؛ خواه آنچه مورد علاقه اوست آثار علمى و هنرى و مقاصد شخصى باشد، خواه هدفهاى اجتماعى و يا شخصيت نوابغ و بزرگان . پس به طور كلى اصل محبت ، آميزه روح بشر است . از نظر اجتماعى نيز معلوم است كه مجموعه كار و فعاليت هر جامعه ، حاصل جمع اعمال افراد آن است . جنبش و كردار فرد نيز پيرو اراده و تصميم اوست . اراده و تصميم نيز زاييده مهر و علاقه به كار يا موضوع يا هدفى است .
از اين رو ره آموزان بزرگ ، كه جز سعادت انسان چيزى نمى خواستند
و غير از سوق دادن بشريت به شاهراه روشن اخلاق و فضايل منظورى نداشتند. هماره درصدد بودند كه انسان اين مهر و محبت و توجه و اعتقاد را در موردى شايسته به كار برد و در راهى كه نتيجه آن جز نيكى و اندوخته نيك نباشد مصرف كند تا سعادت دو جهانش تاءمين گردد.
پس اكنون بايد مظاهر قانون آسمانى را كاملا شناساند؛ تا اجتماع ، زندگى آنان را سرلوحه برنامه خويش قرار دهد. آرى اين آيين نامه هاى خدايى است كه افكار ملتهب را با نسيم روح نواز خود آرامش مى بخشد. اين پيامهاى اساسى آسمانى است كه عواطف سركوفته و خوابيده را بيدار مى كند. و اين قانون نامه صحيح است كه سازنده وحدت است و جمهور بشريت را با پيوندهاى ناگسستنى به هم مربوط مى سازد. روح آلوده و ناراحت بشر امروز بيش از هر چيز به تقويت و آرامش و اصلاح نيازمند است ؛ و هيچ گاه به كسب سعادت و آرامش موفق نخواهد شد مگر آنكه در مكتب آزادمردانى چون على بن ابيطالب و اولاد والاگهرش درس گيرد. آرى هنوز سلولهاى مغز انسان با كلمات ملكوتى مربيان بزرگ درنياميخته است . و هنوز با تعاليم جاودان آنان آشنا نيست . جوامع امروز بايد بيايند و در پيشگاه معلم عاليقدر بشريت گردآيند و بشنوند:
( اكثر مصارع العقول تحت بروق المطامع ) (۱۴۱)
- خردها بيشتر آنجا بلغزد كه آز و طمع برق زند.
( الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها ) (۱۴۲)
- دنياى مادى مقدمه جهان معنوى و عالم باقى است و خود هدف اصلى آفرينش نيست .
( علم لايصلحك ضلال .(۱۴۳) )
-
سرمشق زندگانى خويش قرار دهند. گرچه مهر على و فرزندانش آميخته جان ما ايرانيان است ، اما بايد به نتايج اين موضوع نيز توجه داشت و اين مهر و دوستى را براى پيروى از اخلاق آنان بهترين وسيله و محرك گرفت . و بدون شك هرچه توجه فكرى ما به موقعيت آنان افزون گردد، بيشتر درصدد پيرويشان بر مى آييم ، و در نتيجه ، به سوى زندگانى سعادتمند و عدالت زايى كه از مكتب جاويدان على (ع ) سرچشمه مى گيرد، رو مى آوريم .
افكار روشن مى شود
در پايان اين فصل ، كه آخرين بحث فنى اين رساله است ، مى گوييم : براى تجديد عظمت و پيشرفت يك مكتب ، بهترين وسيله همان است كه در برنامه اى كه به دست بانى آن وضع شده تاءمل كنيم و طرز فكر او را براى بقا و انتشار مكتبش به دست آوريم . زيرا برنامه اى كه يك بانى براى پيشرفت مكتب خويش طرح مى كند، از هر لحاظ برآورنده نيت و آرزوى اوست .
از اين رو دانشمندان ما خواسته اند به وسيله تاءليفات خود، موقعيت على (ع ) و تعليماتش را از نظر اسلام و پيامبر اكرم (ص ) روشن كند (ساير تحليلهائى هم كه درباره شخصيت امام شده ، در اين موضوع نهفته است )، و بفهمانند رخنه اى كه در عالمگيرى اسلام افتاد در اثر آن بود كه گفتار رسول خدا تا آخر عملى نگشت . خوشبختانه جمعى از دانشمندان روشنفكر اهل تسنن نيز با حسن تفاهمى كه بايد بين افراد يك دين باشد، اين موضوع را درك و در ضمن اظهارات خود بدان
را بشكافد، دست زد و سطح افكار ملل اسلامى را بالا برد. و البته در اثر اين كتب بود كه حسن تفاهم اخير برقرار شد، و رسميت فقه شيعه اعلام گرديد. و براى برخى افكار انحرافى بى اطلاع و مغرض ، روشن گشت كه آيين شيعه همان است كه پيغمبر اسلام خواسته و پى ريزى كرده است ، تا ديگر نتوانند با نوشته هاى مسموم خود، صفاى برادرى اسلامى را مكدر سازند.
آرى ما با اهل تسنن برادريم ؛ و اگر به بحث علمى مى پردازيم ، بدين جهت است كه بحث علمى نشانه وسعت نظر و آزاد فكرى است و در نظر همه مقدس است . ملتى كه از نشر علم و حقايق سرباز زند، انحطاط فكرى خود را ثابت كرده است . خود اهل تسنن هم داراى مذاهب مختلفند، كتاب مى نويسند و بحثهاى مذاهبشان را انتشار مى دهند، و اين به برادريشان هيچ گونه صدمه اى ندارد. ما نيز وظيفه داريم انتشارات داشته باشيم . بلكه اين عين خلوص و صميميت است كه دوست داريم تفاهم كنيم و حقايق را با يكديگر در ميان گذاريم . در اينجا گفتار خود را با اين سخن بزرگ دكارت به پايان مى بريم :
(حقيقت را با بيطرفى مطلق و با روحى آزاد از قيد هرگونه تعصب جستجو كنيد.)
سخنان حضرت على (عليه السلام)
توضيح
تا اينجا بحث و گفتار فنى اين رساله انجام پذيرفت . و شرح داستانى تاريخى و دينى و ملى در خلال فصول گذشته نگارش يافت ، و معارفى دانستنى و حقايقى ضرورى در معرض افكار خوانندگان قرار گرفت .
اينك براى نشر تعاليم پاينده علوى و نشان دادن برنامه
تعليماتى اسلام ، نمونه اى چند از سخنان آموزنده و دستورات آسمانى (نهج البلاغه ) در اينجا مى آوريم ، و عواطف حساس و افكار جوينده دانشجويان و دانش آموزان را - كه از خواندن صفحات پيشين صفايى ويژه يافته است - بدان توجه مى دهيم .
- پرده اى از اسرار ازليت ، در قالب الفاظى بليغ و دلكش ، آميخته با جهانى از رازهاى طبيعت ، نمونه توحيد (نهج البلاغه ) است -
توحيد
ستايش ، خاص پروردگارى است كه گويندگان به پايگاه ثناگستريش نرسند و شمارشگران ، نعمتهايش را در حساب نتوانند آورد و بسيار كوشندگان ، حق او را نيازمند گزارد. خداوندى كه افكار دورانديش به دركش نايل نگردد و هوشهاى غواص به گوهرشناسايى حقيقتش دست نيابد.
او آفريدگان را به قدرت خويش هستى بخشيد و نسيم را به مهربانى به وزش در آورد و آرامش زمين را با صخره هاى بزرگ برقرار كرد. هر موجود را به هنگام مناسب خود آفريد و ميان اشياء گوناگون ، سازگارى به وجود آورد و غرايز و خواص را در عناصر و كالبد كاينات جاى داد.
من او را مى ستايم تا خواستار اتمام نعمتش باشم و چهره بندگى و اطاعت بر آستانه جبروت و عزتش بسايم . (۱۵۳)
آرى آن حقيقت اعلاء كه در ملكوت مقدس خود بر جهان و جهانيان سلطنت مى كند، حقيقتى بالاتر از تشبيه و توصيف است . وى سزاوار سپاس و ستايش است كه نامش در لغت نگنجد و صفاتش به تعريف نيايد. (۱۵۴) بنگريد كه مظاهر وجود، چه در اعماق اقيانوس ها و چه در اوج آسمانها، پيشانى تسليم بر پيشگاه
بى نيازى و قدرت وى فروگذاشته و پيمان بندگى خويش را امضا مى كنند.
پروردگارا! تو توانايى و جز تو هر كه را بينم ناتوان باشد. تو بشنو! كه ديگران را نيروى شنوايى اندك است و جز تو كسى به آواى نارساى مستمندان در آرامش سحرگاه گوش نتواند داد. (۱۵۵)
الاها! ما كنه عظمت تو را درك نمى كنيم ، (۱۵۶) جز اينكه مى دانيم تو زنده و پاينده اى . تو را خواب و عوارض آن فرا نمى گيرد. انديشه اى به تو نمى رسد و چشمى تو را نمى بيند، ولى همه در حيطه ادراك تو، و عمرها و زندگانيها تمام در شمارش و احصاى توست ... (۱۵۷)
آنجا كه شكوفه ها از جوانه سر بيرون كرده و ميوه ها در پوشش داخليش مى رسد،
آنجا كه پشه هاى ضعيف ، خود را در ميانه پوست و تنه درختها پنهان مى كنند،
آنجا كه در دل غارها و ميان دره ها جانوران سر فرو برده جاى مى گيرند،
آنجا كه دل شاخه ها شكافته مى شود و برگها مى رويد،
آنجا كه از گذرگاه اصلاب ، موجودات ذره بينى فرود مى آيد،
آنجا كه ابرها از كرانه هاى جو بالا مى آيد و به هم مى پيوندد،
آنجا كه ژاله ها از ابرهاى انبوه و تيره فرو مى بارد،
آنجا كه بر بلندترين قله هاى افراشته كوه ، پرندگان بال و پر مى گشايند و مى نشينند،
آنجا كه مرغان خوش الحان ، درون آشيانه هاى تاريك ، در دل شاخسارها، نغمه مى سرايند،
همه را آفريدگار بزرگ جهان مى داند.
آنچه گردبادها دامن كشان از دشتها با خود مى برند،
آنچه در مسير بارانهاى سيل
مى كرد، به بامداد ازل پيوسته بود؛ و اسرار آفرينش در چهره الفاظ بليغش آشكار مى گشت .
او چگونه راز ارتباط كاينات را با مبداء وجود مى نماياند؟ او چگونه خدا را راه موجودات پر زمزمه نشان مى داد؟ او چگونه ستايش پياپى و خضوع رعب آور را در برابر خداوند، جلوه گر مى ساخت ؟
آرى در نهج البلاغه (همه چيز به ستايش او مشغول است : كشتزارها، جنگلها، تپه ها و ماهورها همه از عظمت او سخن مى گويند. در هر كرانه نام او طنين انداز است . دريا غرش كنان ، وصف بزرگى او را مى كند. طبيعت با حق شناسى سرود بخشندگى او را مى خواند و آفريدگار خويش را مى ستايد.
همه جا، از آسمان تا زمين ، اين سرود، طنين افكن است . تاريكى و روشنايى ابر، بر فراز درختان و قله كوهساران ، از جلال او، ياد مى كنند. در لرزش هر بيشه و در زمزمه هر جويبار، نام او به گوش مى رسد. هر بادى كه مى وزد، اين نام را تا گنبد آسمان ، كه با دست لطف و مهر او بر بالاى ابرها استوار شده ، بالا مى برد.) (۱۶۱)
هدف عالى وجود
به جهان آمديد و در اين تالار مجلل ، كه از گنبد فيروزه آسمان ، سقف بسته و با پرنيان سبز چمن فرش شده است ، منزل گرفتيد. شمعهاى دل افروز اختران بر طاق خانه شما مى درخشد و از پرتو خورشيد و ماه ، كانون حياتتان گرم و روشن است .
از روشندلان سپهر گرفته تا كرمهاى مستمند و عاجزى كه در دل تيره خاك جاى
دارند، يعنى كليه عوامل طبيعت ، همه فرمانبردار شما شده اند؛ و اين طبايع تندخو و سركش در مقابل بنى آدم سر تسليم پيش آورده و به زانو در افتاده اند؛
آيا هيچ در اين فكر افتاده ايد كه به آدميزاده ، اين همه اقتدار و تسلط براى چه اعطا شده است ؟
آيا مى دانيد كه بشر در مقابل اين همه لطف و موهبت به چه چيز وامدار است ؟ آرى ، وظيفه .
در راه وظيفه شناسى ، نخستين قدم خودشناسى است . هركس به ارزش خود پى نبرد، حتما نمى تواند وظايف خود را در زندگى ايفا كند. و آنان كه به تكليف خود آشنايند و در اجراى وظيفه ، اندك مسامحه و سستى روا نمى دارند، مى توان گفت كه شخصيت خود را شناخته و از اسرار آفرينش سرى در آورده اند.
مرام پيغمبران و نواميس آسمانى اصولا بر هدايت توده به وظايف فردى و اجتماعى قرار دارد، و قرآن مجيد بدين مطلب شاهدى صادق است ؛ آنجا كه مى فرمايد: (هدف ما از آفرينش جن و انس ، جز عبادت آنها چيز ديگرى نيست )، يعنى اداى وظيفه و در نتيجه طى تكامل . (۱۶۲)
ره آموزان
پيامبران را در بين ملتها برانگيخت و آنان را پى در پى به سوى اقوام فرستاد، تا پيمان فطرى توحيد را باز طلبند. نعمت فراموش شده اش را به ياد آرند. براى مردم با تبليغ حقايق ، اقامه دليل كنند. معارف فطرى و غريزه خداجويى را كه در گنجينه خردها نهان بود به منصه ظهور رسانند. و دقايق آيات خلقت را كه با نظامى عجيب استوار شده
است . به آنان بنمايانند... (۱۶۳)
منجى بزرگ
- پاس چندين سال پرورش و تعليم ، بزرگداشت سفير الاهى ، و آورنده قرآن ، ياد خاطرات هماهنگى پيگير در برافراشتن پرچم توحيد و تجديد عظمت حق پرستى ، و تشريح بزرگى و نبوغ روح حضرت محمد(ص )، عناصر گفتار امام پيرامون مقام والاى نبوت است .
هم در آن روز، ستاره نبوغ و عظمت بر پيشانى بلندش مى درخشيد، و با چشمان سياه و گيرنده خود، جهان را خردمندانه مى نگريست ، كه گويى مقدرات مذهبى و اجتماعى گيتى را در انقلابى عظيم مى بيند.
نسبش به پيغمبران بزرگ مى پيوست ، و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزگار جهان ، آن دردانه عزيز، نوازش مى شد. در خانواده كهنسال و نجيب قريش ، عمويش ابوطالب افتخار پرستاريش را دريافته بود. و آن پيرمرد مهربان ، يگانه يادگار برادرش را همچون جان شيرين ، گرامى و عزيز مى داشت ، تا اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت و با جامعه آن روز، كه فاقد هرگونه فضيلت و اخلاق بودند بيشتر تماس پيدا كرد.
در آن وقت ، جهان در درياى آشوب غرق بود؛ و توده بشر به ويژه اعراب در آتش فساد و فجور مى سوختند. براى نخستين مرتبه كه آن فرشته رحمت ، اين نداى آسمانى را كه (خداى يگانه را بپرستيد تا رستگار باشيد) به نيروى خدا در فضاى خاموش گيتى طنين انداز ساخت ، معلوم است كه اعراب جاهل و خونخوار صحرانشين با چه قيافه تلقيش كردند، زيرا اين كلمه از هر چيز تازه براى آنها تازه تر و از هر هولناكى هولناكتر مى نمود.
ولى روح
پيرمردى ناتوان و نابيناست ، وقتى به سراغم آمده و كودكان معصوم خود را - كه از فرط گرسنگى و بينوايى چهره اى نيلگون داشتند - با همان وضع رقت آور در پيشگاه من به شفاعت حاضر كرده بود، بلكه بتواند يك صاع (۱۶۸) گندم بيش از مقررى خود، از بيت المال استفاده كند.
نمى توانم بگويم كه با چه زبان ، شرح فقر و تهيدستى خود را مى داد، و چگونه براى اجابت شدن تقاضاى خود را مى داد، و چگونه براى اجابت شدن تقاضاى خود، تضرع و ناله مى كرد. چه روزها كه با اصرار و تكرار، خواهش خود را تجديد مى كرد. من در پاسخ او هميشه خاموش بودم و ناله هاى جگر خراشش را به خونسردى و بى اعتنايى گوش مى دادم .
از سكوت من چنين نتيجه گرفت كه ممكن است دينم را به دنياى او بفروشم ، و براى رفاه و آسايش برادرم در مال ديگران خيانت كنم . تا روزى آهن پاره اى را در آتش سرخ كرده به انتظار عقيل آن شراره جانگداز را گرم نگاه داشتم . همين كه براى آخرين دفعه از تيره بختى خود سخن راند و تهيدستى خويش را عذر خيانت من قرار داد، آن پاره آتش را به جاى سكه طلا در دستش گذاشتم . چنان فرياد كرد كه پنداشتم هم اكنون بدرود زندگى خواهد گفت ؛ و سراپاى وجودش از گرمى مشتعل خواهد گرديد. مانند شترى كه در قربانگاه ميان خون خود مى غلطد، فريادهاى سهمناك مى كشيد. گفتم : اى عقيل ! مادر به عزاى تو گريه مى كند. تو از اين
پاره آهن كه انسانى آن را به بازيچه در آتش گرم كرده ، چنين مى نالى ، ولى من ، من آتشى را كه از خشم و غضب پروردگار شعله مى زند چگونه تحمل كنم !؟
آيا سزاوار است كه تو از تاءثر جسم ، فرياد و خروش بر آورى ، ولى من بر عذاب وجدان و آلايش روح صبر كنم ؟... (۱۶۹)
دين و مليت
پيراهن سربازى ، زرهى آهنين است كه دست فداكارى و مليت ، آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعال مى پوشاند. اين جامه فاخر در زندگى ، لباس شرافت و پس از مرگ ، حرير بهشت خواهد بود. آرى گلگون كفنان يعنى آنهايى كه در راه دين و عدالت به خون گلوى خود رنگين شده اند، در اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت ، و در آن جهان جز در فردوس برين خانه نخواهند كرد.
من شب و روز، شما را به جهاد و مبارزه دعوت مى كنم و پيوسته نغمه جانبازى و فداكارى را در گوشهاى سنگين شما مى نوازم ، ولى افسوس كه دم گرم من در آهن سرد شما اثر نمى كند.
هم اكنون گفتار خود را يك بار ديگر تكرار مى كنم ؛ باشد كه خون افسرده و سرد در شريانتان به جريان افتاده از حقوق و حيات خود دفاع كنيد. بايد بگويم ذليل ترين اقوام جهان مردمى است كه كوچه هاى شهرشان ميدان تاخت و تاز بيگانگان قرار گيرد.
اين شما هستيد كه بايد محيط استقلال و ناموس كشورى را به حصار سرهاى نترس و بى باك خود حفظ كنيد... (۱۷۰)
شگفتا!
چطور ممكن است از اين فرقه ها، كه در دينشان دليلهاى گوناگون به خطا مى گرايند، به شگفت نيفتم ؟ در جاى پاى پيغمبر مى گذارند و نه به كردار وصى پيغمبر رفتار مى كنند. نه به غيب مى گروند و نه از عيب چشم مى پوشند. كارهاى شبهه ناك انجام مى دهند و در راه شهوات گام مى نهند. در نظر اين اشخاص ، كار خوب همان
است كه خودشان خوب بدانند و كار بد همان است كه در نظر آنان بد باشد، در مشكلات به خود رجوع مى كنند و در امور مبهم و پيچيده تكيه بر راءيهاى خود دارند.
گويى هر يك از اينان خود، امام خود است . گويا هر راى و نظرى كه دارند از محكمترين دليل اخذ كرده و به مطمئن ترين رشته چنگ زده اند. (۱۷۱)
غوغاى زندگى
جان را به دانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد.
تن را به كار و كوشش واداريد و هرگز به سستى و خمود نگراييد؛ تا به قوه فعاليت و عمل ، همچون روح ، با نشاط و سبك باشيد و پرنده وار شايسته پرواز و طيران گرديد. آرى در غوغاى زندگى بيش از آنچه شكست و فساد پديد مى آيد، صلاح و عمران صورت مى گيرد.
من نمى گويم كه لجام گسيخته و خيره خيره خود را به جامعه زنيد و بيهوده آشوب و انقلاب بر پا كنيد. اين عمل را نمى ستايم و آن را روا نمى شمارم . اما گوشه نگيريد و خموش ننشينيد و آسايش خود را بر رفع مظالم بندگان خداى و تصفيه اختلافات مردم ترجيح مدهيد! پس برخيزيد و دامن همت بر كمر زنيد! بكوشيد و بجوشيد! غوغاى زندگى را برپا داريد! مرد باشيد و با دامن پاك و پندار عالى در صحنه نبرد قدم گذاريد! تا هم از لذت حقيقى حيات بهره بريد و هم به وظايف انسانيت خويش قيام نماييد. (۱۷۲)
پرهيزگاران
پرهيزگاران كسانى هستند داراى فضايل اخلاقى ؛ در گفتار راست و در جامعه ميانه رو و در راه رفتن فروتن ديدگانش از حرام بسته و گوشهايشان وقف دانشهاى سودمند است . نشانه پرهيزگار اين است كه در ديانت استوار، در كارها دورانديش ، در ايمان صاحب يقين ، و در كسب دانش حريص است . پرهيزگار در عين دانشمندى بردبار، و يا توانگرى مقتصد، و در حال فقر با مناعت و در سختى شكيبا، و در پرستش خداوند،
خاضع است .
پرهيزگار كسى است كه راه راست را با نشاط مى پيمايد؛ حلال را طلب مى كند؛ از طمع دورى مى جويد؛ اعمال نيك بجا مى آورد؛ شب را در شكرگزارى به روز مى رساند. روز را با ياد خدا به شام مى برد. دانش را با بردبارى مى آميزد. گفتار را با كردار قرين مى سازد. آرزوى دراز ندارد. خطا كمتر از او سر مى زند. دلش از خدا مى ترسد. نفسش قانع و خوراكش اندك است ، و كارهاى دنيا را آسان مى گيرد.
دينش محفوظ، شهوتش مرده ، و خشمش فرو خورده است . بدى اش به كسى نمى رسد و به نيكى و احسانش اميد مى رود. از كسى كه با وى خشم كرده مى گذرد. به آنكه او را نوميد داشته عطا مى كند.
با كسى كه از وى گسسته است مى پيوندد. در شدايد سراسيمه نمى شود و در فشارهاى زندگى صبور است . مردم را به نامهاى زشت نمى خواند. همسايه را آزار نمى كند. خوبى را از ياد نمى برد. از دشنام دور است . در موقع خنده آوازش بلند نمى شود. هنگامى كه خاموش است ، در اندوه فرو نمى رود. به خودبينى و تكبر از كسى دورى نمى كند و به فريب و نيرنگ با احدى نزديك نمى گردد.(۱۷۳)
ستارگان
آفريدگار مدار اختران را در جو آسمان قرار داد و با ستارگان درخشنده - از دور - و چراغهاى فروزان كواكب ، آسمان را زيبايى و جمال بخشيد. و چنان قرار داد كه سرگشتگان ، در درون دره ها و اطراف بيابانها، به وسيله اين اجرام روشن
فروغى تابناك است و شفادهنده دردهاست ؛ كه هر كس از آن سخن گويد راست گويد، و هر كس به دستوراتش رفتار كند پيش افتد...(۱۷۵)
مسئوليت
كاروان سير مى كند و منزلگاه نزديك مى شود:
مردمانى پيش از شما اين راه را پيموده و جلو افتاده اند. قيام رستاخيز كه حتمى است شما را نيز چون كاروان عقب افتاده مى راند. پس بار خويش سبك گيريد، تا زود برسيد. نخستين كسانى كه طى طريق كرده اند، در انتظار آيندگان به سر مى برند (تا در محكمه عدل الاهى گرد آيند، و به پاداش يا كيفر خود برسند.)
پس ، از خداوند درباره بندگان و شهرهايش بپرهيزيد (نه به كسى ستم كنيد و نه سامانى را ويران سازيد!)، شما يقينا مسؤ وليد، حتى نسبت به زمينها و چهارپايان . هان ! به اطاعت خدا در آييد و به نافرمانيش نگراييد! از كار نيك استفاده كنيد و از كار نكوهيده روى بگردانيد!(۱۷۶)
- سالها پيش از تقسيم شدن علوم به شعبه هاى تخصصى ، كه بشر در انديشه حيوان شناسى ، گياه شناسى ، حشره شناسى ، تحقيق در اعماق اقيانوسها، كوههاى آتش فشان ، زندگى پرندگان ، زندگى ماهيان و جانوران دريا، كيفيت تناسل و توالد حيوانات گوناگون و... نبوده ، و هنوز به اين مسائل سودمند توجه كاملى نمى كرده است ، امام اين موضوعات اسرارآميز طبيعت را به ياد مى آورد. و افكار را به اين سلسله مطالعات پر فايده و علمى وادار مى كند (۱۷۷)؛ حتى به چگونگى آشيانه ساختن پرندگان كه بحثى شيرين و فكرت انگيز است (۱۷۸) اشاره مى كند، و خداشناسى در طبيعت
پايان رسيد و مرگ وى به تاءخير افتاد...(۱۸۶)
- مالك اشتر در تاريخ سرداران اسلام يادگارهايى برجسته دارد. و مى توان گفت فتوحات اسلام در شام و آسياى صغير، مرهون فعاليت و فداكارى او بوده است .
مالك را در خدمت اميرالمؤ منين (ع ) مقامى ارجمند و عزيز بود؛ بدان سان كه پس از مرگش گريست و فرمود: (مالك براى من چنان بود كه من براى رسول خدا بودم ). و باز مى فرمود: (مالك ! كيست كه چون مالك تواند بود؟ او بازوى من بود كه در مرز كشور مصر از دوشم بيفتاد؛ و در خاك نهان شد.)
اينك جملاتى چند از ترجمه فرمانى (۱۸۷) كه اميرالمؤ منين على (ع ) هنگام اعزام او به مصر صادر فرموده است ، و جامعترين دستورات را براى حاكميت دينى در بر دارد، بازگو مى كنيم : -
عهدنامه مالك اشتر
ما در اين فرمان ، پيش از همه چيز، پسر حارث را به پرهيزگارى و اطاعت خداوند متعال وصيت مى كنيم ، و از او انتظار داريم كه در اجراى اوامر الهى دقيقه اى فروگذار نكند.
ما به او خاطرنشان مى كنيم كه سعادت هر دو جهان در گرو رضاى خداوند است ؛ آنچنانكه بى خشنودى خدا هيچ طاعت ، پسنديده و مقبول نخواهد افتاد.
فرماندار مصر موظف است كه از احكام مقدس اسلام با همه وسايلى كه در دست دارد طرفدارى مى كند، تا در مقابل به يارى و نصرت ايزد متعال اميدوار باشد.
فرماندار مصر بايد ديو هوس و مشتهيات خود را همچون پارسايان ، پيوسته به زنجير زهد و عبادت مقهور و محبوس دارد. زيرا عفونت نفس ، آتشى است خاموش
مالكى و پدرت حارث نام داشته است ، او بدرود جهان گفته و تو نيز امروز و فردا بدرود جهان خواهى گفت ، و به كاروان مرموز ارواح متصل خواهى شد.
مالكا! انصاف و عدل ، سرلوحه برنامه حكومت است . دادگاه ، خانه ملت است و قانون ، حق عموم . در مقابل (قرآن ) خويشاوندى و علاقه خصوصى هرگز موقعيت و احترام نخواهد داشت .
اى مالك ! مبادا در حكومت تو خادم و خائن يكسان باشند.
الا اى پسر حارث ! بدان كه در هيچ كشور، مردم يكسان نتوانند بود. هم اكنون سازمان رعيت آن ديار را براى تو تشريح مى كنم :
گروهى سرباز و سپاهيند، عده اى حكام و امرا، جمعى قضات ، و طبقه اى بازرگان و پيشه ور، و پايين تر از همه اين طوائف ، مستمندان و تهيدستان جاى دارند كه بلا مى كشند و محنت مى بينند. همواره شكسته دل و خسته پيكرند.
اين طبقات مختلف را كه مى نگرى ، دمى كه به اعضاى پيكر خويش بنگر! همان طور كه دست غير از پاست ، و چشم از گوش جدا و به دور است ، و در عين حال وظائف زندگى را به كمك و معاضدت يكديگر ايفا مى كنند، دسته هاى متعدد ملت نيز در عين جدايى باز به سوى مقصدى واحد پيش مى روند، و به پشتيبانى يكديگر يك هدف را تعقيب مى كنند.
خداوند مهربان در قرآن مجيد براى همه طبقات ، حدود و مقرراتى وضع فرمود و همگان را از بركت قانون و مساوات برخوردار كرد.
احكام پروردگار هميشه در حكومت با محترم ، رفتار پسنديده پيشواى
عظيم الشاءن ما حضرت محمد بن عبدالله (ص ) تا به دامنه محشر سرمشق امت اسلام است ، ما نمى توانيم از آن اسلوب مقدس ، كوچكترين اغماض و تخطى روا داريم .
افسر من ! تو سربازى و بيش از همه به عظمت مقام سربازى آشنايى دارى ، و به حرارت خونى كه در زير حلقه هاى زره و كاسه كله خود جوش مى زند، پى مى برى .
تو خوب مى دانى كه سپاهى را از چه ساخته اند، و قلب گرم و شجاعى كه در پشت پيراهن سربازى كار مى كند چقدر حساس و غيور است . سرباز، دژ محكم و حصار پولادينى است كه همچون سلسله جبال ، حيات و ناموس محيط خويش را در پناه گرفته است و با قدرتى بهت آور، از پناهندگان خود دفاع مى كند.
سرباز، زينت كشور و دژ مستحكم خلق است .
سرباز، نگهبان دين و پاسدار شرف و حرمت قانون است .
سرباز، مدار امنيت راهها و حافظ كاروانيان شب پيماست ...
اما دل شكستگان تهيدست و مستمندان تيره بخت ، همانهايى كه پسر ابوطالب پيوسته به ياد ايشان است و همواره تيمار آنان مى برد و غم آنان مى خورد، آنها مرغان بى بال و پرى هستند كه در عين ناتوانى ، شراره آه را مى توانند تا دامن سرادق الوهيت شعله ور سازند.
آنها شب زنده داران پارسا و سحرخيزان پرهيزگارند، كه در محضر مردم ضعيفند ولى در پيشگاه خدا، مقامى محترم و بزرگ دارند.آنها را خداوند به دست تو اى فرماندار سپرده ...
اكنون كه دولت ما دست دور باش بر سينه اراذل و نانجيبان زد، و از
عظمت و غرورشان به حضيض تيره بختى فرو كشيد، نكند كه بار ديگر چنگ توسل به دامن عدالت زنند و قضات را به وعده و وعيد، از احقاق حق منحرف سازند...
اى مالك ! اكنون درباره حكام و عمال ، كه در مصر انجام وظيفه مى كنند سخن مى گويم :
همچنانكه در سازمان ارتش و دادگسترى تو را مكرر به انتخاب مردم آزموده و شريف سفارش كردم ، راجع به فرمانداران آن كشور نيز پيش از همه چيز همان سفارش را تجديد مى كنم . يعنى مى گويم كه حكام و نمايندگان تو در شهرستانها و ايالات سرزمين كهنسال مصر، بايد از احرار و نجبا انتخاب شوند. عمال تو بايد از نظر تاريخ خانوادگى نجيب و شرافتمند باشند. بايد در محيط عصمت و تقوى پرورش يافته باشند.
الا اى مالك ! هرگز از جريان امور كشور و طرز سلوك حكام با رعيت ، لحظه اى غافل مباش ! به جزئيات امور شخصا رسيدگى كن و گزارشهاى كشور را تا آخرين كلمه با دقت بشنو! اين عمل چنان فرمانداران تو را در ايفاى تكليف ، محتاط و دقيق خواهد كرد كه از بيم بازرسان پنهان ، در غياب و حضور به هيچ حركت مخالف اقدام نكنند.
به تو و همه فرماندارانم امر مى كنم كه قبل از اقدام در استفاده از ماليات كشور، به عمران و آبادى بپردازند. اى فرماندار! از بارگران ملت ، لختى بردار! و بگذار كه پرتگاه حوادث و ظلمات انقلاب را كاروان ما آسانتر طى كند، و بار وظيفه را سالمتر به منزل رساند.
در بين كارمندان حكومت مصر، گروهى را كه بر امانت و ديانتشان
خاطر استوار دارى برگزين ، و آن گروه را به ويژه جهت رسيدگى به عرايض مستمندان برگمار! و با اين وصف ، خود در كوى و برزن به جستجوى ارباب حاجت برخيز! و مخصوصا پريشانان را كه در هر محيط، از همه مظلومتر و از همه خاموشترند هنگام تشكيل دادگاه بر همه مقدم دار!
الا اى مالك ! يتيمان را مى شناسى ؟
كودكان خردسالى كه در حساسترين سنين عمر، پرستار را از دست مى دهند و همچون نونهالى كه در آغاز رستن بى باغبان ماند پژمرده مى شوند، در هر كشور كه باشند، پدرى جز حكومت وقت ندارند.
وصيتهاى من بر مقام محترم حكومت بس گران مى آيد ولى چه بايد كرد! اجراى اوامر پروردگار و ايفاى تكاليف انسانيت ، مشكل است .
مالكا! با همه سفارشها كه در اين فرمان به منظور حكمرانان و قضات ايراد شده ، باز هم مطمئن نتوانم بود، مگر در موقعى كه در برنامه شخصى خود هر ماهه يك روز بارعام دهى و عموم مردم را يكجاى ملاقات كنى ، و مخصوصا حاجتمندان و دادخواهان را به نام پيش خوانى و به اصرار از تظلم و عرايض آنها تحقيق كنى ؟
الا اى پسر حارث ! حكومتهاى كسرى و قيصر از مردم روى همى پوشانيدند و از مجامع عمومى و غمكده هاى مستمندان گريزان همى بودند. اما تو اى حاكم مسلمان ، نبايد از ملت خود محجوب و پنهان باشى .
الا اى پسر حارث ! در اجراى اوامر الاهى بين خويش و بيگانه فرق مگذار! و پسر خود را بر سياهان صحراى مصر رجحان مده ! حق سنگين است و برداشتن آن
دشوار.
شما اى حكومتها چه گمان مى كنيد؟ آن شمشير كه بر كمرتان بستيم و آن كرسى كه به افتخار شما گذاشتيم ، براى آن نيست كه خون مردم بريزيد، يا دسترنج بيچارگان بخوريد.
مالكا! بكوش كه مضامين اين فرمان را به دقت انجام دهى ! من و تو هر دو سربازيم و سزاوار است به نام عزيزترين آرزوهاى خود، از مقام الوهيت درخواست كنيم كه عمر ما را در خاك و خون ميدان پيكار به پايان رساند و فضيلت شهادت نصيبمان كند، تا در آن جهان گلگون كفن و سپيدروى از خاك برخيزيم ...(۱۸۸)
كلمات بزرگان و نويسندگان
قسمت اول
على (ع ) در دامان كعبه گرامى بزاد و خانه يكتاپرستى را از آثار بت و بتكده پاك كرد و در خانه خدا (مسجد كوفه ) هنگامى كه خون پاكش برجسته ترين شعار توحيد و دادگرى را نقش صفحه محراب كرد، روح مواجش به ملكوت آسمانها پرواز نمود. و چشمى كه در خانه خدا به صحنه گيتى گشوده شده بود، در خانه خدا نيز بسته شد. و ميان اين دو حد، فاصله زندگى او بود كه همچون فروغى كه از خاور الوهيت بتابد، دايم متوجه مبداء لايزال بود، تا در دامن بيكران ابديت فرو رفت ...
(الغدير)
اكنون به آخرين صفحات اين رساله مى رسيم ، و با روحهايى پهناور و عواطفى شورانگيز برابر مى شويم كه ما را در رؤ يايى عجيب پيرامون شخصيتى بس بزرگ فرو مى برند.
در اينجا متفكران و نويسندگانى با ما سخن آغاز مى كنند كه شخصيت علمى و فكرى آنان مورد بزرگداشت همگان است ؛ و هنگامى كه به گفتارشان گوش فرا مى دهيم مى يابيم كه ماوراى
اين گفته ها نيست . چون شخصيت مستقل على (ع ) احتياج به استمداد از گفتار و افكار ديگران ندارد؛ و عظمت والاى او به هيچ گونه پشتوانه اى نيازمند نيست .
وجود على (ع ) چون وجود عقل است كه هر چيز بايد بدو سنجيده شود؛ و ارج و قابليت هر پديده به پايگاه عالى او منتهى گردد؛ و او را تنها بايد به خود او و فروغ ذاتش شناخت . افكار تابنده و نوابغ بزرگ به وسيله او شناخته مى شوند؛ و هر فضيلت و انديشه و مكتب ، با فضائل و انديشه ها و مكتب جاويد على به سنجش در مى آيد؛ تا در حدود شرف و گوهر خود با اين مقياس نهايى عظمتها، ارزيابى گردد.
آيا با كدام گفتار و افكار، شخصيتى را مى توان سنجيد كه به احتمال اينكه كودكى در كنار بيابانهاى يمامه گرسنه باشد، از غذا چشم مى پوشد و به اميد اينكه كنيزكى خرسند به خانه باز گردد، در بحران گرفتاريهاى روزانه اش همه گونه تلاش مى كند. شب ها، آذوقه كش يتيمان ، و روزها، سد مستحكم و نگهبان حقوق ضعيفان است . نه پيرزنى در گوشه كلبه تاريك خود از نظر محبت آميز او دور مى ماند؛ و نه جوان بى ادبى كه به ناموس مسلمين چشم مى دوزد، از نوازش سيلى محكمش رهايى مى يابد...
شب همه شب با چشم بيدار و سيلاب اشك با آفريدگار هستيها به راز و نياز به پا مى ايستد و با زمزمه هاى مقدسى كه از درون قلب سراپا حقيقتش بيرون مى آيد، نغمه خداپرستى و شور ذكر و تسبيح
را در تار و پود كائنات مى افكند و روز با وجدان بيدار خود به رفع آلام و ناراحتيهاى انسان و آموزش و پرورش افكار توجه مى كند و نسبت به ناچيزترين حق هر كس دقيق است و از صيانت آن نمى گذرد.
شعله اى اين همه ممتد؟! زيستنى سرچشمه اين همه فضايل ؟! روحى اين گونه درياسان و طوفان خيز؟! مغزى هماره منور و كانون اشراق ؛ دلى مبداء ارتباط مستقيم با عاليترين مبادى وجود؛ عواطفى كه جز محبت به انسان و اعتقاد به ارزش انسان آميزه اى ندارد، چشمى كه به كائنات با نظر فروتنى و تواضع در برابر آفريدگار آنها نگاه كرده تا زواياى اسرارآميزشان را مى بيند؛ دستى كه گاهى در قبضه شمشير فشرده مى شود و گاهى بر سر اطفال يتيم گشاده مى گردد؛ ديدى كه تمام پديده هاى هستى در شعاع نافذش مجسم است ؛ و خلاصه انسانى كه جهان است بلكه جهانى است به صورت انسان .
يعنى على بن ابيطالب (ع )، سرچشمه دانش و دادگرى ، پرهيزگارى و دلاورى ، پاكدامنى و آزادگى ، دانايى و سخنورى ، نيرومندى و پارسايى ، بخشش و فداكارى ، رادمردى و از خود گذشتگى ، آموزش و پرورش و اصلاح و نجات بخشى .
اين شخصيت ، اين انسان ، كه آيينه صفات خداوندى است ، به هيچ معرفى جز نشان دادن شخصيتش با بيان ارزشهايى كه خدا و رسول برايش بيان كرده اند، نيازمند نيست .
على (ع ) موجودى است كه وصف بزرگى و عظمتش از افق توانايى بشر خارج است و فكر محدود انسانى حقيقت بى منتهاى او را
درك نخواهد كرد و به گفته فردوسى : (در انديشه سخته كى گنجد او!)
على (ع ) اقيانوس بيكرانه اى است كه دست يافتن بر اعماق ذخاير و گنجينه هاى فضيلت و دانشش ، كار هيچ شناور و غواصى نيست ؛ و پى بردن به اندازه و قدرش را هيچ گونه پيمانه و وسيله سنجشى نه .
در عين حال ما بايد بكوشيم كه در پيمودن راه زندگى ، اين انسان مقدس را كه همه دقايق عمرش را با درخشانترين برنامه به پايان برده است درست بشناسيم ، تا او و طرز انديشه و كار او در روان ما تجسم يابد؛ و ما را داريم به پيروى و اقتداى به او وادار كند، و فضايلش براى ما منشاء توليد فضايل باشد.
از اين رو، در اينجا مى خواهيم به سوى اين اقيانوس ، به وسايلى گوناگون راه يابيم . و در پى بردن به اين موجود شگفت انگيز از نيروى فكرى ديگران استمداد جوييم و به وسيله رشته هاى تابنده افكار با اين خاور تابناك بيشتر آشنا شويم . در اينجا به ويژه نظر ما متوجه طبقه جوان تحصيلكرده است كه با گفتار و افكار گوناگون سر و كار دارند.
در اينگونه نظرها، كه فراوان از گذشتگان و معاصران از مذاهب مختلف درباره حضرت على (ع ) اظهار شده است ، تنها عظمت و سرافرازى براى صاحبان اين نظرهاست كه توانسته اند هر يك در حدود امكان خود اين حدود بيكران را بشناسند و اين فروغ پايدار را با چشم بصيرت خود بنگرند و به اين شعاع آسمانى با ديده اعجاب و حقيقت شناسى خيره شوند و با نورافكن
عقل احساسات ، مردى نورانى را در خلال تاريخى تاريك و پر حوادث جستجو كنند؛ تاريخى كه به وسايل گوناگون دست مى زد تا شايد بتواند از گسترش اين فروغ بكاهد؛ و در برابر آن ، ابرهاى تيره و پوشاننده اى به وجود آورد.
ولى تلالؤ شگفت آور حقيقت به گسترش و نفوذ خود ادامه داد و انديشه هاى بلند انسانهاى آزاد و متفكر را به خود جلب كرد؛ تا در ظلمات تاريخ ، سرچشمه حيات فضايل و بخشنده بقاى انسانيت را بيابند.
( على بين الناس كالمعقول بين المحسوس . )
على در ميان انسانها چون پديده اى معقول بود، در ميان محسوسها. (۱۸۹)
ابن سينا
طبيب و فيلسوف اسلامى مشهور
على (ع ) داناتر از همگان بود. او حدسى نيرومند داشت و هميشه همراه رسول (ص ) بود. بخششى از همه افزون داشت ؛ و پس از پيغمبر، پارساترين و عابدترين و فرزانه ترين مردم بود. ايمانش بر همه مقدم ، و سخنش از همه فصيحتر، و راءيش از همه محكمتر بود. و به حفظ كتاب خدا و اجراى احكام آن از همه بيشتر توجه داشت . دوستى و يارى او واجب است ؛ و در رتبه با پيامبران مساوى است ، و او سرچشمه فياضى بود كه دانشمندان ، دانشهاى خود را بدو استناد دادند.(۱۹۰)
خواجه نصير الدين طوسى
رياضيدان بزرگ و فيلسوف اسلامى مشهور
من كه (نهج البلاغه ) را گرد آوردم ، تنها به اين قصد بودم كه مقام اميرالمؤ منين على را در سخن و بلاغت نشان دهم ، با اينكه او را نيكوييها و برتريهاى بيشمارى است كه در آنها به آخرين درجه كمال رسيده و از
همه انسانهاى بزرگ پيشين كه از آنان سخنانى حكمت آميز به يادگار مانده ، پيشى گرفته است ... (۱۹۱)
شريف رضى
نمونه بارز اخلاق و انسانيت ، حافظ و مفسر قرآن ، نقيب اشراف علوى ، و گردآورنده نهج البلاغه
( استغناوه عن الكل و احتياج الكل اليه ، دليل على انه امام الكل . ) (۱۹۲)
بى نيازى او از همه و نياز همگان بدو، دليل است كه او امام همگان است .
خليل بن احمد فراهيدى
دانشمند و نحوى بزرگ ، واضع دانش (عروض ) و از پيشروى فرهنگ نويسى
او جوانمردى بود كه در مقام بزرگداشتش هر چه مى خواهى بگو، جز آنچه عيسويان درباره مسيح گفتند. همو بود كه پيامبر در روز غدير به امر خداوند، او را به پيشوايى خلق برگزيد و بدان تصريح كرد. او گراميترين آفريدگان و پر جلال ترين انسانها بود. او در نسب و دودمان ، پاكيزه ترين فرزندى بود كه در دامن قريش پرورش يافت . او سر كشتى نوح و پرتو آتش كليم و راز بساط سليمان بود. (۱۹۳)
شيخ بهاء الدين عاملى
دانشمند ذوفنون و نابغه اسلامى مشهور
( على حبه جنة
امام الناس و الجنة
وصى المصطفى حقا
قسيم النار و الجنة )
- دوستى على سپر آتش دوزخ است . او امام انسانها و پريان است . او وصى به حق مصطفى و تقسيم كننده بهشت و دوزخ است ...
محمد بن ادريس شافعى
پيشواى مذهب شافعى
آن همه فضيلتها كه براى على بن ابيطالب بوده و نقل شده ، براى هيچيك از اصحاب رسول الله نبوده است . (۱۹۴)
احمد حنبل شيبانى
پيشواى مذهب حنبلى
من چه بگويم درباره مردى كه فضايل او را دشمنانش از راه كينه جويى و
حسد انكار كردند؛ و دوستانش از ترس و بيم پنهان داشتند. باز ازين ميان ، آن قدر فضيلتهاى وى انتشار يافت كه خاور و باختر را فراگرفت ... (۱۹۵)
زمخشرى
دانشمند و اديب معروف ، مؤ لف (تفسير كشاف ) و (اساس البلاغة ) و...
عالم برين و جهان ملكوت ، همان تربت پاكى است كه جثه مقدس تو را در برگرفته است ، اگر آثار حدوث در وجود تو آشكار نگشته بود، مى گفتم : تو بخشنده روان به كالبدها و گيرنده جان جاندارانى !
اگر عوامل مرگ طبيعى در وجود تو اثر نگذاشته بود، مى گفتم : تو روزى ده همگانى ! تويى كه كم يا زياد، هرگونه بخواهى مى بخشى !
قسمت دوم
من همى دانستم كه ناگزير بايد براى به اهتزاز در آوردن پرچم دين و دادگرى بر فراز آباديهاى گيتى ، فرزند تو (مهدى ) بيايد. و من در آرزوى آن روزم كه حكومت عدل مطلق در جهان استقرار يابد... (۱۹۶)
ابن ابى الحديد معتزلى
فيلسوف مورخان و شارح (نهج البلاغه )
هر كس در دين ، على بن ابيطالب را پيشواى خود قرار دهد، همانا رستگار شده است ، به دليل گفته پيغمبر(ص ): خداوندا! على هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان . (۱۹۷)
فخر رازى
دانشمند متبحر مشهور، نويسنده تفسير (مفاتيح الغيب ) و شرح بر (اشارات ابن سينا) و ...
آيا چون ابوتراب ، جوانمردى هست ؟ آيا چون او پيشواى پاك سرشتى روى زمين وجود دارد؟
چشم مرا هرگاه درد فراگيرد، توتيايش خاكى است كه پاى او بدان رسيده باشد.
على همان كسى است كه شبانگاه در محراب از دل مى خروشيد و مى گريست ؛ و روز
با چهره اى خندان در گرد و غبار ميدان جنگ فرو مى رفت . دست او از زرد و سرخ بيت المال مسلمين تهى بود. او همان شكننده بتها بود هنگامى كه بر دوش پيامبر پا نهاد.
گويا همه مردم بسان پوستند، و مغز، مولاى ما على است ... (۱۹۸)
خطيب خوارزمى
فقيه ، اديب ، حافظ، و خطيب مشهور حنفى
... هنگامى كه پاره اى از عبارات نهج البلاغه را به دقت مى خواندم ، صحنه هايى در نظرم مجسم مى گشت كه شاهد زنده اى براى پيروزى نيروى سخن و بلاغت بود: آنجا كه دلها به برهان حقايق آميخته مى شد. و سپاه سخنان محكم و نيرومند، چنان به در هم شكستن باطل و يارى حق به پا مى خاست كه هر شك و باطلى را نابود مى كرد. قهرمان اين ميدان كه اين پرچم پيروزى را به اهتزاز درآورده بود (اميرالمؤ منين على بن ابيطالب ) بود.
من هرگاه در مطالعه اين كتاب ، از فصلى به فصل ديگر مى رسيدم ، حس مى كردم كه پرده هاى سخن عوض مى شود؛ و آموزشگاههاى پند و حكمت تغيير مى يابد. گاهى خودم را در جهانى مى يافتم كه ارواح بلند معانى با زيور عبارات تابناك آن را آباد ساخته است . اين معانى بلند، پيرامون روانهاى پاك و دلهاى روشن مى گردد تا بدانها الهام رستگارى بخشد؛ و به مقصد عاليى كه دارند برساند؛ واز لغزشگاهها دورشان كرده به شاهراه محكم فضيلت و كمال بكشاند.
و گاه مى يافتم كه عقلى نورانى كه هيچ شباهتى با اجسام ندارد، از عالم الوهيت جدا گشته است ؛ و به
روح انسانى اتصال يافته و او را از لابلاى پرده هاى طبيعت بيرون آورده و تا سراپرده ملكوت اعلا بالا برده و تا شهودگاه فروغ فروزنده آفرينش رسانده است ...(۱۹۹)
شيخ محمد عبده
دانشمند مشهور و از پيشوايان نهضت فكرى مصر.
صفاتى در وجود على - عليه السلام - گرد آمده بود كه در ديگر خلفا نبود؛ دانشى فراوان و شجاعتى عالى و فصاحتى درخشان . اين صفات با نيكوييهاى اخلاقى و شرافتهاى ذاتى آميخته بود، بدان سان كه جز در افراد كامل پيدا نمى شود.
و همانا على را يارانى بود كه از دوستى و دلبستگى به دنيا خود را تهى كرده بودند؛ يارانى كه از انصار پيغمبران كم نبودند؛ و على را از جان شيرينى كه كالبدشان را زنده نگاه مى داشت ، دوست تر داشتند. (۲۰۰)
محمد فريد وجدى
دانشمند مشهور مصرى و مؤ لف (دائرة المعارف )
خداوند (نهج البلاغه ) را دليلى روشن قرار داد بر اينكه على (ع ) همانا نيكوترين نمونه زنده نور و حكمت و دانش و رهنمايى و اعجاز و فصاحت قرآن است . على را در اين كتاب ، آن قدر آيات حكمت پر ارج و قواعد سياست صحيح و پند روشن و دليل رسا گرد آمده ، كه حكماى بزرگ و فيلسوفان يگانه و خداشناسان عاليقدر را نبوده است . على در اين كتاب ، در درياى دانش و سياست و دين فرو رفته ، و در همه اين مسائل ، نابغه اى مبرز گشته است .
اگر بخواهيد موقعيت كتابش را پس از اينكه از نظر علمى شناخته ايد از نظر ادبى بشناسيد، اين خود از توانايى نويسنده زبردست و سخنران
، و گاهى بين آنان و توشه و آب نيز حائل بوده كه با لبان تشنه به آبشخوار مرگ پا نهاده اند و نزديك است از داغ شهادت آنان ، مظاهر طبيعت با رنگ خونشان رنگين گردد... (۲۰۲)
عباس محمد عقاد
شخصيت مشهور علمى و اجتماعى مصر
من هماره اخلاق و موهبتهاى الهى و آنچه را كه تشكيل دهنده شخصيت است . مقياس شناختن عظمت انسانى قرار مى دهم . از اين رو، بعد از محمد(ص ) كسى را نديده ام كه شايسته باشد. پس از او قرار گيرد، يا بتواند در رديفش بيايد، جز پدر فرزندان پاك و برگزيده پيغمبر - يعنى على بن ابيطالب - و من در اين سخن به طرفدارى تشيع وادار نشده ام ؛ بلكه اين راءيى است كه حقايق تاريخ به آن گوياست .
امام برترين مردى است كه مادر روزگار تا پايان عمر خود، چون او نزايد. و اوست كه هرگاه هدايت طلبان به جستجوى اخبار و گفتارش برآيند، از هر خبرى براى آنان شعاعى مى درخشد. آرى او مجسمه اى از كمال است كه در قالب بشريت ريخته شده است ... (۲۰۳)
عبدالفتاح عبدالمقصود
استاد دانشگاه اسكندريه ، نويسنده مشهور مصرى ، و مؤ لف كتاب (الامام على بن ابيطالب ) در ۹ جلد
در سراسر روزگار از خون دو شهيد، على و فرزندش ، دو گواه باقى است : فجر كه در پايان شبها سينه تاريك مشرق را مى شكافد، و شفق سرخ فام كه غروبها افق خاور را در خون مى كشد.
اين دو نقش خونين ، هميشه بر پيراهن زمان ثابت است تا در محشر به پيشگاه خداوند رحمان برسد، و دست
تظلم برآورد... (۲۰۴)
ابوالعلاء معرى
فيلسوف و شاعر معروف عرب
( الامام على بن ابيطالب عظيم العظماء، نسخة مفردة لم يرلها الشرق و لا الغرب صورة طبق الاصل ، لا قديما و لا حديثا. )
- امام على بن ابيطالب ، بزرگ بزرگان و يكتا نسخه اى است كه خاور و باختر، درگذشته و حال ، صورتى به سان آن كه مطابق با اصل باشد، به خود نديده است . (۲۰۵)
شبلى شميل
از دانشمندان مشهور شرق و شارحان نظريه تكامل
آيا على ، پسر عمو و جانشين و داماد پيامبر نبود؟
آيا او آن دانشمند پرهيزگار و دادگر نبود؟
آيا او آن مرد با اخلاص و غيور نبود كه در پرتو مردانگى و غيرتش ، اسلام و مسلمانان عزت يافتند؟ (۲۰۶)
جرجى زيدان
مورخ پركار و پر اثر، نويسنده مشهور مصرى و مدير مجله (الهلال )
ولتر در كتاب (رساله اى درباره آداب و رسوم ملتها) خلافت حضرت على (ع ) را مستند شناخته و معتقد است كه پيامبر اسلام وصيت كرده ، و حتى از صحابه قلم و دوات خواسته است كه حضرت على را به جانشينى خود، كتبا منصوب كند. (۲۰۷)
ولتر از اجرا نشدن اين وصيت متاءسف است ، و مى گويد:
آخرين اراده پيامبر اسلام اجرا نشد. زيرا او على را به جانشينى خود منصوب كرده بود، و حال آنكه پس از مرگش ، عده اى ابوبكر را برگزيدند. (۲۰۸)
ولتر
نويسنده و فيلسوف قرن هيجدهم فرانسه
اما على ؛ ما را جز اين نرسيد كه او را دوست بداريم و بدو عشق بورزيم . چه ، او جوانمردى بلندقدر و بزرگ نفس بود. از سرچشمه وجدانش ، مهر و نيكويى سيل آسا سرازير مى گشت .
از دلش شعله هاى نيرومندى و دلاورى زبانه مى كشيد. شجاع تر از شيرژيان بود؛ اما شجاعتى ممزوج با مهربانى و لطف و راءفت و دل نرمى ...
در كوفه ناگهان به حيله كشته شد؛ و شدت عدلش موجب اين جنايت گشت . چه ، او هر كسى را چون خودش عادل مى پنداشت . هنگامى كه درباره قاتلش گفتگو مى شد، گفت : اگر زنده ماندم ، خودم مى دانم و اگر در گذشتم ، كار با شماست . اگر خواستيد قصاص كنيد، ضربت شمشيرش را به يك ضربت سزا دهيد. و اگر درگذريد، به تقوى نزديكتر است ... (۲۰۹)
توماس كارلايل
فيلسوف و نويسنده مشهور انگليسى
به عقيده من ، فرزند ابوطالب نخستين كسى بود از عرب كه با روح كلى جهان ، ارتباط و پيوستگى يافت و با او همنشين گشت و شب با او دمساز بود. او اولين كسى بود كه لبانش آهنگ نغمه هاى آن روح را به گوش مردمى رسانيد كه از آن پيش ، چنان نغمه هايى را نشنيده بودند. از اين رو ميان راههاى پر فروغ گفتار او و تاريكيهايى گذشته خويش سرگردان شدند. پس هر كس شيفته آن نغمه ها گشت ، شيفتگى اش وابسته به فطرت است ، و هركه به دشمنى او پرداخت ، از ابناء جاهليت است .
على از جهان درگذشت ، در حالى كه شهيد عظمت خود شد؛ در حالى كه نماز ميان دو لبش بود و دلش از شوق پروردگار لبريز بود، عرب ، حقيقت مقام و قدر على را نشناخت ؛ تا از ميان همسايگان پارسى آنان ، مردمى به پا خاستند و
گوهر و سنگ ريزه را فرق گذاشتند.
على هنوز پيام خود را به طور كامل به سراسر جهان نرسانده بود كه به سراى جاويدان شتافت . ولى من مى نگرم كه پيش از اينكه چشم از اين خاكدان ببندد، تبسم شادى نقش رخساره اش بود.
قسمت سوم
مرگ على مانند مرگ پيامبران روشن بين بود؛ همان پيامبرانى كه به شهرى رو مى آوردند، و با مردم و زمانى زيست مى كردند؛ كه شايسته آنان نبود. و سرنوشتى جز غربت و تنهايى نداشتند... (۲۱۰)
جبران خليل جبران
متفكر و نويسنده پرشور و مواج مسيحى
على آن شير خدا شاه عرب
الفتى داشته با اين دل شب
شب ز اسرار على آگاه است
دل شب محرم سرالله است
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شاه را ديده به نوشينى خواب
روى بر سينه ديوار خراب
قلعه بانى كه به قصر افلاك
سر دهد ناله زندانى خاك
اشكبارى كه چو شمع بيزار
مى فشاند زر و مى گويد زار
دردمندى كه چو لب بگشايد
در و ديوار به زنهار آيد
كلماتى چو در، آويزه گوش
مسجد كوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سينه آفاق شكافت
چشم بيدار على خفته نيافت
روزه دارى كه به مهر اسحار
بشكند نان جوين افطار
ناشناسى كه به تاريكى شب
مى برد شام يتيمان عرب
پادشاهى كه به شب برقع پوش
مى كشد بار گدايان بر دوش
شاهبازى كه به بال و پر راز
مى كند در ابديت پرواز
آن دم صبح قيامت تاءثير
حلقه در شد از او دامنگير(۲۱۱)
محمد حسين شهريار
شاعر مشهور و معاصر ايرانى
على پرورده محمد(ص ) و عميقا به وى و امر اسلام وفادار بود. على تا سرحد شور و عشق ، پاى بند دين بود. صادق و راستگو بود. در امور اخلاقى ، بسيار خرده گير بود. هم سلحشور بود
مردم را با سيره و رفتار خود موعظه مى كرد. آرى ، او هم امام مردم بود و هم معلم آنان ... (۲۱۳)
دكتر طه حسين
دانشمند و نويسنده مشهور مصرى
على از قله هاى افراشته روح و فكر و بيان است ، در هر زمان و هر مكان ... (۲۱۴)
براى ما در زندگانى بزرگان ، سرچشمه اى است روان از حقيقت يابى و پند و ايمان و اميد كه هيچگاه جوشش آن كم نمى گردد. مردان بزرگ به سان قله هاى افراشته اى هستند كه ما با شوق و حسرت به طرف آنها سر مى كشيم تا دورترين نقطه ارتفاعشان را بنگريم ؛ و آنان مشعلهاى فروزانى هستند كه تاريكى زندگى را از جلو راه و نگاه ما بركنار مى سازند. اين مردان بزرگند كه اطمينان و اميد ما را به خودمان و به زندگى و به هدفهاى سعادتمندانه و بلندش تجديد و تحكيم مى كنند. و اگر آنان نبودند ما در روبرو شدن با آينده مجهول ، سراپا غرق ياءس مى گشتيم و پرچم سفيد تسليم را به كمك زمان بر مى افراشتيم و به مرگ مى گفتيم : اى مرگ ! ما اسيران و بندگان توييم ؛ پس هرچه مى خواهى بكن !
ولى ما هرگز تسليم ياءس نشده ايم و هرگز نخواهيم شد. زيرا پيروزى و كمك با ماست ، به شهادت همان كسانى كه از ميان ما پيروز شدند و فرزند ابوطالب از آنان است ، اينان هميشه با ما هستند؛ اگر چه در بين ، فاصله هايى دور، از زمان و مكان وجود داشته باشد. چون نه زمان مى تواند آواز آنان را
رنج مى گذراندم ، افكار و تخيلاتم مرا به گذشته كشانده ، شهيد بزرگ امام على و سپس امام حسين به ياد من مى آمدند. يك بار براى مدتى طولانى گريستم و سپس شعر (على و حسين ) را نوشتم ... (۲۱۸)
آرى من يك مسيحى هستم ، ولى ديده اى باز دارم و تنگ بين نيستم . من يك مسيحى هستم كه درباره شخصيت بزرگى صحبت مى كنم كه مسلمانان درباره او مى گويند، خدا از او راضى است ، صفا با اوست و شايد هم خدا به او احترام بگذارد.
مسيحيان در اجتماعات خود از وى سخن مى گويند و از تعليمات او سرمشق مى گيرند و دينداريش را پيروى مى كنند. مردان خدا سعى مى كنند كه مانند او خداى يگانه را بپرستند و راهى را كه او رفت قدم به قدم بپيمايند، تا بتوانند در نفس كشى و رياضت به حد تكاملى كه او رسيد برسند. على جايى را اشغال كرده است كه يك دانشمند، او را ستاره درخشان آسمان علم و ادب مى بيند، و يك نويسنده برجسته از شيوه نگارش او پيروى مى كند، و يك فقيه ، هميشه بر آرا و نظرات او تكيه دارد.
از آنجا كه در آينه تاريخ ، مردم پاك و نفس كش به - خوبى نمايانند، مى توان على را بزرگتر از همه آنها شناخت . على در قضاوت خود، استثنايى قائل نمى شد، و به طور مساوى آنچه را كه بايست بدهد به مردم مى داد و تفاوتى ميان ارباب و بنده نمى گذاشت .
او به طورى از وضع رقت بار يتيمان و فقيران متاءثر
و غمگين مى گشت كه حالت وحشتناكى به خود مى گرفت . او به چشم مى ديد كه مردم شيفته تجملات ظاهرى زندگى شده اند. او به چشم مى ديد كه آنچه دنيا به آن مى انديشد جز سرابى نيست ، و مردم درد و رنج دنيا را، مانند هماهنگى شعر، حس مى كنند. تعداد كمى هستند كه به روح حقيقى و معنويت توجه دارند و تعداد بيشترى هميشه متوجه ماديات هستند.
(پس از شرح شهادت حضرت على عليه السلام شاعر با اين بيان زيبا سوگوارى مى كند.)
اى داماد پيغمبر! شخصيت تو، مرتفع تر از مدار ستارگان است . اين از خصايص نور است كه پاك و منزه باقى مى ماند. گرد و غبار نمى تواند آن را لكه دار و كثيف كند. آن كس كه از حيث شخصيت ، ثروتمند است هرگز نمى تواند فقير باشد. نجابت و شرافت او با غم ديگران ، عاليتر و بزرگتر شده است . شهيد راه ديندارى و با ايمان ، با لبخند رضايت ، درد و مشقت را مى پذيرد.
اى استاد ادب و سخن ! شيوه گفتار تو مانند اقيانوسى است كه در عرصه پهناور آن ، روحها به هم مى رسند و به يكديگر مى پيوندند...
بولس سلامه
پي نوشتها
۱ تا ۵۹
۱-سوره مائده (۵)، آيه ۶۷.
۲-اين جمله را نبى اكرم - صلى الله عليه و آله - سه مرتبه بازگفتند. و به روايت احمد حنبل شيبانى پيشواى مذهب حنبلى در كتاب (مسند)، چهار بار تكرار كردند. (الغدير) ج ۱، ص ۱۱.
۳-گويا كلمه (معشر) با قوم و طايفه و امثال آن ، با در نظر گرفتن ساير مشتقات اين ماده ،
اين فرق را دارد كه به مردمى كه اهل معاشرتند، (معشر) گفته مى شود؛ در برابر آنها كه از هم مى رمند (متوحش ). بنابراين مى شود گفت : (معشر) يعنى : مردم تربيت يافته و متمدن . و (معاشر الناس ) يعنى : اى متمدنان ، اى تربيت يافتگان .
۴-(الغدير)، ج ۲، ص ۳۹، چاپ دوم .
۵-در اصطلاح علم حديث و رجال ، (حافظ) به دانشمندى گويند كه صد هزار حديث ، با سند، از حفظ بداند.
۶-تاريخها همه هجرى قمرى است .
۷-اين عدد، در اضافات و مستدركات (الغدير)، كه در يادداشتهاى مؤ لف بزرگوار موجود است و در چاپ نهايى (الغدير) به سراسر كتاب افزوده مى شود، به حدود ۷۰۰ نفر رسيده است . و اين شماره براى راويان غدير - تنها در ميان عالمان اهل تسنن - الحق عظيم است و خود حاكى از عظمت بيكران حق است ، و امتداد شعله هدايت و دريافت انسان ، و عينيت بقاى مشعل جاويد...
۸-سوره مائده (۵)، آيه ۵۵.
۹-(الغدير)، ج ۳، ص ۱۵۶-۱۶۷.
۱۰-(الغدير)، ج ۳،ص ۱۰۷-۱۱۱.
۱۱-(الغدير)، ج ۲،ص ۵۷-۵۸.
۱۲-(الغدير)، ج ۲،ص ۵۷-۵۸.
۱۳-۴۵ ص ۱۹ از چاپ صيدا، و از ترجمه فارسى آن با نام (ريشه شيعه و پايه هاى آن ) ص ۲۵ به بعد؛ و هم رجوع شود به كتاب (فايده و لزوم دين )ص ۱۳۷-۱۵۳.
۱۴-جلد دوم .
۱۵-ص ۴۳، چاپ سوم ؛ و از ترجمه فارس آن (مناظرات ) ص ۶۲؛ و نيز رجوع شود به كتاب (الفصول المهمة فى تاليف الامة ) ص ۳۸-۴۴، چاپ دوم .
۱۶-دليل آوردن ، چيزى را حجت و دليل قرار دادن . در موارد حساسى در تاريخ اسلام به
حديث غدير احتجاج شده ، كه در صفحات آينده بدان اشاره اى مى كنيم .
۱۷-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۲-۱۴.
۱۸-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۱۴.
۱۹-سوره مائده (۵): آيه ۶۷.
۲۰-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۱۴-۲۲۹.
۲۱-مقصود قرآن كريم است و درباره (قرآن ) تعبيرات ديگرى مانند: هدايت ، علم ، برهان ، بصائر، شفاء، روح ، بينات ، در خود آن كتاب مجيد آمده است . (بيان الفرقان - بخش نبوت ، ص ۱۹۴-۱۹۵).
۲۲-(الغدير) ج ۱، ص ۵۱۶.
۲۳-سوره مائده (۵)، آيه ۳.
۲۴-(سوره معارج ) (۷۰)، آيه ۱-۳.
۲۵-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۳۹-۲۴۶.
۲۶-ص ۳۳۴، ترجمه (الاثار الباقية ) ص ۹۵، (الغدير)، ج ۱، ص ۲۶۷.
۲۷-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۶۷.
۲۸-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۷۰ به بعد.
۲۹-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۶۹، كتاب (عيدالغدير فى عهد الفاطمين ) اثرى از دكتر محمد هادى امينى كه توسط نشر آفاق به چاپ رسيده مستقلا پيرامون همين مبحث به رشته تحرير درآمده است .
۳۰-م : ۴۲۹ ق ، نويسنده تذكره معروف (يتيمة الدهر) و كتاب (فقه اللغة ).
۳۱-ص ۵۱۱، به نقل از (الغدير)، ج ۱، ص ۲۶۸.
۳۲-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۸۳.
۳۳-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۷۱.
۳۴-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۷۰.
۳۵-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۸۳.
۳۶-گسترش (امواج غدير) را در صفحات آينده مى نگريد.
۳۷-تاريخها همه هجرى قمرى است مگر جايى كه با حرف (ش ) مشخص شود، كه مراد تاريخ هجرى شمسى است .
۳۸-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۵۲-۱۵۳، (الطبقات الشافعيه ) ج ۲ ص ۲۵۴، (معجم الادباء)، ج ۱۸، ص ۸۰، (البداية و النهاية )، ج ۱۱، ص ۱۴۶.
۳۹-وى نزديك به چهارصد شاگرد داشت كه از آن جمله اند: ابو حامد غزالى (م : ۵۰۵ ق ) و ابوالحسن كياى
هراسى فقيه شافعى و مدرس مدرسه نظاميه بغداد (م : ۵۰۴ ق ).
۴۰-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۵۸.
۴۱-جلد اول اين كتاب در دو بخش به فارسى ، به خامه حضرت آيت الله طالقانى ، ترجمه شده است .
۴۲-به نام (پيشوايان شهيدان ) به فارسى ترجمه شده است .
۴۳-به نام (همت بلند - پرتوى از زندگانى حسين بن على ) ترجمه گشته است .
۴۴-به نام (زينب بانوى قهرمان كربلا) به فارسى برگردان شده است .
۴۵-به نام (تاريخ زندگانى حسين بن على ) به فارسى ترجمه شده است . استناد علايلى بجز دو كتاب پر ارزش (سموالمعنى فى سمواللذات ) و (تاريخ الحسين ) كتاب ديگرى به نام (حياة الحسين ) نوشته ، كه به چاپ رسيده است .
۴۶-علامه تهرانى در (الذريعه )، ج ۲، ص ۳۲۰، مى گويد: (امامت از مسائل اعتقادى است ، حكه در مولفان علماى ما كمتر كسى است كه در تاليفاتش از آن بحث نكرده باشد، يا مقاله اى جدا، يا رساله اى ، يا كتابى در يك يا چند جلد، تا ده جلد و بيشتر در آن باره ننگاشته باشد. ما كجا مى توانيم همه آنها بلكه بيشترش را ثبت كنيم . ولى چون بناى ما در اين تاليفات برگرد آوردن مقدارى است كه مقدور است ، كتابهايى كه در اين موضوع داراى نام خاصى است ، و بر آن اطلاع پيدا كرده ايم ، در جاى خودش (به ترتيب حروف ) مى آوريم و آن را كه اسم خاصى برايش نيافتيم ، با عنوانش كتاب (امامت ۹ بود در اينجا درج مى كنيم ).
آنگاه در حدود صد كتاب به نام (الامامة
) از بزرگان و دانشوران چون شيخ صدوق ، و خواجه نصير طوسى ، و خليل بن احمد فراهيدى و صاحب بن عباد، و جلال الدين دوانى و ديگران از شماره ۱۲۶۱ تا ۱۳۶۳ ذكر مى كند.
۴۷-به تعبير علامه محمد قزوينى : نقض الفضايح . اين كتاب از تصانيف فارسى حدود ۵۶۰ هجرى است ، و بجز جنبه علمى و فنى از لحاظ نثر فارسى و سبك نگارش نيز حائز اهميت است . (مقدمه النقض ، تاريخ ادبيات دكتر ذبيح الله صفا، ج ۲، ص ۹۸۵-۹۸۸).
۴۸-ترجمه خلاصه اين كتاب به فارسى به نام (شيعه يا پديدآورندگان فنون اسلام ) منتشر شده است .
۴۹-اين كتاب ، مجموعه ۱۱۲ نامه اى است كه بين مرحوم شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بشرى ، مفتى و رئيس اسبق جامع الازهر، رد و بدل شده و در آنها حقايقى بسيار با بيانى شيوا و ادله اى رسا مورد بحث قرار گرفته است . به گفته سليم بشرى ، شرف الدين در نامه هاى پر مغز و خوش سبك و محكمش به سان سيلى است كه از قله هاى كوه خيزد، يا ابرى كه از آن ژاله ريزد. از نامه هاى شيخ سليم بشرى نيز پيداست كه دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع است . وى در نوشته هايش حقايق مهمى را، از مسائل اعتقادى شيعه و غير آن ، تصديق كرده كه از جمله اهميت اساسى فقه شيعه و صحت عمل به آن است .
(المراجعات ) از لحاظ علمى و كلامى ، ارزش بسزايى دارد و تاكنون بيش از بيست بار به عربى چاپ شده
و چند مرتبه به فارسى برگردانده شده و به اردو و انگليسى نيز ترجمه گشته است . ترجمه مرحوم سردار كابلى به فارسى به نام (مناظرات ) در سال ۱۳۲۴ شمسى به چاپ رسيده است . نيز براى بار دوم به نام (دو رهبر مذهبى ) به فارسى ترجمه شده است .
۵۰-اين كتاب با اختصارى كه دارد، مشتمل است بر مطالب مهم و اساسى مذهب شيعه ، كه مورد توجه بسيارى از دانشمندان اسلامى و شرق شناسان واقع گشته و تاكنون بيش از ده بار چاپ شده و به فارسى نيز به نام (ريشه شيعه و پايه هاى آن ) و دومين بار به نام (اين است آئين ما) ترجمه گشته است .
۵۱-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۵۶-۱۵۷، ج ۶، ص ۷۷، (الذريعه )، ج ۲، ص ۳۱، لغت
۵۲-(الغدير)، ج ۳، ص ۲۸۷، (الذريعه )، ج ۲ ص ۲۴۸، ج ۳، ص ۹۱ (ريحانة -الادب )، ج ۱ ص ۱۱۳- ۱۱۴، (المنجد فى الادب العلوم فى الادب و العلوم ) ص ۳۷، (اعيان الشيعه ) ج ۴۰.
۵۳-(ريحانة الادب )، ج ۱، ص ۲۲، مقدمه (الذريعه ).
۵۴-استاد محمد تيسير مخزومى شامى ، (الغدير)، ج ۱۱، صفحه ح - ط.
۵۵-محمد عبدالغنى حسن مصرى ، استاد علوم اجتماعى ، شاعر كشور (اهرام ) و نويسنده كتاب (اعلام من الشرق ).
۵۶-(الغدير)، ج ۱، صفحه اء - و.
۵۷-پس از گذشت سالها از درگذشت پيغمبر و دگرگون شدن موضوع خلافت ، برخى از اهل تسنن خواستند به وسيله اشكال تراشى در تفسير كلمه (مولى ) و برگرداندن آن به دوست و ياور و پسر عمو (با اينكه به اين معنى دروغ
و در داخل كتابخانه اميرالمؤ منين (مكتبة الامام اميرالمؤ منين - ع - العامه ) كه خود تاءسيس كرده بود به خاك سپرده شد. رحمة الله عليه رحمة واسعة .
۶۱-فيلسوف مشهور معاصر، مؤ لف (الفلسفة الاغريقيه ) و (الفلسفة الرواقيه ) و استاد كرسى فلسفه و عقايدشناسى در دانشگاه الازهر مصر.
۶۲-در اينجاها غدير به معناى لغويش بركه و آبگير به كار رفته است .
۶۳-در اينجاها غدير به معناى لغويش بركه و آبگير به كار رفته است .
۶۴-(الغدير)، ج ۴، صفحه اء - ب .
۶۵-فارغ التحصيل و استاد دانشگاه لندن ، و مترجم جلد اول (الغدير) به زبان انگليسى .
۶۶-و تاكنون (۱۳۴۸) چهل سال .
۶۷-(الغدير)، ج ۵، صفحه و.
۶۸-دكتر حقوق و علوم اجتماعى ، وزير مشهور و شخصيت بارز كشورهاى عربى .
۶۹-(الغدير)، ج ۴، صفحه ج - و.
۷۰-دانشمند متبحر، نويسنده توانا، امام جمعه و جماعت و پيشواى روحانى حلب . اين دانشمند پس از خواندن (الغدير)، با پدرش شيخ محمد بشير دحدوح و فرزندانشان و به گفته خودش فرزانگان اهل شهرشان (حلب ) علنا شيعه گشتند و اينك وى از مروجان مذهب شيعه در آن سامان است .
۷۱-(الغدير)، ج ۲، ص ج - د، ج ۸، صحفه ى - ى د.
۷۲-دانشمند محقق مسيحى ، مورخ پركار و صاحب تاءليفات فراوان از جمله (مصادر الدراسة الادبيه ).
۷۳-(الغدير)، ج ۱۱، صفحه ك .
۷۴-فارغ التحصيل جامع الازهر مصر، و قاضى محاكم شرعى عراق .
۷۵-كتابهايى از خاورشناسان و بعضى علماى اهل تسنن و نويسندگان معاصر مصرى و ديگران در (الغدير) مورد انتقاد قرار گرفته و درباره گفتار نادرست آنها بررسى و تحليلى دامنه دار شده است .
از جمله در
جلد سوم تحت عنوان (نقد و اصلاح ) از صفحه ۷۷ تا ۳۳۸ پيرامون هفت كتاب (عقدالفريد - الانتصار - الفرق بين الفرق - الفصل فى الملل و النحل - ملل و نحل شهرستانى - منهاج السنه - البداية و النهايه ) كه از گذشتگان اهل تسنن است . و شش كتاب (محاضرات - السنة و الشيعه - الصراع - الجولة فى ربوع الشرق - عقيدة الشيعه - الوشيعه ) كه از معاصران است ، بحثهايى علمى و انتقاداتى بجا نگارش يافته است . نيز به گزافه گوييها و باطل سراييهاى احمد امين مصرى اشاره اى شده است .
۷۶-(الغدير)، ج ۱۱، صفحه و - ز.
۷۷-دكتر حقوق و علوم اجتماعى ، نويسنده و شاعر معروف مسيحى ، و صاحب اثر بديع (عبدالغدير) - نخستين حماسه عربى - در بيش از ۳۵۰۰ بيت كه او پس از اشاره شرف الدين و خواندن (الغدير) آن را مى سرايد و تاريخ و عظمت خاندان پيامبر را، از دوران پيش از اسلام تا پايان واقعه غم انگيز كربلا شرح مى دهد و با حواشى و تعليقات در ۳۱۷ صفحه به سال ۱۹۴۷ منتشر مى كند. (الغدير)، ج ۶، صفحه ط - و ص ۳۷ و ۳۸ و ج ۹، ص ۳۲. (صورت العداية )، بخش چهارم ، (على و عصره )، ص ۸۸۰. (امام على مجاهد بزرگ )، نشريه شيعيان اندونزى ، ص ۵۵ - ۶۳.
۷۸-مقصود (نجف اشرف ) است .
۷۹-منظور شهر (ناصره ) زادگاه و محل ظهور عيسى مسيح (ع ) است .
۸۰-(الغدير)، ج ۶، صفحه ط - ى ، ج ۷، صفحه ح .
۸۱-(آئين نگارش )، تاءليف اديب
السلطنه سميعى ، ص ۲۱۵.
۸۲-سوره ۲، آيه ۱۲۷ و ۱۳۶ و ۱۴۰. س ۳، آيه ۳۳ - ۳۴ و ۸۴. آيه ۵۴ ص ۵، آيه ۱۲ و ۲۵. س ۷، آيه ۱۴۲ به بعد. س ۱۰، آيه ۸۷ - ۸۹. س ۲۰، آيه ۲۵ به بعد. س ۲۱، آيه ۴۸ و ۷۳ - ۷۱ و ۷۸ به بعد. س ۲۳، آيه ۴۴ - ۵۰، س ۲۶، آيه ۱۳ به بعد. س ۲۷، آيه ۴۰. س ۲۸، آيه ۳۵، س ۲۹، آيه ۲۷. س ۳۲، آيه ۱۳ - ۱۴. س ۴۱، آيه ۱۴ و...
۸۳-در پاره اى از آياتى كه داستان پيامبران را ذكر مى كند، تصريح كرده است كه جانشينان از ذريه (خاندان ) و اسباط (فرزندزادگان ) آنان انتخاب مى شده اند كه از همان سرشت بوده اند، و آن روحيات و آثار تربيتى و نسبى را داشته اند. در رواياتى چند، امامان ما به (اسباط) و (نقباء سلف ) تشبيه شده اند.
۸۴-(شفاء) - الاهيات ، فصل سوم ، از مقاله دهم .
۸۵-مناقب (جمع منقبت ) يعنى شايستگيها. مقصود رواياتى است كه در آنها فضايل و صفات عاليه پيشوايان دينى ائمه طاهرين (ع) بازگو شده است .
۸۶-(الغدير)، (فصول المهمه ) تاءليف ابن صباغ مالكى ، (ينابيع الموده ) تاءليف قندوزى حنفى ، (نظم دررالسمطين )، تاءليف زرندى حنفى و.... رجوع شود به كتاب (خصال ) شيخ صدوق ، (بحارالانوار) ج ۹ چاپ قديم ، (مناقب آل ابيطالب )، (عبقات الانوار) (اعيان الشيعه ) ج ۱ و ۲، (كفاية الموحدين ) و (المراجعات )، (الحقايق )، رواياتى كه در اين كتب از پيغمبر اكرم درباره
ائمه طاهرين نقل و در آن ها از ائمه نام برده شده بيشتر از مدارك اهل تسنن است ، و حتى آنان احاديث بسيارى به عنوان (اخبارالمهدى ) درباره حضرت (ولى عصر) ذكر كرده اند و درباره (مهدى ) - ع - كتابها نوشته اند.
۸۷-آغاز (نهج البلاغة ).
۸۸-(الغدير)، ج ۳، ص ۹۶.
۸۹-(الغدير)، ج ۱، ص ط، (تاريخ ) خطيب بغدادى ، ج ۴، ص ۴۱۰، (جلية الاولياء) حافظ ابونعيم اصفهانى ، ج ۱، ص ۸۶.
۹۰-به شرط آنكه در اين بناها، چيزهايى آموخته شود؛ بيدارگر و موافق با تعاليم سازنده ائمه طاهرين (ع ) نه خواب آور و مبتذل و به سود استعمار؛ چنانكه در مواردى چنين است .
۹۱-(Carlyle Thomas ۱۷۹۳-۱۸۸۱) (سير حركت در اروپا) ج ۳، ص ۱۳۸ - ۱۳۹.
۹۲-(الابطال )، (محمد رسول الهدى و الرحمة )، ص ۲۸-۲۹.
۹۳-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۷۰.
۹۴-كتاب (الامام على șƠابيطالب ) ص ۲۲۵، از چاپ اول و ۲۱۲ از چاپ سوم . (الغدير)، ج ۳، ص ۱۰۳.
۹۵-(الغدير)، ج ۷، ص ۱۹۱ - ۱۹۲ و ج ۹، ص ۳۸۷. (النص و الاجتهاد)، ص ۳۰ به بعد. (رياحين الشريعه )، ج ۱، ص ۳۱۱ - ۳۴۳ و ج ۲، ص ۴۰ - ۵۴. و در اين كتابها برخى از دانشمندان اهل تسنن كه خطبه مسجد مدينه را نقل كرده اند از قبيل عبدالعزيز جوهرى و حافظ مرزبانى و حافظ ابوموسى و مؤ لف (بلاغات النساء) و... ذكر شده اند.
۹۶-(قرارداد اجتماعى )، (صوت العدالة ) و...
۹۷-(فاطمة الزهراء و الفاطميون ) ص ۶۱.
۹۸-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۵۹ - ۱۹۶.
۹۹-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۸۵.
۱۰۰-سوگند دادن .
۱۰۱-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۸۵-۱۸۶.
۱۰۲-(الغدير)، ج ۲، ص ۱۹۸.
۱۰۳-عبدالله
بن عباس بن عبدالمطلب ، عبدالله بن جعفر بن ابيطالب ، هر دو از شخصيتهاى مشهور صدر اسلام ، و از بزرگان آل هاشم بودند.
۱۰۴-تابعان كسانى هستند كه به حضور پيغمبر(ص ) نرسيده ولى اصحاب پيغمبر را ملاقات كرده اند.
۱۰۵-(الغدير)، ج ۱، ص ۱۹۸-۱۹۹.
۱۰۶-به سندهاى معتبر اهل تسنن ، روايات زيادى از پيغمبر اكرم (ص ) رسيده است كه محبت على (ع ) علامت ايمان و پاكزادگى و دشمنى وى نشانه نفاق و خلل زاد و رود است . (الغدير)، ج ۳، ص ۲۵-۲۶ و ۱۸۲-۱۸۸ و ج ۴، ص ۳۲۱-۳۲۵.
۱۰۷-زندگى (شرافتمندانه )، زير سايه شمشيرهاست . يا (الجنة تحتظلال السيوف ) بهشت زير سايه شمشيرهاست . در (نهج البلاغه ) فيض الاسلام ،خطبه ۱۲۴) چنين آمده است : (الجنة تحت اطراف العوالى = بهشت در زير پوشش نيزه هاقرار دارد.) يعنى جهاد در راه خدا. و از پيامبر اكرم (ص )
۱۰۸-به شرح (نهج البلاغه )، تاءليف ابن ابى الحديد رجوع شود.
۱۰۹-جنگ احد، (اسدالغابة )، ج ۴، ص ۲۰، (الغدير)، ج ۷، ص ۲۰۴.
۱۱۰-براى به دست آوردن حقايق تاريخ و اطلاع بر اصيلترين مطالب موجود در مورد ابوذر غفارى و مجاهدات وى ، به كتاب (الغدير)، ج ۷، ص ۲۹۲-۳۸۶ رجوع كنيد.
۱۱۱-(الغدير)، ج ۹،ص ۳۶۲-۳۶۸.
۱۱۲-(وسائل ) ج ۲، (منتهى الآمال ) ج ۱، كتاب (ميثم تمار).
۱۱۳-از سبزه زارهاى اطراف دمشق (مراصدالاطلاع ).
۱۱۴-(الغدير)، ج ۱۱، ص ۴۵ - ۶۱.
۱۱۵-صبر تو، اى معاويه ، در مورد حجر بن عدى چه شد؟
۱۱۶-روزى كه با تو، اى حجر، براى انتقام و دادخواهى بايستم بس دراز خواهد بود. (تاريخ اسلام ) چاپ دوم ، ص ۱۷۷-۱۷۸. چاپ سوم ص
۱۸۹.
۱۱۷-از ياران حجر بود كه در مرج عذراء شهيد شد.
۱۱۸-(الغدير)، ج ۱۰، ص ۱۶۱.
۱۱۹-(الغدير)، ج ۱، ص ۳۸۹-۳۹۰.
۱۲۰-(الغدير)، ج ۱، ص ۶۲ به بعد.
۱۲۱-در (الشافى فى الامامة ).
۱۲۲-در (عبقات الانوار).
۱۲۳-(الغدير)، ج ۱، ص ۲۹۵ به بعد.
۱۲۴-به (عبقات الانوار)، (الغدير)، (المراجعات ) مراجعه شود.
۱۲۵-ص ۷۷، (الغدير)، ج ۱، ص ۱۵۱ و ۳۱۱ - ۳۱۳.
۱۲۶-شرح حال اين دانشمندان به طور اختصاصى و عمومى در كتب بسيارى آمده است ، كه از جمله آنهاست : (الغدير) - (الذريعه ) - (اعيان الشيعه ) - (لغت نامه علامه دهخدا) - (دائرة المعارف ) فريدوجدى - (دائرة المعارف ) بستانى - (دائرة المعارف اسلامى ) - (دائرة المعارف ) لاروس - (كامل ) ابن اثير - (معجم المطبوعات ) - (معجم الادباء) - (معجم المؤ لفين ) - (تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى ) - (تاريخ ادبيات ) ذبيح الله صفا - (دانشمندان نامى اسلام ) - (ريحانة الادب ) - (وفيات الاعيان ) - (فوائد الرضويه ) - (تاريخ الحكماء شهرزورى ) - (تاريخ آداب اللغة العربيه ) - (مصادر الدراسة الادبيه ) - (الكنى و الالقاب ) - (قاموس الاعلام ) - (طبقات اعلام الشيعة ) - (آثار الشيعة الاماميه ) - (رياض العلماء) - (روضات الجنات ) - (تاءسيس الشيعة لفنون الاسلام ) - (كشف الظنون ) - (شهداء الفضيلة ) - (راهنماى دانشوران ) - (لسان الميزان ) - (الدرجات الرفيعه ) - (فهرست كتابخانه آستان قدس رضوى ) - (فهرست كتابخانه جامع الازهر).
۱۲۷-(تاريخ آداب اللغة العربيه )، ج ۲، ص ۳۳۶-۳۳۸.
۱۲۸-(Bacon.F ۱۵۶۱ - ۱۶۲۶ م )، فيلسوف معروف انگليسى .
۱۲۹-(لغت نامه ) ج
۱، ص ۴۸۷، شرح حال ابوريحان ، ص ۸۱.
۱۳۰-(تاريخ آداب اللغة ) ج ۳، ص ۲۳۴-۲۳۵، نيز به كتاب (احوال و آثار خواجه نصير الدين طوسى )، تاءليف استاد مدرس رضوى ، ص ۲۵-۳۳ رجوع شود.
۱۳۱-(لسان الميزان )، تاءليف ابن حجز عسقلانى شافعى ج ۵، ص ۳۶۸ از چاپ حيدرآباد، (الكنى و الالقاب ) ج ۳، ص ۱۷۱-۱۷۲ چاپ دوم ، (ريحانة الادب ) ج ۴، ص ۵۱-۶۱.
۱۳۲-(الكنى و الالقاب ) ج ۲، ص ۳۶۲-۳۶۵، (حياة الشيخ الطوسى - زندگانى شيخ طوسى )، ريحانة الادب ج ۲، ص ۳۹۹-۴۰۱.
۱۳۳-(الكنى و الالقاب ) ج ۱، ص ۳۳۴.
۱۳۴-(الكنى و الالقاب ) ج ۲، ص ۶۲-۶۳.
۱۳۵-(الغدير)، ج ۳، ص ۵-۹ و ج ۶، صفحه ط - ى و ۳۷-۳۸، ج ۷، صفحه ح ، و (صوت العدالة ) ج ۵، ص ۱۲۱۰ و ۱۲۱۵ به بعد، و...
۱۳۶-مجله (دنياى علم )، شماره ۷، ص ۱۰.
۱۳۷-(دو چيز روح را به اعجاب مى آورد، و هرچه انديشه و تامل بيش كنى اعجاب و احترام نسبت به آن چيز همواره تازه و افزون مى شود. يكى آسمان پر ستاره كه بالاى سر ما جا دارد، ديگر قانون اخلاقى كه در دل ما نهاده شده است ) كانت (Kant فيلسوف مشهور آلمانى ، ۱۷۲۴-۱۸۰۴ م ) (سير حكمت در اروپا)، ج ۲، ص ۲۱۵ - از چاپ اول .
۱۳۸ تا ۲۱۸
۱۳۸-(اى تكليف ! اصلى كه شايسته توست و از آن برخاسته اى كدام است ؟ ريشه نژاد ارجمند تو را كجا بايد يافت ؟ كه او با كمال مناعت از خويشاوندى با تمايلات يكسره گريزان است ، و ارزش حقيقى ، كه مردم
بتوانند به خود بدهند، شرط واجبش از همان اصل و ريشه بر مى آيد.) كانت ، (سير حكمت در اروپا)، ج ۲، ص ۲۸۹، (تعاون الدين و العلم )، ج ۱، ص ۱۷۵، (ارتباط انسان - جهان )، ج ۱، ص ۶۷.
۱۳۹-(اصول كافى )، ج ۱، ص ۳۱، از چاپ سال ۱۳۳۴ شمسى .
۱۴۰-(مبانى فلسفه )، تاءليف دكتر على اكبر سياسى ، ص ۳۲۲، چاپ دوم .
۱۴۱-(نهج البلاغه )، فيض الاسلام ، ص ۱۱۸۴، (حكمت ۲۱۰).
۱۴۲-(نهج البلاغه )، حكمت ۴۵۵.
۱۴۳-(غررالحكم )، ص ۲۲۰ (چاپ نجف )
۱۴۴-(غررالحكم )، ص ۱۷.
۱۴۵-(نهج البلاغه )، حكمت ۴.
۱۴۶-(نهج البلاغه )، حكمت ۸۹.
۱۴۷-(غررالحكم )، ص ۱۷.
۱۴۸-(نهج البلاغه )، ص ۹۲۹.
۱۴۹-به صفحه هاى ۱۱۹ تا ۱۳۳ رجوع شود.
۱۵۰-بايد دانست كه موضوع اين رساله و امثال آن ، تحليل و بيان مناقب است ، و در نوشتن و بيان مناقب خاندان رسول (ص ) همه مذاهب اسلام - چنانكه در پيش اشاره كرديم - متفقند.
۱۵۱-مجله (الكتاب ) سال هفتم ، شماره ۵، (الغدير) ج ۳، صفحه ح .
۱۵۲-(الغدير)، ج ۱، صفحه و.
۱۵۳-(نهج البلاغه ) از خطبه ۱ و ۲.
۱۵۴-(سخنان على از نهج البلاغه ۹ ص ۵۰۰، چاپ هفتم .
۱۵۵-(سخنان على از نهج البلاغه )، ص ۲۶۵-۲۶۶.
۱۵۶-اينشتاين فيزيكدان و رياضيدان بزرگ معاصر مى گويد: (مذهب من تكريم جوهر اعلاى بى حد و انتهايى است كه در هر جزئى ترين چيزى ، كه ما با عقل ناچيز و ضعيف خود درك مى كنيم ، تجلى مى كند. آنچه من از خدا تصور مى كنم همين علم يقين به وجود يك نيروى عاقله بالاتر از (خيال و قياس و گمان و وهم ) است كه در
پالمار (Palemar Mount) كه در كاليفرنياى آمريكاست ، ميلياردها ستاره را مى توان ديد. فاصله بين اين چند ميليارد پولكهاى درخشنده آسمان به قدرى زياد است كه مى توان آن ها را به چراغ كشتيهايى تشبيه نمود، كه به فاصله چند ميليون كيلومتر دور از هم در روى يك درياى خالى بدرخشند. با اين همه اين ستاره ها را نيز مى توان همسايه هاى نزديكى دانست كه فواصل آنها نسبت به مقياس عالم در حكم چند سانتيمترى بيش نيست . چه در سالهاى اخير كه ابعاد بهت آور عالم ، و ساختمان معضل و پيچيده آن ، تا حدى كشف شده چنين معلوم شده است كه منظومه شمسى خود واحد بى نهايت كوچكى است واقع در حاشيه خارجى مجموعه عظيم ستاره هايى كه كهكشان محلى ما را تشكيل مى دهند و به نوبه خود اين كهكشان ، كه چند سال قبل تصور مى رفت شامل تمام عالم باشد، خود يكى از كهكشانهاى متعددى است كه در فضا پراكنده اند و به وسيله نيروى جاذبه با هم مربوطند و به دور هم چرخ مى زنند.
با اين وصف دليل ياس و وحشت منجم امروزى كه موفق به ديدن فاصله دو ميليارد سال نورى يعنى : ۲۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ كيلومتر شده اين نيست كه هنوز ديد او به حدود عالم نرسيده بلكه از اين جهت است كه نمى تواند اسرار اعماق فضا را به وسيله قوانين فيزيك عادى كه در روى كره زمين غير قابل انكارند بيان كند. چه وقتى مى خواهد طريقه هاى اندازه گيرى زمينى خود را در فضاى لايتناهى به كار برد به طور وضوح با شكست
روبرو مى شود و در اينكه بتواند با اصول هندسه معمولى و فهم اشكال كه ساخته و پرداخته حواس ناقص و محدود بشر است خواص عالمى را كه شايد حدودى نداشته باشد بفهمد، ترديد پيدا مى كند.
منجمى كه نگاه خود را متوجه فضا مى سازد با فكر بى نهايت بودن زمان و مكان مواجه مى شود ولى علم و خيال هر دو اينجا بر لب پرتگاه ظلمت رسيده و چاره اى ندارد جز اينكه اين كلمات شيلر (Schiller) را با خود زمزمه كند: (عالم يعنى يك انديشه خداوند) (God of thought a is Universe The)
از مقاله (عالم پر ستاره ) نوشته Barnett lincoln
مجله (يغما)، شماره هاى ۹۷-۱۰۱
۱۷۵-از خطبه ۱۵۵.
۱۷۶-از خطبه ۱۶۶.
۱۷۷-به خطبه هايى كه در پانوشت صفحه ۲۱۳ اشاره كرديم ، رجوع شود.
۱۷۸-به كتاب (نظرى به طبيعت و اسرار آن )، فصلهاى (آشيان پرندگان ) و (پرستوها هنگام پائيز به كجا مى روند؟) و ... رجوع شود.
۱۷۹-در اينجا امام به بافت بدن مورچه اشاره مى كند كه خود از مباحث مهمى است كه مورد توجه توجه مورچه شناسان قرار گرفته است ، مترلينگ مى گويد: (... تمام عضلات بدن مورچه حتى روده هاى او... مثل مفتولهايى كابل زيرزمينى كه يك صد رشته آن به هم پيچيده شده و كابل محكمى به وجود آورده ، همين طور پيچيده و محكم است و معده اين جانور طورى قوى است كه تمام غذاها را جذب مى كند ... در بدن مورچه جز عضلات و اعصابى كه مثل رشته هاى (كابل ) به هم پيچيده شده چيزى وجود ندارد.)
(زندگى مورچگان )، ص ۱۰۳-۱۰۴.
۱۸۰-(لرد اوى بورى ) يكى از صداها
عالم با شهامت و غواصان اقيانوس مورچه شناسى است . او مى گويد: (پس از پانزده سال دقت دانستم كه مورچگان خاموشند، و افكار را به وسيله امواج الكتريكى از شاخهاى خود به ديگران مى دهند و مى گيرند. و هم ده سال ديگر زحمت كشيدم تا اسبابى ساختم كه مانند شاخك مورچه آن امواج را ضبط مى كند. اما ضبط امواج بدون فهم مقصود، كارى عبث بود، تا سالهاى ديگر وقت صرف كردم ، و هر موجى را با عملى وفق دادم و قاموس خاصى تركيب نمودم ...)
(آئينه حجازى )، ص ۱۱۰، چاپ ششم .
۱۸۱-(نهج البلاغه )، از خطبه ۲۲۷.
۱۸۲-عموزاده پيامبر(ص ).
۱۸۳-عموى پيامبر(ص ).
۱۸۴-عموزاده پيامبر(ص ) و برادر حضرت على (ع ).
۱۸۵-مقصود، خود امام است .
۱۸۶-(نهج البلاغه )، از نامه ۹.
۱۸۷-اين عهدنامه كه سرراه مالك نوشته است ، با منشورات حقوقى ملل به وسيله دانشمندانى چند مقايسه گشته و اهميت و برترى آن تشريح شده است .
مالك اشتر از شخصيتهاى برجسته و دانشمند و عناصر پاك و شايسته صدر اسلام بود كه پيامبر گرامى او را مى ستود و درباره اش سفارش مى كرد. او پس از به وجود آوردن تاريخ پر افتخار خويش (به وسيله فراوان خود در راه پايدارى توحيد و قرآن و گراييدن به پيشواى معين در غدير، و چنگ زدن به دامان ولاى اميرالمؤ منين ) به دسيسه معاويه مسموم گشت ، و اين فرمانده نيرومند پرهيزگار از سپاه اسلام گرفته شد. براى شناختن شخصيت وى و چگونگى شهادتش ، به كتاب (الغدير)، ج ۹، ص ۳۷-۴۱ و ج ۱۱، ص ۶۱-۶۳ رجوع شود.
۱۸۸-(سخنان على ) ص ۱۹۰-۲۳۵، (نهج
البلاغه ) عهدنامه ۵۳، شرح شيخ محمد عبده مصرى ص ۸۹-۱۱۹، جزء ۲.
۱۸۹-حاشيه شفا - پايان الاهيات ، نقل از (معراج نامه )، تاليف ابن سينا.
۱۹۰-از (تجريدالاعتقاد) - مبحث پنجم ، به تلخيص .
۱۹۱-از آغاز (نهج البلاغه )
۱۹۲-(تاءسيس الشيعه )، ص ۱۵۰
۱۹۳-(الغدير)، ج ۱۱، ص ۲۴۸-۲۴۹.
۱۹۴-(المراجعات ) ص ۲۸۱، از چاپ سوم ، و از ترجمه فارسى ، (مناظرات ) ص ۲۲۱.
۱۹۵-(زندگانى اميرالمومنين (ع ) ) ص ۵.
۱۹۶-(القصائد السبع العلويات ) ص ۴۳-۴۴ از چاپ بيروت .
۱۹۷-(تفسير) فخر رازى ، ج ۱، ص ۱۱۱، (الغدير)، ج ۳، ص ۱۷۹.
۱۹۸-(الغدير)، ج ۴، ص ۳۸۵.
۱۹۹-از مقدمه شرح (نهج البلاغه ) تاءليف عبده ، به تلخيص .
۲۰۰-(دائرة المعارف )، ج ۶.
۲۰۱-(ما هو نهج البلاغه ؟)، تاءليف علامه شهير سيدهبة الدين شهرستانى ، ص ۵.
۲۰۲-(عبقرية الامام ) ص ۳.
۲۰۳-تقريظ (الغدير)، ج ۶.
۲۰۴-(ديوان ابى العلاء) از شرح (التنوير على سقط الزند) ص ۹۳، چاپ قاهره .
۲۰۵-(زندگانى اميرالمؤ منين ) ص ۴، از چاپ سوم ، (مبداء اعلى ) ص ۱۶۱.
۲۰۶-(۱۷ رمضان ) ص ۱۱۶.
۲۰۷-حديث قلم و دوات خواستن پيامبر اكرم راگروهى از دانشمندان اهل تسنن نيز نقل كرده اند. به كتاب (المراجعات ) و (مناظرات ) رجوع شود.
۲۰۸-.Maland Louis .p ,xi vol ,Completes .Oeuvers
۲۰۹-(صوت العدالة )، ج ۵، ص ۱۲۲۹.
۲۱۰-(صورت العدالة ) ج ۵، ۱۲۲۲.
۲۱۱-(ديوان شهريار)، ج ۳، ص ۱۵.
۲۱۲-از كتاب (اسلام در ايران ) - فصل اول .
۲۱۳-(على و نبوه )، ص ۱۵۸-۱۵۹، چاپ مصر.
۲۱۴-(صوت العدالة ) ج ۵ ص ۱۲۲۴.
۲۱۵-(صوت العدالة )، ج ۱، ص ۲۱، چاپ بيروت ، مطبعة الجهاد.
۲۱۶-(ماهو نهج البلاغه ؟) ص ۳.
۲۱۷-(ماهو نهج البلاغه ) ص ۴.
۲۱۸-شعرى را كه به آن اشاره مى كند،
شاهكارى است در ادبيات مذهبى عرب ، و شامل ۷۳ مديحه و ۲۳۰ بيت است . اين شعر احساس و شورى در زبان عرب و دنياى اسلام به وجود آورد و مورد تحسين و تفريظ دانشمندان عرب قرار گرفت ... به كتاب (امام على مجاهد بزرگ ) ص ۵۶-۶۳ رجوع شود.
فهرست مطالب درختی
۶۵ عنوان در ۱۹۳ صفحه