دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 10/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (5)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج10.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد دهم:
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش دوم: خطبه غدير:
قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· 5 - 423
ص: 4
قسمت هفتم : آيات در خطبه غدير
اشاره
در اين بخش تمام آيات نازل شده حين خطبه غدير، و نيز آياتى كه در خطبه غدير مورد استناد و استشهاد قرار گرفته و يا در خطبه غدير به آنها اشاره شده، به ترتيب حروف الفبا بر اساس حرف اول آيه، به طور مفصل و با تمام حواشى و مطالب مرتبط با آن آيه آورده مى شود.
پيش در آمد
1 - تفسير قرآن در خطبه غدير
اشاره
تفسير قرآن در غدير تماما در فرازهاى خطبه آن جلوه گر است. نگاهى دقيق به
ص: 5
آيات تفسير شده در خطابه غدير پرده از نكته بسيار مهمى در برنامه قرآنى پيامبر صلى الله عليه و آله بر مى دارد:
در طول 23 سال نزول قرآن، حضرتش در فرصت هاى مناسب به تفسير و تبيين آياتى از قرآن مى پرداختند، ولى از آنجا كه تأكيد اصلى بر نزول كامل قرآن و تفهيم اصل آن بر مردم بود و جنگ ها و مشكلات مسلمانان نيز فرصت پرداختن بيش از آن به حضرت نمى داد.
لذا احاديث مفصلى در تفسير از رسول گرامى صلى الله عليه و آله نمى بينيم و يا اگر هست به صورت تعيين مصداق و به طور مختصر است.
به نظر مى رسد خطابه غدير فرصتى بسيار مغتنم براى آن حضرت بوده كه در اين سخنرانى يك ساعته به طور جدى به تفسير قرآن بپردازد. پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه دست بر شانه على عليه السلام گذاشته بود سخنرانى تاريخى خود را كه آميخته با بيش از 100 آيه قرآن بود و بيش از يك ساعت به طول انجاميد، آغاز كرد.
آنچه جلب توجه مى كند جهات خاصى از تفسير است كه آن حضرت مد نظر داشته و در اين خطابه بيان فرموده، كه در همه سخنرانى ها و گفتارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بى سابقه است.
اين جهت باز مى گردد به بيان حضور اهل بيت عليهم السلام در همه شئون دنيا و آخرت مردم، در حدى كه بدون آن هر حركتى پوچ و بى نتيجه خواهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: خداوند ولايت ما اهل بيت را قطب قرآن قرار داده، كه محكماتش بر گرد آن مى گردد.(1)
مسلمانان در اين بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به دو دسته دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقسيم شده اند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است.
ص: 6
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: دو سوم قرآن درباره ما و شيعيان ماست، و هر چه خير است براى ما و شيعيانمان است، و در يك سوم باقيمانده نيز ما با مردم شريك هستيم، و آنچه شر است درباره دشمنان ماست.(1)
نكاتى درباره تفسير در غدير
قبل از ذكر موارد تفسير قرآن در غدير تذكر چند نكته ضرورى به نظر مى رسد:
نكته اول: مصاديق آيات در غدير
طبق روايات متعدد براى حفظ قرآن از تحريف، ظاهر بسيارى از آيات صورت كلى دارد و تعيين مصداق آن در متن قرآن نيامده است. تفسير و تبيين آنها به مقام عصمت واگذار شده تا در موقعيت هاى مناسب به آن بپردازند.
اين مطلب همان گونه كه در آيات مربوط به اهل بيت عليهم السلام صادق است، درباره آيات مربوط به دشمنان اهل بيت عليهم السلام نيز صدق مى كند. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: هيچ كس از قريش نيست كه به حد بلوغ رسيده باشد مگر آنكه درباره او يك يا دو آيه نازل شده كه او را به بهشت يا جهنم مى كشاند.(2)
با تذكر اين نكته متوجه خواهيم شد كه در خطبه غدير و در ساير احاديث چگونه آيات قرآن عظمت اهل بيت عليهم السلام يا ذلت دشمنانشان را در دنيا و آخرت به تصوير كشيده و پيام هاى اعتقاد سازى براى مسلمانان بر جاى گذاشته اند.
نكته دوم: انواع تفسير در خطابه غدير
تفسير قرآن انواع گوناگون به اقتضاءات متفاوت دارد، و در خطابه غدير تقريبا همه انواع تفسير به كار گرفته شده است:
در مواردى به صورت توضيح و معنى كردن است.
در مواردى با تركيب آيه در تاريخچه نزول آن تفسير شده است.
ص: 7
در مواردى ارتباط آيه با تفسير مورد نظر معروف است، و در اين مورد به تبيين بيشتر پرداخته شده است.
در مواردى براى نخستين بار اين تفسير آمده است.
در مواردى به صورت تعيين مصداق، و در مواردى بيان مصداق اتم در نظر است.
نكته سوم: تفسير از لسان معصوم عليه السلام
آنچه در غدير به عنوان تفسير قرآن مطرح است از دو لب مبارك پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله است كه خود آوردنده قرآن است. بنا بر اين، اگر در تفاسير مفسرين غير معصوم همان آيه به گونه اى ديگر تفسير شده باشد، اعتبارى در برابر كلام مقام عصمت ندارد.
بر اين اساس، گونه هاى تفسير قرآن در غدير و خطبه مفصل غدير در چهار فصل قابل بيان است:
1. مواردى كه در غدير يك موضوع قرآنى به صورت كلى در سراسر قرآن تفسير شده است.
2. مواردى كه يك سوره به طور كامل در غدير تفسير شده است.
3. مواردى كه يك آيه به صراحت در غدير تفسير شده است.
4. مواردى كه يك آيه به صورت اقتباس يا استشهاد تفسير شده است.
آنچه به عنوان خطبه غدير ذكر مى شود يا از متن خطبه است و يا مواردى است كه در روايات ديگر خطبه نقل شده، كه همه موارد با آدرس ذكر مى شود.
نكته چهارم: تفسير آيات غدير
آيات غدير دو بخش است:
آيات قرآن در مورد خود غدير.
آياتى كه به ماجراى غدير تفسير شده و درباره متن واقعه نازل شده است.
ص: 8
البته در مورد تفسير قرآن در غدير تقسيم بندى ديگرى هم مى توان بيان كرد:
الف. تفسير كلى موضوعى در سراسر قرآن
آياتى كه لفظا و معنىً به يكديگر شباهت دارند، و نيز آياتى كه به يك مضمون در مواضع مختلف قرآن نازل شده، قابل يك عنوان كلى و موضوع معين مى تواند باشد. در پنج مورد از خطابه غدير تفسير قرآن به اين صورت ديده مى شود كه يك بيان براى همه آن موارد در سراسر قرآن ذكر شده است.
ب. تفسير يك سوره كامل در غدير
يك سوره به طور كامل. در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سوره هاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
2 - روابط بينامتنى قرآن با خطبه غدير
اشاره
پيامبر صلى الله عليه و آله به جهت انس و الفت ديرينه با قرآن كريم همواره تحت تأثير اين مصحف شريف بوده، و به اقتضاى حال و مقام در سخنان و خطبه هاى خويش به آيات قرآنى بسيار استشهاد نموده اند.
از آن جمله مى توان به «خطبه غدير» آن حضرت اشاره نمود. ايشان با تأثيرپذيرى از آيات قرآن و به مدد نيروى توانمندى كه خداوند در وجودشان به وديعه نهاده بود، بسيارى از مضامين و انديشه هاى اين مصحف شريف را در كلام خويش منعكس ساخته اند.
حضرت در بسيارى از موارد به شكلى آگاهانه و مستقيم متأثر از كلام الهى است و سخنان ايشان هم سو و هماهنگ با قرآن كريم است. بررسى خطبه غدير از نظر اصول و روابط متنى گوياى تعامل مستقيم حضرت با معارف ناب الهى است. در اين جستار كوشش شده تا با تحليل روابط بينامتنى در كلام حضرت، نوع و ميزان استفاده ايشان از آيات قرآن تبيين گردد.
ص: 9
از اين رو پس از فرازهاى از خطبه شريفه كه در تعامل مستقيم و يا غيرمستقيم با كلام الهى است، به بررسى آن در قالب روابط سه گانه بينامتنى: نفى جزئى يا اجترار، نفى متوازى يا امتصاص، نفى كلى يا حوار، پرداخته شده است. حضور متن غايب (قرآن) در كلام حضرت به گونه اى است كه خواننده ناخودآگاه ژرفاى مفاهيم قرآنى را در كلام رسول اكرم صلى الله عليه و آله آشكارا مى يابد.
بررسى اين خطبه از منظر روابط بينامتنى با آيات قرآنى، بيانگر پروند كلام حضرت با آموزه ها و مفاهيم قرآن كريم است كه بيشتر در قالب نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص متبلور است:
مقدمه
اصطلاح «بينامتنى» به رابطه اى اطلاق مى شود كه بين دو يا چند متن وجود دارد. اين رابطه در چگونگى درك متن مؤثر است. درون متن، متنى است كه متون ديگرى را در خود جاى مى دهد و يا حضور آنها را منعكس مى سازد. از ديرباز اظهار نظر راجع به آفرينش هاى ادبى شامل ارجاعاتى به ديگر متون بوده، كه غالبا با متن مورد مطالعه در تشابه يا در تضاد بوده اند.(1)
ژوليا كريستوا مبدع نظريه بينامتنى پديده «تأثيرپذيرى متنى از متن ديگر» را براى تمام متون امرى اجتناب ناپذير مى داند. از نظر وى، هر متن همچون معرفى از نقل قول ها ساخته مى شود، و هر متنى به منزله جذب و دگرگون سازى متنى ديگر است.(2)
اگر چه مترجمان عرب هنوز به ترجمه واحدى براى اصطلاح بينامتنيت دست نيافته اند، ولى برخى آن را «التناص» و عده اى «التناصية» و گروهى «النصوصية» ناميده اند.(3)
ص: 10
قرآن كريم از آغاز نزول تا كنون، به دليل حياتى بودن و برخوردارى از جمال لفظى و معنوى، و نيز به دليل لحن خاصى كه در لابه لاى تركيب الفاظ و پيوستگى آيات ديده مى شود غير قابل وصف است.(1)
در اينجا سعى بر آن شده تا به روابط بينامتنى قرآنى در خطبه غدير بپردازيم، و حقيقت تأثير كلام وحى در ادبيات اهل بيت عليهم السلام را دريابيم. در ابتدا به بيان نظريه متنى، و سپس به بررسى اين رابطه از طريق ذكر چند مورد از فراز زيارت جامعه كبيره مى پردازيم.
مورد اول: نظريه بينامتنى (تناص) ntiertextuality
اصل اساسى بينامتنى اين است كه هيچ متنى ارتباط با متن هاى ديگر شكل نمى گيرد. به عبارت ديگر هر متنى كه خود از پاره هاى متن هاى گذشته شكل مى گيرد مى تواند چنين باشد.(2)
اصطلاح بينامتنيت كه توسط ژوليا كريستوا مورد استفاده قرار گرفت، به معناى شيوه هاى متعددى است كه هر متن ادبى به واسطه آن به طور تفكيك ناپذيرى با ساير متن هاى پيش از خود و يا به لحاظ مشاركت اجتناب ناپذير در ذخيره مشترك شيوه هاى ادبى تداخل مى يابند. در نتيجه گيرى كريستوا، هر متن در حيقت يك بينامتن intertext
است؛ يعنى جايگاهى است از طلاقى متن هاى بى شمار ديگر. حتى متن هايى كه در آينده نوشته خواهند شد.
بينامتنيت بر اين اصل استوار شده كه متن هاى گوناگون در شكل گيرى متون نوين نقش دارند و مى توان حضور برخى از آنها را لمس كرد. بينامتنيت به عنوان يك اصطلاح ادبى منحصر به مباحث هنرهاى ادبى نبوده، بلكه اين اصطلاح در مباحث سينما و توليدات فرهنگى هنرى هم مطرح مى شود.(3)
ص: 11
مورد دوم: روابط بينامتنى
كوچ لفظ يا معنى از متن پنهان به متن حاضر، عمليات بينامتنى نام دارد، كه تبيين آن مهم ترين بخش نظريه بينامتنى در تفسير متون است. هر متنى متون مختلف را در خود جاى داده، و در شكل جديدى آنها را بازآفرينى نموده است. به گونه اى كه از اين متون چيزى جز اشاراتى باقى نمانده تا خواننده را به متن پنهان راهنمايى كند. در نتيجه معادله هر متن ادبى به اين صورت است: هر متن = متن حاضر؛ عبارت است از جذب و دگرگونى = عمليات تناص؛ از بسيارى از متون ديگر = متن پنهان.
بازآفرينى متن پنهان يا حضور آن در متن حاضر به سه صورت انجام مى گيرد، كه از آن به عنوان قانون هاى سه گانه بينامتنى نام برده اند: قانون «اجترار» يا نفى جزئى، قانون «امتصاص» يا نفى متوازى و قانون «حوار» يا نفى كلى. اين قوانين سه گانه روابط بين متن حاضر و غايب را تفسير مى كند.
يك. نفى جزئى يا اجترار
در اين نوع از روابط بينامتنى، مؤلف جزئى از متن غائب را در متن خود مى آورد، و متن حاضر ادامه متن غايب است و كمتر ابتكار يا نوآورى در آن ديده مى شود. از اين رو متن برگرفته از متن غايب مى تواند يك جمله و يا يك عبارت و يا حتى يك كلمه باشد.
واضح است كه اين نوع روابط بينامتنى شكل سطحى و آسانى از روابط بينامتنى به شمار مى رود. چنين تعاملى كه به شكل جزئى صورت مى گيرد، معمولاً از نظر معناى الفاظ و عبارات موافق يا متن غايب است.
دو. نفى متوازى يا امتصاص
اين نوع از روابط بينامتنى از نوع قبلى برتر است. در نفى متوازى پنهان پذيرفته شده و به صورتى در متن حاضر به كار رفته كه جوهره آن تغيير نكرده است. در حقيقت، مؤلف نوعى سازش ميان متن پنهان و حاضر ايجاد و از معناى متن پنهان دفاع كرده است.
ص: 12
بنا بر اين، در اين شكل از روابط بينامتنى، معناى متن غائب در متن حاضر تغيير اساسى نمى دهد، بلكه با توجه به مقتضاى متن حاضر و با توجه به معناى آن نقشى را كه در همان متن غايب ايفا مى كند، در متن حاضر نيز بر عهده دارد. اين بدان معنى نيست كه معناى متن غايب در اين شكل با معنايى كه در متن حاضر ايفا مى كند متفاوت نيست، بلكه مى تواند داراى معناى بيشتر و يا با تغيير و تنوعى كه به نوآورى بستگى دارد همراه باشد.
سه. نفى كلى يا حوار
اين نوع از روابط بالاترين درجه بينامتنى است، و نياز به خوانشى آگاهانه و عميق دارد كه متن پنهان را به زيركى دريابد. زيرا در اين نوع از روابط، متن پنهان بازآفرينى شده و به گونه اى كه در خلاف معناى متن پنهان به كار رفته است. معمولاً اين امر ناخودآگاه روى مى دهد؛ جايى كه شاعر يا نويسنده يك مقطعى از متن غايب را در متن خود مى آورد، در حالى كه معناى متن تغيير يافته است، زيرا هيچ نوع سازشى بين متن غايب و متن حاضر وجود ندارد. براى همين عالى ترين نوع بينامتنى است.
درك اين نوع روابط بينامتنى نياز به تلاش فكرى زيادى دارد، تا لايه هاى زيرين متن كشف شده و ناگفته هاى آن روشن گردد. اين در حالى است كه دست يابى به معناى صحيح و بهتر متن نياز به فراخوانى متن پنهان دارد، تا معناى متن كنونى كامل گردد. در غير اين صورت خواننده متن حاضر معناى ناقصى از آن دريافت مى كند، و يا آن را مبهم و گنگ مى يابد و از آن لذت نمى برد، و حتى ممكن است متن ادبى را بى ارزش پندارد.
اين سه نوع رابطه بين متن پنهان و متن حاضر، مهم ترين بخش بينامتنى است كه عمليات بينامتنى آن را تبيين مى كند. برخى از ناقدان عرب شكل هاى مختلفى از روابط بينامتنى را لحاظ داشته اند، كه به شكل و نوع حضور متن غايب و در متن حاضر اشاره دارد، ولى در هر حال روابط بينامتنى همين سه نوع است. برخى از اين تقسيم بندى ها به صورت زير است:
ص: 13
قسم اول: تناص طبيعى يا تلقائى: اين نوع تناص به شكل عادت و از روى عرف كه كاربرد آن يك امر طبيعى است در متن به كار مى رود. براى نمونه، كاربرد شاعران دوره جاهلى كه در ابتداى شعرشان هميشه از اطلال و خرابه هاى يار و ديار و فراق محبوب سخن مى راندند.
قسم دوم: تناقص داخلى: حضور متن غايبى كه از آن خود شاعر است و در ديگر متنش تناص داخلى نام دارد. قصيده «انشودة المطر» و «غريب على الخليج» دو اثر بدر شاكر السياب نشان دهنده اين شكل از تناص مى باشند.
قسم سوم: تناص خارجى: اين نوع تناص حاصل برخورد يك متن با متن ديگرى غير از متن هاى اصلى نويسنده مى باشد كه نسبت به انواع ديگر از گستردگى بيشترى برخوردار است. مانند: زهديات ابوالعتاهيه با قرآن. اين تناص بر اساس نوع كاربرد در متون به دو دسته تقسيم مى شوند: تناص آشكار و تناص پنهان يا ناخودآگاه.
قسم چهارم: تناص آشكار: در اين تناقص، شاعر يا نويسنده به شكل واضح و مشخص از متن ديگرى در آثار خود استفاده مى كند.
قسم پنجم: تناقص پنهان يا ناخودآگاه: نويسنده يا شاعر به شكل غيرآگاهانه و از ضمير ناخودآگاه از متن ديگرى استفاده كرده، و از اينكه متن ديگرى يا جزئى از آن را يا خصوصيتى از آن در متن خود جاى داده ناآگاه است. البته جزء اين موارد، تناص موارد ديگرى را نيز شامل مى شود. از جمله تناص تركيبى كه منظور از آن تركيبى از تناص هاى ديگر است. مثلاً اينكه يك متنى هم از تناقص لفظى بهره برده باشد و هم از تناص مضمونى. يا تناص واژگان؛ بدين معنى كه از خود الفاظ براى ايراد كلام استفاده نمودن. تناص شخصيتى و حتى تناص عناوين كه از خود عناوين براى بيان مقصود بهره مى برد، را نيز مى توان نام برد.(1)
ص: 14
مورد سوم. روابط بينامتنى قرآن با خطبه غدير
جهت بررسى روابط بينامتنى قرآن كريم با خطبه غدير به اين چند عنصر نيازمنديم تا اين رابطه را مورد تحليل قرار دهيم. از جمله متن حاضر كه كلام حضرت رسول صلى الله عليه و آله است، و متن غايب كه قرآن كريم است، و عمليات بينامتنى.
1. متن حاضر: الحَمدُ للّه ِ الَذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ ... ، وَ مُبدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ أمرٍ إلَيهِ يَعودُ: حمد و سپاس از آن خداست كه در يگانگى خود بلندمرتبه و در يكتايى اش نزديك و در سلطنت خوش با شكوه است ... ، و آغازگر آفرينش و بازگراننده آن است، و هر كارى به سوى او باز مى گردد.
متن غايب: «إنَّهُ هُوَ يُبدِئُ وَ يُعيدُ»(1): «او است كه (آفرينش را) آغاز مى كند و باز مى گرداند» .
عمليات بينامتنى: بخش اول از خطابه غدير رسول اكرم صلى الله عليه و آله ابتدا به حمد و ثناى الهى مى پردازد، كه طبيعتا آغاز هر سخنرانى با نام پروردگار است. با عبارت اول، علو و يگانگى و جلالت و احاطه و غلبه پروردگار اولين كلماتى بود كه بر لسان مبارك حضرت جارى شد. سپس به بازگشت همه مخلوقات مطابق با آيه شريفه مذكور اشاره مى فرمايد؛ همان گونه كه خداوند در اين آيه شريفه اشاره به روز رستاخيز دارد و مى فرمايد: گمان نكنيد قيامتى در كار نيست و يا بازگشت شما مشكل است.(2) حضرت براى بيان مفهوم كلام خويش از آيات الهى - كه منشأش علم به اين آيات و مضامين قرآنى است - در قالب تناص لفظى و رابطه نفى جزئى يا اجترار بهره برده است.
2. متن حاضر: جَلَّ عَن «تُدرِكُهُ الأبصارُ وَ هُوَ يُدرِكُ الأبصارَ وَ هُوَ اللَطيفُ الخَبيرُ» : خداوند والاتر از آن است «كه چشم ها آن را دريابند در حالى كه او همه چشم ها را در مى يابد و او لطيف و آگاه است» .
ص: 15
متن غايب: «لا تُدرِكُهُ الأبصارُ وَ هُوَ يُدرِكُ الأبصارَ وَ هُوَ اللَطيفُ الخَبيرُ»(1): «چشم ها او را نمى بينند ولى او چشم ها را مى بيند و او لطيف و آگاه است» .
عمليات بينامتنى: اشاره آيه شريفه مذكور به اينكه خداوند با همه موجودات جهان تفاوت دارد، زيرا پاره اى از آنها هم مى بينند و هم ديده مى شوند، مانند انسان ها.
پاره اى نه مى بينند و نه مى شنوند، مانند صفات درونى ما كه بعضى ديده مى شوند. و آنچه كسى را نمى بينند مانند جمادات. تنها كسى كه ديده نمى شود اما همه چيز و همه كس را مى بيند ذات پاك او است.(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در اين فراز از خطبه خويش، عدم دسترسى به كنه ذات الهى را مطرح مى كند؛ كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد. بنا بر اين، حضرت صلى الله عليه و آله غايب را مستقيما و در همان مضمون در كلام خويش منعكس ساخته است و سخنش را به آيات شريفه مزين و از نفى جزئى يا امتصاص بهره برده است.
3. متن حاضر: أشهَدُ أنَّهُ اللّه ُ الَذى تَواضَعَ كُلُّ شَى ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَى ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ استَسلَمَ كُلُّ شَى ءٍ لِقُدرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَى ءٍ لِهَيبَتِهِ. مَلِكُ الأملاكِ وَ مُفَكِّكُ الأفلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَمسَ وَ القَمَرَ. كُلٌّ يَجرى لأجَلٍ مُسمّى. يُكَوِّرُ اللَيلَ عَلَى النَهارِ وَ يُكَوِّرُ النَهارَ عَلَى اللَيلِ، يَطلُبُهُ حَثيثا:
شهادت مى دهم او است خدايى كه همه اشياء در مقابل عظمتش متواضع اند و در برابر عزتش ذليل اند، و در پيشگاه قدرتش سر تسليم فرود آوردند و در برابر هيبتش خاضع گشته اند. مالك پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخر كننده خورشيد و ماه است، كه هر يك با مدت زمان معينى در حركت اند. شب را به روز و روز را به شب مى گرداند، در حالى كه شتابان در پى آن مى رود.
ص: 16
متن غايب: «إنَّ رَبَّكُمُ اللّه ُ الَذى خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرضَ فى سِتَّةِ أيّامٍ ثُمَّ استَوى عَلَى العَرشِ يُغشِى اللَيلَ النَهارَ يَطلُبُهُ حَثيثا وَ الشَمسُ وَ القَمَرُ وَ النُجومُ مُسَخَرّاتٌ بِأمرِهِ ألا لَهُ الخَلقُ وَ الأمرُ تَبارَكَ اللّه ُ رَبُّ العالَمينَ»(1):
«پروردگار شما خداوندى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز (شش دوران) آفريد سپس به تدبير جهان هستى پرداخت با (پرده تاريك) شب روز را مى پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حركت است و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه مسخّر فرمان او هستند آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آنِ او (و به فرمان او) ست پر بركت (و زوال ناپذير) است خداوند كه پروردگار جهانيان است» .
عمليات بينامتنى: در تفسير اين آيه شريفه مى خوانيم كه خداوند پس از آفرينش آسمان و زمين، زمام رهبرى آنها را به دست گرفت؛ يعنى نه تنها آفرينش از او است بلكه اداره و رهبرى جهان نيز با او مى باشد، و خداوند سرچشمه همه بركات و نيكى ها و خير مستمر است.(2)
در اين بخش از خطبه غدير نيز، رسول خدا صلى الله عليه و آله تسليم همه مخلوقات را در برابر ذات الهى يا عباراتى زيبا يادآور شده است، كه در برابر عظمت خداوند همه متواضع و در برابر عزت او همه ذليل و در برابر قدرت او همه تسليم و در برابر هيبت او همه خاضع اند.
حضرت با بيان اين عبارات نه تنها به اجتماع حاضر در غدير بلكه به همه جهانيان در همه زمان ها، عدم تكبر و جسارت نسبت به پروردگار را گوشزد مى نمايد، و همه را دعوت به عبوديت و اطاعت از خداوند مى كند. حضرت براى بيان مقصود خود از آيات و مضامين قرآنى بهره برده، و در قالب تناص مضمون و نفى متوازى يا امتصاص كلام خويش را به گوش جهانيان رسانده است.
ص: 17
4. متن حاضر: لَم يَكُن لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ. أحَدٌ صَمَدٌ، «لَم يَلِد وَ لَم يولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحدٌ» : براى او ضد و همراه و نظيرى نيست. يكتا و بى نياز است. «كسى را نزاييده و زاده نشده و هيچ همتايى ندارد» .
متن غايب: «قُل هُوَ اللّه ُ أحَدٌ . اللّه ُ الصَمَدُ . لَم يَلِد وَ لَم يولَد وَ لَم يَكُن لَهُ كُفُوا أحَدٌ» .(1)
عمليات بينامتنى: در اين بخش، حضرت ابتدا به بيان اين نكته مى پردازد كه براى خداوند تبارك و تعالى همانندى نيست و او يكتا و بى همتاست. در ادامه جملات خود با گنجاندن سوره اخلاص در كلام خود، وحدانيت خدا را ياد كرده و بر اين امر تأكيد نموده است.
اميرمؤمنان على عليه السلام مى فرمايد: او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد ... . مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد.(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله با اقتباس از آيات قرآن، غايب را مستقيما در كلام خود به كار برده، و از اين طريق از رابطه نفى جزئى يا اجترار بهره برده است.
5 . متن حاضر: إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ. يَشاءُ فَيُمضى، وَ يُريدُ فَيُقضى، وَ يَعلَمُ فَيُحصى، وَ يُميتُ وَ يُحيى، وَ يُفقِرُ وَ يُغنى، وَ يُضحِكُ وَ يُبكى، (وَ يُدنى وَ يُقصى) ، وَ يَمنَعُ وَ يُعطى. لَهُ المُلكُ وَ لَهُ الحَمدُ. بِيَدِهِ الخَيرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٍ:
خداى يگانه و پروردگار با عظمت است. مى خواهد تقدير مى كند، و چون اراده كند به انجام رساند، و مى داند و به شماره مى آورد، و مى ميراند و زنده مى كند، و فقير مى كند و غنى مى سازد، و مى خنداند و مى گرياند، (و نزديك مى كند و دور مى نمايد) ، و منع مى كند و عطا مى نمايد. پادشاهى فقط از آن او، ستايش مخصوص او، خير فقط به دست او، و او بر هر كارى تواناست.
ص: 18
متن غايب: «تَبارَكَ الَذى بِيَدِهِ المُلكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَى ءٍ قَديرٍ»(1): «پر بركت و زوال ناپذير است كسى كه حكومت جهان هستى به دست او است و او بر هر چيز تواناست» .
عمليات بينامتنى: در آيه شريفه مذكور، در حقيقت دليل مبارك بودن ذات پاك خدا ذكر شده، و مالكيت و حاكميت او بر جهان و قدرت او بر همه چيز است. به همين دليل وجودى است زوال ناپذير و پر بركت.(2)
در اين فراز از خطبه پيامبر ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله نيز بر ولايت مطلقه خداوند بر بندگان اشاره نموده و حاكميت خداوند را بر همه مخلوقات به تصوير كشيده است، و در كلام گهربار خويش از مفهوم آيه شريفه مذكور در قالب تناص مضمون و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص بهره برده است.
6 . متن حاضر: أحمَدُهُ كَثيرا وَ أشكُرُهُ دائِما عَلَى السَرّاءِ وَ الضَرّاءِ وَ الشِدَّةِ وَ الرَخاءِ وَ أؤمِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ عليهم السلام: من او را سپاس بسيار گويم و همواره شكرش نمايم؛ در آسايش و در گرفتارى و در شدت و آرامش. و به او و به فرشتگان و كتاب ها و پيامبرانش عليهم السلام ايمان دارم.
متن غايب: «آمَنَ الرَسولُ بِما أُنزِلَ إلَيهِ مِن رَبِّهِ وَ المُؤمِنونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه ِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أحَدٍ مِن رُسُلِهِ وَ قالوا سَمِعنا وَ أطَعنا غُفرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيكَ المَصيرُ»(3):
«پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده ايمان آورده است (و به تمام سخنان خود كاملاً ايمان دارد) و همه مؤمنان (نيز) به خدا و فرشتگان او و كتاب ها و فرستادگانش ايمان آورده اند (و مى گويند: ) ما در ميان هيچ يك از پيامبران او فرق
ص: 19
نمى گذاريم (و به همه ايمان داريم) و (مؤمنان) گفتند ما شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا (انتظار) آمرزش تو را (داريم) و بازگشت (ما) به سوى تو است» .
عمليات بينامتنى: آخرين فراز از حمد و ثناى اين خطابه، سپاسى بلند است كه حضرت ذيل آيه شريفه فوق آورده است. نكته اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آفريدگار جهان و كليه برنامه هايى كه بر او نازل شده عقيده استوار و خلل ناپذير دارد. نه تنها پيامبر صلى الله عليه و آله بلكه مؤمنان و كسانى كه در مكتب آنحضرت پرورش يافته اند چنين اند.(1)
لذا حضرت اين مضامين را مقدمه اى براى شنيدن و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت و غدير قرار داده است، و از اين طريق در قالب تناص فكرى و مضمون و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص اذهان مردم را براى پذيرش امامت و ولايت و ابعاد مختلف آن آماده ساخته است.
7. متن حاضر: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى عَلىٍّ عليه السلام؛ يَعنى فى الخِلافَةَ لِعَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام. «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى پيامبر آنچه را از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن» درباره على عليه السلام؛ يعنى جانشينى على بن ابى طالب عليه السلام. «و اگر چنين نكنى رسالت را به انجام نرسانده اى و خداوند تو را از آسيب مردم حفظ مى كند» .
متن غايب: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ»(2): «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده را (به مردم) برسان و اگر نكنى رسالت او را انجام نداده اى خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى دارد و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى كند» .
ص: 20
عمليات بينامتنى: در اين بخش از خطبه رسول ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله ابتدا آيات سوره شريفه مائده را تلاوت نموده، و سپس به تفسير اين سوره مى پردازد و به همه ناظرين و مستمعين حاضر در جلسه حضرت على عليه السلام را معرفى مى نمايد، و بيان مى دارد كه خداوند درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام آيه خاصى بر من نازل كرده است. از اين طريق، غايب را مستقيما بيان نموده و از رابطه نفى جزئى يا اجترار در كلام خويش بهره برده است.
8 . متن حاضر: فَاعلَموا مَعاشِرَ الناسِ (ذلِكَ فيهِ وَ افهَموهُ وَ اعلَموا) أنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما. فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ: اى مردم بدانيد كه اين آيه در مورد او است. پس آن را بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را صاحب اختيار و امام بر شما قرار داده كه اطاعتش (بر همگان) واجب است، بر مهاجرين و انصار و بر كسانى كه از آنان به نيكى پيروى كنند.
متن غايب: «وَ السابِقونَ الأوَّلونَ مِنَ المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ وَ الَذينَ اتَّبَعوهُم بِإحسانٍ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ وَ أعَدَّ لَهُم جَنّاتٍ تَجرى تَحتَهَا الأنهارُ خالِدينَ فيها أبَدا ذلِكَ الفَوزُ العَظيمُ»(1):
«پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نيز) از او خشنود شدند، و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند، و اين است پيروزى بزرگ» .
عمليات بينامتنى: رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اين قسمت با خطاب «إعلَموا مَعاشِرَ الناسِ» وارد بخش ديگرى از سخنان خود مى شود، و به بيان مطلب اصلى مى پردازد. قبل از هر چيزى امامت على عليه السلام و وجوب اطاعت از او را مطرح نمود، و عموميت خطاب را
ص: 21
بيان نمود و گستره آن را به دقت نشان داد. حضرت از طريق تناقص مضمون و نفى متوازى از آيات قرآن استفاده نموده است.
9. متن حاضر: مَعاشِرَ الناسِ، تَدَبَّروا القُرآنَ وَ افهَموا آياتَهُ وَ انظُروا إلى مُحكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهِهِ: اى مردم، در قرآن تدبر كنيد و آيات آن را بفهميد و به محكمات آن توجه كنيد و در پى متشابه آن نباشيد.
متن غايب:
يك. «أ فَلا يَتَدَبَّرونَ القُرآنَ وَ لَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللّه ِ لَوَجدوا فيهِ اختِلافا كَثيرا»(1): «آيا در قرآن تدبر نمى كنند كه اگر از نزد غير خدا بود اختلاف بسيارى در آن مى يافتيد» .
دو. «هُوَ الَذى أنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ أمُّ الكِتابِ وَ آخُرَ مُتَشابِهاتٍ فَأمَّا الَذينَ فى قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ وَ ما يَعلَمُ تَأويلَهُ إلاَّ اللّه ُ وَ الراسِخونَ فِى العِلمِ يَقولونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إلاّ أولوا الألبابِ»(2):
«او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد كه قسمتى از آن آيات محكم (و صريح و روشن) است كه اساس اين كتاب مى باشند (و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر با مراجعه به اينها برطرف مى گردد) و قسمتى از آن متشابه است اما آنها كه در قلوبشان انحراف است به دنبال متشابهات اند تا فتنه انگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسير (نادرستى) براى آن مى طلبند درحالى كه تفسير آنها را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند (آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهى هستند) مى گويند ما به همه آن ايمان آورديم همه از طرف پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمى شوند (و اين حقيقت را درك نمى كنند) » .
ص: 22
عمليات بينامتنى: در اين فراز از خطبه، خاتم النبيين صلى الله عليه و آله مردم را به تفكر و تدبر در آيات قرآن و توجه به محكمات و متشابهات كلام الهى فرا مى خواند، و در قالب بينامتنى محتوايى و رابطه نفى جزئى يا اجترار و نفى متوازى يا امتصاص از آيات كلام حق براى بيان مقصود خود بهره مى برد.
نتيجه
مفاهيمى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به كار برده تقريبا برگرفته از ادبيات قرآن است.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله سعى نموده كه در تمامى زمينه هاى كلام گهربارش از آيات الهى بهره گيرد.
وجود روابط بينامتنى در خطبه غدير نشان دهنده انس و الفت و همنشينى حضرت با قرآن بوده، و بررسى اين روابط كلام حضرت را در تمامى زمينه ها مورد تأييد قرار مى دهد.
بررسى روابط بينامتنى در اين خطبه نشان داد كه بيشترين روابط بينامتنى از نوع نفى جزئى و متوازى است.
ص: 23
پس از بيان پيش درآمد در مورد آيات در خطبه غدير، از اينجا تا آخر اين جلد و نيز جلد بعدى، تمام آياتى كه به هر شكلى با خطبه غدير ارتباط دارد، به ترتيب حروف الفبا بر اساس حرف اول آيه آورده مى شود.
ضمنا به جهت عدم تكرار، در مواردى كه چند آيه با هم و در يك متن توضيح داده شده، تمام مطالب در آيه اصلى آورده شده، و بقيه آن آيات به آيه اصلى ارجاع داده شده است.
آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه وَ ... »
اشاره
آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه وَ ... »(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در پايانِ اولين بخش از خطبه غدير بيان فرمود شكر و سپاسگزارى خداوند بود. آخرين فراز از بخش اول خطبه غدير، سپاسى بلند بود كه آيه 285 سوره بقره در آن گنجانده شده بود.
حضرت در اين فراز جمله «اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما» را با آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه ِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ، لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا ... » آميخت.
سپس آن را مقدمه اى براى سمع و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت در غدير قرار داد و با اشاره نامحسوسى به آيه تبليغ فرمود: امر او را مى پذيرم و اطاعت مى كنم و به همه آنچه او را راضى مى كند مبادرت مى نمايم و در برابر آنچه او مقدر كند تسليم هستم، براى رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبتش:
اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ اُومِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. اَسْمَعُ لاَمْرِهِ وَ اُطيعُ وَ اُبادِرُ اِلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ اَسْتَسْلِمُ لِما
ص: 24
قَضاهُ، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَنَّهُ اللّه ُ الَّذى لا يُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لا يُخافُ جَوْرُهُ:
بسيار مى گويم و دائما شكر مى نمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكه اش و كتاب ها و پيامبرانش ايمان مى آورم. دستور او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمايم و به آنچه او را راضى مى كند مبادرت مى ورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مى شوم به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمى توان از مكر او در امان بود و به عنوان ظلم از او ترسيده نمى شود (يعنى ظلم نمى كند) .
توضيح اينكه:
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 285 سوره بقره است:
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» :
«پيامبر ايمان آورد به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده و همه مؤمنين ايمان آورده اند به خدا و ملائكه و كتاب ها و پيامبرانش بين احدى از پيامبرانش فرقى قائل نمى شويم و گفتند شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست» .
ص: 25
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه غدير را با ستايش پروردگار آغاز كرد: بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ ... . در آخرين فرازهاى حمد و ثناى اين خطابه هم، سپاسى بلند بود كه آيه 285 سوره بقره در آن گنجانده شده بود. حضرت در اين فراز جمله «اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما» را با آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه ِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا ... » آميخت.
سپس آن را مقدمه اى براى سمع و طاعت در امر خاص الهى براى اعلان ولايت در غدير قرار داد و با اشاره نامحسوسى به آيه تبليغ فرمود: امر او را مى پذيرم و اطاعت مى كنم و به همه آنچه او را راضى مى كند مبادرت مى نمايم و در برابر آنچه او مقدر كند تسليم هستم، براى رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبتش.
در آخرين فرازهاى خطبه غدير نيز، به عنوان اقرار نهايى دستور مى دهد كه بگويند: شنيديم و اطاعت كرديم. و اين در حالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن بلندى را قرائت فرموده تا مردم تكرار كنند. لذا يك بار ديگر مى فرمايد: آنچه گفتم تكرار كنيد؛ و براى آنكه اين اقرار حاكى از ايمان قلبى باشد قسمت اخير آيه 285 سوره بقره را عينا در كلام خود تضمين مى نمايد كه در قرآن با تعبير «قالُوا» آمده، و در اينجا حضرت به مردم امر مى كند كه «قُولُوا» :
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» :
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد) ، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست» .
ص: 26
2 - موقعيت قرآنى
اين آيه در آخر بلندترين سوره قرآن يعنى بقره واقع شده كه پس از ذكر اصل ايمان كه پذيرفتن كامل آنچه از سوى خدا نازل شده است و اينكه هيچ فرقى بين فرستادگان خدا نيست، ايمان را از قول مؤمنان خلاصه مى كند كه در سمع و طاعت نهفته و امضاى نهايى آن دست يافتن به همين نكته است، لذا مى فرمايد: مؤمنين مى گويند: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» .
3 - تحليل تاريخى: سمع و طاعت در امامت دوازده امام عليهم السلام
استشهاد به اين آيه در موقعيتى از خطبه غدير انجام گرفته كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز بخش 11 خطبه - كه آخرين بخش خطبه است - تقريبا تمام خطبه را تلخيص فرموده و درباره همه آن از مردم اقرار مى گيرد.
اين اقرار با عبارات مختلف از مردم خواسته شده كه آغاز آن: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ ... است. سپس با جمله: نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ايْدينا، مؤكّد شده است. آنگاه با جمله: وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ، محكم كارى بيشترى پيرامون آن صورت گرفته است.
در فراز بعدى كلمات دقيق ترى درباره اين اقرار به ميان آمده: فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ ايْدينا. و در پى آن جمله: وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً، آن را مضبوط تر كرده است. آخرين اقرار شاهد گرفتن خدا و رسول است كه، نُشْهِدُ اللّه بِذلِكَ ... ، وَ انْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
پس از اين همه تأكيد آيه قرآن به ميان مى آيد و اينگونه است كه كلمه «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» در آن باز مى گردد به سمع و طاعت در ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام معصوم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان دستورى كه از جانب خداوند براى مردم و «ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» است.
ص: 27
آيه «اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»
آيه «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ»(1) = آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
آيه «إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ»(2) = آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »
آيه «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»(3) = آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »(4)
آيه «إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا ... »(5) = آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »(6) = آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 28
آيه «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّه يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ ... »
اشاره
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ ... »(2)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 82 سوره نساء و آيه 7 سوره آل عمران است:
ص: 29
«أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا» :
«آيا قرآن را تدبر نمى كنند و اگر از نزد غير خدا بود در آن اختلاف بسيارى مى يافتند» .
«هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلا أُولُوا الْأَلْبابِ»(1):
«او خدايى است كه كتاب را بر تو نازل كرد كه از جمله آن آيات محكمات است كه آنها ام الكتاب هستند و آياتى ديگر متشابهات هستند كسانى كه در قلوب آنان انحراف است به خاطر فتنه گرى و به دست آوردن تأويل آن از متشابهات پيروى مى كنند ولى تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند مى گويند به آن ايمان آورديم همه از سوى پروردگار ماست و جز صاحبان عقل متذكر نمى شوند» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در اواسط بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان توازن مقام نبوت و امامت، خطبه به اوج خود نزديك مى شد و نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابى طالب عليه السلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده است.
بايد گفته مى شد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف محمدى قرار مى گيرد و به گونه اى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليه السلام را در سايه قرآن نشان
داد.
ص: 30
ابتدا امر به تدبّر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كرد و آيه 82 سوره نساء: «اَفَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » ، و آيه 7 سوره آل عمران: «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّه ُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميخت و مردم را آماده معرفى «راسخان در علم» نمود.
سپس قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمى كند مگر اين كسى كه مى خواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّه ِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ؛ وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ:
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمى كند و تفسيرش را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست؛ و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
2 - موقعيت تاريخى
در اوائل خطبه غدير، قبل از معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام، پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مقدمه اى براى معرفى آن حضرت، موضوع تدبر در قرآن و توجه به محكم و متشابه آن را به
ص: 31
ميان مى آورد. براى اين منظور با اقتباس از آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ» ، آن را به صورت فعل امر آورده است: تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ.
سپس با اقتباس از آيه مربوط به محكم و متشابه در قرآن كه پاكدلان را تابع آيات محكم و مغشوش دلان را تابع آيات متشابه مى داند، مفهوم مخالف آن را به صورت فعل امر در سياق جمله قبل آورده و دستور به پيروى از محكمات آيات و دورى از متشابهات مى دهد.
اين استشهاد به آيات مزبور در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير و هنگامى كه خطبه به اوج خود نزديك مى شد واقع شده است. در آنجا نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابى طالب عليه السلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده است.
بايد گفته مى شد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف با كفايت محمدى قرار مى گيرد و به گونه اى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليه السلام را در سايه قرآن نشان داد.
ابتدا امر به تدبر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كردند و آيه 82 سوره نساء «اَفَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » و آيه 7 سوره آل عمران «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّه ُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميختند و مردم را آماده معرفى راسخان در علم نمودند.
سپس قسم ياد كردند كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمى كند مگر اين كسى كه مى خواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
ص: 32
3 - موقعيت قرآنى
آيه تدبر در قرآن در دو سوره ديده مى شود: در سوره نساء به دنبال دستور تدبر در قرآن به مطابقت مطالب آن با يكديگر و عدم وجود تضاد و تناقض در آن اشاره شده و مى فرمايد: «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا» .
در آيه 24 سوره محمد صلى الله عليه و آله پس از امر به تدبر در قرآن، بى توجهى مردم مورد انتقاد قرار گرفته مى فرمايد: «أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» .
در آيه 68 سوره مؤمنون نيز تعبير «أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ» آمده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
مسير سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه غدير، تفسير گونه اى بر دو آيه تدبّر و متشابهات است. حضرت ابتدا دستور به تدبّر و فهم قرآن مى دهد، و سپس به پيروى از محكمات و پرهيز از متشابهات امر مى كند. آنگاه راه درك حقايق قرآن را نشان مى دهد كه فقط امامان عليهم السلام هستند، كه نقطه مقابل آن منع از پيروى ديگران درباره قرآن خواهد بود. پس آنچه از اين فراز استفاده مى شود چهار جهت است:
يك. تدبّر در قرآن
تدبر به معناى دقت در معناى قرآن و سعى در درك همه جانبه آيات آن است كه در خطبه غدير با عطف يك جمله توضيحى (تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِه) نكات پربارى از آن قابل استفاده است كه به سه نكته اشاره مى كنيم:
نكته اول: تدبر كليد استفاده از قرآن
تدبر آغازى براى استفاده از مواد خام در آيات قرآنى است. يعنى تا در قرآن تدبر نكرده ايم اصلاً خبر نداريم چه گنج گرانقدرى در اختيار ماست، و مانند ظرف در بسته اى است كه كمتر متوجه اعماق آن مى شويم. ولى هر چه بيشتر تدبر نماييم سؤالات مختلفى از زواياى متعدد به ميان مى آيد و نياز به پاسخ آنها احساس مى شود.
ص: 33
نكته دوم: تدبر كليد فهم قرآن
تدبر و تفكر در قرآن نقطه شروعى براى فهميدن آن است. البته اصل فهم و درك كامل حقايق قرآن از عهده فكر ما بيرون است و راه دست يافتن به آن را غدير به ما نشان داده است. با تدبر متوجه درياى عميق و گسترده قرآن مى شويم و در جستجوى راه هاى فهميدن آن تلاش مى كنيم.
تا كسى تدبر در قرآن نكرده هرگز به فكر جستجوى مرواريدهاى ناب اين اقيانوس نمى افتد، و آنگاه كه تدبر و تفكر قواى جستجوگر بشر را به حركت در آورد و سپس احساس كرد با فكر خود نمى تواند به اعماق آن دست يابد، بى اختيار سراغ راه آشنايانى مى رود كه از همه جوانب قرآن آگاهى كامل دارند و مورد اعتمادند.
نكته سوم: تدبر كليد حركت عقل و دل
از همين ديدگاه تأكيد خاص خداوند در قرآن و نيز وادار كردن پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام مردم به تدبر در قرآن را ملاحظه مى كنيم، تا حركتى براى عقل هاى مردم باشد و به سوى حيات حركت كنند.
در اين زمينه آيات قرآنى ذكر شد و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را هم شنيديم. در حديث ديگرى پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجيدَ فَقَدْ دَلَّكُمْ عَلَى الامْرِ الرَّشيدِ: قرآن با عظمت را مورد تفكر قرار دهيد كه شما را به آنچه هدايت در آن است راهنمايى كرده است.(1)
امام صادق عليه السلام ريشه تدبر در قرآن را صدور آن از جانب نور مطلق بيان مى كند و مى فرمايد: لَقَدْ تَجَلَّى اللّه لِخَلْقِهِ فى كَلامِهِ وَ لكِنَّهُمْ لا يُبْصِرُونَ: خداوند در كلام خود بر خلقش تجلى فرموده، ولى او را نمى بينند.(2) يعنى بايد در جستجوى اين تجليات باشند تا با چشم دل آن را ببينند، و اين همان چيزى است كه با تدبر آغاز مى شود.
ص: 34
دو. پرهيز از متشابهات قرآن
اكنون كه بايد در قرآن تدبر و تفكر نماييم دو نقطه صعب العبور پيش روى ما خواهد بود: يكى متشابهات و ديگرى تفسير محكمات:
اول: تفسير متشابهات
درباره متشابهات خودِ قرآن مشكل را حل كرده و دستور پرهيز از اين نقطه ها را داده است. آنجا كه مى فرمايد: «كسانى كه در قلوبشان ميل به باطل است از پى متشابهات مى روند تا فتنه بپا كنند و باطن آن آيات را به دست آورند» ؛ يعنى اين در حالى است كه به باطن آيات متشابه دست نمى يابند، چرا كه مى فرمايد: «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» . لذا پيامبر صلى الله عليه و آله هم مفهوم آيه را فرموده: «لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ» .
دوم: تفسير محكمات
تفسير محكمات و به عبارت ديگر استخراج باطن قرآن تا آنجا كه بشر تحمل نمايد و ظرفيت داشته باشد در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با تعبير «انْظُرُوا الى مُحْكَماتِهِ» آمده است، كه منظور همان نگاه از روى تدبر و دقت است. يعنى در جايى كه نازل كننده قرآن شما را از تدبر در آيات متشابه بر حذر مى دارد، بايد فكر و عقل و دقت خود را در فهم آيات محكم متمركز كنيد، و با صرف آن در آيات متشابه هم نيروى خود را هدر داده ايد و هم به نتيجه اى نمى رسيد.
سه. راه فهم باطن قرآن
عطشى كه با تدبر در قرآن براى درك حقايق آن بوجود مى آيد، آرام نمى گيرد جز با جرعه گوارايى كه از دست مفسِّران حقيقى آن گرفته شود، كه فقط چهارده معصوم عليهم السلام هستند. تأكيد خاص مكتب اهل بيت عليهم السلام را در اين باره مورد دقت قرار مى دهيم:
اول: تأويل قرآن فقط در اختيار امامان عليهم السلام
در همين فراز خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيدات پشت سر هم در يك جمله، اين انحصار تأويل قرآن براى امامان عليهم السلام را بيان فرموده است. تأكيدها چنين است: ابتدا
ص: 35
قسم ياد مى كند (فَوَ اللّه) ، و آنگاه از حرف نفى ابدى استفاده مى كند (لَنْ يُبَيِّنَ ... لَنْ يُوضِحَ) ، و سپس هر دو جهت باطن و تفسير قرآن را يادآور مى شود (زَواجِرَهُ ... تَفْسيرَهُ) ، و با اين تأكيدات مى فرمايد: به خدا قسم، هرگز باطن قرآن و تفسير آن را بيان نمى كند مگر على بن ابى طالب عليه السلام.
در حديثى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله با لسان محبت آميز خود، متمسكين حقيقى به قرآن را چنين معرفى مى فرمايد: مى دانيد تمسك كننده حقيقى به قرآن كه به شرف عظيم نايل مى شود كيست ؟ كسى است كه تأويل قرآن را از ما اهل بيت يا از واسطه هايى كه سفيران ما به شيعيانمان هستند بگيرد.(1)
در حديثى، تفسير قرآن به عنوان رسالتى معرفى شده كه توسط اميرالمؤمنين عليه السلام به مردم ابلاغ مى شود. پيامبر صلى الله عليه و آله به آن حضرت فرمود: تو رسالت مرا از طرف من ابلاغ مى نمايى. عرض كرد: يا رسول اللّه، مگر شما رسالت را ابلاغ نفرمودى ؟ فرمود: من ابلاغ كردم، ولى منظورم آن است كه بعد از من از تأويل قرآن به مردم ياد مى دهى و خبر مى دهى آنچه را نمى دانند.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام اين رسالت قرآنى را چنين توصيف مى فرمايد: اين قرآن است. از او بخواهيد كه با شما سخن بگويد، ولى هرگز با شما سخن نخواهد گفت، بلكه من بايد به شما خبر دهم. اگر درباره قرآن از من سؤال كنيد به شما خبر خواهم داد چون داناترين شما هستم.(3)
دوم: نگرانى از تفسير نادرست قرآن
در كنار آن همه تأكيد بر رسالت قرآنى امت اسلام و نشان دادن باب علمى كه بايد علوم قرآن را از آن سو دريافت كنند، آينده مسلمين در نظر پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان نگران كننده است. در اين باره دو حديث جلوه هاى مختلف اين نگرانى را نشان مى دهد:
ص: 36
در حديثى شديدترين موارد ترس پيامبر صلى الله عليه و آله بر امت بعد از خود سه چيز شمرده شده كه يكى از آنها «تَأْويلُ الْقُرآنِ عَلى غَيْرِ تَأْويلِهِ»(1) است، يعنى: تفسير قرآن بر خلاف آنچه تفسير حقيقى آن است.
در حديث ديگرى سوء استفاده دشمنان داخلىِ اسلام از آيات قرآن به نفع خويش، به عنوان يكى از شديدترين موارد ترس از انحراف امت ذكر شده و با تعبير «جِدالُ مُنافِقٍ بِهِ» آمده(2)، يعنى: منافق بتواند با آيات قرآن در مقابل مسلمانان واقعى بحث كند ! !
سوم: احاطه علم ائمه عليهم السلام به قرآن
خداوند به ائمه عليهم السلام علمى عنايت كرده كه تمام جوانب علوم قرآن گوشه اى از آن به حساب مى آيد. اين احاطه علمى درباره قرآن - كه خود دريايى عميق است - در كلام امامان عليهم السلام چنين توصيف شده است:
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: تأويل هر آيه اى كه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل شده ... ، به املاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خط خودم نزد من موجود است.(3)
در تفسير همين آيه سوره آل عمران كه «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللّه وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» : «تأويل و تفسير متشابهات قرآن را نمى داند مگر خدا و راسخين در علم» ، فرمود:
نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْويلَهُ: ماييم راسخان در علم و ما تأويل متشابهات را مى دانيم.(4) اين حديث جلوه ديگرى از وسعت درياى علم قرآنى است.
ص: 37
اميرالمؤمنين عليه السلام كه يك شب تا صبح تفسير نقطه تحت باء بسم اللّه را فرمود و باز به پايان نرسيد، مى فرمايد: لَوْ شِئْتُ لاَوْقَرْتُ سَبْعينَ بَعيرا مِنْ تَفْسيرِ فاتِحَةِ الْكِتابِ: اگر بخواهم از تفسير سوره فاتحه هفتاد شتر را بار مى كنم.(1)
امام صادق عليه السلام جلوه ديگرى از حضور دائمى اين علوم نزد امامان را چنين توصيف فرموده است:
قَدْ وَلَّدَنى رَسُولُ اللّه وَ انَا اعْلَمُ كِتابَ اللّه، وَ فيهِ بَدْءُ الْخَلْقِ وَ ما هُوَ كائِنٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ فيهِ خَبَرُ السَّماءِ وَ خَبَرُ الارْضِ وَ خَبَرُ الْجَنَّةِ وَ خَبَرُ النّارِ، وَ خَبَرُ ما كانَ وَ خَبَرُ ما هُوَ كائِنٌ؛ اعْلَمُ ذلِكَ كَانَّما انْظُرُ الى كَفّى:
من فرزند پيامبرم، و علم كتابِ خدا نزد من است. در آن است آغاز خلقت و آنچه تا روز قيامت خواهد شد. در آن است خبر آسمان و زمين و خبر بهشت و جهنم و خبر آنچه اتفاق افتاده و آنچه به وقوع خواهد پيوست. من اينها را مى دانم همان گونه كه به كف دستم مى نگرم.(2)
چهار. غدير و سقيفه دو فرهنگ متقابل درباره قرآن
با شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، در همان آغاز راه دو فرهنگ قرآنى در پيشگاه كتاب اللّه تشكيل يافت، و غدير با سرمايه نامتناهى از قرآن در برابر دستان خالى از قرآنِ سقيفه قرار گرفت.
غدير وارث قرآن بود و با تكيه بر قرآن پشتوانه عظيم خود را تابلوى ابدى قرار داده بود، و به همين جهت با معرفى راهنمايان فهم قرآن مردم را بر تعمق و تفكر هر چه بيشتر درباره قرآن ترغيب مى كرد.
در مقابل سقيفه تشكيل شد كه ضد قرآن بود و خط نفاقش در جاى جاى آن معرفى شده بود، با منع رسمى از فهم معانى قرآن و ضرب و شتم عَلَنى كسانى كه به دركِ باطن
ص: 38
قرآن روى مى آوردند، كليه راه هاى منتهى به قرآن را مسدود كرد؛ و در واقع هدفى جز مسدود كردن پرونده جهانى قرآن نداشت. داستان اين دو فرهنگ متقابل در آغاز راه چنين است:
وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى سقيفه مردم را به كمك خويش فرا خواند و حتى بر در خانه هايشان رفت ولى با عهدشكنى و بى وفايى آنان رو به رو شد، خانه نشينى اختيار كرد و مشغول جمع قرآن شد، و از خانه خارج نشد تا همه قرآن را آماده كرد.
وقتى همه قرآن را جمع نمود و نزول آن و تأويلش و ناسخ و منسوخ آن را به دست خود نوشت، همه نوشته ها را در پارچه اى جمع كرد و بر آن مُهر زد، و در حالى كه مردم در مسجد اطراف ابوبكر بودند آن را به مسجد آورد و با صداى بلند فرمود:
اى مردم، من از زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته ... ، مشغول جمع قرآن شدم تا همه آن را در اين پارچه جمع نمودم. خداوند هيچ آيه اى را بر پيامبرش نازل نكرده مگر آنكه همه را جمع آورى كرده ام، و هيچ آيه اى نيست مگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر من خوانده و تأويل آن را به من آموخته است.
سپس فرمود: اين قرآن را براى آن آوردم كه فردا نگوييد: ما از اين بى خبر بوديم، و نگوييد: شما را به كتاب خدا از اول تا آخر آن دعوت نكردم.
عمر در پاسخ به چنين اتمام حجت تمام عيارى گفت: ما با آنچه از قرآن كه در دستمان است از آنچه تو بدان دعوت مى كنى، بى نياز هستيم ! ! اميرالمؤمنين عليه السلام آن قرآن را - كه با تفسيرش بود - برداشت و به خانه بازگشت.(1)
آيا مردم از تفسير قرآن براى هميشه محروم شدند ؟
آيا كسى كه بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير به عنوان تنها مفسر آن معرفى شده بود، قرآنِ با تفسير خود را برد و آرزوى استفاده از آن را بر دل ها گذاشت ؟
ص: 39
آيا محتواى پارچه لاك و مهر شده چه بود ؟
در زمان عثمان، روزى طلحه از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره همين قرآن همراه تفسيرش پرسيد كه بعد از آن روز آن را چه كردى و به كجا بردى ؟ اميرالمؤمنين عليه السلام درباره محتواى آن فرمود:
هر آيه اى كه خداوند در كتابش بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله نازل كرد به املاى آن حضرت و خط خودم نزد من موجود است.
همچنين تأويل هر آيه اى كه بر محمد صلى الله عليه و آله نازل شده و هر حلال و حرام و هر حد و حكم و هر چيزى كه امت تا روز قيامت بدان احتياج دارند حتى ديه خراش بدن، به املاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خط خودم نزد من نوشته شده و موجود است.
طلحه پرسيد: به من خبر ده درباره آنچه از قرآن و تأويلش و علم حلال و حرام كه در دست توست، آن را به چه كسى مى سپارى و صاحب آن بعد از تو كيست ؟
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره حافظان اين امانت الهى فرمود: به آن كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده به او بسپارم. وصى من و صاحب اختيار مردم بعد از من اين پسرم حسن. پسرم حسن هنگام مرگ آن را به اين پسرم حسين خواهد سپرد. سپس به فرزندان حسين يكى پس از ديگرى منتقل مى شود تا آخرين آنها كنار حوض كوثر بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شود.(1)
در حديثى هم درباره اينكه چه زمانى به طور كامل به آن قرآن با تفسير عمل خواهد شد فرمود: وقتى قائم ما قيام كند آن قرآن را ظاهر مى نمايد و مردم را بر عمل به آن وادار مى كند و سنت طبق آن جارى مى شود.(2)
اين مخالفت اولِ ابوبكر و عمر با تدبر در قرآن و دريافت باطن و تأويل آن بود.
ص: 40
عمر در مراحل بعد به شدت مردم را از سؤال درباره معانى قرآن منع مى كرد، و هر كس درباره قرآن چيزى مى پرسيد او را مورد ضرب و عقوبت قرار مى داد، تا آنجا كه ابن عباس يك يا دو سال كامل جرئت كوچك ترين گفتگويى درباره قرآن نداشت.(1)
از معروف ترين و شنيدنى ترين داستان هاى اين فصلِ جمود، داستان «ضَبيع» است:
اين دانشمند عراقى كه رئيس قوم خود نيز بود، هر گاه لشكر مسلمين را مى ديد درباره قرآن سؤالاتى مى كرد. او براى طلب علم به مصر آمد و وقتى عمروعاص از سؤالات قرآنى او باخبر شد او را نزد عمر فرستاد. او در مدينه درباره مشكلات قرآن كريم و تأويل آنها مثل «الذَّارِياتِ» و «النَّازِعاتِ» و «الْمُرْسَلاتِ» از اصحاب سؤال مى كرد.
عمر تصميم به مجازات او گرفت به گونه اى كه براى ديگران هم درسى باشد كه درباره قرآن سؤال نكنند. او شلاقى از خوشه خرما درست كرد و آستين ها را بالا زد و آماده شد. سپس دستور داد «ضَبيع» را بياورند و با آن شلاق صد ضربه بر او زد، و پس از توقفى دوباره صد ضربه زد و آن قدر اين كار را تكرار كرد كه عمامه از سر «ضبيع» افتاد و كمرش مجروح شد و سرش خون آلود گرديد.
سپس او را زندانى كرد تا حالش بهتر شد، و بار ديگر او را همان گونه زد و دوباره محبوس كرد تا زخم هايش التيام يافت. بار سوم كه عمر خواست تازيانه زدن را تكرار كند ضبيع گفت: اگر مى خواهى مرا بكشى به طرز مناسبى به قتل برسان، و اگر منظور تو اين است كه مرض سؤال كردن من از آيات قرآن شفا يابد به خدا قسم شفا يافته ام ! !
بعد از اين گفته عمر او را به بصره تبعيد كرد و به ابوموسى اشعرى (حاكم بصره) نوشت: احدى از مسلمانان حق همنشينى با او را ندارد ! !
ص: 41
اين مسئله براى ضبيع بسيار سخت بود و اين فشارها را براى سؤال از معانى قرآن بايد تحمل مى كرد. ابوموسى براى عمر نوشت: اين مرد واقعا از كار خود توبه كرده است ! ! ! عمر هم به خيال خود اجازه همنشينى مردم با چنين دانشمندى را صادر كرد و گفت: ضبيع به خيال خود در طلب علم بود، ولى در اين كه كدام علم را بايد بياموزد اشتباه رفته بود ! !(1)
اين نمونه نشانگر جلوه شديد مبارزه با قرآن در ريشه سقيفه بود، كه طبيعتا بقيه حساب خود را مى كردند و هرگز گِرد چنين سؤالاتى نمى گرديدند.
اگر چه سقيفه چندان در اين راه موفق نبود و اين استبداد فكرى چندان ادامه نيافت - يعنى نتوانست ادامه يابد - ولى محروم كردن مردم از آشنايى با مفسران واقعى قرآن نتايج شوم خود را بر جاى گذاشت و آن خزانه علم را مُهر شده به پشت پرده غيبت برد. با اين زمينه خالى از مفسران حقيقى قرآن، بسيارى از جاهلان و نااهلان دست به كار تفسير قرآن و بيان معانى آن شدند، تا آنجا كه گاهى به عنوان بيان باطن آن عرض اندام مى كردند.
باز هم لطف خداوند شامل حال شيعيان و مؤمنين حقيقى شد كه ائمه عليهم السلام خزانه داران علم الهى هر از چند گاهى در فرصت هاى مناسب آن پارچه در هم پيچيده مهر شده را باز مى كردند و كلماتى اطمينان دهنده بر قلب ها از آن مى خواندند و دريچه هاى كوچكى از قرآن به روى ما باز مى كردند، كه كتاب حاضر نيز از همان كلمات نورانى بر گرفته است.
آيه «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللّه لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(2) = آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
ص: 42
آيه «الَّذينَ آمَنُوا»
اشاره
آيه «الَّذينَ آمَنُوا»(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، بيش از 90 مورد خطاب «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا» در قرآن را مطرح كرد، و على عليه السلام را سر دسته ايمان آورندگان و اميرالمؤمنين دانست و فرمود كه خداوند در قرآن «الَّذينَ آمَنُوا» را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز كرده است.
1 - متن خطبه غدير
در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مدح قرآنى بسيار بلندى درباره مولاى منصوب در غدير بر زبان آورد، كه كتاب آسمانى را يك پارچه به اميرالمؤمنين عليه السلام مرتبط ساخت و اين مهم را در چهار مرحله بيان فرمود.
ابتدا على عليه السلام عزيزترين و نزديك ترين شخص را نزد خود معرفى كرد و سپس به صراحت فرمود: خداى عز و جل و من از او راضى هستيم. آنگاه همه موارد آيات رضايت در قرآن را درباره على عليه السلام دانست و فرمود: هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده مگر درباره او. و اينگونه به مردم فهمانيد كه جانشين من كسى است كه رضايت خدا و من از او ضمانت شده است:
وَ لا خاطَبَ اللّه ُ الَّذينَ آمَنُوا اِلاّ بَدَأَ بِهِ:
و هيچ گاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه ابتدا او مخاطب بوده است.
2 - موقعيت تاريخى
در لحظات اوليه پس از بلند كردن على عليه السلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، در ادامه معرفى او همچنان جملاتى عظيم بر لسان آن حضرت جارى بود كه از جمله تفسير موارد «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن را مطرح فرمود.
ص: 43
3 - تحليل اعتقادى
در قرآن بيش از 90 بار خطاب «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» به كار رفته و غير از اين عبارت در گونه هاى مختلف ديگرى نيز مورد خطاب خداوند قرار گرفته اند. در همه اين موارد صف بلند مؤمنان را كه در نظر آوريم اول آنان و رئيسشان على عليه السلام است. از همين جاست كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على بن ابى طالب عليه السلام دارد.(1)
اين بدان معنى است كه سر دسته مؤمنان و رئيس آنان در ظاهر و باطن على عليه السلام است. اولين كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان و اسلام را اظهار كرد على عليه السلام بود،(2) اگر چه از روز اول خلقت محمد و على عليهماالسلام نورى بودند كنار هم و هستى به بركت آنان خلق شد.
در باطن هم بالاترين درجه ايمان را على عليه السلام داشت كه فرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقينا: اگر پرده كنار رود يقين من بيشتر نخواهد شد.(3) و همو بود كه آنگونه با خدايش مناجات مى كرد و اشك مى ريخت و بيهوش مى شد، و آنگونه به استقبال مرگ مى رفت، و آنگونه مظاهرِ ايمان در صبر او جلوه مى كرد.
اگرچه همه اينها مظاهر بسيار كوچكى از ايمان على عليه السلام است و آنگونه كه بوده قابل درك ما نيست، ولى براى اينكه امثال ابوبكر بن ابى قحافه و عمر بن خطاب در يك كلمه ساده نگويند: اَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَنَا اَميرُكُمْ: شما مؤمنانيد و من امير شمايم.(4) بايد اين مظاهر ايمان را كه از على عليه السلام به ظهور رسيده باز گوييم تا اختصاص امارت مؤمنان به آن حضرت روشن شود؛ همانطور كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا عَلِىُّ، اَنْتَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ، وَ شيعَتُك الْمُؤْمِنُونَ(5): يا على، تو اميرالمؤمنين هستى و شيعيانت مؤمنين هستند. و يا
ص: 44
فرمود: اَنْتَ يا عَلِىُّ اَميرُ مَنْ فِى السَّماءِ وَ اَميرُ مَنْ فِى الاَْرْضِ . . . وَ اِنَّ اَهْلَ السَّماواتِ يُسَمُّونَكَ اَميرَ الْمُؤْمِنينَ: يا على، تو امير اهل آسمان و اهل زمين هستى ... و اهل آسمان ها تو را اميرالمؤمنين صدا مى زنند.(1)
و اين امامت و امارت مؤمنان اختصاص به دنيا ندارد كه دامنه اش تا بهشت امتداد مى يابد، آنگاه كه منادى ندا دهد: هذا عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ، اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اِمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ اِلى جَنّاتِ النَّعيمِ: اين على بن ابى طالب است، كه امير مؤمنان و امام متقيان و راهبر پيشانى سفيدان نشانه دار به سوى بهشت برين است.(2)
اينجاست كه معناى بلند اين فراز غدير را در احاديث ديگرى با بيانى ديگر مى يابيم. اگر در غدير مى فرمايد: خداوند هر جا مؤمنين را مخاطب قرار داده با على آغاز نموده. در بيانى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: ما اَنْزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ آيَةً فيها «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» اِلاّ وَ عَلِىٌّ رَأْسُها وَ اَميرُها: خداوند آيه اى نازل نكرده كه در آن «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» باشد مگر آنكه على سر دسته آنان و اميرشان است.(3)
آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ ... »
اشاره
آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ ... »(4)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
ص: 45
يكى از اين آيات، آيه 82 سوره انعام است:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» :
«كسانى كه ايمان آورده اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده اند آنان اند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند» .
1 - متن خطبه غدير
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» :
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند آنان را توصيف نموده و فرموده است: «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده اند آنان اند كه برايشان امن است و آنان هدايت يافتگانند» .
2 - موقعيت تاريخى
در خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله توصيفِ پذيرندگان ولايت على عليه السلام ادامه دارد. آيه اى كه در اين فراز مطرح شده قطعه زيبايى از مظاهر ايمان حضرت ابراهيم عليه السلام در برابر مشركان است كه دقيقا قابل انطباق بر دوستان على عليه السلام در برابر دشمنان آن حضرت است:
خليل پروردگار با قوم خود به احتجاج برمى خيزد و اعلام مى كند من خداى يكتا را پذيرفته ام و درباره او هيچ گونه شركى را نمى پذيرم. سپس به آنان مى فرمايد: چگونه است كه من به نظر شما بايد از خدايان ساختگى شما كه شريك خداى يكتا قرار داده ايد بترسم، ولى شما از اين واهمه اى نداريد كه بدون دليل به خداى يكتا شريك قائل شده ايد ؟ ! آيا كداميك از ما به آرامش فكر و امن نزديك تريم ؟
3 - تحليل اعتقادى
طبق تفسير پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير مى گوييم: اى دار و دسته سقيفه، ما خداى يكتا و فرامين او درباره امامت و خلافت را پذيرفته ايم كه على عليه السلام را تعيين فرموده است.
ص: 46
چگونه است كه ما بايد از مخالفت سقيفه ساختگى شما بترسيم، ولى شما از اين كه فرمان صريح الهى درباره ولايت را كنار زديد و در برابر فرمان خدا سقيفه را بدعت گذارديد، نمى ترسيد ؟ خود قضاوت كنيد كه كدام يك از ما دو گروه در برابر قضاوت الهى آرامش خواهيم داشت.
نتيجه گيرى از اين فرهنگ ابراهيمى در آيه اى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در توصيف شيعيان على عليه السلام فرموده و آن ايمان خالص و بدون شك و شبهه و بدون ظلم و با حفظ فكرى عادلانه و قضاوتى صحيح در عمق درون است كه هم امنيت فكرى آن و هم هدايتش ضمانت شده است.
آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ... »
اشاره
آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ ... »(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ديده مى شود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فرازها مطرح شده، از پايه هاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليه السلام با سلام بهشتى.
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، پذيرفتن ولايت و بيعت در غدير را مساوى بهشت بيان كرد. در آخرين بخش از خطبه غدير، مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند.
مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابى طالب عليه السلام بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با
ص: 47
ارتباط آن به قرآن بيان كرد. از يك سو نزول فضائل على عليه السلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليه السلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد.
بعد از آن بار ديگر با اشاره به آيه 71 سوره احزاب «وَ مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما» بر اطاعت و ولايت پذيرى و تسليم در برابر خدا و رسول و على و امامان بعد از او تأكيد كردند. سپس با اشاره به آيه 20 و 21 سوره توبه «الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فى سَبيلِ اللّه ِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةْ عِنْدَ اللّه ِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْفائِزونَ يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ فيها نَعيمٌ مُقيمٌ» ، به سبقت گيرندگان در امر مهم ولايت نشان بهشت عنايت كرد.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 20 و 21 سوره توبه است:
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ. يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ» :
«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كنند و با اموال و جان هايشان در راه خدا جهاد كنند مقام آنان نزد خداوند عظيم تر است و آنان رستگارانند. پروردگارشان با رحمت و رضوان خود به آنان بشارت مى دهد و بهشتى كه برايشان در آن نعمت هاى پا بر جاست» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، پذيرفتن ولايت و بيعت در غدير را مساوى بهشت بيان كرد:
ص: 48
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ:
اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
2 - موقعيت تاريخى
در آخرين جملات از خطابه يك ساعته پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير آن حضرت براى تشويق مردم به بيعت با على عليه السلام و سوق مردم به سوى ولايت او، آيه قرآن را تكيه گاه كلام خويش قرار داده و آن را در سخن خود تضمين فرموده است.
در اين تركيب، آخرِ آيه 20 از سوره توبه (أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ) آورده شده، و سپس آخر آيه 21 به صورت فشرده با حفظ مضمون آمده است، به طورى كه در قرآن «جَنَّاتٍ لَهُمْ فِيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ» است و حضرت مضمون آن را با عبارت «فِى جَنَّاتِ النَّعِيمِ» فرموده است. لازم به يادآورى است كه انتخاب اين دو آيه براى عنوان بحث به خاطر وجود دو جمله «أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» و «جَنّاتِ النَعيم» به صورت پشت سر هم در آنهاست.
البته اين احتمال وجود دارد كه اقتباس از آيه 9 سوره يونس باشد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِى جَنَّاتِ النَّعِيمِ» ، و يا از آيه 8 سوره لقمان اقتباس شده باشد كه مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ» .
ص: 49
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره توبه، مقايسه اى بين مؤمنان و بيان درجات آنهاست. پس از آنكه سقايت و آب دادن به حاجيان و آباد كردن مسجد الحرام را با مجاهدين در راه خدا مساوى نمى داند، در اين آيه هجرت كنندگان و جهاد كنندگان با مال و جان را بالاتر معرفى مى نمايد و بشارت به بهشت مى دهد.
4 - تحليل اعتقادى
تفسير گونه اى كه از تركيب قرآنى با موضوع ولايت در خطبه غدير استفاده مى شود، دو وعده قرآنى براى سه عمل عظيم نزد خداوند است. آن سه عمل صالح بزرگ كه سبقت و سرعت به سوى آن مورد توجه خداست بيعت با على عليه السلام و پذيرفتن ولايت او و گفتن «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أميرَ الُمؤْمِنينَ» به اوست. اين سه به معناى اقرار قلبى و لسانى و عملى به صاحب اختيارى او بر همه جوانب حيات ماست.
و اما دو وعده الهى براى سبقت به اين سه عمل عظيم، يكى رستگارى و فائز شدن و خوشبختى تمام عيار به امضاى پروردگار است، و ديگرى باغ هاى پر از نعمت كه عاقبت خوشبختى است و جايزه پروردگار در بهشت است، و اينگونه فائزين در جنات نعيم مورد قدردانى خداوند قرار خواهند گرفت.
آيه «الَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ... »(1) = آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»
آيه «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ ... »(2) = آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ
خَبِيرٌ»
ص: 50
آيه «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ ... »
آيه «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ طرفداران جبت و طاغوت است:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً أُولئِكَ لَعَنَهُمُ اللّه وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّه فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيرا» :
«نظر نمى كنى به آنان كه نصيبى از كتاب دارند و به جبت و طاغوت ايمان مى آورند و درباره كسانى كه كافر شدند مى گويند راه اينان هدايت يافته تر از كسانى است كه ايمان آوردند اينانند كه خدا لعنتشان كرده و هر كس كه خدا او را لعنت كند براى او ياورى نخواهد بود» .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن، در خطبه غدير مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در دعاى قنوت در مورد جبت و طاغوت مى فرمايد: اللهمَّ الْعَنْ صَنَمَىْ قُرَيْشَ وَ جِبْتَيْها وَ طاغُوتَيْها ... . و همانان بودند كه دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله و منافقين را بر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار مقدم داشتند و مؤمنين حقيقى را كنار زدند، و لعنت ابدى خداوند را تا روزى كه بدعتشان پابرجاست، بر خود خريدند.
ص: 51
آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ ... »
اشاره
آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
اين مهم در فرازى از بخش ششم خطبه غدير است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند، و هشدار داد كه فريب گرايش اكثريت را نخوريد.
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران و آيه 58 سوره اسراء، هشدار بعدى گول نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسل هاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مى افتند.
آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مى فرمايد:
«اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» : «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى در آن روز بر تكذيب كنندگان» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ، وَ اللّه لَقَدْ اهْلَكَ الاوَّلينَ(2)، وَ هُوَ مُهْلِكُ
ص: 52
الاْخِرينَ. قالَ اللّه تَعالى: «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنان را (به خاطر مخالفت با پيامبرانشان) هلاك نمود، و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى در آن روز بر تكذيب كنندگان» .
2 - موقعيت تاريخى
در اواسط خطابه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله اخبارى از غصب خلافت را به ميان آورد و ذهن ها را متوجه خطر گمراهى بعد از خود نمود، و براى هضم آن يادآور شد كه امت هاى گذشته نيز به چنين خطرى مبتلا شدند.
سپس براى آنكه مردم اين خطر را جدى بگيرند هلاك شدن امت ها با عذاب الهى را مطرح فرمود و اينكه امت هاى آينده نيز همان مسير را خواهند پيمود، و براى اين مطلب به آيه قرآن استناد نمود و با كلمه «قالَ اللّه تَعالى» چهار آيه پشت سر هم از سوره مرسلات را قرائت فرمود.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيات در موقعيت خاصى از قرآن قرار گرفته كه خداوند تأكيد خاصى بر تكذيب كنندگان دارد و در اين سوره 10 بار فرموده: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
بار اول قيامت را ياد مى كند و در آن روز واى بر تكذيب كنندگان مى گويد.
بار دوم هلاك شوندگان گذشته و آينده را ياد مى كند و همين جمله را تكرار مى كند كه همين آيه مورد نظر ماست.
بار سوم خلقت انسان را در مراحل رشد نطفه مطرح مى كند و بعد از چند آيه، جمله «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را تكرار مى كند.
ص: 53
بار چهارم نعمت هاى روى زمين را يادآور مى شود و همين آيه را مكرر قرائت مى نمايد.
بار پنجم مسئله تكذيب را جدى تر مطرح مى كند و با تصوير روز قيامت به آنان مى فرمايد: اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مى كرديد برويد ! و سپس عذاب جهنم را بيان مى كند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را قرائت مى فرمايد.
بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مى آورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مى نمايد.
بار هفتم عجز آنان را مطرح مى كند كه اگر حيله اى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مى فرمايد.
بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مى رود و نعم بهشتى آنان را برمى شمارد و مى فرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مى دهيم و آنگاه مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مى دهد و باز آيه را تكرار مى نمايد.
بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مى كند و باز مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
و اينگونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
آنچه به تفسير اين آيه باز مى گردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليه السلام را ردّ كند و مقام او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست،
ص: 54
و چون اين مقام و منزلت على عليه السلام را پيامبر صلى الله عليه و آله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنچه مى گويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليه السلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است.
اكنون به اين نتيجه مى رسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيبشان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونه هاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است.
تحليل اعتقادى دوم
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشه اى بود تا راه را براى آنچه مى خواستند باز كنند و به اهداف خود برسند.
لذا گاهى به پيامبران خود مى گفتند: شما به دروغ ادعا مى كنيد كه از طرف خدا هستيد. گاهى مى گفتند: اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مى كنيد. گاهى مى گفتند: تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مى كند و الا واقع دين خدا چنين نيست. گاهى پس از مخالفت بهانه مى آوردند كه: ما گمان كرديم منظور شما چنين است. و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مى دادند و بدين صورت آن را ردّ مى كردند.
همه اين نمونه ها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكل هاى حق به جانبى به خود مى گرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مى شد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام» همه اين نمونه هاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره اصلى آن پس از رحلت حضرتش ظاهر شد كه رسما در برابر على بن ابى طالب عليه السلام قد عَلَم كردند.
ص: 55
مورد اول: تكذيب هاى رو در رو در غدير
از نمونه هاى شاخصِ تكذيب هاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.(1)
عده اى همچون ابوبكر و عمر گفتند: آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش ؟ ! يعنى آيا از جانب خود مى گويى ؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله پيداست كه فرمود:
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود ؟ !(2)
عده اى ديگر كه جرئت اينگونه جسارت ها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: مردم تازه مسلمان شده اند و نمى پذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسرعمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است. حضرت فرمود: از پيش خود اين كار را نكرده ام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است.
گفتند: اگر به خاطر ترس از مخالفت خداوند اين كار را نمى كنى، پس كسى را در خلافت با او شريك نما كه مردم با وجود او آرام بگيرند و با تو مخالفت نكنند ! حضرت نپذيرفت و از طرف خدا آيه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» . حضرت فرمود: اگر اين پيمان را بشكنيد و يا در آن شك كنيد روز قيامت خصم شما خواهم بود.(3)
مورد دوم: تكذيب هاى غيابى در غدير
نمونه هايى كه در غياب پيامبر صلى الله عليه و آله بى واهمه به تكذيب ولايت پرداختند از مقابل
ص: 56
منبر غدير آغاز شد. چند نفر كه مقابل منبر نشسته بودند به يكديگر با مسخره گفتند: اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است ! ! و سپس گفتند: به خدا قسم، ابدا درباره آنچه مى گويد تسليم او نخواهيم شد.(1)
عده اى با يكديگر با غيظ نجوا كردند كه: محمد هر از چند گاه ما را به مسئله جديدى فرا مى خواند، و اكنون سراغ اين مسئله رفته كه اهل بيتش را بر دوش شما سوار كند ! !(2)
عده اى ديگر با آهى سرد اين تكذيب را علنى ساختند و به يكديگر گفتند: اى كاش ما را به جاى على امام قرار مى داد ! !(3)
دومى به اولى گفت: نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده است و اين ساخته خود اوست ! !(4)
معاويه پس از مراسم غدير دست بر دوش مغيره گذاشته و تكيه داده بود و مى گفت: به خدا قسم محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.(5)
نمونه بارزى كه عملاً به تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله اقدام كردند امضاى صحيفه ملعونه بود كه همزمان با غدير به عنوان اقدامى در مقابل پروردگار آن را امضا كردند.
مورد سوم: تكذيب چه كسى و چه موضوعى ؟ !
با توجه به انواع تكذيب كه در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله رو در روى آن حضرت صورت پذيرفت، نوبت به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسد كه در خطابه فرمود: همان گونه كه خداوند
ص: 57
پيشينيان را به خاطر مخالفت با پيامبرانشان و دروغ پنداشتن پيام ها و رسالت ايشان هلاك كرد و به انواع عذاب گرفتار نمود، آيندگان را نيز به آنان ملحق خواهد فرمود. اين آيندگان كدام پيامبر را تكذيب كرده اند ؟ حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله را. اين آيندگان چه چيزى را تكذيب كرده اند ؟ ولايت دوازده امام اعلام شده در غدير را.
طبق آيه كسانى كه حجت هاى پروردگار را انكار كنند نزد خداوند مجرم هستند، و اين جرم در حدى است كه استحقاق هلاكت و عذاب الهى را دارند و خداوند با عنوان «واى بر شما» آنان را خطاب فرموده است.
آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ... »
اشاره
آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 19 و 85 سوره آل عمران است:
«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللّه فَإِنَّ اللّه سَرِيعُ الْحِسابِ» :
«دين نزد خداوند اسلام است، و كسانى كه كتاب به آنان داده شده اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه علم برايشان آمد و آنان از روى برترى جويى اختلاف كردند و هر كس به آيات خدا كفر ورزد خداوند سريع الحساب است» .
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(2):
«هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيانكاران است» .
ص: 58
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمت ها كامل شد، ولايت ائمه عليهم السلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگام بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير و پس از بيان حديث غدير و نزول آيه اكمال، براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليه السلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» ؛ و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته، آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهم السلام هستند.
اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم:
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1)، وَ قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» ، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» . اللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى قَدْ بَلَّغْتُ:
ص: 59
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود. پروردگارا، تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم.
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ عَلَىَّ انَّ الامامَةَ لِعَلِىٍّ، وَ انَّكَ عِنْدَ بَيانى ذلِكَ وَ نَصْبى ايّاهُ - لِما اكْمَلْتَ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الاسْلامَ دينا - قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» :
خدايا، تو بر من اين مطلب را نازل فرمودى كه امامت براى على است. و هنگامى كه اين مطلب را بيان كردم و او را منصوب نمودم، آنگاه كه دين آنان را كامل نمودى و نعمت خود را بر آنان تمام كردى و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شدى، فرمودى: «دين نزد خدا فقط اسلام است» و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمى شود و در آخرت از زيانكاران است» .
2 - موقعيت تاريخى
پس از بيان حديث غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير و نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» ، پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليه السلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت: يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» ، و ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
ص: 60
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهم السلام هستند. اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم.
به تعبير ديگر:
در اولين مرحله پس از تبليغ جهانى ولايت اهل بيت عليهم السلام در خطابه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لحظاتى پيش با ابلاغ پيام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ ... » در شانه هاى خود سبكى از چنين انجام وظيفه اى را احساس مى كرد. پس از آن نزول آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... »(1) نيز اعلام شده و اسلام كامل گرديده است. در چنين شرايطى دو آيه مزبور به طور كامل در كلام حضرت اقتباس شده، يعنى آن اسلامى كه غير آن قبول نيست همين اسلام است كه به كمال نهايى رسيده است.
بايد توجه داشت كه منظور حضرت نزول آيه اكمال و دو آيه مذكور در اعلان ولايت نمى تواند باشد، زيرا حضرت مى فرمايد: خدايا هنگام اعلان ولايت اين آيه را ... ، و نمى فرمايد: اين دو يا سه آيه را ... . در حالى كه در عربى مراعات يك و دو و جمع در افعال و ضماير ضرورى است.
بنا بر اين، آيه نازل شده همان آيه اول است كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ ... » باشد، و آيه دوم و سوم دنباله كلام خود حضرت به صورت تضمين و تركيب آيه با سخن است. در قرآن نيز اين سه آيه در كنار هم نيست تا كلمه «اسلام» در آيه دوم ارتباط با همان كلمه در آيه اول داشته باشد.
لازم به يادآورى است كه طبق متن كتاب «اليقين» در اين فراز خطبه، دو آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ ... » و «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا» مطرح شده، ولى تصريح به
ص: 61
نزول آن در غدير نشده است، بلكه به عنوان «قُلْتَ» يعنى: «چنين فرموده اى» بدان اشاره شده است؛ گذشته از اينكه اكثر نسخه ها با اين عبارت نيست. بنا بر اين، در همين بخش هر سه آيه را به طور كامل مورد بحث قرار مى دهيم.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن اين آيه از آيه 19 سوره آل عمران سرچشمه گرفته و تا آيه 85 مشتقات واژه «اسلام» هفت بار تكرار شده است. در آيه 19 خداوند با آوردن كلمه «اسلام» مى فرمايد: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ ... » يعنى: «دين نزد خداوند اسلام است» ، و همه اهل كتاب (يهود و نصارى و ... ) با علم به اين حقيقت بزرگ اختلاف كرده اند.
سپس در آيه 20 كلمه «أَسْلَمْتُ» را ذكر مى كند و مى فرمايد: «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ... » : «اگر با تو به مخاصمه برخاستند بگو من و تابعينم در برابر خدا سر تسليم فرود آورده ايم» .
در ادامه همين آيه، دو واژه «أَسْلَمْتُمْ» و «أَسْلَمُوا» را به كار مى گيرد و مى فرمايد: «وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا ... » : «به كسانى كه اهل كتابند و به بى سوادان بگو آيا تسليم شديد (و آيا اسلام را پذيرفتيد) اگر اسلام را پذيرفتند هدايت شده اند و اگر روى گرداندند بر عهده تو ابلاغ فرمان الهى است» .
آنگاه به توصيف كفارِ اهل كتاب مى پردازد كه حق را نمى پذيرند و عذرهاى بيجا مى آورند و آنان را به عذاب الهى تهديد مى نمايد. سپس دين حنيف ابراهيمى را مطرح مى فرمايد و در تبيين دين ابراهيمى و اينكه اسلام دين حضرت ابراهيم عليه السلام بوده، داستان حضرت عيسى عليه السلام را به ميان مى آورد و سخن را به آنجا مى رساند كه آن حضرت فرمود: من تورات حضرت موسى را تصديق مى كنم.
سپس خلاصه دين عيسى عليه السلام را در اين جمله بيان مى فرمايد كه: «إِنَّ اللّه رَبِّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» .
ص: 62
در آيه 53 وارد نكته حساسى مى شود و واژه «مُسْلِمُونَ» را به كار مى برد و مى فرمايد: آنگاه كه حضرت عيسى عليه السلام در مردم احساس گرايش به كفر نمود فرمود: «مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه» : «كيست كه با من در راه خدا گام بردارد» ؟ حواريون گفتند: «نَحْنُ أَنْصارُ اللّه آمَنَّا بِاللّه وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» : «ما ياران خداييم به خدا ايمان آورده ايم و تو شاهد باش كه ما مسلمانيم (و سر تسليم فرود مى آوريم) » .
در آيه 64 مسئله اينكه دين نزد خداوند يكى بيشتر نيست را مطرح مى كند و مى فرمايد: «اى اهل كتاب بياييد به سوى سخنى كه بين ما و شما يكى است و آن اينكه جز خدا را نپرستيم و براى او هيچ شريكى قائل نشويم و ... » و آنگاه با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مى فرمايد: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» : «اگر نپذيرفتند بگو شما شاهد باشيد كه ما مسلمانيم» .
در آيه 65 به اهل كتاب خطاب مى كند كه چرا بر سر دين ابراهيم عليه السلام به مخاصمه مى پردازند و سپس در آيه 67 با استفاده از كلمه «مُسْلِم» مى فرمايد: «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» : «حضرت ابراهيم يهودى يا نصرانى نبود بلكه موحّد و مسلمان بود و از مشركين نبود» .
سپس به بيان تابعين حقيقى دين ابراهيم عليه السلام مى پردازد و توطئه هاى اهل كتاب را در رابطه با تحريف دين مطرح مى كند تا آيه 83 كه كلمه «أَسْلَمَ» به ميان مى آيد و مى فرمايد: «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّه يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ» : «آيا به دنبال غير دين خدا هستند در حالى كه در برابر ذات او هر كس كه در آسمان ها و زمين است چه با اختيار و چه از روى اكراه سر تسليم فرود آورده اند و به سوى او باز مى گردند» .
در آيه 84 يك جمع بندى از اتفاق همه انبياء عليهم السلام بر سر اسلام مى نمايد و با ذكر كلمه «مُسْلِمُونَ» مى فرمايد:
ص: 63
«قُلْ آمَنَّا بِاللّه وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِىَ مُوسى وَ عِيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» :
«بگو ايمان آورديم به خدا و آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانش نازل شده و آنچه به موسى و عيسى و پيامبران از سوى پروردگارشان داده شد و ما بين هيچ يك از پيامبران فرق نمى گذاريم و در برابر او سر تسليم فرود مى آوريم» .
به آيه 85 كه مى رسد، پس از مقدمات قبلى و اتحاد همه انبياء عليهم السلام بر سر اسلام مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است» .
تا اينجا مسير آيات در قرآن بود كه اسلام را از روز اول دنيا تا آخر آن تنها دين الهى اعلام كرد و همه انبيا عليهم السلام را مُبشّر و مبلّغ آن دانست.
بدون شك اين تنها دين الهى با آنكه اصل و ريشه اش يكى و صورت كامل آن نزد خداوند است، ولى معارف و احكام آن مرحله به مرحله بيان شده و در هر مرحله ارائه آن تكميل گرديده تا روزى كه كمال نهايى آن و بسته شدن پرونده آن اعلام شد و آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» با اين صراحت نازل شد و خداوند امضاى «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1) را بر پايان اين پرونده نقش فرمود.
امروز كه دين كامل بر مردم عرضه شده، پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله آيه 85 سوره آل عمران را در خطبه غدير تفسير نموده و مى فرمايد: غير از اين اسلام نزد خداوند مقبول نيست.
ص: 64
اين تفسير از دو لب مبارك مقام نبوت در اين موقعيت خاص، سه نتيجه بزرگ براى مسلمانان به ارمغان آورده و در همان حال از بزرگ ترين اتمام حجت هاى آن حضرت به شمار مى آيد:
نتيجه اول اينكه اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول است.
نتيجه دوم اينكه اسلام به معناى تسليم واقعى است.
نتيجه سوم اينكه دعوت همه انبياء به اسلام و ولايت بوده است.
اين سه نتيجه را طى تحليل هاى اعتقادى زير بيان خواهيم كرد.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول: اسلام بدون ولايت، ناقص و غير قابل قبول
با توجه به اينكه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله واژه «اسلام» يك بار در آخر جمله قبلى (رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا) و يك بار در آغاز اين جمله (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا) به كار رفته، از نظر ادبيات و قواعد سخن هر دو به يك معناست و هر مطلبى درباره دومى گفته شود درباره اولى نيز صادق خواهد بود.
اكنون كه معناى اسلام در جمله قبل، اسلام كامل با ولايت اهل بيت عليهم السلام و پذيرش صاحب اختيارى آنان در امور دنيا و آخرت ماست و اسلام بدون ولايت ناقص است، سؤال اين است كه آيا خداوند اسلام ناقص را مى پذيرد ؟
از استشهاد پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه معلوم مى شود كه اسلام ناقص نزد خداوند پذيرفته نيست و پذيرنده اسلامِ ناقص در حكم غيرِ مسلمان است، چرا كه خداوند با آوردن حرف «لَنْ» كه در عربى براى نفى ابدى و به معناى «هرگز» استفاده مى شود، چنان اسلام ناقص را رد كرده و فرموده: «فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ» : «هرگز از او پذيرفته نمى شود» ، كه راه هر گونه احتمال را مسدود نموده است.
استفاده از كلمه «يَبْتَغِ» به معناى «دنبال چيزى بودن» و «در طلب و جستجو براى انتخاب چيزى بودن» ، اين مفهوم را محكم تر مى كند. يعنى پس از آنكه همه انبياء عليهم السلام
ص: 65
براى تشييد اركان اسلام زحمات طاقت فرسا كشيده اند و خاتم نبوت 23 سال تلاش اعجاب برانگيز و تحمل معجزه آسا نموده، تا اين دين پس از يك مسير شش هزار ساله به كمال خود رسيده است، اگر اكنون هم كسى در پى دينِ ديگرى يا همين دين در صورت ناقص آن باشد، در واقع به خدا و رسولانش نيشخند مى زند و نام «كافر» هم براى او كم است.
جمله ديگرى كه گوياى اين مهم اعتقادى است دنباله آيه با عبارت «وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» است. «خاسِر» به معناى «زيانكار» كسى است كه تلاشى كرده و زحمتى كشيده ولى هنگام نتيجه مى بيند نه تنها سودى نبرده بلكه اين سعى او تلاشى براى به دست آوردن ضرر بيشتر بوده است ! !
خداوند مى فرمايد: «هر كس اسلام كامل را نپذيرد روز قيامت كه بر سر ترازوى عدل الهى حاضر مى شود نه تنها برايش هيچ سودى ندارد بلكه اگر تلاشى نمى كرد و اعمالى انجام نمى داد راحت تر بود چرا كه اعمال او باطل اعلام مى شود و خود را ضرر كرده دنيا و آخرت مى يابد» .(1)
در جايى كه خداوند تعالى فرموده است: قسم به عزت و جلال و جود و مجد و قدرتم بر خلقم، ايمان به خود و به اينكه تو پيامبرى را قبول نمى كنم مگر با ولايت على(2)، نتيجه اش اين است كه مى فرمايد: اگر بنده اى بين ركن و مقام مرا بخواند و اين عبادت را از روزى كه آسمان و زمين را خلق كرده ام آغاز كرده و ادامه داده باشد ولى مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت على را قبول ندارد، او را با صورت در جهنم مى اندازم.(3)
آيا كسى كه اين همه عبادت كند و او را در آتش بيندازند ضرر نكرده است ؟ !
ص: 66
تحليل اعتقادى دوم: اسلام يعنى تسليم واقعى
معناى اشتقاقى كلمه «اسلام» از يك سو، و واژه هاى به كار رفته از مشتقات اين كلمه از آيه 19 تا 85 سوره آل عمران از سوى ديگر، ما را به اين نقطه سوق مى دهد كه «اسلام» يعنى تسليم در برابر آنچه خدا مى فرمايد. در آيه 20 مى فرمايد: «أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ للّه ... » ، و در آيه 83 مى فرمايد: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... » ، و در آيه 84 مى فرمايد: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» .
در اين زمينه روايات بسيارى وارد شده است. از جمله امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
الاسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ وَ التَّسْليمُ هُوَ الاسْلامُ ... : اسلام همان تسليم است و تسليم همان اسلام است. هر كس سر تسليم فرود آورد اسلام را پذيرفته است، و هر كس سر تسليم فرود نياورد اسلام ندارد.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: ايمان قلبى همان تسليم در برابر پروردگار است. هر كس امور را به مالك آن تسليم نمايد از دستور او تكبر نمى ورزد، همان گونه كه ابليس از سجود بر آدم تكبر ورزيد. اكثر امت ها از طاعت پيامبرانشان تكبر ورزيدند و در نتيجه توحيد برايشان نفعى نداشت، همان گونه كه آن سجده هاى طولانى براى ابليس فايده اى نداشت.(2)
زيربناى اصلى دينِ سقيفه و مرامى كه براى مردم بنيان گذارى نمودند، بر تسليم نبودن در برابر پروردگار و مخالفت با خداوند و اختراع دستورى در برابر فرامين الهى است، و آنچه در آن ديده نمى شود تسليم در برابر پروردگار است.
نقطه آغاز آن مخالفت با انتخاب زيباى خداوند در امامت و خلافت است كه با اقرار به اعلان ولايت و امامت على عليه السلام از سوى خدا و رسول، چه در غدير و چه قبل و بعد از آن، عمدا سراغ ديگرى رفته و مى روند؛ و در اين مخالفت چنان لجاجت نشان مى دهند كه دشمن على عليه السلام را به جاى او مى گذارند. آنگاه اين تسليم نبودن
ص: 67
گسترش مى يابد و وارد فرامين و احكام الهى مى شود و علنا گفته مى شود كه خدا چنين گفته و ما چنين مى گوييم.(1)
بنابر اين مى توان نتيجه گرفت كه اگر «اسلام» تسليم در برابر فرمان خداست، در دين سقيفه تسليمى وجود ندارد و بنا بر اين، اسلامى وجود ندارد. دين ديگرى است كه ارتباطى با «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» ندارد. همان دينى است كه خداوند مى فرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا ... » ، و اينگونه اسلامى در آنان وجود ندارد تا بخواهيم ثابت كنيم از آن اسلام دست كشيده اند.
تحليل اعتقادى سوم: دعوت همه انبياء عليهم السلام به اسلام و ولايت
دين خدا يكى است و انبياى الهى حامل يك پيام از سوى خداوند بوده اند. اين پايه اعتقادى را از همين آيات سوره آل عمران با تفسير غديرىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى مى توان دريافت، همان گونه كه احاديث بسيارى در اين زمينه وارد شده است.
در آيه 18 مى فرمايد: «اصلاً دين نزد خدا يكى بيشتر نيست» . به دنبال اين صراحت، علتِ اختلاف اديان الهى و اعتقاداتِ متفاوت و متباين آنها را ساخته و پرداخته سردمداران جاهلى مى داند كه دست به چنين جنايتى زده اند، حتى خود حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام در حيات خود آثار كفر را در قوم خود ديدند، چنانكه در آيه 52 بدان اشاره مى كند.
آيه 67 در يك عبارت پرمحتوا به صراحت نزديك تر مى شود و با استفاده از اين نكته كه همه اديان حضرت ابراهيم عليه السلام را قبول دارند اعلام مى فرمايد كه اگر همه او را قبول دارند بايد بدانند كه آن حضرت نه يهودى بوده و نه مسيحى، بلكه دين او اسلام بوده است.
ص: 68
در آيه 81 تصريح به اينكه دين همه پيامبران عليهم السلام اسلام است بيشتر مى شود تا اين درجه كه از انبياء عليهم السلام پيمان گرفته شده كه پيامبرى خواهد آمد كه گفته هاى او با شما مطابق و «مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ» است، و نتيجه گرفته كه به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد، و از آنان بر اين مهم اقرار گرفته و آنان پيمان را پذيرفته اند و خدا بر اين پيمان شاهد گرفته است.
آنگاه در آيه 84 انبياء عليهم السلام را با نامشان به ميان مى آورد و اسلام را چنين معنى مى كند كه «به آنچه بر پيامبر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانشان و موسى و عيسى و همه پيامبران از سوى پروردگارشان نازل شده ايمان مى آوريم» .
خداوند متعال به اين هم اكتفا نكرده و تصريح فرموده كه: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ» : «بين هيچ يك از پيامبران فرقى قائل نمى شويم و اختلافى بين آنان نمى دانيم» ، و در نهايت امضاى «مسلمان بودن» را بر چنين دينى داده و فرموده: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» .
مسير اين آيات كه اتحاد همه پيامبران بر اسلام را به صراحت اعلام كرده، وقتى مى رسد به آيه 85 كه غير اسلام را نزد خدا مردود مى داند، و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اسلامِ مورد قبول دينى را معرفى مى كند كه ولايت اهل بيت عليهم السلام اصل آن است و بدون آن «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» تحقق نيافته، از اين مجموعه نتيجه گرفته مى شود كه همه انبياء عليهم السلام به ولايت على عليه السلام دعوت كرده اند و همه اين پيمان را بر امت هاى خويش عرضه كرده اند.
اعتقادى كه خداوند در روز «اَلَست» از مردم پيمان گرفت و آن دينى كه فطرت دست نخورده و پاك بشر بدان سو مى رود، اسلام با ولايت اهل بيت عليهم السلام است، و از همين ريشه است كه دين نزد خدا فقط اسلام است و همه انبياء عليهم السلام چنين دينى را بر مردم عرضه كرده اند.
ص: 69
امام صادق عليه السلام درباره آيه «فِطْرَتَ اللّه الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(1) فرمود: آن فطرتى كه خدا مردم را بر آن خلق كرده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين.(2)
امام باقر عليه السلام درباره آيه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»(3) مى فرمايد: آنگاه كه خداوند عزّ و جلّ از بنى آدم پيمان گرفت و آنان را شاهد بر خود قرار داد، فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم، و آيا محمد پيامبر من نيست، و آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟(4)
درباره اينكه انبياء عليهم السلام براى ولايت اهل بيت عليهم السلام با خدا پيمان بسته اند و در پى نصرت آنان بوده اند، احاديث بسيارى وارد شده است. ذيلاً به چند آيه اشاره مى گردد:
پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: هيچ پيامبرى به نبوت نرسيد مگر با معرفت او و اقرارش به ولايت، و هيچ خلقى سزاوار نظر رحمت خداوند نشد مگر با بندگى در برابر او و اقرار به ولايت على بعد از من.(5)
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند هيچ نبى و رسولى را نفرستاد مگر آنكه از آنان براى نبوت محمد و امامت على پيمان گرفت.(6)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه او را به ولايت تو فرا خوانده است ... .(7)
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند هر پيامبرى را - از آدم تا آخر پيامبران - مبعوث فرموده، به دنيا بازخواهند گشت و پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را يارى خواهند نمود.(8)
ص: 70
در شب معراج خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد از انبيا عليهم السلام بپرسد كه به چه چيزى شهادت مى دهند ؟ پيامبران در پاسخ حضرت گفتند: شهادت مى دهيم كه خدايى جز اللّه نيست، يكتاست و شريك ندارد؛ و تو رسول خدايى، و على اميرالمؤمنين و وصى توست ... . و شهادت مى دهيم كه تو پيامبر خدا و سيد انبيايى و على بن ابى طالب سيد وصيين است. بر اين شهادت از ما پيمان گرفته شده است.(1)
در پى اين پيمان، روايات بسيارى داريم كه انبيا عليهم السلام امت هاى خود را به ولايت اهل بيت عليهم السلام دعوت كرده اند:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند دائما در امت هايى كه پيامبرى بر آنان فرستاده شد با على اتمام حجت مى كرد، و هر كس در آن امت ها نسبت به على معرفت بيشترى داشت صاحب درجه والاترى نزد خداوند بود.(2)
امام صادق عليه السلام فرمود: ولايت ما ولايت خداى عز و جل است، كه هيچ پيامبرى جز با آن مبعوث نشده است.(3)
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نفرموده مگر براى ولايت ما و بيزارى و برائت از دشمنان ما.(4)
امام هادى عليه السلام فرمود: خداوند مبعوث نفرموده محمد و پيامبران قبل از او را مگر به دين حنيف ... ، و ولايت.(5)
امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود: اگر خداوند نمى خواست حق ما را ظاهر كند پيامبران را به عنوان مبشر و منذر براى مردم نمى فرستاد.(6)
ص: 71
امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ نبيّى به نبوت نرسيد و هيچ پيامبرى فرستاده نشد مگر براى ولايت ما و فضيلت ما بر غير ما.(1)
امام رضا عليه السلام فرمود: ولايت على در كتاب هاى همه پيامبران آمده است، و خداوند پيامبرى را مبعوث نكرده مگر با نبوت محمد و وصايت على.(2)
اين سه نتيجه كه تاكنون ذكر شد ثمره تفسيرى است كه پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله در خطابه غدير درباره آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا» فرموده، و اين چنين حجت را بر همگان تمام نموده است.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِيمِ»(3) = آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ ... »(4) = آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ... »(5) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
ص: 72
آيه «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ . أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ . أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ كافران است:
«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند و با كفرشان از دنيا رفتند لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان باد» .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ: اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند ؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند ؟ چه كسانى بدعت ها را به جاى سنت ها قرار دادند ؟ اهل سقيفه بودند كه با كفرِ مطلق مردم را تا جاهليت باز گرداندند، و خود را مستحق لعنت خدا و ملائكه و همه مردم نمودند.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه . يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »
اشاره
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه . يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ... »(2)
از آنجا كه خطابه غدير متفاوت از هر سخنرانى ديگرى بود، در بخش نهم آن مردم با مسئله جديدى رو به رو شدند، و آن مطرح شدن بيعت و پيش بينى آن براى بعد از خطبه بود.
ص: 73
چون پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
در اين فراز پيامبر صلى الله عليه و آله در كوتاه ترين جملات عمق بيعت غدير را با استناد به قرآن معنى كرد. ابتدا نوع بيعت را تعيين كردند كه اول با من به عنوان بيعت با على عليه السلام و اقرار به مقامش دست خواهيد داد و سپس با خود او بيعت خواهيد كرد.
سپس نقطه تمايز اين بيعت را خاطر نشان كرد و فرمود: «من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خدا براى او از شما بيعت مى گيرم» . آنگاه حضرت به آيه 10 سوره فتح استناد كرده آن را قرائت كرد: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ ... » .
به تعبير ديگر:
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 10 سوره فتح است:
ص: 74
«إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
«كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خدا به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
الا وَ انّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى ادْعُوكُمْ الى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ اْلاِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى. الا وَ انّى قَدْ بايَعْتُ اللّه وَ عَلِىٌّ قَدْ بايَعَنى، وَ انَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
بدانيد كه من پس از پايان خطابه ام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كرده ام و على با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مى گيرم. (خداوند مى فرمايد:)(1) «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .
... مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ ... ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه، «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» .
ص: 75
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الائِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما» :
اى مردم چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى و پنهانى هاى هر كسى را مى داند ... ، و هر كس بيعت كند در حقيقت با خدا بيعت مى نمايد. (در اين بيعت) «دست خدا بالاى دست آنان (بيعت كنندگان) است».
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از نسل آنان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك مى نمايد و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد.
«پس هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس وفا كند به آنچه با خدا عهد بسته خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد» .
2 - موقعيت تاريخى
اگر خطابه غدير را به سه فصل اصلى تقسيم كنيم، بخش اول آن مقدمه چينى براى اعلان ولايت و بخش دوم آن اصل اعلان ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام و بخش سوم آن گرفتن بيعت و تعهد رسمى از همه مردم درباره ولايت به عنوان انجام وظيفه در راه آن است.
با توجه به اين سه مرحله، آيه مزبور دو بار در خطبه مطرح شده است:
بار اول در آغاز مطرح كردن بيعت است و از همين فرازى است كه آيه 10 سوره فتح را در بردارد، و عين آيه به صورت تضمين در كلام حضرت آمده است. براى آنكه آيه عينا آورده شود حضرت ضماير غايب و مخاطب آيه را نيز بر نگردانده و اين اشاره به تفسير آيه در ضمن كلام و نشان دادن مصداق بارزى از بيعت با خداوند است.
ص: 76
بار دوم پس از طرح مسئله بيعت و جزئيات آن است كه آيه مطرح شده و تفسير گونه اى از آن ارائه گرديده است.
و از نگاهى ديگر:
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند اقدام بى سابقه اى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت را به صورت جدى ترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
در فراز بعدى به عنوان كسى كه گفتنى ها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مى پرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مى دانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلى الله عليه و آله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مى گوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفى هاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونه اى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد.
ص: 77
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18: «لَقَدْ رَضِىَ اللّه عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... » ، و ديگرى آيه 10: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه ... » . اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عده اى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
تحليل اعتقادى اين آيه و بيعت را در 4 مرحله مورد بررسى قرار مى دهيم:
تحليل اعتقادى اول: غدير مصداق اتَمّ بيعت با خدا
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مى شود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مى كند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مى فرمايد: من با خدا بيعت كرده ام. و سپس مى فرمايد: على با من بيعت كرده است. و سپس نتيجه مى گيرد: من از شما از طرف خدا براى او بيعت مى گيرم. و سپس آيه را مى خواند كه كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدا بيعت مى نمايند.
ص: 78
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مى فرمايد: اى مردم، چه مى گوييد ؟ كه خداوند اصوات را مى شنود و از دل ها خبر دارد. سپس آغاز آيه را با عبارتى ديگر بازگو مى نمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» . سپس مى فرمايد: هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مى كند. و بعد از آن فقره آخر آيه را مى خواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ ... » .
تحليل اعتقادى دوم: غدير شفاف ترين بيعت تاريخ
درباره محتوا و موضوع بيعت الهى غدير بايد دانست شفاف ترين بيعتى كه در طول تاريخ صورت گرفته و محتواى آن دقيقا روشن بوده و كيفيت آن طى مراحلى حساب شده به انجام رسيده همانا بيعت غدير است، و اين بيعت است كه نشان بيعت با خدا را بر پيشانى دارد.
محتوا و موضوع بيعت غدير باز مى گردد به آنچه در طول خطابه درباره آن صحبت شده و آن نيست مگر اقرار و قبول امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان از فرزندان او تا آخرين آنها كه حضرت مهدى عليه السلام است و امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متن خطبه ذكر شده است.
وقتى در پايان خطبه بلندى مسئله بيعت مطرح مى شود واضح است كه اين پيمان بر سر محتواى خطبه خواهد بود و نيازى به ذكر دوباره موضوع بيعت نيست، ولى با اين همه پيامبر صلى الله عليه و آله مراحل اين بيعت را به قدرى دقيق طى كرد كه كوچك ترين ابهامى پيرامون آن نماند. ابتدا اعلام فرمود كه بعد از خطبه مراسم بيعت انجام خواهد شد و كيفيت آن را همانجا اعلام كرد كه ابتدا با خود من بر سر ولايت امامان بيعت مى كنيد و سپس با على بن ابى طالب عليه السلام.
عين عبارات حضرت در اين باره چنين است: الا وَ انّى عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتى ادْعُوكُمْ الى مُصافَقَتى عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدى.
ص: 79
آنگاه اين بيعت را به معناى بيان تمام حلال و حرام و مسائل بيان نشده اسلام دانست كه در آينده توسط امامان بيان خواهد شد؛ و سپس موضوع اصلى آن را پذيرفتن امامت آنان قرار داد.(1)
در فراز بعدى بيعت لسانى را مطرح كرد كه از دقيق ترين برنامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين بيعت بود، چرا كه از يك سو همه با اقرار زبانى - قبل از آنكه دست بدهندپيمان وفادارى مى بستند و اگر احيانا فرصت كم بود يا كسى عمدا از بيعت با دست طفره مى رفت با زبان خود اقرار كرده بود.
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت پاسخ مثبت و گفتن «آرى» و «بلى» و «نعم» اكتفا نفرمود، و متنى را قرائت فرمود تا مردم تكرار كنند و محتواى دقيق بيعت براى قرن ها و نسل هاى آينده معلوم باشد و هر كس از فكر خود به تفسير آن نپردازد. پيامبر صلى الله عليه و آله متن را تعيين كرد و فرمود: پس همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امامت اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم.
بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك به دل راه نمى دهيم و انكار نمى نماييم و ترديد نمى كنيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند: حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
ص: 80
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمايرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم، و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
تحليل اعتقادى سوم: معناى بيعت در غدير
يك. عمق معناى بيعت با خدا در غدير
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود:
پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد.
اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مى كنند و پيمان مى بندند و لذا حضرت مى فرمايد: «بايِعُوا اللّه ... » .
در درجه دوم مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اين خواسته اى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مى كنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان امام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مى كنند.
ص: 81
دو. پيام بيعت الهى غدير
اين تركيب خاص كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذيل اين آيه حاكى از دو جهت مى تواند باشد:
از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مى آيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهم السلام وجود ندارد.
از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهم السلام يكى بيشتر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است و اسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنا بر اين، آنچه خدا مى گويد محمد و على عليهماالسلام هم مى گويند، و آنچه على عليه السلام مى گويد يازده امام عليهم السلام از نسل او هم همان را مى گويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مى كند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهم السلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام در اعتقاد بوده است.
سه. دست بالاى خدا در بيعت غدير
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مى پذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهم السلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است.
وقتى دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
ص: 82
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليه السلام به جزئيات اين مطلب اشاره مى كند:
هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعت ها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مى گرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دستشان رو به مردم بود.
آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مى آمد حضرت از بالا دست خود را پايين مى آوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مى گرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه بيعت مى فرمود.(1)
تحليل اعتقادى چهارم: تقابل بيعتِ غدير با بيعتِ سقيفه
يك. بيعت الهىِ غدير و بيعت شيطانىِ سقيفه
جا دارد با سابقه اى كه از مفهوم و كيفيت بيعت در اسلام دريافتيم، مقايسه اى بين بيعت الهىِ غدير و بيعت سقيفه را نشان دهيم تا معلوم شود مسير اسلام از كدام شفافيت به كدام تاريكى فرو رفت.
دو بيعت در تاريخ اسلام در برابر يكديگر قرار گرفت كه هر يك مسيرى بر ضدّ ديگرى داشت: بيعت غدير و بيعت سقيفه، و همان مردمى كه در غدير بيعت كرده بودند تن به بيعت سقيفه دادند. اين جرم نابخشودنى بود كه امتى را گمراه كرد و ادامه آن تا امروز و فرداهاى اسلام آثار سوء خود را بر جاى گذاشته و مى گذارد.
ص: 83
اين جرم از آن جهت نابخشودنى است كه بيعت با خدا در غدير را با بيعت سقيفه شكستند، و اين در حالى بود كه نه تنها فضاى شيطانى بر سقيفه حاكم بود بلكه ابليس شخصا در آنجا حضور يافت و بيعت بر ضد على بن ابى طالب عليه السلام را افتتاح كرد ! !
دو. سند شيطانى بودن سقيفه
سلمان در گير و دار غصب خلافت، سرى به سقيفه و مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله زد و ابوبكر را ديد كه بر فراز منبر نشسته و مردم با او به عنوان خليفه بيعت مى كنند. فورا نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بازگشت در حالى كه آن حضرت مشغول غسل بدن مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله بود و عرضه داشت: ابوبكر هم اكنون بر فراز منبر است و مردم به اين اكتفا نمى كنند كه با يك دست او بيعت كنند بلكه با هر دو دست راست و چپ او بيعت مى كنند ! !
در آن حال اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى سلمان، فهميدى اولين كسى كه بر فراز منبر با او بيعت كرد چه كسى بود ؟ عرض كرد: در سقيفه بنى ساعده ديدم اول كسى كه با او بيعت كرد مغيرة بن شعبه بود و سپس بشير بن سعيد و ابوعبيده جراح و عمر بن خطاب و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل به ترتيب با او بيعت كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: درباره اينان از تو سؤال نكردم. اولين كسى كه بر فراز منبر پيامبر صلى الله عليه و آله با او بيعت كرد كه بود ؟ عرض كرد: پيرمرد سالخورده اى را ديدم كه بر عصايش تكيه داده بود و بر پيشانيش جاى سجده بود و پيش از همه پا بر پله منبر گذاشت در حالى كه گريه مى كرد و مى گفت: شكر خداى را كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم ! دستت را براى بيعت جلو بيار ! ابوبكر دست خود پيش آورد و آن پيرمرد با او بيعت كرد و سپس گفت: امروز روزى است مثل روز آدم ! آنگاه از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى سلمان، او را شناختى ؟ سلمان عرض كرد: نه، ولى طرز صحبت او مرا ناراحت كرد؛ گويى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره ياد مى كرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: او ابليس لعنه اللّه است. پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داده كه ابليس و بزرگان اصحابش هنگام منصوب كردن آن حضرت مرا به امر خداوند حاضر بودند
ص: 84
كه به مردم اعلام كرد من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و به آنان دستور داد كه حاضران به غايبان خبر دهند.
در آنجا شياطين و مريدان ابليس به او گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفته و از انحرافات مصون شدند، و ديگر نه تو و نه ما به آنان راهى نداريم چرا كه پناه و امام خود بعد از پيامبرشان را شناختند. ابليس محزون و افسرده از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام سپس فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله بعدا به من فرمود: مردم در سقيفه بنى ساعده با ابوبكر بيعت مى كنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما انصار را مغلوب مى نمايند. سپس به مسجد مى آيند و اول كسى كه بر فراز منبر من با او بيعت مى كند ابليس به صورت پيرمرد سالخورده اى است كه جاى سجده بر پيشانى اوست و همين سخنان را خواهد گفت.
سپس از مسجد بيرون مى رود و ياران و شياطين و بزرگان آنان را جمع مى كند. آنان در برابر او به سجده در مى آيند و مى گويند: اى آقاى ما واى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى ! ! ابليس مى گويد: كدام امت بعد از پيامبر خود گمراه نشدند ؟ ! هرگز ! شما گمان كرديد كه من بر اينان قدرت و راهى ندارم ؟ ! چگونه ديديد كارى را كه با آنان به انجام رساندم و ترك كردند آنچه خدا و رسول به آنان دستور داده بودند كه اطاعت على را نمايند !(1)
سه. اكنون با غدير در برابر سقيفه
اينك مناسب است يك بار ديگر الهى بودن بيعت غدير را در ذهن مرور كنيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: أنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ.
و فرمود: من مأمور شده ام از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم براى پذيرش آنچه از سوى خدا آورده ام.
ص: 85
و نيز فرمود: خداوند عز و جل به من دستور داده كه از زبان شما اقرار بگيرم.
و بعد فرمود: وَ مَنْ بايَعَ فَانَّما يُبايِعُ اللّه.
و در نهايت دستور داد و فرمود: فَبايِعُوا اللّه.
با اين مقايسه، خدايا تو را سپاسگزاريم كه ما را از دينى كه به دست شيطان پايه گذارى شد رهانيدى و بر بيعت با خود پايدار فرمودى. چگونه از تو تشكر كنيم كه از ميان ظلمات هزار و چهارصد ساله سقيفه، چشمان دل ما را بر انوار مبارك غدير منور ساختى و دستان ناقابل ما را به بيعت با مقام ذوالجلالت و چهارده جانشينت در زمين مشرّف فرمودى ؟ ! هدايتى به خير بزرگ در برابر شر عظيم، كه هرگز از آن باز نخواهيم گشت و به هدايت خود تا ابد افتخار خواهيم كرد.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ»
اشاره
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ»(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ديده مى شود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فرازها مطرح شده، از پايه هاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول صلى الله عليه و آله قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است.
آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليه السلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 12 سوره ملك است:
ص: 86
«إِنَّ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ» :
«كسانى كه از پروردگارشان مى ترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر در فرازهاى پايانى بخش هفتم خطبه غدير درباره دوستان اهل بيت عليهم السلام، آيه 12 سوره ملك: «اِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ» را مورد استناد قرار داد و فرمود:
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبِيرٌ. مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ:
بدانيد كه اولياء و دوستان امامان معصوم كسانى هستند كه از پروردگارشان مى ترسند (بدون آنكه او را ببينند) به خاطر ايمانى كه به غيب دارند. براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است. اى مردم، چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و اجر بزرگ ! !
2 - موقعيت تاريخى
فرازهاى اواسط خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان در توصيف مواليان ائمه عليهم السلام است و آن حضرت از قوت ايمان آنان مسئله ايمان به غيب را مطرح مى كند كه خداوند در قرآن ارزش والايى براى آن قائل شده است. اين مسئله را با تضمين آيه سوره ملك در كلام خود، به صورت كامل و فقط با برداشتن «انَّ» از اول آن مطرح نموده است.
در واقع در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود. آخرين جمله درباره دوستان اهل بيت عليهم السلام بود، كه در بالا ذكر شد.
ص: 87
3 - موقعيت قرآنى
در سوره ملك بعد از آنكه خداوند عذاب كافران در جهنم را توصيف مى كند، در آيه 12 مؤمنان را در برابر آنان قرار مى دهد و با بيان عمق ايمانشان مغفرت و اجر كبير را به آنان وعده مى دهد.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
دو نكته بسيار حساس كه از ارتباط اين آيه با پذيرندگان ولايت معصومين عليهم السلام در خطابه غدير قابل ملاحظه است، مسئله ايمان به غيب و مسئله اجر كبير است كه دومى به عنوان پاداش چنين ايمان محكمى تعيين شده است.
نكته اول: ايمان به غيب
ايمان به غيب يعنى قلب و روح و فكر و عقل كسى آن اندازه ظرفيت و قدرت پيدا كند كه بتواند آنچه وجود دارد و او آن را نديده يا با چشم ديدنى نيست را باور كند و مانند ديدن با چشم بدان يقين پيدا كند در حدى كه آثار و نتايج آن را در زندگى خويش در دو بُعد انديشه و عمل پى بگيرد.
همان گونه كه اعتقاد به خداوند ايمان به غيب است و ديدنى نيست و ايمان به روز قيامت ايمان به غيب است چون فعلاً در معرض ديد نيست، آنچه به خدا باز مى گردد و ثمره اش در روز قيامت معلوم خواهد شد نيز ملحق به آنهاست و ايمان به غيب است.
نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و حتى معجزات آن حضرت همه وابسته به غيب اين عالم است، همان گونه كه ولايت و امامت امامان عليهم السلام و تمام دستوراتشان از غيب نشأت گرفته، و ثمره اين ايمان در روزى كه خدا براى پاداش مردم تعيين كرده ظاهر خواهد شد.
شيعه پيروِ امامى است كه ايمان به غيب را اينگونه به مواليانش مى آموزد كه وقتى از او پرسيدند: آيا پروردگارت را ديده اى ؟ فرمود: كَيْفَ اعْبُدُ رَبَّا لَمْ ارَهُ: چگونه
ص: 88
مى پرستم خدايى را كه نديده ام ! ! پرسيدند: چگونه او را ديده اى ؟ فرمود: لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الابْصارِ وَ لكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الايمانِ: چشم ها با مشاهده ديدگان او را نديده، ولى قلب ها با حقيقت ايمان او را ديده و درك كرده اند.(1)
پيروان چنين امامى به ولايت و امامت او در ارتباط با غيب معتقدند و به همين دليل چه از نظر ظاهرى مولايشان خلافت را در دست بگيرد و چه مظلوم واقع شود و ديگران حق او را غصب كنند، اعتقاد آنان درباره ولايتش تغيير ناپذير است؛ چرا كه ظاهر دنيا تغيير مى كند ولى غيب تغيير نكرده و حقيقتى كه از پشت پرده آمده ثابت است.
نتيجه اين حقيقت غير قابل تغيير، اطمينان از ثمره آن در روز قيامت است كه با حفظ چنين اعتقادى بدان خواهد رسيد، چون پشتوانه غيبى آن هميشه زنده است و به آنچه وعده داده وفادار خواهد بود.
در مقابلِ شيعه، پيروان سقيفه هستند كه در پى ظاهر دنيا هستند و فقط آنچه را مى بينند مى توانند بپذيرند. لذا همان گونه كه رؤساى آنان در روز غدير به صراحت گفتند: آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على مى گويد ساخته خود اوست، و خدا چنين دستورى به او نداده(2) ! پيروان آنان هم وقتى اوضاع دنيا را دگرگون ديدند و خلافت را خارج شده از دست على بن ابى طالب عليه السلام يافتند، غلبه دنيايى را پايه فكر و عقيده خويش قرار دادند و در دل خود پيامى آمده از غيب نيافتند كه بر آن استوار بمانند.
اين بود كه به راحتى على عليه السلام را تنها گذاشتند و از اين اقدام خود هرگز نهراسيدند چرا كه در دل خود اعتقادى به قيامت نيافتند تا از جزاى عادلانه آن روز وحشت كنند !
بنا بر اين، توصيف پذيرندگان ولايت علوى به «مؤمنين به غيب» از اصلى ترين شاخصه هاى اماميه در مقايسه با مخالفان اهل بيت عليهم السلام است.
ص: 89
نكته دوم: اجر كبير
شكى نيست كه به جاى «اجر بزرگ» ممكن بود نام «بهشت» به صراحت برده شود ولى گويا ثمره ايمان به غيب منحصر به بهشت نيست، و خداوند متعال به كسانى كه چنين ايمانى و يقينى را در روز قيامت به ارمغان بياورند پاداشى ذخيره نموده كه خود از آن به عنوان «كبير» ياد كرده و فقط در آن روز عظمت اين لطف الهى معلوم خواهد شد.
در كنار اجر بزرگ، مغفرت و بخشش خداوند است كه براى ايمان آورندگان به غيب ضمانت شده است.
نكته قابل توجه اين است كه در آيات قبل از آيه 12، خداوند از «سعير» و «جهنم» به عنوان جزاى كافران نام مى برد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين آيات سعير را در فرازهاى قبلى خطبه فرموده است.
با توجه به آنچه از «اجر كبير» براى مؤمنان به غيب و «سعير» براى كافران گفته شد معلوم مى شود آنان كه ولايت امامان را قبول ندارند در واقع ايمان به غيب ندارند و طبعا مستحق «سعير» هستند و اين به معناى كافر بودن آنان است. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در عبارتى فشرده و پر معنى مى فرمايد: شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ: چقدر فاصله است بين سعير و اجر كبير ! ! كه همان فاصله كفر و ايمان است.
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ ... »
آيه «إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد، آيه لعنتِ كتمان كنندگان است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّه وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» :
ص: 90
«كسانى كه كتمان مى كنند آنچه از دليل هاى محكم و هدايت نازل كرديم بعد از آنكه آنها را براى مردم در قرآن تبيين نموديم اينان كسانى اند كه خدا آنان را لعنت مى كند و لعنت كنندگان لعنتشان مى نمايند» .
و ما خوب مى دانيم كه اهل سقيفه و اتباعشان چگونه در كتمان معارف قرآن و به خصوص موارد مربوط به ولايت و امامت و مناقب اهل بيت عليهم السلام تلاش كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن، در خطبه غدير مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
آيه «إِنَّ اللّه رَبِّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»(1) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»(2) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ»(3) = آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «اِنْ اَنَا اِلاّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» = آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ ... »
ص: 91
آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْ ءٍ ... »
اشاره
آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْ ءٍ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است. يكى از اين آيات، آيه 12 سوره يس است:
«إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْ ءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» :
«ما مردگان را زنده مى كنيم و آنچه پيش فرستاده اند و بر جاى گذاشته اند را مى نويسيم و هر چيزى را در امام مبين جمع كرده ايم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير كه سخن از علم امامان به ميان آمد، با اشاره به آيه 12 سوره يس درياى بيكران علم مقام عصمت را ترسيم كرد، كه خدا هر علمى را به آنان داده است و در اين باره عبارتى بسيار بلند فرمود كه از آن بالاتر فرض نمى شود: «ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّه ُ فِىَّ» : «هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است» و اين به معناى احاطه مقام ختم نبوت به تمام علوم است كه از منبر غدير به جهانيان اعلام شد.
پيرو آن انتقال علم به جانشينان آن حضرت بيان گرديد، و على بن ابى طالب عليه السلام امام مُبين شد كه خداوند در سوره يس مى فرمايد: «وَ كُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» ، و احاطه مقام امامت به همه دانستنى ها را به مردم مى فهماند:
ص: 92
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ. ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ احْصاهُ اللّه فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ احْصَيْتُهُ فى امامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الامامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّه فى سُورَةِ يس: «وَ كُلَّ شَىْ ءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» :
اى مردم، او (على عليه السلام) را فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى كه آموخته ام در امام المتقين جمع نموده ام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموخته ام. اوست امام مبين كه خداوند در سوره يس ذكر كرده: «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
2 - موقعيت تاريخى
در اوائل خطبه و آنگاه كه سخن از معادن علم پيامبر صلى الله عليه و آله است تا مردم در آنچه نياز دارند به آنان مراجعه نمايند با قاطعيت مى فرمايد:
«حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپرده ام» .
تا اينجا مقدمه زيبايى بر تفسير آيه اى است كه در قلب قرآن - يعنى سوره يس پس از بيان رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و اتمام حجت بر بندگان با نبوت آن حضرت مطرح شده است. براى آنكه معلوم شود طبق اين آيه عصاره علم اولين و آخرين على بن ابى طالب عليه السلام است، حضرت به بيان كامل جوانب آن مى پردازد.
ابتدا مى فرمايد: تمام علوم پروردگار نزد من است و عينا كلمه «احصاء» را كه در آيه است درباره خود به كار مى برد. آنگاه مى فرمايد: همه علومى كه نزد من است در امام متقين است و بار ديگر كلمه «احصاء» را به كار مى گيرد تا اذهان را متوجه آيه نمايد.
ص: 93
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله يك باره لحن كلام را به صراحت مى كشاند و سخن خود را به عبارتى ديگر تكرار مى فرمايد كه «هر علمى را به على آموخته ام» و به وضوح مى فرمايد: منظور از امام مبين كه خداوند اعلان فرموده هر چيزى نزد او جمع است، كسى جز على نيست.
سلام بر تواى امام مبين كه خداوند در قلب قرآن معدن علومت خوانده و ما قدر يادگارهاى كلامت را نمى دانيم. هيهات كه ديگران به چنين گنجى دست يابند و ما تماشاگر باشيم.
آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ ... »
اشاره
آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است.
اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در يا اقتباس در كلام حضرت است.
يكى از اين آيات، آيه 56 سوره زمر است:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ» :
«اينكه نفسى بگويد اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم اگر چه از مسخره كنندگان بودم» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از معرفى على بن ابى طالب عليه السلام به عنوان دوم شخص عالم وجود بود، براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليه السلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ» .
ص: 94
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ جَنْبُ اللّه الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه» :
اى مردم، على جنب اللّه است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده: «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خدا تفريط و كوتاهى كردم» .
2 - موقعيت تاريخى
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، در حالى كه خطبه به مرحله حساسِ بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك مى شود، آن حضرت مردم را به شدت از مخالفت على عليه السلام بر حذر مى دارد و اين مهم را با الفاظ مختلفى يادآورى مى كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيد بر نزول جبرئيل كلام خداوند را بازگو فرمود: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد» و سپس با ادغام دو آيه از قرآن يكى آيه 18 سوره حشر و ديگرى آيه 94 سوره نحل هشدار داد كه همه در معرض سقوط قرار دارند و بايد مواظب خود باشند كه فرداى قيامت پاسخگو باشند.
اين دو آيه را با اين عبارت بيان كرد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .
براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليه السلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ» .
ص: 95
3 - موقعيت قرآنى
از تعبير دقيقى كه در اين فراز ديده مى شود مى توان استفاده كرد كه چند آيه قبل و بعد اين آيه نيز درباره مخالفين اميرالمؤمنين عليه السلام است، زيرا حضرت مى فرمايد: خداوند درباره كسى كه با او مخالفت كند اين آيه را فرموده.
از آنجا كه ضماير و خطاب ها در اين چند آيه يك سياق را مى رساند، بايد گفت: حضرت همه آيات را تفسير فرموده است. پس جا دارد يك دور كامل آيات را ذكر كنيم و با تفسير پيامبر صلى الله عليه و آله معنى كنيم تا بدانيم خداوند در قرآن چه خطاب شديد اللحنى درباره آنان آورده است:
«وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ. وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ. أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ. أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّه هَدانِى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ. أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِى كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ. بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1):
« (اى مخالفين على) باز گرديد به سوى پروردگارتان و در برابر او سر تسليم فرود آوريد قبل از آنكه عذاب سراغ شما آيد و يارى نشويد. پيرو بهترينِ آنچه بر شما نازل شده باشيد قبل از آنكه عذاب به طور ناگهانى سراغتان آيد در حالى كه آمدن آن را احساس نكنيد. كه مبادا كسى بگويد اى حسرت بر آنچه درباره جنب اللّه (يعنى على عليه السلام) كوتاهى كردم و از مسخره كنندگان بودم. يا بگويد اگر خدا مرا هدايت مى كرد از متقين بودم. يا بگويد هنگامى كه عذاب را مى بيند اى كاش برايم امكان بازگشت بود تا از نيكوكاران باشم. بلى آيات و نشانه هاى من برايت آمد ولى تو آنها را تكذيب نمودى و از پذيرفتن آن سركشى كردى و از كافرين به آن بودى» .
ص: 96
4 - تحليل اعتقادى
نكته بسيار مهم كلمه «جنب» است كه در اين آيه درباره على عليه السلام به كار رفته است. جنب يعنى كنار و جهت و ناحيه. از اميرالمؤمنين عليه السلام به «كنار خدا» ، «جهت خدا» ، «ناحيه خدا» تعبير شده است. همه اينها كنايه از شدت ارتباط آن حضرت با خداست و قرب على عليه السلام را به درگاه الهى در بالاترين درجه مى رساند، كه خدايش در قرآن چنين لقب زيبايى برايش معين فرموده است.
اى مقرب ترين بنده درگاه الهى، ما را به آن حسرت منشان كه روزى بر كوتاهى خود درباره تو تأسف خوريم و شرمندگى خود به درگاهت را با افسوس ياد نماييم.
آيه «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ»(1) = آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»
آيه «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ»(2) = آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ»(3) = آيه «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظِيمٌ»
آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »
اشاره
آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »(4)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين
ص: 97
اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار كم است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت معصومين عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان معصوم عليهم السلام مراجعه شود. اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 158 سوره بقره و 32 سوره حج است:
«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه شاكِرٌ عَلِيمٌ» :
«صفا و مروه از شعائر الهى هستند هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار نيك افزون بر واجب انجام دهد خداوند تشكر كننده داناست» .
««وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه ِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» :
«و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد اين كار او از تقواى قلب هاست» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
ص: 98
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله حج و صفا و مروه و نيز درباره حج و عمره را در خطبه غدير مورد تأكيد قرار دادند. از جمله فرمودند كه حج و عمره از شعائر الهى است كه «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه ِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ» ، و احياى آن احياى دين خداست:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإِنَّ اللّه شاكِرٌ عَلِيمٌ» :
اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، «هر كس به عنوان حج يا عمره به خانه خدا بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند» .
2 - موقعيت تاريخى
در اواخر خطبه غدير قسمت خاصى در زمينه حج ديده مى شود كه بدون شك بازگشت از اولين سفر حج پيامبر صلى الله عليه و آله چنين اقتضايى را داشته است. در آغاز اين فرازها حضرت با تضمين بخش دوم آيه سوره بقره و اشاره اى به كلمه «شَعائِرِ اللّه» در كلام خود به آن آيه استناد كرده است. البته در آيه قرآن چنين است: «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه» ، ولى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير «انَّ الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه» آمده است.
توضيح اين موقعيت تاريخى چنين است:
قبل از آنكه سخن به آخرين بخش خود برسد، بخش دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آينده هاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند.
قبل از همه، مطالبى درباره حج را با استناد به آيه 158 سوره بقره «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَاِنَّ اللّه َ شاكِرٌ عَليمٌ» فرمود و از ترك حج بر حذر داشت.
ص: 99
از سوى ديگر، به حجاج وعده استغناء و مغفرت داد، و در پايان از آنان خواست كه حج خانه خدا را با كمال دين كه ولايت است و نيز تفكر در اعمال آن انجام دهند، و نيز آن را جايگاه توبه بدانند.
3 - موقعيت قرآنى
آيه مذبور در قرآن موقعيتى دارد كه ارتباطى بين آن با آيه هاى قبل و بعد احساس نمى شود، ولى گويا تأكيد خاصى بر شعار بودن جزئيات مراسم حج وجود دارد. مثلاً در آيه 2 سوره مائده مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه وَ لا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لا الْهَدْىَ وَ لا الْقَلائِدَ وَ لا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ ... » ، و در آيه 36 سوره حج مى فرمايد: «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّه ... » .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه از مجموع كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره حج در اين بخش خطابه مى توان استفاده كرد با توجه به آيه مزبور چند نكته است:
نكته اول
در آيه قرآن «صفا و مروه» به عنوان شعائر نامبرده شده اند. اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله همان آيه را در كلام خود تضمين مى فرمايد و «حج و عمره» را به جاى «صفا و مروه» قرار مى دهد، به احتمال قوى از جهت موضوع كلامى است كه حضرت در آغاز آن است و آن حج است.
نكته دوم
معنى «شعار» بودن حج و ارزش آن را از حديث و آيه زير مى توانيم استفاده كنيم:
يكى اينكه فرمود: انَّما سُمِّيَتِ الشَّعائِرُ لِتَشْعَرَ النّاسُ بِها فَيَعْرِفُوها: شعائر را به اين نام نهاده اند كه مردم به وسيله آن درك نمايند و در نتيجه بدان معرفت پيدا كنند.(1)
ص: 100
دوم اينكه خداوند در قرآن مى فرمايد: «ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»(1): «هر كس شعائر الهى را بزرگ بدارد اين نشانه تقواى دل هاست» .
نكته سوم
در اين قسمت از خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله با مطرح كردن حج به عنوان يك شعار الهى سه مطلب درباره آن فرموده است: مستغنى شدن حجاج و فقر تاركين حج، آمرزش گناهان حجاج، درخواست حج كامل و تمام عيار از مردم.
نكته چهارم
نقطه ربط حج با ولايت و امامت كه ارتباط حج با غدير را نيز روشن مى كند، اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در همين بخش خطبه مى فرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ: اى مردم حج خانه خدا را با كمال دين و فهم و تفَقُّه بجاى آوريد.
با توجه به اينكه «كمال دين» در متن خطبه غدير معنى شده و منظور از آن روشن است، در اين عبارت هم معناى حج با كمال دين واضح خواهد بود. در متن خطبه پس از معرفى و بلند كردن و نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به مقام خلافت مى فرمايد:
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ... .(2) مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ:
خدايا، تو درباره على وليت، هنگامى كه ولايت او تبيين شد و امروز او را نصب كردى، اين آيه را نازل فرمودى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ... . اى مردم، خدا دين شما را با امامت او كامل نمود. بنا بر اين، حج با كمال دين يعنى با اعتقاد به امامت دوازده امام عليهم السلام و صاحب اختيارى مطلق آنان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، و اين حجى است كه نزد پروردگار مورد قبول است.
ص: 101
آيه «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»
اشاره
آيه «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 30 سوره زمر است:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ» :
«تو از دنيا رفتنى هستى و آنان از دنيا رفتنى هستند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
انَّهُ قَدْ نَبَّأَنِىَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ انّى مَيِّتٌ وَ انَّكُمْ مَيِّتُونَ، وَ كَأَنّى دُعيتُ فَأُجِبْتُ ... . فَما انْتُمْ قائِلُونَ لِرَبِّكُمْ ؟ :
خداوند لطيف و خبير به من خبر داده است كه من از دنيا رفتنى هستم و شما هم از دنيا رفتنى هستيد، و مى بينم كه گويا مرا فراخوانده و من اجابت نموده ام ... . در پاسخ پروردگار خود چه خواهيد گفت ؟ .(2)
2 - موقعيت تاريخى
آغاز خطبه غدير است و پيامبر صلى الله عليه و آله بيدارباشى براى فكر مردم به ميان مى آورد كه همه بايد در پيشگاه پروردگار حاضر شويم و پاسخگوى اعتقاد و عمل خود باشيم؛ و اين را مقدمه اى بر پيام بزرگ ولايت در غدير قرار مى دهد. براى اين منظور آيه «إِنَّكَ مَيِّتٌ ... » را ضمن تغيير ضماير با كلام خويش تركيب مى فرمايد.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن دنباله اين آيه را به مخاصمه دو گروه مخالف يكديگر در دنيا مى كشاند
ص: 102
و مى فرمايد: در روز قيامت نزد پروردگارتان به مخاصمه مى پردازيد. آنگاه حضرت دو گروه را مطرح مى كند:
يكى آنان كه هم بر خدا دروغ بستند و هم صدق و حق را انكار كردند در حالى كه با پاى خود به سراغشان آمده بود، و اينان را در جهنم جاى مى دهد؛ و گروه ديگر كسانى كه صدق و حق را تصديق نمودند، و اينان را با تقوى مى خواند و در جوار رحمت خداوند جاى مى دهد.
4 - تحليل اعتقادى
با اين زمينه قرآنى و غديرى مى توان نتيجه گرفت كه تا روز قيامت دوستان و دشمنان على عليه السلام بايد مرگ را در برابر خويش مجسم كنند. اين مرگ را براى پيامبر صلى الله عليه و آله هم بدانند و متوجه باشند كه روزى پاسخگوى آن حضرت هستند؛ و مسئله بر سر چند روزه دنيا نيست كه پذيرفتن ولايت على عليه السلام و يا انكار آن مساوى باشد.
از سوى ديگر منظور پيامبر صلى الله عليه و آله آن است كه مسئله غدير را در آستانه مرگ خويش اعلام مى كنم. لذا در دنباله سخن مى فرمايد: گويا من از سوى خداوند دعوت شده ام و اجابت مى نمايم. حضرت صريحا از مرگ خود خبر مى دهد، تا اهميت غدير به عنوان آخرين خطابه از آخرين پيامبر خطاب به همه نسل هاى بشر معلوم گردد.
آيه «اِنَمّا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»
آيه «اِنَمّا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير، نسبت خود را با على عليه السلام در چند جمله بيان فرمود. از جمله با اشاره به آيه 7 سوره رعد: «اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ:
بدانيد من ترساننده (از عذابم) و على هدايت كننده است.
ص: 103
آيه «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا ... »
اشاره
آيه «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا ... »(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ديده مى شود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فرازها مطرح شده، از پايه هاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول صلى الله عليه و آله قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليه السلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 15 سوره حجرات است:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللّه أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ» :
«مؤمنين كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده اند و بعد از آن به شك نيفتاده اند و در راه خدا با اموال و جانشان جهاد كرده اند اينان صادقين هستند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا:
بدانيد كه اولياء آنان (امامان معصوم عليهم السلام) كسانى اند كه ايمان آورده و به شك نيفتاده اند.
2 - موقعيت تاريخى
در اواسط خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از معرفى امامان معصوم بعد از خود تا روز
ص: 104
قيامت، به توصيف مواليان و معتقدين به ولايت آنان پرداخته است. در مرحله اول قوت ايمان آنان را توصيف مى نمايد و از جمله پايدار بودن ايمانشان و راه نداشتن شك در اعتقادشان را مطرح مى كند.
آن حضرت اين معنى را با اقتباس از آيه قرآن به صورت تركيب آن با كلام خود فرموده است. در اين تضمين «ايمان به رسول» ذكر نشده، و به جاى «ثُمَّ» كه در آيه آمده «واو» در كلام حضرت به كار رفته است.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در اواخر سوره حجرات است و موضوع سخن از آيه 14 آغاز مى شود و تا آخر سوره ادامه مى يابد. در اين آيات، خداوند كسانى را كه ايمانشان بى پايه است و يا در آن ضعفى دارند موضوع سخن قرار داده و از آيه «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» آغاز مى كند. سپس مؤمنين واقعى را در آيه 15 - كه آيه مورد بحث ماست - معرفى مى كند، و در آيات بعد بار ديگر كسانى را كه مسلمان شدن خود را منتى بر خدا و رسول مى دانند مورد مؤاخذه قرار مى دهد.
4 - تحليل اعتقادى
استفاده تفسيرى كه از تضمين اين آيه در كلام حضرت به دست مى آيد اين است كه پذيرنده واقعى ولايت امامان عليهم السلام كسى است كه نه تنها از ايمان و اعتقاد خود باز نگردد، و نه تنها در آنچه معتقد است عميق و مطالعه كرده و پايدار باشد و در هيچ قسمت آن شكى نداشته باشد، بلكه هيچ گاه در اين ولايت و محبت ترديد و تزلزلى هم به قلب او راه پيدا نكند؛ بلكه «كَالْجَبَلِ الرّاسِخ» باشد كه «لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ» است.
اين همان اعتقادى است كه از ما خواسته اند و بايد در مسئله ولايت آن قدر پخته بوده و در جوانب آن فكر و مطالعه كرده باشيم كه شبهات سمپاشان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام كوچك ترين خللى بر دلمان وارد نكند.
ص: 105
در اين باره اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: لا تَرْتابُوا فَتَشُكُّوا، وَ لا تَشُكُّوا فَتَكْفُرُوا: ريبه و شبهه به دل خود راه ندهيد كه به شك و ترديد منجر شود، و شك و ترديد مكنيد كه به كفر منجر شود.
اين جمله عميق حاكى از آن است كه گاهى اشكال تراشى و ايجاد شبهه از خودِ انسان آغاز مى شود، و شيطان سعى در پرورش آن مى نمايد، و اين روند از شبهه اندازىِ ساده آغاز مى شود و به شك عميق مى رسد، و پس از سست شدن اعتقاد آنچه باقى مى ماند كفر و دست كشيدن از اعتقاد است.
در دنباله همان كلام، يقين را بهترين سرمايه قلوب معرفى كرده و مى فرمايد: اعْلَمُوا انَّ خَيْرَ ما دارَ فِى الْقَلْبِ الْيَقينُ: بدانيد بهترين چيزى كه در قلب مى گردد يقين است.
و آنگاه دستور مى دهد كه اين سرمايه بنيادين اعتقادى را از خدا بخواهيم: سَلُوا اللّه الْيَقينَ، فَانَّ الْيَقينَ رَأْسُ الدّينِ(1): از خدا يقين بخواهيد، كه يقين سرآمد و باارزش ترين جنبه دين است» .
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
اشاره
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(2)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
ص: 106
يكى از اين آيات، آيه 55 سوره مائده است:
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» :
«صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مى دهند» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان وحى خاص براى ابلاغ ولايت، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليه السلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليه السلام تفسير كرده فرمود: على است كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات داده است:
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ. وَ قَدْ انْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ الَّذى اقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيه اى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مى دهند» ، و على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى كند.
ص: 107
2 - موقعيت تاريخى
در مراحل آغازين خطبه، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور ابلاغ ولايت على عليه السلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مى فرمايد، يادآور مى شود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است. سپس آيه خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام را بر مردم مى خواند.
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است. براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مى برد و مى فرمايد: «على بود كه در حال ركوع زكات داد» ، و بر همه روشن مى فرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
در ادامه و پس از خطبه غدير نيز منافقين از معناى اولوالامر سؤال كردند و حضرت با صراحت پاسخ داد.
البته اين آيه پيش از غدير و در مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، و همچنين اين آيه در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در صفين و در پاسخ امام هادى عليه السلام به نامه اهالى اهواز، و نيز در زيارت غديريه مورد استناد قرار گرفته، كه هر كدام در محل خود آمده است.
ضمن اينكه نزول اين آيه و خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام الولاية، در روز 24 ذيحجة الحرام است.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش دوم «ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع» ، آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... » .
آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
اشاره
آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»(1)
در خطابه غدير آياتى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين، در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ديده مى شود. مقامات و شئونى كه درباره اولياى
ص: 108
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فرازها مطرح شده، از پايه هاى اعتقادى آن يعنى داشتن قلبى مطمئن و بى شك و ترديد آغاز شده، و به توصيف ايمان حقيقى آنان يعنى «ايمان به غيب» رسيده، و آنگاه رستگارى آنان مورد امضاى خدا و رسول قرار گرفته و مغفرت و اجر بزرگ برايشان ضمانت شده است. آن پاداش بزرگ بهشت است و امان از آتش، و استقبال از محبين على عليه السلام با سلام بهشتى.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 6 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 45 و 46 سوره حجر و آيه 73 سوره زمر است:
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ . ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ» :
«متقين در بهشت ها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد» .
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤوُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ»(1):
«كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند تا هنگامى كه به آن مى رسند و درهاى آن باز مى شود خزانه دارانش به آنها مى گويند سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل آن شويد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، با ادغام سه آيه بالا وعده بهشت براى دوستان اهل بيت عليهم السلام را بيان نمود:
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ. تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ» :
ص: 109
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى آيند و مى گويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
2 - موقعيت تاريخى
در خطبه غدير پس از آنكه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از اصل مسئله امامت و ولايت فراغت يافت، به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود.
در اين تركيبِ كلام آيه سوره حجر از صورت امر و ضمير «ها» در كلمه «ادخلوها» به صورت غايب و ذكر كلمه «جنت» آمده و «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ» شده است. قسمت آخر آيه سوره زمر نيز با تصرفى در كلمات، به جاى «قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها» جمله «تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بالتسليم» آمده و سپس بقيه آيه عينا ذكر شده است.
3 - موقعيت قرآنى
آيات سوره حجر ضمن اتمام حجت هاى خدا بر ابليس است كه وقتى بر آدم سجده نكرد مورد مؤاخذه قرار گرفت تا آنجا كه خدا به او فرمود: وعده گاه گمراه شوندگان به دست تو جهنم است، و در مقابل وعده گاه متقين بهشت است كه با سلامتى وارد آن خواهند شد.
آيه سوره زمر در زمينه ترسيم روز قيامت است كه از آيه 68 آغاز مى شود و از نفخه صور بيان مى كند تا نوبت به جهنم و بهشت مى رسد كه متقين به سمت بهشت برده مى شوند و خزانه دارانش با سلام و تحيت آنان را وارد مى كنند و بشارت ابديت به آنان مى دهند، و دنباله مطلب تا آخر اين سوره ادامه مى يابد.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون اين دو آيه در
ص: 110
خطبه غدير نهفته است: يكى ارتباط تقوى و ولايت، و ديگرى تشريفات خاص براى ورود با جلالت شيعيان به بهشت.
نكته اول: ارتباط تقوى و ولايت
موضوع اين دو آيه در قرآن «متقين» هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهم السلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بى تقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود.
دريافت دقيق از اين ارتباط نياز به توضيحى درباره معناى تقوى دارد كه بايد با در نظر گرفتن موارد كاربرد و تأثير آن در زندگى و نيز نتايج و اهداف مطلوب از آن بيان شود.
«تقوى» به معناى ترس از خدا و اطاعت از فرامين اوست، و اصل آن از «وقى» به معناى «حفظ از خطر» است، كه در تقواى اصطلاحى منظور از خطر همان عذاب الهى و آتش جهنم است، كه باعث ترس از خدا و عمل به دستورات او مى شود.
با توجه به معناى دقيقى كه ذكر شد تقوى فقط در عمل خود را نشان نمى دهد تا هنگام گناه ما را باز دارد، بلكه ظهور آثار تقوى در دو موقعيت در زندگى انسان ها بروز مى كند: يكى در مقام اعتقاد و فكر است و ديگرى در مقام عمل، كه در مقام عمل نيز تأثير يافته از گناه قلب و فكر است.
فرامين الهى از تعيين خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله گرفته تا نماز و روزه و تا حرمت دروغ و غيبت همگى نياز به تقوى دارد تا در اطاعت از پروردگار آنگونه كه او دستور داده و خواسته باشيم.
همان گونه كه اگر كسى ترس از خدا نداشته باشد دروغ مى گويد و نماز نمى خواند، به همان صورت از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى على بن ابى طالب عليه السلام سر باز مى زند. در حالى كه مى بينيم دو مورد اول مربوط اعمال است، ولى قبول ولايت يك اعتقاد و يك امر قلبى است.
ص: 111
قابل توجه اينكه بى تقوايى و گناه در فكر و اعتقاد بسيار مهم تر از بى تقوايى در عمل است، زيرا گناهِ عملى فقط به اندازه خودش جهنم به دنبال دارد ولى گناهِ اعتقادى آثار گسترده اى در عمل دارد چرا كه اعمال در سايه اعتقاد جهت مى يابند، مثلاً كسى كه ولايت ائمه معصومين عليهم السلام را پذيرفت چگونگى نماز را از ايشان فرا مى گيرد، ولى كسى كه ولايت ايشان را قبول نكرد حتى اگر نماز بخواند كيفيت نماز او مورد رضاى الهى نيست چرا كه از راه غلط آموخته است.
عمق اين ارتباط دو سويه بين تقوى و ولايت در احاديث به خوبى آمده است:
امام صادق عليه السلام در حديثى ايمان آوردن شيعيان را مظهر تقواى آنان معرفى مى كند و مى فرمايد: «الْمُتَّقُونَ شيعَتُنَا الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»(1): «متقين شيعيان ما هستند كه به غيب ايمان مى آورند» .
در حديث ديگرى امام باقر عليه السلام مطلق اطاعت از فرامين الهى را در كنار تقوى و تفسير گونه اى بر آن قرار داده مى فرمايد: وَاللّه ما شيعَتُنا الاّ مَنِ اتَّقَى اللّه وَ اطاعَهُ(2): به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه از خدا مى ترسد و او را اطاعت مى كند.
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بى تقوايى و ردّ ولايت امامان عليهم السلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهل بيت عليهم السلام تقوى داشتند و از خدا مى ترسيدند و اطاعت او را مى نمودند در رأس همه اطاعت ها قبول ولايت ائمه عليهم السلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اينها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بى تقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
جا دارد در اينجا به سخنان چند نفر از معترضين بر ابوبكر در روزهاى اول غصب خلافت اشاره مى شود كه وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ
ص: 112
مى كردند از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بى تقوى معرفى مى نمودند.
سلمان در مسجد بپاخاست و در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر بود خطاب به او گفت:
يا ابابَكْرٍ، اتَّقِ اللّه وَ قُمْ عَنْ هذَا الْمَجْلِسِ وَ دَعْهُ لاهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَدا الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا يَخْتَلِفُ عَلى هذِهِ الامَّةِ سَيْفانِ ... ، وَ انْ ابَيْتُمْ لَتَحْلِبُنَّ بِهِ دَما وَ لَيَطْمَعَنَّ فيهَا الطُّلَقاءُ وَ الطُّرَداءُ وَ الْمُنافِقُونَ:
اى ابوبكر، تقوى پيشه كن و از اين جايى كه نشسته اى برخيز و آن را به اهلش واگذار كن كه تا روز قيامت با خوشى آن را به كار گيرند و دو شمشير از اين امت با يكديگر اختلاف پيدا نكنند ... ، و اگر نپذيريد از آن خون خواهيد دوشيد و آزاد شدگان و مطرود شدگان و منافقان در خلافت طمع خواهند كرد.(1)
مى بينيم كه سلمان دو سوى تقوى و بى تقوايى را به خوبى تبيين مى كند و نشان مى دهد كه آثار سوء اين بى تقوايى تا كجا پيش مى رود كه بايد امتى خون بدوشند و نااهلان دنباله اين راه غلط را بگيرند، چنانكه اين اتفاق بوقوع پيوست و چه خون هاى ناحقى كه در پى اين غصب خلافت در طول قرن ها ريخته شد و چه كسانى حكومت مردم را در دست گرفتند كه فتنه هاى عظيمى از دستشان صادر شد. آيا اين بى تقوايى با يك دروغ يا غيبت يا زنا يا ربا قابل مقايسه است ؟ آيا هزاران دروغ و غيبت و زنا و ربا ثمره غصب خلافت نبود ؟ !
در همان مجلس مقداد برخاست و چنين گفت: ارْجِعْ يا ابابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ الى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الامْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اوْلى بِهِ مِنْكَ ... . اتَّقِ اللّه وَ بادِرِ الاسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها:
ص: 113
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانه ات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما ... . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كرده اى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(1)
در اين كلام، مقداد هم توبه از آن بى تقوايى و گريه بر چنين گناهى مطرح شده و به او تقوى را سفارش مى كند، كه لازمه اش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده به اميرالمؤمنين عليه السلام مى داند.
در همان مجلس ابوايوب انصارى نيز بى تقوايى مردم در يارى غاصبين خلافت و تنها گذاشتن خليفه منصوب شده الهى را موضوع سخن خويش قرار داد و چنين گفت: اتَّقُوا عِبادَ اللّه فى اهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ وَ رَدُّوا الَيْهِمْ حَقَّهُمُ الَّذى جَعَلَهُ اللّه لَهُمْ ... . فَتُوبُوا الَى اللّه، إِنَّ اللّه تَوَّابٌ رَحِيمٌ: اى بندگان خدا، درباره اهل بيت پيامبرتان از خدا بترسيد و تقوى پيشه كنيد، و حق آنان را كه خدا برايشان قرار داده به آنان باز گردانيد ... . در پيشگاه خدا توبه كنيد، كه خداوند توبه پذير و مهربان است.(2)
با توجه به سخن فوق معلوم مى شود موضوعيت تقوى درباره اهل بيت و حقوقشان معناى دقيقِ ارتباط بين تقوى و ولايت است، همان گونه كه باز گرداندن حقشان توبه از اين گناه و نشانه ترس از خداست.
نكته دوم: تشريفات ورود شيعيان به بهشت
نكته دومى كه از تضمين دو آيه مزبور در اين قسمت از خطابه غدير قابل توجه است عنايت خاص پروردگار در روز قيامت به كسانى است كه ولايت ائمه عليهم السلام را پذيرفته اند.
ص: 114
لطف اين كرامت در آن است كه اين اقليت در آن غوغاى اكثريت تقوى را و ترس از خداوند را فراموش نكردند، و امر الهى درباره صاحب اختيارشان را به گوش جان خريدند و بر ديده منت نهادند و از خداى خود براى چنين نعمتى سپاسگزارى كردند. در روز قيامت نوبت خداست كه سرفرازى اين اقليت مظلوم را بر همه معلوم نمايد و به رخ آن اكثريت ظالم بكشد.
در اين دو آيه، چهار عنايت الهى به شيعيان - كه مظهر تقوايند - چنين آمده است:
1. با سلام وارد بهشت مى شوند.
2. در آن غوغاى محشر در امن و امانند.
3. بهشت در انتظار قدوم آنان است، و به محض آمدن درهاى بهشت به رويشان باز مى شود.
4. ملائكه مؤكل بر بهشت براى آنان سه خبر خوش دارند:
سلام بر شما !
پاكيزه شديد !
تا ابد در بهشت خواهيد بود !
البته احاديث بسيار مفصلى درباره كرامت خداوند درباره شيعيان در روز قيامت وارد شده، تا آنجا كه همه مردم جهان در آن روز آرزو مى كنند كه اى كاش از «فاطميين» و «علويين» بودند و به آن همه عنايت الهى دست مى يافتند.(1)
آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
اشاره
آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
ص: 115
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 145 سوره نساء و آيه 29 سوره نحل است:
«إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا» :
«منافقين در درجه پايين تر آتش هستند و براى آنان يارى نخواهى يافت» .
«فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ»(1):
«از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه در آن دائمى خواهيد بود و بد جايى براى متكبران است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير اشاره به رهبران ضلالت و گمراهى داشت. حضرت آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايين ترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» ، و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود:
ص: 116
امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
حضرت چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ ... . الا انَّهُمْ اصْحابُ الصَّحيفَةِ:
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.
اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم.
اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاى متكبران ... . بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه اند.
2 - موقعيت تاريخى
خطابه غدير وارد مرحله معرفى دشمنان شده و اين شناسايى را از رهبران ضلالت آغاز كرده است. پس از آنكه امامان دعوت كننده به آتش را معرفى نموده، اينك نوبت آن است كه شدت عذاب خداوند را درباره آنان گوشزد فرمايد و اتباع آنان را نيز نشانه رود تا خود را آسوده از سزاى الهى ندانند. در چنين موقعيتى با اقتباس از دو آيه قرآن و تركيب هر دو در يك جمله جايگاه جهنمى آنان و اتباعشان را بيان فرموده است.
به همين خاطر در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
ص: 117
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئَمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايين ترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلِبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
آيه اول در سوره نساء و درباره «دَرك اسفَل جهنم» است. اين آيه در ضمن آياتى است كه از آيه 137 اين سوره در وصف منافقين آغاز شده و آنان را به دوستى با كافرين و دورى از مؤمنين، و نيز انتظار بلا براى مؤمنان و حيله گرى با خداوند و متحير بودن در دين توصيف فرموده، تا اينجا كه مى فرمايد: منافقين در پست ترين جاى جهنم اند.
آيه دوم در چهار جاى قرآن با عبارات مشابه درباره اهل جهنم آمده است، ولى در سوره نحل با «لام» آمده كه در خطبه نيز «لَبِئْسَ» است و لذا بايد مورد خطبه را اشاره به آيه مزبور دانست.
اين آيه در ذيل آياتى درباره گمراه كنندگان مردم است كه روز قيامت گناهان گمراه شدگان توسط خود را نيز بر دوش خواهند كشيد، و در توصيفشان حيله گرى و رويارويى با خداوند ذكر شده تا آنجا كه مى فرمايد: از ابواب جهنم وارد شويد و در آن دائمى باشيد، و چه بد جايى است محل اقامت متكبران.
ص: 118
3 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
اين فراز قرآنى غدير سه نقطه حساس در بردارد، كه با توجه به جمله قبل و آخر اين جمله، مرجع ضماير آن اصحاب صحيفه اند؛ كه امامان دعوت كننده مردم به آتش اند. اكنون به تبيين اين سه نكته مى پردازيم:
در جمله «انَّهُمْ وَ انْصارَهُمْ وَ اتْباعَهُمْ وَ اشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» مطرح كردن «انصار» و «اتباع» و «اشياع» در كنار رهبران آتش است.
يك. انصار امامانِ آتش
انصار يعنى ياران و دست اندركارانى كه در روزهاى غصب خلافت به يارى اولى و دومى شتافتند، و اگر آنان نبودند بدون شك مجريان سقيفه كارى از پيش نمى بردند.
روزى كه بر در خانه على و فاطمه عليهماالسلام براى گرفتن بيعت آمدند چهار هزار نفر مسلح در كوچه هاى مدينه آماده بودند كه اگر مهاجمين با مشكلى رو به رو شدند به عنوان كمك بيايند.(1)
آنگاه كه دومى فرياد زد: هيزم بياوريد تا خانه را با اهلش آتش بزنم. تاريخ مى گويد: فَحَمَلُوا حَزْمَ الْحَطَبِ ... ، يعنى عده اى بسته هاى هيزم را حمل كردند تا بر در خانه فاطمه عليهاالسلام چيدند.(2) آنگاه كه دومى آمد تا هيزم ها را آتش بزند چه بسيار مغيره ها و قنفذها كه آتش بيار معركه بوده اند و نامشان به ما نرسيده است !(3)
او با لگد در را شكست و بقيه در پى او بى اجازه به خانه وحى يورش آوردند. آيا اينها چه كسانى بودند ؟ على عليه السلام را چهل نفر مى كشيدند و طناب بر گردن براى بيعت مى بردند و فاطمه عليهاالسلام كمربند على عليه السلام را گرفته مانع مى شد. اينها چه كسانى بودند ؟(4)
ص: 119
آنگاه كه فدك را غصب كردند همين گروه بودند كه راضى نبودند اين سرزمين در دست فاطمه عليهاالسلام باشد و دلشان مى تپيد كه فدك داخل بيت المال شود تا همه از آن سهمى ببرند؛ و لذا در برابر هر جسارت و اقدامى نسبت به حضرت زهرا عليهاالسلام مهر سكوت بر لب زدند، و كار به جايى رسيد كه آن حضرت خطابه بلند خويش را ايراد فرمايد و از هميارى مردم با ظالمين شكايت نمايد.(1)
بايد اذعان داشت كه وقتى كسى ياور ابوبكر و عمر شد نتيجتا بر ضد اميرالمؤمنين و صديقه كبرى عليهماالسلام قيام كرده است و اين نهايت درجه يارى بر ضد خداوند است و بايد در انتظار بدترين سزاى الهى باشند.
دو. اتباع امامانِ آتش
پس از «انصار» نوبت «اتباع» به معناى تابعين است. آنان كه نگذاشتند اين آتشِ برافروخته بر ضد اهل بيت عليهم السلام خاموش شود و اين راه را زنده نگاه داشتند و نسل هاى بعدى مسلمانان را بدان سو كشاندند؛ همچون تابعين واقعى پيامبر صلى الله عليه و آله كه نگذاشتند چراغ نورانى اسلام در نسل هاى بعدى خاموش شود. اتباع دومى پس از او نقشه بسيار دقيقى اجرا كردند تا عثمان خلافت را به دست گرفت و سقيفه ده سال ديگر به حيات خود ادامه داد.
تا آنگاه كه پس از فوران ظلم سقيفه، مردم به ساحت قدس اميرالمؤمنين عليه السلام پناه آوردند و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز شد.
در اين روزگار كه مى رفت تا به دفن سقيفه بيانجامد، عده اى از تابعين سقيفه سر از شام برآوردند كه رئيسشان معاويه بود و لشكرى عظيم براى احياى سقيفه به جنگ غدير فرستادند.
عده اى ديگر سر از بصره درآوردند كه دختر سقيفه رياستشان را بر عهده داشت و طلحه از امضا كنندگان صحيفه دوم نيز در كنار او بود. در همين حال در داخل كشورِ
ص: 120
على عليه السلام و لشكر او نفوذِدار و دسته سقيفه به حدى بود كه علنا بدعت هاى عمر را اجرا مى كردند و اگر حضرت مانعشان مى شد فريادشان بلند مى شد.
روزى اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه به امام حسن عليه السلام دستور داد تا بين مردم اعلام كند: نماز تراويح كه در ماه رمضان به جماعت مى خوانند - و از بدعت هاى دومى است ممنوع و حرام است. مردم با شنيدن سخن امام حسن عليه السلام فرياد برآوردند:
«واعمراه ! واعمراه» !
وقتى امام حسن عليه السلام نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بازگشت حضرت پرسيد: اين صدا چيست ؟ عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، مردم فرياد مى زنند: واعمراه، واعمراه ! يعنى: اى عمر، به فرياد ما برس ! !
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: برو و به مردم بگو: نمازتان را بخوانيد !(1) و مى بينيم كه آن حضرت را وادار مى كردند كه از برداشتن بدعت هاى ابوبكر و عمر دست بردارد !
سه. اشياع امامانِ آتش
«اشياع» كه جمع «شيعه» به معناى «پيرو» است، شامل همه كسانى مى شود كه در طول تاريخ به هر صورتى و در هر موقعيتى راه اولى و دومى را پذيرفته اند و قلبا يا لسانا و يا عملاً در راه پيشبرد اهداف سقيفه گام برداشته اند. اين عنوان محدوده زمانى و مكانى ندارد و تا آخرين روز دنيا ادامه خواهد يافت و در پرونده سقيفه نام همه پيروانشان ثبت خواهد شد.
در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله انصار و اتباع و اشياع در رديف امامان آتش قرار گرفته اند و يك خبر مهم درباره همه آنان اعلام شده و آن درك اسفل جهنم است، و اين همان پايه اعتقادى ماست كه هر كس راهى را برگزيند و به هر كس اقتدا كند همراه او خواهد بود و تا نهايت آن راه خواهد رفت.
ص: 121
تحليل اعتقادى دوم
نكته دوم در جمله «انهم و انصارهم و اتباعهم و اشياعهم فى الدرك الاسفل من النار» ، «درك اسفل» است. كلمه «دَرْك» - كه «دَرَك» هم در قرائت آن صحيح است -
به معناى آخرين نقطه در عمق چيزى مثل درياست. بنا بر اين، اگر بگوييم: «دَرَك النّارِ» يعنى آخرين نقطه قعر جهنم، ولى در اينجا تأكيد پرمعنايى براى «درك» آورده شده و آن كلمه «اسفَل» به معناى پايين ترين است.
اگر چه به نظر مى رسد با ذكر كلمه اول نيازى به «اسفَل» نيست، ولى آنگاه كه جايگاه بنيانگذاران ظلم را در جهنم بدانيم درخواهيم يافت كه اين تركيب كلمات براى ترسيم آن عذاب وحشتناك لازم است.
يك. درك اسفل چاهى در قعر جهنم
اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف اين «درك اسفل» مى فرمايد: در قعر جهنم چاهى است و بر سر آن چاه صخره اى است كه هر گاه خداوند بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را از در آن چاه برمى دارد و جهنم از شعله هاى آن چاه شعله مى گيرد.
مى بينيم كه اين چاه پس از طبقه هاى هفتگانه جهنم در قعر آن قرار دارد، و خداوند آن را به صورت اتاقى قرار نداده بلكه به شكل چاه است كه عمق بيشتر در آن معنى دارد، و اينجاست كه معناى درك اسفل يا قعر پايين تر معلوم مى گردد؛ آن قدر پايين تر است كه قبل از آن طبقه هفتم جهنم پايان مى يابد. آن قدر پايين است كه وقتى درب آن باز مى شود تازه جهنم شعله مى گيرد.
آنگاه حضرت معذبين در اين چاه را نام برد كه بدترين آنان اولى و دومى اند؛ و جالب است كه اميرالمؤمنين عليه السلام اين مطلب را رو در روى آنان به خودشان فرمود.(1)
دو. ابليس و ابوبكر و عمر
در حديث ديگر خداوند تعالى مى فرمايد: دومى و اصحابش را در قعرى از جهنم
ص: 122
مى آويزم كه ابليس در درجه اى بالاتر بر او كه پايين تر است مى نگرد و او را لعنت مى كند !(1)
حديث ديگرى در اين زمينه از اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده كه فرمود: روزى به سمت بيرون كوفه خارج شدم و قنبر پيشاپيش من در حركت بود. در اين هنگام ابليس رو به ما مى آمد. من به او گفتم: تو پيرمرد بدى هستى ! گفت: يا اميرالمؤمنين، چرا چنين مى گويى ؟ به خدا قسم، برايت حديثى نقل كنم كه خودم از خداى عزوجل بدون واسطه شنيده ام:
آن هنگام كه به خاطر گناهم به آسمان چهارم فرود آمدم چنين ندا كردم: اى خداى من واى آقاى من، گمان نمى كنم مخلوقى شقى تر از من خلق كرده باشى. خداوند به من چنين وحى كرد: بلى، از تو شقى تر خلق كرده ام، نزد مالك (خزانه دار جهنم) برو تا به تو نشان دهد.
نزد مالك رفتم و گفتم: خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: شقى تر از مرا نشانم ده. مالك مرا به جهنم برد و درِ طبقه بالا را برداشت. آتش سياهى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را در خود فرو برد. مالك به آتش گفت: آرام باش، و شعله ها آرام گرفت.
سپس مرا به طبقه دوم برد. آتشى بيرون آمد كه از اولى سياه تر و گرم تر بود. به آن گفت: خاموش باش، و خاموش شد. تا آنكه مرا به طبقه هفتم برد، و هر آتشى كه از طبقه اى خارج مى شد شديدتر از طبقه قبل بود.
در طبقه هفتم آتشى بيرون آمد كه گمان كردم مرا و مالك را و همه آنچه خداوند عز و جل خلق كرده را در خود فرو برد. دست بر چشمانم گذاردم و گفتم: اى مالك، دستور ده تا خاموش شود وگرنه من خاموش مى شوم. مالك گفت: تو تا روز معين خاموش نخواهى شد. سپس دستور داد و آن آتش خاموش شد. دو مرد را ديدم كه بر
ص: 123
گردنشان زنجيرهاى آتشين بود و آنان را از بالا آويزان كرده بودند و بالاى سرشان عده اى با تازيانه هاى آتش آنان را مى زدند.
پرسيدم: اى مالك، اين دو نفر كيانند ؟ گفت: آيا آنچه بر ساق عرش بود نخوانده اى - و من قبلاً يعنى دو هزار سال قبل از آنكه خداوند دنيا را خلق كند خوانده بودم - «لا الهَ الاّ اللّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه، ايَّدْتُهُ وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِىٍّ (يعنى محمد را به على مؤيد نموده و يارى كردم) » . مالك گفت: اين دو نفر دشمنان آنان و ظالمين بر ايشان هستند.(1)
سه. حكايت اولى و دومى از قعر جهنم
جالب است كه آن دو هنگام مرگ اين قعر جهنم را مشاهده كردند. محمد بن ابى بكر مى گويد: پدرم ابوبكر هنگام مرگ صداى واى و ويلش بلند شد. عمر به او گفت: اى خليفه پيامبر ! چرا صداى واى و ويل بلند كرده اى ؟ گفت: اينان محمد و على هستند كه مرا به آتش بشارت مى دهند، و در دست محمد صحيفه اى است كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديم. او به من مى گويد: به جان خودم قسم به آن وفا كردى، و تو و اصحابت يكديگر را بر عليه ولى خدا كمك كرديد. بشارت بده به آتش در پايين ترين درجه جهنم.
محمد بن ابى بكر مى گويد: وقتى با او تنها ماندم به او گفتم: اى پدر، بگو: لا اله الاّ اللّه. گفت: هرگز نمى گويم و نمى توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم !
وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى گويد. گفتم: كدام تابوت ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش بسته شده است. در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، پس مقصودم كيست ؟ و نيز ده نفر ديگر كه در چاهى در جهنم هستيم. بر در آن چاه صخره اى است كه هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را بلند مى كند.(2)
ص: 124
تحليل اعتقادى سوم
نكته سوم در جمله «انَّهُمْ وَ انْصارَهُمْ ... وَلبئس مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ» ، در كلمه «مُتَكَبِّرين» نهفته است. خداوند تعالى پس از آنكه تابوتى در چاه قعر جهنم را جايگاه ابدى آنان معرفى مى كند مى فرمايد: چه بد جاى اقامتى دارند متكبران. بايد بدانيم كه چرا خداوند اين صفت را شاخص ترين حالت براى متكبرين ذكر مى كند ؟
اصحاب صحيفه متكبران در برابر ذات الهى
مى دانيم كه خداوند صفت جبار متكبر را به خود اختصاص داده، و احدى حق تكبر ورزيدن حتى نسبت به ساير همنوعان خود را ندارد. با اين سابقه اعتقادى، اگر كسى در برابر ذات الهى تكبر ورزد و با صداى بلند بگويد: «خدا چنين گفته ولى من چنين مى گويم» ، و «حكم خدا چنين است و من آن را تغيير مى دهم» ، و «هر كس به حكم خدا عمل كند او را مجازات مى كنم» ، و امثال اينها كه بارها از اولى و دومى صادر شده است، چنين فردى را بايد بالاترين نمونه متكبّر دانست، و كمترين معناى چنين تكبرى كافر شدن به خداى متعال است.
معروف ترين نمونه چنين متكبرانى ابليس است كه خداوند در آيات متعددى از قرآن تكبر او را با عبارات مختلف بيان مى فرمايد. در مواردى مى فرمايد: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1): «آنگاه كه به ملائكه گفتيم در برابر آدم سجده كنيد آنان سجده كردند مگر ابليس كه ابا كرد و تكبر نمود (و خود را بالا گرفت) و از كافرين بود» .
در آيه اى مى فرمايد: «قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ»(2): «خداوند فرمود اى ابليس چه چيز تو را مانع شد كه در برابر آنچه با يَدِ قدرت خويش خلق نموده ام سجده كنى آيا خود را بالا گرفتى يا از بلند مرتبه گان بودى» ؟ !
ص: 125
در آيه اى ديگر مى فرمايد: «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها ... »(1): « (خداوند) فرمود از آن مقام پايين رو، كه در آنجا حق ندارى تكبّر نمايى» .
اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله اصحاب صحيفه را متكبّر در برابر ذات الهى مى خواند كه نمى خواهند در برابر فرامين آسمانى سر تسليم فرود آورند، و به اين درجه از تكبر اكتفا نكرده در برابر احكام الهى از پيش خود احكامى را جعل كردند و بدعت گذاردند.
و باز در اين درجه متوقف نشدند و احكام الهى را تغيير دادند و آن را كم يا زياد نمودند؛ و بالاتر از آن تكبر را بدانجا رساندند كه عمل كنندگان به احكام خداوند را زدند و كشتند و تبعيد نمودند. با اذعان كامل مى توان گفت: حتى ابليس و فرعون هم به چنين تكبّرى راه نيافتند و تا اين حد پيش نرفتند.
خدايا، تو را شكر كه ما را از انصار و اتباع و اشياع سقيفه قرار ندادى، و بار ديگر تو را شكر كه با نجات از اين امامان دعوت كننده به آتش در درك اسفل جهنم قرار نگرفتيم، و سپاسگزاريم كه از متكبرين نيستيم؛ بلكه از پيروان آل محمديم كه به امر خدا هدايت مى كنند و تسليم ترين بندگان در برابر تواند و ما را به اعلا درجه بهشت رهنمون اند.
آيه «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ»
آيه «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ»(2)
اولين فرازهاى خطابه بلند غدير، حمد و ثناى الهى بود كه طبيعتا آغاز هر سخنرانى با نام پروردگار است. اما قابل توجه بود كه حضرت عظمت خداوند را با عباراتى بسيار بلند بر زبان جارى كرد؛ كه از يك سو محتوايى سنگين و از سوى ديگر از فصاحت و بلاغت بسيار بالايى برخوردار بود.
ص: 126
با عبارت «الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ» علو و يگانگى و جلالت و احاطه و غلبه پروردگار اولين كلماتى بود كه بر لسان مبارك حضرت جارى شد. وبعد از آن با اشاره به آيه 13 سوره بروج از «اِنَّهُ هُوَ يُبْدِئُ وَ يُعيدُ» ياد كرد.
حضرت چنين فرمود:
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الْحَمْدُ للّه الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ فى اَرْكانِهِ، وَ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عِلْما وَ هُوَ فى مَكانِهِ، وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميدا لَمْ يَزَلْ، مَحْمُودا لا يَزالُ وَ مَجيدا لا يَزُولُ، وَ مُبْدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ اَمْرٍ اِلَيْهِ يَعُودُ:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودنش نزديك است. در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد. هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مى گردد.
آيه «أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذابَ لَوْ أَنَّ لِى كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»(1) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّه هَدانِى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»(2) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
ص: 127
آيه «أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ»(1) = آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ ... » و آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ... »
آيه «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ... »(2)
تمام همت يك پيامبر كشاندن مردم از بيراهه هاى دور و نزديك به سوى صراط مستقيم است. معرفى اين راه و علامت گذارى محدوده هاى آن وظايفى است كه انبياء و اوصيا به ثمر مى رسانند. يك گونه متفاوت از بلاغ و ابلاغ در خطابه غدير، چنان نهيبى بر مردم در شناخت صراط مستقيم زد كه تا ابد كسى قادر به آوردن نظير آن نخواهد بود.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با يك جمله كوتاه اذهان عمومى مردم را متوجه سوره اى از قرآن كريم نمود كه همه مردم روزانه حداقل ده بار آن را در نمازهاى خود مى خوانند، و آن سوره حمد بود كه نماز بدون آن شكل نمى گيرد. در اين سوره همه مردم از پروردگارشان درخواست هدايت به راه راست را مى نمايند و مى گويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» .
اكنون سؤال اين است كه آيا درخواست كننده اين حاجت نبايد بداند كه اين صراط مستقيم كدام است ؟ آيا «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» كيانند، و منظور از «مَغْضُوب عَلَيْهِمْ» چه كسانى هستند و «ضالّين» كدامند ؟
بنا بر اين، سخنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد با مقدمات بسيارى مردم را براى درك آن آماده مى كرد، با يك اشاره به سوره حمد به هدف زد؛ و همه را متوجه كرد كه اگر روزانه ده
ص: 128
بار از خداوند هدايت به راه راست را التماس مى كنيد اين صراط مستقيم منم و پس از من امامان هستند.
پيامبر اكرم پس از قرائت كامل سوره حمد فرمود: فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّه ِ نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ، وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ: اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.
اين سياق از كلام يكى از بليغ ترين شكل هاى ابلاغ در فصيح ترين و بديع ترين گونه آن بود، كه در خطابه غدير به نمايش گذاشته شد.
در بخش هفتم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله تكيه سخن را بر اثراتِ ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام قرار دادند و فرمودند: «اصحاب صراط مستقيم در سوره حمد شيعيان اهل بيت عليهم السلام هستند» . حضرت بدون هيچ مقدمه اى سوره حمد را به طور كامل قرائت كرد، و مخاطبين بى اختيار متوجه مطلب جديدى شدند.
از آنجا كه در فراز قبلى آيه «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ» تفسير شده بود، اكنون «صراط مستقيم» در سوره حمد نشان داده مى شد كه مسلمانان هر روز حد اقل ده بار در نمازهاى واجب از خدا درخواست هدايت به آن را دارند و اين خواسته را با تفصيل تمام از خدا مى خواهند و مى گويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» .
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از قرائت سوره حمد قسم ياد كرد كه اين سوره درباره من و امامان بعد از من نازل شده است، و راه راستى كه هر مسلمان در پى آن است جز پيروى از چهارده معصوم عليهم السلام راه ديگرى نمى تواند باشد.
سپس آياتى از قرآن درباره اهل بهشت تلاوت فرمودند و آنها را به شيعيان و پيروان آل محمد عليهم السلام تفسير فرمودند. آياتى هم درباره اهل جهنم تلاوت كردند و آنها را به دشمنان آل محمد عليهم السلام معنى كردند:
ص: 129
«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» ، فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّه ِ نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ، وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ:
اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.
بنا بر اين، يكى از جهاتى كه در خطبه غدير به عنوان نتيجه گيرى از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » تلقى مى شود، اعتقاد به ائمه اثنى عشر عليهم السلام به عنوان «صراط مستقيم» است. چنانچه در قرآن و احاديث نيز تأكيد شده كه صراط مستقيم فقط راه امامان معصوم عليهم السلام است. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره دو جمله جامع در خطبه غدير فرموده است:
در قرآن و احاديث تأكيد شده كه صراط مستقيم فقط راه امامان عليهم السلام است. در اين باره دو جمله جامع در خطبه فرموده است:
يك. مَنَم صراط مستقيم خداوند كه به شما دستور پيروىِ آن را داده است و بعد از من على، و سپس فرزندانم از صلب او كه امامان هدايت كننده هستند.
دو. سوره حمد درباره امامان نازل شده است؛ يعنى مسلمانان كه هر روز لااقل ده مرتبه مى گويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» ، در واقع از خدا مى خواهند كه آنان را به راه ائمه عليهم السلام هدايت كند، و كسانى كه به اين راه هدايت مى شوند «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» هستند، و آنان كه از اين راه منحرف مى شوند «مَغْضُوبٌ عَلَيْهِمْ» و «ضالّين» هستند.
آيه «بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»(1) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
ص: 130
آيه «بَلى قَدْ جاءَتْكَ آياتِى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ»(1) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ»(2) = آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ ... »
اشاره
آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ ... »(3)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 8 - 11 سوره ملك است:
«تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه مِنْ شَىْ ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِى ضَلالٍ كَبِيرٍ. وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ» :
«نزديك است كه از شدت غيظ از يكديگر جدا شود هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مى شوند خزانه دارانش از آنان مى پرسند آيا ترساننده اى نزد شما نيامد. آنان در پاسخ مى گويند بلى ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران
ص: 131
جهنم مى گويند اگر ما گوش فرا مى داديم يا درك مى كرديم در اصحاب آتش شعله ور نبوديم. و اينگونه به گناه خود اعتراف كردند پس خوارى باد بر اصحاب آتش» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير با اشاره به آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » فرمود كه منظور از اين آيات دشمنان اهل بيت عليهم السلام هستند كه در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مى كنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست. حضرت چنين فرمود:
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه مِنْ شَىْ ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فِى ضَلالٍ كَبِيرٍ. وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ» :
بدانيد كه دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خداوند عزوجل مى فرمايد: «هر بار كه گروهى به جهنم انداخته مى شوند خزانه دارانش از آنان مى پرسند آيا ترساننده اى نزد شما نيامد. آنان در پاسخ مى گويند بلى ترساننده سراغ ما آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خدا چيزى نازل نكرده و شما در گمراهى بزرگ هستيد. همچنين در پاسخ خزانه داران جهنم مى گويند اگر ما گوش فرا مى داديم يا درك مى كرديم در اصحاب آتش شعله ور نبوديم. و اينگونه به گناه خود اعتراف كردند پس خوارى باد بر اصحاب آتش» .
2 - موقعيت تاريخى
اين فراز از خطبه در ادامه معرفى قرآنى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام است و دو
ص: 132
كفه مقايسه نيز در متن قرآن است، چنانكه در فراز بعدى مى فرمايد: شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاجْرِ الْكَبيرِ: چقدر فاصله است بين آتش شعله ور (كه براى دشمنان است) و اجر بزرگ (كه براى دوستان است) .
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به تفسير تطبيقى آن پرداخته از آيه 6 آغاز مى شود(1) و تا آخر آيه 11 ادامه آن است، و همه اين آيات در شأن دشمنان خدا - كه كفرشان به صريح قرآن ثابت شده - آمده است.
اين مهم در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد آمده كه سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
جمله دهم درباره دشمنان نيز با آوردن آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » ادامه يافت. منظور از اين آيات آن بود كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مى كنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست.
3 - تحليل اعتقادى
اكنون كه آن حضرت به صراحت اين آيات را درباره دشمنان آل محمد عليهم السلام تفسير فرموده است بايد آنها را چنين معنى كرد:
دشمنان اهل بيت عليهم السلام كه كافرند مستحق عذاب جهنم اند و عاقبت بدى دارند. آنگاه كه اعداءِ آل محمد عليهم السلام در دورخ انداخته مى شوند صداى هولناكى از آن مى شنوند در حالى كه مى جوشد. نزديك است جهنم از شدت غيظ بر آن كافران قطعه قطعه شود.
ص: 133
هر گاه كه عده اى از مخالفين آل اللّه را در جهنم مى اندازند مأموران جهنم مى پرسند: آيا درباره مخالفت با على شما را بر حذر نداشتند و آيا امثال غدير را به ياد نداريد ؟ مى گويند: بر حذر دارنده اتمام حجت نمود، ولى ما گفتيم: محمد همه اينها را از پيش خود مى گويد و از سوى خدا در اين باره چيزى نازل نشده است، و شما دوستان اهل بيت گمراهيد ! !
ولى اى كاش درست فكر مى كرديم و اين همه سفارش پيامبر را درباره على و فرزندانش به گوش جان مى خريديم. اين اقرار را زمانى مى نمايند كه كار از كار گذشته و روز سزاى اعمال است، و اف بر اين اعتراف كه در كنار آتش جهنم باشد.
و اين چنين روزهايى در انتظار مخالفين و دشمنان آل رسول عليهم السلام است و گريزى از آن نخواهند داشت، در حالى كه ما به عنوان دوستان اهل بيت عليهم السلام در انتظار پاداش بزرگ خواهيم بود.
آيه «ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ»(1) = آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «حَتّى اِذا جاؤُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها ... »(2) = آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ»
آيه «حُرِّمَت عَلَيكُم المَيتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحمُ الخِنزيرِ وَ ما اُحِلَّ لِغَيرِ اللّه ِ بِهِ وَ ... »(3) = آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
ص: 134
آيه «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ»(1) = آيه «وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا الْحَمْدُ للّه ... »
آيه «خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(2) = آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ ... »(3) = آيه «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ»
آيه «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ»
اشاره
آيه «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ»(4)
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهم السلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آينده اى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده
ص: 135
است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 31 و 35 سوره الرحمن است:
«سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ ... يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» :
«اى جن و انس به زودى براى شما مى ريزيم ... و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مى كنند» ، و سپس غاصبين را لعنت كرد.
آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد» .
حضرت چنين فرمود:
وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، الا لَعَنَ اللّه الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ ايُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ:
ص: 136
به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. در آن هنگام است - اى جن و انس - كه مى ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.
2 - موقعيت تاريخى
در اواسط خطابه غدير پس از اشاره سؤال انگيز پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب صحيفه، كه اكثر مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، با مطرح كردن غصب خلافت و لعنت غاصبين مقصود خود را وضوح بيشترى بخشيد، و آنگاه عذاب غاصبين را با تضمين دو آيه از سوره الرحمن بيان فرمود و آيه اول را از صورت جمع متكلم (نَفْرُغُ) به صورت غايب (سَيَفْرُغُ) تغيير داد و به همين دليل فاعل آن را با افزودن عبارت «مَنْ يَفْرُغُ» نشان داد.
لازم به يادآورى است كه آيه دوم يك بار ديگر در فرازهاى خطبه مطرح شده است آنجا كه مى فرمايد: لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يُسْخِطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ.(1)
به تعبير ديگر:
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند» .
سپس غاصبين را لعنت كردند و با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: «در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد» .
ص: 137
3 - موقعيت قرآنى
اين دو آيه در اواسط سوره الرحمن است كه جن و انس مورد خطاب قرار گرفته اند و به آنان ابلاغ شده كه به زودى چيزى بر سر آنان ريخته خواهد شد. در آيه 33 مى فرمايد: اى جن و انس، اگر مى توانيد از اقطار آسمان و زمين نفوذ كنيد اين كار را بكنيد و بدون قدرت نخواهيد توانست. گويا آيه 35 تفسيرى بر آيه 31 است كه آنچه تهديد به ريختن آن بر سر ثقلان مى كرديم شعله هايى از آتش و مس گداخته است، و در مقابل عذاب الهى پناهى نخواهيد داشت.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
نكته تفسيرى در اين فراز غدير كه كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را به آيه قرآن مرتبط مى كند در كلمه «عِنْدَها» نهفته است. به اين معنى كه قبل از اين كلمه خبر از غصب خلافت است و بعد از اين كلمه عذابى است كه در قرآن آمده و مورد آن روشن نيست. حضرت مى فرمايد: «عِنْدَها» يعنى در هنگامى كه خلافت غصب شود آن عذاب نازل مى شود.
يكى از موارد قرآنى كه از ظاهر آيه نمى توان دريافت منظور از آن چه مسئله اى است همين بخش سوره الرحمن است، و مانند خبرى كه مبتداى آن را بايد پيدا كرد خواننده در پى مرجع ضمير به جستجو مى افتد.
خداوند بدون هيچ ارتباطى به آيات قبل مى فرمايد: «اى جن و انس بر سر شما نازل مى كنيم» و در آيات بعد اين اندازه روشن مى كند كه شعله هاى آتش و مس گداخته است كه بر سر شما نازل مى كنيم. اما اينكه به چه علت استحقاق چنين عذابى را دارند و كدامين جرم و تقصيرى باعث اين عذاب دردناك شده، در اين آيه و آيات قبل و بعد هم نيامده است.
تنها اين فراز غدير، تفسيرى است كه پرده از اسرار عميق قرآن بر مى دارد و علت نزول چنين عذابى را روشن مى كند و آن مسئله غصب خلافت است كه با جمله «وَ عِنْدَها يَفْرُغُ لَكُمْ ... » بيان شده است.
ص: 138
نكته سنجى اقتضا مى كند در ارتباط دادن اين آيات با غصب خلافت دقت بيشترى داشته باشيم. بايد توجه داشته باشيم كه غصب خلافت كار گروه خاصى است ولى آثار شوم آن نه تنها شامل انسان ها مى شود كه جنيان را هم در بر مى گيرد، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اقتباس از آيه كلمه «أَيُّهَ الثَّقَلانِ» را هم آورده است، و اين مطلب در خورِ دقت و موشكافى است.
بايد معلوم شود كه چگونه نكبت غصب خلافت اعماق حيات جن و بشر را فرا گرفته و باعث گرفتارى هاى گسترده اى حتى براى مخالفان اين غصب شده است، كه ذيلاً به تبيين اين مسئله مهم مى پردازيم.
يك. سقيفه سدّ راه اسلام
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر جن و انس مبعوث شده و آنان نزد حضرت مى آمدند و دين خود را فرا مى گرفتند، و در قرآن تصريحات بسيارى درباره حسابرسى براى جنيان مانند انسان ها در روز قيامت وجود دارد، و در تاريخ ائمه عليهم السلام نيز مراجعه اجانين به ايشان متعدد است.
با اذعان به اين مطلب، روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله دين كامل را از طرف خدا براى جن و بشر آورد، و جانشينان خود تا روز قيامت را نيز براى هر دو گروه معرفى كرد.
با پايان زحمات طاقت فرساى پيامبر صلى الله عليه و آله درخت اسلام آماده ثمر دادن بود، و گذشته از خير آخرت آنان، ضمانت خير دنياى آنان را نيز در بالاترين فرض ممكن در پيش داشت.
با سدّى كه اهل سقيفه در برابر اين روند اسلام ايجاد كردند مسير آن را نه تنها منحرف كردند، بلكه به سوى نفى ارزش ها و جاهليتِ مطلق باز گرداندند. طبيعى ترين نتيجه اين بازگشت، از دست رفتن تمام پيش بينى هاى اسلام براى جهانى با اعتقادِ صحيح و فكرِ صائب از يك سو، و پر از عدل و صلح و صفا و نيكى از سوى ديگر بود.
ص: 139
نسل هايى كه چشم خود را بر راهى منحرف باز مى كنند و اجتماعى آلوده به اعتقاد باطل و عمل ظالمانه پذيراى آنان مى شود، در خواب هم لذت راه صحيح و عدالت و صفا را نخواهند ديد. اينجاست كه بايد گفت: همه با ظلم سقيفه هلاك شده اند.
امام صادق عليه السلام براى يكى از اصحابش اين مسير هلاك عمومى امت را بيان مى فرمود. او با تعجب پرسيد: يعنى همه مردم هلاك شده اند ؟ ! فرمود: آرى به خدا قسم، همه مردم هلاك شده اند ! پرسيد: همه آنان كه در شرق و غرب عالم اند ؟ ! فرمود: آرى، چون فتح آن سرزمين ها بر گمراهى بوده است.(1)
يعنى وقتى طرفداران سقيفه مردمى را به اسلام دعوت كنند معنايى جزا افزايش لشكر سقيفه در برابر غدير نخواهد داشت، و نتيجه اى جز افزودن بر تعداد گمراهان به همراه ندارد.
اگر على بن ابى طالب عليه السلام خلافت را پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به دست مى گرفت، آنچه از روزگار حضرت مهدى عليه السلام انتظار داريم همان روزها محقق مى شد و تا آخر روزگار ادامه مى يافت، و حتى غير مسلمانان يا مسلمان مى شدند و يا در سايه حكومت عدل امامان معصوم عليهم السلام با آسايش و آرامش زندگى مى كردند.
اما مردمى كه آلوده به ظلم و گناه و تجاوز به حقوق يكديگر مى شوند، از دنياى خود هم روى خوشى نمى بينند، و در حالى كه مسلمانان آلوده به ظلم و تجاوز باشند از غير مسلمانان چه انتظارى خواهد بود.
اينجاست كه متوجه مى شويم غصب بزرگ ترين حقِ الهى يعنى خلافت و امامت، در هر روزى كه از آن مى گذرد دايره وسيع ترى از فساد ايجاد مى كند و ظلم و اختلاف و تجاوز و كج فكرى هاى بيشترى را به دنبال دارد. گستردگى اين فساد آنجا بيشتر معلوم مى شود كه بدانيم به موازات گرفتارى انسان ها، جنيان نيز مبتلا به نتايج سوء اين اقدام سقيفه اند و در بعد اعتقادى و عملى دچار كج فكرى و تجاوز شده اند.
ص: 140
دو. آثار بلند مدت سقيفه در دنيا
درباره آثار بلند مدت سقيفه جا دارد به سخنان دو نفر از حاضران در صحنه آن روزها يعنى ابوذر و ابَىّ بن كعب گوش فرا دهيم، كه درباره غصب خلافت هشدار اين آينده ظلمانى را به مردم دادند. ابوذر گفت:
الا ايَّتُهَا الامَّةُ الْمُتَحَيِّرَةُ بَعْدَ نَبِيِّها، لَوْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللّه وَ اخَّرْتُمْ مَنْ اخَّرَ اللّه وَ جَعَلْتُمُ الْوِلايَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللّه لَما عالَ وَلِىٌّ للّه وَ لَما ضاعَ فَرْضٌ مِنْ فَرائِضِ اللّه وَ لا اخْتَلَفَ اثْنانِ فى حُكْمٍ مِنْ احْكامِ اللّه:
آگاه باشيد اى امت متحير بعد از پيامبرش ! ! اگر آنكه خدا مقدم داشته مقدم مى داشتيد و آنكه خدا مؤخر داشته مؤخر مى داشتيد و ولايت و صاحب اختيارى خود را در جايى كه خدا قرار داده مى گذاشتيد، هيچ وليى از اولياى خدا مغلوب نمى شد و هيچ واجبى از واجبات خدا ضايع نمى گشت و حتى دو نفر در حكمى از احكام خدا اختلاف نمى كردند.
همچنين ابَىّ بن كعب آثار سوء غصب خلافت را چنين ترسيم كرده است: لَوْ اطَعْتُمُوهُ مَا اخْتَلَفْتُمْ وَ لا تَدابَرْتُمْ وَ لا تَعَلَّلْتُمْ وَ لا بَرِئَ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ. فَوَاللّه انَّكُمْ بَعْدَهُ لَمُخْتَلِفُونَ فى احْكامِكُمْ، وَ انَّكُمْ بَعْدَهُ لَناقِضُونَ عَهْدَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله(1):
اگر از على عليه السلام اطاعت مى نموديد اختلافى پيدا نمى كرديد و به يكديگر پشت نمى نموديد و بهانه نمى آورديد و از يكديگر بيزارى نمى جستيد. به خدا قسم با اعراض از على عليه السلام در احكامتان اختلاف خواهيد كرد و عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهيد شكست ... .
سه. نتيجه پيروى از سقيفه در آخرت
اين مربوط به گرفتارى هاى دنيا و قتل و غارت و تجاوزهايى است كه به عنوان
ص: 141
اثرى از آثار سقيفه هر روز بروز مى كند، اما وقتى نوبت به سزاى آخرت برسد خداوند از دو جهتِ اعتقاد و عمل مردم را مورد سؤال قرار خواهد داد.
از جهت اعتقاد راه غدير و سقيفه از روز اول تاكنون روشن بوده و هست و خواهد بود، و هر كس از جن و انس به جاى ولايت ائمه عليهم السلام غاصبين خلافت را صاحب اختيار خود بداند طبق اين فرازِ غدير مصداقِ قوام دهندگان برنامه هاى غصب خلافت است، و معنايش رضايت قلبى به اين غصب و مشاركت حقيقى در اقدامات انجام شده بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام خواهد بود. بنا بر اين، با خطاب «أَيُّهَ الثَّقَلانِ» ، بايد منتظر شعله هاى آتش و مس گداخته باشد.
از جهت عمل، بعضى از گناهان مستقيما به پذيرفتن سقيفه باز مى گردد، مثل نوشيدن نبيذ. ولى برخى ديگر از گناهان و ظلم ها بر اثر كنار زدن غدير و انحراف مسير تحقق يافته اگر چه دستور مستقيم سقيفه نيست، مثل سرقت و دروغ و امثال اين گناهان.
هر دو دسته از يك جهت بر عهده سقيفه و همه مؤيدين آن است، اگر چه انجام دهنده گناه نيز به سزاى خود خواهد رسيد.
در اين باره احاديث صريحى وارد شده كه آن دو را به عنوان سردمداران و رؤساى غصب خلافت و انحراف از خط ولايت، عامل اصلى هر ظلم قتل و تجاوز و دزدى و درگيرى و اختلاف و سلب آسايش معرفى مى كند و حاميان و پيروانشان را نيز شريك در همه آنها مى داند. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
كُلُّ ظُلامَةٍ حَدَثَتْ فِى الاسْلامِ اوْ تَحْدُثُ وَ كُلُّ دَمٍ مَسْفُوكٍ حَرامٍ وَ مُنْكَرٍ مَشْهُورٍ وَ امْرٍ غَيْرِ مَحْمُودٍ فَوِزْرُهُ فى اعْناقِهِما وَ اعْناقِ مَنْ شايَعَهُما اوْ تابَعَهُما اوْ رَضِىَ بِوِلايَتِهِما الى يَوْمِ الْقِيامَةِ(1):
ص: 142
هر مظلوميتى كه در اسلام بوقوع پيوسته يا خواهد پيوست، و هر خونى به ناحق ريخته شده و هر عمل مُنكرى منتشر شده و هر كار ناپسندى، بار گناهش بر عهده آن دو نفر و حاميان و پيروان آنان و كسانى است كه تا روز قيامت به صاحب اختيارى آنان راضى باشند.
امام باقر عليه السلام جنبه اعتقادى در روند غصب خلافت را مورد توجه قرار داده مى فرمايد: وَ اللّه ما اسَّسَتْ مِنْ بَلِيَّةٍ وَ لا قَضِيَّةٍ تَجْرى عَلَيْنا اهْلَ الْبَيْتِ الاّ هُما اسَّسا اوَّلَها: به خدا قسم هيچ گرفتارى بر ضد ما اهل بيت پايه گذارى نشده و هيچ ماجرايى بر سر ما نمى آيد مگر آنكه آن دو نفر آغاز آن را بنيان گذاشته اند.(1)
در حديث ديگرى ريشه بدعت ها و احكام ضد خدايى را كه هزاران قتل و تجاوز و گناه در سايه آنها به وقوع پيوسته آن دو نفر معرفى كرد و فرمود: ما اهْريقَ دَمٌ وَ لا حُكِمَ بِحُكْمٍ غَيْرِ مُوافِقٍ لِحُكْمِ اللّه وَ حُكْمِ رَسُولِهِ وَ حُكْمِ عَلِىٍّ الاّ هُوَ فى اعْناقِهِما: هيچ خون ناحقى ريخته نمى شود، و هيچ حكمى كه مخالف حكم خدا و رسول و على عليهماالسلام باشد صادر نمى شود مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است.(2)
در كلامى ديگر جان هاى مردم كه محترم ترين سرمايه مادى نزد خداوند است مورد توجه قرار گرفته و حضرت با قاطعيت مى فرمايد: ما قَطَرَتْ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا وَ لا مِنْ دِماءِ احَدٍ مِنَ الْمُسْلِمينَ الاّ وَ هُوَ فى اعْناقِهِما: هيچ قطره اى از خون هاى ما و احدى از مسلمانان بر زمين نچكيده مگر آنكه بر عهده آن دو نفر است.(3)
در روايتى ديگر اين نكته را هم يادآورى مى كند كه گناه عاملين قتل ها جداست، و مى فرمايد: ما اهْرِقَتْ مِحْجَمَةُ دَمٍ الاّ وَ كانَ وِزْرُها فى اعْناقِهِما الى يَوْمِ الْقِيامَةِ مِنْ غَيْرِ
ص: 143
انْ يَنْقُصَ مِنْ وِزْرِ الْعامِلينَ شَىْ ءٌ: به اندازه خون حجامت هم خون ناحقى ريخته نمى شود مگر آنكه گناه آن بر گردن آن دو نفر است تا روز قيامت، بدون آنكه از گناه عاملين آنها چيزى كم شود.(1)
در حديثى آن دو عاملِ هر تغيير و تحول نابجا در جهان معرفى شده اند، آنجا كه مى فرمايد: وِ اللّه ما اهْريقَ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا اخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا قُلِبَ حَجَرٌ عَنْ حَجَرٍ الاّ ذاكَ فى اعْناقِهِما: به خدا قسم به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمى شود و مالى از غير راه حلال از كسى گرفته نمى شود و هيچ سنگى از روى سنگى به صورت ناروا جابجا نمى شود، مگر آنكه بر گردن آن دو نفر است.(2)
در حديثى نه فقط تجاوز مالى و ناموسى بلكه كسب هاى غير حلال و ازدواج هاى نادرست هم بر گردن آن دو قرار داده شده و مى فرمايد: ما اهْريقَ فِى الاسْلامِ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا اكْتُسِبَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ وَ لا نُكِحَ فَرْجُ حَرامٍ الا وَ ذلِكَ فى اعْناقِهِما: در اسلام به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمى شود، و هيچ مالى از راه غير حلال كسب نمى شود و هيچ نكاحى به صورت حرام وقوع پيدا نمى كند مگر آنكه گناهش بر عهده آن دو نفر است.(3)
در حديثى حتى كوچك ترين درگيرى هاى عالم نشأت گرفته از اساسى كه آن دو نفر گذاشتند اعلام شده و مى فرمايد:
وَ اللّه ما اهْريقَتْ مِحْجَمَةٌ مِنْ دَمٍ وَ لا قُرِعَتْ عَصا بِعَصا وَ لا غُصِبَ فَرْجُ حَرامٍ وَ لا اخِذَ مالٌ مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ، الاّ وِزْرُ ذلِكَ فى اعْناقِهِما مِنْ غَيْرِ انْ يَنْقُصَ مِنْ اوْزارِ الْعالَمينَ شَىْ ءٌ(4):
ص: 144
به خدا قسم، به اندازه خون حجامتى به ناحق ريخته نمى شود و عصايى بر عصايى زده نمى شود (كه كنايه از درگيرى است) و زنايى صورت نمى گيرد و مالى به عنوان غير حلال از كسى گرفته نمى شود، مگر آنكه وزر و وبال آن بر گردن آن دو نفر است، بدون آنكه از گناه جهانيان چيزى كم شود.
نتيجه نهايى از اين فراز خطبه غدير اين است كه اى جن و بشر همه شما در برابر مسئله غصب خلافت مسئوليد و بايد پاسخگو باشيد. هر گونه تأييدى نسبت به غاصبين - چه غاصبين اول و چه كرسى نشينان بعدى سقيفه - اعم از اعتقاد قلبى و كمك لسانى و عملى و حتى سكوت در جايى كه امكان ابطال راه آنان و تأييد خلافت اهل بيت عليهم السلام وجود دارد، نزد خداوند گناهى نابخشودنى است و در دنيا و آخرت بايد منتظر نتيجه آن باشيد؛ كه در آخرت شعله هاى آتش و مس گداخته در انتظارتان خواهد بود.
آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »
اشاره
آيه «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 11 سوره فتح و آيه 15 سوره نور است:
«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا، يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّه شَيْئا إِنْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعا بَلْ كانَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرا» :
«به زودى بر جاى ماندگان از اعراب خواهند گفت اموال و خانواده ما مشغولمان كرده است آنان در زبانشان چيزى را مى گويند كه در قلبشان نيست بگو پس چه كسى
ص: 145
در برابر خدا به نفع شما اختيارى دارد اگر او نفعى را براى شما بخواهد بلكه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است» .
«إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ»(1):
«آن هنگام كه با زبانتان با او ملاقات مى كنيد و با دهانتان مى گوييد آنچه بدان آگاهى نداريد و اين كار را سهل مى انگاريد در حالى كه نزد خداوند عظيم است» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان لزوم ابلاغ وحى و آيه تبليغ، به علت نزول آيه پرداخته فرمود: «من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم» .
آنگاه اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح: «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور: «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ» بيان كرد، و سپس اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد.
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِانَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ:
از جبرئيل خواستم كه از خداوند بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مطلب به شما معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى
ص: 146
مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف فرموده كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
2 - موقعيت تاريخى
در اوايل خطابه كه آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... »(1) تلاوت شده و حضرت به صراحت فرموده كه اين دستور درباره خلافت على عليه السلام سه بار بر من نازل شده است، در همان حال ناگهان لحن سخن عوض مى شود و حضرت به صراحت تمام مى فرمايد از خدا خواستم مرا از تبليغ اين مسئله معاف بدارد و علت آن حضور منافقين است. آنگاه در توصيف آنان دو آيه از قرآن را كنار هم قرار مى دهد و با تغيير ضماير آن دو را تلفيق مى كند و به عنوان كلام خداوند مطرح مى فرمايد.
3 - موقعيت قرآنى
دو آيه مزبور در قرآن در دو سوره جداگانه آمده است. آيه 11 سوره فتح در توصيف منافقينى است كه از بيعت شجره تخلف ورزيدند و عذرهاى دروغين تراشيدند.
خداوند درباره عذرهاى آنان مى فرمايد: «با زبان خود مطلبى را مى گويند كه در قلب هايشان نيست» . آنگاه دورويى آنان را مورد استهزا قرار مى دهد كه اگر خداوند درباره شما اراده ضرر يا منفعتى نمايد شما چگونه با اين حيله ها كارى پيش خواهيد برد ؟ !
در آيه 15 سوره نور قسمت اول آن شباهتى به آيه 11 سوره فتح دارد ولى به جاى «ما لَيسَ فى قُلوبِكُم» جمله «ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ» آمده و فقط قسمت دوم آن در كلام حضرت ديده مى شود و مربوط به داستان «اِفك» است، كه منافقين بى محابا نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله جسارت كردند. لذا در روايتى آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز
ص: 147
سخن در غدير فرمود: دستورى به من داده شد كه از ترس تكذيب اهل «اِفك» در تنگنا قرار گرفتم.(1)
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
استشهاد به اين دو آيه درباره منافقينى كه در غدير حضور داشتند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خاطر آنان اجراى مراسم غدير را مشكل مى دانست، ناظر به دو جهت در آنان است:
جهت اول: ارادت دروغين
با توطئه هاى بسيارى كه منافقين و دورويانِ امت اسلامى بر ضد رسول معظّم اسلام صلى الله عليه و آله چيده اند، و تا حد صحيفه ملعونه براى براندازى خلافت و و صايت اهل بيت عليهم السلام(2) و نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرشى(3) پيش رفته اند، باز هم در ظاهر چنان اظهار ارادت دروغين نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله نشان مى دهند كه حاكى از بالاترين درجه نفاق است.
جهت دوم: عادى نشان دادن نفاق
ديگر آنكه اين دورويى را بسيار عادى تلقى مى كنند در حالى كه نزد خداوند بسيار مهم است، و اين عادى شمردن به حدى رسيده بود كه گاهى رو در روى حضرت از ديگران هم جلوتر مى افتادند و ارادت بيشترى نشان مى دادند، و اين همان چيزى بود كه قلب پيامبر صلى الله عليه و آله را آزار مى داد.
جهت سوم: نمونه هايى از دورويى منافقين در غدير
بد نيست در اينجا نمونه هايى از حركات نفاق آميز منافقين را بياوريم، تا معلوم شود منظور حضرت از زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام چيست:
ص: 148
1. مسخره گروهى در خيمه
پس از منبر پيامبر صلى الله عليه و آله عده اى از منافقين يا دشمنانِ پنهان در خيمه خود، حضرتش را مسخره مى كردند. حذيفه بن يمان سخن آنان را گزارش داد و پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرا خواند و پرسيد: شما چه گفته ايد ؟ در پاسخ حضرت گفتند: به خدا قسم ما هيچ سخنى نگفته ايم، و اگر سخنى درباره ما به شما رسيده، بر ما دروغ بسته اند ! !(1)
2. «بَخٍ بَخٍ» پس از بيعت
عمر كه هم در صحيفه رئيس پنج نفر بود(2) و هم در نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرْشى شخصا شركت داشت(3)، و هم عملاً پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد كه بنيانگذار سقيفه بر ضد خلافت على عليه السلام است؛ او در غدير از اولين كسانى بود كه براى بيعت پيشقدم شد.(4) پس از بيعت هم تنها كسى بود كه گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ ! هَنيئا لَكَ ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: خوشا به حالت اى پسر ابى طالب ! گوارايت باد ! صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شده اى !(5) و اين برخورد نمونه اى از نفاق است.
3. استهزاء هفت نفر در برابر منبر
هفت نفر از منافقين در برابر منبر قبل از اعلان ولايت نشسته بودند. يكى از آنان گفت: چشمانش را نمى بينيد كه گويا چشم ديوانه اى است. اكنون بپا مى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است ! جبرئيل اين سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. حضرت آنان را پس از منبر فرا خواند و در اين باره مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين سخنى نگفته اند !(6)
ص: 149
4. تهديد پس از منبر
پس از منبر غدير، عده اى از منافقين در خيمه اى جمع شده مى گفتند: به خدا قسم ياران كسرى و قيصر در لباس هاى خز و رنگارنگ و حرير و بافته زندگى مى كنند، ولى ما همراه پيامبر در دو چيز خشن به سر مى بريم: هم غذاى خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم. بعد از اين همه، اكنون كه مرگش نزديك شده مى خواهد جانشينى بعد از خود را به على بسپارد. به خدا قسم خواهد دانست (كه چه مى كنيم) » !
مقداد اين سخنان را به حضرت گزارش داد. حضرت اعلان اجتماع عمومى به مردم داد و آنان را فرا خواند و در اين باره توبيخ فرمود. در پاسخ گفتند: پدر و مادرمان فدايت يا رسول اللّه. قسم به آنكه تو را به حق مبعوث نمود و به نبوت كرامتت داد، آنچه به تو خبر رسيده ما نگفته ايم. قسم به آنكه تو را بر همه بشر برگزيده، ما نگفته ايم !(1)
5 . تهديد در اثناى خطابه
به محض آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، ابوبكر و عمر در گوش يكديگر نجوا كردند: به خدا قسم هرگز درباره آنچه او گفت تسليمش نخواهيم شد ! اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شد و حضرت پس از منبر آنان را فرا خواند و مؤاخذه فرمود. آنان انكار كردند و به خدا قسم ياد كردند كه چيزى نگفته اند.(2)
6 . تملّق پس از خطابه و بيعت
پس از منبر و بيعت غدير، عده اى از متمرّدين و سردمداران منافقين در بين خود توطئه كرده گفتند: اگر براى محمد حادثه اى رخ دهد، امر خلافت را از على دور مى كنيم و نمى گذاريم بدان دست يابد ! پيرو اين سخن نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: تو بهترين خلق نزد خدا و خود و ما را براى خلافت بپا داشتى. به وسيله او مقابله با ظلم ظالمين و تعدى كنندگان در سياست ما را كفايت نمودى !
ص: 150
در اين حال خداوند دورويى آنان را و اينكه قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را دارند و بعد از او در صدد تمرّد هستند به آن حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را فرا خواند و در اين باره سرزنش نمود. آنان در انكار كلام حضرت قسم هاى شديد ياد كردند.
اولى گفت: يا رسول اللّه، به خدا قسم درباره چيزى به اندازه اين بيعت اهميت قائل نشده ام. اميدوارم به خاطر آن مرا در قصرهاى بهشت جاى دهد، و مرا در آنجا از بهترين وارد شوندگان و ساكنين آن قرار دهد !
دومى گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، من به دخول بهشت و نجات از آتش جز با اين بيعت مطمئن نشدم. به خدا قسم اگر از زمين تا عرش پر از مرواريد تازه و جواهر گرانقيمت به من دهند كه بر خلاف اين بيعت عمل كنم يا آن را بشكنم - بعد از چنين پيمانى كه بستم - هرگز به چنين كارى خشنود نخواهم بود !
سومى گفت: به خدا قسم يا رسول اللّه، به قدرى از اين بيعت خوشحال شدم و اينكه در رضوانِ خداوند شاد بوده به آرزوها خواهم رسيد، كه يقين پيدا كردم اگر گناه همه اهل زمين بر گردن من بود با اين بيعت از من پاك شد.
آنگاه بر گفته هاى خود بار ديگر قسم ياد كرد و كسى را كه خلاف آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش كرده لعنت نمود و بعد از او بقيه سردمداران و متمردين منافقين نيز نظير همين سخنان را گفتند.(1)
7. مسخره با تشبيه به سوسمار
پس از مراسم غدير چند نفر از قريش جمع شده بودند و از آنچه واقع شد تأسف مى خوردند ! در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد به جاى على اين سوسمار را امير ما قرار مى داد ! ! !
ابوذر اين گفته آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داد. حضرت سراغ آنان فرستاد و احضارشان نمود و گفته شان را برايشان تكرار نمود. آنان انكار كردند و در اين باره
ص: 151
قسم خوردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بدانيد كه جبرئيل بر من نازل شده و خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امامشان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! !(1)
8 . قسم دروغين در كنار توطئه
آن شب كه توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز كوه هرشى اجرا شد و خداوند رسولش را حفظ نمود، صبح هنگام كه قافله پياده شدند حضرت فرمود: چه شده است عده اى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را از دنيا ببرد يا كشته شود، امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند ؟
همان عده فورا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم خوردند كه در اين باره هيچ كس سخنى نگفته اند و چنين قصدى نداشته اند و درباره آن حضرت هيچ اقدامى نكرده اند !(2)
با مطالعه نمونه هاى ذكر شده از نفاقشان كه در خود غدير بروز كرد، در حالى كه بزرگ ترين توطئه ها را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله تدارك ديده بودند؛ معناى كلام حضرت را در اولين فرازهاى خطابه غدير مى فهميم كه در زبان بر خلاف قلب هايشان سخن مى گويند، و اين دورويى را آن قدر ساده و آسان انجام مى دهند كه ساعت به ساعت حاضر به تكرار آن هستند.
آيه «صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ... »(3) = آيه «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ... »
آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»
اشاره
آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»(4)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد
ص: 152
و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 8 سوره تغابن و آيه 157 سوره اعراف و آيه 47 سوره نساء است:
«فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» :
«به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان آوريد و خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است» .
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ، فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1):
«آنان كه پيروى مى كنند از پيامبر امّى كه ذكر او را در تورات و انجيل نوشته شده مى يابند او كه آنان را به معروف امر مى كند و از منكر نهى مى نمايد و طيبات را بر آنان حلال مى كند و بار سنگين و زنجيرهايى كه بر گردنشان است از آنان بر مى دارد پس آنان كه به او ايمان آورند و تعظيمش نمايند و ياريش كنند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى نمايند رستگارند» .
«مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» :
ص: 153
«ايمان آوريد قبل از آنكه صورت هايى را هلاك نماييم و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مورد لعنت قرار دهيم همان گونه كه اصحاب سبت را لعنت كرديم» ،
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
بخش ششم سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير منافقين را نشانه مى رفت. ولى حضرت به عنوان پيشينه و پيش درآمد مطلب، مقام نورانيت خود و اهل بيتش - كه فراتر از مقام نبوت و امامت است - را بيان فرمود. خلقت نورانى چهارده معصوم عليهم السلام قبل از خلقت همه عالم بايد از فراز منبر غدير در خاطره ها مى ماند تا بدانند چرا خداوند امامت هيچ كس را به جاى آنان نمى پذيرد.
جالب تر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله خلقت نورانى را از متن قرآن استخراج كرد و با انضمام دو آيه آن را بيان فرمود:
يكى آيه 8 سوره تغابن: «فَآمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» : «به خدا و رسول ايمان بياوريد و به نورى كه نازل كرديم» ، و ديگرى آيه 157 سوره اعراف: «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» : «پيروى كنيد از نورى كه همراه او (پيامبر صلى الله عليه و آله) نازل شده است» . آنگاه به بيان اين نورانيت پرداخته و آن را رشته اى متصل از خود تا حضرت مهدى عليه السلام اعلام كرد و در اين باره به صراحت فرمود:
نور از طرف خداوند در وجود من نهاده شده، و سپس در على بن ابى طالب عليه السلام، و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.
همچنين در بخش ششم، حضرت اشاره هاى رمزى به توطئه و نقشه هاى آنان داشت، كه مى بايست از فراز منبر غدير هشدار آن داده مى شد، و مردم را نگران روزهاى آينده اسلام مى نمود. اما صاحب فصيح ترين بيان در همه عالم، چنان مقدمه سازى بر اين بخش سخن نمود كه ذلت و سقوط دشمنان را به همه نشان دهد. آن پيشينه، بيان مقام نورانيت خود و اهل بيتش بود كه فراتر از مقام نبوت و امامت است.
ص: 154
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، با آمادگى كه براى ذكر منكرين ولايت ايجاد شده بود، آنان را دشمنان نور معرفى كرد تا به عنوان ظلمتى كه با نورانيت در ستيزند شناخته شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 47 سوره نساء را به دنبال آيه نورانيت و به صورت آميخته با آن قرائت كرد، به گونه اى كه نتيجه گيرى از اين چينشِ آيات، عذاب و لعنت صريح براى دشمنان ولايت بود؛ آنجا كه فرمود: «مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» : «ايمان آوريد قبل از آنكه صورت هايى را هلاك نماييم و آنها را به پشت برگردانيم يا آنان را مورد لعنت قرار دهيم همان گونه كه اصحاب سبت را لعنت كرديم» .
اين تشبيه دقيقا اشاره به مسلمانانى بود كه نام مسلمانى را حفظ مى كنند اما با هزاران حيله فرامين الهى را زير پا مى گذارند.
اين بود كه آن حضرت در دنباله كلام كار را به صراحت كشانده فرمود: به خدا قسم قصد نشده از اين آيه مگر گروهى از اصحاب من كه آنان را با نام و نسبشان مى شناسم، ولى مأمور شده ام كه از آنان اعراض كنم و آنان را معرفى نكنم.
با اين سخن منافقين بر خود لرزيدند و احساس كردند در ادامه سخن از توطئه هاى آنان پرده برداشته خواهد شد و همه از نقشه هاى سرى آنان آگاه مى گردند. از نظر فن خطابه همين كافى بود كه آنان را در سكوتى بهت انگيز فرو بَرَد و از هر حركت ناهنجارى باز دارد. حضرت چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» . بِاللّه ِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ اِلاّ قَوْما مِنْ اَصْحابى اَعْرِفُهُمْ بِاَسْمائِهِمْ وَ اَنْسابِهِمْ، وَ قَدْ اُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ. فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ.
ص: 155
مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ، ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ اِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الَّذى يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّه ِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا، لاَنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ:
اى مردم، «ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است قبل از آنكه هلاك كنيم وجوهى را و آن صورت ها را به پشت برگردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم» . به خدا قسم، از اين آيه قصد نشده است مگر قومى از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مى شناسم، ولى مأمورم بر آنان پرده پوشى كنم. پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى يابد.
اى مردم، نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابى طالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم، كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مى گيرد، چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجت قرار داده است.
2 - موقعيت تاريخى
بخش ششم سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير منافقين را نشانه مى رفت. ولى حضرت به عنوان پيشينه و پيش درآمد مطلب، به بيان مقام نورانيت خود و اهل بيتش پرداخت كه فراتر از مقام نبوت و امامت است. خلقت نورانى چهارده معصوم عليهم السلام قبل از خلقت همه عالم بايد از فراز منبر غدير در خاطره ها مى ماند تا بدانند چرا خداوند امامت هيچ كس را به جاى آنان نمى پذيرد.
جالب تر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله خلقت نورانى را از متن قرآن استخراج كرد و با انضمام دو آيه آن را بيان فرمود. يكى آيه 8 سوره تغابن: «فَآمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا» : «به خدا و رسول ايمان بياوريد و به نورى كه نازل كرديم» ، و ديگرى آيه 157 سوره اعراف: «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ» : «پيروى كنيد از نورى كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است» .
ص: 156
آنگاه به بيان اين نورانيت پرداخته و آن را رشته اى متصل از خود تا حضرت مهدى عليه السلام اعلام كرد و در اين باره به صراحت فرمود: «نور از طرف خداوند در وجود من نهاده شده، و سپس در على بن ابى طالب، و سپس در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است» .
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله امامت را به شدت مورد تأكيد قرار داده و دشمنان امامت را نيز معرفى مى نمايد، ايمان به نور الهى را مطرح مى فرمايد به عنوان دستورى كه به زير بناى خلافت غدير باز مى گردد. حضرت براى اين منظور آيه 8 سوره تغابن را عينا در كلام خود تضمين مى نمايد و حرف «فاء» را از اول آن بر مى دارد و كلمه «مَعَهُ» را با تغيير فعل «أَنْزَلْنا» به «انْزِل» تركيب مى نمايد. ممكن است آيه 157 سوره اعراف نيز مورد توجه حضرت بوده و بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده باشد.
3 - موقعيت قرآنى
آيه سوره تغابن در قرآن به دنبال چند آيه درباره كسانى كه از پذيرفتن دين الهى سر باز مى زنند آمده است، كه از آيه 5 اين سوره آغاز مى شود. در اين آيات چنين مطرح مى كند كه آيا خبر كافرين به شما نرسيده است كه وقتى پيامبران براى هدايتشان مى آمدند آنان مى گفتند: آيا بشرى مى خواهد ما را هدايت كند ؟ !
آنگاه در پاسخ به چنين تفكرى نورانيت نازل شده به همراه انبياء را مطرح مى فرمايد تا آنان را با بشر عادى قياس نكنند و مى فرمايد: «ايمان بياوريد به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ... » . اين جمله با كلام حضرت كه در خطبه مى فرمايد: «نورى كه همراه او نازل شده» شباهت زيادى دارد، ولى كلمه «مَعَهُ» همراه آن نيست.
در آيه سوره اعراف پيروانِ پيامبر صلى الله عليه و آله را توصيف مى كند كه نام آن حضرت را در تورات و انجيل مى يابند، و اينكه دستورات حضرت امر به معروف و نهى از منكر است و حلال و حرام را تعيين مى نمايد. سپس به عنوان نتيجه گيرى مى فرمايد:
ص: 157
«كسانى كه به او ايمان آوردند و حرمت او را نگاه داشتند و او را يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل شده پيروى كردند رستگاران اند» . جمله «نورى كه همراه او نازل شده» همان است كه عينا در قسمت دوم جمله حضرت در خطبه آمده است.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
تفسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين آيه در چهار سطر بعد نموده سِرى از اسرار الهى است كه مقام عظيم چهارده معصوم عليهم السلام را به ما مى فهماند. آيه قرآن مى فرمايد: «به خدا و رسولش و نورى كه نازل كرديم ايمان بياوريد» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در سه مرحله تفسير نموده است:
در مرحله اول پيامبر صلى الله عليه و آله با تعبير «انْزِل مَعَهُ» اين مطلب را بيان مى كند كه اين نور با آن حضرت و همراه او نازل شده است.
در مرحله دوم اين همراه بودن را با ظرافت ادبى تمام بيان مى فرمايد و از كلمه «مسلوك» استفاده مى نمايد، كه مثال آن دانه هاى تسبيح است كه نخ در آن مسلوك است يعنى از آن عبور كرده و با اين عبور آن را يكپارچه و بهم بافته نموده است. يعنى نور اينگونه در وجود ما نهاده شده و وارد شده و سراسر وجودمان نورانى است چرا كه اين نور مسلوك است.
در نسخه اى ديگر كلمه «مَسْبُوك» به كار رفته كه همين معنى را تأكيد مى كند، يعنى: نور در وجود ما قالب ريزى شده است و وجود ما يك پارچه نور است.
در مرحله سوم به همه اعلام مى كند كه اين نور مخصوص من نيست، بلكه بعد از من على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او تا حضرت مهدى عليه السلام همگى نورانى اند و نور در وجود آنان قالب ريزى شده و يك پارچه نورند.
تحليل اعتقادى دوم
با اذعان به اينكه معرفت به چنين مقام نورانى دلى نورانى مى طلبد، و ما خود را
ص: 158
بسيار ضعيف تر و كوچك تر از آن مى دانيم كه قابليت درك چنان منزلتى را در خود بدانيم، ولى كلمات خود معصومين عليهم السلام در شناساندن اين نورانيت ما را كافى است و گوياى بسيارى از زواياى آن است.
امام باقر عليه السلام در ترسيم بسيار ظريفى از اين نور الهى در وجود معصومين عليهم السلام و آثار آن همين آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا» را مطرح نموده فرمود: «به خدا قسم مقصود از نور در آيه، نورِ امامان آل محمد عليهم السلام تا روز قيامت است. به خدا قسم آنانند نور خدايى كه نازل شده است. به خدا قسم آنانند نور خداوند در آسمان و زمين. به خدا قسم نور امام در قلوب مؤمنين از آفتاب تابان در روز نورانى تر است.
به خدا قسم امامان قلوب مؤمنين را نورانى مى كنند، و خداوند نور آنان را از هر كس به خواهد مانع مى شود و قلب او ظلمانى مى شود. به خدا قسم بنده اى ما را دوست نمى دارد و ولايت ما را نمى پذيرد تا خداوند قلب او را پاك گرداند؛ و قلب بنده مسلمانى را پاك نمى كند تا در برابر ما تسليم شود و با ما در سِلم و صفا باشد ... » .(1)
آنچه در اين كلام امام باقر عليه السلام آمده در خطابه غدير به عنوان نتيجه گيرى مطرح شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ذكر آيه «وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا» ، و قبل از تفسير آن فرمود: فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ، يعنى: پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى يابد ! !
تحليل اعتقادى سوم
اكنون جا دارد كيفيت آميختن نورانيت در وجود ايشان را از لسان مباركشان بشنويم، تا عظمت آن را در اعتقاد خويش جاى دهيم و سرچشمه آن را بدانيم.
امام صادق عليه السلام آغاز خلقت جهان را از نورى به تصوير مى كشد كه آغاز همه انوار است و مى فرمايد: خداوند (در آغاز خلقت) نور الانوار را خلق فرمود كه انوار از آن
ص: 159
نورانى شدند و از نور خود در آن جارى ساخت كه نورها از آن نورانى شدند، و اين همان نورى است كه محمد و على از آن خلق شدند.(1)
اين آغاز نورى است كه مى خواهد در وجود ذوات مقدس معصومين عليهم السلام قرار گيرد. ادامه اين مسير را پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بيان مى فرمايد: اولين خلقى كه خدا خلق فرموده نور من است كه آن را از نور خود خلق كرده و آن را از جلال عظمت خويش مشتق نموده است.(2)
آنگاه اعتقاد ما را با بيان ديگرى كامل تر مى نمايد و مى فرمايد: آنگاه كه خداوند خواست ما را خلق كند كلمه اى فرمود كه نورى از آن خلق كرد. سپس كلمه ديگرى فرمود كه از آن روحى خلق نمود. آنگاه نور را با روح ممزوج نمود، و مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را خلق كرد.(3)
اگر دقيق بنگريم وارد محيطى با ظرافت شده ايم كه در هر مرحله حسّ كنجكاوى بيش از پيش تحريك مى شود. امام باقر عليه السلام مى فرمايد:
اولين مخلوقى كه خدا خلق كرد محمد و عترت هدايت كننده و هدايت شده او بودند كه اشباح نورى در پيشگاه خداوند بودند. پرسيدند: اشباح چيست ؟ فرمود: سايه نور ! بدن هاى نورانى بدون ارواح كه به يك روح واحد تأييد مى شدند، و آن روح القدس بود.(4)
تحليل اعتقادى چهارم
اكنون نوبتِ آن است كه ارتباط آن خلقت نورانى را با مسئله نبوت و امامت بدانيم تا نكته اصلى در آيه «وَ النُّورِ الَّذى انْزِلَ مَعَهُ» را دريابيم. امام صادق عليه السلام تاريخچه اعتقادى اين ارتباط را چنين بيان مى فرمايد:
ص: 160
محمد و على عليهماالسلام دو هزار سال قبل از خلقت مخلوقات نورى در پيشگاه خداوند جل جلاله بودند. آنگاه كه ملائكه خلق شدند آن نور را ديدند كه سرچشمه اى داشت و شعاع هاى نورانى از آن منشعب بود. پرسيدند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست ؟ خداوند عز و جل فرمود: اين نورى است كه اصل آن نبوت و فرع آن امامت است. نبوت براى محمد بنده و پيامبر من، و امامت براى على حجت و ولى من است، كه اگر آن دو نبودند مخلوقات را خلق نمى كردم.(1)
در جلوه اى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: من و على چهارده هزار سال قبل از خلق آدم در پيشگاه خداوند نورى بوديم. آنگاه كه خدا آدم را خلق نمود آن نور را دو قسمت نمود: جزئى من و جزء ديگر على.(2)
امام زين العابدين عليه السلام اتحاد رشته نبوت و امامت با ذكر همه معصومين عليهم السلام را چنين بيان فرموده است: خداوند محمد و على و يازده امام بعد از او را از نور عظمتش ارواحى خلق نمود كه در پرتو نورش قبل از خلقت مخلوقات او را عبادت مى كردند.(3)
اين نورانيت پيچيدگى خاصى دارد كه اقتضا مى كند آن را ساده ننگريم و تعمق بيشترى در اين فصل اعتقادى داشته باشيم. همان گونه كه يك سوى اين نور محمد و على صلوات اللّه عليهما هستند سوى ديگر آن حضرت زهرا عليهاالسلام است.
جا دارد كلام امام صادق عليه السلام در اين باره را با دقت مورد توجه قرار دهيم، آنگاه كه از حضرتش پرسيدند: چرا حضرت فاطمه عليهاالسلام «زهرا» ناميده شده است ؟ فرمود: زيرا خداوند او را از نور عظمتش خلق نمود. وقتى نور او تابيد آسمان ها و زمين به نور او روشن شد و چشمان ملائكه را خيره كرد. آنان به سجده افتادند و گفتند: خداى ما و سيد ما، اين نور چيست ؟ خداوند در پاسخ آنان چنين وحى فرستاد:
ص: 161
اين نورى از نور من است كه او را در آسمان جاى داده ام و او را از عظمت خويش خلق نموده ام. او را از صلب پيامبرى از پيامبرانم بيرون مى آورم كه او را بر همه پيامبرانم فضيلت داده ام. از اين نور امامانى بيرون مى آورم كه براى بپا داشتن امر من قيام مى كنند و مردم را به سخن حق من هدايت مى نمايند آنان را پس از پايان وَحيَم جانشينانم در زمين قرار مى دهم.(1)
تحليل اعتقادى پنجم
اكنون نوبت آن است كه آثار اين نور را در كلام معصومين عليهم السلام پى بگيريم. حضرت زهرا عليهاالسلام درياى علم را منشعب از اين خلقت نورانى بيان مى كند و مى فرمايد: خداوند نور مرا خلق كرد و من مشغول تسبيح خدا شدم. سپس نور مرا به درختى از درختان بهشت سپرد و از آن درخت نور ساطع شد. (شب معراج كه) پدرم وارد بهشت شد خداوند به او الهام كرد ميوه آن درخت را چيده تناول كند.
پدرم آن ميوه را ميل كرد و خداوند اينگونه مرا به صلب پدرم منتقل نمود. سپس مرا به خديجه منتقل نمود و او مرا به دنيا آورد. از آن نور، من به آنچه واقع شده و آنچه خواهد شد و آنچه نبايد اتفاق بيفتد علم دارم.(2)
اين كلام حضرت زهرا عليهاالسلام دريچه اى بزرگ از آثار اين خلقت نورانى را به روى ما مى گشايد، و ما را مشتاق مطالب بيشترى در اين زمينه مى نمايد. امام باقر عليه السلام درباره آيه «اللّه نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ ... »(3) مى فرمايد:
مشكاتى كه در آن مصباح است (چراغدانى كه در آن چراغ است) منظور علم در سينه پيامبر صلى الله عليه و آله است. مصباحى كه در زجاجه است (چراغى كه در شيشه است) منظور همان علم در سينه على بن ابى طالب عليه السلام است.(4)
ص: 162
در همين زمينه اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف شب معراج مى فرمايد: در آن شب نور چشمانِ پيامبر صلى الله عليه و آله را فراگرفت، و آن حضرت عظمت پروردگارش را با قلب خود ديد نه با چشمانش.(1)
تشبيه اين نورانيت به چراغ و چراغدان و شيشه همه براى فهماندن آثار هدايت در آن است. امام باقر عليه السلام اين نكته را به صورت روشن ترى چنين بيان مى نمايد: خداوند علم خود را نزد جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده است، آنجا كه مى فرمايد:
«اللّه نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ؛ يعنى: من هدايت كننده آسمان ها و زمينم. «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ» ؛ يعنى: مَثَل علمى كه به او عطا كرده ام و با آن هدايت مى شوند مانند چراغدانى است كه چراغى داخل آن است. بنا بر اين، چراغدان قلب محمد صلى الله عليه و آله است، و چراغ همان نورى است كه علم در آن است ... .(2)
اكنون كه مسير اين نور نهاده شده در وجود معصومين عليهم السلام را دانستيم، آثار نورانى آن در هدايت مستقيم مردم برايمان شگفت انگيز خواهد بود. در شب معراج خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا محمد، به على خبر بده كه او پرچم هدايت و امام اوليائم، و نور كسانى است كه مرا اطاعت كنند.(3)
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز نورِ بهشت را كه آخرين منزل هدايت يافتگان است به اين نور ارتباط مى دهد و مى فرمايد: آنگاه كه خداوند عز و جل بهشت را خلق فرمود آن را از نور عرش خود خلق كرد. سپس از آن نور گرفت و ثُلثى را به من و ثلثى به فاطمه و ثلثى را به على و اهل بيتش داد. به هر كس از آن نور رسيده باشد به ولايت آل محمد هدايت مى شود، و به هر كس از آن نور نرسيده باشد از ولايت آل محمد منحرف مى شود.(4)
ص: 163
آثار آن نور هدايت در شيعيان تأثير عجيبى مى گذارد و به آنجا مى رسد كه «الْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّه» . اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه مؤمن چگونه با نور خدا مى نگرد، فرمود: زيرا ما از نور خدا خلق شده ايم و شيعيان ما از نور ما خلق شده اند.
لذا آنان برگزيدگان ابرار و پاكان نشاندار هستند، كه نورشان مانند ماه شب چهارده در شب تاريك به ديگران روشنى مى بخشد.(1)
اكنون روشن شد كه چگونه يك آيه قرآن در غدير با عميق ترين معانيش تفسير شده و اسرارِ الهى آن در ميان نهاده شده و به نسل هاى آينده مسلمين هديه شده است.
خدايا، تو را شاكريم جانشينان خود در زمين را با چنين نور الانوارى فرستاده اى، و اين نور را در اعماق وجودشان قرار داده اى؛ به گونه اى كه از آنان جدايى ناپذير است. خدايا، شعاعى از اين نور هدايت را كه نصيبمان فرموده اى در دلمان ثابت فرمايى، تا همراه آن انوار چهارده گانه، بهشت نورانى را منزل آخرين خود نماييم.
خدايا، اكنون ما در عصر نور چهاردهم قرار گرفته ايم و دوران ظلمانى غيبت او را با شعاع پر تلألؤ نورش از پس ابرهاى فتنه به سر مى آوريم. اين آرزوى ما را برآور كه با ظهورش مظهر كامل نور الانوار را ببينيم، و از پرتو نورش عقول خود را نورانى كنيم، و راه سبز هدايت را سريع تر بپيماييم.
آيه «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ»(2) = آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعِيرِ»(3) = آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ ... »
ص: 164
آيه «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا»(1) = آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا ... »
آيه «فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ: أَسْلَمْتُ وَجْهِىَ للّه وَ مَنِ اتَّبَعَنِ ... »(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «فَاِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ»(3) = آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
آيه «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ... »(4) = آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ»(5) = آيه «مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ... »
آيه «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»(6) = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه ... »
آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ»(7) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
ص: 165
آيه «فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا وَ يَصْلى سَعيرا»(1) = آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»
آيه «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(2) = آيه «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا . قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ . بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ ... »
آيه «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ . فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها ... »
اشاره
آيه «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ . فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها ... »(3)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 45 سوره حج است:
«فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» :
«چقدر آبادى كه آن را هلاك كرديم در حالى كه ظالم بود پس خانه هايشان بر سقف ها فرو ريخته و چاه هاى متروك شده و كاخ هاى مرتفع محكم جا مانده است» .
ص: 166
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها وَ كَذلِكَ يُهْلِكُ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ كَما ذَكَرَ اللّه تَعالى وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه، وَاللّه يُصَدِّقُ ما وَعَدَهُ:
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند آن را به خاطر تكذيب فرستادگان الهى هلاك مى كند، و اينگونه خداوند آبادى ها را از بين مى برد در حالى كه ظالم هستند - همان گونه كه خداى تعالى ذكر فرموده است - و اين على امام شما و وليِّتان است و او وعده الهى است و خدا آنچه وعده داده را به ظهور مى رساند.
2 - موقعيت تاريخى
در اواسط خطابه غدير، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مقاصد منافقين اشاره مى كند و نام اصحاب صحيفه را به ميان مى آورد و مسئله غصب شدن خلافت را مطرح مى كند، سخن را به مردم منعطف مى نمايد كه بدانند اگر سردمداران سقيفه مقصرند، مردم هم در فتنه آنان مورد آزمايش الهى قرار مى گيرند و اگر آنان را يارى كنند در اعمالشان شريك بوده مستحق عذاب الهى هستند.
در چنين موقعيتى حضرت با اقتباس آيه مزبور، مضمون آن را در كلام خود آورده است. اين اقتباس از غايب آوردن ضمير و مضارع آوردن فعل در «يُهْلِكُ الْقُرى» معلوم مى شود كه در آيه ماضىِ متكلم و به صورت «أَهْلَكْناها» است. آنچه در اين فراز جلب توجه مى كند جمله «كَما ذَكَرَ اللّه تَعالى» است كه حضرت به صراحت استناد خود به قرآن را يادآور شده است.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن چندين آيه با اين مضمون آمده كه الفاظ سوره حج بيشتر بر كلمات اين فراز خطبه قابل انطباق است. در سوره هود نيز آمده كه «وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ
ص: 167
الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ»(1)، و در سوره قصص آمده كه « ... وَ ما كُنَّا مُهْلِكِى الْقُرى إِلاّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ» .(2) در موارد بسيارى كه در قرآن سخن از هلاك شدن امم انبياى گذشته توسط عذاب الهى و به خاطر تكذيبشان به ميان آمده، همين مضمون مطرح شده است.
آيه سوره حج از آيه 42 آغاز مى شود كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: «اگر تو را تكذيب مى كنند قبل از تو قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و قوم لوط و اصحاب مدين و اصحاب موسى پيامبرانشان را تكذيب نموده اند و خدا آنان را هلاك نموده است» .
آنگاه در اين آيه 45 مى فرمايد: «چه بسيار سرزمين هايى كه آنان را هلاك كرديم در حالى كه اهل آن ظالم بودند» ، و سپس مطالبى در همين زمينه ادامه مى يابد. تا آيه 48 كه مى فرمايد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها وَ هِىَ ظالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ» .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
تفسير و برداشتى كه از اين فراز خطبه درباره آيه به دست مى آيد با توجه به چند نكته است:
اول اينكه اين فراز به دنبال فراز قبلى درباره امتحان مردم براى تميز طيب از خبيث آمده است. دوم اينكه قبل از آوردن مضمون آيه به مسئله «تكذيب» اشاره شده است. سوم اينكه به عنوان تطبيق آيه پس از ذكر مضمون آيه، جمله «وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ» فرموده است.
با در نظر گرفتن نكات فوق، مطالب زير از اين فراز خطبه استفاده مى شود:
اول: تكذيب على عليه السلام ظلم است
تكذيب على بن ابى طالب عليه السلام به هر صورت كه باشد ظلم است، و منظور از تكذيب
ص: 168
نپذيرفتن ولايت و امامت اوست چنانكه حضرت پس از استشهاد به آيه مى فرمايد: «وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ» ، و شكى نيست كه ردّ اوامر او و مقابله با او نوعى نپذيرفتنِ اوست.
دوم: انواع تكذيب و استحقاق هلاكت
انواع تكذيب نسبت به ساحت مقدس على عليه السلام ظلم به اوست و مصداق ظالمى است كه از سوى خداوند مستحق هلاك است چرا كه مى فرمايد: «هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبش اهل آن را هلاك مى كند» ، و به دنبال آن كلمه «كَذلِكَ» را به عنوان ربط دو جمله به كار مى برد و سپس مى فرمايد: «و اينگونه خدا اهل آبادى ها را هلاك مى كند در حالى كه ظالم اند» ، يعنى به دنبال اين تكذيب و نتيجه آن ظالم شدن است.
سوم: على عليه السلام وعده گاه امتحان
على بن ابى طالب عليه السلام وعده گاه خدا در اين امت است كه آنان را امتحان كند و ببيند آيا از تكذيب كنندگان و ظالمين اند يا تصديق مى نمايند و عادلانه و با انصاف سخن مى گويند.
اين مطلب از جمله اى كه در خطبه بعد از آيه آمده به دست مى آيد كه مى فرمايد: «وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه وَ اللّه مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ» . كلمه «مَواعيد» جمع «ميعاد» به معناى وعده گاه يا به معناى مصدرىِ وعده است.
در نسخه «د» عبارت چنين است: «وَ هُوَ مُواعَدٌ» و در نسخه «ب» : «وَ هُوَ الْمُواعَد» است، كه هر دو تعبير به اين معنى مى شود: «اوست كه وعده درباره او قرار داده شده است» .
اين كلام پس از ذكر آيه به اين معنى است كه وعده خداوند درباره هلاكت تكذيب كنندگان و ظالمان درباره على عليه السلام است، و لذا تأكيد مى نمايد كه خداوند وعده خود را عملى خواهد ساخت.
ص: 169
آيه «فَلا تُطِع المُكَذِّبين»(1) = آيه «وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «فَلَمّا اَحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه قالَ الحَواريّون نَحْنُ أَنْصارُ اللّه آمَنَّا بِاللّه وَ اشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أَوْ كَذَّبَ بِآياتِهِ أُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصِيبُهُمْ ... »(3) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(4) = آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ... »
آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(5) = آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ... »
آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
اشاره
آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »(6)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن
ص: 170
آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 38 سوره اعراف است:
«قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعا قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النَّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» :
«گفت همراه امت هايى از جن و انس كه قبل از شما بوده اند داخل آتش شويد كه هر گروهى داخل آتش جهنم مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مى يابند آخرين آنها به اولينشان مى گويد پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده خداوند در پاسخ مى فرمايد براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمى دانيد» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
حضرت در جمله نهم وصف قرآنى دشمنان اهل بيت عليهم السلام را ادامه داده و لعن دشمنان ولايت در جهنم را بيان فرمود و با قرائت كامل آيه 38 سوره اعراف: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذا ادّارَكُوا فيها جَميعا ... » ادامه يافت، كه مفهوم آن لعنت دشمنان اهل بيت عليهم السلام به يكديگر و مضاعف شدن عذاب آنان بود:
ص: 171
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعا قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النَّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» :
بدانيد دشمنان اهل بيت كسانى هستند كه خدا درباره آنان فرموده: «هر گروهى كه داخل آتش جهنم مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند تا هنگامى كه همه كنار يكديگر خود را در آتش مى يابند آخرين آنها به اولينشان مى گويد پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب چند برابرى از آتش به آنان بده خداوند در پاسخ مى فرمايد براى همه عذاب چند برابر است ولى شما نمى دانيد» .
2 - موقعيت تاريخى
نيمى از وقت خطبه بلند غدير سپرى شده بود. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين مرحله، يك فراز از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام و يك فراز از دشمنانش مى گويد، تا اين فراز كه صحنه روز قيامت را درباره دشمنان او بيان مى كند. آيه اى كه حضرت از اواسط آن در كلامش آورده از آيه 36 سوره اعراف آغاز مى شود و به آيه 41 ختم مى شود.(1)
و طبق تفسيرى كه فرموده چنين بيان مى گردد: دشمنان على عليه السلام كه آيات خدا را تكذيب نموده و نسبت به آنها سركشى كردند و خود را بالا گرفتند اهل آتش اند و در
ص: 172
آن دائمى خواهند بود. چه كسى ظالم تر از دشمنان على عليه السلام است كه به خدا افترا و دروغ بستند يا نشانه هاى خدا را تكذيب كردند. آن هنگام كه مرگشان فرا رسد فرستادگان خدا از آنان مى پرسند: كجايند آنچه غير از خدا صدا مى زديد ؟ در پاسخ مى گويند: از نزد ما گم شده اند، و سپس بر عليه خود شهادت مى دهند كه كافر بوده اند !
آنگاه به دشمنان على عليه السلام گفته مى شود: شما هم نزد امت هاى قبلى كه در آتش هستند برويد كه آنچنان دچار نكبت اند كه يكديگر را لعنت مى كنند و گناه را بر عهده پيشينيانشان قرار مى دهند، ولى خداوند به دشمنان على عليه السلام خواهد فرمود: عذاب پيروان سقيفه همانند بنيانگذاران آن است، كه به پيروان خود خواهند گفت: شما هم مانند ما تخفيفى از عذاب نداريد، پس مانند ما بچشيد و دسترنج خود را ببينيد.
دشمنان على عليه السلام كه آيات خدا را تكذيب كرده و خود را بالا گرفته اند درهاى رحمت آسمان برايشان باز نخواهد شد، و بهشت رفتنشان محال است، همان گونه كه اگر شترى بخواهد از سوراخ سوزنى عبور كند ! ! بلكه فرش و روانداز اعداء آل محمد عليهم السلام در جهنم گسترانده شده است.
3 - تحليل اعتقادى
تا اينجا خلاصه شش آيه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دشمنان اهل بيت عليهم السلام تفسير فرمود و معلوم گرديد خداوند چگونه آينده اينان را ترسيم نموده است. اكنون معناى كلمات مبارك معصومين عليهم السلام را درباره دشمنانشان درك مى كنيم آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
يا على، اگر بنده اى هزار سال خدا را عبادت كند، خدا از او قبول نمى كند جز با ولايت تو و امامان از فرزندانت، و ولايت تو پذيرفته نمى شود جز با برائت از دشمنانت و دشمنان امامان از فرزندانت.(1)
و اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: بر عهده آن دو است گناه امت محمد صلى الله عليه و آله؛ تا روز قيامت هر خونى كه به ناحق ريخته شود و هر مالى كه به حرام خورده شود و هر
ص: 173
ناموسى كه به حرام تصرف شود و هر حكمى كه به ظلم داده شود، بر عهده آن دو است بدون آنكه از گناه انجام دهنده آن چيزى كم شود.(1)
آيه «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها ... »(2) = آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «قالَ يا إِبْلِيسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ . أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَ»(3) = آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَىْ ءٍ . اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ»(4) = آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ ... »
آيه «قُلْ آمَنَّا بِاللّه وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ... »(5) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ ... »
اشاره
آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ ... »(6)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم
ص: 174
در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 54 سوره نور و آيه 18 سوره عنكبوت است:
«قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» :
«بگو خدا و رسول را اطاعت نماييد اگر روى گرداندند بر اوست آنچه مكلف شده و بر شماست آنچه بر آن تكليف شده ايد و اگر از او اطاعت كنيد هدايت مى شويد و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست» .
«وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1):
«اگر تكذيب كنند امت هايى قبل از شما تكذيب شده اند و بر عهده رسول جز ابلاغ آشكار نيست» .
اين آيات از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان بخش چهارم خطبه غدير بار ديگر احساسى سرشار از رضايت از دو لب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده شد و آن حضرت با آوردن آيه 54 سوره نور در ضمن كلام خود اطمينان از ابلاغ فرمان الهى را يادآور شد و فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللّه وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتى، وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ:
اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالت خويش را به شما رساندم، و بر عهده رسول جز بلاغ مبين نيست.
ص: 175
2 - موقعيت تاريخى
خطبه غدير مراحل اصلى را پشت سر گذاشته و خاطر پيامبر صلى الله عليه و آله آسوده گشته كه با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و اعلان امامت دوازده امام عليهم السلام بعد از خود رسالتى كه از سوى پروردگار با امر «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » بر عهده او قرار داده شده بود، به انجام رسانده است.
در چنين مقطعى، پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام مى كند كه من وظيفه الهى خود را انجام دادم و بيش از اين از من خواسته نشده است، چرا كه بر عهده رسول جز تبليغ روشنگرانه چيزى نيست. حضرت اين اعلام را با اقتباس بخشى از آيه در كلام خود بيان فرمود كه «ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» ، و تصريح به قرآن بودن آن نفرمود.
3 - موقعيت قرآنى
از نظر موقعيت قرآنى مضمون اين جمله در چندين آيه وجود دارد، ولى عين جمله ذكر شده در خطبه در انتهاى دو آيه از قرآن ديده مى شود، و يكى را به طور معين براى اين مورد نمى توان تعيين كرد.
يكى در سوره نور است كه آغاز آن امر به اطاعت خدا و رسول و نهى از سرپيچى و رويگردانى از اوامر ايشان است و اين مطيع بودن را رمز هدايت مى داند، و در پايان اين اطاعت را بلاغ مبين تلقى مى كند كه رسولان در پيشگاه الهى انجام وظيفه مى كنند.
ديگرى در سوره عنكبوت است كه آغاز آيه مربوط به تكذيب رسولان الهى است و اينكه نپذيرفتن سخنان انبيا تازگى ندارد و در همه امم گذشته وجود داشته است، و اين بدان مبنا استوار است كه پيامبران وظيفه رساندن حكم خدا را انجام مى دهند، خواه مردم بپذيرند و خواه انكار نمايند.
4 - تحليل تاريخى
اكنون بايد ببينيم آنچه تبليغ آن در غدير بر عهده خاتم انبيا حضرت محمد صلى الله عليه و آله گذارده شده بود، چه بود و چه زمانى حضرت به تبليغ آن دستور داده شد و حضرت
ص: 176
چگونه آن را ابلاغ فرمود كه در اين مقطع پايان مأموريت خود را با جمله «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ» اعلام مى فرمايد.
دستور ابلاغ ولايت از مدينه به پيامبر صلى الله عليه و آله داده شد و سپس در مكه پس از اعمال حج به طور خاص مورد تأكيد قرار گرفت؛ و لذا حضرت در همانجا دستور حضور مردم در غدير را صادر فرمود.(1)
در بين راه مكه تا غدير سه مرتبه تأكيد بر ابلاغ اين پيام الهى امر را مؤكدتر نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز خطبه مى فرمايد: آنچه بر من وحى شده ادا مى نمايم براى آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذاب پروردگار بر من نازل شود، چرا كه خداوند به من اعلام فرموده اگر آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام.
در فراز ديگر مى فرمايد: خداوند به من وحى فرموده: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ابلاغ كن آنچه از سوى پروردگارت» درباره على عليه السلام «بر تو نازل شده» ؛ يعنى خلافت على بن ابى طالب «و اگر انجام ندهى رسالت او را ابلاغ نكرده اى» .(2) و پس از يادآورى خطر منافقين مى فرمايد: و با همه اينها خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه آنچه در حق على نازل كرده ابلاغ نمايم.
محتواى كامل پيامى كه با اين مقدمات ابلاغ شده از كلامى معلوم مى شود كه حضرت در اواخر خطبه به عنوان اقرار از مردم مى خواهد كه آن را تكرار كنند و به ابلاغ حضرت شهادت دهند. آنجا كه مى فرمايد: همگى چنين بگوييد:
ما شنيديم و مطيعيم و سر تسليم فرود مى آوريم در برابر آنچه از پروردگارمان و پروردگارت رساندى و ابلاغ نمودى درباره اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. اين جمله حضرت را مى توان در امامت دوازده امام عليهم السلام خلاصه نمود.
ص: 177
در پايان بخش سوم خطبه مى فرمايد: بدانيد كه من ابلاغ نمودم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من واضح نمودم، و در پايان بخش چهارم مى فرمايد: خدايا تو را شاهد مى گيرم كه ابلاغ نمودم، و در نسخه اى مى فرمايد: خدايا تو را شاهد مى گيرم و تو در گواه بودن كافى هستى كه من ابلاغ نمودم.
سپس در پايان بخش پنجم مى فرمايد: اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم (كه اشاره به فقرات قبل است، و آنگاه مى فرمايد:) رسالت خود را ابلاغ نمودم (كه همان ولايت دوازده امام عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، و مُهر پايانى كه بر اين تبليغ بزرگ مى زند: ) «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ» است. و بعد از اين مورد در اواسط بخش ششم نيز مى فرمايد: من رساندم آنچه مأمور به تبليغش بودم.
5 - تحليل اعتقادى
يا رسول اللّه، بلاغى از اين مبين تر نمى شود. تو در غدير سخنى باقى نگذاشتى و عذرى براى احدى بر جاى نماند.
خدايا، تو را سپاسگزاريم كه چنين مُبلّغ با عظمتى را براى تبليغ پيام امامت و ولايتِ امامان در غدير برگزيدى كه با لسان فصيحش و در سايه ضمانت حفظ تو، بدون هيچ ترس و واهمه اى، در كامل ترين شكل و با تبيين يك ساعته آن از فراز منبر غدير، بلاغ مبين را در زيباترين صورتى كه ممكن بود به انجام رساند.
پروردگارا، به ما توفيق ده تا با نگاهى عميق تر روشنگرى هاى خطبه غدير را مطالعه كنيم، و آن را در سفره اعتقادمان بچينيم.
آيه «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ»
آيه «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ»(1)
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند
ص: 178
اقدام بى سابقه اى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت را به صورت جدى ترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
حضرت در فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده و متن آن را به مردم آموخت، و در جمله آخرِ اين تعهّد آيه 96 سوره اسراء: «قُلْ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ» را آورد و خدا را بر اين بيعت لسانى شاهد گرفت.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ «وَ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ» :
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند. ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم، «و خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .
آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ ... »
اشاره
آيه «قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ ... »(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ
ص: 179
سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مى شود، كه به صورت تفسيرگونه اى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
اين موارد 6 آيه است كه يكى از اين آيات آيه 188 سوره اعراف است:
«قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعا وَ لا ضَرّا إِلاّ ما شاءَ اللّه وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِىَ السُّوءُ، إِنْ أَنَا إِلاّ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» :
«بگو براى خود مالك منفعت و ضررى نيستم مگر آنچه خدا بخواهد و اگر غيب مى دانستم خير بسيارى انجام مى دادم و بدى به من نمى رسيد من نيستم جز ترساننده و بشارت دهنده براى قومى كه ايمان مى آورند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير نسبت خود را با على عليه السلام در چند جمله بيان فرمود. در شروع و به عنوان ابتدا با اشاره به آيه 188 سوره اعراف فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى اَنَا النَّذيرُ وَ عَلِىٌّ الْبَشيرُ:
اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترساننده ام و على بشارت دهنده است.
2 - موقعيت تاريخى
در مرحله اى قبل از بيان جلوه هاى حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه، جملات خطابه غدير خصائصى از نبوت محمدى و امامت علوى را مطرح مى كند كه به اعلى درجه در خاتم امامت به ظهور خواهد پيوست. از جمله مسئله انذار و بشارت است كه حضرت با اقتباس از قرآن اين دو كلمه را به همان ترتيب قرآنى در كلام خود تركيب فرموده است.
3 - موقعيت قرآنى
دو كلمه «نذير» و «بشير» در قرآن در پنج مورد به كار رفته و چهار مورد با كلمه «منذر» و «مبشِّر» است. در همه موارد اين دو صفت براى پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شده و در آيه 4
ص: 180
سوره «فصلت» توصيفى براى قرآن است. آيه اى كه براى عنوان اين قسمت انتخاب شد از نظر جمله بندى نزديك ترين آيه به جمله استفاده شده در خطابه غدير است.
به طور كلى در همه مواردِ اين عبارات در قرآن، تأكيد بر اين است كه فرستادگان خدا پيام آور ترس از عذاب و بشارت به بهشت جاودانند، و وظيفه آنان آگاه نمودن مردم به اين دو مهم حياتى است كه دانستن آن به قيمت دنيا و آخرتش تمام مى شود.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه در تفسير قرآنى غدير چشمگير است تقسيم اين دو مأموريت الهى بين پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام است، در حالى كه در قرآن هر دو منصب به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است.
مطالعه كيفيت تبليغ آن حضرت در طول 23 سال به وضوح نشان مى دهد كه شيوه انذار و بشارت همواره به صورتى مركب در برنامه حضرت حضور داشته و اين مهم چه در تلاوت آيات قرآن بر مردم و چه در فرمايشات خود آن حضرت مشهود است. بنا بر اين، دقتى افزون لازم است كه سرّ تفكيك اين دو منصب در خطبه غدير را روشن سازد.
براى به دست آوردن اين سرّ بزرگ لازم است دو جهتِ جداگانه بررسى شود:
يكى اينكه با اين صراحت قرآن كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم بشير و هم نذير است، چگونه مى توان عبارت خطبه غدير را كه مى گويد: «بشير على بن ابى طالب عليه السلام است» با آن منطبق ساخت.
ديگر اينكه با مطالعه كيفيت تبليغى على عليه السلام در بشارت و انذار، چگونه مى توانيم اين تفكيك را به اثبات برسانيم.
الف. على عليه السلام چگونه بشير است ؟
در پاسخ به سؤال اول اين نكته درخور توجه است كه وقتى پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله درباره مقام خود از يك سو و در بيان آياتى كه خود از طرف پروردگار آورده از سوى
ص: 181
ديگر سخن مى گويد و چنين خطابه اى را در برابر آن جمعيت عظيم و براى ابديتِ بشر ادا مى كند، واضح است كه توجه به اين دو گونگى بين كلام خود و آيه قرآن دارد و در گفتن آن تعمّد دارد، و دقيقا اهرم سخن را بر همان چيزى كه براى ما سؤال انگيز شده قرار مى دهد تا ما را متوجه مطلبى مهم كند.
نكته ديگرى كه در پاسخ به سؤال اول نبايد فراموش شود وقايع ناگوار و شكننده اى است كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده و على عليه السلام را خانه نشين كرده و ما را به دنبال بشير بودن على عليه السلام به جستجو وا مى دارد.
آنچه پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله به وقوع پيوست، انحراف از برنامه حساب شده الهى بود كه بر پايه «امامت ادامه نبوت» استوار بود. خطى كه آغاز آن نبوت حضرت آدم عليه السلام بود، و با استمرار شش هزار ساله بين انبياء و اوصيائشان عليهم السلام به حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اوصيائش عليهم السلام رسيده بود، و ختم آن آخرين روز دنيا با حضور حضرت مهدى عليه السلام بايد مى بود.
چنين دريافتى از مسئله نبوت و امامت تحت عنوان «رسالت» قابل جمع است و معناى آن ابلاغ دستورات الهى به مردم است كه به اقتضاءات مختلف گاهى بر عهده نبى و گاهى بر عهده وصى است؛ و اينجاست كه «امام» بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله «بشير» است همچون خود او، آن هم بشارتى عظيم به سعادتى ابدى.
سقيفه نظام الهى بشريت را به ناكجاآباد كشاند تا آنجا كه خود هم در تحليل آن متحير ماند. او خلافت را سلطنت دانست، جمع اموال مردم براى خود دانست، در جا زدن مردم در جهل و بازگشت به جاهليت دانست، مخالفت صريح با قول و عمل پيامبر صلى الله عليه و آله دانست، اهانت و جسارت علنى به ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله و يادگارانش دانست، زير پاگذاشتن نصّ قرآن دانست.
پيداست در چنين فرهنگى پرونده ابلاغ دستورات الهى با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بسته مى شود و مردم از داشتن هرگونه نذير و بشيرى قطع اميد مى كنند و در واقع راه خدا را
در بن بست مى بينند.
ص: 182
غدير اما برنامه اصيل الهى براى مردم جهان است. در اين فرهنگ تبليغ و مبلّغ الهى هميشه و به گونه هايى كه خدا بخواهد حاضر است. گاهى منذر است و گاهى مُبشّر ! او مأمور خداست كه افتخارش به رساندن امر الهى است؛ او سلطان مستبدّ متكبر نيست كه همچون سقيفه سخن باطل خويش را تا آنجا كه قدرت دارد پيش ببرد حتى اگر آتش بپا كند كه اهل خانه وحى بسوزند ! !
او مسئول اموال مردم است كه عدالت الهى را بر آن جارى كند؛ و آن قدر در اموال مردم بى محابا عمل نمى كند كه همچون سقيفه ديوان عطايا درست كند و بيت المال مسلمين را بين مردم طبقه بندى كند و به همه يكسان ندهد !(1)
او به اموال مردم احترام مى گذارد و آن دست درازى را ندارد كه همچون سقيفه دست بر فدك بيندازد و در يك چشم بر هم زدن نمايندگان حضرت زهرا عليهاالسلام را از آن بيرون كند و آن باغ هاى سبز را با خون بيالايد !(2)
او شكمى به گشادى اموال همه مردم ندارد كه همچون عثمان و معاويه هر روز قطعه اى از اموال مردم را مصادره كند و به تصرف خود در آورد و به خويشان و دوستان خود ببخشد.(3)
او معدن علم است و در جستجوى كسانى است كه آن علوم را از او دريافت كنند و از جهل مردم رنج مى برد، نه مانند سقيفه كه نشر و تدوين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و تفسير و تبيين قرآن را رسما ممنوع كنند و فقط قرائت قرآن را مجاز بدانند، و طالبين معارف قرآنى را زندانى و تبعيد كنند.(4)
او كسى نيست كه چون سردمداران سقيفه سير قهقرايى مردم جزء برنامه اش باشد و از اين مسير جاهليت لذت ببرد.
ص: 183
او خود را نايب پيامبر صلى الله عليه و آله مى داند و حلال و حرام محمد را تا روز قيامت مستدام مى شمارد، و آن قدر ضد خدا و رسولش نيست كه همچون دومى علنا حلال آنان را حرام، و حرام آنان را حلال نمايد و بدعت هاى متعدد در دين بگذارد.
بنا بر اين، اگر وصايت و خلافت آن باشد كه در غدير اعلام شد، امام با نبى در مأموريت الهى فرقى ندارند و هر دو نذير و بشيرند و هر دو يك راه را به مردم نشان مى دهند و يك دين الهى را به مردم معرفى مى كنند.
اين سخن آنگاه جا افتاده تر مى شود كه على عليه السلام را «نفس» پيامبر صلى الله عليه و آله بدانيم كه روايات متعددى به ضميمه آيه «انفسنا» در قرآن مؤيد اين مطلب است. اينجاست كه نذير و بشير بودن در محمد و على صلوات اللّه عليهما يكسان است و اعجاب برانگيز، و جاى هيچ سؤالى نمى ماند.
ب. على عليه السلام چگونه نذير است ؟
پاسخ به سؤال دوم كه على عليه السلام چگونه به عنوان بشير معرفى شده در حالى كه به نظر مى رسد «نذير» بودن نيز درباره آن حضرت مصداق دارد ؟ در اين باره مى توان مسايلى شبيه آنچه در آيه «منذر و هادى» گفته شد مطرح كرد.
اين استنباط بعيد نيست كه بگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله روزگار سخت ترساندن مردم را به سر آورد و - اگر سقيفه نبود - پس از پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز روزهاى بشارت مردم به خير دنيا و آخرت در سايه زحمات 23 ساله آن حضرت بود.
سلمان فارسى در روزهاى غصب خلافت خطابه اى براى مردم ايراد كرد و گفت: قسم به آنكه جان سلمان به دست اوست، اگر خلافت را به على عليه السلام مى سپرديد از بالاى سرتان و از زير پايتان نعمت هاى الهى را مى خورديد، و حتى اگر پرندگان را از آسمان صدا مى زديد پاسخ شما را مى دادند و اگر ماهيان را از درياها فرا مى خوانديد به سوى شما مى آمدند. هيچ ولىّ خدايى فقير نمى شد و هيچ سهمى از فرايض الهى به بيراهه نمى رفت و در حكم خدا حتى دو نفر اختلاف نمى كردند.(1)
ص: 184
اين بود روزهاى سراسر بشارت و شادى و سرور كه سقيفه آن را به وحشت و غم و اندوه مبدل ساخت، و نگذاشت «بشيرِ» اسلام على بن ابى طالب عليه السلام هر روز با خبرهايى شيرين روح مسلمين را طراوتى ديگر بخشد و نعمت هاى مادى و معنوى الهى را بشارت عملىِ مردم قرار دهد.
آرى على عليه السلام بار ديگر نذير بودن را آغاز كرده بود تا مردمِ بازگشته به جاهليت را حركتى دهد و پيش ببرد تا لايق بشارت شوند، امّا حضور سقيفه در هميشه تاريخ نگذاشت خليفه حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله با انذار و بشارت خويش مسير تخريب شده را مانند اول باز سازى نمايد، مگر عده كمى كه با انذارها ساخته شدند و بشارت هاى حضرت را هدف زندگى خود قرار دادند.
آيه «قُل هُوَ اللّه ُ أحَدٌ ... »
آيه «قُل هُوَ اللّه ُ أحَدٌ ... »(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند. آن حضرت در جملاتى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مى زايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» .
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ:
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست.
آيه «قُل يا اَهلَ الكِتابِ تَعالَوا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا ... فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
ص: 185
آيه «كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ»(1) = آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
آيه «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ»(2) = آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ ... »
آيه «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذا ادّارَكُوا فيها جَميعا ... »(3) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ ... »
آيه «كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ ... »(4)
يكى از مواردى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ كافران است:
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ» :
«چگونه خداوند هدايت مى كند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و دليل هاى محكم براى آنان آمد و خدا قوم ظالم را هدايت نمى كند. آنان اند كسانى كه لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنان است» .
چه كسانى بودند كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كافر شدند بعد از آنكه مسلمان بودند ؟ چه كسانى فرامين الهى را يكى پس از ديگرى زير پا گذاشتند ؟ چه كسانى بدعت ها را به
ص: 186
جاى سنت ها قرار دادند ؟ اهل سقيفه بودند كه با كفرِ مطلق مردم را تا جاهليت باز گرداندند، و خود را مستحق لعنت خدا و ملائكه و همه مردم نمودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن در خطبه غدير مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
آيه «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... »
آيه «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... »(1)
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آنكه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
در جمله دوم مستقيما آيه 22 سوره مجادله را در وصف آنان قرائت كرد كه مى فرمايد: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَومِ الاْخَرِ ... » و مفهوم آن چنين بود كه دوستى خدا با دوستى دشمنان خدا جمع نمى شود.
حضرت با اين آيه شرط برائت از دشمنان را براى قبول ولايت قرار داد، و متقابلاً پاداش و نشان بزرگ ترى را به اولياى اهل بيت عليهم السلام عطا فرمود:
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ اوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الايمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ، خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّه ُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اوُلئِكَ حِزْبُ اللّه ِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» :
ص: 187
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ ... » : «نمى يابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آنان اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مى كند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند آنان حزب خداوند هستند بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
آيه «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1) = آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ ... »
آيه «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»(2) = آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»
آيه «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(3) = آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»
آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(4)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان
ص: 188
فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند؛ آن حضرت در جملاتى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مى زايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» حضرت فرمود:
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ:
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست.
آيه «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الظَّالِمِينَ»(1) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ»
آيه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ»(2)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش اول خطبه غدير بيان فرمود اينكه همه بندگان در پناه خداوند هستند، و حيات و مرگ و فقر و غنا، و خنده و گريه، و منع و عطا همه در يدِ قدرت اوست، و اين عبارات را با اشاره به آيه اول سوره مُلك به پايان برد كه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ» بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ» :
لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ. اِلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ، يَشاءُ فَيُمْضى، وَ يُريدُ فَيَقْضى، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصى، وَ يُميتُ وَ يُحْيى، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْنى، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكى، وَ يُدْنى وَ يُقْصى، وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطى، «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ» بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ» :
براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت.
ص: 189
مى خواهد پس به انجام مى رساند، و اراده مى كند پس مقدّر مى نمايد، و مى داند پس به شماره مى آورد. مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديك مى كند و دور مى نمايد، منع مى كند و عطا مى نمايد. «پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست» . خير به دست اوست، «و او بر هر چيزى قادر است» .
آيه «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ ... »(1) = آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ ... »
آيه «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ»(2) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّا وَ لا نَصْرانِيّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(3) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ ... »
اشاره
آيه «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ ... »(4)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
ص: 190
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 179 سوره آل عمران است:
«ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» :
«خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مى كند پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت و جدايى خبيث و طيب به وسيله امتحان الهى را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند» .
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، آيه 179 سوره آل عمران «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» را مطرح كرد و آن را در كلام خود تضمين كرده به عنوان هشدار فرمود: خداى عزوجل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ:
ص: 191
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
2 - موقعيت تاريخى
پيامبر صلى الله عليه و آله در اواسط خطبه غدير كه از اعلان ولايت فارغ شد، به عنوان مقدمه اى براى شناخت و معرفى دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام، مسئله امتحان الهى و هدف از آن را درباره غدير مطرح فرمود تا مردم خود را در معرض چنين امتحانى بدانند.
آن حضرت اين مهم را با اقتباس از نيمه اول آيه 179 سوره آل عمران مطرح مى فرمايد و آن را در كلام خود تضمين مى نمايد. اين آيه در قرآن با عبارت «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ» آمده، و در خطبه «لِيَذَرَكُمْ» آمده تا جنبه خطاب حفظ شود.
3 - موقعيت قرآنى
آيه مزبور در قرآن، در سياق آياتى درباره امتحان الهى است كه از آيه 176 آغاز مى شود و تا آيه 180 ادامه مى يابد، و در اين چند آيه ثقل مطلب در همين آيه 179 است كه در آن سه فراز مهم به ميان آمده است: رها نكردن مؤمنين به حال خود، لزوم جداسازى نيك و بد، و اطلاع ندادن از سرانجام امتحان.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
آنچه مى تواند تفسير عميقى از اين آيه را با توجه به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به ما ارائه دهد اين است كه آن حضرت پس از بيانات مفصل درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام اين آيه را به ميان مى آورد و لذا از مفاهيم آيه در رابطه با ولايت سه نكته مهم براى ما روشن مى شود:
نكته اول: لزوم آزمايش درباره ولايت
از عبارت «عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ» استفاده مى شود كه خدا مردم را به همين ظواهرى كه از خود بروز داده اند رها نمى كند و بايد باطن ها و ضماير آشكار گردد؛ و اين از طرف
ص: 192
خداوند قطعى است و گذشت درباره آن معنى ندارد. چه قبل از غدير و چه در برنامه غدير و چه بعد از آن بسيارى بودند كه با چرب زبانى حتى خود را از ديگران جلو مى انداختند و اظهار سرور از اين مقام اهل بيت عليهم السلام مى نمودند، ولى در روزهاى امتحان جلوه ديگر خود را خيلى زود نشان دادند.
آيا جاى تعجب نيست كه تاريخ نشان دهد اولين كسانى كه در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند، همان هايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند.(1)
جالب تر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان آورد كه گويا از همه خوشحال تر است: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ ! هَنيئا لَكَ ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: افتخار برايت باد، گوارايت باد، اى پسر ابى طالب ! خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى ! !(2)
در غدير صد و بيست هزار نفر با پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند كه قبل از آن هم بارها به ولايت على عليه السلام اقرار كرده بودند. اينان در غدير نزد پيام آور ولايت با صداى بلند اقرار كردند كه ما با قلب و جان و زبان و دست با تو بيعت مى كنيم، و قول دادند كه اين پيمان را نشكنند و تغييرى در آن ندهند و پيام آن را به نسل هاى آينده برسانند.
آيا چنين ميثاق بلند بالايى نياز به امتحان ندارد ؟
آيا اين هفت وعده اى كه مردم به پيامبر عزيز و دلسوز خود دادند نبايد در بوته آزمايش قرار گيرد ؟
ص: 193
آيا نبايد معلوم شود كسى كه دهان خود را از چنين مضمون والايى پر مى كند صادق است يا نه ؟
آيا نبايد معلوم مى شد اين قلب ها با كينه اى عميق فاطمه عليهاالسلام را بين در و ديوار قرار خواهند داد ؟
آيا نبايد روشن مى شد كه اين جان ها از احراق بيت ولايت لذت مى برند ؟
آيا نبايد همه بفهمند كه اين زبان ها براى غصب خلافت به خاتم نبوت دروغ مى بندند و با ناسزا به على بن ابى طالب عليه السلام جان تازه اى مى گيرند ؟
آيا نبايد اهل عالم خبر شوند كه اين دستان بيعت كننده جلوه ياس عصمت را با سيلى خونرنگ مى كنند، و همين دست ها طناب بر گردن صاحب غدير انداخته او را براى بيعت با ابوبكر مى كشند ؟
با مرورى بر نمونه هاى فوق معناى آيه قرآن در خطابه غدير به خوبى در روحمان جا باز مى كند كه «انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ» ! ! ؟ و ما از عمق جان خدا را مى خوانيم كه:
اى ربّ عدل حكيم، ميليون ها بار از تو سپاسگزاريم كه با امتحان هاى كمرشكن خود پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، حقايق عظيمى را به ما نماياندى و اسرارى از تاريخ حيات آن حضرت و فرمايشات او را به ما فهماندى، و با اين آزمايش بزرگ ما را در برابر انحرافات و ضلالت ها چون فولاد آبديده نمودى؛ به گونه اى كه هر توطئه و ضلالتى را شعبه اى از سقيفه مى دانيم، و ادامه دهندگانِ راهِ صحيفه را از همين رهگذر مى شناسيم.
نكته دوم: معناى خبيث و طيب
جمله «حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» كه مقصد نهايى معرفى شده به معناى ظهور عميق ترين زواياى وجودى هر كس از نظر ايمان و كفر است و از جهاتى مرتبط با جهات روحانى و جسمانى انسان است.
ص: 194
درباره «خبيث» و «طيّب» اين نكته قابل توجه است كه اگر ما «طيّب» را به معناى خوبِ خالص بگيريم كه هيچ غل و غش و فساد و پستى در آن راه ندارد و خير محض از آن مى جوشد، در اين صورت آنچه درجه اى از خالص بودن كمتر باشد به همان درجه «خبيث» خواهد بود. در مقابل اگر «خبيث» را بدِ خالص بدانيم كه تماما غل و غش و فساد است و شر محض از آن مى جوشد، در اين صورت آنچه از ناخالصى فاصله بگيرد به همان درجه «طيب» خواهد بود.
در قرآن و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله دو عنوان خبيث و طيب به كار رفته، و از اين كيفيت مى توان استفاده كرد كه يك انسان هميشه تحت يكى از اين دو عنوان قابل معرفى است، اگر چه هميشه مقدارى خُبث و طيب در وجود او مخلوط خواهد بود، و به صورت خالص بروز نخواهد كرد. آنچه در آيات و احاديث به عنوان «شقىّ» و «سعيد» نيز مطرح شده بى ارتباط با اين عنوان نيست و به خبث و طيب باز مى گردد.
نكته سوم: منشأ طهارت و خباثت
از مجموعه بالا مى توان نتيجه گرفت كه «خبيث» و «طيب» مربوط به ذاتيات و اصالت هاى فرد است كه از روز «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آغاز مى شود، و به پاكى و ناپاكى نسل هاى بعد مى رسد و از آنجا به طهارت مولد منتهى مى شود و انسانى با ذات طيب يا خبيث قدم در اين جهان مى گذارد. امورى كه اين انسان در دوران عمر خود با آنها برخورد مى كند و عكس العمل هايى كه از خود نشان مى دهد از آن خميره برمى خيزد و نشأت مى گيرد.
در اين عكس العمل هاى انسان مسايل بسيارى هست كه ارزش مهمى ندارد و خداوند هم اصرارى در بروز آنها ندارد، ولى امر ولايت همان است كه خداوند تا عمقِ درون هر كس را درباره آن ظاهر نكند او را رها نمى كند و اين همان معنى است كه مى فرمايد: «لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ ... » .
اميرالمؤمنين عليه السلام اين آزمايش الهى را چنين ترسيم مى فرمايد: انَّ امْرَنا اهْلَ الْبَيْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لا يَعْرِفُهُ وَ لا يُقِرُّ بِهِ الاّ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ اوْ نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اوْ مُؤْمِنٌ نَجيبٌ
ص: 195
امْتَحَنَ اللّه قَلْبَهُ لِلايمانِ؛ يعنى: امر ولايت ما اهل بيت سخت و پيچيده است كه آن را نمى شناسد و بدان اقرار نمى كند مگر ملائكه مقرب يا پيامبر مرسل يا مؤمن نجيبى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد.(1)
مى بينيم عده اى حتى قادر به درك و معرفت مقام ولايت نيستند تا نوبت به اقرار آن برسد، چرا كه در مرحله اقرار صفى بزرگ از ملائكه و پيامبران و مؤمنين در انتظار اين امتحان بزرگ الهى ايستاده اند. اينها همه حاكى از عمق اين آزمايش و پيچيده بودن آن است كه حضور در آن نياز به پشتوانه اى قوى دارد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در فرازى ديگر از سخنان دُرَربارش نتيجه شيرين اين آزمايش الهى را چنين بيان مى نمايد:
ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه مِمَّنِ امْتَحَنَ اللّه قَلْبَهُ لِلايمانِ الاّ وَ يَجِدُ حُبَّنا اهْلَ الْبَيْتِ عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُحِبُّنا، وَ ما مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبيدِ اللّه مِمَّنْ سَخِطَ اللّه عَلَيْهِ الاّ وَ يَجِدُ بُغْضَنا عَلى قَلْبِهِ فَهُوَ يُبْغِضُنا:
هيچ بنده اى از بندگان خدا نيست كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد مگر آنكه محبت ما اهل بيت را در قلب خويش مى يابد و در نتيجه ما را دوست دارد، و هيچ بنده اى از بندگان خدا نيست كه خدا بر او غضب كرده باشد و از او ناراضى باشد مگر آنكه بغض و عداوت ما را در قلب خويش مى يابد، و در نتيجه ما را دشمن مى دارد.(2)
تحليل اعتقادى دوم
جا دارد در اينجا دو منشأ اصيل طيب و خبيث بودن را در سايه كلام معصومين عليهم السلام با ظرافت بيشترى مطرح كنيم: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» در عالم ذرّ، طيب ولادت و شرك شيطان در انعقاد نطفه، كه شامل شش بحث خواهد بود.
ص: 196
بحث اول: ولايت در عالم ذرّ و روز الَسْت
به تصريح قرآن خداوند از همه بنى آدم پيمان گرفته است، كه از آن روز ميثاق به «عالم ذرّ» و «روز الَسْت» تعبير مى كنيم: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ ... » .(1) نگاهى به جزئيات اين ميثاق پرده از اصالت ها و ذاتيات خميره انسان ها بر مى دارد كه طيب و خبيث نتيجه آن است.
از آنجا كه ولايت امامان عليهم السلام به معناى صاحب اختيارى مطلق ايشان بر مردم است و اين ولايت همانند ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است و در غدير ولايت به همين مطابقت مطرح شده، در نهايت ولايت پيامبر و ائمه عليهم السلام در سايه ولايت و صاحب اختيارى خداوند بر خلقش به يك معناى واحد باز مى گردد كه اطاعت مطلق از امر و نهى اوست.
لذا سر باز زدن از دستور امامان معصوم عليهم السلام فرقى با سرپيچى از اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد و اطاعت نكردن از مقام نبوت و امامت هيچ فرقى با سرپيچى از فرمان الهى ندارد.
بنا بر اين، منكرين ولايت دوازده امام عليهم السلام منكر ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و در مرتبه بالاتر منكر ولايت و صاحب اختيارى خداوند هستند. اين انكار در آغاز خلقت در سايه امتحانى بزرگ بروز كرده و امام صادق عليه السلام در حديثى ماجراى آن را مفصلاً فرموده كه ملخص آن چنين است:
خداوند در آغاز خلقت (عالم ذر) مردم را امتحان نمود و اصحاب يمين و شِمال (راست و چپ) را معرفى كرد. آن امتحان بدين صورت بود كه آتش بزرگى شعله ور ساخت و به اصحاب شِمال دستور داد وارد آن شوند و وعده داد كه آن را بر ايشان سرد و سلامت نمايد.
آنان سر باز زدند و اظهار كردند كه ما از آتش فرار مى كنيم و تو ما را به دخول آن امر مى كنى ؟ اگر به اصحاب يمين هم چنين فرمانى دهى عمل نمى كنند ! !
ص: 197
آنگاه به اصحاب يمين دستور داد داخل آتش شوند. همگى هجوم آوردند و داخل آن شدند و خدا آتش را بر ايشان سرد و سلامت قرار داد.
آنگاه از همه پرسيد: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ، آيا من پروردگار شما نيستم ؟ اصحاب يمين با اختيار و ميل خويش گفتند: آرى، و اصحاب شِمال با كراهت گفتند: آرى، ولى خداوند پيمان همه را گرفت.(1)
بنا بر اين، مى بينيم كه در آن روز هم از پذيرفتن ولايت و صاحب اختيارى خداوند و اطاعت مطلق از فرامين پروردگار برتافتند و سرباز زدند. با به خاطر سپردن كيفيت «بَلى» گفتن اصحاب يمين و شِمال، به استقبال حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى رويم كه جزئيات ديگرى از اين ماجرا را بيان مى كند، آنجا كه به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
انْتَ الَّذِى احْتَجَّ اللّه بِهِ فِى ابْتِداءِ الْخَلْقِ حَيْثُ اقامَهُمْ فَقالَ: الَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى فَقالَ: وَ مُحَمَّدٌ رَسُولى ؟ فَقالُوا جَميعا: بَلى فَقالَ: وَ عَلِىٌّ اميرُالْمُؤْمِنينَ ؟ فَقالَ الْخَلْقُ جَميعا: لا ! اسْتِكْبارا وَ عُتُوّا عَنْ وِلايَتِكَ الاّ نَفَرٌ قَليلٌ، وَ هُمْ اقَلُّ الْقَليلِ، وَ هُمْ اصْحابُ الْيَمينِ:
تو آن كسى هستى كه خداوند در ابتداى خلقت به وسيله او بر مردم اتمام حجت كرد، آنگاه ايشان را در پيشگاه خويش قرار داد و فرمود: آيا پروردگار شما نيستم ؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا محمد پيامبر من نيست ؟ همگى گفتند: بلى. فرمود: آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟ همگى گفتند: نه ! از روى تكبر و سرپيچى از ولايت تو، مگر عده كمى كه بسيار كم بودند و آنان اصحاب يمين اند.(2)
در اين جلوه از عالم ذرّ مى بينيم همانان كه در حديث اول از اجابت فرمان پروردگار سر باز زدند، اينك كه همان گوينده «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» از آنان سه اقرار
ص: 198
مى خواهد: توحيد و نبوت و امامت، در مورد سوم در مقابل او قد علم مى كنند و پاسخ منفى مى دهند، و عجيب اينكه عده شان هم بسيار بلكه اكثريت است !
همان گونه كه در اين جهان جلوه كرده و بلى گويان به على بن ابى طالب عليه السلام هميشه در اقليت بوده اند، و منكرين خلافت بلا فصل او و يازده امام عليهم السلام با نشان توحيد و نبوت از پذيرفتن مقام آنان سرباز زده اند.
آثار عالم ذر در دنيا ظهور مى يابد و صاحب ولايت آن را تشخيص مى دهد چنانكه ابليس روزى با اميرالمؤمنين عليه السلام رو به رو شد و اين نكته را درباره روز ميثاق براى حضرت بازگو كرد و گفت: آنگاه كه خداوند آدم را خلق كرد و نسل او را مانند ذراتى از صلبش بيرون آورد و از آنان پيمان گرفت: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ؟ گفتند: آرى. خداوند آنان را بر خودشان شاهد گرفت و ميثاق محمد و تو را - يا على - گرفت و همه را به تو شناساند و روح همه را به تو معرفى كرد.
لذا هيچ كس به تو اظهار نمى كند كه دوستت دارد مگر آنكه تو او را مى شناسى، و هيچ كس به تو اظهار نمى كند كه تو را مبغوض مى دارد مگر آنكه او را مى شناسى.(1)
دنباله اين مسير بسيار روشن است كه عالم ذر را به بهشت و جهنم وصل مى نمايد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند از شيعيان ما پيمان گرفت همان گونه كه از بنى آدم پيمان گرفت، آنجا كه مى فرمايد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» .(2) پس هر كس به ميثاق خود وفا كند خداوند نيز با بهشت به او وفا مى كند، و هر كس ما را مبغوض بدارد و حق ما را ادا نكند در آتش هميشگى و دائمى خواهد بود.(3)
ص: 199
بحث دوم: ارتباط ولايت با طيب ولادت
از عوامل ريشه اى در طيب بودن و خباثت، كيفيت انعقاد نطفه انسان است. ارتباط مستقيم اين مسئله با پذيرفتن ولايت اهل بيت عليهم السلام از مسلمات است و احاديث بسيارى درباره آن وارد شده و عملاً نيز به اثبات رسيده است. در احاديثى «طيب الولادة» آغاز نعمت ها شمرده شده كه بايد به خاطر آن شكر خاصى از درگاه ايزدى نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: مَنْ احَبَّنا اهْلَ الْبَيْتِ فَلْيَحْمِدِ اللّه عَلى اوَّلِ النِّعَمِ. قيلَ: وَ ما اوَّلُ النِّعَمِ ؟ قالَ: طيبُ الْوِلادَةِ؛ لايُحِبُّنا الاّ مَنْ طابَتْ وِلادَتُهُ: هر كس ما اهل بيت را دوست دارد خدا را بر اولينِ نعمت ها سپاس گويد. پرسيدند: اولين نعمت ها چيست ؟ فرمود: پاكىِ ولادت. سپس فرمود: ما را دوست نمى دارد مگر كسى كه ولادتش پاك باشد.(1)
شكى نيست كه منظور از «طيب الولادة» حلال زادگى است كه نقطه مقابل آن حرام زادگى و از زنا متولد شدن و يا در ايام حيض باردار شدن مادر است. چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: لا يُحِبُّنا وَلَدُ زِنا اوْ مَنْ حَمَلَتْ بِهِ امُّهُ فى حَيْضِها: دوست نمى دارد ما را ولدالزنا يا كسى كه مادرش در ايام حيض به او حامله شده باشد.(2)
در احاديث بعدى اين مطلب بيشتر روشن خواهد شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در ارتباط طهارت نسل با پذيرش ولايت نكته ظريفى فرموده است: اگر امور به دست مردم بود (و همين انتخاب ظاهرى بود) احدى را بر ما مقدم نمى داشتند و نمى پذيرفتند، ولى خداوند است كه هر كس را بخواهد به رحمت خويش اختصاص مى دهد. سپس در بيان آن رحمت الهى فرمود: پس خدا را شكر كنيد بر آنچه شما را اختصاص داده از آغاز نعمت ها. سپس فرمود: منظورم پاكى در تولد است.(3)
ص: 200
پيداست كه حلال زادگى به معناى ازدواج صحيح پدر و مادر و خيانت نكردن مادر به پدر است كه در تمام ملل جهان معتبر است و از نظر اسلام هم ازدواج هر قومى محترم است، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: انَّ لِكُلِّ قَوْمٍ نِكاحا(1): هر قومى نكاحى معتبر دارند. و امام صادق عليه السلام فرمود: نِكاحُ اهْلِ الشِّرْكِ جائِزٌ(2): ازدواج مشركين از نظر اسلام معتبر است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: مَنْ وَجَدَ بَرْدَ حُبِّنا عَلى قَلْبِهِ فَلْيُكْثِرِ الدُّعاءَ لامِّهِ، فَانَّها لَمْ تَخُنْ اباهُ(3): هر كس خُنكى و لذت محبت ما را بر قلب خويش احساس كرد براى مادرش بسيار دعا كند، چرا كه مادرش به پدرش خيانت نكرده است.
آن قدر اين مسئله بنيادى است كه در حديث ديگر مى فرمايد: انَّ افْضَلَ فَضائِلِ شيعَتِنا انَّ الْعَواهِرَ لَمْ يَلِدْنَهُمْ فى جاهِلِيَّةٍ وَ لا اسْلامٍ(4): بالاترين فضيلت شيعيان ما اين است كه زناكاران آنان را به دنيا نياورده اند، چه در جاهليت و چه در اسلام.
شايد منظور از جاهليت كه در برابر اسلام ذكر شده، فقط زمان جاهليت عصر بعثت نباشد، بلكه قبل از مسلمان شدن شخص يا والدينش در هر زمانى منظور باشد كه در آن دوران نيز از نسل پاك و پدر و مادرى با ازدواج صحيح در قوم و ملت و دين خود به دنيا آمده اند.
بسيار شنيدنى است كه «طيبِ مولد» به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله وارد متن جامعه شده و «محبت على عليه السلام» ضابطه قطعى آن قرار گرفته، آنجا كه فرمود: فرزندان خود را با حبّ على بن ابى طالب امتحان كنيد. هر فرزندى كه محبت او را داشت بدانيد كه از حلال زادگى او، و هر فرزندى كه بغض او را داشت بدانيد كه از حرام زادگى اش است.(5)
ص: 201
سپس اين ضابطه به مرحله عمل رسيد چنانكه جابر انصارى مى گويد: از آن پس ما محبت على عليه السلام را بر فرزندانمان عرضه مى كرديم. هر كدام كه على عليه السلام را دوست داشت مى فهميديم كه فرزند خودمان است، و هر كدام على عليه السلام را مبغوض مى داشت او را فرزند خود نمى دانستيم (يعنى مى فهميديم كه مادرش خيانت كرده است) .(1)
امام صادق عليه السلام پرده از حقيقت بر مى دارد و آن را با صراحت چنين بيان مى فرمايد: دوست نمى دارد ما را مگر كسى كه ولادتش طيب و پاك باشد، و دشمن نمى دارد ما را مگر كسى كه او را به پدرش ملحق كرده باشند، در حالى كه مادرش از مرد ديگرى به او باردار شده ولى او را به شوهرش منسوب مى كند و او را وادار به پذيرش او مى نمايد !(2)
بحث سوم: ارتباط ولايت با خبث ولادت
در مقابل «طيب الولادة» و آثار آن كه ذكر شد «خبث الولادة» قرار دارد كه از منشأهاى اصلى خباثت است، و در احاديث به عنوان يك ضابطه مسلَّم بدان تصريح شده است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: تو را دوست نمى دارد مگر كسى كه ولادتش پاك است و تو را دشمن نمى دارد مگر كسى كه ولادتش خبيث و ناپاك است.(3)
صريح تر از اين فرمود: هر كس عترت مرا دوست نداشته باشد يكى از اين سه است: يا منافق است، يا زنازاده است، و يا كسى است كه مادرش در غير طهارت از حيض به او حامله شده است.(4)
ص: 202
اميرالمؤمنين عليه السلام كلمه «وَلَد حَلال» را به صراحت در حديثى چنين فرمود: دروغ مى گويد كسى كه گمان مى كند از حلال به دنيا آمده در حالى كه مرا و امامان از فرزندان مرا مبغوض مى دارد.(1)
بحث چهارم: ارتباط ولايت با شرك شيطان
شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مى گردد از عوامل قطعى در خباثت است و در پذيرش ولايت اهل بيت عليهم السلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(2)، و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مى شود.
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنى تر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام ظاهر شد و گفت: من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كرده ام !(3) و در مقابل گفت: به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشده ام !(4)
روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابى طالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بوده ام.
كتاب خدا را خوانده اى كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... » .(5)
از مسائل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجه اش خبث ولادت مى شود. در اين باره دو حديث در دو جهت مى آوريم:
ص: 203
امام باقر عليه السلام درباره زنا مى فرمايد: وقتى مردى زنا مى كند شيطان هم شركت مى كند و هر دو با هم عمل را انجام مى دهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مى آيد و شركت شيطان مى شود.(1)
امام صادق عليه السلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مى دارد و مى فرمايد: هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مى شود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مى شود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مى كند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مى شود در حالى كه نطفه يكى است.
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: اين از كجا معلوم مى شود ؟ فرمود: از حب و بغض ما.(2)
نمونه ديگرى كه شركت شيطان در اموال و اولاد را با هم ترسيم مى كند و ثمره شوم آن را گوشزد مى نمايد، كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد:
ابوبكر و عمر حق ما را غصب كردند و با آن كنيزانى خريدند و زن ها را به ازدواج در آوردند. بدانيد كه ما شيعيانمان را از جهت حقوقمان حلال قرار داديم تا ولادتشان طيب باشد. يعنى اموال اهل بيت عليهم السلام كه غصب شده و قيمت كنيزان و مهريه زنان شده اين ازدواج را مشوّه ساخته و از اين جهت ولادت آنان را ناپاك ساخته است.(3)
بحث پنجم: آثار طهارت مولد در قيامت
منظور از طهارت مولد نتيجه نهايى آن در روز جزاست و اين طهارت با طهارت بهشت پيوند خورده و آن روز همه حلال زادگان علنى و شناخته مى شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: روز قيامت مردم با نام مادرانشان خوانده مى شوند مگر شيعيان تو كه با نام پدرانشان خوانده مى شوند، و اين به خاطر پاك بودن
ص: 204
ولادتشان و حلال زاده بودنشان است.(1) يعنى نسب صحيح باعث مى شود كه روز قيامت بگويند: فلانى پسرِ فلان مَرد. ولى وقتى نسب صحيح نباشد و پدر معروف در دنيا پدرِ واقعىِ او نباشد - يا از جهت باطل بودن ازدواج او يا زناكار بودن و فرزند ديگران را به شوهر ملحق نمودن - در اين صورت پدرى ندارد تا او را با نام پدر بخوانند، و راهى نيست جز آنكه بگويند: «فلانى فرزندِ فلان زن» كه از او به دنيا آمده است.
در ورود به بهشت نتيجه قاطع به نمايش گذاشته مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند عز و جل بهشت را طاهر مطهر خلق نموده است. بنا بر اين، جز كسى كه ولادتش طيّب و پاك باشد وارد بهشت نمى شود.(2)
جالب تر اينكه اين افتخار را هنگام ورود به بهشت گوشزد بهشتيان مى كنند كه «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ» يعنى ولادت شما طيب است و حلال زاده ايد، چرا كه وارد بهشت نمى شود مگر حلال زاده، «فَادْخُلُوها خالِدِينَ» .(3)
بحث ششم: كثرت خبيث و قلت طيّب
آنچه در ابتداى نظر باعث وحشت مى شود كثرت خبيثان در هر زمانى است كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام هستند در حالى كه خداوند صريحا فرموده: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ»(4): «بگو خبيث و طيب مساوى نخواهد شد اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وا دارد» ! و با اين آيه قرآن دل ها آرام مى گيرد كه كثرت خبيث نه تعجب دارد و نه وحشت، و آنكه نزد خدا ارزش دارد همانا طيب است و بس، اگر چه طيب يك نفر باشد و آنكه نزد خدا ارزش ندارد همانا خبيث است اگر چه همه عالم باشند.
ص: 205
لذا خداوند مرحله نهايى خبيث از طيب را چنين بيان فرموده است: «لِيَمِيزَ اللّه الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعا فَيَجْعَلَهُ فِى جَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»(1): «تا خداوند خبيث را از طيب جدا كند و خبيث ها را كنار هم قرار دهد و همه را متراكم كند و سپس در جهنم قرار دهد كه اينان زيانكارانند» .
خداوند پس از جداسازى خبيث و طيب، خبيثان را هر قدر كه باشند به جهنم مى ريزد و صفحه وجود را از شرشان پاك مى كند و فقط طيب باقى مى ماند.
اينجاست كه شيرينى اين احاديثِ ولايت را از عمق جان احساس مى كنيم كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد: قسم به عزت و جلالم، اگر همه خلقم نزد من آيند در حالى كه به اندازه چشم بر هم زدنى درباره تو شك داشته باشند يا برگزيدگان از ذريه ات را مبغوض بدارند، آنان را داخل آتش خواهم كرد و از اين كار باكى ندارم !(2) يعنى نه جاى تعجب دارد و نه بايداز آن وحشت داشت.
همان گونه كه نقطه مقابل آن را ذات ذوالجلال چنين فرموده است: لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ لَما خَلَقْتُ النّارَ: اگر همه مردم بر ولايت على اجتماع مى كردند آتش جهنم را خلق نمى كردم.(3)
اين چنين است كه طيب و خبيث مسيرى را از عالم ذرّ و روز الَسْت آغاز مى كنند و رنگ و بوى نسل ها و نسب هاى صحيح را به خود مى گيرند تا هنگام انعقاد نطفه دورى از شيطان يا شركت آن نصيبشان مى شود و قدم به اين دنيا مى گذارند.
آنگاه عكس العمل خود را در حب و بغض اهل بيت عليهم السلام نشان مى دهند تا روز قيامت كه خبيث و طيب متمايز مى شوند و معرفى مى گردند و در سر منزل نهايى طيبان در بهشت و خبيثان در جهنم جاى مى گيرند.
ص: 206
آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»
اشاره
آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 29 سوره ق است:
«ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ وَ ما أَنَا بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ» :
«نزد من سخن تغيير يافتنى نيست و من به بندگان ظلم كننده نيستم» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، پس از بيان حديث غدير با قرائت آيه 29 سوره ق: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليه السلام نمود و بار ديگر جمله اى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده بود تكرار كرد.
اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مى گويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
يَقُولُ اللّه: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» ، بِامْرِكَ يا رَبِّ اقُولُ: اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ انْكَرَهُ وَ اغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ:
ص: 207
خداوند متعال مى فرمايد: «نزد من سخن تغيير يافتنى نيست» ، اى پروردگار من، به امر تو مى گويم: پروردگارا، دوست بدار هر كس ولايت على را بپذيرد و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند و لعنت كن هر كس او را نشناسد و غضب فرما بر هر كس كه حق او را انكار نمايد.
2 - موقعيت تاريخى
خطابه غدير در حساس ترين مرحله است كه على بن ابى طالب عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى مى شود. آن حضرت پس از شناساندن على عليه السلام، مى خواهد دعاى معروف خود را كه شعار ابدى اسلام است به همه اعلام كند و بياموزد كه «اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ ... » .
اين دعا يك اعتقاد در قالب نيايش است و شش بُعد مهم عقيدتى از ولايت و برائت را تابلوى بلند اسلام مى نمايد. به عنوان مقدمه چنين دعاى مهمى يك آيه از قرآن را به صورت اقتباس زير بناى كلام قرار مى دهد و مى فرمايد: خدا مى فرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» .
در برخى نسخه ها اين فراز به اين صورت است: مى گويم: به امر پروردگارم سخن نزد من تغيير يافتنى نيست. و در نسخه اى ديگر چنين است: «به امر خدا مى گويم: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» .
به بيانى ديگر: در مرحله چهارم از خطبه غدير و پس از بيان حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ» ، پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره اى به آينده كفر ستيز على بن ابى طالب عليه السلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروه ها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 29 سوره ق «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليه السلام نمود و بار ديگر جمله اى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده بود تكرار كرد.
ص: 208
اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مى گويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با استشهاد به چنين آيه اى كه تغيير ناپذير بودن گفته اش را مى رساند، مى خواهد بفهماند كه سخن من از طرف خداوند است و همان گونه كه سخن خداوند تغيير نمى كند سخن من هم تغيير نمى يابد.
آنچه در برخى نسخه ها آمده اين مطلب را بازتر مى كند و اين مهم را به خدا نسبت مى دهد و كلمه «اقُولُ» را به كار مى برد. يعنى اعلام مى كنم به امر پروردگارم «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست»؛ يعنى يك دستور الهى است كه سخن من هم نبايد تغيير يابد؛ و اين تعبير ديگرى از اين حديث معروف است: حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ حَرامُ مُحَمَّدٍ حَرامٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ.(1)
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن اين آيه در ضمن آيات روز قيامت آمده كه در آن روز خداوند حكم تغيير ناپذير خود را بر بندگانش صادر مى فرمايد و گروهى براى رفع عذاب از خود لب به سخنان مخاصمه آميز مى گشايند تا شايد حكم خدا را درباره خود تغيير دهند.
در چنين موقعيتى خطاب مى رسد: «سخن نزد من تغيير نمى يابد» ، و ضميمه اش اين جمله است كه «من به بندگان ظلم نمى كنم» ؛ يعنى سخن خداوندِ عادل جاى استشكال ندارد.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
در اين فراز از خطابه غدير پيامبر صلى الله عليه و آله يك تابلوى دائمى به دست مسلمانان مى دهد و گويا اعلام مى كند كه يك كلمه از اين تابلو قابل دستكارى و تغيير نيست. از بين همه
ص: 209
فرازهاى اين خطابه بلند، فقط در اين يك مورد كلمه «تغيير نيافتنى» به ميان آمده است.
حقا جا دارد بگوييم خطابه غدير يك برنامه متفاوت با ساير تبليغات پيامبر صلى الله عليه و آله است، و روش هايى در آن به كار گرفته شده كه حتى در خطابه هاى خود حضرت بى نظير است. يكى از آن روش ها همين است كه در مرحله اى مهم آيه «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» آورده شود تا مسلمانان اين موضوع تغيير نيافتنى را با دقت بيشترى در پرونده عقيده خود جاى دهند و هيچ كس ديگرى را جايگزين چنين مقامى نكنند. آن مسئله تغيير نيافتنى دو تابلو در تولى و چهار تابلو در تبرى است:
يك. در تَوَلّى
1. ولايت على عليه السلام را مى پذيريم و با هر كس كه ولايت على عليه السلام را بپذيرد دوستيم، چون خدا با چنين كسى دوست است.
2. على عليه السلام را يارى مى كنيم و هر كس كه او را يارى كند يارى مى كنيم، چون خدا چنين كسى را يارى مى كند.
دو. در تَبَرّى
1. با على عليه السلام دشمنى نمى كنيم، و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى مى كنيم، چون خدا با چنين كسى دشمنى مى كند.
2. على عليه السلام را خوار نمى كنيم و تنها نمى گذاريم و هر كس او را خوار كند خوارش مى كنيم، چون خدا چنين كسى را خوار مى كند.
3. پس از اين همه معرفى، هر كس كه على عليه السلام را نشناسد لعنت مى كنيم، چون خدا چنين كسى را لعنت مى كند.
4. بر هر كس كه حق على عليه السلام را انكار نمايد غضب مى كنيم، چون خدا بر چنين كسى غضب مى نمايد.
ص: 210
5 - تحليل اعتقادى تاريخى
اى پيامبر خاتم، ما اين تابلوى غديرى را فرهنگ اعتقادى خود مى دانيم و بر صفحه دلمان حكّ نموده ايم، كه هرگز پاك نخواهد شد و تغييرى نخواهد يافت، تا آن روزى كه قلب خود را به پيشگاهت تقديم نماييم و صداى «على، على» را از ضربان آن بشنوى.
اما خيل عظيمى از اين امت راه ديگرى را پيش گرفتند و كلام تو را نه تنها كنار گذاردند، كه آن را وارونه خواندند و ولايت آنان كه خدا دوستشان نداشت پذيرفتند و با دوستانشان دوستى كردند و آنان را يارى نمودند، همان گونه كه با دوستان خدا دشمنى كردند و آنان را خوار نمودند و با دشمنان خدا دوستى نمودند.
همانان كه به فاصله 80 روز از غدير به گونه اى على عليه السلام را ناشناخته انگاشتند و براى خود خليفه انتخاب كردند، كه گويى على عليه السلام اصلاً به دنيا نيامده يا قبل از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته است ! هر كس از پيروان راستين پيامبر صلى الله عليه و آله به فاصله چند روز از شهادت آن حضرت وارد مسجد مى شد و ابوبكر را بر منبر مى ديد، بى اختيار مى گفت: انَسيتَ امْ تَناسَيْتَ ! اى ابوبكر، آيا فراموش كرده اى يا خود را به فراموشى زده اى ؟(1)
اين خطاب در واقع به همه دار و دسته سقيفه بود كه برخوردشان با اميرالمؤمنين عليه السلام به گونه اى بود كه گويا اصلاً او را نمى شناسند و سوابق او را نمى دانند. چنان براى بيعت به خانه اش حمله كردند و همسرش را آنچنان مجروح كردند و طناب بر گردنش انداختند و با شمشيرهاى آخته براى دست دادن با ابوبكر بردند كه گويى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور چنين كارى را داده است !(2)
آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير لعنت بر چنين نشناسندگان على عليه السلام را ابدى و غير قابل تغيير اعلام فرموده است.
ص: 211
اين اصول تولى و تبرى آنگونه معكوس در سقيفه براى مسلمانان بنيان گذارى شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام با يك دنيا تعجب از جامعه اسلامى مى فرمايد:
اعمال باطل اولى و دومى بيش از آن است كه قابل شمارش باشد، ولى با اين همه نزد مردمِ جاهل نقصى برايشان به حساب نمى آيد، و اين دو نفر نزد مردم از پدران و مادران و حتى از خودشان محبوبترند، و نسبت به دشمنان آن دو چنان بغض نشان مى دهند كه نسبت به دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله نشان نمى دهند، و از كوچك ترين اهانت و كلام ناشايستى نسبت به آن دو چنان پرهيز دارند كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله ندارند ! !(1)
كار مسلمانان از زير بناى سقيفه تا آنجا پيش رفت كه بر فراز منبرها به جاى آنكه اولى و دومى را لعنت كنند، على بن ابى طالب عليه السلام را لعن مى كردند ! !
جالب تر اينكه با اين عمل به خدا تقرب مى جستند، به جاى آنكه با لعن آن دشمنان خدا به درگاه الهى تقرب جويند. اينجاست كه اميرالمؤمنين عليه السلام با كمال تعجب مى فرمايد:
تعجب است از آن محبتى كه از آن دو نفر در قلوب اين امت اِشراب شده، و همچنين محبت كسانى كه آنان را از راه پروردگارشان مانع شدند و از دينشان بازگرداندند.
به خدا قسم، اگر اين امت تا روز قيامت بر روى پاهايشان روى خاك بايستند و خاكستر بر سر بريزند و به درگاه خداوند زارى نمايند و نفرين نمايند كسانى را كه آنان را گمراه كردند و از راه خدا مانع شدند و به آتش جهنم دعوتشان كردند و آنان را در معرض نارضايتى پروردگارشان قرار دادند و با جرمى كه مرتكب شدند عذاب خدا را بر آنان واجب نمودند، باز هم در اين لعنت و نفرين كوتاهى كرده اند !(2)
ص: 212
آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ ... »
اشاره
آيه «مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 15 سوره اسراء است:
«مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً» :
«هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد بر ضرر خود گمراه شده است هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نخواهد كشيد و ما عذاب نمى كنيم تا آنكه پيامبرى بفرستيم» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پس از پايان بخش دهم از خطبه غدير كه سكوت همچنان بر مجلس حكمفرما بود، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد آخرين بخش سخنرانى خود شد. آنچه مردم در اين بخش شنيدند اقدام بى سابقه اى بود كه هرگز فكرش را نكرده بودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت را به صورت جدى ترى مطرح كرده در يك اقدام بديع از فراز منبر غدير با صد و بيست هزار نفر بيعت كرد و از همه اقرار گرفت.
ص: 213
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش بعدى - كه يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير است - بيعت در غدير را بيعت با خداوند معرفى نمود و به عنوان كسى كه گفتنى ها را گفته و پيمان را هم گرفته، گويا از مردم مى پرسيد: بعد از اين همه لطف الهى كه بهترين راه و بهترين امامان را براى شما برگزيده و به شما اجازه نداده با فكر خود پيش برويد و مشكل آفرينى كنيد، آيا قدر اين همه نعمت را مى دانيد ؟
اين برخورد را پيامبر صلى الله عليه و آله با يك سؤال آغاز كرد و فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ ... : اى مردم چه مى گوييد ؟ خدا از هر صدايى و مخفى هاى هر نفسى اطلاع دارد. آنگاه با لسان نصيحت گونه اى آيه 15 سوره اسراء را خواند: «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» : «هر كس هدايت يابد به نفع خويش عمل كرده و هر كس گمراه شود بر ضرر خود گمراه شده است» .
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» :
اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است» .
2 - موقعيت تاريخى
دقيقا پس از تعيين متنى كه مردم بايد آن را تكرار مى كردند و بدين وسيله وظيفه
ص: 214
بيعت لسانى را به انجام مى رساندند، پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم پرسيد: چه مى گوييد ؟ يعنى آيا آنچه گفتم را درست تكرار مى كنيد ؟ آنگاه بخش اول آيه 15 سوره اسراء را در كلام خود تضمين فرمود كه با افزودن «فاء» در آغاز آن ارتباط آيه را با كلام خود ايجاد كرد.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در قرآن از آيه 13 آغاز مى شود كه درباره سزاى آدمى در قيامت است. در اين آيات ابتدا اين مسئله مطرح شده كه وزر و وبال هر كس در آن روز بر گردن خودش خواهد بود و روز قيامت به صورت نامه اعمال ظاهر خواهد شد و به او خواهد گفت: خود بخوان و قضاوت كن !
آنگاه نتيجه مى گيرد كه هر كس هدايت يافته به نفع خودش شده و هر كس گمراه شده بر ضرر خودش بوده است، و هيچ كس وِزر و وبال ديگرى را بر عهده نمى گيرد.
4 - تحليل اعتقادى: پذيرش ولايت منت خدا بر ماست
آنچه به عنوان تفسير ضمنى آيه در اينجا مطرح است مسئله پذيرش قلبى ولايت است و اينكه قبول آن نبايد منّتى بر خداوند حساب شود. پيامبر صلى الله عليه و آله يك كار استثنايى از فراز منبر غدير انجام دادند، و آن اينكه از مردم پرسيدند: چه مى گوييد ؟ كه خدا از خفاياى دل ها و اصوات درهم پيچيده مردم اطلاع دارد.
اين بدان معنى بود كه آيا سخن مرا بدون كم و كاست تكرار مى كنيد ؟ آيا با پايين آوردن صداى خود در صدد اقرار نكردن به فرازهايى از آن نيستيد ؟ آيا آنچه بر زبان جارى مى كنيد در دل همان را مى گوييد ؟
آنگاه براى ارائه ضابطه اين اقرارها آيه را مطرح كردند. يعنى بلند يا آهسته اقرار كردن، دقيق يا تحريف شده سخن حضرت را تكرار كردن، توافق اقرار زبان با اعتقاد دل يا موافق نبودن آن، به نفع و ضرر خدا نيست بلكه به سود و زيان بيعت كننده است، و اين تفسيرى است كه موقعيت آيه «فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» در اين كلام حضرت نتيجه مى دهد.
ص: 215
نتيجه دومى كه از اين تركيب سخن به دست مى آيد، اينكه بيعت كنندگان گمان نكنند با نپذيرفتن آنان چه در دل و چه در زبان، خللى در حقيقت اعلام شده در غدير به وجود مى آيد. ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام يك مقام الهى است كه اعطا كننده آن و اعلام كننده اش خداست و بازخواست كننده اش خدا خواهد بود. اين حقيقت بزرگ تغيير نيافتنى است و پشتوانه آن پروردگار جهان است.
اين مردم اند كه با پذيرفتن آن به نفع خود عمل مى كنند و راه بهشت را پيش مى گيرند، و با انكار آن و انحراف از آن به ضرر خود عمل مى نمايند و راه به جهنم مى برند، چنانكه در قرآن مى فرمايد:
«يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ ... »(1): «بر تو اى پيامبر منت مى گذارند كه اسلام را پذيرفته اند به آنان بگو اسلام آوردن خود را بر من منت مگذاريد بلكه خدا بر شما منت مى گذارد كه به اسلام هدايتتان نموده است» .
آيه «مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ... »
اشاره
آيه «مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى ... »(2)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است. يكى از اين آيات، آيه 28 سوره زخرف است:
«مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ» :
ص: 216
«هر كس گناهى انجام دهد جز به اندازه همان جزا داده نمى شود و هر كس از مرد و زن عمل صالحى انجام دهد و مؤمن باشد چنين كسانى وارد بهشت مى شوند و در آن بدون حساب روزى داده مى شوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير ورود بى حساب به بهشت را مژده داد و آيه 40 سوره غافر: «فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ» مورد استناد قرار گرفت و حضرت فرمود: بدانيد كه اولياى اهل بيت كسانى اند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مى شوند:
ألا إنَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: «يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ» :
بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «بدون حساب وارد بهشت مى شوند» .
ألا انَّ اوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ:
بدانيد دوستان اهل بيت عليهم السلام كسانى اند كه بهشت براى آنان است و بدون حساب در آن روزى داده مى شوند.
2 - موقعيت قرآنى
دو عبارت فوق نسخه بدل يك فقره از دو منبع است و در دومى به صورت اقتباس و تضمين آيه در كلام حضرت بيان شده كه مطابق متن قرآن است، ولى در اولى كه به عنوان نص قرآن آمده كلمه «يُرْزَقُونَ فِيها» را ندارد. با توجه به اينكه در قرآن آيه اى بدون اين كلمه نداريم، مى توان اطمينان پيدا كرد كه اين كلمه در عبارت اول افتاده است، به خصوص آنكه در نسخه بدل وجود دارد.
ص: 217
3 - موقعيت تاريخى
اين عبارت در مراحلى از خطبه است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به قرآن اوصاف و خصوصيات دوستان و دشمنان اهل بيت عليهم السلام را مى شمارد و به آخر خطبه نزديك مى شود، و چه زيباست معرفى دوستان آل محمد عليهم السلام در متن قرآن !
4 - تحليل اعتقادى
در اين آيه خداوند جزاى گناهان را به اندازه آن و با دقتى كه جزاى عمل از معادل و مثل آن تجاوز نكند قرار داده، ولى ايمان آورندگان به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام آنگاه كه عمل صالحى انجام دهند خداوند پاداش چندين برابر كه از معادل آن بسيار فراتر است قرار داده، و آن بهشت و روزى بى حسابش است.
اين تفسير باز مى گردد به اينكه اعمال غير اولياى اهل بيت عليهم السلام نزد خداوند ارزشى ندارد و سزاى آن بهشت نخواهد بود، همان گونه كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: اگر بنده اى بين ركن و مقام عبادت كند به گونه اى كه چون مشك پوسيده شود، ولى خدا را با محبت و ولايت ما اهل بيت ملاقات نكند، خداوند از او نمى پذيرد.(1)
و در روايت ديگر خداوند در شب معراج به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر بنده اى از بندگانم مرا عبادت كند تا حدى كه طاقتش تمام شود، سپس مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت اهل بيت عليهم السلام را انكار مى كند، او را داخل آتش مى نمايم.(2)
آيه «مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها ... »(3) = آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»
آيه «ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »(4) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
ص: 218
آيه «وَ أَتْبَعْناهُمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ»(1) = آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
آيه «وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ»(2)= آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «وَ اتَّبِعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ»(3) = آيه «فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا وَ اللّه بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»
آيه «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»(4) = آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرا»
آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»
اشاره
آيه «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ»(5)
در غدير، ارتباط اعتقاد و عمل چنين به ما تفهيم شده كه احكام الهى در كنار ولايت اهل بيت عليهم السلام نه تنها مورد تأكيد است، كه تا ابد دو حلقه ناگسستنى خواهند بود. اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه جزئيات احكام الهى را براى مردم بيان خواهند كرد، و اين احكام الهى اند كه با عمل بدان ها تسليم در برابر فرامين خدا را تجربه خواهيم كرد، و اين تسليم با اطاعت از فرستادگان پروردگار جلوه گر مى شود.
ص: 219
در اين راستا، اواخر خطبه غدير شاهد تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله بر نماز و زكات و حج و امر به معروف و نهى از منكر و اجتناب از محرمات و تقوى است، و در پى آن سخن از مرگ و معاد و حساب روز قيامت و ثواب و عقاب به ميان آمده است، كما اينكه در اوائل خطبه امر به تدبر در قرآن به چشم مى خورد.
اين موارد اگر چه ارتباط مستقيم با غدير ندارد و موارد آن نيز بسيار معدود است، ولى در حاشيه غدير يادآور ارتباطى است كه احكام الهى بايد با اهل بيت عليهم السلام داشته باشند.
در بين اين تأكيدات، پيامبر صلى الله عليه و آله حلال و حرام را به طور كلى مطرح مى كند، و اينكه درباره جزئيات آنها بايد به امامان عليهم السلام مراجعه شود.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 7 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 43 سوره بقره است:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ» :
«نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و با ركوع كنندگان ركوع نماييد» .
«الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ للّه عاقِبَةُ الْأُمُورِ»(1):
«كسانى كه اگر آنان را در زمين امكانات دهيم نماز را بپا مى دارند و زكات مى پردازند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و عاقبت امور متعلق به خدا است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيش از آنكه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آخرين بخش خود برسد، بخش
ص: 220
دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آينده هاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير پس از اشاره به حج، نماز و زكات را دو بار مطرح كرد؛ يك بار با اشاره به آيه 43 سوره بقره: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ» ، و بار ديگر با اشاره به آيه 41 سوره حج: «الَّذينَ اِنْ مَكَّناهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» .
پيرو آن نكته اصلى را به ميان آورد كه اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مى كند.
آنگاه ادامه اين مسير را نشان داده فرمود: او و آنان كه از نسل من به خلافت مى رسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مى دهند و آنچه را نمى دانيد برايتان بيان مى كنند:
مَعاشِرَ النّاسِ، أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما امَرَكُمُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الامَدُ فَقَصَّرْتُمْ اوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّه عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى امينَ خَلْقِهِ. انَّهُ مِنّى وَ انَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْالُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ ... . الا وَ انّى اجَدِّدُ الْقَوْلَ: الا فَاقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ:
اى مردم، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همان گونه كه خداى عزوجل به شما دستور داده است. اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مى كند، همو كه خداوند عزوجل او را بعد از من به عنوان امين بر خلقش منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل من به خلافت مى رسند از آنچه سؤال كنيد به شما
ص: 221
خبر مى دهند و آنچه را نمى دانيد برايتان بيان مى كنند. بدانيد كه من سخن خود را تكرار مى كنم: آگاه باشيد كه نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به نيكى امر كنيد و از منكر نهى نماييد.
2 - موقعيت تاريخى
پيش از آنكه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آخرين بخش خود برسد، بخش دهم خطابه اختصاص به حلال و حرام و واجبات و محرمات يافت، و مقصود حضرت معرفى كسانى بود كه مردم بايد در آينده هاى نزديك و دور در احكامشان به آنان مراجعه كنند.
اين فرازها در آخر خطبه و قبل از بيعت است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش به نماز و زكات مى نمايد و اين دستور را با عبارتى كه در چهار جاى قرآن به صورت فعل امر آمده در كلام خود مى آورد كه جمله «أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» است، و در هر سه مورد جزئى از آيه به حساب مى آيد. جمله «كَما امَرَكُمُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» قرآنى بودن اين اوامر را روشن تر مى نمايد.
جالب تر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از چند فراز به صراحت مى فرمايد: «سخن خود را تكرار مى كنم» و اين تنها موردى است كه در خطبه غدير عنوان تكرار به خود مى گيرد، و سپس حضرت دستور نماز و زكات را با امر به معروف و نهى از منكر مى آورد. به همين جهت احتمال اشاره حضرت به آياتى كه اين چهار دستور در كنار يكديگر است به ميان مى آيد، كه در سوره حج آيه 41 و سوره توبه آيه 71 آمده است.
3 - موقعيت قرآنى
دستور به نماز و زكات به صورت فعل امر در سوره بقره سه بار و در سوره حج يك بار آمده است. آيه 43 سوره بقره مسئله ركوع را هم ضميمه مى كند و مى فرمايد:
«وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ» . آيه 83 سوره بقره درباره پيمان بنى اسرائيل است كه از جمله اوامر خدا به آنان نماز و زكات است: «وَ إِذْ أَخَذْنا
ص: 222
مِيثاقَ بَنِى إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلا اللّه وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْسانا وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنا وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ» .
آيه 110 سوره بقره اشاره به جزاى اين دو عمل دارد و مى فرمايد: «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّه إِنَّ اللّه بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» .
آيه 78 سوره حج - كه آخر اين سوره است - دين حضرت ابراهيم عليه السلام را يادآور مى شود و مى فرمايد: «وَ جاهِدُوا فِى اللّه حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِى هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيدا عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ، فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّه هُوَ مَوْلاكُمْ، فَنِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ» .
4 - تحليل اعتقادى
با اينكه به نظر مى آيد مسئله نماز و زكات ارتباطى با غدير ندارد، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله بعد از اين سفارش نقطه ربط آنها را با ولايت و امامت بيان مى كند، و اين همان تفسير گونه اى است كه از اين فراز غدير بر آيه صلاة و زكاة استفاده مى شود.
نكته ربط اين است كه اگر بر اثر كوتاهى يا فراموشى مسايلى درباره نماز و زكات مبهم ماند و نياز به تبيين داشت، چه بايد كرد كه عمل ما «كَما امَرَكُمُ اللّه» باشد ؟
اين سؤالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با پاسخ آن مردم را متوجه كرده است كه در عبادات خود هم نياز به حجت خدا دارند. مى فرمايد: براى رفع ابهامات و تبيين جزئيات و پاسخ به سؤالات على عليه السلام و امامان از فرزندانش به عنوان امين هاى پروردگار نصب شده اند، تا در حل مشكلات آنگونه كه خدا امر كرده پاسخ دهند.
بنا بر اين، عمل به دو امر «اقيموا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» اگر بايد طبق امر خدا باشد، الَى الابَد نياز به معصومين عليهم السلام دارد، كه جوانب گسترده آنها را بيان كنند، و در هر مسئله تازه اى كه پيش مى آيد به كلماتشان مراجعه شود.
ص: 223
آيه «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(1) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
آيه «وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّه بِهِ ... »
آيه «وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّه بِهِ ... »(2)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ مفسدين فى الارض است:
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّه بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ، أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» :
«كسانى كه بعد از پيمان الهى عهد شكنى مى كنند و آنچه را خداوند دستور به وصلش داده قطع مى كنند و در زمين فساد مى نمايند براى چنين كسانى لعنت خواهد بود و در آخرت بد منزلى براى آنان خواهد بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن در خطبه غدير مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
چه كسانى با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله قطع كردند در حالى كه آن حضرت دستور وصل با آنان را داده بود ؟
اهل سقيفه بودند كه دامنه فسادشان در زمين تا امروز و تا دامنه قيامت ادامه داشته و خواهد داشت، همان گونه كه تابلوى لعنت خداوند در قرآن بر پيشانى سياهشان نقش بسته است.
ص: 224
آيه «وَ العَصرِ . إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ ... »
اشاره
آيه «وَ العَصرِ . إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ ... »(1)
از جمله نكاتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير در مورد فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام بيان داشتند اينكه سوره «و العصر» درباره او نازل شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، تقوى و ايمان و اخلاص را مظهر ولاى على عليه السلام و شقاوت را از آنِ مبغضين على عليه السلام دانست. در فراز بعد با قرائت سوره عصر قسم ياد كرد كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابى طالب عليه السلام است:
1 - متن خطبه غدير
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سوره هاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است.
يكى از آنها سوره عصر است. پيامبر صلى الله عليه و آله در دو مورد از خطبه غدير فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، با قرائت سوره عصر قسم ياد كردند كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابى طالب عليه السلام است.
اَلا وَ اِنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا اِلاّ شَقِىٌّ، وَ لا يُوالى عَلِيّا اِلاّ تَقِىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ اِلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِىٍّ - وَ اللّه - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ الْعَصْرِ. إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ» الاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ.
وَ فى عَلِىٍّ نَزَلَتْ وَ الْعَصْرِ، وَ تَفْسيرُها: وَ رَبِّ عَصْرِ الْقِيامَةِ، إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِى خُسْرٍ: اعْداءُ آلِ مُحَمَّدٍ، إِلاّ الَّذِينَ آمَنُوا: بِوِلايَتِهِمْ، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِمُواساةِ اخْوانِهِمْ، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ: فى غَيْبَةِ قائِمِهِمْ:
ص: 225
بدانيد كه با على دشمنى نمى كند مگر شقى و با على دوستى نمى كند مگر با تقوى، و به او ايمان نمى آورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم سوره عصر درباره على نازل شده است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. قسم به عصر. انسان در زيان است» ، مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
سوره والعصر درباره على نازل شده است و تفسير آن چنين است: قسم به پروردگارِ روز قيامت، انسان در زيان است: يعنى دشمنان آل محمد، مگر آنان كه ايمان آوردند: يعنى با پذيرفتن ولايت، و عمل صالح انجام دادند: يعنى با هميارى و مواسات با برادران دينى شان و به صبر سفارش نمودند در غيبت غائبشان.
اين سوره از دو بُعد قابل بررسى است:
2 - موقعيت تاريخى
اندكى پس از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و حضرت نزول آيه اكمال دين را با ولايت على عليه السلام اعلام فرمود، عنان سخن را به سمت مدح على عليه السلام كشانيد و نزول آيات و سور قرآنى در شأن او را به ميان آورد، و در حالى كه مى فرمود: جز مؤمن مخلص به على ايمان نمى آورد، بلافاصله فرمود: سوره عصر در شأن او نازل شده است، و سپس به تفسير آن پرداخت.
3 - تحليل اعتقادى
تكيه گاه سوره عصر بر زيان انسان است. هر انسانى از جهت يا جهاتى يا از همه جهات در زيان است.
در يك عبارت آن كسى كه هيچ گونه زيانى در حياتش راه ندارد على بن ابى طالب عليه السلام معرفى شده كه طبعا امامان بعداز او هم اينگونه اند.
در تعبير دوم انسان ها به دو گروه زيانكار در زندگى و سود برنده در آن تقسيم شده اند. دشمنان آل محمد عليهم السلام همانا زيانكارانند، و دوستان آل محمد عليهم السلام و پذيرندگان ولايتشان كسانى اند كه از حيات خود سود برده اند.
ص: 226
دو علامت مذكور در آيه - كه يكى عمل صالح است - به يارى برادران دينى تفسير شده كه نشان ارزش اعتقادى آن عمل است، و ديگرى تحمل و صبر در غيبت امام غائبشان كه مدار اعتقاد آنان است، و با نديدن او از عقيده شان دست بر نمى دارند، بلكه يكديگر را دلدارى مى دهند و سفارش به صبر مى نمايند.
آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»
اشاره
آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»(1)
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهم السلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آينده اى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است.
از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 10 تا 12 سوره انشقاق است:
ص: 227
«وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ . فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُورا . وَ يَصْلى سَعِيرا» :
«و اما كسى كه نامه اعمالش از پشت سر به او داده مى شود. به زودى با فرياد مرگ خود را خواهد طلبيد. و به آتش بر افروخته وارد مى شود» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير در توصيف دشمنان اهل بيت عليهم السلام به آيه 12 سوره انشقاق: «فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورا وَ يَصْلى سَعيرا» اشاره كرده فرمود: بدانيد كه دشمنان امامان كسانى اند كه شعله هاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.
ألا إنَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا:
بدانيد دشمنان ائمه كسانى اند كه شعله هاى آتش را بر تن خود خواهند يافت.
2 - موقعيت تاريخى
خطبه غدير از اواسط آن گذشته و پيامبر صلى الله عليه و آله در بيان آينده دوستان و دشمنان على عليه السلام است. پس از پنج فراز كه درباره دوستان آن حضرت مى فرمايد، نوبت به دشمنان مى رسد و در اولين فراز با اقتباس از آيه قرآن در سوره انشقاق يكى از نتايج دشمنى با على عليه السلام را بيان مى نمايد. در اين عبارت كلمه «يَصْلى كه در آيه مفرد است در كلام حضرت براى تطابق با كلمه «اعْداء» به صورت جمع (يَصْلَوْنَ) آمده است.
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت قرآنى اين آيه در اوايل سوره انشقاق ترسيمى از روز قيامت است كه مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: گروه اول كسانى اند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود و حساب آنان آسان بوده مسرور نزد دوستانشان مى روند.
گروه دوم در مقابل آنان و كسانى هستند كه نامه اعمالشان از پشت سر داده مى شود و صداى واى و ويل بلند مى كنند و شعله هاى آتش را بر بدن خود احساس مى كنند.
ص: 228
4 - تحليل اعتقادى
دريافتى كه از تركيب آيه با كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تداعى مى شود تطبيق دشمنان امامان عليهم السلام با كسانى است كه نامه اعمال از پشت سر به آنان داده مى شود. در روزى كه به دور از هياهوهاى دنيا با سرد شدن قدرت ها نوبت آن است كه حضرت حىّ قيوم حكم نهايى آحاد بشر را به آنان ابلاغ فرمايد، اين نامه هاى اعمال است كه پرده از حقيقت ها بر مى دارد. در آن لحظات كه همه در انتظارى بهت آور به سر مى برند، همه دست راست خود را مى نگرند كه شايد پرونده خود را از آن سو دريافت كنند.
در آن هنگامه وقتى نامه اعمال دشمنان على عليه السلام را از پشت سر به دست آنان مى دهند گويى سرب داغ بر فرق آنان ريخته مى شود و فرياد «واى بر من، وَيلى وَيلى» آنان بلند مى شود و مأموران عذاب الهى آنان را روانه جهنم مى كنند؛ تا مگر داغى كه بر دل على عليه السلام و يارانش در دنيا گذاشتند با قرار گرفتن در ميان شعله هاى آتش بر قلبشان رسوخ كند و جگرشان را داغ زند.
آيه «وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ الْمُبِينُ»(1) = آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»(2) = آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
آيه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3) = آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ... »
ص: 229
آيه «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا ... »
اشاره
آيه «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا ... »(1)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 58 سوره اسراء است:
«وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَدِيدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«هيچ آبادى نيست مگر آنكه ما هلاك كننده آن قبل از روز قيامت يا عذاب كننده آنها به عذاب شديدى هستيم اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، با اشاره به آيه 58 سوره اسراء و هشدارى كه در آن بود، نام حضرت مهدى عليه السلام را به ميان آورد. خداوند در اين آيه مى فرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان
ص: 230
آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلامامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ:
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و حضرت مهدى را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
2 - موقعيت تاريخى
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند.
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران، هشدار بعدى آيه 58 سوره اسراء بود كه به مناسبت آن نام حضرت مهدى عليه السلام به ميان آمد.
خداوند در آن آيه مى فرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
اين فراز از خطبه غدير همان عبارت خطبه در آيه شريفه ديگر است. ولى در چند نسخه عبارت به گونه اى ديگر بود، كه هم اقتباس از آيه اى ديگر است و هم ادامه آن اشاره به حضرت مهدى عليه السلام است و حاكى از امتحانى بزرگ در تصديق و تكذيب حجج الهى عليهم السلام است كه سزاى آن قبل از آخرت، در دنيا گريبانگير عاملين آن خواهد بود.
ص: 231
تضمين آيه در كلام حضرت هم بدين صورت است كه جمله «نَحْنُ مُهْلِكُوها» به «اللّه مُهْلِكُها» تغيير يافته است.
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت آيه در ذيل آياتى از قرآن درباره عذاب الهى است تا آنجا كه مى فرمايد: «إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُورا» ، و سپس اين آيه را كه از آيات شديد خداوند درباره عذاب است ذكر فرموده است.
از آنجا كه در آيه هلاك سرزمين ها به صورت مطلق آمده و به جمله «قبل از روز قيامت» مقيد شده است، نشان مى دهد كه اشاره به مسئله خاصى است و نياز به تفسير دارد، چرا كه همه سرزمين ها بايد به علتى سزاوار هلاكت باشند، و اين چه علتى است كه شامل همه سرزمين ها مى شود ؟
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير علت هلاكت اقوام و قبل از قيامت بودن آن را در كوتاه ترين عبارت تفسير كرده و روشن فرموده است:
جهت اول: علت هلاك سرزمين ها
علت هلاكت سرزمين ها تكذيب آنان نسبت به آيات و حجج الهى است، كه حضرت اين مطلب را با تضمين كلمه «بِتَكْذيبِها» در آيه قرآن بيان داشته است: «ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها» . اين همان بلايى است كه هيچ سرزمينى در سراسر جهان خالى از آن نيست. اگر چه خوبان در بين هر جمعيتى بسيارند اما تكذيب كنندگان هميشه در اكثريت اند، خواه اين تكذيب در قلب باشد خواه بر زبان و خواه در عمل.
شكى نيست كه اين عموم به اكثريت باز مى گردد و موارد استثناء به قدرى كم هستند كه به شمار نمى آيند، و خداوند هم آنان را از هلاكت نجات مى دهد همچنانكه اصحاب حضرت نوح و حضرت لوط عليهماالسلام را نجات داد و بقيه را هلاك كرد.
ص: 232
جهت دوم: هلاك سرزمين ها قبل از قيامت
تقيد هلاكت سرزمين ها به «قبل از روز قيامت» ، سپردن اختيار آنها به حضرت مهدى عليه السلام است. مى بينيم قيد مذكور در آيه «تا روز قيامت» نيست، بلكه «قبل از روز قيامت» است، و اين به معناى هدف خاصى است كه بايد قبل از روز قيامت به انتظار تحقق آن نشست.
اين مطلب را حضرت با افزودن جمله «وَ مُمَلِّكُهَا الامامَ الْمَهْدِىَّ» بيان نموده و معنايش اين است كه خداوند مى توانست سزاى تكذيب كنندگان را به روز قيامت واگذارد، ولى براى تحقق ولايت مطلقه حضرت مهدى عليه السلام قبل از روز قيامت آنان را هلاك مى كند و سرزمين ها را از تصرف آنان خارج مى نمايد و تحت اختيار آن حضرت قرار مى دهد.
يك جمله هم به عنوان تأكيد اين وعده الهى ضميمه سخن فرموده كه «وَ اللّه مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ» ، و پيداست كه اراده پروردگار به تحقق چنين مهمى قبل از روز قيامت تعلق گرفته است.
در مورد ديگرى از متن خطبه غدير نيز به همين مطلب تصريح شده كه مى فرمايد: الا انَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ. الا انَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. الا انَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها ... . الا انَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ:
بدانيد كه اوست غالب بر اديان، بدانيد كه اوست فاتح قلعه ها و منهدم كننده آنها، آگاه باشيد كه اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان ... . بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود.
امام باقر عليه السلام نيز در اين باره مى فرمايد: يَفْتَحُ اللّه لَهُ شَرْقَ الارْضِ وَ غَرْبَها: خداوند براى او شرق و غرب زمين را فتح مى كند.(1)
ص: 233
در شب معراج نيز خداوند به پيامبرش چنين خبر داد: لأُطَهِرَنَّ الارْضَ بِآخَرِهِمْ مِنْ أعْدائى وَ لامَكِّنُهُ مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغارِبَها: به وسيله آخرين امامان زمين را از دشمنانم پاك مى نمايم و شرق و غرب زمين را تحت اختيار او قرار مى دهم.(1)
آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ ... »
اشاره
آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ ... »(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مى شود، كه به صورت تفسيرگونه اى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
از جمله اين آيات، آيه 153 سوره انعام و آيه 181 سوره اعراف است:
«وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» :
«اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راه هاى ديگر پيروى نكنيد كه از راه خدا شما را متفرق كند شما را به اين مطلب وصيت مى كند تا شايد تقوى پيشه كنيد» .
«وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»(3):
«از كسانى كه خلق كرديم امتى هستند كه به حق هدايت مى كنند و طبق آن به عدالت رفتار مى كنند» .
ص: 234
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز پايانىِ بخش ششم خطبه غدير علم امر و نهى الهى را مختص اميرالمؤمنين عليه السلام دانست و به دنبال آن همه را به اطاعت از آن حضرت امر كرد. حضرت در آخر با اشاره به آيه 153 سوره انعام: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» همگان را هشدار داد كه از مسير اميرالمؤمنين عليه السلام دور نشوند.
همچنين در بخش هفتم از خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير - كه خطبه از نيمه گذشته بود - ، حضرت در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفته هاى ديگر را آغاز كرد.
حضرت در ابتداى بخش هفتم خطبه، با اشاره به آيه 153 سوره انعام فرمود: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راه هاى ديگر قرار مى داد و بايد راه راست معرفى مى شد.
به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليه السلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليه السلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: مواظب باشيد كه راه هاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند. آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» :
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ قَدْ اَمَرَنى وَ نَهانى، وَ قَدْ اَمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ بِاَمْرِهِ. فَعِلْمُ الاَمْرِ وَ النَّهْىِ لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ اَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، وَ صيرُوا اِلى مُرادِهِ وَ لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ:
ص: 235
اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام، و علم امر و نهى نزد اوست. پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد، و راه هاى بيگانه شما را از راه او منحرف نكند.
اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به پيروى آن امر نموده، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.
2 - موقعيت تاريخى
در بخش هفتم از خطبه غدير - كه خطبه از نيمه گذشته بود - حضرت در يك نگاه تبيين كامل درباره ابعاد مسئله ولايت و برخى ناگفته هاى ديگر را آغاز كرد.
در اواسط خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله به تبيين دقيق تر امامت پرداخته و صاحبان اين مقام عظمى را تعيين مى فرمايد. در چنين موقعيتى با آوردن دو آيه از قرآن به معرفى امامان و علت لزومِ اطاعت آنان مى پردازد، كه آيه دوم در آخر كلام است و نيمه دومِ آيه اول به صورت تضمين در قسمت اول كلام حضرت آمده، و نيمه اولِ آيه اول در قسمت دوم كلام حضرت به طور كامل تفسير شده و مصداق «صراط مستقيم» دقيقا تعيين گرديده است.
اين بخش سخن با اشاره به آيه 153 سوره انعام آغاز شد: «وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ» ، كه صراط مستقيم را در برابر همه راه هاى ديگر قرار مى داد و بايد راه راست دقيقا معرفى مى شد.
به همين منظور حضرت با يادآورى اينكه علم امر و نهى نزد على عليه السلام است به مردم دستور داد درباره اوامر و نواهى على عليه السلام سر تسليم فرود آورند و فرمود: «مواظب باشيد كه راه هاى ديگر شما را از راه او منحرف نكند» . آنگاه به صراحت اعلام كرد كه «صراط مستقيم» من و على و امامان بعد از او هستيم، و به آيه 186 سوره اعراف اشاره كرد كه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» .
ص: 236
3 - موقعيت قرآنى
از نظر موقعيت قرآنى آيه سوره انعام از آيه 151 آغاز مى شود كه خداوند دعوت مى كند تا حرام و حلال را براى مردم بيان كند: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ ... » . آنگاه شرك و قتل اولاد و ارتكاب فواحش و قتل نفس و اكل مال يتيم را نمونه هاى بارزى از محرمات معرفى مى كند، و در مقابل آن احسان به والدين، دقيق بودن در ترازو، عدالت در گفتار و وفاى به عهد را به عنوان نمونه هايى از اوامر واجب الهى ذكر مى نمايد.
سپس به اين آيه مى رسد كه به عنوان دستورى از دستورات بنيادى خداوند است: «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ» .
آيه سوره اعراف يك بار ديگر در آيه 159 همين سوره با تعبير «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» آمده است. اين دو مورد در سياق معرفى اهل هدايت در برابر كوردلانى است كه «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها» هستند، و آنگاه به طور كلى عده اى را هدايت يافته به حق معرفى مى فرمايد.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
تحليل تفسيرگونه حضرت درباره اين دو آيه را بايد از سه جهت زير ذره بين قرار داد:
جهت اول: معرفى جهت گيرى و محتواى صراط مستقيم
در تعيين هدف و پايه هاى فكرى صراط مستقيم و راه هاى دستيابى به آنها، در چند جمله به هم پيوسته از مصدر كل امر و نهى جهان - يعنى خداوند - آغاز مى كند كه خداوند در درجه اول به من امر و نهى فرموده است. در مرحله دوم اينكه من به على بن ابى طالب عليه السلام امر و نهى نموده ام، به ضميمه اينكه اين برنامه من هم به دستور خدا بوده است.
ص: 237
سپس نتيجه مى گيرد كه علم همه امر و نهى هاى الهى نزد على عليه السلام است. اينجاست كه صراط مستقيم پر رنگ و شفاف ظاهر مى شود كه امر و نهى على عليه السلام عينا امر و نهى خداست و با اطاعت از او خدا را اطاعت كرده ايم. آنگاه همه مطلب را در يك جمله خلاصه مى كند كه به سوى اهداف على عليه السلام حركت كنيد و دربست او را بپذيرد.
در پايان اين فراز، نوبتِ به ميان آوردن آيه مى رسد كه مى تواند ثمره عكس العملى مطالب قبل باشد. وقتى مى فرمايد: راه هاى مختلف شما را از راه او منحرف نكند؛ اولاً كلمه «سَبِيلِهِ» در قرآن را به «سَبيلُ عَلِىٍّ» تفسير فرموده و ثانيا «سُبُل» را به راه هاى ضلالت در برابر راه على عليه السلام تفسير كرده است.
نتيجه گيرى نهايى چنين مى شود كه وقتى على عليه السلام تمام راهنماهاى راه حق و هدايت را از طرف خداوند دارد و آماده است تا شما را رهنمون گردد، هر گونه پيروى از راه ديگر - اعم از كفر يا ضلالت - به معناى متفرق كردن جمعيت عظيمى است كه همه در راه مستقيمى به سوى والاترين هدف در حركت اند.
اين يك دلسوزى جدى است كه چرا با وجود راه اصيل على عليه السلام مردم به اين سو و آن سو كشانده شوند و متفرق گردند ؟ ! چرا بايد مردم به بيراهه ها و كجراهه توجه كنند ولى به راه راست توجه نكنند ! چرا چنين اتحاد عظيمى را كه رهبر آن و راه آن و بنياد آن شناخته شده است رها كنند و از اختلاف و تفرقه لذت ببرند ؟
چرا دو دَستى با اولى بيعت كنند(1) و اميرالمؤمنين عليه السلام را طناب بر گردن براى بيعت با او ببرند ؟ چرا دومى را با جهلش - كه هر روز جلوه اى از آن بروز مى كرد(2) - خليفه خود قرار دهند و معدن علم الهى على بن ابى طالب عليه السلام را خانه نشين كنند ؟
چرا با دريايى از جهل باز هم سراغ سومى را گرفته و با او بيعت كنند، تا كعب الاحبار يهودى را بر كرسى علم مسلمين بنشاند و على عليه السلام همچنان در عُزلت باشد ؟
ص: 238
چرا در خلافت ظاهرى على بن ابى طالب عليه السلام نيز حسرتِ جويندگانِ علم از سينه سرشار او را، بر دلش بگذارند ؟
جهت دوم: معرفى هدايتگران به صراط مستقيم
در چهار مورد از خطبه غدير امامانِ پس از على عليه السلام معرفى شده اند كه اين مورد محتواى سنگين ترى دارد. از يك سو در معرفى صراط مستقيم نام آنان آمده است، و از سوى ديگر كنار نام پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شده اند، و اين هر دو در قالب اقتباس از آيه به رشته سخن در آمده است.
خداوند با اسم اشاره «هذا» راه مستقيم را نشان مى دهد كه مردم اشتباه نكنند و پيرو راه هاى ديگر نشوند. بايد بدانيم «هذا» در اين آيه به كجا اشاره است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير برايمان موضع اشاره را نشان داده است.
در نظر بگيريد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و دوازده امام عليهم السلام در برابر ذات ذوالجلال كنار هم ايستاده اند و خداى تعالى به اين سيزده نور پاك اشاره مى كند و مى فرمايد: «هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ» . اين همان چيزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه مى فرمايد: انَا صِراطُ اللّه الْمُسْتَقيمِ الَّذى امَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ.
جهت سوم: حق يكى بيشتر نيست كه همان صراط مستقيم است
در برنامه الهى حق متعدد نيست و نمى توان همه گروه ها را به هر صورت شده تحت يك پرچم در آورد و به هر قيمت شده بر چسب «حق» را بر آن پرچم زد.
خداوند يك راه بيشتر به سوى بهشت ندارد چنان كه فرمود: الْيَمينُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّريقُ الْوُسْطى هِىَ الْجادَّةِ(1)، و نام آن «صراط مستقيم» است و «حق» هم جز آن نيست.
ص: 239
هر راه ديگرى به تناسب انحرافى كه از جاده مستقيم دارد از حق فاصله دارد.
خداوند در آيه سوره اعراف مى فرمايد: «از ميان همه كسانى كه خلق كرده ايم امتى به حق هدايت مى كنند» و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين امت را تفسير مى كند كه خود و دوازده امام عليهم السلام هستند. اين انحصارِ حق در اين انحصارِ مصداق، معرف تنها صراط مستقيم و راه حق خداوند است، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دارَ(1): يعنى على با حق است و حق با على است، با او مى گردد هر سو كه بگردد.
جمله «وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اقتباس از آيه در كلام خويش فرموده همان سنگ ترازوست كه با آن عدالت برقرار مى شود. امت هايى كه اصلاً گرانسنگ حق را ندارند اصالتا از برقرارى عدالت عاجزند، و ما مفتخريم كه در سايه امامان متصل به حق و حقيقت هميشه دقيق ترين ضابطه عدالت را در دست داريم.
اگر موانعى بر سر راه نباشد مكتب اهل بيت عليهم السلام عدل را در بالاترين معناى خود در همه شئون زندگى مردم پياده خواهد كرد، و آن روزى است كه قائم آل محمد عجّل اللّه فرجه ظهور نمايد و: يَمْلَأُ اللّه بِهِ الارْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْما وَ جَوْرا(2): خدا به وسيله او زمين را پر از عدل و داد نمايد همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.
5 - آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما ... » در زيارت غديريه
يكى از مفاهيم عميق در زيارت غديريه، رابطه آيات قرآن با ولايت و امامت و اميرالمؤمنين عليه السلام است. يكى از آياتى كه در زيارت غديريه به آن استشهاد شده آيه 153 سوره انعام است:
امام هادى عليه السلام مى فرمايد: و شهادت مى دهم كه تويى معناى كلام خداى عزيز رحيم: «وَ أنَّ هذا صِراطى مُستَقيما فَاتَّبِعوهُ وَ لا تَتَّبِعوا السُبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُم عَن سَبيلِهِ» . به خدا
ص: 240
قسم گمراه شد و گمراه كرد هر كس كه جز تو را پيروى كرد، و از حق منحرف شد هر كس با تو دشمنى ورزيد.
صراط مستقيم الهى اميرالمؤمنين عليه السلام است، و راه روشن به سوى قرب الهى اطاعت و ولايت او است. او نور است و جز او هر چه هست ظلمت. اين بيان عقل و نقل قطعى است و مبالغه و تعصّب در آن نيست، كه در كتب فراوان امامت بيان شده است.
يك سؤال باقى مى ماند و آن اينكه: با اين بيان، روايات ديگر را كه صراط مستقيم را به معنى توحيد، قرآن، دين، نبوت و غيره گرفته اند چگونه بپذيريم ؟ جواب اين سؤال در بيان امام صادق عليه السلام است كه فرمود: قرآن را ظاهرى است و باطنى. تمام آنچه در قرآن حرام اعلام شده ظاهر، و باطن آن ائمه جور است. و تمام آنچه خداى تعالى در كتابش حلال دانسته ظاهر، و مراد از آنها در باطن ائمه حق است.(1)
روح دين و جهت دهنده به تمام معالم و معارف دينى، به ويژه توحيد و نبوت و معاد، امر امامت و ولايت و پيروى ائمه حق است.
بررسى صحاح ستّه و آنچه كه در آنها آمده و مقايسه آنها با كتب گرانقدر شيعه گوياى همين نكته است. كتاب «سيرى در صحيحين»(2) و بخش هايى از كتاب «شبهاى پيشاور»(3) و كتاب «نقش ائمه در احياء دين»(4)، تا حدى به اين مهم پرداخته اند. البته در اين مقام ناگفته هاى فراوانى باقى است.
خلاصه اينكه صراط مستقيم يكى است؛ همان كه در هر نماز واجب و مستحب سلوك آن را از خداى تعالى طلب مى كنيم. غير از اين صراط مستقيم، هر چه هست «سَبيل» هاى ديگر و راه هاى ضلالت اند.
ص: 241
آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ ... »
اشاره
آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ ... »(1)
از جمله آياتى كه حين خطبه غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، اين آيات است:
«وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ . وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
يكى از سخنان جسارت آميز منافقين كه هنگام معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير از شدت غيظ و غضب بر زبان آورده اند نسبت جنون به ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله است. در پاسخ به اين گفته آنان يكى آيات اول سوره قلم نازل شد كه قبلاً ذكر شد، و ديگرى آيات آخر اين سوره است، كه حتى حركات نامناسب آنان را در برابر منبر غدير ذكر كرده است.
امام صادق عليه السلام شخصا در بيابان غدير حاضر شده و جاى جاى وقايع آن روز را نشان داده، و علت نزول اين آيات را بيان فرموده است. حضرت با نگاهى به سمت چپ مسجد غدير (كه در زمان امام صادق عليه السلام وجود داشته) فرمود:
آنجا جاى پاى پيامبر صلى الله عليه و آله است آنگاه كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.
سپس نگاهى به سمت ديگر نموده فرمود: آنجا محل استقرار ابوبكر و عمر و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جرّاح است. آنگاه كه ديدند حضرت دست على عليه السلام را بالا برد به يكديگر گفتند: چشمانش را بنگريد كه چگونه مى گردد گويا چشمان ديوانه است !
ص: 242
جبرئيل هم اين آيه را نازل كرد: «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» ؛ و منظور از ذكر على بن ابى طالب عليه السلام است.(1)
در اين مورد نيز ردّ پاى اصحاب صحيفه و به خصوص ابوبكر و عمر به خوبى نمايان است، و آيه قرآن حتى تيز نگاه كردن آنان را در برابر منبر غدير ترسيم كرده و عين گفتارشان را آورده است.
در حديث ديگرى به اين نكته اشاره شده كه منظور منافقين از «مجنون» على بن ابى طالب عليه السلام بوده است، كه خدا اين نسبت را رد كرده و او را ياد و يادگارى براى جهانيان معرفى كرده است.
حضرت درباره آيه «وَ إِنْ يَكادُ ... » فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت و مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را به آنان خبر داد گفتند: او ديوانه است ! خداوند سبحان فرمود: او - يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام - ديوانه نيست. او نيست مگر ذكرى براى جهانيان.(2)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير نيز به اين آيات آشاره فرمود؛ تفصيل ماجرا چنين است:
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند.
در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد فرمايد، چه آنكه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر
ص: 243
داده بود، همان گونه كه عده اى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه غدير شنيده و به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و گفته هاى جسارت آميز آنان را برايشان يادآور شد و در اين باره از آنان سؤال فرمود. آنان به شدت انكار كردند و جالب تر اينكه بر انكار خود قسم ياد كردند كه هيچ سخن ناروايى نگفته اند.
در اين باره پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 74 سوره توبه را قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند ... » ، و اينگونه حضرت دروغشان را بر آنان ثابت كرد.(2)
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن اصحاب صحيفه يعنى ابوبكر و عمر و سالم و ابوعبيده را يادآور شد كه هنگام بالا بردن اميرالمؤمنين عليه السلام به يكديگر گفته بودند: چشمانش را بنگريد كه چگونه مى گردد، گويا چشمان ديوانه است ! و نزول آيات 51 و 52 سوره قلم را درباره آنان يادآور شد كه مى فرمايد:
«وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ» : «كسانى كه كافر شده اند آنگاه كه ذكر را مى شنوند از روى غضب نگاه هاى تندى به تو مى كنند و مى گويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .(3)
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مى توان بيان كرد:
ص: 244
تحليل اول
دو نكته بسيار مهم از ضميمه روايات مذكور در شأن نزول اين آيات استفاده مى شود:
نكته اول: غيظ و كينه و بغض اصحاب صحيفه
مخالفين ولايت على عليه السلام در درجات مختلفى از دشمنى بودند و هستند. اين شدت در اصحاب صحيفه به حدى بود كه هيچ نمونه اى براى آن نمى توان يافت چنانكه سالم مولى ابى حذيفه براى ورود به پيمان آنان گفت: به خدا قسم آفتاب طلوع نكرده بر خاندانى كه نزد من از بنى هاشم مبغوض تر باشد، و در بنى هاشم كسى نزد من از على بن ابى طالب مبغوض تر و نامحبوب تر نيست.(1)
از اين سخن سالم مى توان فهميد كه شدت بغض و كينه در دل ابوبكر و عمر تا كجا بوده است. خداوند نقطه اوج اين غيظ و خشم و نفرت آنان از ولايت على عليه السلام را با به كار گرفتن مصدر «زَلَقَ» و آوردن كلمه «لَيُزْلِقُونَكَ» به تصوير كشيده است. اين كلمه در سياقى كه در اينجا به كار رفته حامل معناى ادبىِ بسيار دقيق و پر محتوايى است.
در كتب لغت «ازْلَقَهُ بِبَصَرِهِ» را چنين معنى كرده اند: احَدَّ النَّظَرَ الَيْهِ بِسَخَطٍ: از روى نارضايتى و غضب به او نگاه تُند و تيز نمود. و جمله «لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ» را چنين معنى كرده اند: يُصيبُونَكَ بِأَعْيُنِهِمْ فَيُزيلُونَكَ عَنْ مَقامِكَ الَّذى جَعَلَهُ اللّه لَكَ: تو را با چشمان خود هدف قرار مى دهند، تا تو را از مقامى كه خدا برايت قرار داده زايل كنند.
آنچه خدا در اين آيه به تصوير مى كشد بدين معنى است كه اصحاب صحيفه با آن بغضى كه از اول نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام داشتند، از هنگامى كه متوجه برنامه اعلان ولايت در غدير شدند آتش كينه شان شعله ور شد، و اين آتش همچنان در خروش بود تا هنگام اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلُىٌّ مَوْلاهُ ... » كه على عليه السلام بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله سر به عرش ساييد و ولايت او بر جهانيان تثبيت شد.
ص: 245
در چنين شرايطى بود كه كينه آنان به اوج خود رسيد و اگر قادر به عكس العملى بودند از همانجا حمله مى كردند تا على عليه السلام را از فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله پايين بكشند. از آنجا كه چنين كارى در آن لحظات امكان پذير نبود او را با چشمان خود هدف قرار دادند، و از همان جايى كه در مقابل منبر نشسته بودند چنان غيظ و كينه از چشمانشان مى باريد و حدقه چشمشان از كينه گشاد شده بود كه هر بيننده اى مى توانست سخن دلشان و جوشش كينه آنان را از چشمانشان بخواند. گويا با چشمانشان براى آينده خط و نشان مى كشيدند و دندان تيز خود را نشان مى دادند، كه خواهيد ديد چه نقشه هايى در سر داريم و چگونه على را از اين مقام عظمى پايين مى آوريم و جاى او را غصب مى كنيم.
نكته دوم: جهانى بودن ولايت على عليه السلام
كلمه «ذِكر» دو بار در آخر سوره قلم آمده است: در جمله «سَمِعُوا الذِّكْرَ» و در جمله «ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» ، و هر دو اشاره به يك موضوع دارد و آن ولايت على عليه السلام است.
خداوند از يك سو به آنان كه با شنيدن اعلان ولايت به غيظ و غضب در مى آيند و حركات ناشايست از خود بروز مى دهند پاسخ مى دهد، كه شما را چه رسيده كه با يك مسئله جهانى مقابله كنيد و شما چه كسى هستيد كه بخواهيد نارضايتى خود را از ولايت عالمگير على عليه السلام نشان دهيد !
از سوى ديگر به مسلمانان مى فهماند كه ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام به شما اختصاص ندارد، بلكه مربوط به «عالميان» است. كلمه «عالَمينَ» شِبه جمع است و به معناى «الخَلْقُ كُلُّهُ» است، يعنى همه ما سِوَى اللّه را در بر مى گيرد؛ و اين به معناى صاحب اختيارى امامان عليهم السلام بر همه مخلوقات است، اعم از موجودات زنده يا غير زنده، از انسان ها گرفته تا ملائكه و جن و حيوانات و موجودات ناشناخته كرات ديگر و آنچه غير از ذات الهى وجود دارد.
اين ولايت را خدا به ائمه عليهم السلام عنايت كرده و امر ايشان درباره همه چيز نافذ است، اگر چه فرمان الهى بر ايشان و آنچه تحت امرشان است احاطه دارد.
ص: 246
تحليل دوم
جا دارد در اينجا براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان را يادآور شويم.
در اين باره احاديثى كلّيت و عموميت ولايت ايشان را تبيين كرده است. رواياتى هم ارتباط ملائكه و جن و حيوانات و نباتات را با ولايت بيان كرده است:
مورد اول: ولايت بر همه مخلوقات
روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهم السلام، به صراحت همه جانبه بودن و شمول آن نسبت به همه مخلوقات را با عبارات مختلف و ذكر آثار آنها و كيفيت اعلان ولايت به آنها بيان نموده است. ذيلاً 10 روايت در اين زمينه مى آوريم:
1. ولايت حتى بر جمادات
امام صادق عليه السلام با استفاده از كلمه «شى ء» حتى جمادات را تحت ولايت معصومين عليهم السلام ذكر فرموده و تأكيد بر حجت بودن و عرضه ولايت بر آنها نموده است، آنجا كه مى فرمايد:
ما مِنْ شَىْ ءٍ وَ لا مِنْ آدَمِىٍّ وَ لا انْسِىٍّ وَ لا جِنّىٍّ وَ لا مَلَكٍ فِى السَّماواتِ الاّ وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ، وَ ما خَلَقَ اللّه خَلْقا الاّ وَ قَدْ عَرَضَ وِلايَتَنا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنا عَلَيْهِ. فَمُؤْمِنٌ بِنا وَ كافِرٌ وَ جاحِدٌ حَتَّى السَّماواتِ وَ الارْضِ وَ الْجِبالِ:
هيچ چيزى و آدمى و انسانى و جنّى و ملائكه آسمانى نيست مگر آنكه ما حجت هاى الهى بر آنها هستيم. خداوند مخلوقى را خلق نكرده مگر آنكه ولايت ما را بر آن عرضه كرده و به وسيله ما بر او اتمام حجت نموده است. پس گروهى به ما ايمان آورده اند و گروهى كافر و منكر شده اند، حتى آسمان ها و زمين و كوه ها.(1)
ص: 247
2. ولايت ما سوى اللّه
امام باقر عليه السلام ضمن بيان مراحل خلقت و اينكه وجود مبارك معصومين عليهم السلام قبل از بقيه مخلوقين خلق شده و سپس خداوند ايشان را شاهد بر خلق بقيه مخلوقات قرار داده، كيفيت ولايت ايشان بر ما سوى اللّه را چنين بيان مى فرمايد:
انَّ اللّه لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّدا فِى الْوَحْدانِيَّةِ، ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّدا وَ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ عليهم السلام، فَمَكَثُوا الْفَ دَهْرٍ، ثُمَّ خَلَقَ الاشْياءَ وَ اشْهَدَهُمْ خَلْقَها وَ اجْرى عَلَيْها طاعَتَهُمْ وَ جَعَلَ فيهِمْ ما شاءَ وَ فَوَّضَ امْرَ الاشْياءَ الَيْهِمْ فِى الْحُكْمِ وَ التَّصَرُّفِ وَ الارْشادِ وَ الامْرِ وَ النَّهْىِ فِى الْخَلْقِ؛ لاَنَّهُمْ الْوُلاةُ، فَلَهُمُ الامْرُ وَ الْوِلايَةُ وَ الْهِدايَةُ. فَهُمْ ابْوابُهُ وَ نُوّابُهُ وَ حُجّابُهُ، يُحَلِّلُونَ ما شاءَ وَ يُحَرِّمُونَ ما شاءَ وَ لا يَفْعَلُونَ الا ما شاءَ. عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ:
خداوند از ازل در يكتايى و تنهايى فرد بود. سپس محمد و على و فاطمه عليهم السلام را خلق كرد، و وجود آنان هزار روزگار ادامه پيدا كرد. سپس اشياء را خلق كرد و ايشان را بر خلق آنها شاهد گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها جارى ساخت و در مخلوقات خود آنچه مى خواست قرار داد. مسئله حكم و تصرف و ارشاد و امر و نهى در مخلوقات را به ايشان سپرد چرا كه ايشان صاحبان ولايت اند، و امر و صاحب اختيارى و هدايت براى ايشان است.
بنا بر اين، ايشان درها به سوى خدا و نايبان پروردگار و پرده داران حريم الهى هستند. آنچه خدا بخواهد حلال مى كنند و آنچه خدا بخواهد حرام مى كنند و جز آنچه او بخواهد انجام نمى دهند. بندگان محترم خداوند هستند كه در گفتار بر او پيشى نمى گيرند و به دستور او عمل مى كنند.(1)
3. ولايت بر همه عوالم
امام صادق عليه السلام تعدد عوالم مخلوق الهى را بيان كرده و يادآور شده كه هر كدام از اين
ص: 248
عوالم خبر از خلقت عوالم ديگرى ندارند، و سپس در بيان حجت بودن معصومين عليهم السلام بر همه اين عوالم چنين مى فرمايد:
انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَى عَشَرَ الْفَ عالَمٍ، كُلُّ عالَمٍ مِنْهُمْ اكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَماواتٍ وَ سَبْعِ ارَضينَ. وَ ما يَرى عالَمٌ منِهُمْ انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ عالَما غَيْرَهُمْ وَ انِّى الْحُجِّةُ عَلَيْهِمْ:
خداوند عزوجل دوازده هزار عالَم دارد، كه هر يك از آنها از هفت آسمان و هفت طبقه زمين بزرگ تر است؛ و هر يك از اين عوالم چنين مى پندارند كه خداوند عزوجل عالمى غير آنان ندارد. و من حجت بر همه آنان هستم.(1)
4. ولايت بر اهل آسمان و زمين
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره ثمره پذيرش ولايت از سوى همه مخلوقات كه ولايت بر آنها عرضه شده، ظهور خوبى ها را نتيجه قبول ولايت و ظهور بدى ها را نتيجه نپذيرفتن آن اعلام مى نمايد و چنين مى فرمايد:
انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَرَضَ وِلايَتَنا عَلى اهْلِ السَّماواتِ وَ اهْلِ الارْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ وَ الثَّمَرِ وَ غَيْرِ ذلِكَ؛ فَما قَبِلَ مِنْهُ وِلايَتَنا طابَ وَ طَهُرَ وَ عَذَبَ، وَ ما لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ خَبُثَ وَ رَدِىَ وَ نَتِنَ:
خداوند تبارك و تعالى ولايت ما را بر اهل آسمان ها و اهل زمين از جن و انس و ميوه ها و غير اينها عرضه كرد. هر كدام كه ولايت را قبول كرد طيب و طاهر و گوارا شد، و هر كدام قبول نكرد خبيث و پست و بد بو شد.(2)
5 . ولايت بر دوازده هزار عالم
امام صادق عليه السلام درباره اينكه صاحب ولايت در يك روز به دوازده هزار عالم سر مى زند در حالى كه آنان خبر از خلقت آدم ندارند، فرمود:
ص: 249
يَسيرُ (عالِمُ الْمَدينَةِ) مِنَ النَّهارِ مَسيرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتّى يَقْطَعَ اثْنَىْ عَشَرَ الْفَ عالَمٍ مِثْلَ عالَمِكُمْ هذا؛ ما يَعْلَمُونَ انَّ اللّه خَلَقَ آدَمَ وَ لا ابْليسَ ... . مَا افْتَرَضَ عَلَيْهِمْ الاّ وِلايَتَنا وَ الْبَراءَةَ مِنْ عَدُوِّنا:
عالِم مدينه (يعنى امام صادق عليه السلام) در يك روز به اندازه مسير يك سالِ آفتاب سير مى كند، به گونه اى كه دوازده هزار عالَم را - كه مثل اين عالَم شما هستند - طى مى كند.
اهل آن دوازده هزار عالَم نمى دانند كه خدا آدم و ابليس را خلق كرده است ... . و با اين همه بر آنان جز ولايت ما و بيزارى از دشمنانمان واجب نشده است.(1)
6 . ولايت بر موجودات بدون استثنا
امام رضا عليه السلام مسئله عرضه ولايت از سوى خداوند بر همه مخلوقات را به تفصيل بيان فرموده است. در اين كلام حضرت تأكيد كرده كه اين عرضه ولايت در روز غدير انجام گرفته و چيزى از موجودات از اين برنامه استثنا نشده اند.
همچنين آثار پذيرفتن ولايت در قبول كنندگان و نيز نتايج نپذيرفتن آن از سوى منكرين را به تفصيل بيان فرموده كه در اينجا فرازهايى از روايت ذكر مى شود:
فى يَوْمِ الْغَديرِ عَرَضَ اللّه الْوِلايَةَ عَلى اهْلِ السَّماواتِ السَّبْعِ ... . ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الارَضينَ ... ، وَ عَرَضَها عَلَى الْجِبالِ ... ، وَ عُرِضَتْ فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الْمِياهِ ... ، وَ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى النَّباتاتِ ... ، ثُمَّ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الطَّيْرِ ... :
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمان هاى هفت گانه عرضه كرد ... . سپس بر زمين ها عرضه كرد ... ، و بر كوه ها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر آب ها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر گياهان عرضه كرد ... ، و سپس در آن روز بر پرندگان عرضه نمود ... .(2)
ص: 250
7. ولايت شامل بر همه خلق
امام صادق عليه السلام درباره سيطره صاحب ولايت بر همه خلق مى فرمايد: اتَرى مَنْ جَعَلَهُ اللّه حُجَّةً عَلى خَلْقِهِ، يَخْفى عَلَيْهِ شَىْ ءٌ مِنْ امُورِهِمْ:
آيا گمان مى كنى كسى كه خدا او را حجت بر خلقش قرار داده، چيزى از امورشان بر او مخفى مى ماند ؟ !(1)
8 . ولايت و اتصال كامل عيار
امام باقر عليه السلام براى تقريب ذهن شيعيان درباره مفهوم ولايت و صاحب اختيارى معصومين عليهم السلام مى فرمايد:
انَّ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كُلِّ ارْضٍ تُرّا مِثْلَ تُرِّ الْبَناءِ، فَاذا امِرْنا فِى الارْضِ بِأَمْرٍ جَذَبْنا ذلِكَ التُّرَّ فَأَقْبَلَتِ الارْضُ بِقَليبِها وَ اسْواقِها وَ دُورِها حَتّى تُنْفَذَ فيها ما نُؤْمَرُ بِهِ مِنْ امْرِ اللّه تَعالى:
بين ما و هر سرزمينى رشته اتصالى است مانند نخى كه بَنّا هنگام بناى ساختمان براى تنظيم به كار مى برد. وقتى درباره سرزمينى دستورى به ما داده شود آن رشته را به سوى خود مى كشيم، و آن سرزمين با چاه ها و بازارها و خانه هايش به ما روى مى كند و تحت تصرف ما قرار مى گيرد به گونه اى كه آنچه از امر خداى تعالى به ما دستور داده شده درباره آن اجرا شود.(2)
9. ولايت به معناى حضور در محضر معصوم
امام صادق عليه السلام حاضر بودن تمام جهان را در محضر امام عليه السلام و سهولت هر گونه تصرفى در آن را در بيانى رسا چنين فرموده است:
انَّ الدُّنْيا تَمَثَّلَ لِلامامِ فى مِثْلِ فِلْقَةِ الْجَوْزِ، فَما يَعْرِضُ لِشَىْ ءٍ مِنْها، وَ انَّهُ لَيَتَناوَلُها مِنْ اطْرافِها كَما يَتَناوَلُ احَدُكُمْ مِنْ فَوْقِ مائِدَتِهِ ما يَشاءُ، فَلا يَعْزُبُ عَنْهُ مِنْها شَىْ ءٌ:
ص: 251
دنيا براى امام مثل دو نيمه گردو حاضر است و نيازى نيست كه موجوداتِ آن بر او عرضه شوند، بلكه او در همه جوانب دنيا تصرف مى كند همان گونه كه يكى از شما از سفره غذا هر چه بخواهد بر مى دارد و چيزى از او مخفى نمى ماند.(1)
10. ولايت مانند احاطه بر كف دست
امام صادق عليه السلام ظاهر و باطن عالم را براى امام مانند كف دست توصيف كرده فرمود:
انِ الدُّنْيا عِنْدَ الامامِ وَ السَّماواتِ وَ الارَضينَ الا هكَذا - وَ اشارَ بِيَدِهِ الى راحَتِهِ يَعْرِفُ ظاهِرَها وَ باطِنَها وَ داخِلَها و خارِجَها وَ رَطْبَها وَ يابِسَها: دنيا و آسمان ها و زمين ها براى امام نيست مگر اينگونه - و حضرت با دست به كف دست خود اشاره كرد - به گونه اى كه ظاهر و باطن و داخل و خارج وتر و خشك آن را مى شناسد و از آنها آگاهى دارد.(2)
مورد دوم: ولايت بر ملائكه
در روايات صريحا آمده است كه ملائكه با سجده بر آدم در واقع بر انوار معصومين عليهم السلام كه در صلب او بودند سجده كردند و در واقع سر تسليم در برابر ولايتشان فرود آوردند.(3)
آنان همگى ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته اند، و حتى گرفتارى «فُطرُس» نيز براى توقف در ولايت بود كه پس از توبه به دست صاحب ولايت شفاى خود را باز يافت. درباره پذيرش همه جانبه ولايت از سوى ملائكه و فرمانبردارى و خدمتگزارى ايشان در محضر معصومين عليهم السلام چهار روايت به عنوان نمونه ذكر مى شود:
1. اعتقاد همه ملائكه به ولايت
امام باقر عليه السلام با يادآورى كثرت ملائكه، اعتقاد آنان به ولايت اهل بيت عليهم السلام را چنين بيان فرمود:
ص: 252
وَ اللّه انَّ فِى السَّماءِ لَسَبْعينَ صِنْفا مِنَ الْمَلائِكَةِ، لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِمْ اهْلُ الارْضِ كُلُّهُمْ يُحْصُونَ عَدَدَ صِنْفٍ مِنْهُمْ مَا احْصَوْهُمْ؛ وَ انَّهُمْ لَيدينُونَ بِوِلايَتِنا:
به خدا قسم در آسمان هفتاد صنف از ملائكه هست، كه اگر همه اهل زمين جمع شوند تا يك صنف از آنان را بشمارند قادر نخواهند بود؛ و آنان به ولايت ما اعتقاد دارند.(1)
2. شرافت ملائكه با ولايت
پيامبر صلى الله عليه و آله شرافت ملائكه را به قبول ولايت دانست و در بيان آن چنين فرمود: هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلائِكَةُ الاّ بِحُبِّها لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ قَبُولِها لِوِلايَتِهِما : آيا ملائكه جز با محبت محمد و على و قبول ولايت ايشان شرافت يافتند ؟ !(2)
3. تقرّب ملائكه با ولايت
امام صادق عليه السلام تجديد اعتقاد به ولايت نزد ملائكه را چنين توصيف فرمود: ما مِنْهُمْ (اىْ مِنَ الْمَلائِكَةِ) احَدٌ الاّ وَ يَتَقَرَّبُ كُلُّ يَوْمٍ الَى اللّه بِوِلايَتِنا اهْلِ الْبَيْتِ: احدى از ملائكه نيست مگر آنكه هر روز به وسيله ولايت ما اهل بيت به خدا تقرب مى جويد.(3)
4. ملائكه در خدمت صاحب ولايت
امام جعفر صادق عليه السلام انجام وظيفه ملائكه در ساحت قدس ولايت را چنين بيان فرمود:
ملائكه در كنار اثاث زندگى ما نازل مى شوند و بر فرش هاى ما از اين سو به آن سو مى روند، و بر سر مردگان ما شاهد و حاضر مى شوند، و اخبار وقايع را قبل از وقوع آن براى ما مى آورند، و با ما نماز مى گزارند و براى ما دعا مى كنند و بر سر ما بال هاى خود را مى گسترانند، و در هر فصلى از گياهان آن فصلِ زمين براى ما مى آورند، و از
ص: 253
آب هاى سرزمين هاى مختلف براى ما مى آورند و آن را در ظرف هاى خود مى يابيم ... .(1)
مورد سوم: ولايت بر جنّيان
جنّيان مانند انسان ها دو گروه اند: گروهى كه ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته اند و گروهى كه ولايت را نپذيرفته اند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره احاديث و داستان هاى مفصلى آمده كه چهار نمونه ذكر مى شود:
1. پيروان اهل بيت عليهم السلام از جن
امام صادق عليه السلام فرمود: انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الانْسِ: براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسان ها وجود دارد.(2)
2. اطاعت جنّيان از مقام ولايت
امام كاظم عليه السلام اطاعت جنّيان را از مقام عصمت قوى تر از انسان ها دانسته فرمود: انَّهُمْ (اىِ الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الانْسِ: اى انسان ها، جنّيان از شما بهتر اطاعت ما را مى نمايند.(3)
3. سؤال جنّيان از مقام عصمت
امام باقر عليه السلام درباره اينكه اجنّه براى دين نزد حضرات مى آيند فرمود: اخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ: برادران شما از جن نزد ما آمده در حلال و حرامشان از ما حكم مى خواهند، همان گونه كه شما نزد ما مى آييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مى خواهيد.(4)
ص: 254
4. فرستادگان جن نزد امام
امام باقر عليه السلام با اشاره به گروهى از جن كه براى معارف نزد حضرت آمده بودند فرمود: هؤُلاءِ وَفْدُ شيعَتِنا مِنَ الْجِنِّ جاؤُوا يَسْأَلُونَنا عَنْ مَعالِمِ دينِهِمْ: اينها فرستادگان شيعيان ما از جنّ بودند كه آمده بودند تا از معارف دينشان از ما سؤال كنند.(1)
مورد چهارم: ولايت بر حيوانات و گياهان و جمادات
حيوانات و نباتات چون صامت هستند و بشر سخن آنان را نمى فهمد در سايه معجزاتى كه با حضور معصومين عليهم السلام درباره آنها اتفاق افتاده، به وضوح نشان داده اند كه تحت ولايت على الاطلاق ايشان قرار دارند.
وقايع بسيارى در انقياد حيواناتى نظير آهو، شتر، گوسفند، شير، گرگ، سگ، سوسمار، مار، مرغابى، كلاغ، قرقاول و حتى ماهيان دريا وارد شده كه امر معصومين عليهم السلام را اطاعت كرده اند و يا با ايشان سخن گفته اند.(2)
درباره گياهان و جماداتى نظير نخل و آفتاب و ماه و كوه و ساختمان و لباس و گوشت نيز قضاياى زيادى آمده كه مطيع ايشان بوده و يا با ايشان سخن گفته اند.(3)
روايات خاصى هم به طور كلى ولايت معصومين عليهم السلام بر حيوان و نبات و جماد را بيان كرده است كه دو نمونه ذكر مى شود:
1. ولايت بر حيوانات و گياهان
اميرالمؤمنين عليه السلام پيوند حياتى حيوان و نبات را با مقام ولايت چنين بيان مى فرمايد: انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى اخَذَ عَقْدَ مَوَدَّتِنا عَلى كُلِّ حَيْوانٍ وَ نَبْتٍ: خداوند تبارك و تعالى پيمان مودت و دوستى ما را بر هر حيوان و گياهى قرار داده است.(4)
ص: 255
2. ولايت تمام عيار بر حيوانات
امام باقر عليه السلام سيطره مقام ولايت بر جزئيات مسائل حيوانات را چنين بيان مى فرمايد:
انّى لاَعْرِفُ مَنْ لَوْ قامَ عَلى شاطِئِ الْبَحْرِ لَنَدَبَ بِدَوابِّ الْبَحْرِ وَ بِأُمَّهاتِها وَ عَمّاتِها وَ خالاتِها: من كسى را مى شناسم (منظور خود حضرت است) كه اگر بر ساحل دريا بايستد موجودات دريا را با نامشان و نام مادر و عمه و خاله شان صدا مى زند !(1)
آيه «وَ أَنِيبُوا إِلى رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ»(2) = آيه «أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللّه وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ»
آيه «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا»(3) = آيه «هَلْ اَتى عَلَى الاِنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ لَم يَكُن شَيئا مَذكورا»
آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»
اشاره
آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ»(4)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام و ماجراى غدير نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 41 سوره قصص است:
ص: 256
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ» :
«آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت يارى نمى شوند» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ... . ألا انَّهُمْ اصْحابُ الصَّحيفَةِ:
اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.
اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم.
اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاى متكبران. ... بدانيد كه آنان اصحاب صحيفه اند.
2 - موقعيت تاريخى
همان گونه كه خطابه غدير در معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام نقطه اوجى دارد و آن هنگامى است كه آن حضرت بر فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» را اعلام مى فرمايد، در معرفى دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام و خلفاى غاصب نيز نقطه اوجى دارد كه كار به صراحت مى رسد، و آن نقطه همين جمله اى است كه در اين فراز از خطبه آمده و پيامبر صلى الله عليه و آله اصحاب صحيفه را به صراحت نام مى برد. مقدمه اين تصريح، اقتباس آيه 41 سوره قصص در قرآن درباره غاصبين است كه با كلام حضرت تركيب شده است.
ص: 257
توضيح اينكه:
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئَمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: «اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند» .
سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام، و جايگاهشان در جهنم را بيان فرمود. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلِبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش هستند، و چه بد است اقامتگاه متكبرين.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در ذيل تصوير اعتقادى داستان حضرت موسى عليه السلام و فرعون در قرآن آمده است، آنگاه كه آن حضرت با معجزات پروردگار نزد فرعون مى آيد و فرعون و فرعونيان او را ساحر مى پندارند و كار تا آنجا پيش مى رود كه فرعون مى گويد: «من براى شما خدايى جز خود نمى شناسم» !
البته مدعى خدايى كه پشت سر اين ادعا مى گويد: اى هامان، براى من بناى بلندى بساز كه از فراز آن تماشا كنم، تا شايد خداى موسى را ببينم ! ! اينجاست كه خداوند از فرعون با عنوان امامى ياد مى كند كه به آتش دعوت مى نمايد و در آيه بعدى مى فرمايد: «در اين دنيا لعنت در پى آنان فرستاديم» .(1)
ص: 258
4 - تحليل تاريخى
اشاره
در تحليل اين آيه تركيبى از فرعونيت و صحيفه ملعونه بايد مورد بررسى قرار گيرد، و مناسب تر از همه ترسيم مسيرى است كه از صحيفه آغاز شد و به ادعاى الوهيت فرعونى انجاميد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير امامانى را ياد مى كند كه رهبرى مردم به سوى جهنم را بر عهده دارند، و از آنجا كه تصريح به نامشان را در آن موقعيت صلاح نمى داند نكته اى را به ميان مى آورد كه جز بر اولى و دومى منطبق نيست و آن كلمه «صحيفه» است.
جالب اينكه بسيارى از مردم در اثناء خطبه منظور حضرت را از «صحيفه» متوجه نشدند و فقط خود اصحاب صحيفه از يك سو، و عده اى از اصحاب خاص پيامبر صلى الله عليه و آله - كه از ماجرا آگاه بودند - از سوى ديگر، پى به منظور حضرت بردند؛ ولى آينده هاى نزديك و دور تاريخ چنان مشت آنان را باز كرد كه بر همه معلوم شد منظور از «گروه صحيفه» كيانند و «صحيفه» چيست ؟
در اينجا چند نكته قابل ذكر است:
نكته اول: سير صعودى نفاق در آغاز اسلام
«صحيفه» به معناى نوشته، اولين و اساسى ترين پيمان نامه اى بود كه بر ضد خلافت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام امضا شد. خط فكرى اين پيمان نامه از روزهاى آغازين ظهور اسلام در مكه نشأت گرفت و عده اى با نيت هاى سوء و با طمع در آينده جامعه اسلامى به پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند و از همان روز فكرهاى دور و درازى را در سر مى پروراندند و دائما موقعيت ها را زير نظر داشتند.
در اين باره احمد بن اسحاق قمى اين سؤال را از محضر بقيه اللّه الاعظم ارواحنا فداه پرسيد: آيا اولى و دومى به اختيار خود مسلمان شدند يا به اجبار ؟ و آن حضرت فرمود: آنان از روى طمع اسلام را پذيرفتند.(1)
ص: 259
هر روز كه اسلام پيروزى هاى جديدى به دست مى آورد انبوهى از مردم دين جديد را مى پذيرفتند، كه در ميان آنان بسيارى از دورويان بودند كه فقط در ظاهر اسلام مى آوردند.
آن دو نفر مخفيانه ارتباط خود را با منافقين قوى كردند و بدين گونه در موارد متعددى در فرامين پيامبر صلى الله عليه و آله و نظام جامعه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته بود كارشكنى مى كردند.
هر چه به سال هاى آخر عمر حضرت نزديك تر مى شد عده منافقين بيشتر و اقدامات آنان علنى تر مى گشت و خطر آنان جدى تر احساس مى شد، تا آنجا كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى اخير حيات حضرت نازل شده است.(1)
نكته دوم: اوج نفاق در حجه الوداع
در حجه الوداع اين خط فكرى به دو دليل وارد مرحله جديد و جدى شد. از يك سو پيامبر صلى الله عليه و آله رسما نزديكى رحلت خود را اعلام فرمود كه براى منافقين به معناى فرا رسيدن زمان دقيق اجراى مقاصدشان بود. از سوى ديگر اعلان رسمى خلافت و جانشينى على عليه السلام بود كه براى آنان به عنوان زنگ خطر جدى به حساب مى آمد و ترس نقش بر آب شدن نقشه هايشان را داشتند.
اين بود كه تصميم بر رسميت دادن برنامه هاى خود گرفتند و تشكيلات بهم پيوسته منافقين را تشكيل دادند تا براى روزهاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آماده باش كامل داشته باشند.
نكته سوم: سردمداران خط نفاق و صحيفه
قبل از همه پيش از اطلاع هر شخص ديگرى، اولى و دومى بنيان اين توطئه را ريختند و بين خود هم پيمان شدند كه هرگز در پيشبرد هدف خود كوتاه نيايند و كنار
ص: 260
نكشند. هدف را هم در يك جمله حساب شده تابلو كردند كه: اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد نگذاريم خلافت و جانشينى او در اهل بيتش مستقر شود، اگر چه به ما هم نرسد.(1)
در مرحله بعد سه نفر را داخل پيمان خود نمودند. يكى ابوعبيده جراح بود كه به عنوان امين بين امضا كنندگان و ناظر بر اجراى پيمان انتخاب كردند.
ديگرى معاذ بن جبل بود كه مُهره اى با نفوذ بود و ظاهرى مقدس داشت. او را براى حل مشكل انصار در نظر گرفتند، چرا كه قريش را به راحتى مى توانستند با خود همراه كنند ولى سعد بن عباده رئيس كل انصار كسى نبود كه با ابوبكر و عمر هم پيمان شود و آنگاه ممكن بود انصار در مقابل اقدامات اين گروه مقاومت كنند و عملاً نقشه ها بر آب شود.
معاذ بن جبل به آنان گفت: شما مسئله را از جهت قريش حل كنيد. من درباره انصار مشكلات را رفع مى كنم. او براى اين هدف بشير بن سعيد و اسيد بن حضير را در نظر گرفت كه هر كدام بر نيمى از انصار - يعنى دو طايفه اوس و خزرج نفوذ و حكومت داشتند - و مخفى از سعد بن عباده آنان را بر سر غصب خلافت با خود هم پيمان نمود.(2)
سومين نفرى كه ملحق شد سالم مولى ابى حذيفه بود. ورود اين شخص در پيمان آنان از آنجا آغاز شد كه جلسه مذاكره آنان در اين باره مورد استراق سمع او قرار گرفت و از آن اطلاع يافت و چون با راه آنان موافق بود صلاح ندانستند او را از خود جدا بدانند كه مبادا خبر را منتشر كند.
اين گروه پنج نفرى پس از اتمام اعمال حج، در مكه كنار كعبه جمع شدند و پيمان نامه اى را با هدف مذكور امضا كردند، و آن را داخل كعبه زير خاك پنهان نمودند تا
ص: 261
سندى براى التزام عملى آنان به پيمانشان باشد، و ابوعبيده را هم ناظر بين خود قرار دادند.(1)
و اينگونه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير «اصحاب صحيفه» را امامانى معرفى كرد كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى كنند.
نكته چهارم: افشاى خبر صحيفه در سقيفه
خبر صحيفه ملعونه همچنان مكتوم بود تا لحظه اى كه در غوغاى سقيفه اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند، در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته و طناب بر گردن حضرت انداخته بودند ! در آن حال كه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مملو از جمعيت بود، حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه تان كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد كه اگر خداوند محمد را به قتل يا مرگ طبيعى از دنيا برد خلافت را از ما اهل بيت مانع شويد ! !
ابوبكر گفت: تو از كجا مى دانى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ؟ فرمود: اى زبير و اى سلمان و اى ابوذر و اى مقداد، شما را به خدا و به حق اسلام قسم مى دهم آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه مى فرمود: «فلانى و فلانى - و حضرت همه اين پنج نفر را بر شمرد - بين خود نوشته اى نوشته اند و در آن هم پيمان شده اند و بر سر برنامه هاى خود پس از قتل يا مرگ من قسم هايى ياد كرده اند» ؟
سلمان و ابوذر و مقداد و زبير گفتند: آرى به خدا قسم، از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه به تو خبر مى داد: آنان هم پيمان شده اند و براى برنامه خود با يكديگر پيمان بسته اند و در بين خود نوشته اى نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم بر ضد تو قيام كنند و خلافت را از تو يا على مانع شوند.(2)
ص: 262
هنگامى كه در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بدانيد كه امامان دعوت كننده به آتش اصحاب صحيفه اند ! اكثريت مردم منظور حضرت را متوجه نشدند، ولى در روز بيعت اجبارى بود كه همه مردم از اسرار صحيفه و سقيفه با خبر شدند و حجت بر همگان تمام شد و اساس غصب خلافت روشن گرديد.
نكته پنجم: آمادگى مردم براى اجراى صحيفه
پس از امضاى صحيفه، مهم ترين مرحله براى هدف تعيين شده گردآورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليه السلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوامشان در جنگ ها به دست على عليه السلام كشته شده بودند و كينه هايى از آن حضرت در دل داشتند.
از سوى ديگر عده اى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود، كه عده اى تصور مى كردند پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد خاندان خود را بر مردم مسلط كند.
عده اى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيده اند پس بايد در آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دل هاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمع هاى رياست را به هيجان مى آورد.
نكته ششم: صحيفه تكميلى دوم
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريع تر از آنچه انتظار مى رفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كمتر از پانزده روز از صحيفه اول، قانون نامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از:
ص: 263
ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه، اوس بن حدثان، ابوهريرة، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن اميه، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مدرى و هشت نفر ديگر.
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد ! متن پيمان نامه چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم.
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است:
ص: 264
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّه وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ» : «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد !
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است» .
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به
ص: 265
ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» : «با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند» .
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است ! !
همچنين پيامبر فرموده است: «هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد هر كس مى خواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است.
امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
5 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى
ص: 266
منافقين نوشته شد - رسما غدير انكار شده است ! جالب اينكه در اينجا بار ديگر استناد به آيه قرآن را براى اثبات ادعاى باطل به كار گرفتند و آن را دليل بر پيروى مردم از مرام سقيفه قرار دادند.
آيا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟
آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ !
اين استناد به قرآن با اين تعبير در صحيفه منعكس شد و اين آيه در متن صحيفه ملعونه دوم كه پس از غدير در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد آمده است. متن اين صحيفه چنين بود:
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خدا آنان را در كتاب خود به لسان پيامبرش مدح كرده است.
آنان پس از اينكه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند !
اما بعد، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاهِ خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند.
پيامبر صلى الله عليه و آله اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر صلى الله عليه و آله پيروى كنند، همان طور كه خداوند فرموده است:
ص: 267
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الاْخِرِ» : «براى شما نسبت به پيامبر پيروىِ نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» ... .(1)
اين اساسنامه سقيفه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسل هاى آينده، با حيله گرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايه هاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنه گرى اصحاب سقيفه را مى رساند كه اين چنين آينده هاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كرده اند.
يك. سوء استفاده از عنوان مهاجر و انصار
از مدح مهاجرين و انصار در قرآن، به نفع اين چند نفرى كه اساسنامه سقيفه را تهيه كرده اند سوء استفاده شده ! گويا همه مهاجرين و انصار از اين صحيفه باخبر بوده اند.
در حالى كه آن را 34 نفر مخفيانه و بدون اطلاع احدى از مهاجرين و انصار نوشته اند.
بسيار جالب است كه صحيفه اى توسط اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود معين نكرده است» ! ! آيا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ ! !
دو. استفاده از تعصبات جاهلى
گاهى از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى سوء استفاده شده است. براى اين ادعا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مانند سلاطين مطرح كرده اند؛ در حالى كه درباره امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد.
ص: 268
از سوى ديگر مسئله سهيم بودن همه مسلمين را در خلافت مطرح كرده اند ! در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخاب بهترين است كه توسط پروردگار انجام مى گيرد، و هيچ كس نمى تواند مانند خداوند بهترين را معين كند.
سه. مطرح كردن خلافت به عنوان سلطنت
جهت ديگر ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياست. گويا خلافت سلطنتى است كه هر كس آن را به دست گرفت ثروت اندوزى را آغاز مى كند و اغنيا را گرد خود جمع مى كند ! لذا براى پيشگيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ثروت نزد آنان نماند. البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند.
چهار. رأى اهل هر زمانى براى خود !
اينكه افزوده اند: «بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند» ، تاريخ به خوبى نشان داده كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابى طالب عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند.
پنج. سوء استفاده از آيه تقوى
آيه كلى «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» را در برابر كلام صريح پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى ترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه باتقواترين مردم هستند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهم السلام چه كسى را با تقوى تر از آن امام معصوم مى توان يافت ؟
شش. سوء استفاده از تساوى حقوق مسلمين
اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى
ص: 269
سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عده اى را حفظ كردند و حق عده اى ديگر را پايمال نمودند. ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مى توانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمى پذيرد.
پيداست كه امامت شايستگى هايى لازم دارد كه فقط با دارا بودن آنها كسى مى تواند در آن منصب قرار بگيرد، وگرنه خلفاى نالايق همان ثمرات شوم سقيفه را به دنبال خواهند داشت كه به آبروى اصل اسلام هم ضربه زدند و باعث شرمندگى خود و همه اهل اسلام در برابر ملل ديگر شدند.
هفت. سوء استفاده از اتحاد و عدم تفرقه
تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن بهانه اى است براى ظلم آزادانه و بى قيد و شرط، به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جرم مخالفت با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحادِ آنان بايد كشته شود !
باز مى بينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله ابا نداشته اند و به آن حضرت نسبت داده اند كه «امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد» ، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شده اند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفته اند و حسين عزيز عليه السلام را سر بريده اند ! آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شد ؟ !
هشت. چراغ سبز صحيفه براى پيروان سقيفه
آنچه در فرازهاى صحيفه ملعونه دوم ديده مى شود زيربناهايى بود كه توسط بنيان گذاران سقيفه به عنوان چراغ سبز براى پيروانشان از يك سو و چراغ خطر براى آنان از سوى ديگر پى ريزى شد؛ و بعدها احاديث جعلى بر اين مبنا ساخته شد تا خلافتى كه استمرار همان خط و ضد امامان غدير بود بتواند به حيات خود ادامه دهد و سد راه هميشه غدير باشد.
ص: 270
تحليل اعتقادى دوم
اكنون نوبت آن است كه ارتباط فرعونيت با صحيفه ملعونه روشن گردد. آنچه از فرعون معروف است و به عنوان شاخص ترين جهت او بايد نشان داده شود ادعاى خدايى اوست، كه قرآن بدان تصريح دارد و در تواريخ مختلف هم ثبت شده است.
اينك اهل صحيفه پايه ريزى فرعونيت را براى خود آغاز كردند و آن عبارت بود از ادعاى خدايى در برابر پروردگار عالم ! !
چگونه ؟
به چه دليل ؟
هم روايات در اين باره وارد شده و هم عملاً اين عنوان را نشان داده اند !
اول. فرعونيت سقيفه در آغاز
فرعونيت عملى به اين شرح است كه بزرگ ترين فرمان خدا را كه ولايت و خلافت و امامت اهل بيت عليهم السلام بود علنا زير پا گذاشتند و نه تنها از آن سر بر تافتند بلكه در برابر خداوند خليفه اى معرفى كردند، و تا آنجا پيش رفتند كه خليفه اللّه را به بيعت با خليفه خود اجبار نمودند؛ و اينگونه به پروردگار نشان دادند كه ما اراده خود را بر كرسى نشانديم و امر تو را بر زمين زديم، اگر چه در واقع خداوند بود كه به آنان مهلت مى داد همان گونه كه به فرعون مهلت داد.
پس از آن روز با غصب فدك، در برابر فرمان الهى در اعطاى آن به فاطمه عليهاالسلام قد عَلَم كردند و شهادت پروردگار به طهارت فاطمه عليهاالسلام را علنا ردّ كردند و او را با ساير مردم مساوى دانستند !(1)
ديرى نپاييد كه «مُتْعَتانِ مُحَلَّلَتانِ عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله انَا احَرِّمُهُما» را اعلان كردند و كلام صريح خداوند در قرآن درباره حج تمتع و ازدواج متعه را زير پا
ص: 271
گذاشتند و آن را حرام كردند !(1) آيا ادعاى خدايى عملاً بالاتر از اين مى تواند باشد ؟ آيا فرعون توانست تا چنين مراحلى پيش رود ؟
دوم. فرعونيت سقيفه در روزگار قدرت
اينها در روزهايى بود كه محتاطانه ادعاى خدايى مى كردند، و روزى كه بر كرسى قدرت تكيه زدند چنان با جهلشان بى باكانه در همه فرامين الهى با پروردگار به ضديت برخاستند كه بدعت در احكام دين را امرى عادى تلقى كردند.
در قضاوت ها، با آنكه دستور خدا روشن بود، بر خلاف آنها رفتار مى كردند.(2) حتى در مسئله ارث - كه در قرآن به تفصيل آمده - بر خلاف حكم خدا سخن گفتند.(3) اعمال اذان و وضو و غسل و نماز را تغيير دادند و در آن اضافه يا كم نمودند.(4)
معاوية بن ابى سفيان در اين باره مى گويد: چه بسيار است آنچه عمر در اين امت بر خلاف سنت پيامبر صلى الله عليه و آله بدعت گذاشت و مردم پيرو او شدند و از او پذيرفتند ... . مسايل بسيارى كه بيش از هزار باب است !(5)
ص: 272
خلاصه اينكه عملاً ادعاى خدايى را به آنجا رساندند كه هر كارى بر خلاف قرآن هم مى كردند، به جاى آنكه منقصتى براى آنان باشد به حساب فضيلت گذاشته مى شد؛ و مردم را اينگونه به تقدم خود بر خداوند قانع كرده بودند.
سوم. شكايت على عليه السلام از فرعونيت سقيفه
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: به خدا قسم، زمامداران قبل از من امور عظيمى را انجام دادند كه در آنها عمدا با پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت كردند.(1)
و نيز مى فرمايد: اولى و دومى تا آنجا مردم را به خود جلب كرده اند، كه اگر كسى از اهل حق و صدق و عالم به دستورات خدا و رسول بخواهد چيزى از بدعت هاى آنان را تغيير، دهد او را در فشار مى گذارند و به مخالفت با او برمى خيزند و از او بيزارى مى جويند و او را خوار مى كنند و از سخن حق او متفرق مى شوند. ولى اگر بدعت هاى آنان را بپذيرد و به آنها اقرار نموده و كار نيكويى جلوه دهد و به آنها اعتقاد پيدا كند، مردم او را دوست مى دارند و برايش احترام قائل مى شوند و او را فضيلت مى دهند.(2)
اين است فرعونيت در امت اسلام و ادعاى الوهيت بر مردمى جاهل كه فرعون را از خداوند تشخيص نمى دهند، و او چنان جرئتى پيدا مى كند كه بگويد: «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِى»(3) ! و آنچه من در برابر سخن خداى يكتا مى گويم درست است ! !
و از همين جاست كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: روز قيامت امت من در پنج گروه نزد من وارد مى شوند: يك دسته گروهِ فرعون امت است ... .(4)
چهار. فرعون سقيفه در برابر ابليس
معناى اين قد عَلَم كردن در برابر خدا را از اين حديث به خوبى در مى يابيم:
ص: 273
روز قيامت ابليس را مى آورند در حالى كه با يك افسار آتشين بر او لجام زده اند، ولى دومى را مى آورند در حالى كه با دو افسار آتشين بر او لجام زده اند. ابليس نزد او مى رود و فرياد مى زند و مى گويد: مادر به عزايت بنشيند، تو كيستى ؟ من كسى هستم كه اولين و آخرين را گول زدم ولى با يك افسار بسته شده ام در حالى كه تو با دو افسار بسته شده اى ؟ !
دومى مى گويد: من كسى هستم كه هر دستورى دادم اطاعت شدم در حالى كه خداوند دستور مى داد و مورد عصيان و سرپيچى قرار مى گرفت.(1)
اينجاست كه مى بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير به محض خواندن آيه مزبور درباره امامانى كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى كنند، مى فرمايد: خداوند و من از آنان بيزاريم.
و ما اى رسول گرامى، با اقتدا به شما و براى نشان دادن اعتقاد راسخ خود در برابر آنان، اعلام مى كنيم: از بنيانگذاران اين امامت جهنمى و از همه امامان ضلالتى كه نيابت آنان را پذيرفتند بيزاريم و در دلِ خود جايى براى آنان نداريم.
آيه «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ ... » در دعاى بعد از نماز روز غدير
اشاره
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است.
در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
ص: 274
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ. وَ أَتْبَعْناهُمْ فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ» :
«و آنان را امامانى قرار داديم كه به آتش دعوت مى كنند و در روز قيامت كمك نمى شوند. در اين دنيا لعنتى در پى آنان فرستاديم و روز قيامت از نكوهش شدگان خواهند بود» .
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن دعا
يكى از فرازهاى دعاى بعد از نماز عيد غدير چنين است:
فَاسْأَلُكَ يا رَبِّ تَمامَ ما انْعَمْتَ عَلَيْنا ... ، وَ لا تَجْعَلْنا مِنَ الْمُكَذِّبينَ الدُّعاةِ الَى النّارِ، وَ هُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اوْلِيائهمْ مِنَ الْمَقْبُوحينَ(1):
پروردگارا، از تو كامل شدن نعمتت را بر ما مى خواهم ... ، و مرا از تكذيب كنندگانِ دعوت كننده به آتش قرار مده؛ آنان كه با اوليائشان در روز قيامت از نكوهش شدگانند.
2 - نتيجه اعتقادى
دو قسمت از آيه در دعاى مزبور با تغييرى در عبارت كه مقتضاى سياق دعا بوده آورده شده است: يكى دعوت به آتش و ديگرى بدىِ دشمنان ولايت اهل بيت عليهم السلام.
آنچه از اين فراز دعا و آيه در رابطه با غدير استفاده مى شود، موقعيت اعتقادى مخالفين ولايت نزد خداوند است. آنان كه راه ولايت على عليه السلام را كنار گذاشتند، به هر راه ديگرى كه رفته باشند - چه به جنگ ولايت آمده باشند و چه نيامده باشند - در اين آيه به دو صفت در دنيا و دو صفت در آخرت موصوف اند:
ص: 275
در دنيا يكى به عنوان دعوت كنندگان به آتش شناخته مى شوند، و اين بدان معنى است كه صراط مستقيم تا بهشت يكى بيشتر نيست و هر راهى غير از آن راه جهنم است. دوم اينكه مورد لعنت قرار مى گيرند، كه نشانه وظيفه ما در مورد لعنت آنان است.
در آخرت از يك سو مورد تقبيح قرار مى گيرند و زشت سيرت معرفى مى شوند؛ و از سوى ديگر هيچ راهى براى نجات آنان وجود ندارد.
اين چهار مسئله دقيقا به معناى بسته شدن همه درهاى اميد بر مخالفين اهل بيت عليهم السلام از جانب خدا، و نبودن هيچ راه آشتى با آنان از جانب بندگان است.
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
اشاره
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اوامر غديرى است، كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله استشهاد شده است. اين آيات كه به در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 28 سوره زخرف و دو آيه ديگر است:
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» :
«آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
ص: 276
«وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ»(1):
«ملائكه اى را كه بندگان خدايند مؤنث مى پندارند آيا در خلقت آنها حاضر بوده اند به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند» .
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»(2):
«اكنون كه ظلم كرده ايد هرگز براى شما فايده ندارد شما در عذاب شريك هستيد» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمى كرد: الف. بالاترين امر به معروف رساندن مسئله امامت امامان و نهى از مخالفت با ايشان است. ب. امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمى شود تا كسى بخواهد امر و نهى كند.
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى داشت كه امامتِ فرزندان معصوم على عليه السلام در متن قرآن است و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را شاهد آن قرار داده فرمود: «آنجا كه خدا مى فرمايد: امامت را مطلبى باقى در نسل او قرار داديم» ، و سپس به حديث ثقلين اشاره كردند كه «لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما» :
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّه ُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» ، و قُلْتُ: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما:
ص: 277
اى مردم، قرآن به شما مى شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» : «آن امامت را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، آمادگى براى بيعت بعد از خطابه را مطرح كرد.
از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه ُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» :
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است، و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد.
2 - موقعيت قرآنى
اين آيه در قرآن ذيل سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام درباره توحيد قرار دارد، كه از
ص: 278
آيه 26 آغاز مى شود: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ... » : «ابراهيم به پدرش و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مى كند» . پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام، خداوند مى فرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم» .
3 - موقعيت تاريخى
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكم كارى و دقت بيشترى را اقتضا مى كرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيه اى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليه السلام مى داند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاه ترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليه السلام به ميان مى آيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود.
از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريح ترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، در اينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
در طرف مقابل، قبل از همپيمان شدن و نوشتن صحيفه ملعونه، خداوند خبر آن را به پيامبرش داد. هنوز مراسم حج پايان نيافته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين پيام را از جانب درگاه
ص: 279
الهى دريافت كرد، و در حالى كه آنان سرگرم توطئه ها و نقشه هاى خود بودند حضرت از جزئيات كارشان خبر داشت.
امام باقر عليه السلام ماجراى پيمان نامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن همپيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيمان نامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد ؟ ! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمى شنوى كه مى فرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» : «به زودى گواهى آنان نوشته مى شود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت» ، و كلام خداوند تعالى كه مى فرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد، و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليه السلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «و آن (امامت) را مسئله اى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند» .(2)
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
از آنجا كه نسل ابراهيم عليه السلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از اميرالمؤمنين عليه السلام تا حضرت مهدى عليه السلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
ص: 280
اين تفسير آنگاه كامل بودن خود را نشان مى دهد كه فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله را در ضمن بيان آيه دقت كنيم كه مى فرمايد: «من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و على هستند» ، يعنى آنچه خداوند به عنوان نسل ابراهيم خليل عليه السلام براى امامت تعيين فرموده آن نسلى است كه از دو سو به محمد و على عليهماالسلام ختم شود.
آنچه به عنوان تفسير آيه در خطبه غدير آمده اين است كه مراد از ضمير «ها» در كلمه «وَ جَعَلَها» را «امامت» قرار داده و منظور از «عَقِبِهِ» يعنى نسل حضرت ابراهيم عليه السلام را كه امامت در آنان باقى است «دوازده امام عليهم السلام» معرفى فرموده است.
آنچه در خطبه غدير به صورت تفسير ضمنى آمده در احاديث بسيارى از پيامبر و ائمه عليهم السلام نيز وارد شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند تبارك و تعالى امامت را در نسل حسين عليه السلام قرار داد، و اين همان كلام خداى عز و جل است كه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ» .(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام همين آيه را قرائت نموده فرمود: پيامبر نسل حضرت ابراهيم بود، و ما اهل بيت نسل حضرت ابراهيم و نسل محمديم.(2)
امام صادق عليه السلام درباره اين آيه فرمود: منظور امامت است كه خداوند آن را تا روز قيامت در نسل حسين عليه السلام باقى گذارده است.(3)
از سوى ديگر، ماجراى صحيفه ملعونه اول و نزول آيات درباره آن از چند جهت تحليل اعتقادى دارد:
تحليل اعتقادى اول
در اين حديث تصريح حضرت به نزول اين آيات در مسئله صحيفه را مى بينيم، كه مقارن غدير توسط سردمداران منافقين انجام شد. هر يك از اين آيات جهتى از عمق
ص: 281
جنايت صحيفه را آشكار كرده است، كه تفسير گونه اى بر آنها نيز هست. چهار جهت را ذيلاً بيان مى داريم:
جهت اول: پرونده خاص اصحاب صحيفه
خداوند پرونده خاصى درباره اصحاب صحيفه باز كرده كه از ثبت صحيفه ملعونه در آن به طور خاص نام مى برد، و طبيعى است كه پيامدهاى آن تا روز قيامت نيز در آن ثبت خواهد شد.
اين نكته با عبارتِ «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ» : «به زودى شهادت و گواهى و قرارداد آنان نوشته خواهد شد» ذكر شده، و اين مطلب قبل از انعقاد صحيفه به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده شده است. در آيه اى ديگر كه بعد از نوشتن صحيفه نازل شده خبر از ثبت آن در پرونده اش داده شده است، آنجا كه مى فرمايد: «وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(1): «فرستادگان ما نزد آنان مى نوشتند» ، كه بحث مفصل درباره اين آيه خواهد آمد.(2)
جهت دوم: محاكمه مخصوص اصحاب صحيفه
شكى نيست كه پرونده براى هدفى تشكيل مى شود و آن هدف بازخواستِ صاحبان آن در روز محاكمه است. خداوند با عبارت «وَ يُسْئَلُونَ» : «مورد سؤال قرار مى گيرند» به اين مطلب تصريح فرموده است.
لذتبخش روزى است كه مهدى زهرا عليه السلام اين پرونده را باز كند و آن دو نفر را از دل خاك بيرون كشد و نزد همگان از گذشته سياه آنان بردارد. بار ديگر در دوران رجعت اين پرونده باز مى گردد و آنان به عنوان مُسبِّب روزگار سياه بشريت معرفى مى شوند.
محاكمه اصلى در روز قيامت است كه جهانيان شاهد محاكمه ابوبكر و عمر خواهند بود، با پرونده اى كه تا آخرين روز دنيا صفحات آن رقم خورده است.
ص: 282
پرونده اى كه آغاز آن سيلى بر چهره ملكوتى زهرا عليهاالسلام و طناب بر حلقوم الهى على عليه السلام و شهادت محسن قلب على و زهرا عليهماالسلام است.
دنباله آن خانه نشين كردن على عليه السلام و جنگ هاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان تا محراب مسجد كوفه است كه فرقِ غرقه به خون على عليه السلام شده است.
جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليه السلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليه السلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهل بيت پيامبر عليهم السلام صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
آيا پرونده اى كه چنين آغازى و ابتدائى دارد، بر عهده داشتن همه خون هاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود ؟
آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است ؟
آيا با سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مى رسد ؟
آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مى رسد ؟
آرى، محاكمه اى طولانى با پرونده اى سياه در انتظار آنان است !
جهت سوم: غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مى نگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد.
اگر در غدير فقط على بن ابى طالب عليه السلام معرفى مى شد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مى گرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله كه سلاله ابراهيم اند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد.
ص: 283
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مى فرمايد: وَاللّه لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: به خدا قسم، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليه السلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
جهت چهارم: روزگار ندامت اصحاب صحيفه
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه ارتباط آن به آيات قبل را مطرح مى فرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مى فرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايده اى برايتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد» به آل محمد عليهم السلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شده اند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مى فرمايد:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(2):
ص: 284
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مى انگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهم السلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ؛ يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
تحليل اعتقادى دوم
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مى كند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
نكته اول: شيطانِ اصحاب صحيفه
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مى كرد: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَانِ اسْتَقَمْتُ فَاعينُونى وَ انْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى: مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود ! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد !(2)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامه اى سِرّى مى نويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان
ص: 285
مى گذارد و از جمله مى گويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: بدانيد كه مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود؛ و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود !(1)
نكته دوم: راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم»
«وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» ، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مى گويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهم السلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مى خواهيد به آنچه ما ساخته و بافته ايم عمل كنيد !
براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانه هايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليه السلام و سنّ او و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خدا مى فرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مى كنند و نزد خود گمان مى كنند هدايت شده اند» .
نكته سوم: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر
«يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» ، به فرموده امام باقر عليه السلام منظور ابوبكر و عمر است(2) كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مى بينند از يكديگر بيزارى مى جويند. آن دو كه در دنيا نزديك ترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بئس الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مى راند.
نكته چهارم: عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه
«أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در پايان حديث امام باقر عليه السلام خوانديم كه تابع و متبوع
ص: 286
و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجه اى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
تحليل اعتقادى سوم
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدوده هاى آن را نشان مى دهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهم السلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم(1):
يك. بنيان گذاران ظلم سقيفه
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مى خوريم:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ... .
اللهمَّ خُصَّ انْتَ اوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ ... .
لَعَنَ اللّه امَّةً اسَّسَتْ اساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اهْلَ الْبَيْتِ ... .
اتَقَرَّبُ الَى اللّه ... بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اسَّسَ اساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ ... .
دو. انواع پيروان ظلم سقيفه
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارت هاى متفاوتى بر مى خوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
1. اصل يارى و پيروى:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مى خورد:
ص: 287
«أعوانَهُم» ، «أنصارَهُم» ، «أشياعَهُم» ، «أتباعَهُم» ، «مُساعِديهِم» ، «أوليائهُم» ، «تابِعيهِم» .
2. جهات كلى پيروى:
در مواردى جهت گيرى هاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
مُحِبّيهم: دوستانشان، مَواليهم: ولايتمدارانشان، الْمُسَلِّمين لاَمْرِهم: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان، الْمائِلين الَيْهم: متمايلين به سوى آنان، الْمُبايِعين لَهُم: بيعت كنندگان با آنان، مَنْ والاهُم: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفته اند، مَنْ مالَ الَيْهم: كسانى كه به آنان توجه دارند، مَنْ حَذا حَذْوَهم: كسانى كه پا جاى پاى آنان مى گذارند، مَنْ سَلَكَ طَريقهم: كسانى كه راه آنان را مى پيمايند، مَنِ اتَّبَعَ امْرَهم: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مى كنند، اهْل مَذْهَبِهم: اهل مذهب آنان.
3. صف آرايىِ اتباع:
در مواردى صف آرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهل بيت عليهم السلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينه سازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهل بيت عليهم السلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
مُخالِفيهِمْ: مخالفين آنان، خاذِليهِمْ: خوار كنندگانشان، ظالِميهِمْ: ظلم كنندگان به ايشان، قاتِليهِمْ: قاتلينشان، المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ: پيروان دشمنانشان، ناصِرى عَدُوِّهِمْ: يارى كنندگان دشمنانشان، غاصِبيهِمْ: غصب كنندگان مقام آنان، جاحِدى وِلايَتِهِمْ: منكرين ولايت آنان، المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ: همدست شوندگان بر ضد آنان، مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند، الْحادينَ عَنْهُمْ: اعراض
ص: 288
كنندگان از اهل بيت عليهم السلام، مُنازِليهِمْ: درگير شوندگان با آنان، دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند، مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند، الْمُمَهِّدينَ لأعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند، الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند، مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ: كسانى كه خون آنان را حلال شمردند، مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
4. اصول اعتقادى منحرف:
در موارد ديگرى سخن از پايه هاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصب هاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مى آيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مى كند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند، مَنْ دَعا الى وِلايَتِهِمْ: كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند، مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ: كسانى كه طبق بدعت هاى آنان به رياست دست يابند، مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
5 . رضايت قلبى به ضلالت:
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونه هاى آن عمل به روش هاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهل بيت عصمت عليهم السلام و تصديق حكم هاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
ص: 289
كُلُّ مُسْتَنٍّ بِما سَنَّ اعْدائَهُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: همه كسانى كه تا روز قيامت به سنت هايى كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام پايه گذارى كرده اند عمل نمايند، مَنْ سَمِعَ بِظُلْمِ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه ظلم دشمنان ايشان را بشنود و به آن راضى شود، مَنْ رَضِىَ بِقَوْلِ اعْدائِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ: هر كس كه به گفتار و رفتار دشمنانشان راضى باشد، مَنْ بَلَغَهُ افْعالُ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه خبر كارهاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام به او برسد و بدان ها رضايت دهد، الرّاضينَ بِقَتْلِ الاعْداءِ ايّاهُمْ: كسانى كه از قتل ايشان به دست دشمنانشان راضى باشند، الْمُصَدِّقينَ بِاحْكامِ اعْدائِهِمْ: كسانى كه حكم هاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام را تصديق نمايند و آنها را درست بدانند.
6 . عموميت پيروان در زمان و مكان:
در بيان عموميت پيروان صحيفه ملعونه نسبت به زمان ها و مكان ها و حتى موجودات از جن و انس، عبارات قابل توجهى ديده مى شود كه همه پيروان صحيفه و سقيفه تا روز قيامت از اولين و آخرين، بلكه از همه خلايق را در بر مى گيرد:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ، مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ مِنَ الاوَّلينَ وَ الاخِرينَ، مِنَ الْخَلائِقِ اجْمَعينَ الى يَوْمِ الدّينِ، كه معناى مجموع اين سه عبارت چنين مى شود: خدايا، اولين ظالم حق آل محمد تا آخرين تابعين او بر اين ظلم را از جن و انس، از همه خلايق اولين و آخرين تا روز قيامت را لعنت كن.
آيه «وَ السابِقونَ الاَوَّلونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعوهُم ... »
آيه «وَ السابِقونَ الاَوَّلونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعوهُم ... »(1)
در فرازى از فرازهاى سومين مرحله از خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله وارد اعلان عمومى شد و با خطاب «اعلموا معاشر الناس» وارد بخش سوم سخنان خود شد، و به بيان مطلب اصلى پرداخت و قبل از هر چيزى امامت على عليه السلام و وجوب اطاعت از او را مطرح كرد. عموميت خطاب را نيز بيان كرد و گستره آن را به دقت نشان داد.
ص: 290
ابتدا با اقتباس از آيه 100 سوره توبه، مهاجرين و انصار و تابعين را داخل اين عموم اعلان كرده فرمود: «وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّه َ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ» ، و سپس بقيه اين عموم را با ذكر روستايى و شهرى، عجمى و عربى، آزاد و بنده، صغير و كبير، سياه و سفيد بيان كرد، و با يك كلمه همه اين گروه ها را يك جا ذكر كرده فرمود: «وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ ... » . در اينجا از وجوب اطاعت على عليه السلام نتيجه گيرى كرد كه حكم او نافذ است و هر كس با او مخالفت كند ملعون است:
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ، وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّه َ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِىِّ وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الاَبْيَضِ وَ الاَسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ اَمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّه ُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ اَطاعَ لَهُ:
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
آيه «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها ... »(1) = آيه «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ . ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ»
ص: 291
آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ ... »
آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ ... »(1)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره دارد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن و آيه لعنتِ منافقين و مشركين است:
«وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها، هِىَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللّه وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ» :
«خداوند به مردان و زنان منافق و كافران آتش جهنم را وعده داده كه در آن دائمى خواهند بود، و آن برايشان كافى است، و خدا آنان را لعنت نموده و برايشان عذاب پابرجايى است» .
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللّه عَلَى الظَّالِمِينَ»(2):
«چه كسى ظالم تر است از كسى كه بر خدا دروغ مى بندد اينان كسانى اند كه بر پروردگار خود عرضه مى شوند و شاهدان گواهى مى دهند كه اينان بر پروردگار خود دروغ بستند آگاه باشيد كه لعنت خدا بر ظالمين است» .
«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللّه ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّه عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيرا»(3):
«تا خداوند عذاب نمايد مردان و زنان منافق و مشرك را كه به خدا بد گمانند بر آنان باد بلاى بد و خدا بر آنان غضب كرده و لعنتشان نموده و برايشان جهنم را آماده ساخته و بد پايانى خواهد بود» .
ص: 292
پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن در خطبه غدير مى فرمايد:
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
در حالى كه دروغ بستن بر پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ بستن بر خداست:
آيا اهل سقيفه نگفتند: پيامبر گفته: نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمى شود ؟
آيا نگفتند: پيامبر گفته: پيامبران ارث نمى گذارند ؟
آيا ده ها دروغ را به حضرتش نسبت ندادند تا خواسته هاى خود را عملى كنند ؟
آيا ظالم تر از اينان كسى هست كه خداوند در قرآن لعنتشان كرده است ؟
آيا منافقين غير از آن دورويانى بودند كه آنچه پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله از آنان خواست پذيرفتند، ولى تا آن حضرت چشم از جهان فرو بست همه را زير پا گذاشتند و علنا و بى محابا فرامين حضرتش را نقض كردند و بناى سقيفه را چيدند ؟ اگر خداوند اينان را لعنت نكرده و جهنم را برايشان آماده ننموده، پس براى چه كسى آماده فرموده است ؟ !
آيه «وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا»(1) = آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا ... »
آيه «وَ قالَتْ أُولاهُمْ لِأُخْراهُمْ فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ»(2) = آيه «قالَ ادْخُلُوا فِى أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ فِى النَّارِ ... »
ص: 293
آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ ... »
اشاره
آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد.
اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 8 سوره ابراهيم و آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ» :
«موسى گفت اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند خداوند مستغنى و سپاس شده است» .
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(2):
«محمد نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى بوده اند آيا اگر بميرد يا كشته شود به گذشته باز مى گرديد ولى به خدا ضررى نمى رساند و خداوند سپاسگزاران را جزا مى دهد» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
ص: 294
1 - متن خطبه غدير
در آخرين بخش از خطبه غدير، مردم همچنان تشنه زلال غدير گوش جان به كلام جاودانه محمدى سپرده بودند. مسك الختام اين خطابه بلند، جامع الجوامع فضايل على بن ابى طالب عليه السلام بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در يك جمله پر معنى بالاترين فضيلت را براى شخص دوم عالم وجود با ارتباط آن به قرآن بيان كرد.
از يك سو نزول فضائل على عليه السلام در قرآن را به ميان آورد، و از سوى ديگر درياى مناقب آن حضرت را فراتر از آن دانست كه در يك مجلس قابل ذكر باشد. سپس با توجه به گستردگى فضايل على عليه السلام، دستور پذيرفتن آنها را از اصحاب معرفت به ما داد، و سپس به آيه 71 سوره احزاب آيه 20 و 21 سوره توبه اشاره فرمود.
حضرت در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير، با اشاره به آيه قرآن به مردم گوشزد كرد كه رضاى الهى را در نظر بگيرند، چرا كه اگر همه اهل زمين كافر شوند ضررى به خداوند نمى رسد.
حضرت در اين باره به آيه 8 سوره ابراهيم: «اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَاِنَّ اللّه َ لَغَنِىٌّ حَميدٌ» ، و آيه 144 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا» اشاره كرد:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا، (خ ل: فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ) :
اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خدا را از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند (خ ل: خداوند مستغنى و سپاس شده است) .
2 - موقعيت تاريخى
واپسين لحظات خطبه غدير است و يك جمله قبل از آخرين فراز خطبه، دو آيه مهم از قرآن به عنوان آخرين اتمام حجت در كلام حضرت شاهد آورده شده است.
ص: 295
از آيه اول فقط قسمت وسط آن شاهد قرار گرفته و از آيه دوم قسمت آخر آن در كلام حضرت تضمين شده، و اين هر دو در كنار تعيين وظيفه مردم در گفتار و اقرارشان طبق رضاى الهى آورده شده است.
طبق دو نسخه، دنباله آيه سوره ابراهيم يعنى جمله «فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» آمده، كه طبق اين نقل فقط به اين آيه استشهاد شده است. يادآور مى شود استناد به آيه سوره آل عمران در بخش 6 خطبه به طور مفصل صورت گرفته آست.
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت قرآنى دو آيه مزبور متفاوت است:
آيه سوره ابراهيم عليه السلام به دنبال آيه معروف «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِى لَشَدِيدٌ» است، كه از حضرت موسى عليه السلام نقل مى كند: اگر همه مردم هم كافر شوند خداوند غنى است.
آيه سوره آل عمران در ذيل آياتى مربوط به تشجيع اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى جهاد است تا آنجا مى رسد كه اگر آن حضرت از دنيا رفت مؤمنين نبايد از راه خود باز گردند و اگر كسى باز گردد به خدا ضررى نزده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
از مجموع موقعيت آيه ها در قرآن و در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چند نكته به عنوان تفسير
آيات استفاده مى شود:
نكته اول: غدير يعنى اعتقاد به خواسته خدا
پيامبر صلى الله عليه و آله با جمله «قُولُوا ما يَرْضَى اللّه بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ» قبل از ذكر اين آيه، مى فهماند كه بيعتِ الهىِ غدير به معناى ايمان و اعتقاد به خواست خداوند است، نه اينكه اگر مردم خواستند قبول كنند و اگر نخواستند قبول نكنند؛ و اگر اكثريت قبول كردند تثبيت شود و اگر نپذيرفتند كنار گذاشته شود. آيه مزبور كه پشت سر اين عبارت آمده در واقع با اين جمله تفسير شده است.
ص: 296
اگر سؤال شود كه چگونه اگر همه مردم روى زمين كافر شوند خدا نيازى به آنان ندارد و ضررى به برنامه الهى نمى زند ؟ پاسخ اين است كه مردم خلق نشده اند تا آزادانه نظر دهند، بلكه بايد آنگونه كه خدا مى خواهد بگويند و معتقد باشند و عمل كنند، و خدا مردم را براى همين امتحان بزرگ آفريده است، و گرنه راه فرارى از يد قدرت خدا ندارند و خداوند ترسى از بندگان ندارد و باكى ندارد از اينكه سزاى هر كس را مطابق آنچه فرموده بدهد.
نكته دوم: كثرت اهل سقيفه راه خدا را عوض نمى كند
از آنجا كه آيه در خطبه غدير است و به عنوان پذيرش مسئله ولايت مورد استناد قرار گرفته، اخطارى به دشمنان اهل بيت و بشارتى به دوستان ايشان است. دشمنان اهل بيت عليهم السلام و آنان كه به على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او معتقد نيستند بايد بدانند كه كثرت جمعيتشان از روز سقيفه تا امروز مصداق قطعى «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا ... » است.
اكنون كه مسلمانان همه اهل زمين نيستند و اديان ديگر هم وجود دارند و عدد مسيحيان از مسلمانان بيشتر است، حكم خداوند چنين است. اگر روزى همه مسيحيان و يهوديان و مجوسيان و بت پرستان هم به سقيفه معتقد شوند و چنين مجموعه عظيمى را تشكيل دهند، تازه مصداق كامل «همه اهل زمين» را به وجود آورده اند كه در آيه «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا ... » بدان تصريح شده است؛ و با اين همه خداوند به خاطر كثرت آنان كوچك ترين تغييرى در مسئله ولايت امامان عليهم السلام نخواهد داد و همه راه دوزخ را خواهند پيمود و فرمان خدا به خاطر نفى و اثبات مردم تغيير يافتنى نيست.
نكته سوم: اتحاد بر باطل خللى به حق وارد نمى كند
جمله «فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» در قرآن فقط يك بار به كار رفته، آن هم به دنبال آيه مربوط به بازگشت مردم پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله است: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» .
ص: 297
استفاده از آخر اين آيه در چنين موقعيت حساسى از خطبه كه در واقع مسك الختام آن است، به معناى ارتباط مستقيم آيه با مسائل سقيفه است؛ و بازگشت مردم از ولايت كه در اين آيه «انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» لقب گرفته در آن آيه با عنوان «إِنْ تَكْفُرُوا» به ميان آمده است.
كفر و ارتدادى كه در طول تاريخ صدها بار در برابر فرامين الهى صورت گرفته و امت هاى بسيارى به چنين جسارت هايى در برابر ذات الهى دست يازيده اند. كثرت جمعيت و اتحادشان بر باطل، نه نشان كفر را از پيشانى آنان پاك مى كند و نه پرچم ارتداد را از دوششان بر مى دارد، و نه در اعتقاد صحيح مؤمنين خللى وارد مى كند.
همچنين به آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ»
آيه «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ»(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش يازدهم و پايانى خطبه غدير و پس از بيعت گرفتن زبانى از حاضرين، ثمره آن را به نفع خود مردم اعلام كردند. سپس بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد. آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورد:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» :
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست» .
ص: 298
آيه «وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِى أَصْحابِ السَّعِيرِ»(1) = آيه «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ ... »
آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »
اشاره
آيه « ... وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ ... »(2)
از جمله آياتى كه در حين خطبه غدير در مورد منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ . ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ . إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» :
«ن. قسم به قلم و آنچه مى نگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بى منت است. و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مى بينى و آنان هم مى بينند. كه كداميك از شما مغرور شده ايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شده اند و به هدايت شدگان آگاه تر است» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در لحظاتى كه خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله به اوج خود رسيد و حضرت جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را بر زبان جارى فرمود، منافقين و به خصوص اصحاب صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى بين خود رد و بدل كردند.
با توجه به حساس بودن موقعيت و مقاصدى كه از گفتارشان داشتند، خداوند فورا آياتى در ردّ آنان نازل كرد و حتى عين الفاظ آنان را در متن آنها مطرح كرد تا هر گونه شك و شبهه و تخريب اذهان از ساحت غدير و ولايت به دور باشد.
ص: 299
از جمله سخنان آنان اين بود كه گفتند: او را نمى بينيد كه چشمانش چگونه مى گردد ؟ گويا ديوانه است !
و سخن ديگرشان اين بود كه گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ: به پسرعمويش مغرور شده است، و منظورشان نسبت دادن جنون به حضرت بود كه در آغاز بعثت نيز كفار جاهليت چنين نسبتى به حضرت مى دادند؛ و هدف ديگرشان بازگرداندن امر الهى ولايت به تعصبات جاهلى بود.
خداوند با فرستادن آيات اول سوره قلم كه مقرون به قسم است، اين نسبت ها را فورا رد كرد و ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله را از آن برى اعلام كرد. امام صادق عليه السلام درباره نزول اين آيات در چنان موقعيتى مى فرمايد: هنگامى كه دستور ولايت على عليه السلام نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله او را به اين مقام منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. در آن لحظه يك نفر گفت: لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ: به اين جوان مغرور شده است !
خداوند متعال اين آيات را نازل كرد: «ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ . ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» :
«ن. قسم به قلم و آنچه مى نگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بى منت است. و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مى بينى و آنان هم مى بينند كه كداميك از شما مغرور شده ايد» .(1)
در حديث ديگرى آن لحظه با دقت بيشترى مشخص شده و مى فرمايد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، يك نفر از ميان مردم گفت: به پسرعمويش مغرور شده است. در آن هنگام اين آيه نازل شد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» .(2)
ص: 300
امام باقر عليه السلام ضمن توضيح آيات، جزئيات بيشترى از اين ماجرا را بيان مى فرمايد:
هنگامى كه آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(1) نازل شد، يكى از منافقين با اشاره به پيامبر صلى الله عليه و آله به ديگرى گفت: ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٌ وَ قَدِ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ، وَ لَوْ قَدَرَ انْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ: چشمانش را نمى بينيد كه در گردش است ؟ گويا ديوانه است، و او به پسر عمويش مغرور شده است ! چه خبر است كه بازوى او را بلند مى كند ؟ ! و اگر بتواند او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد اين كار را مى كند.
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ، و مردم متوجه شدند كه قرآن بر آن حضرت نازل شده است. لذا ساكت شدند و حضرت چنين قرائت فرمود: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» ؛ كه منظور گفته منافقى بود كه نسبت جنون به حضرت داد. «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بى منت است» ؛ به خاطر آنچه درباره على تبليغ نمودى. «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ» .(2)
در اين روايت زمان وقوع اين رفتار منافقين مقارن نزول آيه اكمال ذكر شده، و قبلاً بيان شد كه نزول اين آيه مقارن با اعلان ولايت و پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام و جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » بوده است.(3)
در حديثى ديگر نكات بيشترى به ضميمه تفسير آيه هشتم سوره قلم به چشم مى خورد:
ص: 301
هنگامى كه قريش اعلام تقدُّم و عظمت على عليه السلام از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند سخن ناروا درباره على عليه السلام بر زبان آورده چنين گفتند: محمد به على مغرور شده است ! ! خداوند تعالى چنين نازل كرد: «ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ» كه اينها قسمى است كه خداوند بدان ها سوگند ياد كرده است. اى محمد «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ. وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ... » .
تا آنجا كه مى فرمايد: «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» : «پروردگار تو آگاه تر است به كسانى كه از راه او گمراه شدند» ، و آنان كسانى بودند كه سخن ناروا را گفتند، «وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» : «و او به هدايت يافتگان داناتر است» ؛ يعنى على بن ابى طالب عليه السلام.(1)
نكته اى كه خداوند نخواسته مخفى بماند معرفى منافقينى است كه آن نسبت هاى ناروا را به پيامبر صلى الله عليه و آله دادند. آنان كسى جز ابوبكر و عمر نبودند، و تيرى كه با نزول آن آيات بر قلب آنان اصابت كرد چنان در خاطرشان ماند كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
روزى عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام برخورد و از آن حضرت پرسيد: يا على، از تو به من خبر رسيده كه آيه «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ، بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» را به من و رفيقم تأويل مى كنى ؟ !(2)
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه از دقت در شأن نزول اين آيات به عنوان تفسير آن مى توان استفاده كرد چهار نكته است:
اول: استفاده منافقين از حربه هاى جاهليت
اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنونده اى را مبهوت مى كرد - نسبت جنون به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دادند. اكنون نيز آنان كه در صدد بازگرداندن
ص: 302
قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مى بردند و به آن حضرت نسبت جنون مى دادند !
دوم: پاداش ابلاغ عظيم ترين رسالت
آيه «وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» دقيقا در مقابل آيه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1) است. يعنى: اى پيامبر، همان گونه كه اگر ولايت على را ابلاغ نكرده بودى رسالت خدا را نرسانده بودى، اكنون كه اين مهم را به انجام رساندى نزد خداوند اجر و پاداشى بى منت خواهى داشت.
سوم: ابلاغ رسالت در سايه اخلاق عظيم
آيه «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» كه اشاره به اخلاق و مدارا و صبر پيامبر صلى الله عليه و آله است، وقتى در ضمن آيات مربوط به غدير و تحركات منافقين قرار مى گيرد، معناى دقيق ترى را نشان مى دهد. آن نكته ظريف اين است كه يكى از علل و رموز اجراى دقيق و بى شائبه برنامه مفصل غدير، اخلاق عظيم و تحمل بيش از حدّ پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر ناهنجارى ها و جسارت ها و تحركات مغرضانه منافقين بود.
چهارم: راه على عليه السلام راه خداست
راه غدير راه خداست كه در آيه هشتم با كلمه «سَبِيلِهِ» از آن ياد شده است. آنان كه از راه غدير و ولايت گمراه شدند نيز با كلمه «من ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ» تعبير شده است. اين بدان معنى است كه فقط دشمنى با على عليه السلام شرط انحراف نيست؛ بلكه نپذيرفتن راه آن حضرت - كه همان ولايت و صاحب اختيارى بلافصل او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است عين گمراهى و ضلالت از راه خداست.
همچنين برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
ص: 303
فرمايد، چه آنكه تمام گفته هايشان را جبرئيل به حضرت خبر داده بود، همان گونه كه عده اى از مؤمنين سخنان آنان را هنگام خطبه شنيده و به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش داده بودند.(1)
حضرت كسى را فرستاد و ابوبكر و عمر و دار و دسته آنان را فرا خواند و پس رد قسم دروغشان كه چيزى نگفته اند و بيان بعضى اهانت هايشان، نوبت گروه ديگرى از منافقين بود كه نسبت مغرور شدن و جنون را به آن حضرت دادند و گفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است. و جلمه «قَدْ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ» يا «لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ» را بر زبان آوردند.(2)
حضرت ضمن توبيخ آنان، آيات اول سوره قلم را كه درباره آنان نازل شده بود برايشان قرائت فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. ن. وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» : «قسم به قلم و آنچه مى نويسند. كه تو با نعمت پروردگارت مجنون نيستى» ، و سپس ادامه آيات كه مى فرمايد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» : «به زودى تو خواهى ديد و آنان نيز خواهند ديد. كه كداميك مغرور شده ايد» تا آيه 8 سوره قلم كه مى فرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ» : «پروردگار تو داناتر است كه چه كسى از راه او گمراه شده و او به هدايت يافتگان آگاهتر است» .
اينگونه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به منافقين نشان داد كه به شدت تحت نظر خدا و رسول هستند و هيچ يك از حركات و سكنات آنان از نظر حضرت مخفى نمى ماند.
آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا ... »
اشاره
آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا ... »(3)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام
ص: 304
حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 8 سوره طلاق و آيه 87 سوره كهف و آيه 24 سوره بقره است:
«وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» :
«و چه بسا آبادى كه از امر پروردگارش و پيامبرانش سرپيچى كرده و ما آنان را مورد حسابرسى شديد قرار داديم و آنان را عذاب سختى نموديم» .
«فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» :
«و اما كسى كه ستم كند در آينده او را عذابى دردناك خواهيم كرد» .
«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ»(1):
«اگر چنين نكنند و ابدا نخواهند كرد پس بپرهيزيد از آتشى كه هيزم آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
ص: 305
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ امامٌ مِنَ اللّه (خ ل: انَّهُ امامُكُمْ بِامْرِ اللّه) ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّه عَلى احَدٍ انْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّه انْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ امْرَهُ وَ انْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا ابَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا انْ تُخالِفُوهُ فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ:
اى مردم، او از طرف خدا امام است (خ ل: او به امر خدا امام شماست) ، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد و او را نمى بخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.
2 - موقعيت تاريخى
در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله با لحنى شديد منكرين ولايت على عليه السلام را هدف قرار داده، پذيرفته نشدن ابدى آنان را به درگاه الهى و عذاب دائمى آنان را يادآور شد و آنان را با كافران برابر دانست و در اين باره آيه 8 سوره طلاق: « ... وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» و آيه 87 سوره كهف: «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» ، و آيه 24 سوره بقره: «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» را در كلام خود تضمين فرمود.
تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
در اوائل خطبه غدير، قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كند، براى ورود به مطلب اصلى درباره شئون و مقامات امام بعد از خود مطالبى فرمود.
ص: 306
آنگاه به عنوان امتحانى سخت كه پيش روى مردم است يادآور شد كه خداوند نسبت به منكرين و مخالفين او هيچ عفو و بخششى نخواهد داشت و آنان را دچار عذاب كافران خواهد نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را با تضمين قسمت آخر آيه 8 سوره طلاق و بخش دوم آيه 24 سوره بقره در كلام خود، با تغيير مختصرى آورده است. در آيه سوره طلاق كلمه «عَذَّبْناها» را به «انْ يُعَذِّبَهُ» تغيير داده و در آيه سوره بقره كلمه «نار» را كه در آيه با «الف و لام» و «التى» است به صورت نكره و بدون موصول آورده است. بنا بر اين، جمله «النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا ... » را به صورت «نارا وَقُودُها ... » فرموده است.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن آيه سوره طلاق درباره امت هايى است كه سركشى از امر پروردگار و رسولانش را از حد گذراندند و خداوند با آنان برخورد بسيار شديدى نمود و كيفر سختى در دنيا و آخرت برايشان در نظر گرفت. اما مضمون آيه سوره بقره، در موارد ديگرى از قرآن هم آمده ولى تنها موردى كه متن خطبه به آن نزديك تر است آيه سوره بقره است.
اين آيه درباره كسانى است كه در آنچه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده شك دارند. خداوند از آنان مى خواهد كه با كمك شريكان خود سوره اى نظير سوره هاى قرآن بياورند، و سپس به اين آيه مى رسد كه هرگز نمى توانيد، و اگر نتوانستيد بترسيد از آتشى كه براى كافران آماده شده و در آن انسان ها و سنگ ها به جاى هيزم سوزانده مى شوند.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
آنچه از عبارات شديد اين جمله به ضميمه آوردن آيه در پايان اين فراز از خطبه مى آموزيم، كفرِ منكرين ولايت و امامت على عليه السلام و سركش بودن آنان از اوامر الهى به حكم قرآن است.
ص: 307
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين قسمت خطابه، ابتدا تابلوى با عظمت غدير را بلند مى كند و مى فرمايد: انَّهُ امامٌ مِنَ اللّه: على از طرف خدا امام است. آنگاه به عنوان نتيجه گيرى، خدا را در اين اعتقاد طرف پاسخ مردم قرار مى دهد و دو مسئله درباره ولايت مطرح مى نمايد: يكى انكار ولايت و ديگرى مخالفت با على عليه السلام.
بنا بر اين، دو گروه مورد كلام پيامبر صلى الله عليه و آله هستند: يكى كسانى كه به امامت على عليه السلام اعتقاد ندارند و اصلاً آن را نپذيرفته اند، و ديگرى كسانى كه عملاً به مخالفت با او برخاسته در مقابل او قد عَلَم كرده اند، اگر چه در دل خلافت او را قبول داشته باشند و به حقانيت او اقرار نمايند مانند كسانى كه به خاطر مسايل مادى دست از آن حضرت كشيدند و به معاويه پيوستند.
آنگاه در بيان سزاى اين دو گروه 5 تأكيد به كار گرفته است:
«حَتْمٌ عَلَى اللّه» ، كه با اين عبارت حتمى و قطعى بودن آن را يادآور شده است.
«لَنْ» كه كلمه نفى مؤكد و در مواردى نفى ابدى است و به معناى «هرگز» است.
«ابَدَ الاْبادِ» ، كه ابدى بودن را - گذشته از كلمه «لَنْ» - با كلمه «ابَد» آورده، و با اضافه به «آباد» مؤكدتر شده است.
«دَهْرَ الدُّهُورِ» ، كه تأكيد ديگرى بر ابدى بودن است.
«احْذَرُوا» ، كه كلمه اعلان خطر است و تأكيد ديگرى به حساب مى آيد.
با اين تأكيدات جزاى آنان را در دو جهت ذكر كرده است:
اول: خداوند آنان را نمى بخشد، كه اين مطلب در قالب عبارت زير است:
لَنْ يَتُوبَ اللّه عَلى احَدٍ انْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ: خدا هرگز توبه كسى كه ولايت او را انكار كند نمى پذيرد و هرگز او را نمى آمرزد.
دوم: خداوند آنان را عذاب فوق العاده مى نمايد، كه اين مطلب با عبارات زير آمده است:
ص: 308
وَ انْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا ابَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ: بر خداست كه منكرين ولايت را عذاب شديدى تا ابديت بى انتها و تا آخر روزگاران نمايد.
فَاحْذَرُوا انْ تُخالِفُوهُ: بر حذر باشيد و بترسيد از اينكه با او مخالفت كنيد.
فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ: در اثر مخالفت با على گرفتار آتشى شويد كه هيزم آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است.
تحليل اعتقادى دوم
نقاط حساس اين فراز از خطابه غدير در سه جهت خلاصه مى شود:
جهت اول: ولايت از اصول دين
مخالفت با على عليه السلام و انكار ولايت او بازى با آتش جهنم است، و كسى نبايد از كنار اين پايه بزرگ عقيده با بى توجهى عبور كند، و محبت و ولايت آن حضرت را از مستحبات فكرى خويش به حساب آورد.
ولايت مطلقه امامان معصوم عليهم السلام كه از اصول دين است، بايد در اعتقاد يك مسلمان با تمام جوانب آن روشن باشد و پاسخ هاى شفافى براى قبر و قيامت درباره آن داشته باشد و نقطه اى را پيش روى خود ببيند كه كوتاهى در آن مساوى با عذاب الهى است.
جهت دوم: عذاب شديد براى انكار ولايت
عذابى كه براى انكار ولايت و مخالفت با على عليه السلام در نظر گرفته شده عذاب شديدى است كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله از آن به «عذاب نُكْر» ياد مى كند. «نُكْر» به معناى شديد و غير عادى است، و منظور آن است كه نسبت به عذاب ساير اهل جهنم فوق العاده است.
دو جهت غير عادى بودن آن را قرآن تصريح كرده و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در خطبه فرموده است: يكى اينكه هيزم آن سنگ است، و مانند آتش هاى معمولى از چوب و روغن و امثال آن نيست. ديگر اينكه خود انسان هاى مستحق آتش هيزم آنند، كه نه فقط در آتش معذب مى شوند بلكه خودشان هيزمى براى عذاب ديگران مى گردند.
ص: 309
جهت سوم: انكار ولايت كفر است
انكار ولايت على عليه السلام و مخالفت با آن حضرت فقط گناه نيست، بلكه سركشى از امر پروردگار و تجاوز از حد و مساوى با كفر است، چرا كه صريحا مى فرمايد: اگر با على مخالفت كنيد با عذابى كه براى كافرين آماده شده معذب خواهيد شد. همچنين آيه «عَذابا نُكْرا» را مى آورد كه آغاز آن «عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها» است، و اين بدان معنى است كه ضديت با على عليه السلام مساوى با كفر است.
در اين باره احاديث بسيارى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده كه اين فراز غدير را تبيين مى نمايد:
1. از آنجا كه على بن ابى طالب عليه السلام «امامٌ مِنَ اللّه» است، پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در حديثى مى فرمايد: ما آمَنَ بِاللّه مَنْ انْكَرَكَ(1): كسى كه تو را انكار كند به خدا ايمان نياورده است.
2. در حديثى ديگر مى فرمايد: ما آمَنَ بى مَنْ انْكَرَكَ(2): كسى كه تو را انكار كند به من (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) ايمان نياورده است.
3. در جاى ديگر نه تنها ايمانِ منكرِ على عليه السلام را قبول ندارد، كه او را كافر مى داند و مى فرمايد: كَفَرَ مَنْ انْكَرَكَ(3): هر كس تو را انكار كند كافر شده است.
4. حديث جامع ترى چنين مى فرمايد: مَنْ انْكَرَ امامَةَ عَلِىٍّ بَعْدى كانَ كَمَنْ انْكَرَ نُبُوَّتى فى حَياتى، وَ مَنْ انْكَرَ نُبُوَّتى كانَ كَمَنْ انْكَرَ رُبُوبِيَّةَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ(4): هر كس امامت على را بعد از من انكار كند مانند كسى است كه نبوت مرا در زمان حياتم انكار كرده باشد، و هر كس نبوت مرا انكار كند مانند كسى است كه ربوبيّت پروردگارش را منكر شود.
ص: 310
5 . حديث ديگرى ولايت على عليه السلام را سرمايه مؤمن معرفى مى كند و مى فرمايد: مَنْ لَمْ يَلْقَ اللّه بِوِلايَتِكَ لَمْ يَلْقَهُ بِشَىْ ءٍ(1): هر كس خدا را با ولايت تو ملاقات نكند، چيزى همراه خود براى ملاقات خدا نبرده است.
6 . در حديث ديگرى به اين مطلب تصريح شده كه انكار ولايت على عليه السلام اثر دو جانبه دارد و در روز قيامت هر كس على عليه السلام را نشناسد آن حضرت هم او را نمى شناسد: لا يَدْخُلُ النّارَ الاّ مَنْ انْكَرَكَ وَ انْكَرْتَهُ(2): داخل آتش نمى شود مگر كسى كه تو را انكار كند و تو او را انكار نمايى. اين انكار حاكى از قطع رابطه است.
7. هشدار درباره على عليه السلام به قدرى جدى است كه نه تنها انكار آن حضرت، بلكه شك درباره او هم كفر و جهنم است: احْذَرْ انْ يَدْخُلَكَ فى عَلِىٍّ شَكٌ فَانَّ الشَّكَّ فى عَلِىٍّ كُفْرٌ بِاللّه تَعالى(3): بپرهيز از اينكه درباره على شكى بر قلبت وارد شود، چرا كه شك درباره على كفر به خداى تعالى است.
آيه «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى ... »
اشاره
آيه «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى ... »(4)
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهم السلام اختصاص داده تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آينده اى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
ص: 311
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله، آيه 112 سوره انعام است:
«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ» :
«اينگونه است كه براى هر پيامبرى دشمنى از انس و جن قرار مى دهيم كه به يكديگر سخنان زينت شده را از روى غرور الهام مى كنند و اگر پروردگار تو بخواهد نمى توانند آن را انجام دهند پس آنان را با افترائشان به حال خود واگذار» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير آيه 112 سوره انعام: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان، سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطين اند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند:
الا انَّ اعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اخْوانُ الشَّياطينَ، يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا:
بدانيد كه دشمنان ايشان سُفهاى گمراه و برادران شياطين اند، كه سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.
ص: 312
2 - موقعيت تاريخى
در اواسط خطابه غدير كه پيامبر صلى الله عليه و آله دوستان و دشمنان ائمه اطهار عليهم السلام را با استناد به آيات قرآن معرفى مى فرمايد، اولين موردى كه مى خواهد دشمنان را معرفى كند اين فراز است كه با اقتباس بسيار پر معنايى از آيه سوره انعام شيطنت آنان را مطرح مى كند.
عبارت «عَدوا شَياطينَ الجِنِّ وَ الإنسِ» در آيه به صورت «إخْوانَ الشَّياطين» در كلام حضرت آمده كه با احاديثى كه مطرح خواهد شد لطافت خاص آن معلوم مى شود. سپس جمله وسط آيه عينا در كلام حضرت آمده است.
به بيانى ديگر: در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
در جمله اول آيه 112 سوره انعام «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطين اند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.
3 - موقعيت قرآنى
موقعيت قرآنى اين آيه در ذيل آياتى مربوط به معاندينى است كه از دائره مؤمنين خارج شده اند و از ايمان آوردنشان قطع اميد شده و مهر ابطال بر آنان خورده است، به گونه اى كه خداوند در آيه 109 مى فرمايد:
«قسم ياد مى كنند كه اگر آيتى برايشان بيايد ايمان مى آورند ولى شما چگونه به سخن ايشان اعتماد مى كنيد در حالى كه اگر آيات الهى هم بيايد ايمان نمى آورند» !
ص: 313
آنگاه در آيه بعد مطلب را با قاطعيت بيشترى مى فرمايد: «حتى اگر ملائكه را بر آنان نازل كنيم و مردگان با ايشان سخن بگويند و همه چيز را بر گواهى صدق آن برانگيزيم باز هم ايمان نمى آورند مگر آنكه خدا بخواهد» .
پس از معرفى اين عمق كفر و نفاقشان، نوبت به آيه مورد نظر مى رسد كه مى فرمايد: «اين چنين براى هر پيامبرى دشمنى از جن و انس قرار داديم كه اباطيل ظاهر فريب را به يكديگر منتقل مى كنند» .
در آيه بعدى هدف را هم بيان مى كند كه: «كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به آن سخنان باطل به ظاهر آراسته دل بسپارند و بدان خشنود شوند و به همان راهى كه آنان رفته اند بروند» .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
آنچه از تركيب بسيار لطيف اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله با مضمون آيه استفاده مى شود سه نكته است:
نكته اول: ياران سفيه و گمراه شيطان در اين امت
دشمنان اهل بيت عليهم السلام سفيهان گمراه هستند كه برادران شياطين اند. در قرآن خداوند به شيطان خطاب مى كند: «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» : «تو بر بندگان من سلطه اى ندارى مگر كسانى از گمراهان كه از تو پيروى مى كنند» .(1) بنا بر اين، كسانى كه خلافت اهل بيت عليهم السلام را گرفتند، ياران شيطان و متصف به سفاهت و گمراهى اند.
شايد نسبت سفاهت به كسانى كه با فكر خود توانسته اند خلافت را به چنگ آورند بدون آنكه كمترين لياقتى درباره آن داشته باشند تعجب آور باشد، ولى اگر معتقد باشيم انسان هايى كه اهداف شوم را برگزيده اند بارزترين نشانه هاى سفاهت و جهالت را با خود حمل مى كنند و هر حركتى در راه آن انجام مى دهند مظهر ديگرى
ص: 314
از سفاهتشان است، آنگاه است كه بر هم زنندگان نظامِ سراسر مصلحتِ الهى را بى عقل ترين و سفيه ترين مردم خواهيم دانست.
در مقابل كسانى را كه اوامر پروردگارشان را بالاترين خير و مصلحت تلقى مى كنند و اين نكته را از عمق جان درك مى كنند و براى فرار از آن به هزار حيله متوسل نمى شوند، عاقل ترين مردم دنيا خواهيم شناخت.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: هَيْهاتَ ! لَوْ لا التُّقى لَكُنْتُ ادْهَى الْعَرْبِ(1): اگر تقوى مانع نبود من زيرك ترين عرب بودم.
اين كلام بدان معنى است كه مردان خدا مصلحت خود و ديگران را در سايه اوامر و نواهى خدا و زير مجموعه آن مى دانند، و گرنه فكر بشر براى دست يافتن به آنچه بخواهد مى تواند راه هاى متعددى پيدا كند.
در حديث ديگرى معاويه را از زيركانى معرفى نمود كه با توسل به حيله و هتك ارزش ها به اهداف خود مى رسند. در اين باره فرمود: به خدا قسم معاويه باهوش تر از من نيست، ولى او حيله مى كند و هتاكى مى نمايد، و اگر نبود كه از مكر و حيله اعراض دارم من از زيرك ترين مردم بودم.
ارتباط شيطان با اينگونه زيركى كه از راه مكر و حيله است و بايد به جاى عقل نام سفاهت بر آن گذاشت، در حديث امام صادق عليه السلام به خوبى ترسيم شده است:
پرسيدند: عقل چيست ؟ فرمود: آنچه خدا با آن پرستيده مى شود و بهشت كسب مى شود. پرسيدند: پس آنچه در معاويه بود ؟ ! فرمود: تِلْكَ النَّكْراءُ وَ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ، وَ هِىَ شَبيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ(2): آنچه در معاويه بود زيركى و شيطنت بود كه شباهت به عقل دارد، ولى عقل نيست.
ص: 315
نكته دوم: دشمن شيطانى پيامبر صلى الله عليه و آله و امتش
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير دشمنان و امامانشان را «اخوان الشياطين» نام نهاده و با ملاحظه دنباله كلام (يُوحِى بَعْضُهُمْ ... ) اقتباس آن از آيه روشن است، چرا كه در آيه عبارت چنين است: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّا شَياطِينَ الاْءِنْسِ وَ الْجِنِّ» : «و اينگونه ما قرار داديم براى هر پيامبرى دشمنى كه شياطين جن و انس هستند» . نتيجه اين اقتباس آن است كه دشمن پيامبر صلى الله عليه و آله از انسان ها همين دشمنان امامانند كه با آن شياطين برادر و متحدند.
حديثى از امام صادق عليه السلام در اين باره پرده از همه ابهامات بر مى دارد و اين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله را معرفى مى كند، آنجا كه فرمود: ما بَعَثَ اللّه رَسُولاً الاّ وَ فى وَقْتِهِ شَيْطانانِ يُؤْذِيانِهِ وَ يَفْتِنانِهِ وَ يُضِلانِ النّاسَ بَعْدَهُ ... . وَ امّا صاحِبا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَحَبْتَرُ وَ زَريقُ: خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه در زمان او دو شيطان بوده اند كه او را اذيت كرده اند و براى او فتنه ايجاد كرده اند و مردم را بعد از او گمراه كرده اند ... . و دو شيطان زمان حضرت محمد صلى الله عليه و آله ابوبكر و عمر بودند.(1)
جالب است كه بدانيم اولى صراحتا بر فراز منبر گفت: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى(2): من شيطانى دارم كه بر من عارض مى شود. بنا بر اين، تعجبى نخواهد داشت اگر بدانيم كه ابليس از روز غدير نگرانى هاى خود را با وعده هاى همين شياطين انسى اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله رفع كرد، تا آنجا كه به شياطين زير دست خود گفت: نگران نباشيد كه اصحاب او به من وعده داده اند كه به هيچ يك از گفته هاى او اقرار نكنند، و آنان هرگز اين وعده خود را نمى شكنند.(3)
ص: 316
نكته سوم: سخنان فريبنده شياطين امت
برنامه شيطانى گمراه كنندگان امت، در عبارتى همه جانبه با دقت تمام به تصوير كشيده شده است: «يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» . اين جمله سه نقطه مهم از روش هاى مكر و حيله اهل سقيفه را خاطر نشان كرده است: با غرور و تكبر، سخنان فريبنده، به يكديگر خبر رساندن.
يك. غرور
از آنجا كه گمراه كنندگان به فتنه گرى و زيركى خود از يك سو، و نجابت و تقواى مؤمنين از سوى ديگر اطمينان دارند، برنامه هاى خود را با غرور كامل و سينه سپر كرده دنبال مى كنند.
دو. سخنان فريبنده
ابزار كار اغوا كنندگان مردم، كلمات ظاهرفريب است كه با آن ساده لوحان را گول مى زنند و قلوب آنان را در چنگ خود مى گيرند، و اهداف باطل خود را با سخنان حق به جانب و به ظاهر زيبا در فكر مردم اشراب مى كنند و جاى مى دهند.
در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله معجزات آن حضرت را سحر تلقى كردند و اين فكر را تا بعد از شهادت حضرتش پى گرفتند، به طورى كه عمر بارها معجزات اميرالمؤمنين عليه السلام را صراحتا به عنوان «سحر بنى هاشم» مطرح مى كرد !(1)
همچنين آن حضرت را به عنوان كسى كه در بين اهل بيتش شخصيت بزرگى است و بقيه ارزشى ندارند مطرح كردند و دومى بود كه گفت: ما مَثَلُ مُحَمَّدٍ الاّ كَنَخْلَةٍ نَبَتَتْ فى كُناسَةٍ(2): مثل محمد نيست مگر مثل درخت خرمايى كه در زباله دانى روييده باشد ! !
ص: 317
در صلح حديبيّه، عمر با فرصت طلبى كامل فرياد بر آورده بود: لا نُعْطِى الدَّنِيَّةَ فى دينِنا: در دينمان خوارى را نمى پذيريم ! ! در حالى كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان اين صلح با مشركين را صادر فرموده بود.(1)
آنان در غدير تمام توان خود را در سخن پردازىِ باطل به كار گرفتند و مى خواستند با استفاده از مسائل تحريك كننده عواطف و تعصب ها و با مسخره كردن حقايق، مردم را از دريافت عظمت آنچه در مراسم سه روزه وجود داشت غافل كنند و احساسات مردم را بر ضد آن تحريك كنند.
گاهى توجه او به فاميل را عَلَم مى كردند و مى گفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است؛ و يا مى گفتند: كار پسر عمويش را عجب محكم مى كند؛ و يا مى گفتند: اگر مى توانست مثل كسرى و قيصر عمل مى كرد.(2)
گاهى با ترفند شيرين كارى، تعيين اميرالمؤمنين عليه السلام را يك امر شخصى جلوه مى دادند و در حضور حضرت مى پرسيدند: آيا اين مسئله از طرف خداست يا از پيش خود مى گويى ؟ و در مواردى در غياب حضرت مى گفتند: اين هرگز امر خدا نيست و از پيش خود سخن مى گويد !
گاهى با سخنان مزوِّرانه اى كه شبيه مسخره بود، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت را مى دادند، و حتى درخواست مى كردند كه همه قبايل به نوبت در آن شريك باشند، و اينگونه طمع مردم را تحريك مى كردند.
اين روندِ به كارگيرىِ «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» ادامه يافت تا پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حساب شده ترين كلمات براى پايمال كردن حق اهل بيت عليهم السلام به كار گرفته شد:
ابتدا مسئله «جمع نشدن نبوت و خلافت در اهل بيت واحد» را پرورش دادند.
ص: 318
سپس خون هاى بدر و احُد و خيبر و غير آن را در گوش مردم خواندند.
بعد از آن جوان بودن على عليه السلام را براى مردم جلوه دادند.
در مرحله بعد شركت همه در خلافت را به ميان آوردند.
آنگاه قبيله گرايى و مسئله مهاجر و انصار را مطرح كردند و به رخ كشيدن سوابق را وسيله اى براى نيل به اهدافشان قرار دادند.
آنگاه كه فدك را غصب كردند از يك سو دست به دامان «ارث نگذاشتن انبياء» شدند، و از سوى ديگر صرف درآمد فدك در راه رزمندگان را مطرح كردند. آنان غصب فدك را به گونه اى جلوه دادند كه مردم غصب فدك را به حساب تقدس آنان و احياى حق از بين رفته مسلمانان بگذارند.
روندِ استفاده از سخنان ظاهرفريب در طول تاريخ از سوى دشمنان آل محمد عليهم السلام ادامه داشته، و هميشه به عنوان ابزارى قوى در پايمال كردن حقوق ايشان بوده است.
هارون در برابر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه از آن حضرت عذرخواهى مى كرد كه مجبور است حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را به خاطر اختلاف انداختن بين مردم از مدينه بيرون برد و زندانى كند ! ؟
سپس مأمون با عنوان وليعهدى امام رضا عليه السلام را به مرو دعوت كرد، تا هم نزد مردم خود را متمايل به اهل بيت عليهم السلام نشان دهد، و هم آن حضرت را در تبعيد و تحت نظر داشته باشد، و هم مخفيانه دست به كار توطئه شهادت حضرت باشد. اينها همه سفيهان گمراه كننده اى هستند كه با «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» اهداف باطل را پيگيرى كرده اند.
سه. يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ
براى آنكه هدف از دست نرود و اهل باطل تجمع و همبستگى را حفظ كنند، اين دشمنان ائمه عليهم السلام كه با سخنان به ظاهر زيبا وارد معركه مى شوند، سعى در ابلاغ آن به همه همدستان و طرفداران و هواداران خود در گستره مكان و زمان دارند.
ص: 319
در زمان خود افرادى را در هر زاويه از زواياى اجتماع مسلمين به كار مى گيرند تا مغز مردم را به سوى هدف با سخنان فريبنده سوق دهند. براى آينده زمان هم عهدنامه هايى به يادگار مى گذارند و احاديث جعلى و تحريف شده اى را در فرهنگ مردم جاى مى دهند، كه پيروانشان خط شوم آنان را تشخيص دهند و رهگيرى نمايند و از خط باطل آنان منحرف نشوند.
آيه «وَ كُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ»(1) = آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْ ءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ»
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ... »(2) = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»
آيه «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ ... »(3) = آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(4)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: «به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى و غاصبانه قرار مى دهند» .
ص: 320
سپس غاصبين را لعنت كردند و پس از اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن و آيه 179 سوره آل عمران و آيه 58 سوره اسراء، هشدار بعدى گول نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «و لقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسل هاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مى افتند.
آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مى فرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» :
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ، وَ اللّه ُ لَقَدْ اَهْلَكَ الاَوَّلينَ، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ. قالَ اللّه ُ تَعالى: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» :
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ ... » : «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى بر مكذبين در آن روز» .
به بيان ديگر:
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به
ص: 321
اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 71 سوره صافات است:
«وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» :
«قبل از آنان اكثر پيشينيان گمراه شدند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ:
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان گمراه شدند.
2 - موقعيت تاريخى
همچنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مسئله امتحان الهى را هشدار مى دهد، ماجراى گذشتگان از انسان هاى روى زمين را به عنوان درس عبرتى براى آيندگان و نسل هاى بعد خاطر نشان مى نمايد.
اين يادآورى را با اقتباس از آيه قرآن انجام داده و آيه را از صورت غايب به خطاب تبديل نموده و از كلمه «وَ لَقَدْ ... » در اول آيه به «قد» اكتفا كرده است، كه اين كار لازمه تضمين آيه در خطابه است.
3 - موقعيت قرآنى
در سوره صافات از آيه 50 خداوند گفتگوى اهل بهشت را درباره همنشينان خود در دنيا مطرح مى كند كه آنان را در جهنم مى يابند. سپس بهشت و جهنم را مايه آزمايش مردم معرفى مى كند و بيان مى كند كه عده اى از اهل آتش كسانى اند كه پيرو پدران گمراه خود شده اند، و در نهايت ثمره چنين كار حساب نشده اى را گمراهى آنان بيان مى كند.
ص: 322
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
تفسيرى كه بر اين آيه از خطبه غدير مى توان استفاده كرد، با توجه به موقعيت آن در خطبه و تبديل ضمير «هُم» به ضمير «كُم» در كلمه «قَبْلَكُمْ» باز مى گردد كه شامل همه امت هاى قبل از اسلام مى شود.
مى توان گفت: از شديدترين آياتى كه عبارتى همه جانبه درباره به حساب نياوردن اكثريت مردم و اذعان به قِلّت مؤمنان در قرآن آمده همين آيه سوره صافات است، زيرا در اين آيه عنوان «ضلالت» را درباره آنان تثبيت مى نمايد و به بى ايمان بودن اكتفا نمى كند، و از سوى ديگر اكثريت اولين را مورد توجه قرار مى دهد كه اين عنوان شامل همه زمان هاى قبل از خطاب مى شود.
بنا بر اين، معناى آيه باز مى گردد به اينكه از اول خلقت حضرت آدم عليه السلام تا روز غدير اكثريت انسان ها نه تنها مؤمن نبوده اند كه گمراه هم بوده اند. اقتباس آيه در اين موقعيت خاصى از خطبه است؛ كه حضرت مردم را درباره امتحان الهى درباره ولايت هشدار مى دهد و از مخالفت اوامر الهى در مورد ولايت باز مى دارد و از عذاب دنيا و آخرت مى ترساند.
ابن بدان معنى است كه در برابر انذارها و هشدارهاى انبياى گذشته اكثريت نپذيرفته اند و راه انحراف ضلالت را بر راه مستقيم برگزيده اند، پس شما هم اين نكته را فراموش نكنيد كه اگر بعد از من اكثريت مردم به دستورات و انذارهاى من درباره ولايت توجه نكردند اين به معناى ضلالت و گمراهى آنان است، نه اينكه اكثريت دليل حقانيت باشد.
تحليل اعتقادى دوم
مسئله در اقليت بودن درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام از بنيادى ترين مسايل اعتقادى است كه در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام عملاً خود نمايى كرده است.
ص: 323
اكثريت مسلمانان امامت و ولايت و خلافت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهم السلام را نپذيرفته اند، و فقط شيعيان بوده اند كه اين عمود خيمه عقيده را پذيرفته اند.
با استناد به يك اصل قاطع قرآنى، شيعه نه تنها از اقليت خود نمى هراسد كه به آن افتخار هم مى كند، چرا كه كتاب خداوند در آيات متعدد اكثريت را غير مؤمن و غير عالم و غير عاقل و دشمن حق و مشرك و فاسق و بد كردار و كفران كننده نعمت و جاهل و غافل و كافر و گمراه مى شمارد.
براى بيان كامل آيه كوتاهى كه در خطابه بسيار بلند غدير، دنيايى از اعتقاد براى ما به ارمغان آورده (آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» ) لازم است در سه جهت توضيح بيشترى داده شود:
ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت.
تجربه عملى اكثريت در امت هاى گذشته تا امروز.
تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت.
تحليل اعتقادى سوم: ريشه قرآنى مسئله اقليت و اكثريت
به طور كلى در قرآن اكثريت نه تنها مورد اعتماد واقع نشده اند، بلكه خالق جهان با علمى كه درباره مخلوق خود دارد، و سابقه عملى كه در طول قرن ها بشر از خود نشان داده است، هميشه به صورت هشدار گونه اى با مسئله اكثريت برخورد كرده و بشر را از تكيه بر چنين اصلى و بناى زندگى فكرى و عملى خود بر چنين مبنايى بر حذر داشته است.
بسيار جالب است كه در قرآن كريم، حتى يك مورد هم «اكثريت» مورد تأييد و توجه نبوده، و حتى يك مورد به عنوان تاريخى از سابقه مثبت اكثريت به ميان نيامده است.
از آن جالب تر اينكه اقليت مورد عنايت و امضاى خداوند بوده و در تاريخ انبيا عليهم السلام و در مورد اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى روى اقليت وجود دارد.
ص: 324
اين مسئله در آيات بسيار زيادى جلوه گر است كه در تعدادى از آنها از معناى جمله چنين استفاده اى مى شود، ولى حدود 90 آيه به صراحت تمام مطلب را به ميان آورده است. در اينجا با دسته بندى موضوع مربوط به اكثريت در آنها دوره كاملى از آيات قرآن در اين باره تقديم مى گردد:
يك. نفى اصل اكثريت
9 آيه از قرآن به صورت اساسى مسئله اكثريت را از زير سؤال برده است. اين آيات از جهات فراگيرى مسئله اكثريت را به محاصره در آورده و مُهر بطلان بر آن زده است. در مواردى اصل امكان رويكرد اكثريت به سوى حق و ايمان را زير سؤال مى برد، كه انبيا عليهم السلام را هم از تحقق آن عاجز مى داند: «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»(1): «اكثر مردم اگر چه تواى پيامبر تلاش كنى و دلت هم بخواهد مؤمن نيستند» ! !
در موردى ديگر تابع اكثريت شدن را باعث مستقيم گمراهى مى داند و مى فرمايد: «إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللّه»(2): «اگر از اكثريت كسانى كه روى زمين هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه مى كنند» .
در آيه اى ديگر در برابر اكثريت مى ايستد و عظمت ظاهرى آنان را در هم مى شكند و مى فرمايد: «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»(3): «اگر شما و همه كسانى كه روى زمينند كافر شوند خداوند بى نياز و سپاس شده است» .
در نقطه اى ديگر از قرآن تعجب از سقوط اكثريت را بى جا مى داند و مى فرمايد: «قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ»(4): «خبيث و پاكيزه مساوى نخواهند بود اگر چه كثرت خبيث تو را به تعجب وادارد» !
ص: 325
در فرازى ديگر از قرآن اكثريت را منزجر از حقيقت و دنباله رو باطل اعلام مى كند و چنين مى فرمايد: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ يَعْلَمُونَ الْحَقَ و هم مُعْرِضُونَ»(1): «بلكه اكثرشان در حالى كه از حق اعراض مى كنند آن را خوب مى دانند» .
و نيز مى فرمايد: «بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(2): «بلكه حق را براى آنان آورد در حالى كه اكثريتشان نسبت به حق كراهت داشتند» .
و يا مى فرمايد: «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(3): «براى شما حق را آورديم ولى اكثرتان از حق كراهت داريد» .
در نگاهى به عاقبت به شرّى اكثريت ها مى فرمايد: «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثارا فِى الْأَرْضِ فَما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»(4): «چگونه بود عاقبت كسانى كه قبل از آنان بودند كه تعدادشان بيشتر و نيرو و آثارشان قوى تر بود ولى آنچه به دست آوردند براى آنان فايده اى نداشت» .
با توجه به آياتى كه ذكر شد، ديديم كه خداوند اكثريت را نه تنها مورد تأييد قرار نداده، كه به صورت همه جانبه اى بى ارزشى آن را روشن ساخته است.
دو. نفى اكثريت در ايمان
هدف از ارسال انبيا عليهم السلام ايمان و اعتقاد واقعى مردم است، و بدون شك اين حجج الهى با رقم 124000 پيامبر صلى الله عليه و آله و دوازده امام معصوم عليهم السلام و در سايه سار ايشان علما و مؤمنين هر قومى، نهايت تلاش خود را در گستره زمين براى هدايت مردم به ايمان به حق تعالى و پيامدهاى اين اعتقاد به كار گرفته اند.
ص: 326
با اين برنامه گسترده الهى، در قرآن 14 آيه به صراحت اكثريت را «غير مؤمن» مى خواند، و در 8 آيه عنوان «كفر» را به جاى ايمان به اكثريت نسبت مى دهد.
در آياتى «ناس» يعنى «مردم» را موضوع قرار مى دهد و مى فرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»(1): «اكثر مردم ايمان نمى آورند» ، و گاهى با ضمير جمع مى آورد: «أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»(2)، و گاهى قالب سخن را بدين گونه تغيير مى دهد: «وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ» .(3)
در آياتى از قرآن نيز «اقليت» را موضوع قرار مى دهد و مى فرمايد: «فقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ»(4) و يا «قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ»(5) و يا با ظرافت بيشترى مى فرمايد: «ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاًّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»(6): «سپس به حق پشت كرديد مگر عده كمى از شما در حالى كه اعراض كننده بوديد» .
در مواردى اظهار ايمان اكثريت را پوچ مى شمارد و مى فرمايد: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّه إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(7): «اكثر آنان به خدا ايمان نياورده اند مگر آنكه مشرك هستند» ، و در مواردى ديگر صراحتا به اكثريت نسبت شرك مى دهد: «كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ» .(8)
همچنين آياتى از قرآن اكثريت را در معرض كفر قرار مى دهد و مى فرمايد: «أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ»(9): «اكثر آنان كافر هستند» ؛ و گاهى اين كفر را جهت مى دهد: «وَ إِنَّ
ص: 327
كَثِيرا مِنَ النَّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَكافِرُونَ»(1): «بسيارى از مردم به ملاقات پروردگار (قيامت) كافرند» .
و گاهى تمايل به كفر را درباره اكثريت مطرح مى كند و مى فرمايد: «تَرى كَثِيرا مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذِينَ كَفَرُوا»(2): «مى بينى بسيارى از آنان را كه كافران را دوست مى دارند» . تا آنجا كه تأثير معكوس آيات الهى را درباره اكثريت بيان مى كند: «وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيرا مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيانا وَ كُفْرا»(3): «آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده طغيان و كفر بسيارى از آنان را بيشتر مى كند» !
در اين آيات مشاهده كرديم كه خداوند مؤمن نبودن و مشرك بودن و كافر بودن را صراحتا به اكثريت نسبت داده و جلوه هايى از آن را نيز بيان داشته است.
سه. نفى اكثريت در آگاهى
قرآن نه تنها اكثريت را درباره ايمان قبول ندارد، بلكه با اشاره به جهت بى ارزشى آن - كه نبود علم و آگاهى است - براى همه روشن مى كند كه چرا نبايد گول اكثريت را خورد.
در آيات متعددى از قرآن عموم مردم به عدم علم نسبت داده شده اند كه مى فرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»(4): «اكثر مردم نمى دانند» ، و يا مى فرمايد: «أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ» .(5) و گاهى اين تعبير به «جهل» تغيير مى يابد و مى فرمايد: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ» .(6)
ص: 328
در بعضى موارد جهت علمى فاصله داشتن اكثريت از حق را چنين بيان مى كند: «وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنّا و إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَيْئا»(1): «اكثر مردم جز گمان را تابع نمى شوند و گمان در رسيدن به حق هيچ نفعى ندارد» .
در مواردى هم بسيارى از گمراه كنندگانِ مردم را از همين دريچه مى نگرد: «وَ إِنَّ كَثِيرا لَيُضِلُّونَ بِأَهْوائِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ»(2): «بسيارى از مردم با آراء بدون علم خود ديگران را گمراه مى كنند» .
چهار. نفى اكثريت در عقل و قدرت فكر
اگر علم و آگاهى در تشخيص حق ارزش دهنده است، بدون شك عقل و فكر درست كه پردازنده علم و تحليل كننده آن است، در درجه مقدم آن قرار دارد. خداوند در اين باره آيات بسيار شديد اللحنى فرموده كه عمق مسئله اكثريت را براى ما روشن مى سازد.
در آياتى از قرآن تعقّل نكردن را مطرح كرده و فرموده است: «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ»(3): «اكثريت مردم تعقل نمى كنند» . در بعضى از آيات اين معنى با تعبير غفلت آمده و فرموده است: «إِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ»(4): «بسيارى از مردم از آيات ما غافلند» ، كه مى توان منظور از آن را تفكر و تعقل نكردن دانست.
در موردى ديگر خوش بينى نسبت به اكثريت را مؤاخذه مى كند و آنان را در حد چهار پايان پايين مى آورد، و چنين تعبيرى در قرآن چشم و گوش انسان را باز مى كند كه مبادا با خيالات واهى درباره اكثريت خود را تباه كند. مى فرمايد: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ
ص: 329
أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً»(1): «يا گمان مى كنى اكثر مردم مى شنوند يا تعقل مى كنند اين اكثريت نيستند مگر مانند چهار پايان بلكه از آنان هم گمراه ترند» .
در آيه اى ديگر واهمه جهنم رفتن اكثريت را از ذهن ها پاك مى كند و چنان صريح اين مسئله را با علل آن مطرح مى كند كه خاطر هر انسانى آسوده شود:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيرا مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها، أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(2):
«ما بسيارى از جن و انس را براى جهنم خلق كرديم اينان قلب هايى دارند كه با آنان درك نمى كنند و چشمانى دارند كه با آن نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آن نمى شنوند اينان مانند چهار پايانند بلكه گمراه تر اند» .
و اين چنين صراحت هاى قرآن بيدار باش دائمى ماست كه روز قيامت با وجود چراغ هاى خطرى مانند اين آيات، هيچ عذرى درباره پيروى كوركورانه از اكثريت پذيرفته نخواهد شد.
پنج. نفى اكثريت در تقوى
پس از مرحله فكر و تعقل و اعتقاد، نوبت به عمل مى رسد. خداوند هنوز اين اكثريت را رها نكرده، و در تقوى و مراعات فرامين الهى آنان را عقب مانده و آلودگان به گناه معرفى مى كند، و از اين جهت نيز سلب اعتماد از آنان را اعلام مى نمايد.
در مواردى از قرآن قلّت مؤمنين را در برابر كثرت فاسقين چنين بيان مى كند: «مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»(3): «عده اى از آنان مؤمن اند و اكثر آنان فاسقند» ؛
ص: 330
و گاهى با ظرافت بيشتر بى مسئوليتى اكثريت را به ميان مى آورد و مى فرمايد: «وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ فاسقين»(1): «اكثر آنان را داراى عهد و پيمان و مسئوليت نيافتيم و اكثرشان را فاسق يافتيم» .
در مواردى فرموده: «كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ»(2): «بسيارى از آنان فاسق اند» ، و گاهى كلمه «ناس» را به كار برده و فرموده: «إِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ» .(3) مسئله فسق و بى تقوايى اكثريت در موردى با عنوان «اسراف» آمده كه مى فرمايد: «ثُمَّ إِنَّ كَثِيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»(4): «بعد از آن بسيارى از آنان در زمين اسراف كار شدند» .
در آيه اى ديگر «شتاب به سوى گناه» درباره اكثريت مطرح شده و مى فرمايد: «تَرى كَثِيرا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الاْءِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ»(5): «مى بينى بسيارى از آنان را كه به انجام گناه و دشمنى و خوردن مال ناشايست شتاب مى ورزند» .
در آيه اى هم عنوان «سوء عمل» درباره اكثريت آمده است: «مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ»(6): «عده اى از آنان امت ميانه رو هستند و آنچه بسيارى از آنان انجام مى دهند زشت است» .
و در آيه اى مسئله «دروغ» درباره اكثريت مطرح شده است: «أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»(7): «اكثر آنان دروغگويند» .
ص: 331
اينگونه است كه خداوند ما را از پيروى اكثريت كه فاسق اند بر حذر داشته و گناهكاران را بى ارزش تر از آن دانسته كه عده اى دنيا و آخرت خود را بر تابعيت از آنان استوار كنند.
شش. نفى اكثريت در شكر و قدردانى از خدا
اكثريت از نظر خداوند تا آنجا سقوط مى كند كه خداوند آنان را كفران كننده نعمت ها معرفى مى كند، كه قدر الطاف الهى را نمى دانند و با خداوند روى خوش ندارند. چنين اكثريتى براى بندگان خدا دلسوز نخواهند بود و پيروى از آنان قدردانى از قدر ناشناس است.
در قرآن در مواردى «ناس» مطرح شده و مى فرمايد: «أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ» .(1) و در مواردى مى فرمايد: «أَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُونَ» .(2) و در جايى ديگر مى فرمايد: «وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ»(3): «اكثر آنان را شكرگزار نمى يابى» .
در آيه اى هم كفران نعمت را به ميان مى آورد و مى فرمايد: «فَأَبى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاّ كُفُورا»(4): «اكثر مردم جز كفران نعمت را نپذيرفتند» .
تا اينجا روشن شد كه مسئله اكثريت در قرآن چه اصالتا و چه به اعتبار عللى كه ممكن است به آن ارزش دهد مانند ايمان، آگاهى، تعقل و تفكر، تقوى و شكر گزارى، از نظر خداوند و آنچه در كتاب مباركش فرموده نه تنها ارزشى ندارد، بلكه مورد نكوهش و توصيفِ منفى نيز قرار دارد.
لازم به يادآورى است كه در تعدادى از موارد ذكر شده از قرآن كلمه «اكثر» به كار رفته و در موارد ديگرى «كثير» استفاده شده است. واضح است كه «اكثر» به تناسب
ص: 332
كلمه اى كه بدان اضافه شده به معناى اكثريت قريب به اتفاق آن خواهد بود، مثلاً «أَكْثَرُ النَّاسِ» يعنى اكثريت مردم.
و در كنار آن «كثير» كه به معناى «عده زياد» از موردى خواهد بود مثلاً «كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ» يعنى عده زيادى از مردم، و روشن است كه «اكثر» عدد بيشترى از «كثير» را نشان مى دهد.
ولى به هر حال كلمه «كثير» هم از اين بُعد به مطلب مى نگرد كه انبوهى از جمعيت به سويى رفته اند كه انتظار نمى رفته است و از اين نكته نتيجه مورد نظر درباره اكثريت به دست مى آيد اگر چه منظور اكثريت قاطع نباشد.
جالب است كه كلمه «اكثر» در بيشتر موارد آن به «ناس» اضافه شده كه شامل عموم بشريت مى شود، و يا به ضمير «هُم» - كه به مردم باز مى گردد - آمده است، و اين در اثبات سقوط ارزش اكثريت مطلب را بدون نياز به توضيح روشن مى نمايد.
تحليل اعتقادى چهارم: تجربه عملى اكثريت در امت هاى گذشته تا امروز
با توجه به آنچه قرآن درباره اكثريت تصريح كرده، براى هضم مسئله و آمادگى براى تحليل اين بنيان اعتقادى، جا دارد تجربه عملى اين نگاه الهى به اكثريت را با مرورى بر تاريخ امت ها مطالعه كنيم. ابتدا تاريخ انبياء عليهم السلام و سپس تاريخ امامان عليهم السلام و بعد از آن تاريخ غيبت كبرى را ورق مى زنيم:
يك. اكثريت در تاريخ انبياء عليهم السلام
اين بسيار مهم است كه در تاريخ همه انبيا عليهم السلام حتى يك مورد نداريم كه اكثريت مردم با پيامبرى موافق باشند و مخالفين او در اقليت باشند. بسيار جالب است كه مسئله مخالفت اكثريت در حد يك فكر و اعتقاد شخصى اكتفا نشده، بلكه باطل خود را اظهار كرده اند و عملاً به مخالفت با پيامبر زمان خود پرداخته اند و تصميم به اخراج او از آن سرزمين گرفته اند، و آنقدر در باطل خود استقامت به خرج داده اند كه عذاب خدا را بى واهمه طلب كرده اند.
ص: 333
از همه عجيب تر اينكه با ديدن آثار عذاب هم عقب نشينى نكرده اند و آنقدر اصرار ورزيده اند كه عذاب الهى بر سر آنان نازل شده و نابودشان كرده است.
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مى آورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرم آور در همه امت ها را هميشه بايد مد نظر داشت.
مورد اول: سوء سابقه اكثريت به طور كلى
در سوره عنكبوت آمارى كلى از اين سوء سابقه «اكثريت» ارائه مى دهد و مى فرمايد:
«فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِبا وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا»(1):
«بر عده اى از آنان سنگ فرستاديم، و عده اى را صيحه آسمانى فرا گرفت و عده اى ديگر را در زمين فرو برديم و گروهى ديگر را غرق كرديم» .
مورد دوم: مخالفت اكثريت با ذكر نام پيامبرانشان
در تاريخ هر يك از پيامبران نيز اين مخالفت اكثريت در قرآن با جزئياتش ترسيم شده كه ذيلاً به ترتيب ارائه مى شود:
اكثريت قوم نوح عليه السلام
درباره حضرت نوح عليه السلام اقليتى كه به اندازه يك كشتى بودند نجات يافتند و آن خلق عظيم با مخالفت خود هلاك شدند:
«وَ نُوحا إِذْ نادى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَنَجَّيْناهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ. وَ نَصَرْناهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ»(2):
ص: 334
«و آنگاه كه نوح از قبل ما را خواند و ما او را اجابت نموديم و از آن گرفتارى عظيم او و اهلش را نجات داديم. و او را براى نجات از قومى كه آيات ما را تكذيب مى كردند يارى كرديم آنان قوم بدى بودند و ما همه آنان را غرق كرديم» .
اكثريت قوم ابراهيم عليه السلام
حضرت ابراهيم عليه السلام در مقابل قومى قرار مى گيرد كه بت پرستند و يك تنه در برابر آن اكثريت متفق مى ايستد و سخن حق خود را مى گويد و از اقليت بودن خود نمى هراسد: «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِى بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ»(1): «آنگاه كه ابراهيم به پدر و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم» .
اكثريت قوم لوط عليه السلام
قوم حضرت لوط عليه السلام او را در شديدترين تنگناها قرار دادند و با جرئت به كار خود مشغول شدند تا جايى كه او را تهديد به اخراج كردند: «قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ»(2): «گفتند اى لوط اگر بس نكنى از اخراج شوندگان خواهى بود» .
آنگاه عذاب الهى براى اكثريت حتى همسر لوط ، و اقليتى كه از آن نجات يافتند را چنين ترسيم مى كند: «كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ. إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِبا إِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ»(3): «قوم لوط انذار كنندگان را تكذيب نمودند. ما بر آنان سنگ فرستاديم مگر خاندان لوط كه هنگام سحر آنان را نجات داديم» .
اكثريت قوم صالح عليه السلام
درباره حضرت صالح عليه السلام منظره عجيبى است، چرا كه آنچه خدا از آنان خواسته بود نه تنها اعمال روزمرّه زندگى نبود بلكه دستورى بود كه منفعتش به همه آن اكثريت مى رسيد: شترى كه يك روز تمام آب نهر را مى نوشيد و به همه مردم شير مى داد.
ص: 335
مى بينيم كه اكثريت حتى در چنين مواردى قابل اعتماد نيستند و بر مخالفت با خداوند متحد مى شوند اگر چه به ضرر دنيايشان باشد: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها»(1): «پيامبر خدا را تكذيب كردند و شتر را كشتند خداوند هم به خاطر گناهشان عذاب را بر آنان نازل كرد و با خاك يكسانشان نمود» .
اكثريت قوم شعيب عليه السلام
قرآن درباره حضرت شعيب عليه السلام و دلسوزى او و بى اعتنايى مردم مى فرمايد:
«وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْبا ... وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ ... وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْبا وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا. وَ أَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دِيارِهِمْ جاثِمِينَ»(2):
«به سوى شهر مدين برادرشان شعيب را فرستاديم ... اى قوم ضديت با من شما را به آنجا نكشاند كه آنچه به قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح رسيد به شما هم اصابت كند و قوم لوط هم از شما فاصله چندانى ندارند ... آنگاه كه عذاب ما آمد شعيب و كسانى را كه ايمان آورده بودند با رحمت خود نجات داديم. و صيحه ظالمين را گرفت و در ديار خود به طور ناگهانى هلاك شدند» .
اكثريت قوم الياس عليه السلام
حضرت الياس عليه السلام را جز گروهى كه به خالص شدگان تعبير شده اند، نپذيرفتند:
«وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ . إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ . اللّه رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ . فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ . إِلاّ عِبادَ اللّه الْمُخْلَصِينَ»(3):
ص: 336
«الياس از پيامبران بود. به قوم خود گفت آيا تقوى پيبشه نمى كنيد. آيا بُت بعل را صدا مى زنيد و خداى احسن الخالقين را رها مى كنيد. اللّه پروردگار شما و پدران قبل شماست. اما او را تكذيب كردند و آنان احضار خواهند شد. مگر بندگان خالص خداوند» .
اكثريت قوم موسى عليه السلام
حضرت موسى عليه السلام مسايل مختلفى با قوم خود داشت كه آنان در هر يك سقوط ارزش اكثريت را بيشتر به نمايش مى گذاشتند، تا آنجا كه به مردم فرمود:
«يا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِى وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّى رَسُولُ اللّه إِلَيْكُمْ»(1): «اى قوم چرا مرا اذيت مى كنيد در حالى كه مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شمايم» !
يكى از آن مراحل حساس اين بود كه بعد از آن همه تلاشِ حضرت موسى عليه السلام براى ساختار اعتقادى بنى اسرائيل، به مجرد مشاهده بت پرستان تقاضاى بت كردند ! !
«وَ جاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلها كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ»(2):
«بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم آنان به قومى رسيدند كه در برابر بتان كُرنش مى كردند گفتند اى موسى براى ما هم خدايى (بُتى) قرار ده همان گونه كه آنان بت هايى دارند فرمود شما قومى هستيد كه جهل مى ورزيد» .
مسئله عجل و سامرى مرحله عجيب ترى بود كه نشان داد مردم با غيبت پيامبرانشان چگونه باطن خود را بروز مى دهند و اين اكثريتِ به ظاهر تسليمِ اوامر خدا و رسول، چگونه به طور ناگهانى به كفر باز مى گردند.
ص: 337
«وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ، أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً، اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمِينَ»(1):
«قوم حضرت موسى بعد از رفتن او به كوه طور از زينت هاى خود گوساله بيجانى كه صدايى داشت براى پرستش انتخاب كردند آيا نمى بينند كه با آنان سخن نمى گويد و آنان را به راهى هدايت نمى كند آن گوساله را برگزيدند در حالى كه با اين اقدامشان ظلم كردند» .
مى بينيم كه خداوند به تعمدِ آن اكثريت در رجوع به بت پرستى و جهالت و عدم تفكر و تعقلشان در چنين انتخابى و نهايتا به ظالم بودنشان در چنين حركتى تصريح مى فرمايد. آنگاه بى اعتنايى اين اكثريت را به يادآورى هاى جانشينِ حضرت موسى عليه السلام چنين بيان مى كند:
«وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَ أَطِيعُوا أَمْرِى. قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى»(2):
«هارون قبلاً به آنان گفت اى قوم شما گول گوساله و سامرى را خورديد و پروردگار شما رحمن است. تابع من باشيد و امر مرا اطاعت كنيد. گفتند همچنان در برابر آن كرنش خواهيم كرد تا موسى به نزد ما باز گردد» .
عكس العمل پيامبرى كه هرگز انتظار نداشت اكثريت مردم با غيبت چند روزه او اينچنين بيراهه روند و سر از غليظ ترين نوع آن يعنى بت پرستى در آورند، در قرآن خواندنى است:
«وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفا قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِى مِنْ بَعْدِى، أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ، وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ»(3):
ص: 338
«آنگاه كه موسى با غضب و تأسف به نزد قوم خود بازگشت گفت بعد از من چه بد رفتار كرديد آيا براى عذاب پروردگارتان عجله داشتيد آنگاه حضرت موسى الواح را به سويى انداخت و سر برادرش را گرفته (به عنوان مؤاخذه) او را به سوى خود مى كشيد» .
از اين عجيب تر پاسخ هارون است كه اكثريت او را تنها گذاشتند و تصميم به قتل او گرفتند، و اين نشانه كمال بى اعتمادى به اكثريت است. يعنى حضرت موسى عليه السلام با توجه به اينكه اكثريت ايمان دارند و اگر هم مشكلى پيش آيد همان اكثريت لااقل به فاصله چهل روز مى توانند هارون را كمك كنند تا او باز گردد با مردم خداحافظى كرد و به كوه طور رفت. آيا احتمال مى داد همه او را تنها بگذارند ؟ آيا احتمال مى داد حتى تصميم به قتل او بگيرند ؟
قرآن اين صحنه را از قول هارون چنين نقل مى كند: «قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِى فَلا تُشْمِتْ بِىَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(1):
« (هارون) گفت اى پسر مادرم اين قوم مرا خوار كردند و ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند پس دشمنان را بر من شاد مكن و مرا با قوم ظالم قرار مده» .
اكثريت قوم عيسى عليه السلام
درباره حضرت عيسى عليه السلام عبارت لطيفى در قرآن آمده كه وقتى از اكثريت نااميد شد در پى گردآورى اقليتى برآمد:
«فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِى إِلَى اللّه قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّه»(2): «آنگاه كه حضرت عيسى از آنان احساس كفر نمود فرمود چه كسى در راه خدا ياور من مى شود حواريون گفتند ما ياوران خداييم» .
ص: 339
مورد سوم: مخالفت اكثريت با ذكر نام آنها
در مواردى از قرآن به جاى نام پيامبران در معرفى ملت ها، نام خود اقوام و گروه ها آمده است.
اكثريت قوم ثمود
درباره «قوم ثَمود» همه را به كفر نسبت مى دهد و استثنايى هم نمى كند و مى فرمايد: «أَلا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْدا لِثَمُودَ»(1): «بدانيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كافر شدند، دور باشند قوم ثمود» .
اكثريت قوم عاد
درباره «قوم عاد» - كه همان قوم حضرت هود هستند - همه آنان را به انكار آيات الهى و سرپيچى از رسولان خدا و پيروى از جباران نسبت مى دهد و مى فرمايد: «وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ»(2): «و قوم عاد آيات پروردگارشان را انكار كردند و از رسولانش سرپيچى نمودند و از دستور هر جبار عنيدى پيروى نمودند» .
در موردى ديگر برخورد جاهلانه آنان با پيامبران و سپس نزول عذاب الهى را چنين ترسيم مى نمايد:
«وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ ... قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَأْفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا ... فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ»(3): «به يادآور برادر قوم عاد (يعنى حضرت هود عليه السلام) را كه قوم خود را ترسانيد ... گفتند آيا آمده اى ما را از اعتقاد به خدايانمان برگردانى ... عذاب الهى چنان بود كه صبح كردند در حالى كه فقط خانه هاى بى صاحبشان ديده مى شد و ما اينگونه قوم مجرم را جزا مى دهيم» .
ص: 340
اكثريت اصحاب رسّ
در آيه اى «اصحاب رَسّ» را با اقوام ديگرى بدون استثنا تكذيب كنندگان پيامبرشان معرفى مى كند: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ» .(1)
اكثريت اصحاب ايكَة
در آيه اى ديگر «اصحاب ايْكَه» را كه قوم حضرت شعيب بودند و مستحق انتقام الهى شدند، معرفى مى كند: «وَ إِنْ كانَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ لَظالِمِينَ فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ»(2): «اصحاب ايكه از ظالمين بودند و از آنان انتقام گرفتيم» .
اكثريت قوم تُبَّع
در آيه اى «قوم تُبَّع» را كنار «اصحاب الايْكة» با كلمه «كلّ» مى آورد و همه آنان را مستحق عذاب مى شمارد: «وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ»(3): «اصحاب ايْكَه و قوم تُبَّع هر يك پيامبران را تكذيب كردند و وعده عذاب را سزاوار شدند» .
اكثريت اصحاب حِجر
در آيه ديگرى «اصحاب حِجر» چنين مطرح شده اند: «وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ ... فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ»(4): «اصحاب حِجر پيامبران را تكذيب كردند ... صبح هنگام صيحه آنان را در گرفت» .
در آيه اى اكثريت عظيم يهود و نصارى به عنوان تكرار كنندگان كفر امت هاى قبل معرفى شده اند: «قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّه وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّه ذلِكَ قَوْلُهُمْ
ص: 341
بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّه أَنَّى يُؤْفَكُونَ»(1): «يهوديان مى گويند عُزَير پسر خداست و مسيحيان مى گويند مسيح پسر خداست اين گفتار علنى آنان است كه در اين گفته به سخن كافران قبل شباهت دارند خدا آنان را بكشد كه تا كجا دروغ مى پردازند» .
تا اينجا با مرورى بر تاريخ انبياء عليهم السلام و امت هايشان معلوم شد كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاسته اند، و اينگونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته، بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
حتى قوم حضرت يونس عليه السلام با آن حضرت به مخالفت پرداختند و اين ضديت چنان فراگير شد كه از سوى خداوند تهديد به عذاب شدند، و باز در برابر حق مقاومت كردند تا آثار عذاب ظاهر شد.
آنان همه مراحل امت هاى گذشته را پيمودند، و فقط اين سعادت را داشتند كه با ديدن آثار عذاب دست از كفر خود برداشتند و ايمان آوردند و خداوند هم عذاب را باز پس فرستاد:
« ... إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ»(2): « ... مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده را از آنان بر طرف كرديم» .
دو. اكثريت در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله
تاريخ زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله را به دو فاصله زمانى مى توان تقسيم كرد: قبل از هجرت و بعد از آن.
ص: 342
اكثريت قبل از هجرت
در دوران قبل از هجرت مسلمانان در اقليت و دشمنان حضرت در اكثريت بودند. اذيت و آزار آنان هم قدرتمندانه صورت مى گرفت و بارها تا حد قتل حضرت پيش رفت. اقليت مسلمانان هم شكنجه مى شدند و برخى به شهادت مى رسيدند، تا آنجا كه همگى در «شِعب ابى طالب» سه سال زندانى شدند و آن سختى ها را تحمل كردند.
اكثريت كافر و جاهل نهايتا در «دار الندوة» تصميم دسته جمعى بر قتل آن حضرت گرفتند و حضرت ناچار به هجرت شد و مسلمانان هم در پى آن حضرت به مدينه آمدند.
در اين دوران اقليتى مسلمان در برابر اكثريتى كافر بودند و با ضميمه اكثريت جهان آن روز كه شامل بت پرستان ساير كشورها و مسيحيان و يهوديان مى شد، مسلمانان در برابر آنان عددى به شمار نمى آمدند. بنا بر اين، در آن مرحله اكثريت مخالف راه حق خداوند بود.
اكثريت بعد از هجرت
مرحله دوم پس از هجرت آن حضرت است كه دو جلوه از اقليت و اكثريت طى آن خود را نشان داد:
دشمنان خارجى پيامبر صلى الله عليه و آله: دشمنان دست اندر كار حضرت كه ابتدا بت پرستان بودند، كم كم يهود و نصارى را هم در برگرفت و همه بر ضدّ آن حضرت متحد شدند و او را تكذيب نمودند.
جنگ هاى بدر و احد و خندق و حنين لشكركشى بت پرستان بود، و در خيبر جنگ يهوديان نيز بدان افزوده شدند. گروهى ديگر نصاراى نجران بودند كه با آن جمعيت عظيم جزيه را پذيرفتند ولى سخن حق را نپذيرفتند با آنكه مسئله مباهله نيز مطرح شد. از آخرين جنگ هاى حضرت جنگ موته با روميان بود كه اكثريت مسيحى بودند.
ص: 343
روزگار ده ساله بعد از هجرت، دائما در گير و دار اين جنگ ها و چندين جنگ كوچك تر سپرى شد، و دورانى بود كه حضرت با اقليت خويش به جنگ اكثريت مى رفت، و در واقع اين اكثريت بودند كه براى نماينده خدا روز آرامى باقى نگذاشتند.
اگر در كنار اين اكثريتِ به جنگ برخاسته با پيامبر صلى الله عليه و آله اكثريت انسان هاى روى زمين در آن زمان را يعنى رومِ مسيحى و ايرانِ زرتشتى و هند و چينِ بت پرست را اضافه كنيم معلوم مى شود مسلمانان هنوز در اقليتى كوچك در برابر اكثريتى عظيم بودند، و اين مرحله نيز بيدارباشى براى درك بى ارزشى اكثريت است.
دشمنان داخلى پيامبر صلى الله عليه و آله: بُعد ديگر مسئله، تقسيم داخلى مسلمانان از نظر اقليت و اكثريت بود. هر چه تعداد مسلمانان رو به كثرت مى نهاد مؤمنين واقعى در اقليت قرار مى گرفتند و منافقين و سست اعتقادان اكثريت را تشكيل مى دادند، و روز به روز انسجام بيشترى بر ضد خدا و رسولش مى يافتند، به گونه اى كه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله نفاق بسيارى از آيات قرآن و حتى يك سوره كاملِ آن را به خود اختصاص داد.
حدود 50 آيه قرآن در 12 سوره - كه همه در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه نازل شده اند - درباره منافقين و برنامه ها و رفتار و كردارشان است و در 15 آيه عنوان «نفاق» و «منافق» ، رسما مطرح شده(1) و يك سوره كامل نيز به نام «منافقين» نام گذارى شده است.
در اين آيات به باطن كثيف آنان كه كفر محض و ضديت با خدا و رسول و دين الهى است تصريح گرديده و دو رو بودن آنان در گفتار با جمله «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ»(2) برايشان نشانى هميشگى اعلام شده است.
ص: 344
از جلسات محرمانه آنان با عنوان «نجوى» سخن به ميان آمده، و دوستى با دشمنان خدا و ارتباط با كفار و سرعت آنان به سخنان كفر آميز و سوء ظنشان نسبت به خداوند تعالى به عنوان مشخصه هاى آنان مطرح شده است. از جمله رفتار و صفات بارز آنان كه در قرآن آمده اين موارد است: تمسخر نسبت به آيات الهى و قرآن، جسارت و اعتراض و اذيت نسبت به ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله و امر به منكر نهى از معروف.
آنگاه دستور برخورد با منافقين و تندى در رفتار با آنان مطرح شده و عنوان «طَبَعَ اللّه عَلى قُلُوبِهِمْ»(1) با لعنت و كوردلى در آيه «لَعَنَهُمُ اللّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ»(2) بر پيشانى آنان نقش بسته است.
آنگاه اين لعنت با شدت بيشترى مطرح شده كه «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً» .(3) و آن قدر مورد نفرت خداوند واقع شده اند كه فرموده: «وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ»(4): «بر كسى از آنان كه مى ميرد نماز مگذار و بر قبر او توقف مكن» ، و پايان خط نفاق با «لِيُعَذِّبَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ ... »(5) نشان داده شده است.
همه اين فرازها، گوياى حضور طيف وسيعى به نام منافقين در جامعه مسلمانان است كه هر چه شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك تر مى شد اقدامات خود را علنى كرده وسعت مى دادند و عده بيشترى را با خود همدست مى نمودند.
اين فتنه به حدى بود كه در آستانه شهادت حضرت اكثريتى عظيم يا رسما منافق بودند و يا از هواداران و طرفداران ثابت قدم و فداكار و قابل اعتماد آنان به شمار
ص: 345
مى آمدند، و از اين حقيقت بزرگ پس از شهادت حضرتش آنگاه پرده برداشته شد كه به نصرت طلبى بزرگ نماينده خداوند يعنى على و زهرا عليهماالسلام پاسخ منفى دادند و آنان را تنها گذاشتند.
اكثريت منافق هنگام شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اين مشكل در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله تا آنجا پيش رفته بود كه حضرت براى اعلام ولايت و خلافت بعد از خود در غدير احساس خطر جدى مى كرد و اين خطر را صراحتا مربوط به حضور منافقين مى دانست، چنانكه در آغاز خطبه غدير با تصريح به اين اقليت و اكثريت فرمود:
وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ ايُّهَا النّاسُ، لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ وَ كَثْرَةِ اذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّى سَمُّونى اذُنا وَ زَعَمُوا انّى كَذلِكَ ... :
اى مردم، من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و كثرت منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را توصيف كرده كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است؛ و همچنين به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اذُن» (گوش كننده بر هر حرفى) ناميدند و گمان كردند كه من چنين هستم ... .
مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله هفتاد روز به رحلت خود مانده، متقين را در اقليت و منافقين را در اكثريت معرفى مى كند؛ و اين بزرگ ترين هشدار براى مسلمانانى است كه پيامبرِ خود را در احساس خطر مى بينند.
ص: 346
سه. اكثريت در تاريخ امامان عليهم السلام
با زمينه اى كه در تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح شد، فصل آغازين دوره امامت از همان لحظات اول با اكثريتى قاطع بر ضد آن مقام عظمى خود نمايى كرد. خلافت راستين حتى نتوانست چند ساعتى بدون قد برافراشتن مخالفينش وجود داشته باشد، و آنان كه اعلام ضديت با امامان منصوب شده خداوند نمودند، از همان لحظات اول اكثريت قريب به اتفاق را تشكيل دادند !
اكثريت در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام
اين ضديت با همه آنچه در تاريخ انبيا عليهم السلام و حتى پيامبر صلى الله عليه و آله تجربه شده بود فرق داشت. اين بار اكثريت به خانه امامت هجوم آوردند و دَرِ آن را از جا كندند و آتش در آن به پا كردند و بانوى برگزيده بهشت را به شهادت رساندند. آنگاه اين اكثريت به دشمنى و مخالفت با امام منصوب شده الهى اكتفا نكردند كه طنابى بر گردن او انداخته براى بيعت با غاصبين حقش بردند، و با شمشيرهاى آخته او را تهديد به قتل و وادار به چنين بيعتى نمودند.
بيست و پنج سال اين اكثريت رو به افزونى نهاد و آن اقليت همچنان در اقليت ماند؛ تا روزى كه با على بن ابى طالب عليه السلام بيعت كردند باز هم از او خواستند تابع اكثريتى باشد كه در طول 25 سال قوام يافته و منسجم تر شده بود و معاويه اى به عنوان رهبر از پيش تعيين شده مواظب آنان بود !
على عليه السلام كه نمى توانست چنين باشد آنچنان مورد بى مهرى قرار گرفت كه پنج سال خلافتش درگير سه جنگ جمل و صفين و نهروان شد و در همان حال از سوى اكثريت اصحاب خود خون دل مى خورد و تهديد مى شد.
اكثريت در زمان امام مجتبى عليه السلام
با پايان روزگار دلخون كننده اكثريت مردم با خليفه الهى على بن ابى طالب عليه السلام، اكثريتى بزرگ تر تشكيل شد كه رياستشان با معاويه بود. چه خون ها كه از طرفداران خليفه اللّه بر زمين ريخته شد و چه خونجگرها كه امام منصوب شده الهى امام
ص: 347
مجتبى عليه السلام از مردم تحمل كرد، و چه بسيار از آن اقليت طرفدارش در زندان هاى زياد بن ابيه شكنجه شده به قتل رسيدند.
اكثريت مى رفت تا اوج خود را نشان دهد اما با نشانى سياه بر پيشانى ! ! اكثريتى به گستردگى حجاز و آفريقا و عراق و ايران و هند و پاكستان و افغانستان و تركيه و تركمنستان امروز، بر فراز منبرها خليفه الهى على بن ابى طالب عليه السلام را لعن و ناسزا مى گفتند ! ! !
در زمان كدام پيامبر اكثريتى به اين عظمت دست به انحطاطى به اين درجه زده اند ؟ ! !
كدام اكثريتى را اينگونه يكپارچه بر باطل مى توان يافت ؟
آيا چنين اكثريتى ارزش دارد ؟ ! آيا اقليتى كه در مقابل چنين اكثريتى باشد بر حق نيست ؟ !
آيا مردم آن زمان كه پيرو اكثريت شدند لايق آتش نيستند ؟ !
اكثريت در زمان امام حسين عليه السلام
هنوز اكثريتى كه قرآن فرياد حذر درباره اش سر داده چهره تمام عيار خود را نشان نداده بود، تا روزى كه قافله اقليت و اكثريت در كربلا رو در رو قرار گرفتند. آنجا بود كه نماينده خداوند يعنى حسين بن على عليه السلام با نداى «هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُنى» براى يارى خدا و نجات دين خدا از همه استمداد نمود ولى كسى او را يارى نكرد. اقليت به اقلُّ القليل رسيد ! يعنى زير سقف آسمان 72 جوانمرد و 84 بانوى صبور بر ظلم اكثريت باقى ماند. اين اقليت مظلوم با كمال رشادت اوامر خدا را براى اكثريت تكرار كردند و از عذاب روز قيامت ترساندند.
اكثريت كوردل با قدرتى كه در دست داشتند اقليت را سر بريدند و نماينده خدا را هم سر بريدند و زير سُم اسبان قرار دادند و حتى بدن هاى شريفشان را دفن نكردند ! !
ص: 348
بانوان حريم الهى حتى به نام انسانيت مورد عواطف اكثريت قرار نگرفتند و صداى العطش آنان را نشنيده گرفتند، نداى «انْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينٌ فَكُونُوا احْرارا فى دُنْياكُمْ» را نيز زير پا گذاشته مظاهر حيا و عفت و عصمت را در شهرهاى خود به اسيرى بردند، و محو شدن نام خدا را از صفحه زمين با سر بريده امام حسين عليه السلام به همه نشان دادند ! !
جشن اكثريت در دمشق
جشنِ غلبه اكثريتى بى دين و خالى از انسانيت و ضد خدا و هواپرست با شعار «لا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ» در دمشق برگزار شد و با جسارت به سر بريده پيام آور قرآن از كربلا تا دمشق، و نوشيدن شراب و بازى با قمار، بى ارزشى اكثريت را الَى الابَد بر همگان معلوم ساختند و نشان دادند كه هر چه اكثريت منسجم تر و متشكل تر باشد غير قابل اعتمادتر است.
بر همه معلوم شد كه اكثريت با خدا كارى ندارد، و كارشان به جايى مى رسد كه اصلاً خدايى را قبول ندارند تا پيامبرى فرستاده باشد و امامى بعد از او تعيين كرده باشد تا مردم با او كار داشته باشند ! !
اكثريت در 245 سال امامت
دوران خلافت بنى اميه و بنى عباس دنباله اين مسير بود كه نيازى به تلاش بيشتر براى انحراف اكثريت نبود. سيل بنيان كَن ضلالت و گمراهى چنان غالب بود كه هر لحظه انتظار بلاى الهى مى رفت. ولى از آنجا كه خدا اين امت را مرحومه اعلام كرده عذاب دنيوى امت هاى گذشته را نازل نمى كند، ولى پرونده چنين اكثريتى در محكمه عدل الهى مفتوح است.
آنچه در اين دوران 245 ساله امامت تا آغاز غيبت صغرى درباره اقليت و اكثريت مشهود است نمايانگر اكثريت گمراه در دو جهت است: يكى اكثريت غير مسلمان كه تعدادشان چندين برابر مسلمانان بود، و ديگرى اكثريت مسلمانان گمراه كه تعدادشان در مقابل شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام چندين برابر بود.
ص: 349
مجموع اين دو اكثريت وقتى در پيشگاه خدا به محاسبه در آيند اقَلّ القليل باقى مى ماند كه پذيرندگان خلافت و امامت بلافصل على بن ابى طالب عليه السلام پس از پيامبرند.
اكثريت در دوران غيبت
پس از اين دوران، نوبت به عصر غيبت مى رسد كه تا كنون حدود 1180 سال از آن مى گذرد. در اين دوران اگر چه اقليت و اكثريت در نوسان بوده، ولى اين پايه همچنان محفوظ مانده كه در همه زمان ها اكثريتى عظيم متعلق به مخالفينِ دينِ واقعىِ خداوند بوده و شامل غير شيعيان از مسلمانان و يهود و نصارى و بت پرستان و ملحدان است، و هميشه طرفداران حق در اقليت بوده اند.
مطالعه پرونده اين دوران كه دوازده قرن طول آن و به گستردگى زمين گستره آن است، نشان مى دهد كه چگونه هشدار «قَد ضَلَّ قَبلَكُم أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(1) درباره پيشينيان در مورد «آخِرين» يعنى «آنان كه در زمان هاى متأخر آمده اند» هم تحقق يافته و اكثر آخرين نيز گمراه و مخالف دستورات الهى بوده اند.
تحليل اعتقادى پنجم: تحليلى از ارزش علمى - دينى اكثريت و اقليت
آن هشدارهاى قرآنى درباره اكثريت، و اين نهيب پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير، مسئله «پيروى از اكثريت» را از بُعد تاريخى تبديل به پايه اعتقادى نموده است. غاصبين خلافت از روز اول «اجماع» و «اكثريت» را به عنوان ابزارى بسيار قوى در پيشبرد و تثبيت اهداف خود به كار گرفتند.
آنان براى پر كردن خلأهاى فكرى و عملىِ ايجاد شده به خاطر انحراف از خط ولايت الهى، دقيقا از مسئله «اتفاق مردم» در جهات اعتقادى و حكمى و اجتماعى اسلام استفاده هاى فراوان بردند.
اينجاست كه از خواب غفلت بيدار مى شويم و بار ديگر ارزش هشدارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير براى ما روشن مى شود. آينده اى توسط آن حضرت پيش بينى شد
ص: 350
كه در آن نه تنها اكثريت مانند امت هاى گذشته گمراهند، كه اين مسئله به عنوان يك مبناى ضد خدا در موارد بسيارى از دين بر عليه فرامين الهى مورد استفاده قرار خواهد گرفت و كم كم صورت تدوين يافته اى به خود مى گيرد و دستورالعمل نسل هاى بعدى مى شود.
در اين قسمت از بحثِ تفسيرى آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» كه در خطبه اقتباس شده، به تجزيه و تحليل علمى مسئله «اكثريت» در 5 عنوان مى پردازيم، تا اين پايه اعتقادى را با الهام از غدير بر صفحه دل خود بنگاريم، و با قلبى مطمئن از اقليت بودن خود و اكثريت مخالفينِ امامت ائمه عليهم السلام نهراسيم.
تحليل اول: علل گرايش به اكثريت
بايد اذعان داشت كه توجه به اكثريت بين عموم مردم هميشه گرايش ذاتى نيست و تمايل به اكثريت در افراد مى تواند علل متفاوتى داشته باشد كه گاهى يكى از آنها و گاهى دو يا چند مورد با هم جمع مى شود.
يك. تبليغ و سوق ديگران
در بسيارى از موارد گرايش به اكثريت در اثر سوق دادن ديگران است. يعنى با بزرگنمايى خيالى اكثريت كه دستمايه هاى اوليه آن را دارد به راحتى مى توان مردم را درباره آن قانع كرد و به سمت آن سوق داد، در حالى كه اين سوق دادن اكثرا به حساب گرايش خود مردم گذاشته مى شود. به خصوص اگر ابزار تبليغاتى در دست گروهى باشد سرعت اين عمل چند برابر مى شود.
دو. واهمه از اشتباه اكثريت
شكى نيست كه مسئله «اكثريت» همان نقطه ضعفى است كه فكر و قلب ساده انديشان را به خود مشغول مى نمايد. گاهى واهمه اينكه فكر اين همه انسان چگونه ممكن است اشتباه كند، و گاهى اين استنباط كه ارزش عقل هاى مجموع اكثريت از عقل هاى اقليت بيشتر است در هر اجتماعى كشش به اكثريت را ايجاد مى كند.
ص: 351
سه. همرنگى با جماعت
درباره بسيارى از مردم نيز اين مطلب صادق است كه فرصتى براى فكر كردن و تشخيص دادن و تصميم گرفتن ندارند، و همرنگ جماعت شدن را به عنوان آسان ترين راه انتخاب كرده اند، بدون آنكه دغدغه اى از عاقبت آن داشته باشند، چنانكه قرآن در مواردى به پيروى اينگونه گروهى از پدرانشان اشاره مى كند: «إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»(1): «ما پدران خود را بر دينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم» .
چهار. حفظ منافع
در كنار اين گروه هايى كه خود به سوى اكثريت مى روند، بسيارى نيز از ترس مخالفت و يا ترس از دست دادن منافع خود در صورت مخالفت، و يا حتى حوصله مخالفت نداشتن و در مواردى به بهانه حفظ وحدت، پا بر روى حق مى گذارند و تابع اكثريت مى شوند، و در اين پيروى تا آنجا پيش مى روند كه سخن دل خود را هم فراموش مى كنند و در اثر مرور زمان اعتقاد اصيل خود را از دست مى دهند، و لفظا و معنا تابع اكثريت مى شوند.
پنج. تعصبات قومى
بايد در نظر داشت كه جوامع مختلف در شرايط متفاوت، مسايل خاصى مانند تعصبات قومى دارند كه در اثر آنها نيز گرايش به اكثريت در جامعه ايجاد مى شود. مهم اين است كه جذب اكثريت شدن دلايل بسيارى مى تواند داشته باشد كه اكثر اين علل ارزش علمى و عقلايى ندارند، و از همين ديدگاه نظريات چنين اكثريتى نيز بى ارزش خواهد بود.
از همين جنبه است كه در چند آيه مسئله نادانى و ناآگاهى و تعقل نكردن درباره اكثريت مطرح شده و فرموده: «أكثَرُهُم لا يَعْلَمُونَ»(2) و «أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ» .(3)
ص: 352
تحليل دوم: سبب گمراهى اكثريت
با توجه به آنچه در علل گرايش عموم مردم به سوى اكثريت گفته شد، علت بى ارزش بودن آن نيز معلوم گرديد. اساسا جمعى كه به داعى هاى غلط و يا بى ارزش گرد هم آيند طبعا كشش فكرى و عملى آنان نيز به همان جوانب سوق داده خواهد شد، و در تصميم گيرى هايشان آن داعيه هاى غلط را دخالت خواهند داد.
يك. علت قرآنى گمراهى اكثريت
قرآن كريم درباره علل گمراهى اكثريت به نقطه اى اشاره مى كند كه جامع همه علت هاست.
در سوره بقره، پس از ذكر برخى امت ها كه اكثريتشان گمراه بوده و به عذاب گرفتار شدند مى فرمايد: «أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقا تَقْتُلُونَ»(1): «آيا هر بار كه پيامبرى نزد شما آمد و آنچه نفس هاى شما آن را نمى پسنديد برايتان آورد سركشى كرديد و عده اى او را تكذيب كرده و عده اى ديگر او را مى كُشيد» ؟
اين بدان معنى است كه علت انحراف اكثريت ها پيروى از هواى نفس خويش است، كه البته «هواى نفس» به صورتى كه در اين آيه به كار رفته در خور توضيح است:
دو. قدرت شيطانى اكثريت
وقتى اكثريتى با كشش ها و علل متفاوت كه اكثرا جاذبه هاى بى ارزشى هستند تشكيل شد كم كم احساس قدرت مى كند، و براى خود خواسته هايى را مطرح مى كند، و با تكيه بر قدرت اجرايى خود در صدد اجراى آنها بر مى آيد. دامنه اين خواسته ها تا آنجا پيش مى رود كه از پيامبران نيز انتظار پيدا مى كنند طبق خواسته هاى آنان سخن بگويند و عمل كنند !
ص: 353
اين در واقع انتظار از خداوند است كه دستوراتى مطابق هواى نفس مردم نازل كند، و بازگشت چنين انتظارى به مسخره كردن خدا و رسول و فرامين الهى است، چرا كه در اين صورت نيازى به دستورات الهى نخواهد بود، و در واقع هوس ها هستند كه حكم تعيين كننده در همه موارد را صادر مى كنند !
اينجاست كه خداوند با چنين مردمى به شدت برخورد مى كند و آنان را نابود مى نمايد، چرا كه اين به معناى اعلام موجوديت گروهى به نام «اكثريت» است كه در برابر پروردگار تصميم گيرى مى كند و قانون تسليم محض در برابر خدا را بر هم مى زند. يقينا اين قدرتى كه اكثريت در خود مى بيند باعث مى شود در برابر خدا هتّاك تر و در پيشبرد اهدافش گستاخ تر باشد.
سه. تكذيب پيامبران توسط اكثريت
در مرحله بعد نوبت به تكذيب انبياء عظام الهى عليهم السلام براى پيشبرد هوس هايشان مى رسد، و اگر پيامبران با آنان مقابله كنند نوبت به برداشتن آنان از سر راه و قتل ايشان مى رسد.
نتيجه اى كه از اين آيه و مرحله عملى آن در تاريخ مى توان گرفت اين است كه كشش هاى نفسانى - كه هميشه انسان ها را به سوى شيطان سوق مى دهد - وقتى به صورت «اكثريت» تشكّل پيدا مى كند و قدرت آن به تعداد نفرات اين اكثريت افزايش مى يابد، براى رسيدن به اهداف شيطانى و ضد خدايى با تمام توان وارد عمل مى شود و حد و مرزى براى خود نمى شناسد. در واقع آن علت كه هواى نفس است براى اين اهداف كه شيطانى است، آخرين توانايى ها را به كار مى بندد.
تحليل سوم: مسئله اكثريت نزد غاصبين خلافت
نقطه ارزشى بحث اكثريت در سايه خطابه غدير، جهت گيرى دشمنان امامت و غاصبين خلافت در جهت عكس آيات قرآنى و محتواى غدير درباره اكثريت است، و اين همان چيزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله هشدارش را مى داد.
ص: 354
اگر در روايات اهل سنت مرورى داشته باشيم رواياتى در ارزش دادن به اكثريت با عبارت هاى مختلف كه گاهى تا حد افراط است به چشم مى خورد. جا دارد قبل از ريشه يابى، نمونه هايى از آنها را ذكر كنيم(1):
1. يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ: دست خدا با جماعت و اكثريت است.
2. الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ: اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است.
3. انَّ امَّتى لا يَجْتَمِعُ عَلَى ضَلالٍ: امت من بر گمراهى متحد نمى شوند.
4. اتَّبِعُوا السَّوادَ الاعْظَمَ: پيرو اكثريت باشيد.
5 . مَنْ شَذَّ شَذَّ الَى النّارِ: هر كس از اكثريت جدا شود به سوى آتش رفته است.
6 . انَّ الشَّيْطانَ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ يَرْكُضُ: شيطان به همراه كسى كه از اكثريت جدا شود مى دَوَد.
7. مَنْ خَرَجَ عَنِ الْجَماعَةِ قَيْدَ شِبْرٍ فَقْد خَلَعَ رِبْقَةَ الاسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ: هر كس به اندازه يك وجب از مسير اكثريت خارج شود، قلاده اسلام را از گردن خويش خارج ساخته است.
8 . مَنْ شَذَّ عَنِ الْجَماعَةِ فَاقْتُلُوهُ: هر كس از اكثريت جدا شد او را بكشيد.
9. مَنْ رَاى مِنْ اميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ، فَانَّهُ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةَ شِبْرا فَماتَ فَمَيْتَةُ جاهِلِيَّةٍ: هر كس از امير خود چيزى ديد كه او را خوش نيامد بر آن صبر كند، چرا كه هر كس يك وجب از اكثريت جدا شود، اگر بميرد مرگ او بر جاهليت است.
ص: 355
البته امثال اين روايات در كتب اهل سنت بسيار است، و در منابع متعدد حديثى خود نقل كرده اند و در بحث هاى مربوط به خلافت به آنها استدلال نموده اند.
آنچه بسيار جلب توجه مى كند ريشه اين روايات در صحيفه دوم است كه غاصبين خلافت در مدينه با حضور سى و چهار نفر از منافقين تهيه كردند و آن را اساس نامه دائمى سقيفه قرار دادند.
واقعا جاى تعجب دارد كه همين روايات عينا در آن صحيفه ديده شود، به اضافه اينكه جهت گيرى آن و هدفى كه از تحريف آن در نظر بوده نيز صراحتا به رشته تحرير درآمده باشد. جالب تر اينكه ارزش خود صحيفه نيز بر اكثريت و اتفاق آراء مستند شده است.
عين عبارات مربوط به «اكثريت» در صحيفه اى كه در خانه ابوبكر تنظيم شده چنين است:
هذا مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ الْمَلَأُ مِنْ اصْحابِ مُحَمَّدٍّ رَسُولِ اللّه مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الانْصارِ ... . اتَّفَقُوا جَميعا بَعْدَ انْ اجْهَدُوا رَأْيَهُمْ وَ تَشاوَرُوا فى امْرِهِمْ، وَ كَتَبُوا هذِهِ الصَّحيفَةَ نَظَرا مِنْهُمْ الَى الاسْلامِ وَ اهْلِهِ عَلى غابِرِ الايّامِ ... .
... وَ مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ، فَانَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلامَّةِ؛ وَ قَدْ قالَ رَسُولُ اللّه: مَنْ جاءَ الى امَّتى وَ هُمْ جَميعٌ فَفَرَّقَهُمْ فَاقْتُلُوهُ، وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ، فَانَّ الاجْتِماعَ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ، وَ لا تَجْتَمِعُ امَّتى عَلَى الضَّلالِ ابَدا، وَ انَّ الْمُسْلِمينَ يَدٌ واحِدَةٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ، وَ انَّهُ لا يَخْرُجُ مِنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ الاّ مُفارِقٌ وَ مُعانِدٌ لَهُمْ وَ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اعْدائَهُمْ، فَقَدْ اباحَ اللّه وَ رَسُولُهُ دَمَهُ وَ احَلَّ قَتْلَهُ ... (1):
اين نوشته اى است كه اكثريت از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن اتفاق كرده اند ... . همگى بعد از آنكه آخرين فكرهاى خود را جمع كرده و درباره
ص: 356
مسايل خود مشورت نموده اند متفق شده و اجماع كرده اند و اين صحيفه را با در نظر گرفتن اسلام و مسلمانان در آينده هاى اسلام نوشته اند !
... هر كس از جماعت و اكثريت مسلمانان جدا شد او را بكشيد، كه در قتل او صلاح امت اسلام است ! ! و اين در حالى است كه پيامبر فرموده است:
هر كس سراغ امت من آيد در حالى كه آنان متحد هستند و بين آنان تفرقه بيندازد او را بكشيد ! و كسى كه از اكثريت جداست بكشيد هر كس از مردم باشد، چرا كه اجتماع رحمت و تفرقه عذاب است. و امت من هرگز بر گمراهى متحد نمى شوند؛ و مسلمانان يد واحد در برابر ديگران هستند؛ و كسى از جماعت مسلمانان جدا نمى شود مگر كسى كه از اسلام جدا شده و با مسلمانان عناد مى ورزد و دشمنان اسلام را يارى مى كند.
بنا بر اين، خدا و رسولش خون چنين كسى را مباح شمرده اند و قتل او را حلال دانسته اند ... .
مى بينيم كه تنظيم كنندگان صحيفه، راه بلند مدت خود را اين چنين مزورانه پيش بينى كردند. پيروان آنان نيز با مطالعه اين ميراث شوم فرهنگى، اصول كار خود را يافتند و صدها روايت براى آنها جعل يا تحريف كردند، و اينگونه راه باطل خود را قرن ها ادامه دادند.
تحليل اعتقادى ششم: ريشه يابى سوء استفاده از «اكثريت» در مخالفين شيعه
با توجه به آيات اكثريت در قرآن، و با در نظر گرفتن وجود نفاق حتى در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله و هشدارهايى كه آن حضرت درباره آينده امت خود و وجود اسباب انحراف آنان در خطابه غدير و قبل و بعدِ آن داده، رواياتى كه اهل تسنن درباره «اكثريت» بدان ها تمسك كرده اند از سه جهت بايد مورد بازبينى قرار گيرد:
در مواردى دست جعل حاكمان غاصب و دستيارانشان قابل كشف است.
ص: 357
در مواردى ديگر روايات صحيح با حذف جمله اى يا افزودن عبارتى به سمت دلخواه آنان تغيير معنى داده است.
در برخى از موارد روايات بدون كم و كاستى نقل شده ولى از معناى كلى آنها سوء استفاده شده است.
علماى بزرگوار ما مفصلاً به پاسخ اين روايات پرداخته اند، و جوانب جعل و تحريف و سوء استفاده از آنها را ذيل مسائل خلافت و امامت بيان كرده اند.
در اينجا با اشاره به هشت نكته اساسى، اين مبانى عقيدتى را ريشه يابى مى كنيم:
نكته اول: پر كردن خلأ اعتقادى و عملى
مطرح كردن همه جانبه مسئله «اكثريت و اجماع» از روز اولِ غصب خلافت، براى پر كردن دو خلأ بزرگ است كه بر اثر جدايى از امامت و خلافت الهى طبعا بوجود مى آيد: يكى خلأ اعتقادى و ديگرى خلأ در اصول عملى.
از نظر اعتقادى اگر خليفه منصوب به حكم مستقيم خداوند كنار گذاشته شد، بايد خليفه غاصب را به صورتى قانونيت داد؛ و اين يك خلأ در زير بناى اعتقادى غاصبين بود كه بايد راه چاره اى براى آن پيدا مى كردند.
استناد به اكثريت دستمايه نقدى بود كه راه يافتن به آن چندان هم مشكل نبود حتى اگر حصول آن با تزوير و ارعاب و تهديد باشد. لذا در صحيفه بر آن تأكيد شده تا نسل هاى آينده نپرسند: اين خلافت چه مشروعيتى داشته است ! اگر چه تحقق اكثريت آن هم تحت عنوان شورايى كه ادعا مى كردند هرگز تحقق نيافت، و زور و ارعاب هياهويى به نام اكثريت را در اذهان مردم شايع نمود.
از نظر عملى نيز در احكام شرعى و اجتماعى پشتوانه اى براى قانونيت دادن به هر اقدامى لازم بود، كه مقدارى از آن با اعطاى اختيارات به هر خليفه غاصبى حل مى شد و بقيه آن با استناد به تمايل اكثريت به آن كار به تصويب مى رسيد، و يا اكثريت صحابه يا تابعين يا علما كه به نام «اجماع» مطرح شد.
ص: 358
البته اجماع در شيعه اگر كاشف از قول معصوم عليه السلام باشد ارزش دارد، غير از اجماع اهل تسنن كه براى رأى اكثريت ذاتا ارزش قائلند و آن را حجت شرعى مى دانند.
بنا بر اين، غاصبينِ اول به خوبى متوجه اين دو خلأ بزرگ بوده اند كه اينگونه جاى آن را با «اكثريت» و ارزش دادن به آن پر كرده اند؛ و ادامه دهندگان راه خلافت از نوع سقيفه اى نيز در طول تاريخ اين ركن اساسى خود را از دست نداده اند و از هر فرصتى براى تحكيم آن استفاده كرده اند.
نكته دوم: استفاده ابزارى از اكثريت
براى تحكيم بنيادين مسئله «اكثريت» و براى استفاده ابزارى از آن در مسير خلافت غصب شده و پيش بينى جنبه هاى كاربردى آن، دست جعل و تحريف بادقت فوق العاده اى دست به پردازش اين روايات زده و حتى ضرورت ها و زمينه هاى احتمالى آن را در نظر گرفته است، تا حاكم غاصب در مقام عمل بادست بازترى به سوى اهداف از پيش تعيين شده گام بردارد.
اگر در اين روايات دقت كنيم خواهيم ديد در هر كدام از آنها مقدارى از دايره ارزش اكثريت گسترش يافته است:
ابتدا دست خدا را كمك اكثريت مى داند كه نوعى از تأييد است. سپس راه گمراهى را درباره اكثريت مسدود مى كند. در مرحله بعد دستور پيروى از اكثريت را مى دهد. آنگاه به اقليت حمله مى كند و در درجه اول هر كس كه با اكثريت نباشد راهى جهنم مى شود.
براى تأييد، شيطان را همراه اقليت مى كند تا در مقابل «يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ» قرار بگيرد.
آنگاه قدرت بيشترى حس مى كند و براى اقليت حكم كفر و خروج از اسلام و مرگ جاهلى صادر مى كند، و سپس شمشير بر فرق او فرود مى آورد و حكم قتل او را صادر مى كند.
ص: 359
در آخرين مرحله براى آنكه اكثريت در برابر خلاف ها و جنايت هاى غاصبين به اقليت ملحق نشوند، آنان را امر به صبر و سكوت و دم بر نياوردن مى كند و دليل آن را بر هم نخوردن اجتماع مسلمين مطرح مى نمايد و براى تحكيم اين صبر آنان را به مرگ جاهلى تهديد مى كند !
همه اين ترفندها به خاطر آن است كه مسئله «اكثريت» از يك مسئله فكرى به يك ابزار حكومتى تبديل شده است. با اذعان كامل مى توان گفت: غاصبين خلافت هرگز به پايه هاى اعتقادى مردم نينديشيده اند تا اساسى براى آن بگذارند، بلكه براى باز گرداندن مردم به جاهليت و تخريب بنيادهاى اعتقادى كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله پايه گذارى شده بود، اينگونه دست به دامان «اجماع» و «اكثريت» و «اتفاق مسلمين» شده اند.
همان گونه كه به عنوان ابزارى براى سركوفت بر مؤمنين حقيقى و سوژه دادن به دست اكثريتى منحرف، تهديداتى را به صورت تبصره و ضميمه به اصل مسئله «اكثريت» افزوده اند، و با همين گرزهاى ظالمانه صدها سال، طرفداران امامت ائمه عليهم السلام را به بهانه بر هم زدن اجتماع مسلمانان و خروج از اكثريت و تكروى به شهادت رساندند يا به زندان انداختند و يا تبعيد نمودند و يا مجبور به فرارشان كردند.
نكته سوم: ولايت رمز اتحاد و اكثريت مشروع
بر فرض صحت همه روايات ذكر شده از جهت سند و متن، آيا پيامبرى كه اين همه به فكر اتحاد جامعه مسلمين بوده، راهكارى براى حفظ اين اتحاد توصيه نفرموده است ؟
اگر روايات مزبور را پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده، آيا اين پيامبر همان كسى نيست كه در غدير على عليه السلام را رهبر و امام چنين اكثريتى معرفى كرد؛ تا با جانشينى او به جاى مقام نبوت اتحاد و يكپارچگى جامعه مسلمين از خطر شياطين محفوظ بماند ؟
آيا دورانديشى پيامبر معظم صلى الله عليه و آله در آن حد نبود كه جامعه مسلمانان تا روز قيامت متحد و يكدست و بدون اختلاف بماند، و آيا اين مهم را با تعيين دوازده امام عليهم السلام تا
ص: 360
آخرين روز دنيا تأمين نكرد ؟ آيا با نصب امامانى معصوم، صيانت جامعه مسلمانان را از هر گونه ندانم كارى كه باعث اختلاف مى شود، ضمانت نفرمود ؟
اگر تفرقه براى امت عذاب است، همان پيامبر در خطابه غدير فرمود: لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ (وَ لا تَفَرَّقُوا عَنْهُ) . و در فراز ديگر خطبه فرمود: لا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ. اين هشدارى بود كه: راه درست كه امت بر آن مجتمع هستند و بايد باشند راه على عليه السلام است، و مبادا راه سقيفه و امثال آن مردم را از خط اصلى گمراه كنند.
جا دارد بپرسيم: چگونه است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين بلندترين خطابه عمر خود، اين همه درباره خلافت و جوانب آن سخن گفته كه ركن جامعه مسلمين است، ولى درباره اجتماع مسلمانان و اينكه تكروى كننده را بايد كُشت سخنى به ميان نياورده است ؟ زيرا ضامن بقاى اتحاد در جامعه اسلامى را مطرح كرده كه با حفظ آن نوبت به اختلاف و تفرقه نمى رسد تا در صدد چاره آن باشيم ! و آنچه اختلاف و تفرقه است از كنار گذاشتن همين ضمانت نامه اسلام نشأت گرفته است.
نكته چهارم: سقيفه بارزترين مخالف اكثريت
جا دارد با پذيرفتن اين روايات، به جبهه گيرى متعاكس سقيفه بخنديم و از غفلت خود متأسف باشيم !
آيا جامعه مسلمانان با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در هم ريخته بود كه سقيفه زحمت يكپارچه ساختن آنان را تقبل نمود ؟ !
اين اهل سقيفه از كجا ظهور كردند كه اتحاد و اجتماع مسلمانان را بر هم ريختند و جامعه اسلامى را مشوش ساختند ؟
آيا زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان اتحاد و انسجامى نداشتند كه اهل سقيفه آن اتفاق را به ارمغان آوردند و سپس براى دفاع از آن دست به دامان چنين رواياتى شدند ؟
اينجاست كه ما بايد به پيروان سقيفه بگوييم:
ص: 361
اگر هم فرض كنيم دست خدا با جماعت است، آن همان اكثريتى است كه شما آن را بر هم زديد !
اگر اجتماع مسلمانان رحمت و تفرقه آنان عذاب است، اين شما بوديد كه رحمت را به عذاب تبديل كرديد !
اگر امت اسلام بر گمراهى متفق نمى شوند، آرى امت بر ولايت على عليه السلام متفق بودند و شما به ضديت با اين اتفاق برخاستيد !
اگر حديث مى گويد: «هر كس راه خاصى براى خود پيش گيرد و تكروى كند به سوى آتش مى رود» ، اين شما بوديد كه از مسير خلافت الهى تكروى كرديد و هر روز راهى را پيش پاى مردم گذاشتيد: يك روز بيعت «فَلْتة» (ناگهانى !) كه با زور شمشير گرفته شد و به عنوان شورى مطرح گرديد؛ روز ديگر خليفه اى خليفه ديگرى را تعيين كرد، و روزى ديگر خليفه اى شش نفر را مسئول تعيين خليفه كرد، و روز ديگر معاويه اى اعلان سلطنت نمود ! !
اگر شيطان با جدا شوندگان از اجتماع مسلمين مى دَوَد، بايد بدانيد همين شيطان بود كه در روز سقيفه برايتان جشن گرفت و بر فراز منبر با اولى بيعت كرد !(1)
اگر مخالفت با اجتماع مسلمانان به اندازه يك وجب باعث خارج شدن از اسلام است، كار شما از وجب و ذراع گذشته و به خرق و ضديت رسيده؛ و لايق شأن شما كلام امام باقر عليه السلام است كه فرمود: ... وَ بَثَقا عَلَيْنا بَثْقا فِى الاسْلامِ لا يَسْكُرُ ابَدا حَتّى يَقُومَ قائِمنا ... (2): آن دو نفر شكستى در اسلام بر ما وارد كردند كه هرگز ترميم نمى شود تا قائم آل محمد قيام كند.
كار شما از بيرون آوردن قلاده اسلام از گردنتان گذشته و به انداختن قلاده كفر - آن هم كفر جاهلى - رسيده است !
ص: 362
اگر دستور اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين تكروى كند بايد او را كشت، اولين كسى كه بايد بكشيم بنيانگذاران سقيفه اند كه ناگهان با فرياد «مِنّا اميرٌ وَ مِنْكُمْ اميرٌ» وارد سقيفه شدند و بانگ «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را كه شعار جماعت مسلمين بود شكستند.
اگر اعتقاد بر اين است كه اگر كسى از جماعت مسلمين فاصله بگيرد به مرگ جاهليت مرده، اين شما بوديد كه خود جاهليت را براى مسلمانان ارمغان آورديد و آنان را با سير قهقرايى به سرعت به سوى جاهليت باز گردانديد.
اگر در صحيفه خود قتل مُفارق از جماعت مسلمين را صلاح امت محمد صلى الله عليه و آله دانسته ايد، اى كاش در همان روزهاى اول به دست شير مردان ولايت علوى كشته مى شديد تا شر فتنه شما در نطفه خاموش مى شد، و كار به آنجا نمى رسيد كه بانوى بانوانِ جماعت مسلمين را به شهادت برسانيد و بعد از او در صدد قتل امام مسلمين على بن ابى طالب عليه السلام برآييد !
افسوس كه مقدّر خدا چنين بود تا امتحانى بزرگ از مردم بگيرد، و تا روز آخر دنيا برگ هاى اين امتحان به دست نسل هاى مسلمين داده شود تا باطن خود را نشان دهند. وگرنه اين على عليه السلام بود كه دومى را در خانه آتش گرفته بر زمين زد و بر سينه او نشست و تصميم بر قتل او گرفت، تا در همان آغاز زمين را از لوث سقيفه پاك كند.
ولى اميرالمؤمنين عليه السلام اراده خداوند را به ياد آورد و به عمر فرمود: قسم به خدايى كه محمد را كرامت بخشيده، اى پسر صهاك، اگر نبود آنچه خدا نوشته و مقرر فرموده و پيمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با من نموده، مى دانستى كه تو نمى توانى وارد خانه من شوى !(1)
نكته پنجم: سوء استفاده از مفاهيم كلى اكثريت
از آنجا كه برخى از روايات مطرح شده مفاهيم كلى دارد، غاصبين خلافت به راحتى از آن سوء استفاده كرده اند.
ص: 363
شكى نيست كه اتحاد و همبستگى و يكپارچگى و همدلى يك جامعه بسيار پسنديده بلكه لازم و واجب است، چرا كه در سايه آن هم امورات داخلى آنان و اجراى قوانينشان و حتى مسايل عاطفى و اخلاقى به احسن وجه به اجرا در مى آيد و مردم از امنيت عمومى برخوردار مى شوند و در مشكلات به كمك هم مى شتابند، و هم در برابر دشمنان خارجى دست در دست هم به دفاع مى پردازند و دشمن نيز با مشاهده اتحادشان جرئت اقدامى بر عليه آنان به خود نمى دهد.
اين اتحاد و اتفاق مسلمانان مسئله اى است كه هر عاقلى مثبت بودن آن را مى فهمد و نيازى به استدلال ندارد، چنانكه قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه ما هم در اين باره سفارشات بسيارى فرموده اند، كه برخى از روايات مورد استفاده اهل سقيفه از همين كليات است مثل: الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ.
همان گونه كه تفرقه و فتنه بين افراد يك جامعه و از هم گسيختگى نظام آنان نيز امرى قبيح است و هر عقلى به آن حكم مى كند و ريشه شيطانى آن را درك مى كند، كه بعضى از آن روايات نيز از همين كليات است مثل: الشَّيْطانُ مَعَ مَنْ فارَقَ الْجَماعَةِ يَرْكُضُ.
آنچه در اين ميان مهم است ضابطه اتحاد و اتفاق مردم و آن نقطه اى است كه همه بايد پروانه آن باشند، نه اينكه هر كس به هر صورتى و با هر داعيه اى كه بتواند اجتماعى را متحد كند يك مسئله مثبت تلقى شود.
آيا اگر زمينه اى پيش آيد كه جامعه مسلمين را بر سر الحاد يا بت پرستى يا يهوديت يا مسيحيت متحد كند به بهانه اتحاد بايد آن را بپذيريم ؟ كسى شك ندارد كه سفارشات خدا و رسول به اتحاد و اجتماع و تفرقه نداشتن به چنين اتحادى باز نمى گردد.
با اين ضابطه معلوم مى شود اجتماع بايد بر سر راه درست باشد و همان عقلى كه اتحاد را امرى مثبت تلقى مى كند، اتحاد بر راه نادرست را قبيح مى شمارد.
ص: 364
اين سوء استفاده غاصبين است كه پس از قرار دادن مردم در مسيرى نادرست، متخلف از آن را تفرقه انداز معرفى مى كنند. آنان به مردم نمى گويند كه اصل اين مفاهيم كلى براى كدام اتحاد و يكپارچگى جامعه است. حتى اگر فرصت بيشترى پيدا كنند راه خود را يگانه طريق حق معرفى مى كنند و به هيچ كس ديگرى اجازه ارائه راهش نمى دهند.
نكته ششم: تحريف روايات اكثريت
در برخى از روايات مربوط به اكثريت دست تحريف مشهود است. مسئله تحريف كه بدون شك با حيله و مكر ادبى و گنجاندن اهداف شوم با زياد يا كم كردن متون روايات صورت مى گيرد، از ابزارى است كه غاصبين را به صورت ميان بُر و با زحمتى كمتر از جعل حديث به مقصد مى رساند.
با فرض اينكه روايت «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَاقْتُلُوهُ» صحيح باشد، افزودن جمله «فَانَّ فى قَتْلِهِ صَلاحا لِلاُمَّةِ» آن را جذاب تر مى كند و دليل اين قتل را چاشنى آن مى كند چنانكه در صحيفه ملعونه مى بينيم.
نمونه ديگر افزودن جمله «وَ اقْتُلُوا الْفَرْدَ كائِنا مَنْ كانَ مِنَ النّاسِ» است كه براى در هم شكستن شخصيت هاى مورد اعتماد مردم در اعتقاد و عمل و حتى صاحبان فكر كه جنبه علمى براى مردم دارند، جاده را براى اهداف شوم غاصبين صاف مى كند، چنانكه حتى على بن ابى طالب عليه السلام را با آن همه عظمتى كه لا اقل در چشم همان مردم داشت به عنوان «كائنا مَنْ كانَ» يعنى «هر كه مى خواهد باشد» به زير شمشير كشيدند و از او بيعت گرفتند.
همين روايتِ «مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ ... » در موردى به عنوان پشتوانه مطلبى ديگر قرار مى گيرد و آن اينكه «مَنْ رَاى مِنْ اميرِهِ شَيْئا يَكْرَهُهُ فَلْيَصْبِرْ» ، دليل صبر بر هر ظلمى كه از امراء سر مى زند بر هم نخوردن جماعت مسلمانان قرار داده شده است.
ص: 365
در موردى ديگر چاشنىِ «لا يَخْرُجُ عَنْ جَماعَةِ الْمُسْلِمينَ الاّ مُعانِدٌ اوْ مُظاهِرٌ عَلَيْهِمْ اعْدائَهُمْ» به ميان آورده شده تا با برچسبى از عناد يا كمك به دشمن بتوان اقليت را تهديد كرد.
اينها چند نمونه بود كه با دستكارى روايات آن را به اهداف مورد نظر خود نزديك كرده اند، و نمونه هاى آن بسيار است.
نكته هفتم: تضادِّ روايات اكثريت با روايات ديگر
در منابع راويان همين روايات اكثريت، احاديث ديگرى ديده مى شود كه كاملاً با آنها متضاد است. نمونه معروف آن روايت «اخْتِلافُ امَّتى رَحْمَةٌ»(1) است كه با اسناد متعدد در كتب اهل سنت نقل شده است.
شكى نيست كه نقطه مقابل اين روايت «اجْتِماعُ امَّتى عَذابٌ» مى شود و اين دقيقا ضدّ روايتى است كه قبلاً نقل شد: الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ وَ الْفُرْقَةُ عَذابٌ.
شكى نيست كه به كارگرفتن چنين روايتى براى رفو كردن وقايعى است كه ناگزير در اثر كنار گذاشتن خط امامت الهى پيش مى آمد، و به خاطر نبودن مرجعى معصوم چون پيامبر صلى الله عليه و آله در حل اختلافات، دامنه اختلافات حل نشده روز به روز گسترده تر مى شد و در هر مرحله شكاف در اجتماع مسلمين وسيع تر مى گشت.
علت اصلى اينگونه بر هم خوردنِ اتحاد مسلمانان چيزى جز تغيير بنيادين نظام امامت و خلافت نبود؛ و بر همه معلوم بود كه اگر جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مانند خود او در عصمت و علم و ساير شئونات بود، در هر اختلافى راه حل واقعى را نشان مى داد و اجتماع مسلمانان را از هر تفرقه اى حفظ مى كرد.
براى آنكه بار اين جنايت را از دوش خود بردارند روايتى با عنوان «اخْتِلافُ امَّتى رَحْمَةٌ» جعل كردند تا همه نگرانى ها را يكباره از دل ها بزدايند، غافل از اينكه با
ص: 366
شعارهاى ديگرشان درباره «الْجَماعَةُ رَحْمَةٌ» و امثال آن سازش ندارد و تناقض گويى آن نسل هاى آينده را بيدار خواهد كرد.
در اين باره اُبىّ بن كعب در روزهاى غصب خلافت خطاب به مردم چنين گفت:
زَعَمْتُمْ انَّ الاخْتِلافَ رَحْمَةٌ ! هَيْهاتَ ! ابى كِتابَ اللّه ذلِكَ عَلَيْكُمْ، يَقُولُ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ و أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(1)؛ وَ اخْبَرَنا بِاخْتِلافِهِمْ فَقالَ: «لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ. إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ»(2) اىْ لِلرَّحْمَةِ، وَ هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ وَ شيعَتُهُمْ(3):
شما گمان كرده ايد كه اختلاف رحمت است ! هرگز ! كتاب خدا اين مطلب شما را رد مى كند، آنجا كه خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: «مانند كسانى نباشيد كه تفرقه پيدا كردند و اختلاف نمودند بعد از آنكه براهين روشن برايشان آمد آنان كسانى اند كه برايشان عذاب دردناكى است» . همچنين از اختلاف آنان خبر داده و فرموده: «همچنان در اختلاف اند مگر كسانى كه پروردگارت آنان را مورد رحمت قرار دهد و براى همين آنان را خلق كرده است» ؛ يعنى براى رحمت، و آنان كه براى رحمت خلق شده اند آل محمد و شيعيان ايشان اند.
نكته هشتم: معناى جماعة المسلمين
معناى «جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ» از نقاطى است كه غاصبين از ابهام آن سوء استفاده بسيار نموده اند. ابهام اين كلمه از آنجاست كه دو كلمه اين تركيب - يعنى جماعت و مسلمين - مورد تجزيه و تحليل قرار نگرفته است.
آيا اگر مسلمانانى فقط اسمشان مسلمان باشد و باطنا منافق و حتى كافر باشند و يا نسبت به مسلمان بودن خود تقيّدى نداشته باشند و ارزشى بدان قائل نباشند، باز هم
ص: 367
مى توانيم به جماعت چنين مسلمانانى ارزش قائل شويم و اجتماع آنان را رحمت بدانيم ؟
آيا مى توانيم اجماع آنان را هرگز بر گمراهى ندانيم ؟ !
آيا مى توانيم دست خداوند را بر سر آنان بدانيم ؟ !
آيا مى توانيم پيروى از آنان را واجب بشماريم ؟ !
آيا مى توانيم هر كس از آنان فاصله گرفت از اسلام خارج دانسته و مرگ او را جاهلى بدانيم و حكم قتل او را صادر كنيم ؟ !
هيهات كه اسلام با آن پايه هاى استوار و معارف بلندش، اين پايه هاى سست را بپذيرد و جامعه خود را با چنين مبانى بى ريشه قوام دهد.
بسيار جالب خواهد بود كه بدانيم همين نكته از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال شد و آن حضرت با صراحت و قاطعيت تمام اين ابهام را برطرف فرمود:
قالَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله: مَنْ فارَقَ جَماعَةَ الْمُسْلِمينَ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الاسْلامِ مِنْ عُنُقِهِ. قيلَ: يا رَسُولَ اللّه، وَ ما جَماعَةُ الْمُسْلِمينَ ؟ قالَ: جَماعَةُ اهْلِ الْحَقِّ وَ انْ قَلُّوا(1):
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس از جماعت مسلمانان جدا شود قلاده اسلام را از گردن خويش بيرون آورده است. پرسيدند: يا رسول اللّه، جماعت مسلمانان كدام است ؟ فرمود: جماعت اهل حق، اگر چه كم باشند !
در روايتى ديگر حضرت در پاسخ همين سؤال فرمود: مَنْ كانَ عَلَى الْحَقِّ وَ انْ كانُوا عَشَرَةً(2): كسانى كه در راه حق باشند اگرچه ده نفر باشند.
و در حديثى ديگر فرمود: انَّ الْقَليلَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ كَثيرٌ(3): تعداد كم از مؤمنين بسيار است، و به عبارت ديگر: اقليت مؤمنين اكثريت اند.
ص: 368
همين سؤال از اميرالمؤمنين عليه السلام نيز پرسيده شد و آن حضرت در پاسخ رسما مسئله اقليت و اكثريت را مطرح كرد و فرمود: الْجَماعَةُ وَ اللّه مُجامَعَةُ اهْلِ الْحَقِّ وَ انْ قَلُّوا، وَ الْفُرْقَةُ مُجامَعَةُ اهْلِ الْباطِلِ وَ انْ كَثُرُوا(1): به خدا قسم اجتماع و اتحاد همبستگى اهل حق است اگر چه اقليت باشند، و تفرقه همبستگى اهل باطل است اگر چه اكثريت باشند !
مى بينيم كه نه تنها اتحاد بايد بر سر حق باشد، بلكه اتحاد اهل باطل در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام عين تفرقه و به معناى از هم پاشيدگى حق است.
همين مطلب را در حديث ديگرى روشن تر فرموده اند: الْجَماعَةُ اهْلُ الْحَقِّ وَ انْ كانُوا قَليلاً، وَ الْفُرْقَةُ اهْلُ الْباطِلِ وَ انْ كانُوا كَثيرا(2): جماعت اهل حقند اگر چه اقليت باشند، و تفرقه اهل باطلند اگرچه اكثريت باشند.
با توجه به اين هشت نكته اى كه در ريشه يابى سوء استفاده مخالفين شيعه از مسئله اكثريت ذكر شد، از يك سو ريشه هاى جعل و تحريف و تغيير در الفاظ و معانى اين احاديث روشن شد، و از سوى ديگر علل دست يازيدن به چنين سوء استفاده هايى از اين مسئله معلوم گرديد.
تحليل اعتقادى هفتم: اصالت نداشتن اكثريت و اقليت
در آخرين قسمت از تحليل مسئله اكثريت و اقليت، نتيجه مى گيريم كه اين دو عنوان اصالتا ارزشى ندارد، و آنچه ارزش اصلى از نظر اسلام است يافتن حق است كه همان فرامين الهى باشد. نه ما حق داريم اين دو جنبه را ضابطه تشخيص راه درست قرار دهيم، و نه اسلام چنين دستورى داده است، و نه هيچ عقل سليمى بدان حكم مى كند.
ص: 369
خداوند در قرآن ضابطه اجتماع مردم و متفرق نشدن آنان را اعتصام به «حبل اللّه» قرار داده مى فرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّه جَمِيعا وَ لا تَفَرَّقُوا»(1)؛ يعنى اگر بناست اكثريتى تشكيل شود كه ارزش داشته باشد بايد محور آن خدا باشد.
در آيه اى ديگر ضابطه تشكيل اكثريت را «راه راست خدا» قرار مى دهد و مى فرمايد: «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ»(2)؛ يعنى اگر تفرقه بد است و بايد از جهات مختلف تفرقه پرهيز كرد بايد اول جهت واحد اتحاد را پيدا كرد وگرنه تفرقه ناخودآگاه پيش مى آيد. در نتيجه متحد كننده مردم و نجات دهنده از تفرقه «صراط مستقيم الهى» است.
نوبت به اين مى رسد كه آيا اكثريت مى تواند قرينه و راهنمايى به سوى حق باشد ؟
از آنجا كه خداوند بشر را براى امتحان به اين جهان آورده و هيچ گونه ضمانت منحرف نشدن درباره او نداده، و از سوى ديگر - به تصديق قرآن - امتحان هفت هزار ساله بشر از خلقت حضرت آدم عليه السلام تاكنون عملاً گمراهى اكثريت بوده و هيچ گاه حق به صورت كلمه واحده در جهان مستقر نشده، آنچه از آيات مربوط به تاريخ انبياء كه ذكر شد(3) و فرمايشات پيامبر و ائمه عليهم السلام كه در قسمت قبلى ذكر گرديد(4)، مى توان نتيجه گرفت كه اكثريت نه تنها قرينه اى بر حق نيست بلكه قرينه بر ضد حق است، و اقليت مى تواند راهنما و نشانه از حق باشد، آن هم نه به عنوان دليل قاطع بلكه به صورت چراغى كه سمت حق و راه خدا را علامت مى دهد و ذهن را متوجه آن سو مى نمايد.
زيباترين كلامى كه عمق اين مفهوم را شكافته و آرامشى بر قلب هاى گرفتار در ميان اكثريت هاى منحرف مى بخشد، فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى فرمايد:
ص: 370
لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَريقِ الْهُدى لِقِلَّةِ مَنْ يَسْلُكُهُ؛ انَّ النّاسَ اجْتَمَعُوا عَلى مائِدَةٍ قَليلٍ شَبَعُها كَثيرٍ جُوعُها ... . مَنْ سَلَكَ الطَّريقَ وَرَدَ الْماءَ وَ مَنْ حادَ عَنْهُ وَقَعَ فِى التّيهِ(1):
در راه هدايت از كمى پيمايندگان آن وحشت نكنيد. مردم بر سر سفره اى جمع شده اند كه سير شدن آن كم و گرسنگى آن بسيار است ... . هر كس راه درست را بپيمايد بر سر آب مى رسد و هر كس از راه درست رويگردان شود در بيابان بى آب و علف مى افتد.
تحليل اعتقادى هشتم: زمان اكثريت اهل حق
مسك الختام اين بحث خبرى شيرين از اكثريتى بر حق است كه فقط يك بار در جهان اتفاق مى افتد و همه در انتظار آن روزند؛ روزى كه امامت غديرى آنگونه كه بايسته آن است تحقق يابد، و مهدى موعود عجل اللّه فرجه با قدرت مطلقه اش هر آنچه ناحق است درو كند تا آنچه مى ماند حق باشد و بس.
آن روز تنها زمانى است كه «اكثريت» از سابقه ناخشنود خود بيرون مى آيد و با سرپرستىِ امامِ معصوم جز در راه حق گام بر نمى دارد، و لذت حقيقى اتحاد و يكپارچگى و يكدلى و همبستگى و اجتماع را همه مى چشند و عاملين تفرقه از قبر بيرون آورده مى شوند و سوزانده و خاكسترشان بر باد داده مى شود.(2)
آن روز است كه جهان روزهايى به دور از تلخىِ تفرقه و اختلاف را به خود خواهد ديد در حالى كه انتقامى سخت از تفرقه اندازان گرفته است. آن روز لذت «يَدُ اللّه مَعَ الْجَماعَةِ» را احساس خواهيم كرد كه همان دست يداللهى حضرت بقيه اللّه عليه السلام است. در ايام او رحمتِ جماعت را خواهيم ديد و از عذابِ تفرقه خلاص خواهيم شد.
آن هنگام است كه هر كس با جماعتِ نايب خدا و رسول صلى الله عليه و آله نباشد به سوى آتش فرستاده خواهد شد. آن زمان است كه امت بر هدايت مجتمع مى شوند و «لا يَجْتَمِعُ
ص: 371
عَلى ضَلالٍ» . آن روزگار است كه هر كس ذره اى از جامعه مهدوى فاصله بگيرد از اسلام خارج است و به حكم «مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ مَيْتَةً جاهِلِيّةً»(1) مرگ او جاهلى است. او حق حيات ندارد و حضرت مهدى عليه السلام امانش نمى دهد.(2)
در آن روزِ شيرين است كه شيعيان اهل بيت عليهم السلام در مقابل مخالفين اهل بيت يدِ واحد مى شوند، و در سايه سار حجة بن الحسن صلوات اللّه عليه ريشه دشمنان را از روى زمين بر مى كَنَند.
در آن روزگار انتقام جناياتِ اكثريت ها در گذشته زمان گرفته خواهد شد و پيروان سقيفه در طول قرن ها به دنبال مؤسسين اساسشان به سزاى اعمالشان خواهند رسيد(3) تا سنت پروردگار درباره امت هاى انبياى گذشته، درباره اين امت هم اجرا شود.
حقا كه جا دارد براى تحقق چنان اكثريتى روز شمارى كنيم و چشم به راه امامى باشيم كه خداوند اين وعده را به دست او به انجام خواهد رساند.
آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »
اشاره
آيه «وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ... »(4)
على بن ابى طالب عليه السلام آن امامى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهم السلام اختصاص داده، تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آينده اى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه را عنوان اين بخش قرار داده است.
ص: 372
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 6 و 7 سوره ملك و آيه 12 سوره فرقان است:
«وَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. إِذا أُلْقُوا فِيها سَمِعُوا لَها شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ» : «براى كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند عذاب جهنم است و بد جاى بازگشتى است. آنگاه كه در آن انداخته شوند صداى وحشتناكى از آن مى شنوند در حالى كه مى جوشد» .
«إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا»(1): «هر گاه جهنم آنان را از فاصله دورى ببيند صداى در هم پيچيدن و شعله كشيدن آن را مى شنوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در بخش هفتم خطبه غدير و پس از آن كه صراط مستقيم روشن شد، سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در معرفى دو گروه دوست و دشمن آنان ادامه يافت و وحشت از جهنم براى دشمنان ولايت بيان شد. حضرت يازده جمله در اين باره فرمود كه شش جمله آن در توصيف اولياى اهل بيت عليهم السلام و پنج جمله در وصف اعداء بود.
جمله هشتم درباره دشمنان بود كه آيه 7 سوره ملك «اِذا اُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ» و آيه 12 سوره فرقان: «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفيرا»
ص: 373
كنار هم قرار داده شد و حضرت فرمود: بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند از جهنم در حالى كه مى جوشد صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير اينگونه فرمود:
الا انَّ اعْداءَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهِيقا وَ هِىَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا:
بدانيد كه دشمنان ائمه كسانى هستند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.
2 - موقعيت تاريخى
پيامبر صلى الله عليه و آله در اواسط خطبه غدير مشغول معرفى دوستان و دشمنان امامان منصوب شده در غدير است و از عذاب هاى جهنم درباره آنان سخن به ميان آورده است. براى بيان وحشتى كه در آتش در انتظار آنان است دو آيه به صورت تركيب يافته در كلام حضرت تضمين شده است:
آيه اول در سوره ملك است كه بجز كلمه اول آن بقيه آيه با تغييرى آمده است؛ به اين صورت كه فعل «سَمِعُوا» از صورت ماضى به مستقبل تغيير يافته و «يَسْمَعُونَ» شده است، و بجاى «لِجَهَنَّمَ» از ضمير استفاده شده و «لَها» آمده است. آيه دوم در سوره فرقان است كه كلمه «زَفير» درباره آتش جهنم فقط در اين آيه آمده است و حضرت اين كلمه را با عبارت «يَرَوْنَ لَها» تركيب فرموده است.
3 - موقعيت قرآنى
آيه سوره ملك از جمله قبل از آن آغاز مى شود كه عذاب كافران را جهنم قرار مى دهد؛ و سپس در اين آيه وحشت در لحظات افتادن در جهنم را ترسيم مى كند كه صداى وحشتناك شعله كشيدن و جوشيدن آن را خواهند شنيد. دنبال اين آيه سؤالاتى است كه خزانه داران جهنم از آنان مى پرسند و پاسخ هاى آنان آمده است.
آيه سوره فرقان درباره كسانى است كه روز قيامت را باور ندارند و به تعبير قرآن «كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ» هستند. خداوند به اينان «سَعير» و آتش شعله گرفته اى را وعده
ص: 374
مى دهد كه وقتى از دور اهل جهنم را مى بيند شعله مى كشد و صداى وحشتناكى از آن بر مى خيزد. در آيات بعد تنگى جاى آنان در جهنم و صداى واى و ويل آنان مطرح شده است.
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
در بيان تفسير گونه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به اين آيه و دريافت كامل فرمايشات حضرت، دانستن چهار نكته ضرورى است:
نكته اول: معناى «زَفير» و «شَهيق»
معناى دقيق «زَفير» و «شَهيق» و ارتباط آن به آتش چيست ؟ «زَفير» فرو بردن نَفَس با صوت، و «شَهيق» خارج ساختن آن با صوت است كه شايد در نَفَسِ عميق كشيدن محسوس باشد.
اين دو كلمه درباره انسان ها به كار مى رود و در آيه 106 از سوره هود وحشت اهل جهنم از آتش را با ترسيم نَفَس هايى كه از وحشت در سينه حبس مى كنند و از ترس بيرون مى دهند بيان نموده است:
«فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ» : «اما كسانى كه شقى شدند در آتش خواهند بود و براى آنان است در آن صداى نفس هايشان كه از ترس فرو مى دهند و باز پس مى آورند» .
نكته دوم: نسبت «زفير» و «شهيق» به جهنم
آنچه در اينجا مهم است نسبت دادن «زفير» و «شهيق» به جهنم است. براى درك اين مطلب آتش بزرگى را در نظر بگيريد كه با افزودن هيزم يا دميدن در آن يا برخورد باد با آن به اصطلاح «گُر» مى گيرد و شعله ور مى شود. در اين حالت گويا آتش با تغيير اصواتى كه از آن شنيده مى شود نفس مى كشد و نفس آزاد مى كند، و اين تنفس را به نفس فرو دادن و بيرون دادن در آدمى تشبيه كرده اند و از آن به «زَفير» و «شَهيق» آتش تعبير مى كنند، كه همراه آن شعله آتش بالا و پايين مى رود.
ص: 375
آنچه اين تصور را به ذهن نزديك تر مى كند جمله حاليه «وَ هِىَ تَفُورُ» به همراه شهيق است، يعنى صداى آتش را مى شنوند در حالى كه مى جوشد و فوران مى كند، كما اينكه كلمه «تَغَيُّظ» در آيه سوره فرقان مطلب را به ذهن آشناتر مى كند كه به معناى شدت يافتن حرارت آتش است و طبيعى است كه در آن حالت صدايى از آتش جهنم شنيده مى شود.
نكته سوم: ديدن يا شنيدنِ «زفير» و «شهيق»
با آنكه «زَفير» و «شَهيق» صوت هستند و به شنيدن مربوط مى شوند، چنانكه در آيه مى فرمايد: «سَمِعُوا لَها شَهِيقا» و يا مى فرمايد: «سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا» ؛ ولى با اين همه در خطبه غدير آن را به ديدن نسبت مى دهد و مى فرمايد: «يَرَوْنَ لَها زَفيرا» : «زفير آن را مى بينند» !
البته در نسخه هاى «الف» و «د» مى فرمايد: «وَ هِىَ تَفُورُ وَ لَها زَفيرٌ» ، و كلمه «يَرَوْنَ» در آن وجود ندارد، ولى طبق نسخه هايى كه اين فعل در آنها هست ديدن «زَفير» مى تواند كنايه از مجموعه اى از ديدن و شنيدن باشد كه هنگام شعله ور شدن وحشتناك آتش در انسان ايجاد مى شود و در واقع نوعى احساس و ادراك و رؤيت با قلب است.
نكته چهارم: عكس العمل جهنم با حضور اهل آن
در آيه سوره فرقان اصوات آتش جهنم برخاسته از نوعى ادراك در آن تلقى شده است، كه مى فرمايد: «و إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظا وَ زَفِيرا» : «وقتى جهنم آنان را از مكان دور ببيند از آن صداى بالا رفتن حرارت و فرو كشيدن نفسش را مى شنوند» . گويا آتش نزديك شدن اهل عذاب را احساس مى كند و از خود چنين عكس العملى نشان مى دهد.
اين مطلب هيچ استبعادى ندارد به خصوص آنكه در قرآن مورد ديگرى از شعور و عكس العمل جهنم ذكر شده است، آنجا كه مى فرمايد: «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ
ص: 376
وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ» : «روزى كه به جهنم مى گوييم آيا پر شدى و جهنم در پاسخ مى گويد آيا باز هم هست» .
با توجه به چهار نكته اى كه ذكر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به آيه قرآن دو جهت را درباره دشمنان ائمه عليهم السلام به ما متوجه مى كند:
1. با توجه به اينكه موضوع آيات كفار هستند، حضرت با اين اقتباس دشمنان اهل بيت عليهم السلام را كافر اعلام مى كند.
2. وحشت و اضطراب دشمنان اهل بيت عليهم السلام در جهنم و عكس العمل جهنم با ديدن آنان كه شعله مى كشد و قلب آنان را از ترس آب مى كند، از يك سو توجه دادن به آينده خط سقيفه و بر حذر داشتن از چنين خطرى است، و از سوى ديگر آرامش قلبى براى دوستان اهل بيت عليهم السلام است كه اگر گرفتار فتنه هاى سقيفه شده اند و دنيايشان تلخ شده، از آينده سياه آنان در آخرت با خبر باشند.
آيه «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(1) = آيه «لَم يَلِد وَ لَم يولَد . وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ»(2)
آيه «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ ... »
آيه «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ ... »(3)
يكى از مواردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اشاره دارد آيه لعنتِ شجره ملعونه است:
«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ» :
«قرار نداديم رؤيايى كه نشانت داديم مگر براى امتحان مردم و به عنوان ياد شجره ملعونه در قرآن» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد دوست و دشمن اهل بيت عليهم السلام در قرآن در خطبه غدير مى فرمايد:
ص: 377
مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه وَ احَبَّهُ:
اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مورد مذمت و لعن قرار داده، و دوست ما هر كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوست بدارد.
بنى اميه كه شاخه هاى شجره ملعونه تيم و عدى از سقيفه بودند، در خواب به پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داده شدند. آن حضرت در تفسير اين آيه فرمود: من دوازده نفر از امامان ضلالت را در خواب ديدم كه از منبرم بالا و پايين مى روند، و امّتم را به صورت عقبگرد به گذشته خود باز مى گردانند. دو نفر از آنان (ابوبكر و عمر) از دو قبيله مختلف قريش تيم و عدى و سه نفر (عثمان و معاويه و يزيد) از بنى اميه و هفت نفر (عبدالملك، وليد، هشام، يزيد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز و مروان) از اولاد حكم بن ابى العاص هستند.
آيه «وَ ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبينِ»(1) = آيه «قُلْ أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ... »
آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ ... »
اشاره
آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ ... »(2)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند.
در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
ص: 378
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» :
«و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بوده اند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد و هر كس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمى رساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مى دهد» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر ارتداد مردم را گوشزد كرد. چرا كه لازم بود مردم بدانند در معرض خطر عظيم ارتداد قرار دارند. آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد:
مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رَسُولُ اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، أ فَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مى نماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى رساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را
ص: 379
پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
2 - موقعيت تاريخى
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله امامت و ولايت و جوانب آن را تا اواسط خطبه غدير روشن فرموده و اشاراتى به توطئه گران و اخلال گران در امر امامت نموده است، با تضمين آيه مزبور در كلام خود به بازگشت مردم از دين اشاره مى نمايد تا مبادا مغرور شوند و خود را از بى دينى مبرّا بدانند، بلكه بدانند هر بشرى در معرض خطر هولناك انحراف و ارتداد است؛ و اين سخت ترين امتحان خدائند متعال در طول عمر مردم خواهد بود.
اين آيه در قرآن با ذكر نام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت غايب آمده ولى حضرت در عين تضمين كامل آن در كلام خود، صورت متكلم به آن داده اند. لذا به جاى نام مبارك خود (محمد صلى الله عليه و آله) در آيه از كلمه «انّى» استفاده كرده اند و به جاى «مِنْ قَبْلِهِ» كلمه «مِنْ قَبْلى» را فرموده اند.
بعد از آن «مِتُّ اوْ قُتِلْتُ» را به جاى «ماتَ أَوْ قُتِلَ» ذكر كرده اند. از سوى ديگر، كلمه «رَسُولٌ» در آيه را به صورت «رَسُول اللّه» فرموده اند، و دو كلمه «انْذِرُكُمْ» و «صابِرينَ» را به عنوان مقدمه و مؤخره اين آيه آورده اند، كه مورد دوم در نسخه هاى «د» و «و» است.
به بيانى ديگر:
در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله لازم ديد كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.
آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است.
ص: 380
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن ارتباط اين آيه به آيه 139 باز مى گردد كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را سفارش به پايدارى و نشاط مى نمايد، و يادآور مى شود كه فراز و نشيب هاى روزگار امتحانى از سوى پروردگار براى شناسايى ثابت قدمان است.
تا آيه 144 كه سخن صورت شديدى به خود مى گيرد و نوعى توبيخ را متوجه مسلمانان مى نمايد كه آيا اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا برود يا كشته شود از راه خود باز مى گرديد ؟ و اين بدان معناست كه پايدارى مسلمانان بر اعتقاد و عمل خويش بايد در حيات و ممات پيامبرشان يكسان باشد.
تفسير اين آيه در اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد به تطبيق محتواى آن با موقعيت غدير، و اين تطبيق از برگرداندن حالت غايب در آيه به حالت متكلم در كلام حضرت استفاده مى شود. ذكر اين آيه در موقعيتى كه حضرت نزديكى رحلت خويش را رسما اعلام فرموده و در قبل و بعد اين فراز خطبه دشمنان و معاندين على عليه السلام مطرح شده اند اين انطباق را روشن تر مى نمايد، به خصوص آنكه با كلمه: أُنْذِرُكُمْ: شما را مى ترسانم، تأكيد بيشترى يافته است. با توجه به اين جهات، پنج فراز آيه در سايه خطبه غدير اينگونه تفسير مى شود:
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
فرازهاى آيه و خطبه را مى توان اينگونه تحليل نمود:
فراز اول: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ»
ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليه السلام هشدار شديد مى دهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امت هاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض گمراهى قرار داشتند و اين ضلالت ها سردمدارانى داشت، به همان صورت در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امت هاى گذشته دانست.
ص: 381
به امام باقر عليه السلام عرض شد: مردم گمان مى كنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلى الله عليه و آله را بعد از رحلت او به فتنه نمى اندازد ! ! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمى خوانند ؟ ! آيا خدا نمى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... » ؟
آيا خداى متعال درباره امت هاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين اختلاف كردند ؟ آنجا كه مى فرمايد: «وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ... فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ»(1): «به حضرت عيسى دليل هاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم ... عده اى از آنان ايمان آوردند و عده اى كافر شدند» .
آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: از همين مى توان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله بعد از او اختلاف كردند و عده اى ايمان آوردند و عده اى كافر شدند.(2)
فراز دوم: «أ فَانْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ»
اين فراز مردم را متوجه اين نكته مى كند كه توطئه قتل نيز درباره حضرت امكان دارد، و اين حكايت از فضاى پر از خطر در اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله دارد و بيدارباشى به مسلمانان است كه حتى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله را علنا بين مردم به قتل رساندند نبايد در مسئله امامت و خلافت خدشه اى وارد شود و هرج و مرج بپا گردد !
امام صادق عليه السلام فرمود: مى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مى فرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ ... » (يعنى خداوند مسئله قتل را به ميان مى آورد) . آنگاه امام صادق عليه السلام فرمود: آن حضرت را مسموم كردند و آن دو زن سم را به حضرت خوراندند.(3)
ص: 382
فراز سوم: «انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»
فِعل «انقِلاب عَلَى الْعَقِب» يك اصطلاح پر معناى ادبى به حساب مى آيد كه با در نظر گرفتن همان معناى دقيق در آيه قرآن مورد استفاده قرار گرفته است. براى ارائه تفسيرى جامع از اين جمله در آيه شريفه پنج جهت آن را با در نظر گرفتن متن خطبه مورد توجه قرار مى دهيم:
جهت اول: معناى «انقلاب عَلَى الاعْقابِ»
«عَقِب» به معناى «پاشنه پا» است. «انقلاب» به معناى «چرخيدن و بازگشتن» است. تركيب اين دو كلمه با حرف «عَلى» به معناى «بر، روى» آن معناى دقيق را به اين مجموعه مى دهد و معنايش چنين مى شود: «چرخيدن و برگشتن روى پاشنه پا» .
براى روشن شدن بيشتر اين معنى، لازم است به اين نكته توجه كنيم: بازگشت يك نفر از راهى كه آمده معمولاً به يكى از سه صورت است: يا از مقابل خود دور مى زند تا رويش به پشت سر باز گردد، و يا عقب عقب گام بر مى دارد كه از آن تعبير به «قَهقَرى» مى كنند، و يا بر روى پاشنه مى چرخد بدون آنكه از جاى خود حركت كند، و رويش به پشت سر باز مى گردد. فرق قسم سوم با دو قسم اول سريع تر و آسان تر بودن است.
در آيه قرآن و در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به جاى اين اصطلاح امكان داشت از كلمه «رَجَعَ» كه به معناى كلّىِ «بازگشت» است استفاده شود، ولى منظور از به كار بردن اين اصطلاحِ خاص تطبيق دقيق آن بر مسلمانان و كارى است كه در شرف انجام آن بودند و بايد يك پيشگويى پر محتوى به حساب آيد.
يعنى آنگونه كه مسلمانان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله راه بيست و سه ساله آن حضرت را هنوز آب غسل حضرتش خشك نشده كنار گذاشتند، و آنگونه كه سفارشات آن حضرت درباره خلافت و اهل بيتش را زير پا گذاشتند.
اين اقدامات به صورتى بود كه نه مى شود نام آن را انحراف از مسير گذاشت و نه اينكه بازگشت به گذشته با سير تدريجى، بلكه فقط زيبنده آن «انقلاب عَلَى الاعْقاب»
ص: 383
و «در جا برگشتن» و «روى پاشنه چرخيدن» است. گويا منتظر دور شدن چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده اند كه هر چه سريع تر راه آمده را باز گردند و به جاهليت برسند.
اين بازگشت مردم در لسان معصومين عليهم السلام معناى ظريف دينى خود را يافته و از مسامحات ادبى و لغوى بيرون آمده است.
منظور اين است كه بدانيم چنين بازگشتى از طرف خداوند چه عنوانى دارد و خدا به چنين مردمى چگونه مى نگرد و در نامه اعمالشان چه نامى به آنان مى دهد. امامان ما چنين مردمى را مرتد و كافر و اهل جاهليت خوانده اند، يعنى آن بازگشت مردم نزد خداوند به معناى بازگشت از اسلام و استقبال از كفر و جاهليت گذشته است.
امام باقر عليه السلام با ذكر عنوان «ارتداد» فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: الْمِقْدادُ بْنُ الاسْوَدِ وَ ابُوذَرِّ الْغِفارِىُّ وَ سَلْمانُ الْفارِسىُّ. اين حديث از ائمه ديگر هم به اسناد بسيار نقل شده است.(1)
مى بينيم كه در اين حديث عنوان «ارتداد» بر بازگشت مردم اطلاق شده كه در ارتباط با دين به معناى كنار گذاشتن دينى و پيش گرفتن دين ديگر است، و در اصطلاح مذهبى به معناى آن است كه شخص مسلمانى رسما اعلام كفر نمايد.
امام صادق عليه السلام عنوان كفر را به ميان آورده فرمود: انَّ النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اعْقابِهِمْ كُفّارا الاّ ثَلاثا: سَلْمانُ وَ الْمِقْدادُ وَ ابُوذَرٍ الْغِفارىِّ.(2)
در اين حديث همان ارتداد و همين «انقلاب عَلَى الاعْقابِ» به «كفر» تفسير شده است. يعنى اين بازگشت از اسلام هيچ ملجأ و پناهى جز كفر ندارد و معنايى جز كافر شدن ندارد.
ص: 384
امام باقر عليه السلام باطن اين كفر را واضح تر بيان فرموده است: انَّ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله لَمّا قُبِضَ صارَ النّاسُ كُلُّهُمْ اهْلَ جاهِلِيَّةٍ الاّ ... .(1) در اين حديث پايانِ اين راهِ بازگشت نشان داده شده است. يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در طول بيست و سه سال مردم را از جاهليت بيرن آورد و در راه اسلام به حركت در آورد. مردم بعد از رحلت او راه بازگشت را پيش گرفتند و هدفشان رسيدن به جاهليت از دست رفته بود، ولى چنان اسلام را به سرعت زير پا گذاشتند كه فضاى جاهليت را يك باره احيا كردند و در آن قرار گرفتند.
عمق اين ارتداد و كفر و جاهليت و انقلاب عَلَى الاعقاب را رئيس مذهب امام صادق عليه السلام در نامه اى كه براى اصحابش نوشت تا بعد از هر نماز آن را مرور كنند چنين فرمود:
گروهى از مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ادعا كردند كه ما پس از رحلت آن حضرت مى توانيم آنچه رأى مردم بر آن متفق باشد بپذيريم، اگر چه درباره آن با ما پيمانى بسته و دستورى داده باشد و اگرچه مخالف پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
هيچ كس در برابر خداوند با جرئت تر و گمراهيش آشكارتر از كسى نيست كه چنين مطلبى را بپذيرد و گمان كند كه چنين حقى دارد. به خدا قسم، حق خدا بر مردم است كه او را اطاعت كنند و چه در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از رحلت او تابع مرادش باشند.
سپس حضرت صادق عليه السلام اين آيه را خواند: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» ، و سپس فرمود: اين آيه براى آن است كه بدانيد همان گونه كه احدى از مردم در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله حق ندارد به خواسته و رأى و مقياس عقل خود بر خلاف پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كند، بعد از رحلت آن حضرت نيز بايد چنين باشد.(2)
ص: 385
جهت دوم: پيش بينى بازگشت مردم از دين
اگر مطالعه جامعه شناسانه اى از تركيب اجتماع مسلمانان در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله داشته باشيم، حضور همه جانبه نفاق را در گونه هاى متفاوت و با علل و انگيزه هاى گوناگون احساس خواهيم كرد:
زنده شدن شهوت پرستى و دنيا طلبى بين مسلمانان، بروز تعصبات جاهلى و حسدهاى نهفته، عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و احُد و خيبر، افزايش تازه مسلمانانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مى زدند، عداوت ذاتى عده اى با پيامبر و اهل بيتش عليهم السلام، همه اينها جوّ حاكم بر جامعه اسلامى در سال حجه الوداع را روشن مى كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بارها اعلام خطر فرموده و آيات قرآن درباره منافقين كه اكثر آنها در سال هاى آخر عمر حضرت نازل شده دليل واضحى بر اين مطلب است. در خطابه غدير نيز پيامبر صلى الله عليه و آله فصل مُشبِعى از سخن را اختصاص به اين زنگ خطر دادند و حتى اصحاب صحيفه را صريحا در خطبه ياد كردند.
اين باور اجتماعى به قدرى روشن بود كه شيطان با خيال آسوده منظره غدير را تحمل كرد و به پيروانش آينده اى به نفع خويش را پيش بينى كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
در غدير، هنگام اعلان ولايت، شياطين نزد ابليس جمع شدند و به او گفتند: آيا تو به ما نگفته بودى كه وقتى محمد از دنيا برود امت او پيمان را مى شكنند و سنت او را بر هم مى زنند و كتابى كه از طرف خدا آورده بر اين مطلب شاهد است كه مى گويد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» . چگونه چنين خواهد شد در حالى كه براى امت خود عَلَم هدايت تعيين نمود و به جاى خود امامى نصب كرد ؟
ابليس در پاسخ شياطين مى گويد: از اين اعلام ولايت هراسان نباشيد چرا كه امت او پيمان را مى شكنند و به جانشين بعد از او حيله مى كنند و به اهل بيتش ظلم
ص: 386
مى نمايند و امر امامت را مهمل مى گذارند، به خاطر حب دنيا در قلب هايشان و جايگزينى تعصب و كينه در سينه هايشان و به خاطر تكبر و بلند پروازى آنان.(1)
جهت سوم: مسئولان و سردمداران اين ارتداد
شكى نيست كه اين بازگشت از دين نسبت به همه مسلمانان يكسان نبوده است. عده اى پيش قراول و عده اى آماده كننده شرايط و عده اى اعوان و انصار و عده اى ديگر سياهى جمعيت و پشتوانه قلبى اين برنامه بوده اند، ولى بدون شك همه سهمى داشته اند و هر كس به اندازه اى كه دخالت داشته بايد مجازات شود.
اگر بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله لشكر متجاوز و فرصت طلبى از غير مسلمانان به جامعه اسلامى حمله مى كرد و نتيجه زحمات 23 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله را ضايع مى كرد و اصحاب آن حضرت دفاع نمى كردند و تسليم مى شدند جاى بسى تعجب و انزجار از چنين ياران بى وفايى بود.
تعجب اين است كه به دست اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله دين آن حضرت و مسئله اصلى مورد سفارش حضرتش - كه ولايت و امامت على عليه السلام بود - زير پا گذاشته شد، و نه تنها اهمال شد كه همين اصحاب كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده و از دو لب آن حضرت شنيده بودند، به جنگ خاندان رسالت رفتند و هيزم براى آتش زدن بيت نبوت بردند و درِ خانه را آتش زدند و فاطمه و محسنِ عليهماالسلام اين خانه را بين در و ديوار خُرد كردند و كشتند و طناب بر گردن صاحب خلافت عظمى انداخته او را براى بيعت با خليفه ساختگى خود بردند.
امام صادق عليه السلام اين تعجب بزرگ تاريخى را با خواندن آيه «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» خاطرنشان كرده فرمود: يَعْنى اصْحابُهُ الَّذينَ فَعَلُوا ما فَعَلُوا: منظور از اين آيه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند كه آن كارها را انجام دادند.(2)
ص: 387
با اينكه جز سه نفر، همه مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در خوار كردن و تنها گذاشتن اهل بيت عليهم السلام سهمى داشتند، ولى شكى نيست كه سردمداران آن ارتداد و انقلاب عَلَى الاَعْقاب پرونده اصلى آن را به خود اختصاص داده اند و نفرت و انزجار و بيزارى ما در درجه اول از آنان است.
اولى و دومى به عنوان سركردگان سقيفه و معاذ و سالم و ابوعبيده و مغيره و قنفذ و خالد و امثال آنان مساعدين و يارانشان در بلواى غصب خلافت از خاطره ها محو نخواهند شد.
بر پا نگه دارندگان عمود سقيفه و پرچم خلافت مغصوبه يعنى عثمان و معاويه و يارانشان از قبيل عبدالرحمن بن عوف و عمروعاص و سعد بن ابى وقاص و ابوهريره نيز سردمداران درجه دوم اين رجوع به جاهليت اند.
تا زمان معاويه رسيد كه بازگشتِ كامل به جاهليت تحقق پذيرفت و نتيجه اش بعد از او ظاهر شد كه به آسانى نايب پيامبر صلى الله عليه و آله را در كربلا سر بريدند و خاندانش را اسير نمودند و سرود «لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ»(1) سر دادند، و آن روزها را رسما انتقام بدر نام نهادند كه جاهليت و كفر به جنگ اسلام آمده بود، و اين شعر را خواندند كه: «لَيْتَ اشْياخى بِبَدْرٍ شَهِدُوا» .(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه اى به معاويه با اشاره به همين آيه شريفه، اقدامات سردمداران سقيفه را اينگونه توصيف مى فرمايد:
شما آن قومى بوديد كه در پيشگاه خدا و رسول اقرار كرديد، و سپس راه خود را تغيير داديد. خداوند به شما خبر داد كه: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ ... » : «محمد پدر يكى از مردان شما نيست ولى او پيامبر خدا و خاتم النبيين است» ،
ص: 388
و فرمود: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» : «اگر از دنيا برود يا كشته شود به عقب باز مى گرديد» ؟ پس تو و شركائت - اى معاويه - آن قومى هستيد كه به عقب باز گشتند و مرتد شدند، و آنچه با خدا پيمان بسته بودند زير پا گذاشتند و بيعت را شكستند، و البته به خدا ضررى نزدند.(1)
جهت چهارم: مصون ماندگان از اين ارتداد
همان قدر كه اتحاد مردم در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندانش براى غصب خلافت تعجب آور است، مصون ماندن از چنين سيل بنيان كن و بلاى عظيم عجيب تر است، آن هم تا جايى كه عدد مصون ماندگان به سه نفر برسد. اين نشانگر كوه راسخ ايمان در قلب اين سه نفر است كه همه لغزيدند ولى اينان كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ بر جاى ماندند.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از دين بازگشتند مگر سه نفر. پرسيدند: سه نفر چه كسانى بودند ؟ فرمود: مقداد، ابوذر و سلمان فارسى. با گذشت زمانِ كمى عده اى متوجه اشتباه خود شدند. سپس فرمود: اين سه نفر بودند كه سنگ آسيابِ هدايت بر گِرد اينان گرديد، و اينان با غاصبين بيعت نكردند تا آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار براى بيعت آوردند. سپس امام باقر عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» .(2)
تذكر اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه طبق صريح كلام امام باقر عليه السلام در اين حديث و احاديث ديگرى كه مى فرمايد: ثُمَّ انَّ النّاسَ عَرَفُوا بَعْدُ وَ رَجَعُوا» . به ضميمه قبولى توبه و بازگشت خطاكاران در هر شرايطى، بايد اذعان داشت كه در آن امتحان اول اكثريت قريب به اتفاق مردم - جز آن سه نفر - با تنها گذاشتن على عليه السلام غاصبين را كمك كردند و به سهم خود راه بازگشت از اسلام و ارتداد را پيش گرفتند.
ص: 389
ولى آنان كه حقيقت طلب و خداجو بودند در اندك زمانى متوجه اشتباه يا فعل عمدى خود شدند و با فاصله هاى زمانى مناسب با فكر و اعتقادشان بازگشتند و دوباره رو به اسلام نمودند و همراه غاصبين نشدند، اگر چه اين عده هم بسيار كم بودند.
جهت پنجم: بيان تحقق ارتداد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
زيباترين ترسيم از بزرگ ترين فتنه تاريخ كه ارتداد مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است در قالب بلندترين فرازهاى ادبى در خطبه حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام جلوه گر است، كه آيه مزبور را هم در ضمن كلام شريف خود آورده است. آن حضرت با اشاره به سرعت مردم در اقدام بر ضد ولايت آنان را توبيخ كرد كه فرياد دادخواهى ما را هم پاسخ نمى دهيد ! آنگاه جوانب مختلف اين فتنه شوم و مضرات آن را در دقيق ترين صورت مورد بررسى قرار داد و فرمود:
چه زود كار خود را كرديد ! و عجب سريع به كارى كه زمانش نرسيده بود اقدام نموديد ! ... آيا به راحتى مى گوييد: محمد رسول خدا از دنيا رفت ؟ !(1) به خدا قسم اين واقعه اى مهم است كه شكافى عظيم و گسيختگى گسترده اى همراه داشت و التيام دهنده آن مفقود بود. با غيبت پيامبر صلى الله عليه و آله زمين تاريك گرديده، و برگزيدگان الهى محزون گشته اند ... . با رحلت او اميدها به يأس مبدل شد و اموال غارت گرديد و حريم آن حضرت از بين رفت و حرمت او مورد اهانت قرار گرفت. با رفتن او امت در فتنه افتادند و ظلمت همه جا را فرا گرفت و حق از بين رفت.
به خدا قسم رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بليه بسيار بزرگ و مصيبت عظيم است كه مصيبتى مثل آن و حادثه ناگوارى همچون آن در دنيا نخواهد بود، و به اين مصيبت عظمى كتاب خدا در خانه هايتان و در هر صبح و شام آگاهى داده، و به آن در گوش هايتان با ندا و فرياد و خواندن و فهماندن خبر داده است.
ص: 390
همچنين خبر داده از آنچه به انبياى الهى و فرستادگان خداوند در گذشته رسيده كه حكم نهايى و قضا و قدر حتمى است، آنجا كه فرموده: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» .(1)
فراز چهارم: «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا»
هيچ كس در عالَم قدرت ضرر زدن به ذات كبريايى حق تعالى ندارد. اين مطلبِ واضح در اين آيه شريفه فقط براى اين مطرح شده كه به مردم بفهماند وقتى خداوند از جهات مختلف مردم را به راه راست هدايت مى كند و پيامبر و كتابى براى ارشاد آنان مى فرستد، بايد بدانند كه فايده آن به بندگان باز مى گردد كه در دنيا و آخرت رستگار شوند، و هيچ گونه نفعى براى خداوند ندارد، و بارى تعالى نيازى به پذيرش دستوراتش از سوى بندگان ندارد.
در واقع اين يك دلسوزى براى مردم است، و وقتى با اين همه ارشاد و هدايت، مردمى نه تنها در پذيرش آن تعلل كنند بلكه سير قهقرايى پيش گيرند و در صدد ضايع كردن راه هموار شده براى نسل هاى آينده باشند، چنين مردمى به دنيا و آخرت خود ضرر مى زنند و لايق چنين خسارتى هستند. روز رستاخيز كه روز نتايج حيات بشرى است اين زيان و خسران علنى مى شود و به همه مردم اعلان مى گردد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: روز قيامت عده اى از اصحاب مرا مى آورند كه آنان را به سمت چپ مى برند. من در آنجا صدا مى زنم: اصحابم ! اصحابم ! در پاسخ به من گفته مى شود: تو نمى دانى اينان بعد از تو چه اقداماتى كرده اند ! من در آنجا سخن عبد صالح را خواهم گفت: «خدايا، تا در ميان آنان بودم بر آنان شاهد و ناظر بودم. آنگاه كه مرا از دنيا بردى تو مراقب آنان بودى و تو بر هر چيزى شاهد هستى» . به من گفته مى شود: يا محمد، آنان پس از تو - هنگامى كه از آنان جدا شدى - مرتد شدند و به عقب بازگشتند.
ص: 391
خداوند هم مى فرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» .(1)
فراز پنجم: «سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»
منظور از «شاكرين» در پايان اين آيه و پس از جمله «فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا» ، كسانى هستند كه به جاى ارتداد و بازگشت از راه بيست و سه ساله پيامبر صلى الله عليه و آله - كه در واقع كفران اين نعمت عظمى است - راه قدردانى از اين سفره آماده اسلام را پيش گرفتند و در حفظ آن نهايت تلاش خود را مبذول داشتند.
اين بخش آيه در خطابه پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت تفسير شده و منظور از آن بيان گرديده است. نكته اى كه در خطبه جلب توجه مى كند كلمه «صابرين» پس از آخرين كلمه آيه است، و مى تواند تفسير گونه اى بر «شاكرين» باشد، يعنى قدردانى از چنين نعمتى در فتنه هولناك سقيفه و ادامه آن در روزگاران بعد صبرى عظيم مى طلبد و دست و پنجه نرم كردن با مشكلات بسيارى را به دنبال دارد.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: بدانيد على است كه به صبر و شكر متّصف است، و بعد از او فرزندانم از صلب او موصوف به اين دو صفت اند. اين بدين معنى است كه مركز و قطب صبر و شكر در نعمت ولايت، دوازده امام بعد از پيامبرند، و هم از ايشان بايد كيفيت صبر و شكر در اين امر عظمى را آموخت، چنانكه به شيعيانشان مى آموختند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: خداوند عزوجل مى فرمايد: «محمد نيست مگر رسولى كه قبل از او پيامبرانى گذشته اند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد» ؟ آنگاه حضرت در پاسخ اين سؤال خدا در قرآن مى فرمود: به خدا قسم به عقب باز نمى گرديم بعد از آنكه خدا ما را هدايت كرده است. به خدا قسم اگر او از دنيا برود يا كشته شود، طبق آنچه او مى جنگيد خواهم جنگيد تا بميرم. به خدا قسم من برادر و پسر عمو و وارث او هستم، پس چه كسى سزاوارتر از من به اوست ؟ !(2)
ص: 392
همچنين آن حضرت صبر عظيم خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را با اين بيان فرمود: انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ امْتَحَنَنى بَعْدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ فى سَبْعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنى فيهِنَّ - مِنْ غَيْرِ تَزْكِيَةٍ لِنَفْسى - بِمَنِّهِ وَ نِعْمَتِهِ صَبُورا: خداوند عز و جل بعد از رحلت پيامبرش در هفت مورد مرا امتحان فرمود، و در همه اين موارد با منت و نعمتش بر من مرا صبور يافت؛ و من با اين گفتار در صدد تقديس خود نيستم.
سپس مسئله غصب خلافت را مطرح كرد و فرمود: فَكانَ هذا اقْرَحُ ما وَرَدَ عَلى قَلْبى: و اين مجروح كننده ترين چيزى بود كه بر قلبم وارد شد.(1)
عظمت اين صبر، با شنيدن از دل پر غصه اميرالمؤمنين عليه السلام روشن مى شود:
اللّهمَّ انّى اسْتَعْديكَ عَلى قُرَيْشٍ فَانَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمى وَ اصْغَوْا انائى وَ صَغَّرُوا عَظيمَ مَنْزِلَتى وَ اجْمَعُوا عَلى مُنازَعَتى حَقّا كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْهُمْ فَسَلَبُونيهِ، ثُمَّ قالُوا: الاّ انَّ فِى الْحَقِّ انْ تَأْخُذَهُ وَ فِى الْحَقِّ انْ تُمْنَعَهُ، فَاصْبِرْ كَمَدا اوْ مُتْ اسَفا وَ حَنَقا.
فَنَظَرْتُ فَاذا لَيْسَ مَعى رافِدٌ وَ لا ذابٌّ وَ لا ناصِرٌ وَ لا مُساعِدٌ الاّ اهْلَ بَيْتى، فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنَيَّةِ، فَاغْضَيْتُ عَلَى الْقَذى وَ تَجَرَّعْتُ ريقى عَلَى الشَّجى وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلى امَرَّ مِنَ العَلْقَمِ وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفارِ:
خدايا من از تو در برابر قريش كمك مى خواهم، چرا كه اينان با من قطع رحم كردند و كاسه مرا كج كردند (كنايه از بى حرمتى) و مقام عظيم مرا كوچك شمردند و همگى براى نزاع بر سر حق من - كه از آنها بدان سزاوارتر بودم - اتفاق كردند و آن را از من گرفتند. سپس گفتند: حق را مى توانى بگيرى و مى توانى از آن دفاع كنى. يا با غصه صبر كن و يا از تأسف و بغض بمير !
من نگاهى كردم و ديدم همراهم كمكى و مدافعى و ياورى و مساعدى جز اهل بيتم نيست، و نخواستم آنان را هم به كام مرگ بفرستم. اين بود كه خار را در چشم
ص: 393
تحمل كردم و سكوت نمودم و آب دهانم را بر استخوان در گلو مانده فرو دادم و به گونه اى خشم خود را فرو دادم كه از حنظل تلخ تر بود و قلب مرا بيش از پاره كردن چاقو به درد مى آورد.(1)
اكنون ما تاريخِ صبر على عليه السلام را پيش رو داريم و بر آن دلِ پر غصه اشك مى ريزيم كه سى سال در مصيبت زهرايش سوخت و فرمود:
اوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا ! فَلَيْتَ ابْنُ ابى طالِبٍ ماتَ قَبْلَ يَوْمِهِ فَلا يَرَى الْكَفَرَةَ الْفَجَرَةَ قَدِ ازْدَحَمُوا عَلى ظُلْمِ الطّاهِرَةِ الْبَرَّةِ؛ فَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ ابى طالِبٍ انْ يَسْوَدَّ مَتْنُ فاطِمَةَ ضَرْبا، فَلا يَثُورَ الى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ:
آيا فاطمه چنين با جسارت زده مى شود ؟ اى كاش پسر ابى طالب قبل از چنين روزى مرده بود و كافران فاجر را نمى ديد كه براى ظلم بر بانوى طاهره ازدحام كرده اند ! بر پسر ابى طالب سخت است كه كمر فاطمه در اثر ضربت سياه شود و او نتواند به كمك بانويش رود و از همسرش دفاع كند ! !(2)
و استمرار اين صبر را چنين بر زبان آورد كه: امّا حُزْنى فَسَرْمَدٌ، وَ امّا لَيْلى فَمُسَهَّدٌ، وَ هَمٌّ لا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبى اوْ يَخْتارَ اللّه لى دارَكَ الَّتى انْتَ فيها مُقيمٌ، كَمَدٌ مُقَيِّحٌ وَ هَمٌّ مَهيِّجٌ: حزن من دائمى شده و شب هايم به بيدارى مى گذرد، و اين غصه اى است كه از قلبم پاك نخواهد شد تا خداوند براى من هم خانه اى كه تو را در آن مقيم ساخته اختيار نمايد. اين غصه اى است چركين كننده دل و غمى است هيجان آورنده دردها.(3)
على جان، اى مظهر صبر ! از دل و جان صبر عظيمت را مى ستاييم كه خدايت ستوده است. بگذار ما هم به سهم خود سخن دل را آميخته با محبت و خجالت بر زبان آوريم:
ص: 394
كُنْتَ لِلْمُؤْمِنينَ ابا رَحيما اذْ صارُوا عَلَيْكَ عِيالاً، فَحَمَلْتَ اثْقالَ ما عَنْهُ ضَعُفُوا وَ حَفِظْتَ ما اضاعُوا وَ رَعَيْتَ ما اهْمَلُوا وَ عَلَوْتَ اذْ هَلَعُوا وَ صَبَرْتَ اذْ جَزَعُوا وَ ادْرَكْتَ اذْ تَخَلَّفُوا وَ نالُوا بِكَ ما لَمْ يَحْتَسِبُوا:
تو براى مؤمنين پدر مهربان بودى كه آنان خانواده تو به حساب آمدند. لذا سنگينى آنچه از تحمّل آن عاجز بودند بر دوش گرفتى، و آنچه از حفظش كوتاهى داشتند حفظ نمودى و آنچه نسبت به آن بى توجه بودند مواظبت كردى، و آنگاه كه وحشت كردند تو با اراده بلند نترسيدى، و آنگاه كه صبرشان لبريز شد تو همچنان صابر بودى، و آنگاه كه عقب ماندند تو پيش افتادى، و مؤمنين به بركت تو به آنچه فكرش را نمى كردند دست يافتند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير «شاكرين» را با «صابرين» قرين فرمود، و على و امامان عليهم السلام را مصداق اين شكر و صبر معرفى كرد.
امام صادق عليه السلام صبر شيعيان را به عنوان دنباله آن صبر عظيم معرفى مى كند و مى فرمايد:
نَحْنُ صُبَّرٌ وَ شيعَتُنا اصْبَرُ مِنّا، وَ ذلِكَ انّا نَصْبِرُ عَلى ما نَعْلَمُ وَ هُمْ صَبَرُوا عَلى ما لا يَعْلَمُونَ: ما بسيار صبر كننده ايم و شيعيانمان از ما صبر كننده تر اند ! اين بدان جهت است كه ما صبر مى كنيم بر آنچه مى دانيم و آنان صبر مى كنند بر آنچه نمى دانند.(2)
چه بسا منظور حضرت اين باشد كه ما پشت پرده قضايا را مى دانيم و عظمت ثواب و جزاى الهى بر اين صبر برايمان روشن است، ولى شيعيان به خاطر محبت و ولايت ما و به عنوان اطاعت از دستور ما صبر مى كنند، با آنكه دقيقا ثواب عظيم اين صبر را نمى دانند و از پشت پرده بسيارى از توطئه هاى دشمنانمان خبر ندارند.
ص: 395
همچنين به آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ»(1) = آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ ... »
آيه «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»(2) = آيه «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ... »
آيه «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّه كَذِبا أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ ... »(3) = آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ حَسْبُهُمْ ... »
آيه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ... »
اشاره
آيه «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ... »(4)
در غدير 18 آيه به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده، و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطبه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 61 سوره توبه است:
«وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّه لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» :
ص: 396
«از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او گوش فرا دهنده است بگو گوش است بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او اُذُن است و براى شما خير است به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مى نمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است و براى كسانى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناك است» .
اين آيه از پنج بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. در ضمن آزار و اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبت هاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر صلى الله عليه و آله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود:
وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ ادْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه فى كِتابِهِ بِانَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه عَظِيمٌ وَ كَثْرَةِ اذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى اذُنا وَ زَعَمُوا انّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ ايّاىَ وَ اقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى، حَتّى انْزَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ انَّهُ اذُنٌ - خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّه لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» .
وَ لَوْ شِئْتُ انْ اسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ، وَ انْ اومِئَ الَيْهِمْ بِاعْيانِهِمْ لاَوْمَأْتُ، وَ انْ ادُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ، وَ لكِنّى وَ اللّه فى امُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ:
ص: 397
اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.
همچنين به خاطر اين است كه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اذُن» (گوش فرا دهنده) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او به من و قبولش از من، تا آنجا كه خداوند عزوجل در اين باره چنين نازل كرد:
«و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او گوش فرا دهنده است بگو گوش است بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اذُن» است و براى شما خير است به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين تواضع و احترام مى نمايد و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمت است و براى كسانى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناك است» .
و اگر بخواهم گويندگان چنين نسبتى را معرفى كنم و به آنان اشاره نمايم و آنان را نشان دهم مى توانم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.
2 - موقعيت تاريخى
با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بخش دوم سخن را آغاز فرمود، و با اشاره به آيه تبليغ و آيه ولايت، و نيز اشاره به نسبت هاى مسخره آميز منافقين به حضرت، آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود:
«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .
ص: 398
آيه مزبور در اولين مراحل خطبه مطرح مى شود كه نزول آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... »(1) اعلام شده، و همه آماده مى شوند تا مرحله اصلى خطبه برسد و معلوم شود پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به تبليغ چه پيامى است.
با آنكه مسير سخن نشاط و سرور خاصى را همراه دارد، اما گويا چهره حضرت درهم مى رود و توجه عميق خود را به حضور كوردلان و منافقينى مى دوزد كه عملاً در كاروان غدير حضور دارند و همچنان در جامعه مسلمين حضور خواهند داشت.
اينان به قدرى كينه توز و آماده فتنه انگيزى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وجودشان را مانعى بزرگ بر سر راه برنامه غدير مى بيند در حدى كه اگر خداوند با اراده خويش آنان را درهم نكوبد واقعا معرفى و اعلان ولايت على عليه السلام با حضور آنان ميسّر نيست، و آنگاه كه خطاب «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» آمد بر همه ثابت شد كه خطر منافقين جدى است و به همين جهت خدا ضامن حفظ رسولش شده است.
3 - موقعيت قرآنى
سوره توبه از آيه 37 خطاب با منافقين را آغاز مى كند و صحنه هاى مختلفى از كارشكنى هاى آنان را ترسيم مى نمايد، و اين روند تا آخر سوره ادامه مى يابد و از سوره هايى است كه به طور خاص منافقين را زير نظر گرفته است. مطالعه اين آيات نشان مى دهد كه منافقين چه اندازه در اذيت پيامبر صلى الله عليه و آله پيش رفته اند و به تخريب زمينه هاى اجتماعى اهداف اسلام پرداخته اند.
4 - تحليل تاريخى
تصريح به خطر منافقين در اثناى خطبه اين نتيجه را دارد كه در دور دست هاى تاريخ كه مطالعه كنندگان خطبه غدير آن را مورد بررسى قرار مى دهند، به آسانى زير پا گذاشتن غدير در سقيفه را تحليل مى كنند و در مى يابند كه منافقين در غدير چه سوداهايى در سر مى پروراندند و چگونه پايه هاى آن را محكم نمودند تا ثمره شومش را در سقيفه گرفتند.
ص: 399
5 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
درباره آيه «اُذُن» كه بازگوى يكى از بارزترين نمونه هاى آزار منافقين است، در خطابه غدير حضرت به بيان كاملى پرداخته اند.
آنان كه ملازمت اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول اللّه صلى الله عليه و آله را به صورت دو جانبه مى ديدند و شاهد جلسات خصوصى آن دو بزرگوار بودند كه احدى در آنها شريك نبود، به خود تا اين حد جرئت دادند كه حتى به صورت لسانى جسارت كنند و به كنايه لقب «اذُن» به معناى «گوش» را به حضرت دادند و منظورشان اين بود كه سر تا پا گوش است و اسرارى را در گوش يكديگر نجوى مى كنند، و در واقع با اين كلمه حضرت را مسخره مى كردند.
خداوند در تقبيح اين رفتار منافقين آيه اى نازل كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير ضمن قرائت آن به تفسيرش نيز پرداخت:
اولاً داستان آيه «اذُن» را بيان فرمود كه در سطور قبل ذكر شد.
ثانيا در بين آيه بيان فرمود كه اگر من و على نجوا مى كنيم و مطالبى را سرّى به يكديگر مى گوييم اين مطالب سرى درباره منافقين است و آنان اين مسئله را به خوبى احساس كرده اند كه اينگونه مسخره مى كنند، و دقيقا به همين جهت اين نجواها به نفع مؤمنين است، و در آخر اين آيه اذيت كنندگان پيامبر صلى الله عليه و آله به جهنم و عذاب اليم وعده داده شده اند.
از آنجا كه ماجراى «اذُن» مسئله اى مخفى نبوده، آن حضرت بر فراز منبر غدير از تشنّج احتراز مى نمايد و به اشاره مى فرمايد: افرادى را كه چنين استهزايى نسبت به من روا داشته اند به نامشان مى شناسم و مى توانم هم اكنون با اشاره دست آنان را به همه نشان دهم.
ص: 400
اين حاكى از حضور آنان در برابر منبر غدير است. سپس مى فرمايد: ولى مصلحت كنونى آن است كه با آنان درگير نشوم و بزرگوارانه رفتار كنم. امام كاظم عليه السلام در اين باره مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله درباره منافقين با بزرگوارى رفتار كرد و ظاهر آنان را پذيرفت و باطنشان را به خدا واگذار كرد.(1)
تحليل اعتقادى دوم
ذكر نمونه هايى از جسارت هاى منافقين حاضر در غدير كه در تاريخ به صراحت ذكر شده مى تواند روشنگر اين نكته باشد كه در غدير اهانت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله به اعلى درجه خود و به حدودى فراتر از مسئله اذُن رسيد و انجام دهندگان اين جسارت ها نيز معلوم شدند:
1. هنگام ورود به غدير
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله دستور آماده سازى زير درختان و منبر غدير را صادر فرمود، يكى از منافقين گفت: در اينجا كه ساعتى بيش توقف نخواهد داشت، براى چه دستور كندن خارها را مى دهد ! بدانيد كه امروز مسئله مهم و ناراحت كننده اى خواهد آورد !(2)
2. در مقابل منبر
امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير معرفى و منصوب مى فرمود، در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند كه عبارت بودند از: اولى، دومى، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، و مغيرة بن شعبه.
از ميان اينها عمر گفت: او را نمى بينيد كه چشمانش مانند مجانين در گردش است ؟ ! اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است !(3) و اينگونه برنامه پيامبر صلى الله عليه و آله را به مسخره گرفتند.
ص: 401
3. هنگام «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... »
آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر دستان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، عمر گفت: نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده و اين را از پيش خود مى گويد !(1)
4. پس از خطابه غدير
همچنين معاويه در روز غدير و بعد از منصوب شدن اميرالمؤمنين عليه السلام، از شدت ناراحتى برخاست و با تكبر و غضب خارج شد در حالى كه دست راستش را بر ابوموسى اشعرى و دست چپش را بر مغيره تكيه داده بود و با تبختر مى گفت: محمد را بر اين گفتارش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.(2)
5 . در پايان سخنرانى
عده اى ديگر از منافقين گفتند: محمد هر ساعتى ما را به مطلب جديدى مى خواند. اكنون هم اين مطلب را پيش كشيده كه اهل بيتش را بر گُرده ما سوار كند !(3)
6 . پس از بيعت
پس از بيعت در غدير عمر شانه بالا انداخت و به ابوبكر گفت: عجب زير بازوى پسر عمويش را گرفته بالا مى برد !(4)
7. همپيمانى بعد از بيعت
عده اى از منافقين پس از بيعت با يكديگر پيمان بستند و گفتند: اگر براى محمد اتفاقى بيفتد و از دنيا برود امر ولايت را از على عليه السلام دور مى كنيم و نمى گذاريم براى او باشد.(5)
ص: 402
8 . گفتگو در خيمه نفاق
سه نفر از منافقين پس از خطابه و بيعت غدير در خيمه خود جمع شده بودند.
يكى از آنها گفت: محمد احمق است اگر گمان مى كند خلافت بعد از او براى على سازگار خواهد بود. ديگرى گفت: او را احمق مى خوانى ! آيا نمى دانى او مجنون است ؟ سومى گفت: چه احمق باشد و چه مجنون، به خدا قسم آنچه مى گويد هرگز نخواهد شد. پيرمردى از ميان مردم گفت: اگر ما بين اقوام خود آنگونه كه او مى گويد باشيم، از خران بدتريم ! ! !(1)
با توجه به اين موارد كه نمونه هايى از مسائل اتفاق افتاده توسط منافقين است، اذيت و آزارشان نسبت به مقام نبوت معلوم مى شود و طبعا «عذاب اليم» مذكور در آيه شاملشان مى گردد.
اينگونه است كه گروهى از اهل جهنم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله زمام امور مسلمين را به دست گرفتند، و طبيعى بود كه جامعه اسلامى را به سوى آتش بكشانند و اين مسير تا كنون مسير چهارده قرن را طى كند. دقيقا به همين دليل است كه شيعه از اين راه جهنمى فاصله مى گيرد و همراه «قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ» تا «جَنّاتِ النَّعيمِ» مى رود.
آيه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(2) = آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ ... »
آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»
اشاره
آيه «وَ مَنْ يَتَوَلَّى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ»(3)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
ص: 403
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم براى بيان بيشتر شئون امامت و خلافتِ الهى در برابر رياست هاى شيطانىِ سقيفه به صورت استشهاد و اشاره و اقتباس در غدير ديده مى شود، كه به صورت تفسيرگونه اى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله تركيب شده و آيه مستقلاً ذكر نشده است.
اين موارد 6 آيه است، كه يكى از اين آيات آيه 62 سوره يونس و آيه 56 سوره مائده است:
«اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» :
ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
«وَ مَنْ يتولى اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» :
«هر كس ولايت خدا و رسولش و ايمان آورندگان را بپذيرد حزب اللّه غالب هستند» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، آيه 62 سوره يونس: «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّه ِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد، و از امامان معصوم عليهم السلام به عنوان و با تعبير «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد.
مَعاشِرَ النّاسِ، انَا صِراطُ اللّه الْمُسْتَقيمُ الَّذى امَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ ... . اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ:
ص: 404
اى مردم، من صراط مستقيم خدايم كه شما را به پيروى از آن امر نموده، و بعد از من على و سپس فرزندانم از صلب او ... . ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
2 - موقعيت تاريخى
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اواسط خطبه، امامان بعد از خود را تعيين مى نمايد در پايان اين فراز سخن آنان را «اولياء اللّه» معرفى مى كند و آيه 62 سوره يونس را در كلام مبارك خويش با تغييرى در صورت جمله تضمين مى نمايد.
پس از معرفى امامان عليهم السلام در خطبه غدير و اينكه صراط مستقيم در سوره حمد ايشانند و ما هر روز اين صراط مستقيم را در نمازهايمان از خدا طلب مى كنيم، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه قرآن درباره «حزب اللّه» را به عنوان نشان افتخار بر سينه چنين جويندگان صراط مستقيمى نصب مى فرمايد، و اين مهم را با تضمين آيه در كلام خود اعلام مى نمايد.
اين تضمين در بخش هفتم از خطبه غدير و بيان چند آيه و نيز سوره حمد بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 62 سوره يونس «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّه ِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد و از امامان به عنوان «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن اين آيه بعد از آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » قرار گرفته و به عنوان نتيجه آن است.
پس از آنكه ولىّ و صاحب اختيار مردم را خدا و پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مى كند، نتيجه مى گيرد كه هر كس ولايت آنان را بپذيرد از حزب اللّه است.
بنا بر اين، حضور اين آيه در اين مقطع حساس خطابه غدير، تفسير آن را از دو سو در اختيار ما گذاشته است. از يك طرف متن آيه دقيقا درباره ولايت امامان عليهم السلام است و آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به روايات متعدد شيعه و اهل سنت درباره ولايت
ص: 405
اميرالمؤمنين عليه السلام است، و «حزب اللّه» با دقت ادبى تمام و بدون نياز به هيچ توجيهى به نص قرآن پذيرندگان ولايتند. در اين فراز خطبه غدير هم پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ترسيم كامل و دقيق شخص امامان و پيروانشان، آنان را «حزب اللّه غالب» معرفى مى فرمايد.
آيه «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّه ِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» نيز پس از آيه 61 آمده؛ كه ثبت دقيق دستگاه الهى نسبت به اعمال بندگان را بيان مى كند، كه در همه اعمال شاهد مردم است و مثقال ذره اى از نظر خداوند پنهان نمى ماند. پس از اين ترساندنِ بندگان از عاقبتِ اعمال و كردارشان، اولياى خود را مستثنى مى داند و مى فرمايد: «بر آنان ترسى نيست» ، و در پى آن محزون نشدنشان را مطرح مى نمايد. قبلاً نيز آيه اى به اين مضمون مطرح شد كه مربوط به مقامات بهشت براى مؤمنين بود.(1)
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
قبل از تحليل قرآنى اين فرازِ غدير، احتمالى مطرح است كه «أولئِكَ أوْلِياءُ اللّه ... » به شيعيان اهل بيت عليهم السلام باز گردد، چرا كه پس از ذكر تفسير سوره حمد اين آيه را فرموده است.
در سوره حمد كسانى مطرح مى شوند كه مى گويند: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ... » . اگر خود صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه امامان هستند در نتيجه «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » نيز به ائمه عليهم السلام باز مى گردد؛ ولى اگر طالبين صراط مستقيم را در نظر بگيريم كه «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» نيز در دنباله آن شيعيان خواهند بود، در اين صورت «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » به شيعيان باز خواهد گشت.
با اينكه هر دو احتمال به قوت خود باقى است، ولى سياق ادبى كلام احتمال بازگشت ضمير به شيعيان را تضعيف مى كند و اجازه نمى دهد، به خصوص بعد از عبارات «فيهِمْ وَاللّه نَزَلَتْ وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ ايّاهُمْ خَصَّتْ» كه قبل از جمله «اولئِكَ اوْلِياءُ اللّه ... » است.
ص: 406
ضمير «هُم» در اين سه جمله قطعا به امامان باز مى گردد، و از نظر ادبى اسم اشاره «اولئك» به همان مرجع ضمير «هُم» باز خواهد گشت. در نتيجه تفسير آيه در اين جمله خطبه غدير چنين است كه «امامان اولياى خدا هستند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند» . اين بدان معناست كه عالى ترين فرد اولياى خدا امامان هستند، و به دنبال آنان پيروانشان نيز چنين مقامى را دارا بوده و ترسى بر آنان نيست.
در ادامه، نكته اى كه جنبه ادبى مى تواند داشته باشد تعبير پيامبر صلى الله عليه و آله است كه مى فرمايد: الا انَّ حِزْبَ اللّه ... ، و اين بعد از چندين جمله در معرفى امامان صراط مستقيم و پويندگان چنين صراط مستقيمى است.
از اين تعبير كه به صورت ختم كلام در اين فراز است و با كلمه «ألا» يعنى «آگاه باشيد» آمده مى توان استفاده كرد كه مجموعه امامان و پيروانشان «حزب اللّه» را تشكيل مى دهند؛ وَ شيعَتُنا حِزْبُ اللّه وَ حِزْبُ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ(1): ما و شيعيانمان حزب خداييم، و حزب خدا غالبند. منظور از حزب اللّه فقط پيروانشان نيست، چنانكه امام صادق عليه السلام «ما و شيعيانمان» تعبير فرمود.
در حاشيه اين نكته ادبى نوبت اين مى رسد كه اين حزب خدا چگونه غالبند در حالى كه سقيفه آنان را مغلوب ساخت و در بند كشيد و وادار به بيعت با خويش نمود ؟
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: در غدير دوازده هزار نفر بودند كه به نفع على بن ابى طالب عليه السلام شهادت و گواهى مى دادند، و با اين همه آن حضرت نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه هر يك از شما اموال خود را با دو شاهد مى گيرد ! سپس امام صادق عليه السلام فرمود: حزب اللّه درباره على عليه السلام غالب شوندگانند.(2)
ص: 407
معناى كلام امام عليه السلام اين است كه با اين همه كه حضرت نتوانست حق خود را بگيرد ولى باز هم حزب اللّه اينانند و باز هم اينان غالب هستند. شكى نيست كه اين غلبه چه در قرآن و چه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله و چه در كلام امام صادق عليه السلام به معناى غلبه ظاهرى نخواهد بود، چرا كه هم خدا مى داند و چنين مقدر كرده و هم عملاً چنين است و بارها پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آينده على عليه السلام خبر داده كه آينده امامان اهل بيت عليهم السلام مظلوميت و شهادت و غصب حقوقشان است.
امام صادق عليه السلام نيز دقيقا همين نكته را تأكيد فرموده، چرا كه پس از بيان مظلوميت على عليه السلام و اينكه نتوانسته مسلّم ترين حق خود را بگيرد و مى فرمايد: «باز هم حزب اللّه درباره على عليه السلام غالب اند» .
اكنون بار ديگر اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه حزب اللّه غالب اند ؟
سه جلوه بسيار بلند از تشيع، توانسته غاصبين حق على عليه السلام و طرفدارانشان را به زانو در آورد، كه مى تواند مظهر بلندِ غلبه اين حزب خدا باشد:
جلوه اول: كثرت روز افزون شيعيان
حزب اللّه غدير با مظلوميت هميشگى خود، هر روز جمعيت بيشترى را بر گِرد محور خويش جمع نموده و اين نشان غلبه الهى اين حزب خدايى است. سقيفه به خيال خود چراغراه ابدى اسلام را در آغاز راه خاموش كرد تا براى هميشه خيالش راحت باشد، حتى اجازه نداد بدن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله غسل داده و دفن شود و بدين سرعت راه خود را جايگزين راه غدير نمود. سقيفه براى فرداهاى خود نيز فكرهاى لازم را كرده بود و ادامه دهندگان آن خط و توسعه دهندگان آن برنامه را نيز پيش بينى كرده بود.
سقيفه به خيال خود چنان موفق پيش مى رفت كه وقتى على بن ابى طالب عليه السلام به همراه همسر و فرزندانش چند شب شخصا بر در خانه مهاجرين و انصار رفتند تا براى احياى غدير اقدامى كنند، فقط چهل نفر پاسخ مثبت دادند، و از آن چهل نفر در
ص: 408
روز موعود فقط چهار نفر آمدند(1)، و عملاً نشان داده شد كه «ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله الاّ ارْبَعَةٌ» تحقق يافته(2)، و اين منتهى آرزوى سقيفه بود.
از آن روز سقيفه با نشاط بيشترى آينده ها را تخمين مى زد و برايش برنامه ريزى مى كرد. از يك سو براى انزواى بيشتر اهل بيت عليهم السلام اموال ايشان از فدك و غير آن را به تصرف خود در آورد.(3) از سوى ديگر اقدام به بدعت گذارى در دين و محو آثار آن دينى نمود كه به سوى اهل بيت عليهم السلام سوق مى داد.
در مرحله بعد عمر و عثمان و معاويه را به نوبت در صف خلافت قرار داد و راه را بر على عليه السلام بست.(4) آنگاه اهانت و ناسزاگويى و لعنت نسبت به صاحب غدير يعنى على بن ابى طالب عليه السلام و خاندانش را آغاز كرد و در صدر خطبه هاى نماز جمعه در كشورى به وسعت ثُلث كره زمين اين برنامه را توسعه داد ! !(5)
در كنار اين برنامه ها، به قتل اهل بيت عليهم السلام آسان تر از آنچه احتمال مى رفت دست يازيد و اين مهم را از خود پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كرد. ابتدا آن حضرت را توسط عايشه و حفصه مسموم كرد.(6)
آنگاه با ضرب و جرحى كه مخصوص ميدان هاى نبرد است، بانوى هجده ساله اهل بيت عليهم السلام را - كه بانوى دو جهان بود - با تازيانه و غلاف شمشير چنان مجروح نمود كه منجر به قتل آن حضرت شد و با گذشت 95 روز با تن خونين و كبود به شهادت رسيد.(7) صد روز فاصله و اقدام به دو قتل از اهل بيت غدير نشانه برنامه اى پيچيده بود كه به سرعت و بر وفق مرادشان پيش مى رفت.
ص: 409
آنگاه نقشه قتل على عليه السلام را به دست خالد طرح كردند و اجراى آن را به وقت نماز موكول كردند، ولى خدا نقشه آنان را بر ملا كرد و اين توطئه خنثى شد.(1) گذشته از روزهايى كه با برپا كردن آتش بر در خانه فريادِ «احْرِقُوا عَلَيهِمُ الْبَيْتَ بِاهْلِها» سر داده بودند(2)، و روزهايى كه با شمشيرهاى آخته به خانه هجوم آوردند و به على عليه السلام حمله كردند و در حالى كه شمشيرها بر سر او گرفته بودند فرياد مى زدند: «اگر بيعت نكنى تو را مى كشيم» ! !(3)
آنگاه على بن ابى طالب عليه السلام را چنان خانه نشين كردند كه مى رفت شيعه و نام تشيع براى هميشه از صفحه تاريخ محو شود. حتى روزى كه پس از قتل عثمان بر در خانه آن حضرت ريختند هنوز او را با آرمان هاى سقيفه مى خواستند و علنا سنت ابوبكر و عمر را به وى پيشنهاد مى كردند !(4)
در آن پنج سال هم سقيفه از دروازه هاى مختلف با صاحب غدير جنگيد، تا روزى كه او را به شهادت رساند و كار على بن ابى طالب عليه السلام بدانجا رسيد كه از ترس جسارت به آن پيكر پاك و مقدس در شهر خود او را شبانه به خاك سپردند !(5) سقيفه دورنماى تحقق يافته اهداف خود را بيش از آنچه پيش بينى مى كرد يافته بود. اين از قتل غدير بالاتر است كه جنازه اش مخفيانه دفن شود. آيا اين به معناى محو كامل غدير نبود ؟
يك پله ديگر آن بود كه ياران ظاهرى غدير بخواهند امام مجتبى عليه السلام را به عنوان خليفه غدير اسير كنند و به دست نماينده سقيفه معاويه بسپارند، كه اين توطئه نيز با صلح آن حضرت خنثى شد.(6)
ص: 410
سقيفه هنوز در جستجوى روزى بود كه كاملاً خيالش از غدير راحت شود. بيست سال تلاش كرد تا مردمى بسازد كه به قصد قربت غدير را سر بِبُرند و اين هدف نيز بالاتر از آنچه انتظار مى رفت تحقق يافت !
حسين بن على سيدالشهداء عليه السلام تنها يادگار غدير را در حضور ده ها هزار نفر سر بريدند و بر كار خود تكبير هم گفتند و بدن مطهر او را زير سم اسبان قرار دادند و خاندان غدير را اسير كردند و در شهرهاى اسلامى به عنوان اسيران دست سقيفه معرفى كرده و بدان افتخار كردند، و به زعم خود خط پايانى غدير و شيعه را ترسيم نمودند.(1)
لحظه اى بينديشيم و با مرورى بر اين مسير سياه و خونين ببينيم آيا جايى براى تشيع باقى ماند ؟ آيا احتمال مى رفت كه روزى شيعه اى روى كره زمين گام بردارد ؟ آيا تصور مى شد طرفداران غدير در چهره پنهان تاريخ باشند.
اگر اهالى سقيفه سر بر دارند عدد ميلياردى شيعيان على عليه السلام را در طول تاريخ مى نگرند كه در هر عصر و زمانى با آن همه تبليغات بر ضد خاندان على عليه السلام، ميليون ها طرفدار على عليه السلام در سراسر جهان، در دور دست هايى كه سقيفه حتى نامش را نمى دانست، حضور داشته اند و با دلى سرشار از ايمان فقط امامان غدير را پذيرفته اند و خلفاى سقيفه را از صفحه اعتقاد خود خارج ساخته اند.
آيا حزب على عليه السلام كه حزب خدايند غالب نبوده اند ؟ آيا غلبه به اين وسعت زمانى و مكانى در موردى ديگر مى توان يافت ؟
آيا اين غلبه جز با عنايت پروردگار ممكن است ؟ آيا مصداق آيه «الا ان حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» جز شيعيان على مى توانند باشند ؟
آيا «حِزْبَ» و «اللّه» و «غالب» زيباتر از اين كنار هم جمع مى شوند ؟
ص: 411
جلوه دوم: غلبه علمى تشيع
اتصال غدير به امامان الهى كه منبع علم پروردگار و مخزن حكمت اويند، اين حزب اللّه فداكار را در ميدان بحث هاى علمى بر سر اعتقاد خود هميشه غالب و سربلند نموده است.
سرآغاز اين احتجاجات روزهاى سقيفه است كه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام با سخنان الهى خود سقيفه و طرفدارانشان را محكوم نمودند و محتواى علمى بلند غدير را به جهانيان نشان دادند. سقيفه در برابر چنين اتمام حجت هاى علمى تيزى، شمشير و ضربات تازيانه و شعله آتش را نشان داد و با طناب سياه بر گلوى صاحب غدير در صدد خاموش كردن صداى غالب علمِ غدير بر آمد ! !
اين روند همچنان ادامه يافت و در هر زمان طرفداران غدير صندوق علم آن را بر دوش كشيده به هر سو بردند و سقيفه را مغلوب ساختند، و صاحبان عقل و فهم و ادراك در هر سوى جهان معارف بلند آن را ديدند و با آغوش باز به استقبالش آمدند.
حتى بسيارى از طرفداران سقيفه دست از كفه بى مايه علمى سقيفه كشيدند و خود را در درياى علم علوى غوطه ور ساختند. اين غلبه علمى حزب اللّه غدير فقط يك برترى نيست؛ بلكه علم در برابر جهل، و غلبه همه چيز بر هيچ است.
بنا بر اين، غلبه علمى شيعه در هميشه تاريخ، به تنهايى مى تواند مصداق اتمّ «ألا إنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ» باشد، و اين افتخار ابدى تشيع فقط در سايه اتصال به معادن وحى الهى است.
جلوه سوم: امام زمان عليه السلام مظهر غلبه مطلق تشيع
خداوند براى شيعه غلبه مطلق بر همه جهان را پيش بينى كرده است، و آن روزى است كه حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه قيام كند. چنين غلبه اى را هيچ حزب و گروهى تا كنون براى خود ننموده و جرئت آن را هم نداشته است. ما معتقديم با ظهور او نه تنها حزب سقيفه مغلوب مى شوند، بلكه تمام اديان و مرام ها و احزاب جهان در برابر او مغلوب خواهند شد، و او يگانه غالب روى زمين خواهد بود.
ص: 412
در متن خطبه غدير اين غلبه قطعى حزب اللّه غدير بر آنچه غير غدير است اعلام شده، آنجا كه مى فرمايد:
الا انَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ ... . الا انَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ اهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها ... . الا انَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ: اوست غالب بر اديان، اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان، او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود» .
و يا در فرازى ديگر مى فرمايد: انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ:
هيچ سرزمينى نيست مگر آنكه در اثر تكذيب اهل آن آيات الهى را، خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت حضرت مهدى عليه السلام خواهد آورد و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.
آيا اين مظهر غلبه كامل عيار حزب اللّه علوى نيست ؟ غلبه اى كه پشتيبانش خداست و وعده اش را همو داده و به دست يداللهى حضرت مهدى عليه السلام جهان خواهد
دانست كه حزب خدا كدام است و چگونه غالب و پيروز خواهد شد.
آيه «وَ مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما»(1) = آيه «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِى سَبِيلِ اللّه بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه ... »
آيه «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّه ِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»(2) = آيه «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ ... »
ص: 413
آيه «وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا»(1) = آيه «وَ قالَ مُوسى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَمِيعا فَإِنَّ اللّه لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ» و آيه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ . أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ... »
آيه «وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا ... »
اشاره
آيه «وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا ... »(2)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعه اى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مى خورد. اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمه اى براى آينده ها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مى شود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 43 سوره اعراف است:
«وَ نَزَعْنا ما فِى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا الْحَمْدُ للّه الَّذِى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّه، لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تعلمون» :
«آنچه ناخالصى در سينه هاى آنان بود از ميان برداشتيم و نهرها از زير پاى آنان جارى مى شود و مى گويند سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود و اگر خدا هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم فرستادگان پروردگارت بر حق آمدند و ندا كردند كه اين بهشت را طبق آنچه انجام داديد به ارث برديد» .
ص: 414
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيعت گرفتن زبانى از حاضرين، قدردانى از نعمت عظماى غدير و ولايت را به مردم آموخت و ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام كردند و در مورد ولايت و امامت از همه اقرار گرفتند.
به همين خاطر آيه 43 سوره اعراف: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ» را شاهد آورده فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ ... ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذِى هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللّه» :
اى مردم، بگوييد آنچه به شما گفتم و بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد ... ، و بگوييد: «سپاس خدايى را كه ما را به اين هدايت فرمود و اگر خدا هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم» .
2 - موقعيت تاريخى
پايان خطبه غدير است كه سخن از انجام وظيفه اى به عنوان سپاس خداوند به ميان مى آيد، و اين مهم با تضمين آيه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى شود. آنچه در كلام حضرت آمده قسمتى از وسط آيه است كه در اين مورد نيز قرآن با تعبير «قالُوا» آورده، و در كلام حضرت به عنوان امر به «قُولُوا» تغيير يافته است.
3 - موقعيت قرآنى
در قرآن از آيه 38 تا 41 اين سوره خداوند اهل جهنم را مطرح مى نمايد، و از آيه 42 به اهل بهشت مى پردازد كه وقتى وارد بهشت مى شوند تشكر و سپاسى بر زبان مى آورند كه حاكى از هدايت الهى و اقرار به ارشاد اوست.
ص: 415
4 - تحليل اعتقادى
آن آيه بهشتى را پيامبر صلى الله عليه و آله در خطابه غدير تفسير ضمنى فرموده تشكر از نعمتِ بهشت است كه باز مى گردد به آنچه باعث آن است، و اين همان چيزى است كه در غدير به مردم جهان تقديم شد: پرونده بلند ولايت معصومين عليهم السلام.
پيامبر صلى الله عليه و آله با استشهاد به اين آيه و مفهومى كه از تركيب آن با مجموع بخش 11 خطبه به دست مى آيد سه نكته مهم را به ما فهمانده است:
يك. ما نه تنها بايد ولايت اهل بيت عليهم السلام را بپذيريم، كه بايد سپاسگزار اين نعمت باشيم.
دو. خدا اين نعمت را به ما ارزانى داشته و از اين لطف خاص او براى هميشه بايد شاكر باشيم.
سه. اگر خداوند ما را به اين نعمت هدايت نمى كرد خودمان هدايت نمى شديم، و اين سپاس دو چندان را اقتضا مى كند.
آيه «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ»
آيه «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ»(1)
يكى از مسائل توحيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش اول خطبه غدير بيان فرمود قداست خداوند بود كه با ذكر آيه 103 سوره انعام: «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» عدم دسترسى به كُنه ذات الهى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ ... ، و اشاراتى به علم خداوند داشت، كه از باطن و خفاياى امور اطلاع دارد و غلبه مطلق از آنِ اوست؛ و خلق او بدون هيچ سابقه و نمونه اى از خلقت بوده است.
ص: 416
آنگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با ذكر آيه 103 سوره انعام «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» ، عدم دسترسى به كُنه ذات بارى تعالى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد:
جَلَّ عَنْ اَنْ تُدْرِكَهُ الاَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لا يَلْحَقُ اَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لا يَجِدُ اَحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ، اِلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ:
بالاتر از آن است كه چشم ها او را درك كنند ولى او چشم ها را درك مى كند و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمى تواند با ديدن به صفت او راه يابد، و كسى به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.
آيه «وَ يَصْلى سَعِيرا»(1) = آيه «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ»
آيه «وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظَّانِّينَ بِاللّه ظَنَّ السَّوْءِ ... »(2) = آيه «وَعَدَ اللّه الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها . هِىَ حَسْبُهُمْ ... »
آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»(3) = آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ»
ص: 417
آيه «هَلْ اَتى عَلَى الاِنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ لَم يَكُن شَيئا مَذكورا»
اشاره
آيه «هَلْ اَتى عَلَى الاِنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ لَم يَكُن شَيئا مَذكورا»(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير سوره «هَلْ اَتى» را مطرح كرد و نزول اين سوره را درباره على عليه السلام دانست، و با اشاره به مهم ترين فراز اين سوره كه مى فرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» فرمود: «خداوند در اين سوره شهادت به بهشت نداده مگر براى او» ؛ و آيات اين سوره را مدحى بلند براى على عليه السلام دانسته فرمود: «خدا با اين سوره جز على را مدح نكرده است» .
آن حضرت در دنباله سخن نتيجه گرفت كه خداوند بهترين ها را براى شما انتخاب كرده است: «پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند» و ادامه داد كه ذريه من از نسل على عليه السلام است.
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
در فرازى از بخش پنجم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مدح قرآنى بسيار بلندى درباره مولاى منصوب در غدير بر زبان آورد، كه كتاب آسمانى را يك پارچه به اميرالمؤمنين عليه السلام مرتبط ساخت و اين مهم را در چهار مرحله بيان فرمود.
در آن زمانِ محدود در خطبه بلندِ غدير، سه سوره قرآن به طور كامل مورد تفسير قرار گرفته است. اين نشانه اهميت سوره هاى مزبور در ارتباط با ولايت است، و از سوى ديگر گوياى حضور گسترده قرآن در غدير است. از جمله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، نزول سوره «هَلْ اَتى» را درباره على عليه السلام دانست.
ابتدا على عليه السلام عزيزترين و نزديك ترين شخص را نزد خود معرفى كرد و اينكه آيات رضايت خدا و نيز موارد «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا» در قرآن درباره على عليه السلام دانست. در
ص: 418
مرحله سوم همه گونه ستايش خدايى از بندگانش را كه در قرآن آمده متعلق به على عليه السلام دانست.
در مرحله چهارم سوره «هَلْ اَتى» را مطرح كرد و نزول اين سوره را درباره على عليه السلام دانست، و با اشاره به مهم ترين فراز اين سوره كه مى فرمايد: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» فرمود: خداوند در اين سوره شهادت به بهشت نداده مگر براى او. و آيات اين سوره را مدحى بلند براى على عليه السلام دانسته و فرمود: خدا با اين سوره جز على را مدح نكرده است.
آن حضرت در دنباله سخن نتيجه گرفت كه خداوند بهترين ها را براى شما انتخاب كرده است: پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند. و ادامه داد كه ذريه من از نسل على عليه السلام است:
وَ لا شَهِدَ اللّه ُ بِالْجَنَّةِ فى «هَلْ اَتى عَلَى الاِنْسانِ» اِلاّ لَهُ، وَ لا اَنْزَلَها فى سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ:
و خداوند در سوره «هَلْ اَتى عَلَى الاْءِنْسانِ ... » شهادت به بهشت نداده مگر براى او، و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.
2 - موقعيت تاريخى
در اواسط خطبه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فضايل عظيم على عليه السلام را بر مى شمرد بر نقطه اى بلند از آن توقف كرد تا به شرح بيشتر آن بپردازد. آن قُله فضيلت رضاى خدا و رسول از على عليه السلام بود، كه يكى از شواهد آن را سوره هل اتى مطرح نمود و در جملاتى كوتاه سوره اى با 31 آيه را در دو جهت تفسير فرمود: اول شأن نزول آن است، و دوم شهادت پروردگار به بهشت.
3 - موقعيت قرآنى
از آيه 5 تا 22 سوره دهر مربوط به اصل داستان است كه على عليه السلام و خانواده اش براى شفاى دو فرزند خود امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، سه روز روزه نذر كردند.
ص: 419
پس از شفاى فرزندان همه اهل خانه سه روز روزه گرفتند، و هر روز هنگام افطار مستمندى بر در خانه از آنان كمكى خواست. روز اول مسكين و روز دوم يتيم و روز سوم اسيرى بود. همه اهل خانه تنها افطارشان را كه قرص هاى نان بود به فقير دادند و با آب افطار كردند. روز سوم كه ايثار اهل اين خانه به اوج خود رسيد و جز آب خوراك ديگرى نداشتند، ذات الهى سوره اى را با ثنايى بلند براى آنان نازل كرد:
« ... إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا . عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّه يُفَجِّرُونَها تَفْجِيرا . يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرا وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِينا وَ يَتِيما وَ أَسِيرا . إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّه لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا . إِنَّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَرِيرا . فَوَقاهُمُ اللّه شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورا . وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرا . مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فِيها شَمْسا وَ لا زَمْهَرِيرا . وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلاً . وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا . قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيرا . وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلاً . عَيْنا فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلاً . وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُورا . وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيما وَ مُلْكا كَبِيرا . عالِيَهُمْ ثِيابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ . وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا . إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا ... » :
«نيكان از كاسه اى خواهند نوشيد كه با عطر كافور ممزوج است. چشمه اى كه بندگان خدا از آن مى آشامند و آن را به اختيار خود باز مى كنند. آنان به نذر خويش وفا مى نمايند و از روزى كه سختيش همه را فرا مى گيرد مى ترسند. آنان به خاطر حب الهى به فقير و اسير و يتيم غذا مى دهند و مى گويند ما به خاطر خدا به شما طعام مى دهيم و از شما انتظار پاداش و سپاسى نداريم. ما از قهر پروردگار در روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى ترسيم. خدا هم آنان را از شر و فتنه آن روز محفوظ داشته و به آنان روى خندان و دل شادان عطا نمود. جزاى آنان
ص: 420
در برابر آنچه صبر كردند باغ بهشت و حرير بهشتى است. كه در آن بهشت بر تخت ها تكيه زنند و در آنجا نه آفتاب سوزان و نه سرماى سخت بينند. بلكه در هوايى خوش و باغى دلكش تفريح كنند. سايه درختان بهشتى بر سر آنان و ميوه هايش در دسترس و اختيار آنان است. با جام هاى سيمين و كوزه هاى بلورين بر آنان دور زنند بلورهايى كه به رنگ نقره و به اندازه اهلش مقدر كرده اند. در آنجا از كاسه هايى به آنان مى نوشانند كه طبعش از زنجبيل است. در آنجا چشمه اى است كه نامش «سلسبيل» است. اطراف آن بهشتيان پسرانى كه هميشه نوجوانند در طوافند. كه هر گاه آنان را بنگرى گمان مى كنى مرواريدهاى منتشر شده اند. و چون آن جايگاه نيكو را تماشا كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى نهايت بزرگ خواهى يافت. بر قامت بهشتيان لباسى از سندس سبز و استبرق و بر دست هايشان دستبندى از نقره است و پروردگارشان شرابى پاكيزه به آنان مى نوشاند. اين بهشت پاداش شماست و سعيتان مشكور و مقبول است» .
4 - تحليل اعتقادى
اشاره
يك گروه نيكوكار در اول اين سوره با عنوان «ابرار» مطرح شده كه خداوند داستان اخلاص در عمل و ايثار كامل عيار آنان را با عظمت تمام بيان فرموده و بهشت و نعمت هاى آن را به عنوان سپاس به آنان ارزانى داشته است.
از سوى ديگر در ضمن اين داستان به دو جهت مهم اشاره فرموده است: يكى قبولى اين ايثار و اخلاص به درگاه خداوند، و ديگرى شهادت به بهشت براى اهل اين آيه.
پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير هر سه نكته را زير ذره بين اعتقاد مردم مى برد. از يك سو مى فرمايد: خداوند در اين سوره بهشت را براى على بن ابى طالب ضمانت كرده و فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيرا» . يعنى اى مردمى كه با گروه ضد على عليه السلام روبرو خواهيد شد و اهل سقيفه او را به طناب خواهند كشيد، بدانيد كه حق با اهل بهشت است كه بهشت به بركت آنان خلق شده است. اگر دشمنانش گفتند:
ص: 421
«خلافت و نبوت در يك خانواده جمع نمى شود» ، بدانيد كه آنان دروغ مى گويند، چرا كه على اهل بهشت است و جز راست نمى گويد. اگر كسى با على مخالفت كرد بدانيد راه على راه بهشت است، و اگر با على بوديد شما را به بهشت رهنمون مى گردد.
از جهت ديگرى تصريح مى كند كه شأن نزول اين سوره على و خاندان اوست، و اين همه فضيلت و اين همه مديحه الهى در شأن او نازل شده است. مبادا به صاحبان چنين فضيلتى بى حرمتى شود و آتش بر در خانه آنان به پا شود، و نعره هاى مهاجمين بانوى «هَلْ أَتى» را دچار سقط جنين نمايد و با ضرباتى مهلك مجروح شود و كار به شهادتش بيانجامد !
دريغا كه چه زود مردم حرمت خاندانِ «لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا» را شكستند، و از اين فراز غدير هشتاد روز نگذشته بر خانه «جَنَّةً وَ حَرِيرا» حمله آوردند و بسته هاى هيزم را اطراف ديوار آن چيدند و آتشگيره آوردند و آن را آتش زدند و درِ خانه را شكستند و سينه و پهلوى بانوى خانه را بين در و ديوار خُرد كردند ! !
سپس طناب بر گردن بزرگِ خانه انداختند و او را براى بيعت با سركرده سقيفه با شمشيرهاى آخته بردند، و تا مرز قتل او پيش رفتند، و تا او را خانه نشين نكردند دست بر نداشتند. گويا اين پاسخى به مدح خداوند و شهادت او به بهشت براى اين خاندان بود !
در آخر جا دارد به سه نكته اشاره شود:
نكته اول
يكى از موضوعاتى كه در تأليف يا ساير فعاليت هاى فرهنگى غدير بسيار اهميت دارد هفته غدير است، و نيز يكى از رخدادهاى هفته غدير - به غير از خود غدير - است، ماجراى ماجراى روزه و صدقه دادن پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام و نزول سوره «هل أتى» است.
ص: 422
نكته دوم
در ايام دهه غديريه رخدادهاى متعددى اتفاق افتاده است. يكى از اين رخدادها نزول سوره هل اتى در روز 25 ذيحجة الحرام است. سوره اى كه اينگونه شروع مى شود: «هَل أتى عَلَى الإنسانِ حينٌ مِنَ الدَهرِ» و سوره «انسان» و «دهر» و «ابرار» نيز ناميده مى شود. اين سوره در حق اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسين عليهم السلام و فضّه خادمه نازل شده است.
نكته سوم
زيارت غديريه زيارتى زيبا و جامع است. يكى از مطالبى كه در اين زيارت به آن اشاره شده نزول سوره هل اتى درباره اهل بيت عليهم السلام است: انت مُطعم الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا لوجه اللّه، لا تريد منهم جزاءا و لا شكورا.
آيه «هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ ... » = آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّه لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافا كَثِيرا»(1)
ص: 423
ص: 424
ص: 425
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
10
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 426
ص: 427