دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 6
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 6
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 6/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (1)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج6.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
فصل دوم : حديث غدير و خطبه غدير
ص: 3
فهرست فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير: ج 6 - 11
بخش اول: حديث غدير
ج 6 و 7 و 8
قسمت اول: اسناد حديث غدير··· ج 6 : ص 15 - 394
اول: بحثى سلسه وار در اسناد حديث غدير··· 17 - 323
دوم: نكاتى در اسناد حديث غدير··· 325 - 394
قسمت دوم: منابع حديث غدير··· 395 - 499
اول: بحثى سلسه وار در منابع حديث غدير··· 395 - 486
دوم: نكاتى در منابع حديث غدير··· 487 - 499
قسمت سوم: دلالت حديث غدير··· ج 7 و 8
اول: بحثى سلسه وار در دلالت حديث غدير··· ج 7: ص 9 - 503
دوم: شبهات حديث غدير··· ج 8 5 - 168
سوم: نكاتى در مورد «اولى» ، «ولى» ، «مولى» و «ولايت»··· 169 - 395
قسمت چهارم: نكاتى در مورد حديث غدير··· 397 - 515
بخش دوم: خطبه غدير
ج 9 و 10 و 11
قسمت اول: اسناد و منابع خطبه غدير··· ج 9 : ص 7 - 274
اول: بحثى سلسه وار در اسناد خطبه غدير··· 7 - 151
دوم: نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير··· 153 - 274
قسمت دوم: متن كامل ومقابله شده خطبه غديرباترجمه فارسى··· 275 - 342
قسمت سوم: گام هاى سخن در خطبه غدير··· 343 - 392
قسمت چهارم: محور سخن و عصاره خطبه غدير: حديث غدير
و امامت··· 393 - 430
قسمت پنجم: شرح خطبه غدير··· 431 - 505
قسمت ششم: نكاتى در مورد خطبه غدير··· 507 - 645
قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· ج 10 و 11
ص: 4
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
معرفى فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير
در مبحث غدير، دو پايه و اساس و ركن ركين وجود دارد؛ و آن عبارت است از: حديث غدير و خطبه غدير.
اما حديث غدير، همان جمله طلايى و كلام فوق تواتر بين شيعه و اهل سنت از لسان مبارك رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.
امامان معصوم عليهم السلام به هر مناسبت به اين گلواژه غدير اشاره داشته و آن را بيان فرموده اند.
به پيروى از آنحضرات، اصحاب معصومين عليهم السلام و سپس علماى ربانى در چهارده قرنِ گذشته بر غدير، به طور مفصل در مورد حديث غدير و اسناد و مدارك و دلالت آن سخن گفته و حتى كتاب هاى مستقل نگاشته اند.
و اما خطبه غدير، همان سخنرانى يك ساعته و وحى گونه اى است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بازگشت از حجه الودع به سوى مدينه، جمعيت صد و بيست هزار نفرى حاجيان را در صحراى غدير متوقف كرد، و بر فراز منبر غدير خطبه اى غرّا و مفصل بيان فرمود.
ص: 5
خطبه غدير، اساسنامه تشيع و مكتب اهل بيت عليهم السلام است، كه رسول خاتم صلى الله عليه و آله در سال آخر عمر خود به عنوان ختمِ رسالت خود، و براى اكمال دين و اتمام نعمت خداى متعال براى مسلمانان، بلكه با عبارت «مَعاشِرَ الناس» براى همه مردم جهان تا قيامت ايراد فرمود.
در «دائرة المعارف غدير» ، فصلى جداگانه (فصل دوم) براى حديث غدير و خطبه غدير در نظر گرفته شده؛ كه در اين فصل جوانب مختلف اين دو پايه غدير بلكه مكتب تشيع به طور كامل و مفصل واكاوى شده است.
در اين فصل، طى شش جلد در دو بخش: بخش اول حديث غدير و بخش دوم خطبه غدير، اسناد و مدارك و استدلال و شبهات هر كدام آمده است.
همچنين به آنچه مرتبط با اين دو مبحث است؛ مثل آيات در خطبه غدير پرداخته ايم، و هيچ موردى از قلم نيفتاده است.
ص: 6
فهرست جلد ششم:
فصل دوم (حديث غدير و خطبه غدير) :
بخش اول: حديث غدير··· ج 6 و 7 و 8
قسمت اول: اسناد حديث غدير··· 15 - 394
اول: بحثى سلسله وار در اسناد حديث غدير··· 17 - 323
دوم: نكاتى در اسناد حديث غدير··· 325 - 394
قسمت دوم: منابع حديث غدير··· 395 - 499
اول: بحثى سلسله وار در منابع حديث غدير··· 395 - 486
دوم: نكاتى در منابع حديث غدير··· 487 - 499
ص: 7
ص: 8
بخش اول : حديث غدير
اشاره
ص: 9
حديث غدير
اشاره
حديث غدير(1)
حديث غدير با عبارت كوتاه عبارت است از اين تعبير:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.
اين حديث شريف گاهى با مضامين و تعابير مختلف نقل شده، و گاهى عبارت طولانى تر و با اضافاتى در ابتدا و انتها نيز همراه است؛ مانند اين جمله كه به دنبال آن نقل شده است:
اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ و انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
حديث غدير از جمله روايات مافوق تواتر در اسلام و بين شيعه و اهل سنت است. تا جايى كه در مورد آن كتاب هاى متعدد در طول تاريخ اسلام تأليف شده است. اين حديث از اصلى ترين حجت هاى شيعه در مسئله امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و در طول تاريخ احتجاجات مفصل به اين حديث شريف شده است؛ چه از سوى ائمه عليهم السلام يا اصحاب و علما.
1 - تحقيق در سند و متن حديث غدير
پس از ايراد فرازهاى ابتدايى خطبه غدير طى سه مرحله، سكوت مطلق بر
ص: 10
جمعيت حاضر در غدير حكمفرما بود و دل ها پله پله با كلام رسول صلى الله عليه و آله مدارج كمال را مى پيمود و با كوه استوار نبوت تا اوج ولايت پيش مى رفت. اين در حالى بود كه طبق اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازهاى قبلى خطابه، همه چشم بر دست و بازوى پيامبر و على عليه السلام داشتند كه هنگام بالا رفتنشان كى فرا مى رسد.
اكنون غدير به قله خود رسيده و صد و بيست هزار نفر چشم بر لبان گل وجود دوخته اند. پيامبر صلى الله عليه و آله در آن حساس ترين لحظات دستان يد اللهى خود را به بازوان رشيد على عليه السلام نزديك كرد و او نيز دستان خود را بالا نگاه داشت. در يك لحظه او را تا آنجا بلند كرد كه كف پاى على عليه السلام به زانوان پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد.
همان طور كه على عليه السلام را بر سر دست نگه داشته بود، در بديع ترين شكل اعلام جانشينى خود را به انجام رساند. سؤالى كوتاه و جمله اى پر معنى ! ! پرسيد: گفتيد كه چه كسى بر شما اولى به نفس است ؟ مردم فورا پاسخ دادند: خدا و رسولش. فرمود:
أَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
آگاه باشيد، كه هر كس من صاحب اختيار و اولى به نفس او بوده ام اين على صاحب اختيار و اولى به نفس اوست. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند، و خوار كن هر كس على را خوار كند.
اكنون با نشان دادن على عليه السلام و اشاره «هذا» به سوى او دقيق ترين معرفى خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله صورت گرفت؛ و به دنبال آن پرچم دوستى و يارى او بر فراز غدير برافراشته شد.
حضرت با پايان اين سخن على عليه السلام را از فراز دست بر منبر فرود آورد؛ و با ظرافتى لايق شأن نبوت نگذاشت در خطابه اش وقفه ايجاد شود و سخنان خود را ادامه داد و به تبيين ابعاد «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » پرداخت.
ص: 11
سپس اشاره اى به آينده كفر ستيز على بن ابى طالب عليه السلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروه ها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 5 سوره ق «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليه السلام نمود و بار ديگر جمله اى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده بود تكرار كرد، اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مى گويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
از آنجا كه بحث هاى علمى درباره سند و متنِ حديث غدير بسيار مفصل است، اشاره اى گذرا به جنبه سند و متن خواهيم داشت.
علماى بزرگ بحث هاى كافى و وافى در اين دو زمينه نموده اند، طالبين مى توانند به كتبى كه در همين بخش (حديث غدير) به آنها اشاره مى شود مراجعه نمايند.
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به طور يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين جريان به طور متواتر بدست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفته اند. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
ص: 12
اين تحقيقات در قرن هاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، و آثار برجسته اى از اين قرون در دست است.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجه گيرى نموده اند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت.
ارتباط غدير با قرآن، بحث هاى مفصل در اسناد غدير، بررسى هاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتاب هايى تدوين گرديد.
2 - علت جاودانگى حديث غدير
به راستى يكى از معجزات غدير اين است كه اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته كه واقعه غدير در هميشه زمان به صورت يك تاريخ زنده بماند. از اين جهت، كمتر رخدادى در جهان توانسته است چون رويداد و حديث غدير مورد توجه محدثان، مفسران، متكلمان، فيلسوفان، مورخان، سيره نويسان، نويسندگان و شاعران قرار گيرد.
مهم ترين علت جاودانگى و زنده بودن حديث غدير، نزول دو آيه از آيات قرآن است كه آن را در آغوش گرفته، و چون آفتاب فضاى غدير را روشنى بخشيده است. در واقع قرآن ضامن بقاى هميشگى آن است. تا روزى كه هر دوشان در بهشت و كنار حوض كوثر بر پيامبرشان وارد شوند.
ص: 13
ص: 14
قسمت اول : اسناد حديث غدير
اشاره
از جمله موضوعات غدير كه به طور مفصل و جامع مورد بخث و تحقيق و تأليف قرار گرفته و تحقيقات ارزشمندى ارائه شده، تحقيق در مورد سند حديث غدير و بحث هاى رجالى است.
در اين قسمت در مورد سند حديث غدير، تحقيقى مفصل و جامع آورده مى شود. مطالب اين قسمت عمدتا بر گرفته از كتاب «عبقات الانوار» مرحوم مير حامدحسين است؛ كه مطالب آن سلسله وار و به هم متصل بوده، و روند بحث سندى در آن حفظ شده است. سپس به نكاتى در مورد اسناد حديث غدير اشاره مى شود.
مطالب اين قسمت، مجموعه اى است تلفيق شده از اين كتاب ها:
عبقات الانوار (مير حامدحسين) : مجلدات حديث غدير (10 جلد) : ج 1 - 7. نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار (سيد على ميلانى) : ج 6 و 7. خلاصه عبقات الانوار، حديث غدير (مرتضى نادرى) : ص 49 - 719. چكيده عبقات الانوار، حديث غدير (محمدرضا شريفى) : ص 31 - 300.
ص: 15
در چند مورد نيز از اين كتاب ها استفاده شده است: الغدير فى مصادر الفريقين (قطيفى) : ص 51 - 530 . حديث ولايت در روايت صحابه (طلوعى گوگانى) : كل كتاب. غدير خم (دشتى) : ص 49 - 153. بر ساحل غدير: ص 143 - 192. چهارده قرن با غدير: ص 76، 120، 121، 125، 135، 136، 140 - 143، 153 - 157. اسرار غدير: ص 104، 105، 107، 111، 121، 280. هزار و يك نكته درباره غدير و فضائل اميرالمؤمنين على عليه السلام: ص 531 - 536 . غدير در آئينه كتاب.
ص: 16
اول: بحثى سلسله وار در اسناد حديث غدير
ابعاد تحقيق در سند حديث غدير
1 - جمع آورى اسناد
خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جوّ حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سال هاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشت سازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مى شد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى دادند. البته جريان غدير به صورتى در سينه ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسل هاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
ص: 17
شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهم السلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مى فرمودند(1)، و در آن شرايط خفقان مى بينيم كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرموده اند.
همچنين بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بوده اند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مى شده، آن را نقل كرده اند.
از اوائل قرن دوم هجرى كه تدوين معارف دينى رسما آزاد اعلام شد، تبليغ غدير نيز شكلى تازه بخود گرفت و كم كم از شكل روايت به صورت تأليف در آمد. در اواسط قرن دوم اولين تأليف مستقل درباره غدير را مى بينيم كه از فراهيدى است. در ادامه اين راه كتاب هاى مختلفى به صورت مستقل يا ضمنى در موضوع غدير تدوين شد.
ابوالمعالى جوينى از قرن پنجم مى گويد: در بغداد در دست صحافى كتابى ديدم كه بر جلد آن نوشته بود: جلد بيست و هشتم از اسناد حديث من كنت مولاه فعلى مولاه، و بعد از اين جلد بيست و نهم خواهد بود ! !
همچنين ابن كثير دمشقى مى گويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه محمد بن جرير طبرى احاديث غدير خم را در آن جمع آورى كرده بود !(2)
آنچه در اين مرحله مشهود است اينكه اكثر كتب، مربوط به اسناد و رجال خطبه است و هدف اول مؤلفين استحكام اصل مطلب بوده است. آنان كه جو خاص فرهنگى را به خوبى لمس مى كردند در مرحله اول دست به كار محكم كارى در اسناد و حفظ متون شدند تا نسل هاى آينده مدارك لازم براى تحقيق و موشكافى و بحث و بررسى داشته باشند.
ص: 18
اين دوران در طول قرن دوم و سوم و چهارم و پنجم اوج خاص داشته و حق آن به خوبى ادا شده است.
اين تحقيقات در قرن هاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا زمان حاضر همچنان پيش رفته، و آثار برجسته اى از اين قرون در دست است.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجه گيرى نموده اند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت.
ارتباط غدير با قرآن، بحث هاى مفصل در اسناد غدير، بررسى هاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتاب هايى تدوين گرديد.
2 - بيشترين سند براى حديث غدير
با وجود منع از نقل حديث در حكومت سقيفه، معصومين عليهم السلام(1) و بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بوده اند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مى شده، آن را نقل كرده اند.
در كتاب عوالم العلوم: ج 15 / 3 صفحات 493 - 508 ، فهرستى از راويان حديث غدير به ترتيب زمانى چهارده قرن آورده، و اثبات كرده چنين اتصال سند و نقل خَلَف از سَلَف دليل بر ريشه محكم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حديث غدير است.
در صفحات 509 تا 517 راويان غدير از علما را به ترتيب الفبا آورده است. در صفحه 522 مؤلفينى كه حديث غدير را ثبت كرده اند ذكر كرده، و در صفحات 529 تا 534 به وثاقت صحابه و تابعين و ساير ناقلين حديث غدير پرداخته است.
ص: 19
به همين جهت در بين قاطبه مسلمين، هيچ حديثى به اندازه «حديث غدير» روايت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درايت اسنادِ آن در حد فوق العاده اى است.
3 - تواتر حديث غدير
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
همان طور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعه هاى قابل جمع نقل شده است و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشه هايى از آن را نقل كرده اند، ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كرده اند.
با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، و اين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
4 - سند و متن حديث غدير
از آنجا كه بحث هاى علمى درباره سند و متنِ حديث غدير بسيار مفصل است و علماى بزرگ بحث هاى كافى و وافى در اين دو زمينه نموده اند، طالبين مى توانند به كتبى كه در همين عنوان (حديث غدير) به آنها اشاره مى شود مراجعه نمايند.
5 - سند حديث غدير و امام رضا عليه السلام
يكى از خصوصيات زمان امام رضا عليه السلام شرايط سخت تقيه بود، و لذا امام عليه السلام بسيارى
ص: 20
از روايات را با ذكر سند از پدرانشان نقل مى كردند. از جمله حديث غدير را حضرت از پدرشان حضرت موسى بن جعفر از امام صادق از امام باقر از امام سجاد از امام حسين از اميرالمؤمنين عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
شبهه دهلوى در سند حديث غدير
شبهه دهلوى در سند حديث غدير(2)
دهلوى در مورد سند حديث غدير گفته است: همه احاديثى كه شيعيان براى اثبات مدّعايشان به آنها استدلال مى كنند دوازده حديث است. نخستينِ اين احاديث، حديث غدير است، كه آن را با هياهوى بسيار در كتاب هايشان آورده اند و نصّ قطعى بر مدّعايشان مى دانند. خلاصه اين حديث چنين است:
بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى(3) روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بازگشت از حجّه الوَداع، آنگاه كه به غدير خم - جايى ميان مكه و مدينه - رسيد، مسلمانانى را كه همراهش بودند، گرد آورد و به ايشان فرمود: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم: اى گروه مسلمانان، آيا من از شما به خودتان سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان در پاسخ گفتند: چرا هستى. حضرت فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ وَ عَادِ مَن عَاداهُ: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.
شيعيان مى گويند: «مَولى» به معناى «اَولى بالتصرّف» است، و اَولى به تصرّف بودن عين امامت است.
ص: 21
و اما پاسخ سخنان دهلوى به طور مختصر:
نخستين اشكال در سخن دهلوى اين است كه احاديث شريف نبوى را - كه به جانشينى و ولايت مطلق اميرمؤمنان عليه السلام دلالت مى كنند - در دوازده حديث منحصر كرده است.
اين خود انكار حقيقتى آشكار است. ما نمى دانيم كه آيا اين حصرى عقلى است يا استقرايى ؟ اما عقل، كه در مانند اين قضايا و مباحث راهى به حكم و داورى ندارد. و اما اگر اين حصر استقرايى است، واقعيت خلاف كلام دهلوى است، چرا كه نصوص وارد شده در اين موضوع چندين برابر عددى است كه دهلوى گفته است. اين حقيقت بر فرد آگاه و منصف روشن است.
اما احاديثى كه نشان دهنده برترى و افضليت سرورمان اميرالمؤمنين عليه السلام از ديگر صحابه است، فوق حدّ حصر و شمارش است. ما از دانشمندان شيعه و از مخالفانى كه از دروغ و خيانت پرهيز مى كنند، كسى را نيافته ايم كه به استقصاى اينگونه احاديث اقدام كند و بپردازد. مرورى اجمالى به كتاب هاى آنان - كه در همه جا موجود است - به وضوح اين واقعيت را آشكار مى سازد. دانشمندان شيعه در بحث پيرامون اين موضوع و اثبات برترى اميرالمؤمنين عليه السلام به احاديث چندى بسنده كرده اند، كه آن احاديث اندكى از بسيار و دانه اى از خروار است.
با نگرش به اين حقيقتِ راستين است كه مى بينيم نصراللّه كابلى، با وجود تعصّب شديدش، به صراحت ادعا نكرده كه احاديث مورد استدلال در باب امامت در عدد خاصى منحصر است. هر چند كه سخن او در اين باره به تصريح مى ماند؛ آنجا كه در كتاب «الصواقع»(1) مى نويسد: مطلب چهارم: در ابطال استدلال رافضه به اينكه امامِ پس از پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام است، به احاديث اهل سنت كه شمارش دوازده حديث است. نخست: حديثى است كه بُرَيدة بن حُصَيب و ديگران روايت كرده اند ... .
ص: 22
ولى دهلوى از شدت امانتدارى اش ! اين احاديث را به تصريح در عددى كه ياد كرده منحصر كرده است. آرى، روش او در ديگر قضاياى روشن و مسائل آشكار چنين است.
افزون بر اين، در اين باره احاديثى هست كه شيعيان در اثبات مطلوبشان به آنها متمسّك مى شوند، و از حيث سند قوى تر، و در دلالت رساتر و روشن تر از احاديث دوازده گانه اى است كه دهلوى به پيروى از كابلى ياد كرده است. پس علاوه بر اينكه ادعاى حصر اين احاديث در عدد ياد شده باطل است، ناديده گرفتن احاديث اقوى از حيث سند و دلالت - كه به امامت و خلافت عظمى دلالت مى كنند - جاى سؤال دارد.
اين آغاز ردّ گفتار دهلوى و ديگران، و بيان نادرستى سخنان آنان پيرامون حديث غدير است. و اما تفصيل مطلب و رسيدگى به جزئيات شبهات آنان در ادامه خواهد آمد.
تواتر حديث غدير
اشاره
تواتر حديث غدير(1)
براى حديث غدير اسناد مدارك و قرائن بى شمارى بيان شده است. و در علوم حديث و رجال، چنين حديثى با اين همه اسناد و مدارك، ممكن نيست ساختگى باشد.
خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب معروفش مى نويسد: ... و لحديث الغدير المتواتر: از جمله دلائل امام و وصى بودن على عليه السلام حديث متواتر غدير است.(2)
و اما متواتر يعنى چه ؟ تواتر يعنى موردى كه بالاتر از تبانى - يعنى هم دست شدن براى انجام كارى - باشد. مثلاً ممكن است ده نفر با يكديگر تبانى كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم، ولى گاهى قضيه به حدّى ميرسد كه اصلاً نمى شود
ص: 23
احتمال داد كه تبانى باشد. مثلاً كسى مى رود به جنوب شهر خود و ماجرايى مى شنود. سپس به شرق مى رود و همان ماجرا را مى شنود. بعد به غرب مى رود و مى بيند همان را مى گويند. در اينجا حتى احتمال هم نمى دهد كه همه اينها با يكديگر تبانى كرده اند. اين را تواتر مى گويند.
شيعه مدعى است كه نقل خبر غدير در حدّى است كه حتى احتمال تبانى هم در آن راه ندارد. اين امكان ندارد كه بگوئيم مثلاً چهل نفر از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله بر يك دروغ تبانى كرده اند.
خصوصا كه بسيارى از ناقلان اين خبر جزو دشمنان على عليه السلام بوده، يا حداقل از طرفداران ايشان شمرده نشده اند. اگر ناقلان فقط امثال سلمان و ابوذر و مقداد و از ارادتمندان على عليه السلام بودند، باز هم مى شود احتمال داد كه اينها علاقه مفرطى به على عليه السلام داشتند و با تبانى چنين حرفى زده اند. در حالى كه اين خبر را كسانى نقل كرده اند كه علاقه اى به على عليه السلام نشان نداده اند.(1)
مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى درباره دلالت احاديثى مانند «حديث غدير» مى گويد: قسم به آن كسى كه دانه و حبّه را آفريده و از شكافتن آنها گياه را مى روياند، فضائل على اميرالمؤمنين عليه السلام - كه آن را مخالفان بلكه ناصبيان هم روايت كرده اند - از حد تواتر گذشته است. بلكه حديث غدير و تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله به اولويّت آن حضرت به تنهايى در روايات آنها نيز بيش از حدّ تواتر است، چه رسد به روايات شيعه.
حتى ابن حجر عسقلانى(2) با اينكه ناصبى شديد است درباره حديث غدير حكم مى كند به اينكه بيشتر از سى نفر از صحابه به طرق صحاح و حَسَن آن را روايت كرده اند.
ص: 24
هر كس تفصيل تمام آن و بيشتر و بالاتر را بخواهد به كتاب «عبقات الانوار»(1) تأليف سيد العلماء الاعلام مير حامدحسين مراجعه كند، زيرا نه در اسلام و نه در ساير اديان مانند اين كتاب در اثبات وصايت و جانشينى نوشته نشده است.(2)
از سوى ديگر، همان طور كه داستان غدير با يك سند واحد به دست ما نرسيده، خطبه آن نيز به صورت قطعه هاى قابل جمع نقل شده است، و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان غدير گوشه هايى از آن را نقل كرده اند. ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كرده اند.
با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، واين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
معجزه غدير و آنجاست كه با وجود منع از نقل حديث در حكومت سقيفه، معصومين عليهم السلام(3) و بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بوده اند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مى شده، آن را نقل كرده اند.
اين يكى از عظمت هاى غدير است كه به اقرار عامه و خاصه حديث غدير متواتر است، تا جايى كه كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بوده اند چه داعى در نقل داشته اند ؟ !
ص: 25
حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيده اند.
طرق حديث غدير به حدّ تواتر قطعى رسيده است، امرى كه براى كمتر حديثى از احاديث منقول از رسول خدا صلى الله عليه و آله رخ داده است. از اين رو محققان بزرگ اهل سنت ناچار به تواتر آن اقرار كرده، و به قطعيت صدورش از پيامبر صلى الله عليه و آله تصريح كرده اند. در اينجا چند نمونه از كسانى كه به تواتر حديث غدير تصريح كرده اند مى آوريم:
اول. حافظ ذهبى
حافظ ابن كثير در تاريخ خود كلام ذهبى را آورده كه اقرار به تواتر حديث غدير نمود است.(1) شرح حال و توثيق ذهبى: حافظ ابن كثير، اِسْنَوى، ابن وزير صنعانى در الروض الباسم، تاج الدين عبدالوهّاب، سبط بن عجمى در مقدّمه الكشف الحثيث، دهلوى.(2)
دوم. حافظ ابن جَزَرى (ت 751 - م 833 ق)
ابن جزرى به سند خود حديث غدير نقل نموده و سپس مى گويد: اين حديث از اين طريق حسن است و از طرق بسيار ديگر صحيح بوده، و به تواتر از اميرالمؤمنين على عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است. عده بسيارى آن را از گروه بسيار ديگر نقل كرده اند، و سخن ناآگاهان از دانش حديث كه تلاش كرده اند اين روايت را تضعيف كنند اعتبارى ندارد.
اين حديث از اين صحابه نقل شده است: ابوبكر، عمر بن خطّاب، طلحة بن عبيداللّه، زبير بن عَوّام، سعد بن ابى وقّاص، عبدالرحمن بن عَوف، عباس بن
ص: 26
عبدالمطّلب، زيد بن ارقم، بَراء بن عازب، بُرَيدَة بن حُصَيب، ابوهريره، ابوسعيد خُدرى، جابر بن عبداللّه، عبداللّه بن عباس، حُبشى بن جُنادَه، عبداللّه بن مسعود، عمران بن حصين، عبداللّه بن عمر، عمّار بن ياسر، ابوذر غِفارى، سلمان فارسى، اسعد بن زراره، خُزَيمَة بن ثابت، ابوايّوب انصارى، سهل بن حُنَيف، حُذَيفَة بن يمان، سَمُرَة بن جُندَب، زيد بن ثابت، اَنَس بن مالك و صحابه ديگر.
بارى، اين حديث به گونه صحيح از جماعتى از صحابه - كه قطع و يقين به دست مى آيد - نقل و ثابت شده، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير چنين سخنى گفته است.(1)
شرح حال و توثيق ابن جَزَرى و اعتماد به او: حافظ سيوطى در «حسن المقصد بعمل المولد» و «ميزان المعدلة فى شأن البسملة» و «الإتقان فى علوم القرآن» در تقسيم قرائات، مفتاح كنز دراية المجموع، دهلوى در بستان المحدثين، ابن حَجَر، بَرزَنجى، سهارنپورى، كاتب چَلَبى.(2)
سوم. حافظ سُيوطى
سيوطى در كتاب «الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة» درباره حديث غدير اسناد فراوان آورده است. وى در اين كتاب به نقل احاديث متواتر بسنده كرده و به عدم نقل احاديث غير متواتر پايبند بوده است. نام كتاب شاهد اين دعوى است.(3)
بعد از آن هم كتابى نوشت به نام «الفوائد المتكاثرة فى الأخبار المتواترة» ، و در آن كتاب احاديثى را آورد كه ده صحابى يا بيشتر آن را روايت كرده اند. در آن كتاب هم حديث غدير را آورده است.
ص: 27
شرح حال و توثيق سيوطى و اشاره به دو كتاب او و حكم او به تواتر حديث غدير نموده اند: مُناوى، عزيزى، شامى (صاحب سيره) ، شاه ولى اللّه دهلوى، دهلوى، كاتب چَلَبى، علامه مُناوى، علامه عزيزى.(1)
چهارم. شيخ على متّقى هندى
متّقى حديث غدير و حديث منزلت را در كتاب «مختصر قطف الأزهار» آورده است. وى در خطبه كتابش مى نويسد: اينها احاديث متواتر هستند و شمارشان به هشتاد و دو مى رسد.
سيوطى اين احاديث را در كتابى گردآورده و نامش را «قطف الأزهار المتناثرة» نهاده، و راويان آنها را - كه تعدادشان در هر حديث به ده صحابى يا بيشتر مى رسد - آورده است. ولى من نام راويان را حذف كردم و تنها متن احاديث را آوردم تا نگهدارى و حفظ آنها آسان شود. علماى اهل سنت شرح حال متّقى هندى را نوشته و توثيقش كرده اند.(2)
پنجم. ميرزا مخدوم
ميرزا مخدوم نويسنده كتاب «النواقض على الروافض» و نوه شريف جرجانى است. ميرزا در اين كتاب متعصّبانه اش مى نويسد:
از لغزش هاى شيعيان قول به وجوب عصمت انبياء و ائمّه است؛ به اين معنى كه بر خدا واجب است كه ايشان را از همه صغائر و كبائر و كارهاى خلافِ جوانمردى و بزرگوارى، چه عمدا و چه سهوا و چه از سر خطا، از گهواره تا گور نگاه دارد. با اينكه قرآن و كتاب هاى حديث و تاريخ از مطالب خلافِ اين قول سرشار است.
ص: 28
آيا به اين جماعت نمى نگريد كه چنين نصوص معتبرى را به چيزى بر مى گردانند كه عقل هيچ خردمند و انسان منصفى آن را نمى پذيرد، و حتى طبعِ هيچ نادانى آن را نمى پسندد ؟ !
با اين همه، ما را به آن سبب كه عدم دلالت حديث غدير به نفى خلافت ابوبكر و اثبات خلافت بلافصل على عليه السلام را روا مى داريم سرزنش و نكوهش مى كنند، و افزون بر اين مى گويند كه حديث غدير نصّ جلىّ است و منكرش كافر است.
اگر از من درباره حديث متواتر غدير بپرسى، چكيده آنچه را شيخِ مفيد اينان ياد كرده است برايت مى گويم ... .(1)
البته نويسنده «مصائب النواصب فى الردّ على النواقض على الروافض» پاسخ زيبايى به ميرزا داده است.(2) شرح حال و توثيق نام كتاب او: بَرزَنجى، رشيدالدين دهلوى، حيدرعلى فيض آبادى، سهارنپورى.(3)
ششم. جمال الدين محدّث
جمال الدين محدث شيرازى از مشايخ اجازه دهلوى و پدرش است. او حديث غدير را همراه با جريان حارث فهرى و سنگ آسمانى نقل كرده، و مى گويد كه اين حديث به شكل متواتر از اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده، و جماعت بسيار از صحابه اين حديث را روايت كرده اند.(4) ملا على قارى او را به شدت توثيق كرده است.(5)
هفتم. ملا على قارى
ملا على حديث غدير را مكرر نقل كرده و نتيجه گرفته كه حديث غدير صحيح
ص: 29
و متواتر بوده و سى تن از صحابه آن را روايت كرده اند و شكى در آن راه ندارد.(1) دانشمندان سنى ملا على قارى را ستوده اند و به نوشته هايش اعتماد كرده اند، به ويژه به كتاب «المرقاة فى شرح المشكاة» .(2)
هشتم. صالح بن مهدى مقبلى، ضياءالدين
وى حديث غدير را همراه با توضيحات و اسامى روايان و ناقلين آن در كتبشان آورده، و در مورد آن مى گويد: طرق اين روايت بسيار زياد است، و از همين رو شمارى از دانشمندان بر اين باورند كه اين حديث علاوه بر تواتر معنوى، تواتر لفظى دارد. اين حديث با اينكه از حيث لفظ خبر واحد به شمار مى رود، ولى از حيث معنى متواتر است.(3) شرح حال مقبلى: محمد بن اسماعيل، سِندى، شوكانى.(4)
دهم. پانى پتى (م 1216 ق)
پانى پتى در مورد حديث غدير اقرار نموده كه حديثى صحيح بلكه متواتر است كه سى تن از صحابه آن را روايت كرده اند. وى نام بعضى را هم شمرده است.(1) قاضى ثناء اللّه پانى پتى از علماى بزرگ هند است. بغدادى و ديگران شرح حالش را نوشته اند.(2)
يازدهم. محمدمبين لكنهوى (م 1225 ق)
محمد مبين لكنهوى پس از ذكر بعضى از طرق خود به احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، اقرار به تواتر حديث غدير نموده است.(3) او از دانشمندان بزرگ اهل سنت در هند است.(4)
خلاصه بحث
خلاصه اين بحث آن است كه بى گمان حديث غدير نزد دانشمندان بزرگ اهل تسنن از حافظ و مفسر و متكلم و اصولى و ... ، حديث متواتر و يقينى است. حتى برخى از حافظان سنّى، كتاب هاى ويژه و جداگانه اى نوشته اند و متن و طرق معتبر حديث غدير را در آنها گرد آورده اند.
اين حديث نزد ستون هاى بزرگ دانشِ اهل تسنن و علماى سترگ و تمام سرشناسِ آنان متواتر است. اين حقيقت بنا بر تصريح جماعتى از ايشان كاملاً روشن و آشكار شد.
همانگونه كه شريف مرتضى در كلام خود دارد، با اين اسناد متواتر جز شخص معاند و منكر مسلّمات كسى سند و تواتر حديث غدير را انكار نمى كند.(5)
ص: 31
همچنين مرحوم سيد شرف الدين عاملى در كتاب خود «المراجعات» و در گفتگويى هايى كه با رئيس الازهر مصر داشته، از جمله شبهه اى كه در مورد حديث غدير مطرح كرده بود را پاسخ داده است. او در مورد سند حديث غدير مى گويد:
اهل سنت در اثبات امامت به هر حديث صحيحى استدلال و احتجاج مى كنند؛ خواه متواتر باشد يا غير متواتر. ما نيز در برابر آنها به آن استدلال مى كنيم، زيرا از طريق آنها اين حديث صحيح است، تا آنها را به آنچه خود به آن ملتزم هستند ملزَم كنيم. اما اگر در بين خودمان بر اثبات امامت به حديث غدير استدلال كنيم، به خاطر آن است كه اين حديث از طرق ما متواتر است، چنانكه بر كسى مخفى نيست.
سخنى با منكران تواتر حديث غدير
اشاره
سخنى با منكران تواتر حديث غدير(1)
يكى از اشكالات عجيب و مضحك بر حديث غدير، عدم تواتر حديث غدير ! به ويژه عدم تواتر آن نزد شيعه است ! !
واقعا چگونه مى شود كه شخص خردمند درباره حديثى كه بيش از صد صحابى راوى آن هستند و گروهى از حافظان بزرگ در كتاب هاى پرشمار طُرق آن را گرد آورده اند چنين سخن ناروايى مى گويد ؟ !
در حالى كه حديث غدير تنها نزد شيعه متواتر نيست، بلكه بزرگ حافظان اهل سنت نيز به تواترش تصريح كرده اند؛ كسانى مانند حافظ ذهبى كه ابن حجر مكّى در صحيح دانستن طرق حديث غدير به سخن او تكيه كرده و گفته است: اين حديث از چندين طريق نقل شده، كه ذهبى بيشتر آنها را صحيح دانسته است.(2)
البته با وجود اين كلام، از تصريح ذهبى به تواتر حديث غدير خوددارى كرده است ! در حالى كه همين ابن حجر، حديث نماز ابوبكر را با علم به بطلانش نزد شيعه، به سبب روايت شدنش توسط تنها هشت صحابى متواتر دانسته است. ولى تواتر
ص: 32
حديث غدير را كه بيش از صد تن از صحابه و دست كم و به اعتراف ابن حجر هشتاد صحابى راوى آن هستند انكار كرده است ! !
اول: سخنان منكرين تواتر حديث غدير
اينك سخنان منكرين تواتر حديث غدير و پاسخ آن:
نورالدين حلبى در برابر حديث غدير همان راه ابن حجر هيتمى مكّى را رفته است. وى در جواب حديث غدير مى نويسد:
اين شيعيان و رافضيان همگى معتقدند در موضوع امامت تنها مى توان به حديث متواتر استناد كرد. لكن حديث غدير نه تنها خبر واحد است، بلكه افزون بر اين جماعتى از پيشوايان حديث مانند ابوداوود و ابوحاتم رازى بر صحت آن خرده گرفته اند. پس ادعاى شيعيان تناقض آميز است.(1)
پاسخ: اين سخن به چند دليل، مردود است:
1. نفى تواتر حديث غدير تكذيب واقعيت و انكار حقيقتى است استوار. همانگونه كه گذشت بزرگ پيشوايان اهل تسنن به تواترش تصريح كرده اند.
2. ثبوت تواتر حديث غدير نزد شيعه كافى است.
3. در موضوع امامت مى توان به حديثى كه از طرق اهل سنت نقل شده، هر چند خبر واحد باشد، استدلال و طرف مقابل را ملزم كرد. در اينجا، واجب نيست كه حديث مورد استناد متواتر باشد تا بتوان به آن استدلال و طرف مقابل را به وسيله آن ملزم كرد.
4. اينكه شمارى از پيشوايان حديث بر صحت حديث غدير خرده گرفته اند، در حقيقت طعنى است بر اين پيشوايان متعصّب.
ص: 33
5 . همانگونه كه پيشتر گذشت، نسبت طعن در صحت حديث غدير به ابوداوود دروغى صريح و بهتانى آشكار است.
شيخ نورالدين على بن سلطان هروى قارى درباره حديث غدير سخنان سستى گفته و حتى كلام خودش را نقض كرده است !
وى يكبار گفته است: حديث غدير حديثى است واحد كه در صحت آن اختلاف هست. بنا بر اين چگونه بر شيعه رواست كه با شرط تواتر احاديث امامت - كه تمامى ايشان در آن همداستان اند - مخالفت كند ؟ اين چيزى جز تناقضى صريح و تعارضى قبيح نيست.
قارى در جايى ديگر مى گويد: احمد اين حديث را در مسندش روايت كرده است. پايين ترين مرتبتى كه مى توان براى آن قائل شد اين است كه حديثى حَسَن است. از اين رو سخن كسانى كه بر ثبوت اين حديث خرده گرفته اند قابل اعتنا نيست.(1)
پاسخ: وى ابتدا حديث غدير را خبر واحدى دانسته كه صحتش نزد علما مورد اختلاف است ! در حالى كه خود او كمى پيش از اين سخن گفته است:
حاصل آنكه اين حديثى است كه شكى در آن نيست و شمارى از حافظان آن را متواتر دانسته اند، چرا كه در روايت احمد آمده كه سى تن از صحابه آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند، و آنگاه كه برخى از مردم در روزگار خلافت على عليه السلام با او ستيز كردند، شهادت دادند كه اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند.(2)
سپس كلام بعدى خود را گفته است ! واقعا اين چه تناقضى است ؟ ! آن هم در يك كتاب و پيرامون يك حديث !
ص: 34
اضافه بر اينكه اگر فرض شود كه اين حديث نزد اهل سنت متواتر نيست، بى گمان استدلال شيعه به آن صحيح است، زيرا: اولاً كه اين حديث نزد شيعه متواتر است و به كمك روايات مخالفان قطع و يقين به همراه مى آورد. ثانيا نزد اهل تسنن استدلال به اخبار آحاد جايز است. پس الزام مخالفان و احتجاج در برابر آنان به حديث غدير در هر حال درست است.
وى مى گويد: در غير كتاب هاى صحاح نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. من نمى دانم چيست كه در نهاد كج انديش شيعيان جزم به دلالت اين روايت را به امامت مرتضى به ارث مى نهد ؟(1)
وى در اين گفتار چنين دروغ آشكارى گفته، و حال آنكه حديث غدير در كتاب هاى صحاح آمده است(2) كه در ادامه خواهد آمد. ضمن اينكه همين شخص در جاى ديگرى از كتابش، در كلامى پس از اين گفتار به تواتر حديث غدير تصريح كرده است.(3)
اسحاق هروى (نوه ميرزا مخدوم) در كتاب «السهام» در پاسخ به حديث غدير مى نويسد:
ما تواتر حديث غدير را نمى پذيريم. چگونه به چنين سخنى گردن نهيم و حال آنكه محدثان ثقه مانند بخارى و مسلم و واقدى روايتش نكرده اند، و بسيارى از پيشوايان حديث مثل ابوداوود و واقدى و ابن خُزيمه و ديگر ثقات بر صحّت آن خرده گرفته اند. همچنين كسانى كه اين حديث را روايت كرده اند، آغاز آن يعنى:
ص: 35
«ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» را - كه قرينه است بر اينكه «مولى» به معناى أولى به تصرف است - روايت نكرده اند.
اين سخن بسيار عجيب است، زيرا بنا بر آن شمار بسيارى از كسانى كه حديث غدير را روايت كرده اند از پيشوايان ثقه نخواهند بود؛ افرادى مانند احمد و نسايى و تِرمذى و ابن ماجه و نظير اينان.
اشكال ديگر اين است كه هروى نام واقدى و ابن خُزيمه را به فهرست خيالى خرده گيران بر حديث غدير اضافه كرده است ! حال آنكه پيشينيان او - كه خود جيره خور آنان است - نام اين دو تن را در شمار خرده گيران بر اين حديث شريف ياد نكرده اند. همچنين جدّ او ميرزا عبدالباقى به تواتر حديث غدير تصريح كرده است.
شيخ عبدالحق دهلوى در كتاب «شرح المشكاة» مى نويسد:
حديث غدير بى گمان صحيح است و جماعتى مانند تِرمذى و نسايى و احمد آن را روايت كرده اند. اين حديث طرق كثيرى دارد و راويان آن را از شانزده تن از صحابه نقل كرده اند. در روايت احمد آمده كه سى تن از صحابه آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند، و آنگاه كه برخى از مردم در روزگار خلافت على عليه السلام با او ستيز كردند، شهادت دادند كه اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند.
بسيارى از اسانيد اين حديث صحيح يا حسن است، و سخن كسانى كه بر صحت آن خرده مى گيرند يا مى گويند كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ» ساختگى است مورد اعتنا نيست، زيرا همانگونه كه شيخ ابن حجر در «الصواعق المحرقة» گفته، اين حديث از طرق بسيارى نقل شده كه ذهبى بيشترشان را صحيح دانسته است.
شيعيان اتفاق نظر دارند كه حديث دالّ بر امامت بايد متواتر باشد، و اگر حديثى متواتر نباشد نمى توان آن را دليل امامت بر شمرد. ما براى ملزم كردن شيعيان مى گوييم كه اين حديث يقينا متواتر نيست.
ص: 36
افزون بر اين، در آن اختلاف شده (هر چند كه اين اختلافات در بعضى از خصوصيات آن است) و برخى از پيشوايانِ حديث و مراجع عادلِ اين موضوع مانند ابوداوود سِجِستانى و ابوحاتِم رازى و ديگران به صحّت آن خرده گرفته اند و اهل حفظ و اتقان مانند بخارى و مسلم و واقدى و ديگر بزرگان اهل حديث - كه براى طلب حديث در سرزمين ها گشته و به شهرها سفر كرده اند - آن را قبول نذاشته اند. درست است كه اينها گردى بر دامان صحّت اين حديث نمى نشاند، ولى ادعاى تواتر درباره آن از عجايب است.
و اما جواب كلام دهلوى از چند جهت:
1. ديديم كه دهلوى منكران صحت حديث غدير را به شدت رد مى كند، ولى در عين حال منكر تواتر آن مى شود ! او در عين اينكه به كثرت طرق حديث اعتراف مى كند و مى افزايد كه شانزده تن صحابى راوى آن هستند و بيشر طرق آن صحيح و حسن است، منكر تواتر آن مى شود ! ؟
اين چه اشكالى است كه به تواتر چنين حديثى گرفته مى شود ؟ ! در حالى كه اهل تسنن حديثى را كه راويان كمترى از اين داشته باشد را متواتر مى دانند، و بنا بر آنچه در «الصواعق» آمده معتقدند حديثى را كه هشت صحابى نقل كرده باشند متواتر است.
2. ضمن اينكه خود او اقرار كرده كه در روايت احمد سى تن از صحابه اين حديث را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند و به راستى و درستى آن به سود اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت داده اند. البته اينها بر پايه سخنى است كه عبدالحق گفته، و گرنه شمار صحابه راوى حديث غدير بيش از صد نفر است.
3. در كنار اينها، ابومحمد على بن احمد بن حزم در كتاب «المُحَلّى» در مسئله «عدم جواز فروش آب» حديثى را كه چهار صحابى روايتش كرده باشند متواتر دانسته است. آيا روايتى كه چهار صحابى راوى اش باشند متواتر است، ولى آنچه را شانزده يا
ص: 37
سى يا شمار بيشترى از صحابه روايتش كنند متواتر نيست ؟ ! بماند كه خود عبدالحق به تصريح پيشوايان محقق اهل سنت مانند ذهبى و ابن حجر اشاره نموده است.
4. از ديگر شگفتى هاى سخن عبدالحق اين است كه به اختلاف موجود در حديث غدير استناد مى كند و تواتر آن را نفى مى كند، در حالى كه خود اعتراف كرده كه اين اختلاف باطل است ! سپس مى گويد كه وقتى اختلاف در حديث باشد تمسك به آن نيز نادرست خواهد بود !
اين گفتار او هم واضح البطلان است، چرا كه دهلوى از سويى براى انكار تواتر حديث غدير به كلام منتقدان اين حديث استناد مى كند، و از سوى ديگر تصريح مى كند كه اختلاف در اين حديث مردود است، و از سوى ديگرى كسانى كه اين حديث را ردّ مى كنند مى ستايد و آنان را پيشواى حديث مى خواند و جرح و ردّ آنان را ملاك و مستندِ نفىِ تواتر حديث غدير مى داند ! ؟
5 . واقعا اگر اين تناقضات و اشكالات بر حديث غدير و تواتر آن وارد باشد، پس اشكالات مخالفان اسلام و اشكالشان بر تواتر معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله هم درست است ! و اگر بگويند منكرين حديث غدير عادل و منكران اسلام افرادى ملحد و بى دين هستند پس قياس مع الفارق است، در جواب مى گوييم:
اولاً نزد شيعه اين دو دسته از منكرين همسان اند. ثانيا با فرض پذيرش تفاوت سخن هر دو دسته در اين دو موضوع از جهت نادرست بودن يكسان است، چرا كه در تواتر هر گاه شروط آن در هر موردى محقّق شود به تواتر آن حكم مى شود.
البته نبود منكر و خرده گير بر نقلى هرگز از شروط تواتر آن نيست، و انكار يك يا چند نفر آن حديث را از اعتبار و تواتر ساقط نمى كند. بلكه بالعكس؛ آنان را بى اعتبار مى گرداند، هر چند از پيشوايان بزرگ باشند. بنا بر اين، اگر مثلاً ابوحاتم و كسانى مانند او بر وجوب روزه ايراد كنند سبب طعن و قدح خودشان خواهد بود، نه اينكه وجوب روزه زير سؤال برود !
ص: 38
6 . مورد ديگر اينكه نسبت قدح در حديث غدير به ابوداوود هم دروغ است، چرا كه پيشتر دانسته شد كه وى خود از راويان اين حديث است.
7. در آخر به دو مورد اشاره مى كنيم كه از متواترات است، ولى بعضى از بزرگان اهل سنت آن را انكار كرده اند و در عين حال كسى به انكارشان اهميت نداده است:
مورد اول: ابن مسعود و تواتر در فاتحه الكتاب و معوّذتين
مسلمانان در اينكه سوره هاى فلق و ناس متواتر و جزء قرآن هستند اتفاق نظر دارند و هر كس منكر اين باشد كافر است. چناچه سيوطى از قول نَوَوى در «شرح المهذّب» آورده است. با اين حال، ابن مسعود فاتحه الكتاب و معوّذتين را جزء قرآن نمى دانست و اين دو سوره اخير را از مصحفش حذف كرده بود ! !
آيا مى توان تواتر اين سوره ها را با قدح و انكار ابن مسعود رد كرد ؟ ! هرگز ! پس استناد به قدح ابوحاتم و پيروانش براى انكار تواتر حديث غدير نيز باطل خواهد بود، چرا كه ابوحاتم و امثالش در شرف و كرامت نزد اهل سنت خاك پاى ابن مسعود هم نيستند.
با اين توضيح كه نظر ابن مسعود درباره اين سوره ها نزد بزرگان اهل سنت بسيار مشهور است، از جمله:
راغب اصفهانى، سيوطى، عبد بن حُمَيد، احمد، بَزّار، طَبَرانى، ابن مَردَوَيه، احمد بن حنبل، بخارى، نَسايى، ابن ضريس، ابن انبارى، ابن حبّان، ابوعُبَيده، ابن سيرين، محب الدين طبرى شافعى، حسين دياربكرى، مولوى محسن كشميرى، ابن حجر عسقلانى، قاضى ابوبكر باقلانى، نَوَوى، ابن حزم، ابن قُتَيبه.(1)
ص: 39
مورد دوم: حليمى و انكار تواتر حديث شقّ القمر
در كتاب «نِهاية العقول» فخر رازى و ديگر كتب تراجم آمده كه حليمى - كه از دانشمندان بزرگ اهل سنت است - رخداد شقّ القمر را نپذيرفته است. همچنين شاه ولى اللّه دهلوى نيز شقّ القمر را انكار كرده است.(1) در حالى كه اين ماجرا قطعا متواتر است و بزرگان اهل سنت به تواتر آن شهادت داده اند، از جمله: شهاب قسطلانى از ابن عبدالبرّ، ابن سُبكى در شرح خود بر «المختصر» ، سيوطى.(2)
ابن حجر عسقلانى در شرح حديث شقّ القمر مى گويد كه اگر كسى بپرسد: چرا منجّمان از اين رخداد ياد نكرده اند ؟ پاسخ خواهيم گفت: از هيچ يك از ايشان نقل نشده كه اين واقعه را نفى كند و همين كافى است، زيرا حجت در سخن كسى است كه چيزى را اثبات مى كند، نه در سخن كسى كه نفى صريحى از او يافت نمى شود.(3)
حال سؤال اين است: چگونه مى شود كه انكار حليمى نسبت به حديث شقّ القمر نيز سبب قدح در تواتر اين معجزه بزرگ و قطعى پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، ولى انكار ابوحاتم و پيروانش نسبت به حديث غدير تواتر آن را زير سؤال مى برد ؟ !
از ديگر كسانى كه تواتر حديث غدير انكار كرده محمد بن عبدالرسول برزنجى است، با اينكه خود را علوى مى داند و به صحت حديث غدير تصريح كرده است ! برزنجى مخالفين حديث غدير را ستوده و به دروغ نام ابوداوود سِجِستانى را در شمار آن منكرين آورده و مى گويد:
اختلاف در صحت حديث غدير تواتر آن را نفى مى كند، بلكه آن را از اينكه حديثى صحيحِ متّفق عليه باشد نيز مى اندازد. منكرين صحت اين حديث گروهى از
ص: 40
پيشوايان بزرگ اهل حديث هستند؛ كسانى مانند ابوداوود سجستانى و ابوحاتم و ديگران.(1)
حسام الدين بن شيخ محمد بايزيد سهارنپورى نيز تواتر و نيز صحت حديث غدير را انكار كرده و مى گويد كه مسلّم نيست كه امت حديث مذكور را پذيرفته باشد، زيرا جمعى از ائمه عدول و ثقات محدثان به اين حديث خرده گرفته اند؛ مانند: ابوداوود سجستانى و ابوحاتم رازى و شيخ ابن حجر در «صواعق» ، ميرعلى قوشجى در «شرح تجريد» .
همچنين عده اى از ائمه حديث آن را نقل نكرده اند؛ مثل بخارى و مسلم و واقدى و غير ايشان، چنانكه شيخ عبدالحق به آن تصريح كرده است. پس ادعاى اجماع امت در حديثى كه مورد طعن سران محدثان و غير مروىّ ثقات ايشان باشد باطل، و اثبات تواتر آن با وجود طعن پيشوايان حديث و عدول آنان بسيار مشكل است.(2)
سخنان او چند پاسخ دارد:
1. عجيب است كه سهانپورى ادعاى پيروى از ابن حجر و عبدالحق دهلوى را دارد ! در حالى كه ابن حجر و عبدالحق به صحت و كثرت طرق حديث غدير شهادت داده و گفته اند كه شانزده صحابى راوى آن هستند و سى تن از اصحاب به آن گواهى داده اند و خاطر نشان كرده اند كه بيشتر طرق آن صحيح و حَسَن است. حتى عبدالحق افزوده كه قدح در حديث غدير قابل اعتنا نيست.
2. در ادامه هم ادعاى قدح جماعتى از ائمه عدول و مرجع در حديث غدير را كرده است ! همانگونه كه پيشتر گفته شد اين ادعاى باطل و دروغ محض است. بهترين گواه هم نسبت نادرست او به ابوداوود و قدح در حديث غدير است، چرا كه دانستيم كه ابوداوود خود در شمار راويان اين حديث است.
ص: 41
3. جالب تر اينكه خود سهارنپورى پيش از اين سخنان، در همين كتاب و در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام حديث غدير را از احمد بن حنبل روايت كرده است !
ابن تيميه ادعا كرده كه حديث غدير در صحاح نيامده، ولى علما روايتش كرده اند و همگان در صحتش نزاع دارند؛ نقل شده كه بخارى و ابراهيم حربى و گروهى از عالمان حديث به آن خرده گرفته و آن را ضعيف شمرده اند. در مقابل نقل شده كه احمد بن حنبل همانند تِرمذى آن را حديثى حسن دانسته است. همچنين ابن عقده كتابى در گردآورى طرق آن نگاشته است.(1)
و اما پاسخ كلام ابن تيميه:
1. او مى گويد: اين حديث در صحاح نيامده است. در جواب اين حرف او گفتار قاضى سناءاللّه كافى است؛ او تصريح كرده كه جمهور محدثان اين حديث را در صحاح و سنن و مسانيد روايت كرده اند.(2) ضمن اينكه حديث غدير در اكثر كتب معتر اهل سنت آمده است؛ از جمله: صحيح تِرمذى، صحيح ابن ماجه، صحيح ابن حبّان، المستدرك حاكم، المختارة ضياء مَقدِسى و ... ، كه همه نزد اهل سنت از كتاب هاى صحاح اند. همچنين ابن روزبهان - با همه تعصّبش - اعتراف كرده كه اين حديث در كتاب هاى صحاح آمده است.
2. ابن تيميه گفته كه بخارى بر حديث غدير خرده گرفته است. در پاسخ بايد گفت كه اهل انصاف از كار بخارى در شگفتى و حيرت اند، زيرا او حديثى را نقل نكرده كه شروط تواتر به شكل كامل و چندين برابر در آن وجود دارد ! از اين رو، اين بخارى است كه بايد به سبب ترك اين حديث مؤاخذه شود، نه اينكه ابن تيميه به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى استناد كند.
ص: 42
علاوه بر اين، پيشتر به بخشى از زشتى هاى بخارى و كاستى هاى كتابش، آن هم به اعتراف بزرگان اهل سنت اشاره شد، و در ادامه با بخش هاى ديگر نيز آشنا خواهيم شد. به عنوان مثال از بدترين كارها و زشت ترين گناهان او اين است كه به پيروى از يحيى بن سعيد قطّان در شمارى از احاديث امام صادق عليه السلام شك و ترديد كرده است !
ابن تيميه درباره مالك و ابوحنيفه و شافعى و احمد بن حنبل مى گويد كه فقه را از امام صادق عليه السلام فرا نگرفته اند ! و در ادامه حديث زُهرى را از حيث استوارى و كثرت به مراتب از حديث امام صادق عليه السلام برتر مى داند ! همچنين ابن تيميه مى گويد كه وقتى بخارى شنيد يحيى بن سعيد قطّان بر احاديث جعفر عليه السلام خرده مى گيرد، در بعضى از احاديث وى شك كرد و از نقل آنها خوددارى نمود. محال است كه جعفر عليه السلام در حفظ حديث در جايگاه كسانى باشد كه بخارى به آنها احتجاج كرده است.(1)
3. همچنين ابن تيميه به انكار ابراهيم حربى در مورد حديث غدير استناد كرده است. پاسخ انكار و ردّ ابراهيم در مبحث ردّ ابن ابى داوود گذشت. اضافه بر آنچه گفته شد حربى شخص معتبرى نيست، چرا كه عده اى از جمله صلاح الدين كتبى در شرح حالش نوشته اند كه او عشق به پسران نمكين را نيكو مى شمرد !(2) در حالى كه عشق به پسركان به غايت زشت و بى آبرويى است.
شيخ محمد حيات سِندى - كه از بزرگ دانشمندان متبحّر است - رساله اى در نهى از عشق پسركان و زنان نوشته، و به نقل دانشمند معاصرش قنوجى در «إتحاف النبلاء» در آن مفصل در زشتى اين كار سخن گفته است.
همچنين از ديگر عيوب ابراهيم حربى، طعن او نسبت به على بن مدينى (م 234 ق) - استاد بخارى - است كه ذهبى آن را نقل كرده است.(3) در حالى كه بزرگان
ص: 43
اهل سنت على بن مدينى را بسيار ستوده اند؛ از جمله: نَوَوى، عبدالغنى بن سعيد مصرى، سفيان بن عُيَينه، حفص بن محبوب، محمد بن يحيى، عباس عنبرى، اعين، بخارى، يحيى قطّان، عبدالرحمن بن مهدى، ابوحاتِم.(1)
ابن تيميه از ابن حزم اندلسى نقل كرده كه حديث غدير هرگز از طريق راويان ثقه ثبت نشده است.(2)
اين هم دروغى آشكار است. البته از ابن حزم عجيب نيست، چرا كه او در تعصّب نسبت به غاصبين خلافت و حتى بنى اميه مشهور است ! حتى نسبت دشمنى با اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام داده اند. او صفات بد و زشت ديگرى هم داشته است، به گونه اى كه فقيهان عصرش اجماع كردند كه وى گمراه است. از جمله كسانى كه در قدح او سخن گفته اند:
ابن حجر عسقلانى و قاضى ابوبكر بن عربى و ابوالعباس و ابن عريفِ صالح و ذهبى از قول ابومروان بن حيّان، كه در قدح او مفصل سخن گفته اند. به عنوان مثال گفته اند: او در جرح و تعديل و تبيين نام راويان بى محابا سخن گفته و به همين سبب اوهام زشتى از او سر زده است. از پيشوايان بزرگ بدگويى كرده و به زشت ترين عبارات و بدترين كلمات از آنها ياد كرده است. تا جايى كه بين او و بين ابوالوليد باجى مناظرات و محاكماتى در حسب و نسب رخ داده است. او بى باكانه به هر علمى هجوم برده و سخنان شاذّ دارد.(3)
از بهترين نشانه هاى دشمنى ابن حزم اين است كه در كتابش «المحلّى» ادعا كرده - و ابن حجر هم در «التلخيص» از او نقل كرده - كه ابن ملجم ملعون در كشتن على عليه السلام
ص: 44
مجتهد بوده است ! ! (1) علامه اميرمحمد بن اسماعيل بن صلاح اين كلام ابن حزم را با زبان شعر پاسخ داده است.(2)
پس روشن شد كه انكار حديث صحيح و متواترِ غدير از سوى ابن حزم تنها از سرِ تعصّب و كينه توزى و دشمنى شديد او و انكارش نسبت به فضائل علوى و تلاش براى پنهان كردن آنهاست.
ابن حزم كسى است كه از اين ميان احاديث بى شمار در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام تنها سه حديث را صحيح دانسته است ! و البته ابن تيميه هم سخن ابن حزم را در اين باره آورده و آن را تأييد كرده است ! و آن سه حديث از اين قرار است: حديث منزلت، حديث رايت در خيبر (لاُعطِيَنَّ الرايَةَ غَدا ... ) ، حديث: إنَّ عَليا لا يُحِبُّهُ إلا مُؤمِنٌ وَ لا يُبغِضُهُ إلا مُنافِقٌ: بى گمان تنها مؤمن على عليه السلام را دوست مى دارد و فقط منافق با او دشمنى مى كند.
در ادامه مى گويد كه و اما حديث: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلى مَولاهُ، هرگز از طريق راويان ثقه ثبت و ضبط نشده است. ديگر احاديثى كه رافضيان به آنها تمسك مى كنند همه ساختگى است، و هر كس اندك دانشى به اخبار و ناقلان آن داشته باشد اين را مى داند. حتى ابن تيميه در ادامه از ابن حزم دفاع هم مى كند ! !(3)
جالب اينجاست كه اينان در دلالت حديث منزلت نيز مناقشه مى كنند ! حتى يوسف اعور آن را دالّ بر نكوهش دانسته است، نه فضل و ستايش ! ابن حزم فضيلت موجود در حديث خيبر را نيز از آنِ هر مسلمان مؤمن و فاضل دانسته است ! و فضيلت و منزلت مذكور در حديث سوم نيز به زعم او اختصاصى به اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد و مانندش درباره انصار نيز نقل شده است ! آيا عنادى از اين روشن تر هست ؟ !
ص: 45
محمدمحسن كشميرى در بى شرمى از پيشينيان خود پيش افتاده و گوى سبقت را در تعصّب و ستيزه جويى از آنان ربوده است ! وى درباره حديث غدير مى نويسد:
به چند وجه مى توان به حديث غدير پاسخ داد: حديث شناسان چيره دست مانند ابوداوود و ابوحاتم رازى اين حديث را ضعيف دانسته اند، و تنها احمد بن حنبل است كه آن را در مسندش آورده كه آن هم آميخته اى از احاديث صحيح و ضعيف است. اين حديث به تصريح اهل فن از احاديث صحيح نبوده، بلكه خبر واحد ضعيفى است و شايستگى حجيت را به ويژه در اصول دين ندارد، و راويان ثقه تنها بخش پايان آن يعنى «اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ» را نقل كرده اند.(1)
و اما پاسخ سخنان كشميرى:
1. نسبت تضعيف حديث به ابوداوود دروغ است. پيشتر گذشت كه نسبت تضعيف حديث غدير به ابوداوود دروغ محض است. البته ابن ابى داوودِ كذّاب اين حديث را ضعيف دانسته، ولى كشميرى به تقليد از شمارى از پيشينيان متعصّبش اين را به پدر يعنى ابى داوود نسبت داده نه پسر !
2. تمسك به تضعيف ابوحاتم نيز باطل است. پيشتر گذشت كه پندارهاى ابوحاتم و مانند او پيرامون حديث غدير باطل است، و دستاويزهاى وى براى تضعيف آن سست است. ضمن اينكه: آيا چيرگى و مهارت در حديث تنها از آنِ اين دو تن و مختصّ كسانى است كه بر فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام خرده مى گيرند ؟ ! البته پس از اينكه افرادى چون فخر رازى و تفتازانى چنين تُرّهاتى بر زبان رانده اند، تكرارش از سوى اين مرد عجيب نيست.
3. اين سخن كه تنها احمد بن حنبل حديث غدير را نقل كرده نيز دروغى است آشكار و البته تعصّبى كه از شدت دشمنى و كثرت جهل و كينه ورزى اين مرد پرده بر مى دارد. اين كلامى است كه حتى پيشينيان متعصب او نيز ادعا نكرده اند !
ص: 46
4. كشميرى «مسند احمد بن حنبل» را آميخته اى از احاديث صحيح و ضعيف دانسته است. سخنى كه نزد جماعتى از محققان مانند سُبكى و ديگران باطل است.
5 . كشميرى مى گويد حديث غدير به تصريح اهل فن صحيح نيست. اين خود دروغ ديگرى است، زيرا آنگونه كه پيشتر گفته شد بسيارى از طرق حديث غدير به تصريح بزرگان فن حديث صحيح است.
6 . كشميرى مدّعى است كه حديث غدير خبر واحد ضعيفى است كه شايستگى حجيت را ندارد. در حالى كه صحت و تواتر اين حديث بنا بر سخنان روشن محققين و استوانه هاى حديث آشكار گشت.
7. كشميرى مى نويسد: راويان ثقه تنها بخش پايانى آن يعنى «اللهُمَّ والِ مَن والاهُ» را نقل كرده اند. كذب اين سخن نزد غير متخصصان هم روشن است، چه رسد به متخصصان.
دوم: زشتى ردّ احاديث
بر هر كس اندك دانشى به احاديث و آثار و سخنان دانشمندان سرشناس دارد، زشتى ردّ احاديث نبوى و بدى انكار و نپذيرفتن آنها روشن است. و البته روشن است كه هر گاه ردّ يك خبر واحد زشت و ناپسند باشد، زشتى انكار حديث متواتر بيشتر و بدتر خواهد بود. اينك نمونه هايى در اين مورد را يادآور مى شويم:
بيهقى از عطاء بن يسار نقل كرده كه معاويه تُنگى از طلا يا نقره را به بيش از وزن آن فروخت. ابوالدرداء به او گفت: شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اين كار نهى كرد و فرمود كه اين چيزها را تنها بايد به قيمت وزن آنها فروخت. معاويه گفت: من در اين كار اشكالى نمى بينم. ابوالدرداء گفت: چه كسى داد مرا از معاويه مى ستاند ؟ من او را از سخن رسول اللّه صلى الله عليه و آله آگاه مى كنم و او مرا از رأى خود خبر مى دهد. اى معاويه، من در سرزمينى كه تو باشى نخواهم زيست. بيهقى از شافعى نقل مى كند كه چون معاويه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نپذيرفت، ابوالدرداء سرزمينى كه معاويه در آن بود را رها كرد.
ص: 47
همچنين شافعى گفته كه ابوسعيد خُدرى مردى را ديد و او را به يكى از سخنان نبى اكرم صلى الله عليه و آله آگاه كرد، ولى آن مرد با آن سخن مخالفت كرد. ابوسعيد به او گفت: به خدا سوگند هرگز سقف هيچ خانه اى من و تو را با هم پناه نخواهد داد.(1)
ذهبى از قول احمد بن حنبل آورده كه هر كس حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله را ردّ كند بر لبه پرتگاه نابودى قرار گرفته است.(2) پس منكران حديث غدير - كه گروهى از دانشمندان نامى از جمله ذهبى ناقل آن هستند - مُشرف بر پرتگاه هلاكت اند.
سيوطى نوشته كه ابومعاويه ضرير گفته است: زمانى نزد هارون الرشيد حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله خواندم. مردى از سران قريش حاضر بود و آن حديث را رد كرد. هارون خشمگين شد و گفت: شمشير و نِطْع(3) بياوريد. زنديقى بر حديث پيامبر صلى الله عليه و آله خرده مى گيرد ؟ ! من همواره او را آرام كردم تا آرام شد.(4) حال اگر انكار كسى نسبت به يك حديث غير معروف دليل كفر باشد و او را سزاوار قتل و كيفر گرداند، قطعا انكار فخر رازى نسبت به حديث غدير و كوشش وى براى ابطال آن همان مجازات ها را براى وى در پى خواهد داشت.
ذهبى از احمد بن حنبل نقل كرده: به ابن ابى ذئب خبر رسيد كه مالك به اين حديث عمل نمى كند: «خريدار و فروشنده تا وقتى كه از يكديگر جدا نشده اند مى توانند معامله را بر هم زنند» . او گفت: بايد از او بخواهند توبه كند. اگر توبه كرد كه هيچ، وگرنه گردنش را بزنند. حال آنكه مالك حديث را رد نمى كرد، بلكه تأويلش مى كرد.(5)
ص: 48
ابن قيّم جوزيّه پس از نقل حديثى طولانى از عبداللّه بن احمد بن حنبل در موضوع رسيدن فرستادگان بنى المنتفق به مدينه، آن حديث را ستوده و يقين به صدورش از پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. وى همچنين به اعتماد بخارى به دو راوىِ اين حديث استناد كرده، و در آخر گفته كه جز فرد منكر و نادان يا كسى كه مخالف كتاب و سنت است اين حديث را انكار نمى كند.(1)
ابوطالب محمد بن على مكّى تصريح كرده كه ردّ اخبار صفات خدا بطلان شرايع اسلام است، زيرا ناقلان اين اخبار همان كسانى اند كه شرايع دين و احكام ايمان را براى ما نقل كرده اند.
اگر اينان در نقل احكام شريعت عادل اند، بايد دانست كه سخن راوى عادل در هر موضوعى مقبول است. و اگر اينان در نقل اخبار صفات خدا دروغگو هستند، دروغگو در هر چه بگويد مردود است، و دروغ بستن بر خدا كفر است. پس چگونه شهادت كافر پذيرفته مى شود ؟ و اگر بگوييم كه اينان بر خدا جرأت كرده اند و آنچه را از پيامبرش نشنيده اند به صفات او افزوده اند، پس بر دروغ بستن به پيامبر صلى الله عليه و آله در نقل احكام سزاوارتر اند.
در اين سخن ابطال شرع و تكفير صحابه و تابعان ناقل روايات نهفته است ! از همين رو است كه اهل حديث هر كس اخبار صفات خدا را نفى كرده تكفير كرده اند.(2) ما نيز در اينجا درباره حديث غدير و منكرانش به همين شيوه استدلال مى كنيم، چرا كه حديث غدير كمتر از اخبار صفات نيست.
ابوسعد سمعانى گفته كه فرقه بَتْريّه در ايمان عثمان شك دارند و او را كافر
ص: 49
و دوزخى مى دانند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از بهشتى بودن عثمان خبر داده است. پس بتريه كافر هستند چون در درستى خبر آن حضرت شك كرده اند، و چنين كسى كافر است.(1) اگر شك در خبر پيامبر صلى الله عليه و آله مساوى با كفر است، پس منكر خبرى مانند حديث غدير قطعا و به طريق اولى كافر خواهد بود.
ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى مى نويسد: در «المضمرات» در كتاب الشهادات آمده است: هر كس خبر واحد و قياس را انكار كند و بگويد كه اينها حجت نيست كافر شده است، و اگر بگويد اين خبر صحيح نيست و اين قياس ثابت نشده است كافر نمى شود بلكه فاسق مى گردد.(2) بنا بر اين هر كس خبر متواتر را انكار كند قطعا كافر خواهد گشت.
مولوى عبدالحليم گفته است: گذشت كه حديث شقّ القمر خبرى مشهور يا متواتر است. اگر اين خبر را مشهور بدانيم منكر آن گمراه است، و اگر متواترش بشناسيم منكرش كافر خواهد بود. زيرا اخبار روايت شده از رسول خدا صلى الله عليه و آله - همانگونه كه در «شرح النخبة» روشن كردم و چكيده اش را اينجا آوردم - سه گونه است:
الف. خبر متواتر: خبرى است كه جماعتى از جماعت ديگر كه تبانى آنان بر دروغسازى محتمل نيست آن را روايت كرده اند. منكر خبر متواتر كافر است.
ب. خبر مشهور: خبرى است كه راوى آن واحد است، اما پس از وى گروهى از گروهى ديگر - كه تبانىِ آنان بر كذب محال است - روايتش كرده اند. جز عيسى بن ابان، ديگران همه منكر خبر مشهور را كافر دانسته اند. ولى عيسى منكر چنين خبرى را گمراه دانسته است نه كافر، و درست هم همين است.
ص: 50
ج. خبر واحد: خبرى است كه راوى واحدى از راوى واحد ديگر نقل كرده باشد. منكر خبر واحد كافر نيست، اما اگر خبر واحد صحيح يا حسن باشد، منكر آن به سبب انكار آن گناه كرده است.(1)
در كتاب «الخلاصة» نيز آمده است: شمارى از مشايخ ما گفته اند: هر كس حديثى را رد كند تكفير مى گردد. متأخّران افزوده اند: هر كس حديث متواترى را رد كند كافر شمرده مى شود. سخن درست همين است، اما اگر كسى خبر واحدى را از سر كوچك شمردن و انكار آن رد كند نيز تكفير خواهد شد.
پس نتيجه مى گيريم كه منكر حديث غدير را حتما بايد تكفير كرد، چرا كه بر اساس اقوال دانشمندان برجسته و سرشناس ثابت شد كه حديث غدير خبرى متواتر است. اگر از تواتر اين حديث هم چشم بپوشيم، شك نيست كه خبر مشهورى است و به همين سبب منكر آن گمراه است.
على بن سلطان قارى در رساله اش در ردّ امام الحرمين جوينى مى نويسد: جوينى گفته كه هر كس با شراب خرما وضو بگيرد خود را بدنامِ گيتى و مايه كيفر همه مردم كرده است. وى مانند اين سخن را به قفّال هم نسبت داده و خود را عاقل و كامل نيز پنداشته است ! شكى نيست كه چنين سخنى كفر منكرين اين جواز و قائلان به گفتار جوينى را در پى دارد، زيرا ابوحنيفه جواز وضو با شراب خرما را بر اساس رأى خود برنگزيده بلكه بر اساس احاديثى كه صحابه بزرگ از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده اند چنين فتوايى داده است. ضمن اينكه ابوحنيفه تنها نيست بلكه از ميان تابعين سفيان ثورى و عكرمه نيز وضو با شراب خرما را صحيح دانسته اند.(2)
ص: 51
اگر انكار جواز وضو با شراب خرما باعث كفر مى شود، آن هم به اين دليل كه اين حكم بر پايه احاديث روايت شده از رسول خدا صلى الله عليه و آله ثابت شده است، پس چرا منكرين حديث غدير تكفير نمى شوند ؟ ! آيا حديث غدير مثل روايت جواز وضو با شراب خرما هم نيست ؟ !
اضافه بر اين، در اينجا هماهنگى سفيان ثورى و عكرمه با ابوحنيفه در اين فتوا دليل درستى آن و نادرستى مخالفان بيان شده است. پس در مورد حديث غدير چه بايد گفت ؟ ! حديثى كه به شكل متواتر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده و بين همه محدثان مشهور است و همه آنان از قديم و جديد و در همه طبقات آن را روايت و به آن اعتنا كرده اند، و طرق آن را جمع آورى كرده و الفاظش را در كتاب هاى گوناگون و نوشته هاى معتبر ثبت نموده اند.
شاه ولى اللّه دهلوى مى گويد: اگر كسى مقلّد يكى از پيشوايان باشد و حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله به او برسد كه با سخن پيشوايش مخالف باشد و البته گمان قوى نزد او اين باشد كه اين نقلى صحيح است، در ترك حديث آن حضرت و عمل به سخن غير او هيچ عذرى ندارد، چرا كه مسلمانان اينگونه نيستند. و اگر كسى چنين كند بيم آن مى رود كه منافق باشد.(1) پس معلوم شد كه ردّ حديث صحيح و متواتر غدير خروج از جماعت مسلمين و پيوستن به منافقين را در پى دارد.
علامه حلّى گفته است: جمهور راويان نقل كرده اند: آنگاه كه على عليه السلام در جنگ خندق به سوى عمرو بن عبدود عامرى مى رفت و مسلمانان از رويارويى با او ناتوان گشته بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تمام ايمان به رويارويى تمام كفر مى رود.
فضل بن روزبهان در پاسخ اين سخن مى گويد: اين حديث نقل درستى دارد و اين نيز از مناقب و فضائل على عليه السلام است، كه تنها افراد بيمار در انديشه و سست ايمان آن را
ص: 52
انكار مى كند. لكن سخن در اثبات نصّ است، و اين حديث اثبات كننده آن نيست. پس منكر حديث غدير قطعا و به طريق اولى بيمارِ در انديشه و سست ايمان است.(1)
سوم: تعصّب، علت انكار حديث غدير
گروهى از بزرگ دانشمندان اهل سنت به وضوح تصريح كرده اند كه هر كس بر صحت حديث غدير خرده گيرد متعصّب و منكر است و سخنش اعتبارى ندارد. به عنوان نمونه:
وى در مورد حديث غدير گفته كه اين حديث مشهور است، و جز متعصّب منكر بر صحّتش خرده نمى گيرد و سخن او بى اعتبار است، چرا كه طرق اين حديث بسيار فراوان است. ابن عقده آنها را در كتابى جداگانه گردآورده، و ذهبى تصريح كرده كه بسيارى از اين طرق صحيح است و شمارى از صحابه راوى اين حديث هستند.(2)
از اين سخن روشن شد كه بخارى و ابوحاتم رازى و ابن ابى داوود و ابراهيم حربى و ابن حزم و فخر رازى و امثال اينان، افرادى متعصّب و منكرند.
وى پس از تصريح به تواتر حديث غدير مى نويسد: بى بهره گان از دانشِ حديث كه تلاش كرده اند اين حديث را تضعيف كنند معتبر نيستند.(3)
او در پاسخ به حديث غدير نوشته است: ناصبيان - كه خدا آنها را به خود وانهد - گفته اند: اين حديث به فرض صحت، با حديثى كه نزد شما صحيح است و در كتاب هاى صحاح آمده نسخ شده است، و آن اين حديث است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
ص: 53
خاندان ابوطالب ولىّ نيستند، بلكه تنها خدا و مؤمنانِ صالح ولى اند. اهل سنت در پاسخ مى گويند: نام ابوطالب در كتاب هاى صحاح ما نيست و لفظ حديث چنين است: «خاندان فلان» . بنا بر اين شايد مقصود آن حضرت ابولهب باشد.
اعتقاد بيشتر اهل سنت همين است؛ آنان پنج تن از خاندان ابوطالب جز فرزندان او را استثنا كرده اند (يا خمس را به كسانى جز فرزندان او اختصاص داده اند) . همچنين آمدن نام ابوطالب در روايتى كه ناصبيان نقل كرده اند بر ما حجت نيست.
نواصب مى گويند: در روايت صحيحى نقل شده كه عمرو بن عاص نام ابوطالب را آورده است. پاسخ ما اين است كه اين روايت نزد شما صحيح است نه پيش ما. و به فرض صحت، مراد از خاندان ابوطالب كسانى اند كه در آن روزگار مؤمن نبودند؛ مانند ابوطالب و برخى پسرانش. هرگز مراد از اين حديث سرور و مولاى ما على عليه السلام و برادرشان جعفر و عقيل نيستند تا ادعاى شما مبنى بر نسخ حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» به حديث مذكور درست باشد. همچنين ادعاى نسخ تنها زمانى ممكن است كه تاريخ صدور هر دو حديث معلوم باشد.
پاسخ برخى ديگر از اهل سنت اين است كه اين دو حديث از باب پيشگويى است، و پيشگويى نسخ نمى شود. ناصبيان در جواب گفته اند كه هر گاه خبر متضمّن حكمى باشد نسخ آن درست است. مانند آيه «كُتِبَ عَلَيكُم إذا حَضَرَ أحَدَكُمُ المَوتُ إن تَرَكَ خَيرا الوَصيَّةُ لِلوالِدَينِ وَ الأقرَبينَ» : بر شما واجب شد كه هر گاه مرگِ يكى از شما برسد اگر مالى باقى گذارده براى پدر و مادر و خويشان وصيت كند.(1) حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نيز - به فرض صحت - همين گونه است، زيرا متضمّن وجوب محبت است.(2)
پس روشن شد كه ردّ حديث غدير از كارهاى ناصبيان است. ولى رازى و پيروانش بدتر از ناصبيان اند، زيرا آنان به بطلان حديث غدير معتقدند و با تمام توان
ص: 54
مى كوشند كه آن رد كنند. لكن ناصبيان فقط بر آن ايراد گرفته اند، و در پاسخ به آن فرض صحتش را محتمل دانسته و به شكل واضح و با صراحت مدعى بطلانش نشده اند.
اشكال فخر رازى در سند حديث غدير
اشاره
اشكال فخر رازى در سند حديث غدير(1)
حال كه سخن از تواتر حديث غدير و اشكال بى پايه سندى بر آن شد، جا دارد اشكال فخر رازى (ت 533 - م 606 ق) را هم مطرح كنيم:
با كمال تعجب فخر رازى هم مدّعى عدم صحت حديث غدير شده و تواتر آن را در كتابش «نِهاية العقول» انكار مى كند ! و عجيب تر اينكه براى اثبات ادعايش، به امور سست و نادرست تمسك جسته است ! متن كلام او چنين است:
ما صحت اين حديث را نمى پذيريم، چرا كه ادعاى شيعيان مبنى بر علم ضرورى به درستى اين حديث مكابره (حرفِ زور) است، زيرا ما مى دانيم كه علم به صحت اين حديث همانند علم به وجود محمد صلى الله عليه و آله و جنگ هايش با كافران و فتح مكه و ديگر اخبار متواتر نيست. افزون بر اين، علم به درستى احاديث وارد شده در فضائل صحابه، از علم به درستى اين حديث قوى تر است. با اين همه، شيعيان به اين روايات خرده مى گيرند. حال كه چنين است، چگونه روا باشد كه اينان به صحت اين حديث يقين داشته باشند ؟
ضمن اينكه شمار بسيارى از اصحاب حديث اين حديث را نقل نكرده اند؛ كسانى مانند: بخارى، مسلم، واقدى و ابن اسحاق. حتى كسانى مثل جاحظ و ابن ابى داوود سِجِستانى و ابوحاتِم رازى و ديگر پيشوايان حديث به آن خرده گرفته، و براى نشان
ص: 55
دادن نادرستى و سستى اش به اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله استدلال كرده اند: قريش، انصار، جُهَينَه، مُزَينَه، اَسْلَم و غِفار و نه ديگر مردم، موالى اند و جز خدا و فرستاده اش مولاى ديگرى ندارند.
دومين دليل ما اين است كه شيعيان مى پندارند پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را در غدير خم و هنگام بازگشت از حج بر زبان آورد، حال آنكه در آن زمان على عليه السلام همراه نبى صلى الله عليه و آله نبود، زيرا وى در يمن بود.(1)
اين بود سخن فخر رازى در ردّ حديث غدير. كسى كه نزد اهل تسنن امام ناميده مى شود ! هر چند در صفحات گذشته مشخص شد كه حديث غدير از ضروريات است، ولى باز هم اشاراتى به نادرستى هاى سخن فخر رازى و انكار حقايق توسط او خواهيم داشت.
به عنوان مقدمه مى گوييم: فخر رازى به اشكال بر اين حديث صحيح كه به تواتر و با طرقِ پر شمار از بيش از صد صحابى روايت شده بسنده نكرده، و حتى پنداشته است كه احاديثِ فضائل صحابه - با وجودِ علم به ساختگى بودن بيشتر آنها به اعتراف اهل دانش و انصاف - از حديث غدير قوى تر اند !
سخن فخر رازى مى رساند كه در نظر وى، همه احاديث فضائل صحابه از حديث غدير قوى تر اند ! چرا كه واژه احاديث در كلام وى با «ال» معرفه شده و به صورت «الأحاديث» آمده است. اگر از اين هم كوتاه بياييم، دستِ كم حملِ لفظ «الأحاديث» بر «بيشتر» چنين نتيجه مى دهد كه قطعا علم به صحت بيشتر احاديث منقول در فضائل صحابه از علم به صحت حديث غدير - كه در فضل على عليه السلام وارد شده - قوى تر است.
در حالى كه اين كلام با اين اطلاق ! باطل است، زيرا با چشم پوشى از خرافات واهى و ساختگىِ بى شمار در ميان احاديث فضائل صحابه، در ميان اين احاديث حتى يك حديث يافت نمى شود كه در سند و دلالت مانند حديث غدير باشد.
ص: 56
افزون بر اين، بر كسى كه چنين ادعاى بزرگى دارد، واجب است كه نخست برخى از اين احاديث غير يقينى را بياورد و صحيح بودن زنجيره اتصال آنها را تا جماعتى از صحابه از زبان پيشوايان بزرگ حديث و دانشمندان جرح و تعديل باز گويد - همان چيزى كه در حديث غدير محقّق شده است - و سپس نتيجه علم به صحت اين احاديث را روشن سازد و ميزان دلالت آنها را به مطلوبش نشان دهد.
ضمن اينكه اين استدلال آنگاه به فرجام مى رسد كه اين احاديث، همگى يا بعضى از طرق شيعه به گونه متواتر يا قوى با اسانيدِ بسيار آمده باشد، همانگونه كه حديث غدير نزد فريقين چنين وضعيتى دارد.
از اين هم چشم مى پوشيم و از فخر رازى و پيروانش مى خواهيم تا فقط اثبات كنند كه شمارى از احاديث فضائل صحابه در يقين به صحت با حديث غدير برابرى مى كنند، اثبات قوى تر بودن اين احاديث از حديث غدير پيش كش !
خلاصه آنكه سخن رازى كه مى گويد: «ادعاى شيعيان مبنى بر علم ضرورى به درستى اين حديث ياوه است» ، اين كلام خود ياوه است، زيرا هيچ حديثى نيست كه اهل سنت مدّعى تواتر و علم ضرورى به صحّتش باشند، جز آنكه حديث غدير از آن قوى تر و بزرگ تر است.
صِرفِ نپذيرفتن و لانُسَلِّم گفتن در چنين امورى راه به جايى نمى برد، زيرا در اين صورت فرد منكر مى تواند حتى وجود مكه و مدينه و محمد نبى صلى الله عليه و آله را هم نپذيرد ! مگر اينكه كسانى همچون فخر رازى، ميان حديث غدير و ديگر متواترات و ضروريّات تفاوتى را بيان كنند.
علامه ملا سيد محمدقلى(1) در اين باره سخن بسيار نيكويى دارد. وى مى گويد:
شكى نيست هر كس انصاف دهد و در كثرت طرق حديث غدير و بلند آوازگى اش ميان خاصه و عامه، با وجود انگيزه هاى بسيار براى پنهان داشتن آن و فراوانى موانع
ص: 57
نقلش نيك بياندشيد، به صحّت اين حديث علم ضرورى پيدا مى كند. چگونه چنين نباشد ؟ حال آنكه معمولاً براى مسلمانان در امور دينى بسيارى كه از حيث تواتر به مراتب پايين تر از حديث غدير جاى مى گيرند قطع و يقين به دست مى آيد؛ مانند آيات تحدّى و مبارزطلبى با آنها در پيش چشم كافران و دين ستيزان، با اينكه در اين موارد انگيزه هاى معارضه فراوان بوده و مانعى هم بر سر راه نبوده است.
صدور معجزات نيز همين گونه است. با اينكه كفّار همگى تمام اينها را انكار مى كنند و مدّعى اند كه مسلمانان همه در دروغ گفتن و ساختن اين گزارش ها همداستان شده اند، زيرا مسلمين براى ساختن اين گزارش ها انگيزه دارند و هدفى را مى جويند.
اهل اسلام نيز درباره گزارش هاى ويژه صاحبان مذاهب باطل، همچون جهودان و ترسايان و صابئان و گبران و بت پرستان و ديگر مشركان چنين ادعايى دارند. پس چگونه روا باشد كه مسلمان منصفى تفاوت ميان دو بديهى را انكار كند ؟ چرا كه گاهى يكى از آن دو از ديگرى روشن تر و آشكارتر است. چگونه چنين نباشد ؟ در حالى كه اگر چنين نبود رها كردن بسيارى از متواترات لازم مى آمد.(1)
اكنون ببينيم رازى در ردّ حديث غدير به چه چيزى تمسك جسته است. رازى گفته كه بسيارى از اصحاب حديث، حديث غدير را روايت نكرده اند ! ولى اين سخن پذيرفته نيست.
در همين عنوان نام كسانى كه حديث غدير را در كتاب هايشان آورده اند و راويان و نيز ناقلان آن را نقل مى كنيم، تا هر كس اين فهرست از نام هاى دانشمندان بزرگ اهل سنت را بنگرد، در مى يابد كه بسيارى از ايشان اين حديث را روايت كرده، و آشكارا به بزرگى و صحت و تواترش اقرار نموده و به حصول علم ضرورى برايشان به صدورش اين حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله تصريح كرده اند.
ص: 58
تعجب از رازى است كه مى گويد: «بى گمان بسيارى از اصحاب حديث اين حديث را نقل نكرده اند» ، و آنگاه از اين «شمار بسيار» تنها نام چهار تن را مى آورد ! اى كاش او حداقل نام سى يا بيست تن از محدّثان سرشناس را ياد مى كرد، تا اين شماره با آن ادعا سازگار باشد ! چرا كه عدم نقل چهار بلكه ده نفر، با نقل حديث غدير توسط اين گروه پرشمار و جماعت بسيار معارضه نمى كند.
با اين همه، اگر بپذيريم كه بسيارى از اصحاب حديث، حديث مشهور و متواتر غدير را نقل نكرده اند، اين عدم نقل تنها براى دورى شان از اميرمؤمنان عليه السلام بوده است.
آنان براى رسيدن به اهداف نارواى خود فضائل حضرتش را پنهان مى كنند، زيرا در همين حال كه فضائل آن را نقل نمى كنند، در شأن خلفاء و پيشوايانشان خرافات عجيبى روايت مى كنند ! افزون بر اين، آنگاه كه به دليل وجود مُثبِت به سخن نافى وقعى نهاده نمى شود، ساكت و مُعرِض به بى اعتنايى سزاوارتر اند.
بارى، مهم ترين دستاويز انكار فخر رازى عدم نقل حديث غدير از سوى بخارى و مسلم و واقدى و ابن اسحاق است. اينك بررسى اين اشكال:
اول: عدم روايت حديث غدير توسط بخارى و مسلم
فخر رازى به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم استدلال كرده است. اينك ادله بطلان اين اشكال:
عدم نقل حديث غدير از سوى بخارى و مسلم، با وجود تواتر و شهرتش، تعصّبِ سخت و رويگردانى اين دو از اهل بيت عليهم السلام را نشان مى دهد. اگر اين دو تن چنين نبودند، نادانان به اينكه اين دو حديثى از احاديث و از جمله حديث غدير را نقل نكرده اند استدلال نمى كردند.
از قواعد مسلّم نزد همه اهل علم به ويژه دانشمندان علم اصول، قاعده اى است كه
ص: 59
به قاعده «تقدّم مُثبِت بر نافى» شناخته شده است. بر اساس اين قاعده، اگر شخصى با وجود كسى كه خبرى را اثبات مى كند به صراحت آن خبر را نفى كند به سخنش اعتنا نمى شود.
در اين صورت، چگونه سكوت محض و عدم سخن گفتن از نفى و اثبات درباره حديثى، خدشه اى بدان وارد خواهد كرد ؟ دانشمندان بزرگ، فراوان به اين قاعده و به اين اصل مسلّم استناد كرده، و در گفتگوهاى گوناگون خود به آن استدلال كرده اند. از جمله اين دانشمندان است:
1. حلبى: در ماجراى ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به كعبه پس از فتح مكه و نماز گذاردن در كعبه، روايتى كه مى گويد حضرت نمازگزارد را بر روايتى كه نافى نماز گذاردن حضرت در كعبه است مقدم گردانيده است.(1)
2. ابن قيّم: در مورد حالت نشستن در نماز، روايتى كه نشستن به شكل مايل در آن آمده را بر روايت نافى آن مقدم دانسته است.(2)
3. مَنينى (ت 1098 - م 1172 ق) : در مورد ضبط كلمه «مشورت» و معناى آن، قولى كه دلالت بر يك نوع ضبط و معنى دارد را بر قولى كه نافى آن معنى است ترجيح داده است.(3)
4. ابن وزير: صنعانى گويد: كسى كه حديث را تضعيف مى كند، تا وقتى سبب ضعف را روشن نسازد نافى به شمار مى رود، و مُثبِت از نافى شايسته تر است.(4)
افزون بر آنچه گذشت، برخى سخنان نشان مى دهد كه اگر يكى از اصحاب حديث، حديثى را نشنيده يا صحّتش را نپذيرفته باشد، خدشه اى بر آن حديث نيست.
ص: 60
ابن قيّم در مورد حكم سلامِ نماز و روايتى كه زُهرى نشنيده همين قاعده را اجرا كرده است. اگر نشنيدن زهرى دليل بر رد روايت نيست، عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم - آن هم بدون انكار توسط آنها - به طريق اولى دليل رد نيست.(1)
نزد اهل دانش، شهادت به نفى - هر چند از بزرگان باشد - پذيرفته نيست. حتى خود دهلوى در چند مورد از كتابش «تحفه اثنى عشريه» به اين قاعده عمل كرده است. به خصوص كه اگر اين انكار در برابر اثبات ساير محققان و بزرگان باشد كه هرگز خدشه در ثبوت و صحت آن حديث نخواهد بود.
از اينها گذشته، آنچه بديهى است اينكه عدمِ نقل يك حديث نشان دهنده وجود نداشتن آن نيست. به ويژه در مواردى كه آگاهى به آنها ميان همه مردم ضرورى باشد. فاضل حيدرعلى فيض آبادى در موضوع جنگ ابوبكر با مرتدّان به همين قاعده استناد كرده است.(2)
كيست كه بگويد همه احاديث صحيح در دو كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم گرد آمده است ؟ ! آيا بخارى و مسلم چنين گفته اند يا ديگران ؟ اين سخن كِى و چگونه ثبت شده و دليل آن چيست ؟ آيا درست است بگوييم: هر حديثى كه بخارى و مسلم نقل نكرده اند ضعيف است ؟ ! بعضى از بزرگان اهل سنت به صراحت گفته اند كه عدم نقل بخارى و مسلم دليل بر ضعف نيست، از جمله:
1 و 2 و 3. نَوَوى و قاضى كتّانى و عبدالحق دهلوى: دارَقُطنى و ديگران بر اين باورند كه بخارى و مسلم برخى از احاديثى را كه نقل نكرده اند مى بايست نقل
ص: 61
مى كردند، چرا كه زنجيره هاى راويان اين احاديث همان زنجيره هايى است كه اين دو در صحيحين با آن زنجيره ها حديث روايت كرده اند.
دارقطنى و ابوذر هروى كتاب هايى نگاشته و احاديث ياد شده را در آنها آورده اند. به خصوص بخارى و مسلم تصريح كرده اند كه شمارى از احاديث صحيح را گردآورده اند.(1)
4. شمس عَلقَمى(2): شرط صحت حديث آمدنش در صحيحين يا يكى از اين دو كتاب نيست.(3)
5 . ابن قيّم: او نيز در مورد حديثى در باب طلاق مى گويد كه عدم نقل بخارى اشكال بر حديث وارد نمى كند، و تصريح مى كند چه بسيار احاديثى كه بخارى آنها را صحيح دانسته ولى احاديث در صحيح او نيست.(4)
6 . حيدر على فيض آبادى: وى به كلام خود بخارى و مسلم استناد مى كند كه همه احاديث صحيح را در كتابشان نياورده اند.(5)
نكته ديگر اينكه حتى اگر بخارى و مسلم حديث غدير را در كتاب هايشان مى آوردند، متعصّبان عيب جو آن را انكار مى كردند ! ذيلاً به افرادى اشاره مى كنيم كه احاديثى كه در صحيحين آمده را هم انكار نموده اند ! با اينكه اضافه بر نقل صحيحين اين احاديث از متوترات هستند:
ص: 62
حديث منزلت كه در صحيحين آمده است: ابوالحسن آمِدى، ابن حَجَر مكّى و عضد الدين ايجى و ابوالثناء اصفهانى، شارحِ مطالع، سعدالدين تَفتازانى.
حديث رويگردانى حضرت فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر تا لحظه شهادت كه در صحيحين آمده است(1): سهارنپورى و دهلوى.(2)
حديث خوددارى اميرالمؤمنين عليه السلام از بيعت با ابوبكر به مدت شش ماه(3): حيدرعلى فيض آبادى، ابن حجر عسقلانى.(4)
حديثِ قِرطاس(5): حيدرعلى فيض آبادى.(6)
نكته ديگر اينكه بزرگان اهل سنت اقرار كرده اند كه بنا بر سخن مشايخ محدثان و پس از كاوش و پژوهش، روشن مى شود كه در صحيحين دويست و ده حديثِ ضعيف هست؛ كه هشتاد حديث از آن را بخارى و صد حديث را تنها مسلم نقل كرده و سى حديث ديگر را هر دو روايت كرده اند !
بنا بر اين، نقل نكردن حديثى از احاديث توسط مسلم و بخارى به هيچ وجه بى اعتبار بودن آن حديث را ثابت نمى كند. در كنار اين مطلب، بزرگان اهل سنت تصريح دارند كه تمام روايات بخارى واجب العمل نيست، كه به خصوص در مذهب حنفى اين مسئله بسيار به چشم مى خورد. همچنين از كتاب هاى دانشمندان ثقه روشن مى شود كه عالمان شافعى خود گاهى در برخى موارد روايات ديگران را بر روايات بخارى ترجيح داده اند.
ص: 63
در اين باره مولوى فيض آبادى نام بزرگان اهل سنت همانند ابوزكريا نَوَوى(1) و كمال الدين ابن همام را مى برد. همچنين از قول على گيلانى شيعى(2) آورده كه فخر رازى در رساله اى كه در برترى مذهب شافعى نوشته، به شمارى از احاديث بخارى خرده گرفته است.
همچنين گفته كه برترى صحيحين بر ديگر كتب تنها از سرِ تقليد از مجتهدان پيشين است، و در اين باره از امامان چهارگانه سخنى نقل نشده است.(3)
پس معلوم شد كه عالمان اهل سنت در هنگامِ ناچارى در برابر شيعيان و براى مغلوب كردن ايشان به احاديث صحيحين خرده گرفته اند ! در ادامه اسامى چند نمونه از پيشوايان و حافظان بزرگ اهل سنت را مى آوريم كه بر احاديثى كه در صحيح بخارى و مسلم آمده خُرده گرفته اند:
1. عبدالقادر بن محمد قرشى حنفى، محى الدين (ت 676 - م 775 ق)
عبدالقادر قرشى - كه حافظ سيوطى و محمود بن سليمان كفوى او را بسيار ستوده اند(4) - حديث ابوحميد ساعدى در وصف نشستن رسول خدا صلى الله عليه و آله (تَوَرُّك) در نماز - كه در صحيح مسلم و ديگر كتاب ها آمده - را بى اعتبار مى داند.
همچنين به احاديث ضعيف يا متعارض و حتى دروغ قطعى در صحيح مسلم اشاره دارد. حتى گفته كه حافظ رشيد عطّار كتابى نوشته و احاديث مقطوعِ(5) منقول در صحيح مسلم را در آن گرد آورده و نامش را «غرر الفوائد المجموعة فى بيان ما وقع
ص: 64
فى مسلم من الأحاديث المقطوعة» نهاده است. همچنين نام چند راوى ضعيف و نيز مواردى كه باعث ضعف در حديث مى شود را از صحيح مسلم بيان كرده است.(1)
2. على بن سلطان قارى، ملا على قارى
ملا على قارى نيز شبيه سخنان عبدالقادر قرشى را گفته است. على قارى در كتاب «الرجال» اشاره دارد كه مسلم بن حجّاج احاديثى را روايت كرده كه هنگام تعارض استوار نمى مانند. او مواردى از احاديث و يا رجال صحيح مسلم را بى اعتبار مى داند. همچنين به احاديث ضعيف يا متعارض و حتى دروغ قطعى در صحيح بخارى و مسلم اشاره دارد !
3. ابوالفضل اُدفُوى شافعى (ت 680 - م 748 ق)
اُدفُوى شافعى - كه ابن حجر عسقلانى، صفدى، بدر نابلسى، جمال اِسنَوى، قاضى ابوبكر، ابن قاضى شُهبه اسدى او را بسيار ستوده اند(2) - در اين باره تحقيقى دارد كه آن را در ردّ سخن ابن صلاح به نگارش در آورده است.
وى اشاره نموده كه امت هر حديث صحيح يا حَسَن را پذيرفته، و در صورت نبودِ معارض به آن عمل كرده است و اين امر اختصاصى به صحيحين ندارد. امت كتاب هاى پنج يا شش گانه را به ديده قبول نگريسته و جماعتى بر اين كتاب ها نام «صحيح» نهاده اند، و حتى برخى از آنان بعضى از اين كتب را به صحيح مسلم و غير آن ترجيح داده اند.
وى همچنين عده اى از بزرگان مثل دارقطنى را نام برده كه مواردى از احاديث و يا رجال صحيح بخارى و مسلم را بى اعتبار مى دانند. همچنين به احاديث ضعيف يا متعارض و حتى دروغ قطعى در صحيح بخارى و مسلم اشاره دارد.(3)
ص: 65
4. ابوزرعه رازى (ت 190 - م 264 ق)
ابوزرعه رازى كسى است كه بزرگان اهل سنت وى را ستوده و توثيق كرده اند. از جمله: ذهبى، حافظ ابن حَجَر، سمعانى، سيوطى، عبدالغنى مَقدِسى، نَوَوى، ابوبكر خطيب، دهلوى.(1) ابوزُرعه رازى يكى ديگر از كسانى كه بخارى و مسلم و كتاب اين دو را به شدت زير سؤال برده است:
ابوزُرعه و مسلم
چنانچه در بالا از سخن اُدفُوى و ديگران معلوم شد، ابوزرعه رازى نگارش كتابِ مسلم بن حجّاج را نكوهش مى كرد، و به سبب تأليف اين كتاب به مسلم اعتراض مى كرد و به او مى گفت: چگونه اين را صحيح مى نامى، حال آنكه فلان و فلان در ميان راويان آن اند ؟ ذهبى نيز چند مورد از گفتار ابوزرعه در ردّ صحيح مسلم آورده است.(2)
ابوزُرعه و بخارى
ابوزُرعه در برابر محمد بن اسماعيل بخارى و كتاب «الجامع الصحيح» او نيز آرام نگرفته و او و كتابش را به شدت جرح و قدح نموده است. او همچنين ابوحاتم را همانند بخارى مورد قدح قرارد داده است. عده اى از بزرگان اهل سنت گفتار ابوزرعه را در ردّ صحيح بخارى و بعضى از رجال آن و نيز در مورد خود بخارى نقل كرده اند. از جمله: ذهبى، شيخ عبدالوهاب سُبكى در «الطبقات» ، شيخ الاسلام تقى الدين بن دقيق العيد در كتاب «الاقتراح» ، شيخ عبدالرئوف مُناوى.(3)
ص: 66
5 . ابوحاتِم رازى
چنانچه اشاره شد، ابوحاتِم رازى مانند ابوزرعه رازى بخارى را متروك دانسته است. شرح حال و توثيق ابوحاتم هم با ابوزرعه رازى مشترك است.
6 . عبدالرحمن بن ابى حاتم، ابن ابى حاتم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)
ابن بن ابى حاتم، بخارى را در كتاب «الجرح و التعديل» ياد كرده است. ذهبى از قول ابن ابى حاتم گفته كه آنچه او از قرآن به زبان مى آورد مخلوق است و حديث او را فرو نهادند و ترك گفتند.(1)
ذهبى شرح حال وى را از قول چندين تن از بزرگان نوشته، و خود نيز او را ستوده است.(2) همچنين صلاح الدين كتبى و يافعى او را ستوده اند.(3)
7. محمد بن يحيى ذُهلى
قدح و ردّ ذُهلى نسبت به بخارى از سخنان دانشمندان سنّى آشكار مى شود؛ ذهبى و ابن حجر - در آغاز شرحش بر صحيح بخارى - آورده اند كه ذهلى قائل به مخلوق بودن قرآن را كافر مى دانست، و هر كس اين عقيده را نه تأييد و نه رد كند سخنى شبيه كفر گفته است. بنا بر اين هر كس نزد محمد بن اسماعيل بخارى رود متّهمش كنيد، چرا كه تنها كسى به مجلس او مى رود كه مذهبى همچون مذهب او داشته باشد.(4)
همچنين ذهبى نقل كرده كه محمد بن يحيى مى گفت: اين بخارى قول لفظيّه را آشكار ساخت و نزد من لفظيّه از جَهميّه بدتر است.(5) اين در حالى است كه پيشوايان اهل سنت و حافظان بزرگ آنان به كفر جَهميّه و گمراهى و هلاكتشان تصريح كرده اند. از جمله: ذهبى، على بن مدينى، ابن عمّار موصلى.(6)
ص: 67
و نيز موارد ديگرى از اختلاف شديد بين ذهلى و بخارى به نقل ذهبى و ابن حجر ثبت شده است.(1)
و اما بسيارى از بزرگان اهل سنت محمد بن يحيى ذُهلى را ستوده و توثيق نموده اند، از جمله: حافظ ابوبكر خطيب (از قول چند تن از اعلام) ، ذهبى، سمعانى، بدخشانى، سيوطى.(2)
8 . ابوبكر بن اعين
حافظ ذهبى كلامى از ابن اعين آورده كه اشاره به عقيده بخارى در مورد قرآن دارد و به وضوح طعن گونه است. سپس نظر امام احمد را در مورد اين عقيده و رد شديد و كفر بودن آن و اينكه بخارى تفكر جَهمى داشته آورده است.(3)
در اينجا بد نيست اشاره كنيم كه بزرگان عامه در مورد مسلك جهميّه و نيز لفظيّه عبارات تندى دارند و حكم كفر آنها را صادر كرده اند، كه ذهبى همه را در كتاب هايش آورده است. افرادى مثل حافظ احمد بن صالح و ذُهلى و احمد بن حنبل.(4) هر چند ذهبى و بعضى ديگر تلاش نموده اند تا اين قضيه را اصلاح كنند، ولى سعى بيهوده نموده اند و چشم خود را به روى حقيقت بسته اند.
9. عبدالعلى انصارى هندى سهالى
از ديگر كسانى كه به صحيح بخارى و مسلم خرده گرفته اند و قبول روايات اين دو كتاب بدون هيچ بررسى را كاملاً رد كرده مولوى عبدالعلى انصارى است.(5)
ص: 68
اضافه بر آنچه گذشت، در دو كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم احاديث بسيارى هست كه پيشوايان حديث و حافظان بزرگ و ثقه به آنها خرده گرفته اند. در اينجا به عنوان نمونه شمارى از اين احاديث را مى آوريم و سخنان بزرگان و محققان حديث را پيرامون آنها نقل مى كنيم:
حديث اول
حديثى در مورد بهبودى مردى مارگزيده يا زخم خورده از صحابه با آيه هاى قرآن كه در صحيح بخارى در «كتاب الطبّ» آمده است. حافظ ابن جوزى - كه ابن خَلِّكان، سيوطى، خوارزمى، يافعى(1) و ابن تَيميّه در جاى جاى كتابش او را بسيار ستوده اند - در «الموضوعات» خود اين حديث را آورده و گفته حديث مُنكَر و سندش را هم تضعيف كرده است.(2)
حديث دوم
حديثى كه حافظ ابن حزم (ت 384 ق) در كتابش «المُحلّى» از بخارى نقل كرده و از حيث سند و دلالت آن را ابطال كرده است، و آن اين است: رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: از امت من قومى پديد خواهد آمد كه پوشيدن پارچه خز و خوردن گوشت خوك و نوشيدن شراب و نواختن آلات موسيقى را حلال خواهند شمرد.
اما حافظ ابن حزم كسى است كه در كتاب هاى تراجم و رجال، بزرگان اهل سنت از او با شكوه و بزرگداشت ياد كرده اند، از جمله: حافظ ذهبى، سيوطى، محى الدين بن عربى، اُدفُوى، دهلوى، و ابن تيميه كه به نظرات ابن حزم بسيار تكيه كرده است.(3)
ص: 69
حديث سوم
حديث سوم حديثى است كه بخارى در مورد خواستگارى عايشه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله از ابوبكر آورده است.(1) ابن حجر كلام حافظ علاءالدين مُغَلْطاى بن قَليج بن عبداللّه حنفى (ت 698 - م 762 ق) در مورد عدم صحت اين حديث را نقل كرده است.(2)
حافظ مُغلطاى كسى است كه صاحب تأليفات بوده بزرگان اهل سنت وى را ستوده اند. از جمله: سيوطى، زُرقانى مالكى، ابن قُطْلوبُغا.(3)
حديث چهارم
حديثى كه بخارى در كتاب التفسير، پيرامون شفاعت حضرت ابراهيم عليه السلام در حق پدرش نقل كرده است. به نقل ابن حجر، ابوبكر احمد بن ابراهيم بن اسماعيل جرجانى معروف به حافظ اسماعيلى (م 371 ق) اين حديث را رد كرده است.(4) عده اى از بزرگان حافظ اسماعيلى را ستوده اند. از جمله: سمعانى، يافعى، حافظ ذهبى.(5)
حديث پنجم
حديثى كه بخارى در كتاب الصلح، در مورد رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله نزد عبداللّه بن اُبَىّ و نزول آيه «وَ إن طائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلُوا ... »(6) آورده است.(7) بدرالدين زَركَشى (ت 745 - م 794 ق) - كه ابن حجر و دهلوى او را ستوده اند(8) - كلام امام ابن بطّال را
ص: 70
نقل كرده كه اين حديث را معارض با حديث ديگرى از صحيح بخارى در «كتاب الاستيذان»(1) مى داند و آن را باطل مى داند.(2)
حديث ششم
ماجراى مردن عبداللّه بن اُبَىّ و آمدن پسرش عبداللّه بن عبداللّه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و نماز خواندن حضرت بر او و اعتراض عمر و نزول آيات در اين باره، كه بخارى در «كتاب التفسير» در سه مورد آورده است.(3) ولى بزرگان اهل سنت صحت اين حديث را رد كرده اند، كه ابن حجر و شِهاب الدين قَسطَلانى به اين ردّ علما را اقرار كرده اند.(4) از جمله اين بزرگان است: امام ابوبكر باقِلانى، امام الحرمين جوينى، امام ابوحامد غزّالى طوسى، امام داوودى.(5)
حديث هفتم
حديثى كه بخارى در مورد دير ايمان آوردن قريش و رفتن ابوسفيان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و نزول آيات در اين باره نقل كرده، و سپس به نقل از اسباط ماجراى استسقا و نزول باران را افزوده است.(6) به نقل عَينى (ت 762 - م 855 ق) - كه سيوطى و ديگران او را و كاتب چَلَبى كتابش «عمدة القارى» را بسيار ستوده اند(7) - گروهى از بزرگان اهل سنت اين افزوده منقول از اسباط را ناروا و نادرست دانسته اند.(8) كسانى همچون: بدرالدين
ص: 71
عَينى شارح بخارى، امام داودى، امام ابوعبدالملك، امام دِمياطى و امام كرمانى. حتى ابن حجر با وجود كوشش بسيار براى دفاع از مرويات صحيح بخارى و تأييد مؤلفش، در اينجا چاره اى نديده جز اينكه به منكَر بودن اين حديث اعتراف كند.(1)
حديث هشتم
حديث عرضه احاديث به قرآن و ردّ مخالف با قرآن، كه بخارى در صحيحش آورده است. تَفتازانى (ت 712 - م 791 ق) - كه سيوطى و محمد بن سليمان كفوى و ديگران وى را ستوده اند(2) - اين حديث را خبر واحد دانسته و افزوده كه محدثان بر آن خرده گرفته اند.(3)
حديث نهم
كلام عبداللّه بن عمر در مورد برترى خلفاى ثلاثه بر همه صحابه است.(4) حافظ ابن عبدالبَرّ قُرطبى (م 463 ق) - كه ذهبى وى را بسيار ستوده است(5) - آن را نادرست دانسته، از اين جهت كه برترى عثمان بر على بن ابى طالب عليه السلام يقينى نيست.(6)
حديث دهم
حديثى كه شريك درباره معراج نقل كرده و بخارى و مسلم هر دو نقل كرده اند.(7) گروهى از بزرگان اهل سنت اين حديث را ردّ كرده اند؛ از جمله: حافظ ابوزكريا نَوَوى
ص: 72
(ت 631 - م 676 يا 677 ق)(1)، حافظ عبدالحق(2)، محمد بن يوسف كرمانى (ت 717 - م 786 ق)(3)، ابن قيّم جوزيّه(4).
حديث يازدهم
كلام عمرو بن ميمون كه گفت: در جاهليت بوزينگانى را ديدم كه بوزينگانى زناكار گرد آنها جمع شده بودند. آنها بوزينگان زناكار را سنگسار كردند و من هم با آنها همراهى كردم.(5) به نقل ابن حجر، حافظ حُمَيدى و حافظ ابن عبدالبرّ اين حديث را منكر دانسته اند.(6)
حديث دوازدهم و سيزدهم و چهاردهم
بخارى سه حديث از ابن عباس نقل كرده است: يك حديث در «كتاب الطلاق» و در مورد جايگاه مشركان و مؤمنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز زنان اهل حرب است. دوم نيز در «كتاب الطلاق» و چند نمونه از طلاق صحابه است.(7) سوم در «كتاب التفسير» آمده و در مورد بت هايى بوده كه در عرب مشهور بوده است.(8)
ص: 73
حافظ ابن حجر - كه هميشه مدافع بخارى است - اسامى چند تن را مى آورد كه اين احاديث بخارى را رد كرده اند: ابومسعود دمشقى، ابوعلى، على بن مدينى، يحيى قطّان، و سپس با بيانات واهى از بخارى دفاع مى كند ! !(1)
حديث پانزدهم
حديث پانزدهم حديثى است كه بخارى در كتاب «المغازى» از امّ رومان مادر عايشه در مورد عايشه و تب كردن او نقل كرده است.(2)
عده اى از بزرگان و حفّاظ اهل سنت اين حديث را رد كرده اند. از جمله:
حافظ ابوبكر خطيب بغدادى، حافظ ابوعمرو ابن عبدالبَرّ قرطبى، حافظ ابوالفضل قاضى عياض يحصبى، حافظ ابراهيم بن يوسف «صاحب مطالع الأنوار على صحاح الآثار» ، حافظ ابوالقاسم سهيلى (شارح السيرة) ، حافظ ابوالفتح ابن سيدالناس اندلسى، حافظ جمال الدين مِزّى، حافظ شمس الدين ذهبى، حافظ ابوسعيد صلاح الدين علائى (ت 694 - م 761 ق) ، حافظ ابن السَّكَن.(3)
همچنين ابن حجر و ابن قيّم جوزيّه اقوال رد كنندگان اين حديث را آورده و در موردش بحث كرده اند.(4)
حديث شانزدهم
حديثى كه بخارى در كتاب «المغازى» و كتاب «الذبائح» و كتاب «الحيل» و نيز مسلم با پنج سند نقل كرده اند و در مورد ازدواج موقت و خوردن گوشت الاغ است.(5)
ص: 74
محققان اهل سنت و بزرگان حديث اين روايت را از اوهام فاحش شمرده اند ! از جمله: حافظ سهيلى، ابن قيّم جوزيّه، بدرالدين عَينى، شِهاب الدين قَسطَلانى، امام شافعى.(1)
علاوه بر تمام آنچه گذشت، خود فخر رازى بر احاديثى كه بخارى و مسلم در نقل آنها همداستان بوده اند خرده گرفته است ! از جمله آنها حديثى است كه بخارى و مسلم آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده اند كه فرمود: «ابراهيم عليه السلام تنها سه دروغ گفت»(2)، و فخر رازى اين حديث را به وجوه مختلف رد كرده است.(3)
در اينجا دو نكته قابل ذكر است:
نكته اول
فخر رازى اين حديث را - كه از احاديث صحيحين از ابوهريره است - تكذيب مى كند، با اينكه او در مقابله با حديث غدير، به حديثى استناد مى كند كه فقط از ابوهريره روايت شده است !
نكته دوم
فخر رازى در ردّ حديث غدير، عدم نقل آن را توسط بخارى و مسلم دستاويز قرار مى دهد، و در عين حال مى گويد كه اميرالمؤمنين عليه السلام در حجة الوداع حاضر نبود و در آن زمان در يمن به سر مى برد. در حالى كه بخارى و مسلم بازگشت ايشان از يمن و همراهى حضرتش با پيامبر صلى الله عليه و آله را روايت كرده اند.
آيا اين جز تناقض و دوگانه گويى است ؟ !
ص: 75
پس آنچه از اين نمونه و نظيرش به دست مى آوريم آن است كه اين قوم را قاعده اى نيست ! كه بدان ملتزم باشند و هنگام بحث و مناظره در برابر آن توقّف كنند. بلكه اينان جز انكار فضائل على بن ابى طالب عليه السلام و دفاع از دشمنان حضرتش هدفى ندارند.
براى مثال، هر گاه كه بخارى و مسلم حديث باطلى را روايت كنند يا از حديث حقى روى گردانند، اينان كتاب هاى اين دو را پس از قرآن كريم مصدر نخست و صحيح ترين كتاب ها در اسلام مى نامند.
اما هر گاه حديثى را نقل كنند كه شيعه به آن استناد كند و مطلوب آنان را تأييد نمايد، به قدح و طعن راويان آن حديث دست مى يازند و از حال رجالِ اسانيدش كاوش مى كنند و مى گويند: اين ضعيف است، ديگرى مجهول است، آن يكى كذّاب است و ... .
همچنين فخر رازى در پاسخ به اين كلام كه: «چون بخارى و مسلم در كتاب خود از شافعى نقل نكرده اند پس او ثقه نيست» سخنان بسيارى گفته، و با پنج جواب از اين اشكال از شافعى دفاع كرده است.(1)
اين در حالى است كه تمسك به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم براى قدح در اين حديث، به سخن خرده گيران بر شافعى به اين سبب كه شيخين از او روايت نكرده اند بسيار شبيه است. اكنون از رازى مى پرسيم كه آيا پاسخ هاى خود را در مورد قضيه حديث غدير فراموش كرده است ؟ زيرا همانگونه كه آنجا عدم روايت دليل بى اعتبارى نيست، اينجا نيز همين طور است.
و همانگونه كه سخن خرده گيران بر شافعى با روايت ابوداوود و تِرمِذى از او معارض است، سخن رازى نيز با روايت تِرمِذى و عبدالرحمن بن ابى حاتِم و ... معارض است، زيرا اينان حديث غدير را روايت كرده اند. در ادامه نيز مى آيد كه گروهى از مشايخ بخارى و مسلم، حديث غدير را روايت كرده اند.
ص: 76
همچنين، اگر روايت نكردن حديث غدير توسط بخارى و مسلم نشان دهنده ضعف يا عدم تواتر آن است، پس طعن شديد بر ابوحنيفه منقول از اعمش و ديگران دالّ بر وهنِ عظيم او است. و اگر اين تصريحات اثرى ندارد، سخنان رازى نيز در وهن حديث غدير بى اثر است.
به عنوان تكميل بحث مى گوييم:
حال كه معلوم شد عدم نقل بخارى و مسلم در صحت حديث ذره اى تأثير ندارد و معلوم شد كه اين دو همه روايات صحيح را در صحيحين نياورده اند، نام چند تن را مى آوريم كه احاديث صحيح و مسلّم را كه در كتب ديگر حديث فراوان آمده زير سؤال برده اند ! صرفا به اين بهانه كه بخارى و مسلم در كتابشان نياورده اند:
ابن تيميه حَرّانى: حديث راستگويى ابوذر(1)، حدث افتراق امت.(2)
شاه سلامت اللّه: حديث «كَرَّارٌ غَيرُ فَرّارٍ» در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام.(3)
فاضل حيدرعلى فيض آبادى: روايتى كه حافظ زرندى از عايشه نقل كرده است.(4)
خلاصه بحث اينكه:
بى گمان، بسيارى از مرويّات بخارى و مسلم در كتاب هايشان نزد پيشوايان بزرگ اهل سنت و حافظان حديث و ناقدان اخبار، سندا يا متنا باطل است. در اين صورت، چگونه مى توان تمسك فخر رازى به عدم نقل حديث متواتر و مشهور غدير را پذيرفت ؟ ! و چگونه روايت نكردن حديث غدير توسط اين دو مايه انكار صدور آن از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهد بود ؟ !
ص: 77
بنا بر اين، روشن شد كه روايت نكردن حديث غدير توسط بخارى و مسلم در كتاب هايشان، به ضعف يا عدم تواتر اين حديث دلالت نمى كند. پس استدلال فخر رازى به اين امر باطل است.
دوم: عدم روايت حديث غدير توسط واقدى
يكى ديگر از اشكالات فخر رازى اين است كه واقدى حديث غدير را روايت نكرده است. و اما پاسخ به اين اشكال:
پاسخ اول اينكه واقدى خود يكى از راويان اعمال و رفتار زشت خلفاء و صحابه است. پس اگر نقل نكردن حديث غدير توسط او صحت آن را زير سؤال مى برد، روايت مطاعن خلفاء توسط او قطعا از اسباب طعن و نكوهش آنان خواهد بود. اينك چند نمونه از مطاعنى كه واقدى نقل كرده است:
1. آتش زدن خانه وحى
چنانچه علامه حلّى در بحثِ مطاعن ابوبكر مى نويسد، واقدى ماجراى به آتش كشيدن خانه فاطمه زهرا عليهاالسلام به دست عمر بن خطاب را روايت كرده است.(1)
2. تبعيد ابوذر توسط عثمان
همچنين علامه حلّى در مطاعن عثمان اشاره كرده كه واقدى ماجراى تبعيد ابوذر غِفارى به ربذه به دست عثمان را روايت كرده است.
3. بازگرداندن حَكَم بن ابى العاص
علامه حلّى مى گويد: واقدى روايت كرده است: عثمان بن عفان، حَكَم بن ابى العاص را - كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از مدينه بيرون رانده و طريد رسول اللّه بود - به مدينه باز گرداند.(2)
ص: 78
4. تقسيم اموال مسلمين بين خويشاوندان
علامه حلّى مى گويد: واقدى روايت كرده كه عثمان دارايى هاى مسلمانان را به خويشاوندان خود و فرزندان پدرش اختصاص مى داد.(1)
نتيجه: اگر چنانكه قاضى عبدالجبّار معتزلى و فضل بن روزبهان و بعضى ديگر گفته اند واقدى رافضى متعصّب است، اشكال فخر رازى به عدم روايت حديث غدير توسط او اعتبارى ندارد. و اگر وى در آنچه روايت مى كند عادل و ثقه و راستگو است، بايد روايات فراوان وى درباره مطاعن خلفاء پذيرفته شود.
فخر رازى خود به روايات واقدى اعتنا نكرده و آنها را به شمار نياورده است، گويى كه اصلاً چنين رواياتى وجود ندارد. وى در مبحث مطاعن و بازگرداندن طريد رسول اللّه صلى الله عليه و آله (حَكَم بن ابى العاص) به مدينه توسط عثمان در كتاب «نِهاية العقول» چندين اشكال به اين ماجرا كرده و به كلى آن را رد كرده است.
در عين اينكه عده اى از بزرگان اهل سنت همانند قوشچى، تَفتازانى، عبدالحق دهلوى و حسام الدين سهارنپورى كابلى، واقدى را ستوده و در رتبه بخارى و مسلم شمرده و به روايت او استناد كرده اند، ولى گروهى از بزرگان و حافظان و دانشمندان جرح و تعديل راويان مانند بخارى و احمد و ابن مَعين و ابوحاتِم و نَسايى و دارقطنى و ابن عدى و ابن جوزى و ابن مدينى و ابن راهَوَيه و ذهبى او را جرح كرده اند.(2)
ص: 79
آنچه پس از همه اين مطالب مى توان گفت اينكه: در برابر اماميه نمى توان به عدم نقل حديث غدير توسط واقدى - حتى اگر بر وثاقت وى و اعتماد بر او در اهل سنت اجماع شده بود - استناد كرد، زيرا او از مخالفان اماميه است. ضمن اينكه اين واضح است كه عدم نقل حديث ملاكى براى رد آن نيست.
سوم: عدم روايت حديث غدير توسط ابن اسحاق
اشكال ديگر فخر رازى اين است كه ابن اسحاق حديث غدير را روايت نكرده است. اين اشكال نيز چند پاسخ دارد:
ابن اسحاق -
آنگونه كه گروهى از بزرگان اهل سنت از او نقل كرده اند - حديث غدير و ماجراى آن را روايت كرده است. از اين رو، اين ادعا كه ابن اسحاق حديث غدير را روايت نكرده دروغى بيش نيست.
در اينجا به چند تن از دانشمندان سرشناس اهل سنت كه حديث غدير را از ابن اسحاق نقل كرده اند اشاره مى كنيم: حافظ ابن كثير دمشقى، ابن حجر مكّى، محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى، مولوى حسام الدين سهارنپورى، عبدالعزيز دهلوى.(1) سخنان صريح اينان و نقل حديث غدير از ابن اسحاق ادعاى فخر رازى بر عدم روايت حديث غدير توسط ابن اسحاق را تكذيب مى كند.
همچنين گروهى از دانشمندان اهل تسنن متوجه بطلان اين ادعاى رازى شده اند. و لذا هيچ كدام ابن اسحاق را در شمار كسانى كه حديث غدير را روايت نكرده نياورده اند. بزرگان و علمايى همچون: سعد تَفتازانى در «شرح المقاصد» قوشچى در «شرح التجريد» ، عبدالحق دهلوى در «ترجمة المشكاة» و صاحب «المرافض» .
ص: 80
جالب اينجاست كه كمال الدين جهرمى در كتاب «البراهين القاطعة فى ترجمة الصواعق المحرقة» نام ابن اسحاق را از عبارت ابن حجر (صاحب الصواعق) انداخته تا رسوايى فخر رازى را مخفى كند !
در كنار نقل حديث غدير توسط ابن اسحاق، وى همچنين همراهى اميرالمؤمنين عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع را نيز نقل كرده و تحت عنوان «همراهى على عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله در حج پس از بازگشتش از يمن» ماجراى آن را در كتاب سيره خود مفصل نقل كرده است.(1) اگر ابن اسحاق ثقه است، چرا رازى وجود امام عليه السلام را در حجة الوداع را هم انكار كرده است ؟ و اگر ابن اسحاق ثقه نيست، چرا رازى به عدم روايت حديث غدير توسط او استناد كرده است ؟ !
پس از دو طريق ياد شده ثابت شد كه ابن اسحاق هم حديث غدير و هم ماجراى پيرامون آن و شركت اميرالمؤمنين عليه السلام در حجة الوداع و اعمال حج را روايت كرده است، و ادعاى فخر رازى كاملاً بى اعتبار است.
شمارى از دانشمندان جرح و تعديل اهل سنت ابن اسحاق را جرح كرده اند. بنا بر اين، به فرض اينكه او حديث غدير را روايت نكرده باشد، تمسّك به عدم روايت او نادرست است.
اينك سخنان برخى از اين دانشمندان به نقل ذهبى و ابن سيّدالناس: قطّان بن اسحاق: ابن اسحاق دروغگو است. ابن مَعين: ابن اسحاق ثقه است اما حجت نيست. نسايى: او قوى نيست. دارقطنى: به روايتش احتجاج نمى شود. احمد بن حنبل: او جدا بسيار تدليس مى كرد.(2)
ص: 81
حتى اگر همه دانشمندان در وثاقت ابن اسحاق همداستان بودند و او حديثى از احاديث را نقل نكرده باشد، باز هم عمل او موجب بى اعتبارى آن حديث نيست، چه رسد به اينكه اقوال درباره او مختلف است.
چهارم: عدم روايت حديث غدير توسط جاحظ
فخر رازى عدم روايت حديث غدير توسط جاحظ را نيز دستاويز قرار داده است. در پاسخ مى توان گفت:
جاحظ در شمار دشمنان بزرگ اميرالمؤمنين عليه السلام و از ياران دشمنان حضرت يعنى مروانيان است. تا جايى كه در تأييد مروانيان كتاب نوشته و آن را از دروغ و افترا به على عليه السلام آكنده ساخت، و در آن از ارزش فضائل و مناقب و ويژگى هاى برجسته و فداكارى هاى وى در دفاع از اسلام و پيامبرش فرو كاسته و در آنها تشكيك كرده است. فضائل و مناقبى كه هيچ مسلمانى با وى در آنها شريك نيست.
تأييد اين مطلب كلام ابن تيميه و دهلوى است كه به ناصبى بودن و مروانى بودن جاحظ تصريح كرده اند.(1) دهلوى كه خود در باب امامت كتابش تصريح كرده كه طعن نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام كفر است.
جاحظ در كتاب خود مطاعنى را كه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام - نعوذ باللّه - ساخته اند از ابراهيم نظّام نقل كرده است. شيخ مفيد (م 413 ق) - كه حتى اهل سنت مثل ذهبى و يافعى و ابن حجر(2) هم او را ستوده اند - در كتابش «العيون و المحاسن» كه شاگردش شريف مرتضى آن را خلاصه كرده و «الفصول المختارة من العيون و المحاسن» ناميده، پاسخ اين جسارت هاى جاحظ را داده است. حتى خود دهلوى به اين پاسخ ها
ص: 82
اعتماد كرده و آنها را در «تحفه اثنى عشريه» ، در برابر مطاعن منقول از نواصب در پاسخ به دليل ششم از ادله عقلى امامت اميرالمؤمنين عليه السلام آورده است.
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغة، شمارى از تشكيكات جاحظ نسبت به فضائل و ويژگى هاى منحصر به فرد اميرالمؤمنين عليه السلام در ميان صحابه را آورده، و سپس پاسخ هاى شيخ ابوجعفر اسكافى معتزلى (م 240 ق) - كه دانشمندان اهل سنت وى را بسيار ستوده اند، از جمله: سمعانى، ياقوت حَمَوى، قاضى القضات عبدالجبار معتزلى(1) - در برابر دروغ هاى جاحظ را از كتاب «نقض العثمانية» وى نقل كرده است.
حافظ خطّابى (م 388 ق) تصريح كرده است كه جاحظ مردى مُلحد بود ! شيخ محمدطاهر گُجَراتى (ت 913 - م 986 ق)(2) و شيخ نصراللّه كابلى سخن خطّابى در مورد جاحظ را از كتاب خطّابى «تذكرة الموضوعات» نقل كرده اند.(3)
اين خطّابى كسى است كه بزرگان اهل سنت وى را بسيار ستوده اند، از جمله: سمعانى، ابن خَلِّكان، ذهبى، يافعى، صفدى، اِسنَوى، ابن قاضى شُهبه اسدى، سيوطى، محمد بن محمد سنهورى شافعى، عبدالحق دهلوى، فخر رازى، نصراللّه كابلى، حيدرعلى فيض آبادى.(4) در طرف مقابل، دانشمندان اهل سنت در مورد جاحظ نظر
ص: 83
مثبتى ندارند و او را از درجه اعتبار ساقط دانسته و به او اعتمادى ندارند. از جمله: حافظ ذهبى، ابن حجر عسقلانى، ابن قُتيبه، نديم، ابن حزم، ابومنصور ازهرى.(1)
جاحظ صفات نكوهيده و اعمال زشتى داشته كه او را از درجه اعتبار ساقط مى كند، و شكى نمى ماند كه نه به روايت او مى توان اعتماد كرد و نه به قدح حديثى توسط او. براى نمونه:
ابن حجر مى گويد كه او نماز نمى خوانده و بر خدا و پيامبرش بسيار دروغ مى بسته(2)، و به تصريح ذهبى دروغ ساز بوده، و سبط بن العجمى و سيوطى و ابن اثير گفته اند كه او به همراه ابوالعيناء حديث فدك را ساخته است.(3) ابن الوردى و ديگران نيز تصريح كرده بودند كه جاحظ فراوان به باطل اشتغال داشت، و بنا به نقل ابن خَلَّكان و يافعى به آوازهاى حرام گوش مى سپرد و در انجمن زنان آوازه خوان شركت مى كرد.
اعتماد به جاحظ در روايات و دفاع از او سبب مى شود كه اهل سنت گرفتار اشكالى هايى قوى شوند كه رهايى از آن محال است. اين حقيقت در چند مورد به چشم مى خورد:
جاحظ و نظّام و طعن بر عمر
مسلّم است كه جاحظ در همه نظريّات و دينش از استاد خود ابراهيم نظّام پيروى مى كرده است. دانشمندان سرشناسى همچون يافعى و ابن الوردى و ابن خَلّكان به پيروى جاحظ از جميع سخنان نظّام تصريح كرده اند.
ص: 84
از سوى ديگر، ثبت شده كه نظّام معتقد بوده عمر بن خطاب سبب شد كه جنين فاطمه عليهاالسلام سقط شود، و نيز به امورى باور داشته كه اهل سنت آنها را نمى پذيرند.(1)
بنا بر اين، اگر رواست كه فخر رازى به ترك روايت حديث غدير توسط جاحظ يا طعن او بر اين حديث استدلال كند، رواست كه اماميه به سخن استاد وى نظّام در باب طعن او به عمر بن خطاب و خلافتش استدلال كند.
همان گونه كه دهلوى خود به پيروى از ابن حزم اندلسى به سخن نظّام در طعن مؤمن طاق، و حافظ ابن حَجَر در «لسان الميزان» به اشعارى كه نظّام بر سر قبر قاضى ابويوسف يعقوب بن ابراهيم - شاگرد ابوحنيفه - در نكوهش وى سروده اعتماد كرده اند.
جاحظ و طعنى ديگر بر عمر
همچنين اگر جاحظ مورد اعتماد باشد، چنانچه شريف مرتضى از كتاب جاحظ «العباسية» نقل كرده وى معتقد بوده ابوبكر و عمر به سبب اينكه حضرت فاطمه عليهاالسلام را از ميراث پدرش رسول خدا صلى الله عليه و آله بازداشتند، به او ستم كردند.(2)
جاحظ و طلحه و زبير و عايشه
جاحظ دو بيت شعر آورده كه در آن به طلحة بن عبيداللّه و زبير بن عوّام و عايشه دختر ابوبكر و ماجراى جنگ جمل اشاره كرده، و آنان را به سختى نكوهيده است. جاحظ طلحه و زبير را به شقى ترين و عايشه را به ماده گربه تشبيه كرده، چرا كه ماده گربه فرزندان خود را مى خورد ! چنانچه سيوطى هم از جاحظ نقل كرده است:
جاءَت مَعَ الأشقَينِ فى هَودَجٍ *** تُزجِى إلَى البَصرَةِ أجنادَها
كَأنَّها فى فِعلِها هِرَّةٌ *** تُريدُ أن تَأكُلَ أولادَها(3)
ص: 85
عايشه سوار بر كجاوه همراه با دو مرد شقى آمد، در حالى كه سپاهيان خود را به سوى بصره مى راند. گويا او در اين كارش ماده گربه اى بود كه مى خواست فرزندانش را بخورد.
عجيب اينجاست كه فضل بن روزبهان و رشيدالدين دهلوى به جاى پذيرش حق، سعى در دفاع از جاحظ و دشمنى هاى او با اميرالمؤمنين عليه السلام و حمايت هاى او از دشمنان اهل بيت عليهم السلام نموده اند ! به خصوص رشيدالدين دهلوى كه بسيار مفصل دفاع كرده است(1) !
اين دو وجه بى پايه و سستى در توجبه دشمنى هاى جاحظ عنوان كرده اند، كه هر دو مردود است و هر كدام چندين پاسخ دارد. در طرف مقابل شريف رضى (ت 359 - م 406 ق) و علامه حلّى در «نهج الحقّ» و قاضى نوراللّه شوشترى دشمنى هاى جاحظ را بيان كرده و او را مفتضح ساخته اند.(2)
پنجم: عدم روايت حديث غدير توسط ابن ابى داوود سِجِستانى
فخر رازى همچنين عدم نقل حديث غدير توسط ابن ابى داوود را دليل بر عدم اعتبار آن مى داند. واما پاسخ اين شبهه:
گفته اند ابن ابى داوود سِجِستانى هم حديث غدير و هم برخى مسائل پيرامونى خارج از اصل حديث را انكار كرده است. ولى اين ادعاى قدح ابن ابى داوود بر حديث غدير هيچ دليل و شاهدى ندارد و برهانى بر آن اقامه نشده است، و هر مدعايى كه دليلى براى آن اقامه نشود غير قابل قبول است.
شريف مرتضى اين شبهه را مفصل جواب داده است؛ از جمله گفته است:
1. اگر وقوع رخدادى اجماعى باشد انكار چند تن انگشت شمار اعتبارى ندارد.
ص: 86
2. اگر كسى كه از اجماع بيرون مى رود از كسانى است كه سخنش در نفى و اثبات اجماع معتبر نيست، خللى در اجماع ايجاد نمى كند.
3. اگر اجماع پيش از مخالفت آن مخالفِ اجماع وجود داشته باز هم تأثيرى در اجماع ندارد.
4. ابن ابى داوود خبر غدير را انكار نكرده، بلكه وجود مسجدى در غدير خم را آن هم پيش از رخداد حجة الوداع انكار كرده است.
5 . نقل كرده اند كه او از قدح در خبر غدير خوددارى مى كرده و حتى از سخنى كه طبرى درباره اين حديث مى گفته تبرّى مى كرده است.
6 . حتى جاحظ نيز جرأت نكرده خبر غدير را به صراحت رد كند، بلكه تنها شمارى از راويان آن را نامعتبر خوانده و مدّعى شده كه در الفاظ اين حديث اختلاف هست.(1)
اگر بپذيريم آنچه از ابن ابى داوود در قدح حديث غدير نقل شده صحيح است، فخر رازى نمى تواند آن را دستاويز خود قرار دهد. چرا كه چنين كارى به معناى خروج از قواعد بحث و آداب مناظره است، زيرا در دانش مناظره آمده كه هر يك از دو طرف مناظره بايد با استناد به اقوال طرف ديگر و تصريحات هم اعتقادان سخنش را رد كند. نه اينكه براى غلبه بر طرف روبرو از اقوال و اعتقادات همكيشان خود مدد گيرد.
حتى خود دهلوى هم در مقدمه «تحفه اثنى عشريه» و پيش از او پدرش در «قرّة العينين» ملتزم شده اند كه در محاجّه با اماميه به روايات اهل سنت - حتى روايات صحيح بخارى و ديگر كتب صحاح - احتجاج نكنند.
ص: 87
نكته ديگر اينكه -
چنانچه در كلام شريف رضى هم اشاره شد - اگر هم ابن ابى داود حديث غدير را رد كرده باشد، با نقل حديث غدير به دست بزرگ پيشوايان اهل سنت و تصريحشان به صحت آن و تأكيدشان بر ثبوت و تواتر صدورش از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله معارض است. اين حديثى است كه همگان در درستى اش همداستان اند، و سخن شاذّ كسى كه از اين اجماع بيرون رفته معتبر نيست.
طبق نقل نسائى يكى از راويان حديث غدير ابوداوود سِجِستانى پدر ابوبكر بن ابى داوود است.(1) بنا بر اين اگر آنچه از ابن ابى داوود نقل شده درست باشد، با نقل حديث غدير از سوى پدرش معارض است، و مسلّم است كه پدرش در علم و حفظ و وثاقت از او برتر و پيشتر است.
با اين همه، عجيب اينجاست كه ابن حجر مكّى در «الصواعق» و كمال الدين جهرمى در «البراهين القاطعة» و نورالدين حلبى در «السيرة» و عبدالحق دهلوى در «شرح المشكاة» و سهارنپورى در «المرافض» به ابوداوود نسبت داده اند كه حديث غدير را رد كرده است ! !
گروهى از نامداران بزرگ اهل سنت ابوبكر بن ابى داوود را راوى نامعتبرى دانسته اند. كسانى مانند: ابن صاعد، ابراهيم اصفهانى، بَغَوى، ابن ابى عاصم، ابن مَندِه، اخرم، ابن جارود، قطّان، طبرى، ابن فرات و على بن عيساى وزير. مهم تر از همه اينكه پدرش ابوداوود نيز گفته است: پسرم، عبداللّه كذّاب است ! ! ذهبى شرح حال او و جرح و تعديل بزرگان در مورد او را مفصل آورده كه بسيارى بر او طعن وارد كرده اند(2): از جمله:
ص: 88
1. ابن ابى داوود خودستا و متكبر و شيخى خودپسند بوده است.
2. او ناصبى و دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، و حديثى روايت كرده كه جز ناصبى چنين حديثى نقل نمى كند.
3. ابن ابى داوود در سخن پيرامون حديث بسيار خطا مى كرده است.
4. گروهى از پيشوايان بزرگ از جمله پدرش بر او خرده گرفته اند.
5 . همانگونه كه پدرش و ابراهيم اصفهانى گفته اند او كذّاب بوده است.
6 . آنطور كه بَغَوى گفته، وى از دانش به دور بوده است.
گذشته از اين، سه تن از حافظان بزرگ شهادت داده اند كه ابن ابى داوود حديث ساختگى روايت كرده است: محمد بن يحيى بن مَنده، ابوجعفر محمد بن عباس اخرم و احمد بن على بن جارود.
البته ذهبى سعى كرده با حرف هاى بى اساس و از سر تعصب، ابن ابى داود را بزرگ و ثقه جلوه دهد(1) ! در حالى كه خود در «سير اعلام النبلاء» اقرار كرده كه او و طبرى دشمن يكديگر بوده اند ! و نيز مخالفت ابن ابى داود با حديث طير را نقل كرده است.(2)
ابن ابى داوود حديثى ساختگى در فضائل سوره هاى قرآن روايت كرده، در حالى كه مى دانسته اين حديث ساختگى است. اين كار او حتى ابن جوزى را هم به ستوه آورده كه گفته: از ابوبكر بن ابى داوود تعجب مى كنم كه چگونه اين حديث را با علم به ساختگى بودنش، آن را بخش بخش كرده و در كتابى كه درباره فضائل قرآن نوشته آن را آورده است ... .(3) جلال الدين سيوطى هم اشاره به همين مطلب نموده است.(4)
ص: 89
ششم: عدم روايت حديث غدير توسط ابوحاتم رازى
از ديگر اشكالات فخر رازى بر حديث غدير اين است كه ابوحاتِم حديث غدير را روايت نكرده، يا اينكه بر آن خرده گرفته است. در پاسخ وى مى گوييم:
همه دانشمندان رجال و جرح و تعديل تصريح كرده اند كه ابوحاتم فردى عيب جو است، و بى هيچ تقوى و دليلى بسيارى از راويان را جرح كرده و نامتعبر مى انگارد ! از جمله اين افراد ذهبى است، كه در چند مورد به اين مسئله تصريح كرده است.(1)
پيشتر گذشت كه ابوحاتم رازى از محدثانى است كه بر بخارى و كتابش خرده گرفته و طعن زده اند. با اين وصف، شگفت است كه رازى نام او را در شمار خرده گيران بر حديث غدير آورده است !
در جايى كه جمهور اهل تسنن به خرده گيرى او از بخارى وقعى نمى نهند، آيا بايد شيعيان و دانشمندان منصف به اينكه او حديث غدير را قدح كرده اعتنا كنند ؟ ! ضمن اينكه برخى از اهل تسنن گفته اند كه هر كس بر بخارى خرده بگيرد ملعون است ! از جمله سُبكى از قول ابوعمرو احمد بن نصر خفاف.(2)
چنانچه سُبكى و شيخ سالم سنهورى نقل كرده اند، ابوحاتم صحيح بخارى را به خود نسبت داده است !(3) آيا به رد چنين شخص خيانتكارى نسبت به حديث غدير مى توان اعتنا كرد ؟ !
ص: 90
آنچه فخر رازى در رد حديث غدير به ابوحاتم نسبت داده، با روايتى كه از پسرش حافظ عبدالرحمن بن ابى حاتم نقل كرده معارض است، چرا كه سيوطى از وى نقل كرده كه آيه تبليغ در روز غدير و درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.(1)
پس از آگاهى از پاسخ هايى كه گذشت، شكى نمى ماند كه تمسك فخر رازى به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم و واقدى و ابن اسحاق و جاحظ و ابن ابى داوود سِجِستانى و ابوحاتم رازى چه اندازه بى اساس و غيرمنطقى است، و به حديث غدير كه فوق حد تواتر و در نهايت صحّت است هيچ ضررى نمى زند. چرا كه تواتر شروطى دارد، و هر گاه آن شروط در حديثى فراهم آيد قطعا متواتر ناميده مى شود، و هرگز نقل حديث به دست افرادى چون اينان يا نظير ايشان جزء اين شروط نيست.
هفتم: فخر رازى، خودش را ردّ كرده است !
فخر رازى خود اعتراف كرده كه مخالفان شيعه اين حديث را براى نشان دادن فضيلت على عليه السلام روايت مى كنند. حتى بعضا گفته كه «امّت» اين حديث را نقل كرده اند ! و حتى در تفسيرش حديث غدير را از ابن عباس و براء بن عازب و محمد بن على نقل كرده است.(2)
بنا بر اين، به اعتراف خود رازى حديث غدير از روايات اهل سنت است و در صحتش شكى نيست، بلكه اختلاف تنها در معناى آن و استدلال به آن است. آيا شايسته نبود كه فخر رازى حداقل سخنان خود را در نظر مى گرفت و براى رد آن صحت و تواترش را زير سؤال نمى برد ؟
ص: 91
هشتم: ردّ معارضه با حديث «قريش و انصار و ... مولاى ديگر مردم اند»
فخر رازى با حديثى به جنگ با حديث غدير رفته و اين دو را معارض يكديگر مى داند، و در نتيجه حديث غدير را مردود مى شمارد: «قُرَيشُ وَ الأنصارُ وَ جُهَينَةُ وَ مُزَينَةُ وَ أسلَمُ وَ غِفارُ مَوالىُ دونَ الناسِ كُلُّهُم. لَيسَ لَهُم مَوالىُ دونَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ» : قريش و انصار و جهينه و مزينه و اسلم و غفار - و نه ديگر مردم - مولايند، و جز خدا و فرستاده اش مولاى ديگرى ندارند. ولى اين تعارض به چند دليل باطل است:
اين حديث از اخبار اهل سنت است و تنها ايشان روايتش كرده اند. از اين رو نزد شيعيان حجيتى ندارد تا به وسيله اش با حديث غدير مقابله كنند، و مُناظر تنها مى تواند طرف مقابلش را بر پايه رواياتى به پذيرش سخنى وا دارد كه هم مذهبان او در كتاب هاى معتبر و با اسانيد معتمد خود نقل كرده اند.
حديث ياد شده از احاديثى نيست كه همه اهل تسنن نقل كرده باشند، بلكه تنها در اندكى از آثارشان آمده و در همه كتاب هاى صحاح ايشان نقل نشده است. ابن اثير تصريح كرده كه اين حديث را فقط بخارى و مسلم نقل كرده اند.(1)
حديث مذكور از خبرهاى واحد است، زيرا بخارى و مسلم تنها آن را از ابوهريره نقل كرده اند. در طرف مقابل حديث غدير است كه بيش از صد تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله - كه ابوهريره هم از آنهاست - آن را نقل كرده اند. به همين جهت، پر واضح است كه حديث ياد شده اصلاً توان معارضه با حديث غدير را ندارد.
جالب اينجاست كه ابوهريره - كه راوى حديث مذكور است - حديث غدير را نيز روايت كرده، و مهم تر اينكه - به نقل خوارزمى - به صحت حديث غدير هم اعتراف
ص: 92
كرده، و در مجلس معاويه گفته كه خود آن را در غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است، تا جايى كه معاويه را به خشم آورد !(1)
اينها همه مبتنى بر اين است كه ابوهريره را ثقه بدانيم. لكن در مورد ابوهريره بدگويى و قدح بسيار وارد شده است: از جمله:
1. ابوهريره نزد بزرگان صحابه و غير آنان در نقل حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله ثقه نيست. صحابه اى كه او را تكذيب كرده اند عبارت اند از: اميرالمؤمنين على عليه السلام، عمر بن خطاب، عثمان بن عفّان، عبداللّه بن زبير، عايشه دختر ابوبكر و ... .(2)
حتى از شخص ابوهريره روايت شده كه به صحابه گفت: شما مى گوييد كه من بر فرستاده خدا دروغ مى بندم.(3)
همچنين در كتاب ها آمده كه عمر او را از نقل حديث بازداشت و به او گفت: نقل حديث از رسول خدا را ادامه نده، و گرنه تو را به سرزمين دَوْس(4) تبعيد مى كنم.(5) همچنين، ماجراى عزل ابوهريره از فرمانروايى بحرين به دست عمر مشهور است.(6)
شمارى از تابعان و فقيهان هم ابوهريره را دروغگو دانسته و به عدم وثاقتش تصريح كرده اند، از جمله: ابوحنيفه و بعضى پيروانش، فقيه حنفى عيسى بن ابان، محمد بن حسن شيبانى.(7)
ص: 93
2. دميرى و ابن اثير و محمدطاهر گُجَراتى فَتَّنى نقل كرده اند كه ابوهريره شطرنج و قماربازى مى كرده است !(1) شطرنجى كه حتى ابن تيميه به شدت آن را حرام مى داند.(2)
3. ابن كثير دمشقى از مسلم بن حجاج و او با سند از بشر بن سعيد نقل كرده كه ابوهريره حرف ديكران و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله را به هم در مى آميخت.(3) همچنين ابن كثير از قول شعبه مى نويسد كه ابوهريره تدليس مى كرد.(4)
4. ابن كثير مى گويد: شريك از مغيره و نيز ديگران، از ابراهيم نقل كرده اند كه اصحاب ما حديث ابوهريره را صحيح نمى دانستند.(5)
5 . ابن قتيبه و ابن كثير از ابورافع نقل كرده اند كه ابوهريره از سر لودگى خود را ميان كودكانِ در حال بازى مى افكند !(6) زمخشرى نيز نوشته كه او بسيار مَضيره دوست داشت و آن را با معاويه مى خورد، ولى نماز را پشت سر على عليه السلام مى خواند. چون دليل كارش را مى پرسيدند مى گفت: مَضيره معاويه چرب تر و خوشبوتر است، ولى نماز پشت سر على بهتر است. به همين سبب به او مى گفتند: شيخ المضيرة. و نيز عبارات و جراياناتى مشابه و البته مضحك در مورد خوردن از ابوهريره !(7)
6 . در آخر دشمنى ابوهريره با على عليه السلام و دوستى او با دشمنان حضرت اظهر من الشمس است و شواهد فراوان دارد.
از شروط تعارض در حديث همسان بودن هر دو و شايستگى همه جانبه حديثى
ص: 94
است كه به عنوان معارض گزيده مى شود. با چشم پوشى از دلايلى كه در بى اعتبارى حديث ياد شده گذشت، اين حديث خود از حيث سند مخدوش است:
1. در سند اين حديث به نقل بخارى و مسلم سفيان ثورى هست.(1) سفيان ثورى صوفى مسلك بوده، و كسى است كه با امام صادق عليه السلام رابطه خوبى نداشت و حتى بعضا توهين هم مى كرد !
مثل ماجراى اعتراض او به جبّه اى كه امام صادق عليه السلام پوشيده بود. شعرانى، حافظ ابونُعَيم، ذهبى، ابن طلحه، سبط بن جوزى، ابن صبّاغ مالكى و عيدروس اين ماجرا را نقل كرده اند.(2)
2. ذهبى و ابن حجر و سبط بن عجمى و ابراهيم بن محمد مكّى نَوَوى و سيوطى و خطيب و علايى و على قارى گفته اند كه سفيان ثورى تدليس مى كرده و راويان ضعيف را از سند حديث حذف مى كرده است.(3) حرمت و زشتىِ تدليس هم كه شكى در آن نيست و مورد پذيرش همگان است.(4)
3. بخارى اين حديث را به يعقوب بن ابراهيم نيز نسبت داده است(5)، ولى ابومسعود دمشقى اين نسبت را دروغ شمرده(6)، و نيز گروهى از دانشمندان اهل سنت بر پدر يعقوب - يعنى ابراهيم بن سعد - خرده گرفته اند، كه ابن حجر كلمات ابوداوود سِجِستانى و خطيب و ابن عُيَينه و ابن عدى را در مورد او آورده است.(7)
ص: 95
4. در سند حديث نام «سعد بن ابراهيم» آمده، در حالى كه ابن حجر گفته كه مالك بن انس روايت سعد را صحيح نمى دانست.(1)
با فرض صحت اين حديث، به احتمال بسيار قوى ابوهريره آن را نقل به معنى كرده و دو واژه «لَيسَ» و «دونَ» را - كه مفيد حصر اند - خود در عبارت: «لَيسَ لَهُم مَوالىَ دونَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ» افزوده است.
علماى اهل سنت نمونه هاى ديگرى هم براى اين سخن احاديث ديگر ابوهريره دارند، مانند: ابن حجر مكى در «الصواعق المحرقة» نسبت به حديث غدير، و كابلى در «الصواقع» و دهلوى در «تحفه اثنى عشريه» نسبت به حديث ابن عباس در معناى آيه مودّت.
همچنين آنچه نبود دو واژه «ليس» و «دون» را در اصل حديث تقويت مى كند، نقل ديگرى است از اين حديث به طريقى ديگر توسط مسلم: الأنصارُ وَ مزينَةُ وَ جُهينَةُ وَ غَفّارُ وَ أشجَعُ وَ مَن كانَ مِن بَنى عَبدِاللّه ِ مَوالىَ دونَ الناسِ، وَ اللّه ِ وَ رَسولُه مَولاهُم: انصار و مزينه و جهينه و غفار و اشجع و فرزندان عبداللّه مولاى ديگر مردم اند و خدا و فرستاده اش مولاى آنان اند.(2)
چند تن از دانشمندان اهل سنت مثل تَفتازانى در «شرح المقاصد» و قوشچى در «شرح التجريد» و دهلوى در «تحفه» و حتى خود فخر رازى در پاسخ به استدلال شيعه به آيه ولايت «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ... » گفته اند كه ادات حصر تنها در جايى خصوصيتى را از ديگران نفى مى كند كه در وجود آن خصوصيت در ديگران ترديد و نزاع وجود داشته باشد.
ص: 96
ما در پاسخ مى گوييم: آيا در ولايت خدا و فرستاده اش بر اين قبيله ها ترديد و نزاعى بود كه به ادات حصر احتياج باشد ؟ ! هرگز ! پس در حديثى كه فخر رازى به آن استدلال كرده حصر نيست تا با حديث غدير تعارض داشته باشد.(1)
اصلاً اين حديث معارضِ حديث غدير نيست، چرا كه «مولى» به هر معنى كه باشد، بخش نخست حديث نشان مى دهد كه قبائل ياد شده موالى پيامبر صلى الله عليه و آله هستند.
اين با ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام منافاتى ندارد، چرا كه بخش دوم حديث - كه ظاهرا به سبب وجود ادات حصر در آن محل استدلال است - نيز مانند بخش نخست است؛ اگر مراد از ولايت خدا و رسولش چيزى جز حق تصرف در امور باشد، حديث ابوهريره با حديث غدير تناقضى ندارد، زيرا معناى مولى در حديث غدير فقط «الأولى بالتصرف» يا «المتصرّف فى الأمور» است، در حالى كه مقصود از مولى در حديث ابوهريره اين معنى نيست.
اما اگر مراد از ولايت در حديث ابوهريره اولويّت در تصرف باشد، آنگاه ولايت تنها مختص خدا و رسولش است و نه غير اين دو، و از اين رو حديث ابوهريره معارض حديث غدير خواهد بود. در پاسخ مى گوييم: اين سخن به طور ضمنى اعترافى است به اينكه در حديث غدير مولى به معناى «اولى به تصرف» است كه نظر شيعه هم همين است.
افزون بر اين، اگر ولايت در حديث ابوهريره به معناى اولويت در تصرّف باشد، به مقتضاى حصر، اميرالمؤمنين عليه السلام در هيچ وقتى از اوقات ولى و امام نخواهد شد. اين سخنى است خلاف اجماع مسلمانان.
علاوه بر اين، چنين سخنى خلافت خلفاء را هم باطل خواهد كرد، كه قطعا اهل تسنن اين را نخواهند پذيرفت.
ص: 97
بنا بر اين، ولايت در حديث ابوهريره به معنايى غير از اولويت در تصرف است، و لذا منافاتى با حديث غدير ندارد.
و اما پاسخ صحيح در جمع بين حديث ابوهريره - به فرض صحتش و با الفاظى كه فخر رازى آورده - و حديث غدير اين است كه ممكن است رد حديث ابوهريره مراد نفى ولايت غير خدا و رسول صلى الله عليه و آله بر اين قبيله ها در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، و در حديث غدير به استقرار ولايت مستقيم على عليه السلام پس از نبى اكرم صلى الله عليه و آله دلالت مى كند.
نهم: ردّ اين ادعا كه: على عليه السلام همراه نبى صلى الله عليه و آله نبود
فخر رازى مى گويد: على عليه السلام در آن وقت همراه نبى صلى الله عليه و آله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليه السلام از يمن و همراهى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقل هاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونه هايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابن ماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله آنقدر واضح است كه حتى ابن حجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مى كند و مى گويد كه على عليه السلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقل هاى معتبر ثابت مى كند كه على عليه السلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارد.(2)
و اما تفصيل مطلب:
يكى از شبهاتى كه در مورد ماجرا و بيان حديث غدير مطرح شده اين است كه: آيا اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در ماجراى غدير حضور داشته، يا در آن زمان در يمن بوده است ؟
ص: 98
همچنين فخر رازى مى گويد: على عليه السلام در آن وقت همراه نبى صلى الله عليه و آله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليه السلام از يمن و همراهى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقل هاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونه هايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابن ماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابن حجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مى كند و مى گويد كه على عليه السلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقل هاى معتبر ثابت مى كند كه على عليه السلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارد.(2)
اصل ماجرا اينگونه است:
قبل از حركت پيامبر صلى الله عليه و آله براى سفر حجة الوداع، اميرالمؤمنين عليه السلام با لشكرى از طرف آن حضرت به نَجْران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن دعوت به اسلام و نيز جمع آورى خمس و زكات و جِزيه بود، و اين جزيه قرادادى بود كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان) طبق آن مبلغى به حكومت اسلامى مى پرداختند. اين قرار بين مسيحيان نجران و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در سال قبل از حج برقرار شده بود.
اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از حركت از مدينه، نامه اى براى اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن فرستاد و ضمن اعلان سفر حج براى آن مناطق، دستور داد آن حضرت نيز براى سفر حج حركت كند.
لذا اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پايان كارهاى محوَّله در نجران و يمن، با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود. آنان
ص: 99
پس از احرام در ميقات «يَلَمْلَم» در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كردند تا براى ايام حج در آنجا حضور داشته باشند.
با نزديك شدن پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه از طرف مدينه، اميرالمؤمنين عليه السلام هم از طرف يمن به اين شهر نزديك شدند. حضرت جانشينى در لشكر براى خود تعيين كردند و خود پيشتر به ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله شتافتند و در نزديكى مكه خدمت حضرت رسيدند و گزارش سفر را دادند.
پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار مسرور شدند و دستور دادند هر چه زودتر لشكر همراه را به مكه بياورد.
اميرالمؤمنين عليه السلام به محل لشكر بازگشتند و همراه آنان - همزمان با قافله پيامبر صلى الله عليه و آله روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شدند.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات و سپس به مشعر و منى رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
و اما پاسخ به اين شبهه:
ظاهرا اولين كسى كه اين شبهه را مطرح كرده و در اين باره ترديد كرده، قاضى عبدالرحمن بن احمد لايجى (م 756 ق)(1) در كتاب «المواقف» است. او مى گويد: على عليه السلام در روز غدير با پيامبر صلى الله عليه و آله نبود، زيرا در يمن حضور داشت.(2)
ص: 100
ردّ سخن قاضى لايجى:
بسيار جاى تأسف است كه قاضى براى سخنش هيچ دليلى نياورده و هيچ شاهدى براى اين ادعاى بزرگ ذكر نكرده است !
در اينجا در ردّ اين ادعاى بى دليل مى گوييم: آيا او به تاريخ مراجعه كرده و اين اشكال را كرده است ؟ ! بعيد است كه گفته شود امثال قاضى از تاريخ آگاهى ندارند. ظاهر اين است كه خود را در اين باره به نادانى زده باشد، زيرا ما در پيشگاه صاحبان سيره هاى صحيح نزد مسلمانان هستيم. تاريخ به ما مى گويد كه اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول اعظم صلى الله عليه و آله در يمن حاضر بوده، كه اين را قاضى نيز بيان كرده است.
ولى خود تاريخ - كه از اين ماجرا سخن مى گويد - از بازگشت حضرت از يمن و پيوستنش به نبى مكرم صلى الله عليه و آله در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج نيز سخن مى گويد. بنا بر اين، براى چه قاضى ماجراى اول را ذكر مى كند و از دومى ياد نمى كند و خود را
ص: 101
به فراموشى مى زند ؟ ! واقعا انسان نمى داند اينگونه تحريف تاريخِ صحيح را چه بنامد ! ؟ پس در اين مجال، ابتدا روايتى را مى آوريم كه به عكس ادعاى قاضى در كتاب «المواقف» تصريح مى كند:
ابن سعد (م 231 ق) مى گويد: گفته مى شود سرّيه على بن ابى طالب عليه السلام به يمن دوبار بوده است: يكى از آن دو در ماه رمضان سال دهم هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله روى داد. گفته اند:
رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به يمن فرستاد، و پرچمى به او داد و با دست خويش عمامه بر سرش نهاد و فرمود: برو و به جايى توجه نكن. وقتى به ديار يمنى ها فرود آمدى و رسيدى، با آنان نبرد نكن مگر آنكه با تو بجنگند. حضرت با سيصد سواره حركت كرد و آن اولين سپاهى بود كه وارد آن سرزمين - يعنى سرزمين مذحج - شد. پس يارانش را گسيل داشت كه غنائم و زنان و اطفال اسير و چارپايان بسيار و ... را آوردند.
على عليه السلام بريدة بن خصيب اسلمى(1) را مسئول غنائم گردانيد. غنائمى را كه به دست آورده بودند نزد حضرت گرد آوردند، تا آنكه امام به جماعت يمنى ها برخورد. ايشان را به اسلام دعوت كرد، اما سرباز زدند و نيزه و سنگ پرتاب كردند. امام يارانش را صف كرد و پرچم را به مسعود بن سنان سُلّمى داد. آنگاه على عليه السلام با يارانش بدانان حمله كرد و بيست نفر از آنان را كشت. پس پراكنده شدند و عقب نشستند، و حضرت هم از تعقيب يمنى ها دست برداشت.
سپس آنان را به اسلام فراخواند كه به سرعت اجابت كردند، و گروهى از رؤساى آنان با على عليه السلام بر اسلام بيعت كردند و گفتند: ما نماينده قوم خويشيم و اين صدقات ماست. پس حق خدا را از آن برگير. على عليه السلام غنائم را گرد آورد. آن را به پنج جزء
ص: 102
قسمت كرد و بر سهمى از آن نوشت كه اين از آن خداست. حضرت على عليه السلام قرعه انداخت. اولين سهم، سهم خمس بود و بقيه غنائم را بين يارانش تقسيم كرد. آنگاه حركت كرد و به پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه ملحق شد، كه براى حج سال دهم به آنجا آمده بود.(1)
از ابن اثير جزرى (م 663 ق) نقل شده است: على بن ابى طالب عليه السلام به نجران فرستاده شد(2)، تا صدقات و جزيه آنان را جمع كند و باز گردد. پس چنين كرد و بازگشت، و با پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه در حجة الوداع ديدار كرد، و بر فرماندهى سپاهى كه همراهش بود يكى از يارانش را گماشت و پيش از همه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و در مكّه به ايشان رسيد.(3)
واقدى (م 270 ق) پس از آنكه سريه امام اميرمؤمنان عليه السلام را به يمن ياد كرده مى گويد: عمر بن محمد بن عمر بن على از پدرش براى من نقل كرد كه على عليه السلام تمام غنائمى را كه به دست آورده بود به پنج بخش تقسيم كرد، و براى آن قرعه انداخت، و در يكى از سهم هاى آن نوشت: از آنِ خدا. كه اولين سهم، سهم خمس خارج شد. به كسى چيزى غنيمت نداد و نبخشيد.
فرماندهان پيشين به ياران حاضر (و نه ديگران) از خمس مى دادند و سپس به رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتند، كه ايراد نمى گرفت. اين كار را از على عليه السلام خواستند.
ص: 103
اما آن حضرت خوددارى كرد و فرمود: خمس را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى برم تا حضرت دستور دهد. اينك رسول خدا صلى الله عليه و آله در موسم حج است. او را ديدار مى كنيم و در مورد خمس هر چه را خدا بخواهد انجام مى دهد.
پس بازگشت و خمس را با خود برد، و نيز باقى اموال و غنائم را. چون به فُتُق(1) رسيد، عجله كرد و ابورافع را بر يارانش و خمس گمارد. در ميان خمس، لباسى از لباس هاى يمنى بود. همچنين بارهاى بسته و چهارپايانى كه غنيمت گرفته بود؛ چهارپايانى كه صدقه اموال يمنى ها بود.(2)
جزرى شافعى در «اسنى المطالب» گفته است: سبب اين خطبه در روز غدير مطلبى است كه ابن اسحاق ذكر كرده است: كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام و خالد بن وليد را به يمن به عنوان امير فرستاد. امام بازگشت و در مكه هنگام حج آخرين پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت ديدار كرد، و در مورد امام قيل و قال زيادى شده بود. برخى از همراهان امام بر ضد ايشان سخن مى گفتند، چرا كه بازگشت و جانشين امام غنائم را به سپاهان بخشيد. امام شتابان به سوى رسول اللّه صلى الله عليه و آله رفت. چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از حج فارغ شد، به غدير خم فرود آمد و اين خطبه را خواند، تا ارزش على عليه السلام را به مردم برساند و گفته ديگران را در مورد او ردّ كند.(3)
ص: 104
هر كس در اين نصوص و مطالب به دور از تعصب و جانبدارى بينديشد، آشكارا در مى يابد كه امام اميرمؤمنان على عليه السلام بعد از آنكه كار مهمى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان فرمان داده بود انجام داد، از يمن پيروزمندانه بازگشت و در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج به پيامبر صلى الله عليه و آله پيوست.
از امورى كه دلالت مى كند اميرالمؤمنين عليه السلام در رويداد غدير حاضر بوده و در يمن نبوده، روايات متواترى است كه صراحت دارند پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس كه من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است.
در اينجا به پاره اى از اين نصوص - كه از مصادر معتبر نزد مسلمانان نقل شده - توجه فرماييد:
مورد اول
امام حنابله، احمد بن حنبل (م 240 ق) در كتاب خويش «فضائل الصحابة» نقل كرده است: عبداللّه براى ما روايت كرد و گفت: پدرم براى من از ابن نمير از عبدالملك از عطيه عوفى روايت كرد: نزد زيد بن ارقم آمدم و به او گفتم: يكى از بستگانم از تو حديثى درباره على عليه السلام در روز غدير نقل كرده است. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم.
گفت: اى عراقيان، شما قابل اعتماد نيستيد ! به او گفتم: از جانب من هراسى نداشته باش. گفت: باشد. ما در جحفه بوديم(1) كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام ظهر بر ما وارد شد، در حالى كه بازوى على عليه السلام را گرفته بود. پس فرمود: اى مردم، آيا نمى دانيد به مؤمنان از
ص: 105
خودشان شايسته ترم ؟ گفتند: آرى ! فرمود: پس هر كس من مولاى اويم على عليه السلام مولاى او است. به او گفتم: آيا فرمود: خدايا، دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ؟ گفت: چنان كه شنيدم به تو خبر مى دهم.(1)
بسيار جاى تأسف است كه اين صحابى به روشنى تمام حديث را نقل نكرده و رعايت امانت را ننموده است ! چگونه ممكن است بگوييم كه زيد صدر حديث را شنيده ولى ذيل و پايان حديث را نشنيده است ؟
اين سخن او كه «چنان كه شنيدم به تو خبر مى دهم» چه معنى دارد ؟ ! عجيب است كه ذيل روايت: «خدايا دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست دارد، و دشمنش بدار كسى كه او را دشمن دارد» .
احمد نيز از زيد بن ارقم در همين كتاب نقل كرده است: زيد بن ارقم گفت و من شنيدم: با رسول خدا صلى الله عليه و آله در منطقه اى فرود آمديم كه به آن خُمّ مى گفتند. حضرت فرمان نماز داد كه در گرماى سخت نماز خوانده شد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما سخن فرمود. براى رسول اللّه صلى الله عليه و آله پارچه اى از درختى كه از خورشيد زرد شده بود پهن گشت، و فرمود: آيا نمى دانيد يا گواهى نمى دهيد كه من شايسته تر به هر مؤمنى از خود او هستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: پس هر كس مولاى اويم، اين على عليه السلام مولاى او است.
خدايا ! دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد، و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد.(2)
عجيب است كه نسائى در «الخصائص» اين روايت را كه در آن «خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد» آمده است، از عامر بن واثله روايت مى كند:
ص: 106
على عليه السلام مردم را در ميدان كوفه گرد آورد و فرمود: هر كسى كه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيد: آيا نمى دانيد از هر مؤمنى شايسته تر به اويم ... . سپس در حالى كه ايستاده بود، دست مرا (على عليه السلام) را گرفت و فرمود: هر كس مولايش هستم، على مولاى او است. خدايا ! دوست بدار دوست بدار هر كس او را دست بدارد ... ، گواهى دهد. ابوالطفيل مى گويد: خارج شدم و هنوز در ذهنم درباره امام اشكال وجود داشت. پس با زيد بن ارقم ملاقات كردم و به من خبر داد و گفت: شك دارى ؟ حديث را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدم.(1)
پس در اينجا زيد بن ارقم، عامر بن واثله صحابى را - كه هنوز در ذهنش شكى بود - مخاطب ساخت و او را از ترديد در حديث بيرون آورد. ولى وقتى از او در مورد اين اضافه «خدايا دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد» مى پرسند، مى گويد: چنان كه شنيدم خبر مى دهم ! ؟
گويى زيد عبارت را نشنيده و خواسته در ذيل روايت تشكيك كند و آن را پنهان سازد، اما صدر و ابتداى روايت را تأييد مى كند ! شايد ترديد او سبب شده كه بعضى از محدثان و راويان و اهل حديث و رجال و مانند ابن تيميه(2) و ابن ابى داوود و ابن ابى حاتم در عبارت ترديد كنند.
در كتاب «المصنّف» ابن ابى شيبه آمده است: شريك براى ما از ابويزيد، و وى از پدرش نقل كرد: ابوهريره وارد مسجد شد. نزد او آمديم. در مقابل او جوانى برخاست و گفت: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، پس اين على عليه السلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد ؟ گفت: آرى. جوان گفت: اما من از تو بيزارم. گواهى مى دهم كه دشمنى كرده اى با كسى كه على عليه السلام را دوست دارد، و دوستى نموده اى با كسى كه على عليه السلام را دشمن مى دارد. مردم او را با سنگريزه زدند.(3)
ص: 107
مورد دوم
همچنين احمد به سند خويش از براء بن عازب نقل كرده است: با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع حركت كرديم تا به غدير رسيديم. در اين هنگام ندا داده شد كه براى نماز جمع شويد، و زير درختى را براى پيامبر جارو و تميز كردند.(1)
حضرت دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: آيا به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: چرا اى رسول خدا. فرمود: اين (على عليه السلام) مولاى كسى است كه من مولا و سرپرست اويم. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد. پس از آن عمر به على عليه السلام برخورد و گفت: اى فرزند ابى طالب، مباركت باد، مولاى هر مرد و زن مؤمن گرديدى.(2)
مورد سوم
احمد بن سند خويش از ابوليلى كندى(3) نقل مى كند: از زيد بن ارقم شنيدم: منتظر تشيع جنازه اى بوديم كه كسى از اباعامر پرسيد: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى كه روز غدير خم به على عليه السلام بگويد: هر كس من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است ؟ گفت:
بله. ابوليلى گفت: به زيد بن ارقم گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود ؟ گفت: بله، آن را چهار مرتبه فرمود.(4)
ص: 108
مورد چهارم
در «تاريخ مدينة دمشق» آمده است: ابوعبداللّه خلاّل و ام مجتبى دختر ناصر به نقل از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى، از ازرق بن على، از حسان، از محمد بن سلمه، از پدرش، از ابوعبداللّه شامى گفته است: وقتى نزد زيد بن ارقم نشسته بوديم و او در مجلس بنى ارقم نشسته بود، مردى از قبيله «مراد» بر استرى وارد شد و گفت: ميان شما زيد كسيت ؟ قوم گفتند: اين شخص زيد است. گفت: تو را به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم مى دهم، آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى كه فرمود:
هر كس من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد ؟ گفت: آرى.(1)
مورد پنجم
ميمون راوى مى گويد: يكى براى من از زيد نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا دوست بدار هر كس على عليه السلام را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.
مورد ششم
ام مجتبى علوى به ما خبر داد: بر ابراهيم بن منصور خوانده شد: ابوبكر بن مقرى نقل كرد: هدبة بن خالد، از حمّاد - يعنى ابن سلمه - از على بن (زيد) ، از عدى بن ثابت، از براء نقل كرد: با رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بوديم. وقتى به غدير خم رسيديم، زير دو درخت را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله جارو كردند، و در ميان مردم ندا داده
ص: 109
شد براى نماز جمع شوند. رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فراخواند و دست او را گرفت و او را از جانب راست خويش بلند كرد و فرمود: آيا از هر مؤمنى شايسته تر و اولى از خود وى نيستم ؟ گفتند: آرى. و در يكى از دو حديث آمده: آيا همسرانم امّ المؤمنين نيستند ؟ - . پس اين (يعنى حضرت على عليه السلام) دوستدار كسى است كه من دوستارش هستم و مولاى شخصى است كه من مولايش هستم. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس او را دشمن بدارد دشمنش باش.(1)
مورد هفتم
ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسن بن نقور و ابوالقاسم بن بسرى و ابومحمد احمد بن على بن حسن بن ابى عثمان، از ابوالحسن احمد بن محمد بن قاسم بن موسى بن قاسم بن صلت، از ابوبكر احمد بن عبداللّه (نحاس) دوست ابى صخره نقل مى كنند كه املا كرد، از محمد بن زنجويه، از حميدى، از يعقوب بن جعفر بن ابى كثير مدنى، از مجاهر بن مسمار، از ابن ابى نقور، از عايشه دختر سعد، از سعد:
همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه مكه بوديم كه بدان سو مى رفت. وقتى به غدير خم رسيد - كه در منطقه خُمّ است - مردم توقف كردند. كسانى كه رفته بودند بازگشتند و كسانى كه عقب مانده بودند رسيدند. وقتى مردم گرد آمدند، رسول خدا فرمود: اى مردم ! آيا فرمان هاى خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش.
دوباره فرمود: مردم، آيا فرمان خدا را به شما ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا،
ص: 110
گواه باش. بار سوم پرسيد: مردم، چه كسى ولىّ (سرپرست) شماست ؟ سه بار گفتند: خدا و رسولش. سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و برخيزاند.
ابن نقور مى افزايد: سپس فرمود: هر كس خدا و رسولش صلى الله عليه و آله ولىّ او است، پس اين نيز ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش.(1)
مورد هشتم
ابن عساكر نيز به سند خود از سهم بن حصين اسدى نقل مى كند: من و عبداللّه بن علقمه به مكه آمديم، روزگارى عبداللّه علقمه به على عليه السلام ناسزا مى گفت. به ابوسعيد خدرى گفتم: در اين باره حديثى دارى ؟ مقصودم سخن از عهد و زمان پيشين بود. گفت: آرى. اگر برايت نقل كردم، در اين باره از مهاجرين و انصار و قريش بپرس. رسول اللّه صلى الله عليه و آله روز غدير خم برخاست و فرمان خدا را ابلاغ كرد و فرمود: اى مردم ! آيا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ عبداللّه بن علقمه پرسيد: آيا اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ ابوسعيد گفت: آرى، و به گوش و سينه اش اشاره كرد و گفت: با دو گوشم شنيدم و به دلم سپردم.(2)
مورد نهم
ابوهريره مى گويد: هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، پاداش روزه شصت ماه برايش نوشته مى شود. كه روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت.(3)
ابن كثير در «البداية» به نقل از ابوهريره افزون بر مطلب فوق آورده است: پس خدا اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .(4)
ص: 111
مورد دهم
جرير بن عبداللّه بجلى(1): رسول اللّه صلى الله عليه و آله با دست بر بازوى على عليه السلام زد و او را برخيزاند، كه بازويش كشيده شد. پس دستانش را گرفت و فرمود: ... .(2)
مورد يازدهم
ابوسعيد خدرى: وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير منصوب فرمود ... .(3)
مورد دوازدهم
عبداللّه: ديدم پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت ... .(4)
اين بود شمارى از نصوص و متونى كه تصريح دارد پيامبر صلى الله عليه و آله دست امام اميرمؤمنين على عليه السلام را در غدير گرفت. با ملاحظه اينها، آيا مجالى هست بگوييم على عليه السلام در يمن بود و در غدير خم حاضر نبوده است ؟ واقعا علت اين كينه ها در حق امام اميرمؤمنان عليه السلام و سرور اوصيا و صاحب ولايت كبرى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله چيست ؟ !
براى اثبات اينكه امام اميرمؤمنان عليه السلام از يمن بازگشت و در مكه مكرمه به پيامبر صلى الله عليه و آله پيوست، نصوص بسيارى است كه صراحت دارد امام فرمود: اهللتُ باهلال النبى صلى الله عليه و آله: همان كه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد، قربانى نمودم.
رويانى رازى (م 307 ق) در «مسند الصحابة» به سند متصل از براء نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام را بر يمن فرمانروا كرد همراهش بودم،
ص: 112
و همراهش بر بعضى غنائم دست يافتم. وقتى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، حضرت على عليه السلام عرض كرد: ديدم فاطمه عليهاالسلام خانه را با مواد خوشبوكننده خوشبو كرده است.(1) بدين سبب از كنار خانه گذر كردم (چون حاجى نبايد در حال احرام خوشبو كننده استفاده كند) . فاطمه عليهاالسلام پرسيد: چه دارى ؟
رسول اللّه صلى الله عليه و آله به اصحابش دستور داد و مُحلّ شدند (از احرام در آمدند) . پاسخ دادم: با همان كه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد، قربانى مى كنم. پس خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم و رسول اللّه صلى الله عليه و آله به من فرمود: چه كردى ؟ عرض كردم: با قربانى شما حج را به پايان رساندم. پس قربانى آورده و روى آنها علامت گذاردم.
پيامبر صلى الله عليه و آله به يارانش فرمود: اگر سال آينده به حج آيم (چنان كه امسال ميسر گشت) ، همان كارى را مى كنم كه اصحاب كردند. اما قربانى كرده و روى آنها علامت گذارده ام. به من فرمود: 67 - يا 66 - شتر قربانى كن. براى خود 33 - يا 34 - تا را نگهدار. از هر قربانى برايم مقدارى نگهدار.(2)
طبرانى به سند خويش به نقل از مروان اصغر، از انس ابن مالك مى گويد: وقتى على بن ابى طالب عليه السلام از يمن آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: با چه قربانى كردى ؟ عرض كرد: با قربانى (شما اى) پيامبر. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر همراهم قربانى نبود، مُحِلّ مى شدم(3)
چنانچه مى بينيم اين احاديث نيز دلالت دارد كه در حجة الوداع امام حضور داشت و همراه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد. پس در غدير نيز بود.
ص: 113
ابن سيدالناس در «السيرة النبوية» وقتى به چگونگى قربانى كردن پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كند، مى نويسد: على عليه السلام جزو اهل صفّه بود. سپس رسول اللّه صلى الله عليه و آله به قربانگاه در منى رو كرد و 33 شتر قربانى نمود. بعد به على عليه السلام دستور داد هر چقدر باقى مانده بود قربانى كرد. از جمله قربانى هايى كه على عليه السلام از يمن آورد. همچنين آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه آورده بود؛ كه تمامى صد شتر مى شدند.
حلبى شافعى مى نويسد: از ابن عباس نقل است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در حجة الوداع صد قربانى همراه آورد. سى تا از آنها را قربانى كرد، سپس به على عليه السلام دستور داد هر چه باقى مانده بود قربانى نمود. به او فرمود: گوشت و پوست و جهازشان را بين مردم تقسيم كند. وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله به محلى بين مكه و مدينه رسيد و سپس به غدير خم (نزديك رابغ) رسيد، صحابه را گرد آورد و براى آنها سخنرانى كرد و در آن فضل على عليه السلام را بيان فرمود.
همچنين از بدگويى برخى كسانى كه همراه على عليه السلام در يمن بودند بيزارى جست، چرا كه از على عليه السلام به سبب كار عادلانه اى كه در حقشان كرد ايراد گرفتند؛ برخى گمان مى كردند ستم و بخل بوده است. در حالى كه در اين باره حق با على عليه السلام بود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم ! همانا بشرى مانند شمايم. نزديك است فرستاده پروردگارم (فرشته مرگ) به سراغم آيد و دعوت خدا را لبيك گويم. در نقل طبرانى آمده است كه فرمود: اى مردم ! خداى مهربان و آگاه مرا خبر كرده كه پيامبر بعدى نصف عمر پيامبر پيشين را خواهد داشت. گمان مى كنم نزديك است (براى مرگ) خوانده شوم، و بايد اجابت كنم. من مسئولم و شما مسئول. چه مى گوييد ؟
گفتند: گواهى مى دهيم فرمان خدا را به ما رساندى و تلاش كردى و خيرخواه ما بودى. خدا به شما پاداش خير بدهد.
فرمود: شهادت مى دهيد معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده و فرستاده اش است، و بهشت و جهنم حق است، و حشر بعد از مرگ حق است و قيامت بى شك
ص: 114
مى آيد و خدا هر كس را در قبر است بر مى انگيزاند ؟ گفتند: بلى، شهادت مى دهيم. فرمود: خدايا، گواه باش ... .
سپس به تمسّك و چنگ زدن به كتاب خدا تشويق فرمود، و سفارش اهل بيتش عليهم السلام را كرد، و افزود: ميانتان دو چيز گرانبها به جاى مى گذارم؛ كتاب خدا و عترت (اهل بيتم) . هرگز از هم جدا نمى شوند تا كنار حوض كوثر نزد من آيند.
به طور مكرر سه بار در حق على عليه السلام فرمود: آيا از خودتان به شما اَولى و سزاوارتر نيستم ؟ مردم با تصديق و پذيرش پاسخ مى دادند. دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس مولايش منم على عليه السلام مولايش است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و دشمن كسى باش كه وى را دشمن بدارد. هر كس به وى محبت داشته باشد به او محبت داشته باش. اما هر كس از وى كينه به دل داشته باشد بر او خشم گير. هر كس وى را يارى دهد يارى اش ده، و هر كس كمكش كند كمكش كن. اما هر كس وى را تنها گذارد و يارى ندهد ياريش مده. هر جا گردد، حق را همراهش گردان.
اين محكم ترين دليلى است كه شيعه اماميه و رافضه بدان تمسك مى كنند؛ كه على عليه السلام از هر كس ديگرى به امامت شايسته تر است، و مى گويند: اين نص صريحى بر خلافت او است، كه سى صحابى آن را شنيده و بر آن گواهى دادنده اند. گفتند: بنا بر اين، براى على عليه السلام بر ايشان همانند ولايتى است كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. به دليل فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله: آيا شايسته تر به شما نيستم ؟
اين حديث صحيحى است كه با سندهاى صحيح و حسن نقل شده است، و به كسانى مثل ابوداوود و ابوحاتم رازى(1) كه در صحت حديث اشكال كرده اند اعتنايى نمى شود. عده اى كه گفته اند: عبارت «خدايا، دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست
ص: 115
بدارد ... » جعلى و مردود است، جوابشان اين است كه اين عبارت از راه هايى روايت شده كه ذهبى بسيارى از آنها را صحيح دانسته است.
وارد شده كه على عليه السلام خطبه اى خواند، و در آن حمد و ثناى الهى را به جا آورد. سپس فرمود: هر كس كه روز غدير حاضر بود را به خدا سوگند مى دهم برخيزد. كسى برنخاست بگويد. با واسطه خبردار شدم يا شنيدم: بلكه كسانى برخاستند كه با دو گوش خود شنيده و به دل سپرده بودند. هفده تن از اصحاب و در روايتى سى صحابى و در «المعجم الكبير» شانزده و در روايتى آمده: دوازده تن از اصحاب برخاستند. حضرت فرمود: آنچه را شنيديد بيان كنيد. آنان حديث را ذكر كردند، و بخشى از آن عبارت بود از «هر كس من مولاى اويم پس على عليه السلام مولاى او است» . و در روايتى «اين مولاى او است» .(1)
از زيد بن ارقم نقل شده است: من از كسانى بودم كه اين ماجرا را كتمان كردم. به همين خاطر خدا بينايى ام را گرفت، و على عليه السلام كسانى را كه كتمان كرده بودند نفرين كرد.(2)
از ابن كثير نقل شده كه در حديث جابر آمده است: على عليه السلام از يمن با شترى (جهت قربانى) نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. در سياق عبارت ابن اسحاق آمده است كه حضرت على عليه السلام را در قربانى اش شريك قرار داد، و خدا آگاه تر است. غير ابن كثير ذكر كرده اند كه حضرت و امام على عليه السلام در روز كشتار صد شتر قربانى كردند. بنا بر اين قربانى را همراهش از منطقه ذى حليفه آورده است. بعضى از آن شتران را بعد از اين ماجرا و در حالى كه محرم بود خريد.(3)
ص: 116
باز ابن كثير گفته است: در اين ايام على بن ابى طالب عليه السلام از يمن با گروهى از مسلمانان و اموالى كه همراه او بود وارد شدند.(1)
اين نصوص و شواهد تاريخى دلالتى روشن بر بازگشت امام اميرالمؤمنين على عليه السلام از يمن دارد، و اينكه به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شد. با اين مطالب، سخن قاضى در كتاب «المواقف» از درجه اعتبار ساقط مى شود، چون قائل شده كه حضرت على عليه السلام هنگام واقعه غدير در يمن بود.
بعضى ديگر از اهل سنت، به گونه اى ديگر در صحت حديث غدير تشكيك كرده اند: در حديث غدير كه زيد بن ارقم روايت كرده آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز هجدهم ماه ذى الحجه در جُحفه خطبه خواند، حال آنكه ممكن نيست كسى كه پس از حج از مكه بيرون آمده در اين روز به جُحفه برسد.
علامه محمد اسماعيل امير اين شبهه را نقل كرده و پاسخ داده است:
مسلّم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز پنجشنبه پانزدهم ذى الحجه از مكه خارج شد و راه مدينه را در پيش گرفت، و آنگونه كه فيروزآبادى در «قاموس» آورده، جُحفه در 82 ميلى مكه است.
ص: 117
همچنين روشن است كه مرحله عربى چهار بُرُد است، مانند فاصله ميان حَدَّه(1) تا مكه. دليل اين مدعى مطلبى است كه بخارى در دنباله حديث ابن عباس و ابن عمر آورده، مبنى بر اينكه اين دو از مكه تا عرفات نماز خود را شكسته مى خواندند.
همچنين، اندازه گذارى چهار برد به يك مرحله، بر پايه حديثى كه شافعى به سند صحيح روايت كرده است ثابت مى شود: به ابن عباس گفتند: آيا از مكه تا عرفات نمازت را شكسته مى خوانى ؟ گفت: نه، اما تا عسفان و تا حدّه و تا طائف را شكسته مى خوانم، كه مسافت ميان هر يك از اين مناطق تا مكه يك مرحله است.
پس اگر هر مرحله چهار بُرُد و بريد دوازده ميل باشد، هر مرحله چهل و هشت ميل خواهد بود. اين كه معلوم شد، مشخص مى شود كه از مكه تا جُحفه كمتر از دو مرحله كامل است، زيرا فاصله بين اين دو 82 ميل(2) است.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله روز پانزدهم ذى الحجه از مكه بيرون آمده باشد، روز هجدهم چهارمين روز سفرش خواهد بود. پس حضرت هجدهم را در جُحفه گذرانده و نماز ظهر را در آنجا گذارده، و پس از نماز در آنجا خطبه خوانده است.
حتى اگر بگويند اين كار در زمان كنونى ممكن نيست، در پاسخ خواهيم گفت: اگر سفرهاى مرفّهان يا بيماران و زمينگيران مقصود باشد اعتبارى به آنها نيست، و اگر مقصود اين است كه در سفرهاى عرب چنين امرى ممكن نيست بايد دانست كه عرب در اين زمان، سواره در چهار روز از مكه به مدينه مى رسد، و مردم مدينه در عصر ما روز پنجم يا چهارم ذى الحجه از مدينه براى سفر حج حركت مى كنند و به موقع به عرفات مى رسند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم به روش عرب عمل مى كرد و در اين حج بنا بر روايات مختلف، هفت يا هشت روزه از مدينه به مكه رسيد.(3)
ص: 118
در پايانِ ردّ و ابطال پندارهاى فخر رازى، بد نيست اشاره كنيم كه عده اى از دانشمندان رجال و بزرگان اهل سنت در مورد فخر رازى نظر مساعدى نداشته اند و حتى از او خشمگين بوده و بر او و كتاب ها و سخنانش ردّيه نوشته اند. از جمله: ذهبى، ابن تيميه، شعرانى، مولوى عبدالعلى.
همچنين حافظ ابن حجر از قول عده اى از بزرگان كلماتى در ردّ فخر رازى آورده است. از جمله:
ابن دحيه و ابن شامه، نجم طوخى در «الإكسير فى علم التفسير» ، شرف الدين نصيبى از استادش سراج الدين سرمساجى مغربى در كتاب «المآخذ» ، ابن خليل سكونى در كتاب «الردّ على الكشّاف» ، ابن طبّاخ.(1)
راويان حديث غدير
اشاره
راويان حديث غدير(2)
آنچه مسلّم است اينكه حديث غدير در ميان مسلمانان - با وجود اختلاف مكتب و مذهب آنان - از احاديث متواتر بلكه از پرآوازه ترين احاديث متواتر است، و در كتاب هاى اهل سنت و نوشته ها و جوامع حديثى آنان با طرق و اسانيدى - كه از فراوانى به شماره در نمى آيند - نقل شده است.
چنان كه حتى بعضى از بزرگان ايشان كه گاهى در اسانيد احاديث ديگر خدشه كرده اند به تواتر و كثرت طرق آن اعتراف كرده اند، و برخى ديگر كتبى را به گردآورى طرق و اسانيد اين حديث اختصاص داده اند. اينها همه در بخش پيشين كتاب بيان شد.
ص: 119
اين مسئله عجيبى نيست، چرا كه آنچه دانشمندان سنّى درباره حديث غدير گفته اند و پژوهش هاى آنان پيرامون آن، نسبت به شأن اين حديث و عظمتش اندك و بسيار ناچيز است. زيرا واقعه غدير رخدادى است كه ده ها هزار تن از مسلمانان و صحابه سرشناس از مرد و زن در آن حاضر و از نزديك شاهدش بوده اند. با اين همه، آنچه از اخبار غدير و نام راويان اين ماجرا از صحابى و تابعى و طبقات پس از آنان به دست ما رسيده كم و ناچيز و اندكى از بسيار است، چرا كه مخالفان آن را از سر حسد و دشمنى و دوستان آن را از سر ترس و تقيّه پنهان داشته اند.
در اينجا عناوين ذيل به ترتيب ارائه مى شود:
فهرستواره اى از مضامين حديث غدير.
راويان حديث غدير از صحابه (144 نفر) و تابعين ( 88 نفر) .
راويان حديث غدير از اهل سنت از قرن دوم تا چهاردهم (350 نفر) .
حديث غدير در كتب شيعه و اهل سنت در طول چهارده قرن ( 508 كتاب) .
و اما تفصيل اين عناوين:
اول: فهرستواره اى از مضامين و موارد حديث غدير
اول: فهرستواره اى از مضامين و موارد حديث غدير(1)
حديث غدير در متون اسلامى - چه شيعه و چه اهل سنت - به شكل ها و مضامين مختلف آمده است. آنچه مشهور است و در اغلب موارد آمده عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ [فَهذا] فَعَلىٌّ مَولاه» است. ولى اين مفهوم و مضمون به تعابير ديگر هم آمده، كه در مبحث دلالت حديث غدير و معناى واژه «مولى» توضيح داده شده است. همچنين در بعضى موارد اين جمله هم در ادامه اش آمده است: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
و اما حديث غدير به لفظ «مَن كُنتُ مَولاهُ [فَهذا] فَعَلىٌّ مَولاه» ، در جريان ها و موارد متعددى بيان شده است. به جهت اختصار در اينجا، در دو بخش بعدى عبارت هاى
ص: 120
حديث غدير را حذف كرده و در اينجا ليستى از موارد بيان حديث غدير توسط راويان و مؤلفان را بيان مى كنيم، و در هر مورد نيز اشاره مى كنيم كه كدام يك از اين موارد نقل شده است. در مواردى هم كه به هيچ موردى اشاره نشده، صرفا حديث غدير نقل شده و در جريان خاصى نبوده است.
و اما ليست موارد نقل حديث غدير:
حديث غدير فقط با نقل جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ [فَهذا] فَعَلىٌّ مَولاه» ؛ گاهى با ادامه آن - يعنى «اللهم وال من ... » - و گاهى بدون آن، و بدون هيچ اضافه و يا جريان خاصى.
حديث غدير با اشاره مختصر به جريان غدير؛ حدود سه الى پنج خط.
حديث غدير با اشاره كمى مفصل به جريان غدير؛ در پنج الى ده خط ، يا مفصل تر در يك صفحه و بيشتر. كه بعضا به نزول آيه تبليغ و آيه اكمال و آيه «سَألَ سائِلٌ ... » و نيز ماجراى تبريك و تهنيت به اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير توسط عمر و ديگران نيز اشاره شده است.
حديث غدير در ماجراى رحبه كوفه: اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد.
در بعضى نقل ها مفصل تر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللّهمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » است. همچنين در بعضى نقل ها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام هم آمده است. البته در بعضى موارد نام «رحبه» نيامده و فقط كوفه گفته شده است.
ص: 121
در بعضى موارد هم در مسجد كوفه بيان شده، و در بعضى عده اى سواره وارد كوفه شدند كه از صحابه بودند و حضرت ايشان را سوگند داد براى شهادت دادن به حديث غدير و آنها شهادت دادند.
در آن ماجرا عده اى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.
در بعضى نقل ها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقل ها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقل ها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كرده اند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند.
حديث غدير از صحابه پس از سؤال از آنها مانند زيد بن ارقم، و بيان حديث غدير توسط آنها كه گاهى با اشاره به ماجراى غدير است.
حديث غدير در ماجراى اسامة بن زيد؛ كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از اميرالمؤمنين عليه السلام شكايت كرد، و حضرت در پاسخ حديث غدير را براى او بيان فرمود.
حديث غدير در ماجراى سفر اميرالمؤمنين عليه السلام به يمن براى جنگ يا امرى ديگر و يا در سريّه اى و بدون نام يمن، همراه با چند تن از صحابه، و شكايت كسى از آن حضرت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بازگشت، و بيان حديث غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله.
حديث غدير در ماجراى حج معاويه و رفتن معاويه نزد سعد بن ابى وقّاص و بدگويى معاويه از اميرالمؤمنين عليه السلام و بيان حديث غدير توسط سعد.
ص: 122
حديث غدير از زبان سعد بن ابى وقاص؛ كه كسى به سعد گفت كه چون تو بيعت نكرده اى على عليه السلام از تو بدگويى كرده و يا نزد سعد از حضرت بدگويى شد، و سعد در جواب فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را بيان كرد كه از جمله حديث غدير است.
حديث غدير در ماجراى بدگويى عمروعاص از اميرالمؤمنين عليه السلام نزد معاويه، و بيان حديث غدير توسط شخصى به نام «بَرد» از قبيله «هَمْدان» .
حديث غدير در بيان عمروعاص؛ هنگامى كه معاويه در نامه اى به عمروعاص فخرفروشى كرده بود و عمروعاص در پاسخ او نامه اى نوشت و فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را بيان كرد، كه از جمله حديث غدير است.
حديث غدير از زبان ابن عباس؛ كه نُه نفر نزد ابن عباس آمدند و از او خواستند تا در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام سخن گويد. او هم فضائل حضرت را بازگو كرد، و از جمله حديث غدير را بيان نمود.
حديث غدير در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل با طلحه و اقرار طلحه به حديث غدير.
حديث غدير در بيان مأمون عباسى؛ در نامه اى كه مأمون در پاسخ بنى هاشم نوشته است.
حديث غدير در بيان ابوايّوب انصارى در حضور اميرالمؤمنين عليه السلام، هنگامى كه وى از سفر بازگشته بود.
ص: 123
حديث غدير در بيان عمر بن خطاب؛ در دو ماجراى قضاوت اميرالمؤمينن عليه السلام در زمان عمر و بيان حديث غدير توسط عمر پس از قضاوت حضرت. همچنين در موردى كه شخصى به تجليل عمر نسبت حضرت اعتراض كرد و او حديث غدير را نقل كرد، و نيز در موردى ديگر.
حديث غدير در بيان روزه روز غدير به نقل ابوهريره.
حديث غدير در اشعار منسوب به اميرالمؤمينن عليه السلام به زبان مفاخره، كه از جمله تفاخر حضرت به حديث غدير است.
حديث غدير در بيان عمر بن عبدالعزيز براى مردى از بنى هاشم.
حديث غدير در بيان فواطم؛ كه فاطمه معصومه عليهاالسلام دختر موسى بن جعفر عليه السلام از عمّه خود فاطمه دختر امام صادق عليه السلام و به همين منوال فاطمه از فاطمه - كه هر يك دختر امام قبل و عمّه او بود - از فاطمه بنت محمد عليهاالسلام حديث غدير را نقل كرده اند و به حديث فواطم مشهور است. به تعبير ديگر: پنج دخترِ برادر و همه به نام فاطمه، هر يك حديث غدير را از عمّه خود روايت كرده است.
حديث غدير در بيان جابر بن عبداللّه انصارى، كه مرد عراقى در محضر امام سجاد عليه السلام با جابر احتجاج كرد، و او حديث غدير را نقل كرد.
حديث غدير در بيان ماجراى تهنيت و تبريك به اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير توسط عمر و ديگران.
ص: 124
حديث غدير در بيان ماجراى نزول آيه تبليغ و آيه اكمال و آيه «سَألَ سائِلٌ ... » در غدير.
اين بود فهرستواره اى از انواع نقل «حديث غدير» توسط صحابه و تابعين و نيز علماى قرن دوم تا چهاردهم.
دوم: راويان حديث غدير از صحابه و تابعين
پرواضح است هر حديثى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى شود، نهايتا و در انتهاى سند به تابعين مى رسد، كه آنها نيز حديث را از صحابه نقل كرده اند. صحابه در اصطلاح به كسانى گفته مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده اند و حديث را از خود حضرت نقل كرده اند. در طبقه دوم تابعين هستند. تابعين به كسانى گفته مى شود كه صحابه را ديده اند و حديث پيامبر صلى الله عليه و آله را از آنها نقل مى كنند.
اين قاعده در مورد حديث غدير نيز جارى است؛ از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله 147 صحابى حديث غدير را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده، و 88 تابعى حديث غدير را از آن صحابه روايت نموداند؛ و اين يعنى بسيار فراتر از حدّ تواتر !
عنايت و توجه مخصوص به حديث غدير
اشاره
خداى متعال نسبت به نشر و اشتهار كامل واقعه و حديثِ غدير عنايت خاص داشته، تا پيوسته زبان زد همگان باشد. غدير از معدود مواردى در اسلام است كه راويان در هر عصر و زمان، واقعه و حديث آن را دهان به دهان و سينه به سينه منتقل كردند، و اين خود بهترين برهان براى شيعه است.
به همين جهت خداوند با تأكيد و تسريع، پيامبر صلى الله عليه و آله را امر به تبليغ ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود، و پيامبر صلى الله عليه و آله هم قيام فورى به اجراى آن نمود. آن هم در موقعيتى حساس و در بازگشت از حجة الوداع؛ كه گروه عظيمى از طبقات مختلف و طوايف متعدد از مسلمين به مناسبت آموختن و انجام حج بيت اللّه جمع شده بودند.
ص: 125
در چنين موقع بى نظير كه جمعيتى انبوه از اقوام و قبايل مختلف مسلمين گرد آمده بودند، در يك نقطه غيرعادى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان توقف داد. همچنين حضرتش دستور داد آنان كه پيشتر رفته اند باز گردند و آنان كه در دنبال اين كاروان بزرگ مى آيند زودتر برسند.
سپس آن حضرت با صداى رسا خطبه اى حساس ايراد كرد، و فرياد خود را به همه آنها رساند. پس از اين همه مقدمات و تشريفات و پس از ابلاغ ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام توسط رسول خدا صلى الله عليه و آله، حضرتش امر كرد كه حاضرين به غائبين ابلاغ كنند تا همه آن افراد - كه بيش از يكصد هزار تن بودند - مأمور ابلاغ و راويان اين حديث و رخداد بى نظير باشند.
حتى خداوند به اين مقدار هم اكتفا نفرمود، بلكه آيات كريمه در اين خصوص فرستاد، تا در هر صبح و شام تلاوت شود و همه مسلمانان عالم با تلاوت مداوم آن آيات در همه وقت و همه جا متذكر و متوجه اين امر باشند؛ تنها طريق رشد و سعادت خود را بشناسند و مرجع واقعى و پيشواى حقيقى خود را براى دريافت معالم دين و احكام آئين اسلام تشخيص دهند.
گويا رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش بينى فرموده بود كه در اين مسافرت نبأ عظيم در پيش است كه اعلام عمومى داد، تا همه افراد و طبقات مسلمين براى آموختن و عمل به آداب و مناسك حج از منازل خويش بيرون شوند و گروه گروه به آنجناب ملحق گردند، و با تحقق اين امر خطير پايه هاى دين حنيف و بنيان آئين مقدس اسلام استوار گردد، و در زير اين پرچم افراشته الهى امت اسلامى بر ساير امم جهان سرورى نموده و برترى يابند، و سلطنت اين دين شرق و غرب جهان را فرا گيرد.
براى همين پيشوايان دين سلام اللّه عليهم اجمعين پيوسته واقعه غدير خم را در هر موقع و به هر مناسبت بازگو كرده و به آن استدلال و احتجاج مى فرمودند، و با اين مبناى راسخ و نص صريح امامت و وصايت را آشكار و مستدلّ مى داشتند.
ص: 126
چنانچه شخص اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در طول دوران زندگى خود پيوسته به اين امر احتجاج مى فرمود، و شنوندگان اين حديث از صحابه كه در حجه الوداع حضور داشته اند را در مجامع عمومى سوگند مى داد و از آنها بر اين امر گواهى مى طلبيد. اين جدّيت ها و اهتمام ها همه براى اين بوده كه اين تاريخ روشن و خاطره مقدس پيوسته تازه و شاداب بماند، و گذشت زمان به تدريج اين واقعه را متروك و مخفى نسازد.
و باز به همين منظور شيعيان و محبين خود را پيوسته سفارش مى فرمودند كه روز غدير خم را عيد بگيرند و مجالس تهنيت و تبريك تشكيل دهند، و با ادامه اين روش و اعاده مستمر و ساليانه آن، اين واقعه بزرگ را هميشه زنده نگاه دارند.
در كتب و آثار اماميه در حديث و تفسير و تاريخ و كلام نيز مملوّ است از اين واقعه و اثبات قضيه غدير و استدلال و احتجاج به آن. از روايات مسند كه نام راويان سلسله وار ثبت شته شده كه همه منتهى مى شود به شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، و نيز روايات بى شمار ديگر كه به عنوان روايتى قطعى و با حذف سلسله سند ضبط گرديده و حاكى از اين است كه اين موضوع مورد اتفاق تمام فرقه هاى مسلمين است.
تا جايى كه دانشمندان اهل سنت نيز در ثبت و ضبط و روايت اين حديث از اماميه دست كمى نداشته اند؛ آنان نيز واقعه و حديث غدير را قطعى دانسته و به صحت آن معترف و به تواتر آن اذعان دارند. مگر فرد يا افراد اندكى كه از روى عصبيّت، كوركورانه نسبت به اين واقعه ياوه اى گفته اند ! حتى واقعه و حديث غدير در نظر علماى اهل سنت نيز ثابت و محقق بوده و از متواترات و مسلّمات است.
در اينجا نام راويان حديث غدير را از صحابه و تابعين بيان مى كنيم(1):
اول. راويان حديث غدير از صحابه
در اين بخش راويان حديث غدير از صحابه - كه 147 نفر هستند - را همراه با كتاب يا كتبى كه حديث غدير را از آن صحابى نقل كرده اند مى آوريم:
ص: 127
1. ابن ارقم
مغازلى در «المناقب» و ابن طاووس در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» و ابن بطريق در «العمدة» حديث غدير را از فردى به نام ابن ارقم نقل كرده اند.(1)
2. ابوبسطام خادم اسامة بن زيد
ابن عساكر حديث غدير را از ابوبسطام نقل كرده است.(2)
3. ابوبكر بن ابى قحافه تيمى (م 13 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى «نخب المناقب» و منصور رازى در كتابى كه در موضوع غدير نوشته، حديث غدير را از ابوبكر روايت كرده اند. همچنين شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» و ابن مغازلى در «المناقب» او را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ذكر نموده است.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابوذويب = خويلد (خالد) بن خالد بن محرث هذلى، ابوذويب
4. ابورافع قبطى، مولى رسول اللّه صلى الله عليه و آله
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتل، ابورافع قبطى را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ذكر كرده اند.(5) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
ص: 128
ابورفاعه = تميم بن اسد عدوى، ابورفاعه
5 . ابوزينب بن عوف انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و نيز جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده اند. همچنين در «اسد الغابة» و «الاصابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده اند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوزينب انصارى است.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
6 . ابوشريحه غفارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» او را از راويان حديث غدير شمرده است.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
7. ابوعبيده جرّاح
ابن مغازلى در «المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
ابوعمره = بشير بن عمرو بن محصن انصارى، ابوعمره
8 . ابوفضاله انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و بهجت افندى در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» حديث غدير را از او نقل كرده اند. در «اسد الغابة» و «حديث الولاية» نيز حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده اند،
ص: 129
كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوفضاله انصارى است.
همچنين قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» او را در شمار راويان حديث غدير ذكر نموده است.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از او نقل كرده است.(2) ابوفضاله انصارى در جنگ بدر حاضر بوده و در جنگ صفين نيز با اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و شهيد شده است.(3)
ابوقتاده = حارث (عمرو، نعمان) بن ربعى سلمى خزرجى انصارى، ابوقتاده
9. ابوقدامه انصارى
در «اسد الغابة» و «جواهر العقدين» و «الاصابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از كتاب «الموالاة» ابن عقده نقل كرده اند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوقدامه انصارى است.(4)
10. ابوكامل احمس
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
11. ابوكاهل
جعابى در «نخب المناقب» او را از راويان حديث غدير شمرده است.(5)
ابولبابه = بشير بن عبدالمنذر اوسى انصارى، ابولبابه
ص: 130
12. ابوليلى بن سعيد انصارى (م 37 ق)
خوارزمى در «المناقب» حديث غدير را همراه با ماجراى خيبر به سند خود از ابوليلى نقل كرده است. همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و سمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را از ابوليلى نقل كرده اند.(1)
13. ابوهريره دوسى (م 58 يا 59 ق)
خطيب بغدادى در تاريخش حديث غدير را با دو سند از مطر وراق از شهر بن جوشب از ابوهريره نقل كرده است. همچنين در اين موارد حديث غدير با سند متصل از ابوهريره نقل شده است:
ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» ، ابوالحجاج مزّى در «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، خوارزمى در مناقب خود، جزرى در «اسنى المطالب» ، سيوطى در «الدرّ المنثور» از ابن مردويه و در «تاريخ الخلفاء» به نقل از ابى يعلى موصلى به سلسله سند خود، خطيب و ابن عساكر هر يك به سلسله سند خود، حموينى در «فرائد السمطين» به اسنادش از شهر بن جوشب، متقى هندى در «كنز العمال» به طريق ابن ابى شيبه از ابوهريره و از دوازده تن ديگر از صحابه و نيز از عميرة بن سعد از ابوهريره، ابن عبدالبر در «الاستيعاب» ، ابن كثير دمشقى در «البداية و النهاية» به نقل از حافظ ابى يعلى و حافظ ابن جرير به اسناد آن دو از ادريس و داود از پدر آنها (يزيد) از ابوهريره و نيز از شهر بن جوشب و عميرة بن سعد از ابرهريره، و در «نزل الابرار» از طريق ابى يعلى موصلى و ابن ابى شيبه.(2)
در شيعه نيز شيخ صدوق در «الامالى» و ابن طاووس در «الطرائف» و ثقفى در «الغارات» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(3)
ص: 131
14. ابوالهيثم بن التيهان (م 37 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتل خود و نيز در كتاب «تاريخ آل محمد عليهم السلام» ، ابوالهيثم بن التيهان را از راويان حديث غدير از صحابه ذكر كرده اند. همچنين سمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده، كه از كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوالهيثم بن التيهان است.(1)
ابويعلى = شداد بن اوس بن ثابت خزرجى انصارى، ابويعلى
15. ابىّ بن كعب انصارى خزرجى، سيد القرّاء (م 30 يا 31 يا 32 ق)
ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» با سند خود حديث غدير را از ابىّ بن كعب روايت كرده است.(2)
16. اسامة بن زيد بن حارثه كلبى، ابوزيد (م 54 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از اسامة بن زيد بن حارثه كلبى نقل كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در كتاب «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
17. اسعد بن زراره نجارى خزرجى انصارى، ابوامامه (م 1 ق)(5)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» با سند خود و ابوسعيد منصور سجستانى در «كتاب
ص: 132
الولاية» با سند خود و شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» امرتسرى) در «ارجح المطالب» حديث غدير را از اسعد بن زراره روايت كرده اند.(1)
در شيعه نيز ابن طاووس در «اليقين» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2)
18. اسماء بنت عميس خثعميّه (م 55 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از اسماء بنت عميس نقل كرده است.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
19. امّ سلمه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله (م 59 يا 61 يا 62 يا 63 ق)
ابن عقده حديث غدير را همراه با حديث ثقلين با سند خود از ام سلمه روايت كرده است. همچنين سمهودى شافعى در «جواهر العقدين» به نقل كتاب «ينابيع المودة» ، و نيز شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل» حديث غدير را از طريق ابن عقده از ام سلمه روايت كرده اند. امرتسرى نيز در «ارجح المطالب» و شهاب الدين خفاجى در «تفسير آية المودة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
در كتب شيعه نيز شيخ طوسى در «اختيار معرفة الرجال» و سيد بن طاووس در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(6)
ص: 133
20. امّ هانى بنت ابى طالب
بزّار در مسند خود حديث غدير را با ذكر سند از ام هانى نقل كرده است. همچنين بنا بر آنچه قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ذكر نموده، سمهودى شافعى حديث غدير را از ام هانى روايت كرده، و نيز ابن عقده به اسناد خود در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» اين حديث را از ام هانى نقل كرده اند.(1)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
21. انس بن مالك انصارى خزرجى، ابوحمزه، خدمتكار رسول خدا صلى الله عليه و آله (م 93 ق)
خطيب بغدادى در تاريخش و ابن قتيبه دينورى در «المعارف» و ابن عقده در به كتاب «الموالاة» اسناد خود و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتل و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» به طريق طبرانى و متقى هندى در «كنز العمال» و بدخشى در «نزل الابرار» از طريق طبرانى و خطيب و ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، همگى حديث غدير را از انس روايت كرده اند. همچنين جزرى در «اسنى المطالب» او را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(3)
در كتب شيعه نيز شيخ صدوق در «معانى الاخبار» و شيخ طوسى در «الامالى» و مجلسى در «بحار الانوار» و ابن مغازلى در «المناقب» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(4)
ص: 134
22. براء بن عازب انصارى اوسى (م 72 ق)
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مى شود حديث غدير را از براء بن عازب روايت كرده اند؛ بعضى به سند خود تا او و بعضى به نقل از كتب مصدر:
احمد بن حنبل در مسند، ابن ماجه در سنن، نسائى در «الخصائص» ، خطيب در «تاريخ بغداد» ، طبرى در تفسير، «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، ثعلبى در «الكشف و البيان» ، ابن عبدالبر در «الاستيعاب» ، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمة» ، حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، فخر رازى در تفسير، نيشابورى در تفسير، جمال الدين زرندى در «نظم درر السمطين» ، «الجامع الصغير» ، «مشكات المصابيح» ، ميبدى در «شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام» ، «فرائد السمطين» ، «كنز العمال» ، «سنن ابن ابى شيبه» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، حافظ ابومحمد عاصمى در «زين الفتى» ، «نزل الابرار» ، مقريزى در «الخطط» ، «مناقب الثلاثة» ، «روح المعانى» ، تفسير «المنار» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(1)
در كتب شيعه نيز طبرى در «بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله» و مجلسى در «بحار الانوار» و همدانى در «مودة القربى» و محقق كركى در «نفحات اللاهوت» و ابن شهرآشوب در «مناقب آل ابى طالب» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
ص: 135
23. بريدة بن حصيب اسلمى، ابوسهل (م 63 ق)
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مى شود حديث غدير را از بريده روايت كرده اند؛ بعضى به سند خود تا او و بعضى به نقل از كتب مصدر: «مستدرك حاكم» با دو سند، «حلية الاولياء» ، ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» ، مقتل خوارزمى، جزرى شافعى در «اسنى المطالب» ، «تاريخ الخلفاء» ، «الجامع الصغير» ، «كنز العمال» ، «مفتاح النجا» ، «نزل الابرار» ، «المنار» .(1) در كتب شيعه نيز اربلى در «كشف الغمة» و مجلسى در «بحار الانوار» و ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2)
24. بشير بن عبدالمنذر اوسى انصارى، ابولبابه
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
25. بشير بن عمرو بن محصن خزرجى انصارى، ابوعمره
ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از كتاب «الموالاة» ابن عقده نقل كرده است، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوعمره بن عمرو بن محصن انصارى است.(4) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
ص: 136
26. تميم بن اسد عدوى، ابورفاعه (م 44 ق)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(1)
27. ثابت بن وديعه انصارى خزرجى مدنى، ابوسعيد
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن اثير در «اسد الغابة» و در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده اند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ثابت بن وديعه انصارى است. همچنين جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
28. ثابت بن يزيد بن وديعه انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند، و او غير از ثابت بن وديعه انصارى است.(4)
29. جابر بن سمرة بن جناده سوائى، ابوسليمان (م 66 يا 74 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را ضمن واقعه غدير از جابر بن سمرة نقل كرده است. همچنين خوارزمى در مقتل خود و جعابى در «نخب المناقب» او را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده، و متقى هندى در «كنز العمال» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
ص: 137
30. جابر بن عبداللّه سلمى انصارى (م 73 يا 74 يا 78 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» حديث غدير را ضمن واقعه غدير از جابر بن عبداللّه انصارى نقل كرده است. همچنين در كتب و موارد زير حديث غدير را از وى نقل كرده اند:
ابوالحجاج در «اسماء الرجال» ، «تهذيب التهذيب» ، «كفاية الطالب» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، سمهودى در «جواهر العقدين» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، ابن ابى شيبه در سنن، ابن المغازلى در مناقب خود، ابن بطريق در «العمدة» ، ثعلبى در تفسير خود، «ضياء العالمين» ، خوارزمى در مقتل خود، جزرى در «اسنى المطالب» و قاضى در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» .(1)
در كتب شيعه نيز مجلسى در «بحار الانوار» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
31. جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى
ابن شهرآشوب در «مناقب آل ابى طالب» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(3)
32. جبلة بن عمرو انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از جبلة بن عمرو نقل كرده است. در كتب شيعه سيد بن طاووس در كتاب «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
ص: 138
33. جبير بن مطعم بن عدى قرشى نوفلى (م 57 يا 58 يا 59 ق)
قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» و همدانى در «مودة القربى» و نيز در «ينابيع المودة» حديث غدير را از جبير بن مطعم روايت كرده اند.(1)
34. جرير بن حميد حميرى
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
35. جرير بن عبداللّه بن جابر بجلى (م 51 يا 52 يا 53 يا 54 ق)
هيثمى در «مجمع الزوائد» و طبرانى در «المعجم الكبير» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و ابن كثير در «البداية و النهاية» و متقى هندى در «كنز العمال» و وصابى در «الاكتفاء» و بدخشى در «مفتاح النجا» حديث غدير را ضمن واقعه غدير از جرير بن عبداللّه نقل كرده است. همچنين خوارزمى در مقتل خود و ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و وى را از راويان حديث غدير شمرده است.(2)
همچنين سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
36. جُندب انصارى
شهاب الدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از او نقل كرده است.
37. جندب بن جناده غفارى، ابوذر (م 31 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و در «فرائد السمطين» و خطيب خوارزمى در مقتل خود و شمس الدين جزرى شافعى در «اسنى المطالب» و قندوزى در «ينابيع المودة» همگى حديث غدير را از ابوذر نقل كرده اند.(4)
ص: 139
در كتب شيعه نيز سليم «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(1)
38. جُندب بن عبداللّه بن سفيان بجلّى عقلى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و قاضى بهجت در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
39. جندع بن عمرو بن مازن اوسى مازنى انصارى، ابوجنيده
ابن اثير در «اسد الغابة» و شيخ محمد صدر عالم در «معارج العلى» و فقير عينى در «مناقب سيدنا على عليه السلام» و احمد عبدالرحمن بنا در «بلوغ الامانى» و سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» حديث غدير را از جندع بن عمرو نقل كرده اند. در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» نيز وى را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(4)
40. حارث (عمرو، نعمان) بن ربعى سلمى خزرجى انصارى، ابوقتاده
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
41. حبّاب بن عتبه
جعابى در «نخب المناقب» وى را از راويان حديث غدير معرفى كرده است.(6)
42. حَبّة بن جوين عَرَنى بجلى، ابوقدامه (م 76 تا 79 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و دولابى در «الكنى و الاسماء» و ابن المغازلى در
ص: 140
«المناقب» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از حَبّه عَرَنى نقل كرده اند. همچنين خطيب خوارزمى در مقتل خود و ابن اثير در «اسد الغابة» و ابوموسى و ابن حجر در «الاصابة» و قندوزى در «ينابيع المودة» ، همگى حديث غدير را از او روايت كرده اند.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2) هيثمى و خطيب
خوارزمى(3): او را توثيق كرده اند.
43. حَبشى بن جناده سلولى
در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه به نقل اصبغ بن نباته، وى از جمله كسانى است كه به حديث غدير گواهى دادند.
همچنين در مدارك زير حديث غدير را از حَبشى بن جناده نقل كرده است: ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، ابن اثير در «اسد الغابة» ، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» ، سيوطى در «جمع الجوامع» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى، سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، بدخشى در «نزل الابرار» و «مفتاح النجا» ، شيخ ابراهيم وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الاربعة الخلفاء» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(4) در كتب شيعه نيز علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ص: 141
44. حبيب بن بديل بن ورقاء خزاعى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» به اسنادش حديث غدير را از حبيب بن بديل روايت كرده است. همچنين ابن اثير در «اسد الغابة» از كتاب «الموالاة» ابن عقده به اسنادش از زرّ بن حبيش حديث غدير را ضمن ماجراى سلام به حضرت با لقب «اميرالمؤمنين» روايت كرده، كه ابن حجر اين روايت را در «الاصابة» به طور خلاصه ذكر آورده است. قندوزى نيز در «ينابيع المودة» حديث غدير را ازوى نقل كرده است.(1)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
45. حذيفة بن اسيد غفارى، ابوسَريحه (م 40 يا 41 يا 42 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را همراه با حديث ثقلين از حذيفة بن اسيد - كه از اصحاب شجره است - روايت كرده است. همچنين در منابع زير حديث غدير از او نقل شده، كه گاهى همراه با ماجراى غدير و حديث ثقلين است:
«ينابيع المودة» ، طبرانى در دو مورد از «المعجم الكبير» ، ضياء در «المختارة» ، ترمذى در صحيح خود و در «نوادر الاصول» ، ابن اثير در «اسد الغابة» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، ابوالفتوح اسعد بن ابى الفضايل عجلى در «الموجز فى فضائل الخلفاء الاربعة» ، «مناقب الثلاثة» ، حافظ ابوالفتوح در «الموجز» ، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، ابن كثير در دو مورد از «البداية و النهاية» ، ابن حجر در «الصواعق» ، حلبى در «السيرة الحلبية» ، «مفتاح النجا فى مناقب آل العباء عليهم السلام» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، «نزل الابرار» ، قرمانى در «اخبار الدول» ، سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، خطيب خوارزمى در مقتلش، قاضى در «تاريخ
ص: 142
آل محمد عليهم السلام» .(1) در كتب شيعه نيز شيخ صدوق در «الخصال» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
46. حذيفة بن يمان يمانى عبسى (م 36 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و حاكم حسكانى در «دعاء الهداة الى اداء حق الموالات» حديث غدير را از حذيفة بن يمان روايت نموده اند. همچنين جزرى در «اسنى المطالب» او را جزو راويان حديث غدير شمرده است.(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «اقبال الاعمال» و فرات كوفى در «تفسير فرات الكوفى» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(4)
47. حسّان بن ثابت انصارى (م 36 يا 40 يا 50 يا 54 ق)
او يكى از حاضرين در غدير است و شعر او در غدير و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله كه حديث غدير هم در آن آمده در محل خود مفصل توضيح داده شده است. به عنوان نمونه:
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و مرزبانى در «مرقاة الشعر» و خركوشى در «شرف المصطفى صلى الله عليه و آله» و ابونعيم اصفهانى در «الاوائل» و سجستانى در «كتاب الولاية» و خوارزمى در «المناقب» و ابن جوزى در «تذكرة
ص: 143
خواص الامة» و گنجى شافعى در «كفاية الطالب» و حموئى در «فرائد السمطين» و زرندى در «نظم درر السمطين» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(1) طبرى امامى نيز در «المسترشد» و علامه امينى در «الغدير» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
48. امام حسن بن على المجتبى عليه السلام
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از امام مجتبى عليه السلام روايت كرده اند. همچنين خوارزمى آن حضرت را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
49. امام حسين بن على الشهيد عليه السلام (م 61 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از امام مجتبى عليه السلام روايت كرده اند. همچنين خوارزمى آن حضرت را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(5) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
50 . خالد بن زيد خزرجى، ابوايوب انصارى (م 50 يا 51 يا 52 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از ابوايوب انصارى نقل كرده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير از او نقل شده است:
ص: 144
جعابى در «نخب المناقب» ، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» ، ابن اثير «اسد الغابة» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و در «تاريخ الخلفاء» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، ضياء مقدسى، ابن حجر عسقلانى در «الاصابة» ، سمهودى در «جواهر العقدين» ، بدخشى در «نزل الابرار» ، جزرى در «اسنى المطالب» و فقير عينى در «مناقب سيدنا على عليه السلام» و سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» و هيثمى در «مجمع الزوائد» و متقى هندى در «كنز العمال» .(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
51 . خالد بن وليد بن مغيره مخزومى، ابوسليمان (م 21 يا 22 ق)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را همراه با ماجراى غدير از خالد بن وليد نقل كرده است.(3)
52 . خباب بن سَمره
جعابى در «نخب المناقب» او را از روايان حديث غدير به شمار آورده است.(4)
53 . خزيمة بن ثابت انصارى، ذوالشهادتين (م 37 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و سمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را خزيمة بن ثابت نقل كرده اند. همچنين ابن اثير در «اسد
ص: 145
الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند خزيمة بن ثابت است. جزرى در «اسنى المطالب» و قاضى در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» نيز وى را از جمله صحابه راويان حديث غدير شمرده اند.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
54 . خويلد (خالد) بن خالد بن محرث هذلى، ابوذويب (م در خلافت عثمان)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» خود حديث غدير را از ابوذويب روايت كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4) وى از شعراى زمان جاهليت و عصر اسلام است.
55 . خويلد بن عمرو خزاعى، ابوشريح (م 68 ق)
به نقل سمهودى در «جواهر العقدين» در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند خويلد بن عمرو خزاعى است.(5)
56 . رفاعة بن رافع انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(6)
ص: 146
57 . رفاعة بن عبدالمنذر انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از رفاعة بن عبدالمنذر انصارى نقل كرده اند. در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(1)
58 . زبير بن عوام قرشى (م 37 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از زبير روايت كرده اند. زبير يكى از «عشره مبشّره» است كه حافظ ابن المغازلى آنان را در شمار راويان غدير ذكر كرده، و جزرى شافعى نيز در «اسنى المطالب» او را در شمار راويان حديث غدير ثبت نموده است.(2) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
59 . زيد بن ارقم انصارى خزرجى (م 66 يا 67 يا 68 ق)
احمد بن حنبل در سه مورد از مسند خود حديث غدير را از زيد بن ارقم روايت نموده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كرده اند؛ كه بعضا همراه با بيان ماجراى غدير و يا حديث ثقلين است، و در بعضى مدارك با چند نقل و اسناد متعدد آمده است:
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و نسائى در «الخصائص» ، دولابى در «الكنى و الاسماء» ، مسلم در صحيح خود، بغوى در «مصابيح السنة» ، ترمذى در صحيح خود، حاكم در «المستدرك» ، عاصمى در «زين الفتى» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» ، ذهبى در «تلخيص» و «ميزان الاعتدال» ، ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة» ،
ص: 147
ابن طلحه شافعى در «مطالب السئول» ، ابوبكر هيثمى در «مجمع الزوائد» ، زرقانى مالكى در «شرح المواهب» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابن عبدالبر در «الاستيعاب» ، ابوالحجاج در «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، ابن كثير شامى در «البداية و النهاية» ، حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» و «الجامع الصغير» ، ابن حجر در «تهذيب التهذيب» ، «رياض الصالحين» ، «البيان و التعريف» ، «كنز العمال» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، طبرى در «حديث الولاية» ، «مشكاة المصابيح» ، «تذكرة خواص الامة» ، احمد در «الفضائل» ، محمد بن اسماعيل يمنى در «الروضة الندية» ، حميد محلى در «محاسن الازهار» ، ابن مغازلى در «المناقب» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، آلوسى در «روح المعانى» .(1)
در كتب شيعه نيز صدوق در «اكمال الدين» و شيخ طوسى در «الامالى» و طبرى در «بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله» و عياشى در «تفسير العياشى» و ابن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» و محقق كركى در «نفحات اللاهوت» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
ص: 148
60 . زيد بن ثابت خزرجى انصارى نجّارى، ابوسعيد (م 45 يا 46 يا 47 يا 48 يا بعد از 50 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده اند. همچنين جزرى شافعى در «اسنى المطالب» وى را در شمار راويان حديث غدير آورده است.(1) در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
61 . زيد بن حارثه انصارى، شهاب الدين
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و نيز در كتاب «تشنيف الآذان» وى را از راويان حديث غدير بر شمرده اند.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
62 . زيد (يزيد) بن شراحيل انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن اثير در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده اند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند زيد بن شراحيل انصارى است. همچنين در مقتل خوارزمى و «تاريخ آل محمد عليهم السلام» و فقير عينى در در «مناقب سيدنا على عليه السلام» و سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» وى را در شمار روايان حديث غدير از صحابه آورده اند.(5)
ص: 149
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(1)
63 . زيد بن عبداللّه انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از زيد بن عبداللّه انصارى نقل كرده است. سيد بن طاووس نيز در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
64 . سعد بن ابى وقاص، ابواسحق (م 54 يا 55 يا 56 يا 58 ق)
حافظ نسائى در «الخصائص» حديث غدير را در چهار مورد؛ در ماجراى غدير و نيز همراه با حديث منزلت از سعد بن ابى وقاص نقل كرده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او روايت كرده اند:
ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، ابن ماجه در سنن خود، حاكم در «المستدرك» ، حافظ ابونعيم در «حلية الاولياء» ، «فضائل الصحابة» ، طحاوى حنفى در «مشكل الاثار» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، خوارزمى در مقتل خود، جزرى در «اسنى المطالب» ، گنجى در «كفاية الطالب» در دو مورد، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» در دو مورد، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، وصابى در «الاكتفاء فى فضائل الاربعة الخلفاء» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، فقير عينى در «مناقب سيدنا على عليه السلام» ، سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» .(3)
ص: 150
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى و طبرى در «بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله» و شيخ مفيد در «الامالى» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(1)
65 . سعد (سعيد) بن جناده عوفى، پدر عطيه عوفى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از سعد بن جناده روايت كرده اند. خوارزمى نيز در مقتل خود او را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ثبت كرده است.(2) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
66 . سعد بن عباده انصارى خزرجى (م 14 يا 15 ق)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از سعد بن عباده - كه يكى از نقباء دوازده گانه است - روايت كرده است.(4)
67 . سعد بن مالك انصارى خدرى، ابوسعيد (م 63 يا 64 يا 65 يا 74 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و نيز ابوبكر بن مردويه حديث غدير را از ابوسعيد خدرى نقل كرده اند. همچنين در مدارك زير حديث غدير از او نقل شده است:
جعابى در «نخب المناقب» حافظ ابونعيم در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» ، حافظ ابوسعيد مسعود بن ناصر سجستانى در «كتاب الولاية» ، حافظ ابوالقاسم عبداللّه حسكانى، حافظ ابوالفتح محمد بن على نطنزى در «الخصائص العلوية» ، نيشابورى در تفسير خود، حموينى در «فرائد السمطين» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، و هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى در «المعجم
ص: 151
الاوسط» ، ابن كثير در تفسيرش و نيز در «البداية و النهاية» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» و «الدرّ المنثور» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، آلوسى در «روح المعانى» ، «تفسير المنار» ، بدرالدين عينى در «عمدة القارى» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(1)
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و شيخ صدوق در «الامالى» و شيخ طوسى در «الامالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2)
68 . سعيد بن زيد قرشى عدوى (م 51 يا 52 ق)
او يكى از عشره مبشّره است كه ابن مغازلى در «المناقب» آنها را از جمله يكصد تن راويان حديث غدير به طُرُق خود به شمار آورده است.(3)
69 . سعيد بن سعد بن عباده انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از او روايت كرده است.(4) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
70. سلمان فارسى، ابوعبداللّه (م 36 يا 37 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و حموينى «فرائد
ص: 152
السمطين» و قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» حديث غدير را از سلمان روايت كرده اند. همچنين شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» وى را در شمار راويان حديث غدير از صحابه شمرده است.(1) در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2)
71. سلمة بن عمرو بن اكوع اسلمى، ابومسلم (م 74 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از مسلمة بن عمرو روايت كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
72. سمرة بن جندب فزارى، ابوسليمان هلالى (م 58 يا 59 يا 60 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» ، سمرة بن جندب را يكى از راويان حديث غدير شمرده اند. همچنين ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
73. سهل بن حنيف انصارى اوسى (م 38 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از سهل بن حنيف نقل كرده اند. همچنين ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى
ص: 153
احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند سهل بن حنيف است. جزرى شافعى نيز در «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير از صحابه به شمار آورده است.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
74. سهل بن سعد انصارى خزرجى ساعدى، ابوالعباس (م 91 ق)
سمهودى در «جواهر العقدين» از طريق ابن عقده و قندوزى در «ينابيع المودة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده اند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند سهل بن سعد است. همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» وى را در شمار راويان حديث غدير ثبت كرده است.(3)
سيد بن طاووس نيز در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
75. شداد بن اوس بن ثابت خزرجى انصارى، ابويعلى (م 58 ق)
بهجت افندى در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» وى را از راويان حديث غدير شمرده است.(5)
76. صدى بن عجلان باهلى، ابوامامه (م 86 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را با ذكر سند از صدى بن عجلان
ص: 154
روايت كرده است.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
77. ضميره اسدى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و منصور رازى در «كتاب الغدير» و جعابى ذر «نخب المناقب» حديث غدير را از ضمرة بن حديد نقل كرده اند. ظاهرا وى همان ضميرة بن جندب يا ضميرة بن حبيب باشد.(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
78. طلحة بن عبيداللّه تميمى (م 36 ق)
مسعودى در «مروج الذهب» و حاكم «المستدرك» و خوارزمى در «المناقب» و حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» و سيوطى در «جمع الجوامع» و ابن حجر در «تهذيب التهذيب» و حافظ نسائى و متقى هندى در «كنز العمال» و ابن عساكر، همه نقل كرده اند كه طلحه در جنگ جمل براى اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير شهادت داده است.
همچنين در مدارك زير حديث غدير را از طلحة بن عبيداللّه نقل كرده اند: ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» ، بزّاز در «المسند» ، حافظ عاصمى در «زين الفتى فى شرح سورة هل اتى» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، ابن مغازلى در «المناقب» ، جزرى شافعى در «اسنى المطالب» ، مزّى در «تهذيب الكمال» ، حاكم در «المستدرك» ، ذهبى در «تلخيص المستدرك» ،
ص: 155
حسام الدين حميد بن احمد محلى در «الحدائق الوردية» ، احمد بن عبدالرحمن بنا در «بلوغ الامانى» ، سيد جميلى در «العشرة المبشّرون بالجنة» .(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
79. عامر بن عمير نميرى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن حجر در «الاصابة» حديث غدير را عامر بن عمير نقل كرده است.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
80 . عامر بن ليلى بن ضمره غفارى
ابن حجر در «الاصابة» و ابن اثير جزرى در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عامر بن ليلى غفارى است.
همچنين در مدارك زير حديث غدير همراه با ماجراى غدير از او نقل شده است: ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، ابن اثير در «اسد الغابة» ، ابن صباغ مالكى، اسعد بن
ص: 156
ابى الفضائل در «الموجز» ، ابن حجر در «الاصابة» ، سمهودى، احمد ابوالفضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل فى مناقب الآل عليهم السلام» ، خطيب خوارزمى در مقتل خود، در كتاب «الفصول المهمة» .(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
81 . عامر بن واثله ليثى، ابوالطفيل (م 100 يا 102 يا 108 يا 110 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از عامر بن واثله نقل كرده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او روايت كرده اند:
ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، نسائى در «الخصائص» ، حاكم در «المستدرك» ، ابومحمد عاصمى در «زين الفتى» ، ابن اثير در «اسد الغابة» ، خوارزمى در «المناقب» ، گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، طبرى در «الرياض النضرة» ، ابن حمزه حنفى دمشقى در «البيان و التعريف» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، ابن حجر در «الاصابة» و «تعجيل المنفعة» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، سمهودى در «جواهر العقدين» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، ذهبى در «تلخيص المستدرك» ، سيد محمد بن حسين جلالى در «كشف الاستار» ، المرشد باللّه يحيى بن حسين شجرى در «الامالى الخميسيّة» ، مباركفورى در «تحفة الاحوذى» ، بدخشانى در «نزل الابرار» .(3)
ص: 157
سيد بن طاووس نيز در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(1)
82 . عايشه بنت ابى بكر بن ابى قحافه (م 57 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «حديث الغدير» حديث غدير را با ذكر سند از عايشه نقل نموده است.(2) ابن طاووس نيز در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(3)
83 . عبادة بن صامت سالمى خزرجى انصارى (م 34 ق)
جعابى در «نخب المناقب» وى را از راويان حديث غدير بر شمرده است.(4)
84 . عباس بن عبدالمطلب بن هاشم قرشى هاشمى (م 32 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از عباس بن عبدالمطلب نقل كرده است، و جزرى در «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير ذكر كرده است.(5) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(6)
85 . عبدالاعلى بن عدى بهرانى
جعابى در «نخب المناقب» او را از راويان حديث غدير بر شمرده، و ابن اثير جزرى در «اسد الغابة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(7)
ص: 158
86 . عبدالرحمن بن عبدرب انصارى
ابن عقده حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عبدالرحمن بن عبدرب انصارى است. همچنين ابن اثير در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» حديث غدير را از او نقل كرده اند. قاضى نيز در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» او را از جمله راويان حديث غدير ثبت كرده است.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
87 . عبدالرحمن بن عوف قرشى زهرى، ابومحمد (م 31 يا 32 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده است. همچنين ابن مغازلى او را از عشره مبشره مى داند كه آنها را از جمله يكصد تن راويان حديث غدير به طُرُق خود شمرده است. جزرى نيز «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير ذكر نموده است.(3) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
88 . عبدالرحمن بن مدلج
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن اثير در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(5) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
ص: 159
89 . عبدالرحمن بن يعمر ابوالاسود دُئَلى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» حديث غدير را از عبدالرحمن بن يعمر روايت كرده اند.(1) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
90. عبداللّه بن انيس
جعابى در «نخب المناقب» او را از راويان حديث غدير بر شمرده است.(3)
91. عبداللّه بن بديل بن ورقاء، سيد خزاعه
در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عبداللّه بن بديل است.
92. عبداللّه بن بشير (بُسر) مازنى
ابن عقده، عبداللّه بن بشير را از راويان حديث غدير به شمار آورده است.(4) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
93. عبداللّه بن ثابت انصارى
در «اسد الغابة» آمده كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عبداللّه بن ثابت است. همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و نيز در كتاب در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» او را از جمله راويان حديث غدير شمرده اند.(6) سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(7)
ص: 160
94. عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب هاشمى (م 80 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از عبداللّه بن جعفر روايت كرده است.(1) در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و طبرسى در «الاحتجاج» احتجاج او با حديث غدير بر معاويه و نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2)
95. عبداللّه بن حنطب قرشى مخزومى
سيوطى در «احياء الميت» و هيثمى در «مجمع الزوائد» و ابن اثير در «اسد الغابة» و نيز حافظ طبرانى خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير و حديث غدير را از عبداللّه بن حنطب روايت كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز شيخ صدوق در «الامالى» و طبرى «بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله» و فرات در «تفسير فرات الكوفى» و ابن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(4)
96. عبداللّه بن ربيعه
جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتلش عبداللّه بن ربيعه را از راويان حديث غدير شمرده اند.(5)
97. عبداللّه بن عباس قرشى هاشمى (م 68 ق)
نسائى در «الخصائص» ماجرايى مفصل از ابن عباس نقل كرده، كه در آن ابن عباس حديث غدير را نقل كرده است. اين ماجرا را در مدارك زير نيز نقل كرده اند:
ص: 161
احمد در مسند خود و در «فضائل على بن ابى طالب عليه السلام» ، حاكم در «المستدرك» ، خوارزمى در «المناقب» ، حافظ بيهقى، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، ابن كثير شامى در «البداية و النهاية» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، گنجى در «الكفاية» ابن عساكر در «الاربعين الطوال» ، ابن حجر در «الاصابة» ، طبرانى در «المعجم الكبير» قاضى يوسف بن موسى حنفى در «المعتصر من المختصر» ، ابن منظور در «مختصر تاريخ دمشق» .
همچنين در مدارك زير حديث غدير را از ابن عباس نقل كرده اند: ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، محاملى در امالى خود، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، قرشى در «شمس الاخبار» ، المرشد باللّه در «الامالى» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، سجستانى در «كتاب الولاية» ، ابن كثير در تاريخش، ابوبكر شيرازى در «فى ما نزل من القرآن» ، ابواسحاق ثعلبى در «الكشف و البيان» ، حاكم حسكانى در «شواهد التنزيل» ، فخرالدين رازى در تفسيرش، عزالدين موصلى حنبلى، نظام الدين نيشابورى در تفسيرش، آلوسى در «روح المعانى» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» ، جزرى در «اسنى المطالب» ، قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» ، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» .(1)
ص: 162
در كتب شيعه نيز به عنوان نمونه سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(1)
98. عبداللّه بن عبدالاسد (ابى عبدالاسد) بن هلالى مخزومى، برادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله و همسر ام سلمه (م حدود 2 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از عبداللّه بن عبدالاسد روايت كرده است. در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
99. عبداللّه بن علقمه (ابى اوفى) اسلمى (م 80 يا 86 يا 87 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن مغازلى در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» و حسكانى در «شواهد التنزيل» حديث غدير را از عبداللّه بن ابى اوفى نقل كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(4)
100. عبداللّه بن عمر بن خطاب عدوى، ابوعبدالرحمن (م 72 يا 73 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در كتابى كه در موضوع غدير نوشته و هيثمى در «مجمع الزوائد» و ابن ابى شيبه در سنن خود و وصابى شافعى در «الاكتفاء» و سيوطى در «جمع الجوامع» و در «تاريخ الخلفاء» و متقى هندى در «كنز العمال» و طبرانى در «المعجم الكبير» و بدخشانى در «نزل الابرار» و در «مفتاح النجا» و خطيب خوارزمى در مقتل خود و جزرى در «اسنى المطالب» ، ابن عدى جرجانى در «الكامل» ، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، همگى حديث غدير را از عبداللّه بن عمر نقل كرده اند.(5)
ص: 163
در كتب شيعه نيز سليم در كتابش و ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(1)
101. عبداللّه بن مسعود هذلى، ابوعبدالرحمن (م 32 يا 33 ق)
حافظ ابن مردويه به اسنادش نزول آيه تبليغ را در روز غدير از عبداللّه بن مسعود روايت كرده، كه در مدارك زير آمده است: سيوطى در جلد «الدر المنثور» ، قاضى شوكانى در «فتح القدير» ، آلوسى بغدادى در «روح المعانى» . همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» و شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير از صحابه شمرده است.(2)
در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
102. عبداللّه بن ياميل
ابن عقده در كتاب «المفرد فى الحديث» حديث غدير را از عبداللّه بن ياميل نقل كرده است. همچنين در مدارك زير اين روايت را نقل كرده اند: ابن اثير در «اسد الغابة» ، ابن حجر در «الاصابة» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» .(4)
در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ص: 164
103. عبيداللّه بن عباس قرشى هاشمى (م 58 يا 87 ق)
سليم بن قيس در كتابش ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير را نقل كرده، كه يكى از شهادت دهندگان براى حضرت عبيداللّه بن عباس است.(1)
104. عبيد بن عازب انصارى، برادر براء بن عازب
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از او نقل كرده است. همچنين ابن اثير جزرى عبيد بن عازب را از كسانى بر شمرده كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه به حديث غدير گواهى دادند.(2) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
105. عثمان بن حنيف اوسى انصارى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(4)
106. عثمان بن عفان اموى (م 35 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را با ذكر سند از عثمان بن عفان روايت كرده اند. همچنين او يكى از عشره مبشّره است كه ابن مغازلى به طُرق خود آنها را از جمله يكصد تن راويان حديث غدير شمرده است.(5) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
ص: 165
107. عدى بن حاتم طائى، ابوطريف (م 68 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» نقل كرده كه عدى بن حاتم از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه به حديث غدير گواهى دادند. همچنين اين ماجرا در مدارك زير نقل كرده اند: سيد نورالدين سمهودى در «جواهر العقدين» ، قندوزى در «ينابيع المودة» ، احمد مكى شافعى در «وسيلة المآل فى مناقب الآل عليهم السلام» . جعابى در «نخب الناقب» و قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آل محمد صلى الله عليه و آله» نيز او را در شمار راويان حديث غدير ثبت كرده است.(1)
108. عروة بن ابى الجعد ازدى بارقى
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
109. عطية بن بسر مازنى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را با ذكر سند از عطية بن بسر روايت كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
110. عقبة بن عامر جهنى (م 60 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» نقل كرده كه عقبة بن عامر از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه به حديث غدير گواهى دادند. همچنين جعابى در «نخب المناقب» و قاضى در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» او را در شمار راويان حديث غدير ثبت كرده است.(5)
ص: 166
در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از عقبة بن عامر نقل كرده است.(1)
111. عقبة بن عمرو بدرى، ابومسعود
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
112. على بن ابى طالب عليه السلام، اميرالمؤمنين
اميرالمؤمنين عليه السلام در چند مورد و به چند شكل حديث غدير را بيان فرموده است:
يك. شعر حضرت در غدير كه حديث غدير هم در آن آمده، و راويان مورد وثوق و اعتماد آن را ذكر نموده اند.
دو. احتجاج آن حضرت به حديث غدير در روز شورى.
سه. احتجاج آن حضرت به حديث غدير در جنگ جمل.
چهار. احتجاج آن حضرت به حديث غدير و سوگند دادنش براى گواهى دادن به آن در رحبه كوفه.
پنج. نقل حديث غدير به طور كلى.
حديث غدير به روايت حضرت و در موارد ياد شده در مدارك زير آمده است:
ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» ، احمد بن حنبل در مسند، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» ، ابن حجر در «تهذيب التهذيب» و «المطالب العالية» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، «مفتاح النجا» ، طحاوى در «مشكل الآثار» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، حاكم در «المستدرك» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، ضياء مقدسى، محاملى در «الامالى» . وصابى در «الاكتفاء» ، «سنن
ص: 167
ابن ابى عاصم» ، «سنن سعيد بن منصور» ، ذهبى در «ميزان الاعتدال» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، «حلية الاولياء» ، عقيلى در «الضعفاء الكبير» ، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، ابن مغازلى در «المناقب» .(1)
در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است.(2)
113. عمّار بن ياسر عنسى، ابواليقظان (م 37 ق)
نصر بن مزاحم در «كتاب صفّين» و در «شرح نهج البلاغة» ، احتجاج عمّار بن ياسر بر عمرو بن عاص به حديث غدير را نقل كرده اند.
همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و حموينى «فرائد السمطين» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» و شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» و حسكانى در «شواهد التنزيل» و سيوطى در «الدرّ المنثور» و هيثمى در «مجمع الزوائد» او را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ذكر كرده اند. او از ركبان است كه براى اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير شهادت دادند.(3)
ص: 168
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(1)
114. عمارة بن حزم خزرجى انصارى
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
115. عمران بن حصين خزاعى كعبى، ابونجيد (م 52 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از عمران بن حصين روايت كرده است. همچنين مولوى محمدسالم بخارى و ترمذى نموده و خطيب خوارزمى و شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» حديث غدير را از عمران بن حصين نقل كرده اند.(3) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
116. عمر بن ابى سلمة بن عبدالاسد مخزومى، ربيب پيامبر صلى الله عليه و آله، پسر ام سلمه (م 83 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از عمر بن ابى سلمه روايت كرده اند.(5) در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از عمر بن ابى سلمة نقل كرده اند.(6)
117. عمر بن خطاب عدوى (م 23 ق)
در مدارك زير حديث غدير از عمر بن خطاب روايت شده است: ابن عقده در
ص: 169
كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، ابن مغازلى در «المناقب» ، سمعانى در «فضائل الصحابة» ، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» ، احمد بن حنبل در «المناقب» ، ابن سمان، «ذخائر العقبى» ، محمد خوارجه پارسا در «فصل الخطاب» ، خطيب خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» ، ابن كثير شامى در «البداية و النهاية» ، ابن جرير طبرى در «كتاب غدير خم» ، شمس الدين جزرى در «اسنى المطالب» ، شهاب الدين همدانى «مودة القربى» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ، ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، مناوى در «فيض القدير» ، ابن حجر هيتمى در «الصواعق المحرقة» .(1)
در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
118. عمرو بن حريث قرشى مخزومى (م 55 يا 98 ق)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
119. عمرو بن حمق بن كاهن خزاعى كوفى (م 50 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتلش حديث غدير را از عمرو بن حمق روايت كرده اند.(4) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در
«الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ص: 170
120. عمرو بن ذى مرّ
هيثمى در «مجمع الزوائد» و شهاب الدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(1)
121. عمرو بن شراحيل
ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
122. عمرو بن شرحبيل
خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» عمرو بن شرحبيل را از جمله راويان حديث غدير از صحابه به شمار آورده است.(3)
123. عمرو بن عاص بن وائل سهمى (م 43 يا 47 يا 48 يا 51 ق)
يكى از شعراى غدير عمرو بن عاص است. همچنين ابن قتيبه در «الامامة و السياسة» ماجراى استدلال و احتجاج شخصى به نام «برد» با حديث غدير بر عمرو عاص و اعتراف او را نقل كرده است. خوارزمى نيز در «المناقب» نامه اى كه عمرو در مورد حديث غدير به معاويه نوشت را روايت كرده است.(4)
124. عمرو بن مرّه جهنى، ابوطلحه، ابومريم (م در خلافت معاويه)
احمد بن حنبل و طبرانى در «المعجم الكبير» حديث غدير را از عمرو بن مره روايت كرده اند. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كرده اند: «كنز العمال» ، ابراهيم وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، محمد صدر عالم در «معارج العلى» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» ، «نزل الابرار» .(5)
ص: 171
125. فاطمه بنت حمزة بن عبدالمطلب
ابن عقده و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از فاطمه بنت حمزه روايت كرده است.(1) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
126. فاطمه عليهاالسلام بنت محمد صلى الله عليه و آله، صديقه (م 11 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب الناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» و شهاب الدين همدانى در «مودة القربى» حديث غدير را از حضرت زهرا عليهاالسلام روايت كرده اند. همچنين ابوموسى اصفهانى در «نزهة الحفاظ» و جزرى شافعى در «اسنى المطالب» و حافظ مقدسى احتجاج حضرت به حديث غدير را نقل كرده اند.(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
127. فضل بن عباس
سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
128. فضلة (نضلة) بن عتبه (عبيد) اسلمى، ابوبرزه (م 65 ق)
ابن عقد در كتاب «حديث الولاية» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از فضلة بن عتبه روايت كرده است.(6) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(7)
ص: 172
129. قيس بن ثابت بن شماس انصارى
قيس بن ثابت از جمله كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه به حديث غدير شهادت داد. همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن اثير در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» و محمد صدر عالم در «معارج العلى» حديث غدير را از قيس بن ثابت نقل كرده اند.(1)
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2)
130. قيس بن سعد بن عباده انصارى خزرجى (م 59 يا 60 ق)
قيس بن سعد بن عباده يكى از شعراى غدير، و نيز يكى از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه براى حضرت شهادت داد. همچنين او به حديث غدير بر معاوية بن ابى سفيان احتجاج كرده است. از جمله كسانى كه حديث غدير را از او نقل كرده اند جعابى در «نخب المناقب» است.(3)
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
131. قيس بن عاصم
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
132. كعب بن عجره (عجزه) انصارى مدنى، ابومحمد (م 51 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از كعب
ص: 173
بن عجره روايت كرده اند.(1) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
133. مالك بن حويرث ليثى، ابوسليمان (م 74 ق)
احمد بن حنبل در «المناقب» و ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از مالك بن حويرث روايت كرده اند. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كرده اند: ابن عقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، جلال الدين سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» ، محمد صدر عالم در «معارج العلى» ، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، ابونعيم در «فضائل الصحابة» ، خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» ، ابن عدى در «الكامل» ، ابن عساكر در «تارخ مدينة دمشق» .(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
134. محمد بن ابى بكر
سليم در كتاب خود به نام «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
135. محمد بن مسلمه انصارى (م 43 يا 46 يا 47 ق)
سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ص: 174
136. مقداد بن عمرو كندى زهرى (م 33 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از مقداد روايت كرده اند.(1) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
137. ناجية بن عمرو خزاعى
ابن اثير در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» روايت كرده اند كه ناجية بن عمرو يكى از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه براى حضرت شهادت داد. همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خطيب خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» او را از جمله روايان حديث غدير از صحابه به شمار آورده است.(3) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
138. نعمان بن عجلان زرقى انصارى
ابن اثير جزرى در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» نقل كرده اند كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه به نقل اصبغ بن نباته، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند نعمان بن عجلان است. همچنين ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و قاضى در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» وى را از جمله راويان حديث غدير از صحابه شمرده است.(5) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
ص: 175
نضلة بن عتبه (عبيد) اسلمى، ابوبرزه = فضلة (نضلة) بن عتبه (عبيد) اسلمى، ابوبرزه
139. نيط بن شريط
شهاب الدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
140. هاشم بن عتبة بن ابى وقاص مرقال زهرى مدنى (م 37 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابن اثير در «اسد الغابة» و قندوزى در «ينابيع المودة» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه را نقل كرده اند، كه هاشم مرقال از جمله كسانى است كه به حديث غدير شهادت دادند. ابن حجر نيز در «الاصابة» اين ماجرا را روايت كرده، ولى قسمتى از اول آن را انداخته و نام هاشم مرقال را ذكر نكرده است ! البته از اين قبيل سقط و تحريف در كتب و تأليفات ابن حجر بسيار مشاهده مى شود !(1) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
141. هلال بن حارث، ابوحمراء خادم رسول خدا صلى الله عليه و آله
جعابى در «نخب المناقب» و همدانى در «مودة القربى» و امرتسرى در «ارجح المطالب» و نيز در «احقاق الحق» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(3)
142. وحشى بن حرب حبشى حمصى، ابووسمه (ابودسمه)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وحشى بن حرب روايت كرده، و خوارزمى در مقتلش او را از جمله راويان حديث
ص: 176
غدير از صحابه به شمار آورده است.(1) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
143. وهب بن حمزه
خوارزمى در «مقتل الحسين عليه السلام» خود وهب بن حمزه را از جمله راويان حديث غدير از صحابه شمرده است. همچنين ابن حجر در «الاصابة» و ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
144. وهب بن عبداللّه سوائى (شوائى) ، ابوحجيفه، وهب الخير (م 64 يا 74 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از وهب بن عبداللّه روايت كرده است.(4) در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
145. يزيد بن خطيب اسلمى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» وى را از راويان حديث غدير بر شمرده است.
يزيد بن شراحيل انصارى = زيد (يزيد) بن شراحيل انصارى
146. يزيد بن وديعه
ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
147. يعلى بن مرّة بن وهب ثقفى، ابومُرازم
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و حافظ ابوموسى
ص: 177
و حافظ ابونعيم و ابن اثير در «اسد الغابة» و ابن حجر در «الاصابة» حديث غدير را از يعلى بن مره روايت كرده اند.(1)
در كتب شيعه نيز ابن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
اينها يكصد و چهل و هفت تن از بزرگان صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله هستند كه به شكل هاى مختلف و جريان هاى متفاوت حديث غدير را نقل كرده اند، كه هر كدام با اسناد بسيار و در كتب متعدد آمده است. بسا آنچه به دست نياورده ايم يا به دست ما نرسيده بسيار بيش از اين باشد، چرا كه با توجه به جمعيتى كه در غدير خم وجود داشته، حتما راويان حديث غدير چندين برابر نامبردگان بوده است.
اجتماعى كه در آن روز به اين داستان گوش فرا داده و آن را درك كردند بيش از يكصد هزار تن بوده اند. بالطبع تك تك اين گروه عظيم پس از بازگشت به وطن خود از اين واقعه عظيم سخن گفته و آن را نقل كرده اند.
همان طور كه هر مسافرى پس از بازگشت به وطن، آنچه از حوادث مهم و غير عادى در طى مسافرت ديده را براى خويشان و دوستان خود بيان مى كند. اين گروه عظيم هم چنين بوده اند و اين داستان تاريخى و مهم را همگى بازگو كرده اند. البته آنانكه كينه در دل داشتند، حِقد درونى آنها مانع شد كه اين داستان مهم را نقل و اشاعه دهند.
بنا بر اين، اين تعداد كه نام آنها برده شد از جمله اشخاصى هستند كه اين واقعه را از آن جماعت نقل كرده اند، و چه بسيار كسانى هم كه پس از درك اين مجمع بزرگ و شنيدن اين امر مهم قبل از آنكه به وطن و مسكن خود برسند و يا پيش از آنكه موفق ببيان مشهودات و مسموعات خود شوند، دست حوادث آنها را نابود ساخته، يا در
ص: 178
بيابان ها و پهنه صحراى حجاز مرگ گريبانشان را گرفته و يا سوانح و حوادث گوناگون آنها را از يادآورى و بيان اين خاطره بزرگ باز داشته است.
در روايت زيد بن ارقم تلويحا به اين معنى اشاره شده كه قسمتى از حاضرين در آن روز و در آن مكان از جمله صحرانشينان بوده اند كه سخنى از آنان در دسترس ديگران قرار نگرفته و منشأ نشر و اِسناد اين خبر واقع نشده اند. با همه اين امور و حوادث و موانع، در اثبات و تواتر اين حديث آنچه كه به آن دست يافته و ذكر كرديم كافى است.
دوم. راويان حديث غدير از تابعين
پس از بيان راويان حديث غدير از صحابه، در اينجا راويان حديث غدير از تابعين - كه 88 نفر هستند - را همراه با كتاب يا كتبى كه حديث غدير را از آن تابعى نقل كرده اند مى آوريم:
1. ابوراشد حبرانى (حرانى)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ابوراشد حبرانى و او از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است. عجلى و ابن حجر: او را توثيق كرده اند.(1) نام او خضر يا نعمان است.
2. ابوسلمة بن عبدالرحمن بن عوف زهرى مدنى (م 94 ق)
ابن المغازلى در مناقب خود و ابن بطريق در «العمدة» و ثعلبى در تفسير خود و نيز در «ضياء العالمين» حديث غدير را از ابوسلمة بن عبدالرحمن و او از جابر بن عبداللّه انصارى نقل كرده اند.(2) مؤلف كتاب «خلاصه خزرجى» و ابن حجر(3): از ابن سعد نقل شده كه وى مردى فقيه و مورد وثوق و اعتماد است و حديث بسيار از او نقل شده است. نام او عبداللّه يا اسماعيل است.
ص: 179
3. ابوسليمان (ابوسلمان) مؤذّن
ابوسليمان مؤذّن از جمله راويان احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه به حديث غدير است.(1) مؤلف كتاب «التقريب» : وى را توثيق كرده و ستوده است.
4. سمان (ذكوان) مدنى، ابوصالح (م 101 ق)
ابوصالح از راويان نزول آيه تبليغ در غدير است. ذهبى: او را توثيق كرده است.(2) وى آزاد كرده جويريه بانوى غطفانى است.
5 . ابوعنفوانه مازنى
در «اسد الغابة» حديث غدير را از ابوعنفوانه نقل كرده است.(3)
6 . ابوعبدالرحيم كندى
ابوعبدالرحيم كندى از جمله راويان احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه به حديث غدير است.
7. اصبغ بن نباته تميمى كوفى، ابوالقاسم
در «اسد الغابة» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه به حديث غدير را از اصبغ بن نباته نقل كرده است.(4) عجلى و ابن معين: اصبغ بن نباته را توثيق كرده و ستوده اند.
8 . ابوليلى كندى
احمد بن حنبل در «المناقب» حديث غدير را از ابوليلى كندى نقل كرده است. مؤلف كتاب «التقريب»(5): وى را توثيق كرده است.
ص: 180
9. اياس بن نذير
اياس بن نذير ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه به حديث غدير را نقل كرده است. عجلى و ابن معين و ابن حبّان: وى را توثيق كرده و ستوده اند.
10. جميل بن عماره
ابن جرير طبرى در «كتاب غدير خم» و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از جميل بن عماره و او از عمر بن خطاب نقل كرده اند.(1)
11. حارثة بن نصر
حارثة بن نصر از جمله افرادى است كه ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه به حديث غدير را نقل كرده است.
12. حبيب بن ابى ثابت اسدى كوفى (م 117 يا 118 يا 119 ق)
نسايى در «الخصائص» و حاكم در «المستدرك» و ابن كثير در «البداية و النهاية» و احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را از حبيب بن ابى ثابت و او از زيد بن ارقم نقل كرده اند.(2) ذهبى و ابن حجر(3): او را توثيق كرده اند.
13. حرث بن مالك
گنجى در «كفاية الطالب» حديث غدير را از حرث بن مالك و او از سعد بن ابى وقاص نقل كرده است.(4)
14. حسن بصرى
سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
ص: 181
15. حسن بن حسن بن على عليه السلام
بيهقى در «الاعتقاد» و نيز در كتاب «منتخب تاريخ دمشق» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(1)
16. حسين بن مالك بن حويرث
احمد بن حنبل در «المناقب» و ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از حسين بن مالك بن حويرث و او از پدرش روايت كرده اند. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كرده اند: هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى، جلال الدين سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» ، محمد صدر عالم در «معارج العلى» ، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، ابونعيم در «فضائل الصحابة» .(2)
17. حكم بن عيينه (عتيبه) كوفى كندى (م 114 يا 115 ق)
در «حلية الاولياء» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3) ذهبى(4): او را توثيق كرده است.
18. حميد بن عماره خزرجى انصارى
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» حديث غدير را از حميد بن عماره و او از پدرش نقل كرده است.(5)
19. حميد بن ابى حميد بصرى، ابوعبيده، حميد طويل (م 143 ق)
حميد بن ابى حميد حديث غدير را در ماجراى تهنيت نقل كرده است. ذهبى(6): وى را توثيق كرده است.
ص: 182
20. خيثمة بن عبدالرحمن جعفى كوفى (م 80 ق)
حاكم در «المستدرك» خديث غدير را از وى و او از سعد بن ابى وقاص نقل كرده است.(1) ابن حجر(2): ابن معين و نسائى و عجلى او را توثيق كرده اند.
21. ربيعه جرشى (م 60 يا 61 يا 74 ق)
عبداللّه بن احمد بن حنبل در «العمدة» حديث غدير را از ربيعه و او از سعد بن ابى وقاص نقل كرده است.(3) كتاب «التقريب»(4): او فقيهى است كه دارقطنى و ديگران توثيقش كرده اند.
22. رياح بن حارث نخعى كوفى، ابوالمثنى
رياح بن حارث حديث غدير را در ماجراى ركبان نقل كرده است. شهاب الدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از وى نقل كرده است. ابن حجر(5): مورد وثوق تابعين بوده و عجلى و ابن حبان نيز او را توثيق كرده اند.
23. زاذان بن عمر كندى كوفى، ابوعمرو بزار (بزاز) (م 82 ق)
زاذان بن عمر ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ذهبى و ابن حجر(6): او را توثيق كرده اند.
24. زر بن حبيش اسدى، ابومريم (م 81 يا 82 يا 83 ق)
وى ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه و نيز ماجراى ركبان را نقل كرده است. ذهبى و ابن حجر و ابونعيم(7): وى را توثيق كرده اند.
ص: 183
25. زياد بن ابى زياد
زياد بن ابى زياد ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. هيثمى و ابن حجر(1): او را توثيق كرده اند.
26. زيد بن على
شيخ صدوق در «الامالى» و «معانى الاخبار» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كرده اند.(2)
27. زيد بن يثيع همدانى كوفى
زيد بن يثيع ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابن حجر(3): وى را توثيق كرده است.
28. سالم بن عبداللّه بن عمر بن خطاب قرشى عدوى مدنى (م 106 ق)
بخارى در تاريخ خود و ابن كثير در «البداية و النهاية» و ابن جرير در «كتاب غدير خم» حديث غدير را از سالم بن عبداللّه نقل كرده اند.(4) ذهبى و ابن حجر(5): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
29. سعيد بن جبير اسدى كوفى
ابن كثير در تاريخش حديث غدير را از سعيد بن جبير و او از ابن عباس نقل كرده است.(6) ذهبى و خزرجى و ابن حجر(7): او را توثيق كرده اند.
ص: 184
30. سعيد بن ابى حُدّان (ذى حدّان) كوفى
سعيد بن ابى حُدّان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابن حجر(1): ابن حبان او را توثيق كرده است.
31. سعيد بن مسيب قرشى مخزومى، داماد ابوهريره (م 94 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابومحمد عاصمى در «زين الفتى» و گنجى شافعى در «كفاية الطالب» حديث غدير را از سعيد بن مسيب و او از سعد بن ابى وقاص نقل كرده اند.(2) ذهبى و ابن مدنى و ابونعيم(3): احمد بن حنبل و ديگران او را توثيق كرده اند.
32. سعيد بن وهب همدانى كوفى (م 76 ق)
بسيارى از پيشوايان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از سعيد بن وهب نقل كرده است. ابن معين(4): او را توثيق كرده است.
33. سلمة بن كهيل حضرمى كوفى، ابويحيى (م 121 ق)
دولابى در «الكنى و الاسماء» و ترمذى در صحيح خود و حاكم در «المستدرك» و ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از سلمة بن كهيل نقل كرده اند.(5) احمد و عجلى(6): او را توثيق نموده اند.
34. سليم بن قيس هلالى، ابوصادق (م 90 ق)
سليم بن قيس در مواضع متعدد از كتابش حديث غدير را روايت نموده است. سليم از جمله كسانى است كه به او و كتابش - كه هم اكنون هم موجود و در دسترس است - در نزد شيعى و سنى استدلال مى شود.
ص: 185
35. سليمان بن مهران اعمش، ابومحمد (م 147 يا 148 ق)
نسايى در «الخصائص» و خوارزمى در «المناقب» و احمد بن حنبل در مسند خود ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از سليمان بن مهران نقل كرده است.(1) ذهبى و ديگران(2): او را توثيق كرده و اينكه از شدت راستى و درستى او را مصحف مى نامند.
36. سهم بن حصين اسدى
ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از سهم بن حصين نقل كرده است.
37. شريط بن انس بن مالك اشجعى
ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
38. شهر بن جوشب
شهر بن جوشب نزول آيه اكمال در غدير و نيز حديث تهنيت در غدير و حديث روزه غدير را نقل كرده است.
39. ضحاك بن مزاحم هلالى، ابوالقاسم (م 105 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ضحاك بن مزاحم و او از ابن عباس روايت كرده است.(4) احمد و ابن معين و ابوزرعه: او را توثيق كرده اند.
40. طاووس بن كيسان يمانى جندى (م 106 ق)
ابونعيم در «حلية الاولياء» و احمد بن حنبل در «الفضائل» و صنعانى در «المصنّف» حديث غدير را از طاووس بن كيسان نقل كرده است.(5) ابونعيم(6): توثيقش كرده است.
ص: 186
41. طلحة بن مصرف ايامى (يمامى) كوفى (م 112 ق، يا بعد آن)
طلحة بن مصرف ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابن حجر: وى را توثيق كرده است.
42. عامر بن سعد بن ابى وقاص مدنى (م 104 ق)
عامر بن سعد از راويان حديث غدير است. ابن حجر(1): وى را توثيق كرده و از طبقه سوم تابعين معرفى كرده است.
43. عايشه بنت سعد (م 117 ق)
نسايى در «الخصائص» و حموينى در «فرائد السمطين» و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2) ابن حجر(3): وى را توثيق كرده است.
عايشه بنت سعد بيشتر روايت هايش را از پدرش سعد بن ابى وقاص(4) نقل مى كند.
نسايى در «الخصائص» و حموينى در «فرائد السمطين» و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عايشه بنت سعد نقل كرده اند.(5) و اما روايت حديث غدير توسط او:
يك. او روايت غدير را از زبان پدرش چنين بازگو مى كند: كُنّا مَعَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِطَريقِ مَكَّةَ وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَيها (كَذا فِى النُسَخ وَ الصَحيح: وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَى المَدينَةِ) . فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ، وَقَفَ لِلناسِ، ثُمَ رَدَّ مَن تَبِعَهُ وَ لَحِقَهُ مَن تَخَلَّفَ. فَلَمّا اجتَمَعَ الناسُ إلَيهِ قالَ: أيُّهَا الناس، مَن وَليُّكُم ؟ قالوا: اللّه ُ وَ رَسولُهُ، ثَلاثا. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَأقامَهُ، ثُمَّ قالَ: مَن كانَ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ(6):
ص: 187
با رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه مكه بوديم و او به سوى مكه توجه داشت (در نسخه هاى صحيح مى خوانيم كه به مدينه توجه داشت) . وقتى به غدير خم رسيد ايستاد، تا آنان كه جلو بودند رسيدند. مردم پيرامونش گرد آمدند و حضرت فرمود: اى مردم، سرپرست شما كيست ؟ حاضران سه بار گفتند: خدا و پيامبرش. آنگاه دست على عليه السلام را بلند كرد و فرمود: هر كس خدا و رسول او سرپرستش هستند اين سرپرست او است. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و آن كس كه با او دشمنى مى ورزد دشمن بدار.
دو. عايشه بنت سعد حديث ديگرى نيز از پدرش روايت كرده كه ولايت حضرت على عليه السلام را آشكار مى سازد:
سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّه ِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَرَفَعَها، فَقالَ: هذا وَليّى وَ يُؤدّى عَنّى دَينى، وَ أنا مُوالى مَن والاهُ، وَ مُعادى مَن عاداهُ(1):
شنيدم پدرم گفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز جحفه دست على عليه السلام را گرفت؛ خطبه خواند، و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و فرمود: اى مردم، من ولى شما هستم. گفتند: راست گفتى اى رسول خدا. سپس دست على عليه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود: اين جانشين من است و دِين مرا ادا مى كند. من دوست دار كسى هستم كه او را دوست دارد، و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى بورزد.
44. عبدالحميد بن منذر بن جارود عبدى
عبدالحميد بن منذر ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از ابى الطفيل نقل كرده است. نسائى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده اند.
ص: 188
45. عبدخير بن يزيد همدانى كوفى مخضرمى، ابوعماره
عبدخير بن يزيد ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابن معين و عجلى و ابن حجر(1): او را توثيق كرده و از بزرگان تابعين به شمار آورده اند.
46. عبدالرحمن بن ابى ليلى (م 82 يا 83 يا 84 ق)
خوارزمى در «المناقب» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از عبدالرحمن بن ابى ليلى نقل كرده است. همچنين ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2) در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از او نقل كرده است. ذهبى و ابن حجر(3): وى را توثيق كرده و و از تابعين بزرگ مى دانند.
47. عبدالرحمن بن سابط (عبدالرحمن بن عبداللّه بن سابط) جمحى مكى (م 118 ق)
نسايى در «الخصائص» و ابن ماجه در سنن و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عبدالرحمن بن سابط نقل كرده اند.(4) ابن حجر(5): او را توثيق كرده و او را از طبقه متوسط تابعين به شمار آورده است.
48. عبداللّه بن اسعد بن زراره
سجستانى در كتاب «الولاية» و خطيب بغدادى در «موضح اوهام الجمع و التفريق» حديث غدير را از عبداللّه بن اسعد روايت كرده اند.(6) در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «اليقين» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(7)
ص: 189
49. عبداللّه بن زياد اسدى كوفى، ابومريم
عبداللّه بن زياد از راويان حديث غدير است. ابن حبان و خزرجى و ابن حجر(1): او را توثيق كرده اند.
50 . عبداللّه بن شريك عامرى كوفى
از جمله راويان حديث غدير عبداللّه بن شريك عامرى كوفى است. احمد و ابن معين و ابن حجر و ذهبى و ديگران(2): او را توثيق كرده اند.
51 . عبداللّه بن محمد بن عقيل هاشمى مدنى، ابومحمد (م بعد از 140 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عبداللّه بن محمد نقل كرده اند. همچنين وى ماجراى احتجاج مرد عراقى با جابر در مورد حديث را نقل كرده است.(3) ابن حجر و ترمذى و احمد و اسحاق و حميدى(4): او را توثيق كرده اند.
52 . عبداللّه بن يعلى بن مره
ابن حجر در «الاصابة» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از عبداللّه بن يعلى نقل كرده است.(5)
53 . عدى بن ثابت انصارى كوفى خطمى (م 116 ق)
احمد بن حنبل در مسند و ابن ماجه در سنن خود و خوارزمى در «المناقب» و گنجى در «كفاية الطالب» و در «مشكاة المصابيح» و ميبدى در «شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام» و حموينى در «فرائد السمطين» و ابن كثير در «البداية و النهاية»
ص: 190
و عاصمى در «زين الفتى» ، همگى حديث غدير را از عدى بن ثابت نقل كرده اند.(1) احمد و عجلى و نسائى و ذهبى(2): او را توثيق كرده اند.
54 . عطية بن جناده عوفى كوفى، ابوالحسن (م 111 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود و در «مشكاة المصابيح» و ابن جوزى در «تذكرة الخواص» و متقى هندى در «كنز العمال» حديث غدير را از عطية بن جناده نقل كرده اند.(3) سبط بن جوزى و هيثمى و ابن معين و يافعى(4): او را توثيق كرده اند.
55 . على بن زيد بن جدعان بصرى (م 129 يا 131 ق)
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مى شود حديث غدير و داستان تهنيت در غدير را از على بن زيد و او از براء بن عازب و انس روايت كرده اند؛ بعضى به سند خود تا او و بعضى به نقل از كتب مصدر:
مسند احمد بن حنبل، سنن ابن ماجه، نسائى در «الخصائص» ، خطيب در «تاريخ بغداد» ، طبرى در تفسير، «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، ثعلبى در «الكشف و البيان» ، ابن عبدالبر در «الاستيعاب» ، محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمة» ، محب الدين طبرى در «ذخائر العقبى» ، حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، فخر رازى در تفسير، نيشابورى در تفسير، جمال الدين زرندى در «نظم درر السمطين» ، «الجامع الصغير» ، «مشكات المصابيح» ، ميبدى در «شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام» ، «فرائد السمطين» ، «كنز العمال» ، «سنن ابن ابى شيبه» ، ابن كثير در «البداية و النهاية» ، حافظ ابومحمد
ص: 191
عاصمى در «زين الفتى» ، «نزل الابرار» ، مقريزى در «الخطط» ، «مناقب الثلاثة» ، «روح المعانى» ، تفسير «المنار» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(1) ابن ابى شيبه و ترمذى و ذهبى: او را توثيق كرده و ستوده اند.
56 . عمارة بن جوين عبدى، ابوهارون (م 134 ق)
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مى شود حديث غدير و نزول آيه اكمال در غدير و نيز ماجراى تهنيت در غدير را از عمارة بن جوين روايت كرده اند:
ابن ماجه در سنن خود، نطنزى در «الخصائص العلوية» ، نيشابورى در تفسير خود، حموينى در «فرائد السمطين» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، و هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى در «المعجم الاوسط» ، ابن كثير در تفسيرش و نيز در «البداية و النهاية» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» و «الدرّ المنثور» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، آلوسى در «روح المعانى» ، «تفسير المنار» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(2)
57 . عمر بن عبدالعزيز، خليفه اموى (م 101 ق)
عمر بن عبدالعزيز در ماجرايى به حديث غدير استدلال كرده است.
ص: 192
58 . عمر بن عبدالغفار
عمر بن عبدالغفار ماجراى سوگند دادن جوانى بر ابى هريره در مورد حديث غدير را نقل كرده است.
59 . عمر بن على عليه السلام
ابن كثير در «البداية و النهاية» و متقى هندى در «كنز العمال» و حاكم در «المستدرك» و طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء مقدسى و محاملى در «الامالى» حديث غدير را از عمر بن على عليه السلام نقل كرده اند.(1) ابن حجر(2): او را توثيق كرده است.
60 . عمرو بن جعدة بن هبيره
ابن عقده حديث غدير را همراه با حديث ثقلين از عمرو بن جعده روايت كرده است. همچنين سمهودى شافعى در «جواهر العقدين» به نقل كتاب «ينابيع المودة» ، و نيز شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل» حديث غدير را از طريق ابن عقده از ام سلمه روايت كرده اند.(3)
61 . عمرو بن مره كوفى همدانى، ابوعبداللّه، ذومرة (م 116 ق)
ذهبى در «ميزان الاعتدال» و حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از عمرو بن مره نقل كرده اند. همچنين او يكى از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه است، كه بسيارى اين ماجرا از او نقل كرده اند.(4)
ص: 193
ابن حجر و عجلى و ذهبى(1): او را توثيق كرده اند.
62 . عمرو بن عبداللّه سبيعى همدانى، ابواسحاق (م 127 ق يا بعد از آن)
عمرو بن عبداللّه يكى از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه و داستان تهنيت است، كه بسيارى اين ماجرا را از او نقل كرده اند. همچنين احمد بن حنبل در مسند خود و عاصمى در «زين الفتى» و حموينى در «فرائد السمطين» و محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» و ذهبى در «تلخيص» و «ميزان الاعتدال» و ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، همگى حديث غدير را از عمرو بن عبداللّه نقل كرده اند.(2) ذهبى و ابن حجر عسقلانى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند.
63 . عمرو بن ميمون (ميمونه) اودى، ابوعبداللّه (م 74 ق يا بعد از آن)
عمرو بن ميمون از راويان حديث غدير و نيز ماجراى احتجاج ابن عباس به حديث غدير است. نسائى در «الخصائص» ماجرايى مفصل از ابن عباس نقل كرده كه در آن ابن عباس حديث غدير را نقل كرده است.
همچنين اين ماجرا را در مدارك زير نقل كرده اند:
احمد در مسند خود، حاكم در «المستدرك» ، خوارزمى در «المناقب» ، حافظ بيهقى، محب الدين طبرى «الرياض» ، «ذخائر العقبى» ، حموينى در «فرائد السمطين» ،
ص: 194
ابن كثير شامى در «البداية و النهاية» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، گنجى در «الكفاية» ، ابن عساكر در «الاربعين الطوال» ، ابن حجر در «الاصابة» .(1) ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده اند.
64 . عميرة (عمرو) بن سعد همدانى كوفى
عميرة بن سعد از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه است، كه طُرق بسيارى به او منتهى مى شود. همچنين متقى هندى در «كنز العمال» و سيوطى در «الدرّ المنثور» حديث غدير را از عميرة بن سعد روايت كرده اند.(3) ابن حبّان و ابن حجر: او را توثيق كرده است.(4)
65 . عميرة بنت سعد بن مالك مدنى، خواهر سهل و مادر رفاعة بن مبشر
عميرة بنت سعد از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه است.
66 . عيسى بن طلحة بن عبيداللّه تميمى مدنى، ابومحمد
عاصمى در «زين الفتى» و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عيسى بن طلحة بن عبيداللّه تميمى نقل كرده است.(5) ابن معين و خزرجى: او را توثيق كرده اند.(6)
ص: 195
67 . فطر بن خليفه مخزومى حناط، ابوبكر، آزاد شده بنى مخزوم (م 150 يا 153 ق)
ابن عقده در كتاب «الموالاة» و نسايى «الخصائص» حديث غدير و احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از او نقل كرده اند، كه طُرق بسيارى به او منتهى مى شود.(1) احمد و ابن معين و عجلى و ابن سعد: او را توثيق كرده اند.
68 . قبيصة بن ذويب
قبيصة بن ذويب از راويان حديث غدير است. ذهبى و ابن حبان(2): او را توثيق كرده اند.
69 . قيس ثقفى مدائنى، ابومريم
احمد بن حنبل در مسند خود و نسائى و ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از قيس ثقفى نقل كرده اند.(3) نسائى(4): او را توثيق كرده است.
70. محمد بن عمر بن على عليه السلام (م حدود 100 يا 130 ق)
طحاوى در «مشكل الآثار» و ابن كثير در «البداية و النهاية» و ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از محمد بن عمر بن على عليه السلام نقل كرده اند.(5) ابن حبّان و ابن حجر: او را توثيق كرده اند.
71. مسلم بن صُبيح همدانى كوفى عطار، ابوالضحى
ابن جرير در «حديث الولاية» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(6) ابن معين و ابوزرعه و ابن حجر و خزرجى(7): او را توثيق كرده اند.
ص: 196
72. مسلم ملائى
در «الكنى و الاسماء» و نيز ابن حجر در «الاصابة» و ابن عقده در كتاب «الموالاة» و قندوزى در «ينابيع المودة» حديث غدير را از مسلم ملائى نقل كرده اند.(1)
73. مصعب بن سعد بن ابى وقاص زهرى مدنى، ابوزراره (م 103 ق)
مصعب بن سعد از راويان حديث غدير است. ابن حجر(2): او را توثيق كرده است.
74. مطلب بن عبداللّه قرشى مخزومى مدنى
طبرانى و نيز سيوطى در «احياء العلوم» حديث غدير را از مطلب بن عبداللّه نقل كرده اند. ابوزرعه و دارقطنى: او را توثيق كرده اند.
75. مطر وراق
مطر وراق از راويان حديث غدير و نيز نزول آيه اكمال در غدير و ماجراى تهنيت است.
76. معروف بن خربوذ (خربود)
معروف بن خربوذ يا خربود از راويان حديث غدير است. ابن حبان: او را توثيق كرده است.
77. منصور بن ربعى
منصور بن ربعى ماجراى نزول آيه «سأل سائل» را نقل كرده است.
78. مهاجر بن مسمار زهرى مدنى
ابن جرير و نيز شمس الدين ذهبى در «البداية و النهاية» و نسائى در «الخصائص» حديث غدير را از مهاجر بن مسمار زهرى مدنى نقل كرده اند.(3) ابن حبان: او را توثيق كرده است.
ص: 197
79. موسى بن اكتل (اكيل) بن عمير نميرى
ابن عقده در «حديث الولايد» و ابن حجر در «الاصابة» حديث غدير را از موسى بن اكتل نقل كرده اند.(1)
80 . ميمون بصرى، ابوعبداللّه، آزاد كرده عبدالرحمن بن سمره
احمد بن حنبل در مسند خود و نسائى در «الخصائص» و ذهبى در «ميزان الاعتدال» و ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» حديث غدير را از ميمون بصرى نقل كرده اند.(2) ابن حبّان و ابن حجر(3): او را توثيق كرده اند.
81 . نذير ضبى كوفى
نذير ضبى ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در روز جمل به حديث غدير را نقل كرده است.
82 . هانى بن هانى همدانى كوفى
هانى بن هانى از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه است. ابن حجر و نسائى(4): او را توثيق كرده است.
83 . يحيى بن سليم فزارى واسطى، ابوبلج
نسائى در «الخصائص» و احمد بن حنبل در مسند خود و هيثمى در «مجمع الزوائد» حديث غدير را از يحيى بن سليم نقل كرده اند.(5) ابن معين و نسائى و دارقطنى و هيثمى(6): او را توثيق كرده اند.
ص: 198
84 . يحيى بن جعدة بن هبيره مخزومى
وى از جمله راويان حديث غدير است. ابن حجر(1): او را توثيق كرده است.
85 . يزيد بن ابى زياد كوفى (م 136 ق)
يزيد بن ابى زياد از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در رحبه كوفه است.
86 . يزيد بن حيّان تيمى كوفى عاصمى
مسلم در صحيح خود و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را از يزيد بن حيّان نقل كرده اند.(2) عاصمى و نسائى و خزرجى و ابن حجر(3): او را توثيق كرده اند.
87 . يزيد بن عبدالرحمن بن اودى كوفى، ابوداود
يزيد بن عبدالرحمن ماجراى احتجاج جوانى بر ابوهريره با حديث غدير را نقل كرده است. همچنين ابويعلى و ابن جرير و نيز ابن كثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(4) خزرجى و ابن حبّان(5): يزيد بن عبدالرحمن را توثيق كرده اند.
88 . يسار ثقفى، ابونجيح (م 109 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود و نيز در كتاب «العمدة» حديث غدير را از يسار ثقفى نقل كرده است.(6) خزرجى و ابن معين: او را توثيق كرده اند.(7)
ص: 199
سوم: فهرستواره راويان حديث غدير از اهل سنت از قرن دوم تا چهاردهم
با وجود ثبوت تواتر حديث غدير در همه طبقات، حتى در طبقه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش هاى گذشته، در اين بخش و در ادامه، نام 350 نفر از چيره دستان فن حديث، پيشوايان، حافظان، راويان بزرگ و سرشناس اهل سنت در سده هاى گوناگون؛ از قرن دوم تا چهاردهم، كه حديث غدير را روايت كرده و در كتاب هايشان آورده اند، همراه با نام كتاب هايشان و آدرس آنها آورده مى شود.
در كنار آن، با استناد به بزرگان جرح و تعديل و عالمان رجال و تاريخ در مدح و توثيق ايشان اشاره مى كنيم. در هر قرن ابتدا مواردى كه در كتاب «عبقات» آمده آورده مى شود، و سپس استدراكاتى كه محقق و ملخص كتاب عبقات در كتاب «نفحات الازهار» بيان كرده آورده مى شود.
ابتدا فهرستى از اين افراد مى آوريم، و سپس با تفصيل بيان مى كنيم. در اين فهرستواره كنار نام هر يك از راويان حروفى را آورده ايم، كه به نام كتاب يا كتاب هايى كه روايت آن راوى در آن نقل شده اشاره مى كند. اين نشانه هاى اختصارى بر گرفته از «الكاشف» ذهبى و «تقريب التهذيب» ابن حجر عسقلانى است:
4: صاحبان سنن چهارگانه: ابوداوود، ابن ماجه، تِرمِذى، نَسايى.
م: مسلم بن حجّاج نيشابورى.
خت: تاريخ بخارى.
ع: براى كسانى كه در صحاح شش گانه از آنان روايت شده است.
عس: مسند نَسايى.
ق: ابن ماجه.
د: ابوداوود.
ت: تِرمِذى.
س: سنن نَسايى.
خ: بخارى.
ص: 200
نكته آخر اينكه اعداد مذكور در كنار نام ها و داخل پرانتز تاريخ درگذشت راويان است، و اگر در اين باره اختلافى بوده تمام موارد آورده شده است:
1. محمد بن اسحاق - «ع» و «م» - (151 يا 152) .
2. مَعمَر بن راشد اَزدى، ابوعُروه - «ع» - (153 يا 154) .
3. اسرائيل بن يونس سَبيعى كوفى - «ع» - (160 يا 162) .
4. شريك بن عبداللّه قاضى - «خت» و «م» و «ع» - (177) .
5 . محمد بن جعفر مدنى، غُندَر - «ع» - (193) .
6 . وكيع بن جرّاح رُؤاسى - «ع» - (197) .
7. عبداللّه بن نُمَير همدانى - «ع» - (199) .
استدراك محقق:
8 . عمرو بن دينار جُمَحى مكّى، ابومحمد
9. محمد بن مسلم بن عُبَيداللّه قرشى زُهرى، ابوبكر، ابن شهاب
10. عبدالرحمن بن قاسم بن محمد بن ابى بكر تيمى مدنى، ابومحمد
11. بكر بن سَوادة بن ثُمامه بصرى، ابوثُمامه
12. عبداللّه بن ابى نجيح يسار ثقفى مكّى، ابويسار
13. مغيرة بن مقسم ضبّى كوفى اعمى، ابوهشام
14. خالد بن يزيد جمحى مصرى كِندى سكسكى، ابوعبدالرحيم
15. حسن بن حكم نخعى كوفى، ابوحاتِم، ابوحكم
16. ادريس بن يزيد اودى كوفى، ابوعبداللّه
17. عبدالملك بن ابى سليمان عرزمى كوفى
18. عَوف بن ابى جميله عبدى هجرى بصرى
ص: 201
19. عبيداللّه بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطّاب عدوى عمرى مدنى
20. نعيم بن حكيم مدائنى
21. طلحة بن يحيى بن طلحة بن عبيداللّه تَيمى كوفى
22. كثير بن زيد اسلمى، ابومحمد، ابن ماقَبَه
23. مِسعَر بن كِدام كوفى احول
24. حَكَم بن ابان عدنى، ابوعيسى
25. عبداللّه بن شَوذَب بلخى
26. شعبة بن حجّاج واسطى
27. كامل بن علاء تميمى كوفى، ابوعلاء
28. سفيان بن سعيد ثورى
29. جعفر بن زياد كوفى احمر
30. مسلم بن سالم نهدى كوفى، ابوفَروه
31. قيس بن ربيع اودى اسدى كوفى، ابومحمد
32. حمّاد بن سَلَمه بصرى، ابوسَلَمه
33. عبداللّه بن لَهيعه مصرى، ابوعبدالرحمن، ابن لهيعه
34. وضّاح بن عبداللّه يَشكُرى واسطى بزّاز، ابوعوانه
35. نوح بن قيس حَدّانى بصرى، ابوالروح
36. مطّلب بن زياد بن ابى زهير كوفى، ابوطالب
37. حسّان بن ابراهيم عَنَزى كرمانى، ابوهاشم
38. فضل بن موسى مَروَزى سينانى، ابوعبداللّه
39. اسماعيل بن ابراهيم بن مقسم بصرى اسدى، ابن عُلَيَّه، ابوالبشر، پسر خواهر حميد طويل
40. محمد بن ابراهيم سلمى بصرى، ابوعمرو، ابن ابى عدى
ص: 202
41. محمد بن خازم تميمى ضرير، ابومعاويه
42. محمد بن فضيل بن غزوان كوفى، ابوعبدالرحمن
43. سفيان بن عُيَينه بن ميمون هلالى كوفى، ابومحمد
44. حَنَش بن حارث بن لقيط نخعى اشجعى
45. موسى بن يعقوب زمعى مدنى، ابومحمد
46. علاء بن سالم عبدى كوفى عطّار
47. ازرق بن على بن مسلم كوفى، ابوجَهم
48. هانى بن ايّوب حنفى كوفى
49. فُضَيل بن مرزوق اَغَرّ رَقاشى رُؤاسى كوفى، ابوعبدالرحمن
50 . موسى بن مسلم حزامى شيبانى كوفى طحّان، ابوعيسى، موسى صغير
51 . يعقوب بن جعفر بن ابى كثير انصارى مدنى
52 . سعد بن عُبَيده سلمى كوفى، ابوحمزه
53 . محمد بن عبداللّه زُبَيرى حَبّال، ابواحمد - «ع» - (203) .
54 . يحيى بن آدم بن سليمان اموى - «ع» - (203) .
55 . محمد بن ادريس شافعى - «ع» - (204) .
56 . اسود بن عامر شامى، شاذان - «ع» - (208) .
57 . عبدالرزاق بن همّام صنعانى - «ع» - (211) .
58 . حسين بن محمد بن بهرام مَروَزى - «ع» - (213) .
59 . فضل بن دكين كوفى ابونُعَيم - «ع» - (218 يا 219) .
60 . عفّان بن مسلم صفّار - «ع» - (220) .
61 . سعيد بن منصور خراسانى - «ع» - (227) .
ص: 203
62 . ابراهيم بن حجّاج سامى - «س» - (231 يا 232) .
63 . على بن حكيم اودى - «م» و «س» - (231) .
64 . على بن محمد طَنافِسى - «عس» و «ق» - (223) .
65 . هُدبَة بن خالد بصرى - «خ» و «م» و «د» - (235 يا 236) .
66 . عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى - «خ» و «م» و «د» و «س» و «ق» - (235) .
67 . عبيداللّه بن عمر قواريرى - «خ» و «م» و «د» و «س» - (235) .
68 . اسحاق بن ابراهيم، ابن راهَوَيه - «خ» و «م» و «د» و «ت» و «س» - (238) .
69 . عثمان بن محمد بن ابى شَيبه - «خ» و «م» و «د» و «ق» - (239) .
70. قُتَيبة بن سعيد بلخى - «ع» - (240) .
71. احمد بن محمد بن حنبل - «ع» - (241) .
72. هارون بن عبداللّه حمّال، ابوموسى - «م» و «4» - (243) .
73. محمد بن بشّار عبدى، بُندار - «ع» - (252) .
74. محمد بن مثنّى عَنَزى، ابوموسى - «ع» - (252) .
75. حسن بن عَرَفه عبدى - «ت» و «ق» - (257) .
76. محمد بن يحيى ذُهلى - «خ» و «4» - (258) .
77. حجّاج بن يوسف، ابن شاعر بغدادى - «م» و «د» - (259) .
78. اسماعيل بن عبداللّه اصفهانى، سَمّويَه - (267) .
79. حسن بن على بن عفّان عامرى - «ق» - (270) .
80 . محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى - (273) .
81 . احمد بن يحيى بَلاذُرى - (279) .
82 . عبداللّه بن مسلم دينورى، ابن قُتَيبه - (276) .
83 . محمد بن عيسى بن سوره تِرمِذى - (279) .
84 . احمد بن عمرو شيبانى، ابن ابى عاصم - (287) .
ص: 204
85 . زكريا بن يحيى سِجزى خيّاط - «س» - (289) .
86 . عبداللّه بن احمد بن محمد بن حنبل - «س» - (290) .
87 . على بن محمد مَصّيصى - «س» .
88 . ابراهيم بن يونس بغدادى، حَرَمى - «س» .
89 . احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار - (292) .
استدراك محقق:
90. ضَمرة بن ربيعه قرشى مدنى
91. مُصعَب بن مِقدام خثعمى كوفى، ابوعبداللّه
92. زيد بن حباب خراسانى كوفى عكلى زاهد، ابوالحسين
93. شَبابة بن سوار فَزارى مدائنى
94. محمد بن خالد بن عثمه حنفى بصرى
95. خلف بن تميم تميمى كوفى، ابوعبدالرحمن
96. حسين بن حسن اشقر فزارى كوفى، ابوعبداللّه
97. حسن بن عطيّة بن نجيح قرشى كوفى بزّاز
98. عبداللّه بن يزيد عدوى مُقرى قصير، ابوعبدالرحمن
99. عبيداللّه بن موسى عَبسى كوفى، ابومحمد
100. على بن قادم خُزاعى كوفى، ابوالحسن
101. محمد بن سليمان بن ابى داوود حرّانى، ابوعبداللّه، بومه
102. عبداللّه بن داوود خريبى همدانى كوفى، ابوعبدالرحمن
103. على بن حسن بن دينار عبدى، ابوعبدالرحمن
104. يحيى بن حمّاد شيبانى مصرى
105. حجّاج بن منهال سلمى انماطى بصرى، ابومحمد
ص: 205
105. على بن عيّاش الهانى حمصى بكاء، ابوالحسن
107. مالك بن اسماعيل بن درهم نهدى كوفى، ابوغسّان
108. قاسم بن سلام هروى، ابوعُبَيد
109. محمد بن كثير عبدى بصرى، ابوعبداللّه
110. موسى بن اسماعيل منقرى بصرى تبوذكى
111. قيس بن حفص بن قعقاع دارمى بصرى، ابومحمد
112. يحيى بن عبدالحميد حِمّانى كوفى، ابوزكريا
113. خلف بن سالم مهلّبى مخرمى بغدادى
114. احمد بن عمر بن حفص جلاب وكيعى، ابوجعفر
115. ابراهيم بن منذر بن عبداللّه حزامى مدنى، ابواسحاق
116. يحيى بن سليمان كوفى جعفى مُقرى، ابوسعيد
117. يعقوب بن حميد بن كاسب مدنى، ابويوسف
118. حسن بن حمّاد بن كسيب سجاده بغدادى، ابوعلى
119. حسين بن حُرَيث مَروَزى، ابوعمّار
120. هلال بن بشر بصرى، ابوالحسن
121. احمد بن عثمان بصرى، ابوالجوزاء
122. محمد بن علاء همدانى كوفى، ابوكُرَيب
123. يوسف بن عيسى بن دينار زُهرى مَروَزى، ابويعقوب
124. نصر بن على بن نصر جهضمى، ابوعمرو
125. يوسف بن موسى قّطان كوفى، ابويعقوب
126. محمد بن عبدالرحيم بغدادى بزّاز، ابويحيى، صاعقه
127. محمد بن عبداللّه عدوى مُقرى
128. محمد بن اسماعيل بخارى، ابوعبداللّه، صاحب صحيح
ص: 206
129. عبداللّه بن سعيد بن حصين كِندى كوفى، ابوسعيد، اَشَجّ، صاحب تفسير
130. احمد بن عثمان بن حكيم اودى، ابوعبداللّه
131. عمر بن شبه نُمَيرى بصرى، ابوزيد
132. احمد بن يوسف بن خالد سلمى نيشابورى، ابوالحسن، حمدان
133. عبيداللّه بن عبدالكريم مخزومى رازى، ابوزُرعه
134. احمد بن منصور بن سيّار رمادى، ابوبكر
135. محمد بن عوف بن سفيان طائى حمصى، ابوجعفر
136. سليمان بن سيف بن يحيى طائى حرّانى، ابوداوود
137. عبدالملك بن محمد رَقاشى، ابوقِلابه
138. احمد بن حازم غِفارى كوفى، ابن ابى غرزه، ابن عزيزه)
139. ابراهيم بن حسين كِسائى همدانى، ابواسحاق، ابن دَيزيل، دابّة عَفّان، سيفَنَه
140. ابراهيم بن عبداللّه بن مسلم كجى بصرى
141. صالح بن محمد بن عمرو بغدادى، جَزَره
142. محمد بن عثمان بن ابى شَيبه عَبسى كوفى
143. محمد بن ايّوب واسطى، ابوهريره
144. احمد بن شعيب نَسايى - (303) .
145. حسن بن سفيان نَسَوى - (303) .
146. احمد بن على موصلى، ابويَعلى - (307) .
147. محمد بن جرير طبرى - (310) .
148. عبداللّه بن محمد بَغَوى، ابوالقاسم - (317) .
149. محمد بن على بن حسين بن بشير زاهد تِرمِذى، حكيم.
ص: 207
150. احمد بن محمد بن سلامه طَحاوى - (321) .
151. احمد بن محمد بن عبدربّه قُرطُبى، ابوعمر - (328) .
152. حسين بن اسماعيل مَحاملى - (330) .
153. احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابن عقده - (332) .
154. يحيى بن عبداللّه عَنبَرى - (344) .
155. دَعلَج بن احمد سِجِستانى - (351) .
156. محمد بن عبداللّه بَزّار شافعى - (354) .
157. محمد بن حِبّان بُستى، ابوحاتم - (354) .
158. سليمان بن احمد طَبَرانى - (360) .
159. احمد بن جعفر قَطيعى - (368) .
160. على بن عمر دارقُطنى - (385) .
161. عبيداللّه بن عبداللّه، ابن بَطّه - (387) .
162. محمد بن عبدالرحمن مخلّص ذهبى - (393) .
استدراك محقق:
163. عبداللّه بن صقر بن نصر سكرى بغدادى، ابوالعباس
164. احمد بن محمد ضُبَعى احول، ابوجعفر
165. محمد بن جمعة بن خلف قهستانى، ابوقريش
166. محمد بن احمد دولابى، ابوبشر
167. احمد بن عبداللّه بن احمد بزّاز نيرى، ابوجعفر، ابن نيرى
168. ابراهيم بن عبدالصمد بن موسى هاشمى، ابواسحاق
169. عبدالرحمن بن ابى حاتِم رازى، ابن ابى حاتم
170. حَبشون بن موسى خلاّل، ابونصر
ص: 208
171. محمد بن على بن خلف عطّار كوفى، ابوعبداللّه
172. هيثم بن كُلَيب چاچى، ابوسعيد
173. محمد بن صالح بن هانى ورّاق نيشابورى، ابوجعفر
174. على بن حسين مسعودى بغدادى
175. محمد بن احمد بن تميم خيّاط قنطرى حنظلى، ابوالحسين
176. جعفر بن محمد بن نصير خواصّ، ابومحمد خلدى
177. محمد بن على شيبانى كوفى، ابوجعفر
178. محمد بن حسن بن محمد نقّاش مفسّر موصلى بغدادى، ابوبكر
179. احمد بن جعفر بن محمد بن سلم ختلى، ابوبكر
180. زبير بن عبداللّه (عبيداللّه، عبدالواحد) بن موسى بغدادى توزى، ابويَعلى
181. محمد بن احمد بن بالويه نيشابورى معدّل
182. حسن بن ابراهيم مصرى، ابومحمد، ابن زولاق
183. احمد بن سهل فقيه بخارى
184. عباس بن على بن عباس نَسايى
185. يحيى بن محمد بن عمر بن عبداللّه بن عمر بن حف بن عمر بن بيان بن دينار اخبارى بغدادى كاتب، ابوعمر
186. محمد بن عبداللّه نيشابورى، حاكم - (405) .
187. عبدالملك بن محمد بن ابراهيم خرگوشى - (407) .
188. احمد بن عبدالرحمن فارسى شيرازى - (407) .
189. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى - (410) .
190. احمد بن محمد بن يعقوب مِسكَوَيه، ابوعلى - (421) .
ص: 209
191. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى - (427) .
192. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم - (430) .
193. اسماعيل بن على بن حسين، ابن سَمّان - (445) .
194. احمد بن حسين بن على بيهقى - (458) .
195. يوسف بن عبداللّه نمرى قُرطُبى، ابن عبدالبَرّ - (463) .
196. احمد بن على بغدادى، خطيب - (463) .
197. على بن احمد واحدى، ابوحسن - (468) .
198. مسعود بن ناصر سِجِستانى - (477) .
199. على بن محمد جُلاّبى، ابن مَغازلى - (483) .
200. عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم.
201. منصور بن محمد سمعانى، ابوالمظفّر - (489) .
202. على بن حسن بن حسين خِلَعى - (492) .
استدراك محقق:
203. محمد بن طيّب بن محمد (جعفر) بصرى مالكى باقِلاّنى، قاضى ابوبكر
204. احمد بن محمد بن موسى بن قاسم بن صلت مجبّر بغدادى، ابوالحسن
205. محمد بن احمد بن محمد بن سهل بن ابى الفوارس، ابوالفتح
206. احمد بن حسين بن احمد بغدادى، ابوالحسن، ابن سمّاك
207. عبداللّه بن على بن محمد بن عبداللّه بن بشران، ابومحمد، ابن بشران شاهد
208. عبدالملك بن محمد ثعالبى نيشابورى، ابومنصور
209. حسن بن على تميمى واعظ، ابوعلى، ابن مُذهِب
210. محمد بن محمد غزّالى، ابوحامد - (505) .
ص: 210
211. حسين بن مسعود بَغَوى - (516) .
212. رزين بن معاويه عَبدَرى - (535) .
213. احمد بن محمد عاصمى.(1)
214. محمود بن عمر زَمخشرى - (537) .
215. محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح.
216. موفّق بن احمد خوارزمى مكّى، اخطب خوارزم - (568) .
217. عمر بن محمد بن خضر اردبيلى، ملاّ عمر.
218. على بن حسن بن هبه اللّه دمشقى، ابن عساكر - (571) .
219. محمد بن عمر بن احمد مدينى اصفهانى، ابوموسى - (581) .
220. فضل اللّه بن ابى سعيد حسن بن حسن تورِبِشتى.(2)
221. ابوالفتح اسعد بن محمود بن خلف عِجلى - (600) .
استدراك محقق:
222. محمد بن على كوفى نَرسى، ابوالغنائم
223. يحيى بن عبدالوهّاب اصفهانى، ابوزكريا، ابن منده
224. هبه اللّه بن محمد بن عبدالواحد (حصين) شيبانى
225. محمد بن عبيداللّه بن نصر، ابوبكر، ابن زاغونى
226. عياض بن موسى يحصبى
227. محمد بن عبدالكريم شهرستانى، ابوالفتح، متكلّم اشعرى
228. محمد بن عمر رازى - (606) .
ص: 211
229. مبارك بن محمد بن محمد، ابوالسعادات، ابن اثير جَزَرى - (606) .
230. على بن محمد بن محمد، ابوالحسن، ابن اثير - (630) .
231. محمد بن عبدالواحد مَقدِسى حنبلى، ضياءالدين - (643) .
232. محمد بن طلحه نصيبى - (652) .
233. يوسف بن محمد بَلَوى، ابوالحجاج، ابن الشيخ.
234. يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى - (654) .
235. محمد بن يوسف گنجى شافعى - (658) .
236. عبدالرزاق بن رزق اللّه رَسعَنى - (661) .
237. يحيى بن شرف نَوَوى - (676) .
238. احمد بن عبداللّه طبرى مكّى، محب الدين - (694) .
239. ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى شافعى.
240. محمد بن احمد فَرغانى - (699) .
استدراك محقق:
241. محمد بن احمد بن ابى بكر بن فرج انصارى خزرجى قُرطُبى، ابوعبداللّه
242. زيد بن حسن بن زيد بن حسن كِندى بغدادى، ابويمن، تاج الدين
243. على بن حميد بن احمد بن جعفر بن وليد قرشى
244. حنبل بن عبداللّه بن سعاده مكبّر رُصافى، ابوعبداللّه
245. عبداللّه بن محمود بن مودود حنفى موصلى، مجدالدين
246. عبداللّه بن عمر بَيضاوى شافعى، ابوالخير ناصرالدين
247. ابراهيم بن محمد جوينى - (722) .
248. احمد بن محمد بن احمد سمنانى، علاءالدوله - (736) .
ص: 212
249. يوسف بن عبدالرحمن مِزّى - (742) .
250. محمد بن احمد ذهبى - (748) .
251. حسن بن حسين اعرج نيشابورى، نظام الدين.
252. محمد بن عبداللّه خطيب تبريزى، ولى الدين.
253. عمر بن مظفّر، ابن الوردى - (749) .
254. احمد بن عبدالقادر بن مكتوم قيسى، تاج الدين - (749) .
255. محمد بن يوسف زرندى (هفتصد و پنجاه و اندى) .
256. محمد بن مسعود كازرونى - (758) .
257. عبداللّه بن اسعد يمنى يافعى - (768) .
258. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير - (774) .
259. عمر بن حسن مراغى، ابوحفص - (778) .
260. على بن شِهاب الدين همدانى - (786) .
261. محمد بن عبداللّه بن احمد مَقدِسى - (789) .
استدراك محقق:
262. عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفّار ايجى شيرازى شافعى، عضدالدين
263. محمد بن احمد بن على هوارى مالكى، ابوعبداللّه، شمس الدين، ابن جابر اندلسى
264. مسعود بن عمر تَفتازانى، سعدالدين
265. محمد بن محمد، خواجه پارسا - (822) .
266. محمد بن محمد جَزَرى، شمس الدين - (833) .
267. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى - (845) .
ص: 213
268. شهاب الدين بن شمس الدين دولت آبادى - (849) .
269. احمد بن على بن محمد، ابن حَجَر عَسقَلانى - (852) .
270. على بن محمد بن احمد، ابن صبّاغ مالكى - (855) .
271. محمود بن احمد عَينى حنفى - (855) .
272. حسين بن معين الدين يزدى ميبدى - (870) .(1)
273. عبداللّه بن عبدالرحمن، اصيل الدين محدّث - (833) .
274. فضل اللّه بن روزبهان خُنجى شيرازى.
استدراك محقق:
275. على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى
276. عبدالرحمن بن محمد، ابن خلدون، ولى الدين
277. على بن محمد بن على حسينى حنفى، شريف جرجانى
278. محمد بن خِلفه وشتانى اُبّى (اَبى) مالكى، ابوعبداللّه، مخلوف
279. محمد بن عبداللّه بن عبدالرحمن اذرعى (زرعى) دمشقى شافعى، نجم الدين، ابن عَجلون
280. على بن محمد قوشچى، علاءالدين
281. محمد بن يوسف بن شعيب حسينى سَنوسى تِلِمسانى، ابوعبداللّه
282. على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين - (911) .
283. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين - (911) .
ص: 214
284. عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى، جمال الدين محدث.(1)
285. عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين احمد - (932) .
286. احمد بن محمد بن على بن حجر هيتمى مكّى - (973) .
287. على بن حسام الدين متّقى - (975) .
288. محمدطاهر فَتَّنى - (981) .
289. مخدوم بن عبدالباقى، ميرزا - (حدود 995) .
استدراك محقق:
290. احمد بن محمد بن ابى بكر قَسطَلانى مصرى شافعى، ابوالعباس
291. عبدالرحمن بن على شيبانى، ابوالفرج، ابن دَيبَع
292. محمد شَربينى قاهرى شافعى، شمس الدين
293. احمد بن محمد وَتَرى شافعى رِفاعى، ابومحمد ضياءالدين
294. عبدالرحمن بن عبدالسلام بن عبدالرحمن بن عثمان صَفّورى شافعى
295. على بن سلطان محمد هروى، قارى - (1014) .
296. محمد عبدالرؤوف بن تاج العارفين مُناوى - (1031) .
297. شيخ بن عبداللّه عيدروس يمنى - (1041) .
298. محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى.
299. على بن ابراهيم بن احمد بن على حلبى، نورالدين - (1044) .
300. احمد بن مفضّل بن محمد باكثير مكّى - (1047) .
ص: 215
301. عبدالحق بن سيف الدين بخارى دهلوى - (1052) .
302. محمد بن محمد مصرى.
303. محمد بن صفى الدين جعفر، محبوب عالم.
304. صالح بن مهدى مقبلى.(1)
استدراك محقق:
305. احمد بن يوسف بن احمد چَلَبى قَرَمانى دمشقى، ابوالعباس، ابن سِنان
306. حسين بن امام المنصور باللّه قاسم بن محمد بن على يمنى
307. احمد بن محمد بن عمر خَفاجى مصرى حنفى، شِهاب الدين قاضى القضاة
308. محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى - (1130) .
309. حسام الدين بن محمد بايزيد سهارنپورى.
310. محمد بن معتمدخان بدخشانى، ميرزا.
311. محمد صدر عالم.
312. احمد بن عبدالرحيم دهلوى، ولى اللّه - (1176) .
313. اميرمحمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى - (1182) .
314. محمد بن على صبان.(2)
315. ابراهيم بن مرعى بن عطيّه شَبرَخيتى مالكى.(3)
316. احمد بن عبدالقادر عجيلى.
ص: 216
استدراك محقق:
317. ابراهيم بن محمد بن محمد حنفى، كمال الدين ابن حمزه حَرّانى دمشقى
318. محمد بن عبدالباقى بن يوسف ازهرى زُرقانى مالكى، ابوعبداللّه
319. حامد بن على بن ابراهيم بن عبدالرحيم حنفى دمشقى، عمادى
320. محمد بن سالم بن احمد مصرى حِفنى شافعى، شمس الدين
321. رشيدالدين خان دهلوى، شاگرد دهلوى.
322. محمدمبين لكهنوى، مولوى.
323. محمدسالم بخارى دهلوى.
324. ولى اللّه لكهنوى، مولوى.
325. حيدرعلى فيض آبادى هندى، مولى.
استدراك محقق:
326. محمد بن محمد حسينى زَبيدى حنفى، ابوالفيض مرتضى
327. محمد بن على بن محمد شوكانى، قاضى
328. محمود بن عبداللّه حسينى آلوسى بغدادى شافعى، شِهاب الدين ابوثناء
329. محمد بن درويش حوت بيروتى شافعى، ابوعبدالرحمن حوت
330. سليمان بن ابراهيم قُندوزى حنفى بلخى حسينى صوفى
331. احمد بن مصطفى قادين خانى رومى صوفى
332. احمد بن زينى بن احمد دحلان مكّى شافعى
333. مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى
334. محمد عبده بن حسن خيراللّه مصرى
ص: 217
335. عبدالحميد بن عبداللّه بن محمود بن حسين آلوسى بغدادى شافعى
336. عبدالمسيح بن فتح اللّه انطاكى حلبى
337. يوسف بن اسماعيل بن يوسف نَبهانى بيروتى، ابوالمحاسن شافعى
338. احمد نسيم مصرى
339. محمد حبيب اللّه بن عبداللّه بن احمد شِنقيطى
340. احمد بن محمد بن صديق، ابوالفيض
341. قاضى بهلول بهجت شافعى
342. احمد فريد رِفاعى
343. احمد زكى عدوى مصرى
344. محمد محمود رافعى مصرى
345. محمد شاكر خيّاط نابلسى ازهرى مصرى
346. على جلال الدين حسينى مصرى
347. حسين على اعظمى بغدادى
348. محمد سعيد دحدوح
349. صفا خلوصى
350. عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى
اين فهرستواره علما و بزرگانى بود كه در طول چهارده قرن حديث غدير را نقل كرده و به درستى آن اقرار نموده اند.
چهارم: شرح راويان حديث غدير از اهل سنت از قرن دوم تا چهاردهم
براى توضيح بيشتر در مورد راويان حديث غدير از قرن دوم به بعد كه در بالا بيان شد، ذيلاً تك تك راويان و ناقلين حديث غدير را - كه در بالا ليست آنها ارائه شد - بر اساس قرن ها و با اشاره به نقل حديث غدير توسط آنها، و نيز توثيقات و تأييدات رجالى در موردشان مى آوريم.
ص: 218
در هر قرن، پس از مواردى كه ميرحامدحسين آورده، استدراك آن قرن آورده مى شود كه از استاد علامه سيد على حسينى ميلانى است(1):
1. محمد بن اسحاق (م 151 ق)
پيشتر گذشت كه بنا به نقل گروهى از حافظان و عالمان مانند ابن كثير و ابن حجر مكّى و بَرزَنجى و سهارنپورى، محمد بن اسحاق بن يسار مدنى حديث غدير را روايت كرده است.
ذهبى و يافعى و ابن سيّدالناس(2): از علم و دقت او بسيار تعريف كرده اند و اينكه حديثش نزد بيشتر علماء معتبر است. يحيى بن سعيد انصارى، سفيان ثورى، ابن جريج، شعبه، حمّاد بن سَلَمه، حمّاد بن زيد، ابراهيم بن سعد، شريك بن عبداللّه نخعى، سفيان بن عُيَينه و ... از او روايت كرده اند. شعبة بن حجّاج، شافعى و بخارى در تاريخش از ابن شهاب زُهرى، سفيان بن عُيَينه: ابن اسحاق اميرالمؤمنين حديث بود و شناخت ابن اسحاق تاريخ جنگ هاى صدر اسلام (مغازى) و سيره بى نظير بوده
ص: 219
است. هيچ كس را نيافتم كه ابن اسحاق را در آنچه نقل كرده متّهم كند. حكايت كرده اند كه يحيى بن مَعين و احمد بن حنبل و يحيى بن سعيد قطّان، محمد بن اسحاق را توثيق و به حديثش احتجاج مى كردند.
همچنين احمد بن زُهَير از يحيى بن مَعين از عاصم بن عمر بن قَتاده، و نيز ابن مدينى و ابن ابى ذئب از سفيان بن عُيَينه از زُهرى، ابن عُيَينه از شعبه، يزيد بن هارون و نيز يونس بن بكير از شعبه، همگى در علم حديث بسيار از او تعريف كرده اند.
ابن مدينى: حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله پيرامون شش تن مى گردد و دانش اين شش تن به دوازده نفر مى انجامد كه يكى از آنان ابن اسحاق است. ابوزُرعه عبدالرحمن بن عمرو نصرى: محمد بن اسحاق همه بزرگان اهل علم را متقاعد كرده بود كه از او دانش فرا گيرند و او را راستگو و اهل خير يافتند، مانند: سفيان، شعبه، ابن عُيَينه، حمّاد بن زيد، حمّاد بن سَلَمه، ابن مبارك و ابراهيم بن سعد، يزيد بن ابى حبيب. بخارى: سزاوار است كه ابن اسحاق را راوى هزار حديث بدانيم كه وى در نقل آنها يگانه است.
همچنين اين افراد او را توثيق و تعريف كرده و در برابر تهمت ها از او دفاع كرده اند: ابن ابى خَيثَمه از ابن مُنذر از ابن عُيَينه، ابن مدينى از سفيان بن عُيَينه، ابوحاتم، ابن ابى خَيثَمه از هارون بن معروف از ابومعاويه، خطيب از ابن نفيل از عبداللّه بن فائد، ابن نُمَير، ابن مدينى از سفيان، ابوسعيد جعفى از ابن ادريس (شافعى) ، ابراهيم حربى، يحيى بن آدم از ابوشِهاب و ابن عُلَيَّه از شعبة بن حجّاج، يعقوب بن شَيبه از ابن مدينى، عِجلى، مفضّل بن غسّان و يعقوب بن شَيبه و ابن ابى خَيثَمه از يحيى بن مَعين، اثرم از احمد بن حنبل.
2. مَعمَر بن راشد (م 154 ق)
ابن كثير دمشقى حديث غدير را با اشاره بسيار مختصر به ماجراى غدير در تاريخش با سند از مَعمَر نقل كرده است.(1) ابن حِبّان و سمعانى و ذهبى و يافعى
ص: 220
و سُيوطى(1): او را توثيق و تمجيد كرده اند. وى از قَتاده و زُهرى و عبدالرزاق روايت كرده است. عُمَير بن هانى عَبسى و على بن مدينى و ابوحاتم رازى و ابن جريج و رباح و احمد بن حنبل عبدالرزاق، عبادت و علم و تأليفات او را ستوده و نيز او را بسيار توثيق كرده اند. وى همنشين زُهرى است، و از ابواسحاق نقل كرده، و استاد او قَتاده است.
3. اسرائيل بن يونس سَبيعى (ت 100 - م 160 يا 162 ق)
ابن كثير حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه را در تاريخش از اسرائيل نقل كرده است.(2) ابن حِبّان و سيوطى(3): ابن خُزَيمه از دورقى از ابن مهدى از عيسى بن يونس از اسرائيل، يحيى قطّان و احمد او را توثيق كرده و در مورد حفظ حديث و اعتبار او سخن گفته اند.
4. شريك بن عبداللّه نخعى (ت 95 - م 177 ق)
ابن كثير حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه را از وى نقل كرده است. ابن الوردى و ذهبى و يافعى و سُيوطى(4): او را ستوده و توثيق كرده اند.
5 . محمد بن جعفر غُندَر بصرى (م 193 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه را از محمد بن جعفر نقل كرده اند.(5) ذهبى و يافعى و بَدَخشانى(6): از حسين
ص: 221
معلّم و جماعتى از محدثان روايت كرده، و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. ابن مَعين او را ستوده و گفته كه او استاد بخارى بوده و بخارى از وى روايت كرده است.
6 . وكيع بن جرّاح (م 196 يا 197 ق)
احمد بن حنبل حديث غدير را در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» از وكيع نقل كرده است.(1) ابن حبّان و نَوَوى و ذهبى(2): وى حافظى دقيق بوده است. احمد بن حنبل و اهل عراق از او روايت كرده اند. محمد بن احمد بن ابى عوف از فيّاض بن زهير و احمد بن حنبل و ابن مَعين و احمد بن عبداللّه و ابن عمّار، همگى به حفظ و بزرگى و علم بسيار و پرهيزكارى و عبادت و وثاقت وى تصريح كرده اند.
7. عبداللّه بن نُمَير (م 199 ق)
احمد بن حنبل در دو مورد از مسند خود حديث غدير را او نقل كرده است: يكى در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه، و ديگرى با اشاره مختصر به ماجراى غدير.(3) عبدالغنى مَقدِسى و ذهبى و ابن حجر(4): يحيى بن معين و ابوحاتم، ابوبكر خطيب، ابن حبّان، عِجلى و ابن سعد: او را توثيق كرده و حجت دانسته اند. ابوهشام: در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. وى از هشام بن عُروه و اعمش روايت كرده، و پسرش محمد و احمد و ابن مَعين از او روايت كرده اند.
استدراك محقق
8 . عمرو بن دينار جُمَحى مكّى، ابومحمد (م 115 يا 116 ق)
ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از عمرو بن دينار نقل كرده است.(5)
ص: 222
خزرجى و سيوطى و ابن حجر(1): او را توثيق و تعريف كرده اند. از جابر و ابوهريره و ابن عمر روايت كرده، و شعبه و ابن عُيَينه و ايّوب و حمّاد بن زيد و ابوحنيفه از وى روايت كرده اند. مسعر و ابن ابى نجيح او را به شدت توثيق كرده اند.
9. محمد بن مسلم بن عُبَيداللّه قرشى زُهرى، ابوبكر، ابن شهاب (م 124 ق)
ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را با شرح مختصر ماجراى غدير از ابن منده و ابونعيم و ابن عبدالبَرّ در كتاب هايشان از زهرى نقل كرده اند.(2) همچنين ابن صبّاغ
مالكى در «الفصول المهمّة» حديث غدير را از تِرمِذى از زُهرى نقل كرده است.(3) ذهبى و سيوطى و يافعى(4): او را بسيار توثيق و تعريف كرده اند. ايّوب سختيانى، ابن منجويه، ليث و ديگران نيز وثاقت و علم حديث و فقه او را ستوده اند. او ده تن از صحابه را درك كرده است.
10. عبدالرحمن بن قاسم بن محمد بن ابى بكر تيمى مدنى، ابومحمد (م 126 ق)
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة» حديث غدير را از عبدالرحمن بن قاسم نقل كرده است.(5) خزرجى و ذهبى و يافعى و سيوطى(6): وى را توثيق كرده اند و فقه او را ستوده اند. احمد بن حنبل و چند تن ديگر نيز او را توثيق كرده اند.
11. بكر بن سَوادة بن ثُمامه بصرى، ابوثُمامه (م 128 ق)
ابن مَغازلى در مناقب خود حديث غدير را با اشاره مختصر به ماجراى غدير از بكر بن سَواده نقل كرده است.(7) ذهبى و ابن حجر(8): او فقيه و ثقه بوده است.
ص: 223
12. عبداللّه بن ابى نجيح يسار ثقفى مكّى، ابويسار (م 131 ق)
علامه امينى در «الغدير» حديث غدير را در ماجراى بدگويى از اميرالمؤمنين عليه السلام نزد سعد بن ابى وقاص و دفاع او و بيان حديث غدير، از كتاب «العمدة» ابن بطريق از ابن ابى نجيح نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن حَجَر(2): او را توثيق كرده اند. سائى نيز وى را توثيق كرده است.
13. مغيرة بن مقسم ضبّى كوفى اعمى، ابوهشام (م 133 ق)
احمد بن حنبل در «مسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از مغيرة بن مقسم نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر و سيوطى(4): وى فقيه ثقه و حافظ بوده است. شعبه، ابن مَعين، عِجلى و جرير او را توثيق كرده و در ضبط حديث ستوده اند.
14. خالد بن يزيد جمحى مصرى كِندى سكسكى، ابوعبدالرحيم (م 139 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابوعبدالرحيم كِندى نقل كرده است.(5) ذهبى و ابن حجر(6): وى را فقيه و ثقه خوانده اند.
15. حسن بن حكم نخعى كوفى، ابوحاتِم، ابوحكم (م بعد از 140 ق)
ابراهيم بن حسين بن على كِسائى معروف به ابن دَيزيل در «كتاب صفّين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از او نقل كرده است.(7) ابن حجر و ذهبى(8): او را توثيق كرده اند. ابوداوود و تِرمِذى و ابن ماجه و صاحب مسند على عليه السلام از او روايت كرده اند.
ص: 224
16. ادريس بن يزيد اودى كوفى، ابوعبداللّه
ابويَعلى موصلى از ابوبكر بن ابى شَيبه با سندش از ادريس بن يزيد اودى وبرادرش داوود حديث غدير را نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده و ستوده اند.
وى از قيس بن مسلم و طلحة بن مُصَرِّف روايت كرده، و پسرش عبداللّه و وكيع و عده اى ديگر از او روايت كرده اند. در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
17. عبدالملك بن ابى سليمان عرزمى كوفى (م 145 ق)
احمد بن حنبل در «المسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در دو مورد از عبدالملك بن ابى سليمان نقل كرده است. سبط بن جوزى نيز اين خبر را در «الفضائل» از احمد بن حنبل نقل كرده است.(3)
سمعانى و ذهبى و ابن حجر(4): او را توثيق كرده اند. احمد و يحيى بن مَعين وى را توثيق كرده اند. ابوحاتم ابن حِبّان، احمد بن حنبل و نسايى: او را توثيق كرده و ستوده اند. بخارى در تعاليق و مسلم در صحيح و صاحبان سنن چهارگانه از وى روايت كرده اند.
18. عَوف بن ابى جميله عبدى هجرى بصرى (م 146 يا 147 ق)
نسايى در «الخصائص» و دولابى در «الكنى و الاسماء» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از عَوف نقل كرده است.(5) ابن حجر و صفى الدين خزرجى(6): او را توثيق كرده اند. در صحاح شش گانه از وى روايت شده است.
ص: 225
19. عبيداللّه بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطّاب عدوى عمرى مدنى (م 147 ق)(1)
حافظ عاصمى در كتاب «زين الفتى فى تفسير سورة هل أتى» به سند خود حديث غدير را از خزرجى نقل كرده است. ابن حجر و ذهبى و سيوطى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. احمد بن صالح در بعضى موارد او را از بر مالك و زُهرى مقدّم داشته است. نسايى، ابن منجويه و ديگران: او را كثيرالعلم دانسته و توثيق كرده اند.
20. نعيم بن حكيم مدائنى (م 148 ق)
احمد در «المسند» حديث غدير را از «نعيم بن حكيم» روايت كرده است.(3) خطيب و ابن حجر عسقلانى(4): يحيى بن مَعين، عِجلى و ابن خِراش: او را توثيق كرده اند. بخارى در رفع اليدين و ابوداوود و نَسايى در الخصائص از او روايت كرده اند.
21. طلحة بن يحيى بن طلحة بن عبيداللّه تَيمى كوفى (م 148 ق)
حافظ عاصمى در كتاب «زين الفتى فى شرح سورة هل أتى» حديث غدير را از طلحة بن يحيى نقل كرده است.(5) ذهبى و ابن حجر(6): جماعتى طلحة بن يحيى را توثيق كرده اند. در صحاح شش گانه از وى روايت كرده اند.
22. كثير بن زيد اسلمى، ابومحمد، ابن ماقَبَه(7) (م بعد از 150 ق)
ابن كثير در تاريخش حديث غدير را از كثير بن زيد روايت كرده است.(8) ذهبى
ص: 226
و ابن حجر(1): ابوزُرعه: او را توثيق كرده است. بخارى در جزء القراءة و ابوداوود و تِرمِذى و ابن ماجه از او روايت كرده اند.
23. مِسعَر بن كِدام كوفى احول (م 153 يا 155 ق)
حافظ ابونعيم حديث غدير را در ماجراى شاهد گرفتن اميرالمؤمنين عليه السلام بعضى از صحابه را براى حديث غدير و امتناع بعضى و مبتلا شدنشان، از مِسعَر بن كِدام نقل كرده است. همچنين ابن مَغازلى در «المناقب» به سند خود از طبرانى - با كمى اختلاف - و حافظ ابن كثير در تاريخش اين حديث را از او روايت كرده اند.(2)
ذهبى و ابن حجر و سيوطى(3): او را توثيق و تعريف نموده اند. يحيى قطّان، احمد بن حنبل، وكيع، حسن بن عماره، ثورى، شعبه و ابن عُيَينه: بسيار از او تعريف كرده اند.
24. حَكَم بن ابان عدنى، ابوعيسى (م 154 يا 155 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را در ماجراى يمن و شكايت مردى از حضرت، از حَكَم بن ابان نقل كرده اند.(4) ذهبى و ابن حجر عسقلانى(5): او را توثيق كرده و از عبادت او تعريف كرده اند.
25. عبداللّه بن شَوذَب بلخى (م 156 يا 157 ق)
حافظ خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در بيان روزه روز غدير به سند صحيح از عبداللّه بن شوذب بلخى روايت كرده است.(6) ابن حجر و ذهبى
ص: 227
و خزرجى(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. بخارى در «ادب المفرد» و نيز صحاح شش گانه از وى روايت كرده اند. احمد و ابن مَعين او را توثيق كرده اند.
26. شعبة بن حجّاج واسطى (م 160 ق)
احمد در «المسند» و ابن كثير در تاريخش و ابونعيم در «حلية الأولياء» حديث غدير را از شعبه روايت كرده اند.(2) ذهبى و ابن حجر و سيوطى: او را به شدت توثيق كرده و ستوده اند و به طور مبسوط به شرح حال وى پرداخته و كلمات بزرگان در توثيق و ستايش وى را نقل كرده اند، و او را اميرالمؤمنين حديث خوانده اند.(3)
27. كامل بن علاء تميمى كوفى، ابوعلاء (م حدود 160 ق)
حاكم در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از كامل ابوعلاء نقل كرده است.(4) حاكم نيشابورى و خزرجى و ابن حجر(5): او را توثيق كرده اند. حاكم حديث غدير به نقل كامل ابوالعلاء را صحيح دانسته و او نزد حاكم ثقه است. ابن مَعين، ابن عدى و نسايى: او را توثيق كرده و روايت از او را بى اشكال دانسته اند. ابوداوود و مسلم و تِرمِذى و ابن ماجه از وى حديث نقل كرده اند.
28. سفيان بن سعيد ثورى (م 161 ق)
خطيب بغدادى حديث غدير را در «تاريخ بغداد» از سفيان ثورى نقل كرده است.(6) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(7): او را بسيار توثيق كرده و گفته اند كه همگان در پيشوايى و اتقان و حفظ و معرفت و ضبط و پرهيزكارى و زهد او اتفاق دارند. ذهبى
ص: 228
گويد: ابن جوزى مناقب اين امام را در مجلد جداگانه اى تأليف كرده است كه من آن را خلاصه كردم و بخش هاى نيك آن را در تاريخم نقل كردم.
29. جعفر بن زياد كوفى احمر (م (165 يا 167 ق)
احمد بن محمد عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام و شهادت دوازده تن از صحابه، از جعفر بن زياد احمر نقل كرده است.(1) خزرجى و ابن حجر عسقلانى و ذهبى(2): ابوداوود، ابوزُرعه و نسايى او را توثيق كرده اند. ابوداوود و ترمذى و نسايى از وى روايت كرده اند.
30. مسلم بن سالم نهدى كوفى، ابوفَروه (م اواسط قرن دوم)
سند حديث غدير كه توسط جعفر بن زياد در كتاب «زين الفتى» آمده نشان مى دهد كه ابوفروه مسلم بن سالم نيز حديث غدير را روايت كرده است. ذهبى و ابن حجر عسقلانى(3): او را توثيق كرده اند. وى از رجال بخارى و مسلم و ابوداوود و نَسايى و ابن ماجه است.
31. قيس بن ربيع اودى اسدى كوفى، ابومحمد (م 165 ق)
ابونعيم در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» و ابوسعيد سِجستانى در «كتاب الولاية» و ابوالقاسم حَسكانى در «شواهد التنزيل» و ابوالفتح نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در غدير را از قيس بن ربيع روايت كرده اند. ذهبى و ابن حجر و سيوطى(4): او را توثيق كرده اند. ثورى و شعبه و عفّان و يعقوب بن شَيبه و ابن عدى: او را توثيق كرده اند.
32. حمّاد بن سَلَمه بصرى، ابوسَلَمه (م 167 ق)
احمد در «المسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حمّاد بن سَلَمه
ص: 229
روايت كرده است.(1) ذهبى و ابن حجر و سيوطى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. ابن مَعين، شهاب بن مَعمَر و احمد بن حنبل: او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند.
33. عبداللّه بن لَهيعه مصرى، ابوعبدالرحمن، ابن لهيعه (م 174 ق)
ابن كثير در تاريخش حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير آورده، و سپس از قول ذهبى همان مضمون از حديث غدير را از ابن لَهيعه نقل كرده است.(3)
ذهبى و ابن حجر عسقلانى(4): او را توثيق كرده و ستوده اند. احمد بن حنبل نيز از او تعريف بليغ كرده است. ابن مبارك و ابن وَهْب و ديگران و نيز مسلم و ابوداوود و ترمذى و ابن ماجه از وى روايت كرده اند.
34. وضّاح بن عبداللّه يَشكُرى واسطى بزّاز، ابوعوانه (م 175 يا 176 ق)
نسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام» احمد بن حنبل در «مسند» و حاكم در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از ابوعوانه نقل كرده اند.(5)
ذهبى و ابن حجر و سيوطى(6): او را توثيق كرده اند. عفّان و خطيب بغدادى نيز شرح حال وى را نوشته اند.
35. نوح بن قيس حَدّانى بصرى، ابوالروح (م 183 ق)
ابن مغازلى در كتاب مناقب خود حديث غدير را با نقل نسبتا مفصل ماجراى غدير
ص: 230
از نوح بن قيس حَدّانى نقل كرده است.(1) ذهبى(2): او را توثيق كرده است. صفى الدين خزرجى نيز وثاقت وى را از پيشوايان بزرگ نقل كرده است.
36. مطّلب بن زياد بن ابى زهير كوفى، ابوطالب (م 185 ق)
حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از مطّلب بن زياد نقل كرده است. حموينى و ابن كثير دمشقى نيز اين حديث را روايت كرده اند. ابن كثير مى نويسد: شيخ ما ذهبى گفته است: اين حديث حسن است. البته ابن كثير بخش هايى از متن حديث را انداخته است.(3) ذهبى و ابن حجر(4): احمد و ابن مَعين از او روايت كرده و او را توثيق كرده اند. بخارى و نَسايى (در الخصائص) و ابن ماجه از او روايت كرده اند.
37. حسّان بن ابراهيم عَنَزى كرمانى، ابوهاشم (م 186 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از حسّان بن ابراهيم كرمانى نقل كرده است.(5) احمد و ابوزُرعه و ابن معين و ابن عدى و ذهبى و ابن حجر(6): او را توثيق كرده اند.
38. فضل بن موسى مَروَزى سينانى، ابوعبداللّه (م 192 ق)
نَسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از فضل بن موسى نقل كرده است.(7) ابن معين و ابوحاتم و ذهبى و ابن حجر(8): او را توثيق كرده اند.
ص: 231
39. اسماعيل بن ابراهيم بن مقسم بصرى اسدى، ابن عُلَيَّه، ابوالبشر، پسر خواهر حميد طويل (م 193 ق)
حافظ گنجى در «كفاية الطالب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از اسماعيل بن عُلَيَّه نقل كرده است.(1) ذهبى و خطيب بغدادى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوداوود، ابن معين و يونس بن بكير از شعبه: او را توثيق كرده و از او بسيار تعريف كرده اند.
40. محمد بن ابراهيم سلمى بصرى، ابوعمرو، ابن ابى عدى (م 194 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابن ابى عدى نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر عسقلانى(4): او را توثيق كرده اند. ابوحاتم رازى و ديگران نيز او را ثقه دانسته اند.
41. محمد بن خازم تميمى ضرير، ابومعاويه (م 195 ق)
ابن كثير در تاريخش حديث غدير را در ماجراى حج معاويه و كلام سعد بن ابى وقاص، از ابومعاويه محمد بن خازم ضرير نقل كرده است.(5) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر و سيوطى(6): او را توثيق و تمجيد كرده اند. احمد بن حنبل، يحيى بن مَعين و ابوخَيثَمه زهير بن حرب از او روايت كرده اند. خطيب سپس سخنان بزرگان قوم را درباره ابومعاويه نقل كه او را توثيق كرده است. همچنين ابن مَعين، عِجلى، نَسايى و دارقطنى: او را توثيق كرده اند.
ص: 232
42. محمد بن فضيل بن غزوان كوفى، ابوعبدالرحمن (م 195 ق)
ابراهيم بن حسين بن على كِسائى معروف به ابن دَيزيل در «كتاب صفّين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حسن بن حكم نخعى نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده اند. يحيى بن مَعين و احمد نيز او را توثيق كرده اند.
43. سفيان بن عُيَينه بن ميمون هلالى كوفى، ابومحمد (م 198 ق)
ابونعيم در «حِليَة الاولياء» حديث غدير را از ابن عُيَينه نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر و سيوطى(4): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند.
44. حَنَش بن حارث بن لقيط نخعى اشجعى
احمد بن حنبل در «المسند» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از حَنَش بن حارث بن لقيط نخعى اشجعى نقل كرده است.(5) ابن حجر عسقلانى(6): او را توثيق كرده است. بخارى، ابواسامه، وكيع، شريك بن عبداللّه و ابواحمد زُبَيرى از او روايت كرده اند. ابونعيم، ابوحاتم، ابن حِبّان، ابن سعد، ابوبكر بَزّار و عِجلى نيز او را ثقه دانسته است.
45. موسى بن يعقوب زمعى مدنى، ابومحمد
ابن كثير در تاريخش از كتاب غدير ابن جرير طبرى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از موسى بن يعقوب زمعى نقل كرده است.(7) ابن حجر(8): ابن مَعين،
ص: 233
ابوداوود، ابن حِبّان، ابن عدى، ابن قطّان و خزرجى: او را توثبق كرده اند. ابن مهدى از موسى بن يعقوب روايت كرده است.
46. علاء بن سالم عبدى كوفى عطّار
حافظ خطيب «تاريخ بغداد» در حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از علاء بن سالم روايت كرده است.(1) ابن حجر و خزرجى(2): او را توثيق كرده اند. وى استاد ابوسعيد اَشَجّ بوده است.
47. ازرق بن على بن مسلم كوفى، ابوجَهم
پيشتر گذشت كه حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از ازرق بن على نقل كرده است.(3) ابن حِبّان و ابن حجر(4): او را توثيق كرده اند، ولى رواياتش را گاه غريب مى دانند. حسن بن محمد بن صباح زعفرانى، ابويَعلى، ابن ابى عاصم، عبداللّه بن احمد، ابوزُرعه، على بن جنيد، صالح بن محمد ملقّب به جَزَره، حاكم در «المستدرك» ، ابوداوود در «الناسخ» و غير ايشان از او روايت كرده اند.
48. هانى بن ايّوب حنفى كوفى
نسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از هانى بن ايّوب نقل كرده است.(5) ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر و ابن كثير(6): او را ثقه دانسته اند. نَسايى از وى روايت كرده است.
49. فُضَيل بن مرزوق اَغَرّ رَقاشى رُؤاسى كوفى، ابوعبدالرحمن
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام از
ص: 234
فُضَيل بن مرزوق روايت كرده است.(1) ثورى و ابن عُيَينه و ابن مَعين و هيثم بن جميل و ذهبى(2): او را توثيق كرده اند. مسلم احاديث وى را آورده است.
50 . موسى بن مسلم حزامى شيبانى كوفى طحّان، ابوعيسى، موسى صغير
نام موسى بن مسلم در سند حديث غدير به روايت ابومعاويه - كه پيشتر گذشت - آمده است.(3)
ذهبى و ابن حجر و خزرجى و ابن مَعين(4): او را توثيق كرده و ستوده اند. او از ابراهيم و عكرمه روايت كرده، و ابومعاويه و قطّان و شريك و عبداللّه بن نُمَير و نيز سنن ابن داوود و سنن ابن ماجه و نَسايى در «الخصائص» از وى روايت كرده اند.
51 . يعقوب بن جعفر بن ابى كثير انصارى مدنى
ابن كثير در تاريخش حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از يعقوب بن جعفر بن ابى كثير نقل كرده است.(5) ابن حجر و خزرجى(6): او را توثيق كرده است. وى از موسى بن يعقوب زمعى روايت كرده، و نسايى در «الخصائص» و محمد بن يحيى بن ابى عمر از وى روايت كرده است.
52 . سعد بن عُبَيده سلمى كوفى، ابوحمزه
احمد بن حنبل در مناقبش حديث غدير را از سعد بن عُبَيده نقل كرده است.(7) نسايى و ذهبى و ابن حجر(8): وى را توثيق كرده اند. در صحاح شش گانه از او روايت شده است.
ص: 235
53 . محمد بن عبداللّه زُبَيرى، ابواحمد حَبّال (م 203 ق)
در مسند احمد حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه را از محمد بن عبداللّه نقل كرده است.(1) ذهبى و يافعى(2): در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. او از فِطر، مِسعَر و كسانى ديگر روايت كرده، و احمد و محمود بن غيلان و احمد بن فرات از او روايت كرده اند. بندار و ديگران وى را مردى ثقه، حافظ، عابد و مجتهد معرفى كرده اند.
54 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى كوفى، ابوزكريا (م 203 ق)
در مسند احمد حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه را از يحيى بن آدم نقل كرده است. ذهبى و يافعى و سُيوطى(3): وى را ستوده و توثيق كرده اند. در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. ابن مَعين، نسايى، ابوداوود، يعقوب بن شَيبه، ابن مدينى، ابواسامه، محمود بن غيلان از ابواسامه، همگى او را ثقه دانسته و از نظر حديث بسيار ستوده اند. او غلام (هم پيمان) بنى اميه بوده كه از اسرائيل و حمّاد بن سَلَمه و سفيان بن سعيد و سفيان بن عُيَينه و ديگران روايت كرده، و احمد و يحيى و اسحاق و ابوبكر بن ابى شَيبه و عثمان بن ابى شَيبه و شمارى ديگر از او روايت كرده اند.
55 . محمد بن ادريس شافعى، ابوعبداللّه
ابن اثير حديث غدير را در «النهايه فى غريب الحديث» از شافعى نقل مى كند.(4)
ص: 236
نَوَوى و سُبكى و ابونعيم(1): شافعى امام اهل سنت است و در شرح حال و مناقب شافعى كتاب هاى بسيارى نوشته اند؛ كسانى مانند: داوود ظاهرى، ساجى و دارقطنى، آجرى، رازى، صاحب بن عبّاد، بيهقى، مَقدِسى و ... .
بسيارى از اعلام اهل سنت نيز شافعى را با الفاظى عجيب ستوده اند. مثل: استادش مالك بن انس، استاد ديگر وى سفيان بن عُيَينه، احمد بن محمد بن بدر شافعى، على بن مدينى، ابن عُيَينه، حُمَيدى از سفيان بن عُيَينه و مسلم بن خالد و سعيد بن سالم و عبدالحميد بن عبدالعزيز و شيوخ مكّه، مسلم بن خالد، يحيى بن سعيد قطّان، ابوسعيد عبدالرحمن بن مهدى، قاضى ابويوسف، ابوحسان رازى از محمد بن حسن، ايّوب بن سويد رملى، بُوَيطى از يحيى بن حِبّان، محمد بن على مدينى از پدرش، يحيى بن مَعين، قتبية بن سعيد. اينان مفصل او را ستوده اند و آنچه در توانشان بوده در مدح او گفته اند.
56 . اسود بن عامر شامى، ابوعبدالرحمن (م 208 ق)
در مسند احمد حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از اسود بن عامر نقل كرده است.(2) ابن حجر و ابن حِبّان: از شعبه و حمّاد بن زيد و حمّاد بن سَلَمه و ثورى و حسن بن صالح و جرير بن حازم و جماعتى ديگر روايت كرده، و احمد بن حنبل و ابوبكر بن ابى شَيبه و عثمان بن ابى شَيبه و على بن مدينى و ابوثور و عمروِ ناقد و ابوكُرَيب و صغانى و دارِمى و حارث بن ابى اسامه و بقيّة بن وليد و ديگران از او روايت كرده اند. ابن مَعين و ابن مدينى و ابوحاتم و ابن سعد او را توثيق كرده اند.(3)
57 . عبدالرزّاق بن همّام صنعانى، ابوبكر (م 211 ق)
در نام مَعمَر و اسرائيل از قول ابن كثير گذشت كه عبدالرزّاق نيز در شمار راويان
ص: 237
حديث غدير است. در كتاب «مناقب اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام» از احمد بن حنبل نيز حديث غدير را در ماجراى سفر اميرالمؤمنين عليه السلام به يمن و شكايت از حضرت، از عبدالرزاق نقل كرده است.
عبدالغنى مَقدِسى و سمعانى و ذهبى و يافعى(1): محمد بن اسماعيل فَزارى از يحيى بن مَعين، ابن خَيثَمه از يحيى بن مَعين و احمد بن صالح از احمد بن حنبل و بخارى، همگى او را توثيق كرده و از علم بسيار او گفته اند. وى از مَعمَر و ابن جريج و اوزاعى و طبقه آنها روايت كرده، و سفيان بن عُيَينَه و احمد و يحيى بن مَعين و اسحاق بن راهَوَيه و على مدينى و محمود بن غيلان از وى روايت كرده اند. بزرگان براى ديدار او به يمن مسافرت مى كردند.
58 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى مَروَزى، ابواحمد (م 213 يا 214 ق)
در مسند احمد حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از حسين بن محمد نقل كرد است.(2) ابن حجر و ذهبى(3): او ثقه است و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
احمد بن حنبل، احمد بن منيع، ابراهيم بن سعيد جوهرى، ابوخَيثَمه، محمد بن رافع، يحيى، ابن ابى شَيبه، ذُهلى، ابراهيم، اسحاق حربى، عباس دُوْرى، عبدالرحمن بن مهدى و ديگران از او روايت كرده اند. وى از ابن ابى ذئب و شيبان روايت كرده، و احمد و عباس دورى و اسحاق حربى از او روايت كرده اند.
ابن سعد، نسايى، معاوية بن صالح از احمد، ابن حِبّان، حنبل بن اسحاق، ابوحاتِم، ابن قانع، عِجلى و ابن وضّاح از محمد بن مسعود و ابن نُمَير او را ستوده و توثيق كرده اند.
ص: 238
59 . فضل بن دكين كوفى، ابونُعَيم، استاد بخارى (م 218 يا 219 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را در ماجراى سفر اميرالمؤمنين عليه السلام به يمن و شكايت از حضرت، از فضل بن دكين نقل كرده است.(1) سمعانى و بدخشانى و يافعى و سيوطى، عبدالحق دهلوى(2): او را توثيق كرده اند.
بخارى، احمد بن حنبل، ابوبكر بن ابى شَيبه، عثمان بن ابى شَيبه، ابوزُرعه، ابوحاتم رازى، اسحاق بن راهَوَيه و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. مِزّى در «تهذيب الكمال» از يعقوب بن شَيبه از احمد بن حنبل، ابوزرعه دمشقى از يحيى بن مَعين و يعقوب بن سفيان، عِجلى، ابونُعَيم و ابوحاتِم، همگى دقت او را در ثبت و ضبط اخبار تأييد كرده و او را توثيق كرده اند. ذهبى و ابن ناصرالدين نيز نام او را در «طبقات الحفّاظ» آورده اند.
60 . عفّان بن مسلم صفّار، ابوعثمان، استاد بخارى (م 220 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از عفّان نقل كرده است.(3) ذهبى و سيوطى(4): او از بزرگان و سرشناسان بوده و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
از هشام دستوائى و همام و طبقه آنان و نيز شعبه و حمّاد بن زيد و حمّاد بن سَلَمه و همام و ديگران روايت كرده، و بخارى و ابراهيم حربى و ابوزُرعه و احمد و يحيى و اسحاق و ابن مدينى و ابوحاتِم و گروهى ديگر از او روايت كرده اند. او در ثبت و ضبط روايات دقيق بود و از اميران جرح و تعديل به شمار مى رفت. عِجلى و ابوحاتِم او را توثيق كرده اند.
ص: 239
61 . سعيد بن منصور بن شعبه خراسانى، ابوعثمان (م 227 ق)
على متّقى حديث غدير را در «كنز العمّال» از سعيد بن منصور نقل كرده است.(1) سيوطى و ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده اند.
او از مالك و ليث و فليح بن سليمان و ابوعوانه و ابن عُيَينه و حمّاد بن زيد و شريك و ... روايت كرده، و بخارى و مسلم و ابوداوود و احمد و ابوثور و ابوبكر اثرم و كديمى و ابوزُرعه و ابوحاتم و ديگران از او روايت كرده اند. احمد و ابوحاتِم او را ستوده و از هل دقت و حديث دانسته اند.
62 . ابراهيم بن حجّاج بن زيد سامى ناجى بصرى، ابواسحاق (م 231 ق)
حافظ ابن كثير شامى حديث غدير را در تاريخش از ابراهيم بن حجّاج روايت كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر(4): او را تمجيد و توثيق كرده اند.
وى از حمّاد بن سَلَمه، حمّاد بن زيد، ابان عطّار، وهيب بن خالد، عبدالمؤمن بن عبيداللّه سدوسى، قرعة بن سعيد و ديگران روايت كرده، و عثمان بن خرّاز و حسن بن سفيان و احمد بن على بن سعيد مَروَزى و ابويَعلى موصلى و بسيارى از او روايت كرده اند. دارقطنى و ابن قانه وى را ثقه و صالح دانسته اند.
63 . على بن حكيم بن ذبيان اودى كوفى، ابوالحسن (م 231 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از على بن حكيم اودى نقل كرده است.(5) ابن حجر عسقلانى(6): بخارى در «الأدب» و مسلم و نَسايى (به واسطه عثمان بن خرزاد) از او روايت كرده اند. ابن جنيد
ص: 240
از ابن مَعين، ابوحاتم، آجرى از ابن داوود، نَسايى، محمد بن عبداللّه حضرمى و ابن قانع او را توثيق و تعريف كرده اند.
64 . على بن محمد بن اسحاق طَنافِسى كوفى، ابوالحسن (م 233 يا 235 ق)
ابن ماجه حديث غدير را در ماجراى بدگويى معاويه از اميرالمؤمنين عليه السلام در حج و نزد سعد بن ابى وقاص و نقل حديث غدير توسط سعد، در سنن خود از على بن محمد نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن حجر و رافعى(2): او را توثيق كرده اند.
ابن حجر پس از توثيق او مى گويد: ابن ماجه در السنن و نَسايى در «مسند على عليه السلام» به واسطه زياد بن ايّوب طوسى، و نيز ابوزُرعه و ابوحاتِم و ابوواره از وى روايت كرده اند. ابوحاتم، خليلى، ابن حبّان، حافظ خليلى و ابن ابى حاتم او را توثيق و تمجيد كرده اند.
65 . هُدْبَة بن خالد قيسى بصرى، ابوخالد هداب (م 235 ق)
حافظ ابن كثير حديث غدير را در تاريخش از هُدبَة بن خالد نقل كرده است.(3) سمعانى و بدخشانى و ذهبى(4): او را توثيق و تمجيد كرده اند.
وى از همام بن يحيى، حمّاد بن سَلَمه و جرير بن حازم روايت كرده، و بخارى، مسلم، ابوالقاسم بَغَوى، ابوداوود سجستانى، ابويَعلى، ابوبكر بن ابى عاصم، ابوبكر بَزّار، فضل بن عباس مَروَزى و ديگران از او روايت كرده اند. ابن عدى: من هيچ حديث منكَرى از او نمى شناسم.
66 . عبداللّه بن ابى شَيبه، ابوبكر (م 235 ق)
ابن ابى شيبه حديث غدير را در ماجراى رحبه كوفه و در ماجراى حج معاويه
ص: 241
و سعد بن ابى وقاص و در ماجراى غدير، در هفت مورد از كتابش «المصنّف» آورده است.(1) همچنين متّقى هندى حديث غدير را ابن ابى شَيبه روايت كرده است.(2) ذهبى و يافعى(3): او را بسيار توثيق و تمجيد كرده اند.
ابوزُرعه و صالح جَزَره: حافظ ترين كسى را كه در گفتگوى علمى ديدم ابوبكر بن ابى شَيبه است. ابوعبيده: دانش حديث به چهار تن مى انجامد كه ابوبكر بن ابى شَيبه فقيه ترين آنان است. نفطويه: آنگاه كه ابوبكر بن ابى شَيبه در روزگار متوكل به بغداد گام نهاد، سى هزار تن در مجلسش حاضر شدند.
67 . عبيداللّه بن عمر بن ميسره قواريرى، ابوسعيد (م 235 ق)
حافظ ابن كثير حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در تاريخش از ابويَعلى و عبداللّه بن احمد (در مسند پدرش احمد بن حنبل) از قواريرى نقل كرده است.(4) سمعانى و ذهبى و ابن حجر(5): وى مردى ثقه و بسيار راستگو بود و احاديث بسيارى روايت كرده است.
ابوقدامه سرخسى، محمد بن اسحاق صغانى، ابوداوود سجستانى، ابوزُرعه، ابوحاتم رازى، احمد بن ابى خَيثَمه، ابوالقاسم بَغَوى، ابويَعلى موصلى و ديگران از او روايت كرده اند. مسلمة بن قاسم، ابن حِبّان، ابوحاتم، ابن سعد، يحيى بن مَعين، حافظ ابوعلى صالح جَزَره، صالح بن محمد، عِجلى، نسايى و ديگران او را به شدت توثيق كرده اند. در «الزهرة» آمده است: بخارى از او پنج حديث و مسلم از وى چهل حديث روايت كرده اند.
ص: 242
68 . اسحاق بن ابراهيم بن مخلّد بن ابراهيم حنظلى مَروَزى، ابويعقوب (م 238 ق)
على متّقى هندى در «كنز العمّال» حديث غدير را در ماجراى غدير از ابن راهَوَيه نقل كرده است.(1) ابن حِبّان و ذهبى و يافعى و سيوطى(2): از علم و تأليفات و فقه و حديث او بسيار تعريف كرده و او را توثيق كرده اند. وى از ابن عُيَينه روايت كرده، و بخارى و مسلم و ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و بقية بن وليد (استاد او) و ابوالعباس و سرّاج از او روايت كرده اند.
قبر او مشهور است و مردم به زيارتش مى روند. احمد بن حنبل، محمد بن مسلم احمد بن سَلَمه، ابوزُرعه، ابن خُزَيمه و ذُهلى او را توثيق و بسيار تمجيد كرده و عالم جرح و تعديل و حديث مى دانند. اسحاق خود گفته است: هر چه شنيدم حفظ كردم و آنچه حفظ كردم فراموش نكردم.
69 . عثمان بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى كوفى، ابوزيد، ابوالحسن (م 239 ق)
ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى حديث غدير را در كتابش «الاكتفاء فى فضل الاربعة الخلفاء» از عثمان بن ابى شيبه در سننش آورده است.(3) ذهبى و يافعى(4): او را توثيق و تمجيد كرده و از مجلس درس و كوشش او در جمع احاديث گفته اند. وى از شريك و جرير و ابوالاحوص روايت كرده، و بخارى و مسلم و ابوداوود و ابن ماجه و پسرش محمد و ابويَعلى و بَغَوى از او روايت كرده اند.
70. قُتَيبة بن سعيد بلخى، ابورجاء (م 239 يا 240 يا 241 ق)
نسايى حديث غدير را در «الخصائص» از قُتَيبة بن سعيد نقل كرده است.(5) سمعانى
ص: 243
و ابن حجر و ذهبى(1): او را توثيق كرده و بسيار تعريف كرده اند. او از مالك و ليث روايت كرده، بخارى، مسلم، ابوداوود، ابوعيسى، ابوعبدالرحمن، نيز فريابى، سرّاج و بسيارى ديگر، و نيز در صحاح شش گانه از او روايت كرده اند.
اثرم از احمد بن حنبل، ابن مَعين، نَسايى، برسانى، ابن حِبّان، مسلمة بن قاسم و ابن قطّان فاسى او را توثيق و تمجيد كرده و بسيار ستوده اند. در «الزهرة» آمده است:
بخارى 308 حديث و مسلم 668 حديث از او نقل كرده اند.
71. احمد بن حنبل
احمد بن حنبل در 2 مورد از مسندش و در 10 مورد از كتاب ديگرش «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» به طرق متعدد - كه بعضى از آنها پيشتر نقل شد - حديث غدير را در ماجراى غدير و در ماجراى رحبه كوفه آورده است. احمد بن حنبل از معرفى و شرح حال بى نياز است؛ شأن و وثاقت و بزرگى او نزد اهل تسنّن چنان مشهور است كه احتياجى به بيان آن نيست.
72. هارون بن عبداللّه بن مروان بغدادى بزّاز، ابوموسى حمّال (م 243 ق)
نسايى حديث غدير را در ماجراى رحبه كوفه در «خصائص اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام» از هارون بن عبداللّه بغدادى آورده است.(2)
ابن حجر و ذهبى و سمعانى(3) گفته اند: اين افراد از هارون بن عبداللّه روايت كرده اند: پسرش موسى، ابوداوود، ابن ماجه، تِرمِذى، نَسايى، مسلم بن حجاج نيشابورى، ابراهيم حربى، ابوزرعه رازى و ابوحاتم رازى. همچنين ابراهيم حربى و نَسايى او را بسيار توثيق كرده اند.
ص: 244
73. محمد بن بشّار بن عثمان عبدى بصرى، ابوبكر بندار (م 252 ق)
ترمذى حديث غدير را در صحيح خود از محمد بن بشّار نقل كرده است.(1) ابن حجر(2): او را توثيق كرده است. در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
74. محمد بن مثنّى عَنَزى، ابوموسى (م 252 ق)
نسايى حديث غدير را در «الخصائص» از محمد بن مثنّى نقل كرده است.(3) سمعانى و ذهبى و ابن حجر(4): او را توثيق كرده است. او از غُندَر روايت كرده، و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
75. حسن بن عرفة بن يزيد عبدى بغدادى، ابوعلى (م 257 ق)
ابن كثير حديث غدير را در ماجراى حج معاويه و توهين به اميرالمؤمنين عليه السلام و نقل حديث غدير توسط سعد بن ابى وقاص در تاريخ خود از حسن بن عرفه عبدى نقل كرده است.(5) ابن حجر(6): او را توثيق كرده است. ترمذى، نسايى، ابوداوود و ابن ماجه از او روايت كرده اند. عبداللّه بن احمد از يحيى بن مَعين، ابن ابى حاتِم، نسايى، دارقطنى، ابن حِبّان در الثقات، ابن على حيّانى و مسلمة بن قاسم او را توثيق كرده و ستوده اند.
76. محمد بن يحيى بن عبداللّه بن خالد بن فارس ذُهلى نيشابورى، ابوعبداللّه (م 258 ق)
نسايى حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در «الخصائص» از محمد بن يحيى نيشابورى نقل كرده است.(7) ذهبى و ابن حجر(8): او را
ص: 245
توثيق كرده و ستوده است. از ابن مهدى، عبدالرزاق و احمد و اسحاق روايت كرده، و بخارى، ابن ماجه، نسايى و ترمذى، ابوداوود، ابن خُزَيمه، ابوعوانة و ابوعلى ميدانى از او روايت كرده اند. ابن ابى داوود و ابوحاتِم بسيار او را ستوده اند.
77. حجّاج بن يوسف، ابن شاعر (م 259 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حجّاج بن يوسف نقل كرده است. سمعانى و ابن حجر(1): او را توثيق و تعريف كرده اند. ابن ابى حاتم، ابوداوود سجستانى و نسايى او را توثيق كرده اند.
78. اسماعيل بن عبداللّه سَمّويَه (م 267 ق)
بدخشانى در «مفتاح النجا» و متّقى هندى در «كنز العمال» حديث غدير را از او نقل كرده اند.(2) سمعانى و ذهبى و سيوطى(3): او را توثيق و در علم حديث و تقوى تمجيد كرده اند. ابن ابى حاتم و ابوالشيخ او را توثيق و تعريف بليغ كرده اند.
79. حسن بن على بن عفّان عامرى
ابن كثير در تاريخ خود گفته كه ابن عقده حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از حسن بن على بن عفّان عامرى نقل كرده است.(4) ذهبى و ابن حجر(5): ابن ماجه از او حديث نقل كرده است. ابوحاتِم، ابن ابى حاتِم، ابن حبّان، دارقطنى و مسلمة بن قاسم او را توثيق و تمجيد كرده اند.
80 . ابن ماجه قزوينى (م 273 ق)
ابن ماجه حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در سنن خود نقل كرده است.(6)
ص: 246
يافعى و ابن حجر و سيوطى(1): او را بسيار توثيق و تعريف كرده و كتاب وى در حديث را يكى از كتاب هاى ششگانه اصلى مى دانند. خليلى بسيار او را ستوده است.
81 . احمد بن يحيى بَلاذُرى
بلاذرى حديث غدير را در كتاب خود آورده است. توضيحات در مورد او در بخش دلالت حديث غدير خواهد آمد.
82 . ابن قُتَيبه
ابن قُتَيبه حديث غدير را در ماجراى احتجاج شخصى به نام برد از همدان بر عمروعاص و نزد معاويه در «الامامة و السياسة» نقل كرده است.(2) در ادامه در مورد ابن قتيبه مطالبى خواهد آمد. اما در اعتبار كتابش «الإمامة و السياسة» هيچ شكى نيست، چرا كه اين كتاب از نوشته هاى معروف او است كه نزد اهل سنت معتمَد است و آنان در كتاب هاى خود از آن نقل كرده اند، مثل بَلَوى در «ألف باء» و عمر بن فَهد مكّى در «إتحاف الورى بأخبار أمّ القرى» .
83 . محمد بن عيسى تِرمِذى، ابوعيسى (م 279 ق)
در روايت محمد بن بشّار گذشت كه ترمذى حديث غدير را در صحيح خود آورده است. سيوطى مى نويسد: حديث «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» را احمد بن حنبل از براء و بُرَيده نقل كرده، و ترمذى و نسايى از ضياء از زيد بن ارقم روايت كرده اند.(3) ذهبى و يافعى(4): يكى از پيشوايان بزرگ صاحب الجامع و كتاب هاى ديگر است. شيخ او ابوعبداللّه بخارى از وى حديث شنيده است. ابن حِبّان وجعفر بن محمد مستغفرى او را توثيق و علم حديث و كتب او را ستوده اند.
ص: 247
84 . احمد بن عمرو بن ابى عاصم ضحّاك بن مخلّد شيبانى بصرى، ابوبكر، ابن ابى عاصم (م 287 ق)
ابن ابى عاصم حديث غدير را يكبار بدون اشاره به ماجراى خاصى و بارى با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه و نيز كلام سعد بن ابى وقاص در كتاب «السنّة» در باب «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» در بيست و دو مورد و به طرق متعدد نقل كرده است.(1) متّقى هندى نيز در كتابش به نقل حديث غدير توسط ابن ابى عاصم اشاره كرده است.(2) ذهبى و سيوطى(3): او قاضى اصفهان و صاحب مصنّفات و در نهايت توثيق و پرهيزكارى بوده است. ابن اعرابى نيز او را بسيار ستوده است.
85 . زكريا بن يحيى سِجْزى، ابوعبدالرحمن (ت 195 - م 289 ق)
نسايى حديث غدير را در «الخصائص» خود از زكريا بن يحيى نقل كرده است.(4) ذهبى و ابن حجر(5): او را توثيق كرده اند. وى مشهور به خيّاط السنّه است. از شيبان و قُتَيبه روايت كرده، طبرانى و دوستش نسايى از او روايت كرده اند. نسايى و عبدالغنى بن سعيد او را توثيق كرده اند.
86 . عبداللّه بن احمد بن حنبل، ابوعبدالرحمن (م 290 ق)
عبداللّه بن احمد بن حنبل حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در كتاب خود «زوائد مسند احمد بن حنبل» نقل كرده است.(6) متّقى هندى نيز پس از نقل حديث غدير مى نويسد: اين حديث را عبداللّه بن احمد بن حنبل در زوائد مسند پدرش روايت كرده است.(7)
ص: 248
همچنين ابن كثير و عبداللّه بن احمد در كتاب «فضائل على عليه السلام» حديث غدير را از عبداللّه بن احمد آورده اند.(1) عبدالغنى مَقدِسى و ابن حجر و ذهبى(2): ابوبكر خطيب، ابوالحسين بن منادى، ابن عدى، نسايى، سلمى از دارقطنى و ابوبكر خلّال او را توثيق كرده و از دقت و علم حديث و رجال او بسيار تعريف كرده اند.
87 . على بن محمد بن على بن ابى المضا مَصّيصى
نَسايى حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در «الخصائص» از على بن محمد نقل كرده است.(3) ابن حجر(4): نسايى از او روايت كرده است. ابن حبّان، مسلمة بن قاسم و نسايى او را توثيق كرده اند.
88 . ابراهيم بن يونس بن محمد طرسوسى، مؤدّب حرمى
نسايى حديث غدير را با اشاره به كلام سعد بن ابى وقاص در «الخصائص» از ابراهيم بن يونس بن محمد طرسوسى نقل كرده است.(5) ذهبى و ابن حجر(6): وى را توثيق كرده اند. او از پدرش و عثمان بن عمر روايت كرده، و نسايى و ديگران از او روايت كرده اند.
89 . احمد بن عمرو بن عبدالخالق بصرى بَزّار، ابوبكر (م 292 ق)
ابوبكر بزّار حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه با بيش از پنج سند روايت كرده است. همچنين متّقى هندى حديث غدير را در «كنز العمّال» از بزّار نقل كرده است.(7)
ص: 249
سيوطى و متقى هندى(1): او صاحب مسند كبير به نام «المعلّل» است. هيثمى و ابن حجر او را توثيق كرده اند.
استدراك محقق
90. ضَمرة بن ربيعه قرشى مدنى (م 202 ق)
خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در بيان روزه روز غدير از ضَمرة بن ربيعه نقل كرده است.(2) ذهبى و ابن حجر و خزرجى(3): احمد بن حنبل و ابن يونس او را توثيق كرده و ستوده اند. وى از احمد و نسايى و ابن مَعين و ابن سعد نقل كرده كه همگى ضَمره را ثقه دانسته اند، و در صحاح شش گانه از وى روايت شده است.
91. مُصعَب بن مِقدام خثعمى كوفى، ابوعبداللّه (م 203 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از مصعب بن مِقدام روايت كرده است.(4)
خطيب بغدادى و ابن حجر(5): عده اى از بزرگان اهل سنت به اسناد متصل و جداگانه توثيق او را شنيده اند، از جمله: يحيى بن مَعين، ابوزكريا، ابراهيم بن عبداللّه بن جنيد، ابوداوود، برقانى از ابوالحسن دارقطنى، ابوحاتم، ابن حِبّان، عِجلى، ابن شاهين و ابن قانع كوفى.
92. زيد بن حباب خراسانى كوفى عكلى زاهد، ابوالحسين (م 203 ق)
احمد در «مسند» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه
ص: 250
كوفه از زيد بن حباب نقل كرده است.(1) خطيب بغدادى و ذهبى(2): عبداللّه بن وهب، يزيد بن هارون، احمد بن حنبل، ابوبكر بن ابى شيبة، يحيى بن حِمّانى، حسن بن عرفه، عبّاس دورى، زيد بن اسماعيل صائغ، ابويحيى محمد بن سعيد عطّار و ديگران از او روايت كرده اند. يحيى بن مَعين، عِجلى، احمد بن حنبل، ابوزكريا و ابن مدينى او را ثقه دانسته اند.
93. شَبابة بن سوار فَزارى مدائنى (م 206 ق)
احمد در «مسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از او نقل كرده است.(3) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(4): او را توثيق كرده اند. احمد بن حنبل و يحيى بن مَعين از او روايت كرده اند. ابن مَعين، ابن خِراش، ساجى و عِجلى وى را ثقه دانسته اند.
94. محمد بن خالد بن عثمه حنفى بصرى
ابن كثير در تاريخش به نقل از كتاب غدير ابن جرير طبرى، حديث غدير را از محمد بن خالد نقل كرده است.(5) ذهبى و ابن حجر و ابن حِبّان(6): او را توثيق كرده اند. بندار و كديمى و نيز در صحاح شش گانه از او روايت كرده اند، و او از مالك روايت كرده است. ابن حبّان، ابوحاتِم و ابوزُرعه او را توثيق كرده اند.
95. خلف بن تميم تميمى كوفى، ابوعبدالرحمن (م 206 يا 213 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از خلف بن تميم روايت كرده است.(7) ذهبى و ابن حجر(8): يعقوب بن شَيبه،
ص: 251
ابوحاتم و ابن حِبّان او را توثيق كرده اند. نسايى و ابن ماجه از او روايت كرده، و او از ثورى روايت كرده است.
96. حسين بن حسن اشقر فزارى كوفى، ابوعبداللّه (م 208 ق)
حافظ ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از حسين اشقر روايت كرده است.(1) ابن حِبّان در «الثقات» ، حاكم نيشابورى در «المستدرك» ، ذهبى در «تلخيص المستدرك» و ابن حجر او را توثيق كرده اند.(2)
97. حسن بن عطيّة بن نجيح قرشى كوفى بزّاز (م 211 ق)
دولابى در «الكنى و الاسماء» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از حسن بن عطيّه نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر(4): از حمزه و اسرائيل روايت كرده، و ابوزُرعه، ابوحاتِم، بخارى در تاريخش و ترمذى از او روايت كرده اند. ابوحاتِم و حسن بن عطيّه او را ثقه مى دانند.
98. عبداللّه بن يزيد عدوى مُقرى قصير، ابوعبدالرحمن (م 212 يا 213 ق)
عاصمى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در «زين الفتى فى تفسير سورة هل اتى» از عبداللّه بن يزيد مقرى نقل كرده است.(5) ابن حِبّان، ابن حجر و ذهبى(6): او را توثيق كرده اند. او از مشايخ بزرگ بخارى است و در صحاح شش گانه از وى روايت شده است. نسايى، ابن سعد، ابن قانع، خليلى، نَسايى و ديگران او را توثيق كرده اند.
99. عبيداللّه بن موسى عَبسى كوفى، ابومحمد (م 212 يا 213 ق)
نسايى در «الخصائص» و ابن جرير طبرى به نقل ابن كثير در تاريخش حديث
ص: 252
غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از عبيداللّه بن موسى نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق و تعريف كرده و مايل به تشيع مى دانند. بخارى ابتدا مستقيما از او روايت كرد، و سپس او و ديگران به واسطه راوى ديگرى از وى روايت كردند، و احمد نيز از او حديث نقل كرده است. ابن حجر توثيق شمارى از عالمان سنّى را در حق وى آورده است.
100. على بن قادم خُزاعى كوفى، ابوالحسن (م 213 ق)
عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از او نقل كرده است.(3) ابن حِبّان و ابن حجر(4): او را توثيق كرده اند و مايل به تشيع مى دانند. ابن خلفون، ابن قانع و ابوحاتِم نيز وى را توثيق كرده اند.
101. محمد بن سليمان بن ابى داوود حرّانى، ابوعبداللّه، بومه (م 213 ق)
چنانچه پيشتر گذشت، نسايى روايت محمد بن سليمان از حديث غدير را در كتابش «الخصائص» آورده است.(5) ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(6): او را توثيق كرده اند. ابن ماجه از وى روايت كرده است.
102. عبداللّه بن داوود خريبى همدانى كوفى، ابوعبدالرحمن (م 213 ق)
نَسايى در «الخصائص» حديث غدير را از عبداللّه بن داوود نقل كرده است.(7) ذهبى
ص: 253
و ابن حجر(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابن حجر در «تهذيب التهذيب» شرح حال وى را نوشته و سخنان بزرگان قوم را در توثيق او آورده است. صاحبان صحاح شش گانه به جز مسلم از او روايت كرده اند.
103. على بن حسن بن دينار عبدى، ابوعبدالرحمن (م 215 ق)
نام او در سند روايت ابن اثير جَزَرى و ابن حجر عسقلانى از حديث غدير آمده است.(2) احمد و ابن حِبّان و ابن حجر و سيوطى(3): او را توثيق كرده اند. وى از مشايخ بخارى و احمد بن حنبل و ديگران است. محمد (پسرش) ، احمد بن حنبل و بخارى از او روايت كرده اند.
104. يحيى بن حمّاد شيبانى مصرى (م 215 ق)
نَسايى در «الخصائص» و حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» به سه سند و احمد بن حنبل در «مسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از يحيى بن حمّاد روايت كرده اند.(4)
ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(5): او را توثيق كرده اند. وى از عِكرَمة بن عمّار و شعبه روايت كرده، و بخارى، دارمى، كديمى، مسلم، ترمذى، نسايى و ابن ماجه از او روايت كرده اند. ابن حجر توثيقات بزرگان را درباره وى نقل كرده است.
105. حجّاج بن منهال سلمى انماطى بصرى، ابومحمد (م 217 ق)
ثعلبى در تفسيرش «الكشف و البيان» حديث غدير را با نقل ماجراى غدير از
ص: 254
حجّاج بن منهال نقل كرده است.(1) ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. بخارى، احمد بن فرات، عبد، دارمى، ذُهلى و ديگران از او روايت كرده اند. ابوحاتِم، احمد عِجلى و خلف كردوس او را توثيق كرده اند.
106. على بن عيّاش الهانى حمصى بكاء، ابوالحسن (ت 143 - م 218 يا 219 ق)
واحدى در «اسباب النزول» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از على بن عيّاش نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر و سيوطى(4): او را توثيق كرده و ستوده اند. احمد، بخارى، ابواسحاق ابن مَعين، جوزجانى، ابراهيم بن هيثم، ذُهلى، محمد بن عوف و ديگران از وى روايت كرده اند. نَسايى و عده اى ديگر وى را توثيق كرده اند، و ابن حجر سخنان عالمان اهل تسنّن را درباره او نقل كرده است.
107. مالك بن اسماعيل بن درهم نهدى كوفى، ابوغسّان (م 219 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام از ابوغسّان روايت كرده است.(5) ذهبى و ابن حجر(6): او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. بخارى مستقيما و ديگران به واسطه از او روايت كرده اند. ابن مَعين، ابوحاتم از ابن مَعين، يعقوب بن شَيبه، ابن نُمَير، ابوداوود و ابن سعد او را ثقه دانسته و ستوده اند. همچنين ابن حجر در «تهذيب التهذيب» توثيقات و تعريف هاى محدثان و رجاليون را درباره ابوغسّان آورده است.
108. قاسم بن سلام هروى، ابوعُبَيد (م 223 يا 224 ق)
قاسم بن سلام در كتاب خود «غريب القرآن» حديث غدير را در ماجراى غدير نقل
ص: 255
كرده است. خطيب بغدادى و ابراهيم حربى و ذهبى و ابن حجر(1): اسحاق بن ابراهيم، خطيب از ثعلب، احمد بن كامل قاضى، ابن مَعين و ابوداوود او را به شدت توثيق كرده و علم او را بسيار ستوده اند.
109. محمد بن كثير عبدى بصرى، ابوعبداللّه (م 223 ق)
ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام از او نقل كرده است.(2) ابن حِبّان و ابن حجر و خزرجى(3): او را توثيق كرده اند. صاحبان صحاح شش گانه از وى روايت كرده اند. ابن حِبّان وى را ثقه و فاضل دانسته است.
110. موسى بن اسماعيل منقرى بصرى تبوذكى (م 223 ق)
حافظ ابن كثير در «تاريخ ابن كثير» حديث غدير را با نقل مختصرِ ماجراى غدير از موسى بن اسماعيل روايت كرده است.(4) ذهبى و ابن حجر(5): او را توثيق كرده اند. ذُهلى، ابوحاتِم، بخارى، ابوداوود، احمد بن ابى خَيثَمه و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. ابوحاتم نيز او را ستوده است. ابن حجر سخن گروهى از رجاليون اهل تسنّن را در وثاقت او نقل كرده است.
111. قيس بن حفص بن قعقاع دارمى بصرى، ابومحمد (م 227 ق)
خوارزمى در مناقب خود حديث غدير را با نقل ماجراى غدير از قيس بن حفص نقل كرده است.(6) ابن حِبّان و ذهبى(7): او را توثيق كرده اند. او از ابى عوانه و رواتِ
ص: 256
هم طبقه او روايت كرده، و بخارى، ابن ضريس و ديگران از او روايت كرده اند. ابن حجر توثيقات ديگران را نيز نقل كرده است.
112. يحيى بن عبدالحميد حِمّانى كوفى، ابوزكريا (م 228 ق)
حافظ ابوالفتح محمد بن على نطنزى در «الخصائص العلويّة» حديث غدير را با نقل نسبتا مفصل ماجراى غدير از يحيى حِمّانى نقل كرده است. همچنين همان خبر را عينا ابونعيم اصفهانى در «ما نزل فى على عليه السلام» و ابوسعيد سِجستانى در «كتاب الولاية» و حسكانى در «شواهد التنزيل» و حموينى در «فرائد السمطين» از طريق ابونعيم روايت كرده اند.(1)
خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوحاتِم و ابن ابى الدنيا و مطين و بَغَوى و ديگران از او روايت كرده اند. يحيى بن مَعين، مطين از ابن نُمَير، عباس از يحيى، ابوعبيد از ابوداوود، رمادى و خطيب بغدادى از دلويه او را توثيق كرده و ستوده اند.
113. خلف بن سالم مهلّبى مخرمى بغدادى (م 231 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از خلف بن سالم مخرمى نقل كرده است.(3) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(4): احمد بن حنبل، يحيى بن مَعين و يعقوب بن شَيبه او را توثيق كرده اند.
114. احمد بن عمر بن حفص جلاب وكيعى، ابوجعفر (م 235 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از احمد بن عمر وكيعى نقل كرده است.(5) خطيب بغدادى و ذهبى
ص: 257
و ابن حجر(1): او را توثيق كرده اند. مسلم و ابوداوود در «المسائل» از او روايت كرده اند. يحيى بن مَعين، عبداللّه بن احمد ومحمد بن عبدوس وى را توثيق كرده اند.
115. ابراهيم بن منذر بن عبداللّه حزامى مدنى، ابواسحاق (م 236 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابراهيم نقل كرده است.(2) ابن حِبّان و خطيب و ذهبى و ابن حجر(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. محمد بن اسماعيل از او روايت كرده است. يحيى بن مَعين، محمد بن اسماعيل و ديگر حفّاظ حديث وى را توثيق كرده اند.
116. يحيى بن سليمان كوفى جعفى مُقرى، ابوسعيد (م 237 يا 238 ق)
يحيى بن سليمان راوىِ حديث غدير از شيخ ابراهيم بن حسين بن على كِسائى معروف به ابن دَيزيل صاحب «كتاب صفّين» است كه پيشتر نامش گذشت. ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(4): او را توثيق كرده اند. بخارى و ترمذى و حسن بن سفيان از وى روايت كرده اند. دارقطنى، عُقَيلى و ابوحاتم او را توثيق كرده اند.
117. يعقوب بن حميد بن كاسب مدنى، ابويوسف (م 240 يا 241 ق)
در كتاب «فضائل على عليه السلام» احمد بن حنبل حديث غدير را از يعقوب بن حمدان بن كاسب(5) نقل كرده است. ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(6): او را توثيق كرده و ستوده اند. بخارى در باب «خلق افعال العباد» ، ابن ماجه، عبداللّه بن احمد، قاضى اسماعيل، ابوبكر بن ابى عاصم و ديگران از وى روايت كرده اند. بخارى او را ستوده است.
ص: 258
118. حسن بن حمّاد بن كسيب سجاده بغدادى، ابوعلى (م 241 ق)
پيشتر گذشت كه واحدى نزول آيه تبليغ درباره ولايت على عليه السلام در روز غدير را از اين راوى نقل كرده است. ابن حبّان و خطيب بغدادى و ذهبى(1): او را ثقه دانسته اند. ابوداوود، ابن ماجه، ابويَعلى و ابن صاعد از او روايت كرده اند. احمد بن حنبل نيز او را توثيق كرده است.
119. حسين بن حُرَيث مَروَزى، ابوعمّار (م 244 ق)
نسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از حسين بن حُرَيث مَروَزى نقل كرده است.(2) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(3): او را توثيق كرده اند. بخارى، مسلم، ابوداوود، ترمذى و نسايى از او روايت كرده اند.
120. هلال بن بشر بصرى، ابوالحسن (م 246 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از هلال بن بشر بصرى روايت كرده است.(4) ابن حبّان و ذهبى و ابن حجر: او را ثقه دانسته اند. ابوداوود، نسايى، ابن خُزَيمه و ابن صاعد از وى روايت كرده اند.(5)
121. احمد بن عثمان بصرى، ابوالجوزاء (م 246 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از احمد بن عثمان بصرى نقل كرده است.(6) ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(7): او را توثيق كرده
ص: 259
و ستوده اند. مسلم، تِرمِذى، نَسايى، ابن خُزَيمه و ابن جرير از وى روايت كرده اند. ابن حجر سخن بزرگان را در وثاقت وى آورده است.
122. محمد بن علاء همدانى كوفى، ابوكُرَيب (م 248 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى شكايت مردى از اميرالمؤمنين عليه السلام در سفر يمن و نيز بدون اشاره به ماجراى خاصى از محمد بن علاء نقل كرده است. همچنين ابويَعلى موصلى اين حديث را نقل كرده است.(1)
ذهبى و ابن حجر عسقلانى(2): او را توثيق و تعريف كرده اند. عبداللّه بن احمد، فريابى، ابن خُزَيمه، ابوعَروبه، محمد بن قاسم محرابى و محدثان بسيار ديگر از او روايت كرده اند. ابن نُمَير، ابن عقده و ابوحاتِم او را توثيق و تعريف كرده اند. در صحاح شش گانه از او روايت شده است.
123. يوسف بن عيسى بن دينار زُهرى مَروَزى، ابويعقوب (م 249 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از يوسف بن عيسى نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن حجر و خزرجى(4): بخارى، مسلم، ترمذى، نسايى و عمر بجيرى از يوسف بن عيسى روايت كرده اند. خزرجى گفته كه حافظان متعددى وى را توثيق كرده اند.
124. نصر بن على بن نصر جهضمى، ابوعمرو (م 250 يا 251 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را از نصر بن على نقل كرده است.(5) سمعانى و ذهبى و ابن حجر(6): او را ستوده و توثيق كرده اند. صاحبان صحاح شش گانه و زكريا
ص: 260
ساجى و ديگران از او روايت كرده اند. احمد، ابوحاتِم، نسايى و ابن ابى داوود او را توثيق و تعريف كرده اند. همچنين ابن حجر تويق علما درباره او را نقل كرده است.
125. يوسف بن موسى قّطان كوفى، ابويعقوب (م 253 ق)
بَزّار در مسند خود حديث غدير را با اشاره به احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام از يوسف بن موسى نقل كرده است.(1) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده اند. بخارى، ابراهيم حربى، ابوعبدالرحمن، نسايى، ابوداوود، ترمذى، ابن ماجه، محاملى و ابن مَعين از او روايت كرده اند. يحيى بن مَعين، نسايى و پيشوايان متعددى وى را ثقه دانسته اند.
126. محمد بن عبدالرحيم بغدادى بزّاز، ابويحيى، صاعقه (م 255 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را از محمد بن عبدالرحيم آورده است.(3) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(4): او را توثيق كرده و ستوده اند. محمد بن يحيى ذُهلى، بخارى، ابوداوود سجستانى، عبداللّه بن احمد بن حنبل، ترمذى، نسايى، ابن صاعد و محاملى از او حديث نقل كرده اند. نسايى و عبداللّه بن احمد و ابن صاعد و سَرّاج و ديگران او را ثقه دانسته اند. همچنين ابن حجر توثيقات ديگران را درباره او نقل كرده است.
127. محمد بن عبداللّه عدوى مُقرى (م 256 ق)
عاصمى در «زين الفتى فى تفسير سورة هل اتى» حديث غدير را از محمد بن عبداللّه بن يزيد مُقرى نقل كرده است.(5) ابن حبان و ذهبى و ابن حجر(6): او را توثيق كرده
ص: 261
و ستوده اند. نسايى، ابن ماجه، ابن خُزَيمه و ابراهيم هاشمى از او روايت كرده اند. ابوحاتم وى را صدوق خوانده است. ابن حجر توثيق ها و ستايش هاى ديگران را درباره او نقل كرده است.
128. محمد بن اسماعيل بخارى، ابوعبداللّه، صاحب صحيح (م 256 ق)
بخارى با سند خود حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در تاريخ خود نقل كرده است.(1) بخارى از تعريف بى نياز است، چرا كه او نزد اهل تسنّن صاحب مهم ترين و وثيق ترين كتاب بعد از قرآن است. دانشمندان عامه كسى و كتابى را مانند او و كتابش ستايش نكرده اند؛ تا حدّى كه در ستايش بخارى به معيارهاى مذهب خودشان نيز مبالغه كرده و او را وراى هر حدّ و حصرى ستوده اند. شرح حال بخارى در همه منابع رجالى آمده است.
129. عبداللّه بن سعيد بن حصين كِندى كوفى، ابوسعيد، اَشَجّ، صاحب تفسير (م 257 ق)
حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابوسعيد اَشَجّ نقل كرده است.(2) ذهبى و ابن حجر و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوحاتم از محمد بن احمد بن بلال شطوى و نسايى او را توثيق كرده است. صاحبان صحاح شش گانه، ابوزُرعه، ابن ابى الدنيا و ديگران از او روايت كرده اند.
130. احمد بن عثمان بن حكيم اودى، ابوعبداللّه (م 261 يا 262 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از احمد بن عثمان بن حكيم نقل كرده است.(4) خطيب بغدادى و ذهبى
ص: 262
و ابن حجر(1): بخارى، مسلم، نسايى، ابن ماجه، ابوحاتِم رازى، ابوعبدالرحمن، محاملى، ابوعوانه، و ديگران از وى روايت كرده اند. نسايى و عبدالرحمن بن خراش او را توثيق كرده اند.
131. عمر بن شبه نُمَيرى بصرى، ابوزيد (م 262 ق)
حافظ ابونعيم در «حِلية الاولياء» حديث غدير را از عمر بن شبه نقل كرده است.(2) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(3): او را ثقه دانسته و علم او را ستوده اند. ابن ماجه، ابن ابى حاتِم و ابن مخلد از وى روايت كرده اند. دارقطنى و ديگران توثيقش كرده اند.
132. احمد بن يوسف بن خالد سلمى نيشابورى، ابوالحسن، حمدان (م 264 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را در ماجراى شكايت مردى از اميرالمؤمنين عليه السلام در سفر يمن از احمد بن يوسف نقل كرده است.(4)
ذهبى و ابن حجر و يافعى(5): او را توثيق كرده و ستوده اند. مسلم، ابوداوود، نسايى و ابن ماجه از او روايت كرده اند و همگى در عدالت و جلالتش همداستان اند. او از عبدالرزّاق و هم طبقه هاى او بسيار روايت كرده، و مى گفته است: من از عبيداللّه بن موسى سى هزار حديث نوشتم.
133. عبيداللّه بن عبدالكريم مخزومى رازى، ابوزُرعه (م 264 ق)
ابن كثير دمشقى در تاريخش حديث غدير را از ابوزُرعه مخزومى رازى روايت كرده است.(6)
ص: 263
خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر و سيوطى(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. احمد بن حنبل، ابوحاتم، ابوبكر بن ابى شَيبه و نسايى او را ثقه دانسته است. ذهبى و ابن حجر توثيق ها و ستايش هاى رجاليان اهل تسنّن را درباره وى نقل كرده اند.
134. احمد بن منصور بن سيّار رمادى، ابوبكر (م 265 ق)
حافظ ابن كثير در تاريخش از ابن جرير و او از احمد بن منصور و او به سه سند حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه نقل كرده است.(2) خطيب بغدادى و ذهبى و ابن حجر(3): او را توثيق و تعريف كرده اند. قاضى اسماعيل بن اسحاق، قاسم مطرز، ابوالقاسم بَغَوى، يحيى بن صاعد، قاضى محاملى، محمد بن مخلد، حسين بن يحيى بن عيّاش، اسماعيل بن محمد صفار، ابن ماجه، ابن ابى حاتم و پدرش از او روايت كرده اند. پدر ابن ابى حاتِم، دارقطنى، ابوحاتم و ابن اورمه اصفهانى وى را توثيق كرده اند.
135. محمد بن عوف بن سفيان طائى حمصى، ابوجعفر (م 272 يا 273 ق)
حافظ ابن كثير در تاريخش حديث غدير را از محمد بن عوف طائى نقل كرده است.(4) ذهبى و ابن حجر و سيوطى(5): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوداوود، احمد بن حنبل و نسايى در «مسند على عليه السلام» ، ابوحاتم، ابوزُرعه و ديگران از او روايت كرده اند. ابن عدى، ابن جوصاء و نسايى او را توثيق كرده اند.
136. سليمان بن سيف بن يحيى طائى حرّانى، ابوداوود (م 272 ق)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در
ص: 264
كوفه از سليمان بن سيف بن يحيى حرّانى نقل كرده است.(1) ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(2): او را توثيق كرده اند. نسايى فراوان از وى نقل و توثيقش كرده است.
137. عبدالملك بن محمد رَقاشى، ابوقِلابه (م 276 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از ابوقِلابه رَقاشى روايت كرده است.(3) ابن حِبّان و ذهبى و ابن حجر(4): او را توثيق كرده اند. ابن ماجه و ابن صاعد از او روايت كرده اند. دارقطنى، ابوعبيد از ابوداوود و محمد بن جرير او را توثيق كرده اند.
138. احمد بن حازم غِفارى كوفى، ابن ابى غرزه، ابن عزيزه (م 276 ق)
پيشتر در روايت احمد بن يوسف گذشت كه حاكم نيشابورى حديث غدير را از احمد بن حازم غِفارى روايت كرده است. ذهبى و سيوطى و يافعى(5): او را توثيق كرده و ستوده اند.
مطين، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، ابراهيم بن عبداللّه بن ابى عزائم، حافظ ابن عقده و ديگران از او روايت كرده اند. ابن حبّان نام او را در الثقات آورده و گفته كه وى مُتقَن است.
139. ابراهيم بن حسين كِسائى همدانى، ابواسحاق، ابن دَيزيل، دابّة عَفّان، سيفَنَه (م 280 يا 281 ق)
پيشتر گذشت كه ابن دَيزيل در «كتاب صفّين» حديثِ سوارانى كه على عليه السلام را مولاى
ص: 265
خود خواندند را نقل كرده است. ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. حاكم، على بن عيسى و ديگران او را ثقه و امين دانسته است.
140. ابراهيم بن عبداللّه بن مسلم كجى بصرى (م 292 ق)
ابواسحاق ثعلبى حديث غدير را از ابومسلم ابراهيم بن عبداللّه كجى نقل كرده است. خطيب بغدادى و ذهبى و سيوطى(2): ابوالقاسم بَغَوى، اسماعيل بن محمد صفار، ابوعمرو ابن سمّاك و احمد بن سلمان نجاد از او روايت كرده اند. موسى بن هارون، دارقطنى، حافظ عبدالغنى بن سعيد و ديگر شيوخ وى را توثيق كرده اند.
141. صالح بن محمد بن عمرو بغدادى، جَزَره (م 293 يا 294 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از حافظ صالح بن محمد بغدادى روايت كرده است.(3) خطيب بغدادى و ذهبى و سيوطى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. دارقطنى، ادريسى و ديگران وى را توثيق و ستايش كرده اند.
142. محمد بن عثمان بن ابى شَيبه عَبسى كوفى (م 297 ق)
نام اين راوى در سند حديث غدير به روايت حافظ ابوالفتح محمد بن على نطنزى آمده است. حافظ ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه اكمال در غدير را از محمد بن عثمان بن ابى شَيبه نقل كرده است.(5) خطيب بغدادى و ذهبى(6): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. محمد بن محمد باغندى، يحيى بن محمد بن صاعد، قاضى محاملى، محمد بن مخلد، ابوعمرو بن سماك، ابوبكر نجاد، احمد بن
ص: 266
كامل، اسماعيل بن على خطبى، جعفر خلدى، بكر شافعى و ديگران از او روايت كرده اند. ابوعلى صالح بن محمد، عبدان، جَزَره و ابن عدى او را توثيق كرده اند.
143. محمد بن ايّوب واسطى، ابوهريره
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با نقل ماجراى غدير از محمد بن ايّوب نقل كرده است.(1) ابن حِبّان و حاكم و ذهبى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوحاتم و ابوزُرعه از وى روايت كرده اند.
144. نَسايى (م 303 ق)
نسايى حديث غدير را به طرق مختلف روايت كرده و اين مطلب در موارد متعدد در همين كتاب بيان شد. جماعتى از حافظان نيز حديث غدير را از نسايى روايت كرده اند؛ از جمله: ابن كثير در تاريخش، سيوطى در الجامع الصغير - چنانكه گذشت و در «الدرّ المنثور» در تفسير آيه « النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(3) ذهبى(4): با بالاترين تعابير او را توثيق كرده و ستوده و از علم حديث و فقه او گفته است. حافظ ابن مظفّر و دارقطنى بسيار از او تعريف كرده اند.
145. حسن بن سفيان، ابوالعباس (م 303 ق)
ابن كثير حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در تاريخش از حسن بن سفيان نقل كرده است.(5) سمعانى و ذهبى و سيوطى(6): او را توثيق كرده و فقه و دقت و فهم او را ستوده اند. فقه را از ابوثَور ابراهيم بن خالد كلبى آموخت.
ص: 267
146. احمد بن على بن مثنّى بن يحيى تميمى، ابويَعلى موصلى (م 307 ق)
در موارد گذشته از كلام ابن كثير دانسته شد كه ابويعلى موصلى نيز از راويان حديث غدير است. همچنين متقى هندى حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در «كنز العمال» و با حرف اختصارى «ع» از ابويعلى آورده است. ذهبى(1): او را توثيق و تمجيد كرده است. وى از على بن جعد و غسّان بن ربيع و بزرگان روايت كرده است.
147. محمد بن جرير طبرى، ابوجعفر (م 310 ق)
از كلام متّقى هندى در «كنز العمال» - كه پيشتر گذشت - و نيز از ديگر روايات مذكور در كنز العمال دانسته شد كه طبرى از راويان حديث غدير است. همچنين پيشتر گفتيم كه بنا به تصريح گروهى از بزرگان قوم مانند ياقوت حَمَوى و ابن كثير دمشقى، طبرى كتابى در طرق حديث غدير تأليف كرده است. يافعى و ابن خُزَيمه و ابوحامد اسفراينى(2): او را در همه جهات ستايش بليغ و توثيق كرده اند. در ادامه، به مصادر شرح حال طبرى و ستايش هايى كه از او كرده اند اشاره خواهد شد.
148. عبداللّه بن محمد بَغَوى، ابوالقاسم (م 317 ق)
محب الدين طبرى حديث غدير را با اشاره به ماجراى اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از رياح (يا رباح) نقل كرده است. ذهبى(3): ذهبى او را توثيق كرده و علم حديث و تأليفات را ستوده است.
149. محمد بن على تِرمِذى (م 317 ق)
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى «مفتاح النجا فى مناقب آل عبا عليهم السلام» حديث
ص: 268
غدير را با نقل ماجراى مختصر غدير از حكيم در «نوادر الاصول» نقل كرده است.(1) مُناوى و ابن عطاءاللّه و ابن ابى جمره و ابن قيم و سلمى(2): او را بسيار توثيق كرده و تأليفات و علم حديث او را ستوده اند.
وى در عِراق بسيار حديث شنيد، و از قُتَيبة بن سعيد و ديگران حديث نقل كرده، و از روات قرن سوم و در طبقه بخارى است. شاذلى، مرسى، حافظ ابن نجّار، قشيرى، ابونعيم و كلابادى او را توثيق كرده و تأليفات و علم او را بسيار ستوده اند.
150. حمد بن محمد اَزدى طَحاوى، ابوجعفر (ت 237 - م 321 ق)
طَحاوى در «مشكل الآثار» در باب «بيان مشكل آنچه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله روايت شده كه در روز غدير به على عليه السلام فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» حديث غدير را با جريان مختصر غدير به سه سند نقل كرده است.(3) يافعى و سيوطى(4): وى را توثيق كرده و علم حديث و فقه و تأليفات او را ستوده اند.
151. احمد بن محمد بن عبدربّه، ابوعمر، ابن عبدربه (م 328 ق)
ابن عبدربه حديث غدير را در كتابش «العقد الفريد» آورده، و نيز احتجاج مأمون بر فقها را كه مشتمل بر حديث غدير است، ضمن برخى از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است.(5) ابن خَلِّكان(6): او را توثيق كرده و همين كتاب او «العقد الفريد» را ستوده است.
ص: 269
152. حسين بن اسماعيل بن سعيد بن ابانِ ضبّى مَحاملى، ابوعبداللّه (ت 235 يا 236 - م 330 ق)
محاملى حديث غدير را بارى بدون اشاره به جريانى و نيز با اشاره به احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در كتاب «الامالى» به سه سند نقل كرده است. سيوطى و متّقى هندى و ملا على قارى نيز حديث غدير را از كتاب «الامالى» محاملى نقل كرده اند.(1) سمعانى و يافعى و سيوطى(2): او را توثيق كرده و با القاب بلند از او ياد كرده اند. دَعلَج و دارقطنى از او روايت كرده اند. در مجلس درسش ده هزار تن حاضر مى شدند.
153. احمد بن محمد بن سعيد كوفى، ابوالعباس ابن عقده (ت 244 يا 249 - م 332 ق)
پيشتر دانسته شد كه ابن عقده كتابى جداگانه در طرق حديث غدير تأليف كرده است. ابن تيميه، ابن حجر عسقلانى، شيخانى قادرى، نورالدين سمهودى، مُناوى و محمد بدخشانى به اين مطلب تصريح كرده اند.(3) شرح حال ابن عقده پيشتر گذشت و نيازى به تكرارش نيست.(4)
154. يحيى بن محمد غبرى بغيانى نيشابورى، ابوزكريا (م 344 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با اشاره به كلام سعد بن ابى وقاص از يحيى بن محمد بغيانى نقل كرده است.(5) سمعانى و ذهبى و يافعى(6): او را توثيق كرده و درجه علمى او را به خصوص در ادبيات و تفسير بسيار ستوده اند.
ص: 270
155. دَعلَج بن احمد بن دَعلَج سِجزى (م 351 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك» حديث غدير را با نقلى مختصر از جريان غدير از دعلج سجزى نقل كرده است.(1) ذهبى و سيوطى(2): حاكم و دارقطنى او را توثيق كرده و دقت و علم حديث و فقه او را ستوده اند. وى مسند كبيرى نگاشته است.
156. محمد بن عبداللّه بن ابراهيم بن عبدويه بغدادى شافعى بزّاز، ابوبكر شافعى (ت 260 - م 354 ق)
ابن كثير در تاريخش حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از ابوبكر شافعى نقل كرده است، كه به روايت او در مورد حديث غدير در كتابش «الفوائد» اشاره خواهد شد.(3) سيوطى(4): او را توثيق و بسيار تعريف كرده است. خطيب او را ستوده است. شرح حال ابوبكر شافعى در ادامه خواهد آمد.
157. محمد بن حِبّان بن احمد بن حِبّان بن مُعاذ تميمى بُستى، ابوحاتم (م 354 ق)
ابن حبّان در كتاب خود «الإحسان بترتيب صحيح ابن حِبّان» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه نقل كرده است. بدخشانى نيز حديث غدير را از ابن حبّان نقل كرده است.(5) ذهبى(6): وى را توثيق كرده و او را در علم حديث و فقه و لغت ستوده است.
158. سليمان بن احمد بن ايوب لخمى طَبَرانى، ابوالقاسم (م 360 ق)
طبرانى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و غير آن با الفاظ و اسانيد متعدد
ص: 271
در «المعجم الكبير» روايت كرده است. همچنين او حديث غدير را با دو سند در «المعجم الصغير» آورده است. متّقى هندى نيز به سه طريق حديث غدير را از «المعجم الكبير» طبرانى نقل كرده است. همچنين حافظ ابن كثير در چند مورد از كتاب تاريخش به روايت حديث غدير توسط طبرانى اشاره كرده است.(1) يافعى(2): او را توثيق كرده و وى را در علم حديث و رجال تعريف كرده و تأليفات او را ستوده است.
159. احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى، ابوبكر (م 368 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را در ماجراى نُه نفرى كه نزد ابن عباس آمدند و از اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كردند و او هم ضمن فضائل حضرت حديث غدير را بيان كرد، از قطيعى نقل كرده است.(3) سمعانى و ذهبى و حاكم نيشابورى(4): او را توثيق و تمجيد كرده اند. ابوعبداللّه ابن بيّع (حاكم نيشابورى) و حافظ ابونعيم اصفهانى در شمار جماعت بسيارى اند كه از او روايت مى كنند و آخرينشان ابومحمد حسن بن على جوهرى است.
160. عبيداللّه بن محمد، ابوعبداللّه، ابن بَطّه
در «بحار الانوار» از «المناقب» ابن شهرآشوب حديث غدير را با اشاره مختصر به ماجراى غدير از «الاِبانة» ابن بَطّه نقل كرده است.(5) سمعانى(6): او را توثيق و از علم و تأليفات او تمجيد كرده است.
ص: 272
161. على بن عمر بن احمد بغدادى دارقطنى، ابوالحسن (م 385 ق)
در كتاب «العلل» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و بدون اشاره به آن از دارقطنى آورده، و او اين حديث را با طُرق و اسناد بسيار نقل كرده است. در «كنز العمّال» نيز حديث غدير را از كتاب «الأفراد» دارقطنى نقل كرده است.(1)
ذهبى(2): او را توثيق و تمجيد كرده است. بَغَوى و هم طبقه هايش از او روايت كرده اند. حاكم، خطيب و قاضى ابوطيب طبرى او را بسيار توثيق كرده و حفظ و فهم و ورع و تأليفات او را ستوده، و او را داناى به حديث و رجال و قرائات مى دانند.
162. محمد بن عبدالرحمن، ابوطاهر، مخلّص ذهبى
محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» حديث غدير را از مخلّص ذهبى نقل نكرده است.(3) سمعانى و ذهبى(4): او ثقه و صدوق و صالح بوده و احاديث بسيارى را روايت كرده است. از ابوالقاسم بَغَوى و هم طبقه هايش حديث شنيده است.
استدراك محقق
163. عبداللّه بن صقر بن نصر سكرى بغدادى، ابوالعباس (م 302 ق)
پيشتر در روايت ابن ابى نجيح گذشت كه ابن حنبل در كتاب «فضائل اميرالمؤمنين على عليه السلام» حديث غدير را از عبداللّه بن صقر نقل كرده است.(5) خطيب بغدادى او را ثقه(6)، و دارقطنى او را صدوق خوانده است. جعفر خلدى، ابوبكر شافعى، عبدالملك بن حسن سقطى، ابن مالك قطيعى و ابوحفص بن زيّات از او روايت كرده اند.
ص: 273
164. احمد بن محمد ضُبَعى احول، ابوجعفر (م 311 ق)
حافظ خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از احمد بن محمد ضُبَعى نقل كرده است.(1) خطيب بغدادى(2): او را توثيق كرده است. محمد بن مخلد، ابوبكر شافعى، عبداللّه بن موسى هاشمى و اسماعيل بن محمد بن زنجى از او روايت كرده اند.
165. محمد بن جمعة بن خلف قهستانى، ابوقريش (م 313 ق)
پيشتر در نام عبداللّه بن يزيد عدوى و محمد بن عبداللّه عدوى گذشت كه عاصمى صاحب كتاب «زين الفتى» حديث غدير را از محمد بن جمعة قهستانى نقل كرده است.
خطيب بغدادى و ذهبى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى دو مسند گرد آورد؛ يكى بر حسب رجال، و ديگرى بر مبناى ابواب فقهى است و احاديث مالك و ثورى و شعبه و يحيى بن سعيد و ديگران را دسته بندى و تنظيم كرده است. حافظ ابوعلى و دارقطنى او را توثيق كرده اند.
166. محمد بن احمد دولابى، ابوبشر (م 320 ق)
دولابى در كتابش «الكنى و الاسماء» حديث غدير را در دو مورد نقل كرده است: نقل ماجراى غدير، و ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه.(4) سمعانى و ابن خلّكان و ذهبى(5): او را توثيق و تعريف كرده اند. پيشوايان بزرگى از او روايت كرده اند، مانند: طبرانى، ابوحاتم ابن حِبّان و ابن عدى. دارقطنى نيز او را توثيق كرده است.
ص: 274
167. احمد بن عبداللّه بن احمد بزّاز نيرى، ابوجعفر، ابن نيرى (م 320 ق)
خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در بيان روزه روز غدير از احمد بن عبداللّه نيرى نقل كرده است.(1) خطيب بغدادى و ابن اثير و سمعانى(2): او از ابوسعيد اَشَجّ، محمد بن عبداللّه مجزمى و ديگران روايت كرده، و محمد بن مظفر، ابوحفص بن شاهين، ابوالفتح يوسف قوّاس، احمد بن محمد بن جرّاح حرار و محمد بن عبداللّه بن اخى ميمى از وى روايت كرده اند. حسن بن ابى طالب از يوسف قوّاس كه ابن نيرى را در شمار شيوخ ثقه خود ياد مى كرد. خطيب او را توثيق كرده است.
168. ابراهيم بن عبدالصمد بن موسى هاشمى، ابواسحاق (م 325 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ابراهيم عبدالصمد هاشمى نقل كرده است.(3) چنانچه پيشتر گذشت، اين حديث را حافظ گنجى شافعى نيز روايت كرده است. خطيب بغدادى و ابن جوزى و ذهبى(4): ابوالحسين بن بوّاب مُقرى، ابوالحسن دارقطنى، ابوحفص بن شاهين، يوسف بن عمر قوّاس، ابوحفص كتّانى و جماعت ديگرى كه آخرين ايشان احمد بن محمد بن صلت مجبّر است از او روايت كرده اند. وى آخرين كسى است كه «المؤطأ» مالك را از ابومُصعَب روايت كرده است.
169. عبدالرحمن بن ابى حاتِم رازى، ابن ابى حاتم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)
حافظ جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» و شوكانى در «فتح القدير» نزول آيه تبليغ در غدير را از ابن ابى حاتم نقل كرده اند. شهاب الدين آلوسى و شيخ محمد عبده مصرى نيز اين خبر را در كتاب هايشان آورده اند.(5) ذهبى و ابن شاكر كُتُبى(6): او را توثيق كرده و ستوده اند. امام ابووليد باجى و ابويَعلى خليلى او را توثيق كرده است.
ص: 275
170. حَبشون بن موسى خلاّل، ابونصر (ت 134 - م 331 ق)
چنانچه در روايت ابن نيرى گذشت، خطيب در «تاريخ بغداد» حديث غدير را از ابونصر خلاّل روايت كرده است.(1) خطيب بغدادى و ابن جوزى و ذهبى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. او از حسن بن عرفه و غير او حديث شنيد، و ابوبكر ابن شاذان، ابوالحسن دارقطنى، ابوحفص بن شاهين، احمد بن فرج بن حجّاج، ابوالقاسم ابن ثلاج و ديگران از او روايت كرده اند. دارقطنى وى را توثيق كرده است.
171. محمد بن على بن خلف عطّار كوفى، ابوعبداللّه
حافظ ابونعيم حديث غدير را از او نقل كرده است.(3) خطيب(4): محمد بن احمد بن ابى ثلج، ابوذر بن باغندى، ابوعبيد محمد بن احمد بن مؤمّل ناقد، محمد بن مخلد دورى و ديگران از او روايت كرده اند. محمد بن منصور او را توثيق كرده است.
172. هيثم بن كُلَيب چاچى، ابوسعيد (م 335 ق)
حافظ گنجى در «كفاية الطالب» حديث غدير را در ماجراى بيان فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام توسط سعد بن ابى وقاص از هيثم بن كُلَيب چاچى نقل كرده است.(5) ذهبى و سيوطى(6): او را ثقه دانسته و بسيار ستوده اند.
173. محمد بن صالح بن هانى ورّاق نيشابورى، ابوجعفر (م 340 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از محمد بن صالح نقل كرده است.(7)
ص: 276
ابن كثير و سُبكى و ابن جوزى(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. او احاديث بسيارى در نيشابور شنيد و در شهر ديگرى به سماع حديث نپرداخت. وى از سرى بن خُزيمه و ديگران حديث شنيد، و ابوبكر بن اسحاق و حافظ ابوعلى حافظ و ديگران از او روايت كرده اند.
174. على بن حسين مسعودى بغدادى (م 346 ق)
مسعودى در «مروج الذهب» احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير را با طلحة بن عبيداللّه در جنگ جمل روايت كرده است.(2)
175. محمد بن احمد بن تميم خيّاط قنطرى حنظلى، ابوالحسين (م 348 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم حنظلى روايت كرده است.(3) خطيب بغدادى(4): ابوالحسن بن رزقويه، ابوالحسن على بن احمد بن عمر مُقرى و ابوالحسن على بن حسين بن دوما نعالى از او روايت كرده اند.
176. جعفر بن محمد بن نصير خواصّ، ابومحمد خلدى (م 347 يا 348 ق)
ابوالحسن ابن مَغازلى حديث غدير را همراه با اشاره به ماجراى غدير و تبريك عمر در غدير و نزول آيه اكمال، از ابومحمد جعفر بن محمد بن نصير خلدى نقل كرده است.(5) خطيب بغدادى و ابن اثير و ابن جوزى(6): او را توثيق كرده و ستوده اند. او از حارث بن ابى اسامه و ديگران روايت كرده، و ابوعمر بن حيويه، ابوالحسن دارقطنى و ابوحفص بن شاهين از او روايت كرده اند.
ص: 277
177. محمد بن على شيبانى كوفى، ابوجعفر (م 351 ق)
شيبانى از رجال سند حديث غدير به روايت بُرَيدة بن حُصَيب اسلمى به نقل حاكم نيشابورى است. حاكم در «المستدرك» و ذهبى در تلخيص، در مواضع متعددى حديث او را صحيح دانسته اند. وى از مؤلفان دانش حديث است. ذهبى و ابن عماد(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى از ابراهيم بن عبداللّه قصار و احمد بن عرعره و ديگران روايت كرده است.
178. محمد بن حسن بن محمد نقّاش مفسّر موصلى بغدادى، ابوبكر (م 351 ق)
نقّاش در تفسيرش «شفاء الصدور» نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ»(2) را در رخداد غدير خم نقل كرده است. ذهبى و ابن كثير(3): او را توثيق كرده اند.
179. احمد بن جعفر بن محمد بن سلم ختلى، ابوبكر (م 365 ق)
چنانچه در روايت محمد بن على بن خلف گذشت، حافظ ابونعيم حديث غدير را از احمد بن جعفر ختلى روايت كرده است. خطيب بغدادى و ابن كثير و ابن جوزى(4): او را توثيق كرده و در علم تفسير ستوده اند. وى از ابومسلم كجى، عبداللّه بن احمد بن حنبل و محدثان ديگر روايت كرده، و دارقطنى، ابونعيم اصفهانى، ابن رزقويه و برقانى از او روايت كرده اند. احمد بن ابى فوارس او را ثقه دانسته است.
180. زبير بن عبداللّه (عبيداللّه، عبدالواحد) بن موسى بغدادى توزى، ابويَعلى (م 370 ق)
خوارزمى به اسناد خود حديث روزه روز غدير را از ابويعلى زبير بن عبداللّه توزى روايت كرده است.(5) خطيب بغدادى و ابن اثير(6): حافظ ابونعيم و حاكم نيشابورى شرح حال وى را نوشته اند.
ص: 278
181. محمد بن احمد بن بالويه نيشابورى معدّل (م 374 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از محمد بن احمد بن بالويه روايت كرده است.(1) حاكم در «المستدرك» و ذهبى نيز در «تلخيص المستدرك» فراوان از اين راوى نقل كرده و حديث او را صحيح دانسته است. خطيب بغدادى و ابن جوزى(2): او را توثيق كرده اند. وى از عبداللّه بن محمد بن شيرويه، محمد بن اسحاق بن خُزَيمه، محمد بن اسحاق سرّاج و ديگران روايت كرده، و ابوبكر برقانى از او روايت كرده و او را ثقه دانسته است.
182. حسن بن ابراهيم مصرى، ابومحمد، ابن زولاق (م 387 ق)
مَقريزى حديث غدير را از ابن زولاق در تاريخش روايت كرده است.(3)
183. احمد بن سهل فقيه بخارى
حاكم حديث غدير را در «المستدرك» از احمد بن سهل روايت كرده است.(4) او از مشايخ حاكم نيشابورى است و حاكم در مستدركش فراوان از او روايت كرده است. همچنين حاكم و ذهبى در تلخيص مستدرك حديثش را صحيح دانسته اند.
184. عباس بن على بن عباس نَسايى
چنانچه در روايت محمد بن على بن خلف گذشت، حافظ ابونعيم حديث غدير را از عباس بن على بن عباس نسايى روايت كرده است. ابوبكر شافعى و ابوالحسين بن مظفر و ابن بوّاب مُقرى و اسحاق بن محمد نعالى از او روايت كرده اند. خطيب بغدادى(5): او را ثقه مى داند.
ص: 279
185. يحيى بن محمد بن عمر بن عبداللّه بن عمر بن حف بن عمر بن بيان بن دينار اخبارى بغدادى كاتب، ابوعمر
خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از ابوعمر يحيى بن محمد اخبارى نقل كرده است.(1) خطيب بغدادى(2): او از احمد بن محمد ضُبَعى، محمد بن محمد باغندى، نصر بن قاسم فرائضى، محمد بن هارون بن مجدر، يعقوب بن يوسف بن حازم طحان و عبدالرحيم بن محمد بن احمد بن بكر ورّاق روايت كرده، و محمد بن عمر بن بكير مُقرى از او حديث نقل كرده است.
186. محمد بن عبداللّه نيشابورى، ابن بيّع، حاكم (م 405 ق)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را بعضا بدون اشاره به جريان خاصى و نيز با اشاره به احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با طلحه در جنگ جمل، با اسانيد صحيح از جماعتى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده و آن را حديثى صحيح الاسناد مى داند.(3)
يافعى(4): او را بسيار توثيق كرده و در علم حديث ستوده و از تأليفات او تعريف كرده است. او از حدود هزار شيخِ حديث، حديث نوشته است.
187. عبدالملك بن ابى عثمان نيشابورىِ، ابوسعد خرگوشى
در كتاب «بحار الانوار» از كتاب «المناقب» ابن شهرآشوب حديث غدير را از خرگوشى در كتاب «شرف المصطفى صلى الله عليه و آله» نقل كرده است.(5) ذهبى: او ثقه و واعظ
ص: 280
و مؤلف كتاب «الزهد» و «دلائل النبوة» و كتاب هاى ديگر بوده است. حاكم بسيار او را ستوده است.
188. ابوبكر شيرازى
در بخش دلالت حديث غدير خواهد آمد كه ابوبكر شيرازى حديث غدير را در كتاب «الالقاب» روايت كرده است.
189. احمد بن موسى اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى حديث غدير را در «مفتاح النجا» از ابن مردويه نقل كرده است.(1) سيوطى(2): ابن مردويه خبره فنّ حديث و رجال بوده و در اين رشته ها كتاب نوشته است. همچنين وى از خبرگانِ صاحب تفسير و تاريخ بوده و كتاب «المستخرج على البخارى» از او است. او از ابوسهل بن زياد قطّان و ديگران حديث شنيده است.
190. احمد بن محمد بن يعقوب، ابوعلى، مِسْكَوَيه (م 421 ق)
مسكويه حديث غدير را در ماجراى نامه مأمون عباسى در پاسخ به بنى هاشم در كتاب خود «نديم الفريد» - كه كاتب چَلَبى از آن نام برده(3) - نقل كرده است. ابوحيّان توحيدى و ياقوت حَمَوى و ابن شاكر كُتُبى و ديگر بزرگان(4): شرح حال وى را نوشته و او را ستوده اند.
191. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق (م 427 يا 437 ق)
ثعلبى در تفسيرش حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير روايت كرده است.(5)
ص: 281
ابن خلّكان(1): او را توثيق كرده و در علم تفسير بسيار ستوده است. عبدالغافر بن اسماعيل فارسى در كتاب «سياق تاريخ نيشابور» او را بسيار ستوده و توثيق كرده است.
192. احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق صوفى، ابونُعَيم اصفهانى (م 430 ق)
ابونعيم حديث غدير را با اشاره به ماجراى شكايت شخصى از حضرت در جنگ يمن و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله و بيان حديث غدير در كتاب «معرفة الصحابة» و نيز در دو مورد در كتاب «حِليَة الاولياء» و هم در كتاب «اخبار اصفهان» به طرق مختلف روايت كرده است.(2) متّقى هندى نيز حديث غدير را از «فضائل الصحابة» ابونعيم نقل كرده است.(3) ذهبى و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم حديث و رجال و نيز در مورد تأليفاتش ستوده است.
193. اسماعيل بن على بن حسين سَمّان رازى، ابوسعد، ابن سمّان (م 443 ق)
محب الدين طبرى در «الرياض النضرة» طى شش مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و چهار مورد از عمر بن خطاب در زمان خلافتش نقل كرده است.
يكى از اين موارد قضاوت اميرالمؤمينن عليه السلام بين عمر و شخص ديگر در زمان عمر است، كه در آخر آن حديث غدير آمده، و طبرى آن را از ابن سمّان نقل كرده است.(5) رافعى و ذهبى و يافعى و سيوطى(6): او را توثيق كرده و متبحّر در علم حديث مى دانند. كنانى او را توثيق كرده و متبحّر در علم حديث و رجال و فقه و قرآن مى داند و تأليفاتش را بسيار ستوده است. ابن سَمّان از سه هزار شيخ حديث شنيد.
ص: 282
194. احمد بن حسين بن على بن موسى خسروجردى، ابوبكر بيهقى (ت 384 - م 458 ق)
شيخ نورالدين ابن صبّاغ مالكى مكّى در «الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة» حديث غدير را با ماجراى مختصر غدير از بيهقى نقل كرده است.(1) در ادامه نيز خواهد آمد كه خطيب خوارزمى و جمال الدين زرندى حديث غدير را به چندين روايت از بيهقى نقل كرده اند. سيوطى(2): او صاحب تصانيف و ملازم حاكم نيشابورى بوده و احاديث بسيار زيادى را از او روايت كرده است. در كتابت و حفظ حديث و نيز علوم اعتقادى و فقه و حفظ حديث متبحّر بوده است.
195. ابن عبدالبَرّ قُرطُبى، ابوعمر (م 463 ق)
ابن عبدالبر حديث غدير را از چند تن از صحابه با اشاره به ماجراى غدير در كتاب «الاستيعاب» نقل كرده است.(3) يافعى(4): از اعلام و صاحب تصانيف است. در حفظ و وثاقت و فقه و و ادبيات و اخبار و انساب بسيار تبحّر داشته است.
196. احمد بن على بن ثابت بغدادى، ابوبكر، خطيب (م 463)
خطيب بغدادى حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه و نيز بدون اشاره به ماجرايى در دو مورد از كتابش «تاريخ بغداد» نقل كرده است.(5) همچنين متّقى هندى حديث غدير را از خطيب بغدادى نقل كرده است.(6)
ص: 283
يافعى و ابن قاضى شُهبه(1): او را توثيق كرده و بسيار تعريف كرده اند. سمعانى، ابن ماكولا، شيخ ابواسحاق شيرازى و ابن السمعانى وى را در فقه و تاريخ و علوم حديث و ضبط آن متبحّر مى دانند و تأليفاتش را شصت تا صد كتاب گفته و بسيار ستوده اند.
197. على بن احمد بن على بن متوّيه واحدى، ابوالحسن (م 468 ق)
حديث غدير به روايت واحدى در بخش وجوه دلالت حديث غدير خواهد آمد. ابن خلّكان(2): او صاحب تفاسير مشهور و استاد نحو و تفسير و شاگرد ثعلبى است.
198. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد (م 477 ق)
پيشتر گذشت كه سجستانى از كسانى است كه طرق و اسانيد حديث غدير را در كتابى به نام «الدراية فى حديث الولاية» جمع آورى كرده كه از جمله در ماجراى غدير است.
199. على بن محمد بن محمد بن طيّب جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازِلى (م 438 ق)
ابن مغازلى در شانزده مورد از كتاب مناقبش حديث غدير را با اسناد مخلتفِ خود و نيز عبارات و جريان هاى متعدد روايت كرده است؛ از جمله: با بيان نسبتا مفصل ماجراى غدير، در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه يا در مسجد يا بدون ذكر مكان آن، بدون اشاره به ماجراى خاصى، در بيان روزه روز غدير توسط ابوهريره، در ماجراى شكايت شخصى از اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ.(3) سمعانى و زَبيدى و محمد بن عبداللّه حضرمى(4): او را توثيق كرده و در علم حديث ستوده اند. او از ابوالحسن على بن عبدالصمد هاشمى، ابوبكر احمد بن محمد خطيب،
ص: 284
ابوالحسن احمد بن مظفّر عطّار و ديگران حديث شنيده است. پسرش در واسط و ابوالقاسم على بن طرّاد (وزير بغداد) از او روايت كرده اند. ابن مغازلى احاديث كتاب مناقب را از راويان ثقه نقل و جمع كرده است.
200. عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى
پيشتر در بخش كسانى كه درباره حديث غدير كتاب نوشته اند گذشت كه عبيداللّه بن حَسكانى در مورد طرق حديث غدير كتابى با نام «دعاء الهداة إلى أداء حقّ الموالاة» تأليف كرده است.(1)
201. منصور بن محمد بن عبدالجبار سمعانى، ابوالمظفّر (م 489 ق)
هاشم بن سليمان حسينى بحرانى در «غاية المرام» طى پنج مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و بدون اشاره به آن، و نيز در ماجراى اقرار عمر در زمان خلافت خود از كتاب «فضائل الصحابة» سمعانى نقل كرده است.(2) اِسنَوى و سُبكى و ذهبى(3): شرح حالش را نوشته و او را توثيق كرده و ستوده اند. سمعانى از محدثان بزرگ و مشاهير عامه است.
202. على بن حسن مصرى خِلَعى، ابوالحسن (ت 405 - م 492 ق)
متّقى هندى در «كنز العمّال» حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام از خِلَعى در «الخِلَعيّات» نقل كرده است.(4) ذهبى و اِسنَوى(5): او را توثيق كرده و او را در فقه ستوده اند. از عبدالرحمن بن عمر نحّاس و ابوسعد مالينى و ديگران حديث شنيده است. ابن سكره نيز او را ستوده است. ابونصر احمد بن حسن شيرازى از مرويّات او بيست جزء جمع كرد و آنها را خِلَعيّات ناميد.
ص: 285
استدراك محقق
203. محمد بن طيّب بن محمد (جعفر) بصرى مالكى باقِلاّنى، قاضى ابوبكر (م 403 ق)
باقلاّنى ماجراى تهنيت عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير را در كتابش «التمهيد فى اصول الدين» آورده است.(1) خطيب بغدادى و ابن جوزى و ذهبى و ابن اثير(2): او را توثيق كرده و وى را در علم كلام و نيز تأليفاتش را ستوده اند. او از ابوبكر بن مالك قطيعى، ابومحمد بن ماسى و ابواحمد نيشابورى روايت كرده، و قاضى ابوجعفر محمد بن احمد سمنانى از او روايت كرده است.
204. احمد بن محمد بن موسى بن قاسم بن صلت مجبّر بغدادى، ابوالحسن (م 405 ق)
چنانچه گذشت حافظ گنجى حديث مُناشده مرد عِراقى با جابر انصارى به حديث غدير را از او روايت كرده است. خطيب بغدادى و ابن اثير(3): او از ابراهيم بن عبدالصمد هاشمى، حسين بن اسماعيل محاملى، ابوبكر بن انبارى و ديگران روايت كرده، و ابوالقاسم ازهرى و ديگران از او براى ما حديث نقل كرده اند. ابوطاهر حمزة بن محمد بن طاهر دقّاق او را ستوده است.
205. محمد بن احمد بن محمد بن سهل بن ابى الفوارس، ابوالفتح (ت 338- م 412 ق)
ابومحمد احمد عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را از ابوالفتح بن ابى الفوارس روايت كرده است.(4) خطيب بغدادى و ابن جوزى(5): او را توثيق كرده و در
ص: 286
علم حديث ستوده اند. مردم بر مبناى انتخاب و نقل او از احاديث مشايخ، احاديث را مى نوشتند. ابوسعد مالينى، ابوبكر برقانى و هبه اللّه بن حسن طبرى از او روايت كرده اند.
206. احمد بن حسين بن احمد بغدادى، ابوالحسن، ابن سمّاك (ت 330 - م 424 ق)
چنانچه در روايت جعفر بن محمد بن نصير خلدى گذشت، ابن مَغازلى حديث غدير را از ابن سمّاك بغدادى نقل كرده است. خطيب بغدادى و ابن جوزى(1): او را ستوده اند. وى از جعفر خلدى و ديگران روايت كرده است.
207. عبداللّه بن على بن محمد بن عبداللّه بن بشران، ابومحمد، ابن بشران شاهد (ت 355 - م 429 ق)
حافظ ابوبكر خطيب حديث ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت روزه روز غدير را از عبداللّه بن على بن محمد بن بشران روايت كرده است. خطيب بغدادى(2): وى را توثيق كرده است. وى از ابوبكر ابن مالك قطيعى، ابومحمد ابن ماسى، محمد بن حسن يقطينى، مخلد بن جعفر و پيشتر از ايشان روايت كرده، و خطيب از او روايت كرده است.
208. عبدالملك بن محمد ثعالبى نيشابورى، ابومنصور (م 429 ق)
ابومنصور ثعالبى صاحب «يتيمة الدهر» در كتاب ديگرش «ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب» حديث غدير را نقل كرده و اشاره به عيد غدير دارد.(3) ابن كثير و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم ادبيات و تاريخ بسيار ستوده اند.
209. حسن بن على تميمى واعظ، ابوعلى، ابن مُذهِب (ت 355 - م 444 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در
ص: 287
رحبه كوفه از ابوعلى ابن مُذهِب نقل كرده است.(1) خطيب بغدادى و ابن جوزى(2): او را ستوده اند. وى از ابوبكر بن مالك قطيعى، ابومحمد ابن ماسى، ابن شاهين، دارقطنى و محدثان بسيار ديگر روايت كرده، و مسند احمد بن حنبل را به شكل كامل روايت مى كرده، و خود خطيب از او روايت كرده است. خطيب امورى درباره وى ذكر كرده كه نزد فقهاء موجب قدح نبوده و تنها عوام محدثان آن امور را اسباب قدح مى دانند.
210. ابوحامد غزّالى
غزّالى حديث غدير را در كتابش «سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين» آورده، كه در ادامه اشاره به آن خواهد شد.
211. حسين بن مسعود بن محمد فرّاء بَغَوى شافعى، ابومحمد، ركن الدين (م 516 ق)
بغوى حديث غدير را در «المصابيح» روايت كرده است. سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. او مؤلف «معالم التنزيل» ، «شرح السنة» ، «التهذيب» ، «المصابيح» و ... بوده و نزد قاضى حسين فقه آموخت و از او و ابى عمر عبدالواحد مليجى حديث نقل كرده، و ابوالمكارم فضل اللّه بن محمد برقانى (نوقانى) - كه خود به فخر بن بخارى اجازه روايت داده - از او نقل كرده است.
212. رزين بن معاويه عَبدَرى اندلسى سرقسطى، ابوالحسن
عَبدَرى در «الجمع بين الصحاح الستّة» حديث غدير را نقل كرده است.(4) ذهبى(5): او
ص: 288
مصنّف «تجريد الصحاح» بوده، و كتاب بخارى را از ابومكتوم بن ابى ذرّ و كتاب مسلم را از حسين طبرى روايت كرده است.
213. احمد بن محمد عاصمى
عاصمى در «زين الفتى فى تفسير سورة هل اتى» حديث غدير را با اسانيد مختلف آن، ذيل عنوان «مشابهت هاى اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول اللّه صلى الله عليه و آله» نقل كرده است.(1)
214. محمد بن عمر بن محمد بن عمر زَمخشرى، جاراللّه (ت 467 - م 537 ق)
زمخشرى در «ربيع الابرار و نصوص الاخبار» از حديث غدير به عنوان حديثى يقينى ياد كرده و در كتابش آورده است.(2) عبدالقادر قرشى حنفى(3): او را توثيق كرده و به خصوص در علم تفسير و غريب الحديث و ... بسيار ستوده و نيز از كتاب هايش تعريف كرده است. حافظ سلفى از او روايت كرده است.
215. محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح
نطنزى حديث غدير را روايت كرده كه در ادامه سخن وى خواهد آمد.(4)
216. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى، اخطب خوارزم
خوارزمى در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير و نيز در نامه عمروعاص به معاويه و بيان حديث غدير توسط عمروعاص نقل كرده است.(5)
ص: 289
217. عمر بن محمد بن خضر، عمر ملاّ
وى حديث غدير را در كتاب خود «وسيلة المتعبّدين الى متابعة سيدالمرسلين» - كه در موضوع سيره نبوى است - با اشاره به ماجراى غدير نقل كرده است.(1)
218. على بن حسين بن هبه اللّه بن عبداللّه بن حسين، ابوالقاسم، ابن عساكر (ت 499 - م 571 ق)
ابن عساكر در شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام در كتاب «تاريخ مدينة دمشق» حديث غدير را با اسانيد و الفاظ بسيار فراوان، از حديث شماره 501 تا حديث شماره 588 به روايت بسيارى از صحابه و در ماجراهاى مختلف نقل كرده است. از جمله در نقل ماجراى نسبتا مفصل از غدير. ابن كثير و متّقى هندى حديث غدير را از وى و كتابش نقل كرده اند.(2) ابن قاضى شُهبَه و ابوسعد سمعانى و ابومحمد عبدالقادر رهاوى(3): او را توثيق كرده و از علم و عبادت وى گفته و به خصوص در علم حديث بسيار ستوده اند.
219. محمد بن عمر بن احمد (محمد) مدينى اصفهانى، ابوموسى (ت 501 - م 581 ق)
حافظ سَمهودى در «جواهر العقدين» و ابن اثير جَزَرى در «اسد الغابة» حديث غدير را با نقل نسبتا مفصل ماجراى غدير از كتاب «الصحابة» ابوموسى مدينى نقل كرده اند.(4) ذهبى و اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه(5): او را در حفظ احاديث و شناخت رجال
ص: 290
و تقوى ستوده و كتب او را تعريف كرده است. وى از غانم برحى، اسماعيل بن محمد تَيمى و جماعتى از اصحاب ابونعيم حديث شنيده است. ابن دبيثى و ابوسعد سمعانى او را توثيق كرده و ستوده اند، و سمعانى از وى حديث شنيده و نوشته است.
220. فضل اللّه تورِبِشتى (م 660 ق حدودا)
توربشتى در كتابش «المعتمد فى المعتقد» به اعتبار حديث غدير و شهرت آن اقرار كرده است.(1) ابن قاضى شُهبَه(2): او را ستوده و توثيق كرده است.
221. اسعد بن محمود (ابى الفضائل) بن خلف عِجلى اصفهانى واعظ، ابوالفتح، منتجب الدين (م 600 ق)
نورالدين على بن محمد معروف به ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة فى معرفة الائمة» و نيز سَمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از حافظ ابوالفتوح اسعد بن ابى فضائل بن خلف عِجلى در كتابش «الموجز فى فضائل الخلفاء الاربعة» به سند او نقل كرده اند.(3) ذهبى و يافعى و ابن قاضى شُهبه(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
استدراك محقق
222. محمد بن على كوفى نَرسى، ابوالغنائم (م 510 ق)
ابوالغنائم محمد بن على بن ميمون نَرسى حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى رحبه كوفه نقل كرده است.(5) ذهبى(6): او را توثيق كرده
ص: 291
و ستوده است. فقيه نصر مَقدِسى، حميدى، ابن خاضبه، سلفى، ابن ناصر، معالى بن ابى بكر كيانى، مسلم بن ثابت نحّاس، محمد بن حيدرة بن عمرو، ابوالفرج ابن كليب اجازتا و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. عبدالوهّاب بن انماطى و ابن ناصر او را توثيق كرده و ستوده اند.
223. يحيى بن عبدالوهّاب اصفهانى، ابوزكريا، ابن منده (م 512 ق)
حافظ ابن حجر ذيل نام عامر بن ليلى غِفارى، حديث غدير را از ابن منده(1) با سندش نقل كرده، و پس از نقل آن به احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه اشاره نموده است.
224. هبه اللّه بن محمد بن عبدالواحد (حصين) شيبانى (م 525 ق)
در نام ابوعلى ابن مُذهِب گذشت كه هبه اللّه شيبانى حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رَحبه كوفه نقل كرده است. ذهبى و ابن كثير و يافعى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى راوى «المسند» از ابى على ابن مُذهِب، از ابى بكر بن مالك، از عبداللّه بن احمد، از احمد بن حنبل است. ابن جوزى و ديگران از او روايت كرده اند.
225. محمد بن عبيداللّه بن نصر، ابوبكر، ابن زاغونى (ت 468 - م 552 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ابن زاغونى نقل كرده است.(3) ابن جوزى و ذهبى(4): او را توثيق كرده و ستوده اند.
ص: 292
226. عياض بن موسى يحصبى (م 544 ق)
يحصبى حديث غدير را در كتابش «الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلى الله عليه و آله» روايت كرده است.(1) ابن خلّكان و ذهبى و ابن وردى و سيوطى(2): او را توثيق كرده و در علوم حديث و ادبيات و تاريخ و انساب ستوده اند. ابن بشكوال نيز او را توثيق كرده و ستوده است.
227. محمد بن عبدالكريم شهرستانى، ابوالفتح، متكلّم اشعرى (م 548 ق)
شهرستانى در كتابش «الملل و النحل» حديث غدير را همراه با نزول آيه تبليغ در مورد غدير آورده است.(3)
سُبكى و ذهبى و صفدى و ابن تَغرى بِردى(4): او را توثيق كرده و در علم كلام و فقه و اصول بسيار ستوده اند. وى از على بن مدينى روايت كرده، و حافظ ابوسعد سمعانى از او روايت كرده است.
228. محمد بن عمر بن حسين قرشى تيمى بكرى، ابوعبداللّه، فخر رازى (ت 533 - م 606 ق)
فخر رازى در كتاب «الاربعين فى اصول الدين» در عين اشكالاتى كه بر حديث غدير وارد كرده، ولى اجماع امت بر حديث غدير را ثابت كرده است.(5) پيشتر نيز گذشت كه فخر رازى در «نِهاية العقول» اعتراف كرده كه مخالفان شيعه حديث غدير را براى آن نقل مى كنند كه به آن به فضل على بن ابى طالب عليه السلام احتجاج كنند.
ص: 293
همچنين گفته شد - و در آينده نيز خواهد آمد - كه رازى در تفسيرش، قول به نزول آيه تبليغ در غدير خم را ذكر كرده و آن را به ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نسبت داده است. يافعى(1): او را بسيار ستوده و شخصى اصولى، متكلم، مُناظر، مفسّر و صاحب تصانيف مشهور معرفى كرده است.
229. مبارك بن محمد بن محمد شيبانى جزرىِ موصلى، مجدالدين، ابوالسعادات، ابن اثير (م 606 ق)
ابن اثير حديث غدير را در «جامع الاصول» آورده است.(2) يافعى(3): او را بسيار ستوده است، همانند ابوالبركات ابن مستوفى.
230. على بن محمد جَزَرى، ابوالحسن، ابن اثير (م 630 ق)
ابن اثير در كتاب «الاستيعاب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در سه مورد آورده است: معرفى عامر بن ليلى بن ضَمره و عبداللّه بن ياميل و ابوسَريحه غِفارى.(4) يافعى(5): او صاحب تاريخ و نيز كتاب «اُسد الغابة فى معرفة الصحابة» و ديگر كتاب ها بوده و متبحّر در علم تاريخ و انساب است.
231. محمد بن عبدالواحد بن احمد مَقدِسى، ابوعبداللّه، ضياءالدين (ت 569 - م 643 ق)
سَمهودى در «جواهر العقدين» و نيز سيوطى در «الجامع الصغير» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از كتاب «المختارة» مَقدِسى در نقل كرده اند. كتابى كه تعهّد كرده تنها احاديث صحيح را در آن بياورد.(6)
ص: 294
ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و به خصوص در علم حديث و دقت در آن ستوده اند. زكى برزالى، ابن نجّار، شرف ابن نابلسى و شاگردش عمر بن حاجب او و كتاب هايش را بسيار ستوده اند.
232. يوسف بن محمد بَلَوى اندلسى، ابوالحجّاج، ابن شيخ
بَلَوى حديث غدير را در اشعار مفاخره گونه منسوب به اميرالمؤمنين عليه السلام در كتابش «الف باء» روايت كرده است.(2)
233. ابن طلحه
ابن طلحه حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در كتاب «مطالب السئول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام» روايت كرده، و دو مورد از حديث غدير را از سنن ترمذى آورده است.(3)
234. سبط بن جوزى
سبط بن جوزى در «تذكرة خواصّ الامة فى معرفة الائمة» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه با پنج سند از احمد بن حنبل روايت كرده است.(4)
235. گنجى
گنجى حديث غدير را در كتابش «كفاية الطالب» روايت كرده كه در مبحث دلالت حديث غدير خواهد آمد.
ص: 295
236. عبدالرزّاق بن رزق اللّه رسعنى
رسعنى حديث غدير را روايت كرده، كه در كتاب «مفتاح النجا فى مناقب آل عبا عليهم السلام» اثر بدخشانى آن را نقل كرده و اشاره به آن در ادامه خواهد آمد.(1)
237. يحيى بن شرف حزامى نَوَوى (نَواوى) دمشقى، محى الدين، ابوزكريا (ت 631 - م 676 يا 677 ق)
نَوَوى در «تهذيب الاسماء و اللغات» حديث غدير را از تِرمِذى نقل و توثيق كرده است.(2) ابن قاضى شُهبه و سيوطى(3): او را توثيق كرده و از علم او به خصوص در فن حديث بسيار تعريف نموده اند.
238. احمد بن عبداللّه بن محمد طبرى مكّى، ابوالعباس، محب الدين (ت 615 - م 694 ق)
محب الدين طبرى در «الرياض النضرة فى فضائل العشرة» تحت عنوان «بيان اختصاص على عليه السلام به اينكه مولاى هر كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى او است» در پانزده مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه و ماجراى ابوايوب و ماجراى يمن و شكايت مردى از حضرت نقل كرده است.
همچنين محب الدين طبرى گلچينى از روايات گوناگون حديث غدير را در كتاب ديگر خود «ذخائر العقبى» تحت عنوان «ذكر أنّه من كان النبى صلى الله عليه و آله مولاه فعلى عليه السلام مولاه» آورده است.(4) اِسنَوى(5): وى را توثيق كرده و از علم حديث و فقه او تعريف كرده است. او شاگرد شيخ مجدالدين قشيرى بوده است.
ص: 296
239. وصابى
وصابى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» طى چهارده مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و ماجراى احتجاج حضرت بر طلحه در جنگ جمل روايت كرده است.(1)
240. سعيدالدين فَرغانى (م 689 ق)
فَرغانى حديث غدير را در شرح تائيّه ابن فارض آورده، كه در ادامه خواهد آمد.(2)
استدراك محقق
241. محمد بن احمد بن ابى بكر بن فرج انصارى خزرجى قُرطُبى، ابوعبداللّه (م 671 ق)
قرطبى در تفسيرش حديث غدير را ضمن ماجراى نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ»(3) و عذاب آسمانى آورده است. داوودى و ابن عماد(4): او را توثيق كرده و به خصوص در علم تفسير ستوده اند. ذهبى نيز علم و تأليفات او را ستوده است.
242. زيد بن حسن بن زيد بن حسن كِندى بغدادى، ابويمن، تاج الدين (ت 520 - م 613 ق)
حافظ ابن جَزَرى در «اسنى المطالب» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از ابويمن زيد كِندى نقل كرده است.(5) ابن اثير و ذهبى و ابن جَزَرى(6): او را توثيق كرده و به خصوص در ادبيات و علم حديث و قرائات ستوده اند.
ص: 297
243. على بن حميد بن احمد بن جعفر بن وليد قرشى (م 621 ق)
قرشى در كتابش «شمس الاخبار المنتقى من كلام النبى المختار صلى الله عليه و آله» حديث غدير را نقل كرده است.(1) عمر رضا كحّاله(2): او را معرفى كرده و ستوده است.
244. حنبل بن عبداللّه بن سعاده مكبّر رُصافى، ابوعبداللّه (م 604 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه از حنبل بن عبداللّه بن سعاده مكبّر مكّى رُصافى نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن شامه(4): حنبل بن عبداللّه آخرين كسى است كه مسند احمد را از ابن حصين شنيده است.
245. عبداللّه بن محمود بن مودود حنفى موصلى، مجدالدين (ت 599 - م 683 ق)
حموينى حديث مُناشده مرد عراقى با جابر انصارى به حديث غدير را از عبداللّه بن محمود روايت كرده است. لكهنوى(5): او را در فقه و اصول ستوده و از تأليفاتش تعريف كرده است.
246. عبداللّه بن عمر بَيضاوى شافعى، ابوالخير ناصرالدين (م 685 ق)
وى حديث غدير را در «طوالع الأنوار» در مبحث امامت آورده است. سُبكى و سيوطى(6): او را توثيق كرده و در علم فقه و اصول و تفسير و عقايد و ادبيات ستوده اند.
ص: 298
247. حموينى (م 722 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى مردى از بنى هاشم و عمر بن عبدالعزيز، با اسانيد و الفاظ مختلف و متعدد نقل كرده است.(1)
248. يوسف بن عبدالرحمن مِزّى، جمال الدين (م 742 ق)
مِزّى در «تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى سفر حج معاويه و سعد بن ابى وقاص در پنج مورد روايت كرده است.(2) سيوطى و اِسنَوى و سُبكى و شوكانى(3): او را توثيق كرده و علم او را ستوده اند؛ به خصوص در حديث و رجال و لغت.
249. ذهبى
ذهبى در «تذكرة الحفّاظ» حديث غدير را در شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام آورده است.(4) همچنين ذهبى در شرح حال حاكم نيشابورى مى گويد: اما حديث «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» طُرق خوبى دارد و من آنها را در كتاب جداگانه اى جمع كرده ام.(5)
ص: 299
250. حسن بن حسين نيشابورى
نيشابورى حديث غدير را روايت كرده، كه در ادامه خواهد آمد.
251. احمد بن محمد سمنانى، علاءالدوله
سمنانى حديث غدير را روايت كرده، كه در ادامه خواهد آمد.
252. خطيب تبريزى
خطيب تبريزى در «مشكاة المصابيح» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز بدون اشاره به ماجراى خاصى در دو مورد روايت كرده است.(1)
253. عمر بن مظفّر بن عمر بن محمد بن ابى الفوارس بن على مَعَرّى حلبى، ابوحفص، زين الدين، ابن الوردى
ابن وردى در «تتمّة المختصر فى اخبار البشر» حديث غدير را نقل كرده است.(2) ابن قاضى شُهبَه اسدى(3): وى را بسيار توثيق كرده است. او شاگرد شيخ شرف الدين بارزى است. صلاح صفدى در تاريخش شرح حال مفصلى براى وى نوشته است.
254. ابن مكتوم قيسى
ابن مكتوم حديث غدير را در تذكره اش آورده، كه سيوطى در كتاب «الأزهار فيما عقده الشعراء من الآثار» نص عبارت او را آورده است. در ادامه اين مورد و نيز شرح حال وى خواهد آمد.
255. محمد بن يوسف زرندى، جمال الدين
زرندى در «نظم درر السمطين فى فضائل المصطفى و المرتضى و البتول و السبطين عليهم السلام» طى سه مورد حديث غدير را با نقل ماجراى غدير روايت كرده است.(4)
ص: 300
256. يافعى
يافعى در «مرآة الجنان» ، در شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام حديث غدير را آورده است.(1)
257. سعيدالدين كازرونى
كازرونى در «المنتقى فى سيرة المصطفى صلى الله عليه و آله» حديث غدير را نقل كرده است.(2)
258. اسماعيل بن عمر دمشقى شافعى، ابن كثير
ابن كثير در تاريخش، در بخش فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام و تحت عنوان «حديث غدير خم» ، حدود ده مورد براى حديث غدير آورده است. از جمله با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه است.(3)
259. عمر بن حسن بن مزيد بن اميلة بن جمعه مراغى، ابوحفص (م 778 ق)
شمس الدين ابن جَزَرى در «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» نوشته كه مراغى حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه روايت كرده است.(4)
ابن جزرى و ابن روزبهان(5): او را توثيق كرده و در علم اسناد و حديث ستوده اند. وى استاد ابوالخير محمد بن جزرى بوده كه اِسناد جزرى و ديگر مشايخ بزرگ و اصحاب حديث به وى مى انجامد.
ص: 301
260. سيد على بن شهاب الدين همدانى
سيد على همدانى در «المودة فى القربى» طى سه مورد حديث غدير را نقل كرده است. از جمله در اقرار عمر در زمان خلافت خود و نيز با اشاره به روزه روز غدير.(1)
261. محمد بن عبداللّه بن محبّ مَقدِسى، ابوبكر، شمس الدين، ابن محبّ (ت 712 - م 789 ق)
ابن جَزَرى در «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» و ابوموسى مدينى در «المسلسل بالاسماء» گفته اند كه ابن محبّ حديث غدير را از فواطم روايت كرده است.(2) ابن جزرى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و در رجال و حديث بسيار ستوده اند.
استدراك محقق
262. عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفّار ايجى شيرازى شافعى، عضدالدين (ت 700 - م 753 يا 756 ق)
ايجى حديث غدير را در مبحث امامت كتابش «المواقف» آورده و پيرامون آن سخن گفته است. ابن حجر عسقلانى و سُبكى و اِسنَوى(4): او را توثيق كرده و در علم معقول و كلام و فقه و اصول و ادبيات ستوده اند. وى شاگرد بَيضاوى بوده است.
263. محمد بن احمد بن على هوارى مالكى، ابوعبداللّه، شمس الدين، ابن جابر اندلسى (م 780 ق)
ابن جابر اندلسى در يكى از اشعارش، متن حديث غدير را آورده است.(5) ابن حجر عسقلانى و سيوطى و ابن عماد و مُقرى(6): شرح حال او را نوشته و او را ستوده اند.
ص: 302
264. مسعود بن عمر تَفتازانى، سعدالدين (م 791 يا 792 ق)
تَفتازانى حديث غدير را در بحث امامت كتابش «شرح المقاصد» آورده و پيرامون مفادش سخن گفته است. ابن حجر عسقلانى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در علم عقائد و اصول و معقول و ادبيات بسيار ستوده اند.
265. محمد بن محمد حافظى، خواجه پارسا
خواجه پارسا حديث غدير را نقل كرده است.(2)
266. محمد بن محمد بن محمد جَزَرى دمشقى مُقرى شافعى، ابن جَزَرى، شمس الدين، ابوالخير (م 833 ق)
چنانچه در نام مراغى گذشت، شيخ ابن جَزَرى در «اسنى المطالب» حديث غدير را روايت كرده است.(3) قاضى مجيرالدين ابواليمن عبدالرحمن عليمى و فضل بن روزبهان(4): او را توثيق كرده و به ويژه در علم قرائت بسيار ستوده اند. ابن حجر عسقلانى گفته كه وى در علم قرائت يگانه بود و در حديث و فقه دست داشت.
267. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى
مقريزى در «المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير ذيل عنوان «عيد غدير» نقل كرده است.(5)
ص: 303
268. شِهاب الدين بن شمس الدين دولت آبادى
دولت آبادى در «هداية السعداء» حديث غدير را از كتاب «التشريح» روايت كرده است.(1)
269. ابن حَجَر عَسقَلانى
ابن حجر در «تهذيب التهذيب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير نقل كرده است.
وى پس از بيان بعضى از مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، به نقل حديث غدير توسط مِزّى و ابن عبدالبَرّ و ابن جرير طبرى و نيز ابن عقده و كتابش در طرق حديث غدير اشاره كرده است. ابن حجر در جايى ديگر به نقل حديث غدير توسط تِرمِذى و نَسايى اشاره كرده است.(2)
270. على بن محمد مكّى، نورالدين، ابن صبّاغ مالكى
ابن صبّاغ در «الفصول المهمّة فى معرفة الأئمة» حديث غدير را به نقل از تِرمِذى از زيد بن ارقم، و به نقل از مسند احمد بن حنبل و بيهقى از براء بن عازب، و به نقل از عِجلى از حذيفة بن اسيد غِفارى و عامر بن ليلى بن ضَمره روايت كرده است.(3)
271. حسين بن معين الدين ميبدى
ميبدى در «الفواتح» حديث غدير را به روايت احمد بن حنبل از براء بن عازب و زيد بن ارقم نقل و آن را به فارسى ترجمه كرده است.(4)
ص: 304
272. محمود بن احمد عَينى
عينى حديث غدير را روايت كرده است كه در ادامه خواهد آمد.(1)
273. عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيل الدين واعظ (م 883 ق)
اصيل الدين واعظ در «درج الدرر و درج الغرر فى ميلاد سيدالبشر صلى الله عليه و آله» ضمن بيان رخدادهاى حجة الوداع، مضمون حديث غدير را به فارسى آورده است.(2)
چنانچه اصيل الدين در رساله خود در اصول الحديث گفته كه وى از مشايخ دهلوى است. غياث الدين خواندامير شرح حال اصيل الدين را نوشته و او را ستوده است.(3)
274. فضل بن روزبهان شيرازى، ابن روزبهان
ابن روزبهان در كتاب خود «ابطال الباطل» به حديث غدير در ماجراى غدير اشاره نموده و آن را از احاديث صحيح دانسته است، و توضيح آن در ترجمه كتاب «كشف الغُمَّة فى معرفة الأئمة» آمده است.(4)
استدراك محقق
275. على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى (ت 735 - م 807 ق)
هيثمى حديث غدير را در كتابش «مجمع الزوائد» به طرق بسيار از كتب مصدرى و حديثى نقل كرده، و شمارى از آن طرق را صحيح دانسته است؛ از جمله: طبرانى، تِرمِذى، براء، بَزّار از حُبشى و حذيفة بن اُسَيد و زيد بن ارقم و سعد.(5) سخاوى(6): وى
ص: 305
را بسيار توثيق كرده و ستوده است. استادِ سخاوى، برهان حلبى، تقى فاسى، اقفهسى و بسيارى ديگر از بزرگان نيز او را ستوده اند.
276. عبدالرحمن بن محمد، ابن خلدون، ولى الدين (ت 732 - م 808 ق)
ابن خلدون در مقدمه تاريخش در بيان «نصّ امامت نزد اماميه» ، حديث غدير را به عنوان نصّ جلىّ آورده، و البته پس از آن به مناقشه در مفاد حديث پرداخته است.(1) سخاوى(2): علم او و نيز قرائات هفتگانه و ادبيات و كتابت و خط وى را ستوده است.
277. على بن محمد بن على حسينى حنفى، شريف جرجانى (ت 740 - م 816 ق)
شريف جرجانى در باب امامت كتاب كلامى اش «شرح المواقف» حديث غدير را آورده و پيرامون مفاد و دلالت آن سخن گفته است. سخاوى و ابوالحسنات لكهنوى(3): او را بسيار توثيق كرده و ستوده است. ابوالفتوح طاووسى و بدر عَينى نيز مفصل از او تعريف كرده اند.
278. محمد بن خِلفه وشتانى اُبّى (اَبى) مالكى، ابوعبداللّه، مخلوف (م 827 يا 828 ق)
وشتانى در شرح خود بر صحيح مسلم، احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام با طلحه در جنگ جمل به حديث غدير را آورده است.(4) شوكانى(5): او را ستوده است. ابن حجر مفصل از او تعريف كرده و تأليفاتش را معرفى كرده است. وى نزد ابن عرفه دانش آموخت.
279. محمد بن عبداللّه بن عبدالرحمن اذرعى (زرعى) دمشقى شافعى، نجم الدين، ابن عَجلون (ت 831 - م 876 ق)
علامه امينى پس از شعر ابوعبداللّه محمد شيبانى شافعى، سخن نجم الدين عجلونى را در شرح قصيده شيبانى - كه آن را «بديع المعانى فى شرح عقيدة الشيبانى»
ص: 306
نام نهاده - نقل كرده؛ كه حديث غدير را روايت كرده و آن را صحيح دانسته است.(1) سخاوى و ابن عماد و شوكانى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
280. على بن محمد قوشچى، علاءالدين (م 879 ق)
قوشچى حديث غدير را در مبحث امامت «شرح تجريد» آورده است. بدرالدين(3): وى در علوم رياضى چيره دست بود. كاتب چَلَبى، طاشكُبرى زاده و قاضى شوكانى از او و تأليفاتش بسيار تعريف كرده اند.
281. محمد بن يوسف بن شعيب حسينى سَنوسى تِلِمسانى، ابوعبداللّه (م 895 ق)
تِلِمسانى در شرحش بر صحيح مسلم، حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير با طلحه و در جنگ جمل آورده است.(4) ملالى شاگرد سَنوسى در احوال و روش و فوائد استادش كتابى نوشته و آن را «المواهب القدسية فى المناقب السَنوسية» ناميده است. زركلى(5): او و تأليفاتش را ستوده است.
283. سُيوطى
سخن صريح سيوطى در تواتر حديث غدير پيشتر گذشت. وى در «تاريخ الخلفاء» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه در موارد متعدد و از چندين صحابه و نيز از كتب و علماى مختلف، از جمله تِرمِذى، احمد، ابويَعلى، طَبَرانى و بَزّار نقل كرده است.(1) ابن عماد و ابن عيدروس(2): بسيار او را ستوده اند. همچنين سيوطى شرح حال خويش را به تفصيل نوشته است.
284. عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى، جمال الدين محدّث
جمال الدين محدّث در «الاربعين» حديث غدير را با نقل ماجراى غدير و نيز بدون آن از امام جعفر صادق عليه السلام نقل كرده و نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ» را درباره حارث يادآور شده است. همچنين در دو مورد ديگر حديث غدير را آورده است.(3) او حديث غدير را در ديگر كتابش «روضة الأحباب فى سيرة النبى و الآل عليهم السلام و الأصحاب» نيز روايت كرده است. سيره نويسان و تاريخ نگاران به اين كتاب اعتماد كرده اند.(4)
285. عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين بخارى
عبدالوهاب بخارى حديث غدير را نقل كرده، كه در ادامه اشاره خواهد شد.(5)
286. احمد بن محمد بن على بن حَجَر مكّى، ابن حجر
ابن حجر مكّى در «المنح المكّية شرح القصيدة الهمزية» ضمن فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز بدون آن روايت كرده، و گفته كه اين حديث را سى تن از صحابه روايت كرده اند.
ص: 308
همچنين ابن حجر در «الصواعق» به نقل حديث غدير توسط تِرمِذى و نَسايى و احمد اشاره نموده، و اينكه طرق آن بسيار زياد است، و از جمله شانزده صحابى و در روايتى ديگر سى تن از صحابه روايتش كرده اند. بسيارى از اسانيد حديث غدير صحيح و حسن است.(1)
ابن عيدروس(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده و به خصوص از مصنّفات او تعريف كرده است. البته شرح حال ابن حجر مكّى در كتب بسيارى آمده است.
287. على بن حسام الدين، متّقى هندى
پيشتر در چند مورد اشاره شد كه على بن حسام الدين مشهور به متّقى هندى، حديث غدير را در «كنز العمّال» روايت كرده است. ابن عيدروس(3): علم و ورع و كتب او را بسيار ستوده و وى را به شدت توثيق كرده است. همچنين شرح حال متّقى در كتب بسيارى آمده است.
288. محمدطاهر فَتَّنى
فَتَّنى حديث غدير را در «مجمع البِحار» به نقل از «النِهاية» آورده است.(4)
289. مخدوم بن عبدالباقى، ميرزا مخدوم
پيشتر گذشت كه ميرزا مخدوم - با همه تعصّب و عنادش - حديث غدير را آورده و به تواتر آن تصريح كرده است.
ص: 309
استدراك محقق
290. احمد بن محمد بن ابى بكر قَسطَلانى مصرى شافعى، ابوالعباس (ت 851 - م 926 ق)
قسطلانى حديث غدير را از ترمذى و نسايى نقل كرده، و گفته كه طرق اين حديث بسيار فراوان است. همچنين اشاره به كتاب ابن عقده در طرق حديث غدير دارد، و اينكه بسيارى از اسانيد اين حديث صحيح و حسن اند.(1) عيدروس و شوكانى(2): وى را توثيق كرده و در علم قرآن و حديث ستوده اند.
291. عبدالرحمن بن على شيبانى، ابوالفرج، ابن دَيبَع (م 944 ق)
ابن دَيبَع در نام اميرالمؤمنين على عليه السلام حديث غدير را آورده است.(3) عيدروس و غَزّى(4): او را بسيار ستوده اند.
292. محمد شَربينى قاهرى شافعى، شمس الدين (م 977 ق)
خطيب شَربينى در تفسير «سَألَ سائِلٌ...»(5) ماجراى حارث را آورده و حديث غدير را نقل كرده است.(6) ابن عماد(7): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. وى شاگرد شيخ احمد برلسى بوده، و علماى عصرش به او اجازه اِفتاء و تدريس دادند.
293. احمد بن محمد وَتَرى شافعى رِفاعى، ابومحمد ضياءالدين (م 980 ق)
ضياءالدين وَتَرى حديث غدير را به عنوان حديث قطعى در كتابش «روضة
ص: 310
الناظرين» آورده است.(1) كحّاله(2): «روضة الناظرين» و «خلاصة مناقب الصالحين» از آثار او است.
294. عبدالرحمن بن عبدالسلام بن عبدالرحمن بن عثمان صَفّورى شافعى (م 894 ق)
صَفّورى شافعى نزول آيه «سَألَ سائِلٌ»(3) را در غدير به نقل از قُرطُبى در كتابش «نزهة المجالس» آورده است.(4) زركلى(5): وى را ستوده و تأليفات او را نام برده است.
295. على بن سلطان محمد هروى قارى
قارى در «المرقاة فى شرح المشكاة» حديث غدير را روايت كرده، و به نقل اين حديث توسط احمد و ابن ماجه و تِرمِذى و نَسايى و ضياء و حاكم و محاملى اشاره نموده است.(6) محبّى و شوكانى و قَنّوجى(7): او و كتاب هايش را بسيار ستوده است.
296. محمد مُناوى، شمس الدين، عبدالرئوف (ت 952 - م 1031 ق)
مُناوى حديث غدير را در «كنوز الحقائق» از «مسند احمد» روايت كرده است.(8) همچنين مُناوى در «فيض القدير» ، در شرح حديث غدير به كلام ابن حجر و كتاب ابن عقده در مورد طرق حديث غدير، و نيز به روايت بَزّار و دارقطنى اشاره نموده است.(9) محبّى(10): او و تأليفاتش را بسيار ستوده است.
ص: 311
297. شيخ بن عبداللّه عيدروس
عيدروس حديث غدير را روايت كرده كه در ادامه خواهد آمد.
298. محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى
شيخانى قادرى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه، به عنوان حديثى صحيح از تِرمِذى، نسايى در «الخصائص» ، احمد و ابويَعلى و حسن بن سفيان در مسندهايشان، ذهبى و ديگران روايت كرده است.
او گفته كه جمهور اهل سنت در اين مسئله اتفاق دارند، و سپس شش نقل متفاوت از اين حديث را آورده است. همچنين به كتاب ابن عقده در طرق حديث غدير و نيز شيخ نورالدين على بن جمال الدين عبداللّه بن احمد حسنى سَمهودى شافعى و كتاب او «انجح المساعى فى ردّ شبه الداعى» اشاره نموده است.
299. نورالدين حلبى شافعى
حلبى در «انسان العيون فى سيرة الأمين و المأمون» حديث غدير را به نقل از طَبَرانى در «المعجم الكبير» و ذهبى و ديگران در چند مورد و از سى يا شانزده و يا دوازده تن از صحابه روايت كرده، و گفته است: اين حديث صحيح است و با اسانيد صحيح و حسن وارد شده، و سخن كسانى كه بر صحت آن خرده گرفته اند، مانند ابوداوود و ابوحاتِم رازى قابل اعتنا نيست. اضافه بر آن به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه نيز اشاره كرده است.(1) محبّى(2): او را بسيار ستوده و از علم او تعريف كرده است.
300. احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى شافعى، ابن باكثير
ابن باكثير مكّى در «وسيلة المآل فى عَدِّ مناقب الآل عليهم السلام» حديث غدير را در چندين
ص: 312
مورد، از جمله با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى اقرار عمر در زمان خلافت خود، از ابن عقده در كتاب «الموالاة» و ابوموسى در «الصحابة» و ابوالفتوح عِجلى در «فضائل الصحابة» و دارقطنى در «الفضائل» روايت كرده است.(1) محبّى(2): او را بسيار ستوده است.
301. عبدالحق بن سيف الدين دهلوى بخارى
عبدالحق دهلوى حديث غدير را در «شرح المشكاة» از عده اى مانند ترمذى و نسايى و احمد و ابن حجر در «الصواعق المحرقة» و ذهبى از شانزده تا سى تن از صحابه روايت كرده و آن را تصحيح كرده است.(3)
302. محمد بن محمد مصرى
محمد بن محمد مصرى در كتاب «الدرر العوال» حديث غدير را نقل كرده است.(4)
303. محمد محبوب عالم بن صفى الدين جعفر بدر عالم
محمد محبوب عالم حديث غدير را روايت كرده كه در ادامه خواهد آمد و به آن اشاره مى شود.
304. ضياءالدين صالح بن مهدى مقبلى
چنانچه پيشتر گذشت، مقبلى حديث غدير را در «الابحاث المسدّدة» نقل كرده است. همچنين ضياءالدين مقبلى اين حديث را در كتاب ديگرش - كه در موضوع احاديث متواتر است - آورده است. شوكانى(5): او را بسيار ستوده و در انواع علوم تعريف كرده است.
ص: 313
استدراك محقق
305. احمد بن يوسف بن احمد چَلَبى قَرَمانى دمشقى، ابوالعباس، ابن سِنان (ت 939 - م 1019 ق)
ابن سِنان قَرَمانى حديث غدير را از طريق ترمذى روايت كرده است.(1) محبّى(2): او را ستوده است. وى صاحب تاريخ مشهور «اخبار الدول و آثار الاُوَل» است.
306. حسين بن امام المنصور باللّه قاسم بن محمد بن على يمنى (م 1050 ق)
يمنى در كتابش «هداية العقول» - كه شرح كتاب ديگرش «غاية السؤول فى علم الأصول»(3) است - حديث غدير را به طرق بسيار نقل كرده است. محبّى(4): او را توثيق كرده و ستوده است.
307. احمد بن محمد بن عمر خَفاجى مصرى حنفى، شِهاب الدين قاضى القضاة (م 1069 ق)
خفاجى شارح كتاب شفاى قاضى عياض است. قاضى عياض در كتابش حديث غدير را آورده، و خَفاجى در شرح آن گفته كه اين سخن را پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير
فرمده است.(5) محبّى(6): او را ستوده و مشايخش را نام برده و تأليفاتش را شمرده است.
308. بَرزَنجى
برزنجى در «نواقض الروافض» حديث غدير را آورده و به صحّت و كثرت طرق آن تصريح كرده است.(7)
ص: 314
309. حسام الدين بن محمد بايزيد سهارنپورى
چنانچه بارها گذشت، سهارنپورى در «مرافض الروافض» حديث غدير را از احمد و او از براء بن عازب روايت كرده است.(1)
310. محمد بن معتمدخان بدخشانى
بدخشانى در كتاب «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز بدون اشاره به آن، از حكيم در «نوادر الاصول» و طبرانى به سند صحيح در «المعجم الكبير» و احمد و ابويعلى و ابن ابى شيبة و بزّار و طبرانى و حاكم و ابونعيم در «فضائل الصحابة» و خطيب و ابن مردويه و ابونعيم در «فضائل الصحابة» و ابن حبّان و حاكم و حافظ ابوبِشر اسماعيل بن عبداللّه عبدى اصفهانى مشهور به سَمّويَه و ذهبى و ابن عقده، و همه اينها از گروهى از صحابه نقل كرده است. همچنين بدخشانى حديث غدير را در كتاب «نزل الأبرار بما صحّ من مناقب اهل بيت الاطهار عليهم السلام» روايت كرده و آن را به شدت تصحيح كرده است.(2)
311. محمد صدر عالم
وى در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام» حديث غدير را از شمارى از حفّاظ از جمله سيوطى در «قطف الازهار» به نقل از بسيارى از صحابه روايت كرده است.(3)
312. احمد بن عبدالرحيم دهلوى، ولى اللّه، پدر دهلوى
ولى اللّه دهلوى در «قرّة العينين» و «ازالة الخِفاء فى تاريخ الخلفاء» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از احمد بن حنبل و عده اى ديگر نقل كرده است.(4)
ص: 315
313. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير
محمدامير در «الروضة النديّة شرح التحفة العلوية» با اشاره به ماجراى غدير، حديث غدير را نزد بيشتر پيشوايان متواتر دانسته است؛ از جمله: ذهبى در «تذكرة الحفّاظ» ، طبرى و كتاب او در طرق حديث غدير، ابوعبداللّه ابن بيّع، ضياءالدين صالح بن مهدى مقبلى. سپس برخى از طرق حديث غدير را آورده است.(1)
314. صَبّان
محمد بن على صَبّان مصرى در «اسعاف الراغبين فى سيرة المصطفى و فضائل اهل بيته الطاهرين عليهم السلام» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير، از سى تن از صحابه نقل كرده و گفته كه بيشتر طرق آن صحيح و حسن است.(2)
315. ابراهيم بن مرعى بن عطيّه مالكى، شَبرَخيتى
شَبرَخيتى در «الفتوحات الوهبيّة» حديث غدير را نقل كرده است.(3)
316. احمد بن عبدالقادر بن بكرى عجيلى
عجيلى در «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» حديث غدير را از ترمذى و نسايى و احمد نقل كرده، و نوشته كه اين حديث صحيح است و ترديدى در آن نيست.(4) قنوجى(5): او را بسيار ستوده است.
استدراك محقق
317. ابراهيم بن محمد بن محمد حنفى، كمال الدين ابن حمزه حَرّانى دمشقى (م 1120 ق)
ابن حمزه حَرّانى در «التعريف و البيان» حديث غدير را از طبرانى و حاكم به
ص: 316
اسنادشان از ابوالطفيل و زيد بن ارقم نقل كرده است.(1) مرادى(2): او را توثيق كرده و علم و تأليفاتش را ستوده است.
318. محمد بن عبدالباقى بن يوسف ازهرى زُرقانى مالكى، ابوعبداللّه (م 1122 ق)
زُرقانى در «شرح المواهب اللَدنيّة» حديث غدير را با توثيق ضياء مَقدِسى و نيز از طريق طبرانى و دارقطنى روايت كرده است.(3) مرادى و چَلَبى(4): وى را توثيق كرده و ستوده اند.
319. حامد بن على بن ابراهيم بن عبدالرحيم حنفى دمشقى، عمادى (م 1171 ق)
عمادى حديث غدير را از طرق بسيار روايت كرده و در كتابش «الصلاة الفاخرة بالأحاديث المتواترة» آن را از احاديث متواتر شمرده است. مرادى(5): او را ثقه دانسته و بسيار ستوده است.
320. محمد بن سالم بن احمد مصرى حِفنى شافعى، شمس الدين (م 1181 ق)
وى حديث غدير را در حاشيه اش بر «الجامع الصغير» جلال الدين سيوطى آورده است. مرادى(6): او را توثيق كرده و تعريف بسيار نموده است.
321. رشيدالدين خان دهلوى، شاگرد دهلوى
رشيد دهلوى در «الفتح المبين فى فضائل اهل بيت سيدالمرسلين عليهم السلام» حديث غدير را از «مفتاح النجا» از طبرانى روايت كرده است.(7)
ص: 317
322. محمدمبين لكهنوى
محمدمبين لكهنوى در «وسيلة النجاة» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حاكم و احمد و طبرانى و «الصواعق» و ديگران روايت كرده است.(1)
323. محمدسالم دهلوى بخارى
وى حديث غدير را در «اصول الايمان» از احمد و ترمذى روايت كرده است.(2)
324. ولى اللّه لكهنوى
ولى اللّه لكهنوى در «مرآة المؤمنين فى مناقب اهل بيت سيدالمرسلين عليهم السلام» حديث غدير را از جماعتى از حفّاظ از جمله ابن حجر در «الصواعق» روايت كرده است.(3)
325. حيدرعلى فيض آبادى
فيض آبادى در «منتهى الكلام» حديث غدير را از احمد نقل كرده است.(4)
استدراك محقق
326. محمد بن محمد حسينى زَبيدى حنفى، ابوالفيض مرتضى (م 1205 ق)
زبيدى حديث غدير را در «تاج العروس» ، در بيان معانى «مَولى» آورده است. زِرِكلى(5): او را توثيق كرده و در لغت و حديث و رجال و انساب ستوده است.
327. محمد بن على بن محمد شوكانى، قاضى (م 1250 ق)
چنانچه در روايت ابن ابى حاتِم گذشت، شوكانى نزول آيه تبليغ در رخداد غدير را از شمارى از حافظان و پيشوايان اهل تسنّن روايت كرده است. شوكانى شرح حال خود را به طور كامل نوشته است.(6)
ص: 318
328. محمود بن عبداللّه حسينى آلوسى بغدادى شافعى، شِهاب الدين ابوثناء (م 1270 ق)
آلوسى حديث غدير را در تفسيرش از جماعتى از بزرگان و حفّاظ عامه روايت كرده است.(1) كحّاله(2): وى را در تفسير و حديث و ادبيات و فقه ستوده است، به خصوص كتاب وى «روح المعانى فى تفسير القرآن و السبع المثانى» .
329. محمد بن درويش حوت بيروتى شافعى، ابوعبدالرحمن حوت (م 1276 ق)
محمد بن درويش بيروتى حديث غدير را در كتابش «اسنى المطالب فى احاديث مختلفة المراتب» روايت كرده و نوشته كه احمد بن حنبل و اصحاب سنن غير از ابوداوود و حاكم نيشابورى آن را روايت كرده و صحيح دانسته اند. كحّاله(3): او را ستوده است.
330. سليمان بن ابراهيم قُندوزى حنفى بلخى حسينى صوفى (م 1270 يا 1293 ق)(4)
قُندوزى حديث غدير را در چند مورد از كتاب «ينابيع المودّة» روايت كرده است. كحّاله(5): تأليفات او را شمرده است.
331. احمد بن مصطفى قادين خانى رومى صوفى (م 1306 ق)(6)
قادين خانى در كتاب «هداية المرتاب» شعر اميرالمؤمنين عليه السلام را كه در آن به حديث
غدير اشاره شده نقل كرده است. كحّاله(7): وى را معرفى كرده است.
ص: 319
332. احمد بن زينى بن احمد دحلان مكّى شافعى (م 1304 ق)
احمد زينى دحلان حديث غدير و ماجراى تبريك عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام را روايت كرده است.(1) كحّاله(2): او و تأليفاتش را ستوده است.
333. مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى (زنده در سال 1322 ق)
شبلنجى حديث نزول آيه «سَألَ سائِلٌ» در ماجراى غدير را روايت كرده است.(3) كحّاله(4): وى و آثارش را معرفى كرده و ستوده است.
334. محمد عبده بن حسن خيراللّه مصرى (م 1323 ق)
محمد عبده حديث غدير را از طريق احمد و ابن ماجه و ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر نقل كرده است.(5) كحّاله(6): او را در فقه و تفسير و كلام و ادبيات ستوده، و روزنامه نگار سياسى و مفتى مصر معرفى كرده است.
335. عبدالحميد بن عبداللّه بن محمود بن حسين آلوسى بغدادى شافعى (م 1324 ق)
وى حديث غدير را در كتابش «نثر اللآلى» از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام شمرده است.(7) كحّاله(8): وى را متكلم، صوفى، اديب و شاعر معرفى كرده است.
336. عبدالمسيح بن فتح اللّه انطاكى حلبى (م 1341 ق)
انطاكى حديث غدير را در شعرى كه در تاريخ اسلام سروده آورده است. كحّاله(9): او را اديب، نويسنده، شاعر و روزنامه نگار يونانى الاصل معرفى كرده است.
ص: 320
337. يوسف بن اسماعيل بن يوسف نَبهانى بيروتى، ابوالمحاسن شافعى (م 1350 ق)
نبهانى حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در رَحبه كوفه از طريق ابن ابى شيبه نقل كرده است.(1) كحّاله(2): شرح زندگى او را نوشته، و اينكه او اديب و شاعر و صوفى و از قُضات بود.
338. احمد نسيم مصرى (م 1356 ق)
او حديث غدير را در تعليقه ديوان مهيار ديلمى نقل كرده است.(3) كحّاله(4): وى شاعر و خود جزو محققين و پژوهشگران ديوان هاى كهن و اصيل بوده است.
339. محمد حبيب اللّه بن عبداللّه بن احمد شِنقيطى (م 1363 ق)
شنقيطى حديث غدير را در كتابش «كفاية الطالب» از جماعتى از پيشوايان و حافظان اهل تسنن نقل كرده است.(5) كحّاله(6): وى محدث و مؤلف بوده است.
340. احمد بن محمد بن صديق، ابوالفيض (م 1380 ق)
احمد بن محمد حديث غدير را در كتابش «تشنيف الآذان» از شمار بسيارى از حفّاظ همراه با اسانيدشان از پنجاه و چهار صحابى نقل كرده است.(7) كحّاله(8): محدّث و حافظ و مؤلف بوده است.
341. قاضى بهلول بهجت شافعى
وى حديث غدير را در «تاريخ آل محمد عليهم السلام» به طرق پرشمار نقل كرده است.(9)
ص: 321
342. احمد فريد رِفاعى
رِفاعى در تعليق «معجم الأدباء» دو بيت شعر اميرالمؤمنين عليه السلام درباره غدير را آورده است.(1)
343. احمد زكى عدوى مصرى
احمد زكى حديث غدير را در تعليقات كتاب «الاغانى» آورده است.(2)
344. محمد محمود رافعى مصرى
رافعى حديث غدير را در شرح هاشميّات كُميت نقل كرده است.(3)
345. محمد شاكر خيّاط نابلسى ازهرى مصرى
محمد شاكر حديث غدير را از احمد نقل كرده است.(4)
346. على جلال الدين حسينى مصرى
وى حديث غدير را در كتابش «الحسين» آورده است.(5)
347. حسين على اعظمى بغدادى
اعظمى بغدادى مدير دانشكده حقوق بغداد در يكى از اشعارش به حديث غدير اشاره كرده، و در كتابى كه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام تأليف كرده آن را نقل كرده است.(6)
348. محمد سعيد دحدوح
محمد سعيد دحدوح از ائمه جماعت در حلب، به نقل علامه امينى در «الغدير» ، حديث غدير را در يكى از نوشته هايش آورده و آن را مسلّم دانسته است.(7)
ص: 322
ص: 324
دوم: نكاتى در اسناد حديث غدير
روايت غدير در فرهنگ اسلام
اشاره
روايت غدير در فرهنگ اسلام(1)
از روز شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله تا پايان قرن اول هجرى ثبت و تدوين احاديث و تاريخ اسلام از طرف غاصبين خلافت ممنوع اعلام شده و مجازات هاى سختى براى اقدام كنندگان به چنين مهمى در نظر گرفته شده بود. علت اصلى اين نقشه جلوگيرى از ثبت مطالبى چون واقعه غدير بود كه با اساس حكومت غاصبين منافات داشت.
اكنون بايد ديد غدير چگونه از اين گذرگاه تاريك گذشته و خود را به نسل هاى آينده مسلمين رسانده است. آنانكه كه با گذشت هفتاد روز غدير را به فراموشى سپردند و صاحب غدير يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام را خانه نشين كردند چگونه باور مى كنند كه امروز نام غدير در سراسر جهان شناخته شده و اينك جشن چهاردهمين قرن خود را پشت سر گذاشته باشد ؟
با چنان دشمنان پر قدرتى كه غدير دارد و با چنان جاهلان فراموشكارى كه نخواستند آن را به ياد بياورند و از گواهى دادن به يك كلمه درباره آن ابا كردند، ولى اينك ميلياردها كلمه در وصفش به رشته تحرير در آمده و نور آن در جهان معرّف بزرگ مذهب اهل بيت عليهم السلام است.
ص: 325
با آنكه هر يك از صد و بيست هزار مخاطب پيامبر صلى الله عليه و آله كه در غدير خم حضور
داشتند بايد در راه ثبت و ضبط آن واقعه بزرگ اقدامى مى كردند و نكردند، و با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش اكيد كرده بود كه پيام غدير را به نسل هاى آينده برسانيد و اختناق حكومت ها مانع از آن شد، ولى باز فرهنگ غنى اسلام پر از نام غدير است و در كتب تاريخ و حديث اسلامى در هر كجا و هر زمان كه تأليف شده باشد نور غدير قابل كتمان نبوده است.
از سوى ديگر، در زمان هايى تاريكى كه تدوين و كتابت حديث و معارف دين از طرف سقيفه رسما ممنوع اعلام شده بود ! و در زمان هايى كه هنوز نوشتن به رواج امروزى متداول نبود، امامان غدير عليهم السلام على رغم شرايط دشوار تقيه، اَبعاد مختلف واقعه غدير را براى اصحابشان بازگو مى فرمودند و آنان در نوشته هاى خود به صورت حديث ثبت مى كردند.
اين اقدام در واقع ريشه فرهنگ سازى غدير است كه شامل تعاليم و معارف و استدلال ها و تاريخچه آن بوده و به صورت ميراث غدير به نسل هاى فرهنگ ساز غدير منتقل شده، تا آموزه هاى اصيل خود را از دست ندهند. آنچه امروز از حديث و تاريخ غدير به دست ما رسيده ثمره همان نوشته ها و مجموعه هاى تدوين شده در خفا از چشم سقيفه است، كه ميراث مكتوب غدير را به دست ما رسانده است:
در بين آثار نوشتارى بر جاى مانده از دوران معصومين عليهم السلام، اولين اثر «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است كه در حضور چهار امام تأليف شده و به تأييد سه امام رسيده و اصحاب ائمه عليهم السلام آن را مى شناخته اند و احاديث آن رانقل كرده اند. اين كتاب بيش از پنجاه موضوع از معارف غدير را در سيزده حديث ثبت كرده است.
دومين اثر از دوران معصومين عليهم السلام درباره غدير متن كامل خطبه آن است، كه از يك سو امام باقر عليه السلام و از سوى ديگر حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم دو صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را نقل كرده اند؛ و از نقل آنان ثبت نوشتارى شده است.
ص: 326
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوق العاده بوده، و ثمره شيرين آن در طول تاريخ و تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
روند تأليفى غدير كه در عصر معصومين عليهم السلام فرهنگ سازى شده، در طول چهارده قرن تا امروز ادامه يافته؛ و نتيجه آن كتاب هاى مستقل تأليف شده درباره غدير است كه تعداد آن از هزار كتاب گذشته، در كنار صدها جزوه و بروشور و پوستر مربوط به غدير و ده ها نرم افزار و برنامه صوتى و تصويرى، كه همه آنها انعكاس اين تأليفات غديرى است.
همچنين حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است.
چرا كه شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آغاز رسالت با رويكرد عمده زنان به آئين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام حضرت خديجه عليهاالسلام و اولين شهيده جناب سميه و نيز بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مى شدند، نمونه روشنى از ارزش زنان در دين اسلام را به نمايش مى گذارند.
از منظرى ديگر، روايت غدير به نقل از همه چهارده معصوم عليهم السلام جهتى مؤثر در ابلاغ غدير است، و نشانگر اهتمام به آن از سوى چنان مقامات با عظمتى است. اين روند در شرايط سخت تقيه ادامه داشته، و اصحاب باوفاى غدير هم به پيروى از ايشان در نقل حقايق غدير تلاشى بى وقفه داشته اند.
كتاب و قلم نيز سابقه هزار و چهارصد ساله با غدير دارند. از روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در صحراى غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان جانشين خود به جهانيان معرفى كرد، كار حفظ و ثبت آن نيز آغاز شد و در هر زمانى حقايق آن به گونه اى انعكاس يافت و حفظ غدير با روايت آغاز گرديد.
ص: 327
از قرن اول هجرى، همگام با روايت سينه به سينه غدير، كتاب نيز نقش خود را در نقل آن براى نسل هاى بعد ايفا كرد و پرونده پرافتخار غدير را باز نگه داشت، و از قرن دوم كتاب و كتابت به صورتى جدى در مورد آن به كار گرفته شد.
با در نظر گرفتن تلاش هاى بى وقفه اى كه تا قرن پانزدهم براى نقل حديث غدير به ثمر رسيده، اما بايد گفت: روايت كنندگان حديث غدير از يك سو بسيار زياد و از يك سو بسيار كم هستند ! در يك نگاه صد و بيست هزار نفر در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله در بيابان غدير حضور داشتند و حديث غدير را از دو لب مبارك آن حضرت شنيدند؛ اما در نگاه ديگر صد و بيست نفر از صحابه اين حديث را نقل كرده اند ! !
اين تعداد راوى و حتى نصف آن در هيچ حديثى در اسلام ديده نمى شود. پس راويان حديث غدير نسبت به روايات ديگر قابل مقايسه نيست. ولى اگر عدد صد و بيست هزار نفرى حاضرين در واقعه غدير را در نظر بگيريم راويان آن واقعا كم هستند.
در واقع عده بسيارى از آنان كه مأمور به تبليغ غدير شدند با سكوت خود آن را زير خاك هاى سياه سقيفه پنهان كردند.
با اين همه اوج افتخار شيعه است كه طبق كتب مخالفينش بيشترين تعداد راوى را براى غديرش دارد، و با همين فخر زبان انتقاد گشوده و از سكوت بقيه حاضرين در غدير شكوه دارد !(1)
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، سير فرهنگى غدير را در چند مرحله مى توان بيان كرد:
مرحله اول: روايت غدير
اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن، زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بوده است.
ص: 328
در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مى شد مخفيانه بود و يا اگر نوشته اى مجوز پيدا مى كرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود كه انتشار مى يافت. در چنان جوّى بهترين كتاب براى غدير سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهم السلام را در خود حفظ كند.
بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عده بسيارى از تابعين، واقعه غدير را در محافل بيان مى كردند و آن را به نسل هاى بعد از خود انتقال مى دادند. به طورى كه زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان متن كامل خطبه غدير را كه بيش از يك ساعت به طول انجاميده و حدود بيست صفحه است، حفظ كرده و براى مردم بازگو كرده اند، تا امروز كه به دست ما رسيده است.
از سوى ديگر صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام براى اتمام حجت و براى آنكه نسل هاى آينده راه خود را بيابند، در اجتماعات مختلف مردم و در مناسبت ها و فرصت هاى گوناگون حتى در بحبوحه جنگ صفين مسئله غدير را مطرح مى ساخت و درباره آن از شاهدان عينى اقرار مى گرفت.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى اعلام فرمود.
ائمه عليهم السلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده كرده و آن را براى مردم بيان مى كردند، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
با مرورى در احاديث در زمينه هاى مختلف غدير، شاهد حضور جدى اهل بيت عليهم السلام در نقل حديث غدير هستيم. اينكه همه معصومين عليهم السلام در راه نقل و نشر و ابلاغ حقايق گونه گون غدير گام برداشته اند، و راهكارهاى لازم در اين زمينه را در اختيار ما گذاشته اند.
ص: 329
در سند روايتى از غدير چند تن از معصومين عليهم السلام حضور دارند. امام رضا عليه السلام حديث غدير را از پدرشان حضرت موسى بن جعفر از امام صادق از امام باقر از امام سجاد از امام حسين از اميرالمؤمنين عليهم السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است.(1)
همچنين گروهى از بانوان اهل بيت عليهم السلام به نقل حديث غدير اهتمام ورزيده اند و آن را با اين سند نقل كرده اند: حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام، از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام، از فاطمه دختر امام باقر عليه السلام، از فاطمه دختر امام زين العابدين عليه السلام، از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام، از اُمّ كلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام از مادرش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام حديث غدير را نقل فرموده است.(2)
از سوى ديگر اصحاب ائمه عليهم السلام حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهم السلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند. اولين كتابى كه با اطلاع معصومين عليهم السلام و در حضور ايشان تأليف شده و غدير را در خود ثبت كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است كه در قرن اول تأليف شده و مؤلف آن از اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد عليهم السلام بوده و در سال 76 هجرى از دنيا رفته است.
شعر شاعران نيز نقش مهمى در حفظ غدير در طول زمان هاى ظلمانى داشته، چه آنكه قالب شعر محفوظ تر است و مردم علاقه خاصى به آن دارند. از ساعتى كه خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت حسّان بن ثابت اولين شعر را در حضور آن حضرت سرود و دليل روشنى شد تا شاعران در طول چهارده قرن با هنر خود غدير را حفظ كنند و به راحتى به نسل هاى بعد برسانند.
اينها شكل هاى مختلف فرهنگى بود كه غدير را در قرن اول حفظ كرد و البته اين طرق در قرن هاى بعد نيز ادامه يافت. تنها اثر مكتوبى كه در قرن اول درباره غدير شناخته شده همان «كتاب سليم» است كه ذكر شد.
ص: 330
در اينجا بايد يك نتيجه تبليغى بگيريم كه هر اندازه مقام عصمت به موضوعى بيشتر اهميت داده و خود به تبليغ آن پرداخته، ما نيز بايد در آن باره گام برداريم و از ابلاغ آن كوتاهى نكنيم. گويا مقام عصمت مى فرمايد: به ما بنگريد و راه ما را ادامه دهيد. در واقع همه ما در راه «فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِب» تلاش مى كنيم؛ و با نقل روايات غدير اطلاعات مربوط به آن را به كسانى منتقل مى كنيم كه از آن بى اطلاعند.
مرحله دوم: انتقال فرهنگ غدير از روايت به تأليف
از اوايل قرن دوم هجرى تبليغ غدير شكلى تازه گرفت و كم كم از روايت به صورت تأليف در آمد، و در اواسط قرن دوم به اولين تأليف مستقل درباره غدير برمى خوريم. آنچه در اين مرحله مشهود است اينكه اكثر كتاب ها، مربوط به متون و اسناد خطبه است، و هدف اول مؤلفين استحكام اصل مطلب بوده است.
آنان كه جو خاص فرهنگى را به خوبى لمس مى كردند، در مرحله اول دست به كار محكم كارى در اسناد و حفظ متون شدند؛ تا نسل هاى آينده مدارك لازم را براى تحقيق و موشكافى و بحث و بررسى داشته باشند. اين روند در طول قرن دوم و سوم و چهارم و پنجم اوج خاص داشته و حق آن به خوبى ادا شده است.
مرحله سوم: تحقيق در سند و متن
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده، و قطعه اصلى خطبه غدير - كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است - در مناظرات مطرح شده و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير به دقت مورد بررسى قرار گرفته است. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرن هاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، به طورى كه آثار برجسته اى از اين قرون در دست است.
ابن كثير دمشقى مى گويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه محمد بن جرير طبرى احاديث غدير خم را در آن جمع آورى كرده بود !(1)
ص: 331
مرحله چهارم: شكوفايى علمى در فرهنگ غدير
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده اند و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجه گيرى نموده اند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت و در هر جنبه اى به طور جداگانه كتابى نوشته شده است.
از جمله ارتباط غدير با قرآن، بحث هاى مفصل در اسناد غدير، بررسى هاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتبى تدوين گرديده است.
تحقيقات بزرگانى همچون قاضى شوشترى، علامه مجلسى، شيخ حرّ عاملى، شيخ عبداللّه بحرانى، سيد هاشم بحرانى، ميرحامدحسين هندى، علامه امينى و بسيارى ديگر از علما، بهترين شاهد اين مدعاست.
علامه مجلسى در كتاب «بحارالأنوار» به طور مفصل درباره سند و متن و ديگر جوانب غدير سخن گفته؛ كه در چاپ فعلى نيمى از جلد 37 «بحارالأنوار» است.(1)
شيخ عبداللّه بحرانى نيز در كتاب عظيم خود «عوالم العلوم» مفصلاً غدير را بيان داشته كه در چاپ هاى فعلى همراه با مستدركات يك جلد جداگانه را در بر مى گيرد.
يكى ديگر از جمله كسانى كه اسناد غدير را مورد بررسى قرار داده شيخ حرّ عاملى در كتاب بسيار ارزشمند «اثبات الهداة» است.(2)
سيد هاشم بحرانى كتابى مستقل به نام «كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خمّ» تأليف نموده است.
ص: 332
سيد حامدحسين هندى در 10 جلد 400 صفحه اى از كتاب «عبقات الأنوار» به بحث هاى تحقيقى درباره غدير پرداخته است.
علامه امينى طى 11 جلد كتاب «الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب» جوانبى از غدير و نيز شعراى عرب زبان غدير و شعرهاى آنان را جمع آورى نموده و مطالب مهمى درباره آن آورده است.
كتاب هايى از قبيل «التكميل» از سيد مرتضى حسين، و «الغدير فى الإسلام» از شيخ محمدرضا فرج اللّه نمونه هاى ديگرى از اين تحقيقات علمى هستند.
در همين راستا، سلطان حسين صفوى در زمان حكومت خود امر كرد كتاب ها و رساله هايى مخصوص عيد غدير و قضيه غدير بنويسند.(1)
اين تلاش ها ادامه يافته تا زمان حاضر كه شاهد گام هاى علمى فرهنگى بسيار ارزشمندى در مورد غدير هستيم، و هر روزه پرونده كتاب و غدير پرافتخارتر مى گردد.
بد نيست به اين نكته اشاره شود كه بعضى از كتاب هاى مربوط به غدير به عنوان يك جلد از مجموعه اى بزرگ است، مانند جلد 15 / 3 از مجموعه مفصل كتاب «عوالم العلوم»؛ و يا يك جلد از مجموعه اى است كه به عنوان آشنايى با معارف اسلام و امثال آن منتشر شده است.
احتجاج به حديث غدير
در طول تاريخ، از همان روزهاى اول غصب خلافت تا كنون، حيث غدير بارها و بارها مورد احتجاج، مناشده و اتمام حجت قرار گرفته، و نيز از سوى دشمنان اقرار شده است. احتجاجاتى از سوى چهارده معصوم عليهم السلام، اصحاب، علما و ... .
ص: 333
اين اتمام حجت ها بسيار متعدد و مفصل است، و همه در فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
اقرار البانى به اسناد صحيح براى حديث غدير
اشاره
ناصرالدين البانى حديث شناس و رجالى معروف و معاصر اهل سنت كه صاحب تأليفات عديده در فن حديث است و كلام وى مورد قبول تمام مجامع علمى اهل سنت امروز است، در موسوعه حديثى خود موسوم به «سلسلة الاحاديث الصحيحة» - كه در آن احاديث صحيح السند را جمع كرده - حديث شريف غدير را نقل كرده و مى نويسد:
حديث غدير از زيد بن ارقم و سعد بن ابى وقاص و بريدة بن حصيب و على بن ابى طالب عليه السلام و ابوايوب انصارى و براء بن عازب و عبداللّه بن عباس و انس بن مالك و ابوسعيد و ابوهريره نقل شده است:
اول. حديث غدير از زيد بن ارقم
از پنج طريق نقل شده، كه همگى صحيح السند است:
1. ابوطفيل از زيد
2. ميمون ابوعبداللّه از زيد
3. ابوسليمان مؤذن از زيد
4. يحيى بن جعده از زيد
5 . عطيه عوفى از زيد
دوم. حديث غدير از سعد بن ابى وقاص
از سه طريق رسيده، كه همگى صحيح السند هستند:
1. عبدالرحمن بن سابط از سعد
2. عبدالواحد بن ايمن از سعد
3. خيثمة بن عبدالرحمن از سعد
ص: 334
سوم. حديث غدير از بُرَيده
سه طريق دارد، كه همگى صحيح السند هستند:
1. ابن عباس از بريده
2. فرزند بريده از بريده
3. طاووس از بريده
چهارم. حديث غدير از على بن ابى طالب عليه السلام
نُه طريق دارد، كه همگى صحيح السند است:
1. طريق عمرو بن سعيد از امام على عليه السلام
2. طريق زاذان بن عمر از امام على عليه السلام
3. طريق سعيد بن وهب از امام على عليه السلام
4. طريق زيد بن يثيع از امام على عليه السلام
5 . طريق شريك از امام على عليه السلام
6 . طريق عبدالرحمن بن ابى ليلى از امام على عليه السلام
7. طريق ابومريم از امام على عليه السلام
8 . طريق يكى از هم مجلسى هاى امام على عليه السلام از امام على عليه السلام
9. طريق طلحة بن مصرف از امام على عليه السلام
پنجم. حديث غدير از ابوايوب انصارى
از طريق رياح بن حارث نقل شده، كه رجال سند آن همگى ثقه اند.
ششم. حديث غدير از براء بن عازب
از طريق عدى بن ثابت نقل شده، كه رجال سند آن نيز ثقه مى باشند:
هفتم. حديث غدير از ابن عباس
از طريق عمر بن ميمون روايت شده، كه سند آن صحيح است.
ص: 335
هشتم. حديث غدير از انس ابن مالك
از طريق ابوسعيد و ابوهريره از عميرة بن سعد نقل شده، كه در آن سندهاى صحيح و موثق وجود دارد.
البانى سپس مى گويد: اين مطلب را كه دانستى، بگويم كه انگيزه من بر تفصيل كلام در مورد اين حديث و بيان صحت آن اين بود كه مشاهده كردم شيخ الاسلام ابن تيميه جزء اول حديث را تضعيف كرده و جزء دوم را گمان كرده كه باطل است. به نظر من اين از مبالغه و تسريع او در تضعيف احاديث است، پيش از آنكه طرق آن را جمع كرده و در آن دقت كند ... .(1)
عدم نقل غدير توسط برخى از معاندين
اشاره
عدم نقل غدير توسط برخى از معاندين(2)
در بررسى واقعه غدير به برخى از واقعيت هاى تاريخ برخورد مى كنيم كه تعجب برانگيز است. يكى از اين موارد عدم طرح غدير از سوى بعضى است؛ اينكه بعضى از تاريخ نگاران اين واقعه را در كتاب هاى خود مطرح نكرده اند ! ! اين در حالى است كه اين افراد مسائل بسيار جزئى رسول خدا صلى الله عليه و آله را با حساسيت خاصى نقل كرده اند ! برخى از آن افراد عبارتند از:
1. عبدالملك فرزند هشام، در سيره خود غدير را مطرح نكرده است.
2. محمد فرزند اسحاق (م 150 يا 151 ق) در سيره خود متعرض غدير نشده است.
3. محمد فرزند عمر واقدى (م 207 ق) در «المغازى» سخنى از غدير به ميان نياورده است.
4. محمد فرزند سعد معروف به ابن سعد (م 230 ق) در «الطبقات الكبرى» از حادثه غدير بحث نمى كند.
ص: 336
5 . محمد فرزند جرير طبرى (م 230 ق) در «تاريخ الرسل و الملوك» حوادث سال دهم هجرى قمرى را بدون ذكر غدير به پايان مى برد.
6 . احمد فرزند حسين بيهقى (م 458 ق) در «دلائل النبوة» به غدير نپرداخته است.
7. على فرزند محمد معروف به ابن اثير (م 630 ق) در «الكامل فى التاريخ» به حادثه غدير اشاره نكرده است.
8 . عبدالرحمن فرزند محمد معروف به ابن خلدون (م 808 ق) در تاريخ خود از واقعه غدير بحث نمى كند.
9. محمد بن يوسف صالحى (م 942 ق) در «سبل الهدى و الرشاد» از حادثه غدير سخن نگفته است.
البته بعضى از اينان نظير طبرى، پس از اتمام تاريخ خود، كتاب مستقلى درباره غدير نوشته اند. حتى طبرى با نوشتن «الولاية» در طرق حديث غدير از سوى اهل سنت طرد شد، تا اينكه كتابى در فضيلت خلفاى سه گانه نوشت.
شايد علت عدم طرح حادثه مهمى چون غدير يكى از علل ذيل باشد:
علت اول: تعصب فرقه اى
عموم كسانى كه از غدير سخن نگفته اند، از نظر گرايش فكرى در جناح مقابل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بودند، و چنين به مسلمانان تلقين كردند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امر خلافت را به عهده مردم گذاشته و در آن دخالتى نكرد. در اين صورت با نقل غدير حرف هاى پيشين آنان باطل مى شد، و نفس اين قرينه اى است بر اينكه آنان از «مولى» اولى به تصرف را مى فهميدند.
علت دوم: سخت گيرى خلفا
پس از گردش چرخ خلافت به مراد افرادى، آنان در صدد بر آمدند آنچه موجب برترى حضرت على عليه السلام مى باشد از ذهن ها محو سازند. با اين كارشان تحريف هاى
ص: 337
زيادى در سيره رخ داد، كه نه تنها غدير بلكه بسيارى ديگر از وقايع تاريخى - كه فضيلتى از فضائل آن حضرت را مطرح مى كرد - را در بر گرفت، و در كتاب هاى تاريخىِ اين دسته از تاريخ نگاران يادى از آن فضائل نشد.(1)
علت سوم: وجود منافع مادى
برخى از افراد نامبرده در دستگاه خلفا مناصبى داشتند. براى از دست ندادن آن منصب ها مى بايست از فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سخنى به ميان نياورند. به ويژه حادثه غدير كه درخشان ترين مزيّت آن حضرت بود.
حذيفه و ابوسعيد راوى ماجراى غدير
حذيفه و ابوسعيد راوى ماجراى غدير(2)
به غير از نقل حديث غدير كه عبارتى يك يا دو جمله اى است، در بعضى موارد ماجراى غدير نيز به طور مختصر يا مفصل نقل شده، كه موارد متعدد و بسيارى دارد. به عنوان مثال حذيفة بن يمان و ابوسعيد خدرى ماجراى غدير را به طور مفصل نقل كرده اند.
حذيفة بن يمان يكى از اصحاب با وفاى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در غدير حاضر بود. او مشروح ترين گزارش را درباره واقعه غدير نقل كرده كه شامل جزئى ترين مسائل مربوط به سفر حج و مراسم غدير و نيز توطئه هاى منافقين همزمان و قبل و بعد از غدير مى شود.
حذيفه در طول عمر خود نيز چندين بار به ماجراى غدير احتجاج كرده، و از كسانى است كه توانسته متن كامل و مفصل خطبه غدير را حفظ كند و به نسل هاى بعد برساند.(3)
ص: 338
همچنين ابان بن ابى عياش از سليم نقل مى كند كه گفت: از ابوسعيد خدرى شنيدم كه مى گفت:
پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را در غدير خم فراخواند، و دستور داد آنچه خار زير درخت بود كنده شد، و آن روز پنجشنبه بود. آن حضرت مردم را به سوى خود فراخواند و بازوى على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلى الله عليه و آله را مى نگريستم.
سپس فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.(1)
حَبشى بن جناده سلولى، مبلّغ بصير غدير
اشاره
حَبشى بن جناده سلولى، مبلّغ بصير غدير(2)
حبشى بن جناده سلولى از مبلغان بصير غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در ترويج فرهنگ غدير متحمل شده، بررسى حيات وى از زاويه نقل و ترويج حديث غدير و وفادارى به پيام غدير و ابلاغ آن كمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.
حبشى صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله و راوى حديث غدير است، و زندگى او تجلّى بصيرت در اعتقاد و عمل است. تاريخ وفات حبشى مشخص نيست.
با آنكه بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله را يدك مى كشيدند، در برابر مسئوليتى كه از جانب خداوند در غدير بر دوششان نهاده شده بود، يا خود مرتكب غصب و خيانت شدند، و يا ظلم را پذيرفتند و در دفاع از مظلوم و احقاق حق وى سستى و كوتاهى كردند !
ص: 339
در ميان صحابه، مى توان از اشخاصى - هر چند قليل اما چون كوه استوار - سراغ گرفت كه آواى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را با گوش جان شنيده بودند، و تا پاى جان در دفاع از پيام غدير ايستادند. اين گروه از صحابه تنها به روايت و يا تبليغ حديث غدير اكتفا نكردند، بلكه عمل آنان در عرصه هاى گوناگون گواه استقامت آنان در وفادارى به آرمان غدير بود، و با نور بصيرتى كه از غدير به زندگى آنان تابيده بود. حتى در فتنه هاى جمل، صفين و نهروان نيز دست از حمايت از اميرالمؤمنين عليه السلام و دفاع از حقانيت ايشان برنداشتند.
حبشى بن جناده از پيام آوران غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در دفاع از فرهنگ غدير و انتقال آن به نسل هاى آينده متحمل شده، جامعه شيعه امروزين اساسا نام وى را نشنيده و يا اجمالاً فقط نام و يا حداكثر صحابى بودنشان را مى دانند.
از اين رو، در اينجا به معرفى و قدرشناسى از اين مبلغ بصير غدير و دفاع از ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام پرداخته مى شود:
ابوالجنوب حبشى بن جناده سلولى(1) از جمله صحابه اى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده اند.(2) در روايتى آمده كه وى در سه غزوه حضور داشته(3)، اما ظاهرا او نخستين بار در حجة الوداع به ملاقات رسول خدا صلى الله عليه و آله نائل شده(4)، و در همين حج و بعد از آن احاديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است. از جمله روايتى در فضيلت حلق بر تفسير.(5)
ص: 340
ابوعمرو عامر بن شراحيل شعبى كوفى (ت 19 - م 103 يا 110 ق)(1) و ابواسحاق عمرو بن عبداللّه سبيعى همدانى كوفى (م 126 يا 132 ق)(2) از وى روايت كرده اند.(3) از ديگر راويانى كه از او حديث شنيده اند مى توان به فرزندش عبدالرحمن(4) و قرة بن عبداللّه سلولى كفى اشاره نمود.(5) از ميان صاحبان صحاح سته، ابن ماجه قزوينى، ترمذى و نسائى از وى روايت آورده اند.(6)
ابن عدى مدخلى از كتاب ضعفاء خود را به حبشى بن جناده اختصاص داده، اما در پايان اين مدخل ابراز نموده كه اميد مى رود كه ضعفى متوجه وى نباشد.(7) اما عليرغم اين اظهار نظر، ذهبى از اين بابت كه نام حبشى در شمار ضعفاء ياد شده به ابن عدى انتقاد كرده است.(8) ابن حبّان نيز حبشى را توثيق كرده است.(9)
1 - حديث غدير به روايت حبشى بن جناده
روايت غدير توسط حبشى را ابواسحاق سبيعى از وى شنيده، و طبرانى در «المعجم الكبير» خود آن را نقل كرده(10)، و در منابع روايى ديگر نيز آمده است(11):
عَن أبى إسحاقِ الهَمَدانى، قالَ: سَمِعتُ حَبشىِ بنِ جُنادَة يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ يَومَ غَديرٍ: اللهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ:
ص: 341
از ابواسحاق همدانى: شنيدم حبشى بن جناده مى گفت: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله روز غدير فرمود: خداوندا، هر كس من بر او ولايت دارم على عليه السلام هم بر او ولايت دارد. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با او دشمن است، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و كمك باش براى هر كس او را كمك كند.
هيثمى حديث غدير به نقل از حبشى بن جناده را - كه متضمن دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله است - صحيح و درست دانسته است.(1) هر چند بخارى در صحت روايت كردن ابواسحاق از حبشى(2) تشكيك كرده، اما شمس الدين ذهبى اين تشكيك را بى مورد دانسته است.(3)
به علاوه در رواياتى، ابواسحاق خود تصريح كرده كه حبشى را ديده و روايت او را شنيده است.(4)
2 - بصيرت حبشى بن جناده در دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام
حبشى بن جناده از جمله صحابه اى است كه در سال 35 ق به نداى امام على عليه السلام در رحبه پاسخ مثبت داد؛ هنگامى كه آن حضرت از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خواست اگر حديث غدير را از آن حضرت شنيده اند برخيزند و شهادت دهند.(5)
حبشى از صحابه اى است كه در كوفه ساكن شدند(6) و در جنگ هاى سه گانه اميرالمؤمنين على عليه السلام در سپاه آن حضرت حضور داشت(7)، زيرا خود از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بود كه بعد از من بهترين انسان على بن ابى طالب عليه السلام است.(8)
ص: 342
از قرة بن عبداللّه سلولى نقل است كه مردى از حبشى عيادت نمود و به او گفت: بر تو نمى ترسم مگر به جهت همراهى با على. وى در پاسخ گفت: از ميان اعمالم بيش از همه بدين عمل اميد بسته ام.(1)
ظاهرا برخى از بستگان او نيز گرايش علوى داشته اند، زيرا برادرزاده اش عبداللّه بن ورقاء بن جناده از پرچمداران سپاه ابراهيم بن مالك اشتر در جنگ با سپاه عبيداللّه
بن زياد (م 67 ق) بوده است.(2)
3 - بصيرت وى در ترويج فرهنگ غدير
حبشى بن جناده زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام بود. روايات او در اين باره به نقل از ابواسحاق سبيعى است. از جمله حديث منزلت است، كه طبرانى در «المعجم الكبير» خود نقل كرده(3)، و در منابع روايى ديگرى نيز آمده است.(4)
ابن ماجه قزوينى از حبشى روايت كرده(5) كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على عليه السلام از من و من از على عليه السلام هستم، و دِين من را جز على عليه السلام كسى ادا نمى كند.(6) ذهبى اين روايت را معتبر دانسته است.(7)
در روايتى ديگر - كه حبشى آن را در حجة الوداع از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده - آمده است:
على عليه السلام از من و من از على عليه السلام هستم. كسى حرفى را از جانب من ابلاغ نمى كند مگر خودم و على عليه السلام.(8) علاوه بر اين روايات، ابواسحاق سبيعى احاديث ديگرى نيز در فضائل امام على عليه السلام از حبشى روايت كرده است.(9)
ص: 343
4 - نتيجه گيرى
در شرايطى كه حب دنيا و بازگشت به جاهليت سبب فاصله گرفتن بيشتر صحابه از وصاياى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و مانع تحقق غدير شد، گروه قليلى از صحابه مانند عمار، ابوالطفيل و حبشى با نقل و يادآورى حديث غدير و دفاع عملى از محتواى اين حديث شريف، از حديث غدير و خط ولايت محافظت كردند، تا به آيندگان جوياى حقيقت برسد.
بر شيعيان امروز است كه تلاش هاى آنان را قدر شناسند، و از بصيرت و نحوه عمل آنان در دفاع از ولايت و به ويژه در شرايط فتنه الگو بگيرند، و به راهبردهايى براى عصر خود برسند.
از نحوه رفتار عمار در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مى توان روشنگرى و عدم سكوت در برابر ظلم را آموخت، و همچنين از كار عملياتى او در فتنه جمل و نحوه مواجه شدن با فتنه را.
ابوالطفيل خود را با امام زمانش تنظيم مى كرد. از اين رو در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام به كوفه هجرت كرد، و در هر سه جنگ كه بر حضرت تحميل شد شركت كرد. اما او فقط مجاهد نبود، و به تعبير يعقوبى از حاملان علم اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
حبشى نيز به نقل حديث غدير و جهاد در دفاع از اميرالمؤمنين عليه السلام اكتفا نكرد، و زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از جمله حديث منزلت بود، و از اين طريق بر آگاهى و بصيرت جامعه مى افزود. درس ديگرى كه از حيات اين سه صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام مى توان آموخت اينكه براى دفاع از خط ولايت بايد هزينه پرداخت كرد.
گاهى بايد مانند عمار جان را فدا كرد، و گاهى پذيراى تهمت ها و توهين ها شد؛ چنانكه خوارج و نواصب و وابستگان و پيروانش ابوالطفيل را به جرم دوست داشتن امام على عليه السلام و اهل بيت پيامبر عليهم السلام و پيروى از آنان غالى و كذاب خواندند. يا مانند
ص: 344
حبشى كه ابن عدى نام او را در كتاب ضعفايش - يعنى افرادى كه حديثشان معتبر نيست - آورده است.
روايت غدير توسط بانوان
اشاره
روايت غدير توسط بانوان(1)
روايت غدير توسط بانوان در بخش قبل و ضمن روايان غدير گذشت. اما در اينجا با بيان ابعادى از روايت اين راويان غدير مى پردازيم:
در اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن كه زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بود، بهترين كتاب براى غدير سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهم السلام را در خود حفظ كند.
بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عده بسيارى از تابعين، واقعه غدير را در محافل بيان مى كردند و آن را به نسل هاى بعد از خود انتقال مى دادند. به طورى كه زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان متن كامل خطبه غدير را كه بيش از يك ساعت به طول انجاميده، حفظ كرده و براى مردم بازگو كرده اند.
شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آغاز رسالت با رويكرد عمده زنان به آئين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام حضرت خديجه عليهاالسلام و اولين شهيده جناب سميه و نيز بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مى شدند، نمونه روشنى از ارزش زنان در دين اسلام را به نمايش مى گذارند.
در جمع راويان حديث غدير، بانوان جايگاه ويژه اى دارند، همانگونه كه حضور زنان در حجة الوداع از بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار
ص: 345
فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده، گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است. چرا كه همه زنان و اهل بيت پيامبر عليهم السلام در سفر حجة الوداع با وى همراه بودند.(1)
همچنين حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است.
به بيان ديگر:
از زواياى جالب غدير نقش بانوان در احتجاج به غدير يا نقل حديث غدير است، كه در كمتر ماجرا و حديثى اين اتفاق افتاده است، آن هم به نقل شيعه و اهل سنت.
اگر تعداد بانوانى كه نام آنان به عنوان راوىِ داستان غدير در تاريخ و كتب حديث مانده است، با آنچه در موارد ديگر كه توسط آنان گزارش شده مقايسه گردد، خواهيم ديد كه حضور زنان در نقل ماجراى غدير خم و يا استدلال به آن حضور چشمگير است. حتى بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق نقل آن قرار گرفته اند.
از نكات قابل توجه در همين زمينه، سلسله سندى است كه در ميان بانوان اهل بيت عليهم السلام در خصوص حديث غدير وجود دارد:
به ترتيب پنج «فاطمه» كه هر يك عمه ديگرى است در طريق روايت قرار گرفته اند؛ آغاز آنان ظاهرا حضرت فاطمه معصومه عليه السلام، و در نهايت فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه ششمين «فاطمه» در طريق روايت است، كه ذيلاً خواهد آمد.
با توجه به عنايت ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله به حضور مسلمانان در اين رخداد، به همراه آوردن همه همسران و اهل بيت عليهم السلام خود و نيز شيوه اى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله در ابلاغ مأموريت الهى در معرفى مجدّد على عليه السلام در روز غدير اتخاذ كرد، طبيعى بود كه زنان بسيارى نيز مستقيما شاهد ماجرا باشند.
ص: 346
در برشمارى بانوانى كه حديث غدير را روايت كرده اند، نخست به معرفى كسانى مى پردازيم كه جزء صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى روند. آنگاه نام چند نفر از تابعين را بازگو مى كنيم، و سپس از دو تن از زنانى كه در مقام احتجاج و استدلال به اين حديث شريف استناد جسته اند ياد مى كنيم.
نقل حديث توسط بانوان را مى توان در دو طبقه صحابه و تابعين بيان نمود:
اول. بانوان از صحابه
گروهى از اين بانوان صحابى حديث غدير را نقل كرده اند، كه نام و روايتشان چنين است:
1 - حضرت زهرا عليهاالسلام(1)
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام يگانه يادگار رسول اكرم صلى الله عليه و آله است، كه همچون ديگر اهل بيت عليهم السلام بارها به يادآورى واقعه غدير پرداخت. نگاهى به سخنان آن بزرگوار جايگاه وى در عرصه اخبار غدير را آشكار مى سازد:
يك. گروهى از انصار براى توجيه خطايشان در غصب خلافت به حضرت زهرا عليهاالسلام گفتند: اگر مطالب شما را قبل از بيعت با ديگران مى شنيديم با غير على عليه السلام بيعت نمى كرديم.
حضرت فرمود: آيا پدرم در روز غدير براى كسى جاى عذر باقى گذاشت ؟ !(2)
دو. محمود بن لبيد پس از غصب خلافت از حضرت زهرا عليهاالسلام پرسيد: آيا از سخنان
پيامبر صلى الله عليه و آله دليلى بر امامت على عليه السلام داريد ؟
حضرت در جواب فرمود: شگفتا ! آيا روز غدير را فراموش كرديد ؟
محمود بن لبيد گفت: آن روز چنان بود، ولى از آنچه به شخص شما اشاره شده
ص: 347
بگوييد.
حضرت فرمود: خدا را شاهد مى گيرم شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على عليه السلام بهترين كسى است كه در ميان شما جانشين خود قرار مى دهم. على عليه السلام امام و جانشين بعد از من است، و دو فرزندم حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين عليهم السلام امامان نيك هستند. اگر از آنان اطاعت كنيد شما را هدايت خواهند كرد، و اگر با آنان مخالفت ورزيد تا قيامت اختلاف در ميان شما حاكم خواهد بود.(1)
روايتى با سند بسيار دقيق و مشهور بيان مى دارد كه فاطمه عليهاالسلام حديث غدير را چنين بيان فرمود: قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: من كنت وليه فعلى عليه السلام وليه، و من كنت امامه فعلى عليه السلام امامه(2): هر كس من سرپرست اويم على عليه السلام سرپرست او است، و هر كس من امام او هستم على عليه السلام امام او است.
سه. احتجاجى از فاطمه زهرا عليهاالسلام به وسيله چند تن از زنان به اين صورت روايت شده است: قالت: انسيتم قول رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه، و قوله: انت منى بمنزلة هارون من موسى عليهماالسلام(3): آيا سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم را فراموش كرده ايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام مولاى او است. و آيا سخنش را فراموش كرده ايد كه فرمود: تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى عليهماالسلام هستى.
چهار. اضافه بر اينها و مهم تر اينكه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام عمر خويش را در راه اثبات ولايت اميرالمومنين عليه السلام به انصار و مهاجرين صرف نمود. تا آنجا كه سرانجام در همين راه به شهادت رسيد و سيده شهيدان ولايت شد.
به بيان ديگر:
ص: 348
روايت غدير به نقل از حضرت فاطمه عليهاالسلام را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد همدانى معروف به ابن عقده (م 133 ق) در كتابى كه ويژه حديث غدير نگاشته آورده است. اين كتاب همان است كه مرحوم سيد بن طاووس به نسخه اى از آن اشاره مى كند كه تاريخ كتابت آن سه سال پيش از درگذشت مصنف - يعنى سال 330 ق - است، و خط شيخ طوسى و بزرگانى از علماى اسلام بر آن نقش بسته و نزد ابن طاووس بوده است.(1) او حديث غدير را در اين كتاب از صد و پنج طريق نق مى كند، كه از جمله از صديقه كبرى است عليهاالسلام.(2)
شمس الدين محمد بن محمد شافعى معروف به ابن الجزرى (م 833 ق) كتاب «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» را درباره اثبات تواتر حديث غدير نگاشته، و حديث را از هشتاد طريق نقل كرده است. وى همچنين روايت غدير را از طريق آن حضرت عليهاالسلام نقل كرده است.(3) و نيز شيخ منصور رازى مؤلف كتاب «حديث غدير» آن را از حضرت عليهاالسلام روايت كرده است.(4)
شهاب الدين سيد على بن شهاب بن محمد همدانى (م 786 ق) صاحب كتاب «مودة القربى» نيز اين روايت را از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مى كند:
قالت: قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: من كنت وليه فعلى وليه، و من كنت امامه فعلى امامه.(5)
حضور همسران پيامبر صلى الله عليه و آله از جمله ام سلمه در مراسم غدير در كتب مختلف مورد تأكيد قرار گرفته است.(6) صاحب «روضة الصفا» مى گويد: چون حضرت
ص: 349
رسول خدا صلى الله عليه و آلهدر غدير خم حديث «من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه» در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود.
سپس از منبر فرود آمد و در خيمه خاص خود نشست و فرمود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در خيمه ديگر بنشيند. بعد از آن طبقات خلائق را فرمود تا به خيمه على عليه السلام رفتند و زبان به تهنيت على عليه السلام گشادند. چون مردم از اين امر فارغ شدند، امّهات مؤمنين به فرموده آن حضرت نزد على عليه السلام رفتند و او را تهنيت دادند.(1)
ام سلمه يكى از دو زن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه حديث غدير را روايت كرده است. او ماجراى غدير را چنين باز مى گويد: أخَذَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام بِغَديرِ خُمٍّ، فَرَفَعَها حَتّى رَأينا بَياضَ إبطَيهِ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى مُخلِفٌ فيكُم الثَقَلَين؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عِترَتى، وَ لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ(2):
در غدير خم رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را بالا برد، تا آنجا كه سفيدى زير بغلش را ديديم. آنگاه فرمود: هر كس من مولاى او هستم، پس على عليه السلام مولاى او است. سپس فرمود: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما به جاى مى گذارم: كتاب خدا و عترتم. اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد، تا وقتى كنار حوض نزد من آيند.
ام سلمه از معدود كسانى است كه بعد از شهادت نبى اكرم صلى الله عليه و آله در خط ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام باقى ماند. او به فرزندش چنين وصيت كرد: يا بُنَىَّ، ألزِمهُ. فَلا وَ اللّه ِ ما رَأيتُ بَعدَ نَبيِّكَ صلى الله عليه و آله إماما غَيرَهُ: پسركم، همراهش (على عليه السلام) باش. به خدا قسم بعد از پيامبرت صلى الله عليه و آله امامى غير او نديدم.(3)
همچنين ام سلمه روايات ديگرى نيز درباره اميرالمؤمنين عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است.
ص: 350
ابن عقده حديث غدير را همراه با حديث ثقلين با سند خود از ام سلمه روايت كرده است. همچنين سمهودى شافعى در «جواهر العقدين» به نقل كتاب «ينابيع المودة» ، و نيز شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل» حديث غدير را از طريق ابن عقده از ام سلمه روايت كرده اند.(1)
ابن عقده به سند متصل از ام سلمه اين روايت را بازگو مى كند:
أخَذَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام بِغَديرِ خُمٍّ فَرَفَعَها حَتّى رَأينا بَياضَ إبطَيهِ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس ! إنّى مُخَلِّفٌ فيكُمُ الثِقلَينِ؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عِترَتى، وَ لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ.(2)
اين روايت را همچنين شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير شافعى (م 1047 ق) در كتاب «حسن المآل فى مناقب الآل عليهم السلام» خويش به نقل از ابن عقده آورده است. نيز همين روايت را نورالدين على بن عبداللّه بن احمد سمهودى شافعى (م 911 ق) در كتاب «جواهر العقدين» به نقل از «ينابيع الموده» از ام سلمه روايت مى كند.(3)
اسماء بنت عميس به دليل تقرب به اهل بيت عليهم السلام روايات فراوانى نقل كرده است. تنها حدود شصت روايت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارد، كه بسيارى از آنها در منزلت اميرالمؤمنين عليه السلام است.(4) اسماء از سابقين در اسلام است؛ او از جمله افرادى است كه قبل از آنكه مردم در خانه ارقم ايمان بياورند، به همراه همسرش جناب جعفر به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اسلام اختيار نمود، و نيز به همراه جعفر به حبشه مهاجرت كرد.
ص: 351
بعد از شهادت جعفر طيار به عقد ابوبكر در آمد، و از وى صاحب محمد شد. در آن زمان كه همسر ابوبكر بود، توطئه قتل وصى پيامبر صلى الله عليه و آله را با هوشيارى و ايثار تمام خنثى نمود. وى همواره از محبان و ملازمان فاطمه زهرا عليهاالسلام بود. او بعد از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام از جمله همسران حضرت على عليه السلام شد. فرزندش محمد را چنان تربيت كرد كه از مريدان و مخلصان اميرالمؤمنين عليه السلام شد.
زمانى كه در حجة الوداع شركت جست همسر ابوبكر بود، و محمد بن ابى بكر نيز در مسير حجة الوداع متولد شد. ابن عقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از او روايت كرده است.(1) اسماء همچنين از راويان حديث ردّ الشمس به شمار مى رود.(2)
او خواهر اميرالمؤمنين عليه السلام است و نامش «فاخته» است.(3) ام هانى از روايان(4) و اصحاب(5) پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود. پيامبر صلى الله عليه و آله ضمن حديثى او را «يكى از بهترين مردم» خواند.(6) اين بانوى گرانقدر احاديثى چون ثقلين(7) و غدير را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است.
حافظ احمد بن عمرو بصرى معروف به بزاز (م 292 ق) در مسند خويش به نقل از امّ هانى چنين روايت كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله از حج بازگشت تا در غدير خم فرود آمد. سپس برخاست و در گرماى سوزان چنين فرمود: اى مردم، هر كس من مولاى او هستم پس على عليه السلام مولاى
ص: 352
او است. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمن بدار. هر كس او را زبون سازد زبون گردان، و هر كس او را يارى كند يارى كن.(1)
همين روايت را سمهودى شافعى به نقل از بزّاز، به نقل از قندوزى حنفى در «ينابيع الموده» آورده است. ابن عقده نيز به سند خويش همان را از امّ هانى نقل مى كند.(2)
او در شمار همسران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و حاضران در حجة الوداع جاى داشت. در كتب مختلف اهل سنت روايت غدير از وى نقل شده است. ابن عقده در كتاب «الموالاة» روايت او را نيز ذكر مى كند.(3)
بررسى موضع گيرى هاى وى و تطبيق آن با عملكرد ام سلمه همسر ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله كه در تاريخ از خود بر جاى نهاده، تحقيق در انگيزه ها، تعيين جهت گيرى ها و موقعيت هاى آن دو، مى تواند براى تمام بانوان نمونه هايى تجربه شده و تاريخى و الگويى عملى و آكنده از راهكار باشد.
از بانوانى كه حديث غدير را به واسطه نقل مى كند ام كلثوم دختر اميرالمؤمنين على عليه السلام است. ام كلثوم - كه در زمان رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله طفل كوچكى بود - ماجراى احتجاج مادر بزرگوارش حضرت فاطمه عليهاالسلام به حديث غدير را نقل كرده است، كه ذيلاً به آن اشاره مى شود.
دوم. بانوان از تابعين
در رتبه بعد، گروهى از راويان غدير بانوانى از طبقه تابعين هستند؛ كه نام و روايتشان چنين است:
در ميان روايات غدير، روايتى با ده سند به چشم مى خورد كه همه راويانش بانوان از تابعين و نسل هاى بعد هستند، و به حديث فواطم مشهور است. نام اين بانوان چنين است:
الشيخة امّ محمد زينب ابنة احمد بن عبدالرحيم المقدسيه
فاطمه معصومه دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام
زينب دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام
ام كلثوم دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام
فاطمه دختر امام جعفر بن محمد صادق عليه السلام
فاطمه دختر امام محمد بن على باقر عليه السلام
فاطمه دختر امام على بن حسين سجاد عليه السلام
فاطمه دختر امام حسين بن على عليه السلام
سكينه دختر امام حسين بن على عليه السلام
ام كلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام
ص: 354
اين گروه از فاطمه زهرا عليهاالسلام نقل كرده اند كه حضرت فرمود: أ نَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. وَ قَولَهُ: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام(1): آيا سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير را فراموش كرديد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام مولاى او است ؟ و آيا گفتارش را فراموش كرديد كه فرمود: اى على، جايگاه تو در برابر من مانند جايگاه هارون در برابر موسى عليهماالسلام است ؟
البته حديث غدير به نقل فواطم در عنوان بعدى به طور مجزّا و مفصل توضيح داده شده است.
يك. عايشه بنت سعد بيشتر روايت هايش را از پدرش سعد بن ابى وقاص(2) نقل مى كند، و نزد ابن حجر از راويان موثق به شمار مى رود.(3) او روايت غدير را از زبان پدرش چنين بازگو مى كند:
كُنّا مَعَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِطَريقِ مَكَةَ وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَيها (كَذا فِى النُسَخِ وَ الصَحيحِ: وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَى المَدينَةِ) . فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ، وَقَفَ لِلناسِ، ثُمَّ رَدَّ مَن تَبِعَهُ وَ لَحِقَهُ مَن تَخَلَّفَ. فَلَمَّا اجتَمَعَ الناسُ إلَيهِ قالَ: أيُّهَا الناس، مَن وَليُّكُم ؟ قالوا: اللّه ُ وَ رَسولُهُ، ثَلاثا. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَأقامَهُ، ثُمَّ قالَ: مَن كانَ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ(4):
ص: 355
با رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه مكه بوديم و او به سوى مكه توجه داشت (در نسخه هاى صحيح مى خوانيم كه به مدينه توجه داشت) . وقتى به غدير خم رسيد ايستاد، تا آنان كه جلو بودند رسيدند. مردم پيرامونش گرد آمدند و حضرت فرمود: اى مردم، سرپرست شما كيست ؟ حاضران سه بار گفتند: خدا و پيامبرش. آنگاه دست على عليه السلام را بلند كرد و فرمود: هر كس خدا و رسول او سرپرستش هستند اين سرپرست او است. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و آن كس كه با او دشمنى مى ورزد دشمن بدار.
روايت عايشه را سفيان بن عيينه نيز نقل كرده است. ولى ظاهرا به واسطه همان مهاجر بن مسمار، زيرا سفيان در زمان در گذشت عايشه ده ساله بوده است. مگر اينكه بپذيريم سعد بن ابى وقاص دو دختر به نام عايشه داشته است؛ عايشه بزرگ و عايشه كوچك. چنانكه ابن حجر بر آن تأكيد دارد، و عايشه بزرگ را متولد زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مى داند و معتقد است عايشه كوچك پس از آن متولد شده، و عايشه كوچك همان است كه مالك بن انس (م 93 ق) نيز او را درك كرده است.(1) در اين صورت بايد گفت: حديث غدير را هر دو دختر سعد روايت كرده اند. چنانكه عامر و مصعب، پسران او نيز آن را از پدر خويش روايت نموده اند.
به هر حال، روايت مهاجر بن مسمار را احمد بن على نسائى صاحب سنن معروف نسائى (م 303 ق) در دو مورد از كتاب «خصائص على عليه السلام» آورده است؛ نقل نخست آن با سندى كه به مهاجر بن مسمار دارد چنين است:
مُهاجِرُ بنُ مِسمارِ بنِ مُسلِمَةِ، عَن عائِشَةَ بِنتِ سَعدٍ، قالَت: سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّه ِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَرَفَعَها.(2)
ص: 356
دو. عايشه بنت سعد حديث ديگرى نيز از پدرش روايت كرده كه ولايت حضرت على عليه السلام را آشكار مى سازد:
سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّه ِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَرَفَعَها، فَقالَ: هذا وَليّى وَ يُؤدّى عَنّى دَينى، وَ أنا مُوالى مَن والاهُ، وَ مِعادى مَن عاداهُ(1):
شنيدم پدرم گفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز جحفه دست على عليه السلام را گرفت؛ خطبه خواند، و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و فرمود: اى مردم، من ولى شما هستم. گفتند: راست گفتى اى رسول خدا. سپس دست على عليه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود: اين جانشين من است و دِين مرا ادا مى كند. من دوست دار كسى هستم كه او را دوست دارد، و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى بورزد.
او از شيعيان معروف و بسيار مشهور حضرت اميرمؤمنان عليه السلام بوده است. به نحوى كه آوازه اش تا بدان حد پيچيده بود كه معاويه موقع ورود به مكه از وى سراغ گرفت. اين موضوع خود به خوبى مى تواند نمايانگر شذت ارادت اين بانوى شيعه و محب اهل بيت عليهم السلام باشد.(2)
در اينجا تنها به آن بخش از سخنان وى كه مربوط به غدير مى شود مى پردازيم. آنچه از گفتگوى او و معاويه بر جاى مانده را زمخشرى در كتاب «ربيع الابرار» چنين باز مى گويد:
سالى معاويه به حج رفت و در پى زنى كه به نام دارميه حجونيه خوانده مى شود فرستاد. اين زن از شيعيان على عليه السلام بود. زنى سياه چهره و قوى هيكل. معاويه پرسيد:
ص: 357
حالت چطور است اى فرزند حام(1) ؟ گفت: به خيرم، و «حام» نيستم. من زنى از قبيله بنى كنانه ام. گفت: درست گفتى. آيا مى دانى براى چه تو را فراخواندم ؟ گفت: سبحان اللّه ! من غيب نمى دانم. گفت: تا از تو بپرسم چرا على را دوست داشتنى و مرا دشمن، و با او دوستى كردى و با من دشمنى ؟ گفت: آيا مرا از پاسخ معاف مى دارى ؟ گفت: نه.
گفت: حالا كه نپذيرفتى پس بگويم كه من على عليه السلام را به دليل عدالتش در مردم و تقسيم يكسانش دوست داشتم، و با توجه به دليل درگيرى و مخالفتت با كسى كه از تو براى حكومت سزاوارتر بود و درخواستت نسبت به چيزى كه براى تو نيست، با تو دشمنى و عداوت ورزيدم. و على عليه السلام را دوست دارم به خاطر آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم براى او قرار داد كه تو نيز شاهد بودى، و براى محبتش نسبت به بيچارگان و بزرگ داشتن دينداران. و با تو دشمنى كردم به دليل خونريزى ها و تفرقه اندازيت، و به علت متفرق ساختن صفوف يكپارچه مسلمانان و ستم پيشگى ات در قضاوت و داورى ات بر اساس هواى نفس.
معاويه گفت: فلذلك انتفخ بطنك و عظم ثدياك و ربت عجيزتك (و بدين گونه مرتكب اهانت به اين بانوى بزرگوار شد) . دارميه گفت: به خدا سوگند اين مطلب ضرب المثلى بود كه درباره هند (مادر معاويه) در نزد پدرم زده مى شد ! (يعنى آنچه گفتى به روشنى شايسته مادرت هند است) .
معاويه گفت: به خودت ارفاق كن و خوددارى كن. ما كه حرف خوبى گفتيم؛ إنَّهُ إذَا انتَفَخَ بَطنُ المَرأةِ تَمَّ خَلقُ وَلَدِها، وَ إذا عَظُمَ ثَدياها تَروى رَضيعَها، وَ إذا عَظُمَت عَجيزَتُها رَزِنَ مَجلِسُها. (و بدين وسيله خواست اهانت خويش را توجيه كند. دارميه آرام گرفت و ساكت شد.
ص: 358
معاويه گفت: آيا على را ديده اى ؟ گفت: بله، به خدا سوگند. گفت: او را چگونه يافتى ؟ گفت: به خدا سوگند او را ديدم در حالتى كه حكومتى كه تو را مفتون ساخته او را مفتون نكرده بود، و نعمتى كه تو را مشغول ساخته او را به خود مشغول نكرده بود. گفت: آيا سخن او را نيز شنيدى ؟ گفت: آرى به خدا سوگند. كورى را از قلب ها مى زدود، همان گونه كه روغن زنگار ظرف را مى برد.
گفت: راست گفتى. آيا نيازى نيز دارى ؟ گفت: آيا اگر از تو درخواست بكنم انجام مى دهى ؟ گفت: آرى. گفت: يكصد شتر سرخ موى نر به همراه چوپانشان. گفت: با اينها چه مى كنى ؟ گفت: با شير آنها كودكان را تغذيه مى كنم و با خود آنها بزرگسالان را زندگى مى بخشم و كسب كرامت مى كنم و ميان خويشان صلح و صفا برقرار مى كنم.
گفت: اگر اينها را به تو بدهم، آيا پيش تو جايگاه على بن ابى طالب عليه السلام را خواهم يافت ؟ دارميه (در پاسخ يادآور چند ضرب المثل گويا و دندان شكن شد) و گفت: آب اما نه چون «صداه» (كه گواراترين چشمه است) ، چراگاه اما نه چون «سعدان» (كه از بهترين گياهان چراگاهى براى شتر است) ، و جوان اما نه چون مالك (كه الگوى جوانمردى در ميان عرب بوده است) . اى عجب ! بلكه حتى پائين تر از اينها.
(با اين پاسخ كوبنده دارميه، معاويه دو بيت شعر گفت با اين مضمون كه: اگر من بر شما بردبارى نكنم، پس از من از چه كسى بايد اميد بردبارى داشت ؟ اينها را به گوارايى بگير، و رفتار فرد بزرگوارى را ياد كن كه در مقابل عداوت و دشمنى به تو پاداش آشتى و سلامتى مى دهد) . سپس اضافه كرد: به خدا سوگند اگر على زنده بود از اينها هيچ چيزى به تو نمى داد.
دارميه گفت: نه به خدا نمى داد، و حتى يك موى از مال مسلمانان را ! (و بدين گونه فهماند كه اينها حق مسلمان است، و تو از مال خودت چيزى ندارى كه به اين و آن بدهى) .(1)
ص: 359
او در خانه امام صادق عليه السلام پرورش يافته بود و از شاگردان مكتب وى شمرده شد.(1) حسنيه، با استعداد سرشارش در مناظرات مختلف - كه توسط هارون الرشيد ترتيب داده مى شد - شركت جسته، و از مقام ولايت دفاع مى كرد. در يكى از اين مناظره ها از فردى - كه ابراهيم خوانده مى شد - پرسيد:
آيا در هيچ جاى تفاسير شما آمده است كه در حجة الوداع رسول خدا صلى الله عليه و آله به امر پروردگار در غدير خم فرود آمده و اين آيه را: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إليكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» با بيمناكى براى مردم تلاوت كرد، و سپس آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد ؟
و آيا در تفاسير شما آمده است كه پس از نزول «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت، بر منبرى كه از جهاز شتر ساخته بودند بر آمد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللهِمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ العَن مَن ظَلَمَهُ. آنگاه اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دَينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» .(2)
ابراهيم سر به زير افكند. حسنيه علما را مخاطب ساخت و آنان را به جان هارون سوگند داد. حاضران - كه خود را در مقابل هارون الرشيد مى ديدند - لب به تأييد گشودند. ابويوسف گفت: بيشتر صحابه و مفسران تصريح كرده اند كه اين آيه درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است، و حديث من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه نيز مشهود است.
ص: 360
حسنيه پرسيد: درباره «إنَّما وَليُّكُم اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(1) چه مى گوييد ؟ ابويوسف گفت: به اجماع امت درباره على بن ابى طالب عليه السلام است.
آنگاه حسنيه با شگفتى پرسيد: ... احكام و نصوص الهى را وا مى نهيد و بيعت روز غدير را ناديده مى گيريد(2) ؟
او نيز از تابعين شمرده مى شود. عميره اهل مدينه و خواهر سهل ام رفاعه ابن مبشر بود. او از راويان حديث غدير است، و در سلسله سند حديث مناشده اميرمؤمنان عليه السلام قرار دارد.
او حديث غدير را از عدى بن ثابت نقل كرده است، و ابن عساكر در تاريخ خود از حديث وى ياد مى كند.(3)
و ردّ الشمس(1) از جمله روايات او است. وى حديث غدير را از ام سلمه نقل نموده است.(2)
أُشهِدُ اللّه َ تَعالى لَقَد سَمِعتُهُ يَقولُ: عَلىٌّ عليه السلام خَيرُ مَن أُخلِفُهُ فيكُم، وَ هُوَ الإمامُ وَ الخَليفَةُ بَعدى، وَ سِبطاىَ وَ تِسعَةٌ مِن صُلبِهِ أئِمَّةٌ أبرارٌ. لَئِنِ اتَّبَعتُموهُم وَجَدتُموهُم هادينَ مَهديّينَ، وَ لَئِن خالَفتُموهُم لَيَكونُ الإختِلافُ فيكُم إلى يَومِ القيامَةِ.
نقل حديث غدير توسط فواطم
نقل حديث غدير توسط فواطم(3)
در اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن كه زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بود، فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
در روايت حديث غدير، يكى از راويان حديث غدير حضرت فاطمه زهرا بنت رسول اللّه عليهاالسلام است. در سند روايتى از غدير، گروهى از بانوان اهل بيت عليهم السلام به نقل حديث غدير اهتمام ورزيده اند و آن را با اين سند نقل كرده اند: حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام، از فاطمه دختر امام صادق عليه السلام، از فاطمه دختر امام باقر عليه السلام، از فاطمه دختر امام زين العابدين عليه السلام، از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليه السلام، از اُمّ كلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام از مادرش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام حديث غدير را نقل فرموده است.(4)
ص: 362
اين سلسه سند، لطيف ترين و غريب ترين طريق براى حديث غدير است. اين سند به حديث فواطم مشهور است، كه شمس الدين ابن جَزَرى در كتابش «اسنى المطالب» روايت كرده است. حتى يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، همين روايت شمس الدين ابن جَزَرى است.
شمس الدين محمد بن محمد دمشقى شافعى معروف به ابن الجزرى (م 833 ق) روايت غدير را به طرق مختلف در كتاب خود «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» آورده است، كه از جمله همين طريق فواطم است. وى حديث فواطم را روايت كرده است؛ به اين معنى كه سلسله سند اين حديث همه «فاطمه» نام دارند و دختران معصومين عليهم السلام هستند. ابن جزرى مى نويسد:
وَ ألطَفُ طَريقٍ وَقَعَ لِهذَا الحَديثِ وَ أغرَبُهُ ما حَدَّثنا بِهِ شَيخُنا خاتِمَةُ الحُفّاظِ أبوبَكرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِاللّه ِ بنِ المُحِبِّ المَقدِسى مُشافَهَةً، أخبَرَتنَا الشَيخَةُ أمُّ مُحَمَّدٍ زَينبُ إبنَةُ أحمدِ بنِ عَبدِالرَحيمِ المَقدِسيَّةِ، عَن أبِى المُظَفَّرِ مُحَمَّدِ بنِ فِتيانِ بنِ المُثَنّى، أخبَرَنا أبوموسى مُحَمَّدُ بنُ أبى بَكرِ الحافِظُ، أخبَرَنَا ابنُ عَمَّةِ والِدى القاضى أبوالقاسِمِ عَبدُالواحدِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِالواحِدِ المَدَنىُّ بِقَرائَتى عَلَيهِ، أخبَرَنا ظَفَرُ بنُ داعىِ العَلوىُّ بِأستَرآباد، أخبَرَنا والدى وَ أبوأحمدَ بنُ مُطرِفِ المُطرِفىُّ، قالا: حَدَّثَنا أبوسَعيدِ الإدريسىُّ إجازَةً فيما أخرَجَهُ فى تاريخِ أسترَآباد، حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الحَسنِ أبوالعَباسِ الرَشيدىُّ مِن وُلدِ هارونِ الرَشيدِ بِسَمَرقَند وَ ما كَتَبناهُ إلاّ عَنهُ، حَدَّثَنا أبوالحَسنِ مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرِ الحَلوانىُّ، حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ مَولى الرَشيدِ، حَدَّثَنا بَكرُ بنُ أحمَدِ القَصرى(1)، حَدَّثَتنا فاطِمَةُ وَ زَينَبُ وَ أمُ كُلثومٍ بَناتُ موسَى بنِ جَعفَرٍ عليه السلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصادِقِ عليه السلام: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ
ص: 363
مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ عَلىٍّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنِتا الحُسَينِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، عَن أمِ كُلثومِ بِنتِ فاطِمَةَ بِنتِ النَبىِّ عليهاالسلام، عَن فاطِمَةِ عليهاالسلام بِنتِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، قالَت: أ نَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ؟ وَ قَولُهُ صلى الله عليه و آله: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى ؟(1)
شيخ خاتم الحفّاظ ابوبكر محمد بن عبداللّه بن محبّ مَقدِسى مشافهتا، از امّ محمد زينب دختر احمد بن عبدالرحيم مَقدِسيّه، از ابوالمظفر محمد بن فتيان بن مثنّى، از حافظ ابوموسى محمد بن ابى بكر، از پسر عمّه پدرش قاضى ابوالقاسم عبدالواحدبن محمد بن عبدالواحد مدنى به قرائت بر او، از ظفر بن داعى علوى در استرآباد، از پدرش و ابواحمد بن مطرف مطرفى، از ابوسعيد ادريسى به اجازه روايت از «تاريخ استرآباد» ، از ابوالعباس محمد بن محمد بن حسن رشيدى از فرزندان هارون الرشيد در سمرقند - اين حديث را تنها از اين راوى نوشته ايم - ، از ابوالحسن محمد بن جعفر حلوانى، از على بن محمد بن جعفر اهوازى خادم رشيد، از بكر بن احمد قصرى، از فاطمه دختر على بن موسى الرضا عليه السلام، از فاطمه و زينب و امّ كلثوم دختران موسى بن جعفر عليه السلام، از فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق عليه السلام، از فاطمه دختر محمد بن على عليه السلام، از فاطمه دختر على بن الحسين عليه السلام، از فاطمه و سكينه دختران حسين بن على عليه السلام، از امّ كلثوم دختر فاطمه عليهاالسلام دخت پيامبر صلى الله عليه و آله، از فاطمه عليهاالسلامدختر رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ما روايت كرد:
آيا سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير را فراموش كرده ايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ و اينكه فرمود: (اى على) تو براى من جايگاه هارون براى موسى را دارى ؟
حافظ كبير ابوموسى مدينى در كتابش «المسلسل بالأسماء» اين حديث را چنين نقل كرده و گفته است: اين حديث از اين وجه مسلسل است كه در آن هر يك از فواطم
ص: 364
آن را از عمّه خود روايت مى كند. از اين رو اين حديث، حديث پنج دختر برادر است كه هر يك آن را از عمّه اش روايت كرده است.(1)
اين حديث، به روشنى دلالت مى كند كه صحابه بر اساس مفاد دو حديث غدير و منزلت عمل نكرده بودند. اگر اين دو حديث به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت كنند، مطلوب حاصل است. اگر به فرض اين دو حديث هيچ دلالتى به امامت نداشته، بلكه تنها به وجوب «دوست داشتن» دلالت كنند، سخن فاطمه زهرا عليهاالسلام - يعنى «آيا فراموش كرده ايد» - نشان مى دهد كه صحابه محبت و دوست داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله رها كرده بودند.
لكن ترك دوستى على عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و در حيات حضرت زهرا عليهاالسلام از سوى صحابه، تنها در صورتى معنى دارد كه على عليه السلام امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بوده باشد، و صحابه به سبب اينكه خلافت را به فرد ديگرى واگذار كرده بودند موالات على عليه السلام را ترك كرده باشند.
دليلش هم اين است كه اگر گماردن ديگرى به خلافت از سوى صحابه درست و خلافت ابوبكر به حق مى بود، ترك موالات على عليه السلام در ظرف زمانى پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و در حيات فاطمه عليهاالسلام از سوى صحابه محقّق نمى شد. بنا بر اين، چنانكه نشان داديم، حديث نقل شده در هر فرضى به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت مى كند.
در اينجا به چند نكته در مورد اين حديث فواطم اشاره مى شود:
يكى از نكات بسيار جالب توجه در نقل حديث غدير، روايت آن از طريق سندى است كه ويژگى آن در نقل حديث غدير منحصر به فرد است، و نشان دهنده عنايت خاصى است كه در خانواده امامان شيعه عليه السلام به نقل اين حديث با حفظ سلسله سند وجود داشته است.
ص: 365
يك ويژگى اين روايت اين است كه راويان آن همه از بانوان ارجمند و از خاندان اهل بيت عليهم السلام هستند.
ويژگى ديگر اينكه در تمام سند نام بانوانى كه از عمّه خويش روايت مى كنند «فاطمه» است.
ويژگى سوم اينكه همه راويان، روايت را از عمّه خويش نقل مى كنند، تا به ام كلثوم، دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام مى رسد، و او نيز گفته مادرش فاطمه عليهاالسلام را نقل مى كند.
ديگر اينكه اين روايت در يكى از كتاب هاى اهل سنت آمده است، و با بيست واسطه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى رسد، و در سلسله مشايخ صاحب كتاب نيز يكى از بانوان اهل فضل به نام «زينب» و با كنيه «ام محمد» دختر احمد بن عبدالرحيم، اهل بيت المقدس قرار گرفته است. در برخى منابع شيعى روايتى در فضل اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيان حضرت با همين سند و البته با افزايش يك «فاطمه» ديگر آمده است، كه متن آن را نيز در پايان خواهيم آورد.
نكته ديگر در سند اين حديث اين است كه آخرين راوى آن از اهل بيت عليهم السلام - كه روايت را براى شخصى به نام بكر بن احمد نقل كرده است - سه نفر از دختران امام موسى بن جعفر عليه السلام از جمله «فاطمه» هستند، كه ظاهرا همان فاطمه معصومه عليهاالسلام است، و اين از معدود رواياتى است كه حضرت معصومه عليهاالسلام آن را روايت كرده است.
لازم به ذكر است: همين حديث را با اين سند، يكى ديگر از علماى اهل سنت به نام ابوموسى مدينى در كتاب خويش كه ويژه چنين رواياتى است آورده و آنگاه افزوده است: هذَا الحَديثُ مُسَلسَلٌ مِن وَجهٍ؛ وَ هُوَ إنَّ كُلُّ واحِدَةٍ مِنَ الفَواطِمِ تَروى عَن عَمَّةٍ لَها. فَهُوَ رِوايَةُ خَمس بَناتٍ: أخُ كُلُّ واحِدَةٍ مِنهُنَّ عَن عَمَّتِها.(1)
چنانكه اشاره شد، حديث ديگرى نيز با همين سند ولى با اضافه يك فاطمه ديگر درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيانش وارد شده است. آن فاطمه نيز دختر امام
ص: 366
على بن موسى الرضا عليه السلام است كه روايت را از سه عمه بزرگوارش فاطمه معصومه و زينب و ام كلثوم عليهم السلام نقل مى كند. اين حديث را مرحوم علامه مجلسى از كتاب «مسلسلات» جعفر بن على بن احمد قمى اينگونه نقل كرده است:
حَدَّثنا مُحَمَّدُ بنُ عَلىِّ بنِ الحُسينِ، قالَ: حَدَّثَنى أحمدُ بنُ زيادِ بنِ جَعفَرٍ، قالَ: حَدَّثنى أبوالقاسِمِ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ العَلَوىُّ العُرَيضىُّ، قالَ: قالَ أبو عَبدِاللّه ِ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ خَليلٍ، قالَ: أخبَرَنى عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ(1)، قالَ: حَدَّثَنى بَكرُ بنُ أحنَفِ(2)، قالَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ موسَى الرِضا عليه السلام(3)، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ
ص: 367
وَ زَينَبُ وَ أمُ كُلثومٍ بَناتُ موسَى بنِ جَعفَرٍ عليه السلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتِ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ عليه السلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنَتَا الحُسينِ بنِ عَلىٍّ عليه السلام، عَن أمِّ كُلثومِ بِنتِ عَلىٍّ عليه السلام، عَن فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّه ِ عليهاالسلام، قالَت: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ:
لَمّا أُسرِىَ بى إلَى السَماءِ دَخَلتُ الجَنَّةَ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن دُرَّةٍ بَيضاءٍ مُجَوَّفَةٍ، وَ عَلَيها بابٌ مُكَلَّلٌ بِالدُرَّ وَ الياقوتِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: لا إلهَ إلاّ اللّه، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ، عَلىٌّ وَلىُّ القَومِ. وَ إذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: بَخٍّ بَخٍّ، مَن مِثلُ شيعَةِ عَلىٍّ ؟
فَدَخَلتُهُ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن عَقيقٍ أحمَرٍ مُجَوَّفٍ، وَ عَلَيهِ بابٌ مِن فِضَّةٍ مُكَلَّلٌ بِالزَبَرجَدِ الأخضَرِ. وَ إذا عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى، فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ، عَلىٌّ وَصىُّ المُصطَفى. وَ إذا عَلَى السِترِ مَكتوبٌ: بَشِّر شيعَةَ عَلىٍّ بِطيبِ المَولِدِ.
فَدَخَلَتُهُ فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن زُمُرُّدٍ أخضَرٍ مُجَوَّفٍ، لَم أرَ أحسَنُ مِنهُ. وَ عَلَيهِ بابٌ مِن ياقوتَةٍ حَمراءٍ، مُكَلَّلَةٌ بِاللُؤلُؤِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: شيعَةُ عَلىٍّ هُمُ الفائِزونَ. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرَئيل، لِمَن هذا ؟ فَقال: يا مُحَمَّد، لابنِ عَمِّكَ وَ وَصيِّكَ عَلىُّ بنُ أبى طالَبٍ عليه السلام. يُحشَرُ الناسُ كُلُّهُم يَومَ القيامَةِ حُفاةٌ عُراةٌ إلاّ شيعَةُ عَلىٍّ، وَ يُدعَى الناسُ بِأسماءِ أمَّهاتِهِم ما خَلا شيعَةُ عَلىٍّ؛ فَإنَّهُم يُدعَونَ بِأسماءِ آبائِهِم. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرئيل، وَ كَيفَ ذاكَ ؟ قالَ: لأنَّهُم أحَبّوا عَليا، فَطابَ مَولِدُهُم.
ص: 368
اقرار دشمنان به حديث غدير
اشاره
اقرار دشمنان به حديث غدير(1)
سرعت و وسعت انتشار خبر غدير به قدرى حيرت انگيز بود كه باعث شد تلاش هاى مذبوحانه دشمن براى مخفى كردن آن ناكام بماند و در حكومت ضد غدير هم ذكر آن علنا شنيده مى شد.
در چنين شرايطى مخالفين غدير نيز مورد سؤال قرار مى گرفتند و درباره غدير از آنان پرسيده مى شد، و آنان چاره اى جز اقرار نداشتند. حتى سران سقيفه كه براى ريشه كن كردن غدير به ميدان آمده بودند نيز به آن اعتراف كردند و اين اقرار به قدرى علنى بود كه دوست و دشمن را به تعجب واداشت.
مواردى در تاريخ به عنوان اقرار دشمنان غدير در مورد غدير آمده، كه اتمام حجتى عليه خودشان به حساب مى آيد. البته اينها فقط نمونه هايى از اقرارهاى طرفداران سقيفه درباره غدير است. در طول چهارده قرن بسيارى از بزرگان عامه در كتاب ها و گفتارشان به حديث غدير اعتراف كرده اند و حتى كتاب هاى مستقلى نوشته اند.
ارزش اين اقرارهاى خصم در بحث هاى علمى غدير بر احدى پوشيده نيست و نزديك ترين راه براى اثبات غدير است. اقرارهاى دشمنان اوليه غدير در قرن هاى بعد به صورت كتاب هايى كه مخالفين غدير نوشتند و در آنها حديث غدير را با اسناد معتبر نقل كردند جلوه نمود.
اين سير تا آنجا پيشرفت كه عده اى از مؤلفين مخالف به جمع آورى اسناد و متون مربوط به غدير در ضمن كتاب هايشان و يا به صورت كتاب هاى مستقل پرداختند و جاى هر گونه شك و اشكال در اين زمينه را تا ابد مسدود نمودند.
تك تك اين موارد را ذيلاً و به ترتيب حروف الفبا مى آوريم.
ص: 369
1 - ابليس و حديث غدير
سلمان كه چشم بصيرتش در پرتو نور ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام فراتر از ظاهر را مى ديد نقل مى كند: روزى ابليس (به صورت آدمى) عبورش به عده اى افتاد كه به اميرالمؤمنين عليه السلام ناسزا مى گفتند.
ابليس به آنان گفت: بدا به حال شما كه به مولاى خود على بن ابى طالب ناسزا مى گوييد ! گفتند: تو از كجا مى دانى كه او مولاى ماست ؟ ابليس گفت: از گفته پيامبرتان كه گفت: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
2 - حارث فهرى و حديث غدير
از جمله معجزات غدير ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى بر او با انكار غدير است. در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !
ص: 370
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(2)
3 - ابوبكر و حديث غدير
روزى ابوبكر براى توجيه غصب خلافت نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده، و من شهادت مى دهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطالب اقرار مى نمايم، و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم ... .(3)
4 - عمر و حديث غدير
عمر بن خطاب حديث غدير را به اين صورت نقل كرده است:
پيامبر على را به عنوان امام منصوب كرد و گفت: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. خدايا تو بر اينان شاهد هستى ! عمر مى گويد: جوان خوش سيمايى را ديدم كه گفت: اى عمر، چه
ص: 371
مى بينى ؟ بخدا قسم پيامبر صلى الله عليه و آله پيمانى بر شما بست كه جز منافق آن را بر هم نمى زند، و عهدى گرفت كه با آن مخالفت نمى كند مگر كسى كه از دينش مرتد شده باشد. اى عمر، تو بپرهيز از اينكه آن را بر هم زنى يا با آن مخالفت كنى ! !(1)
5 - ابوهريره و حديث غدير
ابوهريره كه از بازوان قوى سقيفه است، داستان غدير را در چندين موقعيت چنين توصيف مى كند:
الف. ابوهريره مى گويد: در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابى طالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... . و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... » .(2)
ب. در جنگ صفين اصبغ بن نباته نامه اى از جانب اميرالمؤمنين عليه السلام براى معاويه آورد. در آنجا ابوهريره را ديد و گفت: تو را قسم مى دهم ... ، آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟ گفت: آرى. پرسيد: چه شنيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرمود. گفت: شنيدم كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.(3)
ج. پس از صلح امام حسن عليه السلام معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مى نشست. يك شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه درباره على بن ابى طالب عليه السلام مى فرمود: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ؟ ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: من هم خدا را شاهد مى گيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفته اى و با دوست او دشمنى كرده اى !(4)
ص: 372
6 - انس بن مالك و حديث غدير
انس بن مالك خدمتكار پيامبر صلى الله عليه و آله و از حاضران غدير است. او در حساس ترين موقعيت - كه اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه از او خواست تا درباره غدير در حضور مردم شهادت دهد - از اين كار سرباز زد و به نفرين حضرت به مرض برص (پيسى) در پيشانيش مبتلا شد كه همه آن را مى ديدند و علتش را مى دانستند.
او پس از مبتلا شدن تصميم گرفت هرگز غدير را كتمان نكند. نمونه اى از آن چنين است كه گفت: من در روز غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
7 - سعد بن ابى وقاص و حديث غدير
سعد بن ابى وقاص از سرلشكران سقيفه است و خدمات وافرى براى آنان انجام داده است. او نيز همانند ساير منافقين اقرار به فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام داشته است:
الف. سعد مى گويد: بالاتر از همه فضائل على غدير خم است. پيامبر دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مى كردم و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(2)
ب. سعد - كه پس از قتل عثمان با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نكرد - در راه سفر مكه با دو نفر عراقى برخورد كرد. او پرسيد: على بن ابى طالب درباره من چه مى گويد ؟ سپس چهار فضيلت بزرگ از فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر شمرد و گفت: اگر بخواهيد پنجمى را هم بگويم. دو نفر عراقى گفتند: مى خواهيم بگوئى. سعد گفت: با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بوديم. در بازگشت در غدير خم پياده شد و دستور داد تا مناديش بين مردم ندا كند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» .(3)
ص: 373
ج. معاويه به سفر حج آمده بود، و در آن سفر سعد به ديدن او آمد. در آنجا درباره اميرالمؤمنين عليه السلام سخن به ميان آمد، و از جمله سعد به معاويه گفت: من از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى گفت: «من كنت مولاه فعلى مولاه» .(1)
8 - عمرو بن عاص و حديث غدير
معاويه نامه اى براى عمروعاص نوشت و در آن ضمن بدگويى به اميرالمؤمنين عليه السلام او را به يارى خود طلبيد. عمروعاص در پاسخ به نامه معاويه به عنوان رد سخن او فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را برشمرد و از جمله نوشت:
پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ !(2)
9 - حسن بصرى و حديث غدير
حسن بصرى حديث غدير را اين گونه نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله على را در روز غدير خم براى مردم منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.(3)
در مورد رابطه حسن بصرى با حديث غدير در كتاب سليم بن قيس آمده است: ابان مى گويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليه السلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مى كنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: «اگر براى او باشد ... » ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بى شمار از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كرده اند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون
ص: 374
نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مى كرد و يقينا مى دانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
10 - عمر بن عبدالعزيز و حديث غدير
مردى نقل مى كند: در شام نزد عمر بن عبدالعزيز آمدم در حالى كه به مردم عطايايى مى داد و من نيز پيش رفتم. به من گفت: از كدام طايفه اى ؟ گفتم: از قريش. گفت: از كدام طايفه قريش ؟ گفتم: از بنى هاشم. پرسيد: از كدام بنى هاشم ؟ گفتم: از مواليان على عليه السلام هستم ! پرسيد: على كيست ؟ ! من سكوت نمودم. عمر بن عبدالعزيز دست بر سينه اش گذاشت و گفت: من هم بخدا قسم از مواليان على بن ابى طالب هستم. سپس گفت: عده اى برايم روايت كرده اند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» .(2)
11 - ابوحنيفه و حديث غدير
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفته ام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مى كنند ! !
هيثم بن حبيب صيرفى كه در آن مجلس بود متغير شد و گفت: چرا به آن اقرار نمى كنيد ؟ آيا اين مطلب نزد تو ثابت نيست ؟ ابوحنيفه گفت: ثابت است و خود آن را روايت كرده ام. هيثم گفت: پس چرا به آن اقرار نمى كنيد ... ، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را فرموده و درباره اش خطابه ايراد كرده ؟ آنگاه ما دلسوزتر از پيامبر صلى الله عليه و آله باشيم و به خاطر گفته اين و آن از نقلش چشم بپوشيم ؟ !(3)
ص: 375
12 - مأمون عباسى و حديث غدير
از جمله دشمنان اهل بيت عليهم السلام كه اقرار به حديث غدير كرده اند مأمون عباسى است:
الف. مأمون نامه اى براى بنى هاشم نوشت و در آن فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را برشمرد، و از جمله نوشت: او بود صاحب ولايت در حديث غدير خم.(1)
ب. مأمون عباسى در خراسان مجلسى تشكيل داد كه در آن چهل نفر از بزرگان علماى اسلام را براى مناظره با خود دعوت كرد. از جمله مطالبى كه در آن مجلس مطرح شد اين بود كه على بن ابى طالب عليه السلام در خلافت بر ديگران مقدم است. وقتى اهل مجلس از اين مطلب تعجب كردند، از يكى از آنان پرسيد: آيا حديث ولايت (غدير) را روايت مى كنى ؟ آنان اقرار كردند، وآن را نقل كردند.
مأمون گفت: اين حديث، خلافت على بن ابى طالب عليه السلام را بر ابوبكر و عمر ثابت مى كند و هيچ حقى براى آنان ثابت نمى كند.
يكى از آنان به نام اسحاق گفت: عده اى مى گويند: اين حديث مربوط به مسئله اى است كه بين على بن ابى طالب عليه السلام و زيد بن حارثه پيش آمده است ! ! مأمون گفت: زمان اين حديث كِى بوده ؟ آيا هنگام بازگشت از حجة الوداع نبوده ؟ گفت: آرى. مأمون گفت: شهادت زيد بن حارثه قبل از غدير بوده است ! ! چطور خود را به چنين اشكالى قانع كرده اى ؟ !(2)
13 - طبرى و حديث غدير
در زمان طبرى مورخ معروف عامه، ابوبكر بن ابى داود درباره حديث غديرخم مطالب نادرستى گفته بود و اين خبر به طبرى رسيد. او در پاسخ به ابن ابى داود كتاب مستقلى درباره غدير نوشت و در آن صحت اسناد آن را ثابت كرد و مدارك لازم را ارائه داد.(3)
ص: 376
نقل حديث و ماجرا و خطبه غدير در قالب شعر
اشاره
نقل حديث و ماجرا و خطبه غدير در قالب شعر(1)
شعر و نظم در طول تاريخ تأثير به سزايى در نقل و ماندگارى وقايع و اخبار داشته است. در مورد حديث و واقعه غدير نيز، شعر شاعران و نظم به زبان هاى مختلف و به خصوص در زبان عربى، بخش عمده اى از نقل حديث غدير و واقعه و خطبه غدير نقش كليدى و مستمرى داشته است.
به خصوص در موضوع غدير، در موضوع غدير، غديريه و اشعار در مورد غدير با موضوعات ديگر متفاوت است. چرا كه هر غديريه خود نوعى نقل غدير است. به خصوص اگر سراينده از سده هاى اوليه باشد، كه ارزش آن بسيار خواهد بود.
از زمان حسّان بن ثابت - كه در روز غدير خم به اذن پيامبر برخاست و واقعه غدير را سرود - تا زمان حاضر، اشعار فراوان درباره آن حادثه و امامت على عليه السلام سروده شده، و شاعران به زبان هاى عربى، فارسى، اردو و تركى درباره آن اداى حق كرده اند.
از سوى ديگر، آنچه در روش دائره المعارف نگارى متداول است و درست هم همين است، تمام اشعار در موضوع مورد تأليف آورده نمى شود. چرا كه:
اولاً: آوردن تمام اشعار حجم دائرة المعارف را بسيار بالا مى برد، و همين باعث مى شود موضوعى دائرة المعارف خدشه دار شود.
ثانيا: شعر جايگاه علمى ندارد، و هم اينكه اشعار در هر موضوع در واقع به نظم در آمده همان مطالبى است كه در جاى جاى دائره المعارف آمده و تكرار است.
در اين «دائرة المعارف» ، موضوع غديريه ها و نقل حديث و ماجرا و خطبه غدير در قالب شعر، در فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش «ادبيات غدير» آمده
ص: 377
و به طور مفصل ادبيات غدير بيان شده، و نيز اسامى شعراى غدير و كتاب هاى مستقل مجموعه شعر غدير - كه بيش از 50 كتاب است - معرفى شده است.
و اما در اينجا، ليست اسامى غديريه سرايان به زبان عربى و فارسى به عنوان كسانى كه حديث و ماجرا و خطبه غدير را در قالب شعر نقل كرده اند آورده مى شود:
1 - غديريه سرايان به زبان عربى در چهارده قرن
1. اميرالمؤمنين عليه السلام على بن ابى طالب، ت 23 قبل از هجرت، م 40 ق.
2. حَسّان بن ثابت بن منذر انصارى خزرجى، ت 70 قبل از هجرت حدودا، م 40 يا 50 يا 54 ق.
3. قيس بن سعد بن عباده انصارى خزرجى، ت 15 قبل از هجرت، م 60 ق.
4. عمرو بن عاص بن وائل (ابوعبداللّه قرشى) ، ت 50 قبل از هجرت، م 43 ق.
5 . محمد بن عبداللّه حميرى ، م اوائل غيبت صغرى.
6 . كميت بن زيد اسدى، ت 60 ق، م 126 ق.
7. سيد اسماعيل بن محمد بن يزيد حِميَرى، ت 105 ق، م 178 ق.
8 . سفيان بن مصعب عبدى كوفى، ت و م قرن 2 ق.
9. يحيى بن بلال عبدى كوفى، ت و م قرن 2 ق.
10. ابوتمام طائى (حبيب بن اوس شامى) ، ت 172 يا 188 يا 190 يا 192 ق، م 228 يا 229 يا 231 يا 232 ق.
11. دعبل بن على بن رزين خزاعى، ت 148 ق، م 246 ق.
ص: 378
12. ابواسماعيل علوى (محمد بن على بن عبداللّه) ، ت و م قرن 3 ق.
13. وامق ارمينى (بقراط بن اشرط نصرانى) و شاعران ديگر، ت و م قرن 3 ق.
14. ابن رومى (ابوالحسن على بن عباس بن جريج بغدادى) ، م 221 ق.
15. حِمّانى افوه (ابوالحسين على بن محمد بن جعفر كوفى) ، ت و م قرن 3 ق.
16. ابن طباطبا علوى (ابوالحسن محمد بن احمد بن محمد اصفهانى) ، م 322 ق.
17. ابوالاسود كاتب (ابن الاسود احمد بن علويه اصفهانى) ، ت 212 ق، م سيصد و بيست و اندى ق.
18. محمد بن احمد بن عبداللّه مُفجَّع (ابوعبداللّه بصرى كاتب نحوى) ، م 327 ق.
19. صنوبرى (احمد بن محمد بن حسن ضبّى) ، ت و م قرن 4 ق.
20. قاضى تنوخى (ابوالقاسم على بن محمد بن ابى فهم) ، ت 278 ق، م قرن 4 ق.
21. ابوالقاسم زاهى (على بن اسحاق بن خلف قطّان بغدادى) ، ت 318 ق، م 352 ق.
22. ابوفراس حمدانى (حارث بن ابى المعالى سعيد بن حمدان تغلبى) ، ت 320 يا 321 ق، م 357 ق.
23. كشاجم (ابوالفتح محمود بن حسين بن سندى رملى) ، م 330 يا 350 يا 360 ق.
24. ناشى ء صغير (ابوالحسين على بن عبداللّه بن وصيف بغدادى) ، ت 271 ق، م 365 ق.
25. بشنوى كردى (ابوعبداللّه حسين بن داود) ، ت و م قرن 4 ق.
26. صاحب بن عبّاد (اسماعيل بن ابى الحسن عبّاد بن عباس بن عبّاد) ، ت 326 ق، م 385 ق.
27. جوهرى جرجانى (ابوالحسن على بن احمد) ، ت و م قرن 4 ق.
ص: 379
28. ابن حجّاج بغدادى (ابوعبداللّه حسين بن احمد بن محمد كاتب محتسب نيلى) ، م 391 ق.
29. ابوالعباس ضبّى (احمد بن ابراهيم كافى اوحد) ، م 398 ق.
30. ابوالرقعمق انطاكى (ابوحامد احمد بن محمد) ، م 399 ق.
31. ابوالعلاء سَرَوى (محمد بن ابرهيم) ، ت و م قرن 4 ق.
32. طلحة بن عبيداللّه عونى (ابومحمد غسّانى) ، ت و م قرن 4 ق.
33. ابن حمّاد عبدى (ابوالحسن على بن حمّاد بن عبيداللّه عدوى بصرى) ، ت و م قرن 4 ق.
34. ابوالفرج رازى (محمد بن هندو) ، ت و م قرن 4 ق.
35. جعفر بن حسين و شاعران ديگر، ت و م قرن 4 ق.
36. ابونجيب طاهر جزرى (شدّاد بن ابراهيم بن حسن) ، ت و م قرن 5 ق.
37. شريف رضى (ابوالحسن محمد بن طاهر) ، ت 395 ق، م 406 ق.
38. عبدالمحسن بن محمد بن احمد صورى (ابومحمد) ، ت 339 ق حدودا، م 419 ق.
39. مِهيار بم مَرزويه ديلمى (ابوالحسن) ، ت 334 ق حدودا، م 428 ق.
40. شريف مرتضى (ابوالقاسم على بن حسين بن موسى) ، ت 355 ق، م 436 ق.
41. ابوعلى بصير (حسن بن مظفر نيشابورى) ، ت و م قرن 5 ق.
42. ابوالعلاء معرّى (احمد بن عبداللّه بن سليمان) ، ت 363 ق، م 449 ق.
43. المؤيد فى الدين (هبه اللّه بن موسى بن داود شيرازى) ، ت 390 ق حدودا، م 470 ق.
44. ابن جبر مصرى و شاعران ديگر، ت 420 ق، م 487 ق.
ص: 380
45. على بن احمد فنجكردى (ابوالحسن نيشابورى) ، ت 433 ق، م 513 ق.
46. ابن منير طرابلسى (ابوالحسين احمد بن منير بن مفلح) ، ت 473 ق، م 548 ق.
47. قاضى ابن قادوس (جلال الدين ابوالفتح محمود بن قاضى اسماعيل بن حميد مصرى دمياطى) ، ت و م قرن 6 ق.
48. ملك صالح (ابوالغارات طلائع بن رزّيك بن صالح ارمنى) ، ت 495 ق، م 556 ق.
49. ابن عودى نيلى (ابوالمعالى سالم بن على بن سلمان تغلبى) ، ت ت 478 ق، م 558 ق حدودا.
50 . قاضى جليس (ابوالمعالى عبدالعزيز بن حسين بن حبّاب اغلبى سعدى تميمى صَقلى) ، م 561 ق.
51 . ابن مكى نيلى (سعيد بن احمد بن مكى مؤدِّب) ، م 565 ق.
52 . خطيب خوارزمى (ابوالمؤيد موفق بن احمد بن ابى سعيد) ، ت 484 ق، م 568 ق.
53 . فقيه عماره يمنى (نجم الدين ابومحمد عُمارة بن ابى الحسن على بن زيدان بن احمد حكمى) ، ت و م قرن 6 ق.
54 . سيد محمد بن على بن فخرالدين اقساسى، م 575 ق.
55 . قطب الدين راوندى (ابوالحسين سعد بن هبه اللّه بن حسن) ، م 573 ق.
56 . سبط بن تعاويذى (ابوالفتح محمد بن عبيداللّه بغدادى) ، ت 519 ق، م 583 ق.
57 . ابوالحسن المنصور باللّه (عبداللّه بن حمزة بن سليمان) ، ت 561 ق، م 614 ق.
58 . مجدالدين بن جميل (ابوعبداللّه محمد بن منصور بن جميل فزارى) ، م 616 ق.
ص: 381
59 . شوّاء كوفى حلبى (ابوالمحاسن يوسف بن اسماعيل بن على) ، ت 562 ق، م 635 ق.
60 . كمال الدين شافعى (ابوسالم محمد بن طلحة بن محمد قرشى عدوى نصيبى) ، ت 582 ق، 652 ق.
61 . ابومحمد المنصور باللّه (حسن بن احمد بن يحيى يمنى) ، ت 596 ق، م 670 ق.
62 . ابوالحسين جزّار (جمال الدين يحيى بن عبدالعظيم بن يحيى بن محمد) ، ت 601 ق، م 672 يا 679 ق.
63 . قاضى نظام الدين (محمد بن قاضى القضاة اسحاق بن مظهر اصفهانى) ، م 678 ق.
64 . شمس الدين محفوظ بن وشاح بن محمد ابومحمد حلّى اسدى، م 667 ق.
65 . بهاءالدين اربلى (ابوالحسن على بن فخرالدين عيسى بن ابى الفتح) ، م 692 يا 693 ق.
66 . ابومحمد بن داود حلّى (تقى الدين حسن بن على بن داود) ، ت 647 ق، بعد از 741 ق.
67 . جمال الدين خلعى (ابوالحسن على بن عبدالعزيز بن ابى محمد موصلى حلّى) ، م 750 ق حدودا.
68 . سريجى اوالى (سيد عبدالعزيز بن محمد بن حسن حسينى) ، م 750 ق حدودا.
69 . صفى الدين حلّى (عبدالعزيز سرايا بن على طائى سنبسى) ، ت 677 ق، م 749 يا 750 يا 752 ق.
ص: 382
70. شيبانى شافعى (تقى الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن ابى بكر ربعى شيبانى اَسوانى اسكندرانى) ، ت 703 ق، م 777 ق.
71. شمس الدين ابن جابر اعمى مالكى (ابوعبداللّه محمد بن احمد بن على هوارى اندلسى نحوى) ، ت 698 ق، م 780 ق.
72. ابن الشَفهيَّه علاءالدين حلى (ابوالحسن على بن حسين شفيهى) ، ت و م قرن 8 ق.
73. ابن عرندس حلى (صالح بن عبدالوهاب) ، م 740 ق حدودا.
74. ابن داغر حلى (مغامس بن داغر) ، ت و م قرن 9 ق.
75. حافظ بُرسى حلى (رضى الدين رجب بن محمد بن رجب) ، م 813 ق حدودا.
76. سيد ضياءالدين هادى (سيد جمال بن ابراهيم بن على يمنى صنعانى زيدى) ، ت 758 ق، م قرن 9 ق.
77. حسن آل عبدالكريم مخزومى، ت و م قرن 9 ق.
78. تقى الدين كفعمى (ابراهيم بن زين الدين على بن بدرالدين حسن حارثى) ، م 905 ق.
79. شيخ عزالدين عاملى (حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد حارثى همدانى جبعى، پدر شيخ بهائى) ، ت 918 ق، م 984 ق.
80 . ابن ابى شافين بحرانى (داود بن محمد بن ابى طالب بحرانى) ، م 1001 ق.
81 . زين الدين حميدى (عبدالرحمن بن احمد بن على) ، م 1005 ق.
82 . بهاءالدين عاملى (محمد بن حسين بن عبدالصمد جبعى شيخ بهائى) ، ت 953 ق، م 1031 ق.
ص: 383
83 . حرفوشى عاملى (محمد بن على بن احمد حريرى شامى) ، م 1059 ق.
84 . ابن ابى الحسن عاملى (سيد نورالدين على بن نورالدين على بن حسين موسوى جبعى) ، م 1068 ق.
85 . حسين بن شهاب الدين بن حسين كركى شامى (محقّق كركى) ، م 1076 ق.
86 . قاضى شرف الدين (حسن بن قاضى جمال الدين على بن جابر هبلى خولانى يمنى صنعانى) ، م 1079 ق.
87 . سيد ابوعلى انسى يمنى (احمد بن محمد حسنى) ، م 1079 ق.
88 . سيد شهاب بن احمد موسوى (ابومعتوق حويزى) ، ت 1025 ق، م 1087 ق.
89 . سيد على خان بن خلف مشعشعى (حويزى) ، م 1088 ق.
90. سيد ضياءالدين يمنى (جعفر بن مطهر بن محمد حسين جرموزى حسنى) ، م 1096 ق.
91. محمدطاهر بن محمدحسين قمى (شيرازى نجفى) ، م 1098 ق.
92. قاضى جمال الدين مكى (محمد بن حسن بن دراز) ، م بعد از 1012 ق.
93. ابومحمد بن شيخ صنعان، ت و م قرن 11 ق.
94. محمد بن حسن بن على حرّ عاملى، ت 1033 ق، م 1104 ق.
95. احمد بن حاجى بلادى، م اوائل قرن 12 ق.
96. سيد شمس الأدب يمنى (احمد بن احمد بن محمد حسنى انسى) ، م 1119 ق.
97. سيد على خان مدنى (صدرالدين سيد على خان مدنى شيرازى) ، ت 1052 ق، م 1120 ق.
98. عبدالرضا بن احمد بن خليفه كاظمى (ابوالحسن مقرى) ، م 1120 ق حدودا.
99. علم الهدى (محمد بن محمدمحسن بن مرتضى كاشانى) ، ت 1039 ق، م 1115 ق.
ص: 384
100. على بن احمد عاملى (فقيه عادلى غروى) ، م قرن 12 ق.
101. مسيحا فسوى محمدمسيح بن اسماعيل فدشكويى، م 1127 ق.
102. ابن بشاره غروى (ابوالرضا محمد بن على بن بشاره) ، م 1138 ق.
103. ابراهيم بلادى (ابورياض ابراهيم بن على بن حسن بحرانى) ، م قرن 12 ق.
104. ابومحمد شويكى (عبداللّه بن محمد بن حسين خطى) ، م قرن 12 ق.
105. سيد حسين بن اميررشيد بن قاسم رضوى (هندى نجفى) ، م 1156 ق.
106. سيد بدرالدين يمنى (محمد بن حسن بن المنصورباللّه صنعانى) ، ت 1062 ق، م قرن 12 ق.
2 - غديريه سرايان به زبان فارسى در چهارده قرن
1. كسايى مروزى (ابو الحسن مجدالدين) ، ت 341 ق.
2. دقيقى طوسى (ابومنصور محمد بن احمد) ، م 341 ق.
3. منوچهرى دامغانى، م 432 ق.
4. خواجه عبداللّه انصارى، ت 396 ق، م 481 ق.
5 . ناصر خسرو قباديانى، ت 394 ق، م 481 ق.
6 . ابوالمفاخر رازى، م 511 ق.
7. سنايى غزنوى (ابوالمجد مجدود بن آدم)، ت 437 ق، م 525 ق.
8 . ابوالمعالى رازى (دهخدا) ، م 541 ق.
9. اديب صابر ترمذى (شهاب الدين) ، م 546 ق.
ص: 385
10. قوامى رازى (بدرالدين شرف الشعراء) ، م 550 ق.
11. سوزنى سمرقندى (شمس الدين محمد) ، م 569 ق.
12. فريدالدين عطار نيشابورى، ت 513 ق، م 586 ق.
14. بابا افضل الدين كاشانى، ت 582 ق، م 664 ق.
13. جلال الدين محمد مولوى، م 670 ق.
15. مصلح الدين سعدى شيرازى، ت 605 ق، م 690 ق.
16. ابن يمين فريومدى (امير فخرالدين محمود) ، ت 685 ق، م 769 ق.
17. مولانا كاشى (محمد حسن افضل المتكلمين) ، م قرن 8 ق.
18. نصرت محمد علوى رازى، م قرن 8 ق.
19. حمزه كوچك ورامينى، م قرن 8 ق.
20. واعظ قاينى (مير سيد على) ، م بعد از 803 ق.
21. مولانا لطف اللّه نيشابورى، م 816 ق.
22. شاه نعمت اللّه ولى (سيد نورالدين كرمانى) ، ت 731 ق، م 834 ق.
23. ابن حسام خوسفى (محمد بن حسام الدين) ، ت 783 ق، م 857 ق.
24. آذرى طوسى (فخرالدين حمزه) ، ت 784 ق، م 866 ق.
25. ملا حسين واعظ كاشفى (سبزوارى) ، م 910 ق.
26. مولانا نظام استرآبادى، م 921 ق.
ص: 386
27. بابا فغانى شيرازى، م 925 ق.
28. اهلى شيرازى (محمد) ، ت 858 ق، م 942 ق.
29. خواند مير خواجه غياث الدين، ت 880 ق، م 942 ق.
30. مولانا نثارى تونى، م 968 ق.
31. وحشى بافقى (كمال الدين محمد) ، م 991 ق.
32. سائل كاشانى، م قرن 10 ق.
33. نظيرى نيشابورى (محمدحسين) ، م 1023 ق.
34. على نقى كمره اى، ت 953 ق، م 1029 ق.
35. حكيم شفايى اصفهانى (شرف الدين حسن) ، ت 966 ق، م 1037 ق.
36. فياض لاهيجى، م 1072 ق.
37. ناظم هروى (ملا فرخ حسين) ، ت 1011 ق، م 1081 ق.
38. ميرسند كاشانى، م 1083 ق حدودا.
39. صائب تبريزى (محمدعلى) ، ت 1016 ق، م 1086 ق.
40. محمدطاهر قمى، م 1098 ق.
41. نجيب كاشانى (نورالدين محمد) ، م 1106 ق.
42. تأثير تبريزى (محسن) ، ت 1060 ق، م 1129 ق.
43. دردمند اودگيرى (فقيه صاحب) ، م قبل از 1136 ق.
44. لامع درميانى (محمدرفيع) ، ت 1076 ق.
45. ميرجليل (سيد عبدالجليل حسينى واسطى بلگرامى) ، ت 1071 ق، م 1138 ق.
ص: 387
46. الماسى اصفهانى (ميرزا محمدتقى شمس آبادى) ، م 1159 ق.
47. محسن تتوى (محمد محسن) ، ت 1121 ق، م 1163 ق.
48. طبيب اصفهانى (ميرزا عبدالباقى) ، ت 1127 ق، م 1171 ق.
49. حزين لاهيجى (محمدعلى) ، ت 1103 ق، م 1181 ق.
50 . عاشق اصفهانى (محمد) ، ت 1111 ق، م 1181 ق.
51 . فقير دهلوى (مير شمس الدين) ، ت 1115 ق، م 1183 ق.
52 . آذر بيگدلى (لطفعلى بيك) ، ت 1134 ق، م 1195 ق.
53 . هاتف اصفهانى (سيد احمد) ، م 1198 ق.
54 . آزاد بلگرامى (ميرغلام على واسطى) ، ت 1116 ق، م 1200 ق.
55 . قادر گرامى پنجابى (شيخ غلام) ، م 1200 ق حدودا.
56 . قانع تتوى (مير على شير) ، م 1203 ق.
57 . مظفر عليشاه كرمانى (ميرزا محمدتقى) ، م 1215 ق.
58 . طراز يزدى (عبدالوهاب) ، م 1261 ق.
59 . وصال شيرازى، ت 1197 ق، م 1262 ق.
60 . وامق يزدى (سيد محمدعلى) ، ت 1200 ق، م 1262 ق.
61 . رشحة اصفهانى (محمدباقر) ، ت 1203 ق، م 1266 ق.
62 . قاآنى شيرازى (ميرزا حبيب) ، ت 1222 ق، م 1270 ق.
63 . داورى شيرازى (محمد) ، ت 1238 ق، م 1283 ق.
64 . سروش اصفهانى (شمس الشعراء ميرزا محمدعلى) ، ت 1228 ق، م 1285 ق.
65 . غالب دهلوى (اسداللّه) ، ت 1212 ق، م 1285 ق.
66 . هماى شيرازى (ميرزا محمدعلى) ، ت 1212 ق، م 1290 ق.
67 . افسر كرمانى (ميرزا مهدى قليخان) ، ت 1259 ق، م 1300 ق.
ص: 388
68 . جيحون يزدى (محمد تاج الشعراء) ، م 1301 ق.
69 . نقيب شيرازى (ميرزا احمد) ، ت 1238 ق، م 1302 ق.
70. جودى خراسانى (عبدالجواد) ، م 1302 ق.
71. شمس الادباء ميرزا سيد محمد اصفهانى، ت 1252 ق، م 1302 ق.
72. روشن اردستانى (ميرزا صادق) ، م 1305 ق.
73. عنقاى اصفهانى (محمدحسين) ، م 1308 ق.
74. خرد كرمانى (محمدعلى خان) ، زنده در سال 1308 ق.
75. صباى كاشانى (محمودخان ملك الشعراء) ، ت 1228 ق، م 1311 ق.
76. ميرزا حبيب اصفهانى، م 1311 ق.
77. پروين همدانى (محمد ملا پروين) ، زنده در 1312 ق.
78. صفى عليشاه (ميرزا حسن اصفهانى) ، ت 1251 ق، م 1316 ق.
79. قدرت قمى (سيد على رضوى) ، ت 1274 ق، م 1316 ق.
80 . محيط قمى (ميرزا محمد) ، م 1317 ق.
81 . مشتاقى نائينى (ميرزا على خان) ، ت 1246 ق، م 1318 ق.
82 . آسوده شيرازى (محمدمهدى) ، م 1320 ق.
83 . حكيم ساوجى (ميرزا على رضا) ، م 1322 ق.
84 . عمان سامانى (ميرزا نوراللّه) ، ت 1264 ق، م 1322 ق.
85 . صبورى كاشانى (محمدكاظم) ، ت 1259 ق، م 1322 ق.
86 . شكيب اصفهانى (محمدرضا) ، زنده در 1323 ق.
87 . شباب شوشترى (ملا عباس) ، ت 1250 ق، م 1324 ق.
88 . داور شيرازى (شيخ مفيد) ، ت 1251 ق، م 1325 ق.
89 . لعلى تبريزى (ميرزا على شمس الحكماء) ، ت 1261 ق، م 1325 ق.
ص: 389
90. فروغى اصفهانى (ميرزا محمدحسين ذكاءالملك) ، ت 1255 ق، م 1325 ق.
91. ميرزا حبيب خراسانى، ت 1266 ق، م 1327 ق.
92. شوكت شيرازى (فضل اللّه) ، م 1329 ق.
93. طرب اصفهانى (ابوالقاسم محمدنصير) ، ت 1274 ق، م 1330 ق.
94. حضورى سلماسى (ميرزا حسين خان) ، ت 1263 ق، م 1330 ق.
95. عنقاى طالقانى (جلال الدين ابوالفضل) ، ت 1266 ق، م 1333 ق.
96. اختر طوسى (ميرزا غلام حسين) ، ت 1268 ق، م 1334 ق.
97. سيد محمد جدّاى قمى، م 1336 ق.
98. شيخ الرئيس قاجار (ميرزا ابوالحسن حيرت) ، ت 1264 ق، م 1336 ق.
99. اديب الممالك فراهانى (سيد محمدصادق متخلص به اميرى) ، ت 1277 ق، م 1336 ق.
100. اديب خلوت (ميرزا على آشوب آشتيانى) ، ت 1285 ق، م 1337 ق.
101. حكيم هيدجى (محمد بن معصوم على) ، ت 1270 ق، م 1339 ق.
102. فرصت شيرازى (سيد ميرزا محمدنصير حسينى) ، ت 1271 ق، م 1339 ق.
103. منزوى تهرانى (شيخ على) ، ت 1290 ق، م بعد از 1341 ق.
104. ربانى گرگانى (حاج ميرزا محمدحسين) ، ت 1271 ق، م بعد از 1341 ق.
105. حكمت تهرانى (على نقى مشيرالكُتّاب) ، ت 1293 ق، م 1344 ق.
106. ايرج ميرزا، ت 1291 ق، م 1344 ق.
107. دروديان تفرشى (شيخ محمدرضا) ، ت 1284 ق، م 1344 ق.
108. غمگين اصفهانى (محمدكاظم) ، ت 1280 ق، م 1345 ق.
109. اديب پيشاورى (سيد احمد) ، ت 1260 ق، م 1349 ق.
110. خوشدل تهرانى (على اكبر صلح خواه) ، ت 1293 ق، م 1349 ق.
111. پروانه (سلطان محمود ميرزا) ، ت 1280 ق، م 1349 ق.
ص: 390
112. يحيى مدرس اصفهانى، ت 1254 ق، م 1349 ق.
113. مايل تهرانى (ميرزا حبيب اللّه) ، ت 1288 ق، م 1350 ق.
114. رفعت سمنانى (محمدصادق) ، م 1350 ق.
115. دانش تبريزى (صدرالافاضل) ، ت 1268 ق، م 1350 ق.
116. فقير شيرازى (ميرزا على معين الشريعه) ، ت 1296 ق، م 1351 ق.
117. نادرى مشهدى (محمدحسين ميرزا اميرالشعراء) ، ت 1299 ق، م 1356 ق.
118. غروى اصفهانى (محمدحسين كمپانى) ، ت 1296 ق، م 1361 ق.
119. عبرت نائينى (محمدعلى مصاحبى) ، ت 1283 ق، م 1362 ق.
120. ملك الشعراء بهار (محمدتقى) ، ت 1304 ق، م 1370 ق.
121. بنائى يزدى (على اصغر) ، ت 1301 ق، م 1370 ق.
122. صغير اصفهانى (محمدحسين) ، ت 1312 ق، م 1390 ق.
123. حائرى مازندرانى (محمدصالح) ، ت 1298 ق، م 1391 ق.
124. الهى قمشه اى (مهدى محى الدين) ، ت 1319 ق، م 1393 ق.
125. امينى تبريزى (سليمان) ، ت 1341 ق، م 1394 ق.
126. نجومى خراسانى (اسماعيل نجوميان) ، ت 1302 ق، م 1397 ق.
127. حشمت شيرازى (عبدالرحيم) ، م قرن 14 ق.
128. فارس بروجردى، م قرن 14 ق.
129. سيد محمدحسن ميرجهانى (حيران) ، ت 1319 ق، م 1412 ق.(1)
130. عبدالعلى فائز تبريزى، زنده در سال 1300 ش.
131. گلزار اصفهانى (متخلص به رجاء) ، ت 1263 ش، م 1325 ش.
ص: 391
132. نصرت خراسانى (ميرزا عبدالحسين خان منشى باشى) ، ت 1251 ش، م 1334 ش.
133. مفتون همدانى (ميرآقا كبريائى) ، ت 1268 ش، م 1334 ش.
134. اورنگ مازندرانى (عبدالحسين) ، ت 1282 ش، م 1337 ش.
135. سيد صادق سرمد، ت 1286 ش، م 1339 ش.
136. مهدين صور اسرافيل (على اكبر) ، ت 1280 ش، م 1340 ش.
137. مُكرَم اصفهانى (محمدعلى حبيب آبادى) ، ت 1283 ش، م 1344 ش.
138. منشى كاشانى (حسين على) ، ت 1271 ش، م 1349 ش.
139. عارف بجنوردى (سيد مرتضى رضوى نژاد) ، ت 1284 ش، م 1353 ش.
140. محمدرضا حكيمى خراسانى، ت 1314 ش، م 1354 ش.
141. صابر همدانى (اسداللّه صنيعيان) ، ت 1282 ش، م 1355 ش.
142. احمد ناظرزاده كرمانى، ت 1296 ش، م 1355 ش.
143. سنا (جلال الدين همايى) ، ت 1278 ش، م 1359 ش.
144. محمدحسين آيتى بيرجندى (ضياءالدين) ، ت 1310 ش، م 1350 ش.
145. طوطى همدانى (ابوالحسن) ، ت 1283 ش.
146. محمد على نجاتى تهرانى، ت 1285 ش.
147. احمد سهيلى خوانسارى، ت 1291 ش.
148. نواى اصفهانى (جعفر نوابخش) ، ت 1293 ش.
149. اسحاق شهنازى (سرهنگ) ، ت 1297 ش.
150. سيد كريم اميرى فيروزكوهى، ت 1288 ش، م 1364 ش.
151. ناصح تهرانى (محمدعلى) ، ت 1278 ش، م 1365 ش.
152. نعمت اللّه ذكايى بيضايى، ت 1283 ش، م 1365 ش.
153. قاسم رساء، ت 1288 ش، م 1365 ش.
ص: 392
154. سيد محمدحسين شهريار تبريزى، ت 1283 ش، م 1367 ش.
155. ابوالقاسم حالت، ت 1292 ش، م 1371 ش.
156. مهدى سهيلى، ت 1303 ش.
157. سروى (قاسم سروى ها) ، ت 1304 ش.
158. حميد سبزوارى (حسين ممتحنى) ، ت 1304 ش.
159. مشفق كاشانى (عباس كى منش) ، ت 1304 ش.
160. جواد نوربخش كرمانى، ت 1305 ش.
161. كيفر (حسين مظلوم) ، ت 1306 ش.
161. شاهرخى بَمى (محمود جذبه) ، ت 1306 ش.
163. على اكبر پيروى، ت 1309 ش.
164. مهدى اخوان ثالث (م. اميد) ، ت 1307 ش، م 1369 ش.
165. مرتضى اشترى اصفهانى، ت 1312 ش.
166. عابد تبريزى (محمد عابدى خيابانى) ، ت 1314 ش.
167. آزرم (نعمت ميرزازاده، م. آزرم) ، ت 1315 ش.
168. سيد على موسوى گرمارودى، ت 1320 ش.
169. طه حجازى (ح. آرزو) ، ت 1330 ش.
170. احمد عزيزى، ت 1334 ش.
171. محمد آلاندوزلى، ت 1343 ش.
172. اسماعيل نورى علاء، ت قرن 14 ش.
173. محمدرضا شريفى نيا، ت قرن 14 ش.
174. فرخنده ساوجى، ت قرن 14 ش.
175. صديقه وسمقى، ت 1340 ش.
176. شارخ تندرو صالح، ت قرن 14 ش.
ص: 393
177. يوسفعلى ميرشكاك، ت قرن 14 ش.
178. محمدعلى مجاهدى (پروانه) ، ت قرن 14 ش.
179. محمدى تبريزى (جلال) ، ت قرن 14 ش.
180. امير برزگر خراسانى، ت قرن 14 ش.
181. غلامرضا سازگار (ميثم) .
براى توضيح بيشتر در مورد كتابشناسى شعر غدير و نيز ادبيات غدير مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش «ادبيات غدير» .
ص: 394
قسمت دوم : منابع حديث غدير
اول: بحثى سلسله وار در منابع حديث غدير
منابع حديث غدير در كتب شيعه و اهل سنت
اشاره
منابع حديث غدير در كتب شيعه و اهل سنت(1)
در كنار تحقيق در اسناد و ناقلين حديث غدير به شكل نام افراد، جا دارد ليستى از كتب شيعه و اهل سنت در طول پانزده قرن كه حديث غدير را نقل كرده اند، بر اساس اسامى كتب و به ترتيب قرن ها ارائه شود. در اين زمينه ابتدا دو كتاب معرفى مى شود:
«غدير خم» ، محمد دشتى، فارسى، چاپى، مؤسسه فرهنگى تحقيقاتى اميرالمؤمنين عليه السلام، قم، چاپ اول، سال 1382 ش، 1424 ق. رقعى، 160 ص. در اين
ص: 395
كتاب از صفحه 117 تا 153، با عنوان «اعترافات دانشمندان اهل سنت» 258 كتاب از كتب اهل سنت كه حديث غدير را نقل كرده اند، همراه با آدرس و سند مذكور در اين كتاب ها، به ترتيب حروف الفبا آمده است.
«الغدير فى مصادر الفريقين» ، على يعقوب سويف القطيفى، عربى، چاپى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1423 ق، 2003 م، وزيرى، 601 ص. اين كتاب تحقيقى جامع در اين زمينه بوده و توضيح آن چنين است: اين كتاب در سه فصل آمده است: فصل اول: در اين فصل خلاصه اى از زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است. فصل دوم: باب 1: گزارش حجة الوداع. باب 2: در اين باب كتاب هايى كه حديث و ماجراى غدير را نقل كرده اند، از كتب شيعه و سنى و به ترتيب قرن ها آمده است؛ از قرن اول تا قرن پانزدهم، و جمعا بيش از 500 كتاب از شيعه و اهل سنت را نام برده است. در هر مورد كتاب و مؤلف همراه با توثيقات و نص حديث غدير در آن كتاب و آدرس آن آمده است. فصل سوم: چهل و سه غديريه عربى به ترتيب زمانى آمده است.
در اينجا چكيده بخش معرفى كتبِ ناقلِ حديث غدير از كتاب «الغدير فى مصادر الفريقين» ارائه مى شود، و براى تفصيل مطلب به خود كتاب مراجعه شود. در هر قرن ابتدا كتاب ها همراه با نام مؤلف و مشخصات در دستِ آنها و آدرس موجود آورده شده، و سپس ليست مؤلفين آن قرن آورده مى شود، كه جمعا 508 كتاب از شيعه و اهل سنت است:
قرن اول
1. كتاب سليم بن قيس الهلالى، سليم بن قيس هلالى (ابوصادق عامرى كوفى (م 76 ق) ، تحقيق: محمدباقر انصارى، الهادى، قم، چاپ اول سال 1415 ق.
قرن سوم
2. صحيفة الامام الرضا عليه السلام، حافظ عبداللّه بن محمد بن احمد بن عامر بن سليمان طائى (م قرن 3 ق) . صحيفة الامام الرضا عليه السلام: ص 64 .
ص: 396
3. جمهرة النسب، حافظ ابومنذر هشام بن محمد بن سائب بن بشر كلبى، صاحب النسب (م 204 يا 206 ق) . جمهرة النسب: ص 189.
4. المصنّف، حافظ ابوبكر عبدالرزاق بن همام بن نافع حميرى صنعانى (ت 126 - م 211 ق) . المصنّف: ج 11 ص 225.
5 . وقعه صفّين، ابوالفضل نصر بن مزاحم بن سيار منقرى (م 212 ق) . وقعة صفّين: ص 33، 338.
6 . المعيار و الموازنة، ابوجعفر محمد بن عبداللّه معتزلى معروف به اسكافى (م 240 ق) . المعيار و الموازنة: ص 210.
7. المصنف فى الاحاديث و الآثار، حافظ شيخ عبداللّه بن محمد بن ابى شيبه ابراهيم بن عثمان بن خواستى عبسى، مولاهم ابوبكر حافظ كوفى (ت 159 - م 235 ق) . المصنف فى الاحاديث و الآثار: ج 7 ص 494 - 496، 499.
8 . تاريخ خليفة بن خيّاط، ابوعمر خليفة بن خيّاط بن ابى هبيره شيبانى عصفرى بصرى، معروف به شباب صاحب الطبقات (م 240 ق) . تاريخ خليفة بن خياط: ص 361.
9. فضائل الصحابة، امام ابوعبداللّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى وائلى (ت 164 - م 241 ق) . فضائل الصحابة: ص 569 ، 572 ، 584 - 586 ، 592 ، 593 ، 596 ، 599 ، 613 .
10. فضائل على بن ابى طالب عليه السلام، امام ابوعبداللّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى وائلى (ت 164 - م 241 ق) . فضائل على بن ابى طالب عليه السلام: ص 59 ، 60 .
11. مسند الامام احمد بن حنبل، امام ابوعبداللّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى وائلى (ت 164 - م 241 ق) . مسند احمد: ج 1 ص 84 ، 119 و ج 3 ص 372 و و ج 4 370، 386 و ج 5 ص 347، 350، 358، 361، 366، 370، 419،
ص: 397
12. العثمانية، ابوعثمان عمرو بن بحر بن محبوب كنانى به ولاء ليثى مشهور به جاحظ و رئيس فرقه اى منحرف از معتزله (ت 163 - م 255 ق) . العثمانية: ص 134.
13. قرب الاسناد، شيخ ابوالعباس عبداللّه بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حميرى قمى (م قرن 3 ق) . قرب الاسناد: ص 57 ح 186.
14. التاريخ الكبير، حافظ ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بن مغيرة بخارى صاحب جامع صحيح معروف به «صحيح البخارى» (ت 194 - م 256 ق) . التاريخ الكبير: ج 1 ص 375.
15. سنن المصطفى صلى الله عليه و آله، حافظ ابوعبداللّه محمد بن يزيد ربعى قزوينى معروف به ابن ماجه (ت 209 - م 273 ق) . سنن المصطفى صلى الله عليه و آله: ج 1 ص 58 .
16. سنن ابن ماجه، حافظ ابوعبداللّه محمد بن يزيد ربعى قزوينى معروف به ابن ماجه (ت 209 - م 273 ق) . سنن ابن ماجه: ج 1 ص 43، 45.
17. الاختلاف فى اللفظ و الردّ على الجهمية، امام ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى معروف به ابن قتيبه دينورى (ت 213 - م 276 ق) . الاختلاف فى اللفظ و الردّ على الجهمية: 54 ، 55 .
18. الامامة و السياسة، امام ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى معروف به ابن قتيبة دينورى (ت 213 - م 276 ق) . الامامة و السياسة: ج 1 ص 129.
19. الامامة، امام ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبة دينورى معروف به ابن قتيبة دينورى (ت 213 - م 276 ق) . الامامة: ص 74.
20. الجامع الصحيح المعروف بسنن الترمذى، حافظ شيخ ابوعيسى محمد بن عيسى بن سورة بن موسى سلمى بغوى ترمذى (ت 209 - م 279 ق) . الجامعة الصحيح المعروف بسنن الترمذى: ج 5 ص 633 ح 3713.
ص: 398
21. تفسير فرات الكوفى، فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى (م قرن 3 ق) . تفسير فرات الكوفى: ص 129 - 131، 502 ، 504 ، 505 .
22. انساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بن داود بلاذرى (م 279 ق) . انساب الاشراف: ج 2 ص 858 ، 859 .
23. الغارات، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود ثقفى كوفى اصفهانى معروف به ابن هلال ثقفى (م 283 ق) . الغارات: ج 2 ص 658 ، 659 .
24. تاريخ اليعقوبى، احمد بن اسحاق (ابى يعقوب) بن جعفر بن وهب بن واضح يعقوبى (م 284 ق) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 112.
25. تفسير الحبرى، محدث حسين بن حكم بن مسلم حبرى كوفى زيدى (م 286 ق) . تفسير الحبرى: ص 262، 263.
26. كتاب السنة، حافظ علامه ابوبكر عمرو بن ابى عاصم ضحاك بن مخلد شيبانى (م 287 ق) . كتاب السنه: ص 590 - 593 ح 1354، 1355، 1357، 1358، 1359، 1362، 1364 - 1367، 1369، 1370 - 1372.
27. تاريخ واسط، علامه ابوالحسن اسلم بن سهل بن اسلم بن حبيب رزاز واسطى محدث واسط (م 292 ق) . تاريخ واسط: ص 154.
28. البحر الزخّار معروف به مسند البزّار، حافظ امام ابوبكر احمد بن عمرو بن عبدالخالق بزّار (م 292 ق) . مسند البزار: ج 3 ص 35 ح 778.
29. اصول الدين، يحيى بن حسين بن قاسم بن ابراهيم بن اسماعيل بن حسن بن على بن ابى طالب هاشمى زيدى (ت 220 - م 298 ق) . اصول الدين: ص 78.
ص: 399
عبداللّه بن محمد بن احمد بن عامر طائى.
حافظ هشام بن محمد بن سائب كلبى.
حافظ عبدالرزاق بن همّام صنعانى.
مورّخ نصر بن مزاحم منقرى.
متكلم محمد بن عبداللّه معتزلى معروف به اسكافى.
حافظ عبداللّه بن محمد بن ابى شيبه كوفى.
مورّخ خليفة بن خيّاط عصفرى.
امام احمد بن حنبل شيبانى وائلى.
متكلم عمرو بن بحر بن محبوب جاحظ.
شيخ عبداللّه بن جعفر بن حسين حميرى قمى.
حافظ محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بخارى.
حافظ محمد بن يزيد قزوينى معروف به ابن ماجه.
مورخ عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى.
حافظ محمد بن عيسى بن سوره بغوى ترمذى.
مفسر فرات بن ابراهيم كوفى.
نسّابه احمد بن يحيى بن جابر بن داود بلاذرى.
مورخ ابراهيم بن محمد بن سعيد كوفى ثقفى.
مورخ احمد بن ابى يعقوب بن جعفر يعقوبى.
محدث حسين بن حكم حبرى كوفى زيدى.
حافظ ابوبكر عمرو بن ابى عاصم شيبانى.
علامه اسلم بن سهل رزّاز واسطى.
حافظ احمد بن عمرو بن عبدالخالق بزّاز.
علامه يحيى بن حسين بن قاسم هاشمى زيدى.
ص: 400
قرن چهارم
30. السنن الكبرى، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينا نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . السنن الكبرى: ج 5 ص 45 ح 8148 و ص 108 ح 8399 و ص 117 ح 8379 و ص 132 ح 8473 و ص 134 ح 8478 .
31. فضائل الصحابة، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . فضائل الصحابة: ص 14 ح 42 و ص 15 ح 45.
32. الخصائص، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . الخصائص: ص 21 - 23، 35.
33. تهذيب خصائص الامام على عليه السلام، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . تهذيب خصائص الامام على عليه السلام: ص 69 ، 70.
34. مسند ابى يعلى، حافظ ابويعلى احمد بن على بن مثنى تميمى موصلى (م 307 ق) . مسند ابى يعلى: ج 1 ص 429.
35. المسترشد فى امامة اميرالمؤمنين عليه السلام، حافظ علامه اباجعفر محمد بن جرير بن رستم امامى طبرى (م 310 ق) . المسترشد فى امامة اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 466 -
470، 620 .
36. السنّة، حافظ علامه ابوبكر احمد بن محمد بن هارون بن يزيد خلال حنبلى (م 311 ق) . السنّة: ص 348 ح 463.
37. الكنى و الاسماء، حافظ ابوبشير محمد بن احمد بن حمّاد بن سعد بن مسلم انصارى رازى دولابى (ت 224 - م 310 يا 320 ق) . الكنى و الاسماء: ج 1 ص 160.
38. الذرية الطاهرة، حافظ ابوبشير محمد بن احمد بن حمّاد بن سعد بن مسلم انصارى رازى دولابى (ت 224 - م 310 يا 320 ق) . الذرية الطاهرة: ص 166.
ص: 401
39. تفسير العياشى، محمد بن مسعود بن عياش سلمى سمرقندى معروف به عيّاشى (م 320 ق) . تفسير العيّاشى: ج 1 ص 360 - 363
40. مشكل الآثار، حافظ شيخ ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامه ازدى طحاوى (ت 239 - م 321 ق) . مشكل الآثار: ج 3 ص 307، 308.
41. الضعفاء الكبير، حافظ ابوجعفر محمد بن عمرو بن موسى بن حمّاد عقيلى مكّى (م 322 ق) . الضعفاء الكبير: ج 3 ص 271 ش 1276.
42. العقد الفريد، حافظ ابوعمر احمد بن محمد بن عبدربّه بن حبيب بن حدير بن سالم اندلسى مالكى (ت 246 - م 327 ق) . العقد الفريد: ج 4 ص 291 و ج 5 ص 76، 84 .
43. الكافى، شيخ ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى سلسلى بغدادى (م 328 يا 329 ق) . اصول الكافى: ج 1 ص 295. فروع الكافى: ج 4 ص 149.
44. امالى المحاملى، حافظ قاضى ابوعبداللّه حسين بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل بن سعيد بن ابان محاملى ضبّى شافعى بغدادى (ت 235 - م 330 ق) . امالى المحاملى: ص 85 ح 35.
45. المسند، علامه ابوسعيد هيثم بن كليب بن شريح شاشى تركى (م 335 ق) . المسند: ج 1 ص 165.
46. معجم شيوخ ابن الاعرابى، امام حافظ ابوسعيد احمد بن محمد بن زياد بن بشر بن درهم معروف به ابن الاعرابى بصرى (ت 246 - م 340 ق) . معجم شيوخ ابن الاعرابى: ج 1 ص 166 ح 222.
47. مروج الذهب، ابوالحسن على بن حسين بن على مسعودى شافعى (م 346 ق) . مروج الذهب: ج 2 ص 437.
48. معجم الصحابة، حافظ ابوحسين عبدالباقى بن قانع بن مرزوق بن واثق اموى بغدادى (ت 266 - م 351 ق) . معجم الصحابة: ج 1 ص 199.
ص: 402
49. المعجم الاوسط، حافظ ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايّوب بن مطير لخمى شامى طبرانى (ت 260 - م 360 ق) . المعجم الاوسط: ج 1 ص 229، 576 و ج 2 ص 68 ، 69 و ج 3 ص 69 ، 134
50 . المعجم الكبير، حافظ ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى شامى طبرانى (ت 260 - م 360 ق) . المعجم الكبير: ج 2 ص 357 ح 2 و ج 4 ص 17، 173 و ج 5 ص 165 - 167، 170 - 172، 174، 175، 191 - 195، 202 - 204، 212.
51 . المعجم الصغير، حافظ ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى شامى طبرانى (ت 260 - م 360 ق) . المعجم الصغير: ج 1 ص 71.
52 . قضاة قرطبة، قاضى ابوعبداللّه محمد بن حارث بن اسد خشنى اندلسى (م 366 ق) . قضاة قرطبة: ص 259.
53 . المجالس و المسايرات، قاضى نعمان بن محمد بن منصور ابوحنيفة بن حيون تميمى مغربى قاضى نعمان معروف به قاضى ابوحنيفه (م 363 ق) . المجالس و المسايرات: ص 327.
54 . شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهم السلام، قاضى نعمان بن محمد بن منصور ابوحنيفة بن حيون تميمى مغربى قاضى نعمان معروف به قاضى ابوحنيفه (م 363 ق) . شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهم السلام: ج 1 ص 99، 100.
55 . دعائم الاسلام، قاضى نعمان بن محمد بن منصور ابوحنيفة بن حيون تميمى مغربى قاضى نعمان معروف به قاضى ابوحنيفه (م 363 ق) . دعائم الاسلام: ج 1 ص 16.
56 . تفسير القمى، شيخ ابوالحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى (م 329 ق) . تفسير القمى: ج 1 ص 173، 174.
57 . زين الفتى فى شرح سورة هل اتى، حافظ ابومحمد احمد بن محمد بن على بن احمد عاصمى خراسانى (م 378 ق) . زين الفتى: ج 1 ص 12 - 14، 493 - 495.
ص: 403
58 . الفتوح، علامه احمد بن اعثم كوفى (م 314 ق) . الفتوح: ج 3 ص 121.
59 . من لا يحضره الفقيه، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمّى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 559 .
60 . الخصال، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . الخصال: ج 1 ص 311 و ج 2 ص 572 ، 578 .
61 . الامالى، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمّى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . الامالى (صدوق) : ص 81 .
62 . معانى الاخبار، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمّى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . معانى الاخبار: ص 65 - 67 .
63 . الكامل فى ضعفاء الرجال، علامه عبداللّه بن عدى بن عبداللّه بن محمد بن مبارك جرجانى معروف به ابن قطان (ت 277 - م 365 ق) . الكامل فى ضعفاء الرجال: ج 2 ص 362 و ج 3 ص 256 و ج 4 ص 12 و ج 5 ص 33، 122 و ج 6 ص 82 ، 216، 381.
64 . اخبار السيد الحميرى، ابوعبيداللّه محمد بن عمران بن موسى مرزبانى خراسانى (ت 297 - م 384 ق) . اخبار السيد الحميرى: ص 154، 155، 159.
65 . اخبار شعراء الشيعة، ابوعبيداللّه محمد بن عمران بن موسى مرزبانى خراسانى (ت 297 - م 384 ق) . اخبار شعراء الشيعة: ص 78.
66 . العلل الواردة، حافظ ابوالحسن على بن عمر بن احمد بن مهدى دارقطنى (ت 306 - م 385 ق) . العلل الواردة: ج 3 ص 224 و ج 4 ص 91.
67 . نصرة مذهب الزيدية، صاحب ابوالقاسم اسماعيل بن عبّاد بن عباس طالقانى معروف به صاحب بن عبّاد (ت 326 - م 385 ق) . نصرة مذهب الزيدية: ص 41.
ص: 404
امام حافظ احمد بن شعيب بن على نسائى قاضى.
حافظ احمد بن على بن مثنى معروف به ابى يعلى موصلى.
حافظ محمد بن جرير بن رستم امامى طبرى.
حافظ احمد بن محمد بن هارون بن يزيد خلال حنبلى.
حافظ محمد بن احمد بن حمّاد رازى دولابى.
مفسر محمد بن مسعود بن عياش سمرقندى معروف به عيّاشى.
حافظ احمد بن محمد بن سلامه ازدى طحاوى حنفى.
حافظ محمد بن عمرو بن موسى عقيلى مكّى.
حافظ احمد بن محمد بن عبدربّه اندلسى مالكى.
شيخ محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى.
حافظ قاضى حسين بن اسماعيل محاملى شافعى بغدادى.
علامه حافظ هيثم بن كليب بن شريح شاشى تركى.
حافظ احمد بن محمد بن زياد بن بشر بن درهم بن اعرابى.
مورخ على بن حسين بن على مسعودى شافعى.
حافظ عبدالباقى بن قانع بن مرزوق اموى بغدادى.
حافظ سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير طبرانى.
قاضى محمد بن حارث بن اسد خشنى اندلسى.
قاضى نعمان بن محمد بن منصور معروف به ابى حنيفه شيعى.
شيخ ابوالحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى.
حافظ احمد بن محمد بن على عاصمى خراسانى.
علامه احمد بن اعثم كوفى.
شيخ محمد بن على بن حسين معروف به صدوق.
ص: 405
علامه عبداللّه بن عدى بن عبداللّه مبارك جرجانى.
محمد بن عمران بن موسى مرزبانى خراسانى.
حافظ على بن عمر بن احمد بن مهدى دار قطنى.
وزير صاحب اسماعيل بن عبّاد بن عباس طالقانى.
قرن پنجم
68 . معجم الشيوخ، علامه شيخ ابوالحسين محمد بن احمد بن محمد بن جميع غسانى صيداوى (ت 305 - م 402 ق) . معجم الشيوخ: ص 399.
69 . تمهيد الاوائل و تلخيص الدلائل، قاضى ابوبكر محمد بن طيب بن محمد بن جعفر معروف به ابى بكر باقلانى (ت 338 - م 403 ق) . تمهيد الاوائل و تلخيص الدلائل: ص 545 .
70. المستدرك على الصحيحين، حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه بن حمدويه بن نعيم ضبّى طهمانى نيسابورى معروف به حاكم نيسابورى ابن البيع (ت 321 - م 405 ق) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 118.
71. المجازات النبوية، سيد محمد بن حسين بن موسى موسوى بغدادى معروف به شريف رضى (م 406 ق) . المجازات النبوية: ص 231.
72. خصائص الائمة عليهم السلام، سيد محمد بن حسين بن موسى موسوى بغدادى معروف به شريف رضى (م 406 ق) . خصائص الائمة عليهم السلام: ص 41، 42.
73. الامالى الصغرى، ابوالحسين المؤيدباللّه احمد بن الحسين هارون اقطع از فرزندان زيد بن حسن علوى طالبى قرشى امام زيدى (ت 333 - م 421 ق) . الامالى الصغرى: ص 90، 113، 118.
74. مسارّ الشيعة فى مختصر تواريخ الشريعة، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . مسارّ الشيعة فى مختصر تواريخ الشريعة: ص 38، 39.
ص: 406
75. الجمل، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . الجمل: ص 219، 230.
76. اقسام المولى فى اللسان، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . اقسام المولى فى اللسان: ص 31، 35.
77. الافصاح فى الامامة، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . الافصاح فى الامامة: ص 32، 33.
78. الارشاد، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . الارشاد: ج 1 ص 351، 352.
79. امالى الشيخ المفيد، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . امالى الشيخ المفيد: 26، 27، 55 ، 58 .
80 . المقنعة، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . المقنعة: ص 203، 204.
81 . المغنى، قاضى ابوالحسين عبدالجبار بن احمد بن عبدالجبار همدانى اسدآبادى معتزلى. المغنى: ج 1 ص 144.
82 . ثمار القلوب، علامه ابومنصور عبدالملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى نيشابورى شافعى معروف به ثعالبى (ت 350 - م 429 ق) . ثمار القلوب: ص 636 ، 637 .
83 . تثبيت الامامة و ترتيب الخلافة، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . تثبيت الامامة و ترتيب الخلافة: ص 54 .
84 . تاريخ اصبهان، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . تاريخ اصبهان: ج 1 ص 142، 283.
ص: 407
85 . حلية الاولياء، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . حلية الاولياء ج 4 ص 23 و ج 5 ص 26، 27.
86 . فضائل الخلفاء الاربعة، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . فضائل الخلفاء الاربعة: ص 43 ح 17 و ص 44 ح 18، 19.
87 . الشافى فى الامامة، شريف ابوالقاسم على بن حسين بن محمد بن ابراهيم موسوى بغدادى معروف به سيد مرتضى علم الهدى (ت 355 - م 436 ق) . الشافى فى الامامة: ج 2 ص 258.
88 . الذخيرة فى الكلام، شريف ابوالقاسم على بن حسين بن محمد بن ابراهيم موسوى بغدادى معروف به سيد مرتضى علم الهدى (ت 355 - م 436 ق) . الذخيرة فى الكلام: ص 442.
89 . الاربعين عن الاربعين، حافظ شيخ عبدالرحمن بن احمد بن حسين نيشابورى (م 510 ق) . الاربعين عن الاربعين: ص 32.
90. تقريب المعارف، فقيه ابوالصلاح تقى الدين بن نجم الدين بن عمر بن عبداللّه بن عبداللّه بن محمد حلبى معروف به ابوالصلاح حلبى (ت 374 - م 447 ق) . تقريب المعارف: ص 197، 205.
91. كنز الفوائد، شيخ ابوالفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى (م 449 ق) . كنز الفوائد: ص 84 .
92. خبر الغدير، شيخ ابوالفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى (م 449 ق) . خبر الغدير: ص 37، 38.
93. الاعتقاد و الهداية الى سبيل الرشاد، حافظ احمد بن حسين بيهقى شافعى (م 458 ق) . الاعتقاد و الهداية الى سبيل الرشاد: ص 246، 247.
ص: 408
94. التبيان، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . التبيان: ج 3 ص 435، 436.
95. امالى الشيخ الطوسى، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . امالى الشيخ الطوسى: ص 237 ح 433 و ص 254 ح 456 و ص 255 ح 459 و ص 332 ح 664 ، 667 و ص 334 ح 672 و ص 343 ح 704، 794.
96. المفصح فى امامة اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن (ت 385 - م 460 ق) . المفصح فى امامة اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام: ص 133.
97. الرسائل العشر، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى (ت 385 - م 460 ق) . الرسائل العشر: ص 97، 98.
98. العقائد الجعفرية، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . العقائد الجعفرية: ص 249.
99. مصباح المتهجّد، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . مصباح المتهجد: ص 679 .
100. تلخيص الشافى، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . تلخيص الشافى: ج 2 ص 167.
101. رياض النفوس، شيخ ابوبكر عبداللّه بن محمد بن عبداللّه مالكى (م بعد از 453 ق) . رياض النفوس: ج 2 ص 59 .
102. المتفق و المفترق، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . المتفق و المفترق: ج 3 ص 1377، 1739.
ص: 409
103. تاريخ بغداد، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 377 و ج 8 ص 290 و ج 12 ص 344 و ج 14 ص 236.
104. موضع اوهام الجمع و التفريق، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . موضع اوهام الجمع و التفريق: ج 1 ص 191.
105. تلخيص المتشابه فى الرسم، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . تلخيص المتشابه فى الرسم: ج 1 ص 244.
106. التمهيد لما فى الموطا من المعانى و الاسانيد، حافظ شيخ ابوعمر يوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبرّ نمرى قرطبى مالكى معروف به ابن عبدالبرّ نمرى قرطبى مالكى. التمهيد لما فى الموطأ من المعانى و الاسانيد: ج 22 ص 32، 133.
107. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، حافظ يوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبرّ قرطبى مالكى (ت 368 - م 463 ق) . الاستيعاب فى معرفة الاصحاب: ج 3 ص 203.
108. اسباب النزول، مفسر ابوالحسن على بن احمد بن محمد بن على بن متويه واحدى نيشابورى معروف به واحدى (م 468 ق) . اسباب النزول: ص 165.
109. المجالسى المويديّه، ابونصر مؤيد فى الدين هبة اللّه بن موسى بن داود شيرازى سلمانى فاطمى اسماعيلى (م 470 ق) . المجالس المؤيدية: المائة الاولى ص 26.
110. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام، حافظ ابوالحسن على بن محمد بن محمد واسطى شافعى شهير به ابن المغازلى (م 483 ق) . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 16، 18 - 26.
ص: 410
111. معجم ما استعجم، علامه جغرافى ابوعبيد عبداللّه بن عبدالعزيز بن محمد بكرى اندلسى مالكى (م 487 ق) . معجم ما استعجم: ج 1 ص 368.
112. مائة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، شيخ محمد بن احمد بن على بن حسن قمّى معروف به ابن شاذان (م قرن 5 ق) . مائة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 46.
113. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، قاضى شيخ ابوالقاسم عبداللّه بن عبداللّه بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسكان قرشى عامرى نيسابورى حنفى حاكم معروف به ابن الحذاء حسكانى (م بعد از 488 ق) . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل ج 1 ص 157، 158، 189 - 193، 286 - 289.
114. الرسالة التامة فى نصحية العامة، حافظ ابى سعد محسن بن محمد بن كرامه جشمى بيهقى حنفى (ت 413 - م 494 ق) . الرسالة التامة فى نصحية العامة: ورقه 67 .
115. التهذيب، حافظ ابى سعد محسن بن محمد بن كرامه جمشى بيهقى حنفى حاكم جشمى (ت 413 - م 494 ق) . التهذيب: ج 3 ص 106.
116. الامالى الخميسية، المرشد باللّه يحيى بن حسين موفق بن اسماعيل بن زيد حسنى شجرى جرجانى زيدى (ت 412 - مم 499 ق) . الامالى الخميسية: ج 1 ص 145، 146.
علامه محمد بن احمد بن محمد جميع غسانى صيداوى.
قاضى محمد بن طيّى معروف به ابوبكر باقلانى.
حافظ محمد بن عبداللّه بن حمدويه معروف به حاكم نيشابورى.
سيد محمد بن حسن بن موسى موسوى معروف به شريف رضى.
سيد المؤيدباللّه احمد بن حسين هارون اقطع علوى زيدى.
شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى معروف به شيخ مفيد.
ص: 411
قاضى عبدالجبار بن احمد بن عبدالجبار همدانى معتزلى.
علامه عبدالملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى شافعى.
حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد اصفهانى.
سيد على بن حسين بن محمد موسوى معروف به علم الهدى.
حافظ شيخ عبدالرحمن بن احمد بن حسين نيشابورى.
شيخ فقيه ابوالصلاح تقى الدين بن نجم الدين حلبى.
شيخ ابوالفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى.
حافظ احمد بن الحسين بيهقى.
حافظ مورخ احمد بن على معروف به خطيب بغدادى.
شيخ عبداللّه بن محمد مالكى.
علامه جغرافى عبداللّه بن عبدالعزيز مالكى.
حافظ على بن محمد معروف به ابن مغازلى شافعى.
مفسر على بن احمد واحدى نيشابورى.
شيخ محمد بن احمد معروف به ابن شاذان.
شيخ محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى.
شيخ محسن بن كرامه جشمى بيهقى حنفى.
المؤيد فى الدين هبه اللّه بن ابى عمران اسماعيلى.
حافظ يوسف بن عبداللّه معروف به ابن عبدالبرّ قرطبى مالكى.
المرشدباللّه يحيى بن حسين علوى زيدى.
قاضى شيخ عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى حنفى.
قرن ششم
117. روضة الواعظين، شيخ محدث محمد بن فتّال نيشابورى (م 508 ق) . روضة الواعظين: ص 103.
ص: 412
118. مصابيح السنة، حافظ حسين بن مسعود شافعى بغوى (م 516 ق) . مصابيح السنة: ج 4 ص 172.
119. تيسير المطالب فى امالى الامام ابى طالب، سيد يحيى بن حسين بن هارون بن حسين ابوطالب هارونى علوى زيدى الناطق بالحق (ت 340 - م 424 ق) . تيسير المطالب فى امالى الامام ابى طالب: ص 48.
120. ربيع الابرار، شيخ علامه جاراللّه ابوالقاسم محمود بن عمر بن محمد زمخشرى معتزلى حنفى (ت 467 ق) . ربيع الابرار: ج 1 ص 84 ، 85 .
121. مناقب العشرة، علامه شيخ ابوعبداللّه محمد بن مسعود بن طيب مالكى معروف به ابن ابى خصال ملقّب به ذى الوزارتين (ت 465 - م 540 ق) . مناقب العشرة: ص 43.
122. العواصم من القواصم، قاضى محمد عبداللّه بن محمد معافرى اشبيلى مالكى معروف به ابوبكر بن عربى (ت 468 - م 543 ق) . العواصم من القواصم: ص 192.
123. الشفاء، قاضى ابوالفضل عياض بن موسى بن عياض معروف به قاضى عياضى (ت 467 - م 544 ق) . الشفاء: ج 2 ص 41.
124. تنبيه الغافلين فى فضائل الطالبيين، ابوسعد شيخ محسن بن سعيد محمد بن كرامة جشمى بيهقى معروف به حاكم جشمى (ت 413 ق) . تنبيه الغافلين فى فضائل الطالبيين: نسخه خطى موجود در «مجمع التقريب بين المذاهب الاسلامية» ، قم، ايران، ش 9 / 4 / 7.
125. الملل و النحل، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم بن احمد شهرستانى شافعى معروف به شهرستانى (ت 479 ق) . الملل والنحل: ج 1 ص 144، 145.
126. اعلام الورى، شيخ ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (م 548 ق) . اعلام الورى: ج 1 ص 326.
ص: 413
127. سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين، علامه حجه الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزالى شافعى معروف به غزالى (ت 450 ق) . سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين: ص 10.
128. الجامعة لاحكام القرآن، شيخ ابوبكر يحيى بن سعدون بن تمّام بن محمد ازدى قرطبى (ت 468 - 567 ق) . الجامع لاحكام القرآن: ج 18 ص 278، 279.
129. مقتل الحسين عليه السلام، خطيب شيخ موفق بن احمد مكى خوارزمى ابن المويّد معروف به اخطب خوارزم حنفى (ت 484 - م 568 ق) . مقتل الحسين عليه السلام: ج 1 ص 47، 48.
130. المناقب للخوارزمى، خطيب شيخ موفق بن احمد مكى خوارزمى ابن المويّد معروف به اخطب خوارزم حنفى (ت 484 - م 568 ق) . المناقب للخوارزمى: ص 79، 80 ، 81 .
131. جامع الاخبار، شيخ شمس الدين محمد بن محمد بن حيدر شعيرى (م قرن 6 ق) . جامع الاخبار: ص 10، 11.
132. العلل المتناهية فى الاحاديث الواهية، حافظ شيخ ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن جوزى قرشى بغدادى معروف به ابن جوزى (ت 508 - م 597 ق) . العلل المتناهية فى الاحاديث الواهية: ج 1 ص 226.
133. الوسيلة، شيخ علامه ابوحفص عمر بن محمد بن خضر موصلى (م 570 ق) . الوسيلة: ج 5 ص 170.
134. تاريخ مدينة دمشق، ثقه الدين حافظ ابوالقاسم على بن حسن بن هبه اللّه دمشقى (ت 499 - م 571 ق) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 187 - 228.
135. مسند الفردوس، علامه حافظ ابومنصور شهردار بن شيرويه بن سهردار بن شيرويه ديلمى همدانى (ت 483 - م 558 ق) . مسند الفردوس: ج 3 ص 193.
ص: 414
136. جوامع الجامع: شيخ علامه امين الدين ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (م 548 ق) . جوامع الجامع: ج 1 ص 516 ، 517 .
137. مجمع البيان، شيخ علامه امين الدين ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (م 548 ق) . مجمع البيان: ج 3 ص 445.
138. نزهة الحافظ، حافظ شيخ ابوموسى محمد بن عمر بن احمد بن عمر بن محمد اصفهانى شافعى (ت 501 - م 801 ق) . نزهة الحافظ: ص 60 .
139. الاربعون حديثا ، شيخ على بن عبيد اللّه بن حسن رازى قمى (ت 504 - م 585 ق) . الاربعون حديثا: ص 83 ، 84 .
140. مناقب آل ابى طالب، شيخ ابوجعفر رشيدالدين محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى (ت 488 - م 588 ق) . مناقب آل ابى طالب: ج 3 ص 35، 37، 40.
141. المعجم فى اصحاب القاضى ابى على الصدفى، علامه شيخ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه بن ابى بكر قضاعى بلنسى معروف به ابن الابار (ت 595 - م 658 ق) . المعجم فى اصحاب القاضى ابى على الصدفى: ص 325.
142. صفة الصفوة، حافظ شيخ ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن جوزى قرشى بغدادى معروف به ابن جوزى (ت 508 - م 597 ق) . صفة الصفوة: ج 1 ص 313.
143. سيرة و مناقب عمر بن عبدالعزيز، حافظ جمال الدين ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمد جوزى حنبلى (م 597 ق) . سيرة و مناقب عمر بن عبدالعزيز: ص 22.
حافظ حسين بن مسعود بغوى شافعى.
حافظ عبدالرحمن بن على معروف به ابن جوزى حنبلى.
شيخ منتجب الدين على بن عبيد معروف به ابن بابويه قمى.
ص: 415
علامه عمر بن محمد بن خضر موصلى.
قاضى عياض بن موسى.
شيخ فضل بن حسن طبرسى.
علامه محمد بن عبداللّه معروف به ابن الآبار.
قاضى محمد بن عبداللّه معروف به ابى بكر بن تربى مالكى.
شيخ محدث محمد بن على معروف به ابن شهرآشوب مازندرانى.
شيخ محمد بن عمر اصفهانى شافعى.
علامه محمد بن عبدالكريم معروف به شهرستانى.
حجه الاسلام محمد بن محمد غزالى.
شيخ تاج الدين محمد بن محمد شعيرى.
علامه محمد بن مسعود مالكى.
شيخ محسن بن سعيد بن كرامه زيدى.
شيخ محمود بن عمر زمخشرى.
شيخ محدث محمد بن فتّال نيشابورى.
خطيب شيخ موفّق بن احمد مكّى.
شيخ يحيى بن سعدون قرطبى.
سيد يحيى بن حسين بن هارون زيدى.
حافظ على بن حسن بن هبه اللّه شافعى.
قرن هفتم
144. عمدة عيون صحاح الاخبار، ابوالحسن شمس الدين يحيى بن حسن بن حسين اسدى ربعى حلى معروف به ابن بطريق (ت 523 - م 600 ق) . عمدة عيون صحاح الاخبار: 139 - 141.
ص: 416
145. خصائص الوحى المبين، ابوالحسين شمس الدين يحيى بن حسن بن حسين اسدى ربعى حلّى معروف به ابن بطريق (ت 523 - م 600 ق) . خصائص الوحى المبين: ص 54 - 57 .
146. الف باء، علامه شيخ ابوالحجاج يوسف بن محمد بن عبداللّه بن يحيى بن غالب بلوى اندلسى مالكى معروف به ابن الشيخ مالكى (ت 529 - م 604 ق) . الف باء: ج 1 ص 223.
147. الاربعين فى اصول الدين، ابوعبداللّه محمد بن عمر بن حسن بن حسين تميمى بكرى شافعى معروف به فخرالدين رازى (ت 544 - م 606 ق) . الاربعين فى اصول الدين: ص 298.
148. التفسير الكبير، شيخ ابوعبداللّه محمد بن عمر بن حسن شافعى معروف به فخرالدين رازى (م 606 ق) . التفسير الكبير: ج 12 ص 49، 50 .
149. جامع الاصول فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله، مبارك بن محمد بن محمد بن عبدالكريم شيبانى جوزى ابوالسعادات (ت 544 - م 606 ق) . جامع الاصول فى احاديث الرسول صلى الله عليه و آله: ج 8 ص 649 .
150. النهاية فى غريب الحديث و الاثر، مجدالدين مبارك بن محمد جزرى معروف به ابن اثير (م 606 ق) . النهاية فى غريب الحديث و الاثر: ج 5 ص 228.
151. الشافى، المنصور باللّه عبداللّه بن حمزة بن سليمان بن حمزه زيدى (ت 561 - م 614 ق) . الشافى: ج 1 ص 111، 112، 116.
152. شرح المواقف، على بن محمد بن على جرجانى حنفى معروف به شريف جرجانى (ت 740 - م 816 ق) . شرح المواقف: ج 8 ص 360.
153. الاحتجاج، شيخ ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى (م حدود 560 ق) . الاحتجاج: ج 1 ص 134، 136.
ص: 417
154. المتحابّين فى اللّه، علامه شيخ عبداللّه بن محمد بن قدّامه مقدسى دمشقى حنبلى (ت 541 - م 620 ق) . المتحابّين فى اللّه: ص 73.
155. مصباح العلوم فى معرفة الحىّ القيوم، احمد بن محمد بن حسن رصّاص زيدى (م 656 ق) . مصباح العلوم فى معرفة الحىّ القيوم: ص 21.
156. معجم الاُدباء، ابوعبداللّه شهاب الدين ياقوت بن عبداللّه رومى حموى (ت 574 ق) . معجم الادباء: ج 18 ص 84 ، 85 .
157. اُسد الغابة، حافظ عزّالدين ابوالحسن على بن محمد بن عبدالكريم بن عبدالواحد شيبانى جزرى معروف به ابن اثير جزرى (ت 555 - م 630 ق) . اُسد الغابة: ج 1 ص 450، 537 - 540 و ج 2 ص 347 و ج 3 ص 136، 427، 484 و ج 4 ص 18، 118 و ج 6 ص 139، 145، 266، 467
158. حجج القرآن، علامه ابوالفضائل احمد بن محمد بن احمد مظفر بن مختار ابوعباس بدرالدين رازى حنفى (م 630 ق) . حجج القرآن: ص 63 .
159. مسند شمس الاخبار، شيخ على بن حميد بن احمد بن جعفر بن وليد قرشى زيدى (م 635 ق) . مسند شمس الاخبار: ج 1 ص 101.
160. الاحاديث المختارة، شيخ علامه ضياءالدين ابى عبداللّه محمد بن واحد بن احمد بن عبدالرحمن سعدى صالحى حنبلى مقدسى الاصل (ت 569 - م 643 ق) . الاحاديث الامختارة: ج 2 ص 86 ، 87 ح 464 و ص 105 ح 479 و ص 106 ح 480 و ص 160 ح 479، 481 و ص 174 ح 553 و ج 3 ص 213 ح 1014.
161. ذيل تاريخ بغداد، حافظ محب الدين ابوعبداللّه محمد بن محمود بن حسن بغدادى معروف به ابن النجار بغدادى (ت 578 - م 643 ق) . ذيل تاريخ بغداد: ج 18 ص 11، 12.
ص: 418
162. تذكرة الخواص، علامه حافظ ابوالمظفر شمس الدين يوسف بن فرغلى بن عبداللّه بغدادى دمشى سبط حافظ ابى الفرج عبدالرحمن بن جوزى حنفى (ت 581 - م 654 ق) . تذكرة الخواص: ص 28، 29.
163. الجوهرة فى نسب الامام على و آله عليهم السلام، علامه محمد بن ابى بكر انصارى تلمسانى معروف به برّى اندلسى مالكى (م بعد از 676 ق) . الجوهرة فى نسب الامام على و آله عليهم السلام: ص 67 ، 68 .
164. الحدائق الوردية فى مناقب ائمة الزيدية، علامه قاضى حسام الدين ابوعبداللّه حسن بن حميد بن احمد محلى همدانى زيدى معروف به قاضى شهيد (م 652 ق) . الحدائق الوردية فى مناقب ائمة الزيدية: ص 6 ، 7.
165. كفاية الطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام، ابوعبداللّه محمد بن يوسف بن محمد بن فخر كنجى قرشى شافعى (م 658 ق) . كفاية الطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 55 ، 56 ، 58 - 64 .
166. بغية الطالب فى تاريخ حلب، علامه كمال الدين عمر بن احمد بن هبه اللّه بن ابى جراده عقيلى معروف به ابن عديم (ت 588 - م 660 ق) . بغية الطالب فى تاريخ حلب: ج 9 ص 3965.
167. ينابيع النصيحة فى العقائد الصحيحة، الناصر لدين اللّه حسين بن الداعى الى الحق محمد زيدى (م 663 ق) . ينابيع النصحية فى العقائد الصحيحة: ص 190.
168. سعد السعود، علامه سيد نقيب رضى الدين على بن سعدالدين موسى بن جعفر بن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابى عبداللّه محمد طاووس بن اسحاق بن حسن بن محمد بن سليمان بن داوود بن حسن مثنى بن حسن السبط بن على بن ابى طالب عليه السلام معروف به ابن طاووس حسينى حسنى (ت 589 - م 664 ق) . سعد السعود: ص 70.
ص: 419
169. اليقين فى امرة اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، علامه سيد نقيب رضى الدين على بن سعدالدين موسى بن جعفر بن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابى عبداللّه محمد طاووس بن اسحاق بن حسن بن محمد بن سليمان بن داوود بن حسن مثنى بن حسن السبط بن على بن ابى طالب عليه السلام معروف به ابن طاووس حسينى حسنى (ت 589 - م 664 ق) . اليقين فى امرة اميرالم ءمنين على بن ابى طالب عليه السلام: ص 34، 35.
170. انوار اليقين فى امامة اميرالمؤمنين عليه السلام، حسن بن محمد بن احمد بن يحيى علوى زيدى حسنى يمنى مورخ (م 670 ق) . انوار اليقين فى امامة اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 15، 16.
171. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، محمد بن حسن معروف به خواجه نصيرالدين طوسى (م 672 ق) . كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد: ص 294، 395.
172. بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية، سيد احمد بن موسى بن طاووس (م 673 ق) . بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية: ص 294، 295، 297 - 299، 301.
173. الرسالة الماتعية، شيخ نجم الدين ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن حسين بن سعيد هذلى حلى معروف به محقق حلى فقيه امامى مقدم (ت 602 - م 676 ق) . الرسالة الماتعية: ص 309.
174. المسالك فى اصول الدين، شيخ نجم الدين ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن حسين بن سعيد هذلى حلى معروف به محقق حلى فقيه امامى مقدم (ت 602 - م 676 ق) . المسالك فى اصول الدين: ص 250.
175. المعتبر فى شرح المختصر، شيخ نجم الدين ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن حسين بن سعيد هذلى حلى معروف به محقق حلى فقيه امامى مقدم (ت 602 - م 676 ق) . المعتبر فى شرح المختصر (چاپ سنگى) : ص 317.
ص: 420
176. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام، حافظ ابى الحسن عبدالوهاب بن حسن بن وليد كلابى. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 443.
177. شرح نهج البلاغة، عزّالدين عبدالحميد بن هبه اللّه بن محمد بن حسين بن ابى الحديد معتزلى (ت 586 - م 656 ق) . شرح نهج البلاغة: ج 2 ص 289.
178. تهذيب الاسماء و اللغات، حافظ علامه محى الدين ابوزكريا يحيى بن شرف بن مرى بن حسن حزامى حورانى نووى شافعى (ت 631 - م 676 ق) . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 1 ص 347 ح 429.
179. فتاوى النووى، حافظ علامه محى الدين يحيى بن شرف نووى لدمشقى شافعى (م 676 ق) . فتاوى النووى: ص 182.
180. درر بحر المناقب، علامه شيخ جمال الدين محمد بن احمد حنفى موصلى (م 680 ق) . درر بحر المناقب: ص 74.
181. وفيّات الاعيان، حافظ شمس الدين ابوالعباس احمد بن محمد بن ابراهيم بن ابى بكر بن خلكان برمكى اربلى (ت 608 - م 681 ق) . وفيّات الاعيان: ج 5 ص 230، 231.
182. طوالع الانوار، حافظ قاضى ابوسعيد ناصرالدين عبداللّه بن عمر بن محمد بن على شيرازى بيضاوى شافعى ابوالخير (م 685 ق) . طوالع الانوار: ص 480.
183. كشف الغمة فى معرفه الائمة عليهم السلام، شيخ على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى (م 692 يا 693 ق) . كشف الغمة فى معرفة الائمة عليهم السلام: ج 2 ص 21، 22.
184. الرياض النضرة، حافظ ابوالعباس احمد بن عبداللّه بن محمد طبرى شافعى مشهور به محبّ طبرى (ت 615 - م 694 ق) . الرياض النضرة: ج 3 ص 113 - 215.
185. ذخائر العقبى فى مناقب القربى، حافظ ابوالعباس احمد بن عبداللّه بن محمد طبرى شافعى مشهور به محبّ طبرى (ت 615 - م 694 ق) . ذخائر العقبى فى مناقب القربى: ص 67 ، 97، 98.
ص: 421
186. نهج الايمان، علامه زين الدين على بن يوسف بن جبر (م قرن 7 ق) . نهج الايمان: ص 113، 114.
187. معالم الايمان فى معرفة اهل القيروان، حافظ عبدالرحمن بن محمد بن على بن عبداللّه انصارى مالكى (م 696 ق) . معالم الايمان فى معرفة اهل القيروان: ج 2 ص 299.
188. الانباء المستطابة، شيخ حافظ هبه الدين بن عبداللّه شافعى معروف به ابن سيد الكل قفطى (م 697 ق) . الانباء المستطابة (نسخه خطى كتابخانه چستربيتى ايرلند و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 64 .
189. النجاة فى القيامة، حكيم متأله ميثم بن على بن ميثم بحرانى (م 699 ق) . النجاة فى القيامة: ص 150.
علامه احمد بن حسن رّصاص زيدى.
حافظ محبّ الدين احمد بن عبداللّه طبرى.
حافظ احمد بن محمد معروف به ابن خلّكان.
علامه احمد بن محمد معروف به ابن قدّامه مقدسى.
شيخ احمد بن على طبرسى.
سيد احمد بن موسى بن طاووس.
شيخ جعفر بن حسن معروف به محقق حلّى.
علامه حسن بن حميد زيدى.
علامه حسين بن الداعى الى الحق زيدى.
علامه حسن بن محمد زيدى.
امام المنصور باللّه عبداللّه بن حمزه زيدى.
حافظ قاضى عبداللّه شافعى.
ص: 422
حافظ عبدالرحمن بن محمد انصارى مالكى.
علامه على بن حميد زيدى.
علامه شيخ على بن عيسى اربلى.
حافظ على بن محمد معروف به ابن اثير جزرى.
علامه على بن محمد جرجانى.
علامه سيد على بن موسى بن طاووس.
علامه على بن يوسف بن جبر.
علامه مورخ عمر بن احمد بن ابى جرده معروف به ابن عديم.
حافظ مجدالدين مبارك اثير جزرى شافعى.
علامه محمد بن ابى بكر انصارى تلمسانى معروف به برى.
محمد بن حسن معروف به خواجه نصير طوسى.
مفسر محمد بن عمر بن حسن معروف به فخرالدين رازى.
حافظ محبّ الدين محمد بن محمود معروف به ابن نجار بغدادى.
شيخ ضياءالدين محمد بن واحد بن احمد حنبلى مقدسى.
حكيم ميثم بن على بحرانى.
حافظ هبه الدين بن عبداللّه معروف به ابن سيدالكل.
ياقوت بن عبداللّه رومى حموى.
حافظ محى الدين يحيى بن شرف نورى.
حافظ شمس الدين يحيى بن حسن معروف به ابن بطريق.
حافظ يوسف بن فرغلى معروف به سبط بن جوزى.
علامه يوسف بن محمد بلوى معروف به ابن الشيخ.
حافظ محمد بن يوسف معروف به گنجى شافعى.
علامه جمال الدين محمد بن احمد حنفى موصلى.
علامه احمد بن محمد رازى حنفى.
ص: 423
قرن هشتم
190. تحفة الابرار، شيخ عمادالدين حسن بن على بن محمد بن على بن حسن طبرى مازندرانى آملى استرآبادى (م بعد از 698 ق) . تحفة الابرار: ص 146.
191. لسان العرب، علامه جمال الدين محمد بن مكرم بن على ابوالفضل بن منظور انصارى رويفعى افريقى معروف به ابن منظور افريقى (ت 630 - م 711 ق) . لسان العرب: ج 15 ص 408.
192. مختصر تاريخ دمشق، علامه جمال الدين محمد بن مكرم بن على ابوالفضل بن منظور انصارى رويفعى افريقى معروف به ابن منظور افريقى (ت 630 - م 711 ق) . مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 332 - 334.
193. ملأ الغيبة بما جمع بطول الغيبة فى الوجهة الوجيهة، علامه شيخ محمد بن عمر بن محمد ابوعبداللّه محب الدين بن رشيد فهرى سبتى (ت 657 - م 721 ق) . ملأ الغيبة بما جمع بطول الغيبة فى الوجهة الوجيهة الى الحرمين مكة و طيبة: ج 5 ص 290.
194. نهج الحق و كشف الصدق، شيخ علامه حسن بن يوسف بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (م 726 ق) . نهج الحق و كشف الصدق: ص 192، 391.
195. انوار الملكوت فى شرح الياقوت، علامه شيخ جمال الدين ابى منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . انوار الملكوت فى شرح الياقوت: ص 220.
196. كشف المراد، علامه شيخ جمال الدين ابى منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . كشف المراد: ص 500 .
197. كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، علامه شيخ جمال الدين ابى منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 240، 250.
ص: 424
198. المستجاد من كتاب الارشاد، علامه شيخ جمال الدين ابى منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . المستجاد من كتاب الارشاد: ص 29.
199. اثبات الوصية، علامه شيخ جمال الدين ابى منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . اثبات الوصية: ص 13، 14.
200. تفسير غرائب القرآن، علامه نظام الدين حسن بن محمد بن حسين قمّى نيسابورى اعرج (م 728 يا بعد از 850 ق) . تفسير غرائب القرآن: ج 2 ص 616 .
201. فرائد السمطين، شيخ الاسلام محدث صدرالدين ابوالمجامع ابراهيم بن محمد بن مؤيد بن عبداللّه ابى بكر بن حموينى جوينى (ت 644 - م 722 ق) . فرائد السمطين: ج 1 ص 63 - 66 ، 67 ، 69 .
202. تاريخ ابى الفداء، ابوالفداء اسماعيل بن على بن محمود بن محمد بن عمر بن شاهنشاه بن ايوب ملك مؤيد صاحب حماة (ت 672 - م 732 ق) . تاريخ ابى الفداء: ج 1 ص 253.
203. مقدمة ابن خلدون، حافظ ابوزيد عبدالرحمن بن محمد بن خلدون مالكى (ت 732 - م 808 ق) . مقدمة ابن خلدون: ص 197.
204. نهاية الارب فى فنون الادب، شهاب الدين احمد بن عبدالوهاب بن محمد بن عبدالدائم قرشى تميمى بكرى نويرى (ت 677 - م 733 ق) . نهاية الارب فى فنون الادب: ج 20 ص 4.
205. منح المدح، حافظ شيخ ابوالفتح فتح الدين محمد بن محمد بن محمد بن احمد بن سيدالناس بصرى ربعى شافعى معروف به ابن سيدالناس شافعى (ت 671 - م 734 ق) . منح المدح: ص 186.
ص: 425
206. العروة لاهل الخلوة، علامه ابوالمكارم احمد بن محمد بن احمد بن محمد سمنانى عارف صوفى شافعى علاءالدوله ركن الدوله (ت 659 - م 736 ق) . العروة لاهل الخلوة: ص 422.
207. مناظر المحاضرة، علامه ابوالمكارم احمد بن محمد بن احمد بن محمد سمنانى عارف صوفى شافعى علاءالدوله ركن الدوله (ت 659 - م 736 ق) . مناظر المحاضرة: ص 6 .
208. صحيح ابن حبّان بترتيب ابن لبّان، علامه حافظ علاءالدين على بن بلبان بن عبداللّه فارسى (ت 675 - م 739 ق) . صحيح ابن حبّان بترتيب ابن لبّان: ج 15 ص 374 - 376 ح 6930 ، 6931 .
209. الاحسان بترتيب صحيح ابن حبّان، علامه حافظ علاءالدين على بن بلبان بن عبداللّه فارسى (ت 675 - م 739 ق) . الاحسان بترتيب صحيح ابن حبّان: ج 9 ص 43.
210. مشكاة المصابيح، علامه ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه خطيب عمرى والى الدين تبريزى معروف به خطيب تبريزى (م 741 ق) . مشكاة المصابيح: ج 2 ص 504 ح 6090 .
211. تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف، حافظ جمال الدين يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف ابوحجاج جمال الدين ابن تركى ابومحمد قضاعى كلبى مزّى شافعى معروف به حافظ مزّى (ت 654 - م 742 ق) . تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف: ج 3 ص 1093 ح 3667.
212. تهذيب الكمال، حافظ جمال الدين يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف ابوحجاج جمال الدين ابن تركى ابومحمد قضاعى كلبى مزّى شافعى معروف به حافظ مزّى (ت 654 - م 742 ق) . تهذيب الكمال: ج 2 ص 392 و ج 6 ص 210، 211 و ج 7 ص 312 و ج 13 ص 302 و ج 14 ص 374، 425 و ج 21 ص 205، 267.
ص: 426
213. بغية المرتاح الى طلب الارباح، علامه حافظ شيخ قاضى جمال الدين محمد بن يوسف بن حسن شمس الدين زرندى مدنى انصارى حنفى (ت 693 - م 747 ق) . بغية المرتاح الى طلب الارباح (نسخى خطى لندن و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 88 .
214. احاديث مختارة من موضوعات الجوزقانى و ابن الجوزى، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) .
215. سير اعلام النبلاء، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 334، 335.
216. سير الخلفاء الراشدين، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . سير الخلفاء الراشدين: ص 230، 231، 233، 234.
217. دول الاسلام، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . دول الاسلام: ص 33.
218. تذكرة الحفّاظ، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 10.
219. تاريخ الاسلام، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . تاريخ الاسلام: ج 3 ص 628 ، 629 ، 631 ، 632 .
220. تلخيص المستدرك، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . تلخيص المستدرك: ج 3 ص 133، 134.
ص: 427
221. معجم شيوخ الذهبى، حافظ شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . معجم شيوخ الذهبى: ص 531 .
222. مطالع الانظار، ابوالقاسم شمس الدين بن محمود بن عبدالرحمن بن احمد بن محمود اصفهانى شافعى (ت 674 - م 749 ق) . مطالع الانظار: ص 477.
223. المعالم الدينية فى العقائد الالهية، يحيى بن حمزة بن على بن ابراهيم بن محمد حسينى علوى طالبى زيدى معروف به المؤيّد باللّه (ت 669 - م 745 ق) . المعالم الدينيّة فى العقائد الالهية: ص 133.
224. نظم درر السمطين، علامه حافظ شيخ قاضى جمال الدين محمد بن يوسف بن حسن شمس الدين زرندى مدنى انصارى حنفى (ت 693 - م 747 ق) . نظم درر السمطين: ص 93، 109، 112، 113.
225. زاد المعاد، محدث مفسر ابوعبداللّه شمس الدين محمد بن ابى بكر بن ايّوب بن سعد زرعى دمشقى (ت 691 - م 751 ق) . زاد المعاد: ج 5 ص 606 .
226. الوافى بالوفيّات، علامه صلاح الدين خليل بن ايبك صفدى (م 764 ق) . الوافى بالوفيات: ج 21 ص 271.
227. الاكمال فى ذكر من له رواية فى مسند احمد من الرجال، علامه ابوالمحاسن شمس الدين محمد بن على بن حسن بن حمزه حسينى دمشقى شافعى (ت 715 - م 765 ق) . الاكمال فى ذكر من له رواية فى مسند احمد من الرجال: ص 564 .
228. مرآة الجنان، علامه ابومحمد عبداللّه بن اسعد بن على بن سليمان يافعى يمنى مكى شافعى عفيف الدين (ت 698 - م 768 ق) . مرآة الجنان: ج 1 ص 109.
229. ارشاد القلوب، شيخ ابومحمد حسن بن ابى الحسن بن محمد ديلمى. ارشاد القلوب: ص 259.
ص: 428
230. العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، رضى الدين على بن يوسف بن مطهر حلى (م قرن 8 ق) . العدد القوية لدفع المخاوف اليومية: ص 183، 184، 185.
231. السيرة النبوية، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . السيرة النبوية: ج 4 ص 415 - 420، 425.
232. تفسير القرآن العظيم، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . تفسير القرآن العظيم: ج 3 ص 22.
233. جامع المسانيد و السنن، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . جامع المسانيد و السنن: ج 3 ص 261 و ج 4 ص 446، 453، 497، 524 و ج 13 ص 256، 257 و ج 14 ص 90، 402 و ج 15 ص 137، 180 و ج 19 ص 215، 220 و ج 20 ص 315 و ج 30 ص 237 و ج 32 ص 178.
234. البداية و النهاية، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . البداية و النهاية: و ج 5 ص 185 و ج 7 ص 184، 350، 351، 359 - 362
235. النجم الثاقب فى اشرف المناقب، امام مورخ علامه ابومحمد بدرالدين حسن بن عمر بن حسن بن عمر بن حبيب حلبى (ت 710 - م 779 ق) . النجم الثاقب فى اشرف المناقب: ص 148.
236. نفح الطيب، ابوعبداللّه شمس الدين محمد بن احمد بن على بن جابر اندلسى هوارى مالكى مشهور به ابن جابر اندلسى (ت 698 - م 780 ق) . نفح الطيب: ج 4 ص 603 ، 607 .
ص: 429
237. الاعتصام، شيخ محقق اصولى ابراهيم بن موسى بن محمد اخمى اشاطبى غرناطى مالكى مشهور به شاطبى. الاعتصام: ج 2 ص 254.
238. شرح المقاصد، شيخ مسعود بن عمر بن عبداللّه تفتازانى سعدالدين شافعى معروف به سعد تفتازانى (ت 712 - م 793 ق) . شرح المقاصد: ج 5 ص 273.
239. الوصف لما روى عن النبى صلى الله عليه و آله من الفعل و الوصف، علامه غياث الدين ابوالمكارم محمد بن محمد بن عبداللّه عاقولى واسطى الاصل بغدادى (ت 733 - م 797 ق) . الوصف لما روى عن النبى صلى الله عليه و آله من الفعل و الوصف: ج 2 ص 272.
240. الكشف، جعفر بن منصور اليمن بن حوشب اسماعيلى. الكشف: ص 139.
شيخ اصولى ابراهيم بن موسى شاطبى مالكى.
حافظ شهاب الدين احمد بن عبدالوهاب نويرى.
ركن الدوله احمد بن محمد سمنانى شافعى.
حافظ اسماعيل بن على بن محمود معروف به ابى الفداء.
حافظ مورخ مفسر اسماعيل بن عمر معروف به ابن كثير دمشقى.
مفسر نظام الدين حسن بن محمد نيشابورى.
مورخ علامه حسن بن عمر معروف به ابن حبيب شافعى.
شيخ عمادالدين حسن بن على طبرى.
علامه صلاح الدين خليل بن ابيك صفدى.
مورخ عبداللّه بن اسعد يافعى.
حافظ عبدالرحمن بن محمد معروف به ابن خلدون.
حافظ علاءالدين على بن بلبان فارسى.
شيخ رضى الدين على بن يوسف بن مطهر حلى.
ص: 430
شيخ شمس الدين محمد بن ابى بكر معروف به ابن قيّم جوزى.
حافظ محمد بن احمد ذهبى.
حافظ شمس الدين محمد بن احمد اندلسى صاحب «نفح الطيب» .
حافظ علامه محمد بن عبداللّه معروف به خطيب تبريزى.
علامه محمد بن على بن حمزه حسينى شافعى.
علامه محمد بن عمر فهرى سبتى.
مورخ محمد بن محمد عاقولى.
علامه لغوى محمد بن محمد معروف به ابن منظور.
حافظ محمد بن محمد معروف به ابن سيدالناس
حافظ محمد بن يوسف زرندى حنفى.
علامه فيلسوف مسعود بن عمر معروف به تفتازانى.
حافظ يوسف بن عبدالرحمن مزّى شافعى.
علامه يحيى بن حمزه زيدى.
شيخ الاسلام ابراهيم بن محمد جوينى.
قرن نهم
241. المعتصر من المختصر، شيخ علامه يوسف بن موسى بن محمد حنفى ابوالمحاسن جمال الدين ملطى (ت 726 - م 803 ق) .
242. ذيل ميزان الاعتدال، حافظ شيخ ابوالفضل عبدالرحيم بن حسين معروف به حافظ نراقى (ت 725 - م 806 ق) .
243. مجمع البحرين فى زوائد المعجمين، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . مجمع البحرين فى زوائد المعجمين: ج 3 ص 387 - 389 ح 3719، 3722، 3725 - 3727.
ص: 431
244. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . مجمع الزوائد: ج 9 ص 103 - 108.
245. المقصد العلى، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . المقصد العلى: ج 3 ص 182 ح 1324 و ص 183 ح 1325.
246. كشف الاستار عن زوائد البزّار، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . كشف الاستار عن زوائد البزّار: ج 3 ص 186 ح 2528 و ص 187 ح 2529 - 2531 و ص 189 ح 2537 و ص 190 ح 2541 و ص 191 ح 2542.
247. موارد الظمآن الى زوائد ابن حبّان، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . موارد الظمآن الى زوائد ابن حبّان: ص 543 ، 544 ح 2204، 2205.
248. الجوهر الثمين، علامه صارم الدين ابراهيم بن محمد بن ايدمر علائى معروف به ابن دقماق شافعى (ت 750 - م 809 ق) . الجوهر الثمين: ج 1 ص 60 .
249. اللوامع الالهية فى المباحث الكلامية، علامه جمال الدين مقداد بن عبداللّه بن محمد سيورى حلى (م 826 ق) .
250. النافع يوم الحشر شرح باب الحادى عشر، علامه جمال الدين مقداد بن عبداللّه بن محمد سيورى حلى (م 826 ق) . النافع يوم الحشر شرح باب الحادى عشر: ص 48.
251. ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين، علامه جمال الدين مقداد بن عبداللّه بن محمد سيورى حلى (م 826 ق) . ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين: ص 347.
252. اكمال اكمال المعلم، حافظ محمد بن خليفه بن عمر ابى وشتاتى مالكى (م 827 ق) . اكمال اكمال المعلم: ج 8 ص 253.
ص: 432
253. العقد الثمين، علامه ابوالطيب تقى الدين محمد بن احمد بن على حسينى مكى حسنى فاسى (ت 775 - م 832 ق) . العقد الثمين: ج 6 ص 190، 191.
254. اسنى المطالب فى مناقب سيدنا على بن ابى طالب عليه السلام، حافظ ابوالخير شمس الدين محمد بن محمد بن على بن يوسف جزرى شافعى معروف به ابن الجزرى (ت 751 - م 833 ق) . اسنى المطالب: ص 47 - 49، 51 .
255. اسمى المناقب، حافظ ابوالخير شمس الدين محمد بن محمد بن على بن يوسف جزرى شافعى معروف به ابن الجزرى (ت 751 - م 833 ق) . اسمى المناقب: ص 21، 28.
256. مناقب الاسد الغالب على بن ابى طالب عليه السلام، حافظ ابوالخير شمس الدين محمد بن محمد بن على بن يوسف جزرى شافعى معروف به ابن الجزرى (ت 751 - م 833 ق) . مناقب الاسد الغالب: ص 13.
257. مصباح الزجاجة فى زوائد ابن ماجه، حافظ ابوالعباس احمد بن ابى بكر (عبدالرحمن) بن اسماعيل بويصرى كنانى شافعى (ت 762 - م 840 ق) . مصباح الزجاجة فى زوائد ابن ماجه: ج 1 ص 69 .
258. مختصر اتحاف السادة المهرة، حافظ ابوالعباس احمد بن ابى بكر (عبدالرحمن) بن اسماعيل بويصرى كنانى شافعى (ت 762 - م 840 ق) . مختصر اتحاف السادة المهرة: ج 9 ص 194 ح 7483، 7485 و ص 195 ح 7488 و ص 196 ح 7489 - 7492.
259. زوائد ابن ماجه على الكتب الخمسة، حافظ ابوالعباس احمد بن ابى بكر (عبدالرحمن) بن اسماعيل بويصرى كنانى شافعى (ت 762 - م 840 ق) . زوائد ابن ماجه على الكتب الخمسة: ج 1 ص 45 ح 26.
260. المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار معروف به الخطط المقريزية، ابوالعباس تقى الدين احمد بن على بن عبدالقادر حسنى عبيدى حنفى مقريزى (ت 766 - م 845 ق) . المواعظ و الاعتبار: ج 2 ص 255.
ص: 433
261. مختصر زوائد مسند البزّار، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . مختصر زوائد مسند البزّار: ج 2 ص 301 - 305.
262. اطراف مسند احمد بن حنبل، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . اطراف مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 380.
263. المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . المطالب العاليه: ج 4 ص 59 ح 3950 و ص 60 ح 3957، 3958.
264. لسان الميزان، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . لسان الميزان: ج 1 ص 595 .
265. تهذيب التهذيب، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 296.
266. فتح البارى بشرح صحيح البخارى، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . فتح البارى: ج 7 ص 61 .
267. الاصابة، حافظ ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابن حجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . الاصابة: ج 1 ص 567 و ج 2 ص 408 و ج 4 ص 80 ، 159.
268. الفصول المهمة فى معرفة احوال الائمة عليهم السلام، شيخ نورالدين على بن محمد بن احمد مالكى مشهور به ابن صبّاغ (ت 784 - م 855 ق) . الفصول المهمة: ص 40، 41.
ص: 434
269. عمدة القارى شرح صحيح البخارى، علامه ابومحمد بدرالدين محمود بن احمد بن موسى بن احمد عينى حنفى (ت 762 - م 855 ق) . عمدة القارى: ج 18 ص 206.
270. جواهر المطالب فى مناقب الامام ابى الحسنين على بن ابى طالب عليه السلام، علامه شمس الدين ابوالبركات محمد بن احمد بن عبداللّه بن بدر غزى دمشقى شافعى (ت 811 - م 864 ق) . جواهر المطالب: ج 1 ص 83 - 85 باب 13.
271. الكواكب المضى ء، حافظ على بن محمد بن احمد بن عبداللّه بن نصيرالدين بن ملكان برتوانى حنفى (م 874 ق) . الكوكب المضى ء: ورقه 57 .
272. الصراط المستقيم، علامه متكلم شيخ ابومحمد زين الدين على بن يونس نبطى (م 877 ق) . الصراط المستقيم: ج 2 ص 26.
273. شرح التجريد، شيخ على بن محمد حنفى قوشجى ملقّب به علاءالدين (م 879 ق) . شرح التجريد (چاپ سنگى) : ص 363.
274. فتح الرحمن فى تفسير القرآن، علامه ناصرالدين محمد بن عبداللّه بن قرقماس (ت 802 - م 882 ق) . فتح الرحمن فى تفسير القرآن (نسخه خطى كتابخانه چستربيتى ايرلند و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 120.
275. مكمل اكمال الاكمال، ابوعبداللّه محمد بن محمد بن يوسف بن عمر بن شعيب سنوسى تلمسانى حسنى (ت 832 - م 895 ق) . مكمل اكمال الاكمال: ج 8 ص 252.
276. بهجة المحافل و بغية الامثال، حافظ عمادالدين يحيى بن ابى بكر بن محمد بن يحيى عامرى (ت 816 - م 893 ق) . بهجة المحافل: ج 3 ص 400، 401.
277. شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام، علامه ميرحسين بن معين الدين ميبدى شافعى معروف به قاضى مير (م 910 ق) . شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 4.
ص: 435
278. رونق الالفاظ لمعجم الحفّاظ، حافظ شيخ جمال الدين يوسف بن شاهين سبط ابن حجر عسقلانى شافعى (ت 828 - م 899 ق) . رونق الالفاظ: ص 339.
279. تفسير الاعقم، شيخ علامه احمد بن على اعقم انسى يمانى. تفسير الاعقم: ص 756.
علامه صارم الدين ابراهيم بن محمد معروف به ابن دقماق شافعى.
حافظ احمد بن ابى بكر بويصيرى شافعى.
مورخ تقى الدين احمد بن على بن عبدالقادر عبيد مقريزى حنفى.
قاضى القضاة حافظ شهاب الدين احمد بن على عسقلانى شافعى.
علامه ميرحسين بن معين الدين ميبدى شافعى.
حافظ عبدالرحيم بن حسين مشهور به نراقى.
حافظ على بن محمد بن احمد برتوانى حنفى.
شيخ متكلم على بن محمد قوشجى.
حافظ نورالدين على بن ابى بكر هيثمى شافعى.
علامه متكلم زين الدين على بن يونس عاملى.
علامه على بن محمد مشهور به ابن صبّاغ مالكى.
علامه شمس الدين ابوالبركات محمد بن احمد دمشقى شافعى.
علامه تقى الدين محمد بن احمد مالكى فاسى.
علامه محمد بن عبداللّه.
حافظ محمد بن محمد جزرى شافعى.
حافظ محمد بن محمد سنوسنى.
حافظ محمد بن خليفه وشتاتى مالكى.
ص: 436
شيخ مقداد بن عبداللّه سيورى.
علامه حافظ محمود بن احمد عينى.
حافظ عمادالدين يحيى بن ابى بكر عامرى.
حافظ جمال الدين يوسف بن شاهين سبط بن جوزى.
شيخ يوسف بن موسى حنفى.
قرن دهم
280. الروض المعطار فى خبر الاقطار، حافظ علامه شيخ محمد بن عبدالمنعم صنهاجى حميرى مالكى (م 700 يا 900 ق) . الروض المعطار فى خبر الاقطار: ص 156.
281. المصباح، شيخ تقى الدين ابراهيم بن على بن حسين حارثى عاملى كفعمى (ت 840 - م 905 ق) . المصباح: ص 902، 904.
282. قطف الازهار المتناثرة فى الاخبار المتواترة، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى. قطف الازهار المتناثرة فى الاخبار المتواترة: ص 377، 278.
283. تاريخ الخلفاء، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . تاريخ الخلفاء: ص 169.
284. مسند فاطمة عليهاالسلام، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . مسند فاطمة عليهاالسلام: ص 110.
285. الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 259.
286. القول الجلىّ فى فضائل على عليه السلام، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . القول الجلىّ: ص 42.
ص: 437
287. الحاوى للفتاوى، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الحاوى للفتاوى: ج 1 ص 122.
288. الحبائك فى اخبار الملائك، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الحبائك فى اخبار الملائك: ص 131.
289. جامع الاحاديث، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . جامع الاحاديث: ج 7 ص 359 ح 33003، 33004.
290. الجامع الصغير، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الجامع الصغير: ج 2 ص 642 .
291. مسند على بن ابى طالب عليه السلام، امام حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . مسند على بن ابى طالب عليه السلام: ص 46.
292. وفاء الوفاء، علامه نورالدين على بن عبداللّه بن احمد بن على حسينى مصرى شافعى معروف به سمهودى (ت 844 - م 911 ق) . وفاء الوفاء: ج 3 ص 1018.
293. روضات الجنات، علامه محمد زمجى اسفزارى بخارى (م 915 ق) . روضات الجنات: ص 158.
294. المواهب اللدنية، شيخ شمس الدين احمد بن محمد بن ابى بكر قسطلانى (ت 851 - م 923 ق) . المواهب اللدنية: ج 2 ص 532 .
295. الاربعين فى فضائل الامام اميرالمؤمنين عليه السلام، علامه سيد جمال الدين عطاءاللّه بن محمود بن فضل اللّه شيرازى حسينى فارسى هروى حنفى (م 926 ق) . الاربعين فى فضائل الامام اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 41 - 44.
296. نفحات اللاهوت، شيخ على بن عبدالعالى كركى عاملى معروف به محقق كركى (م 937 ق) . نفحات اللاهوت: ص 61 .
ص: 438
297. حبيب السير، علامه غياث الدين بن همام الدين حسينى ملقب به خواندامير حنفى (م بعد از 930 ق) . حبيب السير: ص 120.
298. تيسير الوصول الى جامع الاصول، حافظ عبدالرحمن بن على بن محمد شيبانى زبيدى شافعى معروف به ابن الدبيع شيبانى (ت 866 - م 944 ق) . تيسير الوصول: ج 3 ص 315.
299. الشذرات الذهبية، شمس الدين محمد بن على بن احمد بن على بن خمارويه بن طولون دمشقى صالحى حنفى (ت 880 - م 953 ق) . الشذرات الذهبية: ص 54 .
300. ابتسام البرق، شيخ علامه محمد بن يحيى بن بهران يمانى (ت 888 - م957 ق) . ابتسام البرق: ص 256.
301. الصواعق المحرقة، حافظ ابوالعباس شهاب الدين احمد بن محمد بن على بن حجر هيتمى سعدى انصارى (ت 909 - م 974 ق) . الصواعق المحرقة: ص 43، 44، 120.
302. منتخب كنز العمّال فى سنن الاقوال و الافعال، علامه متقى علاءالدين على بن عبدالملك بن حسام الدين شاذلى هندى مدنى مكى مشهور به متقى هندى (ت 888 - م 975 ق) . منتخب كنز العمّال (بهامش مسند احمد) : ج 5 ص 30.
303. كنز العمال، علامه متقى علاءالدين على بن عبدالملك بن حسام الدين شاذلى هندى مدنى مكى مشهور به متقى هندى (ت 888 - م 975 ق) . كنز العمال: ج 13 ص 104.
304. وصول الاخبار الى اصول الاخبار، شيخ حسين بن عبدالصمد بن محمد حارثى صمدانى (ت 918 - م 984 ق) . وصول الاخبار الى اصول الاخبار: ص 53 .
305. مجمع بحار الانوار، جمال الدين محمدطاهر صديقى هندى فتنى حنفى (ت 910 - م 986 ق) .
ص: 439
306. ارشاد العقل السليم معروف به تفسير ابى السعود، مولى ابوالسعود محمد بن محمد بن مصطفى عمادى حنفى (ت 898 - م 982 ق) . ارشاد العقل السليم: ج 5 ص 765.
307. نزهة المجالس، شيخ عبدالرحمن بن عبدالسلام بن عبدالرحمن بن عثمان صفورى شافعى (م 984 ق) . نزهة المجالس: ج 2 ص 209.
308. المناقب الثلاثة، حافظ عبداللّه بن يوسف بن محمد بلخى شافعى (م 1000 ق) . المناقب الثلاثة: ص 18 - 20.
309. روضة الاحباب، علامه جمال الدين عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى دشتكى حسينى (م 803 ق) . روضة الاحباب: ص 576 .
شيخ ابراهيم بن على كفعمى.
حافظ احمد بن محمد قسطلانى.
حافظ شهاب الدين احمد بن محمد معروف به ابن حجر هيتمى.
شيخ حسين بن عبدالصمد عاملى.
حافظ جلال الدين عبدالرحمن سيوطى شافعى.
شيخ عبدالرحمن بن عبدالسلام صفورى.
حافظ عبدالرحمن بن على معروف به ابن الديبع.
علامه عطاء بن فضل اللّه حسينى حنفى.
علامه نورالدين على بن احمد سمهودى شافعى.
علامه متقى على بن حسام الدين هندى.
شيخ على بن عبدالعلى كركى.
علامه غياث الدين بن همام معروف به خواندامير حنفى.
ص: 440
علامه محمد زمجى اسفزارى بخارى.
علامه شمس الدين محمد بن طولون.
علامه محمدطاهر فتنى حنفى.
حافظ محمد بن عبدالرحيم مالكى.
علامه محمد يحيى يمانى.
حافظ عبداللّه بن يوسف بلخى شافعى.
علامه اصيل الدين عطاءاللّه دشتكى.
قرن يازدهم
310. مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، علامه نورالدين على بن سلطان محمد الملا هروى قارى حنفى (م 1014 ق) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: ج 10 ص 463.
311. شرح الشفاء، علامه نورالدين على بن سلطان محمد الملا هروى قارى حنفى (م 1014 ق) . شرح الشفاء: ج 2 ص 426.
312. الصوارم المهرقة فى جواب الصواعق المحرقة، قاضى شهيد نوراللّه بن شريف الدين عبداللّه بن ضياءالدين تسترى (شوشترى) . صوارم المهرقة فى جواب الصواعق المحرقة: ص 178، 179.
313. كتاب الاساس لعقائد الاكباس، امام منصور باللّه قاسم بن محمد بن على يمنى زيدى (ت 967 - م 1029 ق) . كتاب الاساس لعقائد الاكباس: ص 158.
314. الكواكب الدرية، حافظ شيخ زين الدين عبدالرؤوف بن تاج العارفين بن على بن زين العابدين حدادى مناوى قاهرى شافعى (ت 952 - م 1031 ق) . الكواكب الدرية: ج 1 ص 39.
ص: 441
315. كنوز الحقائق، حافظ شيخ زين الدين عبدالرؤؤف بن تاج العارفين بن على بن زين العابدين حدادى مناوى قاهرى شافعى (ت 952 - م 1031 ق) . كنوز الحقائق ج 1 ص 378 ح 4767 و ج 2 ص 208 ح 7771 و ص 209 ح 7796.
316. عيون المسائل فى اعيان الرسائل، علامه عبدالقادر بن محمد بن يحيى بن مكرم حسينى طبرانى (ت 976 - م 1033 ق) . عيون المسائل فى اعيان الرسائل: ص 83 .
317. شرح تقدمة تقويم الايمان فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، علامه سيد محمدباقر بن مير حسينى استرآبادى معروف به داماد (م 1041 ق) . شرح تقدمة تقويم الايمان فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 33، 34.
318. اشعة الملمعات فى شرح المشكاة، علامه عبدالحق بن سيف الدين دهلوى بخارى (ت 959 - م 1052 ق) . اشعة الملمعات فى شرح المشكاة: ج 4 ص 676 ، 689 .
319. المناقب المرتضوية، علامه مولى محمدصالح ترمذى حنفى (م بعد از 1053 ق) . المناقب المرتضوية: ص 125.
320. تفسير آية المودة، شيخ شهاب الدين احمد بن محمد بن عمر خفاجى مصرى حنفى (ت 977 - م 1069 ق) . تفسير آية المودة: ص 210.
321. نسيم الرياض، شيخ شهاب الدين احمد بن محمد بن عمر خفاجى مصرى حنفى (ت 977 - م 1069 ق) . نسيم الرياض: ج 2 ص 426.
322. الفرق الاسلامية من خلال الكشف و البيان، محمد بن سعيد ازدى قلهاتى اباضى (م 1070 ص) . الفرق الاسلامية من خلال الكشف و البيان: ص 253.
323. الاربعون حديثا، شيخ سليمان بن عبداللّه بن على بن عمار ماحوزى بحرانى (ت 1057 - م 1121 ق) . الاربعون حديثا: ص 144.
ص: 442
324. سبيل الرشاد الى معرفة رب العباد، محمد بن حسن بن قاسم بن محمد صنعانى زيدى (ت 1010 - م 1079 ق) . سبيل الرشاد الى معرفة رب العباد: ص 79.
325. الاَصفى، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيض اللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . الاَصفى: ج 1 ص 286.
326. الوافى، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيض اللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . الوافى: ج 2 ص 314، 317.
327. تفسير الصافى، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيض اللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . تفسير الصافى: ج 2 ص 51 .
328. علم اليقين، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيض اللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . علم اليقين: ج 2 ص 630 ، 631 .
329. حاشية شرح بانت سعاد، علامه شيخ عبدالقادر بن عمر بغدادى (ت 1030 - م 1093 ق) . حاشية شرح بانت سعاد: ج 2 ص 230.
330. خزانة الادب، علامه عبدالقادر بن عمر بغدادى (ت 1030 - م 1093 ق) . خزانه الادب: ج 6 ص 69 .
331. تيسير المطالب فى امالى السيد ابى طالب، علامه احمد بن سعيد بن حسين بن محمد بن على زيدى (م قرن 11 ق) . تيسير المطالب فى امالى السيد ابى طالب: ص 33، 34.
332. الاربعين فى امامة الائمة الطاهرين عليهم السلام، علامه محمدطاهر بن محمدحسين شيرازى نجفى قمى (م 1098 ق) .
333. الطبقات الزهر فى اعيان العصر، يحيى بن حسين بن امام قاسم بن محمد يمنى زيدى (ت حدود 1035 - م 1099 ق) . الطبقات الزهر فى اعيان العصر: ص 3.
ص: 443
علامه احمد بن سعدالدين زيدى.
شيخ احمد بن محمد خفاجى حنفى.
حافظ عبدالرؤوف بن على مناوى شافعى.
علامه عبدالقادر بن محمد حسينى طبرانى شافعى.
شيخ عبدالقادر بن عمر بغدادى.
علامه عبدالحق بن سيف الدين دهلوى.
علامه على بن سلطان محمد قارى حنفى.
شيخ سليمان بن عبداللّه ماحوزى.
امام المنصورباللّه قاسم بن محمد زيدى.
علامه سيد محمدباقر حسينى معروف به داماد.
امام محمد بن حسن بن قاسم زيدى.
علامه محمد بن سعيد اباضى.
علامه محمدطاهر بن محمدحسين شيرازى.
شيخ محمد بن مرتضى معروف به فيض كاشانى.
قاضى شهيد نوراللّه بن شريف تسترى.
مورخ يحيى بن حسين بن امام قاسم زيدى.
علامه مولى محمدصالح ترمذى حنفى.
قرن دوازدهم
334. النواقض للروافض، سيد محمد بن عبدالرسول بن سيد حسنى برزنجى (ت 1040 - م 1103 ق) . النواقض للروافض: ص 8 .
335. اثبات الهداة، محدث محمد بن حسن بن على عاملى معروف به حرّ عاملى (ت 1033 - م 1104 ق) . اثبات الهداة: ج 2 ص 69 ، 87 ، 99.
ص: 444
336. الفتوحات الوهبية، برهان الدين ابراهيم بن مرعى بن عطيه شبرخيتى مالكى (م 1106 ق) . الفتوحات الوهبية: ص 144.
337. اليتيمة و الدرّة الثمينة، علامه سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل بن عبدالجواد حسينى بحرانى كتكانى توبلى (م 1107 ق) . اليتيمة و الدرّة الثمينة: ص 59 ، 60 .
338. كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم، علامه سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل بن عبدالجواد حسينى بحرانى كتكانى توبلى (م 1107 ق) . كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم: ص 99 - 102.
339. البرهان فى تفسير القرآن، علامه سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل بن عبدالجواد حسينى بحرانى كتكانى توبلى (م 1107 ق) . البرهان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 435، 490.
340. مطالع السمرات بجلاء دلائل الخيرات، علامه ابوعيسى محمدمهدى بن احمد بن على بن يوسف فاسى فهرى مغربى مالكى (ت 1033 - م 1109 ق) . مطالع السمرات بجلاء دلائل الخيرات: ص 58 .
341. بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهم السلام، شيخ محمدباقر بن محمدتقى بن مقصودعلى اصفهانى معروف به مجلسى (ت 1037 - م 1110 ق) . بحار الانوار: ج 37 ص 108، 109، 111، 112، 115.
342. مرآة العقول، شيخ محمدباقر بن محمدتقى بن مقصودعلى اصفهانى معروف به مجلسى (ت 1037 - م 1110 ق) . مرآة العقول: ج 3 ص 257، 258.
343. ملاذ الاخبار فى فهم تهذيب الاخبار، شيخ محمدباقر بن محمدتقى بن مقصودعلى اصفهانى معروف به مجلسى (ت 1037 - م 1110 ق) . ملاذ الاخبار فى فهم تهذيب الاخبار: ج 5 ص 205، 216.
ص: 445
344. تفسير نور الثقلين، شيخ عبدعلى بن جمعه عروسى حويزى (م بعد از 1065 يا 1112 ق) . تفسير نور الثقلين: ج 1 ص 653 .
345. تفسير المعين، علامه نورالدين محمد بن شاه مرتضى بن محمدمؤمن بن مرتضى كاشانى مشهور به نورالدين اخبارى (م 1115 ق) . تفسير المعين: ج 1 ص 303، 304.
346. البيان و التعريف فى اسباب ورود الحديث الشريف، برهان الدين ابراهيم بن محمد بن محمد كمال الدين بن احمد بن حسين حسينى حنفى دمشقى (ت 1054 - م 1120 ق) . البيان و التعريف فى اسباب ورود الحديث الشريف: ج 3 ص 165.
347. نسمة السحر، علامه شريف ضياءالدين يوسف بن يحيى بن حسين حسنى يمنى (ت 1078 - م 1121 ق) . نسمة السحر: ج 1 ص 383.
348. اتحاف اهل الاسلام، علامه شيخ محمد بن على حنفى (م 1120 ق) . اتحاف اهل الاسلام (نسخه خطى كتابخانه ظاهريّه دمشق و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 67 .
349. شرح المواهب اللدنيّة، علامه ابوعبداللّه محمد بن عبدالباقى بن يوسف بن احمد زرقانى مصرى ازهرى مالكى (ت 1055 - م 1122 ق) . شرح المواهب اللدنية: ج 7 ص 13.
350. سفيند النجاة، شيخ محمد بن عبدالفتاح تنكابنى مازندرانى مشهور به سراب تنكابنى (م 1124 ق) . سفينة النجاة: ص 76.
351. تفسير كنز الدقائق، علامه محمد بن محمدرضا بن اسماعيل قمى معروف به ميرزا محمد مشهدى (م 1125 ق) . تفسير كنز الدقائق: ج 3 ص 16، 136 - 138.
352. مرافض الروافض، علامه حسام الدين بن محمد بايزيد سهارنبورى (م قرن 12 ق) . مرافض الروافض: ج 1 ص 225.
ص: 446
353. مناقب اهل البيت عليهم السلام، علامه شيخ حيدرعلى بن ميرزا محمد بن حسن شيروانى (م بعد از 1129 ق) . مناقب اهل البيت عليهم السلام: ص 122.
354. الوجيز فى تفسير القرآن العزيز، علامه مفسر شيخ على بن حسين بن محى الدين بن عبداللطيف بن على نورالدين عاملى حارثى همدانى (ت 1070 - م 1135 ق) . الوجيز فى تفسير القرآن العزيز: ج 1 ص 391.
355. شرح سنن ابن ماجة القزوينى، شيخ حافظ ابوالحسن كبير محمد بن عبدالهادى سندى مدنى حنفى معروف به سندى. شرح سنن ابن ماجة القزوينى: ج 1 ص 56 .
356. كشف الخفاء و مزيل الالباس، شيخ ابوالفداء اسماعيل بن محمد بن عبدالهادى جراحى جعلونى دمشقى شافعى (ت 1087 - م 1162 ق) . كشف الخفاء و مزيل الالباس: ج 2 ص 361.
357. التبر المذاب، سيد علامه احمد بن محمد بن احمد خافى حسينى شيعى. التبر المذاب: ص 41.
358. توضيح الدلائل، علامه شهاب الدين احمد حسينى شيرازى. توضيح الدلائل: ص 197.
359. النوافع العطرة فى الاحاديث المشتهرة، علامه محمد بن احمد بن جاراللّه مشحم صعيدى يمنى (م 1181 ق) . النوافع العطرة فى الاحاديث المشتهرة: ص 403.
360. تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة عليهم السلام، علامه مفسر سيد شرف الدين على حسينى استرآبادى غروى (م 965 ق) . تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة عليهم السلام: ص 151، 152.
361. الحدائق الناضرة، شيخ يوسف بن احمد بن ابراهيم درازى بحرانى، معروف به صاحب حدائق (ت 1107 - م 1186 ق) . الحدائق الناضرة: ج 10 ص 333 - 335.
ص: 447
362. رفع الخفاء، علامه شيخ محمد بن حسن آلانى كردى شافعى (م 1189 ق) . رفع الخفاء: ج 2 ص 277.
363. شرح شافية ابى فراس، شيخ علامه محمد اميرالحاج حسينى (م قرن 12 ق) . شرح شافية ابى فراس: ص 209 - 212.
علامه ابراهيم بن محمد معروف به ابن حمزه حرّانى شافعى.
حافظ ابراهيم بن مرعى مالكى.
شيخ ابوالحسن حنفى معروف به سندى.
شيخ اسماعيل بن محمد عجلونى شافعى.
علامه حسام الدين بن محمد بايزيد سهارنبورى.
شيخ حيدرعلى بن محمد بن حسن شروانى.
شيخ عبدعلى بن جمعه عروسى حويزى.
علامه مفسر على بن حسين عاملى.
علامه على حسينى استرآبادى.
علامه محمد بن احمد صعيدى يمينى.
علامه محمدمهدى بن احمد فاسى مالكى.
علامه محمد اميرالحاج حسنى.
سيد محمد برزنجى شافعى.
علامه محمد بن حسن آلانى شافعى.
محدث محمد بن حسن معروف به حرّ عاملى.
شيخ محمد بن عبدالباقى زرقانى مالكى.
شيخ محمد بن عبدالفتاح تنكابنى.
ص: 448
علامه محمد على حنفى.
علامه محمد بن محمدرضا معروف به مشهدى.
علامه محمدمرتضى كاشانى.
سيد هاشم بن سليمان بحرانى.
علامه ضياءالدين يوسف بن يحيى حسنى يمنى.
شيخ يوسف بحرانى.
علامه محمدباقر مجلسى.
قرن سيزدهم
364. شرح الارجوزة السعدية، شيخ سعدى خزرجى شافعى (م 1204 ق) . شرح الارجوزة السعدية (نسخه خطى كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 275.
365. تاج العروس فى شرح القاموس، لغوى ابوالفيض محمد بن محمد بن محمد بن عبدالرزاق حسينى زبيدى ملقب به مرتضى (ت 1145 - م 1205 ق) . تاج العروس فى شرح القاموس: ج 10 ص 399.
366. اتحاف السادة المتقين، لغوى ابوالفيض محمد بن محمد بن محمد بن عبدالرزاق حسينى زبيدى ملقب به مرتضى (ت 1145 - م 1205 ق) .
367. اسعاف الراغبين، شيخ ابوالعرفات محمد بن على صبان شافعى. اسعاف الراغبين: ص 166، 167.
368. وسيله النجاة، ملا محمدمبين بن محب احمد انصارى حنفى (م 1225 ق) . وسيلة النجاة: ص 101، 102.
369. حق اليقين فى معرفة اصول الدين، علامه سيد عبداللّه بن محمدرضا شبر حسينى كاظمى (ت 1188 - م 1242 ق) . حق اليقين فى معرفة اصول الدين: ج 1 ص 153، 154.
ص: 449
370. الجوهر الثمين فى تفسير الكتاب المبين، علامه سيد عبداللّه بن محمدرضا شبّر حسينى كاظمى (ت 1188 - م 1242 ق) . الجوهر الثمين فى تفسير كتاب المبين: ج 6 ص 278.
371. درّ السحابة فى مناقب القرابة و الصحابة، قاضى شيخ محمد بن على بن محمد بن عبداللّه شوكانى صنعانى (ت 1173 - م 1250 ق) . درّ السحابة فى مناقب القرابة و الصحابة: ص 208 - 210.
372. فتح الغدير، قاضى شيخ محمد بن على بن محمد بن عبداللّه شوكانى صنعانى (ت 1173 - م 1250 ق) . فتح القدير: ج 2 ص 60 .
373. علم الكتاب، علامه سيد خواجه ميرمحمدى حنفى (م قرن 13 ق) . علم الكتاب: ص 361.
374. الفتح المبين، شيخ رشيدالدين خان حنفى دهلوى (م قرن 13 ق) . الفتح المبين: ج 1 ص 238.
375. مختصر التحفة الاثنى عشرية، حافظ شيخ ابوالمعالى محمود شكرى بن عبداللّه بن شهاب الدين محمود آلوسى حسينى بغدادى (ت 1273 - م 1342 ق) . مختصر التحفة الاثنى عشرية: ص 159.
376. روح المعانى، حافظ شيخ ابوالمعالى محمود شكرى بن عبداللّه بن شهاب الدين محمود آلوسى حسينى بغدادى (ت 1273 - م 1342 ق) . روح المعانى: ج 29 ص 55 .
377. اسنى المطالب فى احاديث مختلف المراتب، شيخ ابوعبدالرحمن حوت محمد بن محمد بن درويش بيروتى شافعى مشهور به حوت بيروتى (ت 1203 - م 1277 ق) . اسنى المطالب فى احاديث مختلف المراتب: ص 285.
ص: 450
378. الاحاديث المشكلة فى الرتبة، شيخ ابوعبدالرحمن حوت محمد بن محمد بن درويش بيروتى شافعى مشهور به حوت بيروتى (ت 1203 - م 1277 ق) . الاحاديث المشكلة فى الرتبة: ص 257.
379. الروض الازهر، علامه مولوى تقى على كاظمى مشهور به قلندر هندى حنفى (م 1280 ق) . الروض الازهر: ص 94، 100.
380. الامامة، سيد علامه اسداللّه بن محمدباقر بن محمد تقى الدين حسينى موسوى جيلانى رشتى (م 1290 ق) . الامامة: ص 412، 413.
381. ينابيع المودة، شيخ سليمان بن خواجه ابراهيم قبلان حسينى حنفى نقشبندى قندوزى معروف به خواجه كلان قندوزى حنفى (ت 1220 - م 1270 ق) . ينابيع المودة: ج 1 ص 28 - 32.
382. قرة العينين، شاه ولى اللّه ابوعبدالعزيز احمد بن عبدالرحيم فاروقى دهلوى (ت 1110 - م 1176 ق) . قرة العينين: ص 168.
383. مرآة المؤمنين، علامه مولوى ولى اللّه لكنهوى حنفى (م قرن 13 ق) . مرآة المؤمنين: ص 39.
384. مقاصد الطالب، شيخ شهاب الدين احمد بن اسماعيل بن زين العابدين مدنى برزنجى (م 1337 ق) . مقاصد الطالب: ص 11.
385. صلح الاخوان، علامه شيخ داود بن سليمان بغدادى نقشبندى خالدى شافعى ابن جرجيس (ت 1231 - م 1299 ق) . صلح الاخوان: ص 117.
386. العشرة المبشّرون بالجنة، علامه شيخ قرنى طلبه بدوى (م قرن 13 ق) . العشرة المبشّرون بالجنة: ص 206.
387. حياة الصحابة، شيخ محمديوسف بن محمدالياس حنفى (م قرن 13 ق) . حياة الصحابة: ج 2 ص 769.
ص: 451
388. تجهيز الجيش، علامه حسن بن مولى امان اللّه دهلوى آبادى (م 1300 ق) . تجهيز الجيش: ص 135.
احمد بن اسماعيل برزنجى.
اسداللّه بن محمدباقر شفتى.
علامه مولوى تقى على كاظمى حنفى.
شيخ سليمان بن ابراهيم معروف به قندوزى.
شيخ داود بن سليمان نقشبندى.
علامه قرنى طلبه بدوى.
علامه عبداللّه شبر.
علامه محمد بن درويش معروف به حوت بيروتى.
قاضى شيخ محمد بن على شوكانى.
شيخ محمد بن على صبان.
علامه لغوى محمد بن محمد حسينى زبيدى حنفى.
شيخ محمديوسف بن محمدالياس حنفى.
حافظ شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى.
علامه خواجه ميرمحمدى حنفى.
علامه شيخ مير رشيدالدين خان حنفى دهلوى.
علامه حسن بن مولى امان اللّه دهلوى.
ملا محمدمبين بن محب احمد انصارى.
علامه ولى اللّه احمد بن عبدالرحيم دهلوى.
شيخ سعدى خزرجى شافعى.
ص: 452
قرن چهاردهم
389. الفتح الكبير فى ضمّ الزيادة الى الجامع الصغير، شيخ يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهانى بيروتى (ت 1265 - م 1350 ق) . الفتح الكبير فى ضمّ الزيادة الى الجامع الصغير: ج 3 ص 236.
390. الانوار القدسية، علامه شيخ ياسين بن ابراهيم سنهورى. الانوار القدسية: ص 22.
391. نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار عليهم السلام، شيخ علامه مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجى شافعى (ت 1252 - ت 1308 ق) . نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار عليهم السلام: ص 159.
392. الامامة فى ضوء الكتاب و السنة، شيخ مهدى سماوى. الامامة فى ضوء الكتاب و السنة: ج 3 ص 164، 165.
393. التاج الجامع للاصول، شيخ منصور بن على ناصر (م بعد از 1371 ق) . التاج الجامع للاصول: ج 3 ص 296.
394. لما ذا اخترت مذهب الشيعة، قاضى القضاة شيخ مرعى امين انطاكى (م قرن 14 ق) . لما ذا اخترت مذهب الشيعة: ص 164، 165، 167، 168.
395. مراح لبيد لكشف معنى القرآن المجيد، علامه شيخ محمد بن عمر نووى جاوى (م 1316 ق) . مراح لبيد لكشف معنى القرآن المجيد: ج 2 ص 561 .
396. عقائد الامامية، شيخ محمدرضا بن محمد بن عبداللّه بن احمد آل مظفر (ت 1322 - م 1383 ق) . عقائد الامامية: ص 75.
397. تحفة الاحوذى، حافظ محمد بن عبدالرحمن بن عبدالرحيم مباركفورى (م 1353 ق) . تحفة الاحوذى: ج 10 ص 301.
ص: 453
398. تفسير القرآن الحكيم مشهور به تفسير المنار، محمدرشيد بن على رضا بن محمد بغدادى حسينى (ت 1282 - م 1354 ق) . تفسير القرآن الحكيم مشهور به تفسير المنار: ج 6 ص 463، 464.
399. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، علامه ابوعبداللّه محمد بن جعفر بن ادريس كتانى حسنى (ت 1274 - م 1345 ق) . نظم المتناثر من الحديث المتواتر: ص 194.
400. حاشية كشف الاستار عن احاديث شمس الاخبار، علامه محمدحسين جلال زيدى (ت 1330 ق) . حاشية كشف الاستار عن احاديث شمس الاخبار: ج 1 ص 101، 102.
401. شرح بهجة المحافل و بغية الامثال، علامه جمال الدين محمد اشخر يمنى (م قرن 14 ق) . شرح بهجة المحافل و بغية الامثال: ج 1 ص 400، 401.
402. اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، شيخ محمد بن حبيب اللّه بن عبداللّه بن احمد شنقيطى مالكى (ت 1295 - م 1363 ق) . اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام: ص 64 ، 65 .
403. ضوء الشمس، علامه سيد محمد بن حسن رعافى خالدى (م 1327 ق) . ضوء الشمس: ج 1 ص 252.
404. فتح البارى، ابوالطيب محمدصديق حسن خان بن حسن بن على حسينى بخارى قنوجى (ت 1248 - م 1307 ق) . فتح البارى: ج 3 ص 63 ، 64 و ج 7 ص 225.
405. الادراك، ابوالطيب محمدصديق حسن خان بن حسن بن على حسينى بخارى قنوجى (ت 1248 - م 1307 ق) . الادراك: ص 46.
406. الدين الخالص، ابوالطيب محمدصديق حسن خان بن حسن بن على حسينى بخارى قنوجى (ت 1248 - م 1307 ق) . الدين الخالص: ص 45.
ص: 454
407. جواب الكافى من اسئلة كتاب الشافى، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . جواب الكافى من اسئلة كتاب الشافى: ج 1 ص 113.
408. لوامع الانوار فى جوامع العلوم و الآثار، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . لوامع الانوار فى جوامع العلوم و الآثار: ج 1 ص 40، 41، 43.
409. التحف شرح الزلف، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . التحف شرح الزلف: ص 12.
410. الجامعة المهمة لاسانيد كتب الائمة، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . الجامعة المهمة لاسانيد كتب الائمة: ص 51 ، 52 .
411. شرح منظومة الشهاب الثاقب، شيخ محسن بن شريف بن عبدالحسين جواهرى (ت 1295 - م 1355 ق) . شرح منظومة الشهاب الثاقب: ص 338، 346.
412. اعيان الشيعة، سيد محسن عبدالكريم بن على بن محمدامين حسينى عاملى دمشقى (ت 1282 - م 1371 ق) . اعيان الشيعة: ج 1 ص 363.
413. القول الفصل، سيد علوى بن طاهر حداد علوى (م قرن 14 ق) . القول الفصل: ج 2 ص 221.
414. معتزلة اليمن، على محمد زيد يمنى زيدى. معتزلة اليمن: ص 185.
415. فلك النجاة، حافظ على محمد فتح الدين حنفى (م 1371 ق) .
416. منار الهدى، شيخ على بن عبداللّه بن على بحرانى سترى، منار الهدى: ص 230.
417. منتخب تاريخ دمشق، شيخ علامه عبدالقادر بن احمد بن مصطفى بن عبدالرحيم بن محمد بدران (م 1346 ق) . منتخب تاريخ دمشق: ج 4 ص 116.
ص: 455
418. سعد الشموس و الاقمار، علامه عبدالقادر بن عبدالكريم وريغى شفشاونى مغربى. سعد الشموس و الاقمار: ص 209.
419. ملتقى الاصفياء، شيخ عبدالفتاح حسين راوه مكى سلفى (م قرن 14 ق) . ملتقى الاصفياء: ص 24.
420. سيرتنا و سنّتنا، علامه عبدالحسين بن ميرزا احمد بن مولى نجف على امينى (م 1390 ق) . سيرتنا و سنتنا: ص 11، 12.
421. النص و الاجتهاد، علامه سيد عبدالحسين بن يوسف شرف الدين عاملى موسوى (ت 1290 - م 1277 ق) . النص و الاجتهاد: 514 ، 515 .
422. المراجعات، علامه سيد عبدالحسين بن يوسف شرف الدين عاملى موسوى (ت 1290 - م 1277 ق) . المراجعات: ص 336، 344، 345.
423. الابتهاج بتخريج احاديث المنهاج، علامه عبداللّه بن محمدصديق بن احمد حسنى ادريسى غمارى طنجى (ت 1328 ق) . الابتهاج بتخريج احاديث المنهاج: ص 162.
424. الامام المهاجر، علامه شيخ عبداللّه بن نوح سلفى حنبلى (ت 1324 ق) . الامام المهاجر: ص 155.
425. تتمة الروض النضير، حافظ علامه عباس بن احمد بن ابراهيم بن احمد بن ابراهيم حسنى يمنى صنعانى زيدى (م بعد از 1350 ق) . تتمة الروض النضير: ج 5 ص 345.
426. مفاتيح الجنان، شيخ محدث عباس بن محمدرضا بن ابى القاسم قمى (ت 1293 - م 1359 ق) . مفاتيح الجنان: ص 275، 276.
427. تاريخ آل محمد عليهم السلام، قاضى بهلول بهجت افندى شافعى (م قرن 14 ق) . تاريخ آل محمد عليهم السلام: ص 48، 121.
ص: 456
428. الاستقصاء لاخبار دول المغرب الاقصى، شيخ شهاب الدين ابوالعباس احمد بن خالد بن حمّاد بن محمد ناصرى درعى سلاوى (ت 1250 - م 1315 ق) . الاستقصاء لاخبار دول المغرب الاقصى: ج 1 ص 56 .
429. على بن ابى طالب عليه السلام امام العارفين، علامه محدث ابوالفيض احمد بن محمد بن صديق بن احمد غمارى حسنى ازهرى (م 1380 ق) . على بن ابى طالب امام العارفين عليه السلام: ص 67 .
430. نثر الدرّ المكنون، علامه سيد محمد بن على اهدلى حسنى يمنى ازهرى (م 1371 ق) .
431 . الشيعة فى التاريخ، شيخ محمدحسين بن عبدالكريم آل الزين زين عاملى (م 1357 ق) . الشيعة فى التاريخ: ص 18، 19.
432. عقيدة الشيعة فى الامامة، شيخ محمدباقر شريعتى اصفهانى. عقيدة الشيعة: ص 147.
433. نقد عين الميزان، شيخ محمد بهجه. نقد عين الميزان: ص 22.
434. الكنز الثمين فى احاديث النبى الامين صلى الله عليه و آله، علامه عبداللّه بن محمد بن صديق حسينى. الكنز الثمين فى احاديث النبى الامين صلى الله عليه و آله: ص 592 .
435. نزهة الناظرين، علامه عبدالملك بن على بن منى بابى حلبى امام الجامع الكبير حلب (ت 766 - م 836 ق) . نزهة الناظرين: ص 39.
436. بدائع المنن، شيخ احمد بن عبدالرحمن بن محمد البنا ساعاتى. بدائع المنن: ج 2 ص 503 .
437. الفتح الربانى، شيخ احمد بن عبدالرحمن بن محمد البنا ساعاتى. الفتح الربانى: ج 21 ص 213.
ص: 457
438. بلوغ الامانى من اسرار الفتح الربانى، شيخ احمد بن عبدالرحمن بن محمد البنا ساعاتى. بلوغ الامانى من اسرار الفتح الربانى: ج ج 21 ص 213.
439. حاشية الصاوى على تفسير الجلالين، شيخ احمد بن محمد صاوى مصرى خلوتى مالكى (ت 1175 - م 1241 ق) . حاشية الصاوى على تفسير الجلالين: ج 4 ص 245.
440. الفتوحات الاسلامية، احمد بن زينى بن احمد دحلان (ت 1232 - م 1304 ق) . الفتوحات الاسلامية: ج 2 ص 306.
441. راموز الاحاديث، علامه محدث احمد حنفى نقشبندى (م 1311 ق) . راموز الاحاديث: ص 168.
علامه محدث احمد حنفى نقشبندى.
استاد احمد بن زينى بن احمد دحلان.
شيخ احمد صاوى مالكى.
شيخ احمد بن عبدالرحمن معروف به ساعاتى.
علامه محدث احمد بن محمد غمارى.
شيخ احمد بن خالد ناصر مالكى.
قاضى بهلول بهجت افندى شافعى.
شيخ محدث عباس قمى.
حافظ عباس بن احمد حسنى صنعانى زيدى.
علامه شيخ عبداللّه بن نوح سلفى.
علامه عبداللّه بن محمد صديق طنجى.
سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى.
ص: 458
شيخ علامه عبدالحسين امينى.
شيخ عبدالفتاح حسين راوه سلفى.
علامه عبدالقادر ورديفى شفشاوى مالكى.
علامه عبدالقادر احمد مصطفى.
شيخ على بن عبداللّه بن على بحرانى سترى.
حافظ على محمد فتح الدين حنفى.
استاد على محمد زيد يمنى.
سيد علوى بن طاهر حداد علوى.
سيد محسن عبدالكريم امين.
شيخ محسن بن شريف جواهرى.
علامه مجدالدين بن منصور زيدى.
علامه محمد صديق حسن خان حنفى.
علامه محمد بن حبيب شنقيطى.
علامه محمد بن حسن رعافى.
علامه جمال الدين محمد اشخر يمنى.
علامه محمد بن حسين جلال زيدى.
علامه محمد بن جعفر كتانى.
علامه محمد رشيد رضا.
حافظ محمد بن عبدالرحمن مباركفورى.
شيخ محمدرضا مظفر.
علامه محمد بن عمر نووى جاوى.
قاضى القضاة شيخ مرعى انطاكى.
شيخ منصور على ناصر.
ص: 459
شيخ مهدى سماوى.
شيخ مؤمن بن حسن شبلبخى.
شيخ ياسين بن ابراهيم سنهورى.
شيخ يوسف نبهانى بيروتى.
قرن پانزدهم
442. تحرير الافكار، علامه بدرالدين اميرالدين حوثى زيدى. تحرير الافكار: ص 159، 160.
443. كتاب الجلىّ بتخريج خصائص على عليه السلام، استاد ابواسحاق حوينى اثرى. كتاب الجلىّ بتخريج خصائص على عليه السلام: ص 87 .
444. حقيقة الشيعة، دكتر اسعد وحيد قاسم فلسطينى. حقيقة الشيعة: ص 29.
445. دراسة عن الفرق فى التاريخ المسلمين، استاد احمد محمد احمد جلى سلفى حنبلى. دراسة عن الفرق فى التاريخ المسلمين: ص 191، 192.
446. الدولة و سياسة الحكم فى الفقه الاسلامى، دكتر فاضل احمد حصرى استاد فقه مقارن در كلية الشريعة و القانون در دانشگاه الازهر. الدولة و سياسة الحكم فى الفقه الاسلامى: ج 1 ص 190.
447. نظرية عدالة الصحابة، دكتر معاصر احمد حسين يعقوب اردنى. نظرية عدالة الصحابة: ص 247، 250، 251.
448. الاسماعيلية تاريخ و عقيدة، احسان الهى ظهير. الاسماعيلية تاريخ و عقيدة: ص 358.
449. موسوعة السنة، استاد ابراهيم عطوة عوض مدرس دانشگاه الازهر مصر. موسوعة السنة: ج 4 ص 633 .
450. اضواء على الشيعة، استاد هادى حمّو. اضواء على الشيعة: ص 33.
ص: 460
451. موسوعة نضرة النعيم، جمعى از محققين. موسوعة نضرة النعيم: ج 1 ص 401.
452. النصيحة المفيدة، علامه بدرالدين بن اميرالدين حوثى زيدى. النصيحة المفيدة: ص 8 .
453. ابوتراب عليه السلام، شيخ يوسف محمد عمرو وائلى. ابوتراب عليه السلام: ص 159.
454. الصحيح المسند فى فضائل الصحابة، ابوعبداللّه مصطفى بن عدوى. الصحيح المسند فى فضائل الصحابة: ص 122، 123.
455. مختصر المصنف، استاد مصطفى بن على بن عوض. مختصر المنصف: ج 3 ص 585 .
456. اسلامنا، قاضى دكتر مصطفى رافعى. اسلامنا: ص 126.
457. الامامة و قائم القيامة، دكتر معاصر مصطفى غالب. الامامة و قائم القيامة: ص 66 ، 67 .
458. تاريخ الدعوة السماعيلية، دكتر مصطفى غالب. تاريخ الدعوة السماعيلية: ص 80 ، 81 .
459. الاسلام و الشيعة فى اساسها التاريخى، دكتر محمود شهابى خراسانى. الاسلام و الشيعة فى اساسها التاريخى: ج 1 ص 203.
460. حياة الامام على عليه السلام، دكتر محمود شلبى. حياة الامام على عليه السلام: ص 41.
461. نظام الحكم فى الاسلام، استاد دكتر محمد يوسف موسى. نظام الحكم فى الاسلام: ص 115.
462. حجة الوداع، علامه شيخ محمديوسف بن محمدزكريا حسينى. حجة الوداع: ص 150.
ص: 461
463. صحيح سنن ابن ماجه، علامه محمد ناصرالدين البانى. صحيح سنن ابن ماجه: ج 1 ص 56 .
464. سلسلة الاحاديث الصحيحة، علامه محمد ناصرالدين البانى. سلسلة الاحاديث الصحيحة: ج 4 ص 330 ح 1750.
465. التفسير الكاشف، محمدجواد مغنيه. التفسير الكاشف: ج 3 ص 98.
466. علّموا اولادكم محبة آل بيت النبى عليهم السلام، دكتر محمد عبده يمانى سلفى. علّموا اولادكم محبة آل بيت النبى عليهم السلام: ص 101.
467. مختصر المحاسن المجتمعة فى فضل الخلفاء الاربعة، استاد محمد خير المقداد. مختصر المحاسن المجتمعة فى فضل الخلفاء الاربعة: ص 168.
468. الولاء و البراء فى الاسلام، استاد محمد بن سعيد قطحانى سلفى حنبلى. الولاء و البراء فى الاسلام: ص 87 .
469. رياض الجنة، شيخ محمد سليمان فرج. رياض الجنة: ص 19.
470. الامام على عليه السلام و مشكلة نظام الحكم، دكتر محمد طى استاد در الجامعة اللبنانية. الامام على عليه السلام و مشكلة نظام الحكم: ص 24، 25.
471. اتحاف ذوى النجابة، محمد عربى بن تبانى سيطيفى مغربى. اتحاف ذوى النجابة: ص 141.
472. تفسير الميزان، علامه سيد محمدحسين طباطبايى. تفسير الميزان: ج 5 ص 193.
473. خطب الرسول صلى الله عليه و آله، محمد خليل خطيب. خطب الرسول صلى الله عليه و آله: ص 260.
474. موسوعة اطراف الحديث النبوى، استاد علامه محمد سعيد بن بسيونى زغلول. موسوعة اطراف الحديث النبوى: ج 8 ص 530 .
ص: 462
475. فهارس مجمع الزوائد، استاد علامه محمد سعيد بن بسيونى زغلول. فهارس مجمع الزوائد: ج 2 ص 381.
476. الامامة و اهل البيت عليهم السلام، دكتر محمد بيومى مهران استاد در كلية الآداب فى دانشگاه اسكندريه. الامامه و اهل البيت عليهم السلام: ج 2 ص 106.
477. تاريخ العلويين، دكتر محمد امين غالب طويل. تاريخ العلويين: ص 120، 122.
478. خلافة على بن ابى طالب عليه السلام، استاد مأمون غريب مصرى. خلافة على بن ابى طالب عليه السلام: ص 25.
479. السياسية المالية لعمر بن عبد العزيز، استاد فاضل قطب ابراهيم محمد. السياسية المالية لعمر بن عبدالعزيز: ص 193.
480. مختار تفسير القرطبى، استاد فاضل توفيق حكيم. مختار تفسير القرطبى: ص 58 .
481. على عليه السلام و مناؤوه، دكتر فوزى جعفر معاصر. على عليه السلام و مناؤوه: ص 135.
482. البيان الجلىّ، استاد عيدروس بن احمد بن علوى بن عبدالرحمن معروف به ابن رويش. البيان الجلىّ: ص 71.
483. المرتضى، استاد على حسنى ندوى. المرتضى: ص 52 ، 53 .
484. مستدرك سفينة البحار، شيخ على نمازى شاهرودى (م 1405 ق) . مستدرك سفينة البحار: ج 7 ص 543 .
485. التصنيف الفقهى لاحاديث كتاب الكنى و الاسماء، استاد عصام الدين بن غلامحسين. التصنيف الفقهى لاحاديث كتاب الكنى و الاسماء: ج 2 ص 752.
486. الامام على بن ابى طالب عليه السلام، عبدالودود امين. الامام على بن ابى طالب عليه السلام: ص 67 .
ص: 463
487. آل بيت الرسول عليهم السلام، دكتر عبدالمعطى امين قلعچى. آل بيت الرسول عليهم السلام: ص 163.
488. ذخائر المواريث، شيخ عبدالغنى بن اسماعيل نابلسى دمشقى. ذخائر المواريث: ج 1 ص 213.
489. سيدات نساء اهل الجنة، استاد عبدالعزيز شناوى. سيدات نساء اهل الجنه: ص 133.
490. التمام الحسن، علامه عبدالسلام بن محمد بن عمر علوش. التمام الحسن ج 3 ص 240.
491. التاريخ السياسى للمعتزلة، دكتر عبدالرحمن سالم. التاريخ السياسى للمعتزلة: ص 99.
492. الامام جعفر الصادق عليه السلام، استاد عبدالحليم جندى. الامام جعفر الصادق عليه السلام: ص 23.
493. التشريع الاسلامى، دكتر معاصر عبدالحميد متولى مصرى. التشريع الاسلامى: ج 2 ص 66 .
494. المنهج الاسعد، استاد عبداللّه ناصر عبدالرشيد رحمانى استاد حديث در جامعة دار الحديث كراچى. المنهج الاسعد: ج 3 ص 124.
495. تقريب تحفة الاشراف، استاد عبداللّه سعيد مندوه - ابوالفداء سامى تونى (م 742 ق) . تقريب تحفة الاشراف: ج 1 ص 292 ش 3667.
496. تهذيب جامع الامام ابى عيسى الترمذى، علامه عبداللّه بن عبدالقادر تليدى حسنى طنجى. تهذيب جامع الامام ابى عيسى الترمذى: ج 3 ص 505 ش 3485.
ص: 464
497. الطرق الصوفية فى مصر، دكتر عامر نجار. الطريق الصوفية فى مصر: ص 32.
498. الفهرس المقتصى، صلاح الدين احمد. الفهرس المقتصى: ص 136.
499. العقوبات الشرعية و موقعها من النظام الاجتماعى الاسلامى، استاد سيد صادق مهدى. العقوبات الشرعية: ص 179.
500 . دراسات فى الفرق، دكتر صابر طعيمه. دراسات فى الفرق: ص 30.
501 . اسعاد الرائى بافراد و زوائد النسائى، استاد سيد بن كسروى حسن. اسعاد الرائى بافراد و زوائد النسائى: ج 2 ص 78 ش 2157، 2158.
502 . فهرست احاديث و آثار المصنف، دكتر سمير طه مجذوب. فهرست احاديث و آثار المصنف: ج 2 ص 778.
503 . الجامع المفهرس، استاد سليم بن عبدالهلالى. الجامع المفهرس: ج 2 ص 294.
504 . مختصر حياة الصحابة، دكتر خالد عبدالرحمن العك مدرس در ادارة الافتاء العامة. مختصر حياة الصحابة: ص 315.
505 . فى رحاب على عليه السلام، استاد خالد محمد خالد. فى رحاب على عليه السلام: ص 39.
506 . مرشد المختار، علامه حمدى عبدالمجيد سلفى. مرشد المختار: ج 3 ص 156.
507 . صحابة النبى صلى الله عليه و آله، دكتر سيد جميلى. صحابة النبى عليه السلام: ص 63 .
508 . على عليه السلام و الوصية، شيخ نجم الدين جعفر بن محمد عسكرى. على عليه السلام و الوصية: ص 103.
ص: 465
استاد ابراهيم عطوه عوض.
احسان الهى ظهير.
دكتر احمد حسين يعقوب.
دكتر احمد حصرى.
دكتر احمد محمد جلى سلفى.
دكتر اسعد وحيد قاسم فلسطينى.
استاد ابواسحاق حوينى اثرى.
علامه بدرالدين اميرالدين زيدى.
استاد توفيق حكيم.
شيخ نجم الدين جعفر بن محمد عسكرى.
دكتر جميلى.
علامه حمدى عبدى مجيد سلفى.
دكتر خالد عبدالرحمن العك.
استاد خالد محمد خالد.
استاد سليم بن عيد هلالى.
دكتر سمير طه مجذوب.
استاد سيد بن كسروى حسن.
دكتر صابر طعيمه.
استاد سيد صادق مهدى.
استاد صلاح الدين احمد.
دكتر عامر نجار.
علامه عبداللّه بن عبدالقادر تليدى طنجى.
ص: 466
استاد عبداللّه سعيد مندو.
استاد عبداللّه ناصر عبدالرشيد.
دكتر عبدالحميد متولى مصرى.
استاد عبدالحليم جندى.
دكتور عبدالرحمن سالم.
علامه عبدالسلام بن محمد بن عمر علوش.
استاد عبدالعزيز شناوى.
شيخ عبدالغنى بن اسماعيل نابلسى.
دكتر عبدالمعطى امين قلعچى.
استاد عصام الدين بن غلامحسين.
استاد عبدالودود امين.
شيخ على نمازى.
استاد على حسنى ندوى.
استاد عيدروس بن احمد معروف به ابن رويش.
دكتر فوزى جعفر.
استاد مأمون غريب مصرى.
استاد قطب ابراهيم محمد.
دكتور محمد امين غالب طويل.
دكتر محمد بيومى.
استاد محمد سعيد بن بسيونى زغلول.
استاد محمد خليل خطيب.
علامه سيد محمد حسين طباطبايى.
استاد محمد عربى مغربى.
ص: 467
دكتر محمد طى.
شيخ محمد سليمان فرج.
استاد محمد بن سعيد سلفى.
استاد محمد خير مقداد.
دكتر محمد عبده يمانى سلفى.
علامه محمدجواد مغنيه.
علامه محمد ناصرالدين البانى.
علامه محمديوسف حسينى حنفى.
دكتر محمد يوسف موسى.
دكتر محمود شلبى.
دكتر محمود شهابى خراسانى.
دكتر مصطفى غالب.
قاضى دكتر مصطفى رافعى.
استاد مصطفى بن على بن عوض.
استاد مصطفى بن عدوى.
شيخ يوسف محمد عمرو وائلى.
استاد هادى حمّو.
منابع حديث و واقعه غدير در شيعه و اهل سنت
اشاره
منابع حديث و واقعه غدير در شيعه و اهل سنت(1)
منابع و مصادر حديث غدير و واقعه غدير را به طور خلاصه تر نسبت به آنچه در بالا گذشت و با توجه به نقل حديث و واقعه غدير - و نه فقط حديث غدير - ، و با تقسيم بندى به كتب شيعه و كتب اهل سنت، اينگونه نيز مى توان ارائه نمود:
ص: 468
الف. كتب شيعه
1. اثبات الهداه: ج 3 ص 311، 476، 584 ، 601 و ج 4 ص 166، 472.
2. الاحتجاج: ج 1 ص 66 ، 84 .
3. احقاق الحق: ج 2 ص 415 - 501 و ج 3 ص 320 ح 2.
4. الاختصاص: ص 74.
5 . الاربعين (ابوالفوارس) : ص 39.
6 . الاربعين (منتخب الدين) : ح 39.
7. الامالى (طوسى) : ج 1 ص 243، 253، 278 و ج 2 ص 159، 174.
8 . الامالى (صدوق) : ص 12، 106، 107، 284.
9. اقبال الاعمال: ص 444، 453 - 459، 466، 673 .
10. بحار الانوار: ج 3، و ساير مجلدات.
11. البرهان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 711 و ج 2 ص 145.
12. بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله: ص 51 ، 103، 148، 150، 166.
13. تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 160 و ج 2 ص 473، 623 ، 733، 812 .
14. التبيان: ج 1 ص 113.
15. تفسير الامام العسكرى عليه السلام: ص 111 - 119.
16. تفسير العياشى: ج 1 ص 292، 293، 332، 334.
17. تفسير القمى: ص 150، 277، 474، 538 .
18. تفسير فرات: ص 36، 187، 189.
19. التنزيه: ص 120.
20. تهذيب الاحكام: ج 3 ص 143 و ج 4 ص 305.
21. جامع الاخبار: ص 11.
22. الجنة الواقية: ص 70.
ص: 469
23. الجواهر السنية: ص 227.
24. الخصال: ص 65 ، 219، 264، 466، 550 .
25. رجال الكشى: ص 66 .
26. روضة الواعظين: ص 109، 124.
27. الشافى: ج 2 ص 258 - 325.
28. صحيفة الرضا عليه السلام: ص 172.
29. الصراط المستقيم: ج 2 ص 79، 123.
30. الطرائف: ص 121، 151.
31. عبقات الانوار (حديث غدير) : ج 1 - 10.
32. العمدة (ابن بطريق) : ص 90 - 103، 448.
33. علل الشرائع: ص 143.
34. عوامل العلوم: ج 15 / 3 (حديث الغدير) .
35. عيون اخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 47.
36. غاية المرام: ج 1 ص 235، 334، 335، 352، 392.
37. الغدير: ج 1 - 11.
38. فرحة الغرىّ: ص 46.
39. فضائل الخمسة: ج 1 ص 361 - 383.
40. قرب الاسناد: ص 7، 27، 29.
41. الكافى: ج 1 ص 294، 422 و ج 4، ص 148، 566 .
42. كتاب سليم: ص 47، 185، 190، 206.
43. كشف الغمة: ج 1 ص 318، 323 و ج 2 ص 213، 222 و ج 3 ص 47.
44. كشف المهمّ: يك جلد كامل.
45. كشف اليقين: ص 34، 46، 113.
ص: 470
46. كمال الدين: ج 2 ص 159، 174.
47. كنز الفوائد: ص 190.
48. مجمع البيان: ج 10 ص 352.
49. المحتضر: ص 45، 111.
50 . مدينة المعاجز: ص 10، 31.
51 . المزار الكبير: ص 190.
52 . مستدرك الوسائل: ج 3 ص 250 و ج 6 ص 277 و ج 7 ص 120.
53 . مصباح الزائر: ص 229.
54 . مصباح المتهجد: ص 27، 513 ، 521 ، 525 ، 526 .
55 . معانى الاخبار: ص 66 .
56 . المناقب (ابن شهرآشوب) : ج 2 ص 224، 226، 227، 228، 236 و ج 3 ص 38، 42 ، 43.
57 . من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 90، 559 .
58 . المهذّب (ابن فهد) : ج 1 ص 194.
59 . وسائل الشيعه: ج 3 ص 548 و ج 7 ص 323، 324.
ب. كتب اهل سنت
60 . اخبار اصفهان: ج 1 ص 107، 235 و ج 2 ص 227.
61 . اخبار الدول و آثار الاول: ص 102.
62 . اربعين الهروى: ص 12.
63 . ارجع المطالب: ص 36، 56 ، 58 ، 67 ، 67 ، 203، 338، 339، 389، 581 - 545 ، 681 .
64 . الإرشاد: ص 420.
ص: 471
65 . اسباب النزول: ص 135.
66 . الإستيعاب: ج 2 ص 460.
67 . اسد الغابة: ج 1 ص 308 - 367 و ج 2 ص 233 و ج 3 ص 92، 93، 274، 307، 321 و ج 4 ص 28 و ج 5 ص 6 ، 205، 208.
68 . اسعاف الراغبين: ص 174، 178.
69 . اسنى المطالب: ص 4، 221.
70. اشعة اللمعات فى شرح المشكاة: ج 4 ص 89 ، 665 ، 676 .
71. الإصابة: ج 1 ص 372، 550 و ج 2 ص 257، 382، 408، 509 و ج 3 ص 512 و ج 4 ص 80 .
72. الإعتقاد (بيهقى) : ص 182.
73. الأغانى: ج 8 ص 307.
74. الإمامة و السياسة: ج 1 ص 109.
75. امالى الشجرى: ج 1 ص 174، 178.
76. انساب الأشراف: ج 1 ص 156.
77. إنسان العيون: ج 3 ص 274.
78. الأنوار المحمدية: ص 251.
79. بدائع المنن: ج 2 ص 503 .
80 . البداية و النهاية: ج 5 ص 208، 209، 211، 212، 213، 210، 227، 228 و ج 7 ص 338، 344، 346، 347، 348، 349.
81 . البريقة المحمدية: ج 1 ص 214.
82 . بلاغات النساء: ص 72.
83 . بلوغ الأمانى: ج 1 ص 213.
84 . البيان و التعريف: ج 2 ص 36.
ص: 472
85 . التاج الجامع: ج 3 ص 296.
86 . تاريخ الإسلام: ج 2 ص 196، 197.
87 . تلخيص المستدرك: ج 3 ص 110.
88 . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290 و ج 7 ص 377 و ج 12 ص 343 و ج 14 ص 236.
89 . تاريخ الخلفاء: ص 114، 158، 179.
90. تاريخ الخميس: ج 2 ص 190.
91. تاريخ مدينة دمشق: ج 1 ص 370 و ج 2 ص 5 ، 85 ، 345 و ج 5 ص 321.
92. التاريخ الكبير: ج 1 ص 375 و ج 2 قسم 2 رقم 194.
93. تجهيز الجيش: ص 135، 292.
94. التحفة العليّة: ص 10.
95. تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 10.
96. تذكرة الخواص: ص 30، 33.
97. تفريح الاحباب: ص 31، 32، 307، 319، 367.
98. تفسير الثعلبى: ص 78، 104، 181، 235.
99. تفسير الطبرى: ج 3 ص 428.
100. تفسير فخر الرازى: ج 3 ص 636 .
101. التمهيد (باقلانى) : ص 171.
102. التنبيه و الإشراف: ص 221.
103. التمهيد و البيان (اشعرى) : ص 237.
104. تهذيب التهذيب: ج 1 ص 337 و ج 2 ص 57 و ج 7 ص 283، 489.
105. تيسير الوصول: ج 2 ص 147 و ج 3 ص 237.
106. ثمار القلوب (ثعالبى) : ص 511 .
107. الجامع الصغير: ح 900، 5598 .
ص: 473
108. الجرح و التعديل: ج 4 ص 431.
109. الجمع بين الصحاح: ص 458.
110. الحاوى للفتاوى: ج 1 ص 79، 122.
111. الحبائك فى اخبار الملائك: ص 131.
112. حبيب السير: ج 1 ص 144 و ج 2 ص 12.
113. حلية الاولياء: ج 5 ص 26، 363 و ج 6 ص 294.
114. حلى الأيام: ص 197.
115. حياة الصحابة: ج 2 ص 769.
116. الخصائص: ص 4، 49، 51 .
117. خصائص النسائى: ص 21، 40، 86 ، 88 ، 93، 94، 95، 100، 104، 124.
118. الخصائص (سيوطى) : ص 18.
119. الخطط و الآثار (مقريزى) : ص 220.
120. الدرّ المنثور: ج 2 ص 259، 298.
121. دول الإسلام (ذهبى) : ج 1 ص 20.
122. ذخائر العقبى: ص 67 ، 68 .
123. ذخائر المواريث: ج 1 ص 57 ، 213.
124. الرصف: ص 370.
125. روح المعانى: ج 6 ص 55 .
126. روضات الجنات (زمجى) : ص 158.
127. الروض الأزهر: ص 94، 357، 366.
128. روضة الأحباب: ص 576 .
129. الرياض النصرة: ج 2 ص 169، 170، 217، 244، 348.
130. سرّ العالمين (غزالى) : ص 16.
ص: 474
131. سعد الشموس و الأقمار: ص 209.
132. السمط المجيد: ص 99.
133. سنن الترمذى: ج 5 ص 591 .
134. سنن ابن ماجه: ج 1 ص 43.
135. سنن النسائى: ج 5 ص 45.
136. سنن المصطفى صلى الله عليه و آله: ج 1 ص 45.
137. السيرة الحلبية: ج 3 ص 274، 283، 369.
138. السيرة النبوية (زينى) : ج 3 ص 3.
139. الشذرات الذهبية: ص 54 .
140. شرح مشكاة المصابيح: ج 11 ص 340.
141. شرح المقاصد: ج 2 ص 219.
142. شرح نهج البلاغة (ابن ابى الحديد) : ج 1 ص 317، 362.
143. الشرف المؤبد (نبهانى) : ص 58 ، 113.
144. الشفاء (قاضى عياض) : ج 2 ص 41.
145. شواهد التنزيل: ج 1 ص 158، 190.
146. صحيح التزمذى: ج 1 ص 32 و ج 2 ص 298 و ج 5 ص 633 .
147. صحيح مسلم: ج 4 ص 1873.
148. صفوة الصفوة: ج 1 ص 121.
149. الصفين (ابن ديزيل) : ص 97.
150. صلح الإخوان: ص 117.
151. الصواعق المحرقة: ص 25، 26، 73، 74.
152. طبقات ابن سعد: ج 3 ص 335.
153. العثمانية: ص 145.
ص: 475
154. العقد الفريد: ج 5 ص 317.
155. العلل المتناهية: ج 1 ص 226.
156. عمدة الأخبار: ص 191.
157. فتح البارى: ج 6 ص 61 .
158. فتح البيان: ج 3 ص 89 و ج 7 ص 251.
159. فتح القدير: ج 3 ص 57 .
160. الفتح الكبير: ج 2 ص 242 و ج 3 ص 88 .
161. الفتوح (ابن اعثم) : ج 3 ص 121.
162. فرائد السمطين: ج 1 ص 56 ، 64 ، 65 ، 67 ، 68 ، 69 ، 72، 75، 76، 77.
163. الفصول المهمة: ص 23، 24، 25، 27، 74.
164. الفضائل (ابن حنبل) : ج 1 ص 45، 59 ، 77، 111 و ج 2 ص 560 ، 563 ، 569 ، 592 ، 599 و ج 3 ص 27، 35.
165. فضائل الصحابة: ج 2 ص 610 ، 682 .
166. فيض القدير: ج 1 ص 57 و ج 6 ص 217.
167. القول الفصل: ج 2 ص 15.
168. قضاء قرطبة: ص 259.
169. الكافى الشافى: ص 95، 96.
170. كتاب اهل البدر: ص 62 .
171. الكفاية: ص 151.
172. كفاية الطالب: ص 13، 17، 58 ، 62 ، 153، 285، 286.
173. كنز العمّال: ج 1 ص 48 و ج 6 ص 397 - 405 و ج 8 ص 60 و ج 12 ص 210 و ج 15 ص 209.
174. كنوز الحقائق: ص 41، 98.
ص: 476
175. كنوز الدقائق: ص 98.
176. الكنى و الأسماء: ج 1 ص 160 و ج 2 ص 88 .
177. الكوكب الدرى: ج 1 ص 39.
178. لسان الميزان: ج 4 ص 42.
179. مجمع الفوائد: ج 9 ص 103 - 108، 163.
180. المختار: ص 3.
181. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 358.
182. مختلف الحديث (ابن قتيبه) : ص 52 ، 276.
183. مرقاة المفاتيح: ج 1 ص 349 و ج 11 ص 341، 349.
184. مروج الذهب: ج 2 ص 11.
185. مستدرك الحاكم: ج 3 ص 109، 110، 118، 371، 631 .
186. مسند ابن حنبل: ج 1 ص 84 ، 119، 180 و ج 4 ص 241، 281، 368، 370، 372 و ج 5 ص 347، 366، 370، 419 - 194 و ج 6 ص 476.
187. مسند الطيالسى: ص 111.
188. مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
189. مصابيح السنة: ج 2 ص 202، 275.
190. مطالب السؤول: ص 16.
191. المطالب العالية: ص 456.
192. معارج النبوة: ج 1 ص 329.
193. المعارف (ابن قتيبه) : ص 58 .
194. معالم الإيمان (دبّاغ) : ج 2 ص 299.
195. المعتصر من المختصر: ج 2 ص 301، 332.
196. معجم البلدان: ج 2 ص 389.
ص: 477
197. المعجم الصغير (طبرانى) : ج 1 ص 64 ، 71.
198. المعجم الكبير (طبرانى) : ج 1 ص 149، 157، 390 و ج 5 ص 196.
199. معجم ما استُعجم: ج 2 ص 368.
200. مفتاح النجاه: ص 41، 58 .
201. مقاصد الطالب: ص 11.
202. مقتل الحسين عليه السلام (خوارزمى) : ص 47.
203. مقصد الراغب: ص 39.
204. المنار: ج 1 ص 463.
205. مناقب الائمة (باقلانى) : ص 98.
206. المناقب (ابن جوزى) : ص 29.
207. المناقب (ابن مغازلى) : ص 16، 18، 20، 22، 23، 24، 25، 224، 229.
208. المناقب (خوارزمى) : ص 23، 79، 80 ، 92، 94، 95، 115، 129، 134.
209. المناقب (عبداللّه شافعى) : ص 106، 107، 122.
210. المناقب العشرة: ص 15.
211. منال الطالب: ص 73.
212. منتخب كنز العمال: ج 5 ص 30، 32، 51 .
213. المواقف: ج 2 ص 611 .
214. المواهب اللدنيّة: ج 5 ص 10.
215. مودة القربى: ص 50 .
216. المورود فى شرح سنن ابى داود: ج 1 ص 214.
217. موضح اوهام الجمع و التفريق: ج 1 ص 214.
218. نزل الأبرار: ص 20.
219. نزهة الناظرين: ص 39.
ص: 478
220. نظم درر السمطين: ص 79، 109، 112.
221. النهاية (ابن اثير) : ج 4 ص 346.
222. نهاية العقول: ص 199.
223. وفاء الوفاء: ج 2 ص 173.
224. وسيلة المآل: ص 117.
225. الوفيات (ابن خلّكان) : ج 1 ص 60 و ج 2 ص 223.
226. ينابيع المودة: 29 - 40، 53 - 55 ، 81 ، 120، 129، 134، 154، 155، 179، 187، 206، 234، 284.
روايت حديث غدير در تاريخ اسلام
اشاره
روايت حديث غدير در تاريخ اسلام(1)
در طول تاريخ بيست و سه ساله بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله وقايع شيرين و تلخ بسيارى رخ داده است. جنگ هاى حضرت كه اكثرا با پيروزى پايان يافته؛ اسلام آوردن دسته دسته مردم كه روزهاى زيبايى از اسلام را تداعى مى كند؛ نزول وحى الهى درباره مسايل مختلف؛ حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله از خطرات گوناگون؛ كيفيت بيان احكام و اوامر الهى توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، هر يك از اينها نمونه هاى بسيارى در تاريخ حيات آن حضرت دارد.
در بين همه اينها، تنها واقعه غدير است كه در همه اين جهات داراى خصايص منحصر به فرد است، و به عنوان يك موقعيت زمانى سه روزه بين تمام وقايع مربوط به تاريخ بعثت مى درخشد. اين درخشش از نظر تاريخى در از جهاتى چشمگير است: موقيعت زمانى، موقعيت مكانى، كيفيت ابلاغ، توجه الهى، موقعيت مردمى.
از منظرى ديگر:
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهم ترين
ص: 479
فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايه گذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امت هايى بدان گرويده اند و دولت هايى به خاطر آن شكل گرفته اند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
به همين جهت است كه تاريخ نگاران بزرگ در ثبت مبادى و تعاليم اديان سخت كوش بوده و تمامى وقايع و شئون مربوط به آنها را از قبيل كيفيت پيدايش و نحوه دعوت و مبارزات و حكومت ها و ساير تشكيلاتى كه روزگاران دراز و قرن هاى متمادى بر آنها گذشته است ثبت و ضبط نموده اند. اين سنت خدايى است كه در ميان پيشينيان بود و در سنت خدا تغييرى نخواهى يافت.(1)
بديهى است كه در اين موارد چنانچه مورخ نسبت به امرى مسامحه كند و يا در ثبت و ضبط واقعه اى اهمال روا دارد، در تأليفش خللى پديد شود كه جبران پذير نباشد، و تاريخى كه آغاز و مبدأ آن در اثر چنين غفلت و اهمالى مبهم و نامعلوم گردد، چه بسا موجب سرگردانى خواننده به هنگام مطالعه متن اثر تا پايان آن گردد.
واقعه تاريخى غدير خم از مهم ترين قضايا و خطيرترين موضوعات تاريخى در جهان اسلام است، زيرا اين واقعه مهم با بسيارى از براهين قاطع مرتبط به آن زيربناى مذهب ميليون ها انسان است كه از آثار خاندان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيروى مى كنند. از ميان اين جمعيت انبوه مردان بزرگ، دانشمندان، فيلسوفان، نخبگان، فرهيختگان، شاهان، سياستمداران، فرماندهان، اديبان و دانشورانى برجسته برخاسته اند و كتاب هايى گرانبها در فنون مختلف از خود بر جاى نهاده اند.
بنا بر اين، اگر مورخ خود از اين گروه باشد، بر او لازم است كه اخبار و مطالب مهم و مربوط به آغاز دعوت نبوى را ثبت و ضبط كند و در دسترس امت اسلامى قرار دهد. اما اگر مورخ از اين گروه نباشد، باز هم ضمن تحقيق در تاريخ جمعيت بزرگى
ص: 480
چون اين گروه، ناگزير است كه از چنين واقعه مهمى هر چند به اجمال و اختصار ياد كند، يا چنانچه تحت تأثير عواطف قومى و هيجانات قبيله اى قرار دارد، ذكر اين قضيه تاريخى را با امورى كه از لحاظ انتقاد در دلالت مورد نظر او است توأم نمايد. زيرا براى تاريخ نگاران هرگز مقدور نيست كه بر سند و مدارك اين قضيه ايرادى وارد كنند و آن را ضعيف بشمارند.
براى همين، با آن جهد و مشقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در كيفيت زمانى و مكانى ابلاغ اين امر در روز غدير خم بر خود هموار فرمود، وقوع اين واقعه طورى است كه حتى دو نفر هم در آن اختلاف نتوانند داشت. هر چند بنا به اغراض و شائبه هايى كه بر افراد آگاه و پوشيده نيست، در مدلول و مفاد آن اختلاف كردند.
1 - تاريخ نگاران
اينك به ذكر خصوصيات جمعى از مورخان كه واقعه غدير خم را در آثار و كتب تاريخى خود ثبت نموده اند مبادرت مى شود:
1. بلاذرى (م 179 ق) در انساب الاشراف.
2. ابن قتيبه (م 276 ق) در المعارف و الامامة و السياسة.
3. طبرى (م 310 ق) در كتابى مختص به اين موضوع.
4. ابن زولاق ليثى مصرى (م 287 ق) در تأليف خود.
5 . خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ بغداد.
6 . ابن عبدالبرّ (م 463 ق) در الاستيعاب.
7. شهرستانى (م 548 ق) در الملل و النحل.
8 . ابن عساكر (م 571 ق) در تاريخ الشام.
9. ياقوت حموى (م 626 ق) در معجم الادباء: 18 / 84 .
10. ابن اثير (م 630 ق) در اسد الغايه.
11. ابن ابى الحديد (م 656 ق) در شرح نهج البلاغه.
12. ابن خلّكان (م 681 ق) در وفيات الاعيان.
ص: 481
13. يافعى (م 768 ق) در مرآة الجنان.
14. ابن الشيخ بلوى (م 604 ق) در الف باء.
15. ابن كثير شامى (م 774 ق) در البداية و النهاية.
16. ابن خلدون (م 808 ق) در مقدمه ابن خلدون.
17. شمس الدين ذهبى (م 748 ق) تذكرة الحفاظ.
18. نويرى (م حدود 733 ق) در نهاية الارب فى فنون الادب.
19. ابن حجر عسقلانى (م 852 ق) در الاصابة و تهذيب التهذيب.
20. ابن صبژاغ مالكى (م 855 ق) در الفصول المهمة.
21. مقريزى (م 845 ق) در الخطط.
22. جلال الدين سيوطى (م 911 ق) در تعدادى از كتاب هايش.
23. قرمانى دمشقى (م 1019 ق) در اخبار الدول.
24. نورالدين حلبى (م 1044 ق) در السيرة الحلبية.
در فن حديث نيز اين موضوع را به همان روش كه در علم تاريخ بيان شد مى توان از نظر گذراند، زيرا محدث در گستره پهناور علم حديث به هر بخشى كه نظر افكند، روايات صحيح و مسندى خواهد يافت كه اين مزيّت را براى مولا على عليه السلام مسلم مى دارد؛ با اين مراتب كه هر طبقه از راويان از طبقه قبل از خود اين حديث را دريافت مى كند، تا سر انجام به طبقه صحابه مى رسد. آنان كه خود در غدير حضور داشته و اين خبر را از منبع وحى شنيده اند.
با اينكه راويان را طبقات بسيار است و ميان اين طبقات فاصله بر قرار است، اما اين واقعه همچنان از نورانيتى خيره كننده برخوردار است. حال اگر محدث از ذكر چنين حديثى كه واجد اهميت و عظمتى خاص است اهمال يا غفلت نمايد، از ايفاى حق امت اسلامى سرباز زده و مسلمانان را از بخش عمده حقايق نابى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از گنجينه وسيع احسان خود بديشان عنايت فرموده محروم و بى نصيب نموده و از راه يافتن به شاهراه روشن هدايت مصطفوى به كلى بازشان داشته است.
ص: 482
2 - حديث نگاران
اكنون به نام تنى چند از محدثان بزرگ كه واقعه غدير خم را ياد كرده اند اشاره مى شود:
1. پيشواى مذهب شافعى، ابوعبداللّه محمد بن ادريس شافعى (م 204 ق) در النهاية ابن اثير.
2. پيشواى مذهب حنبلى احمد بن حنبل (م241 ق) در مسند و مناقب خود.
3. ابن ماجه (م 273 ق) در سنن خود.
4. ترمذى (م 279 ق) در صحيح خود.
5 . نسائى (م 303 ق) در الخصائص.
6 . ابويعلى موصلى (م 307 ق) در مسند خود.
7. بغوى (م 317 ق) در السنن.
8 . دولابى (م 320 ق) در الكنى و الاسماء.
9. طحاوى (م 321 ق) در مشكل الاثار.
10. حاكم (م 405 ق) در المستدرك.
11. ابن مغازلى شافعى (م 483 ق) در المناقب.
12. ابن منده اصفهانى (م 512 ق) در تأليف خود به طرق متعدد.
13. خطيب خوارزمى (م 568 ق) در المناقب و مقتل و الامام الحسين عليه السلام.
14. كنجى (م 658 ق) در كفاية الطالب.
15. محب الدين طبرى (م 694 ق) در الرياض النضرة و ذخاير العقبى.
16. حموينى (م 722 ق) در فرائد السمطين.
17. ذهبى (م 748 ق) در التلخيص.
18. هيثمى (م 807 ق) در مجمع الزوائد.
19. جزرى (م 830 ق) در اسنى المطالب.
20. ابوالعباس قسطلانى (م 923 ق) در المواهب اللدنية.
ص: 483
21. متقى هندى (م 975 ق) در كنز العمال.
22. هروى قارى (م 1014 ق) در المرقاة فى شرح المشكاة.
23. تاج الدين منّاوى (م 1031 ق) در كنوز الحقائق فى حديث خير الخلائق و فيض القدير.
24. شيخانى قادرى در الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام.
25. باكثير مكى (م 1047 ق) در وسيلة المال فى مناقب الآل.
26. ابوعبداللّه زرقانى مالكى (م 1122 ق) در شرح المواهب.
27. ابن حمزه دمشقى خنفى در البيان و التعريف.
بر همين منوال است حال و شأن علماى تفسير، زيرا آياتى از قرآن كريم كه بدين قضيه اشاره دارد در برابر ديدگان مفسر نمايان مى شود(1)، و مفسر خود را ملزم مى بيند كه آنچه از مصدر وحى درباره نزول اينگونه آيات و تفسير آنها رسيده بيان كند، و هرگز روا نمى داند كه كارش نارسا و جهدش ناقص باشد.
3 - تفسير نگاران
اينك نام شمارى از مفسران سرشناس را كه در تفسير خود به ذكر اين واقعه پرداخته اند از نظر مى گذرانيم:
1. طبرى (م 310 ق) در جامع البيان عن تأويل آى القرآن.
2. ثعلبى (م 427 ق) در الكشف و البيان فى تفسير القرآن.
3. واحدى (م 468 ق) در اسباب النزول.
4. ابومحمد بغوى (م 516 ق) در تفسير خود.
5 . قرطبى (م 567 ق) در تفسير خود.
6 . فخر رازى (م 606 ق) در مفاتيح الغيب.
7. قاضى بيضاوى (م 685 ق) در انوار التنزيل و اسرار التأويل.
ص: 484
8 . ابن كثير شامى (م 774 ق) در تفسير خود.
9. نيشابورى (م بعد از 728 ق) در تفسير خود.
10. جلال الدين سيوطى (م 911 ق) در تفسير خود.
11. ابوالسعود العمادى (م 982 ق) در ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم.
12. خطيب شربينى (م 977 ق) در تفسير خود.
13. قاضى شوكانى (م 1250 ق) .
14. آلوسى بغدادى (م 1270 ق) در روح المعانى فى تفسير القرآن و السبع المثانى.(1)
اما علماى علم كلام، آنگاه كه در مسائل كلامى مربوط به امامت حجت و برهان مى آورند، براى چيرگى بر مدعى و يا به منظور نقل و دليل طرف مخالف ناگزير هستند كه متعرض واقعه غدير خم شوند. هر چند كه به زعم خود در چگونگى دلالت حديث مزبور به مناقشه پردازند.
4 - متكلّمان
اكنون تعدادى از متكلمان مشهور را كه در كتاب هاى خود به واقعه غدير خم اشاره كرده اند نام مى بريم:
1. قاضى ابوبكر باقلانى بصرى (م 403 ق) در التمهيد.
2. قاضى عبدالرحمن ايجى شافعى ( م 756 ق) در المواقف.
3. سيد شريف جرجانى (م 816 ق) در شرح المواقف.
4. بيضاوى (م 685 ق) در طوالع النوار.
5 . شمس الدين اصفهانى در مطالع الانظار.
6 . تفتازانى (م 792 ق) در شرح المقاصد.
7. مولا علاءالدين قوشچى (م 879 ق) در شرح تجريد.
ص: 485
عبارات متنى كه نامبردگان در آثار خود آورده اند اين چنين است:
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير خم هنگام بازگشت از حجة الوداع مردم را در محلى بين مكه و مدينه به نام جحفه گرد آورد. آن روز بسيار گرم و سوزان بود؛ به حدى كه مردم از شدت گرما قسمتى از رداى خود را زير پا مى گذاردند.
پس از گرد آمدن مردم، آن حضرت در جايگاه بلندى به ايراد خطبه پرداخت و فرمود: اين گروه مسلمانان، آيا من بر شما و امور شما سزاوارتر از خود شما نيستم ؟
گفتند: به خدا سوگند آرى. آنگاه فرمود: هر كس كه من مولاى اويم پس از من على عليه السلام مولاى او است. خداوندا، دوست بدار آن كس را كه او دوست بدارد، و دشمن بدار آن كس را كه او را دشمن بدارد، و يارى كن ياران او را، و خوار كن خوار كنندگان او را.(1)
برخى از متكلمانى كه اين واقعه را ذكر كرده اند عبارتند از: قاضى نجم محمد شافعى (م 876 ق) در «بديع المعانى» ، جلال الدين سيوطى در اربعين خود، مفتى شام حامد بن على عمادى در «الصلاة الفاخرة بالاحاديث المتواتره» و آلوسى بغدادى (م 1324 ق) در «نثر اللئالى» .
علماى علم لغت نيز هر گاه كه به لغاتى از قبيل «مولى» ، «خم» ، «غدير» و «ولىّ» برخورد كنند، ناچار به حديث غدير خم اشاره مى كنند. مانند: ابن دريد، محمد بن حسن (م 321 ق) در «الجمهرة»(2)، ابن اثير در «النهاية» ، حموى در «معجم البلدان» در بيان «خم» ، زبيدى حنفى در «تاج العروس» و نبهانى در «المجموعه النبهانية» .
ص: 486
دوم: نكاتى در منابع حديث غدير
ميراث مكتوب غدير در دوران منع از حديث و تأليف
ميراث مكتوب غدير در دوران منع از حديث و تأليف(1)
در زمان هايى تاريكى كه تدوين و كتابت حديث و معارف دين از طرف سقيفه رسما ممنوع اعلام شده بود ! و در زمان هايى كه هنوز نوشتن به رواج امروزى متداول نبود، امامان غدير عليهم السلام على رغم شرايط دشوار تقيه، اَبعاد مختلف واقعه غدير را براى اصحابشان بازگو مى فرمودند و آنان در نوشته هاى خود به صورت حديث ثبت مى كردند.
اين اقدام در واقع ريشه فرهنگ سازى غدير است كه شامل تعاليم و معارف و استدلال ها و تاريخچه آن بوده و به صورت ميراث غدير به نسل هاى فرهنگ ساز غدير منتقل شده، تا آموزه هاى اصيل خود را از دست ندهند. آنچه امروز از حديث و تاريخ غدير به دست ما رسيده ثمره همان نوشته ها و مجموعه هاى تدوين شده در خفا از چشم سقيفه است، كه ميراث مكتوب غدير را به دست ما رسانده است:
در بين آثار نوشتارى بر جاى مانده از دوران معصومين عليهم السلام، اولين اثر «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است كه در حضور چهار امام تأليف شده و به تأييد سه امام رسيده و اصحاب ائمه عليهم السلام آن را مى شناخته اند و احاديث آن رانقل كرده اند. اين كتاب بيش از پنجاه موضوع از معارف غدير را در سيزده حديث ثبت كرده است.
ص: 487
سليم بن قيس هلالى صاحب اولين كتاب در اسلام است. او تأليف اين كتاب را در اوايل حكومت عمر آغاز كرده و در زمان حجاج به پايان رسانده است. او واقعه غدير را در مواضع مختلف كتابش به مناسبت هاى مختلف از قول افراد مختلفى از حاضران غدير نقل نموده است.
در يك مورد هم داستان مفصل آن ماجرا را از ابوسعيد خدرى نقل كرده است. بدين صورت كتاب او، اولين موردى است كه در راستاى ابلاغ غدير به نسل هاى آينده فرهنگ مكتوب را به كار گرفته است و چه زيبا تأثير خود را در طول چهارده قرن به ظهور رسانده كه تقريبا همه كتب حديثى و تاريخى ما واقعه غدير را از كتاب سليم نقل كرده اند، و خود كتاب هم تا امروز باقى است و به عنوان اولين مدرك مكتوب غدير در ميراث علمى اسلام مى درخشد.(1)
دومين اثر از دوران معصومين عليهم السلام درباره غدير متن كامل خطبه آن است، كه از يك سو امام باقر عليه السلام و از سوى ديگر حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم دو صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را نقل كرده اند؛ و از نقل آنان ثبت نوشتارى شده است.
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوق العاده بوده، و ثمره شيرين و مؤثر آن تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
روند تأليفى غدير كه در عصر معصومين عليهم السلام فرهنگ سازى شده، در طول چهارده قرن تا امروز ادامه يافته؛ و نتيجه آن كتاب هاى مستقل تأليف شده درباره غدير است كه تعداد آن از هزار كتاب گذشته، در كنار صدها جزوه و بروشور و پوستر مربوط به غدير و ده ها نرم افزار و برنامه صوتى و تصويرى، كه همه آنها انعكاس اين تأليفات غديرى است.
ص: 488
اهميت حديث غدير در اهل سنت
اهميت حديث غدير در اهل سنت(1)
از عصر حادثه غدير تا كنون، مسلمانان و به تبع آنان ديگران به اين واقعه عظيم و مسئله امامت و خلافت به ديد يك اصل اعتقادى نگريسته، و آن را در كتب عقائد نقل و بررسى كرده اند. گر چه در كتب تاريخى نيز آورده اند، و از نظر حديثى در كتب حديث، و از جهت معانى لغات در كتب لغت، و از لحاظ نزول آيات مربوطه در تقاسير، و از جهت ادبيات غدير در كتب ادبى نيز آورده اند. در اين باره به مدارك زير از اهل سنت دقت و توجه كنيد:
از مورخان: بلاذرى (م 279 ق) در «انساب الاشراف» ، ابن قتيبه (م 276 ق) در «المعارف» و «الامامة و السياسة» ، طبرى (م 310 ق) در كتابى مستقل در مورد حديث غدير، خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ خود.
از محدثان: محمد بن ادريس شافعى (م 204 ق) به نقل «النهايه» ابن اثير، احمد بن حنبل (م 241 ق) در مسند و مناقب، ابن ماجه (م 273 ق) در سنن، ترمذى (م 276 ق) در صحيح.
از مفسران: طبرى (م 310 ق) در تفسير خود، ثعلبى (م 427 يا 437 ق) در تفسير خود، واحدى (م 468 ق) در «اسباب النزول» ، فخر رازى (م 606 ق) در تفسير خود.
از متكلمان: قاضى ابوبكر باقلانى بصرى (م 403 ق) در «التمهيد» ، قاضى عبدالرحمن ايجى شافعى (م 756 ق) در «المواقف» ، شريف جرجانى (م 816 ق) در «شرح المواقف» ، قوشجى (م 879 ق) در «شرح تجريد» .
از لغت شناسان و صاحبان معاجم در ذيل كلمات «مولى» و «خم» و «غدير» و «ولى» و ... : ابن دريد (م 321 ق) در «جمهره»(2)، ابن اثير در «النهايه» .(3)
ص: 489
اين نوع نقل ها نشان دهنده اين است كه مسئله امامت و غدير در نظر آنان صرفا مسئله اى تاريخى نيست.
كتابشناسى غدير
كتابشناسى غدير(1)
در موضوع منابع حديث غدير و واقعه غدير و خطبه غدير، جا دارد به كتاب هاى غديرى و كتابنامه غدير اشاره اى اجمالى شود. چون تمام كتب مستقل در مورد غدير، در هر سطح و اندازه اى كه باشد، به نوعى از منابع غدير به حساب مى آيد.
در مورد كتب تأليف شده در موضوع غدير، جامع ترين اثر كتاب «غدير در آئينه كتاب» است كه معرفى چاپ ششم(2) آن چنين است:
معرفى 1916 كتاب مستقلِ غدير از مؤلفين قرن دوم تا پانزدهم هجرى. كتابشناسى كتاب هاى چاپى و خطى غدير به 24 زبان: فارسى، عربى، اردو، تركى استانبولى، تركى آذرى، تاجيكى، گرجستانى، كردى، هندى، بنگالى، تايلندى، مالايو، تاميلى، سواحلى، هوسايى، انگليسى، فرانسوى، آلمانى، روسى، اسپانيايى، ايتاليايى، آلبانيايى، اكراينى، نروژى، همراه با معرفى 579 مقاله و 169 لوحِ فشرده و 10 كاسِت.
براى توضيح بيشتر در مورد كتابشناسى غدير مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش اول «كتابشناسى غدير» .
كتابشناسى سند حديث غدير
اشاره
كتابشناسى سند حديث غدير(3)
مؤلفان بزرگى از شيعه و سنى اقدام به تأليف كتاب هايى در جمع آورى طرق
ص: 490
و اسناد فراوان درباره غدير كرده اند(1)؛ كتبى مفصل در مورد سند و متن حديث غدير و بحث هاى رجالى و استدلالى و تاريخىِ مربوط به حديث غدير.
در اين كتاب ها، در مورد مضامين مختلف حديث غدير، شرح حديث غدير و واژه ها و زواياى حديث غدير، اسماء راويان حديث غدير از مرد و زن بحث و گفتگو شده، و البته بيشتر در مورد اسناد حديث غدير است. بيشتر بحث ها رجالى است، و درباره موثق بودن راويان بحث شده و تاريخچه مفصلى از اسناد و راويان حديث غدير تدوين شده و جنبه هاى اعجاب انگيز آن در زمينه هاى اسناد و رجال تبيين گرديده است. ذيلاً به دو نمونه اشاره مى شود:
ابوالمعالى جوينى مى گويد: در بغداد در دست صحافى يك جلد كتاب ديدم كه بر جلد آن چنين نوشته بود: جلد بيست و هشتم از اسنادِ حديثِ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ و بعد از اين جلد، مجلد بيست و نهم خواهد بود.(2)
ابن كثير مى گويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه طبرى در آن، احاديثِ غديرخم را جمع آورى كرده بود.(3)
در تعدادى از كتاب هاى بزرگان عامه حديث غدير به عنوان يكى از مسلمات روايت شده كه از جمله مؤلفين آنها عبارتند از: اَصمعى، ابن سكّيت، جاحظ، سِجستانى، بخارى، اندلسى، ثعلبى، ذهبى، مناوى، ابن حجر، تفتازانى، ابن اثير، قاضى عياض، باقلانى.(4)
در اينجا كتبى كه مستقلاً در مورد حديث غدير تأليف شده در دو قسمت معرفى مى شود: قسمت اول كتب پيشينيان كه اصطلاحا كتب مرجع هستند، و قسمت دوم كتب اخير كه جمع آورى كامل در اين موضوع هستند:
ص: 491
اول. كتب پيشينيان
كثرت طرق حديث غدير و اسانيد معتبر آن - كه گروه بزرگى از حافظان به صحت نقل آن از جماعت پرشمارى از صحابيان نامدار اعتراف كرده اند - بر اهل دانش روشن است؛ تا آنجا كه اين طرق و اسانيد به مراتب بسيار و از حدّ تواتر گذشته است. براى آنكه مدّعاى خود را روشن سازيم، در ادامه پاره اى از ادلّه و شواهد مربوطه را از تصريحات بزرگ پيشوايان اهل سنت ذكر مى كنيم:
به نقل سيد بن طاووس، از جمله شواهدى كه كثرت طرق حديث غدير و تواتر آن را نشان مى دهد، نگارش كتابى است ويژه درباره طرق حديث غدير؛ شامل بيش از صد تن از صحابيان بزرگ و با اسانيد پرشمار، كه به دست حافظ ابوالعباس احمد بن محمد معروف به ابن عقده كوفى تأليف شده و به نام «الموالاة» است.(1)
يحيى بن حسن اسدى حلّى (ابن بطريق) و سيد بن طاووس در كتب خود اشاره نموده اند كه ابوجعفر محمد بن جرير طبرى عامى كتابى درباره طرق حديث غدير تأليف كرده است. نام اين كتاب «كتاب الولاية» يا «الردّ على الحُرقوصيّة» است.(2)
سيد بن طاووس در دو كتاب خود اشاره نموده كه حَسكانى كتابى به نام «الهداة إلى أداء حقّ الموالاة» در دوازده جزوه نگاشته، و در آن حديث غدير را اثبات كرده و طرقش را گرد آورده است.(3)
سيد بن طاووس مى گويد كه سِجِستانى كتاب جداگانه اى در هفده جزء درباره
ص: 492
طرق حديث غدير؛ شامل صد و ده تن از صحابه - كه شش تن از آنان بانوان هستند - به نام «كتاب دراية حديث الولاية» نوشته است.(1)
حافظ ذهبى نيز درباره طرق حديث غدير كتابى جداگانه نوشته و تصريح كرده است كه اين حديث طرق نيكويى دارد.
بنا بر نقل حسين بن جبر از ابن شهرآشوب، يكى از دانشمندان در جمع طرق حديث غدير، كتاب بزرگى در بيش از 28 مجلد نوشته است. حسين بن جبر مى گويد:
جدّم ابن شهرآشوب گفت: شنيدم كه ابوالمعالى جوينى با شگفتى مى گفت: در بغداد، نزد صحّافى، كتاب جلدشده اى ديدم كه نقلهاى حديث غدير در آن آمده بود. روى آن كتاب، نوشته شده بود: مجلّد بيست و هشتم از طرق حديث «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كه مجلّد بيستم و نهم در پى آن خواهد آمد.(2)
و اما ابوالمعالى جوينى - كه كتاب عظيم ياد شده را ديده - از بزرگان اهل حديث و تحقيق است.(3)
علامه امينى شيبانى كوفى را از راويان قرن چهارم و از كسانى كه درباره غدير كتاب تأليف كرده اند براى حديث غدير شمرده است.
ص: 493
ابن فَهْد مكّى در «ذيل تذكرة الحفّاظ» شرح حال حافظ عِراقى را نوشته و كتابى در غدير را از آثار او شمرده است.(1)
ابوبكر جِعابى صاحب كتاب «من روى حديث غدير خمّ» است. شرح حال وى در «تذكرة الحفّاظ» و «تاريخ بغداد» و «طبقات الحفّاظ» آمده است.(2) ابوالعباس نجاشى نيز در «الفهرست» اين كتاب را در شمار آثار وى آورده است.(3)
گنجى در «كفاية الطالب» ضمن ياد كرد حديث غدير مى نويسد: حافظ دارقُطنى درباره طرق اين حديث رساله اى تأليف كرده است.
ابن جَزَرى دمشقى كتابى دارد به نام «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» كه در آن به اثبات تواتر حديث غدير پرداخته است. سخاوى در كتاب «الضوء اللامع» ضمن شرح حال او، اين كتاب را از آثار وى شمرده است.
در اينجا بد نيست اشاره شود كه همانطور كه در زمينه سند حديث غدير بحث هاى مفصلى در كُتب شده است، در مورد متنِ حديث هم تأليفات ارزنده اى وجود دارد كه ذيلاً به بعضى از آنها اشاره مى شود:
1. معانى الأخبار، شيخ صدوق: ص 63 - 73.
2. كتاب «اقسام المولى فى اللسان» ، شيخ مفيد.
ص: 494
3. رسالة فى معنى المولى، شيخ مفيد.
4. رسالة فى الجواب عن الشبهات الواردة لخبر الغدير، سيد مرتضى.
5 . بحار الانوار: ج 37 ص 235 - 253.
6 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 328 - 379.
7. عبقات الانوار، ميرحامد حسين: جلدهاى مربوط به غدير.
8 . فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير، حاج شيخ عباس قمى.
9. الغدير، علامه امينى: ج 1 ص 340 - 399.
10. الغدير فى الاسلام، شيخ محمدرضا فرج اللّه: ص 84 - 209.
11. المنهج السوى فى معنى المولى و الولى، محسن على بلتستانى پاكستانى.
دوم. كتب اخير
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده اند و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجه گيرى نمودند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت و در هر جنبه اى به طور جداگانه كتابى نوشته شد.
قبل از معرفى كتب مستقل در اين زمينه، به چند كتاب ضمنى در اين زمينه اشاره مى شود، كه به نوعى شروع كننده اين تحقيقات بوده اند:
الغدير، علامه امينى: ج 1 ص 12 - 151، 294 - 322.
عوالم العلوم، شيخ عبداللّه بحرانى: ج 15 / 3 ص 307 - 327.
بحار الانوار، علامه مجلسى: ج 37 ص 181، 182.
اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملى: ج 2 ص 200 - 250.
الطرائف، سيد ابن طاووس: ص 33.
ص: 495
و اما تحقيقاتى كه به شكل كتاب مستقل در مورد حديث غدير تأليف شده است:
1. كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم(1)
سيد هاشم بن سليمان بحرانى كتكتانى (م 1107 ق) ، عربى، چاپى، تحقيق: إحياء تراث السيد هاشم البحرانى، قم، ناشر: همان، وزيرى، 229 ص. اين كتاب شامل مقدمه و سه باب است: 1. آنچه از طريق شيعه در قضيه غدير خم آمده است: شامل سى و شش طريق. 2. آنچه از طريق عامه آمده است: شامل هشتاد و هشت طريق است. 3. آنچه شيعه در تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل نموده اند: شامل سى و چهار حديث است. نسخه اى از اين كتاب در كتابخانه آستان قدس رضوى با خط نسخ، نگاشته شده در سال 1101 ق، همراه با دو كتاب ديگر از مؤلف موجود است.
غلامرضا صادقى فرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1394 ش، 1436 ش، وزيرى، 1096 ص. اين اثر كتابى گرانسنگ و جامع و حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است. در اين كتاب طى بيست فصل، مفصل در مورد حديث غدير «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» آن سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين حديث است. فهرست اين كتاب از اين قرار است:
فصل اول: مرورى بر حديث مولى بودن «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» . فصل دوم: نگاهى به حجة الوداع و به غدير خم به عنوان زمان و مكان صدور حديث مولى بودن. فصل سوم: پژوهشى در خصوص روز صدور «حديث مولى بودن» و روز نزول آيه اكمال. فصل چهارم: بخارى و مسلم و نقل خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم. فصل پنجم: مرورى گذرا بر خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم. فصل ششم: كلمه ها و تركيب هاى حديث مولى بودن. فصل هفتم: تحريف كلمه از جايگاه آن، قبل و بعد
ص: 496
از تثبيت جايگاه آن. فصل هشتم: روند جعل يك يا چند مفهوم براى «مولى» . فصل نهم: «مولى» و «ولىّ» و «موالاه» و مفاهيم «ناصر» و «نصير» و «محبّ» . فصل دهم: «ولىّ» و «مولى» و «اولى» هر يك به جاى خود و به مفهوم خود. فصل يازدهم: شناخت «مولى» و «ولى» از راه شناخت بعضى از شئون آنها. فصل دوازدهم: تحليلى بر حديث مولى بودن. فصل سيزدهم: كفر هر كس به هر عنوانى در برابر امير ابرار عليه السلام قرار بگيرد و معرفى آن حضرت عليه السلام به عنوان ايمان مجسم. فصل چهاردهم: تعريف قرآنى «ايمان مجسم» و عاقبت كفر به «الايمان» . فصل پانزدهم: تبيين آيه اكمال با حديث مولى بودن. فصل شانزدهم: آيه تبليغ و معرفى مولى اميرمؤمنان عليه السلام به عنوان مولاى همگان. فصل هفدهم: تبيين آيات ولايت با: «من كنت مولاه فهذا على عليه السلام مولاه» . فصل هجدهم: سوره مباركه هل اتى و حديث مولى بودن. فصل نوزدهم: حديث مولى بودن و معرفى نورى كه با رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد. فصل بيستم: كلام آخر: اميد آن است كه نور نازل شده خدا نور ما باشد، او روان باشد و ما در پى او.
محمود طلوعى گوگانى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، چاپ اول، سال 1382 ش، 1424 ق، وزيرى، 560 ص. در اين كتاب پس از مقدمه اى كوتاه صد و سى و هفت تن از صحابه را كه حديث غدير را روايت كرده اند طبق حروف الفبا آورده است. در هر مورد ابتدا مختصرى از بيوگرافى راوى و سپس روايت و يا روايات او همراه با اسناد و مدارك آمده است.
على يعقوب سويف القطيفى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1423 ق، 2003 م، وزيرى، 601 ص. اين كتاب در سه فصل آمده است: فصل اول: در اين فصل خلاصه اى از زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است. فصل دوم: باب 1: گزارش حجة الوداع. باب 2: در اين باب كتاب هايى كه حديث و ماجراى غدير را نقل كرده اند، از كتب شيعه و سنى و به ترتيب قرن ها آمده است؛ از قرن اول تا قرن پانزدهم، و جمعا بيش از 500 كتاب از شيعه و اهل سنت را نام برده است. فصل سوم: چهل و سه غديريه عربى به ترتيب زمانى آمده است.
ص: 497
5 . عبقات الأنوار فى امامة الائمة الاطهار عليهم السلام(1)، (حديث الغدير) 10 ج
سيد حامدحسين بن محمدقلى كنتورى (نيشابورى، لكنهويى) ، م 1306 ق، فارسى، چاپى، تحقيق: غلامرضا مولانا (بروجردى) . چاپ اول: لكنهو (هند) ، سال 1293 ق، 1876 م. رحلى، ج 1: 1251 ص، ج 2: 1008 ص. چاپ دوم: فقط قسم اول، تهران، سال 1369 ق، 1328 ش. رحلى، 600 ص. چاپ سوم و تحقيق شده: ناشر: محقق، قم، سال 1404 - 1411 ق، 1362 - 1369 ش. وزيرى، ج 1: 82 + 346 ص، ج 2: 427 ص، ج 3: 421 ص، ج 4: 434 ص، ج 5 : 429 ص، ج 6 : 400 ص، ج 7: 444 ص، ج 8 : 440 ص، ج 9: 447 ص، ج 10: 616 ص.
اين كتاب از كتب بى نظير در زمينه غدير است كه در آن از آنچه مى توان در مورد سند و متن حديث و واقعه غدير و استدلال به آن و جواب از شبهات صحبت نمود بحث و بررسى و تحقيق شده و در واقع جواب از گفته هاى صاحب كتاب «تحفه اثنى عشريه» در كتابش است و به اين عنوان تأليف شده است. قسمت مربوط به حديث غدير از كتاب «عبقات الأنوار» در ده جلد تحقيق شده است. جلد اول تا هفتم درباره سند حديث و سه جلد بقيه درباره دلالت حديث است، و در تقسيم بندى كل كتاب بايد گفت اين كتاب شامل دو قسمت است:
1. بحث در سند حديث غدير از صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين و تا عصر مؤلف، از شيعه و عامه، كه به حسب زمانِ آنها همراه با توثيق درباره هر كدام و هر مصدر و ابحاث بسيار مفصل تنظيم شده است. 2. متن حديث غدير و دلالت آن بر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و جواب از شبهات دشمنان در اين باره و همچنين ديگر جوانب حديث غدير در ابحاثى بس عميق و مفصل.
اين كتاب (بخش حديث غدير از عبقات) يكبار به فارسى خلاصه و يك مرتبه بدون كم و زياد به عربى ترجمه شده و نيز يكبار پس از تلخيص به عربى ترجمه شده و نيز تلخيص و چكيده نويسى شده كه از اين قرار است:
ص: 498
الف. فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير، شيخ عباس قمى.
ب. تعريب عبقات الأنوار، سيد هاشم عاملى.
ج. نفحات الأزهار فى خلاصة عبقات الأنوار، ج 6 - 9 ، سيد على ميلانى.
د. خلاصه عبقات الانوار، سيد على ميلانى - مرتضى نادرى.
ه . چكيده عبقات الانوار، سيد على ميلانى - مرتضى نادرى - محمدرضا شريفى.
كل كتاب «عبقات» نيز بارها توسط محققين به عربى بازگردانده شده كه به عنوان نمونه مى توان كتاب يادشده (نفحات الأزهار) و كتاب «الثمرات فى تعريب العبقات» از سيد محسن نواب - كه كتاب ديگرى هم در غدير به نام «غدير سى كربلا تك» دارد - را نام برد. ولى از ترجمه عربى دوم (الثمرات) مدركى به دست نيامد كه بخش حديث غدير هم در اين كتاب به عربى ترجمه شده باشد.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش اول «كتابشناسى غدير» .
ص: 499
ص: 500
ص: 501
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
6
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 502
ص: 503