• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

امام على (عليه السلام) صداى عدالت انسانى جلد 1

مشخصات كتاب:

سرشناسه:جرداق، جورج، ۱۹۲۶ - ۲۰۱۴ م.

Jurdaq, Jurj

عنوان قراردادي:الامام علي صوت العداله‌الانسانيه .فارسي

عنوان و نام پديدآور:امام علي عليه‌السلام صداي عدالت انساني / جرج جرداق؛ ترجمه و توضيحات هادي خسرو‌شاهي.

مشخصات نشر:قم: بوستان كتاب قم (انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم)، ۱۳۸۷.

Image

امام على (علیه السلام) صداى عدالت انسانى جلد 1

مشخصات کتاب

سرشناسه:جرداق، جورج، 1926 - 2014 م.

Jurdaq, Jurj

عنوان قراردادی:الامام علی صوت العداله الانسانیه .فارسی

عنوان و نام پدیدآور:امام علی علیه السلام صدای عدالت انسانی / جرج جرداق؛ ترجمه و توضیحات هادی خسرو شاهی.

مشخصات نشر:قم: بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، 1387.

مشخصات ظاهری:715 ص.: مصور، عکس، نمونه.

فروست:بوستان کتاب؛ 1591. اهل بیت علیهم السلام؛ 136. تاریخ؛ 264.

شابک:95000 ریال 9789645487209 : ؛ 95000 ریال : 964-548-720-X

یادداشت:ص. ع. به انگلیسی: George Jordac. Imam Ali (salaam unto him), the voice of human justice.

یادداشت:ص. ع. به عربی: جورج جرداق. الامام علی صوت العدالة الاسلامیة.

یادداشت:چاپ اول: 1387.

یادداشت:چاپ دوم.

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

یادداشت:نمایه.

موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.

شناسه افزوده:خسروشاهی، سیدهادی، 1317 - ، مترجم

شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم

رده بندی کنگره:BP37/35/ج4الف8041 1387

رده بندی دیویی:297/951

شماره کتابشناسی ملی:1 2 4 2 0 9 9

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اطلاعات رکورد کتابشناسی:رکورد کامل

جرج جرداق

امام على (علیه السلام) صداى عدالت انسانى

ترجمه و توضیحات :

سیدهادى خسروشاهى

ص: 1

اشاره

جرج جرداق

امام على (علیه السلام)

صداى عدالت انسانى ج 1

ترجمه و توضیحات :

سیدهادى خسروشاهى

کلبه شروق

امام على (علیه السلام)

صداى عدالت انسانى - ج 1

تألیف: جرج جرداق

ترجمه: سیدهادى خسروشاهى

چاپ دهم: (ویراست جدید)

تاریخ: 1379 ش / 1421 ه .

چاپ تهران: چاپخانه سوره

تعداد: 5000 نسخه

قیمت: 3000 تومان

شابک: - - 92729 - 964

همه حقوق چاپ، براى ناشر محفوظ است

نشانى دفتر مرکزى، تهران: مقابل دانشگاه، شماره 1378 (صندوق پستى 493/19615)

دفتر قم: خیابان صفائیه - ساختمان مرکز بررسی هاى اسلامى، (صندوق پستى 4433/37185)

ص: 2

فهرست مطالب

یادداشتى بر چاپ دهم.......... 11

مقدمه ها.......... 19

على (علیه السلام) و نهج البلاغه.......... 21

الامام على و آیة الله بروجردى.......... 25

درباره کتاب.......... 57

1. على و حقوق بشر

یادداشت ناشر ..........85

سخن مؤلف ..........89

تاریخ انسانیت.......... 91

مقدمه.......... 107

زندگى بزرگان.......... 109

سرزمین معجزه ها ..........113

مهد نبوت.......... 115

صداى محمد.......... 121

وجدان جهانى ..........129

بر تارک تاریخ 131از ریشه هاى علوى ..........149

پیامبر و ابوطالب ..........151

پیامبر و على بن ابیطالب ..........163

ص: 3

این، برادر من است ..........167

اوصاف ظاهرى امام.......... 180

اخلاق بزرگ ..........183

اخلاق بزرگ.......... 185

عبادت ..........185

زهد.......... 188

جوانمردى ..........191

گذشت.......... 192

صدق و اخلاص ..........194

شجاعت ..........196

دورى از ظلم و ستم.......... 201

عدالت ..........206

صراحت ..........211

سادگى.......... 211

پاکدلى.......... 214

بخشش.......... 215

اعتماد به نفس.......... 217

با همه علوم ..........219

دانش و فرهنگ امام ..........221

در راه آزادى.......... 231

تجربه تلخ و: آزمایش سخت! ..........233

از اینجا.......... 242

پیش از امام.......... 286

حاکمیت توده ..........313

سرچشمه هاى آزادى ..........329

آزادى بین فرد و جامعه.......... 347

ص: 4

از کجا آورده اى؟ ..........353

رفع نیازمندى ..........367

آزادى عقیده ..........394

جنگ و صلح ..........407

نه ستمگر، نه ستمکش.......... 428

دستور امام درباره وظایف زمامدارى ..........441

دستور امام به فرمانداران.......... 443

چند توضیح.......... 473

دو شاهد ابدى.......... 475

دو شاهد آسمانى ..........476

دو گواه جاودان ..........476

شاهد خونین.......... 477

على، یکتا نسخه جاودانه.......... 478

هر زمان چون على؟.......... 478

زهد در جهان بینى اسلام.......... 479

سوسیالیسم اسلامى ..........484

فهرست اعلام.......... 487

ص: 5

به نام خدا

یادداشتى بر چاپ دهم

دهمین چاپ ترجمه مجموعه کامل مجلدات پنج گانه کتاب گران سنگ: «الامام على صوت العدالة الانسانیة» تألیف دانشمند مسیحى معروف، استاد «جرج سجعان جرداق» اینک با ویرایشى جدید، در اختیار علاقه مندان و پیروان امام على (علیه السلام) قرار مى گیرد.

البته همه مى دانیم که درباره شخصیت امام على (علیه السلام) و اندیشه هاى والاى انسانى آن حضرت، صدها کتاب و هزارها مقاله، به زبانهاى مختلف و در سراسر جهان، منتشر شده است... اما تنها بسنده کردن به نقل «فضائل و مناقب»، بدون ارائه راه و روشى که باعث پیدایش این همه فضائل اخلاقى - انسانى برتر، در همه زمینه هاى زندگى بشرى شده است، نمى تواند پاسخگوى نیاز و پرسشهاى انسان تشنه عصر ما باشد که همواره به دنبال روشى نو و راهى جدید براى رهائى از بن بست ها و مشکلات زندگى مادى دنیاى کنونى است...

علامه وارسته لبنانى، شیخ محمد جواد مغنیه، شارح معروف «نهج البلاغه» و مفسر بزرگ «قرآن» که بخشى از سنین پایانى عمر خود را در حوزه علمیه قم سپرى کرد، روزى در ضمن یک گفتگوى شنیدنى با نگارنده این سطور، درباره کتاب «الامام على...» گفت :«علماى بزرگ شیعه و سنّى تألیفات و آثار بسیارى درباره امام على (علیه السلام) دارند و حتى یکى از این بزرگان، کتابى در 32 جلد درباره آن حضرت تألیف کرده و یا شخصیتى مانند علامه حلى، کتاب «الفین» را با نقل هزار دلیل عقلى و هزار دلیل نقلى درباره اولویت على (علیه السلام) بر امامت و خلافت، تألیف نموده است که در اختیار همگان قرار دارد، اما جرج جرداق نه از آن کتاب 32 جلدى و نه از دو هزار دلیل عقلى و نقلى شیخ حلى در کتاب خود استفاده نکرده است، بلکه او با عشق و

ص: 6

علاقه ویژه خود، کوشیده است که على (علیه السلام) را آنطور که هست بشناساند و اندیشه هاى او را در اختیار نسل جوان معاصر عرب و مسلمان قرار دهد.

من درجائى نوشته ام که «جرج جرداق» قبل از آنکه یک «مؤلف» باشد، یک «کاشف» است... او على را «از نو شناخته» و از نو «کشف» کرده است... ما نمى توانیم منکر شویم که: او از گفته ها و اندیشه هاى على (علیه السلام) مفاهیم نوینى را کشف و بیان مى کند که هرگز بر فکر ما و پیشینیان ما، خطور نکرده است... البته این مفاهیم عالى و والاى انسانى را ما امروزه در کلمات امام على (علیه السلام) به خوبى و روشنى مى بینیم، اما پس از آنکه «جرداق» آنها را «کشف» و تبیین نمود... درست مانند نیروها و حقیقت هاى موجود در جهان طبیعت که انسان آنها را نمى شناسد، مگر آنکه یکى «کشف» کند و سپس همگان، آن ها را «باور» مى نمایند و از آن بهره مند مى شوند»؟

خود «جرج جرداق» در سفر چهارسال پیش خود به ایران، به نگارنده گفت: «من خود را کوچکتر از آن مى دانم که بتوانم اندیشه هاى على و مفاهیم ارزنده موجود در خطبه ها و گفته هاى وىرا توضیح دهم و یا تبیین کنم، بلکه معتقدم که خود این کلمات و گفته ها این مفاهیم را بوضوح و روشنى، بیان مى کند، اما متأسفانه درگذشته، به جاى توجه به این مفاهیم و عمل به آنها در راستاى هدایت و رهائى «انسان»، به پوسته ها و ظواهر پرداخته اند!»

جرداق افزود: «اگر دنیاى غرب، شخصیتى مثل على داشت، امروز در سراسر دنیا با برگزارى همایش ها و تأسیس آکادمى ها و پژوهشکده ها، به ارزیابى اندیشه هاى او مى پرداخت و براى بشریت راه نو، نشان مى داد و همه مراکز علمى - اجتماعى خود را با مجسمه هاى وى زینت مى بخشید، اما مردم عرب و مسلمان، با داشتن این گوهر گرانبهاى ناشناخته در میان خود --و از هزاروچهارصد سال پیش تاکنون،-- متأسفانه نتوانسته اند نه او را بشناسند و نه

ص: 7

از اندیشه هاى او در پیشبرد اهداف خود، بهره مند شوند. على یک انسان مافوق بشرى است و هر چه درباره او بنویسیم و بگوئیم، باز کم گفته ایم و کم نوشته ایم... و کتاب من درواقع قطره اى است از دریا و ژرفاى دریا را چه کسى مى تواند بشکافد و به عمق و حقیقت آن برسد؟... ما فقط قطره اى از آن مى چشیم و یا جرعه اى از آب شیرین چشمه هاى آن مى نوشیم... همین و بس»!

* * *

... اینک با مسرت تمام، این کتاب بى نظیر را براى دهمین بار و به مناسبت سال امام على (علیه السلام)، در اختیار همه انسان هاى آزادیخواه و حقیقت جو قرار مى دهیم، با این توضیح که این چاپ داراى مزیت هائى است که متأسفانه چاپ هاى قبلى، فاقد آنها است (1)

... در مقدمه این چاپ دیدگاه مرحوم آیه الله بروجردی درباره کتاب الامام علی، همراه با دستخط آن مرحوم خطاب به استاد صدر بلاغی که در واقع یک سند تاریخی درباره داستان ترجمه نخستین چاپ نشده آن است.

مزیت دیگر این چاپ، همراه بودن هر جلد با «فهرست اعلام» است که تهیه و تنظیم آن براى «کتاب هاى ماندگار» یک ضرورت است...

... و بنا به درخواست گروهى از علاقمندان جرج جرداق، چند نمونه از عکس هاى وى هم در کنار عده اى از شخصیت هاى ایرانى، در تهران -- بسال 1375 - به رسم «یادگار» تقدیم دوستان مى گردد.

... لازم به یادآوری است که جرج جرداق کتاب خود را درباره امام علی (علیه السلام) و نهج البلاغه نخست در یک جلد منتشر ساخت و سپس با توجه به استقبال

ص: 8


1- فصل«بعد الامام» - پس از امام - صفحات ... و«صلۀ الحیاة» - پیوند زندگی - صفحات (جمعاً سی صفحه).

ویژه و جهانی که از آن به عمل آمد مطالب آن را بسط و گسترش داد و در پنج جلد و عناوین خاص، منتشر ساخت...

اینک ما ترجمه کامل نخستین چاپ تک جلدی امام علی صدای عدالت انسانی را که در واقع فشرده مطالب مربوطه است تقدیم دوستان و علاقمندانی می کنیم که فرصت مطالعه 5 جلد و 2500 صفحه ای را ندارند و امید داریم که این امر گامی در راه شناخت و شناسانی اندیشه های امام در راستای ایجاد یک جامعه نوین ،انسانی همراه با عدل و حق باشد و این یک توفیقى الهى است که قلم و زبان یاراى سپاس و شکر حق تعالى را در قبال آن ندارد. امید آنکه خداوند خود آن را از ما بپذیرد و نیّت ما را خالص براى خود گرداند و ما را از پیروان راستین راه امام على (علیه السلام) قرار دهد.

انه سمیع مجیب.

تهران - مهر ماه 1379 ش

رجب 1421 ه

سید هادى خسروشاهى

ص: 9

از چپ به راست :

استاد علامه مرحوم شیخ محمدتقى جعفرى، جرج جرداق، سیدهادى خسروشاهى،

دکتر سیدجعفر شهیدى در تهران، سال 1375

از راست به چپ :

سیدهادى خسروشاهى، على اکبر صادقى رشاد، جرج جرداق، محمدحسن رحیمیان، مسیح مهاجرى، سیدمحمود دعائى

از راست به چپ:

سیدجمال الدین دین پرور، دکتر ابراهیم دینانى، سیدهادى خسروشاهى، سیدمحمد باقر حکیم، دکتر احمد احمدى، جرج جرداق، مسیح مهاجرى، سیدمحمود دعائى

از راست به چپ:

دکتر احمد احمدى، جرج جرداق، دکتر سیدجعفر شهیدى، رحیمیان، مسیح مهاجرى، سیدمحمود دعائى، سیدهادى خسروشاهى، سیدرضا اکرمى

از راست به چپ:

سیدجمال الدین دین پرور، سیدهادى خسروشاهى، جرج جرداق، محمدحسن رحیمیان، فخرالدین حجازى

ص: 10

سید هادى خسروشاهى

مقدمه ها

* امام على (علیه السلام) و نهج البلاغه

* الامام على و آیة الله بروجردى

* درباره کتاب...

ص: 11

اهداء...

به امام، على بن ابیطالب (علیه السلام)، قهرمان بت شکن و عدالتخواه تاریخ که در سراسر زندگى خود، حق گفت و در راه حق کوشید، و سرانجام در راه اجراى حق و عدل، به شهادت رسید.

به امام على و همه هواداران او که در طول چهارده قرن، با الهام از مکتب وى، در راه رهائى و آزادى توده هاى محروم، پرچم مبارزات اجتماعى ضداستبدادى آشتى ناپذیرى را بر دوش کشیده اند.

به امام على و همه پیروان مجاهد او که در پهناى تاریخ اسلام، از هزار و چهارصد سال پیش، تا به امروز، در راه آزادى و استقلال و آسایش ملت ها، به پا خاسته و همچون پیشواى قهرمان خود، به شهادت رسیده اند.

به امام على، پیشواى آزادگان، و به همه انسان هاى حق گو و عدالت خواه و آزاداندیش و انسان دوست در سراسر روى زمین که به راستى و در عمل، على را راهبر و پیشواى به حق خود مى دانند!

* * *

به جوانانى که مى خواهند سرنوشت خود و همه سرزمین هاى اسلامى را،

بدون وابستگى به قدرت هاى شرق یا غرب، خود تعیین نمایند و عدالت اجتماعى و اقتصادى را در میان همه آحاد امت، طبق دستور قرآن و

فرمان اسلام، اجرا کنند...

اهداء مى شود

قم: حوزه علمیه

سید هادى خسروشاهى

1338

ص: 12

امام على (علیه السلام) و نهج البلاغه

در «ابدیت» و «جاودانگى»، هرگز «بعد زمان» مطرح نیست. در ماوراى زمان، در عرصه اى برتر از گذشته و کنون و آینده، «ابدیت» براى همیشه حاکم است. ابرمردى چون امام على (علیه السلام) به ابدیت تعلق دارد و گذشت قرون، در حیات معنوى او، مفهوم مصطلح خود را مى بازد، از این رو، سخن او هم فقط سخن تاریخ سپرى شده نیست، همواره سخن روز است، سخن ابدیت بى پایان و سخن حق پرفروغ است. و «نهج البلاغه»ى او هم یک میراث فرهنگى جاودانه اى است که نمى توان بر آن بهائى تعیین نمود.

اصولا در جوامع بشرى، میراث فرهنگى، گرانبهاترین یادگارى است که «انسان» مى تواند براى «انسان» باقى بگذارد، ولى بسیار دیده ایم که میراثهاى فرهنگى، ویژه یک قوم، یک ملت، یا یک نژاد بوده اند و با از بین رفتن علل و عوامل فکرى و اجتماعى پیدایش آنها نیز، از بین رفته اند.بشر، به ندرت وارث یک میراث فرهنگى شده است که به علت اصالت، عمق، شمول و عمومیت اندیشه بنیانگزار آن، همچنان پایدار بماند و از آنِ همه انسانها گردد. بسیارى از میراث هاى فرهنگى، به علت فقدان این راز جاودانگى، پس از به پایان رساندن دوره خود، تأثیر خود را هم از دست داده و به دنیاى خاموشى و فراموشى رهسپار شده اند.

* * *

ص: 13

... آرى «نهج البلاغه» امام على (علیه السلام) یک میراث فرهنگى ماندگار، یک اثر انسانى جاودانه ایست که محتواى آن محدود به «مکان» نیست و «زمان» نیز نمى تواند در آن تأثیرى بگذارد زیراکه «نهج البلاغه» امام على (علیه السلام) براى یک گروه، یک ملت، یک مذهب و یک نژاد بوجود نیامده است و عمومیت محتواى آن در برگیرنده همه انسانیت است، در هر مکان و هر زمانى که باشد :

مثلا «نهج البلاغه» خواستار و هوادار اجراى حق و عدالت درباره همه افراد بشرى، مسلمان و غیرمسلمان است... «اما اخ لک فى الدین، او نظیر لک فى الخلق» و بهمین سبب از آنِ همه است و در دل همگان جاودانه مانده و خواهد ماند.

علاوه بر عمق، اصالت و عمومیت محتواى «نهج البلاغه» امام على (علیه السلام) بیان معجزآساى آن نیز یکى از اسرار «خلود» آنست، چراکه این بیان به طور مطلق، بخاطر سود شخصى یا یک انگیزه مادى و یا در ستایش یک حاکم بکار نرفته است، بلکه بیان و اعجاز سخن امام در «نهج البلاغه» براى خدمت به خلق -- همه خلق -- بکار گرفته شده است.در نهج البلاغه امام على (علیه السلام)، هرگز سخن از اهمیت «نیرومندان» و «ستمگران حاکم» به میان نیامده، بلکه از نبرد «بینوایان» و «ستمدیدگان» تمجید شده است.. و هیچ وقت از ارزش ثروت و پول، تعریف نشده، بلکه از حقوق مشروع تهیدستان دفاع شده است.(1)

و بطور کلى، آزادى و بردگى، ثروت و فقر، عدل و ظلم، علم و جهل، جنگ و صلح، نبرد حق و باطل و لزوم پیکار ابدى در راه زندگى بهتر و جامعه اى برتر، براى انسانى شریف تر و نیکوتر، محور سخن امام على (علیه السلام) در «نهج البلاغه» است. درواقع «نهج البلاغه» امام به مفهوم واقعى کلمه همواره یک کتاب روز --

ص: 14


1- . «دراسات فى نهج البلاغه» تألیف: علامّه شیخ محمدمهدى شمس الدین، چاپ دوم،بیروت.

و جاودانه ى -- انسانى است، چرا که احترام به حقوق انسان و زندگى آزاد انسان، مدار بحث آنست و این بحث تا بشر هست، همیشه «سخن روز» خواهد ماند.

بدین ترتیب «نهج البلاغه» امام براى ابد، بمثابه یک میراث فرهنگى انسانى بى نظیرى که همواره انسانیت براى گشایش عقده ها و ابهامهاى زندگى، مى تواند از آن بهره مند گردد، پایدار مى ماند و صاحب آن، ابرمرد تاریخ بشرى، امام على (علیه السلام)، بعنوان یک انسان کاملى که هرگز نمى میرد، پرچمدار کاروان بشریت پیشرو، به شمار مى رود.

* * *

بدون تردید، امام على (علیه السلام) زنده جاویدیست که پس از گذشت چهارده قرن از مرگ جسمانیش، همچنان بر دلهاى آزادگان و بشردوستان راستین سراسر دنیا حکومت دارد و کلام او، تأثیر سحرانگیز خود را هرگز از دست نمى دهد.

«شیخ محمدعبده» مفتى بزرگ مصر، همکار نبرد طولانى «سیدجمال الدین حسینى اسدآبادى» - بر ضد استعمار و استبداد، در دوره «آوارگى» خود، با «نهج البلاغه» آشنا شده و آن چنان مسحور بیان امام گشته است که در موقع مطالعه آن، خود را در برابر امام و یا در میدان نبرد دیده است...

او در مقدمه شرحى که بر «نهج البلاغه» نوشته است، درباره تأثیر بیان امام چنین مى نویسد :

«... من برحسب تقدیر و بطور تصادفى با کتاب نهج البلاغه آشنا گشتم، در حالى که دچار ناراحتى و تشویش و افسردگى شده و از کارهایم بازمانده بودم، من نهج البلاغه را وسیله آرامش یافتم و به بررسى آن پرداختم. من وقتى به آن مطالعه آن مى پرداختم، خیال مى کردم که جنگهائى به وقوع مى پیوندد و یا حمله هائى آغاز گشته است! و همان وقت متوجه شدم که بلاغت را نیروئى و فصاحت را قدرتى مافوق است، و پس از این بررسى ها، دریافتم که قهرمان این میدان، پرچمدار پیروزمندان، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است.

ص: 15

... هر بخش آن را که مى خواندم، خود را در دنیاى ویژه اى مى یافتم، زیراکه با تغییر موضوع، صحنه ها دگرگون مى شد و من خود را در عالم دیگرى مى یافتم... و گاهى خود را در برابر خطیبى بزرگ مى دیدم که با سخنان خود، زمامداران را مورد خطاب قرار داده و به آنها راه و رسم حکومت را مى آموزد و چگونگى روشهاى سیاست عادلانه را تعلیم مى دهد و راز مملکت دارى را روشن مى سازد.آرى، این کتابى است که «شریف رضى» از سخنان سرور ما امیرالمؤمنین على بن ابى طالب گرد آورده و آن را «نهج البلاغه» نامیده است و من نامى بهتر و شایسته تر از «نهج البلاغه» براى آن نیافتم و هرگز هم قادر نیستم که این کتاب را بیشتر از آنچه از نامش برمى آید، توصیف کنم...(1) ».

این تنها، «محمد عبده» نیست که عظمت امام على (علیه السلام) و نهج البلاغه اش را یادآور مى شود، بلکه بسیار بوده اند و هستند شخصیت هاى بزرگى --از همه مذاهب، ملیت ها، نژادها-- که در برابر حق، که على و کلام اوست، سرتعظیم فرود آورده و به آن اعتراف کرده اند، و ما در اینجا فقط به چند نمونه از این گفتارها، اشاره مى کنیم :

استاد «محمد محیى الدین» استاد ادب عربى در دانشگاه الازهر مصر، مى نویسد :

«... نهج البلاغه کتابى سرشار از بلاغت و لبریز از فصاحت است چرا که سخن فصیح ترین افراد، پس از پیامبر اکرم، یعنى على بن ابى طالب است. او با منطقى نیرومند، فیلسوفى بود که بیانش سراسر حکمت بود. سخنورى بود که افسون زبانش، قلب را مسحور مى ساخت. اندیشمندى بود که کتاب وحى و نبرد

ص: 16


1- . مقدمه محمد عبده، بر شرح نهج البلاغه چاپ مصر. قاهره، ص ب

با شمشیر و زبان در راه دفاع از دین حق، و پیوندش با پیامبر، براى او امکاناتى به وجود آورد که براى احدى جز او، به وجود نیامد(1) ».استاد «عبدالوهاب حموده» استاد مسائل اسلامى دانشگاه «فوأد» قاهره -- 1951 -- مى نویسد :

«... نهج البلاغه شامل همه آن چیزهائى است که پژوهشگران بزرگ، اساتید اخلاق، فلاسفه، دانشمندان، پیشوایان مذاهب، سیاستمداران پرهیزگار، مى توانند بگویند یا بنویسند. نیروى شگرف پندها، توصیه ها، عمق بینش، ژرفائى محتواى نهج البلاغه، به خوبى نشان مى دهد که این اثر جاودانه از اندیشه بى نظیر امام على (علیه السلام) است...».

«بولس سلامه» استاد و شاعر و نویسنده معروف مسیحى لبنان مى نویسد :

«کتاب مشهور نهج البلاغه اثر جاودانه ایست که انسان را به شناخت اندیشه بزرگ على بن ابى طالب وادار مى سازد و هیچ کتابى جز قرآن، بر آن برترى ندارد...»

«فواد افرام البستانى» استاد دانشگاه بیروت، کتاب معروف خود را چنین آغاز مى کند. «... من مى خواهم که این اثر خود را با برگزیده هایى از «نهج البلاغه» آغاز کنم، زیرا که نهج البلاغه، اثر بزرگترین اندیشمند جهان، على بن ابى طالب است(2) ».

«جرج جرداق» نویسنده و ادیب معروف مسیحى در همین کتاب پرارج خود مى پرسد :

«... آیا در تاریخ مشرق زمین، هیچ به سراغ «نهج البلاغه» رفته اید؟...نهج البلاغه اى که از فکر و خیال و عاطفه، آیه هائى بدست مى دهد که تا

ص: 17


1- . همان.
2- . چند نظریه فوق از مقدمه ترجمه نهج البلاغه به زبان انگلیسى که بارها توسط ما -- «مرکزبررسى هاى اسلامى - قم» -- چاپ شده است، ترجمه و نقل گردید.

انسان هست و تا خیال و عاطفه و اندیشه انسانى وجود دارد، با ذوق بدیع ادبى و هنرى او پیوند ناگستنى خواهد داشت.

سخنانى زیبا و نغز، که زیبائى موضوع و بیان، آنچنان در آن بهم آمیخته که تعبیر با مدلول و شکل، با معنى، یکى شده اند همچنانکه حرارت با آتش، نور با خورشید، و هوا با هوا یکى هستند!

و بشر در قبال آن، چیزى جز بمثابه موجودى که در برابر سیل خروشان و دریاى پرموج، و طوفان سرکش یا گردباد تند قرار گرفته باشد، نمى تواند به شمار آید...

نهج البلاغه اى که بیان آن اگر براى انتقاد بکار برده شود، گوئى تندباد خروشانى است و اگر تباهى و فساد را مورد تهدید قرار دهد، همچون آتش فشانى سهمناک زبانه مى کشد و اگر براى تفکر و اندیشه بخواند، حس و عقل را همراه مى سازد و اگر در مقام پند و اندرز باشد، مهر و عاطفه پدرى را همگام با راستى و وفاى انسانى در آن خواهید یافت و اگر براى شما از ارزش هستى و زیبائى هاى آفرینش و کمالات جهان هستى سخن گوید آنها را با مدادى آغشته به نور ستارگان در قلب شما مى نگارد!. نهج البلاغه، بیانى است رساتر از هر صدا و پاره اى است از یک تنزیل!. و پیوند ناگسستنى با اصول ادب انسانى دارد، و تا آنجا اوج مى گیرد که درباره آن گفته اند: «بیانی ست فروتر از کلام خداوند، و فراتر از گفتار بشر...(1) ».2

مسئله گرسنگى و مسئله رهبرى

...آنچه که در بالا خواندید، نمونه هائى کوتاه از گفته هاى بزرگان علم و ادب درباره عمق و اصالت بینش امام على (علیه السلام) در نهج البلاغه بود. در اینجا به یکى دو نمونه دیگر اشاره مى کنیم تا به اصل موضوع بپردازیم.

ص: 18


1- . کتاب «الامام على صوت العدالة الانسانیة»، جرج جرداق. ترجمه همه مجلدات اینکتاب، پس از تجدید نظر کامل، توسط نویسنده، در دو هزار صفحه هم اینک در اختیار شمااست.

«جرج جرداق» -- ادیب معروف مسیحى در کتاب خود درباره اسلوب خطابى امام در «نهج البلاغه» چنین مى گوید :

«درباره عمق مفهوم و اصالت معنى کلام امام قبلا سخن گفته ایم و بدون تردید امام على بن ابیطالب (علیه السلام) در بیان و اداء هر موضوعى که مى خواهد، افسون و اعجاز مى کند. ولى بسیار به جا است که به روش و سبک سخن امام نیز اشاره کنیم و اصولا باید توجه داشت که ادبیات بدون سبک و اسلوب خاص، مفهوم منطقى ندارد و کیفیت بیان کلمات، یا چگونگى مفهوم و معنى، تلازم قطعى دارد به طورى که مى توان گفت شکل ظاهرى بیان مطلب، ارزشى کمتر از خود مفهوم و معنى را ندارد. شروط اساسى بلاغت و بیان کامل، که توافق و تطبیق سخن با مقتضاى موضوع است آن چنانکه در نزد على جمع و تکمیل بود، در نزد هیچ ادیب و سخنور عربى دیده نمى شود و در واقع انشاء و بیان على بن ابیطالب (علیه السلام) عالیترین و برترین نمونه بلاغت، پس از قرآن است.

سخن امام، در عین وضوح کامل، کوتاه نیرومند، خروشان و داراى پیوند همه جانبه بین الفاظ و مفاهیم و هدفها است و از همین جا است که روشن مى گردد اسلوب على بن ابیطالب (علیه السلام) همانند قلب و فکرش،صریح و روشن و مانند نیت و قصدش، صحیح و درست بود و بنابراین، اگر ما این اسلوب را راهنماى بلاغت بدانیم و سخنان امام را «نهج البلاغه» بنامیم جاى شگفتى نخواهد بود.

سبک و اسلوب امام على (علیه السلام)، در نتیجه صدق و راستى، به مرحله اى از کمال رسیده که سجع و وزن هم در سخن او بدون آنکه کوچکترین اثرى از تکلف و تصنع در آن دیده شود، جلوه گر شده و مانند جریان آب از سرچشمه، ازطبع سرشار امام روان گشته است.

ص: 19

شما اگر بخواهید حتى یکى از الفاظ و کلمات موزون سخنان نغز و زیباى امام را تغییر دهید، خواهید دید که چگونه فروغ و اصالت خود را از دست مى دهد!

درواقع مراعات سجع در -- کلام علوى -- یک ضرورت هنرى آمیخته با اسلوب ادبى است که از طبع خلّاق امام صادر شده و این به هم آمیختگى، آنچنان است که گوئى هر دو از یک سرچشمه روان گشته و نثر را به صورت شعرى زیبا درآورده که داراى وزن و قافیه ى ویژه ایست و مفاهیم را آنچنان با ظواهر و الفاظ پیوند مى دهد و همگام مى سازد که شیرین تر، جالبتر و بهتر از آن هرگز مقدور نیست.

البته سخنوران و خطیبان بسیارى در میان مردم عرب، همواره بوده اند و «فن خطابه» یکى از هنرهاى ادبى آنان به شمار مى رود و در دوران جاهلیت و پس از آن در دوره اسلام، همه با آن آشنا بوده اند و بدون هیچ گونه شک و تردیدى بزرگترین خطیب دوران نبوت، خودپیامبر بود، ولى در دوره خلفاى نخستین و همه دورانهائى که پس از آن آمده، بطور کلى و بدون هیچ گونه استثنائى، هیچ کس در این زمینه و با این اسلوب، به پایه و مقام امام على (علیه السلام) نرسیده است.سخن روان و بیان نیرومند، با همه شرایط طبیعى و هنرى که باید در آن جمع باشد، نه تنها نزد على بن ابیطالب جمع بود، بلکه از عناصر تشکیل دهنده وجود او به شمار مى رفتند. علاوه بر اینها اصولا خداوند، همه عوامل و علل تکمیل کننده سخنورى و خطابه را در وجود امام به ودیعت نهاده بود. خداوند على بن ابیطالب را با طبعى پاک، فطرتى سلیم، ذوقى نیک، سلیقه اى بلند و بلاغتى بى نقص، امتیاز بخشیده و با دانش بى نظیر، استدلال نیرومند، قدرت اقناعى، و عظمت بى مانند در بدیهه گوئى، او را بر همگان برترى داده بود.

و باید بر اینها افزود: راستى و صدقى را که در سراسر وجود امام آکنده بود و تجربه هاى بیشمارش را که در مورد شناخت جامعه و توده مردم و اخلاق آنها

ص: 20

داشت، همراه ویژگی هائى مانند: انسان دوستى، مهر عمیق، پاکدلى، سلامت روان، پاکى وجدان و بلندى هدف و...

به راستى بسیار مشکل است که شما در بین شخصیت هاى بزرگ تاریخ جز على بن ابیطالب و چند تن انگشت شمار دیگر، کسى را پیدا کنید که این همه شرایط سازنده ى یک خطیب و سخنور بى مانند را داشته باشد و بدون شک اگر تاریخ مشاهیر سخنوران عرب را به دقت بررسى کنید، خواهید دید که در گفتار ما هرگز اغراق و گزافى وجود ندارد.

من درباره بلاغت امام و نهج البلاغه او، در کتاب خود «الامام على، صوت العدالة الانسانیة» به تفصیل سخن گفته ام و دیگر در اینجا بر آنها چیزى نمى افزایم و به طور خلاصه مى گویم: على بن ابیطالب ادیب و سخنور بزرگى است. او بر پایه آزمایشهاى عینى زندگى پرورش یافتو اسلوب بلاغت را خود به خود آموخت و به همین جهت داراى هر چیزى بود که هنر و ادبیات اصیل انسانى خواستار آنست: اصالت در شخصیت، فرهنگ نیرومند، بینش عمیق و همگانى بودن هدف... و بدین ترتیب بود که بلاغت و سخن امام على (علیه السلام) همواره در خدمت انسان و فرهنگ و تمدن بشرى بوده و خواهد بود(1) .

آرى، از همین جاست که گفته اند کلام على (علیه السلام) برتر از سخن بشرى و گنجینه اى گرانبها است از مسائل فکرى، عقیدتى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى که بزرگان تاریخ بشرى به عمق آن پى نبرده اند.

بعنوان مثال مى توان به دو موضع حساس و اساسى اجتماعى - مسئله گرسنگى و مسئله رهبرى -- اشاره کرد که همواره و در همه جاى دنیا موضوع مهم روز بوده و هست و خواهد بود.

ص: 21


1- . «روائع نهج البلاغه» تألیف جرج جرداق چاپ بیروت، صفحه 25-31.

یک جامعه شناس محقق به طور آشکار درباره چگونگى ارزیابى این دو نکته در سخن امام چنین مى نویسد: «... قرنها پیش از آن که کتاب «انسان گرسنه» نوشته شود و «علم» به کشف مسئله گرسنگى بپردازد، صدها سال پیش از آن که «جان بویدار» سیاستمدار انگلیسى شکایت سر دهد که در «عالم سیاست» هیچگاه مسئله گرسنگى بینوایان، مورد توجه ارباب قدرت قرار نگرفته است، آشکارا مى بینیم که «مسئله گرسنگى» در صفحات نهج البلاغه همواره موج مى زند، و اساسى ترین کوشش و رنج راستین على -- پیشرو صمیمى ترین پیشوایان عدالت خواهى، که تاکنون تاریخ سیاست جهان بر اریکه ى زمامدارى عملى به خود دیده است -- «سیر کردن گرسنگان» و ایجادتفاهم در حکمرانان و طبقات توانگر، نسبت به رنج هاى توان فرساى آنان است. على خوراک و پوشاک و آسایش را بر خود تحریم مى کند، مبادا لحظه اى از درد توده ها، از رنج اکثریت، غافل بماند و از همین روى نیز توده ها که براى نخستین بار -- و سوکمندانه براى واپسین بار -- یک چنین همدردى راستینى را در وجود او دیدند، او را به مرحله خدائى رسانیده و جانبازانه ستایشش کردند...!

... در اسلام یکى از مفصل ترین، رساترین، گیراترین و تکان دهنده ترین شرایط رهبرى را در وصیت بالا و بلند «على» (علیه السلام) امیرالمؤمنین به فرزندش «حسن مجتبى» و در توصیه کوتاه ترى به «محمدبن ابى بکر» و در پیام بى مانندى به «مالک اشتر» هنگامى که منشور حکومت مصر را به دست وى مى سپرد، در نهج البلاغه مى یابیم...

پیام پرشکوه و جاودان (على) درسى است که در هر زمان تازگى خواهد داشت و آئین راستین جهاندارى را به رهبران همواره خواهد آموخت.. سزا است

ص: 22

هرکس نه یک بار و دوبار، بلکه به طور مکرر آن را بخواند و به خاطرش نقش زند...»(1)

* * *

3

... و یک پیشنهاد به مناسبت

سال امام على (علیه السلام)

مطلب کوتاهى را که در پیش خواندید، مربوط به عمق و اصالت محتواى «نهج البلاغه» امام على (علیه السلام) بود، و در اینجا، یادآورى این نکته بى مناسبت نیست که «نهج البلاغه» تمام سخن امام نیست، بلکه برگزیده و منتخبى از: خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار امام است که ده قرن پیش توسط مرحوم «سیدشریف رضى» جمع آورى شده است.

خود مرحوم شریف رضى در مقدمه «نهج البلاغه» به صراحت مى گوید که او فقط به جمع آورى «بهترین سخنان امام پرداخته و «نهج البلاغه» شامل همه گفته ها و نامه هاى آن حضرت نیست :

«... گروهى از دوستان، از من خواستند کتابى را تألیف نمایم که شامل برگزیده هائى از سخنان امام امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اعم از خطبه ها، نامه ها، پندها و کلمات قصار او باشد و من با توجه باین که در سخن امام نشانه اى از علم الهى و بوى خوش نبوى وجود دارد، به درخواست آنان پاسخ مثبت دادم، اما چون کلام امام، دریاى ناپیدا کرانه اى بوده و با هیچ گفتار دیگرى قابل مقایسه نیست، به یارى خدا به جمع آورى و انتخاب بهترین خطبه ها، نیکوترین نامه ها و جالب ترین کلمات قصار پرداختم... در این انتخاب و اختیار شاید کوتاهى هائى

ص: 23


1- . «دیپاچه اى بر رهبرى»، دکتر ناصرالدین صاحب الزمانى، چاپ اول ص 29-229.

از من رخ داده باشد، ولى باید توجه داشت که من مدعى آن نیستم که توانسته ام همه سخنان امام را را بدست آورم، یا به آنها احاطه پیدا کنم...»(1)

البته اگر مرحوم شریف رضى مى توانست در آن زمان، همه آنچه را که از امام على (علیه السلام) منقول بوده جمع آورى کند و به نقل «مختار» و «برگزیده هاى» آن اکتفا نمى کرد، هم اکنون گنجینه گرانبهاترى از سخنان امام در دسترس بشریت قرار داشت، چراکه به احتمال زیادقسمت هائى از کلام امام، از زمان شریف رضى به بعد، متأسفانه به تدریج از بین رفته است.

«مسعودى» که قبل از سیدرضى مى زیسته(2) در کتاب خود، در

فصلى تحت عنوان «فى ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده» مى نویسد: «... مردم از خطبه هاى على بیش از چهارصد و هشتاد و اندى حفظ کرده بودند....»(3)

و با توجه به اینکه در «نهج البلاغه» بیش از 240 خطبه و کلام از امام نقل نشده است -- غیر از نامه ها و کلمات قصار -- روشن مى گردد که حداقل در حدود 240 خطبه دیگر امام، یعنى درست به همان اندازه که در «نهج البلاغه» نقل شده، متأسفانه جمع آورى نگشته و احتمالا بیشتر آنها هم به مرور زمان از بین رفته است؟

خوشبختانه در عصر ما - به ویژه در یک ربع قرن اخیر -- با توجه به گسترش دسترسى به منابع و مأخذ قدیمى و امکان عکسبردارى از کتب خطى و نسخ نفیس، اقداماتى در این زمینه به عمل آمده و عده اى به استخراج دیگر کلمات امام علیه السلام پرداخته اند و کتابهائى بعنوان «مدرک» و یا «مستدرک» تألیف نموده اند که در آنها به نشان دادن مصادر خطبه ها و کلمات منقول در

ص: 24


1- . نهج البلاغه، مقدمه شریف رضى، با شرح و تحقیق دکتر صبحى الصالح چاپ و نشر «مرکز :بررسیهاى اسلامى» قم، صفحه 34 و 35 و 36.
2- . مسعودى به سال 346 هجرى درگذشت و سیدرضى در 47 سالگى به سال 406 هجرى فوت نموده است.
3- . «مروج الذهب» مسعودى، چاپ بیروت، دارالاندلس ج 2 صفحه 419.

«نهج البلاغه» و یا به جمع آورى دیگر کلمات امام همت گماشته اند که از آن جمله است :

1. «ماهو نهج البلاغه» تألیف مرحوم سید هبة الدین شهرستانى، چاپ عراق.2. «مصادر نهج البلاغه» تألیف شیخ عبدالله نعمه، چاپ بیروت.

3. «مدارک نهج البلاغه» تألیف شیخ هادى آل کاشف الغطاء، چاپ نجف.

4. «مصادر نهج البلاغه و اسانیده» تألیف عبدالزهراء حسینى، که تاکنون 4 جلد از آن در عراق به طبع رسیده است.

5. «مصباح البلاغه، مستدرک نهج البلاغه» تألیف سیدحسین میرجهانى (در دو جلد به سال 1388 ه در تهران چاپ شده است).

6. «نهج السعاده فى مستدرک نهج البلاغه» تألیف و تحقیق از شیخ محمدباقر محمودى که شش جلد آن در عراق و بیروت چاپ شده است.

7. صحیفه علویه که مجموعه اى است از دعاها و نیایش هاى منقول از امام (علیه السلام).

8. و...

البته همه این کوشش ها به نوبه خود قابل هرگونه تقدیر و تقدیسى است، ولى بسیار بجا است که بمناسبت سال امام على (علیه السلام) گروهى از فضلا و دانشمندان مسلط به زبان و ادبیات عربى، هیئتى را تشکیل دهند و به طور دستجمعى - نه فردى - مطالب نهج البلاغه را به اضافه قسمت هاى عمده خطبه ها و کلمات منقول در مستدرکات، پس از بررسى مدارک و تحقیق کافى در سندهاى آنها، در یک مجموعه کامل و جامع گردآورند و همه مدارک و اسناد اصلى را در پاورقیها، یا در آخر کتاب، نقل کنند و اگر با پذیرش کوششى بیشتر، همه مطالب منقول از امام را، -- اعم از خطبه ها، نامه ها، دعاها، کلمات قصار و غیره بترتیب موضوعى که پایه و اساس یک کار تحقیقى علمى است جمع کنند، مى توان

ص: 25

امیدوار بود که دنیا و بشریت هر چه بیشتر و بهتر از «مجموعه کامل سخنان امام» یا «موسوعة الامام على بن ابیطالب (علیه السلام)» بهره مند گردد.

* * *

تکرار مى کنیم: این کار باید به شکل جمعى و گروهى و پس از تحقیق و بررسى کامل اسناد و مدارک «مستدرکات» عملى گردد تا ارزش یک کار تحقیقى در سطح جهانى را پیدا کرده و عملى مثبت و در خور شأن و مقام امام على (علیه السلام) باشد. از طرف دیگر، اگر این اقدام به طور دستجمعى انجام شود، از خطاها و اشتباهات کارهاى فردى و اعمال سلیقه هاى شخصى، در امان خواهد بود و اگر کار تحقیق گروه، در مرحله اى متوقف گردید، گروه دیگرى دنباله کار آنها را خواهند گرفت تا به نتیجه نهائى برسند.

بى تردید این اشتباه محض است که افراد فاضل و تحصیل کرده اى که عشق و علاقه اى به این کار دارند، به طور پراکنده و دور از هم، و حتى بدون اطلاع از کیفیت کار یکدیگر، نیروهاى خود را صرف این کار پرارزش بنمایند.

یکى از عمده ترین عوامل موفقیت دیگران در کارهاى تحقیقى - علمى آن است که اگر یک نفر و یا یک گروه، تحقیقاتى را در زمینه اى آغاز کرده و به نقطه اى رساندند، نفر دوم یا گروه بعدى علاقمند به آن رشته، تحقیقات قبلى را از نقطه اى که گروه قبلى به آن رسیده است، آغاز مى کنند ولى متأسفانه در برخى از جوامع علمى ما! اگر محققى بعللى نتوانست کار خود را ادامه دهد، نفر بعدى دنباله تحقیقات او را نمى گیرد و براى آنکه «نام خود»! را محفوظ بدارد!، خود شخصآ ازمراحل نخستین تحقیق، کار را از نوآغاز مى کند! این «فردگرائى» در تحقیق، اگر در علوم مادى غرب و شرق و میان دانشمندانشان وجود داشت -- که ندارد -- ، کار آنها را مى شد به نحوى توجیه نمود، ولى در یک کار تحقیقى - علمى و مذهبى نمى توان آن را مورد رضاى خدا قلمداد کرد!

ص: 26

جاى شگفتى است که دانشمندان شرق و غرب مادى، در تحقیقات علوم محض، با یکدیگر همکارى و همفکرى مى کنند و نتیجه پژوهشهاى خود را در اختیار یکدیگر قرار مى دهند، ولى پیش قراولان علوم اسلامى و انسانى، که عرصه هاى بکر و دست نخورده فراوانى در اختیار دارند و مى توانند با تعاون و همکارى، کارهاى ارزنده اى بر جهانیان عرضه بدارند، حتى کوچکترین آگاهى از نوع کار و کیفیت اقدامى که در یک زمینه واحد آغاز کرده اند، ندارند و ناگهان مى بینیم که چند نفر، در زمان واحد به ترجمه یک اثر، پرداخته اند! در حالیکه آثار بى شمار قابل ترجمه دیگر، همچنان در گوشه هاى کتابخانه ها خاک مى خورند!...

در هر صورت: جمع آورى همه سخنان امام، در مجموعه اى واحد، با همکارى و همفکرى افراد علاقمند و صاحب نظر، یک خدمت ارجدار و کم نظیر خواهد بود که بى تردید بدون پاداش دنیوى واخروى نخواهد ماند و علاوه برآن، نشر این مجموعه، به زبانهاى زنده ى دنیا، خدمت ارزنده دیگرى خواهد بود که در واقع گام نهادن در راه گسترش اندیشه و هدف امام و نشر فضیلت و حق در سراسر عالم به شمار خواهد رفت.

و بدون شک اگر همین پیشنهاد، به تدریج در زبان فارسى هم پیاده شود، نه تنها فارسى زبانان: ایران، پاکستان، هند، تاجیکستان و افغانستان، یک «دائره المعارف» کامل از سخنان و تعلیمات امام (علیه السلام) خواهند داشت، بلکه از ترجمه هاى فردى و شخصى! و احتمالا ناقص نهج البلاغه هم که هرگز در شأن مقام امام نیست، در امان خواهند بود.

تحقیق و ترجمه صحیح و کامل، تلاش و کوششى پى گیر و عشق و علاقه ئى خاص مى خواهد و باید افرادى که صلاحیت این کار را دارند، با اقدام جمعى خود، از کارهاى «حرفه اى» و «سفارشى»!! در این زمینه ها که بیشتر جنبه «تجارى» دارد، جلوگیرى به عمل آورند و اجازه ندهند که مثلا یک شخص ناآشنا و بیگانه با زبان عربى به ترجمه «نهج البلاغه» بپردازد!

ص: 27

این پیشنهادى است صادقانه و مخلصانه، در سال امام على (علیه السلام) براى کسانى که مى خواهند صمیمانه در راه نشر تعالیم امام (علیه السلام) گام بردارند و آنهائى که به فکر ایجاد «فئودالیسم تحقیقاتى»! و تأسیس «تراست مطبوعات مذهبى»! هستند، باید بدانند با اقدام خود، سدى در راه نشر فضیلت و حقیقت ایجاد کرده اند و قبل از همه، «على» از کار آنها رضایت نخواهد داشت.

سیدهادى خسروشاهى

ص: 28

کتاب الامام على و آیة الله بروجردى

پس از انتشار کتاب یک جلدى «الامام على صوت العدالة الانسانیة» به زبان عربى و انعکاس وسیع نشر آن در دنیاى اسلام، و تقدیر وتشکر علماى بزرگ و مراجع تقلید در ایران و عراق و لبنان از مؤلف محترم، مرحوم آیة الله بروجردى، -- مرجع تقلید بزرگ --، طى نامه اى از شادروان استاد صدر بلاغى مى خواهند که به ترجمه این کتاب ارزشمند بپردازند. چون ترجمه این کتاب و توقیف تنها نسخه خطى آن توسط رژیم شاه، خود داستانى دارد، بى مناسبت نیست که در مقدمه این چاپ از ترجمه، براى گرامى داشت یاد و خاطره نخستین مترجم آن، مرحوم استاد سید صدرالدین بلاغى، اشاره به آن داشته باشیم. در این رابطه، نخست نامه مرحوم آیة الله بروجردى را نقل مى کنیم که خطاب به آقاى بلاغى چنین مى نویسند :

بسم الله الرحمن الرحیم

به عرض عالى مى رساند. مرقوم محترم واصل و از محتویات آن مستحضر شدم. امیدوارم زحماتى که در راه نشر معارف الهیه و تألیف کتب مفیده متحمل شده اید مورد استفاده عموم و مقبول صاحب شریعت مقدسه باشد. سابقآ نسخه اى هم از کتب خودتان فرستاده بودید. مقدارى از آن را ملاحظه نمودم، گمان مى کنم براى جوانان از ذکور و اناث مفید باشد. فعلا نسخه اى که از کتاب جرج سجعان جرداق

ص: 29

فرستاده بودید خود شخص مرقوم در ماه رمضان گذشته نسخه اى از آن کتاب به عنوان هدیه براى حقیر فرستاده و مکتوبى هم که حاوى سبب تألیف کتاب و زحماتى که متحمل شده، نوشته بود. حقیر مقدارى که وقت مساعدت مى کرد و مطالعه کرده ام کتابى است مفید و ممکن است گفته شود که در موضوع خود عادم النظیر است. روز عید اضحى جماعتى از تجار طهران به وشنوه آمدند و حقیر این موضوع را مذاکره کردم. جناب عمدة الاعیان آقاى حاج حسین آقا شالچیلار اظهار میل کرد که اگر ترجمه شود این کتاب به فارسى، ما در طبع آن حاضر هستیم. لذا گمان مى کنم مقتضى است یا خود جناب مستطاب عالى یادیگرى را وادار نمایید که ترجمه شود. پس از ترجمه وسائل طبع آن از این طریق و یا غیر این طریق فراهم خواهد شد. امیدوارم خداوند عزّ شانه موجبات آسایش جناب مستطاب عالى را فراهم فرماید. مرجو آنکه در مواقع توجه حقیر را فراموش نفرمایید.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته 18 محرم 1376،

حسین الطباطبایى».

... استاد صدر بلاغى به نگارنده مى گفت من در واقع به دستور آیة الله بروجردى به ترجمه کتاب پرداختم و قسمت عمده آن را هم آماده کرده بودم که رژیم ضد فرهنگ، از آن آگاه شد و روزى

متن نامه مرحوم آیت الله العظمى بروجردى درمورد کتاب امام على (علیه السلام)

متن نامه مرحوم آیة الله العظمى بروجردى (ادامه)

ص: 30

مأمورى به منزل من آمد و همراه ترجمه کتاب، ما را با خود برد!

... چگونگى ماجرا را بهتر است نخست از زبان همان مأمور رژیم که سرهنگ عیسى پژمان نام داشت و خاطرات خود را دو سال پیش در پاریس منتشر ساخته است، بخوانیم... البته من فتوکپى مطلب مربوط به ایشان را به استاد صدر بلاغى فرستادم. پس از مطالعه، تلفنى به من گفتند: مطالب تقریبآ درست است. همانطور که اتفاق افتاده نوشته است، اما به این نکته اشاره نکرده است که کتاب را پس از ترجمه کامل از من گرفتند تا همراه اجازه چاپ! به من پس بدهند! ولى اصل ترجمه مرا هم پس ندادند.

اینک نخست، نوشته سرهنگ پژمان را مى آوریم و سپس خلاصه اى از آخرین گفتگوى خود با استاد صدر بلاغى را در این زمینه نقل مى کنیم :

بازجویى از آیت الله صدربلاغى شیرازى

در دوران خدمتم عادت بر این داشتم که زودتر از وقت معینه در سر خدمت حاضر و دیرتر از همه دست از کار بکشم. خدمت فرماندارى نظامى دو سره از 8 صبح الى 12 و از 2 بعد از ظهر الى ساعت 7 بعدازظهر بود. اغلب به عناوین مختلف: انجام مأموریت، بازجویى از زندانیان در زندانهاى فرماندارى نظامى، ملاقات با مأمورین و عوامل نفوذى و غیره، افسران یا اصولا به اداره نمى آمدند یا وسط کار مى رفتند. اکثرآ تنها کسى که تا آخرین لحظه در پشت میزش نشسته بود، من بودم... روزى رکن 2 ستاد فرماندارى نظامى خالى از اغیار و خودى بود و ساعت حدود 7 بعدازظهر موقعى که من خود را جمع و جور مى کردم که محل خدمت را ترک کنم، تلفن زنگ زد. خود رامعرفى و در انتظار ارجاع امر شدم. طرف مخاطب گفت: پژمان؟ من بختیارم! و بلافاصله گفت: امجدى هست؟ گفتم خیر، هیچ کس نیست، همه رفته اند. گفت فورآ بیا دفتر من. به فوریت به دفتر آجودانش که آن روز سرگرد باقرزاده بود وارد و گفتم که تیسمار تلفنى من

ص: 31

را احضار کرده است. خاطرنشان مى سازم که بختیار دو آجودان داشت به نام سرگرد صمصام و دیگرى سرگرد باقرزاده که به نوبت یک روز در میان کار مى کردند. گاهى هم اتفاق مى افتاد که هر دو بودند. باقرزاده اجازه ورود داد. من وارد اطاق سرتیپ بختیار شدم، گفت: موضوعى است که سابقه را در اختیارت مى گذارم. مى خواهم از همین ساعت تا هر ساعتى از شب و حتى تا فردا صبح هم طول بکشد، روى آن اقدام بکنى و نتیجه را هم در هر ساعتى از شب به من تلفن کنى. یک برگ کاغذ به من داد که نامه اى بود از یکى از دوستانش که از لبنان براى او فرستاده شده بود.

نامه راجع به موضوع کتابى بود از سخنان على علیه السلام که نویسنده لبنانى استفاده کرده و جنبه هاى چپ گرایى و سیستم سوسیالیزم را با آن تطبیق داده بود و تذکر داده بود که یک جلد آن را نویسنده که اسمش را فراموش کرده ام، مستقیمآ براى صدر بلاغى فرستاده که به فارسى ترجمه کند و به صورتى منتشر کنند. زیرنامه نوشته بود، مراتب از شرف عرض پیشگاه شاهنشاه گذشت. فرمودند فورآ و دقیقآ تحقیق و نتیجه را به عرض ما برسانید. به تاریخ همان روز.

بختیار گفت: متوجه مطلب شدى؟ گفتم: بلى. گفت: به دایره اجرائیات مراجعه کن. بدون ذکر هدف یک جیپ در اختیار بگیر. آدرس منزل صدربلاغى را به هر طریق که هست پیدا کن. او را با کتابو ترجمه و هرچه مربوط به آن است دستگیر و بازداشت کن. لزومى ندارد به زندان ببرى. بیاور اطاق خودتان، دقیقآ بازجویى و نتیجه را به من تلفنى خبر بده. یادآور شد به هیچ عنوان نمى خواهم احد دیگرى از این موضوع آگاهى پیدا کند. و نام رئیس ستاد و رئیس رکن 2 را برد.

پسر صدربلاغى را در زمانى که در شیراز بودم، مى شناختم. آن وقت مثل اینکه مشغول تحصیل در پزشکى ارتش بود و یکى از دوستان او که در دانشکده افسرى بود و در زمان خدمت در شیراز که من رئیس دبیرستان نظام بودم شاگرد

ص: 32

من بود. به او تلفن کردم و تلفن پسر صدربلاغى را از او گرفت. به منزلش تلفن کردم. خود آیت الله صدربلاغى گوشى را برداشت. گفتم فلانى هستم از شیراز نامه اى دارم که مى خواهم خدمت برسم! گفتند: مبارک است، اهلا و سهلا.

آدرس دقیق را به من داد و بیش از یک ربع ساعت طول نکشید که در اطاقش که دور تا دور مملو از کتاب و تعدادى هم روى زمین چیده شده بود، اورا ملاقات کردم. زیر چشمى دیدم همان کتاب مورد نظر در کنارش باز است و نوشته هاى او که ترجمه از کتاب بود، در کنار دیگرش! آشنایى خودم را با پسرش بیان کردم. موضوع و مطلب را بدون هیچگونه حشو و زوایدى به او گفتم. جواب داد: در اختیار شما هستم.

کتاب و ترجمه ها را جمع کردم و در کیفى گذاشتم و راه افتادیم. جیپ ارتشى را در یکى از کوچه هاى نزدیک منزلش نگهداشته بودم. به اتفاق به طرف جیپ رفته هر دو سوار شدیم و به طرف فرماندارى نظامى راندیم. به اطاقم هدایتش کردم. با اجازه او پشت میز قرار گرفتم. گفت: استغفرالله!

روحانى قدکوتاه، لاغراندام، با ریش فلفل نمکى، چشمانى سیاه، عمامه اى سیاه نشانه از خانواده سادات بر سر، عبایى قهوه اى خوش رنگ نایینى بر دوش و لباس و یقه پیراهن و جوراب همه تمیز و مرتب بود. خیلى شمرده و با صرف لغات مؤدبانه اى صحبت مى کرد. به محض قرار گرفتن در پشت میزم اظهار تأسف کردم که اداره تعطیل است و آبدارخانه هم بسته که دستور چاى بدهم. گفت: زیاد به چاى آن هم از ساعات 5، 6 بعدازظهر به بعد علاقه مند نیستم، ولى آیا مى توانم سیگار بکشم؟ من هم همان کلمه او را تکرار کردم : استغفرالله. اول به من تعارف کرد. گفتم اصولا نه چاى و نه قهوه مى خورم و نه سیگار مى کشم، گفت: مى گویند کشیدن سیگار آن هم کم، براى رفع غم و غصه بى ضرر نیست! گفتم هر دو زیان بخش است همان طور که گفتید هم سیگار و هم غم و غصه. ولى مگر شما غم و غصه اى هم دارید؟ گفت: زندگى در این

ص: 33

جهان براى ما مشقت و رنج و غم و غصه است، زندگى حقیقى و واقعى ما در آن دنیاست. فهمیدم از عرفاست؟! سیگارش تمام شده بود و من هم آماده سؤال و جواب... پس از دو ساعت بازجویى دقیق و حتى ترجمه آیات یا جملاتى که هنوز ترجمه نکرده بود براى من تشریح و در نهایت صداقت همه چیز را بیان داشت.

حدود ساعت 11 شب بود که کارم خاتمه پیدا کرده و اصولا مى باید به زندان مى بردم و تحویلش مى دادم و مراتب را هم تلفنى به سرتیپ تیمور بختیار گزارش مى دادم. این کار را نکردم. تلفن را برداشتم و به منزل بختیار تلفن کردم. بختیار گوشى را برداشت و گفت: ها پژمان چه مى کنى؟ جریان را به اطلاعش رساندم. نظرم راخواست. گفتم: ترخیص و رساندن به منزلش تا فردا صبح به محض ورود شما به دفتر، گزارش آن را تقدیم خواهم کرد. گفت: موافقم. ولى امشب را نگهش دارید تا ببینم فردا چه مى توانم بکنم. متوجه شدم که باید به عرض برساند و کسب دستور از پادشاه ایران بکند. گفتم: مرد روحانى بسیار محترم و دانشمندى است. نگهدارى او را در همین ستاد پیشنهاد مى کنم. گفت: آنجا که وسائل خواب ندارد؟ گفتم : موافقت کنید، من ترتیب این کار را مى دهم. گفت: بسیار خوب.

به آقاى صدر بلاغى گفتم: یادداشتى بنویسید خطاب به خانواده که یک دست رختخواب به حامل ورقه بدهند و اگر لباس خواب، جانماز و هر چیز دیگر که تا فردا مورد نیاز است، بدهند راننده بیاورد و اطمینان بدهید که جاى هیچگونه نگرانى نیست و فردا به منزل مراجعت مى کنید. توصیه کنید که موضوع به هیچ کس گفته نشود. به همین طریق عمل کرد. یک میز بزرگ وسط اطاق بود؛ مثل میز کمیسیون. گفتم: روى این میز رختخواب را براى شما پهن خواهند کرد و فکر کنید امشب را در منزل من مهمان و به علت نواقص وسائل و امکانات دچار زحمت شده اید. باز هم تکرار کرد: استغفرالله. من مشقات و ناراحتى هاى

ص: 34

زیادى در طول عمرم کشیدام و به ناراحتى و عذاب خو گرفته ام. جاى بسیار خوب و راحتى است و هیچ نگرانى ندارم. تلفن منزلش را گرفتم. گوشى را به او دادم که با همسرش صحبت کند. خیلى متین و شمرده عین متن نامه اى را که نوشته و داده بود به راننده که ببرد منزلش، به همسرش گفت. یک کلمه بیشتر از آن نگفت. از او خداحافظى کرد و به منزل رفتم و ساعت 6 صبح برگشتم. گزارش مفصل مرتبى تهیه و آماده کردم. به آجودان بختیار تلفن کردم وگفتم که تیمسار با من کار فورى و ضرورى دارند. به محض ورود به دفترشان فورآ به من تلفن بفرمایید. از همان ساعتى که وارد اطاقم شدم دیدم آیت الله بیدار است و نماز مى خواند. تلفن زنگ زد. گوشى را برداشتم. صمصام گفت: فرمودند بیایید! رفتم. پس از اداى احترام، گزارشى که طى چهار صفحه بزرگ بود همه را به دقت خواند. گفت بسیار خوب است. کتاب و ترجمه هم که ضمیمه بود، نگاهى به آنها انداخت و چند سطر از مقدمه را که به عربى بود، خواند. تا آن وقت نمى دانستم، بعدآ فهمیدم تحصیلات دوره دوم متوسطه را در لبنان گذرانده و با عربى آشنایى دارد.

بعد گفت: پهلوى خودت نگهش دار تا بعد دستور بدهم. نزدیک یک بعدازظهر بود که تلفن صدا کرد. باز هم صمصام بود. گفت: بیائید خدمتشان! رفتم. مثل اینکه تازه از شرفیابى برگشته بود، زیرا در یک کارتن آبى پرونده ها را زیر و رو مى کرد که پرونده آیت الله را پیدا کند. گفت: مرخصش کنید. از او تعهد بگیرید که در طول مدت ترجمه حق ندارد رونوشت به کسى بدهد. بعد از ترجمه کامل به شما خبر بدهد تا دستور بدهم چه باید بکند. پرونده را من خودم نگه مى دارم ولى کتاب و ترجمه را ببرید به او تحویل بدهید. به اطاق آمدم. تعهد را به همان

ص: 35

صورت گرفتم و بردم به بختیار دادم که روى پرونده بگذارد. آیت الله را سوار جیپ کرده و به در منزلش رساندم».(1)

***

... من فتوکپى این نوشته را همراه نامه اى خدمت استاد صدربلاغى فرستادم، تا اگر مطلبى گفتنى باشد، بنویسند و ما آن را در فصلنامه «تاریخ و فرهنگ معاصر»، به عنوان «تصحیح تاریخ» منتشر سازیم، ولى استاد بلاغى، طى نامه اى به اینجانب چنین نوشت :

به نام خدا

دوست دانشمند بسیار عزیز و شریفم جناب حجة الاسلام و المسلمین آقاى خسروشاهى (دام بقائه و عزه) نامه مهرآمیز آن جناب چند روز قبل وصول یافت.

از توجه و تفقدى که نسبت به این ارادتمند بذل فرموده اید بسیار سپاسگزارم. اما در خصوص ماجراى کتاب الامام على (علیه السلام) باید به عرض برسانم که شرائط حال و مزاج بنده آمادگى براى انشاء مطالبى راجع به آن کتاب ندارد، ولى همانطور که در مذاکرات تلفنى معروض داشتم هرگاه سؤالاتى به صورت مصاحبه پیرامون آن کتاب طرح شود، شاید بتوانم اطلاعات خود را در جواب بیان کنم.

ضمنآ نامه اى هم که حضرت آیة الله العظمى بروجردى قدس سره در این باره براى بنده فرستاده اند موجود است، و هرگاه مطالب آن منتشر شود، کمک مؤثرى به روشن شدن وضعیت خواهد کرد.

در پایان سلامت و توفیق آن جناب را در نشر حقایق از خداى کریم مسئلت دارم، و به دیدار آن بزرگوار بسیار مشتاقم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

ارادتمند صدربلاغى 20 دیماه 72

ص: 36


1- . اسرار قتل و زندگى سپهبد تیمور بختیار / تألیف سرهنگ پژمان، چاپ دوم، پاریس1370، صفحه 52 تا 59.

... و همین نامه، مرا واداشت که به دیدار استاد صدربلاغى بروم و تجدید عهدى بکنم و گفتگوى کوتاهى با استاد بلاغى داشته باشم و البته ادامه آن را به وقت دیگر موکول کردیم که متأسفانه، ادامه آنمتن نامه استاد صدربلاغى...مقدور نشد و استاد بلاغى درگذشت... اما آنچه که در نخستین گفتگوى کوتاه مطرح شد و پاسخهاى ایشان، چنین است :

ماجراى ترجمه کتاب از زبان استاد صدر بلاغى

استاد چطور شد که شما به فکر ترجمه کتاب امام على (علیه السلام) افتادید؟

-- «من نسخه اى از کتاب را خدمت آیة الله بروجردى فرستادم. ایشان خیلى به من لطف داشتند و اظهار محبت و علاقه مى فرمودند. از لحن مرقومه هاى ایشان میزان لطفشان هم روشن مى شود و به هر حال نامه ایشان که رسید، من احساس کردم که علاقه دارند کتاب ترجمه شود و من کار ترجمه را آغاز کردم... بعد از مدتى در بعضى از محافل صحبت از کتاب شد. بعضى ها انتقاد مى کردند که مؤلف یک اشتراکى است و افکار کمونیستى دارد! من دفاع کردم و گفتم که به امر آیة الله بروجردى مشغول ترجمه آن هستم و افزودم که این چنین برداشت منطقى و صحیح از دیدگاههاى اجتماعى - اقتصادى امام على علیه السلام، توسط یک مسیحى واقعآ موجب افتخار است و کتاب به قول آیة الله بروجردى بى نظیر و یا عادم النظیر است... ولى چیزى نگذشت که معلوم شد شیاطین کار خود را کرده اند...

البته از سوى دیگر، آنها چون مى دانستند که آیة الله بروجردى علاقه دارند کتاب ترجمه شود، به یکى از شخصیت هاى علمى محترم پیشنهاد کردند که براى جلب رضایت آقا، کتاب را ترجمه کند و متأسفانه او هم غافل از توطئه

ص: 37

پشت پرده، در دام افتاد و کتاب را ترجمه کرد و بعد اضافاتى مثلا در صفات ملوک عادل!! بر ترجمه کتاب افزود که هم تحریف حقیقت بود، هم تحریف تاریخ و هم تحریف ماهیت و هدف کتاب»!

*خوب، استاد ماجراى دستگیرى شما و توقیف کتاب و تعهدى که از شما گرفتند چگونه بود؟

«... در مورد گرفتارى هم، درواقع مطلب همان طور است که سرهنگ پژمان نوشته است. روزى یک نفر به من تلفن زد که از دوستان فرزندم بوده و مى خواهد مرا ببیند! ما هم گفتیم درب خانه ما باز است اهلا و سهلا... وقتى او آمد، خود را سروان یا سرگرد معرفى کرد و ما هم چیزى نگفتیم. او آمد و نشست و مأموریت خود را بیان کرد و گفت که بدون سر و صدا باید برویم! و بعد کتاب و ترجمه را که در روى میز من بود، برداشت و در کیف خود جاى داد و ما را هم با خود برد، توکل بر خدا کردیم و راه افتادیم. ما را به ساختمانى برد و نشستیم به گفتگو...

البته من نمى دانستم که محل بازجویى من کجاست؟ احترام ظاهر را حفظ کرد و آدم مؤدبى بود، اما معلوم نبود که اگر دستور دیگرى از بالا مى رسید، وضع چگونه مى شد و ادب و احترام کجا مى رفت؟

بازجویى که تمام شد، ما را ول نکردند و شب نگه داشتند و همانجا خوابیدم. البته گاهى هم با او شوخى مى کردم، مثلا مى گفتم : دماغ شما چطوره؟چاق است! یامى گفتیم: یک سیگارى بکشید بى ضرر نیست!... از این شوخى هاى عادى خودمان، تا خیال نکند که حالا ما ترسیده ایم یا چیز دیگر!

اما اینکه او مى گوید ما عارف بودیم... البته ادعایى نداشتیم وخود را هم عارف نمى دانیم، ولى اغلب اینها از بس با خودشان بیگانه اند و از رؤسایشان تبختر و پز دیده اند، وقتى با یک طلبه ى لاقیابى مثل من روبه رو مى شوند و دو

ص: 38

کلمه هم حرف حق مى شنوند، روحشان تکانى مى خورد و یاد عارف و عرفان مى افتند.

در مورد مطالب آخر البته من یادم نمى آید که تعهدى سپرده باشم، ولى گفتند که شما ترجمه کتاب را تمام کنید و به ما بدهید تا ما زودتر اجازه نشر آن را از اداره فرهنگ بگیریم چون با جوّى که درباره کتاب درست شده است، به شما اجازه نشر نخواهند داد، بعد که ترجمه تمام شد، آن را از من گرفتند تا پس از یک هفته تحویل دهند! مدتى گذشت و خبرى نشد. سرانجام من زنگ زدم که آقا کتاب چى شد؟ اجازه چطور شد؟ پاسخ دادند که بررسى تمام نشده، هر وقت تمام شد خودمان خبر مى دهیم!... و هیچ وقت هم البته خبر ندادند و من هم علاقه نداشتم که با اینها تماس بگیرم و به هر حال اصل ترجمه ما از بین رفت و یا اینکه در پرونده من در اسناد ساواک موجود است و اگر زحمتى نیست و مقدورتان هست از این آقایان بپرسید، اگر ترجمه آنجا باشد به ما پس بدهند، یک مرورى بکنیم و چاپ شود. چون ترجمه به دستور آیة الله بروجردى بود و من هم خیلى دقت کردم که خوب ترجمه شود و توضیحات لازمى را در پاره اى موارد، در پاورقیها به طور مشروح طبق نظر مرحوم آقا، بر آن افزودم. (این موضوع را در نامه دوم اشاره فرمودند که من عین نامه را به شما مى دهم) متأسفانه غفلت شد و نسخه اى فتوکپى از کتاب برنداشتیم و به هر حال به ظاهر زحمت ما هدر رفت، اما شما بعدآ با ترجمه هر پنج جلد کتاب جرداق، در واقع خدمت را تمام و کمال انجام دادید و من خیلى خوشحال شدم. خداوند به شما پاداش دهد.»

بسم الله الرحمن الرحیم

به عرض مى رساند مرقوم شریف که حاکى از صحّت مزاج عالى بود واصل گردید. شرحى راجع به ترجمه کتاب الامام على علیه السلام مرقوم داشته بودید مستحضر

ص: 39

شدم. موقعى که این کتاب را براى حقیر فرستاده بودند فى الجمله مراجعه کردم ولکن مجال نداشتم که کاملا آن را مطالعه بنمایم. به جناب مستطاب ثقة الاسلام آقاى آقا لطف الله صافى(1) دادم که به دقت مطالعه نمایند و نتیجه را به حقیر بگویند. ایشان

بعد از مطالعه مواردى را یادداشت نموده و به حقیر دادند که سواد آن لفآ ارسال است ملاحظه فرمائید.

و البته خود جنابعالى هم در مطالعه و مراجعه باین موارد و غیر این موارد توجه داشته اید. چنانچه در پاورقى توضیحات کامله راجع به این مطالب داده شود خوب است.

دوام تاییدات جناب مستطاب عالى را مسئلت مى نماید. و ملتمس دعا هستم.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

24 جمادى الثانیه 1376

(محل مهر) حسین الطباطبایى

نامه دوم آیة الله بروجردى، در لزوم توضیحات...

ص: 40


1- . حضرت آیة الله صافى گلپایگانى هم اکنون یکى از مراجع مورد احترام در حوزه علمیه قم مى باشند.

دستخط اصلى آیة الله بروجردى

* به نظر شما چرا چنین کردند؟ آیا واقعآ یک کتاب براى رژیم اینقدر خطرناک بود که خود شاه رسمآ در امر آن دخالت کند؟

-- «ببینید رژیم شاه فرهنگ شناس نبود و اصولا هر نظام استبدادى - سلطنتى، به تعبیر قرآن مجید اهل فساد است نه اهل صلاح و اصلاح. فرض کنیم که محتواى کتاب، گرایش سوسیالیستى هم داشت؟ به نظر من حق آن بود که براى روشن شدن اندیشه ها، آن را منتشر سازیم... اینها از این کتاب جلوگیرى کردند و نسخه ترجمه مرا دزدیدند، اما کتابهاى لنین، مارکس و مائو در خارج چاپ مى شد و به طور رایگان در اختیار جوانان ما قرار مى گرفت و به هر حال در قرن بیستم و در آستانه تمدن بزرگ! ضبط و توقیف یک کتاب، واقعآ نشان دهنده اوج حماقت و ضدفرهنگ بودن یک رژیم بود...»

***

... بدین تریب متأسفانه تنها نسخه ترجمه شده از کتاب یک جلدى الامام على (علیه السلام)، که با تأیید و توصیه مرحوم آیة الله بروجردى انجام یافته بود، و طبق نظریه ایشان، توضیحاتى نیز در موارد لازم، در پاورقیها، بر آن افزوده شده بود، مفقود گردید... اما ترجمه کتاب متوقف نشد و به یارى خدا اینجانب هر پنج جلد الامام على را، که درواقع متن کامل و مشروح کتاب بود، ترجمه کردم که به ضمیمه توضیحات و پاورقیها، در موارد و مورد نیاز، بارها در قم و تهران چاپ و در سراسر ایران منتشر شده است.

خداوند استاد صدربلاغى را غریق رحمت سازد و ما را توفیق خدمت عنایت فرماید.

تهران - 1373

سیدهادى خسروشاهى

ص: 41

درباره کتاب...

در ایران هم، مانند دیگر کشورهاى اسلامى، کمتر کسى است که نام «جرج جرداق» و کتاب ارزشمند او: الامام على، صوت العدالة الانسانیة را نشنیده باشد. «جرج جرداق» قبل از انتشار این کتاب پرارج، شاید در خارج از «لبنان» و بخشى دیگر از جهان عرب معروفیت و شهرتى نداشت، ولى با چاپ و انتشار خلاصه مباحث پنج جلد کتاب خود، در یک مجلد، شهرت جهانى یافت و نامه هایى که از سراسر جهان از جمله: ایران، مصر، سوریه، عراق، پاکستان، هند، لبنان، اروپا، آمریکا و... بر او رسید و تقریض هایى که دانشمندان اسلامى و شخصیت هاى بزرگ علمى -فرهنگى بر کتاب او نوشتند، همگى شاهد زنده اى بر اشتهار مؤلف و ارزش والاى کتاب وى به شمار مى روند.

... انتشار کتاب الامام على صوت العدالة الانسانیة موجى از تقدیر و تشویق، تعریف و تمجید را نسبت به مؤلف و مباحث مطرح شده در کتاب، در جهان برانگیخت و کتاب بلافاصله به زبان هاى گوناگون از جمله: فارسى، انگلیسى، اردو و... ترجمه و منتشر گردید.

کتابى را که «جرج جرداق» در مرتبه نخست منتشر نمود، خلاصه اى از مجموعه پنج جلدى کتاب بزرگ وى درباره شخصیت جهانى و عظمت افکار انسانى و چگونگى دیدگاه هاى امام على درباره عدالت اجتماعى و اقتصادى و روش آزادگى در حکومت و رفتار با مردم بود و چون آن کتاب با تقدیر، تحسین و استقبال بى سابقه دانشمندان و مردم جهان روبرو شد، مؤلف، متن اصلى کتاب را در 5 جلد بزرگ و در بیش از 1300 صفحه با عناوین ذیل، منتشر ساخت :

ص: 42

1. على و حقوق بشر.

2. على و انقلاب فرانسه.

3. على و سقراط.

4. على و عصر او.

5. على و قومیت عربى.

و هریک از این مجلدات، داراى مباحث ژرف و ارزنده اى است که بى شک در یک مقدمه کوتاه نمى توان درباره آن ها بحث کرد و به همین دلیل، به نظر من ارزش و اهمیت این کتاب، تنها به هنگامى روشن مى شود که از آغاز جلد اول تا پایان جلد پنجم آن، دقیقآ مورد مطالعه قرار گیرد.

* * *

البته در عصر ما نویسندگان مسیحى شرقى و یا مستشرقین غربى بسیارى درباره زندگى و افکار امام على بن ابیطالب (علیه السلام) به بحث و تحقیق پرداخته اند که به عنوان مثال مى توان از یک مسیحى لبنانى دیگر، به نام «بولس سلامه» نام برد که چندسال پیش قصیده مفصلى تحت عنوان «على والحسین»، بعد قصیده مفصل ترى در 3500 بیت، در یک کتاب 300 صفحه اى به نام «عیدالغدیر: اول ملحمة عربیة» منتشر ساخت که موجب استقبال و تقدیر و تحسین بزرگان علماءشیعه از قبیل مرحوم آیت الله «سید شرف الدین»(1) قرار گرفت و مؤلف تقریض هاى بى شمارى از اطراف و اکناف عالم اسلامى دریافت نمود...

اما اگر بخواهیم منصفانه داورى کنیم و درباره کتاب و فکر بلند «جرج جرداق» سخنى بگوئیم، بایست صادقانه بپذیریم که در این زمینه، هیچ یک از

ص: 43


1- . مرحوم «شرف الدین» نامه اى را که بر «بولس سلامه» نوشته اند، این طور شروع مى کنند :«تو! اى بولس صلح و خیر، و اى متمسک به لواء نبوت و امامت. اى جوان صلح و صفاىمسیح، و قهرمان شجاعت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اى عزاخوان شهیدان: على و حسین (علیه السلام)، به خدا که حبیب قلب و نور چشم من هستى.» (رجوع شود به مقدمه کتاب: عیدالغدیر تالیف «بولس سلامه» صفحه 13، چاپ لبنان).

نویسندگان مسیحى شرق و یا مستشرقین غرب، نتوانسته اند که به پایه «جرج جرداق» برسند.

بدرستى که این سخن مرحوم آیت الله شرف الدین(1) عین حقیقت است:یا جرداق؟ ان شئت ان نقول فى عبقریتک و فى سفرک القیم الخالد، کلمة، فیجب ان تعیرنا بیانک و بنانک!

و با صرف نظر از «بولس سلامه»، چنانکه اشاره شد، مى توان گفت که هیچ پژوهشگر یا نویسنده دیگرى تا به امروز نتوانسته بود مانند «جرج جرداق» شخصیت عظیم و جهانى رهبر بزرگ شیعیان، امام على بن ابیطالب (علیه السلام) و اندیشه هاى والاى اجتماعى، سیاسى و اقتصادى آن حضرت را مورد تجزیه و تحلیل دقیق و عمیق قرار دهد.

بررسى و مطالعه کامل کتاب، و دقت در تقریض هاى بى شمارى که از شخصیت هاى بزرگ و صاحب نظر اسلامى و غیراسلامى، بر مؤلف رسیده، و قسمت هایى از 30 نمونه آنها در پایان جلد پنجم کتاب، تحت عنوان: «قالوا فى هذاالکتاب» درج شده است، کمک شایانى بر صحت ادعاى ما و بر درک عظمت کتاب و فکر باز و نکته سنج مؤلف آن، خواهد نمود.

نکته اى که بلندى فکر و تواضع کم نظیر «جرج جرداق» را نشان مى دهد، این است که وى با وجود این همه کوششى که در تهیه و تألیف این کتاب و در مراجعه به مدارک و مأخذ اصیل اسلامى نموده است، در یکى از نامه هاى خود، به نگارنده، مى نویسد که او هرگز نتوانسته است بر وظیفه خود در قبال عظمت

ص: 44


1- . مرحوم آیة الله شرف الدین در نامه اى دیگر که به «جرج جرداق» فرستاده اند، مى نویسند :«.. ان شئتم ان اقول فى عبقریتکم کلمة فأعیرونى بیانکم» -- اگر بخواهید درباره عظمت شخصیت شما کلمه اى بگویم، باید بیان خود را بمن امانت بدهید!...» (رجوع شود به ج 5«الامام على: على و القومیة العربیة» بخش پایانى، چاپ بیروت، صفحه 1244).

على بن ابیطالب (علیه السلام) و معرفى آن حضرت به جهانیان، آن طور که باید، عمل نماید :

«من اعتراف مى کنم که در تجزیه و تحلیل عظمت و معرفى شخصیت على بن ابیطالب هنوز قصور دارم زیرا یک نویسنده، هراندازه هم که کوشش نماید و زحمت بکشد و به هرمقدار که در کار خود توانا باشد، نمى تواند تحقیق کاملى درباره شخصیت یک انسان عادى به عمل آورد، تا چه رسد که این انسان، على بن ابیطالب باشد».

در این مقدمه کوتاه، پیش از آنکه به نقل کامل این نامه «جرج جرداق» بپردازیم، بى مناسبت نخواهد بود که به چند نامه، که از سوى شخصیت هاى بزرگ و مراجع عالى قدر جهان تشیع، براى تقدیر از «جرج جرداق» نوشته شده است، اشاره اى داشته باشیم :

علامه بزرگوار «سید موسى آل بحرالعلوم» در نامه اى که به امر آیت الله بروجردى براى مؤلف فرستاده است، مى نویسد :«وقتى که در قم -ایران، به زیارت حضرت آیت الله بروجردى مشرف شدم، اولین سؤالى که از من کردند، راجع به کتاب: صوت العدالة الانسانیة بود.

من تحسین و تقدیر بى نهایت ایشان را نسبت به این کتاب، تاکنون درباره هیچ کتاب دیگرى نشنیده بودم. و در همین خصوص ایشان به من امر نمودند که تمجید و تقدیرشان را، به مناسبت استنتاج صحیح شما از تاریخ زندگى امام و توضیح چگونگى اندیشه آن حضرت، علاوه بر زیبایى اسلوب و روش نگارش، به شما ابلاغ کنم. و اگر دست حضرت معظم له ارتعاش نداشت، بسیار مایل بودند که نامه اى با خط خود، براى شما مرقوم دارند.

من بعد از مطالعه این کتاب شریف، شما را یک فرد محقق، خبیر، منصف، و باشهامت دیدم... و بسیار موجب خوشوقتى است که عصر آزادى و دوره تحقیق و بررسى حقایق ثابت و استوار و کشف گنج هاى نهان و آثار پرقیمت و

ص: 45

گرانبها-- از ارزش هاى مردان و نمونه هاى عالى اخلاق انسانى -- فرا رسیده و از دانشمندان، هرکسى به اندازه قدرت و همت خود، در این راه موفقیت هایى کسب کرده اند، ولى بهره شما در این میدان، بیشتر و هدف شما، عالى تر از همه بوده است.

من، و به پشتیبانى من همه دانشجویان و طلاب علوم، و عده بسیارى از متفکرین، چه در اینجا-- لبنان -- و چه در عراق و ایران، کمال تقدیر و تحسین را نسبت به کتاب پرارج شما داریم و امیدواریم که در آینده، امکانات بیشترى براى نسل هاى بعدى فراهم شود که پرده ها را از روى حقایق کنار بزنند!و در هرحال، فضیلت سبقت در دقیق ترین و شریف ترین میدان هاى زندگى، از آن شما است، و امید است که همه نویسندگان بر روش شما، راه را بپیمایند»(1) .

مرحوم آیت الله سیدمحسن حکیم نیز در نامه اى که از «نجف الاشرف» -- عراق -- بر مؤلف فرستاده اند، مى نویسند: «... این کتاب از جهاتى مرا وادار به تعجب و تحسین نمود. ولى به نظر من مهمترین و دقیق ترین آن جهات، جنبه مراعات عدل و انصاف است که سراسر کتاب را فرا گرفته است.

و شاید مؤلف آن وقتى درباره شخصیت امام على (علیه السلام) به تجزیه و تحلیل پرداخته، خود نیز تحت تأثیر صداى عدالت انسانى قرار گرفته و این روح عالى انسانى، بر خود او هم غلبه کرده است.

من این زحمت و کوشش و این اثر نفیس شما را به دیده عظمت مى نگرم، و بر همگان توصیه مى کنم که این کتاب را در پرتو عقل و فطرت بررسى کنند تا حقیقت را از «صداى عدالت انسانى» بشنوند و با این روح عالى تربیت شوند».(2)

* * *

ص: 46


1- . از نامه علامه بحرالعلوم، مندرج در کتاب الامام على... ج 5 صفحه هاى 1244 و 1245.
2- . کتاب الامام على، ج 5، صفحه 1243.

استاد شیخ محمد جواد مغنیه، مفسر قرآن و شارح نهج البلاغه از لبنان مى نویسد :

«هرکس کتاب هاى «عباس محمود عقاد» و «دکتر طه حسین» را درباره على بخواند و آن گاه این کتاب -- به ویژه بخش هاى: على وعدالت هستى، على و سقراط -- را مطالعه کند، دچار شگفتى خواهد شد.

آوازه شهرت پاره اى از مجلدات این کتاب به همه جا رسید، در حالى که مؤلف آن هنوز چنین شهرتى ندارد، اما هنگامى که مى بینیم جورج جرداق هنوز جوان است و در آغاز راه، این شگفتى و حیرت، از بین مى رود.

عباس محمود عقاد درباره على کتاب مى نویسد، اما خود هوادار اشرافیت و اریستوکراسى خانوادگى! است. طه حسین نیز کتاب مى نویسد، اما با روش ویژه اى فقط به سیره نویسى مى پردازد. اما جرج جرداق، در کشف حقایق، همراه با ماهواره هاى جدید! به اوج افلاک مى رود و عقاد و طه حسین را در پیچ و خم راه هاى مدار محدود خود، با مرکبى معمولى رها مى سازد.

عظمت مؤلف امام على در این است که با عظمت عصر ما که عصر پیروزى اندیشه و شناخت است، همراه و هماهنگ است. کتاب او را بخوانید، تا این حقیقت بر شما روشن شود. آیا کسى که خود بهره اى از بزرگوارى را ندارد، مى تواند حقیقت عظمت امام على را از هرجهت روشن سازد؟ هرگز! چون کسى که خود از نعمتى محروم است، نمى تواند آن را به دیگرى ببخشد!

درباره «على»، آیاتى در قرآن آمده است. احادیث نبوى در تمجید «على» بسیار است. مردم نیز درباره «على» سخن، بسیار گفته اند و صدها جلد کتاب تألیف کرده اند. در هزارها کتاب و مقاله و خطابه نیز به نام «على» اشاره شده است. میلیون ها نفر، افتخار محبت و پیروى على (علیه السلام) را پیدا کرده اند. اندیشمندان بزرگ عرب نیز با شگفتى وحیرت، درباره او سخن گفته اند. بدین ترتیب، على بن

ص: 47

ابیطالب (علیه السلام)، شخصیت ناشناخته اى نیست که نیاز به معرفى داشته باشد، چنانکه وقتى از «متنبى» خواستند که مدح على (علیه السلام) را بگوید، چنین گفت :

«من به عمد مدح وصى را، نمى گویم، زیرا نور وجود او پرتوافشان و جهانگیر است و راست قامتان در این مرحله از عظمت، خود معرف خود مى باشند و تعریف پرتو خورشید کارى بیهوده است.»

ولى اگر شما کتاب جرج جرداق را درباره على (علیه السلام) مطالعه کنید، یقین خواهید کرد که شخصیت على هنوز ناشناخته مانده است و باید بر همه و به ویژه براى شیعه، که در بالاى مناره ها و منبرها نام او را برزبان مى آورند و صدها هزارتن از آنان همه ساله به زیارت حرم مقدس وى مى شتابند، به طور کامل معرفى شود.

در گذشته و امروز، علماى شیعه، کتاب هاى بسیارى درباره امام تألیف کرده اند. یکى از آنها کتابى در 32 جلد تألیف نموده و احادیثى را که درباره على نقل شده، جمع آورى کرده است. دیگرى در پیرامون حدیث غدیر 12 جلد کتاب نوشته است، «علامه حلى» کتابى با عنوان الفین تهیه کرده و در آن هزار دلیل عقلى و هزار دلیل نقلى درباره امامت على (علیه السلام) و اولویت او به خلافت پس از پیغمبر، آورده است. ولى جرج جرداق در کتاب بزرگ خود به هیچ یک از آن دو هزار دلیل اشاره نکرده است. او تنها از على (علیه السلام) یاد کرده و شخصیت او را به خوانندگان شناسانده است. جرج جرداق شخصیت على (علیه السلام) را از جنبه هاى گوناگون مورد بررسى قرار داده است، بدون اینکه به شهادت ها و گفته هایى تکیه نماید که درباره فضائل امام، معاصرین از پیشینیان نقل کرده اند!او درضمن خواننده را ملزم مى سازد که از این مباحث دیرینه نیز دور نشود، و از این رو چنانکه شیوه هر دانشمندى است، به شرح و مقایسه اندیشه هاى متفکرین گذشته و حال و قیاس نظریات ایشان با اندیشه هاى والاى امام مى پردازد.

ص: 48

بنابراین، جرج جرداق تاریخ فرد یا عصر خاصى را نمى نگارد و جمع آورى کننده اقوال این وآن هم نیست و با تعصب، عقیده اى را برضد عقیده اى دیگر ترجیح نمى دهد، بلکه او پژوهشگر دانشمندى است که همه امور را بررسى مى کند و همه نگرش ها را مورد تحقیق قرار مى دهد و افکار گوناگون را کنار هم مى گذارد و روابط آنها را با یکدیگر مى سنجد، آن گاه شخصیت امام را از لابلاى همه آنها، روشن و آشکار مى سازد.

جرج جرداق، از راه معرفى شخصیت على (علیه السلام)، ارزش هاى جدید انسانى را به ما شناساند. تا آنجا که خواننده کتاب تصور مى کند که مؤلف، بدون اینکه به شخصیت جهانى على (علیه السلام) توجهى داشته باشد، مى کوشد که ازگفتارها وکردارهاى وى مفاهیم ژرف انسانى را بیرون بکشد. از همین جاست که باید گفت جرداق، در درجه اول، یک کاشف است.

یکى از دانشمندان عالى قدر، به من گفت: «فهم و ادراک این نویسنده -- جرداق -- واقعآ عجیب است. او از کلمات امام که ما مثل نام خودمان آنها را حفظ کرده ایم، مفاهیم تازه اى را کشف و بیان مى کند که هرگز به فکر ما نرسیده بود. جالب این است که گفتار امام شامل این مفاهیم است و به طور آشکار بر آنها دلالت دارد.»

گفتم: آرى. این مفاهیم روشن است، ولى پس از تفسیر و تبیینجرج جرداق! درست مانند نیروهاى نهفته در طبیعت که ما آنها را نمى شناسیم مگر پس از آنکه کسى آنها را کشف کند.

وانگهى، جرج جرداق، در زمینه شناخت امام درهایى را گشوده است که چهارده قرن بر روى ما بسته بودند. روشى را که او در گشایش این درها به کار برده، سراسر عطر گل یاس و افسون و زیبایى است.

ص: 49

خدا را سپاسگزاریم که بر مردم عرب و مسلمان، ادیبى اندیشمند بخشید، تا براى نخستین بار، کامل ترین و بزرگ ترین میراث آنها را به خودشان بازشناساند».

شیخ محمد جواد مغنیه در مقاله دیگرى مى نویسد :

«من این کتاب را چندین بار خوانده ام و باز هم آن را مى خوانم و هربار احساس مى کنم که گنجى را کشف کرده ام که از همه گنج ها ارزنده تر است. پیشینیان و معاصرین درباره شخصیت امام کتاب هاى زیادى نوشته اند که انسان را به تحسین وامى دارد. ولى نوشته هاى این ادیب جوان کجا و آثار دیگران -- حتى عباس محمود عقاد و طه حسین -- کجا؟ جرج جرداق با سحر بیان و نیروى علم و عظمت هنر، انسان را مدهوش مى کند و بر عقل و شعورش آن چنان تسلط مى یابد که انسان فقط به نویسنده و کتاب فکر مى کند!

به نظر من راه علاج مشکلات سیاسى و اجتماعى را باید در محتواى اندیشه هاى والاى على که با کوشش جرداق مکشوف شده است، جستجو کرد.

درواقع قلم من توان تعریف این کتاب بزرگ و جاودانه را ندارد. همان طور که نمى تواند هنر شایسته و اصیل و دانش سرشار و فهم عمیق مؤلف را ستایش کند. تنها کارى که من مى توانم انجام دهم، ایناست که شگفتى خود را در برابر او ابراز دارم. وگرنه هیچ تعریف و تقدیرى نمى تواند درخور عظمت او باشد.»

استاد مغنیه در نوشتارى دیگر مى نویسد :

«نویسنده بزرگ: جرج جرداق، دنباله رو نویسندگان پیشین نیست، ولى با گفتار آنان مباحث خود را مستند نموده است. و این نتیجه دانش و صداقت است. او از اندیشه پیشینیان، مانند یک مهندس که سنگ خام را ماده اصلى ساختمان کاخى عظیم و محکم قرار مى دهد، مدرک و منبع تحقیقات خود قرار داده است. با مقایسه روشى که جرداق به کار برده و روشى که دیگران در آثار خود درباره امام، به کار برده اند، این حقیقت روشن مى شود که نسبت میان او و دیگران،

ص: 50

مانند نسبت میان علم و هنر از سویى و طبیعت جامد بى احساس، از سوى دیگر است.»(1)

* * *

استاد محمدتقى جعفرى، شارح «نهج البلاغه» از تهران مى نویسد :

«... کتاب بى همتا و اثر جاودانه شما هم اکنون پیش روى من است. من در صفحات این کتاب فقط بررسى شخصیت مرد یگانه اى را که همیشه او با حق و حق با او بود، مطالعه نکردم، بلکه در کتاب شما، رابطه «انسان و هستى» را که از جنبه هاى متعددى با یکدیگر پیوند دارند، مطالعه کردم. فکر مى کنم که اگر در جهان هستى مطلقى وجود دارد که اندیشه هاى ژرف بشرى در جستجوى آن است، باید جهت رسیدن به آن، کتاب شما موضوع مطالعه قرار بگیرد که از لابلاى سطور آن، نشانه هاى حق، نمودار است. و اگر کسانى باشند که مى خواهند معماى انسان -- جامعه را کشف کنند، باید این کتاب را مدرک تحقیق خود قرار دهند.

من دیرزمانى است که درباره نظریه هایى که درباره انسان و جامعه وجود دارد، مطالعه مى کنم و فکر نمى کنم که در عصور قدیم و جدید، نظریه معروفى در این زمینه، ابراز شده باشد که من از آن آگاهى نیافته باشم. تنها نتیجه اى که از این دیدگاه ها و اندیشه ها، به دست آورده ام، این است که فکر خود را در راه رسیدن به مطالبى که در این کتاب پیرامون انسان کامل، على بن ابیطالب، در یک جامعه ایده آل نوشته شده است، آماده کرده ام.

البته این کتاب پرسروصدا در محافل علمى و فرهنگى ایران مورد توجه واقع شده و واکنش هاى تندى هم برانگیخته است. و همچون موضوع خود، گروهى

ص: 51


1- . الامام على، ج 5، صفحه 1253--1255.

به دیده دوستانه غلوآمیز و برخى به دیده کینه و گاهى دشمنانه، به آن مى نگرند، ولى روشن است که هر انسان برجسته و هر اثر بزرگ فکرى، باید چنین باشد.

البته باید گفت: موضوعى که موجب گفتگوها و مناقشات تند شده است، تعبیراتى از قبیل «سوسیالیسم» و «جامعه، از همه و براى همه به طور یکسان» و امثال آن هاست. گروهى، این تعبیرات را با همان مفهومى ارزیابى مى کنند که امروز در مکتب هاى اجتماعى، مصطلح است و آزادى فردى را لغو مى کند. گروه بى شمارى هم عقیده دارند که اینها با آزادى فردى، در تضاد نیست، گو اینکه اصل «جامعه» است. و گروه دیگرى هم براین باورند که مقصود یک مفهوم منفى است و این همان چیزى است که امروز به نام «آزادى مطلق» و«فردگرایى» مطرح است و منشاء بسیارى از بدبختى هاى اجتماعى کنونى شده است. امیدوارم هدف حقیقى خود را روشن تر بیان کنید، تا اندیشمندان و فرهنگ دوستان مجامع علمى ما کتاب شما را ترجمه کرده و در اختیار عموم قرار دهند.»(1)

* * *

...البته این ها، نمونه هایى از چند نامه بود که مشروح آنها و نامه هاى دیگر، در جلد پنجم کتاب خواهد آمد... و به هرحال، براى کسب اجازه ترجمه هر 5 جلد کتاب: الامام على صوت العدالة الانسانیة نامه اى به «جرج جرداق» نوشتم که بعد از مدت کوتاهى، جواب آن به دست من رسید که اینک متن اصلى و ترجمه نامه را در اینجا مى آوریم :

فضیلة السید هادى الخسروشاهى التبریزى المحترم

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته و جعل الله اعمالکم موفقة و حیاتکم سعیدة.

ص: 52


1- . الامام على، ج 5، صفحه 1250--1251.

از احساس زیبا و حسن نظر شما -- در نامه اى که هم اکنون پیش روى من است -- سپاسگزارم. این تعریفها در واقع برآمده از قلب پاک و ناشى از حسن اخلاق خود شماست وگرنه من لایق این صفات نیستم.

البته من کارى جز اظهار گوشه اى از حقایق و افشاى بسیارى از خرافات -- که بخشى از زوایاى تاریخ ما را فرا گرفته است -- انجام نداده ام.من اعتراف مى کنم که در بررسى شخصیت على بن ابیطالب، همچنان قصور دارم، زیرا که یک نویسنده هراندازه که کار کند و هرقدر که کوشش بنماید و به هر مقدار که نیرومند باشد، اگر بخواهد شخصیت یک انسان عادى را بررسى نموده و به حقیقت او برسد یا عمق واقعى او را دریابد، نمى تواند حق مطلب را ادا کند، پس چطور مى شود درباره شخص على بن ابیطالب و یا مانند او حق مطلب را ادا کرد؟.

اجازه خواسته اید که هر پنج جلد کتاب مرا به زبان فارسى ترجمه کنید؟ من این اجازه را به شما مى دهم و امیدوارم که در ترجمه آن دقت لازم به عمل آید تا ترجمه کتاب، به طور کلى، از نقطه نظر موضوع و بیان، مطابق اصل کتاب باشد.

از نامه شما فهمیدم -- چنانکه از پیش هم اطلاع داشتم -- بعضى از برادران در ایران، کتاب ملخص نخستین مرا به فارسى ترجمه کرده اند، ولى از جهات گوناگون در این زمینه روش خوبى را انتخاب نکرده اند. مثلا: ساده ترین اصول را رعایت نکرده و کتاب را بدون اجازه من ترجمه نموده اند و یا اینکه حقوق تألیف و رنج و کوشش مرا در نظر نگرفته اند و یا حتى پس از ترجمه، یک نسخه از کتاب ترجمه شده را براى من نفرستاده اند؟

و همین طور: متن اصلى کتاب را دگرگون ساخته و مطالبى را از آن حذف و یا بر آن افزوده اند، در صورتى که در کشورهاى مترقى، محال است که هیچ یک از این امور صورت پذیرد، تا چه رسد به اینکه همه آنها، یک جا انجام یابد؟...

ص: 53

اما مختصرى از تاریخ زندگى من که خواسته بودید :

1. محل تولد: جدیده، مرجعیون -- لبنان، سال 1926 (میلادى).متن عربى نامه جرج جرداق2. شغل: تدریس درباره ادبیات عرب، بررسى ادبیات اروپایى، روزنامه نگارى، نقد هنرى.

3. تألیفات: فاغنرو المرأه، المشردون، قصور و اکواخ، فنانون احبوا، صلاح الدین و قلب الاسد، وجوه من کرتون، غرام الالهه، اساطیرالعربى(1) ، بوهیمیه، فینوس والشاعر(2) .

همراه این نامه آخرین عکسم را هم که خواسته اید، براى شما مى فرستم، و اگر توضیحات بیشترى لازم باشد به من اطلاع دهید تا بلافاصله اقدام شود.

والسلام علیکم و على جمیع الاخوان والاصدقاء

و دمتم الى المخلص جورج جرداق

بیروت -- الاشرفیه -- دانشکده زهرة الاحسان

* * *

... تألیف و انتشار کتاب بزرگ، الامام على صوت العدالة الانسانیة، همانند تمام کارهاى مهم و پرارزش اجتماعی فرهنگى از مخالفت و انتقاد دور نماند، و حتى در مجله ماهانه الاخلاق و الاداب نوشته شد : «... جرج جرداق خدمتى به اسلام و امام على (علیه السلام) نکرده، بلکه او خادم اروپاست! و قرآن حکیم را قبول ندارد!...»(3)

ص: 54


1- . اغلب این ها، همان طور که در متن نامه آمده، کتاب هاى داستان است.
2- . این دو، مجموعه هاى شعرى مؤلف است.
3- . الاخلاق والاداب شماره 10، سال 2، صفحه 239 چاپ کربلا، عراق.و به دنبال آن، از «کربلا» نامه مشروحى از سوى یکى از علماء محترم به مراجع قم نوشته شد که در آن انتقاد شدیدى را نسبت به محتواى کتاب و ترجمه آن ارائه داده بودند که درهمان موقع، توضیحات لازم خدمت نویسنده محترم آن نامه، ارسال گردید و البته نقل مکاتبات ما در این زمینه و در مقدمه کتاب، ضرورى به نظر نمى رسد.

و در ایران هم انتقادهاى تند و غیرمناسبت، با اشکال تراشى هاى رژیم همراه شد و یکى از علماء بزرگوار و محترم حوزه علمیه قم به نویسنده مى گفت که «جرج جرداق از این تألیف فقط قصد شهرت، یا سود مادى داشته است!» و همین طور، یکى از علماء تهران که خود نویسنده بزرگى هم هست، به نگارنده گفت: «افسوس که جرج جرداق معتقد به اشتراکیت مطلق!! است».

البته ما، در این مقدمه کوتاه، درصدد ارزیابى نظریات مؤلف نیستیم و بى شک در همه موارد هم هم عقیده او نمى توانیم باشیم، اما اقتضاى عدل و انصاف این است که بگوئیم برخلاف گفته هاى دیگران، انگیزه اصلى جرداق در تألیف این کتاب، تنها شور و عشق او نسبت به امام على بن ابیطالب (علیه السلام) و اعتقاد وى به کامل بودن نظام عدالت اجتماعى از دیدگاه امام على است، و ما نمى توانیم از یک فرد مسیحى انتظار داشته باشیم که در همه امور مانند یک فرد مسلمان، فکر کند و یا عمل نماید و اصولا اگر اینطورى باشد، دیگر نمى توان او را مسیحى نامید!

به نظر ما خدمتى را که جرداق با تألیف این کتاب در معرفى نظام عدالت اجتماعى اسلامى و اندیشه توحیدى امام على بن ابیطالب (علیه السلام) نموده است، هیچ یک از مسلمان نماهاى عرب همکار جرداق ننموده اند...

و علاوه، اگر کسى کتاب او را با دقت مطالعه نکرده و شور و عشق او را نسبت به مقام شامخ و والا و جهانى امام على (علیه السلام) که از لابلاى تمام سطور و مباحث کتابش نمایان و هویداست، نبیند، شاید حق داشته باشد که باور نکند در قرن ما، قرن مادیت و ماده پرستى، یکجوان مسیحى 5 جلد کتاب و در بیش از 1300 صفحه، درباره اندیشه و روش اجتماعى و شخصیت عظیم امام على (علیه السلام) دومین شخصیت اسلامى، تألیف بنماید...

ما با مطالعه دقیق این اثر اعتقاد یافتیم که عامل اصلى و محرک اساسى جرج جرداق در تألیف این کتاب، قبل از هر چیزى، شور و علاقه او نسبت به امام

ص: 55

على بن ابیطالب (علیه السلام) قهرمان بت شکن و مساوات خواه تاریخ، و در راه دفاع از حقوق پایمال شده ملت هاى ستم دیده و مستضعف جهان بوده است.

ما در کتاب جرج جرداق مطلبى را که حاکى از اعتقاد او به «کمونیسم» یا «اشتراکیت مطلق»! باشد، نیافته ایم، و کسانى که مطلبى در این باره دیده اند، بد نیست که آن را ارائه دهند تا حداقل در ترجمه آن، توضیح لازم داده شود.

و اصولا باورکردنى نیست که یک فرد کمونیست مسیحى الاصل! به جاى شرح مبانى اقتصادی اجتماعى مارکسیسم و لنینیسم، به شرح و تبیین چگونگى روش عدالت اجتماعى اسلامى از دیدگاه على، که مسلمآ از نظر اصول و کلیات مبانى، متضاد با مبانى اشتراکیت ادعایى کمونیسم بین المللى است، بپردازد.

... این قابل قبول نیست که جرج جرداق کمونیست باشد، در حالى که کتاب او درواقع سند بطلان مبانى اجتماعى و اقتصادى کمونیسم است. و به نظر ما نشر کتاب او در میان ملل مسلمان و پیروان على بن ابیطالب (علیه السلام) نافذترین و موفق ترین سلاح ضدکمونیستى -ضدکاپیتالیستى است. و مسلمانى که کتاب جرج جرداق را بخواند و کیفیت عدالت اجتماعى در اسلام را بداند، به هیچ وجه تحت تأثیر تبلیغات شوم کاپیتالیسم، امپریالیسم و کمونیسم قرار نمى گیرد.

اصولا نفوذ و اشاعه روش هاى کمونیستى و افکار سرمایه دارى و مادیگرى استثمارگران غربى، در میان مسلمانان وقتى امکان پذیر است که مردم ما از اصول و قوانین اقتصادى و اجتماعى اسلامى مطلع نباشند زیرا معقول نیست که مسلمانى با داشتن طرز فکرى صحیح و ایدئولوژى کامل، به سراغ افکار غلط اجتماعى برود.

در هرصورت، با مطالعه مجموعه 5 جلدى کتاب جرج جرداق، بر همه ثابت و روشن خواهد شد که مؤلف معتقد به اشتراکیت مطلق و کمونیسم نیست، زیرا او با اینکه در همین کتاب، در چند جا از سوسیالیسم طرفدارى مى کند، ولى در مواردى هم «مالکیت» را، اگر از راه صحیح و مشروع باشد، قانونى و حق طبیعى

ص: 56

افراد مى داند و در جاى دیگر با «کار اجبارى» مخالفت مى کند، در حالى که «کار اجبارى» یکى از لوازم حتمى حکومت هاى کمونیستى است. وى همچنین از دگماتیسم انتقاد مى نماید، درصورتى که در بلوک سوسیالیسم و کمونیسم، عدم اعتقاد به اصول عقیدتى و مبانى فلسفى و اقتصادى مارکس و لنین، و عدم ایمان به سانترالیسم حزبى!، با تبعید به «اردوگاه کار اجبارى» همراه است! و...

پس به طور کلى باید گفت: مؤلف یک فرد مارکسیست نیست و در عین حال در بعضى از موارد، دچار اشتباهاتى شده که ما به بعضى از آنها در پاورقى ها اشاره کرده و یا توضیحات کافى داده ایم، و بدین ترتیب ترجمه این کتاب دلیل بر توافق فکرى و عقیدتى کامل با مؤلف نتواند بود!

ص: 57

و اصولا به نظر ما، اسلام از نظر فلسفى بین مکتب هاى ماتریالیسم و ایده آلیسم روشى دارد که آن را «رئالیسم» مى نامیم... و از نظر سیستم اقتصادی اجتماعى -سیاسى در قبال کاپیتالیسم و کمونیسم و اشتراکیت مطلق و رژیم ها و مکتب هاى سیاسى موجود در جهان، داراى راه و روش ویژه اى است که از نظر مبانى و اصول، با مبانى و اصول مکتب هاى دیگر تفاوت بنیادین دارد...

پس: جنجال نشأت گرفته از ترس و واهمه حاکمیت و ارتجاع وابسته که موجب تحریف ترجمه و حتى افزودن فصلى بر کتاب در «صفات ملوک عادل!» گردید، در واقع یک نقد علمی فلسفى نمى تواند باشد، و به همین دلیل نگارنده سى سال پیش، رساله اى تحت عنوان: «معرفى یک نویسنده، و یک کتاب بزرگ: جرج جرداق و الامام على صوت العدالة الانسانیة» منتشر ساخت که شامل معرفى کتاب، مؤلف و دیدگاه هاى مراجع بزرگ در باره کتاب بود.

این جزوه در سطح وسیعى توزیع گردید و به دنبال آن، نامه هاى فراوانى از علماى ایران و عراق رسید که در واقع مشوق نگارنده، براى ترجمه کامل کتاب بود.

از جمله این نامه ها، نامه شهید رابع، آیت الله سیدمحمد باقر صدر بود که در ضمن اعلام وصول کتاب «شیعه» و جزوه مزبور که زیر عنوان کلى سلسله انتشارات «در راه انقلاب فکرى اسلامى» چاپ شده بود، ترجمه کتاب مزبور را همراه با توضیحات لازم در موارد ضرورى، خدمتى بزرگ بر اسلام و مسلمین دانسته بودند.

ترجمه و متن نامه شهید بزرگوار، رضوان الله تعالى علیه، چنین است :

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت العلامة المجاهد الحجة، السیدهادى الخسروشاهى دامت برکاته

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

ص: 58

تحیّة حب و اخلاص و تقدیر و بعد: دیروز نامه شریفه را دریافت داشتم که نشانگر عواطف و الطاف عالى شما بود و مرا مرهون این عواطف و الطاف ساخت. نامه را خواندم و در لابلاى سطور گرانقدر آن، بزرگمردى شما که پیش از دیدار، به او علاقمند شده ام، و قبل از ملاقات، به او اخلاص یافته ام، بر من آشکار شد. چرا که من در اندیشه و روح، در کنار شما هستم و به نظرم این، هزاربار گرامى تر از دیدار فیزیکى و ظاهرى است. البته نامه، محبت و اخلاص مرا افزون ساخت و من اطمینان دارم که دانشگاه اسلامى بزرگ در قم، به برکت کوشش شما و امثال شما، از نخبگان مجاهد و علماء محقق، منبع پرتوافکنى فکرى بر تمامى جهان اسلام خواهد شد و رسالت بزرگى را در تاریخ ادا خواهد کرد.

در نامه شریف نوشته اید که از برنامه من در چاپ کتاب اقتصادنا آگاه شده اید و مطلب همان طور است که شنیده اید. ومن درآینده، درنخستین روزى که کتاب از چاپخانه درآمد، نسخه اى براى جنابعالى خواهم فرستاد تا همچنان که قبلا در مورد کتاب فلسفتنا محبت هاى شما را دریافت کرده ام، از نو با آن الطاف روبرو شوم.

ترجمه کتاب به زبان فارسى، به طور جدى فکر جالبى است و من بدون تردید با تحقق یافتن این اندیشه، خوشحال خواهم شد که موجب گسترده ترشدن نفع اسلامى این کتاب خواهد بود.(1)

متن عربى نامه شهید آیة الله سیدمحمدباقر صدر

ص: 59


1- . ترجمه این دو کتاب توسط دوستان و برادران دیگر، انجام گرفت و تحقق این توفیق ازنگارنده سلب گردید.

چند هفته پیش هم هدیه نفیس شما-- کتاب شیعه و راه انقلاب فکرى-- را دریافت کردم و ساعاتى چند از عمر را با آن گذراندم و از بیان شیوا و اندیشه عالى و تحقیق عمیق، بهره مند شدم. خداوند به شما و آقاى طباطبایى، بهترین پاداش مجاهدان نیکوکار را عنایت فرماید.

البته من دو یا سه روز پس از دریافت هدیه شما، نامه اى برایتان نوشته و تشکر و اخلاص و امتنان خود را اعلام نمودم و درضمن، درباره ترجمه کتاب «جرداق» اشاره کردم که از تصمیم به ترجمه آن، با توجه به محتواى آن که گاهى با مذهب و یا اسلام برخورد دارد، صرفنظر کنید و لابد تا امروز نامه به دست شما رسیده است، ولى امروز بر آن مى افزایم که اگر شما با قلم شیوا و اندیشه استوار خود، بر موارد غیرمطلوب کتاب توضیحاتى بیفزائید، درواقع این، کارى مهم و خدمتى آشکار بر اسلام و مسلمانان خواهد بود.

در پایان از خداى متعال خواستارم که همواره شما را با سلامتى کامل و توفیق بزرگ در راه جهادى پیروزمندتان، همگام سازد.

پاک ترین احترامات و درودهاى مرا بپذیرید

المخلص محمدباقر الصدر النجف الاشرف(1)

* * *

... و سرانجام در سال 1338 ه تصمیم گرفتم که هر پنج جلد الامام على صوت العدالة الانسانیة را ترجمه و منتشر سازم، و به همینمنظور، پس از کسب اجازه از مؤلف محترم، به ترجمه جلد اول آن اقدام نمودم که قسمت هایى از آن، در همان سال، در هفته نامه هاى مذهبى تهران از قبیل: وظیفه، نداى حق و غیره چاپ شد. ولى متأسفانه پس از آن، شرائطى پیش آمد که امکان چاپ کتاب از بین رفت و قسمت هاى ترجمه شده هم در گوشه اى بایگانى گردید!

ص: 60


1- . متأسفانه نامه تاریخ ندارد، ولى با توجه به محتواى آن، وصول کتاب شیعه و تصمیم ما برترجمه کتاب امام على (علیه السلام) جرداق، مربوط به سى سال پیش -- حدود 38 یا 39-- خواهدبود!

در تابستان سال 1344 جناب «شمس فراهانى» مدیر محترم مؤسسه مطبوعاتى فراهانى پیشنهاد نمود که به چاپ ترجمه کتاب اقدام شود... پس از پذیرفتن این پیشنهاد هنگامى که در تبریز پاکنویس ترجمه را آغاز کردم، متوجه شدم که باید آن را از نو ترجمه کنم!، زیرا به قول «عمادالدین اصفهانى» متوفاى 597 ه : «انسان، امروز کتابى مى نویسد و فرداى همان روز مى گوید اگر این مطلب تغییر یابد بهتر خواهد بود و اگر چنین افزوده شود، جلوه بیشترى خواهد داشت و اگر این مطلب جلوتر باشد، بسیار بجا خواهد بود و اگر آن یکى نوشته نشود، زیباتر خواهد گشت، و این، از بزرگترین عبرتها است و دلیل چیرگى نقص بر همه بشر است.»(1)

... ترجمه جدید شروع شد و در عرض دوماه تعطیلى تابستان، ترجمه کامل جلد اول، پایان یافت و در بعضى از مواردى که لازم به نظر مى رسید، پاورقى هایى افزوده شد. و البته در این ترجمه سعى کردم که از متن عربى کتاب خارج نشوم و همین مقیدبودن به ترجمه «غیرآزاد» شاید در بعضى موارد، سلاست عبارت را از بین برده است که ظاهرآ حفظ امانت در ترجمه، نقص آن را جبران خواهد کرد!

... ترجمه جلد دوم و سوم عربى هم، به طور طبیعى مدتى طول کشید و توضیحات و پاورقى ها، بر غنى و محتواى کتاب افزود و بى شک، در آن شرایط، کتاب در کل، روشنگر حقایق و افشاگر رژیم استبداد بود و به همین دلیل اخذ اجازه نشر، گاهى با دشوارى روبرو و در مواردى هم با حذف پاورقى ها همراه بود.

* * *

ص: 61


1- . «انّى رأیت انّه لایکتب انسان کتابآ فى یومه الّا قال فى غده، لو کان غیر هذا الکان احسن ولو زید کذا لکان یستحسن ولو قدم هذالکان أفضل ولو ترک هذالکان أجمل و هذا منأعظم العبر و هو دلیل على استیلاء النقص على جملة البشر»!

... در یکى دوسال اخیر فرصت دیگرى پیش آمد که به تجدیدنظر کلى و اصلاحات لازم در ترجمه قبلى بپردازم و سپس به ترجمه دو جلد باقیمانده کتاب -- چهارم و پنجم متن عربى -- اقدام کنم که امیدوارم مجموعه کامل ترجمه کتاب، جمعآ در 6 جلد، در اختیار علاقمندان و یاران امام على (علیه السلام) قرار گیرد...

یک جلد اضافى، در واقع توضیحات اینجانب در پاورقى ها-- یا در فصول مستقل -- فقط در ترجمه سه جلد نخستین متن عربى است که این توضیحات، به نوبه خود بر غناى کتاب افزوده است. و باید اشاره کرد که تمامى پاورقی ها با قید حرف «م»، از مترجم است.

و اکنون مجموعه کامل کتاب، در سه مجلد، توسط «کتاب سعدى قم» یا نشر خرّم، با حروف چینى جدید، انتشار مى یابد و امیدوارم که این بار، تأخیرى در نشر مجلدات آن رخ ندهد و دوره کامل امام على، صداى عدالت انسانى به عنوان نخستین مجلدات از مجموعه آثار 50 جلدى تألیفى -ترجمه اى این حقیر در اختیار نسل جوان و انقلابى ایران اسلامى -- پیروان راستین امام على -- قرار گیرد تا در بسط عدل علوى، با بینش بهتر و آگاهى بیشتر و تقوایى فزونتر، بکوشند...

تهران: سیدهادى خسروشاهى 1369 ش -- 1410 ه .

ص: 62

امام على صداى عدالت انسانى

1.على و حقوق بشر

ص: 63

یادداشت ناشر

خواننده عزیز! اینک متن کامل کتابى که نویسنده بزرگ «جرج جرداق» درباره امام على بن ابیطالب (علیه السلام) نوشته است، به شما تقدیم مى شود.

اما کتابى که چندى پیش منتشر گردید، چیزى جز فصول مقدماتى و مختصر، از این بررسى مفصل نبود که هم اکنون آن را تقدیم خوانندگان شرقى خود مى کنیم. البته کتاب قبلى، به نوبه خود، به اندازه اى پیروزى و موفقیت به دست آورد که نظیر آن هرگز دیده نشده بود، به طورى که با استقبال شگفت انگیز هزاران خواننده روبرو شد و پس از نشر، بلافاصله به زبان هاى: فارسى، هندى و انگلیسى ترجمه گردید و حتى یک ناشر عراقى، چنانکه مى گویند، آن را بدون اجازه مؤلف، تجدید چاپ کرد و منتشر ساخت!

و اکنون که مؤلف این تجزیه و تحلیل جامع را به طور کامل براى نشر در اختیار ما مى گذارد، ناچار است که همه فصول قبلى کتاب را به همان ترتیب نخستین باقى بگذارد تا آغاز بحث، همچنان ترتیب منطقى و صحیحى داشته باشد. و روى همین اصل، جلد اول این کتاب با قسمت هایى از فصولى که در کتاب پیش درآمد سابق بود،شروع مى شود، بویژه بخش هاى نخستین، که به مثابه بررسى یک دوره تاریخى است و باید براى شروع به مقصود، از آنها آغاز کند، تا مطلبى از فصول این کتاب جامع از بین نرود.

البته در خود همین فصل ها، علاوه بر تجدیدنظر، حک و اصلاح، شرح و بسط، مطالب و آراء جدیدى هم که مورد لزوم بود، اضافه شده است و همچنین

ص: 64

در همین جلد، مباحث تازه اى مطرح شده که براى اولین بار منتشر مى گردد. چنانکه در تمام مجلدات بعدى نیز این روش ادامه خواهد یافت.

خود مؤلف محترم در مقدمه جالبى که دارد-- و بعد از این گفتار مى آید-- به مباحث جدیدى که در این کتاب طرح شده است، اشاره مى کند که از آن جمله است: بحث هاى پرارزشى درباره روشن ساختن هماهنگى و کمال شخصیت امام على، مقایسه ارجدارى بین امام على و سقراط-- بزرگ فیلسوف یونان -- در فلسفه اخلاق و مسائل مربوط به آن... و سپس بیان وسایل عدالت جهانى و همگانى قائم بالذاتى است که على براى بشریت عرضه مى دارد...

و بعد معنى «انسان» از نظر نگرش انسانیت در قرون و اعصار، به عنوان مقدمه مى آید تا مفهوم آن از نظر على بن ابیطالب روشن شود و بین على و متفکران قرون، مقایسه اى به عمل آید و مقام این قهرمان بزرگ ما، در بین همه این قهرمانان تاریخ، نمایان گردد.

همچنین بحث سازنده و ارزنده اى است که اصول نظریات على را در ترازوى موازنه با مبادى انقلابى کبیر فرانسه مى گذارد و متون اصلى و نصوص کامل آن را نقل مى کند و این بحث از دقیق ترین و عمیق ترین بحث هایى است که تاکنون یک نویسنده عرب توانسته است آن را مورد بررسى و تحقیق قرار دهد.

سپس مباحث مفصلى درباره امام على و ملیت و قومیّت عربى پیش مى آید. و آن گاه تحقیقات و بررسى هاى جدیدیست در: شرح اوضاع زندگى مردم -- با همه طائفه ها و گروه هایى که در زمان امام على و قرن هاى بعد از آن وجود داشتند -- و این بحث در تجزیه و تحلیل تاریخ ما بى سابقه بوده و با نظر و دید نوینى ارزیابى شده است.

بعد بحث هایى مطرح مى شود درباره تأثیر امام على در تاریخ فکر و ادبیات عربى و نمایاندن روح ملت عرب... و پس از آن مطالب مفصلى مى آید در معنى

ص: 65

«تشیع» در تاریخ شرق و در جواب نویسندگانى که در این موضوع با اسلوب و سبک تقلیدى -- که هرگز حقیقت را روشن نمى سازد-- سخن رانده اند.!

از جمله مباحث تازه، فصل هایى است که مؤلف در آنها از اسلوب ها و روش هاى آن عده از محققین عرب و خارجى که به بررسى و تفسیر اخبار و قضایاى مهمى که در حوادث و تاریخ عرب رخ داده، پرداخته اند، انتقاد کرده است. و بعد ارزیابى و بررسى همه نوشته ها و کتابهایى است که درباره على، به زبان عربى یا به زبان هاى خارجى، نوشته شده اند...

اکنون با ارائه این اثر ارزشمند خوشوقتیم که به خواست هاى عده ى بسیارى از هواداران نوشته ها و آثار «جرج جرداق» که مدت بیش از یک سال، منتظر چاپ و نشر این کتاب جاوید بودند، جواب مثبت داده ایم.

بیروت

ص: 66

تاریخ انسانیت

انسانیت، تاریخ دیرین، شگفت و یگانه اى دارد که درازاى آن به قدمت عمر انسان و نخستین روزهاى پیدایش زمین است و این تطور و تحول آرام و تدریجى، از مرحله اى به مرحله دیگر و از حیاتى به حیات دیگر، طول آن را به خوبى نشان مى دهد.

* * *

و آنچه موجب شگفت بودن آن مى شود، افزون بر ظرفیت یک مقدمه یا یک کتاب است. و شاید روشن ترین مظهر و نمونه این شگفتى، آن است که ما مى بینیم در دوران هایى از زمان، گروهى از انسان ها و یا فردى از افراد، در قله هایى از قلل اعتلاى انسانى -- در کنار سراشیبى وحشتناک سقوط و انحطاط -- به سر برده اند و بسا مى شود کسى که به این قله ها و بلندى هاى احاطه شده با این انحطاط ها مى نگرد، ناگزیر مى پذیرد که تاریخ، نظام حساب شده اى دارد که به سوى آن مى رود! وگرنه چگونه مى شود تمدن و بلندى یونانیان را در عصرى از اعصار این تاریخ، که در میان دوران هاى بسیارى از سقوط ها و انحطاط هاى پى درپى واقع شده، تفسیر و توجیه کرد؟

یونانیان، حقیقت و ماهیت خود را در خلال این بلندى، با نوابغ و بزرگانى نشان مى دهند که دست هاى آنان نیکى و زیبایى و هنر مى آفرینند و از چهره حق، پرده برمى دارند و اندیشه هاى آنان، در هنر و علم و اخلاق و همه زمینه هاى فکرى و شئون استقلال انسانى، اصول و قواعدى را پى ریزى کرده و به وجود مى آورند. و ناگهان نام آتن، شهر عظیم آنان، در جهان پرآوازه مى شود و نظر ستیزه جویان را به خود جلب مى کند و آنان از هرسو به آن رو مى کنند و

ص: 67

از هر گوشه اى بر ضد آن برمى خیزند و با اسلحه بر آن مى تازند و سایه نابودى را بر آن مى گسترانند! ولى در آن هنگام که حقیقت آتن و مفاهیم کمال انسانى که در آن موجود بود، بر آنها روشن مى شود، در میان خرابه هاى آن سر تعظیم فرود مى آورند و مانند کودکان، با حیرت مى نگرند و گوش مى دهند و اطاعت مى کنند و سپس بر جاى پاى شاعران و نقاشان و فلاسفه بوسه مى زنند و سرزمینى را که فکر و اندیشه، آن را مقدس ساخته، رها مى کنند، در حالى که هوس هاى جنگى آنان تسکین یافته و شدت و خشمشان فرو نشسته و از شکل بربرهاى ستمکار، به صورت انسانهایى درآمده اند که آثار و باقیمانده هاى زیبایى را-- که کم یا زیاد در میان خرابه هاى شهر عظیم، آنها را یافته اند-- براى دنیا به ارمغان مى برند! و بدین ترتیب مردم یونان، نور انسانیت را به دورافتاده ترین نقاط روى زمین، مى افکنند و بر تارک دوران ها مى درخشند و البته باید کار آنان را بزرگ داشت!

* * *

اما آنچه وحدت تاریخ را تشکیل مى دهد، یگانگى مراحلى است که ملل جهان در آن به سر برده و از نظر جوهر و باطن نظیر یکدیگربوده اند، اگرچه در بعضى اوقات، از نظر شکل و ظاهر، با همدیگر فرق داشته اند.

و اینکه همواره دستهایى که بر گرده آنان تازیانه هاى رنج را فرود آورده یکى بوده است؛ همه رنج مشترکى را تجربه کرده اند. اگرچه زمان و مکان، رنگ ها و نام هاى آنها را تغییر داده باشد! و همچنین یکى بودن هدفى است که ملل روى زمین در سیر دشوار و جانکاه خود، در خلال گذار تاریخ، آن را در نظر داشته اند، اگرچه در هر زمان به نامى و در هر مکان به رنگى درآمده است!

در تاریخ واحد انسانیت، مسئله اى است که این وحدت را ضرورى و لازم و قائم به خود قرار مى دهد و آن این است که هر پیشرفتى را که انسان -- اعم از فرد یا جماعت -- به خاطر دارد، محصول واحدى است که همه انسانیت، با همه

ص: 68

دوران هایش، از روزى که انسان پیدا شده تا به امروز، در پیدایش آن سهیم بوده است.

و اگر داستان تاریخ این چنین باشد:-- داستان تطور و تکامل عمومى درضمن خطوط اصلى بزرگ!-- باید دید که نقش ما مردم عرب در ساختن پدیده هاى آن چیست؟ و کار و عمل ما در خلال مراحل آن، در خدمت به انسانیت، یعنى خدمت به خودمان، چه بوده است؟

ما به حکم اینکه در روى زمین به سر مى بریم، در تاریخ انسانیت -- با آنچه که از درازى و شگفتى و یگانگى دارد-- سهیم هستیم و شاید هم سهم ما در شگفتى آن بهترین جلوه تاریخمان باشد. همین شگفتى اى که در قسمتى از تاریخ ما، بلندى و عظمت على بن ابیطالب و بزرگانى نظیر او-- در قبال انحطاط هاى سهمناکى که پس از او به وجود آمد-- آن را شکل بخشیده اند.آرى عظیم در تفکر و اندیشه، بزرگ در قلب و روح!... و سزاوار است که ما به آن، آن چنان بنگریم که به هر مقام شامخ دیگرى در تاریخ واحد انسانیت مى نگریم.

* * *

در گذشته، افق و عرصه بر انسان تنگ نبوده مگر در مواردى که خود حدود و قیودى را براى خود مى ساخت. حدودى که گمراهى بر آن چیره بود و عادات و رسوم آن را تحکیم بخشید و تاریخ هم، نسلى بعد از نسل دیگر، به آن افتخار کرده است...

و هیچ چیز میدان بینش انسان را در دیدن افق هاى دوردست، راه ها و مسافت هاى دور و قله هایى مرتفع، محدود نمى سازد مگر ابرهاى سنگین و تیره جهل و نادانى، ابرهایى که روى هم انباشته و متراکم شده و همه جا را با سیاهى پوشانیده است!

ص: 69

این محدودیت هاى ساخته شده، در بسیارى از دوران هاى تاریخ، به اندازه اى تنگ و توان فرسا بوده که بسیارى از مواهب و استعدادهاى انسان را، که براى کشف سرچشمه هاى نیکى در ماوراء حدود داده شده، از کار انداخته است. و این تاریکى ها، مانع شناور شدن انسان در آبهاى بیکران و پرکشیدن او در افقهاى دور دست شده است.

این سرچشمه هاى نیکى و این آسمان بلند و آبهاى بیکران و اطراف زمین، با هرچه که دارد، در قسمت اعظم خود، چیزى جز دست هاى بزرگان واقعى نیست که در روى این زمین، مانند گذر ابرهاى باران خیز بر فراز بیابان هاى وسیع، سایه مى گسترند، ابرهایى که مانند امید روشنى بخش در ظلمت یأس و ناامیدى مى آیند و درگوشه هاى بیابان ها، با رگبارى تند، باران زندگى بر خشکى مى بارند و مى گذرند!... این ابرها مى گذرند ولى در پشت سر خود سرسبزى و خرمى و آب روان و آشامیدنى براى تشنگان، باقى مى گذارند.

* * *

صفحات سیاه تاریخ ورق خورد و آن گمراهى ها و نادانى ها که دیده و بینش انسان را تنگ و محدود ساخته بود، برخود گریستند. گمراهى ها و نادانى هایى که بزرگان تاریخ را آن چنان در چنگال مردم اسیر و گرفتار کرده بودند که دست دیگران به آنها نمى رسید و حتى نمى توانستند آنان را ببینند!

ولى ناگهان میدان باز شد و جهان آنچنان وسعت یافت که همه خلق را در دل خود جاى داد و آن گاه بود که دیگر یک شخصیت بزرگ واقعى، که نمى توان او را به یک طائفه و یک گروه و یک ملت اختصاص داد، از آنِ همه توده ها شد و شخصیتى چون سقراط از آنِ همه یونانى ها، هندى ها، چینى ها و اعراب گردید... و این چنین بود که ناگهان على بن ابیطالب، بزرگ مرد شرق به همه جهانیان تعلق گرفت. و وجود او، مانند دیگر بزرگان جهان، هم اکنون مانند خورشید است که بر سراسر زمین، کوه ها و بیابان ها، دره ها و جلگه ها،

ص: 70

پستى ها و بلندى ها، دریاها و خشکى ها، به طور یکسان روشنایى و حرارت مى دهد و بر انسان است که از پرتو نور آن بهره مند شود و در برابرش دیوار و مانعى برپا ننماید و در آن حال که سرما وى را فرا گرفته است، از حرارت آن گرم شود و این گرماى جانبخش را از خود دریغ ندارد.

* * *

در تاریخ شرق -- چنان که هم اکنون در تاریخ همه بشر چنین است -- جنگاوران، تبهکاران، دزدان حرفه اى، نادانان و بى خردان بى عرضه اى بوده اند که منطق قرون پیشین و قرون وسطى، آنان را به منزله رهبران برگزیده بود و پس از مرگشان نیز به مثابه قهرمان از آنان تجلیل کرد و در زندگى و مرگ، هردو، به آنان القاب و عناوین بى شمارى بخشید!

و هم اکنون نیز صفحات سرد و بى ربط کتاب هایى که بعضى از چاپلوسان و بارکشان القاب، با تلفیق مبالغه آمیز، درباره «قهرمانى هاى» این تبهکاران سیاه کرده اند و بخش هایى در «عظمت»! نالایقان بى ارج، به هم بافته اند، بر چهره ما سیلى مى زند، و تا آنجا این گروه از نویسندگان و مؤلفان در فرومایگى پیش رفته اند که خوانندگان آنها خیال مى کنند «قهرمانى» جز تقلب و نیرنگ برده فروشان نیست و یا عظمت و بزرگى، جز نوعى برترى در چپاول و غارت و غصب و کشتار و نابودى و فراهم ساختن وسائل ویرانى و آن گاه افتخار به جرم، و مباهات به بى عرضگى و اعتزاز به ایجاد ناراحتى و گرسنگى و هرگونه کار پست و رسواکننده و جنایت آمیز، چیز دیگرى نیست!

از اینجاست که ما، پس از آنکه سلامتى و تندرستى! براى این نویسندگان بیمار آرزو مى کنیم، این کتاب را مى نویسیم و در آن شخصیت یک قهرمان واقعى را،-- چون یک انسان واقعى است -- مورد بررسى قرار مى دهیم و امیدواریم که این کتاب را به سلسله کتاب هاى ارجدارى که امروز در

ص: 71

کتابخانه هاى ما، رو به افزایش است، اضافه کنیم و بدین وسیله مسائل و نکته هایى را مطرح سازیم که مهم ترین آنها عبارتند از :

در تاریخ ما نیز صفحات جالب و زیبایى از درخشش بزرگ انسانى وجود دارد که ما مردم عرب را افتخار مى بخشد، چنان که به تاریخ انسان شرف و افتخار مى دهد.

از موضوعاتى که در بررسى دوران على و دوران هاى پس از وى، به آن توجه و آگاهى خواهیم داد، سهم بزرگى است از مقاومت در برابر ستم و ستمگر، یارى مظلوم، نبرد و پیکار با برده گیرى و استثمار، که با کار و کوشش خستگى ناپذیرى علل و عوامل این دو را از میان برداشته و با فداکارى و جانبازى در راه عزت و شرافت انسانیت و با وضع قوانین و برنامه هایى -- در چهارچوبى که امکانات زمان و مکان به آن اجازه مى داد-- انجام داده شده است و از همین جاست که ما بیشتر از پیش مى بینیم که همه تاریخ ما ظلمت و ظلم، تاریکى و ستم نیست! در گوشه هاى شب هاى آن، جرقه ها و برق هایى است! و در تاریکى هاى آن روشنى ها و مهتاب هایى به چشم مى خورد! و در ژرفاى تیرگى هاى ظلم و ستم آن، سپیدى هاى نیکى و روزهاى روشن و خورشیدهاى خندانى وجود دارند!... و سپس باران هایى آمده که آسمان آن را بر بیابان هاى تاریخ ما، گاهى به مقدار کم و اندک اندک و گاهى فراوان و سیل آسا، فرو ریخته و آن را سیراب ساخته است!

و چنین صفحات درخشان در تاریخ ما، به ما امکان مى دهد که برگردیم و از نو بر خود بنگریم تا بسیارى از زنجیرهایى را که قرن هاى تاریک و طولانى، آنها را بر دست و پاى ما بسته اند، از هم بگسلیم و آن قهرمانى واقعى را که شامل نبرد یک فرد از افراد و یا نسلى از نسل ها در راه همه انسانیت است، تقدیر و تقدیس کنیم و آن ملیت عربى انسانى را که خدمت به انسان را-- در درون خود و در هر میدانى!-- هدف اصلى و نهایى خود قرار مى دهد، تحکیم بخشیم.زیرا

ص: 72

ملتى که عظمت خود را از چهارده قرن پیش توانسته است با مردى مانند على بن ابیطالب و سپس با گروهى از مردم، چون شاگردان وى، و یاران وى، نشان دهد، ملتى است که امروز، در عصر دست یابى به فضا نیز مى تواند همراه با کاروان سریع تمدن پیش برود و حتى کاروان را از پیشینه پرافتخار خویش روشنى بخشد.

* * *

بر همه اینها باید دو چیز را افزود :

نخست آنکه : هریک از ملل جهان به بزرگان و قله هاى افتخارآمیز در صفحات مخصوص خود، از تاریخ واحد انسانیت، نظر مى کند و سپس موقعیت هرکدام را روشن نموده و در جاى مخصوص خود ثبت مى کند و از همه آنها، عبرت و نیرو مى گیرد... و سپس به ترتیب و تدریج به ارزیابى بزرگان و افتخاراتى که در مرتبه پائین تر از آنها قرار دارند پرداخته و همچنان پیش رفته تا در حدود امکان خود، از حوادث و رویدادهاى تاریخ و رفتار قهرمانان و بزرگان واقعى بهره بردارى نماید و از آنها پشتیبان و نیرویى نو، براى راه جدید به دست آورد.

ولى باید پرسید که چرا ما این چنین نکنیم؟ و چرا بزرگان بلندمرتبه خود را پس از موازنه و مقایسه، در کنار مفاخر و بزرگان قرار ندهیم؟ در حالى که داستان تاریخ ما یکى است و بزرگان همه ما، از آن همه ما است!

دوم آنکه : على بن ابیطالب از آن افراد بى نظیر و نادرى است که اگر حقیقت و واقعیت آنان را، دور از سطح تقلیدى که ما براساس آن رجال و تاریخ خود را تجزیه و تحلیل مى کنیم، بشناسید، خواهید دیدکه محور عظمت آنان، تنها در ایمان مطلق به کرامت و شرافت انسان و حق مقدس آن در زندگى آزاد و شرافتمندانه قرار دارد. و همچنین در این نکته است که این انسان، همیشه در

ص: 73

تکامل و تحول است و جمود و عقب گرد و توقف در یک حال از حالات گذشته یا کنونى، چیزى جز پیک مرگ و دلیل نابودى نیست.

در میان بزرگان گذشته تاریخ، کسانى که در عقل و جان شما، تخم آن چنان اصل و قاعده اساسى را بپاشند و پرورش دهند که اساس قوانین تحول و تکامل قرار گیرد، بسیار کم است. اصل و قاعده اى که گویى على آن را از زبان طبیعت و قلب زندگى مى گوید: «فرزندان خود را به اخلاق خود تربیت نکنید، زیرا که آنان براى زمانى غیر از زمان شما، خلق شده اند»!(1)

و جدآ بسیار نادرند از بزرگان گذشته تاریخ کسانى که در دل و جان شما تخم این چنین قاعده بزرگى را بپاشند که همه راه و روش هاى انسانى را در برگیرد و متوجه هر کار و کوششى گردد: «هرکس که دو روز او یکسان باشد، مغبون و زیانکار است» و على بن ابیطالب با این جمله مى خواهد بگوید که هیچکس زیانکار نیست مگر اینکه گذشته و امروز او یکسان باشد و بنابراین، رستگارى و بهره مندى آن است که امروز آنان از دیروزشان بهتر باشد و این هم بدون پیش روى همراه موج بى آرام زندگى، امکان پذیر نیست.

و جدآ بسیار کمیابند از بزرگان گذشته تاریخ که در فکر و روح شما، بذر موازین عدالت جهانى را که از خود مى جوشد و بر خود تکیه مى کند، بپاشند و با نور عظمت، آن را کشف کنند: «آن کس که بداخلاق باشد، خودرا آزار مى دهد»!

و بسیار اندک و نادرند از بزرگان گذشته تاریخ کسانى که درک کردند و زندگى نمودند و گفتند: «هر انسانى از نظر خلقت مانند تو است» و «مردم همه با هم، یکسان و برابرند».

ص: 74


1- . لا تقسروا اولادکم على اخلاقکم، فانّهم مخلوقون لزمان غیر زمانکم.

و از آن بزرگان تعداد اندکى فریاد برآوردند: «احتکار، جرم و تبهکارى است» و «هیچ فقیرى گرسنه نمانده مگر در سایه آنکه ثروتمندى از حق او بهره مند گشته است» و «گناه نابخشودنى آن است که گروهى از مردم، بر دیگران ستم کنند» و آن گاه براساس همین درک و احساس ارجدار، قوانین و برنامه هایى براى آنها وضع کردند!

و راستى که بسیار نادرند از بزرگان گذشته تاریخ، افرادى که با همه این مبادى اساسى، زندگى کرده و آنها را زنده نموده و آشکار ساخته و برپایه آنها مکتب هاى فکرى و اجتماعى به هم پیوسته و هماهنگى را به وجود آورده و به وسیله آنها از چهارچوب افکار مستقل و جدا از همدیگر، پا فراتر گذاشته و ساختمان منظم، واحد، محکم، و خلل ناپذیرى را بنیاد نهادند.

* * *

از تجلّى وجود على، در تاریخ ما داستانى به وجود آمده که داراى فصل هاى شگفت انگیزى است!

داستانى که سطور و خطوط اصلى خود را از بلندى و مقام والاى على به دست آورده و حوادث آن را دست زمان شکل داده است. این داستان، داستان همان انقلاب جهان عرب در ادوار تاریک تاریخ است که وضع ناگوار آن از نظر استثمار، چپاول، غارت و تجاوز، به شب هاى وحشتناک استبداد سیاه تبدیل شده بود.

هیچ نیرومندى -- به مقیاس نیروى حیوانى!-- در آن دوران وحشت نبود مگر آنکه سرور و فرمانده «فرمان مطاع» بود: شکنجه مى داد، مى کشت، غارت مى کرد، تازیانه مى زد، و توده را با محرومیت و بدبختى روبرو مى ساخت!

و هیچ دزدى در آن عصر نبود، مگر آنکه همت و فکر خود را در غارت مردم به کار بسته بود.

ص: 75

و هیچ سفاک خونخوارى نبود مگر آنکه گردن هاى بى گناهان، دروگاه شمشیر او بود!

و هیچ نادانى وجود نداشت مگر آنکه پایه هاى کاخ او برپایه جمجمه هاى متفکران بنا شده بود! و هیچ پست و فرومایه اى نبود مگر آنکه انسان آزاده اى را از میان برده بود.

جاهلان بى خرد، با تکبّر بر زمین راه مى رفتند و مى پنداشتند که از بزرگى و بلندى به کوه مى رسند.

توله سگان زوزه کش، صاحب مال و جان و رأى و عقیده مردم بودند.

و به عنوان مثال، مگر در عصر قدیم، دیکتاتور پستى که او را «دنیس» مى نامیدند، بر «سیراکوس» حکومت نمى راند که «افلاطون» بزرگ را به بردگى گرفت! و سپس یکى از دوستان وى، پولى داد و فداکارى کرد تا آزادى او را بازگرداند؟!... و آنگاه پس از خود «دنیس» پسر کمتر از پدر، که او را هم «دنیس کوچک» مى گفتند، برمى خیزد و مى خواهد که آزارى بر فیلسوف بزرگوار برساند، ولى فیلسوف براىبار دوم نجات پیدا مى کند و او آنگاه تصمیم مى گیرد که فیلسوف را به قتل برساند که این مرتبه نیز به نحو شگفت آورى به دست یکى از شاگردان باوفاى خود، نجات مى یابد؟

به نظر من: این داستان، داستان همان انقلابى است که جهان عرب در خلال مهلکه هایى ناگوار، در وجدان و درون آزادگان و بر زبان ها و دست هاى آنان، با آن به سر برده و آن را زنده ساخته است. و این آزادگان بسیار بودند که در طلیعه آنان شاگردان على قرار دارند که از راه و روش و اخلاق و استقامت وى در برابر استبداد، برنامه اى اخذ نموده و پیش تازان نیروهاى مبارز بر ضد حکومت تجاوزکاران و خودکامگان، در بسیارى از دوران هاى تاریخ وسطى و قدیم ما شده اند!

ص: 76

انقلاب انسان خسته و ستم دیده اى که اساس آن را برپایه دفاع از خود و از بیچارگان و بینوایان و فشاردیدگان قرار داد، داستانى بس دراز دارد که گروه بسیارى آن را بررسى و ارزیابى کرده و عده اى آن را، به طور کلى، خیر و نیکى اعلام داشته و از آن پشتیبانى نموده اند. و بعضى هم آن را به طور کلى شر و فساد دانسته و آن را تقبیح نموده اند. و این داستان شایسته آن است که در پرتو جدیدى مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد، چه این انقلاب در حقیقت و واقعیت دور خود، که ما مى بینیم و در طول این زمان، به داستان شخص على بستگى دارد که با کسانى مى جنگید که با شمشیر و نیرنگ به جنگ او آمده بودند! و این انقلاب، بدین ترتیب، صفحاتى از نبرد در راه زندگى است که پدران ما، در تاریخ ما، آن را شکل بخشیده اند و در واقع، براى ما یک دگرگونى بزرگ و تحولى عظیم، در گذشته گناه آلود ما که پر از تبهکارى ها و تجاوزات بود، به شمار مى رود!

خلاصه سخن آنکه: ما هنگامى که از چهارچوب «عربیت» به گستره وسیع «جهانى» قدم مى گذاریم و از حدود زمان عربى محدود، به دو تاریخ نزدیک به هم، به حدود زمانى جهانى گام مى نهیم (این دوران شامل پیدایش وجود انسان تا عصر نهضت و رنسانس در اروپا مى شود که در آن نوابغى بزرگ زندگى مى کردند، قوانینى وضع نمودند و انقلاب هاى اجتماعى و اخلاقى و سیاسى برپا کردند) باید درک کنیم که على بن ابیطالب در بین این افراد بى نظیر و قانونگذار و برپادارندگان انقلاب ها، مقام و موقعیت خاصى دارد. ولى باید دید که این مقام و موقعیت چیست؟ و وضع و جاى این مرد بزرگ در بین آنان چگونه است؟

آیا این محرومیت نیست که در بسیارى از کتابهایى که درباره امام على ابن ابیطالب نوشته شده، سخن درباره موضوعاتى دور بزند که شاید بتوان گفت همه آن موضوعات هم به موضوع واحدى تبدیل شده اند و همه بحث و جدل ها به دور آن مى چرخند!؟ و تازه اگر هم از آن تجاوز کنند، سخن از شمشیرى است

ص: 77

که دو نصف مى کند! و از ضربه نیزه اى است که مى شکافد! و سپس گفتگو از دشمنان اوست که «مرغ ها» از آسمان براى نابودى آنان فرود مى آیند و درندگان زمین هم آنان را پاره پاره مى کنند!

البته بدون شک اینها در تاریخ على براى خود جایى دارند، براى آنکه اخبار مربوط به آنها در تاریخ دور، هزار و یک قضیه و داستان را ثبت کرده است، ولى جنبه هاى عظمت واقعى در على بن ابیطالب، بیشتر از اینهاست و آنها اگر بررسى شود، به خاطر آن است که بعضى از گوشه هاى تاریک و تاریخى در زندگى این مرد و زندگى معاصرانش، روشن گردد، نه آنکه هرگونه بحث و بررسى فقط بر محور آن بچرخد!

* * *

ما کوشش کرده ایم که این کتاب شامل نظریات جدید درباره عصر على و همچنین نظریات نوین و وسیعى در مورد عظمت و شخصیت وى باشد. و آنگاه به آنچه که تاریخ انسانیت درباره مفهوم و معنى «انسان» دارد-- با این وصف که انسان یک موجود اجتماعى است -- و چگونگى این مفهوم که در هر دورانى، برطبق سیر عمومى تاریخ، پیش رفته است، توجه کاملى نموده ایم. تا پس از این توجه، و در حدود امکان خودمان، مفهوم انسان را در بینش على بن ابیطالب هنگام مقایسه او با متفکران قرون، توضیح دهیم. و همچنین مقایسه اى بین اصول و مبانى عمومى اعتقادات على و مبادى و اصول انقلاب بزرگ معروف به انقلاب فرانسه به عمل آوریم، زیرا که این انقلاب مفهوم انسان را در انسانیت هاى قرون باستان و وسطى، نشان مى دهد و پایان دورانهایى از تاریخ بشر و سرآغاز عصر جدیدى به شمار مى رود...

باز از نکاتى که در این کتاب آورده ایم، فصول جالبى است که به طور کلى درباره على و سقراط به تجزیه و تحلیل مى پردازد و آنگاه این دو مرد را در فلسفه و اخلاق و شئون دیگر انسانى، مورد مقایسه قرار مى دهد. و بحث دیگرى

ص: 78

است که روشن مى سازد على با تمام وجود خود، نمودار قسمت بزرگى از عدالت عمومى جهان هستى است. و بررسى دیگرى است که هدف وسیعى دارد و از آنجمله کشف و نمایش میزان وحدت و هماهنگى در شخصیت على بنابیطالب است که بدون آن، هیچ بحثى صحیح نبوده و هیچ اظهارنظرى منطقى نخواهد بود و ما درباره وحدت و هماهنگى این شخصیت، نکاتى را دریافته ایم که موجب شگفتى و اعجاب مى گردد.

* * *

سپس بحثهایى را که پیرامون معنى تشیع در تاریخ عرب، دور مى زند مطرح کرده ایم و در آن بسیارى از اشتباهاتى را که برخى از نویسندگان به طور عمد مرتکب آن شده اند، روشن ساخته ایم. و بحث هاى دیگرى است که در آن تأثیر على در ادبیات عرب، در خلال قرون میانه، روشن شده است و بررسى مخصوصى است تحت عنوان: امام على و ملیت عربى... و همچنین بحث ها و بررسى هاى مفید و آموزنده دیگر...

ما در همه این بحث ها،نظریه مفصل خود را درباره روش هاى محققان، در آن هنگام که تاریخ گذشته ما را بررسى مى کنند و نظریات خود را درباره حوادث آن نقل مى نمایند، ابراز داشته ایم. و در یک فصل، آن حدود و چهارچوب واقعى را که به ما امکان مى دهد تاریخ خود را در ضمن آن ارزیابى کنیم، و آن را با نظر در تجزیه و تحلیل هایى که نویسندگان و مؤلفان عرب یا غیرعرب، درباره على بن ابیطالب به عمل آورده اند، و با اظهارنظر و عقیده خودمان درباره آنها، پایان داده ایم.

نکته اى باقى مى ماند که باید توضیح دهیم و آن مربوط به چیزى است که بعضى از خرده گیران، از اینجا و آنجا، به آن اشاره نموده اند و درواقع به شعر نزدیکتر است تا به بحث و بررسى!... ولى چون این نکته در فصلى که درباره امام

ص: 79

و اروپائیان آورده ایم، توضیح داده شده، در اینجا از شرح آن، خود و خواننده را آسوده مى کنیم!البته این پاسخگویى ما درواقع به آن جمودیست که به غلط به علم نسبت داده مى شود، همچنان که بخواهند حرارت را از آتش بگیرند و حرکت باد را از آن بازستانند و جریان و سیر آب نهر را از آن سلب کنند! و ما در آن چیزى جز عجز و خستگى نمى بینیم! خستگى و عجزى که در زیر پوششى، آن را پنهان ساخته اند و مى گویند از محصولات علم و دانش است! براى اینکه این قسمت در مطالعات و چگونگى بررسى ها، یک مسئله جوهرى و اساسى است نه فرعى و عرضى!

و شاید بدین ترتیب، حق قسمتى از دوران هاى تاریخ خودمان را ادا کرده باشیم و به پیروى از دیگر برادران همنوع خود، که تاریخ مخصوص خود را در معرض استفاده دیگران قرار مى دهند، و به پیروى از خودمان و از دیگران، در آن وقتى که از تاریخ عمومى و جامع انسانیت سود مى بریم و استفاده مى دهیم، از آن عبرتى براى سیر صعودى و پیشروى تکاملى خود اخذ نموده و همراه کاروان در حال تکامل و تحول زندگى پیش رویم.

این هدف و آرزوى ما از این کتاب است!

جورج سجعان جرداق

بیروت 1 آذار 1958 میلادى

ص: 80

به قلم میخائیل نعیمه(از شخصیت هاى ادبى بزرگ مسیحى لبنان)

مقدمه

ص: 81

زندگى بزرگان

زندگى بزرگان براى ما چشمه زاینده اى از پند و تجربه، ایمان و امید است که هرگز خشک نمى شود. این بزرگان همانند قله هاى مرتفعى هستند که با شوق و سوز، به سوى آنها مى رویم و مشعل هاى فروزانى اند که تاریکى ها را از پیش پاها و دیدگان ما برطرف مى سازند، و همین بزرگان هستند که اعتماد ما را نسبت به خود و به زندگى و هدف هاى دور و سعادت بخش آن، همیشه فزونى مى بخشند. و اگر این بزرگان نبودند، یأس و نومیدى در مبارزه با امور ناشناخته زندگى، بر ما غلبه مى کرد و ما مدت ها پیش، پرچم سفیدرنگ تسلیم را برافراشته و به مرگ مى گفتیم: ما اسیران و بندگان تو هستیم، درباره ما هرچه مى خواهى بکن!

ولى ما حتى یک روز هم تسلیم یأس و نومیدى نگشته ایم و هرگز هم نخواهیم شد، زیرا پیروزى نهایى، به شهادت آنهایى که از ما هستند و پیروز شده اند، و على بن ابیطالب هم از آنها بود، از آن ماست. و با اینکه میان ما و این پیروزمندان کمى از زمان و مکان فاصله است، آنها همیشه و در همه وقت با ما هستند. و هرگز نه زمان مى تواند صداى آنها را از گوش ما دور کند و نه مکان مى تواند سیماى درخشان آنان را از نظر ما محو سازد.

بهترین شاهد بر صحت گفتار من، همین کتابى است که اکنون در دست شماست. زیرا این کتاب شرح زندگى بزرگى از بزرگان بشریت است که در سرزمین عرب به دنیا آمد، ولى هیچ وقت «عربیت» نتوانست در او تأثیرى بنماید. و با اینکه اسلام چشمه هاى فضیلت او را به جوشش درآورد، ولى او فقط براى

ص: 82

اسلام نبود-- و خود را تنها به اسلام اختصاص نداد-- به همین دلیل زندگى افتخارآمیز و بى نظیر او، مى توانست روح یک نویسنده مسیحى را در «لبنان» و در سال 1956م. بیدار و شعله ور سازد که براى شرح ماجراى زندگى او، به تجزیه و تحلیل، تحقیق و بررسى عمیقى مشغول گردد و همانند شاعرى که مجذوب و شیفته شاهکارها، افتخارات و یادگارها و قهرمانى هاى آن باشد، به غزل سرائى بپردازد!؟

* * *

دلاوریها و قهرمانى هاى امام على فقط منحصر به میدانهاى کارزار نیست، بلکه او در روشن اندیشى، پاکى وجدان، سحر بیان، عمق و کمال انسانیت، شور و حرارت ایمان، بلندى همت و فکر، هوادارى از رنج دیده ها و ستم کشیده ها در برابر خودکامگان و ستم پیشگان و فروتنى در مقابل درخشش هرگونه حقى نیز قهرمان بود. و همه این قهرمانیها، به هراندازه که از زمان آن بگذرد، همیشه پناهگاه پرمایه اى است که امروز، و هر روز دیگرى که شوق ما براى پى ریزى و بنیاد جامعه و زندگى سعادتمندانه و فاضله اى تشدید مى شود، به سوى آن رو مى کنیم.

من نمى خواهم که پیش از مطالعه خوانندگان، از نکات و موارد جالب و ارجدار این کتاب پرده بردارم. زیرا که آن موارد بسیار است و از آن جمله است: بیان فروزنده اى که اینجا و آنجا، چهره هاى برجسته شعرى، سرشار از احساس و عاطفه، با رنگ آمیزى دلپذیرى به وجود آورده و با زیبایى خاصى جلوه گر و نمایان است! و همچنین هم آهنگى و آراستگى در شرح و تفسیر اوضاع، اقدام دلیرانه در نقل و بررسى افکار و عقاید سیاسى، دینى، اجتماعى و اقتصادى على و تطبیق آن با صحنه هاى زندگى امروزه ماست و این، اقدام عالى و موفقیت آمیزى است و نویسندگانى که قبلا در این موضوع بحث کرده اند، بدان دست نیافته اند. گواه صدق ما کوشش هاى جدید نویسنده که در شرح و تفسیر بعضى از

ص: 83

رویدادهاى دوران زندگى امام على به عمل آورده است. این تفسیر و بررسى با سبک و روش معمولى تاریخ نویسانى که تا امروز درباره امام نوشته اند، مغایرت دارد.

درواقع هیچ مورخ و نویسنده اى، به هراندازه که باهوش و باشخصیت، نکته سنج و نابغه هم باشد، امکان ندارد که بتواند حتى در هزار صفحه، تصویر کاملى را از بزرگانى که در ردیف امام على هستند، ترسیم کند و حقیقت آن را بر شما و براى شما مجسم سازد، یا بتواند رویدادهاى مهمى را که در دوران آن به وقوع پیوسته، به نحو شایسته اى روشن سازد. پس آنچه را که امام على درباره آن فکر و دقت نموده و به آنچه که این شخصیت بزرگ عرب، بین خود و خداى خود گفته و عمل کرده است، از امورى است که هرگز هیچ گوشى آن را نشنیده و هیچ چشمى آن را ندیده است. و البته این خیلى بیشتر از آن است که با دستش انجام داده و یا با قلم و زبانش آن را آشکار کرده است. و بنابراین، هر صورتى که ما از او ترسیم و نقاشى کنیم، مسلمآ تصویر ناقصى خواهد بود، ولى چیزى که ما از آن مى خواهیم و به آن امیدواریم، جنبش و حرارتى است که به زندگى مى بخشد.

هدف نهایى در کتابى از این قبیل، تفحص و بررسى مواهبى است که از کارها و گفتارهاى على به ما رسیده و سپس درک آن به صورت دقیق و واقع بینانه بوده و بعد نشان دادن شکل و سیماى این مرد است آن چنان که مؤلف تصور و ترسیم کرده و انتظار دارد که شما نیز همان گونه او را تصور و درک کنید!

من ایمان دارم که مؤلف این کتاب نفیس و پرارزش، با کمالى که در قلم و با حرارتى که در قلب و باانصافى که در وجدان او وجود دارد، در ترسیم شکل واقعى امام على بن ابیطالب، تا حدود زیادى موفق و کامیاب گشته است، به طورى که در مقابل آن چاره اى جز این نیست که اقرار کنیم: این تصویر، شکل زنده اى از بزرگترین مرد دنیاى عرب، پس از پیامبر است.

ص: 84

سرزمین معجزه ها

ص: 85

مهد نبوت

سرزمینى است که در گذشته و آینده، هردو، سرزمین معجزه بوده و خواهد بود!

فلات پهناورى است که اگر باران در آن مى بارید و آن را سرسبز و خرم و پرگیاه و بارور مى ساخت، همه گرسنگان دنیا را سیر مى نمود و همه برهنگان جهان را مى پوشاند و این فلات به اندازه اى وسیع و پهناور است که هیچ خیالى نمى تواند حدى براى آن قائل شود و یا فکرى آن را به خاطر بسپارد! آنجا فلاتى است که از ابتداى تکوین و خلقت ریگزارى متحرک و مواج -- در دل صخره هایى سخت -- بوده است که وزش باد ریگ و شن آن را در هوا بازى مى داده و مى چرخاند و درواقع سرزمینى به وجود آمده که مى جوشد و در انقلاب است!

آرى! سرزمینى از تپه ها و دره هاى شنى که همواره در تلاطم و نشست و برخاست است... و کوههاى کم ارتفاع و بى گیاهى که هرگز باران نمى بینند و در دل ریگزار خشک نشسته اند.

همه جاى این سرزمین تفتیده و سخت و آتش فشانى، مالامال از سنگ هاى سیاه و پوسیده و سوراخ سوراخى است که گویى در آتش گداخته شده و به گوشه اى پرتاب شده اند و هنوز هم حرارت و سیاهى را در خود حفظ کرده اند!

آنجا را سرزمین سوخته نامیده اند و نام هاى دیگرى نیز از این قبیل بر آن نهاده اند.

* * *

ص: 86

آنجا فلاتى است که قابل زراعت و کشاورزى، و به تبع آن سکونت و زندگى نیست، زیرا که فقط کشاورزى عامل سکونت گروهى در یکجا مى تواند باشد. این دشتها، با این توصیف، از نظر گرما و خشکى هوا، از بدترین و سخت ترین نقاط دنیاست و علیرغم آنکه از سه طرف دریا آن را فرا گرفته، باران و شبنم آن بسیار ناچیز است. البته گاهى باران سروصورتى به آن داده و اندک طراوتى به وجود مى آورد و مردم هم منتظر این موسم ها هستند که با هرچه دارند، از شتر و زن و فرزند، به استقبال آن بروند، ولى باد سموم -- بدترین بادى که همه جا را فرا مى گیرد-- هرگونه گیاه و طراوتى را مى خشکاند و گاهى زندگى را نیز برباد مى دهد و نابود مى سازد. و از اینجاست که شعرا درباره نسیم روحبخش صبا، وقتى که از سوى شرق مى آید، شعرها مى سرایند، آنسان که انسان از بوى عطرآمیز بهشت شاد و مسرور گردد!

* * *

نهرهاى آن : در آنجا نهرى که پیوسته روان باشد، وجود ندارد، ولى در بعضى از این نقاط، وقتى که باران بشدت ببارد، سیلهایى جارى مى گردد و از شکم وادى ها و دره ها، راهى به خود باز مى کند، و در این مواقع مردم به همدیگر پیشى مى جویند تا سدهایى ببندند و آب را اگرچه براى مدت کوتاهى ذخیره نمایند.

اما چهارپایان آن : حیوانات آن مانند مناطق و جاهاى دیگر نیست. خداوند به آنها ساق ها و پاهاى بلندى داده تا مسافت هاى دور و درازى را بپیمایند و در وسط دشت ها و بیابان ها باز نمانند، چنان که براى بعضى از آن ها، پاهاى گرد و مستدیرى قرار داده که در ریگزارها فرو نروند. حیوانات در این نواحى، بردبارى و شکیبایى بیشترى در مقابل گرسنگى و دشوارى هاى راه دارند. مثلا شتر همیشه در معده خود ذخیره آب دارد! و اعراب بادیه نشین که شتر را به هزار نام

ص: 87

مى خوانند، گاهى این آب ها را با وسائلى از شکم آنها بیرون مى آورند، تا خود بنوشند!

گیاهان آن؟ نمى خواهم در وصف آن سخن به درازا بکشد : خارهایى تیز و داغ، با رگ و ریشه تشنه آب، آن هم بسیار کمیاب! چنین است گیاه آن!

اما خانه هایش! اگر آنها را خانه و منزل بگویند اشتباه است. آنها خیمه ها و چادرهاى بزرگى است که باد سوزان در آن کوران مى کند و گرماى ناراحت کننده با آن به ستیزه برمى خیزد و بدین ترتیب داخل این خیمه ها با بیرون و صحراى سخت و ناهموار یکى مى شود! و روى همین اصل، این چادرها فقط در بعضى مناطق و اماکن خاص برپا مى شوند... و باز بسیار کوشش بیجایى خواهد بود که ساکنین آنها بخواهند در هر کجا که مى خواهند اقامت نموده و یا در مکان آرام و امنى مستقر گردند، آنها پیمان همیشگى با خانه به دوشى و کوچ کردن دارند!

و مواد غذایى در آن دو چیز سیاه است: خرما و آبى که به دست آید. به اضافه آنچه که از گوشت شتر و یا گوشت شکار پیدا مى شود.* * *

طبیعت این صحرا ساکنان و مردم آن را به جنگ و کشتار وامى دارد و درواقع جنگ و ستیز دائمى، اصل و اساس نظام اجتماعى آنهاست.

خورشید بر بیابان هاى جزیرة العرب و خانه هاى آن، همیشه پرده اى از آتش و حرارت مى افکند و مردم فقیر و بیچاره، گوشت گرگ یا گوسفند از پادرآمده اى را در روى سنگ هاى آن بریان مى کنند! در بیابان هاى جزیره و منزل هاى آن، فشار و رنج کشنده و مرگ تلخ و ناگوار همیشه سایه افکنده است. و مناظر و چشم اندازهاى آن یکسان و یکنواخت است: دریایى از ریگ در سینه آبادى هاى ناچیز و آرزوهاى شکست خورده و سوخته که فلات اجازه سربلندکردن را به آنها نمى دهد.

ص: 88

و البته در این طبیعت بى رحم و این زندگى دردناک و دشوار و این وضع سخت معیشت مردم صحرا، ادراک و شعورى که سراسر هستى و زندگى را فراگیرد و نمونه هاى عالى نیکى و نیکویى را که دل را نرم و قلب را پرمهر مى کند، بسیار دشوار است، زیرا مانند این احساسات بشردوستانه، در سرزمین هاى پرآب و سرسبز و خرم بیشتر رشد مى کند نه در دوزخ بیابان، و در نزد کامرانان یافت مى شود، نه در میان عقب ماندگان و محرومین اجتماعى -- که کمبود مواد غذایى به آنها امکان اندیشه و رشد را نمى دهد-- تازه، چند دهکده آباد جزیره در آن زمان را نباید به حساب آورد، زیرا آنها دهکده هاى مسخره و بى ارزش، پراکنده و کوچک، غم انگیز و اندوهبارى بودند و به مثابه بیغوله هاى تاریکى به شمار مى آمدند در میان سرزمینى سوخته و سیاه، که غارها میان آنها فاصله انداخته بود و خود راهنما در آن گم مى شد و چهره زمین در آن گرفته به نظر مى رسید!...اما از عمران و آبادى آن! نیز به جهت هواى ناسازگار، بحران فقر و بدبختى، و دشوارى راه ها و سفرها و دورى از مراکز دنیا، محروم بود. و فقط در بعضى از نقاط «یثرب» و «طائف» رونق و ساخت و سازى وجود داشت.ثروتى نسبت به این ویرانه ها، پیدا مى شد!

اما مکه، بتکده اى بیش نبود. و مردم آن بازرگانان و سوداگرانى که از مقیاس هاى زندگى آنان، گرفتن جان انسان، با درهم و دینار بود!

* * *

زندگى سخت و ناگوار در دوزخ شنزار، همراه با بدبختى و بیچارگى نسبت به امروز و توأم با یأس و ناامیدى از فرداى تاریک و از دست رفته! چنین است وضع جزیرة العرب!

و انسان آن! آیا شگفت انگیز نیست که در این سرزمین انسانى باشد؟ در حالى که در نزدیکى آن، سرزمینى وجود دارد پربرکت، سرسبز و خرم، با خوراک

ص: 89

و پوشاک فراوان و سرشار از وسائل زندگى بهتر، و هرکه در آن راهى یابد او را کفاف دهد.

وجود این انسان، در این سرزمین، که در میان کوه ها و دریاها و بیابان هایش محصور شده و هرگز حاضر نیست آن را ترک کرده و میهن دیگرى براى خود اختیار کند، معجزه صحرا قبل از انقلاب محمد و انقلاب على است!

* * *

نه چشمه ساران پرآب و برکت!

نه سرزمینهاى پرنعمت سبز و خرم!

نه همه ثروتهاى دنیا!

نه نشاط شبانگاه و نسیم صبا و ژاله صبحگاه!

نه نعمتهایى که براى فرد خوشگذرانى، در مکانى جمع شود که از آن شیر و عسل مى ریزد و بر آن مر و لبان مى بخشد!(1)

نه خنده طبیعت و شادى و سرور آن در هر باغ و گلستان!،

و نه هرآنچه را که جزیرة العرب در آن روزگار از آن محروم بود اگر به او مى دادند، همه و همه به پایه آنچه بزودى از سرزمین معجزه ها براى همه دنیا، طلوع و ظهور مى کرد، نمى رسید و ارزش برابرى با آن را نداشت.

این سرزمین، در آن زمان چیزى بالاتر و بزرگتر از همه اینها براى دنیا به ارمغان آورد: هنگامى که جهان هستى به پاخاست، زمان به هم پیوند یافت!، چشمه ها صاف و زلال گردید، ارزش هاى عالى زندگى روشن و آشکار شد و حقیقت وجود هستى در مرحله تکاملى انسانیت مطلق نمودار گشت و جوشش خیر و نیکى، بلندى حقیقت، تحکیم عناصر فضیلت، به ظهور پیوست تا جملگى

ص: 90


1- . مر و لبان، هردو، معجون هاى خوشبویى هستند که در عربستان پیدا مى شوند. م

در ساکن غار حراء محمدبن عبدالله بروز و تجلى نماید و همچنان در سرور و برگزیده نیکوکاران، انقلابى بزرگ، على بن ابیطالب ادامه یابد و جاودانه شود.

برانگیختگى و بعث این انسان بزرگ و استمرار آن در پسرعموى والاى او، به خاطر ابدى ساختن حقیقت بزرگ، در روى این زمین و در میان مردمانى که از عادات و موازین آنها گرفتن جان انسان با درهم و دینار بود، همان معجزه اى است که به زودى به وقوع مى پیوست.

این برانگیختگى، پس از خود محمد و على -- رهبران انقلاب هاى اجتماعى بشردوستانه بر ضد بدبختى و درماندگى در آن محیط و آن زمان -- معجزه بزرگ صحرا بود.

ص: 91

صداى محمد

از لهیب صحراى سوزان فروغى در چشمانش!

و از گسترش ریگ هاى عریان، در برابر تابش خورشید، صراحتى بر زبانش!

و از باغهاى «یثرب» و بستان هاى «طائف» و از واحه هاى شناگر حجاز که همچون جزائر پراکنده در دل دریایى از ریگ در زیر پرتو ماه خودنمایى مى نمودند، نرمى و مهرى در قلب او و گرمى و سازشى در خون اوست!

و از وزش گردبادهاى تند صحرا، انقلابى در خیال اوست!

و از بیان شعر و نور آسمان افسون و سحرى در زبان و شعله اى فروزان در روح اوست!

و از راستى تصمیم و درستى اندیشه، برشى در شمشیر و پیام و رسالتى در دست اوست. این همان محمدبن عبدالله، پیامبر عرب، بت شکن تاریخ و کوبنده راه و رسم بت پرستى هایى است که در زیر نام هاى: پرستش ثروت و سرمایه، پرستش عادات و رسوم کهنه، پرستش احمقانه نژاد و خون، انسان را از برادر انسانش دور مى کرد.

* * *

فرزندان «قریش» دنیا و زندگى را تنها در ربودن درهم هاى ناچیز عرب بادیه نشین و انباشتن آنها براى خود مى دیدند. آنها ارزش هاى زندگى انسان را تا حد یک تجارت پرسود و سوداگرى و بهره گیرى روزافزون، و کاروانى از کالاها که پستى ها و بلندى ها را سیر کرده و بیابان هاى پرپیچ و خم را با نواى نى و خوانندگى براى شترها-- به خاطر سوداگرى -- پائین آورده بودند... و سایبانى جز سایه درختان یک قرشى! و پناهگاهى جز مکه، شهر بت ها و

ص: 92

بت پرستى ها، که در آن فقط درهم و دینار، پول و ثروت ارج داشت و حکومت مى کرد، نداشتند!

ناگهان در گوش آنان صدایى طنین انداخت که وجودشان را لرزاند و رشته شهوت ها و هوس هاى آنان را از هم پاشید و دنیا را بر سر آنها فرو ریخت! آن صدا مى گفت :

انسان ارزشى دارد، برتر از آنچه شما مى شناسید، و عرب بیابانگرد و سرگردان، رسالتى دارد غیر از آنچه شما مى پندارید.

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

دو قبیله «بنى اسد» و «بنى تمیم» در مسیر جاهلانه زندگى خود با گمراهى و ضلالت، به سرعت پیش مى رفتند و دختران خود را همچنان زنده به گور مى ساختند و در این کار جز پیروى از عادات و رسوم غلط و تبعیت از آنچه انسان جاهل گذشته انجام مى داد هدفى را تعقیب نمى کردند و جز زهرخند بر آراستگى خلقت و زیبایى طبیعت و شورانگیزى هستى انگیزه دیگرى نداشتند. به گوش آنها صدایى ملایم و سرشار از نسیم مهر و شوریدگى عشق و زندگى خورد که مى گفت :اى بندگان خدا! از زنده به گورساختن دختران بپرهیزید!، براى زنان نیز مانند مردان حقوقى است و کسى صاحب اختیار مرگ و زندگى دیگران نیست، زندگى و مرگ تنها به دست خدا است.

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

اعراب همیشه در جنگ و ستیز با شمشیرهاى آخته بودند و با زبان هایى که گویى تازیانه هاى دوزخ است! با یکدیگر سخن مى گفتند و در سایه نیزه ها و شمشیرها به دختران مى رسیدند و بر لبان آنها بوسه مى زدند!

ص: 93

جامعه آنها مرکب از سوارانى فخرفروش، مردانى در میدان کارزار و کودکانى نالان بود که براى خود پناهگاهى مى جویند و با کینه توزى و نابرادرى، پرورش مى یابند و بزرگ مى شوند! ناگهان در خمیه هایشان بانگى پیچید سهمگین تر از خروش رعد و برق و هولناک تر از صفیر توفان... که مى گفت :

این چه کارى است که مى کنید؟! آیا سزاوار است که همدیگر را بکشید؟ و شما در سایه آفریدگار آسمان و زمین، برادر یکدیگرید! جنگ و کشتار از کارهاى اهریمن است و آشتى و صلح براى شما زیبنده تر است و در سایه آن، زندگى بهتر و نعمت هاى دلخواه شما فراهم تر است.

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

هیچ قوم و ملتى مانند مردم عرب، در خودخواهى و خودبینى فرو نرفته بود. آنها آنچنان تحقیر و خوارى بر مردم غیرعرب روا داشتند که فقط خواسته اخلاق فرعونى، خودپسندى احمقانه، اخلاق زشت و تلخ بود. و در نتیجه، مردم غیرعرب در نزد آنان به قدرى پست شمرده شدند که شرافت انسانى آنها مورد تهدید قرار گرفت و این امر بر پرچمدار رسالت جهانى سخت گران آمد و خودخواهان فخرفروش را با صدایى بلند به خود آورد که مى گفت :

«عرب را بر عجم برترى و فضیلتى جز با پرهیزگارى نیست و انسان،خواهى نخواهى برادر انسان است.»

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

اما زجردیده ها و ستم کشیده هاى روى زمین!...

اما طردشدگان و آوارگانى که باد سموم صحرا چهره هایشان را سوزانده بود و اجتماع مزدور نیز آنها را از خود مى راند و زندگى چنان بر آنان تلخ و تنگ

ص: 94

گشته بود که آنها کم ارزش تر و پست تر از ریگ هاى بیابان ها به حساب مى آمدند و روزگار سیاهى را مى گذرانیدند.

... اینها رفقا و یاران صاحب رسالت، پیامبر جدید به شمار مى رفتند، چنان که دوستان مسیح نیز بینوایان و مطرودین اجتماع بودند. و پیامبر به خاطر نجات آنها، حکومت را به دست شورا سپرد. بندگى و برده گیرى و بهره بردارى انسان از انسان را تحریم کرد. بیت المال و کوشش هاى مردم را ملى و عمومى ساخت تا همه با هم، از زندگى بهره مند شوند و پشت و شانه هاى بستگان قریشى خود را با تازیانه هاى خیرخواهى ملتهب ساخت! و با تمام نیرو و وجود خویش براى وحدت جهانى، کوشش نمود و سمبل آن را خداى واحد قرار داد و همه را به سوى او خواند. در حالى که آنان، مردمان بى خرد وکودکان نادان را تحریک کردند که پیامبر را سنگباران نموده و او را مسخره نمایند.

اما دلهاى این ستم دیدگان و آوارگان و بردگان که «بلال» مؤذن پیامبر-- و نخستین مؤذن در اسلام -- هم جزو آنها بود، با صدایى که ژرف تر از سرود صبحگاهى و نشاط انگیزتر از سایه بى دریغ شب و نافذتر از همه بانگ ها بود، آرامش یافت و روشن گردید :

«مردم همه روزى خوار وخاندان خداوندند و محبوبترین فرد در نزد او کسى است که براى خاندان او مفیدتر باشد».

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

اما دشمنانش و آنهایى که او را آماج سنگها کرده و مسخره مى نمودند، این صداى زندگى بخش را از او شنیدند: «ولو کنت فظآ غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم فى الامر و اذا عزمت فتوکل على الله

ص: 95

ان الله یحب المتوکلین»(1) اگر تو

درشت خوى و سنگین دل بودى از گرد تو پراکنده مى شدند، از آنها درگذر و عفو کن و براى آنان طلب آمرزش بنما و در کار با آنها به مشورت بپرداز و چون تصمیم گرفتى بر خداى توکل کن که خداوند متوکلان را دوست دارد.

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

اما رزمندگان...و آنهایى که در راه زندگى بهتر مى جنگیدند... آنهایى که یاران او بر ضد شر و فساد بودند. اگر به هنگام جهاد و دفاع از بنیاد انقلاب جدید وسوسه اى براى پایمال کردن حقوق و کرامت هاى دیگران در دل آنها راه مى یافت، پژواک این کلمات دلنشین در دل و جانشان طنین مى افکند: جاى گرفت :

«نیرنگ و حیله بکار نبرید، مردم را به زنجیر نکشید، کودکان و زنان و پیرمردان و صومعه نشینان گوشه گیر را از پاى درنیاورید، درخت هاى خرما را آتش نزنید، و هرگز گیاه و درختى را قطع ننمایید و هیچ خانه و بنایى را ویران نسازید».

این صدا، صداى محمد بود.

* * *

عرب این بانگ آسمانى را از فرزند عبدالله فرا گرفت و آن را شعار خود ساخت و همه جا گسترش داد تا آنجا که هر تاجدار زورمندى را در آن غرق نمود! و بدین وسیله توانست پیوند انسان ها را با همدیگر محکمتر سازد و از همه بالاتر، رابطه بین انسان و روح کائنات را-- که پیامبر صحرا آن را خداى واحد و بى شریک مى خواند-- استوارتر و ناگسستنى تر نماید. سایه محمدبن عبدالله وسیع تر شد و گسترش یافت تا سراسر عالم قدیم را فرا گرفت و از مشرق تا

ص: 96


1- . سوره آل عمران.

مغرب، از خاور تا باختر، نیکى و معرفت و صلح بارور گشت و اینک پیامبر صحرا دست خود را بر فراز جهان برافراشت تا بذر برادرى و دوستى و محبت جهانى را در زمین بیفشاند.

و از آن پس، پرچم اسلام از هند تا اندلس برافراشته شد.

و بر جبین خورشید، تاج ملتى بزرگ درخشیدن گرفت!* * *

هدف نهایى این صداى آسمانى این بود :

دعوت جهانى به برادرى انسانى، کوتاهى دست طبقه حاکمه ستمگر، از ملت و دارایى و ثمره کوشش مردم. برابرى همگانى -- اعم از کوچک و بزرگ، محکوم و حاکم، عرب و عجم -- در حقوق! زیرا که همه مردم برادرانى هستند که با هم برابرند. و از اهداف نهایى این صدا بود: دعوت به رهایى زن از ظلم و ستم مرد، آزادى کارگر از ستم کارفرما، آزادى بردگان و نوکران از بندگى و ذلت... تا آنجا که شرائط زمان و امکانات محیط به آن اجازه مى داد.

این صدا مى خواست که درست برخلاف نظریه ى آن عده از فلاسفه پیشین که مى گفتند: کارگران و پیشه وران و بردگان باید به جرم انحطاط کار و پیشه اى که دارند! از حقوق مدنى محروم شوند و دنیا را در حقوق و مشاغل به طبقات گوناگونى تقسیم کرده بودند(1) ، همه

افراد مردم در کار حکومت و سرنوشت خویش دخالت کنند و این بدون تردید بزرگترین خیرخواهى و بشردوستى ممکن در شرایط آن زمان بود.

ربا و استثمار انسان از انسان تحریم گردید.

و این صدا، پس از محمد، صداى على بن ابیطالب بود!...

و انقلابى بود برضد اجتماعى که بنیاد آن برپایه ظلم و ستم استوار گشته بود!

ص: 97


1- . فلاسفه یونان و از جمله افلاطون، چنین نظریه اى داده بودند!

امام على بن ابیطالب، بزرگ بزرگان عالم، بى همتا نسخه اى است که شرق و غرب جهان نه در گذشته و نه امروز، صورتى بر طبق آن ندیده است.

شبلى شمیل

وجدان جهانى

ص: 98

بر تارک تاریخ

* او را نمى توان آدمى خواند، مگر آنکه او را مقیاسى براى تجسم اوج روح و بینش آدمى بدانیم.

چرا گوش شنوایى به دنیاى خود نسپردى که تو را از پدیده بزرگى آگاه سازد که جهان از نمونه آن، مگر بسیار کم و در میان نسلى و نسلى، براى تو سخن نمى گوید.

چرا به دنیاى خود گوش و دل و عقل را نسپردى که تاروپود وجودت را از داستان بزرگ مردى بی اگاه اند که در درون خود، قصه وجدان بزرگى را نهفته دارد که آن قدر اوج مى گیرد که دنیا و زندگى در قبال آن کوچک و بى ارزش گردد... و همچنان فرزندان و نزدیکان، مال و جاه، ثروت و قدرت و حتى دیدار خورشید فروزان، در آن هنگام که طلوع مى کند و زمانى که غروب مى نماید، در قبال آن کوچک و بى اهمیت گردد و تا آن جا پیش برود و به صاحب خود آن قدر اوج دهد که او را از زمره آدمیان فراتر برد و دیگر او را نمى توان در زمره افراد بشرى شمرد، مگر آن که او را مقیاسى براى تجسم اوج روح و بینش آدمى بدانیم.

* * *

چرا این گوش و این قلب و این عقل را به دنیاى خود نداده اى که همراه «معرى» و پاکان دور و نزدیک، داستان شهادت را براى تو نقل کند که فجر و شفق را با خون ریخته شده حق و عدالت رنگین مى سازد... و این همان خون

ص: 99

شهید است که در پایان شب به شکل فجر درمى آید و در اوایل غروب به شکل شفق سرخ فام جلوه مى کند.(1)

چرا با چشمان خود گوشه هاى تاریخ مشرق زمین را جستجو نکرده اى تا از اندیشه اى نو آگاه شوى که با دید منطق به مثابه نقطه دایره اى است که آراء و افکار جدید درباره زندگى و مرگ و نظریات عمیق درباره نظام ها، آیین ها، برنامه ها و اصول اخلاقى، همه به گرد آن مى چرخند.

چرا دیده به هر کران ندوخته اى تا مقام و موقعیت آن اندیشه را در میان بشریت نیک دریابى و بدانى که از دیدگاه وى، پیوند انسان با انسان، در اجتماعى که از آنِ همه و براى همه است براساس برابرى، بنیاد یافته است.

* * *

چرا در تاریخ شرق در جستجوى اندیشه اى نبوده اى که براى مردم روشى جدید در میان مکتب هاى فلسفى به وجود آورده که ثمره مفید همه مکاتب است و پیشینیان آن را به ارث برده و براى آیندگان به یادگار گذاشته اند و همه به سوى آن گرد آمده و به اندازه استعداد خود از آن بهره مند گشته اند و کاوش و بهره بیشتر را، به اندیشه هاى پیشرو آینده واگذارده اند.چرا از تاریخ شرق درباره ذهن شگفتى نپرسیده اى که بر صاحب خود رنج و درد و براى دیگران نعمت و برکت به ارمغان آورد و در پیش پاى دوستان و دشمنانش، راهى نو براى ابد گشود... ذهن مرد دانشمندى که هر انگیزه و نتیجه اى را بررسى مى کرد و در کشف و روشن ساختن حقایق، برطبق قواعد و نوامیس مى کوشید هوش فرزانه اى که عمیق و نکته سنج بود و در هر مطلبى غور مى نمود تا اعمال مردم را، حتى آنچه را که هنوز انجام نداده و در عالم فکر

ص: 100


1- . به توضیح شماره یک، در آخر کتاب مراجعه شود.

و خیال مى پرورانند بخوبى دریابد... هوش و اندیشه اى خلاق که مواهب عقلى را آن چنان دربرداشت که باید گفت :

او تنها با علومى که پس از وى در شرق به وجود آمد، پیوند ندارد بلکه ریشه هر دانش و اندیشه اى از اوست.

* * *

چرا در میان عقول بشرى، عقل نافذ و کاملى را که ریشه بزرگترین حقیقت اجتماعى را پیش از هرکسى دریافت نشناخته اى؟ حقیقتى که اصل و اساس همه حقایق اجتماعى و عامل ترکیب و تشکیل جامعه و گردش آن است. این حقیقت بزرگ، هم اکنون مورد بحث و بررسى دانشمندان محقق در شرق و غرب عالم است، در صورتى که هزار و چهارصدسال پیش، به واسطه او درک و ارزیابى شده است. مقصود ما از این حقیقت بزرگ، بیان واقعیت استثمار انسان از انسان و روش ها و اسلوب هاى آن، در دگرگون ساختن اصول طبیعت است که گمراه ساختن مردم و بازداشتن آنان از درک حقایق، از نتایج حتمى آن به شمار مى رود... هدف این حقیقت بزرگ، نشان دادن سستى منطقى است که ثروتمندان براى استثمار بینوایان و طبقه حاکمه، براى ربودندسترنج و اموال مردم و پدران روحانى براى ادامه سلطه و تثبیت قدرت خود در روى زمین آن را منطق خود قرار داده اند.

* * *

آیا عقل نیرومند و کاملى را شناخته اى که بیش از سیزده قرن پیش، حقیقت اجتماعى بزرگى را دریافت و به افسانه ها و موهوماتى که هزار و یک ریشه داشت، پایان بخشید و آشکارا اعلان نمود: هیچ بینوایى گرسنه نماند مگر به آن جهت که ثروتمندى از حق او بهره مند شد(1) و براى تثبیت کامل این حقیقت

ص: 101


1- . ما جاع فقیر الّا بما متّع به غنى.

افزود: هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آن که در کنارش حقى ضایع شده باشد(1) و به یکى از کارمندانش در ضمن سخن از احتکار-- که اساس محرومیت هاى اجتماعى است -- این مطلب را چنین گوشزد نمود: احتکار به زیان و ضرر توده مردم و از نقص کار فرمانداران است، از احتکار بشدت جلوگیرى کن.

* * *

آیا شخصیت بزرگى را شناخته اى که عقل توانایش از سیزده قرن پیش او را براى کشف رمز اصلى انسانیت رهنمون گشت و دریافت که این رمز، پیوند ناگسستنى با توده ى مردمى دارد که حکمرانان و سلاطین زمان، از بود و نبودش جز به هنگام سوارى و بهره بردارى، آگاه نمى بودند؟!

اگر «رافائل»(2) یکى از زنان روستایى و کشاورز ایتالیا را نمونه وسمبل براى کشیدن تابلوى مادر مسیح قرار داد، تا بدین وسیله هرگونه مفهوم و معناى پاکى و نیکدلى انسانى را در آن ظاهر سازد، و اگر «تولستوى» و «ولتر» و «گوته» در پدیده هاى فکرى و اجتماعى خود، از روح هنرى رافائل الهام مى گیرند، این مرد بزرگ صدها سال پیش بر آن ها پیشى گرفت و با این که شرائط و امکانات نامساعد او و اجتماع کوته فکر و تنگ و محدودى که در آن به سر مى برد، با امکانات و اجتماعات مترقى اینها قابل مقایسه نبود، ولى او در آن زمان با ملوک و فرمانروایان و فرمانداران و سودجویان به ستیزه برخاست و در راه توده مردم، با فکر کوتاه و سخیف آنان به مبارزه پرداخت. او در حالى که سوگند یاد مى کند، مى گوید: «به خدا سوگند، داد ستمدیدگان را از ستمکاران بستانم و دماغ ظالم را، با اینکه او را خوش نیاید، به خاک بمالم تا او را به سوى سرچشمه حق و عدالت بکشانم» سپس در گوش فرمانداران تبهکار زمان خود این بانگ رسا و صداى حق طلبانه را فریاد کرد که از وراى آن، شناخت کامل حقیقت و ماهیت

ص: 102


1- . ما رأیت نعمة موفورة الّا و الى جانبها حق مضیع.
2- . Raphael ؛ نقاش معروف ایتالیایى.

اشراف و آریستوکرات هاى پوچ -- که بر تبهکارى خود مى بالند-- و همچنین اصالت توده رنجدیده محروم و بینوا، چنان آشکار است که هیچ مزیدى بر آن متصور نیست... آن جا که با بیانى کوتاه، چون فرمان سرنوشت فریاد مى زند: «زیردستان شما برترند و مهتران شما پست تر».

او از وراى این نکته، پرده سیاهى را که محرومیت و ستم بر استعداد اصیل و شکوفان توده مردم مى کشد، کنار مى زند و اهریمنان شر و فساد، پستى و نیرنگ را که چهره زشت و ضدبشرى خود را در جامه آراسته فئودال ها، فرمانروایان و احتکارگران پنهان داشته اند، رسوا مى سازد.

* * *

آیا آن بزرگ مردى را شناخته اى که اندیشه خلق را با یک حقیقت انسانى، قدیمى چون ازل و جاودان همچون ابد، آشنا ساخت؟ حقیقتى ژرف و عمیق که بزرگان و دانایان، هریک فراخور روش و استعداد خود از آن بهره مند مى شوند و مردمان عادى -- بدون آن که بدانند-- در سایه آن زندگى مى کنند، زیرا به میراث فکرى و اعتقادى پدران و نیاکان خویش -- بدون هیچ کوشش و تأملى -- تن درمى دهند و به مثابه آداب و رسوم آن را مى پذیرند و به آن اکتفا مى کنند...

حقیقتى که اساس همه فلسفه هاى مثبت و گاهى منفى است و آن پژوهش از «مطلق» براى یافتن ثبات و «آرامش» است... بحث از «مطلق» در اعماق خود، جز بحث در «حقیقت» به نحوى از انحاء، چیز دیگرى نیست و در این کاوش عاشقانه است که عقل و قلب و خیال و همه نیروهاى معنوى انسان شرکت مى جویند و همه شرایط، امکانات، انگیزه ها و بازتاب ها با مفاهیم مختلفى که دارند، پا در راه طلب مى گذارند. على این مطلق را به شکل خاصى درک نمود و سپس با همه عقل و قلب خود دریافت: هر آرامشى که در سرمنزل مطلق دست دهد، نیرویى بیکران مى دهد و آن گاه خودش نمونه این نیرو و نشان دهنده آن آرامش گشت. و از اینجاست که نیروى وى در شکست و پیروزى، هردو به طور

ص: 103

مساوى و یکنواخت بود، چون که حقیقت همه جا پیروز است و در نزد آن شکست و پیروزى، چه در میدان جنگ و چه در سیاست -- و هر میدان دیگرى -- یکسان است. غلبه یا شکست ظاهرى، محک و مقیاس شناخت حقیقت نیست، بلکه خود حقیقت، هرگونه مقیاس و میزان شناخت اشیاء است.* * *

آیا در تاریخ شرق چنان ثبات عقیده اى سراغ گرفته اى که هیچ سستى در آن راه نیابد و از آتش فشان ها و زلزله ها، بر آن لرزه نیافتد؟ و کدام زلزله اى براى یک عقیده سهمگین تر از تراکم و فزونى دشمنان نیرومند و مجهز با سلاح تخطئه و تکفیر-- و هرگونه گناهى که این دو دارند-- مى تواند وجود داشته باشد؟ و کدام آتشفشانى براى عقیده مهیب تر از تهدید به مرگ و یا خود مرگ است؟

کدام مبارزه در راه ایمان و عقیده را سراغ دارى که در آن هیچ نشانى از فریب، سازشکارى، سودپرستى، برترى جویى نباشد و گرد مصالح شخصى نگردد... مگر آن که بپذیریم: پیروزى ایمان و عقیده، خود از هر مال و جاه و مقامى برتر است.

آیا هیچ از دنیا خواسته اى که با تو از مهر و عاطفه اى سخن گوید که از قلبى سرشار از رحمت و مهر مى تراود و از زبانى بیرون مى آید که جز صلح و سلامت بر آن جارى نگردد. و از این جاست که او قدرت پیروزمندى است که در پاى آن فریبندگى هاى جهان شکست مى خورند. و بویژه در آن دورانى که سودپرستى و آزمندى، استثمار و احتکار منافع، بر مردم حکومت مى کند و دشمنان على به خاطر همان منافع پست با هم مى جنگند و سپس در برابر صاحب این قلب و زبان عطوفت بار و براى نبرد با آن، یکى مى شوند و دست یکدیگر را مى فشارند!

* * *

ص: 104

آیا در فرهنگ لغات و قاموس کلمات، معنى عصمت و برائت را دریافته اى؟ کلمه اى که مردم آن را بر زبان مى آورند و مى نویسند و در زندگى خود، کم یا زیاد، با آن به سر مى برند و هرکسى به حکمتکوین خود، چیزى از آن بهره مند مى شود و همه نام هاى مترادف، مانند: پاکى دل، خلوص نیت، صفاى محض، انسان را به سوى آن مى خوانند. و اگر بخواهى که آن را در چیزى محسوس مجسم کنى، سرشک شب و شبنم صبحدم هم با آن برابرى نخواهد کرد، زیرا «برائت و عصمت» پاکى انسان است و طهارت سرشت آدمى به هیچ چیز نمى ماند؛ نه صفاى بامدادى و نه پاکى آرامش صبحگاهى. برائت بى گمان از دل پاک و بى گناه برمى آید و به سان خورشید که زمین سرد را گرمى مى بخشد و آب که آن را خرم مى کند، به دل و جان دارنده اش گرمى مى بخشد.

* * *

آیا بزرگ مردى را شناخته اى که قدر دوستى و وفادارى را بیش از دیگران دریافته بود و به این محبت و وفاء، جز در چهارچوب سرشت خالص آن، که آمیخته با جان و دل او بود، نمى نگریست؟ همه را دوست داشت و دریافته بود که آزادى، داراى قداستى است که هستى و جهان، خواستار آن است و هیچ چیزى را به جاى آن نمى پذیرد و در محور آن هر عاطفه و هر فکرى دور مى زند و محبت و وفا بدون هیچ حائلى بر گرد آن مى چرخند و از این جاست که : «بدترین برادران آن کسى است که براى او تکلف باید کرد» و طبعآ بهترین آن ها، کسى خواهد بود که چنین نباشد!

* * *

آیا از فرمانروایى خبر دارى که خود نان سیر نخورد زیرا که در کشور او کسانى یافت مى شدند که با شکم سیر نمى خوابیدند. و جامه نرم نپوشید، چرا که در میان افراد ملت، بودند کسانى که لباس خشن ودرشت مى پوشیدند. و درهمى را اندوخته خود نساخت که در بین مردم نیاز و فقر وجود داشت و به

ص: 105

فرزندان و یاران خود هم وصیت کرد که غیر این راه و روش را نپیمایند و برادر خود را به خاطر یک دینار که بدون حق از بیت المال طلب مى کرد، مورد بازخواست قرار داد و یاوران و پیروان و فرمانداران خود را، به خاطر یک گرده نان که به رشوت از ثروتمندى گرفته و خورده بودند، تهدید کرد و به محاکمه و دادگاه کشانید و به یکى از فرماندارانش پیغام فرستاد: «سوگند صادقانه بر خداوند که اگر او به کوچکترین چیزى از مال ملت خیانت ورزد چنان بر او سخت گیرد که اندک مال، گران بار و بى آبرو گردد»، و دیگرى را بدین سخن کوتاه، زیبا و نغز مخاطب قرار داد: «به من خبر رسیده که زمین را درو کرده و هرچه زیرپایت بوده برگرفته اى و آن چه را به دستت رسیده خورده اى؟ بى درنگ باید حساب پس دهى و وضع خود را بر من روشن سازى». و به سومى از کسانى که رشوه مى گرفتند و به نام بینوایان جیب و کیسه خود را پر مى کردند و به عیاشى و خوش گذرانى مى پرداختند، چنین اعلام خطر کرد: «از خدا بترس، مال مردم را به خود آنان برگردان و تو اگر این کار را نکنى و من به یارى خدا بر تو دست یابم، وظیفه اى را که در پیشگاه خداوند دارم، درباره تو انجام مى دهم و با شمشیرم تو را مى زنم، شمشیرى که آن را بر هیچکس نزدم مگر آن که به دوزخ رفت».

* * *

آیا از میان مردم سردار و امیرى را شناخته اى که بر زمان و مکان فرمان مى راند، ولى به دست خود آسیاب را مى چرخاند و نانى خشک درست مى کرد که آن را به زانو مى شکست و کفش خود رابه دست خود وصله مى زد و از مال دنیا کم یا زیاد چیزى را پس انداز خود نساخت. زیرا هدف وى در زندگى آن بود که حق بینوایان و ستمدیدگان را از استثمارگران و احتکارچیان بازستاند و زندگى سالم و آرامى را براى آنان فراهم آورد. او در فکر سیرشدن و خوب پوشیدن و آرام خوابیدن نبود، در حالیکه در قلمرو حکومت او «کسى

ص: 106

است که امید قرص نانى ندارد» و در آن جا «شکم هاى گرسنه و جگرهاى تشنه» وجود دارند و مى گفت، و چه سخن نیکو و پرارجى: «آیا فقط به همین اکتفا کنم که به من پیشواى مسلمانان بگویند؟ ولى در سختى هاى روزگار با توده مردم همدرد نباشم؟».

و البته با این منطق، بى ارزش ترین چیزهاى دنیا در نزد او، حکومت بر مردم است اگر نتواند حقى را برپا دارد و ستم و باطلى را نابود سازد.

* * *

آیا در مهد عدالت بزرگى را مى شناسى که اگر همه جهانیان به عداوتش برخیزند، او از مسیر حق و عدالت دور نشود... و دشمنانش اگرچه کوه و دشت را پر کنند، همگى گمراه و بر باطل باشند؟

عدالت در نظر وى مذهب و شیوه اى نیست که از دیگران آموخته باشد-- هرچند که پس از وى این شیوه خود مکتبى شد-- و برنامه اى نیست که سیاست فرمانروایى آن را ایجاب کرده باشد-- اگرچه جزء تجزیه ناپذیر آن به شمار مى رفت -- و راهى نیست که آن را حسابگرانه بپیماید تا به مقام صدارت برسد-- ولو این که او این راه را رفت و در دل هاى همه پاکان جهان براى همیشه جاى گرفت -- بلکه عدالت در مکتب اخلاقى و معنوى او، اصلى استکه با اصول دیگرى پیوند دارد و سرشتى است که ممکن نیست او خود را بر ضد آن وادارد... و چنان است که گویى این عدالتخواهى، جزیى از وجود اوست؛ خونى است که در قلب و عروقش مى جوشد و جانى است که در جسمش دمیده شده است.

* * *

آیا در کانون دشمنى ها بزرگى را شناخته اى که سودپرستان -- که در میان آن ها گروهى از نزدیکان و خویشان وى هم بودند-- با وى جنگیدند و آن ها که بر او غلبه یافتند، شکست خوردند و او که شکست خورد، پیروز گردید؟ زیرا

ص: 107

مفاهیم انسانیت، کسانى را که بر او غلبه کردند، محکوم و رسوا ساخت. چون پیروزى آن ها با حیله و فریب و توطئه و به خاطر به دست آوردن دنیا با شمشیر ستمکارانه بود. و او که شکست خورد مقام بس بلندى یافت، زیرا که شکست او در روشنایى عقل و قلب، متضمن جوهر شهادت در راه شرافت و فضیلت انسان و حقوق بشر و به خاطر میل به عدالت و مساوات بود. از این جاست که پیروزى ظاهرى آنان شکست واقعى و شکست ظاهرى او، پیروزى بزرگى براى ارزش هاى انسانى بود.

* * *

آیا از تاریخ درباره رزمنده دلاور و شجاعى نشان گرفته اى که دشمنان میدان کارزار را هم -- به خاطر آن که انسان هستند-- دوست بدارد و تا آن جا در این مهرورزى پیش برود که به یاران خود آن ها را توصیه کند؟ در حالى که او اصلاح طلب بزرگ و لایق و صالحى است که در آماج تیرهاى فریب و نیرنگ آنان قرار گرفته است -- و بگوید: «تا آن ها شروع نکنند، با آن ها نجنگید و اگر به یارى خداشکست خوردند، کسى را که تسلیم شد از پاى درنیاورید و آن را که فرار مى کند، تعقیب ننمایید و زخمى شدگان را زخم دیگر نزنید و یارى کنید و زنان را آزار نرسانید».

...و آن گاه ده ها هزار نفرى که به ناحق به خون وى تشنه بودند چنان با لطف خود شرمنده سازد؟ آنان شعله جنگى را برافروختند، آب را به روى او بستند و به او پیغام دادند که آب را تا مرگ وى به روى او خواهند بست. و او آن ها را از سرچشمه آب عقب راند و آن را به دست آورد و سپس همان دشمنان را، براى آشامیدن این آب دعوت کرد، همچنان که خود و یارانش و مرغان هوا از آن مى خوردند و کسى مانع نمى شد! و فرمود: پاداش مجاهد شهید در راه خدا، افزون تر از آن کسى نیست که قدرت یابد و عفو کند. شاید کسى که عفو مى کند و مى بخشد، تا مرتبه فرشتگان بالا رود»... او تا آن جا پیش مى رود

ص: 108

که بعد از سوءِقصد به جانش به یاران خود درباره قاتل خود چنین سفارش مى کند: «لان تعفوا اقرب الى التقوى» اگر ببخشید و درگذرید به پرهیزکارى نزدیکتر است!

جنگاورى دلیر، که در قلب او رشته هاى دلاورى شگفت و مردانگى بیمانند، با رشته هاى مهر و عطوفت شگفت انگیزش پیوند ناگسستنى داشت. او کسانى را که بر ضدش توطئه مى چیدند، فقط مورد توبیخ و سرزنش قرار داد، در حالى که قدرت داشت آن ها را از بین ببرد و نابود سازد و هنگامى که براى توبیخ به نزد آن ها رفته بود، سربرهنه، بى سلاح و تنها بود ولى آن ها همه غرق در سلاح بودند، تا آن جا که حتى صورت آن ها را در زیر پوشش سلاح ها نمى شد تشخیص داد... آن گاه با آنان از برادرى انسانى و دوستى ها سخن گفتو بر حال آنها گریست که چرا در این راه گام برمى دارند، تا آنکه دید آنان فقط به خون وى تشنه هستند، ولى او با این که شمشیر طبقه بینوا و محروم بود، درنگ کرد، صبر و شکیبایى به خرج داد، تا آنان جنگ را شروع کنند و پس از آن بود که همچون زمین لرزه اى سخت، آنان را درهم کوبید و مانند گردبادى سهمناک که ریگ هاى بیابان را به هوا مى برد، صفوفشان را از هم پاشید و پراکنده ساخت. او فقط کسانى را که یاغى و متجاوز و ستمگر بودند و قصدى جز فساد و زشتى و دشمنى نداشتند، از پاى درآورد و نابود ساخت و از آسیب زدن به کسانى که ندانسته به میدان آمده بودند، دورى جست و چون در پایان نبرد، پیروز شد بر کشته هایشان صمیمانه گریست، در صورتى که آن ها کشتگان خودپرستى و هوس رانى بودند و همین زشتى و پستى بود که آنان را بدین راه کج و منحرف کشانیده بود...

* * *

آیا هیچ رهبر جامعه اى را دیده اى که همه ى وسایل قدرت و ثروت را در اختیار داشته باشد، ولى جز رنج و حرمان همیشگى، از آن ها بهره اى نبرد؟ و با

ص: 109

اینکه دودمان والایى دارد بگوید: «هیچ شرافتى چون تواضع نیست». و دوستارانش او را دوست بدارند و او بگوید : «آن کس که مرا دوست دارد خود را براى پوشیدن جامه فقر آماده سازد». و اگر در دوستى او زیاده روى کنند، بگوید: «کسى که در دوستى من راه افراط بپیماید اهل نجات نیست» و این را وقتى گفت که نخست خود را مخاطب قرار داده بود: «خدایا بر من ببخشاى آن چه را که مردم نمى دانند»... او را خدا نامیدند و او به سختى آنان را کیفر داد و مجازاتشان کرد.

بر گروه دیگرى که او را دوست نداشتند، همانند نصیحت گوى خوش اخلاقى، پند و اندرز داد. او را دشنام دادند، رفقا و یارانش ناراحت شدند و به ناسزاگویى متقابل پرداختند، به آن ها گفت: «من دوست ندارم که شما ناسزاگو و زشت گفتار باشید». بر او بدى کرده و به دشمنى برخاستند و در غیاب او حق وى را ادا نکردند و بر ضد وى توطئه چیدند و او گفت: «برادر خود را با نیکى کردن سرزنش کن و با نیکوکارى وى را بازگردان» و «مباد که نیروى برادر تو، در گسستن پیوندهاى دوستى، بر نیروى تو در پیوستن آن، برترى یابد و او بر زشتى و بدى نیرومندتر از تو، در نیکى و خوبى باشد». به او گفتند که با بعضى از تبهکاران -- ولو براى مدتى کم -- کنار آید، تا حکومتش محفوظ بماند و او گفت: «دوست تو کسى است که تو را از زشتى بازدارد و دشمن تو آن باشد که تو را از راه راست منحرف سازد» و سپس افزود: «راستى را اگرچه به زیان تو باشد، بر دروغ اگر تو را سود هم برساند، ترجیح بده». به کسى که در مقابل محبت او ناسپاسى کرده و به جنگش آمده بود، گفت: «کسى که سپاسگزار نباشد، تو را از نیکى و احسان بازندارد.» از نعمت هاى زمین بر او تعریف کردند، به گوینده نظرى افکند و گفت: «حسن خلق و خوش خویى چه نعمت خوبى است». سپس خواستند او را به پیروزى، به هر وسیله اى که مقدور باشد، مایل سازند-- چنانکه دیگران مى کنند-- و او فرمود: «کسى را که گناه و زشتى بر او

ص: 110

غلبه داشته باشد، هرگز نتوان پیروز خواند و آن کسى که با بدى و ستم غالب گردد درواقع شکست خورده است». از زشتى ها و بدى هاى دشمنانش چیزهایى مى دانست که دیگران نمى دانستند و او از آن هاچشم پوشید و گفت: «بهترین کارهاى انسان بزرگوار چشم پوشى از چیزهایى است که مى داند». دشمنان و پیروان نادانش روزگار را بر او تنگ ساختند و چیزهایى مى گفتند که هر قلبى را مکدّر مى نمود و او در عوض همیشه تکرار مى کرد: «در آن گفتار که بتوانى احتمال نیک بدهى، گمان بد مبر».

* * *

آیا هیچ پیشواى دینى و رهبر مذهبى را به یاد دارى که به فرماندارانش درباره مردم چنین توصیه کند: «مردم یا برادر دینى شما هستند یا انسانى مانند شما مى باشند، با آنان از گذشت و اغماض خود، چنان روا دارید که دوست دارید خداوند از شما درگذرد و ببخشاید». و آیا زمامدار صاحب قدرتى را شناخته اى که به خاطر برقرارى عدل و داد، در میان توده، بر قدرت خود شورید؟ و آیا توانگر بى نیازى را مى شناسى که از ثروت و مال دست شسته و فقط به گرده نانى آن هم به جهت حفظ حیات اکتفا کند؟ و زندگى در نزد وى فقط سودرساندن به انسان بود و خدمت به خلق... اما دنیا و زیبایى هاى آن؟... آن ها باید کسى غیر از او را بفریبند.(1)

* * *

از همه این ها گذشته، آیا در تاریخ مشرق زمین، هیچ به سراغ نهج البلاغه رفته اید؟ نهج البلاغه اى که از فکر و خیال و عاطفه، آیاتى به دست داده که تا انسان هست و تا خیال و عاطفه و اندیشه انسانى وجود دارد با ذوق بدیع ادبى و هنرى او پیوند ناگسستنى خواهدداشت. آیات به هم پیوسته و هماهنگ جوشان

ص: 111


1- . اشاره به جمله امام است که فرمود: یا دنیا غُرّى غیرى.... م.

از حسى عمیق و بینشى ژرف، لبریز از شور واقعیت و گرمى حقیقت سرشار از اشتیاق تمام براى شناخت ماوراء این حقیقت... آیاتى زیبا و نغز که زیبایى صورت و معنى چنان در آن به هم آمیخته که تعبیر با مدلول و شکل با معنى یکى شده اند همچنان که حرارت با آتش، نور با خورشید، و هوا با هوا یکى هستند و بشر در قبال آن، چیزى جز به مثابه موجودى که در برابر سیل خروشان دریاى پرموج، طوفان سرکش و گردباد تند قرار گرفته باشد، نمى تواند باشد؛ مثل عجز انسان در مقابل سرنوشت محتوم.

بیانى که اگر به گوش عقل شنیده شود، معانى را به شکل آهنگ ها و الحانى درمى آورد که در قلب جاى مى گیرد و همین آهنگ ها خود داراى مفاهیم ژرفى هستند، بدان گونه که طبیعت زنده مى خواهد و مى جوید.

بیانى که اگر به دیده خرد در آن نگریسته شود، معانى را به صورت تابلوهاى هنرى زیبا درمى آورد که در آن رنگ ها و خطوط در جاى خود قرار دارند... و در آن دنیایى از زیبایى هنرى، آمیخته با اصالت شکل ها و رنگ ها و آهنگ ها، نمودار مى گردد.

بیانى که در مقابل دشمن گویى تندباد خروشانى است. اگر تباهى و تبهکاران را تهدید کند همچون آتش فشان هاى سهمناک، زبانه مى کشد و اگر به استدلال منطقى بپردازد، عقول و احساسات و ادراکات بشرى را مورد توجه قرار مى دهد و راه هر دلیل و برهانى را مى بندد و عظمت منطق و برهان خود را هویدا مى سازد. و اگر براى تفکر و دقت بخواند، حس و عقل را همراه مى سازد و به سوى آن چه مى خواهد، سوق مى دهد و انسان را با جهان و هستى پیوند مى دهد و نیروها وقواى آن را متحد مى گرداند تا حقیقت را کشف کند. و اگر در مقام پند و اندرز باشد، مهر و عاطفه پدرى را همگام با راستى و وفا، گرمى و محبت بى انتها، در آن خواهید یافت. و اگر براى شما از ارزش هستى و

ص: 112

زیبایى هاى خلقت و کمالات جهان هستى سخن گوید آن ها را با قلمى آغشته به نور ستارگان در قلب شما مى نگارد.

نهج البلاغه؟ بیانى است رساتر از هر رسا و پاره اى است از یک تنزیل. بیانى است که با اصول بیان عربى پیوند جاودانه دارد و چون آن، دیگر نبوده و نخواهد بود. و تا آن جا اوج مى گیرد که درباره آن گفته اند: «بیانى فروتر از کلام خداوندى و فراتر از بیان بشرى...».

* * *

آیا عقل و علمى چنین، و بلاغت و بیانى بدین سان به همراه این شجاعت بى نظیر در کسى دیده اى؟ که کمال آن با بشردوستى و مهر و عاطفه اى باشد که حد و مرزى را نمى شناسد؟ تا آن جا که این همه مهر و شفقت، تو را به تعجب وادارد، چنانچه آن همه ویژگى ها و برترى ها، که گرد هم آمده و در وجود یک تن از فرزندان آدم و حوا جمع شده اند، تو را به شگفتى اندازد.

از این جاست که او: دانشمند، متفکر، ادیب، پرتدبیر، فرمانروا و رهبر پیش قراولى است که همه مردم، حکام، سودپرستان و سپاهیان را آزاد مى گذارد تا بر ضد او توطئه چینند و او به تو روى مى آورد که در تو احساسات انسانى را برانگیزد و در اعماق دل و جان تو، این احساس و عاطفه فرحبخش را جاى دهد و همراه با گرمى و مهر زیباى انسانى چنین زمزمه کند: «دورى و جدایى دوستان غربت است» یا «به مصیبت ها و گرفتارى هاى دیگران شادى مکن» یا «برخورد تو با مردم با نرمى و آرامى و رحمت باشد» یا «کسى را که به تو ستمکرده عفو کن و بدان کس که تو را محروم ساخته ببخشاى و به آنکه از تو بریده بپیوند و هرگز کسى را که دشمنت مى دارد، دشمن مدار».

* * *

آیا در میان خلق بزرگ مردى را شناخته اى که در مقام قیاس با متفکران از نظر بلندى فکرشان، با نیکوکاران در نیکى و خیرخواهیشان، با علماء و دانشمندان

ص: 113

به علمشان، با محققین از حیث تحقیقشان، با محبت پیشگان به مهرشان، با زاهدان و پارسایان با زهد و پارسائیشان، با مصلحین اجتماعى از جهت اصلاحشان، با دردمندان با آلام و دردهایشان، با ستم دیدگان از جهت احساس و عصیانشان، با ادیبان به ادبشان، با قهرمانان از نظر دلاورى برترى جوید؟

على ابر مردى است که حتى چیرگى دشمن بر او در تاریخ انسانى، شکستى براى دشمنش به شمار آمده است، چرا که در زمان او، همه معیارها واژگون بود و همه چیز با حقیقت تعارض داشت.

اما تاریخ راه خود را مى رود و حقیقت را آشکار خواهد ساخت. تاریخ، گواه راستینى بر روح بزرگ اوست. او شهید راه حق، صداى عدالت انسانى و شخصیت یگانه اى است که شرق و غرب جهان در گذشته و امروز چون او ندیده است!(1)

اى روزگار تو را چه مى شد اگر تمام نیروهاى خود را بسیج مى کردى و در هر عصر و زمانى، بزرگ مردى چون على، با همان عقل و همان قلب، همان زبان و همان ششمیر، به جهان ارمغان مى دادى.(2)

ص: 114


1- . به توضیح شماره دوم در آخر کتاب رجوع شود.
2- . به توضیح شماره سوم رجوع شود.

*و هردو با هم مى ایستادند و به خورشید، که در دل آسمان شناور بود، خیره مى شدند تا آن که در نقطه اى از این فضاى نامتناهى و عجیب قرار گیرد و اندکى مکث کند و سپس به سوى دیگرى از این جهان هستى ناشناخته سرازیر شود.

*عظمت على در روزگارى که کودکى بیش نبود، در او احساسى را بیدار مى ساخت. احساسى عمیق و عصیان آمیز براى یارى نیکى و خیر، و فداکارى هایى که بیشتر به معجزه شباهت دارد.

از ریشه هاى علوى

ص: 115

پیامبر و ابوطالب

*شاید نیروى هستى چنین مقدر کرده بود که آن دو در وحدت طبیعت، آمد و رفت ستارگان، زیبایى خلقت، شور حیات، زیبایى سرمدى ستارگان آسمان، لطافت هوا، حرکت زمین و هیاهوى زندگى با هم بیدار شوند!

اگر ما بدون توجه به ظواهر و اشکال، حقیقت و معانى امور را درنظر بگیریم و استمرار حقایق را به طور اجمال، بدون درنظرداشتن تاریخ مفصل جزئیات آن، مورد توجه قرار دهیم، به خوبى بر ما روشن خواهد شد که سرگذشت على بن ابیطالب همان داستان و سرگذشت محمدبن عبدالله است. و موقعیت على و یارانش، در برابر معاویه و حزب او، همان موقعیت پیامبر و مسلمانان نخستین نسبت به ابوسفیان و ابوجهل و هواداران آنها-- از دار و دسته قریش -- بود. تنها با این فرق که پیامبر توانست بر گروه سوداگران و خودکامگان و استثمارکنندگان قریشى و آنهایى که همه چیز را به مقام و رتبه اى مى فروختند، پیروز شود، در صورتى که امکانات و شرایط موجود،براى على بن ابیطالب مساعد نگردید و او نتوانست بر باند سوداگران، استثمارچیان و خودکامگان غالب گردد.

ولى اگر على نتوانست همانند بنى امیه، بر مردم حکومت ظاهرى داشته باشد-- و هرگز هم رسالت او ایجاد حکومتى بسان حکومت اموى نبود-- در قبال آن توانست بر دلهاى پاکیزگان و پاک مردان حکومت کند... على از صفات و خصلت هاى عالى انسانى، به آن مقدار دارد که او را براى ابد شایسته نفوذ در دل ها و حکومت بر قلب ها بنماید.

ص: 116

پیش از آن که سخن را آغاز کنیم، ناچار باید نگاهى کوتاه به گذشته بیاندازیم تا پیوند عمیق و ریشه دارى که على و خانه اش را به محمدبن عبدالله ربط مى دهد، روشن و آشکار گردد. این پیوند و هم بستگى، هم در رویدادهاى جزئى که داراى تاریخ و ارقام و آمار صحیحى است و هم در زمینه هاى روحى و معنوى و ادبى که در محیط یک خانه به وجود آمد و آماده گشت و در این و آن، هردو به هم آمیخت، وجود دارد و البته پیامبر نسخه کامل و نمونه عالى این زمینه هاست و فرزند ابوطالب نیز چنین بود.

* * *

هنگامى که پیامبر از لطف پدر و مهر مادر محروم شد عبدالمطلب هاشمى -- جد او و جد على -- سرپرستى او را به عهده گرفت که او را بى اندازه دوست داشت و چه بسیار مواقعى که در حالى که به نوه خود مى نگریست، به دوستان و هم مجلسیان خود مى گفت: این کودک آینده درخشانى دارد. و حتى او را با وجود خردسالى، در مجلس عمومى خود، در زیر سایه کعبه و در کنار عموهاى خود مى نشانید.وقتى که عبدالمطلب درگذشت، عمویش ابوطالب -- پدر على -- سرپرست او گردید و درنتیجه این پسر خردسال، همچنان در محیط مهر و عاطفه و تربیت نیکو که میراث عبدالمطلب بود، به رشد و نما پرداخت.

ولى چرا ابوطالب پس از پدر خود کفالت او را به عهده گرفت در حالى که از همه برادرانش تنگ دست تر و عیالوارتر بود؟ براى آن که پدر او عبدالمطلب، هنگامى که در بستر مرگ بود، از میان همه فرزندانش، او را براى این کفالت و سرپرستى انتخاب کرد. داستان این انتخاب کاملا معقول و منطقى است. زیرا عبدالمطلب تمام فرزندان خود را به خوبى مى شناخت و ظاهر و باطن آنان را مى دانست و ابوطالب را به خاطر اخلاق و روشى که در او سراغ داشت انتخاب نمود. مهر و عاطفه، با اینکه در همه فرزندان عبدالمطلب وجود داشت و همه

ص: 117

آنان بهره اى از آن برده بودند، ولى از نظر شدت، کثرت و عمق، به اندازه اى که در قلب ابوطالب بود، در دیگران وجود نداشت و البته تأثیر مهر و محبت در حسن سرپرستى و کفالت، بیشتر از تأثیر مال و ثروت است و به خاطر همه این ها بود که پدر ابوطالب او را براى سرپرستى محمد برگزید. به اضافه اینکه خود ابوطالب هم حتى اگر پدرش او را موظف نمى ساخت، به اندازه کافى برادرزاده خود را دوست داشت که او را به سرپرستى محمد وادار سازد و این مهر با تکلیف و امر پدر همراه گشت.

از مسائلى که هیچ جاى شک و تردید نیست این است که ابوطالب شخصیت پسندیده و محبوبى داشت. شخصیت ارزنده اى که ما را از اندیشه خود آن پیرمرد پاک نهاد، امین و آزموده -- که تمام آن چه را ازپاکى، امانت و تجربه داشت در هرحال به مرحله عمل و اجرا درمى آورد-- آگاه مى سازد. صفاتى که یکى پس از دیگرى بر پژوهشگران تاریخ حیات این مرد بزرگ روشن مى گردد، تا آن جا که قریشى هاى زمان جاهلیت نیز آن را درک کرده و درباره او گفتند: «کمتر فقیر و بینوایى به سرورى رسیده، ولى ابوطالب این مقام را به دست آورد». در این سخن اشاره آشکارى است بر نظر مردم مکه پیش از اسلام به شرایط سرورى و بزرگى که معتقد بودند «سرورى» مخصوص ثروتمندان است! و همچنین اشاره روشنى است بر عظمت اخلاق ابوطالب، که او را علیرغم فقر و بى چیزى آماده ساخت که بزرگ قوم گردد و رأى و نظر او، بر آراء ثروتمندان و خودخواهان برترى یابد.

* * *

این اخلاق نیکو و پسندیده که خانه عبدالمطلب بدان امتیاز مى یافت، همچنان برقرار ماند و در درون محمد رسوخ کرد و در کردار او جلوه نمود. به طورى که گویى وقتى خداوند پیامبر خود را از فرزندان عبدالمطلب برگزید، این عموى بزرگوار را هم براى تربیت او انتخاب کرد. و گویا نیروى شگرف

ص: 118

جهان هستى براى ابوطالب امکاناتى به وجود آورد که او، از راز پسر برادرش مطلبى را بداند که دیگران ندانند. و از این جاست که او در یک روز قحطى و خشکسالى، با کودک خردسال بیرون مى رود و با نرمى و ملایمت از او مى خواهد که به خانه کعبه تکیه دهد و او خواست عموى خود را اجابت مى کند و با انگشتان خود به سوى آسمان که در آن وقت نه ابرى داشت و نه نشانه اى از آن، اشاره مى کند که ناگهان سحاب رحمت و ابر باران زا، بهشتاب از این طرف و آن طرف، در آسمان پدیدار مى شوند و قطرات درشت باران شروع به باریدن مى کند و سراسر وادى و فلات تشنه را سیراب مى سازد و زمین، زنده و سرسبز و خرم مى گردد... هنگامى که از ابوطالب پرسیدند که این کودک کیست؟ گفت این محمد پسر برادر من است و در باره او گفته ام :

وابیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للارامل(1)

این روایت به هر صورت، اشاره به میزان محبت و علاقه شدیدى است که میان کودک و عموى او وجود دارد. ابوطالب پیوسته افتخار خدمت به این کودک را داشت و همیشه به او مهر مى ورزید و مودت و عاطفه نشان مى داد و اغلب همراه او بود و در کنار او مى خوابید و هرکجا مى رفت، او نیز با وى بود و چه بسیار اتفاق مى افتاد که با شور و شوق به کودک خردسال نگاه مى کرد و اشک در چشمانش حلقه مى زد و مى گفت: من هروقت او را مى بینم به یاد برادرم -- پدر او-- مى افتم.

* * *

ابوطالب همراه یک کاروان، براى تجارت آماده سفر به شام مى شود و هنگامى که عزم سفر مى کند و به راه مى افتد محمد به او مى نگرد و مى گوید: «عموجان مرا که پدر و مادرم را از دست داده ام، به چه کسى مى سپارى؟»

ص: 119


1- . سپیدرویى که به احترام وى از ابر باران خواهند. پناه بى پدران و پاسدار بیوه زنان است!

ابوطالب متأثر مى شود و او را بر مرکب خود سوار مى کند و مى گوید: «به خدا سوگند من او را به همراه خود مى برم، او از من و من از او، هیچ وقت جدا نمى شویم».

وقتى به خواست ابوطالب، محمد به همراه او به سفر رفت، بیش از چهارده سال نداشت، از «مدین» و «وادى القرى» و «دیار ثمود» گذشتند و در سرزمین شام در کنار باغ ها و بستان ها ایستادند، هردو با هم مکث کرده و طبیعت زنده و ساکت را تماشا کردند. خورشید را دیدند که در دل آسمان شناور است و چهره آن زمین و اطراف آن را روشن مى سازد، تا در نقطه خاصى از فضاى عجیب و نامتناهى، قرار گیرد و لختى بایستد و سپس به سوى قسمت دیگرى از جهان مجهول سرازیر شود و هنگامى که آخرین اشعه خود را افکند و در آن سوى زمین از نظرها پنهان گردد، شب فرا رسد... سیاهى همه جا را فرا گیرد و تنها نور ستارگان پرتوافکن باشد.

اسرارى را که ابوطالب از طبیعت درک مى کرد، در روح محمد نیز جلوه گر مى شود و موج مى زند، تا جزء ذات او مى گردد و او در سایه عموى مهربان، پرورش مى یابد و بزرگ مى شود و درواقع هرچه در طبیعت بود، از انگیزه هاى حزن و اندوه، سرور و شادى، سادگى و عمق، همه و همه، در دل محمد به هم مى آمیزند و در وى مفاهیم هستى و روح انسانى را مجسم و نمودار مى سازند.

آرى گویا نیروى هستى چنان خواسته بود که در یگانگى طبیعت، رفت وآمد اختران، زیبایى آفرینش، شورانگیزى هستى، زیبایى ازلى و ابدى ستارگان آسمان، لطافت فضا، حرکت زمین و غوغاى زندگى، آن دو با هم بیدار شوند.

* * *

راهب معروف «بحیرا»-- جرجیس -- کاروانى از قریش را در صومعه اى که در شام بود-- در آن جز کسى که وارث علم نصرانیت باشد نمى نشیند-- مهمان مى کند. در این کاروان ابوطالب و برادرزاده اش نیز بودند و راهب در حالى که

ص: 120

خیره بر محمد مى نگریست، عقیده باطنى ابوطالب را درباره برادرزاده اش تقویت بخشید و به او خبر داد که: این کودک خردسال در آینده نزدیک، در جهان مقام بزرگى خواهد یافت. ابوطالب با نظرى پر از مهر و شگفتى و با نگاه پدرى که بر عزیزترین فرزندانش مى نگرد، بر کودک نگریست و در دل خود به علل نیکى و خیر-- که محمد را به عموى خود همبسته مى ساخت -- پى برد و رمز پربرکت شدن خانه خود را دریافت.

ابوطالب که از مردم مکه مى شنید محمد را «امین» نامیده اند، از شور وشوق، شگفتى و غبطه، قلبش مى طپید و اشک از چشمانش جارى مى شد.

هنگامى که خدیجه از محمد خواست که با او ازدواج کند-- بعد از آن که خود او تمام درخواست هاى اشراف ثروتمند و پرجاه و جلال را در این باره رد کرده بود-- محمد جز عمویش ابوطالب، کسى را سراغ نداشت که در روح و بر زبان او این پیوند مقدس را، با این بانوى بزرگوار، جارى و منعقد سازد، و چون ابوطالب نخستین فردى بود که در اخلاق محمد ویژگى و برترى را دیده بود، خواست او را بلافاصله پذیرفت و فهمید که محمد در این مورد، جز با آن چه از اعماق دل او برمى خیزد و او را راضى مى سازد، سخن نمى گوید.

... و پس از آن که در «غار حرا» بر محمد وحى رسید، نخستین کسى که با او نماز گزارد، همسرش خدیجه و على بن ابیطالب بود و این دو، نخستین کسانى بودند که به پیامبر ایمان آوردند. وقتى این خبر به ابوطالب رسید، به فرزند خود على گفت: فرزندم از این کار چه نیّتى دارى؟ على گفت: پدر! من به پیامبر خدا ایمان آورده ام و آن چه را که او آورده، تصدیق مى کنم و با او نماز گزارده ام و پیرو او هستم. و ابوطالب گفت: فرزندم او تو را جز به نیکى نمى خواند، حتمآ با او باش.

* * *

ص: 121

و وقتى که پیامبر به مسلمانان نخستین امر کرد که براى نجات از فشار و تضییقات قریش به سوى «حبشه» مهاجرت کنند جعفربن ابیطالب رهبرى مهاجران را به عهده گرفت و از همه بیشتر پسرعموى خود را دوست داشت که هردو در سایه پدر او ابوطالب، بزرگ شده بودند. و ابوطالب در تاریخ اسلام نخستین کسى بود که در دوستى محمد و دعوت به یارى او شعر گفت. و کمترین آزار به محمد او را رنجیده خاطر مى ساخت.

در روزى که سوداگران قریش به او خبر دادند، اگر محمد از راه و روشى که پیش گرفته دست نکشد، تصمیم گرفته اند که او و محمد را بکشند! چشمان ابوطالب پر از اشک شد، اما نه از ترس کشته شدن خود و فرزندان و برادرزاده اش، بلکه از شگفتى نسبت به وضع و موقعیت محمد و واکنشى که سوداگران در مقابل او نشان داده اند.

خلاصه داستان آنکه: قریش وقتى توطئه نابودى محمد را طرح نمودند و خواستند او را به قتل برسانند، به نزد ابوطالب آمده و از او خواستند که محمد را به آن ها تسلیم کند و او خوددارى کرد. و محمد به راه و دعوت خود ادامه داد و قریش هم به توطئه هاى ناجوانمردانه خود... آن ها براى بار دوم و سوم به نزد ابوطالب آمده و به او گفتند :ابوطالب: تو از نظر سن و مقام، پیش ما محترم هستى، ما از تو خواستیم که از پسر برادرت پشتیبانى نکنى و تو حرف ما را نپذیرفتى، به خدا سوگند، ما دیگر نمى توانیم صبر کنیم و ببینیم که از پدران ما بدگویى شود، عقاید ما احمقانه به حساب آید و خدایان ما پر از نقص و عیب معرفى گردند! و تو هم پسر برادرت را تحویل ما ندهى. ما مجبوریم با تو و او بجنگیم تا یکى از دو طرف از بین برود.

... موضوع به گوش محمد رسید، سر به زیر انداخت و سکوتى کرد که تاریخ هستى در برابر آن مبهوت و بى حرکت ماند و نمى دانست که پس از آن روش او چه خواهد بود. آیا تاریخ در همین راه به سیر خود ادامه خواهد داد، یا

ص: 122

سرنوشت آن تغییر خواهد یافت؟ در سخن واحدى که لب هاى این مرد براى اداى آن باز شد، تکلیف سیر تاریخ تعیین گردید. این مرد بزرگ در حالى که سرشار از نیروى اراده، نور تصمیم و راستى دعوت بود و به آنچه که خود و زندگى خود را وقف آن نموده بود، صمیمانه و از ته دل ایمان داشت، این سخن جاودان را که نشان دهنده حقیقت پیامبران و عظمت صاحبان رسالت ها بود گفت: «اى عمو! به خداوند سوگند، اگر خورشید را در دست راست و ماه را در کف چپ من بگذارند که از این راه برگردم، هرگز برنخواهم گشت تا خداوند آیین خود را پیروز گرداند و یا من در راه آن کشته شوم» و ابوطالب از شگفتى و مهر بى حد خود گریست و در آن هنگام فقط او شاهد راه و روش جدیدى بود که به زودى تاریخ به دست برادرزاده اش، به سوى آن سوق داده خواهد شد.

البته مهر و محبت عمیقى را که محمد در خانه عموى خویش ابوطالب احساس مى کرد، تنها از یک جانب نبود، بلکه همه اهل خانه بالخصوص «فاطمه بنت اسد» همسر ابوطالب و مادر على نیز به محمد مهر ورزیده و در دل خود نیکى و خیر او را مى خواستند. این بانوى بزرگوار و بافضیلت، بنا به شهادت خود پیامبر، که همیشه به او احترام مى کرد و بزرگش مى داشت و او را «مادر» خطاب مى کرد، همانند مادرى نسبت به فرزندش، به او محبت مى نمود و محمد دلسوز و خیرخواه من نبود».

و شاید همین احترامى که محمد براى همسر عمویش ابوطالب قایل بود-- تا آن جا که او را به مثابه مادر مى دانست وفرق بزرگى که بین فاطمه و بسیارى از زنان قریشى آن روز از قبیل «حمالة الحطب»(1)وجود داشت -- از جمله امورى

ص: 123


1- . لقبى است که قرآن مجید به همسر ابولهب داده است. م

بوده باشد که در دل محمد گرد آمده و او را وادار ساخته بود که دختر عزیز و محبوبش را هم نام او کند.

ابوطالب روزى به هیئتى که از طرف قریش براى تحویل گرفتن محمد به نزد وى آمده بودند گفت: «به خدا سوگند او را تحویل شما نمى دهیم و از یارى وى دست برنمى داریم، مگر آنکه تا آخرین نفر کشته شویم».

ابوطالب در زندگى خود یک لحظه هم فراموش نکرد که زندگى محمد درواقع ادامه و استمرار عظمت اخلاق انسانى است که او و برادرش عبدالله و پدرشان عبدالمطلب -- البته به مقدار کمترى -- بدان ممتاز بودند. هنگامى که مرگ او فرا رسید، عده زیادى دورش جمع شده بودند و او به آنها گفت: «من درباره محمد به شما توصیه مى کنم که با او به نیکى رفتار کنید، زیرا که او امین قریش و راستگوى عرب و جامع همه صفات نیکى است که من به شما سفارش مى کنم. من مى بینم روزى را که پابرهنگان و ژنده پوشان عرب، بینوایان، درماندگان و ستمدیدگان همه و همه، دعوت او را پذیرفته و گفتارش را تصدیق نموده و امر وى را بزرگ شمرده اند و او همراه آنها در امواج مرگ فرو مى رود، ولى بزرگان و سردمداران قریش همه زبون گشته و ستم دیدگان و بیچارگان پیروز و عزیز شده اند. و آنهایى که بیشتر به محمد فشار مى آوردند، بیشتر نیازمند او گشته اند و دورترین آنها به وى، نزدیکترین آنها شده اند! اى مردم قریش! همه یارش باشید، او را دوست بدارید واز حزب او طرفدارى کنید. به خدا سوگند هیچ کسى راه او را پیش نمى گیرد مگر آنکه رستگار شود و هر احدى به فکر و دستور او عمل کند، سعادتمند خواهد شد. و اگر من عمرى داشتم و مرگ من به تأخیر مى افتاد، سختى ها و بلاها را از او دور مى ساختم. محمد راستگوى امین است، دعوت و راه او را بپذیرید و براى یارى و نصرت وى جمع شوید؛ دشمن وى را برانید و از او دور سازید. او براى شما تا روزگار باقى است، مایه شرف و فخر جاودان خواهد بود».

ص: 124

* * *

ابوطالب پس از 42 سال سرپرستى از محمد و مهر و محبت بى شائبه و سپس مبارزه در راه هدف او سرانجام درگذشت.

وقتى ابوطالب درگذشت، پیامبر احساس کرد که بزرگترین پشتیبانى را که به صورت ظاهر بدان متکى بود و آزار قریش را از او دفع مى کرد، از دست داده است و این احساس، خود دلیل روشنى بر همبستگى عوامل نیکى بین محمد و عمویش بود.با فقدان ابوطالب محمد دریافت که یاور از جان گذشته اى را از دست داده که آزار مردم نادان را دفع مى کرد و پناهگاه استوارى بر ضد قریش و استبدادگران متجاوز فرزندان قریش بود، تا آنجا که روزى گفت: «از طایفه قریش تنها هنگامى بر من آزار و بدى رسید که عمویم ابوطالب درگذشت». این اندوه عمیق که قلب محمد را آکنده است، چگونه مى توان توجیه کرد؟ در صورتى که محمد بسیار بردبار، شکیبا و خویشتن دار بود و ایمان داشت که رسالت او، به هراندازه هم که دشمن او زیاد و دوست وى کم باشد و به هر مقدار که اشرار! مقام و منزلت داشته باشند، سرانجام پیروز خواهد شد.

آرى، علت این غم و اندوه، اگر خود این مصیبت و حادثه بزرگ نباشد که بر محمد وارد شد، پس چیست؟ فاجعه از دست دادن عزیزترین فردى که از وى پشتیبانى کرده و به وى مهر مى ورزید.

و اگر این اشک روان و فراوان، براى این گواه نباشد که محمد، همانند همه مردم، احساس کرد که چیزى از جان و ذات خود را براى ابد از دست داده است، پس براى چیست؟

ص: 125

پیامبر و على بن ابیطالب

*ما در زمان پیامبر، به على چنان مى نگریستیم که گویى به ستاره آسمان نگاه مى کنیم.

عمربن خطاب

در خانه بى همتاى ابوطالب روح واحدى، با نهایت صدق و صفا و وحدت نظر کامل نسبت به جهان هستى و زندگى، رشد و نمو مى کرد و بر ریشه هاى عمیق تر و شاخه هاى پربارترى در علاقه و پیوند پیامبر نسبت به تربیت یافته خود-- کودکى کوچک، تا آنگاه که جوان برومند و رشیدى شد-- پسرعمویش، على بن ابیطالب، تجلى مى نمود و استمرار مى یافت.

و اگر ما به ماهیت پیدایش معانى انسانیت در قلب و روح اعتقاد داشته باشیم، خواهیم دید که تولد على بین ابیطالب اساسآ برپایه ایمان به رسالت خیرخواهانه و دفاع از آن، استوار بوده است. زیرا خصایص محیط خانه ابوطالب که محمد در آن پرورش یافت، به طور طبیعى، در هنگام تولد به پسرعموى او، انتقال یافت.خلق و خوى على با همان فضائل خانه پدرش ابوطالب، عجین شد و رشد یافت. خانه اى که دیوارهاى آن، نخستین سخنان محمد را شنید و دعوت اسلامى از آنجا به مرحله وجود گام نهاد. على هنوز بیش از چهارسال نداشت که محمد او را به سینه خود چسبانید و همراه خود همه جا برد و برادرش نامید؛ و على در خطبه موسوم به «قاصعة»(1) به این سابقه پیمان خود با محمد اشاره کرده و

ص: 126


1- . خطبه قاصعه از خطبه هاى معروف امام على علیه السلام است و نکات حساس زیادى درآن وجود دارد و مؤلف جملاتى کوتاه از آن نقل کرده، طالبین تفصیل به خطبه 234نهج البلاغه رجوع کنند. م

مى گوید : «شما موقعیت مرا نسبت به رسول خدا صلى الله علیه و سلم، از نظر خویشاوندى نزدیک و منزلت خاص، مى دانید. او مرا هنگامى که کودک بودم در بغل مى نشانید و به سینه مى چسبانید و در کنارش مى خوابانید که بوى پاک بدنش را حس مى کردم. هرگز دروغى از من نشنید و اشتباهى در کردارم ندید. و من دنباله رو او بودم بدانسان که نوزاد به دنبال مادر مى رود. هر روز از اخلاق خود درسى به من مى داد و مرا به پیروى از آن رهنمون مى شد.» این دوره، نخستین مرحله اى است که کودک براى پذیرش بذرهاى اخلاق فاضله انسانى، آماده مى شود و شایستگى مى یابد. و چه بسیار زمان هایى که در خلوت هاى محمد مونس او بود. او در دورى جستن از قریشى ها، که هنوز در تاریکى مطلق رسوم و عادات کهنه، جهالت و جمود فکرى خود غرق بودند، از همان راهى رفت که پیامبر مى رفت. على زمان مدیدى در این محیط پاک و در کنار پسرعمویش، به سر برد و زندگى کرد، در حالى که در نزد پیامبر برگزیده و محبوب و در قلبش گرامى و عزیز بود.و بدون شک به این نزدیکى و برادرى، از یاران و شاگردان پیامبر، جز على کس دیگرى دست نیافت!

على دیدگان خود را به راهى گشود که پسرعمویش آن راه را باز و مشخص کرده بود. نیایش و پرستش حق را براى اولین بار از نماز او یاد گرفت و از مهر و عاطفه و برادرى او برخوردار گردید. درواقع مهر و رابطه على و محمد، همان مهر و رابطه محمد با ابوطالب بود.

قلب على براى نخستین بار، به عشق پسرعمویش به طپش درآمد و براى اولین بار که سخن گفت، کلام زیبایى را بر زبان راند که محمد به او یاد داده بود. و مردانگى او هنگامى به مرحله کمال رسید که براى یارى و کمک پیامبر رنج دیده، شتافت. پیامبر را یارانش دوست مى داشتند و دشمنانش به دیده احترام مى نگریستند و به چشم دوستان و دشمنان، على پاره اى از وجود پیامبر بود.

ص: 127

هنگامى که بعضى از بزرگان قریش، از ابتداى دعوت اسلامى، به پیروى از عقل و رهایى از بت پرستى، اسلام آوردند... و وقتى که بسیارى از بردگان و بندگان، زجرکشیدگان و ستم دیدگان، براى پیروزى عدالتى که رسالت محمد خواستار آن بود و براى ابراز تنفر و انزجار شدید از ظلم و ستمى که با تازیانه خود پشت آنان را مجروح ساخته بود، مسلمان شدند، و روزگارى که، گروهى، پس از پیروزى پیامبر، براى پیروى از اوضاع روز و تبعیت از پیروزمند-- مانند اکثریت افراد بنى امیه -- اسلام را پذیرفتند، و هنگامى که همه اینها در شرایط وموقعیت هایى اسلام آوردند که سختى ها سپرى شده بود-- البته از نظر ارزش و مفهوم انسانى آن، با همدیگر فرق دارند ولى از نظر تسلیم در مقابل منطق و حقیقت روشن، یکى به شمار مى آیند-- على بنابیطالب از روز اول مسلمان به دنیا آمد! زیرا او هم از نظر مکان تولد وهم از نظر پرورش، از معدن رسالت بود و از جهت خلق و سرشت و فطرت هم قسمتى از ذات آن به شمار مى رفت.

البته شرایطى که على روح اسلام و حقیقت ایمان خود را در آن آشکار کرد، به هیچ وجه با موقعیت وزمان اسلام دیگران قابل مقایسه نیست و هیچ رابطه اى هم با سن و سال او نداشت، زیرا اسلام على عمیق تر و اصولى تر از آن بود که علل و عوامل روز و اوضاع زمان در آن تأثیرى گذاشته باشد، چون ایمان على از روح او برمى خاست، چنان که هر گوهر گرانبهایى از معدن خود برمى خیزد و آب از سرچشمه اش جارى مى گردد.

نخستین سجده مسلمانان نخستین، بر خدایان قریش بود!

و نخستین سجده على، بر خداى محمد بود.

این اسلام، به راستى اسلام مردى است که فرصت و امکان یافته که برپایه دوستى و نیکى و در سایه پرورش پیامبر، رشد و تکامل یابد، تا بعد از پیامبر، پیشواى درستکاران و عدالت پروران و ناخداى کشتى طوفان زده خلق گردد.

ص: 128

این، برادر من است

پیامبر به على فرمود :

در تو، شباهتى به عیسى بن مریم است!

براى اینکه این وقایع را با آمار و ارقام روشن سازیم، باید بعضى از احادیثى را که مؤید آن است نقل کنیم. این احادیث میزان برادرى معنوى و توافق فکرى کامل بین پیامبر و پسرعموى بزرگوارش را به ما نشان مى دهد. چنان که به خوبى روشن مى سازد که على تا چه اندازه وارث امتیازات پیامبر شده و چگونه همرنگ او گشته و در نزد او

عزیز و محبوب گردیده و در قلب و زبان او بزرگ و ارجمند بوده است.

پس از روشن شدن اینها، ممکن است که به این نتیجه روشن دست یابیم که پیامبر مقدمات خلافت على را در ضمن چهارچوب انقلاب اسلامى -- که به وسیله آن قدرت و نفوذ و انتشار اسلام بیشتر مى شد-- آماده مى نمود و راه را براى جانشینى وى هموار مى ساخت.

آرى! زمینه را براى خلافت على مهیا مى کرد، زیرا پیامبر از حیث بلندى مقام اخلاقى، بزرگى هدف و همه فضائلى که به زودى تفصیل آنها خواهد آمد، شکل و نمونه کامل خود را فقط در على دیده بود.«طبرانى» از «ابن مسعود» نقل کرده که پیامبر فرمود: «نگاه کردن به صورت على عبادت است.» و بعضى دیگر از «سعدبن ابى وقاص» نقل مى کنند که پیامبر گفت: «هرکس که به على آزار رساند، مرا آزرده است».

ص: 129

و «یعقوبى» در جلد دوم تاریخ خود مى گوید: پیامبر در 18 ذوالحجة، پس از برگشت از حجة الوداع، در حالى که عازم «مدینه» بود، در مکانى به نام «غدیر خم» که در نزدیکى «جُحفه» قرار داشت، فرود آمد و در ضمن خطبه اى، دست على را گرفت و بلند کرد و گفت: «هرکه را که من مولا و سرورم، على مولاى اوست. خدایا دوست بدار هرکه على را دوست دارد و دشمن بدار هرکه او را دشمن دارد»(1) و در تفسیر بزرگ امام «فخر رازى» آمده است که «عمربن

خطاب» پس از این ماجرا به دیدن على شتافت و به او گفت: «گواراباد بر تو اى فرزند ابوطالب، که بعد از این مولاى من و مولاى هر مرد و زن باایمان شدى»(2) .

این حدیث را بسیارى از مورخان و دانشمندان، از قبیل «ترمذى» و «نسائى» و «امام احمد بن حنبل» نقل کرده اند. چنانکه شانزده نفر از اصحاب پیامبر نیز روایت نموده اند(3) و گروهى از شاعران، که نخستین

آنها «حسان بن ثابت انصارى» است، آن را به نظم آورده و در قصائدى سروده اند.

حسان مى گوید: در روز غدیر پیامبرشان آنان را در «خم»بخواست. به پیامبر و سخنى که مى گوید گوش کن. او گفت: مولا و سرور شما کیست؟ بدون هیچ گونه عنادى، گفتند: خداى تو مولاى ما و توئى پیامبر ما، و ما در هیچ سفارش و دستورى نافرمانى تو را نکنیم. آنگاه به على گفت: برخیز اى على که من تو را به رهبرى و راهنمایى مردم برگزیدم، و درواقع هرکس را که من ولى و مولا باشم، على مولا و سرور اوست، و شما نیز به راستى یار و یاور او باشید.(4)

ص: 130


1- . من کنت مولاه، فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.
2- . هنیئاک یابن ابیطالب، اصبحت مولاى و مولى کل مؤمن و مؤمنة.
3- . این حدیث مدارک فراوانى از طریق عامه و خاصه دارد که در الغدیر آمده است.
4- .ینادیهم یوم الغدیر نبیهم *** بخم، واسمع بالنبى منادیا و قال: فمن مولاکم، و ولیکم؟ *** فقالوا، و لم یبدوا هناک التعادیا الهک مولانا و انت نبینا،*** و مالک منا بالوصایة عاصیا فقال له: قم: یا على، فاننى *** رضیتک من بعدى امامآ و هادیا فمن کنت مولاه، فهذا ولیهفکونوا له انصار صدق، موالیا

«ابوتمام طائى» یکى دیگر از شاعرانى است که درباره این روز شعر سروده است و «کمیت اسدى» نیز در «قصیده عینیّة»، روز غدیر خم را توصیف و تعریف کرده که در آن مى گوید: از روزهاى بزرگ، روز غدیرخم است که اگر آن را مى پذیرفتند، در آن ولایت آشکار گردید، و من هیچ روزى را مثل این روز، و هیچ حقى را چنین پایمال ندیدم.(1)

و «ابن خالویه» از «ابوسعید خدرى» در کتاب الآل خود چنین نقل مى کند: «پیامبر خدا به على بن ابیطالب فرمود: دوستى تو ایمان و دشمنى تو نفاق و دورویى است. و اول کسى که وارد بهشت مى شود دوستدار تو و نخستین کسى که داخل دوزخ گردد دشمن توست».

راویان و محدثین در این اختلافى نکرده اند که بسیار دیده شد که پیامبر در حالیکه به على مى نگریست، مى گفت: «این، برادر من است».و روزى پیامبر به على گفت: «در تو شباهتى به عیسى بن مریم است» و «تو را جز منافق، دشمن ندارد». و در حدیثى از «ابوهریره» آمده است که او گفت: «پیامبر در محفلى از یاران خود فرمود: اگر مى خواهید علم آدم و همت و عزم نوح و خوى ابراهیم و مناجات موسى و زهد عیسى و هدایت و علم محمد را ببینید، به آن کس که مى آید نگاه کنید... همه گردن کشیدند! آنگاه على بن ابیطالب را دیدند که مى آید».

و با سند صحیح از «زید بن ارقم» چنین نقل شده: «پیامبر فرمود، آیا کسى را به شما معرفى نکنم که اگر راه خود را از او بپرسید هلاک نمى شوید؟ به راستى که ولى شما خداوند و پیشواى شما على بن ابیطالب است، از او پند بگیرید و تصدیقش کنید». پیامبر به کسانى که در موردى از على شکایت داشتند فرمود: «از

ص: 131


1- .و یوم الدوح، دوح غدیر خمابان له الولایة لواطیعاو لم ار مثل ذاک الیوم، یومآو لم ار مثله حقآ اضیعا

على چه مى خواهید؟ از على چه مى خواهید؟ از على چه مى خواهید؟ على از من است و من از على و او پس از من سرور هر باایمانى است.»

* * *

پیامبر على را در رأس هیئتى به «یمن» فرستاد، عده اى از همراهان او خواستند که سوار شترهاى بیت المال بشوند، تا شترهاى خود را به کار نگیرند. على با این کار مخالفت کرد. پس از آنکه برگشتند به رسول خدا شکایت کردند. شکایت را «سعد بن مالک شهید» به رسول خدا عرضه داشت و گفت: یا رسول الله! ما از على سختگیرى و خشونت دیدیم... و همین طور که از سختگیرى هاى على مى گفت، پیامبر بر ران او زد و با صداى بلند فرمود: «اى سعد بن مالک شهید! سخن کوتاه کن! درباره برادرت على اینها را نگو، به خدا سوگند من مى دانم که على سرباز پاکبازى در راه خداست».و روایت شده که وقتى قریش با بحران اقتصادى و قحطى روبرو شد، پیامبر به دو عموى خود حمزه و عباس فرمود: آیا در این موقعیت، نباید به داد ابوطالب برسیم؟... سپس به نزد ابوطالب رفته و از او خواستند که فرزندان خود را به آنها بسپارد تا به وضع آنها رسیدگى کنند. ابوطالب گفت عقیل را براى من بگذارید و بقیه را اگر مى خواهید ببرید. عباس طالب را برد، حمزه، جعفر را انتخاب کرد و محمد، على را برگزید و به آنها گفت: آنچه را که خدا اراده و اختیار فرموده است من برگزیدم!

مى گویند: پس از این ماجرا، یعنى از شش سالگى، على در دامن پرمهر و عاطفه پیامبر جاى گرفت و از تربیتش برخوردار گردید و گویى اینها همه در قبال کارى بود که ابوطالب پس از مرگ عبدالمطلب درباره محمد انجام داده و در دامن خود او را پرورش داده بود.

* * *

ص: 132

از چنین احادیثى به اثبات این موضوع مى رسیم که پیامبر یک نوع برادرى ویژه با على بن ابیطالب، احساس مى کرد و روح و جان على نیز از این برادرى آکنده بود. پیامبر افکار عمومى را متوجه عظمت انسانیتى مى کرد که در شخصیت على تجسم مى یافت و مى خواست نشان دهد که على شایسته ترین و بهترین فردى است که مى تواند بعد از وى شرایط رسالت را به جاى آورد و اصول آن را به انجام رساند.

از روایت هاى قطعى، انوار تابناک، نشان دهنده این اراده جهان هستى است که على قسمتى از ذات پیامبر است و همین اراده، امکانات و مناسباتى را آماده ساخته که در آنها خصلت ها و فضائلى براى على فراهم گردد که کسى را در آنها یاراى شراکت با وى نیست.على در کعبه اى به دنیا آمد که بعدها قبله مسلمانان جهان گردید. و این درست به هنگامى بود که دعوت اسلامى در وجود محمد شکل یافته بود؛ اگرچه امکانات موجود، اجازه بروز آن را نمى داد، و در آن هنگام ملجأ و پناهگاه محمد خانه پدر على -- ابوطالب -- بود.

على نخستین کسى بود که نماز پیامبر و همسر او خدیجه، را دید او اولین فرد مسلمانى است که به هنگام پذیرفتن اسلام، هنوز به مرحله جوانى نرسیده بود، و وقتى اعتراض کردند که چرا بدون مشورت و اجازه پدرش اسلام آورده است؟ بلافاصله گفت: خدا وقتى مرا آفرید، با ابوطالب مشورت نکرد! و من چه نیازى دارم که براى عبادت و بندگى خدا با او به مشورت بپردازم؟

و طى روزگارى اسلام فقط در خانه محمد بود و تنها محمد و همسرش و پسرعموى او، على و غلامش زیدبن حارثه مسلمان بودند.

و آن روزى که پیامبر خویشان نزدیک خود را براى صرف غذا به خانه اش دعوت نمود و خواست که با آنها صحبت کرده و به اسلام دعوتشان کند، «ابولهب» عموى پیامبر، سخن او را قطع کرد و دیگران را نیز به ترک و ردّ محمد

ص: 133

واداشت. ولى محمد بار دیگر آنها را دعوت کرد و پس از صرف غذا به آنها گفت: «من در میان عرب کسى را نمى شناسم که بالاتر و بهتر از آنچه را که من براى شما آورده ام، براى قومش آورده باشد. کدام یک از شما مرا در این کار کمک و یارى مى کند؟» همه از او روى برگردانیدند و مانند بار قبل، خواستند از منزل او بیرون بروند. ولى در این میان فقط على بود که بپا خاست -- در حالى که جوان نابالغى بود-- و گفت: یا رسول الله! من یار و یاور توهستم و با کسى که با تو بجنگد، مى جنگم!» بنى هاشم خندیدند، و عده اى قهقهه زنان نگاه خود را از ابوطالب به پسر خردسالش برگردانیدند، و سپس مسخره کنان بیرون رفتند!

پرچم على در هر جنگ و پیکار براى پیامبر به اهتزاز درمى آمد. شجاعت و قهرمانى او، به همراهى خون و زبان و قلب او... فقط وقف پسرعمویش، پیامبر و پیروزى و پیشرفت رسالت او بود و در خلال قهرمانى ها و رزم هاى صمیمانه خود، بر ضد دشمنان بزرگ محمد، آن را به خوبى نشان داد. در واقعه «خندق» که در آن یاران پیامبر دچار ترس گشته و دلهایشان متزلزل شده بود، تنها على بود که چون کوه استوار در برابر بزرگان قریش ایستاد و توانست مسلمانان را به پیروزى قطعى امیدوار سازد و سرانجام قریش و قهرمان هایش را شکست بدهد.

باید جهاد على را، در روزى که دژهاى «خیبر» به دست او فتح شد، بسیار بزرگ شمرد... خیبرى که در آن رزمندگان و جنگجویان سرسختى مبارزه مى کردند و در اثر تجربه هاى جنگى زیاد و کارآزمودگى، موجب ترس و لرز همگان گشته بودند... خلاصه داستان آن چنین است که محاصره دژهاى خیبر از طرف مسلمانان به طول انجامید زیرا جنگجویان خود آنها هم در دفاع از قلعه ها تا پاى جان ایستاده بودند، چون عقیده داشتند که شکست آنها در مقابل محمد، با نابودى فورى و کامل آنها و بنى اسرائیل -- یهودیان -- در جزیرة العرب و با برچیده شدن بساط ریاست ها و تجارت هاى آنان توأم خواهد بود.

ص: 134

پیامبر ابوبکر را براى فتح قلعه فرستاد و او قهرمانانه به نیّتپیروزى جنگید! ولى نتوانست آن را فتح کند، و برگشت. آنگاه پیامبر عمربن خطاب را فرستاد ولى بهره او نیز در مقابل قلعه مستحکم و جنگجویان سرسخت آن، همانند ابوبکر بود! تا آنکه پیامبر، على بن ابیطالب را خواست و به او دستور داد که برود و قلعه را فتح کند. على سرشار از سرور و شادى از دریافت فرمان جدید براى جانبازى در راه عقیده و ایمانى که در خون او مى جوشید، روانه میدان شد و وقتى به نزدیکى قلعه رسید و قلعه نشینان دیدند که دشمن امروزى آنان على بن ابیطالب است که هرگز در جنگى شکست نخورده و هیچ رزمنده اى هم در مقابل او استقامت نیاورده است، همگى به سوى او حمله بردند. یکى از مردان ضربتى زد که سپر على از دستش افتاد، ولى على یکى از درهاى بزرگ قلعه را از جاى کند و به جاى سپر، در دست خود گرفت و آن را همچنان در دست داشت تا قلعه ناگشودنى! را فتح کرد. قلعه با کشته شدن بسیارى از جنگجویانش و به ویژه هلاکت «حارث بن ابى زینب» که سردار آنها بود، سقوط کرد.

در اینجا نکته شگفت انگیزى وجود دارد!

تاریخ قهرمانان جانبازى را مى شناسد که در راه عقیده خود جنگیده اند، ولو اینکه صلح را بر جنگ ترجیح مى دادند و میل داشتند که کارها به طور طبیعى جریان یابد تا آنها مجبور به شرکت در جنگ نشوند! و باز تاریخ رزمندگانى را شناخته که در راه یک هدف عالى و آرمانى بزرگ شهید شده اند! ولى این گونه جانبازى ها و شهادت ها در زمان وقوع خود، بدین سان که مردم مرگ و رنج را در ذهن خود مجسم مى کنند، آرام نیست بلکه شهادت در طوفانى از حماسه و دلاورى به وقوع مى پیوندد.

اما على بن ابیطالب... راستى که کار او شگفت انگیز است به آن هنگام که به خاطر عقیده و ایمان خود-- که همان عقیده و ایمان محمدبن عبدالله است -- در راه حق و شرف و برادرى گام نهاد و در نبردى درگیر شد که هرگز تاریخ

ص: 135

برتر و نیرومندتر و والاتر از آن را سراغ ندارد... اقدامى که در عین حال، دلیل روشنى بر وحدت و یگانگى این دو مرد بزرگ بود. این داستان هنگامى رخ داد که بدرفتارى و خشونت قریش شدت یافت و قریشى ها کوشش مى کردند که با کشتن پیامبر، اسلام را از ریشه نابود سازند. محمد به خانه ابوبکر رفت و به او خبر داد که تصمیم به هجرت گرفته است(1) زیرا که قریش طى توطئه ناجوانمردانه اى مى خواهند به هرنحوى که شده او را بکشند. ابوبکر از او خواست که در این هجرت همراه او باشد و پیامبر نیز این تقاضا را پذیرفت.

وقتى این دو نفر خواستند مکه را ترک گویند، بدون کوچکترین شکى یقین داشتند که قریش آنها را تعقیب خواهند کرد، لذا محمد با عظمتى که در درک امور داشت، چنان صلاح دید که در این هجرت، از بیراهه بروند و در ساعتى خارج شوند که قریش انتظار آن را ندارند.

درست در همان شبى که محمد مى خواست از مکه بیرون برود، گروهى از مردان کارآزموده قریش مأمور قتل آن حضرت شدند. آنها دستور داشتند براى ممانعت از فرار محمد، قبلا خانه را محاصره کنند.ولى محمد در این شب بحرانى، مخفیانه به پسرعمویش على بن ابیطالب سپرده بود که قباى سبزرنگ او را بپوشد و در بستر او بخوابد و دستور داد که بعد از وى در مکه بماند و امانات و ودایعى را که مردم پیش او داشتند، به آنها بازگرداند و به کارهاى او رسیدگى کند.

على فرمان محمد را با کمال میل و افتخار، اجرا کرد و از شادى در خود نمى گنجید. او در برابر هرگونه فداکارى دیگرى که در راه پیامبر مى کرد، حال و وضعى چنین داشت.

ص: 136


1- . رفتن پیامبر به خانه ابوبکر از نظر تاریخى قابل تردید است و گروهى معتقدند که پیامبردر راه به او برخورده و ابوبکر همراه پیامبر رفته است. م

مردان مسلح قریش خانه محمد را محاصره کردند و یقین داشتند که ذرات هوا نیز قبل از تماس با شمشیر برهنه آنها از حلقه محاصره خانه، محمد بیرون نخواهد رفت! و سپس از سوراخى که به اندرون خانه محمد بود، به رختخواب پیامبر مى نگریستند و در بستر مردى را مى دیدند که دراز کشیده و اطمینان مى یافتند که محمد فرار نکرده است!

ثلث آخر شب فرا رسیده بود و اینها به چشم خود مى دیدند که مردى در بستر آرمیده است. و در این زمان محمد در خانه ابوبکر آماده مى شد تا با او از در کوچکى که در پشت خانه بود، خارج شده و به سوى غار «ثور» پیش بروند. و در همین غار بود که مردان قریش به آنها رسیدند-- و تا دهانه آن پیش رفتند-- ولى خدا نخواست که آنها پیامبر را بیابند، گویى که فهم و ادراکشان از آنها سلب شده بود.

گذشت و فداکارى على در این شب، سبب بقاى حیات محمد گردید و این فداکارى و از جان گذشتگى، از نمونه هاى همان روح مقاومت و استقامتى بود که پسرعموى بزرگ او نیز بدان شناخته شده بود. و خوابیدن على در بستر پیامبر، براى جانبازى در راه دعوت اسلامى و به خاطر آمادگى بر جهاد و نبردى طولانى بود!

البته در این فداکارى نکته اى هست که حقیقت امام و طبیعت و خوى او را به ما نشان مى دهد. این اقدام على، چون جوشش آب از چشمه و برآمدن لعل از کان بى هیچ کوششى است. در این اقدام رشد فکرى او نمودار بود، فکرى که او را آماده براى درک حقیقت دعوتى نموده بود که براى افرادى که هم سن و سال او بودند، فهم صحیح آن بسیار مشکل است. در این امر بى رغبتى او به دنیا و زندگى مادى -- اگر زندگى براى فضائل اخلاقى نباشد-- نمودار است. در این عمل صدق و راستى و اخلاص عجیب او هویداست. و در اینجاست که برابردانستن خود با همه رزمندگان راه حق، کاملا آشکار مى گردد و نشان

ص: 137

مى دهد که او حاضر شد جان خود را فدا کند و با نجات صاحب هجرت، که منجر به پیروزى رسالت اسلامى مى شد، ستمدیدگان و بینوایان را کمک و یارى کند. و در اینجا بود که بر همگان آشکار شد که على با مشکلات به مثابه امورى ناچیز مواجه مى شود و در همین عمل بود که مردانگى، وفا، پاکى، شجاعت و همه صفات و برترى هاى قهرمانانه که على آئینه تمام نماى آنهاست، کاملا به چشم مى خورد. و بلکه نمونه اى بود عملى، از شهادت و جانبازى آینده او در این راه بزرگ... .

پیوند ناگسستنى برادرى و دوستى بین محمد و على ادامه پیدا مى کند. و همچنین همکارى صمیمانه آنها در راه پیروزى رسالت، استمرار مى یابد و این همکارى و همفکرى که در اعماق دل آنها ریشه دوانیده، روزگارى پیوند و وحدت یافته که محمد ابوطالب را شناخت و على محمد را و روزى تحقق یافت که هرسه در خانه اى به هم پیوستند که زیربناى آن بر شهامت استوار بود. و درواقع خصائص منزل ابوطالب جز این نبود که محرک آمادگى ابوطالب و فرزند او على، براى فهم عظمت محمد باشد. آنچنان فهم و ادراکى که نزد ابوطالب مهر و عطوفت و فداکارى و در نزد على، فکرى خلاق، ادراک و احساسى عمیق و پرارج، فداکارى و از جان گذشتگى اعجازآمیزى را بار آورد که به کار معجزه ها شباهت بیشترى دارد!

پیامبر نیز این حقیقت را درک مى کند و على را با جان و دل دوست دارد، و على نیز این دوست داشتن را که ناشى از علاقه وى به خود رسالت است، دوست دارد! و سپس پیامبر به این اکتفا نمى کند بلکه در هر موقعیت و مناسبت و فرصتى او را به مردم مى شناساند، تا مقدمات خلافت و جانشینى پس از خود را براى او آماده سازد!(1) به طورى که خود مردم ارزش على را به نحوى درک

ص: 138


1- . علت اینکه پیامبر على را دوست داشت، چنانکه خود مؤلف مى نویسد، این بود که او از روز نخستین به رسالت پیامبر ایمان آورد و در این راه جانفشانى ها کرد. و علاوه بر آن،معرفى على به عنوان جانشین، براى آن بود که خدا نیز على را دوست داشت و پیامبر هرکارى را که مى کرد به اذن خداوند بود و هرگز نباید تصور کرد که این انتخاب براى جانشینى، نظر و رأى خود رسول خدا بود، زیرا چنانکه مؤلف اشاره مى کند، پیامبر با اینقبیل کارها، با مقدم داشتن قوم و خویش در امر حکومت، چنانکه در زمان جاهلیت قدیم وجاهلیت جدید، مرسوم است، با تمام قوا جنگید...و قرآن مى فرماید که پیامبر هیچ وقت از روى هوى و هوس سخن نمى گوید و «ما ینطقعن الهوى، ان هو الّا وحى یوحى» و مسلمآ انتخاب على نیز یک دستور الهى بود... م.

کنند که او را استمرار راه پیامبر بدانند، تا او را با کمال میل و اراده و اطمینان، اختیار کنند. البته نه براى آنکه او فرزندى از خانواده هاشمى و پسرعموى پیامبر است، زیرا پیامبر به کلى از این قبیل تعصب ها به دور بود و حتى به شدت با این گونه افکار جنگید و تمام اصول و مفاهیم آن را از هم پاشید و درهم کوبید.

چه، مى دانیم که از جمله کارهاى پیامبر این بود که اکثریت بنى هاشم را، که از خاندان او بودند، از حکومت و فرماندارى و بهره هاى دنیوى دور کرد(1) آن هم پس از آنکه خود را نیز از همه این لذات دنیوى محروم ساخته بود.

ص: 139


1- . پیامبر استفاده از زکوة را که عایدى عمده بیت المال بود، بر بنى هاشم تحریم کرد و حتى آنان را براى جمع و اخذ مالیات هاى اسلامى اعزام نمى داشت تا هیچ گونه احتمال سوئىدر بین نباشد و همه بدانند که در نظام جدید عملا نورچشمى ها، بر افراد شایسته تقدم ندارند... م.

اوصاف ظاهرى امام

کسانى که اوصاف امام على بن ابیطالب را نقل و تعریف کرده اند-- از جمله صاحب کتاب ذخائرالعقبى-- گفته اند: على در زمانى که مرد کاملى بود، قامتى معتدل و متناسب داشت که کمى کوتاه به نظر مى رسید. رنگ چهره اش سخت گندم گون بود. ریش سفید و بلندى داشت و چشمانى درشت و سیاه. زیباصورت، گشاده روى، کثیرالتبسم بود، با گردنى دراز، مانند ابریق نقره فام! شانه هاى پهنى داشت که استخوانهایش به استخوانهاى شیر شباهت داشت؛

و داراى ساعد و بازوى چنان درهم فرورفته که از یکدیگر پیدا نبودند. با پنجه هایى پهن و درشت و شکمى که کمى چاق به نظر مى آمد! عضله ساق پا کلفت و منتهاى آن باریک بود! عضله بازوان نیز ستبر بود با انتهایى باریک. در راه رفتن شبیه پیامبر بود، آن چنان که گویى پیامبر راه مى رود و هنگامى که به میدان رو مى کرد با حالت دو، و با شتاب مى رفت و به هیچ چیزى اعتنا و توجه نمى کرد.

از نظر نیروى بدنى و قواى جسمى طورى بود که باعث شگفتى همگان بود. و بسیار دیده شد که سوار قهرمانى را بدون کوچکترین رنج و دشوارى، همانند کودک تازه مولود با دست بلند کرده و به زمین مى کوبید. و بسا هنگامى که بازوى دلاورى را مى گرفت و گویى که جانش را گرفته است! بدانسان که دیگر قدرت نفس کشیدن نداشت. و معروف است که با هیچ قهرمانى -- به هراندازه که نیرومند و در جنگاورى شهره بود-- به مبارزه برنخاست، مگر آنکه او را از پاى درآورد.

ص: 140

گاهى درى بزرگ را برمى داشت که قهرمانان از کندن و حرکت دادن آن عاجز و ناتوان بودند، و آن را با یک دست مى گرفت و مانند سپرى عادى، سپرش قرار مى داد. و سنگ بزرگ و سنگینى را با یک دست بلند مى کرد که هرگز گروهى از مردان به طور دسته جمعى هم قادر به برداشتن آن نبودند.

و هنگامى که در میدان نبرد صیحه و بانگ برمى آورد، دل هاى مردان شجاع و گروه هاى دلاور یکباره فرو مى ریخت. از نظر ساختمان و ترکیب بدنى و جسمانى، طورى در مقابل گرمى و سردى هوا سخت و محکم بود که باکى نداشت لباس زمستانى را در تابستان بپوشد یا جامه اى تابستانى را در زمستان به برکند!...(1)

ص: 141


1- . این بود اجمالى از اوصاف امام که مؤلف نقل کرده است، براى مزید اطلاع در این باره به کتابهاى: بحارالانوار طبع جدید، جلد 39 باب اول و علل الشرایع طبع جدید، جلد اول صفحه 153 و مناقب ابن شهرآشوب طبع جدید، جلد 2 صفحه 287 به بعد، مراجعه شود.توضیحآ باید یادآور شد که خلقت امام على نیز مانند همه امامان دیگر کاملا طبیعى وعادى بود، یعنى از نظر آفرینش ظاهرى نیز انسان کاملى به شمار مى رفت. بنابراین کسانىکه با نقل اسرائیلیات و احادیث جعلى و قلابى، امام را موجود عجیب الخلقه اى! جلوه مى دهند، بسى گناهکارند و نفهمیده کاریکاتور مسخره اى از امام مى کشند که فقط به درد روزنامه هاى فکاهى مى خورد نه به درد تعریف امام معصوم.در تبریز از واعظى که اظهار فضل هم مى کند! شنیدم که در بالاى منبر مى گفت: «امام علىچنین و چنان بود و شکم بسیار گنده اى داشت! که وقتى از امام علت شکم گندگى راپرسیدند فرمود: قسمت بالاى آن علم و طبقه پائین آن طعام است!!»بدون تردید این حرف دروغ است و بر امام بسته اند: اولا بر این آنکه علم چیزى نیست که آن را در شکم انسانى جاى دهند! و ثانیآ على که شکم سیر از نان جوین را به عمر خودندید، معقول نیست که شکم بادکرده اى داشته باشد، و نوع آ کسانى شکم گنده دارند که پرخور و مفتخور، و موجودى عاطل و باطل باشند!... بدانسان که مى دانید و دیده اید....تازه اگر شکم گندگى دلیل کثرت علم باشد، باید تمام مفتخوران جامعه و همه اشراف واوباش شکم گنده را، از دانشمندان بنام شمرد!چقدر خوبست که در نقل اقوال و اخبار دقت بیشترى کنیم و هر چیزى را که در هر کتابى دیدیم، به عنوان یک موضوع جالب به خورد مردم ندهیم که عصر فضا را سخن حق خوشتر است... و گذشته است زمانى که شکم گندگى را دلیل بزرگى و عزت انسانى مى دانستند!...م.

*یکى بر سر موضوعى، به عمربن خطاب که رئیس حکومت بود. از على بن ابیطالب شکایت برد. عمر هردو را احضار کرد، سپس رو به على نموده گفت: اى ابوالحسن! در کنار شاکى بایست!... ناگهان آثار ناراحتى در چهره على آشکار گشت. عمر پرسید: على! از اینکه در کنار دشمن خود باشى ناراحت شدى؟ على گفت: هرگز! از اینکه تو بین من و او مساوات قائل نشدى. تو مرا با احترام و عزت مورد خطاب قرار دادى و با او چنین رفتار نکردى.

*على روزى بر مرکبى سوار بود، گروهى پیاده به دنبالش به راه افتادند. پرسید: آیا کارى دارید؟ گفتند: نه، فرمود: پس برگردید، زیرا که همراهى پیاده با سوار، باعث تباهى سوار و مایه حقارت پیاده است.

اخلاق بزرگ

ص: 142

اخلاق بزرگ

این که خصال و اخلاق یک انسان -- به ویژه اگر بزرگ مردى باشد-- جدا از هم بیان شود، بسیار دشوار است. چه آنها طورى به هم پیوسته و درهم مؤثر و تکمیل کننده یکدیگرند که ممکن است یکى سبب دیگرى و دیگرى نتیجه آن باشد و یا در انگیزه و نتیجه، مرادف همدیگر باشند. روى این اصل، بحث و بررسى من یک تقسیم بندى نظرى است، که در تطبیق خارجى نماى واحدى را تشکیل مى دهد و در سایه همین تقسیم نظرى است که من مى توانم به استنتاج منطقى برسم و البته ذکر همه این موارد به اختصار خواهد بود و هدف نهایى ما آن است که شخصیت امام على را از تمامى جنبه ها بشناسیم، تا این شناخت و آشنایى با خصلت ها و اخلاق امام، محورى باشد که بحث آینده بر آن استوار گردد.

* * *

عبادت

نخست از عبادت و پرستش امام، و مفهوم آن سخن مى گوییم :

على بن ابیطالب به پرهیزکارى و تقوى مشهور است که همین،انگیزه بسیارى از کارهاى او درباره شخص خود و نزدیکان و مردم است و به عقیده من پارسایى و تقواى على چیزى از قماش پرستش و عبادت پارسایان دیگر نیست که ناشى از شرایط اوضاع یا هواى نفسانى باشد.

در آن وقتى که مى بینى عبادت و پرستش در نزد بسیارى از پارسایان! گاهى واکنشى از ضعف نفس و ترس بوده و گاهى براى فرار از روبروشدن بازندگى و

ص: 143

زندگان است و یا در بسیارى از اوقات، هوسى است موروثى و تقلیدى و احیانآ موهوم که منشأ آن تقدیس مردم و اجتماع از هر چیزى است که از گذشتگان به یادگار مانده است! در آن وقت مى بینى که عبادت در نزد على تلاشى روزافزون براى پیوند همه حلقه هاى عالم هستى است، به طورى که مى خواهد حتى زمین و آسمان را به هم بپیوندد. و مفهومى است از مفاهیم جهاد در راه پیوند زندگى با هرگونه خیر و نیکى... این عبادت در هر صورت نشانه اى از روح سرکشى و عصیان بر ضد فساد و تباهى است که على مى خواهد همه جانبه با آن بجنگد و از یک سو قیامى است بر ضد نفاق و روح استثمار و کشتار به خاطر منافع گروهى خاص؛ و از سوى دیگر، بر ضد خوارى و فقر و بیچارگى و ضعف و همه صفات پستى که عصر مضطرب و پریشان او با آن متمایز بود.

این عبادت نمودار بزرگى از روح شهادت در راه چیزى است که على آن را عدالت مى داند. آیا تقواى او از مقتضیات این ایمان نیست که خود از آن چنین سخن مى گوید: «نشانه ایمان آن است که راستى را اگر چه به ضرر تو باشد، بر دروغ اگرچه به سود تو باشد ترجیح دهى»؟ و آیا او خود شهید این راستى و درستى نگردید؟ در صورتى که منافع زمانش در نادرستى و دروغ بود!...معیار زندگى را مى توان براى شهیدان به کار برد. شهید راه خود را براى ابد زنده و جاوید ساخته است.

* * *

با تأمل در عبادت امام، درمى یابیم که على در عبادت و تقواى خود نیز مانند سیاست و حکومتش، اسلوبى خاص و روشى جدید داشت. عبادت على آنچنان است که گویى شاعرى مجذوب در مقابل وجود مطلق با دلى پاک و توجهى تام مى ایستد و هنگامى که زیبایى این هستى براى او کشف و روشن مى شود، این آیه زیبا را از خود مى خواند که در آن دستور کاملى براى پارسایى آزادگان و عبادت بزرگان، نهفته است: «گروهى خدا را به امیدى پرستش کردند و این عبادت

ص: 144

سوداگران است. گروهى از ترس خدا او را مى پرستند و این عبادت بندگان است و گروهى دیگر براى سپاس و شکر خدا را پرستش کردند و این عبادت آزادگان است!».

پس عبادت امام، کارى منفى از قماش عبادت فردى ترسو و یا سوداگر نیست -- چنانکه عبادت بسیارى از مردم چنین است -- بلکه عمل مثبت انسان بزرگى است که خود و جهان هستى را مى نگرد و برپایه خرد مردى پرتجربه و عقل فیلسوف و قلب شاعر، استوار است!

با همین مفهوم درباره عبادت و تقوى بود که على مردم را دعوت مى کرد تا در راه صلاح همه انسان ها پرهیزکارى کنند، یا در راه کار بزرگترى از امیدى سوداگرانه در نعمت هاى جهان دیگر... على مردم را به تقوى و پرهیزکارى مى خواند تا شاید از این راه به عدالت بپردازند و حق مظلوم را از ظالم بستانند و مى گفت: «برشما باد تقوىو پرهیزکارى... و عدالت بر دوست و دشمن». و از نظر امام، تقوى سودى ندارد مگر آنکه تو را وادارد که حق را پیش از آنکه به چشم ببینى، بپذیرى، و بر آن کس که دشمن دارى، ستم روا ندارى و در راه آن کس که دوست دارى، به گناه آلوده نشوى، و بر کسى نیرنگ و حیله نورزى و از آنکه بر تو بدى کرده، درگذرى!

زهد

هرکس که معنى عبادت را این چنین درک کند، او به زندگى همان طور مى نگرد که على بن ابیطالب مى نگریست! او دیگر به هواى متاع دنیوى و لذت زودگذر، زندگى نمى کند. بلکه زندگى را به خاطر هدف هاى بزرگى مى خواهد که با خواست هاى بزرگ درون او هم آهنگ باشند.

به همین دلیل، على در دنیا زهد ورزید و بر خود سخت گرفت. او در زهد خود صادق بود، چنانکه در همه کارها و در هرچه از قلب و زبان او برمى آمد،

ص: 145

صداقت داشت. در لذت دنیا زهد ورزید، چنانکه بر عوامل دولت و حکومت و هرآنچه مورد نظر دیگران است و آن را هدف زندگى و وجود خود مى دانند، بى رغبت بود. به همین جهت با فرزندان خود در خانه کوچکى به سر مى برد، خانه اى که خلافت -- نه سلطنت -- به آن روى آورد. و از همین جا بود که او نان جوى را مى خورد که همسرش به دست خود آن را آسیاب کرده بود، و در همین هنگام فرمانداران او از خوشى هاى شام، نیکى هاى مصر و نعمت هاى عراق و حجاز، بهره مند مى گشتند. و تازه بسیار مى شد که خود او به جاى همسرش کار آسیاکردن جو را به عهده مى گرفت، درحالى که او، امیرالمؤمنین، و رئیس حکومت بود. و از نان خشکى مى خورد که آن را به زانو مى شکست، و اگر هوا به شدت سرد مى شد، او پوشاکى که آزار سرما را از او دور کند نداشت، بلکه به همان لباس نازک تابستانى اکتفا مى کرد واین عالیترین مرتبه پاکى و صفاى روح است.

هارون بن عنتره از پدر خود روایت کرده که: در فصل زمستان، در «خورنق» به ملاقات على رفتم. بر دوش خود قطیفه کهنه اى داشت که از سرما او را حفظ نمى کرد. گفتم: یا امیرالمؤمنین، خداوند در بیت المال براى تو و اهل بیت تو سهمى قرار داده و تو با خود چنین مى کنى؟ فرمود: به خدا من از مال شما چیزى نمى گیرم، و این هم قطیفه اى است که از مدینه با خود آورده ام. و از على شنیده شد که در بالاى منبر مى گفت: «چه کسى شمشیرم را مى خرد؟ من اگر بهاى یک پیراهن را داشتم، آن را نمى فروختم. مردى از آن میان برخاست و گفت: پول یک پیراهن را به تو تقدیم مى کنم! و على به بازار رفت و مى گفت: «چه کسى پیراهنى به قیمت سه درهم دارد؟» مردى گفت «من دارم» و سپس آن را آورد و به على داد. على آن را پوشید و گفت : «سپاس و حمد بر خداوند است که این پوشاک از اوست»!

ص: 146

مردى براى على خوردنى گوارا و شیرینى آورد که آن را «پالوده» مى گفتند. على به آن نگاه کرد و آن را نخورد و گفت: «به خدا که تو بوى خوش، رنگ خوب، طعم پاکى دارى ولى من دوست ندارم نفسم را به چیزى عادت دهم که به آن عادت ندارد»!

على در همان خانه، همچنان با قناعت مى زیست که ابن ملجم به او خیانت کرد و مسلمآ هیچ یک از افراد ملت او، در زندگى بى بهره تراز خود على نبود، و على با همان سهم و نصیب بود تا درگذشت، در حالى که او خلیفه مسلمانان بود. و به نظر من این بى رغبتى على به دنیا در حقیقت مفهومى از مفاهیم شجاعت و قهرمانى او بود، با اینکه بعضى چنین خیال مى کنند که این دو از همدیگر جدا هستند. ولى آیا شجاعت و مردانگى على در حقیقت خود، نمودارى از شهامت و اخلاق او نیست؟ آیا این نشان دهنده حقیقت جهاد او در راه طرز فکرى عالى و انسانى نیست که او را وادار مى سازد که در راه پیروزى ستمدیدگان و بیچارگان و رهایى آنان از چنگال خونخواران، اقدام کند؟...

آیا راستى على مى پذیرد در سرزمینى که بینوایان و درماندگان آن بسیارند، او از خوشى هاى زندگى استفاده کند؟

در روایت آمده که روزى بر على و اهل بیت او گرسنگى غلبه کرد و آنها چیزى در منزل نیافتند که بخورند. على از منزل بیرون آمد تا کارى بکند و طعام و نانى به دست آورد. به همین منظور، کار سیراب نمودن نخلستانى را به عهده گرفت تا درقبال آن مقدارى جو بگیرد. یک شب کار کرد و سهم جو را دریافت نمود. در منزل آن را سه قسمت کردند. از قسمت اول غذایى به نام «حریرة»(1) درست کردند.

در همان هنگام، مرد فقیرى آمد و طعامى خواست، آن را به او دادند. سپس یک قسمت دیگر آن را، مانند قسمت نخستین آماده کردند، بینواى

ص: 147


1- . نانى را که با شیر بپزند، حریره گویند! م.

دیگرى آمد، آن را نیز بخشیدند. آن وقت قسمت سوم را آماده کردند، که اسیرى از مشرکان سررسید و غذایى طلبید، آن را هم به او دادند و خودشان آن روز را بدون غذا، گرسنه به سر بردند.این روش پسندیده را به «عمربن عبدالعزیز» نقل کردند، او که یکى از خلفاء بنى امیه بود-- که على را دوست نداشتند و بر او نسبت هاى ناروا مى دادند و در منابر بر او ناسزا مى گفتند-- در مقابل عظمت این کار گفت: پارساترین مردم دنیا، على بن ابیطالب است.

مشهور است که على براى خود و خانواده اش آجرى بر آجر ننهاد و خشتى بالاى خشتى نگذاشت و نئى را بر نئى پیوند نکرد. او از سکونت در قصر ابیض یا «کاخ سفید» که در کوفه براى او آماده بود، امتناع ورزید، تا خانه او از خانه فقرا و بیچارگان بسیارى که در دخمه هاى کوچک خود به سر مى بردند، برتر نباشد. و از گفته هاى على، سخنى است که نشانه اى از شیوه او در زندگى است: «آیا من به همین قانع باشم که به من پیشواى مسلمانان بگویند و من در سختى هاى روزگار با آنها شریک نباشم؟»

«ابن اثیر» روایت کرده که على با فاطمه، دختر پیامبر ازدواج کرد، در حالى که زیرانداز و رختخواب آنها فقط پوست یک گوسفند بود که شبها بر آن مى خوابیدند و روزها در آن به شتر آب کش خود علوفه مى دادند. و هنگامى که به خلافت رسید، مالى از اصفهان براى او آوردند که آن را به هفت قسمت تقسیم کرد، و در آن میان یک گرده نان نیز پیدا کرد که آن را هم به هفت تقسیم نمود!

على همیشه مى گفت: «بهترین پارسایى، پنهان داشتن آن است».

جوانمردى

على بن ابیطالب مردانگى را در بهترین معانى آن و با هرچه این صفت مى تواند در خود جمع کند، مجسم مى ساخت. خویشتن دارى و بزرگ منشى که دو اصل

ص: 148

از اصول حقیقت جوانمردى و مردانگى است، هردو از خصلت هاى امام بود و به همین سبب، دوست نداشت به کسى آزار برساند ولو اینکه او را اذیت کرده باشد و یا به کسى در ستم و تجاوز پیشى جوید، اگرچه مطمئن باشد که او قصد کشتنش را دارد. روح خویشتن دارى و بزرگ منشى او را به این مقام بلند رسانید که از ناسزاگویى به بنى امیه، در روزى که از هرسوى به او دشنام مى دادند، خوددارى کند، زیرا اگر دشمنان خود را به خاطر ناسزاگویى، ناسزا بگوید، از سلک اخلاق بزرگ خارج شده است، بلکه او یاران خود را هم از ناسزاگویى به بنى امیه منع نمود.

او هنگامى که در جنگ صفین از یاران خود شنید که به مردم شام دشنام مى دهند که چرا راه مکر و خیانت و حیله را پیش گرفتند، به آنها گفت: «من دوست ندارم که شما ناسزاگو باشید، ولى اگر شما اعمال آنان را شرح دهید و حال آنها را بازگو کنید شایسته تر است و حقیقت را بیان مى کنید. به جاى ناسزاگویى و فحاشى بگویید: خداوندا، خون ها و خون آنان را حفظ کن، میان ما و آنان را اصلاح بده، آنان را از گمراهى و ضلالت برهان، تا کسى که حق را نشناخته، بشناسد و آن کس که به ظلم و تجاوز پناه برده و آلوده گشته است، بازگردد».

گذشت

مروت و گذشت امام نادرتر از آن است که در تاریخ نظیرى داشته باشد و رویدادهایى که در زندگى او در این زمینه نقل شده بیشتر از آن است که به حساب آید و ما براى نمونه چند رویداد را نقل مى کنیم : امام به سربازان خود فرمان داد که مبادا در حال خشم و ناراحتى،دشمنى را که فرار مى کند، به قتل برسانند یا دشمنى را که زخمى است به حال خود بگذارند و به او کمک ننمایند. او همچنین نهى کرد که پوشاک کسى را بردارند یا مالى را به ناحق بگیرند... امام

ص: 149

بر دشمنان کشته شده خود در جنگ جمل نماز گزارد و براى آنها طلب مغفرت کرد.

او هنگامى که به سخت ترین دشمنانش که عبدالله بن زبیر، مروان بن حکم و سعیدبن عاص بود، دست یافت، آنها را مورد عفو قرار داد و بر آنها نیکى کرد، در صورتى که آنها براى مرگ على دقیقه شمارى مى کردند. او حتى اجازه نداد که یارانش آنان را تعقیب نموده و آزارى برسانند. در صورتى که به آن قدرت داشتند.

وقتى که بر عمروبن عاص غلبه کرد --البته خطر او کمتر از معاویه بن ابى سفیان نبود-- او را به حال خود گذاشت که نجات یابد و همچنان بر توطئه خود بر ضد على ادامه دهد. عمروعاص هنگامى که شمشیر على را بالاى سر خود دید، با حیله خاصى! که به کار برد(1) ،

خواست که على از او بگذرد، و اگر على در آنجا به زندگى عمروبن عاص خاتمه مى داد، در واقع به کار نیرنگ و مکر و ارتش معاویه خاتمه داده بود!

در معرکه صفین معاویه و پیروان او نقشه کشیدند که على را با بى آبى و تشنگى از پاى درآورند، و به همین منظور میان او و آب ایجاد مانع کردند، در حالى که به او مى گفتند: قطره اى آب نیست تا ازتشنگى بمیرى! ولى رفتار على با معاویه و لشکر او، عبرت انگیز است. قهرمان بزرگ بر آنها حمله برد و آنان را از کنار آب دور کرد و سپس به آنها اجازه داد که همانند سربازان خود از آن آب بنوشند، در صورتى که اگر آب را به روى آنها مى بست پیروزى وى قطعى بود و آنان از ترس مرگ از تشنگى، مجبور به تسلیم مى شدند.

یک بار على دستور داد دو نفر از یاران خود را به خاطر بدگویى و دادن نسبت ناروا به عایشه صدتازیانه بزنند در صورتى که او جنگ جمل را به پا

ص: 150


1- . مى گویند او خود را برهنه کرد و على از او رو برگرفت و او به آن حال بود تا على از او دورشد... و بدین ترتیب نجات یافت!... م.

داشت تا کار على را یکسره سازد! على پس از آنکه در جنگ جمل بر عایشه پیروز شد، به نزد وى آمد و با احترامى خاص با او وداع کرد و خود نیز در رکاب او مقدارى راه رفت تا بدرقه اش کند و سپس گروهى را به عنوان خادم و محافظ همراه او فرستاد و توصیه نمود که او را با کمال احترام به مدینه برسانند. در تاریخ نقل شده که على بیست نفر از زنان «عبدالقیس» را که مانند مردان عمامه به سر کرده و شمشیر بسته بودند که شناخته نشوند، همراه او کرده بود. مقدارى از راه را که پیمودند، عایشه سخنان ناروایى بر ضد على گفت: و بعد افزود: على با این مردان و سربازانى که همراه من کرده، احترام مرا از بین برده و هتک حرمت کرده است. ولى هنگامى که به مدینه رسیدند، زنان عمامه ها را از سر برداشتند و به عایشه گفتند: ما نیز همه زن بودیم!

صدق و اخلاص

این صفات انسانى و پسندیده در رشته زنجیرى بى انتها به هم پیوسته اند و بعضى بر بعض دیگر نشانه و گواهند. از عالى ترین حلقه هاى این زنجیر، صدق و اخلاص است. راستى و صدق على به مرحله اى رسید که خلافت را از دست او خارج ساخت و اگر على به جاى راستى گاهى طریق دیگرى پیشه مى کرد، نه دشمنى بر او دست مى یافت و نه دوستى از او روى مى تافت! روزى گروهى از بزرگان مهاجرین به نزد وى آمدند که او را قانع سازند با معاویه کنار آید تا کاملا بر اوضاع مسلط گردد و سپس او را برکنار سازد. ولى على با نقشه آنها به مخالفت پرداخت تا از حیله و نیرنگ دور بماند.

مغیرة بن شعبه که مردى سیاستمدار و باتدبیر بود، پس از آنکه خلافت على را قبول کرد و با او بیعت نمود، به نزد وى آمد و گفت : «تو بر ما حق اطاعت و نصیحت را دارى. با فکر امروز مى توان فردا را به دست آورد، و اگر امروز چیزى از دست برود فردا نیز رفته است. معاویه را بر سر کارش بگذار، ابن عامر

ص: 151

را نیز از مقامش دور نساز، همه فرمانداران را به حال خود بگذار، و آنگاه که اعلام وفادارى آنها و سربازانشان به دست تو رسید، اگر خواستى تغییرشان مى دهى و اگر نخواستى خود مى دانى»!

على کمى سکوت کرد و سپس اعلام داشت که از مکر و حیله بیزار است و گفت: «من در کار دینم مداهنه و سازش نمى کنم و در حکومت خود به کسى حق و حساب نمى دهم»! و هنگامى که نیرنگ و حیله معاویه آشکار شد، امام على این عبارت را که نمودار اخلاق بزرگ است، برزبان آورد: «به خدا سوگند که معاویه سیاست مدارتر و باهوش تر از من نیست، ولى او مکر مى کند و نیرنگ مى ورزد و اگر مکر و حیله زشت و ناپسند نبود، من از همه مردم سیاستمدارتر بودم»!

در تأکید به ضرورت صدق و راستى، در هر شرایط و موقعیتى،چنین مى گوید: «نشانه ایمان آن است که راستى را اگرچه به ضرر تو باشد، بر دروغ اگرچه به تو سود برساند، ترجیح دهى».

شجاعت

شجاعت در چهارچوب عقل، یک کار بدنى و جسمانى نیست، بلکه خصلتى از خصایل نفس و مزیتى از مزایاى ایمان است. شجاعت امام، به مثابه بیان طرز فکر و به منزله عمل ناشى از اراده است، زیرا محور شجاعت، دفاع از حق و ایمان به نیکى است.

مشهور است که هیچ قهرمان دلاورى در میدان به سراغ على نیامد که پابرجا بماند و هیچ اسب سوارى در برابر او نتوانست استقامت ورزد. او چون از مرگ نمى ترسید، از هیچ جنگجوى و قهرمان مشهور در قدرت و زور، واهمه و باکى نداشت، و بلکه ترس از مرگ اصولا به ذهن امام هم در هیچ میدانى خطور نمى کرد. او به مبارزه هر قهرمانى که مى رفت نخست او را نصیحت مى کرد تا هدایت شود. و مشهور است که او در نوجوانى بر دلاور جزیرة العرب و قهرمان

ص: 152

خطرناک مشرکان برضد مسلمانان، «عمروبن عبدود» غلبه یافت و او را از پاى درآورد و این پیروزى عجیب، بر این قهرمان، پیروزى هدایت و راستى بر غرور و خودپسندى و فخرفروشى بود.

هنگامى که در صدر اسلام واقعه خندق پیش آمد، همین «عمرو» در پوششى از آهن و غرق در سلاح بیرون آمد و سربازان مسلمان را به مبارزه طلبید و گفت: کیست که به میدان من بیاید؟ این سخن بر على سخت گران آمد و تصمیم او را برانگیخت و او فریاد زد: «من حاضرم». پیامبر به خاطر جوانى على از جهتى و بعلت نیروى«عمرو»-- که در نظر دوست و دشمن با هزار سوار برابرى مى کرد-- از جهت دیگر، به على فرمود: او عمرو است، بنشین!... پس از گفتگوى زیاد و بعد از آنکه عمرو سخن خود را چندین بار تکرار کرد و مسلمانان را ملامت و سرزنش نمود، پیامبر به على اجازه نبرد داد و او با کمال مسرت و شادى به سوى عمرو رفت. عمرو به على نگاه کرد و نخست او را کوچک شمرد و حاضر به مبارزه با او نشد!... و سپس به سوى او آمد و پرسید تو کیستى؟ على گفت: من على هستم، و بر این مطلبى نیافزود. عمرو پرسید: فرزند عبدمناف؟ على گفت: فرزند ابوطالب. عمرو نزدیکتر آمد و گفت: فرزند برادرم! من دوست ندارم که خون تو را بریزم، در بین عموهاى تو بزرگتر هم پیدا مى شود! على گفت: ولى به خدا سوگند، من از اینکه خون تو را بریزم، ناراحت نیستم! عمرو به خشم آمد و شمشیر خود را چون شعله آتشى بر فرق على فرود آورد، على سپر خود را به جلو برد، شمشیر سپر و کلاه جنگى على را دو نصف کرد و به سر او رسید، سپس على شمشیرى بر گردن او زد، که عمرو افتاد و برخاست، و باز افتاد و برخاست... گرد و غبار فضا را گرفت، و وقتى گردو غبار فرونشست، عمرو را دیدند که کشته شده است! البته پیش از این نیز کمى از شجاعت بى نظیر على نقل کردیم و گفتیم که چطور على وقتى مرد کاملى بود،

ص: 153

سواران پهلوان را بدون کوچکترین زحمت و رنجى، از روى اسب برمى داشت و در هوا بلند مى کرد و محکم به زمین مى کوبید.

و در نهج البلاغه است که معاویه روزى بیدار شد و متوجه گردید که عبدالله بن زبیر بر کنار بسترش نشسته است. او هم نشست، و عبدالله به شوخى گفت: یا امیرالمومنین! اگر مى خواستم، مى توانستم تو را بکشم! معاویه گفت: ابوبکر! بعد از ما شجاع شده اى؟ عبدالله گفت: کیست که شجاعت مرا بتواند انکار کند؟ من در جنگ در برابر على بن ابیطالب ایستاده ام! معاویه گفت: پس لابد على تو و پدرت را با دست چپ خود به قتل رسانیده و دست راست او هم بیکار مانده و در پى کسى بوده که او را نیز به قتل برساند!(1)

عبدالله بن زبیر از نیرومندترین قهرمانان و از سرسخت ترین دشمنان على بود، با این حال جنگ با على را افتخار خود مى داند و براى نمایش شجاعت خود، آن را نقل مى کند.

و همچنین اگر میزان دشمنى معاویه را با على بدانیم و از اصرار عجیب وى بر پنهان داشتن فضائل على آگاه شویم که به خاطر سلطنت جدید خود هرگونه فضیلت على را کتمان مى کرد و سپس ببینیم که او این چنین مى گوید، میزان شجاعت على را درک مى کنیم. شجاعتى که معاویه را به این اعتراف مجبور ساخته است.

* * *

على با همه نیروى شگرف و شجاعت فوق العاده اى که داشت، در هیچ موقعیتى به ظلم دست نیالود. همه راویان و تاریخ نویسان در این امر متفق القولند که على تا مجبور نمى گشت وارد کارزار نمى شد. او تا مى توانست سعى مى کرد که از راه هاى مسالمت آمیز اختلافات را با دشمنان خود برطرف سازد و

ص: 154


1- . معاویه مى خواهد به دروغگویى رفیقش اشاره کند و بگوید که هیچ کس در میدان جنگ ازچنگ على سالم به در نرفته است... م.

از خونریزى و جنگ جلوگیرى به عمل آورد و همیشه این سخن را به فرزندش حسن تکرار مى کرد: «هرگزکسى را به مبارزه دعوت نکن». و چون گفتار امام از روى صدق بود، خود وى وصیت به فرزندش حسن را همیشه مورد عمل قرار مى داد و از نبرد، جز در صورت اضطرار و ناچارى، پرهیز مى کرد. و از اینجا بود که وقتى که سربازان خوارج، نیروهاى خود را آماده جنگ با او نموده بودند، و یکى از یاران از على خواست که جنگ را شروع کند، چنین پاسخ داد: «تا آنان شروع به جنگ نکنند، من آغاز نمى کنم».

مردانگى، شهامت، ایمان او به نیکى و جوشش انسانیت در روح او، امام را وادار مى ساخت که با آنها به مذاکره بپردازد، شاید که قانع

شوند.

و روزى گروهى را موعظه مى کرد و در میان آنها بسیارى از «خوارج» بودند که امام را کافر مى دانستند! موعظه او یکى از خوارج را تحت تأثیر قرار داد و بلاغت و بیان سحرانگیز على او را به بزرگداشت و شگفتى واداشت، ولى او ناگهان فریاد زد: «خداوند او را بکشد، چه کافر فقیه و دانشمندى است». پیروان على خواستند او را بکشند، ولى على فریاد برآورد: او دشنامى داد و جواب او را به زبان باید گفت و یا گناهش را باید بخشید.

همان طور که اشاره شد، رفتار او با سربازان معاویه، در آن هنگامى که مى خواستند او را با تشنگى از پاى درآورند، رفتارى کاملا برعکس بود و با نیکى و نیکوکارى خود بر بدى هاى آنها جواب داد و آنان را از آب منع نکرد و اجازه داد که همانند خود و پیروانش از آن بهره مند شوند. البته على را با معاویه و لشکریانش داستان هایى است که در اینجا مجالى براى ذکر آنها نیست، ولى همه آنها نشانه عظمت خاص على در پرهیز از ظلم و مبادرت به نیکى است.

از جمله آنها، داستانى است که یکى از زندگینامه نویسان زندگى امام آورده است: در جنگ صفین، مردى از اصحاب معاویه به نام کریزبن صباح حمیرى بیرون آمد و در میان دو صف بانگ برآورد : کیست که به مبارزه آید؟ مردى از

ص: 155

اصحاب على به مقابله آمد که به دست کریز کشته شد. سپس کریز مبارز دیگرى طلبید، مرد دیگرى بیرون آمد و کریز او را نیز از پاى درآورد؛ باز مبارز خواست، مرد دیگرى به میدان آمد و به سرنوشت دو رفیق قبلى خود دچار شد؛ براى بار چهارم بانگ برآورد، کسى به میدان نیامد و هرکسى که در صف نخستین بود به صف عقب تر برگشت! على دید که ترس و وحشت در صفوف سربازانش رخنه مى یابد، خود به میدان این مرد آمد و او را به قتل رسانید. سپس با صداى بلند که همه بشنوند، گفت : مردم! اگر شما جنگ را شروع نمى کردید، ما آغاز نمى کردیم! و سپس به جاى خود بازگشت.

و از همین داستانهاست ماجراى جنگ جمل: هنگامى که دشمنانش جمع شدند، مى کوشیدند که به سوى وى آیند، به یاران خود دستور داد که صفوف خود را آماده سازند، و چون آماده شدند، به آنها فرمود: «تیرى نیفکنید، با نیزه مزنید و شمشیر نکشید مگر اینکه معذور باشید».

او بدین ترتیب مى خواست که از جنگ جلوگیرى کند و مسائل را به طور مسالمت آمیز حل کند تا خون ها ریخته نشود و مردم کشته نشوند. ولى این دقیقه اى بیش نبود، مردى از سپاه دشمن تیرى رها کرد و یکى از یاران على به قتل رسید. على بانگ برآورد: اللّهم اشهد! خداوندا، گواه باش. سپس مرد دیگرى بدین ترتیب کشته شد و على گفت: خداوندا،گواه باش! آنگاه عبدالله بن بدیل تیر خورد، برادرش او را به نزد على آورد، و على گفت: خداوندا گواه باش... و سپس جنگ آغاز شد.

دورى از ظلم و ستم

خصلت دورى از ظلم، اصلى از اصول روح على و خلقى از اخلاق اوست. و همین خصلت با اندیشه کلى على پیوند ناگسستنى داشت؛ اندیشه اى که بر پایه مردم دوستى، وفاى به عهد و نگهدارى پیمان استوار بود، مگر آنکه مردم خیانتى

ص: 156

در پیمان کنند و بى رحمى پیشه سازند که این روش در منطق امام قابل اغماض نبود...

و از عالى ترین نمودارهاى دوستى و نشانه هاى وفا آن است که قهرمانى در میدان جنگ بایستد و به دوستان و آشنایان سابق خود که اکنون به جنگ او آمده اند، به چشم برادرى بنگرد و آنان را به صلح بخواند، و سابقه عهد و پیمان را به یاد آنها بیاورد و بدین ترتیب بخواهد که آنها اسلحه را کنار بگذارند و مشکلات امور را به نحوى که به صلح و صفا نزدیکتر است رفع نمایند. او با دشمنى نمى جنگد که با او سابقه دوستى دارد، مگر آنکه این سابقه را به یاد او آورد و دوران برادرى و صفا را گوشزد کند، و شاید در دوستى قدیمى چیزى باشد که وجدان این دشمن را بیدار سازد و او را از دشمنى و ستیز مانع گردد. اگر این جوشش بزرگ وفا و مهر از دل على سرچشمه نمى گرفت على صداقت را بر عداوت ترجیح نمى داد.

از نشانه هاى قطعى عظمت خوى وفا در على، که قلبش آکنده از آن بود و امواج مودت را در درونش به حرکت درمى آورد، رفتار او با دشمنانش: زبیربن عوام و طلحة بن عبیدالله بود که هردو یاران على رااز او جدا کرده و به دشمنانش ملحق کرده و همه آنها را براى جنگ با على آماده ساخته بودند و در رأس آنها هم عایشه قرار داشت.

از همین گونه شواهد است آنچه که تاریخ نگاران قابل اعتماد اعم از دوست و دشمن، نقل کرده اند. آنها مى گویند: زبیر و طلحه وقتى که در جنگ بر ضد على اصرار ورزیده و بیعت او را نپذیرفتند و جنگ معروف «جمل» را برپا کردند، على با سر برهنه وبدون آنکه لباس جنگى بپوشد یا اسلحه اى همراه داشته باشد، به سوى آنها آمد تا نشان دهد که از ته دل خواستار صلح است. او ندا درداد: اى زبیر! به سوى من بیا! زبیر به سوى او آمد در حالى که غرق در سلاح بود... و صداى عایشه شنیده شد که فریاد مى زد: واى از جنگ! زیرا او تردیدى نداشت

ص: 157

که زبیر در رویارویى با على کشته خواهد شد، چون به خوبى مى دانست که على، هر جنگاورى را، هرچند که نیرومند و کارآزموده در جنگ باشد، از پاى درمى آورد.

اما عایشه و اطرافیانش وقتى که دیدند على بن ابیطالب دست در گردن زبیر انداخت و او را در آغوش کشید، از شدت تعجب مبهوت شدند!

على مدتى طولانى زبیر را در آغوش داشت، زیرا رشته دوستى همچنان در قلب بزرگ او ناگسیخته بود!

آنگاه على با همان نرمش دوستى قدیمى از زبیر پرسید: واى بر تو اى زبیر! چرا قیام کرده اى؟ گفت: به خاطر خون عثمان!..

على گفت: خداوند بکشد هرکدام از ما را که بیشتر در خون عثمان شرکت داشت! و سپس همچنان پیمان ها و دوستى ها و روزگار برادرى هاى گذشته را به یاد او مى آورد! و چه بسیار که على در اینماجرا گریه کرد! ولى زبیر به جنگ با امام ادامه داد تا کشته شد. و مرگ او براى على که دوستى ها را درنظر مى گرفت، دردناک بود. و به خاطر همین وفادارى نسبت به خلفاى سه گانه پیش از خود على سه تن از فرزندان خود را هم نام آنها نمود و آنها را ابوبکر، عمر و عثمان نامید.(1)

گذشته از اینکه از هیچ گونه کمک فکرى و عملى درباره خود آنها دریغ نورزید. و واکنش امام در قبال کشته شدن طلحه در تاریخ هرگز نظیر ندارد

ص: 158


1- . على در راه مصالح عالیه اسلام و به خاطر بزرگداشت هدف هاى مقدس و آسمانى قرآن،نه فقط سال هاى متمادى از حق ضایع شده خود صرف نظر کرد، بلکه با کسانى که حق او راپایمال کرده بودند، به خاطر اسلام همکارى نمود.او در این راه تا آنجا پیش رفت که نام فرزندان خود را نیز از نام آنها گرفت تا وحدتاسلامى را در قبال دشمنان دین، حفظ کرده باشد...و اى کاش ما نیز در عصر خود، و در مبارزاتى که به خاطر بسط عدالت اجتماعى و نشراصول اسلامى در پیش داریم، هدف را فداى مصالح زودگذر و شخصیت ها نمى ساختیم!...پیروان مکتب على باید براى پیروزى نهایى از راهى بروند که راهبرشان از آن راه رفت. درغیر این صورت و با ایجاد نفاق و اختلاف و دامن زدن به آتش بدبینى و سوءظن، انتظارپیروزى احمقانه است!... م.

زیرا هیچ دشمنى در مرگ دشمن خود، واکنشى به آن نحو نشان نداده است: على در آن ساعتى که بر سر کشته طلحه آمد، سخت اندوهناک و محزون بود و به شدت گریست و در واقع با یادآورى خاطرات دوران گذشته، اشکى فراوان از چشمان او جارى شد و قلب او را آتش زد. على به کشته طلحه مى نگریست و مى گفت: اى ابومحمد! بر من سخت گران است که تو را در زیر ستارگان آسمان کشته ببینم، و اى کاش خداوند بیست سال قبل از این روز،جان مرا گرفته بود!ولى دوستان او حق دوستى از یاد بردند زیرا آنها انتظار داشتند که على وجدان خود را فراموش کند و دست آنان را در غارت ثروت و نیکى هاى زمین باز و آزاد بگذارد و مردم دیگر محروم بمانند!

و على مى گفت :

«به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم را با هرچه زیر آسمانهایشان هست به من بدهند که در حق مورچه اى بر خدا عصیان ورزم و پوست جوى را از او بگیرم، هرگز نخواهم کرد و به راستى که دنیاى شما در نزد من کوچکتر و پست تر از برگى است که در دهان ملخى باشد».

على در این میدان چنان نبود که نخست بگوید و سپس عمل کند، بلکه این گفتار، ناشى از عمل و احساس وى بود. على مهربانترین دوست مردم بود. هرگز آزارى به فردى نرساند و همواره در راه مصلحت آنان از خودگذشتگى فراوان داشت. چون وجدان او به ضرورت این جانبازى و ازخودگذشتگى ایمان داشت. و مگر زندگى او سراسر جنگ و مبارزه در راه ستمدیدگان و بیچارگان و به خاطر پیروزى دائمى ملت نبود؟و بر ضد کسانى که به خاطر افتخارات خانوادگى!، مى خواستند از ملت به مثابه وسیله تولید براى خود استفاده کنند؟ و مگر او شمشیر آخته بر بالاى گردن هاى افراشته قریشى هایى نبود که مى خواستند خلافت و حکومت را براى سلطنت، و فرمانروایى و اندوختن ثروت و جاه به دست آورند؟ و آیا او خلافت و زندگى مادى را به خاطر عدم

ص: 159

سازش با مردم دنیاپرست، که مى خواستند برادران ناتوان و بیچاره و ستمدیده خود را به بردگى بکشانند، از دست نداد؟

على بهترین محافظ منافع مردم بود، تا جایى که به درخواست برادرش که سهمى از بیت المال مى خواست، جواب رد داد و او به معاویه روى آورد. ولى على به رغم این حرکت باز هم مصالح مردم را ترجیح داد و از خواست عقیل گذشت.

آیا على پدر دلسوزى براى ملت خود نبود که همیشه کارمندان و فرمانداران خود را به نرمش و مدارا با مردم و قطع نمودن دست هاى استثمارگران صاحب نفوذ و قدرت، راهنمایى مى کرد و در این امر تا آنجا پیش مى رفت که در صورت تخلف به مجازات سخت تهدیدشان مى نمود؟

آیا على همان کسى نیست که همواره بر گوش فرماندارانش این سفارش ها را تکرار مى کرد :

«داد مردم را از خود نیز بستانید و در رفع نیازمندى هاى آنان شکیبا باشید که آنها پشتوانه میهن و توده اند. کسى را از حاجتش بازندارید و از خواستش جلوگیرى نکنید! براى دریافت مالیات لباس زمستانى و تابستانى مردم را نفروشید و چهارپایى را که با آن به کار مشغولند از دستشان نگیرید و بر احدى به خاطر یک درهم تازیانه مزنید»!

آیا على نویسنده آن عهدنامه پرارج به مالک اشتر نخعى، فرماندار او در مصر و اطراف آن نیست که در آن مى گوید: «بر مردم مانند حیوان درنده مباش که خوردن آنها را غنیمت بشمارى! زیرا مردم بر دو دسته اند: یا برادر دینى تو هستند و یا انسانى مانند تو! بر آنان از گذشت و اغماض چنان روا بدار که دوست دارى خداوند آنچنان از تو درگذرد و اغماض کند. و از هیچ بخششى پشیمان مباش و بر مجازاتى شادمانى مکن». او سپس مى فرماید: «و از احتکار جلوگیرى کن» و همین سخت گیرى در جلوگیرى از احتکار، یکى از عوامل اصلى اختلاف وى با

ص: 160

معاویه و یارانش بود، زیرا اینها حکومت، ثروت و غنیمت ها را براى خود مى خواستند و على همه آنها را براى همه مردم مى خواست.

* * *

على در مدارا با مردم و پذیرش عذر آنان در آنچه مى کنند تا آنجا پیش رفته بود که مردم بصره با او جنگیدند و بر رخ او و فرزندانش شمشیر کشیدند و لعن کردند و دشنام دادند، ولى هنگامى که على بر آنان پیروز شد، شمشیر را کنار نهاد و به آنان امان داد. و از همین باب بود که درباره قاتل گناهکار خود «ابن ملجم» هم سفارش مى کرد.

و در وصیت او به حسن و حسین آمده است: «حق بگویید، دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید». به آنها سفارش کرد که دشمن ستمگر باشند ولو آنکه از نزدیکانشان باشد و یاور ستمدیده باشند، اگرچه در دورافتاده ترین نقاط زمین باشد. و على پیوسته در نابودى و سرکوبى ستمکاران و رفع ستم از بیچارگان مى کوشید. آرى با قلب و زبان، با شمشیر و خون خود در این راه کوشش مى کرد و حتى اگر به قیمت جانش هم تمام مى شد، حاضر به سازش و نرمش نبود.

عدالت

و هیچ جاى شگفت نیست که على دادگرترین مردم باشد، بلکه اگر چنین نبود جاى تعجب بود!

داستان على در موضوع عدالت، از یادگارهاى پرارزشى است که مقام انسانیت و روح انسانى را شرف مى بخشد. از همین نمونه هاست آنچه گفتیم: على با برادر خود عقیل که مى خواست اندک تصرفى درمال مردم بکند، مخالفت کرد، زیرا که بیچارگان نیازمندترى وجود داشتند و این مال، سهم آنها بود. برادرش او را تهدید کرد که به معاویه خواهد پیوست! ولى این تهدید کوچکترین تأثیرى در

ص: 161

على نداشت... و عقیل به سوى معاویه شتافت در حالى که مى گفت: «معاویه براى دنیاى من بهتر است»!

البته معاویه نیز هم فکر عقیل بود، زیرا بیت المال از نظر معاویه، و در دست معاویه وسیله اى براى تحکیم پایه هاى قدرت و پیشبرد هدف ها بود، و او مى خواست که افتخارات گذشته بنى امیه را تجدید کند!

امام در موقع محاکمه یا اجراى عدالت، بین خود و توده مردم فرقى نمى گذاشت، بلکه براى آرامش روح خویش، در صورت لزوم در محاکمه شرکت مى کرد. به همین سبب، على وقتى که زره خود را در نزد یک مرد عادى مسیحى پیدا کرد، او را به پیش یکى از قضات بنام شُریح برد تا موضوع را در آنجا حل کنند. هنگامى که هردو در برابر قاضى قرار گرفتند، على گفت: این زره من است و من آن را نه فروخته ام و نه به کسى بخشیده ام! قاضى از مرد مسیحى پرسید که درباره ادعاى پیشواى مسلمانان چه مى گویى؟ عرب مسیحى گفت : این زره از آن من است و البته من امیرمؤمنان را دروغگو نمى دانم! قاضى به سوى على برگشت و پرسید: شما گواه و دلیلى دارید که این زره مال شماست؟ على خندید و گفت: شریح راست مى گوید، من گواهى ندارم و شریح حکم داد که زره مال مرد مسیحى است.

مرد مسیحى آن را گرفت و به راه افتاد و امیرالمؤمنین به او مى نگریست، ولى آن مرد چندقدمى بیشتر نرفته بود که برگشت وگفت: من شهادت مى دهم که این گونه داورى از داورى هاى پیامبران است. پیشواى مسلمانان مرا به نزد قاضى مى آورد و قاضى بر ضد او حکم مى کند! و سپس گفت: به خدا زره از آن توست، و من در ادعاى خود باطل بودم. پس از آن این مرد از باوفاترین سربازان و بهترین یاران على شد و در ماجراى نهروان برضد خوارج در کنار على ایستاد.

«على بن ابو رافع» مى گوید: من متصدى بیت المال حکومت على بن ابیطالب و کاتب او بودم. در بیت المال او گردن بند مرواریدى بود که از بصره به دست

ص: 162

آمده بود. دختر على بن ابیطالب روزى کسى را به نزد من فرستاد و گفت به من خبر رسیده که در بیت المال امیرالمؤمنین گردن بند مرواریدى وجود دارد که در دست تواست، من دوست دارم که آن را به عنوان عاریه به من امانت بدهى که در روز عید قربان آن را زینت خود سازم. من به شرط آن که تعهد کند آن را ظرف سه روز بازگرداند و به آن آسیبى نرساند، آن را برایش فرستادم.

على گردن بند را در گردن دخترش دید و آن را شناخت و از او پرسید: این گردن بند از کجا به دست تو رسیده است؟ گفت: من آن را از ابورافع متصدى بیت المال امیرالمؤمنین به امانت گرفته ام که در روز عید آن را زینت خود سازم و پس از سه روز بازپس بدهم. امیرالمؤمنین مرا احضار کرد، به نزد وى رفتم، فرمود: ابورافع! به مسلمانان خیانت مى ورزى؟ گفتم: به خدا پناه مى برم که به مسلمانان خیانتى بکنم! فرمود: گردن بندى که در بیت المال مسلمانان است، چگونه بدون اجازه من و رضایت مردم، به دختر من امانت داده اى؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! او دختر شماست و از من خواست آن را به او امانت بدهم و من آن را به عنوان امانت تضمین شده به او دادم که به طور سالم به جاى خود برگرداند. فرمود: همین امروز آن را پس بگیر و هرگز این قبیل کارها را تکرار مکن که تو را مجازات مى کنم.

مطلب به گوش دخترش رسید، به او گفت: امیرالمؤمنین! من دختر شما و پاره تن شما هستم. چه کسى از من سزاوارتر است که از این گردن بند استفاده کند؟ به دخترش فرمود: دخترم! از جاده حق دور مشو، آیا همه زنان مهاجرین و انصار در روز عید، با چنین زیورى آرایش مى کنند؟... من آن را از دختر امام گرفتم و به جاى خود گذاشتم.

حتى در ساده ترین و کوچکترین کارها نیز عدالت در روح على جریان داشت. او اگر با یکى دیگر از مردم در انتخاب کالایى از کالاهاى دنیا، حق مساوى داشت، ترجیح مى داد که این انتخاب را به عهده رفیق خود بگذارد تا او

ص: 163

خیال نکند که بهره بهتر از آن بزرگان بوده و کوچکتر در آن حقى ندارد. به همین جهت روزى که به همراهى غلامش به نزد «ابونوار» رفت و از ابونوار دو پیراهن خرید، به غلام خود گفت: هرکدام را که مى پسندى انتخاب کن. نخست غلام یکى را برداشت و سپس على آن دیگرى را اختیار کرد.

سفارش هاى امام و نامه هاى وى به فرمانداران، شاید همیشه به دور محور واحدى مى چرخید و آن: عدالت بود. و مردم به همین دلیل علیه او متحد شدند. زیرا على منافع نزدیکان خویش را نیز به خاطر حفظ عدالت نادیده مى گرفت. با زورمندان سازش نداشت و تنها حق را مى دید.

عثمان بن عفان هنگامى که مقام فرمانروایى مسلمانان را به دست گرفت، دست نزدیکان و اطرافیان و یاران خود را در کسب جاه وثروت باز گذاشت و در این زمینه تابع افکار بداندیشان گردید و مروان از همه بیشتر در او تأثیر داشت. عثمان بدین ترتیب با وصیتى که ابوبکر به جانشین خود، عمربن خطاب کرده بود، مخالفت ورزید، زیرا او گفته بود: «از آن گروه مردمى که خود را اصحاب پیامبر خدا مى نامند ولى شکمشان باد کرده و چشمشان به مال دنیا دوخته شده و هریک از آنان فقط خود را دوست مى دارد برحذر باش!»

و على از این مردمى که شکمشان باد کرده بود! به شدت متنفر بود، و چون به خلافت رسید، تصمیم گرفت که عدالت را در میان آنها اجرا کند. گروهى را از مقام خود عزل کرد و عده اى را از قدرت و احتکار دور ساخت و با هرکسى که در خیال داشت رسالت اسلام را از مجارى طبیعى و عادلانه خود منحرف ساخته و آن را به حکومت موروثى در خاندان خود تبدیل کند و مال و مقام و قدرت را ویژه خاندان خود سازد، بشدت جنگید و چه بسیار چنین سخنان پرارجى که به ایشان گفت: «من مى دانم که شما را چه چیز اصلاح! مى کند، اما من با انجام خواسته شما خود را تباه نخواهم کرد».

ص: 164

ماجراى اینها با على آنچنان شد که مى دانید. تا آنکه ستمکاران حکومت گر شکست خوردند، اگرچه به ظاهر با مکر و فریب پیروز شدند، ولى در هر صورت عدالت در قلب على و پیروانش پیروز گردید، با آنکه هم به على و هم پیروانش!، ستم ها رفت.

و هنگامى که على از ضربت ناجوانمردانه شمشیر ابن ملجم به شهادت رسید، «ام هیثم» نخعى در قصیده سوزناکى، بر مرگش گریست. و این بیت از قصیده اوست که به خوبى بازگوى نظر مردم درباره على و آشنایى آنان با عدالت انسانى او است :یقیم الحق لا یرتاب فیه و یعدل فى العدا والأقربینا

حق را بدون هیچ تردیدى برپا مى دارد. و در بین دشمنان و نزدیکان به عدالت رفتار مى کند.

و على خود گفته بود: با دوست و دشمن به عدالت رفتار کنید!

صراحت

صراحت خصلتى در نزد مردان بزرگ است. و این خصلت در نزد على بود، زیرا که با خصلت هاى دیگر على، در سرچشمه پیوند دارد. و درواقع صراحت، راستى، اخلاص، مردانگى و صفاتى از این قبیل، همه با هم برادرند. و این از صراحت على بود که چیزى را که در دل یا در نظر داشت، پنهان نمى ساخت و آنچه را که نمى خواست به زبان نمى آورد. او در رفتار با دشمنان تجاوزکارش با مکر و حیله آشنایى نداشت، در صورتى که از همه کس بهتر مى دانست که نیرنگ و فریب، تنها راه رهایى از توطئه هاى آنان است. از بحث سابق ما درباره صدق و اخلاص امام، مى توان به صراحت مطلق او، که از مزایاى صدق و اخلاص است، به خوبى پى برد. و البته این یکى از برترى ها و مزیت هاى بى شمار امام بود...

ص: 165

سادگى

از اصول اخلاقى امام، تکیه او به سادگى در هر موردى بود. او از تکلف بیزار و منزجر بود و بلکه گاهى این امر ملاک قضاوت از نظر وى بود و مى گفت: «بدترین برادران کسى است که باید به خاطر او به تکلف پرداخت» و باز مى گفت: «اگر مؤمنى برادر خود را به خجلت اندازد، از او جدا شده است»! و مراد از خجلت، احترام دوست تا حد تکلف و تشریفات بیجا است.

على در فکرى که اظهار مى کرد، یا پند و اندرزى که مى داد یا در مالى که مى بخشید و یا از بخشش آن جلوگیرى مى کرد، خودنمایى و تظاهر نداشت. این خصلت چنان با طبیعت على آمیخته و همراه بود که صاحب غرضان نتوانستند او را به مکر و حیله وادارند و چاپلوسان تملق گوى از اینکه نظر او را به سوى خود متوجه سازند، مأیوس و ناامید شدند و از اینجا بود که به على نسبت سنگدلى و بى رحمى، خشونت و تکبر بر مردم مى دادند!

ولى امام نه به طور عمد و نه به نحو ساختگى، سنگدل و بى رحم و متکبر نبود، بلکه هرچه از او سرمى زد ناشى از طبیعت و سرشت او بود، بدون آنکه کوچکترین تصنع، تکلف و ریا و خودنمایى در کار باشد. ولى چون اکثریت آنهایى که دور او را گرفته بودند، غرض آلود و سودجو بودند و على به آنها بدگمان شد، به خود تکلف راه نداد که این بدگمانى را پنهان بدارد، و از اینجا بود که آنان على را متهم مى ساختند که سنگدل و متکبر است!

درستى درک، و احساس و اظهار آن، نه تکبر و خودخواهى و نه خشونت و سنگدلى است، بلکه على به شدت تکبر و خودپسندى را تقبیح مى کرد و چه بسیار بود که او فرزندان و یاران و فرمانداران خود را از تکبر و خودپسندى نهى مى کرد و از سخنان او در نصیحت آنان است: «هرگز خودپسند مباش» و «بدان که خودپسندى به هیچ روى شایسته نیست و آفت خردها و اندیشه هاست».

ص: 166

على تکلّف را حتى در نزد ثناگویان هم تقبیح مى نمود. گاهى یکى از آنان در مدح و تعریف او راه افراط را مى پیمود و على او را از ادامه سخن بازمى داشت و مى گفت: «من کمتر از آن هستم که تو مى گویى» و گاهى مطلب برعکس مى شد و گوینده، او را متهم مى داشت و على بدون تکلف، آنچه را که از باطن و نیت او مى دانست، پنهان نمى کرد و مى گفت: «بالاتر از آنم که در دل دارى»! على تکلف دوستانش را در دوستى غلوآمیز، و تکلف دشمنانش را در دشمنى افراط آمیز، دوست نمى داشت و مى گفت: «دو گروه در باره من به هلاکت افتادند، دوستانى که راه اغراق مى پیمایند و دشمنانى که راه افراط مى روند». و این براى آنکه در هر افراطى نشانه هاى تکلف پیداست! او نه تکبر مى ورزد و نه تواضع مى کند، زیرا در هر دو، تکلف وجود دارد، بلکه او خود را آنچنان که هست نشان مى دهد... او صریح بود بسان صراحت حق و صراحت طبیعت!

آیا شما در بین مردم کسى را دیده اید که روش ساده و زیبایى چون على داشته باشد؟ على را دیدند که مقدارى خرما خریده، و در چادرشبى پیچیده و خود آن را مى برد. بعضى از آنهایى که او را دیدند، گفتند: اجازه بدهید براى شما بیاوریم. على با کمال سادگى گفت: «عیال وار، خود به بردن آن سزاوار است»!

از اشتباهات رایج آن است که تواضع عمدى را فضیلتى از فضائل انسانى بشماریم، بلکه آن نوعى از تکلف بیجا و نامربوط است و على هیچ وقت به این معنى فروتن نبود. ولى او متکبر هم نبود، بلکه او آنطور که بود خود را نشان مى داد، بدون آنکه به یکى از این دو فکر کند، زیرا هیچ کدام از آنها از صفات این بزرگ مرد نبود. اما اینکه گروهى او را متکبر و گروهى متواضع مى دیدند، اشتباه از کسانى بود که به او مى نگریستند و حالت على را از جانب خود تفسیر مى نمودند و على از هر دوى این صفات مبرّاست.

مؤلف کتاب عبقریة الامام مى نویسد: «على با سر برهنه به سوى دشمنان جنگجوى خود مى آمد در حالى که آنان غرق در اسلحه و آهن بودند. در

ص: 167

این صورت آیا جاى شگفتى است که او با دلى باز و پاک و بى نیرنگ به سوى آنها بیاید و آنها غرق در مکر و حیله باشند؟»

اما خشونت! هرگز در اخلاق امام وجود نداشت، بلکه او سرتاپا گذشت و صفا، صراحت و سادگى بود.

پاکدلى

از امتیازات اخلاق على، پاکدلى او بود. او کینه از مخلوقى به دل نداشت و هیچ گونه دشمنى را، حتى نسبت به سخت ترین دشمنانش که همیشه از روى حسادت و بددلى بر او کینه مى ورزیدند، نمى شناخت. او فرزندان و نزدیکان خود را، پیش از مرگ خود، از کشتن نزدیکان قاتلش -- ابن ملجم -- نهى نمود و بر کشته شدن طلحه -- که سر على را مى خواست -- گریه کرد و با شور و سوز صادقانه و دوستانه اى در مرگ او ناله کرد و رثا گفت. به اصحاب خود توصیه کرد که با خوارج پس از وى جنگ نکنند، در صورتى که آنها با على جنگیدند و قاتل او نیز یکى از آنان بود و همین خوارج به همان مقدار به او و یارانش آزار و اذیت کردند که معاویه و عمروبن عاص و یارانشان بر او و اصحابش آزار رسانیدند. و این توصیه شاید براى آن بود که على احساس مى کرد که خوارج در عین اشتباه و گمراهى، طالب حق اند.

از همه اینها گذشته، در سراسر تاریخ زندگى على و اخبار مربوط به آن، چیزى که حاکى از خصلت کینه ورزى او نسبت به دشمنانش باشد، وجود ندارد. على حتى نسبت به خود معاویه هم کینه اى در دل نداشت. او در دل خود بر حق و در زبانش بر صراحت و در دست خود بر شمشیرش، تکیه کرده بود.

کینه توزى از طبیعت مردانگى نیست و تن به ظلم ندادن و از ستم به دیگران آشفته شدن از خصلت هاى مردانگى است. ولى این طبیعت زیباى على -- که حتى اجازه نمى داد کینه توزى نسبت به دشمنانش و آنهایى که مرگ او را

ص: 168

مى خواستند، به وجود آید-- در میان گروهى از کینه جویان بددل و افراطى، گرفتار شده بود. سخنان پرارج على همیشه حاکى از اندوه جانکاهى است... اندوه و غم از آنکه او چنان پاکى و مهر دارد و دیگران آنچنان مکر و نیرنگى دارند.

بخشش

از اخلاق خاص على، کرم و بخشش بى پایان او بود. ولى بخششى که در اصول و هدف پاک و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى که از مال و کوشش مردم «بخشش مى فرمایند»! اینان وقتى که چنین بخششى مى کنند فقط به خویشان و نزدیکان و یا هوادارانشان مى بخشند که در راه حکومت و سلطنت آنها شمشیر مى زنند و اگر گامى بالاتر نهند، براى آن بخشش مى کنند که گفته شود آنها اهل کرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گیرند و اختلاس ها و دزدى ها و ستم ها و ضعف اداره امور و غیره را بدین ترتیب پرده پوشى کنند.

این شکل از اشکال بخشش در واقع فرقى با رشوه ندارد-- و اکثریت کسانى که در تاریخ ما و تاریخ دیگران به کرم و بخشش مشهورند، با این نوع بخشش سروکار داشتند-- على بن ابیطالب در سراسر زندگى خود یک بار هم بدان دست نیالود و آن را نشناخت. کرم و بخشش على، بنیان همه جوانمردى هاى اوست. و با جان و دل او به هم آمیخته است. او دختر خود را از اینکه گردن بندى را از بیت المال به امانت گرفته توبیخ مى کند؛ برادر خود عقیل را که مختصرى از مال عمومى مردم را بیجا خواسته بود، از خود مى رنجاند؛ او رشوه خوار و هوادار مال بى کوشش و بدون حق را، از خود طرد مى کند. با این حال، چنانکه در روایات صحیح آمده است، او با دست خود نخل هاى گروهى از یهودیان را در مدینه سیراب مى کند، تا آنجا که دست او تاول مى زند و زخم

ص: 169

مى شود و آنگاه مزدى را که مى گیرد به بیچارگان و درماندگان مى بخشد و یا با آن بردگانى را مى خرد و بلافاصله آزاد مى سازد.

«شعبى» از زبان کسانى که على را خوب مى شناختند روایت مى کند که او بخشنده ترین مردم بود که از مال خود، براى مردم مى بخشید و اگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحیح ترین شهادت ها باشد، باید فهمید که بخشش و کرم على تا چه پایه بوده که معاویة بن ابوسفیان هم به آن شهادت داده، در حالیکه او همیشه مى کوشید که از على عیب جویى کند و از او انتقاد نماید.

معاویه مى گوید: «اگر على خانه اى پر از طلاى ناب و خانه اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پیش از علوفه مى بخشد!»

اعتماد به نفس

مکمّل این صفات زیبا و این برترى هاى مردانه علوى و این عظمت ادبى -- که بحث آن خواهد آمد-- این است که همه صفات توأم با اعتماد به نفسى باشد که على بدان شناخته شده بود؟ بلکه اصولا اعتماد به نفس چیزى است که بالضرورة ملازم این خصلت هاست. اما کارى را که انجام مى داد به درستى آن و صراحت حق در آن اطمینان داشت. به میدان مبارزه قهرمان جزیرة العرب، «عمروبن عبدود» آمدن و اقدام به این کار در حالى که پیامبر و یارانش او را از این کار و عاقبت ناگوار آن! برحذر مى داشتند، گواه صادقى است بر اعتماد به شجاعتى که قلب و روح على آکنده از آن بود.

و به تنهایى به نماز رفتن على و عدم قبول همراهى محافظانى که او را از خطر دشمنان بى شمارى که اطرافش را گرفته بودند محافظت کنند، شاهد دیگرى از اعتماد به حق و حقیقتى است که تاروپود وجود او را فرا گرفته بود. و اصولا: آیا زندگى وى، سلسله اى از کردارها و گفتارهایى نیست که به خوبى نشان مى دهند که این مرد بزرگ به راستى و درستىِ آنچه انجام مى داد اطمینان کامل

ص: 170

داشت و در این اطمینان استوار بود؟ زیرا که گفتار و کردار على ناشى از عقلى کامل و اخلاقى بزرگ بود.

و در سایه این اعتماد و اطمینان ریشه دارى که در جان خود حس مى کرد و از جوشش ایمان وى به عدالت خویش، در میان اختلاف و تضاد افکار مردم درباره اش، هرگز در راه و روش خود تغییرى نمى دهد و مى گوید: «اگر با شمشیرم به بینى مرد باایمان بزنم که مرا دشمن بدارد، هرگز چنین نخواهد کرد. و اگر همه دنیا را به منافق بدهم که مرا دوست بدارد، دوستم نخواهد داشت»!و در همین زمینه است که مى گوید: «به خدا سوگند اگر من به تنهایى به میدان دشمن بروم و آنها روى زمین را پر کرده باشند، هرگز ترس و وحشتى نخواهم داشت».

و از همین اعتماد و اطمینان پرارج است که او، هنگامى که شنید گروهى از مردم مدینه به معاویه پیوسته اند، به نماینده خود در مدینه «سهل بن حنیف انصارى» نوشت: «اما بعد... شنیده ایم که گروهى از مردمان تو، به سوى معاویه روى آورده و به او پیوسته اند، هرگز از اینکه آنان را از دست داده اى و از کمک آنها بازمانده اى، غمگین و ناراحت مباش! به خدا که آنان از ظلم و ستم نگریخته و به عدل و داد نپیوسته اند»!

ص: 171

*کم ارزشترین مردم، بى دانش ترین آنها است.

امام على

*على! هر مشکلى که تو در آن داورى نکنى، مبارک و فرخنده مباد!

عمربن خطاب

با همه علوم

ص: 172

دانش و فرهنگ امام

على بن ابیطالب در عقل و اندیشه، یگانه و بى همتاست و به همین جهت او محور فکرى اسلام و جامع و سرچشمه علوم عربى است، به طورى که در میان اعراب هیچ دانشى نیست مگر آنکه على آن را پایه گذارى کرده و یا در پیدایش آن سهیم و شریک بوده است.

درباره بلاغت و همچنین عظمت او در مسائل اجتماعى در آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت. ولى در این فصل از علوم عربى وى و همچنین از ادراکات او در فقه و قضاوت، به طور اجمال بحث خواهیم کرد؛ به اضافه مطالبى که درباره حکمت و فلسفه على، به تناسب موضوع خواهد آمد. و ما اگر گفتار خود را در میدان علوم و فرهنگ على کوتاه مى کنیم، براى آن است که در این باره زیاد گفتگو کرده اند و نویسندگان و محققان به طور تفصیل، به تجزیه و تحلیل آن پرداخته اند.

هدف نهایى ما در این کتاب آن است که از آنجا که دیگران به تفصیل پرداخته اند به طور اختصار بگذریم و در آنجا که به اجمال اکتفا کرده و یا اصولا مطرح نساخته اند، به شرح و بسط بپردازیم. و نخست از قرآن و حدیث آغاز سخن مى کنیم و سپس در باره علوم دیگرصحبت مى نماییم تا به خوبى درک کنیم که گفتار پیامبر، در تعریف على، تا چه حد مطابق با واقع بود، آنجا که گفت: «من شهر دانشم و على در آن است».

على بن ابیطالب، به سرپرستى پسرعمویش، پیامبر، پرورش یافت و سپس شاگرد وى شد و اخلاق و روش او را درباره زندگى و خلق، فرا گرفت و به

ص: 173

ارث برد و این میراث در قلب و عقل او، به طور یکسان نفوذ یافت. در بررسى قرآن با بینش و نظر حکیمانه اى -- که مغز اشیاء را جستجو مى کند تا حقایق آنها را به دست آورد-- دقت نمود و در زمان طولانى خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، فرصت یافت که به این بررسى عمیق و کامل بپردازد و ظاهر و باطن قرآن را بخوبى بداند و درک کند و زبان و قلب او، به وسیله آن استوار گردد و با آن به هم آمیزد.

علم او نسبت به حدیث چیزى نیست که بر آن غبار شک بنشیند. و هیچ جاى تعجب هم نیست، زیرا که امام، بیشتر از هر صحابى و مجاهد دیگرى با پیامبر در تماس بود و از او علاوه بر چیزهایى که همه شنیدند، مطالب دیگرى نیز شنید. مى گویند على هیچ حدیثى را روایت و نقل نکرد، مگر آنکه خود از پیامبر شنیده بود و او اطمینان داشت که از احادیث پیامبر، کلمه اى هم از قلب و گوش او فوت نشده است. و به على گفتند: «چه شده که از همه اصحاب پیامبر بیشتر حدیث دارى؟» در جواب گفت: «براى اینکه اگر من از پیامبر سؤال مى نمودم به من پاسخ مى داد و اگر سکوت مى کردم، پیامبر خود شروع مى کرد و به من حدیث مى گفت».

* * *طبیعى است که على بن ابیطالب فقه اسلامى را هم از همه بهتر بداند چنان که از همه بهتر به آن عمل مى کرد، و آنهایى که در عصر او بودند، کسى را کامل تر و صالح تر از او در فقه و فتوى نشناختند. و به خاطر دانش فراوان و فقه بى پایان، على مورد اعتماد ابوبکر و عمربن خطاب در همه مشکلات بغرنج و پیچیده بود، چنانکه در مشورت نیز نظریه نهایى را از او مى خواستند و به او رجوع مى کردند و این دو خلیفه، از دانش و فکر على بسیار بهره مند گشتند. على همچنان که براى ابوبکر و عمر در مسائل فتوایى، مرجع بود، براى اصحاب

ص: 174

دیگر نیز چنین بود و بسیار نادر مى توان یافت که در مسائل شرعى و دینى، دلیل و برهانى بهتر از دلیل و برهان او وجود داشته باشد.

دانش على در فقه اسلامى، منحصر به نصوص و احکام فقهى نبود، بلکه در علوم مقدماتى فقه نیز، از قبیل حساب، بر دیگران تفوق و برترى داشت. و اگر ابوحنیفه را در قرون پس از على «امام اعظم» فقه مى دانند، باید توجه داشت که او شاگرد على بود، زیرا او نزد جعفربن محمد درس خوانده و جعفربن محمد از پدرش بهره برده بود... و سلسله به على بن ابیطالب منتهى مى گردد.

مالک بن انس نیز با چند واسطه شاگرد على بود، زیرا او از ربیعه و ربیعه از عکرمه و عکرمه از عبدالله بن عباس و عبدالله بن عباس از على فیض برده بود. به ابن عباس که استاد همه اینها بود گفته شد : «نسبت علم تو با پسرعمویت -- على -- چگونه است؟» در جواب گفت: «مانند قطره بارانى در برابر اقیانوس».

* * *همه یاران پیامبر معترفند که پیامبر یک بار فرمود: على در قضاوت از همه شما برتر است. «قاضى ترین شما على است». على براى این از همه مردم دوران خود در قضاوت برتر بود که از همه آنها بر فقه و شریعت که منبع و منشاء قضاوت در اسلام است، آشناتر و داناتر بود، و علاوه بر آن، در نیروى تعقل و تفکر نیز آنچنان بود که بتواند در موارد بروز اختلاف، وجهى را کشف و بیان دارد که به واقعیت نزدیکتر باشد و با منطق صحیح، بیشتر انطباق یابد.

و از طرف دیگر، على به جهت صفاى وجدان و پاکى درون قادر بود علم و آگاهى خود را در قضاوت، به بهترین روشى، اجرا کند و در حکم و داورى، عدالت را بر پایه اى از عقل و وجدان -- هردو-- استوار سازد. و از عمربن خطاب نقل شده که به على گفت: «اى ابوالحسن، خداوند مبارک نگرداند هر

ص: 175

مشکلى را که تو در آن حکم و داورى نکنى» و: «اگر على نبود، عمر هلاک مى شد» و: «هنگامى که على در مسجد حاضر باشد، هیچ کس فتوى ندهد»!(1)

ما درباره عظمت على در قضاوت، و زوایاى تاریکى که او در قضاوت روشن نموده است --آنجا که بین على و اصول وى و رجال انقلاب کبیر فرانسه و مبادى آنها مقایسه خواهیم نمود-- به طور مفصل بحث خواهیم کرد.

* * *

از آنجا که على بن ابیطالب از آن کسانى بود که در امور به ظواهر اکتفا نمى کنند و همیشه مى خواهند که در هر مسئله اى به مغز و باطن آن پى ببرند، در قرآن و موضوع آن که دین بود، به دقت پرداخت؛ آن چنان که متفکران جهان در کارها به دقت و تأمل مى پردازند. و از همین جا بود که على مسئله دین و مذهب را یک موضوع قابل دقت و تفکر و تعمق مى دانست و هرگز هم شخصیتى بزرگ مانند على، از دین و مذهب فقط به ظاهر آن و به اجراى احکام و اقامه حدود و برپاداشتن مراسم عبادت، اکتفا نمى کند. در صورتى که اکثریت مردم، به ظاهر دین و نتایج مادى آن در معامله و قضاوت مى نگرند، على در کنار دانش ظاهر احکام دین، آن را به مثابه یک موضوع فکرى محض و قابل تحقیق و بررسى و دقت عمیق، مورد مطالعه و تفقه قرار مى دهد و از تفکر و بررسى خود دست برنمى دارد مگر آن هنگام که اطمینان مى یابد که این دین، برپایه اساسى محکم و بنیادى متحد در اصول و حقایق، استوار است...

و از همین جا، علم کلام یا فلسفه دین اسلام، پیدا شد و روى همین اصل، على نخستین دانشمند کلامى و بلکه پدر علم کلام است، براى آنکه دانشمندان نخستین این علم، از سرچشمه على بن ابیطالب سیراب شده اند و اصول و مبادى این علم از راه على به آنان رسیده است، و دانشمندان بعدى هم همچنان به نور

ص: 176


1- . «لا بارک الله فى معضلة لم تحکم فیها یا ابالحسن» و «لولا على لهلک عمر» و «لا یفتیّناحد فى المسجد و علىّ حاضر.»

او راه مى یابند و على را پیشواى خود و راهبر پیشینیان مى دانند. مثلا واصل بن عطاء بنیانگذار فرقه معتزله -- نخستین گروه اسلامى که مى کوشد اصالت و مقام عقل را در موضوعات دینى بالا ببرد-- شاگرد ابوهاشم بن محمد بن حنیفه است که پدر او شاگرد على بن ابیطالب بود. و آنچه درباره معتزله گفته شده درباره اشاعره نیز صادق است، براى اینکه اشاعره شاگردان معتزله هستند که آنها هم دانش خود را از واصل بن عطاء، شاگرد بالواسطه على، فرا گرفته اند.

افزون براین اصول و مبانى تصوف اسلامى(1) در بسیارى از موارد، در نهج البلاغه به چشم مى خورد و هواداران تصوف در اسلام به این موارد و نمونه ها استناد جسته اند، پیش از آنکه مسلمانان، فلاسفه یونان را بشناسند و یا فلسفه هند و یونان و غیره را به عربى ترجمه و نقل کنند. براى مزید توضیح در این زمینه به گفتار ابوالعیناء به «عبیدالله بن یحیى بن خاقان» وزیر متوکل -- که در شرح نهج البلاغه ابن ابوالحدید نقل شده است -- مراجعه شود.

* * *

گویا خداوند چنین خواسته است که على بن ابیطالب در علوم عربى نیز رکن و اساس باشد، همان طور که در علوم اسلامى رکن بود. براى آنکه در میان مردم دوران امام، کسى وجود نداشت که در علوم عربى با امام برابر باشد. و همین تبحر او در علوم عربى و منطق صحیح و قواى ذهنى خارق العاده اوست که براى ضبط اصول وقواعد عربى به او یارى کرد تا زبان عربى مستند به دلیل و برهان باشد که نشان دهنده قدرت عقلى او در استدلال و قیاس منطقى است.

ص: 177


1- . بحث در این زمینه نیازمند کتاب مستقلى است، ولى آنچه در آن جاى شک و تردیدنیست، این است که على از کسانى که به نام تصوف و زهد، هزار و یک کار نامشروع مى کنندو فقط «هو مى کشند و حق مى گویند و على مى جویند!» و مرتکب هرگونه جنایت و کثافت کارى مى شوند، سخت بیزار است و این گونه تصوف را نه على و نه اسلام هرگز به رسمیت نمى شناسند. م

درواقع على به حق واضع و پایه گذار علوم عربى بود که راه را براى آیندگان هموار ساخت. تاریخ ثابت مى کند که على بنیان گذار علم نحو است. شاگرد و رفیق او ابوالاسود دوئلى روزى به نزد على آمد و او را غرق در تفکر دید، پرسید: «در چه چیزى فکر مى کنى یا امیرالمؤمنین؟!» فرمود: من در شهر شما-- کوفه -- سخنى شنیدم که از نظر ادبى غلط بود، از این رو مى خواهم کتابى در اصول عربى آماده سازم. سپس کاغذى به او داد که در آن چنین بود: کلام عبارت است از اسم و فعل و حرف تا آخر...

این مطلب را به شکل دیگرى نیز نقل کرده و گفته اند: ابوالاسود دوئلى به پیشگاه امام شکایت کرد که پس از فتوحات اسلامى، به علت آمیزش و اختلاط اعراب با دیگران، غلط گویى در بین مردم شیوع و رواج یافته، چون مردم غیرعرب سخن را به درستى ادا نمى کنند. امام لختى سر به زیر انداخت و سپس به ابوالاسود فرمود : آنچه را که مى گویم بنویس، ابوالاسود قلم و کاغذى به دست گرفت، على فرمود: کلام عرب از اسم و فعل و حرف، ترکیب مى یابد. اسم آن است که از مسمى خبر دهد و فعل آن است که از حرکت آن آگاه سازد و حرف معنایى مى دهد که نه اسم است و نه فعل! اشیاء بر سه قسم است: ظاهر و مضمر، و چیزى که هیچ یک از این دو نیست -- بنا به قول بعضى از علماى نحو، مراد اسم اشاره است -- آنگاه به ابوالاسود فرمود: بدین نحو مطلب را تکمیل کن و از همان روز این علم -- قواعد ادبیات عرب -- به عنوان «علم نحو» شناخته شد.

* * *

از امتیازات على تیزى هوش و سرعت درک او است. موارد ونمونه هاى بسیارى که به طور ارتجال وبدون سابقه مطلبى را مى گفت، نشان مى دهد که على نیرویى در این زمینه داشت که در دیگران نبود و بسیار مى شد که در میان

ص: 178

دوستان یا دشمنان، بدون مقدمه و به طور ارتجال، حکمتى نغز و سخنى شیوا مى گفت که مورد توجه همگان قرار مى گرفت.

على در سرعت درک و حل مشکلات حساب در زمان خود بى نظیر بود و مردم آن دوران، این مشکلات را معماهایى به شمار مى آوردند که براى حل آن راهى نبود و راز آن را کسى نمى دانست! براى نمونه مى گویند: زنى به نزد على آمد و شکایت کرد که برادرش از دنیا رفته و ششصد دینار از خود باقى گذاشته ولى در موقع تقسیم، به او فقط یک دینار داده اند؟ على فرمود: شاید برادرت یک زن، دو دختر، یک مادر، دوازده برادر و تو را داشته است؟... و همین طور هم بود که على گفت.

و باز روزى در منبر کوفه سخن مى گفت، یکى پرسید: مردى از دنیا رفته و پدر و مادر، زن و دو دختر از خود باقى گذاشته، چه باید کرد؟ على بلافاصله گفت: هشت یک زن به نه یک تبدیل مى شود! و این حکم را حکم «منبریه» نامیدند، زیرا که على در منبر بر آن فتوى داد.(1)

* * *

فلسفه و حکمت -- به مثابه بینش عمیق، اندیشه و خرد محیط، ادراک اصیل، نیروى استنباط و فراگیرى، قدرت اختصار و ایجاز، وسپس کوشش خستگى ناپذیر در این راه -- در واقع از آثار امام على است. براى اینکه على در این زمینه ویژگى هایى دارد که او را به مقام شامخى در میان فلاسفه ملت ها و یگانه هاى تاریخ مى رساند. و به راستى هم که همانند على در استخراج نظریه از حوادث و رویدادها و بیان آن به شکلى که ضرب المثل هاى جاودان گردد، بسیار بسیار کم است. این حکمت علوى تأثیرى عمیق در توجیه و بیان فرهنگ اسلامى

ص: 179


1- . این دو حساب که مبنى بر عول و تعصیب است، در کتب فقهى شیعه مورد بحث و بررسىقرار گرفته است، طالبین تفصیل به آنها مراجعه کنند. م

و به شکل انسانى درآوردن آن دارد. و البته سرچشمه آن در درجه نخست دوتن، محمدبن عبدالله و على بن ابیطالب هستند.

امام على در باره مسائل زندگى و جهان، جامعه بشرى، اسرار توحید، الهیات و شناخت ماوراءالطبیعه، نظریات فراوانى ابراز داشته و چنانکه قبلا گفتیم، او بنیانگذار علم کلام و فلسفه الهیات در اسلام است.

على استادى است که همه آنهایى که پس از وى آمدند و صاحب نظر شدند، به کمال و اصالت او اعتراف کردند و در واقع خود، پیروان آراء و شرح دهندگان نظریات او بودند.

کتاب بزرگ امام، نهج البلاغه، به مقدارى از گوهر حکمت غنى است که امام را در صف اول و مقدم همه فلاسفه و حکماى جهان قرار مى دهد.

و هنگامى که پیامبر فرمود: «دانشمندان امت من همچون پیامبران بنى اسرائیل هستند» آیا مقصودى جز على داشت؟!

ص: 180

امام على و حقوق انسان

* بنده دیگرى مباش، که خداوند تو را آزاد آفریده است

* از استثمار آنچه که براى همه مردم است، بپرهیز.

* گناه غیرقابل بخشش، ستم بر دیگران است.

* به طور حتم داد مظلوم را از ستمگر خواهم گرفت.

* دشمنى با مردم، چه کار زشتى است.

* هر انسانى در خلقت مانند تو است.

* آنچه را براى خود مى خواهى، بر دیگرى نیز بخواه و آنچه را که بر خود نمى پسندى، بر دیگرى مپسند.

* بدترین حکمرانان کسى است که ملتش را به بدبختى بکشاند.

* انسان بدخلق، شایسته رهبرى و زعامت نیست.

* به برادرى با آن کسى بکوش که از آزارش در امان باشى.

امام على

در راه آزادى

ص: 181

تجربه تلخ و: آزمایش سخت!

* به خدا سوگند! من پیش از آنکه بر حق گواهى بدهم، خود آن را باور دارم.

* کار ما بسیار سخت و دشوار است و حدیث ما را جز سینه هاى امین و اندیشه هاى اصیل، فرا نمى گیرند.

امام على

* بر گوش هاى آنان، پى درپى بانگى برآورد که بنیانشان را ویران کرد، سقف هایشان را فرو ریخت، دیوارهایشان را درهم کوبید و از هم پاشید. و این بانگ، بر دلهاى بیچارگان و ستمدیدگان آرامش و صلح و نعمت سرشار بود!

على بن ابیطالب درباره حقوق انسان و هدف نهایى جامعه، اصول و نظریات آن چنان استوارى دارد که ریشه هاى آن در اعماق زمین فرو رفته و شاخه هایش سربرافراشته است. جامعه شناسى و علوم اجتماعى نوین، پشتیبان قسمت بزرگ این نظریات و اصول بوده و آنها را پذیرفته است.

علوم اجتماعى به هرشکل و رنگى که درآید و به هرنام و نشانى که جلوه گر شود، انگیزه و هدف نهایى آن یکى بیش نیست و آن برداشتن بار ستم و استبداد از دوش توده ها و سپس بناى جامعه بر پایه هاى بهترى است که حقوق زندگى و شرافت انسان را-- به مثابه انسان --- حفظ کند. و محور آن، آزادى بیان و کار، در چهارچوبى است که سودمند باشد و ضررى نرساند. و البته این علوم تابع شرائط خاص زمان بوده و مکان نیز در پیدایش و تکوین آن، بدین شکل و یا آن شکل، تأثیر بسزایى دارد.

ص: 182

ما اگر به گذشته برگردیم و براساس این واقعیت به شئون آن بنگریم، به خوبى روشن خواهد شد که در تمام دوران هاى پیشین، مبارزه شدید و سوزانى میان استبداد، خودکامگى، خودسرى، از بین بردن حقوق توده، سلب آزادى و ایجاد اختناق از یک طرف، و تمایل و گرایش به عدالت، حکومت از طریق شورى، کار به خاطر حفظ حقوق همگان، و رهایى آزادى ها از طرف دیگر، در جریان بوده است.

انقلاب هاى مفید پیشین که از جانب ستمدیدگان برپا شده، در واقع جنبش هایى بوده اند که ستم دیدگان و متفکران، به خاطر برچیدن بساط ظلم و فساد اجتماعى و ایجاد بنیادى نو، برپایه عدل و نابودى ستم برپا داشته اند که از نظر منطق و ارزش هم با تحولاتى که جامعه به آن رسیده است، منطبق و هم آهنگ باشد.

على بن ابیطالب در تاریخ حقوق انسان مقامى بس شامخ دارد. و نظریات او در این زمینه بر پایه و معیار اسلام آن روز است که این نظریات بر دو محور سرکوب نمودن استبداد و برچیدن امتیازات طبقاتى از میان مردم، مى چرخید. هرکس که على بن ابیطالب و وضعو موقعیت او را در مسائل اجتماعى بشناسد، به خوبى درک مى کند که او چون شمشیرى آخته بر بالاى سر خودکامگان متجاوز بود و کوشش پى گیرش در راه برقرارى عدالت اجتماعى، در افکار، بیانات، حکومت و سیاستش جلوه گر است. امام با روش هایى که در قبال تجاوزکاران به حقوق مردم -- آنهایى که با بیچاره نمودن توده و نادیده گرفتن مصالح عمومى و منافع جامعه، پایه هاى افتخارات پوشالى خود را بر دوش مردم رنج کشیده مى نهادند-- در پیش مى گرفت، در راه استقرار عدالت براى همگان، مى کوشید.

اندیشه بسط عدالت اجتماعى، در ذهن نیرومند امام، براساس حقوق توده مردم، نضج گرفت و طبیعى است که پیاده کردن این اندیشه، مستلزم از بین بردن

ص: 183

اختلافات طبقاتى -- که در آن ثروتمندان و بزرگان قوم را به سیرى و پرخورى و بینوایان و زیردستان را به گرسنگى و ناتوانى دچار ساخته بود-- گردد.

فریاد رساى امام در این پیکار اجتماعى همواره طنین افکن بود و تازیانه اش همواره کوبان و دفاعش از ارزش هاى انسانى همواره بزرگ و سخت بود و هرگز در این امر سستى و سازش راه نداشت.

امام با روش حکومتى خود، نشان دهنده برترین نمونه زمامدارى است که در آن بخش از تاریخ بشر او در راه حفظ حقوق انسان مى کوشید و با تمام قوا و با همه وسائلى که در اختیار داشت، در اجراى این هدف کار مى کرد. على به درک بسیار روشنى از واقعیت جامعه رسیده بود؛ جامعه اى که بر اساس محرومیت اجتماعى پایه گذارى شده است. امام بهتر از دیگران مى دانست که بهترین شکل تحول جامعه چیست و شرایط تا چه حد آماده این تحول است. دراراده امام -- که انگیزه هاى نیکى در آن زیاد بود-- چیزى که آن را بیشتر از کوشش در راه این تحول، به خود مشغول کند، وجود نداشت. و هیچ یک از فریبندگى هاى جهان یاراى پیروزى بر این اراده و جلوگیرى از این کوشش را نداشت و توطئه هاى بدخواهان نیز موثر نبود زیرا در قلب امام چیزى دوست داشتنى تر از برپاداشتن حق و نابودساختن باطل، خطور نمى کرد و البته در نظریه امام هم درباره حق و باطل و چگونگى آنها، کوچکترین تردید و تزلزلى به وجود نمى آمد.

درستى اندیشه و ادراک او، و سپس اخلاصش در اجراى آنچه به فکرش مى آمد و درک مى کرد، دو عامل اصلى بودند که او در هیچ یک از کارهاى اجتماعى و عمومى، راه مبهمى را نشان ندهد و امام هرگز در برابر کارگزاران نیرومند و سرکش و عاملین بدبختى توده مردم، خاموش نمى نشیند و درقبال دسته بندى و حزب بازى مخالفین و کسانى که مى خواهند حکومت حق را درهم بکوبند، عقب نشینى نمى کند و به چگونگى برداشت هاى دوستان و

ص: 184

دشمنان از کارها و اندیشه هایش، توجهى ندارد و اینها، همه به خاطر بیان و ایجاد حقوق طبیعى انسان، در یک زندگى سعادتمندانه و شرافتمندانه بود، تا خلق به دو گروه، با دو روش متضاد و جداگانه تقسیم نشوند: گروه سیاه بخت و دردمند و گرسنه و گروه خوشبخت و خندان و سیر!

امام در پرتو عقل کامل و تیزبین خود، به خوبى دریافته بود که وجود امتیازات مادى طبقاتى در بین مردم، راهى است که سیر در آن، سرانجام زشت و ناگوارى از قبیل جمود فکرى و پست نهادى و رذائل اخلاقى دارد و منجر به ظلم و ستم، زورگویى و خیانت در حکومت و روابط مردم با یکدیگر مى گردد. و همچنین باعث فساد و تباهى بزرگو کارهاى زشت و ناپسند در میان این گروه غاصب و گمراه هوادار مقام و ثروت بى کوشش مى شود. چنانکه در بین گروه ستمکش منجر به بیمارى جسمى و روحى، دلسردى نسبت به زندگى، سوءظن و بدبینى به انسان و دشمنى و حسادت مى گردد.

و بدون شک نتیجه نهایى این عوامل و انگیزه هاى موجود در دو گروه، چیزى جز از هم پاشیدگى و ویرانى جامعه نخواهد بود، و گویا وجود این دو طبقه در اجتماع، به مثابه دو سنگ آسیاب است که در میان آن دو، تساوى و حقوق انسان قربانى شده و خرد مى گردد!

روش اکثریت آریستوکرات ها و اشراف، به ویژه گروه بنى امیه، در اواخر خلافت عثمان آن بود که بر ضد سنت هاى اسلامى که هوادار عدالت و برابرى در حقوق بود، قیام کنند و توده را به ذلت بکشانند و مردم را به بردگى بگیرند و در میان صفوف آنها ترس و وحشت از زمامدار را ایجاد کنند، تا آنجا که جرئت ایستادن در مقابل فرمانرواى خود را هم نداشته باشند! تا اگر دلشان بخواهد، خون آنان را بریزند-- چنانکه حقوقشان را پایمال مى کنند-- و از رشوه خوارى و نظایر آن چشم نپوشند.

ص: 185

آنان جاسوسانى از جانب خود مى فرستادند تا خبرهایى درباره کارهایى که مردم مى خواهند انجام بدهند، به آنها برسانند که بتوانند جنبش را در نطفه خفه کنند و پرچم هاى خود را از خون بى گناهان و حقوق همگان، رنگین کنند و خلافت را به سلطنت و دمکراسى اسلام را به حماقت خودکامگى و حکومت فردى مبدل سازند! اینان در میان شدت و سختى امام على در اجراى عدالت اجتماعى و هوس ها و مطامع خویش در ریاست و والى شدن و ثروت، شب و روزرا مى گذرانیدند و مانند قماربازان، هر ساعت در انتظار سود و غنیمت ناگهانى بودند!

چون روش این گروه، برخوردارى از این آزمندى ضدانسانى بود و همیشه درصدد بودند که اساس عدالت اجتماعى را براندازند تا بتوانند از نو، بت پرستى سیاسى و بت پرستى اجتماعى را زنده کنند و برپا دارند، امام على بن ابیطالب در مقابل تجربه دردناک و آزمایشى سخت قرار داشت.

درواقع آزمایش بسیار تلخ و سختى بود و انگیزه ها و عوامل آن چنان به هم پیوسته بودند که موجب پیدایش بحران دردناکى گشته بود و براى امام سازش و نرمش در قبال آن امکان نداشت و رهایى از آن در نهایت دشوارى بود. حوادث سهمگین و پى درپى، زمان را به شدت آشفته ساخته بود و اهمیت موضوع در حدى بود که بقاى خلافت و اسلام، با همه فضایل اخلاقى و عدالت اجتماعى که این دو، در بین مردم به وجود آورده بودند، بدان بستگى داشت.

تصمیم گیرى و سیاست در آن موقعیت آنچنان باریک و دقیق بود که ارزش شخصیت زمامدار و حقیقت مواهب و استعدادهاى وى در مراعات حقوق عامه و عزم و تصمیم او در اشاعه فضائل فردى و اجتماعى و نیرو و توان وى بر صبر و شکیبایى و استقامت، با ارزیابى صحیح آن موقعیت، سنجیده مى شد.

این آزمایش براى على درست مانند آزمایش پیامبر بود در آن روزى که بین گذشت و جوانمردى و دمکراسى و اشاعه روح عدالت، از یک طرف، و بین مکر

ص: 186

و نیرنگ و استثمار و سودپرستى تجار و اشراف، از طرف دیگر، پیکارى برپا شده بود.على بن ابیطالب در برابر آزمایش سختى بود! ولى این سختى و دشوارى، مفهوم و معناى خود را فقط از کسانى مى گرفت که از دور مراقب و ناظر بودند، ولى در قلب و فکر امام، هیچ چیز آن قدر دشوار نبود که او را از راه و روش انتخابى خود، به اندازه تار مویى، منحرف سازد. هرکس آن نیرو و توانى را که خداوند به على داده بود، داشته باشد، همه سختى ها و دشوارى ها در مقابل او آسان و ناچیز گردد و فقط یک چیز بر او دشوار و ناگوار باشد و آن کناره گیرى از ترویج و توسعه عدالت و روح آزادى و دورى از کار و کوشش براى کاشتن بذر فضائل اخلاقى است که اساس این آزادى و این عدالت مى باشند.

* * *

محمدبن عبدالله، در گوشهاى ابوسفیان، ابولهب، حمالة الحطب، هند جگرخوار! و بازرگانان قریش، بانگى برآورد که بنیانشان را ویران کرد، سقفهایشان را فرو ریخت و دیوارهایشان را درهم کوبید و از هم پاشید؛ در حالى که این بر دل هاى بیچارگان و ستمدیدگان و بردگان، آرامش و صلح و نعمت سرشار بود: «اى عمو! به خدا سوگند، اگر خورشید را در دست راست وماه را در کف چپ من بگذارند که امر رسالت را ترک گویم، هرگز نخواهم کرد، تا خداوند آن را پیروز گرداند، یا من در راه آن کشته شوم».

محمدبن عبدالله، در آن روزى که به او گفتند: «اگر این گفتار را به خاطر مال و ثروت آورده اى، آن قدر براى تو مال فراهم کنیم که از همه ما ثروتمندتر شوى و اگر مى خواهى به مقام و سرورى درمیان ما برسى، ما تو را مهتر خود قرار مى دهیم و اگر سلطنت مى خواهى، تو را پادشاه خود مى کنیم!» چنین پاسخ داد: «من آنچه را که براى شماآورده ام، به خاطر طلب کردن مال و ثروت و مهترى یافتن در بین شما و یا سلطنت و پادشاهى بر شما نیست. خداوند مرا

ص: 187

پیامبر شما قرار داده و کتابى بر من نازل کرده و مرا فرمان داده که بر شما بشارت و بیم دهم و من پیغام پروردگارم را به شما رسانیدم، اگر بپذیرید در دنیا و آخرت بهره مندید و اگر آن را نپذیرید، براى فرمان خدا شکیبا باشم تا خداوند میان من و شما داورى کند.»

اما على بن ابیطالب؟ کار او با فرزند ابوسفیان، پسر هند جگرخوار و ابن الحکم و کسانى که پست و مقام را خریدوفروش مى کردند و افسران و سربازانى که کورکورانه پى سود دیگران کشیده مى شدند و آنهایى که عقیده و روش خود را مى فروختند، به کجا کشید؟

او نیز در گوش آنان بانگى برآورد و صیحه اى زد که ارکان آنها را به لرزه درآورد، بنیادشان را ویران ساخت، سقفهایشان را درهم کوبید و دیوارشان را از هم پاشید. و این بر دل هاى بینوایان و ستمدیدگان و شکنجه دیدگان، آرامش و صلح و نعمت شایان بود: «زیردستان شما، بزرگانند و بزرگان و زبردستانتان زیردست!، به خدا سوگند تا ستارگان روانند، فرمانى به ستم نخواهم کرد. به خداوند سوگند، داد ستمدیده را از ستمگر مى گیرم و بینى ستمکار را مهار مى کنم تا او را به سرچشمه حق وارد کنم، گرچه او را خوش نیاید! به خدا سوگند، من پیش از آنکه بر حق گواهى بدهم خود آن را باور دارم. به خداوند سوگند! هیچ باک ندارم که من به سوى مرگ بروم یا مرگ به سوى من بیاید»!(1)

امام على بن ابیطالب، در روزى که به او گفتند: ما عزیزان و بزرگان قوم هستیم، چنین پاسخ داد: «آنکه خوار و ذلیل است، در نزد من عزیز و گرامى است تا حق او را بستانم و نیرومند در نظر من ضعیف است تا حق را از او بازگیرم».

ص: 188


1- . این کلمات در موارد متعددى از نهج البلاغه آمده است.

ولى باید دید که على بن ابیطالب گفته هاى خود را چگونه از مرحله بیان به مرحله عمل درآورد؟ و از مرحله ذهنیت به مقام عینیت رسانید؟ و کار او با مردم به کجا انجامید؟

ص: 189

از اینجا(1)

* مسیح نظر تند و تکان دهنده و زندگى ساز خود را، بر رؤسا و بزرگان اورشلیم و ریش هاى دراز و بلند آنها که پیرامون آنها دم شیطان مى جنبید! افکند و به شدت صاعقه آنها را مورد هدف قرار داد تا با زیبایى سیماى خود، غصب کنندگان حقوق مردم را بترساند و آنگاه به سختى آنان را بر زمین بکوبد. تا آتش گفتارش که زبانه مى کشید، آنان را در کام خود فرو برد و خاکستر کند. او چون غرش طوفانى بانگ برآورد :

«اى ریاکاران! اى اژدهازادگان! من مهر و محبت مى خواهم نه قربانى، شما از آلودگى به خوردن پشه اى دورى مى جویید! ولى شتر را مى بلعید!(2) به کارگران و کشاورزان

ستم مى کنید، خانه بیوه زنان را مى خورید، و به خاطر عوام فریبى، نماز خود را طولانى مى کنید. اى ریاکاران! اى افعى زادگان! شنبه به خاطر انسان قرار داده شده و انسان به خاطر شنبه نیست.»

*فقر نزدیک به کفر ا ست.

محمد *اگر فقر در برابر من به صورت انسانى مجسم گردد البته او را مى کشم.

على

ص: 190


1- . در این بخش مطالبى مى خوانید که از نظر گروهى مورد پسند نخواهد بود!براى آشنایى بیشتر با بینش اسلامى در این زمینه به توضیح شماره چهارم در آخر کتابمراجعه شود. م
2- . اشاره به آن است که به صورت ظاهر از آلودگى به چیزهاى کوچک، خود را دور نگه مى دارید ولى عملا از ارتکاب جنایات بزرگتر باکى ندارید. م

*من از کسى که در خانه خود قوتى ندارد در شگفتم که چگونه با شمشیر آخته به جنگ مردم نمى رود!

ابوذر

على با همه نیروى خود، نگاهى به جهان هستى افکند، به طورى که در آن نظر تیزبین، کوچکترین ذرات وجودش هم غافل نماند و با عقل و قلب و تمام وجودش دید که دقت و اندیشه انسان در جهان و ژرف نگریش در کمالات هستى، اجازه نمى دهد بر حقوق زندگى انسان -- که حیات و بقاى آن با زمین پیوند ناگسستنى دارد-- تجاوزى بشود یا به حقوق و روابط جامعه اى که ناگزیرند در راه ادامه زندگى، با یکدیگر همکارى و تعاون داشته باشند، لطمه اى وارد آید.

على درست در آن هنگام که مردم را به سیر در شگفتى هاى وجود و زیبایى هاى آفرینش دعوت مى کرد، آنان را، اعم از افراد یا گروه ها، به انتخاب راه و روشى دعوت مى نمود که همه را در راه تعاون اقتصادى و تکافل مادى سوق دهد، چرا که این همفکرى و هماهنگى، ضامن وصول همگان به سعادت واقعى و نیکى بزرگ تر،یعنى حفظ احترام و کرامت انسان است. انسانى که داراى فکرى فعال، عاطفه اى حساس و بدنى مادى است که خود مبین وجود جسمانى انسان به شمار مى رود و داراى حقى است!

على درست به همان هنگام که در راه تهذیب درون و پاکى وجدان و تقدیس آزادى مردم کوشش مى کرد، در راه بنیاد جامعه سالم و عادلى نیز مى کوشید که

ص: 191

برپایه قوانین متین و عادلانه اى استوار شود-- و زیربناى آن با «عدالت اجتماعى» محکم گردد.

رغبت و شوق صادقانه على در سیر در راه کمال انسانى و در تربیت عقل و دل و وجدان مردم و در تصفیه رذائل و اشاعه فضائل معنوى در بین آنها... و علاقه شدید او در این امور که به طور مختصر فضائل اخلاقى یا معنوى مى نامیم، باعث شده بود که او پیش از خلافت و بعد از آن، در ساختمان بناى سالم اخلاقى و اجتماعى خود، از یک نقطه خاص و معین شروع کند که عبارت بود از : فراهم ساختن نان و آب، پوشاک و مسکن براى انسانى که على مى خواهد به مرتبه بلند اخلاق فاضله برسد. و به عبارت دیگر: نقطه آغاز، تهیه «وسایل زندگى» بر انسانى بود که على او را به صفاى درون و پاکى روح دعوت مى نمود.

کارگرى که به نحوى در جامعه کار مى کند، ولى اجرت و مزدى به اندازه کار و کوشش خود دریافت نمى دارد و بلکه ثمره کوشش و مزد دسترنج او را احتکارگر سرمایه دار و ثروتمند خودخواهى غصب مى کند، هرگز نمى تواند از شکوه هستى در شگفت آید و هیچ وقت نمى تواند زیبایى آفرینش و ارزش زندگى را درک کند و فرصتى هم نمى یابد که مفاهیم عالى انسانیت را در دل و وجدان خود پرورش دهد!

آن هم وطن زجرکشیده و ستم دیده اى که شلاق هاى دردآور اشرافى را مى خورد که خود را به زور، امیر و بزرگ او ساخته اند، و در جایى که او گرسنه است از سیرى و پرخورى به بیمارى افتاده اند و هنگامى که او قوت ضرورى را نمى یابد، مال و ثروت اندوخته اند، و یا زیر تازیانه هاى حاکمى جان مى دهد که براى خدمتگزارى آمده بود ولى ناگهان خود غارتگر و چپاولگر از آب درآمده و بدون کوچکترین حسابى، اختیار مرگ یا زندگى مردم را در دست گرفته است؛ این هم میهن! هیچ وقت نمى تواند که از شگفتى وجود در حیرت افتد و زیبایى

ص: 192

آفرینش و ارزش زندگى را درک کند و فرصت هم نمى یابد که مفاهیم عالى انسانیت را در قلب و وجدان خود پرورش دهد!

این عرب یا غیرعربى که مأموران حکومتى به سراغ او مى روند و او را به خاطر درهمى که قدرت ندارد آن را به امیر یا ارباب مفتخور و عیاش بپردازد به ذلت مى کشاند، بدون آنکه این امیر و ارباب حتى حق گرفتن یک قرص نانى را داشته باشد، در صورتى که همه هموطنان کارگر و دهقان گرسنه اند و نانى ندارند. و یا او را به خاطر سخنى که برخلاف رضا و میل امیر و ارباب گفته، مى کشند و هستى او و عیال و اولادش را غارت مى کنند که به دارایى و ثروت فرماندار یا حاکم و یا سلطانى از سلاطین زمان، اضافه کنند... این عرب یا غیرعرب، امکان ندارد که از شکوه و جلوه هستى در شگفت آید و زیبایى خلقت و ارزش حیات را درک کند و فرصت یابد که مفاهیم عالى انسانیت را در درون و قلب خود پرورش دهد!

آن کس که «فقر» هرگونه فضیلتى را از او سلب کرده و بیچارگى و تنگدستى هرگونه آرامش نفس و اطمینان خاطرى را در او نابود کرده است، ممکن نیست که با راستى آراسته گردد و با پاکى ممتاز شود و در سرور و شادى فضیلت به سر برد و از درون خود انگیزه هاى حسد، کینه، بغض و مظاهر انحراف از اصول نیکى را بیرون بریزد.

کسى که آتش گرسنگى در جانش زبانه مى کشد، خون و شیره زندگى در بدن او مى خشکد، و حرارت و شعله ایمان در روح او خاموش مى شود، و دوستى و عشق به کینه ها و بغض هاى عمیق و اطمینان خاطر و پاکى روح به بدبینى هاى سیاه و وحشتناک تبدیل مى شود، البته او نمى تواند فردى باشد که به سیماى جالب زندگى اعتماد کند و به عدالت مردم ایمان بیاورد، برادرش را نیکخواه باشد و به نزدیکانش مهر بورزد!

ص: 193

آن کس که زنجیرهاى محکم و سنگین احساس پستى و خوارى و نقص ذاتى!-- احساسى که پیوند ناگسستنى با احتیاج و تنگدستى دارد-- دست و پاى او را بسته است، نمى تواند به کسى عشق بورزد و کسى را دوست بدارد و عشق و دوستى، او را بالا ببرد!

و کسى که نیازمند نان است، نمى تواند اهل فضل و دانش باشد. «نان براى همه» نخستین وسیله صلح است. نان عامل ثبات و انضباط بوده، و وسیله اى است که انسان را براى درک و احساس و تفکر صحیح و ایجاد روابط دوستانه با مردم، آماده مى سازد.(1) و برطرف ساختن تنگدستى و نیازمندى، نردبانى است که ملت مى تواند از پله هاى آن بالا رود و به اوج سعادت برسد و از پرتگاه نجات یابد، پرتگاهى که در اثر محرومیت و فشار، در آن سقوط کرده و احساس و درک پاک انسانى را از دست داده و اکثریت توده محروم را چنان بدبخت کرده

ص: 194


1- . مؤلف شاید از ترس تکفیر! مى گوید اگر نان نباشد کارگر و رنجبر و... نمى توانند شگفتى وجود و زیبایى آفرینش را دریابند و... ولى باید توجه داشت که مسئله مهم تر از این هاست،زیرا پیامبر خدا مى فرماید: اگر نان نباشد، حتى نماز و روزه و پرستش خداوند نیز از بین مى رود : «قال رسول الله ص: اللّهم بارک لنا فى الخبز و لاتفرّق بیننا و بینه، فلولا الخبز ماصُمنا و لا صَلَينا و لا ادّینا فرائض ربّنا»-- خداوندا! براى ما در نان برکت بده -- آن را زیادکن -- و میان ما و نان جدایى مینداز که اگر نان نباشد، نماز نمى خواندیم و روزه نمى گرفتیم و واجبات پروردگار خود را به جا نمى آوردیم-- (از کتاب سفینة البحار، ج 1،صفحه 374 و فروع کافى، ج 5، ص 73، ط جدید).و امام صادق علیه السلام از پیامبر نقل مى کند که فرمود: «.. فان الخبز مبارک... و به صلّیتم و به صُمتم و به حَجَجتم بیت ربّکم»-- نان گرامى است، به واسطه نان نمازمى خوانید و روزه مى گیرید و به زیارت خانه خدا مى روید-- (وسائل الشیعه، کتاب اطعم هو اشربه، باب 85).«ابن الاعسم» در بیان این مطلب و احترام نان مى گوید : الفضل للخبز الذى لولا ه *** ما کان یومآ يُعبدالاله فاکرم الخبز و مِن اکرامه *** ترک انتظار الغیر من ادامه برترى با نان است که اگر نبود، هرگز خداوند مورد پرستش قرار نمى گرفت. به نان احترام بگذار: و از احترام نان آن است که با وجود آن منتظر خورش دیگرى نباشى!...م.

بود که آنها فکر مى کردند که در روى زمین غریب و تنها بوده و از میهن و از کار مفید و ارزشمند و حتى از خودشان هم بیگانه اند!

برچیدن بساط نیازمندى و تنگدستى، به تنهایى قادر است که احساس عدم شخصیت و پست بودن را از بین ببرد و انسان را از سرنگونى در جهنم سوزان بغض ها و کینه ها بازدارد!

* * *

بگذار منافقان نفاق کنند، و بر نفاق خود بیافزایند، تا واقعیت مردم در هر زمان و مکانى، آنها را تکذیب کند!بگذار نفاق کنند، تا خورشید درخشان و ماه تابان و صفاى چشمه سار و گیاه زمین آنان را تکذیب و رسوا کند!

بگذار نفاق بورزند و دورویى کنند، تا حقیقت زندگى و اراده حیات آنها را تکذیب نماید!

منافقان بدین علت نفاق مى کنند که مى پندارند وسیله آرامش در بین مردم! بقاء اجتماع بر حالت ثابتى است: سیرى و پرخورى در یک طرف، فقر و گرسنگى در طرف دیگر! و روى این اصل، پرخور نباید مشیت زندگى و خواست حیات را بپذیرد، حیاتى که همه فرزندانش را به شدت دوست دارد و به خاطر همین دوستى است که همیشه در تطور و تحول بوده و مى خواهد که فرزندانش نیز در تحول و تطور باشند! ولى آدم پرخور و سیر، راضى نیست که در وضع او و دیگر مردم، تغییر و تبدیلى به وجود آید.

گرسنه در پندار منافقان، نباید از حق پایمال شده خود سخن گوید و آن را طلب نماید و برضد زندگى اشراف و خوشگذرانى هایى که وسایل عیش آنها از حلقوم بینوایان بیرون کشیده شد و در سفره سیران قرار گرفته است، قیام کنند!

اگر گرسنه حق پایمال شده خود را طلب کند و به خاطر نانى که از حلقوم فرزندانش بیرون کشیده شده، بپاخیزد، کافر و منحرف و اخلال گر گشته و امنیت و

ص: 195

آسایش آسودگانى را مورد تهدید و خطر قرار داده که در سایه کوشش او، ابریشم سفید پوشیده و به استراحت پرداخته اند!

البته روش هاى منافقان در حفظ عوامل و علل پرخورى و امنیت اشراف، از یک طرف، و بنده و برده ساختن توده هاى شکم خالى وگرسنه، از طرف دیگر، گوناگون است! منافقان در هر زمانى راه هایى دارند که وضع و صفات آن زمان براى آنها آماده ساخته و در آن سیر مى کنند. و شاید مشخص ترین این راه ها، در تاریخ گذشته -- دور و نزدیک -- همان است که از تفسیر و تأویل مسائل دینى به دست آورده اند و در این موضوع، اهل نفاق و سودپرستان، در یونان و روم، در بودائیت و یهودیت، در مسیحیت و اسلام، یکسان و برابرند!

ولى نزدیک ترین این راه ها، براى بهره بردارى منافقان آن است که آنها ادعا مى کنند: پیامبرانشان به زهد و بى رغبتى در دنیا و سختگیرى در معیشت و تحمل فقر و تنگدستى و دورى از هرگونه سرکشى، دعوت کرده اند. آنها این را ادعا مى کنند و توده ها را بر آن مى خوانند، تا گنج ها و ثروت هاى زمین انباشته شود و آنها را از مردم دور کنند و خود با آسودگى کامل از آن بهره مند شوند!

در برابر این ادعا و این دعوت و راهنمایى!، باید حقیقت را آن طور که هست توضیح دهیم تا مقدمه اى براى درک کامل اصولى گردد که على بن ابیطالب سیاست و قانون حکومت خود را بر آن استوار ساخته است.

* * *

درست است که بودا، آزادى بخش بزرگ زندگى، مردى قانع و زاهد بود و براى خود آسایش و راحتى نمى خواست و به نعمتى روى نمى کرد و به ساده ترین بهره از خوراک و پوشاک و آشامیدنى و وسائل دیگر زندگى، اکتفا مى کرد!

ص: 196

درست است که کنفوسیوس، حکیم و پیامبر! چینى، براى شخص خود در زندگى زهد را انتخاب کرد و از دنیا به آن مقدارى اکتفا نمود که دوستان و پیروان رسالتش، به چند برابر آن اکتفا نمى کنند!(1)

درست است که سقراط جامه و روپوش خود را در زمستان و تابستان عوض نمى کرد و از اینکه آزار خاک و سنگ به پاهاى برهنه اش برسد، اجتناب نمى کرد و از اینکه ناگوارى هاى طبیعت، در گرما و سرما، بر سر و شانه هاى عریان وى برسد، باکى نداشت و یا در دوران زندگى خویش حتى یکبار هم به خوشگذرانى و جاى راحت توجه ننمود و چه بسیار اتفاق افتاد که چندین روز با گرسنگى دست وپنجه نرم کرد!

درست است که مسیح، آنطور بود که امام على صادقانه او را توصیف مى کند: «سنگ را زیر سر مى نهاد و جامه خشن مى پوشید و غذاى ناگوار مى خورد... و گرسنگى همدمش، ماهتاب در شب چراغش و سایه هاى زمین در تابستان سایبانش بود و میوه و گل و گیاهش هر چیزى بود که زمین براى چهارپایان ارزانى مى داشت! او نه همسرى داشت که او را به فتنه اندازد و نه فرزندى که غمگینش سازد، نه مال و ثروتى که به خود مشغولش دارد و نه آز و طمعى که زبونش بنماید. مرکب او در پایش و خدمتگذار وى، دستهایش بود»!

درست است که محمد چنان بود که «دنیا را از زیرپاى او برچیدند و براى دیگران گستردند و از شیر-- لذات -- دنیا بازش داشتند و از تجملات و زیور آن منعش کردند» و او زاهد و بى رغبت بر دنیا وسختگیر بر خویشتن بود و جز خوراک خشن نمى خورد و آنگاه هم که مى خورد، شکم از طعام سیر نمى کرد و او-- چنانکه ابوذر غفارى گوید-- از دنیا رفت در حالى که هیچ وقت و هیچ روزى، دوبار غذا نخورده بود. و او هنگامى که از خرما سیر مى شد، دیگر از نان

ص: 197


1- . گروهى بودا و کنفوسیوس را پیامبر نامیده اند ولى پیامبر آسمانى بودن آنان مورد قبول اسلام نیست و اصولا آنان را باید فلاسفه و حکمایى به شمار آورد که تعلیماتى به مردمعرضه داشته اند. م

خود را سیر نمى کرد و چه بسا ماه ها مى گذشت و در خانه او آتشى براى پختن نان یا غذایى روشن نمى گشت!

درست است که على بن ابیطالب «از دنیاى خود به دو جامه کهنه و بى ارزش و از خوراک آن به دو قرص نان اکتفا مى کرد» و به جاى کاخ و قصر، در کلبه اى که مخصوص تنگدستان بود، سکونت مى نمود... و داستان هاى او در قناعت و زهد، بیشتر از آن است که به حساب آید و مشهورتر از آن که براى آن دلیلى بیاوریم. و شاید آنچه ما در بعضى از بخش هاى این کتاب در این زمینه آورده ایم، براى شاهد، کافى باشد!

درست است که رفیق او، ابوذر غفارى، به چند قرص نان خشک جوین -- که خود و زن و فرزندانش آن را مى خوردند-- قانع بود و به آن اکتفا مى کرد و در عین حال از وضع خود کمال رضایت و همه گونه آرامش خاطر را داشت!...

همه اینها درست و صحیح است!

ولى در اینجا نکته دیگرى هم وجود دارد که آن هم به طور کامل، صحیح است و آن اینکه: این بزرگواران داراى رسالتى بودند و در خود همین رسالت ها و مأموریت ها، ماده قناعت و سیرى و ارضاى زندگى، براى آنان وجود داشت، و دیگران توان کار آنان را ندارند و آنچه را که آنان به عهده داشتند، نمى توانند به عهده بگیرند و از انوار درخشانى که در قلوب آنان مى درخشید و به وضع آنان شکلى خاص مى بخشید که با دیگران قابل مقایسه نتوانند بود، در دل اینان اثرى نیست. وانگهى آنان از اندیشه مردم و توده ها، چیزى داشتند که مانع از آن بود که به خوراک و پوشاک و خواب دل ببندند.

آنان از نظر نیروى بدنى و جسمانى، چنان بودند که مردم دیگر آن چنان نتوانند بود. مثلا بودا، آن طور که نقل مى کنند، در زمان خود نیرومندترین مردم هند بود. و سقراط نیرومندترین رزمندگان یونان از لحاظ بنیه، ترسناک ترین و سرسخت ترین آنان در جنگ بود. و على بن ابیطالب هم از نظر نیروى بدنى

ص: 198

آن چنان بود که مى دانیم. و در هر صورت، خواه این زاهدان بانیرو و توان مخصوصى ممتاز باشند یا نباشند، در این مورد، موضوع مهم ترى مطرح است :

هرکس بر گوشه اى از زندگى این مردان آگاهى یابد، نخستین چیزى را که درک مى کند آن است که اینان مردان تحول طلب و انقلابى بودند و هدف هاى انقلاب آنان از جامعه برمى خواست و روش هاى آنان در مبارزه، محدود به چگونگى زمان و مکان و مربوط به کیفیت مردمى بود که در اطراف آنان و در جهان مى زیستند و در میان آنها کسانى مانند سقراط، مسیح، على بن ابیطالب، در راه انقلاب خود کشته شدند ولى کسانى هم مانند بودا و محمد بودند که تجاوزکاران امکان قتل آنها را نیافتند!(1)

انقلابیون کسانى هستند که نمى توانند در زندگى به آسایش و راحتى و فراخى بپردازند، زیرا که طبیعت انقلاب به آنها فرصت نمى دهد که به عیش و نوش بپردازند، چون از شرایط عیش و نوش، ثبات و آرامش است! و اینکه حمله دشمنان انقلاب، در نخستین مرحله متوجه رهبر انقلاب مى شود و او تا پیروز نشود تحت تعقیب و در زیر فشار است و یک فرد انقلابى که تحت تعقیب و فشار قرار گیرد، امکانى نمى یابد که در زندگى به آسایش و خوشى بپردازد و لذت هاى دنیوى را طلب کند، مگر آنکه به هدف انقلاب برسد یا از آن دست بردارد!

زهد این پیامبران انقلابى و دورى آنان از دنیا، از اینجا سرچشمه گرفته بود! ولى آنان در هر صورت، در آن نوع از زندگى که براى خود اختیار کردند، و آن شکل از راه هاى قناعت، که انتخاب نمودند، آزادند و هیچ کس کوچکترین حق اعتراضى بر این روش انتخابى ندارد، زیرا آنان خود این راه را پسندیدند و کسى آنها را مجبور نساخت...

ص: 199


1- . طبق روایات اسلامى، مسیح را یهودیان نتوانستند به دار بزنند... و بنابر پاره اى روایات پیامبر اسلام را سرانجام مسموم کردند... م.

* * *

اکنون آنچه باقى مى ماند این است که به گفتارهاى کوتاه آنان -- که به وسیله آنها مردم را به زهد دعوت مى کنند-- نظرى بیافکنیم :

گفتیم که این پیامبران و بزرگان اصلاح طلب تاریخ، مردانى انقلابى بودند که در مبارزه و انقلاب از روش هاى زمان خود استفاده مى کردند. و روشن است که انقلاب تنها با پرچمدار و رهبر آن پابرجا نمى شود، اگرچه در بنیادش از گفتارها و اندیشه هاى او شکل یافته و روح آن بنا به مقتضاى محیط و تاریخى که انقلاب در آن وقوع مى یابد، از تعلیمات وى رنگ گرفته باشد. بلکه انقلاب نیازمند گروهى از مردم است که سربازوار در راه آن مبارزه کنند. و چون موضوع از این قرار باشد، این گروه سربازان و یاران رهبر انقلاب، از لحاظ موقعیت و وضع باید با رهبر خود هماهنگ بوده و همه مانند او باشند و تنها این واقعیت است که مجوز بى رغبتى آنان به مزایاى زندگى و قناعتشان به مایحتاج ضرورى، مى گردد و فقط همین حقیقت است که صحت ادعاى آنها را در دعوت به قناعت، که از تعلیمات رهبر انقلابى رسالت است، تجویز مى کند تا کوشش آنان را براى پیروزى انقلاب مصروف دارد و آنان را در این جهاد، ثابت قدم نگه دارد.

پس درواقع گفتارهاى کوتاه و اندکى که از رهبران رسالت ها، درباره زهد و قناعت صادر شده، براى درمان استثنایى یک حالت موقت و مربوط به اشخاص خاص در زمان ها و مکان هاى خاصى بوده است. این روشى موقت براى اصلاح است و دعوت همیشگى به طلب فقر و اعراض از دنیا نیست، چنانکه براى تحسین نیازمندى در یک طرف و افزودن زیاده طلبى در طرف دیگر، نیست.

رهبران رسالت ها، این سختگیرى و دورى از لذات را نخواسته اند که راه و رسم زندگى همه مردم باشد و همچنین اکتفا به ابتدایى ترین و ساده ترین وسایل زندگى را نخواسته اند که سنت و سرمشق براى همه قرار دهند، زیرا اگر موضوع چنین بود-- که این طور نیست -- دیگر براى انقلاب آنها هدف و غایتى نبود و

ص: 200

هرگز هم دارندگان مقامات و افتخارات موروثى، صاحبان اموال احتکار شده، و اداره کنندگان حکومت هاى جائر و فاسد، بر ضد آنان به پا نمى خاستند.

اصولا نه معقول است و نه مى توان پذیرفت که بودا، یا مسیح، یا محمد، بر ضد اجتماعى که در آن غارتگر و غارت شده، آکل و مأکول،ستمگر و ستم دیده، و گرسنه و سیر وجود دارند، قیام کرده و بنیان آن را ویران سازد و پایه هاى آن را درهم بکوبد و زندگى خود و یارانش را در کفه پیروزى یا مرگ نهد، آن گاه خود و مردم را به داشتن همان اختلافات و برترى هاى طبقاتى پیشین، دعوت کند و ثروت بى حساب ثروتمندان و فقر و تنگدستى بى حد بینوایان و وضع غلط قبلى را، که گروهى در بدبختى و عده اى در عیش و نوش مطلق بودند، تحسین وتأیید نماید!

ما از تعلیمات رهبران رسالت ها و از زندگى آنان، چیزهایى داریم که منافقان و ریاکاران را رسوا مى سازد. منافقانى که با عبارات و حرف هایى که از خود ساخته اند، مردم را به زهد و سختگیرى و فقر مى خوانند و آن را ناجوانمردانه به این مردان انقلابى نسبت مى دهند.

ما از زندگى و تعلیمات آنان چیزهایى داریم که عقیده ما را درباره اینکه آنان خود زهد ورزیدند ولى به زهد دعوت نکردند، کاملا تأیید مى کند و نشان مى دهد که آنان بر خود سخت گرفتند ولى براى همه مردم، زندگى خوش و راحتى را خواستند که نه فقیر باشد و نه بیچاره درمانده، نه غارتگر باشد و نه غارت شده! و البته همه اینها به خاطر ایجاد یک زندگى اجتماعى عادلانه و یک حیات اخلاقى و معنوى شرافتمندانه بود.

* * *

این روح پاک بوداست که در کتاب بشارت خود، به لزوم و ضرورت کار به خاطر سعادت و آسایش مردم، نه به خاطر فقیرساختن و افکندن آنها در دوزخ تنگدستى که بعضى ها آن را براى فرزندان زمین! نیکو جلوه مى دهند، فریاد

ص: 201

مى زند. او سپس خو درا به همان اندازه اى که در بدبختى روحى و معنوى طبقات مردم مسئول مى داند، در فلاکتهاى مادیشان نیز مسئول مى شمارد و از گفته هاى اوست: «به دیگران کمک و یارى کنید و دل هاى خود را جایگاه محبت آنان قرار دهید.»

و این گفتار کنفوسیوس است که گویى فقر را لعن و نفرین مى کند. او مى گوید: «بسیار دشوار است که انسان فقیر باشد و سرزنش نشنود، و ثروتمند باشد و خودخواه نباشد»!

این مرد بزرگ، قسمت مهمى از تعلیمات خود را به تشویق مردم به کار و کوشش و اهمیت دادن به جنبه مادى زندگیشان، اختصاص داده است، بدون آنکه بدبختى و محرومیت مادى را درنظر آنانى که مى خواهند از نظر معنوى غنى باشند، نیکو جلوه دهد. از سخنان جاودانه و تاریخى او، این کلمات جالب است که زندگى در روى زمین را-- با همه خواست هاى آن که ضامن بقاى سعادت بار زندگى است و به یک اندازه شامل جنبه هاى مادى و معنوى آن است -- در نماز مجسم مى داند: «زندگى من، نماز من است».

و این سقراط است که در میان شرائط حکومت و زمامدارى، شرطى را برتر و لازم تر از این نمى داند که حاکم باید پایبند منافع و مصالح همگان باشد و هرگز راهى براى غارت مردم پیدا نکند.

اگر از وسائل زندگى، براى مردم آنچه مى خواست که خود به آن قناعت کرده بود، براى او گوارا بود که بر مردم نیز سختگیرى و زهد و بى رغبتى را بپسندد، چنان که براى خود برگزیده بود.

سقراط در اصلاح قوانین و تصحیح سیاست مى کوشد و تجاوز و تجاوزکاران را، به خاطر یک هدف اساسى مورد حمله قرار مى دهد وآن هدف: رفع نیازمندى از ملت است. او سپس برابرى در حقوق و وظایف را روح حکومت مى شمارد، چنانکه نگهدارى آن را وظیفه حاکم مى داند. او جنگى همه جانبه،

ص: 202

بر ضد عواملى برپا مى دارد که در میان فرزندان یک سرزمین، ایجاد تمایز در ثروت مى نمایند و بر افرادى که ثروت را بدون درنظرداشتن منافع عموم، جمع مى کنند، سخت مى تازد. و آن کس که از گفتگوها و مباحثات مشهور وى آگاه باشد، در یکى از آنها، اصرار حکیمانه او را مى بیند که چگونه آسایش و رفاه مادى توده را محورى مى داند که کار و عمل هیئت حاکمه و کسانى که در فکر حکومت هستند، باید در چهارچوب آن دور بزند.

به همین جهت براى کاندیداهاى حکومت آتن، سؤالاتى را مطرح مى سازد که بیشتر در خصوص توزیع عادلانه ثروت در میان مردم است و اصولا شناسایى منابع ثروت است.

و این مسیح، انقلابى بزرگ است که مى گوید: «انسان فقط به نان زندگى نمى کند». در این گفتار، دلیل روشنى است که مسیح مقام نان را بزرگ مى شمرد و اشاره اى است به اینکه رفع نیازمندى و فراهم ساختن ماده بقاء، اساس و پایه است! البته آنچه مسیح با این گفتار مى خواهد، به طور کلى مخالف آن چیزى است که پدران روحانى و سوداگران عبادات، آن را مطرح ساخته اند... پدران روحانى و سوداگرانى که خواسته اند نان را از مردم بگیرند تا به حد کافى براى خود و خویشان و نزدیکان خود، و کسانى که نسبت به آنها التفات! دارند، آن هم به خاطر مجد و عظمت پدر آسمانى!!!، گرد آورند و فراهم سازند.(1)

ص: 203


1- . قرآن مجید نیز پدران روحانى! یهود و نصارى را مال مردم خور، معرفى مى کند: یاایّهاالذین آمنوا انّ کثیرآ مِن الاحبار والرهبان لیأکلون اموال الناس بالباطل و یصدّون عنسبیل الله والّذین یکنزون الذّهب والفضّة ولا ینفقونها فى سبیل الله فبشرّهم بعذاب الیم(سوره توبه، آیه 34) اى کسانى که ایمان دارید! بسیارى از احبار و راهبان مال هاى مردم رابه ناحق مى خورند و از راه خدا بازمى دارند و کسانى که طلا و نقره را گنج مى کنند و آنرا در راه خدا خرج نمى کنند، به عذابى الیم و دردناک نویدشان بده!تاریخ نیز شواهد بسیارى در این زمینه دارد که از آن جمله «گناه فروشى»! و بخشش گناهاز طرف کشیشان بود. و داستان آن از این قرار بود که پاپ لئون دهم چون براى تمام کردن بناى کلیساى «سن پیر» پول کافى نداشت، برآن شد که به وسیله عفو گناهان وجهى به دستآورد!... مردم ساده لوح نیز پول مى دادند و گناه خود را مى فروختند! تا آنکه دامنه کاروسعت یافت و با دادن پول به پدران روحانى، ممکن بود که حتى روح امواتى که در برزخ به غضب خدایى گرفتار بودند، شاد و خشنود گردانند!...این بدعت ناروا، بعدها شکل سنت مقدسى! را به خود گرفت به طورى که در سال1517م که «لوتر» با فروش گناهان و بعد با رسم و اساس گناه بخشى مخالفت ورزید، ازطرف پاپ تکفیر شد... (تفصیل این داستان را در ترجمه فارسى تاریخ عمومى آلبرماله، ج1، ص 125 بخوانید) م.

تفسیرى که پدران روحانى از این سخن مى کنند، تفسیر غلطى است و مردم را از اندیشه کار به خاطر نان، دور مى کند، یا آنان را فریب مى دهد که کار کنند ولى از ثمره دسترنج خود بهره نبرند، چون دنیا «فانى» و زودگذر است و نعمت و خوشى واقعى، جز در آخرت پیدا نمى شود! مسیح -- چنان که روشن است -- مى خواهد نان را اساس بقاى زندگى قرار دهد و سپس نظر شما را به این نکته جلب مى کند که فقط نان، پایه و مایه زندگى نیست، بلکه شما باید پس از به دست آوردن نان، به تهذیب روح و پاک کردن درون نیز مشغول شوید.

چگونه ممکن است که اراده مسیح متوجه به فراوانى و افزایش مزایاى زندگى و نیکى هاى زمینى براى همه مردم نباشد، در صورتى که او در نمازى که به انجام دادن آن دعوت کرده، چیزى بزرگ تر از طلب کردن نان نمى یابد و مى گوید: «اى پدر ما که در آسمانها هستى... نان را به اندازه کفاف ما عنایت فرما!»(1)

رسالت مسیح -- در قسمت اعظم آن -- چیزى جز انقلاب قاطع و کوبنده بر ضد غاصبان غارتگر و ریاکار، کاهنان و طبقه حاکمه و سوداگران، نبود... فخرفروشانى که از کوشش فقیران زندگى مى کنند و خون آنان را مى مکند، همان گونه که کرم ها از شیره درختان بارور، زندگى مى کنند!

این انقلابى بزرگ با این گفتار صریح در درجه اول فراوانى نان و آب و پوشاک را براى همه مردم مى خواهد! گفتار صریحى که در سخت ترین و وحشتناک ترین دوران هاى استعمار سرزمین ما از طرف رومیان، در یک اجتماع

ص: 204


1- . ما سخنان پیامبر اسلام را در این زمینه، در پاورقى اول این فصل نقل کردیم. مراجعه شود.م

بزرگ از همه طبقات، بیان شد، که در آن اشراف، منافقان، کاهنان، پدران روحانى و نوکران پرخور و مفتخور قیصرها را رسوا مى سازد: «آنان بارهاى سنگین و طاقت فرسا را بر دوش مردم مى نهند در حالى که خود حتى انگشتانشان را رنجه نمى کنند؛ آنها همه کارهایى را که مى کنند براى جلب توجه مردم است، عمامه هاى خود را نمایش مى دهند و دامن لباس هاى خود را بلند مى سازند و در مهمانى ها متکاى نخستین را مى خواهند و در مجامع و محافل، صدر مجلس و در کوچه و بازار سلام و احترام رادوست دارند، آنها میل دارند که مردم آنان را: آقاى من، سرور من، بخوانند»!

مسیح نماز و نیایش این گروه منافقان ریاکار را نمى پذیرد، زیرا آنان حاصل کوشش مردم را مى خورند و مردم را از نانى که حق آنان است بازمى دارند. مسیح مى گوید: «اى کاتبان و فریسیان ریاکار، واى بر شما که خانه هاى بیوه زنان را مى چاپید و براى عوام فریبى نماز خود را طولانى مى کنید»!

البته «خانه هاى بیوه زنان» درنظر مسیح جز خانه هایى که گروهى گرسنه و تنگدست و نیازمند در آنها جمع شده اند، چیز دیگرى نیست. فقر و تهیدستى از نظر انقلابى بزرگ چون لعنت است. مسیح با تنى رنجور و نگاهى نافذ و کوبنده که چون صاعقه در چهره پریده رنگش مى درخشید، به غاصبان مى نگریست و با آتش گفتارش آنان را خاکستر مى کرد. او بر امپراطورى روم و سربازان و قوانین و استعمار شدید آن غالب آمد، چنان که بر کاهنان اورشلیم و اشراف و بزرگان و همه رسوم و عادات آنان پیروز گردید تا جا را براى مردمى باز کند که نان گرسنه را نمى خورند و آب تشنه کام را نمى آشامند و از ثمره کار و کوشش مردم به تن پرورى نمى پردازند که چاق و فربه شوند! و از روم براى استعمار سرزمین هایى که متعلق به آنان نیست!، نمى آیند.

این انقلابى بزرگ که براى تجلیل و تمجید زندگى انسان، خود را «فرزند انسان» مى خواند، و کسى که سوداگران عبادت!-- پدران روحانى -- به خاطر

ص: 205

منافع شخصى خود که با فقیرساختن توده مردم بستگى داشت، گفته ها و تصمیم هاى وى را وارونه ساخته و تکذیب کردند، همان کسى است که هنگامى که به دقت در ریش هاى بلندآنان -- که در پیرامون آنها دم شیطان مى جنبید!-- نگریست و به شدت در صورت آنها که حاکى از پول دوستى و گواه بر وقاحت و بى شرمى درونى آنها بود، نظر افکند، بر استثمارچیان و تن پروران و دشمنان توده که براى ربودن لقمه نان گرسنه و کوشش کارگر، توطئه مى چیدند و خانه هاى بیوه زنان را مى خوردند و بر کارگران و کشاورزان ستم مى ورزیدند، این لعنت جاودان و نفرین کوبنده را فرستاد و تمجید و تقدیسى را که در درون خود به آن عادت داشتند، تقبیح کرد و آنان را همانند طوفانى سخت، تکان داد و به لرزه درآورد، آنجا که گفت: «اى افعى زادگان!»

این انقلابى بزرگ که خود را «فرزند انسان» نامید تا از زندگى انسان تجلیل و تمجید کند، هر کارى را که در خدمت به انسان نباشد تقبیح مى کند ولو اینکه آن کار در نزد مردم، به مثابه یک امر مقدس و یک موضوع مورد پرستش، تلقى شده باشد. در آن هنگام که گروهى از یهودیان به ریاست بزرگ کاهنان خود، به نزد وى آمدند که او را در شئون عباداتشان بیازمایند، تا چیزى در جهت ردّ او بیابند و آن گاه او را گناهکار قلمداد کنند و نفاق و دورویى خود را از چنگ راستى و صدق او و حقارت و پستى خود را از عظمت وى برهانند و نجات بخشند-- و همچنان به راه خود ادامه دهند!-- و آنگاه که با وى درباره مسئله «روز شنبه» به بحث و مذاکره پرداختند، به همه آنان با نگاه تندى که توطئه را به شدت تمام درهم مى پیچید، نظر افکند و رئیس بزرگوار آنان را چنین مورد خطاب قرار داد: «اى ریاکار!»

در آن هنگام گویا رئیس بزرگوار عقل خود را از دست داد!... و در آن جامه ابریشمى زربفت که بدن مقدس! پدر روحانى را پوشانیده بود، تکانى خورد... مسیح انقلابى، از نو به جناب رئیس کاهنان نگریست تا بار دیگر او را از جامه

ص: 206

نفاق بیرون آورد: «اى ریاکار! شنبه به خاطر انسان قرار داده شده، نه انسان به خاطر شنبه!»

و همین طور-- از نظر مسیح -- خود عبادات و همه شعائر و راه ها براى خدمت به انسان به وجود آمده و نخستین چیزى که مى توان به وسیله آن به انسان خدمت نمود، آماده ساختن راه در برابر او، براى به دست آوردن نان است.

همین مسیحى که لقب بزرگ «فرزند انسان» را براى خود انتخاب کرد، کار و کوشش براى نان را مورد ستایش قرار مى دهد و فراهم کردن وسیله زندگى براى همه مردم را اساس هر دین و مظهر هر عبادتى مى داند. مسیح وقتى مى خواست ایمان حقیقى را در دل مردم آزمایش کند، که از نظر وى در درجه اول ایمان به انسان بود، چنین گفت: «گرسنه شدم، مرا غذا دادید، تشنه شدم سیرابم کردید، غریب بودم، پناهم دادید...» آرى او اینها را گفت، ولى نگفت: من نماز مى خواندم و شما با من نماز خواندید!

انقلاب مسیح در این زمینه، بیشتر و وسیع تر از مجال این گفتار است، در گفته هاى او توطئه گران براى ربودن نان گرسنگان را رنج مى دهند و بر بدن آنها چون تازیانه فرود مى آیند! انجیلهاى چهارگانه پر از این گونه سخنان است.(1) و

ص: 207


1- . مؤلف محترم در این بخش عیسى مسیح (علیه السلام) را یک فرد انقلابى که بر ضد رباخواران و استثمارگران یهودى! و به خاطر تهذیب نفس قیام کرده بود، معرفى مى کند و حق نیز چنیناست... ولى «انجیل هاى چهارگانه» که محصول مغزهاى «پدران روحانى» است، مالامالاز خرافات و دستورهایى است که هرگز با خواست مسیح و با خواست ملت هاى محروم ومردم زجردیده موافقت ندارند!براى نمونه و به عنوان اشاره باید گفت که همین اناجیل اربعه دستور مى دهند که: «اگربه گونه راست تو سیلى زدند، تو گونه چپ را نیز بیاور!» و تعلیم مى دهند که: «در سیاستدخالت نکنید و کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خدا واگذارید!» و صریحآ اعلام مى کنند که: «اگر قباى تو را گرفتند تو رداى خود را نیز ببخش! و اگر یک میل تو را با خودبردند، تو میل دیگر را نیز با آنان برو!...»این تعلیمات و ده ها نوع دیگر از این قماش، نشان مى دهد که مسیحیت فعلى ماهیت انقلابى ندارد و تعلیمات مسیح نیز در سایه تحریف پدران روحانى مقدس! مسخ شده وشکل معکوسى به خود گرفته اند. بدین ترتیب، با صرف نظر از تعالیم اصلى عیسى مسیح که در همان دوران هاى نخستین دگرگونه شد و از بین رفت، اناجیل فعلى مسیحیان هیچ گونه ارزش زنده اجتماعى ندارند و بنا به اعتراف خود مسیحیت، فاقد قوانین لازم اقتصادى وسیاسى مى باشند... و در هر صورت ما در این زمینه با مؤلف ارجمند هرگز هم عقیده نیستیم.م

همچنین است سخنان وى که با آنهابینوایان و بیچارگان را بر ضد غارتگران و غاصبان حقوقشان و کسانى که سرزمین آنان را مستعمره ساخته اند، برمى انگیزد و به مقاومت دعوت مى کند.

از اینها گذشته، آیا اتهام بزرگى که کاهنان یهود آن را براى محاکمه مسیح و قتل وى، براى رومى ها آوردند، مگر همین بذر انقلاب کوبنده اى نبود که مسیح آن را در دل هاى رنج دیدگان، بیچارگان، بردگان و همه کسانى که در شرف غرق شدن در دریاى بیکران و وحشتناک گرسنگى، تشنگى، بى پوشاکى، آوارگى و عبودیت بودند، پاشید؟!

آیا اتهام بزرگ او این نبود: «او توده را تحریک کرده و نمى گذارد که مالیات پادشاه -- جزیه قیصر-- پرداخت شود»؟!و چرا مسیح مردم را از پرداخت مالیات به قیصر، بازمى داشت؟ آیا به خاطر زیادکردن نانى نبود که قیصر و امراى وى و طبقه اى که بر مردم برترى یافته بودند، از گلوى گرسنگان وخانه مستمندان و دست یتیمان خارج ساخته و غارت مى کردند؟

و افزون براین، مگر کاهنان اورشلیم در نزد نماینده قیصر به لزوم حفظ او ادامه روش قیصر بزرگ -- و قیصرهاى کوچک و دنباله رو!-- در غارت مردم و احتکار ثروت هاى مادى آنان، سخن پراکنى نکردند؟ آن گاه که به وى ابلاغ کردند: «اگر او را به دار نزنى، هرگز دوستدار قیصر نخواهى بود!»

آیا مسیح در میان انبوه مردمى که در بین آنها حاکم و محکوم، غارتگر و غارت شده، وجود داشتند، به پا نخاست که همه آنها را، با این سخنان جاودان مورد خطاب قرار دهد: «نباید چراغى روشن شود و در زیر کفه ترازو قرار گیرد،

ص: 208

بلکه باید بر مناره نهاده شود تا بر همه اهل خانه نور برساند»! و مراد از «خانه» همه جهان است. و «اهل خانه» همه مردم و افراد بشر هستند. و چراغى که در اینجا روشنى بخش است ولى نور آن به جاى دیگر نمى رسد، باید از بین برده شود و به جاى آن چراغى روشن گردد که حرارت و نور را به همه گوشه ها مى رساند! و از اینجا، آیا آنهایى که این اراده و تصمیم حکیمانه و انقلابى را که براى همه طبقات مردم، به طور کلى، حق کافى در زندگى سعادتمندانه را مى خواهد، تحریف و تکذیب مى کنند و کسانى که زهد وگوشه نشینى و فقر و قناعت بى پایان را نیکو جلوه مى دهند تا مزایا و نیکى هاى زمین را براى ذات مبارک خودشان گرد آورند و در سایه نعمت هاى زمین، در باغ هاى سرسبز و خرم سکونت کنند، آیااینها آن طور که خود مسیح نام گذارى کرد: ریاکاران، منافقان و افعى زادگان نیستند؟!

* * *

و این محمد، برادر مسیح، است که برضد اجتماعى قیام نموده که مملو از آکل و مأکول، غارتگر و غارت گشته، سرکوب شده و برترى طلب و مالامال از کسانى است که در راه حفظ اختلافات طبقاتى بین مردم، به مثابه یک قانون و یک اصل ثابت، و نابودى طبقات فقیر از فرط فقر و تهیدستى مى کوشند و قرآن از زبان او با مردم چنین سخن مى گوید: «فامشوا فى مناکبها و کلوا من رزقه»-- در اطراف زمین بروید و از روزى آن بخورید-- به بهره مندشدن از وسیله بقاء که خوردن از روزى هاى زمین است، امر مى کند و آن را ویژه گروهى خاص از مردم نمى کند. و در جاى دیگر مى فرماید: «فلینظر الانسان الى طعامه أنا صببنا الماء صبا، ثم شققنا الارض شقآ فانبتنا فیها حبآ، و عنبآ و قضبآ و زیتونآ و نخلا و حدائق غلبآ و فاکهة و أبآ.»-- انسان باید به طعام خود بنگرد، ما آب را فرستادیم و سپس زمین را شکافتیم و در آن دانه و انگور و سبزیها و زیتون و خرما و باغ هاى پردرخت و میوه و گیاه رویانده و پرورش دادیم.

ص: 209

اما محمد مى گوید: «مردم در سه چیز شریکند: آب و گیاه و آتش». او کسى را که کار مى کند، پاداش مى دهد و تأیید مى کند و به تهیه آنچه خوشبختى زندگى او را حفظ نماید، امر مى کند و ترغیب و تشویق مى نماید که در روى زمین نیازمند و فقیر و دردمند نباشد. و هنگامى که «فیئى» را پیش او مى آورند، بین یاران و اصحابش تقسیم و توزیعمى کند و به دخترش فاطمه امیدوارى مى دهد و مى گوید: «باید نخست مردم استفاده کنند»(1)

من در اینجا درباره روش محمد نسبت به نیازمندى و ثروتمندى، سخن را به درازا نمى کشم. براى اینکه در فصل آینده، بیان روشنى از چگونگى دعوت انسان در اسلام خواهد آمد که در آن، به کار مفیدى که سود آن عاید انجام دهنده آن مى گردد، به طورى که او دیگر نیازمند و گرسنه نمى شود و فقیر و بیچاره نمى گردد نوید داده مى شود... تا آنجا که کار سودمند در اسلام محمد، بر هر روزه و نمازى برترى مى یابد، همان طور که در مسیحیت مسیح، چنین است! محمدى که فقر را نمى پسندد و نمى پذیرد و نیازمندى و تنگدستى را نیکو جلوه نمى دهد و مى گوید: «فقر، خود نزدیک به کفر است». و ما به زودى در فصل آینده، عظمت محمد را، در آگاهى بر بسیارى از رموز و اسرار بنیادهاى اجتماعى، بیان مى کنیم و همچنین بزرگى وى را در دعوت به ایجاد یک زندگى زیبا و عالى که پایه و اساس آن کار سودمند و پاداش به نیکى ها باشد، نشان خواهیم داد...

و این ابوذر غفارى، است که با آن زهد و قناعت و سختگیرى بر خویشتن -- که ما را حق اعتراض بر کیفیت زندگى انتخابى وى نیست -- نبرد همه جانبه سختى را بر ضد فقر برپا مى کند و سرانجام هم در راه دفاع از حقوق مردم و زندگى بهتر، شهید مى شود. از سخنان درخشان او در جنگى که علیه فقر و

ص: 210


1- . از کتاب محمد والمسیح، تألیف خالد محمد خالد، چاپ مصر، قاهره، ص 88.

«فلسفه» فقیرساختن، برپا داشته بود، این است: «چون فقر و تهى دستى به سرزمینى روى آورد،کفر به او مى گوید: مرا همراه خود ببر»! البته مراد کفر ورزیدن بر هرگونه کمال و ارزش انسانى و همه گونه فضیلت و عبادت است! و باز از گفته هاى اوست: «من از کسى که در خانه خود قوتى ندارد، در شگفتم که چگونه با شمشیر آخته به جنگ مردم نمى رود»!

* * *

در میان زاهدان و قناعت پیشگانى که به نصیحت مردم پرداخته و ارشاد آنان را به عهده داشتند، گروه بسیارى هستند که مردم را از اینکه زهد بورزند و قناعت کنند و در نیازمندى به سر برند و مزایاى زندگى و نیکى هاى زمین را براى غارتگران بگذارند، منع نموده اند.

ما این گروه را حتى در اسفار عبرانى ها مى یابیم که خداى آنها، در بسیارى اوقات سختگیر و خشمناک بوده و شباهت اندکى به خداى مسیح و محمد دارد که به عقیده این دو: «خدا محبت است» و «بخشنده و مهربان است»!

با اینکه خداى عبرانیان بیشتر سختگیر است!، شما پیامبران «عهد عتیق» را مى بینید که شمشیر انتقام را بر ضد کسانى که نان فقیر را مى ربایند و علیه خود فقیر و تنگدستى که زهد و قناعت مى ورزد و خود را تسلیم کسانى مى کند که خودشان را بزرگ و سرور ساخته اند! برافراشته اند!

این «یشوع بن سیراخ»(1) است که فریاد مى زند :

ص: 211


1- . متأسفانه «یشوع بن سیراخ» را پدران روحانى! به رسمیت نمى شناسند و کتاب او را ازجمله «اسفار ابوکریفا» مى نامند. ابوکریفا-- پوشیده -- اسم مخصوص کتب زائدى است که به عهد عتیق و جدید افزوده اند و ابوکریفاى عهدعتیق، چهارده کتاب است که یکى از آنهاحکمت یشوع بن سیراخ است! این کتاب ها را مورخان مسیحى جزو کتاب هاى آسمانى نمى دانند و داراى مطالب نبوتى نمى شناسند.نسخه عبرانى این کتاب مفقود است ولى «چرم» گوید که نسخه اى را که در بینسال هاى 190--170 قبل از مسیح نوشته شده بود، دیده است و مى گویند پسر وى که مؤلفکتاب مسطور است، آن را از عبرانى به یونانى ترجمه نموده است!براى مزید اطلاع در این زمینه به کتاب قاموس کتاب مقدس ترجمه و تألیف هاکس آمریکایى، چاپ بیروت (1928 م)، ص 8-- ذیل ماده ابوکریفا-- و ص 951-- یشوع بنسیراخ -- مراجعه شود. مجموعه اى نیز از این گونه اناجیل، چندسال پیش، به زبان انگلیسىدر آمریکا منتشر گردید.م

«ستم کش را از دست ستمگر نجات بده و در قضاوت کوچک و بى مقدار مباش. چشم خود را از نیازمند برمگردان و کارى نکن که لعنت انسان را به سوى تو جلب کند.»؛ «نقره خود را در راه برادر و دوستت به کار ببر و آن را در زیر سنگ نگذار که بپوسد. ملک و سلطنت، به خاطر ستمگرى ها و زورگویى ها و ثروت ها، از امتى به امت دیگر منتقل مى گردد»؛ «بیچاره را در رفع نیازش یارى کن. پدر یتیمان باش».

اگر یشوع بن سیراخ با این دعوت خود، وجدان و باطن افراد را مورد توجه قرار داده و آن را به شکل قانون دولت درنیاورده، به حکم جبر زمان است که او را در این مرز و حد نگه داشته است. و ما در اینجا درصدد بیان این نکته هستیم که حتى زاهدان قناعت پیشه، آن وسائل زندگى ابتدایى و ساده اى را که براى خود برگزیده بودند، براى دیگران پیشنهاد نمى کردند و آنان را آگاه ساختند که فقر، ظلم است و فقیر باید قانع نباشد، مگر آنکه به حق مشروع خود در زندگى سعادتمندانه، برسد. دوباره به آنچه یشوع بن سیراخ، زاهد قناعت پیشه و سختگیر بر خویشتن مى گوید، گوش کنید: «اساس زندگى، آب و نان و لباس و خانه اى است که عیب ها را مى پوشاند».

باز به گفتار او که در شناسایى حال فقیر و غنى مى گوید، گوش فرادهید. در این گفتار، چون فقیر مظلوم شده و ستم دیده است، فقر مورد تقبیح قرار مى گیرد، و در آن نوعى تحریک غیرعلنى به چشم مى خورد: «ثروتمند ظلم مى کند و عربده مى کشد! و فقیر ستم مى بیند و ناله مى کند!»

اگر شما انسانى قانع و زاهد باشى! و بخواهى که همچنان فقیر بمانى و ثمره کوشش تو را استثمارگران غارت کنند، ابن سیراخ چهره اى از تو در برابر

ص: 212

استثمارگران ترسیم مى کند که دیدن آن تو را تحریک مى کند: «تو اگر سودمند باشى، تو را استثمار مى کند و اگر بى ثمر باشى به خوارى مى کشاند! و اگر مالى داشته باشى، با تو معاشرت مى کند و مال و دارایى تو را مى خورد و از بین مى برد، در حالى که خود زحمت و رنجى نبرده است»!

آنچه را که ما در «سِفر» ابن سیراخ مى یابیم که بینوایان را به گرفتن حقوق خود در رزق و روزى مى خواند و بر استثمارگران طبقات توده، خشم مى ورزد، در «سِفر» ایوب نیز که براى خود زهد و قناعت را برگزیده بود، مى یابیم. ایوب از منافقان سخن مى گوید و در سردمدار آنان را محتکران ثروت ها و غصب کنندگان حقوق توده ها مى داند و درباره یکى از آنان سخنى مى گوید که به شدت براى اهل تجاوز و احتکار، تکان دهنده است :

«اموالى را مى بلعد ولى آنها را استفراغ کرده و پس خواهد آورد. خداوند آنها را از درون او بیرون مى کشد، چون او بر بیچارگان ستمکرده و خانه ها را غارت نموده و آباد نساخته است. همه اموال جمع شده از راه ستم را که در گنجهایش نهاده، آتش، بدون آنکه بر آن بدمند، خواهد سوخت و آنچه که در گوشه هاى آن باقى بماند، از بین خواهد رفت. آسمانها گناه او را کشف کرده و زمین بر او سخت خواهد گرفت.

ایوب محتکران را که بدون رنج و زحمت، از منافع و کوشش بینوایان زندگى مى کنند و همچنین کشاورزانى را که کار نموده و درو مى کنند و گرسنه و تشنه، بدون جامه و پناهگاه به سر مى برند، با این سخن جالب و درخشان چنین توصیف مى کند :

«کسانى که بر حدود دیگران تجاوز مى کنند و گله گاو و گوسفند را مى برند و چهارپاى یتیم را به کار مى کشند و گاو بیوه زنان را به گرو مى گیرند؛ بیچارگان را از خود مى رانند و همه بینوایان را محروم مى کنند؛ مزرعه اى را که مال آنها نیست، درو مى نمایند و غاصبانه انگور را مى چینند؛ پابرهنگان عریان را

ص: 213

بى لباس مى گذارند که در سرما پوشاکى ندارند، از باران کوه ها خیس مى شوند و پناهگاهى نمى یابند و در شکاف صخره ها و سنگ ها مخفى مى شوند. یتیمان را از پستان مادر دور مى سازند، دارایى بینوایان را به گرو برمى دارند و آنان را عریان و گرسنه مى گذارند و درحالى که در میان خطوط داس، درمزرعه ذوب مى شوند و در کارگاه هاى نوشیدنى ها، پا به زمین مى کوبند و کار مى کنند در حالى که خودشان تشنه اند»!

در میان پیامبران عهد عتیق، شاعر بزرگى به نام اشعیاء وجود دارد که در زهد و بى رغبتى به دنیا به آنجا رسید که پابرهنه و عریان راه مى رفت و سال ها مورد شگفت و اعجاب بود. اشعیاء در برابرتجاوزکاران و منافقان و محتکران چنان محکم مى ایستد که هیچ ستمگرى یاراى مقابله با او نیست. او پوست اهل ستم وتجاوز را، با زبان شعر بى نظیر و اندیشه اى نیرومند، مى شکافد.

او مردم را دعوت مى کند که نسبت به همدیگر عادلانه رفتار کنند وگرنه بار گناه بر آنان سنگینى کرده و چهره شان مسخ خواهد شد و زمین زیر پاى آنها آلوده گشته و آنان سقوط خواهند کرد که دیگر نمى توانند برخیزند و آنگاه میهن آنان گورستانى مى شود و آبادیشان به ویرانه اى تبدیل مى گردد.

مملکت ستمگر در زبان او، همان سرزمین منافقانى است که احتکار مى کنند و غصب مى نمایند و کار کارگر و کوشش فقیر را مى خورند و آنگاه براى خداى خود نماز بسیارى مى خوانند! اشعیاء مملکت ستمگر را مورد خطاب قرار داده و مى گوید :

«رؤسا و بزرگان تو، شرکاى دزدانند، همه رشوه را دوست دارند، به یتیم عدالت نمى کنند و فریاد بیوه زنان به گوش آنان نمى رسد». آنگاه اینان را مورد خطاب قرار داده و بر آنان مى خروشد: «ستمگرانى را که هستى بینوایان و درماندگان را حیف و میل مى کنند، و بر کسانى که جور و باطل مى نویسند که حق ضعیفان و بیچارگان را پایمال کنند و آنان را از حکومت و عدالتخواهى

ص: 214

بازدارند و حق درماندگان ملت را سلب کنند تا بیوه زنان غنیمت آنها باشند و یتیمان را غارت کنند».

سپس «اشعیاء» به کسانى مى نگرد که ثروت هاى ملت را احتکار کرده و خود توده را استثمار مى کنند و آنگاه مردم را به زهد و قناعت مى خوانند، و مى بینند که آنان به روزه و سایر واجبات عبادتى خودشان، اهمیت زیادى مى دهند، صداى خود را در گوش هاى آنان به طنین انداخته و به شدت فریاد مى زند :

«شما در ایام روزه تان هدف خود را مى یابید و همه کارگران خود را به ذلت و خوارى مى کشانید. شما به خاطر دشمنى و مشاجره روزه مى گیرید و مى خواهید نفاق به وجود آورید. روزه نگیرید که صداى خود را در بالاترها بشنوید! آیا روزه چنین است که در آن فقط انسان خود را به زحمت مى اندازد؟ آیا انسان وقتى که سر خود را مانند «بردى»(1) خم کند و خاک و خاکستر را فرش خود نماید، این را روزه

مى نامند؟ آیا، آن روزه اى که خدا آن را برترى داده و برگزیده است این نیست که پیوند یوغ ها و زنجیرهاى نفاق گسسته گردد و ستم دیدگان و به بند کشیده شدگان آزاد شوند و هرگونه قید و بندى از آنان برداشته شود؟»

و همچنین، روزه کسانى که کارگران را زیر سلطه خود مى برند تا فقیر همچنان فقیر بماند و بر ثروت ثروتمند افزوده شود و آنهایى که زنجیرهاى نفاق را به جاى گسستن، پیوند مى دهند و کسانى که بر بیچارگان و ضعیفان سخت مى گیرند و فشار مى آورند و آنها را از برداشتن و درهم ریختن یوغ بدبختى و درماندگى و عبودیت از گردنشان بازمى دارند، روزه اینها از نظر اشعیاء بدترین و زشت ترین اقسام بى ارزشى و نفاق و بى عقلى است.

* * *

ص: 215


1- . «بردى» گیاهى است مانند نى که سر خود را در آب خم مى کند.

اشعیاء براى بار دیگر به این منافقان مى نگرد و مى بیند که آنان نماز را هم مانند روزه، با ریاکارى و عوام فریبى و براى تقرب! به خداوند ازراهى که به رشوه نزدیکتر است، مى خوانند و در برپاکردن این نماز افراط هم مى کنند، آنگاه اشعیاء از زبان خداوند به آنها خطاب کرده و مى گوید: «وقتى که شما دست هاى خود را به سوى آسمان باز مى کنید، من چشمان خود را از شما برمى گردانم، و اگر نماز خود را بیشتر هم بکنید، من به شما گوش نمى دهم، زیرا دست هاى شما خونین است به عدل و انصاف پناه ببرید و مظلوم را یارى و کمک کنید، نیاز مردم را برطرف نمایید و بر یتیم رحم کنید و از بیوه زنان حمایت و پشتیبانى بنمایید!»

و چقدر زیبا و جالب است تصویرى که اشعیاء از این ستمگرانى نشان مى دهد که ناتوانان بیچاره را غارت مى کنند و کوشش آنان را احتکار مى نمایند و سپس زهد و فقر و بى رغبتى به دنیا را براى آنان نیکو جلوه مى دهند!... در آن هنگام که اشعیاء آنها را چنین تعریف مى کند که در جامعه، عضو زاید و بى ارزشى بیش نیستند و باد و طوفان هم به ناچار آنان را از بین خواهد برد، و مى گوید: «ستمگران مانند کاه دستخوش باد و طوفانند».

* * *

و بدین ترتیب زاهدان و قناعت پیشه گان، از رهبران رسالت ها و کسانى که پشت سر آنها بودند، همه در یک حقیقت اساسى مبتنى بر ضرورت اصلاح مردم با رفع نیازمندى هاى مادى آنان -- در درجه اول -- اتفاق دارند، تا بدین وسیله در راه فضیلت هاى روحى و درونى، فرصت و مجال وسیعى به آنها بدهند. و اما خود آنها که زهد ورزیدند و قناعت کردند، براى آن بود که ماده اکتفا و سیرى و زندگى را چنانکه گذشت، در خود رسالتشان یافته بودند.

مثلا مسیح راه اقدام جسورانه و اعجازآمیزى را مى پیماید، که بى شرمى و وقاحت استثمارچیان را با قدم هاى خود مى کوبد و عظمت و خودپسندى و

ص: 216

کارهاى نیرنگ آمیزشان را نابود مى کند و پشت کسانى را که با اهریمن احتکار و غصب معاهده اى امضا نموده و با جور و ستم پیمان بسته بودند با تازیانه هاى زندگى، که به خاطر خویشتن خشمناک بود، مى زند و همانند گردبادى شدید و کشنده و طوفانى پرتگرگ، بر منافقان مى وزد و سخت مى گیرد وآنان را به شدت به زمین مى افکند، در آن هنگام که ضعیفان را به خوددارى از پرداخت مالیات دعوت مى نماید، درواقع دست هاى استعمارگران رومى و قیصر، آنان را کوتاه مى سازد.

این شهامت مقدس او را در راه مرگ به دست منافقان و استعمارگران، رهبرى مى کند، تا اینکه دو نفر از درماندگان، در حالى که او به سوى اورشلیم پیش مى رفت به نزد وى آمده و از او خواستند که در چپ و راست وى حرکت کنند و او با مهربانى به آنها نگاه کرد و گفت: «آیا شما مى توانید جامى را بنوشید که من به زودى خواهم نوشید؟» و سپس آن دو نفر را از راه مهر و دوستى از سر راه خود دور کرد.

* * *

همان طور که منافقان نفاق ورزیدند و بعضى از سخنان مسیح و قسمتى از فصول زندگانى وى را طورى تفسیر نمودند که «فقر» را براى مردم نیکو جلوه دهد، تا نیکى ها و نعمت هاى زمین را براى خودشان نگهدارند که از آن به مثابه غنیمتى حلال!، بهره مند شوند و مانند جباران و ستم پیشه گان بر مردم حکومت کنند تا هستى غارت شده بینوایان در خانه هاى اینان جاى بگیرد: «در تاریخ ما هم، در دوران بنى امیه و پس از آن، چون سردمداران حکومت ها خواستند که نفوذ و قدرت، ظلم و طغیان آنان ادامه یابد و پابرجا شود به نوکران خائن خود اشاره کردند که احادیث و روایاتى را جعل کنند و از آنها براى مردم بندها و زنجیرهایى بسازند که اینان را در سرکوب کردن و به بندکشیدن آزادگان و استثمار توده ها کمک و یارى کند و آن خائنان هم احادیثى را از زبان انبیاء

ص: 217

به هم بافتند که بر سربه زیرى و سکوت و خضوع و خدمت و تسلیم شدن، ترغیب و تشویق مى کنند!»(1) (2)

ولى کسى که از سیرت و روش پیامبران آگاهى درستى داشته باشد، به خوبى مى فهمد که آنان فقر را پست شمرده و محکوم کردند و دوزخ را جاى هر منافقى قرار دادند که مردم را به آن بخواند. و اگر چنین نبود فرصت طلبان و سودجویان زمان آنها، برضد آنان به پا نمى خاستند و یا در پیرامون پیامبران، درماندگان و بینوایان جمع نمى شدند!

* * *

بزرگ مردان نخستین عرب شواهد فراوانى از اعمال خود را براى ما به یادگار گذاشته اند، اعمال آنها دلالت بر این دارد که آنان طبیعت و حقیقت رابطه بین کارهاى فرد و سیستم اجتماعى و همچنین به ماهیت پیوندهاى محکمى که ارتباط همیشگى بین عمل انسان و مایحتاج ضرورى مادى وى دارد، پى برده و آن را عمیقآ فهمیده اند.

آنان بدین وسیله خواسته اند که به افسانه موهوم جدایى کامل اعمال و کارهاى معنوى و روحى یا کوشش هاى ذهنى و فکرى، از وضعیت مادى، پایان دهند. و خواسته اند به این افسانه دردناک مشرق زمین پایان بخشند که از روزگارى که شرق به وجود آمده، در آن شایع گشته و همیشه هم به دور فکر واحدى مى چرخد که در بنیان و جوهر خود، هیچ وقت اختلافى نیافتاده است -- اگرچه در کیفیت بیان و روش تعبیر، ممکن است تفاوتى به وجود آمده باشد-- و آن: فکر قناعت پیشگى است و اینکه قناعت گنجى است فناناپذیر! و به عبارت دیگر:

ص: 218


1- از کتاب اهل البیت، تألیف شیخ محمدجواد مغنیه، ص 141.
2- . به توضیح شماره پنج در آخر کتاب مراجعه شود.

فکر اکتفاء به آن چیزى است که اهل کهانت و پدران روحانى! آن را در برابر «کالاى زوال پذیر دنیا»! به اصطلاح «روحانیت» مى نامند!(1)

من مى گویم: نوابغ پیشین عرب این حقیقت را دریافتند و در درهم کوبیدن و برچیدن افسانه چندش آورى کوشیدند که همچنان تا امروز هم شرق ما را به حماقت و زشتى مى کشاند: افسانه خنده آور دعوت به فقر و اکتفا به گنج قناعتى موهوم!

و به راستى که بعضى از آن بزرگان در پیکار بر ضدفقر، به مرحله اى رسیده اند که موجب شگفتى انسان مى گردد، درست به آن مقدار که این «فلسفه»ى فقیرسازى -- که بعضى از پدران روحانى و قدیسان بزرگوار به آن مژده و بشارت مى دهند!-- خشم انسان را برمى انگیزد!...و اگر جامعه و نظام اجتماعى موجب ارتکاب جرم و پیدایش گناهى شده باشد، چه بسا که آنان در تبرئه مجرم و گناهکار کوشیده اند، چنانکه اگر تحریم چیزى باعث نسبت دادن گناه به مسبب غیرحقیقى شده باشد-- و بتواند مسبب اصلى را زیر پرده پنهان کند-- در حلال کردن آن چیز حرام، کوشش نموده اند.

اینک به حادثه جالبى گوش کنید که متفکر کم نظیر خالد محمد خالد(2) در کتاب ارزشمند خود به نام من هنا نبدأ-- از اینجا شروع

مى کنیم-- آن را ذکر کرده و ما هم به طور اختصار آن را نقل مى کنیم :

چند نفر از غلامان حاطب بن ابى بلتعة، شتر مردى از مزنیه را دزدیدند و به جرم خود اعتراف کردند، موضوع را در نزد عمربن خطاب مطرح ساختند، عمر

ص: 219


1- . نیاز به توضیح مفصل نیست که اعتراض شدید مؤلف متوجه پدران روحانى کشیش مسیحیت است که خود پیرو آن است وگرنه در اسلام نه کهانت وجود دارد و نه رهبانیت! ونه روحانیتى که در بین مسیحیان معمول و مصطلح است! و اگر هم در گوشه اى چنین روحانیتى دیده شود، هرگز با اسلام واقعى پیوند ندارد... م.
2- . خالد محمد خالد از نویسندگان دانشمند دانشگاه اسلامى الازهر(قاهره) بوده و تألیفات جالب و ارزنده دیگرى از قبیل الدین فى خدمة الشعب (دین در خدمت ملت) دارد... وسرانجام هم از تدریس در الازهر محروم گردید! م.

خود را در برابر جرمى دید که همه شرائط تقصیر و موجبات حد-- سرقت و سارق و اعتراف بدون فشار و اجبار-- در آن کامل بود. عمر به چه چیزى باید حکم دهد؟

عمر در صورت متهمین نظرى افکند و آنگاه گفتار خداوند را خواند: «والسارق والسارقة فاقطعوا ایدیهما، جزاء بما کسبآ نکالا من الله»(1) -- دست هاى مرد و زن دزد را قطع کنید، به پاداش کارى که

انجام داده اند، عقوبتى است از خداوند-- عمر خواست که دستور قطع دست آنها را بدهد، ولى بار دیگر در صورت آنان خیره شد و به دقت نگریست!... و چه چیزى دید؟!صورت هایى رنگ پریده و زرد، چشم هایى که هرگونه برق و درخششى در آنها خاموش شده، بدن هایى که فقر و بدبختى آنها را فرسوده ساخته است. پرسید که مولاى اینها کیست؟ او را نزد من بیاورید!... وقتى مولاى آنها، عبدالرحمن بن حاطب آمد، عمر گفت : تصمیم داشتم که دست هاى اینها را قطع کنم، اما فهمیدم که شما آنها را به زحمت انداخته و گرسنه نگه مى دارید، تا آنجا که اگر یکى از آنان آنچه را که خدا بر او حرام کرده، بخورد، بر او حلال مى گردد.(2) ولى به خدا سوگند اگر دست آنها را نبریدم از تو غرامتى مى گیرم که براى تو دردناک و سخت خواهد بود!

آنگاه از صاحب شتر دزدى شده پرسید: اى مرد مزنى! شتر تو به چند مى ارزد؟ او گفت: به چهارصد، و عمر به عبدالرحمن بن حاطب، مولاى غلامان متهم گفت: برو! و هشتصد درهم به او بده! و بار دیگر نظرى ناشى از هوش و مهربانى بر غلامان افکند و گفت: و شما، اکنون بروید!

* * *

ص: 220


1- . قرآن مجید سوره المائده آیه 42.
2- . این حکم فقط مربوط به حالت گرسنگى نیست، بلکه به اجماع فقهاء اسلامى، در صورت اضطرار هر چیز حرامى -- جز آدم کشى -- حلال مى شود و این حاکى از وسعت نظر وعظمت اسلام است. م.

اما روش و سیره على مالامال از سعى و کوشش در رفع نیازمندى از مردم است و قانون اساسى او در حکومت هم، مبتنى بر همین اساس است و البته تفصیل آن در جاى خود خواهد آمد.

على زهد ورزید و بر خود سخت گرفت، ولى راضى نشد که مردم نیز مانند زندگى قناعت پیشه گان، با فقر به سر برند، و اگر این چنین نبوداو در برابر اشراف! و غصب کنندگان اموال عمومى، آن چنان که معروف است، نمى ایستاد و آنچه را که مال آنها نبود و از آنها گرفت و به صاحبان اصلیش -- مردمان نیازمند و گرسنه -- داد، از آنها پس نمى گرفت.

«شعبى» نقل مى کند وقتى جوان بودم در کوفه وارد «رحبه» شدم. ناگاه على را دیدم که بر سر دو تل کوچک طلا و نقره ایستاده است. و آن گاه على همه مال و دارایى را بین مردم تقسیم کرد تا آنجا که دیگر چیزى از آن باقى نماند و سپس برگشت و هیچ چیز کم یا زیادى، به خانه خود نبرد.

ولى همین على که چیزى از مال و ثروت را به خانه خود نبرد، همان کسى است که همه مردم را مورد خطاب قرار داده مى گوید: «براى دنیاى خود آن چنان بکوش که گویى همیشه در آن به سر خواهى برد.»(1)

راه و روش حق، در نظر على، به چیزى بهتر و بالاتر از رفع نیاز از مردم منتهى نمى گردد و او در این زمینه گفتار صریحى دارد که قابل تأویل و تفسیر نیست :

«اگر حق را از راه آن بپیمایید، راه ها بر شما باز و مسرت بخش گردد و عیال وارى در میان شما محتاج نمى شود-- یعنى فقیرى در بین شما به وجود نمى آید.»!

ص: 221


1- . و براى آخرت خود چنان باش که گویى فردا خواهى مرد! م.

على هنگامى که عرب دوران جاهلیت را مورد انتقاد قرار مى دهد، بر قناعت آنان به زندگى پست و ناچیز نیز حمله مى کند و مى گوید : «شما مردمان عرب، در میان سنگ هاى سخت مى خوابیدید و آب گل آلود مى آشامیدید و غذاى ناگوار-- طعام بد و غیرسالم -- مى خوردید».على تصریح مى کند که او از غذاى گوارا و نیکو و پوشاک نرم و لطیف و مسکن زیبا و جالب بیزار نیست، ولى از آنها به این جهت نفرت دارد که در جامعه، گروهى بینوا و فقیر وجود دارند که اگر او از این لذائذ استفاده کند، آنان نمى توانند از آنها بهره مند شوند و در این تصریح، دلیل آشکارى است بر اینکه على قبل از هر چیز براى همه مردم، بهره کافى از وسایل زندگى مى خواهد. مادامى که در بین مردم کسى یافت مى شود که با سیرشدن آشنایى نداشته و انتظار یک قرص نان را ندارد، پیشوا و رهبر این مردم هم باید همانند آنان باشد و رنجى را که آنان مى کشند، متحمل شود، تا آنکه کابوس گرسنگى و فقر از آنها برطرف شود. و اگر غیر از این باشد، آن وقت معناى زمامدارى و رهبرى و مفهوم حکومت چگونه خواهد بود؟

على مى گوید: «آیا به همین دل خوش کنم که به من پیشواى مسلمانان بگویند ولى در سختى ها و ناراحتى هاى روزگار با آنها شریک و همدم نباشم؟»

و البته ناگوارى هاى روزگار در نظر على، زشتى ها و تلخى هاى فقر و تنگدستى است.

او دخترش را از زیور نمودن با یک گردن بند مروارید، در روز عید، منع کرد که در میان دختران دیگران، گروهى بودند که نمى توانستند این چنین زینت و آرایش کنند و قبلا گذشت که او چگونه به دختر خود که مى خواست در یکى از اعیاد با گردن بندى، خود را زینت دهد امر کرد که گردن بند امانتى و عاریه اى را به بیت المال برگرداند و به او گفت: «اى دختر فرزند ابیطالب! از راه حق دور مشو! مگر همه زنان مهاجر و انصار در چنین عیدى، با چنین زینتى خود را

ص: 222

آرایش مى کنند؟» البته على گفت: «همه» زنان و نه گفت بانوان «بزرگان و اشراف»!...

بدین ترتیب، على به زودى، در آن ساعتى که اداره امور مردم به دست او سپرده شود، از همین جا کار را آغاز خواهد کرد: فراهم کردن نان و آب و پوشاک براى همه مردم! با اسلوب و روشى که به راه هاى سوسیالیسم نزدیکتر است.(1)

و البته طبیعى است که على کار را از اینجا شروع کند، زیرا او به خوبى مى داند تازیانه هاى دردناکى که خداوند مردم را به وسیله آنها تنبیه مى کند، زیاد است، ولى هیچ کدام از آنها مانند این تازیانه وحشت زا، یعنى فقر، دردناک نیست. آیا او گوینده این سخن نیست که اعتقاد عمیق وى را به ضرورت رفع نیازمندى مى رساند و از درکصحیح و آشنایى کامل او از اوضاع مردم و حقایق اشیاء و مقدمات و نتایج امور، پرده برمى دارد؟ مرادم این است که آیا او صاحب این گفتار نیست: «خداوند بندگان خود را با تازیانه اى دردناک تر از فقر نزده است»؟ همین فقرى که بعضى از زاهدنمایان! آن را نیکو جلوه داده و مردم را به آن دعوت مى کنند و البته فهمیده یا نفهمیده، اشتباه مى کنند و راه خطا مى روند!

ص: 223


1- . البته باید توجه داشت که اصول اقتصادى اسلام، که امام در حکومت خود مجرى آن بود،در روزگارى پى ریزى شد که نه از سوسیالیسم خبرى بود و نه از مرحله تکامل یافته آن،کمونیسم!...و به طور کلى باید دانست که اسلام و رهبران آن، به جاى نامگذارى و عوام فریبى، دردنبال کار و واقعیت بودند و رفاه اجتماع و آسایش توده را-- بدون دخالت حب و بغض هاى شخصى -- مى خواستند و در این راه هم چنانکه مى دانیم تا پاى جان کوشیدند. واکنون نیز اصول اقتصادى و اجتماعى اسلام -- خواه آن را «سوسیالیسم اسلامى» بنامیم یابه قول مرحوم آیت الله کاشف الغطاء «اشتراکیت صحیح» بخوانیم، اگر آن طور که هست اجراشود، بدون شک ما داراى مزایاى سوسیالیسم و فاقد زشتى ها و جنایات کاپیتالیسم خواهیم بود.البته در صورتى که حکومتى صالح و اسلامى، به مفهوم واقعى کلمه وجود داشته باشدو در صورتى که اصول اقتصادى و اجتماعى اسلام، آن طور که هست، بدون تحریف وتدلیس، اجرا گردد وگرنه از جامعه هاى به اصطلاح اسلامى امروز، که نه از اسلام خبرى است و نه از حکومت آن، انتظار اصلاحات بنیادى و تحولات عمیق را داشتن، خواب وخیالى بیش نخواهد بود!... م.

و همین فقرى که امام على مانند پیامبر، در بین مردم با آن جنگید، چنان که انقلابى بزرگ، ابوذر غفارى، پیشرو پیروان و شیعیان على و قربانى بنى امیه و راه و روش آنان در حکومت و سیاست، با آن پیکار کرد...

على به خوبى دریافته بود که فقر بر هرگونه فضیلتى غالب مى آید تا فردا وسیله کفر و الحاد گردد و از همین جاست که على همیشه و در هر میدانى با فقر مى جنگید و راه را بر آن مى بست و هرکسى را که موجب فقر مردم بود، مى کوبید. زیرا اگر انسان باهوش و پراستعداد باشد، از نظر على «فقر، مرد باهوش را گنگ و لال مى کند» و اگر کشور و «وطن» مى خواهد که داراى فرزندانى فداکار و دوستدار همدیگر باشد، نه گروهى پراکنده که نسبت به همدیگر حسادت و بغض دارند و احساسى مانند یک فرد دور از وطن، غریب و ترسو پیدا کرده اند، بر این وطن ضرورى است که در میان فرزندان خود فقیرى را باقى نگذارد زیرا به طورى که على مى گوید: «فقیر در میهن خود غریب است»! و اگر مرگ دردناک ترین حادثه زندگى انسان است در نزد على، از نظر رنج کمتر از فقر است: «مرگ بزرگ، همان فقر است»!

چقدر زیبا و مقدس است این تازیانه اى که على آن را بر پیکر فقر و منافقانى که آن را نیکو جلوه مى دهند، فرود مى آورد که همه آنان رانابود مى کند، آنچنان که لهیب آتش کاه را مى خورد و خاکستر مى کند و نیرنگ ها و حیله هاى آنان را در جلو دیدگانشان ریشه کن مى سازد، آنجا که مى گوید: «اگر فقر در برابر من به صورت انسانى مجسم گردد، البته او را مى کشم»!

جامعه در نظر على بن ابیطالب، پیکر واحدى است که چیزهاى متناقض نباید در آن جمع شوند و نباید نظام آن برپایه اختلاف در حقوق و وظایف استوار گردد. در جامعه على بن ابیطالب هرگز نباید عضوى سیر و دیگرى گرسنه باشد و یا یکى کار کند ولى برابرى در بهره بردارى، براى غیرکارگر باشد! و از توجه و دقت خاص على بن ابیطالب به مبدأ، روزى بر او نگذشت مگر آنکه آن را به

ص: 224

رسیدگى به کارهاى بندگان خدا در زمین، اختصاص داد و حتى هیچ کار کوچک را هم بى اهمیت تلقى نکرد، زیرا همین بندگان خدا، زیباترین نمونه هاى خلقت کامل هستند و بینش على نسبت به مردم و هستى با سیره و روش پیامبر پیوند داشت: «و جعلنااللیل لباسآ و جعلناالنهار معاشآ»(1)

شب را براى آسودگى و روز را براى کسب و معاش قرار دادیم.

روش برخورد على با جامعه چنین است. قوانین آن را زنده کرده و مطابق آن کار مى کند و آن را صالح و سالم مى خواهد. و سپس پند و شمشیر را در جاى خود به کار مى برد تا نظریات خود را تحکیم بخشد و روش و موقعیت خود را، نسبت به مردم زمان خود، تثبیت کند. او به هیچ چیزى مانند تحکیم پایه هاى عدالت اجتماعى توجه نمى کند. مگر على بر آن گروهى که بر او وارد شدند تا حکومتش را تبریک گویند و او کفش خود را با دست خود وصله مى زد، چنین نگفت :«این لنگه کفش، در نزد من از حکومت بر شما بهتر است، اگر حق را برپا ندارم و باطلى را از میان نبرم»!؟

امام از کسانى که در طلب آخرت هستند مى خواهد که براى دست یابى بر نعمت هاى آن، پیش از هرچیزى، از وسیله خدمت به مردم استفاده کنند و از اینجاست که نیکى و خیر آخرت را بر کسى که آن را مى خواهد، منوط و مربوط به کار صحیح اجتماعى و در میان مردم مى داند و در آغاز این کار: همکارى در تکثیر و فراوانى نان و آب و پوشاک براى همه افراد بشرى و شرکت در برطرف ساختن نیازمندى از همگان و مبارزه با ستمگران و یارى به ستمدیدگان و آن گاه آشنانمودن مردم به حقوق خود و دفاع از آن، قرار دارد.

یک بار امام على بر علاءبن زیاد حارثى که از یارانش بود، وارد شد و چون بزرگى منزل او را دید، به او گفت: در این دنیا، با چنین خانه بزرگ چه مى کنى؟

ص: 225


1- . قرآن مجید، سوره نبا. م

مگر تو در آخرت به آن نیازمندتر نیستى؟ آرى، اگر بخواهى از همین خانه به خیر آخرت مى رسى: در آن از مهمان پذیرایى کن و صله رحم به جاى آور و حقوق مردم را در این خانه به صاحبانش برسان. در این صورت مى توانى به خیر آخرت برسى!

على در معنى نماز و روزه به کمیل بن زیاد مى گوید :

«کمیل! مهم این نیست که نماز بخوانى و روزه بگیرى و صدقه بدهى، مهم آن است که: نماز با قلبى پاک و کارى مورد پسند خداوند باشد. در آنچه نماز مى خوانى و بر روى آنچه نماز مى گزارى بنگر، اگر از راه صحیح و مشروع نباشد، مورد قبول نیست»!

و اگر فقیه و دانشمندى در خدمت عقل و مردم باشد، آن وقت فقط یک فقیه از نظر ارزش، بالاتر از هزار عابد است: «یک فقیه، براى اهریمن ناراحت کننده تر از هزار عابد است».

اهمیت دادن او به زندگى مردم در روى زمین -- پیش از آخرت -- و توجه به نان روزانه آنها، باعث شده بود که وقتى که خلیفه بود صبحدم هر روز بیرون مى رفت و در بازارهاى کوفه مى گشت، در برابر مردم مى ایستاد و با صداى بلند مى گفت: «اى گروه بازرگانان! از خدا بترسید، به خریداران نزدیک شوید، با بردبارى و حوصله خود را آراسته کنید، و از سوگندخوردن دورى جویید و از دروغ بپرهیزید و از ستم برکنار باشید و ستمدیدگان را یارى کنید و پیمانه و ترازو را اصلاح نمایید، در کار مردم تقلب نکنید و در روى زمین فساد برپا نسازید و با فساد و تباهى زندگى ننمایید»!

از نوف بکالى نقل شده که گفت: هنگامى که امیرمؤمنان در مسجد کوفه بود، به نزد وى رفتم و گفتم: برتو باد رحمت و سلام و برکات خداوند، اى امیر مؤمنان! در جواب گفت: نوف! بر تو باد رحمت و سلام و برکات خداوند. گفتم: امیر مؤمنان! مرا پندى ده، فرمود: بر مردم نیکى کن که خداوند بر تو نیکى

ص: 226

مى کند، گفتم باز هم بفرمایید، فرمود: نوف! اگر از اینکه در روز قیامت با من باشى شاد و مسرور مى شوى، «هیچ وقت یار و یاور ستمکاران مباش!»

پس درواقع خدمت به انسان و برطرف ساختن نیازمندى مردم و برچیدن بساط ظلم و ستم، مبدأ شروع و نقطه اساسى در سیاست على بن ابیطالب است! و یک بار پیامبر بر وى نگاه کرد و گفت :

«على! خداوند تو را به نیکوترین پیرایه هاى خود آراسته است: مهر بینوایان را در دل تو جاى داده و تو از اینکه آنان پیرو تو باشند خشنود هستى و آنان از اینکه تو امام و پیشواى ایشانى، راضى و خشنودند.»

ص: 227

پیش از امام

*کسى که سیر بخوابد و همسایه او گرسنه باشد، ایمان نیاورده است .

*هیچ یک از شما غذایى گواراتر از دسترنج خود نخورده است.

*کسى که سپاسگزار مردم نباشد، خدا را شکرگزار نیست.

*مردم در سه چیز شریک هستند: آب، گیاه، آتش.

*آن کس که احتکار کند، خطاکار است و هرکس که از زمین چیزى به زور و ستم بستاند، از هفت زمین به گردن او طوقى آویخته شود.

*مردم چون دندانه هاى شانه، با هم برابرند.

*اصلاح میان دو نفر، از نماز و روزه بهتر است.

*تفکر یک ساعت از یک سال عبادت برتر است.

*مردم همگى روزى خوار خداوندند و محبوبترین فرد در نزد او، کسى است که به حال مردم مفیدتر باشد.

*دین، خوش رفتارى است.

*بندگان خدا! برادر همدیگر باشید.

*مردم، چه بخواهند چه نخواهند، برادر یکدیگرند.

پیامبر

پیش از آنکه درباره موقعیت و نظریه على بن ابیطالب درباره جامعه و نظام اجتماعى، و انسان و حقوق آن به تفصیل بحث کنیم، ضرورى است یک بررسى کوتاه و اجمالى پیرامون موقف پیامبر درباره همه این امور به عمل آوریم و روش وى را در امر زندگى مورد توجه قرار دهیم :

پیامبر بر شئون مردم و مسائل جامعه عنایت تام و کاملى داشت و اسلام چنانکه در روابط عمومى نظارت داشت به رفتار فردى نیز، با قانونگذارى و برنامه ریزى، توجه مى نمود و درواقع اسلام چیزى جدا از جامعه و قوانین

ص: 228

ضرورى آن، نیست. اسلام در اهمیت دادن به جامعه به جایى رسیده که هر خدمت اجتماعى را شکلى از عبادت شمرده است، و بلکه خدمت به مردم، در مفهوم عبادت صحیح و ایمان نیک و کامل، بالاتر از اقامه شعائر دینى است. پیامبر مى فرماید: «اصلاح میان دو نفر، بهتر از نماز و روزه است».

داستان زیر براى اثبات این روش صریح و روشن در اسلام، کافى است. از ابن عبدالله نقل شده که گفت: «با پیامبر در سفرى بودیم و در میان ما چند نفر روزه بودند، اتفاقآ روز گرم و سوزانى در محلى پیاده شدیم و کسى بیشتر در سایه بود که با خود پارچه حفاظى داشت و بعضى هم با دست خود جلو حرارت خورشید را مى گرفتند. روزه داران از کار بازمانده و افتادند و آنهایى که روزه نگرفته بودند، خیمه ها را برپا کردند تا همه در سایه باشند و سپس چهارپایان را آب دادند و سیراب نمودند. در این وقت رسول خدا فرمود: «امروز همه اجر و پاداش را آنهایى بردند که روزه نبودند».

آیا در این ماجرا، دلیل قاطعى بر این نیست که پیامبر اجازه اقامه فرائض دینى را به حساب معاش نمى گذاشت و درنظر او موضوع افطار و روزه، هرگاه مانع سازندگى و کوشش باشد و مزاحم خدمت اجتماعى گردد و موجب ازکارافتادن وسایل زندگى و اسباب بقاء و منظم ساختن سعى و کوشش به آن نحوى که تعاون دسته جمعى خواستار آن است، بشود، بى اهمیت بود. و روى همین اصل پیامبر افطار را در ماه روزه به خاطر خدمت به مردم، بر روزه در ماه روزه، که همراه با عزلت و خمودى و دورى از عمل و کار سودمند و مفید باشد، ترجیح مى دهد.(1)

ص: 229


1- . توضیحآ باید یادآور شد که عبادات اسلامى هرگز مانع از کار و کوشش نیست و اگر انسانبا توجه به حقیقت آنها، آنها را برپا دارد، او را در راه کار بهتر و سودمندتر براى مردم بانیت پاک تر، آماده تر و مجهزتر مى نماید. و بدیهى است که عبادات اسلامى هیچ گونه رابطه اى باگوشه نشینى و دورى از کار و اشتغال به ذکر و وردگفتن گروهى مسلمان نما ندارد.و البته روزه در ماه روزه، در ایام سفر به طور کلى ساقط است تا انسان دچار مشکلاتى نشود، چنان که در صورت اضطرار نیز وجوب آن موقتآ برطرف مى شود، ولى به بهانه کار ومعاش نمى توان واجبات اسلامى را ترک کرد و با توجه به اینکه اوقات عبادات اسلامى محدود است و از ساعات روز و ایام هفته و ماه و سال، قسمت بسیار ناچیزى را اشغال مى کند، نمى توان گفت که آنها را به خاطر کارهاى دیگر، باید کنار بگذاریم و فقط به خاطرمادیات زندگى کنیم! و اگر ضرورتى در پیش باشد نخست باید از خواب و تفریح و گردشو غیره کسر کنیم نه از عبادات!... فتواى! غلط آقاى حبیب بورقیبه، رئیس جمهورى تونس،که چندسال پیش آن را صادر فرمود! که کارگران به خاطر کار بیشتر!، باید ماه رمضان را روزه نگیرند، ناشى از عدم فهم حقیقت روزه بود و انگیزه اى جز غرب زدگى و تظاهر به تجددطلبى و روشنفکرنمایى نداشت! اگر بورقیبه ها، واقعآ به خاطر «سازندگى» مى خواهندکارگران به وقت خود اهمیت بدهند، آنها را از شرکت اجبارى در میتینگ هاى قلابى. واستقبال ها و جشن ها و دمونستراسیون هاى ضدملى و غیره بازدارند، نه از نماز و روزه که باعث تهذیب نفس و پاکى روح مى گردد. و در هر صورت، واجبات اسلامى جز در صورتاضطرار، تعطیل بردار نیست خواه آقاى بورقیبه به لزوم آن فتوى بدهد و یا روشنفکران کافه نشین! ویسکى خوار، هوادار آن باشند... م.

افزون براین، آیا در گفتار پیامبر که مى فرماید: «هرکس از شما کار بد و زشتى را دید، با دست خود آن را تغییر دهد و آن کس که نتوانست با زبان خود و آنکه به آن هم قدرت نداشت در قلب خود-- که این ضعیف ترین مراتب ایمان است -- در تغییر آن بکوشد» اشاره آشکارى بر این نیست که باید عملى را انجام داد که نفع آن همگانى باشد و سودش عاید عموم مردم گردد؟ و همچنین اشاره صریحى بر مسئولیت سنگینى نیست که جامعه و فرد، هردو، در برچیدن زشتى ها به عهده دارند؟ البته احادیث نبوى زیادى وارد شده که به طور قطع مى رساند فضیلت و برترى آن کسى که به نحوى و به شکلى به مردم خدمت مى کند، به مراتب بیشتر از مقام و فضیلت عابد و زاهد نمازگزار است!

پس وقتى که عالم و دانشمندى به نفع اجتماع و مردم کار مى کند، از نظر پیامبر بدون شک بهتر و برتر از یک میلیون عابد گوشه نشین است، چنانکه ماه شب چهاردهم بر میلیون ها ستاره برترى دارد : «برترى عالم بر عابد، چون برترى ماه نسبت به سایر ستارگان است.» پیامبر اندیشه و عقل را بزرگ مى شمارد، براى اینکه اندیشه نیرویى است سازنده و به وجودآورنده اکتشافاتى است که در سراسر

ص: 230

زمین به مردم سود مى رساند، و پیامبر در این بزرگداشت اندیشه، تا آنجا پیش مى رود که بالاتر از آن متصور نیست، آنجا که مى فرماید: «تفکر یک ساعت، از عبادت یک سال بهتر است.»(1)اسلام به خاطر اهمیت دادن به جامعه و نظام اجتماعى و آنچه باعث زنده شدن آن مى گردد و در تشویق مردم به زمین و کار و کوشش در آن و بهره بردارى از خیرات و نیکى هاى آن، در این راه و روش ویژه، پیش مى رود: «خلق لکم ما فى الارض جمیعآ»،(2) -- آنچه در زمین است، براى شما آفرید. و «والارض وضعها للانام»(3) -- زمین را براى مردم نهاد. و «هوالذى جعل لکم الارض ذلولا، فامشوا فى مناکبها و کلوا من رزقه»(4) -- او کسى است که زمین را براى شما رام ساخت، پس در اطراف آن بگردید و از روزى آن بخورید.

اسلام تشکر و سپاسگزارى از مردم را، تنها راه سپاس از خداوند مى داند و معتقد است هرکس که حق مردم را نشناسد و براى آنها ارزشى قائل نشود، خدا را نمى شناسد. پیامبر مى فرماید: «کسى که شکر مردم را به جاى نیاورد شکر ایزد را به جاى نیاورده است.»

اما درباره تقدیس و بزرگداشت کار و کوشش مفید و نتیجه بخش، پیامبر تا مرحله عظیمى پیش مى رود. او فقط به تعریف و تمجید و تشکر از کارگر اکتفا نمى کند، بلکه دستى را مى بوسد که از کثرت کار ورم کرده و پینه بسته باشد و مى فرماید: «این دستى است که خدا و پیامبرش آن را دوست دارند».

ص: 231


1- . از طریق شیعه روایت شده که: «تفکر یک ساعت بهتر از عبادت شصت سال است» و ازحضرت رضا علیه السلام نقل شده که فرمود «لیس العبادة کثرة الصلاة والصوم، انما العبادةالتفکر فى امرالله-- عبادت کثرت نماز و روزه نیست، بلکه عبادت تفکر در امر خداونداست». رجوع شود به اصول کافى، ط جدید، ج 2، ص 55، م.
2- . قرآن مجید، سوره بقره، آیه 29.
3- . قرآن مجید، سوره الرحمن، آیه 10.
4- . سوره الملک، آیه 15. م

از بهترین دلایل علاقه پیامبر به کار و کوشش، این روایت است :یاران پیامبر مرد نیرومند و رشیدى را که جسمى سالم و بنیه اى محکم و عضلاتى ورزیده داشت و راه مى رفت، دیدند و آرزو کردند که «اى کاش او این قوه و نیرو را در راه خدا به کار مى برد»! و پیامبر این سخن حکیمانه را به آنها فرمود: «اگر او براى این بیرون آمده که براى پدر و مادر پیر خود کار کند، او در راه خداست! و اگر براى این خارج شده که به خاطر دختران خردسال خود کوشش نماید، او در راه خداست و اگر براى این بیرون آمده که در راه همسر خود کوشش کند و او را از حرام بازدارد، او در راه خداست و اگر به خاطر این خارج شده که براى خود کار کند و از نیازمندى و گدایى دورى جوید، او در راه خداست»!

کتاب هاى حدیث، بسیارى از احادیث پیامبر را نقل مى کنند که پیامبر در آنها کار را ارج مى نهد و کارگر را احترام و اکرام مى کند و از جمله آنهاست: «خداوند بنده با ایمان پیشه ور را دوست دارد» و «هیچ یک از شما غذایى گواراتر و بهتر از دسترنج خود نخورده است».

البته درجایى که کار و کوشش، این ارزش، بلکه این مقام و قداست را داشته باشد، پس باید کارگر هم در کار خود دقت و توجه لازم را مبذول دارد. او در حالى که کار مى کند، سود مى برد و سود مى رساند و خود را در جامعه نیکوکار مى کند و بدین جهت خداوند هم او را دوست دارد و این کار او را به خداوند نزدیک مى سازد و محمد مى گوید: «خداوند دوست دارد که اگر کارى را به عهده مى گیرید، کامل و دقیق انجام دهید».

* * *

گفتیم که اسلام زمین را رام مى داند که مردم بر آن راه بروند و از محصولات آن بخورند و از خیرات و نیکى هاى آن بهره مند شوند.ولى باید دید که موقف و نظریه اسلام درباره توزیع و تقسیم این محصولاتى که از زمین برمى خیزد، چیست؟

ص: 232

آیا استفاده از آن، حق گروه و طبقه خاصى از افراد جامعه است؟ یا اینکه این خیرات، براساس کار و کوشش و کارکرد و احتیاج، توزیع مى شود؟ آیا این نعمت ها و محصولات باید دربست در اختیار پادشاهان و فرمانداران و ثروتمندان و غاصبان باشد؟ یا آنکه از حقوق همگان است و جامعه در توزیع عادلانه آن، که موجب پابرجایى بناى محکم آن خواهد بود، نظارت و همکارى دارد؟

اسلام با دید عدل و منطق به توده مى نگرد و هرگز احدى از مردم را فراموش نمى کند و هیچ کس هم بدون کار و کوشش، برترى نمى یابد. و البته هر کوشش و رنجى هم پاداشى دارد که جامعه باید آن را بپردازد و تثبیت کند. پس از صفات اجتماع سالم این نیست که کارگر در آن گرسنه بماند ولى افرادى تن پرور، بى عرضه، بیکاره و حیله گر، در آن به حد اشباع بخورند و بخوابند! و همچنین از اوصاف جامعه سالم و استوار، این نیست که رنج و زحمت کارگر را ندیده بگیرد و درمقابل کسى را مقدم بشمارد که در روى خیرات و نعمت هاى زمین کار نمى کند، چنان که -- به عنوان نمونه کامل!-- جامعه قریش در زمان جاهلیت چنین بود و گروه بنى امیة در آن، مردم را به زنجیر کشیده و استثمار مى کردند.

ما مى بینیم که اسلام اسراف و عیاشى و خوشگذرانى را با تأکید بسیار در جامعه اى که اکثریت افراد آن فقیر و بى چیز هستند، تحریم مى کند. آرى خوشگذرانى و ولخرجى را که در مقابل آن نیازمندى توده، و تنگدستى مردم به چشم مى خورد، تحریم مى کند و به خوبى مى داند که این گشادبازى ها و تن پرورى ها در این چنین اجتماعات و در میان گروه و طبقه اى خاص، امکان پذیر نیست مگر آنکه در طرف دیگر آن، محرومیت ها و گرسنگى ها

ص: 233

باشد.(1) و چون در شأن شرافت و

حق انسانى نیست که ثمره رنج و کوشش او را انسانى دیگر استثمار کند و چون اسراف و خوشگذرانى ولخرجان و تجاوزکاران، در جامعه اى نیازمند، بدون این استثمار مقدور نیست، مى بینیم که پیامبر خانه ها و کاخ هاى اشراف را، خانه هاى اهریمنان --شیاطین -- مى نامد: «خانه هاى شیاطین را نمى بینیم مگر همین خانه هایى که مردم به دیبا پوشانده اند». و در قرآن آمده است: «و کم اهلکنا من قریة(2)

بطرت معیشتها فتلک مساکنهم لم تسکن بعدهم الا قلیلا»!: چه بسیار کشورها را که رفاه معاش -- فراوانى نعمت -- مغرورشان کرده بود هلاک نمودیم. اینک مسکن هایشان، که پس از آنها، جز اندکى، مسکون نشده است. و در جاى دیگر، با این بیان جالب و عجیب و زیبا، با آنان مى جنگد: «و اذ أردنا ان نهلک قریة أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمّرناها تدمیرآ» و چون خواهیم مملکتى را نابود سازیم، ثروتمندان را امر کنیم -- وسائل عیاشى چنان فراهمشود-- که در آن به کارهاى ناشایست بپردازند و سزاوار هلاکت گردند، پس ویرانش کنیم، ویرانى کامل!

و براى آنکه محرومیت در کنار توانگرى، نیازمندى در برابر غناى بیش از حد در جامعه واحدى به وجود نیاید، اسلام مى کوشد راه هایى را که به این انحراف ضدانسانى منتهى مى شود و باعث پیدایش آن مى گردد، از میان ببرد. و این راه ها تحت عنوان احتکار، استثمار، فئودالیسم، تجاوز به حقوق و مال مردم، خودپرستى و امثال اینها، خودنمایى مى کند؛ پیامبر با همه آنها مى جنگد و آنها را مانند محرمات دیگر معرفى مى نماید، مثلا درباره «احتکار» مى فرماید :

ص: 234


1- . امام صادق (علیه السلام) در ضمن روایتى درباره زکوة مى فرماید: «... و ان الناس ماافتقرواولااحتاجوا و لاجاعوا و لاعروا الا بذنوب الاغنیاء و حقیق على الله ان یمنع رحمته ممنمنع حق الله فى ماله»-- مردم فقیر و نیازمند و گرسنه و برهنه نشدند مگر در سایه فجایعو گناهان ثروتمندان، و بر خدا سزاوار است که رحمت خود را از کسى که حق مالى را نمى پردازد، بازدارد (از کتاب من لایحضره الفقیه، ص 151). روایات ما در این زمینه بسیار است و در یک پانوشت بیش از یک نمونه نمى توان نقل کرد. م
2- . «قریه» به معنى دهکده، شهر و کشور، هرسه آمده است و ما در ترجمه «کشور» را انتخاب کردیم. م

«هرکس که احتکار کند، خطاکار است» و درباره غصب و به زورگرفتن مال مردم، به کیفرى سخت و ترسناک تهدید مى کند: «هرگاه کسى از زمین، چیزى به زور و ستم بگیرد، از هفت زمین بر گردن او طوقى آویزان کنند» و باز مى فرماید: «آن کس که مال مسلمانى را بدون حق بگیرد، خدا را در حالى ملاقات مى کند که بر او خشمناک است».

اما در مورد مسئله استثمار مردم که شکل ظاهر آن در آن روز، انواع مختلف رباخوارى بود، قرآن مى فرماید: «لا تأکلوا الرّبا اضعافآ مضاعفة»-- ربا را با افزودن هاى مکرر مخورید-- و در جاى دیگر مى گوید: «و احلّ الله البیع و حرّم الربا»-- خداوند خرید و فروش را حلال و ربا را حرام کرده است -- و همچنان در تهدید رباخواران و سختگیرى بر آنان چنان پیش مى رود تا از عواقب وخیم استثمار انسان از انسان، جلوگیرى به عمل آورد(1) و عدالت اجتماعى هم حکم مى کند که به هرکسى به اندازه کوشش و کارش برسد: «و ان لیس للانسان الا ما سعى».

اگر مسئله خودپرستى و احتکار منافع در کار نباشد، و اگر مال و ثروت در مقیاس هاى جامعه اى، مساوى یا بالاتر از ارزش خود انسان قرار داده نشود پس این طبقه «ثروتمندان بزرگ» از کجا و چگونه به وجود مى آیند؟ و بزرگترین خیانت اجتماعى آن است که احتکارگران و طبقه حاکمه، گناهکارانه بر چپاول ملت و ثمره کوشش و کار آن، موافقت و همکارى کنند: «ولا تأکلوا اموالکم بینکم بالباطل و تدلوا بها الى الحکّام لتأکلوا فریقآ من اموال الناس بالأثم و أنتم

ص: 235


1- . از آیاتى که در قرآن مجید، در تحریم ربا و رباخوارى آمده، آیه 279 از سوره بقره است که مى فرماید: «یا ایهاالذین آمنوا اتقواالله و ذروا ما بقى من الربا ان کنتم مؤمنین فان لم تفعلوافاذنوا بحرب من الله و رسوله و ان تبتم فلکم رؤس اموالکم لاتظلمون و لاتُظلمون». شما که ایمان آورده اید! از خدا بترسید و اگر به راستى مؤمن شده اید از رباها هرچه باقى مانده،رها کنید و اگر نکردید، آماده جنگ خدا و پیغمبر شوید و اگر توبه کردید، سرمایه هاتاناز آن شماست، نه ستم کنید و نه ستم ببینید! م

تعلمون»-- اموال همدیگر را به ناحق مخورید که آن را به نزد حکام ببرید تا قسمتى از اموال مردم را به گناه و به ناروا بخورید، در حالى که شما مى دانید-- و پیامبر مى فرماید: «هرگز کسى از شما غذایى بهتر و آمده است: «فَمَن یعمل مثال ذرّة شرآ یره»-- هرکس به اندازه ذره اى شر و بدى کند، آن را خواهد دید؛ و «کلّ نفس بما کسبت رهینة»-- هرکس در گرو کار خویش است.

اما مال و ثروت، على رغم آنکه تحت مالکیت افراد قرار گرفته است (و اسلام مالیکت فردى را در صورتى که مال بر اساس موازین مشروع به دست آمده باشد، به رسمیت مى شناسد) هرگز جایز نیست که در دست یک طبقه یا گروه معینى از مردم باشد و این طبقه آن را بین خود دست به دست بگردانند و به وسیله آن منافع و سود عمومى را احتکار کرده و توده مردم را زبون سازند و خود بر گرده بندگان خدا سوار شوند. قرآن درباره مال و ثروت مى فرماید: «کی لا یکون دولة بین الاغنیاء منکم»-- تا در بین ثروتمندان شما دست به دست نگردد.

پس مال و ثروت، از نظر قرآن و حدیث، در درجه اول از آن توده و جماعت است و افراد نیز بیش از آنچه احتیاج دارند و یا بیشتر از آنکه در راه آن کوشیده اند، به دست نمى آورند؛ و روى همین اصل است که در اسلام، حتى جزئى ترین و کوچک ترین استثمار کوشش هاى مردم نیز تحریم شده است. چنانکه اگر کسى بیشتر از مایحتاج خود را جمع کرده و انبار کند-- و جامعه در حال فقر باشد-- اسلام آن را نیز تحریم کرده است و پیامبر این دو اصل را، اساس سیاست مالى و اقتصادى خود قرار داده است و براى اصحاب خود امثالى در گفتار و کردارش آورده که بر آنها واجب است در این قبیل موارد از آن پیروى کنند.

ص: 236

در میان اصحاب مردى به نام «رفاعة بن یزید» که نزد پیامبر عزیز و محترم بود، در یکى از جنگ ها، تیر مهلکى خورد و درگذشت. آنگاه مردم دسته دسته به پیشگاه پیامبر آمده و به عنوان تسلیت مى گفتند : «اى پیامبر خدا خوشا به حال او، رفاعه شهید از دنیا رفت» و مى خواستند بدین وسیله به پیامبر تسلى داده و از غم و اندوه وى بکاهند، ولى آنها دیدند که پیامبر شکفته نشد و اندوهش پایان نیافت، بلکه او از سرنوشت رفاه پس از شهادت، دلشاد نیست، چرا که دیدند پیامبر در پاسخ آنها با تأسف و ناراحتى گفت: «هرگز! پوشاکى که ازغنائم جنگ خیبر بدون حق با خود برد، بر او آتشى خواهد افروخت».

رفاعه از دنیا «شهید» رفت، ولى بنا به گفته پیامبر او گناهکار است زیرا که او سهم مختصرى از مال مردم را بدون حق گرفته است و مى بایست این پوشاک را خود برنمى داشت و منتظر مى شد که ثروت عمومى، بین فردفرد مسلمانان به طور عادلانه توزیع گردد، تا به کسى بیشتر از نصیب و سهم خود نرسد!

اگر بخواهید ارزش این موضع اسلام در قبال استثمارگران و محتکران را بدانید-- خواه استثمار و احتکار کم باشد یا زیاد-- و آن را با اصول عمیق و ریشه دار اسلامى ارزیابى کنید، بدون شک به خوبى درک مى کنید که اسلام عظمت زندگى را بالا مى برد و تحکیم مى بخشد و اعتراف مى کند که انسان زنده، تنها مدار و محور این هستى و وجودى است که خداى واحد آن را خلق کرده و نگهدارى نموده است. پس چگونه مى توان تصور کرد که اجازه دهد حق زندگى و حق معاش که از وسائل اساسى حیات است از این انسان سلب شود؟! و گروهى از نادان ها و احمق ها و سوداگرانى که با جان و مال مردم بازى مى کنند، با کمال بى شرمى و بى عرضگى، مردم را از آن محروم سازند؟

بدین ترتیب، مال و ثروت در نظر پیامبر، جز یک واسطه و وسیله براى برپاداشتن حدود و وسایل زندگى یک موجود اجتماعى -- انسان -- چیز دیگرى نیست. و اصولا وقتى که جهان هستى براى انسان حق استفاده از هوا و نور را

ص: 237

مى دهد، به همان ترتیب نظیر این حق، در استفاده از منافع زمین را نیز به او مى دهد، زمینى که از این هوا و نور و امثال آن، به وجود آمده و ترکیب یافته است و هرگز همسایه یاهموطن این انسان حق ندارد که او را از حقوق قانونى و طبیعى خویش، که طبیعت هستى به او بخشیده است، با استفاده از رژیم هاى پوسیده و بى ارزشى که در یک جامعه ناسالم و مریض برپا مى گردد، محروم سازد.

پیامبر مى فرماید: «الناس شرکاء فى ثلاث: الماء و کلاء و النار». مردم در سه چیز: آب، گیاه، آتش شریکند و ما وقتى به این گفتار، در شکل مطلق و بدون وابستگى آن بنگریم، مى بینیم که پیامبر یک حقیقت ابدى و ازلى را، که عمیق تر و ریشه دارتر از هر قانون و هر برنامه اى است، بیان و تثبیت مى کند، زیرا این حقیقت، تصویرى از حق زندگان بر زندگى است. و ما وقتى به این گفتار، در شکل محدود به زمان و مکان -- و شرایطى که پیوندها و روابط همگان در زمان و مکان دارند-- نظرى بیفکنیم، به نحوى درک مى کنیم که پیامبر در این گفتار نوعى اشتراکیت آشکار را در اموال مى خواهد که رسیدن بر کم یا زیاد آن، باید به مقیاس کوشش و کار و سپس به مقدار نیاز و احتیاج باشد.(1)

پیامبر به این دلیل بصراحت اشتراک در مالکیت آب و گیاه و آتش را امر مى کند که اینها از ضروریات زندگى و از ابتدایى ترین وسایل حیات در آن محیط عربى بیابانى قدیمى بودند، و اگر این جامعه علاوه بر آب و گیاه و سوخت، نیازمند به مال و چیز دیگرى باشد، مسلمآ پیامبر قبول نخواهد کرد که مال و ثروتى که مورد احتیاج عمومى است فقط در دست سرمایه داران و ثروتمندان دستبه دست بگردد-- کی لا یکون دولة بین الاغنیاء، چنانکه در قرآن آمده است.

ص: 238


1- . به توضیحات آخر کتاب رجوع شود.

البته در برابر هر فردى که بخواهد حق طبیعى خود را به دست آورد، حسب و نسب، محل تولد و پرورش، نژاد و رنگ، عقیده و دین، مانع نخواهد شد، زیرا هر انسانى، به هر رنگ و شکلى که باشد، باید نتیجه کار و کوشش خود را ببرد. فرد و جامعه در همه حقوق، ضامن یکدیگرند. جامعه ضامن فرد در ایجاد روابط مساعد کار و کوشش است و مزد و پاداش او را در چهارچوب رنج و کوشش او، و بعد در ضمن چهارچوب نیاز و احتیاج او به عهده مى گیرد؛ که این جالب ترین و زیباترین مفهوم انسانیت است. آن وقت بر این فرد واجب است در نقشى که ایفا مى کند، یار و مددکار جامعه و جماعت باشد و آزادى فردى خود را طورى به کار ببرد که به ضرر هموطنان خود تمام نشود. جامعه هم حق ندارد بر فرد ستم کند و فرد نیز نباید از آنچه مال همه مردم است، به تنهایى بهره مند شود، بلکه او در قبال حفظ مصالح عامه، وظیفه اى دارد که کمتر از وظیفه او در حفظ و حمایت منفعت خصوصى او نیست. فرد در برابر همه اینها مورد بازخواست قرار مى گیرد. پیامبر مى فرماید: «همه شما شبان هستید و همگى مسئول زیردستان خودید».

اصولا آزادى فردى، در هیچ صورتى، نباید موجب زیان جامعه باشد و هرگز هم مراد از آزادى آن نیست. پیامبر مثل جالبى مى زند و نشان مى دهد که اگر آزادى فردى محدود نباشد چگونه به جامعه ضرر مى رساند: «گروهى سوار کشتى شدند و هرکسى در جاى مخصوصى قرار گرفت. آنگاه یکى از آنان با تیشه اى، خواست گوشه اى از کشتى را بشکافد! به او گفتند: چه مى کنى؟ گفت: اینجا متعلق به خود من است، هر کارى که بخواهم مى کنم!... اگر دست او را بگیرند و از این کار مانع شوند، هم او و هم دیگران نجات پیدا مى کنند و اگر او را به حال خود بگذارند، همگى غرق و هلاک مى شوند». و این فرد به عنوان اینکه عضوى در جامعه است، مکلف است که هرگونه زشتى و بدى را، در هرجا که باشد، به خاطر همکارى در راه ارتقاى سطح زندگى عمومى از بین ببرد:

ص: 239

«هرگاه با عمل زشت و ناپسندى روبرو شدید، با آن مقابله کنید و آن را از میان ببرید.»

پیامبر همواره کوشش مى کرد که هر روز با دلیلى ثابت کند که اخلاق بزرگ انسانى، در عمل مى تواند راهبر مردم شود نه در وعظ و اندرز. و رحم و شفقت مردم با عمل پابرجا مى شود نه با گفتار بى ثمر! پیامبر هیچ وقت دور از مردم زندگى نمى کرد، بلکه با تمام مردم، بزرگ و کوچک، تماس مى گرفت و معاشرت مى نمود و گوش به حرف هاى آنان مى داد و با آنها انس مى گرفت و به آنان مانند بزرگان واقعى بشریت، خدمت مى کرد.

یکى از داستان هاى «ابوهریره» این است که روزى در خدمت پیامبر به بازار رفتند و پیامبر از یک فروشنده، آنچه را که مى خواست خرید و بعد او را توصیه فرمود که در کار خود درستکار باشد تا روزى حلال بخورد و تأکید کرد که نباید استثمار و احتکار کند و نباید براى خود چیزى از حق زندگى را مدعى شود که دیگران آن را ندارند!

فروشنده نمى دانست که طرف صحبت او پیامبر است. وقتى که ابوهریره به او اطلاع داد، ناراحت شد و به سوى دست پیامبر خم شد تا آن را ببوسد، ولى محمد دست خود را به شدت کنار کشید و به آنمرد فرمود: «کارى را که غیرعرب در برابر پادشاهان خود مى کنند، انجام ندهید. چه دست بوسیدن، کوچکى و زبونى براى غیرخداوند است».(1)

ص: 240


1- . البته این روایت از «ابوهریره» است و ما در اینجا کارى با چگونگى روایات او نداریم.ولى در مورد بوسیدن دست، ما روایاتى داریم که بوسیدن دست پیامبر و جانشینان وى راتجویز مى کند و مثلا مى فرماید: «لا یقبّل الا ید نبّى او وصىّ او شقىّ» جز دست پیامبر وجانشین وى و یا مرد شقى! بوسیده نمى شود... و از اینجا درمى یابیم که فقط بوسیدن دستمردم بد و جباران روزگار، از نظر اسلام کار صحیحى نیست و بدون شک زبونى براى غیرخداوند است.... م.

و وقتى ابوهریره خواست کالایى را که پیامبر خریده بود، بردارد و به منزل پیامبر ببرد، پیامبر او را از این کار منع کرد و بعد در حالى که تبسمى بر لب داشت فرمود «دست بردار! صاحب کالا براى برداشتن و حمل کالاى خود، از دیگران سزاوارتر است»!

اما خوشگذران ها، فرمانروایان و استبدادگران! اسلام نه تنها نسبت به آنها بدبین است، بلکه آنها را به طور کلى از اجتماع طرد مى کند، زیرا آنها را افرادى فاسد و تبهکار مى شناسد و مى گوید: «اِنّ الملوک اذا دخلوا قَریة اَفسدوها و جعلوا أعزّة أهلها أذلّه»(1) -- استبدادگران هنگامى که به مملکتى وارد مى شوند، آن را به فساد کشانند و مردم گرامى آن را ذلیل و زبون سازند.

در کار استبدادگران و زمامداران خودسر، آنچه بیشتر از هر چیزى پیامبر را ناراحت مى سازد این تکبر و خودخواهى بى جا و این برترى جویى بى پایه و سپس آلودگى هاى خاص زندگى آنان از قبیل : انواع گزاف ها، تملق ها، اغراق ها، چاپلوسى ها و مظاهر گوناگون ارعاب مردم از طرف آنهاست. چرا که پیامبر به مسئله زندگى و آسایش عمومى احترام مى گذاشت، چنانکه هرآنچه را که حق و حقیقت بود، تقدیس مى کرد. و براى اینکه او سادگى و طبیعى بودن در گفتار و کردار را رکنى اساسى از ارکان زندگى شرافتمندانه مى دانست و چه بسیار دیده شد که او اصحاب خود را از به پاخاستن در پیش پاى خود-- در حالى که آنها نشسته بودند و او بر آنها وارد مى شد-- نهى مى کرد و به آنها مطالبى مى گفت که مضمون آن چنین بود: با من، آن چنان که دیگران با پادشاهان خود رفتار مى کنند، رفتار نکنید!

از اخبارى که مى رساند پیامبر از گزاف گویى و تملق بیزار بوده و نفرت داشته، در حالیکه احلام و آرزوهاى زمامداران و استبدادگران از این آمال موج

ص: 241


1- . قرآن مجید.

مى زند، این است که وقتى پسر او «ابراهیم» درگذشت، اتفاقآ کسوفى رخ داد و خورشید گرفت و مردم گفتند : آسمان از مرگ فرزند پیامبر غمناک و محزون شد! ولى وقتى این مطلب به گوش پیامبر رسید، مردم را جمع کرد و با آنها سخن گفت و فرمود: «خورشید و ماه دو نشانه از قدرت و خلقت خداوندى هستند و به خاطر مرگ کسى گرفته نمى شوند».

پیامبر به خوبى مى دانست که تملق و گزاف گویى، با سادگى صادقانه دشمنى دارد و دوست داشتن مبالغه و چاپلوسى از صفات ملوک و استبدادگرانى است که روابط و پیوندهاى طبیعى و زنده، بین آنها و بین زندگى شرافتمندانه افراد فهمیده و آگاه به کلى قطع شده است. از همین روى، پیامبر در تکریم عظمت و استقلال هستى این سخن نغز را فرمود: خورشید براى مرگ کسى کسوف نمى کند و ماه به خاطر هیچ کس پنهان نمى گردد!در اینجا به یاد ما مى آید که پیامبر مردم را به ضرورت داشتن زندگى ساده، طبیعى، زیبا و بدون هرگونه تکلف و قید دعوت مى کند و یادآورى آن به جهت پیوندش با موضوع مورد بحث ماست چه پیروى از این اسلوب و روش در زندگى، اساس اسلام است، آن طور که پیامبر مى خواست و آن طور که آن را بنا نهاد. و هرکسى که در تمام مسائل اسلامى، با وجود تباین در موضوعات آن، دقت و تأمل کند، به خوبى درک مى کند که همه آنها از یک اصل ریشه دار، عمیق، جامع و واحد سرچشمه گرفته است و آن سادگى و بى پیرایگى همه جانبه در زندگى است و یا به عبارت بهتر: صدق و راستى با زندگى است!

«خالد محمد خالد» این روش را به نحو زیبا و جالبى خلاصه کرده و مى گوید: «پیامبر بر بدن عربى بیابانى بدون عمد و قصد خراشى وارد ساخت و بعد با اصرار، از عرب بیابانى مى خواست که در مقابل آن او را قصاص کند.»

بربالاى منبر، با جلال وعظمتى انسانى مى ایستاد تابه اصحاب خویش که همه او را مى نگریستند و به او گوش مى دادند، بگوید: «اگر کسى را بدون علت

ص: 242

تازیانه زده ام، اینک پشت من، بیاید و تازیانه زند و اگر من از مال و دارایى کسى، چیزى گرفته ام، اینک بیاید و از مال من بردارد!»

البته او در زندگى خود هیچ وقت به کسى تازیانه نزده بود، ولى این راستى و صفاى مطلق است که پیامبر در پاکیزه ترین و عالى ترین شکل آن، آن را به کار مى برد. و اگر زندگى او هرگز با ریا و عوام فریبى و ضعف و عجز آمیخته نگشته، در مقابل هم هیچ وقت با غرور و کبر و خودخواهى آلوده نگشته است.

پیامبر در انجام امور منزل به همسر خود سبقت مى جست. کفش خود را مى دوخت و لباس خود را وصله مى کرد. او گوسفند مى دوشید و به افراد خانواده خود خدمت مى نمود و با یاران خود، آجر و سنگ حمل مى کرد و با آنها همکارى مى نمود و از شدت گرسنگى بر شکم خود سنگ مى بست!

او هنگامى که با یاران خود راه مى رفت، از آنان مى خواست که جلوتر از او راه بروند. و اگر بر آنها وارد مى شد و آنها نشسته بودند، در جایى که خالى بود و پایین مجلس به شمار مى رفت، مى نشست و همیشه به آنهایى که مى خواستند احترام خاص و فوق العاده اى براى او قائل شوند، مى فرمود: «من دوست ندارم که فرقى با شما داشته باشم»!

و این همان راستى و صدق با زندگانى است».(1)

و همه اخبارى را که ما در این فصل از پیامبر بازگو کردیم، این حقیقت را تصدیق و تأیید مى کنند.

* * *

اما هیأت حاکمه و زمامداران؟ آنها به خاطر وظایف و مسئولیت هایى که در قبال جامعه دارند، خدمتگزار مردم هستند نه عزیزان بى جهت و سروران طاغى و یاغى، و نه دزدان حرفه اى!

ص: 243


1- . از کتاب محمد والمسیح، صص 162 و 163.

در سیره پیامبر وارد شده که به او گزارش دادند که یکى از فرمانداران هدیه اى را پذیرفته است! پیامبر حقیقت موضوع را تحقیق کرد و آن گاه ثابت شد گزارش مطابق با واقع بوده است، خشمناک شد و فرماندار را احضار نمود وقتى فرماندار آمد، پیامبر به او فرمود : چگونه چیزى را که حق نداشتى و سزاوار تو نبود، گرفته اى؟وى با کمال اعتذار گفت: پیامبر خدا! آن یک هدیه بود!

در جواب پیامبر، عظمت ادراک وى از چگونگى آغاز و شیوع رشوه خوارى بین حاکم و محکوم، ملت و زمامدار، هویداست. پیامبر در پاسخ او به شکل سؤال چنین فرمود: آیا دیده اید که یکى از شما در منزل خود بنشیند و کارى را انجام ندهد و مردم بى دلیل براى او هدیه بفرستند؟... و سپس دستور داد که «هدیه»! را به بیت المال عمومى واگذار کند و بلافاصله هم او را از کار برکنار ساخت!

پیامبر بدین ترتیب به مردم یاد داد که در راه به دست آوردن حق خود، راه رشوه را نپیمایند. و بر حاکم و زمامدار نیز تعلیم داد که با مردم این چنین رفتار نکند، همچنان که تعلیم داد حاکم را در معاش مردم هیچ گونه حقى نیست و او براى این در میان مردم حکومت مى کند که پدر دلسوزى براى آنها باشد، نه دزدى در میان آنان!

و همچنین اعتراض بجا و عادلانه خود را به طبقه حاکمه -- در روزگارى که بر مسند نشسته و در سر کار هستند-- حتى در قبول هدیه، ابلاغ نمود و البته از همین جا چگونگى جبهه گیرى پیامبر در برابر غارت و چپاول اموال و دارایى مردم و احتکار ثروت ها و تضییع حقوق توده و ظلم و ستم بر عموم، روشن مى شود!

در اسلام، هیأت حاکمه نماینده و مبعوث ملت و در قبضه قدرت اوست. و انتخاب زمامدار، باید با نظر مردم باشد و آنگاه نیرویش از نیرو و اراده توده باید

ص: 244

سرچشمه بگیرد و شب زنده دارى هایش به خاطر رفاه و آسایش مردم و حفظ و نگهبانى منافع جامعه... باشد. اسلام بر حاکم و فرماندار لازم و ضرورى مى داند که در هر کار بغرنجى که راه حل صحیحى براى آن نمى داند، با توده مردم و با ملتخود مشورت کند: «و امرهم شورى بینهم»-- کار و بناى آنان مشورت بین خودشان است.(1)

و این حاکم اختیارات نامحدود در ملک و مال و قانون ندارد، بلکه حقوق محدود او نیز تا وقتى قابل احترام است که در حفظ عزت و احترام مردم و در جلوگیرى از هرگونه اتلاف و تضییع حقوق توده، کوشا باشد.

اسلام در مسئله نظارت و حق ملت در امر حکومت و حاکم، فقط به این مقدار اکتفا نمى کند و در این حد نمى ایستد، بلکه از آن پا فراتر نهاده و به تحریک ستم دیدگان و بینوایان بر ضد کسانى که به آنان ظلم کرده و آنان را بدبخت نموده اند، مى پردازد.(2)

اسلام آنهایى را که بدبختى و اهانت را بپذیرند و حقوقشان از دستشان برود و سهم و بهره آنان مورد تجاوز قرار گیرد و نتیجه زحمت و کار آنها مورد استثمار قرار گیرد و بر آنها ظلم و ستم شود، به کیفر وعذاب دردناکى تهدید مى کند. البته در آن صورتى که آنان از حقوق طبیعى خود در زندگى دست بکشند و به این ظلم

ص: 245


1- . قرآن مجید... و در آیه دیگرى مى فرماید: «وشاورهم فى الامر»-- در کارها با مردم به مشورت بپرداز. م
2- . در زمان غیبت، مانند زمان ما، مسئله حکومت مربوط به همه مسلمین است، براى اینکهدر حکومت اسلامى، قانونگذار «خدا» است و مجرى قانون -- اگر پیغمبر و امام نباشد-- ازطرف مردم تعیین مى شود، ولى رئیس حکومت در عین اینکه موظف به حفظ قوانین اسلامى و عدم تغییر آنها است، در اوضاع روز و مشکلات داخلى و خارجى باید «مشاوره»کند و خود مردم هم به عنوان «نظارت ملى»-- امر به معروف و نهى از منکر-- در کارهادخالت و نظارت خواهند داشت (براى تفصیل به تفسیر بزرگ المیزان، جلد 4 ص 132رجوع شود).از نظر اسلام اطاعت رئیس حکومت تا وقتى ضرورى است که مطابق قوانین اسلامىدر راه بسط عدالت اجتماعى و اقتصادى و از بین بردن ظلم و تعدى و برقرارى عدل و دادکوشش کند و در غیر این صورت، اطاعت وى از گردن مسلمانان ساقط مى شود... م.

و ستم تن دردهند و انقلابى به پا نکنند و فشار و تضییق و سایر علل و عوامل بدبختى را عملا به رسمیت بشناسند! قرآن علاوه بر تهدید، اینان را «ظالمى انفسهم»-- ستمگر بر خویشتن -- مى نامد.

اما پیامبر، او مى فرماید: «کسى که به خاطر حق از دست رفته خود کشته شود، شهید است.»(1) و در جاى دیگر مى فرماید: «وقتى مردم،

ستمگرى را ببینند و دست او را کوتاه نسازند، بعید نیست که خداوند همه آنان را کیفر دهد».

اما در مورد جهان انسانى، باید توجه داشت که اسلام با تعصب دینى بیجا در بسیارى از موارد مى جنگد: «لا اکراه فى الدین»-- در دین اکراه و اجبارى نیست -- و همچنین با تعصبات قبیله اى و ملى و نژادى نیز با کمال قدرت مى جنگد زیرا: «انسان خواه بخواهد یا نخواهد، برادر انسان است» و مردم همه برادر یکدیگرند: «و لقد کرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البرّ والبحر و رزقناهم من الطیّبات و فضّلناهم على کثیر ممّن خلقنا تفضیلا»(2) -- ما فرزندان آدم را عزیز و گرامى داشتیم و آنان

را در خشکى و دریا سوار کردیم و از پاکیزه ها به آنان رزق دادیم و آنان را بر بسیارى از آنهایى که نیکو خلق کرده ایم برترى دادیم. اصولاپیامبر وقتى براى مردم حرف مى زند، روى سخنش با همه مردم است اعم از عرب و غیرعرب، سرخ و سفید، زرد و سیاه! و با آنان به این عنوان سخن مى گوید که برادران متعاون و متکافل همدیگرند و انسان بودن و جوهر انسانیت آنان را به همدیگر پیوند داده و هرگز مسئله ملیت ها و نژادها نمى تواند آنها را از همدیگر جدا سازد و بلکه تنها اختلافى که با همدیگر دارند و یکى را بر

ص: 246


1- . به طور کلى اسلام به مردم اجازه داده که در راه احتیاج ضرورى به نان و آب خود که کسىاز آنها غصب کرده و پس نمى دهد، بجنگند. و در این راه اگر بکشند یا کشته شوند، در نزدخداوند مأجور خواهند بود. و البته این براى ایجاد آشوب و بلوا نیست، بلکه به مثابه دفاع مشروع از حق زندگى است و فقهاء هم در این باره به تفصیل سخن گفته اند. م.
2- . قرآن مجید.

دیگرى ترجیح مى دهد، به آن مقدارى است که در دوستى، صلح و خیرخواهى، پیشقدم باشند. پیامبر مى فرماید :

«مردم! خداى شما یکى است، پدر همه شما یکى است، عرب را بر غیر عرب و غیرعرب را بر سرخ و سرخ را بر سفید و سفید را بر سرخ، فضل و برترى جز در تقوى و پرهیزکارى نیست. آگاه باشید! و حاضران به آنهایى که در اینجا نیستند، برسانند»!.

چقدر بزرگ است پیامبر، در آن هنگامى که تقوى و ایمان و دیندارى، همه و همه را منوط به خدمت به مردم، قرار داده و همه اینها وقتى مفهوم صحیح خود را از دست مى دهند که صاحب آن، از عمل نیک و کار سودبخش به دور باشد. و مى فرماید: «با همسایه و همجوار خود، خوشرفتار باش، تا مؤمن باشى» و «مردم همه عیال خداوندند، و محبوب ترین آنان در نزد خداوند، کسى است که بر عیال خدا بیشتر سود برساند» و «دین خوش رفتارى است».

مردى از محمد پرسید: کدام اسلام نیکو است؟ در پاسخ فرمود : «گرسنه اى را سیر گردانى و به آشنا و غریبه سلام کنى»! پس اسلام آن چنانکه پیامبر مى خواهد، براساس خدمت و احترام به مردم پابرجاست و در این امر فرقى بین مسلمان و غیرمسلمان، عرب وغیرعرب، سرخ و سیاه و آنکه مى شناسى یا نمى شناسى، وجود ندارد و درواقع تنها صفت «انسان»بودن کافى است که تو را براى دوستى انسان و اطعام او و اقدام و پیشدستى براى سلام و درودگفتن، وادارد.

و در آیه: «لقد کرمنا بنى آدم...» همه بنى آدم را خداوند مکرم و محترم مى دارد و مسلمانان را برترى نمى دهد. و درضمن احادیثى که ما در این فصل آوردیم، دیدیم که اسلام نیکو آن است که قلب و دست و روى گشاده در مقابل همه مردم و براى همه افراد داشته باشى و در جوار و همسایگى رفتار خود را با آنها نیکو کنى و آنها را دوست بدارى و به آنها سود برسانى!

ص: 247

از پیامبر اکرم خبرى نقل شده که دلالت تام بر خواسته هاى بشردوستانه اسلام دارد و آن را در مفاهیمى چون: کار به خاطر زندگى بهتر، همدردى، همکارى، خدمت، کمک -- حتى در مورد حیوانات -- متبلور مى کند. به موجب این خبر، پیامبر روزى داستان کوتاهى را به یاران خود چنین بیان داشت :

«روزى زن زناکارى مى رفت، ناگهان دید که نفس سگى از تشنگى به شماره افتاده است. ایستاد و کفش خود را درآورد و با ریسمانى آن را به چاهى انداخت و از آب پر نمود و سگ را سیرآب ساخت و خداوند به وى پاداش داد و او را به بهشت برد»!

راستى که این ارزیابى و موقفى که پیامبر درقبال زندگى دارد و آن را تا این حد مورد تقدیر و تقدیس قرار مى دهد، بسیار بزرگ است. از نظر پیامبر، خداوند پاداش زن بدکارى را، به این جهت که حیوان تشنه اى را سیراب نموده است، بهشت قرار مى دهد، در صورتى که این فضل و مقام را براى آن مجاهدى که در میدان جنگ کشته شد، قائل نیست، چنانکه در داستان «رفاعة بن زید» گذشت.

پیامبر این موضوع را در حدیث دیگرى تحکیم مى بخشد و مى گوید :«زنى به خاطر گربه اى که حبسش کرده بود و غذایى به او نمى داد و آزادش هم نمى کرد، داخل دوزخ گردید».

اگر زن زناکارى به خاطر سیراب کردن سگى داخل بهشت مى گردد و اگر زن دیگرى در قبال حبس و بدرفتارى با گربه و غذا و آب ندادن یا آزادنساختن آن، به آتش کشیده مى شود، مقام و وضع احتکارگران و استثمارگرانى که اموال و ثروت ملت را چپاول و غارت نموده و خون طبقات رنجبر و زحمتکش را مى مکند، چگونه خواهد بود؟ و به همین ترتیب کسانى که با تفرقه اندازى و ایجاد فساد و تضاد طبقاتى در اجتماع موجب اختلاف مردم مى گردند چه عاقبتى خواهند داشت؟ و روزگار آنهایى که ملت ها و توده ها را به بردگى مى گیرند و آنان را مزدور خود مى سازند-- در حالى که آنها همه فرزندان آدم هستند و خداوند آنها

ص: 248

را بر بیشتر مخلوقات برترى داده است -- چگونه خواهد شد؟ و همچنین وضع آن گروهى که بر حق گروه دیگر تجاوز کرده و منافع و هستى آنها را غارت نموده و سرزمینشان را مستعمره خود مى سازند و خود از ثمره کوشش و دسترنج آن تیره روزان، رفعت یافته و بلندمرتبه مى گردند! چگونه خواهد شد؟ در صورتى که مى دانیم مردم، چنان که در قرآن آمده است، براى آن به شکل ملت ها و قبیله ها خلق شده اند که با همدیگر آشنایى پیدا کرده و همکارى کنند نه آنکه با یکدیگر دشمنى ورزند!

* * *

این خطوط عمومى و اصلى براى همکارى و تعاون جامعه واحد بشرى است که در قرآن و حدیث آمده است. حکام و زمامداران مسلمانان و نمایندگان و والیان آنان، در دو عصر به این روش با کمال دقت عمل نمودند و در دو دوران نیز به شدت تمام با آن مخالفت ورزیدند و بر ضد آن رفتار کردند.

اما روزگارى که به آن عمل نمودند: زمان خود پیامبر و دوران خلافت ابوبکر و عمربن خطاب و سپس در حکومت امام على بود. اما دورانى که با آن مخالفت نمودند، عصرى بود که عثمان روى کار آمد و خویشان و نزدیکان اموى وى اطراف او را گرفته و مصادر امور را اشغال و غصب کردند. و سپس دوران هایى است که پس از امام على پیش آمد و آن ایامى است که بنى امیه و بعد بنى عباس در شام و بغداد حکومت مى کردند. البته به استثناى مدت کوتاهى که عمربن عبدالعزیز-- تنها شخصیت ممتاز اموى -- روى کار آمد و منهاى بعضى فرصت هاى کوتاه و ناچیزى که به شتاب مى گذشتند و نمى توانستند پابرجا بمانند و کارى از پیش ببرند!

اما دوران عثمان بن عفان-- که در بخش هاى آینده، به تفصیل درباره آن بحث خواهیم کرد-- در این دوران مقیاس هاى حکومت، از آنچه قبلا برپایه آن استوار بود منحرف گردید، زیرا که بنى امیه بر زمین، مال، دارایى و جان مردم

ص: 249

مسلط گشتند و ارزاق و مایحتاج عمومى را احتکار کردند. و اینها همه از «قوم و خویش بازى» خلیفه سوم ناشى شد و او بود که به بنى امیه میدان داد و آنها امکان یافتند شکل و نظام انسانى خلافت اسلامى را تغییر داده و آن را به سیستم سلطنتى خالص اموى، مبدل سازند. و البته تفصیل این مطلب در جاى خود خواهد آمد.بعد از گذشت دورانى، در پرتو یک انقلاب ملى که داراى همه گونه وسائل و عوامل و اهداف یک انقلاب اصیل بود، حکومت به دست على بن ابیطالب رسید.(1) ولى باید دید که على بن ابیطالب مسئله

حکومت را چگونه ارزیابى نمود و به چه نحوى با آن رفتار کرد و عاقبت کارش به کجا انجامید؟

ص: 250


1- . مراد مؤلف از این انقلاب ملى، قیام مردم مسلمان برضد خلافت غیراسلامى عثمان و دارو دسته بنى امیه بود که منجر به کشته شدن عثمان و سقوط حکومت غیرقانونى بنى امیه گردید و حق امام على به دستش رسید...بحث درباره خلافت عثمان و سلطنت بنى امیه و کارشکنى هاى آنان برضد حکومت دمکراتیک امام، در جلد چهارم کتاب به تفصیل خواهد آمد. م

حاکمیت توده

* بدون مشاوره، خیرى در کار نخواهد بود.

* من فردى از شما هستم، سود و زیانى که براى شما باشد براى من هم هست.

* با توده مردم باشید، زیرا که دست خدا همراه جماعت است.

* دل هاى مردم گنجینه حاکم است، هرگونه عدل یا جورى را که در آنها بگذارد، همان را بازخواهد یافت. امام على

* سخنى گفت کوتاه و رسا، ساده و عمیق مانند خود حقیقت، که گویى شراره اى از عقل و ندایى از روح است :

«شگفتا! آیا خلافت به رفاقت و خویشى بستگى دارد؟»

چنانکه گذشت، خلافت پیش از آنکه به على بن ابیطالب برسد، در شرف تغییرشکل به نظام سلطنت اموى بود و یا همان وقت هم به سلطنت اموى تبدیل شده بود! حکام، فرمانروایان، وزیران، وزارت طلبان و وزیر تراشان یقین کرده بودند که همواره حکومت حق آنهاست و با عواملى از قبیل روابط خانوادگى، حسب و نسب، پول ها و رشوه هایى که براى تثبیت آن خرج مى شود و یا مذاکرات ومعاملاتى که به عمل مى آید، به دست آنها مى رسد. و همچنان عادت کرده بودند که به حقوق ملت چنان نظر کنند که گویا چگونگى آن منوط به اراده والیان و زمامداران است! و هر نیک و بدى را که اینان بخواهند، باید مطابق دلخواهشان اجرا شود! و درواقع توده هاى محروم و بینوا، از نظر این گروه چیزى نبودند مگر پشت هاى عریانى که در انتظار تازیانه اند و یا باید بارهاى ایشان را حمل کنند.

ص: 251

و علاوه بر این باید گفت که خلافت عثمان فرصت و امکان داد که این والیان و فرمانداران -- که بیشترشان هم از بنى امیه و یا یاران و همفکران ایشان بودند-- در سراسر قلمرو خلافت، براى تهیه مقدمات و نیرو، به کار و کوشش بپردازند تا پایه هاى «سلطنت اموى» را پى ریزى کنند که پول ها و رشوه ها، شب نشینى ها و معامله ها، آزادگذاشتن دست هاى متنفذان در جان و مال و مقدرات عمومى، خریدن سربازان جنگجو با پول نقد و نسیه! نزدیک ساختن آنهایى که امید یارى از آنها دارند و دورکردن کسانى که احتمال یاریشان را نمى دهند، بنیان آن را تحکیم بخشید.

بدین ترتیب دولتى براین اساس -- که بنى امیه آن را ساخته و پرداخته بود-- به وجود مى آید. بنى امیه که به شهادت تاریخ در دوران اسلامشان هم بر شیوه جاهلى خود باقى بودند. و آن گاه اکثریت بزرگان به ذلت و خوارى کشانده شدند، مگر کسانى که براى احتکار و استثمار و حکومت آنان میدان را باز کردند و کلید بیت المال و قدرت حکومت را در دست آنان قرار داده و ملت را هم، به ضمیمه چیزهایى که تقدیم مى نمودند، دودستى به آنان تقدیم داشتند تابندگان و بردگان آنان شوند. در اینجا بود که ملت نیز به دو گروه تقسیم شد: گروهى که خیرخواه همگان و هوادار پیروزى فرمانرواى عادلى بود که بیت المال را در اختیار احفاد بنى امیه نگذارد؛ و گروهى که از حق برگشته و در کمین نشسته و منتظر فرصت بودند تا اگر سلطنت طلبان قیام کردند با آنها کنار بیایند و اگر به اندازه آزشان سودمند گردید، از آن ها پشتیبانى کنند وگرنه از نو وارد مذاکره و معامله بشوند و بهایى بیشتر بگیرند تا اعلام همکارى نمایند!

* * *

خلافت به على بن ابیطالب واگذار شد در حالى که اوضاع دنیا چنین بود و مردم هم مى بایست یکى از دو راه را انتخاب کنند: یا در راه پشتیبانى از خلافت و پیروزى امام على -- که عدالت خواهى و طرفدارى او از توده را مى دانستند--

ص: 252

به پیشواز مرگ بروند و یا به شدت از سلطنت خاندان بنى امیه پشتیبانى کنند که هدفى جز بازگرداندن افتخارات دوران جاهلیت نداشتند، البته این کار راه پرخطرى بود و بدبختى براى ملت به بار مى آورد و خون ها ریخته مى شد.

على اعتنایى به خلافت نداشت ولى در دوران ابوبکر و عمر، در اداره امور بیشترین همکارى را به عمل آورد و در دوران عثمان هم از نصیحت و راهنمایى وى دریغ نکرد و از اینکه بیعت مردم را به سوى خود جلب کردند، شکایتى نکرد(1) و جز برپاداشتن حق و عدالت

اندیشه اى نداشت.ما شواهدى از تاریخ و از گفته هاى امام داریم که نشان مى دهد، او هرگز اهمیتى نمى داد که خلافت به سوى او آید و یا از وى دور شود. و حتى آن روزى هم که مردم خلافت او را مى خواستند، او آن را نمى خواست و در آن هنگام که عثمان کشته شد و مردم براى بیعت با وى، به دور او جمع شدند، فرمود: «مرا رها کنید و دیگرى را بطلبید و اگر به حال خودم بگذارید، مانند یکى از شماها خواهم بود و شاید نسبت به کسى که براى اداره امور خویش انتخاب کنید، از همه شما شنواتر و مطیع تر باشم و من اگر معاون و مشاور شما باشم بهتر از آن است که حاکم باشم»!

او در آن روز خلافت را نمى پذیرفت و به آن راضى نمى شد، زیرا در امر خلافت بینش و اندیشه خاصى داشت و مردم آن را به صورت دیگرى مى خواستند. او در این مسئله با آنان نبود و آنان نیز با وى نبودند! براى آنکه او آنچنان بود که خود فرمود: «در روزگارى ناسازگار و دورانى دشوار، نیکوکار را بدکار مى شمارند و ستمگر همچنان بر تجاوز و طغیان خود مى افزاید» و براى

ص: 253


1- . امام على از اینکه حق او را پایمال کردند (و درواقع حق توده نیز ضایع گردید) سخت آزرده خاطر بود و در خطبه «شقشقیه» که در نهج البلاغه هم آمده، گله مندى شدید خود رااظهار داشته است ولى در عین حال، به خاطر مصالح اسلام، با آنهایى که روى کار آمدند، به مخالفت علنى نپرداخت و حتى به خاطر مصالح عالیه اسلامى، پس از مدتى، با آنها بیعت کرد تا اساس اسلام، این جنبش آزادى بخش جهانى، استوار گردد. م

آنکه: «افق ها پوشیده از ابرهاى تیره است و راه از بیراهه تشخیص داده نمى شود و مردم به کارهاى مشکوک مشغولند و در شهوات و لذات گام برمى دارند، گوش دارند ولى کر هستند، سخن مى گویند ولى لال و گنگ اند، چشم دارند ولى کورند، نه در پیکار، آزادمردان راستگو هستند و نه در سختى ها، برادران مورد اعتماد»! و براى آنکه او مى دانست اگر به آنان پاسخ مثبت دهد و خلافت را بپذیرد و آن کس را که خود مى داند به روى کار آورد و یا به گله هاى گله مندان و گفته هاى فرصت طلبان گوش ندهد، آن را تحمل نخواهند کرد.چنین است حقیقت وضعى که امام على، در آن مدت کوتاهى که بعد از کشته شدن عثمان و قبل از خلافت وى پیش آمد، با آن روبرو بود. مردم با او بیعت مى کردند و اصرار مى ورزیدند و او در قبول بیعت مردد بود، چون بزرگان متنفذان! بر آن اصول خیر و راه نیکى که او مى خواست، استوار نبودند.

ولى در این میان چیزى که على بن ابیطالب را وادار به قبول بیعت آنان کرد این بود که امام مى دید عدالت اجتماعى در خطر است. نیرومندان، ضعیفان و بینوایان را غارت مى کردند و دست هاى متنفذان و فرمانداران در جان و مال مردم آزاد گذاشته شده بود و اشراف و ثروتمندان براى گرفتن زمین، احتکار ثروت ها، و بلعیدن مردم، دست به دست هم داده بودند! و با این وضع، چگونه و تا کى، او خود را از مرکز فرماندهى و رهبرى دور کند؟ در حالى که کارها پس از اندک مدتى، بنا به تعبیر پیامبر-- به طور کامل در دست «چند جوانک قریشى»(1) قرار مى گرفت. و این گروه اندک و ناچیز، جماعت و توده مردم را به ذلت و خوارى کشانده بودند، در صورتى که در نظر على، دست خدا با توده مردم است: «با توده مردم باشید که دست خداوند همراه جماعت است» و بنابراین، قبول بیعت و خلافت، بر او واجب و ضرورى مى نمود، اگرچه

ص: 254


1- . اغیلمة من قریش!

پیش آمدهاى ناگوار در کمین بود که تحمل آنها بر هر نیکوکارى سخت دشوار است: «در دورانى دشوار که نیکوکار را تبهکار مى شمارند»!

على مى فرماید: «تأسف و ناراحتى من از این است که زمام اموراین مردم را بى خردان و بدکاران در دست بگیرند و آنگاه مال خدا را بین خودشان دست به دست بگردانند و بندگان خدا را غلامان و نیکان را دشمنان و بدکرداران را یاورانشان قرار دهند»!

روح على از هرگونه انزواطلبى و گوشه نشینى که نتیجه اش به سود ملت نبود، بیزار بود و درواقع انسانى که بتواند به مردم خدمت کند، ولى گوشه نشینى اختیار کند، شخصیت خود را انکار کرده است، و ارزش وجودى خود را در جامعه از بین برده است، چرا که جامعه از افراد و اعضاى خود، همواره خواستار همکارى و همفکرى در راه خیر و نیکى است...

... سرانجام على پیشواى مردم شد، ولى براى آنکه حکومت على و روش او را در مسائل اقتصادى --مالى و سیاسى -- اجتماعى درک کنیم، باید آنها را به اصل واحدى که ویژه مکتب اوست برگردانیم و آن، اسلوب او در ارزیابى مسئله حکومت، از نظر مبدأ و نتیجه، اساس و هدف است.

* * *

حکومت از نظر على بن ابیطالب حقى نبود که خداوند آن را به یکى از افراد بشر ببخشد و تا روزى که او و نزدیکان و متنفذان بخواهند همچنان در آن مقام باقى بماند، همان طور که بعدها در دوران سلطنت بنى امیه و بنى عباس چنین شد و چنانکه در تاریخ اروپا هم در قرون وسطى چنین بود. در آن دوران رئیس حکومت یا فرمانروا را «سایه خدا بر زمین»! معرفى کردند و گفتند که اراده و فرمان او، اراده و فرمان خالق آسمان است و چون و چرایى در آن راه ندارد!... بلکه حکومت در نظر على، حق توده مردم است، هرکسى راکه بخواهند، مى توانند به خاطر نیکى، انتخاب کنند و آنکه را که بخواهند، مى توانند به کیفر

ص: 255

بدى، از کار برکنار سازند. على مى گوید : «اگر تو را به ولایت انتخاب کردند و همه در آن اتفاق نمودند، به کار آنها رسیدگى کن و اگر اختلاف کردند، آنان را به حال خود بگذار» و باز مى فرماید: «بنگرید! اگر حق ندیدید، نپذیرید؛ و اگر حق شناختید یارى کنید. حق است و باطل، و هریک را هوادارى است!»

اما قدرت و نفوذ حاکم، از اجراى آن سلسله قوانین اجتماعى نیرو مى گیرد که سودمندتر و بهتر باشند. على در خطبه بیعت مى گوید : «مردم! من فردى از شما هستم، سود یا زیان شما، سود و زیان من هم هست و حق را هیچ چیزى نمى تواند از بین ببرد» و در خطبه دیگر مى فرماید: «مردم! به خدا سوگند من شما را به طاعتى ترغیب نمى کنم مگر آنکه نخست خود به آن عمل کنم و از هیچ زشتى و گناهى شما را نهى نمى کنم، مگر آنکه پیش از شما، از آن پرهیز و دورى نمایم».

بنابراین، حاکم نه به خاطر حاکم بودن، بلکه به خاطر عدالت و اجراى احکام و قوانین اجتماعى نیک و مفید، باید مورد اطاعت باشد.

حکومت از نظر على بن ابیطالب درى نیست که حاکم آن را بر روى ثروت ها و بیت المال بگشاید و به حد اشباع از آن بردارد و سپس آن را میان قوم وخویش ها، نزدیکان، برادران و یاران تقسیم نماید!، بلکه حکومت درى است که حاکم آن را براى برپایى عدالت میان مردم مى گشاید که مساوات را در نهایى ترین شکل ممکن، بین مردم برپا دارد، هرکسى را به اندازه کوشش و کارش پاداش دهد و تا آنجا که امکان دارد از احتکار و استثمار جلوگیرى بنماید و همیشه و درهمه حال حق و عدالت را در نظر داشته باشد، اگرچه این امر به کشته شدن حاکم به دست تبهکاران منتهى گردد... حاکم باید دل ها و خردها را به نیکى سوق دهد و باید این نیکى در اخلاق و راه و روش او، اصول و قواعد ثابتى داشته باشد. و على پس از تصدى خلافت، به یکى از کارکنانش چنین نوشت: «اما بعد! بهره تو از حکومت، مالى نباشد که استفاده کنى و خشمى نباشد

ص: 256

که آن را-- با انتقام گرفتن -- فرو نشانى، بلکه باید نصیب تو، از بین بردن باطل و زنده نمودن حق باشد».

حکومت از نظر على، گرفتن داد توده از گروه ستمگر و تجاوزکار است، زیرا که «دست خداوند باجماعت است». حکومت با دوستى و رفاقت، خویشى و نزدیکى پابرجا نمى شود، و على از این منطق، در فهم خلافت، تعجب مى کند و سخنى کوتاه، رسا، ساده و عمیق -- مانند خود حقیقت -- مى گوید که گویى جرقه عقل و نداى روح است : «شگفتا! آیا خلافت و حکومت به رفاقت و قرابت بستگى دارد؟»(1)

حکومت در نظر على بن ابیطالب حسب و نسبى نبود که برپایه آن افتخاراتى برپا شود و شرافت قدیمى خاندانى هم نبود که براساس آن تاج و تخت هایى به دست آید و وسیله اى براى برده ساختن مردم بشود، زیرا: «هیچ حسبى مانند تواضع و فروتنى و هیچ شرفى چون علم و دانش نیست» و «گذشت و بخشش، از خویشاوندى مهربان تر است»!

حکومت از نظر امام به زور و غلبه مادى هم بستگى ندارد که توده ها را با شمشیر و آتش و گرفتن مال و نان و ریختن خون، مطیع و فرمانبردار کنند! و غلبه معنوى هم آن نیست که توده ها از بیم یا امید، از ترس یا آرزویى، به امر حاکم گردن نهند. او خود امام و پیشوایى است که خدایش را به خاطر پاداش و یا از ترس عذابش، عبادت نمى کند، بلکه براى این او را مى پرستد که سزاوار پرستش است. حکومت از نظر وى آن است که وجدان فردى و اجتماعى و انسانى را مورد توجه قرار دهد و به رعایت خیر و صلاح متوجه سازد و سپس جامعه و مردم را ناظر اعمال خود بداند که کارها را ببینند و داورى کنند و به نفع یا به ضرر کارهاى وى رأى دهند و اعمال او را تصویب و یا رد نمایند!

ص: 257


1- . «واعجباه! اتکون الخلافة بالصحابة والقرابة»!

حکومت آن نیست که حاکم پس از آنکه بر مسند قدرت نشست و استقرار یافت، استبداد رأى و خودکامگى را پیشه کند، بلکه شورى و مشورت عادلانه ترین حکومت هاست. و مردم کاملا حق دارند از حاکم بخواهند که: «هیچ رازى را از آنها پنهان نکند و هیچ کارى را بدون اطلاع مردم انجام ندهد» مگر آنکه پنهان داشتن آن کار و آن راز، تا مدتى، خود بالذات به مصلحت همگان باشد.

همچنین مردم کاملا حق دارند که در جریان منافع و مضار خود قرار بگیرند و بر حاکم هم کاملا واجب و لازم است که از همه آراء و افکار استقبال کند، چون که شاید در آن آراء و افکار، چیزى باشد که به ذهن او نیامده و وجدانش از آن آگاه نشده و یا علمش به آن نرسیده است. على مى گوید: «هرکس که به همه آراء توجه کند، موارد اشتباه را درمى یابد». و هرکسى که موارد اشتباه را بشناسد، امکان مى یابد که به صلاح و صواب راه یابد. پس توجه به افکار و نظریات توده مردم،ضرورتى است که حاکم در امر حکومتش از آن بهره مند مى شود و توده مردم هم در معنى حکومت، از آن استفاده مى کنند و به این ترتیب، کارها به نحوى پیش مى رود که پس از انجام، پشیمانى به وجود نیاید. على چنان این حقایق را توضیح مى دهد که قابل هیچگونه تأویل و تفسیرى نیست، وقتى که مى گوید: «بدون مشورت، خیرى در کارها نخواهد بود».

و از خصوصیات حاکم آن نیست که کارهاى او را پرده اى از ابهام بپوشاند و یا براى انجام امرى، دور از چشم مردم اقدام کند، و از اینجاست که على به مردم توجه مى کند تا آنها را به این حق از حقوقشان، آگاه سازد: «از پرتو چراغ روشن و آشکارى، کسب نور کنید»!

* * *

خلافت در مکتب على بین ابیطالب دورى از مردم، روگردانى از ملت و نزدیکى به خودخواهى و عدم توجه به اوضاع عمومى و نیازمندى هاى افراد و

ص: 258

اجتماعات نیست؛ بلکه خلافت وسیله اى است براى نزدیکى حاکم به مردم، و مهر ورزیدن به توده و تواضع وى بر همگان و سپس توجه کامل به وضع آنهاست که دیگر جاى هیچ بهانه و عذرى باقى نماند!

و اگر مردم به دلیل عدم انجام یکى از این امور، بر حاکم خشمناک شوند، باید تَبعات آن را بپذیرد، چنان که مردم هم بار حکومت او را بردوش مى کشند، براى آنکه موقف و وضع آنان نسبت به حاکم، باید نمودار و صورتى از وضع و موقف حاکم نسبت به آنان باشد. در این باره على مى فرماید: «دل هاى مردم گنجینه حاکم است، هرگونه عدل یا ظلمى را که در آنها بگذارد، همان را بازخواهد یافت»!

حکومت در مذهب على بن ابیطالب برپایه تعصب استوار نبود، زیرا که تعصب زشت و مذموم است، مگر آنکه تعصب براى : «خصلت هاى نیکو و اتخاذ خیر و فضیلت و دورى از ظلم و ستم و داد مردم و جلوگیرى از فساد در روى زمین» باشد.

حکومت در هر حال، در مذهب على براى آن کسانى نیست که درباره آنان مى گوید: «اگر بر شما حکومت کنند، مانند قیصر و کسرى در میان شما رفتار خواهند کرد» و کسانى که: «از اهل مکر و حیله، نیرنگ و فریب» و «صاحبان ظلم و ستم» و «رشوه خواران» بوده و در دوران حکومتشان «طعام و غذا را به آنها که سیر هستند مى دهند».

به خاطر همه اینها بود که على خلافت را نپذیرفت مگر در زمانى که عزم قاطع در برپایى حق و نابودى باطل داشت. در غیر این صورت زندگى را بدرودگفتن، در نظر امام، بهتر از ادامه حیات بود.

به همین دلایل، به مردم هشدار مى دهد تا از هیئت حاکمه خود حساب پس بگیرند و بر کارهاى آنها نظارت کنند و آن حاکمى را که خدمتگزار نباشد، نپذیرند و هروقت که لازم شد، خشم یا رضایت خود را آشکار سازند و از

ص: 259

اینجاست که به آنها مى فرماید: «آیا به خشم نمى آیید و انتقام نمى گیرید که ابلهان بر شما حکومت کنند... پس همگى به ذلت و خوارى خواهید افتاد و به نابودى محکوم خواهید شد و بهره شما زیانکارى و بدبختى خواهد بود».

امام حد خشم و نفرت از ظلم و ستم را برابر با اظهار رضامندى از عدل و داد قرار داده و در سخن حکیمانه اى مى گوید: «مردم به دور خشم و خوشنودى مى گردند. هرکس که به کارى خوشنود گردد به آن روى مى آورد و آن کس که خشم و نفرت اظهار نماید، از آن روى برگرداند!».

او به خاطر اینها و غیر اینها بود که کسى را براى بعد از خود، به خلافت سفارش نکرد، براى آنکه این امر، فقط باید منوط به نظر توده باشد. و آنگاه که مردم پیش وى آمده و از او خواستند که فرزندش «حسن» را جانشین خود سازد، آن را نپذیرفت و سخنى گفت که عالى ترین مرتبه صفات یک حاکم را نشان مى دهد، چنانکه آخرین اعتراف صریح به آزادى هاى عمومى، و حقوق مردم را در انتخاب راه کارشان -- آن طور که خود مى دانند و مى خواهند-- مى رساند: «من نه به شما دستور مى دهم و نه شما را منع مى کنم، شما خود بهتر مى دانید.»(1)

ص: 260


1- . این مطلب از نظر شیعه، صحیح نیست. چنان که خود مؤلف از صفحه 86 به بعد همین کتاب، اعتراف مى کند که پیامبر اسلام على بن ابیطالب را به عنوان خلیفه خود تعیین فرمود... و علاوه بر حدیث غدیرخم در مورد امام على که مؤلف به آن استناد کرده درباره امامان دیگر علاوه بر حدیث ثقلین که شیعه و سنى آن را نقل کرده اند، از طرق خود اهلسنت نیز نقل شده که پیامبر فرمود: «جانشینان من دوازده نفرند: به شماره نقباء بنى اسرائیل و همه آنها از قریش هستند» و این روایت در کتاب هاى: «ینابیع المودة، ص 18 و 373 وصحیح بخارى کتاب احکام باب 15 و صحیح مسلم جلد 6 ص 2 و البدایة والنهایة، ج 6 ص245 و مسند احمد ج 1 ص 398 و ج 5 صص 86 و 89 و 90 و 92 و غیره نقل شده است.و به طور کلى باید گفت که مسئله امامت، با تعیین خداوند حل و فصل شده و البته درزمان غیبت امام، موضوع همان طور خواهد بود که مؤلف گفته است.و جمله اى را که مؤلف در اینجا نقل کرده و به حضرت على (علیه السلام) نسبت داده است،بیشتر از طریق اهل سنت نقل شده است (مروج الذهب مسعودى، ج 2، ص 291). و در هرصورت از نظر شیعه، امام حسن (علیه السلام)، به حکم خداوند، از طرف على (علیه السلام)، براى امامت تعیین شد و مردم هم بیعت کردند، ولى توطئه هاى جنایتکارانه معاویه از استقرار و ادامه آنجلوگیرى کرد. این مطالب در کتب مربوط به امامت به تفصیل آمده است. به آنها مراجعه شود. مطالعه کتاب جدیدالانتشار شیعه راکه بحث هاى تاریخى مشروحى در این زمینهدارد، توصیه مى کنیم. م

اگر مردم نمى خواهند، چرا او به خلیفه و جانشین شدن فرزندش امر کند؟ و اگر مردم او را چنان یافته اند که به او رضایت دارند، چرا آنان را از آن کار بازدارد؟ مگر آنان -- در هر دو صورت -- به وضع و نیاز و مسائل اجتماعى خود آگاه تر نیستند؟ مگر فقط خود آنان نیستند که حق تعیین سرنوشت خود را دارند؟

مى گویم: این، همان هدف نهایى است که احترام به آزادى توده و آزادى تعیین سرنوشت از طرف خود مردم، به آن منتهى مى شود. و على در احترام به آزادى هاى مردم به آنجا رسید که حتى به آنها در نزدیکى و یا دورى از خود او، آزادى داد. و البته این پس از آن بود که اکثریت توده مردم با او بیعت کردند و کناره گیرى گروهى از وى، به مثابه انکار حق توده در انتخاب حاکم به شمار آمد و مطرود شناخته شد.

او از هر چیزى که از راه زور و اعمال نفوذ، اکراه و اجبار به دست آید، بیزار است و شیوه برخورد او با گروهى که با وى بیعت نکردند از همین تفکر حاصل شده بود. او به حیرت و سرگردانى نیفتاد و راه خود را گم نکرد. او کسى را مجبور نساخت ولى در همان وقت، از آنچه به اراده توده مردم ضرر مى زد غافل نماند. او به آنها اجازه داد که بر رأى و نظرخود باشند ولى به نام حق حاکمیت ملت درکار مردم هم دخالت نکنند-- و این در واقع اعتراف به حق افراد و جماعت، در یک چهارچوب بود-- تفصیل ماجرا از این قرار است که «سعدبن ابى وقاص» که یکى از اعضاى شورى بود(1) از بیعت با امام سرباز زد، وعلى او

ص: 261


1- . عمربن خطاب در بستر مرگ، شش نفر را انتخاب کرد که پس از مشورت با یکدیگر خلیفه پس از وى را انتخاب کنند! یکى از آن شش تن، سعد بن ابى وقاص بود! این شش نفر را«اصحاب شورى» مى نامند. م

را پس از آنکه به وى اطمینان داد که از طرف او بیمى نخواهد بود، به حال خود واگذاشت.

«عبدالله بن عمر» نیز از این گروه بود. او از بیعت خوددارى کرد، على از او ضامن خواست که فتنه و آشوبى به پا نکند، ولى او به این امر نیز حاضر نشد. على به او فرمود: من تو را مى شناسم، از زمان طفولیت نیز بداخلاق بوده اى! و سپس فرمود: او را به حال خود بگذارید، من خود کفیل او هستم. گروه دیگرى نیز از بیعت امتناع ورزیدند، على آنان را نیز به حال خود واگذاشت، به شرط آنکه از فتنه و آشوب برکنار باشند و به اراده و خواست اکثریت توده، لطمه اى وارد نسازند. گروهى از انقلابیون خواستند کسانى را که بیعت نکرده بودند، با زور و قهر وادار به بیعت کنند، ولى على آنان را به شدت منع نمود. اصل کلى و قاعده عمومى على در مسئله بیعت وابسته و مستند به این حقیقتى است که آن را مى بیند و آن را با این تعبیر بیان مى کند :

«هرکس به اختیار خود بیعت کند، از او مى پذیرم و آن کس که خوددارى نماید، به حال خود وامى گذارم». پس در حکومت على، آزادى افراد تضمین شده، مگر آن که به آزادى جماعت و توده، صدمه و ضربه اى وارد سازد. و از اینجا بود که او در میان کسانى که با او بیعت نکردند، این آزادى را به «زبیربن عوام» و «طلحة بن عبیدالله» و «معاویة ابى سفیان» نداد، ولى براى «سعد بن ابى وقاص» و «عبدالله بن عمر» و دیگران اجازه داد که از آن استفاده کنند.

آن سه نفر آرزو داشتند به حکومت برسند، زیرا حکومت براى آنان ثروت و مجد و قدرت به بار مى آورد، و از اینجا بود که آنان -- اگرامروز هم نمى شد-- فردا برضد خلیفه جدید شورشى به پا مى کردند و از همین جا بود که آنان در ایجاد فتنه و اختلاف و غارت آنچه که همه مردم در آن برابرند، تعمد داشتند و البته آنها، هرسه، از نظر ثروت و لشکر نیز امکانات و نیرویى داشتند که وسایل آشوب را بر آنان فراهم تر مى ساخت. و به همین علت على آنان را به حال

ص: 262

خودشان وانگذاشت،-- و در آینده در مبحث: «توطئه بزرگ بر ضد امام» درستى نظریه امام درباره آنها را به خوبى روشن خواهیم ساخت.

* * *

بدین ترتیب، حکومت ازآن توده مردم است و بر بیعت نیز اکراه و اجبارى نیست، مگر آنکه مصلحت توده و جامعه -- نه مصلحت حاکم -- خواستار این اکراه باشد. و این بالاترین مفاهیم پیوند و رابطه حاکم با محکوم، در مسئله آزادى بیان و عمل است. و با این وضع، بسیار طبیعى بود که على بن ابیطالب فرمانداران و کارمندان خود را نیز روى این اصول با مردم مرتبط سازد، چنانکه با خود چنین کرده بود و او بر آنان نظارت شدید و کامل داشت و چنانکه در جاى خود خواهیم دید، در هر چیزى که مربوط به رعایت حقوق همگان بود، بر آنان سخت مى گرفت و در این راه گامى ارزنده برداشته که با قانون کلى او در حقوق و وظایف، انطباق دارد، چنانکه با پیشروترین قوانین ملل معاصر، تطبیق مى کند، و آن این بود که او از خود ملت، ناظر و مراقبى به وجود آورده بود که مافوق حاکم بود و نشان دهنده روش حاکم در حکومت بود.

على در آن هنگام که کسى را به فرماندارى ایالتى از ایالات، یا شهرى از شهرها مى فرستاد، برنامه و پیمان نامه اى به او مى داد تا براى مردم بخواند. اگر مردم پس از خواندن آن، آن را مى پذیرفتند، این برنامه و عهدنامه، پیمانى بین آنها و فرماندار بود و هرگز مجاز نبودند که از آن منحرف شوند و هیچ وقت حاکم هم حق نداشت که مواد آن را برطبق میل خود تفسیر و تأویل کند-- و به مقدار کم یا زیاد-- با آن مخالفت نماید و اگر از آن انحرافى مى یافت، على کیفرى را بر او لازم مى شمرد و بلافاصله هم آن را درباره او به مورد اجرا مى گذاشت.

ص: 263

سرچشمه هاى آزادى

*بنده دیگرى مباش! خداوند تو را آزاد قرار داده است.

*به تو اجازه دادم که در کار خود آنطور باشى که درک نموده اى.

*در هیچ شرایطى نباید مجبور باشید.

*آن دو در خلافت با من بیعت نمودند و اگر خوددارى مى کردند آنها را مجبور نمى ساختم، همان طور که دیگران را مجبور نکردم.

امام على

این ایمان اصیل و عمیق به آزادى پایه و اساس برنامه هاى على در حکومت و سیاست و مدیریت است. على با الهام گرفتن از آن، امر و نهى، جنگ و صلح، عزل و نصب، آمیزش با مردم رفتار با فرزندان خود و پرستش خداى خویش را انجام داده است! اما نظریه وى نسبت به آزادى، از نظریه کلى وى درباره جهان هستى و اجتماع -- اجتماعى که قطب این وجود پیشرو به سوى خیر برتر و زندگى بهتر است -- نیرو گرفته و سیراب گشته است.اما مفاهیم و معانى آزادى، ناشى از روابط و علائقى است که فرزندان جامعه، به آن مقدار که از وجدان ها و ضمائر افراد مى جوشد، با آن پیوند و ارتباط مى یابند. این مفاهیم ارکان و پایه هایى در اینجا و آنجا دارند که مقیاس هاى آزادى بر آنها استوار است. اندیشه و آزمایش، و هم چنین على بن ابیطالب، آن را این چنین تقریر و بیان داشته اند.

ص: 264

اما آن علائق و پیوندهایى که افراد یک جامعه را به هم مرتبط مى سازند، دو صفت و حالت فردى واجتماعى را دارند و امام سیاست و حکومت و مدیریت خود را وقف اصلاح آنها نمود تا زندگى سعادتمندانه را براى مردم به وجود آورد و به آنان فرصت دهد که در میدان آزادى، به بهترین و زیباترین اشکال و مفاهیم آن، دست یابند و آن را در افق وسیع انسانى گسترش دهند.

نخستین گامى که على بن ابیطالب در این زمینه برداشت آن بود که مسئولیت و وظیفه خود را در تأیید و تثبیت آنچه حق و درست است و درهم کوبیدن هرچه باطل و خطا است، اعلام دارد تا بدین وسیله مردم را از هرگونه اقدام یا اندیشه خطایى بازدارد که ممکن است محرک آنان در ارتکاب گناه فردى و اجتماعى گردد. زیرا ممکن است آنان به خاطر دوستى و توصیه و خویشاوندى و یا خدمتى که انجام داده اند، به بخشش آن گناه امیدوار باشند و درنتیجه، کار و اندیشه آنان به ضرر جامعه و توده تمام شود!

او سپس براى تقریر این مسئولیت، پیش از خلافت و بعد از آن، نمونه هاى محکمى از گفتار و کردار خود را به دست مى دهد. و به مردم روش مثبتى بر اساس توجه به نیکى و تحکیم عوامل خیر نشان مى دهد. و همچنین روش دیگرى را نشان مى دهد که داراى جنبه منفى است و برپایه شدت و سخت گیرى در برپاداشتن حدود، نسبت به بیگانه و خودى، دور و نزدیک، دوست و دشمن، استوار مى گردد.

امام به دانش و آگاهى مردم نسبت به خودش اطمینان داشت و مى دانست که آنان از زهد و پاکدامنى و پاى بندى وى به اصولى که بالاتر از زهد و پاکدامنى هم هست، اطلاع دارند و البته این برنامه ناشى از توجه امام به دورى جستن از امور مادى و نفسانى بود، مگر در مواردى که بقاى نفس و ادامه حیات -- آن هم به خاطر اقامه حق -- به آن بستگى داشت.

ص: 265

و همچنین ناشى از توجه کامل امام به حال بینوایان و درماندگان بود که با احساس انسانى و وجدانى بیدار، مى خواست در راه رفع ستم از آنان بکوشد و هرگونه احتیاج و نیازمندى آنان را، به عنوان حقى مشروع و مسلم، نه از باب بخشش و احسان، برطرف سازد. علاوه بر این، امام به نفس خویش نیز مطمئن بود و از همین استوارى وجدان و درون بود که هرگز حاضر نشد عسل زلال را طعام خود قرار دهد در حالى که در میان مردم کسانى بودند که آشنایى با یک گرده نان جوین نداشتند. او حاضر نشد که راه را با پوشیدن جامه ابریشمى طى کند، در صورتى که در بین مردم افرادى بودند که امید لباس کهنه و وصله دار را هم نداشتند و حاضر نشد که فقط به این دلخوش کند که به او «پیشواى مسلمانان» بگویند، ولى با آنان در سختى هاى روزگار، شریک نباشد!

على خود را از آلودگى هاى حاکمان زمان خود، از قبیل زنجیرهاى افتخار به حسب و نسب، آزاد ساخت. او خود را از طمع در ملک ومال و جاه و کبر و برترى جویى آزاد کرد. او خود را از هرگونه عرف و عادتى که در چهارچوب عقل سلیم و نیاز اجتماعى و شور و شوق نیک انسانى دور مى کند، آزاد نمود. او همچنان از برترى دادن خویشان و دوستداران خود در اموال عمومى و از کینه ورزى نسبت به دشمنانش و یا انتقام گرفتن از بدخواهانش، خود را آزاد ساخت. او وجدان خود را از دعوت به هر کارى که از به صلاح بودن آن اطمینان نداشت و یا گفتارى که آن را نمى پسندید، آزاد نمود. و بدین ترتیب او وجدان بزرگ و روح عظمت بود!

على آنگاه جسم و تن خود را از شهوت خوردنى و نوشیدنى و پوشیدنى و مسکن، آزاد کرد و از آنها به مقدارى اکتفا کرد که از ضروریات بدیهى و حتمى زندگى بود. و البته او بهاى این ضروریات زندگى را از بیت المال عمومى نیز برداشت نمى کرد، در حالى که لااقل به اندازه بهره و سهم فرمانداران و والیان خود، از آن سهم و نصیب قانونى داشت. روایت هاى معتبرى به ما مى گویند که

ص: 266

او گاهى شمشیر و زره و لوازم خانه خود را فروخت تا از بهاى آنها، چیزى براى خود و فرزندانش تهیه نماید. درحالى که به کارگزاران و فرمانداران خود حقوق مکفى مى داد که مجبور به پذیرفتن رشوه -- که منجر به پایمال شدن حق و سازش و کنارآمدن با باطل مى گردد-- نشوند!

امام على خود را از همه این قید و بندها آزاد ساخت تا بتواند از هرگونه مانعى که بین او و عدالت بر دوست و دشمن جدایى مى افکند، خود را نجات بخشد و خود این وضع را در یک جمله خلاصه مى کند: «هرکس که شهوات نفسانى را ترک گوید، آزاد گردد».

اما تقوى و پرهیزکارى او، تقواى آزادگان بود که ایمان مى آورند وبا الهام از این ایمان، کار مى کنند-- بدون آنکه تظاهر و ریایى دربین باشد-- و به خاطر ترس از عقاب و طمع ثواب و پاداش، آن را انجام نمى دهند.

اما تضمین آزادى براى مردم، در درجه اول مربوط و بسته به کار است. امام تن کارگر را در روى زمین، به مثابه قلب پاک در بهشت مى داند و درباره پاکان مى گوید: «دل هاى آنان در بهشت و بدنهایشان در کار است» و سود کار بسته به آن است که مزد و پاداش کارگر، در کارى که انجام مى دهد، داده شود-- و بیان آن به تفصیل خواهد آمد.

او به خاطر بزرگداشت مقام آزادى، و کار آزاد، مقرر مى دارد که هیچ کارگرى را بر کارى مجبور نسازند. زیرا کارى که توأم با رضایت و میل عمیق درونى نباشد، توهین به آزادى و به خود کار است. مى گوید: «من صحیح نمى دانم که کسى را به کارى وادارم که آن را دوست ندارد». او براى ترغیب و تشویق به کارى که براى همگان سودمند باشد و به خاطر حفظ آزادى فردى -- هر دو در زمان واحد-- به این اکتفا مى کند که نتیجه کار را، فقط حق کارگر قرار دهد، و کسى را که بدون مجوز قانونى او را به کار مجبور ساخته است، از آن محروم

ص: 267

سازد: «نهر آب، از آن کسى است که در آن کار کرده، نه مال کسى که او را مجبور به کار ساخته است».

* * *

در اینجا ناگزیر به مسئله اى باید اشاره کرد که در زمینه این بحث اهمیت دارد: اگر انسان کلمه آزادى را در آن دوره، ارزیابى کند مدلول و مفهوم وسیع و عمومى آن را، جز در راه و روش امام على نخواهد یافت. کلمه آزادى و همه مشتقات آن در عصر امام مدلول و مفهومىجز در معارضه با برده نداشت. پس آزادى ضدبردگى است و آزاد، ضدبرده یا بنده است.

اگر ما در مدلول صحیح گفتار مشهور «عمربن خطاب» نظر کنیم که مى گوید: «مردم را کى به بردگى گرفتید، در حالى که مادرانشان، آنان را آزاد زاده اند» خواهیم دید که شکل و وضع این عبارت و موقعیتى که در آن گفته شده و انگیزه هایى که عمربن خطاب را وادار کرده آن را بگوید، همگى دلالت دارند که مراد عمر از کلمه «آزادگان» بردگانى که خرید و فروش مى شدند، نبوده است.

اما کلمه «آزادگانى» که هواداران حق، آن را در گفتار آزاد و کار آزاد مى جویند، غیر از آن آزادگانى است که «عمربن خطاب» آن را در این جمله خود آورده است. دلیل دیگرى بر این مى افزاییم و آن اینکه، عمر با این گفتار خود، متوجه کسانى شده که مردم را به بندگى مى کشانند و به آنها دستور مى دهد کسانى را که مادرانشان آنها را آزاد زاده اند، به بردگى نگیرند. ولى عمر با این گفتار خود، متوجه خود بردگان نشده تا به آنان دستور دهد که برضد آنهایى که آنان را به بردگى گرفته و خریدوفروش مى کنند، قیام کنند. و بنابراین، مسئله در گفتار عمر، مربوط به اراده و تصمیم اربابان بوده و پند و اندرز! فقط متوجه آنان است و بهتر آن است که مردم بیچاره را به بردگى نکشانند!

اما در نزد على بن ابیطالب، مسئله از این قرار نیست و مفهوم آزادى وسیع تر و عمومى تر است. ما براى اثبات این ادعا، نخست با یک گفتار و نص صریح

ص: 268

خود او استدلال مى کنیم و سپس به آنچه خود ما از قانون و دستور کلى او به دست مى آوریم -- و آن را به شکل هاى گوناگون، در بسیارى از گفتارها و پیمان ها و وصیت هایش مى بینیم --استشهاد مى نماییم. در برابر گفتار عمر که ما به آن اشاره کردیم، على صریحآ مى فرماید: «بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد قرار داده است». ببینید که على با این گفتار خود، چگونه به انسان اعتماد به نفس مى بخشد و به او توجه مى دهد که معنى و روح آزادى را درک و احساس نماید، و براى این منظور در دل و جان او چیزى را القا مى کند که او را بر یک اصل از اصول وجودش آگاه کرده، آن را بیدار سازد. و آن اینکه: طبیعت جهان هستى او را آزاد قرار داده و سرکشى و اطاعت، کار و گفتار او هم باید براساس این حق طبیعى باشد. و بدین وسیله در دل او تخم انقلاب را مى پاشد، انقلاب بر ضد هر چیزى که مى تواند حق آزادبودن را از او سلب کند.

و هرگز خواننده گمان نکند که بین گفتار «عمربن خطاب» و «على بن ابیطالب» فرقى وجود ندارد! عمربن خطاب متوجه اربابان مى شود و از آنها مى خواهد که هیچ فردى را به بندگى نگیرند و سخن على بن ابیطالب متوجه همه توده مردم گشته و به آنان آگاهى مى دهد که همه شان آزادند و آزادى موهبتى است که در دست اراده خود انسان قرار دارد. بلکه به نظر ما فرق این دو گفتار بسیار وسیع و بزرگ است، و فرقى است که شامل اصول مى گردد نه فروع! و به عمق نظر و دید امام على، نسبت به مفهوم آزادى اشاره مى کند، و درواقع آزادى، در این سخن آشکار او، ناشى از اصول طبیعى آن است، ناشى از مردمى است که فقط خود آنان حق دارند راه و روش خود را انتخاب کنند و سرنوشت خود را تعیین نمایند و دلیلشان هم آن است که آنان واقعآ و قانونآ آزاد هستند و کسى در این امر حقى ندارد و نمى تواند که این آزادى را از آنان سلب کند و یا آن را به اصطلاح به آنان ببخشد و عطا بفرماید!

ص: 269

از عمق این نظریه علوى درباره آزادى است که على با این گفتار خود ثابت مى کند آزادى یک عمل وجدانى محض بوده و از ارکان خصوصى زندگى است که خود راه و روش و معانى را ترسیم مى کند و نمى توان او را بر این مجبور ساخت، زیرا که این یک چیز اکتسابى خارجى نیست، بلکه ناشى از ذات است. و اگر آزادى این چنین باشد، طبعآ کسى حق ندارد به زور و جبر آن را از دیگرى سلب نماید زیرا هر اعمال فشارى مغایر با مفهوم ذاتى آزادى است.

بنابراین میان سخنان عمر و على تفاوتى اساسى وجود دارد: در آنجا-- در نظر عمر-- آزادى و آزادگانى وجود دارند که قضیه آنان مربوط به اراده کسانى است که مى خرند و مى فروشند! و درواقع آزادى، آزادى بى ثباتى است و آزادگان، آزادگان سرگردان و بلاتکلیفى هستند. آزادى، آزادى ظاهرى و ساختگى است که حدود و معانى آن، از سرچشمه طبیعى خود نمى جوشد، بلکه راه و روش آن از خارج ذات و وجدان ترسیم مى شود، و آزادگان، آزادگانى هستند که از وجدان هاى خود رانده شده و به پیمان ها و حوادث وابسته گشته اند.

و در اینجا-- در نظر على -- آزادى و آزادگى مربوط به خود طبیعت و حقیقت انسانیت است و آن از نظر اصول و سرچشمه ها، طبیعت آزاد و مستقلى است و بدین ترتیب آزادى مطلق بوده و حدود آن، رد یا پذیرفتن، در چهارچوب زندگى داخلى و وجدان است و آزادگان اختیار دارند چیزى را از روى رضایت و به خاطر مثبت یا منفى بودن، بپذیرند و یا رد کنند. آزادى به این مفهومى که على مى خواهد همان است که انقلاب ها را به وجود مى آورد و تمدن هایى را ایجاد مى کند و پیوندهاى مردم را برپایه هاى تعاون نیکوکارانه برپا مى دارد و افراد وجماعات را-- با آنچه که آنان را به نیکى سوق مى دهد-- به همدیگر مرتبط مى سازد، زیرا ارتباط طبیعى و پیوند اصیل، فقط آن است که بین دو طرف آن رضایت و قبول وجود داشته باشد.

* * *

ص: 270

و چون مفهوم آزادى در نزد على، همین مفهوم دقیق و عمیق بود، مى بایست معناى آن، چنان باشد که براساس آن به اوضاع خصوصى و عمومى، به هر چیزى که به وجدان ها، انگیزه ها و زندگى داخلى مردم پیوند دارد، و به هرآنچه با روابط و پیوندهاى همگان بستگى مى یابد، توجه شود و ناگزیر باید برپایه آن حقوق انسان پى ریزى و استوار گردد.

و چون شخصیت على بن ابیطالب از نظر وحدت و هماهنگى چنان بود که همه آثار و فیوضات و پدیده هاى وى، با همدیگر همکارى و تعاون داشتند و آن چنان بود که در اصل نخستین و هدف نهایى متحد بود، پس شما بدون شک درمى یابید که مفهوم آزادى از نظر وى به کدام سوى متوجه است. ولى اگر پیوند محکمى را بین مفهوم این آزادى وحقیقت شخصیت امام -- و یا هرکارى از کارهاى وى -- نیابید، باید نظر خود را درباره آنچه درصددش هستید، تجدید کنید و آنگاه با این پیوند محکم، روبرو خواهید شد!

پس على بن ابیطالب از نظر وحدت و هماهنگى شخصیت، به نحوى است که تناقض نمى پذیرد، و از نظر سلامت طبع و اصالت فکر آنچنان است که دوگانگى ندارد. و ما به زودى در فصلى که مى آید و علل و عوامل نوشتن آن فصل را هم ذکر کرده ایم، این موضوع اساسى و جنبه مهم زندگى فرزند ابوطالب را روشن خواهیم کرد.(1)آنچه على را وا مى دارد که گفتار و کردار خود را با مفهوم آزادى پیوند دهد این است که :

نظریه قضا و قدر-- جبر و اختیار-- در همه ادیان و مذاهب شرقى، مکان و موقعیتى دارد و این نظریه ریشه هاى دورى در فلسفه هاى پیشینیان و مفاهیم الهى و سنت هاى اخلاقى وابسته به آن دارد که در وضع افراد، نقش مؤثرى، ولو

ص: 271


1- . فصل «التماسک فى شخصیة على» در جلد دوم کتاب آمده است. م

محدود، همواره به عهده داشته است. و همچنین معلوم است که فرقه هاى زیادى در مسیحیت و اسلام و ادیان دیگر، به وجود آمده اند که هدف نهایى آنها تعلیل حوادث خصوصى و عمومى و دور و نزدیک در پرتو این نظریه بوده است. و البته جاى تعجب هم نخواهد بود که با این سبک و اسلوب در تعلیل حوادث، روش هاى خاصى در اخلاق و مسلک به وجود آید که مسئولیت را در هر کارى، از مسبب اصلى آن بردارد و آن را به قضا و قدر نسبت دهد!

و چون از مبانى و اصول این فرقه ها و مذاهب قدرى و جبرى، این بوده که زمام حوادث را فقط به دست «قدر» بسپارند، در نزد آنها بسیار طبیعى خواهد بود که هرگونه معنى و مفهوم آزادى از بین برود، زیرا آزادى، براى «اختیار» قدرتى قائل است و درنتیجه فرد مختار را هم چون که آزاد است، مسئول مى شمارد.

على بن ابیطالب هم با همین قضیه روبرو شده، ولى باید دید که آن را چگونه تلقى کرده است. آیا امام گفته است قضا و قدر-- که در نظر مذاهب و فلسفه هاى پیشین دو دست نیرومند خداوند! به شمار مى آمدند-- انسان را به هر راهى که مى خواهند مى کشانند؟ و انسان در پهنه زندگى و در برابر مسائلى که در برابر دیدگانش قرار دارد، ازخود اراده و اختیارى ندارد و بر ادامه مسیرى که قرار گرفته است، مجبور و محکوم است؟

اگر على این چنین بگوید، با خود مخالفت ورزیده و گفتار وى درباره آزادى نیز ارزشى نخواهد داشت. چرا که در این صورت، گفتار وى، چیزى بیشتر از یک سخن زودگذر نخواهد بود که از اصل ریشه دارى سرچشمه نگرفته و هدف مشخصى نداشته ونشان دهنده صداقت گوینده اش نیست مگر به آن مقدار که یک گفتار زودگذر مى تواند واقعیت صاحبش را نشان دهد!

ولى اگر سخن على درباره آزادى، این مقام و موقعیتى را داشته باشد که ما دیدیم، او بدون تردید و با تمام نیرو، گردش انسان را به وسیله جبر وقدر انکار مى کند. او با دید کسى به جبر وقدر نگاه مى کند که قدرت و نیروى آن را فوق

ص: 272

امکانات و نیروى انسانى نمى داند که مى بیند و مى داند و مختار است و پیش مى رود! باید دید که على در این باره چه مى گوید؟

او به پیرمردى از مردم شام که در صفین بود، فرمود: «خداوند به خاطر راهى که در پیش گرفته اید و تلاشهایتان در این راه و عمرى که در آن سپرى مى کنید، پاداشى بزرگ برایتان قرار داده است. شما به هیچ وجه مجبور نیستید و در گزیدن این راه صاحب اختیارید.»

مرد شامى گفت: «این چگونه مى شود؟ در صورتى که قضا و قدر ما را براین مسیر داشته و رفت و برگشت ما بسته به قضا و قدر است!»

على به او فرمود: «واى بر تو اى برادر شامى! شاید تو قضاء لازم و قدر محتومى را در گمان دارى! اگر چنین باشد که ثواب و عقاب باطل مى گردد و هیچ سرزنشى براى گناهکار و هیچ تحسینى براى نیکوکارن خواهد بود. و هیچ کدام از بدکار و نیکوکار، براى پاداش نیک یا کیفر بد، بر یکدیگر ترجیح و برترى نخواهند داشت».

و باز فرمود: «اگر راستگو باشى ما تو را کفایت مى کنیم و اگر دروغگو باشى، تو را کیفر مى دهیم». و بدون شک کسى که راستگو را پاداش و دروغگو را کیفر دهد، جبرى و قدرى نتواند بود.

* * *

گفتیم که چون مفهوم آزادى از نظر على داراى این مفهوم دقیق و عمیق است. ناگزیر معنى آن باید چنان باشد که حقوق انسان برآن استوار گردد و این چیزى است که ما با کمال وضوح آن را در دستور و برنامه على نسبت به مردم مى بینیم. و او حق مردم را در انتخاب و برکنارنمودن، در گفتار و کردار، و در زندگى سعادتمندانه، به رسمیت مى شناسد و سپس میان همه آنان، برابرى در حقوق و واجبات را برقرار مى سازد و براى این آزادى حدودى قرار نمى دهد، مگر آنکه مصلحت توده مردم، این چنین حدودى را تقاضا کند.

ص: 273

ما اگر سیره و روش امام را نسبت به مردم دنبال کنیم -- چنانکه در فصل هاى گذشته روشن ساخته ایم و در فصل هاى آینده هم بیان خواهیم داشت -- مى بینیم که در هیچ موردى، با این مفهوم آزادى تعارض ندارد و بلکه این مفهوم را از نظر بیان و تطبیق خارجى، در برپاداشتن حقوق عمومى همواره به کار برده و آن را درباره دوستان و دشمنانش، به طور یکسان، رعایت کرده است. در مطلع این فصل دیدیم که على مجبورنمودن کسى را براى انجام دادن آنچه از آن اکراه دارد، جایز نمى داند. چنانکه به کارگرفتن و واداشتن احدى را براى کارى، صحیح نمى داند. و نیز در فصل سابق دیدیم که او چگونه عده اى را که بیعت نمى کردند، به حال خود گذاشت و آنها را مجبور به بیعت نساخت، در حالى که اطمینان داشت که آنها اشتباه مى کنند، ولى چرا آنها را مجبور سازد؟...

و البته این آزادى و اختیار تا هنگامى رعایت مى شود که اشتباه آنان، موجب آزار توده مردم نباشد و بر حقوق همگان لطمه اى واردنسازد؛ و تا آن وقت که آنان خودشان این راه را براى خود انتخاب کرده اند و از نیک و بدى که به آنها مى رسد، خودراضى باشند!

و نیز چنین گفت: «شما که با حلال و حرام آشنا هستید، از علم خود بهره مند شوید» و «مغیرة بن شعبه» را مخاطب قرار داده و مى گوید: «من به تو اجازه مى دهم در کار خود آن چنان باشى که بر تو آشکار شده است»!

داستان زیر نیز از همین نمونه ها است: روزى «حبیب بن مسلم فهرى» به نزد وى آمد و گفت: از کار مردم کناره گیرى کن تا کار آنها با مشورت بین خودشان باشد! على گفت: تو را چه به این مسئله؟ ساکت باش، تو شایستگى دخالت در این امر را ندارى. حبیب برخاست و گفت: به خدا سوگند، مرا آنچنان خواهى دید که تو را خوشایند نباشد!

تهدید آشکارى که در این گفتار است، بر خوانندگان پوشیده نیست. این تهدیدى از جانب یکى از دشمنان على است در حالى که زمانه و مردم نیز در

ص: 274

مقابل او قرار گرفته بودند. ولى باید دید که عکس العمل امام چه بود؟ آیا با وجودى که قدرت داشت و این تهدید صریح را مى دید، به مجازاتش فرمان داد؟ به زندانش انداخت؟ آزادى را از او گرفت تا نتواند به دشمنى با وى برخیزد وافراد قبیله خود را برضد او تحریک کند؟... راستى واکنش على درقبال این تهدید چه بود؟

امام هیچ یک از این کارها را نکرد، بلکه به تهدیدکننده نگریست و با لحن کسى که به عدالت خود اطمینان دارد و حق دیگران را در گفتار و کردار به رسمیت مى شناسد گفت: «تو اگر رزمندگان و مردان خود را بیاورى هم کسى نیستى! خداوند تو را زنده ندارد اگر مرا زنده بگذارى! برو هر کارى را که مى دانى و مى توانى بکن!»

ما شواهد دیگرى بر این اضافه مى کنیم تا روشن شود که على تا چه اندازه براى یاران و دشمنانش، به طور یکسان، آزادى وسیع و پرگذشتى را قائل است. از جمله این شواهد این است: گروهى از حجاز و عراق کوچ مى کردند و به سوى شام مى رفتند تا به معاویه بپیوندند، و على نه جلو آنان را مى گرفت و نه متعرض آنان مى شد. درصدد نگهدارى یا فریفتن آنها هم برنمى آمد. زیرا آنها از نظر على آزاد بودند که به اندازه فهم خود کار کنند و راه خود را آن طور که مى خواهند بروند. على مى گوید: «خداوندا! من آنان را به راه نیکى و رحمت راهنمایى کردم و با یادآورى و تذکار، به شدت توفیق و سعادت آنان را خواستم، تا هر توبه کننده اى به پاداش برسد و هرکسى که گوش شنوا دارد، پند گیرد، ولى به سخن من گوش نداده و آن را اطاعت نکردند، خداوندا! من سخن حق را براى آنان تکرار خواهم کرد و باز به آنها خواهم گفت...»

على آنان را به راه خیر و نیکى، راهبرى کرد و درعین حال آنها را آزاد گذاشت بدون آنکه کوچکترین اجبار و اکراهى در کار باشد. و بر آنهاست که این حق را در آزادى به کار ببرند و هرکس که از آنهابخواهد، رستگار شود و

ص: 275

آن کس که نخواهد، راه وسیع شام، در جلو او باز! و معاویه هم در انتظار اوست که به بخشش مشغول است و زیاد هم مى بخشد!

در آن هنگام که «سهل بن حنیف انصارى» فرماندار مدینه به او گزارش داد که گروهى از مردم مدینه به معاویه پیوسته اند، على به او چنین نوشت: «اما بعد! به من خبر رسید که گروهى از مردمان تو به سوى معاویه رفته اند! تو از اینکه شماره آنان از تعداد مردم سرزمین تو کاسته مى شود، و از یارى آنان بى بهره مى شوى متأسف و اندوهگین مباش، زیرا که آنان اهل دنیا هستند، روى به آن آورده اند و به سوى آن شتابانند! و البته آنان عدل را شناختند و دیدند و شنیدند و درک کردند و دانستند که مردم همه در پیش ما از نظر حق، یکسان و برابرند و آنگاه به سوى ثروت و امتیاز گریختند. بگذار که دور شوند و نابود گردند. به خداوند سوگند، آنان از ظلم و ستم فرار نکرده و به عدل و حق نپیوسته اند»!

گواه دیگر بر شناخت حق مردم در زمینه آزادى وسیع، از طرف على، کیفیت رفتار او با خوارج است. او با کسى که از آنها، در نزد وى مى ماند خوش رفتارى مى کرد و اگر کسى را مى شناخت که قصد رفتن و جداشدن را دارد، به زور نگاهش نمى داشت و اجازه هم نمى داد که یکى از یارانش متعرض وى گردد. او سهم و بهره آنان را به اندازه سایر مردم، از فیئى و غنیمت مى پرداخت و به آنها فرصت و امکان مى داد که به هرجا که مى خواهند بروند. زیرا آزادى، در رفتار و روابط اصل اساسى است، و مردم در گفتار و کردار، در دوستى و دشمنى، آزاد و مختارند، مگر آنکه بر دیگران تجاوز کنند و در جامعه فساد و تباهىراه بیندازند، که در این صورت آزاد نخواهند بود و على هم در آن وقت بدون کوچکترین نرمشى، کیفر لازم را در حق آنان اجرا خواهد کرد.

یک بار یکى از خوارج به نام «حریّت بن راشد» به او خبر داد که هرگز با او به نماز حاضر نخواهد شد و هرگز فرمان او را نخواهد برد و هیچ گونه نفوذ و سلطه وى را نخواهد پذیرفت! على در مقابل، عکس العملى نشان نداد و او را،

ص: 276

در آنچه که بود، به حال خود واگذار نمود و در آنچه که مى خواست آزاد گذاشت و پس از گذشت مدتى، حریت بن راشد با یاران فراوانى که داشت از او جدا گشته و خارج شد، ولى على نه آنان را مجبور ساخت که با وى بمانند و نه مانع رفتن آنان شد، در صورتى که مى توانست آنان را از رفتن بازدارد. ولى در آن هنگام که آنان از این آزادى سوءاستفاده نموده و به مردم بى گناه تجاوز و تعدى کردند و به قتل و غارت پرداختند و فساد و فتنه در جامعه به وجود آوردند، و در واقع راه را بر خود بستند، على کسى را مأمور آنان ساخت که داد مردم را از آنها بستاند و زمین را از شرشان برهاند!

* * *

شناسایى آزادى بیشتر از این براى مردم، از جانب على بن ابیطالب بدون شک براى شما هیجان انگیز خواهد بود. آرى! این پیوند ناگسستنى بین روش او در میان مردم و ایمان او به اینکه آزادى یک اصل انسانى تغییرناپذیر است، براى شما جالب و حیرت انگیز خواهد بود :

على این حق آزادى را براى یاران خود، در سخت ترین و خطرناک ترین شرایط زندگى خود، قائل مى شود: در موقع جهاد با قاسطین تبهکار و کسانى که از حق برگشته و همه جا را از دشمنان وى پر ساخته و خواستار خون وى بودند! و چون جهاد با این گروه و مبارزه برضد آنان، مسئله اى بود که هر میزان و مقیاسى به آن حکم مى کرد و وجدانى که حق و عدالت را نگهبانى مى کرد به آن دستور مى داد، براى على بن ابیطالب در جنگ، یاران و همراهانى لازم و ضرورى بود، ولى على هیچ یک از دوستان و یاران و نزدیکان خود را بر جهاد و پیکار مجبور نساخت، و با اینکه او حق ولایت و حکومت داشت و قدرت و نفوذ هم در دست وى بود و مى توانست در جنگ با قاسطین تبهکار مردم را در کنار خود نگهدارد، ولى او هیچ کس را به این کار وادار نکرد.

ص: 277

على در این موضوع هرگز به زور مادى یا معنوى پناه نبرد، زیرا که زور، به هر رنگى که باشد، با اصول نظریه على درباره آزادى و شروط آن، منافات دارد، از اینجا بود که على با منطق عقل و با دلیل و برهانى که داشت، متوجه فکر و اندیشه مردم مى شد و با منطق دل و وجدان و با نیرو و دلیلى که در نزد وى بود، با قلب و وجدان آنها تماس مى گرفت، پس هرکس که مى خواست به او مى پیوست و هرکس که نمى خواست، نمى پیوست. و على از آنهایى که همراهى مى کردند، تشکر و تقدیر مى نمود و با وعظ و اندرز و ترغیب بهتر و بیشترى به سراغ گروه دیگر مى رفت. و از آنها هرکس که مى خواست آن طور بماند که بود، او آزاد بود، و على اکراه و اجبار را نمى پذیرد و صحیح نمى داند. و او حاضر نیست که احدى از مردم، بدون بصیرت و ایمان، به او بپیوندد و از اینجا بود که او هیچ فردى را وادار نساخت که در جنگ جمل، جنگ صفین و جنگ خوارج به او بپیوندد. در صورتى که اگر مى خواست، کوه و دشت را از سرباز و سپاهى پرمى ساخت!

على بن ابیطالب آزادى و اصول آن را به خوبى شناخت و درک کرد و ادراک خود را به طور روشن و صریحى بیان داشت و براساس همین اصول، بناى مستحکم اخلاق خصوصى و عمومى و روابط و پیوند انسانى مردم را با یکدیگر بنیان نهاد و برپا ساخت و در اصلاحات اجتماعى، قانونگذارى، پیشوایى، راهبرى، حکومت و وعظ به لوازم و موجبات آن عمل کرد و بر احترام خود، نسبت به حق مردم در آزادى وسیع، هر روز گواه و دلیلى تازه به دست داد، ولى همه اینها در چهارچوبى بود که خود مفهوم آزادى، آن را ترسیم مى کند، و آن اینکه: آزادى فردى، هرگز نباید بر آزادى توده و جامعه ضربه اى وارد سازد!

ص: 278

آزادى بین فرد و جامعه

* ایمان ما به انسان و محبت ما به انسانیت، دو عاملى هستند که در سرشت نیکخواه ما، عمیق ترین انگیزه ها را به حرکت و جنبش درمى آورند که از فرد کم هوش تسخیرشده، انسانى فهمیده و آگاه به وجود آوریم!

روسو* وهمچنین است موج دریا،گل بیابان وپرنده آسمان!... و هرچه در جهان هستى وجود دارد، همه با تمام تاروپود وجود خود آزادند و این آزادى را به شکل یک قانون مى پذیرند وگرنه از کار بازمى مانند و نابود مى شوند!

* على در زمان خود و در میان معاصرانش به توسعه مفاهیم آزادى دست زد و در همان وقت به توسعه احساس مسئولیت نیز پرداخت!

بدین ترتیب، آزادى به شکل یک اصل اساسى، در برنامه امام و فرمان و قانون وى در میان مردم، تضمین شده است.

ضامن آن نیروى وجدان انسان است که با زور و اجبار کار نمى کند و به آن تن درنمى دهد. ضامن آن، قوانین طبیعتى است که بر حرکت و سیر آزاد آن، نمى توان تجاوز کرد و همچنین ضامن آن، کار درست اجتماعى است که با اصول وجدان انسانى و قوانین طبیعت آزاد منطبق است.

بنابراین انسان در اساس و اصول خود آزاد است: آزاد درک مى کند، آزاد فکر مى نماید، آزادانه سخن مى گوید و آزاد کار مى کند و مجبورساختن آن در غیر این حدود، روا و صحیح نیست، مگر آنکه نابودساختنش نیز جایز باشد!

ص: 279

هیچکس نمى تواند خورشید را از تابیدن بازدارد مگر آنکه پرده اى را مقابل نور آن حایل کند و در این صورت، خورشید مى تابد ولى از هدفش دور شده است. هیچکس را یاراى بازنگه داشتن باد نیست، مگر آنکه سر راه آن مانعى ایجاد کند و بدین وسیله آن را با نابودى مواجه سازد.

و همچنین است موج دریا، گل بیابان، پرنده آسمان و هرچه در جهان هستى وجود دارد... آنها همه با تمام تار وپود وجود خود آزادند و این آزادى را به مثابه یک اصل و قانون مى پذیرند وگرنه از کار بازمى مانند و نابود مى شوند.

این آزادى را على بن ابیطالب با تمام ژرفاى وجودش دریافت و آنچه را که درک کرده بود برزبان آورد و با الهام از آن ادراک، عمل کرد و آنچه را که گفت و کارى را که انجام داد، درواقع با قوانین طبیعت، هدف نهایى انسان و مصلحت جامعه هماهنگ بود.

ما از گفتار و کردار او چیزهاى بسیار شناخته ایم و دیده ایم که چگونه در توجیه حرکت و کار افراد، به خاطر درنظرداشتن شرایط این آزادى، کوشش نموده است و همچنین دیده ایم که کوچکترین مسئله اساسى مربوط به آزادى انسان اجتماعى از نظر او دور نشده و ازاینجاست که او آخرین حد آزادى افراد را در چهارچوبى از آزادى جامعه و مصلحت توده و غایت وجودى آن، مراعات مى کند.

در آنجا ما مى بینیم گروهى از متفکران گذشته یونان و متفکران اروپا در قرون وسطى، آزادى افراد را بدون توجه به مصلحت جامعه و آزادى همگان درنظر مى گیرند و همین طرز تفکر هم باعث مى شود فردى برضد توده برخیزد و حقوق قانونى آنان را پایمال کرده و به خود اختصاص دهد... و در آنجا که مى بینیم گروه دیگرى از متفکران، فقط مصلحت جامعه را بدون توجه به آزادى فرد و حقوق وى، درنظر مى گیرند و درنتیجه فشار بر شخصیت فردى آحاد جامعه و به کارواداشتن آنان را تجویز مى کنند، مى بینیم که على بن ابیطالب به

ص: 280

آزادى فرد و مصلحت جامعه، هردو، با نظر جامع و کاملى مى نگرد. نه فرد را محروم مى سازد و نه به جامعه صدمه مى زند، بلکه بین این دو چنان پیوندى به وجود مى آورد که فرد مى تواند از آزادى خود بهره مند شود و جامعه مى تواند از اجتماع استفاده کند. و اصولا باید گفت که فرد را براى جامعه و جامعه را براى فرد، در چهارچوب وسیع و گرانقدر آزادى قرار مى دهد و ما در این موضوع، در گفتار مربوط به مسائل زمین و ثروت و راه هاى تولید و بهره بردارى، بحث خواهیم کرد.

براى آنکه على آزادى فرد را در محدوده آزادى جامعه و مصلحت توده قرار دهد، بینش عمیقش او را به کشف یک حقیقت اساسى اجتماعى راهبرى کرد و آن اینکه: مردمى که با جامعه ارتباط و پیوند دارند، باید احساس و درک آنان نسبت به آزادى، آن چنان راهبرى شود که حدى براى اصول این آزادى برپا نکند، بلکه آنها را ازبه کاربردن آن، به طورى که بر دیگران ضررى برساند بازدارد. بدین ترتیب آزادى افراد از نظر وى آزادى بى بند و بار احمقانه نیست، بلکه این آزادى همیشه با احساس مسئولیت همراه است. و براى آنکه على این احساس مسئولیت را چنان قرار دهد که با احساس آزادى متضاد نباشد، مانند بعضى از فلاسفه و متفکران پیشین به تنگ گرفتن معنى آزادى و فشار بر مردم در مفهوم آن نپرداخت، بلکه او وسیله اى را انتخاب کرد که به نظر ما بزرگ ترین و مهم ترین و پرارزش ترین وسیله ها در این زمینه بود و بهترین گواه بر عمق نظرهاى انسانى و مفاهیم اجتماعى در شخصیت على بن ابیطالب است.

على معنى آزادى را در ادراک مردم توسعه داد و به موازات آن به توسعه مفهوم احساس مسئولیت پرداخت. از علائم و آثار وى در انتخاب این وسیله جالب و عالى، موضوعى است که درباره رفتار او با مردم یک دهکده مى بینیم: مردم دهکده اى خواستند مجراى نهرى را که خراب شده و از کار افتاده بود، لاروبى و پاک کنند، به نزد نماینده امام در دهکده شان آمده و از او خواستند که

ص: 281

آنان را به این کار وادار کند. ولى على به او دستور داد که آنان را مجبور به کار نکند، بلکه از آنان بخواهد که در کار پاک کردن نهر اقدام کنند و در قبال آن، مزدى بخواهند و سپس مزد و نهر، هردو، از آن کسانى بشود که به کمال آزادى کار کرده اند و متعلق به آنهایى باشد که احساس نموده اند در کارى که انجام داده اند، مسئولیتى به عهده داشته اند. و البته آنان آزاد و مختار بودند که به انجام کارى نیک بپردازند یا آن را انجام ندهند.

و گویا که على این عاطفه انسانى را از ده قرن پیش زنده نگه داشته تا «ژان ژاک روسو» بزرگ مرد فرانسوى آن را در دو قرن پیش، بیاندارد: «ایمان ما به انسان و عشق ما به انسانیت، دو عاملى هستند که در سرشت نیکخواه ما، عمیق ترین انگیزه ها را به حرکت و جنبش درمى آورند که از فردى کم هوش و دربند، انسانى فهمیده و آگاه بسازیم»!

در فرمان و قانون على به طور حتم تثبیت شده که آزادى افراد، باید پاک و در گرو احساس مسئولیت باشد، ولى به شرط آنکه این قید، بر آن صدمه و زیانى نرساند و بلکه به سود آزادى و کار فردى و اجتماعى باشد. و از اینجا بود که على مسئولیت ظاهرى را محرک و عامل کار سودمند و عمل صالح قرار نداد، بلکه مسئولیت را به عهده خود آزادى و آزادگان گذاشت و مقدار این مسئولیت را منوط به مقدار آزادى شناخت. بنابراین، اگر مسئولیت در افکار منجمد و دل هاى اسیرشده و عواطف رنج دیده و شخصیت هاى سرکوب شده، شکل صحیحى برخود نمى گیرد، به خاطر آن است که «مسئولیت» فقط در چهارچوب آن آزادى شکل مى یابد و متبلور مى گردد که افکار و عواطف فردى را آزاد مى گذارد و آن را با غذاى نیرومندى یارى مى کند!

با همین بینش، على قیود تنگ و زنجیرهاى سنگینى را که قدرت ها و حکومت ها بر گرده مردم نهاده بودند برداشت زیرا حکومتها مى خواستند تا هرچه بیشتر از محصول دسترنج آنها بهره مند شوند، و مردم چون آزادى

ص: 282

نداشتند، قادر به انجام کار صحیح نبودند و «مسئولیت» در نظر آنها، از افکار و احساسات آزاد-- که تنها عامل کار خوب و درست است -- سرچشمه نمى گرفت، بلکه رفتار و کردار آنها تنها بسته به اراده و تصمیم اربابان زر و زور و اشاره چشم وابروى حکام بود... و از همین جا بود که تصمیم و اراده مردم درهم مى شکست و حس انسانیت در وجودشان تضعیف مى شد و نیروهایشان در راه درست و صحیح به کار نمى رفت!

پس از آنکه امام، مردم را در جامعه پاک و سلیم خود آزاد و مختار اعلام نمود و مسئله رهبرى به سوى مسئولیت را به عهده خود آزادى گذاشت -- که علاوه بر ایجاد حس مسئولیت، همیشه خود را مدیون اجتماع مى دانستند-- خود به حکومت و ابراز نظریات جدید، برپایه این حقیقت پرداخت و در پرتو آن پاداش یا کیفر مى داد و امر یا نهى مى کرد. چنانکه در فصول گذشته دیدیم و در آینده نیز به تفصیل خواهیم دید.

* * *

ما که اکنون به این سخن کوتاه درباره آزادى و مفاهیم آن از نظر على اکتفا مى کنیم، خواننده را به مطالعه فصلهاى بعدى دعوت مى کنیم. در آنها با تفصیل زیاد از این آزادى سخن خواهیم گفت و این در بخش هاى مربوط به «مبادى و اصول انسانى بین على و انقلاب کبیر فرانسه» خواهد آمد. و در آنجا خواننده خواهد دید که على تا چه اندازه در آثار خود افکار عمیق انقلابى به یادگار گذاشته که همواره جاودانه مانده و همیشه انسان و جامعه را به تحول و تکامل مى خواند... و همچنین خواهد دید که على چگونه روح آزادى را دریافته بود و در کنار آن، ایجاد دلهره و وحشت، تهدید و ارعاب انسان مفهومى نخواهد داشت و بشریت را جز در سیماى زیبا و نیک و اصیل آن، به رسمیت نخواهد شناخت!

ص: 283

از کجا آورده اى؟

* این مال -- بیت المال -- نه از آن من و نه از آن تو است.

* هرگز نمى توانیم به کسى بیش از حقش چیزى بدهیم.

* آیا به من مى گویید که پیروزى را با ستم به افراد ملت بجویم؟ به خدا سوگند! تا ستارگان در آسمان به دنبال یکدیگر روانند، این کار را نخواهم کرد!

امام على

* طلحه و زبیر گفتند: ما با این شرط بیعت مى کنیم که در مسئله خلافت با تو شریک باشیم!

على گفت: نه، هرگز...

* و على هر مالى را که احتکارگران به ناروا گرد آورده بودند، بادقت ازآنان گرفت، بدان سان که پوست عصا را از آن جدا مى کنند!

گفتیم که آزادى با همه مفاهیم کلى و وسیع خود، اساس و منبع اصالت حکومت و سیاست على بود و این آزادى به نظر على با روابط و پیوندهاى افراد اجتماع با یکدیگر، همبستگى دارد، به همان اندازه که با باطن و وجدان انسان سروکار دارد.

و البته انسانى که در راه تعاون و همکارى و برادرى پیش مى رود، اگر از لحاظ ذاتى و اجتماعى آزاد نباشد، هرگز این پیشرفت بر او مقدور نخواهد بود و بنابراین کسى که وجدان و باطن او از آلودگى هایى که ارزش انسان را کم مى کند پاک نباشد، آزاد نیست، و همچنین کسى که اجتماع حقوق او را عملا

ص: 284

پایمال مى نماید ولى به صورت ظاهر و از لحاظ تئورى، تمامى و یا قسمتى از حقوق او را به رسمیت بشناسد، آزاد نخواهد بود.

در راه پى ریزى این بنیاد-- بنیاد آزادى کامل فرد و جامعه -- على در بین دوستان و دشمنان خود، روش واحدى پیش گرفت: روشى نیرومند و خلل ناپذیر، که هیچ تهدید و تحدید! و هیچ وعده و وعیدى آن را متزلزل نساخت و عقب ننشانید و البته على به خوبى مى دانست که این امر-- مساوات مطلق بین همه -- براى عده اى قابل تحمل نخواهد بود و لذا فرمود: «کار ما بسیار سخت و دشوار است»(1)

و باز به خوبى مى دانست که این مسئله براى والیان و فرمانداران سخت تر و ناگوارتر خواهد بود و لذا مى فرماید: «حق بر فرمانداران سخت و سنگین است... و اصولا هر حقى سنگین است!».

ولى در نزد على بن ابیطالب اهمیتى ندارد که حق بر فرمانداران و اعیان و اشراف گران و سنگین آید و قابل تحمل نباشد. عقل و ایمان او، هردو به او مى گویند که حق گوید و حق بخواهد و غیر از ایمان وعقل، چیز دیگرى در نزد على ارزشى ندارد. عقل و ایمان به على مى گویند که تشنگان راه عدالت اجتماعى را تنها و به حال خود وانگذارد و کار آنان، بر قانونگذار و حاکم سبک و بى ارزش جلوه نکند و آنان به خاطر نیازمندى، به ذلت و خوارى کشانده نشوند و با خاک یکسان نگردند! و از گرسنگى چنان تحت فشار قرار نگیرند که گلویشان خشک گردد و بر خود بپیچند و از گرمى تابستان بسوزند و یا از تازیانه هاى باد، در سوز سرماى زمستان برخود بلرزند. عقل و ایمان به او امر مى کنند که خیرات زمین را در معرض استفاده آن گروه مفتخوار و عیاش نگذارد که بدون آنکه گرسنه شوند، مى خورند و بدون تشنگى مى آشامند و بدون

ص: 285


1- . در خطبه 231 نهج البلاغه، على علیه السلام در ذیل تعریف ایمان مى فرماید: «انّ امرناصعب مستعصب، لایحمله الّا عبد مؤمن امتحن الله قلبه للاایمان» کار ما، کار بسیار سختو دشوارى است و جز فرد باایمانى که خداوند دل او را براى ایمان آزموده است، نمى تواندتحمل کند و بپذیرد. م

کوشش و رنج و زحمتى، از اموال عمومى استفاده مى کنند. آن گروهى که فیل صفت دنیا را به کام مى گیرند؛ فیل از سبزى هایى مى خورد که خود نکاشته و از آبى مى نوشد که چشمه آن را خود روان نساخته است و آنگاه بدون آنکه رنجى برده باشد، همواره در سایه ها به استراحت مى پردازد!

پیش بینى على بن ابیطالب در اینکه صاحبان قدرت و نفوذ، اعیان و اشراف، راه و روش او را در موضوع ولایت و فرماندارى، تحمل نخواهند کرد و چنانکه قبل از بیعت اعلان کرده بود هرگز طاقت تحمل صلابت و دفاع شدید او از این روش را نخواهند داشت، درست درآمد، زیرا آنها پس از بیعت، مى خواستند على فقط در جهت منافع آنها باشد، نه براى همه مردم، ولى على هرگز این را نپذیرفت و حاضر نشد که براى غیر حق باشد.

طلحه و زبیر براى سازش و معامله! پیش وى آمده و گفتند: «ما باتو بیعت مى کنیم ولى به شرط آنکه در این امر با تو شریک باشیم!» و على بدون کوچکترین تردیدى بلافاصله گفت: نه! هرگز.. و آن دو از پیش او رفتند و چنانکه خواهد آمد، برضد او لشکرى آراستند. على با اینکه مقام و نفوذ طلحه و زبیر را بهتر از همه مى دانست، حاضر به سازش نشد، زیرا پاى عدالت در میان بود و على بن ابیطالب به آنها و به همه مردم مى گفت: «آیا به من مى گویید که پیروزى را از راه ستم به افراد ملت به دست آورم؟ به خدا سوگند تا وقتى که شب و روزى هست و مادامى که ستارگان به دنبال یکدیگر روانند!، این کار را نخواهم کرد... آرى آگاه باشید که صرف مال در غیرجاى خود و در غیر حق، اسراف و تبذیر است»(1)

ص: 286


1- . وقتى به امام على علیه السلام اعتراض کردند که چرا بیت المال را به طور مساوى بین مرد متقسیم مى کند و هیچ کس را روى سابقه و بزرگى!، برترى و ترجیح نمى دهد، در جواب آنهاجمله فوق را فرمود و بعد افزود: «اگر این مال، مال خود من هم بود آن را بالسویه بین مردم تقسیم مى کردم و چگونه این کار را نکنم در حالى که مال، مال خداست». متنعبارت امام در خطبه 124 نهج البلاغه این طور آمده است: «اتأمرونى أن اطلب النصر بالجورفیمن ولیت علیه؟ والله لا اطور به ما سمر سمیر، و ما امّ نجم فى السماء و لوکان المال لىلسوّیت بینهم، فکیف و انّما المال مال الله.» م.

على مى گوید طعام و غذا را پیش کسى که سیر است نباید برد؛ و به نظر او ثروت و دارایى، کم یا زیاد، وقتى حلال و مشروع خواهد بود که از راه احتکار و استثمار مردم و سوءاستفاده از قدرت و نفوذ، به دست نیامده باشد... گاهى دیده مى شود که على بر گناهکاران در بعضى موارد، اغماض مى نمود ولى او هرگز گناهى مانند احتکار و غارت اموال مردم را نمى بخشید و هرگز نمى پذیرفت که طبقه محتکران، در آب و نان کارگر و زحمتکش و مردم بى پناه تصرفکنند و اصولا ظلم و ستم، به هررنگ و شکل و نقشى که باشد، در نزد على و در زبان و بیان او ملعون و مطرود است. ولى زشت ترین و بدترین ظلم ها، ستم قوى بر ضعیف، ستم محتکر بر مردم، و جور حاکم بر محکوم است و على به هیچ وجه اجازه نمى دهد که این قبیل ستم ها و ظلم ها، که باعث پیدایش اختلاف طبقاتى مادى و رذائل اخلاقى و جرائم و پستى ها و جنایات در اجتماع مى گردد، به وجود آید.

دلایلى که نشان دهنده مخالفت صریح و آشکار امام بر ضد استثمارگران و غاصبین حقوق توده مردم باشد بسیار زیاد است و شما به هرجاى نهج البلاغه که مراجعه کنید، شراره اى را که در گفتار على زبانه مى کشد-- در آن وقتى که از استثمار و غصب سخن مى گوید-- خواهید دید و مثل اینکه على در هر خطبه و گفتارى مى خواهد از این دو موضوع سخن بگوید! و در همه سخنان على، نشانه اى هست که مى رساند على غصب را یک جرم اجتماعى مى داند و استثمارگر، هرکه مى خواهد باشد، تبهکارى بیش نیست و جمع مال و اندوختن ثروت، از راه هاى نامشروع، عواقب وخیمى دارد که خواهى نخواهى و در هرحال، دامنگیر صاحب آن خواهد شد.

ص: 287

به گفتار على در تقبیح ثروت اندوزى در یکى از خطبه ها توجه کنید: «... و به یاد مى آورد اموالى را که جمع کرده و در جمع آورى آنها، چشم پوشى نموده -- یعنى بین حلال و حرام فرقى نگذاشته -- و آنها را از راه ها و جاهایى که صحیح و روشن، یا مبهم و مشکوک بوده اخذ کرده و درنتیجه، عواقب آن گریبانگیر وى شده است»! اما کسب حلالکه در آن احتکار و استثمار دست ندارد، على درباره آن مى گوید : «کسى که براى کسب حلال و در راه کسب حلال بمیرد، درحالى مى میرد که خداوند از او راضى و خشنود است»!

و روى همین اصل، على تصمیم گرفت که تمام دژهاى احتکار و سوءاستفاده از مقام و نفوذ، غارت ارزاق مردم و همه بناهاى استوارى را که پیش از او به دست ثروتمندان بنا شده بود، ویران سازد!... ثروتمندانى که على درباره آنها و امثال آنها مى گوید: «اما توانگران و ثروتمندان ملت ها که در نعمت ها غوطه مى خوردند، در اثر فراوانى نعمت و بهره مندى از آن، به سرکشى پرداختند».

على براى همین منظور چنین گفت: «آگه باشید! هر زمینى را که عثمان به کسى داده و هر مالى از مال خدا را که به کسى بخشیده است، به بیت المال برمى گردانم، زیرا حق را هیچ چیزى باطل نمى سازد. اگر این مال را ببینم که زنان با آن ازدواج کرده اند و یا در شهرها پراکنده شده است باز آن را به بیت المال بازمى گردانم، زیرا عدالت، گشایشى براى ملت است و هرکسى که حق بر او تنگ آید، ظلم و ستم باید بر او تنگتر آید».(1)

البته ممکن است که بعضى از حکام و صاحبان قدرت، با عدالت رفتار کنند و بدون کار و کوشش به کسى مزد و پاداش ندهند و دارایى ملت را به خواست و اراده خویش و تبار، یا به اشاره دوست و عزیزى! بذل و بخشش نکنند، اما اگر حاکمى که بیاید و تحقیق کند که چه کسانى در روزگار سختى و بدبختى ملت

ص: 288


1- . این کلمات با مختصر فرقى در نهج البلاغه آمده است و چون این عبارت براى بیان مقصودکافى بود، عین آن ترجمه شد. م

خوشگذرانى مى کرده اند و به حساب آنها رسیدگى کند و از آنها بازخواست نماید و آنچه را که مال آنها نیست، پس بگیرد، حکایت از بینش وسیع تر وعمیق تر وى در امور زندگى است و اینکه ایمان او به عدالت اجتماعى، از آن نوع ایمان هایى نیست که داشتن آن براى همه مقدور باشد، بلکه ایمان او بر پایه هاى یک عقل سرشار و شایسته اى استوار است که زوایاى امور و کارهاى زیر پرده را هم بررسى مى کند و هیچ وقت عرف و عصر و وضع مردم، در او تأثیرى ندارد.

اگر سهم و حقوق هر کسى باید در چهارچوب خدمت به مردم باشد، باید پرسید که: حارث بن حکم در راه مردم چه خدمتى انجام داده بود تا سزاوار دریافت 000,200 درهم از اموال ملت -- بیت المال -- باشد که در روز عروسى! به او بخشیده شد، مگر آنکه همین ازدواج او با دختر عثمان، خود کوشش و خدمتى در راه مردم باشد!!(1)

ص: 289


1- . عثمان در دوران خلافت خود خیلى کارها از این قبیل، انجام داد :ابن ابى الحدید در ج 1 ص 66 و 67 شرح نهج البلاغه خود مى نویسد: «عثمان حکم بنعاص را پس از رانده شدن از دستگاه رسالت، و راه نیافتن به تشکیلات خلافت ابوبکر وعمر، برگرداند و 000,100 درهم به وى بخشید. فدک را که فاطمه به عنوان ارث پدرى مطالبه مى نمود، به اضافه 000,100 درهم از بیت المال، به مروان داد. استفاده تمام مسلمیناز مراتع و چراگاه هاى اطراف مدینه ممنوع شد و آنها تیول بنى امیه گشت»!و در سایه حکومت وى بود که به نوشته مروج الذهب مسعودى ساختمانى برپا کرد، در طویله اش 100 اسب و 1000 شتر داشت و پس از مرگ یک چهارم دارایى او به 84000 رسید. و سعدبن ابى وقاص، عمارتى در عقیق ساخت و زیدبن ثابت درهنگام مرگ به اندازه اى طلا و نقره داشت که آنها را با تبر مى شکستند و قیمت اموال ومزارع و باغات او به 000,100 بالغ مى شد و یعلى بن منبه هنگامى که درگذشت 000, 500دینار نقد داشت و مطالبات او از مردم به 000,100 بالغ مى شد!!چنین است نمونه اى از اندوخته ها و ثروت اشراف و اوباش، در سایه خلافت ضد اسلامى عثمان بن عفان!... م.

کدام زحمت و رنجى را طلحه(1) و زبیر(2) در راه ملت تحمل

نموده اند که اموال حکومت را بدون حساب ببرند و آن قدر از اراضى و مزارع را به خود اختصاص دهند که حتى قسمتى از آن، بیش از آرزوى میلیون ها نفر باشد؟ و از کجا جناب زبیر صاحب هزار بنده و هزار کنیز گردید؟ اگر بگویید که آنها از نظر سبقت در اسلام فضیلتى! دارند، باید دانست که این فضیلت، چنانکه على مى گوید، در نزد خدا باید باشد، اما دنیا و وسایل زندگى، معاش مردم است و مردم همه در معاش مساوى هستند.

مگر آثار نیکویى که در سایه حکومت فرمانداران -- که همه از خویشان و یاران عثمان بودند-- براى ملت رسید، چه بود که باعث گردید به ملک و مال و ثروت آنها بیافزود و نیروها و لشکریان را در اختیار آنها نهاد و آنان را بر جان و مال مردم مسلط ساخت؟

و در میان این فرمانداران، معاویه فاسد و رشوه دهنده و حکم بنعاص(3) و عبدالله بن سعد(4) و دیگر اعوان و انصار عثمان وجود داشتند!

ص: 290


1- . طلحه کاخ معروف خود را در کوفه بنا کرد و درآمد وى از عراق هر روز بیش از 1000 دیناربود و در ناحیه سراة بیش از این عایدى داشت و در مدینه نیز کاخى براى خود ساخت!م.
2- . زبیر وقتى درگذشت 000,50 دینار طلا و 1000 رأس اسب و 1000 غلام و 1000 کنیزداشت و علاوه بر اینها باغ ها و مزارع فراوانى نیز از خود باقى گذاشت (به مروج الذهبمسعودى ج 2 ص 341 و 342، ط جدید و مقدمه ابن خلدون ترجمه فارسى، چاپ تهران،ج 1، ص 403 و 404). براى آگاهى بیشتر از حیف ومیل اموال عمومى در دوره پیش از على علیه السلام به کتاب جدیدالانتشار ما شیعه قسمت «توضیحات» مراجعه شود. م
3- . حکم بن عاص را پیامبر طرد کرد و از مدینه دور ساخت. عثمان از او وساطت کرد، پیامبرقبول نکرد. بعد از پیامبر ابوبکر و عمر نیز او را از خود طرد کردند ولى تا عثمان روى کارآمد، او را به مدینه آورد و صدهزار درهم به وى انعام داد! و به قولى یک پنجم مالیات آفریقا را به او بخشید!یعقوبى در تاریخ خود مى نویسد: «عثمان بستگان خود را مقرب ساخت، اموالمسلمین را اتلاف نمود، حکم بن عاص و عبدالله بن سعد را که مطرود رسول الله بودند پناهداد... ولیدبن عقبه را والى کوفه نمود و...» (تاریخ یعقوبى و کتاب عصرالمأمون تألیف دکتررفاعى چاپ چهارم، مصر، ج 1 ص 8) م.
4- . عبدالله بن سعد از طرف عثمان والى آفریقا شد و عثمان مالیات آفریقا را به او بخشید! ودر واقع عبدالله بن سعد هم جزو همان هزار فامیل دوره حکومت بنى امیه بود که با خلافت عثمان، این حکومت به روى کار آمد! و غارت و چپاول را شروع کرد و زمینه را براى امپراطورى مطلق معاویه و دودمان بنى امیه فراهم ساخت... م.

چرا «فلسطین» و «حمص»(1) را جزء قلمرو حکومت معاویه مى کنند و رهبرى و فرماندهى چهار لشکر را به او مى سپارند؟ و از کجا براى دیگران این همه ثروت ها و خانه ها و کاخ ها، در هر شهر و سرزمینى فراهم مى آورند؟* * *

آرى! این همه دارایى از کجاست؟ این قصرها و کاخ ها از کجا به دست تو آمده، در صورتى که از روزى که نور آفتاب بر تو تابیده، عملى که به نفع توده مردم باشد، از جانب تو دیده نشده است! اما باید دانست که اگر زمانى گذشت که تو ثروت و زمین را غصب کردى، این دلیل آن نیست که هر کجى و انحرافى به همان حال باقى بماند، زیرا حق را هیچ چیزى باطل نتواند کرد و بنابراین هر مزرعه و زمینى، هر مال و ثروتى که بدون حق بخشوده شده، باید به بیت المال برگردد ولو اینکه با آن، زنان بسیارى ازدواج کرده باشند و یا در سراسر روى زمین پراکنده شده باشد. زیرا عدالت که وسعتى براى ملت است، هرگز تنگ نخواهد شد و هرگز در چهارچوب حدودى که دستاویز سودپرستان است، محدود نخواهد گشت!

ص: 291


1- . استاد سید قطب، با رشادت و صراحت اسلامى، پس از اینکه تاخیر على را درمسئله خلافت «ناگوارترین حادثه در تاریخ اسلامى» مى داند، اعمال و رفتار و گشاد بازى هاى عثمان را، خصوصآ در اسراف بیت المال و بخشش آن به «خویشاوندان» شرح داده و سپس بالصراحة مى نویسد :«عثمان براى سلطنت معاویه مقدمه چینى کرد و عمدآ فلسطین و حمص را جزوقلمرو فرماندارى معاویه ساخت، تا او بتواند مال و قشون جمع کند و در موقع خلافت على اخلال گرى نموده و حکومت را به دست گیرد» (العدالة الاجتماعیة فى الاسلام تألیف سید قطب، چاپ قاهره، ص 186 و 187. این کتاب توسط ما به فارسى درآمده و تحتعنوان عدالت اجتماعى در اسلام منتشر شده است). در کتاب پرارج شیعه نیز، اطلاعات تاریخى در این زمینه ها نقل شده است. مراجعه شود. م

در اینجا مطلب جالبى است که باید به آن توجه نمود و آن اینکه : على تصرف زمینى را که با خویشاوندى و استفاده از مقام، به دست آمده است، از جمله اموالى مى داند که از راه غصب و غارت به دست آمده است زیرا على به خوبى مى داند که زمین هسته مرکزى و منشأ ثروت است و همین هم باعث حکمرانى مى گردد! و آنگاه على با عقل نیرومند و خطاناپذیرش مى بیند که زمین خواران -- که همه از طبقه حاکمه و ثروتمندان و بزرگان هستند-- براى استفاده از منابع آن، کوشش خواهند نمود که مردم را براى بهره بردارى از خیرات و منافع آن، به بردگى بکشانند و همین هم باعث افزایش ثروت در نزد آنها و نابودى و ذلت دیگران خواهد شد. و سپس مالکان بزرگ، آنچه را که خرده مالکان دارند از آنها خواهند خرید تا در میان ملت دو طبقه به وجود آید: فئودال ها و مالکان بزرگ، بیچارگان محروم از همه چیز!... و على مى فرماید: «و باید کسى در طمع گرفتن مزرعه و کشتزارى از تو نباشد و در حق آب همسایه خود طمع نبندد. و در کارى که به شرکت باید انجام داد، سختى کار را به عهده دیگران نگذارد».

* * *

پیش بینى و نظریه امام درباره مالکان بزرگ و صاحبان زمین هاى وسیع که به خاطر املاک خود مقام و قدرت به دست مى آوردند و مردم را به بردگى مى کشیدند، درست بود. دکتر «طه حسین» در کتاب خود به نام عثمان مى نویسد: «از طرفى تیول هاى بزرگ و مالکان زمین هاى بى حد و حساب به وجود آمد و از طرف دیگر گروه کارگران بى نوا و بردگان و بندگانى که در آن زمین ها به کار مشغول شدند! و درنتیجه، در اسلام طبقه جدیدى در بین مردم به وجود آمد که

ص: 292

همان طبقه پلوتوکراسى(1) بود که در آریستوکراسى(2) موروثى خود، به زیادى مال و زیادى ثروت و کثرت رعیت و برده! ممتاز بودند!»

به نظر على در مال و زمین، و منافعى که از آن دو برمى خیزد، هیچ کس نصیب و بهره بیشتر از دیگرى ندارد، مگر با کوشش و به اندازه احتیاج. آن کس که این حقیقت را انکار کند و آن را نپذیرد، به ملت خیانت کرده است. و از نظر على «بزرگ ترین و مهم ترین خیانت ها، خیانت به مردم است» و هرکسى که به مردم خیانت ورزد از نظر خلیفه جدید، کوچک ترین ارزشى نداشته و صاحب هیچ گونه رأى و نظر، شأن و مقامى نیست و روى همین اصل، او مى خواهد به آنچه عامل حفظ و بقاى حقوق مردم مى شود عمل کند.

و على بن ابیطالب وقتى که بخواهد کارى را انجام دهد، از موقعیت و انتقاد زورمندان و متنفذان نمى هراسد و باکى هم ندارد که آنان در جرگه دشمنان او درآیند و با وى بجنگند. و این همان حق نیرومند و عدالت گویاست. وحتى هیچ یک از اصحاب پیامبر و آنهایى که همراه وى با دشمنان به جهاد پرداخته بودند، حق ندارند که به خاطر صحابى بودن و جهادکردن، بر دیگر مردم برترى یابند: «مردم! فردا گروهى از شما که اکنون در نعمت دنیا غوطه مى خورند و زمین ها و اراضى را تصاحب کرده اند و بر اسبان راهوار سوار شده اند و کنیزکان ماهروى گرفته اند، وقتى خواستم آنها را از آن امور بازدارم و به سوى حقوق خودشان بخوانم، که مى دانید چه مقدار است، پیش خود نگویند که على بن ابیطالب ما را از حقوق خویش محروم ساخت! آگاه باشید! هرکسى از مهاجران و انصار، از اصحاب و یاران پیامبر، به خاطر هم صحبتى و درک محضر

ص: 293


1- . پلوتوکراسى نام سیستم حکومتى است که به دست ثروتمندترین افراد یک جامعه اداره مى شود و مى توان آن را حکومت اغنیاء نامید. این اصطلاح گاهى به خود طبقه ثروتمندترین افراد نیز اطلاق مى گردد. (به مکتب هاى سیاسى تألیف دکتر پازارگاد چاپ تهران، ص 61 مراجعه شود). م
2- . آریستوکراسى همان سیستم اشرافى است که در آن، قدرت سیاسى متکى به قدرت اقتصادى مال و ثروت، باشد! م.

رسول خدا معتقدند که آنان برترند، باید بدانند که فضیلت و برترى، در پیشگاه خداوند است و شما همه بندگان خداوند هستید، و مال هم مال خداست و میان همه شما با مساوات کامل تقسیم خواهد شد و هیچ کسى را در آن بر دیگرى برترى نیست»!

روش على در برقرارى مساوات عمومى، عامل اساسى و باعث اصلى اعراض سرشناسان! از وى بود و چنانکه خواهد آمد، آنها به پسر ابوسفیان پیوستند، زیرا على هیچ یک از اشراف را بر مردم عادى برترى نمى داد، چون واحد مقیاس شرف از نظر على، از واحدهاى مقیاس زمانش نبود. او هیچ عربى را بر عجم ترجیح نمى داد، زیرا انسان در خلقت، در وجدان على، برادر انسان دیگر بود و او به هیچ وجه با رؤسا و زعماى قبیله ها سازشکارى نداشت، چنانکه پسر هند، سازشکارى مى نمود. ولى على از کسى به نفع خود، با مال ملت دلجویى نمى کرد و به سوى خود نمى خواند.

روزى مالک اشتر نخعى به على گفت :

«ما با اهل بصره به وسیله خود مردم بصره و مردم کوفه جنگیدیم در صورتى که همه با تو موافق بودند و رأى و نظر آنها یکى بود، ولى بعد از جنگ وقتى که تو با همه آنها به عدل رفتار کردى و با حق در میان آنها عمل نمودى و بین شریف و غیر شریف، فرق نگذاشتى -- به طورى که در نزد تو، شریف بر غیر شریف هیچ برترى پیدا نکرد-- نظر مردم عوض شد و اختلاف هویدا گشت و نیت و عزم آنها به سستى گرایید و تعداد نیروها نیز کم شد. گروهى از آنان، وقتى که حق شامل حال آنها هم گردید، به شکایت درآمدند و وقتى در عدالت مطلق واقع شدند، اندوهناک گشته و از طرفى کارها و خوش رقصى هاى معاویه را با ثروتمندان و توانگران و اشراف دیدند و خود را به او فروختند، زیرا اکثریت مردم حق را زیرپا گذاشته و باطل را مى خرند و اگر تو هم مال و پول را بذل و

ص: 294

بخشش کنى، گردن ها به سوى تو کشیده مى شود و مردم به سوى تو مى آیند و محبت و دوستى آنها یک طرفه مى گردد و به تو تعلق مى یابد!»

على بلافاصله به او جواب داد :«درباره آنچه گفتى که رفتار و کردار ما با عدل و حق است، خداوند مى فرماید: «کسى که عمل صالحى انجام دهد براى خود انجام داده و کسى که کار بدى کند، به ضرر خود کرده و خداوند هیچ وقت به بندگان ظلم و ستم نمى کند» و من از آن بیمناکم که مبادا در انجام عدالت قصورى کرده باشم و اما آنچه گفتى حق بر آنها گران آمد و آنها به خاطر آن از ما جدا شدند، خداوند مى داند که آنها به خاطر ستم و ظلم از ما جدا نشدند و وقتى که از ما جدا شدند، به عدالت پناه نبردند. و اما آنچه از بذل و بخشش مال و سازشکارى و خوش رقصى با رجال گفتى، باید بدانى که براى ما هرگز مقدور نیست که به احدى بیش از حق او، از بیت المال سهمى بدهیم و ما هیچ وقت این کار را نخواهیم کرد.»

و خلاصه دستور و فرمان على در این مسئله، همان مطلبى است که در عهدنامه خود به مالک اشتر مى گوید: «هرگز نباید چیزى را که همه در آن برابرند، به خود اختصاص دهى» و حقوق عمومى، چیزى است که همه مردم در آن مساوى و برابرند و على بن ابیطالب هم خواستار همین است.

ص: 295

رفع نیازمندى

*و اینکه همه شما در پیش من، در حقوق برابرید.

*هیچ بینوایى گرسنه نمانده، مگر به آن سبب که ثروتمندى از حق او بهره مند گشته است.

*هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقى ضایع شده است.

*هر جاندارى را رزق و قوتى است و براى هر دانه اى، خورنده اى وجود دارد.

*ملت هنگامى خیرخواه خواهد بود، که دولتشان بارى سنگین بر دوش آنان نباشد!

*بدبخت ترین حکمرانان کسى است که ملتش به واسطه او به بدبختى و سختى افتاده باشد.

امام على

على بن ابیطالب این حقوق عمومى را توصیه مى کند و آن را اجرا مى نماید و مفهوم حکومت را در رعایت آن منحصر مى سازد و سپس در پرتو آن، فرماندار و حاکمى را عزل یا نصب مى کند. و با اینکه مفاهیم این حقوق از نظر وى گسترش یافته و فروع و اقسامى مى یابد، ولى همه آنها در اصول قاطعى اشتراک دارند: رفع نیازمندى و برطرف ساختن احتیاج از همگان، به طورى که در بین افراد ملت گرسنه اى پیدا نشود، زیرا گرسنگى شرافت و شخصیت انسانى را پست مى سازد. باید قوانین جدید براى رفع این نیازمندى به وجود آید، آن هم در صورتى که اجراى قوانین موجود براى رفع آن کافى نباشد. و همچنان که عبادت از نظر على نباید انسان را از زندگى و جامعه و مردم دور سازد و همان طور که

ص: 296

«دین خوش رفتاى است» و درستى عقیده همان رفتار نیک است، همین طور هم برنامه ها و قوانین باید در راه فراهم ساختن نیازمندى هاى مادى همگان و رفع احتیاج عموم به کار برده شوند تا انسان در درون خود احساس پستى نکند و از زندگى بیزار نشود. برطرف ساختن نیازمندى ملت، بر حاکم و قانونگذار یک وظیفه است و هیچ گونه منتى بر مردم ندارد و این مسئله درباره مردم یک حق قانونى است، نه خواهش و تقاضا. و على در این مورد چنان سخت مى گیرد که هر گفتار و وصیت و عهدنامه اى که از او بیابید، مملو از تثبیت این حق و بیان آن بر فرمانداران و کارمندان است.

چگونه رفع نیازمندى از ملت در قانون على یک وظیفه حتمى بر قانونگذار و حاکم نباشد و یک حق اساسى از حقوق همگان به شمار نرود، در حالى که او در میان تبهکارى هاى فراوان کسرى ها و قیصرها، چیزى بیشتر از پست شمردن ملت نمى بیند! آنجا که آنان گناهکارانه حقوق قانونى ملت را در نعمت هاى زمین و آسایش زندگى نادیده مى گیرند و یا هنگامى که به فقیرساختن مردم مى پردازند على مى گوید: «در پریشانى و بدبختى آنان دقت کنید، در آن هنگام که کسرى ها و قیصرها، ارباب آنان به شمار مى آمدند و آنان را از زمین حاصلخیز و آب عراق و سبزه زار دنیا دور ساخته و به جایى رانده بودند که در آن گیاهى نروید و باد تند وزد و زندگانى سخت باشد. وآنان را بى چیز و نیازمند رها ساختند».

گاهى على ناچار مى شد که والیان و حاکمان را اگر کوچکترین خیانتى نسبت به مال ملت روا دارند، به شدیدترین کیفرها تهدید کند. اگر به او خبر مى رسید که یکى از فرمانداران و کارمندانش به غصب و احتکار آلوده گشته، احساس درد و اندوه فراوانى مى کرد و همین باعث مى شد که سخنانى مالامال از خشم و ناراحتى و شور و انقلاب به خاطر حق و عدالت، بیان کند. او به بعضى از فرماندارانش چنین پیغام فرستاد: «شنیده ام که زمین را درویده و هرچه در زیر

ص: 297

پایت بود گرفته اى و آنچه به دستت رسیده خورده اى؟ باید هرچه زودتر حساب و وضع خود را به من گزارش دهى»!

در جمله «حساب و وضع خود را به من گزارش ده» دقت کنید که در وراى آن معانى زیادى نهفته است. و از آن جمله ایمان مطلق او به ضرورت عدالت است، تا آنجا که او هیچگونه ارزش و محلى براى تعلل و مسامحه و اطاله کلام قائل نیست. این ایمانى که واقعیت متزلزل جامعه را به سرعت دریافته و نوسان موجود بین حق پایمال شده و حقى که طلب مى شود را درک کرده و به خوبى مى داند که ادامه این وضع موجب انحطاط و سقوط اخلاقى و اجتماعى غاصب و مغصوب، به طور یکسان، خواهد شد؛ به لزوم وضرورت برپاداشتن عدالت -- به هر قیمتى که تمام شود و به هرنحوى که ازجانب مردم تلقى گردد-- اطمینان کامل دارد و به همین علت، به طور انعطاف ناپذیر و با خشم و تعصب، در یک جمله کوتاه مى گوید: وضع و حساب خود را هرچه زودتر روشن کن!

به او خبر رسید که فرماندار دیگرى، در آن قسمت از اموال عمومى که در اختیار دارد، تصرف مى کند. با شتاب تمام به او پیغام داد: «از خدا بترس و اموال مردم را به خود آنان بازده. اگر تو این کار را انجام ندهى و خداوند تو را به دست من برساند، وظیفه خود را در کیفردادن به تو، انجام مى دهم تا در پیشگاه خداوند مسئول نباشم. به خدا سوگند، اگر حسن و حسین این چنین کنند که تو کرده اى، درباره آنها سهل انگارى نکنم و آنها بر من غلبه نکنند، تا حق را از آنها بازگیرم و باطل را از بین ببرم».

على مردى را که «سعد» نامیده مى شد، به سوى «زیادبن ابیه» فرستاد و به او دستور داد که هرچه از مال در نزد او باشد، به بیت المال بفرستد. زیرا به على خبر رسیده بود که «زیاد» در خوشگذرانى به سر مى برد و مال بینوا و فقیر و بیوه زن و یتیم را به خود اختصاص مى دهد و خود را نیکوکار جلوه مى دهد، در حالى که از نیکى و نیکوکارى به دور است. ولى هنگامى که فرستاده على در

ص: 298

نزد زیاد اصرار ورزید که دستور را اجرا کند، زیاد از پذیرفتن آن سرباز زد و او را از خود براند! و على به او چنین نوشت: «سعد به من خبر داد که تو به ناحق بر او ناسزا گفته و با تکبر و نخوت و غرور او را از پیش خود رانده اى، در صورتى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بزرگى و عظمت ویژه ذات خداوندى است» و هرکس که تکبر کند، خداوند بر وى خشم ورزد. سعد به من خبر داد که تو غذاهاى گوناگون و رنگارنگ بر سر سفره مى چینى و همه روزه خود را با روغن خوشبو مى سازى! تو را چه شود که چند روزى براى خدا روزه بدارى و از آنچه در پیش توست به دیگران بدهى و غذاى یک بار را چندبار بخورى و یا از آن به فقیرى بدهى؟ آیا تو که در نعمت غوطه ور هستى و بر همسایه ناتوان و بى چیز و فقیر و بیوه زن و یتیم برترى مى جویى، انتظار دارى که پاداش نیکوکاران دست باز را ببرى؟ سعد به من خبر داد که تو مانند نیکوکاران سخن مى گویى ولى مانند گناهکاران عمل مى کنى، و اگر تو چنین باشى بر خویشتن ستم کرده و عمل خود را تباه ساخته اى...»

على پیوسته به فرمانداران خود دستور مى داد که خود را از هرگونه تجاوز غصبى دور نگه دارند. او با رشوه مبارزه مى کرد و آن را زشت ترین و بى پایه ترین چیزى مى دانست که ممکن است بین حاکم و محکوم رابطه اى ایجاد کند و آن را سست ترین عامل پیوند بین حق و صاحب حق، مى شمرد و فرمانداران و زمامدارانى را که رشوه را مى پذیرفتند «رشوه خوار» مى نامید، زیرا به خوبى دریافته بود که این کار ضدبشرى تا چه اندازه جامعه را به سوى فساد و انحطاط راهبرى مى کند، تا آنجا که وقتى به او خبر رسید یکى از امراء لشکر رشوه گرفته است، او را با این جمله تند به شدت تکان داد: «اما بعد، کسانى که قبل از تو نابود شدند، به خاطر آن بود که مردم را از حق خود بازداشتند و آنها ناچار شدند که حق را با رشوه بخرند و آنان را به انجام دادن باطل وادار سازند، و آنگاه دیگران از این باطل پیروى کردند و نابود شدند».

ص: 299

یکى از فرمانداران را به میهمانى دعوت کردند و او آن را پذیرفت، ولى ناگهان اعتراض على دررسید که او را به شدت توبیخ و تقبیح مى کرد: آیا فرماندار را به خاطر برپاداشتن حقى، با دعوت کردن رشوه مى دهند؟ در صورتى که حق باید بدون رشوه برپا گردد. و یا به آن جهت او را دعوت کردند که باطل را به مثابه حق قلمداد کند؟ و البته فرماندار و والى حق ندارد که این چنین کند ولو آنکه قدرت و سلطنت روى زمین را به او ببخشند! به علاوه، او چگونه ولیمه اى را مى پذیرد که ثروتمند را به آن دعوت مى کنند ولى نیازمند و تنگدست را از آن دور مى سازند؟ و این خود مظهرى از مظاهر اختلاف و تفرقه بین مردم است.

على با این سخنان چگونگى جدایى مردم را از یکدیگر شرح مى دهد و این همان عملى است که دل هاى مردم را مى رنجاند و قلب على را نیز جریحه دار مى سازد. و البته اگر جامعه صالح و سالم باشد و رشوه خوارى در آن راه نیابد، چه اشکالى دارد که گروهى را دعوت کنند و گروهى را دعوت ننمایند!

* * *

شاید بعضى خیال کنند که امام در این بازخواست دقیق از فرمانداران، راه افراط را پیموده است، ولى اگر بدانند که امام، آنان را به لحاظ مادى بى نیاز ساخته بود خواهند دانست که آلوده شدن با رشوه و دستیازى به غنائم از سوى آنان کاملا خطا بوده است و در این موقع اعتراف خواهند کرد که حق با على بود و در آن دقت و موشکافى، هیچ گونه افراط و مبالغه اى در کار نبود و بلکه این اقدام ناشى از اندیشه کاملى بود و روش درستى را مى پیمود که داراى میزان و مقیاس صحیحى است و از خطر اندک جلوگیرى مى کند تا به خطر بزرگ تر و بیشتر منتهى نگردد. و البته آغاز این دوران از زمان على بود و ما در اینجا کارى به دوران خلافت عثمان نداریم!

ص: 300

على از دارایى دولت به فرمانداران به آن مقدار مى داد که نیازمندى آنان را برطرف سازد و آنان را از لغزش در گرداب رشوه بازدارد، و در این صورت آنان دلیلى براى رشوه گرفتن نداشتند و در اینجا یک حقیقت ضمنى نیز وجود دارد که على نظر فرمانداران و والیان را به آن جلب مى کند و آن اینکه: والى و فرماندار به خاطر حکمرانى حق ندارد که چیزى، ولو به اندازه ناهار یا شام، از مردم بگیرد، زیرا این سود و بهره بردارى، اگر از راه ولایت و به خاطر حکومت به دست آید، به دزدى و رشوه خوارى بیشتر شباهت دارد و بدون شک به کسى که اجازه داده نمى شود شام و ناهارى را به عنوان رشوه بخورد، قهرآ اجازه داده نخواهد شد که شهرى را غارت کند و یا نتیجه کوشش وکار مردم را بچاپد و رشوه بگیرد!

البته درقبال این سخت گیرى که امام در برابر فرمانداران خطاکار در پیش گرفته بود، پاداش و تقدیر نیز براى فرمانداران نیکوکار در نظر مى گرفت. به نامه اى که امام به «عمربن ابى سلمه» فرماندار خود در بحرین فرستاده و «نعمان بن عجلان» را به جاى او به کار گماشته و از او خواسته است که در جنگ بر ضد معاویه همراه وى باشد، توجه کنید : «من نعمان بن عجلان را براى اداره بحرین انتخاب کردم، البته نه براى آنکه تو را سرزنش کنم و یا تو را بر بیت المال خائن بشمارم. به جان خودم سوگند که تو به وظیفه خود بسیار نیکو عمل کردى و امانت را خوب نگهدارى نمودى. بدون ناراحتى به سوى من بیا که تو متهم نبوده و سزاوار سرزنش نیستى، بلکه من مى خواهم به سوى ستمکاران شام بروم و دوست دارم که تو در این برخورد با من باشى، زیرا تو از کسانى هستى که من مى خواهم در مبارزه برضد دشمن از توهمراهى بجویم. خداوند ما و تو را از آن گروهى قرار دهد که به راه راست بوده و درستکارند».

بدین ترتیب، آن عده از فرماندارانى که به مردم خیانت نورزیده و رشوه نمى گیرند، علاوه بر آنکه به اندازه کافى حقوق دارند، تقدیر و تحسین نیز از

ص: 301

جانب امیرالمؤمنین براى آنها صادر مى گردد، ولى خیانتکاران نخست مورد عتاب واقع مى شوند، و سپس بشدت توبیخ مى گردند و آنگاه از کار برکنار مى شوند و اگر بزهکارى آنان زیاد باشد، پس از برکنارى به زندان مى روند! و مجازات مى شوند.

* * *

علاوه بر والیان و فرمانداران، گروه دیگرى به نام غاصبان و احتکارگران و استثمارگران وجود دارند که همیشه مى خواهند از راه نامشروع بر مال و ثروت بى حساب خود بیفزایند. و عده دیگرى هستند که مال و ثروت را جمع کرده و به زمین خوارى و ثبت اراضى به نام خود مى پردازند! و امام بدون کوچکترین اغماضى با این گروه مى جنگد. و با عیاشى و طمع و حرص و استثمارگرى آنان مبارزه مى کند و همیشه مى کوشد که بین آنان و اموالى که مى خواهند در یک جا جمع کرده و تمرکز دهند، جدایى بیفکند. امام على در هر چیزى که مى گفت و انجام مى داد و در هر قانون و حدى که وضع مى کرد، غصب را تحریم کرد. و بر آن بود که از احتکار، به شدت جلوگیرى شود: «بدان که در بسیارى از آنان، خصلت احتکار و نگهدارى کالا براى گران فروشى و خودسرى در تعیین نرخ براى کالاها وجود دارد و این کارها بر ضرر همگان بوده و عیب و نقص بر فرمانداران است، از احتکار جلوگیرى کن» و سپس مى گوید: «و هرکسى را که پس از نهى وجلوگیرى تو، به احتکار بپردازد، به کیفر خود برسان و بدون زیاده روى، او را مجازات کن». و در مورد زمین خوارى و تیول اراضى، على نظریه خاصى دارد که ناشى از اندیشه نیک و شرف و بزرگوارى فرمانروایى خردمند است و سخن درباره آن، پیش از این گذشت. اما استثمار، با همه شکل ها و رنگ هایى که دارد، درواقع نوعى از احتکار و غصب است و امام کوچکترین گذشتى را در آن روا نمى دارد و او را در این مورد گفتارهایى است که در همه جاى نهج البلاغه به چشم مى خورد. و البته امام على از بیان آنها

ص: 302

چنین قصد دارد که اصولا علل و عواملى را که موجب تجمع اموال و تمرکز ثروت مى گردند، از بین ببرد-- چنانکه در غیر این فصل به آنها اشاره شد-- اموال و ثروت هایى که نزدیک بود به طور انحصار در نزد گروه خاصى گرد آید و «دست به دست ثروتمندان بگردد» و گروه هاى دیگر جامعه از آن محروم شوند.

على نمى خواست که این ثروت اندوزى، که درنتیجه کار و کوشش صحیح به وجود نمى آید، در جامعه صالح و سالم پیدا شود و سرانجام به ایجاد دو طبقه متضاد برسد: طبقه خوشگذران هاى پرخور و عاطل و باطل که به حساب توده فقیر و محروم زندگى مى کنند و طبقه تنگدست هاى نیازمند و بدبخت که کار مى کنند و رنج مى کشند ولى امیدى به غذا و پوشاک کافى ندارند! و بدون شک این وضع موجب سقوط اخلاقى فرد و توده مى گردد و درسایه همین سیستم طبقاتى، بینوایان قربانى ثروتمندان مى گردند و زحمتکشان فداى تبهکاران بى عرضه مى شوند و اخلاق و خصلت هاى انسانى هم قربانى هردو طبقه مى گردد و آنگاه جامعه هم راه سقوط و انحطاطرا مى پیماید! امام در توصیف و بیان گوشه اى از وضع مردم دوران خود چنین مى فرماید: «چه بسا رنجبرى که از میان رفته و چه بسا زحمتکشى که زیان برده است و شما در روزگارى واقع شده اید که خیر و نیکویى به آن پشت کرده و شر و بدى به آن رو آورده و اهریمن در نابودى و تباه ساختن مردم طمع افزوده است. به مردم هرجا که خواهى نظرى کن!، آیا جز فقیر و بینوایى که از بى چیزى رنج مى برد، یا توانگرى که بر نعمت خداوند کفران مى کند، و یا بخیلى که حق خداوند را نداده و در افزایش مال خود مى کوشد، کس دیگرى خواهى دید؟ این نیکوکاران و نیکان و آزادگان و شایستگان شما کجا رفتند؟ و کجا هستند پرهیزکاران در داد و ستد و پاکیزگان در رفتار و کردار؟»

ص: 303

آرى، على با فکر صائب و فطرت سالم و اخلاق بزرگ خود دریافته بود که هر نظامى که هدف آن رفع نیازمندى از توده مردم و همه افراد نباشد، کوچکترین ارزشى ندارد. و هر قانونى که تفاوت و اختلاف طبقاتى غلط را از بین مردم جامعه برندارد، پوچ و کشنده است. و آن سنت هاى اجتماعى که جامعه هایى به وجود مى آورند که در آنها گروه ها و طبقه هایى از مردم شکار و قربانى آن طبقه کوچک مى گردند که خود را «اشراف و بزرگان» نامیده اند و با کمال وقاحت و بى شرمى و تبهکارى به غارت حقوق و ثروت و ارزاق ملت مى پردازند، آنها، سنت هاى وقیح و تبهکارانه اى بیش نیستند و : «فجور و تبهکارى -- چنانکه على مى گوید-- پناهگاه و دژ پستى است که مردمان خود را حفظ نمى کند و آن کس را که به آن پناه ببرد، ایمن نمى سازد».و چون فجور و تبهکارى نگهدار مردمان خود و نگهبان پناهندگان بر آن نیست، جامعه در این صورت از هم پاشیده خواهد شد. هم طبقه اى که حقوق آن غصب و پایمال شده و هم طبقه اى که غاصب و غارتگر است، هردو به طور یکسان در رنج و عذاب بوده و به طور مساوى از هم خواهند پاشید!

* * *

اصولا عمل مثبت براى رفع نیازمندى از ملت، برپایه دو اصل استوار است :

اول : تعلق و اختصاص همه منابع ثروت به همه مردم و اینکه به مقدار استحقاق و نیازمندى بین افراد تقسیم و توزیع گردد، البته پس از آنکه به همه افراد امکان کار و کوشش داده شود. و هیچ کس حق ندارد آنچه را که بنا به منافع خود بدون درنظرداشتن مصالح همگان، آن را اجرا کند و هر مقدارى که خود مى خواهد از املاک و اموال مردم را تحت تصرف خود قرار دهد. و سپس به مصلحت خود این فرد نیست که با توده مردم تعاون و همکارى نداشته باشد، زیرا او به جامعه و جامعه به او مى بخشد و سود مى دهد و آنچه را که جامعه به او مى بخشد، البته بیشتر است! على مى فرماید: «هرکس که از خویشان خود

ص: 304

دست بکشد-- آنها را کمک و یارى نکند-- از آنان یک دست گرفته شده ولى از او دست هاى بسیار گرفته خواهد شد».

بدون تردید این وظیفه دولت است که براى اجراى این سیاست به دقیق ترین شکلى که امکان دارد، سرپرست عادلى باشد. ملت جسم و پیکر واحدى است و دولت باید همه اعضاى آن را، آن طور که لازم است، نگهدارى کند و سهل انگارى و سستى و کوتاهى و جدایى رواندارد. و دولت به همین علت، سهمى از سودها و درآمدها را-- با درنظرداشتن میزان احتیاج مردم به نسبت مصلحت همگان -- مى ستاند و اگر براى نگهبانى امنیت، صلاح جامعه، شرافت و عزت مردم و وسائل زندگى و معاش آنان لازم و ضرورى باشد که از سودها و درآمدها و اراضى و املاک، سهم هاى بیشتر و بزرگترى بگیرد، بدون شک وتردید، باید بگیرد.(1)

دوم : توجه در عمران و آبادى زمین است، زیرا زمین مایه و پایه معاش و پیشرفت اقتصادى است، و از اینجاست که فرمانداران و کارمندان باید در آبادانى زمین، بیش از آنچه در جمع آورى مالیات و حق دولت مى کوشند، توجه کنند، زیرا خود مالیات بدون آبادانى و گشایش در کار مردم، قابل وصول نیست و فقط حاکمى از زمین غیر آباد و مردم فقیر مالیات مى گیرد که عقل خود را از دست داده باشد و بخواهد که مملکت را به ویرانى بکشد و مردم را نابود سازد و کار

ص: 305


1- . ما قبلا به طور اجمال اشاره کردیم که حکومت صالح اسلامى براى اداره اجتماع اسلامى وحفظ میهن و سرزمین مسلمانان، اختیارات تامه دارد و در صورت لزوم از این اختیارات استفاده مى کند. تا آنجا که اگر براى اداره میهن اسلامى و جامعه مسلمانان ضرورىتشخیص بدهد، مى تواند با جعل مالیات ها و ملى کردن صنایع و کارخانه ها و غیره در حفظو نگهدارى آن بکوشد.نگارنده این مسئله را نزد یکى از مراجع بزرگ عصر حاضر مطرح ساخت و معظم له فرمودند: حاکم صالح اسلامى تا آنجا اختیارات دارد که اگر ضرورى تشخیص دهدمى تواند لباس ما را هم از ما بگیرد.و تنها چنین سیستم اقتصادى و اجتماعى است که مى تواند با هر زمان و مکانى قابلانطباق باشد و همگام با تحولات شگرف دنیا، پیش برود. م

حکومت خود را سست و بى پایه بگرداند... و البته زمین هم خودبه خود آباد نمى شود و با نادانى حاکم یا نفهمى فرماندارى اصلاح نمى گردد و همچنین با سر به آسمان کشیدن کاخ ها و آپارتمان هایى که در آنها خوشگذران هایى به عیش و نوش مى پردازند و یا توانگران خودکامه به سر مى برند، آباد نمى شود، بلکه با کوشش پیگیر کارگران و بهره مندى همه افراد توده از مواهب آن، آباد و اصلاح مى گردد.

اگر ملت از وضع اقتصادى و از هیئت حاکمه خود راضى نباشد، على به شدت منع مى کند که به زور از آنان «خراج» گرفته شود. زیرا اصول جامعه و قوانین انسانى و مقیاس هاى اخلاقى، همگى به طور قطع مى خواهند که پرداخت مالیات از وضع نیکو و حالت گشایش باشد نه در وضع سختى و تنگدستى. و فرمانداران، قبل از آنکه از مردم مالیات بگیرند، باید در بهترشدن وضع مردم بکوشند. على به مأموران مالیات مى گوید: «هرگز به خاطر مالیات، لباس تابستانى و زمستانى مردم را نفروشید و رزقى را که مى خورند از آنها نگیرید، و چهارپایى را که با آن به کار مشغولند، از دستشان خارج نسازید و هرگز به خاطر یک درهم، به احدى از آنان تازیانه مزنید و ایستاده نگه ندارید و از اثاث زندگى آنان چیزى را نفروشید، زیرا روش ما آن است که با گذشت و اغماض مالیات را از مردم بگیریم». و باز مى فرماید : «در مسئله خراج باید چنان برسى که موجب اصلاح مردم گردد، زیرا مصلحت همگان در آن است و اگر کار مردم به صلاح نباشد، کار دیگران نیز اصلاح نپذیرد»!

این نظریه درباره وضع زمین و چگونگى آبادى یا ویرانى آن، و وابستگى مصلحت دولت به مصلحت کارگر و کشاورز، که از دوران صاحب آن قرن هاى طولانى گذشته است، از نظر صحت و دقت،آن چنان است که امروز علوم اقتصادى و اجتماعى کاملا آن را تأیید و تصدیق مى کنند.

ص: 306

ولى باید دید که چگونه به مردم امکان داده مى شود که در آبادانى زمین بکوشند و از مواهب آن استفاده کنند و منابع آن را بیرون بکشند و از این راه افراد و جماعات در امان باشند و آسایش یابند؟ على در این زمینه یک قاعده و قانون کلى را وضع مى کند که علوم اجتماعى جدید نیز آن را تثبیت و تأیید مى کند.

بعضى از متفکران پیشین و نخستین چنین مى پنداشتند که راه آبادى زمین به کارگرفتن بردگان و اسیران و بیچارگان، با زور و اجبار، است و اگر رحم و شفقتى دربین بود، اندک مزدى به آنان داده مى شد، ولى پاداش و بهره کافى، از نظر این متفکران، از آن طبقه اى بود که به صورت ظاهر و بدون کوچکترین کوششى، زمین را مالک شده و استثمار مى کرد. این همان طبقه صاحب مقام و جلال و اشراف و همان نجباء و ثروتمندان و آریستوکرات هاى بیکار و کثیف و بقیه عیاشان و خوش گذران ها بودند!

و چه بسیار بود که ارزش انسان و ارزش کار از نظر این مکتب ها، از بین رفته بود و چه بسیار استفاده ها که طبقه حاکمه و یارانشان از بدبختى مردم و محرومیت زحمتکشان، در تاریخ قدیم و جدید نمودند و بدبختانه این اقدام را قوانین برده دارى -- یا قوانین کشتار دسته جمعى -- تجویز مى کرد، و از آثار و نتایج این طرز تفکر اجتماعى ابتدایى، آن بود که طبقه حاکمه و کاهنان براى مکیدن خون توده ها، یک بار به نام میهن و یک بار دیگر به نام خداوندى که آن را پرستش مى کردند، با همدیگر تشریک مساعى داشتند!

ما گوشه اى از این واقعیت را با استفاده از نوشته هاى مورخ دانشمند انگلیسى «ولز» براى شما ترسیم مى کنیم: «کاهنان به مردم تلقین مى کردند زمینى را که کشت مى کنند و در آن به کوشش مى پردازند، متعلق به آنان نیست، بلکه از آن خدایان و بت هایى است که در معابد قرار دارند و این خدایان، آنها را به

ص: 307

فرمانروایان و طبقه حاکمه بخشیده اند و فرمانروایان هم به هرکسى از نوکران و کارمندانشان که بخواهند، مى بخشند!»

«مرد عادى -- رعیت!-- کم کم دریافت زمینى که در آن به زراعت مى پردازد، متعلق به او نیست، چون مالک آن به اصطلاح «خداوند»ى است که در بت خانه ها قرار دارد، و او باید قسمتى از محصول خود را به او بپردازد. و یا آنکه خدا! آن را به حاکم بخشیده و حاکم حق دارد هرگونه مالیاتى را که بخواهد بر آن وضع کند، و یا آنکه حاکم آن را به کارمند و چاکرى! اهداء فرماید و او همواره سرور مردم عادى خواهد بود! و گاهى از اوقات، خداى موهوم، یا حاکم یا سرور را ضرورتى پیش مى آمد و بر مردم عادى -- رعیت بینوا-- لازم بود که در این هنگام زمین و کار خود را ترک گوید و براى ارباب خود به کار بپردازد. وهیچ وقت مسئله زمینى که در آن به کشت مى پرداخت، بر او روشن نشده بود و بر ذهن او نگذشته بود که مالکیت وى بر آن، تا چه حدودى است. و بدین ترتیب مردم عادى، نه در کار آزاد بودند و نه بهره اى از زندگى و زمین داشتند.»(1)

تاریخ عرب پس از على، شواهد بسیار از غصب مال مردم از سوىطبقه حاکم دارد که چگونه این طبقه به افسانه «حق الهى» پناه برده بودند و مى گفتند که این حق آنان است، به هرکسى که بخواهند مى بخشند و آن کس را که بخواهند، محروم مى سازند و هیچ احدى را حق اعتراض بر کار آنان نیست! زیرا زمین، متعلق به خداست و چون حکام و فرمانروایان نمایندگان خدا در روى زمین هستند، پس زمین ملک آنان بوده و متعلق به آنان است!

اما على بن ابیطالب. مسائل در اندیشه او به شکل درخشان و جالبى روشن و آشکار است. او خوب مى داند که زمین ملک کسى است که بر آن کار مى کند و

ص: 308


1- . از کتاب من هنا نبدء، تألیف شیخ خالد محمدخالد، ص 26، چاپ قاهره.

آن را جز نیازمندى و تنگدستى مردمانش، ویران نمى سازد و آن را جز افرادى که از آن بهره مند مى شوند، آباد نمى کنند. و این گروه، آنگاه که نتیجه زحمت و رنجشان به گلوى حکام و شکم عیاشان و کیسه فرمانداران و جیب احتکارگران سرازیر شود، سست گشته و به کار نمى پردازند و حال خودشان نیز تباه مى گردد و دیگران هم نمى توانند از آن استفاده کنند، ولى اگر بدانند که نتیجه کوشش و کار آنان به فرزندانشان و سپس به بیت المال عمومى خواهد رفت، که هدفى جز تأمین مصالح همگانى ندارد، در این صورت به کار و کوشش رغبت پیدا کرده و در آن ثابت قدم خواهند شد که هم حال خودشان رو به بهبود نهد و هم مال دولت افزون شود و وضع آن بهتر گردد.

در نظر على، رضایت و خوشنودى ملت در این زمینه، یگانه مقیاس براى بهبود جامعه و وضع حاکم است. زورگویى و ستم ناشى از عدم تدبیر حاکم است. على مى فرماید: «بهترین چشم روشنى فرمانداران، برقرارى عدالت در کشور و آشکارشدن دوستى ملتاست. و بدون شک دوستى و مهر آنان، وقتى ظاهر شود که کینه اى در دل نداشته باشند و نیکخواهى آنان آنگاه روشن گردد که دولتشان را بارى سنگین بر دوش خود نبینند.»

براى تقدیس هرگونه کار و عملى و به خاطر وضع حدودى محکم درقبال بطالت و تن پرورى و مانع شدن از کار، على مقرر داشت که اساس برترى بعضى از مردم بر بعضى دیگر، فقط کار باشد، نه حسب و نسب موروثى و نه آقایى ساختگى. چنانکه گفت پاداش هرکسى در قبال کارى است که انجام مى دهد و در این باره چنان سخت گرفت که معروف شد على یاور هرکسى است که کار مى کند و دشمن آن کسى است که به گدایى مى پردازد و کارى را که بر او و بر توده مردم مفید باشد، انجام نمى دهد. داستان او با برادرش عقیل بن ابیطالب که آمده بود و بدون کوشش و کار سهم بیشترى از بیت المال مى خواست و امام او

ص: 309

را جواب رد داد! معروف است. از نظر على دورترین اعمال به عدالت، ندادن مزد کارگر و بخشیدن ثمره کار او به استثمارگر و در نتیجه تضییع حق اوست.

در زمان او، چه بسا کارگر و «رنجبرى که ضایع شده و زحمتکشى که زیان برده» بود، وجود داشت، ولى او این وضع را نمى پذیرفت.

به این سخن جاودان گوش کنید که تا انسان و جامعه بشرى وجود دارد در سرلوحه قوانین اجتماعى و انسانى برقرار و جاودانه خواهد ماند :

«... سپس مقدار رنج و کار هریک از آنان را براى خودش منظور بدار و کار و رنج کسى را به حساب دیگرى مگذار و هرگز مانع از آن مباش که او کار خود را به انجام برساند. و نباید بزرگى کسى، تو را برآندارد که رنج و کار کوچک او را بزرگ بشمارى و یا فرودستى و پستى کسى موجب شود که تو کار بزرگ او را کوچک بشمارى»!

پس، آبادى زمین و پاداش عادلانه براى کار، دو اساس منطقى سالمى هستند که على مى خواست جامعه سالم را برپایه آن دو استوار سازد. یک بار مردم یکى از ایالات، به نزد وى آمده و گفتند: در سرزمین آنها نهرى بوده که گذشت روزگار مجراى آن را خراب کرده و اگر از نو حفر گردد، براى آنها سود بسیارى خواهد داشت و سپس از وى خواستند که به عامل خود در آن سرزمین دستور دهد که مردم آنجا را براى حفر نهر از بین رفته مجبور سازد. على موضوع حفر مجدد نهر را پسندید، ولى آنچه را که درباره مجبورساختن مردم پیشنهاد کردند، قبول نکرد و به عامل خود که نامش «قرظة بن کعب» بود چنین نوشت :

«اما بعد: گروهى از مردم آن سامان به نزد من آمده و گفتند که در آنجا نهرى بوده که خراب شده و از بین رفته است و آنان اگر آن را مجددآ حفر نموده و از نو احیاء کنند، سرزمینشان آباد گردد و براى پرداختن مالیات هم قدرت یابند تا بر بیت المال افزوده شود و از من خواستند که بر تو بنویسم که آنان را به کار وادار کنى و مردم را براى حفر نهر و کمک به آن، گرد آورى... و به نظر من کسى را

ص: 310

نباید به کارى که نمى خواهد، مجبور ساخت، آنان را به نزد خود بخوان، اگر موضوع نهر آن چنان باشد که تعریف کرده اند، هرکس که بخواهد کار کند، او را به کار دار و نهر باید از آن کسانى باشد که کار کرده اند نه کسانى که در آن شرکت ننموده اند. و البته من دوست دارم که آنان آباد کنند و نیرو یابند نه آنکه ضعیف گردند. والسلام».مجبورساختن افراد براى انجام یک کار، ولو آنکه خود مردم به آن راضى باشند، از نظر على صحیح نیست، بلکه قاعده و قانون، همان کار آزادانه است. على مى گوید: «شما مأمور به انجام کار هستید». و در نهر هم فقط کسانى نصیب و سهم دارند که در آن کار کرده اند، و البته آنهایى که آن کار را دوست ندارند نباید به آن مجبور شوند. کار آزادانه و با میل، نه کار اجبارى، مسئله اى است که على بن ابیطالب در هر موقعیتى از آن دفاع مى کند. یک جا با اشاره و در جاى دیگر به طور صریح و آشکار از آن هوادارى مى نماید، و این سخن صریح، در زمینه کار، از دستورهاى اوست: «البته شما با میل و اختیار، باید کار کنید»!

و با این نظریه عمیق نسبت به وضع کار و کارگر، على توانست که در بیش از هزارسال پیش، بر متفکران امروز غرب سبقت یابد. على این نظریه خود را چنان برپایه عدل و داد بنا نهاده که استوارتر و خردمندتر از آن متصور نیست. او مردم را به انجام کارى -- ولو آنکه سودمند باشد-- مجبور نمى سازد، زیرا «اجبار» از ارزش انسانیت مى کاهد و توهین به «آزادى»هاى خصوصى و به خود «کار» است که شرایط آن با اجبار و اکراه، کامل نمى شود. ولى او از یک نظر دیگر آنان را به سوى کار سوق مى دهد و منافع این کار را فقط بهره کسانى قرار مى دهد که در آن کار شرکت داشته اند: «نهر از آن کسانى است که در آن به کار پرداخته اند، نه آن کسانى که در آن کار شرکت نکرده اند».

و بدین ترتیب باید پرسید: آیا این نظریه یکى از پایه هاى اصولى و بنیادین نظریه هاى ارزشمند قرن بیستم نیست؟ و بنابراین، همه حق دارند که کار کنند، و

ص: 311

در اینجا کوچک و بزرگى نیست مگر با توجه به کارى که انجام مى دهند و هرکسى هم مزد و پاداش کار خود را خواهددید و براى تن پروران بیکار و آنهایى که فقط اشراف زاده هستند! کوچکترین سهمى از نتیجه رنج و کوشش زحمتکشان نخواهد بود، و خداوند اگر کسى را دوست بدارد، چنانکه على مى گوید: «پیشه ور امین را دوست مى دارد».

* * *

اگر کار سودمند موجب مالکیت مى شود، این مالکیت طبعآ از حق قانونى افراد است، ولى باید توجه داشت که این مالکیت تا آن اندازه حق آنان به شمار مى رود که با مصلحت همگان و جامعه سازگار باشد، ولى اگر مصلحت توده مردم اقتضا کند که براى این مالکیت حدودى برقرار شود، بدون شک و تردید باید چنین شود. زیرا هرگونه مالکیتى باید در خدمت مردم و جامعه باشد و مفهوم آن، این است که درقبال سود شخصى به جامعه و مردم نیز سود برساند، و اگر حدود مالکیت این چنین ارزیابى گردد، بدون شک بر تمرکز و تورم ثروت و ایجاد تضاد طبقات اقتصادى در جامعه، پایان داده خواهد شد.

و اگر در جامعه گروهى باشند که به خاطر ناتوانى یا عامل دیگرى -- مانند کودکان یتیم یا افراد کهنسال -- نمى توانند کار کنند، آیا على مانند جوامع غربى امروز-- به عنوان نمونه -- حق زندگى شرافتمندانه و سعادتمندانه او را نادیده مى گیرد، یا آنکه با چشم یک انسان عادل، بر او مى نگرد که متکى بر آن مقیاس هاى انسانى است که جوامع دادگر و استوار و سالم را به وجود مى آورند؟

جامعه حقوقى بر فرد دارد و فرد نیز متقابلا حقوقى بر جامعه دارد. و ملت به مثابه پیکر واحد به هم پیوسته و متعاونى به شمار مى رود وهر فردى در قبال کارى که انجام مى دهد باید مزد و پاداش بگیرد، و«خداوند معیشت مردم را بین آنان تقسیم نموده است» و هیچکس حق ندارد که معاش دیگرى را به خود اختصاص دهد. اما کسانى که از هرگونه کارى عاجزند-- مانند کودک و پیر و...

ص: 312

جامعه باید براى رفع نیازمندى هاى آنان اقدام کند و همان گونه که بر دیگران عدالت روا مى دارد، بر آنان نیز روا بدارد. و این حق فرد برعهده جامعه است، نه منت و عطف نظرى از جانب آن! و یک وظیفه حتمى است نه تفضل و احسانى بر آن! و البته مسئولیت بر پاداشتن این حق، برعهده دولت و نمایندگان آن است. امام على مى فرماید: «این گروه از مردم، بیشتر از دیگران نیازمند عدالت هستند و باید بر کودکان یتیم و سالخوردگانى که قادر به انجام کارى نیستند، رسیدگى کرد». و اگر على بر این اصل اجتماعى خود نام «بیمه اجتماعى» را ننهاده است، آیا ما نمى بینیم که او در درک این ضرورت اجتماعى، بر هزاران متفکر غربى سبقت یافته است؟

و آیا ما نمى بینیم که او اقدام به این کار را یکى از وظایف دولت قرار داده و به احسان و تفضل نیکوکاران یا باران رحمت! غیرتمندان واگذار ننموده که دامى از دام هاى ریاکاران و منافقان گردد؟!

زیرا که على فقر را مرگ بزرگ و فقیر را در شهر خود غریب مى داند و نمى خواهد که فقر و گرسنگى را به قیمت منت و احسان و لطف دروغین حاکم، یا به قیمت ذلت و خوارى و خضوع محکوم، از بین ببرد و به همین جهت، و براى بزرگداشت شرف انسانى، این حقیقت را بیان مى کند: «گرسنگى از زبونى خضوع بهتر است» و بر انسان است که حق خود را دریابد در حالى که نفس او در آرامش و سلامتى است، زیرا که «بدترین فقرها، فقر شخصیت است»!* * *

از جمله مواردى که در رفع نیازمندى مردم اهمیت فراوان دارد، همین نکته ساده است که على خود به آن مى پردازد، در صورتى که فرمانداران اشراف دوران عثمان! اهمیتى براى آن قائل نبودند و بسیارى از حکومت هاى جهان غربى امروز نیز به آن به دو جهت توجهى نمى کنند: از جهتى براى آنکه این

ص: 313

موضوع کوچک و بى ارزش است! و از جهت دیگر براى آنکه آنان به اصطلاح به سیاست هاى عالى تر وکارهاى بزرگترى اشتغال دارند!

اما همین نکته «ساده» در نظر على آن قدرها هم ساده نبود! زیرا على خود واقعآ بزرگ بود و عظمت و سادگى هم همیشه با همدیگر پیوند دارند. و مراد من از آن موضوع ساده، توجه به وضع بازارهایى است که کالاها و ارزاق در آن به فروش مى رسند و اهمیت دادن به پول عمومى است که سوداگران بر آن تسلط مى یابند و با ترازو و پیمانه و قیمت گذارى! آن را غارت مى کنند. و امروز ما هنگامى که مى بینیم گرانى قیمت نمک -- که از نظر بسیارى از حکومت هاى شرقى چیز بى ارزشى است -- یکى از علل اساسى در تسریع شعله ورشدن آتش انقلاب فرانسه بود، ارزش نظریات آنان را درباره موارد «ساده» و غیرساده زندگى درک مى کنیم، چنان که ارزش به اصطلاح «سیاست عالیه مملکتى» دروغین آنان را نیز مى فهمیم!

على صاحب «سیاست هاى عالى تر»! نبود بلکه او صاحب عدالت در حکومت و امانت در کار بود. و از همینجا بود که او هر روز صبح زود از منزل بیرون مى رفت و خود در بازارهاى کوفه مى گشت و به وضع مردم هر بازارى رسیدگى مى کرد و از چگونگى وضع خریدارانو فروشندگان، تحقیق مى نمود و بازرگانان خطاکار را با زور وادار مى کرد که انسان باشند نه قصاب هاى بى رحم! و همیشه در بالاى سر آنها مى ایستاد و آنان را، اگر احتکار کنند یا دزدى نمایند و یا سر سوزنى از حقوق مردم را پایمال سازند، به مجازات سنگینى تهدید مى کرد، و آنگاه آنان را چنین مورد خطاب قرار مى داد :

«اى گروه بازرگانان! از خدا بترسید، به خریداران نزدیک شوید، خود را به صفات بردبارى و شکیبایى بیارایید و از سوگندخوردن دورى بجویید و از دروغ بپرهیزید و از ستم برکنار باشید و ستمدیدگان را یارى کنید و پیمانه و ترازو را

ص: 314

اصلاح نمایید. در کار مردم تقلب نکنید و در روى زمین فساد برپا ننمایید و تبهکارانه زندگى نکنید»!

وجدان و اندیشه امام على چنین پذیرفته بود که مردم در مسئله معاش با هم برابرند، و براین باور داشت که این حقیقت، یک ضرورت اجتماعى بوده و روشى نیکو در سوق دادن مردم در راه آزادى است و عاملى نیرومند براى بنیاد استوار یک جامعه سالم است. و از اینجا بود که او مسئله مساوات در حقوق را به شکل یک قانون درآورد و آنگاه در پرتو همین قانون، چنین مقرر داشت که مردم نیازمند، در اموال عمومى از آنهایى که در اسلام سابقه دارند، باید جلوتر باشند و بر دریافت آن سزاوارترند. او مى گوید که خود «نیازمندى» واقعى در این موضوع، همانند «کوشش وکار سودمند» است و مجوز به دست آوردن مال از بیت المال وتملک زمین است!

دستورها و وصیت هاى امام پى درپى بر کارگزاران و فرمانداران وى در سراسر کشور صادر مى گردید و در همه آنها اوامر مؤکدى بود براى رفع ستم و عدم دریافت مالیات از مردم نیازمند... بلکه از نظرعلى باید آنها را یارى کرد تا از خیرات و منافع زمین بهره مند شوند. و در قبال این، دستور مى داد که مالیات ها را از ثروتمندان و توانگران بستانند تا بیت المال عمومى افزون شود و اجراى مساوات بین توده مردم، امکان پذیرتر و عملى تر گردد.

امروز، در عصر اعلامیه حقوق بشر! در نظر ما بسیار کوچک مى آید که ببینیم حکومت هاى سعادتمند مشرق زمین!-- که در خوشبختى یگانه هستند!-- با وضع مالیات هاى گوناگون، بار سنگین خود را بر دوش توده نیازمند مى گذارند و از قوت ضرورى آنان، و از خون و شیره جان آنان، با تهدید و ستم مى دزدند و زندگى محقرشان را حراج مى کنند و همه کارهاى دیگرى را که مربوط به دوران هاى فرعونى و قلدرى و خاقانى است! انجام مى دهند. در صورتى که ما مى دانیم این حکومت ها، چیزى از حقیقت این توده اى را که مى خواهند آن را

ص: 315

بچاپند و غارت کنند، نمى شناسند و حقوق انسانى آن را به رسمیت نشناخته اند و در رفع نیازمندى آن نکوشیده اند که در قبال این کوشش هاى قابل تقدیر! بتوانند مالیاتى دریافت کنند.

و در نظر ما، چقدر على بن ابیطالب بزرگ است، در آن هنگام که به همه فرمانداران خود-- که همیشه بر کار آنان نظارت داشت -- چنین مى گوید: «به خاطر مالیات، لباس تابستانى و زمستانى مردم و رزقى را که مى خورند نفروشید و چهارپایى را که با آن به کار مشغولند از دستشان نگیرید و بر احدى به خاطر یک درهم تازیانه مزنید و بر روى دوپایش نگه ندارید. و هیچ چیز از اثاث زندگى آنان را به فروش نرسانید، زیرا برنامه ما آن است که با گذشت و اغماض از مردم مالیات بگیریم»! و «سعى تو در آبادانى زمین، بیشتر از فکر جمع آورى مالیات باشد»!* * *

على حقیقت بزرگى را که عامل اصلى پیدایش اختلاف طبقاتى و تکوین جامعه طبقاتى است، به خوبى درک کرد و آن را، در آن دوران دور، در قالب این کلمات کوتاه و مختصر ریخت و بیان داشت -- البته پس از آنکه آن را در بسیارى از عهدنامه ها و وصیت هاى خود به تفصیل و توضیح کافى، بیان داشته بود-- آنجا که گفت: «هیچ فقیرى گرسنه نمانده مگر در سایه آنکه ثروتمندى از حق او بهره مند گشته است»!

این حقیقت بزرگى است که امروز رژیم هاى عدالت پیشه، اساس روابط و پیوندهاى مادى بین مردم را برپایه آن استوار مى سازند و على بن ابیطالب در بیش از ده قرن پیش، آن را به خوبى دریافت و تا آنجا که امکانات به او اجازه مى داد اصول و قواعد آن را تشریح کرد و استوار ساخت.

دوست من ج. ح. که یکى از نویسندگان لبنانى است، نقل مى کرد : در یکى از کشورهاى اروپایى که در رهایى انسان از فقر و نیازمندى و بدبختى هاى ناشى از

ص: 316

آن، مى کوشد، روزى به وزیر فرهنگ آن کشور گفتم: ما عرب ها بیش از هزارسال پیش، حقیقت و ماهیت جامعه طبقاتى را که شما امروز در راه فهمیدن چگونگى آن کار مى کنید، فهمیده ایم! وزیر اروپایى به من گفت: چطور آن را فهمیده اید؟ گفتم بیش از ده قرن پیش على بن ابیطالب گفت: «من هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقى ضایع و پایمال شده است»! وزیر اروپایى به من گفت: پس ما بر شما برترى و فضیلت داریم! گفتم : چرا؟ و چگونه؟ گفت: براى آنکه مردى از شما این حقیقت را در ده قرن پیش کشف کرده، ولى شما هنوز در یک وضع اجتماعى آمیختهبه ظلم هستید، در صورتى که ما آن را پیش از شما به مرحله عمل در آورده ایم، پس درواقع شما در این موضوع بیش از ده قرن، از ما عقب مانده تر هستید! در حالى که ده قرن پیش آن را کشف کرده اید!...

* * *

و پیش از آنکه این فصل را پایان دهم، ناگزیرم که تمام مطالب گذشته را به طور اجمال و خلاصه در اینجا بیان کنم و آنگاه خواننده را دعوت نمایم که بین جدیدترین نظریات صحیح اجتماعى و اصول نظریه اجتماعى امام على، مقایسه اى به عمل آورد.

ما مى توانیم فلسفه اجتماع از نظر على را در نُه عبارت تلخیص و بیان کنیم که طرز تفکر امام على درباره وضع جامعه از نظر ثروت و فقر، و از جهت اختلافات طبقاتى، بر آنها استوار است و قانون ودستور او هم -- در راه رفع نیازمندى از همگان و اجراى مساوات در حقوق و وظائف در بین توده مردم -- با پایه آن قرار دارد. این عبارات نه گانه چنین است :

1. از احتکار جلوگیرى کن.

2. هیچ فقیرى گرسنه نمانده مگر به آن سبب که ثروتمندى از حق او بهره مند گشته است.

ص: 317

3. هیچ نعمت فراوانى را ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقى پایمال شده است.

4. باید سعى تو در آبادانى زمین، بیشتر از فکر جمع نمودن مالیات باشد.

5. من صحیح نمى دانم کسى را به کارى مجبور سازم که آن را دوست ندارد.6. دل هاى آنان در بهشت و بدنشان در حال «کار»کردن است.

7. نهر متعلق به کسى است که در آن کار کرده، نه کسى که از شرکت در حفر و تعمیر آن دورى جسته است.

8. کار و رنج هرکسى را در حساب او منظور بدار، و زحمت و کوشش او را به دیگرى نسبت مده!

9. از انحصارطلبى و استثمار آنچه که همه مردم در آن مساوى هستند، بپرهیز.

* * *

اگر شما در این عبارات به دقت کامل تأمل کنید، خواهید دید که اینها اصولى عمیق و ریشه دار در بنیاد هر جامعه سالمى است که در آن حقوق انسان حفظ مى شود و آزادى انسانیت در جالب ترین و وسیع ترین شکل خود، رعایت مى گردد... اصولى که نظریات جدید سوسیالیسم نوین نیز بر آنها متکى است و کوچکترین اختلافى با آنها ندارد.(1)

ص: 318


1- . احمد بن بلا رئیس جمهورى سابق الجزایر، قبل از سقوط خود طى مصاحبه اى با یک روزنامه نگار «سویسى» گفت: «اسلام با سوسیالیسم تضادى ندارد.» وى افزود: «وقتى«خروشچف» مصدر کار بود من با او مذاکرات مفصلى درباره اسلام به عمل آوردم و او و«روژه گارودى» مغز متفکر حزب کمونیست فرانسه، تأیید کردند که اسلام در الجزایرمى تواند به عنوان یک نیروى محرک به کار رود...(از: اطلاعات، مورخ 15 اردیبهشت 1344)چنین است واقعیتى که دیگران نیز کم کم آن را مى پذیرند!... ولى تردیدى نیست که سوسیالیسم اسلامى با سوسیالیسم ادعایى حضرات چپ نماهاى قلابى معاصر از زمین تاآسمان فرق دارد و با مقایسه کوتاهى بین زندگى على و زندگى حضرات رهبران هوادارطبقه کارگر!! در اردوگاه شرق، ماهیت بنیادى این فرق کاملا روشن مى گردد و نیازى به تشریح و نمونه و مثال نیست... م

و البته خواننده باید بر این اندیشه و عقل کامل عربى درود بفرستد و آن را ارج نهد و بزرگ بدارد!

ص: 319

آزادى عقیده

* اگر پیوند برادرى انسانى، تنها برمبناى «انسان بودن» به وجود آید، گناهى نخواهد بود!

* چگونه این موجودات زنده در گردابى از قیودى گرفتار شوند که جماد طبیعت نیز بر آن سزاوار نیست؟ و چطور از اندازه هاى وزن و مساحت براى انسانى که محدودیت نمى پذیرد، مى توان حدودى برپا داشت؟ و چه سان براى زندگى پرتحرک و در حال تکامل مى توان قیودى ساخت؟... اگر زندگى و انسان را به قید و بندهایى محکوم کنند و یا تحت فشار و اختناق قرار دهند، نه از زندگى اثرى به جاى خواهد ماند و نه از انسان واقعى نشانى!...

على بن ابیطالب روش پیشرو و تکامل جوى خود را در راهى وسیع و روشن دنبال کرده و براى انسان در کنار حقوق مربوط به معاش و زندگى، حقوق دیگرى را، به عنوان مکمل، بیان مى کند. او براى وصول به حقوق دوردست انسانى، از هرگونه مرز و قیدى مى گذرد و در کنار عقیده اى خالص متوقف نمى گردد و در تنگناى مرزهاى نژادى زیانبار نمى ماند، زیرا على مى خواهد شرافت و عزت نوع بشر را، با همه نژادها و رنگ ها و همه اوضاع و بنیادهاى مادى و معنوى آن، تثبیت نموده و تحکیم بخشد.

على بن ابیطالب نمى خواهد که درخصوص دین و مذهب، عقیده معینى را با زور بر مردم تحمیل نماید و میل ندارد در هر چیزى که پیوندى دور یا نزدیک با وجدان خالص و زندگى داخلى و خصوصى و گوناگون و رنگارنگ انسان دارد و

ص: 320

از درون انسان یا از روابط انسان با محیطى سرچشمه مى گیرد، دخالت کند!(1) او با اینکه جانشین پیامبر و نگهبان اسلام و امیر مسلمانان بود، از اینکه عقیده دینى مسلمانان را بر احدى از مردم تحمیل نماید، به شدت بیزار بود و از آن جلوگیرى مى کرد. زیرا مردم، به هر صورتى که بخواهند به خدا ایمان بیاورند، آزادند و هرکس مختار است که هر طریقه اى را که در ایمان و عقیده مى پسندد، انتخاب کند ولى به شرط آنکه آن عقیده و ایمان به ضرر جامعه تمام نشود. و «مردم همه از خاندان خداوندند.» و «دین همان خوش رفتارى است.»!

از نظر امام على، صفت انسان بودن کافى است که او را محترم،دوست داشتنى، درخور مهر و محبت، مصون از تعرض به حقوقش و دور از تعرض بدارد. او در نامه خود به فرماندارش در مصر مى گوید : «با مردم مانند حیوان درنده مباش که خوردن آنها را غنیمت بشمارى! زیرا مردم بر دو دسته اند: یا برادر دینى تو هستند و یا در آفرینش انسانى مانند تو. به همان اندازه که مى خواهى خداوند از بدى هاى تو بگذرد، با مردم خوبى کن و از بدى هاى آنان درگذر. هرگز براى کیفرنمودن کسى شادمانى مکن و از گذشت و مهربانى پشیمان مباش!»

بنابراین، هر انسانى داراى همان حقوقى است که تو دارا هستى ولو آنکه در بعضى از عقاید و یا در همه معتقدات، با تو اختلاف داشته باشد. مگر هدف خود

ص: 321


1- . مؤلف در این فصل تحت عنوان «لاتعصب و لااطلاق» سخن مى گوید و ما با درنظرداشتن موضوع متن آن، آن را به «آزادى عقیده» ترجمه کردیم، مى خواهد روشن سازد که در اسلام تعصب دینى به آن مفهومى که در میان مسیحیان و در قرون وسطى در اروپا شایع بود،وجود ندارد. و این البته مطلب صحیحى است، ولى با درنظرداشتن اصول کلى اسلام ورفتار خود امام على با کفار و مرتدان (و به استثناى ذمى و معاهد و اهل کتاب که با قبول شرایط جزیه در اسلام، آزاد خواهند بود)، مطلب را با این کلیتى که مؤلف مى گوید نمى توان پذیرفت! و این مطلب از نظر اسلامى قابل بحث و بررسى است و بدون تردید دریک پاورقى نمى توان حق مطلب را ادا کرد... م

دین، تحکیم پیوند برادرى تو با دیگران نیست؟ پس اگر این پیوند برادرى فقط با صفت انسان بودن به وجود آید، این، کار گناه آلودى نخواهد بود!

و او در هرحال، از تو مى خواهد که نظر خود را در هیچ یک از مسائل زندگى و زندگان، مدار و ملاک قضاوت و قیاس مطلق قرار ندهى. زیرا که محیط زندگى بسیار وسیع است و زندگان هم در همین دائره وسیع مى گردند، و بدین ترتیب تو حق ندارى که تنها خود را حاکم و داور نخستین و آخرین بدانى و در کارهاى مردم که به تو آسیبى نمى رسانند، دخالت کنى! و تو چه مى دانى؟ شاید موضوعى را که تو بسیار بزرگ مى پندارى، در دایره جهان هستى بزرگ هم نباشد. و شاید مقام کسى را کوچک بشمارى، اگر او را بشناسى، مقامش از تو بالاتر باشد. امام در یک جمله صریح مى فرماید : «هیچ یک از بندگان خدا را هرگز کوچک مشمار، زیرا ممکن است که او دوست و ولى خداوند باشد و تو نمى دانى». اگر تو این سخن حکیمانه را در افقى بلند و دورنماى واقعى آن بنگرى، موقف و وضع آشکار امام را در قبال آزادى عقیده خواهى یافت!

اگر برادر تو اشتباهى کرد یا مرتکب زشتى و بدى شد، باید او را راهنمایى کرده و با بخشش و جوانمردى از او درگذرى و هرگز هم از این کار خود پشیمان نباشى و آنگاه بر تو است که: «شر و بدى را با طرد آن از دل خود، از سینه دیگران بیرون کنى» و آدمیزاد، داراى هرگونه عقیده اى که باشد باید «سرپرست خود باشد» و پیوندش با دیگران، پیوند کسى باشد که براى آنان همان را دوست بدارد که براى خود مى خواهد و هرچه را که براى خود نمى پسندد، براى آنها نیز روا ندارد: «براى دیگرى همان را بخواه که براى خود مى خواهى، و چیزى را که به خود نمى پسندى، بر دیگرى مپسند، و همان رفتارى را با مردم درپیش بگیر که میل دارى مردم با تو آن چنان رفتار کنند». و یک فرد باایمان واقعى کسى است که: «هر آرمان نیکى را که ببیند، آن را دنبال کند» و خوبى و نیکى به مفهوم واقعى کلمه و به تمام معنى عدالت مطلق در بین همه مردم است،

ص: 322

بدون آنکه کوچکترین فرقى بین آنان گذاشته شود. علاوه بر این، کسى که در دنیا راه و روش محمد را دنبال کند، با آنکه از مسیح یا دیگر پیامبران متابعت کند، اختلافى ندارد. آنچه که در نظر على اهمیت دارد، نزدیکى به فضیلت است، و درباره وسایل و اجراى آن، البته مردم آزاد هستند. امام على مى گوید :

«به راستى که روش رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى رهبرى تو کافى است، چه که از آلودگى هاى دنیا چشم پوشید و از شیر-- لذت هاى -- دنیا بازایستاد و از زیور و تجملات آن دورىجست. عیسى بن مریم علیه السلام را بنگر که سنگ را زیر سر مى نهاد و جامه خشن مى پوشید و غذاى ساده مى خورد. گرسنگى همدمش و ماهتاب شب چراغش و سایه هاى زمین سایبانش بود. میوه و گل و گیاهش هر چیزى بود که زمین براى چهارپایان ارزانى مى داشت! او نه همسرى داشت که او را به فتنه اندازد و نه فرزندى که غمگینش سازد و نه مال و ثروتى که به خود مشغولش دارد و نه آز و طمعى که زبونش بنماید. مرکب او دوپایش و خدمتگذار وى، دستهایش بود»! و در جاى دیگر مى فرماید: «آنان مردمانى بودند که پهنه زمین را فرش و خاک آن را بستر خویش قرار داده و از آب به جاى گلاب استفاده کردند و آنگاه مانند مسیح دل از دنیا برکنده و زندگى را به سادگى گذرانیدند».

آن حقیقتى را که محمد بیان فرمود: «پیامبران برادران همدیگرند، مادرانشان از هم جدا است و دینشان یکى است» على نیز دریافت، آنگاه که درباره محمد چنین گفت: «او بر آن روشى بود که پیامبران پیشین بودند» و در این دو گفتار، حقیقت انکارناپذیرى است بر اینکه تنها فضیلت است که مردم را دور هم جمع مى کند، چنانکه در اصل هم صفت انسانیت آنان را دور هم گرد آورده است.

پس از نظر امام على، آزادى عقیده، حقى از حقوق مردم است و همان طور که خود آزادى تجزیه ناپذیر است، انسان هم نباید از یک جهت آزاد و از جهت

ص: 323

دیگر محدود باشد. یک مسلمان، بخواهد یا نخواهد، برادر یک مسیحى است،(1) زیرا که انسان، چه بخواهد و چه نخواهد، برادر انسان است! و اگر آزادى شرافتمندانه در نزد وى حق مقدسى نبود، هیچ وقت پیروان راه و روش مسیح و پیروان طریق محمد را به یک نسبت ستایش نمى کرد! ما در گذشته داستان على را با آن مرد مسیحى که زره جنگى او را دزدیده بود-- و مدعى بود که آن را خریده است -- خواندیم و دیدیم که چگونه مانند دو انسان همطراز و مانند یک پدر نسبت به فرزند، با او رفتار کرد و چطور در برابر «شریح قاضى» هردو یکسان براى محاکمه ایستادند، و چگونه سرانجام این مرد مسیحى در جرگه کسانى قرار گرفت که با خون و جان از امام پشتیبانى مى کردند!

و چه بسیار در گوشه و کنار حجاز و عراق، اخبار و گفته هاى على طنین انداز است که از ژرفاى عدالت گوینده آن حکایت مى کنند، مثلا در آن هنگام که به گوش على مى رسید صاحب عقیده و دین دیگرى را به زور مى خواهند از عقیده خود بازگردانند و یا بر او ستم کنند... و چه بسیار مردمى که شاهد بودند على روزى در مسجد مدینه، در حالى که عمامه سبز خود را بر سر نهاده بود، با کمال جدیت چنین مى گفت :«هرکس پیرو انجیل را بیازارد، مرا آزرده است» و تاریخ عرب، در آن هنگام که در زیباترین صفحات خود، این سخن را از بزرگ مرد جاوید، على بن ابیطالب، نقل و ثبت مى کند، چقدر

ص: 324


1- . متأسفانه جنگ مذهبى اخیر لبنان و قتل عام مسلمانان در تل زعتر، جسرالباشا، نبهه،کرنتینا و دیگر نقاط، از طرف فاشیست هاى مسیحى و به دستور پدر روحانى عالیقدر!«اسقف شربل» آرزوهاى مؤلف محترم را که خود یک مسیحى لبنانى است برباد مى دهد،مگر آنکه در لبنان نسل جدیدى روى کار بیاید و به افکار نژادپرستانه رهبران کنونى مسیحیت لبنان پایان دهد...البته این کشتار مذهبى -- بر ضد مسلمانان و به دست مسیحیان -- فقط در لبنان نیست بلکه در فیلیپین، حبشه، قبرس و دیگر نقاط روى زمین نیز رخ مى دهد و این امر نشان دهنده آن است که علیرغم ادعاهاى رهبران واتیکان در لزوم همزیستى مسالمت آمیز با مسلمانان،«جنگ صلیبى» همچنان بر ضد مسلمانان ادامه دارد... و فقط نام و شکل آن تغییر یافته است...م

افتخارآمیز است: «اگر بالشى بگذارند که بر آن بنشینم، در میان پیروان تورات با توراتشان و در میان پیروان انجیل برابر انجیلشان و در میان اهل قرآن، با قرآنشان، چنان حکم و داورى کنم، تا از اهل هر کتابى بانگ برآید که: على راست مى گوید!»

و اکنون گوش کنید به آنچه پیشواى مسلمانان، به «معقل بن قیس» امر مى کند: «معقل! تا آنجا که مى توانى از خدا بترس و پرهیزکار باش. بر اهل قبله ستم مکن و بر اهل ذمه(1) ظلم روا مدار، و تکبر نورز و

خودخواه مباش که خداوند متکبران خودخواه را دوست نمى دارد!»

آیا مى بینید که على پرهیزکارى را چنین معرفى مى کند: انسان بر برادر انسان خود ظلم نکند و کوچکترین ستمى را بر او روا ندارد؟ و سپس آیا ملاحظه مى کنید که على مسلمان و غیرمسلمان را، بدون کوچکترین تمایز و برترى، در یک ردیف قرار مى دهد. و این تساوى و برابرى بین مسلمانان و غیرمسلمانان در همه نقاط تحت حکومت على وجود داشت.

على آنگاه که درباره خود مسلمانان صحبت مى کند، برطرف کردن بار ستم و ظلم از دوش هاى مردم را بهترین فضیلت اسلامى مى داند که سزاوار است مسلمانان با آن آراسته گردند و مى گوید: «اگر شما راهحق را بپیمایید... و در پرتو نور اسلام قرار گیرید، هیچ مسلمان و معاهدى ستم و ظلم نمى بیند».

او آنگاه که مسلمانان را به خاطر کوتاهى کردن در یارى حق و قصور در برطرف ساختن ظلم از شهر «انبار»(2) ، توبیخ و سرزنش مى کند، مى گوید که چرا جلو تجاوز نماینده معاویه، «سفیان بن عوف اسدى» را نگرفتند؟ و او بر برادران و خواهرانشان، اعم از مسلمان و معاهد، که در آن شهر بودند، ظلم و

ص: 325


1- . اهل قبله مسلمانان و اهل ذمه یا معاهد آن گروه از «اهل کتاب» هستند که در پناهمسلمانان و در کشور اسلامى زندگى مسالمت آمیزى دارند... م
2- . انبار یکى از شهرهاى قدیمى عراق بود که در سمت شرقى فرات قرار داشت.م

تعدى کرد، و مى گوید: «به من خبر رسید که یکى از سربازان دشمن، بر یک زن مسلمان و یک زن معاهد وارد شده و خلخال و زیور آنها را به زور از آنان گرفته است؟... اگر مرد مسلمانى پس از این واقعه از تأسف و اندوه بمیرد، جا دارد و او را نباید سرزنش کرد».

و او وقتى که «محمدبن ابوبکر» را به فرماندارى مصر انتخاب کرد، عهدنامه اى براى او فرستاد که در آن مى گوید: «من به تو سفارش مى کنم که با اهل ذمه با عدالت رفتار کنى و داد مظلوم را بستانى و بر ستمگر سخت بگیرى و از خطاى مردم درگذرى و تا آنجا که مى توانى نیکى بکنى. البته دور و نزدیک باید در نزد تو، در حقوق یکسان باشند». على پس از آنکه نظر او را نسبت به اهل ذمه جلب کرد، دستور داد که به همه مردم توجه کند و با گذشت و اغماض با مردم رفتار کند، و این به خاطر آن بود که در ذهن او، موضوع مساوات تحکیم یابد.

و در پیمان وى با مسیحیان «نجران» این عبارت را مى خوانیم: «نه ستم ببینند و نه حقى از حقوق آنان پایمال گردد».و على خونبهاى یک نصرانى را مانند دیه یک مسلمان قرار داد!

این موقف و روشى که على دارد، یک جوشش و درخشندگى طبیعى از شخصیت و از درون صاحب آن است که درباره آفریننده هستى مى گوید: «کسى او را از دیگرى بازندارد و صدایى او را از صداى دیگر مشغول نکند».

در نزد على، هر انسانى عزت و شرف دارد و براى هر صدایى شنونده اى باید باشد. و به رغم تعصب مردم جاهل، ابراز این حقیقت از سوى على موجب شد که مسیحیان عرب در زمره علاقه مندترین و بهترین دوستان وى درآیند. «ابن ابى الحدید» در شرح نهج البلاغه خود به این امر اشاره کرده و مى گوید: «من درباره مردى که اهل ذمه او را دوست بدارند، در حالى که نبوت و اسلام را قبول ندارند، چه بگویم؟...»

ص: 326

على رفتار خود را با غیر مسلمانان برپایه این گفتارش استوار ساخته بود: «اموال و دارایى آنان مانند اموال ما و خونشان چون خون ماست»! و على مى خواست که این سنت و روش، پس از وى نیز برقرار باشد!

* * *

بدین ترتیب تعصب دینى در منطق على ناپسند بوده و تقبیح مى شود. زیرا با ساده ترین اصول آزادى که على در وسیع ترین حدود به آن ایمان دارد و با بزرگترین پیمانه ها آنها را مى سنجد، مغایرت دارد. و آنگاه که ما این روش را درباره کسانى که هم عقیده او نیستند، مى بینیم و آن را با وضع و روش رجال به اصطلاح «دینى» اروپاییان در قرون وسطى -- به ویژه آنهایى که محاکم تفتیش و دستگاه انگیزیسیون را اداره مى کردند-- مقایسه کنیم و سپس بین گذشت بى دریغ و بزرگوارى وى و سختگیرى و فشار کشنده آنان، مقابله اى به عمل آوریم، خواهیم دید که على اوج مى گیرد و بزرگ مى شود و آنان پست مى گردند و سقوط مى کنند. و البته نباید در این امر شگفتى زیادى داشت، زیرا که ایمان در نزد على، از اصول انسانى و از بینش عمومى وى نسبت به زندگى و هستى سرچشمه مى گرفت، در حالى که ایمان! بسیارى از آن رجال دینى!، مظهرى از مظاهر عبودیتى بود که به شکل عادت درآمده و از اصالت انسانیت و زیبایى، برکنار بود.

* * *

و ما، وقتى امروز با تعصب دینى و مذهبى مى جنگیم و مى دانیم که تعصب دینى بى مورد در هر صورت مقبول نیست، مى بینیم که برخى ملت ها این تعصب را به تعصب هاى کشنده تر و خطرناک ترى تبدیل کرده اند: تعصب به خاطر ملیت ها و نژادها، یا تعصب براى مذاهب سیاسى، که هیچ گونه گذشت و اغماض و عفوى در آن راه ندارد و از هیچ چیزى روگردان نیست! این چنین تعصب هایى از جهل و حماقت و سودپرستى ویران کننده اى انباشته است. براى

ص: 327

آنکه یک فرد متعصب به طور ضمنى مى گوید که حق همان است که او دارد و فقط آنچه را که او فهمیده است، حق است! و نظریه صحیح درباره جهان، همان است که او مى گوید! و رأى و نظر او درباره مسائل انسان و زندگى، حقیقت تغییرناپذیرى است که هیچگونه انعطاف و تعدیلى را نمى پذیرد. و از اینجاست که هواداران تعصب هاى نژادى یا مذاهب و مکتب هاى سیاسى، دانسته یا ندانسته، در گرداب «دگماتیسم» غرق مى شوند! و جزمیّت نسبت به مذهب یا مسلک نوعى از جمود و مرگ است! و چگونه این موجودات زنده در گردابى از قیود غرق مى شوند که تحمیل آن ها بر جماد طبیعت نیز سزاوار نیست؟! و چطور از اندازه هاى وزن و مساحت، براى انسانى که محدودیت نمى پذیرد، مى توان حدودى برپا داشت و یا براى زندگى پرتحرک و در حال تکامل، قیودى ساخت. او در این صورت دگرگون مى شود و مانند آب راکد، مى گندد و از تکامل و تحول منحرف مى گردد، و آنگاه نه انسان و نه زندگى، مفهوم صحیحى نخواهند داشت!

و گویا این تعصب، با همه رنگ هایش، از روزگار باستان در سرشت گروهى از مردم بوده است و این امام بزرگوار از جنگ بر ضد یک تعصب دینى فارغ نشده خود را براى جنگیدن با سایر مظاهر و انواع تعصب آماده مى سازد. و او تعصب براى یک قبیله یا نژاد را، ظلم و ستم، فسادانگیزى و دگرگونه ساختن سیماى زیباى زندگى مى داند.

او افتخار به پدران و نیاکان را نوعى از انواع این تعصب مى داند و آن را تقبیح مى کند. گوش کنید که چگونه متعصبان دوران خود را مورد خطاب قرار مى دهد: «آگاه باشید که شما در ستمگرى بسیار کوشیدید و در زمین فساد برپا داشتید! در گردن کشى ناشى از تعصب و خودپسندى دوران جاهلى، از خدا بترسید، زیرا که موجب دشمنى ها و میدانگاه اهریمن است که با آن ملت هاى گذشته فریب داده شده اند! آگاه باشید! از فرمانبردارى بزرگان و سرورانتان که

ص: 328

به خاطر حسب و نسب تکبر ورزیدند و مردم دیگر را کوچک شمردند و بدین وسیله آفریده خداوند را تکذیب و انکار نمودند، خوددارى نمایید، زیرا که آنان پایه هاى تعصب و ارکان فتنه و آشوب هستند»!و پس از آنکه تعصب براى قبیله و نژاد را ظلم و فسادانگیزى و دگرگونه ساختن چهره زندگى مى داند و آن را با فتنه و آشوب نزدیک مى شمارد، مى خواهد که این روش حکیمانه را در هر گونه تعصبى، به هر رنگ و شکلى که باشد، پیاده کند و آن را به سبک قانونى درآورد که با گذشت روزگار بیشتر استحکام مى یابد و مى گوید: «من به وضع مردم نگاه کردم، هیچ یک از جهانیان را نیافتم که بر سر چیزى تعصب ورزد، مگر آنکه اشتباه و گمراهى نادانان را همراه دارد و یا آنکه ناشى از دلیلى است که با اندیشه بى خردان سازگار است!»

هرکسى درباره آنچه در مفهوم تعصب گفته شده بنگرد، خواهد دید که همه برگرفته از این اصل به هم آمیخته اى است که على بن ابیطالب آن را بیان کرده است: آنهایى که تعصب مى ورزند یا از نادانى است و یا از بى خردى!

و جهل و بى خردى، هردو ظلم وفساد و غروربیجا ایجادمى کند. این چیزى است که على بن ابیطالب در دو گفتار گذشته خود آن را بیان کرده است.

هرگونه تعصبى به عقیده على بن ابیطالب مذموم و ناروا است. مگر آنکه این تعصب براى فضیلت و عدالت خواهى و حقوق توده مردم باشد! و مگر آنکه این تعصب به خاطر بازستاندن حق و داد طبقات ستمدیده از غارتگران و سرمایه اندوزان باشد! و مگر آنکه این تعصب در راه استقامت، راستى و پاکى وجدان باشد! و مگر آنکه این تعصب نسبت به خود آزادى و شرافت نوع انسان باشد! و مگر آنکه این تعصب براى بازگرفتن داد خلق از متعصبان مردم آزار باشد!...

ص: 329

اما در خطبه موسوم به «قاصعه» مى فرماید: «اگر به ناچار بایدتعصبى داشته باشید، باید این تعصب در جهت شایستگى ها و مکارم اخلاق و کارهاى نیکو و خصلت هاى پسندیده و آرمان هاى بزرگ و آثار نیک باشد. و یا در راه کسب فضیلت و خوددارى از بیدادگرى و ستم و دادخواهى براى مردم و دورى از مفاسد و تباهى هاى روى زمین باشد».

از آیات و گفته هاى امام در همگامى با طبیعت پاک -- که تعصب را در فکر و یا هر حالتى که باشد نمى پسندد-- سفارش او درباره «خوارج» است که بر او ظلم کردند و با تمام قوا علیه او جنگیدند و او گفت: «پس از من با خوارج نجنگید، زیرا کسى که مى خواسته حق را به دست آورد و خطا کرده، مانند کسى نیست که باطل را مى جسته و آن را دریافته است».(1)

امام براى آنکه بر مردم روشن سازد که مراد از تعصب آن است که یک فرد متعصب خیال کند که اشتباهى نمى کند، آنان را به مشورت و مشاوره دعوت مى کند و خود را مثل زده و مى فرماید: «از گفتار حق یا مشورت عادلانه خوددارى نکنید، زیرا خود را خطاناپذیر نمى دانم»!

ص: 330


1- . خطبه 60 از نهج البلاغه. و مراد از کسى که «باطل را خواسته و آن را دریافته است» چنانکه مرحوم سیدرضى گوید «معاویه و پیروان» او هستند که از نخستین روز یاغیگرى برضدامام، مى دانستند که حق با على است و آنها در راه باطل گام نهاده و به خاطر دنیا و حکومتبه نبرد آن حضرت شتافته اند... م

جنگ و صلح

*آنکس که مدعى غیرحق گردد نابود شود و آنکس که افترا بندد زیان بیند.

*آنکس که با شر و بدى پیروز گردد، شکست یافته است.

*دشمنى با مردم، چه کار زشتى است!

*صلح مایه امنیت و آرامش کشور است.

*به عهد خود وفادار باش، و به پیمان خویش خیانت مکن و دشمنت را فریب مده و حکومت خود را با ریختن خون بى گناهان استوار مساز!.

امام على

علاوه بر اینها، انسان را بر انسان حقوق بسیارى است که در سرلوحه آنها ایجاد پیوند دوستى و محبت و آشنایى بین افراد و جماعات، قبیله ها و ملت هاست. و مردم با هم برادرند که اصل و ریشه واحد، راه مشترک، و هدف هاى نزدیک به هم، آنان را دور هم گرد مى آورد.

آزادى، آرامش، قوانین، سنت هاى اجتماعى، کوشش هاى نوین و همه دستاوردهاى انسان، با وجود جنگ، مفهومى نخواهند داشت و مجوزى براى وجود آنها نخواهد بود، زیرا که اینها براى «انسان» به وجود آمده اند. و هر سخنى که مدعى است براى خدمت به انسان است ولى در راه صلح نیست، سخنى است دروغ و خصلتى است پست و بى ارج! و هر عملى که مى گوید در راه خدمت به زندگى است و آنگاه زندگان را در زیر آهن و آتش و زیر سم ستوران نابود مى سازد و از بین مى برد، عملى است بى نتیجه و ضد انسانى. و هر بینشى

ص: 331

درباره زندگى و وضع انسان که به برادرى -- در میان افراد بشرى که با هم برادرند-- دعوت نکند، بینشى است ناقص و نظریه ایست کوتاه!

چقدر بى ارج و کم قدر است گفته ها، کارها و بینش ها، در آن ساعت که نهرها با خون پر مى شوند و باغ ها به بیابان ها و خانه ها به ویرانه ها تبدیل مى گردند. و چقدر بى فایده و ناتوان است سخن ها و کارها و بینش ها، در آن هنگام که انسان را مانند کاه در سیر تندباد به آسمان مى برد و در کام جنگ مى افکند تا او را بسوزاند و خاکستر کند، و ناگهان زیبایى ها و آرزوهاى زندگى به عدم و نابودى مى گراید و بوم بر ویرانه ها و خرابى هاى آبادى آن فرود مى آید و براى خود لانه مى سازد!

اگر جنگ، مرگ و نیستى است، پس فقط صلح راه نجات است! وانگهى صلح هدفى است که به آرمان هاى دیگرى مى رسد: صلح حالتى است که فرزندان انسانیت واحد در پرتو آن امکان مى یابند که همه مواهب و نیروهاى خود را به کار ببرند، و در کوشش هاى یگانه خود همکارى و تعاون داشته باشند، تا به تدریج به آرزوهاى مشترک و واحد خود برسند.

على بن ابیطالب که افکار و روش هاى او در هر موضوع و میدانى، مانند شاخه هاى ناشى از یک ریشه، وحدت و هماهنگى دارند،به خوبى مى داند که صلح دیوار بزرگ و دژ مستحکمى است که انسان را از هر گزندى، مصون و محفوظ مى دارد.

على بن ابیطالب مردم را مخاطب قرار داده و مى گوید: «خداوند شما را بیهوده خلق نکرده است» پس از نظر على، خداوند مردم را براى چه آفریده است؟ او خود به این سؤال، پاسخ داده و مى گوید : «خداوند شما را پناهگاهى در روى زمین و آرامش و امنى براى خلق آفریده است ... با مهر و مودت شما را دور هم گرد آورده، پس نعمت و آسایش بال هاى بزرگوارى خود را بر روى شما گسترده و نهرهاى خود را براى شما روان ساخته است»! پس در مذهب

ص: 332

على، مهر و مودت نعمت هستى براى مردم است. و اکنون به شراره و پرتوى از گرمى و محبت بزرگ را که در قلب على بن ابیطالب جاى داشت -- و در آن هنگام که از صلح و دوستى سخن مى گوید بر زبان وى جارى مى شود-- بنگرید، او مى فرماید: «خداوند پیوند دوستى را در بین آنان تحکیم بخشید که در سایه آن راه مى روند و در پناه آن به سر مى برند. و آن نعمتى است که هیچکس ارزش آن را نمى داند، زیرا که قیمت آن از هر چیز مهم و گرانبهایى، بالاتر و گرانتر است».

پس اگر صلح بین ملت ها موجب این چنین نعمتى گردد، مردم براى چه با همدیگر کینه و دشمنى مى ورزند و از یکدیگر مى گریزند؟ به این سخن گرم که از قلب على بیرون مى آید، گوش کنید: «اى انسان! چه چیز تو را به تباه کردن و نابود ساختن خویشتن مأنوس ساخته است؟ آیا از این خواب، بیدار نخواهى شد؟».

گفتار و کردار على در زندگى، در تقبیح دشمنى و جنگجویى و کشتار، و تحسین صفا و دوستى و برادرى، و همچنین تعاون وهمکارى با همدیگر است! و او به خاطر صلح، به تعاون و همکارى دستور مى دهد و خود در این راه صمیمانه مى کوشد براى آنکه : «صلح باعث آرامش و امنیت کشورهاست». و به زشتى جنگ هم تصریح مى کند و خود نیز از آن متنفر و بیزار است، براى آنکه جنگ دشمنى و تجاوز است و «چه زشت است، دشمنى و تجاوز بر بندگان خدا». و براى آنکه خسارت و ضرر، در هر صورت، نتیجه قطعى و محتوم این دشمنى است: «و آن کس که دشمنى کاشت، ضرر و خسران درو خواهد کرد!» و به خاطر آنکه جنگ، براى انسان ها، اعم از پیروزمند و شکست خورده، سرگردانى و بدبختى خواهد آورد و جنگ از عزت و احترام انسان مى کاهد و قیام بر ضد عقل و وجدان و درستى ها و ارزش زندگى، در نزد شخص پیروزمند و پستى و زبونى و خوارى و هدررفتن خون و زندگى، در طرف مغلوب است، و

ص: 333

در مذهب على «آن کس که با شر و بدى پیروز گردد، در واقع شکست خورده است» و البته هیچ چیزى زشت تر و بدتر از کشتار و خونریزى نیست.

على همیشه چپاول ها و غارت ها، تاراج ها و شبیخون ها را که از مظاهر جنگ در میان قبیله هاى جاهلیت پیش از اسلام بود، در جرگه کارهاى زشت و ضدانسانى دیگر مى شمارد. اصولا چپاولگرى و پرستش بت ها و زنده به گور ساختن دختران، از نظر وى، از یک منبع به وجود مى آیند! و علاوه بر آن، نمودار روشنى از نادانى است و در هر صورتى که جلوه گر شود بسیار زشت و ناهنجار است. على مى گوید: «در نادانى ها فرورفته بودند، و به زنده به گورکردن دختران و پرستش بت ها و تاراج و غارتگرى مشغول بودند».او تا آنجا جنگ را محکوم کرده و آن را تقبیح مى نمود که حتى از تنگ ترین و محدودترین راه هاى آن، که دعوت به مبارزه و نبرد بود، نهى مى کرد و مى گفت: «هرگز کسى را به مبارزه نخوانید». و شاید آن کس که درباره على به مطالعه بپردازد، مى بیند که او بسیارى از اخلاق مردم و کارهاى دنیا را تقبیح مى کند. نخستین چیزى را که در اخلاق بد مى شمارد و آن را سرزنش مى کند، تمایل به آشوب و کشتار و خونریزى است، و از کارهاى دنیا، در نظر وى چیزى زشت تر از جنگ نبود و او را ناراحت نمى ساخت و آنگاه که مى خواهد بدى هاى دنیا را بگوید، مى گوید: «دنیا، خانه جنگ و چپاول و غارتگرى است»!.

جنگ به همان اندازه که موجب از بین رفتن حق است، باعث تقویت باطل نیز مى گردد و آن را نگه مى دارد. در مذهب على، آسمان و زمین براساس حق به وجود آمده و بر پایه حقیقت استوارند. و «حق» عامل برترى انسان و پایدارى جامعه و سعادت دنیا مى گردد، ولى باطل، جامع همه زشتى ها و پستى هاست. و اگر مسئله از این قرار باشد، ارزش جنگ به هر حسابى که ارزیابى کنید، چگونه خواهد بود؟ جنگ بدون شک جامع پستى هاست: «براى آنکه جنگ اگر روى آورد، موجب دگرگونى گردد» یعنى مقام باطل بالا رود و صداى حق پایین

ص: 334

مى آید و خاموش مى شود! و اگر صلح همان حق باشد، در آن صورت: «آن کس که بر حق تجاوز کند، ایمان خود را از دست مى دهد»!

این اساس نظریه على درباره جنگ است، و البته هیچ جاى تعجب و شگفتى نیست، زیرا که با ایمان عمیق وى به آزادى و اعتماد او بهانسان مناسبت دارد و با احترام عمیق او به زندگى و زندگان و کارهاى نیک و سودمند، سازگار است؛ و او به همین جهت است که در بعضى از اوقات به این اکتفا مى کند که به اصحاب و یاران خود بگوید: «براى دشمنان شما همین کافیست که از راه راست به سوى گمراهى رفته اند» و این به خاطر آن بود که از فتنه و آشوب جلوگیرى کند و مردم را به صلح بخواند.

و براى همین است که او از خطاکار بدعمل مى خواهد که براى از بین بردن عوامل کشتار و جنگ، از آنچه انجام داده، پوزش بخواهد و به آن کس که مورد بدى واقع شده، امر مى کند که عذر وى را بپذیرد ولو آنکه گناه وى در حق او، بزرگ باشد و مى گوید: «عذر آن کس را که پوزش مى خواهد، بپذیر»! و «با اندیشه خود، با هواى نفس خود مبارزه کن تا دوستى و مهربانى بر تو روى آورد»! و او به همین علت در پیروان خود صفتى بهتر و قابل تقدیرتر از آن نمى بیند که به صلح روى آورده و از جنگ دورى جویند و سلامتى و آسایش را براى خود و دیگران بخواهند و در این زمینه، که چگونه باید باشند، مى گوید : «پیروان ما اگر خشمناک شوند، ستم نمى کنند، این براى همسایگان سودمند است و بر آنهایى که معاشرت دارند، آرامش مى بخشند».

* * *

البته این شدت و اصرار در تنفر و بیزارى از جنگ و دعوت به صلح، به آن معنى نیست که در هر صورت باید تسلیم شد و خاضع گردید! و این موضوع هرگز به معنى فرار از مسئولیت و آزادگذاشتن تبهکاران نیست. جنگ خود به خود چیز زشتى نیست، بلکه به خاطر آن زشت است که موجب بدى و آزار

ص: 335

مى گردد. و صلح هم به آن جهت نیکو، و دوست داشتنى است که براى مردم امکاناتى به وجود مى آورد که آسوده خاطر باشند و در ایجاد جامعه بهتر بکوشند و به آن علت نیکو است که در مقابل انسان، راه هاى زندگى سالم تر و وسیع تر را مى گشاید.

گاهى در بعضى از رژیم ها و قوانین، زشتى و تجاوز به آن مرحله مى رسد که مى خواهد وضعیت بینوا را منکوب سازد و بر اکثریت توده ستم بنماید و صلح و آرامش را فقط براى خود مى خواهد، تا دست زندگى نو، بر محیط جامدى که او ساخته است، نرسد که آن را دگرگون سازد و نظام بهترى به جاى آن بگذارد، در این صورت، آیا براى نابودى این جمود و از بین بردن هواداران آن، راهى بهتر از جنگ وجود دارد؟

و گاهى زشتى و بدى در بعضى از افراد!-- یا طبقات -- به جایى مى رسد که مى خواهند زندگى و زمین فقط براى استفاده آنان باشد و زندگى مردم تباه گردد و افراد بشر بردگانى بیش نباشند و صلح را هم براى خودشان مى خواهند که دست حق به سوى آنان دراز نشود که خط بطلان بر وجودشان بکشد و سایه شوم و کشنده آنان را از سر مردم کوتاه سازد و چهره دنیا را دگرگون کند و در این صورت، آیا راهى بهتر از نبرد به خاطر از بین بردن این نظام طبقاتى غلط و این گروه بى ارج وجود دارد؟

اگر براى هر یک از جنگ و صلح ارزش ذاتى و مطلقى بود، همه انقلاب هایى که ملت هاى جهان بر ضد تجاوزکاران و استثمارگران برپا داشته اند، گناه و شر و بدى به شمار مى آمد و در قبال آن، تسلیم به اراده عیاشان و مفتخواران و قیصرهاى تبهکار، نیکى و خیر و برکت بود.

ولى حقیقت آن است که نیکى و خیر کامل در آن چیزى نهفته است که موجب اصلاح وضع مردم و آسایش آنان گردد. اگر از زندگى خود بهره مند شوند، البته که صلح براى آنان نیکو است، ولى اگر در بدبختى و محرومیت باشند

ص: 336

و حقوق آنان پایمال گردد، بدون شک جنگ، تا استقرار صلح واقعى، راه نیکى است. صلحى که بر یک سلسله اصول شریف و اصیل انسانى استوار گردد که در آن کوچکترین مفهومى بر تسلیم در قبال تجاوز و خضوع بر ستم، وجود نداشته باشد.

على بن ابیطالب این حقیقت را آنچنان درک کرده بود که در آن جاى شک و تردید وجود نداشت. جنگى را که على بن ابیطالب تقبیح مى کرد و از آن نفرت داشت، جنگ ابوسفیان و ابولهب بر ضد محمد است، نه جنگ محمد بر ضد آنان و جنگ جنگجویان ستمکار و تبهکار بر ضد مردم نیکوکار و هواداران حق بود، نه جنگ این گروه بر ضد آنان!... على مى خواهد که شما چنگیزخان و هلاکو و هیتلر نباشید! و همچنین مردم تحت ستم آنها نیز نباشید و یا از صلح سخن بگویید در صورتى که شمشیرهاى آنان، سرهاى مردم بى گناه را درو مى کند!.

و بدین ترتیب، گاهى مى شود که جنگ در مذهب على یک ضرورت اجتناب ناپذیر مى گردد.

اگر جنگ به خاطر گرفتن داد ستمدیده از ستمکار و یا پیروزى حق و بازستاندن مال غارت شده و عزت و شرافت از دست رفته و قصاص خون بناحق ریخته شده باشد، در این صورت یک ضرورت اجتماعى و انسانى خواهد بود، ولى به شرط آنکه قبل از جنگ، در راه ایجاد حسن تفاهم، مذاکراتى به عمل آید. گوش کنید که او در جواب اصحاب خود که در جنگ صفین مى گفتند چرا اجازه جنگ داده نمى شود، چه فرمود (و البته مى دانید که دشمن او در آن جنگ، همان قاسطین ستمکارى بودند که درباره آنها مى گوید: «از حق دور مانده و حیران و سرگردان شده اند و آن را نمى بینند و به ظلم و ستم وارد گشته و از آن برنمى گردند».).

امام فرمود: «اما اینکه مى گویید در جنگ تأخیر مى کنم؟ آیا این همه درنگ و تأمل من براى ترس از مرگ است؟ به خداوند سوگند، من باکى ندارم که به سوى

ص: 337

مرگ بروم یا مرگ به سوى من بیاید. و اینکه مى گویید در جنگ با مردم شام شک و تردید دارم، به خداوند سوگند که من یک روز جنگ را به تأخیر نینداختم مگر به خاطر آنکه دوست دارم گروهى بر من بپیوندند و هدایت یابند و از روشنایى -- چراغ هدایت -- من بهره مند شوند، و این در نزد من محبوبتر از آن است که آنان در گمراهى بمانند و من با آنان بجنگم، اگر چه گناه آنان بر خودشان است»!

و علاوه بر این، باید هدف نهایى از این جنگ، فقط پیروزى باشد نه انتقام گیرى و قتل و نابودى و شکنجه و آزار، و نه بدرفتارى و توهین و سختگیرى بر اسیر و مجروح و فرارى و زن و مرد پیر و کودک!، بلکه هدف آن مرد جنگى که ایمان دارد در راه حق است و دشمن او ستمکاریست که باید داد مظلوم را از او بازستاند. باید این باشد که حق را بر سر جاى خود برگرداند، و بنابراین اگر با اندک جنگ و کشتارى، هدف به دست آمد، بلافاصله باید از جنگ دست کشید. و در واقع بیزارى و نفرت از خونریزى -- مگر در صورت ضرورت اجتناب ناپذیر-- در جنگ هاى على یک قاعده اساسى است.منطق استوار على در جنگ این بود که نخست دشمن ستمکار خود را پندواندرز مى داد: «و به خدا سوگند، داد مظلوم را باز ستانم و ظالم و ستمگر را پند و اندرز دهم»!.

و چه بسا هنگامى در آنجا که ترغیب به صلح سودمند واقع نشد، على به تهدید دشمن پرداخت، زیرا آنچه در نظر وى مهم بود، آن بود که تا امکان دارد از خونریزى جلوگیرى شود. او در تهدید جنگجویان «نهروان» چنین گفت :

«من نگران روزى هستم که اجساد بى جان شما در میان این نهر افکنده شود و شما کشته شوید بدون آنکه در نزد پروردگار خود دلیلى داشته باشید و حجتى

ص: 338

روشن براى خود بیاورید. من شما را از این حکومت(1) نهى کردم ولى شما نپذیرفتید و مانند پیمان شکنان با من مخالفت کردید، تا آنکه من نظر خود را به میل و خواهش شما، تغییر دادم و من شر و بدى را براى شما نیاوردم و براى شما ضرر و زیانى نخواستم».

و سپس به این دعاى شگفت انگیز توجه کنید که ناشى از انگیزه انسانى امام على است و آن را هنگامى بر زبان آورد که دشمنانش در «صفین» بر ضد وى یک دل و یک زبان شدند، و او پس از آنکه کوشش هایش به خاطر صلح به جایى نرسید، تصمیم به جنگ گرفت :«بار خدایا!. پروردگارا، این زمینى که آن را جایگاه آرامش مردم قراردادى و چهارپایان و حیوانات را در آن به راه انداختى، و آن را جولانگاه موجودات بى شمارى که به چشم دیده مى شوند و یا به چشم نمى آیند، قراردادى و پروردگار کوه هاى استوارى که آنها را میخ هاى زمین و تکیه گاه مخلوقات گردانیدى. اگر ما را بر دشمن پیروز ساختى، ما را از ستم بازدار و در راه حق استوار و برقرارمان ساز و اگر آنان را بر ما چیره نمودى، شهادت را نصیب ما گردان و از فتنه و فساد ما را نگهدار».

صلح دوستى على و پیوند وى با عوامل آن -- حتى چند لحظه پیش از جنگ -- دو موضوعى هستند که هیچ یک از دوست و دشمن در آن اختلاف ندارند و سیره و روش وى مملو از مظاهر این صلح دوستى و نفرت از جنگ است. و از همینجا است ماجرایى که در واقعه «جمل» اتفاق افتاد. در آن هنگام که دشمنان ستمکار او بر ضد وى همدست شده و با سربازان خود به سوى او آمدند، به یاران خود دستور داد که به صف درآمدند و به آنها فرمود: «تیراندازى

ص: 339


1- . آنگاه که مردم شام با نقشه و حیله عمروبن عاص قرآن ها را بر نیزه نهادند و هواداران علىرا به حکومت قرآن! خواندند، على فرمود که این نیرنگى بیش نیست و باید جنگ را تاپیروزى ادامه داد، و نهروانیان -- یعنى خوارج -- با وى مخالفت کرده و گفتند: «ما را به سوىکتاب خدا مى خوانند و ما به اجابت، از آنها سزاوارتریم»! و حتى پا را فراتر نهاده و بادرشتى به على گفتند: «اگر به آنها جواب مثبت ندهى و به حکومت قرآن! تن در ندهى، تورا به آنان تسلیم کنیم و خود کنار بکشیم»!!.م

نکنید، با نیزه و شمشیر مزنید، تا مسئولیت به عهده شما نباشد» و با آنان نجنگید تا آنکه سه نفر از یاران على را با تیر زده و از پا درآوردند و على براى این واقعه، خداوند را سه بار شاهد گرفت!

و چه بسیار که امام در مقابل آنهایى که به جنگ وى آمده بودند، با سر برهنه و بدون سلاح رفت، و در حالى که آنان خود را در آهن پوشانیده و به آن پناه برده بودند! با کمال دوستى و مهربانى با آنان به مذاکره پرداخت، و نیکى را به یاد آنها آورد و در قبال لجاجت و سرسختى و درشتگویى آنان، با بیانى ناشى از دل پرمهر و عاطفه ودوستى، با آنها سخن گفت. تا آنجا که گویى او در برابر دشمنان، که به خاطر زره ها و سپرهایى که پوشیده بودند، مانند سیاهى و ظلمت شب به چشم مى آمدند با زرهى از احترام عمیقش به انسان وسپرى از ایمانش به عدالت همه جانبه و سنگرى از اعتمادش به وجدان انسانى، پیش مى رفت و از توجهش به ستمدیدگان و جانبدارى از حق و صلح دوستى، هزار سپر مقابل خود مى گرفت. او مى گفت: «از آزار هر کس که در امان باشى، به برادرى با او بکوش». و او همان کسى است که از عدالت و دشمنى به شدت نفرت دارد، براى آنکه دشمنى و مجادله، اخلاق فرد را از بین مى برند و طوفان وار بر شخصیت جامعه مى وزند و هر دو نفاق و اختلاف ایجاد مى کنند: «از مجادله و دشمنى بپرهیزید، زیرا که دل را بیمار سازند و نفاق و اختلاف، بر روى آن دو مى روید»!

و چه بسیار شد که على با همین وضع به پیش دشمنان رفت تا نشان دهد که از جنگ بیزار بوده و به شدت و عمیقآ میل دارد که مشکلات با دوستى و برادرى حل شود، و این قاعده را که خود براى چنین موقعیتى وضع کرده بود، تحقق بخشد: «با دشمن خویش نیکى کن، که شیرین ترین پیروزى هاست» و سپس حقیقتى را تحکیم بخشد که ارزش آن را جز انسان واقعى درک نمى کند، و آن اینکه: ماهیت جنگ شر و بدى است و آن خیرى را که پیروزمند از این راه به دست آورد، ارزشى ندارد! چون از راه شر و بدى به دست آمده است: «چه سود

ص: 340

آن خیرى را که از راه شر آید! و چه ارزش غنا و گشایشى را که از فقر و سختى حاصل شود؟»! و او به هر وسیله اى که باشد این شر را دفع مى کند و آسایش و رفاه را، بدون سختى مى خواهد، تا آنجا که اگردشمنانش جز جنگ ظالمانه و خون وى و خون بقیه یاران شایسته اش، چیزى را نخواهند، او از نو صداى خود را به گوش آنان مى رساند. ولى اگر بر جنگ اصرار ورزند و جنگ یک ضرورت اجتماعى و انسانى گردد، باز صبر مى کند که آنان نبرد را شروع کنند، و اگر آغاز نمایند آنگاه با آنها بجنگد و در این صورت، بر مرگ وارد شود و بیم و هراسى به خود راه ندهد و مردان را از جاى کنده و قهرمانان را بر زمین بکوبد!

و در واقع این جنگ، دفاع شرافتمندانه از عدالتى بود که مى خواستند آن را به ظلم و ستم مبدل سازند، و پشتیبانى از عزت و احترام در شرف زوال انسان بود و هوادارى از آن آزادى بود که قصد داشتند به بردگى تغییرش دهند و دفاع از انسانى بود که على مى خواست عزیز باشد و آنها مى خواستند ذلیل و زبون بماند تا هر جوانمردى را به غل و زنجیر گرانبار بکشانند.

این جنگ، دفاع از ضرورت هاى اجتماعى و خواست هاى انسانى بود که سکوت و خاموشى در قبال آن جز کفر و نابودى و سقوط، چیز دیگرى نبود. امام على در مورد جنگش با معاویه مى گوید: «من زیر و بم این مسئله را بررسى کرده و پشت و روى آن را نگریستم، و دیدم که براى من راهى جز نبرد با کفر وجود ندارد».

و ببینید که على بن ابیطالب، بخش اول از واقعه جمل را چگونه به طور اجمال بیان مى کند: «طلحه و زبیر نخستین کسانى بودند که با من بیعت نمودند، ولى سپس بدون علت این بیعت را شکستند و به سوى ام المؤمنین، در بصره رفتند-- تا او را تحریک کنند-- و من به میان مهاجرین و انصار رفتم و دعوتشان کردم که به سوى بیعت خودبرگردند ولى آنها نپذیرفتند و در این امر پافشارى کردم و با خوشرفتارى با آنها ملاقات نمودم»! و على، آنگاه که در راه

ص: 341

کوفه بود، فرزندش حسن و پسر عمویش ابن عباس و عمار بن یاسر و قیس بن سعد بن عبادة را به سوى آن دو فرستاد که شاید فتنه و آشوب را بخوابانند ولى باز آن دو قبول نکردند. و در این باره على مى گوید: «من به سوى آنان رفتم تا در پشت بصره فرود آمدم و در خیرخواهى جاى عذر و بهانه اى باقى نگذاشتم و از شروع جنگ خوددارى نمودم و به آنان تذکر دادم که به بیعت خود برگردند ولى آنان نپذیرفته و جز جنگ را نخواستند و من خداوند را بر ضد آنان به کمک طلبیدم، گروهى کشته شدند و بقیه تسلیم گشته و از من خواستند که به آنچه قبل از شروع جنگ آنان را به آن مى خواندم، عمل کنم، و من صلح و آرامش را پذیرفتم و شمشیر را کنار گذاشتم و عبدالله بن عباس را براى رسیدگى به کارشان گماشتم و زفربن قیس را به سوى آنان فرستادم، از او درباره ما و آنان بپرسید!»

و على آنگاه که در سایه شجاعت بى نظیر و ایمان عمیق خویش پیروز مى گردد، به همان اندازه ناراحت است که طرف مغلوب و شکست خورده ناراحت مى شود... وى سپس اندوهناک گشته و گریه مى کند و چنان محزون و غمناک مى شود که سابقه نداشت و این -- به جان خودم سوگند!-- تأثر و اندوه قلب بزرگى است که فرزندان خود را به شدت دوست مى دارد و از ظلم و ستم کاملا بیزار و متنفر است، و متأسفانه مردم، همان فرزندان ستمکار او هستند و او در بین مهر بر فرزندان و دوست نداشتن ظلم و ستم، گویى که در آتشى سوزنده، مى گدازد و مى سوزد!

در نزد امام چیزى زشت تر از این وجود نداشت که خونى بناحق ریخته شود و اگر اطمینان نداشت که فرمانداران و کارگزارانش در صورت جنگ، از بناحق ریختن خون ها بپرهیزند، و از خونریزى مگر به خاطر حق و عدالت، دور باشند، دستورهاى مکرر و مؤکدى بر آنان صادر مى کرد که از خونریزى بپرهیزند، و علاوه بر این، او در این مسئله بینش ژرفتر و بزرگترى داشت و به موازات مراعات جنبه عاطفى و انسانى محض موضوع، جنبه سیاسى و بین المللى آن را

ص: 342

نیز در نظر داشت. خونریزى از نظر امام، موجب زوال قدرت و نفوذ بوده و بالخصوص اگر عمدى بوده و بدون دلیل و عذر منطقى باشد، مفهوم حکومت ملى و قانونى را از بین مى برد. امام به یکى از فرماندارانش چنین پیام فرستاد :

«قدرت و حکومت خود را با ریختن خون بى گناهان، استوار مساز که این کار موجب ضعف و سستى بنیان حکومت گردد و بلکه آن را از بین برده و به دست کس دیگرى مى سپرد و البته در قتل عمد، عذر تو نه در پیشگاه خداوند و نه در نزد من، پذیرفته نخواهد شد».

اجازه بدهید در این زمینه موضوع شگفت انگیزى را بیان کنم: چه کسى غیر از على بن ابیطالب را دیده یا شناخته ایم که پیشواى ملتى باشد و به فرمانداران خود دستور دهد که آن کسى را در ارتش به کار بگمارند که آزار و شکنجه مردم و کشتار و جنگ را دوست نمى دارد و پوزش پذیر و باگذشت و مهربان و پاک دل بوده و به زور و درشتى متوسل نمى گردد؟! شما را به خدا، به او گوش کنید که به فرماندارش در مصر، چه مى گوید: «و کسى از سپاهیان را بر کار بگمار که بردبارتر و پاکدل تر باشد، دیر خشمگین گردد و زود پوزش بپذیرد، بر بینوایان مهربان باشد و بر زورمندان سخت بگیرد و از هیچ زورگویى نهراسد و از جاى تکان نخورد...».

بدین ترتیب، امام على صلح را دوست مى دارد و به آن امر مى کند و از جنگ بیزار است و از آن نهى مى نماید و به آن روى نمى آورد، مگر آنکه جنگ به سراغ او آید و اصرار ورزد! و مهربانى و نیکى در جلوگیرى از آن، کارگر نشود.

او اگر مى جنگید، سعى مى نمود که تعداد تلفات زیاد نشود و به خاک افتادگان پیکار، فراوان نباشند، و تا آنجا که مى توانست، مى بخشید و عفو مى نمود، و چه بسیار که امکان انتقام مى یافت ولى عفو مى کرد. و سپس براى غالب و مغلوب، هر دو، دلسوزى مى نمود و او اگر از جانب دشمن به صلح

ص: 343

خوانده مى شد با خوشنودى و گشاده رویى آن را مى پذیرفت و شادباش مى گفت: «زیرا که در صلح آسودگى براى سربازان و راحتى از غم و اندوه براى مردم، و امنیت براى کشور وجود دارد». و او، اوامر و دستورهاى فراوانى به فرمانداران و سرداران سپاهش مى فرستاد و به آنها سفارش مى کرد که همگى این راه و روش را پیش بگیرند، و این به موازات سفارش ها و توصیه هاى وى در این زمینه بود که احمقانه نجنگند و مانند سرداران و جنگجویان دوران قدیم شمشیر را به سرعت و به آسانى و سادگى بیرون نکشند و به کار نبرند. و در این باره مى گوید: «دست ها و شمشیرهاى خود را به هوادارى زبان هایتان، به حرکت در نیاورید» و باز مى فرماید: «من کسى را به خاطر سوءظن، کیفر نمى دهم» و: «من با دشمن نمى جنگم تا بر او اتمام حجت کرده باشم، اگر توبه کرد و برگشت، از او مى پذیریم و اگر فقط تصمیم به جنگ بر ضد ما داشتهباشد، خداوند را به کمک طلبیم و نبرد کنیم». و ما به زودى، درباره برخوردهاى على بن ابیطالب با دشمنان تجاوزکارش، به تفصیل سخن خواهیم گفت.

* * *

براى تحکیم پایه هاى صلح بین افراد و ملت ها و به خاطر ابراز نفرت از جنگ، انسان باید در قبال انسان دیگر، به عهد و پیمان خود وفادار باشد. و البته فرقى ندارد که این پیمان بین پیروان یک مذهب، یا مذاهب گوناگون باشد و یا در بین فرزندان یک ملت و یا گروهى با دیگران منعقد گردد و یا میان دو دوست، یا دوست و دشمن، یا صلحجو و جنگجو برپا شود و در هر صورت، بر پیمان باید وفادار بود و از نظر على بن ابیطالب و در حکومت وى، مذهب، ملیت، حالت صلح یا جنگ، نمى توانند مانع وفادارى به عهد و پیمان گردند. و این براى آن است که وفادارى به پیمان، چنانکه گذشت، موجب تحکیم ارکان صلح مى شود و صلح باعث امنیت کشورها و آسایش ملت ها مى گردد، و خدمت به جامعه اى است که با قوانین و عهد و پیمان ها پیوند دارد. و علاوه بر

ص: 344

اینها، این امتیاز خوراک وجدان انسانى است که امام مى کوشد تا آنجا که امکان دارد، بلندى و اوج یابد، و بدین ترتیب، «صلح» عامل نزدیکى و دوستى بین افراد و گروه ها و قبیله ها و ملت هاى گوناگون خواهد بود و در هر شکلى که جلوه گر شود، مظهرى از مظاهر صدق و راستى و احترام شخصیت انسانیت در طرفین امضاکننده پیمان، به طور یکسان خواهد شد. و علاوه بر این، اعتماد و اطمینان طرفین، همیشه با وفادارى به پیمان همراه است و اگر هر دو طرف به همدیگر اعتماد یافتند، هر کدام امکان خواهد یافت که با الهام از آن آزادى که احساس مى کند، کار کند و در چهارچوب همین اعتماد، هر دو به پیشروى بپردازند. و به همین دلیل، مسئله وفا به عهدوپیمان، در حکومت و خلافت على بن ابیطالب، یک قانون تخلف ناپذیر است و على بر آن کسى که عهد و پیمان مى بندد، لازم و ضرورى مى داند که با جان و روح خود در راه حفظ آن بکوشد و سرانجام یا به آن وفادار بماند و یا در راه آن از بین برود.

على بن ابیطالب به همان اندازه که از دروغ و دروغگویى بیزار و ناراحت است، از عهدشکنى نیز نفرت دارد. در خطبه اى مى فرماید : «وفا به عهد با راستى توأم است و من سپرى نگهدارنده تر از آن نمى شناسم و هر کس که بداند سرانجام چیست، نیرنگ به کار نبرد. ما در روزگارى هستیم که اکثریت مردم، فریب و نیرنگ را زیرکى و هوشیارى پندارند و نادانان آن را حسن تدبیر خوانند! اینها چه سودى مى برند؟ خداوند آنان را نابود سازد و البته شخص باهوش و نکته بین، راه نیرنگ و حیله را مى داند ولى امر و نهى خداوند مانع از آن است که آن را به مرحله اجرا درآورد. و با اینکه نیرنگ را مى بیند و مى داند و قدرت دارد که آن را انجام دهد، ولى خود را آلوده نمى سازد، ولى آن کس که در بند دین نیست، از هر فرصتى براى مکر و نیرنگ استفاده مى کند».

و در نامه اى که به فرماندارش در مصر نوشت، مى گوید: «اگر بین خود و دشمنت پیمانى بستى و یا چیزى را در قبال او بر عهده گرفتى، بر پیمان خود

ص: 345

وفادار باش و تعهد خود را با امانت کامل مراعات کن و تا پاى جان در این راه استقامت بنما و بر عهد و پیمان خود خیانتمکن و دشمن خود را هرگز فریب مده». ولى او به این توصیه صریح، در مورد اینکه انسان نباید حتى دشمن خود را گول بزند، اکتفا نمى کند، بلکه با قاطعیت به فرماندارانش دستور مى دهد که پیمان مبهم و غیرروشن -- که مى توان آن را برخلاف واقع تأویل و تفسیر کرد-- نبندند تا راهى براى فریب دشمن و گول زدن هم پیمان و یا فرار از عهد، و یا نقض آن وجود نداشته باشد. او با آن گروه که ممکن است چنین کنند، با قاطعیت تمام مى گوید: «پیمان مبهم و قابل تفسیر منعقد مساز و پس از برقرارى و استوار نمودن عهد و پیمان، گفتار دوپهلو به کار مبر».

على بن ابیطالب هیچ موضوعى را پیشنهاد نمى کرد و به اجراى هیچ یک از افکار خود امر نمى نمود، مگر آنکه خود با تاروپود وجودش با آن موضوع آشنایى داشته و در تمام مراحل زندگى آن فکر را به مرحله اجرا درآورده بود. و اگر وفاى به عهد و پیمان اعتقاد و هدف وى بود، هیچ یک از مشکلات و موانع، به هر اندازه که سخت و غیرقابل تحمل هم که بود، نمى توانست بین او و این مسئله، جدایى بیفکند. و از همین جا بود آنچه در جنگ جمل -- در نتیجه نیرنگ مشهور حکمیت -- به وقوع پیوست. بدین ترتیب که داستان این نیرنگ کم کم بر همه مردم روشن شد تا آنکه «محمد بن جریش» به نزد على آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! آیا راهى براى برگشت از این نامه نیست؟ به خدا سوگند که مى ترسم این موجب ذلت و خوارى گردد» مراد او از «نامه» عهدنامه «حکمیت» بود و على آن را به این شرط امضاء نموده بود که نیرنگ و حیله اى در کار نباشد!» ولى على به او فرمود: «آیا پس از آنکه عهدنامه اى نوشته ایم آن را نقض کنیم؟ این کارصحیح نیست». وانگهى این على است که مى گوید: «بر پیمان هاى خود وفادار بمانید» و «ذمه من در گرو آن چیزى است که مى گویم»!.

* * *

ص: 346

بدین ترتیب بر ما روشن مى شود که صلح خواهى على، در نتیجه دور و نهایى خود، نمودارى از عدالت، آزادى و مساواتى است که آنها را براى همه مردم طلب مى کرد. و بلکه نمودارى از کار و کوشش جامع الاطراف در راه انسانیت است. کار و کوششى که مى خواهد شامل همه میدان هایى گردد که انسانیت در آن رشد و تکامل مى یابد، و از آن چیزهایى است که على در روح و جانش آن را پرورده و در قانونش آن را اظهار و آشکار ساخته است.

على در این دعوت آتشین به دوستى، فرزندان بشر را، با سایر پدران بزرگ و پیشین انسانیت، برابر مى داند! دعوت على چقدر شباهت به عاطفه انسانى محمد دارد که این جمله آن را نشان مى دهد: «بندگان خدا، با همدیگر برادر باشید» و با همین فکر بزرگ نیز شباهت دارد که پیامبر آن را در پاسخ کسى که پرسید: «بهترین اعمال کدام است؟» بیان داشت و فرمود: «بهترین کارها، بذل صلح، بر جهان است».

و بانگ على، در هدف و خواست خود، چه شباهت زیادى به صداى اشعیا دارد، در آن هنگام که وضع مردم را-- اگر با همدیگر از در صلح و آشتى درآیند-- تصویر مى کند و در آن هنگام که اطمینان مى دهد این وضع اجتماعى، سرانجام، در فرداى دور یا نزدیک، حتمآ تحقق خارجى خواهد یافت، و این سخن بزرگ را مى گوید :

«اسیران آزاد شوند و آنهایى که در ظلمت و تاریکى به سر مى برند،به روشنایى رسند و راهها بر روى آنان گشوده شود و آزادانه از دشت و دمن بهره مند شوند. و در خشکى و بیابان راهى به وجود آید و در صحراى سوزان نهرها و در زمین خشک چشمه هاى آب پدید آید!

مردم خانه هایى مى سازند که خود در آن مى نشینند، و درخت هاى انگور غرس مى کنند و خود از میوه آن مى خورند، خانه نمى سازند که دیگرى بنشیند و درخت نمى کارند که دیگرى میوه آن را بخورد!

ص: 347

از شمشیرهایشان سکه ها مى زنند، و نیزه هایشان تبدیل به داس ها مى گردد، گرگ با گوسفند و بره ساکن شود و پلنگ با بز در یکجا شوند، و هیچ ملتى بر روى ملت دیگر شمشیر نکشد و از آن پس، راه و روش نبرد را فرا نگیرند»(1)

ص: 348


1- . دورنمایى از مدینه فاضله اى است که پس از اشعیا و عیسى مسیح، اسلام نیز وعده آن راپس از قیام مصلح جهانى داده است و در اخبار ما، مطالب بسیارى در این زمینه و درچگونگى زندگى و جامعه در این دوران، آمده است. به اخبار مربوط به آخرالزمان مراجعهشود.م

نه ستمگر، نه ستمکش

*مردم خوار و زبون، پیش من عزیزند تا حق آنها را بستانم و مردم عزیز و نیرومند در نزد من خوار و زبونند تا حق را از آنها بازپس گیرم.

امام على

*به همان اندازه که انسان زیبایى را دوست دارد، از زشتى متنفر است و به همان مقدار که عدالت را مى خواهد از جور و ستم فرار مى کند؛ و به آن اندازه که به گرمى هستى کشیده مى شود، از سردى عدم مى ترسد. و گام هاى وى او را از پستى و بلندى زمین ها و بیابان ها و کوه ها و صخره ها نمى گذرانند مگر آنکه به دیار محبت و جهان دوستى ها برسد! و البته آن کسى که از زشتى روى برنگرداند، زیبایى را هم خوش نخواهد داشت.

روش هاى على در مسائل همگانى، زنجیروار به همدیگر پیوند دارند و به طور ناگسستنى به هم پیوسته اند. و امتیازات على در مدیریت، حکومت، رهبرى و اخلاق بزرگ، چنان در همدیگر تنیده شده اند که شخصیت بى نظیر و یگانه على در شکل یک وحدت به هم پیوسته و جداناپذیر، از آن ها تشکیل یافته است. آرى او یگانه است! و آنگاه انقلاب وى بر ضداحتکار و استثمار، در واقع انقلابى بر ضد ستم و ظلم و ستمکاران تبهکار است. و آنگاه سختگیرى او بر ثروتمندان و زورمندان و گروه بى عرضگان جاه طلب که ثروت و نیروى خود را در راه آزار و شکنجه مردم به کار مى برند، در حقیقت خود، سختگیرى بر شکل ها و رنگ هاى گوناگون استبداد است. رغبت و میل عمیق وى به دستگیرى و مراعات

ص: 349

عادلانه از بینوایان -- که آنها نیز بشر آفریده شده اند و فقط در جامعه درهم ریخته و نابسامان، ناچیز پنداشته مى شوند-- و اصرار وى به آزادى آنهایى که به بردگى کشانده شده اند، در حالى که خداوند آنها را هم آزاد آفریده است و ذلت و پستى آنان موجب پستى و زبونى خود انسانیت مى گردد، این رغبت و میل و اصرار، خواستار سختگیرى و فشار بر کسانى است که مردم را خوار و زبون ساخته اند!

اگر در آنچه که ما تا به حال خواندیم، دیدیم که یارى و کمک امام به نیازمندان کمک و یارى به ستمدیدگان است و اگر در آنچه که ما تاکنون دیدیم، فهمیدیم که خشم امام بر دشمنان جامعه و انسانیت و آنهایى که از هدایت وجدان به دورند، خشم بر ستمکاران است، این نباید باعث شود که ما از منطق و روش صریح و روشن على بن ابیطالب درباره ستم و ستمکاران صرف نظر کنیم. زیرا درباره ظلم وستم، نص صریحى وجود دارد که شامل همه شکل هاى آن از قبیل احتکار، استثمار، هتک حرمت و پست شمردن مردم مى گردد و به کوچکترین زوایاى این نواقص، خواه آشکار باشد یا پنهان، اشاره مى نماید! و در هر صورت، ظلم و ستم، کلماتى که در هر خطبه و وصیت و عهدنامه امام،سخنى درباره آنها یافت مى شود. و انقلاب وى نیز روح و مفهوم آن را مورد حمله قرار مى دهد و زبان و بیان او هم به شدت آن را مى کوبد و بر آن لعنت مى فرستد!

و از همین جا ضرورى به نظر آمد که فصل جداگانه اى را درباره روش و موقف على با ستم و ستمگران، و تجاوزکاران تبهکار و مفسد بیاوریم که على بن ابیطالب به خاطر حفظ همگان از غضب و غارت و ستم آنان، در وجدان خود و با زبان و قانون و شمشیرش، در پیکار با آنها سستى نورزید.

مبارزه با ظلم و ستم، در تاریخ انسانیت از بدو خلقت همواره وجود داشته و فقط شکل و وضع آن گوناگون بوده است! و کسانى که بار سنگین این نبرد را در دوران حکومت ها و گروه هاى ستمکار و تجاوزکار، به دوش گرفته اند، به همان

ص: 350

اندازه بر تاریخ انسانیت افتخار بخشیده اند که ظلم و ستم این تبهکاران آن را ننگین و آلوده ساخته است ... و این رزمندگان، همچنان به تدریج به میدان آمدند و یکدیگر را یارى نمودند و روح مبارزه را زنده ساخته و به یکدیگر سپرده اند... در میان انسانهاى بزرگ کسانى بودند که سراسر زندگى آنان، در این نبرد پى گیر سپرى شد.

تاریخ مسیح در واقع انقلابى بود بر ضد استعمارگران روم و استثمارچیان داخلى، زمامداران و آریستوکرات ها-- اشراف -- و بندگان بتها و بت پرستى هاى اجتماعى! و تاریخ محمد هم در واقع دنباله همان تاریخ مسیح در ایجاد انقلابى بود که تندبادى سخت به وجود آورد و به نسیم آرام تبدیل نگشت مگر در آن هنگام که داد ستمدیدگان را گرفت و حقشان را به خودشان بازپس داد!

آنچه که درباره مسیح و محمد گفته مى شود، از جهتى درباره سقراط، گالیله، ولتر، تولستوى، پوشکین، گورکى، روسو، جرج برناردشاو و گاندى و بزرگان دیگر تاریخ انسانى نیز گفته مى شود!(1)

ص: 351


1- . بسیار جاى تعجب است که مؤلف افرادى را که در بالا نامبرده با پیامبرانى نظیر عیسى مسیح و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مورد مقایسه قرار مى دهد، در صورتى که حتى با صرف نظر ازمقام شامخ آسمانى پیامبرى این دو بزرگوار، از نقطه نظر تأثیر اجتماعى، شخصیت تاریخىو جهانى، و تحولاتى که در جوامع بشرى به وجود آوردند، به هیچ وجه با آن افراد قابل مقایسه نیستند.تولستوى، پوشکین، گورکى، برناردشاو، گالیله و دیگران درست است که دانشمندان ونویسندگان و مردان نابغه اى بودند، ولى کدام یک از آنان توانستند که تحولاتى عمیق واجتماعى و جهانى مانند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به وجود بیاورند؟... همه مى دانیم که هم اکنون صدهامیلیون نفر در سراسر روى زمین، از تعلیمات و دستورات اصیل اسلامى بهره مند هستند وآنها را سرمشق زندگى عملى خود قرار داده اند، در صورتى که از تولستوى و گالیله و غیره،فقط نامى در تاریخ باقى مانده و بس!... بنابراین بى انصافى است که ما شخصیت هاىبى نظیرى مانند عیسى و محمد و على را، با افرادى در یک ردیف قرار دهیم که نظایر آنها،در هر کشورى و در هر زمانى فراوان یافت مى شوند!... اعترافات خود برناردشاو درباره محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام بسیار جالب و ارزنده است. براى اطلاع از عقاید وى نسبت به قرآن،محمد و اسلام به کتاب ما: اسلام، دین آینده جهان، چاپ چهارم، مراجعه شود.م

و همان طور که ظلم و ستم ممکن است جزء ذات بعضى افراد شود و انجام آن آسان گردد، بدان سان که نفس کشیدن و خوردن و پوشیدن لباس آسان است!-- چنانکه در زندگى نرون و چنگیزخان و ممالیک(1) سبکسر و احمق و پادشاهان عثمانى و رجال انگیزیسیون یا«محکمه مقدس»! تفتیش عقاید، در اروپا و در قرون وسطى، مى بینیم و یا در زندگى کسرى ها و قیصرها و فراعنه مصر و زمامداران تبهکار و بى عرضه دیگر جهان و یا در روش حجاج بن یوسف و زیاد بن ابیه و عبیدالله بن زیاد و مسلم بن عقبه و افرادى از این قماش آن را مشاهده مى کنیم -- همینطور ممکن است که تقبیح ستم و دشمن داشتن ظلم، در نزد گروه دیگرى به شکل جزئى از اجزاء ذات درآمده باشد که آنگاه این موضوع در آنان چیزى چون تاروپود وجود و شریان زندگى شان مى گردد!

بدین ترتیب بدون هیچ تلاش و زحمتى مى توانم علت پایدارى گروه نخستین را در آن همه ستمگرى هاى زشت و فضاحت بار بیان کنم؛ چه آن ستمکاران در آنچه انجام مى دادند دیگر به دنبال سودى نبودند بلکه کارى انجام مى دادند که خمیره ذات آنها بود و از سرچشمه آن صادر مى شد!... تا آنجا که یکى از آنان به نام حجاج بن یوسف با چند تن از یاران خود بر سر سفره غذا نشسته بود، به یکى از نگهبانانش مى گوید: «نگهبان! گردنش را بزن» و اشاره به پیرمرد بدبخت و بینوایى کرد که لرزان در گوشه اى ایستاده، و هیچگونه گناهى را هم مرتکب نگشته بود! و سپس به خوردن غذا ادامه مى دهد، گویى که هیچ اتفاقى رخ نداده است(2) . او این کار را به همان سادگى انجام مى دهد که غلام

ص: 352


1- . ممالیک گروهى از بردگان ترک بودند که سلاطین مصر آنها را خریدند که در جرگه سربازان خود درآورند. و از میان آنان مردانى قیام کرده و حکومت را به دست گرفتند و دو سلسله بحرى ها و برجى ها را به وجود آورده و مدت هاى طولانى بر مصر و شام و غیره سلطنت کردند.م
2- . در جنگ داخلى لبنان، مسیحیان فالانژیست در پشت بام آپارتمان ها موضع گرفته و هرجنبنده اى را که در خیابان مى دیدند، با یک تیر، به قتل مى رسانیدند و براى این کار، ازرهبران خود جایزه مى گرفتند!... این وحشیگرى در هیچ کجاى دنیا سابقه نداشت و بامنطق هیچ جنگى هم سازگار نبود...م

خود را صدا کرده و به او بگوید: غلام! آب خنک براى ما بیاور! و همینطور نرون، روم را به آتش مى کشد و خود باده مى نوشد و به شعر و آواز و صداى دایره، گوش مى دهد!

و به همین ترتیب پایدارى گروه دیگر را در مبارزه با ظلم و استبداد مى توان توجیه و تفسیر کرد که بدون مبارزه، ادامه زندگى برایشان دشوار بود؛ تا آنجا که سقراط جام شوکران را چون دارویى سرمى کشد تا پایدارى خود را در این راه ثابت کند و همچنین ولتر با نیرومندترین فرد اروپا در زمان خود، مى جنگد و گویا که او خودبه خود به سوى این کار رفته است. چنانکه تشنه به سوى آب و گرسنه به سراغ نان مى رود و همچنین یاران حسین بن على در کنار وى مى ایستند-- در حالى که او تنها در برابر نیروهاى بنى امیه که بر ضد شخص او بسیج شده بودند ایستاده و آماده نبرد بود-- و به او مى گویند: «ما با تو مى میریم»!.

پرچمدار و پیشرو این گروه بزرگ از فرزندان بشریت، على بن ابیطالب بود و چنانکه خود مى گوید، رسالتش این بود که حقى را برپا دارد و باطلى را از بین ببرد، و برنامه حکومتش نیز همین بود،ولى دنیا در قبال این برنامه و اصول، از حقیقت بسى به دور بود و ستمکاران دوران وى هم، از لحاظ عده فزونتر و از لحاظ قدرت بیشتر بودند!.

نه ستمگر و نه ستمکش!

این بود اراده و خواست على بن ابیطالب، ولى زمان او این را نمى پذیرفت! و در راه این هدف، حتى خود ستمدیدگان نیز با وى همراهى نمى کردند، زیرا وجود آنان را هراس و وحشتى دیرین فرا گرفته بود و در نتیجه چنان بار آمده بودند که از مبارزه بر ضد ستمکاران مى ترسیدند و یا از جهل و نادانى، رشوه اى

ص: 353

مى گرفتند و ساکت مى شدند، مگر گروه اندک و انگشت شمارى که خدایشان قلبى بزرگ عنایت کرده بود.

ولى باید دید که آیا على در آنجا که مردم بر ضد وى جمع شده و به صف زورمندان پیوسته بودند، سست و ناتوان مى گردد؟ آیا این قهرمان تنها و غم زده در سرزمین اندوه، و غصه، و در میان جانوران درنده، ضعیف و بى توان مى شود؟ و از مرگ مى ترسد؟ در حالى که همه فرزندان آدم و حوا همواره از مرگ در هراسند و هرگز آن را دوست ندارند!.

آیا او سست و ضعیف گردد در حالى که «ستمکار بر تجاوز خود مى افزاید» و متنفذین بى توجه به نداى وجدان کرسى ها و مناصب مملکتى را مى فروشند و کشور را غارت مى کنند؛ خودنمایان هر روز به شکلى درمى آیند و عدالت را نابود مى سازند و فساد به بار مى آورند؟

آیا او سست و ناتوان گردد در حالى که یارانش آن چنان بودند که خود گوید: «هر کس آنان را به یارى دعوت کرد، عزت نیافت و آنکس که برایشان سخت گرفت آسودگى و آرامش ندید، و هر که به وسیله اینها پیروز گشت پیروزیش بى ارج بود. آنها کر بودند اما گوش داشتند، لال بودند ولى زبان داشتند!، نه در جنگ آزادگان راستگو بودند و نه در موقع سختى برادران مورد اعتماد»!...

بدون تردید انسان در چنین شرایطى سست و ناتوان مى گردد،ولى اگر این انسان، على بن ابیطالب نباشد!. عشق عمیقى که على نسبت به مردم دارد، او را وادار مى سازد که با ستمکاران و بدخواهان توده، سازش نکند ولو اینکه بهاى آن، جان و زندگى وى باشد-- و به جان خودم سوگند!-- آن کس که خیال مى کند از شرایط مهر و عاطفه آن است که بر ضد ستمکاران، انقلابى به پا نشود و یا مى گوید که از علایم و آثار علاقه و دوستى مردم، تسلیم بدون عصیان و طرد قهر انقلابى، در قبال تجاوزکاران است، یا دروغ مى گوید و یا از حقیقت مسئله آگاه نیست. پس بدون شک و تردید، مهر و عاطفه انسانى، اگر وجود

ص: 354

داشته باشد، تو را وادار مى سازد که بر ضد ستمکار به پا خیزى تا انسان هایى را که دوست مى دارى از قید و بند رها سازى، و همین عاطفه و مهر و دوستى، در بعضى اوقات، تو را مجبور به اعمال زور مى نماید.

انسان به همان اندازه که زیبایى را دوست دارد، از زشتى متنفر است و به همان مقدارى که خواستار عدالت است، از جور و ستم فرار مى کند، و به آن اندازه که از گرمى هستى و وجود به نشاط مى آید، از سردى عدم مى ترسد و مى لرزد، و گام هاى وى، او را از پستى و بلندى زمین ها و بیابان ها و کوه ها و صخره ها نمى گذرانند، مگر آنکه به دیار محبت و جهان دوستى ها برسد. و البته آن کسى که از زشتى دورى نکند به زیبایى روى نخواهد کرد.

* * *

اینک دلیل دیگرى براى اتحاد و پیوند ذاتى و اصیل مهر و عاطفه با عصیان و زور، در نهاد امام على -- و به خاطر برطرف ساختن هرگونه ظلم و ستمى :«سودة» دختر عمارة همدانى نقل کرده که به نزد على آمد تا از مردى که متصدى جمع مالیات از طرف على بود، شکایت کند. على با کمال نرمش و مهر از او پرسید: آیا کارى دارى؟ سوده شکایت خود را مطرح ساخت، و على تا آن را شنید گریه کرد و سپس گفت : «خداوندا! من به آنان دستور ستم بر مردم و ترک حق تو را نداده ام» و سپس ورقه اى از جیب خود درآورد و در آن چنین نوشت: «... پیمانه و ترازوى خود را درست کنید و کم فروشى و تقلب ننمایید و در زمین فساد برپا نسازید. چون این نامه من به دست تو رسید، آنچه را که در تحت اختیار دارى حفظ کن تا کسى بیاید که آن را از تو تحویل بگیرد»!.

ببینید که مهر و عاطفه وى، نسبت به یک زن ستمدیده تا به کجا مى رسد که او را به گریه مى اندازد، و سپس همین عاطفه، به قدرتى تبدیل مى شود که با لحن قاطع و کوبنده اى متوجه مأمور جمع مالیات مى گردد که ستم کرده است و

ص: 355

آنگاه به سرعت به او دستور مى دهد و او را از ظلم نهى مى کند، و از کار برکنار مى سازد.

تا در روى زمین ظلمى بود و یا بزرگى بر کوچکى زور مى گفت، باز على بود که شمشیر برمى کشید. على در مبارزه با ظلم خستگى ناپذیر بود، قلب بزرگش که سرشار از مهر و عاطفه بود وى را در این راه رهنمون مى گشت.

على همواره ایمان قاطع به این نکته داشت: «باید امام و پیشوایى باشد که به وسیله او حق ضعیف از نیرومند و داد مظلوم از ستمکار گرفته شود و افراد نیکوکار آسایش یابند و از شر ستمکار آسوده گردند» و: «خداوند به مردم پناه داده که به آنها ستم نشود» و بنابراین، ستمکاران چرا و به چه دلیل بر مردم ستم کنند؟ و «حکمرانان به وسیله ظلم، آزمایش شوند» پس اگر ظلم کنند، دوران حکومتشان پایان یابد، براى آنکه: «اگر به ستمکار مهلت داده شود، انتقام از وى هرگز فراموش نمى شود، و خداوند بر سر راهش، در کمین اوست» و در این وقت است که: «روز عدالت بر ظالم، سخت تر از روز ستم بر مظلوم است» و از دستورهاى همیشگى على بن ابیطالب بود: «باید بر ظالم سخت بگیرید» و «جلو ستمگر احمق را بگیرید»!.

آرى! در قلب امام عاطفه انسانى به آن مقدار بود که ضامن پایدارى وى در نبرد به خاطر حق و بر ضد باطل، مى شد. او هنگامى که بر پیکارى تصمیم مى گرفت، مى گفت: «... به خاطر آنکه سرزمین ها را اصلاح و آباد کنیم و بندگان مظلوم خدا، آسایش یابند» و آنگاه که به جنگ نزدیک مى شد، مى فرمود: «به خدا سوگند! داد مظلوم را از ستمکار بستانم و دماغ ظالم را به خاک بمالم، و اگر چه او را خوش نیاید، او را به سوى سرچشمه حق و عدالت بکشانم» و یا این جمله را بر زبان مى آورد: «باید از ستم باز ایستاد و داد مردم را داد و از تباهى و فساد در روى زمین پرهیز کرد» و او در قلب نبرد سهمگین، وقتى دید که یارانش اندک و دشمنانش بسیارند بر وضع خود و مردم نگریست و گفت:

ص: 356

«من سست و ناتوان نگشتم و ترسى به خود راه ندادم. من باطل را تا آن اندازه از هم مى درم که حق را از درونش بیرون بیاورم!». از جنگ بر ضد ظلم خوددارى نمى کرد ولو آنکه شهادت خود را در مقابل دیدگانش مجسم مى یافت و اگر همه قوم عرب بر ضد وى جمع مى شدند و مردم سراسر زمین هم آنها را یارى و پشتیبانى مى کردند و پستى ها و بلندى هاى دره ها و بیابان ها را پر مى ساختند، او هرگز ترس و هراسى به خود راه نمى داد.على بن ابیطالب تا آن پایه به خود اعتماد و اطمینان و به درستى و عدالت کارهایش به آن اندازه ایمان داشت که مى گفت: «مردم خوار و زبون در نزد من عزیزند تا حقشان را بستانم و مردم عزیز، در پیش من خوار و زبونند تا حق را از آنان باز پس بگیرم» و «به خداوند سوگند، باکى ندارم که من به سوى مرگ بروم یا مرگ به سراغ من بیاید».

پس از جنگهاى بسیار على با ستمکاران هنوز صداى ظلم آنها خاموش نشده بود و على گفت: «گروهى از ستمکاران باقى مانده اند که اگر زنده ماندم و خداوند یارى کرد بر آنان نیز پیروز شوم و آنان را از بین ببرم، و از هم بپاشم».

در بینش و مذهب على، دانشمندان و علما، رهبران توده مردمند و از همین جاست که آنان مسئولیت هاى بزرگ و سنگینى به عهده دارند که مهمترین آنها، مقاومت در برابر ستمکار و یارى بر مظلوم است. مى گوید: «خداوند از علما پیمان گرفته که بر سیرى ستمکار و گرسنگى ستمدیده راضى نشوند و به آن تن در ندهند»!.(1)

و براى آنکه در جرگه گروه ستمکاران و یا کسانى نباشند که بر ظلم و ظالم کمک مى کنند و یا بر آن راضى مى شوند، على گناهان مردم را به چند درجه تقسیم کرد که ممکن است بعضى از آنها بخشیده شود، ولى ظلم و ستم را استثنا

ص: 357


1- . وقد اخذاللّه على العلماء ان لایقارّوا على کظّة ظالم و لاسغب مظلوم!.

کرد و فرمود: «... اما گناهى که بخشیده نشود، ظلم کردن بعضى از مردم، بر دیگران است» و در هر صورت او چنین عقیده دارد: «ظلم بر بینوایان، زشت ترین ستم هاست».

* * *على بن ابیطالب برطرف ساختن هرگونه ظلم و ستم را، به هر رنگ و شکلى که باشد،-- بخصوص رفع ظلم مادى از توده را-- این چنین در سرلوحه دستور و برنامه خود در میان مردم قرار داد. و با زبان و شمشیرش، با ستمکاران این چنین جنگید و آن را یک وظیفه قاطع خود دانست و همچنان در فکر مبارزه با دیگر ستمکاران بود که با عظمت و بزرگى تمام به شهادت رسید، و اگر ناگوارى هاى روزگار او را نمى ربود و دنیا به او فرصت بیشترى مى داد، او همه چیزها را اصلاح و دگرگون مى ساخت!.

... و این جلوه و نمودارى از على بن ابیطالب است.

ص: 358

دستور امام درباره : وظایف زمامدارى

* ترجمه کامل فرمان امام على (علیه السلام) به «مالک اشتر نخعى» فرماندار مصر.

ص: 359

دستور امام به فرمانداران

*از انحصارطلبى در هر چیزى که همه مردم در آن سهیم اند، بپرهیز!.

على

پس از آنکه روش و موقف امام على در قبال جامعه و اوضاع آن، روشن گردید و دیدیم که اسلوب کار او در راه تحکیم پیوندهاى اجتماعى فقط بر پایه عدالت استوار است، ارائه قسمت هایى از نامه او را که به هنگام انتصاب مالک اشتر نخعى به فرماندارى مصر و اطراف آن، نوشته است -- از مفصل ترین عهدنامه ها و جالبترین و جامعترین آنهاست -- مفید به نظر مى رسد.

با اینکه ما در این کتاب به پاره اى از نامه ها و فرمان هاى گوناگون امام استناد جسته ایم که حقوق فرد و جامعه در همه آنها بیان شده است، ولى نامه على به مالک اشتر در نوع خود بى نظیر است زیرا این نامه، جامع ترین فرمان ها و عهدنامه هاى امام، در بیان افکار وى در چگونگى ساختن جامعه است. در این نامه ارزشمند، دستور کامل على درباره زمامدارى آمده است و البته در نامه و دستورهاى دیگرامام، مواد و قوانین دیگرى نیز وجود دارد که ما به موقع خود از آنها در این کتاب استفاده کرده و نقل خواهیم نمود.

خوانندگان محترم با مطالعه این نامه به آگاهى جدیدى از عقل و اندیشه و نهاد یک انسان، که آن را درباره چگونگى پیوند مردم به همبستگى اجتماعى و بشرى، براساس خیر و نیکى، به ارمغان داده است!، دست مى یابند.

ص: 360

اینک قسمت هایى از نامه امام، به مالک اشتر :(1)

* * *

این فرمانیست که از بنده خداى، على امیرالمؤمنین، به مالک پسر حارث نخعى، معروف به اشتر(2) که به موجب آن، به فرماندارى سرزمین مصر بپردازد و خراج آن دیار بستاند و با دشمنانش پیکار کند و کار مردم آن را سامان دهد و به آبادانى و عمران شهرها و روستاهاى آن بپردازد. ما پیش از هر چیز، پسر حارث را به پرهیزکارى و اطاعت خداوند متعال امر مى دهیم که هرگز در انجام اوامر الهى کوتاهى نکند، چرا که سعادت هر دو جهان به رضاى خداوندى بسته است، آنچنان که بى خشنودى خداوند، هیچ طاعتى پسندیده و مقبول نخواهد بود و باید از احکام اسلامى، با تمام وسایلى که در اختیار دارد، پشتیبانى به عمل آورد تا در قبال آن، به یارى و نصرت پروردگار امیدوار باشد.

ص: 361


1- . مؤلف در این بخش فقط قسمت هایى از فرمان امام را-- که هنگام اعزام مالک به مصر،به مثابه ى برنامه کار وى نوشتند-- نقل نموده بود، ولى ما ترجیح دادیم که ترجمه کامل آنفرمان را براى مزید استفاده خوانندگان محترم، در اینجا بیاوریم. در ترجمه این فرمان، ازترجمه هاى فارسى نهج البلاغه به ویژه ترجمه کامل فرمان به وسیله دوست دانشمندم جنابآقاى على اصغر فقیهى، استفاده شده است.م
2- . مالک پسر حارث نخعى بود. در یکى از پیکارها تیرى بر گوشه چشمش اصابت کرد و ازآن اثرى بر جاى ماند و بدین جهت او را مالک اشتر نامیدند.مالک اشتر در تاریخ سرداران اسلام یادگارهایى برجسته دارد و مى توان گفت فتوحات اسلام در شام و آسیاى صغیر مرهون فعالیت و فداکارى او بوده است.مالک از صمیمى ترین و فداکارترین یاران امیرالمؤمنین على (علیه السلام) بود و در همه کار او رایارى مى نمود.آنگاه که لشکر شام براى تصرف مصر بدان دیار شتافت و «محمد بن ابى بکر» والىجوان سال آنجا شکست یافت، امیرالمؤمنین «مالک» را به فرماندارى مصر برگزید و او رابا دستورات کامل بدان سوى فرستاد. اما هنوز به مصر نرسیده بود که به تحریک معاویه مسموم گردید و درگذشت. مالک را در خدمت امیرالمؤمنین مقامى ارجمند و عزیز بودبدانسان که پس از مرگش اشک ریزان مى فرمود: «مالک براى من چنان بود که من براى رسول خدا بودم» و باز مى فرمود: «کیست که چون مالک تواند بود؟ او بازوى من بود که درمرز کشور مصر از دوشم بیفتاد و در خاک نهان شد.»م

حاکم و والى باید دید هوس و خواهش هاى نفسانى را، همچون پرهیزکاران پیوسته به زنجیر زهد و عبادت مقهور سازد، زیرا که هواى نفس آتش فروزانى است که اگر دمى انسان را غفلت زده یابد، ناگهان شعله ور گردد و خرمن هستى و سعادت او را نابود کند.

مالک! تو در سرزمینى مى خواهى حکومت کنى که در تاریخ طولانى خود زمامداران و حکومت هاى دادگر و ستمگر، فراوان دیده و آنچنان که تو در کار والیان پیش از خود مى نگرى، مردم نیز با دقت تمام، رفتار تو را زیر نظر دارند و از کار و کوشش تو غافل نیستند، پس مواظب باش آنچه تو درباره پیشینیان مى گویى، مردم درباره تو نگویند.

خداوند آگاه و شنوا است و گفتار بندگان خویش را مى شنود و به داد ستمدیدگان مى رسد و بنده پرهیزکار ناگزیر باید سخت بیدارباشد تا زبان کسان به دشنام و تقبیح او آلوده نگردد. راستى براى روزگار سختى چه ذخیره اى بهتر از نیکوکارى مى توانى اندوخت؟ و کدام پس اندازى براى حکام و فرمانداران بهتر و پرارج تر از عدل و داد تواند بود؟ پس بر خشم و شهوت خویش چیره باش و از آنچه بر تو حلال نیست، سخت بپرهیز.

آیا مى دانى نفس پرهیزکار کدام است؟ آنکه در تمام حوادث زندگى بر هوس هاى خود پیروز گردد و در داورى بى طرف و منصف باشد و بر توده مردم مهربان بوده و با چشمى پرعاطفه و سینه اى لبریز از محبت بر آنان بنگر.

زنهار!که در جامه شبانى، گرگى خونخوار باشى و در درون پنجه هاى نرم، چنگال هاى جانفرسا پنهان دارى؟ آیا هیچ مى دانى که مردم بر دو گروهند :

یا برادر دینى تو هستند و یا انسانهایى که در آفرینش با تو یکسانند و همچنان که تو را در زندگى لغزشهایى است، آنان نیز بدون لغزش نخواهند بود. پس باید به آن دیده در آنان بنگرى که مى خواهى خداوند بر تو بنگرد.

ص: 362

تو در مصر حکومت مى کنى و من سرپرست تو هستم. ولى پروردگار بى همتا بر همه ما حکومت دارد و حاکم توانا و مطلق جهان هستى اوست. او که ما را امام و فرماندارى براى بندگان خود قرار مى دهد آزمایش هم کند تا چگونه این وظیفه خطیر را به پایان مى رسانیم؟ تو با هر که نبرد کنى با خداى نتوانى جنگید، او توانا و مقتدر است، نه هیچ کس از دست انتقامش تواند گریخت و نه از لطف و مرحمتش بى نیاز تواند بود.اى مالک! لغزش هر لغزشکارى را که بخشیدى پشیمان مباش و هر که را به کیفر رسانیدى، شادى مکن. هر چه میدان را فراخ مى بینى جولان مده و هر چه از دست توانایت برآید شتاب منما. هر آن امرى که از مافوق مى شنوى، با امر خداوندى بسنج، چنانچه خداوند ترا از آن عمل نهى مى کند، زنهار که فرمان خالق را در راه هوس مخلوق قربانى کنى؟

و اگر چنین نباشى آیینه قلبت زنگ آلود و تاریک مى شود و روح دیندارى و تقواى تو سست مى گردد و از خداى به دور مى افتى، هر چه با بنده گناهکار نزدیک باشى.

فرمانروایى در سرزمین فراعنه و اینکه کشور مصر را به زیر فرمان خواهى آورد و سپاه بیکران اسلام را در صحراى آفریقا سان خواهى دید، نکند که تو را نخوت آورد! و هر قدر که خود را فعال و قادر مى بینى به یاد داشته باش که خداوند از تو فعال تر و قادرتر است. هر چه مصر را وسیع و باشکوه مى یابى چشمى به کشور وسیع تر و باشکوه تر ایزد متعال بگشا و در همه حال به یاد خدا باش. یاد خدا خاطر را روشن کند و چراغ خرد را برافروزد و اشتعال هوش و غضب را فرو نشاند. کبریا و بزرگى ویژه خداوندگار است، زنهار تو به مناعت و تکبر در همانندگان خویش که روزى چند زیردست تو هستند، بنگرى و خود را از پایه بندگى فراتر پنداشته، خیال خدایى در خاطر بپرورى؟! آگاه باش که

ص: 363

آفریدگار توانا، سرکشان خودخواه را زود درهم شکند و گردن فرازى را سخت کیفر دهد.

انصاف و عدل سرلوحه برنامه حکومت است. تو که با خاندانت به مصر مى روى و ممکن است برخى از مصریان را بیشتر از دیگران دوست بدارى، هرگز در قضاوت و داورى اینگونه تعلقات را مراعات مکن. و اگر چنین نکنى و همگان را با نظر مساوى ننگرى بر بندگان خداى ظلم کرده اى و خداوند توانا را به دشمنى خویش برانگیخته اى. آرى هر کس ستم کند دشمن خدا خواهد بود و دشمنى با خداوند، کار آسانى نیست. واى بر آن کس که آفریدگار هستى بر خصومتش برخیزد! چه زود که دست حق بر زمینش زند و عاقبتش را در دو جهان تباه سازد.

خداى خود را غافل مپندار که او همیشه در کمین ستمکاران است، دعاى ستمدیدگان را به دقت گوش کن که خداوند کوچکترین مظلمه را از بزرگترین کس صرف نظر نفرماید. میدانى که نیکوترین صفت براى زمامدار چیست؟ آنکه همواره در راه زندگى میانه رو و معتدل باشد و عدلش مانند ابر رحمت سراسر کشور را در برگیرد و با جدیت تمام بکوشد که زیردستانش را راضى و خشنود سازد و البته از خشم ملت بترس که نمونه اى از خشم خداوند قهّار است.

همواره خواست مقربان و نزدیکان را فداى مصلحت عموم کن، زیرا خواص هر چه از تو برنجند هرگز با رنجش توده قابل مقایسه نیست. چاپلوسان ثناگو را از خود به دور دار زیرا آنان همیشه طالب نعمت و آسایشند و در روز سختى چه آسان تو را به چنگ بلا سپرده و خود بگرد دیگرى حلقه زنند. آنکه به هنگام نعمت و آسایش پهلوى توست و هنگام بلا مزاحم تو، آنکه عدالت و انصاف تو را دوست ندارد و نامت را به مبالغه و گزاف یاد کند، آنکه در برابر نعمت سپاس نگذارد و در میدان پیکار سست و هراسان باشد، چنین کس هر قدر با تو نزدیک باشد، دشمن جان تو و بلاى حکومت توست. او را از خودبه دور کن چنانچه

ص: 364

خدایش از فضیلت انسانیت به دور کرده است. با همه وسایلى که در اختیار دارى و با تمام قدرتى که در جان توست، به جلب رضایت عموم و خرسندى توده بکوش، زیرا که اکثریت نگهبان مملکت و حصار کشور است. همیشه با مردم باش، با شادى آنها شاد شو و در اندوهشان شرکت کن.

از آن زیردست بپرهیز که دیگران را در محضر تو به زشتى یاد کند و در عیب جویى مردم زبان بگرداند. البته مردم به دور از عیب نیستند، ولى حق توست که همچون پدرى مهربان بر عیوب فرزندان خود پرده بکشى و به شرمسارى آنها رضایت ندهى. هرگز در اسرار پوشیده مردم و در آنچه مربوط به مصالح کشور نیست، کنجکاوى مکن و بر کشف راز مردم حریص مباش، زیرا وظیفه تو حفظ قوانین اجتماع و انتظام مسائل معاشرت در میان ملت است تا آن حدود که آشکارا باشد.

تو که از خداوند رازپوش انتظار دارى پرده از اسرارت فرو نیندازد، پرده از اسرار مردم فرو نینداز، دستى به سوى دلشکستگان دراز کن و آن غمکده هاى ویران را عمران نما و مرمت کن. در دل هاى شکسته که از فروغ نشاط و امید فرح تهى و خاموش است، جمال ابدیت جلوه مى کند. آرى قلب شکسته عرش خداست. پس هر آن کس که آن سراچه ویران را تعمیر کند، کعبه مقدس را آبادان ساخته است. گره از کار مردم بگشا و اختلافات توده را با احتیاطى هر چه تمام تر که شایسته احترام حق عمومى است فیصله ببخش.

اى مالک اکنون که پاى بر مسند فرماندارى گذاشته اى، خواه و ناخواه باید اغراض شخصى و هدف هاى خصوصى را ترک گویى. آن پست فطرتان که در گرد فرماندار جدید به سعایت و سخن چینى حلقه مى زنند، مى خواهند که قدرت حکومت را وسیله اجراى هدف هاى شخصى خود نمایند. در این موقع وظیفه حکمران آن است که فتنه انگیزان را از خود به دور دارد و در دعاوى توده با منتهاى دقت و بازجویى، داورى کند. به هوش باش که سخن چین، به ظاهر

ص: 365

خود را اصلاح طلب و حکیم جلوه مى دهد؛ هرگز نصیحت این گروه را به گوش مگیر.

ترا سفارش مى کنم که از نیت خیراندیشان و عناصر صالح استفاده کنى. با بخیل مشورت مکن، زیرا او پیوسته از گدایى دم زند و ترا از رادمردى و گشاده دلى باز دارد. ترسو وجبان را در مجلس شوراى خویش راه مده که این عنصر ضعیف هم خود مى ترسد و هم کوشش مى کند تا پایه تصمیم و اراده اصحاب مشورت را سست و ناچیز نماید. با آزمندان همنشین مباش که این جماعت همواره سخن از سود شخصى کنند و ترا به ظلم و ستم در راه کسب مال و ذخیره زر، تشویق نمایند. افراد بخیل و ترسو و آزمند بر عظمت قدرت خدا اتکا ندارند و از پروردگار خویش همواره بدگمان و آشفته خاطرند.

بخل و ترس و حرص نهادهایى است گوناگون، ولى سرچشمه همه بدگمانى ها به خداوند است.

بدترین وزیر تو کسى است که قبل از تو، و در دوران حکومت اشرار، وزارت آنان را به عهده داشته و در گناهان و تبهکارى هاى آنان شریک بوده است. هرگز خود را با پذیرفتن اینان آلوده نسازى که یار گناهکارانند و برادر ستمکاران.

تو مى توانى از میان خردمندان قوم وزیرانى کارآزموده و لایق انتخاب کنى که دامنشان از خون شهیدان بى گناه پاک است و دست پرهیزکار و پاکشان به مال مستمندان دراز نشده است. همین افراد با تقوى و خیراندیش، در امر مشورت از بدکاران دوره پیش، شایسته ترند زیرا نه خون یتیمان خورده اند و نه خونابه از دیده بیوه زنان بیفشانده اند. باید یاران تو از آن کسانى تشکیل شوند که نه ستم کرده اند و نه ستمگر را به دست و زبان کمک و یارى داده اند.

آرى اینها-- همین اصحاب عصمت روح و عفت نفس -- زیان تو روا ندارند و آزار کس نخواهند، ترا در مسائل کشوردارى نیکو کمک کنند و با تو در همه حال یار و برادر باشند. با تو صمیمى و دلسوز شوند و در پنهان با دشمنان تو

ص: 366

پیمان الفت و دوستى نبندند، در میان وزیران آن کس را از همه محترم تر بدان که در حق گویى از همه بى پرواتر و شجاع تر باشد و فرمان خدا و مصالح عموم را بر تملق و چاپلوسى ترجیح دهد. بى پرده پیش رود و خیره سر را از آن پرتگاه خطرناک و مهلکه مهیب رهایى بخشد. یعنى از کردار ناشایست کشوردار که با تیره بختى کشور و سقوط دولت همراه هست مردانه جلوگیرى کند و هوى و هوس تو را در نظر نگیرد.

تا مى توانى با پرهیزکاران بپیوند و در معاشرت عناصر صالح پایه دولت خویش استوار کن، ولى در عین حال فراموش مکن که آنها هم بشرند و از غرایز پست و وسوسه درون به دور نیستند، یعنى در همان حال که همنشینان دانشمند و باتقواى خود را مى نوازى، بیدار باش تا چشم طمع بر دین تو نگشایند و از مقامت سوءاستفاده نکنند. علاوه بر این، باید دانست که افراط در مهربانى، مردم را مغرور مى کند و به کبر و نخوت سوق مى دهد تا آنها را تباه سازد.مبادا که در حکومت تو خادم و خائن یکسان باشند، زیرا خادمى که در ازاى خدمت خود مزد و مرحمت نبیند دلسرد و بى قید گردد و خائنى که جزاى خیانت خود را به حد کمال نیابد، کردار زشت خویش را با جرأت بیشترى تکرار کند. و بدان که بهترین والى آن کس است که نسبت به زبردستان خویش صمیمى و یک دل باشد و آزار آنها نخواهد و به کارهاى پرمشقت وادارشان نکند، با زیردستان خوى برادرى پیش گیرد تا از آنها برادرانه همت و کمک بیند. تو آنگاه که به روى آنان باب راستى و صفا بگشایى درهاى حقیقت و دوستى به روى تو بگشایند و چون ترا با خود خالص بینند جز خلوص تلافى نکنند.

آن قوانین و سنت هاى نیکویى را که گذشتگان این امت به آنها عمل نموده و به وسیله آنها دوستى ها به وجود آمده و در سایه آنها ملت اصلاح یافته است، پایمال نکن و از بین مبر و سنت و روش جدیدى را که به گوشه اى از این سنت ها لطمه اى وارد سازد، به وجود نیاور، که در این صورت پاداش نیک از آن

ص: 367

کسى خواهد بود که آن را به وجود آورد و بدبختى و محرومیت نصیب تو خواهد گشت که آن را نقض کرده و پایمال ساخته اى.

تا مى توانى با دانشمندان و علماى پاکدامن معاشر باش و از حکمت حکماى کشور خویش به حد کافى استفاده کن. که دانشمندان و ارباب حکمت ترا در تحکیم مبانى مملکت یارى کنند و با نیروى فضیلت و کمال، اختلافات مردم را رفع و پریشانى ها را از میان ببرند و از پیشینیان سخن گویند، معایب آنها را آشکار و فضائل آنها را تقریر نمایند و این باعث اصلاح امور سرزمین تو و موجب پایدارى آنچه که مردم پیش از تو به آن متکى بوده اند، مى گردد.بدان که افراد جامعه از گروه هاى گوناگونى تشکیل یافته اند که از همدیگر بى نیاز نیستند و با یکدیگر اصلاح یابند. گروهى سرباز و سپاهى هستند، عده اى دبیران و نویسندگان امور و جمعى قاضیان عادل و عده اى کارمندان حق و عدالت و گروهى جزیه دهندگان و خراج پردازان -- از اهل ذمه و مسلمانان -- و جمعى بازرگانان و پیشه ورانند و گروهى فروماندگانى تهى دست و نیازمند و هر کدام از اینها را حق و بهره اى است.

براى همه این گروه ها حدود و مقرراتى وضع فرمود همگان را از برکت قانون مساوات برخوردار کرد و احکام پروردگار همیشه در پیشگاه ما محترم و رفتار پسندیده پیشواى عظیم الشأن ما حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) تا به دامنه محشر سرمشق امت اسلام است.

* * *

سپاهیان، به فرمان خدا، براى مردم به منزله قلعه هاى استوارى هستند. و نیز موجب آراستگى فرمانروایان و باعث عزت دین و وسیله ایمنى مردمند. آسودگى و پابرجایى توده تنها به وجود سپاهیان است. اما سپاهیان نیازمند به اموالى هستند که خداوند از خراج براى آنان تعیین فرموده است. از این اموال، وسایل جهاد با دشمن را فراهم مى نمایند و در دیگر احتیاجات خود به کار مى برند. پایدارى دو

ص: 368

صنف: سپاهى و متصدى وصول خراج، به قاضیان و عاملان و دبیران است، که قاضیان، معاملات و عقود مورد احتیاج مردم را به استوارى به سامان رسانند، و عاملان تأمین منافع نمایند (یعنى حفظ امنیت میان مردم بنمایند و خراج را وصول کنند)،

و نویسندگان و دبیران آنچه را مربوط به عامه مردم است، یااختصاص به خود والى دارد، بنویسند و در این امر مورد اعتماد والى باشند.

پایدارى همه این صنوف به وجود بازرگانان و صنعتگران است، که این طبقه گرد یکدیگر برآیند و براى سودبردن خود بازارها تشکیل دهند. و نیز احتیاجات مردم را به آن اندازه که از دیگران ساخته نیست، برآورند. اما افراد بى نوا و حاجتمند؟ باید به آنان مساعدت و یارى کنى. خداوند درباره هر یک از اینان دستورى داده و به عهده والى است که حق هر کدام را، به آن مقدار که نیاز دارد ادا نماید. تنها با سعى و کوشش و استعانت از خداوند است که والى مى تواند وظیفه خود را به حق و شایستگى انجام دهد... جان خود را به پیروى از حق استوار نماید و در راه حق چه بر او آسان بگذرد چه دشوار باشد، شکیبایى را پیشه سازد.

فرماندهى سپاه را به کسى ده که به نظر تو، بیش از دیگران مطیع اوامر خداوند و رسول و امام بوده و نسبت به اجراى آن، دلسوزتر باشد. کسى که پاکدامن تر و بردبارتر از سایرین است، زود خشمگین نمى شود، و اگر مقصر پوزش خواست مى پذیرد و آرامش خاطر پیدا مى کند. نسبت به ضعیفان مهربان و از زورگویان دورى مى گزیند.

سختى کار، او را برنیانگیزد و سست عنصرى، او را از کار باز ندارد. با همه اینها داراى تبارى بلند و خاندانى شریف و سابقه اى نیکو بوده و بزرگوار، دلیر و بخشنده باشد، که دارندگان این خصال مجموعه اى از جوانمردى و نیکوکارى هستند. وقتى چنین کسانى را برگزیدى، چون پدرى مهربان به امور آنان رسیدگى کن و آنچه در تقویت و تأمین مایحتاج آنان مصرف مى کنى، به نظرت بزرگ

ص: 369

نیاید و نیز هیچ توجهىرا نسبت به ایشان کوچک مدان، هر قدر هم ناچیز باشد. زیرا همین هاست که باعث مى شود سپاهیان، خیرخواه تو باشند و درباره تو گمان نیک پیدا کنند. هیچگاه به اتکاى اینکه کارهاى مهم آنان را انجام داده اى، از انجام کارهاى کوچک غفلت مورز. هر یک به جاى خود براى ایشان ضرورت دارد، به لطف هاى کوچک تو نیازمندند همان طور که از لطف هاى مهم و بزرگ تو بى نیاز نیستند.

از میان فرماندهان آن را برگزین و به خود نزدیک گردان که به افراد سپاه به یک چشم نگاه کند، و یارى و احسان او نسبت به ایشان یکنواخت باشد. به اندازه اى به آنان نیکى و بخشش کند که کفاف احتیاجات خود و خانواده شان را بدهد و با فکرى آشفته و ناراحت با دشمن روبه رو نگردند و آسوده خاطر و یک دل به جهاد بپردازند. اگر تو نسبت به آنان مهربان باشى، تردیدى نیست که دل هاى آنان نسبت به تو مهربان خواهد شد.

بیشترین مایه سرافرازى و چشم روشنى والیان، این است که در همه جا عدالت حکم فرما باشد و مردم مهر خود را نسبت به والى آشکار سازند. و این مهر و علاقه در صورتى بروز مى کند که در سینه آنان کینه والى نهان نباشد. همچنین خیرخواهى مردم وقتى ثابت مى گردد که دور والى را بگیرند و او را از گزند محافظت نمایند، نه اینکه فرمانروایى او را بر خود سنگین شمارند، و آرزو کنند هر چه زودتر سپرى گردد!

بنابراین آرزوهایشان را برآورده ساز و پیوسته آنان را بستاى، کارهاى بزرگ و رنج هایى که هر کس متحمل شده در نظر داشته باش و مقابل دیگران بازگو کن. زیرا این امر دلاوران را به شوق مى آورد و آنانرا که خوددارى مى کنند، به کار و کوشش تحریک و تحریص مى نماید.

هر کس رنجى متحمل شده در نظر بگیر، رنج کسى را به غیر او نسبت مده و همان مقدار که زحمت کشیده و در راه تو فعالیت کرده، قدر بدان، نه اینکه

ص: 370

مقدارى از رنج او را ندیده بگیرى. هرگاه مردى عالى مقام و داراى تبارى بلند، رنج کمى متحمل شد، علو مقام او باعث نشود کار کوچک وى را بزرگ جلوه دهى، همچنین اگر مرد گمنامى کار بزرگ و ارزنده اى انجام داد، گمنامى او سبب کوچک شمردن کار او نگردد.

هرگاه گرفتار مشکلاتى شدى که تو را رنج مى دهد یا امرى بر تو مشتبه شد، به خدا و رسول رجوع کن، چه خداوند درباره قومى که خواستار راهنمایى آنان بوده فرموده است: «یا ایّهاالذین آمنوا اطیعو الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم فان تنازعتم

فى شىء فردّوه الى الله و الرسول(1) » (اى کسانى که ایمان به خدا آورده اید، خدا و رسول و

متصدى امر خود را فرمان برید، سپس اگر در امرى میان تان نزاع و اختلاف افتاد، آن را به خدا و رسول واگذار کنید.). واگذارى به خدا توجه به آیات محکم و صریح قرآن و واگذارى به رسول، توجه به سنن و احادیث پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. احادیثى که همه در آن متفقند و در نسبت آنها به آن حضرت اختلافى نیست.

* * *

براى قضاوت و داورى در میان مردم، کسى را انتخاب کن که به عقیده تو، بهترین آنان است. کسى که مشقات، او را در تنگنا قرار ندهد و طرفین دعوى باعث ناراحتى وى نشوند. اگر لغزشى کرد زود متوجه شود، نه اینکه مدتى به اشتباه خود ادامه دهد و چون حق را شناخت براى او فرق نکند و ناراحت نشود. هیچگاه به جهت درستى و علو همت، متوجه دون همتى و طمع ورزى نگردد. در هر کار تعمق و غور کند و به توجه سطحى اکتفا ننماید. در امور شبهه ناک باز ایستد تا حقیقت بر او کشف گردد. درخواستن دلیل از طرفین اصرار ورزد و از

ص: 371


1- . آیه 58 از سوره 4 (نساء) طبق نوشته تفاسیر و تصریح روایات شیعه مراد از «اولى الامر»هر حاکمى نیست، بلکه مقصود از آن فقط ائمه اطهار-- پیشوایان معصوم -- است ... براى توضیح کافى به تفاسیر معتبر مراجعه شود.م

مراجعه به طرفین دعوى هیچگاه دلتنگ و خسته نشود. در کشف حقیقت بسیار شکیبا باشد و به محض اینکه حق آشکار شد، حکم قطعى بدهد و دعوى را به پایان رساند. چاپلوسى در وى اثر نکند و او را خفیف نسازد و هر قدر (اصحاب غرض) وى را تشویق نمایند، زیر بار نرود و به سوى آنان کشیده نشود.

بدیهى است که چنین کسانى با این صفات به ندرت یافته مى شوند. اما اگر کسى را با این شرایط و خصال به شغل قضاء گماردى، مرتب کار او را زیر نظر بگیر و بازرسى کن، و به اندازه اى به او حقوق بده که همه نیازمندى هایش را برطرف سازد و از مردم بى نیاز گردد. قدر و مقام وى را آنقدر بالا ببر که دیگر نزدیکان تو به خود حق ندهند تا از او نزد تو سخن چینى کنند و وى مطمئن باشد که هیچگاه غافلگیر نمى شود، و کسى قدرت بدگویى از او را ندارد.

در این امور به طور دقیق و عمیق نظر کن، زیرا که پیش از تو، حکومت در پنجه اشرار بود که هوى و هوس خویش را در آن به کار مى بردند و مى خواستند آن را وسیله دنیاطلبى خود قرار دهند.

* * *پس از قاضیان، در کار عاملان و کارمندان خود تأمل کن و آنان را بیازماى سپس به کارشان بگمار، و در این امر میل و توجه شخصى، استبداد و خودخواهى، سفارش و توصیه دوستانت را اعمال مکن زیرا انتخاب عامل از روى میل و خودخواهى، مجموعه اى از ستم ها و خیانت ها است.

از میان کارمندان، آن را برگزین که داراى تجربه، و متصف به شرم، و منسوب به خاندان هاى شریف و در اسلام داراى سوابقى نیک باشد. اینان اخلاقشان نیکوتر، شرافتشان بیشتر و توجهشان از روى عزت نفس و بدون طمع ورزى است. سپس حقوق کافى به آنان بپردازد، چه این امر ایشان را قادر مى سازد که وضع خود را اصلاح کنند و هیچگاه به فکر برداشت از اموالى که در اختیارشان

ص: 372

هست برنیایند. و نیز جواب قاطعى است در مقابل آنان، هرگاه به مخالفت با تو برخیزند یا در امانت خیانت کنند. بعد از آن، با دقت کارهاى ایشان را رسیدگى کن و بازرسان مخفى که به تو راستگو و وفادار باشند، براى بررسى اعمال آنان بفرست، چه این بازرسى نهانى، ایشان را به امانت دارى و مدارا با مردم سوق مى دهد. مراقب یاران و کارکنان خود باش، هرگاه یکى از آنان مرتکب خیانتى شد و گزارش هاى متعدد بازرسان مخفى این خیانت را تأیید کرد، همین براى تو کافى است و احتیاج به شاهد دیگرى ندارى. او را به کیفر اعمالش برسان و به اندازه خیانتى که کرده، مجازاتش کن. مقام او را خوار و خیانتش را برملادار، و ننگ کار زشت را چون قلاده اى به گردنش بیفکن.

امر خراج را آنطور رسیدگى کن که اهل خراج و دهقانان را به صلاح آرد، زیرا با درست شدن و مرتب شدن امر خراج و خراج گذار، کارسایر مردم اصلاح پذیرد و سامان یافتن کار دیگران، بستگى به اصلاح کار خراج دارد. چه همه مردم وابسته به خراج و کسانى هستند که مالیات مى پردازند.

باید توجه تو به آبادانى اراضى بیشتر از توجه تو به دریافت مالیات باشد، زیرا با آبادبودن زمین مى توان خراج مطالبه کرد، و هر کس از زمین غیرآباد خراج طلب کند، کشور را ویران و بندگان خدا را نابود مى سازد، و فرمانروایى او به زودى سپرى مى شود. هرگاه خراج گزاران از سنگینى خراج نالیدند، یا از پیدایش آفات زمینى و آسمانى و قطع آب یا نیامدن باران و یا افتادن سیل در زراعت یا کم آبى شکایت کردند، به اندازه اى که کارشان اصلاح شود،به آنان تخفیف بده و از خراجشان کم کن و البته این تخفیف به نظر تو سنگین نیاید. زیرا آن ذخیره اى است که به تو برمى گردد. چه بدین وسیله شهرها آباد مى شود و این خود موجب آراستگى فرمانروایى والى مى گردد. از این گذشته توجه آنان را نسبت به خود جلب مى کنى، و از مشاهده آثار دادگرى خود شادمان مى شوى، و مى توانى بین آسایش و نیرویى که به آنان بخشیدى، اعتماد کنى. و به آنچه از عدالت خواهى و

ص: 373

مداراى خود، ایشان را برخوردار کردى، تکیه داشته باشى، چه بسا پیش آمدهاى ناگوار و دشوارى بشود که رعایا پشتیبان تو باشند. زیرا دل و جان آنان از تو خشنود است، و با طیب نفس و جان و دل آن را تحمل مى نمایند و آنگاه که زمین آباد گردد، این تخفیف جبران مى گردد. ویرانى زمین از خوارى و مسکینى مردم آن است. و زبونى مردم، معلول طمع ورزى والیان و توجه آنان به جمع مال و انباشتن کیسه است، و اینکه فرمانروایى خود را موقتى مى دانند (ومى خواهند در این مدت کوتاه تا مى توانند جیب خود را پر کنند) از سرنوشت گذشتگان هم عبرت نمى گیرند.

* * *

در وضع دبیران و نویسندگان خود دقت کن، بهترین ایشان را به کارهاى خود بگمار. نامه هاى سرى و اسرار جنگى را به نویسنده اى واگذار که خصال نیکو در او بیشتر از دیگران باشد. کسى که هرگاه به او نیکى کردى و مقامش را بالا بردى خود را گم نکند، و غرور مقام باعث نشود که در حضور دیگران با سخن تو مخالفت بنماید، و نیز غفلت و عدم اطاعت او موجب نشود که نامه هاى کارمندان را که به نام تو مى رسد به موقع به تو عرضه ندارد، یا در پاسخ نامه هایى که باید به طور شایسته از طرف تو بدهد کوتاهى کند. نویسنده اى که اگر از طرف تو و به نفع تو پیمانى بست و عقدى استوار کرد، سست و کم مایه نباشد، و هرگاه پیمانى به زیان تو بود بتواند آن را فسخ نماید و از بین ببرد.

کاتبان را نباید تنها از روى حسن ظن و آرامش خاطر و اعتماد خود برگزینى. چه بسا کسانى که به انواع مختلف تظاهر به حسن خدمت مى کنند و امر را بر والى مشتبه مى سازند، در حالى که نه خیرخواهند نه امین باشند. باید آنان را بیازمایى و سابقه خدمتشان را در نظر بگیرى -- خدمتى که به والیان صالح پیش از تو کرده اند-- سپس از میان ایشان کسى را برگزینى که عامه مردم به او حسن نظر دارند و تأثیر نیکى در میان مردم گذاشته باشند، کسى که به امانت دارى و

ص: 374

درستى شناخته شده است. اگر چنین کردى معلوم است که مطیع خدا و رسول و امامت هست.در رأس هر یک از کارهاى خود، یکى از آنان را بگمار، تا مغلوب کارهاى بزرگ نشود و بسیارى کارها، باعث پریشانى او نگردد و هر نقصى که در نویسندگانت باشد و تو ندیده بگیرى، آن نقص به گردن تو خواهد بود.

سفارش بازرگانان و صنعتگران را بنما و به عمال خود دستور ده که به آنان نیکى کنند، خواه افراد این صنف در یک جا مقیم باشند، و اموال خود را براى تجارت و دادوستد به شهرهاى دیگر بفرستند و خواه خود به کسب اشتغال داشته و با دست خود احتیاجات مردم را برآورند. اینان منشأ و سبب سودهایى هستند که به مردم و کشور مى رسد، و همین ها هستند که منفعت را از نقاط دوردست، از خشکى و دریا، کوه و بیابان -- یا جاهایى که مردم نمى توانند در آن گرد آیند و جرأت رفتن به آن را ندارند-- به سوى تو جلب مى کنند.

این بازرگانان و صنعتگران مردمى آرام و صلحجو هستند، که هیچگاه خطر نافرمانى و ایجاد فتنه در ایشان نیست. امور این طبقه را چه در مرکز فرمانروایى خود، و چه در شهرهاى اطراف، به دقت رسیدگى کن و به آنان توجه داشته باش.

با همه صفات نیکى که درباره بازرگانان گفته شد، بسیارى از ایشان در دادوستد سختگیر (و تنگ نظر) همچنین بخیل اند، و نیز احتیاجات و مواد خوراکى مردم را احتکار(1) مى نمایند؛ در خرید و فروش زورگو هستند که این اعمال براى عامه مردم زیان آور، و براى والیان عیب بزرگى است. پس به شدت از احتکار جلوگیرى کن، چه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم احتکار را منع فرمود. خرید و فروش باید آسان و از روى عدالت انجام گیرد، قیمت اجناس باید طورى باشد

ص: 375


1- . احتکار آنست که کسى مواد خوراکى مورد احتیاج مردم را جمع و نگهدارى کند، تا دربازار کمیاب شود و مردم ناچار گردند با قیمت گران تر بخرند. احتکار در غیرمواد خوراکى نیز صدق مى کند...م

که به فروشنده و خریدار زیانى وارد نیاید، و هرگاه پس از اینکه از احتکار نهى کردى، کسى مرتکب آن شد، او را عقوبت کن و به کیفر عملش برسان، ولى در مجازاتش زیاده روى مکن.

خدا را در نظر داشته باش و در رعایت حال گروه بینوایان، از خدا بترس، آنها بیچارگان و مسکینان و نیازمندان و کسانى اند که در شدت فقر به سر مى برند و گرفتار بیمارى هاى گوناگون هستند. در این گروه افرادى یافته مى شوند که از دیگران درخواست یارى مى نمایند، افراد دیگرى هم وجود دارند که با وجود شدت احتیاج، زبان سؤال ندارند. تو باید حق هر یک را آنطور که خدا خواسته نگهدارى و به آنها برسانى، براى افراد این طبقه، قسمتى از بیت المال و قسمتى دیگر از محصولات زمین هایى که متعلق به مسلمانان است اختصاص ده، و این امر را در تمام نواحى و شهرها رعایت کن، زیرا همان حقى که افراد نزدیک به تو یا ساکن در مقر فرمانروایى والى دارند، افراد دوردست و دور از تو نیز دارند.

تفاوتى نیست، تو موظفى که حق هر یک را رعایت کنى، خواه دور باشد، خواه نزدیک. زنهار که غرور فرمانروایى باعث شود که از این طبقه غفلت نمایى. اگر امور مهم را استوارسازى ولى به امور جزئى توجهى نکنى، از تو پذیرفته نخواهد شد. هیچگاه اهتمام و توجه خویش را از این طبقه بر مگردان و چهره خود را از روى خودپسندى، از آنان برمتاب. در طبقه بى نوا کسانى هستند که چون در چشم هاکوچکند و اطرافیان تو به نظر حقارت به آنان نگاه مى کنند، به تو دسترسى ندارند، اینان را فراموش مکن و به وضعشان برس. به این ترتیب که از افراد مورد اعتماد خود کسى را که از خدا بترسد و متصف به فروتنى و تواضع باشد، به کار ایشان اختصاص ده، تا وضع و حالشان را به تو گزارش دهد. سپس طورى با آنان رفتار کن و دستور ده که در روز حساب، خدا عذر تو را بپذیرد. این طبقه بیشتر از دیگر طبقات، نیازمند رسیدگى و عدالت و انصافند. در اداى حق هر یک، آن گونه باش که عذرت در درگاه حق مقبول باشد.

ص: 376

به وضع یتیمان و سالخوردگان توجه کن، آنها راهى در زندگى ندارند، و اهل گدایى هم نیستند. رعایت این حقوق بر والیان، سنگین و سخت است. اما گاه باشد که انجام این وظایف را خداوند بر افرادى سبک و آسان مى کند. کسانى که از او طلب عافیت کردند و خود را شکیبا ساختند، و به دوستى وعده حق درباره خودشان اعتماد نمودند.

قسمتى از اوقات خود را به حاجتمندان اختصاص ده، که خود شخصآ به کار آنان برسى. این امر را در یک مجلس عمومى که همه بتوانند به آن وارد شوند، به انجام رسان. در این مجلس براى خاطر خدایى که تو را خلق کرده، با مردم فروتن باش، نگهبانان و سپاهیان را از خود دور کن، تا هر کسى سخنى دارد بدون ترس و لکنت زبان با تو بگوید. من از پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چندین بار شنیدم که مى فرمود: مردمى که در میان آنان، ضعیف نتواند بدون واهمه و گرفتگى زبان، حقش را از قوى بگیرد، هرگز روى پاکى و رستگارى را نخواهد دید.(1)در این مجلس باید تندخویى و درماندگى ارباب رجوع را تحمل کنى. خسته نشوى و سنگدلى و خودخواهى را از خود دورنمایى، تا خداوند رحمت همه جانبه خود را برتو بفرستد و پاداش فرمانبرى تو را بدهد.

آنچه عطا مى کنى با گشاده رویى باشد، و اگر امکان بر آوردن حاجت نیست، با لطف و مهربانى عذر بخواه.

کارهایى است که ناچار خود باید انجام دهى، از جمله: نامه ها و دستورها به بخشداران اطراف، که نویسندگانت از نوشتن آنها عاجزند. دیگر جواب مقتضى دادن به درخواست هاى مردم در همان روزى که درخواست را دریافت

ص: 377


1- . لن تقدّس امة لایؤخذ للضعیف فیها حقّه من القوى غیر متتعتع.تتعتع (مصدر باب تفعل) آن است که: کسى از سخن گفتن عاجز ماند و زبانش به لکنتافتد. مقصود این است که: وضع مجلس و شکوه و تشریفات آن طورى نباشد که ستمدیدگان مرعوب گردند، و از سخن گفتن باز مانند...م

کرده اى، چه بر همکاران تو دشوار است که همان روز جواب دهند. در هر روز کار همان روز را انجام ده، چه کارهاى هر روز به همان روز تعلق دارد.

بهترین اوقات خود را به انجام وظایف خویش نسبت به خداوند اختصاص ده. گرچه، هرگاه نیت انسان درست باشد و باعث به صلاح آمدن کار مردم بشود، تمام اوقات به خدا تعلق دارد. (هر وقتى که با نیت خیر، در راه آسایش خلق خدا قدمى در آن برداشته شود، اختصاص به خدا دارد و عبادت محسوب مى شود).

باید فرایض را که خاص خداوند است، در ساعاتى انجام دهى که اختصاص به خداوند و دین خود داده اى. بنابراین در شب و روزفریضه هاى خدا را به جاى آور. و آنچه را به قصد قربت انجام مى دهى کامل و بدون خدشه و دور از عیب و ریا باشد. هر قدر هم جسم و بدنت در این راه در رنج و زحمت قرار گیرد، تحمل کن.

چون براى نماز جماعت مى ایستى حد وسط را نگاهدار، نه آنقدر طول بده که مردمان از نماز جماعت برمند، و نه آنقدر شتاب کن که به ارکان نماز لطمه اى وارد آید. ممکن است در بین مردمى که به تو اقتدا کرده اند، افراد بیمار و ناتوان باشند، یا کسانى که کار فورى دارند. هنگامى که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به یمن مى فرستادند، از آن حضرت پرسیدم: نماز (جماعت) با آنان چگونه بخوانم؟ فرمود ضعیف ترین ایشان را در نظر بگیر، و مانند او نماز بخوان و به مؤمنان مهربان باش.

زنهار که میان خود و مردم پرده بکشى و مدتى طولانى خود را از آنان نهان کنى! چه، نهان بودن والى از مردم، نوعى سختگیرى است و نیز باعث کم اطلاعى او از کارها خواهد بود. والیان چون در پرده باشند، از بیرون بى اطلاع مى مانند، و در نتیجه، امور بزرگ در نظرشان کوچک، و امور کوچک بزرگ مى شود. خوب، زشت و زشت، خوب جلوه مى کند و حق و باطل مخلوط مى گردد. والى، یک انسان معمولى است که نمى داند مردم چه چیزهایى را از او نهان

ص: 378

کرده اند. حق نیز نشانه هاى آشکارى ندارد که بتوان آن را از باطل تشخیص داد (بلکه با آزمایش و دوراندیشى مى توان به آن پى برد).

تو از دو حال خارج نیستى: یا عادت به بذل و بخشش دارى، که در این صورت دلیل ندارد که در راه اداى حق مردم یا عمل جوانمردانه خود رو نهان کنى. یا به محروم کردن مردم و خوددارى از احسان عادت کرده اى؛ در این صورت نیز در پرده بودن معنى ندارد، زیرا مردمدر نتیجه روبه رو شدن با تو، به اخلاقت پى مى برند، و از برآمدن حاجتشان ناامید مى گردند، و به زودى از تو دور مى شوند. گذشته از اینها، بیشتر مراجعات مردم به تو در امورى است که هزینه اى براى تو ندارد، از قبیل اینکه: شکایت از ستمگرى مى کنند، یا درخواست انصاف در معامله اى را مى نمایند.

در دستگاه والى کسانى هستند که به او نزدیکند یا خویشاوند وى هستند، و به این جهت مستبد و خودخواه اند. دست تعدى به طرف مردم دراز مى کنند و در دادوستد بى انصافى مى نمایند. تو باید موجبات ستمگرى ها را از میان ببرى، از ایشان مؤاخذه کنى و دستشان را از تصرف در شئون مردم کوتاه نمایى.

هیچگاه زمینى را تیول خویشان و نزدیکان خود مساز و نباید هیچ یک از آنان به طمع افتد که تو زمین و مزرعه اى را به ملکیت آنها درآورى، و بدین سبب به املاک مجاور تعدى کند و جلو آب آن را بگیرد. یا کارى که باید با همسایگان به طور مشترک انجام دهد، یا خرجى که باید میان همه تقسیم شود، به آنان تحمیل کند که خوشى و سود این عمل را او ببرد، و زیان و عیب آن در دنیا و آخرت بر تو برسد.

حق را با هرکس هست، چه دور و چه نزدیک رعایت کن. و هر جا که مربوط به خویشاوندان و نزدیکانت است صبر را پیشه خودساز، و در جایى که رعایت حق بر تو سنگین است عاقبت آن را که بسیار پسندیده است، بجوى و در نظر بگیر.

ص: 379

هرگاه مردم گمان کردند که تو در موردى ظلم کرده اى، عذر خود را آشکارا به آنان بگو، و بدین وسیله گمان بد ایشان را از خود بگردان.این امر، هم تمرین عدالتخواهى تو، هم ارفاق و مهربانى بر مردم و یک نوع بیان عذرى است که نتیجه آن اقامه حق است، که مورد علاقه و هدف تو است.

هرگاه دشمن دست آشتى به سوى تو دراز کرد، چنانچه خشنودى خدا را در آن مى بینى، بپذیر. این صلح موجب آسایش سپاهیان و آرامش خاطر تو و مردم و امنیت شهرهاست. اما به هوش باش که دشمن پس از آشتى نیرنگ نزند. چه بسا که دشمن خود را به انسان نزدیک مى کند تا وى را غافلگیر نماید، در این مورد احتیاط را از دست مده، و حسن ظن را به کلى از خود دور ساز.

اگر میان خود و دشمن پیمانى بستى یا چیزى به عهده گرفتى، به عهد و پیمان خود وفادار باش، و به این وسیله آن را حفظ نما و با امانت دارى ذمه خود را رعایت بکن و حتى جان را در گرو حفظ عهد و پیمان خود قرار ده. از میان فریضه هاى خداوندى هیچ چیز مانند بزرگداشت وفاى به عهد مورد توجه مردم نیست، و با اختلافى که در آراء و اندیشه هاى ایشان وجود دارد، همه در این امر توافق دارند. موضوع توجه به اهمیت وفاى به عهد، اختصاص به مسلمانان ندارد، مشرکین نیز به آن توجه داشتند و بر خود انجام آن را لازم مى دانستند، زیرا نتایج شوم عهدشکنى را آزموده بودند (وقتى که مشرکین خود را مقید به وفاى عهد بدانند، معلوم است که مسلمانان باید بیشتر مقید به آن باشند). بنابراین در آنچه به ذمه دارى نیرنگ و حیله به کار مبر و در آنچه به عهده گرفته اى خیانت روامدار و با دشمن خود نیز خدعه به کار مبر، زیرا تنها جاهلان و بدبختان هستند که جرأت نافرمانى خدا را دارند. خداوند عهد و پیمان خود را به منزله حریم امنى میان مردمقرار داده که به طور تساوى از آن برخوردار گردند. این رحمتى است از او نسبت به بندگانش که در سایه آن به کارهاى خود بپردازند، پس نباید فساد و خدعه و فریبى در کار باشد.

ص: 380

پیمانى که با دشمن مى بندى قابل تأویل نباشد که بتوان آن را به معناى دیگرى برگردانید و هرگاه پس از استوار ساختن پیمان، دشمن به سخن قابل توجیهى متوسل شد و خواست برخلاف نظر تو آن را معنى کند، نپذیر. همچنین اگر در پیمانى که بسته اى خود را در تنگنا دیدى و فسخ آن را بر خود لازم دانستى، باز هم براى رهایى خود به جمله هاى قابل توجیه متوسل مشو. اگر در این مضیقه اى که امید گشایش در آن دارى و منتظر پایان نیک آن هستى، شکیبا باشى بهتر از این است که متوسل به خدعه اى شوى که از عاقبت بد آن بیمناک مانى، و مورد بازخواست خداوند قرار گیرى، و نتوانى از خدا بخواهى که تو را از این بازخواست معاف دارد.

زنهار که خونى را که خداوند ریختن آن را حرام کرده، بریزى. هیچ چیز مانند ریختن خون ناحق، باعث دشمنى خدا و از میان رفتن نعمت و سپرى شدن مدت فرمانروایى نمى شود. در روز حساب، نخستین چیزى که از طرف خداوند مورد پرسش قرار مى گیرد، خون هاى بى گناهان است. هیچگاه درصدد برمیا که با خون بى گناهان، فرمانروایى خود را استوار سازى. این امر، نه فقط حکمروایى تو را تقویت نمى کند، بلکه موجب ضعف و سستى آن مى گردد و باشد که باعث زوال و انتقال آن به دیگرى بشود.

اگر به طور عمد انسانى را بکشى، عذر تو را نه خدا مى پذیرد و نه من. چه در قتل عمد، قاتل باید به قصاص برسد. و اگر خطا کردى وبدون قصد کسى را کشتى، مثل اینکه خواستى کسى را با تازیانه یا شمشیر یا دست ادب کنى، اما او درگذشت نباید نخوت و خودخواهى تو سبب شود که دیه مقتول را به اولیاى او نپردازى.

زنهار که خودپسند باشى و به آنچه از خودپسندیده اى اعتماد کنى.

ص: 381

زنهار از اینکه دوستدار چاپلوسى باشى و بخواهى مردم تو را بسیار بستایند. این موارد، فرصت هاى مناسبى است براى شیطان که نیکى نیکوکاران را از بین ببرد.

زنهار که بر مردم منت گذارى و بخواهى خدمت خود را به رخ آنان بکشى، یا کار خود را از آنچه هست بیشتر بنمایى. یا وعده اى به مردم بدهى ولى به آنان وعده عمل نکنى. چه منت، نیکى را از میان مى برد. زیاد جلوه دادن خوبى، نور حق را برطرف مى سازد و خلف وعده موجب دشمنى خدا و مردم مى شود. چنانکه خدا فرموده : «دشمنى بزرگى است نزد خدا، که بگویید آنچه را نمى کنید.»(1)

زنهار از شتاب زدگى در کارها پیش از آنکه وقت آن برسد.

زنهار از سستى در کار، هنگامى که امکان انجام آن هست.

زنهار از لجاجت و پافشارى در کارى که راه صواب از خطا در آن روشن نیست.

زنهار از انجام ندادن کارى که درست بودن آن واضح است. هر کار را در جاى خود قرار ده، و در وقت خود آن را به انجام رسان.

زنهار از انحصارطلبى و به خود اختصاص دادن آنچه همه در آن شریک اند؛ مبادا در آن امور خود را برگزینى یا از عمل خلافى که پاره اى از عمالت مرتکب مى شوند و همه مردم مى دانند، تجاهل کنى. تو مسئول این عمل هستى و به زودى پرده ها کنار مى رود و داد مظلوم را از تو مى گیرند.

در هنگام غضب خوددار باش؛ همچنین مواظب تندخویى و دست افکنى و تیزى زبانت باش. اگر بخواهى از این خطرات محفوظ بمانى، در موقع خشم، سخن تندى بر زبان جارى مکن و خاموش بمان. همچنین در این مواقع سطوت

ص: 382


1- . کبر متقآ عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون. (آیه 3-- از سوره 61 «صف»).

خود را به تأخیر انداز، تا غضب آرام گیرد و اختیارت را در دست گیرى. این خوى هنگامى در تو استوار مى شود که روز بازگشت به خدا را یادآورى و از این یادآورى، بسیار اندیشناک شوى.

تو باید روش پیشینیان خود را به یاد آورى و ببینى که چگونه از روى عدالت حکم مى کردند، و چه رسم پسندیده اى داشتند؟. همچنین متذکر دستور و سخن پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا فرایضى که خداوند در قرآن قرار داده باشى، و آنچه را از طرز کار ما دیده اى سرمشق خود قرار دهى.

در آنچه به تو سفارش کرده ام در این عهدنامه، و وثیقه محکمى که براى خود در آن گرفته ام، بکوش، تا در گرداب پیروى از هواى نفس غرق نشوى!

* * *

از خدا مى خواهم که با رحمت وسیع خود و قدرتى که به هر کار و انجام هر نیازى دارد، مرا و تو را به آنچه مورد رضاى اوست موفق بدارد، تا در مقابل اعمال خود و عذرمان نزد او و خلقش روشن و پذیرفته باشد.مردم نام ما را به نیکى برند و اثر نیکى از ما در شهرها باقى بماند. نعمتش را بر ما تمام و کامل کند و کرامت و لطفش را چند برابر سازد. و عاقبت ما را با سعادت و شهادت قرین سازد که بازگشت همه ما به سوى خداست. درود و سلام بسیار بر پیغمبر و خاندان پاک او باد.» والسلام

* * *

ما به زودى بعضى از اوامر و وصایاى على بن ابیطالب را بر این عهدنامه خواهیم افزود که امام رهنمود بزرگ خود را درباره «زمامدارى» با آنها تکمیل نموده و تحکیم مى بخشد و با گرمى و محبت ما را به سوى آن مى برد و این در بخش منتخباتى از ادبیات و طرز فکر امام، در جاى خود، خواهد آمد و اکنون باید به بحث هایى بپردازیم که شامل مفاهیم انسانیت، از نظر همه متفکران قرون و امام على، مى شود. و همچنین مقایسه اى میان مبادى و اصول انقلاب بزرگ

ص: 383

فرانسه و بین مبادى و اصولى که انقلاب على بن ابیطالب آنها را از خود به یادگار گذاشته است، به عمل آوریم!.

ص: 384

در آغاز حروفچینى جدید کتاب، تصمیم گرفته شد که همه پانوشتهاى مترجم، به عنوان «توضیحات» در آخر کتاب آورده شود، ولى در اغلب موارد دیده شد که بودن توضیحات در ذیل صفحات، مفیدتر خواهد بود و روى همین اصل، همه توضیحات مترجم در پانوشتهاى صفحات گذشته کتاب آمده است، جز چند توضیح کوتاه که چون در پایین صفحات نیامده و به آخر کتاب ارجاع شده است، در اینجا نقل مى شود...

چند توضیح

ص: 385

توضیح شماره (1) مربوط به صفحه 74

دو شاهد ابدى

عبارت مؤلف در این مورد، از اشعار «ابوالعلاء معرى» اقتباس شده است که در قصیده اى مى گوید :

و على الاُفق من دماء الشهید *** ین، علىّ و نجله شاهدان

فهما فى اواخر اللیّل فجرا *** نِ و فى اولیاته شفقان

ثبتا فى قمیصه لیجىء الحشر *** مستعدیآ الى الرحمان(1)

یعنى: در سراسر روزگار از خون دو شهید، على و فرزندش، دو گواه جاودانه مانده است: فجر که در پایان شب ها، سینه تاریک مشرق را مى شکافد و شفق سرخ فام که غروب ها، خاور را در خون مى کشد!. این دو نقش خونین، همواره بر پیراهن زمان خواهد ماند تا در روز رستاخیز، دست در دامن عدل داور رحمان درآویزند!.

* * *

شاعران پارسى گوى نیز، این سروده ابوالعلاء را، هر کدام به شکلى،

به شعر درآورده اند که ما براى تکمیل کلام، چند نمونه از آنها را در اینجا مى آوریم :

دو شاهد آسمانى

به خون پاک على و حسین فرزندش *** که کرده پیرهن کائنات را گلگون

دو شاهدند که تا صبح حشر بر این خاک *** سرآورند برون، از دریچه گردون

یکى است فجر، که از چاک سینه مشرق *** دمد ز بعد سیاهى، سپیدیش زدرون

دگر بود شفق سرخ فام وقت غروب *** که پنجه اش افق خاوران کشد در خون

به پیشگاه خدا صبح حشر این دو گواه *** زعرش دست تظلم برآورند برون(2)

دو گواه جاودان

تا زمان باقى است،

مى درخشد در ضمیر روشن آفاق

ص: 386


1- . «شرح التنویر على سقط الزند» از ابوالعلاء معرى، فیلسوف و شاعر معروف، چاپ مصر، ص93.
2- . از دکتر قاسم رسا.

دو گواه جاودان از خون دو جان باخته، در معبر تاریخ آزادى،

دو گواه جاودان از خون بیدار على و آن پاک فرزند برومندش،

فجر: این نور سپید سرخ آمیزى که در پایان شب ها مى شکافد سینه مشرق

و شفق: آن پرتو خونین، که هنگام غروب آفاق خاور را کشد در خون

این دو نقش جاودان چون دو گواه زنده، بر پیراهن پاک زمان ثبت اند

تا که در هنگامه پرشور رستاخیز،

دادخواهى و تظلم را،

دست در دامان داد داور رحمان درآویزند!.(1)

شاهد خونین

بامدادان که سر زند خورشید *** دمد از شام تیره صبح امید

پر شود دامن افق از خون *** گونه صبحدم شود گلگون

بر شب تیره چیره گردد روز *** نور گردد به تیرگى پیروز

خسرو روز باشکوه و جلال *** سر برون آورد ز تیغ جبال

* * *

شامگاهان که روز پایان یافت *** دیو وحشت فزاى شب جان یافت

سایه گسترد تیرگى به جهان *** شبرو شوم شام، گشت عیان

چهره زرد مهر میگون شد *** طشت زرین چرخ پر خون شد

رنگ سرخ شفق به چرخ برین *** دامن شام را کند خونین

* * *

اینکه هر صبح و شام موجى خون *** گونه چرخ را کند گلگون

اینکه خونین بود به صبح فلق *** هست همرنگ خون به شام شفق

هیچ دانسته اى نشانه چیست؟ *** رنگى از خون پاک و ناحق کیست؟

* * *

تا که برجا است گردش گردون *** تا شود دامن افق پرخون

تا برآرد فلق سر از افلاک ** با رخى شرمگین و آتشناک

تا که ریزد به صفحه سیماب *** شفق سرخ چون عقیق مذاب

ص: 387


1- . از م. آزرم.

تا که تاج خروس شب پرخون *** شود از دور چرخ بوقلمون

رنگ خونى که صبح و شام مدام *** نقش بندد به جامه ایام

هست گویى دو شاهد ازلى *** از شهیدان حق، حسین و على(1)

* * *توضیح شماره (2) مربوط به صفحه 91

على، یکتا نسخه جاودانه

مؤلف مى گوید که تاریخ و حقیقت به خوبى گواهند که على بن ابیطالب، شهید راه حق و صداى عدل انسانى، یکتا نسخه اى است که جهان در گذشته و امروز، چون او به خود ندیده است و این نکته، اشاره به سخن «شبلى شمیل» دانشمند مادى معروف است(2) که شاعر گرانمایه، سید محمد حسین شهریار، آن

را در شعر خود چنین آورده است :

گواه فضل تو آن به که دشمنان باشند *** مثل خوشست و به مصداق خوشترى هم وصل

یکى به گفته شبلى شمیل بد زندیق *** ببین که گفته به وصف على خطابى فصل

«على است نسخه فردى که شرق و غرب جهان *** دگر ندید سوادى از او، مطابق اصل»

توضیح شماره (3) مربوط به صفحه 91

هر زمان چون على؟

مؤلف از روزگار بازخواست مى کند که چرا در هر عصر و زمانى، بزرگ مردى چون على را، با همان عقل و همان قلب، همان زبان و همان شمشیر، به جهانیان ارمغان نمى دهد؟ و «شهریار» در شعرى که تاکنون چاپ نشده است، گفته او را چنین به شعر مى آورد :

چه بودى اگر هر زمان چون على ***يَلى زادى از مادر روزگار

ترازوى عدلى چنان مستقیم *** ستون امانى چنان استوار

مکارم، همان گونه آرام بخش *** مواعظ، همانگونه آموزگار

همانگونه از ظلم بنیاد کن *** همانگونه با زخم مرهم گذار

به مغز عظیمش همان عزم جزم *** به کف کریمش، همان ذوالفقار

همانگونه هم چون قضا و قدر *** کماندار پیکار پروردگار

ص: 388


1- . از دکتر محمد سیاسى-- اصفهان 15ر10ر1342. (به نقل از کتاب على، راز ناشناخته)گردآورنده م. اکبرزاده، چاپ مشهد 1347.
2- . «شبلى شمیل» مى گوید: «الامام على بن ابیطالب عظیم العظماء، نسخة مفردة لم یر لهاالشرق و لاالغرب، صورة طبق الاصل، لاقدیمآ و لاحدیثآ».

که بر کندى از سینه دوست دق *** برآوردى از جان دشمن دمار!

* * *

توضیح شماره (4) مربوط به صفحه 177

زهد در جهان بینى اسلام

مؤلف محترم در فصل «از اینجا» مطالبى را مطرح ساخته است که به قول خود شاید مورد پسند همه نباشد، چرا که او برخلاف «وعاظ السلاطین!» و کسانى که به غلط خود را به اسلام بسته و حقایق اسلامى را وارونه جلوه داده اند، اهمیت نان و معاش را در زندگى بشرى نشان داده است ...

و البته کسانى که به نام اسلام مردم را به ترک کار و کوشش و به زهد مصطلح دعوت مى کنند، حقیقت اسلام و معنى زهد از نظر پیشوایان را نفهمیده اند. آنهایى که مى گویند باید با سختى و رنج ساخت! و معنى صبر را که استقامت در برابر مشکلات زندگى است، به تحمل بدبختى و رنج و ستم و دم برنیاوردن، تفسیر مى کنند، از اصول اسلام بى خبرند. و آن کسانى که به جاى کار و کوشش فقط به دعا و ذکر و تسبیح چسبیده اند و مردم را هم به آن دعوت مى کنند، راه پیشرفت هاى اقتصادى دشمنان مسلمانان را باز مى نمایند و درنتیجه به اسلام و مردم مسلمان خیانت مى ورزند! ما در اینجا براى تأیید مؤلف و نشان دادن نظریه صحیح اسلام درباره معاش و زندگى و روشن ساختن معنى واقعى «زهد» روایاتى چند از ابواب مختلف «کتاب المعیشة» فروع کافى-- تألیف مرحوم شیخ کلینى-- ترجمه و نقل مى کنیم و امیدواریم که براى خوانندگان محترم جالب و آموزنده باشد :

امام صادق علیه السلام علت برکنارى پیامبر از نعمت ها را چنین تشریح مى کند: «پیامبر در زمان بى آبى و قحطى به سر مى برد، ولى اگر نعمت و نیکى ها در دنیا زیاد باشد، باید نیکوکاران و مردم با ایمان از آن بهره مند شوند، نه بدکاران و تبهکاران و منافقان».

سپس امام صادق با گروهى که مردم را به زهد و سختگیرى بر خود دعوت مى کردند، به بحث پرداخت: «آنها چنین استدلال مى کردند که خداوند در قرآن کسانى را که دیگران را بر خود مقدم مى دارند، تحسین کرده و این خود بر لزوم زهد، دلالت مى کند. یکى از کسانى که در خدمت امام نشسته بود به آن گروه گفت: شما از خوراک ها و نعمت هاى پاک دورى مى جویید! و مردم را هم دعوت مى کنید که دست از مال و هستى خود بکشند تا شما از آنها بهره مند شوید؟...

ص: 389

و امام در جواب آن گروه فرمود: اینکه خداوند در قرآن گروهى را به خاطر کارهاى نیکى که کرده اند تحسین نموده، صحیح است ولى کار آنها، کار جایز و مباحى بوده و از آن منع نشده بودند و البته پاداشى نیز در نزد خداوند دارند. ولى خداوند دستور داده که مردم براى حفظ جان خود و فرزندان و خانواده خود، برخلاف آن گروه عمل کنند تا کودکان و پیرزنان و پیرمردان به زحمت و مشقّت نیافتند، چون طاقت گرسنگى ندارند».

و بعد فرمود: «از پیامبر خدا نقل شده که فرمود: دعاى فردى که فقط در خانه بنشیند و دعا کند که خدا براى او روزى برساند، ولى بیرون نیاید و در راه به دست آوردن آن کار نکند، مستجاب نخواهد شد، زیرا خداوند به او بدن سالمى داده که کار کند و سربار جامعه نشود».امام صادق آنگاه به وضع «سلمان» اشاره کرد و فرمود: «سلمان با اینکه زاهد بود، مخارج سالیانه خود را آماده مى ساخت. به او گفتند: شما چرا چنین مى کنید، شاید امروز یا فردا بمیرید! در پاسخ فرمود: چطور شما احتمال مى دهید که من بمیرم ولى احتمال نمى دهید که زنده بمانم؟ شما اى نادانان! مگر نمى دانید که نفس انسان، اگر معیشتش مرتب نباشد که به آن تکیه کند، در اضطراب و ناراحتى خواهدبود ولى اگر معیشت او کامل باشد، آرامش خاطر خواهد یافت؟»

آنگاه امام پرسید: «به من بگویید، اگر همه مردم آن طور که شما مى خواهید زاهد! باشند و به کالا و متاع زندگى اعتنا نکنند، مالیات هایى را که اسلام واجب کرده است و باید اخذ کرد، چه کسى باید بدهد؟ شما مى گویید مردم هر چه به دست مى آورند، خود از آن استفاده نکنند و از آن دست بکشند و این ناشى از جهل و عدم آشنایى شما با قرآن و سنت پیامبر است ...»(1)

* * *

اکنون باید دید اصولا معنى «زهد» از نظر پیشوایان اسلام چیست؟ آیا اعراض از دنیا و بى رغبتى به لذات مادى «زهد»ى است که اسلام مردم را به آن مى خواند؟

سکونى از حضرت صادق پرسید: زهد در دنیا چیست؟ فرمود: «دورى و احتراز از حرام است» و «ابوطفیل از امام على نقل مى کند که فرمود: زهد در دنیا کمى آرزو و شکر نعمت ها و پرهیز از هر چیزى است که خداوند حرام کرده است» و «ابن مسلم از امام صادق نقل کرد که فرمود: زهد در دنیا با تضییع مال و حرام ساختن حلال نیست، بلکه زهد آن است که آنچه در دست دارى تو را مغرور و غافل از خدا نسازد» (باب معنى الزهد-- کتاب المعیشة).

ص: 390


1- . فروع کافى، کتاب المعیشة ، باب اول.

و اصولا پیشوایان ما، دنیا را غیر از آنچه در نزد ما مصطلح شده است معرفى مى کنند :امام صادق مى فرماید: «دنیا چه یاور خوبى براى طلب آخرت است» و ابن ابى یعفور مى گوید: «مردى به امام صادق گفت: ما دنیا را دوست داریم و مى خواهیم نعمات آن را به دست آوریم! امام پرسید: دوست دارى که با آن چه کار کنى؟ گفت: به خودم و اهل و عیالم برسم، به دیگران بدهم و به نزدیکانم صله نمایم و به زیارت خانه خدا بروم ... امام فرمود: اینکه طلب کردن دنیا نیست، این طلب کردن آخرت است».

(باب: الاستعانة بالدنیا على الاخرة -- کتاب المعیشة).

* * *

و اما کار و کوشش؟!: محمد بن منکدر مى گوید: «در یک روز گرم، امام محمد باقر (علیه السلام) را دیدم که با آنکه پیر بود و به دو نفر تکیه کرده بود، پى کسب دنیا مى رود! خواستم موعظه کنم! جلو رفتم و در حالى که امام از شدت گرما عرق مى ریخت گفتم: خداوند تو را اصلاح کند! پیرمردى از قریش در این ساعت گرم و با این حالت در پى کسب دنیا مى رود؟! اگر مرگ تو فرا رسد و تو در این حال باشى چه مى کنى؟ فرمود: اگر مرگ بر من برسد، در حالى رسیده که من در طاعت خداوند هستم و در پى کارى مى روم که خودم و اولادم را با آن از نیازمندى به تو و مردم، باز دارم!» (باب ما یجب من الاقتداء بالائمة فى التعرض للرزق).

و اما آنهایى که کار نمى کنند و در گوشه اى مى نشینند و عبادت مى کنند و از خدا مى خواهند که روزى آنها برسد!، هرگز دعایشان مستجاب نخواهد شد : «عمر بن یزید مى گوید به امام صادق (علیه السلام) گفتم: مردى است که مى گوید در خانه ام مى نشینم، و نماز مى خوانم و روزه مى گیرم و به پروردگار عبادت مى کنم، و روزیم هم خواهد رسید!، فرمود: این شخص از زمره کسانى است که دعاى وى مستجاب نمى شود» و «امام صادق فرمود: آیا دیده اید که کسى در خانه بنشیند و در آن را ببندد و چیزى از آسمان براى وى فرود آید!». و «کلیب الصیداوى گوید :به امام صادق گفتم: کار من سخت شده از خدا بخواهید براى من روزى برساند، امام بلافاصله فرمود: برو کار کن»! (باب الحّث على الطلب و التعرض للرزق -- از کتاب المعیشة فروع کافى).

* * *

این بود نمونه اى چند از روایات ما درباره زهد و زاهدى و کار و کوشش و دعا و وردگویى! براى طلب روزى!... و پس از مطالعه این روایات و صدها روایت نظیر اینها،

ص: 391

امیدواریم که گفته هاى مؤلف را در این فصل! مورد تأیید قرار دهید و از منافقان و زاهدان ریایى، دورى بجویید! و آن را برگرفته از اسلام ندانید.

توضیح شماره (5) مربوط به صفحه 181

بر خلاف گفته استاد شیخ محمد جواد مغنیه در کتاب اهل البیت، جعل اخبار و روایات، بر ضد سنت هاى اصیل اسلامى و به نفع آزمندان و زورگویان مخصوص به دوران معاویه و بنى امیه نیست، بلکه متأسفانه از زمان خود پیامبر شروع شد و بعد از آن نیز ادامه یافت.

امام على علیه السلام در باره علت اختلاف احادیث و دروغ هایى که بر پیامبر بسته اند، چنین مى فرماید: «... در دوران خود پیامبر بر وى دروغ هایى بستند و نقل کردند تا آنکه پیامبر روزى چنین اعلام داشت: مردم! دروغ هاى دروغگویان زیاد شده ولى بدانید کسى که عمدآ دروغى را بر من نسبت دهد جایگاه او دوزخ است ... ولى بعد از پیامبر نیز روایت هاى مجعولى به نام پیامبر نقل کردند. اینها را مردمان منافقى که تظاهر به اسلام مى کردند ولى از ارتکاب به گناه و دروغ ابایى نداشتند جعل نمودند. آنان به عنوان اینکه با پیامبر بوده و از او دیده و شنیده اند چیزهاى دروغى بر مردم نقل کردند. و ظاهر آنان چنان بود که شما را به شگفتى وامى داشت و حرف هاى آنان را باور مى کردید!. این گروه بعد از پیامبر باجعل و دروغ و بهتان، به پیشوایان گمراهى و جباران وقت تقرب جستند و آنان هم به اینها ولایت و فرماندارى دادند و بر گرده مردم سوار کردند که مال مردم را خوردند و اصولا مردم گول زمامداران و دنیا را خواهند خورد، مگر آنکه خداوند حافظ باشد...»(1) و «هشام بن حکم» از حضرت صادق (علیه السلام) نقل مى کند که فرمود

مغیرة بن سعد (یتعمد الکذب على ابى)... و «یونس بن عبدالرحمن» روایات زیادى از اصحاب حضرت صادق (علیه السلام) را بر امام رضا علیه السلام عرضه داشت و آن حضرت بسیارى از آنها را تکذیب و انکار نمود.

و «ابن ابوالعوجاء» در موقع کشته شدن صریحآ اعتراف کرد و گفت: «قد دسست فى کتبکم اربعة الاف». در کتاب هاى شما چهار هزار روایت مجعول داخل کردم!... (براى تفصیل به رسائل مرحوم شیخ مرتضى انصارى مراجعه شود) و بدین ترتیب روشن مى شود که منافقان و سرسپردگان زر و زور، چه در دوران پیامبر و چه بعد از آن، به جعل حدیث به نفع جباران و بر ضد توده هاى محروم و اصول اساسى اسلام، پرداخته اند و باید در اخذ حدیث دقت کرد و

ص: 392


1- . ترجمه و تلخیص از «اصول کافى»، ج 3، چاپ جدید، ص 63.

در طرد اخبار مجعول کوشید! و چه نیکو بود اگر گروهى از اهل تحقیق و تقوا، شهامت این کار را داشتند؟!.

توضیح شماره (6) مربوط به صفحه 231

سوسیالیسم اسلامى

بحث درباره «سوسیالیسم اسلامى» و یا به قول مرحوم آیت اللّه کاشف الغطاء-- در کتاب الفردوس الاعلى-- «اشتراکیت صحیح» نیازمند کتاب مستقلى است ولى در اینجا اشاره به این نکته بى مناسبت نیست که گروهى از فقهاءِ ما با استناد به نظایر «الناس شرکاء فى ثلاث الماء و الکلاء و النار»-- که مؤلف هم نقل کرده است -- در این سه چیز که از ضروریات زندگى جامعه صدر اسلام بود، به اشتراکیت قائل شده و گفته اند: «هیچکس نمى تواند چراگاهى را به خود اختصاص دهد و دیگران را محروم سازد» و یا مثلا مرحوم شیخ طوسى فروش مازاد آب را جایز نشمرده و گفته است: «اگر کسى با احیاء، مالک چاهى شد و آب از آن درآمد، باید به مقدار احتیاج خود و چهارپایانش از آن استفاده کند و مازاد آن را براى رفع احتیاج دیگران، مجانآ و بلاعوض به مردم بدهد.»(1)

و علاوه بر این، در اسلام، «انفال» جزو ثروت هاى عمومى معرفى شده است. یعنى همه زمین هاى موات، زمین هاى زراعتى و قصبه ها که از طرف صاحبانش رفع ید شده و یا سکنه اى ندارند، یا بدون جنگ به مسلمانان واگذار شده و همچنین همه کوه ها یا اشجار و معادنى که در بردارند و همه رودخانه ها با اشجارى که دارند و تمام دارایى و ثروت کسانى که وارث ندارند، و همه معادن زیرزمینى و یا بیرون زمین و همه جنگل ها و نیزارها و مراتع، ملى و اشتراکى بوده و از آن همه و براى همه است.

به عنوان نمونه، در ایران که نوزده میلیون هکتار جنگل وجود دارد-- تقریبآ 11/5 درصد مساحت تمام کشور-- همچنین همه معادن از نفت گرفته تا معادن آهن، سرب، مس، زغال سنگ، فیروزه، گوگرد و غیره که به ده ها نوع مى رسد، همه و همه ملى و از آن جامعه است.

و از همه بالاتر از نظر اسلام، حکومت صالح و شرعى اسلامى، براى اداره اجتماع و میهن اسلامى و رفع ضروریات توده مسلمان، اختیارات تامه دارد و در صورت لزوم، از این اختیارات استفاده مى کند و با وضع مالیات ها و ملى کردن صنایع و کارخانه ها و هر قانون

ص: 393


1- . کتاب «خلاف»، ج 2، چاپ جدید، ص 225.

دیگرى که براى حفظ و بقاى مجتمع اسلامى ضرورى تشخیص داده شود، در حفظ اسلام و مردم مسلمان و جامعه اسلامى مى کوشد.و بدین ترتیب، خواه ما اصول اقتصادى اسلام را «سوسیالیسم اسلامى» بنامیم یا مانند مرحوم کاشف الغطاء «اشتراکیت صحیح» بخوانیم، اگر حکومت واقعى و صالح اسلامى در جامعه اى وجود داشته باشد، همه مردم از مزایاى مادى و معنوى زندگى بهره مند مى گردند و از محرومیت ها و بدبختى هاى جوامع کمونیستى و مضار اختلاف طبقاتى ضدبشرى جوامع سرمایه دارى در امان خواهند بود.

در این زمینه مى توان از دو کتاب سودمند: اقتصاد اسلامى و طرح کلى نظام اسلامى و همچنین دو کتاب: عدالت اجتماعى در اسلام و زیربناى صلح جهانى که توسط ما ترجمه و منتشر گشته است، استفاده کرد...

سید هادى خسروشاهى

ص: 394

فهرست اعلام

نامها، مکانها، کتابها

ص: 395

فهرست اعلام

آ، الف

آتن 257

آفریقا 447

آل بحرالعلوم، سید موسى 60

آمریکا 57

آیت الله بروجردى 61

آیت الله سید شرف الدین 59

آیت اللّه کاشف الغطاء 484

ابراهیم 170، 302

ابن ابوالعوجاء 484

ابن ابى الحدید 226، 402

ابن ابى یعفور 482

ابن خالویه 169

ابن سیراخ یشوع بن سیراخ

ابن عباس 223، 420

ابن عبدالله 287

ابن مسلم 481

ابوالاسود دوئلى 227

ابوالعلاء معرى 475

ابوبکر 203، 311، 315

ابوحنیفه 223

ابوذر 243، 266، 282

ابوسعید خدرى 169

ابوسفیان 365، 414

ابوطالب 158، 160- 163

ابوطفیل 481

ابولهب 414

ابوهریره 170، 300، 301

اروپا 57

اساطیرالعربى 72

اسفار 267

اشتراکیت صحیح 486

اشعیاء 270-273، 426

افلاطون 101اقتصاد اسلامى 486

اقتصادنا 78

الآل 169

الفردوس الاعلى 484

المشردون 72

المعیشة 480- 482

انبار (شهر) 401

انجیل 262، 400

اندلس 126

انصارى، سهل بن حنیف 218، 343

انصارى، شیخ مرتضى 484

ص: 396

اورشلیم 274

ایتالیا 134

ایران 57، 61

ایوب 269

ب

بحرین 373

بحیرا 156

بردى 272

بسکنتا 112

بشارت 255

بصره 365، 420

بغداد 311

بنى امیه 275، 282، 292، 311، 314، 318، 433، 483

بنى عباس 311، 318

بنى هاشم 173

بودا 249، 252

بولس سلامه 58- 59

بوهیمیه 72

بیروت 87

پ، ت، ث

پاکستان 57

پوشکین 431

تورات 400

تولستوى 135، 431

تهران 67، 80، 82

ثور 176

ج، چ

جرجیس 156

جرداق، جرج 57، 59-60، 66

جعفربن ابیطالب 158

جعفربن محمد 223

جعفرى، محمدتقى 67

جنگ جمل 346، 417، 419، 425

جنگ خوارج 346

جنگ صفین 346

چنگیز 414، 431

ح، خ

حارث بن ابى زینب 174

حارث بن حکم 359

حارث نخعى 444- 445

حاطب بن ابى بلتعة 277

حبشه 158

حبیب بن مسلم فهرى 341

حجاج بن یوسف 432

حجاز 188، 342، 399

حریت بن راشد 344

حسان 168

حسن (علیه السلام) 199، 324، 420

حسین بن على (علیه السلام) 433

حکم بن عاص 361

حکیم، آیت الله سیدمحسن 62

حمزه 171

حمص 361

ص: 397

خالد محمد خالد 277، 303

خدیجه 172

خسروشاهى، سید هادى 69، 78، 82، 486

خوارج 406

خیبر 173

د

در راه انقلاب فکرى (نشریه) 76

دنیس 101

ر، ز

رافائل 134

رحبه 279

رضا (علیه السلام) 484

رفاعة بن زید 296، 310

روسو، ژان ژاک 347، 350، 431

روم 430، 433

زبیر عوام 201-202، 326، 355-356، 360، 419

زفربن قیس 420

زیادبن ابیه 370، 432

زیربناى صلح جهانى 486

س، ش

سعدبن ابى وقاص 325، 326، 370

سعد بن مالک 170سفر ابن سیراخ 269

سِفر ایوب 269

سفیان بن عوف اسدى 401

سقراط 58، 252، 256، 431، 433

سلمان 481

سودة 436

سوریه 57

سیراکوس 101

شام 311، 339، 342-343، 373، 415

شاو، جرج برنارد 431

شرح نهج البلاغه 402

شریح 207، 399

شعبى 216، 279

شمیل، شبلى 129، 478

شهریار، سید محمد حسین 478

شیخ طوسى 485

شیخ کلینى 480

شیعه و راه انقلاب فکرى 79

ص

صادق (علیه السلام) 480-481، 483- 484

صدر، محمدباقر 76، 79

صفین 339، 415- 416

صلاح الدین و قلب الاسد 72

ط

طباطبایى 79

طرح کلى نظام اسلامى 486

طلحة بن عبیدالله 201-202، 203، 326، 355-356، 360، 419

ص: 398

ع، غ

عایشه 202

عباس 171

عبدالرحمن بن حاطب 278

عبدالله بن زبیر 198

عبدالله بن سعد 361

عبدالله بن عباس 223، 420

عبدالله بن عمر 326

عبقریة الامام 214

عبیدالله بن زیاد 432

عثمان بن عفان 202-203، 209، 311، 314-316، 358، 360، 363،

388

عثمانى 431

عدالت اجتماعى در اسلام 486

عراق 57، 342، 399عقیل بن ابیطالب 205، 383

علاءبن زیاد حارثى 284

على بن ابى رافع 208

عمادالدین اصفهانى 80

عمار بن یاسر 420

عمارة همدانى 436

عمربن ابى سلمه 373

عمربن خطاب 183، 203، 219، 224، 277-278، 311، 315، 334- 336

عمربن عبدالعزیز 311

عمر بن یزید 482

عهد عتیق 267، 270

عیدالغدیر: اول ملحمة عربیة 58

عیسى بن مریم (علیه السلام) 135، 170، 257، 260، 265، 274، 398، 430- 431

غار حرا 157

غدیر خم 168- 169

غرام الالهه 72

ف، ق

فاطمه بنت اسد 160

فاغنرو المرأه 72

فرانسه 58، 86

فراهانى، شمس 80

فروع کافى 480، 483

فلسطین 361

فلسفتنا 78

فنانون احبوا 72

فینوس والشاعر 72

قرآن 265، 294، 296، 310، 400، 470، 480

قرظة بن کعب 384

قریش 156، 158، 161، 176، 482

قصور و اکواخ 72

قم 61، 78، 81

قیس بن سعد بن عبادة 420

ک، گ

کلیب الصیداوى 482

کمیل بن زیاد 284

کوفه 279، 365، 388، 420

گالیله 431

ص: 399

گوته 135

گورکى 431ل، م

لبنان 57

مالک اشتر نخعى 205، 365-366، 442-443، 445، 447، 449

مالک بن انس 223

محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) 119، 121، 123-126، 154، 157-158، 160، 162-163، 170، 175-177، 243، 265-266، 431

محمد باقر (علیه السلام) 482

محمدبن ابوبکر 401

محمد بن جریش 425

محمد بن منکدر 482

مدین 156

مدینه 343، 399

مزنیه 277

مسجد کوفه 285

مسلم بن عقبه 432

مسیح عیسى بن مریم (علیه السلام)

مصر 57، 401، 424، 432، 442 - 443، 445- 447

معاویة بن ابى سفیان 205، 207، 326، 342، 343، 360، 365،

373، 401، 483

معقل بن قیس 400

مغنیه، محمد جواد 483

مغیرة بن شعبه 341

مغیرة بن سعد 484

مکه 175- 176

ممالیک 431

من هنا نبدأ 277

موسى 170

میخائیل نعیمه 107، 112

ن، و

نجران 401

نجف الاشراف 62، 79

نداى حق (هفته نامه) 80

نرون 431، 433

نعمان بن عجلان 373

نوح 170

نوف بکالى 285

نهج البلاغه 226، 229، 357، 375

نهروان 416

وادى القرى 156

وجوه من کرتون 72

وظیفه (هفته نامه) 80ولتر 135، 431، 433

ولز 381

ه ، ى

هشام بن حکم 484

هلاکو 414

هند 57، 126، 365

هیتلر 414

یشوع بن سیراخ 267- 269

یمن 170، 465

یونان 252

یونس بن عبدالرحمن 484

ص: 400

اطلاع رسانی
فهرست کتاب

📖 فهرست کتاب

اطلاع رسانی
اطلاع رسانی