دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 8
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 8
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 8/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج8.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»
ص: 3
فهرست جلد هشتم:
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش اول: حديث غدير، ادامه قسمت سوم: دلالت حديث غدير:
دوم: شبهات حديث غدير··· 5 - 168
سوم: نكاتى در مورد «أولى» ، «وَلىّ» ، «مَولى» و «ولايت»··· 169 - 395
قسمت چهارم: نكاتى در مورد حديث غدير··· 397 - 515
ص: 4
كه نه على عليه السلام و نه غير على عليه السلام، هيچ كس نمى توانست به حديث استدلال كند. كسى گوش شنيدن يا امكان انعطاف به طرف مضمون حديث نداشت.
آيا در زمان ما چند نفر مى توانند با كسانى كه قدرت را در دست دارند در افتند؛ به طورى كه قدرت آنان را از ميان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند ؟ و آيا اگر كسى قصد چنين كارى داشته باشد آزادش مى گذارند ؟ هيهات هيهات. و اكنون تو گذشته را با زمان حاضر بسنج، كه مردم همان مردم اند و زمانه همان زمانه است.
پاسخ پنجم
اشاره
از اينها گذشته، على عليه السلام در آن روز براى اقدام عملى نتيجه اى نمى ديد جز بر پا شدن فتنه و آشوب. در آن شرايط كه اسلام دوران نخستين خويش را مى گذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود، حضرت ترجيح مى داد اقدام جدى نكند تا شرّ و آشوبى بر پا نگردد. على عليه السلام به خوبى متوجه خطرهايى بود كه دين اسلام و كلمه «لا إلهَ إلاّ اللّه» را تهديد مى كرد.
در واقع على عليه السلام در آن ايام به مصيبتى گرفتار شده بود كه احدى به آنگونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش على عليه السلام سنگينى مى كرد:
يكى خلافت اسلام، با آن همه نص و وصيت و سفارشى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن رسيده بود، و اين همه متوجه على عليه السلام بود و در گوش او فرياد مى كشيد و با شكوه اى دلگداز و جگرخراش او را به شور و حركت فرا مى خواند. دوم آشوب ها و طغيان هايى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشيدن جزيره العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان و ريشه كن شدن اسلام و ميدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دورويى كه به نص قرآن اهل نفاق و دورويى بودند و كافرتر و نفاق پيشه تر از هر كس ديگر بودند، و در فهم و هضم حدود احكام خدا از هر كس ديگر دورتر بودند.(1) اينان با شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله قوت يافته بودند.
ص: 8
زور - اما بى خونريزى - از خانه به مسجد آوردند. چرا ؟ چون اگر على عليه السلام خود به پاى خود براى بيعت رفته بود، حجتى براى خلافت او نمى ماند، و براى شيعه و هر طالب حقى برهان حق آشكار نمى گشت.
در واقع على عليه السلام با اين روش خود دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد، و هم نگذاشت صورت شرعى خلافتِ حق اسلام به فراموشى سپرده شود. چرا كه در آن روز و آن شرايط، حفظ اسلام و خنثى كردن فعاليت هاى دشمنان اسلام متوقف بود بر عدم درگيرى او با سران امت. پس حضرت هم چنين كرد و با خلافت سقيفه در نياويخت.
همه اينها براى حفظ امت و حراست شريعت و نگهداشت دين و چشم پوشى از مناصب خويش براى خدا بود. همه براى اداى امرى بود كه شرعا و عقلاً بر او واجب بود؛ يعنى عمل به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه) ، در مرحله اى كه دو تكليف تعارض كنند.
اين است كه شرايط و محيط آن روز، نه به على عليه السلام اجازه مى داد كه شمشير در ميان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدينه را - كه جامعه اى نو مسلمانان بود - زير ضربه هاى استدلال و سخنرانى و تكفير و تخطئه خرد و متزلزل و متشنج سازد.(1)
شبهه حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن(2)
فخر رازى مى گويد: على عليه السلام در آن وقت همراه نبى صلى الله عليه و آله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليه السلام از يمن و همراهى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقل هاى تواريخ معتبر و آثار
ص: 10
مشهور امرى مسلّم است. نمونه هايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابن ماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابن حجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مى كند و مى گويد كه على عليه السلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقل هاى معتبر ثابت مى كند كه على عليه السلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارد.(2)
و اما تفصيل مطلب:
يكى از شبهاتى كه در مورد ماجرا و بيان حديث غدير مطرح شده اين است كه: آيا اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در ماجراى غدير حضور داشته، يا در آن زمان در يمن بوده است ؟
همچنين فخر رازى مى گويد: على عليه السلام در آن وقت همراه نبى صلى الله عليه و آله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليه السلام از يمن و همراهى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقل هاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونه هايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابن ماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(3)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابن حجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مى كند و مى گويد كه على عليه السلام در يمن بوده
ص: 11
و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقل هاى معتبر ثابت مى كند كه على عليه السلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارد.(1)
اصل ماجرا اينگونه است:
قبل از حركت پيامبر صلى الله عليه و آله براى سفر حجة الوداع، اميرالمؤمنين عليه السلام با لشكرى از طرف آن حضرت به نَجْران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن دعوت به اسلام و نيز جمع آورى خمس و زكات و جِزيه بود، و اين جزيه قرادادى بود كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان) طبق آن مبلغى به حكومت اسلامى مى پرداختند. اين قرار بين مسيحيان نجران و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در سال قبل از حج برقرار شده بود.
اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از حركت از مدينه، نامه اى براى اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن فرستاد و ضمن اعلان سفر حج براى آن مناطق، دستور داد آن حضرت نيز براى سفر حج حركت كند.
لذا اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پايان كارهاى محوَّله در نجران و يمن، با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود. آنان پس از احرام در ميقات «يَلَمْلَم» در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كردند تا براى ايام حج در آنجا حضور داشته باشند.
با نزديك شدن پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه از طرف مدينه، اميرالمؤمنين عليه السلام هم از طرف يمن به اين شهر نزديك شدند. حضرت جانشينى در لشكر براى خود تعيين كردند و خود پيشتر به ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله شتافتند و در نزديكى مكه خدمت حضرت رسيدند و گزارش سفر را دادند.
پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار مسرور شدند و دستور دادند هر چه زودتر لشكر همراه را به مكه بياورد.
ص: 12
ردّ سخن قاضى لايجى:
بسيار جاى تأسف است كه قاضى براى سخنش هيچ دليلى نياورده و هيچ شاهدى براى اين ادعاى بزرگ ذكر نكرده است !
در اينجا در ردّ اين ادعاى بى دليل مى گوييم: آيا او به تاريخ مراجعه كرده و اين اشكال را كرده است ؟ ! بعيد است كه گفته شود امثال قاضى از تاريخ آگاهى ندارند. ظاهر اين است كه خود را در اين باره به نادانى زده باشد، زيرا ما در پيشگاه صاحبان سيره هاى صحيح نزد مسلمانان هستيم. تاريخ به ما مى گويد كه اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول اعظم صلى الله عليه و آله در يمن حاضر بوده، كه اين را قاضى نيز بيان كرده است.
ولى خود تاريخ - كه از اين ماجرا سخن مى گويد - از بازگشت حضرت از يمن و پيوستنش به نبى مكرم صلى الله عليه و آله در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج نيز سخن مى گويد. بنا بر اين، براى چه قاضى ماجراى اول را ذكر مى كند و از دومى ياد نمى كند و خود را به فراموشى مى زند ؟ ! واقعا انسان نمى داند اينگونه تحريف تاريخِ صحيح را چه بنامد ! ؟ پس در اين مجال، ابتدا روايتى را مى آوريم كه به عكس ادعاى قاضى در كتاب «المواقف» تصريح مى كند:
پاسخ اول: نصوص بازگشت اميرالمؤمنين عليه السلام به مكه
ابن سعد (م 231 ق) مى گويد: گفته مى شود سرّيه على بن ابى طالب عليه السلام به يمن دوبار بوده است: يكى از آن دو در ماه رمضان سال دهم هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله روى داد. گفته اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به يمن فرستاد، و پرچمى به او داد و با دست خويش عمامه بر سرش نهاد و فرمود: برو و به جايى توجه نكن. وقتى به ديار يمنى ها فرود آمدى
ص: 14
و رسيدى، با آنان نبرد نكن مگر آنكه با تو بجنگند. حضرت با سيصد سواره حركت كرد و آن اولين سپاهى بود كه وارد آن سرزمين - يعنى سرزمين مذحج - شد. پس يارانش را گسيل داشت كه غنائم و زنان و اطفال اسير و چارپايان بسيار و ... را آوردند.
على عليه السلام بريدة بن خصيب اسلمى(1) را مسئول غنائم گردانيد. غنائمى را كه به دست آورده بودند نزد حضرت گرد آوردند، تا آنكه امام به جماعت يمنى ها برخورد. ايشان را به اسلام دعوت كرد، اما سرباز زدند و نيزه و سنگ پرتاب كردند. امام يارانش را صف كرد و پرچم را به مسعود بن سنان سُلّمى داد. آنگاه على عليه السلام با يارانش بدانان حمله كرد و بيست نفر از آنان را كشت. پس پراكنده شدند و عقب نشستند، و حضرت هم از تعقيب يمنى ها دست برداشت.
سپس آنان را به اسلام فراخواند كه به سرعت اجابت كردند، و گروهى از رؤساى آنان با على عليه السلام بر اسلام بيعت كردند و گفتند: ما نماينده قوم خويشيم و اين صدقات ماست. پس حق خدا را از آن برگير. على عليه السلام غنائم را گرد آورد. آن را به پنج جزء قسمت كرد و بر سهمى از آن نوشت كه اين از آن خداست. حضرت على عليه السلام قرعه انداخت. اولين سهم، سهم خمس بود و بقيه غنائم را بين يارانش تقسيم كرد. آنگاه حركت كرد و به پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه ملحق شد، كه براى حج سال دهم به آنجا آمده بود.(2)
ص: 15
از ابن اثير جزرى (م 663 ق) نقل شده است: على عليه السلام به نجران فرستاده شد(1) تا صدقات و جزيه آنان را جمع كند و باز گردد. پس چنين كرد و بازگشت، و با پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه در حجة الوداع ديدار كرد، و بر فرماندهى سپاهى كه همراهش بود يكى از يارانش را گماشت و پيش از همه به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و در مكّه به ايشان رسيد.(2)
واقدى (م 270 ق) پس از آنكه سريه امام اميرمؤمنان عليه السلام را به يمن ياد كرده مى گويد: عمر بن محمد بن عمر بن على از پدرش براى من نقل كرد كه على عليه السلام تمام غنائمى را كه به دست آورده بود به پنج بخش تقسيم كرد، و براى آن قرعه انداخت، و در يكى از سهم هاى آن نوشت: از آنِ خدا. كه اولين سهم، سهم خمس خارج شد. به كسى چيزى غنيمت نداد و نبخشيد.
فرماندهان پيشين به ياران حاضر (و نه ديگران) از خمس مى دادند و سپس به رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتند، كه ايراد نمى گرفت. اين كار را از على عليه السلام خواستند.
اما آن حضرت خوددارى كرد و فرمود: خمس را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى برم تا حضرت دستور دهد. اينك رسول خدا صلى الله عليه و آله در موسم حج است. او را ديدار مى كنيم و در مورد خمس هر چه را خدا بخواهد انجام مى دهد.
پس بازگشت و خمس را با خود برد، و نيز باقى اموال و غنائم را. چون به فُتُق(3) رسيد، عجله كرد و ابورافع را بر يارانش و خمس گمارد. در ميان خمس، لباسى از
ص: 16
نبوده، روايات متواترى است كه صراحت دارند پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس كه من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است.
در اينجا به پاره اى از اين نصوص - كه از مصادر معتبر نزد مسلمانان نقل شده - توجه فرماييد:
مورد اول
امام حنابله، احمد بن حنبل (م 240 ق) در كتاب خويش «فضائل الصحابة» نقل كرده است: عبداللّه براى ما روايت كرد و گفت: پدرم براى من از ابن نمير از عبدالملك از عطيه عوفى روايت كرد: نزد زيد بن ارقم آمدم و به او گفتم: يكى از بستگانم از تو حديثى درباره على عليه السلام در روز غدير نقل كرده است. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم.
گفت: اى عراقيان، شما قابل اعتماد نيستيد ! به او گفتم: از جانب من هراسى نداشته باش. گفت: باشد. ما در جحفه بوديم(1) كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام ظهر بر ما وارد شد، در حالى كه بازوى على عليه السلام را گرفته بود. پس فرمود: اى مردم، آيا نمى دانيد به مؤمنان از خودشان شايسته ترم ؟ گفتند: آرى ! فرمود: پس هر كس من مولاى اويم على عليه السلام مولاى او است. به او گفتم: آيا فرمود: خدايا، دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ؟ گفت: چنان كه شنيدم به تو خبر مى دهم.(2)
بسيار جاى تأسف است كه اين صحابى به روشنى تمام حديث را نقل نكرده و رعايت امانت را ننموده است ! چگونه ممكن است بگوييم كه زيد صدر حديث را شنيده ولى ذيل و پايان حديث را نشنيده است ؟
ص: 18
اين سخن او كه «چنان كه شنيدم به تو خبر مى دهم» چه معنى دارد ؟ ! عجيب است كه ذيل روايت: خدايا دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست دارد، و دشمنش بدار كسى كه او را دشمن دارد.
احمد نيز از زيد بن ارقم در همين كتاب نقل كرده است: زيد بن ارقم گفت و من شنيدم: با رسول خدا صلى الله عليه و آله در منطقه اى فرود آمديم كه به آن خُمّ مى گفتند. حضرت فرمان نماز داد كه در گرماى سخت نماز خوانده شد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما سخن فرمود. براى رسول اللّه صلى الله عليه و آله پارچه اى از درختى كه از خورشيد زرد شده بود پهن گشت، و فرمود: آيا نمى دانيد يا گواهى نمى دهيد كه من شايسته تر به هر مؤمنى از خود او هستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: پس هر كس مولاى اويم، اين على عليه السلام مولاى او است.خدايا ! دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد، و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد.(1)
عجيب است كه نسائى در «الخصائص» اين روايت را كه در آن «خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد» آمده است، از عامر بن واثله روايت مى كند:
على عليه السلام مردم را در ميدان كوفه گرد آورد و فرمود: هر كسى كه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيد: آيا نمى دانيد از هر مؤمنى شايسته تر به اويم ... . سپس در حالى كه ايستاده بود، دست مرا (على عليه السلام) را گرفت و فرمود: هر كس مولايش هستم، على مولاى او است. خدايا ! دوست بدار دوست بدار هر كس او را دست بدارد ... ، گواهى دهد. ابوالطفيل مى گويد: خارج شدم و هنوز در ذهنم درباره امام اشكال وجود داشت. پس با زيد بن ارقم ملاقات كردم و به من خبر داد و گفت: شك دارى ؟ حديث را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدم.(2)
ص: 19
و سرپرست اويم. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد. پس از آن عمر به على عليه السلام برخورد و گفت: اى فرزند ابى طالب، مباركت باد، مولاى هر مرد و زن مؤمن گرديدى.(1)
مورد سوم
احمد بن سند خويش از ابوليلى كندى(2) نقل مى كند: از زيد بن ارقم شنيدم: منتظر تشيع جنازه اى بوديم كه كسى از اباعامر پرسيد: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى كه روز غدير خم به على عليه السلام بگويد: هر كس من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است ؟ گفت:بله. ابوليلى گفت: به زيد بن ارقم گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود ؟ گفت: بله، آن را چهار مرتبه فرمود.(3)
مورد چهارم
در «تاريخ مدينة دمشق» آمده است: ابوعبداللّه خلاّل و ام مجتبى دختر ناصر به نقل از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى، از ازرق بن على، از حسان، از
ص: 21
مورد هفتم
ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسن بن نقور و ابوالقاسم بن بسرى و ابومحمد احمد بن على بن حسن بن ابى عثمان، از ابوالحسن احمد بن محمد بن قاسم بن موسى بن قاسم بن صلت، از ابوبكر احمد بن عبداللّه (نحاس) دوست ابى صخره نقل مى كنند كه املا كرد، از محمد بن زنجويه، از حميدى، از يعقوب بن جعفر بن ابى كثير مدنى، از مجاهر بن مسمار، از ابن ابى نقور، از عايشه دختر سعد، از سعد:
همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه مكه بوديم كه بدان سو مى رفت. وقتى به غدير خم رسيد - كه در منطقه خُمّ است - مردم توقف كردند. كسانى كه رفته بودند بازگشتند و كسانى كه عقب مانده بودند رسيدند. وقتى مردم گرد آمدند، رسول خدا فرمود: اى مردم ! آيا فرمان هاى خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش. دوباره فرمود: مردم، آيا فرمان خدا را به شما ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا،گواه باش. بار سوم پرسيد: مردم، چه كسى ولىّ (سرپرست) شماست ؟ سه بار گفتند: خدا و رسولش. سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و برخيزاند.
ابن نقور مى افزايد: سپس فرمود: هر كس خدا و رسولش صلى الله عليه و آله ولىّ او است، پس اين نيز ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش.(1)
ص: 23
مورد هشتم
ابن عساكر نيز به سند خود از سهم بن حصين اسدى نقل مى كند:
من و عبداللّه بن علقمه به مكه آمديم، روزگارى عبداللّه علقمه به على عليه السلام ناسزا مى گفت. به ابوسعيد خدرى گفتم: در اين باره حديثى دارى ؟ مقصودم سخن از عهد و زمان پيشين بود. گفت: آرى. اگر برايت نقل كردم، در اين باره از مهاجرين و انصار و قريش بپرس. رسول اللّه صلى الله عليه و آله روز غدير خم برخاست و فرمان خدا را ابلاغ كرد و فرمود: اى مردم ! آيا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ عبداللّه بن علقمه پرسيد: آيا اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ ابوسعيد گفت: آرى، و به گوش و سينه اش اشاره كرد و گفت: با دو گوشم شنيدم و به دلم سپردم.(1)
مورد نهم
ابوهريره مى گويد: هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، پاداش روزه شصت ماه برايش نوشته مى شود. كه روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت.(2)
ابن كثير در «البداية» به نقل از ابوهريره افزون بر مطلب فوق آورده است: پس خدا اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .(3)
مورد يازدهم
ابوسعيد خدرى: وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير منصوب فرمود ... .(1)
مورد دوازدهم
عبداللّه: ديدم پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت ... .(2)اين بود شمارى از نصوص و متونى كه تصريح دارد پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله دست امام اميرمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را در غدير گرفت. با ملاحظه اينها، آيا مجالى هست بگوييم على عليه السلام در يمن بود و در غدير خم حاضر نبوده است ؟ واقعا علت اين كينه ها در حق امام اميرمؤمنان عليه السلام و سرور اوصيا و صاحب ولايت كبرى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله چيست ؟ !
پاسخ سوم: قربانى اميرالمؤمنين عليه السلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع
براى اثبات اينكه امام اميرمؤمنان عليه السلام از يمن بازگشت و در مكه مكرمه به پيامبر صلى الله عليه و آله پيوست، نصوص بسيارى است كه صراحت دارد امام فرمود: اهللتُ باهلال النبى صلى الله عليه و آله: همان كه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد، قربانى نمودم.
رويانى رازى (م 307 ق) در «مسند الصحابة» به سند متصل از براء نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام را بر يمن فرمانروا كرد همراهش بودم، و همراهش بر بعضى غنائم دست يافتم. وقتى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، على بن ابى طالب عليه السلام عرض كرد: ديدم فاطمه عليهاالسلام خانه را با مواد خوشبوكننده خوشبو كرده است.(3)
ص: 25
شبهه بيعت و رضايت اميرالمؤمنين عليه السلام
شبهه بيعت و رضايت اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
از جمله ايرادهايى كه اهل سنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مى كنند اين است كه: حضرت على عليه السلام با ابوبكر با ميل و رغبت بيعت كرد و از خلافت او راضى بود و او را افضل مى دانست، كه اگر بر خلافت و امامت خود دليل و كلام صريح از پيامبر صلى الله عليه و آله داشت بيعت نمى كرد. پس حديث غدير دلالتى بر آنچه شيعه مى گويد؛ يعنى امامت و خلافت و اولى به تصرف ندارد.
و اما پاسخ اين شبهه:
ادله صحيحه از كتب صحاح اهل سنت و ديگر شواهد تاريخى دلالت دارد كه حضرت امام على عليه السلام با اختيار بيعت نكردند، بلكه اجبار بوده و حتى مدت زمان تأخير در بيعت طولانى بوده است:
به قول خود اهل سنت به مدت شش ماه تأخير انداختند؛ يعنى تا زمانى كه حضرت زهرا عليهاالسلام زنده بودند، امام على عليه السلام از بيعت امتناع ورزيدند. چنانكه در صحيح بخارى آمده است:
... فَأبى أبوبَكرٍ أن يَدفَعَ إلى فاطِمَةَ عليهاالسلام مِنها شَيئا. فَوَجَدَت فاطِمَةُ عليهاالسلام عَلى أبوبَكرٍ فى ذلِكَ فَهَجَرَ، فَلم تُكَلِّمهُ حَتّى تُوُفِّيَت. وَ عاشَت بَعدَ النَبىِّ صلى الله عليه و آله سِتَّةَ أشهُرٍ. فَلمّا تُوُفِّيَت، دَفَنَها عَلىٌّ لَيلاً وَ لَم يُؤذَن بِها أبابَكرٍ، وَ صلّى عَلَيها. وَ كانَ لِعَلىٍّ عليه السلام مِنَ الناسِ وَجهٌ فى حَياةِ فاطِمَةَ عليهاالسلام. فَلَمّا تُوُفِّيَت، إستَنكَرَ على وُجوهِ الناسِ. فَالتَمَسَ مُصالَحَةَ أبى بَكرٍ وَ مُبايَعَتِهِ، وَ لَم يَكُن يُبايِعُ تِلكَ الأشهُرِ ... (2):
بعد از اينكه فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر مطالبه ارث و فدك نموده و او امتناع كرد كه به فاطمه عليهاالسلام چيزى از آن را پس دهد، فاطمه عليهاالسلام بر ابوبكر خشم و غضب نمود و با او قهر
ص: 26
كرد، و ديگر با او صحبتى نكرد تا وفات نمود، و تا بعد از مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله به مدت شش ماه زنده بود.
و على عليه السلام فاطمه عليهاالسلام را شبانه دفن كرد، و خبر شهادت فاطمه عليهاالسلام را به ابوبكر اطلاع نداد، و على عليه السلام بر او نماز خواند. تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود مردم به على عليه السلام توجه مى كردند، اما بعد از شهادت فاطمه عليهاالسلام مردم به او بى توجهى مى كردند. على عليه السلام در صدد مصالحه و بيعت با ابوبكر شد، در حالى كه حضرت در مدت آن شش ماه بيعت نكرده بود.
اگر نصّ بر امامت نبود و يا حديث غدير دلالت نداشت، پس چرا امام على عليه السلام شش ماه بيعت نكرد ؟ آيا - العياذ باللّه - امام على عليه السلام از روى هواى نفس بيعت نكردند ؟ اين با مقام والاى آن امام منافات دارد، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حق او فرمود: عَلىٌّ عليه السلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليه السلام(1)، و يا: عَلىٌّ عليه السلام مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلىٍّ عليه السلام(2)؛ به اين معنى كه على عليه السلام همواره با حق است و از حق جدا نمى شود، و على عليه السلام همواره با قرآن است و هيچ گاه از قرآن جدا نمى شود.
در اين مدت شش ماه كه همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده بودند به جز اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام و بنى هاشم و عده اى از خواص اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام از مهاجرين و انصار(3)، آيا على عليه السلام بر حق بوده يا بر باطل ؟ آيا با قرآن بوده يا جدا از قرآن؟
اگر گفته شود به علت رضايت فاطمه عليهاالسلام و به خاطر آن حضرت بيعت نكردند، مگر پيامبر صلى الله عليه و آله نفرموده: خداوند غضب مى كند به غضب فاطمه عليهاالسلام، و راضى مى شود به رضايت فاطمه عليهاالسلام(4) ؟ و روايات بسيارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است. هر كس او را به غضب آورد مرا به غضب آورده است.(5)
ص: 27
شبهه روايت مجعول از قول اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره
شبهه روايت مجعول از قول اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
از جمله ايرادهايى كه اهل سنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مى كنند اين است كه: از زبان امام على عليه السلام روايتى نقل شده كه فرموده است: پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امامت من چيزى تصريح نكرده و سفارش خاصى ننموده است. بنا بر اين، ديگران بودند كه امامت حضرت على و فرزندان او عليهم السلام را مطرح كردند.
و اما پاسخ اين شبهه:
پس از ملاحظه نمودن اخبار و روايات صحيحه از كتب صحاح و غيره و ادله و شواهد تاريخى - كه مجموعا اطمينان آور است - روشن مى شود كه:
پاسخ اول
حضرت امام على عليه السلام در ابتداى امر با خليفه اول بيعت نكرد تا اينكه مجبور به بيعت شد.(2) بهترين دليل اينكه به مدت شش ماه بيعت را به تأخير انداختند.
پاسخ دوم
با زمامداران و نيز كسانى كه در جامعه نقش داشتند مكرر احتجاج كردند.
پاسخ سوم
بيانات و فرمايشات آن حضرت مثل خطبه سوم از كتاب نهج البلاغه به نام خطبه شقشقيه و روايات ديگر، همگى دلالت دارد بر اعتراض آن حضرت و نارضايتى ايشان از جريانات آن زمان. آرى، پس از ملاحظه اين همه ادله و شواهد و قرائن، معلوم نيست به چه علت و از چه رو مطالبى در اين زمينه از زبان آن حضرت نقل كرده اند، كه همه آن بر خلاف گفتار و كردار آن حضرت است !؟
بدون شك معلوم است كه اين روايت از زبان آن امام صادر نشده، و جهت امر ديگرى از زبان آن حضرت وضع كرده اند. البته روايات موضوعه و ساختگى در كتب
ص: 28
حديث كم نيست. چنانكه كسى كتاب «اللئالى المصنوعة فى الاحاديث الموضوعة» تأليف سيوطى را مطالعه كند، خواهد دانست كه روايات جعلى فراوان است.
حتى بعضى از مورخين و مؤلفين از اين مرض و گرفتارى مصون نمانده اند و رسم امانتدارى و صداقت را فراموش كرده و گاهى جملاتى را حذف مى كنند و به جاى آن كلمه «كذا و كذا» و يا «فلان و فلان» اضافه و وضع كرده و تحريف مى كنند ! و احيانا از كنار وقايع چنان بى تفاوت گذشته اند كه گويا اصلاً چيزى نبوده، و بالعكس باطل را چنان جلوه مى دهند كه هر كس نگاه كند تصور نمايد غير از اين حق ديگرى وجود ندارد و از مسلمات است !
شبهه سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره
شبهه سكوت اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
از جمله ايرادهايى كه اهل سنت در مفهوم حديث غدير مطرح مى كنند اين است:
امام على عليه السلام كسى است كه از همه افراد شجاع تر و صاحب ذوالفقار و فاتح جنگ ها بود، و تمام گردن كشان مشركين و كفار را از دم تيغ خود گذراند و در جنگ خبير قدرت نمايى كرد. كسى كه چنين قدرتى دارد چه مانعى داشت اگر نص بر امامت او بود از حق خود دفاع كند ؟ بلكه لازم بود با شمشير حق خود را بستاند. چنانچه در جنگ با معاويه با آن همه لشكر شام بر عليه آنها قيام كرد. شيخين كه از معاويه ضعيف تر بودند و قبيله آن دو ناتوان تر، چرا قيام نكرد ؟ پس معلوم مى شود سكوت حضرت على عليه السلام از ترس نبود، بلكه نص بر امامت او وجود نداشت و حديث غدير دستور به محبت و دوستى بوده است.
و اما پاسخ اين شبهه:
بعد از شهادت نبى اكرم صلى الله عليه و آله، از چند جهت دشمنان اسلام در كمين بودند تا فرصتى مناسب به دست آيد و ضربه خود را بر پيكر نوپاى اسلام و مسلمين وارد كنند و انتقام خود را بگيرند:
ص: 29
جهت اول
پادشاه نگونبخت ايران، كه يمن از چنگ او خارج شد و اسلام خطر جدى بر تاج و تخت او بود.
جهت دوم
پادشاه روم، كه هم مرز كشور اسلام شد و چندين بار بين آنان جنگ در گرفت و زيد همانجا شهيد شد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در يك غزوه به نام تبوك شخصا شركت نمودند و آخرين بار پيامبر صلى الله عليه و آله به اسامة بن زيد دستور دادند كه به جنگ آنان برود.
جهت سوم
عده اى از قبائل و افراد عرب مرتد شدند. و احتمال خطر بزرگى بر عليه مسلمانان و سرزمين آنان بود.
جهت چهارم
چند نفر ادّعاى نبوت كردند. مانند مسيلمه و سجاح و اسود عنسى، و گروهى از اعراب يمن و يمامه اطراف آنان را گرفته و قدرتى پيدا كرده بودند. حتى عده اى از تازه مسلمانان هم دور آنان جمع شدند، مانند اشعث بن فيس كندى و شبث بن ربعى.
جهت پنجم
وجود منافقين داخلى كه در تاريخ آمده كه در منزل سويلم اجتماع مى كردند(1) و عليه اسلام توطئه مى كردند. تا جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد بروند و خانه آنان را به آتش بكشند. ولى متأسفانه آنها فرار كردند و در آتش نسوختند.
حتى در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و در بازگشت از جنگ تبوك، 12 نفر از منافقين - كه هنوز نام آنها در تاريخ مخفى مانده ولى پيامبر صلى الله عليه و آله از اسماء آنان با خبر بوده و به حذيفة بن يمان فرمود - اينها قصد ترور پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند(2)، اما خداوند آنها را رسوا كرد.
ص: 30
حضرت دستور داد همه خانه را خالى كنند، و اين آخرين ملاقات مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و از نوشتن صرف نظر كرد و ساكت شد. على عليه السلام نيز مثل پيامبر صلى الله عليه و آله ساكت شدند.
جهت هفتم
چه بهتر كه علت سكوت را از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام بشنويم:
قالَ أبوالطُفَيلِ: كُنتُ عَلَى البابِ يَومَ الشَورى، فارتَفَعَتِ الأصواتُ بَينَهُم. فَسَمِعتُ عَليّا عليه السلام يَقولُ: بايَعَ الناسُ أبابَكرٍ، وَ أنا وَ اللّه ِ أولى بِالأمرِ وَ أحَقُّ بِهِ مِنهُ. فَسَمِعتُ وَ أطَعتُ مَخافَةَ أن يَرجِعَ الناسُ كُفّارا؛ يَضرِبُ بَعضُهُم رِقابَ بَعضٍ بِالسَيفِ. ثُمَّ بايَعَ أبوبَكرٍ لِعُمَرَ، وَ أنا وَ اللّه ِ أحقُّ بِهِ مِنهُ. فَسَمِعتُ وَ أطَعتُ، مَخافَةَ أن يَرجِعَ الناسُ كُفّارا. ثُمَّ أنتُم تُريدونَ أن تُبايِعوا، وَ أنا وَ اللّه ِ أحقُّ بِهِ مِنهُ. فَسَمِعتُ وَ أطَعتُ، مَخافَةَ أن يَرجِعَ الناسُ كُفّارا. ثُمَّ أنتُم تُريدونَ أن تُبايِعوا لِعُثمانَ، إذا وَ اللّه ِ لا أسمَع وَ لا أُطيع(1):
ابوالطفيل گويد: در روز شورى من بر درب آن خانه (محل شوراى شش نفره) بودم، ك سر و صدا از درون بلند شد و با هم صحبت مى كردند. شنيدم امام على عليه السلام مى فرمود: زمانى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند، من بخدا قسم از او سزاوارتر بودم و حق با من بود. اما در عين حال اطاعت كردم كه مبادا مردم كافر شوند و گردن هم را با شمشير بزنند. سپس ابوبكر براى عمر بيعت گرفت، در حالى كه به خدا قسم من سزاوارتر بودم. ولى باز هم اطاعت كردم كه مبادا مردم كافر شوند. و امروز شما مى خواهيد با عثمان بيعت كنيد، من رضايت نمى دهم و اطاعت نمى كنم.
آيا در اين شرايط سخت كه اسلام از همه جوانب در خطر بود، حق با على عليه السلام نبود كه سكوت كند، تا اسلام از ضربه كفار و منافقين و مشركين و مجوس در امان بماند، و زحمت هاى 23 ساله پيامبر صلى الله عليه و آله و خون جگر خوردن ها و آوارگى ها و شهادت حمزه سيدالشهدا و جعفر طيار عليهماالسلام و خون هزاران شهيد از بين نرود ؟
ص: 32
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام صبر كردند و از حق خود گذشتند و از يك فريضه (امامت) جهت حفظ اسلام ساكت شدند.، چرا كه اگر اصل اسلام بماند، امامت هم در كنار آن زنده است. به اين دليل است كه امروز بيش از دويست ميليون شيعه و قائلين به امامت بلافصل آن حضرت روى كره زمين منتشر هستند.
اين بود خلاصه پاسخ به اين سؤال كه چرا امام على عليه السلام قيام نكردند و دست به شمشير نبردند.
شبهه سياقِ آيه اكمال در حديث غدير
اشاره
شبهه سياقِ آيه اكمال در حديث غدير(1)
از جمله ايرادهايى كه اهل سنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مى كنند اين است كه: آيه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَونِ اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(2) در سياق و جوار جملات تحريم اكل ميته و خون است. پس ربطى به واقعه غدير ندارد.
و اما پاسخ اين شبهه:
هر چند اين آيه در جوار و در سياق جملات حرمت اكل ميته و در وسط آن آيه قرار گرفته است، و ليكن با جملات قبلى و بعدى هيچ گونه ارتباطى ندارد. نه تنها ربطى ندارد، بلكه با اينكه در وسط جمله است، اما اگر فرضا اين آيه را حذف كنيم در مطلب خلل و نارسايى مشاهده نمى شود، بلكه مطلب مهم وصل مى گردد. به آيه قبلى و بعدى توجه كنيد كه چكونه متصل مى شوند:
« ... إلاّ ما ذَكَّيتُم وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُصُبِ وَ أن تَستَقسِموا بِالأزلامِ ذلِكَ فِسقٌ (جمله اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... كه در اينجاست را حذف كنيد، و سپس ادامه آيه: ) فَمَن اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لأثمٍ فَإنَّ اللّه َ غَفورٌ رَحيمٌ» .
ص: 33
البته بحث در آيه تطهير و اينكه آيه تطهير جزء آيات زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست مفصل است و دلائل مختلفى دارد، كه علماى عظام در محل مناسب آن ذكر كرده اند. حتى در صحيح مسلم روايتى در اين باره آمده است.(1) اينكه آيات كريمه قبل همه با ضمائر مؤنث و آيات بعد هم با ضمائر تأنيث است، و تنها آيه تطهير با ضمير مذكر وارد شده است.
حتى علماى اهل سنت در روايات خود فقط همين يك آيه را گفته و تصريح كرده اند كه درباره اهل بيت پيامبر عليهم السلام نازل شده است.(2) يا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدت شش ماه، هر روز وقت خروج براى نماز صبح درب خانه حضرت زهرا عليهاالسلام آيه تطهير را مى خواند؛ نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.
در مورد آيه اكمال نيز، مفسرين نقل كرده اند كه در روز غدير خم نازل شده است. همه اينها دليل بر اين است كه آيه مذكور در روز غدير خم نازل شده است.
شبهه عمل نكردن صحابه به حديث غدير
شبهه عمل نكردن صحابه به حديث غدير(3)
اهل سنت براى تشكيك در حديث غدير سعى كرده اند در معناى «مولى» تشكيك كنند، و شبهاتى مطرح كرده اند. يكى از آنها عمل و فهم صحابه است. اين شبهه در مورد «عدم عمل صحابه به حديث غدير» چند پاسخ دارد:
ديدگاه اول در پاسخ به «عدم عمل صحابه به حديث غدير»
اشاره
آخرين دست آويز مخالفان ولايت علوى اين شبهه بى اساس است كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 36
و آيه «وَ عَلَى الثَلاثَةِ الَذينَ خُلِّفوا حَتّى إذا ضاقَت عَلَيهِمُ الأرضُ بِما رَحُبِت وَ ضاقَت عَلَيهِم أنفُسُهُم وَ ظَنُّوا أن لا مَلجَأ مِنَ اللّه ِ إلاّ إلَيهِ ثُمَّ تابَ عَلَيهِم لِيَتوبوا إنَّ اللّه َ هُوَ التَوّابُ الرَحيمِ» .(1)
گاه خداى بزرگ آنان را مكذّبان خود و رسولش و كافر ناميده است: «وَ جاءَ المُعَذِّرونَ مِنَ الأعرابِ لِيُؤذَنَ لَهُم وَ قَعَدَ الَذينَ كَذَبوا اللّه َ وَ رَسولَهُ سَيُصيبُ الَذينَ كَفَروا مِنهُم عَذابٌ أليمٌ» .(2)
به راستى چه كسانى فرمان ولايى نبوى را در همراه شدن با سپاه اسامه براى جنگ با روميان ناديده گرفتند، و با وجود لعن متخلّفان از سوى آن حضرت در مدينه ماندند ؟ شايد همان پيش گفتگانى باشند كه خدا آنان را دروغگو و كافر فرموده است !
براى آشنايى با پرونده سياه اين گمراهان كه در برابر اراده نبوى به ستيز برخاستند و به ميل خود رفتار كردند: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُم الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا»(3)، مى توان منابع عامى را مرور كرد.(4)
اگر آنان به بهانه نگرانى از حال پيامبر صلى الله عليه و آله و شدت دلسوزى به او به جبهه نرفتند، پس چرا وقت جان دادن و پر كشيدن روح آن حضرت به ملكوت اعلا خانه او را رها
ص: 38
كردند و به سقيفه بنى ساعده رفتند تا در گردهمايى انصار با موضوع «چاره انديشى براى رهبر پس از پيامبر صلى الله عليه و آله» شركت كردند ؟ !
مورد دوم: فتنه انگيزى و تبليغات منفى
از ديگر موارد اشاره قرآن به فتنه افكنى و تبليغات منفى عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران راستين آنحضرت است:
«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّه ِ وَ هُم كرُهونَ» .(1)
و آيه «وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابُ مُنافِقونَ وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُردونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ» .(2)
و آيه كريمه «الَذينَ اتَخَذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّه َ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاّ الحُسنى وَ اللّه ُ يَشهَدُ أنَّهُم لَكذُبونَ» .(3)
و آيه «هُمُ الَذينَ يَقولونَ لا تُنفِقوا عَلى مَن عِندِ رَسولِ اللّه ِ حتّى يَنفَضُّوا وَ للّه ِ خَزائِنُ السَماواتِ وَ الأرضِ وَ لكِنَّ المُنافِقينَ لا يَفقَهونَ» .(4)
در آشنايى با اين رفتارهاى نابخردانه افراد به ظاهر مسلمان كه خود بين اصحاب هم بودند، افزون بر منابع تفسيرى، مى توان از آثار تاريخى نيز مدد جست.(5)
ص: 39
مورد سوم: فرار از جنگ
بى شك فرار از ميدان نبرد از گناهان بزرگ است و پرونده شمار فراوانى از اصحاب در جنگ احد و خيبر و حنين، بسيار سياه است كه برخى در جنگ احد سه روز از مدينه دور شدند:
«وَ لَقَد صَدَقَكُمُ اللّه ُ وَعدَهُ إذ تُحِسُّونَهُم بِإذنِهِ حَتّى إذا فَشِلتُم وَ تَنازَعتُم فِى الأمرِ وَ عَصَيتُم مِن بَعدِ ما أراكُم ما تُحبُّونَ مِنكُم مَن يُريدُ الدُنيا وَ مِنكُم مَن يُريدُ الآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُم عَنهُم لِيَبتَليَكُم وَ لَقَد عَفا عَنكُم وَ اللّه ُ ذو فَضلٍ عَلَى المُؤمِنينَ . إذ تُصعِدونَ وَ لا تَلوونَ عَلى أحَدٍ وَ الرسولُ يَدعوكُم فى أخريكُم فَأثابَكُم غَمّا بِغَمٍّ لِكَيلا تَحزَنوا عَلى ما فاتَكُم وَ لا ما أصابَكُم وَ اللّه ُ خَبيرٌ بِما تَعمَلونَ» .(1)
و آيه «لَقَد نَصَرَكُم اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَومَ حُنَينٍ إذ أعجَبَتكُم كَثرَتُكُم فَلَم تُغنِ عَنكُم شَيئا وَ ضاقَت عَلَيكُمُ الأرضَ بِما رَحُبَت ثُمَّ وَلَّيتُم مُدبِرينَ» .(2)
عبدالحميد بن ابى الحديد معتزلى، نام خليفه دوم و سوم ... را در ميان فراريان مى شمارد.(3)
ديگران نيز با آوردن «فلان و فلان» از كنار اين رخداد زشت به سادگى گذشته اند.(4)
فخر رازى نيز در تفسير آيه 155 سوره مباركه آل عمران در مسئله يكم به فرار آن دو و غيبت سه روزه عثمان بن عفان از مدينه اعتراف كرده، و در مسئله پنجم در آيه 159 همين سوره، سرگردانى و درماندگى خودش را از درك حقيقت آشكار مى سازد و مى نويسد: به روايت ابن عباس، پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خدا فرمان مشورت با مردم را
ص: 40
دريافت كرد كه ابوبكر و عمر از آنهاست. ولى اينجا اشكالى هست، چون همين افرادى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مأموريت مشورت با آنان را دارد، همان فراريانى هستند كه در جاى ديگرى به رسولش امر كرده از آنان درگذرد و برايشان آمرزش بطلبد.
سپس مى افزايد: فَهَب أنَّ عُمَرَ كانَ مِنَ المُنهَزِمينَ، فَدَخَلَ تَحتَ الآيَةِ. إلاّ أنَّ أبابَكرٍ ما كانَ مِنهُم، فَكَيفَ يَدخُلُ تَحتَ هذِهِ الآيَةِ ؟ وَ اللّه ُ أعلَمُ !(1)
گفتنى است كه سيوطى درباره اين حديث ابن عباس مى نويسد: حاكم آن را روايت و به صحتش حكم كرده است، همچنين بيهقى در سنن خود و احمد در مسندش.(2)
آرى، فخر رازى ميان دو راه درمانده است: او را از فراريان بنامد، يا با كنار زدن خبر صحيح فضيلت هم مشورتى با پيامبر صلى الله عليه و آله را براى او ثابت كند ! هر چند دست و پا زدن فخر براى اسناد پايدارى به خليفه اول نيز سودى ندارد، چون به گزارش عايشه او نيز از گريزندگان احد بود. زيرا هر گاه از نبرد احد سخن به ميان مى آمد، ابوبكر مى گريست و مى گفت: آن روز من نخستين فرارى بودم، و طلحه را ديدم كه پايدارى مى كرد. به خودم گفتم كه تو هم طلحه باش، ولى ... !(3)
داستان گفتگوى انس بن نضر (عموى انس بن مالك) با عمر در حال فرار و برخى ديگر از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در كتاب هاى تاريخى آمده است !(4) ماجرايى كه عمر و بعضى ها دنبال امان نامه از ابوسفيان مى گشتند، و به ياد عبداللّه بن اُبىّ (سردسته منافقان مدينه) افتاده بودند تا او واسطه اين كار شود ! انس بن نضر آنان را از اين منكر نهى كرد و خود به سپاه دشمن زد تا به شهادت رسيد.
ص: 41
و آيه «وَ مِنهُم الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةً لِلَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّه ِ لَهُم عَذابٌ أليمٌ» .(1)
و آيه «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه َ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا» .(2)
و آيه «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَدخلوا بُيوتَ النَبىِّ إلاّ أن يُؤذَنَ لَكُم إلى طَعامٍ غَيرَ ناظرينَ إناهُ وَ لكِن إذا دُعيتُم فَادخُلوا فَإذا طَعِمتُم فَانتَشِروا وَ لا مُستَئنِسينَ لِحَديثٍ إنَّ ذلِكُم كانَ يُؤذِى النَبىَّ فَيَستَحيى مِنكُم وَ اللّه ُ لا يَستَحيى مِنَ الحَقِّ وَ إذا سَألتُموهُنَّ مَتاعا فَاسئَلوهُنَّ مِن وراءِ حِجابٍ ذلِكُم أطهَرُ لِقُلوبِكُم وَ قُلوبِهِنَّ وَ ما كانَ لَكُم أن تُؤذوا رَسولَ اللّه ِ وَ لا أن تَنكِحوا أزواجَهُ مِن بَعدِهِ أبَدا إنَّ ذلِكُم كانَ عِندَ اللّه ِ عَظيما» .(3)
و آيه «إنَّ الَذينَ يُؤذونَ اللّه َ وَ رَسولَهُ لَعَنَهُمُ اللّه ُ فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ أعَّدَ لَهمُ عَذابا مُهينا» .(4)
و آيه «وَ مَن يَعصَ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَإنَّ لَهُ نارُ جَهَنَّمُ خالِدينَ فيها أبَدا» .(5)
در آشكار سازى گردن كشىِ برخى اصحاب و نپذيرفتن حكم حرمت خمر و حج تمتع و خشمگين كردن پيامبر صلى الله عليه و آله، خواندن حديث عايشه از آن حضرت براى هر خِرد ورزى بس است.(6)
ص: 43
مورد ششم: تهمت به همسر پيامبر صلى الله عليه و آله
از موارد ديگر كه خدا در قرآن اشاره كرده اتهام آلودگى به همسر پيامبر صلى الله عليه و آله ماريه قبطيه امّ ابراهيم است، كه خداى سبحان به شدت از او دفاع كرد و پاكى او را براى همگان و به ويژه توطئه گران حسود روشن ساخت:
«إنَّ الَذينَ جاءوا بِالإفكِ عُصبَةٌ مِنكُم لا تَحسَبوهُ شَرّا لَكُم بَل هُوَ خَيرٌ لَكُم لِكُلِّ امرِءٍ مِنهُم مَا اكتَسَبَ مِنَ الإثمِ وَ الَذى تَولّى كِبَرَهُ مِنهُم لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ» .(1)
البته اهل حديث از عامه، توطئه «اِفك» - به معناى: وارونه، دروغ و تهمت - را درباره عايشه، و آيات آغازين سوره مباركه نور را نشان فضيلت او پنداشته اند ! !(2) ولى در حقيقت ماجرا چيز ديگرى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از راه وحى بدان آگاه شد، و طراح توطئه و تهمت زدن به ماريه (ديگر همسر حسود حضرت كه نازا و عقيم بود) و همدستانش رسوا گشتند، و پاكى دامن امّ ابراهيم نيز ثابت شد.(3)
مورد هفتم: افشاى سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله
مورد ديگر كه در قرآن آمده افشاى اسرار خانوادگى پيامبر صلى الله عليه و آله و همدستى و همداستانى عليه او است:
«وَ إذ أسَرَّ النَبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ حَديثا فَلَمّا نَبَّأت بِهِ وَ أظهَرَهُ اللّه ُ عَلَيهِ عَرَفَ بَعضَهُ وَ أعرَضَ عَن بَعضٍ فَلَمّا نَبَّأها بِهِ قالَت مَن أنبَأكَ هذا قالَ نَبَّأنِى العَليمُ الخَبيرُ . إن تَتوبا إلَى اللّه ِ فَقَد صَغَت قُلوبُكُما وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّه َ هُوَ مَولاهُ وَ جِبرئيلُ وَ صالِحُ
ص: 45
المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةَ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ» .(1) اين رفتار نابخردانه آن دو، تهديد تند خداوند را در پى داشت: «عَسى رَبُّهُ إن طَلَقَكُنَّ أن يُبَدِّلَهُ أزواجا خَيرا مِنكُنَّ مُسلِماتٍ مِؤمَناتٍ قانِتاتٍ تائَباتٍ عابَداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أبكارا» .(2)
مورد هشتم: سوگند و شهادت دروغ
از ديگر موارد قرآنى سوگند و شهادت دروغ بعضى از صحابه است:
«وِ سِيحلِفونَ بِاللّه ِ لَوِ استَطَعنا لَخَرَجنا مَعَكُم يُهلِكونَ أنفُسَهُم وَ اللّه ُ يَعلَمُ إنَّهُم لَكاذِبونَ» .(3)
مورد نهم: ماجراى دوات و قلم
ماجراى ديگر مخالفت با فرمان آوردن كتاب و قلم براى نوشتن وصيتنامه رسمى، و نسبت هذيان گويى به پيامبر صلى الله عليه و آله، و بر پا كردن آشوب و فتنه در خانه حضرت است ! ! آيا اين جملات از چه كسى يا كسانى است: «إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر» يا «قَد غَلِبَ عَلَيهِ الوَجَعُ» يا «هَجَرَ رَسولُ اللّه ِ» يا «ما لَهُ أ هَجَرَ» ؟ !
گويا اين گوينده يا گويندگان در آن زمان، حضرت را به رسالت الهى قبول نداشتند ! شايد آيات آغازين سوره مباركه نجم را از ياد برده بودند كه او هيچ سخنى بر زبان نمى آورد، مگر آن كه وحيانى است: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى . إن هُوَ إلاّ وَحىٌيوحى» .(4)
آيا براى رسيدن به هوس هاى خويش آيات بيانگر وجوب اطاعت از رسول صلى الله عليه و آله را زير پا نهادند، يا از اساس آنها را باور نداشتند: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ لا تُبطِلوا أعمالَكُم»(5) ؟ در اين زمينه 17 آيه در قرآن حكيم با فرمان «أطيعوا»
ص: 46
مورد دهم: حديث حوض
آيا حديث «حوض» را عموم محدثان عامه در بابى ويژه به اين نام نياورده اند ؟ كه حضرت فرمود:
يَرِدُ عَلىَّ يَومَ القيامَةِ رَهطٌ مِن أصحابى، فَيُجلَونَ عَنُ الحَوضِ ! فأقولُ: يا رَبِّ أصحابى ! فَيَقولُ: إنِّكِ لا عِلمَ لَكَ بِما أحدَثوا بَعدَكَ؛ إنَّهُم إرتَدُّوا عَلى أدبارِهِمُ القَهقَرى !(1)
إنّى فَرَّطُكُم وَ أنا شَهيدٌ عَلَيكُم ! إنّى وَ اللّه ِ لأنظُرُ إلى حَوضى الآنَ وَ إنّى قَد أُعطيتُ خَزائِنَ مَفاتيحِ الأرضِ، وَ إنّى وَ اللّه ِ ما أخافُ بَعدى أن تُشرِكوا، وَ لكِن أخافُ أن تَنافَسوا فيها !(2)
وَ إنَّ أُناسا مِن أصحابى يُؤخَذُ بِهِم ذاتَ الشِمالِ ! فأقولُ: أصحابى أصحابى ؟ فيُقالُ: إنَّهُم لَم يَزالوا مُرتَدّينَ عَلى أعقابِهِم مُنذُ فارَقتُهُم !(3)
ص: 50
مردمان نادان و بت پرست را به سوى خداپرستى فرا خوانده، و پس از سپرى كردن دوران 13 ساله مظلوميت و مهجوريت بعثت با تلاش هاى توان فرسا حكومت دينى بر پا ساخته و نو مسلمانانى تربيت كرده، حال كه هنگامه شهادت او است هيچ تدبيرى براى فتنه سوزى و اختلاف زدايى نداشته باشد ؟ ! !
پيامبرى كه در ترك چند ساعته يا چند روزه، مدينه را بدون جانشين رها نمى كرد و كسى را جاى خود مى گماشت. به عنوان مثال:
در حركت به سوى غزوه «بواط» سعد بن معاذ، و در غزوه «ذى العشيره» ابوسلمه مخزومى، و در غزوه «بدر كبرى» ابن مكتوم، و در غزوه «بنى قينقاع» و «سويق» ابولبابه انصارى، و در غزوه «قرقرة الكدر» و «فرّان» و «احد» و «حمراء الاسد» ابن مكتوم، و در غزوه «ذى امر» و «ذات الرقاع» عثمان بن عفان، و در غزوه «بنى نضير» ابن مكتوم، و در غزوه «بدر سوم» عبداللّه بن رواحه، و در غزوه «دومة الجندل» و «خندق» ابن مكتوم، و در غزوه «بنى مصطلق» زيد بن حارثه و در غزوه «بنى لحيان» و «ذى قِرَد» ابن مكتوم، و در غزوه «خيبر» و «عمرة القضاء» سباع بن عرفطه، و در غزوه «تبوك» امام على عليه السلام را جانشين خود در مدينه برگزيد !
آيا با اين همه سيره پيوسته او در غيبت هاى كوتاه مدت، مى توان گفت كه براى نبود دراز مدتش پس از پرواز به ملكوت اعلا كسى را جانشين خود نخواند ؟ ! آيا - معاذ اللّه - ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه از او داناتر و آگاه تر بودند كه براى پس از خود خليفه اى گماشتند ؟ ! آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله به اندازه جناب عايشه هوش سياسى نداشت كه پس از ترور عمر به وى پيام فرستاد: مبادا امت پيامبر صلى الله عليه و آله را مانند گلّه اى بدون چوپان رها كنى و بى شناساندن جايگزين از دنيا بروى ؟ !(1)
راستى آن همه كارشكنان و منافقان و بيماردلان و كوته نگران و ساده انديشان كه در مدينه مى زيستند و مايه مزاحمت براى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان و هم مانع پيشرفت اسلام
ص: 52
بودند، براى پس از رحلت حضرت خطرى شمرده نمى شدند ؟ آيا نبايد رسول خدا صلى الله عليه و آلهدر جهت ايمن سازى امت از شرارت آنان راه چاره اى مى انديشيد ؟
شايد پيروان خلفاى كودتاگر بگويند كه همه آنان پس از شهادت جانسوز نبوى يكباره از لجاجت و دو چهره گى دست شستند، و چونان سلمان و اباذر از مؤمنان ممتاز گشتند ! ولى سوگمندانه بايد بگوييم كه واقعيت تلخ و انكار ناپذير جز اين است !
آنان با همديگر همدست، همداستان، همفكر و هماهنگ شدند و ياران راستين پيامبر صلى الله عليه و آله را از صحنه اصلى اسلام بيرون راندند، و با مكرهاى فراوان خليفه نامبرده نبوى را خانه نشين ساختند !
اكنون جاى اين پرسش است: عدد 73 (هفتاد و چند) براى مبالغه و بيان كثرت تفرقه ميان مسلمانان باشد يا بيانگر حقيقت، آن تنها گروه نجات يافته كدام است ؟ آيا پيروان مذاهب خودساخته مالك و احمد و ابوحنيفه و شافعى اند ؟ آيا چهار را مى شود يك خواند ؟
آرى، آنان كه امامت دوازده جانشين منصوص نبوى را بپذيرند، در صورت به جا آوردن وظايف بندگى مى توانند برابر بيرونى آن گروه راه يافته و نجات يافته باشند !
مورد دوازدهم: سرپيچى بعضى از اصحاب
آيا بخارى و مسلم و احمد بن حنبل و ابن اثير، سرپيچى اصحاب از دستور بيرون آمدن از احرام را در داستان مصالحه حديبيّه از امّ المؤمنين جناب ام سلمه نقل نكرده اند ؟ كه به پيشنهاد وى حضرت شخصا به قربانى كردن شتر و تراشيدن سرش پرداخت: فَلَمّا رَأوا ذلِكَ قاموا فَنَحروا وَ جَعَلَ بَعضُهُم يَحلِقُ بَعضا. حَتّى كادَ بَعضُهُم يَقتُلُ بَعضا غَمّا !(1)
ص: 53
در پاسخ اين مفسر متعصب، چند نكته تأمل برانگيز را پيش مى نهيم:
1. اصولاً بر رهبرى فرزانه و امامى حكيم چون پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله برازنده است كه براى پس از رحلت خويش جانشينى برنگزيند و امت پرمشكل را به حال خود رها سازد ؟ ! با آنكه از آينده مسلمانان به خوبى آگاه است.
2. آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله از كشته شدن عمر و شورش مردم مدينه و كشتن عثمان با خبر نبود كه از آن دو نيز نام ببرد ؟
3. آيا اسم آوردن از خليفه چهارم بدون نام بردن از سه جانشين پيشين كارى خردمندانه و عاقلانه است ؟ آرى، فقط بايد گفت: الغَريقُ يَتَشَبَّثِ بِكُلِّ حَشيشٍ !
راه دوم: در سخنان ابن ابى الحديد آمده است كه خواست خدا نبود كه على بن ابى طالب عليه السلام نخستين خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، هر چند رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آن پاى فشرد ! و هنگام تعارض ميان مراد خدا و رسول حق تقدم با خداى والا است !(1)
سوگمندانه بايد بگوييم كه ستمگران يغماپيشه براى توجيه جنايات و غارتگرى هاى خودشان موضوع جبر تاريخ را پيش كشيدند، و متأسفانه برخى دانشمندان دينى هم آگاهانه و خواسته يا ناآگاهانه و ناخواسته در اين دام افتادند !
استدلال ياد شده شايسته مسلمانى متعارف نيست ! كجا مانده به اديبى چون ابن ابى الحديد ! راستى اگر امامت و خلافت على عليه السلام خواست خداى منّان نبود، فرستادن آيه ولايت و اهداى انگشتر نيز آيه ابلاغ رسالت و اكمال دين و اتمام نعمت در سوره مائده در روزهاى پايانى دوران زيست پيامبر صلى الله عليه و آله لغو و بيهوده نمى نمود ؟
آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله كه همه افعال و اقوال او برخواسته از وحى آسمانى است، اراده اى جز اراده خداى سبحان داشت ؟ آيا ابن ابى الحديد اين آيه را نخوانده بود: «مَن يُطِعِ الرَسولَ فَقَد أطاعَ اللّه َ وَ مَن تَولّى فَما أرسَلناكَ عَلَيهِم حَفيظا»(2) ؟
ص: 56
آيا خداوند عز و جل مدعيان محبت خود را به پيروى از رسولش صلى الله عليه و آله فرانخوانده بود: «قُل إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللّه َ فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللّه ُ وَ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم وَ اللّه ُ غَفورٌ رَحيمٌ»(1) ؟
با اين همه، آيا ابن ابى الحديد چنين مى پندارد كه ميان اراده خدا و رسولش تعارض افتاد، و خدا پيروز شد و پيامبر صلى الله عليه و آله شكست خورد ؟ !
ديدگاه دوم در پاسخ به «عدم عمل صحابه به حديث غدير»
اشاره
از جمله ايرادهايى كه اهل سنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مى كنند اين است:
اگر حديث غدير به معناى نص صريح به امامت و خلافت باشد، آن هم در حضور جمع زيادى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله، چگونه مى شود كه بزرگان صحابه كرام آن را ناديده گرفته و به آن عمل ننموده و يا بر خلاف اين دستور عمل كرده باشند ؟ !
جواب: غير از ادله متعدد بر فهم مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث غدير و استدلال به آن كه فقط امامت و رهبرى جامعه اسلامى است و امر ديگرى مراد نيست، در اينجا نيز به نحو اشاره به اين ايراد پاسخ مى دهيم:
مورد اول: كلام صاحب غدير
اميرالمؤمنين عليه السلام در قسمتى از خطبه شقشقيه مى فرمايد:
فَرَأيتُ أنَّ الصَبرَ عَلى هاتا أحجى. فَصَبرتُ وَ فِى العَينِ قَذى وَ فِى الحَلقِ شَجا. أرى تُراثى نَهبا(2): صبر كردم در حالى كه در چشم خار و در گلو استخوانى گير كرده بود. مى بينم ارثم (حقم) را به تاراج مى برند.
ص: 57
مگر غير از خلافت حق ديگرى هم از امام على عليه السلام ضايع شده بود كه اين چنين شكايت دارد و آن را ارث و حق خود مى خواند(1) ؟ ! پس حضرت از ضايع شدن حق مسلم خود يعنى خلافت و امامت شكايت دارد نه مسئله ديگرى.
مورد دوم: مظلوميت اميرالمؤمنين عليه السلام
تاريخ گواه بر اين امر است كه اگر ملاحظه كنيد خواهيد دانست كه از اين قبيل شواهد در تاريخ فراوان است. مثلا در جريان فتنه قتل عثمان - كه همه بزرگان صحابه در مدينه حاضر بودند - عده اى او را محاصره نموده و عاقبت او را كشتند. آيا از ديدگاهتان خليفه شما بر حق بوده است و كليه صحابه بر باطل ؟ و يا بالعكس ؟ !
نمى دانم تك تك افراد خواننده چه خواهند گفت، اما هر چه بگويند به ما جواب مثبت خواهند داد؛ زيرا اگر بگويند خليفه سوم بر حق بوده و به او ظلم شده است، پس معلوم مى شود كه نسبت به امام على عليه السلام هم ظلم واقع شده، و يا حداقل ممكن است با وجود آن همه صحابه و يا آن همه سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله ظلم شده باشد و هيچ گونه استبعادى در كار نيست.
پس چگونه است كه به اصطلاح خودشان با وجود صحابه كرام درباره عثمان تصريح دارند كه ظلم شده و استبعاد نمى كنند، اما ظلم به امام على عليه السلام را غير ممكن مى دانند ؟ ! كسانى كه تصور مى كنند با وجود عموم صحابه ممكن نيست چنين ظلمى به امام على عليه السلام و يا اهل بيت عليهم السلام واقع شود، اينجاست كه بايد در تصورات خود تجديد نظر نمايند، زيرا واقعيت و حقايق تاريخى را نمى توان منكر شد و يا ناديده گرفت.
ص: 58
چنانچه اگر برعكس فرض اول جواب دهند؛ يعنى بگويند كه خليفه عثمان بر حق نبوده، باز هم معلوم مى شود كه امام على عليه السلام مظلوم بوده است، زيرا با وجود امام على عليه السلام خلافت به عثمان رسيده و او به عنوان خليفه مسلمين چنين وضعى را به بارآورده كه منجر به فتنه و فساد شده است.
مورد سوم: سركشىِ بعضى از صحابه
اگر در جريان جنگ هايى كه از سوى عده اى از سرشناسان صحابه عليه امام على عليه السلام در دوران خلافت ايشان بر پا شده بود دقت كنيد جواب را به خوبى خواهيد يافت، زيرا با وجود اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
أنَا حَربٌ لِمَن حارَبَكُم(1): من در جنگ هستم با كسى كه با شما در جنگ باشد.
أنَا حَربٌ لِمَن حارَبتُم(2): من در جنگ هستم با كسى كه شما با او در جنگ باشيد.
أنَا حَربٌ لِمَن حارَبَهُم(3): من در جنگ هستم با كسى كه با آنان در جنگ باشد.
با وجود بيان صريح پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: هر كس با على و اهل بيت عليهم السلام جنگ كند و يا على و اهل بيت عليهم السلام با او جنگ كنند، با پيامبر جنگ كرده است. و عبارات فراوان ديگرى كه به همين مضمون آمده است.
مى بينم كه يك عده - به نام بزرگان صحابه - با كمال بى توجهى به فرمايشات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، رسما و علنا با اميرالمؤمنين عليه السلام وارد جنگ شدند، تا جايى كه امام حسن و امام
ص: 59
حسين عليهماالسلام نيز در آن جنگ ها مورد حمله قرار گرفتند؛ چون روزى عبداللّه بن عمرو در ميان جمعى گفته بود: حسين محبوب ترين انسان در آسمان هاست، اما بعد از جنگ صفين حتى يك كلمه هم با من سخن نگفته است.
براى عذرخواهى با وساطت ابوسعيد خدرى به محضر امام حسين عليه السلام رسيدند. آن حضرت به عبداللّه بن عمرو بن عاص فرمود: اگر راست مى گويى پس چرا در جنگ صفين با من و پدرم جنگيدى ؟ او چنين عذرى آورد كه پيامبر صلى الله عليه و آله روزى به من فرمود: از پدر خود اطاعت كن. و من به دستور پدرم در صفين شركت كردم. اما نه شمشيرى زدم و نه نيزه اى.(1)
بنا بر اين، اگر توجه كنيد مى بينيد كه امام حسين عليه السلام حتى سياهى لشكر را هم جنگ عليه خود مى داند. پس معلوم شد كه آن جنگ ها جنگ با كل اهل بيت عليهم السلام بوده است. آيا كسى كه با اهل بيت عليهم السلام جنگ كند، طبق اين حديث با پيامبر صلى الله عليه و آله وارد جنگ نشده است ؟ ! آيا سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره اهل بيت عليهم السلام فراموش كردند و يا خود را به فراموشى زدند ؟
از آن بدتر اينكه هنوز كسى از اهل سنت به طور جدى و صريح و همگانى ظالمان بر اهل بيت عليهم السلام را محكوم نكرده، بلكه به هر شكل ممكن از آنان دفاع مى كنند ! عمل آنان را توجيه كرده و مى گويند كه آنان مجتهد بودند و كسى حق اعتراض بر آنها را ندارد !
هزاران انسان كشته و هزاران خانه عزادار شدند، و فتنه اى كه آنها به پا كردند هنوز دود آن چشم مسلمين را آزار مى دهد، با اين حال همه آنها را ناديده گرفته و مى گويند: مجتهد بودند ! !
ص: 60
انس مى گويد: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: اين فرزندم حسين عليه السلام در سرزمين كربلا كشته مى شود. هر كس آن زمان را درك كرد او را يارى كند. لذا انس بن حرث به كربلا آمد و در ركاب امام حسين عليه السلام جنگ كرد تا شهيد شد.
اگر كسى در حق او بگويد: سعادتمند ترين صحابى است مبالغه نكرده، زيرا در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و امام على و امام حسن عليهماالسلام و در محضر امام حسين عليه السلام زندگى خود را ختم به شهادت نموده است.
مگر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را كسى ديگر نشنيده بود ؟
پس كجا بودند ؟
همه حاضرين در كربلا يا صحابى بودند و يا تابعى. چگونه شد كه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت و انصار او را با آن وضع فجيع و با لب تشنه شهيد نمودند، و بر بدن عزيز زهرا عليهاالسلام اسب تاختند، و خيمه آنان را آتش زدند، و لشكر يزيد براى اظهار شادمانى خود و شكرانه قتل امام حسين عليه السلام چهار مسجد در كوفه بنا كردند ؟ !
ابن اثير ابياتى را نقل مى كند. از جمله:
وَ يُكَبِّرونَ بِأن قُتِلتَ وَ إنَّما *** قَتَلوا بِكَ التَكبيرَ وَ التَهليلاً(1)
تكبير مى گويند كه كشته شدى، اما با كشتنت تكبير را نيز كشتند.
دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله را به سان اسراى ترك و ديلم از كربلا به كوفه و در مجلس ابن زياد ملعون و تا شام ريسمان به گردن و با بازوان بسته به مجلس يزيد بن معاويه لعين حاضر ساختند !
يزيدِ مغرور و از خدا بى خبر هم در حال مستى و غرور و اظهار شادى و تحقير اهل بيت عليهم السلام شعر ابن زبعرى را زمزمه مى كند:
ص: 62
لَيتَ أشياخى بِبَدرٍ شَهِدوا ***جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأسَل
قَد قَتَلنا القَرنَ مِن ساداتِهِم ***وَ عَدَلنا قَتلَ بَدرٍ فَاعتَدَل(1)
اى كاش بزرگان طايفه من كه در بدر كشته شدند حاضر بودند و مى ديدند كه با ضربت شمشير ما صداى ناله آنان بلند است.
كشتيم بزرگان آنها را، و با كشته هاى بدر مساوى كرديم.
و سپس يزيد اضافه كرده و مى گويد:
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا ***خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحىٌ نَزَل
لَستُ مِن خِندِفٍ إن لَم أنتَقِم ***مِن بَنى أحمَدَ ما كانَ فَعَل(2)
بنى هاشم (رسول خدا صلى الله عليه و آله) حكومت را بازيچه خود قرار دادند، و الا نه خبرى آمد و نه وحى بر كسى (پيامبر صلى الله عليه و آله) نازل شد.
من از تبار خندف نيستم اگر از فرزندان احمد (پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) انتقام كارهاى او را نگيرم !
و يا در حالى كه به سرهاى بريده بر نيزه نظاره مى كند، از بيابان وارد دمشق شده جنين مى گويد:
لَمّا بَدَت تِلكَ الحُمولُ وَ أشرَقَت ***تِلكَ الشُموسُ عَلى رُبى جَيرون
نَعَبَ الغُرابِ فَقُلتُ صِح أو لا تَصِح ***فَلَقَد قَضَيتُ مِنَ الغَريمِ دُيونى(3)
ص: 63
ديدگاه سوم در پاسخ به «عدم عمل صحابه به حديث غدير»
اشاره
شبهه اِعراض صحابه در مورد حديث غدير را از اين منظر نيز مى توان پاسخ داد:
بعد از بحث هاى طولانى كه با برخى از اهل تسنن درباره شيعه و حقانيت و ولايت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام مى شود، و بعد از آنكه ادله امامت و خلافت آن حضرت از جمله حديث غدير ملاحظه مى گردد و پى به صحت سند و قوت دلالت آن برده مى شود، آخرين سؤال يا اشكالى كه از طرف اهل سنت مطرح مى شود اين است:
چه شد كه با وجود اين هجم از آيات و روايات در شأن و امامت امام على عليه السلام، صحابه به آنها بى اعتنايى كرده و توجهى به آن نكردند ؟ چرا على بن ابى طالب عليه السلام را رها كرده و به سراغ ديگران رفتند و آنها را به خلافت برگزيدند ؟ آيا اعراض مردم و به خصوص صحابه سبب سست شدن روايات نمى شود ؟
شيخ سليم البشرى بعد از بحث طولانى با مرحوم سيد شرف الدين عاملى و تصديق احاديث ولايت و امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام مى گويد: من چه بگويم ؟ ! از طرفى به اين ادله نگاه مى كنم آنها را از حيث سند و دلالت تمام مى يابم. ولى از طرف ديگر مى بينيم كه اكثر صحابه از على عليه السلام اعراض نمودند، و اين بدان معنى است كه به اين روايات عمل نكرده اند. من با اين سياهى لشكر چه كنم ؟(1)
لذا جا دارد به اين سؤال پرداخته و موضوع را به طور واضح بيان كنيم تا حق روشن شود. علت اين مخالفت و ترك حقيقت از سوى صحابه را در چند عامل مى توانيم دنبال كنيم:
عامل اول: وجود دو خط فكرى در ميان صحابه
هر كس كه مطالعه اى در رابطه با حيات صحابه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و بعد از آن داشته باشد پى مى برد كه دو خط فكرى در ميان آنها حاكم بوده است:
ص: 65
توجيه دوم: عرب تحمل على عليه السلام را ندارد
گاهى در توجيه غصب خلافت امام على عليه السلام اينگونه عذر مى آوردند: از آنجا كه على عليه السلام مظهر عدل و عدالت است، عرب تاب و توان عدالت او را ندارد. لذا صلاح نيست كه او خليفه مردم باشد.(1)
و اما پاسخ اين مطلب:
اولاً: اين اجتهاد در مقابل نص است. كسانى كه بر فرض چنين نيتى داشتند، آيا مشاهده اين همه سفارشات رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصاياى او با تأكيدات فراوان در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام را نكردند ؟ آيا آنان پيامبر صلى الله عليه و آله را معصوم و خيرخواه و مصلحت انديش امت نمى دانند ؟ آيا به خاطر عدم تحمل حق مى توان از حق گذشت و به باطل روى آورد ؟ باطلى كه جز گمراهى چيز ديگرى در آن نيست. خداوند متعال مى فرمايد: «فَما ذا بَعدَ الحَقِّ إلاّ الضَلالِ»(2): «پس بعد از حق چه چيزى جز گمراهى وجود دارد» ؟
اگر امر چنين است، چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله به جهت تأليف قلوب مشركين از مواضع اصولى خود هيچ قدمى عقب نشينى نكرد ؟ حتى حاضر شد تمام مشكلات و گرفتارى ها از قبيل هجرت از موطن اصلى خود و جنگ را بپذريد، ولى قدمى از مواضع خود عقب نشينى نكند.
ثانيا: آيا عرب نسبت به اشخاص ديگر غير از على عليه السلام استقامت و رضايت داشتند كه با على عليه السلام نداشتند ؟ مگر نه اين بود كه سعد بن عباده، رئيس قومى بزرگ با ابوبكر مخالفت كرد ؟(3) مگر نه اين است كه گروهى به طور كلى از دين رسول خدا صلى الله عليه و آله خارج شده و مرتد گشتند ؟ مگر نه اين است كه برخى قسم ياد كردند كه ما تا ابد با ابافصيل بيعت نمى كنيم ؟(4) مگر نبود كه انصار در سقيفه بر ابوبكر اعتراض كردند و غضب
ص: 69
قريش را به اين جهت برانگيختند، تا كار به جايى رسيد كه بين آنان درگيرى شد و به يكديگر فحش و ناسزا گفتند ؟(1)
هرگز انصار قصدشان اين نبود كه على عليه السلام را از خلافت عزل كنند، زيرا اكثر آنان مى گفتند: ما با كسى غير از على عليه السلام بيعت نمى كنيم.(2) هرگز قبائل عرب قصد تمرد بر امام على عليه السلام را در صورت به خلافت رسيدن نداشتند. آنان در بين خود كسى را غير از على عليه السلام اولى به مقام خلافت بعد از رسول صلى الله عليه و آله نمى دانستند.
آلوسى در توجيه اين قصه كه چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر را از تبليغ سوره برائت كنار زد و على بن ابى طالب عليه السلام را بر اين كار انتخاب كرد و فرمود: نبايد سوره را كسى غير از من يا كسى كه از سنخ خود من است ابلاغ كند، مى گويد: زيرا عادت عرب بر اين بود كه كسى متولى عهد ميثاق الهى و نقض آن نشود، مگر خود پيامبر صلى الله عليه و آله يا كسى كه از نزديكان او باشد، تا حجت برمردم تمام گردد.(3)
از كلام آلوسى به خوبى استفاده مى شود كه مردم نماينده و شخص منتخب رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خوبى مى پذيرفتند، ولى چه كنيم كه عده اى با شيطنت و زيركى خاص عقول مردم را تخدير كرده و به انحراف كشيدند.
حق آن است كه كسى كه عرب يا قريش بر او استقامت نداشت و زير بار او نمى رفت على عليه السلام نبود، بلكه همان چند نفر از مهاجرين بودند كه ماهيتشان بر همه معلوم بود. و لذا براى پيش بردن آمال شوم و مطامع خود از هر راهى حتى تهديد و زور استفاده مى كردند.
ابى ابن الحديد مى گويد: اگر تازيانه عمر نبود، خلافت ابوبكر پا بر جا نمى شد.(4)
ص: 70
ثالثا: مگر ممكن است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اراده چيزى كند كه خلاف اراده و مراد خدا باشد ؟ مگر قرآن نمى فرمايد: «قُل إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللّه َ فَاتَبِعونى يُحبِبكُم اللّه ُ»(1): «بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست بدارد» . در جاى ديگر مى فرمايد: «مَن يُطِعِ الرَسولَ فَقَد أطاعَ اللّه َ»(2): «كسى كه از پيامبر اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است» .
نتيجه كلام اينكه در توجيه اول از اعراض صحابه از اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتيم كه دو اتجاه و روش فكرى در ميان صحابه حاكم بوده است؛ برخى خود را صاحب نظر در مقابل شريعت دانسته و در مقابل آن مصلحت انديشى كرده و اجتهاد مى نمودند. اينان در مورد ادله خلافت و امامت على عليه السلام نيز چنين كردند و در صدد توجيه آن به انواع حيله ها برآمدند.
اين امر باعث شد تا امر براى گروهى ديگر از صحابه مشتبه شود، زيرا آنان صاحبان اين خط فكرى را از صحابه مى پنداشتند. كسانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله حشر و نشر داشتند، باور نمى كردند كه اينها شيطنت كرده و پا بر روى حق و حقيقت بگذارند.
گروهى ديگر به تعبير على عليه السلام «هِمَج رُعاع» بوده و با هر بادى ميل پيدا مى كردند. خصوصا آنكه داهيه و مصيبت وفات پيامبر صلى الله عليه و آله اثر سنگينى بر آنان گذاشته بود كه قدرت فكر كردن در امور را از آنان گرفته بود. و لذا رؤساى مدرسه خلفا، اين وقت را بهترين موقعيت براى اجراى نقشه هاى خود پنداشتند و سريع به سقيفه رفتند و مسئله خلافت را به نفع خود به پايان رساندند.
عامل دوم: حقد و كينه
امام على عليه السلام كسى بود كه پدران و اجداد كافر و فاسق عده اى از همين افراد تازه مسلمان را در جنگ ها به قتل رسانده بود. و لذا كينه عجيبى در دل از اين جهت نسبت به آن حضرت داشتند.
ص: 73
على بن حسن بن فضال از پدرش نقل مى كند كه: از امام ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام درباره اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كردم: چه شد كه مردم از او اعراض كرده و به ديگرى ميل پيدا كردند، در حالى كه فضيلت و سابقه او در اسلام و منزلت او را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى دانستند ؟
حضرت فرمود: جهتش اين است كه امام على عليه السلام پدران و اجداد و برادران و عموها و خاله ها و نزديكان آنان را كه دشمن خدا و رسول او صلى الله عليه و آله بودند تا حدّ زيادى به قتل رسانيد. لذا به اين جهت كينه حضرت را در دل گرفتند و نمى خواستند كه او متولى امورشان شود. ولى از غير على عليه السلام در دل كينه اى نداشتند آنگونه كه از على عليه السلام داشتند، زيرا كسى به مانند على عليه السلام در جهاد بر ضدّ مشركان شركت نكرده بود. به همين جهت بود كه از او اعراض كرده و به سراغ ديگرى رفتند.(1)
همچنين عبداللّه بن عمر بن على عليه السلام عرض كرد: چگونه قريش تو را دوست بدارد در حالى كه تو در روز بدر و احد هفتاد نفر از بزرگان آنان را به قتل رساندى.(2)
از امام زين العابدين عليه السلام و نيز ابن عباس سؤال شد: چرا قريش نسبت به على عليه السلام بغض داشت ؟ امام عليه السلام فرمود: زيرا دسته اول آنان را به جهنم واصل كرده، و دسته آخر را نيز خوار و ذليل كرد.(3)
ابوحفص مى گويد: حريز بن عثمان شديدا بر على عليه السلام حمله مى كرد و بر بالاى منابر او را دشنام مى داد و هميشه مى گفت: من او را به جهت اينكه پدرانم را به قتل رسانيد دوست ندارم.(4)
ص: 74
از سوى ديگر، آن مردم چنين تصورى از اهل مدينه داشتند كه اينان با پيامبر صلى الله عليه و آله مى زيسته اند، پس قطعا دستيابى به احكام نوين - كه در هر ساعت و در هر روز با وحى پديد مى آمد - دارند.
از آن گذشته، براى رئيس يك قبيله كه از پايتخت دور است، فرقى ندارد كه چه كسى بر مسند خلافت باشد. پس براى او ابوبكر يا على عليه السلام يا هر شخص ديگرى يكى است، و آنچه براى او مهم است، اين است كه خود رياست عشيره اش را عهده دار باشد و كسى در اين امر با او مخالفت نكند.
چه بسا برخى از آنها مى خواست كه از حقيقت قضيه آگاه شود، ولى دستگاه حاكم او را يا با تشويق و يا با تهديد ساكت مى كرد. نمونه اش جناب مالك بن نويره كه از پرداخت زكات به ابوبكر خوددارى كرد، و آنگونه مظلومانه و ناجوانمردانه او را شهيد كردند.
به هر حال كسى كه دنبال آن حوادث است و مسئله نبرد با مانعين زكات را بررسى مى كند، به بسيارى از تناقضات بر مى خورد، و به آنچه تاريخ نگاران براى حفظ آبروى اصحاب و به ويژه دست اندركاران نگاشته اند، هرگز قانع نمى شود.
پاسخ سوم: غافلگيرى در فتنه ناگهانى
ناگهانى بودن مسئله، نقش مهمى را بازى كرد و مردم را در برابر عمل انجام شده قرار داد. زيرا كنفرانس سقيفه، بى خبر از افرادى كه مشغول تجهيز و دفن پيامبر صلى الله عليه و آله بودند برگزار شد. كسانى مانند امام على عليه السلام، ابن عباس و ساير بنى هاشم، مقداد، سلمان، ابوذر، عمار، زبير و بسيارى ديگر از اصحاب.
در آن هنگام كه اهل سقيفه ابوبكر را به مسجد بردند و مردم را به بيعت طلبيدند و مردم گروه گروه - خواسته يا ناخواسته - براى بيعت با او به مسجد مى آمدند، على عليه السلام و يارانش هنوز از آن واجب مقدسى كه اخلاق والايشان بر آنان فرض كرده بود دست بر نداشته، و روا نبود كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را بى غسل و كفن رها كنند و به سوى سقيفه بشتابند و در امر خلافت نزاع كنند !
ص: 81
پيامبر صلى الله عليه و آله هم كاملاً اين مسائل را مى دانست و در هر مناسبتى كه پيش مى آمد فضيلت هاى برادر و عموزاده اش را مى فرمود تا او را كاملاً معرفى كند؛ مى فرمود:
حُبُّ عَلىٍّ ايمانٌ وَ بُغضُهُ نِفاقٌ(1): دوستى على عليه السلام ايمان و دشمنى اش نفاق است.
عَلىٌّ عليه السلام مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ عليه السلام(2): على عليه السلام از من است و من از على عليه السلام هستم.
عَلىٌّ عليه السلام وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ بَعدى(3): على عليه السلام ولى هر مؤمنى پس از من است.
عَلىٌّ عليه السلام سَيِّدُ المُسلِمينَ وَ إمامُ المُتَّقينَ وَ قائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلينَ(4): على عليه السلام سرور مسلمانان و پيشواى تقواپيشگان و رهبر نورانى صورتان است.
ولى دريغا كه باز هم جز حسد و كينه نتيجه اى نداشت. براى همين بود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله پيش از شهادتش او را خواست و او را در آغوش گرفت و گريست و به او فرمود: اى على ! من مى دانم كه در سينه اين قوم نسبت به تو دشمنى هايى هست، كه پس از من آنها را ظاهر مى سازند. پس اگر با تو بيعت كردند بپذير، و گرنه شكيبا باش تا مرا در حال مظلوميت ملاقات كنى.
پس اگر اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از اينكه براى ابوبكر بيعت گرفته شد صبر و تحمل كرد، طبق وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله به او برده است، و بى گمان در اين كار حكمت هاى بسيار ديگر نيز نهفته است.
پاسخ پنجم: عبرت از امت هاى گذشته
اضافه بر آنچه گذشت، انسان مسلمان هر گاه قرآن را بخواند و در آياتش بينديشد، از داستان هاى قرآنى نتيجه مى گيرد كه در امت هاى گذشته نيز همين بلاها و مصيبت ها و بلكه بيشتر از آن پيش آمده است.
ص: 83
كيست كه نداند قابيل از روى ظلم و ستم برادرش هابيل را به قتل مى رساند ؟
همچنين حضرت نوح عليه السلام پس از قريب هزار سال جهاد پيگير، جز گروه اندكى از قومش كسى به او نگرويد، و حتى همسر و فرزندش نيز جزو كافران بودند.
يا حضرت لوط عليه السلام كه در جوارش جز يك خانه از مؤمنين وجود نداشت.
در طول تاريخ، چقدر فرعون ها در زمين ظلم و ستم روا داشته و مردم را برده و بنده خود قرار دادند، و جز يك مؤمن كه ايمان خود را كتمان مى كرد ميان آنها نبود.
يا برادران يوسف و فرزندان يعقوب كه براى كشتن برادر كوچكشان حضرت يوسف عليه السلام با هم نقشه كشيده و توطئه كردند، بى آنكه يوسف عليه السلام گناهى مرتكب شده باشد. تنها گناهش همين بود كه پدر او را بيش از ديگر فرزندانش دوست مى داشت.
يا بنى اسرائيل كه خداوند به خاطر حضرت موسى عليه السلام آنان را نجات داد و دريا را برايشان شكافت و دشمنانشان - فرعون و سپاهيانش - را غرق كرد، بى آنكه مشقت جنگيدن و ستيز داشته باشند. ولى تا از دريا بيرون آمدند، هنوز پاهايشان خشك نشده بود كه سرى به بت ها زده و به موسى عليه السلام گفتند: اى موسى ! براى ما نيز خدائى قرار بده، همچنان كه آنها خدايانى دارند. حضرت موسى عليه السلام در پاسخ فرمود: به راستى شما گروهى جاهل و نادان هستيد.
يا هنگامى كه موسى عليه السلام به ميقات پروردگارش روانه شده بود و برادرش هارون را بر آنان گماشت، عليه او توطئه كرده و مى خواستند او را به قتل برسانند. آنان به خدا كافر شده و گوساله را پرستيدند. پس از اينكه پيامبران الهى عليهم السلام را به قتل رساندند،
خداى تعالى فرمود:
«أ فَكُلَّما جاءكُم رَسولٌ بِما لا تَهوى أنُفُسكُم إستَكبَرتُم فَفَريقا كَذَّبتُم وَ فَريقا تَقتُلونَ»(1): «چگونه است كه هر گاه پيامبرى به سوى شما آمد و بر خلاف هواى نفس
ص: 84
شما دستورى داد تكبر ورزيديد پس گروهى از پيامبران را تكذيب كرده و گروه ديگر را به قتل رسانديد» .
همچنين حضرت يحيى عليه السلام فرزند زكريا عليه السلام كه پيامبر خدا و مردى پارسا و از شايستگان و صالحان بود. چه سان كشته شد ؟ و سرش را به يكى از تبهكاران بنى اسرائيل هديه دادند !
يا يهود و نصارى كه عليه حضرت عيسى عليه السلام توطئه كردند و مى خواساستند حضرتش را به قتل رسانده يا بر دار بياويزند.
و در آخر، اين هم امت خاتم الانبياء حضرت محمد صلى الله عليه و آله است كه ارتشى سى هزار نفرى آماده كرده تا امام حسين عليه السلام را به قتل برساند ! در حالى كه او بيش از هفتاد نفر از يارانش را همراه ندارد. همه را و حتى فرزند خردسالش را به قتل رساندند !
پس ديگر چه جاى شگفتى مى ماند ؟
چرا از سخن پيامبرخدا صلى الله عليه و آله تعجب كنيم كه به اصحابش فرمود: هان ! شما سنت هاى گذشتگانتان را وجب به وجب و گام به گام دنبال مى كنيد؛ حتى اگر آنان در سوراخ سوسمارى رفته باشند، شما هم مى رويد. عرض كردند: آيا مقصودتان (از امت هاى گذشته) يهود و نصارى هستند ؟ فرمود: پس چه كسانى ؟ !(1)
چه تعجبى دارد ؟ در حالى كه ما در صحيح بخارى و صحيح مسلم سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را مى بينيم كه فرمود: اصحاب مرا در روز رستاخيز به سوى چپ مى برند. مى پرسم: آنان را به كجا مى بريد ؟ گفته مى شود: به خدا قسم به سوى جهنم. آنگاه مى گويم: خدايا ! اينان اصحاب من اند ! گفته مى شود: تو نمى دانى كه پس از تو چه بدعت ها در دين نهادند. من مى گويم: دور باد از رحمت خدا كسى كه پس از من تبديل در دين خدا كند. و مى بينم كه تنها به اندازه چند شتر سرخود كسى از آنان نجات نمى يابد.(2)
ص: 85
آرى ! آيا باز هم جاى تعجب است اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بفرمايد: امت من هفتاد و سه فرقه مى شوند، كه تنها يك فرقه در بهشت و بقيه در دوزخ هستند.(1)
اين همان كلام پروردگار عز و جل و خداى آگاه به رازهاى نهان است كه فرمود:
«وَ ما أكثَرُ الناسِ وَ لَو حَرَصتَ بِمُؤمِنينَ»(2): «و بيشتر مردم مؤمنين نيستند هر چند تو (اى پيامبر) تلاش در ترغيب آنان كنى».
«بَل جاءَ بِالحَقِّ وَ أكثُرُهُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(3): « (پيامبر صلى الله عليه و آله) به حق آنان را دعوت كرد ولى بسيارى از آنان از حق گريزان و روى گردانند» .
«لَقَد جِئناكُم بِالحَقِّ وَ لكِن أكثَرُكُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(4): «ما براى شما حق را آورديم ولى بسيارى از شما مردم نسبت به حق تنفر داريد» .
«ألا إنَّ وَعدَ اللّه ِ حَقٌّ وَ لكِن أكثُرُهُم لا يَعلَمونَ»(5): «همانا وعده خدا حق است ولى بيشتر آنان نمى دانند» .
«يَرضونَكُم بِأفواهِهِم وَ تَأبى قُلوبُهُم وَ أكثَرُهُم فاسِقونَ»(6): «با زبان شما را راضى نگه مى دارند ولى در قلب هايشان با شما مخالف و دشمن هستند و بيشتر آنان فاسق و تبهكار اند» .
«إنَّ اللّه َ لَذو فَضلٍ عَلَى الناسِ وَ لكِنَّ أكثَرُهُم لا يُشرِكونَ»(7): «همانا خداوند بدون شك بر مردم حق و فضل دارد ولى بسيارى از آنان شكرگزار نيستند» .
ص: 86
«يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّه ِ ثُمَّ يُنكِرونَها وَ أكثَرُهُمُ الكافِرونَ»(1): «نعمت خدا را مى شناسند و با اين حال آن را ناديده مى گيرند و بيشترشان كافر اند» .(2)
شبهه به كار نرفتن لفظ «خليفة» در غدير
اشاره
شبهه به كار نرفتن لفظ «خليفة» در غدير(3)
يكى از شبهاتى كه مخالفين مطرح مى كنند اين است كه: چرا در حديث غدير، خلافت و جانشينى اميرالمؤمنين على عليه السلام به لفظ «خليفة» عنوان نشده است، تا ايراداتى كه در دلالت ولىّ و مولى بر ولايت، زعامت و زمامدارى امور شده است مطرح نشود.
و اما پاسخ به اين شبهه:
پاسخ اول: غرض ورزىِ هميشگى مخالفان
وقتى اغراض نفسانى، سياسى و دنيوى در بين باشد، با هر شكل و هر لفظى اين مطلب يا هر مطلب ديگرى ادا و بيان شود، صاحبان اغراض ايراد مى گيرند. اگر در موقف عظيم غدير، به جاى ولىّ و مولى، هر كلمه ديگرى همانند همين لفظ «خليفه» گفته مى شد، مثل ولىّ و مولى به آن ايراد مى گرفتند. مثلاً در اطلاق متعلق آن حرفى مى زدند، يا مثلاً «أنتَ الخَليفَةُ بَعدى» را به بعد از سه نفر معنى مى كردند.
بالاخره اگر هر تأكيد و تصريحى مى شد، اصل مسئله نظام و حكومت را خارج از محدوده رسالت مى شمردند و آن را يك رأى شخصى رسول اكرم صلى الله عليه و آله معرفى مى كردند و اجتهاد خود را حاكم بر آن قرار مى دادند.
اهل نظر و تحقيق با اينكه مى بينند وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله دوات و قلم و كاغذ مى خواهد تا آن وصيتى را كه كلامش در نهايت صراحت بود و هيچ گونه توجيه و تأويل بر نمى داشت و ردّ آن ممكن نمى نمود، با آنگونه القاى شبهه روبرو گرديد كه
ص: 87
با اين همه، شخصى كه در تاريخ، حديث، جوامع، سنن و صحاح اهل سنت تخصص دارد، در مى يابد از موضوعاتى كه به طور شايسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصى كه كمتر از آنها كسب علم دين شده است، اهل بيت عليهم السلام هستند.
حتى كسانى چون بخارى در صحيح خود، روايات بسيارى از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقيده ذكر كرده است، و از ائمه اهل بيت عليهم السلام و به خصوص شخصيتى مانند حضرت امام جعفر صادق عليه السلام حتى يك روايت نيز نقل ننموده است !
غرض اينكه وقتى اغراض، سياست ها و آراء مبدعانه جلوى چشم بصيرت و بينش انسان را گرفته باشد، انكار حق از او عجيب و بعيد نيست.
پاسخ سوم: استعمال لفظ «خليفة» در اصل خطبه غدير
اگر چه اين چند جمله مشهور از اين خطبه متواتر، ثابت و مورد اتفاق بين فريقين است، اما از كل جريان اين اعلام، ابلاغ و برنامه تاريخى آن استفاده مى شود كه خطبه بيشتر از اينها بوده و در اين چند جمله خلاصه نشده است. چنانچه در كتب حديث شيعه - كه مفصل اين خطبه روايت شده - هم كلمه خلافت و هم تنصيص بر امامت ائمه عليهم السلام به ويژه حضرت صاحب الزمان عليه السلام وجود دارد.
بنا بر اين، جملات مشهور دليل بر اين نيست كه كل خطبه اين چند جمله بوده است، و علت اينكه روى اين جملات بحث و بررسى و استدلال شده، اتفاق شيعه و سنى بر روايت آنهاست.
پاسخ چهارم: وجه تكيه بر لفظ ولىّ و مولى در خطبه غدير
وجه ديگر، تكيه بر نقل خصوص اين جمله هاى كثير المعنى و عنايتى است كه بزرگان خلفا عن سلف به آنها داشته اند. بيان ولايت و اولويت با نفس و اموال براى اميرالمؤمنين عليه السلام است، كه بر حسب خطبه غدير - كه به خطبه و حديث ولايت معروف و مشهور شده - اين ولايت حتى در زمان شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت است، و به غيبت رسول اللّه صلى الله عليه و آله از مكان يا زمان توقف ندارد.
ص: 89
بديهى است وسعت دايره اين ولايت دقيقا همان ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله بر ماسواست و هيچ فرقى ندارد.
اثبات اين ولايت در دايره و محدوده ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله براى اميرالمؤمنين عليه السلام از تعبير به خلافت و جانشينى در افاده ولايت بر امور رساتر و گوياتر است، زيرا اگر مفهوم خلافت و جانشينى در امامت، الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعيه و بيان احكام حلال و حرام و رسيدگى و سرپرستى و حكومت بر انام باشد، لفظ ولايت در دلالت بر اين جهت خلافت - كه همان حكومت و مديريت جامعه باشد - افصح و اصرح است.
بنا بر اين، چون نظر افرادى كه براى غصب خلافت و حكومت حزب سازى كرده و با هم تبانى كرده بودند به اين علت بود، و با ساير مفاهيم خلافت معارضه مستقيم نداشتند، در «خطبه غدير» و نيز «حديث غدير» اين بعد از امامت و خلافت در اين جملات مورد عنايت قرار گرفت. شبهه هاى نامقبولى هم كه در مفهوم مولى شده، همه در زمان هاى بعد و بر خلاف تمام قرائن حاليّه و مقاليّه ابداع شده است.
به هر حال، اين جملات مشهور از خطبه غدير در اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و اتمام حجت بر همگان كافى و وافى است، و ثابت مى كند كه اجتماع آن گروه در سقيفه بنى ساعده با وجود «مَن ثَبَتَ لَهُ الوِلايَةُ عَلَى الأنفُسِ وَ الأموالِ بِنَصٍّ مِنَ اللّه ِ تَعالى وَ رَسولُهُ صلى الله عليه و آله» ، يك معارضه آشكار با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و انحراف ظاهر از حق بود.
شبهه عدم نقل عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » در ادامه حديث غدير
اشاره
شبهه عدم نقل عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » در ادامه حديث غدير(1)
يكى از شبهاتى كه در مورد حديث غدير مطرح شده اين است كه: عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» در ادامه حديث غدير نيامده، و آن را علما يا برخى مردمان و يا دروغگويانى در كوفه به حديث افزوده اند و جعلى است !
ص: 90
در «الكامل فى ضعفاء الرجال» ابن عدى (م 365 ق) آمده است: شيخ گفته كه دروغگويشان از «شريك» راوى اين عبارت زيادى را افزودند: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
در تاريخ دمشق ابن عساكر (م 571 ق) از داوود اودى، از پدرش، از ابوهريره نقل كرده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى اويم، اين على عليه السلام مولاى او است.
ص: 91
گفت: دروغگويان در كوفه افزودند: دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس كه او را دشمن دارد.(1)
در اينجا به پاسخ اين شبهه مى پردازيم، تا مقدار صحت كلام منكران را بدانيم. كسانى كه مى دانيم براى چه مى خواهند ذيل روايات را تكذيب و انكار كنند. تنها هدف اين كار توجيه كارهاى بعضى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ كه بر روى امام على عليه السلام در جمل و يا در صفين شمشير كشيدند. امامى كه جنگ با او جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله است:
پاسخ اول: نمونه هايى از حديث «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... »
اشاره
از تمامى مطالبى كه خواهيم گفت، براى پژوهندگان روشن خواهد شد كه قسمت دوم حديث غدير گفته كسى يا عبارت مردم يا عالمان و دروغگويان نيست. بلكه فرمايش رسول اللّه صلى الله عليه و آله است كه نزديك به چهارصد شخص - برحسب پژوهش ما - از بزرگان محدث و راوى و دارندگان سنن و صحاح و كتب معتبر نزد مسلمانان روايت كرده اند.
ابتدا نمونه هايى از حديث شريف كه در بر دارنده عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است اشاره مى كنيم:
مورد اول
زيد بن ارقم مى گويد: وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بر مى گشت، به غدير خم آمده و زير درختان بزرگ(2) نشست، و آنجا را جارو كردند.(3) حضرت فرمود: گويا به سراى آخرت دعوت شده و بايد لبيك گويم. ميانتان دو چيز گرانبها به جا گذاشتم كه يكى از ديگرى بزرگ تر است: كتاب خدا و عترتم (اهل بيتم عليهم السلام) . دقت كنيد در نبودم
ص: 92
چگونه با آنها برخورد مى كنيد. آن دو از هم جدا نمى شوند تا كنار حوض كوثر نزدم آيند.
سپس افزود: خدا مولاى من و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس وليش هستم اين على عليه السلام ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و دشمن كسى باش كه دشمنش بدارد. به يزيد گفتم: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير درختان بود، به چشم ديد و به گوش شنيد.(1)
مورد دوم
زيد بن يثيع مى گويد: على عليه السلام در ميدان كوفه مردم را سوگند داد: هر كس روز غدير از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيد، برخيزد. از سمتى كه سعيد بود شش تن برخاستند. از سمت زيد نيز شش نفر برخاستند و گواهى دادند كه شنيدند رسول اللّه صلى الله عليه و آله روز غدير خم رو به على عليه السلام كرد و از مردم پرسيد: آيا خدا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: بلى. فرمود: خدايا، هر كس كه من مولايش هستم على عليه السلام مولايش است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با وى دشمنى كند.(2)
مورد سوم
ابن عساكر، از ابوالقاسم زاهر بن طاهر، از ابوسعيد جنزرودى، از سيد ابوالحسن محمد بن على، از احمد بن مهدى، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش جعفر صادق، از پدرش على بن حسين، از پدرش، از جدش على بن ابى طالب عليهم السلام كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولايش هستم على عليه السلام مولايش است. خدايا، دوست
ص: 93
بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با وى دشمن باشد. يارى كن هر كس ياريش دهد، و هر كس وى را تنها بگذارد يارى مده !(1)
مورد چهارم
ابوعبداللّه شامى مى گويد: كنار زيد بن ارقم نشسته بودم كه در مجلس بنى ارقم بود. مردى از قبيله مراد سوار بر استر نزدش آمد و پرسيد: ميان قوم، زيد حضور دارد ؟ مردم گفتند: آرى، اين زيد است. پرسيد: به خدايى سوگندت مى دهم كه معبودى جز او نيست، آيا شنيدى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بفرمايد: هر كس مولايش هستم على عليه السلام مولايش است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس وى را دشمن بدارد ؟ گفت: آرى.(2)
مورد پنجم
زيد بن ارقم مى گويد: روز غدير خم رسول اللّه صلى الله عليه و آله برايمان سخنرانى كرد و فرمود: هر كس مولايش هستم على عليه السلام مولايش است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار با كسى كه با وى دشمن باشد.(3)
مورد ششم
ميمون ابى عبداللّه مى گويد: شنيدم زيد بن ارقم گفت: همراه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در وادى كه به آن «خمّ» مى گفتند فرود آمديم. دستور نماز به ما داد. در گرماى سخت نماز گزارديم. برايمان سخنرانى كرد. با كشيدن پارچه اى روى درختى كه از تابش خورشيد زرد گشته بود براى ايشان سايبان درست شد. پس فرمود: آيا نمى دانيد و گواهى نمى دهيد من نسبت به هر مؤمن از خود وى سزاوارترم ؟ گفتند: آرى چنين است. فرمود: پس هر كس من مولايش هستم على عليه السلام مولايش است. خدايا، دشمن كسى باش كه با او دشمنى كند، و دوست بدار هر كس وى را دوست بدارد.(4)
ص: 94
مورد هفتم
براء بن عازب مى گويد: همراه رسول اللّه صلى الله عليه و آله بيرون آمديم تا در غدير خم فرود آمديم. منادى فرستاده شد تا ندا سر دهد. وقتى جمع شديم فرمود: آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم ؟ عرض كرديم: آرى اى رسول خدا. فرمود: آيا از پدرانتان به شما سزاوارتر نيستم ؟ گفتيم: آرى اى رسول اللّه. فرمود: آيا از خودتان به شما سزاوارتر نيستم، نيستم، نيستم ... ؟ عرض كرديم: بلى اى رسول خدا. فرمود: هر كه مولايش منم پس از من مولايش على عليه السلام است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و با هر كس دشمنش باشد دشمن باش.(1)
مورد هشتم
نسانى، از ابوداوود، از عمران بن ابان، از شرى، از ابواسحاق، از زيد بن يثبغ نقل مى كند: شنيدم على بن ابى طالب عليه السلام بر منبر كوفه فرمود: به خدا سوگندتان مى دهم هر كسى - مقصودش اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بود - شنيد روز غدير خم رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولايش هستم على عليه السلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس وى را دوست دارد، و دشمن كسى باش كه دشمنش باشد، برخيزد. شش نفر از جانب ديگر منبر برخاستند و گواهى دادند كه شنيدند رسول اللّه صلى الله عليه و آله آن فرمايش را فرمود.(2)
اين چند مورد نمونه هايى اندك از رواياتى بود كه در آنها اين عبارت آمده است: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... : خدايا، دوست بدار هر كس على عليه السلام را دوست دارد، و دشمن كسى باش كه با وى دشمن است.(3)
ص: 95
مورد نهم
حافظ ابن عساكر از عبداللّه، از احمد بن عمر وكيعى، از زيد بن حباب، از وليد بن عقبه نزار قيس، از سماك بن عبيد بن وليد عبسى نقل مى كند: خدمت عبدالرحمن بن ابى ليلى رسيدم، برايم نقل كرد كه شاهد بوده على عليه السلام در ميدان كوفه فرمود:
كسانى كه شنيدند رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، براى خدا برخيزند و گواهى دهند. فقط كسانى برخيزند كه در غدير بودند و ديدند. دوازده مرد برخاستند و گفتند: ديديم و شنيديم رسول اللّه صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن ... .
اما سه تن برنخاستند، به رغم اينكه در غدير بودند. كه حضرت على عليه السلام نفرينشان كرد و نفرينش كارساز شد.(1)
مورد دهم
ابن عساكر به سند متصل از عبدالرحمن بن ابى ليلى نقل كرده است: اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام در ميدان كوفه براى مردم خطبه خواند و فرمود: كسانى كه شنيدند رسول اللّه صلى الله عليه و آله روز غدير دستم را گرفت و فرمود: أ لَستُ أولى بِكُم يا مَعشَرَ المُسلِمينَ مِن أنفُسِكُم ؟ سپس فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، برخيزند و شهادت دهند. ده نفر و اندى مرد برخاستند و گواهى دادند. اما برخى كتمان كردند، كه پيش از اينكه از دنيا بروند كور شدند و پيسى گرفتند !(2)
ص: 96
مورد يازدهم
ابن عساكر، از ابوالقاسم زاهد بن طاهر، از ابوسعد خزاودى، از سيد ابوالحسن محمد بن على، از احمد بن على بن مهدى، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از جعفر صادق، از پدرش، از على بن حسين، از پدرش، از جدش على بن ابى طالب عليهم السلام، كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
مورد دوازدهم
ابوعبداللّه خلال و ام مجتبى بنت ناصر، از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى ازرق بن على، از احسان، از محمد بن سلم، از پدرش، از عبداللّه شامى نقل كرده است: نزد زيد بن ارقم بوديم كه در مجلس بنى ارقم نشسته بود. مردى از قبيله مراد سوار بر استر آمد و گفت: زيد ميان شماست ؟ گفتند: آرى، اين زيد است. گفت: به خدايى كه معبودى جز او نيست، سوگندت مى دهم آيا شنيدى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بفرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ زيد گفت: آرى، شنيدم.(2)
مورد سيزدهم
ابن عساكر به سند متصل از عطيه كوفى نقل مى كند: نزد زيد بن ارقم آمده و گفتم: «ختن» سخن به نقل از تو درباره على عليه السلام مربوط به روز غدير خم مى گويد. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم. گفت: درباره شما اهالى عراق حرف هايى گويند ! به او گفتم: از من واهمه نداشته باش. گفت: در جحفه بودم كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام ظهر سوى ما آمد، در حالى كه بازوى على عليه السلام را گرفته بود و فرمود: أيُّهَا الناس، أ لَستُم تَعلَمونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ ... فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. پرسيدم: آيا فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ گفت: چنانكه شنيدم برايت نقل كردم.(3)
ص: 97
مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
عبارت چهارم
ابن عساكر، از براء بن عازب نقل مى كند: همراه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بوديم. زير درخت براى نشستن رسول اللّه صلى الله عليه و آله جارو زده، مردم را فراخواندند نماز جماعت بخوانند. رسول اللّه صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فراخوانده و دستش را گرفت و سمت راستش برخيزاند و فرمود: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ ... أ لَستُ أولى بِكُلِّ مُؤمِنٍٍ مِن نَفسِهِ ؟ و در يكى از احاديث آمده است: أ لَيسَ أزواجى أُمَهاتَكُم ؟ ... هذا وَلىٌّ وَ أنا مَولاهُ. اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
عبارت پنجم
ابن عساكر، از حبشى بن جناده نقل مى كند: شنيدم رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير به على عليه السلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ.(3)
عبارت ششم
ابن عساكر از جرير بن عبداللّه بجلى نقل مى كند: در حجة الوداع همراه رسول اللّه صلى الله عليه و آله بوديم. به جايى رسيديم كه بدان غدير گفته مى شد. براى نماز جماعت ندا سر دادند. مهاجرين و انصار گرد آمدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ما ايستاد و فرمود: اى مردم ! به چه شهادت مى دهيد، گفتند: گواهى مى دهيم كه معبودى جز خدا نيست. فرمود: سپس چه ؟ گفتند: محمد عبد و رسول خداست. فرمود: ولىّ شما كيست ؟ عرض كردند: خدا و رسول مولاى ما هستند.
ص: 99
سپس دست بر بازوى على عليه السلام زد و او را برخيزاند. دست و بازويش را گرفت و فرمود: هر كس خدا و رسول مولاى او هستند، اين على عليه السلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس دوستش دارد، و دشمن بدار هر كس دشمن است. خدايا، هر كس از مردمان او را دوست دارد دوستدار وى باش، اما هر كس دشمنش بدارد دشمنش باش. خدايا، پس از دو بنده شايسته (پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام) احدى را به عنوان نگهبان زمين جز تو نمى يابم. پس در اين باره به خوبى و نيكى حكم بفرما !(1)
در آخر عبارتى كه احمد بن حنبل در كتابش «فضائل الصحابة» آورده را يادآور مى شويم: وقتى هنگام درگذشت ابن عباس شد عرض كرد: خدايا، به ولايت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام به سويت تقرب مى جويم.(2)
پاسخ سوم: سخن ابن حجر
از جمله مستنداتى كه صحت دنباله روايات را ثابت كرده و سخن منكران را باطل مى كند، سخن ابن حجر هيتمى مكّى (م 974 ق) است:
حديث غدير را جماعتى آورده اند؛ مانند ترمذى و نسائى و احمد، و اسنادش بسيار است. از اين رو شانزده صحابى آن را نقل كرده اند. در روايت احمد نيز هست. چنانكه گفتيم و باز مى گوييم: بسيارى از سندهاى آن صحيح و حسن است.
به ايراد كسانى كه در صحت آن ترديد كرده اند اعتنايى نمى شود. همچنين كسانى كه آن را نپذيرفته اند، به اين بهانه كه على عليه السلام در يمن بود. چون ثابت شده از آن ديار بازگشته و حج را همراه پيامبر صلى الله عليه و آله به جا آورد.
برخى كه گفته اند: عبارت زيادى «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ» : خدايا، هر كس على عليه السلام را دوست دارد دوستش بدار، جعلى و مردود است (بايد بدانند) از راه هايى نقل شده كه ذهبى بسيارى از آنها را صحيح دانسته است. گر چه ايرادگيران به صحت عبارت
ص: 100
اما باز برخى به صحت عبارت زيادى رضايت نمى دهند؛ مانند ابن تيميه كه مى گويد: دروغ است.(1) اما اين مرد حال و وضعش نزد بزرگان حديث معلوم است؛ همگى مى دانند چقدر نسبت به اهل بيت عليهم السلام بغض و كينه دارد !
درباره ابن ابى داوود، ذهبى در شرح حال ابن جرير طبرى معروف مى نويسد: وقتى به ابن جرير خبر رسيد كه ابن ابى داوود بر حديث غدير خم اشكال گرفته، كتاب «الفضائل» را نوشت و درباره صحت حديث غدير سخن راند؛ اينگونه كه ابن جرير يك مجلد را به سندهاى حديث اختصاص داد، كه ديدم و شگفت زده شدم كه چقدر بسيار سند دارد
جاى تأسف بسيار است كه ابن ابى داوود به حديث «طير مَشوى» - يعنى پرنده كباب شده كه مشهور و متواتر است - نيز ايراد گرفته است(2) ! ابواحمد بن عدى مى گويد: از على بن عبداللّه داهرى شنيدم كه از ابن ابى داوود از حديث پرنده پرسيد، وى گفت: اگر حديث پرنده صحيح باشد، نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله باطل است، زيرا حاكى از خيانت خدمتكار و دربان پيامبر صلى الله عليه و آله (اَنس) است. اما دربان پيامبر صلى الله عليه و آله خيانتكار نيست.
ذهبى در ردّ اين مطلب مى نويسد: اين عبارت پَست و كلامى شوم است، بلكه نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله حق و قطعى است، چه حديث پرنده صحيح باشد چه نباشد.
ص: 102
1. فضائل الصحابه، احمد بن حنبل (م 240 ق) .
2. مسند احمد.
3. سنن ابن ماجه قزوينى (م 275 ق) .
4. انساب الاشراف، بلاذرى (م 279 ق) .
5 . سنن ترمذى، محمد بن عيسى بن سوره ترمذى (م 297 ق) .
6 . خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام، نسائى (م 303 ق) .
7. مسند، ابويعلى موصلى (م 307 ق) .
8 . المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى (م 360 ق) .
9. المعجم الاوسط، سليمان بن احمد طبرانى (م 360 ق) .
10. المعجم الصغير، سليمان بن احمد طبرانى (م 360 ق) .
11. المستدرك على الصحيحين، حاكم نسشابورى (م 405 ق) .
12. الكشف و البيان، ثعلبى (م 427 ق) .
13. السنن الكبرى، بيهقى (م 458 ق) .
14. مناقب ابن مغازلى شافعى (م 483 ق) .
15. شواهد التنزيل، حاكم حسكانى (م سده 5 ق) .
16. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام، ابن مردويه (م 498 ق) .
17. المناقب، خوارزمى (م 568 ق) .
18. مقتل الحسين عليه السلام، خوارزمى (م 568 ق) .
19. تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر (م 571 ق) .
20. فرائد السمطين، جوينى شافعى (م 730 ق) .
21. اسنى المطالب، جزرى شافعى (م 883 ق) .
22. زوائد تاريخ بغداد على الكتب السنة، خلدون الاحدب.
ص: 105
همچنين صدها تن ديگر از محدثان و راويان و عالمان كه دنباله حديث غدير را از قول رسول اللّه صلى الله عليه و آله آورده اند: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
پاسخ هفتم: القاب به كار گرفته شده درباره راويانِ اين عبارت
همچنين لازم به ذكر است: راويانى كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را آورده اند، جايگاه بالا و درجه والايى نزد عالمان جرح و تعديل و رجال شناسان اهل سنت دارند. حافظ ذهبى از اينان با القابى ياد مى كند كه براى كسانى ديگر كمتر به كار مى برد. اينك بعضى از آن القاب:
1. اميرالمؤمنين در حديث 2. امام 3. حافظ 4. عَلَم الجهابذه: سرآمد توانمندان 5 . من ائمة الدنيا: از شمار پيشوايان دنيا 6 . اماما فى الحديث: امام حديث 7. اماما فى القراءة: پيشواى قرائت 8 . المحدث 9. المُتقِن 10. الواعظ الصالح 11. المفيد 12. المحدث الصدوق 13. راوى المسند 14. الامام الكبير 15. عَلَم اهل كوفه 16. حجة فى الحديث 17. الامام الربانى 18. الرحّال الجوّال: پژوهنده و پژوهشگر 19. محدّث الاسلام 20. الضابط 21. محدث فلسطين 22. محدث الشام 23. من الثقات المأمونين: از شمار افراد مورد اعتماد و مطمئن 24. المأمون: مطمئن 25. محدّث العراق 26. احد الاعلام بالمدينه: يكى از شخصيت ها در مدينه يا شهر 27. المجتهد الكبير القدر: مجتهد والامقام 28. مسند اصبهان: مستند اصفهان 29. شيخ العربية 30. بقية السلف 31. شيخ العراق 32. الامام القدرة: پيشواى الگو 33. المفتى 34. مسند الشام 35. شيخ الاسلام 36. عالم الجزيرة 37. هو الامام حقا و شيخ الاسلام صدقا: پيشواى به حق و شيخ راستين اسلام 38. احد الائمة الاعلام: يكى از پيشوايان و شخصيت ها 39. شيخ اصبهان و مسندها 40. شيخ الكوفة 41. من اجلّة التابعين: از بزرگان تابعين 42. شيخ الشافعية 43. المفسر المحدّث 44. محدث همدان 45. شرف المعمّرين: افتخار بزرگان 46. مسند الوقت: مستند زمانه 47. لم ترى عيناى مثله: چشمم مانند وى نديده 48. شيخ القرّاء 49. كثير السماع: بسيار حديث شنيده 50 . واسع الرواية: بسيار روايت مى داند 51 . دقيق الخط 52 . صدوق اللهجة 53 . اليه المنتهى فى الاتقان: سرآمدى در استوارى 54 . صاحب المسند الكبير و ... .
ص: 106
پاسخ هشتم: نام كسانى كه «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را نقل كرده اند
در اينجا نام افرادى كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را روايت كرده اند مى آوريم:
1. ابراهيم بن ابى طالب
2. ابراهيم بن الحجّاج الشامى
3. ابراهيم بن الحسين الهمدانى
4. ابراهيم بن عبداللّه بن محمد
5 . ابراهيم بن عبداللّه الكجّى، ابومسلم
6 . ابراهيم بن عبدالصمد الهاشمى، ابواسحاق
7. ابراهيم بن محمد بن بطحاء المحتسب
8 . ابراهيم بن المنذر الخرامى
9. ابراهيم بن منصور
10. ابراهيم بن مهاجر بن مسمار
11. ابن ابى السرّى
12. ابن ابى شيبه
13. ابن فُضَيل
14. ابن هبيرة
15. ابواسحاق بن زيد الخطّابى
16. ابواسحاق السبيعى
17. ابواسرائيل الملائى
18. ابوبكر بن مالك
19. ابوبكر بن مردويه
20. ابوبكر بن محمد بن عبداللّه بن محمد
21. ابوبكر الخطيب
ص: 107
22. ابوبكر القطيعى
23. ابوبكر المقرّى
24. ابوبكر بن نفيل
25. ابوالحسن احمد بن محمد بن القاسم بن موسى بن القاسم بن الصلت
26. ابوالحسن الدارقطنى
27. ابوالحسن العبدى
28. ابوالحسن الفقيه
29. ابوالحسين بن عبدالرحمن الازدى
30. ابوالحسين بن النرسى
31. ابوالحسين بن النقور
32. ابوداود الطهوى
33. ابوسعد الاديب
34. ابوسعيد المطرز
35. ابوسعيد الاديب
36. ابوسعيد الخير رودى
37. ابوسعيد بن عبدالرحمن
38. ابوسليمان المؤذّن
39. ابوسهل بن سعدويه
40. ابوصالح عبدالصمد بن عبدالرحمن
41. ابوطاهر احمد بن محمود
42. ابوالعباس بن عقده
43. ابوالعباس بن قتيبه
44. ابوعبداللّه الخلاّل
45. ابوعبداللّه الشامى
ص: 108
46. ابوعبداللّه الفرادى
47. ابوعبدالرحمن الشيبانى
48. ابوعبد الرحيم الكندى
49. ابوعبيده
50 . ابوعثمان البحيرى
51 . ابوعروبه
52 . ابوعلى بن السبط
53 . ابوعلى بن عمر بن محمد بن الحسن
54 . ابوعلى بن المذهب
55 . ابوعلى التميمى
56 . ابوعلى الحدّاد
57 . ابوعمر بن مهدى
58 . ابوعمر الفارسى
59 . ابوعمرو بن حمدان
60 . ابوعمرو الفقيه
61 . ابوعون الزيادى
62 . ابوغالب بن البنّاء
63 . ابوالغنائم بن المأمون
64 . ابوالفرج سعيد بن ابى الرجاء
65 . ابوالفضل بن ابى عبيداللّه الفقيه
66 . ابوالقاسم البغوى
67 . ابوالقاسم بن البسرى
68 . ابوالقاسم بن الحصين
69 . ابوالقاسم بن السمرقندى
ص: 109
70. ابوالقاسم بن محمد الدلاّل
71. ابوالقاسم الشيبانى
72. ابوالقاسم عبدالصمد بن محمد بن عبداللّه
73. ابوالقاسم الواسطى
74. ابومالك الجنبى
75. ابومحمد احمد بن على بن الحسن بن ابى عثمان
76. ابومحمد الجوهرى
77. ابومسعود الاصبهانى
78. ابوالمظفر بن القشيرى
79. ابومنصور بن شيرويه الحافظ الديلمى
80 . ابومنصور القزاز
81 . ابوموسى اذنا
82 . ابونعيم الحافظ
83 . ابوالوفاء
84 . ابوهارون العبدى
85 . ابويعلى الموصلى
86 . احمد بن ابراهيم بن عبداللّه بن كيسان الثقفى المدينى
87 . احمد بن ابراهيم بن محمد
88 . احمد بن ابى خثيمه
89 . احمد بن اسحاق بن ابراهيم بن نبيط بن شريط
90. احمد بن جعفر
91. احمد بن حازم بن ابى غرزه
92. احمد بن الحسين بن عبدالملك
93. احمد بن الحسين البيهقى، ابوبكر
ص: 110
94. احمد بن حنبل
95. احمد بن سعد بن ابراهيم بن سعد، ابوابراهيم الزهرى
96. احمد بن سليمان المؤدب
97. احمد بن سهل الفقيه، ابونصر
98. احمد بن شعيب النسائى
99. احمد بن عبداللّه البزاز، ابوجعفر
100. احمد بن عبداللّه بن احمد
101. احمد بن عبداللّه النحاس، ابوبكر
102. احمد بن عبيد
103. احمد بن على بن الحسن بن ابى عثمان، ابومحمد
104. احمد بن على بن مهدى
105. احمد بن عمرو
106. احمد بن عمر الوكيعى
107. احمد بن الفضل الباطرقانى ابوبكر
108. احمد بن الفضل المعرى
109. احمد بن القاسم بن الريان
110. احمد بن كامل ابوبكر
111. احمد بن محمد ابوطاهر
112. احمد بن محمد بن احمد الضبعى البغدادى
113. احمد بن محمد بن سعيد آبوالعباس
114. احمد بن محمد بن طاوان
115. احمد بن محمد بن القاسم بن موسى بن القاسم بن الصلت ابوالحسن
116. احمد بن محمد بن المتيم
117. احمد بن محمد الضبُّعى ابوجعفر
ص: 111
118. احمدبن محمود ابوطاهر
119. احمد بن يحيى
120. إدريس بن يزيد الأودى
121. الأزرق بن على
122. اسحاق بن ابى حبيب
123. اسحاق بن الفرج الشيخ ابوعلى
124. اسحاق بن عبداللّه بن محمد بن على بن حسين
125. اسحاق بن منصور
126. اسرائيل
127. اسماعيل بن ابان الورّاق
128. اسماعيل بن ابى عبداللّه بن حماد العسقلانى ابوالفضل
129. اسماعيل بن احمد بن ابراهيم الجرجانى ابوسعد
130. اسماعيل بن صُبَيح
131. اسماعيل بن عمرو البجلى
132. اسيد ابوالحسن محمد بن على
133.الأعمش
134. بدر بن عبداللّه الشيحى التاجر ابوالنجم
135. بشر بن حرب
136. بكر بن سوادة
137. تمّام بن محمد
138. جابر بن الحر
139. الإمام جعفر الصادق عليه السلام
140. جناب بن نسطاس
141. جوير
ص: 112
142. الحاكم ابوعبداللّه الحافظ
143. حبان
144. حبشى بن جنادة
145. حبيب بن ابى ثابت
146. الحجّاج بن منهال
147. حرب بن شريح
148. حسان
149. الحسن ابوالعباس
150. الحسن بن احمد بن الحسن الحدّاد المقرى
151. الحسن بن جعفر بن مدرار
152. الحسن بن زيد
153. الحسن بن سفيان ابوالعباس
154. الحسن بن صالح بن زريق العطار
155. الحسن بن على الأشعرى اللولوى
156. الحسن بن على بن بزيع
157. الحسن بن على بن سهل العاقولى
158. الحسن بن على بن عفان
159. الحسن بن عليل العترى
160. الحسن بن محمد بن بشر البجلى الكوفى الخزاز ابوالقاسم
161. الحسين بن اسحاق التسترى
162. الحسين بن عبد الملك ابوعبداللّه
163. حسين بن عمرو العنقرى
164. الحسين بن محمد بن عثمان النصيبى ابوعبداللّه
165. الحسين بن هارون الضبى القاضى
ص: 113
166. حفص بن عبيداللّه بن عمر
167. حفص بن عمر العمرى
168. الحكم بن عتيبة
169. حمّاد بن سلمة
170. حمدان بن المختار
171. حمزة بن العباس السيد ابومحمد
172. الحميدى
173. حنبل بن عبداللّه بن سعادة المكى الرصافى
174. خالد بن يزيد العمرى
175. خثيمة بن عبدالرحمن
176. خلف بن سالم
177. داود بن يزيد الأودى
178. رزق اللّه بن عبدالوهاب
179. زاذان ابى عمر
180. زاهر بن طاهر ابوالقاسم
181. الزبير بن عبيداللّه الثورى ابويعلى
182. زيد بن الحباب
183. زيد بن الحسن الأنماطى
184. زيد بن الحسن الكندى ابواليمن
185. زيد بن يثبع
186. زينب ابنة احمد بن عبدالرحيم المقدسة ام محمد
187. سعد بن اسحاق
188. سعيد بن ابى الرجاء ابوالفرج
189. سعيد بن دينار
ص: 114
190. سعيد بن ذى حدّان
191. سعيد بن وهب
192. سفيان الثورى
193. سلمة بن الفضل
194. سلمة بن كُهَيل
195. سليمان الأعمش
196. سليمان بن احمد بن ايوب الطبرانى
197. سليمان بن قرم الضبى
198. سماك بن عبيد بن الوليد العبسى
199. شريك بن عبداللّه
200. شهر بن حوشب
201. شهر بن زنجلة الرازى ابوعمر
202. شهردار بن شيرويه الديلمى ابومنصور
203. صالح بن محمد الحافظ
204. الضحّاك
205. ضمرة بن ربيعة الهاشمى
206. طاهر بن مدرار
207. طلحة بن مصرف
208. طلحة بن يحيى
209. عاصم بن الحسن ابوالحسن
210. العباس بن ابراهيم بن منصور القراطيسى
211. العباس بن احمد البرقى
212. عبدالأعلى بن عامر الثعلبى
213. عبداللّه بن ابى اسحاق البغوى
ص: 115
214. عبداللّه بن احمد بن محمد بن حنبل ابوعبداللّه
215. عبداللّه بن حيدر القزوينى مجد الدين ابوالقاسم
216. عبداللّه بن زياد المقرى
217. عبداللّه بن سعيد ابو سعيد الأشج
218. عبداللّه بن سليمان
219. عبداللّه بن شوذب
220. عبداللّه بن صالح
221. عبداللّه بن عدى الجرجانى ابواحمد
222. عبداللّه بن على ابوالقاسم
223. عبداللّه بن عيسى
224. عبداللّه بن لهيعة
225. عبداللّه بن محمد القاضى
226. عبداللّه بن محمد النفيلى
227. عبداللّه بن نمير
228. عبداللّه بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم بن جميل ابواحمد
229. عبدالرحمن بن محمد بن ابراهيم بن مردة المدينى
230. عبدالرحمن بن محمد المدينى
231. عبدالرزاق
232. عبدالصمد بن محمد الأنصارى جمال الدين ابوالقاسم
233. عبدالعزيز بن احمد
234. عبدالغنى ابو محمد بن الحافظ ابى العلاء
235. عبدالكريم بن محمد
236. عبدالملك بن مسلم الملاّئى
237. عبدالنور بن عبداللّه
ص: 116
238. عبدوس بن عبداللّه الهمدانى، ابوالفتح
239. عبيداللّه بن عمر القواريرى
240. عثمان بن محمد بن احمد بن سعيد الخلاّل، ابوعمرو
241. عدى بن ثابت
242. عطية العوفى
243. عفان بن مسلم
244. عكرمة بن ابراهيم الازدى
245. العلاء بن سالم العطار
246. على بن ابراهيم بن عيسى المقرى الباقلانى، ابوالحسن
247. على بن احمد بن عبدان
248. على بن احمد العاصمى، ابوالحسن
249. على بن ثابت
250. على بن الحسن العبدى
251. على بن الحسين عليه السلام
252. على بن الحسين بن عبيد بن كعب
253. على بن حكيم
254. على بن زيد بن جدعان
255. على بن سعيد الرقى
256. على بن سعيد الرازى
257. على بن شيخ الاسلام الفضل بن محمد الفاريدى، ابومحاسن
258. على بن عمر بن عبداللّه بن شوذب، ابوالحسن
259. على بن عمر بن محمد بن الحسن، ابوالحسن
260. على بن عمر بن محمد الحربى
261. على بن محمد بن احمد، ابوالحسن
ص: 117
262. على بن محمد بن بندار القزوينى، ابوالحسن
263. على بن محمد الطنافسى
264. على بن المنذر
265. على بن موسى الرضا عليه السلام
266. على بن يحيى بن جعفر بن عبدكويه
267. عمادالدين عبدالحافظ بن بدران بن شبل بن طرخان المقدسى
268. عمران بن ابان الواسطى
269. عمر بن الحسن المراغى، ابوحفص
270. عمر بن شبيب
271. عمر بن الفضل بن احمد، ابوالوفاء
272. عمرو بن ذى مر
273. عمرو بن عبداللّه
274. عميرة بن سعد
275. عيسى بن طلحة
276. غياث بن ابراهيم
277. فاطمه بنت محمد، ام البهاء
278. فخرالدين المرتضى بن محمود الحسينى الاشترى
279. الفضل بن محمد صدرالدين الفاريدى، ابوعلى
280. الفضل بن محمد بن عبد الوهاب، ابوالقاسم
281. فضيل بن مرزوق
282. فطر بن خليفه
283. القاضى الحسين بن هارون الضبى
284. قبيصة بن ذويب
285. القواريرى
ص: 118
286. قيس بن حفص
287. قيس بن الربيع
288. الكلبى
289. مالك بن احمد بن ابراهيم البانياسى، ابوعبداللّه
290. مالك بن اسماعيل، ابوغسّان
291. محاسن بن عمر بن رضوان الحرّانى
292. الامام محمد الباقر عليه السلام
293. محمد بن ابى بكر الكاووسى القزوينى علاءالدين، ابوحامد
294. محمد بن ابى القاسم بن ابى الفضل بن عبدالكريم الرافعى
295. محمد بن احمد بن عبدالرحمن المعدّل
296. محمد بن احمد بن عثمان، ابوطالب
297. محمد بن احمد بن على
298. محمد بن احمد بن قدامة المقدسى، ابوعمر
299. محمد بن احمد بن قيس النساوى
300. محمد بن اسماعيل الراشدى
301. محمد بن الحسين بن عبداللّه البرجى الاصفهانى، ابوالفضل
302. محمد بن الحسين بن المزرفى، ابوبكر
303. محمد بن الحسين الزعفرانى
304. محمد بن الحسين السبيعى
305. محمد بن الحسين العطّار، ابوالفتح
306. محمد بن حموية بن محمد الجوينى، ابوعبداللّه
307. محمد بن حميد
308. محمد بن خلف النميرى
309. محمد بن الدلال، ابوالقاسم
ص: 119
310. محمد بن زنجويه
311. محمد بن سعد
312. محمد بن شجاع، ابوبكر
313. محمد بن الفضل الفراوى، ابوعبداللّه
314. محمد بن الطفيل النخعى
315. محمد بن عبداللّه بن سليمان الهلالى خيّاط السنة، ابوبكر
316. محمد بن عبداللّه بن نصر الزغوانى، ابوبكر
317. محمد بن عبد الباقى، ابوبكر
318. محمد بن عبد الرحمن الذراع
319. محمد بن عبد الصمد بن ابى الفضل الحرستانى القاضى
320. محمد بن عبيده القاضى
321. محمد بن عثمان بن ابى شيبه
322. محمد بن عثمان النصيبى
323. محمد بن على بن دحيم، ابوجعفر
324. محمد بن على بن عمر بن المهدى
325. محمد بن على بن المهتدى، ابوالحسن
326. محمد بن على السيد، ابوالحسن
327. محمد بن على الصائغ
328. محمد بن عمر البزاز
329. محمد بن عمر بن بكر البغدادى
330. محمد بن عمر التميمى الحافظ
331. محمد بن عون
332. محمد بن الفضيل
333. محمد بن المثنى
ص: 120
334. محمد بن محمود بن ابراهيم الحمامى الشيخ تقى الدين
335. محمد بن مسلمه
336. محمد بن المظفّر بن موسى البغدادى
337. محمد بن المنكر
338. محمد بن منيع بن عبدالرحمن بن جوشى البغدادى، ابوجعفر
339. محمد بن نوح الجند يسابورى
340. محمد بن يوسف
341. محمد و احمد ابنا عبداللّه بن ابى دجانه
342. مخول بن ابراهيم
343. مسعر بن كدام
344. مسلم الملاّئى
345. مطرف بن سمرة بن جندب
346. معاوية بن ميسرة بن شريح
347. معروف بن خربوذ المكى
348. معمر
349. المغيره
350. المفضل بن الجعفرى، ابوطالب
351. منصور بن ابى الاسود
352. منصور بن الحسين بن على، ابوالفتح
353. موسى بن جعفر عليه السلام
354. موسى بن عيسى بن عبداللّه السرّاج
355. الموفّق بن احمد بن محمد المكّى
356. مهاجر بن مسمار
357. ميمون ابى عبداللّه
ص: 121
358. نصر بن عبدالرحمن الوشّاء، ابوسليمان
359. نصر بن مزاحم
360. الوليد بن عقبة بن نزار القيسى
361. هارون بن سعد
362. هبه اللّه بن ابوالقاسم بن غالب السامرى كمال الدين، ابوغالب
363. هبه اللّه بن سهل، ابومحمد
364. هبه اللّه بن محمد بن عبدالواحد بن الحصين، ابوالقاسم
365. هدبة بن خالد
366. هناد بن السرّى
367. يحيى بن حماد
368. يحيى بن سليمان الجعفى
369. يحيى بن عبدالحميد الحمّانى
370. يحيى بن عبدالوهّاب، ابوزكريا
371. يحيى بن عمر الاخبارى، ابوعمر
372. يحيى بن محمد العنبرى، ابوزكريا
373. يحيى بن يعلى
374. يزيد بن ابى زياد
375. يعقوب بن احمد السرّى، ابوالقاسم
376. يعقوب بن اسحاق، ابوعوانه
377. يعقوب بن جعفر بن ابى كثير المدنى الهاشمى
378. يعقوب بن يوسف بن زياد
379. يوسف بن محمد بن سابق
380. يوسف بن يعقوب الشيبانى، ابوالفتح
381. يونس بن ارقم
ص: 122
پاسخ نهم: توثيقات رجالى
در اينجا به بررسى توثيقات و شخصيت رجالىِ كسانى كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » را نقل كرده اند مى پردازيم، كه همگى از محدثان بزرگ هستند. همچنين گذرا شرح حال برخى را مى آوريم:
1. ابراهيم بن ابى طالب (م 295 ق) : ذهبى و حاكم او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. ابويحيى خفّاف و امام الائمه ابن خزيمه و بيشتر بزرگان از وى حديث نقل كرده اند.(1)
2. ابراهيم بن حسنى همدانى (ت پيش از 200 ق - م 277 ق) : ذهبى و حاكم و صالح بن احمد او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(2)
3. ابراهيم بن منذر (م 236 ق) : ذهبى و صالح جزره او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. از اينان حديث شنيده است: سفيان بن عينيه، وليد بن مسلم، عبداللّه بن وهب، معن بن عيسى، محمد بن فليح، ابى ضمره انس بن عياض، ابن ابى فديك و ... .
اينان از وى حديث نقل كرده اند: بخارى، ابن ماجه، ترمذى و نسائى (با واسطه) ، ابوحاتم، بقى بن مخلد، ابوبكر بن ابى الدنيا، ثعلب، احمد بن ابراهيم بسرى، محمد بن ابراهيم بوشنجى، ابوجعفر محمد بن احمد ترمذى، محمد بن عبداللّه حضرمى، مسعدة بن سعد عطار، حسن بن سفيان و ... .(3)
ص: 123
4. ابراهيم بن منصور اصبهانى (ت 362 - 455 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. يحيى بن منده از وى حديث نقل كرده است.(1)
5 . ابوسلم بن عبدالرحمن (م 94 ق) : ذهبى و ابن سعد و ابوزرعه و شعبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(2)
6 . احمد بن ابى خثيمه (م 279 ق) : ذهبى و خطيب و دارقطنى و ابن قانع او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(3)
7. احمد بن جعفر بن حمدان حنبلى (ت 274 - م 368 ق) : ذهبى و سلمى و دارقطنى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(4)
8 . احمد بن حسين بيهقى (ت 384 - م 408 ق) : ذهبى و عبدالعزيز بن اسماعيل او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(5)
9. احمد بن حنبل (ت 164 - م 240 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است.(6)
10. احمد بن سعد زهرى (ت 198 - م 273 ق) : ذهبى و خطيب و ابن صاعد او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(7)
ص: 124
11. احمد بن شعيب نسائى (ت 215 - م 303 ق) : ذهبى و ابوالحسن دارقطنى و ابوسعيد بن يونس در تاريخش احمد بن شعيب نسائى را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(1)
12. احمد بن عبداللّه بغدادى (ت 237 - م 325 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد و فرا گرفت: ابوحفص فلاّس، زيد بن اخرم، احمد بن بديل و ... ، و اينان از وى حديث نقل كرده اند: دارقطنى، ابن شاهين، عمر بن ابراهيم كتانى و ... .(2)
14. احمد بن على موصلى (ت 220 - م 307 ق) : ذهبى و سلمى و دارقطنى و حافظ عبدالغنى ازدى و ابوعبداللّه حاكم او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(3)
14. احمد بن عمر وكيعى (ت 233 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است.(4)
15. احمد بن فضل باطرقانى (ت 372 - م 460 ق) : ذهبى و يحيى بن منده او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(5)
16. احمد بن كامل بغدادى (ت 360 - م 335 ق) : ذهبى و ابوالحسن بن زرقويه و خطيب او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. اينان از وى حديث نقل
ص: 125
كرده اند: دارقطنى، حاكم، اين رزقويه، ابوعلاء محمد بن حسن وراق، يحيى بن ابراهيم مزكى، ابوالحسن حمامى، ابوعلى بن شاذان و ... .(1)
17. احمد بن محمد تبعى (م 267 ق) : ذهبى و ابن ابى حاتم او را توثيق كرده و بسيار تعريف كرده اند. وى از اين اشخاص حديث كرده: قاسم بن حكم عرنى اصرم بن حوشب، حسن بن موسى اشيب و ... ، و اينان از وى روايت نقل كرده اند: مطين، امام بن خزيمه، يحيى بن صاعد، ابن ابى حاتم، حسين محاملى، محمد بن مخلد و ... .(2)
18. احمد بن محمد جروانى (ت 475 - م 576 ق) : ذهبى و حافظ منذرى و حافظ ابن مفضل و ابوسعد سمعانى و حافظ ابن نقطه او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(3)
19. احمد بن محمود بن احمد ثقفى (ت 360 - م 455 ق) : ذهبى و يحيى بن منده او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. از اينان روايت نقل كرده است: ابوالشيخ، ابوبكر بن مقرى، ابواحد بن جميل، ابومسلم عبدالرحمن بن شهدل، احمد بن على خلقانى، حافظ ابوعبداللّه بن منده و ... .(4)
20. احمد بن منصور رمادى (م 265 ق) : ذهبى و ابراهيم بن اورومه و دارقطنى و ابن ابى حاكم و ابن مخلد او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(5)
21. احمد بن موسى اصفهانى (م 410 ق) : ذهبى و ابن غزى و ابن عماد حنبلى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(6)
ص: 126
22. ادريس بن يزيد اودى (م 280 ق) : مزّى و اسحاق بن منصور و يحيى بن معين و نسائى و ابن حجر او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(1)
23. اسحاق بن منصور (ت پس از 70 - م 251 ق) : ذهبى و حاكم ابوعبداللّه و مسلم و نسائى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(2)
24. اسماعيل بن ابان وراق (م 216 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و ابودار و عباس دورى و يحيى بن معين و بخارى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(3)
25. اسماعيل بن احمد جرجانى (ت 233 - م 396 ق) : ذهبى و قاضى ابوطيب و حمزه سهمى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(4)
26. اسماعيل بن عمرو بجلى (ت حدود 227 - م 130 ق) : محمد بن يحيى بن منده و ابراهيم بن اورمه او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
27. بدر بن عبداللّه شيحى (م 532 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد و فرا گرفت: عبدالمحسن از ابى جعفر بن مسلمه، ابوبكر خطيب، ابى الغنائم بن مأمون و ... ، و از وى اينان حديث فرا گرفته اند: سمعانى، ابن عساكر، ابوموسى مدينى، ابن جوزى و محمد بن هبه اللّه وكيل.(6)
ص: 127
28. بكر بن سواده (م 128 ق) : ذهبى و نسائى و بخارى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(1)
29. حبيب بن ابى ثابت (م 122 ق) : ذهبى و احمد عجلى و ابوبكر بن عياش و ابى يحيى قتّات او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(2)
30. حبيب بن يسار (م 110 ق) : مزّى و اسحاق بن منصور و يحيى بن معين و ابوزرعه و ابن حجر او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. وى از اينان نقل كرده است: زاذان كندى، زيد بن ارقم، سويد بن غفله، ابى رمله عبداللّه بن ابى امامه، عبداللّه بن ابى اوفى و عبداللّه بن عباس، و اينان از وى نقل كرده اند: زبرقان بن عبداللّه سراج، زكريا بن يحيى كندى حميرى، ابوجارود زياد بن منذر، عماره احمر و يوسف بن صهيب.(3)
31. حسن بن احمد حدّاد اصبهانى (ت 419 - م 515 ق) : ذهبى و سمعانى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(4)
32. حسين بن اسحاق (م 290 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده است. وى از اينان حديث شنيد: هشام بن عمار، سعيد بن منصور، يحيى حمّانى، شيبان بن فرّوخ، عبداللّه بن ذكوان، دحيم، على بن بحر قطّان و راويانى در اين طبقه، و اينان از وى حديث نقل كرده اند: فرزندش (على) ، سهل بن عبداللّه تسترى صغير، ابوجعفر عقيلى، ابومحمد بن زبر، سليمان طبرانى و ديگران.(5)
ص: 128
33. حسين بن عبدالملك اصبهانى (ت 443 - م 532 ق) : ذهبى و سمعانى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(1)
34. حسين بن محمد جزرى حرانى (ت پس از 318 - م 120 ق) : ذهبى و ابن عدى ابواحمد حاكم در كتاب «الكنى» و ابوالقاسم بن عساكر او را توثيق كرده و بسيار از اوتعريف كرده اند.(2)
35. حسين بن هارون ضبّى (م 398 ق) : ذهبى و برقانى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(3)
36. حكم بن عتيبه (ت 46 - م 115 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و سفيان بن عيينه و احمد بن عبداللّه عجلى و ابواسرائيل ملائى و مجاهد بن رومى و احمد بن زهير او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(4)
37. حمّاد بن سلمه (م 167 ق) : ذهبى و ابن معين او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(5)
38. حمزة بن عباس حسينى (م 517 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(6)
39. حنبل بن عبداللّه (ت 510 - م 604 ق) : ذهبى و ابن انماطى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(7)
ص: 129
40. خالد بن يزيد عمرى (م 229 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. وى از ابن ابى ذنب و ثورى نقل حديث كرده، و على بن حرب و محمد بن عوف طائى و گروهى از وى روايت نقل نموده اند.(1)
41. خلف بن سالم (ت بعد 226 - م 160 ق) : ذهبى و ابوبكر مروذى و يحيى بن معين و يعقوب بن شيبه او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند.(2)
42. داود بن يزيد اودى (م 51 ق) : مزّى و ابواحمد بن عدى او را توثيق كرده و بسيار از او تعريف كرده اند. وى جزو اسناد كتاب «تاريخ مدينة دمشق» است.(3)
43. رياح بن حارث نخعى: مزّى و ابوحاتم و ابن حجر او را توثيق كرده اند. رياح بن حارث نخعى از اينان نقل حديث كرده: اسود بن يزيد، حسن بن على عليه السلام، سعيد بن زيد بن عمرو بن نقيل، عبداللّه بن مسعود، على بن ابى طالب عليه السلام و عمار ياسر، و از وى اينان نقل روايت كرده اند: پسرش جرير بن رياح نخعى، حرمله بن قيس و ... .(4)
44. زاهر بن طاهر (ت 446 - م 533 ق) : ذهبى و ابوسعد سمعانى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
ص: 130
45. زيد بن حباب (ت 130 - م 203 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
46. زيد بن حسن كندى بغدادى (ت 520 - م 613 ق) : ذهبى و شيخ موفق او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
47. زيد بن يثيع (ابن اثيع همدانى كوفى) : مزّى و ابن حجر او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
48. زينب بنت احمد مقدسيه (م 740 ق) : در كتاب «شذرات الذهب» وى را جزو زنان محدث سده هفتم هجرى در دمشق نام برده است.(4)
49. سعيد بن وهب (م 86 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابن سعد او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. از اينان حديث نقل كرده است: امام على عليه السلام، ابن مسعود، معاذ بن جبل و جناب اسلم در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله.(5)
50 . سلمة بن كهيل (ت 40 - م 120 ق) : ذهبى و يعقوب بن شيبه و احمد بن حنبل و صفدى و سنانى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(6)
ص: 131
51 . سليمان بن احمد طبرانى (ت 260 - م 360 ق) : ذهبى و سليمان بن ابراهيم حافظ و ابواحمد عسّال قاضى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
52 . سليمان بن اشعث (ت 202 - م 275 ق) : ذهبى و احمد بن محمد بن ياسين و حافظ موسى بن هارون و ابوعبداللّه بن منده او را توثيق و از او تعريف كرده اند.(2)
53 . سلمان بن قرم: مزّى و عبداللّه بن حنبل و محمد بن عوف طائى و احمد بن حنبل او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
54 . سليمان بن مهران (م 147 ق) : ذهبى و يحيى بن قطّان و احمد بن عبداللّه عجلى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
55 . جمال الدين انصارى دمشقى (ت 520 - م 614 ق) : ذهبى و ابن نقطه و سبط بن جوزى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
56 . شريك بن عبداللّه (ت 95 - م 178 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابن مبارك گفته او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(6)
57 . شهر بن حوشب (م 100 ق) : ذهبى و ابن ابى نهيك و حرب كرمانى و احمد بن حنبل و ترمذى و محمد (بخارى) و احمد عجلى و عباس و يحيى بن معين او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(7)
ص: 132
58 . صالح بن محمد بغدادى (ت 205 - م 293 ق) : ذهبى و دارقطنى و حافظ ابوسعد ادريسى و خطيب و على بن محمد مروزى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
59 . ضمرة بن ربيعه (م 202 ق) : ذهبى و عبداللّه بن احمد بن حنبل و پدرش احمد بن حنبل و ابن معين و نسائى و ابوحاتم و آدم بن ابى اياس و ابن سعد و ابوسعيد بن يونس او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
60 . طلحه بن مصرف (م 112 ق) : ذهبى و عبدالملك بن ابجر او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. اينان از وى حديث نقل كرده اند: پسرش (محمد بن طلحه) منصور، اعمش، مالك بن مغول، شعبه و شمار بسيار ديگر.(3)
61 . عبداللّه بن شوذب (م 156 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و ابوعمر بن نهاس و كثير بن وليد و ابوعامر عقدى و ثورى و يحيى بن معين و ضمره او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
62 . عبداللّه بن سعيد كندى (م 257 ق) : ذهبى و ابوحاتم رازى و محمد بن احمد بن بلال او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
ص: 133
63 . عبداللّه بن عدى جرجانى (ت 277 - م 365 ق) : ذهبى و ابويعلى خليلى و ابووليد باجى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
64 . عبداللّه بن لهيعه (ت 96 - م 174 ق) : شمس الدين ذهبى و روح بن صلاح گفته و احمد بن حنبل و ابوداود و احمد بن حنبل و جعفر فريانى او را توثيق كرده و ستوده اند.(2)
65 . عبداللّه بن محمد نفيلى حرّانى (م 234 ق) : ذهبى و ابوحاتم و ابن معين و دارقطنى و ابن حبّان و مكحول و جعفر بن ابان و احمد بن حنبل و ابن حجر او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
66 . عبداللّه بن نمير (ت 115 - م 199 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابن حجر او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
67 . عبداللّه بن هبيره (ت 41 - م 126 ق) : مزّى و عبداللّه بن احمد حنبل و پدرش احمد بن حنبل و ابوداوود و ابن حبّان و ابن حجر او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
68 . عبدالرزاق بن همام (ت 126 - م 211 ق) : ذهبى و احمد عجلى و ابن ابى عقب و ابوميمون و ابوزرعه و محمود بن سميع و احمد بن صالح و احمد بن حنبل
ص: 134
و ابوجعفر عقيلى و احمد بن بكير حضرمى و محمد بن اسحاق بن يزيد بصرى و مخلد شعيرى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
69 . عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى (م قرن 5 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است.(2)
70. عبيداللّه بن عمر قواريرى (ت 152 - م 235 ق) : ذهبى و يحيى و صالح جزره حافظ و نسائى و ابن سعد و ابوحاتم و ابن انبارى و ثعلب توثيقش كرده و ستوده اند.(3)
71. عدى بن ثابت (م 116 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و عجلى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
72. عطية بن سعد عوفى (م 111 ق) : ذهبى و عباس دورى و يحيى بن معين گفته او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
73. عفان بن مسلم (ت 134 - م 220 ق) : ذهبى و احمد بن عبداللّه عجلى و احمد بن ابى عوف و حسن بن على حلوانى و يحيى بن معين و زعفرانى و يعقوب بن شيبه او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(6)
ص: 135
74. على بن ابراهيم بغدادى باقلانى (م 448 ق) : ذهبى و خطيب او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. وى از اينان حديث شنيده است: ابوبكر بن مالك قطيعى، حسينك بن على تميمى و محمد بن اسماعيل ورّاق.(1)
75. على بن حسن شافعى ابن عساكر (م 571 ق) : ذهبى و قاسم و ابوالحسن على بن ابراهيم انصارى حنبلى وابوالحسن سعدالخير و سمعانى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
76. على بن زيد تيمى بصرى (م 129 ق) : ذهبى و خالد بن خداش و حماد بن زيد و سعيد جريرى و يعقوب بن شيبه و ابن عدى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
77. على بن حكيم اودى (م 231 ق) : مزّى و ابراهيم بن عبداللّه بن جنيد و يحيى بن معين و ابوعبيد اَجرى و ابوداود و ابوحاتم و ابن حجر او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
78. على بن عمر بغدادى دارقطنى (ت 306 - م 385 ق) : ذهبى و ابوعبداللّه حاكم در كتاب «مزكى الاخبار» و قاضى ابوطيب طبرى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
ص: 136
79. على بن عمر بن محمد قزوينى (ت 360 - م 442 ق) : ذهبى و خطيب و حسن بن على و جعفر بن على و سلفى و شجاع ذهلى و ابوصالح مؤذن در «معجم» و عبداللّه بن سبعون قيروانى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
80 . على بن منذور اودى (م 256 ق) : مزّى و عبدالرحمن بن ابى حاتم و نسائى و محمد بن عبداللّه حضرمى و ابن نمير اودى را توثيق كرده و از وى تعريف كرده اند.(2)
81 . على بن مبشّر واسطى (م 324 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. اينان از وى حديث نقل كرده اند: ابوبكر ين مقرى ابواحمد حاكم، دارقطنى، زاهر بن احمد و گروه بسيار ديگر.(3)
82 . على بن محمد طنافسى (م 233 ق) : ذهبى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
83 . عمرو بن عبداللّه همدانى كوفى (م 127 ق) : ذهبى و احمد حنبل و يحيى بن معين و على بن مدينى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
84 . فضيل بن مرزوق (م پيش از 170 ق) : ذهبى و محدث ابوعبدالرحمن عنزى و سفيان بن عيينه و يحيى بن معين و هيثم بن جميل او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(6)
ص: 137
85 . قطر بن خليفه (م 153 ق) : ذهبى و احمد بن حنبل و ابن سعد و عبداللّه بن احمد و پدرش احمد او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
86 . قبيصة بن ذويب (ت سال فتح مكه به دنيا آمد - م 88 ق) : ذهبى و محمد بن سعد و مكحول و ابن شهاب او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
87 . قيس بن ربيع (ت حدود 167 - م 90 ق) : ذهبى و شعبه و ابن عدى و يعقوب بن شيبه و قراد او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
88 . مالك بن اسماعيل (م 219 ق) : ذهبى و محمد بن على بن داوود بغدادى و ابن معين و ابوحاتم و يعقوب بن شيبه و محمد بن عبداللّه بن نمير و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
89 . محمد بن ابى سرّى (م 238 ق) : ذهبى و يحيى بن معين و ابن حبّان او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
ص: 138
90. محمد بن ابى نصر لفتوانى (ت 467 - م 553 ق) : ذهبى و ابوموسى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. اينان از وى حديث نقل كرده اند: ابوموسى مدينى، ابن عساكر، ابوسعد سمعانى و پسرش عبيداللّه بن محمد و ... .(1)
91. محمد بن حاكم نيشابورى (ت 321 - م 405 ق) : ذهبى و ابوحازم عمر بن احمد عبدويى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
92. محمد بن زنجويه (م 302 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. از اينان حديث شنيد: ابامصعب زهرى، عبدالعزيز بن يحيى، ابن راهويه، عمرو بن زراره، ابامروان عثمانى، اباكريب، يحيى بن اكثم و از راويان در طبقه اينان، و اينان از وى روايت نقل كرده اند: على بن حمشاذ، ابوالفضل محمد بن ابراهيم، عبداللّه بن سعد، ابوعمرو بن حمدان و استادان و شيوخ.(3)
93. محمد بن عثمان بن ابى شيبه (م 297 ق) : ذهبى و صالح جزره و ابن عدى و ابوالحسن بن منادى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
94. محمد بن على بن دحيم شيبانى (م پس از 351 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است.(5)
95. محمد بن على بن زيد مكى صائغ (م 291 ق) : ذهبى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده است. وى از اينان حديث شنيد: قعنبى، خالد بن يزيد عمرى، حفص بن عمر حوضى، سعد بن منصور، محمد بن معاويه، يحيى بن معين، محمد بن جدى، ابراهيم بن منذر، يعقوب بن حميد بن كاسب و ... ، و اينان از محمد بن على صائغ
ص: 139
99. محمد بن فضيل (م 194 ق) : ذهبى و ابن سعد و يعقوب و احمد بن حنبل او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
100. محمد بن مثنّى (م 252 ق) : ذهبى و محمد بن يحيى ذهلى و صالح جزره و ابوحاتم و خطيب او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
101. محمد بن مظفر بغدادى (ت 286 - م 379 ق) : ذهبى و خطيب و برقانى و سلمى و دارقطنى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
102. محمد بن محمود همدانى: ذهبى و ابن نجار او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
103. محمد بن منكدر (م 130 ق) : ابن حجر و عبداللّه بن زبير حميد و اسحاق بن منصور و يحيى بن معين و ابوحاتم و ابن حبان او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
104. محمد بن يزيد قزوينى (ت 209 - م 275 ق) : ذهبى و ابويعلى خليل بن عبداللّه خليلى قزوينى او را توثيق كرده و از وى تعريف كرده اند.(6)
105. مسعر بن كدام (م 155 ق) : ذهبى و يحيى بن سعيد و شعبة بن حجاج و يعلى
ص: 141
بن عبيد و يحيى بن سعيد قطان و ابوزرعه رازى و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(1)
106. مسلم بن كيسان ملاّئى: مزّى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. ترمذى و ابن ماجه از وى نقل حديث كرده اند.(2)
107. مطر ورّاق (م 129 ق) : ذهبى و خليل بن عمر بن ابراهيم و عمويش عيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
108. معمر بن راشد (ت 96 - م 153 ق) : ذهبى و ابن حبّان و سمعانى و ابن جريح او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. على بن حجر سعدى از او روايت كرده است.(4)
109. مهاجر بن مسمار قرشى زهرى (م 105 ق) : مزّى و ابن حبّان او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. وى از اينان حديث نقل كرده است: عامر بن سعد بن ابى وقاص و خواهرش عايشه بنت سعد بن ابى وقاص، و اينان از او نقل حديث كرده اند: حاتم بن اسماعيل، خالد بن الياس، محمد بن عبدالرحمن بن ابى ذئب، موسى بن يعقوب زمعى و يعقوب بن جعفر بن ابى كثير.(5)
110. وضاع بن عبداللّه يشكرى (ت نود و اندى - م 176 ق) : ذهبى و عفان و احمد حنبل گفته و عفان بن مسلم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(6)
ص: 142
111. هدبة بن خالد بصرى (ت پس از 140 - م 235 ق) : ذهبى و على بن جنيد و يحيى بن معين و ابوحاتم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. اينان از وى حديث نقل كرده اند: بخارى، مسلم، ابوداوود، ابوزرعه، ابوحاتم و ... .(1)
112. هنّاد بن سرى (ت 152 - م 243 ق) : ذهبى و ابوحامد احمد بن سهل اسفراينى و احمد حنبل و ابوحاتم و نسايى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(2)
113. يحيى بن ابى عمرو عبدالوهاب عبدى (ت 434 - م 511 ق) : ذهبى و سمعانى و اسماعيل حافظ و محمد بن ابى نصر لفتوانى حافظ او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
114. يحيى بن حماد (ت 215 ق) : ذهبى و ابن سعد او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. اينان از وى نقل حديث كرده اند: بخارى، اسحاق بن راهويه، بندار، محمد بن مثنّى، حميد بن زنجويه، اسحاق كوسج، ابواسحاق جوزجانى، احمد بن اسحاق سرمارى، بكار بن قتيبه، حسن بن مدرك طحّان، عبداللّه بن عبدالرحمن دارمى، محمد بن مسلم بن واره، يعقوب فسوى، كديمى، عبداللّه بن حجاج بن منهال، پسرش حماد بن يحيى بن حماد، ابومسلم كجى و شمار فراوان ديگر.(4)
115. يحيى بن سليمان جعفى (ت 238 ق) : مزّى و ابن حبّان او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(5)
116. يحيى بن عبدالحميد حمانى (ت 150 - م 228 ق) : ذهبى و بخارى و مطين و محمد بن عبداللّه بن نمير و عثمان بن سعيد و احمد بن زهير و ابن معين و احمد بن
ص: 143
ابى يحيى و عبداللّه بن دورقى و محمد بن ابى هارون و ابوحاتم رازى او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. عثمان بن سعيد از يحيى بن عبدالحميد حمانى نقل حديث كرده است.(1)
117. يحيى بن محمد بن عبداللّه عنبرى (م 344 ق) : ذهبى و حاكم و ابوعلى حافظ او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند. از اينان حديث شنيد: ابوعبداللّه محمد بن ابراهيم بوشنجى، محمد بن عمرو قشمرد، حسين بن محمد قبانى، ابراهيم بن ابى طالب، ابن خزيمه و شمار فراوان ديگر، و اينان از وى نقل كرده اند: ابوبكر بن عبدش، ابوعلى حافظ، ابوالحسن حجاجى، حاكم، ابن منده و ... .(2)
118. يزيد بن ابى زياد (م 137 ق) : ذهبى و جرير و يزيد بن ابى زياد او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(3)
119. يعقوب بن اسحاق نيشابورى (ت 130 - م 316 ق) : ذهبى و ابوعبداللّه حاكم او را توثيق كرده و از او تعريف كرده اند.(4)
پاسخ دهم: دفع توهم
پيش از اينكه به نمونه هايى از احاديثى اشاره كنيم كه در بر دارنده عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ ... » است، بايد اين شبهه را بيان كنيم كه برخى مى گويند: خود امام على عليه السلام اين عبارت زيادى را نفى كرده است. حافظ ابن عساكر در كتابش «تاريخ مدينة دمشق» آورده است: ابوالقاسم هبه اللّه بن محمد، از ابوعلى واعظ، از ابوبكر بن مالك، از عبداللّه بن احمد، از پدرش، از حجاج بن شاعر، از شبابه، از نعيم بن حكيم، از ابومريم
ص: 144
و مردى از همنشينان حضرت على عليه السلام، از حضرت على عليه السلام نقل كرده كه فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.
و اما پاسخ اين شبهه:
اولاً: اين روايت مخالف روايات بسيار ديگرى است كه از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله تصريح به عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ» دارد. به عنوان مثال حافظ ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» به سند متصل به على بن مهدى، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از جعفر صادق، از پدرش، از على بن حسين، از پدرش، از جدش على بن ابى طالب عليهم السلام كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
ثانيا: در سند روايت نخست ابوبكر بن مالك و حجاج بن شاعر هستند، كه مجهول مى باشند و سخن از رجال شناسان كه دلالت بر وثاقت اينان كند وارد نشده است.
نيز در سند اين روايت ابومريم است. چنانكه مزّى در «تهذيب الكمال» گفته وى نخستين كسى است كه در بصره قضاوت كرد. او را بر آن سامان ابوموسى اشعرى گماشت.(2)
همچنين در سند آن نعيم بن حكيم است. چنانكه ذهبى در «ميزان الاعتدلال» گفته، وى احاديث ناصحيح دارد.(3) همچنين ابن سعد درباره او گفته است: در شأن حديث نيست. نسائى نيز گفته است: قوى نيست و سال 148 ق درگذشت.
نيز در سند از مردى همنشين على عليه السلام نام برده شده كه نمى دانيم كيست !
در نتيجه، به اين دلائل روايت از درجه اعتبار ساقط است.
ص: 145
و خونش را مباح دانستند و مرتكب ساير اعمال شدند، افرادى مثل معاويه (در جنگ صفين) و طلحه و زبير و عايشه (در جنگ جمل) را كه عليه خليفه وقت (اميرالمؤمنين عليه السلام) قيام كرده و علم مخالفت برافراشته بودند را نيز مرتدّ بدانند. در اين صورت ديگر لشكريان معاويه مؤمن نبوده بلكه مرتدّ هستند. آنگاه چگونه اين مرتدان به دوزخ نمى روند و به قول مدعى به بهشت مى روند ؟ !
پاسخ دوم
چگونه مى توان پذيرفت كه هر كس در بيعت شجره(1) بوده، هر چند گناهى در آينده انجام دهد به جهنم نمى رود ؟ ! آيا تجرّى (جرأت پيدا كردن) به گناه از اين بهتر هم مى شود ؟ زيرا آن فرد مطمئن است در مقابل هر گناهى كه انجام دهد خداوند او را مجازات نمى كند، چون در بيعت شجره حضور داشته است ! آيا اين خلاف عدالت خدا نيست ؟ آيا چنين اعتقادى سبب آزادى عمل و ضايع شدن تكاليف نمى شود ؟
خود: الشافى، الالفين، كشف الحق و نهج الصدق، احقاق الحق، عبقات الانوار و الغدير.
اما در اين ميان، دشمنانى كه خود را عاجز و درمانده مى ديدند دست به جنايت مى زدند ! همانند كتاب «احقاق الحق» ، كه نويسنده آن قاضى نوراللّه تستسرى را به شهادت رساندند.(1)
در اين ميان، اخيرا دو كتاب مستقل و التبه ناچيز از سوى معاندين و دشمنان تشيع چاپ شده، كه در آنها چند شبهه بى اساس در مورد غدير مطرح شده است. ذيلاً اين دو كتاب همراه با طرح اجمالى شبهات آنها و پاسخ آنها معرفى مى شود:
كتاب اول: «ماجراى غدير خم و رابطه آن با ولايت» ، چاپ عربستان. اين كتاب بين حجاج ايرانى بخش شده، و در آن سعى شده غدير را حادثه هاى كوچك و بى اهميت و منهاى مفهوم ولايت و امامت جلوه دهد. اين كتاب به قدرى بى محتوا و پوچ است كه نيازى به طرح پاسخ ندارد.(2)
كتاب دوم: «راهى ديگر براى كشف حقيقت» ، نوشته محمدباقر سجودى، رقعى، 71 صفحه.
در اينجا پاسخ شبهات كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» نوشته محمدباقر سجودى ارائه مى شود. نويسنده اى كه در كتابش شبهاتى را درباره جريان غدير و ولايت حضرت على عليه السلام مطرح مى كند تا اعتقادات شيعه را خدشه دار كند.
نويسنده كتاب در آغاز كلام مى گويد: توهين در استدلال و بحث مناسب نيست و كسى را به هدف نزديك نمى كند. چرا كه در مسائل اختلافى يا سخن و استدلال مورد پذيرش و قبول است و خواننده آن را مى پذيرد، يا قانع كننده نبوده كه در آن صورت تحميل آن به خواننده شايسته نيست.
ص: 152
نكته سوم: صرف ادعاى وكيل از داشتن سابقه درخشان موكل ملاك پذيرش دليل نيست، و بايد اين سابقه پاك براى خود قاضى ثابت شود. به ويژه وقتى كه طرف مقابل براى اثبات سوء سابقه، مدارك صحيح و موثقى داشته باشد.
نكته چهارم: متهم هرگز به حقيقت اشاره نمى كند و حتى مى كوشد تا توجه قاضى را از آن باز دارد.
الف. چند نكته
اشاره
ابتدا و قبل از طرح شبهات و پاسخ آنها مواردى را يادآور مى شويم:
نكته اول: حقيقت پنهان
از شيوه هاى رايج ميان بازپرسان براى كشف حقايق اين است كه ضمن توجه به اظهارات متهم، به آن چه سعى مى كند از آن بگذرد و آن را نگويد نيز دقت مى كنند. براى نمونه، در بررسى خانه مظنون تنها به محل مورد نظر او نمى روند، بلكه محل هايى را نيز كه مظنون به آن اشاره نمى كند به خوبى بررسى مى كنند.
بنا بر اين، سؤال اين است كه چرا با وجود اين همه رواياتى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره ولايت اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام و فضائل بى كران ايشان نقل شده است، باز هم بعضى افراد تمامى اين فضائل را ناديده مى گيرند ؟ نه تنها درباره جانشين حقيقى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اختلاف مى كنند، بلكه مدعى مى شوند كه حق خلفا پايمان شده است !
آيا هميشه مدعى صاحب حق است ؟ ما معتقديم كه هميشه مدعى صاحب حق نيست ! بسيار اتفاق مى افتد كه فردى به ديگرى ظلمى مى كند، و براى كتمان حقيقت خودش شاكى مى شود.
براى مثال در داستان حضرت يوسف عليه السلام، هر چند زليخا با نيرنگ ايشان را به كار خلاف دعوت مى كند، اما حضرت يوسف عليه السلام قبول نمى كند و هنگام فرار پيراهنش نيز پاره مى شود. همان لحظه عزيز مصر با همراهانش از راه مى رسند و زليخا و حضرت
ص: 154
يوسف عليه السلام را با هم مى بينند. اما زليخا پيش دستى مى كند و مى گويد: «كيفر كسى كه بخواهد نسبت به خانواده تو خيانت كند جز زندان يا عذاب دردناك چيست» .(1)
در اينجا زليخا با اطلاع از ظلم خود مدعى حق مى شود، و به ظاهر نيز همه چيز به نفع زليخاست. اما از آنجا كه خداوند داد مظلوم را از ظالم مى گيرد، اين بار نيز شاهدى از زنان مصر حقيقت را افشا مى كند، همانگونه كه خداوند در قرآن چنين مى فرمايد:
«و در اين هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهنش از پيش رو پاره شده آن زن راست مى گويد و او از دروغگويان است. و اگر پيراهنش از پشت پاره شده آن زن دروغ مى گويد و او از راستگويان است. هنگامى كه (عزيز مصر) ديد پيراهن از پشت پاره شده گفت اين از مكر و حيله شما زنان است كه مكر و حيله شما زنان عظيم است» .(2)
در مورد جريان غدير و امامت حضرت على عليه السلام ما معتقديم كه برخى - از جمله نويسنده كتاب مذكور - بر خلاف حقايق مسلّم تاريخى و حديثى سخن گفته و مدعى مطالبى شده اند كه عقل سليم و وجدان بيدار آنها را نمى پذيرد. در واقع مى توان گفت كه اين سخنان را فقط براى پوشيده ماندن حقايق بيان كرده اند. از اين رو در آغاز بحث براى يافتن حقيقت، جريان غدير را هم از ديدگاه شيعيان و هم از ديدگاه نويسنده كتاب بيان مى كنيم:
نكته دوم: ماجراى غدير به روايت نويسنده كتاب
در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» خلاصه واقعه غدير را چنين آورده است:
سال دهم هجرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى انجام دادن و تعليم حج اسلامى عازم بيت اللّه الحرام بود، نامه هايى به رؤساى قبائل عرب و بلاد مسلمانان از جمله اميرالمؤمنين على عليه السلام كه در يمن مشغول جمع زكات بود ارسال فرمود. على عليه السلام اموال
ص: 155
در قرن سوم 92 دانشمند، در قرن هفتم 21، در قرن هشتم هيجده و ... ، و در قرن چهاردهم بيست دانشمند اين حديث را - البته نه به صورت كامل - نقل كرده اند، و هيچ كدام ادعاى نويسنده را بيان نكرده اند.(1)
گروهى تنها به نقل حديث اكتفا نكرده، بلكه درباره اسناد و مفاد آن به طور مستقل كتاب هايى نوشته اند. «طبرى» - از مورخان بزرگ اهل تسنن - كتابى به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» نوشته، و اين حديث شريف را از 75 طريق از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است.(2) همچنين احمد بن حنبل - از محدثان بزرگ اهل تسنن - به چهل سند(3)، ابن حجر عسقلانى به 25 سند و نسائى به 250 سند حديث غدير را نقل كرده اند.
ب. شبهات مطرح شده و پاسخ آنها
اشاره
شبهات مطرح شده در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت» بعضا تكرارى است كه به آنها اشاره نمى كنيم. مثل شبهه شكايت لشكر يمن. و اما شبهاتى كه در اين كتاب آمده و كمتر به آن اشاره شده چند مورد است:
شبهه اول: استفاده پيامبر صلى الله عليه و آله از جملات دو پهلو
نويسنده كتاب، دليل دوم در ردّ اعتقاد شيعيان به غدير چنين بيان مى كند: درباره چنين امر مهمى چرا بايد رسول خدا صلى الله عليه و آله از جمله دو پهلو يا سه پهلو استفاده كند و توضيح بيشترى ندهد ؟ ! بايد واضح مى فرمود كه على عليه السلام خليفه من است و شرح مفصلى مى داد.
ص: 160
ابوذر روايت مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس مرا عصيان كند خدا را عصيان كرده است. و هر كس على عليه السلام را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس على عليه السلام را عصيان كند مرا عصيان كرده است.(1)
گفتنى است برخى منابع اهل تسنن تصريح مى كنند كه خود رسول خدا صلى الله عليه و آله لقب «اميرالمؤمنين» را بر ايشان نهاده است.(2)
بنا بر اين، حتى اگر اهل تسنن از آن همه خطبه طولانى غدير تنها به بخشى از آن اشاره كرده باشند، احاديث فراوان آنان درباره اميرمؤمنان عليه السلام نشان مى دهد كه معناى ولايت در حديث غدير به معناى خلافت و جانشينى است، نه صرف دوستى.
شبهه دوم. عرفات بهترين مكان براى معرفى جانشين
نويسنده كتاب دليل چهارم را در رد اعتقاد شيعيان به غدير چنين بيان مى كند:
اگر رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى خواست در حج چنين چيز مهمى را اعلام كند، مناسب ترين مكان عرفه بود. در غدير اهل مكه حضور نداشتند و خيلى از افراد قبايل عرب نيز نبودند
و اما پاسخ اين شبهه:
طبق اسناد روايى و تاريخى، پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه نيز براى چندمين بار به مسئله جانشينى حضرت على عليه السلام تأكيد كرد. در عرفات دستور الهى نازل شد كه علم و ودايع انبياء عليهم السلام را به حضرت على بن ابى طالب عليه السلام منتقل و ايشان را خليفه و جانشين خود معرفى كند.(3)
ص: 165
سوم: نكاتى در مورد «أولى» ، «وَلىّ» ، «مَولى» ، «ولايت»
احتجاج و اتمام حجت با حديث غدير و «مولى» و «صاحب اختيار»
احتجاج و اتمام حجت با حديث غدير و «مولى» و «صاحب اختيار»(1)
رمز غدير صاحب اختيار بودن على بن ابى طالب عليه السلام است كه با تابلوى «ولايت»
شناخته مى شود. سقيفه براى شكستن اين رمز و پايين آوردن اين تابلو تلاش هاى فراوانى كرد، ولى از همه شكننده تر اين بود كه از صاحب اختيار همه مردم سلب اختيار كنند و از او التزام بگيرند كه حق ندارى از اوامر سقيفه سرپيچى كنى.
بر حال امتى اشك بايد ريخت كه طناب بر گردن ولايتمدار غدير بيندازند و با شمشيرهاى آخته او را وادار به بيعت با سقيفه كنند. اشك خون بايد ريخت بر روزى كه اسلام به اين مصيبت دچار شد و ننگ ابدىِ آن بر چهره تاريخ ماند.
و بر على عليه السلام بايد گريست كه فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او صاحب اختيارم على نسبت به او صاحب اختيار است» . من چگونه نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان هستم در حالى كه آنان امير و حاكم بر من باشند ؟ !(2)
و لذا در طول تاريخ معصومين عليهم السلام و پس از آن، مكرر به واژه «مولى» و «صاحب اختيار» در حديث غدير و غير آن احتجاج و اتمام حجت شده است. تا جايى كه يكى
ص: 169
ما امكان ندارد و جايز نيست كه حتى تصور كنيم كه مى توانيم حضرتش را مورد محاسبه قرار دهيم؛ مثلاً بگوييم اين امر متعلق به شماست و فلان امر به شما تعلق ندارد !
ولايت آن حضرت در درجه اى بسيار عالى قرار دارد، به حدى كه ايشان را «أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» قرار مى دهد؛ يعنى ايشان در مورد مؤمنين از خود آنها اولى تر و صاحب اختيارتر هستند.
ادراك اين حقايق از برخى جهات و در دو سطح امكان پذير مى باشد: سطح ادراك ملاك، و سطح نصوص و تصريحاتى كه در خصوص ولايت و شؤون آن صادر شده است.
ادراك ملاك ولايت از دو جهت عمده محقق مى گردد: جهت اول: ايمان به رسول اللّه صلى الله عليه و آله. جهت دوم: شناخت قرآن كريم و شناخت سنت، كه بر ايمان به آن استوار است. ملاك ايمان به رسول اللّه صلى الله عليه و آله از سنخ ادله عقلى و وجدانى است، و هر چه ايمان قوى تر باشد پذيرش ولايت رسول اكرم صلى الله عليه و آله قوى تر و گسترده تر و با شموليت بيشتر مى گردد.
قدرت ايمان هم جوانبى دارد، كه از جمله آن است مرتبه تصديق و مرتبه شناخت به آن حضرت، و قدرت درك معانى و ابعاد مأموريت خطير آن حضرت. ايمان به رسول اللّه صلى الله عليه و آله بر ايمان به خداوند سبحان استوار است. پس هر كس شناختش نسبت به خدا افزون گردد، شناختش نسبت به برگزيده خدا و حجت خدا در زمين افزون مى گردد.
صحابه از نظر قوت ايمان در جميع جوانب آن با يكديگر فرق داشتند. حتى برخى از آنها دچار شك مى شدند كه آيا حق با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است و آن حضرت گزينه برتر و سزاوارتر را برگزيده يا نه ! حتى گاهى برخى از ايشان در صداقت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و عدم مخالفت حضرت با پروردگار دچار شك و ترديد مى شدند ! ! بعضى از آنها پا را
ص: 171
از اين فراتر گذاشتند و در شك و ترديد نسبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بسيار فراتر از اين حدود كه ذكر شد عمل نمودند !
اما اهل بيت حضرت عليهم السلام كاملاً ذوب در آن حضرت بودند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سنتش را تقديس مى كردند، و با قوت به آن تمسك مى كردند، و در جهت ميل و رغبت آن حضرت و خواست قلبى او حركت مى كردند، و منتظر اشاره حضرت بودند، و كاملاً مطابق اراده و ميل حضرتش عمل مى كردند.
حضرت فاطمه و اميرالمؤمنين و نيز امام حسن و امام حسين عليهم السلام على رغم سن اندكشان، كاملاً همانى بودند كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى خواست. هيچ گاه امام سخنى از سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را تكرار نكرد، بلكه بدون هيچ بحث و جدل و تنها در همان بار اول سخن آن حضرت را درك مى كرد، و اوامر ايشان را در مى يافت و اجرا مى كرد.
حتى گاهى كه صورت پيامبر صلى الله عليه و آله به سمتى بود و اميرالمؤمنين عليه السلام مى خواست سؤالى از ايشان بپرسد، صورت خود را بر نمى گرداند و در حالى كه به همان سمت متوجه بود پرسش خود را مطرح مى كرد. اينان در سختى ها و تنگناها و هنگامه نبرد همراه و شريك رسول اللّه صلى الله عليه و آله بودند، و به همراه حضرتش مشقت ها و سختى هاى زندگى را تحمل مى كرند.
همچنين برخى از صحابه در خصوص ذوب شدن در اطاعت و ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله كه مبتنى بر ايمان ايشان به حضرت بوده مثال هاى درخشان و خيره كننده اى در تاريخ اسلام بر جاى گذاشته اند. افرادى همچون مقداد و سعد بن معاذ در حادثه بزرگ جنگ بدر.
ايمان به عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله جزئى از ايمان به آن حضرت و درجه اى از درجات آن مى باشد. قرآن كريم با اسلوب و سياق خود بسيارى از جوانب ملاك ولايت را در ذهن و شعور آدمى پى ريزى مى كند. ولى بهتر اين است كه ادراك از قرآن هوشيارانه باشد، و اين مهم با قرائت متدبرانه و هوشيارانه قرآن به آسانى امكان پذير است.
ص: 172
1. ولايت در تبليغ قرآن كريم از طريق وحى از خداوند سبحان. اين ولايت، ولايتى مهم و منحصر به آن حضرت است. در نتيجه، هيچ كس قرآن را از طريق وحى الهى تبليغ نمى كند مگر آن حضرت، و از هيچ كس جز ايشان چنين چيزى پذيرفته نيست؛ چه در حيات آن حضرت و چه پس از عصر حضرت تا روز قيامت !
پس قطعا پيامبر صلى الله عليه و آله همه قرآن را تبليغ كرده و به بندگان خدا رسانده است، و هيچ چيز از چشم حضرت پوشيده نمانده است. قطعا قرآن در زمان حيات حضرتش كامل شده و چيزى از آن ناگفته نمانده است.
پس اين قرآن كامل است، همان طور كه خداوند متعال اراده كرده است. اين بدان معنى است كه شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مانع از كامل شدن قرآن نشد؛ يعنى قبل از شهادت حضرت قرآن كامل شده بود، و هر كس قرآن را نقل نمايد و تبليغ كند قطعا يا مستقيما از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند، و يا با واسطه از ايشان نقل مى كند.
اين امر مهم - يعنى تبليغ قرآن با ولايت - در تعليم و تفسير قرآن و تأويل آن ملازمه دارد، و اين ولايت همچنين بسيار مهم است. لذا تفسير و تأويلى كه با آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله تفسير و تبليغ كرده معارض باشد قابل قبول و پذيرش نيست، و جايز نيست آنچه كه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله دريافت مى شود مورد تخطئه قرار گيرد.
اما فرق ميان ولايت آن حضرت در تبليغ نص و لفظ قرآن با ولايت حضرتش در تفسير اين است كه ولايت تبليغ منحصر به او است، و امكان ندارد و درست نيست كه از غير آن حضرت صادر شود. اما ولايت تفسير كمى پايين تر از اين مرتبه قرار دارد، و اين ولايت به معناى حاكم بودن است.
اين يعنى آنچه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در خصوص تفسير مى داند حاكم بر دريافت هاى ذهنى و استفاده هاى عقلى است كه بر اذهان ديگران متبادر مى شود، چرا كه صرفا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و وارثان علم ايشان از تفسير كامل و واقعى مطلع هستند.
ص: 176
4. ولايت بر تصديق كتب الهى پيشين و اشراف و سيطره بر آنها و تصديق پيامبران عليهم السلام پيشين و اشراف و سيطره بر اخبار و آثار و علوم ايشان. پس هر چه كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از كتب آسمانى پيشين خبر دهد واجب است مورد تصديق قرار گيرد و بدان ايمان آورده شود، و آنچه آن حضرت بيان نفرموده در مظانّ شك و گمان قرار مى گيرد، و نيز آنچه حضرتش انكار فرموده انكار و تكذيب آن واجب مى گردد. از همين قبيل است نام هاى پيامبران عليهم السلام و اخبار و علوم ايشان. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد آنچه نزد اهل كتاب است حاكم است.
5 . ولايت بر دعوت به اسلام؛ يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله مكلف است كه ديگران را به رسالت خويش فراخواند، نه اينكه صرفا واسطه اى براى رساندن آن به مردم باشد. پس براى هيچ كس جايز نيست كه در اين مأموريت به حضرت اعتراض كند، و يا در كار آن حضرت اشكال تراشى كرده و آن را دشوار سازد. و نيز كسى حق ندارد در اين مأموريت بدون حضور حضرتش تك روى كند. از جمله اين ولايت مى توان به ولايت در جهاد ابتدايى اشاره كرد.
6 . ولايت در تشريع و فانون گذارى در مورد همه عرصه هاى زندگى؛ چه گفته شود اين امر به نوعى از سوى اللّه تعالى به آن حضرت تفويض شده يا نه. چرا كه مسئله حدود ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله امرى است بين آن حضرت و پروردگارش.
پس هيچ يك از مردم صلاحيت ندارند كه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله اعتراض كنند، يا در مقابل تشريع آن حضرت مقاومت كنند، و يا ادعا كنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از صلاحيت ها و حد اختيارات خويش تجاوز كرده است. و نيز كسى حق ندارد در اين مأموريت تك روى كند و براى مردم قانون وضع كند، مگر با اجازه و منهج خود اسلام.
7. ولايت در گسترش امنيت و برقرارى نظم و اداره امور بندگان و عمران شهرها، براى زندگى مسلمانان و آن دسته از اهل كتاب كه با مسلمانان زندگى مى كنند. پس شوريدن و بر هم زدن امنيت، قيام عليه رسول اللّه صلى الله عليه و آله و جنگ با خداوند متعال و پيامبرش صلى الله عليه و آله مى باشد.
ص: 178
8 . ولايت در اجراى احكام اسلام و امر به معروف و نهى از منكر. پس رفتارهاى خوسرانه بدون اذن ايشان در اين مأموريت درست نيست.
9. ولايت در دفاع و امور مربوط به جنگ و صلح و آتش بس و پيمان، هر چند بدون دعوت و جهاد باشد. پس جنگ اسلامى و الهى جنگ رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و صلح صحيح فقط صلحِ حضرت است، و ذمّه و پيمان مشروع فقط ذمّه و پيمان پيامبر صلى الله عليه و آله است.
10. ولايت در قضاوت، هم در قانون گذارى و هم در اجراى آن.
11. ولايت در اطاعت مطلق. لذا نافرمانى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله جايز نيست، و عدم اجراى فرمان آن حضرت - به هر دليلى كه باشد - روا نيست.
12. ولايت پيروى و گرايش؛ لذا هويت اسلامى به هيچ كس اجازه نمى دهد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيروى سر باز زند. چرا كه او فرستاده خداست، و آنچه از جانب پروردگارش به حضرت وحى مى شود و خدا مى خواهد پيروى مى كند و بقيه - همه و بدون استثنا - پيرو آن حضرت هستند، و نيز از طريق تبعيت از ايشان مى توانند پيرو دين خداوند متعال گردند.
13. ولايت محبت و دوستى و تقديس و تنزيه و احترام و اكرام و برتر داشتن، و از آن جمله است ولايت محبت نزديكان و خويشاوندان ايشان، و حبّ و بغض داشتن بر اساس حبّ و بغض آن حضرت.
14. ولايت يارى و نصرت؛ يارى ايشان در همه حال و در همه عرصه ها واجب است، و اين امر هيچ استثنايى ندارد؛ نه در گستره فكر و احساس و نه در گستره عمل و رفتار و جبهه گيرى. پس يارى كردن رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سنت وى و عواطف وى همچون يارى رساندن به وى در جنگ و درگيرى و ساير انواع جهاد است، و اين يارى شامل همه اوقات مى شود. پس در هر لحظه و در هر برهه از زمان كه ميان رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سايريرن تباين و اختلافى رخ دهد، يارى رساندن به آن حضرت واجب است، و خلاف آن جايز نيست.
ص: 179
15. ولايت تزكيه و تعليم و اختيار تام در طرق و اساليب و شيوه هاى آن. در ضمن اين ولايت است قدرت حكومت و اختيار تعيين طريق تربيت و آماده سازى روحى و روانى و تعليم و آماده سازى فرهنگى و علمى.
16. ولايت بر نفوس و امور شخصى همه افراد، زيرا آن حضرت نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است؛ يعنى ولايت حضرت بر هر شخصى در مسائل شخصى و خصوصى اش از ولايت همان شخص بر خودش بالاتر و بيشتر است.
اين درجه از ولايت بالاترين درجه ولايت است، و اگر اين ولايت موجود باشد بقيه انواع ولايت نيز به طريق اولى وجود خواهند داشت. مثلاً اگر اين ولايت موجود باشد، دلالت مى كند بر وجود ولايت در اداره امور همه مؤمنين. اين يعنى فرمانروايى و رهبرى ايشان بر مؤمنان.
به همبن دليل، برخى از كسانى كه مايلند جبهه گيرى برخى صحابه را توجيه كنند و بعيد مى پندارند كه صحابه عمدا با نص و تصريح رسول اللّه صلى الله عليه و آله مخالفت كرده باشند، اين معنى را از حديث غدير نفى مى كنند؛ و آن عبارت «هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام مولاى او است» مى باشد. در حالى كه آن حضرت در مقدمه اين سخن و پيش از اين عبارت فرموده است: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ » .
به همبن دليل واقعه غدير جايگاهى رفيع در انديشه اسلامى يافته است. خصوصا در مباحثه ميان اهل بيت عليهم السلام و شيعيان و بين آن دسته از مسلمانان كه برايشان دشوار است اعتراف كنند كه صحابه با فرمان رسول اللّه صلى الله عليه و آله مخالفت كرده اند.
پس اينكه:
غدير چيست ؟
روز غدير چه روزى است ؟
حديث غدير كدام است ؟
معناى آن چيست ؟
ص: 180
غير از آنچه گفته شد، بقيه انواع ولايت كه ذكر كرديم و گستردگى و درجات آن را بيان كرديم، مى تواند در ولىّ پس از پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گيرد. البته پس از آنكه وى سزاوار اين ولايت باشد، چرا كه داشتن اين ولايت ها موقوف بر نبوت نيست، و همين كه آن ولىّ پاك و معصوم باشد و دائما از جانب خدا علم به وى عطا شود و نيز با ملائك همراز باشد و در همه زمينه ها از جمله جنگ و قتال شجاع باشد كافى است. البته امامت شرايط ديگرى نيز دارد، كه علما در كتب عقائد ذكر كرده اند، و در احاديث اهل بيت عليهم السلام وارد شده، و در خصائص و فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده، كه ولىّ بايد همه آنها را نيز واجد باشد.
اينكه كسى به پيامبر صلى الله عليه و آله بگويد: «اى محمد، عدالت پيشه كن» ، اين گفتار وى برآمده از فهم و درك وى از معناى لغوى و استعمالى الفاظ ولايت در قرآن نيست. همان طور كه موضع گيرى هاى مثال زدنى و اعجاب انگيز امثال سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و سعد بن معاذ، و بالاتر از همه آنها سيره و روش اميرالمؤمنين عليه السلام در خصوص ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و ذوب شدن آنها در ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله به سبب اختلاف آنها با آن دسته قبلى - يعنى كسانى كه ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله را نپذيرفته اند - در فهمشان از معناى لغوى ولايت نيست. فرق اساسى دو دسته فقط در ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و تصديق ايشان است، كه جز با جبهه گيرى و التزام عملى و تحمل مسؤوليت و فداكارى محقق نمى گردد.
جالب اينجاست كه همه اعراب در فهم معناى كلماتى چون ولاء، ولايت، تولى، مولى، والى، ولى و اولى به هم نزديك هستند و فهم نزديكى از اين الفاظ دارند. اما مسلمانان با وجود نزديكى فهمشان از معناى لغوى و معانى واژه هاى مذكور، از حيث جبهه گيرى در ميزان تصديق و پذيرش و التزام عملى نسبت به ولايت رسول اكرم صلى الله عليه و آله با هم متفاوت هستند !
مثلاً از نظر ميزان تصديق جبهه گيرى هاى متفاوتى را ملاحظه مى كنيد كه با هم كاملاً مغاير هستند. برخى حضرت را متهم مى ساختند، و برخى تكذيب مى كردند، و برخى مؤمن به حضرت بودند و در حد يقين ايشان را تصديق مى نمودند.
ص: 182
همچنين ميان درجات ايمان هم تفاوت هست. برخى تصديق آميخته به شك داشتند، يا حتى ايمان برخى ها آميخته با شك بوده است، و الى آخر.
قبول و پذيرش ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله نيز در ميان مسلمان ها داراى درجات مختلفى است. از درجه تسليم و پذيرش تام و كامل تا درجه رد كردن و عدم پذيرش، و در ميان اين دو درجه نيز درجاتى هست؛ همچون پذيرش با دشوارى و كراهت.
همچنين است در مورد التزام عملى؛ پايبندى و التزام عملى و دفاع از ولايت نيز داراى درجات است، و اين طور نيست كه هر كس كه مؤمن به ولايت بوده و آن را قبول كرده و ملتزم به آن بوده، به درجه مطلوب از آن دفاع كرده باشد و در راه سرافرازى آن همه گونه فداكارى نمايد، و متحمل انواع و اثسام اذيت و دشوارى گردد.
پس با همه اين دلائل، سزاوار است كه بحث صرفا به حدود و جوانب معناى لغوى ولايت منحصر نگردد، و اين امر به عنوان مبناى مشكل و مسئله تلقى نگردد.
اما به دليل آنكه در خصوص معنى و مقصود از واژه ولايت بحث و جدل هايى صورت گرفته و نسل هاى مختلف به پيگيرى اين موضوع پرداخته اند، مفيد بلكه لازم و ضرورى است كه در اين خصوص مباحثى را مطرح كنيم:
در اينجا مى كوشيم كه افزون بر جريان عادى بحث، تصويرى كلى از معنى و منشأ و ابعاد ولايت در اسلام ارائه دهيم؛ به اين صورت كه ابتدا به بحث از معناى لغوى آن پرداخته، و سپس به مبدأ پيدايش آن در اسلام مى پردازيم، و در آخر از ابعاد و انواع ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت عليهم السلام سخن خواهيم گفت:
نكته سوم: معناى لغوى مولى و ولايت
در «لسان العرب» ذيل ماده «ولى» آمده است: «ولى» از اسماء خداوند تعالى است، و ولى همان ناصر و يارى كننده است. و گفته شده است كه يعنى متولى امور عالم و خلايق و سرپرست ايشان.
ص: 183
از جمله نام هاى خداوند عزّ و جلّ نيز والى است، و آن يعنى مالك همه اشياء و تصرّف كننده در آنها. گويا ولايت اِشعار دارد به داشتن تدبير و قدرت و عمل، و هر كس اين صفات در او جمع نگردد اطلاق اسم والى بر وى صحيح نيست.
و ولىّ زن كسى است كه عقد نكاح زن بر عهده او است، و بدون وى زن به تنهايى نمى تواند در عقد نكاح تصرف نمايد. ولىّ يتيم يعنى سرپرست او كه امور وى را سرپرستى و كفايت مى كند. مولى يعنى ولى و دوست كه با تو هم پيمان است و دوستى مى كند، و مولى به معناى گروه و حزب نيز هست.
نيز مولى يعنى هم پيمان و آن كسى كه به تو مى پيوندد و از تو پشتيبانى مى كند، و با قبول تو قبول مى كند و با امتناع تو امتناع مى كند. چون او به منزله عموزاده تو مى باشد، بر تو واجب است كه وى را يارى كنى، و اگر بميرد و وارثى نداشته باشد از او ارث مى برى. مولاى معتّق (برده آزادشده) به تو منتسب مى گردد، و از اين رو به معتق ها (برده هاى آزادشده) مَوالى گفته شده است.
مولى يعنى عموزاده و عمو و برادر و فرزند، و نيز به همه كسان و خويشان مولى گفته مى شود. مولى يعنى آزاد كننده، و او كسى است كه ولىّ نعمت است، و با آزاد كردن بنده خود به وى نعمت (آزادى) عطا كرده است.
مولى يعنى ناصر، و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است: مَن تَوَلاّنى فَليَتَوَلَّ عَليّا عليه السلام. معناى حديث اين است كه هر كس مرا يارى كرده بايد على عليه السلام را يارى نمايد. و نيز فرمايش آن حضرت: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ؛ يعنى دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و يارى كن هر كس او را يارى مى كند.
ولاء يعنى ملك و مولا يعنى مالك و بنده.
مولى يعنى دوست و ياور و تابع و پيرو و محب و دوستدار.
و موالات بر ضد معادات و ضد عدو است، و بر همين سياق گفته مى شود «تَوَلاّهُ» يعنى با وى دوستى كرد و وى را يارى نمود.
ص: 184
ولىّ و مولى در كلام عرب يكسان است، و مولى در لسان دين اسلام همان ولىّ است. چنانكه در فرمايش خداوند متعال آمده است:
«ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1): «چرا كه خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند ولى كافران را سرپرست (و يارى) نيست» ؛ يعنى آنها (كافران) وليّى ندارند.
و از همين باب است فرمايش رسول اللّه صلى الله عليه و آله كه مى فرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مولاه؛ يعنى هر كس كه من ولىّ او هستم على عليه السلام هم ولى او است.
هر كس هر چيز را عبادت كند آن چيز ولىّ او خواهد بود، و هر كس سرپرست امور كسى باشد ولىّ وى خواهد بود. «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنوا»(2)؛ يعنى اللّه ولى آنهاست در هدايت نمودن ايشان. و نيز گفته شده است كه اللّه تعالى متولى امور نيك و ثواب آنهاست. و در همين سياق لفظ مولى آمده است: وَ هُوَ يَتَمَولى عَلَينا؛ يعنى خود را شبيه موالى مى سازد.
همچنين مولى يعنى همسايه، هم پيمان و شريك و خواهرزاده. گاهى هم گفته مى شود: أولَيتُ فُلانا خَيرا وَ أولَيتُهُ شَرّا؛ يعنى به او خير يا شر رساندم، و أولَيتُه مَعروفا يعنى در حق او نيكى كردم، و هر كس را بدون آنكه جزا و مكافات دهى ابتدائا چيزى عطا كنى، نه در عوض كار نيك وى، در اينجا عرب مى گويد: اوليته.
و هر كس سرپرستى فردى را بر عهده گيرد ولى او به حساب مى آيد. فرّاء در مورد فرمايش خداوند متعال كه مى فرمايد: «فَهَل عَسَيتُم إن تَوَلَّيتُم أن تُفسِدوا فِى الأرضِ وَ تُقَطِّعوا أرحامَكُم»(3): «پس آيا اميد بستيد كه چون (از خدا) برگشتيد (يا سرپرست مردم شديد) در (روى) زمين فساد كنيد و خويشاوندى هاى خود را از هم بگسليد» ،
ص: 185
مى گويد: فرمايش حضرت حق يعنى آيا متولى امور مردم شده ايد ؟ و نيز خوانده شده «إن تُوُلَّيتُم» يعنى ولى شما بنى هاشم هستند.
و فرمايش رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه مى فرمايد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ، همچون فرمايش حق تعالى است كه مى فرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1): «چرا كه خدا سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند ولى كافران را سرپرستى نيست» .
و گفته عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام كه گفت: تو مولاى همه مؤمنان شدى يعنى ولى همه مؤمنان شدى.
و در حديث مطرف باهلى آمده است: تُسقيهِ الأوليَة، و اوليه جمع ولى به معناى باران است.
وَ وَلَّيتُ الأرضَ وَليّا؛ يعنى زمين باران خورد، و از آن رو به آن ولى گويند كه در پى نخستين باران بهارى مى آيد و نزديك به آن است و پس از آن مى آيد. همچنين ولى يعنى بارانى كه پس از بارانى مى آيد. لذا مى گويند: أمطَرَنى وَليَّهُ مِنكَ؛ يعنى از تو خيرى پس از خير به من رسيد.
در موارد ديگر استعمال واژه ولى مى گويند:
أولانى مَعروفا؛ يعنى كار نيكى در مورد من به جاى آورد.
جَلَستُ مِمّا يَلى زَيدا؛ يعنى در جايى نشستم كه به نزديك و چسبيده است. پس ولى يعنى قرب و نزديكى.
كُلُّ ما يَليكَ، يعنى هر چه به تو نزديك است.
دارُ وَليِّهِ، يعنى منزل نزديك.
ص: 186
و گفته مى شود: تَباعَدنا بَعدَ وُلىٍ؛ يعنى دور شديم پس از نزديكى.
در حديث آمده است: إلحَقوا المالَ بِالفَرضِ. فَما أبقَتِ السَهام فَلأولى رَجلٌ ذَكَرٌ؛ يعنى نزديك تر از حيث نسب در ميراث.
و گفته مى شود: فلانٌ أولى بِهذَا الأمرِ مِن فُلانٍ؛ يعنى وى سزاوارتر است به آن.
تَوالَى الشَى ءُ؛ يعنى از پى آن درآمد، و موالاة يعنى پيروى.
إفعَل هذِهِ الأشياءَ عَلَى الوِلاءِ؛ يعنى از روى پيروى و متابعت.
تَوالى عَلَيهِ شَهرانِ؛ يعنى دو ماه بر وى گذشت.
إستَولى عَلى الأُمورِ؛ يعنى به حد غايت بر امور تسلط يافت.
فرمايش خداوند متعال «أولى لَكَ فَأولى»(1) معنايش تهديد و وعده عذاب است؛ يعنى شر و بدى به تو بسيار نزديك است و نزديك است كه هلاك شوى.
همچنين فرمايش حق تعالى «فأولى لَهُم»(2)؛ يعنى سرپرست ناخوشايند ايشان، و آن اسمى است از لفظ دنوّت؛ يعنى نزديك شدن.
نُواليهِ؛ يعنى وى را از مادرش جدا مى كنيم.
أُلوا مَواشِىَ نِعَمِكُم عَن جُلَّتِها؛ يعنى كوچك آن را از بزرگش جدا سازيد.
قَد والَيناها فَتَوالَت؛ يعنى متمايز شد.
همچنين كلمه مولى در احاديث بسيارى وارد شده است، و آن اسمى است كه بر جماعتى بسيار اطلاق مى شود. از جمله: رَبّ، مالِك، سَيِّد، مُنعِم، مُعتِق (آزاد كننده) ، عَقيد (بزرگوار) ، صِهر (داماد) ، عَبد، مُعتَق (آزاد شده) ، مُنعَمٌ عَلَيه (كسى كه به وى
ص: 187
است. چنانكه در بيان مفسر كبير طبرسى در تفسير «مجمع البيان» آمده است. وى در تفسير آيه «أ لَم تَعلَم أنَّ اللّه َ لَهُ مُلكُ السَماواتِ وَ الأرضِ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّه ِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(1): «مگر ندانستى كه فرمانروايى آسمان ها و زمين از آنِ خداست و شما جز خدا سرور و ياورى نداريد».
فخر رازى و مفسران ديگر نيز همين گونه بيان كرده اند.
از همه مباحث گذشته بر مى آيد كه معانى ذكر شده براى كلمه ولايت به يك اصل واحد باز مى گردد، و آن وجود رابطه و مناسبت بين آن معانى و معناى كلمه «ولىّ» به معناى قرب و نزديكى است. لذا همه آن معانى متضمن و در بر دارنده معناى قرب و نزديكى هستند، و يا از جهتى با معناى قرب پيوند دارند:
يا از نظر زمان و يا از نظر مكان
يا هويت و ماهيت
يا از حيث اصل و منشأ
يا از حيث نسب و خون
يا از حيث وجود رابطه اى اجتماعى همچون بردگى و آزاد كردن برده
يا از حيث نزديكى در صفات مادى يا صفات معنوى.
واضح است كه قرب و نزديكى از همه حيث و از هر اعتبار و از همه جهات كل معناى واژه قرب را نمى رساند و در بر نمى گيرد، چرا كه قرب معنايى عام و گسترده دارد كه همه معانى و لحاظ ها را در بر مى گيرد. پس هر معناى آن در ذيل آن معناى گسترده قرب قرار مى گيرد.
همچنين است معناهايى كه براى لفظ ولايت و وابسته هاى لفظى آن مثل ولى و مولى ذكر مى شود. بدين ترتيب كه هر معنايى از معانى ذكر شده تمام آنچه كه واژه
ص: 189
ولايت مى رساند و معنى مى دهد را شامل نمى شود، چراكه اساسا هر معنايى از جنبه و جهتى خاص از ميان جنبه هاى مختلف با اين لفظ مرتبط است و معانى ديگر را نمى رساند. لذا واژه نصرت و يارى همه معانى قرب و كل معناى كلمه ولايت را نمى رساند. از سوى ديگر، لفظ ناصر يا نصير نيز تمام معناى ولى يا مولى را نمى رساند.
واقعيت اين است كه اساسا كلمه ولايت در اصل وضع آن كه همان معناى قرب است، همه معانى ذكر شده را يك جا مى رساند و منعكس مى كند، و هر كدام از آن معانى قسمت و گوشه اى از معناى عام و گسترده كلمه ولايت را مى رساند. همچنين است واژه ولى و مولى.
مقصود اين است كه ولايت معنايى عام و گسترده و در بر گيرنده دارد، كه همه معانى ذكر شده ذيل آن قرار مى گيرد. البته آن معانى خود از حيث قوت و ضعف و گستردگى و عدم گستردگى با هم متفاوت هستند:
برخى از آن معانى به شدت قوى هستند، تا حدى كه قدرت مالكيت و سيادت و سرورى خالق متعال را مى رسانند، و برخى از آنها نسبت به معانى گفته شده بسيار ضعيف اند، همچون ولايتِ شراكت.
برخى از آن معانى بسيار گسترده اند، همچون ولايتِ خالق. برخى از آنها بسيار كم دامنه هستند، همچون ولايتِ اداره يك بازى ميان دو نفر، يا فيصله دادن به خصومت ميان دو نفر در مسئله اى جزئى؛ مشخصا معناى ولايت در اين مثال ها بسيار كم دامنه و ضعيف است.
حتى برخى معانى كه براى ولايت بر مى شمرند، در حقيقت از معانى اين لفظ نيست و فقط با آن مرتبط است. همچنين برخى از معانى نتيجه و برآمده از معنى و مفهوم ولايت هستند؛ همچون معناى نصرت و يارى، كه نتيجه برقرارى نوعى از ولايت است.
ص: 190
برخى معانى نيز از حيث سببيت با ولايت مرتبط هستند، و يا نتيجه آن به حساب مى آيند. همچون حب و دوست داشتن كه از نوعى قُرب محسوب مى شود. مثل قرب و نزديكىِ نسبى و خويشاوندى، و يا نزديكىِ فكرى و عقيدتى. گاهى نيز در پى عشق و ذوق مى آيد و قرب و نزديكى را مى آفرينند، و يا قرب حقيقى پس از آن حاصل مى شود.
برخى از معانى هم از مصاديق ولايت هستند، مثل «پسرعمو» . اين مصداق نيز نمايانگر همه قرب نسبى و خويشاوندى نيست، بلكه صرفا يكى از مصاديق آن است. حتى مى توان گفت كه همه معانى اى كه ذكر شد - از منظرى ديگر - مصاديق معناى عام و گسترده ولايت هستند.
نكته چهارم: ولايت در كاربردهاى اسلامى
اشاره
الفاظ خانواده «ولايت» به مناسبت هاى متعدد در كتاب و سنت به كار رفته است، و مى توان گفت كه اين استعمال ها به دو قسمت تقسيم مى گردد:
قسمت اول
استعمال الفاظ در معناهاى لغوى آن، يا همان طور كه عرب بدون توجه به معناى اسلامى آن، آن را به كار مى برد. چنانكه در آيات ذيل مشاهده مى شود:
«وَ ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً رَجُلَينِ أحَدَهُما أبكَمٌ لا يَقدِر عَلى شَى ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ أينَما يُوجِّههُ لا يَأتِ بِخَيرٍ هَل يَستَوى هُوَ وَ مَن يَأمُرُ بِالعَدلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُستَقيمٍ»(1): «و خدا مَثَلى (ديگر) مى زند دو مرد هستند كه يكى از آنها لال است و هيچ كارى از او بر نمى آيد و او سربار خداوندگارش مى باشد هر جا كه او را مى فرستد خيرى به همراه نمى آورد آيا او با كسى كه به عدالت فرمان مى دهد و خود بر راه راست است يكسان است» .
ص: 191
«قالوا تَقاسَموا بِاللّه ِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أهلَهُ ثُمَّ لَنَقولُنَّ لِوَليِّهِ ما شَهِدنا مَهلَكَ أهلِهِ وَ إنّا لَصادِقونَ»(1): «گفتند با يكديگر سوگند بخوريد كه حتما به (صالح) و كسانش شبيخون مى زنيم سپس به ولىّ او خواهيم گفت ما در محل قتل كسانش حاضر نبوديم و ما قطعا راست مى گوييم» .
«أولى لَكَ فَأولى . ثُمَّ أولى لَكَ فَأولى»(2): « (با اين اعمال عذاب الهى) براى تو شايسته تر است شايسته تر. سپس عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر» .
قسمت دوم
استعمال الفاظ با توجه به كاربرد اسلامى. اين استعمال براى الفاظ ولايت و هم خانواده هاى آن در كتاب و سنت غلبه دارد، چون اسلام رسالتى فكرى و دعوتى متمدنانه و نقطه آغازى كامل از نظر اعتقاد و نظام زندگى است.
جايگاه اسلام در مبادى و افكار اين است كه در امورى كه بدان توجه دارد نظراتى ويژه ارائه نمايد. هر گاه كه اسلام مى خواهد در مورد معناهايى كه راجع به آنها نظرى خاص دارد صحبت كند، گاه نظر خود را به معناى اصلى اضافه مى كند، و گاه نظرات آن آنقدر گسترده و پردامنه است كه معناى اصلى را تحت الشعاع قرار مى دهد، و گاه نيز ضعيف تر از معناى اصلى است. لذا ميزان توجه و عنايت در استعمال از حيث قوت و ضعف مختلف است.
گاهى استعمال در حوزه اعتقادات و مفاهيم است. لذا عنايت و توجه از لحاظ فكرى متوجه آن مى شود، و گاه در حوزه قانون گذارى و تشريع است. وقتى اين عنايت و توجه آنچنان قوى باشد كه معناى اصلى كلمه را تحت الشعاع قرار دهد، هر لفظى مختصات آن مبدأ يا قانون يا تفكر را به خود مى گيرد.
ص: 192
در مرحله بعد، شايسته است كه حقيقت وحدتِ دين و وحدتِ حركت و مسير آن در ذهن تداعى شود، هر چند بعضى اوقات و در بعضى مناطق و حالات اين وحدت منقطع گرديده است. اين حقيقت از زمانى كه خداوند حضرت آدم عليه السلام را آفريد شروع شده و تا بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ادامه داشته است.
همچنين اين مفهوم كه پيامبران عليهم السلام همه با هم برادر و يك امت هستند، و پيروان ايشان نيز يك امت هستند. و اينكه ابراهيم عليه السلام جايگاهى ويژه و نقشى مهم داشته، و سنت و ملت وى ارج و ارزش و جايگاهى عظيم و اثرى فراوان در حركت دين و در عرصه حيات داشته و دارد.
بلكه سزاوار است كه پيش از همه اينها، اساس ولايت در دين اسلام و اينكه ولايت براى خداوند تبارك و تعالى به منزله مبناى همه چيز است در ذهن تداعى شود، و در پرتو همه آنچه گفته شد به ابعاد قرآن كريم از تعبير «أولَى الناسِ بِإبراهيمَ»(1) نگريسته شود.
ضمنا اهميت اين احتياج و استدلالى كه بيان شد در برابر اهل كتاب بيشتر كاربرد دارد.(2)
مشخص است كه بدون اين پيش زمينه ذهنى مقصود از اين اولويت درك نمى شود، هر چند معناى لغوى آن كاملاً قابل فهم است.
ص: 195
خدا كارزار مى كنند و كسانى كه كافر شده اند در راه طاغوت مى جنگند پس با ياران شيطان بجنگيد كه نيرنگ شيطان (در نهايت) ضعيف است» .
«وَ لا تَأكُلوا مِمّا لَم يُذكَرِ اسمُ اللّه ِ عَلَيهِ وَ إنَّهُ لَفِسقٌ وَ إنَّ الشَياطينَ لَيوحونَ إلى أوليائِهِم لِيُجادِلوكُم وَ إن أطَعتُموهُم إنَّكُم لَمُشرِكونَ»(1): «و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده است مخوريد چرا كه آن قطعا نافرمانى است و در حقيقت شيطان ها به دوستان خود وسوسه مى كنند تا با شما ستيزه نمايند و اگر اطاعتشان كنيد قطعا شما هم مشركيد» .
«كُتِبَ عَلَيهِ أنَّهُ مَن تَولاّهُ فَإنَّهُ يُضِلُّهِ وَ يَهديهِ إلى عَذابِ السَعيرِ»(2): «بر (شيطان) مقرر شده است كه هر كس او را به دوستى گيرد قطعا او وى را گمراه مى سازد و به عذاب آتشش مى كشاند» .
«إنَّما سُلطانَهُ عَلَى الَذينَ يَتَوَلَّونَهُ وَ الَذينَ هُم بِهِ مُشرِكونَ»(3): «تسلّط او فقط بر كسانى است كه وى را به سرپرستى برمى گيرند و بر كسانى كه آنها به او (خدا) شرك مى ورزند» .
«اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُلُماتِ إلَى النورِ وَ الَذينَ كَفَروا أولياؤُهُمُ الطاغوتُ يُخرِجونَهُم مِنَ النورِ إلى الظُلُماتِ أولئِكَ أصحابُ النارِ هُم فيها خالِدونَ»(4): «خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده اند آنان را از تاريكى ها (و ضلالت ها) به سوى روشنايى مى برد و كسانى كه كفر ورزيده اند سرورانشان طاغوت هستند كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكى ها مى برند آنان اهل آتشند كه خود در آن جاودان اند» .
ص: 198
پس از اين شواهد قرآنى، سزاوار است مجموعه استعمالات قرآنى در مورد واژه ولايت نگريسته شود، و معنايى كلى كه اسلام از اين لفظ يا اصطلاح به دست مى دهد ساخته شود. سپس از آن تصوير در هر مورد و موضوعى متناسب با همان مورد و موضوع بهره گيرى شود، نه اينكه به موارد كاربرد اين واژه به صورت مجزّا و جدا از آن صورت كلى و ساير استعمالات بنگريم !
براى رسيدن به اين هدف آيات پيش رو را بررسى مى كنيم؛ ابتدا در هر كدام تدبر مى كنيم، و سپس به مجموع آنها نظر مى كنيم:
«تَاللّه ِ لَقَد أرسَلنا إلى أُمَمٍ مِن قَبلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَيطانُ أعمالَهُم فَهُوَ وَليُّهُم اليَومَ وَ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(1): «سوگند به خدا كه به سوى امت هاى پيش از تو (رسولانى) فرستاديم (اما) شيطان اعمالشان را برايشان آراست و امروز (هم) سرپرستشان او است و برايشان عذابى دردناك است» .
واقعيت اين است كه در روز قيامت شيطان ديگر قادر بر انجام كارى يا تأثير نهادن بر چيزى نيست، و وى در آن روز نه كافران را دوست مى دارد و نه مى تواند به آنها كمك كند. پس به ناگزير آيه بايد معانى ديگرى داشته باشد كه متضمن معناى عام «ولىّ» باشد.
با توجه به اين نكته كه: اللّه سبحانه و تعالى در روز قيامت شيطان و كافران را در يك صنف قرار مى دهد، و به آن ميزان كه مستحق آن هستند آنها را عقوبت مى كند، و كافران را خوار مى سازد و ديگر همچون زندگى دنيا - كه آنها را اداره مى كرد - از ايشان سرپرستى نمى كند، و آنها را به آنچه در دوران اختيار بدان راضى گشته اند و در دوران بهره گيرى از ولايت از آن بهره گرفته اند وا مى گذارد، كه آن نيز براى ايشان نفعى ندارد.
ص: 199
اسلام چه عنايتى به اين واژه داشته، و چه رنگى بر آن زده، و چه پوششى بر اندام آن پوشانده است.
در اينجا بهتر است برخى آيات را برشمريم تا در ذهن خواننده به عنوان شواهد بحث حاضر باشد، و سعى مى كنيم آيات را بر اساس اولويت در تصنيف اين بحث مرتب كنيم، و همچنين نتايج و ملاحظات را بر همين اساس مرتب مى سازيم:
«وَ ما أنتُم بِمُعجِزينَ فِى الأرضِ وَ لا فِى السَماءِ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّه ِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(1): «و شما نه در زمين و نه در آسمان درمانده كننده نيستيد و جز خدا براى شما يار و ياورى نيست» .
«وَ لا تَركَنوا إلَى الَذينَ ظَلَموا فَتَمَسَّكُمُ النارُ وَ ما لَكُم مِن دونِ اللّه ِ مِن أولياءَ ثُمَّ لا تُنصَرون»(2): «و به كسانى كه ستم كرده اند متمايل مشويد كه آتش به شما مى رسد و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود و سرانجام يارى نخواهيد شد» .
«يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبهُمُ اللّه ُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(3):
«به خدا سوگند مى خورند كه (سخن ناروا) نگفته اند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيده اند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيب جويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بى نياز گرداندند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مى كند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
ص: 202
«مِن وَرائِهِم جَهَنَّمُ وَ لا يُغنى عَنهُم ما كَسَبوا شَيئا وَ لا مَا اتَخَذوا مِن دونِ اللّه ِ أولياءَ وَ لَهُم عَذابٌ عَظيمٌ»(1): «پيش روى آنها دوزخ است و نه آنچه را اندوخته و نه آن دوستانى را كه غير از خدا اختيار كرده اند به كارشان مى آيد و عذابى بزرگ خواهند داشت» .
«وَ الَذينَ اتَخَذوا مِن دونِهِ أولياءَ اللّه ُ حَفيظٌ عَلَيهِم وَ ما أنتَ عَلَيهِم بِوَكيلٍ»(2): «و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفته اند خدا برايشان نگهبان است و تو بر آنان گمارده نيستى» .
«وَ لأُضِلَّنَّهُم وَ لأُمَنّيَنَّهُم وَ لآمُرَنَّهُم فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الأنعامِ وَ لآمُرَنَّهُم فَليُغَيِّرُنَّ خَلقَ اللّه ِ وَ مَن يَتَّخِذِ الشَيطانَ وَليّا مِن دونِ اللّه ِ فَقَد خَسِرَ خُسرانا مُبينا»(3): «و آنان را سخت گمراه و دچار آرزوهاى دور و دراز خواهم كرد و وادارشان مى كنم تا گوش هاى دام ها را شكاف دهند و وادارشان مى كنم تا آفريده خدا را دگرگون سازند و هر كس به جاى خدا شيطان را دوست گيرد قطعا دستخوش زيان آشكارى شده است» .
«ألا للّه ِ الدينُ الخالِصُ وَ الَذينَ اتَخذوا مِن دونِهِ أولياءَ ما نَعبُدُهُم إلاّ لِيُقَرِّبونا إلَى اللّه ِ زُلفى إنَّ اللّه َ يَحكُمُ بَينَهُم فى ما هُم فيهِ يَختَلِفونَ إنَّ اللّه َ لا يَهدى مَن هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ»(4): «آگاه باشيد آئين پاك از آنِ خداست و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفته اند (به اين بهانه كه) ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند نمى پرستيم البته خدا ميان آنان درباره آنچه كه بر سر آن اختلاف دارند داورى خواهد كرد در حقيقت خدا آن كسى را كه دروغ پرداز ناسپاس است هدايت نمى كند» .
ص: 203
«اتَّبَعوا ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لا تَتَّبِعوا مِن دونِهِ أولياءَ قَليلاً ما تَذَكَّرونَ»(1): «آنچه را از جانب پروردگارتان به سوى شما فرستاده شده است پيروى كنيد و جز او از معبودان (ديگر) پيروى نكنيد چه اندك پند مى گيريد» .
«وَ إذ قُلنا لِلمَلائِكَةِ اسجُدوا لآدَمَ فَسَجَدوا إلاّ إبليسَ كانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَن أمرِ رَبِّهِ أ فَتَتَّخِذونَهُ وَ ذُرّيَّتَهُ أولياءَ مِن دونى وَ هُم لَكُم عَدوٌّ بِئسَ لِلظالِمينَ بَدَلاً»(2): «و هنگامى كه به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد پس (همه فرشتگان) جز ابليس سجده كردند كه از جن بود و از فرمان پروردگارش سرپيچيد آيا او و نسلش را به جاى من دوستان خود مى گيريد و حال آنكه آنها دشمن شما هستند و چه بد جانشينانى براى ستمگران اند» .
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا عَدوّى وَ عَدُوَّكُم أولياءَ تُلقونَ إلَيهِم بِالمَوَدَّةِ وَ قَد كَفَروا بِما جاءَكُم مِنَ الحَقِّ يُخرِجونَ الرَسولَ وَ إيّاكُم أن تُؤمِنوا بِاللّه ِ رَبِّكُم إن كُنتُم خَرَجتُم جِهادا فى سَبيلى وَ ابتِغاءَ مَرضاتى تُسِرُّونَ إلَيهِم بِالمَوَدَّةِ وَ أنا أعلَمُ بِما أخفَيتُم وَ ما أعلَنتُم وَ مَن يَفعَلهُ مِنكُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ»(3):
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگيريد (به طورى) كه با آنها اظهار دوستى كنيد و حال آنكه قطعا به آن حقيقت كه براى شما آمده كافر اند (و) پيامبر (خدا) و شما را (از مكه) بيرون مى كنند كه (چرا) به خدا پروردگارتان ايمان آورده ايد اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بيرون آمده ايد (شما) پنهانى با آنان رابطه دوستى برقرار مى كنيد در حالى كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم و هر كس از شما چنين كند قطعا از راه درست منحرف گرديده است» .
ص: 204
«قُل إن كُنتُم تُحِبُّونَ اللّه َ فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللّه ُ وَ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم وَ اللّه ُ غَفورٌ رَحيمٌ»(1): «بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد و خداوند آمرزنده مهربان است» .
«وَ مَن يُشاقِقِ الرَسولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدى وَ يَتَّبِعَ غَيرَ سَبيلِ المُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَولّى وَ نُصلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَت مَصيرا»(2): «و هر كس پس از آنكه راه هدايت براى او آشكار شد با پيامبر مخالفت كند، و غير راه مؤمنان در پيش گيرد وى را به آنچه روى خود را بدان سو كرده واگذاريم و به دوزخش كشانيم و چه بازگشتگاه بدى است» .
«فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرِ»(3): «پس امروز نه از شما و نه از كسانى كه كافر شده اند عوضى پذيرفته نمى شود جايگاهتان آتش است آن سزاوار شماست و چه بد سرانجامى است» .
«وَ ما لَهُم إلاّ يُعَذِّبهُمُ اللّه ُ وَ هُم يَصُدُّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ وَ ما كانوا أولياءَهُ إن أولياؤه إلاّ المُتَّقونَ وَ لكِنَّ أكثَرَهُم لا يَعلَمونَ»(4): «چرا خدا عذابشان نكند با اينكه آنان (مردم را) از مسجدالحرام باز مى دارند در حالى كه ايشان سرپرست آن نباشند چرا كه سرپرست آن جز پرهيزگاران نيستند ولى بيشترشان نمى دانند» .
«لا يَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكافِرينَ أولياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ وَ مَن يَفعَل ذلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللّه ِ فى شَى ءٍ إلاّ أن تَتَّقوا مِنهُم تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّه ُ نَفسَهُ وَ إلَى اللّه ِ المَصيرُ»(5): «مؤمنان نبايد كافران را به جاى مؤمنان به دوستى بگيرند و هر كس چنين كند در هيچ چيز از خدا (بهره اى برايش) نيست مگر اينكه از آنان به نوعى تقيّه كند و خداوند شما را از خود مى ترساند و بازگشت به سوى خداست» .
ص: 206
گاه نيز در معنايى پايين تر از اين، با درجاتى مختلف و بر حسب نياز. چنانكه سابقا بدان اشاره كرديم.
نكته دوم
ولايت از معناهايى كه در برخى آيات به ازاء آن ذكر مى شود اعم است، همچون نصرت و پيروى و حبّ. اين مسئله اى واضح و بديهى است كه از قرائت سه آيه اول كاملاً پيداست و برمى آيد.
پس تفسير ولايت در نظائر اين آيات به يكى از معانى - مثلاً نصرت و يارى - به اين معنى كه اينها با هم مترادف باشند نظرى دقيق نيست، چرا كه برخى از اين معانى محقق مى گردند، اما نمى توان اسم ولايت بر روى آنها نهاد. همچون حبّ، چرا كه اين حبّ گاهى براى انسان دست مى دهد، آن هم در مقابل انسانى ديگر يا چيزى ديگر.
اما چنين اطلاق نمى گردد كه فردى كه حبّ دارد نسبت به محبوب خود ولايت دارد يا متولى آن است. بلكه در چنين حالتى گفته مى شود كه آن شخص بدان شى ء يا شخص محبت دارد و عاشق آن است، و اين غير از صداقت است. معمولاً به حبّ صداقت ولايت اطلاق مى شود، ولى به عشق ولايت اطلاق نمى شود.
و فرق حبّ در امور غير عاقل همچون جمادات و حيوانات و افكار و عادات نيز با توضيح گفته شده آشكار و واضح است.
پس كسى كه پرنده يا منظره اى طبيعى يا عادت و رفتارى را دوست دارد، به اين محبت وى ولايت گفته نمى شود. اين امر دلالت مى كند بر اين نكته كه ولايت با حبّ فرق دارد. اين فرق هم مسئله اى وجدانى است و با وجدان ادراك مى شود.
و حبّ در برخى عرصه ها تابع و مصداق مى باشد، و احاديث ولايت اين حقيقت را به صورت كامل روشن مى سازد. فلذا در بيشتر موارد ولايت ذكر مى شود و يكى از معانى همچون حب يا اتباع يا اطاعت و نصرت از آن منشعب مى گردد. اين واقعيت نشان مى دهد كه معنى ولايت وسيع تر از آن معانى است و همه آنها را در بر مى گيرد، نه
ص: 209
به اين معنى كه مساوى با هر يك از آنها باشد. اين يعنى وجود مغايرت ميان معناى ولايت و آن معانى كه ذكر شد.
نكته سوم
معناى ولايت در استعمال حتى شامل معناى ولايت ادّعايى و دروغين نيز مى شود. لذا به كسى كه به غير اللّه ايمان آورده يا براى حضرت حق شريك قائل شده مى توان گفت كه وى ولايت آنها را پذيرفته و آنها را ولىّ خود ساخته است. با اينكه اين ولايت جعلى و باطل است و جز در مخيّله كافر و منافق و مخالف حقيقت و واقيعت ندارد. بنا بر اين، ولايت قابل اتصاف به صحت و فساد و حق و باطل است.
نكته چهارم
ولايت از نظر حكم اسلام در مورد آن به احكام پنج گانه تقسيم مى گردد؛ برخى ولايت ها واجب، برخى حرام، و برخى نه حرام اند و نه واجب.
نكته پنجم
ولايت هم در عرصه هاى تكوينى و هم در عرصه هاى تشريعى به كار مى رود؛ يعنى به تصرف تكوينى گفته مى شود ولايت، و نيز به تصرف تشريعى - كه نياز به تشريع دارد - نيز ولايت گفته مى شود. همچون ولايت فرمانروايى كه نياز به تشريع دارد و تصرف در آنچه در زمين وجود دارد، كه آن هم محتاج تشريع است. پس ولايت از اين نظر تقسيم مى شود به ولايت تكوينى و ولايت تشريعى.
نكته ششم
ولايت همچنين از حيث منشأ به ذاتى و مجعول تقسيم مى شود. ولايت ذاتى همانا ولايت اللّه سبحانه و تعالى در دو عرصه تكوين و تشريع با هم است، و ولايت الهى قابل جعل نيست؛ به اين معنى كه قابل لغو شدن و يا كم و زياد شدن نيست. همانا او آفريدگار خلق است، و اراده وى در ميان آنها جارى است، و او مالك خلق است، و مخالفت با وى جايز نيست.
ص: 210
اما ولايت غير خدا مجعول بوده و از طرف اللّه سبحانه و تعالى جعل شده است. پس او قادر است كه براى برخى از مخلوقاتش قابليت فعل و تأثير تكوينى با درجات مختلف قرار دهد، و همچنين مى تواند اين قابليت را از آنان سلب كند. حاكميت از آن او است. پس گاه براى برخى بندگان خود ولايتى تشريعى بر برخى ديگر قرار مى دهد، يا اين ولايت را سلب مى كند. يا مى افزايد و يا مى كاهد.
موضوع حديث غدير همان ولايت تشريعى است. هر چند از برخى جهات با ولايت تكوينى كه اللّه تعالى براى اولياء صالح خود قرار مى دهد مرتبط است.
نكته هفتم
ولايت غير حرام در اسلام به دو قسمت اصلى تقسيم مى شود:
اول: ولايت نسبى يا موضوعى، كه از واقعيت منتج مى شود و يا از ناحيه برخى افراد به واسطه اراده آنها جعل يا اخذ مى شود. اسلام براى اين نوع ولايت احكام مناسب آن را در ابواب فقه بيان كرده است.
دوم: ولايتى است كه ابتدائا از ناحيه دين جعل مى شود و نشأت مى گيرد. همچون ولايت اولى الامر و ولايت ميان مسلمانان، كه مى شود آن را ولايت اسلامى يا ولايت دينى نام نهاد. موضوع حديث غدير از اين دسته دوم است.
نكته هشتم
ولايت دينى يا اسلامى مبدئى مقدس است كه مراحلى دارد، و برخى از اين مراحل بر برخى ديگر مترتب است. همه آن بر ولايت ذاتيه حق سبحانه و تعالى - كه به ولايت تكوينيه و ذاتى حق باز مى گردد - مترتب است.
نكته نهم
خداوند متعال در قرآن كريم ولايت را متضادّ عداوت و نقيض آن به كار برده است.
ص: 211
همچنين مى توانيم بگوييم كه اولويت و اولى بودن درجه اى از ولايت است. پس پيامبر صلى الله عليه و آله ولىّ مؤمنين است، چه مجموعا و چه انفرادا. حضرتش بر فرد فرد مؤمنان از خود آنها سزاوارتر هستند.
نكته دوازدهم
مبدأ ولايت اسلامى بر حسب معانى اى كه علماى علم لغت و برخى از مفسران گفته اند قابل تجزيه به اجزاى مختلف نيست؛ به اين ترتيب كه مثلاً ولايت در جايى از قرآن كريم فقط به معناى نصرت و يارى باشد، و در جاى ديگر به معناى حب و دوست داشتن باشد، و در جاى ديگر به معناى اتباع و پيروى باشد، و در جاى چهارم به معناى آرزو و درخواست فرمانروايى باشد كه اطاعت و فرمانبرى ملازم معناى آن است.
بلكه واقع امر چنين است كه واژه ولايت به مثابه يك كلّ است كه همه اين امور را در بر مى گيرد. هر چند استعمال آن در برخى موارد از ساير موارد پررنگ تر و واضح تر است. اما گويا مبدأ ولايت منبع و اساس و مبناى همه اين معانى و حالات و احكام است؛ يعنى اينكه ولايت بين مسلمانان مبدئى ثابت دارد.
پس واجب است كه آنها يكديگر را يارى كنند و به يكديگر محبت بورزند، و برخى از آنها برخى ديگر را امر به معروف كنند، و بر برخى نيز واجب است كه امر به معروف برخى ديگر را از آن رو كه اولياى ايشان هستند بپذيرند. اينگونه نيست كه مؤمنان بايسته است كه به هم محبت داشته باشند، چون بينشان ولايت محبت جارى است، و واجب است كه يكديگر را يارى كنند چون ولايت نصرت ميانشان وجود دارد، آن هم همچون ولايتى مستقل و مجزا از ولايت محبت !
مبدأ ولايت در اسلام مقدس بوده و خشك و تحميلى نيست. اين طور نيست كه مسلمانان از ترس عقوبت به آن گردن نهند، بلكه اين ولايت در وجدان و ضمير مسلمان وجود دارد، و حركت و تقدس و احترام ويژه اى را دارا مى باشد، كه عاطفه و قداست بويى خاص به اين ولايت مى دهد، كه چنين بويى از عاطفه صرف برنمى آيد.
ص: 213
مثلاً محبت انسان نسبت به پدر و مادرش و فرزندانش و همسرش با محبت وى نسبت به دين و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام فرق دارد. آنچه اين دو دسته محبت را از هم متمايز مى سازد قداست است، كه در محبت دين و پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرات معصومين عليهم السلام وجود دارد.
نكته سيزدهم
ولايت دو طرف و جهت دارد، و نيز احكامى در مورد هر دو طرف آن با هم وجود دارد. اللّه سبحانه و تعالى ولىّ مؤمن است، و مؤمن ولى اللّه است. مؤمن مخلصانه ولايت اللّه را مى پذيرد، و اللّه سبحانه و تعالى مؤمن را با ولايتى خاص و افزون بر ولايت خود بر كائنات و همه مردم - چه مسلمان و چه كافر - مورد عنايت قرار مى دهد.
همچنين ولايت ميان مسلمانان و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز دو سو دارد. از يك سو پيامبر صلى الله عليه و آله بر ايشان ولايت به معناى سرپرستى دارد، و از سوى ديگر آنها نيز در مقابل آن حضرت حقوقى بر گردن حضرتش دارند؛ يعنى ولايتى ديگر وجود دارد كه متعلق به مؤمنان است، و حقى است متعلق به آنها كه بر گردن پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام مى باشد.
اما ولايت ميان خود مسلمانان، واضح است كه طرفين نسبت به هم حقوق و تكاليفى به صورت كلى دارند، و برترى بر مبناى مبدأ عام تفاضل در اسلام، مبتنى بر تقوى و علم و ساير موارد مطرح شده در شرع مقدس است؛ همچون رَحِم و خويشاوند و ميزان عمر و ... .
انتصاب و انتخاب بهترين مولى
انتصاب و انتخاب بهترين مولى(1)
اسلام به عنوان آخرين دين و ناسخِ تمام اديان، حامل والاترين معارف الهى است كه به زمان و مكان محدود نمى شود. اين معارف بايد براى هميشه و در تمام دنيا به عنوان سازنده فكر و روح مردم و دستورالعمل و قانون نامه بشريت تلقى گردد.
ص: 214
تحليل واژه «مولى»
نكته اول: پيش زمينه مولى
با يك نگاه - حتى گذرا - به ماجراى غدير، مى بينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا كه آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ... »(2) پيش از سفر حجة الوداع و در مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، درباره اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كرده اند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: «على را دوست بداريد» ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مى كند.
نكته دوم: ولايت مطلقه
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مى كند. پيامبر صلى الله عليه و آله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مى كند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهم السلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مى كند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مى دهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مى فهماند.
تأكيد اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است؛ يعنى با وجود آنان براى مردم اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهم السلام به همين نكته است؛ يعنى اگر
ص: 216
آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند، هيچ كس ديگرى و حتى خود كسى كه درباره اش تصميم گيرى مى شود، نبايد حق دخالت و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهم السلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مى كند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهم السلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
دعاى روز غدير و واژه «مولى»
دعاى روز غدير و واژه «مولى»(1)
يكى از مضامينى كه در دعاهاى روز غدير آمده(2) مفهوم كلمه «مولى» است:
اللَّهُمَّ صَدَّقْنا وَ أَجَبْنا داعِىَ اللّه ِ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فى مُوالاةِ مَوْلانا وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ أَميْرِالْمُؤمِنينَ عَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ:
خدايا ما تصديق كرديم و اجابت نموديم دعوت كننده تو را و پيرو پيامبر صلى الله عليه و آله شديم درباره ولايت مولايمان و مولاى مؤمنان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب.
زيارت غديريه و واژه «مولى»
زيارت غديريه و واژه «مولى»(3)
زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير از امام هادى عليه السلام(4)، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير آمده مولى است:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ وَمَوْلَى الْمُؤْمِنينَ. السَّلامُ عَلَيْكَ يا دينَ اللّه الْقَويمَ وَ صِراطَهُ الْمُسْتَقيمَ. أَشْهَدُ أَنَّكَ أَخُو رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله ... ، وَأَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّه ما أَنْزَلَهُ فيكَ. فَصَدَعَ
ص: 217
شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولا است.
بنا بر اين، بسيار خنده آور خواهد بود كه در چنان جمع مهم و عظيم و در آن شرايط حساس درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند، بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتاب هاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد،
به طورى كه هر عاقلى و هر فردى در عالم قضاوت كند كه اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟
جلوه سوم
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضح تر بود ! ! !
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1) محقق مى شود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
جلوه چهارم
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه فصيح ترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهم ترين سخنرانى خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحت اللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين برخلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است ! !
ص: 221
شدند، وگرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
صاحب اختيار در خطبه غدير
صاحب اختيار در خطبه غدير(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن تبليغ اشاره داشت كه اميرالمؤمنين عليه السلام صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابى طالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
در اواسط بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان توازن مقام نبوت و امامت نيز كه خطبه به اوج خود نزديك مى شد، نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن
ص: 223
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آن شما هستيد ؟ فرمود: من اول و افضل آنها هستم. سپس پسرم حسن بعد از من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. سپس پسرم حسين بعد از او نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. و سپس جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله هستند تا بر سر حوض كوثر يكى پس از ديگرى خدمت او وارد شوند ... .(1)
معناى مولى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله(2)
هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند.
اين تفسير ولايت در غدير صورت گرفت؛ هم صاحب آن معرفى و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما بر ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(3)
همچنين پس از خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليه السلام و تبريك و تهنيت و در طول سه روز كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور مى يافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مى كردند و توضيح بيشترى مى خواستند. سؤالاتى كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود.
ص: 226
ديگرى پرسيد: منظور از ولايت على چيست ؟ فرمود: هر كس كه من پيامبر او بوده ام على امير اوست.(1)
سؤال بعدى را يكى ديگر از اصحاب مطرح كرد كه مى خواست مفهوم دقيق و ريشه دار ولايت را بداند. او پرسيد: منظور دقيق شما از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» چه بود ؟
پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از زيباترين جلوه هاى كلام بود كه در كوتاه ترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليه السلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست؛ و در اين باره فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. پس از خدا من مولاى مؤمنان هستم و از مؤمنان بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. هر كس من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابى طالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست.
سؤال ديگرى از سوى منافقين مطرح شد كه نشان مى داد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه را مطرح كردند:
«اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(2) و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3) و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً» .(4)
ص: 228
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلى الله عليه و آله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابى طالب عليه السلام است.
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليه السلام است ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبهه اى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليه السلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود فرمود: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهم السلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ ائمه عليهم السلام، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود را اعلام كند. براى اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله در پيشگاه مردم رو به على عليه السلام كرد و فرمود: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است، و هر كس از تو سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
ص: 229
او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
اين پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از زيباترين جلوه هاى كلام بود، كه در كوتاه ترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليه السلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست.
اهل لغت و معناى مولى
اهل لغت و معناى مولى(2)
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كرده اند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كرده اند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كرده اند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداخته اند !
در مقابل آنان مرحوم بحرانى در كتاب «عوالم العلوم» فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانسته اند آورده است.(3)
با نگاهى ديگر:
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهم ترين فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايه گذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امت هايى بدان گرويده اند و دولت هايى به خاطر آن شكل گرفته اند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
ص: 231
اگر على عليه السلام دقيقا شئون پيامبر صلى الله عليه و آله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمى توانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله فقط على عليه السلام را و يا تا امام چهارم عليه السلام و يا تا امام ششم عليه السلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليه السلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقص اند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهم السلام به عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شده اند.
از سوى ديگر كسانى كه دوازده امام عليهم السلام را به عنوان انسان هايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمى دانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان طبعا مردم ايشان را مى شناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهم السلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا
ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا(1)
پيداست كه بشر خوب مى داند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمى رسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد؛ كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بى لياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مى بينيم براى التيام اين نقص بشرى، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - وصله اى بى مايه به سخنان خود افزوده اند كه «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند» ، ولى تاريخ به خوبى نشان مى دهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت
ص: 233
خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
پيامبر صلى الله عليه و آله بين ولايت خدا و ولايت امام
پيامبر صلى الله عليه و آله بين ولايت خدا و ولايت امام(1)
صاحب اختيارى خدا مُسلَّم است. صاحب اختيارى رسول بر گرفته از ولايت اللّه بر مردم است. صاحب اختيارى امام ادامه ولايت نبى است. در واقع براى اثبات ولايت الهى براى امام صاحب اختيارى پيامبر صلى الله عليه و آله محوريت دارد. پيامبر صلى الله عليه و آله با ظرافتِ تمام ارتباط اين مراحل سه گانه ولايت را تشريح نموده مى فرمايد:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(2)
شرائط صاحب اختيار
شرائط صاحب اختيار(3)
طبيعى است كسى مى تواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
ص: 234
صاحب اختيار در كلام امام باقر عليه السلام
صاحب اختيار در كلام امام باقر عليه السلام(1)
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلى الله عليه و آله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «اولُو الامرِ» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّه ِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهل بيت عليهم السلام نيامده، امام باقر عليه السلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست.
روزى امام باقر عليه السلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(2) درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مى گويند: چرا خداوند نام على و اهل بيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» كه درباره على و حسن و حسين عليهم السلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرموده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهل بيتم سفارش مى كنم.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت مى كرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمى كرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مى كردند ! ! ... وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت على عليه السلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.(3)
ص: 237
غدير روز معرفى اولو الامر و صاحب اختيار
غدير روز معرفى اولو الامر و صاحب اختيار(1)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهم السلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مى شود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز معرفى اولو الامر» و «روز معرفى اولى به نفس» است:
غدير روز تبيين پر عمق ترين واژه رسالت انبياء عليهم السلام بود و بايد معناى «اولو الامر» در چهارچوبى واضح و بى نقاب روشن مى شد. ولايت على عليه السلام در سايه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)، و ولايت امامان با استناد به «أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(3) چنان تبيين گرديد، كه ولايت و صاحب اختيارى مطلق اهل بيت عليهم السلام تا ابد از متن قرآن درخشيد و به ابديت قرآن پيوست.
همچنين غدير روزى بود كه ولايت از متن قرآن ترجمه شد و لغت نامه ها از تبيين آن عاجز ماندند. آن روز كلمه فشرده «مَوْلى» با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(4) تفسير شد، كه هم صاحب اختيارى مطلق را رساند و هم قِرانِ نبوت و ولايت را ثابت كرد.
و لذا يكى از تأكيدات معصومين عليهم السلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزى هاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرموده اند: غدير يعنى خليفه الهى صاحب اختيار است(5)؛ و اين بدان معناست كه در غدير صاحب اختيارى خليفه بيان شده و اگر آن را سلب كنيم چيزى از مفهوم خلافت و امامت نمى ماند.
ص: 238
لازم را نكرده بودند. حضرت معناى «مولى» را از صاحب اختيارى خدا بر خود آغاز مى كند و سپس صاحب اختيارى خود را بر اساس ولاية اللّه مطرح مى فرمايد و آنگاه صاحب اختيارى على عليه السلام را نتيجه مى گيرد.(1)
همچنين در غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟
فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او مثل ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
پس در غدير براى اميرالمؤمنين عليه السلام فقط خلافت و جانشينىِ پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى جلوس در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همانها كه شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع مايحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خدا به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير برمى خوريم:
جهت اول
حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مى خورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.
جهت دوم
هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه تعابيرى نظير هدايت به حق و از بين بردن باطل و دعوت به سوى خداوند و بشارت دهنده ذكر شده است.
ص: 240
جهت سوم
پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمه اش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب با تعابير در بر دارنده علم رسول و بيان كننده بعد از او و جانشين و خليفه او بر تفسير قرآن خاطر نشان شده است.
جهت چهارم
جنگ با دشمنان كه يكى از شئون امام است، با اشاره به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين ذكر شده است.
امامت با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده، داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار متعال است و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به امامت و ولايت او از جانب خداى بارى تعالى و منصوب شدن او به امر الهى تصريح شده است.
حضرت مهدى عليه السلام صاحب اختيار خدا در زمين
حضرت مهدى عليه السلام صاحب اختيار خدا در زمين(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش هشتم خطبه غدير به اين جهت اشاره كردند كه حضرت مهدى عليه السلام يارى دهنده دين الهى و شكننده جلوه هاى شرك و بالا برنده آيات خداست:
اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. اَلا وَ اِنَّهُ وَلِىُّ اللّه ِ فى اَرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ فى خَلْقِهِ، وَ اَمينُهُ فى سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ:
بدانيد او كسى است كه غلبه كننده بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى شود. او ولى خدا در زمين است و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكار او است.
ص: 241
شركت شيطان در عدم قبول ولايت
شركت شيطان در عدم قبول ولايت(1)
يكى از آياتى كه در خطبه غدير به صورت ضمنى آمده و در مورد امتحان همه جانبه خداست، آيه 179 سوره آل عمران است:
«ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ، فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» :
«خداوند مؤمنين را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند ولى خدا از پيامبرانش هر كس را بخواهد انتخاب مى كند پس به خدا و پيامبرانش ايمان آوريد و اگر ايمان آوريد و تقوى پيشه كنيد براى شما اجر عظيمى خواهد بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله هم در خطبه غدير مى فرمايد: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ:
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.
آنچه در اينجا و در حاشيه مسئله طيب و خبيث و طهارت مولد و خبث ولادت لازم به ذكر است شركت شيطان در مسئله نطفه است. شركت شيطان در عمل انسان كه به شريك بودن او در آن عمل باز مى گردد از عوامل قطعى در خباثت است و در عدم پذيرش ولايت اهل بيت عليهم السلام اثر يقينى دارد.
خداوند در قرآن به صراحت مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(2)، و بايد ديد آثار اين شرك شيطان در كجا ظاهر مى شود.
ص: 242
براى حذر از شركت شيطان از لسان خود او شنيدن بياد ماندنى تر است، چرا كه او خوب از كار خود و تأثير آن آگاه است و سماجتى عجيب بر آن دارد. روزى ابليس در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام ظاهر شد و گفت: من با دشمنان تو در اموال و اولاد شركت كرده ام !(1) و در مقابل گفت: به خدا قسم با احدى از محبينت در مادرشان شريك نشده ام !(2)
و روزى ديگر به آن حضرت گفت: اى پسر ابى طالب، كسى نيست كه تو را مبغوض بدارد مگر اينكه با پدرش در رحم مادرش و در فرزند و مالش شريك بوده ام.
كتاب خدا را خوانده اى كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... » .
كتاب خدا را خوانده اى كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ... » .(3)
از مسائل پيچيده خلقت كيفيت شركت شيطان در انعقاد نطفه است كه نتيجه اش خبث ولادت مى شود. در اين باره دو حديث در دو جهت مى آوريم:
امام باقر عليه السلام درباره زنا مى فرمايد: وقتى مردى زنا مى كند شيطان هم شركت مى كند و هر دو با هم عمل را انجام مى دهند در حالى كه يك نطفه است و فرزند از آن به وجود مى آيد و شركت شيطان مى شود.(4)
امام صادق عليه السلام درباره موارد غير زنا نيز از حضور شيطان بر حذر مى دارد و مى فرمايد: هر گاه مردى به همسرش نزديك شود و براى عمل زناشويى كنار او قرار گيرد شيطان در آنجا حاضر مى شود. اگر نام خدا را بر زبان آورد شيطان از او دور مى شود، ولى اگر بدون ذكر نام خدا كار را انجام دهد شيطان شركت مى كند، و عمل زناشويى از هر دو با هم واقع مى شود در حالى كه نطفه يكى است.
ص: 243
هراس دشمنان از كلمه «مولى»
هراس دشمنان از كلمه «مولى»(1)
بايد توجه داشت پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه و حديث غدير نمى خواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» پيدا نمى شود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسان تر آن را مى پذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمى كردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسان تر بود.
آنان با تشكيك در معناى مولى مى خواهند محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن را زير سؤال ببرند، و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مى فهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاسته اند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خداوند متعال و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمه اى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشته اند.
مفهوم «مولى» در بيعت غدير
مفهوم «مولى» در بيعت غدير(2)
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
ص: 245
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين مفهوم بلند بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
در واقع يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - مسئله بيعت است كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شد، و همه اينها به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.
در واقع بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند معلوم مى كند مخاطبين از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
به بيان ديگر:
اگر از مردمى كه مطالبى را مى شنوند بپرسند: آيا شنيديد ؟ و آنان بگويند: آرى شنيديم ! اين سندى محكم و اتمام حجتى قوى بر آنان است. اگر به دنبال آن گفته شود: بر يكديگر شاهد باشيد و به ديگران هم برسانيد. اين تمام حجت دو چندان تلقى مى شود، و اگر آنان بگويند: پذيرفتيم كه شاهد يكديگر باشيم و به ديگران هم برسانيم، باز هم تأكيد مضاعفى بر مطلب خواهد بود.
همه اينها اقرار است، و آنگاه كه جماعتى از تحقق خواسته اى به وجد آيند و در آن باره تبريك بگويند اين نشانى، آثار هر گونه انكارى را محو مى كند و خبر از جاى گرفتن اين خبر خوش در اعماق قلب ها مى دهد.
در غدير همه اين مراحل طى شد در حدى كه هر كس اين فراز تاريخ را مطالعه كنند قضاوت خواهد كرد كه هر چيزى در تاريخ فراموش شود غدير فراموش نخواهد شد، نه از ذهن شنوندگان منبر غدير و نه از حافظه تاريخ و نسل هاى بعد.
ص: 246
پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است ؟
بيان معناى «مولى» در زمان عثمان
بيان معناى «مولى» در زمان عثمان(1)
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت: در زمان حكومت عثمان، على عليه السلام را در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله با جماعتى ديدم كه گفتگو مى كردند و فقه و علم را مذاكره مى كردند.
مردم رو به على عليه السلام كردند و گفتند: چرا سخنى نمى گويى ؟ حضرت فضايل خود را بيان كرد، تا آنجا كه فرمود: آيا اقرار مى كنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مرا فراخواند و ولايت مرا اعلام كرد و فرمود: حاضران به غايبان برسانند ؟ گفتند: آرى به خدا قسم.
اميرالمؤمنين عليه السلام در ادامه احتجاج خود فضائل ديگرى را ذكر كرد، و بار ديگر درباره غدير فرمود:
شما را قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه وقتى اين آيات نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ و اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(2) : «اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و اولى الامرتان اطاعت كنيد» ، و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3): «صاحب اختيار شما خدا و پيامبرش و كسانى اند كه ايمان آورده و نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» ، و آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(4): «گمان مى كنيد رها مى شويد در حالى كه هنوز
ص: 249
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابى طالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست. از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد، كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق جدا شده و نه حق از ايشان جدا مى شود.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.
طلحة بن عبيداللّه - كه زيرك قريش خوانده مى شد - گفت: چه كنيم با ادعاى ابوبكر و عمر و اصحابش كه او را تصديق كردند و شهادت بر گفتار او دادند در آن روزى كه تو را به اجبار مى آوردند و در گردنت طنابى بود ! به تو گفتند: «بيعت كن» ، و تو در مقابل آنان با فضايل و سوابق خود استدلال كردى، و همه تو را تصديق كردند. ولى بعد از آن ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است كه گفته: «خداوند نخواسته است نبوت و خلافت براى ما اهل بيت جمع شود«. عمر و ابوعبيده جراح و سالم و معاذ بن جبل هم او را تصديق كردند ؟ !
سپس طلحه رو به حضرت كرد و گفت: همه آنچه گفتى و ادعا كردى حق است، و آنچه از سابقه و فضيلت كه با آنها استدلال كردى ما هم اقرار مى كنيم و قبول داريم ولى درباره خلافت، اين پنج نفر به آنچه شنيدى شهادت دادند !
در اينجا على عليه السلام بپاخاست و از سخن طلحه به غضب آمد و چيزى را كه كتمان مى كرد فاش نمود و مطلبى را روشن كرد كه در روز مرگ عمر فرموده بود ولى مردم مقصود آن حضرت را نفهميده بودند.(1)
ص: 252
حضرت رو به طلحه كرد و در حالى كه مردم مى شنيدند فرمود: اى طلحه، به خدا قسم نوشته اى كه روز قيامت با آن خدا را ملاقات كنم محبوب تر از نوشته اين پنج نفر نيست كه در حجة الوداع در خانه كعبه بر سر وفاى به آن هم پيمان شدند كه: «اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد يكديگر را بر ضد من كمك كنند و پشتيبانى نمايند تا به خلافت نرسم» !
حضرت فرمود: اى طلحه، دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند، سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است» . من چگونه مى توانم بر آنان صاحب اختيارتر از خودشان باشم در حالى كه آنان اميران و حاكمان بر من باشند ؟ !
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند. اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.
چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت؛ - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مى دهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟
عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع(1) بنى هاشم بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت» !
ص: 253
اقرار همگانى بر ولايت
اقرار همگانى بر ولايت(1)
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2) در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر آن اقرار كردند و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين عهد را با جمله «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» اعلان كردند.
متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را به ياد داشته باشيد، چرا كه زمينه هاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » را در مدينه به عنوان مقدمه اى بر سفر غدير ذكر مى كند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مى نمايد:
گفتند: يا رسول اللّه ! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوارتريد ؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش نداريد. ما هم گفتيم: سَمِعْنا وَ اطَعْنا. اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»(3): «بياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم» .(4)
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(5) در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: فَاَنْزَلَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » ثُمَّ اَنْزَلَ: «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ ... »(6)؛ كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلم است.
ص: 257
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ وَ «كَفى بِاللّه ِ شَهيدا»(1) وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(2)، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ»(3):
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند.
بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم.
بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
ص: 261
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند. ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. و «خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند» ، و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. «دست خداوند بر روى دست آنان (بيعت كنندگان) است» .
اقرار مسلمانان به ولىّ امر بودن اميرالمؤمنين عليه السلام
اقرار مسلمانان به ولىّ امر بودن اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
آنچه مى توانست همه نقشه هاى منافقين را يكجا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر حقيقت خود حفظ كند، تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مى فرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مى كرد، تا آنجا كه روزى اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقه اى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: «اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مى نمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم» ؟
ص: 262
گفتند: آرى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مى كنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مى كند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مى بريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
دشمنان اهل بيت عليهم السلام و اقرار به ولايت در جهنم
دشمنان اهل بيت عليهم السلام و اقرار به ولايت در جهنم(2)
پيامبر در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير با اشاره به آيه 8 تا 11 سوره ملك: «تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » ، فرمود كه منظور از اين آيات دشمنان اهل بيت عليهم السلام هستند كه در جهنم مورد سؤال و ملامت قرار خواهند گرفت كه آيا كسى شما را يادآور نشد ؟ و آنان اعتراف مى كنند كه گوش فرا نداديم، و اين گرفتارى حاصل سرپيچى خود ماست.
ص: 263
اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَىْ ءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَصْحابِ السَّعيرِ»:
بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَاَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ ... » : «هر گاه گروهى را در جهنم مى اندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مى پرسند آيا ترساننده اى براى شما نيامد. مى گويند بلى براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خداوند هيچ چيز نازل نكرده است و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مى گويند اگر مى شنيديم يا فكر مى كرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند پس دور باشند اصحاب آتش» .
اقرار همگان درباره صاحب اختيارى در غدير
اقرار همگان درباره صاحب اختيارى در غدير(1)
آخرين اقدام استثنائى و غير عادى در غدير و از فراز منبر غدير آن بود كه پس از تكرار بيعت لسانى توسط مردم و بازگشت سكوت مطلق بر جمعيت نشسته در برابر منبر غدير، خطيب معظم مردم را مورد سؤال قرار داد و فرمود: ما تَقولونَ ؟ ! چه مى گوييد ؟
اين سؤال پس از آن همه جملاتى كه مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار كردند و بر زبان آوردند، يك پرسش حقيقى نبود؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى ديد و هم مى شنيد كه مردم چه مى گويند.
بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مى شد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مى گوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مى توانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
ص: 264
بسيار و متعدد مفاد آن مجمل باشد، و خواه بدون قرائن تعيين كننده معناى امامت كه منظور ماست باشد، و خواه چنين قرائنى را در برداشته باشد، در هر صورت اين لفظ در اين مقام جز به معنى «اولى به تصرف» به معناى ديگر دلالت نخواهد داشت. زيرا آنان كه در اجتماع عظيم روز غدير اين لفظ را شنيده و درك كرده اند و يا بعد از آن اين خبر مهم را از حاضرين شنيده اند - كه به سخنشان در لغت استدلال مى شود و نظرشان حجيت دارد - همگى همين معنى را از اين لفظ فهميده اند، بدون اينكه منع و انكارى در كار باشد.
پس از آنان نيز درك و فهم همين معنى پيوسته در ميان شعرا و رجال ادب تا عصر حاضر جريان داشته است. همين وحدتِ تشخيص، برهانى قاطع در معناى مقصود است.
در طليعه اين افراد اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ آنجا كه حضرتش در پاسخ نامه معاويه ابياتى سروده و مرقوم داشتند، كه از جمله در آن ابيات فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.
همچنين حسّان بن ثابت كه در غدير خم شخصا حضور داشت و از رسول خدا صلى الله عليه و آله رخصت خواست كه قضيه حديث غدير و امر ولايت را به نظم در آورد، كه در محل خود مفصل آورده شده است.
گروهى از نوابغ و دانشمندان به نام نيز «مولى» در حديث غدير را فقط به معناى «اولى» گفته اند. كسانى كه به رموز علم و عربيت كاملاً آشنا بوده اند، و با التزام به موارد لغت و آگاهى از وضع الفاظ و تقيد به موازين صحيح در تركيب كلام و شعر اين ادعا را داشته اند. كسانى همانند:
دعبل خزاعى، حمانى كوفى، امير ابوفراس، علم الهدى سيد مرتضى، شريف رضى، حسين بن حجاج، ابن رومى، كشاجم، صنوبرى، مفجع، صاحب بن عباد، ناشى صغير، تنوخى، زاهى، ابوالعلاء سروى، جوهرى، ابن علويه، ابن حمّاد، ابن طباطبا،
ص: 267
محمد، ما را به شهادتين و به نماز و زكات و حج امر كردى، و به اين اوامر اكتفا ننمودى تا بازوى پسر عمت را گرفتى و دستش را بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: مَن كُنتُ مَولاهُ، فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
آيا آن معنايى كه بر اين كافر حسود و معاند گران آمد و ترديد كرد در اينكه آن از طرف خداوند است يا به مقتضاى محبت و علاقه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، ممكن است ناصر و محبّ يا شبيه آنها از ديگر معانى مولى باشد ؟ !
قطعا معناى اين كلمه همان ولايت مطلقه اى است كه ستمكاران قريش درباره خود رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان ايمان نياوردند، مگر بعد از آنكه به وسيله آيات بينات و معجزات مقهور گشتند، و پيامبر صلى الله عليه و آله با نيروى برهان و نبردهاى سخت آنها را زبون ساخت تا نصرت الهى و پيروزى حق بر باطل تحقق يافت و مردم دسته دسته و فوج فوج به اسلام گرويدند.
البته پذيرش اين معنى درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به مراتب بر آنها گران تر آمد. منتهى آنچه را كه معاندان در دل داشتند حارث بن نعمان آن را آشكارا بيان كرد، و خداوند هم او را مورد عقوبت خود قرا داد.
همچنين از كسانى كه معناى ولايت را از مولى فهميده اند، آن گروهى هستند كه بر اميرالمؤمنين عليه السلام در ميدان وسيع كوفه وارد شدند، در حالى كه عرض مى كردند: اى مولاى ما، سلام بر تو باد. امام عليه السلام براى واقف ساختن ساير شنوندگان و حاضران بر اين معناى درست از آنها توضيح خواست و فرمود: من چگونه مولاى شما هستم در حالى كه شما گروهى از عرب هستيد ؟ آنان در جواب آن حضرت عرض كردند: ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيديم كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ.
پر واضح است آن مولويّتى كه در نظر عرب - كه هرگز در برابر كسى خاضع نمى شود - مورد اهميت و داراى عظمت است، تنها محبت يا نصرت و يا ساير معانى
ص: 269
عرفى مولى نيست. بلكه اين مولويت همان سرورى و رياست كبرايى است كه تحمل آن براى آنان سخت و دشوار بوده است، مگر اينكه موجبى براى خضوع و گردن نهادن آنها در قبال آن معنى دست دهد. معناى مزبور همان است كه در حضور آن جمعيت اميرالمؤمنين عليه السلام به طور استفهام توضيح خواست، و آنها نيز در جواب عرض كردند كه از نص صريح رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را فهميده و درك كرده اند.
اين مفهوم به قدرى يقينى و واضح است كه درك و فهم اين معنى حتى بر زنان پرده نشين آن زمان نيز پوشيده نبوده است. چنانكه در «ربيع الابرار» زمخشرى آمده كه بانو دارميه حجونيه وقتى معاويه از سبب دوستى او نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام و كينه او نسبت به خودش پرسيد، به امورى استدلال كرد كه يكى از آنها اين است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله سمت ولايت را براى اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مشخص فرمود، و كينه خود نسبت به معاويه را به اين علت بيان كرد كه معاويه با كسى جنگ كرده كه در امر خلافت از او سزاوارتر بوده و آن مقامى كه در خور آن نبوده را طلب كرده است. معاويه با شنيدن اين سخن لب فرو بست و انكار نكرد.(1)
بالاتر از همه اين امور و دلائل، مناشده شخص اميرالمؤمنين عليه السلام و احتجاج و استدلال آن حضرت در روز رحبه است، كه اسناد و طرق صحيح آن به تفصيل بيان شده است.(2)
جريان احتجاج آن حضرت هنگامى صورت گرفت كه در امر خلافت مورد معارضه و منازعه قرار گرفته، و دريافته بود كه مردم در اثر القائات مغرضانه و تبليغات سوء اميرالمؤمنين عليه السلام را نسبت به گفتارى كه در باب تفضيل و اولويت خود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل فرموده بود متهم ساخته، و در مقدم داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگران ترديد كرده بودند. مناشدات و استدلال هاى آن حضرت كه مفصل بيان شده است.(3)
ص: 270
برهان الدين حلبى مى گويد: پس از آنكه امر خلافت به على عليه السلام بازگشت، آن حضرت به منظور رد و ابطال دعاوى كسانى كه با وى در امر خلافت معارضه و منازعه نموده بودند به حديث غدير احتجاج و استدلال فرمود.(1)
با اين حالات و كيفيات، آيا معناى ديگرى براى مولى جز آنچه ما مى گوييم و جز معنايى كه خود آن حضرت درك كرده معقول و متصور است ؟ در جايى كه جمعى از صحابه براى اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت و گواهى دادند، و افرادى براى پنهان كردن فضيلت آن حضرت به كتمان شهادت پرداختند و به بلايى دردناك مبتلا و مفتضح شدند، و كسانى هم با حضرتش مخالفت نمودند تا دهانشان به واسطه آن شهادت بسته شد.
تمام اينها دليل است كه اختلاف در امر خلافت بود كه از حديث غدير فهميده مى شد، و الا در معناى حب و نصرت چه گواهى براى آنجناب بود ؟ اين دو معنى كه ساير مسلمانان را هم شامل مى شد و اختصاص به آنجناب نداشت، مگر بنا بر تعريفى كه ذكر خواهيم كرد؛ و آن همان معنى منطقى و مطلوب اولويت است.
آنان كه بر موارد استدلال و احتجاج بين افراد امت و اجتماعات آنان و نيز بر احتجاجاتى كه در خلال كتب بسيار - كه از قديم تا عصر حاضر تأليف شده - واقف اند، به خوبى مى دانند كه عربى دانان از حديث غدير خم جز همان معنى اولويت كه در اثبات امامت مطلقه بدان استدلال مى شود معنى ديگرى نفهميده اند. يعنى همان معناى سزاوارتر بودن از هر فرد نسبت به جان و مال او در امر دين و دنيايش، و همان اولويتى كه براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و جانشينان منصوص پس از او مسلم و ثابت است.
اضافه بر آنچه گفته شد، با دقت در كلماتِ حديث غدير، صورت تركيبى آن با توضيح چنين مى شود:
ص: 271
پيامبر صلى الله عليه و آله با خونسردى كامل فرمود: به آنان بگوييد: على عليه السلام بعد از من صاحب اختيار مؤمنين و دلسوزترين مردم براى امت من است.(1)
2. پس از غدير
در فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود. بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مى آمدند و درباره آن سؤالاتى مى پرسيدند.
گروهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را امرى نيست. هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(2)
3. در كلام صحابه
عمران بن حصين واقعه غدير را اينگونه نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما از من پرسيديد كه صاحب اختيارتان پس از من كيست، و من به شما خبر دادم. سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را در غدير خم گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
ص: 273
5 . امام سجاد عليه السلام
الف. يك نفر از امام زين العابدين عليه السلام پرسيد: معناى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چيست كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ فرمود: به آنان خبر داد كه على بن ابى طالب عليه السلام امام بعد از اوست.(1)
ب. نزد زيد بن على بن الحسين عليه السلام كلام پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شد كه فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. زيد گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله او را به عنوان علامتى منصوب فرمود كه حزب خداوند هنگام اختلاف شناخته شوند.(2)
6 . امام باقر عليه السلام
ابان بن تغلب از امام باقر عليه السلام پرسيد: معناى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چيست كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود: آيا مثل اين مطلب هم جاى سؤال دارد ؟ ! به آنان فهمانيد كه جانشين او خواهد بود.(3)
7. امام صادق عليه السلام
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله از اينكه در روز غدير فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ چه بود ؟ فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از پيامبر صلى الله عليه و آله نمودند و آن حضرت فرمود: خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(4)
ص: 275
8 . امام حسن عسكرى عليه السلام
حسن بن ظريف مى گويد: به امام عسكرى عليه السلام نامه اى نوشتم و سؤال كردم: معناى قول پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام چيست كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ ؟ امام عسكرى عليه السلام فرمود: مقصود حضرت آن بود كه او را عَلَم و علامتى قرار دهد كه هنگام اختلاف حزب خداوند با آن شناخته شوند.(1)
گفتگوى سوم: بررسى معناى ولايت
اشاره
ولى، ولايت، ولاء، مولا و اولى و مانند آن، همه از ماده ولى با خحروف اصلىِ و، ل، ى، اشتقاق يافته اند. اين ماده در قرآن كريم فروان به كار رفته است: 124 مورد به صورت اسم و 112 مورد در هيئت فعل.
معناى اصلى اين كلمه چنان كه راغب در «مفردات القرآن» و ابن فارس در «مقاييس اللغة» گفته اند قرب و نزديكى دو شى ء به يكديگر است؛ به گونه اى كه فاصله اى در كار نباشد.
استعمال كلمه مولى در مواردى مانند دوستى، يارى و تصدّى امر و تسلط به همين مناسبت است؛ يعنى در همه اين موارد نوعى نزديكى و اتصال و مباشرت لحاظ شده، و براى تعيين معناى خاص براى هر مورد بايد به قرائنى كه در كلام آمده توجه شود.
صاحب «مجمع البيان» مى فرمايد: ولىّ از «وَلْىْ» است، به معناى نزديكى بدون فاصله، و ولىّ كسى است كه به تدبير امور ديگرى احق و سزاوارتر از خود او است. به رئيس قوم هم «والى» مى گويند چون نزديك و مباشر در تدبير و امر و نهى امور است. همچنين به آقا «مولى» مى گويند چون مباشر در كارهاى بنده است.(2)
در مورد معناى ولايت نيز راغب در «مفردات القرآن» مى نويسد: ولايت به معناى نصرت است، و نيز ولايت به معناى تصدّى و صاحب اختيارى يك كار است. برخى
ص: 276
گفته اند كه وِلايت و وَلايت هر دو به يك معنى است، و حقيقت آن همان تصدّى و صاحب اختيارى است. ولىّ و مولا نيز به همان معنى است: منتهى گاهى مفهوم اسم فاعلى دارند و گاهى معناى اسم مفعولى.
صاحب تفسير الميزان مى گويد: «ولايت» يك نوع خاصى از نزديكى چيزى به چيز ديگر است؛ به طورى كه همين ولايت باعث شود كه موانع و پرده ها از بين آن دو چيز برداشته شود. البته نه همه موانع، بلكه موانع آن هدفى كه غرض از ولايت رسيدن به آن هدف است.
حال اگر آن هدف تقوى يا پيروزى باشد، ولىّ در چنين هدفى همان ناصر و ياور است كه هيچ مانعى او را از نصرت شخصى كه به وى نزديك شده و نسبت به او ولايت دارد باز ندارد. پس در قُرب و نزديكى از جهت نصرت، «ولىّ» همان شخص ناصر است؛ يعنى ولاء به معناى نصرت است.
و اگر هدف، از جهت التيام و آشتى و معاشرت و محبت و خلاصه جوش خوردن دل ها به يكديگر باشد، در اين صورت كلمه «ولى» معناى محبوب مى دهد. محبوبى كه آدمى نمى تواند نفس خود را از دوست داشتن او و رام شدن در برابر خواسته او جلوگيرى نمايد، و قهرا در برابر خواسته او مطيع مى شود. پس در قرب و نزديكى از جهت معاشرت و محبت، «ولىّ» همان شخص محبوب است؛ يعنى ولاء به معناى محبت است.
و اگر هدف از جهت خويشاوندى باشد، كلمه «ولىّ» به معناى كسى خواهد بود كه از طرف مقابل خود ارث مى برد و چيزى نمى تواند مانع از ارث بردن او شود. پس در قرب و نزديكى از جهت خويشاوندى، «ولىّ» همان شخص وارث است؛ يعنى ولاء به معناى نسب است.
و اگر هدف از جهت اطاعت دستور باشد، «ولىّ» به معناى كسى خواهد بود كه به طرف مقابل خود امر و نهى مى كند. پس در قرب و نزديكى از جهت طاعت، «ولىّ» همان شخص حاكم است؛ يعنى ولاء به معناى تصرّف است.
ص: 277
صاحب كتاب «ولاية الاولياء» نيز در بيان معناى ولايت و انواع آن مى گويد:
ولايت به معناى محبت و نصرت است، و گاهى هم در دولت و حكومت استعمال مى شود.
همچنين ولايت به معناى امارت و نقابت يعنى توليت و سلطنت است. شخص ولى بر انواع تصرفات در امورى كه ولايت پذيرند توليت و سلطنت دارد.
ولايت به هر دو معنى مورد اعتقاد ما شيعيان نسبت به اهل بيت عليهم السلام است.
اما ولايت به معناى اول - كه محبت و نصرت است - از ضروريات دين ماست، و كسى كه آن را انكار كند از زمره مسلمينى كه ملتزم به وجوب محبت و مودت اهل بيت عليهم السلام هستند، خارج است. به گونه اى كه حب و وُدّ اهل بيت عليهم السلام براى آنها در وجوب اعتقاد و تديّن به آن مثل توحيد و عدل است.
و اما ولايت به معناى توليت و سلطنت:
1. ولايت ذاتى
ولايتى است كه به جعل جاعل نيست(1) و آن بر دو قسم است:
الف. ولايت رب بر مربوب و خالق بر مخلوق: اين ولايت محدود به هيچ حدى نيست. مثل ذات اللّه جل جلاله كه داراى ولايت كليه كامله مطلقه تامه اى است كه فوق آن چيزى تصور نمى شود.(2) اللّه تبارك و تعالى با احاطه و مشيت فعليه خود تصرف در امر خلق - يعنى ماسوايش - دارد. او رب العالمين است، پس وجود هر شى ء و قوام آن بر گرفته شده از حىّ قيوم است، و خداى متعال مالك و سلطان بر همه مخلوقات خويش بوده، و همه آن مخلوقات مملوك و تحت سلطنت اويند.
ص: 278
لذا منشأ ملكيت و ملاك ولايت حقيقيه الهيه همان تقوّم وجودى ما سوى اللّه به اللّه تبارك و تعالى است. زيرا اللّه تبارك و تعالى غناء محض و محض غناست. پس امر و خلق و حكم و ولايت از آن خداست.
ب. ولايت مردم بر جان و مالشان: ولايتى است كه طبعا نزد عرف و عقلا حاصل مى شود بدون اينكه در مقام تأسيس و تشريع، بلكه در مقام تأكيد و تصويب جعلى متوجه آن باشد. مثل ولايت انسان بر جان و مالش. البته آن اموالى(1) كه تحت سلطنت و استيلاء او است.
دلايل ولايت مردم بر جان و مالشان:
قرآن:
«النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2): پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.(3) وجه استدلال اين است كه آيه شريفه مُشعر به اولويت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت به جان و مال مردم است. پس در ابتدا مردم نسبت به جان و مال خود بايد ولايت داشته باشند تا اولويت معنى دهد.
سنت:
يك. قول پيامبر صلى الله عليه و آله در روايت ابن عطيه كه مى فرمايد: أنا أولى بِكُلِّ مُؤمِنٍ مِن نَفسِهِ: من به هر مؤمنى سزاوارتر از خودش به اويم. وجه دلالت اين است كه ولايت اولويت بدون ولايت قبلى مردم ميسر نيست. يعنى مردم بايد نسبت به جان و مال خودشان ولايت داشته باشند تا اين ولايت در مورد نبى اكرم صلى الله عليه و آله نسبت به مردم در درجه اول باشد، كه از آن تحت عنوان ولايت اولويت ياد مى شود.
ص: 279
آيه پنجم: «أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1): «اى كسانى كه ايمان آورديد اطاعت كنيد خدا و رسول و اولى الامر را (يعنى ائمه معصومين عليهم السلام) » .
آيه ششم: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(2): «سرپرست و ولىّ شما تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده اند همانان كه نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند» .
وجه دلالت آيه بر اولويت حضرات معصومين عليهم السلام ظاهر است. در كتاب وسائل از محمد بن يعقوب به اسناد خودش از احمد بن عيسى از امام صادق عليه السلام روايت شده، درباره قول خداوند متعال كه فرمود: «إنَّما وَليُّكُم ... » حضرت فرمود:
خداى متعال و رسول او صلى الله عليه و آله و كسانى كه ايمان آورده اند يعنى حضرت على عليه السلام و اولاد معصومين ايشان عليهم السلام از خود شما به شما اولى و احق در جان و مال شما تا روز قيامت هستند، و خداوند تبارك و تعالى به اين بيان آنان را توصيف مى كند: «الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ» .
نتيجه:
از مجموع آيات مباركه چنين به دست مى آيد كه اراده پيامبر صلى الله عليه و آله بر ديگران اولويت دارد و در آيه «النَبىُّ أولى ... » به اين اولويت تصريح شده و در آيه «ما كانَ لِمُؤمِنٍ ... » وقتى به عدم اختيار مردم تصريح كند يعنى اراده پيامبر صلى الله عليه و آله اولويت دارد. كما اينكه در تفسير آيه شريفه چنين وارد شده است:
زينب بنت جحش - دختر عمه پيامبر صلى الله عليه و آله - در امر ازدواجش با نبى اكرم صلى الله عليه و آله مشورت كرد و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله او را امر به ازدواج با زيد بن ارقم نمود. زينب و خواهرش هر دو از اين امر كراهت داشتند و گفتند: او يك غلام است، در حالى كه ما چنين و چنان هستيم.
ص: 283
و آنچه را كه مى خواهند حلال نمايند و آنچه را مى خواهند حرام نمايند. تفويض امر به اين معنى ضرورتا باطل و خارج از شريعت است. همان طور كه فرمود: «قُل ما كُنتُ بِدعا مِنَ الرُسُلِ وَ ما أدرى ما يَفعَلُ بى وَ لا بِكُم إن أتَّبِع إلاّ ما يوحى إلَىَّ ... »(1): بگو من پيامبر نوظهورى نيستم و نمى دانم با من و شما چه خواهد شد من تنها از آنچه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم.
و خداوند متعال فرمود: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى . إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(2): «و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد بلكه آنچه مى گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست» .
بلكه مراد از «تفويض» امر دين به معصومين عليهم السلام اين است كه خدا خود نبى صلى الله عليه و آله را تربيت كرد و به كمال رساند؛ به طورى كه نبى اكرم صلى الله عليه و آله اختيار نمى كردند الا آنچه موافق حق تبارك و تعالى است و مخالف مشيت خداى تعالى چيزى را اختيار نمى كردند.
پس خداى متعال امر را به نبى اكرم صلى الله عليه و آله تفويض كرد تا بعضى امور را تعيين كند؛ مثل زياد كردن بعض ركعات و تعيين نمازهاى نافله و زياد كردن روزه و سهم الارث جد و مقدار ديه عين و نفس و مانند آنها. اين تفويض از جانب خداوند تبارك و تعالى اظهارى براى شرف و كرامت نبى اكرم صلى الله عليه و آله بود.
تفويض امر به رسول اللّه صلى الله عليه و آله از آن مواردى است كه فساد در آن راه ندارد؛ نه از نظر عقل و نه از نظر نقل. بلكه اخبار مزبوره و غيره دلالت بر تفويض امر به اين مقدار مى كند. حتى اين تفويض اختصاص به نبى اكرم صلى الله عليه و آله ندارد، بلكه در عترت نبى اكرم عليهم السلام كه عبارتند از ائمه عليهم السلام نيز اين تفويض جريان دارد.
نوع سوم: ولايت تكوينى
ولايت تكوينى عبارت است از مسخّر بودن ممكنات و جميع آفرينش تحت اراده
ص: 287
شكى نيست نزد ايشان علم كتاب است، كه عاصف بن برخيا وزير سليمان بن داود عليه السلام بخشى از آن بود كه توانست تخت بلقيس را در كمتر از چشم بر هم زدنى نزد سليمان عليه السلام حاضر كند. كما اينكه خداوند تبارك و تعالى در حق او فرمود: «قالَ الَذى عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الكِتابِ أنا آتيكَ بِهِ قَبلَ أن يَرتَدَّ إلَيكَ طَرفُكَ» .(1) و در حديث وارد شده است كه امام صادق عليه السلام بعد از قرائت اين آيه شريفه دست مباركشان را گشوده روى سينه قرار دادند و فرمودند: به خدا قسم نزد ما همه علم كتاب است.
در كتاب «الكافى» به اسنادش از عجلى روايت كرده است كه گفت: به حضرت باقر عليه السلام عرض كردم: «قُل كَفى بِاللّه ِ شَهيدا بَينى وَ بَينَكُم وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتابِ»(2)، حضرت فرمود: مراد آيه فقط ما و حضرت على عليه السلام - كه اول و افضل و برتر از ما بعد از نبى است - مى باشد.
دليل ديگر بر ولايت تكوينى، تأثير نفوس عاليه حضرات معصومين عليهم السلام است. چنانچه نقل شده كه امام عليه السلام امر كردند به خروج تب از بدن تب دار و بازگشت آن به آن جايى كه بود. خداوند متعال هم مى فرمايد: «وَ كُلُّ شَى ءٍ أحصَيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ»(3): «و ما هر چيزى را در امام مبين بر شمرده ايم» .
جعل اين مرتبه از ولايت تكوينى براى معصومين عليهم السلام با همان جعل وجودات نورى و شريف آنها محقق شده است. كما اينكه مرتبه ولايت ختميه نبوت بلكه اصل نبوت نيز به همين جعل صورت گرفته است؛ يعنى خداوند متعال سيد المرسلين صلى الله عليه و آله را خاتم نبوت به «جعل مركب» تكوينا و تشريعا قرار نداد، بلكه آن خاتميت را به «جعل بسيط» يعنى جعل وجود شريف حضرت صلى الله عليه و آله در ايشان قرار داد. چرا كه لازمه اين مرتبه از وجود بلكه نفس حقيقت رسول اللّه صلى الله عليه و آله اين است كه فاتح آنچه پيش رو دارد و خاتم آنچه در پشت او است باشد.
ص: 289
ديگر، سيزده قرينه مهم در كنار حديث غدير و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » بيان مى شود، كه مبيّن معناى آن است و هر يك به تنهايى براى اثبات آن كافى است. البته حتى اگر هيچ كدام از اين قرائن هم نبودند معنى واضح بود:
قرينه اول
در آغاز، پيامبر صلى الله عليه و آله «اولى به نفس بودن» خداوند و بعد خود را مطرح كردند و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه آن حضرت بر كسى پوشيده نيست.
قرينه دوم
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » كه در نهايت مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمابَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1) درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شده است.
قرينه سوم
متوقف كردن مردم در بيابان، آن هم به مدت سه روز و اجراى برنامه اى حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و مطالب تنظيم شده و دقيق آن و ساير برنامه هايى كه به عنوان يك اجتماع سه روزه در عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى است؛ از قوى ترين ادله بر معناى مهم مولى است.
قرينه چهارم
اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مى روم، قرينه خوبى است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از رحلت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.
قرينه پنجم
پيامبر صلى الله عليه و آله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام
ص: 293
الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچيك از احكام الهى نفرمودند.
قرينه ششم
تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حالى كه درباره هيچ يك از احكام الهى چنين ترسى نبود. معلوم است كه تعيين جانشين همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمى پذيرند.
قرينه هفتم
آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1) نيز مانند آيه فوق درباره هيچيك از احكام الهى نازل نشده، و لزوما بايد مهمترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.
قرينه هشتم
مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شده، به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.
قرينه نهم
بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند معلوم مى كند كه از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
قرينه دهم
اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده
ص: 294
حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.
قرينه يازده
داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
قرينه دوازده
عمر در همان غدير جمله «أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» را به كار برد كه مى توان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمى شود. به كار گرفتن كلمه «اصبحت» اشاره به اتفاق تازه است كه پيش آمده و كلمه «كل» اشاره به ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.
قرينه سيزده
دستور «سلام به عنوان اميرالمؤمنين» در پيشگاه على بن ابى طالب عليه السلام، كه هم معناى امارت را براى مولى مى رساند و هم اقرار عملى به آن است. در واقع يكى از مفاهيمى كه در كلمه «صاحب اختيار» - كه در خطبه غدير آمده - نهفته است مفهوم حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة است. اين مفهوم در اين تعابير به چشم مى خورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.
اضافه بر اين، با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
ص: 295
اين موارد در تفسير هجده آيه قرآن است، كه از جمله اين آيات كريمه، آيه 19 و 85 سوره آل عمران است، كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در دو فراز از خطبه غدير به آن اشاره فرمود.
در كنار اين دو آيه، آيات 20 و 51 و 52 و 64 و 57 و 83 و 84 سوره آل عمران نيز در همين راستاست.
آنچه در اينجا قابل ذكر است و از آيات فوق استفاده مى شود اينكه مسئله ولايت و لقب «اميرالمؤمنين» جزو فطرت بشر است. امام صادق عليه السلام درباره آيه «فِطْرَتَ اللّه الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(1) مى فرمايد: آن فطرتى كه خداوند مردم را بر آن خلق فرموده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين.(2)
گفتگوى چهارم: «مولى» در كلام مشاهير
اشاره
در خصوص اين كه مراد از لفظ «مولى» در لغت همان «اولى» است، يا اينكه اولى يكى از معانى مولى است بايد گفت: براى به دست آوردن برهان اين امر كافى است به سخنان مفسران و محدثان در تفسير آيه كريمه «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرِ»(3) توجه شود. بعضى از مفسران منحصرا كلمه مولى را در تفسير اين آيه به اولى تفسير كرده، و بعضى اولى را يكى از معانى مولى دانسته اند.
از كسانى كه «مولى» را به معناى اولى تفسير كرده اند، مى توان اين افراد را نام برد:
1. ابن عباس در تفسيرش.(4)
ص: 296
2. كلبى(1) كه فخر رازى در تفسيرش از او حكايت كرده است.(2)
3. فراء، يحيى بن زياد كوفى نحوى (م 207 ق) ، كه فخر رازى در تفسيرش از او حكايت نموده است.(3)
4. ابوعبيده، معمر بن مثنى بصرى (م 210 ق) ، كه فخر رازى در تفسيرش از او نقل كرده(4)، و استشهاد او را به بيت لبيد ذكر نموده است كه گفت:
فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسِبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفَها وَ أمامَها(5)
شيخ مفيد نيز اين معنى را از ابوعبيده در رساله خود - كه در معناى مولى تأليف كرده - آورده و شريف مرتضى آن را در «الشافى» به نقل از كتاب «غريب القرآن» خود بيان داشته و استشهاد او را به بيت لبيد نيز قيد كرده است، و شريف جرجانى با نقل اين قول از او در رد بر صاحب متن استدلال نموده است.(6)
5 . اخفش اوسط، ابوالحسن سعيد بن مسعده نحوى (م 215 ق) . اين معنى را فخر رازى در «نهاية العقول» از او آورده است. استشهاد او به بيت لبيد را هم نقل كرده است.
6 . ابوزيد، سعد بن اوس لغوى بصرى (م 215 ق) ، كه صاحب كتاب «الجواهر العبقرية» معنى مزبور را از او نقل كرده است.
ص: 297
7. بخارى، ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل (م 215 ق) اين معنى را در صحيح خود بيان كرده است.(1)
8 . ابن قتيبه (م 276 ق) اين معنى را عنوان كرده و به بيت لبيد استشهاد كرده است.(2)
9. ابوالعباس ثعلب، احمد بن يحيى نحوى شيبانى (م 291 ق) . قاضى زوزنى حسين بن احمد (م 486 ق) در «شرح المعلقات السبع» ذيل بيت لبيد مى گويد: ثعلب گفته است: مولى در اين بيت به معناى اولى است. مانند آيه «مأواكم النار هى مولاكم ... »(3): جايگاه شما آتش دوزخ است آتش اولى و سزوارتر به شماست.
10. ابوجعفر طبرى (م 310 ق) معنى مزبور را در تفسير خود ذكر كرده است.(4)
11. ابوبكر انبارى، محمد بن قاسم لغوى نحوى (م 328 ق) معنى مزبور را در تفسيرش «مشكل القرآن» خود ذكر كرده، و شريف مرتضى در «الشافى» از او نقل نموده و استشهاد او به بيت لبيد را آورده است. ابن بطريق نيز به نقل آن از او پرداخته است.(5)
12. ابوالحسن رمانى، على بن عيسى مشهور به وراق نحوى (م 382 يا 384 ق) . فخر رازى در «نهاية العقول» معنى مزبور را از او نقل كرده است.
13. ابوالحسن واحدى (م 468 ق) در «الوسيط» آورده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(6): جايگاه شما آتش دوزخ است آتش اولى و سزاوارتر به شماست، به جهت گناهانى است كه مرتكب شده اند؛ يعنى آتش است كه بر شما ولايت مى كند، زيرا امر شما در اختيار آن مى باشد و آتش اولى و سزاوارتر از هر چيزى به شماست.
ص: 298
14. ابوالفرج، ابن جوزى (م 597 ق) معنى مزبور را در تفسير «زاد المسير» خود از ابوعبيده نقل كرده و آن را پسنديده است.
15. ابوسالم محمد بن طلحه شافعى (م 652 ق) همين معنى را عنوان كرده است.(1)
16. شمس الدين سبط بن جوزى حنفى (م 654 ق) نيز آن را ذكر كرده است.(2)
17. محمد بن ابى بكر رازى، صاحب «مختار الصحاح» در كتاب «غريب القرآن» - كه به سال 668 ق از آن فراغت يافته - مى گويد: مولى آن كسى است كه اولى و سزاوارتر به چيزى است. چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3): جايگاه شما آتش دوزخ است آتش اولى و سزاوارتر به شماست. مولى در لغت بر هشت وجه است، و يكى از آنها به معناى اولى است.
18. تفتازانى (م 791 ق) معنى مزبور را به نقل از ابوعبيده ذكر كرده است.(4)
19. ابن صبّاغ مالكى (م 855 ق) اولى بالشى ء را از معانى كلمه مولى كه در قرآن استعمال شده به شمار آورده است.
20 - جلال الدين محمد بن احمد محلى شافعى (م 854 ق) اين معنى را در تفسير الجلالين بيان كرده است.
21. جلال الدين احمد خجندى، در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» تأليف شهاب الدين احمد از او نقل شده كه گفت: مولى به چند معنى اطلاق مى شود، كه يكى از آن معانى اولى است. چنانكه خداى تعالى مى فرمايد: «هى مولاكم»(5)؛ يعنى آتش دوزخ.
ص: 299
22. علاءالدين قوشچى (م 879 ق) همين معنى را در «شرح التجريد» ذكر كرده است.
23. شهاب الدين احمد بن محمد خفاجى (م 1069 ق) در حاشيه تفسير بيضاوى با استشهاد به بيت لبيد معنى مزبور را آورده است.
24. سيد امير محمد صنعانى در «الروضة الندية» به نقل از فقيه حميد محلى معنى مزبور را ذكر كرده است.
25. سيد عثمان حنفى مكى (م 1268 ق) نيز آن را ذكر كرده است.
26. شيخ حسن عدوى حمزاوى مالكى (م 1303 ق) مى گويد: «هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى بنا بر كفر و ترديدتان در دين، آتش دوزخ از هر جايگاهى اولى و سزاوارتر به شماست.(2)
27. سيد محمد مؤمن شبلنجى همين معنى را ذكر كرده است.(3) و اما از كسانى كه اولى را يكى از معانى مولى دانسته اند، مى توان به ذكر نام اين اشخاص پرداخت:
28. ابواسحاق، احمد ثعبلى (م 427 ق) در «الكشف و البيان» مى گويد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)، يعنى آتش يار و مونس شما و اولى و احق است به اينكه مسكن شما باشد. وى سپس به بيت لبيد مذكور استشهاد كرده است.
29. ابوالحجاج، يوسف بن سليمان شنتميرى (م 476 ق) اين معنى را در گفتار لبيد ذكر نموده، و به آيه كريمه مزبور استشهاد كرده است.(5)
ص: 300
30. فراء، حسين بن مسعود بغوى (م 510 ق) در «معالم التنزيل» همين معنى را در گفتار لبيد ذكر نموده، و به آيه كريمه مزبور استشهاد كرده است.
31. زمخشرى (م 538 ق) آن را ذكر و به بيت لبيد استشهاد كرده، و سپس مى گويد: جايز نيست كه مراد از مولى در آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)، «ناصِرُكُم» باشد.(2)
32. ابوالبقاء محب الدين عكبرى بغدادى (م 616 ق) در تفسيرش آن را ذكر كرده است.(3)
33. قاضى ناصرالدين بيضاوى (م 692 ق) ، در تفسيرش آن را ذكر و به بيت لبيد استشهاد كرده است.(4)
34. حافظ الدين نسفى (م 710 ق) در تفسير خود آن را بيان كرده است.(5)
35. علاءالدين على بن محمد خازن بغدادى (م 741 ق) در تفسيرش آن را ذكر كرده است.(6)
36. ابن سمين، احمد بن يوسف حلبى (م 856 ق) در تفسير خود «المصون فى علم الكتاب المكنون» مى گويد: در آيه «هى مولاكم»(7) جايز است كه مولى مصدر باشد؛ يعنى آتش ولايت شماست يا داراى ولايت بر شماست. و نيز جايز است اسم مكان باشد؛ يعنى آتش ولايت مكان ولايت شماست. همچنين جايز است به معناى «أولى بِكُم» باشد؛ يعنى سزاوارتر به شما، مانند اينكه بگويى: وى مولاى او است؛ يعنى سزاوارتر به او است.
ص: 301
37. نظام الدين نيشابورى، در تفسير خود آن را ذكر كرده است.(1)
38. شربينى شافعى (م 977 ق) آن را ذكر و به بيت لبيد استشهاد كرده است.(2)
39. ابوالسعود، محمد بن محمد حنفى قسطنطينى (م 972 ق) اين معنى را ذكر نموده، و سپس بقيه معانى مولى را بيان كرده است.(3)
40. شيخ سليمان جمل در حاشيه اى كه بر تفسير الجلالين نوشته و آن را «الفتوحات الالهية» ناميده و در سال 1198 از آن فراغت يافته اين معنى ذكر كرده است.
41. مولا جاراللّه اللّه آبادى در حاشيه تفسير بيضاوى مى گويد: مولى مشتق از اولى است، به حذف زايد.
42. محب الدين افندى در كتاب خود «تنزيل الآيات على الشواهد من الابيات» (چاپ 1281 ق) در شرح بيت لبيد معنان مزبور را عنوان كرده است.
نتيجه كلام
اگر اين عده - كه همه پيشوايان ادب عربى و اساتيد لغت هستند - اين معنى را از معانى لغوى لفظ مولى نمى دانستند، براى آنها روا نبود كه آن را به اولى تفسير كنند.
اما سخن بيضاوى بعد از ذكر معناى «اولى» كه مى گويد: حقيقت معناى آن «محراكم» مى باشد، يعنى جايگاهى كه درباره آن سزاوار است كه گفته شود: هُوَ أولى بِكُم؛ يعنى آن لايق تر به شماست، مانند اينكه گفته شود: هُوَ مئنَةُ الكَرَم، به جاى إنَّهُ الكَريمُ؛ يعنى به راستى او كريم است. يا أولى بِكُم به معنى «مَكانُكُم عَمّا قَريب» مى باشد، كه از ولى به معناى قرب است يا به معنى ناصركم است؛ يعنى يار شما، طبق قول شاعر كه گفته است: تَحيَّةً بَينَهُم ضَربٌ وَجيعٌ؛ يعنى سلام و تحيت ميان ايشان
ص: 302
بنا بر اين، هر دو قول تنها در تعبير مغايرت دارند و در حقيقت مباينتى ندارند، و همان طور كه قبلاً گفتيم، آنچه بعد از اين امر بيان شده تقريبى براى اراده معنى است.
و قول سوم عبارت است از ذكر لازمه معنى، خواه «ولى» باشد و خواه «اولى» . بنا بر اين، بين آن نيز با آنچه از تفسير لفظ بيان شد منافاتى وجود نخواهد داشت. در اينجا آيات ديگرى نيز هست كه مولى در آنها به معناى اولى بالامر استعمال شده، كه آيه» «أنتَ مَولانا»(1) از جمله آنهاست. ثلعبى در «الكشف والبيان» مى گويد: يعنى ناصر و حافظ و ولىّ ما و سزاوارتر به ما.
اما درباره آيه «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(2)، احمد بن حسن زاهد درواجكى در «تفسير زاهدى» مى گويد: خداوند سزاوارتر به اين است كه اطاعت شود.
ابوحيان در تفسير آيه كريمه «ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوكَّلِ المُؤمِنينَ»(3) مى گويد: كلبى گفته است: «هُوَ مَولانا» يعنى او در مرگ و زندگى از خود ما به ما سزاوارتر است.
و نيز گفته شده: او مالك و سرور ماست، و از اين رو هر طور بخواهد تصرف مى كند.(4)
سجستانى عزيزى گفته است: «هُوَ مَولانا» يعنى او ولىّ ماست، و مولى بر هشت وجه است: معتِق و آزاد كننده، معتَق آزاد شده، ولىّ، سزاوارتر به چيزى، پسرعمو، داماد، همسايه و هم پيمان.(5)
گفتگوى پنجم: تفسير «مولى» در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله
در كنار قرائنِ معناى اولى براى كلمه «مولى» ، بايد به تفسيرى توجه كرد كه
ص: 304
رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصا در معناى لفظ مبارك خود فرموده، و سپس به آنچه اميرالمؤمنين عليه السلام مطابق تفسير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين باره بيان داشته است.
على بن حميد قرشى به نقل از «سِلوة العارفين» تأليف الموفق باللّه حسين بن اسماعيل جرجانى پدر المرشد باللّه، به اسنادش از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه چون از آن حضرت در معناى حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» سؤال شد فرمود:
خدا مولاى من است و به من از خودم سزاوارتر است، و با وجود او مرا اختيارى نيست. من هم مولاى مؤمنان هستم و به آنها از خودشان سزاوارترم، و با وجود من براى آنان اختيارى نيست. پس هر كس من مولاى او هستم و به او از خودش سزاوارترم على عليه السلام مولاى او است و به او از خودش سزاوارتر است، و با وجود او مؤمنين را اختيارى نيست.(1)
در حديث احتجاج عبداللّه بن جعفر بر معاويه آمده است كه به او گفت: اى معاويه، همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله - كه بر منبر بود و من روبروى او بودم و عمر بن ابى سلمه، اسامه بن زيد، سعد بن ابى وقاص، سلمان فارسى، ابوذر، مقداد و زبير بن عوام نيز حضور داشتند - شنيدم كه مى فرمود:
آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ همگى گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: آيا زنان من مادران شما نيستند ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ؛ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ. سپس با دست خود به شانه على عليه السلام زد و فرمود:
بار خدايا، دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار. اى مردم، من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم، آنان را با وجود او امرى نيست.
تا آنجا كه عبداللّه بن جعفر گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله ما برترين و سزاوارترين مردم و بهترين آنها را در روز غدير خم و در ديگر مواقع براى امتش به ولايت منصوب فرمود، و به وسيله او بر آنان حجت آورد و به اطاعت او امرشان فرمود، و به آنان خبر داد كه
ص: 305
على عليه السلام نسبت به آنجناب به منزله هارون عليه السلام است نسبت به موسى عليه السلام، و او ولى هر مؤمن بعد از آن حضرت است، و اينكه هر كس كه پيامبر صلى الله عليه و آله ولىّ او است على عليه السلام نيز ولىّ او است، و هر كس كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او از خودش سزاوارتر است على عليه السلام نيز به او سزاوارتر است، و على عليه السلام جانشين و وصى پيامبر صلى الله عليه و آله است.(1)
در روايتى كه شيخ الاسلام حموينى در داستان احتجاج اميرالمؤمنين در ايام خلافت عثمان آورده، ذكر شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه اى ايراد كرده و فرمود:
اى مردم، آيا مى دانيد كه خداى عزّ و جلّ مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم و به آنان از خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: يا على، برخيز. على عليه السلام مى فرمايد: من برخاستم و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادَ مَن عاداهُ.
پس از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله، سلمان به پا خاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، على چگونه ولايتى بر ما دارد ؟ فرمود: ولايتى مانند ولاى من. هر كس كه من به او از خودش سزاوارترم، على عليه السلام نيز به او از خودش سزاوارتر است.(2)
در داستان مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در روز صفين سخن آنجناب مذكور شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم و به آنان از خودشان سزاوارترم. هر كس من مولاى اويم پس از من على عليه السلام مولاى او است. خداوندا، دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار، و ياران او را يارى كن و خوار كنندگانش را خوار گردان. سلمان فارسى به پا خاست و نزد حضرت آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، چگونه ولايتى ؟ فرمود: چون ولايت من؛ هر كس من به او از خودش سزاوارترم، على عليه السلام به او از خودش سزاوارتر است.(3)
ص: 306
مى شماريد. عمر در ادامه سخن گفت: شد آنچه شد. حال چگونه مى بينى ؟ به خدا قسم ما در هيچ امرى بدون على تصميم نمى گيريم و هيچ كارى را بدون اذن او انجام نمى دهيم.(1)
ابن ابى الحديد درباره اين داستان چنين گويد: عمر گفت: اى ابن عباس، سوگند به خدا همانا اين رفيق تو - يعنى على عليه السلام - بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله سزاوارترين مردم به امر خلافت است، جز اينكه ما درباره خلافت او از دو چيز ترسيديم. ابن عباس گويد: گفتم: يا اميرالمؤمنين، آن دو چيز كدام است ؟ گفت: ترس و انديشه ما از جوانى او و علاقه و محبت او نسبت به اولاد عبدالمطلب بود.(2)
جمله اخير به روايتى ديگر چنين است: بى ميلى ما نسبت به او به جهت جوانى او و محبت او نسبت به اولاد عبدالمطلب بود.(3)
گواهى به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به معناى مورد نظر ما، يعنى اولويت مطلق. همان نور و حكمتى است كه در دل هاى دوستان حضرتش به وديعت نهاده شده است و پاكدلان بدان روى مى آورند، و براى تعيين حامل بار سنگينى آن رسولان برانگيخته مى شوند. چنانكه طبق روايت بيهقى، ضمن گفتگويى طولانى كه بين ابن عباس و مردى از اهالى حمص از توابع شام جريان يافته، چنين مذكور است:
مرد شامى به ابن عباس گفت: همانا طايفه و قبيله من خرج سفر براى من گرد آوردند و من فرستاده ايشانم كه به عنوان امين خود مرا نزد تو فرستاده اند. پس تو را نمى سزد كه مرا بدون بر آوردن حاجتم برگردانى، زيرا قبيله من در امر على و به خاطر محبت او در معرض هلاكت هستند. بيا و آنها را از اين تنگنا و مشكل برهان تا خداوند در كار تو گشايش پديد آرد.
ص: 310
ابن عباس به او گفت: اى برادر شامى، همانا على عليه السلام در اين امت از حيث فضيلت و عملش همانند آن عبد صالح است كه موسى عليه السلام با او ملاقات كرد. سپس حديث ام سلمه را كه متضمن فضائل بسيارى براى على عليه السلام است ذكر كرد.
آن مرد شامى به ابن عباس گفت: سينه مرا از نور و حكمت پر كردى و مرا از تنگدلى و مشقت رهاندى. خداى ترا گشايش دهد. گواهى مى دهم كه على عليه السلام مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى است.(1)
گفتگوى ششم: «مولى» در كلام متعصّبين و شعراى مشهور
اشاره
حقيقت معناى «مولى» به بهترين مظاهرش آشكار و نمايان است، به طورى كه خصم را ديگر راهى جز تسليم و گردن نهادن در مقابل آن حقيقت باقى نمى ماند. مگر كسى كه راه عناد و لجاج پويد و مسلك و روش او انحراف از راه راست باشد.
كاوش در كشف حقيقت ما را به سخنانى تابناك از گروهى دانشمند واقف و آگاه مى كند كه حس حقيقت جويى آنها را به معناى واقعى ولايت رهبرى مى كند. در نتيجه حقايقى را كه در اين باره به دست آورده اند بيان كردند، بدون اينكه به آهنگ هاى ناهنجار و ماجراجويى ها توجه كنند.
بسيارى از دانشمندان بزرگ اهل سنت به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام تصريح كرده، و آشكارا بر مطلوب شيعه تنصيص كرده اند ! بى گمان، سخنى از سخنان اينان براى دفع شبهه هاى مشكّكان و تأويلات منكران كافى است.
اينك اصل كلمات آنان:
1. ابن زولاق، حسن بن ابراهيم، ابومحمد مصرى (م 387 ق)
وى در تاريخ مصر چنين مى گويد: در هجدهم ذى الحجه سال 362 كه روز غدير بوده است، گروهى از اهالى مصر و مغرب و به اتفاق آنها ديگران براى دعا گرد آمدند،
ص: 311
چرا كه آن روز روز عيد بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله در چنان روز اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را به خلافت برگزيد.(1)
اين كلام مشعر بر اين است كه ابن زولاق - كه عربى توانا در لغت و ادب است - از حديث غدير جز همان معنايى كه مورد نظر ماست معناى ديگرى نيافته، و آن روز را جز روز بيعت يا اميرالمؤمنين عليه السلام و نصب او به خلافت ندانسته است.
2. ابوالحسن واحدى (م 468 ق)
واحدى بعد از ذكر حديث غدير مى گويد: اين ولايت كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را استوار و برقرار داشت، روز قيامت مورد بررسى و سؤال خواهد بود.(2)
3. ابوحامد محمد بن محمد غزّالى (م 505 ق)
او در كتاب «سرّ العالمين»(3) گويد: علما در ترتيب خلافت و چگونگى تحقق و حصول آن براى كسى كه امر خلافت به او ارجاع شده اختلاف كرده اند. نظر بعضى از آنان اين است كه خلافت به نص است، و دليلشان در اين مسئله اين است كه اين آيه در مورد ابوبكر است؛ كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله مسلمانان را دعوت به طاعت نمود و آنها او را اجابت كردند:
«قُل لِلمُخَلَّفينَ مِنَ الأعرابِ سَتُدعَونَ إلى قَومٍ أولى بَأسٍ شَديدٍ تُقاتِلونَهُم أو يُسلِمونَ . فَإن تُطيعوا يُؤتِكُمُ اللّه ُ أجرا حَسَنا وَ إن تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيتُم مِن قَبلُ يُعَذِّبكُم عَذابا أليما» (4): «به اعراب باديه نشين كه از جنگ تخلف ورزيده اند بگو به زودى با جنگ با مردى جنگى و دلير فرا خوانده مى شويد با آنان كارزار كنيد تا اسلام آرند. اگر
ص: 312
فرمان بريد خدايتان پاداشى نيكو خواهد داد و اگر روى بگردانيد چنان چه پيش از اين گردانيده ايد شما را به عذابى دردناك كيفر مى دهد» .
به بازماندگان باديه نشين كه از همراهى تو سر باز زدند بگو به زودى به جنگ با قومى سخت زورمند و جنگاور خوانده شويد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند. اگر فرمان بريد خدا به شما پاداشى نيكو دهد، و اگر روى بر گردانيد - چنانكه پيش از اين روى بر گردانديد - شما را به عذابى دردناك عذاب خواهد كرد. اينان مى گويند: اين آيه نصّ بر خلافت ابوبكر است، زيرا ابوبكر پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله باديه نشينان را به فرمانبردارى فرا خواند و آنان اجابتش كردند.
همچنين بعضى از مفسران نيز در تفسير آيه شريفه: «وَ إذ أسَرَّ النَبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ حَديثا ... »(1): «و آن هنگام كه پيامبر به يكى از همسرانش سرّى سخنى گفت» ، درباره لفظ «حديث» در آيه آورده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حميرا، همانا پدر تو بعد از من خليفه است. و زنى نيز به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: هنگامى كه تو را از دست داديم به چه كسى رجوع كنيم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره به ابوبكر كرد.
و نيز از امورى كه به منزله نص خلافت ابوبكر دانسته اند اين است كه او در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله امام جماعت در نماز شد، و امامت جماعت تكيه گاه دين است.
اين بود اجمالى از آنچه كه قائلان به نصوص بدان استناد كرده اند. سپس به تأويل روى آورده و گفته اند: اگر على عليه السلام نخستين خليفه مى بود به ديگران مهلت نمى داد و نابودشان مى كرد و آنان به پيروزى ها و منقبت ها دست نمى يافتند. از سوى ديگر، خليفه چهارم بودن براى على عليه السلام نقص نيست، چنانچه بر نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله به سبب اينكه آخرين پيامبر است عيبى گرفته نمى شود.
آنهايى كه از اين طريقه نيز عدول كرده اند، چنين پنداشته اند كه اين امر و آنچه بدان تعلق دارد فاسد است و تأويل مزبور هم بى اساس است و از گمان و حدس صادر شده
ص: 313
و در خلافت و احكام، ميراث صورت گرفته است. مانند داود و زكريا و سليمان و يحيى عليهم السلام. اين دسته مى گويند: براى زنان پيامبر صلى الله عليه و آله يك هشتم خلافت بوده و به اين عقيده استناد كرده اند. اين نظر باطل است، زيرا اگر خلاف ميراث بود هر آينه عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله سزاوارتر بود.
ولى حجّت چهره اش را آشكار ساخته و جمهور دانشمندان بر متن حديث پيامبر صلى الله عليه و آله از خطبه او در روز غدير اتفاق نظر داشته، و اجماع كرده اند كه حضرتش فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و اينكه پس از آن عمر گفت: آفرين، آفرين اى ابوالحسن ! بى ترديد اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى. اين جملات نشانه قبول و رضايت و تأييد است.
البته پس از اينها (و اين نضوض) ، به سبب شيفتگى به رياست و برداشتن ستون خلافت و يكى شدن پرچم هاى بزرگ، هواى نفس بر آنان چيره گشت و تعداد زياد پرچم ها و سواران زياد و فتح شهرها به نخستين مخالفت با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برخاستند، «و آن را پشت سر افكندند و در برابر آن بهايى اندك ستاندند و چه بد است آنچه ستاندند»(1). (2)
سبط بن جوزى نيز همين سخن غزّالى را با تلخيص در كتابش آورده است.(3)
در مورد كتاب «سرّ العالمين» و نسبت آن به غزّالى، از سخن سبط بن جوزى مشخص شد كه قطعا اين كتاب اثر غزّالى است. همچنين حافظ ذهبى در مورد حسن صبّاح و قلعه اَلَموت مطلبى را از كتاب «سرّ العالمين» نقل كرده و مؤلفش را غزالى معرفى كرده است.(4)
ص: 314
يك. مالك: مالكِ بردگى، در آيه «ضَرَبَ اللّه ُ مَثلاً عَبدا مَملُوكا لا يَقدِرُ عَلى شَى ءٍ ... وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(1): «خدا مثلى زده است برده مملوكى كه بر هيچ كارى توانا نيست ... و او سربار مولايش است» . مولى در اين آيه به معناى مالك است.
دو. مُعتِق: آزادكننده برده.
سه. مُعتَق: آزادشده.
چهار. ناصر: ياور، مانند آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى
لَهُم»(2): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند يعنى ياورى ندارند» .
پنج. پسرعمو: در شعر شاعران آمده است:
مَهلاً بَنى عَمِّنا مَهلاً مَوالينَا ***لا تَنبُشُوا بَينَنا ما كانَ مَدفُونا
آرام گيريد اى پسرعموهاى ما؛ اى موالى ما. آنچه را ميان ما مدفون شده از خاك بيرون نكشيد.
ديگرى سروده است:
هُمُ المَوالى حَنِقُوا عَلَينا ***وَ إنّا مِن لِقائِهِم لَزُورُ
آنان موالى اند و بر ما سخت گرفتند و ما از ديدارشان رويگردانيم.
صاحب «صحاح» از ابوعُبَيده نقل كرده كه مراد سراينده اين بيت از «موالى» پسرعموهاست، مانند آيه: «ثُمَّ نُخرِجُكُم طِفلاً»(3): «سپس شما را كه كودكى شده ايد بيرون مى آوريم» .
ص: 316
نَفى عَن عَينِكَ الأرَقُ الهُجُوعا ***وَ هَمّا يَمتَرى عَنهُ الدُمُوعا
لَدَى الرَحمنِ يُشفَعُ بِالمَثانى ***فَكانَ لَنا أبُوحَسَنٍ شَفيعا
وَ يَومَ الدَوحِ دَوحِ غَديرِ خُمٍّ ***أبانَ لَنا الوَلايَةَ لَو أُطيعا
وَ لَكِنَّ الرِجالَ تَبايَعُوها ***فَلَم أرَ مِثلَها خَطَرا مَبيعا
شب بيدارى خواب را از دو چشمت برد و اندوهى اشك آور را (از دلت) زدود. نزد خداى رحمان به وسيله سوره حمد شفاعت مى شود، ولى شفيع ما ابوالحسن على عليه السلام است. پيامبر صلى الله عليه و آله در روزى كه در كنار درختان انبوه غدير خم فرود آمد، ولايت را براى ما آشكار ساخت. اى كاش كه او را فرمان مى بردند. ولى مردان آن را فروختند. من نديده ام كه امر مهمّى مانند آن فروخته شود.
اين ابيات داستان شگفتى دارد كه شيخ ما عمر بن صافى موصلى آن را براى ما بازگفت. او گفت: يكى از آنان اين ابيات را خواند و انديشمندانه به خواب رفت. على عليه السلام را در خواب ديد كه به او مى گويد: ابيات كُمَيت را براى من تكرار كن. او ابيات را خواند تا به «خَطَرا مَبيعا» رسيد. در اينجا، على عليه السلام بيت ديگرى سرود و به شعر كُمَيت افزود:
فَلَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومِ يَوما ***وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا
من روزى را مانند آن روز (غدير) نديدم، و نديدم كه حقّى مانند آن حق ضايع گردد.
و آن مرد هراسان از خواب بيدار شد.
سيد حِميَرى گويد:
يا بايِعَ الدينِ بِدُنياهُ ***لَيسَ بِهذا أمَرَ اللّه ُ
مِن أينَ أبغَضتَ عَليا الرِضا ***وَ أحمَدُ قَد كانَ يَرضاهُ
مَنِ الَذى أحمَدُ مِن بَينِهِم ***يَومَ غَديرِ الخُمِّ ناداهُ
ص: 319
پس روشن شد كه تمام معانى «مولى» به معناى دهم آن سعنى «اولى» باز مى گردد، و سخن آنجناب نيز دلالت به همين معنى دارد كه فرمود: آيا نه اين است كه من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم ؟ و اين نص صريحى است در اثبات امامت على عليه السلام و پذيرش طاعت او. همچنين حضرتش درباره على عليه السلام فرمود: پروردگارا او را محور و مدار حق قرار ده.
اينها گفتار سبط بن جوزى است. او حق مطلب را ادا كرده و آن را با اشعار كُميت و قيس بن سعد و حِميَرى ثابت كرده است. به خصوص اشعار كُمَيت كه بزرگان اهل سنت نيز او را ستوده اند. عبدالرحيم بن عبدالرحمن عباسى در «معاهد التنصيص» شرح حال كُميت را نوشته، و از عده اى مدح و كرامات براى او نقل كرده است. از جمله: ابن قُتَيبه محمد بن انس سلامى اسدى، محمد نوفلى، ابراهيم بن سعد اسدى، نصر بن مزاحم منقرى و محمد بن سهل.(1)
و اما در مورد كتاب «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» ، ابن حجر در «الصواعق المحرقة» و سَمهودى در «جواهر العِقدَين» از آن نقل كرده اند. در مورد خود سبط بن جوزى نيز، دانشمندان اهل سنت او را ستوده و به او اعتماد كرده و از او نقل كرده و او را توثيق نموده اند: ابن خَلِّكان و يافعى و ازنيقى و ذهبى و محمود بن سليمان كفوى و ابن وردى و ابوالمؤيّد خوارزمى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند.
وى نوه حافظ ابوالفرج ابن جوزى حنبلى است. از تأليفات او است: تاريخ بزرگى در چهل مجلّد به نام «مرآة الزمان فى تاريخ الأعيان» ، تفسيرى در بيست و نه مجلّد، «شرح الجامع الكبير» ، مجلّدى در مناقب ابوحنيفه، «تذكرة الخواصّ من الأمّة» . ابن خَلِّكان وى را ستوده است. او استاد حافظ شرف الدين است.
ص: 321
همچنين همه دانشمندان اهل سنت به روايات سبط بن جوزى اعتماد كرده، و حتى عده اى از متعصّبانِ آنان در برابر اماميه به اقوال او احتجاج كرده اند؛ كسانى مانند: خواجه كابلى در «الصواقع» ، دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» ، قاضى در «السيف المسلول» آنجا كه براى پاسخ به آنچه مايه طعن بر عمر بن خطّاب شده - يعنى دفع حدّ از مغيرة بن شعبه - در كنار روايات مورّخان و پيشوايانى مانند بخارى و طبرى و ابن كثير و ابن جوزى به روايت او استناد كرده اند. محمد رشيدالدين دهلوى در «إيضاح لطافة المقال» نيز تصريح كرده كه سبط بن جوزى از پيشوايان ديرين و معتمَد نزد اهل سنت است.
5 . كمال الدين ابن طلحه شافعى (ت 582 - م 652 ق)
ابن طلحه شافعى در مورد برادرى اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله و اينكه حضرت او را در جايگاهى مانند جايگاه خود قرار داد، حديث اخوّت حضرت و نيز حديث غدير را از تِرمِذى نقل كرده است. سپس در مورد مكان حديث غدير مى گويد:
زمان آن هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع در روز هجدهم ماه ذى الحجه و مكان آن ميان مكه و مدينه در جايى به نام خمّ، در كنار بركه اى بوده است.
از اين رو، آن روز «غدير خمّ» ناميده شده، و على عليه السلام از آن در شعرش - كه پيشتر گذشت - ياد كرده است. اين روز به عيد و موسم تبديل شد، چرا كه زمانى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن على عليه السلام را به اين منزلت والا اختصاص داد و تنها او و نه ديگر مردم را به آن شرافت بخشيد.
همچنين ابن طلحه شافعى ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در رَحبه كوفه را از زاذان، و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از كتاب «أسباب النزول» اثر ابوالحسن على واحدى با سندش به ابوسعيد خُدرى نقل كرده، و سپس مى گويد:
سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، مشتمل بر لفظ «مَن: هر كس» است كه براى افاده عموم وضع شده است. از اين رو اقتضا مى كند كه هر
ص: 322
پيامبر صلى الله عليه و آله تعبير كرده، او را به چيزى توصيف فرموده كه از صفات پيامبر صلى الله عليه و آله است. اين مطلب را درياب و فهم كن.(1)
با توجه به آنچه ذكر كرديم، پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله آنجناب را به صفات مخصوص خود متصف فرموده است. حتى حافظ ابونعيم اين روايت را به سند خود از انس بن مالك آورده كه گفت: من خود شنيدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابوبرزه فرمود:
اى ابوبرزه، همانا خداوند درباره على بن ابى طالب عليه السلام به من فرموده كه او پرچم هدايت و گلدسته نورانى ايمان و پيشواى اولياى من و نور همه پيروان من است. اى ابوبرزه، على عليه السلام پيشواى پرهيزكاران است. دوستدار او دوستدار من است و دشمن او دشمن من است. او را به اين امر بشارت ده.
پس از آنكه اين مستند براى تو واضح و آشكار شد، سرّ و حكمت اختصاص على عليه السلام از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به بسيارى از صفات كه براى غير او نيست هويدا مى گردد و «سبقت گيران بايد كه در آن بر يكديگر سبقت گيرند»(2). (3)
و اما ابن طلحه از فقيهان بزرگ و محقّقان پرآوازه است. يافعى و اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه(4): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در فقه و عقايد و حديث.
در «العِبَر فى خبر من غَبَر» نيز از او ياد كرده است. سيد عزّالدين و عبدالغفار بن ابراهيم علوى عكّى عُدثانى وى را ستوده اند. وى مؤلف كتاب «العقد الفريد» است.
ص: 326
6 . صدر الحفاظ، فقيد الحرمين، ابوعبداللّه گنجى شافعى (م 658 ق)
محمد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى حديثى نقل كرده كه در آن رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرموده است: «اگر مى خواستم كسى را به جانشينى برگزينم، هيچ كس شايسته تر از تو نبود» . سپس نوشته است: اين حديث دالّ بر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به جانشينى نگمارد، ولى حديث غدير دالّ بر به ولايت گماردن؛ يعنى جانشين برگزيدن است. حديث غدير ناسخ حديث پيشين است، زيرا در روزگار پايانى عمر حضرتش صادر شده است.(1)
7. محمد بن احمد سعيدالدين فرغانى (م 700 ق)
چنانچه ذهبى در «العبر» ذكر كرده، فرغانى به شرح قصيده تائيه ابن فارض حموى (م 576 ق) پرداخته، كه اول آن اين بيت است:
سَقَتنى حَميَّا الحُبِّ راحَةَ مُقلَتى ***وَ كَأسى مُحيّا مِن عَنِ الحُسنِ جَلَّت(2)
آنگاه در شرح اين بيت:
وَ أوضَحَ بِالتَأويلِ ما كانَ مُشكِلاً ***عَلَىَّ بِعِلمٍ نالَهُ بِالوَصيَّةِ(3)
على عليه السلام با دانشى كه به سبب وصيت به دست آورده بود، آنچه را مشكل بود با تأويل روشن كرد.
فرغانى مى گويد: اين بيت مبتداست، و خبر آن محذوف و در تقدير آن چنين است: بيان على عليه السلام و توضيح او در تأويل مشكلات كتاب و سنت به واسطه علمى است كه به آن دست يافت، از آن جهت كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را با بيان حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» وصى و قائم مقام شخص خود قرار داد. اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز
ص: 327
غدير خم است، بنا بر آنچه خود آن حضرت در پاره اى از ابيات خود به آن اشاره داشته، كه در دو بيت از آن مى گويد:
وَ أوصانى النَبىُّ عَلَى اختيارى ***لأُمَّتِهِ رِضىً مِنهُ بِحُكمى
وَ أوجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيكُم ***رَسُولُ اللّه ِ يَومَ غَديرِ خُمّ
پيامبر صلى الله عليه و آله با برگزيدن من براى امّتش مرا وصىّ خود گرداند، و اين از سر رضايت او به حكم من بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.
غدير خم آبى است در يك منزلى مدينه كه اكنون به آن «راه پيادگان به مكه» گويند. اين بيان همراه با تأويل على عليه السلام به سبب علمى كه به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله حاصل گشته، از جمله فضائل بى شمارى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به آن مخصوص گردانيد و آنجناب آنها را به ارث برد.
فرغانى مى گويد: اما سهم و بهره على بن ابى طالب عليه السلام از علم و كشف مشكلات كلام وحى و كتاب آسمانى قرآن - كه معجزه خاص پيامبر صلى الله عليه و آله است - به واضح ترين بيان چنان است كه به نشان افتخار «انا مدينة العلم و على عليه السلام بابها» و «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» از جانب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نائل آمد. همراه با فضائل بى شمار ديگر كه حضرتش درباره وى بيان فرمود.(1)
عبدالرحمن جامى و محمود بن سليمان كفوى و چلپى(2): وى را توثيق كرده و ستوده اند. وى شاگرد صدرالدين قونَوى است.
8 . علاءالدين ابوالمكارم سمنانى بياضى مكى (م 736 ق)
بياضى مكى در «العروة الوثقى» مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به على - كه درود خدا و فرشتگان گرام بر او باد - فرمود: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام، وَ لكِن لا نَبىَّ
ص: 328
بَعدى. و در غدير خم بعد از مراسم حجة الوداع در جمع مهاجر و انصار، در حالى كه شانه او را گرفته بود فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
اين حديثى است كه علماى حديث عموما بر صحت آن اتفاق نظر دارند، و به آن على عليه السلام سرور اولياء گرديد. همو كه يار هميشگى محمد صلى الله عليه و آله بود، و به اين سرّ سرور صديقان و يار غار پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر اشاره كرده است؛ هنگامى كه ابوعبيده جراح را براى طلب حضور على عليه السلام فرستاد و گفت: اى ابوعبيده، تو را كه امين اين امتى به سوى كسى مى فرستم كه در مرتبه هم طراز كسى است كه ديروز او را از دست داديم. سزاوار است كه با او به حسن ادب سخن بگويى.
9. حسن بن محمد طيبى (م 743 ق)
وى در «الكاشف» در شرح حديث غدير مى گويد: مراد از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همانا من به اهل ايمان از خودشان سزاوارترم، همان است كه قصد آن حضرت (مدلول) قول خداى تعالى است كه فرمود: «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» .(1) اين جمله از آيه اطلاق دارد و مشخص نمى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اهل ايمان از خودشان به چه چيز سزاوارتر است ؟
از اين رو، خدا آن را به جمله «و همسران پيامبر مادران مؤمنان هستند» كامل ساخته، تا اعلام فرموده باشد كه آن حضرت به منزله پدر است. قرائت ابن مسعود نيز اين معنى را تاييد مى كند كه: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم و هو اب لهم» .
مجاهد گفته كه هر پيامبرى پدر امتش مى باشد، و به همين جهت مؤمنان برادران يكديگر شدند. پس در قول پيامبر صلى الله عليه و آله: من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه، تشبيه صورت گرفته است؛ به اين معنى كه على عليه السلام چون پيامبر صلى الله عليه و آله به منزله پدر امت است، و بر امت احترام و بزرگداشت او و نيكى به او واجب است.
ص: 329
در مقابل، بر او است كه نسبت به امت شفقت و مهربانى نمايد، و چونان پدر كه بر اولاد مهر مى ورزد با آنها رئوف باشد. به همين جهت عمر آن حضرت را با اين عبارت تهنيت گفت: اى پسر ابوطالب، اكنون تو مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى.
10. شهاب الدين بن شمس الدين دولت آبادى (م 1049 ق)
دولت آبادى(1) در «هداية السعداء» مى گويد: ابوالقاسم در كتاب «التشريح» گفته است: هر كس بگويد على عليه السلام از عثمان با فضيلت تر است، ايرادى بر او وارد نيست، زيرا ابوحنيفه و ابن مبارك گفته اند: هر كس بگويد على عليه السلام برترين جهانيان يا فاضل ترين مردمان و يا بزرگ ترين بزرگان است، بر او خرده نتوان گرفت، چرا كه مراد برترى نسبت به مردم عصر و زمان خلافت او است. چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى اويم على عليه السلاممولاى او است؛ يعنى در زمان خلافتش. و مانند اين كلام در قرآن و احاديث و اقوال علما فراوان است.
همچنين وى در «هداية السعداء» مى گويد: در «حاصل التمهيد فى خلافة ابى بكر» و «دستور الحقائق» آمده است: چون پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه مراجعت فرمود در غدير خم فرود آمد، و به امر وى از جهاز شتران منبرى ساختند.
سپس بر فراز آن رفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. و خداى عزّ و جلّ فرمود: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ» .(2) اهل سنت گفته اند: مراد از حديثِ «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» يعنى در وقت خلافت و امامت او.(3)
ص: 330
11. ابوشكور، محمد بن عبدالسعيد بن محمد كشى سالمى حنفى
او در «التمهيد فى بيان التوحيد» مى گويد: رافضيان گويند: امامت براى على بن ابى طالب عليه السلام منصوص است، به دليل اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را وصى خود و خليفه بعد از خود قرار داد؛ آنجا كه فرمود: آيا خشنود نيستى كه نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى عليهماالسلام باشى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست ؟ پس همانطور كه هارون عليه السلام خليفه موسى عليه السلام بود، همچنين على عليه السلام جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
دليل دوم اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را ولىّ مردم قرار داد؛ پس از آنكه از مكه مراجعت فرمود و در غدير خم فرود آمد و به امر او از جهاز شتران منبرى ساختند و بر آن بالا رفت و فرمود: آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: آرى.
پس فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
همچنين خداى جل جلاله مى فرمايد: «إنَّما وَليُّكُم اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ» .(1) اين آيه - كه در شأن على عليه السلام نازل شده - دلالت دارد بر اينكه او بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله سزاوارترين مردم بوده است.
سپس در جواب آنچه ذكر شد مى گويد: اما درباره اينكه رافضيان گفتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را ولىّ قرار داد، مى گويم: مراد پيامبر صلى الله عليه و آله در وقت او است؛ يعنى بعد از عثمان و در زمان معاويه. ما نيز همين را مى گوييم. و همچنين در جواب قول خداى تعالى: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا ... » مى گوييم كه على عليه السلام به همين دليل در روزگار خود ولىّ و امير بوده، و آن بعد از عثمان است. اما قبل از آن وقت چنين سمتى را نداشته است.
ص: 331
سپس ياور، پسرعمو، آزاد كننده و آزاد شده را از معانى مولى برشمرده و مى گويد: يكى ديگر از معانى آن «اولى» است. چنانكه خداى تعالى فرمايد: «مَأواكُمُ النارَ هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى آتش به شما و براى عذابتان سزاوارتر است.
بعد از همه اين مطالب، اگر از لفظ مولى در حديث غدير معناى مالك در تصرف به ذهن متبادر نشود، ناچار به طور مساوى منسوب به تمام معانى خواهد بود و آن را به همه معانى حمل خواهيم كرد. مگر آن معانى كه در حق على عليه السلام امكان ندارد؛ از قبيل آزاد كننده و آزاد شده.
در نتيجه، مى توان معنى مالك در تصرف و نيز «اولى» به معناى مالك در تصرف بر امت را مى توان داخل در آن معانى دانست. و هنگامى كه على عليه السلام به فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله به مؤمنان از خودشان سزاوارتر باشد، امام خواهد بود. چنانكه حديث نبوى «مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ» نيز بر اين معنى دلالت دارد.
پس «ولىّ» بر حسب تبادر به ذهن مالك در تصرف است، اگر چه در غير آن استعمال شود. بنا بر اين، معنى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سلطان ولىّ كسى است كه ولىّ براى او نيست. مراد حق تصرف در عقد نكاح است. به همين معنى امام است كه در اين امر ولايت دارد، هنگامى كه خويشاوندى موجود نباشد، و اين معنى بر سبيل حقيقت است. پس على القاعده زمانى كه دليلى بر تخصيص به معناى خاص نباشد، بايد كلمه حمل به تمام آنها بشود.
14. شيخ احمد عجيلى شافعى
عجيلى در «ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل فى فضائل الآل عليهم السلام» بعد از ذكر حديث غدير و داستان حارث بن نعمان فهرى مى گويد: اين از محكم ترين دلائل است بر اينكه على عليه السلام به امامت و خلافت و صداقت و نصرت و پيروى نمودن سزاوارتر از ديگران است، به اعتبار احوال و اوقات و خصوص و عموم. اين سخن نه
ص: 333
با آنچه گذشت منافات دارد و نه با آنچه به خواست خدا خواهد آمد؛ داير به اينكه يكى از همراهان آن حضرت كه در يمن با او بود درباره او سخن ناروايى گفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله در مراجعت از حج خطبه اى مشعر به ولايت او ايراد فرمود، تا مردم را به منزلت و قدر او آگاه سازد و به ردّ سخن كسى چون بريده درباره او بپردازد. چرا كه نامبرده نسبت به آن حضرت كينه و عداوت داشت و در مسافرت يمن از او درشتى اى ديد و پس از مراجعت آن را براى پيامبر صلى الله عليه و آله حكايت كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله از شنيدن اين سخن چهره اش دگرگون شد و فرمود: اى بريده، آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ هر كس كه من مولاى اويم على عليه السلام مولاى او است. اى بريده، على عليه السلام را نكوهش مكن، زيرا على عليه السلام از من است و من از او اويم، و او بعد از من ولىّ شماست.(1)
اين مورد را براى اين آورديم كه برخى گر چه غدير را چون آفتاب تابان روشن و درخشان يافته يا با ما در پذيرش آن هم آهنگ هستند(2) و در مفاد آن حقيقت را بر زبان آورده اند(3)، اما از لازمه حق چشم پوشى كرده اند ! و اما حقيقت اين است كه پس از آنكه جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام براى رسول خدا صلى الله عليه و آله ثابت و مبرهن گشت، لازمه جداناپذير آن بلافصل بودن است.
به عنوان مثال اگر پادشاهى يكى از نزديكان مورد علاقه خود را به ولايت عهد خود منصوب كند، و يا شخصى هنگام مردنش كسى را وصى خود قرار دهد، و حتى گواهانى بر اين امر بگيرند، آيا آن گواهان يا ديگران ممكن است احتمال دهند كه ولايت عهد كسى كه از طرف پادشاه تعيين شده يا وصايت وصى كه از طرف شخص وصيت كننده معين گرديده بعد از گذشتن مدتى طولانى پس از مردن آن پادشاه يا آن شخص وصيت كننده تحقق خواهد يافت ؟ ! يا مثلاً جانشينى او بعد از قيام كسان
ص: 334
ديگر به تصدّى آن مقام يا آن وصايت است ؟ آن هم كسانى كه در حين برقرارى امر ولايت عهد و يا بيان وصيت نامى از آنها برده نشده است !
آيا معقول است كه با تصرح و تعيين جانشين از طرف پادشاه يا وصى از طرف موصى، مردم ديگرى را براى تصدّى مقام سلطنت بعد از آن پادشاه و يا براى اجراى مقاصد وصيت كننده انتخاب كنند ؟ تا مجبور شود براى به دست گرفتن زمام امور قيام كند ؟ همانند موردى كه شخصى بدون وصيت مرده و يا پادشاهى بدون تعيين جانشين از دنيا رفته باشد ! قطعا كسى چنين اعتقادى ندارد و چنين كارى نمى كند، مگر آنكه از حق آشكار و صريح منحرف شود و از رأى خردمندان سرباز زند.
در مورد امر خلافت نيز مى گوييم: در ميان آنان كه مى گويند ولايت ثابت براى مولاى ما به نص و تصريح روز غدير مربوط به زمان خلافت ظاهرى آن حضرت بعد از عثمان است، كسى نيست بگويد: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را كه بر پسرعمويش على عليه السلام سبقت گرفتند نمى شناخت و مقام و حدود صلاحيت آنها را نمى دانست ؟ پس چرا هنگامى كه وفات خود را نزديك ديد جانشينى و خلافت را به على عليه السلام اختصاص داد، و حاضران را امر فرمود كه با او بيعت كنند و آن را به غايبان ابلاغ نمايند(1) ؟ اگر براى آن اشخاص نصيبى از امر خلافت مى ديد، چرا از بيان آن در موقع حاجت خوددارى كرد ؟
و حال آنكه اين موضوع مهم ترين فرائض دين و اساسى ترين اصول آئين بود، و مى دانست كه بر حسب اوضاع و احوال، رأى و نظر مردم در چنين امر مهمى با يكديگر برخورد خواهد كرد. چنانكه برخورد كرد و پيش بينى مى فرمود كه گاه جدال و اختلافات لفظى به زد و خورد منتهى مى شود، و مشاجرات به نبرد و كشتار مى انجامد. با اين حال، پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله با چه مجوز و بهانه امت خود را در مورد بزرگ ترين نشانه دين بلاتكليف رها فرمود ؟
ص: 335
حقيقت اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين كار را نكرد و براى خلافت و وصايت بعد از خود جز على عليه السلام از كسى نام نبرد. ولى اهل سنت از سر تعصب به مواليانشان دست به كار شده و عليه صاحب خلافت به پا خاستند ! و به بهانه هاى مختلف غصب خلافت را توجيه، و احاديث صريح و نصّ مسلّم را به زمان خلافت صورى معنى كردند.
15. مجدود بن آدم سنايى، حكيم ابوالمجد
حكيم ابوالمجد سنايى در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام سروده است:
نايب مصطفى به روز غدير ***كرده بر شرع خود مر او را مير(1)
اين شعر صريح است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را نايب خود و امير شرعش گرداند.
حكيم سنايى از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت است و عبدالرحمن بن احمد جامى در «نفحات الأنس» وى را ستوده، و از كتاب او «حديقة الحقيقة» ياد كرده و از آن به نيكى سخن گفته است.
16. احمد بن محمد نيشابورى، فريدالدين عطّار همدانى
عطّار همدانى درباره واقعه غدير خم و معناى حديث غدير سروده است:
چون خدا گفته است در خمّ غدير ***با رسول اللّه ز آيات منير
ايّها الناس اين بود الهام او ***ز آنكه از حق آمده پيغام او
گفت رو كن با خلايق اين ندا ***نيست اين دم خود رسولم بر شما
هر چه حق گفته است من خود آن كنم ***بر تو من اسرار حق آسان كنم
چون كه جبريل آمد و بر من بگفت ***من بگويم با شما راز نهفت
اين چنين گفته است قهّار جهان ***حقّ و قيّوم (و) خداى غيب دان
مرتضى والى در اين مُلك من است ***هر كه اين سرّ را نداند او زن است(2)
ص: 336
معناى اين اشعار آن است كه حديث غدير به امر خداوند از رسول خدا صلى الله عليه و آله صادر شده، و معناى اين حديث آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام تنها والى مملكت پيامبر صلى الله عليه و آله است.
عطّار همدانى نزد دانشمندان اهل سنت از مشايخ بزرگ و موصوف به علم و معرفت است. شيخ عبدالرحمن جامى شرح حال او را نوشته و وى را ستايش نموده است.(1) همچنين نصراللّه كابلى و دهلوى در باب يازدهم كتابش «تحفه اثناعشريه» و شيخ بهاءالدين عاملى در كشكولش به شعر عطّار در مورد ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام استناد كرده اند.(2)
17. تقى الدين مَقريزى (ت 769 - م 840 ق)
تقى الدين احمد بن على بن عبدالقادر بن محمد مَقريزى مى نويسد: ابن زولاق (م 387 ق) گويد: در روز هجدهم ماه ذى حجه سال 362 - يعنى روز غدير - عده اى از مصريان و مغربيان و تابعانشان براى دعا جمع مى شوند، چرا كه اين روز روزِ عيد است، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين روز به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام وصيت كرد و او را به جانشينى برگزيد. اين كار ايشان، مُعِزّ(3) را به شگفتى مى آورد. اين نخستين كارى بود كه او در مصر انجام داد.(4)
جلال الدين سُيوطى(5): وى را توثيق كرده و ستوده است. از جمله تأليفات او است: «درر العقود الفريدة فى تراجم الاعيان المفيدة» ، «المواعظ و الاعتبار بذكر الخُطط و الآثار» ، «عِقد جواهر الاسفاط من اخبار مدينة فُسطاط» ، «ايقاظ الحنفاء باخبار الفاطميّين الخلفاء» ، «السلوك بمعرفة دول الملوك» و «التاريخ الكبير» .
ص: 337
«مَولى» در اصل، در چند معنى استعمال مى شود:
يكى از آنها مالكِ تصرّف است. از اين رو، وقتى گفته شود: «اين مولاى قوم است» ، ابتداءا ذهن به سوى اين معنى مى روند كه او مالك و متصرّف در امور قوم است.
معناى ديگر «ناصر» است. خداى تعالى مى فرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُمْ»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» .
معناى ديگر «پسرعمو» است. خداى تعالى فرموده است: «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(2): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ؛ يعنى پس از خودم از پسرعموهايم بيمناكم.
معناى ديگر آزاد كننده و آزاد شده است. معناى ديگر «أولى» است. خداى تعالى مى فرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(3): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما و به عذاب شما سزاوارتر است.
از اين رو، اگر نگوييم اولين معنايى كه از لفظ «مَولى» به اذهان متبادر مى شود مالكِ تصرّف است، حداقل اين واژه يكسان به همه اين معانى منسوب خواهد بود و ما آن را بر همه آنها حمل خواهيم كرد، مگر آن معنايى كه در حق على عليه السلام روا نباشد؛ مانند آزادكرده و آزادشده.
بنا بر اين، مالكِ تصرّف در اين معانى داخل است و آنچه سزاوارتر و مفيد است ملك تصرّف در امت است، و هر گاه على عليه السلام از مؤمنان به خودشان أولى باشد امام خواهد بود. تفصيل اين مطلب در جاى خود آمده است.
ص: 340
ديگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. معنايى كه از ولىّ به ذهن متبادر مى شود مالكِ تصرّف است، هر چند در معانى ديگر نيز به كار رود. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: پادشاه ولىّ كسى است كه وليّى ندارد. مراد حضرتش ملك تصرّف در عقد نكاح است؛ يعنى اگر زن خويشاوند پدرى نداشته باشد، امام در نكاح بر او ولايت دارد.
اگر بپذيريم كه «ولىّ» جداگانه معانى ديگرى نيز دارد، بايد بر همه آنها حمل شود.
اين بنا بر آن است كه هر لفظى به شكل حقيقى دو معنى دارد. از اين رو واجب است كه هر گاه دليلى دالّ بر تخصيص نباشد، لفظ بر همه آن معانى حمل شود.
نكته ديگر دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كن. اين به برترى على عليه السلام و دورى او از كبائر شهادت مى دهد، زيرا نبى اكرم صلى الله عليه و آله از خدا خواسته تا با هر كس با على عليه السلام دوستى كند دوستى، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كند. اگر روا باشد كه على عليه السلام مرتكب كبيره شود دشمنى با او واجب مى گردد، و هر گاه دشمنى با او واجب باشد خدا هرگز با كسى كه با وى دشمنى كند دشمنى نخواهد كرد. چنانكه با كسى كه با مرتكبان كبائر دشمنى كند دشمنى نمى كند، زيرا در حقيقت چنين كسى از اولياى خدا خواهد بود.
بنا بر اين، اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به طور مطلق و بدون تخصيص خواسته كه خدا دشمن على عليه السلام را دشمن بدارد، به وجود حالتى خاصّ دلالت مى كند كه هيچ گناه كبيره اى با آن حالت آميخته و به آن نزديك نمى شود.
از اينجا روشن مى شود كه معاويه حقيقتا با خدا دشمنى كرد، زيرا بى ترديد او با على عليه السلام دشمنى كرد. و لذا اگر كورى و ناپاكى بيرون و درون و انحراف از عترت پاك و امام نيكان نبود، چگونه روا مى شد كه بر دشمن خدا رحمت فرستند و او را دوست خود گيرند ؟ !
ص: 341
بارى، اگر تنها حديث غدير در مناقب على عليه السلام روايت شده بود، براى بالاتر بودن درجه و والايى منزلت او بسنده مى بود و به برترى اش بر ديگر صحابه حكم مى شد (پايان سخن فقيه حميد) .
20. محمد اسماعيل دهلوى (م 1246 ق)
مولوى محمد اسماعيل بن عبد الغنى بن ولى اللّه دهلوى، برادر زاده عبدالعزيز دهلوى است، كه شمار بسيارى از مردم هند از او پيروى مى كنند. وى در رساله اى كه در بيان حقيقت امامت نوشته است، سخن صريحى دارد كه به قول اماميه دلالت مى كند. وى در بيان امورى كه امام در آنها قائم مقام پيامبر صلى الله عليه و آله است مى نويسد:
از آن جمله است ثبوت رياست؛ يعنى چنانكه پيامبران را نسبت به امت نوعى از رياست ثابت است كه به ملاحظه همان رياست ايشان را امت اين رسول مى گويند و اين رسول را رسول اين امت، و در بسيارى از امور دنيويه هم تصرّف رسول در ايشان جارى است. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(1)
در مقدّمات اخرويّه هم ولايت او ثابت است، چنانكه خداوند فرمود: «فَكَيفَ إذا جِئنا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدا»(2): «پس چگونه خواهد بود آنگاه كه از هر امّتى گواهى بياوريم و تو را گواه بر اينان آوريم» .
همانند اين رياست نسبت به كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى ايشان برانگيخته شده براى شخص امام نيز در دنيا و آخرت ثابت است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا نمى دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مى دانيم. فرمود: اللهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: خدايا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و خداى تعالى فرمود: «يَومَ نَدعُو كُلَّ أُناسٍ
ص: 342
بِإمامِهِم»(1): « (ياد كن) روزى را كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا خوانيم» . و همچنين: «وَ قِفُوهُم إنَّهُم مَسؤولُونَ»(2): و آنان را نگاه داريد كه پرسش شوند. و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنان را از ولايت على عليه السلام خواهند پرسيد.(3)
و اما شرح حال شيخ اسماعيل بن عبدالغنى بن ولى اللّه دهلوى به طور مفصل در كتاب «إتحاف نبلاء المتّقين بإحياء مآثر فقهاء المحدّثين» اثر مولوى صدّيق حسن قنوّجى و كتاب «نزهة الخواطر» آمده، و او را ستوده اند.(4)
گفتگوى هفتم: تشكيك در معناى «مولى» و جواب آن
تشكيك و شبهه اندازى افكار مردم بى غرض را هم مشوّش مى نمايد؛ به گونه اى كه در معنى و مفهوم حقيقتى چون غدير احساس تحير مى كنند. اين از ترفندهاى دشمن براى فتح سنگرهاى اعتقادى ماست و بارها اين نتيجه را در برداشته كه نزديك ترين دوستان غدير سؤالاتى درباره آن مطرح كرده اند كه پاسخ آن بسيار واضح بوده است.
يكى از اصحاب امام باقر عليه السلام از آن حضرت پرسيد: معناى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چيست كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ ؟ حضرت با تعجب از چنين سؤالى فرمود: آيا مثل اين مطلب جاى سؤال دارد ؟ ! به آنان فهمانيد كه جانشين او خواهد بود.(5)
يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير جوانب بسيارى از خلافت و امامت را به آنان آموخت، اما حداقل چيزى كه هر مخاطبى از غدير فهميد تعيين كسى بود كه بايد جاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بنشيند. اين را حتى منافقين فهميدند و به همين دليل عكس العمل منفى
از خود بروز دادند و اظهار نارضايتى كردند !
ص: 343
گفتگوى هشتم: سؤال از معناى «مولى»
گاهى سؤالات درباره غدير بسيار دقيق بوده و پاسخ آن نيز در شرايط تقيه نشان از اهميت موضوع و لزوم پاسخ دارد. به عنوان نمونه نامه حسن بن ظريف به امام حسن عسكرى عليه السلام كه طى آن از حضرت سؤال كرد: معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام چيست كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ ؟
هم سؤال از حساس ترين فرازهاى غدير است، و هم جواب كوتاهِ آن پرچم و عَلَم غدير را در امواجِ اختلافاتِ فِرَق اسلامى به ما نشان مى دهد. امام عسكرى عليه السلام در پاسخ نامه چنين مرقوم فرمود:
مقصود حضرت آن بود كه او را عَلَم و علامتى قرار دهد كه هنگام اختلاف حزب خداوند با آن شناخته شوند.(1)
با اين نمونه هاى نوشتارى در تبليغ غدير مى توان اهميت و چگونگى استفاده از ابزارهاى پيشرفته امروزى را درباره رساندن پيام پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز بزرگ تشخيص داد و در راه آن حركت كرد.
گفتگوى نهم: معناى «مولى» در كلام معصومين عليهم السلام
اشاره
زيباتر آن است كه وضوح مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله از كلمه «مولى» در غدير را از كلام صاحبان غدير، ائمه معصومين عليهم السلام به ياد بسپاريم. در اينجا به طور سلسله وار چند روايت درباره معناى مولى مى آوريم:
1. اطاعت در آنچه دوست داريد يا نداريد
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما بر ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(2)
ص: 344
2. نمونه اى براى ولايت على عليه السلام
سلمان در غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: ولايت على همانند كدام ولايت است ؟ حضرت فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هركس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(1)
3. ولايت يعنى امامت
از امام زين العابدين عليه السلام پرسيدند: معناى كلام پيامبر صلى الله عليه و آله چيست كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، فرمود: به مردم خبر داد كه على عليه السلام امام بعد از اوست.(2)
4. اين هم جاى سؤال دارد
آن قدر محوريت پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير پر تأثير بود كه اگر حضرت در آن مراسم سه روزه هيچ سخنى هم نمى فرمود، مسير ماجرا و اعمالى كه با حضور آن حضرت انجام شد هيچ معنايى جز تعيين خليفه نداشت.
ابان بن تغلب از امام باقر عليه السلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » سؤال كرد. حضرت فرمود: اى ابوسعيد، چنين مطلبى هم جاى سؤال دارد ! ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به مردم فهمانيد كه على عليه السلام به جاى آن حضرت خواهد بود.(3)
5 . علامت حزب اللّه
از امام عسكرى عليه السلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » سؤال شد، فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست او را علامتى قرار دهد كه هنگام تفرق و اختلاف مردم، حزب خداوند شناخته شود.(4)
6 . با امر او ايشان را اختيارى نيست
از امام صادق عليه السلام پرسيدند: منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از كلامى كه در روز غدير درباره على عليه السلام
ص: 345
فرموده: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » چيست ؟ حضرت فرمود: به خدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز پرسيدند، و آن حضرت در پاسخ فرمودند:
خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
گفتگوى دهم: «مولى» بهترين واژه
با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام و ولايت و امامت است، و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحث هاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مد نظر قرار مى گيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نموده اند و قراين همراه آن را حذف كرده اند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه خود فرموده اند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند، و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضح تر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كار گرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها، نمى تواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و اين لفظ از نظر محتوى فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
ص: 346
پيامبر صلى الله عليه و آله نمى خواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عِرض و دين مردم بودن، و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف خداست بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» پيدا نمى شود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسان تر آن را مى پذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمى كردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسان تر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مى خواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير معناى وسيع «اولى به نفس» را خوب مى فهمند كه اينچنين به مبارزه با آن برخاسته اند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمه اى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشته اند كه از آن نتايج زير گرفته مى شود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهم السلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله.
عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسان ها و در همه زمان ها و مكان ها.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار و اينكه امامت يك منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم در مقابل ولايت ائمه عليهم السلام دقيقا مانند تعهدشان در مقابل ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله.
از همه مهم تر اينكه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است، كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مى كشد كه غير از ولايت اهل بيت عليهم السلام را پذيرفته باشند.
ص: 347
گفتگوى يازدهم: گذرى بر معانىِ «مولى»
اشاره
در اينجا گذرى كوتاه بر معانى واژه «مولى» خواهيم داشت:
يكى از برجسته ترين شواهد بر مسئله امامت كلمه «مولى» در متن حديث غدير است. قبل از بررسى و تحقيق درباره آن لازم است تمام معانى مولى را از نظر لغت ياد آور شويم:
1. رَبّ: خدا
2. عَمّ: عمو
3. ابنِ عَمّ: پسرعمو
4. ابن: پسر
5 . ابنِ الأُخت: پسر خواهر
6 . المُعتِق: آزاد كننده
7. المُعتَق: آزاد شده
8 . المالِك: صاحب ملك
9. العَبد: بنده
10. التابِع: پيرو
11. المُنعِم عليه: انعام شده بر او
12. الشَريك: انباز
13. الحَليف: ملازم
14. الصاحِب: رفيق
15. الجار: همسايه
16. النَزيل: ميهمان
17. الصِهر: داماد
18. القَريب: قوم و خويش
ص: 348
19. المُنعِم: نعمت دهنده
20. العَقيد: هم پيمان
21. المُحِبّ: دوست
22. الناصِر: ياور
23. الأولى بِالشَى ء: سزاوارتر
24. السَيِّد: بزرگ
25. المُتَصَرِّفُ فِى الأمر: تصرف كننده در كار
26. المُتَوَلّى فِى الأمر: حاكم در امور
آيا كدام يك از اين معانى مقصود بوده است ؟
هجده معناى اول به طور مسلّم مقصود حضرت رسول صلى الله عليه و آله نبوده است، زيرا عقل سالم باور نمى كند كه عقل كلّ حضرت خاتم النبيين صلى الله عليه و آله مردم را در آن آفتاب سوزان و طاقت فرسا نگه دارد و آن همه تأكيد كند؛ آنها كه رفته اند بازگردند و صبر كنند تا سايرين بيايند، و آن وقت بفرمايد: هر كسى كه من همسايه او هستم، على عليه السلام هم همسايه او است، و يا هر كس كه من ميهمان يا قوم و خويش او هستم، على عليه السلام همچنين است، و يا ... .
يك مثال روشن: اگر روزى دولتى در راديو و جرايد اعلام كند كه در فلان روز همه مردم از بزرگ و كوچك، روستايى و شهرى، ادارى و بازارى، بايد در فلان ميدان شهر اجتماع كنند، تمام ادارات و كارخانه ها و مؤسسه ها و فروشگاه ها تعطيل، و هيچ كس معذور نيست كه از اين اجتماع و ميتينگ بزرگ تخلف كند.
سپس در روز موعود كه همه حاضر شدند، در پشت بلندگوها و فرستنده ها بگويند: اى مردم، علت اينكه ما شما را اينجا جمع كرده ايم اين است كه فلان وزير مرد صالح و خدمتگزارى است، پس همه شما او را دوست بداريد و به وى محبت كنيد ! ! جاى ترديد نيست كه اين عمل كارى سفيهانه و مورد تمسخر و استهزاء عقلا است.
ص: 349
پس دانستيم از معانى كه براى مولى شمرديم، معناى 1 تا 18 هيچ كدام مناسب حديث شريف غدير نيستند، و با روش درست گويى و دانش سخنگويى ناسازگار است. تنها 8 معناى بعدى - يعنى از معناى 19 تا 26 - را مى توان گفت منظور حديث است، كه در زير بدانها اشاره مى شود:
المُنعِم: نعمت دهنده، بخشنده
العَقيد: كسى كه پيمان مى بندد
المُحِبّ: دوستدار و ياور
الناصِر: يارى كننده
الاولى بِالتَصَرُّف: آن كس كه در كارها سزاوارتر است، صاحب اختيار
السَيِّد: رئيس، آقا
المُتَصَرِّفُ فِى الأمر: سرپرست، سر رشته دار امور
المُتَوَلّى فِى الأمر: مدير و مسئول كارها
و اما تطبيق اين معانى بر حديث غدير:
اول. مُنعِم: بخشنده
يعنى همانگونه كه پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله به مردم نعمت بخشيد و از دين و رهبرى او تكامل و تمدن انسانى پديد آمد و نابسامانى ها رخت بر بست، على عليه السلام هم چنين است و همان راه و برنامه را دنبال مى كند و خلق را به هدف عالى رسالت مى رساند.
بنا بر اين، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ» مى خواست بفرمايد: شما كه از نعمت رسالت برخوردار شده ايد و بر فرمان من گردن نهاده ايد، على عليه السلام هم پس از من رهبر جهان اسلام است و مقام - امامت - دنباله پيامبرى است.
دوم. عَقيد: كسى كه پيمان مى بندد
پس معناى «من كنت مولاه» چنين مى شود: آن كس كه من با او پيمان بسته ام، على عليه السلام هم با او پيمان بسته است. بديهى است منظور پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان هاى شخصى او
ص: 350
نبوده است. از نظر تاريخ زندگى حضرت هم روشن است كه: قطعا اين طور نيست كه مثلاً اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از كسى خانه خريده يا معامله ايى كرده، اميرالمؤمنين عليه السلام هم با او معامله كرده باشد ! بر فرض كه چنين هم باشد، آن اجتماع و آن همه محكم كارى لازم نبود.
بلكه اگر هم اين معنى را فرض كنيم، اشاره به اين است كه هر عاقلى مى داند پيمان هايى كه مربوط به جامعه اسلامى و رهبرى و ترقى امت مسلمان است به امام على عليه السلام واگذار شده، كه طبعا از امامت و خلافت جدا نيست. پيامبر گرانقدر اسلام صلى الله عليه و آله براى پيشبرد اهداف اسلام و حفظ مسلمانان، با قبيله هايى پيمان بسته بود.
در اين حديث و بنا بر آنچه گفته شد، معنى كلام حضرت كه مى فرمايد: على عليه السلام هم با آنها هم پيمان است. روشن است اختيار صلح و جنگ در جامعه با رهبر و سرپرست و امام آنهاست.
سوم و چهارم. مُحبّ و ناصر
دوست و يارى كننده. معناى حديث اين مى شود: هر كس من دوست و يارى كننده او هستم، على عليه السلام هم يار و دوست او است. آيا منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از اين حديث بر انگيختن دوستى مردم نسبت به على صلى الله عليه و آله بوده، چون او يكى از مؤمنان است ؟ و يا توجه دادن اميرمؤمنان به دوستى مسلمانان بوده است ؟
فرض اول كه معنى ندارد؛ كه سول خدا صلى الله عليه و آله مردم را در آفتاب سوزان حجاز گرد آورد و بفرمايد: مردم على عليه السلام را دوست بداريد، زيرا برنامه هر مسلمان دوست داشتن برادران مسلمان است.(1) اين مطلب تازه ايى نبود كه دين به آن كامل گردد ! بلكه پيش از آن در قرآن خاطر نشان شده بود، و مسلمانان صبح و شام اين آيات مقدس را تلاوت مى كردند.(2)
ص: 351
همچنين فرض دوم هم نمى تواند منظور رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد، زيرا اين سفارش و دستور تنها به اميرالمؤمنين عليه السلام است و نيازى به گردآورى مردم زير آفتاب سوزان غدير نداشت. بلكه مناسب اين بود در يك جلسه دو نفرى مطرح شود.
پس اگر مولى را به معناى دوست و يارى كننده بگيريم بايد حديث غدير را اين چنين معنى كنيم: همانطور كه من مردم را دوست دارم و يارى مى كنم چون رهبر و سرپرست آنانم و دنيا و آخرتشان در گرو برنامه هاى من است، على عليه السلام هم ايشان را دوست مى دارد و يارى و سرپرستى مى كند. و اين همان معناى امامت است.
پنجم. اولى بتصرف
يعنى امامت و رياست همه جانبه و صاحب اختيار بودن.
ششم. سيّد
از نظر لغت به معناى بزرگ جمعيت و كسى كه بر آنها حكومت و تسلط دارد مى باشد. چنانچه در قرآن لقب حضرت عيسى عليه السلام سيد است. بنا بر اين، معناى مولى، رهبر و رئيس است. به ويژه آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت و رهبرى خود، ولايت را به على عليه السلام نسبت مى دهد كه همان امامت است.(1)
هفتم. متصرّف فى الامر
سرپرست و سررشته دار كارها: اين نيز يكى از معانى مولى و صريح در بيان منصب امامت است.
هشتم. متولّى فى الامر
سرپرست و مسئول كارها.(2) به طور مسلّم اين هم يكى از معانى مولى است. معناى حديث چنين مى شود: مردم ! على عليه السلام بعد از من عهده دار امور شماست، همان طور كه من دارا هستم و حكومت خدايى دارم.
ص: 352
گفتگوى دوازدهم: ولايت مطلقه در واژه «مولى»
اشاره
در حديث غدير واژه كليدى «ولىّ» و «مولى» به طور مكرر استعمال شده است، و لذا در پاسخ به اين سؤال كه دلالت حديث غدير چيست، ناچار هستيم درباره معنى و مفهوم اين واژه بررسى هايى داشته باشيم.
ابن منظور (م 711 ق) در لسان العرب بيش از 30 معنى براى «ولىّ» گفته است.(1)
برخى گفته اند كه در ميان همه آن معانى، معنى حقيقى «ولىّ» دوست و ياور است، و باقى معانى اين لفظ معنى مجازى آن هستند.
بعضى از دانشمندان شيعه و برخى از علماى منصف و معتدل اهل سنت عقيده دارند كه معنى حقيقى اين لفظ «ولايت، سرپرستى و رهبرى» است، و ساير معانى آن مجازى مى باشند.
برخى از لغت شناسان و اهل ادب گفته اند كه هر دو معنى معانى حقيقى براى واژه «مولى» هستند، و بقيه معانى مجازى بوده و به نحوى از انحاء به يكى از اين دو معنى بر مى گردند.(2)
نظر اكثر دانشمندان شيعه و كسانى كه با مباحث نظرى «وضع الفاظ» و معانى براى آنها آشنا هستند اين است كه: در اينجا بحث درباره اينكه كدام يك از معانى مذكور حقيقى و كدام مجازى است هيچ بهره عملى ندارد.
در هر حال، آنچه مسلم است اينكه دو معناى «دوست و ياور» و «امام و رهبر» از معانى رايج براى «ولىّ و مولى» مى باشد. براى فهم اينكه در حديث غدير كدام يك از اين دو معنى مورد نظر است، بايد به دقت در حديث مذكور نگاه كنيم و ببينيم كه با توجه به قرائن داخلى و خارجى كدام يك از دو معنى مذكور مورد نظر رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است.
ص: 353
اينجا به معناى «الويت و رهبرى» است. و لذا در جمله مورد بحث نيز بايد به همين معنى باشد.
و مثل همين تحليل در جمله دوم نيز صادق است. خصوصا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جمله، بلافاصله بعد از كلمه «وَليُّكُم» آن را با لفظ «إمامُكُم» تعريف مى نمايد، و بدين وسيله امامت على عليه السلام را به امت اسلام ابلاغ مى كند.
و اما معناى ولىّ در جمله سوم: إنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا مُفتَرَضا طاعَتُهُ؛ هر كس كه به معانى كلام واقف باشد، ترديد نخواهد داشت كه با توجه به لفظ «إنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ» و «مُفتَرَضا طاعَتُهُ» ، اين ولايت بايد به معنى امامت و الويت در تصرف باشد.
و معنى ولايت در جمله چهارم نيز به معنى امامت و رهبرى است. چرا كه اگر به معنى ياور و دوست بود دليلى نداشت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله منكر اين نوع از ولايت را كافر معرفى كند. پس بايد ولايت را به معنى امامت و رهبرى بگيريم تا با سياق كلام منطبق باشد.
معناى مولى در جمله پنجم: من كنت مولاه فهذا على عليه السلام مولاه، نيز با توجه به معناى ولى و ولايت در چهار جمله قبلى جاى ترديد باقى نمى ماند كه مقصود رسول خدا صلى الله عليه و آله از كلمه مولى به معنى اولويت و امامت است. زيرا:
اولاً
هدف رسول خدا صلى الله عليه و آله از جمع آوردن مردم در اين مكان - همانطور كه از سياق كلام مباركش در طى خطبه غدير بر مى آيد و ظاهر عبارات آن نشان مى دهد - ابلاغ دستور خداوند دالّ بر جانشينى و امامت على عليه السلام بوده است.
ثانيا
در جمله پنجم، رسول خدا صلى الله عليه و آله ابتدا از مردم مى پرسند: أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ به تعبير ديگر مى پرسند: آيا آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِكُم» را قبول داريد يا نه ؟ هنگامى كه مسلمانان بر اولويت و ولايت مطلقه او اعتراف مى كنند، به
ص: 355
كمك حرف حرف عطف «فاء» معنى جمله بعد را به مفهوم جمله قبل بر مى گرداند و مى فرمايد: فَمَن كُنتُ مَولاهُ: پس هر كس كه من مولاى اويم؛ يعنى هر كس من بر او اولويت در تصرف و ولايت دارم. اين نوع ولايت شامل حال تمام مسلمانان مى گردد، و در آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِكُم» اثبات مى شود. به دنبال آن فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ: اين على عليه السلام مولاى او است، به همان معنايى كه من مولاى او هستم مى باشد.
پس طبق قواعد ادبى و با توجه به وجود «فاء» در «فمن» و «فهذا» و با عنايت به مفهوم جمله «أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» ، معلوم مى شود كه معنى مولى در اين جمله همان «أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِكُم» است.
نتيجه اينكه:
از بررسى هاى به عمل آمده معلوم گرديد ولايتى كه در اين حديث از آن سخن رفته همان ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه به حكم كتاب خداوند كريم براى پيامبر صلى الله عليه و آله اثبات شده، و او نيز - كه هرگز از روى هوى و هوس سخن نمى گويد و جز آنچه را كه بر او وحى شده است ابلاغ نمى نمايد - در غدير آن ولايت را براى على عليه السلام اثبات مى كند.
پس دلالت اين حديث بر امامت و خلافت بلافصل على عليه السلام براى رسول خدا صلى الله عليه و آله در بالاترين درجه ظهور و روشنى است.
گفتگوى سيزدهم: قرائن حاليّه و مقاليّه براى معناى «مولى»
اشاره
قرائن و شواهد بسيارى براى حديث غدير وجود دارد، كه همه نشان مى دهد معناى مولويّت و اولويّت حضرت على عليه السلام و امامتش امرى آشكار و مستند بوده و در مواردى بسيار به آن استشهاد مى شده است.
در جلد قبل و در بحث سلسه وار در مورد دلالت حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» ، 29 قرينه براى دلالت حديث غدير و لفظ مولى براى اولى به تصرف و امامت و خلافت بيان شد. در اينجا چند قرينه به طور خلاصه بيان مى شود، كه بعضا با آن قرائنِ بيان شده مشترك هستند:
ص: 356
رسول گرامى صلى الله عليه و آله چون مى دانست كه پس از وى عده اى سر راه خلافت على عليه السلام سنگ اندازى خواهند كرد، و از روش اصلاحى او پس از پيامبر صلى الله عليه و آله جلوگيرى خواهند نمود.
پس آن صحنه پرشكوه و اجتماع عظيم را در غدير فراهم آورد، تا جايگاه وصى خود و اهميت وصايت را براى همگان بازگويد، و نيز كسى مجال و بهانه اى براى مخالفت و مقابله نداشته باشد، بلكه همه مطيع و گوش به فرمان و خاضع باشند. با خطبه اى كه ايراد فرمود، هيچ عذر و بهانه اى براى مردم باقى نماند.
پس آنچه مسلّم است اينكه كلمه «مولى» در حديث غدير به معناى «اولى» است، چرا كه در حديث قرائنى است - حال يا متصل يا منفصل - كه اراده هر معناى ديگر را نفى مى كند:
1. مقدمه حديث
رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از اين تعبير فرمود: الست اولى بكم من انفسكم: آيا من از خود شما به شما سزاوارتر نيستم ؟ يا عبارات ديگرى كه همين مضمون را مى رساند. پس از اين مقدمه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه. اين نشان مى دهد كه مقصود از مولى همان اولويتى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در طليعه حديث بر آن تأكيد فرمود و از آنان اعتراف گرفت.
متن فوق در حديث غدير را عده بى شمارى از دانشمندان و راويانِ شيعه و سنى نقل كرده اند. از اهل سنت كسانى همچون: احمد بن حنبل، ابن ماجه، نسائى، شيبانى، طبرى، طبرانى، ذهبى و ... (1) حديث را نقل كرده و آن را صحيح و ثابت دانسته اند، و مفهوم آن را اثبات همان اولويت و ولايتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر امت داشته براى حضرت على عليه السلام دانسته اند.(2)
ص: 357
3. استشهاد پيامبر صلى الله عليه و آله
حضرت از مردم پرسيد: اى مردم به چه شهادت مى دهيد ؟ گفتند: به اينكه جز خدا معبودى نيست. فرمود: ديگر به چه ؟ گفتند: و اينكه محمد بنده و فرستاده او است. پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ گفتند: مولاى ما خدا و پيامبر است. آنگاه حضرت بازوى على عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: هر كس كه مولايش خدا و رسول است، پس اين شخص مولاى او است.
اين نقل را بسيارى نقل كرده اند. از جمله: جرير، زيد بن ارقم، عامر بن ابى ليلى، حذيفة بن اُسيد. اينكه «ولايت» در سياقِ شهادت به يگانگى خدا و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است، بيانگر اين است كه امامت و اولويت آن حضرت بر مردم مراد است، و اثبات همان ولايت مطلقه اى است كه براى خداى سبحان و پيامبر صلى الله عليه و آله اعتقاد داريم.
4. سپاس پيامبر صلى الله عليه و آله بر تكميل دين
در نقل ها آمده است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پس از حديث غدير فرمود: اللّه اكبر بر كمال يافتن دين و تمام گشتن نعمت و خشنودى پروردگار از رسالتم و ولايت على بن ابى طالب عليه السلام.(1) آيا چه چيزى جز امامت - كه عامل كمال دين و تماميت نعمت و تحكيم پايه هاى دين در سايه رهبرى على عليه السلام است - موجب خشنودى خداوند است ؟
5 . اِخبار از وفات
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله قبل از بيان مسأله ولايت، خبر داد كه وفات من نزديك است. شايد به زودى فراخوانده شوم و دعوت خدا را لبيك بگويم و از شما جدا شوم.(2) اين خبر دادن ها مى رساند كه از تبليغ رسالتش چيز مهمى باقى مانده بود كه مى ترسيد اجلش فرا رسد و او هنوز آن را ابلاغ نكرده باشد. پس از اين نكته - كه اهميت آن مسئله را مى رساند - ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و عترت پاك را بيان فرمود: آيا احتمال مى رود كه آن مسؤوليت مهم - كه بر ابلاغ ولايت منطبق بود - چيزى جز امامت باشد ؟
ص: 359
6 . تهنيت گويى
حضرت رسول صلى الله عليه و آله، پس از ابلاغ ولايت على عليه السلام فرمود: به من تبريك بگوييد. خداوند مرا به نبوت و اهل بيتم را به امامت مخصوص گرداند.(1) در اين عبارت تصريح به امامت شده است. به علاوه خود تبريك گويى و بيعت و دست دادن و جشن گرفتن و تداوم اين شادمانى به مدت سه روز، جز با مفهوم خلافت و اولويت سازگار نيست. حتى ابوبكر و عمر هم على عليه السلام را ديدار كرده و تبريك ولايت گفتند.
7. توصيه به پيام رسانى
اينكه حضرت فرمود: حاضران به غايبان خبر دهند(2)، اگر مقصود از مولى بودن على عليه السلام تنها لزوم نصرت و محبت نسبت به آن حضرت باشد، اين يك دستور قرآنى است و همه مى دانستند كه ميان مسلمانان بايد پيوند دوستى و يارى باشد و نيازى به آن تأكيد اكيد در آن مراسم حسّاس و پرشكوه نبود. آنچه كه ديگر فرصتى براى ابلاغش نبود و غائبان از صحنه غدير هم نمى دانستند، مسئله مهم ولايت و خلافت بود. چنانچه همه حاضران در غدير نيز همين را فهميدند. پياميرخدا صلى الله عليه و آله نيز براى بيان آن منصب والا و مهم، جز تعبير «مولى» به كار نبرد كه مرادف با «اولى» است.
8 . تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله
در برخى نقل ها آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اعلام ولايت و تكبير گفتن به خاطر تماميّت دين و رضاى الهى فرمود: او ولى شما پس از من است. او پس از من ولى هر مؤمن است. هر كه دوست دارد حياتش حيات من و مماتش ممات من باشد و در بهشت خدا جاى يابد، پس از من با على عليه السلام موالات كند و به امامان پس از من عليهم السلام اقتدا كند، چرا كه آنان عترت من و آفريده شده از سرشت من هستند. و يا تعبيراتى از اين قبيل.(3)
ص: 360
اين لفظ خبر از ايجاد مرتبه اى براى امام على عليه السلام در روز غدير مى دهد كه قبلاً نبوده است. غير از محبت و نصرت كه براى همگان واضح و روشن بود. در مورد حكومت ها و فرمانروايى ها هم معمولاً «نصب» به كار مى رود. نصب هميشه بر منصبى است كه بالاتر از افراد معمولى است. نصب على عليه السلام در روز غدير اثبات ولايت مطلقه آن حضرت بر همه امت است.
12. ترس مردم از نقل حديث
در برخى نقل ها آمده است كه بعضى ها از سؤال درباره غدير خم و حديث پيامبر صلى الله عليه و آله مى ترسيدند ! يا از نقل آن در منطقه شام هراس داشتند. سعيد بن مسيّب به سعد بن ابى وقّاص مى گويد: مى خواهم از تو چيزى بپرسم ولى بيم دارم. مى گويد هر چه مى خواهى بپرس، من عموى تو هستم ... .(1)
اين موارد نشان مى دهد كه حديث غدير در ميان مردم معنايى داشته كه گاهى از بيم گزند دشمنان حضرت امير عليه السلام از روايت آن پرهيز داشتند، به ويژه در عراق و شام ! اگر معناى مولى، دوست و ياور بود كه جاى هراس نبود ! آنچه موجب هراس مى شد اين بود كه مولى به معناى خلافت و اولويت به زمامدارى باشد.
13. عقوبت الهى كتمان كنندگان
حضرت على عليه السلام برخى را كه هنگام نياز به شهادت دادنشان به حديث غدير آن را كتمان كردند نفرين نمود. آنان هم گرفتار كورى و بَرَص يا آفت هاى ديگر شدند. كسانى كه در غدير خم حضور داشتند.(2)
آيا باور كردنى است كه آنان صرفا به اين خاطر كه معناى نصرت و محبت را كتمان كنند مورد نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گيرند و انتقام الهى آنان را فرا گيرد ؟ ! اگر چنين بود بايد بسيارى از مسلمانان كه با هم نزاع و كينه دارند نابود شوند.
ص: 362
لِمَن سالَمَ أهلَ الخَيمَةِ، وَ حَربٌ لِمَن حارَبَهُم، وَ وَلىٌّ لِمَن والاهُم. لا يُحِبُّهُم إلاّ سَعيدُ الجَدِّ طَيِّبُ المَولِدِ، وَ لا يُبغِضُهُم إلاّ شَقىُّ الجَدِّ رَدئ الوِلادَةِ(1):
ابوبكر مى گويد: ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله را در كنار خيمه اى كه در آن على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بودند بر كمان عربى تكيه زده و مى گويد: اى گروه مسلمين، من در سازشم با كسى كه با اهل اين خيمه در صلح و صفا باشد، و جنگ دارم با كسى كه اينها جنگ دارد، و دوست دوستداران آنانم، دوست ندارد اينها را مگر خوشبخت سعادتمند و نطفه پاك، و دشمنى ندارد با اينان مگر كسى كه شقى و بدبخت و پست ميلاد و ناپاك باشد.
در روايت عبادة بن صامت و ديگران نيز با صراحت آمده كه حلال زادگى فرزندانشان را به دوستى با على محك مى زدند.(2)
بنا به نقل روايت انس بن مالك نيز، محك و آزمايش حلال زادگى به دوستى امام على عليه السلام بوده، و اين آزمايش بعد از جريان جنگ خيبر امرى بديهى و علنى بوده است.(3) زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله به اين روش دستور صريحى فرموده بودند: يا أيُّهَا الناس، إمتَحِنوا أولادَكُم بِحُبِّهِ، فَإنَّ عَليّا لا يَدعو إلى ضَلالَةٍ وَ لا يَبَعُدُ عَنِ الهُدى(4): اى مردم، فرزندانتان را به دوستى على عليه السلام آزمايش نماييد. چون على عليه السلام به گمراهى نمى خواند، و از طريق هدايت دور نمى گرداند.
ص: 367
لذا صحابه - بعد از واقعه خبير - كودك خردسال خود را بر دوش نشانده و در مسير امام على عليه السلام مى ايستاد. به سوى امام اشاره مى كرده و به فرزند خود مى گفت كه اين آقا را دوست دارى ؟ اگر فرزند مى گفت: آرى، او را مى بوسيد، و چنانچه مى گفت: نه، او را به زمين مى گذاشت و مى گفت: برو به مادر خود ملحق شو. كسى كه على عليه السلام را دوست نداشته باشد ما را با او كارى نيست، و مادرش را هم طلاق مى داد.(1)
و نيز در روايتى چنين نقل شده كه ابليس لعين گفته است: هيچ كس با على دشمنى نمى كند مگر اينكه در انعقاد نطفه او با پدرش شريك شدم.(2)
شعرى منتسب به امام محمد باقر عليه السلام است كه چنين مى فرمايد:
فَمَن سَرَّنا نالَ مِنَّا السُرورِ ***وَ مَن ساءَنا ساءَ ميلادُهُ(3)
هر كس ما را شاد نمود از ما شادى خواهد ديد، و هر كس به ما بدى كرد از بدى نطفه اش بود.
و قولى ديگر كه گفته شده:
لَو لَم تَكُن فى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام***ثَكَلَتكَ أُمُّكَ غَيرَ طَيِّبِ المَولِد(4)
اگر در حال دوستى با آل محمد عليهم السلام نباشى، مادرت به عزايت بنشيند كه پاك زاده نيستى.
ص: 368
و روايتى از امام جعفر بن محمد صادق عليه السلام نقل شده كه فرموده اند: لا يُحِبُّنا أهلُ بَيتِ المُذَعذَع. قالوا: وَ ما المُذَعذَع ؟ قالَ: وَلدُ زِنا(1): مذعذع ما اهل بيت را دوست ندارد. گفتند: مذعذع كيست ؟ فرمود: زنازاده.
خلاصه اينكه از مجموع احاديث شريف نبوى چنين به دست مى آيد كه دوستى امام على عليه السلام برابر است با ايمان و حلال زادگى، و دشمنى امام على عليه السلام برابر است با نفاق و حرام زادگى.(2)
از آنچه گذشت معلوم شد كه امر به محبت امام على عليه السلام امر جديدى نبوده و تازگى نداشت، بلكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدت ها قبل و در مراحل مختلفى مردم را به دوستى امام على عليه السلام سفارش كرده و از دشمنى با امام على عليه السلام بر حذر داشته بودند و مردم هم شنيده بودند. ديگر چه لزومى داشت اين همه جمعيت را در آن شرايط خاص جمع كنند و خطبه مفصلى بخوانند، و همان مطلبى را كه صدها بار گفته بودند بيان كنند ؟ ! اگر براى توجيه و ارشاد عمومى بود، آن حضرت چند روز قبل در عرفه خطبه مفصلى ايراد فرموده و آنجا تأكيد مى فرمودند.
بنا بر اين، كسانى كه پيام غدير خم را دانسته و يا ندانسته به محبت امام على عليه السلام تأويل مى كنند سخت در اشتباه هستند.
مگر در حديث «طَير مَشوى» پيامبر صلى الله عليه و آله از خدا نخواسته بود كه محبوب ترين خلق را برساند و امام على از راه رسيد ؟(3)
مگر روايت نشده كه محبوب ترين خلق نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام بود ؟(4)
ص: 369
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
2. معناى «مولى» در غدير روشن شد
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند.
با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولى است.
بنا بر اين، بسيار خنده آور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند، بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتاب هاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى بگويد: اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟
3. اگر معناى «مولى» روشن نيست پس ابلاغى نشده !
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضح تر بود ! ! !
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» محقق مى شود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
ص: 371
گفتگوى شانزدهم: «مولى» در قرآن و لغت
اشاره
شبهه اصلى آنهايى كه خلافت بلافصل على عليه السلام را نمى پذيرند در كلمه «مولى» است. لذا بسيار به جاست كه براى فهم معنى «مولاه» به قرآن و لغت رجوع كنيم و مواردى كه اين كلمه به كار رفته را بررسى كنيم:
1. در قرآن
واژه «مولى» در موارد متعددى در قرآن به كار رفته، كه همه به معناى اولى است:
«إنَّما وَليُّكُم اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ . وَ مَن يَتَولَّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا فَإنَّ حِزبَ اللّه ِ هُمُ الغالِبونَ» .(1)
«اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُلُماتِ إلَى النورِ وَ الَذينَ كَفَروا أولياؤُهُمُ الطاغوتُ يُخرِجونَهُم مِنَ النورِ إلَى الظُلُماتِ أولئِكَ أصحابُ النارِ هُم فيها خالِدونَ» .(2)
«وَ اختارَ موسى قَومَهُ سَبعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا فَلَمّا أخَذَتهُمُ الرَجفَةُ قالَ رَبِّ لَو شِئتَ أهلَكتَهُم مِن قَبلُ وَ إيّاىَ أتُهلِكُنا بِما فَعَلَ السُفَهاءُ مِنّا إن هِىَ إلاّ فِتنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَن تَشاءُ وَ تَهدى مَن تَشاءُ أنتَ وَليُّنا فَاغفِر لَنا وَ ارحَمنا وَ أنتَ خَيرُ الغافِرينَ» .(3)
«وَ الَذينَ اتَخَذوا مِن دونِهِ أولياءَ اللّه ُ حَفيظٌ عَلَيهِم وَ ما أنتَ عَلَيهِم بِوَكيلٍ . وَ كَذلِكَ أوحَينا إليكَ قُرآنا عَرَبيّا لِتُنذِرَ أمَ القُرى وَ مَن حَولَها وَ تُنذِرَ يَومَ الجَمعِ لا رَيبَ فيهِ فَريقٌ فِى الجَنَّةِ وَ فَريقٌ فِى السَعيرِ . وَ لَو شاءَ اللّه ُ لَجَعَلَهُم أمَّةً واحِدَةً وَ لكِن يُدخِلُ مَن يَشاءُ فى رَحمَتِهِ وَ الظالِمونَ ما لَهُم مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ . أمِ اتَخَذوا مِن دونِهِ أولياءَ فَاللّه ُ هُوَ الوَلىُّ وَ هُوَ يُحىِ المَوتى وَ هُوَ على كُلِّ شَى ءٍ قَديرٍ» .(4)
ص: 373
«يَدعوا مِن دونِ اللّه ِ ما لا يَضُرُّهُ وَ ما لا يَنفَعُهُ ذلِكَ هُوَ الضَلالُ البَعيدُ . يَدعو لِمَن ضَرُّهُ أقرَبُ مِن نَفعِهِ لَبِئسَ المَولى وَ لَبِئسَ العَشيرُ» .(1)
«وَ جاهَدوا فِى اللّه ِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجتَباكُم وَ ما جَعَلَ عَلَيكُم فِى الدينِ مِن حَرَجٍ مِلَّةَ أبيكُم إبراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسلِمينَ مِن قَبلُ وَ فى هذا لِيَكونَ الرَسولُ شَهيدا عَلَيكُم وَ تَكونوا شُهَداءَ عَلَى الناسِ فَأقيموا الصَلاةَ وَ آتوا الزَكاةَ وَ اعتَصَموا بِاللّه ِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ» .(2)
«لا يُكَلُّفُ اللّه ُ نَفسا إلاّ وُسعَها لَها ما كَسَبَت وَ عَلَيها مَا اكتَسَبَت رَبَّنا لا تُؤاخِذنا إن نَسينا أو أخطَأنا رَبَّنا وَ لا تَحمِل عَلَينا إصرا كَما حَمَلتَهُ عَلَى الَذينَ مِن قَبلِنا رَبَّنا وَ لا تَحمِلنا ما لا طاقَهَ لَنا بِهِ وَ اعفُ عَنّا وَ اغفِر لَنا وَ ارحَمنا أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ» .(3)
«قَد فَرَضَ اللّه ُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّه ُ مَولاكُم وَ هُوَ العَليمُ الحَكيمُ» .(4)
«وَ هُوَ القاهِرُ فَوقَ عِبادِهِ وَ يُرسِلُ عَلَيكُم حَفَظَةً حتّى إذا جاءَ أحدُكُمُ المَوتَ تَوَفَّتهُ رُسُلُنا وَ هُم لا يُفرِطونَ . ثُمَّ رُدّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقُّ ألا لَهُ الحُكمُ وَ هُوَ أسرَعُ الحاسِبينَ» .(5)
«النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(6)
ص: 374
اين بود معنى ولى و مولى در آياتى از كلام اللّه كه در آن اين لغت و مشتقات آن را شامل بود. دقت و تأمل در معنى اين كلمه با رعايت قبل و بعد آن از آيات ميسر مى شود. جمله هاى قبل و بعد مواردى چون:
مَولاكُم، فَنِعمَ المَولى، مَولانا، مَولاكُم، مَولاهُم، أولى بِالمُؤمِنينَ، وَليُّكُمُ اللّه ُ، يَتَوَلَّ اللّه َ، وَلىُّ الَذينَ آمَنوا، أوليائَهُمُ الطاغوتُ، أنت وَليُّنا، مِن دونِهِ أولياءَ، هُمُ الوَلىُّ، لَبِئسَ المَولى.
اين موارد همه گوياى اين است كه معنى اين لغت و مواردى كه آن به كار گرفته شده است بسيار فراتر از دوستى است، و يقينا صاحب اختيارى كامل را به نحوى بارز مى رساند. به عنوان نمونه ترجمه آيه هاى 61 و 62 سوره انعام را از نظر مى گذرانيم:
او تسلط كامل بر بندگان خود دارد و مراقبانى بر شما مى فرستد تا زمانى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مى گيرند و آنها (در نگاهدارى حساب بندگان) كوتاهى نمى كنند. سپس (تمام بندگان) به سوى خدا كه مولاى حقيقى آنهاست باز مى گردند بدانيد داورى مخصوص او است و او سريع ترين حسابگران است» .
2. در لغت
اشاره
آنچه مهم است اينكه ابتدا براى فهم معنى لغت «مولاه» به فرهنگنامه عربى «لسان العرب» - كه از معتبرترين فرهنگ هاى عربى است - رجوع مى كنيم، كه مى گويد:
«وَلىّ» فى أسماءِ اللّه ِ تَعالى: الوَلىُّ هُوَ الناصِرُ، وَ قيلَ: المُتَوَلّى لأُمورِ العالَمِ وَ الخَلائِقِ، القائِمُ بِها. وَ مِن أسمائِهِ عَزَّ وَ جَلَّ الوالىُ، وَ هُوَ مالِكُ الأشياءِ جَميعِها المُنصَرفُ فيها. قالَ إبنُ الأثيرِ: وَ كانَ الوِلايَةُ تُشعِرُ بِالتَدبيرِ وَ القُدرَةِ وَ الفِعلِ، وَ ما لَم يَجتَمِعُ ذلِكَ فيها لَم يَنطَلِق عَلَيهِ إسمُ الوالىُ. ابنُ سَيِّدةِ: الوَلىُّ، الشَى ءُ وَ وَلّى عَلَيهِ وِلايَةً وَ وِلايةً.(1)
ص: 375
همچنين «لسان العرب» مى گويد: وَ هُوَ إسمٌ يَقَعُ عَلى جَماعَةٍ كَثيرَةٍ، فَهُو الرَبُّ، وَ المالِكُ، وَ السَيِّدُ، وَ المُنعِمُ، وَ المُعتِقُ، وَ الناصِرُ، وَ المُحِبُّ، وَ التابِعُ، وَ الجارُ، وَ ابنُ العَمِّ، وَ الحَليفُ، وَ العَقيدُ، وَ الصِهرُ، وَ العَبدُ، وَ المُنعِمُ عَلَيهِ، قالَ: وَ أكثَرُها قَد جاءَت فِى الحَديثِ، فَيُضافُ كُلُّ واحِدٍ إلى ما يَقتَضيهِ الحَديثُ الوارِدُ فيهِ. وَ كُلُّ مَن وَلّى أمرا وَ قامَ بِهِ فَهُوَ مَولاهُ وَ وَليُّهُ. قالَ: وَ قَد تَختَلِفُ مَصادِرُ هذِهِ الأسماءُ؛ فَالوَلايَةُ بِالفَتحِ فِى النَسَبِ وَ النُصرَةِ وَ العَتيقِ، وَ الوِلايَةُ بِالكَسرِ فِى الإمارَةِ. قالَ إبنُ الأثيرِ: وَ قَولُهُ صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، يُحمَلُ على أكثَرِ الأسماءِ المَذكورَةِ.(1)
وى در جاى ديگر مى گويد: وَ رَوَى ابنُ سلامٍ، عَن يونُسَ، قالَ: المَولى لَهُ مَواضِعُ فى كلامِ العَرَبِ. مِنهَا المَولى فِى الدينِ وَ هُوَ الوَلىُّ، وَ ذلِكَ قَولُهُ تَعالى: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم» ؛ أى لا وَلىَّ لَهُم. وَ مِنهُ قَولُ سَيِّدِنا رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ؛ أى مَن كُنتُ وَليُّهُ. وَ قَولُهُ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ؛ أحِبَّ مَن أحَبَّه وَ انصُر مَن نَصَرَهُ.(2)
همچنين مى گويد: وَ قالَ الشافعىُّ: يَعنى بِذلِكَ وِلاءَ الإسلامِ. كَقَولِهِ تَعالى: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنوا وَ إنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم» . وَ قالَ: وَ قَولُ عُمَرَ لِعَلىٍّ عليه السلام: أصبَحتَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ، أى وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. وَ قيلَ: سَبَبُ ذلِكَ أنَّ أُسامَةَ قالَ لِعَلىٍّ عليه السلام: لَستَ مَولاىَ، إنَّما مَولاىَ رَسولُ اللّه ِ. فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.(3)
ملاحظه كنيد موضوع مهمى چون واقعه غدير خم را با آن همه طول و تفسير حمل كرده اند به اين حديث ضعيف، كه سند آن را نه تنها هيچ يك از راويان اهل سنت ذكر
ص: 376
من از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود، و من و عمر بن ابى سلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير در مقابل او قرار داشتيم.(1)
در آن لحظه حضرت فرمود: الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد - و با دست مبارك بر شانه على عليه السلام زد - و فرمود: اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سپس فرمود: اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم و با بودن من آنان را امرى و اختيارى نيست. بعد از من على نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست. سپس پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست.
سپس بار ديگر بر سر مطلب بازگشت و فرمود: اى مردم، وقتى من به شهادت رسيدم على بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه على به شهادت برسد پسرم حسن بر مؤمنين صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه حسن به شهادت برسد پسرم حسين بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است.(2)
اشاره
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مى توان بيان كرد:
ص: 380
تحليل اعتقادى اول
مى بينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كرده اند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: «على را دوست بداريد» ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مى كند.
تحليل اعتقادى دوم
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مى كند. پيامبر صلى الله عليه و آله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مى كند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهم السلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مى كند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مى دهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مى فهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهم السلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه درباره اش تصميم گيرى مى شود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهم السلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مى كند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهم السلام خود را
ص: 381
اشاره
تحليل اعتقادى اول
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان ده ها كلمه كه مى توانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آنها انتخاب شد.
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و بحثى در آن نباشد و عقيده مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمه اى كه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلى الله عليه و آله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. آنگاه كه مى فرمايد: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليه السلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضح ترين شكل از تبيين معناى مولى است.
تحليل اعتقادى دوم
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليه السلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهم السلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مى كند.
حديث اول
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
ص: 384
اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمى گذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليه السلام اعلام مى فرمايد.
جالب تر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليه السلام مطرح مى فرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مى فرمايد.
حديث سوم
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مى بينيم كه امام صادق عليه السلام فرمود: از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: منظور از مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ چيست ؟ حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
حديث چهارم
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليه السلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليه السلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ(2):
ص: 386
ابوايوب انصارى با عده اى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين ... . ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مى فرمود: اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بوده ام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مى شود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالب تر و الهام بخش تر است و اين صورت را تداعى مى كند: اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
حديث پنجم
انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. ثَلاثَ مَرّاتٍ.
اميرالمؤمنين عليه السلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
ص: 387
صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مى كند؛ حضرت مى پرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مى گويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مى نمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مى خورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام با ولايت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
حديث هفتم
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
قيس بن سعد در احتجاج بر معاويه، درباره اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: على عليه السلام همانى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس من بر او از خودش صاحب اختيارترم، على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(2)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليه السلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است.
ص: 389
درباره اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح شده و مى گويد: جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّه ُ كَذلِكَ، و در واقع با جمله دوم به آيه اشاره مى كند كه خدا در قرآن درباره پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» .
الف. از ولايت محمد صلى الله عليه و آله تا ولايت على عليه السلام
آنچه از اين فراز غدير استفاده مى كنيم نقطه اوج آن است كه مى توان به عنوان «رمز غدير» و «حساس ترين نقطه غدير» نيز از آن ياد كرد. آن نقطه ارتباط بين ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله با ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است. بدين معنى كه ولايت و امامت پيامبر صلى الله عليه و آله به نص قرآن امرى مسلم است و در معناى آن - كه صاحب اختيارى مطلق است - كوچك ترين شكى راه ندارد.
غدير با آن مراسم عظيمش و با آن آيات پى در پى كه نازل مى شد، آمد تا بگويد همان ولايت و همان مقام و همان منصب و همان عظمت براى على عليه السلام عينا اعلام مى شود، و همان گونه كه پذيرفتن اين ولايت درباره پيامبر صلى الله عليه و آله يك واجب اعتقادى است، پذيرفتن آن درباره على عليه السلام نيز واجب است.
ب. مسير ارتباط ولايت محمدى و علوى
آنچه در اين فراز دعا به صورت بسيار زيبايى ترسيم شده نشان دادن ارتباط دو آيه طبق مراسمى است كه در غدير به اجرا درآمد. بدين معنى كه اعلام «اولى به نفس بودن» اميرالمؤمنين عليه السلام همانند پيامبر صلى الله عليه و آله در يك برنامه رسمى انجام شد. شكل اين برنامه مسيرى را طى كرد كه تا امروز وظيفه عظيمى را بر عهده ما گذاشته است، و آن مسير چنين است:
خداوند با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پيامبر صلى الله عليه و آله را صاحب اختيار مطلق مردم قرار داد. در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله با آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » زمينه اعلام صاحب اختيارى على عليه السلام را به همان معنى كه در آيه قبل براى پيامبر صلى الله عليه و آله آمده بود آماده كرد، و با وعده «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور اعلام آن را داد.
ص: 392
ج. مراحل اجراى اعلام ولايت
اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين دستور چگونه اجرا شد. اين فراز دعا مى گويد:
ما شهادت مى دهيم كه آنچه خدا نازل كرده بود و قرار بود پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كند آن حضرت ابلاغ فرمود. با اين اعلام پنج نتيجه پايه گذارى شد:
يك: فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ: امر الهى ابلاغ گرديد و حجت تمام شد.
دو: اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ: وجوب اطاعت و پذيرفتن صاحب اختيارى على عليه السلام رسميت يافت.
سه: عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ: براى تو از مردم بيعت و عهد و پيمان گرفته شد.
چهار: جَعَلَكَ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّه ُ كَذلِكَ: رسما اعلام شد كه على عليه السلام مانند پيامبر صلى الله عليه و آله است در صاحب اختيارى مطلق مردم به همان معنى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شده است.
پنج: ثُمَّ اشْهَدَ اللّه َ تَعالى عَلَيْهِمْ ... : پيامبر صلى الله عليه و آله خدا و مردم را بر ابلاغ خود شاهد گرفت، تا هم خود و هم مردم روز قيامت در برابر خدا پاسخگو باشند.
بنا بر اين، ما در زيارت غديريه اقرار مى كنيم كه آنچه به دستور آيه «بَلِّغْ» قرار بود تبليغ شود شده، و درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام هيچ عذرى از هيچ كسى پذيرفته نيست و هيچ جاى ابهامى در آن باقى نمانده است.
به بيانى ديگر:
كلام امام هادى عليه السلام كه در زيارت غديريه مى فرمايد: جَعَلَكَ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم كَما جَعَلَهُ اللّه ُ كَذلِكَ. و در موضعى ديگر به حديث غدير اشاره مى فرمايد كه: ثُمَّ قالَ: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ فَقالوا: بَلى. فَأخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ ... .
ص: 393
درباره اين آيه شريفه و ارتباط آن با حديث غدير توضيحى كوتاه لازم است؛ و آن اينكه دشمنان براى ردّ و انكار احاديث فضائل اهل بيت پيامبر اكرم عليهم السلام تدابيرى انديشيدند و به شيوه هاى مختلف در كتمان آن احاديث كوشيدند كه برخى از رئوس كلى آنها با ذكر نمونه هاى تاريخى در كتاب «معالم المدرستين»(1) بيان شده است. از جمله:
حذف قسمتى از حديث و تبديل آن به كلمه اى مبهم.
حذف تمام حديث، يا اشاره به حذف.
حذف حديث يا قول صحابه، بدون اشاره به حذف.
تضعيف روايت.
سوزاندن كتابخانه ها
نهى از كتابت سنّت نبوى.
تحريف اخبار.
جعل و وضع احاديث ديگر، در برابر احاديث صحيح و معتبر.
تأويل معناى حديث.
در مورد حديث غدير، تواتر خبر چنان بود كه هيچ راهى براى انكار نبود.(2) تنها راهى كه براى انكار باقى مانده بود، تأويل معناى حديث بود، كه اين تأويل هم با استفاده از معانى مختلف كلمه «مولى» انجام شد. براى لفظ «مولى» در كتب لغت، تا بيست و شش معنى ثبت شده كه به دليل قرائن عديده، هيچ كدام جز «سرپرست
ص: 394
و اولى به مؤمنين از نفس آنها» در اين حديث نمى تواند مورد قبول باشد.(1) اين تحريف معنوى، از همان زمان صدر اسلام آغاز شد. به شهادت احاديثى كه موجود است، از امام سجاد، امام باقر و امام حسن عسكرى عليهم السلام اين سؤال مطرح شد.
ص: 395
ص: 396
قسمت چهارم :نكاتى در مورد حديث غدير
اشاره
پس از بحث در مورد اسناد و منابع، و سپس دلالت حديث غدير، و نيز مطالبى در مورد مولى و اولى و... ، به عنوان تتمه مباحث حديث غدير، نكاتى كلى در مورد حديث غدير بيان مى شود:
بيان حديث غدير پيش از غدير
بيان حديث غدير پيش از غدير(1)
آنچه مى توانست همه نقشه هاى منافقين را يك جا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر حقيقت خود حفظ كند، تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود. آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مى فرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مى كرد.
ص: 397
تا آنجا كه روزى اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقه اى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: «اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مى نمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم» ؟
گفتند: آرى، يا رسول اللّه. فرمود: «آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مى كنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد» ؟ گفتند: بلى ، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مى كند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن نوشته شده بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مى بريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
ص: 398
مقدمات حديث غدير
مقدمات حديث غدير(1)
پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله با آن عظمت فكر و گستره انديشه و علم خدادادى و بهره مندى از وحى، يك حكومت اصيل اسلامى را در عربستان - كه تا آن روز از حكومت مركزى بى بهره بود - تأسيس نمود، تا در مسند حاكميت بتواند به تعاليم عاليه اسلام جامه عمل بپوشاند، و نمونه اى از مدينه فاضله اى را كه ترسيم نموده بود را در معرض نمايش بگذارد. بلكه اساسا اسلامى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست عرضه كند بدون ايجاد حكومت قابل عرضه نبود.
براى مقابله با اين حكومت، بيش از هشتاد جنگ بزرگ و كوچك بر پيامبر صلى الله عليه و آله تحميل شد، كه با جانفشانى مؤمنين و خون هاى مقدس شهداى بدر و احد و ... ، حكومت نوبنياد اسلام از اين جنگ ها سرافراز بيرون آمد، و در سال هشتم با فتح مكه، سيطره اين حكومت بر عربستان كامل گشت.
بسيارى از قبايل با مشاهده اين پيروزى ها ايمان آوردند، و حتى مهم ترين دشمنان اسلام و در رأس آنها حزب ابوسفيان، به ظاهر مسلمان شدند و دست از مقاومت علنى و آشكار برداشتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه اين حكومت را تأسيس نموده و براى حفظ و گسترش آن زحمات و سختى هاى فراوانى را متحمل گشته و عزيزترين و گرانقدرترين ياران خود را فدا كرده است، از مشكلات موجود بر سر راه استمرار اين حكومت نيز دقيقا اطلاع دارد:
منافقين را كه ده سال در درون حكومت اسلامى كارشكنى كردند و به انحاء مختلف در صدد تضعيف و حتى براندازى حكومت بر آمدند مى بيند.
طُلَقاء و حزب ابوسفيان را مشاهده مى كند كه با ديدن ابهت و اقتدار مسلمين به ناچار مسلمان شده اند، اما شب ها خواب رياست هاى از دست رفته را مى بينند، و روزها را در انديشه آن ايام به سر آوردند.
ص: 399
همچنين قبائلى كه تازه اسلام آورد بودند را كه هنوز با فرهنگ و روح اسلام انسى پيدا نكرده اند مى بيند.
و به ده ها مشكل ديگر كه بر سر بقا و استمرار اين حكومت قرار گرفته توجه دارد، و با اين حال شهادت خود را نيز نزديك مى بيند.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله طرحى براى رهبرى اين حكومت بعد از شهادت خود نريزد و فردى را براى جانشينى خود معرفى ننمايد، و يا روشى را براى تعيين رهبر بعد از خود پيش بينى و طراحى نكند و اين مقوله بسيار روشن و ضرورى را مسكوت بگذارد، اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه قابل ارزيابى است و با چه ادله اى قابل توجيه است ؟ !
آيا مى توان باور كرد پيامبرى كه عقل كل است و حتى اگر كسى مقام نبوت او را هم نپذيرد بناچار شخصيت فوق العاده و برجسته حضرت را نمى تواند منكر گردد، با آن همه هوش و درايت از چنين مسئله با اهميتى غافل باشد، و يا تعمدا نسبت به آن تغافل نمايد ؟ !
چگونه مى توان قبول كرد پيامبر ريزترين احكام عبادات و ساده ترين آداب معاشرت و حتى مستحبات و مكروهات خوردن و آشاميدن را بيان كرده باشد، اما از بيان مهم ترين مسئله اى كه استمرار حكومت اسلامى به آن بستگى دارد و محور حكومت و قطب آن محسوب مى شود خوددارى نمايد و يا آن را مسكوت بگذارد ؟ !
واقعا مى توان پذيرفت پيامبرى با آن عظمت، دينى با آن جامعيت براى هميشه بشريت به ارمغان آورد و براى جامه عمل پوشيدن به دين خود حكومتى با آن اقتدار و ابهت ايجاد نمايد، كه در مدت كوتاهى بر دو قطب بزرگ قدرت آن روز غالب آيد و بزرگ ترين تمدن را در دنيا پايه ريزى كند، اما اين پيامبر صلى الله عليه و آله براى جانشينى خود و همچنين براى اداره اين حكومت نوپا لب به سخن نگشايد و مسئله به اين بزرگى را در هاله اى از ابهام و سكوت قرار دهد، تا مؤمنين بعد از او هر چه خواستند در اين باره بگويند و هر چه خواستند بكنند ؟ !
ص: 400
آيا به راستى پيامبر صلى الله عليه و آله معتقد بود مردم و مؤمنين به حدى از رشد و شعور رسيده اند كه نيازى به تعيين جانشين از طرف وى نيست، و بلافاصله بعد از شهارت وى، مردم خود فرد صالح و شايسته اى را انتخاب مى كنند و زمام امور را به دست او خواهند سپرد ؟ و حتى نيازى به يك سيستم - حداقل در حدى كه عمر ايجاد كرد - براى انتخاب و معرفى خليفه وجود ندارد، و شعور سياسى به قدرى بالا است كه مؤمنين خود همه اين وظايف را به نحو احسن عهده دار خواهند بود ؟
جدا اگر مسلمانان به اين درجه از رشد و شعور رسيده بودند، پس در زمان ابوبكر و با گذشت فقط چند سال، چه حوادثى اتفاق افتاد و چه مشكلاتى پيش آمد كه يكباره اين شعور فوق العاده را از دست دادند ؟ تا جايى كه:
ابوبكر ناچار شد خود رأسا فردى را به عنوان جانشين تعيين كند ! يا عمر شش تن را به عنوان شوراى تعيين خليفه انتخاب كند تا آنها اين وظيفه خطير را بر عهده گيرند !
و با گذشت 30 سال از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله - آرى فقط 30 سال - حزب ابوسفيان - كه 21 سال رو در رو با پيامبر صلى الله عليه و آله جنگيده بود - بر اريكه حكومت اسلامى تكيه زند، و با تأسيس سلسله بنى اميه حكومت اسلامى را تبديل به سلطنت و ارثى براى يزيدها و مروان ها قرار دهد !
و سپس بنى عباس نيز همان راه را بروند كه بنى اميه بانى آن بودند !
آيا اهانتى بالاتر از اين مى توان به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله روا داشت كه حضرتش بى توجه به سرنوشت امت بود و برايش اهميتى نداشت كه حكومت اسلامى بعد از وى به چه سرنوشتى دچار مى گردد ؟
و يا اينكه - العياذ باللّه - از اين مسئله مهم و حياتى غافل بود، اما خليفه اول و دوم كاملاً متوجه سرنوشت و آينده بودند، و چنان دلسوز امت بودند كه حاضر نشدند مسلمانان بعد از آنها با مشكل رهبرى مواجه گردند و قبل از وفات خود مشكل بعد از خود را حل نمودند ؟ ! !
ص: 401
گرفت. يعنى دقيقا تا بالاترين حدى كه حضرت مى توانست دست ها را به طرف آسمان بالا ببرد و على عليه السلام را به مردم نشان دهد.
نفس ها در سينه حبس شده بود و همه اين منظره بديع را مى نگريستند، اما احتمال نمى دادند در چنان حالتى پيامبر صلى الله عليه و آله بتواند سخنى بگويد. با اين همه صداى پر قدرت پيامبر صلى الله عليه و آله گوش جان ها را پر كرد، و تابلوى جهانى غدير را همان لحظه بر زبان جارى فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
پيامبر صلى الله عليه و آله با پايان اين جمله، على عليه السلام را بر پله منبر فرود آورد، و دوباره على عليه السلام متمايل به صورت پيامبر صلى الله عليه و آله يك پله پايين تر از حضرت در برابر مردم قرار گرفت.
با اين عمل فوق العاده و استثنائى و پيامى كه در چنين موقعيتى ابلاغ شد، غدير با ابديت گره خورد، و چنان در خاطره ها حك شد كه حتى كسانى كه خبر آن را مى شنوند هرگز نتوانند آن را فراموش كنند ! اكنون «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(1) در زيباترين گونه خود براى مخاطبين در همه جهان - در طول زمان ها و عرض مكان هابه انجام رسيده بود، كه چنين هدفى جز با اين شيوه غير عادى تحقق نمى يافت.
2 - موقعيت كلامىِ حديث غدير
همچنان كه پيامبر صلى الله عليه و آله وارد قسمت اصلى سخن - يعنى معرفى دوازده امام معصوم عليهم السلام - شده بود و مقام با عظمت على عليه السلام و جانشينان او را بيان مى كرد، بدون مقدمه مردم شنيدند كه حضرت خبر از كار فوق العاده اى مى دهد كه مى خواهد بر فراز منبر انجام دهد. در واقع براى آنكه مخاطبين از ديدن آن منظره يكّه نخورند پيامبر صلى الله عليه و آله اذهان را آماده ديدن آن مى نمود.
براى اين منظور حضرت با مطرح كردن تفسير قرآن فرمود: قرآن را تفسير و تبيين نخواهد كرد جز اين كسى كه دست او را مى گيرم و او را به سمت خود بالا مى برم،
ص: 405
و بازوانش را بلند مى كنم و با دو دست آنها را بالا مى برم، و به شما اعلام مى كنم كه: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
با اين اعلان مردم متوجه شدند كه لحظاتى ديگر كارى فوق العاده بر فراز منبر انجام خواهد گرفت و همچنان چشم انتظار چگونگى اجراى آن بودند.
3 - در بيان حذيفه
در موردى حذيفه داستان غدير را چنين نقل مى كند: به خدا قسم در غدير خم من در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودم و مهاجرين و انصار در مجلس بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد.
سپس فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر هستم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: أيُّهَا الناس، مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
4 - در بيان سعد بن ابى وقاص
سليم بن قيس مى گويد: سعد بن ابى وقاص گفت: على خصلت هايى داشته كه براى احدى از مردم نبوده است. آنگاه فضايل حضرت را شمرد تا آنجا كه گفت: اى برادر بنى هلال(2)، بالاتر از همه روز غدير خم است.
پيامبر صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد، و من به او نگاه مى كردم، و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى.
فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با او دشمن است دشمن بدار. حاضران به غايبان اطلاع دهند.(3)
ص: 406
5 - در بيان جابر بن عبداللّه انصارى
اشاره
عده اى در خانه جابر بن عبداللّه انصارى نشسته بودند و امام زين العابدين عليه السلام نيز حضور داشتند. در اين هنگام مردى عراقى وارد شد و به جابر گفت: تو را به خدا قسم مى دهم آنچه ديده و شنيده اى از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كنى.
جابر گفت: در منطقه جحفه در غدير خم بوديم و در آنجا مردم بسيارى از قبايل مختلف بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه بيرون آمد و سه بار با دستش اشاره كرد و دست اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
محور خطبه غدير: حديث غدير، و پيام هاى آن(2)
يكى از معارف مهم غدير، محوريت حديث غدير در خطبه غدير است، و همين نكته باعث شده تا حديث غدير در تاريخ اسلام و احاديث اسلامى اينگونه بدرخشد. محوريت حديث غدير براى خطبه غدير را از زواياى مختلف، به چند بيان مى توان تشريح كرد:
بيان اول
با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مى شود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحث هاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مى گيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نموده اند و قرائن همراه آن را حذف كرده اند.
ص: 407
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه خود فرموده اند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضح تر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كار گرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمى تواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلى الله عليه و آله نمى خواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» پيدا نمى شود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسان تر آن را مى پذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمى كردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسان تر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مى خواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
در طول تاريخ مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مى فهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاسته اند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمه اى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشته اند كه از آن نتايج زير گرفته مى شود:
ص: 408
خاتميتِ پيامبر صلى الله عليه و آله، تام بودن صاحب اختيارى معصومين عليهم السلام بر مردم، فضيلت بى انتها براى على عليه السلام، انحصار دوازده امام عليهم السلام، حضرت مهدى عليه السلام، محبت اهل بيت عليهم السلام و بغض دشمنان ايشان، شناخت رؤساى ضلالت، پاسخگويى اهل بيت عليهم السلام به نيازهاى علمى بشر.
بيان چهارم
پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناء خطبه غدير، دو اقدام عملى بر فراز منبر انجام دادند كه تا آن روز سابقه نداشت و بسيار جالب توجه بود:
حضرت پس از مقدمه چينى و ذكر مقام خلافت و ولايتِ اميرالمؤمنين عليه السلام، براى آنكه تا آخر روزگار راه هر گونه شك و شبهه بسته باشد و هر تلاشى در اين راه خنثى شود، ابتدا مطلب را بطور لسانى اشاره كردند، و سپس به صورت عملى براى مردم بيان كردند. بدين ترتيب كه ابتدا فرمودند: «باطن قرآن و تفسير آن را براى شما بيان نمى كند مگر اين كسى كه من دست او را مى گيرم و او را بلند مى كنم» .
سپس آن حضرت گفته خود را عملى كردند، و به اميرالمؤمنين عليه السلام كه بر فراز منبر كنار حضرت ايستاده بودند، فرمودند: «نزديك تر بيا» . آن حضرت نزديكتر آمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله دو بازوى او را گرفتند. در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام دست خود را به سمت صورت حضرت باز كردند تا آنكه دست هاى هر دو به سوى آسمان قرار گرفت.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را - كه يك پله پايين تر قرار داشت - از جا بلند كردند تا حدى كه پاهاى آن حضرت محاذى زانوهاى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و مردم سفيدى زير بغل ايشان را ديدند، كه تا آن روز ديده نشده بود. در اين حال فرمودند: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ: هر كس من مولى وصاحب اختيار اويم اين على مولى وصاحب اختيار اوست .(1)
ص: 412
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(1)، وَ قُلْتَ: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ»(2)، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» .(3)
اللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى قَدْ بَلَّغْتُ:
بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مى كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او.
اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.
خداوند مى فرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن در پيشگاه من تغيير نمى پذيرد» ، پروردگارا، به امر تو مى گويم: «خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد» .
ص: 417
سخنرانى غدير بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه نداشت. يكى از آنها سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.
پس از سخنرانى غدير و در فرصتى مناسب، پيامبر صلى الله عليه و آله مهاجرين و انصار را جمع كرده و سند مكتوبى براى غدير آماده كردند و در آن براى توحيد ونبوت از همگان اقرار گرفته و حديث غدير را بيان كردند.
از جمله نكات اين سند مكتوب اينكه آنچه از ظاهر اين داستان كوتاه پيداست حضرت گزارش گونه اى از اين مراسم تهيه كرد، نه آنكه محتواى آن را به امضاى همه آنان رسانده باشد.
و اما تفصيل ماجرا:
همچنين پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان تأثيراتى بين عده اى مردم ضعيف الايمان ايجاد كرده بود. گروهى مى گفتند: محمد گمراه شده است ! عده اى ديگر مى گفتند: اِغوا شده است. گروه ديگرى مى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد.
عكس العمل قاطعى لازم بود كه به همه شايعه ها پايان دهد و شبهه ها را ريشه كن نمايد، كه با يك اقدام به موقع و غير قابل انتظار به ثمر رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله امر كرد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار دستور داد تا بلال ندا دهد: «الصلاة جامعة» تا همه جمع شوند.
وقتى مهاجرين و انصار و ساير گروه هاى مردم جمع شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى قريش، امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى عرب، امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد. سپس فرمود: اى موالى و همپيمانان، امروز شرف از آن شماست، صف هاى خود را مرتب كنيد.
ص: 420
آيات چنين بود: «وَ النَّجْمِ اِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» : «قسم به ستاره هنگامى كه سقوط كرد. صاحب شما (پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و اِغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .
مورد چهارم
بارى ديگر، پس از اهانت هايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام داشتند، حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: «وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى» ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! !
سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، آيا واقعا همه اين ها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
ص: 423
اتمام حجت با حديث غدير
اشاره
اتمام حجت با حديث غدير(1)
پرونده علمى و غنى غدير تا كنون دوران بى وقفه هزار و چهارصد ساله اى را پشت سر گذاشته، كه طى آن امر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است.
واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارسته اى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتاب ها، و ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيده اند.
اگر غدير در عينيت جامعه تحقق مى يافت، اختلاف و تفرقه اى نبود تا نياز به احتجاج ها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد.
نفرين خداوند بر آنان كه زلال غدير را گل آلود نمودند و نسل هايى را از نوش گواراى آن محروم ساختند، و صلوات و رحمت و بركات خداوند بر امامان دلسوز امت، كه براى نجات غرق شدگان در فتنه سقيفه به حفظ و احياى غدير در شرايط مختلف پرداختند.
مخاطب اين اقدامات عبارت بودند از:
تازه آشنايانى كه مى بايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مى يافتند.
وجدان هاى خفته اى كه نياز به تجديد عهد و يادآورى و بيدارى داشتند.
دل هاى مرده اى كه بايد راه هدايت برايشان باز مى شد، تا آبى به زمين خشكيده آنان برسد.
نسل هاى آينده اى كه شايد صدها سال ديگر قدم به اين جهان مى گذاشتند و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مى شد.
ص: 425
تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كرده اند نيز به گونه اى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشته اند.
علماى شيعه در دوران غيبت امام زمان عجل اللّه فرجه پرچم دفاع از غدير را به دوش كشيده اند و در پاى آن مقاومت نموده اند. تا آنجا كه در مواردى حتى خود دشمن اقرار به غدير نموده و از انكار آن عاجز مانده است.
امروز دامنه اين احتجاجات از كتاب ها و جلسات بالاتر رفته و در كنفرانس ها و به صورت برنامه هاى راديويى و تلويزيونى و حتى در اينترنت مطرح شده است.
در اينجا نمونه هايى از اين احتجاجات و اتمام حجت ها كه بخشى از موارد بسيار است به طور فهرستوار تقديم مى شود:
1 - اتمام حجت خداوند و معصومين عليهم السلام با غدير
اتمام حجت خداوند با غدير: 5 مورد.
اتمام حجت پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير: 32 مورد.
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت امام حسن عليه السلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام حسين عليه السلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام زين العابدين عليه السلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام باقر عليه السلام با غدير: 6 مورد.
اتمام حجت امام صادق عليه السلام با غدير: 12 مورد.
اتمام حجت امام كاظم عليه السلام با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت امام رضا عليه السلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام على النقى عليه السلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام عسكرى با غدير: 2 مورد.
ص: 427
2 - اتمام حجت اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران اميرالمؤمنين عليه السلام با غدير
يكى از جلوه هاى زيباى دفاع از غدير، اقدامات دوستان آن است. شيفتگان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام كه چون پروانه گرد آن وجود مقدس طواف مى كردند، بالاترين افتخار خود را دفاع از پايه اصيل غدير مى دانستند و ساير اركان اعتقادى خود را بر آن استوار مى ديدند.
لطافت خاصى از گفته هاى حساب شده و ريشه دار اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام درباره غدير ديده مى شود و موقعيت هاى حساسى در آنها به چشم مى خورد كه راهگشاى موارد بسيارى از بحث هاى علمى در آينده هاى غدير بوده است.
اتمام حجت ابوايوب انصارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوذر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوسعيد خدرى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت ابوالهيثم بن تيهان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اُبَىّ بن كعب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اسامة بن زيد با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اصبغ بن نباته با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ام سلمه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت براء بن عازب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت برد همدانى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت بلال حبشى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت حذيفه بن اسيد غفارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت خوله حنفيه با غدير: 1 مورد.
ص: 428
اتمام حجت دارميه حجونيه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت شريك با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن عباس با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت عمار ياسر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمرو بن ميمون اودى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت محمد بن عبداللّه حميرى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهل نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عده اى از انصار با غدير: 1 مورد.
اينها نمونه هايى از احتجاجات و مناظرات درباره غدير بود. در طول تاريخ هزاران مورد ديگر بوده كه درباره غدير بين شيعه و مخالفانش بحث و مناظره در گرفته و مطالب بسيارى درباره سند و متن آن به عنوان اتمام حجت و محكوميت خصم بيان شده كه جا دارد در كتابى مستقل تدوين و تقديم گردد.
براى توضيح بيشتر و بيان و تفصيل ماجراى تك تك موارد بالا، مراجعه شود به فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» .
ص: 429
حديث غدير در ادعيه
اشاره
حديث غدير در ادعيه(1)
يكى از ميراث هاى ارزشمند در موضوع غدير، جملاتى است كه در ادعيه اشاره به آن دارد:
1 - دعاى عديله
آمَنَّا بِوَصِيِّهِ الَّذى نَصَبَهُ يَوْمَ الْغَديرِ وَ أَشارَ بِقَوْلِهِ «هذا عَلِىٌّ» إِلَيْهِ:
ما ايمان مى آوريم به جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله كه او را در روز غدير منصوب كرد و با كلمه «اين على» به او اشاره كرد.
2 - دعاى ندبه
فَلَمَّا انْقَضَتْ أَيَّامُهُ أَقامَ وَلِيَّهُ عَلِىَّ بْنَ أَبى طالِبٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِما وَ آلِهِما هادِيا إِذْ كانَ هُوَ الْمُنْذِرُ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ، فَقالَ وَ الْمَلَأُ أَمامَهُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ، اللهم والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ:
آنگاه كه دوران رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله سرآمد ولىّ خود على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان هدايتگر مردم منصوب نمود، چرا كه او ترساننده مردم بود و هر قومى هدايتگرى مى خواهد. لذا در حالى كه مردم در برابر او بودند فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هركس او را خوار كند.
شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير آمده حديث غدير است:
إِنَّ اللّه َ تَعالى اسْتَجابَ لِنَبِيِّهِ صلى اللّه عليه و آله فيكَ دَعْوَتَهُ، ثُمَّ أَمَرَهُ بِإِظْهارِ ما أَوْلاكَ لِأُمَّتِهِ إِعْلاءً لِشَأْنِكَ وَإِعْلانا لِبُرْهانِكَ وَ دَحْضا لِلْأَباطِيلِ وَ قَطْعا لِلْمَعاذِيرِ. فَلَمَّا أَشْفَقَ مِنْ فِتْنَةِ الْفاسِقينَ وَاتَّقى فيكَ الْمُنافِقينَ أَوْحى إِلَيْهِ رَبُّ الْعالَمينَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . فَوَضَعَ عَلى نَفْسِهِ أَوْزارَ الْمَسيرِ وَ نَهَضَ فى رَمْضاءِ الْهَجيرِ فَخَطَبَ وَأَسْمَعَ وَ نادى فَأَبْلَغَ، ثُمَّ سَأَلَهُمْ أَجْمَعَ فَقالَ: هَلْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: أَلَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟ فَقالُوا: بَلى. فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. فَما آمَنَ بِما أَنْزَلَ اللّه ُ فيكَ عَلى نَبِيِّهِ إِلاَّ قَليلٌ وَلا زادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسيرٍ:
خداوند تعالى دعاى پيامبرش صلى اللّه عليه و آله را درباره تو مستجاب كرد، و به او دستور داد تا ولايت تو را بر امت اظهار كند تا مقام تو را بلندمرتبه و دليل تو را اعلام كرده باشد و سخنان باطل را كوبيده و عذرهاى بى جا را ريشه كن كرده باشد. آنگاه كه از فتنه فاسقان احساس خطر كرد و از منافقان درباره تو ترسيد، پروردگار جهان به او چنين وحى كرد: «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از شر مردم حفظ مى كند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله سختى سفر را متحمل شد و در شدت حرارت ظهر بپا خاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنها پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند:
آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش. سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو (اميرالمؤمنين عليه السلام) را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست.
ص: 432
خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند. ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى براى خود زياد نكردند.
حديث غدير در شعر و ادبيات
در طول تاريخ شعرا حديث غدير را به زبان هاى مختلف به نظم درآورده اند. تا جايى كه نظم عربى و فارسى حديث غدير در چندين كتاب جمع آورى شده است. از جمله كتاب شريف «الغدير» علامه امينى است؛ كه طى يازده جلد به صورت جامعى غديريه هاى عربى را جمع آورى كرده است. همچنين كتاب «شعراء الغدير» مؤسسه الغدير بيروت؛ كه در دو جلد تدوين و چاپ شده است. اشعارى نيز در زبان اردو و تركى سروده شده، كه حديث غدير را به نظم كشيده اند.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .
شهرت حديث غدير
شهرت حديث غدير(1)
با همه اقداماتى كه سقيفه به كار گرفت و توانست بسيارى از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را به فراموشى بسپارد، ولى درباره حديث غدير نتوانست مانع انتشار اين حقيقت پر ابهت شود، به گونه اى كه تا امروز اشتهار واقعه غدير يكى از جهات مسلّم غدير است؛ و در مقام دفاع و اتمام حجت درباره آن به اين جهت اشتهار بسيار و مكرر اشاره شده است.
در واقع برنامه ريزى خدا و رسول براى نشر پيام ولايت از غدير، به قدرى حساب شده بوده كه انتشار خبر آن قابل كنترل كسى نباشد. اولين حضور 120 هزار نفرى در
ص: 433
در علم كلام و عقائد: اهل كلام و عقائد، آنجا كه در مورد ادله خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام بحث و جدل مى كنند، حديث غدير را به صورت دقيق و موشكافانه ارزيابى كرده اند.(1)
تبليغ غدير با حديث غدير
تبليغ غدير با حديث غدير(2)
در موضوع غدير كلام پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» به طور خاص موضوع بحث و تحقيق قرار گرفته است؛ اينكه اين حديث به عبارات مختلف و در موارد متعدد بيان شده و عمده آن غدير است. بحث در حديث غدير در چند قسمت است:
يك. جمع آورى اسناد و طرق حديث غدير از صحابه و تابعين كه از صحابه نقل نموده اند و ... .
دو. بحث در دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام.
سه. جمع آورى عبارات مختلف حديث غدير.
چهار. جمع آورى ناقلين حديث غدير در كتاب هايشان از شيعه و غيرشيعه.
ويژگى هاى منحصر به فرد حديث غدير
حديث غدير از برخى جهات ممتاز است. از جمله اينكه اين حديث شريف ويژگى هاى منحصر به فردى دارد. از جمله:
1. در غالب دانش هاى اسلامى، مانند: لغت، شعر و ادب، تفسير، تاريخ و ... ، اين حديث مطرح شده است.
ص: 436
2. احاديث ديگر در حضور نمايندگان همه طوايف مسلمانان نبود، ولى اين حديث در جايى صادر شد كه از هر طايفه گروهى به حج آمده بودند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به گوش همه رساند.
3. پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث را هنگام جدا شدن قافله ها از هم در غدير خم - كه چهار راه جدايى بود - بيان كرد. ضمن اينكه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه يا منى به ولايت و خلافت تأكيد مى فرمود، مطلب ولايت در ذهن با ديگر مطالب آميخته مى شد.
4. آخرين سخن و توصيه بهتر در ياد شنونده مى ماند و مردم عادت دارند از هر كس آخرين وصيت و سخن او را بهتر فراگيرند. اگر كسى در طول عمر خود سخن يا وصيتى داشته باشد ولى در آخر عمر چيزى نگويد، مردم به آن سخنان پيشين زياد اعتناء نمى كنند. اما هنگام مرگ يا نزديك آن، اگر سفارشى كند - مانند ساخت مسجد - همه آن را جدّى مى گيرند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آخرين سفر و پس از آنكه از نزديكى وفات خويش خبر داد، على بن ابى طالب عليه السلام را به جانشينى نصب نمود، و همه را به پيروى از او فرا خواند. اين است كه واقعه غدير در همه نقاط كشور اسلامى پيچيد و ماندگار شد.
5 . دلالت حديث غدير بر ولايت و امامت على بن ابى طالب عليه السلام در امور دنيوى و دينى صريح و خالى از هرگونه ابهام است. اين حديث معنايش در پيش خواص و توده مردم چنان واضح است، كه نمى توان بهانه تراشى كرده و معناى آن را تأويل كرد. بر خلاف برخى از احايث ديگر، كه فهم امامت و خلافت از آن نياز به دقت و موشكافى دارد.
6 . سند و پشتوانه حديث غدير به قدرى محكم است كه هيچ خاص و عامى در صدور آن از پيامبر صلى الله عليه و آله شك نمى كند، چرا كه صدها شخصيت علمى از فرقه هاى مختلف واقعه و حديث غدير را منعكس كرده اند.(1)
ص: 437
علت جاودانگى حديث غدير
علت جاودانگى حديث غدير(1)
يكى از معجزات غدير اين است كه: اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته كه واقعه غدير در هميشه زمان به صورت يك تاريخ زنده بماند. از اين جهت، كمتر رخدادى در جهان توانسته است چون رويداد و حديث غدير مورد توجه محدثان، مفسران، متكلمان، فيلسوفان، مورخان، سيره نويسان، نويسندگان و شاعران قرار گيرد.
مهم ترين علت جاودانگى و زنده بودن حديث غدير، نزول دو آيه از آيات قرآن است كه آن را در آغوش گرفته، و چون آفتاب فضاى غدير را روشنى بخشيده است. در واقع قرآن ضامن بقاى هميشگى آن است. تا روزى كه هر دوشان در بهشت و كنار حوض كوثر بر پيامبرشان وارد شوند.
حديث غدير و انتصاب خدا، فضيلت انحصارى اميرالمؤمنين عليه السلام
حديث غدير و انتصاب خدا، فضيلت انحصارى اميرالمؤمنين عليه السلام(2)
قلب به درد آمده صاحب غدير حرف ها براى گفتن دارد. او نفرين مى كند مردمى را كه با دريايى از فضيلت از او فاصله گرفتند. او متعجبانه فضايلى را بر مى شمارد كه احدى با او در آنها شريك نيست و نمى تواند مانند او باشد. غدير يكى از اين موارد است كه او بر فراز دستان ختم رسل براى بشريت معرفى شد و صاحب اختيار همه مردم گرديد. در اين باره مى فرمايد:
من هفتاد فضيلت و منقبت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در آنها با من شريك نيستند ... . و اما پنجاه و يكم، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. پس ظالمين دور از رحمت خدا باشند و عذاب خدا بر آنان باد.(3)
ص: 438
آن اصحابى كه بر سر آن موضوع كينه على عليه السلام را به دل گرفتند نيز فورا مى فهميدند منظور آنها هستند ! اما پيامبر صلى الله عليه و آله نه تنها روشن كردن حكم الهى را فراموش نكرده، بلكه در مورد على عليه السلام عبارتى جامع فرموده كه هنوز هم ادامه دار است، و اهل سنت را در سكوتى عجيب فرو برده است ! به حدى كه بسيارى از محدثين و مورخين بزرگ اهل سنت حتى چنين واقعه اى را نقل نكرده اند ! اكنون صحيح بخارى حتى يادى از اين حديث - كه بايد در سربرگ كتابش باشد - نمى كند ! آيا نديده، يا نتوانسته هضم كند ؟ آيا هر چه هضم و دركش سخت بود بايد حذف كرد ؟
چنانچه حديث ديگرى با زبانى ديگر در «المعجم الكبير» طبرانى و تاريخ ابن عساكر و تاريخ دمشق و غيره آمده، و آن اين است: اوصى من آمن بى و صدّقنى بولاية على بن ابى طالب عليه السلام. فمن تولاه فقد تولانى، و من تولانى فقد تولى اللّه: هر كس كه به من ايمان دارد را به ولايت على عليه السلام سفارش مى كنم. پس هر كس ولايت على عليه السلام را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته، و هر كس ولايت مرا بپذيرد ولايت خدا را پذيرفته است.
در اينجا از اهل سنت مى پرسيم: اين سفارش با اين همه صراحت و تكرار، چگونه عملى نشد ؟ ! پاسخ معقول كه تاريخ نيز تأكيد مى كند آن است كه پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله حالتى مثل كودتا در سقيفه بنى ساعده رخ داد و مردم غافلگير شدند ! فقط هر كس منتظر شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بود تا كينه هايش را عملى كند حاضر بود در اين فتنه شركت كند ! اين از حاضرين، تا چه رسد به غايبين ! با اين حال باز هم گروه فراوانى به خانه على عليه السلام هجوم آوردند. آيا روشن نيست براى چه به خانه على عليه السلام حمله كردند ؟
اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانست آنهايى كه قدرت را گرفته اند آماده اند كه به هر قيمتى ادامه دهند، و جمع كردن بساط اسلام آرزوى آنان است و به دنبال بهانه اند براى همين اتفاق ! پس تمام زحمات رسول اللّه با يك اقدام ناسنجيده هيچ مى شود ! آيا على عليه السلام بايد آن بهانه را به دستشان مى داد ؟ اگر على عليه السلام على عليه السلام بود و از سوى خدا بود، پس خوب مى دانست چه كند كه امروز اين همه سفارش به هفتادها زبان باقى بماند. زيرا دين نيز فقط ابلاغ همين است نه گرفتن تخت حكومت.
ص: 440
و استدلال هاى موجود؛ يعنى قهر بودن يعقوب عليه السلام با اين فرزندان، يا اينكه چطور گرگ يوسف عليه السلام را خورده كه لباس هاى او را پاره نكرده و ... را نمى ديدند !
اكنون اهل سنت هم همانند عيال و نسل برادران يوسف عليه السلام شده اند؛ اين همه نشانه روشن را نمى پذيرند، زيرا خيانت اصحاب از آنها كتمان شده، و بلكه راه اين فكر را چنان بسته اند كه هر كس به ذهنش خطور كرد هم سريع متهم مى كنند كه رافضى شده و توهين به صحابه كرده است ! و به دنبال آن حكم به تكفير و قتل و ... ! در واقع هر كس را محكوم به هر چيزى مى كنند، الا همان متهمان حقيقى ! زمين و زمان را زير سؤال مى برند، ولى صحابه را خير ! صحابه اى كه حتى به يكديگر رحم نكرده و با هم جنگيدند !
آرى، مشكل اصلى اين است، نه درك معناى مولى با اين همه سفارش !
اصلاً سختى دين دقيقا در همين است؛ كه ما طاغوت را از دل خود بيرون كنيم، نه سختى هاى نماز و روزه بسيار. تمام فرقه هاى گمراه ايمان به خدا و نماز و روزه دارند، اما در دل نيز طاغوت هايى دارند كه آن طاغوت ها سرچشمه دلشان را تسخير كرده اند ! يعنى حتى تعريف و توصيف خدا و يا نوع و روش نماز و روزه را آنها برايشان معين مى كنند، نه حديث پيامبر صلى الله عليه و آله. حديث پيامبر صلى الله عليه و آله بهانه است، و گرنه صد حديث معتبر از خودشان بياوريم كه پيامبر صلى الله عليه و آله تا زمان شهادت خود صيغه را منع نكرد، باز آنها به طاغوت خود مى نگرند كه او چه كرد و چگونه به نام پيامبر صلى الله عليه و آله بتهمت بست ؟ اين است شرك و طاغوت پرستى !
جالب تر اينجاست كه اينان ولايت تامّه على عليه السلام را شرك مى خوانند ! ! هر چند اين رفتار وارونه نيز از وارون شدگان طبيعى است.
قبول و عدم قبول حديث غدير در اهل سنت
اشاره
قبول و عدم قبول حديث غدير در اهل سنت(1)
در مورد حديث غدير، ممكن است دو سؤال به ذهن خطور كند:
ص: 442
مى بينيم در اين سه نقل و صدها نقل ديگر، جمله «خَطَبَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله» و «خَطَبَنا رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله» و امثال آن را آورده اند، كه به معناى نوعى سخنرانى است؛ سخنرانى كه در ابتدا با حمد و ثناى الهى آغاز مى شود و جنبه تفصيلى دارد، و با حديث كوتاه، آن هم در آن شرايط و با آن مقدمات ويژه و استثنايى سازگارى ندارد.
عواقب انكار حديث غدير
اشاره
عواقب انكار حديث غدير(1)
اكثر مسلمانان بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله از نصّ و حديث غدير اِعراض نموده و آن را انكار كرده و يا به فراموشى سپردند، در حالى كه قرآن مردم را به متابعت از آن دعوت كرده بود. در نتيجه گرفتار مشكلات و مصيبت هاى فراوانى شدند. چنانچه در اين آيات مى بينيم:
خداوند متعال مى فرمايد: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا استَجيبوا للّه ِ وَ لِلرَسولِ إذا دَعاكُم لِما يُحييكُم»(2): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى خواند كه شما را حيات مى بخشد» .
و نيز مى فرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا»(3): «هيچ مرد وزن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بداند اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند به گمراهى آشكار گرفتار شده است» .
و نيز مى فرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(4): «خداى تو هر چه مى خواهد مى آفريند و هر چه بخواهد برمى گزيند آنان اختيارى ندارند» .
ص: 445
جالب اينجاست كه خود اهل سنت به عواقب انكار نصّ اعتراف كرده اند. طبيعى به نظر مى رسد كه انكار نصّ شرعى و الهى بر امام معصوم و واگذارى آن بر امت داراى عواقب و خطراتى خواهد بود كه از روشنفكران اهل سنت نيز پوشيده نمانده است. اينك به نقل برخى از عبارات آنها مى پردازيم:
1 - دكتر احمد محمود صبحى
وى مى گويد: نحوه فكر اهل سنت در مسئله سياست و اصول حكم و يا به تعبيرى جامع تر نظام بيعت، بسيارى از چالش ها را ايجاد نمود. سه خليفه اول هر كدام به طريقى بر خلاف طريق ديگرى حكم كردند. حال چگونه ممكن است كه رأى اسلام را از عملكرد گوناگون آن استنباط كرده، و جمهور مسلمين بر آن اتفاق داشته باشند ؟(1)
همچنين مى گويد: هنگامى كه معاويه به فكر افتاد تا خلافت را از بعد خودش براى فرزندش يزيد به ارث گذارد، در نظام اسلامى بدعت گذارده و در آن تقليد جديدى ايجاد نمود. كه با آن، سنت سلف را تغيير داد و خلافت را شبيه پادشاهان فارس و بيزنطى ها نمود، و خلافت را - آنگونه كه جاحظ گفت - به پادشاهى قيصر و كسرى تبديل نمود.(2)
او نيز مى گويد: هر چه كه به اسم اسلام از تسلط و زور در عصر خلفاى جائر اتفاق افتاد، دين خدا از آن متبرّى است، و گناه آن تا روز قيامت به گردن كسانى است كه چنين حكومتى داشتند.(3)
2 - جاحظ
او در عين حال كه از طرفداران عثمان است، به روش معاويه در حكومت دارى اعتراض كرده و مى گويد: ... معاويه در حكومت، طريقه استبداد را پيش گرفت و بر
ص: 446
بقيه اعضاى شورى و بر جماعت مسلمين از انصار و مهاجرين، در سالى كه آن را «سال جماعت» ناميدند، استبداد به خرج داد. سالى كه سال جماعت نبود، بلكه سال تفرقه و قهر و جبر و غلبه بود. سالى كه در آن امامت به پادشاهى كسروى منتقل شد، و خلافت منصبى قيصرى گشت ... .(1)
3 - ابن قتيبه
او مى گويد: جهميّه و مشبّهه در تأخير على عليه السلام غلوّ كرده و حقش را ضايع كردند، و در گفتار خود لجاجت به خرج دادند. گر چه تصريح به ظلم خود نكردند، و خون او را بدون حق و از روى تعدّى بر زمين ريختند ... ، و او را به جهت جهلشان از امامت امامان خارج كرده و در جمله امامان فتنه گر قرار دادند، و بر خلافت او به جهت اختلاف مردم اسم خلاف نگذاشتند، و در عوض يزيد بن معاويه را به جهت اجماع مردم بر او مستوجب خلافت دانستند ... .(2)
4 - مقريزى
او مى نويسد: خدا و رسولش صلى الله عليه و آله راست گفته اند كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله خلفائى خواهند آمد كه به هدايت و دين حق قضاوت نمى كنند و سنت هاى هدايت را تبديل مى نمايند ... .(3)
5 - ابن حزم ظاهرى
او مى گويد: يزيد فرزند معاويه در اسلام آثار قبيحى را از خود به جا گذارد؛ اهل مدينه و بزرگان قوم و بقيه صحابه را در روز حرّه در آخر دولتش به قتل رساند. حسين عليه السلام و اهل بيتش را در اول دولتش به قتل رساند. ابن زبير را در مسجدالحرام محاصره كرد و حرمت كعبه و اسلام را بر پا نداشت ... .(4)
ص: 447
آنجا انجام داد. همه اينها براى اين بود كه بلاد مقدس براى فرزندان ابى سفيان و بنى مروان خاضع گردد. ابن زياد به امر يزيد بن معاويه كشتن حسين عليه السلام و فرزندان و برادرانش و به اسارت گرفتن دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله را مباح كرد ... . مال مسلمانان مِلك خلفا شد، و آنگونه كه دوست داشتند انفاق مى نمودند، نه آنگونه كه خدا دوست داشت ... .(1)
او نيز مى گويد: طغيان و سركشى اصلى از اصول حكم بين شرق و غرب عالم شد. زياد و فرزندانش در روى زمين فساد مى كردند تا حكومت را براى بنى اميه قرار دهند، و بنى اميه براى آنان اين فساد را مباح كرده بود. حجاج بعد از زياد و فرزندش وارد عراق شد و عراق را پر از شرّ و منكر نمود.(2)
او نيز در كتاب «الفتنة الكبرى» مى گويد: على عليه السلام نزديك ترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله بود. او تربيت شده پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشين او بر وديعه اش بود. او به حكم عقد اخوّتى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بود برادر او بود. او داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و پدر ذريه رسول صلى الله عليه و آله بود. او صاحب پرچم پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشين او در بين اهل بيتش بود.
به نصّ حديث نبوى منزلتش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله همانند منزلت هارون نزد موسى عليه السلام است. اگر تمام مسلمانان چنين مى گفتند و به حكم اين مطلب على عليه السلام را انتخاب مى نمودند، هرگز از حق دور نمى شده و منحرف نمى شدند ... .
و همه چيز نشانگر كانديداتورى على عليه السلام بر خلافت بود ... . خويشاوندى او با پيامبر صلى الله عليه و آله، سابقه او در اسلام، جايگاه او در بين مسلمين، بلاهاى حَسَنى كه در راه خدا كشيده و سيره او كه هرگز در آن انحراف و اعواج نبوده است. شدّتش در دين و فقاهت و فهمش نسبت به كتاب و سنت و استقامت رأيش، همگى زمينه ساز امامت و خلافت او بود ... .
ص: 449
بنى هاشم از امر خلافت به طور عمد دور شدند و قريش بودند كه آنان را چنين كردند، زيرا از آن مى ترسيدند كه براى بنى هاشم جماعتى جمع شود، و نمى خواستند كه خلافت به دست قبيله اى ديگر غير از قبيله خودشان قرار گيرد.(1)
او نيز مى گويد: هر چه مردم درباره معاويه بگويند، ولى او فرزند ابوسفيان رهبر مشركان در جنگ احد و خندق است. او فرزند هند است كه باعث قتل حمزه بود؛ كه شكم او را دريده و جگر او را بيرون آورد. امرى كه نزديك بود پيامبر صلى الله عليه و آله از آن جان تهى كند ... .(2)
8 - موّرخ مشهور سيد اميرعلى هندى
او مى گويد: حكومت بنى اميه تنها اصول خلافت و تعليمات آن را تغيير نداد، بلكه حكومت آنان منجرّ به واژگون شدن اساس مبدأ اسلام شد.(3)
وى در جايى ديگر مى گويد: با به دست گرفتن خلافت توسط معاويه در شام حكومت بت پرستى سابق بازگشته و جاى دمكراسى اسلامى را گرفت ... .(4)
و در جايى ديگر مى گويد: و اين چنين بت پرستى مكه بازگشته و سر از شام درآورد.(5)
او نيز مى گويد: بنى اميه به جز عمر بن عبدالعزيز اهل بت پرستى بوده و به مراعات نكردن شرع و اركان دين مباهات مى كردند. همان دينى كه اعتراف به داشتن آن مى كردند ... . آنان كرسى خلافت را با جرائم دو چندان خود ملوّث نمودند و در درياهاى خون غوطه ور ساختند ... .(6)
ص: 450
9 - دكتر احمد امين مصرى
او در كتاب «ضحى الاسلام» مى گويد: ... نظر اهل سنت به خلافت متعادل تر و قوى تر و نزديك تر به عقل است ! گر چه بايد آنان را مؤاخذه شديد نمود، بر اينكه نظريه خود را به طور محكم و قوى پياده نكردند. آنان امامان خود را به طور صريح انتقاد نكردند، و هنگامى كه ظلم نمودند در مقابلشان نايستادند، و هنگامى كه ستم كردند آنان را در راه مستقيم قرار ندادند، و احكامى را كه بتواند جلوى ظلم خليفه را بر امت بگيرد وضع نكردند. بلكه در مقابل آنها تسليمى داشتند كه ناخوشايند بود. و لذا آنان بزرگ ترين جنايت را بر امت وارد ساختند.(1)
او نيز در كتاب «يوم الاسلام» مى گويد: رسول اسلام صلى الله عليه و آله در آن مرضى كه با آن از دنيا رحلت نمود اراده كرد كه متولّى امر مسلمين بعد از خود را تعيين كند. آنجا كه بنا بر نقل صحيحين فرمود: بياوريد تا نامه اى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد ... .
ولى آنان امر خلافت را براى هر كسى از مسلمانان كه قصد داشته باشند قرار مى دهند. و لذا تا اين زمان در امر خلافت اختلاف وجود دارد. اسلام در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله قوى و متين بود، ولى چون از دنيا رحلت نمود، معركه هاى خانمان سوز شروع شد.(2)
او نيز مى گويد: از مظاهر خلاف، اختلافى بود كه صحابه در مورد متولّى امر خلافت بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيدا كردند. اين خود ضعف لياقت آنها را مى رساند، زيرا قبل از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله دفن شود اختلاف نمودند ... .(3)
او نيز در كتاب «فجر الاسلام» مى نويسد: چون بنى اميه خلافت را به دست گرفتند، عصبيّت همانند عصر جاهليت به حال خود بازگشت.(4)
ص: 451
10 - دكتر على سامى نشار
او مى گويد: ... خليفه دمشق گوش هايش در جاهليت اولى از صوت كنيزان و مغنّيان و آلات لهو و لعب پر شده بود. او به طور علنى و مخفيانه مرتكب گناه مى شد ... ، و فحشاء را بين مردم گسترش مى داد ... .(1)
او نيز مى نويسد:
ابوسفيان عقيده كفرآميزش را هنگامى كه عثمان بن عفان به حكومت رسيد ابراز داشت؛ آنجا كه گفت: حكومت بعد از تيم و عدى به شما رسيد. پس به مانند كُره آن را دست به دست كنيد و ميخ هاى آن را در بنى اميه قرار دهيد. زيرا خلافت ملك و حكومت است، و من نمى دانم كه بهشت و دوزخى باشد.(2)
و عثمان گر چه او را طرد نمود، ولى چيزى نگذشت كه ريسمان هاى اين خانواده كافر بر جايگاه هاى خلافت قرار گرفت، و زمانى كه اين خانواده متولّى امر حكومت شدند، نفس هاى مسموم آنها در بيشتر احيان ظاهر شد.(3)
او نيز مى گويد: من معاويه را از سمّ دادن به حسن عليه السلام تبرّى نمى كنم، زيرا اين مرد ابدا مسلمان تامّ نبود، بلكه به تمام معناى كلمه جاهلى بود كه استعداد ارتكاب هر گونه گناهى در راه فرزندش يزيد را داشت !
اين مردى كه آزاد شده در فتح مكه بود مُرد، بعد از آنكه برخى از بزرگان صحابه همچون حجر بن عدى و اصحابش را به نحو مرگ صبر به قتل رسانيد. او مُرد بعد از آنكه از مردم براى فرزندش يزيد بيعت گرفت. و لذا امر خلافت به پادشاه جاهلى منتقل شد كه با آن آل معاويه خلافت را يكى پس از ديگرى به ارث بردند.(4)
ص: 452
جمله دوم
«سوره حمد درباره امامان عليهم السلام نازل شده است» ؛ يعنى مسلمانان كه هر روز لااقل ده مرتبه مى گويند: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» ، در واقع از خدا مى خواهند كه آنان را به راه ائمه عليهم السلام هدايت كند، و كسانى كه به اين راه هدايت مى شوند «اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» هستند، و آنان كه از اين راه منحرف مى شوند «مَغْضُوبٌ عَلَيْهِمْ» و «ضالّين» هستند.
2 - كمال دين و تمام نعمت
اشاره
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمت ها كامل شد، ولايت ائمه عليهم السلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگام بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرموده اند:
جمله اول
«پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابى طالب را براى مردم تبيين كردم اين آيه را نازل كردى كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ ... »(1): «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم» ، و اين آيه را نازل كردى كه «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا ... »(2): «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است» .
جمله دوم
«اى مردم، خداوند دينش را با امامت او (على) كامل كرده است. پس هر كس به او و به امامان بعد از او كه جانشينان او تا روز قيامت هستند اقتدا نكند و آنان را امام خود قرار ندهد اعمالش بى ارزش مى شود، و در جهنم دائمى خواهد بود ... » .
ص: 455
مورد اول
اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نباشد، پس در واقع ابلاغى نشده است و - نعوذ باللّه - آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1) محقق مى شود !
مورد دوم
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله سخنى بگويد كه مسلمانان فقط در فهم معناى ظاهرى آن پس از هزار و چهار صد سال بحث، هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند ! بر خلاف فصاحت است، و هيچ پيامبرى پيام خدا را چنين نرسانده است.
مورد سوم
سراسر خطبه غدير توضيحى براى معناى «مولى» و مصداق آن است. اكنون كه پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود از مولى را روشن كرده، همه حاضران در غدير - به ويژه شاعر آن زمان حسّان بن ثابت - معناى صاحب اختيار را از آن فهميده، و بر سر همين بيعت كرده اند. چرا بايد در جستجوى معناى آن كوشيد و به اهل ادب امروز مراجعه كرد ؟
مورد چهارم
اگر در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام آفرين باشد، هر عاقلى قضاوت مى كند كه اگر آن اجتماع نبود ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بسيار واضح تر بود، و اصلاً نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ نبود.
مورد پنجم
اگر معناى حديث غدير - كه به اقرار عامه و خاصه متواتر است - به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و ميان چندين احتمال نامتناسب وامانده است ! پس انگيزه بسيارى از دانشمندان و مؤلفان در نقل حديثى مبهم چيست ؟
ص: 458
خدا را سپاس كه به ما اجازه نداد براى خودمان صاحب اختيارى تعيين كنيم تا دچار هزاران اشتباه شويم. در انتخاب خود هم انسان هاى عادى را به عنوان مولاى ما تعيين نكرد، بلكه كسانى را منصوب فرمود كه بهترين هاى تمام عالم اند، چنان كه خود حضرت در متن خطبه مى فرمايد:
پيامبرتان بهترين پيامبران، و وصىّ شما بهترين اوصياء، و فرزندان او بهترين جانشينان اند.
خداوند شاهد حديث غدير
خداوند شاهد حديث غدير(1)
يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند.
پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچ يك از احكام الهى نفرمودند.
همچنين هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند:
بگوئيد: خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مى كند و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
حديث غدير حقيقتى انكارناپذير
حديث غدير حقيقتى انكارناپذير(2)
در طول تاريخ اسلام و با تمام تشتّت در ميان ملل اسلامى و ترويج بى ايمانى
ص: 463
و نشر تفرقه ذهنى در ميان مسلمين، چقدر خلاف واقع ها و دروغ ها را گفتند و نوشتند. سپس برخى ناآگاه و نامتخصص در اسلام و تاريخ و كلام و حديث و تفسير اسلامى، يا آگاه ولى مغرض، اين سخنان را بازگو كردند و در كتاب هاى خود نوشتند و در كلاس هاى درس گفتند.
با اين همه، هيچ گاه در طول زندگى انسان حق پوشيده نمانده است و پوشيده نيست. اين است كه با آن همه ستم و حقپوشى و اجحافى كه شده است، باز مى نگريم كه از ميان خود اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حديث و مفسّر قرآن و متكلم (مجتهد در عقايد) و حتى اديب و لغوى، پايه هاى اصلى تشيع را مى شناسند و حديث غدير را روايت مى كنند و در كتب خويش مى نويسند !
محمد بن جرير طبرى، مورخ و مفسر سنى معروف (م 310 ق) با اينكه در كتاب تاريخ بزرگ خود جريان آخرين حج پيامبر صلى الله عليه و آله (حجة الوداع) را - كه همه جزئيات آن براى مسلمانان اهميت بسيار دارد - ناقص ذكر مى كند؛ يعنى دنباله واقعه را از آخرين روزهايى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مكه است رها مى كند و در مورد شرح بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله تا مدينه خاموش مى شود ! !(1) تا مبادا كار به ذكر واقعه غدير بكشد.(2)
با اين همه، پس از مدت ها به عنوان يك محدث و فقيه و مورخ، نمى تواند واقعه اى دينى را كتمان كند، و كتابى مستقل به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير»
ص: 464
درباره ى اين ماجراى مهم اسلامى و اسناد حديث آن تأليف مى كند. ملك الشعرا بهار، درباره اين تأليف طبرى مى گويد:
بى اندازه از تهمت رفض بيم داشته است. مع ذلك، روزى مى شنود كه مردى از شيوخ اهل سنت بر ضد حديث غدير خم در فضيلت على عليه السلام سخن مى گويد. محمد بن جرير على رغم وى مجلس درسى در تأييد و اثبات غدير خم بر پا كرد، و كتابى در فضائل على عليه السلام آغاز نمود. ولى هنوز آن كتاب تمام نشده، مقتضى ديد كتابى هم در فضائل شيخين بنويسد. و آن را در دست داشت، كه باز ناچار شد تا كتابى هم در فضيلت عباس - جد بنى العباس - تحرير كند. نتيجه اين شد كه هر سه كتاب ناتمام ماند.(1)
غير از حق پوشى و غرض ورزى كه در طبرى مى بينيم، در حالت خوشبينانه اين مورخ تا مى خواسته يك سخن حق بگويد وتدارك مافات كند، بايد چه چيزهاى ديگر مى گفته و به چه روزها مى نشسته است ؟ !
بارى، طبرى در كتاب نامبرده حديث غدير را از افزون بر 70 تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مى كند، كه چندين مرتبه بالاتر از حد تواتر - صدور و ثبوت قطعى - است. و حديث را آنچنان به دقت و تفصيل نقل مى كند كه از جمله ديده مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در همان روز - روز 18 ماه ذى الحجه سال 10 هجرى - و همان خطبه، به جز تعيين مؤكد و صريح على بن ابى طالب عليه السلام براى وصايت و خلافت، به ديگر ائمه طاهرين عليهم السلام نيز اشاره مى كند، و اطاعت آنان را در روزگار آنان بر همه امت فرض مى شمارد، و حتى نام «مهدى» را نيز بر زبان مى آورد.(2)
همچنين حافظ ابوالفرج بن جوزى حنبلى (م 597 ق) مى گويد: علماى تاريخ و سيره اجماع كرده اند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع اتفاق افتاده است؛ در روز 18 ذى الحجه. در آن روز، از اصحاب و اعراب و ساكنان حومه
ص: 465
مدينه و مكه، 120000 تن جمعيت با پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. اينان كسانى بودند كه با او در حجة الوداع شركت كرده بودند و حديث غدير را از او شنيدند، و شاعران در اين باره اشعار بسيار سرودند.(1)
نيز ضياء الدين مقبلى (م 1108 ق) مى گويد: اگر حديث غدير مسلّم نباشد، هيچ امر مسلّمى در اسلام وجود ندارد.(2)
و همين گونه، در طول سده هاى اسلامى - چنانكه اشاره شد - صدها تن از عالمان اهل سنت واقعه غدير را روايت كرده اند. اگر بخواهيم روايت ها و اظهارهاى آنان را بياوريم، بايد چند جلد از كتاب «عبقات الانوار» يا «الغدير» را در اينجا ذكر كنيم. پس مى گذريم و همين اندازه مى گوييم كه در همين سده و همين روز و روزگار نيز، بسيارى از محققان و محدثان و مؤلفان اهل سنت به ذكر روايت غدير و ثبت آن پرداخته اند، از جمله:
احمد زينى دحلان مكى شافعى در كتاب «الفتوحات الاسلامية» ، شيخ يوسف نبهانى بيروتى در «الشرف المؤبد» ، سيد مؤمن شبلنجى مصرى در «نور الابصار» ، شيخ محمد عبده در «تفصسير المنار» ، عبدالحميد آلوسى بغدادى در «نثر اللآلى» ، شيخ محمد حبيب اللّه شنقيطى در «كفاية الطالب» ، دكتر احمد فريد رفاعى در «تعليقات معجم الادباء» ، استاد احمد زكى مصرى در «الاغانى» ، استاد احمد نسيم مصرى در «ديوان مهيار ديلمى» ، استاد اعظمى بغدادى در «الغدير: ج 1 ص 150» ، استاد محمد محمود رافعى در «شرح هاشميات» ، استاد محمدشاكر نابلسى در «هاشميات» ، استاد عبدالفتاح عبدالمقصود در «الغدير: ج 6» ، حافظ ناصر السنة حضرمى در «تشنيف الاذان»(3)، دكتر عمر فروخ در «حكيم المعرة» .
ص: 466
و اجراى يكايك برنامه هاى آن، با اطلاع وسيع و درست و احتياط كافى در مورد اين برنامه ها، به صورتى جدى و حقيقى و صحيح هدفى نداشته باشد.
به تعبير ديگر: بايد كسى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله باشد كه سر تا پا نمودارى باشد از اسلام و عمل به اسلام و اجراى دقيق اسلام، كه نه تنها 20 سال معاويه را بر قسمت عمده اى از سرزمين هاى اسلام و قرآن مسلط نگذارد، بلكه يك لحظه نيز حكومت چون اويى را در اسلام تحمل نكند، چونان خود پيامبر صلى الله عليه و آله. و نه تنها ابوذر غفارى را به خاطره دفاعش از بيت المال و حقوق عام تبعيد نكند، بلكه به هنگام تبعيد شدن او به مشايعتش برود و دلداريش بدهد.
پس محتواى غدير يعنى اسلام و عمل به اسلام. و نيز بقاى اسلام و تثبيت اسلام در داخل قلمرو اسلامى، و نشر و تبليغ صحيح آن؛ نظرا عملاً و در خارج و تا دورترين نقاط گيتى. به عبارت ديگر: محتواى غدير، يعنى اقامه حدود اسلام و ادامه اجراى امر به معروف و نهى از منكر، كه عزت و بقاى احكام خدا به اين دو امر است و بس، و تبليغ همه احكام قرآن به سراسر جهان. بنا بر اين، آيا انكار چنين محتوايى انكار اسلام نيست ؟(1)
و از اين رو است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: برترين عيد مسلمانان، عيد غدير است. يعنى والاترين پديده اجتماعى و دينى كه در اسلام وجود دارد، و در خور تجديد خاطره است، و عطف توجه غدير است، و محتواى غدير است، و نيز مسئله رهبرى. پيداست كه اين رهبرى، رهبرى است كه رهبرى قرآنى و اسلامى و محمدى است؛ حقيقة نه عنوانا.
و به ديگر سخن: بناى اسلام - چنانكه در حديث نبوى آمده است - بر اين است كه كسرويت و قيصريت جاى نبوت و وصايت را نگيرد، و پايه هاى سلطنت اموى
ص: 468
به نقيب گفتم: دلم راضى نمى شود كه بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله معصيت كردند و بر خلاف گفته او رفتند و نص غدير را زير پا گذاشتند.
نقيب در جواب گفت: دل من نيز راضى نمى شود كه بگويم پيامبر صلى الله عليه و آله اهمال كار بود و امت را همين گونه رها كرد و رفت و مسلمانان را بى سرپرست و هر كه هر كه گذاشت. با اينكه او هر گاه از مدينه بيرون مى رفت، براى مدينه اميرى معين مى كرد. و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده بود و از مدينه نيز چندان دور نمى شد. پس چگونه ممكن است براى پس از مرگش كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ؟ پس از مرگ كه ديگر نمى تواند هيچ حادثه اى را تدارك كند ... .(1)
غدير و نصب
غدير و نصب(2)
نصب به معناى «برافراشتن يا كوبيدن علامتى در جايى» و نيز به معناى «گماردن كسى بر كارى» است. در واقع، نصّ نوعى معرفى آشكار زبانى است، و نصب معرفى عملى و فعلى.
لفظ نصب نيز مانند نصّ، دلالت بر حكومت و ولايت دارد، چنانكه مى گويند: سلطان زيد را براى فلان منطقه منصوب كرد؛ يعنى او را حاكم و فرماندار آن منطقه قرار داد.
حتى در برخى روايات، لفظ نصب با اضافه به ولايت و امامت به كار رفته است. كه دلالت آن كامل تر خواهد بود، مانند: إنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما، و امثال آن.
در روايات روز غدير، تعبير به نصب فراوان ديده مى شود. از عمر نقل شده است كه گفت: نَصَبَ رَسولُ اللّه ِ عَليّا عَلَما، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ(3): پيامبر على را به عنوان پرچم و نشانه اى منصوب كرد.
ص: 470
در گواهى چند تن از اصحاب مانند زيد بن ارقم، براء بن عازب، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: إنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ أمَرَ أن أنصِبَ لَكُم إمامَكُم(1): خداى بزرگ مرا امر كرده كه امام شما را برايتان منصوب كنم.
و در استشهاد اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام عثمان آمده: فَأمَرَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبيَّهُ صلى الله عليه و آله أن ... يَنصِبَنى لِلناسِ بِغَديرِ خُمٍّ: خداوند پيامبرش را امر كرد كه مرا در غدير خم به جانشينى خود منصوب كند.
همچنين در روايت امام حسين عليه السلام، عبداللّه بن جعفر، قيس بن سعد، ابن عباس، جابر بن عبداللّه انصارى و ابوسعيد خدرى لفظ نصب آمده است.(2)
«مولى» و امامت
«مولى» و امامت(3)
به كار گرفتن كلمه «مولى» در حديث و خطبه غدير براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمى تواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلى الله عليه و آله نمى خواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» پيدا نمى شود.
اقرار و عدم اقرار به حديث غدير از سوى صحابه
اقرار و عدم اقرار به حديث غدير از سوى صحابه(4)
يكى از احتجاج هاى اميرالمؤمنين عليه السلام به حديث غدير در كوفه و بين جمعى از
ص: 471
صحابه بوده است. از جمله اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: بار خدايا، هر كس اين شهادت را كتمان كند در حالى كه بر صحت آن آگاهى دارد، قبل از اينكه او را از دنيا خارج كنى نشانه اى در او قرار ده تا با آن شناخته شود.
و اما توضيح ماجرا:
شيوه اى كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى تبليغ حديث غدير در پيش گرفته بودند بسيار كارساز بود، و به خوبى شبهات را بر طرف و فضاى ذهنى افراد را روشن مى كرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در مجالس متعددى كه جريان غدير خم را مطرح كردند، از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در روز غدير خم همراه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند و از نزديك و بدون واسطه شاهد ماجرا بودند مى خواستند كه جريان آن روز تاريخى را براى مردم تعريف كرده، و آنچه را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند براى مردم بازگو نمايند.
از آنجا كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از جايگاه ويژه و موقعيت برترى بين مردم برخوردار بودند، و به دليل همراهى كردن با پيامبر صلى الله عليه و آله و درك محضر آن بزرگوار، در بين عامه مردم احترام فوق العاده اى داشتند و مورد وثوق آنها بودند.
در نتيجه تأييد و تصديق آنان نسبت به يك امرى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده بود، كاملاً اطمينان آور و آرام بخش بود و مورد پذيرش واقع مى شد.
لذا اميرالمؤمنين عليه السلام نيز از موقعيت ويژه اصحاب در بين مردم استفاده مى كرد، و براى جا انداختن و ماندگار نمودن حديث غدير از آنان استشهاد مى كرد. تا آنجا كه آنها را سوگند مى داد كه مشاهدات خود را براى مردم بازگو كنند و شنيده هاى خود را از رسول خدا صلى الله عليه و آله براى آنان نقل نمايند.
جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله كه بعد از ارتحال ايشان در بيعت خود با اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت قدم و وفادار مانده بودند و از آن حضرت پشتيبانى و حمايت كرده بودند و يا حداقل نقشى در كنار گذاشتن وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله و معطل ماندن
ص: 472
تأكيدات رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير نداشتند، در برابر تقاضاهاى اميرالمؤمنين عليه السلام مبنى بر گواهى دادن به صحت حديث غدير به پا مى خاستند، و با كمال افتخار و سرافرازى جريان غدير را براى مردم تعريف و سخنان حضرت را تأييد مى كردند.
اينان كه بيشتر از انصار بودند، بدون نگرانى از تبعات اين شهادت ها و بدون مصلحت انديشى و آينده نگرى، فقط براى انجام وظيفه و وفادارى بر عهد و پيمان خود، صادقانه با مردم سخن مى گفتند و پرده هاى ضخيم شبهات را از چهره تاريخ كنار زده و حقايقى را كه در غدير خم اتفاق افتاده بود براى مردم تشريح مى كردند، و غبار شك و ترديد را از دهان مردم مى زدودند.
در مقابل، جمع ديگرى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى تأييد حديث غدير محذوراتى داشتند و با مشكلات و سؤالاتى مواجه مى شدند، كه پاسخ به آنها كار آسانى نبود.
كسانى كه به هر دليلى پس از رحلت رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله نتوانستند به طور شايسته به وصاياى ايشان جامعه عمل بپوشند، و در برابر خواست آن حضرت - كه همان امر الهى بود - تمكين نمايند، و در مقابل نصّ صريح آن حضرت به اجتهاد پرداخته و روشى مغاير با روش پيامبر صلى الله عليه و آله براى حكومت و زمامدارى مسلمانان ابداع كردند.
متأسفانه در همين روش جديد و ابداعى خود نيز، هيچ حقى براى عترت رسول خدا و اهل بيت عليهم السلام ايشان قائل نشدند. بلكه با ترفندهاى متعدد، خاندان رسول خدا عليهم السلام را وادار به خانه نشينى و عزلت كردند.
كسانى كه به خوبى اميرالمؤمنين عليه السلام را مى شناختند، و از توانايى ها و شايستگى هايش خبر داشتند، و موقعيت خاص ايشان را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى دانستند، و نقش ممتاز و سرنوشت ساز حضرت را در ميادين مختلف دفاع از دين مشاهده كرده بودند، و در غدير خم سخنان مهم رسول خدا صلى الله عليه و آله را در معرفى حضرت على عليه السلام به جانشينى خود شنيده و در همانجا با ايشان بيعت كرده بودند.
ص: 473
در تاريخ شش تن از اصحاب نام برده شده اند كه حاضر به اداء شهادت نشدند، و با اينكه در غدير خم حضور داشتند آن را كتمان كردند. اما چون تقاضاى صريح حضرت را رد كردند و به حق روشن پشت كردند، مورد نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفتند و دعاى حضرت درباره آنها در همين دنيا به اجابت رسيد و مردم آثار آن را ديدند. به همين دليل اين افراد شهره تاريخ شدند و اكثر مورخين جريان آنها را نقل كردند. شش تن عبارتند از: زيد بن ارقم، انس بن مالك، براء بن عازب، اشعث بن قيس، جرير بن عبداللّه، خالد بن يزيد.
براى توضيح بيشتر و تفصيل ماجرا مراجعه شود به فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» .
اقرار دشمنان به حديث غدير
اشاره
اقرار دشمنان به حديث غدير(1)
سرعت و وسعت انتشار خبر غدير به قدرى حيرت انگيز بود كه باعث شد تلاش هاى مذبوحانه دشمن براى مخفى كردن آن ناكام بماند و در حكومت ضد غدير هم ذكر آن علنا شنيده مى شد.
در چنين شرايطى مخالفين غدير نيز مورد سؤال قرار مى گرفتند و درباره غدير از آنان پرسيده مى شد، و آنان چاره اى جز اقرار نداشتند. حتى سران سقيفه كه براى ريشه كن كردن غدير به ميدان آمده بودند نيز به آن اعتراف كردند و اين اقرار به قدرى علنى بود كه دوست و دشمن را به تعجب واداشت.
مواردى در تاريخ به عنوان اقرار دشمنان غدير درباره آن آمده كه حجتى عليه خودشان به حساب مى آيد. البته اينها فقط نمونه هايى از اقرارهاى طرفداران سقيفه درباره غدير است. در طول چهارده قرن بسيارى از بزرگان عامه در كتاب ها و گفتارشان به حديث غدير اعتراف كرده اند و حتى كتاب هايى نوشته اند.
ص: 475
4 - عمرو بن عاص و اقرار به حديث غدير
معاويه نامه اى براى عمروعاص نوشت و در آن ضمن بدگويى به اميرالمؤمنين عليه السلام او را به يارى خود طلبيد. عمروعاص در پاسخ به نامه معاويه به عنوان رد سخن او فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را برشمرد و از جمله نوشت: پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ !(1)
5 - حارث فهرى و اقرار به حديث غدير
از جمله معجزات غدير ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى بر او با انكار غدير است. در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در
ص: 478
اختيار كرد. وقتى از او پرسيدند: چرا كناره گيرى مى كند پس از عذرهاى بيهوده اى كه آورد، رسما به فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام اعتراف كرد و همانند ساير منافقين به فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام اقرار كرد. از جمله سعد بن ابى وقاص چند مورد درباره غدير سخن گفته است:
مورد اول
سعد مى گويد: بالاتر از همه فضايل على غدير خم است. پيامبر دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مى كردم و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
مورد دوم
سعد - كه پس از قتل عثمان با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نكرد - در راه سفر مكه با دو نفر عراقى برخورد كرد. او پرسيد: على بن ابى طالب درباره من چه مى گويد ؟ سپس چهار فضيلت بزرگ از فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر شمرد و گفت: اگر بخواهيد پنجمى را هم بگويم. دو نفر عراقى گفتند: مى خواهيم بگوئى. سعد گفت: با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بوديم. در بازگشت در غدير خم پياده شد و دستور داد تا مناديش بين مردم ندا كند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
مورد سوم
معاويه به سفر حج آمده بود، و در آن سفر سعد به ديدن او آمد. در آنجا درباره اميرالمؤمنين عليه السلام سخن به ميان آمد، و از جمله سعد به معاويه گفت: من از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى گفت: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(3)
ص: 480
8 - ابوهريره و اقرار به حديث غدير
اشاره
ابوهريره كه از بازوان قوى سقيفه است، داستان غدير را در چندين موقعيت چنين توصيف مى كند:
مورد اول
ابوهريره مى گويد: در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابى طالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... . و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... »(1) .(2)
مورد دوم
در جنگ صفين اصبغ بن نباته نامه اى از جانب اميرالمؤمنين عليه السلام براى معاويه آورد. در آنجا ابوهريره را ديد و گفت: تو را قسم مى دهم ... ، آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟ گفت: آرى. پرسيد: چه شنيدى كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرمود. گفت: شنيدم كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.(3)
مورد سوم
پس از صلح امام حسن عليه السلام معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مى نشست. يك شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه درباره على بن ابى طالب عليه السلام مى فرمود: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ؟ ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: من هم خدا را شاهد مى گيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفته اى و با دوست او دشمنى كرده اى !(4)
ص: 481
ابان مى گويد: اين حديث را براى حسن بصرى نقل كردم. او گفت: سليم و ابوذر راست گفته اند. سپس حسن بصرى فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر شمرد تا آنجا كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله او را در روز غدير خم نصب كرد و براى او صاحب اختيارى بر مردم را واجب كرد همانطور كه براى خود واجب كرده بود، و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست؛ و به او گفت: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين سخن را به هيچ يك از اهل بيتش و احدى از امتش جز او نفرموده است.(1)
و در نقلى، حسن بصرى حديث غدير را اينگونه بيان كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله على را در روز غدير خم براى مردم منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.(2)
11 - عمر بن عبدالعزيز و اقرار به حديث غدير
مردى نقل مى كند: در شام نزد عمر بن عبدالعزيز آمدم در حالى كه به مردم عطايايى مى داد و من نيز پيش رفتم. به من گفت: از كدام طايفه اى ؟ گفتم: از قريش. گفت: از كدام طايفه قريش ؟ گفتم: از بنى هاشم. پرسيد: از كدام بنى هاشم ؟ گفتم: از مواليان على عليه السلام هستم ! پرسيد: على كيست ؟ ! من سكوت نمودم. عمر بن عبدالعزيز دست بر سينه اش گذاشت و گفت: من هم بخدا قسم از مواليان على بن ابى طالب هستم. سپس گفت: عده اى برايم روايت كرده اند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(3)
12 - ابوحنيفه و اقرار به حديث غدير
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفته ام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مى كنند ! !
ص: 486
اين حديث كِى بوده ؟ آيا هنگام بازگشت از حجة الوداع نبوده ؟ گفت: آرى. مأمون گفت: شهادت زيد بن حارثه قبل از غدير بوده است ! ! چطور خود را به چنين اشكالى قانع كرده اى ؟ !(1)
14 - طبرى و اقرار به حديث غدير
اشاره
در زمان طبرى مورخ معروف عامه، ابوبكر بن ابى داود درباره حديث غدير خم مطالب نادرستى گفته بود و اين خبر به طبرى رسيد. او در پاسخ به ابن ابى داود كتاب مستقلى درباره غدير نوشت و در آن صحت اسناد آن را ثابت كرد و مدارك لازم را ارائه داد.(2)
احاديث مرتبط با حديث غدير، يا زمينه هاى حديث غدير(3)
در كنار ابحاث مختلف در مورد غدير، جا دارد اشاره اى اجمالى شود به احاديثى كه به نوعى مرتبط با غدير هستند. رواياتى كه هر كدام با يك مضمون و مفهوم و البته گاهى با تعابير مختلف، به شكل متواتر و مكرر در كتب شيعه و اهل سنت وارد شده است:
1 - حديث ثقلين
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أيُّهَا الناس، إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عِترَتى عليهم السلام. فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونى فيهِما: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما مى گذارم؛ كتاب خدا و اهل بيتم عليهم السلام. به درستى كه آن دو هيچ گاه از
ص: 488
يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض (حوض كوثر در قيامت) بر من وارد شوند. پس بنگريد چگونه با اين دو برخورد مى كنيد.
2 - حديث سفينه (متواتر)
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: مَثَلُ أهلِ بَيتى عليهم السلام مَثَلُ سَفينَةِ نوحٍ عليه السلام؛ مَن رَكِبَ فيها نَجا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَق(1): به درستى كه اهل بيت من عليهم السلام مانند كشتى نوح هستند؛ هر كس بر آن سوار شود نجات يابد، و هر كس از آن اعراض و دورى كند غرق مى شود.
3 - حديث منزلت
اشاره
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لِعَلىٍّ عليه السلام فى عَشَرَةِ مَواضِع: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى(2): منزلت و مقام تو (اى على عليه السلام) نسبت به من مانند مقام و منزلت هارون عليه السلام نسبت به موسى عليه السلام است، مگر اينكه پيامبرى پس از من نيست.
ذيلاً نكاتى در مورد رابطه حديث غدير و منزلت يادآور مى شويم:
خطبه غدير و حديث منزلت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير حديث منزلت را فرمود؛ اينكه نسبت على عليه السلام به من همانند هارون به موسى عليهماالسلام است، جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ:
ص: 489
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابى طالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
اتمام حجت ابن عباس با حديث منزلت
ابان از سليم نقل مى كند كه گفت: در مجلس معاويه، ابن عباس رو به او كرد و گفت:
پيامبر ما براى امتش افضل مردم و سزاوارترين آنان و بهترين آنان را در غدير خم و در موارد بسيارى منصوب نمود و به وسيله او حجت را بر مردم تمام كرد و به آنان دستور اطاعت او را داد.
و به آنان خبر داد كه او نسبت به خودش به منزله هارون نسبت به موسى است، و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از اوست، و هر كس كه او وليش بوده على وليّش است، و هر كس كه او صاحب اختيارتر از خودش بر او بوده على عليه السلام نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است، و او خليفه اش در بين مردم و وصىّ اوست، و هر كس از او اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس او را عصيان كند خدا را عصيان كرده و هر كس او را دوست بدارد خدا را دوست داشته و هر كس با او دشمنى كند با خدا دشمنى كرده است.
ولى مردم او را انكار كردند و او را حق او را نشناختند و ولايت غير او را پذيرفتند.
معاويه گفت: اى ابن عباس، سخن بزرگى از دهانت خارج مى نمايى.(1)
ص: 490
پيامبر صلى الله عليه و آله او را در غدير خم نصب كرد و فرمود: هر كس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. و پيامبر به او در جنگ تبوك فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست.(1)
ماجراى حارث فهرى و حديث منزلت
پس از اهانت هايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام داشتند، حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى ؟ !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم.
بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... . آيا واقعا همه اين ها از طرف خدا بود ؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
ص: 492
حارث (با كمال وقاحت) دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
پس از اين سؤال و جواب، حارث اهانت هاى ديگرى نمود و ماجراى سنگ آسمانى اتفاق افتاد و آياتى در مورد آن نازل گرديد.
نامه معاويه در صفين و حديث منزلت
ابان از سليم نقل مى كند: در حالى كه ما همراه اميرالمؤمنين عليه السلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
به خدا قسم من مى دانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1) هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
ص: 493
حسن بصرى و اقرار به غدير و منزلت
ابان مى گويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليه السلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مى كنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: اگر براى او باشد ... ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بى شمار از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كرده اند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مى كرد و يقينا مى دانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
تبليغ غدير با حديث منزلت
يكى از موضوعاتى كه در رابطه با غدير بايد مورد توجه قرار گيرد و در تحقيق و تأليف درباره غدير نبايد از آنها غفلت شود - اگر چه از نظر تحقيقى از موضوعات غدير نيستند - حديث منزلت است.
4 - حديث مدينة العلم
قالَ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلىٌّ عليه السلام بابُها. فَمَن أرادَ العِلمَ فَليَأتِ البابَ(2): من شهر علم هستم و على عليه السلام درب آن است. پس هر كس طالب علم است بايد از درب آن وارد شود.
ص: 495
5 - حديث طير مشوى
اُتِىَ النَبىُّ صلى الله عليه و آله بِطَيرٍ مَشوىٍّ، فَقالَ: اللّهُمَّ ائتِنى بِأحَبِّ خَلقِكَ إلَيكَ، يَأكُلُ مَعى مِنهُ. فَجاءَ عَلىٌّ عليه السلام فَأكَلَ مَعَهُ(1): براى پيامبر صلى الله عليه و آله گوشت سرخ شده پرنده اى را آوردند. حضرت فرمود: پروردگارا، آن كس را كه از بين آفريدگانت بيشتر دوست دارى بفرست تا با من از اين غذا ميل كند. آنگاه حضرت على عليه السلام بر آن حضرت وارد شد و با آن حضرت مشغول ميل غذا شدند.
6 - حديث «على عليه السلام مع الحق ... »
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عَليٌّى عليه السلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليه السلام، وَ الحَقُّ يَدورُ حَيثُ ما دارَ عَلىٌّ عليه السلام(2): على عليه السلام با حق و حق با على عليه السلام است، و حق هر كجا على عليه السلام رود در پى او است.
7 - حديث «على عليه السلام مع القرآن ... »
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عَلىٌّ عليه السلام مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلىٍّ عليه السلام، لا يَفتَرقانِ حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ(3): على عليه السلام با قرآن و قرآن با على عليه السلام است، و اين دو تا آن زمان كه در كنار حوض بر من وارد شوند از يكديگر جدا نمى گردند.
8 - حديث رايت
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الخَيبَرِ لِعَلىٍّ عليه السلام: لاُعطيَنَّ الرايَةَ غَدا مَن يُحِبُّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ. كَرّارا لَيسَ بِفَرّارٍ. فَتُشرِفُ لَها أصحابُ النَبىِّ صلى الله عليه و آله، فَأعطاها عَليّا عليه السلام(4):
فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، يكّه تاز و قهرمان ميدان جنگ است، كه هيچ گاه پشت به دشمن نمى كند. اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله گردن ها را كشيدند و آرزو كردند كه آن شخص باشند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم را به على عليه السلام داد.
ص: 496
9 - حديث تشبيه
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله لِعَلىٍّ عليه السلام: إنَّ فيكَ شَبَها مِن عيسَى بنِ مَريَم عليه السلام. وَ لَولا أن تَقولَ فيكَ طَوائِفٌ مِن أُمَّتى ما قالَتِ النَصارى فى عيسَى بنِ مَريَم عليه السلام، لَقُلتُ فيكَ قَولاً لا تَمُرُّ بِمَلأٍ مِنَ الناسِ إلاّ أخَذوا التُرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ، يَلتَمِسونَ بِذلِكَ البَرَكَةَ ... (1):
همانا در تو شباهتى به عيسى بن مريم عليه السلام هست. اگر خوف اين نبود كه گروهى از پيروان من آنچه را كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم عليه السلام گفتند (عيسى عليه السلام پسر خداست) درباره تو بگويند، چيزى درباره تو مى گفتم كه هر گاه به جمعيتى از مسلمانان بگذرى خاك قدمت را به عنوان تبرك بردارند... .
10 - حديث قِتال بر تأويل
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أنَا أُقاتِلُ عَلى تَنزيلِ القُرآنِ، وَ عَلٌّ عليه السلام يُقاتِلُ عَلى تَأويلِهِ(2): من بر نزول قرآن جهاد مى كنم و على عليه السلام بر تأويل آن.
11 - حديث ولايت
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: إنَّ عَليّا عليه السلام مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ عليه السلام، وَ هُوَ وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ مِن بَعدى(3): على عليه السلام از من است و من از على عليه السلام هستم، و او بعد از من ولىّ هر مؤمنى است.
12 - حديث «أوصى مَن آمَنَ بى ... »
با دقت در روايات، حتى روايات اهل سنت، سفارش اكيد پيامبر صلى الله عليه و آله بر ولايت آل محمد عليهم السلام واضح و آشكار است. رواياتى كه پيش زمينه و يا زمينه ساز غدير است. البته شايد از ظاهر هر بيانى ولايت نامه و يا ولايت تكوينى استنباط نشود، بلكه شايد از برخى روايات فقط ولايت به معناى خلافت استنباط شود. اما بايد دانست كه اولاً مقام خود رسول اللّه صلى الله عليه و آله چيست ؟ آيا از ملائك برتر است يا نيست ؟ پس خليفه حقيقى
ص: 497
او نيز همين مقام را داراست ! ثانيا اگر از يك روايت به تنهايى ولايت تامه استنباط نشد، از مجموع همگى استنباط خواهد شد.
يكى از اين روايات، حديثى است كه در كتاب هاى «المعجم الكبير» طبرانى و تاريخ ابن عساكر و تاريخ دمشق و غيره آمده، و آن اين است: أوصى مَن آمَنَ بى وَ صَدَّقَنى بِوِلايَةِ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام. فَمَن تَوَلاّهُ فَقَد تَوَلاّنى، وَ مَن تَوَلاّنى فَقَد تَولَّى اللّه َ: هر كس كه به من ايمان دارد را به ولايت على عليه السلام سفارش مى كنم. پس هر كس ولايت على عليه السلام را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته، و هر كس ولايت مرا بپذيرد ولايت خدا را پذيرفته است.
13 - حديث نور
سلمان فارسى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه حضرت فرمودند: كُنتُ أنَا وَ عَلىٌّ عليه السلام نورا بَينَ يَدَىِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مُطبِقا، يُسبِّحُ اللّه ُ ذلِكَ النورُ وَ يُقَدِّسُهُ قَبلَ أن يَخلُقَ اللّه ُ آدَمَ عليه السلام بِأربَعَهِ عَشَرَ ألفَ عامٍ. فَلَمّا خَلَقَ اللّه ُ تَعالى آدَمَ عليه السلام، رَكِبَ ذلِكَ النورُ فى صُلبِهِ. فَلَم نَزَل فى شَى ءٍ واحِدٍ حَتّى افتَرقَهُما فى صُلبِ عَبدُالمُطَّلِب؛ فَجُزءٌ أنَا وَ جُزءٌ عَلىٌّ عليه السلام(1):
من و على عليه السلام در پيشگاه خداى متعال نورى بوديم كه بر جهان آفرينش پرتو افكنده بوديم. نورى كه چهارده هزار سال پيش از خلقت آدم عليه السلام خدا را تسبيح و تقديس مى كرد. در آن هنگام كه خدا آدم عليه السلام را آفريد، اين نور به صلب او منتقل شد. و دائما يكى بود تا اينكه خداى متعال آن را در صلب عبدالمطلب به دو نيم تقسيم كرد؛ نيمى من و نيمى على عليه السلام.
و در روايت ديگر چنين آمده است: ثُمَّ أخرَجَهُ مِن صُلبِ عَبدِالمُطَّلِب فَقَسَّمَهُ قِسمَينِ؛ قِسما فى صُلبِ عَبدِاللّه ِ وَ قِسما فى صُلبِ أبى طالبٍ. فَعَلىٌّ عليه السلام مِنّى وَ أنَا مِنهُ. لَحمُهُ لَحمى وَ دَمُهُ دَمى. فَمَن أحَبَّهُ فَبِحُبّى أحَبَّهُ، وَ مَن أبغَضَهُ فَبِبُغضى أبغَضَهُ:
ص: 498
سپس آن را از صلب عبدالمطلب بيرون آورده و به دو نيم تقسيم كرد؛ قسمتى در صلب عبداللّه و قسمتى در صلب ابوطالب قرار گرفت. بنا بر اين، على عليه السلام از من و من از اويم. گوشت او گوشت من و خون او خون من است. هر كس على عليه السلام را دوست بدارد به محبت من او را دوست داشته، و هر كس با او دشمنى داشته باشد بدين علت است كه با من دشمن است.
و در روايت ديگر آمده است:
يا عَلى، كَذِبَ مَن زَعَمَ أنَّهُ يُحِبُّنى وَ يُبغِضُكَ، لأنَ اللّه َ تَعالى خَلَقَنى وَ إيّاكَ مِن نورٍ واحِدٍ: اى على، دروغ مى گويد كسى كه مى پندارد مرا دوست دارد و با تو دشمن است، چرا كه خداى تعالى من و تو را از يك نور خلق كرده است.(1)
14 - حديث اِمرة المؤمنين
عَن بُرَيدَةِ، قالَ: إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله أمَرَهُم أن يُسَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليه السلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. فَقالَ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ: يا رَسولَ اللّه ِ، أ مِنَ اللّه ِ أم مِن رَسولِهِ ؟ فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: بَل مِنَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ(2):
بريده نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنها دستور داد به على عليه السلام با لقب «اميرالمؤمنين»
سلام كنند (و بگويند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين) . عمر گفت: اى رسول خدا ! آيا اين دستور از جانب خداست يا رسول خدا ؟ حضرت فرمود: بلكه از جانب خدا و رسولش است.
15 - حديث ائمه اثنى عشر عليهم السلام
اشاره
امامت امامان دوازده گانه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله با عبارت ها و بيان هاى مختلف ابلاغ شده است. رواياتى را كه از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين باره نقل شده است، مى توان در شش دسته جاى داد:
ص: 499
دسته اول
در يك دسته از اين روايات، عناوينى مانند اهل بيت، عترت، ذريه و ذى القربى آمده است. هم چنين صفات كلى امامانِ شايسته و تداوم امامت در نسل حضرت زهرا عليهاالسلام به صورتى كلى بيان شده است. شمار اين روايات فراوان است و در كتب صحاح و جوامع اهل سنت نقل شده است؛ در كتاب هايى مانند: عبقات الانوار، الغدير، المراجعات و احقاق الحق، اين روايات به طور مبسوط گردآورى شده است.
دسته دوم
رواياتى كه در آنها از انتقال امامت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام سخن رفته، كه بخشى از اين روايات در جلد نوزدهم «احقاق الحق» گردآورى شده است.
دسته سوم
گروه سوم رواياتى است كه بدون ذكر نام، تعداد امامان را منحصر در دوازده امام دانسته است. در اين زمينه متجاوز از 130 حديث نقل شده است، و نيز 40 حديث به اين مضمون نقل شده است كه خلفاء و امامان پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله به تعداد نقباى موسى عليه السلام مى باشد.
دسته چهارم
در بيش از 91 حديث، ضمن بيان تعداد امامان، نام اولين و آخرين آنها ذكر شده است. و در بيش از 94 حديث تنها نام آخرين آنها آمده است.
دسته پنجم
در 139 حديث آمده است كه تعداد ائمه دوازده تن است، و تصريح شده است كه نه تن از آنان از فرزندان حسين عليه السلام مى باشد، و در 107 حديث از نام آخرين آنها ياد مى شود.
دسته ششم
در 50 حديث نام يكايك امامان عليهم السلام به طور كامل ذكر شده است. براى نمونه يكى از اين احاديث را از نظر مى گذرانيم:
ص: 500
جابر بن عبداللّه انصارى مى گويد: هنگامى كه آيه «أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1) نازل شد، به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم: ما خدا و رسولش صلى الله عليه و آله را شناخته ايم، اما اولى الامر كه اطاعت آنها بر ما واجب شده چه كسانى هستند ؟
فرمود: آنان جانشينان من و امامان پس از من هستند؛ نخستين آنها على عليه السلام و سپس به ترتيب حسن بن على عليه السلام، حسين بن على عليه السلام، على بن الحسين عليه السلام، محمد بن على عليه السلام، كه در تورات به «باقر» معروف است و تو زمان او را درك خواهى كرد. هر وقت او را ديدى سلام مرا به او برسان.
و پس از او به ترتيب جعفر بن محمد عليه السلام، موسى بن جعفر عليه السلام، على بن موسى عليه السلام، محمد بن على عليه السلام، على بن محمد عليه السلام، حسن بن على عليه السلام، و پس از او فرزندش كه نام و كنيه او با نام و كنيه من يكى است. خداوند او را بر همه جهان حاكم مى سازد، و او است كه از نظرها پنهان مى شود و غيبتش طولانى خواهد شد؛ تا آنجا كه تنها كسانى كه ايمانشان استوار و آزموده و عميق است بر عقيده خود به امامت او باقى مى مانند.
همچنين چند نمونه از احاديث ائمه اثنى عشر را از كتب اهل سنت يادآور مى شويم:
بخارى از جابر بن سمره نقل مى كند: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود. آنگاه جمله اى فرمود كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همه آنان از قريش هستند.
مسلم از جابر بن سمره نقل مى كند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اسلام تا دوازده خليفه عزيز خواهد بود. و سپس كلمه اى فرمود كه آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم: پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمود ؟ پدرم گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند.
ص: 501
باز هم مسلم از جابر بن سمره نقل مى كند كه جابر گفت: با پدرم همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رفتيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين دين تا دوازده خليفه عزيز و گرانقدر خواهد بود، و همه آنها از قريش هستند.
همچنين مسلم از جابر بن سمره نقل مى كند: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
اين دين تا بر پا شدن قيامت پايدار خواهد بود، تا آنكه دوازده خليفه بر شما خلافت كند كه همه آنها از قريش هستند.(1)
16 - احاديث ديگر
عَن إبنِ عَبّاس قالَ: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عَلىٌّ عليه السلام مِنّى كَرَأسى مِن بَدَنى(2): نسبت على عليه السلام به من مانند نسبت سر من به بدنم مى باشد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: يا عَمّار ! إذا رَأيتَ عَليّا عليه السلام قَد سَلَكَ واديا وَ سَلَكَ الناسُ واديا غَيرَهُ، فَاسلُك مَعَ عَلىٍّ عليه السلام وَ دَعِ الناسَ، فَإنَّهُ لَن يَدُلُّكَ على رِدى وَ لَن يُخرِجَكَ مِنَ الهُدى(3): اى عمار ! اگر ديدى على عليه السلام به راهى مى رفت و مردم به راهى ديگر، مردم را رها كن و با على عليه السلام باش، چرا كه او تو را به سوى نابودى و شكست نمى كشد و از هدايت بيرون نمى برد.
عَن جابِرِ بنِ عَبدُاللّه ِ الأنصارىِّ: قالَ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ إنَّ هذا عَليّا عليه السلام و شيعَتَهُ لَهُمُ الفائِزونَ يَومَ القيامَةِ(4): به خدايى كه جانم در دست او است همانا على عليه السلام و شيعيان او در روز قيامت پيروز و رستگارند.
ص: 502
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: النَظَرُ إلى وَجهِ عَلىٍّ عليه السلام عِبادَةٌ، وَ ذِكرُهُ عِبادَةٌ(1): نگاه كردن به صورت على عليه السلام عبادت است، و ياد كردن او عبادت است.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: زَيِّنوا مَجالِسَكُم بِذِكرِ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام: مجالس خود را با نام و ياد على بن ابى طالب عليه السلام زينت دهيد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: يا عَلى، أنتَ أوَّلُ هذِهِ الأمَّةِ إيمانا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ، وَ أوَّلُهُم هِجرَةً إلَى اللّه ِ، وَ آخِرُهُم عَهدا بِرَسولِهِ. لا يُحِبُّكَ - وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ - إلاّ مُؤمِنٌ قَدَ امتَحَنَ اللّه ُ قَلبَهُ بِالإيمانِ، وَ لا يُبغِضُكِ إلاّ مُنافِقٌ أو كافِرٌ(2):
اى على، تو اولين كسى از اين امت هستى كه به خدا و رسولش ايمان آوردى، و اولين كسى هستى كه به سوى خدا و رسولش هجرت كردى، و آخرين كسى هستى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله جدا مى شوى. به خدايى كه جانم در دست او است تو را دوست نمى دارد مگر مؤمنى كه خدا قلب او را به ايمان امتحان كرده باشد، و كسى با تو دشمن نيست مگر آن كه منافق يا كافر است.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لَتُنهَيُنَّ - يا مَعشَرَ قُريشٍ - أو لَيَبعَثَنَّ اللّه ُ عَلَيكُم رَجُلاً إمتَحَنَ اللّه ُ قَلبَهُ بِالإيمانِ. يَضرِبُ رِقابَكُنَّ عَلَى الدينِ. قيلَ: يا رَسولَ اللّه ِ ! أبوبَكرٍ ؟ قالَ: لا. فَقيلَ: فَعُمَرَ ؟ قال: لا، وَ لكِنَّهُ خاصِفُ النَعلِ الَذى فِى الحُجرَةِ(3):
قريش در نزد پيامبر صلى الله عليه و آله اجتماع كردند و گفتند: بردگان ما را كه در دين تو وارد شده اند و اهليت ندارند به ما برگردان ! پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت خشمگين شدند؛ آنچنان كه آثار خشم در چهره مباركشان ظاهر شد. سپس فرمودند: از آنچه خواستيد دست بر داريد اى قريش و گرنه خداوند كسى را به سوى شما گسيل مى دارد كه خداوند قلب
ص: 503
او را با ايمان آزمايش كرده است و گردن شما را در راه دين خواهد زد. گفتند: يا رسول اللّه ! او ابابكر است ؟ فرمود: نه. گفتند: پس عمر است ؟ فرمود: نه. او كسى است كه در حجره نعلين مى دوزد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لَم يَجُز عَلَى الصِراطِ إلاّ مَن مَعَهُ جَوازٌ مِن عَلىٍّ عليه السلام(1): كسى از روى پل صراط نمى گذرد مگر آنكه از على عليه السلام گواهى عبور داشته باشد.
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لَوِ اجتَمَعَ الناسُ عَلى حُبِّ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام لَما خَلَقَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ النارَ(2): اگر همه مردم بر مححب على بن ابى طالب عليه السلام اتفاق مى كردند خداى عزّ و جلّ هرگز آتش را خلق نمى كرد.
قالَ عَلىٌّ عليه السلام: أنَا الصِديقُ الأكبَرُ. لا يَقولُها بَعدى إلاّ كاذِبٌ(3): صديق اكبر من هستم. كسى پس از من چنين ادعايى نمى كند مگر دروغگو.
زمينه هاى حديث غدير
اشاره
پيرو آنچه گفته شد، بيانى را با عنوان «زمينه هاى حديث غدير» مى توان مطرح كرد:
با دقت در روايات، حتى روايات اهل سنت، سفارش اكيد پيامبر صلى الله عليه و آله بر ولايت آل محمد عليهم السلام واضح و آشكار است. رواياتى كه پيش زمينه و يا زمينه ساز غدير است. البته شايد از ظاهر هر بيانى ولايت نامه و يا ولايت تكوينى استنباط نشود، بلكه شايد از برخى روايات فقط ولايت به معناى خلافت استنباط شود.
اما بايد دانست كه اولاً مقام خود رسول اللّه صلى الله عليه و آله چيست ؟ آيا از ملائك برتر است يا نيست ؟ پس خليفه حقيقى او نيز همين مقام را داراست ! ثانيا اگر از يك روايت به تنهايى ولايت تامه استنباط نشد، از مجموع همگى استنباط خواهد شد.
ص: 504
به عنوان نمونه به چند روايت اشاره مى كنيم، همراه با توضيح مختصر و به عنوان زمينه غدير و سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله به امت:
روايت اول
اولين سفارش به على عليه السلام: در اولين ابلاغى كه رسول اسلام صلى الله عليه و آله به طور خصوصى نزديكان و اقرباى خود را جمع فرمود و رسالت خود را اعلام كرد و به حديث «يوم الدار» مشهور است، بلافاصله از وصى و وزير و خليفه خويش سخن گفت. فرمود كه هر كس اكنون به رسالت من ايمان آورد، هم او وارث و وزير و وصى و جانشين من خواهد بود. هر بار كه حضرت اين را مى فرمود، جز على عليه السلام - كه كودكى ده ساله بود - كسى ديگر دست خود را بالا نمى برد !
آيا كودك بودن على عليه السلام باعث شد كه ايمانش قبول نشود و وصى و وزير و خليفه نگردد ؟
آيا نبودند در ميان انبياء و اولياء و اوصياء عليهم السلام كسانى كه در كودكى از رسالت آنها سخن رفته است ؟
و آيا كسى جز على عليه السلام را براى آن وصايت و ولايت و خلافت انتخاب فرمود ؟
تاريخ كه سراغ ندارد.
اما همان تاريخ از انتخابات سقيفه بنى ساعده براى ما مى گويد:
آيا انتخاب مردم تكليف دينى مى آورد يا انتخاب خدا و رسولش ؟
آيا برادران يوسف عليه السلام ممكن نيست يوسف عليه السلام را به چاه اندازند و كسى ديگر را از ميان خود برگزينند، در حالى كه صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و بلكه فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله نيز باشند ؟
و نيز: چرا در آن اولين ابلاغ رسالت خويش، در حالى كه هنوز كسى به او ايمان نياورده و هنوز كسى رسالت خودش را باور نكرده، از وصايت و ولايت و وزارت و خلافت سخن بگويد ؟ آيا معنايى جز اين دارد كه روشن كند رسالت من بدون تعيين خلافت من ناتمام است ؟
ص: 505
منابع اين روايت و ماجرا هم كه در شيعه و اهل سنت فراوان است؛ خصائص نسائى و تاريخ طبرى و غيره.
در ضمن هر كدام از اين وقايع به زبان هاى ديگرى تكرار و يادآورى شده، كه اگر همه را بياوريم اين تعداد به صدها مورد مى رسد. مثلاً در همان خصائص نسائى آمده كه فردى از على عليه السلام پرسيد: چرا تو وارث پس عمويت (پيغمبر) شدى ولى خود عمويت وارث او نشد ؟ على عليه السلام حديث يوم الدار را يادآورى كرد كه من آنجا وارث و وزير و وصى و خليفه شدم ! يعنى با زبان ديگرى همان سفارش يادآورى شده است.
روايت دوم
سفارش با زبان ديگر: در آخرين ابلاغى كه به طور عمومى در بازگشت از آخرين حج در غدير خم ايراد فرمود، صحنه اى تاريخى به وجود آورد كه محو كنندگان نتوانند محو كنند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولاى اويم على عليه السلام مولاى او است !
مى بينيم كه عبارت و الفاظ طورى بيان شده كه ولايت تامه رسول اللّه را نيز مى توان براى على عليه السلام دانست.
آيا پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى جبرئيل بود يا نبود ؟ آيا پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى ميكائيل بود يا نبود ؟
آيا پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى عزرائيل بود يا نبود ؟ پس على عليه السلام هم مولاى تمامى آن فرشتگان است.
آيا وقتى عبارت مذكور معناى تام مى دهد، چه كسى با چه قصد و غرضى مى خواهد معنايش را بسيار محدود كند به دوستى ؟
آيا سفارش در كدام ولايت است ؟
آيا احتياط در كدام است ؟
ص: 506
مثل امروز در هر ده دقيقه قابل خريدن نبوده است ! اينها همه پيام دارد، يا بى حكمتى كاروان سالار است، يا حكمتى ديگر ؟
آيا يك فرمانده معمولى و بى حكمت و بى رحم اين قدر پيروان خود را اذيت مى كند، براى گفتن يك نكته ؟ آن هم نكته اى كه از واضحات است ! گيرم على عليه السلام پسرعمو و دست پرورده و داماد رسول گرامى صلى الله عليه و آله نبود و فقط يك صحابى بود !
آيا همه نمى فهميدند كه هر كدام از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله را بايد دوست داشت ؟ !
اصلاً صحابى هم نبود ! يك مؤمن عادى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله را هم نديده بود. آيا
دوستى مؤمن بر مؤمنين از واضحات نيست و در قرآن نيامده است ؟ !
روايت ششم
سفارش به زبان ديگر: همان روايت غدير خم هنوز حرف ها دارد. به جرأت مى توان گفت كه حتى مى توان هفتاد نكته از همان واقعه و حكايات مربوط به قبل و بعد آن پيدا كرد، كه هر كدام به تنهايى باز ولايت تامّه على عليه السلام را بگويد.
مثلاً اينكه عبارت «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» يك عبارت خبرى است نه امرى. اين چه پيامى دارد ؟ او امر نمى كند از اين پس اينگونه باشيد كه تا كنون نبوده ايد، بلكه خبر مى دهد كه اينگونه اند كسانى مرا مولاى خود كرده اند. گويا به هفتادها زبانى كه قبل از آن واقعه غدير همين سفارش را تكرار فرموده را در نظر دارد، كه اكثريت آنها به لطف و نظر خدا و براى اتمام حجت در كتاب هاى اهل سنت باقى مانده، تا راه براى آنها بسته نباشد.
آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله فقط خبر مى دهد كه آگاه باشيد هر كس مى پندارد من مولاى اويم، اين در صورتى درست است كه على عليه السلام هم مولاى او بوده باشد. نه اينكه تا كنون نبوده و از اين به بعد بايد باشد. چه شما مسلمين، چه اديان پيشين و چه ملائك ! بنا بر اين، هر كس على عليه السلام مانند من مولاى او نباشد در واقع من مولاى او نبوده ام و خيالاتى از مولايى من در ذهن داشته است ! تمام اين مفاهيم در اين نوع گزارش نهفته است.
ص: 508
حديث غدير يك عبارت خبرى قاطع و بلاشرط و هميشگى است، نه يك عبارت امرى موقتى و مربوط به اتفاقى خاص ! طورى قاطع و دائمى و همه جانبه بيان شده كه هيچ چيزى را مشروط به آن نكرده است.
حتى اينگونه نيست كه مثلاً بگويد تا زمانى كه على عليه السلام بر حق باشد چنين است ! بلكه از اين عبارت مى توان حتى حقانيت هميشگى على عليه السلام را استنباط كرد ! آيا اينگونه قاطع و بلاشرط كسى را مانند پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى همه قرار دادن، هيچ پيامى در مورد او ندارد ؟ !
ممكن است كسى بگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داشته على عليه السلام تا زنده است بر حق است ! پس نيازى نبوده تأكيد كند تا زمانى كه بر حق باشد چنين است ! اما باطل هر دفاعى بكند از همان دفاع رسواتر مى شود ! اينجا نيز مى گوييم:
چطور شما امروز فهميديد كه على عليه السلام تا زنده بود بر حق بود، اما آن صحابه آن روز نفهميدند كه بر عليه على عليه السلام لشگركشى كردند ؟ ! پس ما هم حق داريم بگوييم امروز از اصحاب آن روز بيشتر مى فهميم !
صرف نظر از اينكه اساسا حق داريم ايمان آنها را زير سؤال ببريم، نه علم آنها ! زيرا بى شك اين علم و آگاهى را داشتند ولى باور نداشتند و نپذيزفته بودند؛ نه على عليه السلام را، بلكه خود حضرت محمد صلى الله عليه و آله را !
تا جايى كه يكى از صحابه به نام حارث فهرى از آن حضرت مى پرسد: آيا اين ولايت على عليه السلام از جانب خودت بود يا از جانب خدا ؟ و با اينكه حضرت مى فرمايد: از جانب خدا، باز آن صحابى باور نمى كند. تا آن حكايت عذاب و سنگ آسمانى بر سرش فرود مى آيد و از مخرجش خارج مى شود !
شايد بقيه همفكران آن حارث از ترس سنگ آسمانى چيزى نگفتند، و گرنه در دلشان همان بود. پس بايد قبول كرد كه علم و آگاهى ما از آن اصحاب بيشتر بوده است.
ص: 509
بنا بر اين، بايد در سر برگ همه كتاب هاى حديث و تاريخ، اولين حديث همين حديث باشد. زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله براى نقلش مقدمات فراوانى چيد و همه را جمع كرد.
روايت نهم
سفارش با زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «المعجم الكبير» طبرانى و تاريخ ابن عساكر و تاريخ دمشق و غيره آمده، و آن اين است: أوصى مَن آمَنَ بى وَ صَدَّقَنى بِوِلايَةِ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام. فَمَن تَوَلاّهُ فَقَد تَوَلاّنى، وَ مَن تَوَلاّنى فَقَد تَوَلَّى اللّه َ: هر كس كه به من ايمان دارد را به ولايت على عليه السلام سفارش مى كنم. پس هر كس ولايت على عليه السلام را بپذيرد ولايت مرا پذيرفته، و هر كس ولايت مرا بپذيرد ولايت خدا را پذيرفته است.
در اين مورد مى پرسيم: اين سفارش با اين همه صراحت و تكرار، چگونه عملى نشد ؟ ! پاسخ معقول كه تاريخ نيز تأكيد مى كند آن است كه پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله حالتى مثل كودتا در سقيفه بنى ساعده رخ داد و مردم غافلگير شدند ! فقط هر كس منتظر شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بود تا كينه هايش را عملى كند حاضر بود در اين فتنه شركت كند ! اين از حاضرين، تا چه رسد به غايبين ! با اين حال باز هم گروه فرراوانى به خانه على عليه السلام هجوم آوردند. آيا كاملاً روشن نيست براى چه به خانه على عليه السلام حمله كردند ؟
اميرالمؤمنين عليه السلام مى دانست آنهايى كه قدرت را گرفته اند آماده اند كه به هر قيمتى ادامه دهند، و جمع كردن بساط اسلام آرزوى آنان است و به دنبال بهانه اند براى همين اتفاق ! پس تمام زحمات رسول اللّه با يك اقدام ناسنجيده هيچ مى شود ! آيا على عليه السلام بايد آن بهانه را به دستشان مى داد ؟ اگر على عليه السلام على عليه السلام بود و از سوى خدا بود، پس خوب مى دانست چه كند كه امروز اين همه سفارش به هفتادها زبان باقى بماند. زيرا دين نيز فقط ابلاغ همين است نه گرفتن تخت حكومت.
و اما نسل هاى بعد و تازه مسلمانانى كه در دور دست بودند. آنها را از آن پس با همان قدرتى كه در دست گرفتند و ممنوعيت نقل احاديث و اخبار كردند و تبليغ اخبار ديگرى در فضل خودشان، به راحتى خام نمودند. در اين بين، وظيفه تك تك
ص: 511
اكنون اهل سنت هم همانند عيال و نسل برادران يوسف عليه السلام شده اند؛ اين همه نشانه روشن را نمى پذيرند، زيرا خيانت اصحاب از آنها كتمان شده، و بلكه راه اين فكر را چنان بسته اند كه هر كس به ذهنش خطور كرد هم سريع متهم مى كنند كه رافضى شده و توهين به صحابه كرده است ! و به دنبال آن حكم به تكفير و قتل و ... ! در واقع هر كس را محكوم به هر چيزى مى كنند، الا متهمان حقيقى ! زمين و زمان را متهم مى كنند، ولى صحابه را خير ! صحابه اى كه حتى به يكديگر رحم نكرده و با هم جنگيدند !
آرى، مشكل اين است، نه درك معناى مولى با اين همه سفارش.
اصلاً سختى دين دقيقا در همين است؛ كه ما طاغوت را از دل خود بيرون كنيم، نه سختى هاى نماز و روزه بسيار. تمام فرقه هاى گمراه ايمان به خدا و نماز و روزه دارند، اما در دل نيز طاغوت هايى دارند كه آن طاغوت ها سرچشمه دلشان را تسخير كرده اند ! يعنى حتى تعريف و توصيف خدا و يا نوع و روش نماز و روزه را آنها برايشان معين مى كنند، نه حديث پيامبر صلى الله عليه و آله. حديث پيامبر صلى الله عليه و آله بهانه است، و گرنه صد حديث معتبر از خودشان بياوريم كه پيامبر صلى الله عليه و آله تا زمان شهادت خود صيغه را منع نكرد، باز آنها به طاغوت خود مى نگرند كه او چه كرد و چگونه به نام پيامبر صلى الله عليه و آله بتهمت بست ؟ اين است شرك و طاغوت پرستى !
جالب تر اينجاست كه اينان ولايت تامّه على عليه السلام را شرك مى خوانند ! ! هر چند اين رفتار وارونه نيز از وارون شدگان طبيعى است.
روايت دهم
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «الصواعق المحرقه» ابن حجر و غيره آمده كه: يا أيُّهَا الناس ! إنَّ الفَضلَ وَ الشَرَفَ وَ المَنزِلَةَ وَ الوِلايَةَ لِرَسولِ اللّه ِ وَ ذُرّيَّتِهِ. فَلا تَذهَبَنَّ بِكُمُ الأباطيلُ: اى مردم، فضل و شرف و منزلت و ولايت از آن رسول خدا و اهل بيت عليهم السلام او است. مبادا اباطيل شما را از اين مسير بيرون برد.
ص: 513
آيا اين حديث مجالى باقى مى گذارد كه به ديگران رجوع كنيم و فضل و شرفى براى آنها قائل باشيم، آن هم بيشتر از اهل بيت عليهم السلام ؟
روايت يازدهم
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «مجمع الزوائد» و «اسد الغابه» و غيره آمده كه: فَلا تُقَدِّموهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تُقَصِّروا عَنهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تُعَلُّموهُم فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم: يعنى از اهل بيت من عليهم السلام سبقت نگيريد كه هلاك مى شويد، و با تقصير و كوتاهى كردن از آنها عقب نمانيد كه باز هم هلاك مى شويد. به آنها چيزى نياموزيد كه آنها از شما داناتر اند.
آيا آمدن اين روايات در منابع رقيب مانند آمدن موسى عليه السلام نيست در كاخ همان كسى كه مى خواست موسى عليه السلام را بكشد ؟
روايت دوازدهم
سفارش با زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى به شكل هاى مختلف آمده است. مثلاً در «شرح المقاصد» تفتازانى آمده است: مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِليَّةً: هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.
آيا معنايش اين نيست كه هر كس بميرد و اين همه سفارشات در مورد على عليه السلام را عملى نكند به مرگ جاهليت مرده است ؟
آيا به زبان ديگرى نفرموده كه امامت نيز اصل دين است، و بدون شناخت امام گويا در عصر كفر جاهليت زندگى مى كنيد ؟
آيا معنايش اين نيست كه توحيد و معاد و نبوت بدون امامت كافى نيست ؟ حديثى كه به هفتاد طريق يا هفتاد شكل در كتب اهل سنت با منابع متعدد و مختلف آمده است.
روايت سيزدهم
سفارش به زبان ديگر: حديثى با زبان ديگر در «نزهة المجالس» و غيره آمده است: مَعرِفَةُ آلِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام بَرائَةٌ مِنَ النارِ: معرفت آل محمد عليهم السلام سبب رهايى از آتش است.
ص: 514
آيا اين سفارشى به زبانى ديگر نيست كه بدانيم حق اهل بيت عليهم السلام چيست و گر نه به دوزخ مى رويم ؟
آيا فقط شناخت به نام و نشان اهل بيت عليهم السلام مدّ نظر بوده است ؟ در اين حد را كه ابولهب و ابوجهل و ابوسفيان ها و حتى يهود و نصارى هم داشتند !
روايت چهاردهم
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در «نزهة المجالس» و غيره آمده است: الوِلايَةُ لآلِ مُحَمّدٍ عليهم السلام أمانٌ مِنَ العَذابِ: ولايت آل محمد عليهم السلام ايمنى از عذاب است. مقايسه كنيد با آن حديث كه «لا اله الا اللّه» را ايمنى از عذاب گفته اند !
آيا چه معنايى مى دهد ؟ جمع اين دو روايت يعنى: توحيدى كه واسطه هاى توحيد را حذف كند توحيد نيست بلكه كفر است، چرا كه شيطان نيز همين كار را كرد.
روايت پانزدهم
سفارش به زبان ديگر: حديث ديگرى با زبان ديگرى در تفسير ثعلبى و تفسير كشاف و غيره آمده است: مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام ماتَ شَهيدا: هر كس بر دوستى آل محمد عليهم السلام بميرد شهيد است !
اين حرف كوچكى نيست ! در واقع محبت اهل بيت عليهم السلام ميانبر به بهشت است.
آيا ممكن است اين افراد بالاترين و والاترين مخلوقات نباشند ؟
و آيا بالاترين مخلوقات بر بقيه سرورى ندارند ؟
ص: 515
ص: 516
ص: 517
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
8
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 518
ص: 519