• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 7

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 7

سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -

عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.

مقدمه و فهرست

مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -

مشخصات ظاهری : ۲۰ج.

عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایره‌المعارف‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias

موضوع : غدیر خم -- دایره‌المعارف‌ها

Ghadir -- Encyclopedias

Image

شماره تماس نویسنده:

شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم

Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM

ص: 2

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

ص: 3

فهرست جلد هفتم:

ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش اول: حديث غدير:

قسمت سوم: دلالت حديث غدير··· ج 7 و 8

اول: بحثى سلسله وار در دلالت حديث غدير··· 9 - 503

ص: 4

به عنوان مثال در كتاب «عوالم العلوم» بحث مفصلى درباره معناى مولى آورده، و در بخشى ديگر تعدادى از كتب تفسير عامه را ذكر كرده كه كلمه «مولى» را به معناى «اولى» دانسته اند.(1)

پيش از آن هم فهرستى از راويان حديث و بزرگان از شعرا و اهل لغت كه معنى «أولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانسته اند آورده است(2)، كه ذيلاً نام آنان ذكر مى شود:

محمد بن سائب كلبى (م 146 ق) ، سعيد بن اوس انصارى لغوى (م 215 ق) .

معمر بن مثنى نحوى (م 209 ق) ، ابوالحسن اخفش نحوى (م 215 ق) ، احمد بن يحيى ثعلب (م 291 ق) ، ابوالعباس مبرّد نحوى (م 286 ق) ، ابو اسحاق زجاج لغوى نحوى (م 311 ق) ، ابوبكر بن انبارى (م 328 ق) ، سجستانى عزيزى (م 330 ق) ، ابوالحسن رمانى (م 384 ق) ، ابونصر فارابى (م 393 ق) ، ابواسحاق ثعلبى (م 427 ق) ، ابوالحسن واحدى (م 468 ق) ، ابوالحجاج شمنترى (م 476 ق) ، قاضى زوزنى (م 486 ق) ، ابوزكريا شيبانى (م 502 ق) ، حسين فرّاء بغوى (م 510 ق) ، جاراللّه زمخشرى (م 538 ق) ، ابن جوزى بغدادى (م 597 ق) ، نظام الدين قمى (م 728 ق) ، سبط بن جوزى (م 654 ق) ، قاضى بيضاوى (م 685 ق) ، ابن سمين حلبى (م 756 ق) ، تاج الدين خجندى نحوى (م 700 ق) ، عبداللّه نسفى (م 710 ق) ، ابن صباغ مالكى (م 755 ق) ، واعظ كاشفى (م 910 ق) ، ابوالسعود مفسّر (م 982 ق) ، شهاب الدين خفاجى (م 1069 ق) ، ابن حجر عسقلانى، فخر رازى، ابن كثير دمشقى، ابن ادريس شافعى، جلال الدين سيوطى، بدرالدين عينى.

و اما در اين جلد، ابتدا تحقيقى مفصل و جامع در مورد دلالت حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» مرحوم مير حامد حسين، بخش حديث غدير آورده مى شود. در كتاب عبقات، در قالب پاسخ به شبهات دهلوى و فخر رازى و ديگران، بحث در

ص: 6


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 331، 589 .
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 59 .

مورد دلالت حديث غدير و لفظ مولى و استفاده امامت و ولايت و اولوالامر و ... را از تمام جهات تمام كرده است. و لذا مطالب اين جلد سلسله وار و به هم متصل بوده، و روند بحث استدلالى و علمى در آن حفظ شده است.(1)

در ادامه و در جلد بعد شبهات پراكنده اى كه در مورد حديث غدير و كلمه مولى مطرح شده بيان مى شود. و سپس به نكاتى در مورد «أولى» ، «ولىّ» ، «مولى» و «ولايت» اشاره مى شود.

ص: 7


1- . تمام مطالب اين بخش از اين چند كتاب است: عبقات الانوار مير حامدحسين : مجلدات حديث غدير: ج 8 - 10. نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار (سيد على ميلانى) : ج 8 و 9. خلاصه عبقات الانوار، حديث غدير (مرتضى نادرى) : ص 721 - 1304. چكيده عبقات الانوار، حديث غدير (محمدرضا شريفى) : ص 301 - 738. و در چندين مورد معدود: بر ساحل غدير: ص 143 - 192. غديرشناسى (بيستونى) : ص 76 - 77. مدرسه سبز غدير (حيدرى فر) : ص 52 - 63 . آخرين سفر رسول خدا صلى الله عليه و آله (ياورى) : ص 144 - 146. پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير (طبسى - امينى پور) : كلّ كتاب. راه سبز آسمان (بلتستانى - موسوى) : ص 45 - 58 . اسرار غدير: ص 104، 113. چهارده قرن با غدير: ص 127، 153 - 157.

ص: 8

شبهه دوم

ديگر آنكه اگر پذيرفته شود كه مَولى به معناى «اَولى» است، به چه دليل لغوى صله اش (آنچه در پى آن مى آيد) «بالتصرّف» است ؟ چرا كه محتمل است مراد «اَولى بالمحبّة» و «اَولى بالتعظيم» باشد، و چه ضرورتى دارد كه در همه جا لفظ «اَولى» بر اولويّت به تصرّف حمل شود ؟ خدا مى فرمايد: «إنَّ اَولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَبىُّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(1): «بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه از او پيروى كردند و آنان اين پيامبر و مؤمنان اند» . روشن است كه پيروان ابراهيم اَولى به تصرّف در وى نبوده اند.

شبهه سوم

اشكال ديگر آنكه قرينه اى كه پس از عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمده، به روشنى نشان مى دهد كه مراد از ولايت در واژه «مَولى» يا «أوْلى» (هر كدام كه باشد) دوستى است. آن قرينه جمله «اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است. اگر مَولى به معناى متصرّف در امر مى بود يا آنكه مراد از اَولى «اولى به تصرّف» بود، قطعا مناسب بود كه گفته شود: بار خدايا، دوست بدار كسى را كه در تصرّف او باشد، و دشمن بدار كسى را كه در تصرّف او نباشد. بنا بر اين، بيان دوستى و دشمنى او دليل آشكارى است بر اينكه مقصود واجب گرداندن دوستى و تحذير از دشمنى او است، نه تصرّف و عدم تصرّف.

شبهه چهارم

همچنين، روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله كوچك ترين واجبات، بلكه سنن و حتى آداب ايستادن و نشستن و خوردن و آشاميدن را به گونه اى رسانده كه همگان؛ چه حاضر و چه غايب، پس از آشنايى با زبان عرب، بى هيچ زحمتى معانى و مقصود او را از واژگان متوجه مى شوند.

ص: 11


1- . آل عمران / 68 .

أمرِكُم مِن بَعدى وَ القائِمُ فِى الناسِ: اى مردم، بى گمان پس از من على كاردار امر شما و عهده دار امور مردم است.

شبهه ششم

همچنين در حديث دلالت صريحى است به جمع شدن دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به واژه «بَعدى» مقيّد نشده و سياق سخن نشان دهنده برابرىِ اين دو ولايت در جميع جهات و در همه زمان هاست.

همچنين روشن و هويداست كه امير عليه السلام نمى توانست در وقت حيات پيامبر صلى الله عليه و آله، در هر آنچه حضرتش شايستگى تصرّف در آن را داشت شريك ايشان شود. اين استوارترين دليل است كه مراد از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب محبت است، چرا كه مانعى در وجوب دو محبت در يك زمان نيست. بلكه هر يك از اين دو محبت، ديگرى را در پى دارد.

شبهه هفتم

اما در اجتماع دو حق تصرّف موانع فراوانى هست. اگر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را مقيّد به قيدى كنيم كه به امامت على عليه السلام در آينده دلالت كند نه در زمان حال (و زمان صدور حديث) . پس آفرين به اين سازگارى ! زيرا اهل سنت به حق تصرّف او در زمان امامتش قائل اند.

وجه تخصيص مرتضى عليه السلام به اين حديث(1) آن است كه نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله از طريق وحى مى دانست كه در زمان امامت حضرت مرتضى عليه السلام شورش و گردنكشى و تبهكارى پيش خواهد آمد، و شمارى از مردم امامت او را بر نخواهند تابيد.

ص: 13


1- . بنا بر سخن پيشين دهلوى، هر خليفه اى در زمان خلافت يا امامت خود حق دارد در امور تصرّف كند. از اين رو براى تمام كسانى كه جامه خلافت را پوشيدند، ولايت به معناى تصرّف در امور معنى پيدا مى كند. در اين صورت، اين پرسش پيش مى آيد كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در حق خلفاى ديگر چنين سخنى نفرمود. دهلوى در اينجا به پاسخ اين اشكال پرداخته است مترجم .
شبهه هشتم

طُرفه آنكه برخى از دانشمندان شيعه براى آنكه اثبات كنند مراد از مَولى «اَولى بالتصرّف» است، عبارت صدر حديث - يعنى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ - را دستاويز كرده اند. ولى اشكال به جاى خود باقى است، زيرا باز هم ايشان واژه «اَولى» را به «اَولى بالتصرّف» حمل كرده اند (هر گاه كه «اَولى» مى شنوند، مى پندارند كه مراد «اَولى بالتصرّف» است) .

چه دليلى وجود دارد كه در اين مورد «اَولى» به «أولى بالتصرّف» حمل شود ؟ بلكه در اينجا نيز مراد آن است: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم فِى المَحَبَّةِ: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان به دوست داشتن سزاوارتر نيستم ؟ بلكه «اَولى» در اينجا از ولايت به معناى محبت مشتقّ شده است.

پس معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله اين است: أ لَستُ أحَبَّ بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان دوست داشتنى تر نيستم ؟ تا ميان اجزاى سخن و جمله هاى آن هماهنگى و تناسب برقرار شود.

بنا بر اين، حاصل معناى اين خطبه چنين مى شود: اى مسلمانان، بر شما واجب است كه مرا از جان خود بيشتر دوست بداريد، و هر كس مرا دوست دارد على عليه السلام را دوست دارد. خدايا، هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس دشمنش بدارد دشمن بدار. انسان خردمند بايد در اين سخن نيك بنگرد و چينش زيباى آن را در يابد.

شبهه نهم

همچنين، اين واژه در قرآن در جايى آمده است كه هرگز نمى تواند معنايش «أولى بالتصرّف» باشد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّه ِ ... »(1): «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزديك تر است و همسرانش مادران ايشان اند و در كتاب خدا خويشاوندان برخى نسبت به برخى ديگر سزاوارترند ... » .

ص: 14


1- . احزاب / 6 .

سياق اين كلام براى نفى نسبت پسرخوانده از پدرخوانده و بيان آن است كه نبايد زيد بن حارثه را زيد بن محمد خواند، چرا كه نسبت پيامبر صلى الله عليه و آله به همه مسلمانان نسبت پدر مهربان و دلسوز به فرزندانش و بلكه بالاتر از اين است. همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مادران اهل اسلام اند، و خويشاوندان از غير خويشاوندان در انتساب سزاوارتر و نزديك ترند، هر چند كه دلسوزى و بزرگداشت آنان بيشتر باشد.

بنا بر اين، ملاكِ نسبت بر همان خويشاوندى و فاميلى است كه ميان پسرخوانده و پدر خوانده وجود ندارد، نه بر دلسوزى و بزرگداشت، و اين حكم كتاب خداست. اما معناى «أولى بالتصرّف» در اينجا ربطى به مقصود ندارد. امر در حديث غدير نيز چنين است و مراد از «أولى» در آيه با مراد از «أولى» در حديث يكى است.

شبهه دهم

اگر بپذيريم كه مراد از اَولى در صدر حديث «أولى بالتصرّف» باشد، بى گمان هيچ دليلى وجود ندارد كه مَولى را نيز بر «أولى بالتصرّف» حمل كنيم، چرا كه حديث تنها به آن سبب با اين عبارت آغاز شده تا هشدارى براى شنوندگان باشد، تا اين سخن را به جان بنيوشند و نيك در آن دقت كنند و وجوب اطاعت از اين امر ارشادى را دريابند. همانگونه كه پدر در مقام پند و اندرز به پسرش مى گويد: آيا من پدر تو نيستم ؟ و چون پسر به سخن پدر اقرار كند، پدر هر آنچه خواهد به او فرمان دهد تا پسر دستور پدر را به حكم پدرى و پسرى بپذيرد و گردن نهد.

پس سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مقام (أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... ) نظير آن است كه آن حضرت بگويد: آيا من فرستاده خدا به سوى شما نيستم ؟ آيا من پيامبرتان نيستم ؟

بنا بر اين، يك واژه از حديث را گرفتن و آن را به تنهايى با آنچه در آغاز حديث آمده مرتبط ساختن از كمال بى خردى است، بلكه بايد به ارتباط تمام سخن با اين عبارت توجه كرد.

شبهه يازدهم

شگفت تر از اين آنكه گروهى از محققان شيعه بر عدم اراده محبت در حديث،

ص: 15

دليل آورده اند كه وجوب دوستى امير عليه السلام امرى است كه پيشتر آيه «وَ المُؤْمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولِياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگر اند به آن دلالت كرده و اثباتش كرده بود» .

لذا اگر حديث غدير نيز همين معنى را برساند، لغو خواهد بود. ولى نفهميده اند كه دلالت به دوستى شخصى ضمن فرمانى عامّ سخنى است، و واجب گرداندن دوستى او با دليلى خاصّ سخنى ديگر.

از همين رو است كه اگر انسانى به همه پيامبران و فرستادگان ايمان آورد، ولى جمله «محمد رسول اللّه» را بر زبان نياورد مسلمان به شمار نمى آيد.

پس مراد از حديث ايجاب دوستى على عليه السلام به طور خاص است، هر چند كه پيشتر آيه اى بر وجوب دوستى او به وصف عام و همراه با ديگر مؤمنان آمده باشد.

شبهه دوازدهم

همچنين چه قبحى در اين است كه مضمون آيه و حديث يكى باشد ؟ زيرا كار پيامبر صلى الله عليه و آله پافشارى بر مضامين آيات و يادآورى آنهاست. به ويژه آنگاه كه از سوى مكلّفان در عمل به واجبى از واجبات قرآن سستى ببيند.

خدا مى فرمايد: «وَ ذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُؤمِنينَ»(2): «و يادآورى كن كه يادآورى مؤمنان را سود بخشد» . هيچ معنايى نيست كه آيه اى از قرآن بر آن دلالت كند، مگر آنكه آيات ديگر و احاديث نبى صلى الله عليه و آله آن را تأكيد كرده، تا نعمت و حجّت تمام شده باشد.

بى گمان، هر كس در قرآن و احاديث بنگرد چنين سخنان پوچى نخواهد گفت. چرا كه بنا بر اين، سخن، تأكيدات و تقريرات پيامبر صلى الله عليه و آله در باب روزه و نماز و زكات و تلاوت قرآن همه لغو خواهد شد، و نزد خود شيعه تنصيص مكرر به امامت امير عليه السلام و پافشارى بر آن لغو و باطل خواهد گشت. پناه بر خدا از اين سخن.

ص: 16


1- . توبه / 71.
2- . ذاريات / 51 .
شبهه سيزدهم

فرجامين سخن آنكه، آنگونه كه تاريخ نگاران و سيره نويسان گفته اند، سبب ايراد اين خطبه به روشنى نشان مى دهد كه هدف پيامبر صلى الله عليه و آله دوستى امير عليه السلام بوده است. چرا كه گروهى از اصحاب مانند: بُرَيده اَسلمى و خالد بن وليد و ديگر نامداران - كه در يمن با امير عليه السلام بودند - پس از بازگشت از نزد او و در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله، با شكايت هاى بى جا از وى شكوه گرى كردند.

وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله پراكنده شدن اين سخنان را در ميان مردم ديد و دانست كه اگر برخى از اينان را از اين سخنان باز دارد كار وى را بر شدّت علاقه او به امير عليه السلام حمل خواهند كرد و از كار خود باز نخواهند ايستاد، براى همگان خطبه اى خواند و سخنش را با آيتى از آيات قرآن آغاز كرد و فرمود: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ مقصود آن حضرت اين بود كه هر چه من مى گويم برخاسته از دلسوزى و مهربانى به شماست و هدفم پشتيبانى از كسى يا ناشى از شدت علاقه به او نيست.

محمد بن اسحاق و ديگر سيره نويسان به تفصيل اين داستان را نقل كرده اند.(1)

2 - پاسخ سخنان دهلوى

نخستين اشكال در سخن دهلوى اين است كه احاديث شريف نبوى را - كه به جانشينى و ولايت مطلق اميرمؤمنان عليه السلام دلالت مى كنند - در دوازده حديث منحصر كرده است. اين خود انكار حقيقتى آشكار است.

ما نمى دانيم كه آيا اين حصرى عقلى است يا استقرايى ؟ اما عقل، كه در مانند اين قضايا و مباحث راهى به حكم و داورى ندارد. و اما اگر اين حصر استقرايى است، واقعيت خلاف كلام دهلوى است، چرا كه نصوص وارد شده در اين موضوع چندين برابر عددى است كه دهلوى گفته است. اين حقيقت بر فرد آگاه و منصف روشن است.

ص: 17


1- . تحفه اثناعشريه: ص 208.

اما احاديثى كه نشان دهنده برترى و افضليت سرورمان اميرالمؤمنين عليه السلام از ديگر صحابه است، فوق حدّ حصر و شمارش است. ما از دانشمندان شيعه و از مخالفانى كه از دروغ و خيانت پرهيز مى كنند، كسى را نيافته ايم كه به استقصاى اينگونه احاديث اقدام كند و بپردازد.

مرورى اجمالى به كتاب هاى آنان - كه در همه جا موجود است - به وضوح اين واقعيت را آشكار مى سازد. دانشمندان شيعه در بحث پيرامون اين موضوع و اثبات برترى اميرالمؤمنين عليه السلام به احاديث چندى بسنده كرده اند، كه آن احاديث اندكى از بسيار و دانه اى از خروار است.

با نگرش به اين حقيقتِ راستين است كه مى بينيم نصراللّه كابلى، با وجود تعصّب شديدش، به صراحت ادعا نكرده كه احاديث مورد استدلال در باب امامت در عدد خاصى منحصر است.

هر چند كه سخن او در اين باره به تصريح مى ماند؛ آنجا كه در كتاب «الصواقع»(1) مى نويسد:

مطلب چهارم: در ابطال استدلال رافضه به اينكه امامِ پس از پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام است، به احاديث اهل سنت كه شمارش دوازده حديث است. نخست: حديثى است كه بُرَيدة بن حُصَيب و ديگران روايت كرده اند ... .

ولى دهلوى از شدت امانتدارى اش ! اين احاديث را به تصريح در عددى كه ياد كرده منحصر كرده است. آرى، روش او در ديگر قضاياى روشن و مسائل آشكار چنين است.

افزون بر اين، در اين باره احاديثى هست كه شيعيان در اثبات مطلوبشان به آنها متمسّك مى شوند، و از حيث سند قوى تر، و در دلالت رساتر و روشن تر از احاديث دوازده گانه اى است كه دهلوى به پيروى از كابلى ياد كرده است. پس علاوه بر اينكه

ص: 18


1- . در مورد كتاب «الصواقع» رجوع شود به: الذريعة: ج 3 ص 177 مترجم .

ادعاى حصر اين احاديث در عدد ياد شده باطل است، ناديده گرفتن احاديث اقوى از حيث سند و دلالت - كه به امامت و خلافت عظمى دلالت مى كنند - جاى سؤال دارد.

اين آغاز ردّ گفتار دهلوى و ديگران، و بيان نادرستى سخنان آنان پيرامون حديث غدير است. و اما تفصيل مطلب و رسيدگى به جزئيات شبهات آنان در ادامه خواهد آمد.

سخنان بى اساس و شبهات دهلوى را اينگونه نيز مى توان پاسخ داد:

دهلوى مى نويسد: حديث غدير كه به طمطراق بسيار در كتاب هايشان مى آورند و آن را نصّ قطعى بر اين ادعا مى انگارند.

ما بزرگوارانه از اين سخن مى گذريم و تنها به اين كلام بسنده مى كنيم كه اماميه پس از اثبات تواتر و قطعيّت صدور حديث غدير، در وجه دلالت اين حديث شريف به سخنان پيشوايان عربيّت و تصريحات اركان زبان و ادب اعتماد مى كنند، و براى دلالت حديث به مدّعايشان، ادله استوار و آثار قطعى را شاهد مى آوردند. چنانچه همه اينها به تفصيل در آينده روشن خواهد گشت. به گونه اى كه زبان منكران بريده و شبهات شكّاكان ريشه كن گردد.

آيا تنها راوى حديث غدير بُرَيدَة بن حُصَيب اسلمى است ؟

دهلوى حديث غدير را تنها به بريدة بن حصيب اسلمى نسبت مى دهد و درباره آن مى نويسد: حاصلش آن است كه بريدة بن حصيب اسلمى روايت مى كند ... .

از آنچه پيشتر گذشت، دانسته شد كه بريدة بن حصيب اسلمى در روايت حديث غدير منفرد نيست، بلكه شمار بسيار و عده فراوانى از صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله - كه تعدادشان از صد تن بيشتر است - آن را روايت كرده اند.

بنا بر اين، نسبت دادن نقل اين حديث تنها به بريده - چنانكه ظاهر عبارت دهلوى نشان مى دهد - بسيار غريب است !

ص: 19

همچنين، پيشتر دانسته شد كه اين حديث شريف با الفاظ ديگرى نيز نقل شده كه در بردارنده فوائد و مطالب مهمى است، كه در دلالت حديث و ثبوت مقصود نقش به سزايى دارند. از اين رو، اكتفا به الفاظ منقول از بريده نيز شگفت است !

«مولى» به معناى «أولى بالتصرف»

دهلوى مى نويسد: اماميه مى گويند: «مَولى» به معناى «أولى بالتصرّف» است و اولى بالتصرّف بودن عين امامت است.

بى گمان محققان اماميه در وجه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بحث هاى طولانى و استدلال هاى مفصلى دارند. اى كاش دهلوى چگونگى استدلال به حديث غدير را از يكى از دانشمندان امامى نقل مى كرد، و سپس به گمان خود آن را پاسخ مى گفت و تنها به اين جمله كوتاه اكتفا نمى كرد !

دهلوى در ادامه مى نويسد: نخستين غلط در اين استدلال آن است كه همه اهل عربيّت آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند.

نخستين اشكال در اين سخن آن است كه دهلوى ادعا مى كند كه همه اهل عربيّت آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند ! ! اما اين دروغى بيش نيست؛ زيرا نه تنها همه اهل عربيّت اين مطلب را انكار نكرده اند، بلكه انكار يك تن از ايشان نيز ثابت نيست، تا چه رسد به انكار جميع آنان ! اما توضيح و تفصيل اين حقيقت:

آمدن «مَولى» به معناى «أولى»

اشاره

آمدن «مَولى» به معناى «أولى»(1)

بى گمان، استعمال «مَولى» به معناى «أولى» در كتاب و سنّت و اشعار عرب شايع است، و بسيارى از پيشوايان لغت و ادب و تفسير به آن تصريح كرده اند. ما نام گروهى از آنان را مى آوريم، و سپس عين سخن ايشان را نقل مى كنيم تا حجّت تمام و زبان دشمنان ستيزه جو بسته شود:

ص: 20


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 305 - 372.
گروه اول: كسانى كه به آمدن «مَولى» به معناى «أولى» تصريح كرده اند
اشاره

در اينجا نام شمارى از بزرگان اهل سنت، به خصوص اهل ادبيات كه به معناى «أولى» براى «مولى» تصريح كرده اند را مى آوريم(1):

1. محمد بن سائب كَلبى

2. يحيى بن زياد فرّاء

3. سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى لغوى، ابوزيد

4. مَعمَر بن مثنّى بصرى، ابوعبيده

5 . سعيد بن مَسعَده اخفش مُجاشِعى، ابوالحسن

6 . احمد بن يحيى بن سيّار، ابوعباس، ثعلب

7. محمد بن يزيد اَزدى بصرى، ابوالعباس، مُبَرَّد

8 . ابراهيم بن محمد زَجّاج، ابواسحاق

9. محمد بن قاسم، ابوبكر، ابن انبارى

10. محمد بن عزيز سِجِستانى عزيزى

11. على بن عيسى بن على بن عبداللّه رُمّانى، ابوالحسن

12. اسماعيل بن حمّاد فارابى جوهرى، ابونصر

13. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابور، ابواسحاق

14. على بن احمد واحدى، ابوالحسن

ص: 21


1- . در اين بخش در بسيارى از موارد به آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ» استشهاد شده، كه براى رعايت اختصار يكبار آدرس آيه را در اينجا مى آوريم: حديد / 15. همچنين در در بسيارى از موارد به شعر «لبيد» استشهاد شده، و واژه «مولى» كه در آن آمده و به معناى سزاوارتر است. به جهت اختصار يكبار در اينجا مى آوريم: فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى الَمخافَةِ خَلفُها وَ أمامُها هر دو جانب گاو ماده؛ پشت سر و پيش رويش چنان گشت كه او آنها را به موضع ترسيدن سزاوارتر مى پنداشت.

15. يوسف بن سليمان بن عيسى شَنتَمَرى، ابوالحجّاج

16. حسين بن احمد زوزنى، قاضى ابوعبداللّه

17. يحيى بن على بن محمد شيبانى تبريزى، ابوزكريا

18. حسين بن مسعود فرّاء بَغَوى

19. محمود بن عمر زَمخشرى، جاراللّه

20. عبدالرحمن بن على، ابوالفرج، ابن جوزى

21. احمد بن حسن بن احمد زاهد درواجكى

22. حسن بن محمد قمى نيشابورى، نظام الدين

23. محمد بن طلحه قرشى نصيبى، ابوسالم

24. يوسف بن قِزُغلى، سبط ابن جوزى، شمس الدين، ابوالمظفّر

25. عبداللّه بن عمر بَيضاوى، قاضى ناصرالدين

26. احمد بن يوسف بن عبدالدائم حلبى، ابن سمين

27. محمد بن ابوبكر بن عبدالقادر رازى

28. احمد خُجَندى، جلال الدين

29. عبداللّه بن احمد نَسَفى

30. عمر بن عبدالرحمن قزوينى

31. على بن محمد مالكى، شيخ نورالدين، ابن صبّاغ

32. محمد بن احمد مَحَلّى، جلال الدين

33. حسين بن على كاشفى واعظ

34. ابوالسعود بن محمد عمادى

35. سعيد چَلَبى

36. احمد بن محمد بن عمر خَفاجى، شيخ شِهاب الدين

37. شيخ سليمان جمل

ص: 22

38. ملا جاراللّه اله آبادى

39. محب الدين افندى

40. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى، امير

41. عبدالرحيم بن عبدالكريم

42. رشيدالنبى بن حبيب نبى

43. سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى

و اما تصريح تك تك اين افراد و نيز توثيق بزرگان در مورد ايشان:

1 - محمد بن سائب بن بشر كلبى، ابونضر (م 146 ق)

ابوحيّان محمد بن يوسف(1) در «البحر المحيط» در تفسير آيه «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنُونَ»(2) گفته كه «هُوَ مَولانا» يعنى ناصر و حافظ ماست. ولى كلبى مى گويد: اين آيه يعنى در مرگ و زندگى نسبت به ما از خود ما سزاوارتر است. همچنين در معناى اين آيه گفته شده است: خداوندگار و سرور ماست، و از همين رو هر گونه كه بخواهد در امور ما تصرّف مى كند.

بنا بر اين، واجب است كه نسبت به آنچه از سوى او صادر مى شود خشنود بود. و خود فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» . پس او مولاى ما و متولّى امور ماست و ما نيز او را ولىّ خود مى دانيم.(4) همچنين در ادامه خواهد آمد كه قمولى نيز تفسير «مَولى» به «أولى» را از كلبى نقل كرده است.

حافظ ابن عدى و ذهبى و ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى و ابن جَزله و قاضى ابوعبداللّه محمد بن على عامرى و ابن قُتَيبه و بَغَوى و صدّيق حسن قَنّوجى

ص: 23


1- . صلاح صفدى، ابوحيّان را مفصل ستوده و علم او را تعريف كرده است. الوافى بالوفيات: ج 5 ص 267.
2- . توبه / 51 .
3- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
4- . البحر المحيط: ج 5 ص 52 .

و على بن محمد بَزدَوى و علاءالدين عبدالعزيز بن احمد بخارى(1): او را بسيار توثيق كرده و به خصوص در تفسير بسيار ستوده اند.

او از ابوصالح روايت كرده، و شعبه، ثورى، ابن عُيَينه، حمّاد بن سَلَمة، هشيم، ابوسعيد احمد بن محمد شريحى و محمد بن اسحاق و راويان ثقه از كلبى حديث نقل كرده و او را در تفسير ستوده و از وى دفاع كرده اند. ابواسحاق ابراهيم بن محمد اسفراينى نيز تفسير او را تعريف كرده است.

2 - يحيى بن زياد بن عبداللّه بن منظور اسلمى ديلمى كوفى، فرّاء (م 207 ق)

فخر رازى در تفسيرش در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(2)، به نظر كلبى و زجّاج و ابوزكريا فرّاء و ابوعُبَيده اشاره كرده كه «مَولاكُم» به معنى «أولى بِكُم» است.(3) ابن خَلِّكان و يافعى و ذهبى و ابن وردى(4): او را توثيق كرده و در ادبيات ستوده و كتبش را تعريف كرده اند.

وى نحو را از ابوالحسن كِسائى آموخته و خود از اصحاب او بوده است. همچنين در فقه و نجوم و طب و تاريخ عرب و اشعار متبحر بوده است. ابوالعباس ثعلب و سَلَمة بن عاصم او را در ادبيات ستوده اند.

خطيب بغدادى در تاريخ بغداد وى را در قرائت و علوم قرآن و فقه ستوده و گفته كه عمر بن بكير يكى از اصحاب فرّاء است.

ص: 24


1- . حاشيه الكاشف مخطوط . تذهيب التهذيب ذهبى: شرح حال كلبى. الكشف و البيان: ج 1 ص 74. مختصر تاريخ بغداد (مخطوط) . ناسخ و منسوخ (مخطوط) . المعارف: ص 535 ، 536 . معالم التنزيل (هامش تفسير خازن) : ج 1 ص 3. فتح البيان فى مقاصد القرآن: ج 1 ص 17. اصول الفقه (به شرح عبدالعزيز بخارى) : ج 3 ص 72. كشف الاسرار فى شرح اصول الفقه: ج 3 ص 72.
2- . حديد / 15.
3- . التفسير الكبير: ج 29 ص 227.
4- . وفيات الاعيان: ج 5 ص 225 - 230. مرآة الجنان: حوادث سال 207. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 372. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 207. تتمّة المختصر: حوادث سال 207.
3 - سعيد بن اوس انصارى لغوى، ابوزيد (ت 120 - م 207 يا 210 يا 211 ق)

دهلوى در «تحفه اثناعشريه» گفته كه همه اهل عربيّت انكار كرده اند كه «مَولى» به معنى «أولى» آمده باشد ... ، الا ابوزيد لغوى كه اين معنى را تجويز نموده، و مستمسك ابوزيد قول ابوعُبَيده است در تفسير «هِىَ مَولاكُم» است كه به معناى «أولى بِكُم» مى داند. شرح حال ابوزيد لغوى در ادامه كتاب خواهد آمد.

4 - مَعمَر بن مثنّى تَيمى بصرى، ابوعُبَيده (م 209 يا 210 يا 211 ق)

فخر رازى در «نِهاية العقول» و نيز در تفسيرش و ابن جوزى در «زاد المسير» و دهلوى و اسلمى در «الترجمة العبقريّة» ، همگى تصريح كرده اند كه مَعمَر بن مثنّى «مَولى» را به معنى «أولى» مى داند. ذهبى و ابن اثير و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در علم لغت و ادبيات و تاريخ و حديث و قرائت و نيز تصانيف او و به خصوص كتاب او در فنّ غريب الحديث را بسيار ستوده اند.

وى از هشام بن عُروه و ابوعمرو بن شَيبه و ابوعمر بن علا روايت كرده است، و ابوعثمان مازِنى و ابوعيناء و عده اى ديگر از وى روايت كرده اند. جاحظ، ابن مبارك و ابوالطيب لغوى علم او را ستوده اند. همگان لغت و نحو و شعر را از او فرا گرفته و قرائت را از او روايت كرده اند. ابوحاتم از ابوزيد: سيبويه لغت را از ابوعبيده فرا گرفته است.

5 - سعيد بن مسعدة مُجاشِعى بلخى نحوى، اخفش اوسط (م 215 يا 221 ق)

فخر رازى در «نِهاية العقول» مى نويسد: ابوعُبَيده در معناى آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(2) گفته است: يعنى «أولى بِكُم» . اين مطلب را ابوالحسن اخفش و زجّاج و على بن عيسى نيز آورده و به بيت لبيد استشهاد كرده اند.(3) ابن خَلِّكان و يافعى

ص: 25


1- . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 371. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 210. النِهاية فى غريب الحديث: خطبه كتاب. المزهر فى اللغة: ج 2 ص 249.
2- . حديد / 15.
3- . نهاية العقول فى الكلام و دراية الاصول مخطوط .

و سيوطى(1): او از نحويان بصره و از پيشوايان عربيت بوده، و نحو را از سيبويه فرا گرفته است. مُبَرَّد نيز همين را گفته و او را داناترين مردم به كلام و چيره دست ترين در مناظره مى داند.

6 - احمد بن يحيى شيبانى بغدادى، ابوالعباس ثعلب (ت 200 - م 291 ق)

حسين بن احمد زوزنى در شرح معلّقات سبع شعر لبيد را آورده و مى نويسد: «فرج» موضع ترس و كنايه است از آنچه ميان دست و پاى جنبندگان است. پس آنچه ميان دو دست و نيز ميان دو پاست «فرج» مى باشد. جمع فرج «فروج» است. ثعلب گويد: بى گمان «مَولى» در اين بيت به معنى «أولى بِالشَى ء» است. مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(2)، يعنى آن به شما سزاوارتر است.(3)

شرح حال ابوالعباس با ستايش و بزرگداشت كامل در مصادر معتبر اهل سنت آمده(4)، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد. به عنوان نمونه: ذهبى(5): او را توثيق كرده و در حديث و لغت و زبان عربى بسيار ستوده است. وى از قواريرى صدهزار حديث شنيد، و نفطويه، محمد بن عباس يزيدى، على اخفش، محمد بن اعرابى، احمد بن كامل، ابوعمر زاهد، محمد بن مقسم و ديگران از او روايت كرده اند. خطيب و مُبَرَّد او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

7 - محمد بن يزيد مُبَرَّد، ابوالعباس

سيد مرتضى علم الهدى در «الشافى» مى نويسد: ابوالعباس مُبَرَّد در كتابش پيرامون صفات خداى تعالى گفته است: «ولىّ» يعنى كسى كه «أولى» و «احقّ» است، و «مولى»

ص: 26


1- . وفيات الاعيان: ج 2 ص 122. مرآة الجنان: حوادث سال 215. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 590 .
2- . حديد / 15.
3- . شرح معلّقات زوزنى: ص 91.
4- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 84 - 87 . تاريخ بغداد: ج 5 ص 204. مرآة الجنان: حوادث سال 291. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 291. تتمّة المختصر فى أخبار البشر: حوادث سال 291.
5- . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 666 .

نيز مانند آن است.(1) شرح حال مُبَرَّد با ستايش و بزرگداشت كامل در بسيارى از كتاب هاى تاريخ و ادب آمده(2)، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد. جلال الدين سيوطى(3): او را توثيق كرده و فصيح، بليغ، زبان آور، تاريخ دان، علامه و صاحب نوادر و ظرافت معرفى كرده است.

8 - ابراهيم بن سرى بن سهلِ بصرى نحوى زجّاج، ابواسحاق (م 311 ق)

چنانچه پيشتر گذشت، فخر رازى در «نهاية العقول» تصريح كرده كه ابواسحاق زجّاج «مَولى» را به معنى «أولى» دانسته است. سمعانى و نَوَوى و ابن خَلِّكان و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم ادبيات ستوده اند.

وى صاحب كتاب «معانى القرآن» است. خطيب در «تاريخ بغداد» او را توثيق كرده و در ادبيات ستوده است. على بن عبداللّه بن مغيره و ديگران از او روايت كرده اند.

9 - محمد بن قاسم بن محمد انبارى، ابوبكر، ابن انبارى (ت 271 - م 328 ق)

سيد مرتضى كلام محمد بن قاسم بن محمد بن بشّار بن حسن بن بيان بن سَماعة بن فَروة بن قَطَن بن دِعامه انبارى نحوى (ابوبكر، ابن انبارى) در كتابش درباره قرآن معروف به «المشكل» را آورده كه «مَولى» در لغت هشت قسم است. چهارمين قسم را به معناى أولى بالشى ء و صاحب اختيار بيان كرده است. براى اين معنى آيه «هِىَ مَولاكُم» و شعر لبيد را شاهد آورده است.(5)

ص: 27


1- . الشافى فى الامامة: ص 123.
2- . وفيات الاعيان: ج 4 ص 314. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 285. تاريخ بغداد: ج 3 ص 380 - 387. مرآة الجنان: حوادث سال 285. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 269. المنتظم فى تاريخ الأمم: ج 7 ص 9 - 11.
3- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 269.
4- . الانساب: «زجّاج» . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 2 ص 170. وفيات الاعيان: ج 1 ص 31 - 33. مرآة الجنان: حوادث سال 310.
5- . الشافى فى الامامة: ص 134.

سمعانى و ابن اثير و ابن خَلِّكان و ذهبى و صفدى و ابن جَزَرى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در به خصوص در ادبيات بسيار ستوده اند.

وى صاحب تصانيف در علم قرآن و غريب الحديث است. ابوالحسن دارقطنى، ابوعمر بن حَيّويه خزّاز، ابوالحسين بن بوّاب و طبقه ايشان از او روايت كرده اند. خطيب، ابوعلى قالى، حمزة بن محمد بن ماهر، دانى، ابوعلى تَنوخى، محمد بن جعفر تميمى و زبيدى او را توثيق كرده و در علم ادبيات بسيار ستوده و از پيشوايان مى دانند. وى شاگرد ثعلب بوده است.

10 - محمد بن عزيز عزيزى (عُزَيرى) سِجِستانى، ابوبكر (م 303 ق)

محمد بن عزيز سِجِستانى در «نُزهَة القلوب» - كتابى كه در تفسير غرايب قرآن تأليف كرده - مى نويسد: «مَولانا» يعنى وَليُّنا، و مولى بر هشت وجه است: مُعتِق، مُعتَق، ولى، اَولى بالشى ء، پسرعمو، داماد، پناه دهنده و هم پيمان.(2) سيوطى و سمعانى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

دارقطنى، ابن ماكولا و بعضى ديگر نام او را «عزيزى» و بعضى «عزيرى» ثبت كرده اند. وى شاگرد ابوبكر انبارى بود. ابن سحنون، ابوعبداللّه عبيداللّه بن محمد بن محمد بن حمدان معروف به ابن بَطّه عُكبَرى، ابوعمرو عثمان بن احمد بن سمعان وزّان، ابواحمد عبداللّه بن حَسنون مقرى و ديگران از او روايت كرده اند. ابن نجّار او را ستوده است.

ص: 28


1- . الانساب: «الانبارى» . النهاية فى غريب الحديث: خطبه كتاب. وفيات الاعيان: ج 3 ص 363. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 842 . الوافى بالوفيات: ج 4 ص 344. طبقات القرّاء: ج 2 ص 230. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 212.
2- . قاضى شوكانى كتاب تفسير او را به اِسناد خود از مؤلف نقل كرده است: اِتحاف الاكابر باِسناد الدفاتر: ص 25.
3- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 171. الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 115. الانساب: ج 4 ص 188.
11 - على بن عيسى بن على بن عبداللّه رُمّانى، ابوالحسن (م 384 ق)

چنانچه در نام اخفش گذشت، به تصريح فخر رازى على بن عيسى رُمّانى نيز «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است. سمعانى و ابن خَلِّكان و ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و به خصوص در ادبيات و كلام و فقه و علوم قرآن ستوده اند، و اينكه نزديك به صد كتاب نوشته است.

وى از ابوبكر بن دُرَيد و ابوبكر سراج و ديگران روايت كرده، و ابوالقاسم تَنوخى و ابومحمد جوهرى از او روايت كرده اند. او شاگرد ابن دريد و ابوبكر ابن سراج بوده است. ابوحيّان توحيدى علم او را ستوده است.

12 - اسماعيل بن حمّاد جوهرى فارابى، ابونصر

ابونصر جوهرى در خطبه اش كتابش «صحاح اللغة» تصريح كرده مطالبى را در آن آورده كه نزد او از لغت عربى صحيح به شمار مى رفته است. وى شعر لبيد را آورده و گفته كه مراد وى از «مَولَى المَخافَةِ» موضعى است كه ترس در آن اولى است. ابومنصور ثعالبى و ذهبى و سيوطى(2): او را به شدت توثيق كرده و از پيشوايان علم لغت مى دانند.

ياقوت حَمَوى وى را در ادب و لغت پيشوا و در كلام و اصول متبحّر معرفى كرده است. جوهرى در كتاب صحاح، تنها به نقل آنچه در معانى لغات صحيح است ملتزم شده، و از اين رو «الصحاح» در ميان كتاب هاى لغت همچون صحيح بخارى در ميان كتب حديث است.

13 - احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، ابواسحاق

ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش، ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(3) و در معناى «مَولانا»

ص: 29


1- . الانساب: «الرُمّانى» . وفيات الاعيان: ج 2 ص 461. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 384. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 180.
2- . يتيمة الدهر: ج 4 ص 406. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 398. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 446. المزهر فى اللغة: ج 1 ص 62 .
3- . بقره / 286.

مى نويسد: يار ما، حافظ ما، ولىّ ما و أولى بِنا: سزاوارتر به ما.(1) ثعلبى ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم» همچنين در معناى مَولاكُم نوشته است: همراه شما و آنچه به شما سزاوارتر است و شايسته است كه مسكن شما باشد. سپس شعر لبيد را به عنوان شاهد آورده است.

14 - على بن احمد واحدى، ابوالحسن

ابوالحسن واحدى در «التفسير الوسيط» ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2) مى نويسد: يعنى به سبب گناهانى كه از پيش فرستاده ايد آتش به شما سزاوارتر است. اين همان است كه به امر شما مى پردازد، چرا كه كار شما را به او سپرده اند. از اين رو او به شما از هر چيزى سزاوارتر است.(3)

15 - يوسف بن سليمان اعلم شَنتَمَرى، ابوالحجّاج (م 476 ق)

اعلم شنتمرى در شرح ابيات «الكتاب» سيبويه - كه آن را در سال 456 بر المعتضد باللّه ابوعمرو عباد بن محمد بن عباد املا كرده - در شرح بيت لبيد مى نويسد: شاهد در اين بيت، رفع «خَلفُها» و «أمامُها» توسّعا و مجازا است؛ مستعمل در اين دو ظرف است و رفعشان به اين سبب است كه بدل از «كِلا» هستند.

بنا بر اين، تقدير بيت چنين است: فَغَدَت خَلفُها وَ أمامُها تَحسَبُهُما مَولَى المَخافَةِ. «كِلا» به سبب ابتدا در موضع رفع است و «تَحسَبُ» و ما بعد آن در موضع خبر. ضمير «هاء» در «أنَّهُ» به «كِلا» باز مى گردد، زيرا «كِلا» اسم مفرد در معناى تثنيه بوده، و لذا ضمير مفرد برايش آمده است. «مَولَى المَخافَةِ» خبر است، چرا كه به معناى موضع و جايگاه ترس است.

ص: 30


1- . الكشف و البيان مخطوط . در الكشف و البيان مطبوع (چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422 ق) : ج 2 ص 309، «أولى بِنا» را «والِ بِنا» نوشته اند ! (مترجم) .
2- . حديد / 15.
3- . التفسير الوسيط مخطوط .

اين برگرفته از سخن خداى عزوجل است كه فرمود: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى جايگاهى كه به شما سزاوارتر است. لبيد در اين شعر گاو ماده اى را وصف نموده كه فرزندش را گم كرده يا احساس كرده كه شكارچى اى در كمين او است. از همين رو ترسان است و مى پندارد هر راهى كه در پيش روى او است؛ از پشت سر و پيش رو كمين گاه شكارچى است و آن شكارچى از آنجا درصدد شكار او است. «الفَرج» در اينجا موضع ترس و به معناى درّه فراخ است. و آن را تثنيه آورده، زيرا مراد او آن چيزى است كه او از پشت و از پس از آن مى ترسد. ابن خَلّكان(2): وى را در علم ادبيات بسيار ستوده اند.

16 - حسين بن احمد زوزنى، ابوعبداللّه قاضى (م 486 ق)

زوزنى در شرح معلّقات، در شرح بيت مذكور از لبيد مى نويسد: ثعلب گفته است: مولى در اين بيت به معناى «أولى بالشى ء» است، مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3)، يعنى آن به شما سزاوارتر است. شاعر مى گويد: گاو ماده برفت، در حالى كه مى پنداشت هر دو فرجش مولاى ترس است؛ يعنى مكان ترس. يا مى پنداشت كه هر فرجى از دو فرجش به ترسيدن سزاوارتر است.(4)

سيوطى(5): عبدالغافر گفته كه زوزنى در نحو و لغت و ادبيات عرب پيشواى عصر خود بود.

17 - يحيى بن على شيبانى تبريزى، ابوزكريا خطيب (م 502 ق)

يحيى بن على بن محمد بن حسن بن بسطام شيبانى تبريزى، پسر خطيب تبريزى

ص: 31


1- . حديد / 15.
2- . وفيات الاعيان: ج 6 ص 79. سيوطى نيز شنتمرى را ستوده است: بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 356. يافعى در «مرآة الجنان» شرح حال وى را در شمار درگذشتگان سال 496 آورده كه سهو است.
3- . حديد / 15.
4- . شرح المعلّقات: ص 91.
5- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 531 .

(م 502 ق)، معروف به ابوزكريا خطيب در «شرح ديوان الحماسة» ذيل بيت زير مى نويسد:

أ لَهفى بِقُرى سَحبل حينَ أحلَبَت [ أجلَبَت *** ]عَلَينا الوَلايا وَ العَدُوُّ المُباسِل

مولى بر هشت وجه است: بنده و آقا و پسرعمو و داماد و پناه دهنده و هم پيمان و ولىّ و أولى بالشى ء.(1) سمعانى و ذهبى(2): او را از پيشوايان لغت و ادبيات مى دانند. وى شاگرد ابوالعلاء احمد بن عبداللّه بن سليمان معرّى و ديگر شاميان بود. در صور از سليم بن ايّوب سماع كرد، و ابوبكر احمد بن على بن ثابت خطيب و ديگران از او حديث روايت كردند.

18 - حسين بن مسعود بن محمد بَغَوى، ابومحمد فرّاء (م 510 ق)

فرّاء بغوى در «معالم التنزيل» در تفسير آيه مباركه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3) گفته است: به سبب گناهانى كه از پيش فرستاده ايد، آتش ملازم شما و به شما سزاوارتر است.(4) ابن خَلِّكان(5): علم او را بسيار ستوده و وى را فقيه و محدّث و مفسّر معرفى كرده است. او فقه را از قاضى حسين بن محمد فرا گرفت.

19 - محمود بن عمر بن مجدالدين زَمخشرى خوارزمى (ت 467 - م 538 ق)

ابوالقاسم، جاراللّه زمخشرى در «اساس البلاغة» مى نويسد: «مولاى» يعنى آقاى من، بنده من. مولى بيّن الولاية: مولايى كه ولايتش آشكار است، به معنى يار و ياور است. و او كسى است كه به او سزاوارتر است (و هو أولى به) .(6)

ص: 32


1- . شرح ديوان الحماسة.
2- . الانساب: ج 1 ص 446. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 502 . ذهبى نيز تبريزى را «امام لغت» خوانده است: دول الاسلام: حوادث سال 502 . همچنين رجوع شود به: مرآة الجنان: حوادث سال 502 .
3- . حديد / 15.
4- . معالم التنزيل: ج 8 ص 29.
5- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 402.
6- . اساس البلاغة: ماده «ولى» .

همچنين زمخشرى در «الكشّاف» ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(1) مى گويد: گفته اند كه «هِىَ مَولاكُم» يعنى «هِىَ أولى بِكُم» ، و بيت لبيد را در اين باره شاهد آورده اند. حقيقت «مَولاكُم» يعنى «سزاوار و شايسته شما» است؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ. همچنين ممكن است مَولاكُم به معنى يار شما باشد؛ يعنى جز آتش يارى نداريد.

و مراد از آن نفى يار به طور مطلق باشد، چنانكه مى گويند: قَد أُصيبَ فُلانٌ بِكَذا فَاستَنصَرَ الجَزَعَ: فلانى دچار فلان مصيبت شد و از زارى و ناشكيبايى يارى خواست.

نمونه ديگر اين آيه است: «يُغاثُوا بِماءٍ كَالمُهلِ»(2): با آبى همچون مس گداخته به فريادشان رسند.

همچنين گفته اند: «هِىَ مَولاكُم» يعنى آتش به كار شما رسيدگى مى كند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد.(3) كفوى و ابن اثير و يافعى(4): وى را پيشواى بلامنازع عصر خود در فقه، مناظره، كلام، حديث و تفسير و صاحب تصانيف بسيار مى دانند.

20 - عبدالرحمن بن على بغدادى حنبلى، ابوالفرج، ابن جوزى (م 597 ق)

عبدالرحمن بن على بن محمد بن على تَيمى بكرى بغدادى حنبلى، ابوالفرج، جمال الدين، ابن جوزى (م 597 ق) در «زاد المسير» در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم»(5) مى نويسد: ابوعبيده گفته است: يعنى «أولى بِكُم» .(6)

ص: 33


1- . حديد / 15.
2- . الكهف / 29.
3- . الكشّاف: ج 4 ص 476.
4- . كتائب اعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار مخطوط . جامع الاصول (مخطوط) . مرآة الجنان: حوادث سال 538 .
5- . حديد / 15.
6- . زاد المسير: ج 8 ص 167.

ابن خَلِّكان و ذهبى و سيوطى(1): او را بسيار ستوده اند. وى واعظ، علامه و صاحب تصانيف بسيار پرآوازه در انواع علوم، از تفسير و حديث و فقه و زهد است.

21 - احمد بن حسن بن احمد درواجكى، ابونصر زاهد، فخر الاسلام

درواجكى در تفسيرش مشهور به تفسير زاهدى، ذيل آيه «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(2) مى نويسد: يعنى خدا به فرمانبردارى سزاوارتر است.(3) عبدالقادر قرشى و چلپى(4): قرشى او را ستوده است. وى استاد عقيلى بوده، و زاهد علائى در كتابش «ترغيب الصلاة» به تفسير زاهدى اعتماد كرده است.

22 - حسن بن محمد نيشابورى، نظام الدين

نظام الدين نيشابورى در تفسيرش ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(5) مى نويسد: گفته اند كه مراد اين است كه آتش به كار شما رسيدگى مى كند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد. همچنين گفته شده كه مراد آن است كه هِىَ أولى بِكُم: آن به شما سزاوارتر است.

جاراللّه زمخشرى گفته است: حقيقت «مَولاكُم» اين است كه «سزاوار و شايسته شما» است، يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ.(6)

نيشابورى ذيل آيه «وَ اللّه ُ مَولاكُم»(7) نيز مى نويسد: يعنى خدا متولّى امور شماست و كارهاى شما به دست او است. گفته شده كه مَولاكُم يعنى او به شما سزاوارتر است،

ص: 34


1- . وفيات الاعيان: ج 2 ص 321. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 597 . طبقات الحفّاظ: ص 477.
2- . آل عمران / 150.
3- . تفسير زاهدى ابونصر درواجكى، مخطوط .
4- . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 63 . كشف الظنون: ج 1 ص 399، 448.
5- . حديد / 15.
6- . تفسير نيشابورى بهامش تفسير طبرى: ج 27 ص 131.
7- . تحريم / 2.

و «أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» يعنى خيرخواهى او براى شما سودمندتر است از خيرخواهى شما براى خودتان.(1)

23 - محمد بن طلحه قرشى نصيبى، ابوسالم، ابن طلحه

ابن طلحه قرشى در «مطالب السئول» مى گويد: حديث غدير دربردارنده واژه «مَولى» است. اين واژه اى است كه در معانى متعدد به كار رفته و قرآن كريم آنها را آورده است.

مولى گاه به معناى «أولى» است. خداى تعالى درباره منافقان گفته است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)؛ يعنى أولى بِكُم.(3) شرح حال ابن طلحه خواهد آمد.

24 - يوسف بن قِزُغلى، شمس الدين ابوالمظفر، سبط بن جوزى

سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواص» در معانى «مَولى» مى نويسد: معناى دهم «أولى» است. خداى تعالى گفته است: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَرُوا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)؛ يعنى أولى بِكُم.(5) در ادامه شرح حال سبط بن جوزى خواهد آمد.

25 - عبداللّه بن عمر بَيضاوى، قاضى ناصرالدين (م 692 ق)

قاضى ناصرالدين بيضاوى در تفسيرش، ذيل «مَولاكُم»(6) مى نويسد: يعنى او به شما سزاوارتر است، مانند شعر لبيد. حقيقت آن مكانى است كه سزاوار شماست؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است.(7) يافعى و

ص: 35


1- . تفسير نيشابورى: ج 28 ص 101.
2- . حديد / 15.
3- . مطالب السئول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ج 1 ص 45.
4- . حديد / 15.
5- . تذكرة خواصّ الامّة فى معرفة الائمة: ص 32.
6- . حديد / 15.
7- . انوار التنزيل: ص 716.

سيالكوتى(1): او را بسيار ستوده و از تفسيرش تعريف كرده اند. در ادامه نيز شرح حال بيضاوى خواهد آمد.

26 - احمد بن يوسف بن عبدالدائم بن محمد حلبى مقرى نحوى، (م 756 ق)

شِهاب الدين ابن سمين حلبى در «الدرّ المصون» نوشته كه مَولى در «هِىَ مَولاكُم»(2) مى تواند مصدر باشد؛ يعنى صاحب ولايت شما. همچنين مى تواند اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. همچنين مى تواند به معناى أولى بِكُم: به شما سزاوارتر است باشد. چنانكه مى گويى: او مولاى او است.(3)

عسقلانى و ابوبكر تقى الدين ابن قاضى شُهبه و سيوطى و تاج الدين دهّان(4): او را در تفسير و فقه و اصول و ادبيات و قرائات بسيار ستوده اند. وى با ابوحيّان ملازمت كرد و قرائات را از تقى صائغ آموخت. از يونس دبوسى و ديگران حديث شنيد. ابن حجر و اِسنَوى وى را ستوده اند.

27 - محمد بن ابى بكر رازى

محمد بن ابى بكر رازى در «غريب القرآن» مى نويسد: مولايى كه به معناى «أولى بالشى ء» است، مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(5)؛ يعنى او به شما سزاوارتر است. «مَولى» در لغت بر هشت وجه است: معتق و پسرعمو و يار و پناه دهنده و حليف (هم قسم) يا عقيد (هم پيمان) و داماد و أولى بالشى ء.(6)

لازم به ذكر است كه محمد بن ابى بكر رازى در آغاز كتاب «غريب القرآن» مى گويد: ... جميع آنچه را در اين كتاب آوردم تنها از پيشوايانى نقل كردم كه همگان

ص: 36


1- . مرآة الجنان: حوادث سال 692 . حاشيه سيالكوتى بر تفسير بَيضاوى: خطبه كتاب.
2- . حديد / 15.
3- . الدرّ المصون فى علم الكتاب المكنون مخطوط .
4- . الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنة: ج 1 ص 360. طبقات الشافعية: ج 3 ص 18. حسن المحاضرة: ج 1 ص 536 . كفاية المتطلّع مخطوط .
5- . حديد / 15.
6- . غريب القرآن: «ولى» .

در درايت و صحت روايت آنان همداستان اند ... . كاتب چَلَبى(1): نام محمد بن ابى بكر رازى را در شمار مصنفان غريب القرآن آورده است.

28 - احمد خُجَندى، جلال الدين

شهاب الدين احمد در «توضيح الدلائل» از جلال الدين خُجَندى نقل كرده كه مَولى بر چند معنى اطلاق مى شود، از جمله: يار، پناه دهنده و أولى. و مَولى در آيه «هىَ مَولاكُم»(2) يعنى أولى بِكُم.(3) شرح حال خجندى در ادامه خواهد آمد.

29 - عبداللّه بن احمد بن محمود نَسَفى، ابوالبركات حافظ الدين (م 701 يا 710 ق)

نَسَفى در تفسيرش «مدارك التنزيل» ذيل آيه مباركه «هِىَ مَولاكُم»(4) گفته كه يعنى هِىَ أولى بِكُم. حقيقت مَولاكُم در جايى است كه سزاوار شماست؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است.(5) قرشى و كفوى و چلپى(6): او و تفسيرش را ستوده اند و در فقه و اصول و تفسير بسيار تعريف كرده اند.

30 - عمر بن عبدالرحمن فارسى قزوينى (م 745 ق)

عمر فارسى در «كشف الكشّاف» پس از شعر لبيد مى نويسد: شاعر گاو ماده وحشى اى را وصف مى كند كه از بيم نيزه زدن شكارچى، ترسان مى گريزد و نمى داند كه شكارچى پيش روى او است يا پشت سرش. شاعر مى گويد كه گاو ماده مى پنداشت سزاوارتر و شايسته تر است كه پشت سر و پيش رويش مكان ترس باشد.(7)

ص: 37


1- . كشف الظنون: ج 2 ص 1208.
2- . حديد / 15.
3- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .
4- . حديد / 15.
5- . مدارك التنزيل: ج 4 ص 226.
6- . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 270. كتائب اعلام الاخيار مخطوط . كشف الظنون: ج 2 ص 1640.
7- . كشف الكشّاف مخطوط .

در «كشف الظنون» ضمن معرفى حواشى «الكشّاف» ، كتاب «كشف الكشّاف» عمر فارسى قزوينى را معرفى كرده است.(1)

31 - نورالدين على، ابن صبّاغ مالكى

ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نوشته كه علما گفته اند واژه «مَولى» براى معانى متعددى به كار رفته و قرآن آنها را آورده است. گاه به معناى «أولى» است. خداى تعالى درباره منافقان فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)؛ يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(3) شرح حال ابن صبّاغ در ادامه خواهد آمد.

32 - محمد بن احمد مَحَلّى (ت 791 - م 864 ق)

محمد بن احمد بن محمد بن ابراهيم بن احمد بن هاشم مَحَلّى، ابوعبداللّه جلال الدين اخبارى مَحَلّى در «تفسير جلالين» گفته است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)؛ يعنى أولى بِكُم.(5) شمس الدين سخاوى و تاج الدين دهّان(6): از او تعريف كرده و به خصوص در علوم قرآن و تفسير و نيز تفسير او را بسيار ستوده اند. همچنين كتاب «تفسير جلالين» - كه جلال الدين سيوطى و جلال الدين مَحَلّى در تأليف آن شريك يكديگرند - از تفاسير مشهور و معتبر است.

33 - حسين بن على كاشفى، واعظ (م حدود 900 ق)

واعظ كاشفى در تفسيرش «مواهب عليّة» - كه به تفسير حسينى مشهور است - در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(7)؛ مَولى را به «سزاوارتر است به شما» تفسير كرده

ص: 38


1- . كشف الظنون: ج 2 ص 1480. همچنين رجوع شود به: طبقات المفسّرين داوودى: ج 2 ص 5 . الدرر الكامنة: ج 3 ص 256. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 143. طبقات القرّاء: ج 1 ص 594 .
2- . حديد / 15.
3- . الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة: ص 43.
4- . حديد / 15.
5- . تفسير جلالين: ص 716.
6- . الضوء اللامع لاهل القرن التاسع: ج 7 ص 39 - 41. كفاية المتطلّع تاج الدين دهّان، مخطوط .
7- . حديد / 15.

است.(1) كتاب «تفسير حسينى» اثر واعظ كاشفى از تفاسير معتبر به شمار مى رود و دانشمندان به اين كتاب اعتماد كرده و مؤلف آن را ستوده اند، از جمله:

شيخ احمد بن ابى سعيد بن عبداللّه بن عبدالرزاق حنفى صالحى معروف به ملا جيوَن در تفسيرش معروف به «تفسير احمدى» ، مولوى تراب على در پايان كتابش «التدقيقات الراسخات فى شرح التحقيقات الشامخات الملقّب بسبيل النجاح فى تحصيل الفلاح» ، شيخ محبوب عالم در تفسيرش به نام «تفسير شاهى» و چلپى در «كشف الظنون» .(2)

34 - ابوالسعود بن محمد عمادى

ابوالسعود عمادى در «ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم» مى نويسد: «مَأواكُمُ النارُ»(3)؛ يعنى هرگز از آن بيرون نرويد. «هِىَ مَولاكُم» يعنى به شما سزاوارتر است. حقيقت مَولاكُم در جايى است كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانچه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ.

يا مراد از مَولاكُم اين است كه آنجا به زودى مكان شما خواهد بود. در اين صورت «مَولى» مشتقّ از «وَلى» به معناى نزديكى است. يا يعنى به زودى ياور شما خواهد بود.

از «وَلْى» به معناى نزديكى. يا اينكه مَولاكُم به معناى يار شماست؛ چنانچه گفته مى شود: تَحِيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ: درود گفتن بين كسانى كه با هم مى جنگند ضربت دردآور است. يا يعنى آتش متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت. چنانچه شما عهده دار انجام موجبات آن بوديد.(4)

ص: 39


1- . مواهب عليّة: ص 1220.
2- . كشف الظنون: ج 1 ص 446.
3- . حديد / 15.
4- . ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم به هامش تفسير رازى : ج 8 ص 72.

محمود بن سليمان كفوى(1): وى را متبحّر در معقول و منقول دانسته و به خصوص در تفسير بسيار ستوده است.

35 - سعيد چَلَبى (م 945 ق)

سعيد چَلَبى در حاشيه تفسير بَيضاوى مى گويد: شاعر در بيت: فَغَدَت كِلا الفَرجَينِ ... ، گاو ماده وحشى اى را وصف مى كند كه از صداى شكارچى گريخته و ترسان گشته و نمى داند كه شكارچى پيش روى او است يا پشت سرش. يعنى هر دو جانب او؛ پشت و رويش، چنان گشت كه او آن را به اينكه موضع ترس باشد سزاوارتر و شايسته تر مى پندارد.

و فرج به معناى ترس است؛ يعنى هر دو موضع آن كه فى الجمله از آن دو مى ترسد. يا به معناى آنچه ميان دست و پاى چارپايان است، زيرا آنچه ميان دست هاى چارپا و آنچه ميان پاهاى او است فرج است ... .

ضمير «هاء» در «أنّه» به «كِلا» باز مى گردد، زيرا «كِلا» لفظا مفرد است. اما «خَلفُها» و «أمامُها» يا بدل از «كِلا» هستند، يا خبر مبتداى محذوف اند؛ يعنى هُما خَلفُها وَ أمامُها: آن دو پشت او و پيش روى اويند. در الكشف چنين آمده است. اينكه گفته حقيقت مَولاكُم «مَحراكُم» است، مَحراكُم از «الحَرى» است. پس «مَولى» از «أولى» مشتقّ شده است، با حذف زوائد.(2)

36 - احمد بن محمد بن عمر خَفاجى مصرى حنفى، شِهاب الدين

شِهاب الدين خَفاجى در «عناية القاضى حاشيه تفسير بَيضاوى» ، در شرح سخنان بَيضاوى ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(3) مى گويد كه «هِىَ أولى بِكُم» يعنى سوختن به آتش از

ص: 40


1- . كتائب اعلام الاخيار مخطوط . همچنين رجوع شود به: البدر الطالع: ج 1 ص 261. شَذَرات الذهب: ج 8 ص 398.
2- . حاشيه چَلَبى مفتى روم بر تفسير بَيضاوى: ذيل حديد / 15. در مورد شرح حال چبلى رجوع شود به: الشقائق النعمانية: ج 2 ص 43. الفوائد البهية: ص 78.
3- . حديد / 15.

نجات يافتن براى شما سزاوارتر است. سپس شعر لبيد عامرى را مثال زده كه شاهد در عبارت مَولى المَخافَةِ است، زيرا به معناى مكانى است كه به ترسيدن سزاوارتر و شايسته تر است. به تعبير ديگر حقيقت مَولاكُم در اينجا مَحراكُم است، يعنى مواردى كه آن به شما سزاوارتر و شايسته تر است. چنانچه در عربى مى گويند: هُوَ حَرىٌّ بِكَذا، يعنى برازنده تر و سزاوارتر و شايسته تر به آن است.

مراد اين نيست كه «مَولى» اسم مكان است از «أولى» به حذف زوائد، چنانچه برخى پنداشته اند. كَقَولِكَ: هُوَ مَئِنَّةُ الكَرَمِ، يعنى مَولاكُم اسم مكان است، اما نه مانند ديگر اسماء مكان، زيرا ديگر اسم مكان ها مكان حدوث فعل اند قطع نظر از اينكه فعل از چه كسى سر زده است، ولى اين اسم مكان محلّى است براى كسى كه كرم صفت او است و به ديگرى كرم كرده است.

بنا بر اين، در «مَولى» معناى «أولى» لحاظ شده، نه اينكه «مَولى» از «أولى» مشتق شده باشد. چنانچه «مَئِنَّة» از «إنّ» تحقيقيّه گرفته شده ولى مشتقّ از آن نيست، زيرا هيچ يك از نحويان قائل نيست كه اشتقاق از اسم تفضيل ممكن است.

همانگونه كه احدى قائل به اشتقاق از حرف نيست. و «مَئِنَّةُ الكَرَمِ» وصف كريم است به طريق كنايه رمزى، مانند اينكه مى گويند: الكَرَمُ بَينَ بُردَيهِ: كرم ميان دو بُرد او است. در شروح الكشّاف چنين آمده است.(1)

محمدامين محبّى و عبدالعزيز دهلوى(2): او و تأليفاتش را بسيار ستوده است. وى از اساتيد شاه ولى اللّه دهلوى (پدر عبدالعزيز دهلوى) است.

37 - سليمان جمل

شيخ سليمان جمل در حاشيه اش بر تفسير جلالين مى گويد: درست اين است كه «مَولاكُم در آيه «هِىَ مَولاكُم»(3) مصدر باشد؛ يعنى ولايت شما يا همان صاحب ولايت

ص: 41


1- . عناية القاضى حاشيه تفسير بَيضاوى: سوره حديد آيه 15.
2- . خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادى عشر: ج 1 ص 331. الارشاد رساله اسانيد، عبدالعزيز دهلوى .
3- . حديد / 15.

شما. يا اينكه اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. همچنين به معناى أولى است، مانند اينكه گفته مى شود: هُوَ مَولاهُ، يعنى به او سزاوارتر است.

در تفسير ابوالسعود نيز در مورد «هِىَ مَولاكُم» معناى سزاوارتر آمده است. حقيقت مَولاكُم مكان شماست كه در آن به شما گفته مى شود. چنانچه گفته مى شود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، به معنى إنَّهُ لَكَريمٌ. يا اينكه مراد از مَولاكُم اين است كه آنجا به زودى مكان شما خواهد بود. در اين صورت مَولى مشتقّ از «وَلىْ» به معناى نزديكى است. يا اينكه مَولاكُم به معناى يار شماست، چنانچه گفته مى شود: تَحيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ: درود گفتن بين كسانى كه با هم مى جنگند ضربت دردآور است.

شِهاب الدين خفاجى نيز گفته «مَئِنَّةُ الكَرَمِ» يعنى مَولاكُم اسم مكان است. اما نه مانند ديگر اسماء مكان، زيرا ديگر اسم مكان ها مكان حدوث فعل اند و قطع نظر از اينكه فعل از چه كسى سر زده است. ولى اين اسم مكان محلّى است براى كسى كه كرم صفت او است و به ديگرى كرم كرده است.

بنا بر اين، در «مَولى» معناى أولى لحاظ شده، نه اينكه مَولى از أولى مشتق شده باشد. چنانچه «مَئِنَّة» از «إنّ» تحقيقيّه گرفته شده ولى مشتقّ از آن نيست. مراد ابوالسعود از اينكه مَولاكُم يعنى يار شما، اين است كه شما يارى جز آتش نداريد. چنانچه معنى بيت ««تَحِيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ» اين است كه درودى بر آنان نيست مگر ضربت دردناك. و اين به عنوان ريشخند است و مراد نفى ياور و تحيّت است.(1)

38 - جاراللّه اله آبادى

ملا جاراللّه اله آبادى در حاشيه اش بر تفسير بَيضاوى و در تفسير آيه پانزدهم سوره حديد، از آمدن «مَولى» به معناى «أولى» نوشته كه بَيضاوى مى گويد: حقيقت مَولاكُم مَحراكُم است و مَحراكُم از «حَرى» گرفته شده است. پس «مَولى» يعنى «حَرىّ» به معناى شايسته و سزاوار. «مَولى» مشتقّ از «أولى» است به حذف زوائد.(2)

ص: 42


1- . حاشيه تفسير جلالين: سوره حديد. شرح حال شيخ سليمان جمل در: الاعلام: ج 3 ص 131.
2- . حاشيه تفسير بَيضاوى: سوره حديد. شرح حال اله آبادى در: نزهة الخواطر: ج 6 ص 54 .
39 - محب الدين افندى (م 1014 ق)

محب الدين افندى در «تنزيل الآيات فى شرح شواهد الكشّاف» در شرح بيت لبيد - كه زمخشرى در «الكشّاف» به آن استهشاد كرده - «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.(1)

40 - محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير

محمد امير يمانى در «الروضة النديّة» آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را ضمن بيان معانى «مَولى» ، از فقيه حميد نقل كرده و نوشته است: از معانى «مَولى» أولى است. خداى تعالى فرموده است: «هِىَ مَولاكُم» يعنى: سزاوارتر به شما و به عذاب شما.(2) در ادامه نيز شرح حال محمد بن اسماعيل امير خواهد آمد.

41 - عبدالرحيم بن عبدالكريم

عبدالرحيم بن عبدالكريم در «شرح معلّقات سبع» در شرح بيت لبيد عامرى گفته است: شاعر از «مَولى» أولى را اراده كرده است ... ، و معناى شعرش اين است: مقصود گاو ماده درباره دو فرجش - يعنى آنچه در پيش و پشت او است - اين است كه هر يك از آنها به ترسيدن سزاوارتر است.(3)

42 - رشيد نبى

رشيد نبى نيز در «شرح معلّقات سبع» در شرح بيت مذكور از لبيد «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.(4)

43 - سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى

وى در «نور الابصار» در نقل معانى «مَولى» از علما، «أولى» را نيز آورده است.(5)

ص: 43


1- . تنزيل الآيات فى شرح شواهد الكشّاف: ص 140. براى شرح حال وى رجوع شود به: ريحانة الالبّاء: ص 99.
2- . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية.
3- . شرح معلّقات سبع.
4- . شرح معلّقات سبع. براى شرح حال رشيد نبى رجوع شود به: نزهة الخواطر: ج 7 ص 178.
5- . نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار عليهم السلام: ص 78.

آيا ممكن است بگوييم دهلوى از اين سخنانى كه از بزرگان و نام آوران لغت و تفسير و حديث و ادب ذكر كرديم اطلاع نداشته است ؟ ! و آيا ممكن است وى به هيچ تفسيرى مراجعه نكرده باشد و بر سخنان مفسران آگاه نشده باشد ؟ ! حتى تفاسير متداولى مانند «الكشّاف» و «معالم التنزيل» و «تفسير جلالين» و «انوار التنزيل» !

گروه دوم: اعتراف دانشمندان علم كلام به آمدن مَولى به معناى أولى
اشاره

اضافه بر آنچه گذشت، بعضى از مشاهير متكلمان اهل سنت، در حالى كه به پيروى از فخر رازى تواتر حديث غدير و دلالتش را انكار مى كنند ! به شيوع استعمال «مَولى» در معناى «أولى بالتصرّف» اعتراف كرده اند. و اين دليل ديگرى است بر شدت تعصّب دهلوى كه اين جهت را نيز انكار كرده است ! اينك نصّ سخنان دو تن از آن دانشمندان:

1 - مسعود بن عمر بن عبداللّه تَفتازانى شافعى، سعدالدين (ت 712 - م 791 ق)

تفتازانى در «شرح مقاصد» مى نويسد: از واژه «مَولى» گاه معناى معتق و هم پيمان و پناه دهنده و پسرعمو و ياور و أولى بالتصرف اراده مى شود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى أولى بِكُم. ابوعبيده معناى «أولى بِكُم» را براى مَولاكُم ذكر كرده است. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... ؛ يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.

بارى، استعمال «مَولى» به معناى عهده دار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل تفضيل نيست و همچون آن به كار نمى رود.(2)

ص: 44


1- . حديد / 15.
2- . شرح مقاصد: ج 2 ص 290.

سيوطى و كفوى(1): وى را در اصول اعتقاد و اصول فقه و به خصوص در علم ادبيات بسيار ستوده اند. ابن حجر گفته كه او شاگرد قطب الدين رازى و عضدالدين ايجى بوده است.

2 - على بن محمد قوشچى، علاءالدين (م 879 ق)
اشاره

قوشچى در «شرح تجريد» مى گويد: از واژه «مَولى» گاه معناى مُعتِق و مُعتَق و هم پيمان و پناه دهنده و پسرعمو و ياور و أولى بالتصرف اراده مى شود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)؛ يعنى أولى بِكُم. ابوعبيده معناى «أولى بِكُم» را براى مَولاكُم ذكر كرده است.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر - أولى بِها - است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.(3) قوشچى از دانشمندان بزرگ اهل سنت است. چلپى در «كشف الظنون» در معرفى شروح تجريد كتاب او را معرفى كرده و وى را ستوده است.(4)

شبهه و پاسخ آن

در آخر شبهه اى كه مربوط به اين بخش است را مطرح كرده و پاسخ مى دهيم:

شبهه:

سخنان تفتازانى و قوشچى نقل قولى از شيعه در دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت است، و به پذيرش معناى «أولى» براى «مَولى» از جانب اين دو نفر دلالت نمى كند.

ص: 45


1- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة: ج 2 ص 285. كتائب الاعلام مخطوط .
2- . حديد / 15.
3- . شرح تجريد: ص 363.
4- . كشف الظنون: ج 1 ص 348. براى شرح حال قوشچى رجوع شود به: البدر الطالع: ج 1 ص 495.

و اما پاسخ اين شبهه:

اين دو در مقام پاسخ به استدلال اماميه به حديث غدير، از اين جهت سكوت كرده و به سند حديث غدير پرداخته اند. در ادامه، ذيل حديث: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن، را قرينه اين دانسته اند كه مراد از «مَولى» ناصر و محبّ است.

اين نشان مى دهد كه تَفتازانى و قوشچى شيوع استعمال «مَولى» در معناى «أولى بالتصرف» را پذيرفته اند. پس اين سخن و اقرار اين دو نفر است و از جانب شيعه نيست. اين واقعيت با مراجعه به نصّ سخنان ايشان كاملاً واضح است.

عبدالوهاب قنّوجى از «المواقف» قاضى ايجى و شرح آن اثر شريف جرجانى نقل مى كند كه آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده اند. سپس در ردّ اينان اعتراف قوشچى شارح تجريد به آمدن مَولى به معناى أولى را نقل كرده است. ملخّص كلام عبدالوهاب قنّوجى ضمن گفتار او در مقام پاسخ به حديث غدير چنين است:

اين حديث صحيح نيست ... ، چرا كه على عليه السلام روز غدير نه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بلكه در يمن بود. در ردّ اين كلام گفته اند كه غيبت على عليه السلام منافى صحت حديث نيست. ولى اين سخن درستى نيست، زيرا حديث اينگونه روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فرا خواند و دستش را گرفت و چنين و چنان فرمود ... .

اضافه بر اين، هيچ كس نگفته كه مَفعَل به معناى أفعَل مى آيد، چرا كه گفته مى شود: «أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» ، و همچنين «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولى الرجُلَينِ وَ الرِجالِ» . در «المواقف» و شرح آن چنين آمده است.

اما در اين كلام اشكالى هست كه شارح تجريد آن را ياد كرده و نوشته است: گاه از واژه «مَولى» أولى بالتصرّف اراده مى شود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى أولى بِكُم.

ص: 46


1- . حديد / 15.

ابوعبيده معناى أولى بِكُم را براى مَولاكُم ذكر كرده است. چنانچه در حديث پيامبر صلى الله عليه و آله است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. همچنين مثال اين معنى در شعر بسيار است.

در مجموع، استعمال «مَولى» به معناى عهده دار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرّف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. البته مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل تفضيل نيست و همچون آن به كار نمى رود.

با اين همه، اگر پذيرفته شود كه مراد از «مَولى» أولى است، به چه دليل مراد از آن اولى به تصرّف و تدبير باشد ؟ بلكه رواست كه مراد از آن اولى در اختصاص و نزديكى به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.

گروه سوم: ابوبكر و عمر از «مَولى» ، «أولى» فهميده اند
اشاره

دليل ديگر اينكه ابوبكر و عمر بالخصوص، در روز غدير از واژه «مَولى» معناى «أولى» را فهميده اند. در اين باره شبهه اى گفته شده، كه آن را همراه با جوابش بيان مى كنيم:

شبهه

نفر اول: ابن حجر مكى در وجوه پاسخ به استدلال به حديث غدير نوشته است:

وجه سوم: قبول كرديم كه «مَولى» به معناى «أولى» است، ولى نمى پذيريم كه مراد از آن اولى به امامت باشد، بلكه مراد اولى به پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله و نزديكى به او است. چنانكه در سخن خداى تعالى آمده است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه»(1): بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه از او پيروى كردند.

ص: 47


1- . آل عمران / 68 .

نه دليل قطعى بر نفى اين احتمال هست و نه دليل ظاهر، بلكه واقع امر همين است، چرا كه اين همان معنايى است كه ابوبكر و عمر از آن فهميده اند - و اين دو تن تو را در فهم حديث كافى هستند - زيرا وقتى حديث را شنيدند به على عليه السلام گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى مردان و زنان مؤمن گشتى. اين خبر را دارقطنى نقل كرده است.

دارقطنى همچنين آورده است كه به عمر گفته شد: تو با على به گونه اى رفتار مى كنى كه با هيچ يك از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله چنين رفتار نمى كنى ! عمر گفت: زيرا او مولاى من است.(1)

نفر دوم: شيخ عبدالحق دهلوى در «اللّمعات فى شرح المشكاة» اين كلام را از ابن حجر مكّى نقل كرده و آن را پسنديده است.

نفر سوم: شهاب الدين احمد عجيلى گفته كه من اهل تولاّى امام على بن ابى طالب عليه السلام هستم، كه لقبش مرتضى است و در كردار و گفتار نيز پسنديده است. مراد از تولّى ولايت است، و مراد از آن (ولىّ) صديق و ناصر يا سزاوارتر به پيروى كردن و نزديكى است.

چنانكه در قرآن آمده است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه»(2): بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه از او پيروى كردند. اين معنايى است كه عمر از حديث فهميده است، زيرا وقتى حديث را شنيد، گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب كه اكنون ولىّ هر مرد و زن مؤمنى گشتى.(3)

پاسخ شبهه

اول. جالب اينجاست كه ابن حجر كلام خود را نقض كرده و آمدن مَولى به معناى «أولى» را به طور مطلق انكار كرده است ! با اينكه در وجه سوم تصريح نموده كه آمدن

ص: 48


1- . الصواعق المحرقة: ص 26.
2- . آل عمران / 68 .
3- . ذخيرة المآل مخطوط .

«مَولى» به معنى «اولى به پيروى كردن از پيامبر صلى الله عليه و آله و نزديكى به او» واقعيت است، زيرا ابوبكر و عمر همين معنى را از اين واژه دريافته اند. ولى در وجه دوم از وجوه ردّ بر تمسّك شيعه به حديث غدير مى نويسد:

وجه دوم: ما نمى پذيريم كه معناى «مَولى» آن باشد كه ايشان گفته اند، بلكه معناى «مَولى» ناصر است، چرا كه اين معنى بين معانى اى نظير معتِق (آزادكننده) و عتيق (آزادشده) و متصرّف در امر و ناصر و محبوب، مشترك و در همه آنها حقيقت است. پس تعيين يكى از معانى مشترك بدون دليل نادرست و غير قابل اعتناست.

تعميم آن نيز در همه مفاهيمش جايز نيست، زيرا اينكه «مَولى» مشترك لفظى باشد و اينكه به حسب تعدّد معانى وضع هاى متعدد داشته باشد مورد اختلاف است، و رأى جمهور اصوليان و علماى علم بيان و اقتضاى استعمالات لفظ مشترك از سوى فصحاء اين است كه لفظ مشترك همه معانى اش را در بر نمى گيرد.

اضافه بر اين، اگر قول ديگر را اخذ كنيم و به تعميم آن قائل شويم يا بنا را بر اين بگذاريم كه «مَولى» مشترك معنوى است؛ اينگونه كه داراى يك وضع براى قدر مشترك يعنى قرب معنوى از «وَلْى» است، در اين صورت لفظ «مَولى» مى تواند بر هر يك از معانى گذشته صدق كند. پس تعميمش به اينجا نمى انجامد، چرا كه نمى توان از واژه «مَولى» هر دو مفهوم معتق (آزادكننده) و عتيق (آزادشده) را اراده كرد. بنا بر اين، اراده يك معنى متعيّن مى شود.

ما و اماميه در صحت اراده معناى «حُبّ» (دوست داشتن) همداستانيم و على عليه السلام سيّد و حبيب ماست. حق آن است كه بودن «مَولى» به معناى «امام» در لغت و شرع معهود نيست: در شرع كه واضح است، و در لغت هم هيچ يك از بزرگان زبان عربى نگفته است كه مَفعَل به معناى اَفعَل مى آيد. و مَولاكُم در آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى مقرّ شما يا ياور شما، كه مبالغه در نفى نصرت و يارى است. چنانچه گويند: گرسنگى توشه كسى است كه توشه اى ندارد.

ص: 49


1- . حديد / 15.

همچنين استعمال مانع از اين است كه مَفعَل به معناى اَفعَل باشد، چرا كه گفته مى شود: «هُوَ أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» ، و «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولَى الرَجُلَينِ» . بنا بر اين، تنها با نظر به روايت آتى - يعنى من كنت وليّه ... - متصرّف در امور را يكى از معانى «مَولى» قرار داديم.

هدف از تنصيص بر موالات على عليه السلام اجتناب از دشمنى با او است، زيرا تنصيص بر اين مطلب سبب افزونى شرف او است. پيامبر صلى الله عليه و آله سخن خود را با «أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» آغاز و آن را سه بار تكرار كرد، تا در جهت قبول كردن آنان تحريك بيشترى داشته باشد. دعايى كه در انتهاى سخن حضرت آمده نيز همين حكم را دارد.(1)

مى بينيم كه ابن حجر چگونه اينجا و در وجه دوم بر نفى احتمال اراده «أولى» از «مَولى» به طور مطلق پافشارى مى كند، و سپس در وجه سوم ادّعا مى كند كه معناى واقعى «مَولى» در حديث «أولى به اتّباع و پيروى» است !

وى در اين باره به فهم ابوبكر و عمر استناد مى كند كه آن دو اين معنى را از حديث فهميده اند و خود سخنان طولانى و بيهوده اش را ابطال مى كند ! آيا اين گفتار طولانى ردّ ابوبكر و عمر و ابطال فهم آن دو نيست ؟ ! آيا حتما بايد شيعه را ردّ كرد، هر چند به ردّ ابوبكر و عمر بيانجامد ؟ !

دوم. و اما عبدالحق دهلوى ! او نيز در اين تناقض گويى همانند ابن حجر بوده و در كتاب «اللّمعات» گفتار وى را عينا نقل كرده و دوگانه گويى او را متوجه نشده است ! البته در ترجمه فارسى «المشكاة» كلام ابن حجر در وجه سوم را آورده و جمله «بلكه واقع امر همين است، چرا كه اين همان معنايى است كه ابوبكر و عمر از آن فهميده اند» را جا انداخته است ! واقعا اين است امانت در نقل ؟ !

گروه چهارم: حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ ... »
اشاره

از جمله ادله قاطع بر آمدن «مَولى» به معناى «أولى» و اينكه مراد از حديث غدير

ص: 50


1- . الصواعق المحرقة: ص 25.

همين معنى است، ورود اين حديث به لفظ «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ ... » در بعضى از طرق، و به لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِنَفسِهِ» در ديگر طرق آن است:

اول. مواردى كه «مَن كُنتُ أولى بِنَفسِه ... » آمده

نمونه هايى از نقل حديث غدير به تعبير «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِنَفسِهِ» :

1. طَبَرانى در مسند زيد بن ارقم، خطبه غدير را نقل كرده كه حديث ثقلين نيز در متن خطبه هست. در پايان خطبه آمده است: سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم على ولىّ او است. خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى فرما، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.(1)

2 و 3. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى در دو كتابش، روايت طبرانى را نقل كرده است.(2)

4. قاضى ثناءاللّه هندى، از شاگردان شاه ولى اللّه دهلوى - كه مخاطب ما عبدالعزيز دهلوى در «إتحاف النبلاء» او را بيهقىِ زمان خوانده - مى گويد: در بعضى از طرق حديث غدير آمده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)

5 . سبط ابن جوزى پس از بيان عدم جواز معانى ديگر براى «مَولى» در حديث غدير مى نويسد: معناى حديث اين است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ أولى بِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم على عليه السلام نسبت به او از خودش سزاوارتر است.

6 . حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى نيز در كتاب خود به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است. وى اين حديث را با اِسناد خود به

ص: 51


1- . المعجم الكبير: ج 5 ص 186.
2- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط . نزل الابرار بما صحّ من مناقب آل بيت الاطهار عليهم السلام: ص 21.
3- . سيف مسلول مخطوط .

مشايخش چنين نقل كرده است: پس رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و گفت: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ اويم و نسبت به او از خودش سزاوارترم على ولىّ او است.(1)

دوم. استدلال به تعبير «مَن كُنتُ أولى بِنَفسِه ... »

جمع بندى آنچه گفته شد اين است كه: از قضاياى پذيرفته شده نزد دانشمندان اين است كه بخش هايى از هر حديث بخش هاى ديگر آن را تفسير مى كند. اين قضيه اى است كه محققان در توضيح مشكلات اخبار و رفع اشكالات آن به آن استناد مى كنند. از جمله ابن حجر عسقلانى در شرح حديثى كه عايشه نقل كرده، از اين قضيه استفاده كرده است.

در اين حديث آمده است: هاله دختر خُويلد و خواهر خديجه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله اذن خواست. پيامبر صلى الله عليه و آله به ياد اذن خواستن خديجه افتاد و مسرور گشت و فرمود: خدايا اين هاله است. عايشه مى گويد: هاله از اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله مغرور گشت. من به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتم: چيست كه پيرزنى از پيرزنان قريش را كه همه دندان هايش ريخته و در گذشت روزگار نابود شده ياد مى كنى ؟ خدا بهتر از او را براى تو جايگزين ساخته است.

ابن حجر در شرح اين حديث مى نويسد: ابن تين درباره عبارت «خدا بهتر از او را براى تو جايگزين ساخته است» مى گويد: سكوت پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر اين سخن دليل برترى عايشه بر خديجه است. مگر اينكه مراد از «بهتر بودن» در حديث، زيبايى صورت و كم سالى باشد.

از اينكه در اين طريقِ نقلِ حديث مذكور نيامده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن عايشه را ردّ كرد، عدم آن (يعنى: ردّ نكردن سخن عايشه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله) لازم نمى آيد، بلكه واقع اين است كه ردّ سخن عايشه از جانب رسول اللّه صلى الله عليه و آله صادر شده است.

ص: 52


1- . تذكرة خواص الامة: ص 32.

مى گويم: روا نيست كه ولايت بر امامتى حمل شود كه تصرّف در امور مؤمنان است، زيرا در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله متصرّف مستقل تنها او بود و بس. از اين رو، ولايت در اين حديث بايد بر محبت و وِلاى اسلام و مانند اين دو حمل شود.(1)

مى بينيم كه طيبى آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» را انكار نمى كند. چنانكه سخن او ظاهر است در اينكه تصرّف در امور مؤمنان همان امامت است.

2. على بن سلطان قارى گفتار طيبى را عينا در شرح خود بر «المشكاة» آورده است.(2)

3. فخر رازى در تفسير آيه «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(3): «سپس به سوى خدا مولاى راستين شان باز گردانده شوند» ، مى نويسد:

خداى تعالى در اين آيه خود را به دو نام ناميده است كه يكى از آن دو «مَولى» است. پيشتر دانستى كه واژگان «مَولى» و «ولىّ» از «وَلْى» به معناى نزديكى مشتق شده اند.

خداى سبحانه قريب و بعيد و ظاهر و باطن است ... . معناى «مَولاهُمُ الحَقِّ» اين است كه آنان در دنيا تحت تصرّفات موالى باطل، يعنى نفس و شهوت و غضب بودند. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «أ فَرَأيتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ»(4): «آيا ديدى آن كس را كه هواى نفسش را خداى خود گرفته بود» . هنگامى كه انسان بميرد از تصرّفات موالى باطل رها مى شود و تحت تصرّفات مولاى حق قرار مى گيرد.(5)

4. فخر رازى در تفسير آيه «وَ اعتَصِمُوا بِاللّه ِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(6): «به خدا پناه ببريد او مولاى شماست چه مولاى خوب و چه ياور خوبى است» ، مى گويد:

ص: 55


1- . شرح مشكات مخطوط .
2- . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 568 .
3- . انعام / 62 .
4- . جاثيه / 23.
5- . تفسير رازى: ج 13 ص 17، 18.
6- . حجّ / 78.

قفّال در معناى «اعتَصِمُوا بِاللّه ِ» گويد: در آنچه بيمناك هستيد خداى را پناهگاه خود سازيد. «هُوَ مَولاكُمْ» يعنى سرور شما و متصرّف در شما او است. «فَنِعمَ المَولى» يعنى آقا و سرور خوبى است. «وَ نِعمَ النَصيرُ» يعنى ياور خوبى است. گويا خداى سبحانه مى گويد: من مولاى تو بلكه ياور و كفايت كننده تو هستم.(1)

5 . نيشابورى هم همان كلام فخر رازى در تفسير آيه نخست را گفته است.(2)

6 . ابن كثير در تفسير همين آيه گويد: يعنى همه امور به خدا باز گردانده مى شود و او داورِ دادگر است كه درباره آنها داورى مى كند؛ بهشتيان را به بهشت و دوزخيان را به دوزخ مى بَرد.(3)

پس ابن كثير «مَولى» را به حَكَم و داور تفسير كرده است. اگر ما نيز «مَولى» را در حديث غدير به همين معنى تفسير كنيم، باز هم امامت ثابت خواهد شد.

دوم. آمدن «مَولى» به معناى «متولّى امر»

آمدن مَولى به معناى «متولّى امر» نيز از سخنان عالمان عربيّت و مفسّران ثابت مى شود. اين معنى نيز - مانند معناى پيشين - امامت و خلافت را مى رساند، زيرا واضح است كه متولّى همان متصرّف است. و خواهد آمد كه سعيد چَلَبى و شِهاب خَفاجى در حاشيه هايشان بر تفسير بَيضاوى به اين مطلب تصريح كرده اند.

از سخنان جماعتى از بزرگان و سرشناسان محقّق در علوم گوناگون ثابت مى شود كه «مَولى» به معناى «متولّى امر» است. اينك شمارى از كسانى كه به اين مطلب تصريح كرده اند:

1. محمد بن يزيد مُبَرَّد، ابوالعباس

2. حسين بن محمد بن مفضّل، ابوالقاسم، راغب اصفهانى

ص: 56


1- . تفسير رازى: ج 23 ص 74.
2- . تفسير نيشابورى: ج 7 ص 128.
3- . تفسير ابن كثير: ج 2 ص 138.

3. على بن احمد واحدى، ابوالحسن

4. احمد بن حسن بن احمد زاهد

5 . محمود بن عمر زَمخشرى، جاراللّه

6 . مبارك بن محمّد جَزَرى، ابوالسعادات

7. احمد بن يوسف بن حسن كواشى

8 . عبداللّه بن عمر بَيضاوى، ناصرالدين

9. عبداللّه بن احمد نَسَفى

10. محمد بن يوسف اندلسى، ابوحيّان

11. حسن بن محمد نيشابورى، نظام الدين

12. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين

13. محمدطاهر گُجَراتى

14. ابوالسعود بن محمد عمادى

15. سعيد چَلَبى

16. احمد بن محمد بن عمر خَفاجى، شِهاب الدين

17. فخر رازى

و اما تفصيل اين موارد:

1. محمد بن يزيد مُبَرَّد

سيد مرتضى از مُبَرَّد نقل كرده كه او پس از تأويل آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است» ، گفته است: ولىّ و مَولى هم معنى هستند، و خدا سزاوار به آفريدگانش و متولّى امور آنهاست.(2)

ص: 57


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
2- . الشافى فى الامامة: ص 123 به نقل از كتاب: العبارة عن صفات اللّه مُبَرَّد .

2. راغب اصفهانى

سيوطى در معرفى كتب غريب القرآن مى نويسد: از بهترين آنها «المفردات» راغب است. راغب اصفهانى در همين كتاب مى گويد: وِلاء و توالى آن است كه دو يا چند شى ء چنان پديد آيند كه بين آنها چيزى كه از آنها نيست، نباشد.

اين معنى به طور استعاره، براى نزديكى از حيث مكان يا نسبت يا دين يا دوستى و يارى و اعتقاد به كار مى رود. ولايت به عهده گرفتن امر است و «ولىّ» و «مَولى» در همه اينها استعمال مى شوند؛ هم در معناى فاعلى يعنى مُوالى، و هم در معناى مفعولى يعنى مُوالى. به مؤمن مى گويند: او ولىّ خداست، اما مراد اين نيست كه او مولاى خداست.(1)

3. على بن احمد واحدى، ابوالحسن

ابوالحسن واحدى مى نويسد: «ثُمَّ رُدُّوا» يعنى بندگان به سبب مرگ باز مى گردند. «إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(2) يعنى به سوى خدا مولاى راستين شان كه عهده دار امور آنان است.(3)

4. احمد بن حسن زاهد درواجكى

زاهد درواجكى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(4) مى نويسد: مَولى در لغت: هر كس كه عهده دار مصالح تو شود مولاى تو است. او به امور تو مى پردازد و تو را در برابر دشمنانت يارى مى كند. از همين رو است كه پسرعمو و آزادكننده بنده را مَولى ناميده اند. سپس اين واژه اسم گشته براى كسى كه ملازم چيزى شود، چنانكه مى گويند: أخ الفُقَراءِ، أخُ المالِ.(5)

ص: 58


1- . المفردات: ص 533 .
2- . انعام / 62 .
3- . التفسير الوسيط مخطوط .
4- . حديد / 15.
5- . تفسير زاهدى مخطوط .

5 . جاراللّه زَمخشرى

زَمخشرى در تفسير آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا»(1): «تو مولاى مايى پس ما را يارى كن» ، مى نويسد: «مَولانا» تو آقا و سرور مايى و ما بندگان توييم، يا يعنى ياور ما، يا متولّى امور ما. «فَانصُرنا» از حقوق مَولى اين است كه بندگانش را يارى كند، چرا كه عادت تو اين است. يا اينكه يارى ما از جمله امور ماست كه عهده دارى اش بر تو است.(2)

6 . ابوالسعادات ابن اثير

مبارك بن محمد بن اثير جَزَرى گويد: «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است، و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى واقع مى شود ... . هر كس كه عهده دار امرى شود يا به آن بپردازد مولا و ولىّ آن امر است ... .

اين حديث در همين معنى است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است. در روايت ديگرى به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده است، يعنى متولّى امر آن زن.(3)

7. احمد بن يوسف كواشى

احمد بن يوسف كواشى ذيل آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(4) مى نويسد: به سبب وجود «فاء» در «فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ» نبايد بر سر «أنتَ مَولانا» وقف كرد. مَولانا يعنى سرور ما و متولّى امور ما، زيرا جمله فَانصُرنا نتيجه «أنتَ مَولانا» است؛ يعنى بى گمان تو سرور ما هستى و سرور بندگانش را يارى مى كند.(5)

ص: 59


1- . بقره / 286.
2- . الكشّاف: ج 1 ص 333.
3- . النهاية: «ولى» .
4- . بقره / 286.
5- . التلخيص فى التفسير مخطوط . در كتابخانه ناصريّه نسخه اى از اين كتاب هست كه در سال 677 هجرى - يعنى در زمان حيات مؤلف - كتابت شده است.

8 . ناصرالدين بَيضاوى

ناصرالدين بَيضاوى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1) مى نويسد: يعنى آن به شما سزاوارتر است. مانند شعر لبيد:

فَغَدَت كِلا الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفُها وَ أمامُها

پس هر دو جانب گاو ماده؛ پشت سر و پيش رويش چنان گشت كه او آنها را به موضع ترسيدن سزاوارتر مى پنداشت.

يا اينكه مَولاكُم يعنى متولّى شما؛ يعنى آتش متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت. چنانكه شما در دنيا عهده دار انجام موجبات آن بوديد. و آتش بد بازگشتگاهى است.(2)

9. عبداللّه بن احمد نَسَفى

نَسَفى گويد: «أنتَ مَولانا» يعنى تو سرور ما هستى و ما بندگان تو هستيم. يا يعنى ياور ما و متولّى امور ما.(3)

10. ابوحيّان اندلسى

ابوحيّان در تفسير آيه «هُوَ مَولانا»(4) مى نويسد: «هُوَ مَولانا» يعنى ناصر و حافظ ما. اين قول جمهور است. كلبى گويد: يعنى: در مرگ و زندگى نسبت به ما از خود ما سزاوارتر است. همچنين گفته شده است: يعنى خداوندگار و سرور ماست، و از همين رو هر گونه كه بخواهد در امور ما تصرّف مى كند.

بنا بر اين، واجب است كه نسبت به آنچه از سوى او صادر مى شود خشنود باشيم. و خود فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(5): «اين

ص: 60


1- . حديد / 15.
2- . تفسير بَيضاوى: ص 716.
3- . تفسير نَسَفى: ج 1 ص 144.
4- . توبه / 51 .
5- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.

شما مى راند، زيرا او «نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ» : «مولاى خوب و ياور خوبى است» . پس به ولايت و يارى او اطمينان داشته باشيد.(1)

نيز نيشابورى در تفسير آيه «هُوَ مَولانا»(2) گويد: جز او كسى متولّى امور ما نيست. هر چه بخواهد از اسباب شادى و غم در ما پديد مى آورد، و كسى را نرسد كه به او اعتراض كند.(3)

و در تفسير آيه «وَ اللّه ُ مَولاكُم»(4) مى نويسد: يعنى متولّى امور شما. و گفته اند: يعنى نسبت به شما از خودتان سزاوارتر است و خيرخواهى او از خيرخواهى هاى شما در حق خودتان نافع تر است.(5) و در تفسير آيه «وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللّه ِ»(6): «و به ريسمان خدا چنگ زنيد» ، مى نويسد: تا اينكه به او ملحق شويد. او متولّى فانى كردن شما از خودتان است، و در از ميان بردن هستى شما مولاى خوبى است، و ياورى نيكو است در اينكه شما را به وجود خداوندتان باقى بدارد.(7)

12. جلال الدين سُيوطى

جلال الدين سيوطى در معناى آيه «أنتَ مَولانا» مى نويسد: سرور ما و متولّى امور ما. همچنين وى در ذيل آيه «فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم»(8) مى گويد: ياور شما و متولّى امور شما، و در تفسير آيه «لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا»(9): «جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده

ص: 62


1- . تفسير نيشابورى: ج 9 ص 153.
2- . توبه / 51 .
3- . تفسير نيشابورى: ج 10 ص 104.
4- . تحريم / 2.
5- . تفسير نيشابورى: ج 28 ص 80 .
6- . آل عمران / 103.
7- . تفسير نيشابورى: ج 17 ص 126.
8- . انفال / 40.
9- . توبه / 51 .

كه به ما برسد به ما نخواهد رسيد» ، و آيه «هُوَ مَولانَا»(1): او مولاى ماست، مى گويد: يعنى يار ما و متولّى امور ما.(2)

13. محمد بن طاهر فَتَّنى گُجَراتى

گُجَراتى در اين باره كلام ابن اثير در «نهايه» - كه در بالا گذشت - را آورده است.(3)

14. ابوالسُعود عمادى

ابوالسعود ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(4) مى نويسد: متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت، چنانكه شما عهده دار انجام موجبات آن بوديد.(5)

15. سعيد چَلَبى

سعيد چلبى در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم» گويد: متولّى شما، يعنى متصرّف در كار شما.(6)

16. شِهاب الدين خَفاجى

خفاجى در شرح سخن بَيضاوى مى نويسد: متولّى شماست يعنى خدا در شما تصرّف مى كند. چنانكه شما در امورى از دنيا كه او واجب ساخته و مقتضى اش را فراهم كرده تصرّف مى كنيد.(7)

17. فخر رازى

آمدن «مَولى» به معناى «متولّى امر» به قدرى واضح است كه فخر رازى - كه مى كوشد تا آمدن اين واژه به معناى «أولى» را انكار كند - در تفسير آيه «أنتَ مَولانا

ص: 63


1- . توبه / 51 .
2- . تفسير جلالين: ص 66 ، 240، 256.
3- . مجمع البحار: «ولى» .
4- . حديد / 15.
5- . تفسير ابوالسعود هامش تفسير فخر رازى : ج 8 ص 72.
6- . حاشيه چَلَبى بر تفسير بَيضاوى.
7- . حاشيه خَفاجى بر تفسير بَيضاوى.

فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» ، مى نويسد:

در سخن خداى تعالى يعنى «أنتَ مَولانا» فايده ديگرى نيز هست و آن اينكه اين واژه به نهايت فروتنى و خاكسارى دلالت مى كند، و اعتراف است به اينكه خداى سبحانه متولّى هر نعمتى است كه بندگان به آن مى رسند و او بخشنده هر مكرمتى است كه ايشان به آن دست مى يابند.

پس بندگان ناگزير در هنگام دعا اظهار مى كنند كه به فضل و احسان خدا دلگرم اند. همچون كودكى كه مصلحتش جز به تدبير سرپرستش انجام نمى پذيرد، و مانند بنده اى كه جمع مهمّاتش جز به اصلاح مولايش به سامان نمى آيد. زيرا خداى سبحانه بر پاى دارنده آسمان ها و زمين است و به اصلاح مهمّات همگان به دست او است و در حقيقت متولّى امور همه است. چنانكه خود فرموده است: «نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَّصيرُ»(2): «مولاى خوب و ياور خوبى است» .

سوم. آمدن «مَولى» به معناى «وارث» يا «أولى»

در بعضى موارد واژه مَولى به معناى «وارث» يا «أولى» يعنى سزاوارتر آمده است:

1. فخر رازى

با اينكه فخر رازى با شبهه هاى واهى سعى در انكارِ آمدن «مَولى» به معناى «أولى» دارد و عده اى سست عقيده را هم گمراه كرده است، اما در تفسير آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ وَ الأقرَبُونَ وَ الَذينَ عَقَدَت أيمانُكُم فَآتُوهُم نَصيبَهُم»(3)، تفسير «مَولى» به «وارث سزاوارتر» را از ابوعلى جبائى نقل كند و آن را مانند ديگر وجوه مذكور در تفسير اين آيه نيكو مى شمارد. اينك نصّ كلام وى:

ص: 64


1- . بقره / 286.
2- . تفسير رازى: ج 7 ص 161.
3- . نساء / 33.

در شرح قَسطَلانى بر صحيح بخارى، در «كتاب التفسير» در شرح «من مولاى او خواهم بود» آمده است: يعنى من ولىّ كسى هستم كه از دنيا رفته و از جانب او كارهايش را به عهده خواهم گرفت.(1)

ظاهر اين كلام نشان مى دهد كه مراد از «مَولى» در اين حديث «متولّى امر» است.

بعضى از شارحان نيز «مَولى» در اين حديث را به معنى ولىّ امر دانسته اند و كسى كه به مصالح امور قيام مى كند. در شرح شمس الدين كرمانى آمده است: اداى قرض فقرا از ويژگى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله است. البته اين كار از مال خالص او يا بنا بر قول ديگر از بيت المال پرداخت مى شود. بى گمان رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال حيات و ممات افراد امت به مصالح ايشان قيام مى كند و در هر دو حال به امور ايشان مى پردازد.(2)

نَوَوى مى نويسد: معناى حديث اين است: پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است: من در زمان زندگى و مرگ هر يك از شما به مصالح او قيام مى كنم، و در هر دو حال ولىّ او هستم. از اين رو اگر وامى بر گردن وى باشد و خُلف وعده نكرده باشد، از نزد خود آن را ادا مى كنم.

و اگر او مالى داشته باشد، آن مال از آن وارثان او است و من چيزى از آن را نمى گيرم.

و اگر خانواده فقيرى به جا نهاده باشد، بايد نزد من آيند كه پرداخت خرجى آنان به عهده من است.(3)

بنا بر اين، «مَولى» يعنى ولىّ امر و متولّى امر و كسى كه به مصالح متولّى عليه قيام مى كند. در شرح ابن حجر عسقلانى آمده است: «من مولاى او هستم» يعنى ولىّ او هستم.(4) پس مراد او قطعا ولىّ امر است.

ص: 67


1- . ارشاد السارى: ج 7 ص 280.
2- . الكواكب الدرارى: ج 23 ص 159، كتاب الفرائض.
3- . المنهاج فى شرح صحيح مسلم هامش ارشاد السارى : كتاب الفرائض.
4- . فتح البارى: ج 12 ص 7.
چهارم. آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ امر»

گروهى از مفسّران بزرگ و نيز گروهى از دانشمندان نامدار علم لغت واژه مَولى را به «ولىّ امر» تفسير و معنى كرده اند:

مورد اول: مفسّرين

1. مَحَلّى

جلال الدين مَحَلّى در تفسير آيه: «وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(1) مى نويسد: يعنى او بر ولىّ امر خود گران است.(2)

2. واحدى

واحدى ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(3) مى گويد: يعنى يار ما و كسى كه امور ما به دست او است و به كارهاى ما مى پردازد.(4)

3. نيشابورى

نيشابورى در تفسير آيه «وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(5) مى نويسد: معناى اصلى «كَلَّ» كُندى در مقابل تيزى است. هر گاه چاقو كند شود گويند: «كَلَّ السِكّينُ» ، و هر گاه زبان كند شود و قادر به تكلّم نباشد گويند: «كَلَّ اللِسانُ» ، و هر گاه سخن گفتن بر كسى سنگين شود و نتواند روان سخن گويد گويند: «كَلَّ فُلانٌ عَنِ الكَلامِ» . جمله «فُلانٌ كَلٌّ عَلى مَولاهُ» يعنى بر كسى كه به كار او مى پردازد و ما يحتاج او را تأمين مى كند گران گشت و عيال او شد. همچنين نيشابورى در ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(6) مى گويد: يعنى ولىّ ما در رفع وجود ما و ياور ما در رسيدن به مقصود ما.(7)

ص: 68


1- . تفسير جلالين: ص 362.
2- . تفسير الجلالين: ص 362.
3- . بقره / 286.
4- . التفسير الوسيط مخطوط .
5- . نحل / 76.
6- . بقره / 286.
7- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 113 و ج 14 ص 99.

مورد دوم: لغويّين

1. انبارى:

مَولى در لغت، به هشت معنى است. نخستين آنها آزادكننده بنده و سپس آزادشده و ولىّ و أولى بالشى ء و ... است.(1) ابن بطريق يحيى بن حسن حلى (م 600 ق) ، سخن انبارى را نقل كرده و نوشته است: ابوبكر محمد بن قاسم انبارى در كتابش معروف به «تفسير المشكل فى القرآن» در يادكرد اقسام مَولى مى نويسد: مَولى به معناى ولىّ و اولى بالشى ء است. وى در اين باره به آيه «هِىَ مَولاكُم»(2) و شعر لبيد - كه پيشتر مكرر گذشت - و غير آن استشهاد كرده است.

2. سِجِستانى عزيزى:

«مَولانا»(3) يعنى ولىّ ما. مولى بر هشت وجه است: مُعتِق و مُعتَق و ولىّ و اولى بالشى ء و پسرعمو و داماد و پناه دهنده و هم پيمان.(4)

3. ابوزكريّا پسر خطيب تبريزى:

مولى نزد بسيارى از مردم تنها به معناى پسرعمو است. حال كه چنين نيست، بلكه مولى به معناى ولى است و هر كس ولى انسان باشد مولاى او است، مانند: پدر و برادر و پسر برادر و عمو و پسرعمو و ديگر خويشاوندان پدرى.

مولى در آيه «إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(5): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، به همين معانى است.

حديث «هر زنى كس بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است» روشن مى كند كه هر ولىّ اى را مولى گويند و مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از مولى ولى است. خداى

ص: 70


1- . مشكل القرآن: «ولى» .
2- . حديد / 15.
3- . بقره / 286.
4- . نزهة القلوب: ص 209.
5- . مريم / 5 .

عزوجل گويد: «يَومَ لا يُغنى مَولىً عَن مَولىً شَيئا»(1): «روزى كه هيچ مولايى سودى براى مولايى ندارد» ، آيا مراد خدا در اين آيه از مولاى آدمى تنها پسرعموى او است ؟ ! به هم پيمان نيز مولى گفته مى شود ... .(2)

4. فيروزآبادى:

مولى يعنى مالك، عبد، مُعتِق، مُعتَق، همراه و مصاحب، نزديكان مثل پسرعمو و مانند آن، پناه دهنده، هم پيمان، پسر، عمو، مهمان، شريك، پسر خواهر، ولىّ، خداوندگار، ياور، نعمت دهنده، نعمت گيرنده، دوستدار، تابع، داماد.(3)

5 . ابواللّيث سمرقندى:

«أنتَ مَولانا»(4) يعنى ولىّ و حافظ ما. «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(5) يعنى خداى تعالى را در اوامرش اطاعت كنيد كه او مولاى شماست؛ يعنى ولىّ و ياور شما.(6)

6 . ثعلبى:

«أنتَ مَولانا»(7) يعنى ياور و حافظ و ولىّ ما و كسى كه به ما سزاوارتر است.(8)

7. واحدى:

«بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(9) يعنى يار و ياور شماست، پس از موالات كافران بى نيازى جوييد و از آنان يارى نخواهيد كه من ولىّ و يار شما هستم.(10)

ص: 71


1- . دخان / 41.
2- . غريب الحديث: «ولى» .
3- . القاموس: «ولى» .
4- . بقره / 286.
5- . آل عمران / 150.
6- . تفسير ابوللّيث مخطوط .
7- . بقره / 286.
8- . الكشف و البيان: ج 2 ص 309.
9- . آل عمران / 150.
10- . التفسير الوسيط مخطوط .

8 و 9 و 10. بَغَوى و ابن جوزى و قمولى:

«أنتَ مَولانا»(1) يعنى ياور و حافظ و ولىّ ما.(2)

11. نيشابورى:

او مى گويد: «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(3) يعنى متولّى امور و سرپرست مصالح آنان. «ولىّ» بر وزن «فعيل» و در معناى فاعلى است، و اين تركيب به نزديكى دلالت مى كند. از اين رو «محبّ» ولىّ است، چرا كه با دوستى و يارى به تو نزديك مى شود. «والى» نيز از همين معنى است، زيرا او با اداره قوم به ايشان نزديك مى گردد.(4) نيشابورى در جاى ديگر گويد: «بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا»(5) يعنى ولىّ و ياور آنان.(6)

12. فخر رازى

فخر رازى ذيل آيه «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(7) مى نويسد: در اين آيه دو مسئله مطرح است: مسئله اول: «ولىّ» بر وزن «فعيل» در معناى فاعلى و برگرفته از اين كلام عرب است: او عهده دار فلان امر شد، پس او والى و ولىّ است. اصل اين واژه از «وَلْى» به معناى نزديكى است. هُذَلى گويد: «وَ عَدَت عَوادٍ دُونَ وَليِكَ تَشغَبُ» .

از همين معنى است كه گويند: دَارى تَلى دارَها، يعنى خانه من نزديك خانه او است. به اين سبب به دوستِ كمك كار «ولىّ» مى گويند، زيرا او با دوستى و يارى به انسان نزديك مى شود و تو را رها نمى كند. «والى» نيز از همين معنى است، زيرا او با تدبير و امر و نهى به قوم نزديك مى شود. «مَولى» هم از همين معنى است.(8)

ص: 72


1- . بقره / 286.
2- . معالم التنزيل: ج 1 ص 265. زاد المسير: ج 8 ص 307. تكمله تفسير رازى.
3- . بقره / 257.
4- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 21.
5- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
6- . تفسير نيشابورى: ج 26 ص 24.
7- . بقره / 257.
8- . تفسير رازى: ج 7 ص 18.

بدرالدين عَينى مى نويسد: لفظ «مَولى» براى معانى بسيارى مى آيد ... . چهارم: به پادشاه مَولى مى گويند، چرا كه او رسيدگى به امور مردم را به عهده مى گيرد.(1)

شِهاب الدين قَسطَلانى مى گويد: يكى از معانى «مَولى» پادشاه است، زيرا او رسيدگى به امور مردم را به عهده مى گيرد.(2)

بنا بر اين، به پادشاه «مَولى» گفته مى شود، چرا كه او رسيدگى به امور مردم را به عهده مى گيرد. پس قطعا «مَولى» به معناى ولىّ امر و متولّى امر نيز به كار مى رود. افزون بر اينها، اين معنى به روشنى از سخنان لغويان به دست مى آيد. جوهرى مى نويسد: مَلَكوت از ريشه مُلك است، مانند رَهَبوت از ريشه رَهبَة؛ مى گويند: مَلَكوت عِراق از آن او است. مَلْكُوَه - بر وزن تَرْقُوَه - عراق نيز گفته مى شود. معناى اين واژه پادشاهى و عزّت است.

پس او مليك و مَلِك و مَلْك است، مثل فَخِذ و فَخْذ. گويا مَلْك مخفّف مَلِك و مَلِك مقصورِ مالك يا مليك است. جمع مَلِك و مَلْك، ملوك و املاك است. اسم اين مصدر مُلك و اسم مكان آن مملكت است. تَمَلَّكَهُ يعنى به زور آن را مالك شد. و «مليك النحل» ملكه زنبورهاى عسل است.(3)

همچنين لغويانى كه لغات عربى را به فارسى ترجمه كرده اند، مانند صاحب «صراح اللغة» و «منتهى الأرب فى لغات العرب» واژه «ملك» را به شاه و پادشاه ترجمه كرده اند.

مراد از «مَعمَر» در كلام بخارى، ابوعبيده مَعمَر بن مثنّى لغوى است. ابن حجر عسقلانى به اين نكته تصريح كرده و نوشته كه اين سخن مذكور را در «مجاز القرآن» ابوعبيده مَعمَر بن راشد ديده است.

ص: 74


1- . عمدة القارى: ج 18 ص 170.
2- . ارشاد السارى: ج 7 ص 77.
3- . الصحاح: «ملك» .
دوم. روايت نَسايى

دوم. روايت نَسايى(1)

نَسايى تحت عنوان «سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» ، چند حديث آورده است:

1. زيد بن ارقم روايت كرده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم توقّف كرد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را رفتند. سپس در آنجا ايستاد و فرمود: گويا داعى مرگ مرا فرا مى خواند و من او را اجابت خواهم كرد. من در ميان شما دو چيز گرانبها بر جاى مى نهم كه يكى از ديگرى بزرگ تر است؛ كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با اين دو رفتار مى كنيد، زيرا اين دو تا وقتى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نمى شوند.

سپس فرمود: ... بى گمان خدا مولاى من است و من ولى هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن. ابوالطُّفَيل مى گويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.

2. بُرَيده مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله ما را به سريّه اى فرستاد و على عليه السلام را بر ما گمارد. چون بازگشتيم، از ما پرسيد: رفتار على را با خود چگونه ارزيابى مى كنيد ؟ من از او شكايت كردم، يا ديگرى از او شكايت كرد. من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، سرم را بالا آوردم و ديدم كه چهره رسول اللّه صلى الله عليه و آله از خشم سرخ شده است. آنگاه حضرتش فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.

3. سعد بن ابى وقّاص مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و خطبه خواند و خداى را سپاس گفت و ستود و فرمود: آيا نپذيرفته ايد من نسبت به شما از شما سزاوارترم ؟ مردم گفتند: چرا، راست گفتى اى فرستاده خدا. سپس دست على عليه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است. بى گمان خدا

ص: 77


1- . خصائص نَسايى : ص 93، 94، 101، 103.

در ميانه راه از مركب فرود آمد و فرمود: بشتابيد به نماز جماعت. پس از آن، دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ مردم گفتند: چرا هستى. سپس حضرتش پرسيد: آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان پاسخ دادند: چرا هستى. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: پس اين ولىّ هر كسى است كه من ولىّ اويم. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن.

چهارم. روايت طبرى

چهارم. روايت طبرى(1)

1. از زيد بن ارقم و نيز از عطيّه عوفى و او از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشت، در غدير خم فرود آمد و دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس فرمود:

گويا مرا فرا مى خوانند و من اجابت خواهم كرد (زمان مرگ من نزديك شده است) . من دو يادگار گرانبها را كه يكى از ديگرى بزرگ تر است در ميان شما مى نهم: كتاب خدا كه ريسمانى است كه از آسمان به سوى زمين كشيده شده است و عترتم؛ يعنى اهل بيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مى كنيد، چرا كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض نزد من آيند.

سپس افزود: بى گمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. و دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم، على ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى فرما. ابوالطُّفَيل مى گويد: به زيد بن ارقم گفتم: تو خود اين را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با دو گوشش شنيد.

2. ابوالضحى از زيد بن ارقم روايت كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.

ص: 79


1- . كنز العمّال: ج 13 ص 104، 105، 135.

3. از بُريده روايت شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله ما را به سريّه اى فرستاد و على را بر ما گمارد. چون بازگشتيم، حضرتش از ما پرسيد: مصاحبت همراهتان را چگونه يافتيد ؟ من از او شكايت كردم (يا ديگرى از او شكايت كرد) . من عادت داشتم هنگام سخن گفتن سرم را پايين مى انداختم. چون سرم را بالا آوردم، ديدم كه چهره پيامبر صلى الله عليه و آله سرخ شده است. فرمود: هر كس من ولىّ او هستم بى گمان على ولىّ او است. به خاطر اين حرف احساس بدى كه در دلم نسبت به على عليه السلام داشتم از بين رفت و با خود گفتم: ديگر او را به بدى ياد نمى كنم.

پنجم. روايت حاكم نيشابورى

پنجم. روايت حاكم نيشابورى(1)

زيد بن ارقم نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم فرود آمد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس فرمود:

گويا مرا فرا مى خوانند و من اجابت خواهم كرد (زمان مرگ من نزديك شده است) . هر آينه من دو چيز گرانبها را - كه يكى از ديگرى بزرگ تر است - در ميان شما مى نهم: كتاب خدا و عترتم؛ يعنى اهل بيتم. بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مى كنيد، چرا كه آن دو از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض نزد من آيند. سپس فرمود: خداى عزوجل مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم.

پس از آن، دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على عليه السلام ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن.

ششم. روايت خطيب خوارزمى

ششم. روايت خطيب خوارزمى(2)

موفّق بن احمد معروف به اخطب خوارزم، حديث غدير را مانند آنچه گذشت به سند خود از حاكم نيشابورى نقل كرده است. در نقل خوارزمى اين مطلب نيز آمده

ص: 80


1- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
2- . مناقب خوارزمى: ص 93.

است: ابوالطُفيل مى گويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.

هفتم. روايت ابن مَغازلى

هفتم. روايت ابن مَغازلى(1)

على بن محمد جُلاّبى معروف به ابن مَغازلى از همسر زيد بن ارقم نقل كرده كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع از مكه باز مى گشت كه بين مكه و مدينه، در غدير جُحفه فرود آمد و فرمان داد تا خاشاك زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس ندا داد: بشتابيد به نماز جماعت.

ما به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتيم تا به حضرتش رسيدم، در روزى كه بسيار گرم بود و برخى از ما ردايش را بر سرش نهاده و به سبب حرارت زياد سنگريزه هاى زمين و برخى آن را بر پاهايشان افكنده بودند. آن حضرت نماز ظهر را اقامه كرد و ما به وى اقتدا كرديم. سپس روى به سوى ما گردانيد و فرمود:

خداى را سپاس، او را مى ستاييم و از او يارى مى خواهيم و به او ايمان مى آوريم و بر او توكّل مى كنيم و از شرور نفس هايمان و بدى كارهايمان به او پناه مى بريم، كه هر كس را كه او وانهد راهنمايى نيست، و هر كس را كه او هدايت كند گمراه كننده اى نخواهد بود. گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست و اينكه محمد بنده و فرستاده او است. اما بعد، اى مردم، هر پيامبرى نصف زمانى كه پيامبر پيش از او در امتش بوده در بين امتش خواهد بود. عيسى بن مريم عليه السلام چهل سال در ميان قومش بود و من با شتاب به بيست سال رسيدم. بدانيد كه نزديك است كه من از شما جدا شوم. آگاه باشيد كه من و شما را به پرسش خواهند گرفت. آيا من پيام الهى را به شما رساندم ؟ شما در اين باره چه مى گوييد ؟

از هر گوشه اى پاسخ دهندگانى برخاستند و گفتند: شهادت مى دهيم كه تو بنده و فرستاده خدايى و پيامش را رساندى و در راهش بسيار كوشيدى و امرش را آشكار

ص: 81


1- . مناقب ابن مَغازلى: ص 16 - 18.

ساختى و او را تا گاه مرگ خواهى پرستيد. خدا از جانب ما بهترين پاداشى را كه از سوى امت ها به پيامبران مى دهد به تو عطا فرمايد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شما شهادت نمى دهيد كه معبودى جز اللّه نيست و او شريكى ندارد و اينكه محمد بنده و فرستاده او است و اينكه بهشت و دوزخ حقّ اند و شما به همه كتاب خدا ايمان داريد ؟ مردم گفتند: چرا شهادت مى دهيم.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز شهادت مى دهم كه شما را تصديق كردم و شما نيز مرا تصديق كرديد. بدانيد كه من پيشتاز شمايم و شما پيروان من هستيد. نزديك است كه كنار حوض نزد من آييد و آنگاه كه مرا ديدار كنيد، از شما خواهم پرسيد كه: پس از من با دو چيز گرانبهاى من چگونه رفتار كرديد ؟ فهم سخن پيامبر صلى الله عليه و آله بر ما دشوار گشت و ما درنيافتيم كه دو چيز گرانبها چيست ؟ تا اينكه مردى از مهاجران برخاست و گفت: اى پيامبرخدا، پدر و مادرم به فدايت، دو چيز گرانبها چيستند ؟

حضرت فرمود: بزرگ ترين آن دو كتاب خداى تعالى است؛ ريسمانى كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دستان شماست. به آن چنگ زنيد و از آن منحرف نشويد. كوچك ترين آن دو خاندان من است؛ همان ها كه به قبله من روى كردند و دعوت مرا اجابت نمودند.

ايشان را نكشيد و مقهورشان نگردانيد و رهايشان نكنيد، زيرا من از خداى داناى آگاه براى آنان هر خيرى را خواستم و او آنچه را خواستم به من بخشيد. يارى كننده اين دو چيز گرانبها يارى كننده من است، و هر كس ايشان را وانهد مرا وانهاده است. دوست اين دو دوست من و دشمن اين دو دشمن من است.

آگاه باشيد كه امت هاى پيش از شما هلاك نگشتند مگر وقتى كه خواسته هاى خود را دين خويش گرداندند و در ضدّيت با آموزه هاى پيامبرشان پشتيبان هم گشتند و كسى را كه براى دادگسترى برخاست كشتند.

سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين مولاى او است، و هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر

ص: 82

كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى نما. اين سخن را سه بار فرمود. اين پايان خطبه است.

هشتم. روايت حموينى

هشتم. روايت حموينى(1)

ابراهيم بن محمد بن حَمّويه نيز حديث غدير را با لفظ «ولىّ» به سند خود از سعد بن ابى وقاص روايت كرده است.

نهم. روايت ابن كثير

نهم. روايت ابن كثير(2)

اسماعيل بن عمر معروف به ابن كثير دمشقى نيز حديث غدير را با لفظ «ولىّ» از نَسايى در سننش روايت كرده، و سپس گفته است: نَسايى در نقل اين حديث از اين طريق متفرّد است. شيخ ما ابوعبداللّه ذهبى گفته است: اين حديث صحيحى است. ابن ماجه گويد ... . عبدالرزّاق نيز اين حديث را از مَعمَر، از على بن جُدعان، از عدى، از براء روايت كرده است.

دهم. روايت ولى اللّه دهلوى

دهم. روايت ولى اللّه دهلوى(3)

شاه ولى اللّه دهلوى نيز اين حديث را از حاكم نيشابورى از زيد بن ارقم روايت كرده است.

تا اينجا روشن شد:

اولاً: «مَفعَل» به معناى «فعيل» مى آيد.

ثانيا: «مَولى» به معناى «ولىّ» مى آيد.

ثالثا: اين احاديث، به ويژه حديث سعد، به روشنى بر امامت دلالت مى كنند، زيرا امام «ولىّ امر» و «متصرّف در امر» است و مراد از «ولىّ» در اين احاديث قطعا همين است، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب پرسيده: «ولىّ شما كيست ؟ » و آنان پاسخ گفته اند:

ص: 83


1- . فرائد السمطين: ج 1 ص 70.
2- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 209.
3- . ازالة الخفاء فى سيرة الخلفاء: ج 2 ص 112.

«خدا و رسولش» . از اين رو، اگر مراد از «ولىّ» ، «محبّ» بود، حصرِ ولايت در خدا و رسولش معنايى نداشت.

در تمام اين روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن، اين ولايت را براى خدا و رسولش صلى الله عليه و آله ثابت كرد، و مردم هم به آن شهادت دادند. آنجا كه رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس خدا و رسول ولىّ او هستند، بى گمان اين (على عليه السلام) ولىّ او است» ؛ يعنى هر كس خدا و رسولش متصرّف در امر او هستند، بى گمان على عليه السلام متصرّف در امر او است.

گروه هفتم: آمدن «مَولى» به معناى «سيّد» (سرور و مهتر قوم)
اشاره

آمدن «مَولى» به معناى «سيّد» ، از سخنان گروهى از مشاهير عامه ثابت مى شود:

اول. احمد بن حسن زاهد

وى در تفسير آيه «حَتّى إذا جاءَ أحَدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتهُ رُسُلُنا وَ هُم لا يُفَرِّطُونَ . ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(1): «تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مى ستانند و در كار خود كوتاهى نمى كنند. سپس به سوى خدا مولاى راستين شان بازگردانده شوند» .

دوم. زَمخشرى

دوم. زَمخشرى(2)

او در تفسير آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(3): «تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» .

سوم. ابن اثير

سوم. ابن اثير(4)

وى مى نويسد: «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است. و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى واقع مى شود، از جمله: ربّ و مالك و سيّد.

ص: 84


1- . انعام / 61 ، 62 .
2- . كشّاف: ج 1 ص 333.
3- . بقره / 286.
4- . النِهاية: «ولى» .
چهارم. نَوَوى

چهارم. نَوَوى(1)

كلام ابن اثير را آورده است.

پنجم تا هفتم. احمد كواشى و بَيضاوى و نَسَفى

در تفسير «أنتَ مَولانا» .

هشتم. طيّبى

هشتم. طيّبى(2)

ذيل حديث نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » : در «النِهاية» آمده است: «مَولى» بر جماعت كثيرى واقع مى شود، از جمله: مالك و سيّد.

نهم. ابن كثير

نهم. ابن كثير(3)

در تفسير آيه «وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم نِعمَ المَولَى وَ نِعمَ النَصيرُ»(4): «اگر رويگردان شوند بدانيد كه خدا مولاى شماست مولاى خوب و ياور خوب است» .

دهم. جلال الدين سيوطى

در «الدرّ النثير فى خلاصة نِهاية ابن الاثير» و «تفسير الجلالين» .

يازدهم. على بن سلطان قارى

يازدهم. على بن سلطان قارى(5)

در «شرح المشكاة» .

دوازدهم. فاضل رشيدالدين خان دهلوى (شاگرد دهلوى)

در «إيضاح لطافة المقال» .

نتيجه

پس ثابت شد كه مَولى به معناى «سيّد» مى آيد، و «سيّد» به معناى «امام» و «رئيس»

ص: 85


1- . تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 4 ص 196.
2- . شرح المشكاة مخطوط .
3- . تفسير ابن كثير: ج 2 ص 309.
4- . انفال / 40.
5- . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 568 .

است، چنانچه إن شاء اللّه در ادامه خواهد آمد. بنا بر اين، استدلال به حديث غدير براى اثبات امامت على عليه السلام از اين وجه نيز تامّ است.

از همين رو سيد مرتضى مى گويد: روزى در محضر شيخ مفيد - كه عزّتش مستدام باد - سخن شيخ ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن بن قِبه رازى در كتاب «الانصاف» را ياد كردم. وى در اين كتاب نوشته است: شيخى از معتزله انكار كرد كه «مَولى» نزد عرب به معناى «سيّد» و «امام» باشد. من در برابر او اشعار اخطل(1) را خواندم:

فَما وَجَدَت فيها قُرَيشٌ لأمرها *** أعَفَّ وَ أوفى مِن أبيكَ وَ أمجَدا

وَ أورى بِزَندَيهِ وَ لَو كانَ غَيرَهُ *** غَداةً اختِلافُ الناسِ أكدى وَ أصلَدا

فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ كَلَّهُمُ *** وَ أحرى قُرَيشٍ أن تُهابَ وَ تُحمَدا

قريش براى امر خود كسى را پاكدامن تر و وفادارتر و بزرگوارتر و بخشنده تر از پدرت نيافت. اگر كسى غير او خليفه مى شد چند دسته گى مردم در بامداد آن روز شديدتر و سخت تر مى گشت. تو از ميان همه مردم مولاى قريش شدى و شايسته ترين كسى گشتى كه از تو بترسند و تو را بستايند.

شيخ معتزلى را چنان ساكت كردم كه گويى سنگى را در دهان او فرو كرده اند. من شروع به نيكو شمردن سخن ابن قِبه كردم.(2)

بنا بر همه اينها، تمام اين معانى كه دانشمندان عامه براى واژه «مَولى» آورده و به آن اعتراف كرده اند مفيد امامت و رياست است. اين معانى متقارب و متلازم اند و تنها يكى از آنها براى استدلال به حديث غدير در اثبات امامت كافى است، چه رسد به اينكه همه آنها در نظر گرفته شود. بنا بر اين، آنچه ياد كرديم براى دفع شبهات متعصّبان و منكران كافى است.

ص: 86


1- . اخطل ت 19 - م 90 ق مسيحى و شاعر بنى اميه بود. الاعلام: ج 5 ص 123. وى اين شعر را در مدح عبدالملك بن مروان سروده است. رسالة فى معنى المولى (شيخ مفيد) : ص 17، 18. (مترجم) .
2- . الفصول المختارة من العيون و المحاسن: ج 1 ص 4، 5 .

معناى «اولى» براى «مولى» به بيانى ديگر

اشاره

بحث در معناى «مولى» و اراده «اولى» از اين واژه را با بيانى ديگر و به طور فهرستوار نيز مى توان دنبال نمود:

اينكه از واژه مولى معناى اَولى يا همان «سزاوارتر» اراده شده يا اينكه اين مفهوم يكى از معانى مولى است، كسى از علماى لغت آن را انكار نكرده است. بلكه در فرهنگ هاى لغت و غير آن، اولى را از معانى مولى به شمار آورده اند. به طورى كه برخى از آنان مولى را در تفسير آيه هاى قرآن كريم به «اَولى» تعبير كرده، و برخى از آنان به طور مطلق گفته اند كه مولى به معناى اولى مى آيد. بعضى نيز اين معنى را در شرح برخى از شعرهاى عرب آورده اند. اينك به بررسى هر يك از اين موارد به طور مبسوط مى پردازيم:

گروه اول
اشاره

كسانى كه در تفسير برخى آيات قرآن حكيم به تطبيق معنى «اَولى» براى كلمه «مولى» تصريح كرده اند:

آيه اول

شاهد سخن گفتار خداى تعالى است كه مى فرمايد: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(1): «پس امروز براى نجات از هيچ يك از شما و كافران فديه نپذيرند منزلگاهتان آتش و آن آتش شما را سزاوارتر است و چه بد سرانجامى است» .

1. ابوعبيده معمّر بن مثنى تيمى (م 210 ق) . وى در «مجاز القرآن» گفته است: «هى مولاكم» يعنى آن سزاوارتر به شماست، و بيت زير را از لبيد بن ربيعه عامرى شاهد آورده است:

ص: 87


1- . حديد / 15.

فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفَها وَ أمامَها

گاو وحشى صبح كرد در حالى كه گمان مى كند پشت سر و پيش رويش سزاوارتر براى ترسيدن از صياد است.(1)

2. فراء ابوزكريا يحيى بن زياد كوفى (م 207 ق) . رازى در تفسير خود و ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى»(2) و آلوسى در تفسير خويش(3) همين معنى را از او حكايت كرده اند.(4)

3. كلبى، كه رازى در تفسير خود(5) و نيز عسقلانى و آلوسى از او نقل كرده اند.

4. فيروزآبادى در تفسيرش(6) به نقل از تفسير ابن عباس و همچنين علامه امينى به نقل از تفسير مزبور، اين مفهوم را بيان كرده اند.

5 . زجّاج، كه رازى و آلوسى و عسقلانى از او نقل كرده اند.

6 . اخفش اوسط ابوالحسن سعيد بن سعد نحوى (م 215 ق) ، كه رازى در «نهاية العقول» از او نقل كرده است.

7. بخارى در صحيح خود گفته است: «مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است.(7)

8 . ابوبكر انبارى محمد بن قاسم لغوى نحوى (م 328 ق) همين مطلب را در «مشكل القرآن» گفته، و علامه ابن بطريق نيز در «العمدة» از او حكايت كرده است.(8)

ص: 88


1- . مجاز القرآن: ج 2 ص 256.
2- . فتح البارى: ج 8 ص 509 .
3- . تفسير آلوسى: ج 27 ص 155.
4- . مفاتيح الغيب: ج 29 ص 227.
5- . التفسير الكبير: ج 29 ص 227.
6- . تفسير فيروزآبادى: ص 342.
7- . صحيح بخارى چاپ مصر، سال 1348 ق : ج 8 ص 183.
8- . العمدة: ص 55 .

9. قاضى بيضاوى گفته است: «مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است، و بيت مذكور از لبيد را به عنوان مثال آورده است.(1)

10. ابوالحسن رمّانى على بن عيسى بن عبداللّه نحوى (م 384 ق) ، كه رازى در «نهاية العقول» از او حكايت كرده است.

11. ابوالفرج بن جوزى همين معنى را در تفسير خود گفته است.

12. علاءالدين قوشچى (م 879 ق) در «شرح التجريد» آن را گفته است.

13. يوسف بن سليمان شنتمرى نحوى مشهور به اعلم در «تحصيل عين الذهب» - كه تعليق كتاب سيبويه مى باشد - آن را گفته است.(2)

14. فرّاء حسين بن مسعود بغوى (م 510 ق) گفته است: «مولاكم» يعنى صاحب شما و سزاوارتر از شما به خودتان، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد.

15. ابن سمين احمد بن يوسف حلبى در تفسير خود «المصون فى علم الكتاب المكنون» آورده است: «هى مولاكم» ممكن است مصدر باشد؛ به معنى ولايتكم؛ يعنى صاحب ولايت شما. و ممكن است اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. يا اينكه به معنى «اولى بكم» بيايد؛ يعنى سزاوارتر از شما به خودتان، مانند اينكه بگويى: هُوَ مَولاهُ: او به آن سزاوارتر است.

16. ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى» همين معنى را گفته است.(3)

17. عبدالرؤوف مصرى اين معنى را در «معجم القرآن» گفته است.(4)

18. محمد بن جرير طبرى در تفسير خود بر همين معنى تصريح كرده است.(5)

ص: 89


1- . تفسير بيضاوى: ج 2 ص 188.
2- . تحصيل عين الذهب چاپ بولاق : ج 1 ص 202.
3- . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 509 .
4- . معجم القرآن: ج 2 ص 196.
5- . تفسير طبرى: ج 27 ص 228.

19. بدرالدين ابومحمد محمود بن احمد عينى (م 855 ق) در «عمدة القارى شرح صحيح البخارى» گفته است: در سخن بخارى كه مى گويد: «مَولاكُم أولى بُكُم» اشاره اى است به فرموده خداى تعالى؛ آنجا كه مى فرمايد: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1) يعنى آتش به شما سزاوارتر است. اين معنى را فرّاء و ابوعبيده نيز گفته اند.

البته در برخى نسخه ها اين معنى به صورت «هُوَ أولى بِكُم» ذكر شده، و در سخن ابوعبيده همين گونه آمده است. مذكر آوردن ضمير نيز به اعتبار مكان است.(2)

20. ابوالحجاج يوسف بن محمد بلوى در كتاب خود گفته است: و يكى از معانى مولى عبارت است از كسى كه سزاوارتر باشد. مانند كلام خداى تعالى كه فرموده: «مأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3) يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(4)

21. شيخ سليمان الجمل گفته است: «هِىَ مَولاكُم» ممكن است مصدر باشد، به معناى ولايت شما؛ يعنى صاحب ولايت شما. و ممكن است به معناى اولى باشد، مثل اينكه مى گويى: «هُوَ مَولاهُ» يعنى او سزاوارتر به آن است.(5)

22. ابوالبقاء عبداللّه بن حسين بن عبداللّه عكبرى نحوى (م 616 ق) در «وجوه الاعراب و القراءات» گفته است: گويند كه مولى به معنى سزاوارتر است.(6)

23. جاراللّه ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى (م 538 ق) گويد: گفته اند: «مولاكم» يعنى اولى بكم. او نيز سپس شعر لبيد را به عنوان مثال آورده است.(7)

24. ابوزيد سعد بن اوس بن ثابت انصارى لغوى (م 215 ق) كه صاحب «الجواهر العبقرية» اين معنى را از او نقل كرده است.

ص: 90


1- . حديد / 15.
2- . عمدة القارى شرح صحيح البخارى: ج 19 ص 222.
3- . حديد / 15.
4- . الف باء: ج 2 ص 588 .
5- . الفتوحات الالهية: ج 4 ص 390.
6- . وجوه الاعراب و القراءات، چاپ شده در حاشيه «الفتوحات الالهية» : ج 4 ص 384.
7- . تفسير الكشّاف: ج 3 ص 210.

25. شيخ يوسف اسماعيل نبهانى معنى مورد نظر را در «قرة العين» گفته است.(1)

26. جلال الدين سيوطى (م 911 ق) در «تفسير الجلالين» گويد: مولاكم يعنى اولى بكم.(2)

27. ابن قتيبه دينورى (م 276 ق) در «القرطين» گويد: «هى مولاكم» يعنى اولى بكم، و بيت پيشين لبيد را نيز به عنوان شاهد آورده است.(3)

28. ابوالبركات عبداللّه احمد بن محمود نسفى همين مطلب را در «مدارك التنزيل» گفته است.(4)

29. احمد مصطفى مراغى در تفسير خود گفته است: «هى مولاكم» يعنى جايگاه آتش به شما از هر جايگاه ديگرى سزاوارتر است، به خاطر كفر و ترديدى كه داشتيد.(5)

30. سيد محمود آلوسى در «روح المعانى» آورده است: كلبى و زجّاج و فرّاء و ابوعبيده گفته اند: «هى مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است، همان طور كه در شعر لبيد آمده است؛ آنگاه كه گاو وحشى را وصف مى كند كه از صداى شكارچى گريخته است و مى گويد: آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه مى پنداشت پشت سر و پيش رويش براى ترس سزاوارتر است.(6)

31. محمد بن احمد بن جزى كلبى اين معنى را در كتاب خود «التسهيل لعلوم التنزيل» گفته است.(7)

ص: 91


1- . قرة العين: ص 432.
2- . تفسير الجلالين: ص 197.
3- . القرطين: ج 2 ص 164.
4- . مدارك التنزيل: ج 3 ص 170.
5- . تفسير مراغى: ج 27 ص 168، 171.
6- . روح المعانى: ج 27 ص 155.
7- . التسهيل لعلوم التنزيل: ج 4 ص 97.

32. ابوحيّان اندلسى نحوى (م 745 ق) آن را در «البحر المحيط» گفته است.(1)

33. محمود حمزه و حسن علوان و محمد احمد برانق معنى ياد شده را در «تفسير القرآن الكريم» ذكر كرده اند.(2)

34. محمد عبداللطيف بن خطيب در «اوضح التفاسير» بر اين معنى تأكيد دارد.(3)

35. علامه شوكانى در «فتح القدير» گفته است: «مولاكم» يعنى اولى بكم، و مولى در اصل كسى است كه مصالح انسان را به عهده گيرد. سپس اين لفظ در مورد كسانى كه ملازم مفهوم آن بوده اند استعمال شده است.(4)

36. شيخ على مهايمى معنى مذكور را در «تفسير تبصير الرحمن» گفته است.(5)

37. ابوعبداللّه محمد بن احمد قرطبى آن را در تفسير خود پذيرفته است.(6)

38. ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير گويد: «هى مولاكم» يعنى آتش به سبب كفرورزى و شك شما از هر جايگاه ديگرى به شما سزاوارتر است.(7)

39. شيخ اسماعيل حقّى برسوى در تفسير خود گويد: «مولاكم» يعنى (آتش) تصرف در شما مى كند، مانند تصرف يك مولى در بندگانش، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد. و نيز يعنى سزاوارتر است به شما، زيرا مولى از اولى مشتق شده است، با حذف حروف زائد.(8)

ص: 92


1- . البحر المحيط: ج 8 ص 222.
2- . تفسير القرآن الكريم: ج 27 ص 126.
3- . اوضح التفاسير: ص 667 .
4- . فتح القدير: ج 5 ص 167.
5- . تفسير تبصير الرحمن: ج 2 ص 322.
6- . تفسير قرطبى: ج 17 ص 248.
7- . تفسير ابى الفداء: ج 4 ص 310.
8- . روح البيان فى تفسير القرآن: ج 9 ص 363.

40. جمال الدين قاسمى آن را در «محاسن التأويل» گفته است.

41. شيخ احمد صاوى مالكى در حاشيه خود بر «تفسير الجلالين» بر اين معنى باور دارد.(1)

42. علاءالدين محمد بن ابراهيم بغدادى معروف به خازن گويد: در تعبير مولاكم» گفته شده يعنى سزاوارتر است به شما، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد. معناى آن اين است كه آتش بر شما مسلط مى شود، زيرا بر شما چيرگى يافت و شما از پيش براى آن كار كرديد. پس آن از هر شى ء ديگرى به شما سزاوارتر است.(2)

43. محمد عثمان مير غنى محجوب مكى همين مفهوم را در «تاج التفاسير» آورده است.(3)

44. شيخ حسنين مخلوف، مفتى سرزمين هاى مصر آن را در «صفوه البيان» گفته است.(4)

45. خطيب شربينى آن را در تفسير خود گفته، و بيت پيشين لبيد را به عنوان شاهد آورده است.(5)

46. محمد غوث ناطئى گويد: «مولاكم» به فتح ميم و سكون واو و فتح لام و با رسم الخط الف مقصوره اى كه ياء پس از آن بيايد، مورد اتفاق است كه در آن اماله اراده شده و وصل ضمير نيز مورد اتفاق است. و در ميم آن اختلاف است كه ساكن است يا مضموم، و اينكه آيا اسم ظرف است يا نه ؟ البته بدون ترديد مراد از آن «اولى بكم» مى باشد.(6)

ص: 93


1- . چاپ در حاشيه تفسير الجلالين: ج 4 ص 172.
2- . لباب التأويل: ج 4 ص 229.
3- . تاج التفاسير چاپ بولاق مصر : ج 2 ص 196.
4- . صفوة البيان: ج 2 ص 403.
5- . السراج المنير: ج 4 ص 200.
6- . نثر المرجان چاپ حيدرآباد دكن، هند : ج 7 ص 213.

47. ابوالحسن على بن احمد واحدى اين معنى را در تفسير مختصر خود آورده است.(1)

48. صديق بن حسن قنوجى بخارى در تفسير خود گويد: «مولاكم» يعنى آن آتش به شما سزاوارتر است، و مولى در اصل كسى است كه مصلحت هاى انسان را به دست گيرد. سپس اين لفظ نسبت به كسانى كه اين موقعيت را دارند تعميم يافته است.(2)

49. كرمانى معنى مزبور را در «شرح صحيح بخارى» گفته است.(3)

50 . سيد اميرمحمد صنعانى آن را در «الروضة الندية» چاپ دهلى به نقل از فقيه حميد محلى آورده است.(4)

51 . شيخ حسن عدوى مالكى درباره «مولاكم» گفته است: يعنى اولى به شماست از هر جايگاه ديگرى، به خاطر كفر و شكى كه داشتيد.(5)

52 . نظام الدين نيشابورى در «غرائب القرآن» همين مطلب را گفته است.(6)

53 . ابواسحاق احمد ثعلبى (م 427 ق) در «الكشف و البيان» گفته است: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(7) يعنى همراه شما و سزاوارتر و داراى استحقاق بيشترى است كه مسكن شما باشد. سپس بيت لبيد را شاهد آورده است.

54 . ابوالسعود محمد بن محمد حنفى (م 982 ق) آن را در تفسير خود آورده است.(8)

ص: 94


1- . چاپ شده در حاشيه مراح لبيد: ج 2 ص 352.
2- . فتح البيان: ج 9 ص 232.
3- . شرح صحيح بخارى: ج 18 ص 129.
4- . الروضة الندية: ص 70.
5- . النور السارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 24.
6- . غرائب القرآن، چاپ شده در حاشيه تفسير طبرى: ج 17 ص 131.
7- . حديد / 15.
8- . تفسير ابى السعود: ج 5 ص 138.

55 . المولى جاراللّه اللّه آبادى در حاشيه تفسير بيضاوى گويد: مولى مشتق از اولى است، با حذف حروف زائده.

آيه دوم

دومين شاهد گفتار، كلام خداى تعالى در سوره تحريم است. آنجا كه خداوند مى فرمايد: «قَد فَرَضَ اللّه ُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّه ُ مَولاكُم»(1): «به راستى كه خداوند شكستن سوگندهاتان را (با پرداخت كفاره) بر شما روا داشته و خداوند سرور شماست» .

56 . جاراللّه زمخشرى گفته است: «واللّه مولاكم» يعنى خداوند سرور و متولّى امور شماست. و گفته است: «مولاكم» يعنى خداوند سزاوارتر از شما به خودتان است. پس خيرخواهى او سودمندتر است براى شما از خيرخواهى شما براى خودتان.(2)

57 . صديق بن حسن قنوجى بخارى نيز گفتار زمخشرى را در تفسير خود تكرار كرده است.(3)

58 . نظام الدين نيشابورى در «غرائب القرآن» مانند سخن زمخشرى را گفته است.(4)

59 . ابوالبركات عبداللّه بن احمد بن محمود نسفى در تفسير خود گويد: «وَ اللّه ُ مَولاكُم»(5) يعنى خداوند سرور و متولى امور شماست. و گفته شده است: «مولاكم» يعنى كسى كه سزاورتر از خود شما به شماست. پس خيرخواهى او سودمندتر است براى شما از خير خواهى شما نسبت به خودتان.(6)

ص: 95


1- . تحريم / 2.
2- . تفسير الكشاف: ج 4 ص 453.
3- . فتح البيان چاپ بولاق مصر : ج 9 ص 441.
4- . غرائب القرآن: ج 17 ص 101.
5- . تحريم / 2.
6- . مدارك التنزيل: ج 4 ص 203.
آيه سوم

سومين آيه مورد استناد ما كلام خداى تعالى در آخرين آيه سوره بقره است كه مى فرمايد: «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «يگانه سلطان و ياور ما تويى پس ما را در چيرگى بر گروه كافران يارى فرما» .

60 . ثعلبى در «الكشف و البيان» گفته است: «انت مولانا» يعنى ياور و حافظ ما و تو به ما سزاوارترى. اين مطلب در «الغدير» علامه امينى نيز آمده است.

آيه چهارم

كلام خداى تعالى در سوره آل عمران است كه شاهد ديگرى در اين بحث است. آنجا كه مى فرمايد: «بَلِ اللّه ُ مَوليكُم وَ هُوَ خَيرُ الناصِرينَ»(2): «بلكه خدا مولاى شماست و او بهترين ياوران است» .

61 . احمد بن حسن درواجكى در تفسير خود مشهور به «تفسير زاهدى» گفته است: خدا سزاوارتر است به اينكه اطاعت شود.

آيه پنجم

و سرانجام آيه 51 سوره توبه شاهدى ديگرى بر بحث ماست كه مى فرمايد: «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنونَ» : «بگو اى رسول ما هرگز جز آنچه خدا مقدر فرموده به ما نخواهد رسيد او است مولاى ما و البته اهل ايمان در هر حال بر خدا توكل خواهند كرد» .

62 . ابوحيان اندلسى در تفسير خود ج 5 ، ص 52 گويد: كلبى گفته است: يعنى خداوند سزاوارتر از ما نسبت به خود ما در زندگانى و مرگ است.(3)

ص: 96


1- . بقره / 286.
2- . آل عمران / 143.
3- . تفسير ابوحيان اندلسى: ج 5 ص 52 .

67 . ابوالحجاج يوسف بن محمد بلوى در كتاب خود «الف باء» گفته است: ابن عزيز على گفته است كه معنى مولى بر هشت وجه است: آزادكننده، آزادشده، ولىّ، سزاوارتر به شى ء و ... .(1)

68 . جلال الدين احمد خجندى در «توضيح الدلائل» گويد: مولى بر چند معنى گفته مى شود. از جمله آنها سزاوارتر (اولى) است. او سپس گفته خداى تعالى «هى مولاكم» را شاهد مى آورد.

69 . شيخ ابوبكر زكريا يحيى بن على بن محمد بن حسن خطيب تبريزى (م 502 ق) درباره كلام جعفر بن علبه حارثى گويد: مفهوم مولى بر چند وجه است: بنده، آقا، پسرعمو، داماد، همسايه، ولىّ، هم قسم و سرانجام «اولى بر شما» .(2)

70. ابومسلم محمد بن طلحه شافعى همين معنى را در «مطالب السؤول» گفته است.(3)

71. شمس الدين سبط بن جوزى اين معنى را در «تذكرة الخواص» گفته است.(4)

72. زين الدين محمد بن ابى بكر عبدالقادر رازى در «غريب القرآن» گويد: معنى مولى در لغت بر هشت وجه است، كه از جمله آنها «اولى به شى ء» است.

73. ابن صباغ مالكى (م 855 ق) اين معنى را در «الفصول المهمة» ذكر كرده است.

74. سيد مؤمن شبلنجى در «نور الابصار» گويد: دانشمندان گفته اند لفظ مولى در ازاى معانى مختلفى استعمال شده، كه در قرآن كريم بدان معانى وارد شده است. گاهى به معناى «اولى» است، چنانچه خداى تعالى در خصوص منافقين فرموده است: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم» ، يعنى آتش به شما سزاوارتر است ... .(5)

ص: 98


1- . الف باء: ج 2 ص 557 .
2- . شرح ديوان الحماسة: ج 1 ص 23.
3- . مطالب السؤول: ص 45.
4- . تذكرة الخواص: ص 32.
5- . نور الابصار: ص 71.

75. سعدالدين مسعود بن عمرو بن عبداللّه تفتازانى هروى شافعى (م 791 ق) معنى ياد شده را در «شرح المقاصد» گفته است.(1)

گروه سوم

اين گروه مشتمل بر كسانى است كه به كار برد لفظ مولى به معناى «اولى» در اشعار عرب تصريح كرده اند. از اين زمره اند:

76. ابوالعباس ثعلب احمد بن يحيى بن زيد بن سيار شيبانى نحوى (م 291 ق) كه قاضى ابوعبداللّه حسين بن احمد زوزنى (م 486 ق) در «شرح المعلقات السبع» اين معنى را از او حكايت كرده است.(2)

77. محمد بن قاسم انبارى لغوى در «شرح القصائد السبع الطوال الجاهلية» در شرح بيت سروده لبيد بن ربيعه عامرى (كه: پس آن گاو وحشى صبح كرد در حالى ... ) گفته است: معنايش سزاوارتر به ترس و ملازمت با خوف است. وى سپس افزوده است: خداى عزوجل فرموده است: «النار هى مولاكم» يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(3)

78. محب الدين افندى همين مفهوم را در «شواهد الكشاف» ذكر كرده است.(4)

79. اسماعيل بن محمد قنوى در حاشيه خود بر تفسير بيضاوى، در شرح سخن لبيد گفته است: يعنى آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه به خاطر ترس از صياد رميده، و نمى داند او پشت سر او است يا در پيش رويش. پس گمان مى كند هر دو سوى پشت سر و پيش رو سزاوار و شايسته است كه خطرناك باشد.(5)

ص: 99


1- . شرح المقاصد: ص 288.
2- . شرح المعلقات السبع چاپ قاهره : ص 127.
3- . شرح القصائد السبع الطوال الجاهلية چاپ قاهره : ص 566 .
4- . شواهد الكشاف: ص 201.
5- . حاشيه قنوى بر تفسير بيضاوى چاپ عامرى، تركيه : ج 13 ص 121.

80 . اسماعيل حماد جوهرى در «صحاح» گويد: و اما سخن لبيد كه مى گويد: صبح كرد آنگاه ... ، او مى خواهد بگويد كه آن سزاوارترين مكانى است كه خطر (درگيرى) در آن باشد.(1)

81 . جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور افريقى انصارى (م 711 ق) معنى مذكور را در «لسان العرب» ذكر كرده است.(2)

82 . سيد مرتضى زبيدى (م 1205 ق) در «تاج العروس» گفته است: و سروده شاعر كه گفته است: پس صبح كرده ... ، همانا او موضعى را اراده كرده است كه ترس در آن سزاوارتر مى باشد.(3)

83 . قاضى ابوعبداللّه زوزنى در «شرح المعلقات السبع» در توضيح شعر لبيد گويد: پس صبح كرده گاو وحشى در حالى كه گمان مى كند هر دو سوى او شايسته ترس است؛ يعنى هر دو سوى او جايگاه و ملازم ترس مى باشند، يا گمان مى كند كه هر يك از آن دو به ترس سزاوارتر است؛ يعنى سزاوارتر است كه از آن بيم ورزد.(4)

84 . دكتر بدوى طبانه استاد نقد عربى در «معلقات العرب» در تبيين گفته لبيد آورده است: مولى المخافة يعنى سزاوارتر به ترس است.(5)

85 . عمرو بن عبدالرحمن فارسى قزوينى در «كشف الكشاف» درباره بيت لبيد مى گويد: مولى المخافة يعنى سزاوارتر و شايسته تر است به اينكه ترس در آنها باشد.

86 . عبدالرحيم بن عبدالكريم معنى مزبور را در «شرح المعلقات السبع» آورده است.

ص: 100


1- . الصحاح: ج 6 ص 2529.
2- . لسان العرب: ج 20 ص 291.
3- . تاج العروس: ج 10 ص 399.
4- . شرح المعلقات السبع: ص 127.
5- . معلقات العرب: ص 317.

87 . رشيد النبى همين معنى را در كتاب «شرح المعلقات السبع» خود ذكر كرده است.

88 . ابن تمجيد معنى مذكور را در حاشيه خود بر «تفسير بيضاوى» گفته است.(1)

89 . احمد بن محمدشهاب قاضى در حاشيه خود بر «تفسير بيضاوى» گفته است: صبح كرد ... ، يعنى گاو وحشى هنگامى كه به خاطر ترس از صياد رميد، نمى داند آن صياد پشت سر او يا پيش رويش مى باشد. پس گمان مى كند هر دو سوى پشت سر و پيش رويش سزاوارتر و شايسته تر اند به اينكه از آنها بيمناك باشد.(2)

اينان سران زبان عربى و آگاه به واقعيت زبان و حافظان علم و ادب و راويان شعر هستند كه اعتراف كرده اند، و براى معنايى كه ما در صدد اثبات آن مى باشيم تسليم شده اند. اگر ايشان كه بزرگان ادب عرب هستند نبودند، اين معنى از معانى اين واژه مورد شناسايى زبان شناسانه واقع نمى شد، و صحيح نبود كه بر آن نص آورد. در حالى كه اجماع آنان بر اين معنى دانسته شد.

به اين ترتيب و با اين سخنان متواتر و پى در پى و امثال آن، بى پايگى آنچه كه صاحب «تحفه اثنى عشريه» نسبت به انكار استعمال مولى به جاى اولى در زبان عرب به آن استناد كرده واضح مى شود !

شبهات و اشكالات بر معناى «مَولى»

اشاره

شبهات و اشكالات بر معناى «مَولى»(3)

در مورد استدلال به حديث غدير و لفظ «مَولى» شبهات و اشكالاتى مطرح شده است. در اينجا اين شبهات را يك به يك مطرح كرده و از وجوه مختلف پاسخ مى گوييم:

ص: 101


1- . حاشيه ابن تمجيد بر تفسير بيضاوى: ج 13 ص 121.
2- . حاشيه احمد بن محمدشهاب قاضى بر تفسير بيضاوى: ج 8 ص 162.
3- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 373 - 442.

پاسخ دوم:

اما مَولى در سخن ديگر حضرت: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى مولايش «وليّش» آمده تفسير شده است. و آيه «ذلكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا» يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1) يعنى ياورى ندارند. از ابن عباس و مجاهد و عموم مفسّران چنين روايت شده است.

پاسخ سوم:

و اما اين سخن فخر رازى كه مَفعَل براى دلالت بر معانى: آغاز كار و زمان و مكان وضع شده است، اگر مراد رازى اين است كه حصر معانى اين واژه در اين معانى باشد، لازمه اش آن خواهد بود كه آمدن «مَفعَل» در معانى فاعل و مفعول و فعيل باطل است. و اگر مراد او حصر نباشد، سخنش لغو است و حاصلى ندارد.

پاسخ چهارم:

اما كلام وى كه هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت نگفته اند كه مَفعَل گاه به معناى افعل التفضيل است، با تصريح بزرگ پيشوايان لغت و تفسير به اينكه مَولى به خصوص مفيد معناى «أولى» است، باطل مى شود.

پاسخ پنجم:

اضافه بر اين، اگر ثابت شود كه در هيچ ماده اى مَفعَل به معناى «أفعَل» نيامده، عقلاً و نقلاً ميان اين مطلب و ميان نيامدن مَولى به معناى أولى ملازمه اى وجود ندارد. از اين رو، اينكه وى گفته: و اين نشان مى دهد كه مَولى معناى أولى را افاده نمى كند، جدّا باطل است، چرا كه در اين صورت استعمالات نادر و شمارى از الفاظ به كار رفته در كتاب و سنّت و كلام عرب و استعمالاتى كه در زبان عربى نظير ندارد باطل خواهد گشت.

ص: 106


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.

در اينجا شمارى از استعمالاتى كه در زبان عربى نظير ندارد را بيان مى كنيم:

بر كسى كه فراوان به الفاظ كتاب و سنّت پرداخته و بر سخنان دانشمندان زبان عربى آگاه باشد، كثرت استعمالاتى كه نمى توان براى آنها نظيرى يافت و شيوع كاربرد واژگان نادر روشن است. در اينجا نمونه هايى از اين استعمالات را مى آوريم:

1. «عِجاف» جمع «أعجَف» . خداى تعالى مى فرمايد: «وَ قالَ المَلِكُ إنّى أرى سَبعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأكُلُهُنَّ سَبعٌ عِجافٌ»(1): «پادشاه گفت من هفت گاو فربه را مى بينم كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند» . اين واژه در زبان عربى نظير ندارد.

سيوطى از قول ابن فارس و جوهرى و نيز خود فخر رازى از قول ليث گفته اند كه عَجَف از ميان رفتن فربهى است، و اسم مذكر آن أعجَف و مؤنّثش عَجفاء است، و در كلام عرب أفعل بر وزن فِعال جمع بسته نشده، مگر أعجَف و عِجاف؛ در مذكر و مؤنث. زيرا أفعل و فعلاء بر وزن فِعال جمع بسته نمى شوند، ولى آن را بر وزن سِمان ساخته اند و عرب گاه لفظى را بر وزن ضدّ آن مى آورد.(2)

2. «هاؤُم» . سيوطى مى نويسد: ابن هشام در تذكره اش گويد كه هاؤما و هاؤم در زبان عربى نادر و بى نظيرند، مثل ديگر اسماء افعال مانند «صَه» و «مَه» كه هرگز ضمير ظاهر نمى شود. البته هاؤم با وجود نادر بودنش در استعمال شاذّ نيست. در قرآن كريم آمده است: «هَاؤُمُ اقرَؤُوا كِتابيَه»(3): «نامه مرا بگيريد و بخوانيد» .(4)

3. «مَيسُرَة» به ضمّ سين كه قرائت عطاء است. سيوطى مى نويسد: سيبويه گويد: در كلام عرب واژه اى بر وزن مَفعُل وجود ندارد. ابن خالويه در «شرح الدريديّة» مى گويد: كِسائى و مُبَرَّد در برابر اين سخن واژگان مَكرُم و مَعُون و مَأْلُك را ذكر كرده اند.

ص: 107


1- . يوسف عليه السلام / 43.
2- . المزهر فى اللغة: ج 2 ص 77. الصحاح: «عجف» . تفسير فخر رازى: ج 18 ص 147.
3- . حاقّة / 19.
4- . الاشباه و النظائر: ج 2 ص 89 .

در دفاع از سيبويه گفته اند: واژگان مذكور اسماء جمع اند، اما سيبويه گفته كه اسم مفردى بر وزن مَفعُل وجود ندارد ! ابن خالويه گويد: من در قرآن نمونه اى يافته ام: «فَنَظِرَةٌ إلى مَيسَرَةٍ»(1): «پس مهلتى تا زمان گشايش» . عطاء مَيسَرَة را مَيسُرَة خوانده است.(2)

4. «جِمالات» . سيوطى مى نويسد: در كلام عرب واژه اى نيست كه شش بار جمع بسته شده باشد. مگر جَمَل، چرا كه آنان جَمَل را نخست با أجمُل و سپس با أجمال و پس از آن با جامل و بعد با جمال و سپس با جِمالة و پس از آن با جِمالات جمع بسته اند. خداى تعالى مى فرمايد: «جِمالاتٌ صُفْرٌ»(3): «شترهاى زرد» . بنا بر اين، جِمالات جمع جمع جمع جمع جمع جمع است.(4)

5 . «تفاوَِت» به فتح و كسر واو. سيوطى مى نويسد: در كلام عرب همواره مصدر فعل تَفاعَلَ بر وزن تفاعُل است، مگر در فعل تَفاوَتَ كه مصدر آن با فتح و كسر و ضمّ واو آمده، و اين غريب و مليح است. اين نكته را ابوزيد گفته است.(5)

6 . «تَكادُ» مضارعِ كُدْت. سيوطى مى نويسد: ابن قُتيبه گويد: هر فعلى ماضى اش بر وزن فَعُلَ باشد، مضارعش بر وزن يَفعُلُ است. تنها فعلى كه بر خلاف اين آمده يك فعل از افعال معتلّ است. سيبويه گف ت ه كه بعضى از اعراب مى گويند: كُدْت تَكاد.(6)

7. «سُقِطَ فى أيديهِم» .(7) سيوطى مى نويسد: در شرح مقامات مُطَرِّزى آمده است: زجاجى گويد: «سُقِطَ فى أيديهِم» عبارتى است كه پيش از قرآن از كسى شنيده نشده و عرب آن را نمى شناخته و در اشعارشان يافت نمى شود.(8)

ص: 108


1- . بقره / 280.
2- . المزهر: ج 2 ص 33.
3- . مرسلات / 33.
4- . المزهر: ج 2 ص 58 .
5- . المزهر: ج 2 ص 61 .
6- . المزهر: ج 2 ص 61 .
7- . اعراف / 149.
8- . المزهر: ج 2 ص 153.

8 . «نَشَدتُكَ بِاللّه ِ لَمّا فَعَلتَ» . سيوطى مى نويسد: زمخشرى در «الاحاجى» گويد: سخن عربى زبانان كه مى گويند: نَشَدتُكَ بِاللّه ِ لَمّا فَعَلتَ» سخنى است كه از جايگاه خود خارج شده و از طريق خود بازگشته و به راهى برده شده كه سبب شگفتى شنوندگان مى گردد، و از شمار امثال و سخنان سربسته نادر و چيستان ها و گفتارهاى خوش و نمكين و عجيب عربى زبان ها است.(1)

اين الفاظ و استعمالاتى كه اشاره شد از باب نمونه بود. موارد و مثال هاى بيشتر در دو كتاب «المزهر» و «الأشباه و النظائر» سيوطى و ديگر كتاب هاى اين موضوع فراوان آمده است.

سيوطى مى نويسد: ابن جنّى در «الخصائص» گويد: آيا لفظ مسموعِ منفرد پذيرفته و بدان احتجاج مى شود ؟ چنين لفظى حالات گوناگون دارد. نخست اينكه منفرد باشد؛ يعنى در الفاظ شنيده شده مانندى نداشته باشد، و با اين حال عربى زبانان در تكلّم به آن اتفاق نظر داشته باشند.

چنين لفظى به اجماع پذيرفته و به آن احتجاج و در ساخت واژگان به آن قياس مى شود، مانند: «شَنَئىّ» اسم منسوب به «شَنُوَّة» ، با اينكه در غير آن شنيده نشده، اما چون مخالف آن نيز شنيده نشده و اعراب آن را به كار مى برند مقبول است.(2)

عجيب اينجاست كه فخر رازى خود موردى را ذكر كرده كه مانندى ندارد ! وى در «نِهاية العقول» مى نويسد: از اصمعى درباره بيت لبيد دو قول حكايت شده است: يكى آنكه «مَولى» - چنانكه بيان كرديم - اسم است براى موضع «وَلْىْ» ؛ يعنى گاو ماده مى پندارد كه هر يك از دو جانبش جاى ترسيدن است.

«مَولى» در اينجا به سبب تغليب حكم لام بر فاء مفتوح العين آمده، بر اين اساس كه فتحه در معتلّ الفاء بسيار آمده است، مانند: مَوْهَب، مَوْحَد، مَوْضَع و مَوْحَل. اما كسره در معتلّ اللام جز در يك كلمه يعنى «مأوِى» شنيده نشده است.

ص: 109


1- . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 188.
2- . المزهر: ج 1 ص 147.
سوم. پاسخى ديگر به اشكال دهلوى

از پاسخ هاى ادعاى دهلوى، يعنى نيامدن «مَولى» به معناى «أفعل» و نيامدن «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» ، نكته اى است كه به بركت اهل البيت عليهم السلام به ذهن من رسيده و آن اينكه نيامدن «مَفعَل» به معناى «أفعل» در موارد ديگر و درست نبودن استعمال «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» دلالت مى كند كه بر واژه مَولى پرتوى از نور لفظ جلاله اللّه تابيده است، زيرا خداى تعالى در قرآن كريم اين واژه را بر خود اطلاق كرده و آن را بى فاصله قرين لفظ جلاله و مانند آن ساخته است:

1. «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعفُ عَنّا وَ اغفِر لَنا وَ ارحَمنا أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «خداوندا آنچه توانش را نداريم بر دوش ما مگذار و ما را بيامرز و بر ما رحم كن كه تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» .

2. «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم وَ هُوَ خَيرُ الناصِرينَ»(2): «بلكه خدا مولاى شماست و او بهترين يارى دهندگان است» .

3. «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(3): «سپس به سوى خدا مولاى راستين شان بازگردانده شوند» .

4. «وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَمُوا أنَّ اللّه َ مَولاكُم نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(4): «اگر رويگردان شوند بدانيد كه خدا مولاى شماست مولاى خوب و ياور خوب است» .

5 . «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّه ِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنُونَ»(5): «بگو جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده به ما نرسد او مولاى ماست و مؤمنان بايد بر خدا توكّل كنند» .

ص: 110


1- . بقره / 286.
2- . آل عمران / 150.
3- . انعام / 62 .
4- . انفال / 40.
5- . توبه / 51 .

6 . «وَ رُدُّوا إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ وَ ضَلَّ عَنهُم ما كانُوا يَفتَرُونَ»(1): و به سوى خدا «مولاى راستين شان باز گردانده شوند و آنچه به دروغ مى بافتند از آنان گم شود» .

7. «فَأقيمُوا الصَلاةَ وَ آتُوا الزَكاةَ وَ اعتَصِمُوا بِاللّه ِ هُوَ مَولاكُم فَنِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(2): «نماز به پا داريد و زكات بدهيد و به خدا پناه بريد كه او مولاى شماست و چه مولا و چه ياور خوبى است» .

8 . «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» .

9. «قَد فَرَضَ اللّه ُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّه ُ مَولاكُم وَ هُوَ العَليمُ الحَكيمُ»(4): «خدا گشودن سوگندهايتان را براى شما مقرّر كرد و خدا مولاى شماست و او داناى حكيم است» .

10. «وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّه َ هُوَ مَولاهُ وَ جِبريلُ وَ صالِحُ المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةُ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ»(5): «و اگر در برابر او هم پشت شويد بى گمان خدا مولاى او است و جبرئيل و مؤمن شايسته و پس از آنان فرشتگان پشتيبان اويند» .

پس آنكه سزاوارتر و شايسته تر است كه لفظ «مَولى» بر او اطلاق شود خداى تعالى است، و سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس سرور ما اميرالمؤمنين عليه السلام. از همين رو است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين واژه را بر خود اطلاق كرد، و در مقام بيان امامت على عليه السلام آن را برگزيد. پس چنانكه خدا و پيامبر و امام ويژگى هايى دارند، اين واژه نيز ويژگى هايى دارد كه ديگر واژگان از آنها بى بهره اند. بنا بر اين، همانگونه كه واژه اللّه خصائصى دارد كه مختصّ به آن است، واژه «مَولى» نيز خصائصى دارد.

ص: 111


1- . يونس / 30.
2- . حجّ / 78.
3- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
4- . تحريم / 2.
5- . تحريم / 4.

نجم الائمّه رضى الدين محمد بن حسن استرآبادى (م 684 يا 686 ق)(1) مى نويسد:

همزه «اللّه» را در «يا اللّه» بيشتر همزه قطع مى خوانند. از آن رو كه از ابتدا آگاه كنند كه الف و لام از آنچه در اصل بوده اند خارج شده و مانند جزء كلمه گشته اند، تا اجتماع ياء و لام ناپسند نباشد. پس اگر الف و لام بر اصل خود باقى مى بودند همزه اللّه در نگارش حذف مى شد، زيرا همزه لام معرفه همزه وصل است.

ابوعلى حكايت كرده كه اصل در «يا اللّه» وصل است. سيبويه جايز دانسته كه «اللّه» از لاهَ يَليهُ لَيها به معناى پنهان شدن گرفته شده باشد. بنا بر اين، در اينكه همزه اللّه همزه قطع باشد شكى نيست.

در اجتماع لام و ياء گفته اند: اين واژه ويژگى هايى دارد كه در ديگر واژگان روا نيست، مانند ويژگى هاى خود خداوند. از جمله اينكه اللّه در «اللّهمَّ» و «تَاللّه» و «آللّه» و «ها اللّه» و «ذا اللّه» به حرف مقدّرى مجرور است، و چنانكه در باب قسم خواهد آمد، همزه اش در «أفاللّه» همزه قطع است. اما شعر زير كه در آن همزه «الَتى» به وصل خوانده شده شاذّ است، و وجه جواز آن با وجود شاذّ بودن لزوم لام است:

مِن أجلِكِ يا الَتى تَيَّمتِ قَلبى *** وَ أنتِ بَخيلَةٌ بِالوَصلِ عَنّى

به خاطر تو اى كسى كه دلم را تسخير كردى، و حال آنكه تو نسبت به وصل با من بخيلى.

شعر زير نيز در شُذوذ، اشدّ است:

فَيَا الغُلامانِ اللَذانِ فَرّا *** إيّاكُما أن تَبغيا لى شَرّا

اى دو غلامى كه گريختيد، زنهار كه شرّى براى من پديد نياوريد.

ص: 112


1- . سيوطى شرح حال وى را نوشته و در علم ادبيات ستوده است. همچنين از شرح او بر كافيه ابن حاجب بسيار تعريف كرده است. وى شرحى نيز بر شافيه ابن حاجب دارد. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 567 .

بعضى از كوفيان دخول لام را بر كلمه اى كه بر سرش الف و لام است به طور مطلق جايز دانسته اند. دو ميم (ميم مشدّد) در «اللّهمَّ» عوض «يا» هستند كه براى تبرّك از اسم اللّه تعالى به آخر رفته اند.(1)

چهارم. آمدن «مَولى» به معناى «أولى» منحصر به قول به ابوزيد لغوى نيست

دهلوى قول به آمدن مَولى به معناى أولى را در ابوزيد لغوى منحصر كرده است. در پاسخ مى گوييم:

1. اين دعوى دروغ است

اين سخن كه تنها ابوزيد لغوى آمدن مَولى به معناى أولى را جايز دانسته كذب محض است. پيشتر گذشت كسانى كه قائل اند مَولى مفيد معناى أولى است شمار بسيار و گروه پرشمارى از استوانه هاى پيشوايان لغت و نامداران علوم عربى و ادبيات هستند.

2. اين سخن ردّ كابلى است

اقرار دهلوى به اينكه ابوزيد لغوى آمدن مَولى به معناى أولى را جايز دانسته ردّ استادش كابلى است كه صحتّ ثبوت اين قول از ابوزيد را نپذيرفته است. كابلى در «الصواقع» در جواب به حديث غدير مى نويسد: اين استدلال باطل است، زيرا مَولى به معناى أولى نيامده، و هيچ يك از دانشمندان زبان عربى تصريح نكرده اند كه مَفعَل به معناى أفعَل مى آيد، و ثبوت آنچه از ابوزيد روايت شده صحيح نيست.

3. سخن فخر رازى تكذيب كننده اين ادعاست

بطلان انحصار اين قول در ابوزيد لغوى از سخن فخر رازى نيز - كه اصل اين شبهات از او است - آشكار مى گردد، چرا كه در مباحث گذشته آمد كه وى تفسير مَولى به أولى را از جماعتى از پيشوايان لغت و ادب، مانند ابوعُبَيده و اخفش و زجّاج و رُمّانى و ابن انبارى نقل كرده است.

ص: 113


1- . شرح الكافية چاپ قديم : ج 1 ص 73.

است كه اگر بدعت بدعتگزار او را به دروغ وا ندارد، ظاهر امر صدق او است.(1) پس معلوم شد در جايى كه نقل اهل هوى و هوس پذيرفته است، نقل ابوزيد به طريق اولى پذيرفته خواهد بود.

وجه سوم

سيوطى مى نويسد: شيخ عزالدين بن عبدالسلام در فتاوايش گويد: در زبان عربى به اشعار عرب اعتماد مى كنم و حال آنكه آنان كافر بودند، زيرا وقوع تدليس از سوى ايشان بعيد است. چنانكه در پزشكى چنين مى كنم، چرا كه پزشكى در اصل برگرفته از گروهى كافر است.

پس در مورد عرب زبانى كه به قول او احتجاج مى شود عدالت شرط نيست، به خلاف راوى اشعار و لغات. همچنين در مورد عرب زبانى كه به سخنش احتجاج مى شود بلوغ را شرط نكرده و از همين رو از كودكان اخذ كرده اند.(2) بنا بر اين، قول ابوزيد لغوى از چندين جهت اولى به پذيرش است.

وجه چهارم

سيوطى مى نويسد: هر گاه از عرب زبان يا از شيخى معناى واژه اى پرسيده شود و او با فعلش و يا با گفتارش پاسخ دهد كفايت مى كند. در «الجَمهُرَة» آمده است: اصمعى از عيسى بن عمر نقل مى كند: از ذوالرمّه از معناى «نضناض» پرسيدم و او تنها زبانش را در دهانش حركت داد.

ابن دُرَيد مى گويد: گفته مى شود: نَضنَضَ الحَيَّةُ لِسانَهُ فى فِيهِ: مار زبانش را در دهانش حركت داد. و به همين سبب مار را نضناض ناميده اند.(3) روشن است كه ابوزيد عرب زبان و شيخ است و دليلى بر رد سخنش نيست.

ص: 115


1- . المزهر: ج 1 ص 84 .
2- . المزهر 1 / 84 . تدريب الراوى 1 / 152.
3- . المزهر: ج 1 ص 86 .

نَوَوى و ذهبى و يافعى و جَزَرى و سيوطى(1): نام كاملش ابوزيد سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى (م 214 يا 215 ق) ، و دوست شافعى و استاد ابوعُبَيد قاسم بن سلام است. وى در نحو و لغت پيشوا بوده و دو سوم لغت را حفظ بود.

خطيب بغدادى، ابوعثمان مازِنى، اصمعى، ابوعُبَيده، حافظ محمد بن صالح، مبرّد، حافظ ابوعلاء و سيرافى او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوداوود و تِرمِذى از او روايت كرده اند. همچنين مطالب عجيبى از مناقب ابوزيد لغوى در كتاب «المزهر فى اللّغة» از ابوالطيب لغوى آمده است.

پنجم. مستمسك ابوزيد قول ابوعُبَيده است

دهلوى مى نويسد: مستمسك ابوزيد سخن ابوعُبَيده در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم»(2) است. ابوعُبَيده ذيل آيه در معناى مَولاكُم نوشته است: يعنى أولى بِكُم.

اين سخن چند پاسخ دارد:

1. اين ادعا دليلى ندارد. به تصريح نَوَوى و ابن جَزَرى در «طبقات القرّاء» و ذهبى در «العِبَر فى خبر من غَبَر» و يافعى در «مرآة الجنان» ابوزيد معاصر ابوعبيده و تقريبا هم سنّ او بوده است: ابوزيد (ت 120 - م 215 ق) و ابوعبيده (ت 112 - م 207 يا 210 يا 211 ق) ، چنانچه در «بُغية الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة» آمده است.

2. از گفته هاى مبرّد و ديگران مغلوم مى شود كه ابوزيد از ابوعبيده اعلم و افضل است.

3. علاوه بر اينها، اين سخن دهلوى تكذيب كابلى است، زيرا كابلى صحّت ثبوت آمدن مَولى به معناى أولى در سخن ابوزيد را نفى كرده، ولى دهلوى تصريح نموده كه

ص: 117


1- . تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 235. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 215. مرآة الجنان: حوادث سال 215. غاية النِهاية فى طبقات القرّاء: ج 1 ص 305. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 582 .
2- . حديد / 15.

اين سخن نيز چند پاسخ دارد:

1. بسيارى از بزرگان اهل عربيّت مانند: فرّاء و ابوعبيده و اخفش و ابوالعباس ثعلب و مُبَرَّد و زجّاج و ابن انبارى و سِجِستانى و رُمّانى و جوهرى و ثعلبى و واحدى و اعلم شَنتَمَرى و زوزنى و بَغَوى و زمخشرى و ديگران - كه نام هايشان گذشت - قائل به آمدن مَولى به معناى أولى و با ابوزيد موافق اند.

2. از ديگر امورى كه زشتى اين دروغ را نشان مى دهد اين است كه حتى فخر رازى - با اينكه خود پيشواى منكران است - جرأت نكرده چنين دروغى بگويد. تابعان او مانند اصفهانى و ايجى و جرجانى و بَرزَنجى و ابن حجر و كابلى نيز آن را بر زبان نياورده اند، با اينكه آنان نيز در مقام ردّ بر حديث غدير و باطل كردن استدلال به آن بوده اند.

3. همچنين اين ادعا دروغ كابلى را هم روشن مى كند كه صحّت نسبت اين قول به ابوزيد را نفى كرده است، چرا كه صريح كلام دهلوى اين ادعاست كه جمهور اهل عربيّت ابوزيد را در اين قول انكار كرده اند. بنا بر اين، قول ابوزيد به آمدن مَولى به معناى أولى نزد جمهور ثابت بوده است.

4. جالب اينجاست كه دهلوى در باب مكائد كتابش تحفه، به سخن همين ابوزيد لغوى احتجاج كرده است ! ولى اينجا كه موافقت سخن ابوزيد را با مذهب حق ديده، مى كوشد كه قول او را باطل كند، هر چند با دروغ ها و افترائات متوالى و تكرارى !

5 . حتى اگر فرض كنيم كه يكى از لغويان به صراحت ابوزيد را در اين قول انكار كرده باشد، انكار او حجت نخواهد بود، زيرا مُثبِت بر نافى مقدّم است، و البته اثبات دو مُثبِت براى صحت استدلال پيروان حق كافى است.

6 . از آنچه گذشت دانسته شد كه ابوزيد از ابوعبيده و اصمعى و حتى از خليل اعلم و افضل است. همچنين دانسته شد كه دانش زبان عربى به اين سه تن مى انجامد. از اين رو، آمدن مَولى به معناى أولى به سخن برترين اين سه تن - كه دانش زبان عربى به

ص: 119

ايشان مى انجامد - ثابت شده است. همچنين يكى ديگر از آنان - يعنى ابوعبيده - نيز به اين قول قائل است، چرا كه مَولى را در آيه كريمه به أولى تفسير كرده است.

هفتم. «مَولى» به معناى «أولى» لوازم نادرستى دارد

دهلوى مدّعى است كه جمهور دانشمندان زبان عربى گفته اند كه اگر مَولى به معناى أولى بود، جايز بود كه به جاى أولى مِنكَ گفته شود: مَولى مِنكَ. و مَولى مِنكَ به اجماع باطل و نادرست است. اين سخن به چند وجه باطل است:

1. نسبت اين كلام به جمهور دروغ است

نسبت دادن اين ادعا به جمهور دانشمندان زبان عربى دروغى آشكار است.

2. اصل اين گفتار از فخر رازى است

اصل اين گفتار باطل از فخر رازى و پيروان او است كه در زبان عربى تبحّرى ندارند، و اگر كمترين آشنايى با ادبيات عرب داشتند اين سخن را بر زبان نمى راندند. و لذا كابلى زيركى كرده و از آن دم نزده است. اين شبهه و پاسخش حتى در آغاز كتاب هاى ابتدايى درس ادبيات مانند «سلّم الثبوت» و شروحش آمده است. ولى دهلوى عمدا از اين مطلب غفلت كرده است ! ؟

3. نصّ سخن فخر رازى و پاسخ آن

گفتار دهلوى چكيده كلام فخر رازى است. لذا در اينجا سخن فخر رازى را از «نِهاية العقول» مى آوريم، و به تفصيل شبهه او را پاسخ مى دهيم:

يك. سخن فخر رازى

بى گمان اگر مَولى به معناى أولى مى آمد، درست بود كه هر چه با يكى از آنها همراه مى گردد با ديگرى نيز همراه شود. ولى در اينجا چنين نيست، و از همين رو مَولى به معناى أولى نيست.

بيان شرط: تصرّف واضع در زبان تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد است. اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر، پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند عقلى است. براى نمونه، وقتى مى گوييم: «انسان حيوان است» ، حقيقتى كه واژه

ص: 120

انسان مفيد آن است به وضع است، و حقيقتى كه واژه حيوان مفيد آن است نيز به وضع است. ولى نسبت حيوان به انسان پس از دانستن اينكه هر يك از اين دو لفظ براى معناى ويژه اى وضع شده اند به عقل است نه به وضع.

پس از ثبوت اين مقدمه مى گوييم: هر گاه لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ «مِن» براى معنايى ديگر، صحّت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع بلكه به عقل است.

بنا بر اين، اگر آنچه از لفظ «أولى» فهميده مى شود، بى كم و كاست همان باشد كه از لفظ «مَولى» فهميده مى شود و عقل به صحت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم «أولى» حكم كند، صحّت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم «مَولى» نيز واجب خواهد بود، زيرا صحّت اين اقتران نه وابسته به دو لفظ بلكه بين مفهوم آن دو است.

اما چنين نيست كه هر چه دخولش بر «أولى» صحيح باشد، دخولش بر «مَولى» نيز صحيح باشد. براى نمونه: صحيح است كه گفته شود: «هُوَ أولى مِن فُلانٍ» ولى صحيح نيست كه گفته شود: «هُوَ مَولى مِن فُلانٍ» . و صحيح است كه گفته شود: «هُوَ مَولىً» و «هُما مَولَيانِ» . اما صحيح نيست بدون «مِن» گفته شود: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» .

همچنين «هُوَ مَولى الرَجُلِ» و «مَولى زَيدٍ» درست است، ولى «هُوَ أولَى الرَجُلِ» و «أولى زَيدٍ» درست نيست. و «هُما أولى رَجُلَينِ» و «هُم أولى رِجالٍ» صحيح است، ولى «هُما مَولى رَجُلَينِ» و «هُم مَولى رِجالٍ» صحيح نيست. همچنين، گفته مى شود: «هُوَ مَولاهُ و مَولاكَ» ، اما گفته نمى شود: «هُوَ أولاهُ و أولاكَ» .

اشكال: آيا «ما أولاهُ» صحيح نيست ؟ جواب: اين أفعل تعجب است نه أفعل التفضيل. افزون بر اينكه أفعل تعجب فعل است و أفعل التفضيل اسم، و ضمير در اولى منصوب و در دومى مجرور است.

بنا بر اين، ثابت شد كه حمل «مَولى» بر «أولى» جايز نيست. البته در اين دليل تأمّلى هست كه در علم اصول مذكور شده است.

ص: 121

دو. پاسخ گفتار فخر رازى

در گفتار رازى اشكالات بسيار و تعصبات فراوان هست كه به تفصيل بيان مى كنيم:

1. اين سخن كه «تصرّف واضع در زبان تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد است، اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند عقلى است» ، ادعايى است محض كه فخر رازى براى آن دليلى نياورده است.

2. اين سخن كه «براى نمونه: وقتى مى گوييم: انسان حيوان است ... » براى گريز از آوردن دليل براى مدعا گفته شده، زيرا روشن است كه يادكرد مثال پس از آوردن دليل است و مثال آوردن در هيچ حالى از احوال جاى دليل را نمى گيرد.

3. اين سخن كه «اما نسبت حيوان به انسان پس از دانستن اينكه هر يك از اين دو لفظ براى معناى ويژه اى وضع شده اند به عقل است، نه به وضع» نادرست است، چرا كه سخن در پيوند دادن الفاظ مفرد به يكديگر است. چنانكه پيشتر به آن تصريح كرد: «اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند، عقلى است» .

روشن است كه پيوند دادن الفاظ به يكديگر يعنى تركيب الفاظ با هم بر پايه قواعد يك زبان، مانند پيوند دادن فعل به فاعل و مضاف به مضاف اليه و مبتدا به خبر و ... .

اين پيوند بر پايه استعمال و چگونگى نطق اهل آن زبان صورت مى گيرد، ولى نسبت حيوان به انسان بر حسب تصور و تعقّل است.

از اين رو، تمثيل به مثال مذكور براى موضوع پيوند الفاظ به يكديگر ناروا و نادرست است، زيرا سخن ما در قرين شدن دو لفظ به يكديگر در استعمال است، نه در برقرارى نسبت ميان مفاهيم و مصاديق. صحّت اقتران دو لفظ به يكديگر در استعمال از امور منقول است، و برقرارى نسبت ميان مفاهيم و مصاديق از امور

ص: 122

معقول. و اين بر همه كس روشن است، چنانكه بطلان مقايسه اين دو با يكديگر بر كسى پنهان نيست.

4. درباره اين سخن كه «پس از ثبوت اين مقدمه، هر گاه ... » مى گوييم: چه چيزى ثابت شده است ؟ ! آنچه فخر رازى ياد كرده دو امر است كه يكى از آنها ادعاست و ديگرى تمثيل، و ادعاى محض امرى را اثبات نمى كند. تمثيل نيز اگر چه مطابق با ممثّلٌ له باشد اثبات كننده مدعا نيست، چه رسد به مثال يادشده كه در غايت بُعد از ممثّلٌ له است !

5 . بى گمان، قياس معناى «مِن» با معناى «انسان» و «حيوان» روا نيست، زيرا اين دو لفظ مفهوم مستقل دارند، به خلاف «مِن» كه معناى مستقل ندارد. و ميان مستقل و غير مستقل مناسبتى نيست.

6 . اين سخن كه «پس صحت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» ، از بافته هاى عجيب رازى است كه در ساده ترين كتب نحو هم نمى توان يافت ! اگر آنچه رازى گفته صحيح مى بود، بسيارى از قواعد نحوى باطل مى شد و در محاورات عرفى اختلال بزرگى ايجاد مى شد !

از جمله ادله بطلان اين ادعا آنكه حذف خبر در مواضعى كه نحويان گفته اند واجب است. شيخ ابن حاجب در «الكافية» مى نويسد: گاه جايز است كه مبتدا به سبب وجود قرينه حذف شود. مانند اينكه جوينده هلال ماه بگويد: الهِلال، وَ اللّه ِ. حذف خبر نيز گاه جايز است، مثل: خَرَجتُ فَإذا السَبُع.

اگر آوردن غير خبر در موضع خبر لازم شود، حذف آن واجب است، مانند: لَولا زَيدٌ لَهَلَكَ عَمرو، وَ ضَربى زَيدا قائِما، وَ كُلُّ رَجُلٍ وَ ضَيعَتُهُ، وَ لَعَمرُكَ لأفعَلَنَّ كَذا. اگر منضمّ كردن الفاظ به يكديگر به عقل بود نه به وضع، وجوب حذف خبر در اين مواضع چهارگانه وجهى نداشت، زيرا آوردن خبر در اين مواضع هيچ محال عقلى اى را در پى ندارد.

ص: 123

همچنين حذف فعلِ مفعول مطلق، گاه سماعا و قياسا واجب است. ابن حاجب مى نويسد: گاه جايز است فعل را با وجود قرينه حذف كرد، مانند اينكه به كسى كه از راه مى رسد مى گويى: خَيرَ مَقدَمٍ. گاه حذف فعل سماعا واجب است، مثل: سُقيا، رَعيا، خَيبَةً، جَدعا، حَمدا، شُكرا و عَجَبا.

حذف قياسى فعل نيز در مواضعى واجب است، مانند فعل مثبتى كه بعد از نفى يا معناى نفى داخل در اسمى كه خبر آن به شمار نمى رود واقع شود. يا آنكه مكرر آمده باشد، مثل: ما أنتَ إلاّ سَيرا، ما أنتَ إلاّ سَيرَ البَريدِ، إنَّما أنتَ سَيرا، زَيدٌ سَيرا سَيرا. نمونه ديگر وقتى است كه فعل براى تفصيل مضمون جمله پيشين باشد، مثل: «فَشُدُّوا الوَثاقَ فَإمّا مَنّا بَعدُ وَ إمّا فِداءا» .(1)

نمونه ديگر وقتى است كه فعل براى تشبيه، پس از جمله مشتمل بر اسمى كه به معناى آن باشد واقع شود، مثل: مَرَرتُ بِهِ فَإذا لَهُ صَوتٌ؛ صَوتُ حِمارٍ وَ صُراخٌ؛ صُراخُ الثَكلى. نمونه ديگر وقتى است كه فعل در مضمون جمله اى واقع شود كه معنايى غير از آن را بر نمى تابد، مثل: لَهُ عَلَىَّ ألفُ دِرهَمٌ إعتِرافا. اين نمونه را «تأكيدٌ لِنَفسِهِ» مى نامند.

نمونه ديگر وقتى است كه فعل در مضمون جمله اى واقع شود كه معنايى غير از آن را نيز بر مى تابد، مثل: زَيدٌ قائِمٌ حَقّا. اين نمونه را «تأكيدٌ لِغَيرِهِ» مى نامند. نمونه ديگر وقتى است كه فعل به صورت مثنّى واقع مى شود، مثل: لَبَّيكَ وَ سَعدَيكَ.

پس اگر پيوند دادن الفاظ به يكديگر و تركيب آنها بر پايه عقل بود نه بر اساس وضع، آوردن فعل در اين مواضع ناممكن نمى بود، زيرا آوردن فعل در اين موارد هيچ محال عقلى را در پى ندارد.

گاه حذف فعلى كه در «مفعولٌ به» عمل كرده واجب است. ابن حاجب گويد: حذف فعل گاه به سبب وجود قرينه جايز است، مانند اينكه در جواب كسى كه

ص: 124


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 4.

مى گويد: مَن أضرِبُ ؟ مى گويى: زَيدا. حذف فعل در چهار موضع با وجود قرينه واجب است. موضع نخست سماعى است، مانند: أمرا وَ نَفسُهُ، «إنتَهُوا خَيرا لَكُم»(1)، أهلاً وَ سَهلاً. اما اگر تركيب الفاظ بر مدار حكم عقل بود، آوردن فعل در اين مواضع جايز مى بود.

سيوطى تحت عنوان «اصول متروك» مى نويسد:

يك. جمله استقرار، كه ظرفى كه خبر واقع شده است به آن تعلّق مى گيرد. ابن يعيش گويد: اگر خبر استَقَرَّ يا مُستَقَرٌّ باشد، جاى آن ظرف مى نشيند و همان ظرف خبر محسوب مى گردد و طرف حساب ما در جمله همان ظرف است.

در اين صورت، ضميرى كه در استقرار بوده به ظرف منتقل مى شود و به سبب ظرف مرفوع مى گردد. چنانكه به سبب استقرار مرفوع بوده است. پس از اين، استقرار حذف و اصلى متروك مى شود و به آن سبب كه با وجود ظرف از آوردن آن بى نياز مى شويم اظهار آن جايز نيست.

دو. خبر مبتداى واقع شده پس از لَولا، مانند: لَولا زَيدٌ لَخَرَجَ عَمرٌو، كه تقديرش اين است: لَولا زَيدٌ حَاضِرٌ ... . ابن يعيش گويد: اين دو جمله مرتبط و همچون جمله واحدى گشته اند و به سبب كثرت استعمال خبر مبتداىِ جمله نخست حذف شده، تا جايى كه ظاهر كردنش متروك گشته و آوردنش جايز نيست.

سه. جمله: إفعَل هذا إمّا لا. ابن يعيش گويد: معناى اين جمله اين است: كسى مأمور به كارهايى مى شود، ولى در انجام آنها توقّف مى كند. به او گفته مى شود: إفعَل هذا إن كُنتَ لا تَفعَلُ الجَميعَ: اگر همه آن كارها را نمى كنى اين يكى را انجام بده.

در اينجا، حرف «ما» را به «إن» افزوده اند، و فعل و آنچه را به آن پيوسته حذف كرده اند، و استعمال آن به اين شكل بسيار گشته، تا جايى كه اصل آن متروك شده است.

ص: 125


1- . نساء / 171.

هرگز چنين استعمال نشده است. مصدر عَسَى نيز هر چند كه اصالت دارد، ولى استعمال نمى شود، زيرا اصلى متروك است.(1)

بارى، همين اندازه براى ردّ آنچه فخر رازى ادّعا كرده و پيروانش آن را پسنديده اند كافى است.

7. فخر رازى گفته بود: «پس از ثبوت اين مقدمه، هر گاه لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ مِن براى معنايى ديگر، صحّت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» .

اين سخن واضح البطلان است، زيرا اقتران «مِن» و «أولى» برگرفته از نقل و سماع است، و گرنه اقتران آن با حروف ديگر مانند: عَن، عَلى، إلى و فى نيز جايز مى بود. عقلاً چه مانعى وجود دارد كه به جاى اينكه گفته شود: زَيدٌ أولى مِن عَمروٍ، گفته شود: زَيدٌ أولى عَلى عَمروٍ.

سخن شيخ خالد ازهرى در احكام افعل التفضيل، سخن ما را تأييد مى كند كه اقتران «مِن» و «أولى» برگرفته از وضع و استعمال است. وى مى گويد: حكم دوم در آنچه پس از أفعل مى آيد - چنانكه پيشتر ضمن مثال هايى گذشت - اين است كه «مِن» جارّه بر سر مفضول آورده شود. «مِن» نزد مُبَرَّد و سيبويه در مانند «أفضل منه» براى ابتداى ارتفاع و در مثل «شرّ منه» براى ابتداى انحطاط است.

ابن مالك به اين رأى اعتراض كرده كه پس از آن «إلى» نمى آيد و رأيش اين است كه «مِن» براى مجاوزت است. از اين رو، زَيدٌ أفضَلَ مِن عَمروٍ، يعنى زيد در فضل از عمرو گذر كرده است.

ابن هشام در «المغنى» به اين سخن اعتراض كرده و گفته است كه اگر «مِن» براى مجاوزت بود، جا داشت كه در موضع آن «عَن» بيايد.

ص: 127


1- . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 70، 71.

مفهوم أولى حكم كند، صحت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم مَولى نيز واجب خواهد بود، زيرا صحت اين اقتران نه وابسته به دو لفظ، بلكه بين مفهوم آن دو است» .

اين سخن ناقضِ سخن پيشين او است، چرا كه او ادعا كرده بود كه اگر مَولى به معناى أولى بود، لازم مى آمد كه جمله «فُلانٌ مَولى مِن فُلانٍ» صحيح باشد. ولى با سخنى كه در اينجا از وى نقل شد اين ملازمه را نفى كرده است، زيرا در اينجا مى گويد اقتران بين دو لفظ نيست، بلكه مفهوم اين سخن كه «اقتران بين مفهوم آن دو است» اين است كه اقتران تنها ميان دو مفهوم است، با اينكه مورد الزام در سخن پيشين او و در اصل ادعا اين است كه اقتران بين دو لفظ است.

وى پيشتر گفته بود: «اگر مَولى به معناى أولى مى آمد، اقتران هر آنچه به يكى درست است به ديگرى نيز درست مى بود» . همچنين او در جمله ديگرى از گفتارش تصريح كرده است: «پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر» . و در جاى ديگرى نوشته است: «اگر لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ مِن ...» . در جملات بعدى كلامش نيز آمده است: «گفته نمى شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مى گويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ» .

پس سخن فخر رازى كه «زيرا صحت اين اقتران نه ميان دو لفظ، بلكه ميان مفهوم آن دو است» ، از كلام سابق و لاحق خودش باطل مى شود. افزون بر اين، فخر رازى مرادش را از اينكه اقتران ميان دو مفهوم است نه ميان دو لفظ روشن نكرده است ؟ در اين سخن، چه سودى براى او و چه زيانى براى طرف مقابلش نهفته است ؟ !

هشتم. نقض مورد نظر دهلوى

فخر رازى گفته بود: «چنين نيست كه هر چه دخولش بر أولى صحيح باشد، دخولش بر مَولى نيز صحيح باشد» . نخستين دليلى كه وى براى اين ادعا آورده اين است كه هُوَ مَولى مِن فُلانٍ درست نيست، ولى هُوَ أولى مِن فُلانٍ درست است» . اما در اين مثال «مِن» بر أولى داخل نشده و بر عدم جواز دخول آن بر مَولى دلالت نمى كند، بلكه «مِن» در اين مثال متأخّر از أولى آمده است.

ص: 129

رازى همچنين گفته بود: گفته نمى شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مى گويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ.

اين مطلب همان است كه دهلوى در اين مبحث ذكر كرده است. ما پيشتر نادرستى مقدمات اين استدلال را بيان كرديم كه بطلان دعوى مذكور را نيز در پى دارد. با اين همه، در اينجا وجوه ديگرى را با استناد به سخنان فخر رازى و محققان نامدار لغت و نحو از اهل سنت، دالّ بر بطلان اين ادعا را مى آوريم:

يك. اگر اقتران بر اساس عقل باشد مانعى وجود نخواهد داشت

فخر رازى گفته بود كه صحّت اقتران لفظ به لفظ بر پايه عقل است، نه بر اساس وضع. بر اين اساس مانعى وجود ندارد كه گفته شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مى گويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ.

دو. پاسخ شارحان «المقاصد» و «التجريد» به اين نقض

شارح «المقاصد» و شارح «التجريد» به اين شبهه پاسخ گفته اند كه مَولى اسم و به معناى أولى است، نه اينكه مَولى وصفى همچون أولى باشد تا اعتراض شود كه مَولى از صيغه هاى اسم تفضيل نيست و همچون اسم تفضيل به كار نمى رود. نصّ سخن اين دو گذشت. صاحب «بحر المذاهب» نيز سخن شارح «التجريد» را براى ردّ پندار صاحب «المواقف» و شارح آن آورده بود.

سه. بقاى «مَولى» به معناى اصلى اش نزد گروهى از دانشمندان

زَمخشرى و بَيضاوى و خَفاجى و ديگران قائل اند كه واژه مَولى اگر به معناى أولى بيايد، بر اصل خود - كه ظرف بودن است - باقى است. بنا بر اين، حتى اگر جواز آوردن واژه اى كه مترادف واژه اى است به جاى واژه دوم ثابت شود، لازم نيست كه استعمال مَولى - هر چند كه به معناى أولى باشد - مثل استعمال أولى باشد. زيرا جواز آن مشروط به عدم اراده معناى ظرفيّت از مَولى است.

براى نمونه، «مَئِنَّة» ظرفِ مأخوذ از «إنَّ» است و گفته مى شود: فُلانٌ مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، و جار و مجرور به آن تعلّق مى گيرد، مانند اينكه گفته مى شود: البَلَدُ الفُلانِىّ مَجمَعٌ

ص: 130

لِلعُلَماءِ. اما استعمال مَئِنَّة مانند استعمال «إنَّهُ لَكَريمٌ» جايز نيست. از همين رو، گفته نمى شود: زَيدٌ مَئِنَّةٌ لِلكَريمِ، با اينكه اين جمله و جمله: إنَّ زَيدا لَكَريمٌ، به يك معنى هستند.

چهار. بطلان نقض با استفاده از سخن دهلوى

دهلوى بى آنكه خود آگاه باشد، سخنان فخر رازى را ابطال كرده است. وى در پاسخ استدلال به جمله «أ لست أولى بالمؤمنين من أنفسهم» گفته كه أولى در اينجا از ولايت به معناى محبت مشتق شده است؛ يعنى أ لست أحبّ إلى المؤمنين من أنفسهم ؟ معناى اين سخن آن است كه أولى به معناى احبّ باشد. با اينكه استعمال اين دو واژه يكسان نيست، زيرا صله أولى «باء» است - چنانكه در سخن نبوى در اين حديث شريف آمده - و صله احبّ «إلى» است، چنانكه دهلوى خود گفته است.

بنا بر اين، اگر واجب بود دو مترادف يكسان استعمال شوند، لازم مى آمد كه آمدن «أولى إليه» به جاى «أحبّ إليه» در هر كلامى روا باشد. اما اين سخن پذيرفته نيست. در اين صورت، همانگونه كه عدم اقتران «إلى» با «أولى» به آمدن آن به معناى «احبّ» - چنانكه دهلوى ادّعا كرده - خدشه اى وارد نمى كند، عدم اقتران «مِن» با «مَولى» نيز در اينكه اين واژه به معناى «أولى» باشد اشكالى پيش نمى آورد.

پنج. بطلان نقض با استفاده از سخن فخر رازى

جالب اينجاست كه فخر رازى در كتاب «المحصول» از ستيزه جويى به راه صواب بازگشته و حقيقت را پذيرفته است. جلال الدين محلّى در شرح «جوامع الجامع» گويد: حق آن است كه آمدن هر يك از دو لفظ مترادف و متّحد المعنى در جاى ديگرى، اگر تعبّد به لفظ آن نباشد جايز است؛ يعنى صحيح است كه در هر دو لفظ مترادف يكى را جاى ديگرى آورد، زيرا كه مانعى از اين نيست.

بر خلاف فخر رازى كه اين مطلب را مطلقا، يعنى از دو يا يك زبان نفى كرده است. وى مى گويد: زيرا اگر در جمله «خَرَجتُ مِنَ الدارِ» به جاى «مِن» مترادف آن به فارسى يعنى «از» آورده شود، كلام شكل نمى گيرد، چرا كه پيوند دادن زبانى به زبان ديگر

ص: 131

مانند پيوند دادن لفظ مهمل به مستعمل است. و هر گاه كه اين كار در دو زبان معقول باشد، چرا مانندش در يك زبان روا نباشد ؟ يعنى مانعى از اين كار نيست. قول نخست - يعنى جواز - در اول نظر اظهر است، ولى قول دوم حقّ است.

اين رأى فخر رازى در كتاب «سلّم العلوم» و شروح آن آمده است، ولى روش متعصّب آن است كه براى ابطال استدلال طرف مقابلش، از سر لجبازى با حق مخالفت و آن را انكار كند.

شش. اعتراف فخر رازى به اينكه اشكالات او محل تأمّل اند

فخر رازى در پايان سخنش كه آن را از اباطيل آكنده مى نويسد: «در اين دليل تأمّلى هست كه در علم اصول آمده است» . اين كلام او يعنى حق همان است كه در كتاب «المحصول» برگزيده كه لازم نيست كه يكى از دو مترادف در جاى ديگرى بنشيند. بنا بر اين، در جايى كه اين وجه مردود است، اصرار او در اينجا چه وجهى دارد ؟ !

عجيب تر آن است كه اصفهانى و ايجى و شريف جرجانى و ابن حجر مكّى و بَرزَنجى و سهارنپورى اين وجه مردود را نيكو شمرده اند، و هيچ بر زبان نياورده اند كه اين وجه مردود و محل نظر است ! چنانكه شخص فخر رازى اعتراف كرده است. در ادامه هم دهلوى شاد و سرخوش آمده و در آوردن اين سخن از فخر رازى تقليد كرده و چشمش را بر اشكال آن بسته است. حتى با كابلى كه به سبب آگاهى اش به اين اشكال وارد اين نقض را نياورده، مخالف كرده است.

هفت. محقّقان آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى را واجب نمى دانند

فخر رازى قول به وجوب آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى را در «المحصول» جايز ندانسته و در «نِهاية العقول» محلّ نظر دانسته است. ديگر محققان اهل سنت نيز اين كلام را برگزيده اند و به عدم وجوب آن تصريح نموده اند.

قاضى محبّ اللّه بهارى در «سلّم العلوم» مى نويسد: آمدن هر يك از دو مترادف به جاى ديگرى واجب نيست هر چند كه هر دو از يك زبان باشند، زيرا صحّت پيوند دادن واژگان از عوارض است. مى گويند: صَلّى عَلَيهِ، ولى نمى گويند: دَعا عَلَيهِ.

ص: 132

شارحان كتاب «مسلّم الثبوت» اثر محبّ اللّه بهارى نيز او را در اين نظر پيروى كرده و بر درستى آن ادلّه اى آورده اند. پيشتر نيز سخن شيخ خالد ازهرى - از نحويان محقّق گذشت.(1)

رضى الدين استرآبادى كه او نيز از محققان نحويان است، در مبحث افعال قلوب مى نويسد: مانند آنكه بعضى گفته اند، چنين برداشت نشود كه ميان «عَلِمتُ» و «عَرَفتُ» از حيث معنى فرقى هست، زيرا معناى «عَلِمتُ أنَّ زَيدا قائِمٌ» و «عَرَفتُ أنَّ زَيدا قائِمٌ» يكى است، جز اينكه «عَرَفَ» بر خلاف «عَلِمَ» هر دو جزءِ جمليه اسميّه را منصوب نمى گرداند. اين نه به خاطر فرق معنوى ميان اين دو است، بلكه عرب چنين برگزيده است. چرا كه آنان گاه يكى از دو لفظ مترادف را به حكمى لفظى اختصاص مى دهند و ديگرى را نه.

وى همچنين پس از يادكرد الحاق افعال بسيار به «صارَ» مى نويسد: الحاق مانند اين افعال به «صارَ» نه قياسى بلكه سماعى است. آيا نمى بينى كه «إنتَقَلَ» با اينكه به معناى «تَحَوَّل: گشت و گرديد» است، به «صارَ» ملحق نمى شود ؟

هشت. نمونه هايى از نيامدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى

بهارى براى عدم جواز آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى، مثال «صَلّى» و «دَعا» را آورده است. و دانستى كه «عَرَفَ» به جاى «عَلِمَ» و «إنتَقَلَ» به جاى «تَحَوَّلَ» نمى آيد، ولى مثال هاى نيامدن يكى از دو مترادف به جاى ديگر بسيار زياد است. جز آنكه آگاهى بر نمونه هايى از آن مستلزم تتبّع كلمات علماى فنّ و شناخت لغات و الفاظ است. اما رازى و پيروانش از اين امر دورند. اينك ما به بعضى از اين نمونه ها و موارد اشاره مى كنيم:

1. «حَتّى» و «إلى» . اين هر دو لفظ در دلالت به غايت يكسان اند، اما إلى بر ضمير داخل مى شود و حتّى نمى شود، و إلى در موضع خبر قرار مى گيرد مانند: وَ الأمرُ إلَيكَ، و حَتّى قرار نمى گيرد.

ص: 133


1- . براى شرح حال وى رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 3 ص 171.

2. «واو» عاطفه و «حَتّى» عاطفه. اين دو لفظ بنا بر آنچه در المغنى آمده و در «الأشباه و النظائر» از آن نقل شده، سه فرق با يكديگر دارند.

3. «إلاّ» و «غير» . اين دو لفظ به يك معنايند. سيوطى مى نويسد: تفاوت هاى إلاّ و غَير: ابوالحسن آبدى در شرح الجزولية گويد: إلاّ و غير در سه چيز با يكديگر فرق دارند: نخست اينكه غير صفت واقع مى شود، به گونه اى كه استثناء تصور نمى شود، اما إلاّ چنين نيست. مى گويى: عِندى دِرهَمٌ غَيرُ جَيِّدٍ، ولى جايز نيست كه بگويى: عِندى دِرهَمٌ إلاّ جَيِّد.

دوم اينكه اگر إلاّ و ما بعدش صفت باشند، جايز نيست كه موصوف حذف شود و صفت در جاى آن نشانده شود. مى گويى: قامَ القَومُ إلاّ زَيدا، ولى جايز نيست كه بگويى: قامَ إلاّ زَيدٌ. اما غير چنين نيست و همانگونه كه مى گويى: قامَ القَومُ غَيرَ زَيدٍ، مى توانى بگويى: قامَ غَيرُ زَيدٍ. اين بدان سبب است كه إلاّ حرفى است كه نمى تواند صفت واقع شود. از اين رو، جز در حالى كه تابع است صفت نمى شود، مانند «أجمَيعنَ» كه تنها زمانى كه تابع است در تأكيد به كار مى رود.

سوم اينكه آنگاه كه اسمى را به اسم پس از إلاّ عطف مى كنى، اعراب معطوف بر اساس اعراب معطوفٌ عليه است، ولى آنگاه كه اسمى را به اسم پس از غير عطف مى كنى جايز است كه آن را مجرور گردانى و بر معنى حمل كنى.(1)

4. «عِندَ» و «لَدُن» و «لَدى» ، كه بنا بر آنچه در «الاشباه و النظائر» آمده است، شش تفاوت با يكديگر دارند.

5 . «مصدر» و «أن» همراه با صله اش، كه در «الاشباه و النظائر» دوازده فرق ميان اين دو برشمرده شده است.

6 . «أم» و «أو» . اين هر دو لفظ در ترديد استعمال مى شوند. در «الاشباه و النظائر» از ابن عطار نقل شده كه اين دو با يكديگر چهار تفاوت دارند.

ص: 134


1- . الاشباه و النظائر: ج 2 ص 179.

شارح جديد «التجريد» (يعنى قوشچى) آن را از ابوعُبَيده - كه از پيشوايان لغت است - نقل و افزوده كه وى «هِىَ مَولاكُم»(1) را به أولاكُم تفسير كرده است.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.

در مجموع، استعمال «مَولى» به معناى عهده دار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرّف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل التفضيل نيست و همچون آن به كار نمى رود.

همچنين، اينكه دو لفظ به يك معنى باشند واجب نمى گرداند كه صحيح باشد كه هر آنچه در استعمال با يكى از آنها قرين مى شود با ديگرى هم قرين شود، زيرا صحّت اقتران لفظ به لفظ از عوارض الفاظ است نه از عوارض معانى.

مثلاً صلاة به معناى دعاست، ولى با «على» مى آيد. در حالى كه دعا با « ل- » مى آيد. گفته مى شود: «صَلّى عَلَيهِ» و «دَعا لَهُ» . و اگر گفته شود: «دَعا عَلَيهِ» معنى تغيير مى كند.

شيخ رضى استرآبادى به مترادف بودن علم و معرفت تصريح كرده است. وى افزوده كه با اين حال، علم دو مفعولى و معرفت يك مفعولى است.

همچنين گفته مى شود: إنَّكَ عالِمٌ، ولى گفته نمى شود: إنَّ أنتَ عالِمٌ، با اينكه بنا به تصريح اهل فن ضماير متصل و منفصل در اينجا به يك معناى هستند. مثال هاى اين مطلب بسيار است.(2)

ص: 136


1- . حديد / 15.
2- . احقاق الحق: ج 2 ص 497، 498.

ده. ظنّ با قطع معارضه نمى كند

اگر بپذيريم كه قياس در زبان جارى مى شود، باز هم غايت آنچه قياس به دست مى دهد گمان است. ولى سخنان اركان زبان عربى كه به آمدن مَولى به معناى أولى تصريح كرده اند، يقين آور است، و قطعا گمان با يقين معارضه نمى كند.

يازده. شهادت بر نفى پذيرفته نيست

حاصل اين نقض مردود و شبهه سست، نفى آمدن مَولى به معناى أولى است. اما اين شهادت بر نفى است، و شخص فخر رازى در مانند اين مقام تصريح كرده كه شهادت بر نفى پذيرفته نيست. وى مى نويسد: بر شافعى خرده گرفته اند كه گفته است باء در آيه «وَ امسَحُوا بِرُؤُسِكُم»(1) مفيد تبعيض است، و از پيشوايان زبان نقل كرده اند كه بين «وَ امسَحُوا بِرُؤُوسِكُم» و «وَ امسَحُوا رُؤُوسَكُم» فرقى نيست. پاسخ اين است كه سخن آن كس كه مى گويد در زبان باء براى تبعيض وجود ندارد شهادت بر نفى است، و از اين رو پذيرفته نيست.(2)

دوازده. جايز نبودن استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» مسلّم نيست

فخر رازى گفته كه استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» در زبان عربى درست نيست. ولى ما اين سخن را به دو دليل نمى پذيريم:

1. اينكه رأى رازى اين است كه صحت اقتران دو لفظ نه به وضع بلكه به عقل است. در اين صورت، عقل از استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» اباء نمى كند و در اين اطلاقات، مطلقا استحاله عقلى اى وجود ندارد.

2. اينكه قواعد زبان عربى و تصريح پيشوايان زبان و تفسير اين ادعا را رد مى كند، زيرا اسم تفضيل در آيات بسيارى از قرآن بدون «مِن» و اضافه و حرف تعريف به كار رفته است:

ص: 138


1- . مائده / 6 .
2- . مناقب الشافعى.

«وَ الَذينَ آمَنُوا أشَدُّ حُبّا للّه ِ».(1)

«ذلِكُم أزكى لَكُم وَ أطهَرُ».(2)

«قُل أىُّ شَى ءٍ أكبَرُ شَهادَةً قُلِ اللّه ُ شَهيدٌ بَينى وَ بَينَكُم».(3)

«وَعَدَ اللّه ُ المُنافِقينَ وَ المُنافِقاتِ وَ الكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها هِىَ حَسبُهُم وَ لَعَنَهُمُ اللّه ُ وَ لَهُم عَذابٌ مُقيمٌ كَالَذينَ مِن قَبلِكُم كانُوا أشَدَّ مِنكُم قُوَّةً وَ أكثَرَ أموالاً وَ أولادا».(4)

«وَ رِضوانٌ مِنَ اللّه ِ أكبَرُ».(5)

«قُل نارُ جَهَنَّمَ أشَدُّ حَرّا».(6)

«وَ لَلآخِرَةُ أكبَرُ دَرَجاتٍ وَ أكبَرُ تَفضِيلاً».(7)

«أنا أكثَرُ مِنكَ مالاً وَ أعَزُّ نَفَرا».(8)

«وَ لَتَعلَمُنَّ أيُّنا أشَدُّ عَذابا وَ أبقى».(9)

«وَ اللّه ُ خَيرٌ وَ أبقى».(10)

«وَ ما عِندَ اللّه ِ خَيرٌ وَ أبقى».(11)

«وَ الآخِرَةُ خَيرٌ وَ أبقى».(12)

ص: 139


1- . بقره / 165.
2- . بقره / 232.
3- . انعام / 19.
4- . توبه / 69 .
5- . توبه / 72.
6- . توبه / 81 .
7- . اسراء / 21.
8- . كهف / 34.
9- . طه / 71.
10- . طه / 73.
11- . قصص / 60 .
12- . اعلى / 17.

بنا بر اين، استعمال اسم تفضيل بدون «مِن» جايز است، و ادعاى جايز نبودن كاربرد «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» باطل. اضافه بر اين، «أولى» بدون «مِن» در قرآن به كار رفته است. خداى تعالى مى فرمايد: «وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّه ِ» .(1)

ظاهر سخنان نحويان محقّق، صحت تركيب «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» است، زيرا آنان تصريح كرده اند كه حذف «مِن» و اسم مجرورش بعد از اسم تفضيل جايز است. ايشان براى اين سخن خود شواهدى از قرآن و اشعار عرب دارند كه ذيلاً اشاره مى شود:

ازهرى گويد: گاه «مِن» و اسم مجرورش به سبب علم به آنها حذف مى شوند، مانند: «وَ الآخِرَةُ خَيرٌ وَ أبقى»(2)، يعنى أبقى از زندگى دنيا. در آيه «أنا أكثَرُ مِنكَ مالاً وَ أعَزُّ نَفَرا»(3)، در يكجا «مِن» آمده و در جاى ديگر حذف شده است. «أعَزُّ نَفَرا» ، يعنى به افراد از تو توانمندترم. شاعر (ابن مالك در الفيّه) به همين مطلب در شعرش اشاره كرده است:

وَ أفعَلُ التَفضِيلِ صِلهُ أبَدا *** تَقدِيرا أو لَفظا بِمِن إن جُرِّدا

اگر افعل تفضيل همراه با الف و لام نبود يا به اسمى اضافه نشده بود، همواره آن را تقديرا يا لفظا به «مِن» بچسبان.

بيشترين موردى كه «مِن» و مفضول حذف مى شوند وقتى است كه افعل تفضيل در جمله اصلى يا در جمله حاليّه خبر باشد. اين امر شامل خبر مبتدا، خبر «كان» و «إنّ» دومين مفعول «ظَنَّ» و سومين مفعول «أعلَمَ» مى شود.(4)

ص: 140


1- . انفال / 75. احزاب / 6 .
2- . اعلى / 17.
3- . كهف / 34.
4- . التصريح فى شرح التوضيح: ج 2 ص 102.

بخارى اين حديث را در باب «ميراث جدّ با وجود پدر و برادران» و در باب «دو پسر عمويى كه يكى برادر مادر و ديگر همسر است» نيز آورده است.(1) مسلم نيز اين حديث و دو روايت ديگر شبيه آن را در صحيحش نقل كرده است.(2)

اگر مقصود فخر رازى اين باشد كه اضافه اسم تفضيل به مفرد معرفه جايز نيست، در پاسخ مى گوييم: اسم تفضيل در حالت اضافه شدنش دو معنى دارد و اضافه آن به مفرد معرفه تنها در يكى از آنها جايز نيست نه در هر دو.

ابن حاجب گويد: هر گاه اسم تفضيل اضافه شود دو معنى خواهد داشت. يكى از آن دو - كه بيشتر همين است - آن است كه زيادت بر كسانى را قصد كنى كه اسم تفضيل به ايشان اضافه شده، به اين شرط كه مفضّل از افراد كسانى باشد كه به آنان اضافه شده است، مانند: زَيدٌ أفضَلُ الناسِ. اما جايز نيست كه گفته شود: يُوسُفُ أحسَنُ إخوَتِهِ. معناى دوم آن است كه زيادت مطلق را قصد كنى و اسم تفضيل براى توضيح اضافه شود.

رضى در شرح سخن ابن حاجب مى نويسد: معناى دوم آن است كه زيادت مطلق را قصد كنى. مقصود او اين است كه تفضيل آن را بر ديگرى به طور مطلق قصد كنى، نه اينكه مقصودت تنها تفصيل بر مضاف اليه باشد.

در اين حالت، اضافه كردن اسم تفضيل به يك اسم تنها براى تخصيص و توضيح است. چنانكه ديگر صفات را به اسمى اضافه مى كنى، مانند: مُصارِع مِصر: كشتى گير شهر، حَسَن القوم: نيكوى قوم، كه در اينها تفضيلى وجود ندارد.

از اين رو در اين حالت لازم نيست كه اسم تفضيل از افراد مضاف اليه باشد. به اين معنى هم جايز است كه اسم تفضيل را به جماعتى كه داخل در آنان هست اضافه كنيم، مانند: نَبيُّنا صلى الله عليه و آله أفضَلُ قُرَيشٍ، به اين معنى كه حضرتش بهترين مردم از بين قريش است،

ص: 142


1- . صحيح بخارى: ج 8 ص 187، 188، 190.
2- . صحيح مسلم: ج 5 ص 59 ، 60 .

و هم جايز است آن را به جماعتى كه از جنس آنان هست ولى داخل در ايشان نيست اضافه كنيم.

مانند: يُوسُفُ أحسَنُ إخوَتِهِ، زيرا يوسف در شمار برادران يوسف داخل نيست. به اين دليل كه اگر از تعداد برادران يوسف بپرسند، جايز نباشد كه وى را در شمار ايشان بياوريم. بله، اگر بگويى: أحسَنُ الإخوَةِ يا أحسَنُ بَنى يَعقُوبَ، يوسف هم داخل در آنان خواهد بود. اسم تفضيل را در اين معنى مى توانيم به غير جماعتى نيز اضافه كنيم، مانند: فُلانٌ أعلَمُ بَغدادَ، يعنى او در ميان بغداديان از همه عالم تر است، زيرا بغداد زادگاه يا مسكن او است. همچنين اگر مضافى را در تقدير بگيريم؛ يعنى بگوييم: أعلَمُ أهلِ بَغدادَ، در اين صورت اسم تفضيل به جماعتى اضافه شده كه جايز است داخل در آنان باشد.(1)

بنا بر اين، هر گاه از «اولى» تفضيل و زيادت مطلق اراده شود، نه تنها زيادت بر كسانى كه به آنها اضافه شده فهميده مى شود، بلكه اضافه آن بر «الرَجُل» و «زَيد» براى مجرّد تخصيص و توضيح نيز صحيح است.

چهارده. پاسخ به اينكه تركيب «هُما مَولى رَجُلَينِ» درست نيست

فخر رازى مى گويد: «هُما أولى رَجُلَينِ» و «هُم أولى رِجالٍ» صحيح است، ولى «هُما مَولى رَجُلَينِ» و «هُم مَولى رِجالٍ» صحيح نيست. اين سخن توهّمى بيش نيست. پيشتر از محققان سخنانى نقل شد دالّ بر اينكه ترادف اقتضا نمى كند كه دو مترادف در همه چيز مساوى باشند. همين ادعاى فخر رازى را رد مى كند. افزون بر اين، استعمال فوق هيچ استحاله عقلى را در پى نخواهد داشت، زيرا فخر رازى گفته بود كه ملاك استعمال و اطلاق عقل است نه وضع.

ص: 143


1- . شرح كافيه: مبحث افعل التفضيل.
وجه دوم: به زعم دهلوى، علماى عربيّت ابوزيد را تخطئه كرده اند

اگر حمل تفسير ابوعبيده بر آنچه ياد شد ممكن باشد، چرا همه دانشمندان زبان عربى ابوزيد را در تفسيرش - كه به زعم دهلوى آن را از ابوعبيده گرفته است - تخطئه كرده اند ؟ ! چرا آنها نيز تفسير او را بر بيان حاصل معنى حمل نكرده اند ؟ !

وجه سوم: ابوعبيده در اين تفسير تنها نيست

هر چند اصل اين شبهه از فخر رازى است، ولى او اعتراف كرده كه گروهى از پيشوايان لغت و تفسير آيه را مانند ابوعبيده تفسير كرده اند و وى در اين تفسير تنها نيست. فخر رازى پس از سخنى كه پيشتر از او نقل شد، مى نويسد:

آنچه از پيشوايان زبان نقل كرده اند كه «مَولى» به معناى «أولى» است، حجّتى براى آنان نيست. اين مطلب طىّ دو مقدمه روشن مى شود: نخست اينكه امثال اين نقل ها شايستگى آن را ندارند كه براى اثبات لغت به آنها احتجاج شود.

هر چند ابوعبيده ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1) گفته است: يعنى: «أولى بِكُم» و اخفش و زجّاج و على بن عيسى نيز همين سخن را گفته و به بيت لبيد استشهاد كرده اند، ولى اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محقّقانه نيست، زيرا ناقلان بزرگ معانى واژگان مانند خليل و امثال او چنين معنايى را نياورده اند و بيشتر آن را تنها در تفسير آيه فوق يا آيه اى ديگر مرسلاً و نه مسندا آورده اند.

اين معنى را در كتب اصلى لغت ذكر نكرده اند، و چنين نيست كه هر آنچه در تفاسير بيايد لغت اصلى باشد. و لذا «يمين» را در آيه «وَ السَماواتُ مَطويّاتٌ بِيَمِينِهِ»(2): «آسمان ها پيچيده در دست راست او باشد» ، به «قوّت» و «قلب» را در آيه «لِمَن كانَ لَهُ قَلبٌ» : «براى هر كس كه او را دل باشد» ، به «عقل» تفسير كرده اند، با اينكه اينها معانى اصلى لغت نيستند. اينجا نيز چنين است.(3)

ص: 146


1- . حديد / 15.
2- . زمر / 67 .
3- . نِهاية العقول مخطوط .

اما دهلوى مى كوشد تا اين حقيقت را بپوشاند. از اين رو، ادعا مى كند كه جمهور دانشمندان زبان عربى تفسير ابوعبيده را بر بيان معنى حمل كرده و آن را تفسير نداسته اند. گويا ابوعبيده در اين تفسير تنهاست ! در حالى كه ديديم كه سازنده اين شبهه - يعنى فخر رازى - اعتراف نموده كه گروهى ديگر نيز آيه را مانند ابوعبيده تفسير كرده اند.

فخر رازى مى گويد: لكن اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محقّقانه نيست.

اين سخن او جدا نارواست، چرا كه ما براى شناخت مفاهيم الفاظ، راهى جز تنصيصات پيشوايان زبان نداريم. از اين رو، اگر سخنان ايشان بر تساهل حمل شود حجيت ندارد و استدلال ها و حجت ها باطل مى گردند.

اين سخن فخر رازى بهترين دستاويز براى ملحدان و منكران دين براى انكار دين اسلام است، زيرا هر گاه با استناد به تصريحات لغويان الزام آنان به امرى از امور دين مورد نظر باشد، مى توانند بگويند: اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محققانه نيست، بلكه اعتراض آنان قوى تر و عذرآورى شان براى نپذيرفتن و گردن ننهادن رساتر است، چرا كه آنان در دين نيز با پيشوايان لغت مخالف اند، به خلاف فخر رازى كه او و لغويان پيرو يك آيين اند. با اين ادعا اساس دين ويران مى شود !

البته تعجبى نيست كه فخر رازى ملحدان را تأييد كند، زيرا گذشت كه ذهبى تصريح كرده(1) كه رازى تشكيكاتى در ستون هاى دين دارد، و در «لسان الميزان»(2) از رازى نقل شده كه وى شبهات عديده اى نسبت به دين اسلام داشته است، و اينكه او غايت تلاشش را براى تقرير مذهب مخالفان و بدعتگزاران به كار مى بسته، و سپس در ردّ و پاسخ آنها سستى و سهل انگارى مى كرده است !

ص: 147


1- . ميزان الاعتدال: ج 3 ص 340.
2- . لسان الميزان: ج 4 ص 426.
وجه چهارم: اصل اين ادعا نيز از فخر رازى است

بى گمان، اصل اين شبهه نيز از فخر رازى است. وى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1) مى نويسد:

درباره لفظ «مَولى» در اينجا چند قول هست: نخست سخن ابن عباس است كه مى گويد: «مَولاكُم» يعنى بازگشتگاه شما، زيرا «مَولى» جاى «وَلْى» و «وَلْى» به معناى نزديكى است. پس معناى آيه اين است كه آتش جايگاه شماست كه به آن نزديك و در آن افكنده مى شويد. قول دوم سخن كلبى است كه مى گويد: «مَولاكُم» يعنى أولى بِكُم» . و اين قول زجّاج و فرّاء و ابوعبيده است.

آنچه اينان گفته اند نه تفسير لفظ بلكه معناى آن است، زيرا اگر «مَولى» و «أولى» در لغت به يك معنى بودند، روا بود كه هر يك از آنها در جاى ديگرى به كار رود. بنا بر اين، صحيح بود كه گفته شود: هذا مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه گفته مى شود: هذا أولى مِن فُلانٍ. و نيز روا بود كه بگويند: هذا أولى فُلانٍ، مانند اينكه مى گويند: هذا مَولى فُلانٍ. چون اينها باطل است، در مى يابيم آنچه آنان گفته اند معنى است و تفسير نيست.

سخن شريف مرتضى وقتى كه براى اثبات امامت على عليه السلام به سخن نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» تمسّك كرده، ما را به اين نكته دقيق آگاه ساخت. وى گفته است: يكى از معانى «مَولى» «أولى» است و در اين باره به اقوال پيشوايان زبان عربى در تفسير آيه مذكور - كه «مَولى» را به معناى «أولى» دانسته اند - احتجاج كرده است.

وى افزوده وقتى لفظ اين معنى را بر مى تابد واجب است كه بر اين معنى حمل شود، چرا كه ديگر معانى يا ثبوتشان درباره على عليه السلام روشن و آشكار است، مانند: پسرعمو و ياور. يا انتفائشان درباره او روشن و آشكار است، مانند: آزادكننده و آزاد شده، زيرا اگر «مَولى» در حديث به دو معناى پسرعمو و ياور باشد، سخن نبوى لغو و بيهوده، و اگر به دو معناى آزادكننده و آزادشده باشد دروغ خواهد بود.

ص: 148


1- . حديد / 15.

اما ما بر اساس دليل بيان كرديم كه سخن اينان در اين موضوع بيان معنى است، نه تفسير. و به همين سبب استدلال شريف مرتضى از اعتبار ساقط است.(1)

وجه پنجم: اشكال نيشابورى به سخن فخر رازى

بحث هاى پيشين ما براى ردّ و ابطال اين سخن كافى است، اما اين كلام رازى به قدرى ناروا و سست است كه نيشابورى با اينكه در مواضع بسيارى از فخر رازى پيروى كرده، نتوانسته در برابر آن سكوت كند و گفته است:

درباره آيه «هِىَ مَولاكُم»(2) گفته اند: مراد اين است كه آتش به كار شما رسيدگى مى كند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد. همچنين گفته شده كه مراد آن است كه «هِىَ أولى بِكُم» آن به شما سزاوارتر است مى باشد.

زمخشرى گفته است: حقيقت مَولاكُم مكانى است كه سزاوار و شايسته شماست، يعنى جايى كه در آن به شما گفته مى شود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مى شود: «مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ» ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه «إنَّهُ لَكَريمٌ» .

در تفسير كبير آمده است: اين معنى است نه تفسير لفظ از حيث لغت. غرض او اين است كه آنجا كه شريف مرتضى براى اثبات امامت على عليه السلام به سخن نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» تمسّك كرده و گفته كه يكى از معانى «مَولى» ، أولى است.

در اين باره به اقوال پيشوايان زبان عربى در تفسير آيه مذكور كه «مَولى» را به معناى أولى دانسته اند احتجاج كرده و افزوده است: وقتى لفظ اين معنى را بر مى تابد واجب است كه بر اين معنى حمل شود، چرا كه ديگر معانى يا ثبوتشان درباره على عليه السلام روشن و آشكار است، مانند: پسرعمو و ياور، يا انتفائشان درباره او روشن و آشكار است، مانند: آزادكننده و آزادشده. زيرا اگر «مَولى» در حديث به دو معناى پسرعمو و ياور باشد سخن نبوى لغو و بيهوده است.

ص: 149


1- . تفسير الرازى: ج 29 ص 227، 228.
2- . حديد / 15.

شاذّ و ناپسند است. و آنگاه افزوده است: در كتاب «العين» اضطراب و چند گونگى هايى هست كه قابل توجيه نيست.(1)

اكنون كه وضعيت كتاب «العين» نسبت به آنچه در آن مندرج است چنين است، چگونه نيامدن معنايى براى يك لفظ در آن مى تواند سند انكار آن معنى براى آن لفظ باشد !

وجه سوم

افزون بر آنچه گذشت، گروهى از محققان بزرگ بر كتاب «العين» خرده گرفته اند، همانند كتاب «المزهر» و «كشف الظنون» .(2) حتى شخص فخر رازى به همداستانى جمهور اهل لغت در قدح كتاب «العين» تصريح كرده است.

سيوطى در «المزهر» مى نويسد: نخستين كسى كه در گردآورى لغت كتابى نوشت خليل بن احمد است. امام فخرالدين رازى در «المحصول» گفته است: ريشه كتاب هاى نوشته شده در لغت كتاب «العين» است و جمهور اهل لغت در قدح كتاب «العين» همداستان اند.

عجيب اين است كه رازى اين سخن را مى گويد، و سپس به اينكه خليل «أولى» را از شمار معانى «مَولى» نياورده احتجاج مى كند ! اما وقتى كه رأى جمهور اهل لغت درباره كتاب «العين» اين است، دفاع سيوطى از اين كتاب سودى ندارد.

وجه چهارم

ادّعاى فخر رازى كه امثال خليل معناى «أولى» را براى مَولى نياورده اند كذب محض است، چرا كه ابوزيد كه از امثال و معاصران خليل است - بلكه چنانكه گذشت نويسندگان شرح حال ابوزيد وى را بر خليل مقدّم داشته اند - اين معنى را ذكر كرده است، و مخالفان و حتى دهلوى به اين حقيقت اعتراف كرده اند.

ص: 151


1- . شرح جاربردى بر شافيه ابن حاجب: ص 149، 150.
2- . كشف الظنون: ج 2 ص 1442.

همچنين به اعتراف گروهى از مفسّران حتى شخص فخر رازى، ابوعبيده واژه «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.

از سوى ديگر، ابوعبيده از امثال خليل و معاصران او است. بلكه از مطالبى كه در شرح حالش آمده به دست مى آيد كه افضل از او است. همچنين است فرّاء كه از معاصران خليل است و «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است. بنا بر اين، فخر رازى در اين مدّعى دروغ گفته است.

وجه پنجم

محمد بن سائب كلبى مَولى را به «أولى» تفسير كرده است. كلبى در سال 146 درگذشته و خليل تاريخ مرگش بنا به گزارش سيوطى سال 175 يا 170 يا 160 است، و از اين رو بر وى مقدّم است.(1)

وجه ششم

از آنچه پيشتر گذشت دانستى كه گروه بزرگى از اركان و مشاهير پيشوايان - غير از كسانى كه ياد كرديم - آمدن مَولى به معناى «أولى» را اثبات كرده و در اين باره شعر لبيد را شاهد آورده اند. بنا بر اين، ذكر نكردن اين معنى توسط خليل - اگر ثابت شود - پس از يادكرد اين عالمان موثّق به كار احتجاج نمى آيد.

وجه هفتم

پيشتر روشن شد كه بخارى براى «مَولى» پنج معنى ذكر كرده است، و ابن حجر و ديگران گفته اند كه اهل لغت معانى ديگرى نيز براى اين واژه آورده اند. از اينجا روشن مى شود اينكه بخارى اين معانى را ذكر نكرده، ثبوت آنها را نفى نمى كند. همچنين ذكر نكردن «أولى» ضمن معانى «مَولى» توسط خليل - اگر پذيرفته شود - گردى بر دامان اين حقيقت نمى نشاند، زيرا لغويان ديگر غير از او اين معنى را ذكر كرده اند.

ص: 152


1- . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 560 .

فخر رازى سپس گفته است: بيشتر دانشمندان اين معنى را تنها ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(1) يا آيه ديگرى آورده اند. همين سخن رازى براى ما كافى است. سپس افزوده است: به طور مرسل نه به شكل مسند. اين شبهه رازى را در پاسخ به ديگر ادعاى او كه گفته بود «أولى» حاصل معناى لفظ «مَولى» در آيه است نه تفسير آن، پاسخ داديم.

فخر رازى در ادامه مدّعى شده است كه اين معنى را در كتب اصلى نياورده اند. جواب او اين است كه ابن انبارى و محمد بن ابى بكر رازى تصريح كرده اند كه «أولى بالشى ء» از جمله معانى مَولى است. افزون بر اين، تفسير مَولى به معناى «أولى» در صحاح جوهرى آمده، و اين كتاب بى ترديد از كتاب هاى اصلى است.

رازى مى گويد: نمى بينى كه «يمين» را در آيه «وَ السَماواتُ مَطويّاتٌ بِيَمينِهِ»(2) به «قوّت» تفسير مى كنند و ... . معناى اين سخن او اين است كه استعمال «مَولى» در معناى «أولى» مانند استعمال «يمين» در معناى «قوّت» و استعمال «قلب» در معناى «عقل» است.

فخر رازى در جاى ديگرى مى نويسد: اصل تركيب «و ل ى» به معناى قرب و نزديكى دلالت مى كند. گفته مى شود: وَليتُهُ و اليهِ وَلْيا، يعنى به او نزديك شدم. أولَيتُهُ إيّاهُ، يعنى او را به خود نزديك گردانيدم. و تَبَاعَدنا بَعدَ وَلْىٍ، يعنى پس از نزديكى از يكديگر دور شديم. اين واژه در شعر علقمه نيز به همين معنى است: وَ عَدَت عَوادٍ دُونَ وَليِكَ تَشعَبُ.

همچنين گفته مى شود: كُلْ مِمّا يَليكَ: از آنچه نزديكت است بخور. و جَلَستُ مِمّا يَليهِ: در نزديكى او نشستم. «وَلْى» از همين مادّه و به معناى بارانى است كه پس از باران بهارى مى بارد. به پالان نيز «وَليَّة» گويند زيرا بى فاصله در پشت چهارپا قرار دارد.

گفته مى شود: «ولىّ يتيم» و «ولىّ قتيل» و «ولىّ بلد» ، چرا كه هر كس امرى را به عهده گيرد به آن نزديك شده است.

ص: 153


1- . حديد / 15.
2- . زمر / 67 .

همچنين فَوَلِّ در «فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ»(1) نيز از همين ماده است؛ از باب اينكه گويند: «ولاه رُكبَتَهُ» ، يعنى آن را در پيش رويش نهاد. اما «ولّى عَنّى» به معناى «پشت كرد» از باب تثقيل حشو (مشدّد كردن حرف وسط كلمه) براى ساختن معنايى متضادّ با اصل كلمه است.

«فُلانٌ أولى مِن فُلانٍ» يعنى سزاوارتر است. أولى افعل التفضيل از «والى» يا «ولىّ» است، مانند «ادنى» و «اقرب» از «دانى» و «قريب» . در اين واژه نيز معناى قرب نهفته است، زيرا هر كس به چيزى سزاوارتر باشد به آن نزديك تر است. «مَولى» اسم است براى موضع «وَلْى» ، مانند «مرمى» و «مبنى» كه به معناى محل رَمْى: انداختن، و بَناء: ساختن است.(2)

اين مقدمه هرگز با مطلوب رازى - يعنى نفى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» پيوندى ندارد، زيرا حاصل اين سخن آن است كه اصل تركيب «وَلْى» به معناى قرب است و «مَولى» اسم است براى موضع «وَلْى» . اما در اين دو امر هيچ دلالتى بر نفى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» نيست. در غير اين صورت لازم مى آيد كه آزادكننده و آزادشده و ديگر معانى «مَولى» معناى اين واژه نباشند.

شبهه چهارم: تفسير ابوعبيده اقتضا مى كند كه كافران را در بهشت حقّى باشد
اشاره

فخر رازى سپس مى گويد: پس از اينكه اين دو مقدمه ثابت شد، به تفصيل مطلب مى پردازيم. ابوعُبَيده ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3) گويد: معنايش اين است كه هِىَ أولى بِكُم: آن به شما سزاوارتر است. اين معنى به دو دليل معناى حقيقى نيست؛ نخست آنكه اين معنى مقتضى آن است كه كافران را در بهشت حقّى باشد، ولى دوزخ بر ايشان سزاوارتر است. اين از لوازم افعل التفضيل است. اما مى دانيم كه اين معنى باطل است.

ص: 154


1- . بقره / 144.
2- . تفسير فخر رازى: ذيل آيه پنجم سوره مريم.
3- . حديد / 15.

آيه «أصحابُ الجَنَّةِ يَومَئِذٍ خَيرٌ مُستَقَرّا»(1): «بهشتيان جايگاه بهترى دارند. گويا آنان موجبات آتش را برنگزيده اند» .

در مقام ريشخند گفته مى شود: أنتَ أعلَمُ مِن حِمارٍ: تو از الاغ داناترى. گويا سخن تو اين است كه اگر ممكن باشد كه الاغ علم داشته باشد تو مانند اويى همراه با زيادتى.

نه اينكه مقصود بيان زيادت علم تو از الاغ باشد، بلكه غرض شريك ساختن ميان تو و الاغ است در چيزى كه انتفائش از الاغ معلوم است.(2)

وجه سوم

از احاديث عديده استفاده مى شود كه هر يك از مكلّفان را جايى در بهشت و جايى در آتش است. فخر رازى خود در تفسير آيات «أولئِكَ هُمُ الوارِثُونَ . الَذينَ يَرِثُونَ الفِردَوسَ هُم فيها خالِدُونَ»(3): «آنان اند ميراث بران. كسانى كه بهشت برين را به ميراث مى برند و در آن جاويدان اند» ، مى نويسد:

اينجا پرسش هايى مطرح است: نخست اينكه چرا پاداش و بهشت كه نصيب مؤمنان مى شود، ميراث ناميده شده است ؟ با اينكه خداوند حكم كرده كه بهشت حق مؤمنان است: «إنَّ اللّه َ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ أنفُسَهُم وَ أموالَهُم بِأنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ»(4): «بى گمان خدا از مؤمنان جان هايشان و اموالشان را خريده به اين قيمت كه بهشت از آنِ ايشان باشد» .

به چند وجه مى توان اين پرسش را پاسخ گفت: نخست آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه روشن ترين سخنى است كه در اين باره گفته شده است، و آن اينكه «هيچ مكلّفى نيست مگر آنكه خدا در آتش برايش جايگاهى آماده كرده، كه اگر نافرمانى كند سزاوار آن باشد.

ص: 156


1- . فرقان / 24.
2- . شرح كافيه: مبحث افعل التفضيل.
3- . مؤمنون / 10، 11.
4- . توبه / 111.

همچنين در بهشت براى هر مكلّفى جايگاهى آماده كرده كه اگر فرمان برد شايسته آن باشد، و براى اين نشانى نهاده است. هنگامى كه بعضى از مكلّفان ايمان آورند و بعضى ديگر ايمان نياورند.

جايگاه هاى كسانى كه ايمان نياورده اند مانند خانه منقول مى شود و بازگشتگاه آنان آتش مى گردد كه ناگزير با وجود آن، محروم شدن از پاداش خواهد بود، همانگونه از مرگ گريزى ندارند. از اين رو بهشت و دوزخ را ميراث ناميده اند.(1)

شبهه پنجم: اگر سخن ابوعبيده درست بود بايد گفته مى شد: «هِىَ مَولاتُكُم»
اشاره

فخر رازى گويد: اگر امر مطابق باور آنان بود كه مَولى در اينجا يعنى «أولى» بايد گفته مى شد: هِىَ مَولاتُكُم.

اين نيز شبهه ديگرى پيرامون تفسير ابوعبيده است و به چند وجه مردود است:

وجه اول

فخر رازى اصرارش بر لزوم يكسان بودن دو مترادف در همه استعمالات را فراموش كرده يا خود را در اين باره به فراموشى زده است ! زيرا بنا بر آن نظر موردى براى اين شبهه بر جاى نمى ماند، چرا كه هر گاه كه مَولى به معناى «أولى» باشد استعمال هر يك از آنها در جاى ديگرى جايز است، و هر گاه كه «أولى» خبر مبتدايى واقع شود مذكّر و مؤنّث در آن يكسان است.

از اين رو «مَولى» نيز كه به معناى «أولى» است در صورتى كه خبر باشد، مذكر و مؤنث در آن يكسان خواهد بود. بنا بر اين، شبهه يادشده بر مبنايى كه رازى اخذ و بر آن اصرار كرده مردود است.

وجه دوم

ادعاى اختصاص يكسانى مذكر و مؤنث در اسم تفضيل كذب صريح و غلط محض است، چرا كه اين يكسانى در مواضع ديگرى نيز ثابت شده است.

ص: 157


1- . تفسير رازى: ج 23 ص 82 .

ابن هشام گويد: تاء غالبا براى جدا كردن صفت مؤنث از صفت مذكر به كار مى رود، مانند قائمة و قائم. اين تاء در پنج وزن داخل نمى شود:

1. فَعول: رَجُلٌ صَبور: مرد صابر، إمرَأةٌ صَبور: زن صابر. آيه «وَ ما كانَت أُمُّكِ بَغيّا»(1): و مادرت بدكار نبود، نيز از همين باب است.

2. فعيل به معناى مفعول: رَجُلٌ جَريح و إمرَأةٌ جَريح.

3. مِفعال: مِنحار، يعنى بخشنده. گفته مى شود: رَجُلٌ مِنحار و إمرَأةٌ مِنحار.

4. مِفعيل: مِعطير: معطّر. كاربرد إمرَأةٌ مِسكينَة بسيار نادر است، و إمرَأةٌ مِسكين مطابق سماع است.

5 . مِفعَل: مِغْشَم به معناى دليرِ استوار اراده، و مِدعَس: نيزه.(2)

وجه سوم

مذكر گرداندن مؤنث مانند مؤنث گرداندن مذكر با حمل يكى از آنها بر ديگرى در استعمال شايع است. سيوطى در باب «حمل بر معنى» مى نويسد: در «الخصائص» گويد:

بدان كه اين نوع در زبان عربى دريايى بسيار ژرف و ميدانى بسيار گسترده است، و در آيات قرآن و سخنان فصيح نثر و نظم به كار رفته است، مانند: تأنيث مذكر و تذكير مؤنث، تصور معناى واحد در جمع و جمع در واحد، و حمل دومى بر لفظى كه گاه بر اولى حمل مى شود، چه اينكه آن لفظ اصل باشد يا فرع، و مواردى ديگر. مثال تذكير مؤنث اين آيه است: «فَلَمّا رَأى الشَمسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّى»(3)؛ يعنى هذا الشخص (براى شمس كه مؤنث است از اسم اشاره هذا استفاده شده است) . «فَمَن

ص: 158


1- . مريم / 28.
2- . التوضيح فى شرح الالفيّة به شرح الاهرى : ج 2 ص 286، 287.
3- . انعام / 78.

جَاءَهُ مَوعِظَةٌ مِن رَبِّهِ»(1)، زيرا موعظه و وعظ يكى اند. «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنينَ»(2)، كه مراد از «رحمة» در اينجا باران است.(3)

وجه چهارم

«نار» مؤنث حقيقى نيست و تأنيث مؤنث غير حقيقى لازم نيست، چنانكه فخر رازى خود به اين مطلب تصريح كرده است. وى در تفسير آيه «يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِه»(4): «سخنان را از جايگاهشان منحرف مى كنند» ، مى نويسد:

مسئله دوم: گوينده اى مى تواند بگويد: جمع (الكَلِم) مؤنث است، از اين رو سزا بود كه گفته شود: يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِها. پاسخ: واحدى گويد: اين جمعى است كه تعداد حروفش از تعداد حروف مفردش بيشتر است، و هر جمعى كه چنين باشد تذكيرش جايز است. همچنين ممكن است گفته شود: مؤنث بودن جمع امرى حقيقى نيست، بلكه امرى لفظى است. بنا بر اين، تذكير و تأنيث هر دو در او جايز است.(5)

همچنين در تفسير آيه «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنينَ»(6): «بى گمان رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است» ، مى نويسد: مسئله چهارم: گوينده اى مى تواند بگويد: مقتضى علم اِعراب اين است كه گفته شود: «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَريبَةٌ مِنَ المُحسِنينَ» .

بنا بر اين، سبب حذف علامت تأنيث چيست ؟ در پاسخ به اين پرسش وجوهى را ذكر كرده اند:

اول: تأنيث «الرحمة» حقيقى نيست، و هر چه چنين باشد نزد اهل لغت تأنيث و تذكير در او هر دو جايز است.

ص: 159


1- . بقره / 275.
2- . اعراف / 56 .
3- . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 185.
4- . نساء / 46. مائده / 13.
5- . تفسير رازى: ج 10 ص 117.
6- . اعراف / 56 .

دوم: زجّاج گويد: قَريبٌ فرمود زيرا رحمت و غفران و عفو و اِنعام به يك معنى هستند. از اين رو «إنَّ رَحمَةَ اللّه ِ قَرِيبٌ» يعنى اِنعام خدا نزديك است يا ثواب خدا نزديك است. پس حكم يكى از دو لفظ در ديگرى جارى شده است.

سوم: نضر بن شميل گويد: «الرحمة» مصدر است و شايسته مصادر آن است كه مذكر بيايند، مانند «فَمَن جَاءهُ مَوعِظَةٌ» .(1) بازگشت اين سخن به كلام زجّاج است، زيرا مراد از موعظه وعظ است، و از همين رو مذكر آمده است. شاعر گويد: إنَّ السَماحَةَ وَ المُرُوَّةَ ضُمِنا، كه فعل ضُمِنا بايد به صيغه مؤنث ضُمِنَتا مى آمد. در توجيه آن گفته اند: مراد از سماحت، سخا و مراد از مروّت كرم است.(2)

رازى گويد: هر گاه اسم مكان خبر واقع شود مؤنّث نمى گردد. اين سخن رازى فى نفسه درست است، ولى با سخن پيشين وى؛ يعنى حكم به اينكه يكسانى تذكير و تأنيث از ويژگى هاى افعل تفضيل است، ناسازگار است. از اين رو، آنچه اينجا گفته اعتراف به بطلان مدعايش در اختصاص يادشده است.

فخر رازى گويد: گفتار صاحب «كشّاف» (يعنى: حقيقت مَولاكُم مكانى است كه سزاوار و شايسته شماست و به جهت تقريب است) ، اگر مراد وى از «به جهت تقريب» اين است كه زمخشرى براى تقريب معناى مقصود به افهام چنين گفته، اشكالى بر آن وارد نيست و با مقصود مخالفت و ناسازگارى ندارد.

اما اگر خواسته باشد نفى كند كه آن معنى حقيقتا مراد است، نصّ سخن زمخشرى - يعنى «حَقيقَةُ مَحراكُم» كه فخر رازى نيز نقلش كرده - آن را نفى مى كند، زيرا اين عبارت به صراحت دلالت مى كند كه آنچه زمخشرى گفته بر سبيل حقيقت است كه مطابق تصديق و اذعان است.

اما سخن زمخشرى در اينكه محتمل است كه معناى مَولى «ناصر» باشد استدلال ما را تضعيف نمى گرداند، زيرا مدّعاى ما جواز اراده «أولى» از «مَولى» و آمدن «مَولى» به

ص: 160


1- . بقره / 275.
2- . تفسير رازى: ج 14 ص 136.

معناى «أولى» است، نه نفى آمدن آن به معانى ديگر. روشن است كه جايز بودن «مَولى» در اينجا به معناى «ناصر» ، جواز آمدن آن را به معناى «أولى» نفى نمى كند.

اما سخن فخر رازى، يعنى: از حسن بصرى نقل شده كه «هِىَ مَولاكُم»(1) يعنى شما در دنيا عهده دار موجبات آن شديد، با مطلوب ما برخورد نمى كند، بلكه آمدن «مَولى» به معناى متولّى و عهده دار نيز مفيد مطلوب ماست.

رازى در جاى ديگرى مى نويسد: همچنين گفته شده كه «مَولى» به معناى «عاقبت» است، يعنى عاقبت كار شما آتش است. اين سخن نيز با مطلوب و استدلال ما به آيه كريمه ناسازگارى ندارد.

شبهه ششم: شبهه فخر رازى پيرامون بيت لبيد
اشاره

فخر رازى مى نويسد: از اصمعى درباره بيت لبيد دو قول حكايت شده است: يكى آنكه «مَولى» - چنانكه بيان كرديم - اسم است براى موضع «وَلْى» ؛ يعنى گاو ماده مى پندارد كه هر يك از دو جانبش جاى ترسيدن است.

«مَولى» در اينجا براى تغليب حكم لام بر فاء مفتوح العين آمده، بر اين اساس كه فتحه در معتلّ الفاء بسيار آمده است. مانند: مَوهَب، مَوحَد، مَوضَع و مَوحَل. اما كسره در معتلّ اللام جز در يك كلمه يعنى «مأوِى» شنيده نشده است. دوم: مراد شاعر در «مَولى المَخافَةِ» ، از «مخافت» سگان و از مولاى آنها صاحب آنهاست.

سخن فخر رازى پيرامون بيت لبيد كه براى آمدن مَولى به معناى «أولى» به آن استشهاد شده است به چند وجه رد مى شود:

وجه اول

حكايت دو قول ياد شده از اصمعى درباره بيت لبيد، با استشهاد به آن براى اثبات مطلوب مذكور منافات ندارد، زيرا ابوعبيده - كه بى هيچ سخنى از اصمعى افضل

ص: 161


1- . حديد / 15.

است و چنانكه پيشتر گذشت اصمعى خود به برترى ابوعبيده اعتراف نموده - به اين بيت براى اثبات مطلوب استشهاد كرده است.

وجه دوم

افزون بر ابوعبيده گروهى از بزرگان پيشوايان، مانند زجّاج و اخفش و رُمّانى به اين بيت اسشتهاد كرده اند و رازى خود اين مطلب را آورده است. زوزنى در شرح معلّقات تصريح كرده كه ثعلب مَولى را در بيت لبيد به «أولى» تفسير نموده است. و در تقدّم سخن اين پيشوايان بر آنچه اصمعى در آن متفرّد است شكى نيست.

وجه سوم

پيشتر دانسته شد كه جوهرى و ثعلبى و عمر قزوينى و خَفاجى و غير اينان مَولى را در اين بيت به «أولى» تفسير كرده اند، و بعضى شان تصريح كرده اند كه وجوه مذكور ديگر خالى از ضعف نيستند.

وجه چهارم

دو قول حكايت شده از اصمعى، يا با تفسير ابوعبيده منافات دارند يا ندارند. اگر اين دو قول با تفسير ابوعبيده منافات دارند، پس دو قول اصمعى نيز خود با هم منافات خواهند داشت. حال آنكه ميان تفسير ابوعبيده و زّجاج و اخفش و رُمّانى و ثعلب و غير ايشان منافاتى نيست، زيرا از آنان ذيل اين بيت سخنى منافى تفسير يادشده حكايت نشده است.

اگر ميان آن دو قول و اين تفسير تنافى و تعارضى نيست و دو قول مذكور نيز با هم تعارض و تنافى ندارند و جمع ميان همه آنها به نحوى از انحاء ممكن است، بيان آن دو قول در برابر تفسير اين پيشوايان بيهوده است.

وجه پنجم

بنا بر نقل سيوطى در كتاب «المزهر» ، فخر رازى در كتاب «المحصول» اصمعى را قدح كرده و او را در نقل لغت از اعتبار انداخته است. اينك نصّ سخن وى: اصمعى به پريشانى منسوب و مشهور است كه او آنچه را از لغت نبود در آن مى افزود.

ص: 162

ما ترك اولى باشد تفسير كرده است. وى گفته است: معنى اين است كه آنچه هم پيمانان شما بر جاى نهاده اند وارثى دارد كه او به ارث بردن از آنها اولى است. و خدا وارث را «مَولى» ناميده است ... .

فخر رازى پس از اين وجه و وجوه مذكور ديگرى در ذيل آيه مباركه، گفته است: همه اين وجوه نيكو و محتمل اند. اما اينكه در اينجا گفته است كه موالى يعنى وارثانى كه عهده دار ما ترك پدر و مادر مى شوند، با وجه مذكور از ابوعلى جبائى منافاتى ندارد، زيرا وارثان اند كه به آنچه ارث گذارندگان باقى مى گذارند اولى هستند.

مورد دوم

اما يادكرد آيه «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(1): «من از موالى ام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، وجهى ندارد، چرا كه اماميه براى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» به اين آيه استشهاد نمى كنند.

فخر رازى در ادامه گفته است: «شعر حارث ... » . آرى، سيد مرتضى در كتاب «الشافى فى الإمامة» اين مطلب را از غلام ثعلب در شرح اين بيت آورده است: يكى از معانى مَولى «سيد» است، هر چند كه مالك نباشد. «مَولى» به «ولىّ» نيز تفسير شده است. ولى سيد مرتضى در پى اثبات اين است كه «سيّد» و «ولىّ» از معانى «مَولى» هستند، اما هرگز به آن بيت استشهاد نكرده است، تا رازى آن را در شمار شواهد اماميّه در اثبات معتقدشان بياورد.

مورد سوم

حمل «موالى» در اشعار اخطل به «اولياء» به آنچه ما به دنبالش هستيم زيانى نمى رساند، چرا كه همانگونه كه مُبَرَّد تصريح كرده «ولىّ» نيز به معناى «أولى» است.

دو واژه «أصبَحتَ» و «بَعدَهُ» نيز دو قرينه اند كه نشان مى دهند مراد از مَولى در بيت اخطل «أولى بالتصرّف» است.

ص: 165


1- . مريم / 5 .

افزون بر اين، مصراع دوم اين بيت يعنى: وَ أحرى قُرَيشٍ أن تُهابَ وَ تُحمَدا : و شايسته ترين كس از قريش كه از تو بترسند و تو را بستايند، قرينه ديگرى است بر اينكه مراد از مَولى در اين بيت «أولى بالتصرّف» است.

مورد چهارم

نيمه دوم شعر «كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ» اين است كه: فَأدرَكُوهُ وَ ما مَلُّوا وَ لا تَعِبُوا : پس به آن رسيدند و به ستوه نيامدند و احساس به رنج افتادن نكردند. در آن قرائنى هست كه نشان مى دهد مراد از «موالى حق» كسانى است كه آنان به حقوقشان «أولى» هستند.

مورد پنجم

حديث «مُزَينه و جُهَينه و أسلَم و غِفار موالى خدا و فرستاده اش هستند» در شمار آنچه اماميه به آن استشهاد مى كنند نيست. از اين رو آوردنش در اينجا عبث است.

مورد ششم

حمل «مَولى» در سخن نبوى «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » بر «ولىّ» زيانى به استشهاد نمى رساند، زيرا مراد از «ولىّ» در آن «ولىّ امر» است. ابن اثير گويد:

اين حديث نيز در معناى عهده دار شدن است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است. در روايت ديگرى به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده است، يعنى متولّى امر آن زن.

مورد هفتم

مطرح كردن آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّه َ مَولى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1) وجهى ندارد، زيرا اماميه به آن استشهاد نكرده اند.

از همه آنچه گذشت روشن مى شود كه اين سخن فخر رازى كه «نتيجه سخن ما اين است كه واژه مَولى به معناى أولى نيست» باطل است.

ص: 166


1- . محمد صلى الله عليه و آله / 11.
شبهه هشتم: بازگشت به گفتار دهلوى
اشاره

دهلوى مى گويد: تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است، يعنى آتش جايگاه و بازگشتگاه و مكان لايق به شماست. نه اينكه واژه مَولى به معناى «أولى» باشد.

واقعا جاى تعجب است ! ابوعبيده تصريح مى كند كه مراد از مَولى در آيه شريفه «أولى» است، و سپس براى اين معنى به شعر لبيد استشهاد مى نمايد و تصريح مى كند كه مَولى در آن بيت نيز به معناى «أولى» است. بنا بر اين، اين تحكّم و تزوير چگونه از دهلوى پذيرفته شود ؟ !

و اما پاسخ كلام دهلوى:

اول. «بالتصرّف» صله «أولى» است

دهلوى مى نويسد: اگر مَولى به معناى أولى باشد، صله او را «بالتصرّف» قرار دادن از كدام لغت منقول خواهد شد ؟

اگر مراد دهلوى اين باشد كه صله قرار دادن «بالتصرّف» براى «أولى» جايز نيست، سخنش صرف توهّم و ادعاست، زيرا ثبوت معناى «أولى» براى مَولى براى اثبات مطلوب بسنده است و صله قرار دادن «بالتصرّف» براى آن به حسب قرائن مقاميّه است. توضيح اين مطلب در ادامه خواهد آمد.

اضافه بر اين، صريح گفتار تَفتازانى و قوشچى - كه صاحب «بحر المذاهب» نيز آن را آورده - اين است كه آمدن مَولى به معناى «أولى بالتصرّف» در كلام عرب شايع است، و اين از پيشوايان زبان نقل شده است. همچنين آمدن مَولى به معناى متصرّف در امر، متولّى امر، ولىّ امر و پادشاه - كه همه آنها پيشتر روشن شد - براى اثبات مطلوب كافى است.

دوم. چكيده واقعه غدير

اگر مراد دهلوى اين باشد كه اگر مَولى به معناى «أولى» است، دليل اينكه مراد از آن در حديث غدير «اولويّت در تصرّف» است چيست ؟ پاسخ وى با مرور اجمالى در

ص: 167

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله سخنرانى اش به پايان رسيد، اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتِى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .

رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: اللّه أكبر بر كامل گشتن دين و اتمام نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على پس از من.

سپس مردم به شادباش گفتن به اميرالمؤمنين عليه السلام پرداختند. از كسانى كه پيش از ديگر صحابه به اميرمؤمنان عليه السلام شادباش گفتند، همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر بودند. حسّان بن ثابت اشعار معروفش را در اين زمان سرود. تفصيل همه اينها را در ادامه خواهد آمد.

بارى، گمان نمى كنم كه هيچ عاقلى اين سخنرانى را با اين قرائن، بر امرى به جز امامت عظمى و خلافت كبرى پس از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله حمل كند.

شبهه نهم: تأخير در معنى

على بن برهان الدين حلبى دو اشكال بر حديث غدير و معناى مولى مطرح كرده، كه يكى از آنها اين است:

بر فرض اينكه كلمه مولى به معناى سزاوارتر به امامت باشد، در نهايتِ كار و بعدها مراد است نه در حال و پس از اعلام ولايت. زيرا در غير اين صورت لازم مى آيد با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام نيز امام باشد، واين به يقين صحيح نيست.(2)

اين گفتار يك مغلطه آشكار و مناسب كوته فكران است، زيرا مراد در حديث غدير ولايت بالقوه است نه بالفعل. هيچ كس از شيعيان مدعى نيست كه دو نفر در يك زمان امامت فعلى دارند.

ص: 170


1- . مائده / 3.
2- . تاريخ سياسى اسلام: ج 1 ص 59 - 62 .

شمرده مى شد، و موضوع خلافت را از مجراى منصب الهى و اينكه زمامدار بايد فقط از طرف خداوند تعيين گردد خارج مى ساخت و در مسير يك مقام انتخابى قرار مى داد.

هرگز يك فرد پاكدامن و حقيقت بين، براى حفظ مقام و موقعيت خود به تحريف حقيقت دست نمى زند و سرپوش بر واقعيت نمى گذارد، چه رسد به امام معصوم عليه السلام.

در فرض دوم، انتخاب حضرت على عليه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مى گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت؛ كه صميمى ترين يار او خليفه دوم پس از مدت ها درباره انتخاب ابوبكر گفت: كانَت بَيعَةُ أبى بَكرٍ فَلتَةً وَقَى اللّه ُ شَرَّها(1): بيعت با ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت.(2)

با مباحثى كه تا به حال گذشت، ميزان تعصّب قوم بر انحراف و مخالفتشان با حق كاملاً واضح شد. تا جايى كه گاه به دروغ و افترا پناه مى برند و به شبهات سست دست مى آويزند و سخنان بى فايده بر زبان مى رانند !

گويا اين جماعت با خود پيمان بسته اند كه به هر قيمتى حق را انكار و باطل را تأييد كنند ! !

شبهه يازدهم: جمله «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » در ادامه حديث غدير

يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر معناى ولايت و سرپرستى، جمله «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» و يا مضمون آن در ادامه حديث غدير است.

اهميت اين جمله كمتر از خود حديث غدير نيست. و لذا گروهى از اهل سنت اين جمله را زير سؤال برده اند؛ بعضى از اصل انكار كرده، و بعضى در دلالت آن تشكيك كرده اند.

ص: 172


1- . تاريخ طبرى: ج 3 ص 205. سيره ابن هشام: ج 4 ص 308.
2- . فروغ ولايت: ص 156.

حجة الوداع بوده است. بنا بر اين، بين اين دور روز - روز رحبه و روز غدير - حداقل 25 سال فاصله شده بود. در اين مدت - كه ربع قرن مى باشد - طاعون هاى مرگبار، جنگ ها، فتوحات عهد خلفاى سه گانه، وباى فراگير نيز پيش آمده بود. به همين خاطر اكثر كسانى كه در روز غدير بودند - يعنى پيرمردان و كهنسالان و نيز جوانان پرشور و مجاهد - از دنيا رفته بودند. به طورى كه بازماندگان واقعه غدير بسيار كم شده بودند، كه اين بازماندگان نيز پراكنده شده بودند.

پس در جريان رحبه غير از مردانى كه در عراق با اميرالمؤمنين عليه السلام - نه زنان - كس ديگرى از آنها وجود نداشت. با اين حال سى نفر صحابى به پاخاستند، كه دوازده نفر آنها از كسانى بودند كه در جنگ بدر شركت داشتند، و طبق شنيده و ديده خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله به حديث غدير شهادت دادند. البته چند تن هم از سر دشمنى با امام برنخاستند؛ افرادى همچون انس بن مالك و بعضى ديگر، كه گرفتار نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام شدند.

اگر براى آن حضرت امكان داشت كه تمام صحابه اى كه در آن روز زنده بودند را جمع كند - از زن و مرد - و در رحبه آنها را سوگند دهد و شهادت بخواهد، تعداد آنها چندين برابر سى نفرى كه بپاخاستند مى شد. اگر اين سوگند دادن در حجاز و پيش از گذشتن اين همه مدت از جريان غدير انجام مى شد چه مى شد و چند نفر گواهى مى دادند ؟

اهل سنت براى تشكيك در حديث غدير سعى كرده اند در معناى «مولى» تشكيك كنند، و به عنوان شبهه معانى مختلفى براى آن گفته اند. يكى از آنها معناى محبوب و ياور است.

توده ولايت گريزان براى توجيه حق گريزى خود، به اين توجيه سراب گونه رو آورده و «مولى» را به معناى «ناصر و محبوب» دانسته اند، يعنى: مَن كُنتُ ناصِرَهُ وَ مَحبوبَهُ، فَعَلىٌّ ناصِرُهُ وَ مَحبوبُهُ.

ص: 174

يك. معناى ناصر

ابن حجر هيثمى فقط معناى ناصر را درست مى پندارد و آن را ميان ديگر موارد كاربرد مولا مشترك مى شمارد.(1)

شايسته است وى و ديگر همكيشانش به اين پرسش ها پاسخ دهند:

1. آيا پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در آن هنگامه گردهمايى زائران خانه خدا، در وسط بيابان و شدت گرماى هوا، بيش از يكصد هزار نفر را جمع كرده بود كه به آنها بگويد: على ياور اسلام و مسلمانان است ؟

2. آيا مسلمانان، دلاورى و ايثارگرى او را در نبردهاى بدر و احد و احزاب و خيبر و حنين با چشم خود نديده بودند ؟ مگر اين سخن نبوى را نشنيده بودند: لأُعطيَنَّ الرايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبِّهُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ. لَيسَ بِفَرّارٍ. يَفتَحُ اللّه ُ عَلى يَديَهِ ؟(2)

3. آيا اعلام اين حقيقت، به گرفتن شهادت بر توحيد و نبوت و اولويت پيامبر صلى الله عليه و آله بر جان مسلمانان نياز داشت ؟

4. بيان يارى رسانى على بن ابى طالب عليه السلام چه ارتباطى با اعلام رسيدن زمان رحلت نبوى و گرفتن بيعت با او دارد ؟

5 . آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: هنّئونى هنّئونى: به من تبريك و تهنيت بگوييد(3)، فقط براى گزارش نصرت علوى به مسلمانان بود ؟ مبارك باد گفتن عمر و ابوبكر فقط براى همين بود ؟

ص: 175


1- . الصواعق المحرقه: ص 43.
2- . الجامع الصحيح بخارى : ج 3 ص 21، 22، 137 ح 3701، 4210. صحيح مسلم: ج 15 ص 184، 187 ح 2405، 2407. البداية و النهاية: ج 7 ص 372 - 377.
3- . تاريخ روضة الصفا: ج 2 ص 541 . الصواعق المحرقه: ص 44. جامع البيان: ج 3 ص 428. الفصول المهمه: ص 40. تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 355. المصنّف: ج 12 ص 78. كنز العمال: ج 13 ص 133 ح 36420. البداية و النهاية: ج 5 ص 229. مشكاة المصابيح: ج 3 ص 360 ح 6103 . الفتوحات الاسلامية: ج 2 ص 306.

6 . آيا على بن ابى طالب عليه السلام را ياور دين خواندن، به چندين دعاى پى در پى و پيام دار نيازمند است: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ ابغِض مَن أبغَضَهُ ؟

7. ميان ناصر الدين بودن على بن ابى طالب عليه السلام با دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر كانون و مدار مطلق حق بودن او چه پيوندى هست: وَ أِرِ الحَقَّ مَعَهُ كَيفَما دارَ، و حديث دار(1) ؟

8 . آيا ياد كرد «نصب و برگزيدن» با اعلام پشتيبان دين بودن على بن ابى طالب عليه السلام سازگار است(2) ؟

9. به گواهى بسيارى از محدثان و مفسران و مورخان، آيه اكمال دين در جريان غدير فرود آمده است. راستى ميان نااميدى كافران از نفوذ در دين اسلام و كامل شدن دين الهى و به پايان رسيدن نعمت هاى خدايى و رضايت رب العالمين به دين اسلام، با يارى رسانى على بن ابى طالب عليه السلام به اسلام و مسلمانان چه پيوندى وجود دارد ؟ آيا كمال دين به ناصر الدين بودن على بن ابى طالب عليه السلام بود ؟

10. به فرموده قرآن پژوهان، آيه تبليغ در تنها سفر حج پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با توده مردم مسلمان، در منا و پيش از غدير فرود آمد. آيا بيان حمايت على بن ابى طالب عليه السلام از مسلمانان چنان شايان اهميت بود بود كه در پيشگاه خداى منان با همه رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله برابر باشد ؟

اين چه پيامى است كه نرساندن آن به مردم به تباه ساختن تمامى كوشش هاى 23 ساله حضرت در مكه و مدينه مى انجاميد ؟ كدام سخن خطرناكى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اعلام آن به مردم بيمناك و هراسان بود ؟ على بن ابى طالب عليه السلام را ياور دين خواندن چه خطرى براى پيامبر صلى الله عليه و آله داشت ؟ راستى چرا در پايان آيه، به گونه كنايى مخالفان اين پيام كافر ناميده شده اند ؟ مگر اعتقاد به ناصر الدين و المسلمين بودن على بن ابى طالب عليه السلام از بايسته هاى اعتقادى اسلام است ؟

ص: 176


1- . سنن ترمذى: ج 12 ص 176. معرفة الصحابة: ج 1 ص 380.
2- . فرائد السمطين: ج 1 ص 312. شواهد التنزيل: ج 1 ص 207، 208، 251، 258.

11. اگر فرمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روزهاى پايانى عمرش اين بود كه على بن ابى طالب عليه السلام چون من ياور دين و متدينان است، پس چرا مسلمانان آن يگانه ناصر الدين - همچون پيامبر صلى الله عليه و آله - را كنار زدند و كسانى را به مسند خلافت نشاندند كه عمرى را در بت پرستى و دين ستيزى سپرى كرده، و در جنگ هاى كافران عليه مسلمانان جزو گروه فراريان بودند ؟ با اين وجود، چگونه به عدالت تمامى صحابه فتوا مى دهيد ؟

12. آيا مراد حضرت از بيان آن جمله، لزوم نصرت على بن ابى طالب عليه السلام نبود ؟ آيا اين فرمان يارى رسانى مطلق بود يا مقيّد ؟ در صورت نخست، عصمت و امامت او را پايسته مى سازد. چون فقط كمك كردن همه سويه و همه جانبه در حق فرد معصوم جايز است، و گرنه يارى ستمگر و معاونت بر اثم را در پى دارد، كه به صراحت آيات قرآن حرام است.(1)

از سوى ديگر، ظاهر سخن پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گونه قيدى ندارد. با اين همه، آيا تهديد به آتش زدن خانه او، ربودن باغستان فدك از دست او، بر پا ساختن جنگ جمل و صفّين و نهروان، همه از مصاديق مهرورزى به على بن ابى طالب عليه السلام است ؟ ! و اقدام كنندگان به اعمال نامبرده، شايستگان پاداش الهى بر اين مهربانى و امتثال دستور رسول خدايند ؟ !

دو. معناى محبوب

از سوى ديگر، شمارى از ولايت گريزان، واژه مولا را به معناى «محبوب» پنداشته اند؛ يعنى: مَن كُنتُ مَولاهُ وَ مَحبوبُهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ وَ مَحبوبُهُ. اين گروه نيز بايد به سؤالات فراوانى جواب منطقى بدهند:

1. آيا در سخنان اديبان نامدار عرب يا آيات قرآن جايى سراغ داريد كه مولى به معناى محبوب آمده باشد ؟

ص: 177


1- . مائده / 5 .

8 . آيا مهرورزى به على بن ابى طالب عليه السلام چنان منزلتى دارد كه سبب يأس كفار و اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت ربّ به دين اسلام گردد(1) ؟

9. آيا اعلام لزوم دوست دارى على بن ابى طالب عليه السلام از بيان توحيد و رسالت و معاد و احكام نماز و روزه و حج و جهاد مهم تر است، كه ترك آن براى حضرت سبب به تباهى كشاندن همه تلاش هاى توانفرساى دوران بعثت و هجرت، و براى ديگران مايه نامورى به كافر باشد(2) ؟

10. آيا ترك يك حكم فرعى چنان اهميت دارد كه خدا براى ترك آن عذاب آسمانى بفرستد و او را تلويحا كافر بنامد(3) ؟

11. آيا دعوت به دوستدارى على بن ابى طالب عليه السلام به گرفتن شاهد و لزوم اعلام حاضران به غايبان نيازمند است: فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِبَ ؟

12. آيا مهرورزى ساده به على بن ابى طالب عليه السلام آخرين واجب دينى و به كمال رسان آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اعلام آن فرمود: اللّه ُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضَى الرَّبِ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ لِعَلىٍّ مِن بَعدى ؟

13. آيا جزاى عمل نكردن به يك عمل فرعى (واجب يا مستحب) و كيفر دنيايى كتمان سخن نبوى و گريز از مهرورزى علوى، بيمارى برص براى انس و كورى و نابينايى براى براء و اشعث و زيد بن ارقم و مرگ جاهلى براى خالد بن يزيد است ؟

14. آيا فرمان مهربانى با على بن ابى طالب عليه السلام مطلق بود يا مقيد ؟ در ظاهر آن كه هيچ قيدى به چشم نمى خورد، و آن همه پيش زمينه و دعاهاى پشت سر تأكيدى است بر اطلاق آن ! بى شك در اين صورت، عصمت و امامت او را مى رساند. زيرا دوستدارى بدون قيد و شرط ، در هر حال و زمان و مكان، فقط درباره انسان معصوم

ص: 179


1- . اشاره به مفاد آيه سوم سوره مباركه مائده.
2- . اشاره به آيه شصت و هفتم سوره مباركه مائده.
3- . اشاره به آيات آغازين سوره معارج.

رواست. و گرنه به محبت گناه و كارهاى نادرست مى انجامد كه به نص قرآن مجيد حرام است !

سه. نتيجه

اگر انصاف و دورى از انحراف داشته باشيم، بى شك چاره اى جز سرسپارى به امامت و ولايت علوى نداريم. چون مفهوم روشن سخن نبوى مانند آفتاب نيمروز در ميان آسمان است، و بر پژوهشگر بى تعصب، برهان و حجتى است كامل عيار كه هيچ راه گريزى ندارد. جز آنكه واژه مولا را به معناى امام و رهبر، آقا و اختياردار بداند.

آن هم از گونه مطلق و بى قيد و شرط. چنانكه جناب زمخشرى مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله در هر چيزى از امور دين و دنيا از مسلمانان بر خودشان سزاوارتر است. از اين رو، در آيه هيچ قيدى وجود ندارد. پس بر مؤمنان نيز بايسته است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش آنان محبوب ترين افراد، و حكم او از حكم خودشان گذراتر، و حق او بر حقوق خويش پيش تر باشد.(1)

آرى با اين مقدمه چينى، پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به اعلام ولايت امام على عليه السلام زبان گشود تا هيچ راه گريزى براى كسى نماند. آمدن كلمه «اولى» به همراه «من انفسكم» قرينه پيوسته قاطعى است كه مولى نيز به همين معنى است.

شايد بدين جهت، رسول اكرم صلى الله عليه و آله پيش از اقرار گيرى به نبوت و رسالت خودش، از مسلمانان به يگانگى و ولايت الهى اعتراف گرفت تا بر همگان بفهماند كه ولايت من و على عليه السلام، شاخه اى است از ولايت حضرت حق.

پس آنكه ادعاى خداشناسى و خداپرستى مى كند، چاره اى جز پذيرش و گردن نهادن به امامت من و على عليه السلام ندارد ! همچنين پس از اعلام علنى امامت على بن ابى طالب عليه السلام، با چندين فقره دعاهاى بلند مضمون به تأكيد آن پرداخت: اللّهُمَّ والِ مَن

ص: 180


1- . الكشّاف: ج 3 ص 523 . همين مضمون در: مدارك التنزيل نسفى : ج 3 ص 294. تفسير الجلالين: ذيل آيه 6 سوره احزاب.

والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ.(1)

آيا اين استوارسازى بيانگر اهميت آن نيست ؟ آيا آوردن «أحِبَّ مَن أحَبَّهُ» نشانگر اين نيست كه جمله «والِ مَن والاهُ» به معناى محبت نيست ؟ بلكه يعنى پذيرندگان ولايتش را در پوشش ولايت الهى ات قرار بده، و ولايت گريزانش را از حوزه ولايت خدايى ات بيرون بران ؟

آيا جمله و اخذل من خذله و انصر من نصره: خار كن آن را كه على عليه السلام را خار كند، و يارى كن و در كنار كسى باش كه مددكار و همراه على عليه السلام است، فقط براى بيان ابراز نصرت و محبت به على بن ابى طالب عليه السلام است ؟ !

نيز در پايان سخنرانى، مسلمانان دست بيعت با على بن ابى طالب عليه السلام دادند. به ويژه زنان كه دست خود را در ظرف آبى نهادند كه دست مولا و رهبرشان در آن بود.

به همين جهت (بيعت بيش از يكصد هزار نفر) سه روز در آن مكان ماندند و جشن ولايت بر پا كردند. آيا اين همه فقط براى بيان نصرت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام بود ؟ !

آرى، انجام و فرجام سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله با آن همه پيش زمينه و پس زمينه، به روشنى مقصود آن حضرت را هويدا مى سازد. چنانكه انديشمندان انصافمند بدان اعتراف كرده و كودتاى سقيفه را لغزشى بس بزرگ و نابخشودنى در پس شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله دانسته اند.

حال بر فرض محال و مماشات با مخالفان، اگر از اين همه قرينه پيوسته و گسسته، عقلى و نقلى و عقلايى بگذريم و مولا را به معناى ياور و دوست بدانيم، بايد به ويژگى آن نيز اعتراف كنيم !

ص: 181


1- . سبل الهدى و الرشاد: ج 11 ص 924، به نقل از 12 نفر صحابى.

راجِعَةٌ إلى الوَجهِ العاشِرِ. وَ دَلَّ عَلَيهِ أيضا قَولُهُ صلى الله عليه و آله: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم. وَ هذا نَصٌّ صَريحٌ فى إثباتِ إمامَتِهِ وَ قَبولِ طاعَتِهِ.(1)

پس روشن شد كه دو امام ايرانى الاصل و بزرگ عامه و اهل سنت در حديث: ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى (194 - 256 ق) و ابوالحسين مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى (206 - 261 ق) چرا حديث غدير را در جامع صحيح خود نياورده اند.

چون اين دو بزرگ اهل سنت همين معنى را از آن فهميده اند. آنان به خوبى دريافته اند كه با گزارش اين خبر متواتر و قطعى، تيشه بر ريشه مذهب خود مى زنند، و بنيان خودشان را به آب مى بندند !

آرى، شيوه محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجّاج در بى مهرى به اهل بيت پيامبر عليهم السلام و نقل نكردن رواياتِ بيانگر منزلت آن حضرات بر اهل تحقيق پوشيده نيست.

چنانكه اين دو نفر با عنادى كه داشتند از «حديث ثقلين» يادى نكرده اند. با آنكه ديگران حديث ثقلين از 35 صحابى روايت كرده اند !

همچنين بخارى در بيان مناقب تنها دختر و يگانه يادگار رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليهاالسلام فقط به يك خبر بسنده مى كند، اما در فضائل عايشه غوغا مى كند !

با اين حال، بايد دانشمندان با انصاف به اين پرسش پاسخ دهند كه كتاب بخارى و مسلم را مى شود جامع صحيح نام نهاد و در استنباط انديشه ها و احكام دين به آن اعتماد كرد ؟(2)

ص: 183


1- . تذكرة الخواص: ص 32.
2- . شمار روايات منقول از امام على عليه السلام كه از كودكى تا آخرين لحظه هاى حيات نبوى صلى الله عليه و آله همراه آن حضرتبود، در صحيح بخارى 29 و در صحيح مسلم 68 مورد است، ولى از ابوهريره كه «بازرگان حديث» لقب گرفته است، بخارى 446 و مسلم 1050 خبر گزارش كرده اند ! ! (هدى السارى مقدمة فتح البارى: ص 660 ، 661 . الفهارس لصحيح مسلم بشرح النووى: ص 396 - 422، 500 - 501 . همچنين اين امام متعصب با اينكه از خوارج و مجاهيل افراد ناشناخته حديث نقل كرده، از امام صادق عليه السلام كه امامان مذاهب چهارگانه عامه و امدار مكتب اويند، حتى يك روايت نيز نياورده است.

9. حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» .

10. سياق حديث غدير در «المستدرك على الصحيحين» .

11. وحدت سياق ميان حديث غدير و حديثى در صحيح بخارى.

12. حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» .

13. سخن ابن حجر مكّى با استناد به فهم ابوبكر و عمر.

14. حديث مسلم بن حجّاج.

15. سخن بانوى مان زهرا عليهاالسلام.

16. حديث غدير به لفظ: «مَن وَليُّكُم ؟ ... مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ» .

17. حديث غدير به لفظى كه از چند وجه به مطلوب دلالت مى كند.

18. استدلال به سخن ابن حجر در پرتو حديث غدير.

19. جمله آغازين حديث غدير: «إنَّ اللّه َ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ ... » .

20. سلام عده اى از صحابه به اميرالمؤمنين عليه السلام با عبارت «مولاى ما» .

21. رفتار و سخن عمر بن خطّاب.

22. سخن عمر به كسى كه داورى على عليه السلام را نپذيرفت.

23. شادباش ابوبكر و عمر در روز غدير و «بَخٍّ بَخٍّ» گفتن آنان.

24. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر كس من مولاى او هستم ... » .

25. خطبه غدير در كتاب «توضيح الدلائل» .

26. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير: خدا على بن ابى طالب را نسبت ... .

27. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير: اين ولىّ و نماينده من است.

28. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس خدا و من مولايش هستيم ... .

29. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است ... .

ذيلاً تك تك اين موارد و اسناد آن به طور مفصل بيان مى شود:

ص: 185

قرينه 1 : نزول آيه تبليغ
اشاره

از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نزول اين آيه در رويداد

غدير است:

«يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرسانده اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .

الف. شمارى از راويان نزول آيه تبليغ در روز غدير خم

نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند، مانند:

1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابن ابى حاتِم

2. احمد بن عبدالرحمن شيرازى

3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه

4. احمد بن محمد ثعلبى

5 . احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

6 . على بن احمد واحدى، ابوالحسن

7. مسعود بن ناصر سِجِستانى

8 . عبداللّه بن عبيداللّه حَسكانى

9. على بن حسن دمشقى، ابن عساكر

10. محمد بن عمر رازى، فخرالدين

11. محمد بن طلحه نصيبى شافعى

ص: 186


1- . مائده / 67 .

12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه رَسعَنى

13. حسن بن محمد نيشابورى

14. على بن شِهاب الدين همدانى

15. على بن محمد، ابن صبّاغ مالكى

16. محمود بن احمد عَينى

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى

18. محمد محبوب عالم

19. حاج عبدالوهاب بن محمد

20. جمال الدين عطاءاللّه شيرازى

21. شِهاب الدين احمد

22. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى

و اما بيان هر يك از اين موارد همراه با توثيقشان از اهل سنت:

1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابومحمد، ابن ابى حاتِم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) ذهبى و جمال الدين اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه و جلال الدين سيوطى و بدخشانى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابن عدى، حسن بن على تميمى، قاضى يوسف ميانجى، ابوالشيخ ابن حيّان، ابواحمد حاكم، على بن عبدالعزيز بن مردك و ديگران از او حديث نقل كرده اند. وى شاگرد پدرش ابوحاتم محمد بن ادريس و ابوزُرعه است. همچنين سيوطى در دو كتاب خود

ص: 187


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
2- . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 263. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 46. العِبَر فى خبر من غَبَر. طبقات الشافعية جمال الدين اِسنَوى : ج 1 ص 416. طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبه) : ج 1 ص 112. طبقات الحفّاظ: ص 345. تراجم الحفّاظ (مخطوط) . الاتقان فى علوم قرآن: ج 2 ص 188.

«اللآلى المصنوعة» و «الإتقان» تصريح كرده كه ابن ابى حاتِم در تفسيرش به آوردن صحيح ترين احاديث وارده در تفسير هر آيه ملتزم بوده است.

ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب، ابويَعلى خليلى، على بن محمد مصرى، على بن احمد فرضى، عباس بن احمد، خليلى، امام ابوالوليد باجى، يحيى بن منده، ابن صلاح در «الطبقات» و ابن سُبكى در «طبقات» ، همگى او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در رجال و حديث و تفسير.

همچنين سيف اللّه ملتانى در كتابش «تنبيه السفيه» در ردّ روايتى از قول كَشّى در مدح زرارة بن اعين از زبان امام باقر عليه السلام مى گويد: ابن ابى حاتِم از سفيان ثورى روايت كرده كه زراره اصلاً ابوجعفر را نديده است. در جايى كه كلام ابن ابى حاتِم كه از سفيان ثَورى معلوم الحال نقل كرده حجّت است، پس روايتش در تفسير آيه تبليغ هم حجّت است. آيا جايز است كه روايت ابن ابى حاتِم در تكذيب يكى از عالمان شيعه حجّت باشد، ولى روايت او در فضل اميرالمؤمنين عليه السلام در برابر اهل سنت حجّت نباشد ؟ !

2. احمد بن عبدالرحمن بن احمد بن محمد بن موسى فارسى، ابوبكر شيرازى (م 407 يا 411 ق)

ابن شهرآشوب(1) در كتابش «المناقب» و از او مجلسى در «بحار الانوار» نزول آيه تبليغ را در غدير خم از ابوبكر شيرازى در كتابش «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» به اِسناد خود از ابن عباس روايت كرده است.(2)

ذهبى و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. وى در اصفهان از ابوالقاسم طبرانى و طبقه اش، در بغداد از ابوالبحر بربهارى و طبقه او، در جرجان از

ص: 188


1- . براى شرح حال ابن شهرآشوب رجوع شود به: الوافى بالوَفَيات: ج 4 ص 164 در اين كتاب، به راستگويى او تصريح شده است . البلغة فى تراجم ائمة النحو و اللغة: ص 240. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة فى تراجم اللغويّين و النحاة: ج 1 ص 181.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 155، به نقل از: مناقب ابن شهرآشوب.
3- . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1065، 1066. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 407. مرآة الجنان: حوادث سال 407. طبقات الحفّاظ: 415.

عبداللّه بن عدىّ، در نيشابور از محمد بن حسن سراج، در مرو از عبداللّه بن عمر بن علك، در شهرهاى ترك از سعيد بن قاسم مطوعى، در بخارا از محمد بن محمد بن صابر، و در شهرهاى بصره و واسط و شيراز و چند شهر ديگر از مشايخ آن شهرها حديث شنيده، و محمد بن عيسى همدانى، ابومسلم بن عُروه، حميد بن مأمون، جعفر مستغفرى و ديگران از او حديث روايت كرده اند. شيرويه از ابوالفرج بجلى و جعفر مستغفرى او را توثيق كرده و ستوده اند.

3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)

سيوطى در «الدرّ المنثور» و بدخشى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود نقل كرده است.(1)

ذهبى و سيوطى و زُرقانى و ابن قيم جوزيّه و تاج الدين سُبكى و سمعانى و ابن كثير و كاتب چَلَبى و شمس الدين محمد ابن جَزَرى و دهلوى(2): او را توثيق كرده و دقت او در ثبت و ضبط اخبار و رجال و نيز تأليفات او را به خصوص در تفسير و تاريخ ستوده اند.

وى در اصفهان و عراق از ابوسهل بن زياد قطّان، ميمون بن اسحاق خراسانى، محمد بن عبداللّه بن علم صفّار، اسماعيل خطبى، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، احمد بن عبداللّه بن دليل، اسحاق بن محمد بن على كوفى، محمد بن احمد بن على اسوارى، احمد بن عيسى خفاف، احمد بن محمد بن عاصم كرانى و طبقه ايشان روايت كرده، و ابوالقاسم عبدالرحمن بن منده و برادرش عبدالوهّاب، ابوالخير محمد بن احمد، ابومنصور محمد بن سكرويه، ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن سُلَيم، ابوعبداللّه ثقفى، ابومطيع محمد بن عبدالواحد مصرى، حمزه بن حسين مؤدِّب

ص: 189


1- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298. مفتاح النجا مخطوط .
2- . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1050. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 410. طبقات الحفّاظ: ص 412. شرح المواهب اللَدنيّه: ج 1 ص 68 . زاد المعاد فى هدى خير العباد: ج 3 ص 56 . طبقات الشافعية سُبكى : ج 1 ص 317. الانساب: «الإصبهانى» . تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 353. كشف الظنون: ج 1 ص 439. الحصن الحصين من كلام سيدالمرسلين (با شرح قارى) : ص 20، 25. اصول الحديث (دهلوى) .

اصفهانى و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. وى كتاب هاى «التاريخ» و «التفسير» و «المسند» و «المستخرج على البخارى» را نگاشت.

همچنين ابن مردويه ملقّب به لقب حافظ است. لقبى كه در اصطلاح دانشمندان علم حديث از القاب بسيار ارزشمند است. شيخ على قارى و بدخشى و در «لواقح الأنوار» در شرح حال سُيوطى از ابن حجر، همگى در مورد لقب حافظ و جلالت آن سخن گفته اند.(1)

4. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، ابواسحاق

ثعلبى در تفسيرش نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را از امام باقر عليه السلام و نيز از براء با نقل ماجراى غدير و همچنين از ابن عباس نقل كرده است.(2) شرح حال ابواسحاق ثعلبى و بزرگى او نزد اهل سنت در مجلدات ديگر «عبقات» و در بيان آيه ولايت آمده است. در ادامه نيز شرح حال ثعلبى در دليل ششم از ادله دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام خواهد آمد، كه از جمله توثيق پدر دهلوى است.

5 . احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، ابونُعَيم (ت 334 - م 430 ق)

ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از عطيّه روايت كرده است. فاضل رشيدالدين خان دهلوى نيز در «إيضاح لطافة المقال» روايت ابونعيم را به نقل از شيخ على متخلّص به حزين آورده است. در ادامه خواهد آمد كه حاج عبدالوهّاب بن محمد نيز مانند همين روايت را از حافظ ابونعيم نقل كرده است. ابن خَلِّكان و صلاح صفدى و خطيب تبريزى(3): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند. كتاب «حِليَة الأولياء» و «تاريخ اصفهان» و «المستخرج على الصحيحين» از او است.

ص: 190


1- . جمع الوسائل فى شرح الشمائل: ص 7. تراجم الحفّاظ مخطوط .
2- . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
3- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 26. الوافى بالوفيات: ج 7 ص 81 . رجال المشكاة، الاكمال فى اسماء الرجال چاپ شده همراه با المشكاة : ج 3 ص 805 .

6 . على بن احمد بن محمد بن متويه واحدى نيشابورى، ابوالحسن (م 468 ق)

ابن طلحه شافعى در «مطالب السئول» و ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در روز غدير خم و درباره على عليه السلام را از واحدى در «اسباب النزول» از حسن و ابوسعيد خُدرى نقل كرده اند.(1)

اين در حالى است كه واحدى در خطبه كتابش «اسباب النزول» تصريح كرده كه در اين كتاب موارد صحيح در اسباب نزول آيات را انتخاب و جمع آورى كرده است. پس اگر مورد ديگرى براى نزول اين آيه نقل شده باشد دروغ خواهد بود، چرا كه واحدى فقط ماجراى غدير را براى نزول آيه تبليغ نقل كرده است.(2)

ابن اثير و ذهبى و ابن وردى و يافعى و ابن جَزَرى و ابن قاضى شُهبه و دياربكرى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى(3): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات. او مصنّف «البسيط» و «الوسيط» و «الوجيز» در تفسير و نيز كتاب «اسباب النزول» بوده، و شاگرد ابواسحاق ثعلبى است و از او روايت كرده است.

عربى را از ابوالحسن قهندزى ضرير و قرائت را از على بن احمد بستى و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى آموخته، و ابوالقاسم هُذلى قرائت را از او فرا گرفته است. ابوطاهر بن مخمس، قاضى ابوبكر حيرى، ابوابراهيم اسماعيل بن ابراهيم واعظ، محمد بن ابراهيم مزكّى، عبدالرحمن بن حمدان نصروى، احمد بن ابراهيم نجّار، احمد بن عمر ارغيانى، عبدالجبار بن محمد خوارى و ديگران از او حديث نقل كرده اند. ابوسعد سمعانى وى را ستوده است.

7. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد (م 477 ق)

سجستانى خبر نزول آيه تبليغ در روز غدير را همراه با حديث غدير در كتابش در

ص: 191


1- . اسباب النزول: ص 115.
2- . اسباب النزول: ص 4.
3- . الكامل فى التاريخ: حوادث سال 468. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 468. تتمّة المختصر: حوادث سال 468. مرآة الجنان: حوادث سال 468. طبقات القرّاء: ج 1 ص 523 . طبقات الشافعية: ج 1 ص 264. تاريخ الخميس: ج 2 ص 359. كشف الظنون: ج 1 ص 76. ازالة الخفاء. سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 339.

موضوع حديث ولايت به اِسنادش از ابن عباس نقل كرده است. ابوسعيد سجستانى از حافظان ثقه و نامدار اهل سنت است. پيشتر بخش هايى از شرح حال وى به بيان سمعانى و ذهبى نقل شد.

8 . عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم، حاكم

حاكم حسكانى در كتاب «مجمع البيان» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده است. همچنين اين روايت را سيد ابوالحمد از كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» حاكم حسكانى نقل كرده است.(1)

9. على بن حسن بن هبه اللّه بن عساكر دمشقى، ابوالقاسم، ابن عساكر (ت 499 - م 571 ق)

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2) ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و يافعى و اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه(3): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند و از پيشوايان حديث مى دانند.

وى رفيق حافظ ابوسعد عبدالكريم بن سمعانى بوده، و كتاب عظيم «تاريخ مدينة دمشق» را در هشتاد مجلّد تأليف كرده است.

حافظ ابومحمد عبدالعظيم منذرى، سمعانى، محدّث بهاءالدين قاسم (پسر ابن عساكر) ، سعد الخير، ابوالعلاء همدانى، ابوالمواهب بن صصرى، شيخ ما ابوالحجّاج مِزّى، حافظ عبدالقادر، ابن نجّار، حافظ مَعمَر بن فاخر، اسماعيل بن

ص: 192


1- . مجمع البيان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 223. شواهد التنزيل: ج 1 ص 187.
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. همچنين رجوع شود به: تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 ، در شرح حال اميرالمؤمنين عليه السلام.
3- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 335. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1328 - 1333. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 571 . مرآة الجنان: حوادث سال 571 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 216. طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبه) : ج 1 ص 345.

وى شاگرد پدرش ضياءالدين عمر - كه از شاگردان بَغَوى بود - و نيز كمال سمنانى و مجد جيلى و مصاحب محمد بن يحيى بوده است. سراج الدين يوسف بن ابوبكر بن محمد سكّاكى خوارزمى نيز او را مدح كرده اند. گاهى سيصد دانشجو در مورد تفسير و فقه و كلام و اصول و طبّ و ... از او مى پرسيدند.

11. محمد بن طلحة بن محمد قرشى نصيبى، ابوسالم

قرشى نصيبى در «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از امام ابوالحسن واحدى در كتابش «اسباب النزول» از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)

دانشمندان نامدار اهل تسنن محمد بن طلحه را بسيار ستوده اند، كه در ادامه خواهد آمد. كه از جمله توثيق و تعريف يافعى است، كه به كتاب «دائرة الحروف» او نيز اشاره كرده است.(2)

12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه بن ابى بكر بن خلف جَزَرى رَسعَنى، ابومحمد، عزّالدين (ت 589 - 660 يا 661 ق)

محمد بن معتمدخان بدخشانى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام» نوشته كه رسعنى نزول آيه تبليغ در غدير را به سند خود از ابن عباس نقل كرده است.(3) ذهبى و ابن جَزَرى و سيوطى و كاتب چَلَبى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و حديث و ادبيات. در دمشق از كِندى و در بغداد از ابن منينا و عده اى ديگر حديث شنيد، و پسر عادلش شمس الدين و دِمْياطى در معجمش و ابوالمعالى ابركوهى و افراد متعدد ديگرى از او روايت كرده اند.

ص: 194


1- . مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ص 44.
2- . مرآة الجنان: حوادث سال 652 .
3- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط .
4- . العِبَر فى خبر من غَبَر: ص حوادث سال 661 . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1452. طبقات القرّاء: ج 1 ص 384. طبقات الحفّاظ: ص 505 . كشف الظنون: ج 1 ص 452، 913، 1715.

14. سيد على بن شِهاب الدين همدانى

همدانى در «مودّة القربى» از براء بن عازب روايت كرده كه آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.(1) سيد على همدانى نزد اهل سنت از عالمان ربانى و عارفان گزيده و نامى است. گذشته از اينكه خود همدانى در خطبه كتاب خود «مودّة القربى» در مورد اعتبار مطالب آن سخن گفته است.

15. على بن محمد مالكى، ابوالحسن، نورالدين، ابن صبّاغ

ابن صبّاغ مالكى در كتابش «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از كتاب «اسباب النزول» امام ابوالحسن واحدى از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(2)

ابن صبّاغ از فقيهان نامدار مالكى و از دانشمندان معروف و ثقه اهل سنت است كه اقوال وى را نقل كرده و به رواياتش اعتماد مى كنند، كه از جمله نورالدين سَمهودى در كتابش «جواهر العقدين» است. همچنين محمد رشيدالدين خان دهلوى كتاب «الفصول المهمّة» را ياد كرده است.

عبداللّه بن محمد مدنى مشهور به مطيرى در خطبه كتابش «الرياض الزاهرة فى فضل آل بيت النبى و عترته الطاهرة عليهم السلام» گفته كه بيشتر مطالب كتابش را از كتاب «الفصول المهمّة» ابن صبّاغ نقل كرده است.

16. محمود بن احمد بن موسى بن احمد بن حسين بن يوسف بن محمود عَينى حنفى، ابومحمد، ابوالثناء، بدرالدين (ت 762 - م 855 ق)

بدرالدين عينى در «عمدة القارى فى صحيح البخارى» نزول آيه تبليغ در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى و از ابوجعفر محمد بن على بن حسين روايت كرده است.

همچنين عينى به شش قول ديگر از مقاتل و زمخشرى و ابن جوزى و نيز ثعلبى از حسن بصرى اشاره كرده است. ولى نكته اينجاست كه عينى قول به نزول آيه در روز

ص: 196


1- . مودّة القربى. رجوع شود به: ينابيع المودّة: ص 249.
2- . الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة: ص 42.

غدير خم در فضل على عليه السلام را بر ديگر اقوال مقدّم داشته است. همچنين عَينى در ادامه، قول امام باقر عليه السلام را - كه نزول آيه تبليغ در غدير است - را نقل كرده است.(1)

شمس الدين سخاوى و سيوطى و محمود بن سليمان كفوى و زُرقانى مالكى و ازنيقى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در ادبيات عرب و تاريخ و لغت و حديث و فقه.

وى پسر قاضى شهاب الدين است و گاهى ابن عَينى گفته مى شود. كمال شمنى و ارغون شاه تيدمرى از او روايت كرده اند. علاء پسر خطيب ناصريّه در تاريخش و جلال الدين سيوطى در كتابش «حسن المحاضرة» وى را توثيق كرده و ستوده اند.

از تأليفات او است: فتح البارى (شرح بخارى) ، شرح شواهد، شرح معانى الآثار، شرح هدايه، شرح كنز، شرح مجمع، شرح درر البحار و طبقات الحنفية. ضمن اينكه مولوى حيدرعلى فيض آبادى در «منتهى الكلام» در احتجاج مقابل اماميه به سخنان عَينى استناد كرده و «عمدة القارى» شرح او بر بخارى را ستوده است. پس در نزول آيه تبليغ هم قول او پذيرفته است.

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام را از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است. وى همچنين پنج حديث ديگر در مورد نزول آيه تبليغ بدون ذكر شأن نزول آن نقل كرده است.(3) و اما روايت سيوطى در سبب نزول آيه تبليغ در روز غدير در كتاب «الدرّ المنثور» به وجوهى معتبر است:

ص: 197


1- . عمدة القارى شرح صحيح بخارى: ج 18 ص 206، كتاب التفسير.
2- . الذيل الطاهر (مخطوط، از اين كتاب نسخه اى - كه دست خط مؤلف در آن هست - در كتابخانه مرحوم ميرحامدحسين نگهدارى مى شود) . حسن المحاضرة: ج 1 ص 473. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 275. كتاب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار (مخطوط) . شرح المواهب اللدنيّة: ج 1 ص 58 . مدينة العلوم. كشف الظنون: ج 1 ص 548 .
3- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298.

يك. سياق گفتار سيوطى چنين است است كه او از ميان اقوال، اين قول را حق مى دانسته است، زيرا قول ديگرى را نقل نكرده است.

دو. سيوطى در خطبه كتاب «الدرّ المنثور» تصريح كرده كه اخبار و احاديثى كه وى در ذيل آيات آورده از كتاب هاى معتبر استخراج شده است.

سه. كتاب «الدرّ المنثور» از تفسيرهاى مقبول و مشهورى است كه دهلوى در رساله «اصول الحديث» در كنار تفاسير بسيار معتبر از آن ياد كرده و سپس گفته كه اين جامع ترين آنهاست.

چهار. سيوطى در موارد متعدد در «الدرّ المنثور» به ضعف خبر تصريح كرده است. اين نشان مى دهد كه اگر حديثى نزد او ضعيف باشد به ضعف آن هشدار مى دهد، و در اين مورد هيچ تضعيفى نكرده است.

پنج. بزرگان حديث و كلام اهل سنت بسيار به احاديث «الدرّ المنثور» استناد و احتجاج كرده اند. از جمله: سيف اللّه بن اسداللّه ملتانى در «تنبيه السفيه» كتاب «الدرّ المنثور» را در شمار كتاب هاى بسيار مهم ذكر كرده، و افزوده كه اين كتاب از مصادر «تحفه اثناعشريّه» از كتب اهل سنت است.

همچنين در «الشوكة العمريّة» اثر محمد رشيدالدين خان شاگرد دهلوى آمده كه «الدرّ المنثور» در كتب تفسيرى اهل سنت مشتمل بر اخبار تفسيرى وارده از اميرالمؤمنين و ائمه اهل بيت عليهم السلام است.

شش. اضافه بر اين، به طور كلى دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» دانشمندان و محدثان اهل سنت را به تقوى و عدالت و ديانت مشهور مى داند.(1)

بنا بر اين، همه مناقشات دهلوى و غير او در اسانيد احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام كه محدثان اهل سنت آنها را روايت و پيشوايان و حافظان در

ص: 198


1- . تحفه اثناعشريه: باب يازدهم و در جواب طعن هشتم از مطاعن صحابه.

كتاب هاى معتبرشان نقل كرده اند از اعتبار فرو مى افتد. يكى از اين اخبار حديث نزول آيه تبليغ در روز غدير در فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

18. محمد محبوب عالم بن صفى الدين جعفر، بدر عالم

محبوب عالم نزول آيه تبليغ در غدير خم را در كتاب مشهور «تفسير شاهى» آورده است. در تفسير نيشابورى نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابوسعيد خُدرى و ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نقل كرده و سپس مى گويد: محبوب عالم اين روايت را نقل كرده و روايتى كه مخالف آن باشد نقل نكرده است.

دهلوى در كتاب «تحفه اثنى عشريه» به اعتبار «تفسير شاهى» تصريح كرده و رواياتى كه او از اهل بيت عليهم السلام نقل شده را «مضبوطه» خوانده است.(1) شاگرد دهلوى محمد رشيدالدين خان دهلوى نيز در بيان اينكه تفاسير اهل سنت آكنده از روايات امام رضا عليه السلام است، از «تفسير شاهى» و تفسير فخر رازى ياد كرده است. از اين سخن نيز روشن مى گردد كه «تفسير شاهى» نزد اهل تسنن از تفاسير مشهور و معتبر است.

19. عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين احمد بخارى، حاج عبدالوهاب (ت 869 - م 932 ق)

حاج عبدالوهاب در تفسيرش نزول آيه تبليغ در غدير را از براء بن عازب روايت كرده و مى گويد كه اين خبر را ابونعيم روايت كرده و ثعالبى در كتابش آورده است.

حاج عبدالوهّاب از بزرگان اهل سنت است. شيخ عبدالحقّ دهلوى در «اخبار الاخيار» و سيد محمد بن سيد جلال در «تذكرة الابرار» شرح حال وى را نوشته و او را بسيار ستوده اند.(2)

20. عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى حسينى، جمال الدين محدّث

جمال الدين محدّث در كتاب خود «الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام» خبر

ص: 199


1- . تحفه اثناعشريه: ص 111، باب سوم.
2- . اخبار الاخيار: ص 206. همچنين براى شرح حال وى رجوع شود به: نزهة الخواطر: ج 4 ص 223.

نزول آيه تبليغ در غدير خم را همراه با نقل حديث غدير گفته از ابن عباس روايت كرده است.(1) جمال محدّث در خطبه كتاب «اربعين» به اعتبار احاديث كتابش تصريح كرده است.

21. شهاب الدين احمد

شهاب الدين در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» احمد ذيل آيات نازل شده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را روايت كرده است. همچنين از ابوالجارود از حمزه (ابوجعفر) روايت شده كه اين آيه درباره ولايت نازل شده است. در ادامه نيز از عبداللّه بن مسعود نزول آيه تبليغ را بدون شأن نزول آن نقل كرده است.(2)

ضمنا شهاب الدين احمد در عنوان بابى كه در آن آيات نازل شده درباره اميرالمؤمنين عليه السلام را آورده، تصريح كرده كه از بين اقوال صحيح ترين را آورده است. همچنين شهاب الدين احمد در خطبه كتابش گفته كه احاديث روايت شده در آن صحيح ترين هاست.

22. محمد بن معتمدخان حارثى بدخشانى، ميرزا

بدخشانى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود و ابوسعيد خدرى و نيز از رَسعَنى به سندش از ابن عباس نقل كرده است.(3) محمد رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حيدر على فيض آبادى(4): وى را ستوده اند و از علما مى دانند.

ب. دلالت نزول آيه تبليغ در غدير به امامت

پس از ثبوت نزول آيه تبليغ در غدير به اقرار بزرگان اهل سنت، نوبت مى رسد به

ص: 200


1- . الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مخطوط .
2- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .
3- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط .
4- . ايضاح لطافة المقال. ازالة الغين.

4. همچنين كينه هاى مردم نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام اين گمان را تقويت مى كند كه منافقان فتنه به پا كنند. و لذا خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله ضمانت داد كه او را از شرّ آنان حفظ خواهد كرد.

5 . احتمالات ديگرى كه در معناى واژه «مَولى» گفته اند چنين نيستند كه درباره آنها چنين گمانى رود و اين آيه با اين خصوصيات مناسب آنها باشد.

با در نظر گرفتن همه اينها، مراد از آيه تبليغ و نيز حديث غدير تنها جانشينى و امامت على عليه السلام است، چرا كه به سبب آن احكام دين كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ كرده است بر جاى مى ماند و به وسيله آن امور مسلمانان سامان مى يابد.(1)

افزون بر اين، وقتى كه اين آيه مباركه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد و حضرتش با تهديد مذكور در آيه فرمان يافت كه آن پيام بزرگ را برساند، سينه حضرتش به تنگ آمد، زيرا مى دانست كه مردم او را تكذيب مى كنند. اين خود بهترين دليل بر بزرگى آن پيام و دشوارى پذيرش آن از سوى صحابه بوده است.

اگر امرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به رساندن آن شد، از امور فرعى و آسان يا تنها براى واجب گرداندن محبت و مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، رساندن آن بر حضرتش گران نمى آمد و از تكذيب مردم بيمناك نمى شد ! حال آنكه شمارى از روايات حديث غدير دربردارنده همين نكات است. به عنوان نمونه:

ابن مردويه در كتاب «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» در شأن نزول آيه تبليغ، به اِسناد خود از زيد بن على نقل كرده است:

هنگامى كه جبرئيل امر ولايت را آورد، سينه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب آن به تنگ آمد و فرمود: قوم من به دوران جاهليت نزديك اند (و تازه مسلمان اند و فرهنگ جاهليت در آنان از ميان نرفته است) . در پى اين سخن، آيه تبليغ نازل شد.

ص: 202


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 249.

همچنين در كتاب فوق از ابن عباس روايت شده است: وقتى كه خدا به رسولش صلى الله عليه و آله فرمان داد كه على عليه السلام را جانشينى خود قرار دهد و آنچه را خدا به او گفته به على عليه السلام بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، قوم من به روزگار جاهليت نزديك اند. سپس گذشت و حجّ گزارد.

آنگاه كه از مكه باز مى گشت و روى به مدينه داشت و در غدير خم توقف كرد، خداى تعالى اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .(1) در پى نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و به سوى مردم رفت ... .

چنانچه پيشتر گذشت، اين روايت را سيد جمال الدين محدث شيرازى نيز روايت كرده است.

همچنين در روايت سيوطى هم گذشت كه ابوالشيخ از حسن نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى تعالى مرا به رساندن پيامى بر انگيخت، و من چون مى دانستم كه مردم مرا تكذيب مى كنند سينه ام به تنگ آمد. خدا به من فرمان داد كه آن پيام را برسانم و گر نه مرا عذاب مى كند ! و اين آيه فرود آمد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .

عبد بن حميد و ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابوالشيخ نيز از مجاهد نقل كرده اند: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ پس نازل شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : اگر چنين نكنى رسالت او را نرسانده اى.(2)

آنچه ابن مردويه و ديگران روايت كرده اند، اين دو حديث را تفسير مى كند؛ چرا كه در علم اصول الحديث بيان شده و پيشتر گذشت كه حافظ ابن حجر نيز در «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» تصريح كرده كه بعضى از احاديث بعضى ديگر را تفسير مى كند.

ص: 203


1- . مائده / 67 .
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.

1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)

ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا» : حديث نزول آيه اكمال در واقعه غدير خم را از ابن مردويه از ابوسعيد خُدرى و نيز از عبدالرزاق رَسعَنى از ابن عباس روايت كرده است.(1)

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه اكمال در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)

3. على بن محمد بن خطيب جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازلى

ابن مغازلى در كتاب مناقب خود خبر نزول آيه اكمال در روز غدير خم را همراه با روزه روز غدير به سند خود از ابوهريره نقل كرده است.(3)

4. موفّق بن احمد بن ابى سعيد مكّى خوارزمى، اخطب خوارزم

خوارزمى در كتاب مناقب خود نزول آيه اكمال در واقعه غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(4)

5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح

نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در واقعه غدير را همراه با روزه روز غدير به سند خود نقل كرده است.(5)

6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد

سيد شهاب الدين احمد در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير گفته كه صالحانى اين خبر را نقل كرده است.(6)

ص: 207


1- . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهم السلام مخطوط .
2- . ما نزل من القرآن فى على عليه السلام مخطوط .
3- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام ابن مغازلى : ص 18.
4- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام (خوارزمى) : ص 80 .
5- . الخصائص العلوية مخطوط .
6- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

عبداللّه بن شَوذَب (م 156 ق) : صاحب كتاب «الكمال» و ذهبى و ابن حجر(1): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابن ماجه از او روايت كرده اند.

سفيان ثورى، وليد بن كثير، يحيى بن مَعين، احمد بن حنبل، ضَمرَه، ابوزُرعه دمشقى، ابن عمّار، نَسايى، ابوحاتم، ابن حبّان، ابن خلفون، ابن نُمَير و عِجلى او را توثيق كرده و ستوده اند.

مَطَر ورّاق: حافظ ابونعيم(2): مالك بن دينار، ابوعيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و ستوده اند.

شهر بن حَوشَب اشعرى شامى حِمصى دمشقى: حافظ عبدالغنى مَقدِسى و ابن حجر و ذهبى(3): محمد بن عبداللّه بن عمّار، يعقوب بن شَيبَه، صالح بن محمد بغدادى، ابن مَعين، ابن مدينى، عبدالرحمن، يعقوب بن شَيبه، يعقوب بن سفيان، ابوجعفر طبرى، ابوبكر بزّار، حرب بن اسماعيل كرمانى، احمد بن حنبل، احمد بن عبداللّه، ابن ابى خَيثَمه، ابوحاتم، ابوزُرعه، ابن عدى، فسوى، حنبل و عثمان دارمى و احمد بن عبداللّه عِجلى از احمد و تِرمِذى از احمد و بخارى، همگى او را توثيق كرده و ستوده اند.

بسيارى از بزرگان راويان صاحبان صحاح جز بخارى از او روايت كرده اند. عمرو بن على گفته كه مُعاذ بن مُعاذ در حديث شهر بن حوشب تأمل داشت، ولى او از اسماء بنت يزيد روايات حسن نقل كرده است.

در طرف مقابل، چند نفر شهر بن حوشب را جرح كرده اند كه البته در برابر اين توثيقات فراوان از اعتبارى ندارد. چنانچه محدّثان اهل سنت پذيرفته اند كه اگر تعديل بر جرح راجح باشد، در هنگام تعارض جرح را بى اثر مى گرداند.

ص: 211


1- . الكمال فى اسماء الرجال مخطوط . الكاشف: ج 1 ص 356. تقريب التهذيب: ج 1 ص 423. تهذيب التهذيب: ج 5 ص 255 - 261.
2- . حليَة الأولياء: ج 3 ص 75، 76.
3- . الكمال فى اسماء الرجال مخطوط . تهذيب التهذيب: ج 4 ص 369 - 372. ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 2 ص 284.

به عنوان نمونه ابوالمؤيّد خوارزمى از ابن جوزى نقل كرده كه وى در مورد شهر بن حوشب - كه نامش در سند حديثى آمده - به اين قاعده كلى تصريح كرده و به توثيق ابن جوزى در مورد او استناد كرده و تضعيف در مورد او را مردود دانسته است.(1)

جواب سوم: بطلان سخن ابن كثير پيرامون روزه روز غدير

ابن كثير درباره ثواب روزه روز غدير - كه در روايت ابوهريره آمده - گفته است: اين سخن كه روزه روز هجدهم ذى حجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است. بطلان اين سخن بر كسى كه آگاهى اندكى از اخبار داشته باشد پوشيده نيست. از دو جهت مى توان اين شبهه او را پاسخ داد:

يك. مانند آن در اخبار بسيار وارد شده است. اينك بعضى از آنها:

مورد اول: فضل روزه بيست و هفتم ماه رجب: نورالدين حلبى در مورد مبعث پيامبر صلى الله عليه و آله در شب يا روز بيست و هفتم ماه رجب از حافظ دِمياطى در سيره اش، از ابوهريره نقل كرده كه روزه روز بيست و هفتم ماه رجب معادل روزه شصت ماه است ... .(2)

عجيب اينجاست كه حلبى در سخنى مانند ابن كثير به حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير اعتراض مى كند، ولى مثل آن را درباره روز مبعث از ابوهريره نقل مى كند !

البته وى در پايان اعتراضش خواننده را به تأمّل امر كرده، و از قول ذهبى نقل كرده كه اين حديث جدا منكر بلكه دروغ است، زيرا در حديث صحيح آمده كه روزه ماه

ص: 212


1- . جامع مسانيد ابى حنيفة: ج 1 ص 39.
2- . انسان العيون فى سيرة الامين و المأمون: ج 1 ص 384.

رمضان معادل روزه ده ماه است. حال چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل روزه شصت ماه باشد ؟ ! پس اين باطل است !(1)

و اما راوى اين حديث يعنى حافظ دِمياطى (ت 613 - م 670 ق) ، حافظ ذهبى شرح حال او را نوشته و بسيار توثيق كرده و ستوده است.(2)

لازم به ذكر است: حديث دِمياطى در فضيلت روزه روز بيست و هفتم ماه رجب را جماعتى از بزرگان اهل سنت روايت كرده اند، از جمله: شيخ عبدالقادر گيلانى با سندش از شهر بن حَوشَب از ابوهريره، و نيز در «نُزهَة المجالس» .(3)

همچنين بعضى روايت كرده اند كه هر كس اين روز (روز مبعث) را روزه بگيرد، مانند كسى است كه صد سال روزه گرفته باشد. از جمله: على بن يحيى بخارى زَندَويستى (م 382 ق) و شيخ عبدالقادر گيلانى با اسنادش از ابوهريره و سلمان فارسى از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:

هر آينه در ماه رجب روز و شبى است كه هر كس آن روز را روزه بگيرد و آن شب را به نماز بايستد، پاداشش همچون كسى است كه صد سال را روزه بگيرد و به نماز بايستد. آن روز سه روز مانده به پايان ماه رجب است (يعنى روز مبعث) . در «نُزهَة المجالس» نيز اين حديث را گيلانى نقل كرده است.(4)

مورد دوم: فضيلت روزه روزهاى ماه رجب: در «غُنيَة الطالبين» پيرامون فضيلت روزه يك يا دو يا سه روز از روزهاى ماه رجب روايتى با اسناد خود اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود:

ماه رجب قطعا بزرگ است. هر كس روزى از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس دو روز از آن را روزه بگيرد، خداى

ص: 213


1- . انسان العيون فى سيرة الامين و المأمون: ج 3 ص 337.
2- . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1477.
3- . غُنيَة الطالبين: ص 501 ، 502 . نزهة المجالس: ج 1 ص 154.
4- . غُنيَة الطالبين: ص 502 ، 503 ، و از او: نزهة المجالس: ج 1 ص 154. روضة الشهداء مخطوط .

همچنين از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است: برترى ماه رجب بر ديگر ماه ها مانند برترى قرآن بر ديگر سخن هاست. و نيز روايت شده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد، گويا چهل سال را روزه گرفته است.

ابن مسعود از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است: هر كس سه روز از ماه رجب را روزه بگيرد و شب هاى آن سه روز را به نماز بايستد، پاداشش مانند كسى است كه سه هزار سال را روزه گرفته و شب هايش را به نماز ايستاده باشد. خدا در برابر هر روز هفتاد گناه كبيره او را مى آمرزد و هنگام جان دادن، هفتاد حاجت او را بر مى آورد و هفتاد حاجت ديگر را در قبر و هفتاد حاجت ديگر را هنگام عرضه كردن نامه اعمال و هفتاد حاجت ديگر را نزد ميزان و هفتاد حاجت ديگر را هنگام گذر از صراط.

سلمان فارسى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد گويا كه هزار سال را روزه گرفته و هزار بنده را آزاد كرده است.(1)

مورد سوم: فضيلت روزه روز عرفه: در «روضة العلماء» درباره فضيلت روزه روز عرفه آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، مانند آن است كه دو سال روزه گرفته باشد.

در همان كتاب از ابوهريره آمده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، خدا ده برابر تعداد تمام كسانى كه در عمر جهان آن روز را روزه گرفته اند و تمام مسلمانانى كه آن روز را روزه نگرفته اند براى او پاداش مى نويسد، و در قيامت هفتاد هزار فرشته او را از قبرش تا موقف حساب و كتاب و جايگاه نصب ميزان و از موقف تا صراط و از صراط تا بهشت همراهى مى كنند و هراس هاى روز قيامت و برخاستن از قبر را بر او آسان مى گردانند، و در هر قدمى كه مركبش بر مى دارد مژده تازه اى به او مى دهند، و به او گفته مى شود: هر گونه كه مى خواهى بر خداى وارد شو و به بهشت وارد شو.(2)

ص: 215


1- . نزهة المجالس: ج 1 ص 152، 153.
2- . روضة العلماء مخطوط .

ابواللّيث نصر بن محمد سمرقندى از عايشه نقل كرده است: جوانى اهل سماع بود(1)، و هنگامى كه هلال ماه ذى حجه را مى ديد شروع به روزه گرفتن مى كرد. خبر آن جوان به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. آن حضرت كسى را نزد او فرستاد و وى را به سوى خود فراخواند.

وقتى آن جوان به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، حضرتش به او فرمود: چه تو را به روزه اين روزها وا مى دارد ؟ جوان گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، روزهاى مشعر و حج را روزه مى گيرم، باشد كه خدا مرا در دعاى اهل مشعر و حج شريك گرداند.

پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: روزه هر روز تو برابر آزاد كردن صد برده و قربانى كردن صد شتر و فرستادن صد اسب به نبرد در راه خداست. چون روز ترويه (هشتم ذى حجّه) فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن هزار برده و قربانى كردن هزار شتر و فرستادن هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. چون روز عرفه فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن دو هزار برده و قربانى كردن دو هزار شتر و فرستادن دو هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. اين روزه ها معادل روزه دو سال است؛ سال قبل و سال بعد از اين سالى كه در آن هستى.

در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جوان گفت: روزه روز عرفه معادل روزه دو سال و روزه روز عاشورا معادل روزه يكسال است.(2)

مورد چهارم: باز فضيلت روزه سه روز از هر ماه: در «غُنيَة الطالبين» از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده كه فرمود: روزى در هنگام ظهر نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم، در اتاقى نشسته بود. به او سلام كردم، سلامم را پاسخ داد و سپس فرمود: يا على، اين جبرئيل است كه به تو سلام مى كند. عرض كردم: اى فرستاده خدا، بر تو و بر او سلام.

ص: 216


1- . سمرقندى در معناى «اهل سماع» نوشته است: يعنى در ميان مردم به خير و شجاعت مشهور بود.
2- . تنبيه الغافلين مخطوط .

درباره اين حديث گفته اند كه حَبشون در نقل آن منفرد است. مى گوييم: ما به حديث حَبشون استدلال نكرديم، بلكه به حديثى استدلال كرديم كه احمد در «الفضائل» از براء بن عازب روايت كرده و اِسناد آن صحيح است.

روايت حَبشون مضطرب است، زيرا در صحيحين آمده كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم» در شامگاه عرفه در حجة الوداع نازل شده است. با اين همه، ازهرى از حَبشون روايت كرده و تضعيفش ننموده است. بنا بر اين، اگر روايت حَبشون پذيرفته شود، احتمال دارد كه آيه اكمال دو بار نازل شده باشد.(1)

قرينه 3 : شعر حسّان بن ثابت در روز غدير خم
اشاره

از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و جانشينى، شعر حسّان بن ثابت است. او اين شعر را پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنرانى اش را به پايان رساند، با اذن حضرتش و در مقابل حضرت و همگان سرود و خواند. شعر او اين است:

يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا

يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(2)*** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا

إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا

فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا

فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا

هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا

در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلى الله عليه و آله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بى آنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد.

ص: 220


1- . تذكرة الخواصّ: ص 29، 30.
2- . در بعضى نقل ها اين مصرع اينگونه آمده است: بِأَنّى مَولاكُم نَعَم وَ وَليَّكُم.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليه السلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليه السلام دشمنى كنند.

روايت شده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اشعار حسّان را شنيد، فرمود: اى حسّان، مادام كه ما را يارى كنى يا با زبانت از ما دفاع كنى مؤيَّد به روح القدس خواهى بود.

الف. فهم كلمه «مولى» با شعر حسّان

اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.

بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !

به تعبير ديگر، اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست.

از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.

ص: 221

ب. نقل شعر حسّان توسط شمارى از پيشوايان مشهور اهل سنت

قضيه شعر سرودن حسّان بن ثابت در روز غدير خم، در مقابل و به اذن پيامبر صلى الله عليه و آله را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند؛ البته در بعضى نقل ها يكى دو سطر كم و زياد دارد. و اما چند تن از بزرگان اهل سنت كه شعر حسّان را نقل كرده اند:

1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه، ابوبكر

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم

3. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

4. محمد بن على نطنزى، ابوالفتح

5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر، شمس الدين

6 . محمد بن يوسف گنجى، ابوعبداللّه

7. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حموينى

8 . عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين

و اما بيان هر يك از اين موارد:

1. ابن مَردَوَيه (ت 240 يا 241 - م 327 ق)

در «كشف الغُمَّة» از ابن مردويه از ابن عباس نزول آيه تبليغ و حديث و ماجراى غدير را نقل كرده است. ابن عباس مى افزايد: به خدا سوگند كه ولايت على عليه السلام بر گردن قوم واجب گشت. و حسّان بن ثابت اشعارش را سرود.

2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» اشعار حسّان در غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)

ص: 222


1- . ما نزل من القرآن فى على عليه السلام مخطوط .

3. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

خوارزمى نيز در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» ماجراى شعر سرودن حسّان بن ثابت را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)

4. محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح

ابوالفتح نطنزى نيز در «الخصائص العلوية» اين خبر را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2) سمعانى و صفدى و ابن نجّار(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در ادبيات. سمعانى شاگردش او بوده است.

5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر

سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواصّ» گفته كه شاعران اشعار بسيارى را درباره غدير خم سروده اند، كه از جمله حسّان بن ثابت است.(4)

6 . ابراهيم بن محمد مؤيّد بن عبداللّه بن على بن محمد بن حمويه خراسانى جوينى صوفى، صدرالدين ابوالمجامع (ت 644 - م 722 ق)

صدرالدين حموينى نيز در «فرائد السمطين» شعر حسّان در روز غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال با اسنادش از خوارزمى و نيز با سندى ديگر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است

وى سپس مى گويد: اين حديثى است كه طرق بسيارى به ابوسعيد سعد بن مالك خُدرى انصارى دارد.(5)

ص: 223


1- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام خوارزمى : ص 80 .
2- . الخصائص العلوية مخطوط .
3- . الانساب: «النطنزى» .الوافى بالوفيات: ج 4 ص 161. ذيل تاريخ بغداد مخطوط .
4- . تذكرة الخواصّ: ص 33.
5- . فرائد السمطين: ج 1 ص 72، 74.

حموينى از پيشوايان نامدار اهل سنت و از اعلام مشايخ بزرگان آنهاست، به خصوص وى استاد ذهبى و كازرونى است. ذهبى و كازرونى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و رجال.

7. ابوعبداللّه گنجى شافعى

گنجى شافعى ضمن بيان حديث غدير شعر حسّان در غدير را آورده است.

8 . جلال الدين سُيوطى

جلال الدين سيوطى رساله اى دارد كه خود در آغاز آن چنين وصفش كرده است: اين رساله اى است كه در آن، اشعارى را گرد آوردم كه دربردارنده مضامين احاديث و آثار است و آن را «الأزهار» ناميده ام ... . وى در اين كتاب از تذكره شيخ تاج الدين ابن مكتوم اشعار حسّان بن ثابت انصارى در غدير را نقل كرده است. در ادامه اشعارى از سيد حِميَرى و شاعرى ديگر آورده است.

سيوطى از حافظان و بزرگان به نام اهل سنت است، تا جايى كه بعضى از دانشمندان عامه او را مجدّد قرن نهم ناميده اند. شرح حال مفصل سيوطى در جلد حديث مدينة العلم از كتاب «عبقات» آمده است.

همچنين ابن مكتوم (ت 682 يا 683 - م 749 ق) - كه سيوطى شعر حسّان را از تذكره او نقل كرده - از دانشمندان بزرگ اهل تسنن است: صفدى و ابن جَزَرى و سيوطى(2): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و تاريخ و فقه و ادبيات. «الدرّ اللقيط من البحر المحيط» در تفسير قرآن تأليف او است.

ج. وجوه استدلال به شعر حسّان

شعر حسّان بن ثابت در روز غدير، در دلالت حديث غدير به امامت

ص: 224


1- . المعجم المختصّ: ص 65 .
2- . الوافى بالوفيات: ج 7 ص 74. طبقات القرّاء: ج 1 ص 70. حسن المحاضرة: ج 1 ص 470. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 326.

اتفاق نظر دارند. حسّان بن ثابت در جاهليت شاعر انصار بود، و در دوران اسلام شاعر مردم يمن بود. او شاعر شهرنشينان است.

زبير بن بَكّار گويد: ابراهيم بن منذر، از هشام بن سليمان، از ابن جريج، از محمد بن سائب بن بركه، از مادرش نقل كرده است: همراه با عايشه در طواف بوديم و امّ حكيم بنت خالد بن عاص و امّ حكيم بنت عبداللّه بن ابى ربيعه نيز همراه عايشه بودند. از حسّان بن ثابت سخن به ميان آورديم و امّ حكيم بنت خالد و امّ حكيم بنت عبداللّه به ناسزاگويى به او پرداختند.

عايشه گفت: آيا پسر فريعه (مادر حسّان) را ناسزا مى گوييد ؟ حال آنكه من اميد دارم كه خدا او را به خاطر دفاع زبانى اش از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به بهشت برد. آيا او نگفته است(1):

هَجَوتَ مُحَمَّدا فَأجَبتُ عَنهُ *** وَ عِندَ اللّه ِ فى ذاكَ الجَزاءُ

فَإنَّ أبى وَ والِدَتى وَ عِرضى *** لِعِرضِ مُحَمَّدٍ مِنكُمُ الوَقاءُ

محمد صلى الله عليه و آله را هجو و مسخره كردى و من به آن پاسخ دادم. اين كار نزد خداوند پاداش دارد. بى گمان پدر و مادر و آبروى من مايه پاسدارى از آبروى محمد صلى الله عليه و آله در برابر شماست.

پس عايشه حسّان را از اينكه به او افترا زده باشد تبرئه كرده است (زيرا اين سخن شايع بود كه حسّان عايشه را هجو كرده است) .(2)

دو. ابن اثير در شرح حال حسّان مى نويسد: او را شاعر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفتند. عايشه پيامبر صلى الله عليه و آله را توصيف كرد و گفت: به خدا سوگند، اين توصيف مانند اشعارى است كه حسّان درباره حضرتش سروده است ... .

ص: 226


1- . حسّان اين اشعار را در پاسخ به اشعار هجوآميز ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب سروده است. اسد الغابة: ج 5 ص 144، 145 مترجم .
2- . الاستيعاب: ج 1 ص 345 - 347.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و اشعارى در ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواند و هجوهاى مشركان را پاسخ مى گفت. رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از فرستاده خدا دفاع كند، خدا او را به روح القدس تأييد مى كند.(1)

سه. ابن حجر عسقلانى مى گويد: در صحيحين از براء روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حسّان گفت: در هجو مشركان شعر بگو كه جبرئيل با تو است. ابوداوود از لؤىّ، از ابن ابى زِناد، از پدرش، از هشام بن عُروه، از عايشه روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و هجوكنندگان حضرتش را هجو مى كرد. رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از پيامبر خدا دفاع كند، روح القدس با او خواهد بود.

حاكم نيشابورى نيز در شرح حال حسّان احاديثى آورده كه بعضى شان ذكر شد. يكى از آن احاديث اين است: ابوالعباس محمد بن يعقوب، از حسن بن على بن عفّان، از ابواُسامه، از وليد بن كثير، از يزيد بن عبداللّه بن قسيط، از ابوالحسن بنده بنى نوفل براى ما روايت كرد: هنگامى كه سوره شعراء نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر مسلمانان خواند، وقتى به اين آيه رسيد: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ»(2): «و شاعران را گمراهان پيروى كنند» ، عبداللّه بن رواحه و حسّان بن ثابت با گريه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند.

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه رسيد: «وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ» : «كسانى كه كارهاى نيك كنند» ، فرمود: يعنى شما. و وقتى آيه «وَ ذَكَرُوا اللّه َ كَثيرا» : «و خداى را بسيار ياد كنند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما. و چون «وَ انتَصَرُوا مِن بَعدِ ما ظُلِمُوا»(3): «و پس از آنكه ستم ديده اند داد مى ستانند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما.(4)

ص: 227


1- . اسد الغابة: ج 2 ص 4.
2- . شعراء / 224.
3- . شعراء / 227.
4- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 486.

وجه دوم: اين شعر به اِذن پيامبر صلى الله عليه و آله سروده شده است

حسّان اين شعر را پس از درخواست اذن از پيامبر صلى الله عليه و آله سرود. آن حضرت نيز به او اجازه داد و فرمود: بگو به لطف خدا. اين كلام حضرت بزرگ ترين شاهد و راست ترين برهان بر حجيت اين شعر است.

وجه سوم: تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله

در احاديثى كه اهل سنت در گزارش ماجراى شعر سرودن حسّان در روز غدير خم روايت كرده اند، آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اين شعر گوش داد و مضمونش را تقرير كرد. از سوى ديگر، همه مسلمانان در اينكه تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله دليل قاطع بر حجيت و درستى كارى است، هم عقيده هستند.

وجه چهارم: پيامبر صلى الله عليه و آله شعر حسّان را نيكو شمرد

رسول اللّه صلى الله عليه و آله به روشنى اين شعر را نيكو شمرد، و پس از آنكه حسّان آن را به پايان رساند به او فرمود: اى حسّان، مادام كه با زبانت از ما دفاع كنى به روح القدس مؤيّد خواهى بود. اين در روايت محمد بن يوسف گنجى و سبط بن جوزى گذشت.

وجه پنجم: اين شعر در حضور صحابه سروده شد

حسّان بن ثابت اين شعر را در روز غدير خم و بلافاصله پس از سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه گروه هاى پرشمار صحابه عادل رسول خدا صلى الله عليه و آله و دسته هاى مسلمانان پراكنده شوند، سرود و هيچ يك از آنان سروده حسّان را انكار نكرد و به شعر او و استفاده اش از حديث غدير اعتراض نكرد.

بنا بر اين، به اجماع همه صحابه ثابت مى شود كه مراد از «مَولى» در اين حديث «امام» و «هادى» است. اين اعتراض معترضان و تأويل تأويل گران را از اعتبار مى اندازد.

وجه ششم: تقرير خلفاى سه گانه

شكى نيست وقتى كه حسّان شعرش را در روز غدير خم خواند خلفاى سه گانه

ص: 228

حاضر بودند. در هيچ جا نقل نشده كه يكى از اين سه تن به حسّان و شعرش اعتراضى كرده باشد. با اينكه خليفه دوم از ميان اين سه خليفه در موارد متعدد بسيار اعتراض مى كرد. اين نشان مى دهد كه نزد اين سه خليفه، مانند ديگر مسلمانان حاضر در روز غدير، «مَولى» در حديث غدير به معناى «امام» و «هادى» بوده است.

قرينه 4 : شعر قيس بن سعد بن عُبادة
اشاره

از دلائل بسيار روشن بر اينكه مراد از حديث غدير امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، شعر قيس بن سعد بن عُباده، از صحابه بزرگ است. وى اين شعر را در معناى حديث غدير خم سروده و در آن تصريح كرده كه على عليه السلام امام ما و امام ديگران است، و اين حكمى است كه در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليه السلام) مولاى او است، در تنزيل (قرآن) آمد.

الف - شعر قيس

اين شعر را ابوالمظفّر سبط بن جوزى روايت كرده و نوشته است: قيس بن سعد بن عُباده انصارى اين شعر را سرود، و در صفّين پيش روى على عليه السلام خواند:

قُلتُ لَمّا بَغى العَدُوُّ عَلَينا *** حَسبُنا رَبُّنا وَ نِعمَ الوَكيلُ

وَ عَلىٌّ إمامُنا وَ إمامٌ *** لِسِوانا أتى بِهِ التَنزيلُ

يَومَ قالَ النَبىُّ مَن كُنتُ مَولاهُ *** فَهذا مَولاهُ خَطبٌ جَليلُ

إنَّ ما قالَهُ النَبىُّ عَلى الأُمَّةِ *** حَتمٌ ما فيهِ قالٌ وَ قيلُ

هنگامى كه دشمن بر ما شوريد و گردنكشى كرد، گفتم: خداوندمان ما را بسنده و بهترين نگهبان است. و على عليه السلام امام ما و امام غير ماست. بر اين امر آيه اى از قرآن نازل شده است. در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليه السلام) مولاى او است. اين رويدادى شكوهمند بود. پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را از سر وجوب بر امت گفت و قيل و قالى در آن نيست.(1)

ص: 229


1- . تذكرة خواصّ الامّة: ص 33.
ب. توثيق و ستايش قيس

در اينجا مناسب است كه گزيده هايى از ستايش هاى دانشمندان اهل تسنن درباره قيس را بياوريم:

1. ابن عبدالبَرّ

ابن عبدالبَرّ در «الاستيعاب» مى نويسد: قيس بن سعد بن عباده بن دليم بن حارثه انصارى خزرجى ... . واقدى گويد: قيس بن سعد بن عباده از صحابه بزرگوار و بخشنده و هوشمند رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگ ها بود. او و پدرش و جدّش بى هيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند. قيس، پدرش و برادرش سعيد بن سعد بن عباده از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله بودند.

انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه، آنگاه كه به سبب شكايت قريش از سعد - پدر قيس - در آن روز پرچم را از او گرفت و به قيس داد. بعضى گفته اند كه حضرتش پرچم را به زبير داد.

قيس بن سعد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام گشت. او و قومش در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان همراه على عليه السلام بودند. قيس تا زمان كشته شدن على عليه السلام هيچ گاه از او جدا نشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام او را به فرماندارى مصر گمارد، اما معاويه كار را بر قيس دشوار كرد و راه چاره را بر او بست و از طريق او براى على عليه السلام نقشه كشيد. على عليه السلام از نيرنگ معاويه آگاه شد. از اين رو اشعث و كوفيان بر عزل قيس پافشارى كردند تا اينكه على عليه السلام قيس را عزل كرد و محمد بن ابى بكر را به فرمانروايى مصر گمارد. اوضاع مصر در زمان محمد بن ابى بكر پريشان شد و به هم ريخت.(1)

ص: 230


1- . الاستيعاب: ج 3 ص 1289.

2. عزّالدين ابن اثير

ابن اثير در «اسد الغابة» نوشته است: قيس بن سعد از اصحاب فاضل پيامبر صلى الله عليه و آله و يكى از هوشمندان و كريمان عرب بود. او دلير و شجاع بود و در برنامه ريزى جنگى انديشه اى صائب داشت. قيس بى هيچ سخنى شريف قوم و از خاندان هاى بزرگ آنان بود. انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود.

از قيس نقل شده كه پدرش او را به پيامبر صلى الله عليه و آله سپرد تا خدمتگزار حضرتش گردد. قيس مى گويد: روزى پس از آنكه نمازم را به پايان رسانده بودم، پيامبر صلى الله عليه و آله بر من گذشت و با پايش به من زد و گفت: آيا مى خواهى كه تو را به درى از درهاى بهشت رهنمون شوم ؟ گفتم: بلى. فرمود: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه.

گفته شده كه قيس در سريّه اى كه ابوبكر و عمر در آن بودند حضور داشت. او وام مى گرفت و مردم را اطعام مى كرد. ابوبكر و عمر گفتند: اگر اين جوان را به حال خود وا نهيم دارايى پدرش را بر باد مى دهد. سپس به سوى مردم رفتند.

چون سعد - پدر قيس - اين خبر را شنيد، پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و گفت: چه كسى دادِ مرا از پسر ابوقحافه و پسر خطّاب مى ستاند كه اين دو مرا نزد پسرم بخيل مى گردانند ؟

ابن شِهاب گويد: هوشمندان عرب را در هنگام برخاستن فتنه پنج تن مى شمردند و به آنان انديشمندان و چاره جويان عرب مى گفتند: معاويه، عمرو بن عاص، قيس بن سعد، مغيرة بن شعبه و عبداللّه بن بديل بن ورقاء. قيس و ابن بديل همراه على عليه السلام بودند و مغيره در طائف گوشه گير بود و عمرو با معاويه بود.

قيس گفته است: اگر از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نشنيده بودم كه فريبكار و نيرنگباز در آتش است، نيرنگبازترين اين امت بودم.

در بخشندگى قيس اخبار بسيارى نقل شده، كه به جهت اختصار نمى آوريم.

ص: 231

بارى، وقتى كه با على عليه السلام براى خلافت بيعت كردند، قيس از ياران على عليه السلام بود و در جنگ ها او را همراهى مى كرد. على عليه السلام او را به فرمانروايى مصر گمارد. معاويه براى قيس نقشه كشيد، ولى كارى از پيش نبرد. از اين رو كوشيد تا على عليه السلام را فريب دهد و چنين بنمايد كه قيس براى خونخواهى عثمان، با او همدست شده است.

اين خبر به على عليه السلام رسيد. محمد بن ابى بكر و ديگران مدام از قيس نزد على عليه السلام بدگويى كردند تا اينكه او را عزل كرد و مالك اشتر را به جاى او برگزيد. اما مالك اشتر در راه جان داد. على محمد بن ابى بكر را به حكمرانى مصر گمارد، ولى مصر را از او گرفتند و او را كشتند.

هنگامى كه قيس از فرمانروايى مصر بر كنار شد به مدينه رفت. مروان بن حكم امنيت او را به خطر انداخت، از اين رو به كوفه نزد على عليه السلام رفت و تا هنگامى كه على عليه السلام را كشتند همراه او بود.

پس از كشته شدن على عليه السلام، قيس به حسن عليه السلام پيوست و فرمانده مقدمه لشكر حسن عليه السلام در برابر معاويه بود. چون حسن عليه السلام با معاويه بيعت (صلح) كرد، قيس نيز با معاويه بيعت كرد و به مدينه بازگشت.(1)

3. ابن حجر عسقلانى

ابن حجر در «الاصابة» مى گويد: قيس مردى بزرگ اندام و خوبروى و بلندبالا بود، و چون بر الاغى مى نشست پاهايش بر زمين كشيده مى شد. واقدى گويد: قيس بخشنده و بزرگوار و هوشمند بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگ ها بود. او و پدرش و جدّش بى هيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند.

ابن مبارك، از ابن عُيَينه، از موسى بن ابى عيسى روايت كرده كه مردى سى هزار (درهم يا دينار) از قيس وام گرفت. چون خواست كه وام خود را باز پس دهد، قيس از گرفتنش خوددارى كرد.

ص: 232


1- . اسد الغابة: ج 4 ص 215.

قيس در تمام جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله آن حضرت را همراهى كرد و در همه نبردهاى على عليه السلام همراه او بود.(1)

قرينه 5 : شعر اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره

از ادلّه و براهين روشن بر دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام سخن خود حضرت در اشعارش است.

مورد اول

بيت شعرى از اميرالمؤمنين عليه السلام است:

لِذاكَ أقامَنى لَهُم إماما *** وَ أخبَرَهُم بِهِ بِغَديرِ خُمّ

از اين رو است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مرا پيشواى مردم گرداند، و در غدير خم آنان را از اين امر آگاه ساخت.

مورد دوم

اميرالمؤمنين عليه السلام در اشعارى ديگر از حديث غدير و دلالت آن بر امامتش سخن گفته، و در كنار اين گزيده هايى از فضائل و نمونه هايى از مناقب ويژه خود را نيز آورده و به آنها بر مردم فخر و مباهات كرده است. به عنوان مثال:

لَقَد عَلِمَ الأُناسُ بِأنَّ سَهمى *** مِنَ الإِسلامِ يَفضُلُ كُلَّ سَهمِ

وَ أحمَدُ النَبىُّ أخى وَ صِهرى *** عَلَيهِ اللّه ُ صَلّى وَ ابنُ عَمّى

وَ إنّى قائِدٌ لِلناسِ طُرّا *** إلى الإِسلامِ مِن عُربٍ وَ عُجمِ

وَ قاتِلُ كُلِّ صِنديدٍ رَئيسٍ *** وَ جَبّارٍ مِنَ الكُفّارِ ضَخمِ

وَ فى القُرآنِ ألزَمَهُم وِلائى *** وَ أوجَبَ طاعَتى فَرضا بِعَزمِ

كَما هارُونَ مِن مُوسى أخُوهُ *** كَذاكَ أنا أخُوهُ وَ ذاكَ اسمى

ص: 233


1- . الاصابة: ج 3 ص 239.

لِذاكَ أقامَنى لَهُم إماما *** وَ أخبَرَهُم بِهِ بِغَديرِ خُمّ

فَمَن مِنكُم يُعادِلُنى بِسَهمى *** وَ إسلامى وَ سابِقَتى وَ رَحمى

وَ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِمَن يَلقَى الإلهَ غَدا بِظُلمى

وَ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِجاحِدِ طاعَتى وَ مُريدِ هَضمى

وَ وَيلٌ لِلَذى يَشقَى سَفاها *** يُريدُ عَداوَتى مِن غَيرِ جُرمى

مردم همه مى دانند كه بهره من از اسلام از هر بهره اى افزون است. احمد پيامبر صلى الله عليه و آله برادر و پسرعمو و پدر همسر من است. بى گمان، من راهنماى همه مردم از عرب و عجم به سوى اسلام هستم. و بزرگان و سران و سركشان و گردنكشان كافر را به كام مرگ كشاندم.

خدا در قرآن، ولايت مرا بر مردم لازم كرد و اطاعت از مرا به وجوبى قطعى واجب گرداند. همان جايگاهى كه هارون نسبت به برادرش موسى داشت، من نيز نسبت به پيامبر دارم و برادر او هستم و اين نام من است. به سبب همين ويژگى هاست كه حضرتش مرا پيشواى مردم گرداند، و در غدير خم آنان را از اين امر آگاه ساخت.

از ميان شما كيست كه با بهره من از ايمان و با اسلام و پيشتازى و خويشاوندى من برابرى كند ؟ واى واى واى بر كسى كه فردا خدا را در حالى ديدار كند كه نسبت به من ستمكار است. واى واى واى بر كسى كه منكر طاعت من باشد و شكست مرا بخواهد. واى بر كسى كه از سر بى خردى به شقاوت افتد و بى هيچ جرمى از سوى من با من دشمنى كند.

حسين بن معين الدين ميبدى در شرحش بر ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام به نام «الفواتح» اين اشعار را شرح و معانى آن را روشن كرده است. وى در شرح بيتى كه امام عليه السلام در آن به حديث غدير اشاره فرموده، حديث غدير را به روايت احمد بن حنبل نقل كرده و خبر نزول آيه تبليغ(1) در روز غدير را از ثعلبى نقل كرده است.

ص: 234


1- . مائده / 67 .

همچنين تصريح كرده كه آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَذينَ آمَنُوا الَذينَ يُقيمُونَ الصَلاةَ وَ يُؤتُونَ الزكاةَ وَ هُم راكِعُون»(1): «ولىّ شما تنها خداست و فرستاده اش و كسانى كه ايمان آوردند همانان كه نماز مى گزارند و در حال ركوع زكات مى دهند» ، به اتفاق مفسّران درباره اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده است.

ميبدى در پايان شرحش بر اشعار يادشده از امام على بن احمد واحدى از ابوهريره نقل كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام اين اشعار را در حضور ابوبكر و عثمان و طلحه و زبير و فضل بن عباس و عمّار و عبدالرحمن و ابوذر و مقداد و سلمان و عبداللّه بن مسعود خوانده است.(2)

همچنين اين ابيات از وجوه ديگرى نيز بر امامت امام اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت مى كنند:

1. بيت «مردم همه مى دانند كه بهره من از اسلام از هر بهره اى افزون است» نصّ صريح است بر افضليت مطلق امام عليه السلام بر ديگران.

2. بيت «بى گمان من راهنماى همه مردم از عرب و عجم به سوى اسلام هستم» به روشنى دلالت مى كند كه امام عليه السلام وسيله اسلام آوردن همه مردم از عرب و عجم بوده، و از اين رو حضرتش به طور مطلق از همه آنان برتر است.

3. بيت «و بزرگان و سران و سركشان و گردنكشان كافر را به كام مرگ كشاندم» آشكارا دالّ بر افضليت امام عليه السلام است، زيرا از عمده ترين اسباب استوارى دين و قتل معاندين است، و به اعتراف جميع مخالفين حضرت بود كه آنان را به كام مرگ كشاند.

4. بيت «خدا در قرآن ولايت مرا بر مردم لازم كرد و اطاعت از مرا به وجوبى قطعى واجب گرداند» به صراحت به وجوب اطاعت امام عليه السلام دلالت مى كند. بنا بر اين،

ص: 235


1- . مائده / 55 .
2- . الفواتح فى شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 405، 406.

حضرتش پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله به امر خداى تعالى در قرآن كريم امام امت خواهد بود، چرا كه هر كس طاعتش واجب باشد او امام است. دهلوى خود به اين نكته اعتراف كرده است.

5 . بيت «از ميان شما كيست كه با بهره من از ايمان و با اسلام و پيشتازى و خويشاوندى من برابرى كند ؟ » آشكارا دليل افضليت امام عليه السلام است.

افزون بر اينها، اينكه صحابه بزرگ مذكور در روايت واحدى اين اشعار را شنيدند و سخنان امام عليه السلام را تقرير كردند، از استوارترين شواهد بر دلالت حديث غدير به امامت است.

و اما حسين ميبدى كه شارح ديوان امام عليه السلام است و اين اشعار را نقل كرده است، از دانشمندان نامدار اهل سنت است. بزرگان عامه در كتابهايشان او را ثناى بليغ گفته و ستوده اند. اين براى هر كس به آن كتاب ها مراجعه كرده باشد روشن است. از ستايندگان ميبدى يكى غياث الدين خواندمير در تاريخش «حبيب السير» است.

محمود بن سليمان كفوى نيز در طبقات حنفيه به نام «كتائب أعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار» از شرح ميبدى مطالبى را نقل كرده است. همچنين كاتب چَلَبى در «كشف الظنون» نوشته است: ديوان على بن ابى طالب عليه السلام را حسين بن معين الدين ميبدى يزدى (م 870 ق) به زبان فارسى شرح كرده است.

مورد سوم

پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه است. چه كسى باور مى كند كه صاحب غدير شخصا درباره غدير شعر گفته باشد ! و چه كسى احتمال مى دهد كه اين شعر در برابر دشمن غدير سروده شده باشد ! و چه كسى مى تواند صفين را بنگرد كه اين شعر غديرى توسط نامه براى نماينده سقيفه فرستاده مى شود ؟ اگر صاحب غدير درباره بزرگ ترين فضيلت خود شعر گفته همه شاعران غديرى به او اقتدا كرده زيباترين ها را تقديم او خواهند كرد و گوش اجتماع را از نواى غدير پر خواهند ساخت.

ص: 236

يعنى: محمدِ نبى صلى الله عليه و آله برادر و پسرعموى من، و حمزه سيدالشهداء عموى من است. پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت خود نسبت به شما را براى من نيز واجب كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله مرا در صاحب اختيارى امت وصى خود قرار داد، و اين با رضايت شما به حكم من بود. آگاه باشيد ! هر كس مى خواهد به اين مطلب ايمان آورد و گرنه از غصه بميرد ! پس واى و واى و واى بر كسى كه فردا در حالى كه به من ستم كرده خدا را ملاقات كند.

پاسخ كوتاه و پر محتوا با سندى به نام غدير، آن قدر شكننده بود كه وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابى طالب تمايل پيدا نكنند !

وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابى طالب تمايل پيدا نكنند !(1)

مورد چهارم

هَنّاد بن سرى مى گويد: اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديدم. حضرت فرمود: شعر كميت را برايم بخوان كه مى گويد: «وَ يَومَ الدوحَ دوحَ غَديرِ ... » . من آن اشعار را براى حضرت خواندم. فرمود: اى هناد، شعر مرا هم به آن اضافه كن(2):

وَ لَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومَ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا

قرينه 6 : ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج
اشاره

از جمله دلايل قطعى بر دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آياتى از سوره معارج است:

پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، حارث بن نعمان نزد آن حضرت آمد و گفت: از سوى خدا ما را به شهادتين

ص: 238


1- . روضة الواعظين: ص 76. بحار الانوار: ج 38 ص 238 ح 39. ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 105.
2- . بحار الانوار: ج 25 ص 383 و ج 26 ص 230.

به بيان ديگر:

اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجت هاى خداوند با ارسال پيامبران عليهم السلام بود. پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسل هاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.

از جمله ماجراى حارث فهرى بود؛ واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود.

پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.

در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد. او در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:

اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟

ص: 240

حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.

حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !

همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.

بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... » : «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. براى كافرين كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.(1)

با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.

از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مى كنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مى دانند ولايت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خداست صريحا مى گويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليه السلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.

ص: 241


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193. لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسم هاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نام ها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.
ب. نام شمارى از راويان اين خبر

گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهل سنت نزول اين آيات از سوره معارج درباره حارث در غدير خم را روايت كرده اند:

1. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى

2. سبط بن جوزى، شمس الدين

3. ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى

4. محمد بن يوسف زرندى مدنى

5 . شِهاب الدين دولت آبادى

6 . على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين

7. على بن محمد بن صبّاغ، نورالدين

8 . عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى

9. عبدالرئوف مُناوى، شمس الدين

10. شيخ بن عبداللّه عيدروس

11. محمود بن محمد شيخانى قادرى مدنى

12. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين

13. احمد بن فضل باكثير مكّى

14. محمد محبوب عالم

15. محمد صدر عالم

16. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير

17. احمد بن عبد قادر عجيلى

18. سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى

و اما بيان هر يك از اين موارد:

ص: 242

1. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى (ثعالبى) نيشابورى، ابواسحاق (م 427 يا 437 ق)

ابواسحاق ثعلبى در «الكشف و البيان» گويد: از سفيان بن عُيَينه پرسيدند: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ وى گفت: مطلبى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى مرا از آن نپرسيده است. پدرم، از جعفر بن محمد و او از پدرانش عليهم السلام نقل كرده كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد، ندا داد و مردم گرد آمدند. پس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

خبر اين رخداد در شهرها پيچيد و پراكنده گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد. او بر شتر ماده اش سوار شد و خود را به ابطح رساند. از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و بست.

سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله - كه اصحابش گرداگرد او بودند - رفت و گفت: اى محمد، از جانب خدا به ما دستور دادى شهادت دهيم كه معبودى به جز او نيست و تو فرستاده اويى، آن را از تو پذيرفتيم. فرمان دادى كه پنج نوبت نماز بگزاريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه زكات بدهيم، آن را پذيرفتيم. فرمان دادى كه در ماه رمضان روزه بگيريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه حج گزاريم، آن را نيز پذيرفتيم. اما تو به اينها راضى نشدى تا اينكه دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از سوى تو است يا از سوى خداى عزوجل ؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين از سوى خداست.

حارث بن نعمان روى گرداند و به سوى مركبش رفت، در حالى كه مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست.

هنوز حارث به مركبش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او افكند، كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرو فرستاد:

ص: 243

«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهنده اى عذابى را در خواست كرد. كه براى كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .(1)

دانشمندان اهل تسنّن بسيار از تفسير و ديگر مؤلفات ثعلبى نقل و به روايات او استشهاد و اعتماد كرده اند، از جمله: قرطبى، نَوَوى، كمال الدين دميرى، نورالدين حلبى، حسين دياربكرى، محمد بن معتمدخان بدخشى و احمد بن باكثير مكّى.(2)

به خصوص در مورد اسانيد روايى تفسير ثعلبى نزد اهل سنت نيز تفسير ثعلبى از كتاب هاى شناخته شده و مورد اعتماد اهل سنت است. آنان اين كتاب را با اسانيد خود از مؤلفش روايت مى كنند، و روايات آن را نقل و به آنها اعتماد مى نمايند، از جمله: عزّالدين ابن اثير(3) و ابومحمد بن محمدامير در رساله اسانيدش.

ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و ابن وردى و صفدى و يافعى و ابن شحنه و ابن قاضى شُهبه و سيوطى و ولى اللّه دهلوى(4): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات.

او تأليفات بسيار دارد، از جمله تفسيرى به نام «الكشف و البيان عن تفسير القرآن» و «الكامل فى علم القرآن» و «العرائس» . ثعلبى از ابوطاهر بن خزيمه، امام ابوبكر بن مهران مُقرى و ابوالقاسم قشيرى روايت كرده است. ابوالحسن واحدى شاگرد او است. ابوالقاسم قشير، عبدالغافر بن اسماعيل و ذهبى فارسى وى را ستوده اند.

ص: 244


1- . الكشف و البيان: ج 10 ص 35.
2- . تفسير قرطبى: ج 13 ص 250 و ج 14 ص 180، 181. تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 96. حياة الحيوان: «كلب» . انسان العيون: ج 1 ص 99. تاريخ الخميس: ج 1 ص 3. مفتاح النجا مخطوط . وسيلة المآل (مخطوط) .
3- . اسد الغابة: ج 1 ص 8 .
4- . معجم الادباء: ج 12 ص 262. وفيات الاعيان: ج 1 ص 61 ، 62 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 427. تتمّة المختصر: حوادث سال 427. الوافى بالوفيات: ج 8 ص 33. مرآة الجنان: حوادث سال 427. روض المناظر: حوادث سال 427. طبقات الشافعية: ج 1 ص 207. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 356.

4. محمد بن يوسف بن حسن بن محمد بن محمود بن حسن زرندى مدنى حنفى، شمس الدين (ت 693 - پس از 750 ق)

زرندى نيز ماجراى نزول آيه مذكور در شأن حارث بن نعمان فِهرى را از ثعلبى نقل كرده است.(1) ابن حجر عسقلانى و ابن صبّاغ مالكى و شِهاب الدين احمد و كاتب چَلَبى و ديارِبَكرى و سَمهودى(2): وى را توثيق كرده و ستوده اند.

«درر السمطين فى مناقب السبطين عليهماالسلام» و «بغية المرتاح» و «الإعلام» از آثار او است. شمس الدين جَزَرى نيز در «فهرست مشايخ جنيد بليانى» او را ستوده است.

5 . شِهاب الدين بن شمس الدين بن عمر زاولى دولت آبادى، ملك العلماء (م 2849ق)

دولت آبادى نيز در «هداية السعداء» نزول آيه مذكور و ماجراى حارث فهرى در روز غدير را از «الزاهديّة» از «تفسير ثعلبى» روايت كرده است.(3) شِهاب الدين دولت آبادى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت است.

غلام على آزاد و عبدالحق دهلوى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى و رشيدالدين دهلوى(4): وى را توثيق كرده و ستوده اند. وى نزد قاضى عبدالمقتدر دهلوى و مولانا خواجكى دهلوى درس آموخت. قاضى عبدالمقتدر نيز او و تأليفاتش را ستوده كه از جمله «الإرشاد فى النحو» است.

6 . على بن عبداللّه سَمهودى شافعى، نورالدين (ت 844 - م 911 ق)

سمهودى نيز در «جواهر العقدين» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده است.(5) سخاوى و عبدالقادر عيدروس

ص: 246


1- . معارج الوصول مخطوط . نظم درر السمطين: ص 93.
2- . الدرر الكامنة: ج 4 ص 295. الفصول المهمّة: ص 21. توضيح الدلائل مخطوط . كشف الظنون: ج 1 ص 747 (به اسم درر السمطين) و ج 1 ص 250. جواهر العقدين مخطوط .
3- . هداية السعداء: جلوه دوم از هدايت هشتم.
4- . سبحة المرجان فى آثار هندوستان: ص 39. اخبار الاخيار: ص 173. كشف الظنون چلپى . المقدمة السنيّة فى الانتصار للفرقة السنيّة (دهلوى) .
5- . جواهر العقدين مخطوط .

8 . سيد عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى، جمال الدين

سيد جمال الدين شيرازى نيز در «الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج و ماجراى حارث را نقل كرده، كه همان نقل ثعلبى است.(1) سيد جمال الدين محدّث شيرازى از دانشمندان بزرگ و موثّق اهل سنت است. دهلوى و ملا على قارى(2): او را توثيق كرده اند. وى از مشايخ اجازه دهلوى است. عبدالحق دهلوى و دياربكرى و ولى اللّه دهلوى وى را توثيق كرده اند.

9. عبدالرئوف بن تاج العارفين مُناوى، شمس الدين (ت 952 - م 1031 ق)

مُناوى در «فيض القدير فى شرح الجامع الصغير» خبر نزول آيات ابتدايى سوره معارج درباره حارث بن نعمان را در شرح حديث غدير از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(3)

محمدامين بن فضل اللّه محبّى دمشقى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. شيخ سليمان بابلى، سيد ابراهيم تاشكندى، شيخ على اجهورى ولىّ معتقد، احمد كلبى و پسرش شيخ محمد و عده اى ديگر از شاگردان او هستند. وى تأليفات بسيار دارد، كه مهم ترينش شرح او بر «الجامع الصغير» و شرح او بر سيره منظوم عِراقى است.

10. شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه عيدروس (ت 993 - م 1041 ق)

عيدروس نيز در «العقد النبوى و السرّ المصطفوى» خبر مذكور را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(5)

ص: 248


1- . الاربعين مخطوط.
2- . رساله اصول الحديث دهلوى . المرقاة فى شرح المشكاة (ملا على قارى) : مقدمه كتاب. مدارج النبوة (عبدالحق دهلوى) ، الخميس (دياربكرى) إزالة الخفاء (ولى اللّه دهلوى) .
3- . فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 281.
4- . خلاصة الاثر: ج 2 ص 412.
5- . العقد النبوى و السرّ المصطفوى مخطوط .

محبّى و شيخانى قادرى و محمد محبوب عالم(1): او را ستوده اند. وى شاگرد عمويش شيخ عبدالقادر بن شيخ علومى است، و شيخ عبدالقادر او را ستوده است.

11. محمود بن محمد شيخانى قادرى

شيخانى نيز در «الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج را نقل كرده است.(2) شيخانى قادرى از دانشمندان معتمَد اهل سنت است و رشيدالدين خان دهلوى در كتابش «غرّة الراشدين» از او نقل و به او اعتماد كرده اند.

12. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين (ت 975 - م 1044 ق)

حلبى نيز در كتاب سيره خود به نام «إنسان العيون فى سيرة النبى المأمون صلى الله عليه و آله» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان و ترديد او نسبت به حديث غدير را روايت كرده است.(3) عبداللّه بن حجازى شرقاوى و محبّى(4): او را توثيق كرده و ستوده اند.

13. احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى شافعى (م 1047 ق)

احمد بن باكثير نيز در «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام» نزول آيات سوره معارج و ماجراى حارث را از ثعلبى روايت كرده است.(5) محمدامين محبّى و رضى الدين محمد بن على بن حيدر(6): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

14. محبوب عالم

محبوب عالم در «تفسير شاهى» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از «العقد

ص: 249


1- . خلاصة الاثر: ج 2 ص 235. الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام مخطوط . تفسير شاهى (محمد محبوب عالم) .
2- . الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام مخطوط .
3- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 337.
4- . التحفة البهيّة فى طبقات الشافعية مخطوط . خلاصة الاثر: ج 3 ص 122.
5- . وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام مخطوط .
6- . خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادى عشر: ج 1 ص 271 - 273. تنضيد العقود السنيّة بتمهيد الدولة الحسينية.

النبوى» از تفسير ثعلبى نقل كرده است. محبوب عالم از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت بوده، و كتابش «تفسير شاهى» نزد دانشمندان اهل سنت از جمله دهلوى معتبر است و آن را ستوده اند.

15. محمد صدر عالم

محمد صدر عالم نيز در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام» خبر مورد بحث را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(1)

16. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى (م 1182 ق)

محمد صنعانى نيز خبر مذكور را از تفسير ثعلبى روايت كرده و سپس مى گويد: اين مطلب را حافظ علامه ابوالسُعود رومى در تفسير مشهورش آورده است.(2) احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى و صدّيق حسن قَنّوجى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى از شيخ عبدالخالق بن زين مزجاجى و شيخ عليّه روايت كرده است. كتاب «إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد» اثر او است.

17. احمد بن عبدالقادر حفظى شافعى

احمد بن عبدالقادر شافعى خبر نزول آيات اول سوره معارج را در كتابش «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» از ثعلبى روايت كرده است. شيخ احمد بن محمد انصارى يمنى شروانى(4): وى را بسيار ستوده، و اشعار وى در مدح اهل بيت عليهم السلام را - كه «عقد جواهر اللآل» نام نهاده - نقل كرده است. سپس گفته كه خود حفظى شافعى شرحى بر اين قصيده اش نوشته به نام: «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» .

ص: 250


1- . معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام مخطوط .
2- . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية: ص 84 .
3- . ذخيرة المآل مخطوط . إتحاف النبلاء المتقين بإحياء مآثر الفقهاء و المحدثين (مخطوط) .
4- . المناقب الحيدرية: ص 75 - 77. دانشمندان نامدار اهل سنت كتاب «المناقب الحيدرية» را كاملاً تأييد كرده و بر آن تقريظ نوشته اند، از جمله: رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حسن على محدّث - كه هر دو شاگرد عبدالعزيز دهلوى مؤلف «تحفه اثناعشريه» بوده اند - و مولوى اوحدالدين بِلگِرامى. اين تقريظ ها در پايان كتاب «المناقب الحيدرية» چاپ شده است.

18. سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى

شبلنجى نيز خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از ثعلبى روايت كرده است.(1)

ج. دلالت نزول آيات سوره معارج بر افضليت و امامت على عليه السلام

تا اينجا معلوم شد كه آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذَابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» پس از اعتراض حارث بن نعمان فِهرى به سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نازل شده است. و اما وجه دلالت آن به اين شرح است:

ماجراى نزول اين آيات مذكور و عذاب حارث بن نعمان به سبب انكار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله، به وضوح بر افضليت اميرالمؤمنين على عليه السلام دلالت مى كند. زيرا حارث در اعتراضش به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: اما تو راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسر عمويت را گرفتى و بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

اين دليل ديگرى است بر اينكه تأويلات بعضى از عالمان عامه از حديث غدير و مناقشات آنان در دلالت اين حديث به افضليت و امامت، از اعتبار ساقط است؛ دلالتى كه حتى كسانى كه در غدير خم حاضر نبودند و بعدها سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن انجمن بزرگ را شنيدند به آن اذعان كرده اند.

و اما توضيح اين دلالت و استدلال:

وجه اول: افضليت مستلزم امامت است

در نخستين منهج از كتاب «عبقات الانوار» كه به دلالت برخى از آيات قرآن به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص داشت، به تفصيل بيان كرديم كه افضليت مستلزم امامت است. در اينجا نيز سخنان صريح شمارى از بزرگان اهل سنت را مى آوريم كه نشان مى دهد خليفه بايد افضل مردم باشد، و خلافت مفضول وقتى كه افضل از او در افراد امت موجود است روا نيست:

ص: 251


1- . نور الابصار: ص 78.

يك. ابن تيميه گويد: جمهور مردم عثمان را افضل مى دانند، و نظام فكرى اهل سنت بر اين امر مستقرّ است، و اين مذهب دينداران و مشايخ زهد و تصوّف و پيشوايان فقهاء مانند شافعى و اصحابش و ابوحنيفه و پيروانش است.

از مالك دو قول روايت شده كه اصحّ آنها همين است و باور پيروان او نيز چنين است. مالك گفته است: من كسى كه دستانش را در خون مردم فرو كرده با كسى كه چنين نكرده برابر نمى كنم.

شافعى و غير او گفته اند: والى هاشمى مدينه به همين سبب قصد آن كرد كه مالك را بزند، و قول مالك به درست بودن طلاقِ مُكرَه را سبب ظاهرى اين تصميم قرار داد. اين باور همچنين مذهب جمهور اهل كلام مانند: كرّاميّه و كلابيّه و اشعريّه و معتزله است.

ايّوب سختيانى گويد: هر كس عثمان را بر على عليه السلام مقدّم ندارد مهاجران و انصار را خوار داشته است. احمد بن حنبل و ابوالحسن دارقطنى و ديگران چنين گفته اند. آنان در مقدّم داشتن عثمان همداستان اند، و از اين رو با يكديگر نزاع كرده اند كه آيا كسى كه عثمان را مقدّم ندارد بدعتگزار به شمار مى رود ؟ دو قول وجود دارد كه مبتنى بر دو روايت از احمد بن حنبل است. بنا بر اين، هر گاه بر مقدّم بودن عثمان دليلى اقامه شود، مقدّم بودن ابوبكر و عمر مسلّم تر خواهد بود.

طريق توقيفى در اين باره نصّ و اجماع است. اما نص، در صحيحين از ابن عمر روايت شده كه ما در زمان حيات رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتيم: برترين امت پيامبر صلى الله عليه و آله است، و پس از او ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان.

اما اجماع، نقل صحيح وارد شده كه عمر شوراى تعيين خليفه را از شش نفر تشكيل داد و اينكه شش تن از آنان شورا را براى سه تن ديگر؛ يعنى عثمان و على و عبدالرحمن ترك كردند، و اين سه تن پذيرفتند كه عبدالرحمن يكى را از ميان دو نفر ديگر برگزيند.

ص: 252

عبدالرحمن سه روز درنگ كرد، و سوگند ياد كرد كه در اين سه روز تنها اندكى بخوابد و به رايزنى با مسلمانان بپردازد. اهل حلّ و عقد، حتى اميران شهرها در مدينه جمع شدند، و پس از اين متّفق شدند كه بى تشويق و بى هراس با عثمان بيعت كنند.

لازمه اين رخداد آن است كه عثمان شايسته تر باشد، و هر كس شايسته تر باشد افضل است، چرا كه افضل مردم آن است كه به جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر شايسته تر باشد.

گفتيم لازمه رخداد يادشده اين است كه عثمان شايسته تر باشد، زيرا اگر او چنين نبود، مردمى كه بر بيعت با او همداستان شدند يا جاهل خواهند بود يا ظالم؛ چرا كه اگر آنان نمى دانستند كه او شايسته تر نيست و ديگرى شايسته تر است نادان بوده اند، و اگر مى دانستند و با وجود اين از حق روى گرداندند ستمكار بوده اند.

پس روشن مى شود كه اگر عثمان شايسته تر نبوده، بيعت كنندگان با او يا نادان بوده اند يا ستمكار. و هر دو احتمال منتفى است، زيرا :

اولاً آنان عثمان و على عليه السلام را بهتر از ما مى شناختند، و بهتر از ما مى دانستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين دو چه فرموده است، و بهتر از ما مى دانستند كه سخن قرآن در اين باره چيست.

ثانيا آنها بهترين مردم قرون بودند. بنا بر اين، محال است كه ما در اينگونه مسائل از آنان داناتر باشيم، و حال آنكه ايشان به دانستن اين امور بيش از ما نياز داشتند. پس اگر آنان مسائل اصول دين خود را نمى دانستند و ما بدانيم برتر از آنها خواهيم بود، ولى اين نيز محال است.

اما اينكه آنان حق را مى دانستند ولى از آن روى گرداندند، بسيار بسيار بعيدتر است، چرا كه اين سبب خدشه دار شدن عدالت آنان است و اين به ضرورت با اينكه آنها بهترين مردم قرون باشند سازگار نيست.

ص: 253

ديگر اينكه قرآن صحابه را چنان ستايش كرده كه مقتضى غايت مدح است. از اين رو، اجماع و پافشارى آنان بر ظلمى كه ضرر رساندن به حق همه امت باشد محال است، زيرا اين تنها ستم به كسى نيست كه از ولايت باز داشته شده، بلكه ستمى است به همه كسانى كه از فايده ولايت فرد شايسته تر منع شده اند، چرا كه اگر دو شبان باشند و يكى از آنها صلاحيت شبانى را داشته و براى اين كار شايسته تر باشد، باز داشتن او از شبانى كاستن از نفع و حق گوسفندان است.

ديگر اينكه قرآن و سنت دلالت مى كنند كه اين امت بهترين امت ها هستند، و بهترين ايشان پيشينيان آنهايند. پس اگر آنان بر ستم پافشارى كنند بدترين امت ها خواهند بود و پيشينيانشان بهترين آنها نخواهند بود.

ديگر اينكه ما مى دانيم كه آيندگان امت مانند صحابه نيستند. اگر آنان ستمكار و مصرّ بر ظلم باشند، همه امت ستمكار است و اين امت بهترين امت ها نخواهد بود.

هنگامى كه ابن مسعود به كوفه رفت، به او گفتند: چه كسى را به ولايت گمارديد ؟ گفت: كسى را كه والاترين بهره را در اسلام دارد (يعنى عثمان) . اگر گفته شود: ممكن است عثمان به پيشوايى شايسته تر باشد، ولى على عليه السلام از او افضل باشد، در جواب گفته مى شود:

اولاً ممكن نيست كسى از اماميه چنين سؤالى مطرح كند، زيرا نزد آنان فرد افضل به امامت شايسته تر است، و اين قول جمهور اهل سنت است. در اينجا دو مقام وجود دارد: نخست اينكه گفته شود: افضل به امامت شايسته تر است، ولى به ولايت گماردن مفضول نيز مطلقا يا به سبب حاجتى جايز است. يا اينكه گفته شود: اينگونه نيست كه هر كس نزد خدا افضل باشد براى امامت شايسته تر باشد.

اما هر دو احتمال منتفى است: احتمال اول از آن رو منتفى است كه حاجت به گماردن مفضول در استحقاق منتفى است، زيرا مسلمانان بر گماردن على عليه السلام قادر بودند و هرگز كسى وجود نداشت كه در اين باره منازعه كند. همچنين براى بيعت به

ص: 254

تشويق كردن و هراساندن نيازى نبود، و عثمان نيز در آن زمان شوكتى نداشت كه سبب ترس ديگران شود، بلكه توانايى بر گماردن هر دو يكسان بود.

بنا بر اين، نمى توان گفت كه تنها به ولايت گماردن مفضول ممكن بود، زيرا در صورتى كه آنان قدرت بر گماردن هر كسى را داشتند و در امور امت تصرّف مى كردند نه در امور شخصى خود، روا نبود كه مصلحت امت در گماردن فاضل به ولايت را ناديده بگيرند. چرا كه وكيل و كسى كه نماينده كسى براى تصرف در امور او است نمى تواند در حالى كه بر تحصيل مصلحت قادر است از آنچه براى موكّلش شايسته تر است عدول كند، چه رسد به حالتى كه قدرت او در گزينش هر دو امر يكسان باشد.

احتمال دوم نيز منتفى است، چون رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل مردم بوده و هر كس به او شبيه تر باشد از كسى كه چنين نيست افضل است. ضمنا، خلافت جانشينى نبوت است نه پادشاهى. هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود و در جاى وى بنشيند شبيه ترين فرد به او است، و هر كس شبيه ترين فرد به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد افضل خواهد بود.

پس هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود از ديگران به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر است، و هر كس به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر باشد از ديگران افضل است. نتيجه اينكه كسى كه جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مى شود افضل از ديگران است.(1)

دو. حسن بن محمد طيبى در شرح حديث «براى قومى كه ابوبكر در ميان آنهاست شايسته نيست كه ديگرى پيشنماز گردد» مى گويد: اين دليل برترى ابوبكر بر همه صحابه است. و چون اين ثابت شد خلافت او نيز ثابت مى گردد، زيرا خلافت مفضول با وجود فاضل درست نيست.(2)

على بن سلطان هروى قارى گويد: شايسته ترين مطلبى كه در مقام تحقيق مى توان به آن بر افضليت ابوبكر استدلال كرد، اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت بيمارى اش ابوبكر را براى پيش نمازى مردم در روزها و شبها برگزيد.

ص: 255


1- . منهاج السنة: ج 4 ص 202، 203.
2- . الكاشف شرح المشكاة، مخطوط .

از همين رو است كه صحابه بزرگ مى گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را براى امر دين ما برگزيد و پسنديد، آيا ما او را براى امر دنيايمان برنگزينيم و نپسنديم ؟ دليل ديگر اجماع جمهور صحابه است بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان امرش، ابوبكر را براى خلافت و پيروى ديگران نصب كرد.

در «الخلاصة» آمده است: اگر دو تن در فقه و صلاح يكسان باشند ولى قرائت يكى از ديگرى بهتر باشد و اهل مسجد ديگرى را براى پيش نمازى مقدّم بدارند، بد كرده اند. همچنين است اگر كسى را كه شايستگى قضاوت دارد، ولى ديگرى از او افضل است براى قضاوت برگزينند. درباره والى نيز چنين است.

اما در مورد خليفه، جايز نيست كسى را به خلافت بگمارند مگر آنكه او افضل آنان باشد. و اين تنها در خلفاء جارى است، و اجماع امت بر اين است.(1)

سه. شاه ولى اللّه دهلوى هم بر لزوم افضليت خليفه تصريح كرده و كتاب «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» را نيز در همين راستا تأليف كرده است.

وجه دوم: دلالت حديث بر امامت از وجهى ديگر

حارث بن نعمان فِهرى از پذيرش اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام «مَولى» باشد خوددارى كرد، تا آنجا كه در قرآن آمده كه بر خود نفرين نمود و گفت: «خدايا، اگر اين سخن حق و از سوى تو است سنگى از آسمان بر من فرود آور» . اين نشان مى دهد كه مفهوم سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امر بزرگ و منصب سترگى است كه كسى هرگز به آن دست نيافته بوده است. و اگر مراد از مَولى «ناصر» و «محبّ» يا معناى ديگرى مى بود، پذيرش آن بر حارث گران نمى آمد و تسليم و اذعان به آن براى او دشوار نمى گشت.

آيات سوره معارج و تكذيب ابن تيميه

حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان فِهرى و انكار او

ص: 256


1- . شرح الفقه الاكبر 113، 114.

نسبت به حديث غدير از روشن ترين ادلّه و براهينِ دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. از اين رو، ابن تيميه در پاسخ به اين حديث چاره اى جز تكذيب نداشته است. اين وجه ديگرى است كه بر دلالت حديث به مطلوب تأكيد مى كند. ما نخست سخن ابن تيميه را مى آوريم و سپس مواضع بطلانش را ذكر مى كنيم:

يك. شبهه ابن تيميه

ابن تيميه مى گويد: وجه سوم اين است كه بگوييم: در خود اين حديث امورى هست كه به وجوه بسيار بر دروغ بودن آن دلالت مى كند:

اول. زيرا در آن آمده كه وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله در كنار بركه اى كه خم ناميده مى شد بود، ندا داد و مردم گرد آمدند. دست على عليه السلام را گرفت و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. سپس اين سخن منتشر شد و در شهرها پيچيد و به نعمان بن حارث فِهرى رسيد.

او نيز بر شتر ماده اش سوار شد و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در ابطح بود رفت. سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت، در حالى كه اصحاب گرد حضرتش را گرفته بودند.

حارث به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت كه آنان دستور او را به شهادتين و نماز و زكات و روزه و حجّ پذيرفته اند. اما به اينها راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از جانب تو است يا از جانب خدا ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله به او پاسخ مى دهد: اين امرى از سوى خداست.

در پى پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله، حارث بن نعمان روى بر مى گرداند و به سوى مركبش مى رود و مى گويد: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از سوى تو است، سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست. و هنوز به مركبش نرسيده، خدا سنگى بر او افكند كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت.

ص: 257

پنجم. ديگر اينكه در اين حديث آمده كه آن گوينده (منكر حديث غدير) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و لذا مسلمان بوده است؛ زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. معلوم و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.

ششم. افزون بر اينها، اين مرد از صحابه نيست، بلكه اين نام از جنس نام هايى است كه طُرُقيّه(1) ذكر مى كنند.(2)

دو. پاسخ به شبهه ابن تيميه

شبهه ابن تيميه در مورد بطلان اين حديث به چند وجه مردود است:

پاسخ اول: حديث در تفسير ثعلبى آمده است: چنانچه گذشت ثعلبى حديث مورد بحث را در تفسيرش آورده و اين به صحت و اعتبار حديث دلالت مى كند. جلالت قدر ثعلبى و اعتبار تفسيرش «الكشف و البيان» نزد پيشوايان و دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت دليل اين ادعاست.

افزون بر اين، ثعلبى - كه نزد اهل سنت ثقه و امين است - در خطبه تفسيرش نوشته كه تفسير او كتاب جامع و پيراسته و مورد اعتمادى است كه مى توان در علم قرآن به آن بسنده كرد، و اينكه او اين كتاب را پس از درخواست گروهى از فقيهان برجسته و عالمان مخلص و رئيسان بزرگ نوشته، و اينكه تفسير او كتابى است شامل و كامل و پيراسته و خلاصه و قابل فهم كه آن را از نزديك به صد مجموعه سماع شده استخراج كرده است.

اين علاوه بر مطالبى است كه او از تعليقات و اجزاء برگزيده و از دهان نزديك به سيصد تن از مشايخ بزرگ فرا گرفته است. وى مى نويسد:

ص: 260


1- . ظاهرا مراد از «طُرُقيّه» ، صوفيه و اهل طريقت است مترجم .
2- . منهاج السنة: ج 4 ص 13.

اين كتاب را با نهايت توانم موجز و مرتّب گرداندم، و غايتِ كاوش و پيرايش را در آن به كار بستم. سزاست هر مؤلفى كه در فنّى از فنون كه به آن پيشى گرفته كتابى تأليف مى كند، كتابش را از بعضى از ويژگى هايى كه آنها را مى شمارم بى بهره نگذارد: استنباط امر مغفول عنه، جمع مطالب پراكنده، شرح مطالب پيچيده، حُسن نظم و تأليف و اسقاط حشو و تطويل. اميدوارم كه اين كتاب از ويژگى هايى كه شمردم خالى نباشد. خدا براى اتمام آنچه نيّت و قصدش را كرده ام توفيق دهنده است.(1)

پاسخ دوم: سفيان بن عُيَينه (ت 107 - م 198 ق) از راويان اين حديث است: سفيان بن عُيَينه هلالى كوفى، ابومحمد - كه راوى اين حديث است - نزد اهل سنت از پيشوايان نامدار و ثقه و معتَمد است. از جلمه: نَوَوى و ذهبى و يافعى(2): وى را به شدت توثيق كرده و ستوده اند.

اعمش، ثورى، مسعر، ابن جريج، شعبه، همام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدينى، ابن مَعين، ابن راهَوَيه، حُمَيدى و امامان بى شمار ديگر از او روايت كرده اند.

ثورى از طريق قطّان نيز از ابن عُيَينه روايت كرده است. شمار احاديث سفيان به هفت هزار مى رسد. ابن وهب، احمد عِجلى، بهز بن اسد، احمد بن حنبل و شافعى او را بسيار ستوده اند.

پاسخ سوم: اين حديث در «وسيلة المآل» آمده است: نقل حديث مورد بحث در كتاب «وسيلة المآل» از وجوهى است كه به اعتبار آن دلالت مى كند، زيرا - چنانچه خواهد آمد - مؤلف اين كتاب تعهّد كرده كه در كتابش احاديث معتبرى را بياورد كه علما آنها را صحيح دانسته اند.

ص: 261


1- . الكشف و البيان: ج 1 ص 74، 75.
2- . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 1 ص 224. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 262. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 198. الكاشف: ج 1 ص 379. مرآة الجنان: حوادث سال 189.

در اين حديث ابطحِ مكه نيست، چرا كه به تصريح بزرگان اهل سنت ابطح منحصر در ابطحِ مكه نمى باشد. از جمله:

جوهرى، ابوالفتح ناصر بن عبدالسيد مُطَرِّزى، فيروزآبادى، ابن اثير، سيوطى، فَتَّنى، شيخ حسن بورينى، شيخ عبدالغنى نابلسى، قاضى ابوعبداللّه محمد بن احمد بن محمد بن مرزوق، سعدالدين تفتازانى، زوزنى(1):

ابطح برگرفته از «بَطْح» به معناى «بسط» است، به محل گسترده اى براى جارى شدن آب گويند كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد. جمع آن «اباطح» است و «بِطاح» بر غير قياس. همچنين اصمعى همين را گفته، و نيز اديبان در شرح شعرى از ابن فارض و شرح ابياتى از بوصيرى و اشعار ديگر شعرا كه ابطح را آورده اند همين معنى را گفته اند.

همچنين «ابطح» در اشعار عرب جاهلى به شكل اسم جنس به كار رفته است. در قصيده عمرو بن كلثوم - كه پنجمين قصيده از قصائد معلّقات سبع است - چنين آمده است:

يُدَهدونَ الرُؤوسَ كَما تُدَهدى *** حَزاوِرَةٌ بَأبطَحِها الكُرِينا

شارح معلّقات سبع در شرح اين بيت گويد: «حَزْوَر» پسربچه نيرومند است و جمع آن «حَزاوِرَة» است. شاعر مى گويد: آنان سرهاى هماوردان خود را مى غلطانند، چنانكه پسران نيرومند توپ ها را در «مكان پست» مى غلطانند.

نيز او در شرح بيت زير مى نويسد:

وَ قَد عَلِمَ القَبائِلُ مِن مَعَدٍ *** إذا قُبَبٌ بِأبطَحِها بُنِينا

ص: 263


1- . الصحاح: بطح. المُغرب فى ترتيب المعرب: «بطح» . القاموس المحيط: «بطح» . النِهاية / «بطح» . النثير فى مختصر النِهاية لابن الاثير: «بطح» . مجمع البحار: «بطح» . شرح ديوان ابن فارض بورينى : ج 2 ص 22، 41. شرح ديوان ابن فارض. الاستيعاب فى شرح البردة البوصيرية. شرح مختصر تلخيص المفتاح: ص 188.

شاعر مى گويد: قبائل مَعَد دانسته اند كه آنگاه قُبّه هاى خود را در مكان «ابطح» بنا كنند. قُبَب و قِباب جمع قُبّه (گنبد) است.(1)

همچنين از ديگر شواهد مدعاى ما شعر «حَيْصَ بَيْصَ» در حكايتى است كه ابن خَلِّكان در شرح حال اين شاعر نوشته است: شيخ نصراللّه بن مُجَلّى، ناظر و مدير صنعت در مخزن - كه از ثقات اهل سنت بود - گويد:

در خواب على بن ابى طالب عليه السلام را ديدم و به او عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، شما وقتى مكه را فتح كرديد، گفتيد: هر كس به خانه ابوسفيان در آيد ايمن است، اما در روز طَفّ (كربلا) با پسرت حسين عليه السلام چه كردند ؟ ! فرمود: آيا اشعار ابن صيفى را در اين باره نشنيده اى ؟ گفتم: نه. فرمود: آنها را از او بشنو.

من بيدار شدم و به سوى خانه حَيصَ بَيصَ شتافتم. او به نزد من آمد و من آن رؤيا را برايش گفتم. او فرياد زد و گريه كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اين شعر از دهان و قلم من براى كسى بازگو نشده و من آن را در همين امشب سروده ام. سپس آن اشعار را براى من خواند:

مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَّةً *** فَلَمّا مَلَكتُم سالَ بِالدَمِ أبطَحُ

وَ حَلَّلتُم قَتلَ الأُسارى وَ طالَما *** غَدَونا عَلَى الأسرى نَعفُو وَ نَصفَحُ

فَحَسبُكُم هذا التَفاوُتُ بَينَنا *** وَ كُلُّ إناءٍ بِالَذى فيِه يَنضَحُ

(ما بر مكه) چيره گشتيم و (از شما گذشتيم كه) گذشت كردن خوى و عادت ماست، ولى وقتى شما مسلّط شديد در محل جارى شدن رودخانه خون جارى شد.

شما كشتن اسيران را حلال كرديد، اما ديرزمانى است كه ما از اسيران مى گذريم.

شما را همين تفاوت ميان ما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در او است.

ص: 264


1- . شرح معلّقات زوزنى: ص 113، 114.

بارى، ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى تميمى، ملقّب به شِهاب الدين و معروف به حَيصَ بَيصَ (م 574 ق) ، شاعرى نامدار و فقيهى شافعى است. ابن خَلِّكان شرح حال او را نوشته و وى را ستوده است. حافظ ابوسعد سمعانى نيز كتاب «الذيل» وى را ستوده است.(1)

همچنين ابومحمد يافعى و شيخ احمد خَفاجى در شرح حال قطب الدين محمد بن احمد مكّى نهروانى و محبّى در شرح حال عبداللّه بن قادر نيز از حيص بيص را ستوده و سپس حكايت مذكور را آورده اند.(2)

پس روشن شد كه «ابطح» اسم است براى مسيل وسيعى كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد و اسم مكانى خاص در مكه مكرمه نيست. از اين رو شكى نيست كه آنچه در حديث مورد بحث آمده صحيح است و اشكال ابن تيميه از اين جهت باطل است، زيرا هيچ مانعى وجود ندارد كه اين اسم بر بعضى از درّه هاى مدينه نيز اطلاق شود.

پاسخ ديگر به شبهه ابن تيميه در مورد ابطح «بطحاءِ مدينه» است. در شهر مدينه مواضعى بوده كه به اين نام ناميده مى شده است. نورالدين سَمهودى در كتاب «خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى صلى الله عليه و آله» در يادكرد بقعه ها و دژها و بعضى از توابع و نواحى و كوه هاى مدينه مى نويسد: «بطحاء» جانب بزرگ كوه شامى و كوه هاى صُلصُلين از پشت به آن منتهى مى شود و خود از ميان دو كوه به وادى عقيق مى انجامد.(3) از اين سخن دانسته مى شود كه در مدينه منوره جايى بوده كه بطحاء ناميده و به اين نام شناخته مى شده است.

نكته ديگر اينكه از اقوال لغويان معلوم شد كه بطحاء و ابطح به يك معنى است. اين مطلب از كلام ابن حاجب در مبحث جمع نيز روشن مى شود. وى مى نويسد:

ص: 265


1- . وفيات الاعيان: ج 2 ص 106 - 108.
2- . مرآة الجنان: حوادث سال 574 . ريحانة الادب: ج 1 ص 414، 415. خلاصة الاثر فى اعيان قرن الحادى عشر.
3- . خلاصة الوفاء باخبار دار المصطفى صلى الله عليه و آله: ص 246.

صفت مانند «عَطْشى» كه جمع آن «عِطاش» است، و مانند «حَرمى» كه بر «حَرامى» جمع بسته مى شود، و مانند «بطحاء» كه جمع آن «بِطاح» است. جاربردى در شرح كلام ابن حاجب مى گويد: «بطحاء» ممدود است. اين واژه به معناى مسيل وسيعى است كه در آن سنگريزه هاى خرد هست. مثلاً گفته مى شود: «بطحاءِ مكه» .(1)

همچنين سيوطى در شرح بيت زير از فرزدق مى نويسد:

تَنَحَّ عَنِ البَطحاءِ إنَّ قَديمُها *** لَنا وَ الجِبالُ الراسياتُ القَوارِع

«بطحاء» جاى وسيع را گويند. مراد شاعر از اين واژه در اينجا مكه است.(2)

اين شواهد و اشعار نشان مى دهد مانعى نيست به بطحاءِ مدينه منوره نيز ابطح گفته شود.

سَمهودى نيز پس از نقل سخن ابوعبيده در بيان معنى و مراد از «عقيق» مى گويد: ديگرى گفته است: بالاترين درّه هاى عقيق را «نقيع» گويند. دامنه هاى عقيق از جانب (كوه هاى) قُدْس (در مدينه) و از رو به روى حَرّه به نقيع منتهى مى شود، كه به آن «بطاويح» گفته مى شود. آب اين دره ها از شانزده فرسخى مدينه از جانب يمن به نقيع مى ريزد.(3)

افزون بر اينها، در مدينه منوره جايى بوده به نام «ابطح» ، كه حسين بن معين ميبدى در شرح اشعار زير از اميرالمؤمنين عليه السلام به آن تصريح كرده است:

يُهَدِّدُنى بِالعَظيمِ الوَليدُ *** فَقُلتُ أنَا ابنُ أبى طالِبِ

أنَا ابنُ المُبَجَّلِ بِالأبطَحَينِ *** وَ بِالبَيتِ مِن سَلَفى غالِبِ

فَلا تَحسَبَنّى أخافُ الوَليدَ *** وَ لا أنَّنى مِنهُ بِالهائِبِ

ص: 266


1- . شرح الشافية: ص 90، 91.
2- . شرح شواهد مغنى اللَبيب: ج 1 ص 14.
3- . خلاصة الوفاء باخبار دارالمصطفى صلى الله عليه و آله: ص 236.

وليد مرا به كار مهمى تهديد مى كرد. من به او گفتم: من پسر ابوطالبم. من پسر كسى هستم كه در دو ابطح بزرگ و گرامى است، و «غالب» از پيشينيان من در مكه است. پس مپندار كه من از وليد مى ترسم يا اينكه از او در هراسم.(1)

پاسخ ششم: مانعى در تكرار نزول آيه وجود ندارد: ابن تيميه به حديث سفيان بن عُيَينه اعتراض كرده كه سوره معارج مكّى است، پس چگونه مى توان گفت كه آيات آغازين آن درباره حارث بن نعمان و انكار او نسبت به حديث غدير نازل شده است ؟

اين اعتراض جدّا باطل است، چرا كه هيچ مانعى وجود ندارد كه گفته شود اين سوره دو بار نازل شده است؛ يكبار در مكه و بار ديگر در واقعه غدير. دانشمندان اهل سنت احتمال تكرار نزول را درباره بسيارى از آيات قرآن كريم مطرح كرده اند.

جلال الدين سيوطى در مورد آياتى كه چندبار نازل شده اند مى گويد كه پيشينيان و پسينيان تصريح كرده اند كه بعضى از آيات قرآن چند بار نازل شده اند. در اين باره به كلام ابن حصار و زَركَشى در «البرهان» استناد كرده است، كه آيات قرآن گاهى دو يا چند بار نازل شده است. اين تكرار گاه از سر تذكار و موعظه، و گاهى آيه اى از سر بزرگداشت شأن آن و براى يادآورى آن، و گاه به سبب پرسش يا واقعه اى بوده است.

نمونه اى از اين آيات است: آيات پايانى سوره نحل و آيات آغازين سوره روم و يا آيه «ما كانَ لِلنَبىِّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(2) و نيز آيه روح(3) و آيه «أقِمِ الصَلاةَ طَرَفَىِ النَهارِ»(4) و اينكه سوره هاى اسراء و هود مكّى اند، ولى سبب نزول اين دو آيه نشان مى دهد كه در مدينه نازل شده اند. حال آنكه اشكالى وجود ندارد، زيرا دوبار نازل شده اند. همچنين درباره سبب نزول سوره اخلاص نيز آمده كه در مكه و در پاسخ به مشركان، و نيز در مدينه در جواب اهل كتاب نازل شده است.

ص: 267


1- . الفواتح (شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام) : ص 197.
2- . توبه / 113.
3- . اسراء / 85 .
4- . هود / 114.

همچنين گاهى اختلاف قرائت در قرآن را از اين نوع دانسته اند. حديثى كه مسلم از اُبَىّ نقل كرده دالّ بر اين مطلب است؛ اُبَىّ از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: پروردگارم به من وحى كرد كه قرآن را به يك حرف (گونه) بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. خداوند به من پاسخ داد كه به دو حرف بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. او نيز به من فرمود كه قرآن را بر هفت حرف بخوانم. اين حديث دلالت مى كند كه قرائات نه در وهله نخست، بلكه يكى پس از ديگرى نازل شده اند.

سخاوى در «جمال القرّاء» پس از نقل اين قول كه سوره فاتحه دوبار نازل شده گويد: اگر گفته شود كه فايده نزول آن در بار دوم چيست ؟ خواهم گفت: ممكن است كه بار نخست بر يك حرف و بار دوم به بقيه وجوه نازل شده باشد. «مَلِك» و «مالِك» و «السراط» و «الصراط» و مواردى از اين دست، مثال اين مطلب اند.

تنبيه: بعضى منكر اين اند كه آيه اى از قرآن چند بار نازل شده باشد. مثل كتاب «الكفيل بمعانى التنزيل» ، و دليل آورده كه اين تحصيل حاصل است و فايده اى ندارد.

اما اين سخن به سبب فوايدى كه براى نزول مكرر ذكر شد باطل است. دليل ديگر او اين است كه لازمه قول به تكرار نزول آن است كه هر چه در مكه نازل شده بار ديگر در مدينه نازل شده باشد، زيرا جبرئيل هر سال قرآن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه مى كرد.

پاسخ اين است كه ملازمه اى در كار نيست. دليل ديگر وى اين است كه معناى انزال تنها اين است كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل مى شد و آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود بر او مى خواند. پاسخ اين است كه شرط «آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود» لزومى ندارد.(1)

پاسخ هفتم: عدم نزول آيه مذكور در بدر: ابن تيميه درباره آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » گفته كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده است. مفسران

ص: 268


1- . الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 33، 35.

مى كند. معناى آيه اين است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان آنها خارج شود عذابشان مى كند. مفسّران درباره اين عذاب اختلاف كرده اند؛ بعضى گفته اند كه اين عذاب موعود در روز بدر دامن ايشان را گرفت، و نيز گفته شده كه زمان وقوع عذاب روز فتح مكه بوده است.(1)

پاسخ نهم: تمثيل ماجراى عذاب حارث به ماجراى اصحاب فيل باطل است: ابن تيميه مى گويد: اگر آنچه در اين حديث (درباره عذاب شدن حارث) آمده آيه بود، از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و دست كم گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند.

جواب اين است كه: اين قياس ناروايى است؛ چگونه فرود آمدن عذاب بر يك تن با عذاب شدن گروهى پرشمار كه براى ويران كردن و از ميان بردن خادمان و اطرافيان كعبه آمده بوده اند مقايسه مى شود ؟ ! عذاب شدن اين گروه پرشمار رويدادى است كه انگيزه هاى بسيارى در نقل آن هست، ولى واقعه فرود آمدن عذاب بر يك تن چنين نيست و انگيزه هاى بسيارى در نقل آن وجود ندارد.

اگر چنين نباشد، همه معجزات نبوى كه به تواتر براى ما نقل نشده باطل مى گردد ! افزون بر اين، انگيزه ها در پنهان كردن سرگذشت حارث بن نعمان (به سبب تعصّبات مذهبى) بسيار بوده است، بر خلاف ماجراى اصحاب فيل.

پاسخ دهم: بطلان ادعاى دلالت حديث به اسلام حارث: ابن تيميّه مى گويد: در اين حديث آمده كه آن گوينده (حارث بن نعمان) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده، زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.

جواب اين است كه: اولاً اين حديث چنانكه متضمّن پذيرش مبانى يادشده از سوى حارث است، همچنين متضمّن كفر و ارتداد او است، چرا كه در آن آمده كه

ص: 270


1- . تفسير رازى: ج 15 ص 159.

حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد، درست است ... . ثانيا اگر بپذيريم كه گوينده مسلمان بوده، ادعاى علم ضرورى به اينكه هيچ مسلمانى در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله به چنين عذابى گرفتار نيامده چه دليلى دارد ؟

پاسخ يازدهم: حارث بن نعمان از صحابه است: ابن تيميه گفتارش را با اين سخن به پايان برده كه: اين مرد در ميان صحابه شناخته شده نيست، بلكه نام حارث از اسامى است كه طُرُقيّه آنها را به كار مى برند.

جواب اين است كه: اولاً بطلان اين سخن، گفتار شخص ابن تيميه است كه گفته بود: گوينده به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده است. بنا بر اين، گوينده نزد ابن تيميه از صحابه مسلمان بوده است.

ثانيا اينكه پيشتر گفتيم كه اين حديث به ارتداد و كفر حارث دلالت مى كند و او به اين سبب از شمار صحابه بيرون مى رود، زيرا يكى از شروط صحابى بودن مسلمان مردن است، و البته هر كس از اسلام بيرون رود صحابى به شمار نمى رود و نويسندگان هرگز نام او را در ميان صحابه نمى آورند.

ثالثا اگر هم با ابن تيميه همراه شويم و بگوييم كه حارث به سبب آنچه بر زبان آورده از اسلام و از شمار صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خارج نشده، چه دليلى وجود دارد كه نويسندگان نام همه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتاب هايشان آورده باشند و نام صحابيان در آنچه نويسندگان در كتاب هايشان آورده اند منحصر باشد ؟ نويسندگانى كه شرح حال صحابه را نوشته اند، تصريح كرده اند كه نتوانسته اند حتى به يك دهم اسامى صحابه دست يابند.

در اين باره ابن حجر عسقلانى در خطبه كتابش «الإصابة» ، پس از بيان اهميت علم حديث و كتب آن و نيز لزوم علم رجال و اشاره به كتاب هاى «أُسد الغابة» از ابن اثير و نيز حافظ ذهبى و كتابش، به سخن ذهبى از قول ابوزُرعه اشاره كرده كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله صد هزار مرد و زن بودند كه حضرتش را ديدند و سخنشش را شنيدند.

ص: 271

ابن فتحون نيز در ذيل «الاستيعاب» پس از اين كلام گويد كه ابوزُرعه اين سخن را در پاسخ كسى گفته كه او را تنها از شمار راويان پرسيده بود. پس شمار غير راويان چه اندازه خواهد بود ؟ با اين همه، همه نام هاى مذكور در «الاستيعاب» - يعنى كسانى كه نام يا كنيه آنان يا هم نام و هم كنيه آنان در اين كتاب آمده - سه هزار و پانصد تن هستند ! ابن فتحون افزوده كه كار ابن عبدالبَرّ را در «الاستيعاب» موافق با شروط وى استدراك كرده است.

همچنين من خود به خط حافظ ذهبى در پشت كتابش «التجريد» خواندم: شايد شمار همه صحابيانى كه نامشان در اين كتاب هست هشت هزار باشد. اگر بيش از اين نباشد كمتر نيست. سپس در جايى ديگر به خطّ او خواندم كه: جميع آنچه در «أُسد الغابَة» هست هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار تن است.

حديثى كه در صحيحين درباره تبوك از كعب بن مالك نقل شده، سخن ابوزُرعه را تأييد مى كند: صحابيان پرشمارند و هيچ ديوانى گنجايش ثبت نام آنها را ندارد. همچنين خطيب به سند صحيح از ثَورى نقل كرده است: هر كس على عليه السلام را بر عثمان مقدّم بدارد دوازده هزار صحابى را - كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال خشنودى از ايشان در گذشت - خوار داشته است.

نَوَوى گفته كه اين شمار صحابيان مربوط به دوازده سال پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله است؛ پس از اينكه در دوران خلافت ابوبكر در جريان جنگ هاى رِدَّه و فتوحات شمار بسيارى از آنان مردند و نامشان در جايى ضبط نشد، و پس از آنكه در خلافت عمر در جريان فتوحات و به سبب طاعون فراگير و طاعون عَمَواس(1) و به اسباب ديگر عده اى بسيار كه به شماره در نمى آيند از دنيا رفتند.

سبب پنهان كردن نام ها اين است كه بيشتر آنان بيابان نشين بودند كه البته همه در حجة الوداع حضور داشتند.

ص: 272


1- . عَمَواس يا عِمَواس: محلّه اى در فلسطين، نزديك بيت المَقدِس. معجم البلدان: ج 4 ص 157.
قرينه 7 : مُناشده اميرالمؤمنين عليه السلام با صحابه به حديث غدير
اشاره

از ادله دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد. در بعضى نقل ها مفصل تر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللهم وال من والاه و ... » است.

عده اى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.

در بعضى نقل ها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقل ها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقل ها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كرده اند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند. حتى در بعضى نقل ها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام هم آمده است.

الف. نام شمارى از راويان اين خبر

گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهل سنت اين مُناشده اميرالمؤمنين عليه السلام را روايت كرده اند:

1. اسرائيل بن يونس سَبيعى

2. محمد بن جعفر هُذلى

3. عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى، ابوهشام

4. محمد بن عبداللّه زُبَيرى كوفى حَبّال، ابواحمد

5 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى

6 . اسود بن عامر شاذان شامى، ابوعبدالرحمن

ص: 273

7. عبدالرزّاق بن همّام صنعانى

8 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى، ابواحمد

9. عبيداللّه بن عمر قواريرى

10. احمد بن حنبل شيبانى

11. محمد بن مثنّى عَنَزى

12. حسن بن على بن عفّان عامرى

13. احمد بن عمرو بن شيبانى، ابوعاصم

14. عبداللّه بن احمد بن حنبل

15. على بن محمد بن مصيصى، ابوالمضا

16. احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار

17. ابوعبدالرحمن نَسايى

18. احمد بن على موصلى، ابويَعلى

19. احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابن عقده

20. محمد بن عبداللّه بزّاز شافعى، ابوبكر

21. سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم

22. عمر بن احمد بن عثمان، ابن شاهين

23. احمد بن على، ابوبكر، خطيب بغدادى

24. على بن محمد جُلاّبى، ابوالحسن، ابن مَغازلى

25. على بن حسن بن حسين خِلَعى

26. احمد بن محمد عاصمى

27. موفّق بن احمد، اخطب خوارزم

28. على بن محمد جَزَرى، ابن اثير

29. محمد بن طلحه قرشى شافعى

ص: 274

30. يوسف بن قِزُغْلى، سبط بن جوزى

31. احمد بن عبداللّه طبرى، محب الدين

32. ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى

33. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير

34. عمر بن حسن مراغى، ابوحفص

35. محمد بن محمد جَزَرى، شمس الدين

36. على بن عبداللّه سَمهودى،نورالدين

37. عبدالرحمن سُيوطى، جلال الدين

38. محمود بن محمد شيخانى قادرى

39. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين

40. احمدبن فضل بن محمد باكثيرمكّى

41. محمد بن معتمدخان بدخشانى

42. محمد صدر عالم

43. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير

44. مولوى ولى اللّه لكهنوى

و اما بيان هر يك از اين موارد:

1. محمد بن عبداللّه بن ابراهيم بن عبدويه بن موسى بن بنان جبلّى شافعى، ابوبكر (ت 260 - م 354 ق)

ابوبكر شافعى در «الفوائد» ماجراى اين مُناشده را با سند خود از زيد بن ارقم روايت كرده است.(1) سمعانى و ذهبى و ذهبى و حمزه سهمى از دارَقُطنى و ابن مخلد

ص: 275


1- . اين خبر از نسخه «الفوائد» موجود در كتابخانه حرم در مكه نقل مى شود. اين خبر در اين نسخه، از نسخه خطيب بغدادى نقل شده كه صورت اجازه يوسف بن محمد بن مقلّد شافعى به ابوالمظفر يحيى بن محمد بن هبيره بر آن است.

و خطيب(1): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند. ابوالحسن على بن عمر بن احمد دارقطنى و حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه از او حديث نوشته اند.

2. ابن مَغازلى، ابوالحسن جُلاّبى

ابن مغازلى در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از عُمَيرة بن سعد روايت كرده است. سپس مى گويد: ابوالقاسم فضل بن محمد گويد: اين حديث صحيحى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است. حديث غدير خم را نزديك به صد نفر - كه عشره مُبَشَّره هم از شمار آنان اند - روايت كرده اند. حديث غدير حديث ثابتى است كه هيچ عيب و اشكالى در آن نمى شناسم. على عليه السلام در اين فضيلت يكتاست و هيچ كس در آن همتا و شريك او نيست.(2)

3. خطيب خوارزمى

خوارزمى نيز در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از سعيد بن وهب و عبدخير روايت كرده است. وى سپس در معناى مناشده مى نويسد: گفته مى شود: نَشَدتُكَ اللّه َ وَ ناشَدتُكَ اللّه َ وَ أنشَدتُكَ بِاللّه ِ: تو را به خدا سوگند مى دهم و از تو مى خواهم و درخواست مى كنم. اين مجاز و برگرفته از «نَشَدَ الضّالَّةَ يَنشُدُها» است كه به معناى طلب كردن گمشده است، و «أنشَدَها» يعنى آن را شناساند.

4. على بن محمد بن اثير جَزَرى، ابوالحسن، ابن اثير

ابن اثير در كتابش «اسد الغابة» با اسنادش از يَعلَى بن مرّه (با دو سند) و عبدالرحمن بن ابى ليلى و براء بن عازب و اصبغ بن نباته و ابوالطُفَيل حديث مناشده را نقل كرده است. همچنين گفته كه اين خبر را از ابونُعَيم و ابوموسى و ابن عقده نقل كرده اند.(3)

5 . ابن حجر عسقلانى

ابن حجر در «الاصابة» حديث مناشده را از ابن عقده در كتاب «الموالاة» و او از

ص: 276


1- . الانساب: «الشافعى» . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 880 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 354.
2- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام ابن مَغازلى : ص 27.
3- . اسد الغابة: ج 2 ص 233 و ج 4 ص 28 و ج 5 ص 5 ، 6 ، 205، 275.

ابواسحاق و ابوالطُفَيل روايت كرده كه او گفته است: كسانى كه من آنان را به شمار نمى آورم برايم روايت كرده اند كه على عليه السلام در رَحبه، مردم را سوگند داد ... . سپس مى گويد: اين خبر را ابن شاهين از ابن عقده نقل و آن را استدراك كرده است.(1)

6 . ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى شافعى

وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» نيز حديث مناشده را از عبدالرحمن بن ابى ليلى و زيد بن ارقم و عمير بن سعيد روايت كرده، و سپس مى گويد: عبداللّه فرزند امام احمد در زوائد «المسند» و ابويَعلى در «المسند» و ابن جرير در «تهذيب الآثار» و خطيب در تاريخش و ضياء در «المختارة» و طَبَرانى در «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط» آورده است.(2)

7. على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين

سَمهودى در «جواهر العقدين» ماجراى مناشده را از ابوالطُفَيل نقل كرده است. سپس مى گويد: ابن عقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود از ابوالطُفَيل نقل كرده است.(3)

ب. نفرين امام بر كسانى كه شهادت ندادند

پس از تثبيت ماجراى مناشده نزد بزرگان اهل سنت، نكته ديگر اينكه:

بسيار روشن است كه ماجراى مُناشده نشان مى دهد كه حديث غدير به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت تامّ دارد، زيرا اگر مراد از حديث غدير اين بود كه على عليه السلام براى مؤمنان يار يا محبّ يا محبوب يا مانند اينهاست - اوصافى كه براى ديگر صحابه نيز حاصل است - براى اثبات اين اوصاف به سوگند دادن نيازى نبود. هيچ كس از مردم منكر وجود اين صفات در آن حضرت نيست تا براى اثبات وجود آنها در حضرتش نياز به مناشده و طلب شهادت باشد. پس مراد امامت و جانشينى بوده است.

ص: 277


1- . الاصابة: ج 2 ص 421 و ج 4 ص 159.
2- . الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء مخطوط .
3- . جواهر العقدين مخطوط .

و لذا در احاديث و اخبار اهل سنت آمده كه گروهى از صحابه اين حقيقت را كتمان كرده و با عدم شهادت خود به دلالت حديث غدير به امامت و جانشينى گواهى ندادند. از اين رو، امام عليه السلام آنان را نفرين كرد و نفرين او در حق ايشان مستجاب شد. بنا بر اين، اگر مراد از حديث غدير چيزى غير از امامت و جانشينى بود، قطعا گروهى آن را كتمان نمى كردند.

1. نقل نفرين حضرت و بلاى كتمان كنندگان

در «أُسد الغابة» از عبدالرحمن بن مدلج از ابن عقده به سندش و احمد بن احمد در «مسند» و ابن كثير دمشقى از مسند احمد و نيز در «كنز العمّال» ، ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در كوفه را نقل كرده، و در آخر اضافه كرده اند كه چند تن برخاستند و شهادت دادند كه اين سخن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده اند، و عده اى هم كتمان كردند. حضرت كتمان كنندگان را نفرين كردند، و اينان از دنيا نرفتند مگر اينكه كور شدند يا برص گرفتند و آفتى به ايشان رسيد. يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج از آنان بودند.(1)

2. نام بعضى از كتمان كنندگان

از روايات پيشين روشن شد كه جماعتى شهادت يادشده را كتمان كردند و عبدالرحمن بن مدلج و يزيد بن وديعه دو تن از كتمان كنندگان بودند. زيد بن ارقم و انس بن مالك و براء بن عازب نيز - كه از صحابه بزرگ بودند - نيز در شمار آن كسان اند.

حلبى مى نويسد: سخن بعضى كه گفته اند دنباله «خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » ساختگى است، مردود است. اين دنباله از طُرقى وارد شده كه ذهبى بسيارى شان را صحيح دانسته است. روايت شده كه على عليه السلام برخاست و خطبه خواند و خداى تعالى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود: هر كس را در روز غدير خم

ص: 278


1- . اسد الغابة: ج 4 ص 321. مسند احمد: ج 1 ص 119. تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 211. كنزالعمّال: ج 15 ص 115، به نقل از خطيب بغدادى.

حضور داشته سوگند مى دهم كه برخيزد؛ و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيده اند و به خاطر سپرده اند، نه آنان كه از ديگران شنيده اند و آگاه گشته اند.

هفده صحابى برخاستند. در روايتى آمده كه سى صحابى برخاستند. در «المعجم الكبير» شانزده صحابى و در روايت ديگرى دوازده صحابى آمده است. على عليه السلام به آنان فرمود: آنچه را شنيده ايد، عرضه كنيد. آنان حديث را ذكر كردند كه در آن آمده بود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. در روايت ديگرى آمده است: ... فَهذا مَولاهُ. از زيد بن ارقم نقل شده كه گفت: من از كسانى بودم كه (شهادت ندادم و) كتمان كردم و خدا مرا نابينا گرداند، و على عليه السلام كتمان كنندگان را نفرين كرده بود.(1)

ابن مغازلى نيز با سندش از زيد بن ارقم روايت كرده است: على عليه السلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: هر مردى كه شنيده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز» ، سوگند مى دهم كه شهادت دهد. من از كسانى بودم كه كتمان كردم و به همين خاطر كور شدم.(2)

جمال الدين عطاءاللّه شيرازى مى نويسد: زِرّ بن حُبَيش روايت كرده است: على عليه السلام از دارالاماره بيرون آمد. سوارانى كه شمشيرها را به گردن آويخته و دستارها را بر سر نهاده و تازه از سفر رسيده بودند به پيشوازش رفتند و گفتند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى اميرالمؤمنين، درود بر تو اى مولاى ما.

على عليه السلام پس از پاسخ سلام ايشان فرمود: اينجا چه كسانى از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله هستند ؟ دوازده مرد، از جمله: ابوايّوب خالد بن زيد انصارى، خُزَيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمّار بن ياسر، ابوهيثم بن تَيّهان، هاشم بن عُتبَة بن ابى وقّاص و حبيب بن بديل بن ورقاء، برخاستند و شهادت دادند كه در روز غدير خم شنيدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

ص: 279


1- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 336، 337.
2- . مناقب ابن مَغازلى: ص 23.

على عليه السلام به انس بن مالك و براء بن عازب فرمود: چه شما را بازداشت كه برخيزيد و شهادت دهيد كه شما هم آنچه را ديگران شنيده اند، شنيده ايد ؟ سپس فرمود: خدايا، اگر اين دو از سر دشمنى كتمان كردند مبتلايشان كن. براء كور شد و هنگامى كه راه خانه اش را از ديگران مى پرسيد به خود پاسخ مى داد: كسى كه نفرين او را فرو گرفته چگونه راه يابد ؟ و انس پاهايش مبتلا به برص شد.

گفته اند كه وقتى على عليه السلام از انس خواست شهادت دهد كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير - يعنى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است - را شنيده، عذر آورد كه فراموش كرده است. على عليه السلام دعا كرد: خدايا، اگر او دروغگو است لكّه سپيدى برص را بر سر او قرار بده، به گونه اى كه دستار آن را نپوشاند. پس چهره انس گرفتار برص شد، و پس از آن روبندى به چهره اش مى افكند.(1)

در روايت بَلاذرى آمده است: على عليه السلام بر منبر گفت: هر كس شنيده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم فرمود: خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز، به خدا سوگند مى دهم كه برخيزد و شهادت دهد.

انس بن مالك و براء بن عازب و جرير بن عبداللّه (بجلى) پايين منبر نشسته بودند. على عليه السلام سخن خود را تكرار كرد و هيچ كس پاسخ نداد. حضرت فرمود: خدايا، هر كس اين شهادت را آگاهانه كتمان كند، از دنيا مبر مگر اينكه نشانه اى بر او قرار دهى كه به آن شناخته شود. انس به برص مبتلا گشت و براء كور شد و جرير مرتدّ شد و به سَراة(2) رفت و در خانه مادرش در سَراة از دنيا رفت.(3)

حافظ ابونعيم شرح حال ابومحمد طلحة بن مُصَرِّف را نوشته و او را به پاكدامنى و مشتاق به عبادت و راستگويى و وفادارى و خوشخويى و صفا ستوده و گفته است:

ص: 280


1- . الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مخطوط .
2- . سَراة: منطقه كوهستانى در جنوب طائف. رجوع شود به: معجم البلدان: ج 3 ص 204، 205.
3- . انساب الاشراف: ص 156، 157.

سليمان بن احمد، از احمد بن ابراهيم بن كيسان، از اسماعيل بن عمرو بجلى، از مِسعَر بن كِدام، از طلحة بن مُصَرِّف، از عُمَيرة بن سعد براى ما نقل كرد:

على عليه السلام را ديدم كه بر فراز منبر - كه دوازده تن گرداگرد آن بودند - اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله را - كه ابوسعيد و ابوهريره و انس بن مالك در شمار ايشان بودند - سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا شنيده ايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرمايد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ همگى برخاستند و گفتند: به خدا سوگند آرى. يك تن از ايشان برنخاست و شهادت نداد.

على عليه السلام به او فرمود: چه مانع شد كه برخيرى و شهادت دهى ؟ گفت: اى اميرالمؤمنين، پير شده ام و فراموش كرده ام. على عليه السلام گفت: خدايا، اگر او دروغگو است به بلا گرفتارش كن. و ما ديديم كه پيش از آنكه از دنيا برود، در ميان دو چشمش نقطه سفيدى پديد آمد كه عمامه آن را نمى پوشاند.(1)

ج. نتيجه بحث

اينها روايات اهل سنت پيرامون رخداد مُناشده و كتمان و شهادت ندادن گروهى از صحابه به حديث غدير و نفرين امام عليه السلام بر آنان بود. چكيده و نتيجه بحث اين است:

1. امام عليه السلام با اهتمام كامل و با پافشارى، صحابه را سوگند داد كه هر يك از ايشان كه در روز غدير خم حاضر بوده و آن رخداد را به چشم خود ديده و به گوش خود سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را شنيده شهادت دهد تا به شهادت ايشان احتجاج كند. اين مُناشده را پيشوايان و دانشمندان بزرگ اهل سنت روايت كرده اند.

2. اين مُناشده به اين كيفيت و با اين احوال و قرائن، دلالت مى كند كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امامت و جانشينى است، زيرا اگر مراد از «مَولى» محبّ يا محبوب يا ناصر يا مانند اينها بود، مُناشده معنايى نداشت، چرا كه اين اوصاف به اعتراف همگان در امام عليه السلام وجود داشته و كسى هرگز آنها را انكار نكرده است. اين اوصاف حتى در ديگر صحابه هم وجود داشته است.

ص: 281


1- . حِلية الاولياء: ج 5 ص 26، 27.

3. جماعتى از صحابه از سر دشمنى با امام عليه السلام اين شهادت را كتمان كردند. اين نيز گواه آن است كه حديث غدير به امامت دلالت مى كند، زيرا اگر مراد از اين حديث امامت نبود، هرگز موردى براى كتمان وجود نمى داشت.

4. امام عليه السلام كتمان كنندگان را نفرين كرد و نفرين او بر آنان كارگر گشت. اگر معناى حديث غدير امامت و جانشينى نبود هرگز آنها را نفرين نمى كرد.

5 . اخبار مناشده و كتمان بعضى از صحابه، بنياد اعتقاد اهل سنت به عدالت همه صحابه را ويران مى كند، چرا كه كتمان شهادت از گناهان كبيره است و مرتكب كبيره بى ترديد فاسق است.

6 . اين اخبار نشان مى دهد كه گروهى از صحابه با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمنى داشته اند و دشمنى شان با او به اندازه اى بوده كه شهادت يادشده را كتمان كنند و مرتكب اين گناه كبيره شوند. اين از مواردى است كه ادعاى دهلوى را به اينكه همه صحابه با امام عليه السلام دوستى مى كردند، باطل مى گرداند.

7. اين اخبار نشان مى دهد كه اين سخن بعضى از اهل سنت باطل است كه مى گويند: كتمان نصّ امامت و جانشينى امام عليه السلام از سوى صحابه محال است، زيرا اگر حديث غدير نصّ جانشينى امام عليه السلام باشد - كه هست - آنچه ما گفتيم ثابت شده است، چرا كه صحابه تلاش كرده اند تا اين نصّ روشن را كه در آن انجمن بزرگ از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شد كتمان كنند. تا جايى كه امام به طلب گواهى از صحابه و سوگند دادن آنان نيازمند مى شود !

اگر حديث غدير نصّ بر امامت و جانشينى نبود و مراد پيامبر صلى الله عليه و آله واجب گرداندن

محبت امام عليه السلام بود، اخبار مناشده نشان دهنده مخالفت صحابه با همين دستور است و باز هم ادعاى ما ثابت مى شود. زيرا كسانى كه سخن نبوى دالّ بر وجوب محبت امام عليه السلام را پنهان كنند، به طريق اولى آنچه را بر امامت و جانشينى وى دلالت كند پنهان خواهند كرد.

ص: 282

و در بالاترين درجات تواتر است. از اين رو آن را مستفيض گونه دانستن دورى از انصاف و دشمنى با حق است.

پاسخ سوم: نمونه هايى از نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله بر مخالفان

سخن ابن روزبهان كه اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام چنين نبوده كه كسى را نفرين كند باطل است، چرا كه در حقيقت خرده گيرى از انبياء و اوصياست. زيرا نفرين مخالفان سنّتى از سنت هاى پيامبران و جانشينان آنان در بعضى زمان هاست. همچنين هر كس به سيره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مراجعه كند، به موارد پرشمارى از اين دست آگاه خواهد گشت. اينك نمونه هايى از آن موارد:

يك. يكى از اين نمونه ها نفرين نبى صلى الله عليه و آله بر منافقانى است كه در ليلة العقبه خواستند كه گزندى به حضرتش رسانند. حلبى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله صبح كرد، اسيد بن حضير نزد حضرت آمد و گفت: اى فرستاده خدا، چرا ديشب از راه درّه نرفتى، با آنكه از راه گردنه آسان تر بود ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا مى دانى منافقان چه مى خواستند ؟ و ماجرا را براى او بازگو فرمود.

اسيد گفت: اى فرستاده خدا، مردم رسيده و گرد آمده اند. هر طايفه اى را فرمان ده تا كسى را كه چنين قصدى كرده بكشند، و اگر دوست دارى نام هاى آنان را آشكار گردان. سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت، به هيچ كارى نپردازم تا اينكه سرهاى آنها را برايت بياورم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من خوش ندارم مردم بگويند كه محمد به يارى قومى با مخالفانش جنگيد تا اينكه خدا به سبب آنان او را بر ديگران مسلط گرداند، ولى او پس از اين به كشتن يارانش پرداخت. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، اينان ديگر ياران و اصحاب تو به شمار نمى روند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شهادتين نمى گويند ؟

پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را گرد آورد و به آنها گفت كه از سخنى كه گفته و به آنچه بر آن همداستان گشته بودند آگاه است. اما آنان به خدا سوگند خوردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشته اند. در اين هنگام خدا اين آيات را فرو فرستاد: «يَحلِفُونَ

ص: 284

بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَد قالُوا كَلِمَةَ الكُفرِ ... وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالُوا»(1): «به خدا سوگند مى خورند كه سخنى نگفته اند حال آنكه سخن كفر را بر زبان رانده اند ... و آهنگِ كارى را كردند كه به آن دست نيافتند» .

رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را نفرين كرد و فرمود: خدايا، آنان را با «دبيله» بزن. «دبيله» آتشى برافروخته است كه ميان دو شانه آنان نمايان مى شود تا از ميان سينه هاى آنان آشكار گردد. در روايت ديگرى هست كه «دبيله» پاره اى از آتش است كه بر رگ هاى قلب هر يك از ايشان بيفتد و آنان را هلاك كند.(2)

دو. نمونه ديگر نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله است بر كسى كه نمازش را قطع كند. حلبى مى نويسد: در «الإمتاع» آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در تبوك، كنار درخت خرمايى نماز مى گزارد كه كسى آمد و از ميان او و آن درخت خرما گذشت. در روايتى هست كه آن كس بر الاغى سوار بود. حضرتش او را چنين نفرين كرد: نماز ما را بريد، خدا جاى پايش را ببرد. پس او زمينگير شد.(3)

سه. همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را كه با تقليد از نحوه راه رفتن، حضرتش را ريشخند مى كرد نفرين نمود. سيوطى مى نويسد: ابوالشيخ از قَتاده و ابن مردوَيه از ابن عمر روايت كرده اند: مردى پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله از حضرتش تقليد مى كرد و خود را به زمين مى افكند. پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد و فرمود: همين گونه بمان. آن مرد نزد خانواده اش بازگشت، ولى يك ماه از هوش رفته و بر زمين افتاده بود. سپس به هوش آمد، و چون به هوش آمد به هيئتى بود كه از پيامبر صلى الله عليه و آله تقليد و حضرتش را ريشخند مى كرد.(4)

پاسخ چهارم: نمونه هايى از نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام

خواجه پارسا مى نويسد: امام مستغفرى به اِسناد خود روايت كرده كه

ص: 285


1- . توبه / 74.
2- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 121، در گزارش غزوه تبوك.
3- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 121.
4- . الدرّ المنثور: ج 4 ص 108.

مشورت دادن معاذ به عمر نقل كرده است. همچنين فخرالدين زيلعى از ابوبكر رازى اين ماجرا نقل كرده است.(1)

پاسخ ششم: پاسخ صاحب «احقاق» به ابن روزبهان

بطلان كلام ابن روزبهان با ادله يادشده روشن شد. صاحب «إحقاق الحق» در پاسخ گفته است:

اينكه او از اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام دور دانسته كه دمساز و خادم رسول خدا صلى الله عليه و آله را نفرين كند تا گرفتار برص شود، صوفى گرى بى معنايى است؛ زيرا آنگاه كه انس بن مالك با داشتن علم يقينى در اظهار حق خويشاوندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از شهادت خوددارى كرده، در واقع در محبت آنان كه به نص قرآن مجيد واجب است كوتاهى كرده و ريسمان پيروى پيامبر صلى الله عليه و آله را از گردنش گشود و خداوند كار و خدمتش را باطل گرداند.

بنا بر اين، كمترين درجه كيفرش در دنيا اين است كه بر او نفرين شود تا گرفتار بيمارى هاى تمسخرآميز شود، و البته نتيجه كار خود را در آخرت خواهد چشيد. با اين همه، در سخن ابن روزبهان دو فايده هست:

فايده اول: ابن روزبهان طلب گواهى بر آنچه را شنوندگانش پرشمار و مستفيض گونه باشد انكار كرده است. ما بر پايه اين سخن مى گوييم: وجوب محبت على عليه السلام امر ثابت و مستفيضى است كه طلب شهادت درباره آن باطل است، ولى چنانكه دانستى بنا بر روايات اهل تسنّن، امام عليه السلام براى حديث غدير طلب گواهى كرد.

بنا بر اين، مراد از حديث غدير ايجاب محبت و مودّت او نبوده، بلكه امر شكوهمند و سترگى بوده كه بيشتر اصحابى كه آن را شنيده و به خاطر سپرده بودند انكارش كرده بودند. از اين رو، امام عليه السلام به طلب شهادت بر آن حاجت پيدا كرده است.

ص: 288


1- . الخراج: ص 26. قرّة العينين: ص 71. الرَوض الأُنُف: ج 6 ص 581 . شرح كنز الدقائق زيلعى: ج 3 ص 282.

فايده دوم: ابن روزبهان در سخنش به كثرت شنوندگان خبر رويداد غدير خم اعتراف كرده است. بنا بر اين، در وقوع اين رويداد و ثبوت اين خبر شريف شكّى نخواهد ماند. و اين ردّ متعصبان و ستيزه جويانى است كه حديث را انكار مى كنند و دروغ مى شمارند.

ه . اعتراف حلبى به دلالت شهادت طلبى

تا اينجا ثابت شد كه امام عليه السلام از جماعتى از صحابه خواست كه بر حديث غدير خم شهادت دهند، كه بعضى از آنان شهادت دادند و بعضى كتمان كردند. اين امر مناقشات ابن روزبهان و فخر رازى در «نِهاية العقول» را باطل مى كند.

همچنين ثابت شد كه اين طلب گواهى براى امر شكوهمند و بزرگى بوده كه بيشتر صحابه انكارش كرده بودند. اين امر جز جانشينى نبوده، زيرا اگر آن امر چيزى غير از جانشينى و امامت مى بود، بعضى از صحابه انكارش نمى نمودند و كتمان كنندگان كتمانش نمى كردند.

1. اشكال حلبى

اعتراف حلبى به اينكه امام عليه السلام براى ردّ كسانى كه در خلافت با او كشمكش كردند به حديث غدير احتجاج كرد، به درستى سخن ما گواهى مى دهد. حلبى مى نويسد:

اگر بپذيريم كه مرادِ حديث آن است كه على عليه السلام به امامت أولى است، مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، زيرا در غير اين صورت على عليه السلام با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله امام بوده است. براى آينده نيز وقت خاصى تعيين نشد.

پس از كجا ادّعا مى شود كه اين آينده پس از درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است ؟

بلكه رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليه السلام بيعت كردند و او خليفه گشت. دليل اين سخن آن است كه على عليه السلام تنها زمانى به حديث غدير احتجاج كرد كه خلافت به او بازگشت.

در آن زمان - چنانكه گذشت - براى ردّ كسانى كه با او كشمكش كردند به اين حديث احتجاج كرد. بنا بر اين، سكوت على عليه السلام از احتجاج به اين حديث تا زمان

ص: 289

خلافتش براى كسانى كه اندك خردى دارند - چه رسد به مردم فهيم - گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست.(1)

2. پاسخ اشكال حلبى

و اما پاسخ سخنان حلبى:

پاسخ اول

حلبى مى گويد: مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، چرا كه در غير اين صورت على عليه السلام با وجود پيامبر صلى الله عليه و آله امام بوده است. اين سخن باطل است، زيرا در حديث قيدى وجود ندارد كه مقتضى اين معنى باشد، بلكه حديث شريف مطلق است.

بنا بر اين، معنايش اين است كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ أولى مِنهُ بِالإمامَةِ: هر كس من مولاى او هستم على از او به امامت سزاوارتر است. اين معنايى است كه شيعه اماميه در گذشته و اكنون آن را اثبات مى كند، و ستيزه جويان اهل سنت با آن مى ستيزند.

پاسخ دوم

حلبى مى گويد: رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليه السلام بيعت كردند و او خليفه گشت. معناى اين سخن حمل «اولويّت به امامت» در زمانِ پس از عثمان بن عفّان است. اين حمل جدا نادرست است و تبريك ابوبكر و عمر به اميرالمؤمنين عليه السلام پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و كتاب هاى ديگر آمده بنياد سست آن را از ريشه كن مى كند، زيرا آن دو اعتراف كردند كه امام عليه السلام مولاى هر مؤمنى است. در نتيجه، به اعتراف آنها امام عليه السلام مولاى آن دو نيز خواهد بود، چه اينكه آن دو از مؤمنان باشند يا نباشند. بنا بر اين، على عليه السلام از آن دو به امامت سزاوارتر خواهد بود. بنا بر همه اينها، مقيّد كردن ولايت به زمان پس از عثمان بر پايه فهم و اعتراف ابوبكر و عمر باطل است.

ص: 290


1- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 338.

همچنين، بنا بر حمل مَولى بر «أولى به امامت» ، شكّى در دلالت حديث غدير به امامت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام بر جاى نمى ماند. پس بنا بر اينكه بر امامت و جانشينى خلفاى سه گانه نصّى وجود ندارد - اين مطلب نزد اهل تسنّن ثابت و پذيرفته است، تا جايى كه شخص دهلوى به آن معترف است - مطلق وجود نصّ بر جانشينى امام عليه السلام خلافت بلافصل او را ثابت مى كند، چرا كه مقدّم داشتن غير منصوص بر منصوصٌ عليه قبيح است.

پاسخ سوم

حلبى مى گويد: سكوت على عليه السلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش ... ، گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست. اين سخن نيز به دليل مناشده امام عليه السلام با ابوبكر و اصحاب شورى مردود است؛ شيعه سكوت على عليه السلام را قبول ندارد، بلكه شيعيان اين ادعا را تكذيب و انكار مى كنند. پس اين ادعاى حلبى در برابر شيعه اماميه سودى به حالش ندارد و حديث غدير را از صلاحيت احتجاج و استدلال ساقط نمى كند.

در اينجا به بعضى از روايات شيعه اماميه كه در بردارنده مناشده امام عليه السلام با ابوبكر و اصحاب شورى به حديث غدير است اشاره مى كنيم:

روايت اول: شيخ صدوق روايت كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر بن ابى قحافه فرمود: به من بگو شايسته امر خلافت به چه ويژگى هايى شايسته اين امر مى شود ؟ ابوبكر گفت: به خيرخواهى و وفا، دفع سازشكارى و چاپلوسى و جانبدارى، نيكوروشى، آشكار كردن عدل، علم به كتاب، سخنى كه جداكننده حق و باطل باشد، زهد در دنيا و بى اعتنايى به آن، ستاندن داد ستمديده از ستمگر؛ چه نزديك باشد و چه دور. و سپس خاموش شد.

على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مى دهم، اين ويژگى ها را در خود مى يابى يا در من ؟ ابوبكر گفت: نه در خودم، بلكه در تو.

ص: 291

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من پيش از همه مردان مسلمان پيامبر صلى الله عليه و آله را اجابت كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من حاضرين در موسم و همه مسلمانان را به سوره برائت آگاه كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، من در روز غار با جان خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نگهدارى كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا من از سوى خدا در آيه بخشش انگشترى در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله صاحب ولايت شدم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.

على عليه السلام فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا من بر پايه حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير مولاى تو و هر مسلمانى ام يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.(1)

روايت دوم: شيخ طوسى از امام رضا از پدرانش عليهم السلام روايت كرده است: هنگامى كه ابوبكر و عمر به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام و از او درخواست بيعت كردند و سپس از نزد او بيرون آمدند، حضرتش از خانه به مسجد رفت و (به سخنرانى پرداخت) و خداى را به خاطر نيكويى هايى كه به آنان - يعنى اهل بيت عليهم السلام - كرده و در ميان آنان فرستاده اى از ايشان برانگيخته و پليدى را از آنان دور كرده و به گونه اى خاص پاكشان ساخته است سپاس گذارد و ستود، و سپس فرمود:

فلان و فلان نزد من آمدند و از من خواستند تا با كسى بيعت كنم كه او خود بايد با من بيعت كند.

من پسرعموى پيامبر صلى الله عليه و آله و پدر پسران او و صدّيق اكبر و برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم، و هر كس جز من چنين دعوى كند دروغگو است.

من پيش از هر كسى اسلام آوردم و نماز گزاردم.

ص: 292


1- . الخصال: ج 2 ص 549 .

من وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله و همسر دخترش سرور زنان جهان فاطمه بنت محمد عليهاالسلام هستم.

من پدر حسن و حسين عليهماالسلام دو نوه رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. ما خاندان رحمتيم. خدا به سبب ما شما را هدايت كرد و از گمراهى نجات داد.

من صاحب روز غديرم، و در اين باره آياتى در حق من نازل شده است.

من وصى نبى صلى الله عليه و آله در امور كسانى از خاندان اويم كه مى ميرند، و من معتمَد وى در ميان زندگان امت او هستم. پس از خدا پروا كنيد و او را در نظر داشته باشيد تا گام هايتان را استوار گرداند و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس به خانه اش بازگشت.(1)

روايت سوم: شيخ حسن بن محمد ديلمى روايت مى كند: از امام صادق عليه السلام روايت شده كه ابوبكر در كوى بنى نجّار اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد. به او سلام كرد و با او دست داد و به او فرمود: اى ابوالحسن، آيا در دلت نسبت به اينكه مردم مرا به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله گماردند و آنچه در روز سقيفه رخ داد و كراهتت از بيعت، كدورتى دارى ؟ به خدا سوگند كه من چنين نمى خواستم، بلكه مسلمانان در كارى همداستان گشتند كه مرا نمى رسيد در آن با ايشان مخالفت كنم ... .

اميرالمؤمنين عليه السلام به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر، آيا كسى را ثقه تر از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شناسى ؟ او در چهار جا براى من از تو و جماعت همراه تو - كه عمر و عثمان در ميانشان بودند - بيعت گرفت: در «يوم الدار» و در «بيعت رضوان» زير درخت و در روز جلوسش در خانه ام سلمه و در روز غدير پس از بازگشتش از حجة الوداع. (در روز غدير) همه شما گفتيد: شنيديم و خدا و فرستاده اش را فرمان برديم. و پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: خدا و فرستاده اش بر شما گواه اند. و شما همگى پاسخ داديد: خدا و فرستاده اش بر ما گواه اند.

ص: 293


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 247، به نقل از امالى شيخ طوسى.

پيامبر صلى الله عليه و آله به شما فرمود: بر اين امر گواه يكديگر باشيد و حاضرانتان آن را به غايبانتان برسانند، و هر كس از شما كه آن را شنيده براى كسانى كه نشنيده اند بازگو كند.

در اين ميان تو گفتى: آرى اى رسول خدا، و همگى به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من به خاطر اينكه خدا ما را گرامى داشت تبريك گفتيد. سپس عمر نزديك شد و به شانه من زد و در حضور شما گفت: آفرين، آفرين اى پسر ابوطالب ! مولاى ما و مولاى مؤمنان گشتى.

ابوبكر گفت: اى اميرمؤمنان، امرى را به ياد من آوردى كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله شاهد آن بود آن را از او مى پذيرفتم.(1)

اگر اهل سنت از پذيرش اين روايات سر باز زنند، ما استدلال اميرالمؤمنين عليه السلام به نصّ بر امامتش در روزگار خلافت ابوبكر را از روايات ايشان مى آوريم:

روايت چهارم: اسعد بن ابراهيم بن حسن بن على حنبلى در اربعينش، از استادش عمر بن حسن معروف به ابن دحيه(2) روايت كرده است: حديث سوم: ثَورى، از اعمش، از سالم بن ابى جعد روايت كرده است: نزد انس بن مالك رفتم، در حالى كه چشمش كور و بر چهره اش سپيدى برص نمايان بود.

كسى - كه گويا بين او و انس كينه اى بود - به سوى انس برخاست و گفت: اى همراه رسول خدا، اين علامتى چيست كه به چهره ات مى بينم ؟ حال آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: مؤمن دچار برص و جذام نمى شود !

انس سر به زير انداخت و چشمانش اشك مى باريد. در اين حال گفت: اين سپيدى به سبب نفرين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بر من، بر چهره ام پديد آمده است. جماعتى از حاضران از انس خواستند كه حديث اين ماجرا را باز گويد.

ص: 294


1- . ارشاد القلوب: ص 246.
2- . ابن خَلِّكان وى را توثيق كرده و بسيار ستوده است. وفيات الاعيان: ج 3 ص 121.

انس گفت: هنگامى كه سوره كهف نازل شد، بعضى از صحابه از پيامبر صلى الله عليه و آلهخواستند كه اصحاب كهف را به ايشان نشان دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله وعده داد كه چنين كند. فرشى به حضرتش هديه شد و صحابه آن وعده را به ياد وى آوردند. حضرتش فرمود: على را حاضر كنيد. چون على عليه السلام آمد به من فرمود: اى انس، فرش را بگستران. من فرش را گستردم. پيامبر صلى الله عليه و آله به صحابه دستور داد كه بر فرش بنشينند.

چون بر فرش نشستند، فرش بلند شد و به هوا رفت تا نيمروز به سير خود ادامه داد. سپس ايستاد و ما از جاى برخاستيم و بر زمين راه رفتيم تا به غار رسيديم. مردمانى را ديديم كه در خواب بودند و چهره هايشان همچون چراغ مى درخشيد. جامه هاى سپيدى بر تن داشتند و سگ آنان دو بازويش را بر درگاه غار گسترده و نشسته بود. سراسر وجود ما ترس شد.

اميرالمؤمنين عليه السلام به پيش رفت و فرمود: سلام بر شما. آنان نيز سلام او را پاسخ دادند. ديگران نيز پيش رفتند و سلام كردند، ولى آنان سلامشان را پاسخ نگفتند. على عليه السلام به اصحاب كهف فرمود: چرا سلام اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را پاسخ نمى دهيد ؟

يكى از آنان گفت: از پسرعمو و پيامبرت بپرس. سپس على عليه السلام به آن جماعت فرمود: بر جاى خود بنشينيد.

چون بر جاى نشستند، على عليه السلام فرمود: اى فرشتگان خدا، فرش را بالا بريد. فرش بالا رفت و ما به اندازه اى - كه خدا مى داند - در هوا سير كرديم. سپس فرمود: ما را بر زمين نهيد تا نماز ظهر را بگذاريم. ناگاه ديديم در سرزمينى هستيم كه در آن آبى نيست تا بنوشيم و وضو بگيريم. على عليه السلام با پايش بر زمين زد و آب گوارايى از زمين جوشيد. وضو گرفتيم و نماز گزارديم و آب نوشيديم. على عليه السلام فرمود: نماز عصر را با رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهيد گزارد. فرش ما را تا عصر سير داد و ناگاه ما در كنار درِ مسجد بوديم.

چون پيامبر صلى الله عليه و آله ما را ديد فرمود: شما ماجرا را بازگو مى كنيد يا من بگويم ؟ و شروع به بازگو كردن ماجرا كرد، گويا كه همراه ما بوده است. على عليه السلام به حضرتش عرض كرد:

ص: 295

چرا اصحاب كهف سلام مرا پاسخ گفتند، ولى سلام همراهانم را نه ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنان تنها سلام پيامبر يا جانشين پيامبر را پاسخ مى دهند. سپس افزود: اى انس، براى على گواهى بده.

پس از آن، چون روز سقيفه فرا رسيد، على عليه السلام از من خواست كه به ماجراى آن فرش گواهى دهم، اما من گفتم: فراموش كرده ام. على عليه السلام فرمود: اگر پس از سفارش رسول اللّه صلى الله عليه و آله آن را كتمان مى كنى، خدا بر چهره ات سپيدى برص نشاند و آتشى در شكمت افكند و چشمت را كور گرداند. و من گرفتار برص شدم و شكمم آتش گرفت و كور گشتم.

انس به سبب حرارتى كه در شكمش بود، نمى توانست در ماه رمضان و غير آن روزه بگيرد، و در برابر هر روزى از ماه رمضان كه روزه نمى گرفت تهيدستى را غذا مى داد. انس در بصره مرد.(1)

اما عدم نقل احتجاج امام عليه السلام به حديث غدير در روزگار خلافت ابوبكر و غير او از سوى اهل سنت هرگز حجتى در برابر شيعه نخواهد بود، چنانكه نقل يكى از فريقين بر ديگرى حجت نيست.

فخر رازى در «نِهاية العقول» در وجه استدلال به حديث غدير نوشته است: دوم: بى گمان على عليه السلام در روز شورى هنگامى كه مى كوشيد تا فضائلش را بيان كند، حديث غدير را ياد كرد و هيچ كس او را انكار نكرد. عدم انكار حاضران نسبت به حديث غدير با وجود انگيزه هاى بسيار در خدشه كردن بر چيزى كه آدمى خواهان آن است تا به آن بر ديگران تفاخر كند، دليل صحت آن است.

فخر رازى در ادامه و در پاسخ به اين استدلال نوشته است: اما وجه دوم؛ يعنى مناشده در روز شورى ضعيف است، زيرا همانگونه كه بايد صحت اصل حديث اثبات شود، صحت اين مُناشده هم بايد اثبات شود، بلكه اثبات صحت مناشده مهم تر

ص: 296


1- . الاربعين مخطوط .

است. چنانچه بيشتر محدثان اين مناشده را انكار مى كنند. اما به فرض صحت آن، ما نمى پذيريم كه آن به همه صحابه رسيده باشد. و با فرض اينكه به همه صحابه رسيده باشد، اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان ايشان كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد.(1)

چگونه فخر رازى مى گويد: اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان صحابه كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد ؟ با اينكه پيروانِ منحرفان از اميرالمؤمنين عليه السلام در نقل اين انكار انگيزه هاى بسيارى داشته اند، حال آنكه هرگز كسى چنين انكارى را نقل نكرده است.

اگر عدم نقل در همچون امورى كه انگيزه ها در نقلش فراوان است دليل عدم اصل انكار نيست، چگونه است كه عدم نقل استدلال و احتجاج امام عليه السلام به حديث غدير در زمان ابوبكر و غير او كه البته انگيزه هاى اين عدم نقل نيز فراوان بوده، دليل بر عدم اصل استدلال و احتجاج امام عليه السلام است ؟ !

افزون بر اين، پيشتر معلوم شد كه واحدى اشعارى را روايت كرده كه امام عليه السلام آنها را در حضور ابوبكر و عمر و عثمان و ديگران خوانده، و آن اشعار نمونه هايى از فضائل و ويژگى هاى او از جمله حديث غدير را در بر داشته است. بنا بر اين، ادعاى سكوت امام از احتجاج به حديث غدير در زمان خلفاى سه گانه دروغ است.

و. استبعاد ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير

بى گمان انكار ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير در ماجراى مناشده حضرت، از ادلّه استوار بر دلالت اين حديث به امامت و جانشينى است، چرا كه اگر حديث غدير معنايى غير از امامت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله داشت، انكار و شك وجهى نداشت.

در روايت احمد بن حنبل از ابوالطُفَيل آمده است: (پس از مناشده) از رَحبه بيرون آمدم، ولى گويا در دلم چيزى خلجان مى كرد. زيد بن ارقم را ديدم و به او گفتم: شنيدم

ص: 297


1- . نِهاية العقول مخطوط .

كه على عليه السلام چنين و چنان مى گفت. زيد گفت: چه را انكار مى كنى ؟ من خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه اين سخنان را بر زبان آورد.(1)

همچنين در روايت نسايى و ابن كثير و در «زين الفتى» و نيز در «الرياض النضرة» از طريق ابن حِبّان همين آمده است.(2)

اگر گفته شود: شايد ابوالطفيل نسبت به وجوب محبت على عليه السلام دچار شك گشته و به آن سبب كه على عليه السلام ناصر يا محب مؤمنان باشد دلش گرفتار ترديد شده بود ؟ ! جوابش اين است كه اين را هيچ كس در حق ابوالطفيل - كه از بزرگان و دانشمندان صحابه است - جايز نمى شمارد.

و اما در مورد ابوالطفيل، ابن عبدالبَرّ و ابن اثير(3) گويند: ابوالطفيل عامر بن واثلة، در روز اُحد زاده شد، و از روزگار هجرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله هشت سال را درك كرد. وى بعدها در كوفه ساكن شد و على عليه السلام را در همه جنگ هايش همراهى نمود. هنگامى كه على عليه السلام شهيد شد، به مكه بازگشت و در آنجا ماند تا اينكه در سال 100 درگذشت. ابوالطفيل فاضل و دانشمند و حاضر جواب و فصيح بود. او اهل تشيع على عليه السلام بود و او را از ديگران برتر مى دانست، و ابوبكر و عمر را مى ستود و بر عثمان رحمت مى فرستاد. ابوالطفيل ماجرايى در مجلس معاويه دارد، كه در آنجا از اميرالمؤمنين عليه السلام دفاع كرد.

قرينه 8 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در صدر حديث غدير: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم
اشاره

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت صدر حديث است؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث غدير را با اين جمله آغاز كرد: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ اين دليل آشكار و برهان قاطع

ص: 298


1- . مسند احمد: ج 4 ص 370.
2- . الخصائص نسايى : ص 100. تاريخ ابن كثير: ج 3 ص 346. زين الفتى بتفسير سورة هل اتى (مخطوط) . الرياض النضرة فى فضائل العشرة المبشَّرة: ج 2 ص 223.
3- . الاستيعاب: ج 4 ص 1696. اسد الغابة: ج 5 ص 234.

است بر اينكه «مَولى» در حديث به معناى «اولى بالتصرّف» است. اين دليل مبتنى به اثبات امورى است:

اثبات جمله «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.

دلالت اين جمله بر «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله و آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» .

دلالت آمدن اين جمله در آغاز حديث غدير به اينكه مراد از «مَولى» در حديث، همان مراد از «اولى» در اين جمله است.

اكنون به اثبات اين امور سه گانه مى پردازيم تا دليل ما تامّ باشد:

الف. نام شمارى از راويان اين خبر

عده بسيارى از عامه جمله «ألَستُ أولى ... » را در صدر حديث غدير نقل كرده اند و شكى در ثبوت جمله ياد شده نيست. از جمله اين افراد هستند:

1. مَعمَر بن راشد اَزدى، ابوعُروه

2. عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى

3. فضل بن دكين، ابونُعَيم، شيخ بخارى

4. عفّان بن مسلم

5 . على بن حكيم اَودى

6 . عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبَه

7. عبيداللّه بن عمر قواريرى

8 . قُتَيبة بن سعيد ثقفى بلخى بغلانى

9. احمد بن حنبل شيبانى

ص: 299


1- . احزاب / 6 .

10. محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى، ابوعبداللّه

11. عبداللّه بن احمد بن حنبل

12. احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار

13. احمد بن شعيب نَسايى، ابوعبدالرحمن

14. حسن بن سفيان بن عامر، ابوالعباس

15. احمد بن على موصلى، ابويَعلى

16. محمد بن جرير طبرى شافعى

17. محمد بن على بن حسين، حكيم تِرمِذى

18. يحيى بن عبداللّه غبرى، ابوزكريا

19. دَعلَج بن احمد سِجزى

20. محمد بن حِبّان بُستى، ابوحاتِم

21. سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم

22. على بن عمر دارَقُطنى، ابوحسن

23. احمد بن محمد ثعلبى

24. اسماعيل بن على بن حسين بن زنجويه، ابن سمان

25. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد

26. على بن حسن بن حسين خِلَعى

27. احمد بن محمد عاصمى

28. عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى

29. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

30. عمربن محمدبن خضراردبيلى، ملاّ

31. محمد بن ابى بكر مدينى، ابوموسى

32. اسعد بن محمود عِجلى اصفهانى، ابوالفتوح

ص: 300

33. احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين

34. ابراهيم بن عبداللّه وصابى

35. ابراهيم بن محمد حموئى جوينى

36. جمال الدين زرندى

37. اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى

38. على بن شِهاب الدين همدانى

39. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى

40. على بن محمد، نورالدين، ابن صبّاغ

41. حسين بن معين الدين ميبدى

42. عبداللّه بن عبدالرحمن، اصيل الدين محدّث

43. عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى

44. محمود بن محمد بن على شيخانى

45. على حلبى، نورالدين

46. حسام الدين بن محمد بايزيد سهارنپورى

47. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى

48. محمد صدر عالم

49. احمد بن عبدالقادر

50 . مولوى محمد مبين

از اينجا روشن مى شود كه ستيزه جويى رازى از اعتبار ساقط است. وى مى نويسد: اگر ما صحت اصل حديث را بپذيريم، صحت مقدمه آن، يعنى: ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم، را نخواهيم پذيرفت. زيرا در هيچ يك از طرقى كه شما براى صحيح شمرده شدن اصل حديث ذكر مى كنيد اين مقدمه نيامده است، و بيشتر كسانى كه اصل حديث را روايت كرده اند اين مقدمه را نياورده اند.

ص: 301

بنا بر اين، ادعاى همداستانىِ امت در پذيرش آن ممكن نيست، چرا كه مخالفان شيعه تنها اصل حديث را براى اينكه بدان به فضيلت على عليه السلام احتجاج كنند، روايت مى نمايند و اين مقدمه را نقل نمى كنند. همچنين هيچ كس نگفته كه على عليه السلام اين مقدمه را نيز در روز شورى گفته است. از اين رو، اين مقدمه به وسيله طرقى كه اصل حديث به آنها ثابت مى شود، ثابت نمى شود و اثبات آن ممكن نيست.(1)

عجيب است كه فخر رازى يكبار مى گويد: بيشتر كسانى كه اصل حديث را روايت كرده اند اين مقدمه را نياورده اند. و بار ديگر مى گويد: مخالفان شيعه تنها اصل حديث را براى اينكه به آن به فضيلت على عليه السلام احتجاج كنند، روايت مى نمايند و اين مقدمه را روايت نمى كنند. اين تناقضى آشكار است.

همچنين نقل صدر حديث از سوى پنجاه تن از دانشمندان اهل سنت، انكار اسحاق هروى را نيز رد مى كند. هروى مى نويسد: هر كس حديث غدير را روايت كرده، آغاز حديث؛ يعنى: ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم، را روايت نكرده است. و همين جمله است كه قرينه بودن مَولى به معناى «أولى» است.

افزون بر اين، براى ابطال سخنان رازى و هروى اعتراف دهلوى بسنده است؛ دهلوى مى گويد: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، از آيه قرآن گرفته شده، و از اين رو نزد مسلمانان از مسلّمات قلمداد شده و حكم پس از اين جمله (يعنى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ) نتيجه آن به شمار مى رود.

ب. دلالت جمله صدر حديث به «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله

بى گمان مقدمه حديث؛ يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، دلالت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنان به طور مطلق «أولى بالتصرّف» است. زيرا اين جمله - همانگونه كه دهلوى اعتراف كرده - بر گرفته از آيه اى كريمه از قرآن عظيم است، و آن آيه به اولويّت در تصرّف دلالت مى كند: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2):

ص: 302


1- . نِهاية العقول مخطوط .
2- . احزاب / 6 .

«پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» . دانشمندان بزرگ و استوانه هاى علمى اهل سنت در دانش ها و فنون گوناگون به اين حقيقت اعتراف كرده اند:

1. واحدى

وى ذيل اين آيه مى نويسد: يعنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنان حكمى كند، حكم او نافذ و اطاعتش بر مؤمنان واجب است. ابن عباس گويد: يعنى هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند.(1)

2. بَغَوى

او در مورد آيه مذكور مى گويد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در نفوذ حكم و وجوب طاعت نسبت به مؤمنان، از حقّى كه آنان بر يكديگر دارند سزاوارتر است. ابن عباس و عطاء گويند: يعنى هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند.

ابن زيد گويد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در حكمى كه ميان مؤمنان مى كند، از آنان به خودشان سزاوارتر است، چنانكه تو در آنچه حكم مى كنى از بنده ات سزاوارترى. گفته شده كه معناى آيه اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان سزاوارتر است به اينكه آنان را به جِهاد وادارد و ايشان جانشان را براى او بدهند. بعضى گفته اند: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جِهاد مى رفت، گروهى مى گفتند: مى رويم و از پدران و مادرانمان اذن مى گيريم. پس اين آيه نازل شد.

عبدالواحد مليحى، از احمد بن عبداللّه نعيمى، از محمد بن يوسف، از محمد بن اسماعيل، از عبداللّه بن محمد، از ابوعامر، از فليح، از هلال بن على، از عبدالرحمن بن ابى عمرة، از ابوهريره براى من روايت كرد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به خودش سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد، اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر

ص: 303


1- . التفسير الوسيط مخطوط .

مؤمنى كه بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كه باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(1)

3. قاضى بَيضاوى

وى در مورد اين آيه مى گويد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، زيرا او بر خلاف نفس مؤمنان تنها به چيزى فرمان مى دهد و تنها چيزهايى را براى آنان مى پسندد كه صلاح ايشان در آن است. از اين رو اولويّت او مطلق است.

بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ايشان از خودشان محبوب تر و امر او پيش آنان از امر خودشان نافذتر و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزى شان به خودشان كامل تر باشد. روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست كه به جنگ تبوك برود، از اين رو به مردم دستور داد كه همراهى اش كنند. ولى بعضى از مردم گفتند: ما از پدران و مادرانمان اذن مى طلبيم. پس اين آيه نازل شد.(2)

4. جاراللّه زَمخشرى

او گفته است: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور دنيا و دين از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. از اين رو اولويّت در آيه مطلق و نامقيّد است.

بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ايشان از خودشان محبوب تر و حكم او پيش آنان از حكم خودشان نافذتر و حق او نزد آنان از حق خودشان محترم تر و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزى شان به خودشان مقدّم تر باشد، و بايد جان خود را براى او بدهند، و هر گاه كار دشوار شد جان را فداى او كنند، و هر گاه جنگى پيش آمد با جان خود از او پاسدارى نمايند، و به دنبال آنچه نفس هايشان

ص: 304


1- . معالم التنزيل: ج 5 ص 191، در حاشيه تفسير خازن.
2- . انوار التنزيل: ص 552 .

ايشان را به آن فرا مى خواند نروند و از آنچه نفس منعشان مى كند باز نايستند. بلكه هر چه را رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن فرا خواند پيروى كنند، و از هر چه او منع كرد باز ايستند.(1)

5 . احمد بن خليل خويى، ابوالعباس، قاضى القضات (ت 583 ق)

وى در تفسير آيه گويد: اين جمله تأييد كار پيامبر صلى الله عليه و آله است كه زينب بنت جحش را به همسرى گرفت. گويا اين جمله پاسخ پرسشى است كه كسى بگويد: گيرم چنانكه گفتى پسرخواندگان فرزند حقيقى نباشند، ولى كسى كه ديگرى را پسر خود ناميد، اگر پسرخوانده اش چيز نيكى داشته باشد از مروّت دور است كه آن را از پسرخوانده اش بگيرد و در ميان مردم او را سرافكنده گرداند.

خداى تعالى در پاسخ اين پرسش مى فرمايد: يعنى برآوردن حاجات مراتبى دارد؛ برآوردن حاجت اجانب، سپس برآوردن حاجت نزديكان و خويشان زنان، سپس برآوردن حاجت اصول و فصول، سپس برآوردن حاجت شخصى:

مرتبه اول، عرفا و شرعا پايين تر از مرتبه دوم است، زيرا عاقله (خويشاوند قاتل غير بالغ) از جانب آنان عهده دار پرداخت ديه مى شود، ولى از جانب اجانب اينگونه نيست.

مرتبه دوم هم از مرتبه سوم پايين تر است و اين به دليل وجوب پرداخت نفقه بر مرتبه سوم روشن است. مرتبه سوم خود از مرتبه چهارم فروتر است، چرا كه شخص آدمى بر ديگرى مقدّم است. پيامبر صلى الله عليه و آله به اين امر اشاره فرموده و فرموده است: نخست به خود بپرداز و سپس به كسانى كه نان خور تو هستند.

چون اين را دانستى، بدان كه هر گاه آدمى جامه اى داشته باشد كه يكى از دو پايش را با آن بپوشاند و به وسيله آن حاجت يكى از دو طرف بدنش را دفع كند، اگر آن پوشش را از يكى از دو جانب بدنش بگيرد و جانب ديگر را با آن بپوشاند، كسى را نمى رسد كه بگويد: چرا چنين كردى ؟ چه رسد به اينكه بگويد: بد كارى كردى. مگر اينكه يكى از اعضا از ديگرى شريف تر باشد.

ص: 305


1- . الكشّاف: ج 3 ص 523 .

7. نيشابورى

وى گويد: گوينده اى مى تواند بگويد: گيرم كه پسرخوانده را پسر ننامند، اما اگر پسرخوانده كسى چيز نيكى داشته باشد، شايسته مروّت نيست كه در آن طمع كند. به ويژه اگر آن شى ء نيكو همسر پسرخوانده باشد. به همين سبب، خدا در پاسخ اين پرسش فرموده است: «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» ، يعنى او سرور و رئيس مردم است، و از اين رو بر آوردن حاجت او و اعتنا به شأن او مهم تر است. چنانكه نگهدارى عضو اصلى بدن و حفظ سلامتى و زدودن بيمارى از آن نسبت به اعضاى ديگر اولى است.

پيامبر صلى الله عليه و آله در كلام خود به اين امر اشاره فرموده است: نخست به خود بپرداز و سپس به كسانى كه نان خور تو هستند. از اطلاق آيه دانسته مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هر چيزى از امور دنيا و دين به مؤمنان اولى است.

گفته شده كه معناى اولى اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مؤمنان رئوف تر و مهربان تر است، چنانكه خود پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .

پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى از خود بگذارد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(1)

8 . مَحَلّى

او مى گويد: يعنى در آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به آن فرا مى خواند و نفس هايشان آنان را به خلاف آن دعوت مى كنند.(2)

ص: 307


1- . غرائب القرآن: ج 21 ص 77، 78.
2- . تفسير جلالين: ص 552 .

چرا كه در خبر است كه مؤمن تا زمانى كه وامش را نگذارده، از رسيدن به جايگاه بلندش باز داشته مى شود. اين خبر بر كسى حمل مى شود كه در زمان مرگ يا زندگى اش، در پرداخت وام كوتاهى كرده است. اما كسى كه مثلاً فقير بوده و تقصير نكرده است، اين خبر بر او حمل نمى شود. چنانكه اين را در شرح منهاج در باب رهن روشن كرده ام.

بى گمان پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، زيرا آنان را تنها به عقل و حكمت فرا مى خواند و تنها به امرى دعوت مى كند كه آنان را نجات مى دهد. اما نفس هاى مؤمنان گاه ايشان را به خواسته هاى نفسانى و فتنه فرا مى خواند و به چيزى امر مى كند كه آنان را هلاك مى كند.

بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله همچون تصرّف پدران در امور فرزندان در امور مؤمنان تصرّف مى كند، بلكه تصرّف او به سبب اين اتّصال الهى برتر از تصرّف پدران است. از اين رو، او را به پيوند جسمانى چه حاجت است ؟(1)

10. احمد بن عبدالرحيم عراقى، ابوزُرعه، ولى الدين

در شرح نخستين حديث كتاب الفرائض (مواريث)(2) مى نويسد: در اين حديث فوائدى هست:

فايده اول: اين حديث را مسلم از اين طريق، از محمد بن رافع، از عبدالرزّاق روايت كرده، و ديگر صاحبان صحاح شش گانه به جز ابوداوود آن را از طريق زُهرى، از ابوسَلَمه، از ابوهريره روايت كرده اند.

فايده دوم: فرمود: «من سزاوارترين مردم به مؤمنانم» و سخن خود را با عبارت «به مردم» مقيّد كرد، زيرا خداى تعالى از پيامبر صلى الله عليه و آله به مؤمنان سزاوارتر است. و عبارت:

ص: 309


1- . السراج المنير: ذيل آيه شريفه.
2- . همّام از ابوهريره روايت كرده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: در كتاب خداى عزوجل من سزاوارترين مردم به مؤمنانم. پس هر يك از شما كه دَينى يا عيالى بر جاى گذاشت، به من خبر دهيد كه من ولىّ اويم. و هر كس از شما كه مالى بر جاى گذاشت، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - از او ارث مى برند.

«در كتاب خداى عزوجل» اشاره است به آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . در روايت بخارى از طريق عبدالرحمن بن ابى عمره به اين مطلب تصريح شده است.

فايده سوم: پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، از اين رو بر مؤمنان واجب است كه فرمانبرى از او را بر خواسته هاى خود ترجيح دهند. هر چند كه اين اطاعت بر آنان گران و دشوار باشد. همچنين واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را بيش از آنچه خود را دوست مى دارند، دوست بدارند.

از همين رو است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هيچ يك از شما ايمان نياورد، تا اينكه من نزد وى از فرزندان و پدر و همه مردم محبوب تر باشم. در روايت ديگرى هست: از خانواده اش و دارايى اش و همه مردم.

اين روايت در صحيحين از انس نقل شده است. هنگامى كه عمر به رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: تو نزد من از هر چيزى به جز خودم محبوب ترى. حضرتش فرمود: نه، سوگند به آن كس كه جانم به دست او است، تا اينكه من نزد تو از خودت هم محبوب تر باشم. عمر گفت: به خدا سوگند كه اكنون تو نزد من از خودم هم محبوب ترى. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اكنون (درست شد) اى عمر.

بخارى در صحيحش از خطّابى نقل كرده است: مراد رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين سخن محبت طبعى نيست، بلكه محبت در اختيار و گزينش كارهاست، زيرا محبت انسان به خود طبيعى است و او راهى به دل خود ندارد (دل را نمى توان تغيير داد) . بنا بر اين، معناى حديث اين است كه تو در محبت من راستين نيستى تا اينكه خود را در طاعت من فانى كنى و رضاى مرا بر خواست خود ترجيح دهى، هر چند كه سبب مرگ تو گردد.

فايده چهارم: شافعيان از اين آيه كريمه استنباط كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله حق دارد اگر به خوردنى و نوشيدنى نيازمند شد آنها را از مالك آنها كه خود به آنها محتاج است بگيرد، و بر مالك آنها واجب است كه آنها را به حضرتش ببخشد، و جان خود را فداى

ص: 310

جان رسول خدا صلى الله عليه و آله كند، و اينكه اگر ستمگرى خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله تعرّض كند بر هر كس در آنجا حاضر است واجب است كه جانش را در راه آن حضرت بدهد.

اين استنباط روشنى است. پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام نزول اين آيه، حقوقى را كه به آن سبب از آنِ وى مى شود ياد نكرد، بلكه از آنچه بر او واجب مى شود سخن گفت و فرمود: هر كس از شما دَين يا عيالى بر جاى نهد من ولىّ اويم. و بهره خود را رها كرده و فرمود: هر يك از شما مالى بر جاى گذارد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن را از او به ارث مى برند.(1)

11. بدر عَينى

در شرح سخن نبوى: و من در دنيا و آخرت به او سزاوارترم، مى نويسد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در هر چيزى از امور دنيا و آخرت از مؤمنان به خودشان احقّ و اولى است. از اين رو، سخن خود را به شكل مطلق آورد و قيدى براى آن معيّن نكرد. بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه اوامر او را فرمان برند و از آنچه نهى كرده است دورى نمايند.(2)

12. شِهاب قَسطَلانى

در شرح خود بر «صحيح بخارى» در كتاب التفسير در مورد اين آيه مى نويسد: يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور نسبت به مؤمنان از حقّى كه به يكديگر دارند، در نفوذ حكم و وجوب طاعت حق بيشترى دارد.

ابن عباس و عطاء گويند: يعنى هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند. زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف نفس، مؤمنان را تنها به چيزى فرمان مى دهد و تنها چيزهايى را براى آنان مى پسندد كه صلاح و رستگارى شان در آن است. اين بخش از حديث تنها در روايت ابوذر (هروى) آمده است.

ص: 311


1- . شرح الاحكام: كتاب الفرائض.
2- . عمدة القارى: ج 19 ص 115.

ابوهريره روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من سزاوارترين مردم به اويم (يعنى در هر چيزى از امور دنيا و آخرت احقّ مردم به او هستم. در روايت ابوذر واژه «مردم» افتاده است) اگر مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . از اين آيه استنباط شده كه اگر ستمگرى خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله تعرّض كند، بر مؤمنان حاضر در آنجا لازم است كه جانشان را در راه وى ببخشند.(1)

13. مُناوى

در توضيح عبارت مذكور گويد: من در هر چيزى از مؤمنان به خودشان سزاوارترم، زيرا من خليفه اللّه ِ اكبر و مددرسان هر موجودى ام. از اين رو، حكم من بر مؤمنان از حكم آنان بر خودشان نافذتر است. بنا بر اين، وقتى كه آيه نازل شد گفت ... .(2)

14. عزيزى

وى گويد: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم، چنانكه خداى تعالى فرمود: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . بَيضاوى گويد: يعنى در همه امور، زيرا حضرتش بر خلاف نفس، آنان را تنها به كارى فرمان مى دهد و تنها كارى را برايشان مى پسندد كه صلاح آنان در آن است. از اين رو، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد آنان محبوب تر از خودشان باشد.

از ويژگى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه اگر حضرتش به غذا يا چيز ديگرى نياز پيدا كند، بر صاحب آن - كه خود نيز به آن محتاج است - واجب است كه آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله بدهد و پيامبر صلى الله عليه و آله حق دارد كه آن را از صاحبش بگيرد. البته اين كار گر چه جايز است، ولى از حضرتش سر نزده است ... .

ص: 312


1- . ارشاد السارى: ج 7 ص 280.
2- . التيسير فى شرح الجامع الصغير: ج 1 ص 277.

جمله: من ولىّ مؤمنان هستم، يعنى متولّى امور آنانم. از اين رو، براى حضرتش روا بود هر زنى را كه بخواهد به ازدواج خود يا ديگرى در آورد، هر چند كه آن زن و ولىّ او اذن ندهند. و اينكه بدون اذن طرفين مخاصمه عهده دار كار آن دو شود. اين حديث در مسند احمد، صحيح مسلم، سنن نَسايى و سنن تِرمِذى آمده است.(1)

15. سُيوطى

او احاديث دالّ بر «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله از مؤمنان در همه امور را در تفسير اين آيه شريفه نقل كرده است و مى نويسد:

بخارى و ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابن مردوَيه، از ابوهريره، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اند: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مى برند، و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(2)

طيالسى و ابن مردوَيه، از ابوهريره روايت كرده اند: در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله هر گاه مؤمنى مى مُرد و خبرش به پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسيد، حضرت مى پرسيد: آيا او وامى به عهده داشت ؟ اگر مى گفتند: بله، مى فرمود: آيا در برابر وامش مالى بر جاى نهاده است ؟ اگر مى گفتند: بله، بر او نماز مى گزارد.

اگر مى گفتند: نه، مى فرمود: بر يار و همراه خود نماز گزاريد. هنگامى كه خدا گشايش هايى را نصيب ما كرد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم. پس هر كس دَينى بر جاى گذاشت ادايش به عهده من است، و هر كس مالى بر جاى نهاد از آنِ وارث است.

ص: 313


1- . السراج المنير فى شرح الجامع الصغير: ج 1 ص 320.
2- . معالم التنزيل: ج 5 ص 191، در حاشيه تفسير خازن.

احمد و ابوداوود و ابن مردوَيه، از جابر نقل كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: من از هر مؤمنى به او سزاوارترم. پس هر مردى كه مُرد و دَينى بر جاى گذاشت پرداختش به عهده من است، و هر كس مالى بر جاى نهاد از آنِ وارث او است.

ابن ابى شَيبه و نَسايى از بُرَيده روايت كرده اند: همراه با على عليه السلام براى جنگ به يمن رفتم و از او جفايى ديدم. چون نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بازگشتم، نام على عليه السلام را بردم و از او بدگويى كردم. ديدم كه چهره پيامبر صلى الله عليه و آله دگرگون شد و فرمود: اى بُرَيده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتم: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)

از آخرين حديثى كه سيوطى نقل كرده - به ويژه - آشكار مى شود كه معنايى كه از «ألَستُ أولى ... » اراده شده، همان معنايى است كه از آيه «النَبىُّ أولى ... » اراده شده است، و گر نه سيوطى آن حديث را ذيل اين آيه نمى آورد.

بنا بر اين، از سخنان واحدى و بَغَوى و زَمخشرى و بَيضاوى و خويى و نَسَفى و نيشابورى و عِراقى و عَينى و قَسطَلانى و مُناوى و عزيزى و شَربينى، روشن شد كه ادعاى دهلوى مبنى بر اينكه «ألَستُ أولى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » به معناى «اولى بالتصرّف» بودن در هر امرى نيست باطل است.

افزون بر اين، كابلى نيز منكر اين معنى براى اين عبارت نشده و تنها گفته است: مراد از مولى، محبّ و دوست است و آغاز حديث دلالت نمى كند كه مراد از مولى امام است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله تنها از آن رو كه آنچه به شنوندگان القاء مى كند در دل هايشان استوارتر جايگير شود، اين عبارت را در آغاز سخنش آورده است.

شگفتى انكار دهلوى از گفتار ابن تيميه - كه به تعصّب شديد و دشمنى با حق و اهل آن مشهور است - آشكارتر مى گردد. ابن تيميه مى نويسد:

ص: 314


1- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 5 ص 182.

پيامبر صلى الله عليه و آله نفرمود: هر كس من والى او هستم على والى او است، بلكه لفظ حديث اين است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. اما اينكه مولى به معناى والى باشد باطل است، چرا كه ولايت از دو طرف ثابت مى شود؛ زيرا مؤمنان اولياى خدايند و خدا مولاى آنان است. اما اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنان «اولى بالنفس» باشد، تنها از طرف حضرتش ثابت مى شود و «اولى بالنفس» بودن نسبت به هر مؤمنى از ويژگى هاى نبوت او است.

اگر فرض شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله جانشين پس از خود را به نصّ تعيين كرده، اين موجب نمى شود كه خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از هر مؤمنى به او سزاوارتر باشد. چنانكه همسران خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مادران مؤمنان نخواهند گشت. اگر پيامبر صلى الله عليه و آله اين معنى را اراده كرده بود مى فرمود: هر كس من اولى بالنفس او هستم على اولى بالنفس او است. اما حضرتش اين سخن را نفرمود و كسى هم آن را نقل نكرده است و معنايش (درباره غير پيامبر صلى الله عليه و آله) قطعا باطل است.(1)

ديديم ابن تيميه تصريح كرده كه اولى بالنفس بودن پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به هر مؤمنى از ويژگى هاى نبوت او است. اما اگر مراد از أولى بودن محبوب تر بودن باشد، اين معنى از ويژگى هاى پيامبرى نخواهد بود، زيرا اهل سنت محبوب تر بودن را براى خلفاء و ديگران - هر چند به ترتيب - اثبات مى كنند.

پس روشن مى شود كه اولى بودن معناى بزرگ و جايگاه سترگى است كه از ويژگى هاى مقام نبوت است و صاحب مقام خلافت به آن دست نمى يابد، چرا كه از هر مؤمنى نسبت به خود او اولى بودن مقتضى عصمت است، و خلفا معصوم نيستند. ولى عصمت ائمه اهل البيت عليهم السلام ثابت شده است، پس اين مقام نيز براى آنان ثابت است. بنا بر اين، گفتار ابن تيميه در اينجا عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام را ثابت مى كند، زيرا اولويّت مورد بحث براى حضرتش به ادلّه اى كه پيشتر آمد و در آينده خواهد آمد ثابت شده است.

ص: 315


1- . منهاج السنّة: ج 4 ص 87 .
ج. «مَولى» در حديث غدير، همان «اولى» در صدر حديث است

مراد از مَولى در: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، همان مراد از أولى در: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم است. اين مدّعى به چند دليل اثبات مى شود:

دليل اول

كمال الدين محمد بن عبدالواحد، معروف به ابن همّام در «فتح القدير» گويد:

طلاق كنيز؛ همسرش برده باشد يا آزاد دو مرتبه است، و طلاق زن آزاد؛ همسرش برده باشد يا آزاد سه بار است.

شافعى گويد: تعداد طلاق ها به اعتبار آزاد يا برده بودن مردان است. اگر زوج برده و زوجه آزاد باشد، زوجه با دو طلاق بر زوج حرام مى شود. و اگر زوج آزاد و زوجه كنيز باشد، تنها با سه طلاق زوجه بر زوج حرام مى شود ... . مالك و احمد نيز به قول شافعى قائل اند. قول شافعى قول عمر و عثمان و زيد بن ثابت است. ثورى به قول ما قائل بوده و قول ما قول على عليه السلام و ابن مسعود است.

دليل قول شافعى حديثى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است: الطَلاقُ بِالرِجالِ وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ. شافعى ميان دو فقره حديث مقابله كرده، و چون اعتبار عدّه نسبت به زنان به عدد است، اعتبار آنچه مقابل آن قرار گرفته نيز تحقيقا به دليل مقابله به عدد خواهد بود. اين معنى مناسبت تر است از اينكه مرادِ حديث را واقع شدن طلاق به دست مردان بدانيم، زيرا وقوع طلاق به دست مردان از آيه «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ»(1): «زنان را در هنگام عدّه طلاق دهيد» معلوم است.

دليل قول ما اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است: طلاق كنيز دو بار و عدّه او دو حيض است. ابوداوود و تِرمِذى و ابن ماجه و دارقطنى آن را از عايشه روايت كرده اند. اين حديث راجح و ثابت است، بر خلاف آنچه شافعى روايت كرده و مقابله اى كه در آن در نظر گرفته است. زيرا مقابله فرع صحت يا حسن حديث است، حال آنكه اين سخن در حديثى كه از طريق شناخته شده اى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده باشد وجود ندارد.

ص: 316


1- . طلاق / 1.

حافظ ابوالفرج ابن جوزى گويد: اين خبر موقوف بر ابن عباس است (يعنى به ابن عباس منتهى مى شود و به پيامبر صلى الله عليه و آله نمى رسد) . گفته شده كه اين كلام زيد بن ثابت است. حديث «الموطّأ» هم به زيد و عثمان مى رسد، اما شافعى به تقليد صحابى قائل نبوده است. از سوى ديگر، الزام تنها پس از استدلال است، زيرا حقيقت الزام نقض قول خصم است به وسيله آنچه الزام كننده آن را صحيح نمى داند.

در غير اين صورت، تنها نقض قول خصمش خواهد بود و موجب صحت قول الزام كننده نمى شود، مگر از آن راه كه قائل به فصل وجود نداشته باشد. اين نيز تنها در صورتى رخ مى دهد كه آنچه به سبب آن نقض واقع مى شود، نزد نقض كننده صحيح باشد.

اما اين نزد شافعى، در قول صحابى منتفى است و در نتيجه نقض شدنى نيست. بنا بر اين، قول شافعى دليلى نخواهد داشت كه با آنچه ما روايت كرديم مقاومت كند.(1)

همانگونه كه شافعى در اين مسئله براى اثبات قول خود به مقابله يادشده استدلال كرده، ما نيز به مقابله موجود در حديث غدير ميان دو فقره «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» و «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» استدلال مى كنيم. مقابله اين دو جمله، اتّحاد آن دو را در معنى در پى دارد و استدلال را كامل مى گرداند.

مولوى نظام الدين استدلال يادشده شافعى از «فتح القدير» را در «شرح المنار» آورده و نوشته است:

در پايان حديث اول - يعنى الطَلاقُ بِالرِجالِ - الطَلاقُ بِالرِجالِ وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ آمده است: «وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ» ، يعنى عدد متعلّق به عده بر اساس شرف و حسن زنان كم و زياد مى شود، و بر كنيز نصف آنچه بر زن آزاد واجب است، واجب خواهد بود. معناى عبارت «الطَلاقُ بِالرِجالِ» نيز بايد چنين باشد تا سياق دو فقره با هم هماهنگ شود.

ص: 317


1- . فتح القدير فى شرح الهداية: ج 3 ص 42.

دليل دوم

بى گمان وجود «فاء» بر سر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» در گروهى از روايات حديث غدير، دليل صريحى است كه اين جمله فرع جمله پيش از آن است:

در روايت احمد بن حنبل از طريق ابن نُمَير و عفّان بن مسلم آمده: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

أيُّهَا الناسُ ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: اى مردم، آيا نمى دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مى دانيم. فرمود: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)

اين روايت عينا يا به مضمون و گاهى با اشاره به ماجراى غدير در مصادر ديگر نيز آمده است. در بعضى نقل ها در آخرش آمده است: ... و دست على عليه السلام را گرفت، و در بعضى جمله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، نيز آمده است.

از جمله اين مصادر است:

نَسايى از طريق قُتَيبة بن سعيد، ابن كثير از ابويَعلى و حسن بن سفيان، تاريخ ابن كثير از عبيداللّه بن عمر قواريرى، سَمهودى از طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء در «المختارة» از حديث حذيفة بن اسيد غِفارى، «كنز العمال» از ابن جرير از ميمون ابى عبداللّه از زيد بن ارقم و نيز از محاملى و ديگران و از طبرانى از زيد بن ارقم، سمعانى، ملا عمر اردبيلى، بدخشانى از طبرانى و حكيم تِرمِذى از حديث ابوالطُّفَيل.(2)

حتى دهلوى خود به اينكه حديث غدير فرع و نتيجه جمله پيش از آن است اعتراف كرده و گفته است: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، از

ص: 318


1- . مسند احمد: ج 4 ص 281، 368.
2- . الخصائص نسايى : ص 95. تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 210. جواهر العقدين (مخطوط) . كنز العمّال: ج 15 ص 91، 92، 122، 123. فضائل الصحابة (مخطوط) . وسيلة المتعبّدين: ج 2 ص 148. مفتاح النجا (مخطوط) .

آيه قرآن گرفته شده، و از اين رو نزد مسلمانان از مسلّمات قلمداد شده است. حكم پس از آن نيز (يعنى مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ) فرع آن است.

و بر اين اساس كه ما بعد «فاء» فرع ما قبل آن و تابع آن در حكم است. شيعه اماميه را كه بر حسب احاديث وارده نزول آيه «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً»(1): «پس به آن زنان كه از ايشان بهره گرفته ايد كابينشان را به فرض الهى پرداخت كنيد» ، را درباره نكاح متعه دانسته اند، رد كرده است.(2)

بنا بر اين، واجب است كه به سبب «فاء» - كه در بسيارى از روايات حديث غدير آمده - حديث غدير فرع اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله باشد: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.

پس بطلان انكار دهلوى از گفتار خودش ثابت شد !

دليل سوم

سبط بن جوزى به اين كلام نبوى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، استدلال كرده كه مراد از مَولى در حديث غدير «أولى» است، كه سخن وى در ادامه خواهد آمد. و ابن جوزى كسى است كه دهلوى در پاسخ طعن ششم از مطاعن عمر و كابلى در «الصواقع» به گفتار او احتجاج كرده اند، و محمد رشيدالدين دهلوى او را از پيشوايان دين و عالمان پيشين معتمَد نزد اهل سنت و جماعت شمرده است.

دليل چهارم

سيد شِهاب الدين احمد مى نويسد:

شنيدم كه يكى از اهل علم مى گفت: معناى حديث غدير اين است: هر كس من سرور او هستم على سرور او است و اطاعت قولش بر او واجب است. آمدن جمله «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» در آغاز حديث، اين قول را تأييد مى كند. و اللّه سبحانه أعلم.(3)

ص: 319


1- . نساء / 24.
2- . تحفه اثناعشريه: باب فقهيّات.
3- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

بنا بر اين، صدر و ذيل حديث هرگز در تعارض با يكديگر قرار نمى گيرند و تساقطى رخ نخواهد داد.

2. همچنين، آمدن «مَولى» به معناى «محبوب» از كتب لغت ثابت نمى شود. از اين رو، اگر بپذيريم كه ذيل حديث قرينه اى است كه مقتضى اراده معناى «محبوب» است، به سبب عدم مساعدت لغت بايد از آن عدول شود.

3. پيشتر گذشت كه تفتازانى و قوشچى ذيل حديث غدير را قرينه اى براى اراده معناى «ناصر» و «محبّ» دانسته اند. و روشن است كه «محبّ» با «محبوب» - كه سهارنپورى ذكر كرده - مغاير است. چگونه مى شود كه يك عبارت قرينه دو معناى متغاير باشد ؟ !

4. همچنين سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذيل حديث، يعنى: وَ انصُر مَن نَصَرَهُ: هر كس او را يارى كند يارى كن، مقتضى معناى «منصور» است نه «ناصر» . بنا بر اين، لازم مى آيد كه «مَولى» به معناى «منصور» باشد، و درست نيست كه به معناى «ناصر» گرفته شود. ولى هيچ يك از لغويان معناى «منصور» را در شمار معانى «مَولى» نياورده است.

5 . همچنين اگر مراد از «مَولى» ، «محبوب» باشد و جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ» مقتضى اراده معناى «ناصر» باشد، لازم مى آيد كه اين دو قرينه ساقط شوند، چرا كه به تصريح محققان اصولى، اراده دو معنى از لفظ واحد در استعمال واحد جايز نيست. در نتيجه، صدر حديث بدون معارض باقى مى ماند.

دليل ششم

شبيه شبهه سهانپورى را فخر رازى گفته است. وى براى ذيل حديث تنها معناى «ناصر» را ذكر كرده و نوشته است:

اگر بپذپيريم كه مقدمه حديث مقتضى آن باشد كه مراد از مَولى «أولى» است، ولى انتهاى آن حديث يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، اقتضا مى كند كه مراد از مَولى «ناصر» باشد. زيرا هر كس ديگرى را با لفظ

ص: 321

4. هر دو گروه شيعه و سنّى، همگى پذيرفته اند كه جمله «فَمَن كُنتُ مَولاهُ ... » در صورت اِخبار، امر و تكليف است. از همين رو فخر رازى سخن نبوى «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... » در تذكار به وجوب طاعت پيامبر صلى الله عليه و آله را مقدمه اظهار وجوب طاعت حضرتش در باب تكليف دانسته، كه با جمله «فَمَن كُنتُ مَولاهُ ... » ادا شده است.

از سوى ديگر، شكى نيست كه اگر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را به قرينه دعا بر «ناصر» و «محبّ» حمل كنيم، مفيد معناى تكليف نخواهد بود، زيرا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام دو ناصر و محبّ خلق باشند، به افعال و صفات آن دو بر مى گردد نه مكلّفان.

5 . اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست محبت و نصرت على عليه السلام را بر مردم واجب گرداند، براى آنكه اصل تكليف و دعا با يكديگر هماهنگ باشند بايد مى فرمود:

مَن كانَ مَولاىَ وَ مُحِبّى وَ ناصِرى، فَليَكُن مَولى عَلىٍّ وَ ناصِرَهُ وَ مُحِبَّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ: هر كس مولا و محبّ و ناصر من است، بايد مولا و ناصر و محبّ على باشد. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و هر كس او يارى كند يارى فرما.

اينگونه سخن حضرت از آغاز تا پايان يكسان مى شد، و بدون اين بيان چنين سخن گفتنى نيكو نخواهد بود ! اضافه بر اين، هيچ يك از قرائنى كه پيشتر ذكر شد، اراده معنايى غير از «اولويت» را تقويت نمى كنند.

اما مثال فخر رازى؛ كه هنگام شفق نمازگزار، با مورد ما تطبيق نمى كند، زيرا در اين مثال هيچ چيز از آنچه ما در مورد آن سخن مى گوييم جارى نيست.

دليل هفتم

همچنين سهارنپورى - صاحب «المرافض» - گفته كه چون هدف از خطبه غدير تشويق و ترغيب به محبت اهل بيت عليهم السلام بوده، اينكه مَولى به معناى «ناصر» و «محبوب» باشد قرينه قوى ترى دارد.

ص: 323

حديث غدير با اين الفاظ، به صراحت به امامت و جانشينى دلالت مى كند. مراد از «مَولى» در حديث با الفاظ «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نيز به وسيله اين حديث روشن مى شود، چرا كه احاديث يكديگر را تفسير مى كنند.

سبط ابن جوزى و سيد شهاب الدين احمد نيز از ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى حديث غدير را با لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» روايت كرده اند.(1)

اين روايت از حديث غدير نيز مقتضى آن است كه مراد از مَولى «أولى» باشد، زيرا احاديث يكديگر را تفسير مى كنند. از اين رو، سبط ابن جوزى گفته كه براى لفظ مَولى اراده معانى ديگرى غير از «أولى» جايز نيست. وى افزوده است: معناى دهم (أولى) معناى درست «مَولى» در حديث است.

بنا بر اين، معناى حديث اين است كه: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ أولى بِهِ. حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده، چرا كه وى اين حديث را به اِسناد خود از مشايخش روايت كرده و آورده است: سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(2)

شهاب الدين احمد پس از يادكرد حديث غدير مى نويسد:

شنيدم كه يكى از اهل علم مى گفت: معناى حديث غدير اين است: هر كس من سرور او هستم، على سرور او است و اطاعت قولش بر او واجب است. آمدن جمله: ألَستُ تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، در آغاز حديث اين قول را تأييد مى كند. و اللّه سبحانه أعلم.

ص: 325


1- . تذكرة الخواصّ: 29. توضيح الدلائل مخطوط ، از مرج البحرين.
2- . تذكرة الخواصّ: 32.

شيخ و امام جلال الدين احمد خجندى گويد: مَولى بر معانى چندى اطلاق مى شود، از جمله: يار، پناه دهنده، سرورِ مُطاع و أولى. مَولى در آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى أولى بِكُم. ديگر معانى شايسته آن نيستند كه در بحث ما لحاظ شوند.

بر مبناى دو معناى نخست، حديث متضمّن امر به على عليه السلام است كه از هر كس پيامبر صلى الله عليه و آله به او عنايت داشته، نگاهبانى كند. و بر مبناى دو معناى ديگر، حديث در بر دارنده امر به طاعت و احترام و پيروى از على عليه السلام است.

ابوالفرج اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» آورده است: پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(2)

قرينه 10 : سياق حديث غدير در «المستدرك على الصحيحين»
اشاره

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلاماين است كه حاكم نيشابورى حديث غدير را به سياق و لفظى نقل كرده كه به صراحت و وضوح به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و جانشينى و پس از رسول اللّه صلى الله عليه و آله دلالت مى كند. اين از جهت دلالت. اما از جهت سند، حاكم خود تصريح كرده كه اين حديث صحيح الاسناد است.

الف. كلام حاكم نيشابورى

حاكم نيشابورى نوشته است:

محمد بن على شيبانى در كوفه، از احمد بن حازم غِفارى، از ابونعيم، از كامل ابوعلاء، از حبيب بن ابى ثابت، از يحيى بن جعده، از زيد براى ما روايت كرد: همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه بيرون آمديم تا به غدير خم رسيديم. حضرتش فرمان داد تا زير درختان بزرگ آنجا را جارو كنند، در روزى كه گرم تر از آن را نديده بوديم. پيامبر صلى الله عليه و آله خداى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود:

ص: 326


1- . حديد / 15.
2- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

هان اى مردم، هر پيامبرِ برانگيخته اى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود (در ميان امّتش) زندگى مى كند، و نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. من در ميان شما چيزى بر جاى مى گذارم كه با وجود آن گمراه نخواهيد شد: كتاب خداى عزوجل.

سپس برخاست و دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم، چه كسى نسبت به شما از خود شما سزاوارتر است ؟ مردم گفتند: خدا و فرستاده اش داناترند. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

اين حديث صحيح الاِسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را در كتاب هايشان نياورده اند.(1)

اين حديث صحيحى است كه به روشنى دلالت مى كند مراد از مَولى «أولى» است، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را در آن انجمن بزرگ از مردم و در روزى كه گرم تر از آن را تجربه نكرده بودند، پس از اشاره به نزديك شدن زمان درگذشتش و بيان اينكه بعد از تمسّك به كتاب خدا گمراه نخواهند گشت، در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود و پس از آنكه از ايشان پرسيد: مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم: چه كسى از شما به شما سزاوارتر است ؟ بر زبان آورد.

آيا مى توان تصوّر كرد كه واژه «مَولى» در حديثى كه در آن زمان و مكان و احوال بيان شده، معنايى غير از معناى اراده شده از عبارت «مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» دارد ؟ هرگز ! پيشتر گفتيم و در ادامه نيز خواهد آمد كه اين جمله ارزشمند از آيه مباركه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2) گرفته شده، كه به اولى بودن پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنان در همه چيز دلالت مى كند.

شيخ عبدالحق دهلوى در «اللّمعات» در شرح حديث غدير مى نويسد:

ص: 327


1- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 533 .
2- . احزاب / 6 .

پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آنكه صحابه جمع شدند فرمود: آيا نمى دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ در بعضى از روايات آمده كه حضرت اين سخن را چند بار براى مسلمانان تكرار كرد. آنان سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را با تصديق و اعتراف پاسخ دادند.

پيامبر صلى الله عليه و آله با اين جمله، به آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» اشاره كرد. اين آيه أولى بودن پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنان را در همه امور اثبات مى كند، زيرا او بر خلاف نفس مؤمنان، تنها به چيزى فرمان مى دهد و تنها چيزهايى را براى آنان مى پسندد كه صلاح ايشان در آن است. از اين رو، اولويّت در آيه به طور مطلق آمده است.

بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ايشان از خودشان محبوب تر و امر او پيش آنان از امر خودشان نافذتر، و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزى شان به خودشان كامل تر باشد.

روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به جنگ تبوك برود، از اين رو به مردم دستور داد كه همراهى اش كنند. ولى بعضى از مردم گفتند: ما از پدران و مادرانمان اذن مى طلبيم. اينجا بود كه اين آيه نازل شد.(1)

در يكى از قرائات (پس از «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم» ) آمده است: «وَ هُوَ أبٌ لَهُم» : و پيامبر پدر مؤمنان است؛ يعنى در دين، چرا كه هر پيامبرى از آن حيث كه در حيات ابدى اصل امت خود است، پدر امّتش به شمار مى رود، و از اين رو است كه مؤمنان برادر يكديگر گشته اند. در تفسير بَيضاوى چنين آمده است.

سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم، تأكيد و تقريرى است كه نشان مى دهد حضرتش نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. چنانكه جمله «من از شما به شما سزاوارترم» مفيد اولى بودن نسبت به جميع مؤمنان است.(2)

ص: 328


1- . انوار التنزيل: ص 552 .
2- . اللّمعات مخطوط .
ب. شرح حال حاكم نيشابورى (ت 321 - م 405 ق)

بزرگان اهل سنت همه حاكم نيشابورى را توثيق كرده و ستوده اند: ابن خَلِّكان و شيخ عبدالحق دهلوى (در رجال مشكات) و فخر رازى (در فضائل الشافعى) و اِسنَوى و ابن اثير(1): وى را حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه معروف به حاكم نيشابورى و ابن بيّع معرفى كرده اند، همگى وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در علم حديث.

حاكم نيشابورى فقه را از فقيه شافعى ابوسهل محمد بن سليمان صعلوكى و بسيارى ديگر آموخت. شمار تأليفات حاكم نيشابورى در علوم حديث به هزار و پانصد جزء مى رسد كه از جمله آنها «الصحيحان» است.

اما كتبى كه حاكم در نگارش آنها يگانه است، عبارت اند از: «معرفة علوم الحديث» ، «تاريخ علماء نيسابور» ، «المدخل الى علم الصحيح» ، «المستدرك على الصحيحين» ، «ما تفرّد به كلّ واحد من الإمامين» . دارَقُطنى و محمد بن ابى فوارس از او روايت كرده اند.

قرينه 11 : وحدت سياق ميان حديث غدير و حديثى در صحيح بخارى

از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت حديثى است كه بخارى در صحيحش آورده است. وى مى نويسد: ابراهيم بن منذر، از محمد بن فليح، از پدرش، از هلال بن على، از عبدالرحمن بن ابى عمره، از ابوهريره، از پيامبر صلى الله عليه و آله براى من نقل كرد:

هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به خودش سزاوارترم. اگر (دليل) مى خواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى را بر جاى نهد، خويشان پدرى اش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مى برند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.

ص: 329


1- . وفيات الاعيان: ج 3 ص 408. طبقات الشافعية: ج 1 ص 3. جامع الاصول: ج 1 ص 92.

پيشتر گذشت كه اين حديث را مسلم نيز نقل كرده است. همچنين از گزارش كتاب «الدرّ المنثور» معلوم شد كه ابن جرير و ابن ابى حاتِم و ابن مردوَيه نيز اين حديث را روايت كرده اند.

اين حديث در سياق همانند حديث غدير است. از اين رو، بايد مراد از «مَولى» در حديث غدير همان باشد كه در اين حديث اراده شده است. يكسانى سياق جدّا روشن است، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله نخست أولى بودن خود نسبت به مؤمنان در دنيا و آخرت را خاطرنشان كرده، و سپس فرموده است: من مولاى اويم. حديث غدير نيز چنين است. آنجا نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز بيان كرده كه از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و سپس افزوده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

بنا بر اين، به همان دليلى كه اهل سنت مَولى در حديث منقول در صحيحين را به معناى «ولىّ امر» حمل كرده اند، ما نيز مَولى در حديث غدير را به اين معنى حمل مى كنيم. پيشتر (ذيل عنوان مَولى به معناى أولى در حديثى منقول در صحيحين) سخن قَسطَلانى نقل شد كه در تفسير عبارت «من مولاى او هستم» در حديث صحيحين نوشته بود: يعنى من ولىّ ميّت هستم و پرداختن امور او به عهده من است. كرمانى و نَوَوى نيز چنين تفسيرى داشتند.

قرينه 12 : حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ»

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايتى است كه ابن كثير در تاريخش آورده است. او حديث غدير را به اين شكل نقل كرده است: نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» . اينك حديث با سندش:

عبدالرزّاق گويد: مَعمَر، از على بن زيد بن جُدعان، از عدىّ بن ثابت، از براء بن عازب براى ما نقل كرد: همراه با رسول خدا صلى الله عليه و آله كنار غدير خم توقف كرديم. حضرتش منادى را برانگيخت تا ندا دهد.

ص: 330

گيريم كه مَولى به معناى «أولى» باشد، ولى نمى پذيريم كه مراد از آن «اَولى به امامت» باشد، بلكه مراد «اولى به پيروى و نزديكى» است، مانند سخن خدا كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه او را پيروى كردند» .

هيچ سخن قطعى و سخن ظاهرى در نفى اين احتمال وجود ندارد، بلكه واقعيت همين است. چرا كه ابوبكر و عمر نيز همين را فهميده اند، و اين دو تو را در فهم حديث بسنده اند. اين دو پس از اينكه حديث را شنيدند گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى هر زن و مرد مؤمنى گشتى. اين را دارقطنى نقل كرده است. دارقطنى همچنين روايت كرده كه به عمر گفته شد: تو با على عليه السلام رفتارى مى كنى كه با هيچ يك از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين رفتارى ندارى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.(2)

در پاسخ ابن حجر تنها مى گوييم: آيا جز امام مى تواند «اولى به پيروى» باشد ؟ !

قرينه 14 : حديث مسلم بن حجّاج

يكى ديگر از ادلّه اينكه مراد از مَولى معناى «اولى بالتصرّف» است، حديثى است كه مسلم در صحيحش نقل كرده است:

ابوبكر بن ابى شَيبه و ابوكُرَيب از ابومعاويه، از ابوسعيد اَشَجّ، از وكيع، و هر دو به اين اسناد از اعمش، (از پيامبر صلى الله عليه و آله) براى ما روايت كردند: برده به آقايش نگويد: مولاى من. در نقل ابومعاويه پس از اين جمله آمده است: زيرا مولاى شما خداست.(3)

مولوى محمداسماعيل روايت كرده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ يك از شما نگويد: برده من و كنيز من. شما همه بردگان خداييد و زن هايتان كنيزان خدايند. ولى (برده يا كنيز شما به شما) بگويد: سرورم. در روايت ديگرى آمده است: برده به آقايش نگويد: مولاى من، زيرا مولاى شما خداست.(4)

ص: 332


1- . آل عمران / 68 .
2- . الصواعق المحرقة: ص 26.
3- . صحيح مسلم: ج 2 ص 197 باب «الفاظ من الأدب» .
4- . منصب امامت مخطوط .

از منع پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه برده به آقايش بگويد: مولاى من، آشكار مى شود كه آنچه از واژه «مَولى» به ذهن متبادر مى شود معنايى برتر از معناى محبّ و ناصر و محبوب است، چرا كه اگر مراد از «مَولى» چيزى از اين معانى بود، منع يادشده وجهى نداشت. از سوى ديگر، از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله واژه «مَولى» را بر خود و بر اميرالمؤمنين عليه السلام اطلاق كرده، دانسته مى شود كه مراد وى از اين لفظ محبّ و ناصر و محبوب نبوده، بلكه مراد معنايى بوده كه اثبات آن براى ديگر مردم روا نبوده است. آن معنى اولويت در تصرّف است، چرا كه اين معنى تنها براى خداى عزوجل و سپس براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سپس براى اميرالمؤمنين عليه السلام - كه جانشين پيامبر است - ثابت است.

قرينه 15 : روايت حضرت زهرا عليهاالسلام

از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت شمس الدين ابن جَزَرى در كتابش «اسنى المطالب» است. وى مى نويسد:

لطيف ترين و غريب ترين طريق براى حديث غدير اين است: شيخ خاتم الحفّاظ ابوبكر محمد بن عبداللّه بن محبّ مَقدِسى مشافهتا، از امّ محمد زينب دختر احمد بن عبدالرحيم مَقدِسيّه، از ابوالمظفر محمد بن فتيان بن مثنّى، از حافظ ابوموسى محمد بن ابى بكر، از پسر عمّه پدرش قاضى ابوالقاسم عبدالواحدبن محمد بن عبدالواحد مدنى به قرائت بر او، از ظفر بن داعى علوى در استرآباد، از پدرش و ابواحمد بن مطرف مطرفى، از ابوسعيد ادريسى به اجازه روايت از «تاريخ استرآباد» ، از ابوالعباس محمد بن محمد بن حسن رشيدى از فرزندان هارون الرشيد در سمرقند - اين حديث را تنها از اين راوى نوشته ايم - ، از ابوالحسن محمد بن جعفر حلوانى، از على بن محمد بن جعفر اهوازى خادم رشيد، از بكر بن احمد قصرى، از فاطمه دختر على بن موسى الرضا عليه السلام، از فاطمه و زينب و امّ كلثوم دختران موسى بن جعفر عليه السلام، از فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق عليه السلام، از فاطمه دختر محمد بن على عليه السلام، از فاطمه دختر على بن الحسين عليه السلام، از فاطمه و سكينه دختران حسين بن على عليه السلام، از امّ كلثوم دختر فاطمه عليهاالسلام دخت پيامبر صلى الله عليه و آله، از فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ما روايت كرد:

ص: 333

آيا سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير را فراموش كرده ايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ و اينكه فرمود: (اى على) تو براى من جايگاه هارون براى موسى را دارى ؟

حافظ كبير ابوموسى مدينى در كتابش «المسلسل بالأسماء» اين حديث را چنين نقل كرده و گفته است: اين حديث از اين وجه مسلسل است كه در آن هر يك از فواطم آن را از عمّه خود روايت مى كند. از اين رو اين حديث، حديث پنج دختر برادر است كه هر يك آن را از عمّه اش روايت كرده است.(1)

اين حديث، به روشنى دلالت مى كند كه صحابه بر اساس مفاد دو حديث غدير و حديث منزلت عمل نكرده بودند. اگر اين دو حديث به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت كنند، مطلوب حاصل است. اگر به فرض اين دو حديث هيچ دلالتى به امامت نداشته، بلكه تنها به وجوب «دوست داشتن» دلالت كنند، سخن فاطمه زهرا عليهاالسلام - يعنى «آيا فراموش كرده ايد» - نشان مى دهد كه صحابه محبت و دوست داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله رها كرده بودند.

لكن ترك دوستى على عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و در حيات حضرت زهرا عليهاالسلام از سوى صحابه، تنها در صورتى معنى دارد كه على عليه السلام امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بوده باشد، و صحابه به سبب اينكه خلافت را به فرد ديگرى واگذار كرده بودند موالات على عليه السلام را ترك كرده باشند. زيرا اگر گماردن ديگرى به خلافت از سوى صحابه درست و خلافت ابوبكر به حق مى بود، ترك موالات على عليه السلام در ظرف زمانى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و در حيات فاطمه عليهاالسلام از سوى صحابه محقّق نمى شد. بنا بر اين، چنانكه نشان داديم، حديث نقل شده در هر فرضى به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت مى كند.

قرينه 16 : حديث غدير به لفظ: «مَن وَليُّكُم ؟ ... مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ»

همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت

ص: 334


1- . اسنى المطالب.

ابوعبدالرحمن نَسايى در كتابش «الخصائص» است، كه حديث غدير را چنين روايت كرده است:

زكريا بن يحيى، از يعقوب بن جعفر بن كثير، از مهاجر بن مسمار، از عايشه دختر سعد، از سعد براى ما روايت كرد:

با رسول اللّه صلى الله عليه و آله در راه مكه به سوى مدينه بوديم. چون به غدير خم رسيد، مردم را نگاه داشت. سپس آنان كه از او پيش افتاده بودند بازگردانيده شدند، و آنان كه پشت سر وى بودند به او رسيدند.

وقتى مردم گرد او جمع شدند، حضرت فرمود: اى مردم، آيا من دين خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: بله. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سه بار فرمود: خدايا، شاهد باش.

سپس فرمود: اى مردم، ولىّ شما كيست ؟ مردم گفتند: خدا و رسولش داناترند. اين پرسش و پاسخ سه بار تكرار شد. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:

مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ: هر كس خدا ولىّ او است، اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى فرما.(1)

اگر معناى واژه «ولىّ» محبّ يا ناصر يا محبوب بود، مردم حاضر در آنجا گونه ديگرى پاسخ مى دادند و نمى گفتند: خدا و فرستاده اش داناتر اند. ولى مراد از «ولىّ» ، ولىّ امر و متصرّف در آن است. و چون عموم مردم «متصرّف در امر» پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله را نمى شناختند، در پاسخ پرسش حضرتش سه بار گفتند: خدا و فرستاده اش داناتر اند.

وقتى مردم نادانى و ناتوانى خود را در پاسخ به اين پرسش نمايان كردند، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پاسخ را روشن كرد و با گرفتن دست على عليه السلام گفت: مَن كانَ اللّه ُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ؛ يعنى هر كس خدا ولىّ امر او است على ولىّ امر او است.

ص: 335


1- . الخصائص: ص 101.

لذا اين روايت مانند روايتى است كه پيشتر از كتاب مستدرك حاكم نقل شد.

قرينه 17 : حديث غدير به لفظى كه از چند وجه به مطلوب دلالت مى كند
اشاره

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت طبرانى در «المعجم الكبير» است. او حديث غدير را به لفظى نقل كرده كه از چند وجه به مطلوب دلالت مى كند.

الف. نصّ حديث

نصّ حديث آنگونه كه در «كنز العمّال» آمده است:

از جرير بجلى روايت شده است: ما در موسم حج - در حج رسول خدا صلى الله عليه و آله كه همان حجة الوداع بود - حاضر بوديم. به مكانى رسيديم كه به آن غدير خم گفته مى شد. منادى ندا داد: بشتابيد به نماز جماعت. مهاجران و انصار جمع شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان ما برخاست و فرمود:

هان اى مردم، به چه شهادت مى دهيد ؟ گفتند: شهادت مى دهيم كه معبودى جز خدا نيست. فرمود: ديگر چه ؟ گفتند: اينكه محمد بنده و فرستاده او است. فرمود: ولىّ شما كيست ؟ گفتند: خدا و فرستاده اش مولاى ما هستند.

آن حضرت با دستش به بازوى على عليه السلام زد و او را بر پاى داشت و دو بازويش را گرفت و فرمود:

هر كس خدا و فرستاده اش مولاى او هستند، بى گمان اين مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما. خدايا، هر كس از مردم كه او را دوست بدارد تو دوست وى باش، و هر كس به او كينه ورزد دشمن وى باش. خدايا، من بعد از دو بنده صالح كسى را در زمين نمى يابم كه على عليه السلام را به او بسپارم. پس براى او خير و نيكى بخواه.(1)

ص: 336


1- . كنز العمّال: ج 15 ص 12.
ب. وجوه دلالت اين حديث

اين حديثى است كه از چند وجه به مطلوب ما دلالت مى كند:

وجه اول

بى گمان متبادر از ولىّ «ولىّ امر» است. چنانكه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ پاسخ دادند: خدا و فرستاده اش مولاى ما هستند. اگر چنين نبود آن را به خدا و رسول اختصاص نمى دادند و در آن دو منحصر نمى كردند.

بنا بر اين، «ولىّ» در احاديثى كه اين واژه در آنها درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار رفته، بايد به «ولىّ امر» حمل شود؛ همانگونه كه صحابه اين لفظ را در پاسخ پرسش پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى: «ولىّ شما كيست ؟ » بر «متصرّف در امور» حمل كردند.

وجه دوم

اين حديث ظاهر است در اينكه «مَولى» در سخن نبوى: «بى گمان اين مولاى شماست» و «هر كس خدا و فرستاده اش مولاى او هستند» به يك معنى است. از پاسخ اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نيز - كه اين معنى را در خدا و رسولش منحصر كردند - دانسته مى شود كه مراد از اين واژه محبّ و ناصر و محبوب نيست، زيرا اين معانى منحصر در خدا و فرستاده اش نيستند، بلكه مراد ولايت در تصرّف است كه در خدا و فرستاده اش ثابت است و جز خدا و فرستاده اش شايسته آن نيستند.

همچنين، پاسخ صحابه ظاهر است در اينكه «مَولى» و «ولى» از حيث معنى متّحدند؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از صحابه پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ و آنان پاسخ دادند: خدا و فرستاده اش مولاى ما هستند. شاه ولى اللّه دهلوى مدّعى است كه «ولىّ» به معناى «مَولى» نيامده است. اين نكته ادعاى او را باطل مى كند.

وجه سوم

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا، من بعد از دو بنده صالح كسى را در زمين نمى يابم كه على عليه السلام را به او بسپارم. پس براى او خير و نيكى بخواه. اين سخن دلالت مى كند كه

ص: 337

ابوبكر و عمر جانشينان رسول خدا صلى الله عليه و آله نبودند، و گر نه على عليه السلام را به آن دو مى سپرد. كسى نگويد كه مراد از «دو بنده صالح» ابوبكر و عمر است، چرا كه اين گمان جدّا باطل است، زيرا اگر چنين بود على عليه السلام از بيعت با ابوبكر خوددارى نمى كرد، تا جايى كه او را مجبور به بيعت و تهديد به قتل كنند ! شرح اين نكته در ادامه خواهد آمد.

قرينه 18 : استدلال به سخن ابن حجر در پرتو حديث غدير

از ديگر وجوه دلالت حديث غدير بر امامت سخن صاحب «الصواعق» است:

حق آن است كه مَولى به معناى «امام» در لغت و شرع معهود نيست، در شرع كه واضح است. اما در لغت، هيچ يك از پيشوايان زبان عربى نگفته است كه مَفعَل به معناى أفعَل مى آيد. و مَولاكُم در آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)؛ يعنى مَقرّ شما يا ياور شما كه مبالغه در نفى نصرت و يارى است، چنانكه گويند: گرسنگى توشه كسى است كه توشه اى ندارد.

همچنين استعمال مانع از اين است كه مَفعَل به معناى أفعَل باشد، چرا كه گفته مى شود: «هُوَ أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» و «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولَى الرَجُلَينِ» . بنا بر اين، تنها با نظر به روايت آتى - يعنى: مَن كُنتُ وَليُّهُ ... - متصرّف در امور را يكى از معانى «مَولى» قرار داديم.(2)

هر گاه وَلىّ در سخن نبوى: «مَن كُنتُ وَليُّهُ ... » به معناى «متصرّف در امور» باشد، بى گمان مَولى در سخن «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » نيز به همين معنى خواهد بود، زيرا احاديث يكديگر را تفسير مى كنند. البته مجرّد ثبوت معناى «متصرّف در امور» براى اثبات حق و هدف اهل آن بسنده است.

پيشتر گذشت حديثى كه ابن حجر با نظر به آن «ولىّ» را به معناى «متصرّف در امر» دانسته، از روايات بزرگان اهل سنت و پيشوايان نامدار آنان است.

ص: 338


1- . حديد / 15.
2- . الصواعق المحرقة: ص 25.

همچنين صاحب «مرافض الروافض» اين حديث را از «الصواعق» نقل كرده، ولى آن را تحريف كرده و از آن كاسته است ! اين حديثى است كه واژه «مَولى» چهار بار در سياقى واحد و در كلامى پيوسته و مرتّب در آن آمده است.

لذا اين واژه بايد در همه موارد به يك معنى باشد. اين حديث شريف مانند شعرى است كه در ديوان حماسه (اثر ابوتمّام) آمده است. حُرَيث بن جابر سروده است:

لَعَمرُكَ ما أنصَفتَنى حينَ سُمتَنى *** هَواكَ مَعَ المَولى وَ أن لا هَوى ليا

إذا ظَلَمَ المَولى فَزِعتُ لِظُلمِهِ *** فَحُرِّكَ أحشائى وَ هَرَّت كِلابيا

به جانت سوگند كه آنگاه كه مرا اندوهگين كردى و به رنج افكندى، به انصاف با من رفتار نكردى. عشقت با مولا است و به من ميلى ندارى. آنگاه كه مولى ستم كند، از ستم او مى ترسم و دل و جگرم به لرزه در مى آيند و سگ هايم زوزه مى كشند.

در اين دو بيت، لفظ «مَولى» دو جا ذكر شده و پس از «لا هَوى ليا» مقدّر است، زيرا اين عبارت در اصل چنين است: لا هَوى لى مَعَ مَولاىَ. روشن است كه مَولى در اين مواضع قطعا به يك معنى است.

همچنين مَولى در سخن نبوى: «إنَّ اللّه َ مَولاىَ ... » به معناى ولىّ امر است، چرا كه پيشتر دانستى كه ابوالحسن واحدى در معناى آيه «ثُمَّ رُدُّوا» گفته بود: يعنى بندگان به سبب مرگ، باز مى گردند «إلَى اللّه ِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(1): به سوى خدا مولاى راستين شان كه عهده دار امور آنان است.(2)

ابواللّيث سمرقندى نيز گويد: «بَلِ اللّه ُ مَولاكُم»(3)؛ يعنى خدا را در آنچه به شما فرمان مى دهد فرمان بريد. «هُوَ مَولاكُم»(4)؛ يعنى ولىّ و ياور شما.(5)

ص: 341


1- . انعام / 62 .
2- . التفسير الوسيط مخطوط .
3- . آل عمران / 150.
4- . حجّ / 78.
5- . تفسير ابواللّيث مخطوط .

كواشى گويد: به سبب وجود «فاء» در «فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1) نبايد بر سر «أنتَ مَولانا» - مَولانا يعنى سرور ما و متولّى امور ما - وقف كرد، زيرا جمله «فَانصُرنا» فرع «أنتَ مَولانا» است؛ يعنى تو سرور ما هستى و سرور بندگانش را يارى مى كند.(2)

سيوطى در معناى آيه «أنتَ مَولانا» مى نويسد: سرور ما و متولّى امور ما. و ذيل «فَاعلَموا أنَّ اللّه َ مَولاكُم»(3) مى گويد: ياور شما و متولّى امور شما. و در تفسير آيه «لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّه ُ لَنا» : «جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده كه به ما برسد به ما نخواهد رسيد» ، «هُوَ مَولانا»(4)؛ يعنى يار ما و متولّى امور ما.(5)

بنا بر اين، مراد از مَولى در همه الفاظ حديث، قطعا «اولى بالتصرّف» است.

در بعضى از الفاظ حديث به جاى «إنَّ اللّه َ مَولاىَ» ، «إنَّ اللّه َ وَليّى» آمده است. براى نمونه، در «الخصائص» از طريق حسين بن حُرَيث نقل شده است: إنَّ اللّه َ وَليّى وَ أنا وَلىُّ المُؤمِنينَ، وَ مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ. در اين حديث، واژه «ولىّ» چهار بار تكرار شده، چنانكه در حديث پيشين لفظ «مَولى» چهار بار تكرار شده بود. و از آنجا كه مراد از «ولىّ» نسبت به خداى عزوجل متولّى امور خلق است، نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نيز چنين خواهد بود.

در «كنز العمّال» آمده است: ابونُعَيم در «فضائل الصحابة» از زيد بن ارقم و براء بن عازب روايت كرده است: ألا إنَّ اللّه َ وَليّى وَ أنَا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(6)

ص: 342


1- . بقره / 286.
2- . التلخيص فى التفسير مخطوط .
3- . انفال / 40.
4- . توبه / 51 .
5- . تفسير جلالين: ص 66 ، 240، 256.
6- . كنز العمّال: ج 12 ص 207.

روشن است كه مراد از وَلىّ بودن خدا، ولىّ امر و متولّى امر بودن او است. نيشابورى در تفسير آيه «اللّه ُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(1) مى نويسد: يعنى متولّى امور و سرپرست مصالح آنان است. وَلىّ بر وزن فَعيل و در معناى فاعلى است.(2)

ملاّ على قارى در شرح دعاى: اللهُمَّ إنّى أعُوذُ بِكَ مِنَ العَجزِ وَ الكَسَلِ وَ الجُبنِ ... ، مى نويسد: أنتَ وَليُّها: تو ولىّ او هستى، يعنى متصرّف در او و مصلح او و پرورش دهنده او هستى. و مَولاها، يعنى يار و نگهدارنده او. حنفى مى گويد: عطف وَليُّها به مَولاها عطف تفسيرى است.(3) فخرالدين محب اللّه نيز چنين گفته است.(4)

در بعضى از الفاظ حديث غدير از خداى تعالى به «مَولى» و از پيامبر صلى الله عليه و آله به «ولىّ» تعبير شده است. در «الخصائص» نسايى آمده است: محمد بن مثنّى، از يحيى بن حمّاد، از ابوعوانه، از سليمان، از حبيب بن ابى ثابت، از ابوالطُّفَيل، از زيد بن ارقم روايت كرده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم توقف كرد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را جارو كردند. سپس (در آنجا ايستاد و) فرمود:

گويا داعى مرگ مرا فرا مى خواند و من او را اجابت خواهم كرد. من در ميان شما دو گرانبها بر جاى مى نهم كه يكى از ديگرى بزرگ تر است: كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با اين دو رفتار مى كنيد، زيرا اين دو تا وقتى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نمى شوند. سپس فرمود: إنَّ اللّه َ مَولاىَ فَأنا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ: بى گمان، خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كه من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى فرما.

ص: 343


1- . بقره / 257.
2- . تفسير نيشابورى: ج 3 ص 21.
3- . الحرز الثمين فى شرح الحصن الحصين: ص 292.
4- . الحرز الرصين شرح الحصن الحصين.

ابوالطفيل مى گويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.(1)

در المستدرك از طريق ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم حنظلى روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: إنَّ اللّه َ عزوجل مَولاىَ وَ أنَا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ.(2)

در تاريخ ابن كثير، از سنن نَسايى، از طريق محمد بن مثنّى نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بى گمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است.(3)

در «كنز العمّال» از ابن جرير نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بى گمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:

هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما.(4)

روشن است كه مراد از «ولىّ» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه حضرتش متولّى امور مسلمانان و متصرّف در امور آنان است. اين معنى از سخن ابن حجر فهميده مى شود؛ آنجا كه حديث «مَن كُنتُ وَليُّهُ» را به متصرّف در امور حمل كرده بود. عزيزى در شرح «من ولىّ مؤمنان هستم» مى نويسد: يعنى متولّى امور آنان.(5) هر گاه ولايت خدا و رسول صلى الله عليه و آله به معناى «ولايت امر» باشد، ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز چنين خواهد بود.

همچنين سخن نبوى «أنَا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم» منقول در حديث صحيحى كه طَبَرانى و حكيم تِرمِذى آن را روايت كرده است، سخن حضرتش يعنى «وَ أنَا مَولى

ص: 344


1- . الخصائص: ص 93.
2- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
3- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 209.
4- . كنز العمّال: ج 15 ص 91.
5- . السراج المنير بشرح الجامع الصغير: ج 1 ص 320.

همچنين سَمهودى اين حديث را از عامر ابوليلى بن ضَمره و حذيفة بن اسيد نقل كرده است. در آخر اين نقل حضرت در مورد اهل بيت عليهم السلام فرمود: من اين را براى ثقلين از خدا خواسته ام و خدا خواسته ام را برآورده است. پس از آنان پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و به ايشان نياموزيد كه از شما داناترند. سمهودى سپس مى گويد:

اين حديث را ابن عقده در «الموالاة» از طريق عبداللّه بن سِنان از ابوالطُفَيل، از عامر بن ليلى بن ضَمره و حذيفة بن اسيد غِفارى نقل كرده است. همچنين ابوموسى مدينى در «فضائل الصحابة» اين حديث را از طريق ابن عقده نقل كرده و گفته است: اين حديث جدّا غريب است. حافظ ابوالفتوح عِجلى نيز در كتابش «الموجز فى فضائل الصحابة» اين حديث را آورده است.(1)

از اين حديث عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام و افضليت او از ديگران اثبات مى شود.

نيز سهمودى روايت ديگرى نقل كرده كه در آن دو حديث غدير و ثقلين با هم آمده اند. وى مى نويسد: از ابوالطُّفَيل نقل شده كه روزى على عليه السلام برخاست و خداى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود: هر كس را در روز غدير خم حضور داشته سوگند مى دهم كه برخيزد، و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيده اند و به خاطر سپرده اند، نه آنان كه از ديگران شنيده اند و آگاه گشته اند.

هفده مرد برخاستند كه خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايّوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان و مردانى از قريش در شمار ايشان بودند. على عليه السلام به آنان فرمود: آنچه را شنيده ايد عرضه كنيد. آنان گفتند: شهادت مى دهيم كه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشتيم.

وقتى نيمروز فرارسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و دستور داد تا شاخ و برگ زائد درختان آنجا را زدودند و بر آنها پارچه هايى افكندند، و همه را به نماز فراخواند. ما به

ص: 347


1- . جواهر العقدين مخطوط .

احمد بن حنبل در مسند خود با سند خود از رياح بن حارث نقل كرده است: چند مرد در رَحبه نزد على عليه السلام آمدند و گفتند: درود بر تو اى مولاى ما. على عليه السلام فرمود: چگونه من مولاى شمايم، حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟ گفتند: ما در روز غدير خم شنيديم كه فرستاده خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. رباح مى افزايد: چون آنان از آنجا رفتند، به دنبالشان رفتم و پرسيدم: اينان كه بودند ؟ گفتند: گروهى از انصار كه ابوايّوب انصارى نيز در ميانشان بود.

همچنين با سند خود از رياح بن حارث نقل كرده است: گروهى از انصار را ديدم كه در رَحبه نزد على عليه السلام آمدند. حضرت فرمود: شما كيستيد ؟ گفتند: موالى تو اى اميرالمؤمنين. سپس معناى آن را ذكر كرده است.(1)

همچنين عده اى ديگر عين اين خبر را و يا با كمى تفاوت نقل كرده اند: ابوالقاسم طبرانى با دو سند از رياح بن حارث، سبط بن جوزى در دو كتاب خود از كتاب «الفضائل» احمد بن حنبل و از محب الدين طبرى، ابن كثير دمشقى از طريق احمد بن حنبل و از طريق ابن ابى شَيبه، عطاءاللّه محدّث شيرازى از زرّ بن حُبَيش، ملاّ على قارى از «الرياض» و احمد بن حنبل.(2)

ب. استدلال به آن

اين حديثى كه پيشوايان اهل سنت در كتاب هاى خود آورده اند، از ادله روشن دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. زيرا اگر مراد از «مَولى» در حديث غدير ياور يا مانند آن بود، سخن على عليه السلام كه «چگونه من مولاى شمايم حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟ » معناى درستى نداشت ! چرا كه در آن صورت بايد مى فرمود: چگونه من محبّ يا ناصر يا محبوب شما هستم، حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟

ص: 349


1- . مسند احمد: ج 5 ص 419.
2- . المعجم الكبير: ج 4 ص 173. تذكرة الخواصّ: ص 13، باب دوم در فضائل على عليه السلام. الرياض النضرة: ج 2 ص 222، 223. تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 347، 348. الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام مخطوط . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 574 .

افزون بر اين، پيشتر گذشت كه ابن حجر در «الصواعق المحرقة» تصريح كرده است كه ابوبكر و عمر از مَولى معناى «أولى به پيروى و نزديكى» فهميده اند. ابن حجر در اين باره به سخن عمر درباره على عليه السلام؛ يعنى «او مولاى من است» استشهاد كرده بود. اكنون بار ديگر گفتار ابن حجر را مى آوريم تا استدلالات كامل شود. وى مى نويسد:

گيريم كه مَولى به معناى «أولى» باشد، ولى نمى پذيريم كه مراد از آن «أولى به امامت» باشد، بلكه مراد «أولى به پيروى و نزديكى» است. مانند سخن خدا كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بى گمان نزديك ترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه او را پيروى كردند» .

هيچ سخن قطعى و ظاهرى در نفى اين احتمال وجود ندارد، بلكه واقعيت همين است. چرا كه ابوبكر و عمر نيز همين را فهميده اند و اين دو تو را در فهم حديث بسنده اند. اين دو پس از اينكه حديث را شنيدند گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى هر زن و مرد مؤمنى گشتى. اين را دارقطنى نقل كرده است. دارقطنى همچنين روايت كرده كه به عمر گفته شد: با على عليه السلام رفتارى مى كنى كه با هيچ يك از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين رفتارى ندارى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.

ما سخن اينان را با گفتار خودشان پاسخ مى دهيم: گيريم كه احتمال اينكه مراد از «مَولى» ، «أولى به پيروى» باشد، مطابق واقع و دليل آن فهم ابوبكر و عمر باشد، زيرا فهم اين دو تن در حديث حجّت است. اما معناى اين «اولويّت به پيروى» چيست كه عمر را بر آن واداشت تا با اميرالمؤمنين عليه السلام رفتارى متفاوت با ديگران داشته باشد و او را بر ديگران مقدّم بدارد و تكريم و احترام كند و بزرگ بدارد ؟ تا جايى كه مردم به شگفت آيند و از او در اين باره بپرسند و او پاسخ دهد: زيرا او مولاى من است.

معناى حديث غدير بر پايه فهم ابوبكر و عمر اين است: هر كس من نسبت به او اولى به پيروى ام، على عليه السلام نسبت به او اولى به پيروى است؛ يعنى على عليه السلام در اولويّت به پيروى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است.

ص: 351


1- . آل عمران / 68 .

به اين اولويّت در قرآن كريم اشاره شده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» . همچنين مى فرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسُولُهُ أمرا أن يَكُونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم»(2): «هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه هر گاه خدا و فرستاده اش به امرى حكم كنند در آن امر اختيارى از خود داشته باشند» .

آيا اين معنايى جز اولويّت به تصرّف دارد ؟

آيا اين اولويّت جز ولايت عامه است ؟

آيا ولايت عامّه چيزى جز امامت است ؟

افزون بر اين، هنگامى كه تقدّم اميرالمؤمنين عليه السلام بر عمر بن خطّاب ثابت شد، تقدّم او به اجماع مركّب(3) بر ابوبكر بن ابى قحافه نيز ثابت مى شود. از اين هم بگذريم، بى گمان تقدّم على عليه السلام بر عمر بطلان خلافت عمر را اثبات مى كند، و بطلان خلافت عمر نشان دهنده بطلان خلافت ابوبكر است.

همچنين، تقدّم على عليه السلام بر بقيه صحابه، افضليت او از عثمان را مى رساند. بنا بر اين، بطلان خلافت عثمان نيز ثابت مى شود، و بطلان خلافت عثمان بطلان خلافت ابوبكر و عمر را در پى خواهد داشت.

اين حديث همچنين، نشان مى دهد كه ترك انتخاب على عليه السلام براى خلافت از سوى عمر و سپردن كار به شورى بيداد و ظلم است، و ستمكار و بيدادگر شايسته امامت نيست. باز هم وقتى بطلان خلافت عمر ثابت شود، بطلان خلافت خليفه پيش از او - ابوبكر - و خليفه پس از او - عثمان - نيز ثابت خواهد شد.

ص: 352


1- . احزاب / 6 .
2- . احزاب / 36.
3- . اجماع مركّب: اتفاق در حكم با وجود اختلاف در مأخذ و منشأ آن. التعريفات: ج 1 ص 4 مترجم .
قرينه 22 : سخن عمر به كسى كه داورى على عليه السلام را نپذيرفت

همچنين دليل و قرينه اى ديگر براى معناى أولى براى كلمه مولى، روايتى است كه خوارزمى نقل كرده است. وى با سند خود از ابوجعفر نقل كرده است: دو باديه نشين - كه با هم نزاع داشتند - براى داورى نزد عمر آمدند. عمر به على عليه السلام گفت: يا اباالحسن، ميان اين دو داورى كن.

على عليه السلام يكى از آن دو را محكوم كرد. فرد محكوم شده گفت: آيا اين بين ما داورى كند ؟ ! عمر به سوى آن مرد جهيد و گريبانش را گرفت و كشيد و گفت: واى بر تو، مى دانى اين كيست ؟ اين مولاى من و مولاى هر مؤمنى است، و هر كس على عليه السلام مولايش نباشد مؤمن نيست.(1)

عده اى از بزرگان اهل سنت نيز اين خبر را نقل كرده اند. از جمله: محب الدين طبرى در دو كتاب خود «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، و مى گويد: اين خبر را ابن سمّان در «الموافقة» آورده است.

همچنين ابن حجر مكّى از دارقطنى و احمد بن فضل، و احمد بن فضل گفته كه ابن سمّان آن را در كتاب «الموافقة» آورده است. محمد بن اسماعيل امير يمانى نيز از محبّ طبرى و احمد بن عبدالقادر عجيلى از دارقطنى نقل كرده است.(2)

روشن است كه در اين مقام مجالى براى بيان معانى محبّ و ناصر و محبوب نيست، چرا كه مرد باديه نشين از پذيرش داورى امام عليه السلام سر باز زد، و از اين رو در پاسخ به سخن او به ناچار بايد سخنى گفته شود كه صلاحيت امام عليه السلام براى منصب داورى را اثبات كند، و پر واضح است كه محبّ و ناصر و محبوب بودن حضرتش مفيد صلاحيت براى داورى نيست.

ص: 353


1- . مناقب خوارزمى: ص 97.
2- . الرياض النضرة: ج 2 ص 224، 225. ذخائر العقبى: ص 67 ، 68 . الصواعق المحرقة: ص 107. وسيلة المآل مخطوط . الروضة النديّة: ص 54 . ذخيرة المآل (مخطوط) .

بنا بر اين، مراد از گفتار عمر معنايى برتر از معانى محبّ و ناصر و محبوب است؛ و آن ولايت در داورى و تصرّف در امور است كه مطلوب نيز همين است.

قرينه 23 : شادباش ابوبكر و عمر در روز غدير و «بَخٍ بَخٍ» گفتن آنان
اشاره

از ديگر ادله و قرائن معناى أولى براى مَولى اين است كه عمر بن خطّاب در روز غدير به على عليه السلام شادباش گفت، زيرا على عليه السلام مولاى كسانى شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى آنان بود.

دارقطنى - چنانكه در «الصواعق» آمده - و عاصمى در «زين الفتى» گفته اند كه ابوبكر نيز در شادباش گفتن به على عليه السلام با عمر همراه بوده است.

الف. راويان خبر شادباش گفتن عمر

خبر شادباش گفتن عمر را گروه پرشمارى از سرشناسان اهل سنت و پيشوايان بزرگ ايشان روايت كرده اند؛ از جمله:

1. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى

2. احمد بن محمد بن حنبل شيبانى

3. عبداللّه بن احمد بن حنبل

4. حسن بن سفيان نَسَوى، ابوالعباس

5 . عبدالملك بن محمد خرگوشى، ابوسعد

6 . احمد بن محمد ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق

7. اسماعيل بن على بن حسين، ابن سَمّان

8 . عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى

9. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى

10. ملاّ عمر بن محمد بن خضر اردبيلى

11. يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى

ص: 354

12. احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين

13. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه جوينى

14. محمد بن عبداللّه ولى الدين خطيب

15. محمد بن يوسف زرندى، جمال الدين

16. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير

17. على بن شِهاب الدين همدانى

18. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى

19. على بن محمد، ابن صبّاغ، نورالدين

20. حسين بن معين الدين يزدى ميبدى

21. عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيل الدين واعظ

22. محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى

23. محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى

24. محمد بن معتمدخان بدخشانى

25. محمد صدر عالم

26. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير

ب. وجه دلالت

بى گمان، اين شادباش دلالت مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم به مرتبتى عظيم و فوق همه مراتب و مناصب دست يافت. گواه اين سخن آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بسيارى از موارد، فضائل و مناقبى را براى على عليه السلام بيان فرمود، ولى روايت نشده كه در يك مورد از آنها صحابه به گونه اى كه عمر در روز غدير به امام عليه السلام شادباش گفت، شادباش گفته باشند.

اگر مراد از «ولايت» تنها اين باشد كه على عليه السلام در روز غدير ناصر يا محبّ يا محبوب مؤمنان شد، لازمه تبريك عمر به حضرتش به اين سبب آن است كه ولايت به

ص: 355

معانى يادشده بزرگ ترين فضيلت وى باشد. ولى بنا بر نقل راويان ثقه، امام عليه السلام فضائل و مناقبى دارد كه قطعا از معانى يادشده بزرگ تر است. از اين رو، مراد از ولايت معنايى بالاتر از اين معانى است؛ و آن معنى ولايت در تصرّف است.

گفته اند: مراد محبوبيّت مطلق بوده، و پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم محبوبيّت مطلق را كه براى شخص خودش وجود داشت براى على بن ابى طالب عليه السلام اثبات و واجب كرد. اين جايگاهى بس والا است، و از اين رو ابوبكر و عمر به على عليه السلام تبريك گفتند.

در پاسخ مى گوييم: اين محبوبيت مطلق كه با محبوبيت مطلق پيامبر صلى الله عليه و آله يكسان است، عصمت و افضليت على عليه السلام بر ديگر صحابه را اثبات مى كند، زيرا شكى نيست كه محبوبيت ديگر صحابه در حدّ محبوبيت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. در اين صورت، مطلوب ما كه امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است اثبات مى گردد.

اين شادباش از كسانى به جز ابوبكر و عمر نيز به ثبت رسيده است. در روز غدير ديگر صحابه، بلكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هم به على عليه السلام شادباش گفته اند. اين مطلب بر كسانى كه كتاب هاى «مرآة المؤمنين» و «معارج النبوة» را خوانده اند آشكار است.

مؤلف «معارج النبوة» از «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل كرده كه پس خطبه غدير براى على عليه السلام خيمه اى بر پا شد، و او در آن نشست و مردم به نزد او مى آمدند و به آن مناسبت به او تبريك مى گفتند. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به مادران مؤمنان - يعنى همسرانش - دستور داد كه نزد على عليه السلام بروند و به او تبريك بگويند. از جمله اصحاب، عمر بن خطّاب بود كه نزد على عليه السلام رفت و به او گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ: آفرين، به تو اى پسر ابوطالب ... .(1)

از اين امور روشن مى شود كه در روز غدير براى امامت على عليه السلام از مردم پيمان گرفته شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داد كه نزد على عليه السلام روند و براى بيعت در پيشگاه او بايستند.

ص: 356


1- . معارج النبوة: ج 2 ص 318.
ج. اعتبار «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير»

از آنجا كه مطلب پيشين از كتاب هاى «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل شد، مناسب است كه اعتبار اين سه كتاب اثبات شود. براى اثبات اعتبار اين سه كتاب، اعتماد دهلوى به اين كتاب ها در باب مطاعن كتابش «تحفه اثنى عشريه» كافى است.

وى در آنجا براى پاسخ به طعن چهارم از مطاعن ابوبكر به «معارج النبوة» و «حبيب السير» ، و براى پاسخ به طعن سوم از مطاعن ابوبكر به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد كرده است. دهلوى تصريح كرده كه اين سه كتاب از كتاب هاى معتبر هستند. همچنين دهلوى در پاسخ به طعن يازدهم از مطاعن ابوبكر به اين كتاب ها استناد و اعتماد كرده است.

اعتبار «حبيب السير» و «معارج النبوة» از سخنان حسام الدين سهارنپورى در «مرافض الروافض» نيز ثابت مى شود. وى در پاسخ به اينكه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را از ابلاغ سوره برائت عزل فرمود، به اين دو كتاب اعتماد كرده است.

سهارنپورى در مقدمه كتابش «مرافض الروافض» اين سه كتاب را در شمار مصادرى آورده كه به آنها اعتماد و از آنها نقل كرده، و تصريح نموده كه اينها كتاب هاى معتبرى هستند.

همچنين صاحب كتاب «مرآة الاسرار» به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد و در كتابش از آنها نقل كرده است. «حبيب السير» در «كشف الظنون» كتابى سودمند و معتبر خوانده شده است.

قرينه 24 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ...

يكى ديگر از دلائل استفاده امامت و ولايت از حديث غدير، يكى از نقل ها و مضامين حديث غدير است:

ص: 357

ابوالعباس ابن عقده در كتاب خود «الولاية» با سند خود از عبداللّه بن اسعد بن زراره از پدرش نقل كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى اويم على مولاى او است. به من وحى شده كه على اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان و رهبر سپيد پيشانيان است.(1)

تنها يكى از اين اوصاف جليل براى دلالت به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و جانشينى بلافصل او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله كافى است، چه رسد به اينكه همگى در يك حديث گرد آمده باشند. اين صفات دلالت حديث غدير را به امامت و جانشينى تقويت مى كنند.

ابوسعيد مسعود بن ناصر سِجِستانى نيز در «كتاب الولاية» با سند خود از عبداللّه بن اسعد بن زراره، از پدرش نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. اين پايان حديث بزّاز است، ولى در نقل شروطى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سپس فرمود: به من وحى شده كه على سه ويژگى دارد: اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان و رهبر سپيدپيشانيان است.(2) شرح حال ابن عقده و ابوسعيد سِجِستانى نيز پيشتر گذشت.

قرينه 25 : خطبه غدير در كتاب «توضيح الدلائل»
اشاره

از جمله قرائن و ادله دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، خطبه روز غدير به نقل اهل سنت است:

الف. متن خطبه غدير به نقل عامه

سيد شهاب الدين احمد خطبه روز غدير خم را چنين روايت كرده است:

ستايش و سپاس خداى را به سبب نعمت هايش به من و احسانش درباره عترت و خاندانم. در برابر پيشامدهاى بد دنيا و مهلكه هاى آخرت از او يارى مى خواهم.

ص: 358


1- . «كتاب الولاية» اثر ابن عقده است كه نزد سيد على بن طاووس حلّى موجود بوده، و او حديث مذكور را از اين كتاب روايت كرده است: اليقين: باب 37.
2- . «كتاب الولاية» اثر ابوسعيد مسعود بن ناصر سِجِستانى است. اين كتاب نزد سيد على بن طاووس حلّى موجود بوده، و او حديث مذكور را از اين كتاب روايت كرده است: اليقين: باب 37.

خوانند. آنان اهل حق و معدن راستى اند. در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كج روى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و درهم كوبند، و به دنبال نادان نروند.

اى مردم، خدا مرا و اهل بيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است. ما نخستين آفريدگان خداييم. چون ما را آفريد، به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت و هر طينتى را به ما زنده گرداند.

سپس افزود: اينان برگزيدگان امت من و حاملان علم من و گنجينه داران سرّ من و سرور مردم زمين اند. به حق فرا مى خوانند و به راستى خبر مى دهند. شك نمى كنند و به ترديد نمى افتند و به پشت سر باز نمى گردند و پيمان نمى شكنند. اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانى اند كه به راه راست مى روند.

هدايت يافته كسى است كه با طاعت و ولايت آنان نزد من آيد و گمراه كسى است كه از آنان منحرف شود و با دشمنى آنان به نزد من آيد. دوست داشتن آنان ايمان و دشمنى شان نفاق است. آنان امامان هادى و ريسمان هاى استوار احكام اند. كارهاى نيك به سبب آنان به سرانجام مى رسد، و آنان وصيت خدا به پيشينيان و پسينيان اند.

آنان ارحامى هستند كه خدا براى پيوستن به آنها از شما پيمان گرفته و فرموده است: «از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مى كنيد و از بريدن از ارحام پروا كنيد چرا كه خدا همواره مراقب شماست» .(1)

سپس شما را به دوستى آنان برانگيخت و فرمود: «بگو براى پيام آورىِ خود مزدى از شما نمى خواهم مگر دوستى خويشاوندانم را» .(2) آنان اند كه خدا پليدى را از ايشان دور كرده و از ناپاكى پاكشان ساخته است.(3) همانان كه چون سخن گويند راست

ص: 360


1- . نساء / 1.
2- . شورى / 23.
3- . اشاره به آيه تطهير است: احزاب / 33.

گويند، و چون از ايشان پرسش شود به پاسخ دانايند، و چون امانتى نزدشان نهاده شود امانتدار اند.

ده ويژگى در آنان گرد آمده كه جز در عترت و خاندان من گرد نيامده است: بردبارى و دانش و پيامبرى و شرف و بخشندگى و دليرى و راستى و پاكى و پاكدامنى و حكمت. از اين رو، آنان كلمه تقوى و وسيله هُدى و حجت عظمى و ريسمان استوار اند. ايشان بر پايه سخن خداوندتان اولياى شمايند، و آنچه شما را به آن فرمان مى دهم از قول خداوند شماست.

آگاه باشيد ! هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى رسان، و هر كس او را وا نهد رهايش كن.

خدا درباره على سه چيز را به من وحى كرده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگانِ باتقوى و پيشواى سفيدپيشانيان است. هر آينه، آنچه را مأمور رساندنش بودم از سوى خدا به شما رساندم، و آنان را در ميان شما به خدا مى سپارم و از خدا براى خود و شما آمرزش مى خواهم.

اين متن خطبه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه هم فرموده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و هم فرموده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگان باتقوى و پيشواى سپيدپيشانيان است. معلوم است كه تنها يكى از اين صفات كافى است تا براى اثبات امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام به آن استدلال شود.

ب. وجوه دلالت خطبه بر امامت اهل بيت عليهم السلام

افزون بر آنچه گذشت، اين خطبه از چند وجه بر امامت اهل بيت عليهم السلام دلالت مى كند:

وجه اول

پيامبر صلى الله عليه و آله به امتش دستور داد تا نسبت به اهل بيت عليهم السلام مطيع و فرمانبردار باشند. بى ترديد اين مستلزم امامت و خلافت است، زيرا معقول نيست آنكه به اطاعت مأمور

ص: 361

است، امام و مطاعِ مأموم باشد. همچنين، اين امر مقتضى افضليت مطاع است و افضليت مستلزم امامت است. اين امر دليل عصمت نيز هست و عصمت امامت را در پى دارد.

وجه دوم

پيامبر صلى الله عليه و آله اهل بيتش را به پيشگامان در ايمان وصف كرده است. اين وصف مستلزم افضليت و افضليت مستلزم امامت است.

وجه سوم

معناى سخن «ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا خوانند» اين است كه اهل بيت عليهم السلام كسانى اند كه صحابه را به معروف امر و از منكر نهى مى كنند. از اين رو، اگر يكى از صحابه به جاى ايشان در منصب جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله جاى گيرد، امر معكوس (و خلاف سخن پيامبر صلى الله عليه و آله) خواهد گشت.

وجه چهارم تا دهم

جملاتى از اين خطبه به روشنى به افضليت دلالت مى كند؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:

در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و فرو كوبند و به دنبال نادان نروند.

خدا مرا و اهل بيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است.

ما نخستين آفريدگان خداييم.

به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت.

اينان برگزيدگان امت من هستند.

اينان حاملان علم من و خزانه داران سرّ من ... هستند.

وصف اهل بيت عليهم السلام به «سروران مردم زمين» .

ص: 362

وجه يازدهم

«اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانى اند كه به راه راست مى روند» نصّ صريح بر امامت اهل بيت عليهم السلام است.

وجه دوازدهم

جمله «هدايت يافته كسى است كه با طاعت آنان نزد من آيد» صريح است كه طاعت اهل بيت عليهم السلام واجب است. بنا بر اين، آنان اند كه مطاعِ صحابه اند، نه بر عكس.

وجه سيزدهم

سخن «آنان امامان راهيافته اند» نصّ صريح در امامت ايشان است.

وجه چهاردهم

سخن «ده خصلت در آنان گرد آمده ... » دليل افضليت مطلق است.

اضافه بر اينها، جملات ديگرى از اين خطبه به امامت اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام و نكوهش مخالفان و دشمنان ايشان دلالت مى كند، مثل: «و آنان كه ستم كرده اند به زودى خواهند دانست كه به كدام عاقبت باز خواهند گشت» .(1)

ج. ستايش صاحب «توضيح الدلائل»

و اما سيد شِهاب الدين صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» كه خطبه مذكور را نقل كرده ، بى گمان از دانشمندان بزرگ اهل سنت است. از اين رو، مى بينيم كه مولوى شاه سلامه اللّه در كتاب خود «معركة الآراء» از انكار رواياتى كه شهاب الدين نقل كرده عاجز بوده، و كتاب او را دليل روايت فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از سوى اهل سنت به حساب مى آورد. بنا به گفته خود سيد شهاب الدين، وى نوه قطب الدين ايجى است.

در مورد كتاب «توضيح الدلائل» نيز، رأى شيخ شيخِ سلامه اللّه بن بركه اللّه صديقى بدايونى كانپورى (م 1271 ق) براى احتجاج و استشهاد ما به آنچه در كتاب «توضيح

ص: 363


1- . شعراء / 227.

مردم گريان و نالان به سوى رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى شتافتند و مى گفتند: اى فرستاده خدا، ما از تو كناره نگرفتيم، بلكه سربار شدن بر تو را ناپسند مى داريم. از نارضايتى رسول اللّه به خدا پناه مى بريم. در اين هنگام، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از ايشان راضى شد.(1)

ب. دلالت حديث ابن مغازلى

در اينجا بايد ديد جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به خدا چيست ؟ جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به خدا در قرآن خليفه خدا در زمين و از سوى او حاكم بر مردم است. خداوند به داوود عليه السلام فرمود: «إنّا جَعَلناكَ خَليفَةً فِى الأرضِ فَاحكُم بَينَ الناسِ بِالحَقِّ»(2): «ما تو را در زمين خليفه قرار داديم پس به حق ميان مردم حكم كن» .

بدون شك پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از داوود عليه السلام افضل است. رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرستاده و شاهد خدا، و نيز از سوى وى مبشّر و نذير بود. خداوند مى فرمايد: «إنّا أرسَلناكَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذيرا»(3): «بى گمان ما تو را گواه و مژده دهنده و بيم دهنده فرستاديم» .

نكته ديگر اينكه طاعت پيامبر صلى الله عليه و آله مقرون به طاعت خدا و نافرمانى او مقرون به نافرمانى از خداست:

«مَن يُطِعِ الرَسُولَ فَقَد أطاعَ اللّه َ»(4): «هر كس پيامبر را فرمان برد بى گمان خدا را فرمان برده است» .

«مَن يُشاقِقِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ فَإنَّ اللّه َ شَديدُ العِقابِ»(5): «هر كس با خدا و پيامبرش مخالفت كند بى گمان خدا سخت كيفر است» .

ص: 365


1- . مناقب ابن مغازلى: ص 25.
2- . ص / 26.
3- . احزاب / 45. فتح / 8 .
4- . نساء / 80 .
5- . انفال / 13.

نسايى نيز اين حديث را با سند خود از عايشه بنت سعد و عامر بن سعد (از سعد) روايت كرده است.(1)

ب. دلالت حديث ابن كثير

از اين حديث، به قرينه لفظ: المُؤَدّى عَنّى: نماينده من، فهميده مى شود كه مراد از «مَولى» محبّ و ناصر و مانند اينها نيست، بلكه مراد از آن جانشين و امام است، زيرا او كسى است كه احكام را از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله ادا مى كند.

صريح تر از اين حديث، حديث ديگرى است كه آن را نيز ابن كثير از امام احمد از يحيى بن آدم - كه در حجة الوداع حاضر بوده - روايت كرده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در آن روز فرمود: على از من است و من از على هستم. كسى جز من يا على چيزى را از جانب من ادا نمى كند.(2)

قرينه 28 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس خدا و من مولايش هستيم اين على...

يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت، خبرى است كه سيد على بن شهاب الدين همدانى (م 786 ق) روايت كرده است. وى مى نويسد:

از ابوالحمراء خادم رسول اللّه صلى الله عليه و آله روايت شده است كه در اواخر عمر خود به يكى از رفقايش گفت: ماجرايى را برايت بازگو مى كنم كه آن را به دو چشم ديده و به دو گوش شنيده ام:

پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه بازگشت و بر عايشه وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. عايشه كسى را به سوى ابوبكر فرستاد و او را فراخواند و آمد. وقتى نزديك شد و حضرت او را ديد، دانست كه عايشه كسى جز سيد عرب را فراخوانده است.

از اين رو از نزد عايشه بيرون رفت و بر حفصه وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. حفصه كسى را به سوى عمر فرستاد و او را فراخواند و عمر آمد.

ص: 367


1- . الخصائص: ص 100.
2- . تاريخ ابن كثير: ج 5 ص 213.

وقتى نزديك شد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد، دانست كه حفصه كسى جز سيد عرب را فراخوانده است.

از اين رو از نزد حفصه بيرون رفت و بر ام سلمه - كه از بهترين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بود - وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. او كسى را به سوى على عليه السلام فرستاد و او را فراخواند.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: اى ابوالحمراء، صد تن از قريش و هشتاد تن از عرب و شصت تن از غير عرب و چهل تن از حبشيان را نزد من بياور. وقتى مردم جمع شدند، حضرت فرمود: صحيفه اى از پوست دبّاغى شده برايم بياور. من نيز آوردم.

سپس حضرت مردم را مانند صف هاى اقامه نماز به پا داشت و فرمود: اى مردم، آيا خدا از من به من سزاوارتر نيست و مرا امر و نهى نمى كند ؟ آيا چنين نيست كه من حقّى ندارم كه خداى را امر و نهى كنم ؟ مردم گفتند: چرا اى فرستاده خدا.

حضرتش فرمود: هر كس خدا و من مولاى او هستيم، اين على مولاى او است. او شما را امر و نهى مى كند و شما حق نداريد او را امر و نهى كنيد. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن، و هر كس او را يارى كند يارى فرما، و هر كس او را وا نهد وا نِه. خدايا، تو بر آنان گواهى كه من ابلاغ و خيرخواهى كردم.

(اينها در آن صحيفه نوشته شد و) پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد آن صحيفه سه بار بر ما خوانده شود. سپس سه بار فرمود: هر كس مى خواهد از اقرار خود بازگردد و آن را فسخ كند.

ما سه بار گفتيم: از اينكه از اقرار خود بازگرديم و آن را فسخ كنيم به خدا و پيامبرش پناه مى بريم. پيامبر صلى الله عليه و آله هم صحيفه را بست و با مهرهايى آن را مهر كرد، و فرمود: اى على، صحيفه را نزد خود نگاه دار. هر كس اين پيمان را شكست و صحيفه را در هم پيچيد من دشمن او خواهم بود.

ص: 368

سپس اين آيه را خواند: «وَ لا تَنقُضُوا الأيمانَ بَعدَ تَوكيدِها وَ قَد جَعَلتُمُ اللّه َ عَلَيكُم كَفيلاً»(1): «سوگندها را پس از استوار ساختن آنها نشكنيد در حالى كه خدا را ضامن و گواه خود گرفته ايد» . و افزود: تا همچون بنى اسرائيل شويد كه بر خود سخت گرفتند و خدا نيز بر آنان سخت گرفت. و نيز اين آيه را خواند: «فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(2): «و هر كس پيمان شكند به زيان خود پيمان شكنى كرده است» .(3)

اين حديث از قوى ترين ادلّه است در اينكه «مَولى» در حديث غدير به معناى امام و اولى بالتصرّف است.

قرينه 29 : سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است و...

از ديگر قرائنِ دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، حديثى است كه سيد على همدانى (م 786 ق) روايت كرده است: از فاطمه عليهاالسلام نقل شده كه فرمود: رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است، و هر كس من امام او هستم على امام او است.

و اما سيد على بن شِهاب الدين بن محمد بن محمد همدانى - كه اين حديث و حديث قبلى را روايت كرده - از دانشمندان بزرگ و عارفان پرآوازه اهل سنت است.

دانشمندان عامه مانند عبدالرحمن بن احمد جامى در كتاب «نفحات الأنس من حضرات القدس» و محمود بن سليمان كفوى در كتاب «كتائب الأعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار» و نورالدين جعفر بدخشانى در كتاب «خلاصة المناقب» و شيخ احمد قشاشى در كتاب «السمط المجيد فى سلاسل أهل التوحيد» و شاه ولى اللّه دهلوى در كتاب «الانتباه فى سلاسل أولياء اللّه» و صاحب «نزهة الخواطر» او را ستوده اند.(4)

ص: 369


1- . نحل / 91.
2- . فتح / 10.
3- . مودّة القربى. رجوع شود به: ينابيع المودّة: ص 250.
4- . نزهة الخواطر: ج 2 ص 84 .

در مقابل آنان در كتاب «عوالم العلوم» فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانسته اند آورده است.(1)

به عنوان اشاره: در حديث غدير سيزده قرينه مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » مبيّن معناى آن است كه هر يك به تنهايى براى اثبات آن كافى است، حتى اگر هيچ كدام هم نبودند باز معنى واضح بود. جا دارد به طور فهرست وار آنها را ذكر كنيم:

قرينه اول

در آغاز، پيامبر صلى الله عليه و آله «اولى به نفس بودن» خداوند و بعد خود را مطرح كردند و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين عليه السلام به كار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه آن حضرت بر كسى پوشيده نيست.

قرينه دوم

آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » كه در نهايت مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمابَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(2) درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شده است.

قرينه سوم

متوقف كردن مردم در بيابان، آن هم به مدت سه روز و اجراى برنامه اى حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و مطالب تنظيم شده و دقيق آن و ساير برنامه هايى كه به عنوان يك اجتماع سه روزه در عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى و فوق العاده است؛ از قوى ترين ادله بر معناى مهم مولى است.

قرينه چهارم

اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مى روم، قرينه خوبى

ص: 371


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 59 .
2- . مائده / 67 .

است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از شهادت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.

قرينه پنجم

پيامبر صلى الله عليه و آله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچيك از احكام الهى نفرمودند.

قرينه ششم

تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حالى كه درباره هيچ يك از احكام الهى چنين ترسى نبود. معلوم است كه تعيين جانشين همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمى پذيرند.

قرينه هفتم

آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1) نيز مانند آيه فوق درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده، و لزوما بايد مهمترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.

قرينه هشتم

مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شده، به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.

قرينه نهم

بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند معلوم مى كند كه از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.

ص: 372


1- . مائده / 3.

اعترافات دانشمندان بزرگ اهل سنت به مفاد حديث غدير

اشاره

اعترافات دانشمندان بزرگ اهل سنت به مفاد حديث غدير(1)

هر يك از وجوه استوار و ادلّه آشكارى كه پيشتر بيان شد - در صورت انصاف مخاطبان - براى اثبات مطلوب اماميه بسنده است. افزون بر آنچه گذشت، بسيارى از دانشمندان بزرگ اهل سنت به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام تصريح كرده، و آشكارا بر مطلوب شيعه تنصيص كرده اند ! بى گمان، سخنى از سخنان اينان براى دفع شبهه هاى مشكّكان و تأويلات منكران كافى است.

اينك نص كلام جماعتى از آنان:

1 - محمد بن محمد غزّالى (م 505 ق)

ابوحامد محمد بن محمد غزّالى گويد: دانشمندان در ترتيب خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله و چگونگى خليفه شدن كسانى كه خلافت به آنان رسيده اختلاف دارند. بعضى مى گويند خلافت به نصّ است.

دليل آنان در اين مسئله اين آيه است:

«قُل لِلمُخَلَّفينَ مِنَ الأعرابِ سَتُدعَونَ إلى قَومٍ أُولى بَأسٍ شَديدٍ تُقاتِلُونَهُم أو يُسلِمُونَ فَإن تُطيعُوا يُؤتِكُمُ اللّه ُ أجرا حَسَنا وَ إن تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيتُم مِن قَبلُ يُعَذِّبكُم عَذابا أليما»(2):

«به بازماندگان باديه نشين كه از همراهى تو سر باز زدند بگو به زودى به جنگ با قومى سخت زورمند و جنگاور خوانده شويد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند اگر فرمان بريد خدا به شما پاداشى نيكو دهد و اگر روى بر گردانيد چنانكه پيش از اين روى بر گردانديد شما را به عذابى دردناك عذاب خواهد كرد» .

اينان مى گويند: اين آيه نصّ بر خلافت ابوبكر است، زيرا ابوبكر پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله باديه نشينان را به فرمانبردارى فرا خواند و آنان اجابتش كردند.

ص: 374


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 629 - 650 .
2- . فتح / 16.

البته پس از اينها، به سبب شيفتگى به رياست و برداشتن ستون خلافت و يكى شدن پرچم هاى بزرگ، هواى نفس بر آنان چيره گشت و تعداد زياد پرچم ها و سواران زياد و فتح شهرها به نخستين مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند، «و آن را پشت سر افكندند و در برابر آن بهايى اندك ستاندند و چه بد است آنچه ستاندند»(1). (2)

سبط بن جوزى نيز همين سخن غزّالى را با تلخيص در كتابش آورده است.(3)

در مورد كتاب «سرّ العالمين» و نسبت آن به غزّالى، از سخن سبط بن جوزى مشخص شد كه قطعا اين كتاب اثر غزّالى است. همچنين حافظ ذهبى در مورد حسن صبّاح و قلعه اَلَموت مطلبى را از كتاب «سرّ العالمين» نقل كرده و مؤلفش را غزالى معرفى كرده است.(4)

در مورد خود غزالى نيز دانشمندان اهل سنت او را تعظيم و ستايش نموده اند: يافعى و سيوطى و زُرقانى(5): وى را توثيق كرده و نيز او و تأليفات رابسيار ستوده اند. اِسنَوى نيز در كتابش «المهمّات» وى را ستوده است.

2 - مجدود بن آدم سنايى، حكيم ابوالمجد

حكيم ابوالمجد سنايى در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام سروده است:

نايب مصطفى به روز غدير *** كرده بر شرع خود مر او را مير(6)

اين شعر صريح است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير على عليه السلام را نايب خود و امير شرعش گرداند.

ص: 376


1- . آل عمران / 187.
2- . سرّ العالمين: ص 74.
3- . تذكرة الخواصّ: ص 62 .
4- . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 1 ص 500 .
5- . مرآة الجنان: حوادث سال 505 . التنبئة بمن يبعثه اللّه على رأس كلّ المائة: ص 12. شرح المواهب اللَدنية: ج 1 ص 36.
6- . حديقة الحقيقة.

حكيم سنايى از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت است و عبدالرحمن بن احمد جامى در «نفحات الأنس» وى را ستوده، و از كتاب او «حديقة الحقيقة» ياد كرده و از آن به نيكى سخن گفته است.

3 - احمد بن محمد نيشابورى، فريدالدين عطّار همدانى

عطّار همدانى درباره واقعه غدير خم و معناى حديث غدير سروده است:

چون خدا گفته است در خمّ غدير *** با رسول اللّه ز آيات منير

ايّها الناس اين بود الهام او *** ز آنكه از حق آمده پيغام او

گفت رو كن با خلايق اين ندا *** نيست اين دم خود رسولم بر شما

هر چه حق گفته است من خود آن كنم *** بر تو من اسرار حق آسان كنم

چون كه جبريل آمد و بر من بگفت *** من بگويم با شما راز نهفت

اين چنين گفته است قهّار جهان *** حقّ و قيّوم (و) خداى غيب دان

مرتضى والى در اين مُلك من است *** هر كه اين سرّ را نداند او زن است(1)

معناى اين اشعار آن است كه حديث غدير به امر خداوند از رسول خدا صلى الله عليه و آله صادر شده، و معناى اين حديث آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام تنها والى مملكت پيامبر صلى الله عليه و آله است.

عطّار همدانى نزد دانشمندان اهل سنت از مشايخ بزرگ و موصوف به علم و معرفت است. شيخ عبدالرحمن جامى شرح حال او را نوشته و وى را ستايش نموده است.(2) همچنين نصراللّه كابلى و دهلوى در باب يازدهم كتابش «تحفه اثناعشريه» و شيخ بهاءالدين عاملى در كشكولش به شعر عطّار در مورد ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام استناد كرده اند.(3)

ص: 377


1- . مثنوى مظهر حق.
2- . نفحات الانس: ص 599 .
3- . الصواقع مخطوط .
4 - محمد بن طلحة بن محمد قرشى نصيبى، ابن طلحه شافعى(ت 582 - م 652 ق)

كمال الدين، ابوسالم، ابن طلحه شافعى در مورد برادرى اميرالمؤمنين عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله و اينكه حضرت او را در جايگاهى مانند جايگاه خود قرار داد، حديث اخوّت حضرت و نيز حديث غدير را از تِرمِذى نقل كرده است. سپس در مورد مكان حدبث غدير مى گويد:

زمانِ آن هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع در روز هجدهم ماه ذى حجه و مكان آن ميان مكه و مدينه در جايى به نام خمّ، در كنار بركه اى بوده است. از اين رو، آن روز «غدير خمّ» ناميده شده، و على عليه السلام از آن در شعرش - كه پيشتر گذشت - ياد كرده است. اين روز به عيد و موسم تبديل شد، چرا كه زمانى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن على عليه السلام را به اين منزلت اختصاص داد و فقط او و نه ديگران را به آن شرافت بخشيد.

همچنين ابن طلحه شافعى ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام در رَحبه كوفه را از زاذان، و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از كتاب «أسباب النزول» اثر ابوالحسن على واحدى با سندش به ابوسعيد خُدرى نقل كرده، و سپس مى گويد: سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، مشتمل بر لفظ «مَن: هر كس» است كه براى افاده عموم وضع شده است.

از اين رو اقتضا مى كند كه هر انسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مولايش بوده على عليه السلام مولاى او باشد. سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در بردارنده واژه «مَولى» نيز هست. اين واژه در معانى متعددى به كار مى رود كه در آيات قرآن كريم نيز به كار رفته است:

گاه به معناى «أولى» است: خداى تعالى درباره منافقان مى فرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما سزاوارتر است.

ص: 378


1- . حديد / 15.

بارى، شاعران درباره روز غدير بسيار شعر سروده اند. سپس سبط بن جوزى ماجراى شعر سرودن حسّان بن ثابت و تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز اشعارش، و نيز اشعار قيس بن سعد بن عُباده انصارى در صفّين در مورد غدير - كه هر دو پيشتر گذشت - را آورده است.

همچنين اشعار كُمَيت را آورده است:

نَفى عَن عَينِكَ الأرَقُ الهُجُوعا *** وَ هَمّا يَمتَرى عَنهُ الدُمُوعا

لَدَى الرَحمنِ يُشفَعُ بِالمَثانى *** فَكانَ لَنا أبُوحَسَنٍ شَفيعا

وَ يَومَ الدَوحِ دَوحِ غَديرِ خُمٍّ *** أبانَ لَنا الوَلايَةَ لَو أُطيعا

وَ لَكِنَّ الرِجالَ تَبايَعُوها *** فَلَم أرَ مِثلَها خَطَرا مَبيعا

شب بيدارى خواب را از دو چشمت برد و اندوهى اشك آور را (از دلت) زدود. نزد خداى رحمان به وسيله سوره حمد شفاعت مى شود، ولى شفيع ما ابوالحسن على عليه السلام است. پيامبر صلى الله عليه و آله در روزى كه در كنار درختان انبوه غدير خم فرود آمد، ولايت را براى ما آشكار ساخت. اى كاش كه او را فرمان مى بردند. ولى مردان آن را فروختند. من نديده ام كه امر مهمّى مانند آن فروخته شود.

اين ابيات داستان شگفتى دارد كه شيخ ما عمر بن صافى موصلى آن را براى ما بازگفت. او گفت: يكى از آنان اين ابيات را خواند و انديشمندانه به خواب رفت. على عليه السلام را در خواب ديد كه به او مى گويد: ابيات كُمَيت را براى من تكرار كن. او ابيات را خواند تا به «خَطَرا مَبيعا» رسيد. در اينجا، على عليه السلام بيت ديگرى سرود و به شعر كُمَيت افزود:

فَلَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومِ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا

من روزى را مانند آن روز نديدم و نديدم كه حقّى مانند آن حق ضايع گردد.

و آن مرد هراسان از خواب بيدار شد.

ص: 384

اينها گفتار سبط بن جوزى است. او حق مطلب را ادا كرده و آن را با اشعار كُميت و قيس بن سعد و حِميَرى ثابت كرده است. به خصوص اشعار كُمَيت كه بزرگان اهل سنت نيز او را ستوده اند. عبدالرحيم بن عبدالرحمن عباسى در «معاهد التنصيص» شرح حال كُميت را نوشته، و از عده اى مدح و كرامات براى او نقل كرده است. از جمله: ابن قُتَيبه محمد بن انس سلامى اسدى، محمد نوفلى، ابراهيم بن سعد اسدى، نصر بن مزاحم منقرى و محمد بن سهل.(1)

و اما در مورد كتاب «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» ، ابن حجر در «الصواعق المحرقة» و سَمهودى در «جواهر العِقدَين» از آن نقل كرده اند. در مورد خود سبط بن جوزى نيز، دانشمندان اهل سنت او را ستوده و به او اعتماد كرده و از او نقل كرده و او را توثيق نموده اند: ابن خَلِّكان و يافعى و ازنيقى و ذهبى و محمود بن سليمان كفوى و ابن وردى و ابوالمؤيّد خوارزمى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى نوه حافظ ابوالفرج ابن جوزى حنبلى است.

از تأليفات او است: تاريخ بزرگى در 40 جلد به نام «مرآة الزمان فى تاريخ الأعيان» ، تفسيرى در 29 جلد، «شرح الجامع الكبير» ، مجلّدى در مناقب ابوحنيفه، «تذكرة الخواصّ من الأمّة» . ابن خَلِّكان وى را ستوده است. او استاد حافظ شرف الدين است.

همچنين همه دانشمندان اهل سنت به روايات سبط بن جوزى اعتماد كرده، و حتى عده اى از متعصّبانِ آنان در برابر اماميه به اقوال او احتجاج كرده اند؛ كسانى مانند: خواجه كابلى در «الصواقع» ، دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» ، قاضى در «السيف المسلول» آنجا كه براى پاسخ به آنچه مايه طعن بر عمر بن خطّاب شده - يعنى دفع حدّ از مغيرة بن شعبه - در كنار روايات مورّخان و پيشوايانى مانند

ص: 386


1- . معاهد التنصيص فى شواهد التلخيص: ص 381 - 388.
2- . وَفَيات الأعيان: ج 1 ص 405. مرآة الجنان: حوادث سال 654 . مدينة العلوم. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 656 . كتائب اعلام الاخيار مخطوط . تتمّة المختصر: حوادث سال 656 . جامع مسانيد ابى حنيفة: ج 1 ص 70.

بخارى و طبرى و ابن كثير و ابن جوزى به روايت او استناد كرده اند. محمد رشيدالدين دهلوى در «ايضاح لطافة المقال» نيز تصريح كرده كه سبط بن جوزى از پيشوايان ديرين و معتمَد نزد اهل سنت است.

6 - محمد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى

گنجى شافعى حديثى نقل كرده كه در آن رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرموده است: اگر مى خواستم كسى را به جانشينى برگزينم، هيچ كس شايسته تر از تو نبود. سپس نوشته است: اين حديث دالّ بر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به جانشينى نگمارد، ولى حديث غدير دالّ بر به ولايت گماردن؛ يعنى جانشين برگزيدن است. حديث غدير ناسخ حديث پيشين است، زيرا در روزگار پايانى عمر حضرتش صادر شده است.(1)

7 - محمد بن احمد فرغانى، سعيدالدين (م 700 ق)

سعيدالدين فَرغانى در شرح شعر بيت زير از ابن فارض مى نويسد:

وَ أوضَحَ بِالتَأويلِ ما كانَ مُشكِلاً *** عَلىٌّ بِعِلمٍ نالَهُ بِالوصِيَّةِ

على عليه السلام با دانشى كه به سبب وصيت به دست آورده بود، آنچه را مشكل بود با تأويل روشن كرد.

اين بيت نيز مبتدايى است كه خبرش محذوف است، و تقديرش چنين است: بيان و ايضاح على عليه السلام با تأويل مشكلات كتاب و سنّت، به واسطه دانشى بوده كه او به آن نايل شده بود، به سبب اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را وصىّ و جانشين خود گرداند و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. بنا بر ابياتى كه على عليه السلام خود سروده، اين در روز غدير خم بوده است. از جمله آن ابيات اينهاست:

وَ أوصانى النَبىُّ عَلَى اختيارى *** لأُمَّتِهِ رِضىً مِنهُ بِحُكمى

وَ أوجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيكُم *** رَسُولُ اللّه ِ يَومَ غَديرِ خُمّ

ص: 387


1- . كفاية الطالب فى مناقب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام: ص 166، 167.

پيامبر صلى الله عليه و آله با برگزيدن من براى امّتش مرا وصىّ خود گرداند، و اين از سر رضايت او به حكم من بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.

غدير خم آبگيرى است در يك منزلى مدينه به مكه، در راهى كه هم اكنون به آن طريق مُشاة گفته مى شود. روشن كردن مشكلات با تأويل، به دانشى كه به سبب جانشينى به دست آمده از شمار فضائل على عليه السلام است كه به شماره در نمى آيند. رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به آنها اختصاص داد و او آنها را از حضرتش به ميراث برد.

فرغانى همچنين گفته است: بهره على عليه السلام علم، كشف و پرده برداشتن از مشكلات كلام عظيم و كتاب كريم به روشن ترين بيان است؛ كلامى كه از ويژه ترين معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله است. اين به سبب دانشى است كه على عليه السلام داشته و در احاديث نبوى آمده است: «من شهر دانشم و على عليه السلام دروازه آن است» و «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» . همراه با فضائل ديگرى كه به شماره در نمى آيند.(1)

عبدالرحمن جامى و محمود بن سليمان كفوى و چلپى(2): وى را توثيق كرده و ستوده اند. وى شاگرد صدرالدين قونَوى است.

8 - احمد بن على بن عبدالقادر بن محمد مَقريزى، تقى الدين (ت 769 - م 840 ق)

تقى الدين مَقريزى مى نويسد: ابن زولاق (م 387) گويد: در روز هجدهم ماه ذى حجه سال 362 - يعنى روز غدير - عده اى از مصريان و مغربيان و تابعانشان براى دعا جمع مى شوند، چرا كه اين روز روزِ عيد است، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين روز به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام وصيت كرد و او را به جانشينى برگزيد. اين كار ايشان، مُعِزّ(3) را به شگفتى مى آورد. اين نخستين كارى بود كه او در مصر انجام داد.(4)

ص: 388


1- . شرح تائيّه ابن فارض فرغانى .
2- . نفحات الانس: ص 559 . كتائب اعلام الأخيار مخطوط . كشف الظنون: ج 2 ص 265. همچنين رجوع شود به: العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 699 .
3- . مقصود «المُعِزّ لدين اللّه» خليفه فاطمى است كه سرزمين هاى مصر را تصرّف كرد، كه سال 365 هجرى درگذشته است. شَذَرات الذهب: ج 4 ص 347 مترجم .
4- . المواعظ و الاعتبار بذكر الخُطط و الآثار: ج 2 ص 220.

معناى ديگر آزادكننده و آزادشده است. معناى ديگر «أولى» است. خداى تعالى مى فرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما و به عذاب شما سزاوارتر است.

از اين رو، اگر نگوييم اولين معنايى كه از لفظ «مَولى» به اذهان متبادر مى شود مالكِ تصرّف است، حداقل اين واژه يكسان به همه اين معانى منسوب خواهد بود و ما آن را بر همه آنها حمل خواهيم كرد، مگر آن معنايى كه در حق على عليه السلام روا نباشد؛ مانند آزادكرده و آزادشده.

بنا بر اين، مالكِ تصرّف در اين معانى داخل است و آنچه سزاوارتر و مفيد است ملك تصرّف در امت است، و هر گاه على عليه السلام از مؤمنان به خودشان أولى باشد امام خواهد بود. تفصيل اين مطلب در جاى خود آمده است.

ديگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است» . معنايى كه از ولىّ به ذهن متبادر مى شود مالكِ تصرّف است، هر چند در معانى ديگر نيز به كار رود. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: پادشاه ولىّ كسى است كه وليّى ندارد. مراد حضرتش ملك تصرّف در عقد نكاح است؛ يعنى اگر زن خويشاوند پدرى نداشته باشد، امام در نكاح بر او ولايت دارد.

اگر بپذيريم كه «ولىّ» جداگانه معانى ديگرى نيز دارد، بايد بر همه آنها حمل شود. اين بنا بر آن است كه هر لفظى به شكل حقيقى دو معنى دارد. از اين رو واجب است كه هر گاه دليلى دالّ بر تخصيص نباشد، لفظ بر همه آن معانى حمل شود.

نكته ديگر دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كن. اين به برترى على عليه السلام و دورى او از كبائر شهادت مى دهد، زيرا نبى اكرم صلى الله عليه و آله از خدا خواسته تا با هر كس با على عليه السلام دوستى كند دوستى، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كند.

ص: 392


1- . حديد / 15.

اگر روا باشد كه على عليه السلام مرتكب كبيره شود دشمنى با او واجب مى گردد، و هر گاه دشمنى با او واجب باشد خدا هرگز با كسى كه با وى دشمنى كند دشمنى نخواهد كرد. چنانكه با كسى كه با مرتكبان كبائر دشمنى كند دشمنى نمى كند، زيرا در حقيقت چنين كسى از اولياى خدا خواهد بود.

بنا بر اين، اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به طور مطلق و بدون تخصيص خواسته كه خدا دشمن على عليه السلام را دشمن بدارد، به وجود حالتى خاصّ دلالت مى كند كه هيچ گناه كبيره اى با آن حالت آميخته و به آن نزديك نمى شود.

از اينجا روشن مى شود كه معاويه حقيقتا با خدا دشمنى كرد، زيرا بى ترديد او با على عليه السلام دشمنى كرد. و لذا اگر كورى و ناپاكى بيرون و درون و انحراف از عترت پاك و امام نيكان نبود، چگونه روا مى شد كه بر دشمن خدا رحمت فرستند و او را دوست خود گيرند ؟ ! بارى، اگر تنها حديث غدير در مناقب على عليه السلام روايت شده بود، براى بالاتر بودن درجه و والايى منزلت او بسنده مى بود و به برترى اش بر ديگر صحابه حكم مى شد (پايان سخن فقيه حميد) .

12 - محمداسماعيل بن عبدالغنى بن ولى اللّه دهلوى (م 1246 ق)

مولوى محمداسماعيل - برادرزاده مخاطبِ ما عبدالعزيز دهلوى كه شمار بسيارى از مردم هند از او پيروى مى كنند - در رساله اى كه در بيان حقيقت امامت نوشته است، سخن صريحى دارد كه به قول اماميه دلالت مى كند. وى در بيان امورى كه امام در آنها قائم مقام پيامبر صلى الله عليه و آله است مى نويسد:

از آن جمله است ثبوت رياست؛ يعنى چنانكه پيامبران را نسبت به امت نوعى از رياست ثابت است كه به ملاحظه همان رياست ايشان را امت اين رسول مى گويند و اين رسول را رسول اين امت، و در بسيارى از امور دنيويه هم تصرّف رسول در ايشان جارى است. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(1)

ص: 393


1- . احزاب / 6 .

همچنين در مقدّمات اخرويّه ولايت او ثابت است. چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم فرمود: «فَكَيفَ إذا جِئنا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدا»(1): «پس چگونه خواهد بود آنگاه كه از هر امّتى گواهى بياوريم و تو را گواه بر اينان آوريم» .

همانند اين رياست نسبت به كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى ايشان برانگيخته شده براى شخص امام نيز در دنيا و آخرت ثابت است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا نمى دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مى دانيم.

فرمود: اللهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: خدايا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و خداى تعالى فرمود: «يَومَ نَدعُو كُلَّ أُناسٍ بِإمامِهِم»(2): «ياد كن روزى را كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا خوانيم» .

همچنين در اين باره در قرآن كريم آمده است: «وَ قِفُوهُم إنَّهُم مَسؤولُونَ»(3): «و آنان را نگاه داريد كه پرسش شوند» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنان را از ولايت على عليه السلام خواهند پرسيد.(4)

و اما شرح حال شيخ اسماعيل بن عبدالغنى بن ولى اللّه دهلوى به طور مفصل در كتاب «إتحاف نبلاء المتّقين بإحياء مآثر فقهاء المحدّثين» اثر مولوى صدّيق حسن قنوّجى و كتاب «نزهة الخواطر» آمده، و او را ستوده اند.(5)

ص: 394


1- . نساء / 41.
2- . اسراء / 71.
3- . صافّات / 24.
4- . گفتار محمد اسماعيل دهلوى به زبان فارسى است كه با اندكى تغيير از مجلد حديث غدير عبقات الانوار: ج 10 ص 397 نقل شد مترجم .
5- . نزهة الخواطر: ج 7 ص 56 - 61 .

ابطال شبهات دهلوى در دلالت حديث غدير

اشاره

ابطال شبهات دهلوى در دلالت حديث غدير(1)

پس از اثبات دلالت حديث غدير از جهات مختلف، در اينجا لازم است شبهاتى كه دهلوى در اين رابطه مطرح كرده را آورده و پاسخ گوييم:

شبهه اول: احتمال اراده اولويّت در تعظيم
اشاره

دهلوى مى گويد: اگر «مَولى» به معناى «أولى» هم باشد، صله او را «بالتصرّف» قرار دادن از كدام لغت منقول خواهد شد ؟ چرا كه شايد «أولى بالمحبة» و «أولى بالتعظيم» مراد باشد.

پاسخ اين شبهه

اين احتمال نيز مفيد امامت و مبطل مذهب اهل سنت است، چرا كه هر گاه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله به طور مطلق و عامّ، اولى به دوست داشتن و اولى به بزرگداشت باشد، از ابوبكر و عمر و عثمان افضل خواهد بود، و افضليت بدون شك شرط امامت و جانشينى است.

ثبوت افضليت به سبب اولويت در محبت و تعظيم كاملاً روشن است، زيرا كسى كه به دوست داشتن و بزرگداشت أولى است، از ديگرانى كه چنين نيستند برتر است. عقل نمى پذيرد كه مفضول از فاضل به بزرگ داشتن سزاوارتر باشد، چرا كه ملاك اولويت در محبت و تعظيم همان ملاك برتر بودن در فضل و شرف دينى است. از اين رو هر كس افضل باشد به دوست داشتن و بزرگداشت سزاوارتر است. دلالت تعظيم به فضل از سخن دهلوى در رساله او به نام «السرّ الجليل» آشكار است. وى در آنجا گفته است: هر كس ما به تعظيم او امر شده ايم صاحب فضلى است.

اگر بگويند: اين اولويت نسبت به ابوبكر و عمر تخصيص خورده است، مى گوييم: پيشتر از ابن حجر مكّى نقل شد كه آنچه ابوبكر و عمر از حديث غدير

ص: 395


1- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 646 - 732. درسنامه خطبه غدير: 176 - 208. نگرشى بر غدير خم (انتصارى) : ص 49 - 52 . زلال غدير (مجموعه مقالات) : ش 1 ص 19. پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير (طبسى - امينى پور) : كل كتاب.

سخن زمخشرى و نيشابورى و بَيضاوى و عَينى و ديگران در تفسير آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» اين است كه چون واژه «أولى» در آيه كريمه به شكل مطلق آمده، پيامبر صلى الله عليه و آله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است.

لفظ «مَولى» نيز در حديث غدير به هيچ قيدى مقيّد نشده، و از اين رو بر عموم و اطلاق حمل مى شود. بنا بر اين، اولويت در تصرّف ثابت، و كلام شكّاكان و تأويل هاى سست آنان از حديث شريف باطل مى شود.

افزون بر اين، ترديدى نيست كه مراد از «مَولى» در «فَعَلىٌّ مَولاهُ» با مراد از آن در «مَن كُنتُ مَولاهُ» يكى است. دهلوى خود اعتراف كرده كه سياق كلام نشان مى دهد كه اين دو ولايت در همه اوقات و در جميع جهات با يكديگر مساوى اند.

پس هر گاه مراد اولويت رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد، مراد اولويت او در همه امور است. چنانكه اساطين مفسّران در تفسير آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» گفته اند. پس اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز چنين خواهد بود.

شبهه سوم: ذيل حديث دلالت دارد كه مراد از «مولى» محبت است
اشاره

در اين باره دهلوى چند شبهه مطرح كرده است:

شبهه اول

دهلوى مى گويد: سوم آنكه قرينه ما بعد، به صراحت دلالت مى كند كه مراد از ولايت كه از لفظ مولى يا اولى فهميده مى شود محبت است. اين قرينه جمله «اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است.

پاسخ اين شبهه:

آراء و اقوال اهل سنت در تأويل حديث غدير به هدف منحرف كردن حديث غدير از مدلول حقيقى اش، گرفتار تشويش و اختلاف گشته است:

ص: 398


1- . احزاب / 6 .

دسته اول:

تأويل دسته اى اين است كه مراد از «مَولى» در حديث «ناصر» و «محبّ» است، كه قوشچى از افراد اين دسته است. وى مى نويسد: پس از اثبات صحت روايت، عبارت پايانى آن يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» نشان مى دهد كه مراد از مولى، ناصر و محبّ است.(1) حلبى نيز مى گويد: معناى حديث نزد دانشمندانى كه اهل اين فنّ هستند و در اينگونه امور به آنها اعتماد مى شود اين است كه: هر كس من ياور و دوستدار و دوست و رفيق خالص او هستم على نيز چنين است.(2)

اين تأويل واقعا عجيب است، زيرا عاقلانه نيست كه آن همه تلاش تنها براى اين صورت گيرد كه گفته شود: على محبّ و ناصر هر كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله محبّ و ناصر او بوده است. بنا بر اين، نسبت اراده اين معنى به پيامبر صلى الله عليه و آله روا نيست، مگر اينكه مراد محبت و نصرت خاصى باشد كه به وصىّ و جانشين پس از پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص دارد. اين هم مطلوب اهل حق است.

از اين رو است كه مى بينيم بعضى از بزرگان اهل سنت اين تأويل را بعيد دانسته اند. حافظ محب الدين طبرى گويد: هروى از ابوالعباس حكايت كرده كه معناى حديث اين است: هر كس به من مهر مى ورزد و با من دوستى مى كند، بايد به على عليه السلام مهر ورزد و با او دوستى كند. نزد من، اين معنى بعيد است، چرا كه اگر مراد پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود، بايد مى فرمود: مَن كانَ مَولاى، فَهُوَ مَولى عَلى: هر كس مولاى من است مولاى على هم هست. تا «مَولى» ضدّ «عدوّ» شود. اما چون اِسناد در لفظ حديث بر عكس اين است، اين معنى بعيد است.

طبرى در توجيه اين معنى مى نويسد: آنچه ابوالعباس ذكر كرده از وجه ديگرى توجيه مى شود. به اين بيان كه در كلام، به جهت اختصار حذفى انجام شده و تقديرش چنين بوده است: هر كس من مولاى او هستم، از آن رو كه حق و شايسته مولى اين

ص: 399


1- . شرح تجريد قوشچى: ص 403.
2- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 340.

كابلى «محبوب» را از جمله معانى «مَولى» شمرده و گفته است: زيرا «مَولى» مشترك ميان چند معنى است، مانند: مالك و بنده آزادشده و صاحب، و نيز نزديكان مانند پسرعمو و مانند آن، و همسايه و هم پيمان و دوست و ياور و نعمت دهنده و نعمت گيرنده و خداوند و مهمان و محبّ و محبوب و پيرو و پشتيبان.

با اين همه، «مَولى» در حديث را بر «محبّ» و «ناصر» حمل كرده و نوشته است: پايان حديث؛ يعنى جمله دعايى، قرينه روشنى است بر اينكه مراد از «مَولى» ، محبّ و صَديق است.

شايد اين بى انصافى از آن رو است كه كابلى جسارت نكرده كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را بر معنايى ساختگى و دروغين حمل كند. از اينجا، در هم كردن درست و نادرست و نيرنگ دهلوى آشكار مى شود، زيرا تنها به اين اعاى بسنده كرده كه مراد از ولايت مستفاد از حديث غدير محبت است، ولى مراد خود از محبت را روشن نساخته و معلوم نكرده كه «مَولى» به معناى «محبّ» است يا «محبوب» .

اين به سبب تلاش براى گريز از اشكال است، چرا كه اگر تصريح مى كرد كه مراد از مَولى «محبّ» است، اين اشكال به او وارد مى گشت كه اراده اين معنى از حديث غدير محال است، و اگر تصريح مى كرد كه مراد از مَولى «محبوب» است، با اين اشكال رو به رو مى شد كه اين معنى از معانى لفظ «مَولى» نيست.

دسته سوم:

شانزده معنى براى واژه مَولى ذكر كرده و سپس گفته اند كه مَولى در حديث نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» بر اكثر اين معانى حمل مى شود، مانند ابن اثير جَزَرى در كتابش «النِهاية فى غريب الحديث»(1) و فَتَّنى صاحب «مجمع البحار» . فَتَّنى مى نويسد:

واژه «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است. اين لفظ اسمى است كه بر معانى بسيارى اطلاق مى شود، مثل: ربّ و مالك و سيّد و مُنعِم و مُعتِق و ناصر و محبّ و تابع

ص: 401


1- . النِهاية فى غريب الحديث: «ولى» .

و همسايه و پسرعمو و هم سوگند و هم پيمان و داماد و بنده و مُعتَق و مُنعَمٌ عليه ... . اين واژه در حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمده است كه به بيشتر اسماء ياد شده حمل مى شود.(1)

ابن حجر مكّى مؤلف «الصواعق» هر چند «محبوب» را از جمله معانى حقيقى واژه مَولى ذكر كرده، ولى اراده «حِبّ» (يعنى حبيب و محبوب) از مَولى را صحيح دانسته و ادعا كرده كه فريقين بر اين معنى اجماع كرده اند ! وى مى نويسد: ما و آنان (شيعيان) در صحت اراده «حِبّ» همداستانيم و على عليه السلام سرور ما و حِبّ (محبوب) ماست.(2)

ابن حجر براى ما روشن نكرده كه وجه حمل مَولى بر «حِبّ» به جاى «محبوب» چيست، با اينكه اين دو واژه در لغت هم معنى هستند و او خود محبوب را از معانى حقيقى «مَولى» شمرده بود.

افزون بر اين، آمدن مَولى به معناى «حِبّ» محتاج دليل است. شگفت تر اينكه ابن حجر ادّعا كرده كه فريقين در اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله اين معنى را از حديث غدير اراده كرده باشد اجماع كرده اند ! شگفت تر از همه اينها استناد محمد رشيدالدين خان دهلوى است به اين سخن در برابر اماميه !

افزون بر اين، حمل مَولى بر «محبت» و قول به اينكه مراد از حديث غدير ايجاب محبت على عليه السلام است، بنياد مذهب اهل سنت را - كه بر آن مسائل مهم و معتقدات بسيارى را بنا نهاده اند - ويران مى كند، مانند اعتقاد به عدالت همه صحابه. زيرا آنگاه كه محبت على عليه السلام بر پايه حديث غدير واجب باشد، قطعا و به طريق اولى جنگ با او حرام خواهد بود. از اينجا حال كسانى مثل معاويه و عايشه و طلحه و زبير و عمرو بن عاص و صدها صحابى ديگر معلوم خواهد شد !

علاوه بر اين، جمله پايانى حديث غدير كه آن را قرينه تأويل خود دانسته اند، از سوى ابن تيميه حرّانى تكذيب شده است. وى مى نويسد:

ص: 402


1- . مجمع البحار: «ولى» .
2- . الصواعق المحرقة: 25.

وجه پنجم: جملات: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، به اتفاق حديث شناسان دروغ است. اما درباره جمله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، دو قول هست كه آنها را در موضع خود ذكر خواهيم كرد. وجه ششم: بى گمان دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مستجاب است، ولى اين دعا مستجاب نشد.

بنا بر اين، دانسته مى شود كه اين دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، زيرا همه مى دانند كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله درگذشت، صحابه و ديگر مسلمانان سه گروه شدند: گروهى همراه با على عليه السلام نبرد كردند، و گروهى با او جنگيدند، و گروهى از يارى او بازنشستند كه بيشتر صحابه پيشتاز و ديرين از دسته سوم بودند.

حتى گفته اند كه بعضى از صحابه پيشتاز و ديرين با على عليه السلام به جنگ برخاستند. ابن حزم گويد: عمّار بن ياسر را ابوالغاديه كشت، و ابوالغاديه از صحابه پيشتاز و ديرين و از كسانى بود كه در بيعت شجره با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند. بنا بر احاديثى كه در صحيحين آمده، ثابت شده كه هيچ يك از اصحاب بيعت شجره به دوزخ نخواهند رفت.(1)

شبهه دوم

دهلوى در ادامه اشكال فوق مى نويسد: اگر مَولى به معانى متصرّف در امر يا مراد از «أولى» اولى به تصرّف مى بود، توقّع اين بود كه مى فرمودند: بار خدايا، دوست دار كسى را كه در تصرّف او باشد، و دشمن دار كسى را كه در تصرّف او نباشد.

پاسخ اين شبهه:

ميان تحت تصرّف بودن و اطاعت و اعتقاد به امامت چه ملازمه اى هست ؟ گاه مى شود كه مخالفان امام به حسب نافذ بودن حكم او تحت تصرّف او هستند، ولى در باطن به اينكه او امام حق است باورى ندارند. بلكه گاه بى اعتقادى خود به امامت او را نيز آشكار كنند، اما چاره اى ندارند و بايد تحت تصرّف او باشند. چنانكه اهل ذمّه

ص: 403


1- . منهاج السنة: ج 4 ص 16.

اينگونه اند، زيرا آنان تحت تصرّف پيامبر يا امام اند، با اين حال اعتقادى به نبوت پيامبر و امامت امام ندارند.

بنا بر اين، ميان اين دو امر ملازمه اى نيست تا كسى كه تحت تصرّف است، مستحقّ دعاى يادشده گردد. آرى، اگر كسى تحت تصرّف امام و به امامت و وجوب طاعت او معتقد باشد بى گمان مستحقّ اين دعاست، زيرا «موالات» بى شبهه مستلزم اطاعت امام و اعتقاد به حقانيت او است و «معادات» مستلزم عدم آن. پس ذكر موالات و معادات در دعا با اراده متصرّف در امر و اولى به تصرّف تناسب كامل دارد.

شبهه سوم

دهلوى پس از اين مى نويسد: دوستى و دشمنى او را ذكر كردن، دليل صريح است بر آنكه مقصود ايجاب دوستى او و تحذير از دشمنى او است، نه تصرّف و عدم تصرّف.

پاسخ اين شبهه:

الفاظ عديده حديث غدير، همچون ديگر احاديث دلالت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اينكه قوم او را تكذيب كنند بيمناك بود. پيشتر احاديثى نقل شد كه حضرتش به خدا عرض مى كرد: مردم را به دوران كفر بسيار نزديك مى بينم، و هر گاه اين كار را انجام دهم (على عليه السلام را به جانشينى بگمارم) خواهند گفت كه چون او پسرعمويش بود چنين كرد.(1)

در حديث ديگرى آمده بود: مردم مرا تكذيب خواهند كرد، و در حديث ديگر: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم همگى بر من بشورند چه كنم ؟(2)

حافظ محب الدين طبرى در پاسخ به حديث: على عليه السلام از من است و من از على عليه السلام هستم و او پس از من ولىّ هر مؤمنى است، مى نويسد:

ص: 404


1- . الأربعين محدّث شيرازى، مخطوط .
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.

در جواب به اينكه گفته اند مَولى را بايد بر «ناصر» و «متولّى» حمل كرد، مى گوييم: اين سخن دو پاسخ دارد: نخست اينكه شما در اينكه «مَولى» را بايد بر يكى از اين دو معنى حمل كرد دليلى نداريد. دليل اين را كه نمى توان مَولى را به معناى ناصر گرفت، در سخن از حديث پيشين (يعنى حديث: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... ) بيان كرديم.

اما حمل مَولى بر معناى «متولّى» ممكن است، هر چند كه در واقع وى پس از خلفاى پيش از خود متولّى امر خلافت شود، زيرا اين معنى درباره على عليه السلام پس از خلفاى سه گانه حقيقتا صادق است.

اين نمونه هاى ديگرى هم دارد؛ در بيان مناقب عثمان خواهد آمد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خواب حوريه اى را ديد و به او فرمود: تو كيستى ؟ آن حوريه جواب داد: من از آنِ خليفه پس از تو عثمان هستم.

فايده اين حديث يادآورى مسلمانان به فضيلت على عليه السلام و دستور به تمرين دوست داشتن او است و هشدار به آنانكه: او به زودى ولىّ شما و متولّى كار شما خواهد شد. و هر كس اِمارت و فرمانروايى اش توقّع رود، سزاست كه دل را به دوستى و مهر و دورى از كين او تمرين دهند، تا آسان تسليم او شوند و فورا از او فرمان برند و فكر مخالفت با او را هم نكنند.

گواه آنچه گفته شد اين است كه حديث: على از من است و من از على هستم و او پس از من ولىّ هر مؤمنى است، وقتى صادر شد كه كسانى از على عليه السلام بدگويى كردند و كسانى كينه شان را به او نمايان نمودند.

از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله خواست كه اين صفات ناپسند را از مسلمانان بزدايد و آنان را براى خلافت على عليه السلام آماده كند، زيرا هم مسلمانان به على عليه السلام نياز داشتند و هم على عليه السلام به آنان نياز داشت.(1)

ص: 405


1- . الرياض النضرة: ج 1 ص 205.

افزون بر اينها، دهلوى در برابر آنچه شاعر صحابى حسّان بن ثابت از حديث غدير فهميد و از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله سرود: تو را پس از خود امام و راهنما برگزيدم، چه خواهد گفت ؟ آيا جسارت مى كند كه بگويد حسّان حديث را بر محمل نادرستى حمل كرده است ؟ به ويژه آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شعر حسّان را تأييد كرد و با آن خوشحال شد.

دهلوى در برابر اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام در مقام اثبات امامت و خلافتش پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله به حديث غدير با مردم مُناشده كرد چه خواهد گفت ؟ سخن دهلوى در مقابل اشعار قيس بن سعد بن عباده چيست ؟ وى در برابر گفتارهاى دانشمندان بزرگ مذهب خود چه سخنى خواهد داشت ؟ !

شبهه چهارم: امامت در حديث غدير با روش پيامبر صلى الله عليه و آله در بيان احكام مخالف است
اشاره

در اين باره دهلوى چند شبهه مطرح كرده است:

شبهه اول

دهلوى مى نويسد: روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله كوچك ترين واجبات بلكه مستحبّات بلكه آداب نشست و برخاست و خوردن و آشاميدن را چنان بيان كرده كه هر كس - از حاضر و غايب - كه زبان عربى را مى شناسد بى زحمت معانى و مقصود از گفتار او را خواهد يافت.

پاسخ اين شبهه:

اين كلام در حقيقت طعن در صحابه و عالمانى است كه امامت اميرالمؤمنين عليه السلام را از حديث غدير اثبات كرده اند، بلكه طعن در تبليغ و اداى رسالت الهى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله است !

گويا دهلوى از آنچه دانشمندان مذهبش درباره حديث «دوازده خليفه» گفته اند غفلت كرده، يا خود را در اين باره به غفلت زده است ! گفتارهايى پريشان و سخن هايى آشفته، با اين هدف كه حديث ائمه اثنى عشر را از مدلول واقعى اش

ص: 406

منحرف كنند، و از احاديثى كه از طريق شيعه و سنّى در تفسير اين حديث وارد شده رو گردانند.

تأويلات سست و توجيهات بى ارزش اهل سنت در باب اين حديث شريف - كه نسبتش به پيامبر صلى الله عليه و آله قطعى است - فراوان است. با اين همه، بعضى از دانشمندان بزرگ ايشان به عجز از بيان معناى آن اعتراف كرده و از تأويل آن خوددارى نموده اند !

ابن حجر عسقلانى مى نويسد:

ابن بَطّال از مهلّب نقل كرده است: كسى را نديدم كه درباره اين حديث قاطعانه سخن گويد؛ يعنى مطلب معيّنى بر زبان آورد. ابن جوزى در «كشف المشكل» گويد: من براى يافتن معناى اين حديث بسيار كاوش كردم و به جستجوى معانى محتمل آن پرداختم و از ديگران در اين باره پرسيدم، ولى به مقصود آن نرسيدم. زيرا الفاظ آن مختلف است، و من شكى ندارم كه در هم آميختگى الفاظ اين حديث از سوى راويان است.(1)

ابوبكر بن عربى گويد:

من براى اين حديث معنايى نمى دانم. وى در شرح اين حديث مى نويسد: ابوعيسى، از جابر بن سَمُره نقل كرده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود كه همگى از قريش اند. اين حديث صحيح است. ما كسانى را كه پس از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمانروايىِ فراگير داشتند مى شماريم تا به عدد دوازده برسيم؛ اين كسان را يافتيم:

ابوبكر، عمر، عثمان، على، حسن، معاويه، يزيد بن معاويه، معاوية بن يزيد، مروان، عبدالملك بن مروان، وليد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز، هشام بن عبدالملك، يزيد بن عبدالملك، مروان بن محمد بن مروان، سفّاح، منصور، مهدى، هادى، رشيد، امين، مأمون، معتصم، واثق متوكّل، منتصر، مستعين، معتزّ، مهتدى، معتمد، معتضد،

ص: 407


1- . فتح البارى شرح صحيح بخارى: ج 16 ص 338، 339 كتاب الفتن.

مكتفى، مقتدر، قاهر، راضى، متّقى، مستكفى، مطيع، طائع، قائم و مهتدى كه تا سال 484 حكومت كرد، و سپس حكومت را به پسرش، احمد مستظهر سپرد، و در سال ماه محرم 486 ق درگذشت. سپس مستظهر براى پسرش ابومنصور مفضّل بيعت گرفت.

فهرست خلفاء تا سال 495 همين است. اگر شمارش را از دوازده تن نخست آغاز و به ظاهر امر بسنده كنيم به سليمان بن عبدالملك مى رسيم، و اگر در شمارش به حقيقت مطلب نظر كنيم تنها بايد خلفاى چهارگانه و عمر بن عبدالعزيز را در شمار آوريم. بارى، من براى اين حديث معنايى نمى دانم. شايد اين بخشى از حديث بلندترى بوده است. اما مسلّم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: همگى از قريش هستند.(1)

پس گفتار دهلوى اقتضا مى كند كه هر گاه افهام و افكار در فهم سخنى از سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله متحيّر شوند، حضرتش به نارسايى و كوتاهى بيان منسوب شود ! گفتار دهلوى همچنين، اقتضا مى كند كه قرآن كريم نيز به سبب اختلاف عالمان و فقهيان و تحيّرشان در فهم بسيارى از آيات احكام، به نقص در بيان متّهم گردد ! نعوذ باللّه.

همچنين دهلوى در پى آن است كه در دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام خدشه كند، هر چند كه تلاشش به گفتن ياوه هاى زشت و طعن در كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله و حتى قرآن عظيم بينجامد. ولى شاگرد وى محمد رشيدالدين دهلوى تصريح مى كند كه ثبوت جانشينى حضرت امير عليه السلام بر اساس حديث غدير با مذهب اهل سنت منافاتى ندارد، و حاجتى نيست كه براى اين دليل مختصر به تمهيد مقدمات مطوّل پرداخته شود.(2)

همين سخن رشيد دهلوى ميزان تعصّب دهلوى و پيشينيان او را نمايان مى كند و نشان مى دهد كه آنان براى ردّ حديث غدير دست به دامن چه دروغ ها و ياوه هايى

ص: 408


1- . عارضة الأحوذى فى شرح الترمذى: ج 9 ص 67 - 69 .
2- . ايضاح لطافة المقال مخطوط .

شده اند. معلوم شد رشيد دهلوى به دلالت اين حديث شريف به مطلوبِ اهل حق اعتراف كرده است.

ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى نيز به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اعتراف نموده و گفته است: اهل سنت مى گويند: مراد از (ولايت در) حديث: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، (ولايت) در زمان خلافت و جانشينى او است.

بنا بر اين، اينان به دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اعتراف كرده اند، و اين تأويل دهلوى و بعضى از اسلاف او را باطل مى گرداند. اما حمل معناى حديث بر امامت و خلافت در زمان خودش با فهم صحابه و تبريك و شادباش ابوبكر و عمر و ديگران و ادلّه ديگر باطل مى شود.

شبهه دوم

دهلوى در ادامه مى گويد: در حقيقت كمال بلاغت هم در اين است و مقتضاى منصب ارشاد و هدايت نيز همين است.

پاسخ اين شبهه:

اگر چنين است، مقتضاى منصب ارشاد و هدايت در حديث: به زودى كه پس از من دوازده خليفه آيند كه همگى از قريش اند، كجاست ؟ حديثى كه به گمان عالمان عامّه وضوح معنوى ندارد، و همه وجوهى كه در شرح آن گفته اند محل نقد و اشكال است، و توجيهى كه اهل فضل و كمال آن را بپذيرند درباره اش وجود ندارد !

شبهه سوم

دهلوى مى افزايد: اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در موضوع بسيار اساسى خلافت به مثل اين سخن - كه بنا بر قاعده زبان عربى نمى توان چنين معنايى را از آن به دست آورد - بسنده كند، در حق حضرتش قصور گويايى و بلاغت، بلكه سهل انگارى در تبليغ و هدايت ثابت شده است. و پناه بر خدا از اين !

ص: 409

رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد كه همه اين شكاف ها و روزنه ها بسته شود، مگر روزنه ديوار خانه ابوبكر. اين اولاً براى بزرگداشت ابوبكر بود، و سپس براى اين بود كه مردم ضمن آن متنبّه امر خلافت شوند، چرا كه حضرتش از همه مردم تنها ابوبكر را شايسته آن ديد كه روزنه ديوار خانه اش به مسجد بسته نشود. اگر «حديث روزنه» بر معناى مجازى حمل شود، كنايه از خلافت و بستن باب گفتگو بدون چاره جويى و انديشه در آن خواهد بود.

البته معناى مجازى در آن اقوى است، زيرا نزد ما اينكه ابوبكر در كنار مسجد خانه اى داشته است صحيح نيست، بلكه خانه او در سُنح و در بلندى هاى مدينه بوده است. افزون بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله براى معناى يادشده مقدمه چينى كرده و بيان نموده بود كه «اگر مى خواستم دوست نابى براى خود برگزينم، ابوبكر را بر مى گزيدم» . تا معلوم شود كه ابوبكر شايسته ترين مردم براى نيابت رسول اللّه صلى الله عليه و آله است.

حجّت كافى ما در اين تأويل آن است كه حضرتش ابوبكر را براى پيشنمازى پيش انداخت، و ايستادن ديگرى در آن جايگاه را كاملاً ناپسند داشت ... . ابوحاتِم گويد: حديث «روزنه ها را ببنديد ... » دليلى است براى بريدن طمع همه مردم از خلافت مگر ابوبكر.(1)

سؤال ما اين است كه: واقعا ميان «روزنه ديوار» و «خلافت» چه پيوندى هست ؟ ! كدام حديث به استدلال سزاوارتر است: حديث غدير به امامت على عليه السلام يا حديث روزنه ديوار به امامت ابوبكر ؟

و لذا حافظ طبرى چون عدم دلالت حديث روزنه در مورد خلافت براى ابوبكر را ديده، چاره اى نديده جز اينكه به اين حقيقت اعتراف كند و تصريح نمايد كه اين حديث به تنهايى به خلافت دلالت ندارد، بلكه با انضمام قرائن حاليّه به آن دلالت مى كند:

ص: 411


1- . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 524 ، 525 .

از ابن عباس نقل شده كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در بيمارى وفاتش، در حالى كه سر خود را بسته بود از خانه برون شد و به مسجد رفت و بر منبر نشست و خداى را ستود و ثنا كرد و فرمود:

بى گمان پسر ابوقحافه بيش از ديگر مردم با جان و مالش بر من منّت نهاده، و من اگر مى خواستم دوستى ناب برگزينم ابوبكر را بر مى گزيدم، ولى دوستى ناب در اسلام برتر است. همه روزنه ها جز روزنه ابوبكر را ببنديد.

احمد و بخارى و ابوحاتِم اين حديث را نقل كرده اند، و آنچه گذشت به نقل از ابوحاتِم بود. اما اين سخن به تنهايى دلالت نمى كند و فقط با انضمام قرائن حاليّه اى كه حاصل گشته؛ از بالا رفتن بر منبر در حال بيمارى و رو در رو شدن با مردم در آن حال و شناساندن حق ابوبكر به آنان و برترى دادن او به يادكرد دوستىِ ناب، تنبيهى است به اينكه ابوبكر خليفه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است. گويا اين سخن مانند سفارش به آنان است، زيرا در زمانى گفته شد كه نزديك مرگ بود. صحابه از حال و قال چنين فهميدند.(1)

اكنون مى گوييم: اگر حديث روزنه به قول محبّ طبرى با انضمام قرائنى مانند بالا رفتن از منبر و رو در رو شدن با مردم و شناساندن حق ابوبكر و تفضيل وى به خلافت ابوبكر دلالت مى كند، حديث غدير با چشم پوشى از اينكه به تنهايى به خلافت على عليه السلام دلالت مى كند، با انضمام قرائن به آن به روشنى كامل به امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت خواهد كرد. قرائنى همچون:

بالا رفتن بر منبر در زمان نزديك شدن مرگ.

شناساندن حق على و اهل بيت عليهم السلام و اينكه على عليه السلام مولاى هر كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مولاى او بوده است.(2)

ص: 412


1- . الرياض النضرة: ج 1 ص 112.
2- . اين كلام، چنانكه حارث بن نعمان فِهرى فهميده، مفيد تساوى ميان ولايت نبى صلى الله عليه و آله و على عليه السلام در جميع جهات و برترى على عليه السلام بر ديگر صحابه است.

نزول آيات كريمه قرآن كريم در اين رخداد.

شدت اهتمام پيامبر صلى الله عليه و آله به اين امر.

بيم حضرت از شرّ مخالفان و رخ دادن واقعه در زمان و مكانى غير متعارف.

اجتماع عظيم مردم.

فرمان نبوى به بازگشتن پيش افتادگان و پيوستن عقب ماندگان.

ساختن منبرى براى او از پالان شتران.

بالا بردن على عليه السلام به گونه اى كه همگان او را ببينند.

تغيير جامه هاى اميرالمؤمنين عليه السلام و گذاشتن عِمامه بر سر او به دست خود.

شادباش ابوبكر و عمر و عموم اصحاب و همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام.

ترتّب ثواب بسيار بر روزه اين روز مبارك.

و ...

در اينجا تنها به يك در مورد از اين قرائن اشاره مى كنيم و آن عمامه گذاشتن پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر على عليه السلام در روز غدير است. جماعتى از پيشوايان بزرگ اهل سنت اين حديث را روايت كرده اند كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير با دست خود بر سر على عليه السلام عمامه گذاشت. كسانى مانند:

1. سليمان بن داوود بن جارود طيالسى، ابوداوود

2. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى

3. احمد بن منيع بَغَوى

4. احمد بن حسين بن على بيهقى

5 . احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين

6 . ابراهيم بن محمّد حموينى

ص: 413

7. محمد بن يوسف زرندى

8 . على بن محمد، ابن صبّاغ

9. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين

10. عطاءاللّه بن فضل اللّه، جمال الدين محدّث شيرازى

11. على بن حسام الدين، علاءالدين متّقى

12. محمود بن على شيخانى قادرى

13. احمد بن محمد قشاشى

على متّقى گويد: از على عليه السلام نقل شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير عمامه اى بر سر من نهاد و دنباله آن را بر پشت سر من قرار داد - در نقل ديگرى آمده است: دو طرف آن را بر شانه هايم افكند - و سپس فرمود: خدا در روز بدر و روز حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه هايى بر سر داشتند. همچنين فرموده است: هر آينه عمامه جداكننده ميان كفر و ايمان است. در نقل ديگرى آمده است: جداكننده مسلمانان و مشركان است ... . به نقل از: ابن ابى شَيبه و طيالسى و ابن منيع و بيهقى.(1)

محب الدين طبرى نيز ماجراى عمامه گذارى در غدير را نقل كرده است.(2)

شهاب الدين احمد از امام صادق از اجدادش از اميرالمؤمنين عليهم السلام نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر او افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(3)

ص: 414


1- . كنز العمّال: ج 8 ص 60 .
2- . الرياض النضرة: ج 2 ص 289.
3- . توضيح الدلائل مخطوط .

حموينى نيز ماجراى عمامه در غدير را در سه روايت نقل كرده است(1):

از قاضى جلال الدين ابوالمناقب محمود بن مسعود بن اسعد بن عِراقى طاووس قزوينى با اسنادش از على عليه السلام نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى عزوجل در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه اين چنين عمامه بر سر نهاده بودند، و عمامه داشتن جداكننده مسلمانان از مشركان است. حضرت اين را وقتى فرمود كه در روز غدير بر سر على عليه السلام عمامه نهاد و دو طرف آن را بر روى شانه هاى او افكند.

از جعفر بن محمد، از اجدادش روايت شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را -

كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرت فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.

از على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمامه اى نهاد و يك طرفش را بر شانه ام افكند و فرمود: خدا در روز بدر مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.

همچنين محمد بن يوسف زرندى دومين حديث كه حموينى نقل كرده را از امام صادق از اجدادش عليهم السلام روايت كرده، و اين را نيز آورده كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اينكه بر سر على عليه السلام عمامه نهاد، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(2)

نورالدين ابن صبّاغ روايت كند: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمامه اى نهاد و انتهايش را بر شانه ام افكند و فرمود: خدا در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عِمامه بر سر نهاده بودند.(3)

ص: 415


1- . فرائد السمطين: ج 1 ص 75.
2- . نظم درر السمطين: ص 112.
3- . الفصول المهمّة فى معرفة الأئمة: ص 27.

محدث شيرازى گويد: جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش عليهم السلام حديث غدير را روايت كرده كه در آن، اين بخش افزون تر از ديگر نقل هاست: پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه اش را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. پس حضرتش فرمود: فرشتگان در روز بدر اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ... .(1)

محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى مى نويسد: در «الفصول المهمّة» از على بن ابى طالب عليه السلام نقل شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم عِمامه اى بر سر من گذاشت و انتهايش را بر شانه ام نهاد و فرمود: خداى تعالى در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.(2)

احمد قشاشى گويد: به سند پيشين كه به حافظ جلال الدين سيوطى مى رسد، براى ما روايت شده كه وى در «الجامع الكبير» از ابن ابى شَيبه و طيالسى و ابن منيع و بيهقى نقل كرده است كه على عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر من عمامه نهاد ... .(3)

و اما شيخ احمد قشاشى، از مشايخ بزرگ پدر دهلوى در اجازه است. محبّى در «خلاصة الأثر فى اعيان القرن الحادى عشر» شرح حال قشاشى را نوشته و او را مفصل ستوده است.(4)

شبهه چهارم

دهلوى در ادامه سخنش مى گويد: پس معلوم شد كه منظور آن جناب افاده همين معنى بود كه بى تكلّف از اين كلام فهميده مى شود؛ يعنى محبت على عليه السلام فرض است مثل پيامبر صلى الله عليه و آله، و دشمنى او حرام است مثل دشمنى پيامبر صلى الله عليه و آله. و همين است مذهب اهل سنت و جماعت كه با فهم اهل بيت عليهم السلام مطابق است.

ص: 416


1- . الاربعين مخطوط .
2- . الصراط السوىّ مخطوط .
3- . السمط المجيد فى سلاسل التوحيد: ص 99.
4- . خلاصة الأثر: ج 1 ص 343.
پاسخ هفتم: بطلان معارضه به روايت ابونعيم، بر اساس سخن پدر دهلوى

چنانكه بطلان استدلال دهلوى به روايت ابونعيم از سخن شخص او ثابت شد، از گفتار پدرش شاه ولى اللّه دهلوى نيز ثابت مى شود، زيرا وى در پايان كتابش «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» گفته كه مناظره با زيديه و اماميه با احاديث صحيحين جايز نيست، چه رسد به احاديث ديگر كتاب ها. بنا بر اين، استناد دهلوىِ پسر به روايت ابونعيم در اينجا، مخالفت با قواعد مقرّر بوده و مخالف گفتار پدر است !

پاسخ هشتم: بطلان معارضه به روايت ابونعيم، بر اساس سخن شاگرد دهلوى

همانگونه كه استناد دهلوى به روايت ابونعيم بر اساس سخن پدر وى باطل است، نزد شاگردش محمد رشيدالدين خان دهلوى نيز باطل است. محمد رشيد در كتابش «الشوكة العمريّة» نوشته كه اخبار مختصّ به هر گروه، در مقام بحث و جدال با ديگر گروه ها معتبر و معتمَد نيست. زيرا راويان اخبار هر گروه نزد عالمان گروه ديگر بى اعتبار اند.

بنا بر اين، روا نيست كه در برابر شيعه اماميه به حديث ابونعيم احتجاج شود. پس چگونه مى توان ادعا كرد كه ميان اين حديث و حديثى كه نزد فريقين متواتر است تعارض وجود دارد ؟

همچنين بر پايه سخن رشيدالدين دهلوى، بر اهل سنت است كه در برابر استدلال شيعه به احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام كه در كتب اهل سنت آمده تسليم شوند و آن را بپذيرند. بر اين اساس، دشمنى هاى دهلوى و اسلافش همچون ابن حجر و ابن تيميه و مانند اينان از اعتبار ساقط است، چرا كه استدلال شيعه مطابق با قواعد مقرّر و رايج در مقام مناقشه و مناظره است. از اين رو مخالفان شيعه بايد آن را بپذيرند و به آن گردن نهند.

پاسخ نهم: اعتراض اهل سنت به تمسّك اماميه به روايت ابونعيم

آيا اعتراض اهل سنت به تمسّك اماميه به روايت ابونعيم در فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام عادلانه و منصفانه است، در حالى كه خود در مقابله با حديث متواتر غدير به حديث ابونعيم استناد مى كنند ؟ !

ص: 422

ابن تيميه در «منهاج السنّة» گويد: بى گمان ابونعيم احاديث بسيارى روايت كرده كه به اتفاق دانشمندان سنّى و شيعه ضعيف و بلكه ساختگى است ... . صرف روايت (ابونعيم) صاحب «حلية الأولياء» و مانند او مفيد و دالّ بر صحت نيست، زيرا وى در فضائل ابوبكر و عمر و عثمان و على عليه السلام و اولياء و غير اينان احاديثى روايت كرده كه به اتفاق اهل علم ضعيف، بلكه ساختگى است.

پاسخ دهم: تصريح دهلوى به نامعتبر بودن نوشته هاى ابونعيم

دهلوى در رساله «اصول الحديث» در بيان طبقات كتب حديث، به نقل از پدرش مى گويد:

طبقه چهارم احاديثى است كه نام و نشان آنها در سده هاى پيشين معلوم نبود و متأخّران آنها را روايت كرده اند. حالِ آنها از دو صورت خالى نيست: يا سلف تفحّص كردند و براى آنها اصلى نيافتند تا آنها را روايت كنند، يا اينكه يافتند و در آنها قدح و ايرادى ديدند كه سبب شد روايت همه شان را رها كنند. به هر تقدير، اين احاديث قابل اعتماد نيست، تا در اثبات عقيده يا عملى به آنها تمسّك شود ... .

اين قسم احاديث بسيارى از محدثان را به اشتباه انداخته است؛ آنان به سبب كثرت طرق اين احاديث - كه در اينگونه كتب موجود اند - فريفته شده و به تواتر آنها حكم نموده و در مقام قطع و يقين به آنها تمسّك جسته اند، و بر خلاف احاديث طبقه نخستين و دوم و سوم مكتبى ديگر ساخته است. البته در بيان و معرفى اين قسم احاديث كتب بسيار نوشته شده است.

از جمله كتاب هاى معرِّف براى كتب ضعيف است: «الضعفاء» ابن حِبّان، «الضعفاء» عُقَيلى، «الكامل» ابن عدى. و از جمله كتاب هاى ضعيف است: تصنيفات حاكم نيشابورى، مصنّفات خطيب، نگاشته هاى ابن شاهين، تفسير ابن جرير و فردوس ديلمى و نيز ساير تصانيف او، تصانيف ابونعيم، تصانيف جوزجانى، تصانيف ابن عساكر، تصانيف ابوالشيخ و تصانيف ابن نجّار. در اين ميان، سهل انگارى و حديث سازى در باب مناقب و مثالب و در تفسير و بيان اسباب نزول بيشتر است.

ص: 423

اين بود كلام دهلوى. اكنون در پرتو آنچه دهلوى و پدرش گفته اند، حديثى كه وى در برابر استدلال اماميه به حديث متواتر غدير به آن استناد كرده از احاديثى است كه در سده هاى پيشين نام و نشانى از آن در دست نيست، و وضعيت آن از دو حالى كه اين دو به آن اشاره كرده اند بيرون نيست. در هر حال، استناد و اعتماد به آن روا نيست. از اين رو، مايه شگفتى است كه دهلوى به حديثى اعتماد مى كند كه خود و پدرش آن را باطل مى دانند و تمسك به آن را درست نمى دانند.

پاسخ يازدهم: طعن ابن جوزى در ابونعيم

حافظ ابن جوزى در نكوهش ابونعيم گفته است: ابونعيم اصفهانى براى صوفيّه كتاب «حلية الأولياء» را نوشت، و در آن مطالب زشتى ياد نمود، و شرم نكرد و نام ابوبكر و عمر و عثمان و على بن ابى طالب عليه السلام و صحابه بزرگوار را در شمار صوفيه آورد و امور عجيبى را درباره آنان ذكر كرد.(1)

پاسخ دوازدهم: در ميان راويان روايت ابونعيم «فضيل بن مرزوق» نيز هست

بنا بر نقل «الاكتفاء» يكى از راويان خبر مذكور «فُضَيل بن مرزوق» است.(2) فضيل بن مرزوق از سوى چند تن توثيق شده، ولى جماعتى از اعلام او را تضعيف كرده اند. از جمله: ذهبى و ابن حجر(3)، به نقل از: نسايى، ابن مَعين، عثمان بن سعيد، ابوعبداللّه حاكم، ابن حِبّان در «الثقات» ، در كتاب «الضعفاء» و ابن شاهين در «الثقات» .

پاسخ سيزدهم: اشتمال حديث بر بهتانى زشت

تا اينجا روشن شد كه اين حديث را ساخته اند و به حسن مثنّى بسته اند و اينكه او قطعا اين سخن را نگفته است. در روايت محب الدين طبرى از اين حديث، دروغ ديگرى نيز بر حسن مثنّى بسته اند؛ در آن نقل - كه مفصل هم است - آمده كه حسن

ص: 424


1- . تلبيس ابليس: ص 159.
2- . الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء مخطوط .
3- . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 3 ص 362. المغنى فى الضعفاء: ج 2 ص 515 . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 298.

نماز و زكات و روزه و حجّ، نصّ صريح در امامت و خلافت است، و به سبب نصّ بودن آشكارا به جانشينى على عليه السلام دلالت مى كند، و در دلالت آن قصور و التباس و ابهام وجود ندارد. چنانكه عبارات نبوى وارد شده در نماز و زكات و ديگر واجبات دينى چنين است.

اما اگر پيامبر صلى الله عليه و آله درباره جانشينى على عليه السلام همين سخن را مى فرمود، باز هم متعصّبان ايمان نمى آوردند و نمى پذيرفتند ! بلكه براى اين جمله احتمالات بعيد مى آوردند؛ مثلاً مى گفتند: مراد از «امر» محبت و نصرت است نه اِمارت و خلافت. يا مراد مقام قطبيّت و امامت باطنى است؛ به اين معنى كه قيام در ميان مردم يعنى اينكه از او علوم باطنى را فراگيرند و در اين جهات به او اقتدا كنند و بس !

به سبب اين احتمالات، كلام را از اينكه نصّ صريح در امامت و خلافت باشد خارج كنند و پيامبر صلى الله عليه و آله را به تقصير در ابلاغ رسالت الهى و قصور در بيان پيرامون مسائل مهم و اساسى نسبت دهند ! اما چون بايد مقام نبوت را از اين كاستى ها منزّه دانست، اين احتمالات با قرائن قطعى گرداگرد كلام دفع مى شوند، و كلمه «امر» در عبارت «امر شما» به امامت و خلافت حمل مى گردد.

ما در پرتو اين مقدمه مى گوييم: حديث غدير نصّ در امامت است: هر چند متعصّبان بكوشند تا با احتمالات بعيد آن را از دلالتش دور كنند، زيرا ما اين احتمالات را با قرائن قطعى رد مى كنيم. از همه اينها به دست مى آيد كه گفتار منسوب به حسن مثنّى مؤيّد مرام شيعه است، و هر كس به آن احتجاج كرده از اين نكته غفلت داشته، يا خود را به غفلت زده است !

وجه دوم: اين گفتار دلالت قيد «پس از من» بر اتصال خلافت امام عليه السلام به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله را اثبات مى كند. پس اينكه بعضى از اهل سنت قيد موجود در كلام نبوى: على عليه السلام پس از من ولىّ شماست، و مانند آن را بر انفصال خلافت امام عليه السلام به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله حمل كرده اند باطل مى شود.

ص: 429

وجه سوم: اگر عبارت «هان اى مردم، هرآينه على ولى امر شما پس از من و كسى است كه به امر من در ميان مردم قيام مى كند» نصّ صريح در امامت و خلافت باشد و بى شك و شبهه به مطلوب دلالت كند، به گونه اى كه مجالى براى هيچ تأويل و احتمالى بر جاى نگذارد، ساير نصوص امامت اميرالمؤمنين عليه السلام كه مشتمل بر واژگان «امامت» يا «خلافت» است - و پيشتر بعضى از آنها را گفتيم - به قطع و يقين دالّ بر مطلوب خواهد بود. پس تأويلات تأويل گران و احتمالات متعصّبان بر باد مى رود.

پاسخ هفدهم: معارضه گفتار منسوب به حسن مثنّى با كلامى از نوه او

افزون بر اينها، اين حديثى كه به حسن مثنّى نسبت مى دهند، اگر صدق و جواز استدلال به آن پذيرفته شود، با آنچه از نوه وى محمد بن عبداللّه بن حسن مثنّى روايت مى كنند در تعارض است. فخرالدين رازى در تفسير آيه «وَ اُولُوا الأحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ»(1): «و خويشاوندان نسبت به يكديگر سزاوارترند» مى نويسد:

محمد بن عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب - كه خدا از همگى شان راضى باشد - در نامه اش به ابوجعفر منصور (خلفيه عبّاسى) به اين آيه تمسّك كرد كه امام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب است عليه السلام و گفت كه اين آيه به ثبوت اولويّت دلالت مى كند، و چون در آيه معيّن نشده كه ثبوت اين اولويت در چه چيزى است، بايد آن را بر همه چيز حمل كرد. مگر چيزى كه با دليل از شمول اولويت خارج شود.

در اين صورت، امامت نيز در اين اولويت جاى خواهد گرفت. روا نيست كه گفته شود: ابوبكر از خويشاوندان است، زيرا نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله سوره برائت را به او داد تا به قوم ابلاغ كند. سپس على عليه السلام را پشت سر او فرستاد و فرمان داد كه على عليه السلام ابلاغ كننده سوره باشد، و فرمود: اين سوره را تنها مردى ابلاغ مى كند كه از من است. اين دلالت مى كند كه ابوبكر از او نبود. اين است وجه استدلال به اين آيه.(2)

ص: 430


1- . انفال / 75.
2- . تفسير رازى: ج 15 ص 213.

ذهبى درباره حسن بن محمد بن يحيى بن حسن بن جعفر بن عبداللّه بن حسين بن زين العابدين على بن حسين عليه السلام: دروغگو و رافضى است. خدا از او درگذرد. ذهبى درباره حسين بن زيد (بن على بن حسين عليه السلام) : ابن مدينى درباره اش گفته كه در او ضعف هست.(1)

شبهه ششم: دو ولايت در يك زمان
اشاره

دهلوى چند اشكال را در قالب اشكال «اجتماع دو ولايت در يك زمان» مطرح كرده است:

در حديث غدير دليل صريح هست بر اجتماع دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به قيد «پس از من» مقيّد نشده است. بلكه سياق كلام براى يكسان سازى دو ولايت در همه وجوه و در همه اوقات است. پيداست كه مشاركت امير با پيامبر صلى الله عليه و آله در تصرّف، در زمان حيات آن حضرت محال است. پس اين ادلّ دليل است بر اينكه مراد (حديث غدير) وجوب محبت او است، زيرا مانعى در اجتماع دو محبت وجود ندارد. اما در اجتماع تصرّفين محذوراتِ بسيار هست.

و اما اين اشكالات دهلوى از جهات مختلف مردود است:

شبهه اول

دهلوى گفته است: در حديث غدير دليل صريح هست بر اجتماع دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به قيد «پس از من» مقيّد نشده است.

پاسخ اين شبهه:

اين اشكال دهلوى سه جواب دارد:

جواب اول: پيشتر گذشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم»(2) در واقعه غدير خم فرمود: خداى را سپاس كه كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت

ص: 433


1- . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 1 ص 492، 521 .
2- . مائده / 3.

و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على عليه السلام پس از من حاصل شد. تقييد ولايت در اينجا به عبارت «پس از من» دليل صريح است كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نيز همين معنى است.

شعر حسّان بن ثابت هم آشكارا نشان مى دهد كه مراد از حديث غدير امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است، چرا كه در شعر او آمده است: تو را به عنوان امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.

جواب دوم: قيد «پس از من» در بعضى نقل هاى حديث غدير آمده است: در روايت عبدالرزّاق از حديث غدير - كه در تاريخ ابن كثير نقل شده - آمده است: هر كس من مولاى او هستم، بى گمان پس از من على مولاى او است. بنا بر اين، وقتى اين قيد در بعضى از نقل ها وارد شده، نقل هاى ديگرِ حديث كه اين قيد در آنها نيامده بر اين معنى حمل مى شوند، زيرا چنانكه در «فتح البارى» و ديگر كتب آمده است، احاديث يكديگر را تفسير مى كنند.

افزون بر اين، در شمارى از طرق حديث غدير آمده است: اين ولىّ شما پس از من است. از جمله: كتاب «فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام» اثر سمعانى، همراه با اشاره به ماجراى غدير و ابتدا و انتهاى حديث غدير و تبريك گفتن عمر.

جواب سوم: احاديث تسميه على عليه السلام به «اميرالمؤمنين» : اضافه بر اينها، از اجتماع دو ولايت در يك زمان محذورى پيش نمى آيد و اين اجتماع هرگز امر محالى را در پى ندارد. چگونه چنين باشد ؟ حال آنكه احاديث واردشده در ثبوت امامت على عليه السلام در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار است، و هر چند كه اهل سنت تلاش كرده اند تا اين احاديث را پنهان سازند و انكار كنند، حق پوشيده نمانده است.

حافظ شيرويه ديلمى از حذيفة بن يمان نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر مردم مى دانستند على عليه السلام در چه زمانى اميرالمؤمنين ناميده شده، برترى اش را انكار نمى كردند. او در زمانى اميرالمؤمنين ناميده شد كه آدم هنوز بين روح و جسد بود.

ص: 434

خداى تعالى مى فرمايد: «وَ إذ أخَذَ رَبُّكَ مِن بَنى آدَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرّيَّتَهُم وَ أشهَدَهُم عَلى أنفُسِهِم أ لَستُ بِرَبِّكُم»(1): «و ياد كن آنگاه را كه خداوندت از نسل بنى آدم فرزندان آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا من خداوند شما نيستم» ؟ فرشتگان گفتند: چرا هستى. خدا فرمود: من خداوند شما هستم و محمد پيامبر شما و على عليه السلام امير شماست.(2)

عده اى ديگر از بزرگان اهل سنت اين حديث را نقل كرده اند. از جمله: سيد على بن شِهاب الدين همدانى از حذيفه و ابوهريره، و حاج عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين بن احمد در تفسيرش از حذيفه.(3)

ابوعلى احمد بن محمد مرزوقى نقل كرده است: روايت كرده اند پيامبر صلى الله عليه و آله دفن فاطمه بنت اسد را خود عهده دار شد و پيراهن خود را به او پوشاند. در زمان دفن، شنيدند كه حضرتش به فاطمه بنت اسد مى فرمايد: پسرت، پسرت. از آن حضرت درباره آن سخن پرسيدند، فرمود: فاطمه بنت اسد را درباره خداوندش پرسيدند پاسخ داد. از پيامبرش سؤال كردند جواب داد. از امامش پرسيدند به لكنت افتاد. من به او گفتم: پسرت، پسرت.(4)

عبد كريم بن محمد رافعى قزوينى با اسنادش از جابر بن سَمُره نقل كرده است: على عليه السلام مى فرمود: به من بگوييد: اگر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله جان به جان آفرين تسليم كند، جز من چه كسى اميرالمؤمنين خواهد بود ؟ و گاه به او گفته مى شد: اى اميرالمؤمنين، و پيامبر صلى الله عليه و آله به او مى نگريست و لبخند مى زد.(5)

ص: 435


1- . اعراف / 172.
2- . فردوس الاخبار: ج 3 ص 286.
3- . المودّة فى القربى. رجوع شود به: ينابيع المودّة: ص 248. روضة الفردوس مخطوط : باب چهاردهم. تفسير حاج عبدالوهاب: تفسير آيه مودّت.
4- . كتاب الازمنة و الامكنة: باب پنجاه و يكم.
5- . التدوين فى ذكر علماء قزوين: ج 4 ص 188.

جمال الدين محدّث شيرازى - از مشايخ پدر دهلوى - در «روضة الأحباب» ، از رسول اللّه صلى الله عليه و آله روايت كرده است: على عليه السلام در زمان حيات و پس از مرگم جانشين من است. هر كس او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است.

وى همچنين نقل مى كند كه ام سلمه گفت: شنيدم كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: على عليه السلام در زمان حيات و پس از مرگم جانشين من است. هر كس او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است. و ام سلمه به عايشه مى گفت: عايشه، آيا تو به اين شهادت مى دهى ؟ عايشه گفت: بله.

بدون شك مراد از امامت على عليه السلام در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب اطاعت و فرمانبردارى از اوامر و نواهى وى بر همه مسلمانان است، چنانكه در مورد پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بود. اما مراد از امامت امام عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله اين است كه اجراى احكام شرعى و رسيدگى به امور رعيّت و تصرّف در شئون امت، منصبى است كه به او اختصاص دارد؛ منصبى كه در زمان حيات نبى صلى الله عليه و آله مختصّ حضرتش بود. البته اگر امام عليه السلام در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به نيابت از آن حضرت به امرى از امور مسلمانان قيام مى كرد، باز هم اطاعت از او بر آنان واجب بود.

راه اثبات امامت على عليه السلام در زمان حيات نبى صلى الله عليه و آله و حتى در زمانى پيش از آن - چنان كه خبر منقول از «فردوس الاخبار» نشان مى دهد - همان راهى است كه نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از وجود ظاهرى به آن ثابت مى شود. چنانچه محمد بن يوسف شامى در «سبل الهدى و الرشاد» مى نويسد:

به خبر شعبى و غير او - كه در باب پيشين گذشت - استدلال مى شود كه محمد صلى الله عليه و آله پيامبر زاده شد، و در زمان اخذ ميثاق؛ آنگاه كه از صلب آدم بيرون آورده شد، نبوت براى او ثابت گشت.

بنا بر اين، حضرتش از آن زمان پيامبر بود، ولى زمان آمدنش به دنيا ديرتر از آن زمان بود، اما اين مانع نبوت او نيست. چنانكه كسى را ولىِّ كارى مى كنند و به انجام آن

ص: 436

در زمان آينده فرمان مى دهند. حكم ولايت براى چنين كسى از آن زمان كه او را به ولىّ امرى تعيين كردند ثابت است، هر چند كه تصرّفش تا فرا رسيدن زمانِ آن به طول بينجامد. احاديث پيشين در باب تقدّم نبوت حضرت خاتم صريح در اين است.(1)

در حديثى كه شعبى به آن اشاره كرده آمده است: مردى به نبى اكرم صلى الله عليه و آله گفت: اى فرستاده خدا، تو چه زمانى پيامبر گشتى ؟ حضرتش فرمود: زمانى كه آدم بين روح و جسد بود، آنگاه كه از من ميثاق گرفته شد.(2)

شبهه دوم

دهلوى گفته است: بلكه سياق كلام براى يكسان سازى دو ولايت در همه وجوه و در همه اوقات است.

پاسخ اين شبهه:

هر چند هدف دهلوى از اين سخن ابطال حقّ است، ولى با اندك تأمّلى روشن مى شود كه اين سخن در اثبات مطلوب شيعه مفيد است، زيرا اگر محبت اميرالمؤمنين عليه السلام در جميع جهات با محبت پيامبر صلى الله عليه و آله مساوى باشد، افضليّت امير عليه السلام ثابت خواهد شد، چرا كه اين مرتبتى است كه براى غير او حاصل نشده است.

همچنين، شكى نيست كه مطلق بودن محبت نبى صلى الله عليه و آله به معناى وجوب آن در تمام احوال و در جميع جهات و در همه زمان هاست. اين محبوبيت - به اين كيفيت - تنها براى معصوم واجب است. و هر گاه اين مرتبت براى امير عليه السلام ثابت شود، عصمت او نيز از اين طريق ثابت خواهد گشت. و مطلوب ما در همين است (چرا كه ثبوت عصمت ثبوت امامت را در پى خواهد داشت) .

آيا دهلوى صحابه اى را كه با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمنى كردند و با او جنگيدند و به رويش شمشير كشيدند، به دليل اينكه دشمنى با امير عليه السلام همانند دشمنى پيامبر صلى الله عليه و آله

ص: 437


1- . سبل الهدى و الرشاد: ج 1 ص 83 ، 84 .
2- . الطبقات الكبرى: ج 1 ص 118.

مستلزم خروج از دين است، از زمره مسلمين بيرون مى راند، يا از اسلافش تقليد مى كند و از آنچه اينجا گفته و اعتراف كرده دست بر مى دارد، تا از صحابه مذكور حمايت كند و به لازمه سخنش درباره ايشان ملتزم نماند ؟ !

شبهه سوم

دهلوى در ادامه مى گويد: و پيداست كه مشاركت امير با پيامبر صلى الله عليه و آله در تصرّف در زمان حيات آن حضرت محال است.

پاسخ اين شبهه:

روشن است كه مشاركت اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلى الله عليه و آله در تصرّف، در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله محال نيست، زيرا مراد از اين مشاركت، مشاركت از حيث نيابت و جانشينى است، نه مشاركت استقلالى و بالاصاله. و ثبوت حق تصرّف در شئون رعيّت براى اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله از حيث نيابت و جانشينى، هيچ محذورى در پى ندارد، و مدّعى امتناع اين حق را دليل معتبرى در دست نيست.

شبهه چهارم

همچنين دهلوى مى گويد: پس اين ادلّ دليل است بر اينكه مراد (حديث غدير) وجوب محبت او است، زيرا مانعى در اجتماع دو محبت وجود ندارد.

پاسخ اين شبهه:

اين سخن ادلّ دليل است بر اينكه هدف دهلوى مشتبه كردن امر بر عوام و نابخردان است، چرا كه صحّت ادعاى او متوقّف بر اين است كه استحقاق اميرالمؤمنين عليه السلام براى تصرّف در امور در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را ردّ كند. ولى وى براى اين ادعا دليلى نياورده، بلكه تنها ادّعا كرده كه اجتماع دو حق تصرّف در يك زمان ممكن نيست.

دهلوى سپس مى نويسد: بلكه هر يك از اين دو محبت مستلزم ديگرى است. ما مى گوييم: اگر ميان محبت امير عليه السلام و محبت پيامبر صلى الله عليه و آله تلازم هست - چنانكه دهلوى

ص: 438

ولى حال پيامبر صلى الله عليه و آله و وصىّ معصومش چنين نيست، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فقط بر پايه وحى سخن مى گويد، و اميرالمؤمنين عليه السلام باب شهر علم و گنجينه اسرار او است و ميان اين دو اختلافى نيست.

و اگر مراد از امتناعِ اجتماعِ اوامر اين باشد كه نمى توان تصوّر كرد كه نبى صلى الله عليه و آله در هر امرى با همراهى وصىّ حكم صادر كند و در واقع حكم از هر دو با هم صادر شود، اين امتناع نيز باطل است. زيرا اين امر در تحقّق خلافت لازم نيست، بلكه براى تحقّق خلافت كافى است كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در جايى به اجراى حكمى مبادرت نكرد، خليفه اش اين حق را داشته باشد كه به اجراى آن حكم خاص مبادرت نمايد. و در اين عقلاً و عرفا امتناعى نيست.(1)

شبهه هفتم: قيد ولايت امام عليه السلام به زمان پس از عثمان
اشاره

دهلوى مى گويد: اگر حديث را به قيدى مقيد كنيم كه به اولى بالتصرّف بودن اميرالمؤمنين عليه السلام در آينده دلالت كند، درود بر اين وفاق ! زيرا اهل سنت قائل اند كه او در زمان امامتش چنين بود.

پاسخ اين شبهه:

بى گمان چنين تأويلى از اين حديث شريف بسيار بى ارزش است، و شايسته بود كه دهلوى آن را بر زبان نياورد ! زيرا با آن مقام علمى كه براى خود ادّعا مى كند و مريدانش در پى اثبات آن هستند سازگار نيست. اين تأويل به چندين وجه باطل است:

پاسخ اول: بر خلافت خلفاى سه گانه نصّى وجود ندارد

دهلوى با اين سخن، اعتراف كرده كه حديث غدير نصّ بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است (جز اينكه ظرف تحقّق آن را آينده دانسته است نه زمان صدور حديث) . اين خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را از پايه ويران مى كند ! در نتيجه، اميرالمؤمنين عليه السلام

ص: 440


1- . احقاق الحق: ج 7 ص 430.

جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله است و بس، زيرا تنها او جانشين منصوص از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله خواهد بود.

از سوى ديگر، با ادلّه قطعى و براهين استوار ثابت شده كه درباره خلافت آن سه تن، نصّى از نبى صلى الله عليه و آله صادر نشده است. نزد فريقين اين امر از امور مسلّم است و بزرگان اهل سنت به آن تصريح كرده و آشكارا از آن سخن گفته اند. نظر در اخبار سقيفه بنى ساعده و ماجراى شورى آن را نمايان تر مى كند. حتى دهلوى خود معترف است كه براى خلافت اين سه تن، نصّى صادر نشده است. گفتار وى در آغاز باب هفتم «تحفه» آمده است.

ما به دهلوى مى گوييم: اينك به وجود نصّ بر خلافت على عليه السلام و عدم آن نسبت به خلفاى سه گانه اعتراف كردى، حال چگونه خلافت اينها را درست مى دانى و تقدّم غير منصوص بر منصوص را روا مى دارى ؟ و چون خلافت اينها و تقدّمشان بر اميرالمؤمنين عليه السلام باطل گردد، تقييد امامت و جانشينى به آنچه گفته اى نيز باطل مى شود.

پاسخ دوم: لفظ عامّ «مَن» در حديث غدير، خلفاى سه گانه را نيز در بر مى گيرد

پاسخ ديگر اينكه: همانگونه كه در علم اصول بيان شده، لفظ «مَن» در «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» از الفاظ عموم است. از اين رو، دهلوى خود در مقام استدلال به آيه «مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ»(1) بر خلافت ابوبكر به همين قاعده قطعى اصولى استناد كرده است.(2)

آيا دهلوى وجود اين لفظ دالّ بر عموم در حديث غدير را فراموش كرده، يا خود را در اين باره به فراموشى زده است ؟ آيا مدّعى است كه اين لفظ در آن آيه چون اثبات خلافت ابوبكر به آن آيه مطرح است افاده عموم مى كند، ولى در اين حديث چون پاى امامت على عليه السلام به دلالت اين حديث در ميان است افاده عموم نمى كند ؟ !

ص: 441


1- . مائده / 54 .
2- . تحفه اثناعشريه: ص 295.

پس در حديث غدير لفظ «مَن» به كار رفته كه بر عموم دلالت مى كند و شامل خلفاى سه گانه نيز مى شود. بنا بر اين، سرور ما اميرالمؤمنين عليه السلام قطعا مولاى آن سه تن نيز هست. دلالت حديث غدير به امامت هم كه پيشتر ثابت شد. پس على عليه السلام مولا و امامِ ابوبكر و عمر و عثمان نيز هست، و اينان اساسا جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده اند تا خلافت على عليه السلام مقيّد به زمان پس از عثمان باشد.

پاسخ سوم: بطلان ادعاى دهلوى بر اساس گفتار دانشمندان بزرگ اهل سنت

بعضى از بزرگان اهل سنت به بطلان تأويل مذكور اعتراف و به حقِّ تصريح كرده و گفته اند كه كلمه «مَن» عام است، و در نتيجه ولايت على عليه السلام همچون ولايت نبى صلى الله عليه و آله عامّه است. از اين رو، واجب است كه على عليه السلام ولىّ ابوبكر باشد نه بر عكس. ملاّ يعقوب لاهورى در شرح «تهذيب الكلام» (اثر سعدالدين تفتازانى) مى نويسد:

(تفتازانى گويد: شيعه على عليه السلام را امام مى داند) به دليل دو حديث متواتر نبوى: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» و «تو (اى على) نسبت به من به منزله هارون براى موسى هستى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» .

سپس غدير و حديث غدير را بيان كرده، و در ادامه مى گويد:

على عليه السلام در روز شورى و آنگاه كه تلاش مى كرد تا فضائلش را بيان كند، اين حديث را نقل كرد و هيچ كس او را انكار ننمود. واژه «مَولى» به معانى: معتق والا و پست، هم سوگند، پناه دهنده، پسرعمو، ناصر و أولى بالتصرّف آمده است.

صدر حديث دلالت مى كند كه مراد از «مَولى» معناى اخير است، چرا كه در اينجا جز دو معناى «ناصر» و «أولى بالتصرّف» محتمل نيست. اما اينكه «مَولى» در حديث به معناى «ناصر» باشد منتفى است، زيرا نصرت به دسته خاصّى از مؤمنان اختصاص ندارد و شامل همه آنان مى شود. خداى تعالى مى فرمايد: «وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگرند» .

ص: 442


1- . توبه / 71.

بيان چگونگى تمسّك به حديث دوم: واژه «منزلت» اسم جنس است و به قرينه استثنا، اضافه شدنش (به هارون) سبب شده كه افاده عموم كند، چنانكه اگر به الف و لام معرفه شود چنين خواهد بود. پس منزلت شامل همه شئون است، به جز نبوت كه استثنا شده است. و از جمله امورى كه تحت عموم و شمول اين لفظ در مى آيد رياست و امامت است.

تفتازانى گويد: زيرا مراد از «مَولى» متصرّف در امر است، چرا كه ديگر معانى يا درست نيستند يا بى مورد و بى فايده اند. وى با اين سخن، به آنچه در شرح چگونگى تمسّك به حديث غدير گفتيم اشاره مى كند، زيرا معنى ندارد كه على عليه السلام معتق يا پسرعموى جميع مخاطبان باشد.

همچنين بى مورد است كه گفته شود: على عليه السلام پناه دهنده يا هم سوگند مؤمنان است، چرا كه فايده اى در آن نيست. ناصر نيز صحيح نيست، زيرا نصرت همه مؤمنان را شامل مى شود. تفتازانى با جمله «منزلت هارون عامّ است كه نبوت از آن خارج شده، پس خلافت باقى مى ماند» به شرح ما در نحوه تمسّك به حديث دوم اشاره كرده است.

تفتازانى در نقد استدلال شيعه مى گويد: اين استدلال ها رد شده اند، زيرا اين احاديث متواتر نيستند و استحقاق امامت در على عليه السلام منحصر نيست. مراد وى اين است كه احاديث مورد ادعاى شيعه متواتر نبوده، بلكه خبر واحد اند. افزون بر اين، نهايت آنچه از حديث به دست مى آيد، ثبوت استحقاق على عليه السلام براى امامت است كه در آينده محقّق شد، ولى نفى خلافت و امامت خلفاى سه گانه از كجاى حديث به دست مى آيد ؟

اين پاسخ تفتازانى است. مراد او اين است كه با حديث غدير نه ولايت در زمان حال، بلكه در زمان آينده ثابت شده كه شايد پس از زمان خلفاى سه گانه باشد. فايده تنصيص آن است كه روشن شود على عليه السلام شايسته امامت است، و به اين سبب سركشان و خوارج ملزم شوند.

ص: 443

عبدالقادر بن محمد طبرى(1) نيز اين حديث را از «دلائل النبوة» نقل كرده و سپس مى گويد:

بارى، پس على بن ابى طالب عليه السلام صدّيق اكبر و خليفه پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله است. از ابورافع نقل شده كه گفت: براى خداحافظى با ابوذر نزد او رفتم. گفت: به زودى فتنه اى در خواهد گرفت و شما حتما گرفتار آن خواهيد شد. بر شما باد كه به دامن بزرگمردى همچون على بن ابى طالب عليه السلام چنگ زنيد، زيرا من شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام مى فرمود:

تو نخستين كسى هستى كه به من ايمان آوردى، و نخستين كسى خواهى بود كه در قيامت با من مصافحه مى كنى. صدّيق اكبر و فاروق اعظم تويى، و حق و باطل را از يكديگر جدا مى كنى. تو مِهتر مؤمنان و برادر و وزير و جانشين من در ميان خاندانم و بهترين كسى هستى كه پس از خود بر جاى مى نهم. تو دَين مرا اَدا و وعده مرا عملى مى كنى.(2)

شبهه هشتم: تخصيص ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام براى فتنه هاى زمانش
اشاره

دهلوى در ادامه سخنش مى گويد: وجه تخصيص حضرت مرتضى عليه السلام (به ولايت) اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را به وحى معلوم شد كه در زمان امامت حضرت مرتضى عليه السلام سركشى و فساد خواهد شد و بعضى از مردم امامت او را انكار خواهند كرد.

پاسخ اين شبهه:

اين سخن دهلوى چند پاسخ دارد:

پاسخ اول: فتنه هميشه بوده است

سركشى و انكار امامت به زمان خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص ندارد، بلكه همه اينها در زمان ابوبكر هم رخ داد، و نيز در زمان عثمان به شديدترين شكل واقع

ص: 447


1- . براى شرح حال وى رجوع شود به: خلاصة الاثر: ج 2 ص 457.
2- . حسن السريرة فى حسن السيرة مخطوط .
شبهه نهم: تشكيك در دلالت صدر حديث
اشاره

دهلوى در اينجا و تحت اين عنوان چندين شبهه مطرح كرده، كه يك به يك بيان مى كنيم و جواب مى دهيم:

شبهه اول

دهلوى مى گويد: طرفه آن است كه بعضى از دانشمندان شيعه براى اثبات اينكه مراد از مَولى «أولى» است به جمله آغازين حديث؛ يعنى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم، تمسّك كرده اند.

پاسخ اين شبهه:

گويا دهلوى گمان مى كند استدلال به صدر حديث به اماميه اختصاص دارد. و از همين رو بى آنكه از منحرف كردن كلام الهى از مدلول حقيقى اش باكى داشته باشد، در دلالت آن به اولويت در تصرّف تشكيك مى كند. ولى پيشتر گذشت كه سبط بن جوزى و سيد شِهاب الدين احمد نيز به صدر حديث تمسّك كرده اند. شايان ذكر است كه دهلوى در اينجا، در دلالت حديث به مطلوب شيعه مناقشه مى كند، ولى ثبوت و صدور آن از رسول خدا صلى الله عليه و آله را انكار نمى كند. بر خلاف فخر رازى و شمارى از مقلّدانش كه تعصّب بسيار آنان را وا داشته تا در صدور صدر حديث مناقشه كنند.

شبهه دوم

دهلوى در ادامه مى نويسد: اشكالى كه بر آنان وارد است اين است كه هر جا لفظ «أولى» را مى شنوند، آن را بر «أولى به تصرّف» حمل مى كنند.

پاسخ اين شبهه:

جمله صدر حديث نبوى غدير، به اعتراف دهلوى برگرفته از اين آيه است: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. پيشوايان تفسير و محققان سترگ تصريح كرده اند كه مراد از اين آيه اولويّت در جميع امور

ص: 449


1- . احزاب / 6 .

است. بنا بر اين، مراد از اين جمله در گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين معنى خواهد بود. و هر گاه اولويت در جميع امور ثابت شود، بديهى است كه اولويت در تصرّف نيز ثابت خواهد گشت، و مطلوب همين است.

شبهه سوم

دهلوى سخنش را چنين ادامه مى دهد: چه ضرورتى است كه اين جمله را هم بر اولى بالتصرّف حمل كنند ؟

پاسخ اين شبهه:

اين جمله را بايد بر «أولى بالتصرّف» حمل كرد، زيرا بنا بر تصريحات دانشمندان اهل سنت «أولى» در اين جمله افاده عموم مى كند؛ يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. ائمه تفسير در تفسير آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» به اين نكته تصريح كرده اند، و افزوده اند كه آيه كريمه بر لزوم نافذ بودن اوامر نبوى نسبت به مؤمنان و وجوب اطاعت از حضرتش در همه حال دلالت مى كند. پس هر آنچه به سبب آيه مباركه براى پيامبر صلى الله عليه و آله ثابت مى شود، به نصّ نبوى براى اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت خواهد شد. معناى امامت و خلافت هم همين است.

شبهه چهارم

دهلوى مى گويد: در اينجا نيز مراد اين است كه آيا من در محبت از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟

پاسخ اين شبهه:

دليل اين تقييد چيست ؟ آيا اين همان تفسير به رأى نيست كه همگان در اينكه از آن نهى شده همداستان اند ؟ بلكه اين سخن با تصريحات مفسّران بزرگ اهل سنت مخالف است و اعتبارى ندارد.

شبهه پنجم

دهلوى در ادامه مى نويسد: بلكه اولى در اينجا مشتقّ از ولايت به معناى محبت است؛ يعنى آيا من نزد مؤمنان از خودشان محبوب تر نيستم ؟

ص: 450

پاسخ اين شبهه:

چرا دهلوى خود را به فراموشى مى زند ؟ ! وى چند سطر پيش، در مقام ردّ آمدن مَولى به معناى «أولى» نوشته بود كه اگر اين جايز باشد، جايز است كه به جاى «فُلانٌ أولى مِنكَ» گفته شود: «فُلانٌ مَولى مِنكَ» . و سپس افزوده بود كه «فُلانٌ مَولى مِنكَ» به اجماع باطل است.

حال چگونه است كه «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... » را به «أ لَستُ أحَبُّ إلَى المُؤمِنينَ» تفسير مى كند ؟ ! زيرا اگر أولى به معناى «احبّ» باشد، جايز است كه به جاى «أحبّ إليكم» گفته شود «أولى إليكم» ! تفسير أولى به «احبّ» سخن پيشين دهلوى را نقض مى كند. حال بماند كه كلاً مردود است، زيرا نه مناسب مقام، و نه به اذهان متبادر است.

شبهه ششم

دهلوى در علت تفسير أولى به «احبّ» مى نويسد: تا ميان اجزاى كلام سازگارى حاصل شود و جملات آن نظام مند و بسامان باشند.

پاسخ اين شبهه:

چنانكه در مباحث پيشين گذشت، نظم اين كلام و چينش اجزاء و جملاتش در صورتى حاصل مى شود كه از آن معناى امامت و اِمارت اراده شود. و گرنه بايد اميرالمؤمنين عليه السلام و حسّان بن ثابت و قيس بن سعد بن عُباده و دانشمندان بزرگ اهل سنت را كه حديث را دالّ بر امامت و خلافت دانسته اند متّهم كنيم كه كلام نبى صلى الله عليه و آلهرا از نظم و چينش خارج كرده اند و به سستى و درهم آميختگى كشانده اند. ما جز دهلوى مسلمانى را نمى يابيم كه چنين جسارتى داشته باشد !

نصّ كلام بزرگان اهل سنت در دلالت حديث غدير به امامت و خلافت پيشتر نقل شد. مثل شهاب الدين دولت آبادى كه مى گويد: شيعيان به حديث «مَولى» احتجاج مى كنند. تمام حديث را در جلوه پنجم از هدايت نهم ذكر كرديم. اهل سنّت مى گويند كه حديث به زمان خلافت على عليه السلام حمل مى شود.

ص: 451

اين سخن نشان مى دهد كه اهل سنت معتقدند كه حديث غدير به امامت و خلافت دلالت مى كند، اما آن را به زمان خلافت امام عليه السلام؛ يعنى در مرتبه چهارم و پس از عثمان حمل مى كنند. پيشتر گفتيم كه اين تقييد دليلى ندارد، و بلكه به وجوه بسيار باطل است. بنا بر اين، سخنان دهلوى در برگرداندن دلالت حديث از امامت و خلافت در هر حال باطل است.

شبهه هفتم

دهلوى در ادامه مى نويسد: حاصل معناى اين خطبه چنين است: اى گروه مسلمانان، مقرّر است كه مرا از جان خود دوست تر مى داريد. پس هر كس مرا دوست دارد على را دوست بدارد. بار خدايا، دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد.

پاسخ اين شبهه:

مايه شگفتى است كه دهلوى از يك سو خصمانه دلالت واژه مَولى بر «أولى» را در حديث غدير نفى مى كند، و از سوى ديگر از بيان معنايى كه خود براى اين واژه در اين حديث مى پندارد مى گريزد ! وى در سخنان پيشينش به همين بسنده كرد كه «ولايت» به معناى محبت است و از بيان معناى مَولى سكوت كرد و نگفت كه آيا اين لفظ به معناى «محبّ» است يا به معناى «محبوب» ! و در اينجا به همين اكتفا كرده كه به زعم خود حاصل معناى خطبه را بيان كند !

اگر دهلوى لفظ مَولى را به معناى «محبّ» گرفته، روشن است كه معناى حديث غدير اين نيست كه هر كس مرا دوست مى دارد على را دوست بدارد، بلكه بر عكس؛ يعنى بر اميرالمؤمنين عليه السلام واجب است كه ديگران را دوست بدارد ! و اگر مَولى را به معناى «محبوب» گرفته، نخست بايد بر اساس اقوال لغويان اثبات كند كه مَولى به معناى «محبوب» آمده، تا آن اشكال كه به گمان بعضى بر آمدن مَولى به معناى «أولى» وارد است بر او وارد نشود، و سپس ادّعا كند كه حاصل معناى خطبه چنين و چنان است.

ص: 452

شبهه هشتم

دهلوى در دنباله سخنش مى افزايد: هر عاقلى با تأمّل، صحّت اين سخن را در مى يابد.

پاسخ اين شبهه:

بله، سزاست كه فرد عاقل در ميزان تعصّب و حق ستيزى دهلوى تأمّل كند ! وى سخن اهل حق را كه به ادلّه استوار و براهين قاطع مستند است باطل مى داند، و سپس معنايى براى حديث غدير مى گويد كه هيچ راهى براى اثباتش ندارد ! زيرا اگر مَولى را به معناى «محبوب» بگيرد سخنش بر اساس لغت باطل است، و اگر آن را به معناى «محبّ» بگيرد حديث شريف معنايى بر عكس آنچه او گفته را مى رساند !

اضافه بر اين، پيشتر دانستى كه در روايت سيد على همدانى از حديث غدير آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان فرمود: آيا من از شما به شما سزاوارتر نيستم ؟ آيا چنين نيست كه من حق دارم شما را امر و نهى كنم ولى شما حق نداريد كه مرا امر و نهى كنيد ؟ اين صريح است كه مراد از «مَولى» ، اولى به مؤمنين در تصرّف و امر و نهى است.

شبهه نهم

دهلوى در ادامه مى گويد: سخن نبوى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، برگرفته از آيه قرآن كريم است. حضرتش اين معنى را از مسلّمات مسلمانان گرفته و حكم لاحق به آن را متفرّع بر آن گردانده است.

پاسخ اين شبهه:

در اينجا دهلوى، براى اثبات مطلوبش به آنچه شيعه مى گويد اعتراف كرده است ! چرا كه برگرفته شدن اين جمله از آيه مباركه - كه بنا بر تصريحات محققان اهل سنت دالّ بر اولويّت تصرّف در تمام امور است - قرينه اى است بر اينكه مراد از ولايت در

ص: 453

حديث غدير با مراد از آن در آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1) كه همان اولويّت به تصرّف در همه امور مؤمنان به شكل عام است يكى است. و اين اعتراف به استدلال مطلوب شيعه مى انجامد.

شبهه دهم

دهلوى ادامه مى دهد: واژه «أولى» در قرآن در جايى آمده كه هرگز نمى تواند به معناى «اولى بالتصرّف» باشد. و آن اين آيه است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّه ِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُهاجِرينَ» : «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و همسران او مادران آنان اند و در كتاب خدا خويشاوندان نسبت به يكديگر از مهاجران و انصار سزاوارترند» .

پاسخ اين شبهه:

اين سخن از بهترين شواهد پيروى دهلوى از كابلى در كتابش «الصواقع» بوده، و نشان مى دهد كه دهلوى به كتاب هاى حديث و تفسير مراجعه نكرده، و حتى سخنان پيشوايان مذهبش در تفسير اين آيه مباركه را نديده است. بلكه همه همّت خود را صرف تعصّب كرده است.

از گفتارهاى پيشوايان و مفسّران بزرگ اهل سنت مانند واحدى و بَغَوى و زمخشرى و بَيضاوى و نَسَفى و خويى و نيشابورى و شَربينى روشن شد كه مراد از اولويّت در آيه مذكور، اولويّت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنان در جميع امور و در وجوب طاعت و نفوذ حكم و لزوم انقياد و اتّباع است. دهلوى چنانكه از سخن مفسّران در تفسير آيه غفلت كرده يا خود را به غفلت زده، از گفتار محدّثان و شارحان حديث مانند: عِراقى و عَينى و قَسطَلانى و مُناوى و عزيزى و ... نيز غفلت يا تغافل كرده است !

ص: 454


1- . احزاب / 6 .
شبهه يازدهم

دهلوى در ادامه مى گويد: سياق كلام در آيه براى نفى نسبت فرزندى به فرزندخوانده و براى نهى از اين است كه به زيد بن حارثه بگويند: زيد بن محمد.

پاسخ اين شبهه:

تمسك به سياق آيه براى فريفتن عوام و مصداق بارز تفسير به رأى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اش عذاب شديدى وارد شده است. پيشتر معلوم شد كه اين آيه، بنا بر روايتى كه بَغَوى و بَيضاوى نقل كرده اند در شأن كسانى نازل شده؛ كه فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله در رفتن به جهاد را پس از طلب اذن از پدران و مادرانشان گردن مى نهادند. بنا بر اين، شأن نزول آيه آن نيست كه دهلوى گفته است.

اگر هم بپذيريم كه اين آيه با آيات پيش از آن مرتبط است، معنايش آن نخواهد بود كه دهلوى از پيش خود ساخته است. بلكه در اين صورت، آيه براى دفع امرى مقدّر است و بر معنايى حمل مى شود كه شيعه اماميه به آن معتقد است. چنانكه از تقرير احمد بن خليل و نظام الدين نيشابورى معلوم شد.

شبهه دوازدهم

دهلوى سخنش را اينگونه پى مى گيرد: معناى «أولى بالتصرّف» در اين مقصود هرگز دخلى ندارد. در حديث نيز امر چنين است و مراد از «أولى» در آيه و حديث يكى است.

پاسخ اين شبهه:

اين سخن به چند وجه مخدوش است:

وجه اول: كدام مناسبت و پيوند از مناسبت و پيوندى كه در حديث غدير هست روشن تر است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله نخست اثبات كرده كه در تصرّف در امور مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، و سپس فرموده است: هر كس من مولاى او هستم؛ يعنى در تصرّف در امور او از خودش سزاوارترم، على مولاى او است؛ يعنى در تصرّف در

ص: 455

امور او از خودش سزاوارتر است. اين سخن در غايت استوارى و نظم است. اگر چنين نباشد، پس در جهان كلامى يافت نمى شود كه الفاظش بسامان و جملاتش با يكديگر مرتبط باشند.

وجه دوم: حسام الدين سهارنپورى تصريح كرده كه صدر حديث قرينه اى است بر اينكه در حديث غدير مراد از مَولى «أولى» است. جالب اينجاست كه دهلوى در مواضعى از سهارنپورى تقليد مى كند و ياوه هاى او را در بعضى بحث ها تكرار مى كند، اما در اينجا خلاف آنچه را سهارنپورى به آن تصريح كرده بر زبان مى آورد !

وجه سوم: پيشتر روشن شد كه سبط بن جوزى براى حمل مَولى به «أولى» در حديث غدير، به جمله «أ لَستُ أولى ... » استناد كرده است.

وجه چهارم: پيشتر گذشت كه سيد شهاب الدين احمد صاحب «توضيح الدلائل» از بعضى از عالمان نقل كرده بود كه وى «أ لَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ» را قرينه اراده معناى أولى از لفظ «مَولى» دانسته، و خود نيز با اين نظر موافقت كرده است.

وجه پنجم: در گذشته، بنا بر نصّ حديث صحيحى كه حاكم نيشابورى در «المستدرك» روايت كرده، اثبات كرديم كه بايد مَولى در حديث غدير را بر همان معنايى حمل كرد كه از «أ لَستُ أولى ... » اراده شده است.

وجه ششم: در بعضى از طرق حديث غدير به جاى «مَن كُنتُ مَولاهُ» آمده است: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ» . بدخشانى در «مفتاح النجا» مى نويسد: طَبَرانى به روايتى ديگر، از ابوالطُّفَيل ، از زيد بن ارقم چنين نقل كرده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من از او به او سزاوارترم، على ولىّ او است.

همچنين، سبط بن جوزى و سيد شهاب الدين احمد نقل كرده اند كه ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى در «مرج البحرين» حديث غدير را چنين روايت كرده است: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. بنا بر همه اينها، روشن مى شود كه آنچه در حديث غدير اراده شده همان است كه در «أ لَستُ أولى ... » اراده شده است.

ص: 456

شبهه سيزدهم

دهلوى سپس مى نويسد: اگر بپذيريم كه مراد از صدر حديث «أولى بالتصرّف» باشد، باز هم حمل مَولى بر «أولى بالتصرّف» وجهى ندارد. زيرا عبارت صدر حديث تنها براى تنبيه شنوندگان است كه با توجه كامل به سخن گوش فرا دهند ... . پس: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... ، در اينجا مانند اين جملات است: أ لَستُ رَسُولَ اللّه َ إلَيكُم: آيا من فرستاده خدا به سوى شما نيستم ؟ أ لَستُ نَبيَّكُم: آيا من پيامبر شما نيستم ؟

پاسخ اين شبهه:

در روايت صحيح السند طَبَرانى و روايات ديگر آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از جمله: أ لَستُ أولى ... ، از مسلمانان به توحيد و رسالت و بعث و معاد و بهشت و دوزخ اقرار گرفته و فرموده است: آيا شما شهادت نمى دهيد كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده او است ؟ سپس فرموده است: اى مردم، بى گمان خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و از آنان به خودشان سزاوارترم. پس هر كس من مولاى او هستم اين (على) مولاى او است.

اينها همه آشكارا نشان مى دهند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از آنكه بگويد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، از اولويّت خود نسبت به مؤمنان سخن گفته تا روشن كند كه مرادش از مَولى «أولى» است نه آنكه دهلوى گفته است. زيرا اگر هدف آن مى بود كه دهلوى گفته است، جمله: آيا شما شهادت نمى دهيد كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده او است، به تنهايى براى مقصود كافى بود.

شبهه چهاردهم

دهلوى در ادامه مى گويد: گرفتن يك لفظ از جملات بعدى حديث و جستجو براى يافتن مناسبت ميان آن و عبارت صدر حديث كمال بى خردى است، زيرا ارتباطى كه ميان تمام اين كلام با عبارت صدر حديث هست كافى است.

پاسخ اين شبهه:

پيشتر دريافتى كه ميان دو جمله «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... » و «مَن كُنتُ مَولاهُ ... »

ص: 457

مناسبت تامّ و پيوند كامل وجود دارد. سبط بن جوزى و شهاب الدين احمد و سهارنپورى صاحب «مرافض الروافض» به اين نكته تصريح كرده اند و جمله نخست را قرينه اى براى فهم مراد جمله دوم دانسته اند. ولى دهلوى آشكارا اينان و ديگران را سفيه مى خواند !

افزون بر اين، بعضى از پيشوايان و شارحان مشهور حديث مانند طيّبى، به مناسبت و پيوندى كه ياد كرديم تصريح كرده اند:

طيّبى در شرح حديث غدير مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله با جمله: إنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، به آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1) اشاره كرده است. چون اولويّت در آيه مطلق است، پس نمى توان دانست كه نبى صلى الله عليه و آله در چه چيزى نسبت به مؤمنان اولى است. ادامه آيه، يعنى «أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم» آن اطلاق را تقييد كرده تا نشان دهد چنانكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله به منزله مادران مؤمنان اند، آن حضرت به منزله پدر آنان است. قرائت ابن مسعود؛ يعنى: النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ هُوَ أبٌ لَهُم: پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و او پدر ايشان است، تفسير را ما تأييد مى كند.

مجاهد نيز گويد: هر پيامبر پدر امت خود است، و از همين رو است كه مؤمنان برادر يكديگر شده اند. در اين صورت، حديث نبوى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، تشبيه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام است؛ يعنى على عليه السلام نيز مانند نبى صلى الله عليه و آله براى امت همچون پدر است.

بنا بر اين، احترام و بزرگداشت و نيكى به او بر امت واجب است. بر على عليه السلام نيز واجب است كه مانند دلسوزى و مهر پدر بر فرزندان دلسوز امت باشد و به مسلمانان مهر ورزد. از اين رو است كه عمر چنين به على عليه السلام شادباش گفت: (گوارايت باد) اى پسر ابوطالب كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.(2)

ص: 458


1- . احزاب / 6 .
2- . الكاشف شرح المشكاة مخطوط .
شبهه پانزدهم

دهلوى در ادامه مى نويسد: و از اين طرفه تر آنكه بعضى از مدقّقين ايشان بر نفى محبت و دوستى دليل آورده اند كه افاده دوستى حضرت امير عليه السلام امرى است كه در ضمن اين آيه ثابت شده است: «وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگر اند» . پس اين حديث نيز اگر افاده همين معنى نمايد لغو باشد.

پاسخ اين شبهه:

مدقّقان شيعه مى گويند: وجوب مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام بالخصوص و بالعموم، بنا بر آيات و احاديث بسيار امرى ثابت، و نزد خواص و عوام مردم مشهور بوده است. از سوى ديگر، نزد اهل سنت وجوب مودّت به اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاصى نداشته و ساير صحابه در اين وجوب شريك آن حضرت هستند. بنا بر اين، اهتمام به اين امر كه نزد همگان ثابت و به قول اهل سنت ميان او و همه اصحاب مشترك بوده نامعقول است.

افزون بر اين، بر پايه مذهب اهل سنت كه به افضليّت ابوبكر و عمر و حتى عثمان بر على عليه السلام قائل اند، مودّت اين سه تن - به ويژه دو نفر نخستين - بايد اكيدتر و لازم تر و مهم تر از محبت على عليه السلام باشد. از اين رو، وا نهادن اهمّ و پرداختن به غير اهمّ آن هم با اين اهتمام بسيار، كارى است كه صدور و وقوعش از پيامبر صلى الله عليه و آله محال است.

با نظر به همه آنچه گفته شد، و با توجه به اهتمام بسيار پيامبر صلى الله عليه و آله در تبليغ امر در روز غدير، همراه با آن احوال و شرايط و ويژگى ها - كه از مهم ترين آنها نزديكى زمان درگذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله است - در مى يابيم كه حضرتش در صدد تبليغ امر مهمّى بوده كه تنها به على عليه السلام اختصاص داشته و شامل هيچ يك از مسلمانان نمى شده است. اين امر نمى تواند چيزى جز خلافت و امامت باشد.

ص: 459


1- . توبه / 71.

اگر پادشاهى در سفر باشد و به ناگاه در ميانه راه از حركت باز ايستد و هزاران تن همراهش را فرمان دهد در جايى كه كمترين اسباب آسايش نيست و هواى بسيار گرمى دارد توقّف كنند، و سپس دستور دهد كه از پالان شتران برايش منبرى بسازند و بر فراز منبر رود و به همگان از نزديكى مرگش خبر دهد، و يادآورى كند كه او در تصرّف در ايشان و امورشان از خودشان سزاوارتر است، و پس از اين مقامى را براى يكى از نزديكانش اثبات كند كه پيشتر بارها آن را اثبات كرده و مردمش آن را بارها از او شنيده اند و آن شأن و مقام مختص به آن شخص نباشد و بيشتر يا همه حاضران داراى آن شأن و مقام باشند و حتى مقام و منزلت بعضى شان از او برتر باشد ... !

اين كار پادشاه بسيار شگفت و از حكمت و صواب و سياست بى نهايت به دور خواهد بود. به ويژه اگر در ميان نزديكان و ياران پادشاه كسانى باشند كه شايستگى و سزاوارى شان در اهتمام به اثبات آن مقام براى آنان افزون تر باشد.

شبهه شانزدهم

دهلوى سپس مى گويد: اينان نفهميده اند كه افاده محبت شخصى در ضمن عموم امرى است، و ايجاب دوستى همان شخص بالخصوص امرى ديگر است.

پاسخ اين شبهه:

مايه شگفتى است كه دهلوى از اين غفلت مى ورزد كه ايجاب مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام - كه نزد اهل تسنّن مرتبتى پايين تر از ابوبكر و عمر و حتى عثمان دارد - شايسته اين همه اهتمام نيست؛ تا جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را در مكان بسيار گرمى نگاه دارد و دستور دهد كه برايش منبرى از پالان شتران بسازند.

سپس بر فراز منبر شود و على عليه السلام را فرا بخواند و با دست خود بر سر او عمامه گذارد و بازوى او را بگيرد و پس از بيان اينكه در گذشت و رحلتش نزديك است به وجوب مودّت وى بپردازد ! اگر هدف از همه اينها همان باشد كه سنّيان مى گويند، كار پيامبر صلى الله عليه و آلهلغو و بيهود خواهد بود، و ما از نسبت دادن لغو و بيهوده به رسول خدا صلى الله عليه و آله به خدا پناه مى بريم.

ص: 460

افزون بر اين، اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله ايجاب مودّت خلفاى سه گانه را رها كند و به على عليه السلام - كه نزد عامّه پايين تر از اينان است - بپردازد، بنا بر مذهب اهل سنت هم معقول نيست.

شبهه هفدهم

دهلوى سخنش را چنين پى مى گيرد: اگر شخصى به همه پيامبران و فرستادگان خدا ايمان آورد و محمد صلى الله عليه و آله را به طور جداگانه رسول خدا نخواند، اسلام او معتبر نيست. از اين رو در اينجا دوستى حضرت امير عليه السلام بشخصه منظور افتاد، و در آيه يادشده به وصف ايمان كه عام است افاده شد.

پاسخ اين شبهه:

از اين سخن ثابت مى شود كه مودّت اميرالمؤمنين عليه السلام مانند مودّت رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و در اهميت و عظمت به پايه اى رسيده كه دوست داشتن او از باب مودّت عموم مؤمنان كافى نيست، بلكه اگر كسى نسبت به مودّت امام عليه السلام چنين موضعى داشته باشد، مَثَلش مَثَل كسى است كه ضمن ايمان به همه پيامبران و فرستادگان خدا به پيامبرى محمد صلى الله عليه و آله نيز ايمان آورده باشد، كه در اين صورت مؤمن و مسلم به شمار نمى رود.

بنا بر اين، مودّت على عليه السلام مانند ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بالخصوص واجب است. پس مودّت على عليه السلام در وجوب و مرتبت مانند ايمان به محمد صلى الله عليه و آله است. هر كس در مودّت به او چنين جايگاهى داشته باشد، قطعا از كسانى كه چنين نيستند برتر است. چون افضليت على عليه السلام بر مبناى ويژه بودن مودّتش ثابت شود، ثابت مى شود كه امامت و خلافت حقّ او است، زيرا افضليت مستلزم امامت و خلافت است. اين استلزام مبتنى بر ادلّه قاطعى است كه حتى پدر دهلوى ناگزير در «إزالة الخفاء» به آن اعتراف كرده است.

همچنين، كابلى در «الصواقع» تصريح كرده كه اگر خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور دهد تا از خدا بخواهد كه او را به دوست داشتن كسى هدايت كند، آن كس برترين مردم

ص: 461

تكرار امر به محبت و ولايت على عليه السلام در خطبه روز غدير از سوى نبى صلى الله عليه و آله - كه دست كم بر وجوب محبت على عليه السلام دلالت مى كند - از اين امر پرده بر مى دارد. اگر دهلوى به آنچه سخنش در اين مقام در پى دارد توجه مى كرد و آنچه را در باب مكائد گفته لحاظ مى نمود، قطعا چنين سخنى را بر زبان نمى آورد.

شبهه نوزدهم

دهلوى مى افزايد: به ويژه وقتى ببيند كه مكلّفان در عمل به موجب قرآن سستى و سهل انگارى مى كنند. خداى تعالى مى فرمايد: «وَ ذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُؤمِنينَ»(1): «يادآورى كن كه يادآورى مؤمنان را سودمند است» .

پاسخ اين شبهه:

ظاهر اين گفتار آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اصحابش، در التزام و عمل به آنچه بر آنان از سوى خداى تعالى در حق اميرالمؤمنين عليه السلام حكم كرده و واجب ساخته، سستى و سهل انگارى ديده است؛ يعنى در وجوب محبت و لزوم مودّت آن حضرت.

اين اقرار دهلوى، همه گفتارها و استدلال هاى وى را براى پاك كردن دامن صحابه از آلودگى مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله در باب خلافت و امامت و بالا بردن شأن آنان در مقابل مطاعنى كه درباره شان مطرح است و تبرئه ايشان از ارتكاب كارهاى زشت و مايه رسوايى، باطل مى گرداند. زيرا هر گاه اين صحابه تنها نسبت به دوستى كردن با اميرالمؤمنين على عليه السلام سست و سهل انگار باشند، هرگز عجيب نيست كه در برابر اوامر و ارشادات پيامبر صلى الله عليه و آله در موضوع امامت و خلافت كه از مجرّد مودّت و محبت بسيار برتر و والاتر است، سستى ورزند و كوتاهى كنند.

شبهه بيستم

دهلوى سپس مى نويسد: هيچ معنايى در قرآن نيامده مگر اينكه بر آن معنى در آيات ديگر و در احاديث نبوى تأكيد شده، تا اتمام نعمت و الزام حجت كرده باشند.

ص: 463


1- . ذاريات / 55 .

داير بر اعتقاد به امامت كسى شود كه مانع الزام حجت و اتمام نعمت شده و كسى كه نصب او به امامت سبب اكمال دين و اتمام نعمت گشته، بى گمان هيچ عاقلى شك نمى كند كه اعتقاد دوم درست است نه اعتقاد نخست.

نكته سوم: در ادامه خواهد آمد كه دهلوى قائل است كه هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد چنين سخن پوچى نمى گويد (و حُسن تأكيد را منكر نمى شود) . اين سخن صريح است در اينكه انكار حُسن تأكيد سخنى ياوه و مخالف كتاب و سنّت است. از اين رو، از كلام شخص دهلوى ارزش اقوال او در دفاع از كسى كه مانع پيامبر صلى الله عليه و آله در نوشتن وصيتش شد نمايان مى گردد !

نكته چهارم: چنانكه خواهد آمد، دهلوى بر آن است كه انكار حُسن تأكيد، بيهوده بودن تأكيدات پيامبر صلى الله عليه و آله در ابواب روزه و نماز و زكات و تلاوت قرآن را به دنبال خواهد داشت. بنا بر اين، سخن، جلوگيرى از كتابت وصيت و تأييد اين عمل، باور به لغو بودن تأكيدات نبى صلى الله عليه و آله در ابواب و احكام يادشده و غير آنها را در پى دارد !

شبهه بيست و يكم

دهلوى در ادامه سخن پيشينش مى گويد: هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد، چنين سخن پوچى نمى گويد.

پاسخ اين شبهه:

بى گمان، هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد چنين سخن پوچى نمى گويد و دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت على عليه السلام را انكار نمى كند، و بر خلاف نزول آيه تبليغ و آيه اكمال در واقعه غدير، و بر خلاف تصريح حسّان بن ثابت به امامت على عليه السلام در اشعارش از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله، و بر خلاف تصريح شخص اميرالمؤمنين عليه السلام به ثبوت امامت و خلافتش در روز غدير راهى نمى پويد.

هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد، جسارت نمى كند و دلالت حديث غدير بر امامت با وجود اين همه دليل و غير اينها را انكار نمى كند. از همين رو است كه

ص: 465

دهلوى فراموش كرده كه امت اسلامى در شبانه روز، دست كم ده بار سوره فاتحه را تكرار مى كنند. و نيز ندانسته - و يا خود را به نادانى زده - كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اينكه يقينا به راه راست هدايت شده بود، در هر شبانه روز دست كم پنج بار از خدا هدايت به راه راست را طلب مى كرد ! آيا هدايت با اين همه دعاى مكرر شبانه روزى براى حضرتش حاصل نمى شد، يا اينكه هر روز پنج بار كار بيهوده و تحصيل حاصل واقع مى شد ؟ !

دهلوى همچنين در باب مكائد كتابش، درخواست حضرت ابراهيم عليه السلام در شب معراج براى اينكه از شيعيان على عليه السلام باشد، با اينكه وى از آغاز نبوتش شيعه على عليه السلام بوده را تحصيل حاصل دانسته، تا از اين راه بتواند روايت درخواست ابراهيم عليه السلام را تكذيب كند !

بنا بر همه اينها، حمل حديث غدير بر ايجاب مودّت ممكن نخواهد بود، زيرا مودّت پيش از روز غدير در مواضع بسيار واجب شده بود، و از اين رو حمل حديث بر اين معنى تحصيل حاصل و محال است.

پاسخ سوم: از احاديث پرشمارى كه پيشتر نقل شد و در ادامه نيز خواهد آمد، روشن مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها و بارها بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام تنصيص فرموده است. اين احاديث را اركان علمى اهل سنت روايت كرده اند، و روايت مكرّر بودن نصّ بر امامت على عليه السلام و تأكيد آن مختصّ شيعه نيست.

شبهه دهم: ادعاى دهلوى درباره سبب ايراد خطبه غدير و ماجراى شكايت
اشاره

دهلوى در مورد ايراد خطبه در غدير چنين گفته است: و سبب ايراد اين خطبه - چنانچه مورّخان و سيره نويسان آورده اند - به صراحت دلالت مى كند كه منظور افاده محبت و دوستى حضرت امير عليه السلام بوده است. زيرا جماعتى از صحابه كه در مأموريت به سرزمين يمن همراه آن جناب بودند، هنگام مراجعت از آن سفر شكايت هاى بى جا از حضرت امير عليه السلام به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عرض نمودند.

ص: 468

اگر حال صحابه در قبال اين مودّتِ واجب چنين باشد و آنان فرمان نبوى به آن را بر اغراض نفسانى و علايق شخصى حمل كنند، از چه رو اهل سنت مى كوشند براى چنين مردمى فضائل و مناقب دست و پا نمايند ؟ ! و چرا بر اين سخن پافشار مى كنند كه محال است صحابه با اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله و نصوص صادر شده از او مخالفت كنند ؟ !

حقيقت اين است كه اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله واجب است؛ چه اينكه مخاطب آن اوامر يك يا دو تن باشند يا همه مسلمانان، و چه اينكه اوامرش را آشكارا صادر كرده باشد يا پنهانى. هر كس از امرى از اوامر و نهيى از نواهى او سر باز زند و آن را گردن ننهد كافر شده است؛ حال حكم صادر از حضرتش هر چه مى خواهد باشد. زيرا حكم سخنان شرعى پيامبر صلى الله عليه و آله با اختلاف احوال تغيير نمى كند. حالِ صحابه اى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان داشتند و اعتقاد آنان به احكام و اقوال او چنين است.

اما منافقانى كه اطراف حضرت بودند از احكام و اقوال او اعراض مى كردند، زيرا ايمان قلبى به وى نداشتند و برايشان تفاوت نمى كرد كه اين احكام و اقوال در حضور انبوه مردم صادر شده يا در پنهانى؛ در هر صورت آنها را به طور مطلق بر اغراض نفسانى حمل مى كردند.

بنا بر اين، چگونه دهلوى از اين سخن نتيجه گرفته كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله يك يا دو تن از صحابه را مخاطب مى ساخت سخنش بر علايق شخصى حمل مى شد، اما اگر همه قوم را مخاطب مى ساخت آن را بر واقع حمل مى كردند ؟ !

پاسخ ششم: پيامبر صلى الله عليه و آله تنها بُرَيده را از بدگويى نسبت به على عليه السلام بازداشت

دهلوى گفته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله تنها آن يك نفر را كه نزد حضرتش از على عليه السلام بدگويى كرد را نهى نفرمود، زيرا مى دانست كه نهى آن يك تن كارساز نيست و به محبت شخصى او نسبت به على عليه السلام حمل مى شود. ولى آنچه در روايات اهل سنت وجود دارد و محدّثان بزرگ ايشان آن را نقل كرده اند اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله شخص بُرَيده را از بدگويى نهى كرد و به او فرمود: از على عليه السلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او

ص: 471

هستم، و او پس از من ولىّ شماست.(1) در روايت ديگرى آمده است: اى بريده، از على عليه السلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم.(2)

ابن حجر مكّى گويد: چنانكه حافظ شمس الدين جَزَرى از ابن اسحاق نقل كرده، سبب آن اين است كه بعضى از همراهان على عليه السلام در يمن از او بدگويى كردند. لذا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله حج خود را به پايان رساند، براى آنكه مرتبت على عليه السلام را بشناساند و سخن بدگويانى همچون بريده را رد كند آن خطبه را خواند.

در صحيح بخارى آمده است كه بريده على عليه السلام را دشمن مى داشت. سبب اين دشمنى بنا بر خبرى - كه ذهبى آن را صحيح دانسته - اين است كه بريده همراه با على عليه السلام به يمن رفت و از او جفايى ديد. از همين رو، در حضور نبى صلى الله عليه و آله وى را نكوهيد و شأن او را پايين آورد.

چهره پيامبر صلى الله عليه و آله پس از شنيدن سخن بريده دگرگون شد، و سپس فرمود: اى بريده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا اى رسول خدا. حضرت فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(3)

البته در مورد حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن هنگام حجة الوداع شبهه اى جداگانه مطرح شده، كه در جلد بعدى در عنوان «شبهات حديث غدير» آمده است.

پاسخ هفتم: صدور حديث غدير به امر خدا بوده است

روايات و كلمات محدّثان بزرگ و پيشوايان اهل سنت دلالت مى كند كه سبب صدور حديث غدير شكايت يك نفر از على بن ابى طالب عليه السلام نبوده است، بلكه به سبب امرى از خداى سبحانه و وحى اكيدى بوده كه جبرئيل آن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آورده است.

ص: 472


1- . مسند احمد: ج 5 ص 356.
2- . انسان العيون: ج 3 ص 338.
3- . الصواعق المحرقة: ص 25.

افرادى مثل: ابن ابى حاتِم رازى، احمد شيرازى، ابوبكر بن مردويه، ابواسحاق ثعلبى، ابونعيم اصفهانى، ابوالحسن واحدى، مسعود سِجِستانى، قاضى عبداللّه حَسكانى، ابن عساكر دمشقى، فخر رازى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، عبدالرزاق رَسعَنى، نظام الدين نيشابورى، سيد على همدانى، حسين ميبدى، ابن صبّاغ مالكى، بدرالدين عَينى، جلال الدين سيوطى، محمد محبوب عالم، حاج عبدالوهاب، جمال الدين محدث شيرازى، سيد شهاب احمد و ميرزا محمد بن معتمدخان كه به روايات بسيارى از طريق اماميه تأييد شده است. اينها همه آشكارا دلالت مى كنند كه مراد از اين حديث شريف نصّ بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

پاسخ هشتم: واقعه غدير پس از قضيّه شكايت بريده بوده است

از روايات اهل سنت به دست مى آيد كه قضيّه شكايت بريده از على عليه السلام نزد نبى صلى الله عليه و آله و نهى پيامبر صلى الله عليه و آله از بدگويى از على عليه السلام، پيش از واقعه غدير و بيان حديث غدير بوده و اينها دو رخداد جداگانه اند. سخن نورالدين على بن ابراهيم حلبى در سيره اش نيز دالّ بر اين است. وى در پاسخ به استدلال به حديث غدير مى نويسد:

اسم «مَولى» بر بيست معنى اطلاق مى شود، از جمله: سرورى كه سزاوار است دوست داشته شود و از دشمنى اش دورى گردد. مراد از «مَولى» در حديث غدير همين معنى است.

سبب صدور اين حديث مؤيّد همين معنى است؛ زيرا يكى از صحابه - يعنى بريده كه همراه با على عليه السلام به يمن رفته بود - وقتى در حجة الوداع نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، زبان به بدگويى از على عليه السلام گشود، چرا كه (به گمان خود) از على عليه السلام جفا ديده بود.

بدگويى بريده از على عليه السلام سبب شد كه چهره نبى صلى الله عليه و آله دگرگون شود و بفرمايد: اى بريده، از على عليه السلام بدگويى نكن، زيرا او از من و من از اويم. آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پيامبر صلى الله عليه و آله اين را فقط به بريده فرمود.

ص: 473

سپس وقتى به غدير خم رسيد، خواست تا اين سخن را به همه صحابه بگويد؛ يعنى چنانكه بر صحابه واجب است مرا دوست بدارند، شايسته است على عليه السلام را نيز دوست بدارند.(1)

بنا بر اين، روشن مى شود كه اين ادعا كه سبب صدور حديث غدير شكايت بريده از على عليه السلام بوده، ادعاى بى دليل و بى اعتبار است.

پاسخ نهم: اگر دو قضيه مذكور يكى باشند، دلالت حديث محفوظ است

حتى بر فرض اينكه دو قضيّه مذكور يكى باشند و سبب صدور حديث غدير شكايت بريده يا ديگرى از على عليه السلام باشد، دهلوى از كجا مى تواند ثابت كند كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از ولايت، محبت و مودّت بوده است نه امامت و خلافت ؟ سخن دهلوى ادعاى بى دليل است، و پاسخ چنين مدّعايى رد كردن آن است.

پاسخ دهم: بطلان كلام دهلوى بر اساس سخن قاضى القضات عبدالجبّار معتزلى

دهلوى مدّعى است كه اين حديث شريف در مورد نهى از بدگويى از على عليه السلامصادر شده و همين دالّ بر اين است كه مراد نبىّ خاتم صلى الله عليه و آله از ولايت، محبت و مودّت بوده است.

در مقابل، قاضى القضات عبدالجبار معتزلى سخن صريحى دارد كه ادعاى دهلوى را باطل مى كند. قاضى القضات معتقد است كه اگر سبب صدور مذكور درست باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر حديث مقتضاى لفظ نيست.

وى در پاسخ به حديث غدير نوشته است:

شيخ ما ابوهُذَيل درباره اين خبر مى گفت: اگر صحيح باشد، مراد از آن دوست داشتن دينى است. بعضى از دانشمندان گفته اند كه خبر مذكور بر اين حمل شده كه عده اى به سبب بعضى از كارهاى على عليه السلام از او بدگويى كردند.

ص: 474


1- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 328.

سخنان اينان و بدگويى هايشان از على عليه السلام منتشر شد و به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. از اين رو، حضرتش سخنى گفت تا دالّ بر ولايت و منزلت على عليه السلام باشد و بدگويان را خاموش كند تا فتنه اى به پا نشود.

ديگرى در سبب صدور حديث گفته است: ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و اسامة بن زيد بگو مگو شد. اميرالمؤمنين عليه السلام به اسامه فرمود: به مولايت چنين مى گويى ؟ اسامه گفت: تو مولاى من نيستى، بلكه رسول خدا مولاى من است. رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.

پيامبر صلى الله عليه و آله خواست تا با اين كلام اسامه را خاموش سازد و روشن كند كه على عليه السلام مولاى او است و منزلتى هچون شخص پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. بعضى مانند اين را درباره زيد بن حارثه گفته اند، و ديگران در ردّ آن گفته اند كه رخداد غدير پس از مرگ زيد بوده است.

اما آنچه در معناى اين خبر قابل اعتماد است، همان است كه پيشتر گفتيم. زيرا اگر همه اين سبب صدورها درست باشد و اين خبر به سبب آنها صادر شده باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر آن و مقتضاى لفظ آن نيست. از اين رو، بايد به اين جنبه حديث پرداخت و بيان سبب صدور را رها كرد، چرا كه بود و نبودش يكسان است و در استدلال به خبر تغييرى نمى دهد.(1)

و اما قاضى عبدالجبّار (م 415 ق) كسى است كه عامه در مباحثه با اماميه از او پيروى مى كنند و در مباحث امامت و كلام پاسخ ها و شبهه هاى او پيرامون استدلال هاى شيعه را پسنديده و برگزيده اند، و در كتاب هاى تراجم بسيار او را ستوده اند. از جمله: ابوبكر ابن قاضى شُهبه و اِسنَوى و يافعى.(2)

ص: 475


1- . المغنى.
2- . طبقات الشافعية ابن قاضى شُهبه : ج 1 ص 183. طبقات الشافعية (اِسنَوى) : ج 1 ص 354. مرآة الجنان: حوادث سال 415.
پاسخ يازده هم: حديث غدير در هر صورت بر امامت دلالت مى كند

اگر حديث غدير در پاسخ به شكايت بُرَيده صادر شده باشد، باز هم بر امامت دلالت مى كند. چرا كه بريده همراه على عليه السلام به يمن سفر كرد، و هنگام بازگشت از اين سفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و از على عليه السلام شكايت كرد كه چرا او از زنان اسير كنيزى براى خود برگزيده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله هم در پاسخ بريده از ولايت على عليه السلام ياد كرد.

معناى اين چيست ؟ بى گمان معناى اين پاسخ و هدف از آن اثبات اولويّت على عليه السلام به تصرّف در جميع امور است، و اينكه كسى را نرسد به فردى كه در تصرّف در امور از ديگران اولى است اعتراض كند، يا از او بد گويد، يا در امرى از امور با او كشمكش كند. بلكه بر همگان واجب است كه از او پيروى كنند و مطيعش باشند.

در «كنز العمّال» به نقل از ديلمى آمده كه در يكى از نقل هاى حديث بريده آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى بريده، على عليه السلام پس از من ولىّ شماست. پس او را دوست بدار كه او كارى را مى كند كه به آن امر شده است. در نتيجه، حديث بريده به روشنى بر ولايت و عصمت على عليه السلام دلالت مى كند.

اگر به زعم بعضى از دانشمندان اهل تسنّن سبب صدور حديث غدير شكايت بريده به سبب رخداد يادشده باشد، همين رخداد و صدور اين حديث شريف در آن هم به امامت و خلافت على عليه السلام دلالت مى كند، و مطلوب هم همين است.

روايت كرده اند كه بريده پس از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از دشمنى و نكوهش على عليه السلام نهى كرد مى گفت: پس از سخن پيامبر، هيچ كس به اندازه على عليه السلام براى من محبوب نيست. اين خبر را احمد بن حنبل در مسندش، حافظ ابن كثير از احمد، شيخ عبدالحق دهلوى در «معارج النبوة» ، سيد شهاب الدين احمد، بَرزَنجى و ديگران نقل كرده اند.(1)

شكّى نيست كه چنين سخنى به افضليت دلالت مى كند. لاهورى در شرح «تهذيب الكلام» تفتازانى، در بحث افضليت ابوبكر مى نويسد: دليل ديگر اين سخن

ص: 476


1- . تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 345. توضيح الدلائل مخطوط . نواقض الروافض (مخطوط) .

نبوى است: سوگند به خدا كه خورشيد بعد از پيامبران و رسولان بر كسى برتر از ابوبكر طلوع و غروب نكرده است. چنين سخنى براى افضليت است، زيرا غالبا از ميان دو نفر يكى از ديگرى برتر است و مساوى نيستند، و چون افضليت يكى نفى شود افضليت ديگرى ثابت مى گردد.

در نتيجه، هر گاه كه افضليت على عليه السلام ثابت شود، امامت او نيز ثابت مى شود و خلافت آنان كه خود را پيش انداختند باطل مى گردد.

پاسخ دوازدهم: اختلاف اهل سنت در سبب صدور حديث دليلِ ساختگى بودن

اهل سنت در بيان سبب صدور حديث غدير، گوناگون و مختلف سخن گفته اند و وجوهى متضادّ و اسبابى متغاير بيان كرده اند. اين خود هر منصفى را به اين نتيجه مى رساند كه همه آنچه ذكر كرده اند جعلى و ساختگى است و هيچ كدام از آن وجوه هرگز بهره اى از صحت ندارند:

گاه مى گويند كه شكايت بريده سبب صدور حديث غدير بوده است: ابن حَجَر در «الصواعق» ، و از او: بَرزَنجى و عبدالحق دهلوى و سهارنپورى و امثال اينان.

گاه بگو مگو ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و اسامة بن زيد را مطرح كرده اند: دهلوى اين را برگزيده، و شكايت خالد بن وليد و غير او را نيز به آن افزوده است.

گاه از گفتگو ميان حضرتش و زيد بن حارثه به عنوان سبب صدور حديث غدير سخن مى گويند: قاضى عبدالجبار در «المغنى» از بعضى از اهل سنت نقل كرده كه فخر رازى و يوسف اعور واسطى آن را برگزيده اند.(1)

گويا ابن روزبهان هم متوجه شده كه اين اسباب صدور همگى ساختگى اند، و با فرض درستى شان با مطلوب شيعه از حديث غدير منافاتى ندارند. لذا از بيان آنها اعراض كرده و سبب صدور ديگرى آورده كه با همه آنها مغاير است ! وى مى نويسد:

ص: 477


1- . الاربعين: ص 463. رساله يوسف اعور در ردّ بر اماميه مخطوط .

واقعه غدير خم در بازگشت رسول اللّه صلى الله عليه و آله در سال حجة الوداع بوده، و غدير خم محل جدا شدن قبايل عرب بوده است. پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانست كه روزگار پايانى عمرش را سپرى مى كند و عرب ديگر به اين شكل گرد او جمع نخواهد شد. از اين رو، خواست كه عرب را به حفظ محبت اهل بيت و قبيله اش سفارش كند.

شكى نيست كه على عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله سرور بنى هاشم و بزرگ اهل بيت پيامبر عليهم السلام بود. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله از فضائل وى سخن گفت و او را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانست، تا عرب نيز او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند.(1)

ما در اينجا مى گوييم: هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانسته باشد، آيا كسى را مى رسد كه ديگرى را در اين امور و امور ديگر بر او مقدّم دارد ؟ گفتار ابن روزبهان بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر كسانى است كه خود را بر او پيش انداختند دلالت مى كند، و افضليت دليل احقّ بودن به امامت و خلافت است. جمله «تا عرب او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند» نيز چنين نتيجه اى در پى دارد.

پاسخ سيزدهم: اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت

اعتراف دانشمندان بزرگ اهل سنت به دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، به تنهايى براى ابطال شبهه اى كه دهلوى به پيروى از ابن حجر ذكر كرده كافى است. كسانى مانند:

ابن زولاق مصرى، ابوحامد غزّالى، حكيم سنايى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، ابوالمظفر شمس الدين سبط بن جوزى، محمد بن يوسف گنجى، سعيدالدين فرغانى، ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى، محمد بن اسماعيل امير يمانى و مولوى محمد اسماعيل دهلوى. نصّ سخنان اين دانشمندان در لا به لاى مباحث كتاب نقل شد.

ص: 478


1- . ابطال الباطل مخطوط .

در اينجا سخن علاءالدوله سمنانى و ابوشكور كشّى را نيز به آنها مى افزاييم:

شيخ علاءالدوله ابوالمكارم احمد بن محمد سمنانى (ت 659 - م 736 ق) در كتابش «العروة الوثقى» پس از نقل ماجرا و حديث غدير مى نويسد:

همگان در صحت اين حديث متفق اند. و لذا على عليه السلام سرور اولياء گشت و قلبش بر قلب محمد صلى الله عليه و آله واقع شد. سرور صدّيقان و يار غار پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر آنگاه كه ابوعبيدة بن جرّاح را براى فراخواندن على عليه السلام فرستاد، به اين سرّ اشاره كرد و گفت: اى ابوعبيده، تو امين اين امّتى. من تو را به سوى كسى مى فرستم كه در مرتبت كسى جاى دارد كه ديروز از دستش داديم. شايسته است كه نزد او به ادب سخن گويى.

طبق گفته علاءالدوله سمنانى، مدلول حديث غدير نزد محققان بزرگ اهل سنت اين است كه امام عليه السلام در مرتبه رسول خدا صلى الله عليه و آله جاى دارد، و از اين رو بر همه كسانى كه قبل و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و هستند افضل است. اين امر بنياد شبهات و ساخته هاى مخالفان در مقابله با استدلال به حديث غدير را باطل مى كند. شيخ علاءالدوله نيز خود از دانشمندان بزرگ و عارفان نامدار اهل سنت است، كه شرح حال او را با ستايش و بزرگداشت كامل نوشته اند. از جمله: حافظ ابن حجر و ابن قاضى شُهبه و محمود بن سليمان كفوى.(1)

و اما ابوشكور محمد بن عبدالسعيد بن محمد كَشّى سالمى حنفى نيز در «التمهيد» ، پس از بيان حديث منزلت و غدير و استدلال شيعه بر اين حديث براى امامت و ولايت، در پاسخ مى نويسد:

اينكه گفته اند پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را ولىّ گردانيد، در پاسخ مى گوييم: مراد حضرتش ولايت على عليه السلام به وقتش بوده است؛ يعنى پس از عثمان و در زمان معاويه بود، كه ما نيز چنين قائليم. در پاسخ به اينكه آيه مذكور درباره على عليه السلام نازل شده مى گوييم: على عليه السلام به اين دليل در روزگار و وقت آن؛ يعنى پس از عثمان ولىّ و امير بود، اما پيش از آن نه.

ص: 479


1- . الدرر الكامنة: ج 1 ص 250. طبقات الشافعية: ج 2 ص 248. كتائب اعلام الأخيار مخطوط .

مقصود اين است كه زمانى كه شكايت برخى از لشكريان يمن درباره حضرت على عليه السلام بالا گرفت، رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از حج، قبل از مدينه در غدير خم، ضمن خطبه اى ساحت حضرت على عليه السلام را از تهمت ها تبرئه نمود و مردم را از فضل او آگاه كرد، تا آنچه كه در دل بسيارى از مردم بود بر طرف گرداند.(1)

تحليل ماجراى شكايت

شكى نيست كه بيهقى و ابن كثير و پيروان آنها مطلبى را ذكر كرده اند كه هيچ شاهد علمى و دليل مستندى بر آن ندارند، و فقط بر اساس حدس اين مطلب را بيان كرده اند، زيرا اگر كسى روايات صحيحه در كتب اهل تسنن را مطالعه كند، در مى يابد كه حضرت على عليه السلام بارها به يمن مسافرت كرده است كه از حيث شواهد تاريخى و روايى هيچ ارتباطى با واقعه غدير ندارد:

مرتبه اول براى دعوت مردم يمن به اسلام و فرماندهى سپاه اسلام و جنگ با بعضى از قبائل يمن، به يمن سفر كرده است، كه از نتايج اين سفر مسلمان شدن دسته جمعى قبيله همدان بود. در همين سفر بود كه بريده به امر خالد بن وليد براى شكايت از حضرت على عليه السلام به مدينه رفت، و حضرت رسول صلى الله عليه و آله او را توبيخ كرد و فضائل حضرت على عليه السلام را بيان كرد، و اين ماجرا قبل از خروج رسول خدا صلى الله عليه و آله براى انجام حج بود. در اين سفر بود كه بريده از حضرت على عليه السلام در مدينه شكايت كرد.

مرتبه دوم رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام را براى قضاوت به يمن اعزام نمود. در اين سفر هيچ شكايتى از حضرت على عليه السلام صورت نگرفت.

مرتبه سوم حضرت على عليه السلام براى گرفتن اموال و صدقات به عنوان فرمانده كاروان به يمن عزيمت نمود، و در مسير بازگشت در حجه الوداع به رسول خدا صلى الله عليه و آله ملحق شد و حج را به جا آورد. در مكه برخى از همراهيان از آن حضرت نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله شكايت كردند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: أيُّهَا الناس، لا تَشكوا عَليّا، فَوَاللّه ِ إنَّهُ لأخشَن فى

ص: 484


1- . البداية و النهاية بن كثير : ج 4 ص 206. الصواعق المحرقه (ابن حجر) : ج 1 ص 109.

ذاتِ اللّه ِ وَ فى سَبيلِ اللّه ِ(1): اى مردم، از على شكايت نكنيد به خدا قسم او در ذات خدا و راه خدا بسيار استوار و سخت گير است.

همانگونه كه از بعضى روايات به دست مى آيد كه بعضى از مسلمانان همين شكايت را در مدينه به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرده بودند، و حضرت آنها را از تنقيص على بن ابى طالب عليه السلام نهى كرده بود، و در آينده بررسى خواهد شد كه اين شكايت ها هيچ ارتباطى به واقعه غدير ندارد.

اينك سفرهاى متعدد حضرت على عليه السلام به يمن و ارتباط و عدم ارتباط آنها با واقعه غدير را بررسى مى كنيم:

مرتبه اول: سفر به يمن براى دعوت به اسلام

اين سفر را علماى بزرگ اهل تسنن به طرق متعدد و با عبارات مختلف نقل كرده اند، كه به عنوان نمونه مى توان از بخارى، احمد بن حنبل، نسائى، ذهبى، ابن حجر هيثمى، ابن حجر عسقلانى ياد كرد.(2)

ذهبى مى نويسد: براء مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله خالد بن وليد را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كند، و من از كسانى بودم كه همراه او بودم. شش ماه آنان را دعوت به اسلام كرديم اما ايمان نياوردند. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به يمن فرستاد و دستور داد كه خالد برگردد و افراد او اگر دوست دارند برگردند، و اگر دوست دارند با على عليه السلام بمانند و من نزد على عليه السلام ماندم.

ص: 485


1- . مسند احمد بن حنبل احمد بن حنبل : ج 3 ص 86 .
2- . صحيح بخارى: ج 3 ص 98 ح 4256، 4257، كتاب المغازى. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 356. مجمع الزوائد الهيثمى : ج 9 ص 108. فتح البارى (ابن حجر) : ج 8 ص 53 . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 192. سبل الهدى و الرشاد (الصالحى الشامى) : ج 6 ص 236. المعجم الاوسط (الطبرانى) : ج 6 ص 163. مجمع الزوائد (الهيثمى) : ج 9 ص 128. المصنف (ابن ابى شيبه) : ج 7 ص 504 . المعجم الكبير (الطبرانى) : ج 18 ص 128. صحيح ابن حبان: ج 15 ص 374.

با توجه به اينكه در اين سفر شكايتى از حضرت على عليه السلام نقل نشده است، به بررسى بيشتر اين سفر نمى پردازيم.

مرتبه سوم: سفر حضرت على عليه السلام به يمن براى گرفتن صدقات

روايات صحيح فراوانى در مورد اعزام حضرت على عليه السلام به يمن براى جمع آورى صدقات در منابع اهل تسنن وجود دارد كه علمايى چون ابن اسحاق، ابن هشام، طبرى، احمد بن حنبل، بيهقى و ابن كثير آن را به طرق متعدد نقل كرده اند.(1)

و اما شكايت در سفر سوم به روايت ابن اسحاق:

زمانى كه حضرت على عليه السلام از يمن به مكه برگشت تا رسول خدا صلى الله عليه و آله را ملاقات كند، در ديدار با رسول خدا صلى الله عليه و آله شتاب كرد و ابورافع را به فرماندهى سپاهيانش برگزيد. وى نيز هر يك از سپاهيان را لباسى از بزّ(2) پوشاند. زمانى كه كاروان به شهر مكه نزديك شد، حضرت على عليه السلام از مكه خارج شد تا همراه كاروان شود.

وقتى آنان را ملاقات كرد و لباس هاى آنها را ديد و فرمود: واى بر تو ! اينها چيست ؟ (جانشين حضرت) گفت: اين لباس ها را بر آنها پوشاندم تا مردم آنها را زينت بافته ببينند.

ص: 490


1- . سيره النبى صلى الله عليه و آله ابن هشام : ج 4 ص 1021. تاريخ طبرى: ج 2 ص 401. السيرة النبوية (ابن كثير) : ج 4 ص 415. مسند احمد بن حنبل: ج 3 ص 86 . دلائل النبوه (بيهقى) : ج 5 ص 398، 399.
2- . لباس هايى كه در ميان خمس غنائم بود. بعد از جدا نمودن خمس غنائم، اميرالمؤمنين عليه السلام غنائم را تقسيم نمود و فرمود: خمس غنائم را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى بريم تا ايشان در مورد آن تصميم بگيرند. اصحاب حضرت مى خواستند لباس هايى را كه در ميان خمس غنائم بود بپوشند، اما حضرت ممانعت فرمود. بعد از اينكه ايشان از لشكر جدا شده و به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند، جانشين ايشان به هر يك از سپاهيان دو لباس داد و آنها پوشيدند. وقتى حضرت بازگشتند و اين صحنه را مشاهده نمودند، دستور دادند لشكريان لباس ها را از تن بيرون آورند و به خمس غنائم باز گردد تا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد غنائم تصميم بگيرند. اين عمل امير عدالت عليه السلامبر عده اى از لشكريان گران آمد، لذا بر آن شدند كه در مكه نزد رسول اكرم صلى الله عليه و آلهاز ايشان شكايت كنند.

حضرت على عليه السلام فرمود: واى بر تو ! قبل از اينكه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برسيم، لباس ها را از تن آنها در بياور. جانشين حضرت مى گويد: لباس ها را از تن مردم در آوردم. لذا لشگريان شكايتشان را از اين اقدام اميرالمؤمنين عليه السلام آشكار كردند.(1)

نكاتى درباره سفر سوم

نكته اول: وقوع سفر حضرت على عليه السلام در سال دهم هجرى: از روايت واقدى و ابن اثير فهميده مى شود كه خروج سوم حضرت على عليه السلام به يمن در سال دهم هجرى يا همان سال حجه الوداع بوده است.(2)

نكته دوم: شكايت در مكه بوده يا مدينه: طبق روايات، شكايت عمرو بن شاس و ابى سعيد خدرى در مدينه بوده، و شكايت ناس يا جيش (لشكر) در مكه بوده است.

ادله ردّ ارتباط واقعه غدير با شكايت لشكريان يمن

در گذشته بيان شد كه دو نوع روايت درباره مكان وقوع شكايت وجود دارد. برخى روايات مكان شكايت را مكه و برخى مدينه را مكان وقوع آن مى دانند. بنابر فرض وقوع شكايت در مدينه، اين ماجرا هيچ ارتباطى به واقعه غدير ندارد. اضافه بر اينكه اختلاف در مكان وقوع شكايت، موجب وهن و سستى در قبول اصل روايت مى گردد و ديگر قابل استناد نمى باشد.

اما اشكالات ديگرى بر اين ادعا وارد است كه در ذيل مى آيد:

اشكال اول: وقوع شكايت جيش قبل از تمام شدن مراسم حج: اگر شكايت طبق آنچه ابن اسحاق و طبرى روايت كرده اند قبل از مراسم حج واقع شده باشد، بنابراين هيچ ارتباطى به واقعه غدير ندارد. زيرا واقعه غدير از نظر زمانى متأخر است، و از طرفى پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله پس از اين شكايت خطبه خواندند و فرمودند: أيُّهَا الناس،

ص: 491


1- . السيرة النبوية ابن هشام : ج 4 ص 1021. تاريخ طبرى: ج 2 ص 401. السيرة النبوية (ابن كثير) : ج 4 ص 415.
2- . المغازى الواقدى : ج 2 ص 1081. الكامل فى التاريخ (ابن اثير) : ج 2 ص 301.

لا تَشكوا عَليّا، فَو اللّه ُ إنَّهُ لأخشَن فى ذاتِ اللّه ِ. و اين خطبه قبل از حركت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه به سمت مدينه ايراد شده است.

اشكال دوم: وقوع شكايت بلافاصله بعد از مراسم حج: اما اگر شكايت بعد از اتمام مراسم حج صورت گرفته باشد - همانگونه كه از روايت واقدى و ابن اثير بر مى آيد - در اين صورت نيز ربطى به واقعه غدير ندارد، زيرا آنچه از روايات به دست مى آيد اين است كه كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب شاكيان بلافاصله پس از شكايت و قبل حركت به سمت مدينه و توقف در غدير ايراد شده و ربطى به واقعه غدير ندارد.

چنانچه در روايت ابن اثير آمده است: فَشَكاهُ الجَيشُ إلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله. فَقامَ النَبىُّ صلى الله عليه و آله خَطيبا فَقالَ: أيُّهَا الناس، لا تَشكوا عَليّا ...(1): پس لشگر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كردند. بلافاصله رسول خدا صلى الله عليه و آله سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد.

اشكال سوم: واقعه غدير به امر خداى متعال براى بيان ولايت حضرت على عليه السلام بوده است: واقعه غدير به امر خداى عزوجل انجام گرفته است و ربطى به شكايت مردم يا لشكر از حضرت على عليه السلام ندارد. زيرا از جانب خداى عزوجل به رسول خدا وحى نمود وايشان را مأمور به ابلاغ خلافت حضرت على عليه السلام كرد. همانگونه كه روايات صحيح متعددى بر اين مطلب دلالت دارد:

ابن ابى حاتم از ابوسعيد خدرى نقل كرده است كه گفت: آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ»(2) در شأن على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.(3)

همچنين ثعلبى به چهار طريق در تفسيرش نقل كرده است كه: زمانى كه آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم اين على مولا و سرپرست او است.(4)

ص: 492


1- . الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 301.
2- . مائده / 67 .
3- . تفسير ابن ابى حاتم: ج 4 ص 1172.
4- . تفسير الثعلبى: ج 4 ص 92.

اشكال چهارم: رسول خدا صلى الله عليه و آله ماجراى شكايت را در خطبه غدير ذكر نكرده اند: اگر سبب واقعه غدير شكايت لشكر يمن بوده است، مى بايست رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در ايراد خطبه اشاره اى به آن مى فرمود. همانگونه كه در فرمايش خود در مكه به شاكيان فرمودند: از على شكايت نكنيد. يا از طرف شاكيان نقل شده است كه بعد از فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه يا مدينه، از حضرت على عليه السلام راضى شدند و از شكايت خود پشيمان گشتند. همانگونه كه در روايت بريده اين نكته آمده بود.

اشكال پنجم: حتى در صورت پذيرش، خطبه غدير دلالت بر امامت بلافصل حضرت على عليه السلام دارد: حتى اگر بپذيريم كه سبب واقعه غدير شكايت لشكر يمن بوده است، باز هم حديث غدير بر امامت و خلافت بلافصل حضرت على عليه السلام بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دلالت مى كند. يعنى در هر صورت، خطبه غدير دلالت بر خلافت و امامت حضرت على عليه السلام مى كند، حتى اگر سبب بيان آن شكايت لشكر باشد. چنانكه قاضى عبدالجبار از علماى متعصب اهل تسنن در كتاب «المغنى فى الامامه» به آن تصريح كرده است.

اشكال ششم: برگزارى چنين مراسمى براى شكايت چند نفر خلاف منطق و عقل است: در صورت پذيرش اين ادعا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر شكايت تعدادى از لشكريان اعزامى به يمن خطبه غدير را ايراد كرده باشند، اين سوال مطرح است كه آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله كه رئيس عقلا و عقل كل است ممكن است كارى انجام دهند كه عقلاى عالم آن را ناپسند مى دانند ؟

براى توضيح اين سؤال مرورى بر آمار شركت كنندگان در مراسم و نحوه برگزارى خطبه غدير خواهيم داشت:

جمعيتى بيش از صد هزار نفر مسلمانان نواحى مختلف جزيرة العرب و ديگر نواحى بعد از ماه ها رنج سفر براى انجام اعمال حج تمتع را تحمل كرده بودند، و بعد از انجام اعمال مشكل حج در مسير بازگشت، در بيابان گرم و سوزان سه روز متوقف مى شوند. حتى اگر كسى جلوتر رفته و از غدير دور شده است طبق دستور پيامبر

ص: 493

اكرم صلى الله عليه و آله بايد بازگردد تا سخنان مهم رسول خدا صلى الله عليه و آله را آن هم در سال آخر عمر ايشان بشنوند.

حال چگونه ممكن است اين سخنان مهم در اين جمع انبوه - كه قاعدتا عده زيادى از آنها حتى از اصل ماجراى شكايت بى خبر اند - براى آشتى دادن بين شاكيان و اميرالمؤمنين عليه السلام باشد ؟ آيا نبايد بين عظمت جلسه و سخنان طرح شده در آن تناسبى وجود داشته باشد ؟ آيا نبايد مسلمانان حاضر در آن جلسه و حتى مسلمانان امروز اين سؤال را داشته باشند كه چرا بايد شكايت نابجاى چند نفر از حضرت على عليه السلام و آشتى دادن آنها با حضرت، موجب معطلى هزاران نفر از مسلمانان گردد ؟ اين كار يقينا از انسان هاى عادى بعيد است چه رسد به رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله كه عقل كل عالم بود !

بنا بر اين، شواهد و قرائن فراوان قبل و بعد از خطبه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير، جاى هر گونه شك و شبهه براى ارتباط واقعه غدير با شكايت لشكريان يمن از بين مى برد، و شواهدى نظير بيانات ابتدايى رسول خدا صلى الله عليه و آله، اقرار گرفتن از مردم به رهبرى و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، تبريك گفتن صحابه به حضرت على عليه السلام بعد از خطبه، درخواست وقوع عذاب از جانب منكرين ولايت و وقوع عذاب الهى، از اين قبيل است.

پاسخ شانزدهم: پاسخ شبهه شكايت لشكريان يمن از على عليه السلام از منظرى ديگر

شبهه شكايت لشكريان يمن را از منظرى ديگر نيز مى توان پاسخ داد:

كسانى كه در معنى و مفهوم حديث و خطبه غدير شبهه شكايت از اميرالمؤمنين عليه السلام را مطرح مى كنند، يا مطلب براى اينان مشتبه شده، و يا عمدا خود را به نادانى مى زنند ! ! زيرا دو جريان از دو سريّه (يعنى اعزام نيرو) را مخلوط كرده و قضيه فرضى و ساخته شده است.

حقيقت امر اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام را دوبار به مأموريت يمن فرستادند، كه در بازگشت از سفر اول و در مدينه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند. كسانى كه

ص: 494

1. ابن هاشم در سيره خود گويد: وَ غَزوَةُ عَلىِّ بنِ أبى طالبٍ رِضوانُ اللّه ِ عَلَيهِ إلَى اليَمَنِ غَزاها مَرَّتَينِ.(1)

2. ابن كثير در سيره خود گويد: وَ غَزوَةُ عَلىِّ بنِ أبى طالبٍ عليه السلام الَتى غَزاها مَرَّتَينِ(2): يعنى مأموريت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله به يمن دوبار بوده است.

3. در سيره حلبيه گويد: إنَّهُ صلى الله عليه و آله بَعَثَ عَليا كَرَّمَ اللّه ُ وَجهَهُ فى سَريَّةٍ إلَى اليَمَنِ. فأسلَمَت هَمْدان كُلُّها فى يَومٍ واحدٍ. فَكَتَبَ بِذالِكَ إلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله. فَلَمّا قَرَأ كِتابَهُ، خَرَّ ساجِدا. ثُمَّ جَلَسَ فَقالَ: السَلامُ عَلى هَمدان. وَ تَتابَعَ أهلُ اليَمَنِ إلَى الإسلامِ. وَ قالَ فِى الأصل: إنَّ هذِهِ السَريَّةَ هِىَ الأولى، وَ ما قَبلُها السَريَّةُ الثانِيَةُ(3):

پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام را به فرماندهى گروهى به يمن فرستادند، و در نتيجه تمام قبيله همدان يك روزه اسلام اختيار كردند. امام على عليه السلام در طى نامه اى جريان ايمان قبيله همدان را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از خواندن نامه، سجده شكر به جا آورده و فرمود: درود بر همدان. بقيه مردم يمن نيز در پى اين جريان مسلمان شدند. در اصل گويند: اين اولين سفر امام على عليه السلام به يمن بوده، و سفرى كه قبلاً ذكر شده سفر دوم آن حضرت بوده است.

و نيز در ديگر كتاب ها با اشاره به مأموريت در هر سفر و از نتايج سفر معلوم مى گردد كه دو سفر بوده است؛ يكى در ايام حضور در مدينه، و ديگر در ايام حجة الوداع.

رواياتى كه تصريح مى كند بازگشت حضرت على عليه السلام از سفر اول به مدينه بوده متعدد است. از جمله اين روايت:

ص: 496


1- . سنن الترمذى: ج 5 ص 632 ، باب مناقب على بن ابى طالب عليه السلام.
2- . السيرة النبوية ابن هشام : ج 4 ص 641 ، باب غزوة على بن ابى طالب عليه السلام الى اليمن.
3- . السيرة النبوية ابن هشام : ج 4 ص 440، حوادث سال يازدهم.

چنانچه گذشت از روايتى كه در سيره حلبيه نقل شده(1) - كه بعد مؤلف مى گويد: در اصل آمده است كه اين سفر به يمن سفر اول او است و جريانى كه قبلاً نقل شده سفر دوم به يمن است - فهميده مى شود دو سفر بوده است.

نتيجه مخلوط كردن اين دو سفر با هم همان انكار واقعه غدير خم درباره امامت و حمل جمله پيامبر صلى الله عليه و آله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» بر دوستى و محبت على عليه السلام است.

البته در مورد حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن هنگام حجة الوداع شبهه اى جداگانه مطرح شده، كه در جلد بعدى در عنوان «شبهات حديث غدير» آمده است.

ابطال حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف

اشاره

ابطال حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف(2)

مولوى سلامت على شبهه اى را مطرح كرده كه خود دربردارنده اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت سرورمان اميرالمؤمنين عليه السلام است. وى چون شبهات بافته شده پيرامون حديث غدير را براى جلوگيرى از دلالت آن بر مطلوب حقّ بسنده نديده، و از سوى ديگر نتوانسته دلالت حديث بر امامت را نفى كند، امامت مستفاد از اين حديث شريف را بر امامت صوفيانه و باطنى حمل كرده است ! وى در كتابش «تبصره» گفته است:

نزد اهل سنت در امامت اميرالمؤمنين عليه السلام شكى نيست و آن عين ايمان است، اما سزاوار است كه مفاد احاديث غدير امامت معنوى باشد نه خلافت. اين از كلام اهل سنت و علماى صوفيّه استفاده مى شود. از اينجاست كه بيعت همه سلسله هاى صوفيان به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام مى رسد، و به وسيله آن حضرت به رسول جنّ و انس.

ص: 498


1- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 325، باب سراياه صلى الله عليه و آله، سرية على بن ابى طالب عليه السلام الى بلاد مذحج.
2- . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 733 - 738.

اين شبهه به چند وجه باطل است:

پاسخ اول: تأويل نبوت با اين تأويل در امامت

دليلى كه مسلمانان مى توانند با آن منكران پيامبرى محمد رسول اللّه صلى الله عليه و آله را ملزم كنند، بشاراتى است كه در كتب آسمانى پيشين در نبوت حضرتش وارد شده است. بى گمان، مخالفان از پذيرش اين بشارات كه دانشمندان مسلمان از كتاب هاى ايشان بيرون آورده اند گريزى ندارند، زيرا اين بشارات مستخرج از كتب آنان است و آشكارا به پيامبرى خاتم النبيين صلى الله عليه و آله دلالت مى كنند.

پس اگر تأويل اهل سنت در مورد حديث غدير درست باشد كه آن را بر امامت باطنى حمل كنند، براى اهل كتاب نيز جايز خواهد بود كه نبوت پيامبر ما را اينگونه زير سؤال ببرند؛ اينكه آن را تأويل و بر معناى لغوى لفظ يعنى «والايى» حمل كنند ! حمل امامت على عليه السلام بر امامت صوفيانه ! مانند حمل نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى لغوى و نه اصطلاحى نبوت از سوى منكران است. اگر اين باطل است آن هم باطل است.

پاسخ دوم: اميرالمؤمنين عليه السلام از صوفيه نيست

اين تأويل و حمل امامتى كه حديث غدير به آن دلالت مى كند بر امامت باطنيّه اى كه صوفيه مى گويند، در صورتى درست است كه اميرالمؤمنين عليه السلام از صوفيه باشد ! حافظ ابن جوزى صوفى بودن امام عليه السلام و ديگر صحابه را انكار كرده، و كلام ابونعيم اصفهانى را كه ايشان را از شمار صوفيه آورده زشت دانسته و گفته است:

ابونعيم اصفهانى براى صوفيه كتاب «حلية الأولياء» را نوشت، و در آن مطالب زشتى آورد، و شرم نكرد و نام ابوبكر و عمر و عثمان و على بن ابى طالب عليه السلام و صحابه بزرگوار را در شمار صوفيه آورد.(1)

اگر آوردن نام اميرالمؤمنين عليه السلام در شمار صوفيان بى شرمى باشد، بى گمان حمل حديثى كه دالّ بر امامت او است به امامت صوفيانه نيز بى شرمى خواهد بود.

ص: 499


1- . تلبيس ابليس: ص 159.

و رِزاميّه از فرقه هاى شيعه عقيده دارند كه آنچه در كتاب و سنت از وضو و تيمم و نماز و روزه و زكات و حج و بهشت و دوزخ و قيامت و حشر وارد شده بر ظاهر آن حمل نمى شود، بلكه اشاره است به چيزهاى ديگر كه آنها را جز امام معصوم نمى داند.

وى سپس نمونه هايى از اقوال اين فرقه ها در موضوع سخنش نقل كرده، و گفته كه گردانيدن نصوص قرآن و احاديث از ظواهر آنها از كارهاى ملحدان و زنديقان است. اين عمل زشت، بدى ها و رسوايى ها بسيارى را در پى دارد و ستون هاى دين به سبب آن فرو مى ريزد.

بنا بر همه اينها، تأويل حديث غدير و گردانيدن آن از معنايى كه در آن ظهور دارد، و همچنين اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و حسّان و قيس بن سعد و ساير احاديث وارد شده در امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، از آشكارترين مصاديق سخن دهلوى است كه چنين كارى از كارهاى ملحدان و زنديقان و موجب ويران شدن پايه هاى دين حنيف است.

پاسخ هفتم: استدلال ابوبكر به حديث «الأئمَّةُ مِن قُرَيشٍ» براى خلافتش

تأويل مذكور با مقتضاى استدلال ابوبكر به حديث «الأئِمَّةُ مِن قُرَيشٍ» بر خلافتش در مقابل انصار مخالف است، چرا كه مقتضاى استدلال به حديث مذكور اين است كه حديث ظاهر در معناى امامت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد؛ يعنى معناى مصطلح نه امامتى كه در تصوف مطرح است.

ابوبكر به همين ظهور استناد و به آن احتجاج كرده است. اگر امامت دالّ بر خلافت نبود، وى براى اثبات اينكه جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله است به اين حديث استناد نمى كرد. احتجاج ابوبكر به اين حديث براى اثبات خلافتش در كتاب هاى سيره و تاريخ آمده است.

پاسخ هشتم: نزد اهل سنت، امامت به معناى خلافت است

شاه ولى اللّه دهلوى تصريح كرده(1) كه نزد اهل سنت امامت و خلافت مترادف اند.

ص: 501


1- . ازالة الخفاء: مقصد اول از باب هفتم.

بنا بر اين، در اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و حسّان و قيس مراد از «الامام» خليفه است، نه امام به معناى صوفيانه. اين نيز تأويل حديث غدير را باطل مى كند و نشان مى دهد كه تأويل مذكور مخالف مذهب و معتقَد اهل سنت است.

پاسخ نهم: «امامت» رياستِ دين و دنياست

امامت مصطلح كه نزد اهل سنت مترادف «خلافت» يا همان رياست عامّه در دين و دنياست، و عالمان بزرگ اهل سنت به اين مطلب تصريح كرده اند. فخر رازى مى نويسد:

امامت رياست عامه شخصى از اشخاص در دين و دنياست. قيد «عامّه» براى اين است كه رئيس و قاضى و مانند اينها از تعريف خارج شوند. قيد «شخصى از اشخاص» براى اين است كه هر گاه امام را به سبب فسقش عزل كردند «كلّ امت» از تعريف خارج شوند، چرا كه «كلّ امت» شخص واحد نيست.(1)

تَفتازانى مى گويد: امامت رياست عامه در دين و دنياست، به عنوان جانشينىِ پيامبر.(2) تعريف امامت در شرح تجريد قوشچى و ديگر كتب كلامى نيز همين است، و دهلوى هم در آغاز باب امامت «تحفه اثنى عشريه» امامت را اينگونه تعريف كرده است.

به نصّ اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و اشعار حسّان و قيس در روز غدير، امامت اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت شد. اين امامت براى همه مسلمانان نيز ثابت شد كه ابوبكر و عمر هم در شمار آنها بودند، و عمر در آن روز به حضرت امير عليه السلام گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.

بنا بر همه اينها، در ثبوت امامت عامه براى حضرتش شكى نمى ماند. زيرا اگر مراد از امامت ثابت شده در روز غدير امامت عامه باشد مطلوب ثابت مى شود، و اگر مراد

ص: 502


1- . نهاية العقول مخطوط .
2- . شرح المقاصد: ج 5 ص 232.

امامت در بعضى از امور باشد؛ آن امور يا به دين مربوط اند يا به دنيا، كه در هر صورت ثبوت امامت براى على عليه السلام حتى در امرى از امور مستلزم بطلان خلافت خلفاى سه گانه است. چرا كه امامت وى - هر چند كه در امرى از امور باشد - به اين معنى است كه خلفاى سه گانه در آن امر خاص امام نبوده بلكه مأموم على عليه السلام بوده اند.

در نتيجه، عموميت امامت اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت مى شود، و عموميت امامت خلفاى سه گانه باطل مى گردد. وقتى بطلان عموميت امامت اينان ثابت شود، بطلان تقدّمشان بر حضرت امير عليه السلام نيز ثابت خواهد شد، چرا كه جايز نيست مأموم بر امام مقدّم شود. بنا بر اين، روشن شد كه تأويل مذكور از حديث غدير هيچ سودى براى اهل سنت ندارد.

پاسخ دهم: امامت مستلزم عصمت است

امامت اميرالمؤمنين عليه السلام از اشعار وى و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد بن عُباده ثابت شد. اگر على عليه السلام امام باشد، از همه گناهان معصوم خواهد بود، و اگر معصوم باشد خلافتش ثابت شده، و خلافت آنها كه خود را از او پيش انداختند باطل مى شود، چرا كه تقدّم غير معصوم بر معصوم عقلاً قبيح و بلكه از اقبح قبايح است.

فخرالدين رازى به دلالت لفظ «امام» بر «معصوم از همه گناهان» اعتراف كرده و نوشته است:

آيه «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(1): «من تو را امام همه مردم قرار مى دهم» ، دلالت مى كند كه ابراهيم عليه السلام از همه گناهان معصوم بود، زيرا امام كسى است كه از او پيروى و به او اقتدا مى شود، و اگر گناهى از او سر زند پيروى از او در آن كار بر ما واجب نخواهد بود. و گرنه لازم مى آيد كه انجام دادن معصيت بر ما واجب باشد، و اين محال است، چرا كه معصيت از آن رو معصيت است كه انجام دادنش ممنوع است و وجوب انجام آن به معنى ممنوعيت ترك كردن آن است، و جمع بين اين دو محال است.(2)

ص: 503


1- . بقره / 124.
2- . تفسير رازى: ج 4 ص 43.

ص: 504

ص: 505

THE QADIR ENCYCLOPAEDIA

The most comprehensive encyclopaedia of Qadir

7

BY :

Mohammad Ansari Zanjani

ص: 506

ص: 507

{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
{ "content": null }
اطلاع رسانی
فهرست کتاب

📖 فهرست کتاب

اطلاع رسانی

اطلاع رسانی