دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 5
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 5
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 5/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (4)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج5.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد پنجم:
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش هفتم: ماجراهاى پس از غدير تا مدينه··· 5 - 51
بخش هشتم: ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله··· 53 - 171
بخش نهم: ماجراهاى پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله··· 173 - 258
بخش دهم: بلندترين داستان غدير··· 259 - 336
بخش يازدهم: جغرافياى غدير··· 337 - 395
بخش دوازدهم: تاريخچه چهارده قرن بعدازغديرتا ظهوروقيامت···397-463
ص: 4
بخش هفتم :ماجراهاى پس از غدير تا مدينه
اشاره
ص: 5
در حالى كه كاروان غدير پنج روز راه در پيش داشت، با حركت از غدير به سمت مدينه، در 10 كيلومترى به «جُحْفه» رسيدند. البته گاهى نام «جُحفه» را براى غدير آورده اند، كه از باب نامگذارى جزء به اسم كل است، چرا كه وادى خم جزئى از وادى بزرگ جحفه است.
در حديث عايشه بنت سعد آمده است: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه در روز جحفه مى فرمود ... .(1) در حديث ديگرى مى گويد: در روز جحفه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه دستعلى عليه السلام را گرفته مى فرمود ... .(2)
پس از جحفه، در 35 كيلومترى «كوه هَرْشى» پيش آمدند تا به هرشى رسيدند. در كوه هرشى گردنه اى بود كه به «عَقَبه هَرشى» مشهور بود. از آنجا كه عقبه هرشى كمينگاه دزدان و طراران بود، منافقين با برنامه ريزى و نقشه حساب شده در آن كمين كردند تا پيامبر صلى الله عليه و آله را به شهادت برسانند ! ولى نقشه اشان نقش بر آب شد و حضرت از آن گردنه به سلامت گذر كردند. داستان عقبه هرشى و حواشى آن بسيار مفصل است، كه در ادامه به طور مفصل خواهد آمد.
آنان بعد از «هَرشى» به «اَبْواء» رسيدند كه قبر حضرت آمنه مادر پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا بود. در آنجا ديدند حضرت كنار قبرى كه آثار آن مندرس شده نشست و آن را تميز نمود و سپس خود را به آن چسبانيد. حضرت مدتى طولانى كنار آن قبر نشست و گريه كرد. پرسيدند: يا رسول اللّه ! ماجراى اين قبر چيست ؟ فرمود: اين قبر مادرم آمنه بنت وهب است.
لازم به ذكر است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در شش سالگى همراه مادرش آمنه براى زيارت قبر پدر و ديدار خويشان به مدينه رفتند. در راه بازگشت، مادر حضرت در «ابواء» از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.
ص: 7
گروهى كه از مدينه آمده بودند.
گروهى كه از اطراف مدينه تا فاصله هاى دوردست حتى نجد و فدك و خيبر و تبوك آمده بودند.
گروهى كه از مكه و طائف و اطراف آن آمده بودند.
گروهى كه در آبادى هاى بين مكه تا غدير به كاروان ملحق شده بودند.
گروهى كه در آبادى هاى بين مدينه تا غدير به كاروان ملحق شده بودند.
گروهى كه از يمن تا مكه و سپس تا غدير آمده بودند.
گروهى كه از آن سوى درياى سرخ از حبشه و سودان آمده بودند.
گروهى نيز از يمامه و حضرموت و عمان آمده بودند.
2 -شهرنشينان، روستائيان و چادرنشينان
در نگاهى ديگر اين گروه ها شامل شهرنشينان، روستائيان و چادرنشينان مى شد. از سوى ديگر دربردارنده قبايل بزرگ و كوچك عرب بود كه هر يك داراى تقسيمات خاص خود بودند.
در يك نگاه عام، حاضرين در غدير را مردان و زنان و كودكان تشكيل مى دادند، و طبعا شامل پيرمردان و بزرگسالان و جوانان و نوجوانان نيز مى شد. در دقتى ديگر در غدير، گروهى از غير مسلمانان هم حضور داشتند كه طبعا فقط براى تماشا آمده بودند.(1)
اين تركيب جامع جمعيت در غدير، بهترين ابزار براى انتشار سريع و گسترده خبر غدير بود. در نظر بگيريد با آن امكانات ناچيز كه مسلمانان در اختيار داشتند، در شرايط خبر رسانى خاص آن روزگار چگونه ممكن بود خبر غدير را تا دورترين نقاط رسانيد.
ص: 10
از اينجاست كه عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مى توان دريافت كه مى فرمايد: لَو اجْتَمَعَ النَّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِيٍّ ما خَلَقْتُ النَّارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمى كردم.(1)
ماجراى عقبه هَرشى و ترور پيامبر صلى الله عليه و آله و واكاوى آن
اشارة
ماجراى عقبه هَرشى و ترور پيامبر صلى الله عليه و آله و واكاوى آن(2)
پس از امضاى صحيفه ملعونه اول كه تعهدنامه اصلى براى همه توطئه ها بود، دو نقشه ترور براى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام با نتايج پيش بينى شده بر ضد غدير طرح شد. البته نقشه ترور پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام قبلاً در مدينه به هنگام بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از جنگ تبوك طرح شده بود، كه با نزول وحى خنثى شد.(3)
1 - مقدمات ترور پيامبر صلى الله عليه و آله
نقشه اول طرح قتل پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از رسيدن به مدينه، و نقشه دوم قتل على عليه السلام بود. با آنكه نقشه به دقت اجرا شد، ولى با عنايت خداوند آن حضرت سالم ماند و توطئه با شكست مواجه شد.
مى توان ادعا كرد بزرگ ترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونه اى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نگذارند خلافت به امامان برسد.(4)
ص: 15
مى كنند كه چنان سخنى نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند، و قصد كرده اند چيزى را كه به آن نرسيدند، و از چيزى ناراضى نبودند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى گردانيده بود. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است» .(1)
در اين دو روايت ديديم كه توطئه قتل حضرت در عقبه هرشى نيز بيان شده است كه مفصلاً بيان خواهد شد.
اين اقدام هولناك منافقين يعنى ترور و قتل پيامبر صلى الله عليه و آله، دومين اقدام هتّاكانه منافقين بعد از ماجراى صحيفه ملعونه و هم تراز آن به شمار مى آيد. آن هم به سرعت و در حالى كه هنوز گوش ها از نداى غدير پر است، و در حالى كه قافله اى عظيم پشت سر آن حضرت در حركت است !
اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينه اى است كه از اجراى منظم و بى دغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله واهمه داشتند كه نقشه هاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد.
به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2) را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهره هايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.
ص: 17
2 - ماجراى ترور پيامبر صلى الله عليه و آله
در اينجا شأن نزول آيه «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» و ماجراى عقبه هرشى و ترور پيامبر صلى الله عليه و آله را از لسان حذيفه مى شنويم. اين روايت در كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده، كه روايت اقبال كامل تر است. نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عده اى از منافقين كه عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مى گيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم.
شب موعود كه رسيد، چهارده نفر در كوه هَرشى به كمين نشستند تا حضرت را به قتل برسانند. هرشى بين جحفه و ابواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه هرشى و هفت نفر سمت چپ نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو در سر بالايى كوه قرار گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مى رفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد ! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشسته اند تا تو را به قتل برسانند !
پيامبر صلى الله عليه و آله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من ؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه ! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى ؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن ! سپس به آنان نزديك شد(1) و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد.
ص: 18
وقتى نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانيم» ، سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفته اند و چنين قصدى نداشته اند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزده اند.
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... »(1): «به خدا قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند (كه همان قتل پيامبر صلى الله عليه و آله است) ... » .(2)
مى بينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضا كنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مى كند روايات اهل سنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را با حضور حذيفه چنين نقل مى كند:
ص: 19
درباره اين قول خداوند «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » ضحاك مى گويد: آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلى الله عليه و آله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند.
تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عده اى پيش تر رفتند و عده اى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مى اندازيم و به سوى بيابان پرتاب مى كنيم ! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را از پشت سر راهنمايى مى كرد.
در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مى برد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مى نمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد كه صورت هاى خود را پوشانده بودند ! به آنان گفت: دور شويد ! دور شويد اى دشمنان خدا ! آنان دست نگه داشتند(1)، و پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خود ادامه داد تا در محلى كه مى خواست توقف فرمود و پياده شدند.
صبح كه شد حضرت سراغ يكايك آنان فرستاد و فرمود: شما چنين برنامه اى داشتيد ! آنان قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفته اند و درباره آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان مى پرسد قصدى نداشته اند. اين همان كلام پروردگار است كه مى فرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(2)
در اين روايت مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ همه 14 نفر فرستاده و اطلاع خود را از نقشه هايشان اعلام نموده، و با اينكه در آن نيمه شب حضرت نام آنان را صدا زده و با
ص: 20
استقرارى خاص براى آنان و نيز ايجاد فتنه و آشوب در چنان شرايطى بسيار آسان تر از شهر مدينه بود، چرا كه آنجا مركز ثقل پيامبر صلى الله عليه و آله بود و حالت استقرار و نظم در آن حاكم بود.
از آنجا كه قافله ها معمولاً شب را كه خنك تر بود براى حركت انتخاب مى كردند، لذا زمان اجراى نقشه را نيمه هاى شب و ساعاتى كه اكثر مردم سوار بر مركب هاى خود خواب آلود هستند، تعيين نمودند. از نظر مكان بايد جايى را در نظر مى گرفتند كه حضرت تنها باشد و مردم كمتر در اطراف حضرت جمع باشند.
مناسب ترين مكان براى چنين هدفى قله كوه «هَرشى» بود، چرا كه اين كوه بسيار بلند گردنه و پرتگاه هاى خطرناكى داشت. به همين جهت وقتى مسافران به پاى اين كوه مى رسيدند دو راه در برابرشان بود: يا بايد كوه را دور مى زدند و از سختى و خطر بالا رفتن كوه راحت مى شدند، كه با سرعت بيشترى مى رسيدند اگر چه مسيرشان دورتر مى شد، و يا از كوه بالا مى رفتند كه با سرعت كمتر و تحمل مشكلات كوه فاصله كمترى را طى مى كردند.
منافقين تصميم گرفته بودند اگر بتوانند حضرت را در يكى از پرتگاه هاى كوه به پايين پرتاب كنند، و در غير اين صورت با شمشير حمله كرده آن حضرت را به قتل برسانند.
شب بيست و يكم ماه ذى الحجه كاروان عظيم با عبور از جُحفه، آن شب را تا صبح و نيز روز بيست و يكم را تا نزديكى غروب به حركت خود ادامه دادند تا به پاى كوه هَرشى رسيدند. پس از استراحت نسبتا طولانى پاسى از شب بيست و دوم ذى الحجه گذشته پس از عشا كاروان به حركت در آمد.
در آن تاريكى شب اكثر اهل قافله دور زدن از پاى كوه را انتخاب كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر كسى بالا رفتن از كوه را انتخاب مى كند حق ندارد قبل از من به آنجا برود ! سپس به حذيفه دستور داد تا در پاى كوه مواظب باشد كه چه كسانى جلوتر از
ص: 22
حضرت به سمت قله مى روند. گروه چهارده نفرى منافقين قبل از حركت صورت هاى خود را پوشاندند، كه هنگام جدا شدن از كاروان كسى آنان را نشناسد و تا محل موعود بر فراز كوه هَرشى به راحتى بروند.
حذيفه مى گويد: چهارده نفر را ديدم كه صورت هاى خود را پوشانده بودند و سوار بر شتر به سمت قله حركت كردند.
منافقين در گروه چهارده نفرى خود پيشاپيش قافله رفتند و در محل موعود - كه پايان سربالايى قلّه هرشى و آغاز سراشيبى كوه بود - در ظلمت شب حاضر شدند و شترهاى خود را در كنارى خوابانيدند. سپس پشت صخره ها، هفت نفر در سمت راست جاده و هفت نفر در سمت چپ به كمين نشستند. اين در حالى بود كه ظرف هاى بُشكه مانند بزرگى را نيز همراه خود برده بودند و آنها را پر از ريگ و شن كرده بودند تا براى رَماندن شتر آنها را از پشت سر در سراشيبى كوه رها كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه حذيفه و عمار با شترى تندرو به سوى قله هرشى حركت كردند. عمار افسار شتر حضرت را بر دوش مى كشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مى كرد. به نزديكى قله كه رسيدند جبرئيل خبر آورد:
يا محمد، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره در انتظار تو نشسته اند تا تو را به قتل رسانند !
پيامبر صلى الله عليه و آله اين خبر را به اطلاع حذيفه و عمار رسانيد، و به آنان دستور داد تا با شمشيرهاى خود آماده باشند. در عين حال با ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1) خبر داد كه آنان قادر به هيچ اقدامى نخواهند بود.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و همراهان به قله كوه رسيدند و راه سراشيبى را پيش گرفتند، آن چهارده نفر نقشه خود را از پشت سر آغاز كردند. ابتدا ظرف هاى پر از شن و نيز
ص: 23
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز سراشيبى كوه را طى كرد و هنگامى كه به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحاب ماند تا آنان كه كوه را دور مى زدند و آنان كه پشت سر حضرت از فراز كوه مى آمدند، همه جمع شوند.
سپس نماز جماعت برپا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود:
چه شده است كه عده اى در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند ؟ !
آنگاه حضرت سراغ اين چهارده نفر فرستاد، و به آنان خبر داد كه نقشه قتل حضرت را داشته اند، ولى آنان قسم دروغ ياد كردند كه در اين باره با يكديگر سخنى نگفته اند و چنين قصدى نكرده اند و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله قصد سوئى نداشته اند.
در اينجا بار ديگر آيه 74 سوره توبه درباره آنان آمد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «اينان قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفته اند و قصد سوئى كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(1)
3 - واكاوى ترور پيامبر صلى الله عليه و آله
اشارة
در اينجا تحليل ها و اشاراتى به جزئيات ماجراى ترور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خواهيم داشت، و اين ماجرا را از منظرى ديگر و با رويكردى جديد مورد بررسى قرار خواهيم داد:
ص: 26
1 - نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله
1 - نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
با پايان يافتن مراسم غدير كاروان عظيم غدير به حركت در آمد. اولين نقشه شوم در راه اهداف صحيفه ملعونه آماده شد و افراد لازم براى اجراى آن در نظر گرفته شدند و زمان و مكان اجراى آن را هم مشخص كردند. اين نقشه كه عبارت بود از قتل پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از رسيدن به مدينه با اين هدف انجام شد كه اجتماع از شخصيتى كه قوام امور به حضور او بستگى داشت خالى شود تا بتوانند آشوبى به پا كنند و فكرهاى پيش ساخته خود را به اجرا درآورند.
2 - موقعيت سنجى اجراى توطئه قتل
نقطه حساس اين نقشه انجام آن در راه و قبل از رسيدن به مدينه بود، چرا كه به دست گرفتن امور در گير و دار مسايل سفر و خستگى مسافران و نبود استقرارى خاص براى آنان و نيز ايجاد فتنه و آشوب در چنان شرايطى بسيار آسان تر از شهر مدينه بود، چرا كه آنجا مركز ثقل پيامبر صلى الله عليه و آله بود و حالت استقرار و نظم در آن حاكم بود.
گذشته از اينكه در مدينه جمعيت بسيارى حضور داشتند، ولى در راه تعداد مردم محدود و مشخص و قابل محاسبه بود. همچنين ممكن بود پس از اجراى نقشه مسئله خلافت را هم در بين راه حل كنند، و بهانه بياورند كه هنوز پنج روز تا مدينه باقى مانده و مسلمانان بدون سرپرست نمى توانند زندگى كنند !
3 - انتخاب چهارده نفر براى اجراى توطئه قتل
افرادى كه براى اجراى نقشه اشان از چند خصوصيت برخوردار بودند:
اول. همگى از كينه توزترين و دشمن ترين افراد نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام بودند.
دوم. در پيمان نامه و صحيفه ملعونه، اولين همپيمانان و متعهدشوندگان بودند.
ص: 27
سوم. با اين اقدام آينده خود را مى خريدند و در صورت پيروزى در نقشه ها در رده اول مقامات آينده خلافت مغصوب قرار مى گرفتند، كه همين گونه هم شد.
براى اين كار چهارده نفر انتخاب شدند. اين افراد عبارت بودند از پنج نفر اصحاب صحيفه ملعونه كه در كعبه امضا شد يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم، و شش نفر از قريش يعنى عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف، و سه نفر ديگر: ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره. در بعضى روايات اوس بن حدثان نيز ذكر شده، و او همان كسى است كه در حديث جعلىِ «إنّا مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث» به عنوان كمك با عايشه و حفصه در شهادت همراه شد و گواهى داد !(1)
اين افراد با دقت كامل انتخاب شده بودند، و در آينده هاى غصب خلافت نيز نقش هاى اساسى ايفا كردند و پست هاى اصلى را به دست گرفتند كه جز پاداش اين روزهاى آغازين نبود. جالب تر اين است كه اين افراد سابقه حضور در زمينه هاى خطر را نداشتند، اما در اين مورد اينگونه جان نثارانه وارد عمل شدند و شمشير به دست گرفتند !
4 - زمان و مكان اجراى توطئه قتل
با در نظر گرفتن دو نكته، زمان و مكانِ اين نقشه تعيين شد. قافله ها معمولاً شب را كه خنك تر بود براى حركت انتخاب مى كردند، زيرا در اثر تاريكى هوا و مشهود نبودن جاده، از نظر روانى مسير زودتر طى مى شد. لذا زمان اجراى نقشه را، نيمه هاى شب و ساعاتى كه اكثر مردم سوار بر مركب هاى خود در حال چرت زدن هستند، تعيين نمودند.
از نظر مكان در پى جايى بودند كه حضرت تنها باشد و مردم كمتر اطراف حضرت جمع باشند تا نقشه ترور را به آسانى اجرا كنند. مناسب ترين مكان براى چنين هدفى
ص: 28
فراز كوه و در حاشيه پرتگاه هاى آن بود. در انجام اين مرحله اگر مى توانستند حضرت را از فراز كوه به پايين پرتاب مى كردند(1)، واگر ممكن نمى شد با شمشيرهاى آخته حمله مى كردند و آن حضرت را نه تنها به قتل مى رساندند بلكه قطعه قطعه مى كردند و اثرى از او باقى نمى گذاشتند.
آنان قبل از حركت صورت هاى خود را هم پوشاندند، كه اگر به هر دليلى نقشه نيمه كاره ماند يا خنثى شد و يا بعد از اجراى نقشه خواستند فرار كنند، كسى آنان را نشناسد.
5 - حركت به سوى قله «هَرشى»
در تاريكى شب اكثر اهل قافله دور زدن از پاى كوه را انتخاب كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر كسى بالا رفتن از كوه را انتخاب مى كند حق ندارد قبل از من به آنجا برود.سپس به حذيفه دستور داد تا در پاى كوه مواظب باشد كه چه كسانى جلوتر از حضرت به سمت قله مى روند. حذيفه مى گويد: چهارده نفر را ديدم كه صورت هاى خودرا پوشانده بودند و سوار بر شتر به سمت قله حركت كردند.(2)
حضرت به همراه حذيفه و عمار به سوى قله هرشى حركت كردند. عمار افسار شتر حضرت را بر دوش مى كشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مى كرد. اين در حالى بود كه چهارده نفر مذكور قبلاً خود را به آنجا رسانده و كاملاً آماده شده بودند.
به نزديكى قله كه رسيدند جبرئيل صدا زد: يا محمد، ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه و ابوهريره در انتظار تو نشسته اند تا تو را ترور كنند !
ص: 29
با اين همه براى اتمام حجت، پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را به نامشان صدا زد ولى پاسخى ندادند و فرار كردند و خود را به افرادى كه پشت سر حضرت به طرف قله مى آمدند رساندند و به طور نامحسوسى با آنان همراه شدند و به سمت سراشيبى كوه حركت كردند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز سراشيبى كوه را طى كرد و هنگامى كه به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شدند و وضو گرفتند و منتظر اصحاب ماندند تا همه آمدند و نماز جماعت بر پا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود: چه شده است كه عده اى در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند ؟ !
از ميان آن همه جمعيت همين چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفته اند و چنين قصدى نكرده اند و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله قصد سوئى نداشته اند. خداوند آيه نازل كرد كه: «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا»(2) : «اينان قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفته اند و قصد سوئى كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(3)
9 - شكست توطئه و ادامه نجوى
پس از نماز باز هم پيامبر صلى الله عليه و آله ديد همين عده مشغول نجوى هستند. با اينكه حضرت در طول سه روزه مراسم غدير تمام حركات منافقين را تحمل مى كرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئه آميز آنان شدت يافت كه احساس خطرى علنى و فتنه اى مخرب
ص: 32
مشهود بود. لذا حضرت دستور دادند تا منادى ندا كند: لا تَجتَمِع ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ الناسِ يَتَناجونَ فيما بَينَهُم بِسِرٍّ: هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سرى با هم اجتماع كنند !(1)
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه به هر حال ضربه اى به غدير مى زد. اين امرِ حضرت توطئه هاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنه آميز لغو شد، و تا ورود به مدينه، دشمنان ولايت نتوانستند تماسى اساسى با يكديگر داشته باشند جز يك مورد كه ذكر خواهد شد.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوى مى كرديد ؟ گفتند: ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشته ايم و فقط اكنون يكديگر را ديده ايم ! ! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و فرمود: شما بهتر مى دانيد يا خدا ؟ خدا از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست.(2)
منافقين و اصحاب صحيفه ملعونه كه اين بار هم همانند دفعه هاى قبل در نقشه شوم خود شكست خوردند، از پاى ننشستند و قبل از رسيدن به مدينه توطئه ديگرى را تدارك ديدند.
اين بود تحليل هايى در مورد ماجراى عقبه و ترور پيامبر صلى الله عليه و آله.
در آخر بد نيست به كلام ابوذر در اين باره اشاره كنيم:
سليم در سؤال و جوابى طولانى با ابوذر مى گويد: گفتم: اصلحك اللّه، درباره دوازده نفر اصحاب عقبه كه صورت هاى خود را پوشانده بودند و مى خواستند شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بِرَمانند به من خبر ده كه اين ماجرا چه زمانى بود ؟ گفت: در غدير خم هنگام بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع.
ص: 33
گفتم: اصلحك اللّه، آيا آنان را مى شناسى ؟ گفت: آرى و اللّه، همه آنها را مى شناسم.
گفتم: از كجا مى شناسى در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پنهانى آنها را به حذيفه معرفى كرد ؟
ابوذر گفت: در آن قله كوه، عمار افسار شتر آن حضرت را بر دوش مى كشيد و حذيفه از پشت سر شتر را راهنمايى مى كرد. حضرت به حذيفه دستور كتمان داد ولى به عمار چنين دستورى نداد.
گفتم: آنان را برايم معرفى مى كنى ؟ گفت: پنج نفر اصحاب صحيفه و پنج نفر اصحاب شورى و عمروعاص و معاويه(1) . (2)
جغرافياى منطقه هرشى(3)
عاتق بن غيث بلادى در كتاب «على طريق الهجرة» به توصيف كوه هرشى در مسير مكه تا مدينه مى پردازد و مى گويد: در 16 كيلومترى شمال شرقى شهر «رابِغ» كوه هَرْشى است. هرشى در واقع نام بيابانى است كه دو كوه آن را در بر گرفته است. كوه بزرگ تر را هرشى مى گويند كه مسير جاده از آنجاست، و كوه كوچك تر را «هُرَيْشاء» مى گويند كه فقط راه پياده يا مالرو دارد.
كوه هرشى به سمت جنوب شيب تندى دارد، ولى از طرف شمال به بيابانى مسطح سرازير مى شود كه به سوى غرب امتداد دارد و آن را بيابان «بيض» مى نامند، و در سمت شرقى آن بيابان «شَيْباء» قرار دارد.
از قديم راه حجاج از «سَقياء» تا «جُحفه» از كوه هرشى بوده است. در آغاز ورود اتومبيل، كوه هرشى را براى عبور ماشين آماده مى كردند ولى به نتيجه اى نرسيد چرا كه در آن زمان ماشين هاى جاده سازى مدرن نبود.
ص: 34
«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُودا أَوْ نَصارى قُلْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّه وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه وَ مَا اللّه بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» :
«يا مى گوييد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و نوادگانِ او يهودى يا نصرانى بوده اند بگو شما آگاه تريد يا خداوند و چه كسى ظالم تر است از كسى كه شهادتى از خداوند نزد او كتمان شود خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست» .
«نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى عَذابٍ غَلِيظٍ»(1):
«آنان را زمان اندكى از نعمت ها برخوردار مى سازيم و سپس به عذاب غليظى دچار مى نماييم» .
«إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ»(2):
«پروردگار تو در كمين است» .
اين آيات از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
برنامه سه روزه غدير پايان يافته و غروب بيستم ذى الحجه كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله از غدير خم راهى مدينه شده است. گروه چهارده نفرى از منافقين نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را براى اجراى آن در عقبه هرشى در پيش دارند. قبل از رسيدن قافله به كوه هرشى، 14 نفر خود را به قُلّه رساندند و در دو سوى آن كمين كردند.
با رسيدن شتر پيامبر صلى الله عليه و آله - كه پيشاپيش قافله در حركت بود و حذيفه و عمار راهنماى آن بودند - منافقين حمله كردند و پس از درگيرى هاى مفصل، منافقين فرارى شدند.
ص: 37
گروه دوم كافران هستند كه درباره آنان «فَلا يَحْزُنْكَ كُفْرُهُ» و «إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ» فرموده و سپس مى فرمايد: آنان را زمان كوتاهى از نعمت ها برخوردار مى كنيم و سپس به عذاب غليظ مى كشانيم.
3 - تحليل تاريخى
داستان مفصلى كه اين سه آيه در ضمن آن از لبان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت اقتباس صادر شده، از حذيفه يمانى است، كه گوشه اى از داستان بلند غدير را چنين نقل مى كند. گر چه اين داستان در بالا ذكر شد، ولى به جهت حفظ سير كلام در اين آيه،در اينجا نيز مى آوريم(1):
منافقين در بين خود به گفتگو پرداختند و بحث نمودند و نظر دادند تا بر اين نظر متفق شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز كوه هَرشى بِرَمانند، و اين در حالى بود كه در جنگ تبوك نيز مثل همين نقشه را اجرا كرده بودند ولى خداوند شرّ آنان را از پيامبرش دور كرده بود.
اينگونه بود كه درباره پيامبر صلى الله عليه و آله بارها به قتل و ترور و مسموم كردن متفق شدند. در آن مجلس دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله از آزاد شدگانِ قريش و منافقينِ انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه در دلشان ارتداد بود حاضر بودند. آنان - كه چهارده نفر بودند - قرار گذاشتند و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بِرَمانند.
پيامبر صلى الله عليه و آله باقى آن روز و شب مسير را ادامه داد تا به گردنه هرشى نزديك شد. آنجا آن چهارده نفر جلوتر رفته بودند و در قله كوه پنهان شده بودند و شترهاى خود را پشت تخته سنگ ها خوابانده بودند. آنان همراه خود ظرف هاى استوانه اى برده بودند و آنها را پر از ريگ كرده بودند، تا با رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را به سوى پاهاى شتر بغلتانند.
ص: 39
عرض كردم: يا رسول اللّه، اين عده منافق كيانند ؟ آيا از مهاجرين اند يا انصار ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله يكايك آنان را نام برد تا همه چهارده نفر را ذكر كرد. در بين آنان كسانى بودند كه خوش نداشتم آنان را بين آن گروه ببينم ! لذا ساكت شدم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حذيفه، گويا درباره بعضى از كسانى كه برايت نام بردم شك دارى ؟ ! سرت را بلند كن !
حذيفه مى گويد: سرم را به سوى آن گروه برگرداندم در حالى كه در قله كوه ايستاده بودند. به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله آسمان برقى زد و آنچه در اطرافمان بود روشن شد. سپس نور آن برق ثابت ماند به طورى كه گمان كردم آفتاب طلوع كرده است.
سپس به آن گروه نگاه كردم و فرد فرد آنان را شناختم، و ديدم همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود؛ آنان چهارده نفر بودند: نُه نفر از قريش و پنج نفر از غير قريش ... . به خدا قسم آنان عبارت بودند از اولى، دومى، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص، كه اينان از قريش بودند. اما پنج نفر ديگر عبارت بودند از: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان نصرى، ابوهريره و ابوطلحه انصارى.
حذيفه مى گويد: سپس از كوه سرازير شديم و راه پايين را پيش گرفتيم در حالى كه فجر طلوع كرده و صبح شده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پياده شد و وضو گرفت و منتظر اصحابش شد تا جمع شدند. در آنجا همان گروه چهارده نفرى را ديدم كه همگى با مردم وارد شدند و پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله به نماز ايستادند.
وقتى نماز حضرت تمام شد نگاه كرد و ابوبكر و ابوعبيده را ديد كه با يكديگر نجوى مى كنند. به همين جهت به منادى خود فرمان داد تا در بين مردم ندا كند: هيچ سه نفرى از مردم حق ندارند اجتماع كنند و سخن سرى نجوى كنند ! !
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله از پاى كوه هرشى مردم را حركت داد تا به منزل بعدى رسيدند. در آن منزل سالم مولى ابى حذيفه ديد آن دو نفر با يكديگر نجوى مى كنند. وقتى سالم در
ص: 41
اين باره از آنان سؤال كرد گفتند: ما جمع شده ايم تا قسم ياد كنيم و پيمان ببنديم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابى طالب بعد از خود بر ما واجب كرد ! ! او از اين نقشه استقبال كرد و وارد نجواى آنان شد.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست از آن منزل حركت كند اين سه نفر نزد حضرت آمدند. حضرت پرسيد: امروز در چه باره اى نجوى مى كرديد، در حالى كه من شما را از نجوى نهى كرده بودم ؟ گفتند: يا رسول اللّه، جز در اين وقتى كه نزد شماييم با هم ملاقاتى نداشته ايم !
پيامبر صلى الله عليه و آله نگاهى به آنان كرد و اين آيه را براى آنان خواند:
«أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّه وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه وَ مَا اللّه بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» : «آيا شما آگاه تريد يا خدا چه كسى ظالم تر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مى كند و خداوند از آنچه شما انجام مى دهيد غافل نيست» .(1)
4 - تحليل اعتقادى
آنچه به عنوان تفسير اين آيات از تطبيق آنها بر صحيفه و توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله استفاده مى شود دو نكته است:
الف. اولى و دومى كه رو در روى خدا و رسول كار خود را كتمان كردند و اين كتمان را انكار كردند، مصداق «أَظْلَمُ» يعنى ظالم ترين شدند.
ب. خداوند دشمنان اهل بيت عليهم السلام را چند صباحى در اين دنيا مهلت مى دهد چنانكه مى فرمايد: «نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً»؛ و سپس آنان را به عذاب غلاظ و شداد مبتلا مى نمايد چنانكه مى فرمايد:
«ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى عَذابٍ غَلِيظٍ» . اين عذابِ آنان از لحظه مرگ آغاز شده و در عالم برزخ ادامه دارد تا در قيامت به سزاى اصلى اعمال خود برسند.
ص: 42
با اينكه حضرت در طول سه روز مراسم غدير حركات منافقين را تحمل مى كرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئه آميز آنان شديد شد كه احساس خطرى علنى و فتنه مخرّب مشهود بود. لذا حضرت دستور داد تا منادى ندا كند: لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ: هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سِرّى با هم اجتماع كنند !
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه ضربه به غدير مى زد. اين امرِ حضرت توطئه هاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنه آميز لغو شد، و تا ورود به مدينه دشمنان ولايت نتوانستند تماس اساسى با يكديگر داشته باشند، جز چند مورد كه در يكى از آنها ابوبكر و عمر و سالم نجوى مى كردند.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوى مى كرديد ؟ گفتند: ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشته ايم و فقط اكنون يكديگر را ديده ايم ! ! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و آيه 140 سوره بقره را براى آنان خواند: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه ُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ وَ ما اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» : «آيا شما آگاهتريد يا خدا چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خود را از خدا كتمان مى كند و خداوند از آنچه شما انجام مى دهيد غافل نيست» .
سپس چهار آيه ديگر به دنبال اين آيه نازل شد.
آيه «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» = آيه «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ ... »
آيه «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ»(1) = آيه «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ ... »
آيه «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ ... »= آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
آيه «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ ... »(2) = آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
ص: 44
آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
اشارة
آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»(1)
از جمله آياتى كه پس از غدير و در ماجراى عقبه هرشى و ترور پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن حضرت نازل شده اين آيات است:
«فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» :
«آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان» .
«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّه وَ هُمْ كارِهُونَ»(2):
«آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند» .
«يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّه مُخْرِجٌ ما كنتم تَحْذَرُونَ»(3):
«منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد» .
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّه مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه عَذابا أَلِيما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الْأَرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(4):
ص: 45
«آنان قسم ياد مى كنند كه چنين نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد كرده اند آنچه را كه بدان دست نيافته اند و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مى نمايد و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت» .
«وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه مَسْؤُلاً»(1):
«آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است» .
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً»(2):
«كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند، و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم و مى خواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در حالى كه چهارده نفر براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله نقشه كشيده بودند و بر فراز كوه هرشى مراحل ترور را پيش مى بردند، خداوند شديدترين آيات را درباره آنان نازل فرمود.
در اين باره روايتى وارد شده كه مى فرمايد(3): اين آيات درباره اصحاب عقبه نازل شده است كه عمار و حذيفه در آن حضور داشتند. منظور از عقبه همان «گردنه
ص: 46
هَرشى» است كه عمار و حذيفه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را راهنمايى مى كردند(1)، و اصحاب عقبه چهارده نفرى هستند كه در آن شب قصد به شهادت رساندن پيامبر صلى الله عليه و آله را داشتند كه عبارت بودند از:
ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه.
و اما آيات عبارتند از:
يك. «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ ... » : «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند» .
دو. «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ ... » : «منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند ظاهر مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد» .
سه. «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » : «آنان به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد كرده اند آنچه را كه بدان دست نيافته اند و ناراحت نشدند مگر آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خود مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى گردان شوند خداوند آنان را در دنيا و آخرت عذاب دردناكى مى نمايد و آنان در زمين سرپرست و ياورى نخواهند يافت» .
چهار. «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ ... » : «آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه به دشمن پشت نكنند و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است».
ص: 47
پنج. «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ ... » : «كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم و مى خواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند».
شش. «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» : «آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بَدا به حال انذار شدگان» .
2 - تحليل اعتقادى
اشارة
از نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه چند نتيجه مى گيريم:
الف. قبول اسلام به خاطر توطئه
آنان كه در گردنه هرشى به فكر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و بعدها گردانندگان اصلى سقيفه شدند، از همان اول در فكر توطئه و به هم ريختن برنامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، چنانكه مى فرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ» . همين گروه هرگز روزهاى پيروزمند اسلام را نمى خواستند، و آنچه از عظمت اسلام به وقوع پيوست مورد كراهت آنان بود چنانكه مى فرمايد: «حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللّه وَ هُمْ كارِهُونَ» . بنا بر اين، تعجبى از مسلمان شدن آنان نيست، همان گونه كه تعجبى از ايجاد سقيفه و به قهقرى برگرداندن مردم به دست آنان نيست.
ب. كفر بعد از اسلام
كسى كه قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را دارد در حالى كه ادعاى مسلمانى مى نمايد، اين در واقع كفر بعد از اسلام است چنانكه فرمود: «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» .
جالب است كه خداوند در قرآن حتى عقيم ماندن نقشه آنان را بيان داشته و با جمله «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» هم نشان كفر بر پيشانى آنان زده و هم عجز آنان را در برابر اراده الهى بيان فرموده است.
ص: 48
ج. دينى جديد غير از دين الهى
سلاح «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» ، و پذيرفتن برخى از حجج الهى و انكار بعضى ديگر از مسائلى بود كه سقيفه به شدت پيگيرى نمود و نتايج مهمى براى اهداف خود به دست آورد.
خداوند ابعاد گسترده اين توطئه اعتقادى را در يك آيه بيان فرموده و پرده از اسرار سقيفه برداشته است؛ از يك سو صاحبان چنين تفكرى را كافر معرفى كرده مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ» .
از سوى ديگر شعار «يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه وَ رُسُلِهِ» را خاطر نشان فرموده، و فرضيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» را مطرح نموده است. نهايتا هدف اصلى را نشانه رفته كه آنان در صدد ايجاد دينى جديد و اعتقادى خاص هستند كه ربطى به دين الهى ندارد، چنانكه مى فرمايد: «وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً» .
نزول اين آيات درباره اصحاب عقبه به معناى معرفى پيشاپيش توطئه گران سقيفه است كه از روز اولِ مسلمان شدنشان، تا روزگارى كه دسيسه كارى هاى آنان به اسلام ضربه زد، و تا هنگامى كه با نقشه اى اساسى غدير و ولايت را كنار زدند و دين جديدى تأسيس كردند، در واقع مسير يك نقشه بود كه گام به گام عملى گرديد.
با چنين اتمام حجت الهى بايد تعجب كرد كه چگونه مردم تن به سقيفه دادند و مقام ولايت غدير را تنها گذاشتند، و تا آنجا پيش رفتند كه او را به اجبار براى بيعت با اصحاب صحيفه و عقبه و سقيفه آوردند ! !
آيه «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ ... » = آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
آيه «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ ... »(1) = آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»
ص: 49
آيه «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه مَسْؤُلاً»
آيه «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه مَسْؤُلاً»(1)
به دنبال توطئه عظيم قتل پيامبر صلى الله عليه و آله توسط منافقين در عقبه هَرشى و خنثى شدن آن پس از غدير، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين سركش نازل شد، تا براى هميشه معرّف آنان باشد:
آيه سوم، آيه 15 سوره احزاب كه مى فرمايد: «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه َ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه ِ مَسْئُولاً» :
«آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه در جنگ به دشمن پشت نكنند و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است» .
براى توضيح بيشتر به آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» در همين بخش مراجعه شود.
آيه «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ ... »
آيه «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ ... »(2)
به دنبال توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله توسط منافقين در عقبه هَرشى و خنثى شدن آن، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين نازل شد، تا براى هميشه معرّف آنان باشد:
آيه دوم، آيه 64 سوره توبه كه مى فرمايد: «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةَ تُنَبِّئِهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّه َ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ» :
«منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند خارج مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد».
براى توضيح بيشتر به آيه «فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ» در همين بخش مراجعه شود.
ص: 51
ص: 52
بخش هشتم :ماجراهاى د ر مدينه تا شهاد ت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشارة
ص: 53
ياد غدير در مدينه
اشارة
ياد غدير در مدينه(1)
نشر معارف غدير و ناگفته هاى بسيارى كه در روز غدير فرصت بيانش نبود، هرگز نبايد در انتظار مجالس عظيم سخنرانى باشد؛ بلكه حتى اگر يك مخاطب براى غدير پيدا شد نبايد از وظيفه ابلاغ غدير كوتاهى كرد. اين بر اساس كلام رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است كه فرمود:
لاَِن يَهدِىَ اللّه ُ بِكَ رَجُلاً واحِدا خَيرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ: اگر خدا به دست تو يك نفر را هدايت كند برايت بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مى تابد.(2)
و لذا در فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود.
بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مى آمدند و درباره آن سؤالاتى مى پرسيدند:
ص: 54
1 - مرد چادرنشين
يك نمونه از مواردى كه مخاطب واحد براى خود پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمده، مرد چادرنشين است، كه در مسجد مدينه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:
يا رسول اللّه، حاجيان قوم ما كه در حجة الوداع همراه شما بوده اند براى ما خبر آورده اند كه در بازگشت از حج در غدير خم ولايت و اطاعت على را واجب كرده اى. آيا اين يك دستور از جانب تو است يا از جانب خداست و واجب است ؟
حضرت فرمود: از جانب خدا و واجب است، و ولايت او را هم بر اهل آسمان و هم اهل زمين واجب كرده است.(1)
2 - بيان مولى
گروه ديگرى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را امرى نيست. هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابى طالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(2)
3 - انذار منافقين
يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مقابل منافقين است، كه ذيلاً موردى از آن بيان مى شود:
ص: 55
بعد از واقعه سه روزه غدير و آن اتمام حجت عظيم، هنوز مغزهاى ابوسفيانىِ منافقين ولايت را نپذيرفته بود و آنان از مُبلِّغ غدير ابلاغ ديگرى مى خواستند ! در چنين موردى كه دشمنانى در لباس دوست آمده بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر غدير را ابلاغ كرد و با همين تابلو بزرگ اعتقادى اتمام حجت فرمود.
ماجرا مربوط به روزى مى شود كه عده اى از منافقين پس از بازگشتِ كاروان حج به مدينه، در فاصله دو ماهه بين غدير تا شهادت رسول اللّه صلى الله عليه و آله، نزد آن حضرت آمدند و آيت و نشانه اى درباره خلافت و امامت على عليه السلام طلب كردند.
حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود ؟ ! آنگاه كه من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست، تابع او باشيد، وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود.(1)
4 - مثال كعبه براى اميرالمؤمنين عليه السلام
يكى از تأكيدات معصومين عليهم السلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزى هاى غلط يا اشتباه است. از جمله پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفته ام ... . مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى(2). اين كلام حضرت بدان معناست كه مردم موظف به پيروى از امامند و بر امام دعوت مردم لازم نيست.
5 - عيد غدير و ولايت بر ملائكه
پس از بازگشت از غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله روز غدير را به عنوان برترين عيد امت اعلام كردند. در كلام حضرت به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بر ملائكه نيز اشاره شده است. حضرت فرمود:
ص: 56
روز غدير خم بهترين اعياد امت من است، و آن همان روزى است كه خداوند به من دستور داد برادرم على بن ابى طالب را براى امتم منصوب نمايم ... . قسم به خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد و بر همه خلايق برگزيد، من على را در زمين منصوب ننمودم تا خداوند او را در آسمان ها معرفى كرد و ولايت او را بر ملائكه واجب نمود.(1)
6 - نداى آسمانى در غدير
عده اى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانه اى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على عليه السلام را به امامتمنصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. بر حذر باشيد !(2)
نقش عايشه در برنامه هاى ضد غدير در مدينه
نقش عايشه در برنامه هاى ضد غدير در مدينه(3)
پس از ماجراى صحيفه ملعونه اول و شروع جدى اقدامات منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر، عايشه و حفصه نقش بسيار مهمى را براى غصب خلافت بر عهده گرفتند، چه آنكه با حضور در زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان همسران آن حضرت، جزئيات لحظه به لحظه ماجراها را براى پدران خود ابوبكر و عمر - كه مهره هاى اصلى صحيفه بودند - گزارش مى كردند.
بعد از ايام حج كه برنامه هاى اعلان ولايت آغاز شد، آنان تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مى دادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشه هاى متناسب با موقعيت طرح مى كردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مى نمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.
ص: 57
اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.
آنان كه اين ارتباط را ضرورى مى دانستند به دستور ابوبكر به عنوان عذرخواهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.
بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلى الله عليه و آله را توسط پيك هاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مى فرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه بازگردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)
سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در رابطه با غدير در جمع همسرانش = شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اجتماعات فتنه آميز
اجتماعات فتنه آميز(2)
پس از ترور نافرجام پيامبر صلى الله عليه و آله توسط منافقين در عقبه هَرشى در بازگشت از غدير، كاروان به منزل بعدى رسيد و نماز صبح را به پا داشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله همين گروه را ديد كه مشغول نجوا هستند.
با اينكه حضرت در طول سه روزه مراسم غدير تمام حركات منافقين را تحمل مى كرد تا آسيبى به برنامه اعلام ولايت و بيعت وارد نشود، ولى بعد از حركت از غدير به قدرى ارتباطات توطئه آميز آنان شدت يافت كه احساس خطرى علنى و فتنه اى مخرب مشهود بود.
لذا حضرت دستور دادند تا منادى ندا كند: لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ: هيچ سه نفرى حق ندارند بر سر سخنان سِرّى با هم اجتماع كنند !
ص: 58
منظور حضرت دقيقا جلوگيرى از بروز آشوب و درگيرى بود كه به هر حال ضربه اى به غدير مى زد. اين امرِ حضرت توطئه هاى مهمى را خنثى كرد و اجتماعات فتنه آميز لغو شد، و تا ورود به مدينه دشمنان نتوانستند تماسى اساسى با يكديگر داشته باشند، جز چند مورد كه در يكى از آنها ابوبكر و عمر و سالم نجوى مى كردند.
وقتى خواستند از آنجا حركت كنند پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان پرسيد: درباره چه چيزى نجوى مى كرديد ؟ گفتند: ما اصلاً با يكديگر ارتباطى نداشته ايم و فقط اكنون يكديگر را ديده ايم ! ! حضرت نگاه معنى دارى به آنان كرد و آيه 140 سوره بقره را براى آنان خواند: «اَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه ُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ وَ ما اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» : «آيا شما آگاه تريد يا خدا چه كسى ظالمتر است از كسى كه شهادتى نزد خودرا از خدا كتمان مى كند و خداوند از آنچه شما انجام مى دهيد غافل نيست» .
به دنبال توطئه عظيم قتل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و خنثى شدن آن با اخبار خداوند متعال، چهار آيه از قرآن درباره اين اقدام آن منافقين سركش نازل شد، تا براى هميشه معرّف آنان باشد:
يكى آيه 48 سوره توبه كه مى فرمايد: «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّه ِ وَ هُمْ كارِهُونَ» : «آنان از قبل به دنبال فتنه بودند و امور را براى تو دگرگون كردند تا آنكه حق آمد و امر الهى ظاهر شد در حالى كه آنان كراهت داشتند» .
ديگرى آيه 64 سوره توبه كه مى فرمايد: «يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةَ تُنَبِّئِهُمْ بِما فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُوا اِنَّ اللّه َ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَحْذَرُونَ» : «منافقين حذر مى كنند از اينكه سوره اى بر آنان نازل شود كه به آنان از آنچه در قلوبشان است خبر دهد بگو مسخره كنيد كه خداوند خارج مى كند همان چيزى را كه از آن حذر مى كنيد» .
ص: 59
و نيز آيه 15 سوره احزاب كه مى فرمايد: «وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللّه َ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الاَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللّه ِ مَسْئُولاً» : «آنان از قبل با خدا پيمان بستند كه در جنگ به دشمن پشت نكنند، و پيمان خداوند هميشه مورد سؤال است» .
و سپس آيه 150 سوره نساء كه مى فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه ِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً» : «كسانى كه به خدا و رسولش كفر مى ورزند و مى خواهند بين خدا و رسولانش جدايى بيندازند و مى گويند به بعضى از آن ايمان مى آوريم و به بعضى ديگر كفر مى ورزيم و مى خواهند راهى بين اينها در پيش بگيرند» .
و آخرين تهديد الهى نسبت به آنان آيه 177 سوره صافات بود كه مى فرمايد: «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ» : «آنگاه كه بر در خانه آنان در آيد بدا به حال انذار شدگان» .
ترور اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
ترور اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير(1)
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرشى آرام ننشستند. آنان بار ديگر مجلس سِرّى تشكيل دادند و اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول، درباره نقشه قتل على عليه السلام به مشورت پرداختند كه بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مى شد.(2) زيرا وقتى او نباشد موضوع غدير وجود ندارد و نوبت آن نمى رسد كه كسى به آن استناد كند. آنان غافل بودند از اينكه نازل كننده «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(3) اين برنامه مفصل را بيهوده به اجرا در نياورده و منافقين بسيار كوچك تر از آنند كه در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.
ص: 60
براى آنكه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامه اى درباره قتل آن حضرت امضا كردند و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند؛ و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين نقشه دست به كار شوند.
جبرئيل اين خبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. حضرت فورا ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فورا آن نوشته را به پيامبر صلى الله عليه و آله تحويل داد. اينجا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه خدا ششمى آنان است» .
پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ» : «آيا بعد از اسلامتان كافر شديد» ؟ و اين عبارت اشاره به آيه 106 سوره آل عمران بود كه مى فرمايد: «فَاَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ ايمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ» : «اما كسانى كه روسياه شدند آيا بعد از ايمانتان كافر شديد پس عذاب را بچشيد به خاطر كفرى كه ورزيده ايد».
و نيز اشاره به آيه 66 - 65 سوره توبه بود كه مى فرمايد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ اَبِاللّه ِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ. لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدِ ايمانِكُمْ» : «اگر از آنان سؤال كنى مى گويند ما درباره مطلبى گفتگو مى كرديم و به بازى گرفته بوديم. بگو آيا خدا و آيات الهى و رسولش را به استهزاء گرفته ايد عذر نياوريد كه بعد از ايمانتان كافر شده ايد» .
با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله صحيفه را از دست آنان گرفت و امضاى آنان در آخر پيمان نامه ديده مى شد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «به خدا قسم
ص: 61
به بيان ديگر:
پس از امضاى صحيفه ملعونه كه تعهدنامه اصلى براى همه توطئه ها بود، دو نقشه با نتايج پيش بينى شده بر ضد غدير طرح شد. اين نقشه قبلاً در مدينه به هنگام بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از جنگ تبوك طرح شده بود، كه با نزول وحى خنثى شد.(1)
نقشه اول طرح قتل پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از رسيدن به مدينه، و نقشه دوم قتل على عليه السلام بود. با آنكه نقشه به دقت اجرا شد، ولى با عنايت خداوند آن حضرت سالم ماند و توطئه با شكست مواجه شد. در اينجا تحليل ها و اشاراتى به جزئيات ترور اميرالمؤمنين عليه السلام خواهيم داشت:
ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن
اشارة
ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن(2)
اصحاب صحيفه ملعونه اول(3) - كه همان منافقين درجه اول بودند - پس از ورود به مدينه مى دانستند كه فاصله زيادى تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله نمانده و بايد هر چه سريع تر تدارك روزهاى پس از شهادت آن حضرت را ببينند.
از همه مهم تر تدوين اساسنامه اى بود كه به جاى قانون نامه ابدى غدير بايد تنظيم مى شد، كه هم خودشان طبق آن عمل كنند و هم براى ادامه اين راه باطل در نسل هاى آينده به عنوان راهكارى در اختيار آنان قرار گيرد. اين اساسنامه همان صحيفه ملعونه دوم است، كه اصلى ترين و مهم ترين مرحله از مراحل آن غصب خلافت است.(4)
ص: 63
از رؤساى قبايل و صاحب نفوذان مردم كه از آن دو فرمان مى بردند تحت پيمان ضد غدير درآمدند.
ابوبكر و عمر و ابوعبيده نيز بزرگانِ منافق قريش را به پيمان خويش دعوت كردند و بسيارى از آنان را كه طُلَقاء و آزادشدگان فتح مكه بودند با خود همراه كردند.
با افزوده شدن 20 نفر به گروه چهارده نفرى عقبه هرشى، يك گروه 34 نفرى از زبده ترين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله - كه تخصص لازم در حيله گرى و خباثت داشتند - تشكيل شد كه هر يك از آنان جمع بزرگى از مردم را تحت فرمان خود داشتند.
احساس آنان اين بود كه يك روز و حتى يك ساعت تأخير در اين باره جايز نيست، و اگر قبل از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه جوانب مسئله را آماده نكرده باشند، مجرد امضاى يك صحيفه چند سطرى در مكه كارى از پيش نخواهد برد. اين بود كه حتى اساسنامه كار خود براى روزهايى كه امور را در دست خواهند گرفت تهيه كردند.
در يكى از شب هاى ماه محرم سال يازدهم هجرى اين گروه 34 نفرى در خانه ابوبكر جمع شدند تا آخرين نتايج افكار و عملكرد خود را بازنگرى كنند و برنامه دقيقى براى آينده بسيار نزديك خود تدارك ببينند.
خداوندِ بيدارگر نسل ها، كه از ارائه هيچ حجتى فروگذار نكرده، اين بار نيز بانوى بزرگوارى به نام اسماء بِنت عُمَيس را - كه همسر ابوبكر بود ولى ايمان واقعى داشت در آن ساعات شب مأموريت داد تا جزئيات ماجراهاى آن شب را به خاطر بسپارد و براى حذيفه نقل كند تا خبر آن به نسل هاى مسلمان برسد و از تاريخچه ما قبل سقيفه آگاه باشند.
اين افراد در يك جمع بندى در مورد افكار عمومىِ مردم و آمادگىِ شرايط براى اجراى نقشه هاى سقيفه، به نتايجى رسيدند كه آنها را در صحيفه خود منعكس كردند.
آنان اين اساسنامه سقيفه را به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم كردند. به همين جهت براى فريب مردمِ آن روز و نسل هاى آينده،
ص: 65
آن را با حيله گرى تمام تدوين كردند و در آن به آيات قرآن استشهاد كردند ! و از پايه هاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كردند؛ و آنچه در روزهاى غصب خلافت در برابر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مطرح كردند، از قبل در آن پيمان نامه گنجانيدند.
سپس به عنوان بنيان گذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضا كنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد.(1)
آنگاه بر مبناى اين نتايج، اساسنامه - و به عبارت ديگر قانون اساسىِ - سقيفه را تصويب كردند. در همان شب متن مفصل آن را تدوين كردند، و به سعيد بن عاص دستور دادند تا آن را برايشان بنويسد، و به امضاى 34 نفر حاضر در جلسه رسانيدند.
حتى در آخر صحيفه نوشتند: سعيد بن عاص اين صحيفه را با توافق كسانى كه اسم و شهادتشان در آخر اين ورقه است در محرم سال يازدهم هجرى نوشته است.
عده اى از امضا كنندگان عبارت بودند از : ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، ابوعبيده جراح، معاوية بن ابى سفيان، عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شُعبه ثقفى، اوس بن حدثان نَضْرى، ابوهريره، ابوطلحه انصارى، ابوسفيان، عِكرِمَة بن ابى جهل، صَفوان بن امية بن خَلَف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عيّاش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سُهَيل بن عَمرو، حكيم بن حُزام، صَهيب بن سَنان، ابو الاعور اَسلَمى، مُطيع بن اَسود مَدَرى و هشت نفر ديگر ... .
سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند تا آن را به مكه ببرد و در كعبه كنار صحيفه اول دفن كند ! سپس آن عده از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
ص: 66
اينگونه بود كه صحيفه ملعونه دوم به عنوان مفسر صحيفه اول نوشته شد، و به امضاى سردمداران توطئه رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم با اشاراتى رمزى آنان را متوجه ساخت كه از كارشان باخبر است.(1)
2 - متن صحيفه ملعونه دوم
در چنين شرايطى افراد سرشناسى كه هر يك گروهى از مردم را تحت فرمان خود داشتند به پيمان نامه مزبور فرا خوانده شدند، و خيلى سريع تر از آنچه انتظار مى رفت پاسخ مثبت دادند و در فاصله كمتر از پانزده روز از صحيفه اول، قانون نامه اساسى منافقين به عنوان صحيفه ملعونه دوم تدوين شد و در مدينه در خانه ابوبكر به امضاى 34 تن از سردمداران آنان رسيد كه عبارت بودند از:
اين صحيفه را سعيد بن عاص با توافق عده مزبور در محرم سال يازدهم هجرى نوشت و سپس آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين و ناظر خود سپردند، و او آن را به مكه برد و كنار صحيفه اول در كعبه دفن كرد !
متن اين پيمان نامه شوم چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند، همانان كه خداوند آنان را در كتاب خويش به لسان پيامبرش مدح كرده است. آنان پس از اين كه فكر و مشورت كردند متفق القول شدند، و اين صحيفه را با توجه به ايام گذشته و روزگارهاى باقيمانده نوشتند تا مسلمانانى كه بعد از آنان مى آيند به اين عده اقتدا كنند.
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم.
ص: 67
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّه أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّه وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ»(1): «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند».
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد !
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث مى گذارد حرف محالى زده است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است.
ص: 68
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگان اند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد يعنى فرزند از پدر خلافت را به ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست
چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ»(1): «با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
همچنين پيامبر فرموده است: «حقوق مسلمين مساوى است و پايين ترين افراد هم مى توانند درباره حقوق خود اقدام كنند. همه مسلمين يد واحد در برابر دشمنانشان هستند» .
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد.
هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است. او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است ! !
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد بودند - آمد و قصد داشت تفرقه بيندازد او را به قتل برسانيد، هر كس مى خواهد باشد،چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است.
ص: 69
امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند» . بين مسلمين كسى اختلاف نمى اندازد مگر اينكه تكروى مى كند و دشمن آنهاست و به دشمنان مسلمانان كمك مى كند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل او را حلال كرده اند. الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
3 - برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله با صحيفه ملعونه دوم
در شبى كه صحيفه ملعونه دوم توسط گروهى از منافقين در سال يازدهم هجرى و اندكى پيش از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه امضا شد، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نماز صبح رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شده اى !
سپس آيه 79 سوره بقره را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْديهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْديهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ» :
«واى بر كسانى كه نوشته اى را به دست خويش مى نويسند و سپس مى گويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دست هايشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند».
آنگاه با ذكر آيه 108 سوره نساء فرمود: كسانى كه در اين امت چنين صحيفه اى را نوشته اند شباهت دارند به آنان كه خدا مى فرمايد:
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه ِ وَ هُوَ مَعَهُمْ اِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلَ وَ كانَ اللّه َ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطا» :
«از مردم مخفى مى كنند اما از خدا مخفى نمى كنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مى كنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد» .
ص: 70
غدير بايد تنظيم مى شد، كه هم خودشان طبق آن عمل كنند و هم براى ادامه اين راه باطل در نسل هاى آينده به عنوان راهكارى در اختيار آنان قرار گيرد.
آنان با شناختى كه از جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا كرده بودند، به تدوين و تصويب موادى پرداختند كه در صحيفه ملعونه اول به طور مجمل بيان شده بود. اينگونه بود كه صحيفه ملعونه دوم به عنوان مفسر صحيفه اول نوشته شد، و به امضاى سردمداران توطئه رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم با اشاراتى رمزى آنان را متوجه ساخت كه از كارشان باخبر است.(1)
در اين قسمت با ذكر مسير تدوين صحيفه دوم، تحليلى بر متن آن خواهيم داشت؛ و نهايتا علل تشكيل لشكر اسامه را در رابطه با خنثى كردن اقدامات اصحاب صحيفه بيان خواهيم كرد:
شناختى از جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله
شناختى از جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله(2)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو شامل مسلمانانِ
مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از سوى ديگر در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند، و از جهتى ديگر شامل افراد شهوت پرست و دنياطلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عده اى از مردم، و عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مى كند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مى گرفت و به سوى خود جذب مى كرد. منافقين كسانى بودند كه ظاهرشان مسلمان بود و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
ص: 72
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند، و بعضى از همان اول با نيّات منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مى گرفت تشكل منافقين هم انسجام بيشترى مى يافت و در پوشش اسلام ضرباتى مهلك تر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه آن وارد مى كردند.
در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله، كم كم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مى دادند، و بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه و كارشكنى مى كردند؛ كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست. بخصوص اگر ترتيب نزول آيات را بررسى كنيم و ببينيم كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است.(1)
منافقينِ به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام و بازگشت به گذشته بود. ولى به خوبى مى دانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله امكان پذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامه هاى شومى براى بعد از رحلت آن حضرت شدند.
اصحاب صحيفه اين زمينه هاى اجتماعى مردم را محاسبه كردند، و با در نظر گرفتن سوابقى كه بين اكثر مردم با اميرالمؤمنين عليه السلام اتفاق افتاده بود آمادگى آنان را براى اهداف خود يقينى دانستند. اين مطلب بعدها از زبان ابوبكر علنا شنيده شد كه گفت: ما را از دست على جز سه چيز خلاص نكرده است:
او تنهاست و ياورى ندارد.
او وصيت و سفارش پيامبر را مراعات مى كند.
هر قبيله اى را در نظر بگيرى على متعرض آنها شده است.
اگر اينها نبود خلافت به او بازمى گشت اگر چه ما خوش نداشتيم.(2)
ص: 73
تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !
پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه اعتماد به فكر او و اطمينان به دلسوز بودنش دارند براى خود انتخاب كنند.
چهار. استناد باطل به آيه اسوة حسنة
در اينجا بار ديگر استناد به آيه قرآن را براى اثبات ادعاى باطل به كار گرفتند و آن را دليل بر پيروى مردم از مرام سقيفه قرار دادند.
آيا پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت ؟ آيا حتى يك مورد وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مطلبى فرموده باشد تا مردم هم در اين جهت پيرو آن حضرت باشند ؟ ! اين استناد به قرآن با اين تعبير در صحيفه منعكس شد:
مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(1) : «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .
پنج. استفاده از تعصبات جاهلى
اكنون نوبت آن بود كه از تعصبات جاهلى و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود. براى اين ادعا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچكس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.
ص: 76
از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين در خلافت را مطرح كردند، در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخابِ بهترين توسط پروردگار است، و هيچكس نمى تواند همانند خداوند بهترين را معين كند.
شش. ارتباط دادن خلافت با ثروت اندوزى
جهت ديگرى كه باعث آبروريزى اهل سقيفه است، ارتباط دادن خلافت با دولتمندى اغنياست ! گويا خلافت سلطنتى است كه آغاز ثروت اندوزىِ خليفه بوده و بايد اغنيا را گرد خود جمع كند ! لذا براى پيش گيرى از اين مشكل بايد خليفه عوض شود و در يك خاندان نماند تا همه ثروت نزد آنان نماند !
البته حاكمان سقيفه چنين كردند و اين كارشان در زمان عثمان به اوج خود رسيد كه مردم بر او شوريدند و او را كشتند. عبارتى كه بسيار مرموزانه در اين باره در صحيفه گنجانده شده چنين است:
پيامبر كسى را به خلافت نرساند به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد: اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد !
هفت. ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا
پيداست كه بشر خوب مى داند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمى رسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد؛ كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بى لياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مى بينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصله اى بى مايه به سخنان خود افزوده اند كه «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند» ، ولى تاريخ به خوبى نشان مى دهد كه در هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت داشته مخفى مانده است !
ص: 77
چنانكه به جاى على بن ابى طالب عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
هشت. استفاده از عنوان اصحاب و جماعت مسلمين
به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن ديده نشده است، كه اگر كسى بگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى نصب كرده» فقط به بهانه اينكه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خلاف آن را معتقدند سخنش باطل است ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند !
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
نه. استفاده از تساوى حقوق مسلمين
اينكه حقوق همه مسلمين مساوى است، در برابر ظلم عظيمى است كه خلفاى سقيفه بر مردم روا داشتند و نگذاشتند حقوق همه مسلمانان حفظ شود، بلكه حق عده اى را بيش از خودشان دادند و حق عده اى ديگر را پايمال نمودند.
ولى معناى رسيدن همه مردم به حقوق خود اين نيست كه همه مسلمين مى توانند امام شوند و هيچ فرقى در اين باره بين آنان نيست. چنين مطلبى را هيچ اجتماعى و هيچ عقلى نمى پذيرد.
ص: 78
ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز آنان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست. چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ» (1) : «با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
يازده. تمسك به جماعت مسلمين براى قتل مخالف سقيفه
اكنون نوبت دادن بهانه هاى لازم به دست نسل آينده سقيفه است. تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن، بهانه اى است براى ظلم آزادانه و بى قيد و شرط، به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جُرم مخالفت با جماعت مسلمين و بر هم زدن اتحاد آنان بايد كشته شود !
در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: «ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم و فقط خليفه تعيين شده در غدير را قبول داريم و خليفه سقيفه را قبول نداريم» از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُمّ فَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: «من فقط خليفه راستين پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى على بن ابى طالب عليه السلام را قبول دارم» ، به دستور او اعدام شد !(2)
در متن صحيفه اين عبارت تند را براى از ميان برداشتن سريع مخالفان سقيفه مشاهده مى كنيم:
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد. هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است.
ص: 80
6 - نتايج صحيفه ملعونه دوم بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشارة
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مى دهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرى ها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مى شد.
ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا بر آورد.
استمرار اين خط غاصبانه بر پايه اى كه در صحيفه ملعونه ريشه دارد، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مى درخشد.
بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. اما اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مُبلِّغ غدير و امامان عليهم السلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
اصحاب صحيفه طبق پيمانى كه با هم بسته بودند توانستند با كمك يكديگر مشكلات سقيفه را از سر راه بردارند و خليفه غاصبى را بر جاى پيامبر صلى الله عليه و آله بنشانند. ولى همبستگى پنج نفرى آنان در روزهاى غصب خلافت باعث شد تا اميرالمؤمنين عليه السلام بتواند پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله پرده از اسرار صحيفه ملعونه بردارد و حجت را بر مردم آن روز و نسل هاى آينده اسلام براى چندمين بار تمام كند. در اين قسمت مسير آثار صحيفه را در روزهاى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله پيگيرى مى كنيم:
ص: 82
يك. فيصله مشكل سقيفه به كمك صحيفه !
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند، كه به محض شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بى اعتنا به غسل و تدفين حضرت و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود، ماجراى سقيفه را فيصله دادند.
سعد بن عباده و حبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اسيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
دو. خليفه از پيش تعيين شده صحيفه بر فراز منبر
مردمِ بى خبر از پشت پرده، به فاصله چند ساعت از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، ابوبكر را بر فراز منبر ديدند در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضاكنندگان صحيفه اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مى كردند و براى خلافت تبريك مى گفتند ! ! !
در پى آنان همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر صلى الله عليه و آله از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند و با دو دستِ ابوبكر بيعت مى كردند. با فرمان بشير بن سعيد و اسيد بن حضير همه قبايل انصار نيز گروه گروه آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.
اينگونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند.(1)
ص: 83
سه. بيعت اجبارى صاحب غدير با اصحاب صحيفه
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليه السلام از زير شمشيرها ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: إن اللّه لا يجمع لنا النبوة و الخلافة: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند ! مى بينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند به ميان آوردند.
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت، فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن را از آنان گرفته بود.
چهار. افشاى اسرار صحيفه ملعونه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب عليه السلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليه السلام آماده فرود بود و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه
ص: 84
بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهم السلام باز پس گيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند، بى اختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند؛ ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مى دانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام فورا فرمود: اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مى دهم كه آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را بخصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفه اى نوشته اند و پيمان بسته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلى الله عليه و آله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب خود داد.
آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مى فرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاوت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.(1)
اينگونه بوده كه خداوند هيچ كس را در برابر غدير معذور نخواهد دانست، و همه دانستند و مى دانند كه آنچه برنامه بلند مدت غدير را بر هم زد يك نقشه شوم مستمر و پيش بينى شده بود، و در كنار همه اين نقشه ها خداوند لحظه به لحظه حقايق را براى مردم روشن ساخت و كسى را در بى خبرى و جهالت رها نكرد.
پنج. اتمام حجت با غدير زير شمشير سقيفه
ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مى گفت:
ص: 85
على عليه السلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مى كشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود: به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليه السلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
وقتى على عليه السلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن !
على عليه السلام فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مى كشيم !
حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديد كه آن مطالب را مى فرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مى فرمود ؟
منظور حضرت سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير بود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاه. و نيز كلام آن حضرت در جنگ تبوك: اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى.
ص: 86
جهت گيرى هايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم جعل دو حديث به نام پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كه يكى از آنها حديث جعلى «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث ... » و حديث «أصحابى كَالنُجومِ ... » است.
در حالى كه سقيفه براى ايجاد شبهه در خلافت اهل بيت عليهم السلام موروثى بودن آن را مطرح مى كند، از كار خود غافل است كه از همان اول ابوبكر وصيتنامه خود را به نام عمر نوشت و رسما ارثيه خلافت را به او بخشيد و حتى ديگران را از اين ارث محروم ساخت.
بعد از عمر خلافت رسما شكل موروثى گرفت و در طول خلفاى بنى اميه و بنى العباس و عثمانيان به عنوان روشى مسلَّم، هر نالايقى به عنوان اينكه فرزند خليفه قبل است، به خلافت دست يافت و چه آسيب هايى كه اسلام از بى لياقتى آنان ديد.
گذشته از اين، مى بينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر حضرت فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند و گفتند: پيامبران ارث نمى گذارند، در صحيفه پيش بينى نمودند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردند.
بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد كه حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيست، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه هستند. اوس بن حدثان نيز كه يكى از توطئه گران قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود به نفع آنان شهادت داد.
آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا نمى شود كه درباره اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى به نام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مى كند بايد شاهد شما باشد ؟ !(1)
ص: 89
باز هم عبارت صحيفه را بنگريد:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر موروثى است و او اين امر را براى كسى به ارث گذارده سخن باطلى گفته است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است.
حديث جعلى ديگر كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كرده اند، قبل از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در كارگاه سقيفه ساخته مى شود كه «به هر يك از اصحاب من اقتدا كنيد هدايت يافته ايد» . جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك شود.
سخن اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازده گانه است و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
براى فرار از اين قداست كه هيچ گاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند، چنين حديثى را جعل نموده اند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عده اى از اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مى كنند چرا كه بعد از من از دين برگشته اند و به قرآن و عترت من جسارت كرده اند.
متن صحيفه در اين باره چنين است:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
ص: 90
و اما توضيح اين چهار حديث جعلى در صحيفه ملعونه دوم از اين قرار است:
اول. «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث»
در حالى كه سقيفه براى ايجاد شبهه در خلافت اهل بيت عليهم السلام موروثى بودن آن را مطرح مى كند، از كار خود غافل است كه از همان اول ابوبكر وصيتنامه خود را به نام عمر نوشت و رسما ارثيه خلافت را به او بخشيد و حتى ديگران را از اين ارث محروم ساخت.
بعد از عمر خلافت رسما شكل موروثى گرفت و در طول خلفاى بنى اميه و بنى العباس و عثمانيان به عنوان روشى مسلَّم، هر نالايقى به عنوان اينكه فرزند خليفه قبل است، به خلافت دست يافت و چه آسيب هايى كه اسلام از بى لياقتى آنان ديد.
گذشته از اين مى بينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر حضرت فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند و گفتند: «پيامبران ارث نمى گذارند» ، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد پيش بينى نمودند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردند.
بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد كه حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيست، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه هستند. اوس بن حدثان نيز كه يكى از توطئه گران قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود به نفع آنان شهادت داد.
آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا نمى شود كه درباره اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى به نام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مى كند بايد شاهد شما باشد ؟ !(1)
ص: 91
باز هم عبارت صحيفه را بنگريد:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر موروثى است و او اين امر را براى كسى به ارث گذارده سخن باطلى گفته است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است.
دوم. «أصحابى كَالنُجومِ ... »
حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه بدان تمسك كرده اند، قبل از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در كارگاه سقيفه و خط فكرى ضد اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ساخته مى شود كه: به هر يك از اصحاب من اقتدا كنيد هدايت يافته ايد. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك شود.
سخن اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازده گانه است و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
براى فرار از اين قداست كه هيچگاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند، چنين حديثى را جعل نموده اند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عده اى از اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مى كنند چرا كه بعد از من از دين برگشته اند و به قرآن و عترت من جسارت كرده اند. متن صحيفه در اين باره چنين است:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
ص: 92
پيشگيرى پيامبر صلى الله عليه و آله از كارشكنى منافقين
پيشگيرى پيامبر صلى الله عليه و آله از كارشكنى منافقين(1)
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و طبعا در روزها و ماه ها و سال هاى اول پس از رحلت آن حضرت، اسلام را تهديد مى كرد و مى بايست به طور شفاف براى مردم بيان مى شد اقدامات منافقين بود.
آنچه مى توانست همه نقشه هاى منافقين را يكجا خنثى نمايد و اسلام را در جوّ اجتماعى آغشته به نفاق زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر حقيقت خود حفظ كند، و نيز براى جلوگيرى از انحرافات و مقابله با منافقين كه حتى با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه مى كردند،تعيين و اعلان رسمى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله لازم بود تا اقدامات آنان خنثى شود.
آن حضرت اين مهم را از آغاز بعثت خويش در هر فرصت مناسب بيان مى فرمود، و حتى بارها با سند و پشتوانه اجتماعى مطرح مى كرد. تا آنجا كه روزى اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و سپس به خادم خود دستور داد تا صد نفر از قريش و هشتاد نفر از ساير عرب و شصت نفر از عجم و چهل نفر از اهل حبشه را جمع نمايد. وقتى اين عده جمع شدند دستور داد ورقه اى بياورند.
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مى نمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم ؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه.
فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مى كنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مى كند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
ص: 94
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن نوشته شده بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مى بريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
لشكر اُسامه
لشكر اُسامه(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين بر عليه غدير و براى خالى نمودن مدينه از وجود آنان بعد از وفات خود، لشكرى را تحت فرماندهى اُسامَة بن زيد ترتيب داد. حضرت چهار هزار نفر از منافقين را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد، و دستور داد اين عده حتما بايد در اين لشكر حاضر باشند، و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند. در ميان اين عده بر ابوبكر و عمر و حضور آنها در لشكر تأكيد خاصى داشتند، و تأكيدات حضرت از قبيل لعنتِ متخلفين و عجله در حركت لشكر بسيار قابل توجه بود.
البته در مقابل اين اقدام حضرت، منافقين كارشكنى هاى بسيارى مى كردند و هر يك به بهانه اى به مدينه باز مى گشتند. آنان حركت لشكر را آن قدر به تأخير انداختند تا پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت نمود، و توانستند اجراى نقشه هاى خود را به راحتى شروع كنند. اين ماجرا در تاريخ و كتب به «ماجراى جِيْش اُسامه» معروف است.
يكى از مؤثرترين عوامل در بازگشت ابوبكر و عمر و منافقين از لشكر اُسامه عايشه بود. آنان كه در مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله دست داشتند پس از حركت لشكر اسامه
ص: 95
نزد او آمدند و چنين مطرح كردند كه ما در چنين شرايطى كجا مى رويم ؟ چرا مدينه را خالى بگذاريم در حالى كه از هر زمان ديگرى حضور ما لازم تر است. اكنون پيامبر در حال مرگ است، و اگر از دنيا برود اتفاقاتى رخ مى دهد كه اصلاح آن ممكن نخواهد بود. بهتر است ببينيم كار پيامبر صلى الله عليه و آله به كجا مى انجامد و سپس حركت كنيم.
با اين سخنان اسامه را راضى كردند كه به جاى اول خود در لشكرگاه مدينه بازگردند. آنگاه از فرصت استفاده كرده يك نفر را نزد عايشه فرستادند تا مخفيانه اخبار را از او بپرسد. عايشه كه خوب مى فهميد منظور آنان نتيجه مسموميت است گفت: نزد پدرم و عمر و همراهانشان برويد و به آنان بگوييد: پيامبر مُشرِف به مرگ شده است. هيچ يك از شما از مكان خود حركت نكند و من اخبار را يكى پس از ديگرى به شما خواهم رساند.(1)
و اما شرح ماجرا:
در روزهاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مسموميت، عايشه كه از نزديك شاهد شدت بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله بود و مى ديد كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نمى تواند براى نماز به مسجد رود على عليه السلام را به جاى خود مى فرستد، به «صهيب» - كه غلام عمر بوددستور داد تا سراغ پدرش ابوبكر برود و از او بخواهد در اسرع وقت با همراهانش به مدينه بيايند و او صبح هنگام غافلگيرانه به جاى على عليه السلام به محراب رود و براى مردم نماز بخواند ! !
عايشه در اين پيام تأكيد كرده بود كه اين فرصت نبايد از دست برود چرا كه براى مراحل بعد مى تواند دستاويز قرار بگيرد.
آن شب ابوبكر و عمر و عده اى از سردمداران نفاق به مدينه بازگشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله در حال بيمارى فرمود: امشب شرّ عظيمى وارد مدينه شده است !
صبح هنگام در حالى كه مردم منتظر بودند على عليه السلام به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله براى نماز بيايد، ناگهان ابوبكر را ديدند كه وارد مسجد شد و به سوى محراب رفت و ادعا كرد كه
ص: 96
اى مردم، بر شما حلال نمى كنم جز آنچه قرآن حلال كرده و حرام نمى كنم جز آنچه قرآن حرام كرده است. من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد گمراه نمى شويد و لغزش نمى يابيد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم. اين دو جانشينان من در ميان شما هستند و از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند و من از شما سؤال كنم با آنان چگونه رفتار كرديد.
آن روز عده اى از حوض من كنار زده مى شوند همان گونه كه شتران غريبه از چشمه آب كنار زده مى شوند. آنان مى گويند: من فلانى هستم. و من پاسخ مى دهم: نامتان را مى دانم ولى شما بعد از من از دين بازگشتيد. خوار باشيد، خوار باشيد.
پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر پايين آمد و به منزل رفت، ولى ابوبكر و همراهانش ديگر به چشم مردم ديده نشدند تا در ساعات آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر عمر و همدستانش در خانه عايشه كنار بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خود را حاضر ساختند. در آن لحظات فتنه ديگرى از منافقين به وقوع پيوست و خير عظيمى را از دست همه مسلمانان گرفت، و آن ماجراى حديث قرطاس است.(1)
ماجراى كِتف و اهانت عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله
ماجراى كِتف(2) و اهانت عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله(3)
در كنار مسائل غديرى، به عنوان يكى از مهم ترين وقايع ضد غدير لازم است اشاره اى هم به «ماجراى كِتف» يا «حديث قِرطاس» داشته باشيم:
ماجراى كتف يكى از مهم ترين فجايع تاريخ اسلام است. از آنجا كه اين ماجرا يكى از اصلى ترين جبهه ها بر ضد غدير است، جا دارد در اينجا به آن پرداخته شود. جنايتى كه در روزهاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد؛ آن زمان كه پيامبر صلى الله عليه و آله قلم و كاغذ يا كتفى درخواست كرد تا بر روى آن چبزى بنويسد كه هرگز امت گمراه نشوند.
ص: 98
عمر كه با هوادارانش در آنجا حاضر بود، در خانه حضرت و بين اصحابش گفت: دَعَوه، اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهجُر، حَسبُنا كِتابُ اللّه ِ: واگذاريدش ! اين مرد هذيان مى گويد ! ! كتاب خدا ما را بس است.
و اما تفصيل ماجرا چنين است:
در روزهاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مسموميت، پس از ماجراى تخلف منافقين از لشكر اسامه و فتنه نماز جماعت ابوبكر و آمدن پيامبر صلى الله عليه و آله به مسجد و بيان حديث ثقلين، حضرت از منبر پايين آمد و به منزل رفت.
ابوبكر و همراهانش هم ديگر به چشم مردم ديده نشدند تا در ساعات آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر عمر و همدستانش در خانه عايشه كنار بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خود را حاضر ساختند. در آن لحظات فتنه ديگرى از منافقين به وقوع پيوست و خير عظيمى را از دست همه مسلمانان گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كتفى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد و اختلاف نكنيد.
عمر و همراهانش سر و صدا به راه انداختند و در اين ميان عمر گفت: آوردن كتف را رها كنيد، پيامبر هذيان مى گويد ! ! پيامبر صلى الله عليه و آله از اين سخن عمر غضب كرده فرمود: مى بينم در حالى كه من زنده هستم با من مخالفت مى كنيد ! پس بعد از مرگ من چه خواهيد كرد ؟ !
حضرت نوشتن كتف را رها كرد و مردم و آن منافقين برخاسته از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام ماندند و به اشاره اميرالمؤمنين عليه السلام سلمان و ابوذر و مقداد نيز نرفتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: برادرم، نشنيدى دشمن خدا چه گفت ؟ جبرئيل كمى قبل از اين بر من نازل شد و به من خبر داد كه او سامرى اين امت و رفيقش (ابوبكر) گوساله آن است. همچنين جبرئيل به من دستور داد بنويسم آنچه مى خواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم. برايم ورقه اى بياوريد.
ص: 99
براى پيامبر صلى الله عليه و آله ورقه اى آوردند، و آن حضرت نام دوازده امام هدايت كننده بعد از خود را يكى يكى املا فرمود و على عليه السلام به دست خويش نوشت، و در توصيف حضرت مهدى عليه السلام پر شدن زمين از عدالت را پس از ظلم و جور ذكر كرد، و اين در واقع خلاصه اى از غدير بود كه در اين سند ابدى ثبت شد. آنگاه فرمود:
من شما را شاهد مى گيرم كه برادرم و وزيرم و وارثم و خليفه ام در امتم على بن ابى طالب است، و سپس حسن و بعد حسين و بعد از آنان نُه نفر از فرزندان حسين اند.
سپس فرمود: من خواستم اين را بنويسم و سپس آن را به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت كنم و آن را برايشان بخوانم و آنان را شاهد بگيرم.
اينگونه بود كه يك بار در غدير و بار ديگر در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله سند كتبى غدير نوشته شد، و آن اتمام حجت عظيم كه از فراز منبر غدير انجام گرفته بود، يك بار ديگر به صورت مكتوب حجت را بر همه تمام كرد، و اينگونه غدير از روز 25 ذى القعدة در مدينه آغاز شد و تا روز رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه يافت.(1)
اين ماجراى «قِرطاس» يا «كِتف» جزو مسلّمات تاريخ اسلام است و شيعه و عامه آن را نقل كرده اند.
بد نيست در اينجا اشاره شود كه: سواى كفرگويى عمر و ديگر نكات دردآور ديگرى كه در اين ماجرا هست، عمر در همين كلام خود سه جمله مخالف با صريح قرآن گفته است:
دَعَوهُ، مخالف با آيه: «لا تَجعَلوا دُعاءَ الرَسولِ بَينَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضا»(2) : «ندا كردن رسول را مانند ندا كردن بين يكديگر قرار ندهيد (بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله را با ادب و احترام صدا كنيد) » .
ص: 100
إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر، مخالف با آيه: «وَ ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(1) : و او (پيامبر صلى الله عليه و آله) از سر هوس سخن نمى گويد بلكه آنچه مى گويد وحيى است كه (بر او) نازل شده است.
حَسبُنا كِتابُ اللّه ِ، مخالف آيه: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةِ وَ يُؤتونَ الزَكاةِ وَ هُم راكِعونَ»(2) : «همانا سرپرست شما تنها خدا و رسول اوست و كسانى كه ايمان آورده اند همان كسانى كه نماز به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند (يعنى اميزالمؤنين عليه السلام) » .
در آخر قابل ذكر است: شبيه همين نوشته را پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير و در حضور همه نوشت. رابطه بين اين دو نوشته و جمع بندى بين آن حقايقى را بر ما روشن مى سازد.
توضيح بيشتر در مورد سند مكتوب در غدير، در همين فصل اول «تاريخ ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، مورد پنجم «سند مكتوب غدير» مفصل گذشت.
شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله(3)
آنچه مسلّم است، غدير در بازه تاريخ و پهنه گيتى شهداى بى شمارى داشته است. از شهادت و مصائب صديقه طاهره و فرزند سقط شده اش حضرت محسن عليهماالسلام، تا مسموميت و شهادت امام مجتبى و واقعه كربلا و ... . ولى با بررسى سير جامعه مسلمين و فتنه ها و جنايات منافقين، بدون شك اولين شهيد راه غدير شخص خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله است؛ و مسموميت و شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله به نوعى از پيامدهاى غدير و اقدامات منافقين پس از غدير است.
ص: 101
در مورد شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيوند آن با غدير چند نكته مى توان بيان كرد:
1 - امتحان امت پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
يكى از آياتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد امتحان امت در خطبه غدير به آن استشهاد فرمود آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(1):
«و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بوده اند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد و هركس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمى رساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مى دهد» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رَسُولُ اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، افَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مى نماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى رساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
آنچه در اينجا مورد اشاره است فراز دوم: «أ فَانْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ» است. اين فراز مردم را متوجه اين نكته مى كند كه توطئه قتل نيز درباره حضرت امكان دارد، و اين حكايت از فضاى پر از خطر در اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله دارد و بيدارباشى به مسلمانان است كه حتى
ص: 102
با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از سفر غدير به مدينه بازگشت، به خانه همسرش ام سلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت ! ! عايشه و حفصه اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند.
پدرانشان گفتند: ما مى دانيم چرا اينگونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد،كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اينگونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على عليه السلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه آمده اى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه ! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم !
حضرت فرمود: اگر اينگونه است كه مى گويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند.
هنگامى كه حضرت در بستر افتاد، آنان سمّ را به اسم دارو به حضرت مى دادند، و وقتى حضرت بى حال مى شد آن را به زور در حلق پيامبر صلى الله عليه و آله مى ريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مى كرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مى ريختند.
ص: 104
وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به زور به من نخورانيد ؟ ! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم ! ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد ! ! !(1)
در اين ماجرا آمده كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: فَاجْتَمَعُوا فِى امْرِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاغْتِيالِ وَ اسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ.(2)
بنا بر اين، جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را از چند جهت پيگيرى كنيم:
جهت اول: پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره شهادت خود
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام در حالى كه اشك مى ريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبى اللّه، آيا شما كشته مى شويد ؟ ! فرمود: آرى، من با سمّ شهيد مى شوم و از دنيا مى روم.(3)
جهت دوم: مسموميت پيامبر صلى الله عليه و آله
در روايات متعددى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و تصريح به مسمويت آن حضرت آمده است. از جمله صاحب «المجدى فى الأنساب» ، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابن سعد، ابن كثير از اهل سنت تصريح كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت.(4)
ص: 105
امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: آيا مى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مى فرمايد: «أ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»(1): «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد» ؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مى آورد.(2)
جهت سوم: نقشه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله
عاملان مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليه السلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مى فرمايد: ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلى الله عليه و آله را طراحى كردند.(3)
آنگاه درباره علت اين نقشه مى فرمايد: وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش بينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريع تر نقشه هاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند.(4)
جهت چهارم: اجراى نقشه مسموميت
مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شده اند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: بدانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند.(5)
خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر در لحظات بى حالى دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مى ريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مى كرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مى داديم !
ص: 106
وقتى حضرت به حال آمد گفت: مگر به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به اجبار به من نخورانيد ؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مى كرديم ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد !(1)
3 - جانشينى و شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اعلان نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، اولين و قوى ترين ضربه اى بود كه بر قلوب مردم فرود آمد، و همه را متوجه روزهاى فقدان نماينده خدا و نياز به جانشين او نمود.
اين احساس به قدرى شديد بود كه عده اى - بى محابا و با معذرت خواهى از به زبان آوردن مسئله شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله - درباره جانشين آن حضرت سؤال مى كردند. اين بدان معنى بود كه هنگام تعيين جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيده، و مردم با اين آمادگى فكرى به استقبال مسئله اعلان ولايت مى رفتند.
4 - علت شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
يكى از مسائلى كه اوضاع اجتماع مسلمانان را در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و در غدير وخيم كرده بود، حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان بود كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه مى كردند. اين نفاق اهرم شكننده اى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مى آورد.
با اقداماتى كه عايشه و حفصه در مكه انجام دادند و اسرار پيامبر صلى الله عليه و آله درباره برنامه ولايت را به پدرانشان خبر دادند، آن حضرت پس از بازگشت به مدينه ديگر به خانه عايشه و حفصه نرفت و آنان را به حضور نپذيرفت و انزجار خود را نسبت به آن دو به همه نشان داد.
آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان مطرح كردند. آنان گفتند: ما مى دانيم چرا اينگونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت درِ گفتگو را با او باز
ص: 107
كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اينگونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.
پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و حضرت را در خانه ام سلمه يافت، در حالى كه على عليه السلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه آمده اى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه، برايم غيرعادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه ات نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم. حضرت فرمود: اگر اينگونه است كه مى گويى نبايد سِرّى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.
اينجا بود كه خداوند در ادامه آيات سوره تحريم - كه درباره خيانت عايشه و حفصه در افشاى سِرّ پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه نازل شده بود - در آيه 10 اين سوره خيانت كارى آنان را به مرحله صراحت رساند و آن دو را به دو همسر خيانتكار حضرت نوح و حضرت هود عليهماالسلام تشبيه كرد و چنين نازل كرد:
«ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ، كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّه ِ شَيْئا وَ قيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ»(1):
«خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مى زند كه همسر دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند. در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايده اى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد» .(2)
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا همه همسرانش در خانه ام سلمه جمع شوند. مجلسى با حضور آنان تشكيل شد و على بن ابى طالب عليه السلام نيز در آن مجلس حضور داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله سخن آغاز كرد و فرمود: «به آنچه مى گويم خوب گوش فرا دهيد» .
ص: 108
امامت تا روز قيامت وانحصار آن در دوازده امام از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله است. در برابر چنين اقدام دقيقى كه خدا و رسول فرموده اند، يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از آيه اى از قرآن به عنوان دليل غصب خلافت بود كه: «اِنَّ اَكْرَمُكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقيكُمْ» !
اين آيه در متن صحيفه ملعونه دوم كه در خانه ابوبكر به امضاى 34 نفر رسيد آمده است. متن اين صحيفه چنين بود:
اين نوشته اى است كه عده اى از اصحاب محمد رسول اللّه از مهاجرين و انصار بر آن متفق شدند. همانان كه خدا آنان را در كتاب خود به لسان پيامبرش ستوده است ... .
اما بعد، خداوند با منت و كَرَم خود محمد را بر همه مردم مبعوث نمود براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم ... .
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت بدليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد، زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ» : «با ارزش ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست» ... .(1)
به راستى يك آيه كلى را در برابر كلام صريح پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى ترين مردم هر زمان معرفى نموده است.
ص: 111
بايد پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه با تقواترين مردم هستند، يا اصلاً نشانى از تقوا دارند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهم السلام چه كسى را با تقوى تر از آن امام مى توان يافت ؟ پر مدعا و توخالى همين اصحاب سقيفه اند كه در طول تاريخ غصب خلافت هميشه و از هر جهت از همه مردم عقب تر بوده اند ! ؟
با اين مقدمه ببينيم اصحاب صحيفه در اين باره چه پيش بينى در نوشته خود نموده اند:
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد، يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى ب-رد و اين در هر زم-انى ادامه دارد و هي-چ كس جز آنان صلاحيت ندارد و تا روز قيامت سزاوار آنهاست؛ چنين كسى هم دروغ گفته است هر چند كه نسب خويشاوندى نزديكى با پيامبر داشته باشد ! زيرا خداوند فرموده است - و كلام خدا بر همه حاكم است - : «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ» : «با ارزش ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست» .
به تعبير ديگر:
صحيفه ملعونه دوم، اساسنامه سقيفه بود كه به عنوان يك قانون نامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد. به همين جهت براى فريب مردم آن روز و نسل هاى آينده، با حيله گرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند و از پايه هاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنه گرى اصحاب سقيفه را مى رساند كه اينچنين آينده هاى دور و نزديك پيروان خود را پيش بينى كرده اند.
از جمله سوء استفاده از آيه تقوى است؛ در حالى كه آيه كلى «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه أَتْقاكُمْ» را در برابر كلام صريح پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير قرار دادن به معناى جسارت به ساحت مقدس خدا و رسول است. خداوند كه خلافت را منحصر در دوازده امام فرموده در واقع آنان را با تقوى ترين مردم هر زمان معرفى نموده است. واقعا بايد
ص: 112
پرسيد: كداميك از خلفاى سقيفه نشان دادند كه باتقواترين مردم هستند ؟ و بايد سؤال كرد: در زمان هر يك از ائمه عليهم السلام چه كسى را با تقوى تر از آن امام معصوم مى توان يافت ؟
همچنين به عنوان «ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن» كه در بالا و در همين بخش گذشت مراجعه شود.
آيه «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى ... »
آيه «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى ... »(1)
در روز چهاردهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، ماجراهاى پيچيده اى و عجيبى اتفاق افتاد. از جمله آن وقائع اين بود كه اصحاب صحيفه ملعونه اول - كه پيمان نامه اى بر عليه اهل بيت عليهم السلام نوشته و آن را در كعبه امضا كرده بودند - بلافاصله وارد عمل و فتنه انگيزى شدند.
اولين كسانى كه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مى توانستند داشته باشند بنى اميه بودند.
اين بود كه اصحاب صحيفه پس از بازگشت از غدير به مدينه، رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهم السلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنى اميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابى وقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنى اميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفته ايد ؟ گفتند: ابوبكر ! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه ! و در واقع با اصل
ص: 113
در همين باره امام باقر عليه السلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامه هاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » ، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابى طالب عليه السلام بود.
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ... » منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ... » ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خلافت به آل محمد عليهم السلام باز نگردد. آنان گروهى از بنى اميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهم السلام ندهند.
سپس بنى اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفته ايد ؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنى اميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمى كنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهم السلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.
بنا بر اين، كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابى حذيفه بودند. آنان در بين خود نوشته اى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... » .
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به هيچ يك از بنى هاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه» .
ص: 115
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(1)
آيه «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ»= آيه «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى ... »
آيه «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ»(2) = آيه «اِنَّ الَّذينَ ارْتَدّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدى ... »
آيه «ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ ... » = شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
آيه «ضَرَبَ اللّه ُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَ امْرَأَةَ لُوطٍ ... »(3) = شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
آيه «فَاَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ ... » = ترور اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
آيه «فَاَمَّا الَّذينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ ... »(4) = ترور اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
آيه «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ... »
اشاره
آيه «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه ... »(5)
پس از بازگشت از غدير به مدينه، رؤساى منافقين اجتماع 34 نفرى در خانه ابوبكر داشتند. در آن مجلس متن صحيفه ملعونه دوم به عنوان اساسنامه و به عبارت ديگر قانون اساسىِ سقيفه تصويب شد.
سپس صحيفه را به ابوعبيده دادند كه آن را به مكه ببرد و در كعبه كنار صحيفه اول دفن كند. سپس آن عده از خانه ابوبكر برخاستند و رفتند.
ص: 116
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 79 سوره بقره و آيه 108 سوره نساء است:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّه لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» :
«واى بر كسانى كه كتاب را به دست خود مى نويسند سپس مى گويند اين از طرف خداست تا در مقابل آن پول كمى بگيرند واى بر آنان از آنچه دستانشان مى نويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مى كنند» .
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّه بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطا»(1):
«از مردم مى ترسند ولى از خدا نمى ترسند و خدا همراه آنان است هنگامى كه شبانه توطئه مى كنند گفتارى را كه خدا بدان راضى نيست و خداوند به آنچه انجام مى دهند احاطه دارد» .
اين دو آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى اول
مراسم سه روزه غدير پايان يافته و كاروان غدير باقيمانده پنج روزه راه تا مدينه را هم طى كرده است. ماجراى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در بين راه نيز با شكست رو به رو شده، ولى منافقين هرگز از پاى ننشسته اند. بلكه در مدينه به فكر محكم كردن پايه هايى هستند كه پس از اعمال حج با صحيفه ملعونه اول اساس آن را چيدند.
اكنون ماه محرم آغاز شده و رؤساى منافقين جلسات سرى تشكيل مى دهند و جزئيات تازه اى به پيمان نامه اول اضافه مى كنند.
ص: 119
2 - موقعيت قرآنى
از نظر موقعيت قرآنى، آيه سوره بقره دقيقا درباره منافقين است و از آيه 75 آغاز مى شود كه خداوند مى فرمايد: «آيا طمع داريد كه آنان واقعا به شما ايمان آوردند در حالى كه عده اى از آنان سخنان خدا را مى شنيدند، و پس از فهميدن آن را تحريف مى كردند با آنكه علم و اطلاع داشتند» .
سپس چهره منافقانه آنان را توصيف مى كند كه وقتى با مؤمنان ملاقات مى كنند مى گويند ايمان آورده ايم و هر گاه در بين خود خلوت مى كنند به يكديگر مى گويند: «چرا مطالبى را كه خدا براى شما روشن كرده نزد مؤمنين بازگو مى كنيد تا در پيشگاه خدا بر ضد شما استدلال كنند» ؟
تا آنجا كه نوشتن عده اى از آنان را مطرح مى كند كه نوشته خود را دستور العمل الهى مى دانند و خداوند بر آنان واى و ويل مى فرستد. در آيات بعد سهل انگارى آنان نسبت به آتش جهنم را مطرح مى كند؛ و سپس از آنان به عنوان كسانى كه گناهشان آنان را از هر سو فرا گرفته نام مى برد كه در جهنم دائمى خواهند بود.
آيه سوره نساء درباره كسانى است كه خداوند آنان را با عنوان «خيانت كاران به خود» مطرح مى كند و با تعجب از اينكه كار خود را از مردم مخفى مى كنند ولى از خدا پنهان نمى كنند، مجلس شبانه آنان بر ضد خدا را يادآور مى شود و جمله «إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» را به ميان آورد.
3 - موقعيت تاريخى دوم
جزئيات آن روز صبح كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن آيات را براى مردم خواند و آنان را متوجه توطئه اى عظيم و آينده اى نگران كننده نمود، از لسان حذيفه كه به دقت پيگير ماجراها بوده چنين نقل شده است:
آن گروه در منزل ابوبكر جمع شدند و درباره آينده خلافت به همفكرى پرداختند تا آنكه بر اصولى متفق شدند. سپس به سعيد بن عاص اموى دستور دادند تا نوشته اى بنويسد و او آن صحيفه را به اتفاق آراى آنان نوشت. آنگاه صحيفه را به ابوعبيده
ص: 121
اين قيمت گران با بى نهايت گِره خورده و با بزرگىِ جرم قابل سنجش است، كه از خانه حضرت زهرا عليهاالسلام و دربِ شكسته و ديوارِ سوخته آن آغاز مى شود. اگر آن سوزاندن قابل جبران بود، ائمه عليهم السلام هيزم آن را نزد خود نگاه نمى داشتند چنان كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: ثُمَّ يُحْرِقُهُما بِالْحَطَبِ الَّذى جَمَعاهُ لِيُحْرِقا بِهِ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهم السلام، وَ ذلِكَ الْحَطَبُ عِنْدَنا نَتَوارَثُهُ(1): سپس آن دو نفر را با هيزمى كه براى سوزاندن على و فاطمه و حسنين جمع كردند مى سوزاند، و آن هيزم نزد ماست و براى يكديگر به ارث مى گذاريم.
اگر لباس هاى غارت رفته كربلا و عاشورا قيمت دنيايى داشت امام سجاد عليه السلام به يزيد نمى فرمود: ما از اموال تو نمى خواهيم، بلكه آنچه غارت شده را از تو خواستم زيرا در آنها بافته هاى حضرت زهرا عليهاالسلام و مقنعه و گردنبند و پيراهن آن حضرت بود.(2)
و اگر فدك باز گرداندنى بود نمى فرمود: حقوق ما را از كسانى كه به ما ظلم كردند، جز خدا نمى تواند بگيرد.
و يا نمى فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه باز پس نمى گيريم چيزى را كه به ظلم از ما گرفته شده باشد.(3)
سوم: واى بر صحيفه از كربلا !
«فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» .
صحيفه ملعونه نادرترين مورد از اقدامات مخفيانه اى است كه سر از عظيم ترين جنايات بر آورد كه بشريت را به خاك مصيبت نشاند و صداى «واى حسين» آن به آسمان ها رسيد، چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: اذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام: آنگاه كه صحيفه نوشته شد حسين عليه السلام كشته شد.(4)
ص: 125
در محرم سال يازدهم هجرى - اندكى پس از غدير - در خانه ابوبكر در مدينه صحيفه دوم كه اساسنامه سقيفه بود تنظيم شد و دقيقا پنجاه سال بعد از آن در محرم سال 61 هجرى سيدالشهداء عليه السلام به شهادت رسيد.
آيا جا دارد به چنين نوشته اى گفته شود: اى واى بر شما از آنچه نوشته ايد، واى ننگ بر شما از چنين دستخطى ! و آيا نبايد به اين گروه گفت: اى واى بر شما از آنچه عاقبت كارتان بدان انجاميد و اف بر شما از آنچه كسب كرديد !
چهارم: صحيفه مخفى از غير خدا !
«يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه» .
بى اعتمادى منافقين به يكديگر در حدى است كه كارشان را به تناقض در گفتار و عمل و دو رنگى حتى در بين خود منجر مى كند، و برخوردهايى از خود نشان مى دهند كه قابل استهزا و خنده آور است.
آيا اين مسخره آور نيست كه از مردم حساب ببرند و كار خود را از آنان مخفى كنند، ولى از خدا مخفى نكنند ؟
گمان نشود اگر هيچ كارى از خدا مخفى نيست، پس آنان چگونه مخفى كردند ؟
اگر چنين است چرا درون كعبه گرد آمده اند ؟ !
آيا آمده اند خدا را شاهد بگيرند ؟ !
آيا جمع شده اند تا خدا ضامن اجرايى كارشان باشد ؟ !
آيا در خانه خدا پيمان مى بندند كه اگر كسى تخلف كرد صاحب خانه او را كمرشكن كند ؟ !
همه اينها يك علت بيشتر ندارد و آن بى اعتمادى شديد جوّ نفاق حتى نسبت به يكديگر است؛ و آنگاه كه نوبت به محكم كارى مى رسد براى الزام يكديگر مجبور از به كار گرفتن چيزهايى هستند كه قابل اعتماد باشد.
ص: 126
دقيقا مانند بسيارى از ظالمين و غارتگران دنيا كه وقتى بخواهند امانتى را نزد كسى قرار دهند بهترين و پاك ترين افراد جامعه را انتخاب مى كنند، در حالى كه اگر روزى صلاحشان اقتضا كند ممكن است به همان اشخاص نيز ظلم روا دارند.
اكنون جا دارد همه اهل عالم از هر دين و آيينى بر اصحاب صحيفه بخندند و آنان را مسخره كنند، كه در خانه خدا بر ضد صاحب خانه پيمان بستند و در خانه او پيمان نامه نوشتند و در حضور او آن را امضا كردند (وَ هُوَ مَعَهُمْ) .
و اصل پيمان نامه را هم به او سپردند كه خدا امين و شاهدشان باشد. صحيفه دوم را هم كه در مدينه نوشتند فورا براى صاحب خانه فرستادند و نزد او زير خاك كعبه اش به وديعت سپردند ! !
اى صاحبِ خانه ! تو را به صبر و حلمى كه نسبت به آنان روا داشته اى سوگند مى دهيم، كه در روز قيامت آن چهره ها را در پيشگاه خلايقت رسوا سازى و اسرار ناگفته شان را بازگويى.
پنجم: صحيفه ملعونه نمونه اى از كار امت هاى گذشته
«إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» .
آغاز انحراف امت ها از دستكارى اصول و مبانى هر دينى آغاز شده تا به همه جوانب آن سرايت كرده است. به عبارت ديگر قوام هر دينى با اصول و پايه هاى آن است كه آسان ترين راه براى از ميان برداشتن آن دين تغيير در آن مبانى است.
صحيفه اول و دوم دقيقا با اين هدف نوشته شد، كه پايه هاى اصلى اسلام در آن به صراحت مورد دستكارى قرار گرفت، و دقيقا آنچه مورد رضاى خدا نبود (ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ) جاى فرامين الهى را گرفت.(1) امام اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
ص: 127
خداوند تعالى در قرآن داستان تغييردهندگان دين را بيان كرده آنجا كه مى فرمايد: «إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ» : «آنگاه كه براى تدوين آنچه خدا راضى نيست شبانه گرد هم جمع مى شوند» ، كه اين سخنان مربوط به بعد از فقدان پيامبر صلى الله عليه و آله است، امورى كه پايه هاى باطلشان را با آنها بر پا مى كنند، چنانكه يهود و نصارى بعد از فقدان حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام انجام دادند و تورات و انجيل را تغيير دادند، و هر سخنى را از موقعيت خود تحريف كردند ... .(1)
ششم: صحيفه اى مثل صحيفه جاهليت
«ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ» .
اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كرده اند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه اى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(2)
قريش در جاهليت وقتى راه هاى مختلف مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله را تجربه كردند و به نتيجه اى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامه اى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنى هاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند !
اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنى هاشم را چهار سال در شعب ابى طالب محاصره كردند.(3)
وجه مشابهت هاى اين دو صحيفه باز مى گردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، قراردادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهت ها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را روشن مى كند.
ص: 128
پاسخ اول: يُمَتِّعُهُمْ لِيَبْتَلِيَهُمْ: آنان را (از دنيا) برخوردار مى كند تا امتحانشان كند.
خداوند از اول روزگار بنا را بر نابودى فورى ظالمين نگذاشته، بلكه آنان را آزاد گذاشته تا امتحان خود را پس دهند. چنانكه قابيل و نمرود و شدّاد و فرعون را مدتى در زمين مهلت داد، در حالى كه مى توانست به مجرد ادعاى نابجا نابودشان كند.
پاسخ دوم: وَ يَبْتَلِىَ مَنْ يَأْتى بَعْدَهُمْ: تا كسانى را كه بعد از آنان مى آيند امتحان كند.
اگر خدا راه ظالمين و گمراهان را مسدود كند وسيله اى براى امتحان مردم نمى ماند. مردم بايد در معرض راه منحرف و افكار باطل قرار بگيرند، تا عيار ثابت قدم بودنشان در كنار حق محك زده شود. درست است كه اهل باطل به سزاى خود مى رسند، ولى از جهتى باعث امتحان ديگران نيز خواهند بود.
اين امتحان همه نسل ها را تا روز قيامت فرا مى گيرد كه على عليه السلام را انتخاب خواهند كرد يا اولى و دومى را ؟
در غدير حضور خواهند يافت يا در سقيفه ؟
از درون خانه زهرا عليهاالسلام مدافع عصمت كبرى خواهند بود يا از بيرون خانه آتش خواهند آورد ؟
طناب بر گردن على عليه السلام انداخته و شمشير بر سر او خواهند گرفت كه به اجبار بيعت كند، يا مانند سلمان و ابوذر و مقداد با سرهاى تراشيده و شمشيرهاى حمايل كرده كنار احجار زيت براى نصرتش آماده مى شوند ؟
حسين عزيز عليه السلام را با داعيه «بُغْضا مِنّا لابيكَ» به شهادت مى رسانند، يا پيشمرگ او مى شوند تا در صحنه كربلا نماز بخواند ؟ !
امواج پيچ در پيچ فرات را از جگر كباب شده 72 مرد آسمانى و 84 بانوى بهشتى منع مى كنند، يا در راه آوردن مشك آبى جان بر كف بر نيزه هاى يزيد مى تازند و با دو دست بريده بر لبان خشكيده آنان اشك مى ريزند ؟
ص: 130
بنا بر اين، طرفداران سقيفه با اعدام شدگانى كه بيش از نصيبشان زنده مانده اند در حركتند ! اى كاش خدا اجازه مى داد و آن روز - كه دو ماه قبل از احراق بيت بود - با شمشير پيامبر صلى الله عليه و آله به قتل مى رسيدند، تا آن دست نحس آتشگيره بر در خانه وحى روشن نمى كرد، و آن كفّ منحوس بر صورت عصمت كبريا سيلى نمى زد، و آن پاى خبيث درِ آتش گرفته را بر روى زهرا عليهاالسلام نمى شكست تا محسن شهيد نمى شد !
اى كاش آن بازوى كثيف با جسارت تمام بر بازوى سيدة النساء عليهاالسلام تازيانه نمى زد و بازوبند كبود براى على عليه السلام به يادگار نمى گذاشت.
اى كاش با دست آن لعين غلاف شمشير بى محابا بر پهلو و كتف و كمر فاطمه عليهاالسلام فرود نمى آمد، تا هنگام غسل خون تازه از پهلوى او جارى باشد !
خدايا، اى كاش كار به اينجا نمى رسيد، ولى همچنانكه پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين و امامانمان عليهم السلام به مقدر تو راضى بودند ما هم به آنان اقتدا مى كنيم، و صبر مى كنيم و تا قيامت بر اين مصائب عظيم اشك مى ريزيم.
همچنين به عنوان «ماجراى صحيفه ملعونه دوم و تحليل آن» كه در بالا و در همين بخش گذشت مراجعه شود.
آيه «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا ... » = آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمَنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ . اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السَّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ»(1) = آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ»(2) = آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا . وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّامَعَكُمْ اِنَّما ... »(3) = آيه «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّه ِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ ... »
آيه «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ ... »(4) = ترور اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ ... »(5) = ترور اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »
آيه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ ... »(6)
يكى از برنامه هاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: «ما به محمد ايمان آورده ايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم» .
ص: 134
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناس تر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مى شدند از آنان احساس انزجار مى كردند و مى گفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند ! كه منظورشان پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بود. سپس به يكديگر مى گفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشه هاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مى گفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مى گيرم و شر آنان را از شما دفع مى كنم ! در ادامه منافقين با سلمان و ابوذر و مقداد رو به رو شدند و از روى نفاق مطالبى در فضائل آنان گفتند.
اينجا بود كه خداى عزوجل فرمود: يا محمد، «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مى كند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مى كند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مى گذارد» و به آنان مهلت مى دهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مى كند و به توبه دعوتشان مى نمايد.
اگر هم سراغ مغفرت آيند به آنان وعده هاى نيك مى دهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمى دارند و از هر اذيتى نسبت به محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمى كنند.
آن روز منافقينى كه با پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات بيرون مدينه رفته بودند بازگشتند، در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره اشان نازل شده بود.(1)
به بيان ديگر:
با ديدن معجزات اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير و در مدينه، قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. در اين
ص: 135
باره خداوند در آيات 10 الى 15 سوره بقره چنين فرمود: «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» : «در قلب آنان مرض است» ، يعنى در قلوب اين متمرّدين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابى طالب گرفتى مرضى ايجاد شد.
«فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا» : «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونه اى كه با ديدن اين نشانه ها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» : «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى پندارند» كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تكذيب مى كنند؛ و در اين سخنشان كه مى گويند «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مى گويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعتِ غدير گفته مى شود: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ» : «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مى كنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مى نماييد، «قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» : «مى گويند ما اصلاح كنندگانيم» ، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين او نشان مى دهيم، ولى در باطن طبق خواسته هاى خود عمل مى كنيم.
از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مى كنيم و نفس خود را از رِقيَّت محمد آزاد مى نماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مى سازيم به گونه اى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عزوجل مى فرمايد: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ» : «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» ، با اين مطالبى كه درباره امور خود مى گويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مى نمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مى دهد.
دشمنان مؤمنين نيز ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مى پندارند با آنان نيز منافقانه رفتار مى كنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با نفاق رفتار مى كنند.
ص: 136
اينان با دقت نكردن اتمام حجت هاى خدا جاهل مانده اند، و از پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش و نيز از مخالفينشان مى ترسند، چرا كه در امان نيستند كه كدامشان غالب مى شود و مى ترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. پس آنان سفيهند چون با نفاقشان نه محبت پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين برايشان قابل تحقق است ! !
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليه السلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مى نمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و ولايت دشمنان ايشان مى نمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى پندارند كه نفاق اينان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند» ، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مى فرمايد، و آنان را خوار مى نمايد و مورد لعنت قرار مى دهد و بى ارزش تلقى مى نمايد.
كلام خدا كه مى فرمايد: «وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا، وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«و هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مى گويند ما با شماييم و ما (مؤمنين را) مسخره مى كرديم. خداوند آنان را به سُخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
اين آيه درباره آن است كه اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليه السلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، وقتى با مؤمنين رو به رو مى شدند مى گفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آورده ايم.(1)
ص: 138
در اينجا بد نيست اشاره شود كه در رابطه با آيات مرتبط با منافقين و موضوع «فى قُلوبِهِم مَرَضٌ» ، چندين كتاب مستقل تدوين شده، كه جامع ترين آنها كتابى است ارزشمند به نام «اسلام شناسى تاريخى» كه در سه جلد توسط عبدالكريم نيّرى بروجردى تأليف شده، و تمام آيات در مورد منافقين را جمع آورى و بررسى كرده است.
و اما تفصيل مطلب:
از جمله آياتى كه در مدينه در مورد منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ. يُخادِعُونَ اللّه وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ. فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ. وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«از مردم كسانى هستند كه مى گويند ما ايمان آورديم به خداوند ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مى كنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مى كنند ولى جز خودشان كسى را گول نمى زنند اما خودشان درك نمى كنند. در قلوب آنان مرض است خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى گويند. آنگاه كه به آنان گفته مى شود در زمين فساد نكنيد مى گويند ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمى فهمند. هنگامى كه به آنان گفته مى شود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مى گويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمى دانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند
ص: 139
مى گويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم. خداوند آنان را به مسخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحير بمانند».
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
اشاره
كاروان غدير ماجراهاى بسيارى را پشت سر گذاشته كه آخرين آنها توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هرشى بوده، و اكنون كاروان وارد مدينه شده است. برنامه غدير كه اعلام ولايت و منصوب كردن رسمى اميرالمؤمنين عليه السلام بود و سپس بيعتى كه بايد از مردم گرفته مى شد، به خوبى انجام گرفت.
پس از بازگشت از غدير، در حالى كه مسافرين مدينه بعد از سفر يك ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينه سازى اهداف خود مى دانستند.
كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشه هاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشه هاى خود را به اجرا در آورده بودند، با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازى هاى فريبكارانه نقشه هاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك مى كردند.
اينك بايد در نظر آورد كسانى را كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشه هاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشه هاى خود را به اجرا در آورده بودند. در آن شرايط روح نفاق به آنان دستور مى داد كه با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازى هاى فريبكارانه نقشه هاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشه هاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئه هاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست؛ و آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مى خورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
ص: 140
اين اظهارات دورويانه منافقين از يك سو و آن مقابله جدى و عميق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از سوى ديگر، ماجرايى را به وجود آورد كه هشت آيه قرآن درباره آن نازل شد، و اتمام حجتى بى نظير بر منافقين در آن روز و پيروان آنان در تاريخ و تا روز قيامت انجام گرفت.
منافقين تحركات خود را با دورويى آغاز كردند تا كسى از توطئه هاى آنان بويى نبرد. آنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و منافقانه اظهار مى كردند: تو محبوب ترين خلق خدا نزد خدا و خود و نزد ما را بر ما منصوب نمودى، و بدين وسيله ما را از شر ظالمين بر ما و متجاوزين در سياستمان آسوده ساختى.
در اين داستانِ بلند، تصريح به نزول اين آيات در چنين موقعيتى شده و اينكه محور داستان بيعت غدير و نقض آن توسط منافقين بوده است.
حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد:
انَّ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله لَمّا اوْقَفَ اميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَوْقِفَهُ الْمَشْهُورِ الْمَعْرُوفِ ... . انَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَئُوا بَيْنَهُمْ ... . فَعَرَفَ اللّه ذلِكَ مِنْ قِبَلِهِمْ ... . فَاخْبَرَ نَبِيَّهُ مُحَمَّدا عَنْهُمْ فَقالَ ... (1):
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را در آن موقعيت مشهور و معروف به همه شناسانيد، عده اى از متمردين و سركشان منافقين در بين خود توطئه كردند ... . خداوند هم اين توطئه را از سوى آنان خبر داشت و درباره آنان به پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله خبر داد و فرمود ... .
در اينجا حضرت آيات اول سوره بقره را قرائت فرموده، شأن نزول آنها را در اين باره بيان مى فرمايد.
ص: 141
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوه ها را براى تو به آنچه مى خواهى تبديل كند !
اميرالمؤمنين عليه السلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوه ها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هر گاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى.
سپس همه آن كوه ها (كه تبديل به نقره شده بودند) به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند.
بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مى شدند اميرالمؤمنين عليه السلام را چنين صدا مى زدند: يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مى خواهى تبديل شويم» ! !
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله به همه آنان فرمود: متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليه السلام را با آنچه كه مى بينيد، از اموال شما مستغنى كرده است ؟
سپس فرمود: يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخره هاى آن را به شيرها و پلنگ ها و افعى ها تبديل نمايد.
اميرالمؤمنين عليه السلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوه ها و تپه ها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعى ها پر شد به گونه اى كه در آن كوه ها و زمين ها و تپه ها جاى خالى باقى نماند.
ص: 146
عكس العمل منافقان در برابر معجزات
با ديدن اين مناظر قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام داشتند. اينجا بود كه خداوند چنين فرمود: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» : «در قلب آنان مرض است» ؛ يعنى در قلوب اين متمرّدين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابى طالب عليه السلام گرفتى مرضى ايجاد شد، «فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا» : «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونه اى كه با ديدن اين نشانه ها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» : «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى پندارند» كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تكذيب مى كنند و در اين سخنشان كه: «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مى گويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعت غدير گفته مى شود: «لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ» : «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مى كنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مى نماييد، «قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» : «مى گويند ما اصلاح كنندگانيم» ، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مى دهيم ولى در باطن طبق خواسته هاى خود عمل مى كنيم. از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مى كنيم و نفس خود را از رقيّت محمد آزاد مى نماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مى سازيم به گونه اى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عز و جل مى فرمايد: «أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ» : «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» با اين مطالبى كه درباره امور خودشان مى گويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مى نمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مى دهد. دشمنان مؤمنين هم ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مى پندارند كه با آنان نيز منافقانه رفتار مى كنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله با نفاق رفتار مى كنند. از اينجاست كه هيچ منزلتى برايشان نزد آنان وجود ندارد، و به عنوان افرادى موثق در دل آنان جاى ندارند.
ص: 148
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليه السلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مى نمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و و لايت دشمنان ايشان مى نمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى پندارند كه نفاق آنان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد و على عليهماالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند» ، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مى فرمايد، و آنان را خوار مى نمايد و مورد لعنت قرار مى دهد و بى ارزش تلقى مى نمايد.
برخورد منافقين با اصحاب غدير
كلام خداوند كه مى فرمايد: «وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطين شان خلوت كنند مى گويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم. خداوند آنان را به مسخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحيّر بمانند» .
اين آيه درباره اين است كه وقتى اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليه السلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، با مؤمنين رو به رو مى شدند مى گفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آورده ايم.
آنان با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار كه ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: ما به محمد ايمان آورده و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم.
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناس تر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مى شدند از آنان احساس انزجار مى كردند
ص: 150
حكايت خداوند از اوج نفاق
سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند، همانان كه در تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله شريك آنان بودند كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: «إِنَّا مَعَكُمْ» : «ما با شماييم» طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مى شنويد و آنچه از ما مى بينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مى گوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفته ايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد ! «اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مى كند» و به سزاى استهزاءشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مى كند، «وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مى گذارد» و به آنان مهلت مى دهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مى كند و به توبه دعوتشان مى نمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعده هاى نيك مى دهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمى دارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام كه برايشان ممكن باشد كوتاهى نمى كنند.
2 - تحليل تاريخى
اشاره
تا اينجا متن اين داستان بلند پايان يافت. دقت در مسير طى شده در ماجرا سه مرحله مهم آن را نشان مى دهد:
مرحله اول: تشديد نفاق پس از غدير
منافقين پس از امضاى صحيفه ملعونه به صورت دو سويه وارد عمل شدند:
از يك سو نقشه هاى كوچك و بزرگى طرح مى كردند و به اقتضاى شرايط آنها را عملى مى كردند و برخى را براى آينده هاى خود در نظر مى گرفتند. از سوى ديگر
ص: 153
براى تأمين اين شيوه، عملكردهايى از قبيل استهزاء، قسم دروغ، تمجيد دروغين، شايعه سازى و فرصت طلبى نتايج مطلوبى براى نفاق به همراه دارد. جالب اين است كه همه اين موارد در اين داستان و در سايه آيات قرآن به تصوير كشيده شده است.
3 - تحليل اعتقادى
اشاره
بُعد اعتقادى اين ماجرا را مى توان در قالب تحليل اعتقادى چنين بيان كرد:
با در نظر گرفتن مجموعه اين ماجرا، سه نكته اساسى در مورد دشمنان غدير در يك جمع بندى از فرازهاى مختلف اين داستان بلند استفاده مى شود، كه اشاره مى كنيم:
شناختى از روح نفاق
عجز منافقين
لعن منافقين
نكته اول: شناختى از روح نفاق
بايد اذعان داشت كه مؤمن حقيقى به خاطر خلوص نيت و پاكى دلش، به سختى مى تواند روحيات و زيربناهاى فكرى منافق را در تصوّر خويش بگنجاند. خدا و معصومين عليهم السلام در قرآن و احاديث از راه هاى مختلف سعى در فهماندن باطن نفاق به مؤمنين داشته اند، تا از يك سو راه هاى مقابله با آنان را تشخيص دهند و از سوى ديگر از برخوردها و تحركاتشان تعجب نكنند و آنان را با خود مقايسه ننمايند.
اين حديث بلند از احاديث استثنائى در اين باره است كه حالات منافقين را زير ذره بين برده و آنها را در سه جنبه به ما مى شناساند:
مرض قلب منافقين
پايه هاى فكرى منافقين
رفتارهاى نفاق گونه منافقين
ص: 155
يك. مرض قلب منافقين
كالبد شكافى قلب منافق اين نتيجه را نشان مى دهد كه بيمارى لاعلاجى در آن نهفته است، و اين مرض به گونه اى است كه حتى آنچه براى ديگران درمان است در اينان باعث شدت بيمارى مى شود؛ و در مرحله نهايى گذشته از شدت مرض، خداوند هم بر مريضى آنان مى افزايد كه خود هم از علاج بيمارى شان نااميد مى شوند.
اين مراحل در سه فراز مهم از اين حديث مشاهده مى شود كه حالت منافقين را پس از نشان دادن آن معجزات چنين به تصوير مى كشد: فَمَرِضَتْ قُلُوبُ الْقَوْمِ لِما شاهَدُوا مِنْ ذلِكَ، مُضافا الى ما كانَ فى قُلُوبِهِمْ مِنْ مَرَضِ حَسَدِهِمْ لَهُ وَ لِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عليه السلام ... . فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا بِحَيْثُ تاهَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ جَزاءً بِما ارَيْتَهُمْ مِنْ هذِهِ الاْياتِ وَ الْمُعْجِزاتِ:
قلب آن منافقين با مشاهده آن معجزات مرض گرفت، اضافه بر مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام در قلبشان بود ... . خدا هم مرض آنان را بيشتر كرد به گونه اى كه قلبشان متحير شد، و اين جزاى آن معجزاتى بود كه به آنان نشان دادى ولى درس نگرفتند.(1)
مى بينيم كه با قلبى مريض كه مالامال از حسد است به مشاهده معجزه مى روند، و با ديدن معجزه به جاى آنكه از باطل خود باز گردند و مداوا شوند جرئت بيشترى پيدا مى كنند و نه تنها بر قلب مريضشان اثرى نمى كند كه قساوت و بى اعتقادى آنان و سِحر پنداشتن شان نسبت به معجزه بيشتر مى شود، و خداوند هم بر چنين قلب هاى تاريكى چنان مُهر حيرت مى زند كه به هر سو بنگرند جز ظلمت و جهل نبينند.
دو. پايه هاى فكرى منافقين
طرز تفكر حاكم بر زندگى يك منافق كه با گوشت و خونش ممزوج است و تا مغز استخوانش رسوخ دارد، در يك جمع بندى باز مى گردد به اينكه:
ص: 156
اولاً راه نفاق را صحيح مى پندارد و پذيرفته است كه بايد اينگونه زندگى كرد تا در دولت حق و باطل سالم ماند.
ثانيا تفسيرى كه از نفاق در ذهن خود دارد باز مى گردد به بى اعتقادى نسبت به همه طرف هاى درگير، يعنى نه به اسلام معتقد است نه به كفر.
ثالثا ايمان خالصانه و محبت و گرايش واقعى به حق را كارى سفيهانه مى پندارد كه از نظر او انسان هاى ساده لوح دچار آن مى شوند.
اين سه مرحله در فرازهاى اين حديث به خوبى بيان شده است، آنجا كه مى فرمايد:
مرحله اول: صحيح پنداشتن نفاق
وَ اذا قيلَ لِهؤُلاءِ النّاكِثينَ لِلْبَيْعَةِ فى يَوْمِ الْغَديرِ: «لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بِاظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّه الْمُسْتَضْعَفينَ ... » قالُوا: إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ ... . فَنَحْنُ نَرْضى فِى الظّاهِرِ بِمُحَمَّدٍ بِاظْهارِ قَبُولِ دينِهِ وَ شَريعَتِهِ وَ نَقْضى فِى الْباطِنِ الى شَهَواتِنا فَنَتَمَتَّعُ وَ نَتَرَفَّهُ وَ نُعْتِقُ انْفُسَنا مِنْ رِقِّ مُحَمَّدٍ وَ نَفُكُّها مِنْ طاعَةِ ابْنِ عَمِّهِ عَلِىٍّ، لِكَىْ انْ اديلَ فِى الدُّنْيا كُنّا قَدْ توَجَّهْنا عِنْدَهُ، وَ انِ اضْمَحَلَّ امْرُهُ كُنّا قَدْ سَلَّمْنا مِنْ سَبْىِ اعْدائِه(1):
آنگاه كه به اين بيعت شكنان غدير گفته مى شود: «با اظهار بيعت شكنى براى بندگان مستضعف خدا در زمين فساد نكنيد ... » مى گويند: ما اصلاح كننده هستيم ... . ما در ظاهر رضايت خويش را نسبت به محمد با قبول دين او و شريعتش اعلام مى كنيم، و در باطن طبق شهوات خود عمل مى كنيم و از زندگى دنيا استفاده مى كنيم و در رفاه به سر مى بريم و در كنار آن خود را از بند رقيّت محمد رها ساخته ايم و از اطاعت پسر عمويش على خلاص نموده ايم، تا اگر در دنيا پيروز شد نزد او شناخته شده باشيم، و اگر امر او از بين رفت از اسير شدن به دست دشمنانش در امان باشيم.
ص: 157
مرحله دوم: بى اعتقادى
انَّنا لا نَعْتَقِدُ دينَ مُحَمَّدٍ وَ لا غَيْرَ دينِ مُحَمَّدٍ، وَ نَحْنُ فِى الدّينِ مُتَحَيِّرُونَ(1):
ما نه به دين محمد و نه دين غير محمد معتقديم، و از نظر دين متحير هستيم و به نتيجه و تصميمى نرسيده ايم.
لا يَسْلِم لَهُمْ بِنِفاقِهِمْ هذا لا مَحَبَّةُ مُحَمَّدٍ وَ لاَالْمُؤْمِنينَ وَ لا مَحَبَّةُ الْيَهُودِ وَ سائِرِ الْكافِرينَ(2):
با اين نفاقشان، نه محبت محمد و مؤمنين براى آنان درست مى آيد و نه محبت يهود و بقيه كافران.
مرحله سوم: سفيهانه پنداشتن ايمان خالص
«أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ»(3)؛ يَعْنُونَ سَلْمانَ وَ اصْحابُهُ لِما اعْطَوْا عَلِيّا خالِصَ وُدِّهِمْ وَ مَحْضَ طاعَتِهِمْ وَ كَشَفُوا رُؤُوسَهُمْ بِمُوالاةِ اوْلِيائِهِ وَ مُعاداةِ اعْدائِهِ، حَتّى اذَا اضْمَحَلَّ امْرَ مُحَمَّدٍ طَحْطَحَهُمْ اعْداؤُهُ وَ اهْلَكَهُمْ سائِرَ الْمُلُوكِ وَ الْمُخالِفينَ لِمُحَمَّدٍ. فَهُمْ بِهذَا التَّعَرُّضِ لأعْداءِ مُحَمَّدٍ جاهِلُونَ سُفَهاءٌ(4):
«آيا ما هم مانند سفيهان ايمان آوريم» ؛ كه منظورشان سلمان و اصحابش بود. آنان كه محبت خالصانه و اطاعت تمام عيار خود را به على سپردند و در دوستى با دوستان او و دشمنى با دشمنانش به صراحت عمل كردند. اين رفتارشان باعث مى شود كه هر گاه دولت محمد بر چيده شد دشمنان او آنان را نابود مى كنند و ساير پادشاهان و مخالفين محمد آنان را هلاك مى نمايند. بنا بر اين، آنان با چنين تعرض صريح به دشمنان محمد جاهل و سفيه اند.
ص: 158
سه. رفتارهاى نفاق آميز منافقين
در اين حديث هشت برخورد برخاسته از نفاق از رفتار منافقين مطرح شده كه بعضى از آنها صورت عملى دارد و برخى ديگر حالت روحى و مسايل مخفى است. احساس اشمئزاز از ديدن مؤمنين، برخورد مسخره آميز با آنان، حيله و خدعه در گفتار با آنان، ايجاد تشويق در افكار مستضعفين، كتمان برنامه ها از پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنين، فرصت طلبى، تصميم بر تمرّد در صورت به دست آمدن زمينه، تصميم بر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام.
همه اينها نمونه هايى از برخوردهاى منافقين با مؤمنين است كه در اين حديث مطرح شده و ذيلاً عين عبارت آن را ذكر مى كنيم:
1. اشمئزاز از مؤمنين
اذا لَقُوا سَلْمانَ وَ اصْحابَهُ اشْمَأَزُّوا مِنْهُمْ(1): آنگاه كه سلمان و اصحابش را ملاقات مى كردند از ديدن آنان مشمئز مى شدند.
2. برخورد مسخره آميز
فَيَقُولُ اوَّلُهُمْ: انْظُرُوا الَىَّ كَيْفَ اسْخَرُ مِنْهُمْ وَ اكُفُّ عادِيَتَهُمْ عَنْكُمْ(2): ابوبكر مى گفت:مرا بنگريد كه چگونه آنان را مسخره مى كنم و شرّشان را از شما دفع مى نمايم.
فَيَقُولُ الاوَّلُ لاَصْحابِهِ: كَيْفَ رَأَيْتُمْ سُخْرِيَّتى لِهؤُلاءِ، وَ كَيْفَ كَفَفْتُ عادِيَتَهُمْ عَنّى وَ عَنْكُمْ(3) ؟ ابوبكر به اصحابش مى گفت: مسخره مرا نسبت به اينان چگونه ديديد، و چگونه شر آنان را از شما دفع كردم ؟
قالُوا لَهُمْ: «انّا مَعَكُمْ عَلى ما واطَأْناكُمْ عَلَيْهِ ... فَانّا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ بِهِمْ» . فَقالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: يا مُحَمَّدُ، اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يُجازيهِمْ جَزاءَ اسْتِهْزائِهِمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(4): به
ص: 159
دوستان خود مى گفتند: «ما طبق آنچه با شما نقشه كشيديم همراه شماييم ... ما مؤمنين را به مسخره گرفته بوديم» . خداوند عز و جل هم درباره آنان فرمود: يا محمد، خدا اينان را استهزا مى كند، و به عوض مسخره كردنشان در دنيا و آخرت آنان را مجازات مى كند.
3. حيله و خدعه در گفتار
يُخادِعُونَ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله بِأَيْمانِهِمْ خِلافَ ما فى جَوانِحِهِمْ وَ الَّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ ايْضا(1): آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله خدعه و حيله مى كنند با قسم خوردنشان بر خلاف آنچه در قلوبشان است؛ و همچنين با مؤمنين حيله مى كنند.
4. تشويش در افكار مستضعفين
قيلَ لَهُمْ: «لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ» ؛ بِاظْهارِ نَكْثِ الْبَيْعَةِ لِعِبادِ اللّه الْمُسْتَضْعَفينَ فَتُشَوِّشُونَ عَلَيْهِمْ دينَهُمْ وَ تُحَيِّرُونَهُمْ فى مَذاهِبِهِمْ ...(2): به آنان گفته مى شود: «در زمين فساد نكنيد» ؛ با اظهار بيعت شكنى خود براى بندگان مستضعف خداوند، كه در نتيجه دين و اعتقاد آنان را در قلوبشان مشوش مى كنيد، و آنان را در مذاهبشان متحير مى نماييد ... .
5 . كتمان از مؤمنين
ثُمَّ يَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: احْتَرِزُوا مِنهُمْ لا يَقِفُونَ مِنْ فَلَتاتِ كَلامِكُمْ عَلى كُفْرِ مُحَمَّدٍ فيما قالَهُ فى عَلِىٍّ فَيَمُنُّوا عَلَيْكُمْ فَيَكُونَ فيهِ هَلاكُكُمْ(3): منافقين به يكديگر مى گويند: از مؤمنين مواظب باشيد كه مبادا از گوشه هاى سخنان شما درباره كفر محمد در آنچه درباره على گفته آگاه شوند و خبر آن را گزارش دهند، كه هلاك شما در آن خواهد بود.
ص: 160
6 . فرصت طلبى
فَيَقُولُ لَهُمْ: فَهكَذا فَلْتَكُنْ مُعامَلَتُكُمْ لَهُمْ الى انْ تَنْتَهِزُوا الْفُرْصَةَ فيهِمْ مِثْلَ هذا، فَانَّ اللَّبيبَ الْعاقِلَ مَنْ تَجَرَّعَ عَلَى الْغُصَّةِ حَتّى يَنالَ الْفُرْصَةَ(1): ابوبكر به ساير منافقين مى گفت: بايد برخورد و رفتار شما با مؤمنين با مكر و دورويى باشد تا چنين فرصت هايى براى شما درباره آنان پيش آيد، چرا كه عاقل آن است كه جرعه هاى تلخ غصه را در حلق خود بريزد تا به فرصت دست يابد !
7. تصميم بر تمرّد
يُوَطِّنُونَ انْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ عليه السلام انْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً(2): منافقين خود را براى تمرد و سرپيچى از على عليه السلام آماده مى كنند، اگر براى تو اتفاقى رخ دهد.
8 . تصميم بر قتل
لكِنَّهُمْ يَتَواطَئُونَ عَلى اهْلاكِكَ وَ اهْلاكِهِ(3): ولى آنان توطئه بر هلاك نمودن تو و على كرده اند.
از اين مجموعه رفتار بر مى آيد كه گويا چشم ديدن مؤمنين را ندارند و حتى از ديدن گُل روى آنان مشمئز مى شوند، كه اين حاكى از باطن خبيث آنان دارد كه تطابقى با طيّب بودن ندارد.
شدت غيظ و غضبشان در رفتار مسخره آميز و حيله گرانه جلوه مى كند، و با ايجاد تشويش در افكار مردم ضربه هاى كارى بر پيكره اجتماعى مى زنند كه تازه در حال ساخته شدن است. با كتمان اقدامات خود و ظاهرسازى دروغين نقشه هاى خود را به آسانى عملى مى كنند، و تصميم هاى عظيمى در پشت پرده كارشان درباره قتل بزرگان اسلام و تمرد از دستوراتشان در سر دارند.
ص: 161
و پلنگان و افعى ها به نمايش درآمد، و همه ندا دادند كه: قَدْ سَخَّرَنَا اللّه لَكَ وَ امَرَنا بِاجابَتِكَ كُلَّما دَعَوْتَنا الَى اصْطِلامِ كُلِّ مَنْ سَلَّطْتَنا عَلَيْهِ؛ فَمَتى شِئْتَ فَادْعُنا نُجِبْكَ، وَ بِما شِئْتَ فَأْمُرْنا بِهِ نُطِعْكَ(1): خدا ما را براى تو مسخَّر كرده و ما را مأمور به اجابت امرِ تو نموده هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم كردن هركس كه ما را بر او مسلط نمايى. پس هرگاه خواستى ما را فرا خوان تا اجابت كنيم و به هر چه خواستى ما را امر كن تا تو را اطاعت كنيم.
با چنين سابقه اى كه ابوبكر و عمر در ذهن داشتند بسيار شنيدنى است كه براى خالى نمودن دست اميرالمؤمنين عليه السلام از جهت اقتصادى، به خيال خام خود فدك را از تصرف حضرت زهرا عليهاالسلام بيرون آوردند؛ كه مبادا با استفاده از درآمد آن براى خود يارانى جمع كنند و يا اسلحه خريدارى نمايند.
از آن عجيب تر با ديدن آن لشكر عظيم در اختيار اميرالمؤمنين عليه السلام، چگونه با چهار هزار رجّاله ترسو - كه در همه جنگ ها پيش از همه فرار مى كردند - بر در خانه وحى هجوم آوردند و آن را به آتش كشيدند و بانوى خانه را با محسنش شهيد كردند و طناب بر گردن على عليه السلام انداخته او را براى بيعت بردند !
اين حديث بيانگر گوشه اى از قدرت ولى اللّه است كه اگر روزى استفاده از آنها را صلاح بداند هيچ قدرتى را توان مقاومت در برابر او نخواهد بود. ان شاء اللّه آن روز،هنگام ظهور حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه خواهد بود، كه همه قدرت هاى جهان در خواهند يافت كه با همه پيشرفتشان در جهات نظامى و اقتصادى، در برابر قدرتى كه پشتوانه آن خدا و اتصال آن به بى نهايت باشد ذليل اند.
نكته سوم: لعن منافقين
منافقين غاصبِ خلافت مستحق ترين افراد براى لعن خدا و دورى از رحمتش هستند، چرا كه اصل دين الهى يعنى ولايت را به بازى گرفتند و نسبت به مقام عظماى
ص: 165
ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام آنگونه جسارت روا داشتند و مردم را تا آخر روزگار به گمراهى كشاندند.
در اين حديث بلند، امر خداومد متعال و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به لعن آنان به صراحت ذكر شده است. همچنين معرفى خاص سَرانشان به گونه اى كه بر هيچ كس مخفى نماند، و نيز دائمى بودن اين لعنت در دنيا و آخرت و تعطيل نشدن آن در اين حديث آمده است.
1. امر خدا به لعن منافقين
انَّ اللّه يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى نِفاقِهِمْ وَ كِذْبِهِمْ وَ كُفْرِهِمْ وَ يَأْمُرُهُ بِلَعْنِهِمْ فى لَعْنَةِ الظّالِمينَ النّاكِثينَ(1): خداوند پيامبرش را بر نفاق و دروغگويى و كفر آنان مطلع مى كند و او را امر به لعنت آنان به همراه همه ظالمين و بيعت شكنان مى نمايد.
انَّ اللّه تَعالى يَطَّلِعُ نَبِيَّهُ عَلى اسْرارِهِمْ فَيَخِسُّهُمْ وَ يَلْعَنُهُمْ وَ يُسْقِطُهُمْ(2): خداوند تعالى پيامبرش را بر اسرار آنان مطلع مى سازد، و آن حضرت آنان را خوار مى كند و لعنشان مى نمايد و آنان را بى ارزش تلقى مى نمايد.
2. امر پيامبر صلى الله عليه و آله به لعن منافقين
انَّ اللّه تَعالى يُعْرِفُ نَبِيَّهُ نِفاقَهُمْ، فَهُوَ يَلْعَنُهُمْ وَ يَأْمُرُ الْمُؤْمِنينَ بِلَعْنِهِمْ(3): خداوند تعالى نفاق آنان را به پيامبرش مى شناساند. او هم آنان را لعنت مى كند و به مؤمنين دستور لعن آنان را مى دهد.
يَأْمُرُ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله بِالتَّعْريضِ لَهُمْ حَتّى لا يَخْفى عَلَى الْمُخْلِصينَ مَنِ الْمُرادُ بِذلِكَ التَّعْريضِ وَ يَأْمُرُ بِلَعْنِهِمْ(4):
ص: 166
خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه با كنايه منافقين را به مؤمنين معرفى كند به گونه اى كه بر اصحاب مخلص او مخفى نماند كه منظور چه كسانى هستند، و سپس امر به لعن آنان مى فرمود.
3. لعن ابدى منافقين
وَ ذلِكَ اللَّعْنُ لا يُفارِقُهُمْ: فِى الدُّنْيا يَلْعَنُهُمْ خِيارُ عِبادِ اللّه، وَ فِى الاْخِرَةِ يَبْتَلُونَ بِشَدائِدِ عِقابِ اللّه (1):
آن لعنت از آنان جدا نمى شود: در دنيا برگزيدگانِ بندگان خدا آنان را لعنت مى كنند، و در آخرت مبتلا به عذاب هاى شديد خدا گرفتار مى شوند.
4. مسخره منافقين در قيامت
پيداست كه استهزاء منافقين در سراى آخرت به سزاى استهزاى آنان در دنيا نسبت به مؤمنين، ربطى به عذاب هاى گوناگون آنان به خاطر ساير توطئه ها و اعمالشان ندارد.
امام كاظم عليه السلام در ادامه تبيين آيه «اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» مى فرمايد(2):
پس از آنكه خداوند آن منافقين را در محل لعنت و خوارى مستقر مى كند و با انواع عجيب عذاب معذب مى نمايد، و از سوى ديگر مؤمنين را در بهشت در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مستقر مى فرمايد، مؤمنين را در موقعيتى قرار مى دهد كه اين مسخره كنندگان و عذاب هايشان را ببينند.
يكى از لذت هاى آنان شماتت به منافقين خواهد بود، همان گونه كه از نعمت هاى بهشت لذت مى برند، و اين در حالى است كه آن منافقين كافر را با اسم و صفتشان مى شناسند!
ص: 167
مؤمنين آنان را در جهنم مشاهده مى كنند در حالى كه عده اى از آنان در نيش افعى هاى جهنم گرفتارند و عده اى ديگر در پنجه درندگان آن بازيچه آنان قرار گرفته اند، و گروهى زير تازيانه ها و عمودها ضربه مى خورند و بعضى در درياى حميم جهنم غوطه ورند و شعله هاى جهنم آنان را زجر مى دهد و هر يك در عذابى گرفتارند.
از سوى ديگر، منافقين از ميان آتش همان مؤمنين را مشاهده مى كنند كه در دنيا به خاطر ولايت اهل بيت آنان را مسخره مى كردند. آنان را مى بينند كه گروهى بر فرش هاى بهشتى نشسته اند، و گروهى ديگر از ميوه هاى آن استفاده مى كنند، و عده اى در قصرها يا باغ ها يا تفريحگاه هاى آن لذت مى برند و حورالعين و كنيزان و غلامان و پسران و دختران در حضور آنان به خدمت ايستاده اند و گِرد ايشان مى چرخند، و از سوى ديگر ملائكه خدا از محضر الهى براى آنان هدايا مى آورند و مى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(1): «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه عاقبتى است» .
در چنين موقعيتى آن مؤمنين كه بر اين كافرينِ منافق مشرِف هستند، مى گويند: اى ابوبكر، اى عمر، واى فلان ... - كه همه را با نامشان صدا مى زنند - ، چرا در اين شرايط ذلت بار مانده ايد ؟ ! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را براى شما باز كنيم و از عذابتان خلاص شويد و در نعمت بهشت نزد ما آييد» ! آنان در پاسخ مى گويند: واى بر ما ! چگونه چنين چيزى براى ما ممكن است ؟ مؤمنين مى گويند: به اين درها نگاه كنيد.
منافقين از جهنم به درهايى از بهشت مى نگرند كه باز شده و به نظر آنان مى آيد آن درها به طرف جهنمى است كه در آن معذبند، و فكر مى كنند قادر به بيرون آمدن از جهنم و رسيدن به بهشت هستند.
به سمت آن درها در درياى حميم جهنم شناكنان پيش مى آيند و از بين شعله هاى آتش دوان دوان جلو مى آيند، ولى مأموران عذاب از پشت سر به آنان مى رسند و با
ص: 168
عمودها و شلاق ها آنان را مى زنند، ولى آنان همچنان پيش مى آيند. آنگاه كه به نظرشان مى آيد به آن درها رسيده اند آنها را بسته بر روى خود مى يابند و آنچه برايشان مى ماند شعله هاى آتش است كه با عمودها بر سر آنان فرود مى آيد و آنان را به قعر جهنم مى فرستد.
با ديدن اين منظره، آن مؤمنين از خوشحالى خنده كنان روى فرش هايى كه نشسته اند بر پشت مى افتند و آنان را مسخره مى كنند، و اين معناى «اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» است و اين همان است كه خداوند مى فرمايد: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ، عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ»(1): «امروز كسانى كه ايمان آورده اند به كفار مى خندند در حالى كه از فراز تخت ها نگاه مى كنند» .
نكته چهارم: خط ولايت و خط نفاق
در پايانِ مطالبِ مربوط به اين آيات، جا دارد به دو نكته جالب در حاشيه اين داستان بلند توجه كنيم:
اول: على عليه السلام ضابطه دين و دنيا
واژه «ولايت» معناى بسيار دقيقى دارد كه از يك سو حامل جزئيات بسيارى است و از سوى ديگر با اندكى بى توجهى از معناى اصلى خارج مى شود. اين است كه در احاديث ما بيانات متعددى براى روشن كردن اين كلمه آسمانى وارد شده است.
عبارتى كه در دو مورد از اين داستان بلند به چشم مى خورد يكى از كوتاه ترين و پر محتواترين جملات در معناى «ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليه السلام» است:
1. عَلِىٌّ الَّذى اوْقَفَهُ مَوْقِفَهُ وَ اقامَهُ مَقامَهُ وَ اناطَ مَصالِحَ الدّينِ وَ الدُّنْيا كُلَّها بِهِ(2): على عليه السلام كه او را در جاى خود قرار داد و مقام خود را به او سپرد و در همه مصالح دين و دنيا اورا ضابطه و ملاك قرار داد.
ص: 169
ص: 172
بخش نهم :ماجراهاى پس از شهاد ت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
ص: 173
فتنه هاى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
فتنه هاى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با مخالفان ولايت على عليه السلام و غدير - با اطلاع از انواع گرايش هايشان - به محبت هاى خود مى افزود و از خلاف هايشان چشم مى پوشيد. به آنان هديه مى داد، كمك مى كرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مى شد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفته هاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليه السلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
ص: 174
انكار نور غدير
انكار نور غدير(1)
بر هر شيعه اى لازم است دو مسئله را مورد دقت قرار دهد: اقدامات منافقين همزمان با غدير، و اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل آنان و براى خنثى كردن توطئه هايشان و براى حفظ زحمات بيست و سه ساله خود و هدايتگرى براى قرن ها و نسل هاى آينده مسلمين.
آنگاه مى يابد كه منافقين توطئه هاى خود را عملى كردند، و بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمين را وادار به عقبگرد نمودند، و زحمات او و واقعه غدير را ناديده گرفتند و مردم را به سوى جاهليت سوق دادند، و در اين باره آنقدر عجله داشتند كه براى غسل و دفن پيامبرشان هم صبر نكردند ! !
از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه سؤال شد كه: «يَعْرِفُوْنَ نِعْمَةَ اللّه َ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(2)، فرمود: در روز غدير آن را مى شناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مى كنند.(3)
با توجه به اقدامات منافقين آن روز و رهروانشان در طول تاريخ در مقابل اهل ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مى توان دريافت كه مى فرمايد: لَو اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ ما خَلَقْتُ النارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمى كردم.(4)
و باز هم كافر شدند و پس از آن بر كفرشان افزودند هيچ گاه توبه اشان پذيرفته نمى شود» ، فرمود: اين آيه درباره ابوبكر و عمر و عثمان است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» كافر شدند.
سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليه السلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانى اند كه از ايمان براى آنان هيچ نمانده است.(1)
هجوم به خانه وحى، اولين لشكر كشى ضد غدير
هجوم به خانه وحى، اولين لشكر كشى ضد غدير(2)
در كنار مسائل غديرى، به عنوان يكى از مهم ترين وقايع ضد غدير لازم است اشاره اى هم به ماجراى هجوم به خانه وحى داشته باشيم:
ابان بن ابى عياش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: نزد ابن عباس در خانه اش بودم و عده اى از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام همراه ما بودند. ابن عباس براى ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت:
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر (ابوبكر و عمر) شدند، و جز على و بنى هاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عده اى كم كسى باقى نماند، عمر به ابوبكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و اهل بيتش و اين چند نفر. اكنون سراغ او بفرست.
تا آنجا كه حمله كردند و على عليه السلام را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند. سلمان و ابوذر و مقدار و عمار و بريده اسلمى رحمهم اللّه به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالى كه مى گفتند: چه زود به پيامبر صلى الله عليه و آله خيانت كرديد و كينه هايى كه در سينه ها داشتيد بيرون آورديد.
ص: 176
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر، آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مى كنى و او را مى زنى، در حالى كه قريش سوابق تو را خوب مى دانند !
در اينجا خالد شمشيرش را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، ولى عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام را - در حالى كه گريبان او را گرفته و مى كشيدند - نزد ابوبكر رسانيدند. همين كه چشم ابوبكر به حضرت افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
حضرت فرمود: چه زود بر اهل بيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقه اى مردم را بر بيعت خود ترغيب مى كنى ؟ ! آيا تو ديروز به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟
بريده برخاست وگفت: اى عمر، آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شما گفت: نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد ؟ و شما دو نفر گفتيد:آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود: آرى.
ابوبكر گفت: اى بريده، اين جريان درست است، ولى تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و بعد از هر مسئله اى مسئله ديگرى پيش مى آيد !
عمر گفت: اى بريده، تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسئله دخالت مى كنى ؟ ! بريده گفت: به خدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد. عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند !(1)
محسن بن على عليه السلام شهيد غدير
محسن بن على عليه السلام شهيد غدير(2)
راه بلند غدير شهيدان بسيارى از ظلم سقيفه داشته است. هر چند در واقع و باطن امر اولين راه غدير شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى در ظاهر و اولين اين قافله جنينى است
ص: 177
غصب خلافت و سقيفه و رابطه آن با غدير
اشاره
غصب خلافت و سقيفه و رابطه آن با غدير(1)
غصب خلافت و سقيفه بزرگ ترين جبهه در مقابل غدير است، ولى آنچه مسلم است اينكه:
غدير هرگز با سقيفه محو نمى شود.
در گذر زمان و آزمون الهى، رهيافتگان حق و حقيقت دسته دسته به مدرسه اهل بيت عليهم السلام وارد شده و به غدير و صاحب آن پاسخ مثبت مى دهند. بايد غربال شدن مردم پيش بيايد، تا معلوم شود چه كسى عبد خداست و چه كسى اجير وابستگان سقيفه است.
منكرين غدير از صلب سامرى ها و يهود هستند. سقيفه به نام سنّت بدعت ايجاد كرد تا غدير را بكوبد، ولى غدير منشور حكومت الهىِ فردا و فرداهاى انسان شد؛ كه به اراده خدا ايجاد شده، و با اراده اصحاب بُزدل و پشه صفت سقيفه محو نمى گردد: «يُريدونَ لِيُطفِئوا نورَ اللّه ِ بِأفواهِهِم وَ اللّه ُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ» .(2)
بوستان رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله به گُل نشست، و غدير گُل اين بوستان بود، ولى براى بشريت چنان كه بايد شكفته نشده است. اگر چه همه معصومين عليهم السلام از اين گل زيبا
ص: 180
و معطر گفته و ياد كرده اند، ولى غدير تدريس عملى مى خواهد و عظمت حكومت انسان معصوم فقط در زمان ظهور معلوم مى شود.
انسان در آخر الزمان غريب واقع شده است، چون دستش از حجت خدا كوتاه و خرما بر نخيل است. با اين حال اگر خوب فكر كند و تدبير لازم را داشته باشد، مى تواند راه را از چاه تشخيص بدهد. البته همه مى دانند كه طلب و تشنگى اساس كار است. يعنى بصيرت استبصار مى خواهد ! مستبصرينى كه به بصيرت الهيه رسيده اند، تشنه غدير شده و از آبشار خطبة النبى صلى الله عليه و آله سيراب شده اند.
سقيفه و غصب خلافت، خود موضوعى جداگانه است و بررسى آن مجالى ديگر مى طلبد. در اينجا به زوايايى از سقيفه و غصب خلافت كه مرتبط با غدير است اشاره مى شود:
1 - ماجراى سقيفه و غصب خلافت
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
ص: 181
مردمِ بى خبر از پشت پرده، به فاصله چند ساعت از رحلت پيامبرشان، ابوبكر را بر فراز منبر آن حضرت ديدند؛ در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضا كنندگان صحيفه اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مى كردند و خلافت را به او تبريك مى گفتند ! ! !
در پى آنان همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر صلى الله عليه و آله از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند، به جاى يك دست با دو دستِ ابوبكر بيعت مى كردند. با فرمان بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير همه قبايل انصار نيز گروه گروه آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.
اينگونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند.(1)
آنها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يك چشم بر هم زدن با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند، و با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن عليهماالسلام را به شهادت رساندند. آنگاه طناب بر گردن صاحب غدير افكندند؛ و با اين قتل عامِ غديريان، به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند ! !
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق خود بيعت كند ! !
2 - اِخبار از غصب خلافت در خطبه غدير
ولايت على بن ابى طالب عليه السلام در غدير به گونه اى مطرح شد كه به جز اصحاب صحيفه ملعونه كه در فكر غصب خلافت بودند، بقيه منافقين و فتنه گران حداكثر
ص: 182
دوم آيه 28 سوره محمد صلى الله عليه و آله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» .
سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ:
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس گداخته مبتلا مى كند. پروردگار شما در كمين است.
4 - ارتداد در خطبه غدير و قرآن
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و طبعا در روزها و ماه ها و سال هاى اول پس از شهادت آن حضرت اسلام را تهديد مى كرد و مى بايست به طور شفاف براى مردم بيان مى شد ارتداد امت بود.
پس تعيين جانشين براى يك امت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، برنامه اى بود كه به اقتضاى عقلايى بايد انجام مى شد، و اگر انجام نمى شد مردم بهانه هاى بسيارى براى بازگشت از اسلام براى خود مى يافتند.
و لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر ارتداد مردم را گوشزد كرد، چرا كه لازم بود مردم بدانند در معرض خطر عظيم ارتداد قرار دارند.
آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است: «وَ ما
ص: 184
مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ» .
حضرت اين آيه را در كلام خود تضمين كرده فرمود: اى مردم، شما را هشدار مى دهم ! من رسول خدا هستم كه قبل از من پيامبرانى بوده اند. آيا اگر بميرم يا كشته شوم عقبگرد خواهيد كرد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى زند و به زودى خداوند شاكران و صابران را پاداش مى دهد.
مَعاشِرَ النّاسِ، اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّه ِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، اَفَإِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ الصّابِرينَ:
اى مردم، شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم، و قبل از من پيامبران بوده اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقب گرد مى نماييد ؟ هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى رساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد.
5 - سقيفه در خطبه فدكيه
خداوند اتمام حجت بزرگ خود را با غدير بر مردم انجام داد، و پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه برنامه اش بود در اين باره به انجام رساند و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه مى فرمايد:
فَلَمَّا اخْتارَ اللّه ُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ
ص: 185
7 - منافقينِ غدير سازندگان روزهاى سقيفه
همان مجموعه اى كه همزمان با غدير صحيفه ملعونه را امضا كردند، و در مقابل منبر غدير ناروا گفتند و كسانى كه در توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام شركت داشتند، همان ها در ماجراهاى جيش اسامه و منع از نوشتن كتف و در ماجراهاى سقيفه و احراق بيت و بيعت و غصب فدك حضور داشتند و به عنوان عوامل اصلى عمل مى كردند.
اينجاست كه بر نسل هاى آن روز و آينده هاى مسلمين و حتى غير مسلمين روشن مى شود كه ريشه اين همه توطئه جز در صحيفه ملعونه و ماجراهاى منافقانه در پشت پرده غدير، در جاى ديگرى قابل جستجو نيست.
8 - صحيفه ملعونه اول و دوم و غصب خلافت
پايه ريزى غصب خلافت صحيفه ملعونه اول، و اساسنامه غصب خلافت و سقيفه صحيفه ملعونه دوم است.
پس از پايان مراسم حجة الوداع، ابوبكر و عمر و سه هم پيمانشان با اطلاع از آنچه در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گذشت و پايه ريزى هايى كه براى مراسم غدير انجام مى گرفت، در پى تصميمات شوم خود يك قدم جلوتر گذاشتند و تصميم گرفتند عهد و پيمان بين خود را رسميت دهند، تا در عمل به آن ملتزم باشند و در مراحل بعدى يكديگر را تنها نگذارند.
آنان در همان روز چهاردهم ذى الحجه در موقعيتى كه كسى داخل كعبه نبود، وارد آنجا شدند و روى سنگ سرخ ميان دو ستون كعبه نشستند. ابتدا به صورت شفاهى پيمان خود را تجديد كردند و بر سر آن قسم ياد كردند و گفتند:
نَتَظاهَرُ عَلى عَلِىٍّ فَلا يَنالُ الْخِلافَةَ ما حَيينا: با هم بر ضد على اقدام مى كنيم به گونه اى كه تا ما زنده هستيم به خلافت دست نيابد.
ص: 187
9 - پيروان سقيفه شريك در جرم سقيفه
همه پيروان سقيفه و غاصبين حق غدير از روز غصب تا قيامت دو جواب در مقابل «اى كاش هاى خود» دريافت خواهند كرد:
اول اينكه توبه و پشيمانى كنار جهنم فايده ندارد. بايد در دنيا در پشيمان مى شديد و توبه مى كرديد و به غديريان مى پيوستيد.
دوم اينكه شما شريك همه جرم هاى سقيفه هستيد و در نتيجه در عذاب آنان هم شريك خواهيد بود و نمى توانيد رفيق نيمه راه باشيد ! !
10 - فراموشى غدير توسط مهاجرين و شركت در غصب خلافت
با توجه به اينكه صحابه و مسلمين به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مى شدند و افراد تازه وارد هم به يكى از اين دو گروه ملحق مى شدند، طبعا براى قبضه كردن امور كافى بود كليدى براى تسلط بر اين دو گروه پيدا كنند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند، به اين صورت كه با آزادشدگان فتح مكه و نيز منافقانِ مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند، و بارها با كمك آنان به كارشكنى در امور پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخته بودند. لذا عملاً آنان تحت فرمان و در اختيار ابوبكر و عمر بودند. آنان كسانى بودند كه قبل از درخواستى در اين باره آماده تمام عيار براى ضديت با پيامبر و على عليهماالسلام به هر صورتى بودند.
البته ابوبكر و عمر به اين سابقه ارتباط اكتفا نكردند، بلكه در همان حجة الوداع مجالس سرى تشكيل دادند و آنان را از تصميم خود آگاه ساختند. آنگاه از آنان نظرخواهى كردند و به مشورت پرداختند، و بسيارى از مراحل آينده را با كمك آنان پى ريزى و آماده سازى نمودند.(1)
و اما تفصيل اين حقيقت تاريخى از اين قرار است:
ص: 189
پس از اتمام مراسم حجة الوداع در روز دوازدهم ذى الحجه، منافقين مخفيانه در تكاپو و گفتگو و توطئه بودند ! چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله لحظه به لحظه شرايط را براى اجراى برنامه غدير آماده مى كرد.
به همين خاطر گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت حضرت در فكر نقشه هايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. آنان در بين خود مى گفتند:
ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضايلش را مى شنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله هم پيمان شويم.
قبل از همه و به عنوان بنيانگذار ضديت با ولايت اهل بيت عليهم السلام، ابوبكر و عمر با جدى گرفتن غصب خلافت براى به انجام رساندن آن با يكديگر همپيمان شدند كه نگذارند خلافت در اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مستقر شود.
اين پيمان به قدرى جدى بود كه از همان آغاز به محكم كارى آن پرداختند. براى آنكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بى خبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند.
اكنون گروه سه نفرى بايد در اجتماع مسلمين رسوخ مى كردند و زمينه اجتماعى را براى اهداف خود آماده مى كردند. با توجه به اينكه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مى شدند، لذا در جستجوى راهى براى تسلط بر اين دو گروه اصلى در مدينه بودند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند به اين صورت كه با آزاد شدگان فتح مكه و نيز منافقين از مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند. آنان در ايام حج مجالس سرى تشكيل دادند و با آنان به مشورت پرداختند و براى مراحل آينده برنامه ريزى كردند.
ص: 190
نيم ديگر مسئله انصار بودند كه با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروه سه نفره مشكل آنان حل شد و او قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى بشير و سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابى حُذَيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و طى مراحلى او را نيز در پيمان خود داخل نمودند.(1)
آنان تا آنجا پيش رفتند كه پيمان نامه اى براى برنامه هاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجم تر عمل كنند، ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند. خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد:
يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ» : «به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند» .
ديگرى آيه 39 سوره زخرف، كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزاى شما از يكديگر در روز قيامت فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
اينگونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير توطئه هاى اساسى دشمنان ولايت نيز پى ريزى مى شد و مرحله به مرحله پيش مى رفت.(2)
اصحاب صحيفه در ادامه كارشكنى خود صحيفه دوم را در مدينه نوشتند، و در اين صحيفه مهاجرين را مدح كردند. در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در
ص: 191
سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مى درخشد.
بنيان گذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. اما اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مُبلِّغ غدير و امامان عليهم السلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت و حق اميرالمؤمنين عليه السلام مجهز بودند كه به محض شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه مطهر حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
12 - زمينه غصب خلافت
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از سوى ديگر در برگيرنده تازه
ص: 193
مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند، و از جهتى ديگر شامل افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عده اى از مردم، و عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مى كند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مى گرفت و به سوى خود جذب مى كرد. منافقين كسانى بودند كه ظاهرشان مسلمان بود و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند، و بعضى از همان اول با نيات منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مى گرفت تشكل منافقين هم انسجام بيشترى مى يافت و در پوشش اسلام ضرباتى مهلك تر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه آن وارد مى كردند.
در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله، كم كم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مى دادند، و بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه و كارشكنى مى كردند؛ كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست.
به خصوص اگر ترتيب نزول آيات را بررسى كنيم و ببينيم كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است. در اين باره كافى است به سوره هاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد صلى الله عليه و آله، فتح، مجادله، حديد، منافقين و حشر مراجعه شود.
منافقينِ به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد و شرك داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام با تمام محتوايش و بازگشت به گذشته بود. ولى به خوبى مى دانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور
ص: 194
پيامبر صلى الله عليه و آله امكان پذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامه هاى شومى براى بعد از رحلت آن حضرت شدند.
اصحاب صحيفه اين زمينه هاى اجتماعى مردم را محاسبه كردند، و با در نظر گرفتن سوابقى كه بين اكثر مردم با اميرالمؤمنين عليه السلام اتفاق افتاده بود آمادگى آنان را براى اهداف خود يقينى دانستند.
اين مطلب بعدها از زبان ابوبكر علنا شنيده شد كه گفت: ما را از دست على جز سه چيز خلاص نكرده است: او تنهاست و ياورى ندارد، او وصيت و سفارش پيامبر را مراعات مى كند، و اينكه هر قبيله اى را در نظر بگيرى على متعرض آنها شده است. اگر اينها نبود خلافت به او بازمى گشت اگر چه ما خوش نداشتيم.(1)
13 - نقطه آغاز غصب خلافت
اولين توطئه اى كه به صورت رسمى بر ضد ولايت و صاحب اختيارى اهل بيت عليهم السلام صورت گرفت و آغازى براى همه فتنه هاى اسلام تا امروز شد، انعقاد صحيفه ملعونه اول است.
نطفه توطئه آنگاه منعقد شد كه از آغاز سفر حجة الوداع و قبل خروج از مدينه، پيامبر صلى الله عليه و آله خبر رحلت خود را داد. با شنيدن اين خبر آرزوى رسيدن به طمع ها شكل جدى گرفت، و ابوبكر و عمر كه روزگار بلندى با يكديگر عقد اخوت داشتند به اين نتيجه رسيدند كه تا فرصت از دست نرفته بايد بر اساس اين آميخته هاى روح و جان خود برنامه ريزى اساسى كنند.
ريشه اين برنامه ها بايد بر اساس عداوت شديدى باشد كه با اميرالمؤمنين عليه السلام دارند و نيز طمع هايى كه براى بازگرداندن امت اسلام از راه طى شده در نظر گرفته اند و براى دست يافتن به رياستى كه در سايه آن، مردم را تا ابد مخالف و دشمن على عليه السلام بار بياورند.
ص: 195
همبستگى آنان هنگامى صورت جدى تر به خود گرفت كه فهميدند پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم دارد در همين سفر خليفه و جانشين خود را رسما به مردم معرفى كند(1)، اگر چه در طول عمر خود بارها اين كار را كرده بود. از اين جا بود كه نقشه هاى آنان به يك برنامه دو سويه تبديل شد: از يك سو منع از تحقق خلافت على عليه السلام و ديگرى پيش بينى براى دست يافتن خودشان به خلافت.
بدون شك دست يافتن به چنين اهداف شومى نياز به برنامه ريزى همه جانبه داشت، كه به اين صورت پيش بينى شد:
اولاً: افرادى را براى اجراى نقشه عظيم بايد شناسايى و با خود هم پيمان مى كردند.
ثانيا: بايد ترفندهايى براى جلب مردم به سوى اهداف خود در نظر مى گرفتند.
ثالثا: نقشه هايى براى گروه هاى خطرناك آماده مى كردند.
رابعا: در برابر حجت هاى على بن ابى طالب عليه السلام براى خلافت پيش بينى مى كردند.
خامسا: از معرفى على عليه السلام در حجة الوداع مانع مى شدند يا كارشكنى مى كردند.
بدين گونه روند مسئله خلافت به صورت دو برنامه متقابل آغاز شد: يك سوى آن پيامبر و على عليهماالسلام بودند كه دقيق ترين برنامه تاريخ بشريت را به مرحله اجرا مى گذاشتند؛ و از سوى ديگر ابوبكر و عمر بودند كه شوم ترين توطئه ضد بشر را تدارك مى يدند.(2)
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله همانگونه كه از مدينه اعلام كرده بود مردم را به سفرى مى برد كه طى آن حج و ولايت را برايشان بيان و تفسير نمايد.(3) آن جمعيت يكصد
ص: 196
خود منعكس كردند. سپس به عنوان بنيان گذاران غصب خلافت تصويب كردند كه اگر قدرت را به دست گرفتند خلافت از پنج نفر امضاكنندگان صحيفه اول - يعنى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ و سالم - خارج نباشد، و تا آنان زنده هستند نوبت خلافت به ديگرى نرسد.(1)
15 - بيعت شكنان غدير
در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت با ابوبكر، سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.(2)
16 - بيعتِ اجبارى و ياد غدير
گاهى بحث بر سر آن است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار مردم است يا نه، و آيا در غدير چنين چيزى ثابت شد يا نه ؟ ! اما خنده آور آن است كه ابوبكر بگويد: من صاحب اختيار مردم هستم ! كسى نيست بپرسد در غدير و بعد از آن كسى سراغ دارد كه ابوبكر به چنين مقامى منصوب شده باشد ؟
و يا بالاتر از آن مانند صاحب غدير از ابوبكر بپرسد: تو را به خدا قسم مى دهم (اى ابوبكر) ، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير هستم يا تو ؟ ! (3)
به راستى فراموش كردن روز غدير و سپس غصب كردن خلافت و آنگاه تراشيدن بهانه هاى واهى براى اين اقدام تعجب دارد، ولى از همه عجيب تر آن است كه على بن
ص: 198
ابى طالب عليه السلام را كه اميرمؤمنان است و همه بايد با او بيعت كنند براى بيعت با كسى ببرند كه قبلاً با او بيعت كرده و اكنون به او مى گويد: بايد با من بيعت كنى ! آيا نبايد انگشت حيرت به دندان گزيد ؟
آن حضرت اين منظره را چنين ترسيم فرموده است: ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم و درباره من سوره اى از قرآن نازل شده است.(1)
تاريخ فراموش نمى كند كه چند روزى از ماجراى سقيفه و غصب خلافت نگذشته بود كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند ! آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليه السلام از زير شمشيرها ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: ان اللّه لا يجمع لنا النبوة و الخلافة: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند ! مى بينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند به ميان آوردند.
ص: 199
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! !
مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
مستند اين ماجرا چنين است:
ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مى گفت:
على عليه السلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مى كشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليه السلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
ص: 200
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم !
حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: فلانى و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشته اى نوشته اند و در آن هم پيمان شده اند و بر كارى كه كرده اند قسم ها خورده اند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه اين مطلب را به تو مى فرمود: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شده اند، و در بين خود قراردادى نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مى دهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليه السلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مى نمودند در راه خدا با شما جهاد مى كردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.(1)
از منظرى ديگر:
ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليه السلام به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبت هايى در اين باره بيرون آمدند. بلافاصله اميرالمؤمنين عليه السلام به مسجد آمد و پس از حمد و ثنا و مطالبى ديگر، فرمود: ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم
ص: 202
و درباره من سوره اى از قرآن نازل شده است. منم وصى بر رفتگان اهل بيتش، منم يادگار و باقيمانده او بر زندگان از امتش. تقوا پيشه كنيد تا شما را ثابت قدم بدارد و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس حضرت به خانه بازگشتند.(1)
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود، و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام، بايد خلافت را هم مى پذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عمّال سقيفه قرار مى گرفت. يعنى وقتى مى گفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم، در مقابلشان گفته مى شد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جميعتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلتة بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد و هيچ افضليتى هم مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود.
ولى بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به نص رسول صلى الله عليه و آله بود. گذشته از آنكه نص انتصابى آن حضرت نيز بود و بيعت به عنوان اقرار گرفتن و قبول آنچه حضرت مى خواست بود تا اگر كسى بيعت ديگرى را پذيرفت معلوم باشد كه قبلاً بيعت غدير را گردن نهاده بوده است.
برگى ديگر از ماجراى بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليه السلام اين است: بار اول كه اميرالمؤمنين عليه السلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند و آن حضرت امتناع فرمود و احتجاجاتى نمود، بشير بن سعيد و عده اى از انصار كه طرفدار ابوبكر بودند گفتند: اى اباالحسن، اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر از تو مى شنيدند، حتى دو نفر در امامت تو اختلاف نمى كردند.
ص: 203
حضرت در پاسخ فرمود: ... به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهل بيت در آن نزاع كند و آنچه شما انجام داديد حلال به شمارد ! گمان ندارم پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گوينده اى سخنى باقى گذاشته باشد. قسم مى دهم كسانى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيدند كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. برخيزند و به آنچه شنيده اند شهادت دهند.
دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراى غدير شهادت دادند، و ساير مردم هم در اين باره مطالبى گفتند و سر و صدا بلند شد. عمر ترسيد مردم سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام را بپذيرند، و لذا مجلس را تعطيل كرد ! !(1)
بار دوم كه اهل سقيفه به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كردند، و درب خانه را آتش زدند و شكستند و بدون اجازه وارد شدند و حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام را بين در و ديوار قرار دادند و جراحات سنگينى بر ايشان وارد كردند كه منجر به شهادت هر دو گل پيامبر صلى الله عليه و آله گرديد، و طناب به گردن اميرالمؤمنين عليه السلام انداختند و شمشيرها بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام گرفتند و به اجبار آن حضرت را براى بيعت به مسجد آوردند، در همان حال ابوبكر بر فراز منبر بود و عمر مى گفت: بيعت كن وگرنه تو را مى كشيم !
در چنين حالتى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى مسلمانان، اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در روز غدير خم چه مى فرمود ؟ ! !
سپس حضرت آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به طور علنى نزد عموم مردم فرموده بود برايشان يادآور شد، و همه تصديق مى كردند و مى گفتند: آرى بخدا قسم شنيديم.
ص: 204
شايد بتوان گفت كه شيرين ترين و تلخ ترين احتجاج به غدير همين مورد است كه صاحب غدير از زير شمشيرهاى آخته اى كه بر سر او گرفته اند و از حلقومى كه در فشار طناب غاصبين بود، نام غدير را بر زبان جارى نموده است !(1)
طرفه اين است: يكى از آياتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد امتحان امت در خطبه غدير به آن استشهاد فرمود آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(2):
«و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بوده اند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مى گرديد و هركس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمى رساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مى دهد» .
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رَسُولُ اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، افَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مى نماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى رساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.
آنچه در اينجا مورد اشاره است فراز اول: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ» است. ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليه السلام هشدار
ص: 205
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانه اش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مى دانستم ولى به زبان نمى آوردم ! !
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم چرا كه مى ترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كه اى كاش على را در آن مكان نمى ديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود ! ! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد و چه كسى توانسته انتقام كينه هاى گذشته اش را مثل من بگيرد ؟ ! !
همين ماجراهاى شوم را ابان بن ابى عياش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: نزد ابن عباس در خانه اش بودم و عده اى از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام همراه ما بودند. ابن عباس براى ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت:
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر (ابوبكر و عمر) شدند، و جز على و بنى هاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عده اى كم كسى باقى نماند، عمر به ابوبكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و اهل بيتش و اين چند نفر. اكنون سراغ او بفرست.
تا آنجا كه حمله كردند و على عليه السلام را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند. سلمان و ابوذر و مقدار و عمار و بريده اسلمى رحمهم اللّه به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالى كه مى گفتند: چه زود به پيامبر صلى الله عليه و آله خيانت كرديد و كينه هايى كه در سينه ها داشتيد بيرون آورديد.
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر، آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مى كنى و او را مى زنى، در حالى كه قريش سوابق تو را خوب مى دانند !
ص: 207
در اينجا خالد شمشيرش را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، ولى عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام را - در حالى كه گريبان او را گرفته و مى كشيدند - نزد ابوبكر رسانيدند. همين كه چشم ابوبكر به حضرت افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
حضرت فرمود: چه زود بر اهل بيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقه اى مردم را بر بيعت خود ترغيب مى كنى ؟ ! آيا تو ديروز به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟
بريده برخاست وگفت: اى عمر، آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شما گفت: نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد ؟ و شما دو نفر گفتيد: آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود: آرى.
ابوبكر گفت: اى بريده، اين جريان درست است، ولى تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و بعد از هر مسئله اى مسئله ديگرى پيش مى آيد !
عمر گفت: اى بريده، تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسئله دخالت مى كنى ؟ ! بريده گفت: به خدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد. عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند !(1)
17 - جعل حديث براى غصب خلافت
دشمنان غدير در موارد متعدد با حربه «جعل حديث» به جنگ غدير و ولايت و امامت رفته اند. رابطه جعل حديث و غدير را در چند مرحله مى توان بيان كرد. از جمله در ماجراى غصب خلافت و بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليه السلام با ابوبكر است.
جعل حديث بار ديگر در غصب خلافت، و نيز چند روز پس از ماجراى سقيفه و غصب خلافت اتفاق افتاد. زمانى كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام
ص: 208
صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليه السلام در زير شمشيرهاى منافقين - كه حضرت را كشان كشان به مسجد مى بردند - ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند. اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: اِنَّ اللّه َ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند !
مى بينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند - به ميان آوردند.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب عليه السلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليه السلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهم السلام بگيريد ... .(1)
ص: 209
18 - جانشينىِ ابوبكر و معناى «مولى»
يكى از حجت هاى شيعه بر عامه در مورد معناى «مولى» اين است كه چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولى» را به كار مى بردند ؟ و حجت ديگر اينكه هيچ كس در آن زمان نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد !
چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولىّ» را به كار مى بردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّاب» ، ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين بحث ها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است ؟
19 - تحليل موضع گيرى هاى غدير در برابر سقيفه
اشاره
در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرى ها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مى شد.
ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا برآورد. استمرار اين خط غاصبانه بر پايه اى كه در صحيفه ملعونه ريشه داشت، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
واقعيتى كه در صدد بيان آن هستيم اين است كه سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مى درخشد. در اينجا به تبيين بيشتر اين مسئله مى پردازيم:
ص: 210
يك. آغاز رويارويى غدير با سقيفه
رؤساى سقيفه در حالى كه مقابل منبر غدير نشسته بودند براى غدير و غديريان نقشه مى كشيدند، و به وفادارانشان هشدار و آماده باش مى دادند.
بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند.
اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مبلغ غدير و امامان عليهم السلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
از سوى ديگر، در اولين درگيرى بر سر غدير - يعنى غوغاى سقيفه - با آنكه غديريان مغلوب شدند، ولى با حضور صاحب غدير توانستند حقايق را بازگو كنند و حجت را براى نسل هاى آينده تمام كنند. صف غديريان كه در ابتدا سه نفر - يعنى سلمان و ابوذر و مقداد - بودند، كم كم در اثر همين حسن تدبير به هفت نفر و صدها نفر رسيدند، و همچنان افزايش يافت تا به عدد ميليونى و ميلياردى امروز رسيدند.
ص: 211
دو. غدير در جمل و صفين و نهروان
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمى آمد كه پس از 25 سال مردم اميرالمؤمنين عليه السلام را به التماس براى خلافت فرابخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجام شد. همين روزها بود كه به صف آرايى هاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگر چه در سقيفه نوبت به صف آرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگ هاى سه گانه اميرالمؤمنين عليه السلام شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر «شُرطَةُ الخَميس» يعنى فدائيان غدير بودند. اينان معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين عليه السلام و اطاعت مطلق خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا نشان دادند.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مى پرسند: منزلت اميرالمؤمنين عليه السلام نزد شما در چه حدى است ؟ مى گويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفته ايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مى آوريم ... !(1)
سه. چهره هاى سقيفه در برابر غدير
اهل سقيفه كه روز اول يك چهره بيشتر نداشتند، اينك به سه چهره شاخص و صدها چهره رنگ يافته - كه تحت همان سه چهره خلاصه مى شدند - به جنگ غديريان آمدند.
اينان كه در روز اول باطن خود را كتمان مى كردند و فقط پشت سر غاصبين به نفع آنان شعار مى دادند، اكنون جهت گيرى هم نموده و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مى دادند.
گروهى بودند كه پيشانى ها از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهِدانه اى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على عليه السلام بودند:
ص: 212
گروهى اشخاص رياست طلب بودند كه در مقابل على عليه السلام قرار گرفته بودند.
گروهى مال پرست بودند و به جنگ على عليه السلام آمده بودند.
گروهى عياش بودند و در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفته بودند.
گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله مى كردند، و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند ! !
گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله كتمان نمى كردند.
گروهى مبانى تازه اى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله داشت مطرح مى كردند، و در عين حال خود را وفادار به اسلام مى دانستند و از همان ديدگاه به جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام آمده بودند ! !
چهار. قيافه هاى ظاهر فريب سقيفه در برابر غدير
سقيفه نمايان در قيافه هاى ظاهر فريب و شكننده اى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد.
بار اول همسر پيامبر صلى الله عليه و آله در ميدان جنگ در برابر على عليه السلام ظاهر شد، در حالى كه طلحه و زبير به عنوان دو صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در كنار او بودند. حضور زن در ميدان جنگ از يك سو و همسر پيامبر بودن از سوى ديگر، براى عوام فريبى راه شكننده اى بود و تأثير به سزايى هم داشت. از سوى ديگر دختر مؤسس سقيفه بودن و سابقه هايى كه در حيات و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله داشت، معرف خوبى براى نمايندگى او از سقيفه در مقابل غدير بود.
بار دوم به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهىِ خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند.
پيراهن سقيفه را بر منبر دمشق - كه پايه هاى سقيفه در آن محكم شده بود - آويختند، و عناوينى از قبيل «خال المؤمنين» و «كاتب وحى» را هم زيور آن نمودند و به جنگ غدير آمدند.
ص: 213
آرى غدير را با ياران باوفايش سربريدند، و خيمه هاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت؛ امّا ... !
هفت. حيات حقيقى غدير
غدير از همان روزِ كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد؛ و پس از پنجاه سال كه در چنگال سقيفه گرفتار بود، برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد.
با شهادت امام حسين عليه السلام براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت، و حتى كفار و مشركين، اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
اما اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه كشيد، و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حَجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آنها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند.
امثال قنبر شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اينكه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه سخيف به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است و هر روز زنده تر مى شود. غدير در انتظار نسل هايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد و با پاى دل در صحراى غدير حضور مى يابند و با صاحب غدير بيعت مى كنند.
هشت. غدير و سقيفه در هميشه تاريخ
پرونده سقيفه با پايان حكومت اموى مختومه اعلام شد، ولى بار ديگر سر از حكومت عباسى در آورد و به مبارزه با غدير پرداخت ! گويا جلوه هاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى بايد به گونه اى خودنمايى كند.
ص: 215
پانصد سال كه عباسيان بر سر كار بودند هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندان آنان پرداختند، و امامان غدير را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكه هايى كه براى تشيع باز بود، غدير را هر روز بسيار فراتر از آنچه به نظر ديگران مى آمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به خود جذب كرد، و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در درياى متلاطم فتنه هاى سقيفه شد.
اگر در غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، و در كربلا هيچكس ! ! غاصبان سقيفه اينك برخيزند و رقم ميلياردى غديريان در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند. آنجا كه غاصبين خيالش را هم نمى كردند ... ! !
20 - سابقه غاصبين خلافت در اسلام
ابوبكر و عمر كه به عنوان اولين توطئه گران بر ضد غدير قدم پيش نهادند، نياز به بازبينى دقيق از نظر سوابقشان دارند؛ تا معلوم شود چرا جز اينان افراد ديگرى به چنين فكرى نيفتادند و اقدام به چنين ضديت صريحى با برگزيدگان خدا ننمودند.
از عالم ذرّ و طينت انسان ها كه بگذريم، سابقه اين افراد از آغاز مسلمانى شان شروع مى شود. حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا فداه درباره آنان مى فرمايد: مسلمان شدن ابوبكر و عمر از روى طمع و براى رسيدن به خواسته هايشان بوده است.(1)
در زمانى كه از مسلمان شدن اين دو نفر مى گذشت، سابقه هاى فراوانى از آنان در تضعيف اسلام و تخريب روحيه مسلمين و فرصت طلبى و فرار از سختى ها در پرونده شان ثبت شد، كه همه نشانه هايى از بى ريشه بودن اسلام آنان داشت. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
ص: 216
روز جنگ و مبارزه كه مى شد فرار را بر قرار ترجيح مى دادند. نه تيرى رها مى كردند و نه شمشيرى مى زدند و نه نيزه اى به كار مى گرفتند ... . اما روز آسايش و تقسيم غنيمت كه مى شد به سخن مى آمدند و خود را جلو مى انداختند.(1)
در مواردى مانند جنگ اُحد فرار را بر قرار ترجيح دادند و پيامبر صلى الله عليه و آله را تنها گذاشتند؛ در حالى كه على عليه السلام مانند پروانه گِرد حضرت شمشير مى زد و كافران را از او دور مى كرد. در جنگ خيبر كه طمع گرفتن پرچم را داشتند، وقتى به دشمن نزديك شدند فرار كرده اصحاب خود را نيز به فرار دعوت نمودند.
در حالى كه على بن ابى طالب عليه السلام پيش رفت و قلعه خيبر را فتح كرد و مرحب خيبرى را به قتل رساند. در مواردى مانند جنگ خندق بود كه با شنيدن صداى عمرو بن عبدود، تن آنان علنا مى لرزيد و از ترس خود را پنهان مى كردند، در حالى كه على عليه السلام يك تنه به ميدان رفت و كار عمرو بن عبدود را تمام كرد.
چه بسيار مواردى كه به عنوان فرصت طلبى، پيشنهاد به قتل رساندن افرادى را به دست خود مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد كشتن آنان را نداشت. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
فَلا يَزال قَد استَأذَنَ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى ضَربِ عُنُقِ الرَجلِ الَذى لَيسَ يُريدُ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قَتلَهُ، فَأبى عَلَيهِ»(2) :
عمر هميشه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره گردن زدن كسى كه حضرت قصد قتل او را نداشت اجازه مى گرفت، و آن حضرت اجازه نمى داد.
ص: 217
تصنّعىِ سقيفه شمشيرى به تيزى غدير مى خواهد تا عربده «بيعت كن وگرنه تو را مى كشيم» را خفه كند و صداى مظلوميت را به گوش ناشنوايان ضد غدير برساند.
هنگامى كه غاصبين خلافت به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كردند، درِ خانه را آتش زدند و شكستند و بدون اجازه وارد شدند. در اين ماجرا حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت رساندند تا توانستند طناب بر گردن اميرالمؤمنين عليه السلام بيندازند و آن حضرت را كشان كشان تا مسجد ببرند.
در لحظات بسيار حساس غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليه السلام از زير شمشيرهاى منافقين - كه حضرت را كشان كشان به مسجد مى بردند - ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
در آن حال ابوبكر بر فراز منبر بود و گروهى شمشيرها را بالاى سر حضرت گرفته بودند و عمر مى گفت: بيعت كن و گرنه تو را مى كشيم ! در چنين حالتى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى مسلمانان، اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در روز غدير خم چه مى فرمود ؟ ! !(1)
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند. اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته:
اِنَّ اللّه َ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند ! مى بينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند - به ميان آوردند.
ص: 221
و اين يعنى نداى غدير از حنجره صاحب مظلوم آن در بحرانى ترين شرايطى كه سقيفه آن را لگد مال مى كرد.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! !
مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب عليه السلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليه السلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهم السلام بگيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بى اختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مى دانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام فورا فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود:
اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفه اى نوشته اند و پيمان بسته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
ص: 222
در واقع شياطين انسى به فرياد ابليس و گروهش رسيدند و در همان غدير وعده هايى به او دادند و نقشه هايى كشيدند و توطئه هايى نمودند كه آن حزن و اندوه و فريادهاى شيطان يكباره تبديل به خوشحالى و سرور گرديد.
هنگامى كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله اجراى دقيق آن نقشه ها را در سقيفه ديدند سر از پا نمى شناختند، و ابليس (بزرگِ شياطين) در آن روز تاجگذارى كرد و دستور شادى و سرور رسمى به گروهش داد.
24 - غاصبين خلافت و نقل غدير
خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سال هاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشت سازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مى شد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى دادند. البته جريان غدير به صورتى در سينه ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسل هاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
25 - غصبِ خلافت و عمر
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مى دهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز
ص: 226
26 - سؤال منافقانه در مورد غدير از حضرت زهرا عليهاالسلام
به راستى تعجب ندارد كه حاضرين در غدير آن هم از ساكنين مدينه، آن هم از حضرت زهرا عليهاالسلام بپرسند كه اصلاً پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت على عليه السلام چيزى فرموده يا نه ؟ !
كاش سؤالى به عنوان تشكيك درباره غدير مطرح مى كردند. كاش نمى گفتند: «كلام صريحى» ؛ و كاش نمى گفتند: «قبل از وفاتش» ! ! پس اين سؤال نيست، استهزاء است ! طلبكار شدن است ! و به همين دليل پاسخى جز نگاه پر از تعجب به سائل نخواهد داشت.
بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، حضرت زهرا عليهاالسلام كنار قبور شهداى اُحد و به خصوص حضرت حمزه مى آمد و در آنجا گريه مى كرد. محمود بن لُبَيد مى گويد: روزى بر سر قبر حمزه آمدم و آن حضرت را در آنجا در حال گريه ديدم. خدمتش عرض كردم: من سؤالى از شما دارم كه سينه ام را مضطرب ساخته ! فرمود: سؤال كن. عرض كردم: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از وفاتش درباره امامت على كلام صريحى فرموده است ؟ ! !
عجيب است كه فرستاده سقيفه به تنهايى آمده و كلمات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت على عليه السلام را به خاطر نمى آورد، و به عنوان مشكل ترين سؤال عمرش آن را از دختر پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مى كند ! !
حضرت زهرا عليهاالسلام هم آخرين و نزديك ترين فرمايش صريح پيامبر صلى الله عليه و آله را كه غدير است، در ميان اشك و سوز برايش يادآور مى شود؛ تا نشان دهد سؤال كننده سقيفه خود را به فراموشى زده و از ضعف حافظه عمدى رنج مى برد !
حضرت فرمود: واعجبا، آيا روز غدير خم را فراموش كرده ايد ؟ ! ! گويا مى خواست بفرمايد: آيا دنبال كلامى صريح تر از سخنى هستى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر غدير فرموده و صد و بيست هزار نفر بر صراحت آن شاهدند ؟ اگر بعد از چنان روزى هنوز سينه ات از شك و ترديد مضطرب است بهتر آنكه از هدايت خود نااميد
ص: 228
باشى ! يك عمر سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خلافت على عليه السلام كجا رفت ؟ اگر واقعا فراموش كرده ايد بايد فكرى براى هوش و حافظه شما كرد، كه مبادا نماز و روزه و زكات و حج را هم فراموش كنيد !(1)
در واقع دفاع از غدير با چشم گريان در عزاى رسول صلى الله عليه و آله در برابر حتى يك معترض هم فراموش نمى شود، تا معلوم شود اين وظيفه براى ما تا كجا ادامه دارد. اين اتفاقى بود كه در روزهاى پر از اشك و آه فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داد، كه نمك ديگرى بر زخم آن حضرت بود.
27 - تقابل اعتقادات غدير و سقيفه
اشاره
غدير امامتِ امامى را اثبات مى كند كه با رياست او در امت اسلامى تمام الگوها شكل ضمانت شده به خود مى گيرد، در مقابل امتى كه امامت غديرىِ امام معصوم را نپذيرد كه هميشه در معرض اشتباهات و نيز تغييرات عمدى خواهد بود و نتايجى دگرگونه پديد خواهد آورد.
اين اصل اصيل باعث پافشارىِ طرفداران غدير درباره آن و هجوم دشمنان نسبت به غدير گرديده، و زحمات قابل تقدير و مفصلى در چهارده قرن براى آن كشيده شده است.
با نگاهى به تاريخچه دو مسير مستمر امامتِ غدير و خلافتِ سقيفه و ثمراتى كه هر روز اسلام جلوه اى از آن را به خود ديده، با سر بلندى مى توان ادعاهاى زير را بر زبان آورد:
يك. توحيد غدير در برابر توحيد سقيفه
توحيدِ غدير، خدا را ذات لا يزال منزهى مى داند كه با هيچ يك از مخلوقاتش قابل مقايسه نيست؛ اما توحيد سقيفه از خدا جسمى ساخته كه دست و پا هم برايش در نظر گرفته است و مانند انسانها اياب و ذهاب دارد.
ص: 229
آنگاه گام هاى ديگر استفاده از مطالعات بين رشته اى و نيز مطالعات تاريخى از راه تحليل نصوص موجود است، كه از آنها به خوبى مى توان علل عدم استناد به واقعه غدير در سقيفه را به دست آورد.
برآيند اين مطالعات آن است كه ماجراى غدير و اصولاً هر گونه تشخيص بر امامت على عليه السلام و يا حتى نصوص غير صريحه در اين باره، در آن زمان و با توجه به مطالعات جامعه شناسى تاريخىِ جامعه آن روز، با واكنش تند اكثريت - چه قريشى و چه غير قريشى - روبرو شده، و آنها تمامى تلاش هاى خود را در راه به ظهور نرسيدن اين مطلوب الهى - كه به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ مى شد - به كار مى بستند
البته بسيارى از گزارش هاى اين فعاليت ها به علل مختلف به دست ما نرسيده است. اما عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله به ويژه در وقايعى همچون چگونگى اعزام سپاه اسامه و نيز تلاش ناموفق آن حضرت براى نوشتن نامه و تلاش موفق مخالفان در جلوگيرى از نوشتن آن، مى تواند پرده از گوشه هايى از اين فعاليت هاى مخالفان را به صورت عام كنار بزند.
از اينجا معلوم مى شود كه اصولاً سقيفه با توجه به غدير و با فرض عدم امكان به منصّه ظهور رساندن ايده الهى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير تشكيل شده بود؛ يعنى همه سقيفه نشينان مى دانستند كه غديرى وجود داشته و نصبى انجام گرفته است، اما منافع عرب و قريش و قبائل مختلف و حتى منافع انصار اقتضا مى كرد كه اين نصب را ناديده گرفته و خود با توجه به مصالح مختلف و متفاوتشان براى خلافت اقدام نمايند.
از اين رو گروه انصار با توجه به تلاش هاى مختلف قريشيان و مهاجران، براى آنكه مبادا با تأخير خود موجبات از دست رفتن حكومت را فراهم آورند، در اين كار تسريع كرده و با عجله و بدون آنكه حتى فرصت تجهيز جنازه مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله را بدهند به جايگاه سقيفه آمدند، و در اين مسير چنان تعجيل كردند كه حتى صبر نكردند تا رئيس انصار يعنى سعد بن عباده كمى بهبود پيدا كرده و لااقل بتواند كمى بلندتر صداى خود را به گوش حاضران برساند.
ص: 232
بخش عمده اى از اين تعجيل به جهت آن بود كه آنها در طول اين دو ماه فاصله ميان غدير و سقيفه، شاهد تلاش هاى روز افزون مهاجران به ويژه كسانى كه در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله نفوذ داشتند، بودند و مى ديدند كه آنها چنان قدرتمند گشته اند كه حتى جرأت كرده در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و در بالين بيمارى او به منازعه برخاسته و در مقابل خواسته پيامبر الهى موضع گرفته، و بالاخره مانع از نوشتن نامه سرنوشت ساز آن حضرت مى شوند.
از اينجاست كه به خوبى در مى يابند كه كسانى كه داراى چنين قدرتى شده اند - كه در اين زمان در مقابل خواسته علنى پيامبر صلى الله عليه و آله خواسته خود را به كرسى مى نشانند - به طريق اولى نخواهند گذاشت كه نصّ و خواسته پيامبر صلى الله عليه و آله در دو ماه پيش به منصّه ظهور برسد.
با اين تحليل اين نتيجه به دست مى آيد كه با توجه به اين ظروف زمانى و مكانى، اگر استنادى به غدير مى شد جاى تعجب داشت، زيرا استنادى كاملاً بيهوده مى نمود، چرا كه طبيعى بود كه مردم مؤمن به غدير با توجه به زمينه هاى قبلى، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مى ديدند.
با همين تحليل، به خوبى مى توان گزارش هاى تاريخى را كه از استدلال امام على عليه السلام به جريان غدير سخنى به ميان نياورده اند، توجيه و تفسير كرد. زيرا آن حضرت نيز مى دانست كه اصولاً سقيفه با توجه به غدير و با دانستن آنكه غدير به نتيجه نمى رسد و يا حتى براى زير پا گذاشتن غدير بر پا شده است. اينكه غدير جريانى نبوده كه مورد فراموشى آنها قرار گرفته باشد، تا استدلال به آن آنها را از خواب غفلت بيدار نمايد و متذكر سازد.
29 - چند سؤال درباره غدير و سقيفه
در مورد غدير و سقيفه سؤالات فراوانى مى توان مطرح كرد، كه پاسخ به آنها سرمنشأ بسيارى از حقايق خواهد بود. از جمله:
ص: 233
1. آيا اجتماع غدير خدايى و نبوى بود يا اجتماع سقيفه ؟
2. آيا تعداد مسلمانان در غدير بيشتر بود يا در سقيفه ؟
3. آيا در غدير هر يك از مهاجر و انصار گفتند: «منّا أمير» يا در سقيفه ؟
4. آيا در اجتماع غدير از يك شهر و كشور بودند يا در اجتماع سقيفه ؟
5 . آيا جمعى كه در آن رسول خدا صلى الله عليه و آله بود اولى به تبعيت هستند يا اجتماع سقيفه ؟
6 . آيا در غدير رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى را با شمشير براى بيعت على عليه السلام برد يا در اجتماع سقيفه ؟
7. آيا در غدير كسى را به ريسمان بستند يا براى بيعت اهل سقيفه ؟
8 . آيا براى بيعت در غدير در خانه يا خيمه كسى را آتش زدند يا براى بيعت اهل سقيفه ؟
30 - خليفه غدير، خليفه سقيفه
نصب فرمانروا از طرف حاكم اصلى در هر شهرى مى تواند شاهد خوبى در مسئله امامت به تنصيص باشد. چگونه است كه يك حاكم نمى تواند مردم هر شهرى را به حال خود رها كند تا به قوانين عمل كنند اگر چه مردم آن شهر مردمان خوبى باشند ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله هم به مسلمانان نمى تواند آنچنان اطمينانى داشته باشد كه خود به قوانين اسلام عمل كنند تا چه رسد به اينكه خليفه تعيين كنند !
به عبارت ديگر، اگر مسئله اين است كه مردم خود مى توانند در كارى حضور و دخالت داشته باشند پس بهتر از هر چيز همان است كه به اسلام عمل كنند، و اصلاً تعيين خليفه لزومى ندارد؛ و اگر مردم آنقدر خوب نيستند كه خودشان به دستورات اسلام عمل كنند چگونه در اعظم امور اسلام كه تعيين خليفه است مى توانند با سلامت كامل عمل كنند و شخص مناسب را انتخاب كنند ؟ !
ص: 234
و از منظرى ديگر:
فرضا خود حضرت خليفه تعيين نكرده بود و شورا بودن را هم نگفته بود، پس گويا مى خواسته بگويد: همان طور كه من به فكر خلافت نبوده ام شما هم به اين فكر نباشيد. چطور شد يك عده كاسه از آش داغ تر به فكر خلافت افتادند و از قلب ناسوخته فرياد زدند كه اسلام بدون امير نمى شود، و فقط بر سر كيفيت و شخص آن اختلاف كردند و بالاخره به داد اسلام رسيدند ! !
وقتى مى گوييم: چگونه ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام را به حال خود رها كرده باشد دلسوزى ها كنار مى رود، ولى وقتى نوبت خليفه تعيين كردن خودشان مى رسد دلسوزى هاى شديد ديده مى شود ! !
31 - زمينه اعتقادى سقيفه
داستان قرآنى غدير به خوبى به ما نشان مى دهد در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدّى براى سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرى ها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مى شد. ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا بر آورد.
استمرار اين خط غاصبانه بر پايه اى كه در صحيفه ملعونه ريشه دارد، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مى درخشد.
بنيان گذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. اما اهل سقيفه غافل از اين
ص: 235
بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مُبلِّغ غدير و امامان عليهم السلام صاحب غديرند،و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
اگر دقيق بنگريم، سلاح «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»(1)، و پذيرفتن برخى از حجج الهى و انكار بعضى ديگر از مسائلى بود كه سقيفه به شدت پيگيرى نمود و نتايج مهمى براى اهداف خود به دست آورد.
خداوند ابعاد گسترده اين توطئه اعتقادى را در يك آيه بيان فرموده و پرده از اسرار سقيفه برداشته است؛ از يك سو صاحبان چنين تفكرى را كافر معرفى كرده مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّه وَ رُسُلِهِ» ، و از سوى ديگر شعار «يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّه وَ رُسُلِهِ» را بيان فرموده، و فرضيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» را مطرح نموده است.
ص: 236
33 - نقشه شيطان در غدير و ارتداد
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مى بردند و خوب مى فهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنى آدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مى كردند، و از سوى ديگر عكس العمل گروه هاى مردم را زير نظر داشتند. در واقع آنان آينده بلند مدتى را مى ديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيش بينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناك ترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مى رسيد همه راه هاى انحراف تا ابد بر انسان ها بسته مى شد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مى فهميد.
اين مفهوم در روايت امام باقر عليه السلام و ديگر روايات چنين آمده است:
همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ ... ، ابليس فريادى كشيد و همه لشكريانش را فراخواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما و اى مولاى ما ! اين چه فريادى بود ؟ ! چه چيزى تو را اينگونه به وحشت انداخته است ؟ ! ما تاكنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد ! شياطين كه سابقه ماجراى حضرت آدم عليه السلام را به خاطر داشتند گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى ! ولى گويا از اين پس اين امت
ص: 238
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و مردم غير على عليه السلام را براى خلافت به پا داشتند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و منبرى نصب كرد و بر روى آن نشست و شياطينش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه تا امام قيام نكند خداوند اطاعت نمى شود(1). (2)
34 - شاهدان غدير معترضان سقيفه
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبر صلى الله عليه و آله، اميرمؤمنان عليه السلام را به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بارها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت؛ چه از سوى حضرت على عليه السلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديده ها و شنيده هاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن يك گروه دوازده نفرى در حساس ترين موقعيت، حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخى شان هم با اين كار موافق نبودند. نزد حضرت على عليه السلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند.
ص: 241
حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مى برند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند. بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
روز جمعه بود كه آنان اطراف منبر پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و به ترتيب از جا برخاستند و به ابوبكر نسبت به تصدّى خلافت هشدار دادند، واقعه غدير خم و حديث غدير را يادآور شدند و از كنار گذاشتن على بن ابى طالب عليه السلام از خلافت و مخالفت با دستور پيامبر صلى الله عليه و آله انتقاد كردند، و به اين شكل حكومت و خلافت را بدون مستند شرعى دانستند. جز اين دوازده نفر، ديگرانى هم برخاسته و سخن گفتند.
نتيجه گواهى اين شاهدان غدير شكست ابوبكر بود. از اين رو ابوبكر كه دليل و جوابى نداشت سه روز در خانه نشست. روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص و ابوعبيده جرّاح (از كار چاق كنان سقيفه و خلافت ابوبكر) هر كدام با ده نفر از مردان عشيره خود با سلاح هاى آخته سراغ ابوبكر آمدند. او را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند و بر منبر نشاندند. مردم را نيز تهديد كردند كه اگر كسى باز هم آنگونه سخنان بگويد، با شمشير جواب خواهد شنيد. مردم هم ترسيدند و در خانه ها نشستند.(1)
35 - شبهه عمل صحابه در امر امامت
اشاره
يكى از دانشمندان اهل سنت در حاشيه آيه اكمال دين گفته است: اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
ص: 242
موضوع ولايت و خلافت بعد از خود را مانند احكام نماز و روزه و حج و جهاد و ساير احكام براى اصحاب خود روشن مى ساخت، آنها مخالفت نمى ورزيدند و على عليه السلام را رها نمى كردند، همانطور كه با نماز خواندن و ساير احكامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرد مخالفت نكردند. پس بعيد است كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام سفارش كرده باشد و اصحاب مخالفت كرده باشند.
و اما جواب اين شبهه:
پاسخ اول
از جمله مسلّمات تاريخى و قرآنى و حديثى در كل فرقه هاى اسلامى و حتى اديان ديكر داستان بنى اسرائيل و قوم حضرت موسى عليه السلام است؛ كه چگونه در نبودن حضرت موسى عليه السلام از راه راست برگشتند و حضرت هارون عليه السلام - جانشين حضرت موسى عليه السلام - را خوار كردند و گوساله سامرى را خداى خود دانستند و فريفته آن شدند، و تا حضرت موسى عليه السلام از ميقات برنگشت دست از گوساله پرستى بر نداشتند.(1)
با دانستن اين قصه، نبايد مخالفت اكثر صحابه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين عليه السلام را بعيد بدانيم، زيرا ارتداد بنى اسرائيل بنا به عللى بعيدتر از انحراف امت اسلام بود:
يك. بنى اسرائيل در آن موقع پشت در پشت موحد و يكتاپرست بودند و انتظار ظهور پيامبر خود (حضرت موسى عليه السلام) را داشتند، ولى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در جاهليت پرورش يافته بودند و بيشتر عمرشان در پرستش بت ها گذشته بود. حتى بيشتر آنها بر اثر ترس يا به طمع دنيا مسلمان شدند، چنانچه خداوند مى فرمايد: «قالَت الأعرابُ آمَنّا قُل لِمَ تُؤمِنوا وَ لكِن قولوا أسلَمنا»(2): «عرب هاى باديه نشين گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورده ايد بلكه بگوييد اسلام آورده ايم» . و عده اى هم منافق بودند، كه خداوند آيات سوره منافقون را درباره آنها نازل فرمود. از اين جهت، روشن است كه ارتداد بنى اسرائيل بعيدتر به نظر مى رسد.
ص: 243
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليه السلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
37 - لشكر سقيفه
بنيان گذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن لشكر خود پرداختند.
آنها چنان در اين كار سرعت عمل به خرج دادند كه در يك چشم بر هم زدن هفتاد روزه، با لشكر عظيمى بر در خانه صاحب غدير ريختند و آن را به آتش كشيدند، و با ضرب و شتم وارد خانه شدند، و پيشگامان دفاع از غدير يعنى فاطمه و محسن عليهماالسلام را به شهادت رساندند.
آنگاه طناب برگردن صاحب غدير افكندند، و با اين قتل عامِ غديريان، به خيال خام خود فاتحه غدير را خواندند !!
38 - مانع غدير تا ايام ظهور
برنامه الهى غدير كه به همه بشريت تقديم شد و هديه پروردگار به بندگانش بود، ضربه هولناكى را از سوى سقيفه تجربه كرد، كه بدبختى بلكه نگونبختىِ واقعى را براى انسان ها به ارمغان آورد. با جمله «حَسبُنا كِتابُ اللّه ِ»(1) كه به معناى كنار گذاشتن امامِ تعيين شده از سوى خداوند بود، طعم شيرينِ غدير در رسيدن به آرزوهاى بشر در كامشان تلخ شد.
سقيفه درهاى رحمتِ گشوده در غدير را بست، و درهاى جهنم را براى مسلمين و كل بشر باز كرد. با حاكميت جابرانه سقيفه، از يك سو امامانِ معصوم عليهم السلام نتوانستند غديرِ از دست رفته را به كام زندگى مردم باز گردانند، و از سوى ديگر با كنار گذاشتن غدير در سقيفه بشر به سوى تفرقه پيش رفت. در يك كلمه بايد گفت: غدير فصل
ص: 246
تازه اى از دين بعد از رسالت بود كه در پرده ظلمت سقيفه پنهان شد، و با غصب حقِ غدير به دست سقيفه مردم به جاهليت باز گشتند !
از همين جاست كه جنايات سقيفه و ظلمى كه بر مردم روا داشته، اميد آنان را به ظهور چند برابر كرده است، و از همين جاست كه آغاز ظهور با نابود كردن ضد غدير و طرفدارانش خواهد بود. ظهور مأيوس كردن دشمنان از نابودىِ دين است، همانگونه كه غدير دشمنان را مأيوس كرد.
واقعيت آن است كه مردم چاره اى جز بازگشت به سوى غدير ندارند، و ظهور براى همين هدف است. مردم به خاطر قطع ارتباط با امام غدير، به انواع گناهان آلوده شدند، و گناهان را با فقر و سختى ها تاوان دادند، كه باعث همه اينها سقيفه بود. براى جبران غديرِ از دست رفته به دستِ سقيفه، بايد دستِ بيعت با وارثِ غدير داد و خود را براى عصر ظهور آماده كرد.
با حذف سقيفه، راه براى آرزوهاى بشريت و نزول رحمتِ الهى و حضور امامان معصوم عليهم السلام و ريشه كن شدن تفرقه باز مى شود. در ظهور ريشه ظلم و ظالم كنده مى شود، و بدون شك ظالم تر از غاصبين ولايت وجود ندارد. آن روز غدير از پشت پرده سقيفه بيرون مى آيد و مردم از جاهليت نجات مى يابند.
بنا بر اين، جا دارد با صداى بلند اعلام كنيم: حق غدير كه به دست سقيفه نابود شد، جز با ظهور امام غدير اعاده نمى گردد، و آتش سقيفه بر سر غدير جز با آب عدالت مهدوى خاموش نمى شود.
39 - مرورى بر راه طى شده غدير و سقيفه
اشاره
غدير با آثارى فورى و اهدافى بلند مدت، به بهترين كيفيت برگزار شد. در اينجا نگاهى به آنچه با عنوان غدير در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن عملاً واقع شده، ديدگاه هاى تازه اى براى ما ايجاد مى كند؛ كه ذيلاً به تبيين آنها مى پردازيم:
ص: 247
يك. سقيفه چه كرد ؟ غديرِ مظلوم تا كجا پيش رفت ؟
ما مى گوييم: اسلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله دو راه داشت: خليفه انتخاب شده خدا يا خليفه منتخب مردم. راه شورى عملاً نشان داد كه سر از كجا درآورد، و از ظلم به فاطمه عليهاالسلام تا ظلم به حسين عليه السلام را طى 50 سال در نورديد.
در بى فرهنگى و جهل جامعه آنچنان زحمت كشيد و چه جنگ هايى كه بپا كرد ! تا روزگارى كه معاويه و يزيد و بنى اميه و بنى عباس رسما اسلام را به مسخره گرفتند و خودشان عملاً از شوراى ساختگى هم بيرون آمدند و خلافت را تبديل به سلطنت موروثى نمودند.
ولى راه اول يعنى خلافت منصوص با اينكه در ظاهر پيروز نشد، ولى همچنان جسته و گريخته و شكسته و بسته - و در حالى كه در چنگال راه دوم دست و پا مى زداين راه 1400 ساله را با حفظ مبانى خود پيمود و اين سان بقاى دين را ضمانت كرد.
دو. اسلام واقعى و غير واقعى در سايه غدير كشف شد
يكى از اسرار غدير آشكار شدن توطئه هاى پنهان است. در سايه غدير اسرارى كشف شد كه اگر اين برنامه نبود آن برنامه ها هرگز دست يافتنى نبود. در سقيفه اى كه بعد از غدير خود را نشان داد معلوم شد چه كسانى به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و دستورات الهى ايمان و اعتقاد دارند و چه كسانى ندارند.
چه كسانى حقيقتا بيعت مى كنند و چه كسانى به ظاهر بيعت مى كنند و در صدد شكستن آن هستند. چه كسانى از نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت خوشحالند و چه كسانى ناراحت مى شوند. چه كسانى در ظاهر مسلمانند و در باطن كفر محض اند.
غدير مرز حقيقى اسلامِ واقعى و كفرِ واقعى بود. يعنى بسيار از كفرهاى واقعى به اسلام ظاهرى تبديل گشته بود و بسيارى از اسلام هاى واقعى درست به چشم نمى آمد و نياز به محكى براى امتحان مردم بود.
ص: 248
اين محتواى غدير بود كه كار را يكسره كرد، و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در عرض چند ساعت يا چند روز تمام باطن ها را آشكار ساخت، و هر دو دسته به خوبى شناخته شدند و درجات مختلف ايمانِ افراد، هم براى خودشان روشن شد و هم براى ساير مردم معلوم گرديد.
آنان كه در مقابل على عليه السلام قرار گرفتند در واقع مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله و خداوند قرار داشتند، و با اين همه كار خود را كردند و هيچ كوتاه نيامدند. كفرهاى واقعى آنان از پس اسلام ظاهرى بيرون آمد، و در يك لحظه به صورت تمام عيار بروز كرد.
در مقابل افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد نيز - كه در ظاهر با مسلمانان مخلوط بودند و اعتقاد راسخ آنان چندان به چشم نمى آمد - در يك لحظه شناخته شدند و همه از صميم قلب اقرار كردند كه اسلام حقيقى در اينان بوده كه تا كنون به چشم نمى آمده است. كسانى هم كه لنگان لنگان دين خود را نجات دادند، ارزش خود را فهميدند و از ادعاى بيش از حد سكوت كردند.
سه. تعيين اشخاصى براى ابديت اسلام لازم بود
در آخرين مرحله اسلام، از واضح ترين نيازها وجود كسى بود كه بتواند اين نهال تازه را تا هدف نهايى كه كامل ترين و جهانى ترين و ابدى ترين دين است به انجام رساند. يعنى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله هم تعيين نكرده بودند لازم بود چنين شخصى و نيز اشخاصى تا آخر روزگار تعيين شوند.
تا زمان هجرت به مدينه از نظر فضاى اجتماعى زمينه اى براى بيان مطالب نبود، و همه اش گريز و اختفا از دشمنان بود. به عبارت ديگر مقصد اصلى فقط كاشتن نهال اسلام بود كه به خوبى انجام پذيرفت.
پس از ورود به مدينه مرحله دوم اسلام كه آبيارى و پرورش نهال آن و جا افتاده كردن ريشه آن براى آينده هايى كه بايد بر روى شاخ و برگ آن كار كرد، آغاز شد. در اين مرحله دشمنان كه تازه متوجه كاشته شدن اصل نهال اسلام شده بودند، در صدد ريشه كن كردن آن برآمدند.
ص: 249
با جنگ هايى كه درگرفت و به صور مختلف جلوه كرد، به خوبى معلوم شد كه انواع دشمنان اسلام با همين هدف به مقابله آمدند و در صدد قطع كردن ريشه آن هستند. اين مرحله به كمك الهى و مقاومت هاى مسلمين كه در رأس همه آنها بلكه به عنوان هسته مقاومت، اميرالمؤمنين عليه السلام بود به خوبى پشت سر گذاشته شد.
اين روزگار 23 ساله هدف اصلى را به خوبى و فوق آنچه در نظاير آن در دنيا ديده شده، مراحل خود را طى كرد و در محكم كردن ريشه و تنه اصلى اسلام به خوبى نتيجه گرفت، به طورى كه اسلام با تمام خطراتى كه از لحظات رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تا امروز با آن مواجه بود، هويت و ماهيت اصليش را حفظ كرد، و در سايه اين تنه محكم تشيع - كه راه اصلى اسلام است - با همه مشكلاتى كه بر سر راه آن بوده توانسته تا امروز راه خود را طى كند.
با همه اينها دين كامل و جهانى و ابدى اسلام، هنوز پرونده معارفش را باز نكرده بود؛ چرا كه نه زمينه بود و نه فرصت و نه مردم آن زمان - به خصوص اكثر آنان كه اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله بودند - كشش چنان مطالبى را داشتند، و گفتن بسيارى از مطالب در صدر اسلام به علت برداشتهاى ناقص اهل آن زمان صلاح نبود.
اسلام به عنوان كامل ترين دينِ ابدى جهان، طبعا مسير بسيار طولانى در پيش داشت تا به هدف برسد. لذا اين باور عقلايى است كه پياده كردن چنين دينى در مراحل تئوريك و عملى، زمانى طولانى مى خواهد.
براى نيل به اهداف اصلى بايد افرادى پيش بينى مى شدند تا در سايه آن نتيجه هاى حقيقى كه از اسلام و اجتماع مسلمين در نظر بود به دست آيد و اين راهى بود كه امامان عليهم السلام در دوران زندگى خويش دنبال مى كردند.
چهار. معارف صحيح اسلام با شخص ضمانت شده الهى تضمين شد
آنچه يك ملت و دين را معرفى مى كند دامنه فتوحات و مقاومت هايش در برابر دشمن نيست، بلكه معارف آن است كه خط فكرى آن را تعيين مى كند و در آن خط با معارف خويش، انسان سازى مى كند.
ص: 250
ثالثا: نسل هاى آينده اى كه در عددهاى ميليونى پيرو على عليه السلام هستند و خط غدير را
دنبال كرده اند مرهون همان اتمام حجتند.
شش. اگر غدير نبود اشكال معكوس آغاز مى شد !
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله وصى خود را تعيين نمى فرمود قطعا مردم از اين طرف اشكال تراشى مى كردند كه چرا بايد پيامبرِ يك دين، جانشين خود را تعيين نكرده از دنيا برود ! چه پيامبر صلى الله عليه و آله اصل مسئله نصب خليفه را در طول عمرش مهمل مى گذاشت و چه فقط مسئله غدير پيش نمى آمد، در هر دو صورت مردم اشكال فوق را مى نمودند؛ چرا كه مسئله خلافت آنقدر مهم است كه گذشته از اعلانات مكرر مى بايست در يك شرايط خاص و به صورت رسمى نيز انجام گيرد.
ممكن بود اين نصب و تعيين در روزهاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله و در حالى كه حضرت در بستر بيمارى بود انجام بگيرد، ولى در آن صورت هزاران بهانه به دست دشمن مى افتاد. يكى مى گفت: ما حاضر نبوديم ! يكى مى گفت: ما نشنيديم ! يكى مى گفت: إن الرجل ليهجر ! يكى مى گفت: ما حاضر بوديم و كلام حضرت را هم شنيديم ولى بعضى عبارات را نشنيديم ! يكى مى گفت: ما شنيديم ولى منظور حضرت چنين بود.
پس بهترين صورتِ ممكن، همان بود كه در اجتماعى عظيم كه حاضرينِ آن، مسلمانانى از همه مللِ اسلامِ آن روز بودند و در اجتماعى كه همه يك جا حاضر بودند و در آن زمان بى نظير و در حد غير ممكن بود، و در مجلسى رسمى و با صورتى عمومى و با لواحقى مثل بيعت در حال صحت كامل پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شود، تا راه هر گونه دسيسه بسته باشد.
هفت. تعيين امام فقط با خدا
مقام نيابت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله بسيار خطيرى است؛ و تعيين چنان مقام مهمى هرگز از دست بشر ساخته نيست. اين مسئله در اولين جانشين حضرت اهميت ويژه اى دارد، چرا كه نشانگر مبناى امت است. اگر مسئله تعيين خليفه درباره خليفه
ص: 252
اگر ترس از انتخاب نامناسب و شرايط خاص حاكم بر جامعه مسلمين در آن روز هم نبود، باز مسلمانان در شرايط و كيفيت انتخاب خليفه دچار همان مشكلى مى شدند كه در اصل خلافت به آن دچار مى آمدند.
با در نظر گرفتن آنچه به عنوان ديدگاه تاريخى و اعتقادى ذكر شد و مرورى كه مراحل عملى خلافت از خود نشان داد، ابعاد گسترده اى از ارزش فكرى و روحى غدير را دريافتيم.
تبيين غدير با استهزاء خالد و منافقين
اشاره
تبيين غدير با استهزاء خالد و منافقين(1)
در زمان حكومت ابوبكر، خالد بن وليد در ماجرايى مفصل در مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام گستاخى و هتاكى را از حد گذراند. حضرت هم به اعجاز طوقى آهنين بر گردن خالد قرار داد كه به هيچ شكل از گردن او باز نمى شد و مايه استهزاى او در مدينه شده بود.(2) در اين ماجرا روشنگرى هايى درباره غدير صورت گرفت و عللى از وقايع فاطميه تبيين شد، كه مختصرا به آنها اشاره مى كنيم:
1 - معناى دقيق «مولى»
پس از تلاش فراوان به اين نتيجه رسيدند كه شايد قيس - كه از همه نيرومندتر بود - بتواند اين طوق آهنين را از گردن خالد باز كند. قيس هم فرصت را غنيمت شمرده و با سقيفه ايان احتجاج كرد.
او مطيع بودن خود نسبت به امر مولايش اميرالمؤمنين عليه السلام را در مقابل ابوبكر - كه از او بيعت گرفته بود - چنين بيان كرد: على عليه السلام صاحب اختيار من است، و به خدا قسم صاحب اختيار من و تو و همه مؤمنان است.
همچنين قيس افتخار به غدير را اعلام كرد و به ابوبكر گفت: اما اينكه گفتى: على امام من است، من امامت او را انكار نمى كنم و از ولايت او عدول نمى نمايم.
ص: 254
2 - معناى دقيق غدير
اميرالمؤمنين عليه السلام مفهوم غدير را با شباهت صاحب آن به بيت اللّه بيان فرمود. آن حضرت با كشاندن آنها به محضر خويش معناى بيت اللّه بودن خود را در آن جوّ خفقان به عموم مردم و آيندگان تاريخ از دو جهت نشان داد:
يكى اينكه وقتى خدا و رسول صلى الله عليه و آله دلسوزانه در غدير امام را براى مردم تعيين كردند، اين مردم هستند كه بايد وظيفه شناسانه به استقبال نماينده خدايشان بروند، نه آن كه منتظر التماس هاى امام خود باشند !
در اين باره حضرت به ابوبكر فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله شما را به بيعت من امر كرد و اطاعت مرا بر شما واجب نمود، و مرا در بين شما مانند بيت اللّه حرام قرار داد؛ كه بايد به سوى آن رفت و بيت اللّه به سوى كسى نمى آيد !
دوم اينكه امام مانند بيت اللّه قلعه امان مردم است كه بيرون آن هلاكت است. در اين باره حضرت فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: تو مانند بيت اللّه هستى؛ كه هر كس داخل آن شد در امان است و هر كس از آن روى گرداند كافر شد. خداوند عزوجل مى فرمايد: «وَ إذ جَعَلنا البَيتَ مَثابَةً لِلناسِ وَ أمنا»(1): «آنگاه كه بيت اللّه را جايگاه ثواب و محل امن قرار داديم» . من و تو مانند يكديگر هستيم مگر در نبوت، كه من خاتم پيامبران و تو خاتم جانشينان هستى.
3 - بيعت اجبارى سقيفه در مقابل بيعت اختيارى غدير
همچنين قيس با افسوسى كه براى از دست دادن غدير مى خورد به ابوبكر گفت: به خدا قسم اگر دست من با تو بيعت كرده، قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. من بعد از روز غدير درباره على عليه السلام حجتى ندارم. بيعت من با تو مانند آن زنى است كه رشته هاى خود را بعد از ريسيدن پنبه مى كرد.(2)
ص: 255
همچنين قيس با درسى كه از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام گرفته بود گفت: چگونه پيمانم را بشكنم در حالى كه درباره امامت و ولايت او با خدا عهد بسته ام. درباره او از من مى پرسى ؟ ! اگر خدا را با شكستن بيعت تو ملاقات كنم نزد من محبوب تر از آن است كه عهد و پيمان خدا و رسول صلى الله عليه و آله و وصى و خليلش را بشكنم.
رابطه فدك و غدير
رابطه فدك و غدير(1)
از اقدام هايى كه در راستاى فراموشى غدير و غصب خلافت و به دست گرفتن مديريت جامعه اسلامى انجام شد غصب فدك بود. ماجراى غصب فدك و خطبه حضرت فدكيه زهرا عليهاالسلام خود موضوعى مستقل است و مجالى وسيع مى طلبد تا در مورد آن گفتگو شود. چنانچه تا كنون صدها كتاب مستقل در مورد آن به رشته تحرير در آمد است.
با دقت در ماجراى فدك و غصب آن و نيز خطبه فدكيه، نكات دقيقى در مورد رابطه آن با غدير ديده مى شود. به عناون مثال، اشاره حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه به امر امامت و ولايت و فراموشى غدير و ... .
در اينجا به سه جهت در مورد رابطه غصب فدك و غدير اشاره مى شود:
1. خالى نمودن دست اهل بيت عليهم السلام از منبع مالى به اين عظمت.
2. در طرف مقابل به دست آوردن منبع مالى بزرگى چون فدك، كه براى كودتايى نوپاى سقيفه غنيمتى بس بزرگ به شمار مى رفت.
3. شكستن حرمت اهل بيت عليهم السلام و فرامين پيامبر صلى الله عليه و آله و دستور حضرت در مورد فدك، و در نتيجه شكستن حرمت وحى و بيت وحى.
ص: 256
در همين راستا، غاصبين خلافت چند حديث جعل كردند، كه يكى از آنها حديث ساختگىِ «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث، ما تَرَكناهُ صَدَقَةٌ» بود.
در حالى كه سقيفه براى ايجاد شبهه در خلافت اهل بيت عليهم السلام موروثى بودن آن را مطرح مى كند، از كار خود غافل است كه از همان اول ابوبكر وصيتنامه خود را به نام عمر نوشت و رسما ارثيه خلافت را به او بخشيد و حتى ديگران را از آن محروم كرد !
بعد از عمر، خلافت رسما شكل موروثى گرفت و در طول خلفاى بنى اميه و بنى العباس و عثمانيان به عنوان روشى مسلَّم، هر نالايقى به عنوان اينكه فرزند خليفه قبل است ! به خلافت دست يافت و چه آسيب ها كه اسلام از بى لياقتى آنان ديد.
گذشته از اين مى بينيم همان حديث جعلى كه هنگام غصب فدك در برابر حضرت فاطمه عليهاالسلام مطرح كردند و گفتند: پيامبران ارث نمى گذارند، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - پيش بينى نمودند و به خيال خود غصب خلافت را مستند به حديثى از مبلِّغ اعظم غدير كردند.
بعدها در گير و دار سقيفه و فدك معلوم شد كه حتى احدى از دار و دسته خودشان هم حاضر به شهادت درباره صحت چنين حديثى نيست، و تنها مدعى آن ابوبكر و عمر و عايشه هستند. اوس بن حدثان نيز كه يكى از توطئه گران قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود به نفع آنان شهادت داد. آنجا بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
آيا يك نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله پيدا نمى شود كه درباره اين حديث به نفع شما شهادت دهد كه يك عرب بيابانى به نام اوس بن حدثان كه با بول خود تطهير مى كند بايد شاهد شما باشد ؟ !(1) باز هم عبارت صحيفه را بنگريد:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر موروثى است و او اين امر را براى كسى به ارث گذارده سخن باطلى گفته است؛ زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است.
ص: 257
بخش دهم :بلندترين داستان غدير
اشاره
ص: 259
بلندترين داستان غدير به نقل حذيفه
اشاره
بلندترين داستان غدير به نقل حذيفه(1)
يكى از موارد پرافتخار در فرهنگ غدير، داستان بلند و روايت ارزشمند صحابى جليل القدر حذيفة بن يمان از غدير و قبل و بعد از آن در شهر مدائن و در پى سؤال جوان خوش ذوق ايرانى است. اين روايت گر چه همه موارد ماجراى غدير را به طور كامل متذكر نشده، ولى تنها موردى است كه اينگونه داستان واره و نسبتا كامل غدير و حواشى آن را ببان كرده است.
جا دارد به عنوان يك جمع بندى و در انتهاى اين فصل (تاريخ و ماجراى غدير) ، اين داستان طولانى و روايت ارزشمند حذيفه به طور كامل، همراه با مسائل مربوط به آن آورده شود.
جالب اينجا است كه دو كتاب مستقل در مورد اين روايت حذيفه تأليف و چاپ شده است:
1. بلندترين داستان غدير، محمدرضا انصارى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، سى و يكم، 1402 ش، رقعى، 112 ص. در اين كتاب ماجراى غدير به طور مفصل از زبان حذيفة بن يمان آمده است.
ص: 260
2. غدير در مدائن، خاكريز ايمان و انديشه، فارسى، چاپى، كاظمى، قم، سوم، 1401 ش، رقعى، 80 ص. در اين كتاب ماجراى غدير به طور مفصل از زبان حذيفة بن يمان آمده است.
در اينجا اين روايت حذيفه از غدير و جوانب آن را از كتاب «بلندترين داستان غدير» مى آوريم:
غدير كجا، مدائن كجا ؟ !
جوان ايرانى در پايخت هفتصد ساله ايران كجا، بلندترين متن داستان غدير كجا ؟
يك اتفاق كوچك نتايج زيبايى را به ثمر رساند، كه در نگاه اول نه جوان ايرانى انتظارش را داشت و نه حذيفه يمانى. حتى تاريخ گمان نمى كرد چنين حقايق ناگفته اى در آن روز از زبان يكى از معتمدترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بر صفحاتش نقش ببندد.
ما اكنون بلندترين روايت از واقعه غدير را پيش رو داريم كه شامل ناگفته هاى بسيارى از زواياى مختلف آن است. آنچه در اين حديث بلند آمده ثمره سؤالات يك جوان كنجكاو و پرشور ايرانى است، كه در شهر بزرگ مدائن در محضر صحابى گرانقدر پيامبر صلى الله عليه و آله حذيفه يمانى مطرح كرده است.
اين صحابى دانشمند نيز به عنوان بزرگ ترين اتمام حجت در عمر خود، بى پرده حقايق زير خاك مانده غدير و دشمنانش را بر زبان آورده، و مقارن طلوع دوباره خورشيدِ غدير، زنگارهاى بيست و پنج ساله را زدوده است.
جا دارد از دور دست هاى زمان، از حذيفة بن يمان تشكر نماييم كه در سن كهولت و با تحمل زحمت، اين داستان بلند را در پاسخ به سؤالات يك جوان ايرانى با تمام جزئياتش بيان نموده، كه هر بخش آن پرونده هايى از گذشته اعتقادى ما را مى گشايد، و آگاهى دو چندان نسبت به آنچه تا كنون درباره آنها مى دانسته ايم در صفحات عقيده ما مى افزايد.
ص: 261
از آن جوان ايرانى نيز تشكر مى كنيم كه از بين آن جمعيت به خواب رفته در اثر تبليغات سقيفه، اينگونه آگاهانه تاريخ دينش را دنبال كرده است. در حقيقت او بانى شده تا چنين حقايقى از لسان يكى از معتمدترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بازگو شود و ما پس از هزار و چهارصد سال ثمره شيرين آن را - كه به عظمت يك تحقيق تاريخى است - در قلب خود احساس كنيم.
احياى ميراث فرهنگى شيعه در كتاب حاضر جلوه تازه اى به خود گرفته است. احاديث بلند و همه جانبه اى در منابع ما وجود دارد كه تحقيق و عرضه تنظيم شده آنها مى تواند از نمونه هاى بارز احياى يادگارهاى علمى تشيع به شمار آيد، چرا كه تا آن روايات در منابع اصلى هستند بين هزاران حديث توجه خاصى به آنها نمى شود، ولى با استخراج از كتب مرجع و تبيين جوانب اعتقادى تاريخى آن و سپس تنظيم متن و محتواى آن معلوم مى گردد چه حقايق مهمى از تاريخ و عقيده در آن نهفته است.
يكى از ده ها حديثى كه از چنين خصوصيتى برخوردارند، اين حديث حذيفه يمانى درباره غدير است كه طى مراحل زير آماده شده است:
الف. مقدمه اى براى مطالعه حديث در پنج عنوان تنظيم شده است:
1. بيان بلندترين بودن اين داستان غدير.
2. تبيين شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى نقل اين حديث در مدائن.
3. معرفى حذيفه، راوى داستان غدير.
4. مرورى بر زندگى جوان ايرانى.
5 . اسناد و منابع بلندترين داستان غدير.
ب. متن حديث پس از مقابله با چند نسخه در نُه بخش مرحله بندى شده و فرازهاى آن عنوان گذارى گرديده است. پاورقى هاى بسيار مهمى در نظر گرفته شده كه شامل دو جهت است:
ص: 262
1. توضيح برخى فرازهاى متن بخاطر اهميت آن در بُعد اعتقادى.
2. آوردن تفاصيل قضاياى تاريخى كه در متن به اشاره آمده است.
ج. پى نوشتها كه شامل دو عنوان زير به عنوان بازيافت آثار اين داستان بلند غدير است:
1. مؤيدات مفصل براى فرازهاى اين حديث.
2. نتيجه گيرى از بلندترين داستان غدير.
اينك چهارده قرن از ماجراهاى غدير و سقيفه گذشته، و ما موظفيم اين حديث عظيم را - كه سهم به سزايى در بيان حقايق ناگفته آن دو ماجراى متقابل دارد - به نسل هاى حاضر و آينده معرفى كنيم، و پيام آن را برايشان تبيين نماييم.
در اين حديث حقايقى را دنبال خواهيم كرد كه هر يك از آنها سازنده آيه اى از دين ماست. به اميد روزى كه بزرگ وارث غدير حضرت بقية اللّه الاعظم عجل اللّه فرجه الشريف پرده هاى ديگرى از رازهاى پنهان غدير و سقيفه بردارد و زواياى مهمترى از آن دو واقعه سرنوشت ساز امت را بيان فرمايد.
و اما بيان يك يك مواردى كه در بالا اشاره شد:
1 - مقدمه اى براى مطالعه روايت حذيفه
يك. بلندترين داستان غدير
واقعه بزرگ غدير كه نزد شيعه و سنى متواتر است، در قالب عبارات كوتاه و بلندى نقل شده است. بعضى از راويان تنها جمله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ را ذكر كرده اند، و بعضى ديگر جمله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ را نيز در كنار آن نقل نموده اند.
در بعضى روايات، منظره غدير از نظر درختان و بركه و منبر و جمعيت ترسيم شده؛ و در بعضى ديگر جزئيات بيشترى درباره كيفيت خروج از مدينه و اتفاقات
ص: 263
مربوط به مكه و وقايع راه از مكه تا غدير خم و مراسم سه روزه غدير ذكر شده است. در اين ميان بعضى راويان داستانهايى مانند شعر حسان بن ثابت يا ماجراى حارث فهرى را نيز ذكر كرده اند و عده اى ديگر به كارشكنى ها اشاره نموده اند.
آنچه در همه موارد ديده مى شود اين است كه هر يك از راويان گوشه هايى از اين مراسم عظيم را نقل كرده اند، و تنها حديث بلندى كه همه جوانب غدير را به نقل از يك شاهد عينى آورده باشد فقط اين حديث حذيفه است كه اينك پيش روى شماست.
در اين روايت شاهد مجموعه اى منسجم درباره غدير هستيم كه براى درك كامل و امكان تحليل صحيح و همه جانبه اين واقعه عظيم نياز به آن است. حذيفه با توجه به همين نكته سعى كرده جوانب مختلف ماجرا را با نظم دقيق زمانى و مكانى آن ارائه دهد، و در كنار آن توطئه هاى ضد غدير را نيز خاطر نشان سازد كه مبادا شنونده اى پس از تصوير آن واقعه عظيم، از ماجراهاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مبهوت بماند و از تحليل قضايا عاجز گردد.
حذيفه يمانى ابتدا براى جداسازى اميرالمؤمنين حقيقى از غير حقيقى - كه سر نخ سؤال جوان ايرانى است - داستان مفصل سلام رسمى مردم بر على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» را مطرح مى سازد و همانجا اشاره اى به سرباز زنندگان از اين فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله مى نمايد. سپس داستان غدير را آغاز مى كند و مراحل آن را تا پايان مراحل حج مرحله به مرحله پى مى گيرد، تا اعلان عمومى براى غدير را مطرح مى كند، و قافله را همراه با فرامين لحظه به لحظه الهى در اين مهم ترين فرمان آسمانى پيش مى برد، تا در غدير اعلان رسمى ولايت و امامت على عليه السلام را با بيانات مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله بيان مى كند.
حذيفه اين مرد بيدار، در اينجا فورا سخن را متوجه كسانى مى نمايد كه دقيقا همزمان با غدير پيمان نامه بر ضد آن امضا مى كنند، و سپس نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را بين راه مى كشند و آن را به مرحله اجرا مى گذارند، ولى خداوند خطر را از آن حضرت دور مى كند. خبر از پيمان نامه دوم كه پس از بازگشت به مدينه در محرم سال يازدهم
ص: 264
هجرى به تحرير در آمد نيز دليل بر اطلاع حذيفه از اسرار است. سپس مسئله تشكيل سپاه اسامه را مطرح مى سازد، و علت تخلف عده اى از شركت در آن لشكر را با ظرافت تمام بيان مى كند.
بزرگمرد يمانى در كنار داستان غدير، نقش عايشه در آن جريانات را با شواهد مورد مشاهده خود از قضايا ارائه مى دهد، كه چگونه در مراحلى كه توطئه گران كارشكنى مى كردند او نيز قدم به قدم ياور آنان بوده و در بسيارى از موارد اقدامات مخفيانه لازم در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله را بر عهده مى گرفته است.
حذيفه اين دانشمند فرزانه، اسرار بسيارى از اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله با منافقين را بقدرى شفاف بيان مى كند، كه هر فرد مسلمانى به راحتى به اسرار قضاياى غدير تا سقيفه و آن تحولات عظيم در اجتماع مسمانان پى مى برد.
با توجه به جامعيت و انسجام و بلنداى داستانى كه حذيفه درباره غدير نقل كرده، با اطمينان خاطر مى توان گفت: هيچ حديثى درباره غدير - كه از يك نفر بصورت كامل نقل شده باشد - به بلنداى اين حديث حذيفه وجود ندارد، و با اذعان كامل بايد آن را به عنوان «بلندترين داستان غدير» در سرتا سر تاريخ اسلام معرفى كرد.
دو. تبيين شرايط زمانى و مكانى و اجتماعى نقل اين حديث در مدائن
مورد اول: شرايط فكرىِ داستان بلند غدير
قبل از مطالعه روايت ژرف حذيفه، لازم است زمانى را كه او چنين مطالبى را با جرئت بر زبان آورده، و شرايط مكانى شهر عظيم مدائن را مورد تحليل قرار دهيم، و با توجه به اين دو جهت، وضعيت فكرى و اجتماعى مخاطبان او را مورد توجه قرار مى دهيم. جمع بندى اين شرايط بخوبى ثابت خواهد كرد كه محتواى بى نظير روايت حذيفه از ارزش فوق العاده اى در دفتر اعتقاد ما برخوردار است.
مورد دوم: شرايط زمانى
با توجه به سؤال هاى جوان ايرانى مى توان دريافت در بيست و پنج سالى كه مردم
ص: 265
تحت سيطره فكرى و عملى سقيفه بودند، تا چه حد از احاديث و جرياناتى كه اصحاب حضرت آنها را مى دانسته اند دور بوده اند؛ به خصوص كه قانون منع از تدوين معارف دين، فاصله زيادى بين مردم و حقايق حيات بخش الهى انداخته بود.
در زمانى كه آغاز خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، حذيفه ماجراهايى را بيان مى كند كه آن مردم به خواب رفته را بيدار نموده، و آن جوان ايرانى را به سوى اميرالمؤمنين حقيقى رهسپار مى نمايد. اين شرايط نه قبل از آن موجود بود و نه بعد از آن چنين امكانى ادامه پيدا كرد.
مورد سوم: شرايط مكانى
همچنان كه داستان را به دقت دنبال مى كنيم، نبايد فراموش كنيم كه اين سخنان در شهرى بزرگ و پر جمعيت كه در آن روزگار يكى از چند شهر معروف جهان بوده بيان شده است. از سوى ديگر اكثريت مردم اين شهر را ايرانيان تشكيل مى دادند، و از اسلام جز آنچه اهل سقيفه معرفى كرده بودند چيزى نمى دانستند.
بد نيست با هم مرورى بر گذشته اين شهر و ساختار جغرافيايى و تاريخى آن داشته باشيم، تا جلوه هاى ديگرى از اهميت اين روايت حذيفه بر ما روشن شود:
مدائن يا تيسفون در 32 كيلومترى جنوب شرقى بغداد كنونى در ساحل راست رود دجله واقع است، و هفتصد سال سابقه پايتختى ايران را از زمان اشكانيان در قرن اول ميلادى تا آخر دوره ساسانيان در سال 650 ميلادى داشته، و از بزرگ ترين شهرهاى دنيا در آن روزگار بوده است.
اصل اين شهر تيسفون بوده و در دوران هر پادشاه بزرگى بخش جديدى به اين شهر افزوده شده، تا آنكه در زمان ساسانيان به نام «هفت شهر» يا «مدائن سبعه» يا «مدائن كسرى» خوانده مى شده است.
اين هفت شهر كه روى هم رفته يك شهر به نام «مدائن» را تشكيل مى دادند، عبارت بودند از: 1. تيسفون يا شهر اصلى و قديمى، 2. بزرگ شاپور، 3. اسپانو، 4. كردبندلا، 5 . كرخه، 6 . ويه اردشير، 7. رومكان.
ص: 266
نهايت عظمت اين شهر در زمان انوشيروان بود، كه آن كاخ عظيم را بنا نمود و ديوار «باب الابواب» را به عنوان «دروازه ايران» در آنجا قرار داد.
از پشت ديوارهاى اين شهر مناطق عرب نشين شروع مى شد، و لذا مردم اين شهر با زبان عربى آشنايى داشتند، و نام عربى هم درباره آن به عنوان «مدائن سبعه» معروف بود.
پس از فتح ايران و سقوط حكومت ساسانى، اين شهر به دست مسلمانان افتاد. اول كسى كه در اين شهر به عنوان حاكم اسلامى وارد شد سلمان فارسى بود، كه در زمان عمر به سال 16 هجرى به دستور اميرالمؤمنين عليه السلام حاكم اين شهر شد، و در آنجا بود تا از دنيا رفت و در كنار بقاياى طاق كسرى به خاك سپرده شد.
بعد از او افرادى به حكومت مدائن منصوب شدند، تا زمان عثمان كه حارث بن حكم پسر عمويش را به حكومت آنجا فرستاد. در اثر ظلمى كه او بر مردم روا داشت، مردم نزد عثمان آمده و از او شكايت كردند.
اين بار حذيفه يمانى به دستور اميرالمؤمنين عليه السلام براى حكومت مدائن انتخاب شد، و او همچنان حاكم اين شهر بود تا سال 35 هجرى كه عثمان كشته شده و اميرالمؤمنين عليه السلام به حكومت رسيد.
چهل روز بعد از حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام، حذيفه از دنيا رفت و كنار قبر سلمان در مدائن به خاك سپرده شد. هم اكنون از آن شهر بزرگ جز طاق كسرى و قبر سلمان و حذيفه چيزى باقى نمانده است، و زائران به زيارت آن دو بزرگوار مى روند.(1)
آنچه در اين كتاب مى خوانيم وقايع روزهاى آخر حكومت حذيفه در مدائن است، كه با قتل عثمان و انتقال قدرت به صاحب غدير يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام براى
ص: 267
اولين بار پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله كسى مى توانسته آزادانه حقايق را باز گويد، و پرده از وقايع سرپوش گذاشته شده توسط سقيفه بردارد، و علل انحراف مسير خلافت از غدير به سقيفه را براى مردم بيان كند.
شايد بتوان ادعا كرد فضاى حاكم بر شهر مدائن با جوّ شهر مدينه و كوفه تفاوت بسيار داشته است، چرا كه در آن شهرها تبليغات سقيفه و حضور مدافعان و طرفداران آن به حدى بوده كه حتى خود اميرالمؤمنين عليه السلام نمى توانستند حقايق را بى پرده و واضح بگويند. ولى در مدائن، آن شهر بسيار بزرگ كه پايتخت ايران بوده و مركزيت داشته و تمامى اخبار از آنجا به گوشه و كنار كشور منتقل مى شد و طرفداران سقيفه كمتر در آنجا حضور داشتند، اين جريانات آسان تر و بدون واهمه دشمنان نقل شده است.
مورد چهارم: شرايط اجتماعى
مردم مدائن حذيفه را به عنوان يك حاكم عادل و تأييد شده از سوى اميرالمؤمنين عليه السلام و نايب مناب سلمان كه سال ها در اين شهر حكومت مى كرده و مردم لذت يك نماينده علوى را در زمان امارت او چشيده بودند، قبول داشتند. به خصوص آنكه پس از رحلت سلمان طعم تلخ حاكمى ظالم را تجربه كرده بودند، و اينك بار ديگر حاكم عادلى همچون حذيفه را بالاى سر خود مى ديدند.
از سوى ديگر، آنها حذيفه را به دليل كهنسال بودن وى و اطلاعش از جزئيات بسيارى از وقايع گذشته اسلام و صدق گفتارش در اخبار پذيرفته بودند. اينها شرايط بسيار مساعدى را براى اعلان چنين اخبارى از سوى حذيفه ايجاب مى كرد.
بالاترين دليل بر اعتماد مردم نسبت به حذيفه، عكس العمل تأثيريافته جوان ايرانى است؛ كه با كنجكاوى و موشكافى كه نسبت به قضايا دارد آنگونه سخنان حذيفه را مى پذيرد، كه عازم حركت به سوى اميرالمؤمنين عليه السلام مى شود. او با عزمى راسخ مى آيد، و در ميدان جنگ جمل به عنوان اولين نفر پا به ميدان مى گذارد و قرآن را بر سر دست مى گيرد و مردم را بدان دعوت مى كند. اهل جمل هم او را مورد حملات دسته جمعى قرار مى دهند، تا آنجا كه پيكر پاكش قطعه قطعه مى شود.
ص: 268
سه. معرفى حذيفه، راوى داستان بلند غدير
براى شناخت بيشتر اين حديث لازم است راوى والامقام آن حذيفه يمانى را بهتر بشناسيم، تا آنچه از او نقل شده سندى محكم در اعتقادمان باشد:
مورد اول. حذيفه كيست؟(1)
ابوعبداللّه حذيفة بن يمان عبسى، از اصحاب خاص پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در همه جنگ هاى آن حضرت شركت داشت. پدر و برادران حذيفه به نام هاى عبدالعزيز و صفوان نيز از اصحاب حضرت بودند و در جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند و در جنگ اُحُد شهيد شدند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بين اصحابش «عقد اخوّت» را برپا نمود، برادرى حذيفه را با عمار قرار داد.
از مقامات مهم حذيفه آن است كه صاحب سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله بود، تا آنجا كه حضرت اسامى منافقين را به وى مى فرمود. از حذيفه روايت شده كه گفت: اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله از حضرت درباره خير مى پرسيدند، اما من درباره شرّ مى پرسيدم تا در آن واقع نشوم.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله درباره حذيفه فرمود: حذيفه از برگزيدگان پروردگار است و در حلال و حرام از ديگران آگاه تر است.
حذيفه در نقل احاديث بسيار دقيق بوده، و جوانب مثبت و منفى قضايا را به طور كامل نقل مى كرده است.
از ديگران خصوصيات حذيفه آن است كه او يكى از «اركان اربعه» اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام است، و يكى از هفت نفرى است كه نيمه شب همراه اميرالمؤمنين عليه السلام بر جنازه حضرت زهرا عليهاالسلام نماز خواند.
مكان هايى كه حذيفه در آنها سكنى گزيده به ترتيب عبارتند از: مدينه، كوفه، مدائن.
ص: 269
او سه پسر به نام هاى صفوان و سعيد و حسيل داشت، و همچنين يك دختر كه هنگام وفات كنار او بود. حذيفه پيش از وفات خود، صفوان و سعيد را نزد اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد و آنان در يكى از جنگ هاى حضرت شهيد شدند. نسل حذيفه تا زمان هاى طولانى در شهر مدائن باقى بوده اند.
حذيفه در 25 ذى حجه سال 35 هجرى براى اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت گرفته، و چهل روز بعد از نقل اين حديثى كه پيش روى شماست، در پنجم ماه صفر سال 36 هجرى در نيمه شب از دنيا رفت. قبر او كنار قبر سلمان و در نزديكى طاق كسرى قرار دارد.
مورد دوم. خصوصيت حذيفه در اين حديث
گذشته از اعتبار مورد اتفاق حذيفه نزد شيعه و اهل سنت، در متن اين حديث خصوصيات قابل تقديرى از حذيفه به چشم مى خورد كه ذيلاً نمونه هاى بارزى از آن ذكر مى شود:
خصوصيت اول: نقل حديث بلند توسط يك نفر
نكته قابل توجه در اين حديث بلند اين است كه حذيفه به تنهايى تمام ماجراها را ذكر كرده است ! معمولاً كسانى كه احاديث را نقل مى كنند، نمى توانند تمام جزئيات يك قضيه را به ياد بسپارند. اما در اين حديث، حذيفه ماجراهايى را تشريح كرده كه نشان از اولين تابش غدير و اولين كورسوى سقيفه دارد. او در تمام ماجراها توطئه هاى منافقين و پايمال شدن حق غدير و غديريان به وسيله سقيفه را با نظرى موشكافانه ديده و نقل كرده است.
خصوصيت دوم: حضور شخصى در قضايا
حذيفه در بسيارى از موارد شخصا حضور داشته و قضايا را ديده است، كه اين از نظر تاريخى ارزش فوق العاده اى دارد. از سوى ديگر، او مانند فردى گزارشگر تمامى جزئيات ماجراها را نقل كرده، و گاهى به تجزيه و تحليل آن پرداخته، كه اين نيز از مزاياى خاص حذيفه است.
ص: 270
خصوصيت سوم: توجه به اهميت بنيادى جريانات
حذيفه اين مطالب را در زمانى بيان كرده كه كمتر كسى متوجه اهميت بنيادى آن بوده است. او هميشه در صدد بوده تا بتواند از طريقى اين جريانات را براى كسى توضيح دهد. هنگامى كه حذيفه، جوان ايرانى را مشتاق دانستن جواب سؤالاتش مى بيند به او مى گويد: اگر چه گفتن آن مرا (بخاطر كهولت سن) ناراحت مى كند، اما حيف است برايتان نگويم، زيرا دوست ندارم كسى به منزلت ساختگى و دروغين ايشان در بين مردم فريفته شود !
حذيفه از جوانى همراه و يار پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، و در فراز و نشيب هاى زندگانى حضرت حضور داشته و تمامى جريانات غدير و سقيفه و اقدامات ضد صاحب غدير را با جزئيات آن مى داند. او اين داستان را در آخرين روزهاى عمرش نقل كرده، تا هم سندى زنده براى تاريخ شود، و هم نسل هاى بعدى حق و باطل را بشناسند.
مورد سوم. مرورى بر زندگى جوان ايرانى
جوان ايرانى كه با سؤال هاى عميق خود حذيفه يمانى را در آن سن كهولت بر سر حرف مى آورد نيز شخصيت بزرگ داستان ماست، و جا دارد مرورى بر سرگذشت و خصوصيات او نيز داشته باشيم:
خصوصيت اول: جوان ايرانى كيست ؟(1)
«مسلم مجاشعى» جوان ايرانى اهل مدائن، كه در برابر منبر حذيفه با شنيدن كلمه «اميرالمؤمنين حقيقى» بپا خاست، و از انتهاى جمعيت با صداى بلند اولين ضربه فكرى را بر اذهان به خواب رفته مردم پس از 25 سال زمامدارى سقيفه وارد كرد.
با توجه به اينكه فتح مدائن در سال 15 هجرى بوده و از سال 16 سلمان به عنوان حاكم اين شهر آمده، و با در نظر گرفتن جوان بودن او، مى توان تخمين زد سن او هنگام مطرح شدن بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام در مدائن به سال 35 هجرى حدود 20 سال
ص: 271
بوده است، و در واقع ولادت او مقارن با فتح مدائن به دست مسلمانان بوده است.
دقيق بودن او در پاسخ هاى دريافتى از حذيفه و اينكه موردى مبهم باقى نماند، ظرافت او در انتخاب سؤالات از نظر اهميت آنها، صراحت گفتار او و بيباكى و بى پرده بودن در گفتارش، روحيه آزاده و جوانمرد و تصميم گيرى به جاى او و شجاعت فوق العاده او در جنگ جمل، همه حاكى از شخصيت بلند اوست.
خصوصيت دوم: مادر جوان ايرانى و روحياتش
روحيه شجاع مادر جوان ايرانى نيز قابل تحسين است، چرا كه او هم در جنگ جمل حضور داشته، و پس از اتمام جنگ نزد پيكر پاك و قطعه قطعه شده پسرش مى رود و او را مى بوسد و مى گريد و ابياتى نيز درباره پسرش و جنگ جمل مى سرايد.
مورد چهارم. اسناد و منابع بلندترين داستان غدير
حديث حذيفة بن يمان داراى منابع متعدد با اسناد معتبر است، كه ذيلاً به معرفى آنها مى پردازيم:
معرفى منابع
منابع معتبر زير حديث مفصل حذيفه را نقل كرده اند:
1. اليقين، تأليف سيد ابن طاووس: ص 384 - 387 باب 138، كه در بحار الانوار: ج 37 ص 325، از كتاب «اليقين» نقل كرده است.
2. ارشاد القلوب، تأليف ابومحمد حسن ديلمى: ج 2 ص 180 - 210، كه در بحار الانوار: ج 28 ص 86 از «ارشاد القلوب» نقل كرده است.
3. نزهة الكرام و بستان العوام، تأليف محمد بن حسين رازى (قرن هفتم ) : ص 201.
شناختى از منبع اصلى
سيد بن طاووس در كتاب «اليقين» اين حديث را از كتاب «حجة التفضيل» نقل كرده است. او در معرفى «حجة التفضيل» مى گويد:
ص: 272
اين حديث را از نسخه اى قديمى كه تاريخ تأليف آن سال 469 بود نقل مى كنيم. بر پشت كتاب با خط حسن بن محمد بن حسن طوسى (پسر شيخ طوسى) اين جملات نوشته شده است: «در اين كتاب نظر نمودم و دريافتم مطالبى در آن نوشته شده كه بر مصنف آن احدى سبقت نگرفته و... . اين را حسن بن محمد بن حسن طوسى در رجب سال 472 نوشته است» . بر روى جلد نيز دست خط سه نفر از علماء مى باشد.
تطبيق روايات
اگر چه سيد بن طاووس در اليقين اين حديث را به طور خلاصه آورده، اما تصريح نموده كه اين حديث «أبسَط و أكثَر» است و 35 صفحه يمنى مى باشد. با ذكر بعضى فرازهاى آن در كتاب «اليقين» پيداست حديثى كه در «ارشاد القلوب» است همان حديثى است كه در «اليقين» از «حجة التفضيل» نقل شده است.
اسناد
اين حديث اسناد معتبرى دارد، كه ذيلاً عين اسناد آن را مى آوريم:
1. خَبَرُ حُذَيفَةِ بنِ اليَمان: مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ الواسِطىُّ، قالَ: حَدَّثَنا إبراهيمُ بنُ سَعيدٍ، قالَ: حَدَّثَنا الحَسَنُ بنُ زيادِ الأنماطىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عُبَيدِ الأنصارىُّ، عَن أبى هارونِ العَبدىُّ، عَن رَبيعَةِ السَعدىِّ.
2. قالَ سَيّدُ بنُ طاووسِ: وَ رَأيتُ هذا حَديثَ حُذَيفَةِ أبسَطَ وَ أكثَرَ مِن هذا فى تَسميَةِ عَلىٍّ عليه السلام بِأميرِالمُؤمِنين، وَ هُوَ بِأسنادِ هذا لَفظُهُ: قالَ إبنُ الأثيرِ فى كِتابِهِ حُجَّةِ التَفضيلِ: حَدَّثَنى عَمّى السَعيدُ المُوَفَّقِ أبوطالبٍ حَمزَةُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ أحمَدِ بنِ شَهريارِ الخازِنُ رَحِمَهُ اللّه ُ بِمَشهَدِ مَولانا أميرِالمُؤمِنين عَلىِّ بنِ أبى طالبٍ صَلَواتُ اللّه ِ عَلَيهِ فى شَهرِ اللّه ِ الأصَمِّ رَجَبِ مِن سَنَةِ أربَع وَ خَمسينَ خَمسمِائةِ، قالَ: حَدَّثَنى خالى السَعيدُ أبوعَلىٍّ الحَسَنُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ، عَن والِدِهِ السَعيدِ أبى جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ الطوسىِّ المُصَنَّفِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُما، عَنِ الحُسَينِ بنِ عُبَيدِاللّه ِ وَ أحمَدِ بنِ عَبدونِ وَ أبى طالبِ بنِ عَزورٍ و أبى الحَسَنِ الصَقّالِ، عَن أبِى المُفَضَّلِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِاللّه ِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ زَكَريّا
ص: 273
المُحارِبىِّ، قالَ: حَدَّثَنا أبوطاهِرٍ مُحَمَّدِ بنِ تَسنيمِ الحَضرَمىِّ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ أسباطِ ، عِن إبراهيمِ بنِ أبى البِلادِ، عَن فُراتِ بنِ أحنَفِ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ هِندِ الجَمَلىِّ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ سَلمَةِ. وَ مِقدارِ هذِهِ الرِوايَةِ أكثَرَ مِن خَمسٍ وَ ثَلاثينَ قائِمَةً بِقالِبِ اليَمنِ، وَ يَتَضَمَّنُ أيضا أمَرَ النَبىِّ صلى الله عليه و آله مَن حَضَرَ مِنَ المُسلِمينَ بِالتَسليمِ عَلى عَلىٍّ بِإمرَةِ المُؤمِنينَ.
3. قالَ مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ الرازىُّ : رَوى أبومُحَمَّدٍ حامِدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسعودٍ، عَن
الحَسَنِ بنِ مُحَمَّدِ السَيرافىِّ، عَن الوَليدِ بنِ العَباسِ المَنصورىِّ، عَن الحَسَنِ بنِ مُحَمَّدِ اليَزدجِردىِّ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أحمَدٍ، عَن أبيهِ، عَن جَدِّهِ، عَن عُثمانِ بنِ سَعيدِ الأشَجِّ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ الحارِثِ الأسلَمىِّ، عَن الأعمَشِ، عَن شَقيقِ بنِ عَبدِاللّه ِ الأنصارىِّ.
اينها اسناد و منابع بلندترين داستان غدير بود كه قبل از متن آن تقديم شد. پس از ايراد اين روايت طولانى نيز، بخشى به عنوان مؤيدات خواهد آمد؛ كه طى آن فرازهاى مهم حديث حذيفه از منابع ديگر استخراج و معرفى شده است.
اكنون به راحتى خودمان را در كنار مردم شهر مدائن مى بينيم، و احساس مى كنيم در موقعيتى كه حذيفه آن ماجراها را نقل مى كرده مردم چگونه مشتاق شنيدن آن بوده اند.
پس از 25 سال غصب خلافت و خفقان حكومتى و منع از نوشتن وقايع، اين بار ماجراها به جاى نوشته شدن علنا گفته مى شد، آن هم به زبان حذيفه يمانى كه مورد قبول همه بود.
پس از قتل عثمان و برداشته شدن محدوديت ها، دقيقا شرايطى بود كه مردم مشتاق شنيدن حقايق ناگفته و بيان آنها از سوى بزرگمردى چون حذيفه بودند.
اينك به استقبال بلندترين داستان غدير مى رويم، و همراه با جوان كنجكاو ايرانى دل به سخنان حذيفه يمانى مى سپاريم.
ص: 274
2 - پيش درآمدِ بلندترين داستان غدير
يك. قتل عثمان و خلافت صاحب غدير
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، عمويش حكم بن عاص و پسران او مروان و حارث را نزد خود پناه داد و به مدينه بازگرداند.(1)
همچنين كارگزاران خويش را به شهرهاى مختلف فرستاد، كه از جمله آنها يكى عمر بن سفيان بن مغيرة بن ابى العاص بن اميه بود كه به مُشكان(2) فرستاد، و ديگرى حارث بن حكم بود كه به مدائن فرستاد.
مدتى كه حارث حاكم شهر مدائن بود، بر مردم شهر سخت مى گرفت و با آنان بدرفتارى مى كرد. پس از چندى گروهى از مردم مدائن به مدينه آمده و شكايت نزد عثمان بردند، و او را از بدرفتارى و سخت گيرى حارث آگاه ساختند و با وى به درشتى سخن گفتند.
ص: 275
عثمان با شنيدن سخنان آنان، حذيفه يمانى را براى حكومت مدائن فرستاد، و اين در آخرين سال هاى حكومت او بود. حذيفه همچنان حاكم مدائن بود، تا عثمان كشته شد و اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت رسيد.(1)
دو. نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به حذيفه حاكم مدائن
اميرالمؤمنين عليه السلام حذيفه را به حكومت مدائن ابقا نمود، و نامه اى براى وى نوشت كه متن آن چنين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
از بنده خدا على اميرالمؤمنين به حذيفه يمانى، سلام بر تو.
اما بعد، من تو را به حكومت بخش هايى از مدائن كه از سوى خليفه پيشين بر عهده داشتى ابقا نمودم.
من اختيار حقوق شرعى و جِزْيِه(2) از يهود و نصارى و امور روستاها را به دست تو سپردم. كسانى را كه به آنان اطمينان دارى و از دين و امانتدارى شان راضى هستى نزد خود جمع كن و در كارهايت از آنان كمك بگير، زيرا اين روش من و تو را نزد مردم عزيزتر مى كند و براى دشمن كوبنده تر است.
تو را به تقواى خداوند و اطاعت او در نهان و آشكار نصيحت مى كنم، و از عِقاب پنهانى و آشكاراى او بر حذر مى دارم. همچنين به احسان نسبت به نيكوكاران و رفتار شديد نسبت به معاندين سفارش مى كنم.
به تو دستور مى دهم در كارهايت مدارا پيشه نمايى و نسبت به مردم با نرم خويى و عدالت رفتار كنى كه در اين جهات مسئول هستى، و نسبت به مظلوم با انصاف رفتار
ص: 276
كنى، و مردم را ببخشى و بهترين روش را انتخاب كنى. خداوند نيكوكاران را جزاى خير مى دهد.
به تو دستور مى دهم حقوق شرعى زمين ها را طبق حق و انصاف بگيرى، و از حدى كه به تو سفارش كرده ام تجاوز نكنى، و چيزى از حقوق را رها نكنى، و در آن امر جديدى ابداع ننمايى، و آن را بين اهلش به عدل و مساوات تقسيم نمايى.
با مردم متواضع باشى و در محضر مردم با همه يكسان رفتار كنى، و در اجراى حق دور و نزديك براى تو يكسان باشد، و در بين مردم به حق حكم كنى و عدالت را بپادارى، و از هواى نفس پيروى مكنى و در راه خدا از سرزنش ملامت كننده اى نترسى، كه خداوند همواره با تقواپيشگان و نيكوكاران است.
نامه ديگرى فرستاده ام(1) كه براى مردم منطقه ات بخوانى، تا آنان نظر ما را درباره خويش و تمامى مسلمين بدانند. آنان را حاضر كن و نامه را برايشان بخوان و از كوچك و بزرگ براى ما بيعت بگير. ان شاء اللّه.
سه. نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به مردم مدائن
هنگامى كه نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به حذيفه رسيد، مردم را جمع نمود و نماز جماعتى بر پا كرد. سپس دستور داد تا نامه را آورده و براى مردم بخوانند، كه متن آن چنين بود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
از بنده خدا على اميرالمؤمنين به مسلمانانى كه نامه ام به آنان مى رسد، سلام بر شما.
من خدايى را كه جز او پروردگارى نيست شكر مى كنم، و از او مى خواهم بر محمد و آل او صلوات فرستد.
ص: 277
اما بعد، خداوند دين اسلام را براى خود و ملائكه و پيامبرانش برگزيد، به خاطر محكم كردن پايه خلقت و تدبير نيكش و نظر رحمت او به بندگانش، و محبوب ترين مخلوقاتش را به آن اختصاص داد.
خداوند محمد را براى اين امت مبعوث كرد. سپس براى بزرگداشت و فضيلت بشر كتاب و حكمت را به او آموخت. آنان را تربيت نمود تا هدايت شوند، و جمع كرد تا متفرق نشوند، و آگاهى دينى داد تا ظلم نكنند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از انجام آنچه بر عهده اش بود به سوى رحمت پروردگار شتافت، در حالى كه هم او خدا را شكر مى كرد، و هم پروردگار سپاسگزار او بود. پس از او عده اى از مسلمانان دو نفر را كه به روش و سيرتشان رضايت دادند به خلافت وا داشتند.(1)
آن دو مدتى بر سر خلافت بودند، تا آنكه خداوند آنان را از اين دنيا برد. سپس سومى را به خلافت نشاندند. او كارهاى خلافى انجام داد و موجب نارضايتى مردم شد. از اين رو مردم متحد شدند و به وى اعتراض كرده و اوضاع را تغيير دادند.(2)
سپس نزد من آمدند همچون رديف شدن اسبان و با من بيعت كردند. من از خدا هدايت مى طلبم و از او در تقوايم كمك مى خواهم.
بدانيد كه براى شماست بر ما عمل كردن به كتاب خدا و سنت پيامبرش، بپا داشتن حق او در بين شما، زنده كردن سنت او، دلسوزى براى شما در نهان و آشكار، و در اين راه از پروردگار كمك مى گيريم، و خدا ما را كافى و بهترين وكيل است.
ص: 278
اما على بن ابى طالب عليه السلام را جبرئيل از طرف خداوند به اين نام ملقب نمود، و پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد سلام جبرئيل به على بن ابى طالب عليه السلام با لقب اميرالمؤمنين بود. اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در حيات او، آن حضرت را «اميرالمؤمنين» صدا مى زدند.
شش. سلام جبرئيل به صاحب غدير با لقب «اميرالمؤمنين»
جوان گفت: خدا تو را رحمت كند، به ما خبر ده كه اين ماجرا چگونه اتفاق افتاد.
حذيفه گفت: قبل از نازل شدن آيه حجاب، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هر زمان كه مى خواستند وارد خانه آن حضرت مى شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شدن مردم به داخل خانه را هنگام حضور دِحْيَة بن خليفه كَلبى ممنوع كرده بود. دحية بن خليفه كلبى كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مراسلات بين قيصر روم و بنى حنيفه و پادشاهان بنى غَسّان را به دست او انجام مى داد، و هر گاه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مى شد به صورت دحيه مى آمد.(1) به همين منظور، پيامبر صلى الله عليه و آله آمدن مردم را در حضور دحيه ممنوع اعلام كرده بود.
ص: 281
حذيفه ادامه داد: روزى براى كارى تصميم داشتم هنگام ظهر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بروم به اميد اينكه كسى نباشد. ما هنگامى كه مى خواستيم وارد منزل پيامبر عليه السلام شويم پرده اى را كه بر در آويزان بود كنار زده و داخل مى شديم. آن روز من هم آن را كنار زده و وارد شدم. ناگهان چشمم به دحيه افتاد كه كنار پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله به خواب رفته بود و سر حضرت در آغوش دحيه قرار داشت. با ديدن دحيه منصرف شده برگشتم.
مسير زيادى نرفته بودم كه على عليه السلام را ديدم. حضرت پرسيد: اى حذيفه، از كجا مى آيى؟
گفتم: از نزد رسول اللّه صلى الله عليه و آله باز مى گردم.
پرسيد: نزد آن حضرت چه مى كردى ؟
گفتم: خواستم براى كارى نزد او بروم اما ممكن نشد.
پرسيد: براى چه؟
گفتم: زيرا دحيه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
سپس از على عليه السلام خواستم تا به طريقى كار مرا به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله برساند. حضرت فرمود: با من برگرد.
با او برگشتم و هنگامى كه به منزل پيامبر صلى الله عليه و آله رسيديم من كنار در نشستم و على عليه السلام پرده را بالا زد و سلام كرد و داخل شد.
من شنيدم كه دحيه در جواب سلام گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. سپس گفت: يا على، بنشين و سر برادر و پسرعموى خويش را در دامن بگير. به راستى كه تو سزاوارترين مردم به اين كار هستى.
على عليه السلام نشست و سر پيامبر صلى الله عليه و آله را در دامن خود گذاشت و دحيه از خانه خارج شد. سپس على عليه السلام فرمود: اى حذيفه، داخل شو. من هم وارد خانه شدم و نشستم.
ص: 282
هشت. مراسم سلام به اميرالمؤمنين عليه السلام و عكس العمل منافقين
حذيفه ادامه داد: هنگامى كه آنچه ديده و شنيده بودم نقل مى كردم، بُرَيدة بن حصيب اسلمى - كه او نيز به سخنانم گوش مى داد - گفت: اى حذيفه، به خدا قسم پيامبر صلى الله عليه و آله به همه دستور داد تا به على بن ابى طالب عليه السلام «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند. عده كمى از مردم اين دستور را پذيرفتند، اما جمع كثيرى آن را ردّ كرده و از گفتن آن ابا كردند.
حذيفه پرسيد: اى بريده، آيا تو شاهد آن روز بودى ؟
بريده پاسخ داد: بلى، از اول تا آخر آن بودم.
حذيفه گفت: خدا تو را رحمت كند، آن روز را برايم تعريف كن كه من غايب بودم.
بريده گفت: من و برادرم با پيامبر صلى الله عليه و آله در نخلستان بنى نجّار بوديم. على بن ابى طالب عليه السلام نزد ما آمد و سلام كرد. ما جواب سلام او را داديم و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، اينجا بنشين، و او نشست.
مردانى وارد شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها امر كرد تا به على عليه السلام «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند. آنها سلام مى كردند، اما به اين كار مايل نبودند !
سپس ابوبكر و عمر وارد شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنها پرسيدند: آيا اين دستور از طرف خدا و رسول اوست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ داد: بلى.
پس از آن طلحه و سعد بن ابى وقاص وارد شدند و سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنان پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بلى. آنها گفتند: گوش مى دهيم و اطاعت مى كنيم.
سپس سلمان و ابوذر وارد شده و سلام كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله جواب داد و فرمود: به على «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگوييد. آنها سلام كرده و چيزى نگفتند.
ص: 284
راوى حديث مى گويد: سپس بريده با همسر و فرزندانش از مدينه خارج شد و نزد قوم خود بنى اسلم رفت، و هر از چند گاهى به مدينه سر مى زد. هنگامى كه خلافت به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد به مدينه بازگشت، و با حضرت بود تا اينكه به عراق رفتند. پس از ضربت خوردن حضرت، بريده به خراسان رفت و در آنجا ماند تا از دنيا رفت.
ده. فتنه عظيم سقيفه
سپس حذيفه به جوان ايرانى گفت: اينها اخبارى بود كه درباره آن سؤال كردى.
جوان گفت: خداوند جزاى خير ندهد كسانى را كه سخنان نيك پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره على عليه السلام شنيدند و به خدا و رسولش خيانت كردند، و خلافت را از كسى كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به خلافت او راضى بودند گرفته و به كسى كه خدا و رسولش او را سزاوار آن نمى دانستند سپردند. به خدا قسم شكى نيست كه بعد از آن خيانت ابدا رستگار نخواهند شد.
حذيفه از منبر پايين آمد و گفت: اى برادر انصار، اين فتنه از آنچه فكر مى كنى بزرگ تر و عظيم تر بود. به خدا قسم چشم ها بسته شد و يقين از قلب ها رفت؛ و دشمن زياد شد و ياران اهل حق كم شدند.
جوان گفت: شمشيرهايتان را از غلاف بيرون مى كشيديد و بر دوش ها مى گذارديد، و آنقدر گمراهان از حق را مى كشتيد تا كشته مى شديد و يا آنچه از اطاعت خدا و رسولش دوست داشتيد درك مى كرديد.(1)
حذيفه جواب داد: اى جوان، گوش ها و چشم هايمان گرفته شده بود و از مرگ كراهت داشتيم. دنيا برايمان زينت پيدا كرده بود و مقدّر خدا بود كه ظالمين بر ما حكومت كنند. ما از خدا مى خواهيم گناهان ما را ببخشد و از او حفظ در باقى عمرمان را مى طلبيم. به راستى كه او صاحب اختيار مهربان است.
سپس حذيفه به خانه اش رفت و مردم متفرق شدند.
ص: 287
بزودى از اين دنيا مى روم، و دوست ندارم كسى به منزلت ساختگى ايشان در بين مردم فريفته شود. اين كارى است كه به عنوان دلسوزى نسبت به تو از من بر مى آيد، تا با اين عمل اطاعت اميرالمؤمنين عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله را نموده و در ذكر منزلت وى گامى برداشته باشم.
دو. اعلان عمومى سفر حجه الوداع
جوان گفت: اى حذيفه، هر چه از آنان مى دانى بگو تا در اين باره بصيرت پيدا كنم. حذيفه گفت: به خدا قسم اينك به تو خبرى مى دهم كه خود ديده و شنيده ام. به خدا قسم اين كارشان به ما فهماند كه هيچ گاه حتى به اندازه چشم بر هم زدن هم به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان نياوردند.
به تو خبر مى دهم كه خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند، و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد: «وَ اَذِّنْ فِى النّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍّ»(1): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند كه از هر راه دورى مى آيند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به جارچيان دستور داد تا در همه جا اعلان عمومى كنند كه امسال پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه مى رود، براى آنكه حج را به مردم بياموزد و مناسك را به آنان ياد دهد تا سنتى پايدار تا آخر روزگار شود.
هيچ يك از مسلمين باقى نماندند(2) مگر آنكه در سال دهم هجرى با پيامبر صلى الله عليه و آله به حج رفتند، تا آنچه برايشان منفعت دارد شاهد باشند، و حج و مناسك آن را بياموزند. پيامبر صلى الله عليه و آله با همسران خود و مردم از مدينه بيرون آمد، و اين همان حجة الوداع بود.
ص: 289
سه. اولين نشانه هاى غدير
هنگامى كه حج تمام شد و مردم آنچه احتياج داشتند آموختند، پيامبر صلى الله عليه و آله با سخنان خود به مردم فهماند كه دين ابراهيم عليه السلام را بر پا داشته، و آنچه مشركين در حج اضافه كرده بودند زائل نموده، و حج را به حالت اول آن در آورده است.
سپس حضرت وارد مكه شد، و پس از يك روز اقامت(1) جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد بخوان:
«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ. وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(2):
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مى گويند و آنان كه دروغ مى گويند را مى داند. يا كسانى كه بدى ها را انجام مى دهند گمان كرده اند ما به آنها نمى رسيم چه بد فكرى مى كنند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل جواب داد: خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
هيچ پيامبرى قبل از تو نفرستادم مگر آنكه هنگام رحلتش به او دستور دادم براى امتش خليفه اى تعيين كند كه جانشين او باشد و سنت و احكام او را براى آنان زنده بدارد. پس آنان كه خدا را در آنچه پيامبر به آن امر كرده اطاعت كنند صادق و راستگويند، و كسانى كه مخالفت امر او كنند از دروغگويان اند.
ص: 290
صور مختلف با هم متفق شده بودند. آزادشدگان از قريش و منافقين از انصار و هر كس از اعراب مدينه و اطراف آن كه در قلبشان نيت بازگشت از اسلام بود، هم پيمان و هم قسم شدند تا شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر گردنه عقبه بِرَمانند، و معاهده كنندگان اصلى چهارده نفر بودند.(1)
ص: 294
سپس براى بيعت به طرف پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام ازدحام كردند، تا آنجا كه (از كثرت جمعيت و كمى وقت) نماز ظهر و عصر در يك وقت خوانده شد، و مراسم در بقيه روز ادامه يافت تا آنكه نماز مغرب و عشاء نيز در يك وقت خوانده شد.
هر بار كه گروهى از مردم نزد حضرت مى آمدند پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: حمد خدايى را كه ما را بر جهانيان فضيلت داد.(1)
ص: 301
ابوبكر گفت: اى سالم، عهد و پيمان خدايى مى بندى كه اگر به تو خبر دهيم درباره چه اين جا جمع شده ايم، اگر دوست داشتى با ما باشى و اگر دوست نداشتى لب فرو بندى و آن را كتمان كنى ؟
سالم - كه با على بن ابى طالب عليه السلام بغض و عداوت شديدى داشت و آنان اين جهت او را مى دانستند - پيمان بست تا با آنان باشد.
آنها به سالم گفتند: ما جمع شده ايم تا پيمان ببنديم و هم قسم شويم كه از محمد درباره صاحب اختيارى على اطاعت نكنيم !
سالم پرسيد: شما را به خدا آيا به راستى درباره اين مطلب گفتگو مى كرديد ؟
جواب دادند: بلى، به خدا قسم گفتگوى ما در همين مسئله بود و در غير اين نبود.
سالم گفت: به خدا قسم من اولين كسى هستم كه در اين مطلب با شما هم پيمان مى شوم و با شما مخالفت نخواهم كرد ! بخدا قسم آفتاب طلوع نمى كند بر اهل بيتى كه نزد من از بنى هاشم مبغوض تر باشد، و در بنى هاشم كسى نزد من مبغوض تر و بدتر از على بن ابى طالب نيست ! در اين مورد هر چه به نظرتان مى آيد انجام دهيد، و مرا هم در زمره خود به حساب آوريد.
آن چهار نفر همان ساعت بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام پيمان بستند و متفرق شدند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد حركت داشت، نزد حضرت آمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها فرمود: درباره چه مسئله اى امروز خصوصى صحبت مى كرديد، در حالى كه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم ؟
آنها جواب دادند: يا رسول اللّه، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كرده ايم ! پيامبر صلى الله عليه و آله با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند ؟ «وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه ِ وَ مَا اللّه ُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ»(1): «و كيست ظالم تر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مى كند و خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست» .
ص: 306
5 - ماجراهاى پس از غدير در مدينه
اشاره
در ادامه بلندترين داستان غدير حذيفه گفت:
يك. اساسنامه اصلى ضد غدير
حذيفه در ادامه ماجرا مى گويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. همان منافقين با عده اى از همدستانشان جمع شدند و صحيفه اى طبق آنچه درباره خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه شكستن ولايت و صاحب اختيارى على عليه السلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر، عمر، ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست !
بر اين صحيفه سى و چهار نفر شهادت دادند؛ كه چهارده نفر آنان اصحاب عقبه بودند(1) و بيست نفر از اشخاص ديگر بودند. پس از نوشتن و امضاى صحيفه، آن را به عنوان وديعه به ابوعبيده جراح سپردند و او را امين خود قرار دادند.
جوان ايرانى پرسيد: اى حذيفه، بر فرض مردم بگويند: خلافت براى ابوبكر و عمر و ابوعبيده است، و دليلشان اين باشد كه آنان از شيوخ قريش و از اولين مهاجرين هستند. چرا به خلافت سالم راضى شدند، در حالى كه او از قريش و مهاجرين و انصار نبود و غلام يكى از زنان انصار بود ؟
حذيفه جواب داد: اى جوان، اين عده جمع شده بودند تا به خاطر حسد و ناراحتى كه از على عليه السلام داشتند، او را از خلافت باز دارند. اضافه بر اين در قلوب قريش كينه هايى از خون هاى ناپاكشان بود كه على عليه السلام ريخته بود، و اينكه او خصوصى ترين فرد با پيامبر صلى الله عليه و آله بود. آنان در طلب خون هايى بودند كه به دست على عليه السلام و به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله ريخته شده بود. آنها پيمان بسته بودند تا خلافت را از على زائل كنند، و اين كار بر عهده آن چهارده نفرى بود كه در گردنه هَرْشى پنهان شده بودند، و سالم را نيز در گروه خود پذيرفته بودند.
ص: 307
كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد، و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود، بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند !(1)
پيامبر اختيار آن را بر عهده مسلمين گذاشت، تا هر كس كه به فكر او و دلسوز بودنش اطمينان دارند براى خود انتخاب كنند. مسلمانان بايد به خوبى از پيامبر پيروى كنند(2) همانطور كه خداوند فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّه ِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُو اللّه َ وَ الْيَوْمَ الآخَرَ»(3): «براى شما نسبت به پيامبر پيروى نيكو لازم است براى كسانى كه به خدا و روز قيامت اميدوارند» .(4)
پيامبر كسى را به خلافت نرساند، به دليل اينكه اين امر در يك خاندان مانند ارث ادامه پيدا نكند بدون اينكه بقيه مسلمين در آن سهيم باشند، و باعث دولتمندى اغنيا نشود، تا كسى كه به خلافت رسيد نگويد اين امر در اين خاندان از پدر به فرزند تا روز قيامت به ارث مى رسد !(5)
ص: 309
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند، چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.(1)
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته، و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.(2)
اگر كسى ادعا كند كه خلافت پيامبر ارثى است و او اين امر را براى كسى به ارث
ص: 310
مى گذارد، حرف محالى زده است. زيرا پيامبر فرموده است: ما پيامبران ارث نمى گذاريم، و هر چه از ما بر جاى مى ماند صدقه است.(1)
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اينكه پشت سر نبوت است، چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگان اند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.(2)
اگر كسى ادعا كند كه او مستحق خلافت و امامت به دليل خويشاوندى با پيامبر است و خلافت منحصر در او و فرزندانش مى باشد؛ يعنى فرزند از پدر خلافت را ارث مى برد و اين در هر زمانى ادامه دارد و هيچ كس جز اينان صلاحيت ندارد و تا
ص: 311
از اين رو عايشه و حفصه به پدرانشان از اين رفتار حضرت شكايت كردند. ابوبكر و عمر گفتند: ما مى دانيم براى چه اين كار را مى كند و دليلش چيست ! نزد او برويد و با سخنان نرم با وى صحبت كنيد و او را به خود متمايل نماييد ! او را با حيا و بزرگوار خواهيد يافت. شايد شما بتوانيد ناراحتى وى را از قلبش بيرون آوريد !
عايشه به تنهايى سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و او را در خانه ام سلمه با على بن ابى طالب عليه السلام يافت. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: چه چيز تو را به اينجا آورده اى حميراء ؟ جواب داد: يا رسول اللّه، برايم عجيب آمد كه پس از اين سفر به خانه ات سر نزده اى ! يا رسول اللّه، من از نارضايتى شما به خدا پناه مى برم !
حضرت فرمود: اگر راست مى گويى چرا سرّى كه تو را به كتمان آن سفارش كرده بودم فاش نمودى ؟ با اين عمل هم خود هلاك شدى و هم عده اى از مردم را هلاك كردى ! سپس حضرت به خادمِ ام سلمه فرمود: همسران مرا فرا خوان و در خانه ام سلمه جمع كن.
پس از آمدن همسران حضرت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به آنچه مى گويم گوش سپاريد. و با دست به على بن ابى طالب عليه السلام اشاره نمود و ادامه داد:
او برادر و وصى من و به دست گيرنده امور در بين شما و امت بعد از من است. پس در آنچه به شما امر مى كند او را اطاعت كنيد، و از فرمان او سرپيچى نكنيد كه با معصيت او هلاك مى شويد.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله رو به اميرالمؤمنين عليه السلام كرده فرمود:
يا على، سفارش اينان را به تو مى نمايم. تا وقتى از خدا و پيامبرش و از تو اطاعت مى كنند آنها را نگاه دار(1)، و از مال خود به آنان انفاق كن، و دستوراتت را به آنها بگو، و آنان را نهى كن از آنچه مورد شك تو باشد، و اگر عصيان تو را كردند طلاقشان بده.
على عليه السلام فرمود: يا رسول اللّه، اينان زن هستند و رأيشان ضعيف است ! ؟
ص: 316
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تا آنجا كه مدارا به صلاحشان باشد با آنان مدارا كن، و هر كدام عصيان كرد طلاقش بده؛ طلاقى كه خدا و رسولش از او بيزار باشند.(1)
همسران پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان ساكت بودند و چيزى نمى گفتند. اما عايشه به سخن آمد و گفت: يا رسول اللّه، ما اين طور نبوديم كه دستورى بدهى و مخالف آن عمل كنيم ؟ !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بلى اى حميراء ! شديدترين مخالفت را تو با دستور من كرده اى ؟ !(2) به خدا قسم بعد از من با دستوراتم مخالفت مى كنى و عصيان خواهى كرد. از خانه اى كه تو را در آنجا سپرده ام زينت كرده بيرون مى آيى و عده زيادى دور تو را مى گيرند ! تو با على مخالفت خواهى كرد، در حالى كه به او ظلم كرده و عصيان پروردگارت را مى نمايى. علامت اين ماجرا آن است كه در مسيرت سگ هاى منطقه «حَوْأَب» به سوى تو پارس مى كنند، و بدانيد كه اين جريانات حتما اتفاق خواهد افتاد.(3)
ص: 317
اسامه لشكر را به حركت در آورد، و قيس و حباب نزد حضرت آمدند و خبر حركت لشكر را به ايشان رساندند. پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها فرمود: لشكر اسامه هنوز حركت نكرده است !
شش. توطئه منافقين براى بازگشت به مدينه
از سوى ديگر، ابوبكر و عمر و ابوعبيده در خلوت به اسامه و عده اى از اصحاب وى گفتند: به كدام سو حركت مى كنيم و مدينه را خالى مى گذاريم ؟ در حالى كه اكنون حساسترين زمانى است كه به مدينه و حضور در آن نيازمنديم !
اسامه با تعجب پرسيد: براى چه ؟
آنها جواب دادند: آثار مرگ در چهره رسول اللّه هويداست. به خدا قسم اگر مدينه را خالى بگذاريم كارهايى اتفاق مى افتد كه اصلاح آنها ممكن نخواهد بود.(1) ما در مدينه مى مانيم تا ببينيم سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله چه مى شود، و پس از آن راه شام پيش روى ماست و حركت مى كنيم.
با اين توطئه، سپاه اسامه به لشكرگاه نخست بازگشتند و در آنجا توقف نمودند. سپس شخصى را پنهانى به مدينه فرستادند تا درباره پيامبر صلى الله عليه و آله خبرى به دست آورد.
فرستاده آنان نزد عايشه آمد و از او پنهانى درباره حال پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد. عايشه در پاسخ گفت: نزد ابوبكر و عمر و همراهانشان برو و به آنان بگو: بيمارى پيامبر شديدتر شده است. هيچ كدامتان از محل خود حركت نكنيد و من خبرها را ساعت به ساعت به شما مى رسانم !
بعد از آن بيمارى حضرت شدت يافت، و عايشه صهيب(2) را صدا زد و گفت: نزد ابوبكر و عمر برو و به آنان خبر ده كه اميدى به زنده ماندن پيامبر نيست. به همين
ص: 319
جهت تو و عمر و ابوعبيده و هر كس كه صلاح مى دانيد هر چه زودتر نزد ما آييد، و ورود شما شبانه و مخفيانه باشد.
پس از آنكه صهيب خبر را آورد، آنها او را نزد اسامة بن زيد برده و خبر را به او نيز اعلام كردند و گفتند: چگونه سزاوار است كه ما اينجا باشيم و از مشاهده پيامبر در اين ساعات محروم بمانيم ؟ ! و از اسامه اجازه ورود به مدينه را درخواست كردند.
اسامه به آنان اجازه داد و گفت كه هيچ كس نبايد از ورودتان به مدينه مطلع گردد. همچنين گفت: اگر پيامبر شفا پيدا كرد به سپاه خود باز مى گرديد، و اگر از دنيا رفت به ما نيز خبر دهيد تا بين مردم باشيم.
با اين توطئه، ابوبكر و عمر و ابوعبيده شبانه وارد مدينه شدند، در حالى كه بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله شدت يافته بود. همين كه حال حضرت كمى بهبود يافت فرمود: امشب شر عظيمى وارد مدينه شده است !
پرسيدند: يا رسول اللّه! آن شر چيست ؟
حضرت فرمود: از كسانى كه در سپاه اسامه بودند، چند نفر بازگشته اند كه با اين كار خود با امر من مخالفت كرده اند. بدانيد كه من از آنها به خدا پناه مى برم و بيزارم. سپس فرمود: واى بر شما ! سپاه اسامه را به حركت واداريد. و بر اين مطلب تأكيد فرمود؛ به طورى كه اين سخن بارها از سوى حضرت تكرار شد.
هفت. آغاز اقدامات ضد غدير براى تشكيل سقيفه
حذيفه دنباله ماجرا را براى جوان ايرانى چنين نقل كرد: بلال مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در مواقع نماز اذان مى گفت و آن حضرت را براى نماز خبر مى كرد. در ايام بيمارى پيامبر صلى الله عليه و آله، اگر حضرت قدرتى براى نماز جماعت داشت او را كمك مى كردند و به مسجد مى آمد و نماز را مى خواند، و اگر نمى توانست بيرون بيايد به على عليه السلام دستور مى داد تا نماز را با جماعت براى مردم بخواند. در اين بيمارىِ پيامبر صلى الله عليه و آله، على بن ابى طالب عليه السلام و فضل بن عباس به طور دائم در خدمت حضرت بودند.
ص: 320
ص: 324
سپس حذيفه به جوان ايرانى گفت: اى برادر، در آنچه براى تو از اين وقايع عظيم نقل كردم جاى بسى عبرت براى كسى است كه خدا هدايت او را بخواهد.
نُه. ريشه يابى نفوذ فتنه سقيفه بين مردم
جوان گفت: افراد ديگرى كه بر صحيفه حاضر بودند و شهادت دادند برايم نام ببر.
حذيفه گفت: ابوسفيان، عكرمة بن ابى جهل، صفوان بن امية بن خلف، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشير بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور اسلمى، مطيع بن اسود مَدَرى و عده اى ديگر كه نام آنان را فراموش كرده ام.
جوان پرسيد: اى حذيفه، اينان چه منزلتى بين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند كه مردم به سببشان گمراه شدند ؟
حذيفه جواب داد: در بين اين اشخاص، رؤساى قبايل و اشراف آنان بودند كه قوم هر كدام از رئيس خود اطاعت كرده و سخنان او را گوش مى كردند. همچنين محبت ابوبكر در قلب هاى مردم جاى گرفت، همان گونه كه در بنى اسرائيل محبت سامرى و گوساله در دل هاى مردم بود و با تنها گذاشتن هارون او را تضعيف نمودند.
ص: 325
جوان ايرانى گفت: من از اعماق جان قسم مى خورم كه هميشه آنان (ابوبكر و عمر و همدستانشان) را مبغوض خواهم داشت و از آنها و اعمالشان بيزارم. براى هميشه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را پذيرفته ام و با دشمنان على عليه السلام دشمنم، و بزودى به او ملحق خواهم شد و آرزو دارم خداوند شهادت در راهش را به من روزى فرمايد. اميدوارم، ان شاءاللّه.
6 - جوان ايرانى در خدمت صاحب غدير
جوان ايرانى با شنيدن گذشته تلخ خلافت و آغاز شيرين حكومت اميرالمؤمنين حقيقى، از مدائن به طرف مدينه حركت كرد. او در بين راه به اميرالمؤمنين عليه السلام پيوست، در حالى كه حضرت براى جنگ جمل از مدينه بيرون آمده به عراق مى رفت.
در جنگ جمل اولين كسى كه از لشكر اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت رسيد آن جوان بود. هنگامى كه لشكر عايشه صف كشيده آماده جنگ شدند، حضرت تصميم گرفت با دعوت به قرآن حجت را بر آنان تمام كند.
از اين رو قرآنى خواست و فرمود: چه كسى مى تواند اين قرآن را بر لشكر عايشه عرضه كند و به آنچه در آن است دعوتشان كند، و با اين كار زنده كند آنچه قرآن زنده كرده و بميراند آنچه قرآن ميرانده است ؟
هر دو لشكر به حدى آماده جنگ بودند و نيزه هايشان آماده بود كه اگر شخصى اراده مى كرد مى توانست بر روى آنها گام بردارد !
در چنين وضعيتى جوان گفت: يا اميرالمؤمنين، من قرآن را بر اين لشكر عرضه خواهم كرد و آنان را به آنچه در آن است دعوت مى كنم.
اميرالمؤمنين عليه السلام با رفتن او موافقت نكرد و دوباره فرمود: چه كسى مى تواند اين قرآن را بر لشكر عايشه عرضه كند و آنان را به آنچه در آن است دعوت كند ؟ اين بار نيز همان جوان ايرانى برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين، من اين قرآن را گرفته و بر آنان عرضه خواهم كرد و آنها را به آنچه در آن است دعوت مى كنم.
ص: 326
اين بار نيز حضرت با رفتن او موافقت نكرد و سخنان قبلى را تكرار فرمود. باز هم جوان ايرانى برخاست و گفت: من آن را مى گيرم و بر لشكر عايشه عرضه مى كنم و آنان را به آنچه در آن است دعوت مى كنم.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اگر اين كار را انجام دهى به شهادت خواهى رسيد. جوان پاسخ داد: يا اميرالمؤمنين، به خدا قسم چيزى براى من محبوب تر از اين نيست كه شهادت در ركاب شما و با اطاعت از شما نصيبم گردد. اميرالمؤمنين عليه السلام قرآن را به وى داد، و جوان در حالى كه قرآن به دست داشت به سوى ميدان حركت كرد.
با رفتن جوان ايرانى حضرت نگاهى به او كرد و فرمود: اين جوان از كسانى است كه خداوند قلبشان را از نور و ايمان لبريز نموده است. او با اين اقدام خود كشته خواهد شد، و من از اين رو به وى اجازه ميدان نمى دادم. اين لشكر نيز پس از كشتن او هرگز رستگار نخواهند شد.
آن جوان با قرآنى در دست مقابل لشكر عايشه ايستاد، در حالى كه طلحه و زبير در سمت چپ و راست هودج عايشه ايستاده بودند. او با صداى بلندى كه داشت فرياد زد: اى مردم، اين كتاب خداست و اميرالمؤمنين على بن ابى طالب شما را به كتاب خدا و حكمى كه پروردگار در آن نازل كرده دعوت مى كند. پس به اطاعت خداوند و عمل به كتاب او باز گرديد.
عايشه و طلحه و زبير دست نگه داشته و به سخنان او گوش مى دادند. پس از اتمام سخنان جوان، لشكر به وى حمله نموده و دست راستش را كه قرآن در آن بود قطع كردند. او قرآن را به دست چپ داد و دوباره با صداى بلند همان سخنان را تكرار نمود. لشكر عايشه دوباره هجوم آورده و دست چپ وى را قطع كردند. او قرآن را در آغوش گرفت و در حالى كه خون از دستانش جارى بود همان مطالب را تكرار كرد. اين بار لشكر حمله شديدى كرده و او را كشتند و پيكر او روى زمين افتاد، و همچنان او را مورد ضربات خويش قرار مى دادند تا آن كه پيكر پاكش تكه تكه شد.
ص: 327
اميرالمؤمنين عليه السلام كه ايستاده بود و صحنه را تماشا مى نمود، رو به اصحاب خود كرد و فرمود:
به خدا قسم من در گمراهى و باطل بودن اين لشكر شك و ترديدى نداشتم، اما دوست داشتم تا گمراهى اينان بر شما روشن شود. با قتل مرد صالح حكيم بن جبلة عبدى و همراهان صالحش(1) و فزونى گناهانشان با كشتن اين جوان كه آنها را به كتاب خدا و حكم بر طبق آن و عمل به آن دعوت مى كرد، كه به او حمله كردند و وى را كشتند. با شهادت اين عده، هيچ مسلمانى در گمراهىِ لشكر عايشه شك نمى كند.
راوى مى گويد: هنگامى كه آتش جنگ شعله ور شد، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: بِسْمِ اللّه ِ، حم لا يُنصَرُونَ(2)، به آنها حمله كنيد !
ص: 328
سپس خود حضرت با امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به لشكر عايشه حمله نمودند، و حضرت شخصا حمله كرده و وارد سپاه دشمن شد. به خدا قسم ساعتى از روز نگذشته بود كه ديديم لشكر عايشه مجروح و با دست و پاى شكسته از چپ و راست زير سم اسبان افتاده اند. اميرالمؤمنين عليه السلام با تأييد خداوند پيروزمندانه از جنگ بازگشت، و خدا پيروزى را نصيب وى نمود و آنان را تحت سلطه آن حضرت قرار داد.
حضرت دستور داد تا آن جوان ايرانى و كسان ديگرى كه به شهادت رسيده بودند با بدن خون آلود در لباس هاى خود پيچيده شوند و لباس هايشان را بيرون نياورند. سپس بر جنازه هايشان نماز خواندند و آنان را دفن كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام به لشكر خويش دستور داد تا مجروحان لشكر عايشه را نكشند و به دنبال فراريان نروند. پس از آن، حضرت دستور داد تا غنيمت ها را جمع آورى كنند و آنها را بين سپاه خود تقسيم نمود.
اميرالمؤمنين عليه السلام به محمد بن ابى بكر دستور داد تا خواهرش (عايشه) را به بصره ببرد و چند روزى در آنجا بماند، و سپس او را به منزلش در مدينه بازگرداند.
راوى حديث مى گويد: من از شاهدان جنگ جمل بودم. پس از اتمام جنگ، مادر آن جوان ايرانى را بر سر جنازه اش ديدم كه وى را مى بوسد و مى گريد و مى گويد:
يا رَبِّ اِنَّ مُسْلِما اَتاهُمْ ***يَتْلُو كِتابَ اللّه ِ لايَخْشاهُمْ
يَأْمُرُهُمْ بِالأَْمْرِ مِنْ مَوْلاهُمْ ***فَخَضَّبُوا مِنْ دَمِهِ قَناهُمْ
وَ اُمُّهُمْ قائِمَةٌ تَراهُمْ ***تَأْمُرُهُمْ بِالْغَىِّ لاتَنْهاهُمْ
پروردگارا ! «مسلم»(1) نزد اين لشكر آمد در حالى كه كتاب خدا را بر آنان مى خواند و از آنان نمى ترسيد.
ص: 329
به آنان از سوى مولايشان دستورى مى داد، ولى آنان نيزه هاى خود را از خون او رنگين كردند.
اين در حالى بود كه مادر مسلمانان (عايشه !) ايستاده بود و آنان را مى ديد، و دستور به ظلم مى داد و آنان را نهى نمى كرد.
7- مؤيدات بلندترين داستان غدير
اشاره
فرازهاى حديث بلند حذيفه در منابع و احاديث ديگر آورده شده، كه تأييد محكمى بر صحت حديث حذيفه است. ابتدا يك حديث مفصل كه مشابه حديث حذيفه و با سند منتهى به اوست معرفى مى كنيم، و سپس با ذكر فرازهاى مهم حديث، منابع مؤيد آن را مى آوريم.
يك. حديثى مفصل در تأييد بلندترين داستان غدير
سيد ابن طاووس در كتاب «الإقبال بالأعمال» (1) از كتاب «النشر و الطىّ» حديث مفصلى درباره غدير از حذيفة بن يمان نقل كرده است، كه به عنوان مؤيد اين حديث حذيفه آورده شد سند آن ذكر مى شود:
عَن أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ عَلىٍّ المُهَلَّبِ، أخبَرَنا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ، حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبى مَريَم، عَن قَيسِ بنِ حَيّانٍ (حَنّانٍ)، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، قالَ: سَألتُ حُذَيفَةَ بنَ اليَمانِ، عَن إقامَةِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله عَليّا عليه السلام يَومَ الغَديرِ - غَديرَ خُمٍّ - كَيفَ كانَ ؟ فَقالَ: ... .
همين حديث در بحار الانوار: ج 37 ص 126 - 136، و عوالم العلوم: ج 15/3 ص 296 - 306، از كتاب «الاقبال بالاعمال» نقل شده است.
دو. تأييد فرازهاى بلندترين داستان غدير از منابع ديگر
تمامى فرازهاى اين حديث بلند در كتب و منابع شيعه يا اهل سنت با اسناد معتبر
ص: 330
نقل شده و مورد تأييد است. در اين باره به صورت كلى مى توان به كتاب عوالم العلوم:ج 15/3، و بحار الانوار: ج 37 ص 108 - 253 مراجعه كرد.
ذيلاً منابع و مدارك هر يك از فرازهاى روايت حذيفه به ترتيبى كه در متن حديث آمده ذكر مى شوند، تا معلوم شود آنچه به نقل از حذيفه در اين روايت آمده در منابع معتبر ديگر هم با اسناد معتبر موجود است:
فراز اول: برگرداندن عثمان حكم بن ابى العاص را به مدينه
كتاب سليم بن قيس الهلالى: 308. امالى الطوسى: ج 1 ص 175. سيرة ابن هشام: ج 2 ص 25. الاصابة: ج 1 ص 345. السيرة الحلبية: ج 1 ص 337. مجمع الزوائد: ج 8 ص 86 . شرح نهج البلاغة: ج 8 ص 75. تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 164. الكامل لابن الاثير: ج 2 ص 308. المعجم الكبير للطبرانى: ج 3 ص 214. انساب الاشراف: ج 5 ص 27. مختصر تاريخ دمشق: ج 12 ص 191. الكامل لابن الاثير: ج 2 ص 647. تاريخ الاسلام (ذهبى) : ج 4 ص 145. مستدرك الحاكم: ج 4 ص 97.
فراز دوم: غصب لقب «اميرالمؤمنين» توسط ابوبكر و عمر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 148، 386، 402، 403. الاحتجاج: ص 82 . تاريخ المدينة المنورة: ج 2 ص 663 . الطبقات (ابن سعد) : ج 3 قسم 1 ص 192. تاريخ طبرى: ج 5 ص 15. شرح نهج البلاغة: ج 2 ص 274. كمال الدين: ص 546. الجمل: ص 229، 380.
فراز سوم: حضور جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت دحيه كلبى
اليقين: ص 129، 147، 162، 219، 241، 314، 384، 440. التحصين: ص 569 .
فراز چهارم: اعتراض ابوبكر و عمر در مسئله سلام به امرة المؤمنين
اليقين: ص 214، 228، 285، 287، 307، 310، 312، 315، 316، 388، 407، 457. كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 268، 271، 417. الكافى: ج 1 ص 292. تفسير العياشى: ج 2 ص 268. ارشاد القلوب: ص 326. شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد) : ج 2 ص 274. كمال الدين: ص 546 . الجمل: ص 221، 380.
ص: 331
فراز پنجم: سخنان بريده در اعتراض به ابوبكر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 157 ح 4. اليقين: ص 453.
فراز ششم: اعلان عمومى حج
بحار الانوار: ج 37 ص 113، 201. تفسير القمى: ص 159. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
فراز هفتم: خطبه غدير
روضة الواعظين: ج 1 89 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . اليقين: ص 343 باب 127. نزهة الكرام: ج 1 ص 186. الاقبال: ص 454 و 456. العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 باب 29 از قسمت دوم. الصراط المستقيم: ج 1 ص 301. نهج الايمان: ص 92. اثبات الهداة: ج 2 ص 114، ج 3 ص 558 . بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 217. كشف المهم: ص 190.
فراز هشتم: بيعت مردان در غدير
بحارالانوار: ج 21 ص 387، ج 37 ص 166. جامع الاخبار: 10 - 13. الارشاد: 9389. اعلام الورى: 80. الغدير: ج 1 ص 58، 271، 274. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 42، 60، 65، 134، 136، 194، 203، 205.
فراز نهم: بيعت زنان در غدير
بحار الانوار: ج 21 ص 388. الارشاد: 89 - 93. اعلام الورى: ص 80 . عوالم العلوم: ج 15/3 ص 309.
فراز دهم: اعتراض ابوبكر و عمر در بيعت غدير
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 240، 356. تفسير القمى: ص 159، 163. بحار الانوار: ج 37 ص 115، 138.
فراز يازدهم: تحويل ودايع انبياء به على بن ابى طالب عليه السلام
بحار الانوار: ج 37 ص 113 و ج 40 ص 216. كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 444. الخصال: ص 117، 527 . معانى الاخبار: ص 102. عيون الاخبار: ص 212.
ص: 332
الارشاد: ج 2 ص 186، 188. المناقب لابن شهرآشوب: ج 1 ص 253، ج 4 ص 135، 211. كشف الغمة: ج 2 ص 110، 169، 290، 299. الصراط المستقيم: ج 2 ص 198، 201. الخرائج: ص 387، 600 ، 663 ، 894 . روضة الواعظين: ص 210. الاحتجاج: ص 134، 316، 436. ارشاد القلوب: ص 261. بصائر الدرجات: ص 151، 153، 154، 157، 158، 174، 178، 179، 180، 181 ، 182، 184، 185، 186، 502 . اعلام الورى: ص 265، 284. دلائل الإمامة: ص 89 . الغيبة للنعمانى: ص 242.
فراز دوازدهم: مشورت در قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در برگشت از تبوك
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 271. مسند احمد: ج 5 ص 453. مجمع الزوائد: ج 1 ص 302. زاد المعاد لابن الجوزى: ج 3 ص 464. المغازى (واقدى) : ج 2 ص 1044. السيرة النبوية (شامى) : ج 5 ص 466. السيرة الحلبية: ج 3 ص 143. المعجم الكبير (طبرانى) : ج 3 ص 165، 166، 167. مختصر تاريخ دمشق (ابن منظور) : ج 4 جزء 7 ص 264. الكشاف (زمخشرى) : ج 2 ص 291. الخصائص الكبرى (سيوطى) : ج 1 ص 279. تفسير الرازى: ج 8 جزء 16 ص 83، 136. تاريخ الاسلام (ذهبى) : ج 1 ص 648 . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 68 . الخرائج والجرائح: ج 2 ص 504 .
فراز سيزدهم: عقبه هَرشى
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 154. بحار الانوار: ج 37 ص 115، 135. عوالم العلوم: 15/3 ص 304. الاقبال: ص 458.
فراز چهاردهم: صحيفه ملعونه اول
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 155، 269، 346. احتجاج: ج 1 ص 110. بحار الانوار: ج 17 ص 29 و ج 20 ص 167 و ج 28 ص 126، 186، 274 و ج 36 ص 153 و ج 37 ص 114، 135. تفسير القمى: ج 1 ص 169. الكافى: ج 4 ص 545 . المناقب لابن شهرآشوب: ج 3 ص 213. الفصول المختارة: ص 58 . معانى الاخبار: ص 412.
ص: 333
فراز پانزدهم: كلام اميرالمؤمنين عليه السلام كنار جنازه كفن پيچيده عمر
الفصول المختارة: ص 90. كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 204. مدينة المعاجز: ج 1 ص 470. بحار الانوار: ج 31 ص 589 .
فراز شانزدهم: حمله سگ هاى حوأب به عايشه
مناقب على بن ابى طالب عليه السلام (خوارزمى) : ص 181. الايضاح (ابن شاذان) : ص 82 . مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام: ص 384. الخرائج و الجرائح: ج 1 ص 67 . بحار الانوار: ج 32 ص 118، 139، 146، 147، 281. الغدير: ج 3 ص 190 و ج 9 ص 80 ، 339. المصنف: ج 11 ص 365. المعيار و الموازنة: ص 55 . مسند ابى راهويه: ج 4 ص 261. مسند ابى يعلى: ج 8 ص 282. شرح نهج البلاغة لابن ابى الحديد: ج 6 ص 225، ج 9 ص 310. انساب الاشراف: 224. تاريخ طبرى: ج 3 ص 469، 475.
فراز هفدهم: دور كردن بعضى از اصحاب از حوض كوثر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 163، 270. الامالى للطوسى: ج 1 ص 227، 269. المعجم الكبير: ج 12 ص 56 . مختصر تاريخ دمشق (ابن منظور) : ج 1 جزء 2 ص 100 و ج 2 جزء 4 ص 268، جزء 3 ص 371 و ج 6 جزء 11 ص 64 و ج 10 جزء 20 ص 15 و ج 12 جزء 23 ص 5 . كفاية الطالب: ص 87 . الفردوس: ج 3 ص 492. الاستيعاب: ج 1 ص 163. الاعتصام (غرناطى) : ج 1 ص 58 . سنن ابن ماجة: ج 2 ص 1016 ح 3057. الخصائص الكبرى (سيوطى) : ج 1 ص 127. بحار الانوار: ج 22 ص 490. صحيح البخارى: ج 5 ص 240.
فراز هجدهم: تخلّف ابوبكر و عمر از جيش اسامة
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 233. السيرة النبوية لدحلان: ج 2 ص 339. شرح نهج البلاغة: ج 6 ص 52 . الطبقات (ابن سعد) : ج 4 ص 66 و ج 2 ص 249. الكامل (ابن اثير) : ج 2 ص 317. تاريخ الطبرى: ج 2 ص 431 و ج 3 ص 188. السيرة الحلبية: ج 3 ص 207. المغازى (واقدى) : ج 2 ص 1118. الملل و النحل: ج 1 ص 23. الخلفاء (ذهبى) : ص 11. صحيح البخارى: ج 4 ص 213، 490. صحيح مسلم: ج 11 ص 89 .
ص: 334
الكامل (ابن الاثير) : ج 2 ص 317. تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 113. الطبقات (ابن سعد) : ج 2 ص 190. اسد الغابة: ج 1 ص 64 . السيرة الحلبية: ج 3 ص 207. المغازى (واقدى) : ج 3 ص 1118. الاختصاص: ص 170. تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 113. نور الابصار: ج 1 ص 116. صحيح البخارى: ج 4 ص 213. اثبات الهداة: ج 2 ص 325، بحار الانوار: ج 28 ص 206.
فراز نوزدهم: نماز ابوبكر
كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 420 ح 58 . الارشاد: ج 1 ص 183. بحار الانوار: ج 22 ص 484.
فراز بيستم: شهادت جوان ايرانى در جنگ جمل
مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 339. بحار الانوار: ج 32 ص 174.
8- نتيجه گيرى از بلندترين داستان غدير
نسلى كه كنجكاوانه و واقع گرايانه در جستجوى حقايق دينش تلاش مى كند، غدير را به عنوان يكى از اساسى ترين بخش هاى اعتقاد و تاريخش با نگاهى تيزبين زير نظر دارد، و به اين باور رسيده كه فراتر از آنچه از غدير مى داند در اين گنج عظيم نهفته است.
اين كنجكاوى ها باعث شده تا غدير پرونده مبسوط خود را در اعتقادات باز كند، و از يك واقعه تاريخى تبديل به يك پايه اعتقادى شود. اين مسئله دقيقا به جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد، كه از روز اول شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله تا كنون به عنوان مسئله اصلى بين مسلمانان مطرح است.
مغزهاى آگاهِ امروز هرگز راضى نمى شوند كه ندانند چرا راه روشنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با بيست و سه سال زحمت و با نقطه پايانى غدير روشن كرد، با اين سرعت صد و هشتاد درجه تغيير جهت داد و به صورت قهقرى راه بازگشت پيش گرفت !
ص: 335
همچنين فكر امروز به خوبى مى فهمد كه چنين اقدام عظيمى در برابر غدير بدون پيش بينى ها و توطئه هاى از پيش تنظيم شده امكان ندارد ! و بايد در جستجوى اسرارى بود كه فاش كند چگونه غاصبين جرأت چنان اقدامى را به خود دادند، و چگونه قادر به اجراى آن شدند، و چگونه مردم اقدامات آنان را پذيرفتند ؟
اگر نتيجه اين حديث بلند غدير پاسخ به اين سؤالات باشد، ثمره زيبايى خواهد بود كه براى اولين بار از متن يك حديث بلند به عنوان احياى ميراث فرهنگى به نسل حاضر تقديم مى گردد.
ص: 336
بخش يازدهم :جغرافياى غدير
اشاره
ص: 337
اينها اهدافى است كه از جغرافياى غدير استفاده مى شود، و به نوعى جغرافياى اعتقادى غدير است. واقعا اين جغرافيا نيست، كه تاريخ اعتقاد ماست. در همين كوه و دشت هاى غدير است كه هم آينده اعتقادمان را بنا كرده، و دشمنان دين و دنيا و آخرتمان را شناخته ايم، و از اين جغرافياى تاريخى زيربناى فكرى خود را بنيان نهاده ايم.
توصيف جغرافيايى منطقه غدير را از جوانب مختلف مى توان بيان نمود:
1. نام هايى كه اين سرزمين بدان ها خوانده مى شود، و علت انتخاب نام «غدير خم» .
2. حدود جغرافيايى غدير و همسايه هاى آن و يك جمع بندى علمى بين آنچه تا كنون درباره موقعيت اين سرزمين ذكر شده، و اشاره به «كوه هَرشى» .
3. توصيف داخلى غدير و جاى بركه و چشمه و درختان و ساير شرايط حاكم بر غدير خم.
4. سابقه آبادى غدير در طول هزار و چهارصد سال گذشته و دوران آبادى و تخريب آثار غدير و مسجد آن و موقعيت امروزى آن.
در عناوينى كه ذيلاً آمده، تمام جوانب جغرافياى غدير را دنبال مى كنيم.
تاريخ سرزمين غدير
اشاره
تاريخ سرزمين غدير(1)
از آنجا كه غدير تمام اعتقاد شيعه است، بررسى جغرافياى غدير و جوانب مختلف آن نيز اهميت والايى در تشيع دارد، و به نوعى جغرافياى اعتقادى است.
تاريخ و جغرافياى سرزمين غدير به قدرى مهم است كه جا دارد به طور مفصل و علمى مورد تحقيق و تأليف قرار گيرد، و هنوز جاى آنها خالى است؛ تحقيق در
ص: 339
مورد جغرافياى غدير و موقعيت منطقه غدير از نظر جغرافيايى و تاريخچه آن در طول تاريخ و موقعيت آن در زمان حاضر است.
ديدار كننده از وادى غدير، با شنيدن اين فراز از وقايع آن روز احساس ديگرى از درون خود مى يابد، كه گويا آن روزها ماجراهاى ديگرى هم جريان داشته و ناگفته هاى پنهانى در خود دارد، كه جا دارد در اين جغرافياى تاريخى به جستجوى آنها نيز بپردازيم.
در اينجا تاريخ سرزمين غدير را با اشاره به واقعه غدير به طور ممزوج مرور مى كنيم، تا جغرافياى غدير و اهدافى كه از جغرافياى غدير استفاده مى شود از منظرى جديد و كامل بررسى شود:
1 - ورود غدير به جغرافياى اسلام
اشاره
در مسير سيل هايى كه در غرب عربستان از سمت شرقى تا درياى سرخ ادامه مى يابد، آبگيرهاى متعددى وجود دارد كه با عبور سيل در هنگام بارندگى آب در آنها باقى مى ماند؛ و بركه هايى را تشكيل مى دهد كه مردم منطقه تا مدت ها از آب آن استفاده مى كنند. اين بركه ها - كه در عربى «غدير» ناميده مى شود - در آن سرزمين خشك ارزش فوق العاده اى دارد و بعد از باران آب ذخيره آن استفاده مى شود.
يك. غدير خم كجاست ؟
در راه مكه تا مدينه، در 200 كيلومترى مكه و 300 كيلومترى مدينه بركه آبى به نام «خُم» وجود داشت كه با عنوان «غدير خم» شناخته مى شد. بين دو رشته كوه در شمال و جنوب، اين آبگير از شرق به غرب كشيده شده و تا درياى سرخ امتداد داشت و مسير سيل به صورت زمينى هموار در آمده بود.
درختان بيابانى «سَمُر» - كه به فارسى «كُنار» گفته مى شود - به صورت متفرق در اين مسيل به چشم مى خورد. در يك سوى اين زمين هموار بركه بزرگ «غدير خم» قرار گرفته بود. موقعيت خاص اين غدير در آن بود كه آبش در طول سال خشك
ص: 340
نمى شد. به همين جهت درختانى چند در كنار آن روييده بود ومحل معروفى براى استراحت مسافران خسته بود.
دو. ارتباط جغرافى غدير با تاريخ اسلام
سابقه اين بركه با تاريخ اسلام را مى توان از روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با مال التجاره حضرت خديجه به شام مى رفت جستجو كرد؛ ولى تصريحى به اين مطلب در تاريخ نيامده است.
اولين ارتباط اين بركه با اسلام در هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله است كه حضرت در مسير خود به مدينه از همين غدير عبور كرده است. فرداى ليلة المبيت هم كه اميرالمؤمنين عليه السلام چهار بانو به نام فاطمه را به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله همراهى كرد و آنان را به مدينه آورد، مسير آن حضرت و فاطمه زهرا عليهاالسلام از غدير خم بود.
بعد از آن در صلح حديبيه و فتح مكه مى توان عبور كاروان مسلمانان را از كنار اين بركه احتمال داد. در حجة الوداع كه سيل هفتاد هزار نفرى مردم از مدينه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله براى اعمال حج حركت كردند و جمعيت انبوهى كه بين راه افزوده مى شد، از غدير خم عبور كردند.
سه. آغاز پرونده بلند غدير
در همه اين نقاط حساس تاريخى، «غدير خم» فقط به عنوان عبور و يا احتمالاً استراحتى كوتاه مورد استفاده قرار مى گرفت، اما روز سيزدهم ذى حجة سال دهم هجرى، با يك اعلان رسمى «بركه غدير خم» موقعيتى ديگرگونه يافت و پرونده جديدى براى خود در تاريخ اسلام باز كرد و از ميان بركه هاى جهان امتياز خاصى يافت.
اگر چه از مدينه به پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شده بود كه اين سفر براى اعلان حج و ولايت است؛ اما با پايان اعمال حج هنوز خبرى درباره مسئله ولايت نازل نشده بود. اعمال حج پايان يافته، و مردم - كه سال هاست بر اثر تسلط كفار از ديدار كعبه محروم
ص: 341
مانده اند - اكنون پس از فتح مكه و كوتاهى دست كفار از بيت خداوند، مى خواهند چند روزى كعبه را زيارت كنند و بر گرد آن طواف نمايند، اما خداى كعبه دستور ديگرى دارد.
جبرئيل نازل مى شود و «غدير خم» را نشان رسول صلى الله عليه و آله مى دهد، و فرمان خدا را ابلاغ مى كند كه فردا همه بايد از مكه خارج شوند و تا غدير خم بروند و در آنجا براى امرى مهم توقف نمايند.
بلال حبشى به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان مردم ندا داد: فردا كسى جز معلولان نبايد بماند و همه بايد در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.
چهار. حركت به سوى سرزمين اعتقاد
مكه در تعجب فرو مى رود ! چرا آن امر مهم در كنار بيت خداوند اعلام نمى شود ؟ براى چه در بيابان و از چه رو در غدير خم ؟ ! كسى نيست كه متوجه اهميت برنامه نشود.
اين است كه دوازده هزار نفر از اهل يمن كه مسيرشان به سمت جنوب بود همراه پنج هزار نفر از اهل مكه راه شمال را به سمت غدير در پيش مى گيرند.
اكنون جغرافياى اسلام براى يافتن نقطه اى حساس بر روى كره خاكى در حركت است. چهار روز راه در پيش است و از «سَيْرَف» و «مَرّ الظهران» و «عسفان» عبور مى كنند تا به «قُدَيْد» مى رسند كه تا غدير فاصله كمى دارد. در آنجا پيشواز غدير آغاز مى شود.
از «قُديد» تا «غدير خم» جبرئيل سه بار نازل مى شود و اين دستور را نازل مى كند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .(1)
ص: 342
پنج. چرا غدير انتخاب شد ؟
كاروان به غدير نزديك تر مى شود. غدير كجاست ؟ عرض و طول آن، حدود شمالى و جنوبى و شرقى و غربى آن، امكانات آن، موقعيت استراتژيك آن كدام است ؟ اينجا چه خصوصيتى دارد كه خداوند تبارك و تعالى آن را انتخاب كرده و تأكيد بر اعلان ولايت در آنجا نموده است ؟
موقعيت حساس اين بركه از آن جهت است كه جاده بعد از آن در سمت مدينه، به جحفه مى رسد كه تقاطع راه هاست. جاده اى كه از مكه تا غدير را از كنار دريا پيموده در جحفه تقسيم مى شود. راهى به سوى مدينه به شرق مايل مى شود. راهى به سمت شمال از كنار دريا تا شام مى رود. راه ديگرى از غرب به دريا مى رسد تا با كشتى به مصر و ساير مناطق آفريقا برود.
اگر چه مسلمانان آن روز اكثرا از سوى مدينه آمده بودند، ولى انتخاب غدير قبل از اين تقاطع حساس در آينده هاى تاريخ كه كاروان ها همين مسير را طى مى كردند، براى هميشه يادآور مراسمى بود كه در هجدهم ذى الحجه در آنجا انجام گرفت، يعنى قبل آنكه كاروان ها متفرق شوند غدير را - كه يادآور آن روز مقدس بود - زيارت مى كردند.
2 - كاروان اسلام در غدير
اشاره
ساعتى به ظهر مانده كاروان به غدير خم نزديك شد. عده اى از منافقين كه متوجه برنامه بودند بر سرعت خود افزودند و بعضى خود را تا جحفه رساندند كه بگويند ما عبور كرده بوديم و در مراسم حاضر نشديم.
يك. كاروان حجاج در نزديكى غدير
اما پيامبر صلى الله عليه و آله - به دستور مستقيم الهى - با رسيدن به غدير سه كار انجام داد:
اولاً دستور داد منادى ندا دهد كه همه در غدير خم متوقف شوند. ثانيا عده اى را مأمور كرد كه سر تا سر قافله را كنترل كنند و آنان را كه پيشتر رفته اند باز گردانند
ص: 343
چراغ هدايتى به يادگار گذاشت. نگاهى به نقطه نقطه اين سرزمين يادآور خاطره هايى از آن ايام ثلاثه است، كه هر كدام به تنهايى جغرافياى اعتقاد ما نيز هست.
اگر جايگاه منبر بازسازى شود در زير درختان پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهيم ديد كه عمامه خود را - كه سحاب نام داشت - به معناى اعلام جانشينى در برابر مردم بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام مى بندد. ازدحام مردم را پس از سخنرانى خواهيم ديد كه سعى مى كنند خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام نزديك تر كنند، و تبريك و تهنيت بگويند و با ايشان مصافحه كنند. فريادهاى شعفِ جمعيت شكوه و عظمت عجيبى را بر وادى غدير حاكم ساخته است.
اگر گوش جان فرا دهيم صداى منادى پيامبر صلى الله عليه و آله را مى شنويم كه در بين مردم اين خلاصه غدير را تكرار مى كند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
دو. براى بيعت صف كشيدند
اگر با چشم دل بنگريم مراسم بيعت تماشايى است كه توقف سه روزه براى آن است. زير درختان در كنار بركه دو خيمه را خواهيم ديد كه به دستور خاص پيامبر صلى الله عليه و آله برپا شده است. در يكى خود حضرت و در ديگرى اميرالمؤمنين عليه السلام جلوس فرموده اند. راستى عجب مناظر به ياد ماندنى !
مردم براى بيعت صف كشيده اند، صفى كه بايد يكصد و بيست هزار نفر در آن به نوبت بايستند و هر يك شخصا بيعت نمايند. اين مراسم تا آن روز سابقه نداشت و مردم لحظه لحظه آن را دنبال مى كردند.
ابتدا وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند و با حضرت بر سر پيمان ولايت علوى دست بيعت مى دادند. آنگاه از خيمه حضرت خارج مى شدند و وارد خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام مى شدند و با ادب «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مى گفتند و بر سر پايدارى در اين ولايت و دفاع از آن، دست بيعت مى دادند.
ص: 349
كِى از خاطره بازديد كنندگان بيابان غدير محو خواهد شد كه ابوبكر و عمر در همين خيمه ها با پيامبر و على عليهماالسلام دست بيعت دادند و «أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ» گفتند و پرسيدند: آيا اين برنامه از طرف خداست يا نه ! ! ! و پيامبر صلى الله عليه و آله با تعجب فرمود: آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود ؟ ! و با اين همه بساط سقيفه را همانان بر پا كردند، و پايه گذار ضديت با ولايت على عليه السلام تا ابد شدند.
سه. بيعت بانوان در غدير
منظره ديگرى كه در جغرافياى غدير ثبت شد بيعت زنان بود. بانوى بانوان جهان حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از حاضرين اين بيعت بود، كه بعد از دو ماه و اندى آن را به ياد همه آورد و در گير و دار سقيفه خاطر نشان ساخت.
همسران پيامبر صلى الله عليه و آله از جمله عايشه و حفصه نيز از حاضران اين بيعت بودند كه با آن حجت عظيم كه بر آنان تمام شد چنان نقشى را در سقيفه ايفا كردند.
شكل خاص بيعت زنان فراموش نشدنى و يادآور حرمت و حجاب زنان در ولايت علوى بود. طشتى پر از آب، پرده اى در وسط آن، دست اميرالمؤمنين عليه السلام داخل آب در يك سوى پرده، دست بانوان در سوى ديگر پرده در آب، همه حاكى از آن است كه حتى در چنين امر عظيمى بايد بيعت از پشت پرده باشد كه نه تنها دست در دست بيعت كننده قرار نمى گيرد، بلكه پرده اى زده مى شود تا يكديگر را نبينند.
چهار. ملائكه در غدير
گشت و گذارى در وادى غدير، اولين شعر زيباى غدير را به گوش ما مى رساند، كه حسّان بن ثابت آن را سروده و از فراز بلندى به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى مردم مى خواند.
در حاشيه اين سرزمين خاطره عجيبى خود نمايى مى كند. مردم امين وحى الهى جبرئيل را به صورت مردى خوشرو مى بينند كه مى گويد: پيامبر براى على پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند.
ص: 350
راستى جا دارد سه روز در غدير بمانيم و همه آن وقايع را جلو ديدگان آوريم و از ياد آنها لذت ببريم.
پنج. مباهله در غدير
پايان روز سوم نوبت ديدن اصحاب فيل بود كه با سنگ آسمانى نابود شدند ! نوبت مباهله در غدير بود كه خدا به عنوان شاهد غدير معجزه نشان داد.
زير درختان، كنار خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله دوازده نفر پس از آن مراسم تاريخى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده اند و حارث فهرى سركرده آنان مى پرسد: آيا اينكه گفتى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، از جانب پروردگار بود يا از نزد خود گفتى ؟ !
و پيامبر صلى الله عليه و آله را مى بينيم كه در پاسخ او مى گويد: خداوند به من وحى كرده و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمى كنم.
و حارث به مباهله فرا مى خواند: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
و خداوند را مى بينيم كه در برابر ديدگان آن جمعيت عظيم سنگى از آسمان بر سر حارث مى فرستد و او را نقش زمين مى كند، و با نزول آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» بر همه ثابت مى كند كه غدير الهى است.
و پيامبر صلى الله عليه و آله را مى بينيم كه به مردم مى فرمايد: شنيديد ؟ ! ديديد ؟ ! يعنى سزاى منكر ولايت على عليه السلام اين است.
5 - ناگفته هاى پنهان غدير
اشاره
ديدار كننده از وادى غدير با شنيدن اين فراز از وقايع آن روز احساس ديگرى از درون خود مى يابد، كه گويا آن روزها ماجراهاى ديگرى هم جريان داشته است. وقايع و ماجراهايى كه جا دارد در اين جغرافياى تاريخى به جستجوى آنها نيز بپردازيم:
ص: 351
يك. فرياد شيطان در غدير
اگر چشم دل باز باشد ابليس را خواهد ديد كه در روز غدير از شدت غيظ فرياد مى كشد. شياطين از او علت را مى پرسند و او مى گويد: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به سرانجام رسد هرگز كسى خدا را معصيت نخواهد كرد. آنان به التماس مى گويند: تو بودى كه آدم را گمراه كردى، اكنون نيز دست به كار شو ! او هم وعده مى دهد كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آرام ننشيند و با كمك منافقان تمام تلاش خود را براى شكستن پيمان ولايت به كار گيرد.
دو. منافقين در غدير
ابليس را در اين سوى غدير رها مى كنيم و سراغى از منافقين مى گيريم كه سخت در تلاشند. درختان و بركه و چشمه غدير و تك تك ريگ هاى آن وادى براى ما شهادت خواهند داد كه آن روز و در برابر منبر پيامبر صلى الله عليه و آله كدام چشمان خيانتكارى غيظ خود را فرو مى دادند.
آنان كه در مكه براى غصب خلافت همپيمان شده و «صحيفه ملعونه» را امضا كرده بودند، اكنون در ميان جمعيت نيروهاى خود را از ميان منافق صفتان انتخاب مى كردند. آنان هنگام سخنرانى با نگاه هاى اعتراض گونه خود و هنگام بيعت با اعتراضات صريحشان، زهر خويش را بر عسل مصفاى غدير مى ريختند.
اكنون كه غدير را انجام شده مى بينند فتنه هاى جديدى در سر مى پرورانند: قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام قبل از رسيدن به مدينه ! خدايا اين بركه چه اسرارى در خود نهفته دارد ؟ به روى شيرين آن لبخند بزنيم يا براى روى تلخ آن اشك بريزيم. عجيب است كه بعد از اين همه، نقشه مى كشند كه در راه پيامبر صلى الله عليه و آله را به قتل برسانند و يا اگر نتوانستند على عليه السلام را ! !
آرى، بالاخره مراسم سه روزه غدير پايان مى پذيرد، و كاروان صد و بيست هزار نفرى حجة الوداع با غدير وداع مى كنند، و جز اندكى در دل هم با غدير خداحافظى مى كنند ! !
ص: 352
سه. قله «هَرشى» ادامه جغرافياى غدير
جغرافياى غدير اما هنوز گسترده مى شود و تا «هَرشى» در 20 كيلومتر بعد از غدير ادامه مى يابد. اين نام چه ارتباطى با غدير دارد و كجاست ؟ همان كوهى است كه مى خواستند بر فراز آن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را و در پاى آن نقشه قتل على صلى الله عليه و آله اجرا كنند ! چه كسانى ؟ همانان كه بعد از رحلتش خلافت را غصب كردند !
پس بياييد بعد از ديدار غدير سرى هم به قله هَرشى بزنيم و خاطره تلخ آن شب را مرور كنيم. در تاريكى، اكثريت كاروان مجبورند كوه را دور بزنند چون اينگونه براى شتران آسان تر است، اما پيامبر صلى الله عليه و آله و عده اى ديگر از كوه بالا مى روند تا با عبور از قله آن در سوى ديگر كوه زودتر پايين آيند و راه نزديك شود.
چشمان نافذى همچون حذيفه مى خواهد كه ببيند چهارده نفر زودتر از پيامبر صلى الله عليه و آله سربالايى كوه را در پيش گرفته به سرعت سمت قله را نشانه رفته اند. كمى بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله حركت مى كند و عده اى از قافله همراه مى شوند، ولى سربالايى تند كوه حركت شتران را كُند مى كند و قافله عقب مى ماند.
افسار شتر پيامبر صلى الله عليه و آله در دست حذيفه است و عمار از پشت سر شتر را راهنمايى مى كند و سريع تر به قله مى رسند. كسى جز پيامبر صلى الله عليه و آله نمى داند و نمى بيند كه در دو سوى گردنه چهارده نفر با شمشيرهاى آخته آماده اند و ظرف هاى پر از شن را در ابتداى سراشيبى نگه داشته اند تا با عبور شتر پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را رها كنند و با وحشت و سقوط شتر، جان پيامبر صلى الله عليه و آله به خطر افتد.
چهار. «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حافظ پيامبر صلى الله عليه و آله
چهار. «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1) حافظ پيامبر صلى الله عليه و آله
اگر از هَرشى بازديد كرديد از كوه بپرسيد: آن چهارده نفر چه كسانى بودند كه با رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله به قله، ظرف هاى پر از شن و سنگ هاى بزرگ را به طرف شتر آن حضرت رها كردند ؟
ص: 353
نداى «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حافظ رسول صلى الله عليه و آله بود. با يك اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله شتر متوقف شد و سنگ ها رد شدند و به سمت پايين كوه رفتند، اما منافقين با شمشير حمله كردند. حذيفه و عمار كه خطر را دريافته بودند شمشير بر كشيده حمله كردند و آنان را فرارى دادند.
اى كاش حاضر بوديم در لحظاتى بعد از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره اى فضاى تاريك نيمه شب را روشن ساخت، و چهره هاى منحوس آنان را كه در پشت صخره ها پنهان شده بودند به حذيفه و عمار نشان داد: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه.
واقعا اين جغرافياى صِرف نيست، كه تاريخ اعتقاد ماست. در همين كوه و دشت هاى غدير است كه هم آينده اعتقادمان را بنا كرده ايم و هم دشمنان دين و دنيا و آخرتمان را شناخته ايم، و از اين جغرافياى تاريخى زير بناى فكرى خود را بنيان نهاده ايم.
6 - جغرافياى غدير در چهارده قرن
اشاره
آن روزها گذشت، اما مسجد غدير در كنار بركه و چشمه و درختان بر جاى ماند. مسافران مكه در ايام حج و غير آن از جاده اى عبور مى كردند كه غدير خم بر سر راهشان بود. در آنجا ياد آن روز بزرگ در دل ها زنده مى شد و در مسجد آن نمازى به جاى مى آوردند و در آب بركه سر و رويى صفا مى دادند و «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را زمزمه مى كردند.
يك. اولين خرابى مسجد غدير به دست سقيفه
اين مسجد خارى در چشم دشمنان بود كه به عنوان شاهدى زنده از ولايت على عليه السلام در قلب بيابان مى درخشيد، و پيداست كه دشمنان هرگز چشم ديدن چنين بناى اعتقادى - تاريخى را نداشتند.
ص: 354
در زمان امام كاظم عليه السلام نيز مسجد غدير را آباد مى بينيم و حضرت به اصحابشان دستور نماز در آن مسجد را مى داد، و تصريح مى فرمود كه پدرم نيز چنين دستورى را به اصحابش مى داد.
چهار. غدير خم از غيبت صغرى تا قرن چهاردهم
پيداست غدير خم به گونه اى جاى خود را در جغرافياى اسلام باز كرده كه ديگر ظالمان جرئت خراب كردن آن را نداشته اند و صفحات تاريخ همچنان حكايت از حفظ مسجد غدير دارد، تا آغاز غيبت صغرى (سال 260 ق) كه على بن مهزيار اهوازى در سفرى كه به اشتياق ديدار امام زمان عليه السلام عازم مكه است در غدير پياده مى شود و در مسجد آنجا به مناجات مى پردازد.
پس از آن شيخ صدوق (م 381 ق) را مى بينيم كه تصريح به بقاى مسجد غدير در زمان خود مى نمايد، و بر استحباب نماز در آنجا تأكيد مى كند.
بعد از او شيخ طوسى (م 460 ق) به مسجد غدير در زمان خود اشاره مى كند.
قاضى ابن برّاج (م 481 ق) به بقاى مسجد غدير تا زمان خود تصريح كرده است.
پس از او ابن حمزه (م 560 ق) به اين مطلب تصريح مى كند.
پس از آن ابن ادريس حلى (م 598 ق) بقاى مسجد غدير در زمان خود را يادآور شده است.
بعد از او علامه حلى (م 726 ق) اين مطلب را خاطر نشان كرده است.
تا زمان شهيد اول (م 768 ق) كه مى گويد: ديوارهاى اين مسجد تا امروز باقى است.
بعد از آن شيخ يوسف بحرانى (م 1186 ق) را مى بينيم كه به وجود مسجد غدير در زمان خود تصريح مى كند.
ص: 356
دو. اكتشاف جغرافيايى غدير در قرن پانزدهم
خوشبختانه دو محقق شناخته شده از كشور عربستان اقدام به شناسايى غدير نموده اند. اين دو محقق نتيجه تحقيق خود را به طور مستند و به صورت كتابى منتشر ساخته اند.
يكى جغرافيدانى از اهل سنت به نام عاتق بن غيث بلادى است كه اهل بلاديه در نزديكى غدير است. او از طرف دولت عربستان مأمور به شناسايى مسير هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله شده و در اين راه به غدير خم رسيده و به شناسايى دقيق آن پرداخته است. او در سال هاى 1393 و 1396 قمرى در دو نوبت شخصا به آن منطقه سفر كرده و به تحقيق از اهالى آنجا پرداخته و جزئيات جغرافيايى منطقه را به صورت دقيقى ثبت كرده است.
ديگرى علامه دكتر شيخ عبدالهادى فَضلى از علماى شيعه منطقه شرقى عربستان است، كه در سال هاى 1402 و 1409 قمرى شخصا دو سفر اكتشافى به منطقه غدير داشته و با توجه به منابع تاريخى اقدام به شناسايى دقيق محدوده منطقه غدير و بركه و چشمه آن با تحقيقات محلى نموده است.
مهم اين است كه تحقيقات اين دو محقق - با آنكه جدا از هم صورت گرفته - نتايج يكسانى داشته و سخن هر دو در شناسايى غدير يكى است.
اين نتيجه به ما اطمينان مى دهد كه بركه غدير هم اكنون پا برجاست و چشمه غدير نيز مى جوشد و آب آن به سمت بركه مى آيد و در آن مى ريزد و جغرافياى غدير خم با زمان پيامبر صلى الله عليه و آله تغيير زيادى نكرده است.
گام ديگر، بناى مجدد مسجد غدير است كه اميدواريم در آينده اى نزديك تحقق پذيرد؛ و بار ديگر حاجيان در مسير رفت و برگشت در مسجد غدير توقفى كنند و از بركه آن روح و جان خويش را صفايى دهند.
ص: 358
ارتباط جغرافى غدير با تاريخ اسلام
سابقه اين بركه با تاريخ اسلام را مى توان از روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با مال التجاره حضرت خديجه به شام مى رفت جستجو كرد؛ ولى تصريحى به اين مطلب در تاريخ نيامده است.
اولين ارتباط اين بركه با اسلام در هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله است كه حضرت در مسير خود به مدينه از همين غدير عبور كرده است. فرداى ليلة المبيت هم كه اميرالمؤمنين عليه السلام چهار بانو به نام فاطمه را به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله همراهى كرد و آنان را به مدينه آورد، مسير آن حضرت و فاطمه زهرا عليهاالسلام از غدير خم بود.
بعد از آن در صلح حديبيه و فتح مكه مى توان عبور كاروان مسلمانان را از كنار اين بركه احتمال داد. در حجة الوداع كه سيل هفتاد هزار نفرى مردم از مدينه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله براى اعمال حج حركت كردند و جمعيت انبوهى كه بين راه افزوده مى شد، از غدير خم عبور كردند.
توصيف جغرافيايى غدير خمّ
اشاره
توصيف جغرافيايى غدير خمّ(1)
منطقه غدير خم در مسير سيلاب هايى واقع شده كه پس از عبور از غدير به جحفه مى رسد، و سپس تا درياى سرخ ادامه پيدا مى كند. اين وادى يا سيلاب، سيل هاى ساليانه را به دريا مى ريزد. چنين مسيرهايى را به زبان عربى «وادى» مى گويند.
بنا بر اين، در توصيف جغرافيايى غدير مى توانيم بگوئيم: وادى جحفه مسير سيلى است كه به دريا مى ريزد. در اين مسير آبگيرى طبيعى بوجود آمده كه پس از عبور سيل، آب هاى باقيمانده در آن جمع مى شوند، و به چنين گودال ها و آبگيرهايى در عرب «غدير» مى گويند.
ص: 359
در مناطق مختلف غديرهاى زيادى در مسير سيل ها وجود دارد كه با نامگذارى از يكديگر شناخته مى شوند. اين غدير هم براى شناخته شدن از غديرهاى ديگر بنام «خُمّ» نامگذارى شده است.
نام غدير خم در طول چهارده قرن تغيير نيافته و در كتاب هاى جغرافيايى و تاريخى و لغت مربوط به قرون مختلف همين نام را براى اين مكان معين مى بينيم كه موقعيت دقيق آن را هم تعيين كرده اند و فواصل آن را از چهار جهت به صراحت گفته اند.(1)
با توجه به اينكه يك منطقه جغرافيايى را به مناسبت هاى مختلف با نام هاى متفاوت ياد مى كنند، لذا غدير خم هم در تاريخ با نام هاى مناطقى كه از نظر جغرافيايى از آن حساب مى شود نام برده شده است.
در مواردى به عنوان «جحفه» از آن ياد شده، بدان جهت كه غدير خم در وادى جحفه قرار دارد. در مواردى «خرّار» گفته شده كه نام مسير سيل از غدير تا جحفه است كه سيل را به آنجا مى ريزد. در مواردى با نام «غُرَبة» ياد مى شود و اين به مناسبت همجوارى غدير با اين منطقه است و هر دو در يك وادى قرار دارند.
با توجه به اينكه موقعيت غدير و جحفه به صورت از شرق به غرب در مسير سيل است و هر چه به سمت دريا پيش مى رود مسير سيل وسيع تر مى شود و كسانى كه در صدد تعيين فاصله جحفه تا غدير بوده اند از زاويه هاى مختلفى مسافت را اندازه گرفته اند، لذا فاصله آن تا جحفه را گاهى سه مايل و گاهى دو مايل تعيين كرده اند.
«غُرَبَة» نيز به ضمّ غين و فتح راء و باء چنانكه بلادى در معجم خود گفته، اسمى است كه مردم منطقه هم اكنون به اين نام از غدير ياد مى كنند. بلادى نيز مى گويد: غدير
ص: 360
ج. كنار آبگير نيز درختان صحرايى كهنسالى بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سايه آنها سخنرانى فرموده است. اين درختان نيز در اثر عمر زياد خشكيده و سيل نيز در از بين رفتن آنها مؤثر بوده است.
د. خود آبگير نيز از نظر عمق و عرض و طول در ساليان متمادى كه سيل از روى آن عبور كرده تغييرات زيادى به خود ديده، ولى محل اصلى آن تغييرى نكرده است و در طول تاريخ تا امروز به عنوان غدير خم محلى معروف بوده است.
2 - توصيف تفصيلى غدير
اشاره
در تاريخ صورت كاملى از غدير ترسيم شده، كه به خوبى اين سرزمين قابل شناسايى است:
يك. چشمه غدير
در لسان العرب مى گويد: ابن اثير گفته است: غدير موضعى بين مكه و مدينه است. چشمه اى كه آنجاست در آن مى ريزد.(1)
در معجم و الروض المعطار مى گويد: در اين غدير آب چشمه اى مى ريزد.(2)
در معجم البلدان مى گويد: خمّ موضعى است كه چشمه اى در آن مى ريزد.(3)
اسدى مى گويد: در سه مايلى جحفه در كنار چشمه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله است و بين مسجد و چشمه درختانى قرار دارد. اينجا همان غدير خم است.(4)
عياض مى گويد: غدير بركه اى است كه چشمه اى در آن مى ريزد، و بين بركه و چشمه، مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله است.(5)
ص: 362
بكرى مى گويد: بين غدير و چشمه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله است.(1)
حموى مى گويد: صاحب مشارق گفته است: خم موضعى است كه چشمه اى در آن مى ريزد، و بين غدير و چشمه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله است.(2)
هفت. سكونت
حموى از حازمى نقل كرده كه «اين وادى به وخامت موصوف است» . منظور از وخامت غير قابل سكنى بودن آن است؛ ولى حموى از عرّام نقل كرده كه در اين منطقه عده اى از قبيله خزاعه و كنانه زندگى مى كنند ولى بسيار كم اند.(3)
جغرافيدان عربستان عاتق بن غيث بلادى، سه دليل ذكر مى كند كه در اين مكان سكونت جمعى از مردم به صورت شهر يا روستاى مهمى بر قرار بوده است:
اول: چشمه غدير، كه يكى از اهالى بلاديه در گذشته نه چندان دور اقدام به حفر مجدد آن براى وفور آب نموده است. بايد توجه داشت كه در حجاز بودنِ يك چشمه مساوى با برقرارى يك روستاست. آثار باقى مانده نشان مى دهد كه در اين مكان آبادى بوده، كه ساختمان هاى آن از سنگ بنا شده بوده و حصارى داشته است.
دوم: زمين هاى اطراف غدير همه كوهپايه اى و مايل به دشت هستند و تا آنجا كه اهل منطقه نقل مى كنند سراسر آن را نخلستان پوشانده بوده است. اين آبادى مى تواند دليلى بر وجود عده اى به عنوان سكونت در آنجا باشد.
سوم: بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام فرزندان صحابه و انصار و قريش در دشت هاى حجاز متفرق شدند و براى خود باغ ها و آبادى هايى ساختند كه به صراحت تاريخ مناطق اطراف غدير خم از آن مناطق است.
ص: 365
با توجه به اينكه در مناطق دور دست تر از غدير آبادى هايى در كنار آب ها به وجود آمده، استبعادى ندارد در اين غدير هم وطن كرده باشند و اطراف آن را آباد نموده باشند، چرا كه هم به جاده و آبادى هاى ديگر نزديك تر است و هم سابقه حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا ثابت بوده است.
اين سه دليل ثابت مى كند كه سرزمين غدير خم كه امروزه فقط چند چادرنشين به طور پراكنده در اين سو و آن سويش خيمه زده اند، روزگارى شهر يا روستاى آبادى بوده است.
از نظر شيعه دليل ديگرى موارد فوق را تأييد مى كند و آن صراحت تاريخ به وجود مسجد غدير در آنجاست. قرائن مذكور نيز مؤيدى قوى بر وجود مسجد غدير است كه طبعا به خاطر عبور حجاج زمينه سكونت نيز در آنجا فراهم بوده است.(1)
توصيف جغرافياى جحفه
جحفه محل ميقات اهل مصر و شام بود، اگر به مدينه نروند. فاصله جحفه تا مدينه شش منزل، و فاصله جحفه تا غدير دو مايل است.(1) بر اساس مشاهده هاى اخير و بازديد از مكان غدير، روشن شده است كه فاصله مكه تا جحفه با جاده كنونى حدود 180 كيلومتر است.(2)
2 - غدير در جحفه
اكثريت قائلند كه غدير در جحفه است، و منظورشان اين است كه غدير خم در وادى جحفه قرار دارد.
در اين موارد منظور از جحفه «وادى جحفه» است، نه روستاى جحفه كه ميقات است. دليل اين مطلب مسافتى است كه بين جحفه و غدير خم تعيين مى كنند، و معنايش مغايرت جحفه با غدير خم است، كه فاصله بين آن دو در نظر گرفته مى شود.
دليل ديگر اينكه وادى جحفه از غدير آغاز مى شود و به درياى سرخ منتهى مى گردد و غدير جزئى از وادى جحفه مى شود. بنا بر اين، معنى ندارد بين آنجا و وادى جحفه كه جزء آن است مسافت تعيين گردد.
مطلبى كه فقط حميرى در الروض المعطار گفته تعيين محل غدير بين جحفه و عسفان است كه مى گويد: بين جحفه و عُسفان غدير خم است.(3)
ص: 367
مايل تعيين كرده است.(1) فيروزآبادى فاصله را سه مايل تعيين كرده است.(2) نصر و عرّام فاصله را يك مايل گفته اند.(3)
اين اختلاف فاصله از يك مايل تا سه مايل به خاطر جاده هاى مختلفى است كه بين غدير و جحفه وجود دارد، به خصوص آنكه وادى جحفه بعد از غدير رفته رفته پهن تر مى شود تا به جحفه و بعد از آن به دريا مى رسد.
ممكن است در موردى از كنار كوه ها اندازه گيرى شده باشد كه نزديك تر است و يك مايل گفته شده، و در موردى از وسط وادى طى طريق شده و دو مايل گفته شده، و در موردى از حاشيه وادى اندازه گيرى شده و سه مايل تعيين شده است.
موقعيت كنونى غدير
اشاره
موقعيت كنونى غدير(4)
شرائط جغرافيايى غدير كه قبل از تقاطع جاده ها در جحفه و پيش از تفرق قبايل بوده است. همچنين توقف سه روزه در بيابانى داغ و شرائط زمانى حجة الوداع كه پس از ايام حج و عظيم ترين اجتماع مسلمانان تا آن روز بود.
هم اكنون غدير به صورت بيابانى است كه در آن آبگيرى و چشمه آبى است و محل مسجد - كه اكنون اثرى از آن نيست - بين چشمه و آبگير بوده است. اين منطقه در حدود 200 كيلومترى مكه در نزديكى شهر «رابغ» در كنار روستاى جحفه كه ميقات حجاج است قرار دارد و هم اكنون به نام «غدير» شناخته مى شود و مردم منطقه به خوبى از محل دقيق و نام آن آگاهند و مى دانند كه شيعيان هر از چندگاهى براى يافتن آن به منطقه مى آيند و پرس و جو مى كنند.(5)
ص: 369
راه رسيدن به وادى غدير هم اكنون از دو طريق است:
1 - راه حجفه
از كنار فرودگاه رابغ تا اول روستاى جحفه، سپس 5 كيلومتر به سمت شمال در ريگزار تا قصر عليا، سپس 2 كيلومتر در سمت راست جاده با عبور از تپه هاى شنى، سپس بيابانى كوتاه، از بيابان به سمت راست جاده وادى غدير است. فاصله غدير نسبت به ميقات جحفه از سمت طلوع آفتاب 8 كيلومتر است.
در واقع اين مسير از تقاطع جحفه كنار فرودگاه رابغ آغاز مى شود و نُه كيلومتر به صورت آسفالت تا اول روستاى قديمى جحفه طى مى كند كه در آنجا مسجد بزرگى به جاى مسجد قديمى حجاج ساخته شده است. سپس جاده از طرف شمال به وسط سنگ ها و ريگ هايى سدّ مانند مى رسد و تا قصر عليا كه حد پايانى روستاى ميقات است به مسافت 5 كيلومتر ادامه مى يابد.
از آنجا جاده به سمت راست منحرف مى شود و تا دو كيلومتر تپه هايى از سنگ و ريگ و بيابانى كوتاه است. سپس از بيابان به سمت راست جاده پايين مى آيد كه وادى غدير است.
2 - راه رابغ
راه ديگر غدير از تقاطع جاده عمومى مكه - مدينه با شهر رابغ آغاز مى شود كه علامت راهنمايى قرار دارد. اين راه نسبت به كسى كه از مكه مى آيد در سمت راست جاده است و از كنار خانه هاى سيمانى و گلى كه اعراب منطقه ساكن آن هستند مى گذرد.
سپس از جاده قديمى آسفالته بالا مى رود و به سمت چپ منحرف مى شود و اين همان جاده عمومى قديم است كه بقاياى آن از پشت فرودگاه رابغ آغاز مى شود.
بعد از بيست كيلومتر در سمت راست، جاده فرعى كه به غدير مى رسد جدا شده و مسافت آن از رابغ تا غدير 26 كيلومتر است.
ص: 370
در واقع از تقاطع جاده مكه - مدينه - رابغ به سمت مكه در طرف چپ جاده 10 كيلومتر، سپس به سمت راست، جاده فرعى به طرف غدير است كه فاصله آن از جنوب شرقى تا رابغ 26 كيلومتر است.
بنابر آنچه گفته شد غدير خم از ميقات جحفه در سمت طلوع آفتاب حدود 8 كيلومتر و از جنوب شرقى رابغ حدود 26 كيلومتر فاصله دارد.
به اميد آنكه با ظهور صاحب غدير حضرت مهدى عليه السلام، منطقه زيبا و روح انگيز غدير بار ديگر احيا شود، و بين آبگير و چشمه آن مسجد با شكوهى بنا شود و محل منبر و خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله با ترسيم كاملى از آن واقعه عظيم در آنجا مورد بازديد جهانيان قرار گيرد.
غدير جايگاهى مناسب براى سخنرانى
اشاره
غدير جايگاهى مناسب براى سخنرانى(1)
سخنرانى تاريخى درباره اعلان ولايت امامان مى توانست در مدينه انجام شود، همان گونه كه در مكه يا عرفات يا مشعر يا مِنا امكانِ اجرا داشت.
جاى دقت دارد كه چرا اين موقعيت هاى مكانى براى خطبه غدير در نظر گرفته نشد و بركه اى در ميان بيابان براى آن تعيين شد.
از جهاتى كه در انتخاب سرزمين غدير خم مى توان به آن اشاره كرد، وجود پنج درخت كهنسال مانند چنار در كنار بركه در يك ستون بود كه از شرق به غرب روييده بودند.
اين درختان با سايه بلندشان - اگر چه براى صد و بيست هزار نفر مكفى نبودولى مى توانست سايبان خوبى براى جايگاه سخنرانى و خيمه هاى بيعت باشد و عظمتى خاص و جلوه اى زيبا بدان ببخشد.
ص: 371
تحليل جغرافياى غدير
اشاره
تحليل جغرافياى غدير(1)
معرفى جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه نيز امكان پذير بود. در بين راه مدينه تا مكه قبل از اعمال حج هم ممكن بود. در مسجدالحرام كه مكانى مقدس در نظر همگان بود نيز امكان داشت. در ايام سه روزه حج در عرفات و مشعر و منى هم ممكن بود.
با همه اين شرايطِ مكانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اختيار داشت، مصالح بسيارى اقتضا مى كرد كه اين برنامه مهم در محل از پيش تعيين شده اى بين مكه و مدينه باشد. حضرت براى توقف، منطقه غدير را در مكه انتخاب كرد و اين يك فرمان الهى بود. حضرت صريحا اعلام كرد كه پس از خروج از مكه همه بايد در غدير خم براى مسئله اى مهم توقف كنند.(2) اين كيفيت اعلام درباره مكان برنامه از چند جهت جالب توجه است:
1 - غدير مكانى سابقه دار
غدير مكان سابقه دارى بين مكه و مدينه بود كه به خاطر وجود آب و چند درخت كهنسال به عنوان استراحتگاه مسافران در نظر گرفته مى شد، و حتى خود حضرت در راه آمدن به مكه از غدير عبور كردند.
2 - غدير قبل از تقاطع
اين مكان در راه بازگشت از مكه، يك منزل قبل از تقاطع چند جاده در جحفه و محل متفرق شدن جمعيت قرار داشت. با توجه به اينكه در مسير حضرت تا مكه قبايل بين راه كم كم ملحق شدند تا آن جمعيت عظيم پديد آمد، لذا مى بايست قبل از متفرق شدنِ مردم برنامه انجام مى شد.
اين مطلب درباره نسل هاى آينده اى كه با عدد ميليونى حجاج از كشورهاى مختلف از همين مسير عبور خواهند كرد، و به غدير به عنوان يادگار آن روز مى نگرند
ص: 374
اهميت ويژه اى دارد. آنان نيز قبل از تقاطع و محل افتراق، با غدير خم و يادگار تاريخى مكان اعلام ولايت تجديد عهدى مى كنند.
3 - به ياد ماندن توقف در بيابان غدير
اجتماع مردم در مكه آنقدر مهم نبود كه اجتماع يكصد و بيست هزار نفر در بيابان و برپا كردن منبر و سخنرانى مفصل براى آنان و توقف سه روزه در چنان مكانى براى هميشه در خاطره ها مى ماند.
گذشته از اينكه در مكه و يا هر منزلى كه محل استراحتى در آن وجود داشت احتمال شركت نكردن مردم بود، ولى كاروان به صورت يك واحد عظيم - آن هم با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله - به صورت يكپارچه در هر برنامه اى شركت مى كرد.
4 - گرما و غير عادى بودن مكان غدير
گرما و شرايط نامساعد زمين در حالى كه مردم براى سه روز خيمه زدند، و سپس زير آفتاب در برابر منبر جمع شدند و به سخنرانى گوش دادند، همه حالتى غير عادى بود كه خاطره هاى آن روز را بيشتر در اذهان متمركز مى كرد.
«غدير خمّ» و حدود آن نزد جغرافى دانان
«غدير خمّ» و حدود آن نزد جغرافى دانان(1)
«كُراع» به معنى پايان مسيل و انتهاى مسير آب است، و «غُمَيم» نام اين منطقه اى بين مكه و مدينه بوده كه غدير خم در آن واقع شده است. «غدير» به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل، آب در آن باقى مى ماند. «خمّ» نام اين آبگير بوده است. محل «غدير خمّ» در وادى جحفه و به همين نام معروف است.
از سوى ديگر بسيارى از اهل لغت و جغرافى نويسان و تاريخ نگاران محل غدير خم را بين مكه و مدينه دانسته اند.
ص: 375
فيروزآبادى در «قاموس» مى گويد: غدير خم محلى است در مسير سيلى بين حرمين شريفين.(1)
از اين عبارات معلوم مى شود اختلافى درباره اينكه غدير بين مكه و مدينه است وجود ندارد، و بحث بر سر تعيين مكان آن بين اين دو شهر است.
واژه «غدير خمّ»
اشاره
واژه «غدير خمّ»(2)
از مجموع معانى كه در فرهنگ هاى عربى براى «غَدير» و «خُمّ» ذكر كرده اند مى توان تعريف زير را به دست آورد:
الف. غدير
آبگير و محل پست طبيعى زمين است كه آب باران يا سيل در آن جمع مى شود و معمولاً آب آن تا فصل گرما نمى ماند.
جمع كلمه «غدير» به چهار صورت مى آيد: غُدُر، غُدْر، أغدُرَة، غُدْران.(3)
درباره علت نامگذارى «آبگير» به «غدير» - كه صفت مشبهه است - دو جهت ذكر كرده اند:
يك. به معناى اسم مفعول از ماده «مغادرة» يعنى رفتن و باقى گذاشتن است، و منظور آن است كه سيل آبگير را پر مى كند و آن را با آبش رها مى كند و مى رود.
دو. به معناى اسم فاعل از ماده «غدر» يعنى حيله است، و منظور آن است كه آبگير با آب فراوانى كه دارد واردين را مى ترساند و هنگام شدت احتياج آبش تمام مى شود. اين معنى را زبيدى در تأييد شعر كميت، قوى دانسته است.(4)
ص: 377
همچنين كميت بن زيد اسدى مى گويد: وَ يَومَ الدوحِ دوحَ غَديرِ خُمٍّ ... » . كلمه «خُمّ» با ضمّ خاء است.(1)
2 - وادى خُمّ
اين نام «خمّ» از موقعيت جغرافيايىِ اين مكان كه مسير سيل است گرفته شده، و در عربى «مَسيل» را «وادى» مى گويند. حازمى مى گويد: خمّ، مسير سيلى بين مكه و مدينه در نزديكى جحفه است و در آن آبگيرى است. در آنجا پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه خوانده است.(2)
در حديث زيد بن ارقم مى گويد: همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در منزلى كه به آن وادى خم گفته مى شود پياده شديم.(3)
در حديث ديگر زيد بن ارقم مى گويد: همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در منزلى كه به آن غدير خم گفته مى شد پياده شديم و حضرت دستور نماز دادند و هنگام ظهر نماز خواندند ... .(4)
3 - خُمّ
اين نام به عنوان اختصار ذكر مى شود. همدانى مى گويد: مكه و حوزه هاى آن تحت اختيار قريش است، از جمله خُم.(5)
در شعر معن ابن اوس مزنى آمده است: عَفا وَ خَلا مِمَّن عَهِدتَ بِهِ خُمّ ... .
و نيز مجالد همدانى براى رسوا كردن معاويه و عمروعاص مى گويد: وَ لَهُ حُرمَةُ الوِلاءِ عَلَى الناسِ بِخُمٍّ ... .(6)
ص: 379
4 - جُحفة
اين نام را براى غدير از باب نامگذارى جزء به اسم كل آورده اند چرا كه وادى خم جزئى از وادى بزرگ جحفه است.
در حديث عايشه بنت سعد آمده است: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه در روز جحفه مى فرمود ... .(1)
در حديث ديگرى مى گويد: در روز جحفه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه دست على عليه السلام را گرفته مى فرمود ... .(2)
5 - خَرّار
سكونى مى گويد: موضع غدير خم را خرّار مى گويند.(3) اين تعريف با گفته بكرى در معجم توافق دارد كه مى گويد: خرار وادى در حجاز است كه سيل آن به جحفه مى ريزد.(4)
همچنين مى گويد: سيلاب جحفه و غدير يكى است كه همان وادى خرّار است.(5)
كلمه «خرار» به معنى تراكم و ريزش شديد سيل مانند آبشار است.
6 - غَدير
امروزه و در طول تاريخ مردم به عنوان اختصار از اين سرزمين به عنوان «غدير» ياد كرده و مى كنند؛ و به عنوان معروف ترين نام آن شناخته مى شود.
كلمه غدير را به «خُمّ» اضافه مى كنند تا بين آن و غديرهاى ديگر - يعنى آبگيرهاى ديگر - كه در آن منطقه است اشتباه نشود؛ مثل «غدير الاَشطاط» كه در نزديكى عُسفان
ص: 380
است؛ «غدير البِركَة» كه همان بركه زبيد است؛ «غدير البَنات» كه در پايين وادى خماس است؛ «غدير سَلمان» كه در وادى اغراف است؛ و «غدير العَروس» كه آن هم در وادى اعراف است.(1)
لازم به ذكر است كه به غدير خم «غدير جحفه» هم مى گويند، چنانكه در حديث زيد بن ارقم آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع آمد تا در غدير جحفه بين مكه و مدينه پياده شد.(2)
7 - غُرَبَة
به ضم غين و فتح راء و باء چنانكه بلادى در معجم خود گفته، اسمى است كه مردم منطقه هم اكنون به اين نام از غدير ياد مى كنند.(3)
بلادى مى گويد: غدير خم امروزه به نام غربه شناخته مى شود، و آن آبگيرى است كه كنار آن تعداد كمى درخت خرماست. در منطقه بلاديّه غدير در 8 كيلومترى شرق جحفه قرار مى گيرد.(4)
حموى مى گويد: صاحب مشارق گفته است: خمّ موضعى است كه چشمه اى در آن مى ريزد، و بين غدير و چشمه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله است.(1)
3 - سكونت
اشاره
حموى از حازمى نقل كرده كه «اين وادى به وخامت موصوف است» . منظور از وخامت غير قابل سكنى بودن آن است؛ ولى حموى از عرّام نقل كرده كه در اين منطقه عده اى از قبيله خزاعه و كنانه زندگى مى كنند ولى بسيار كم اند.(2)
جغرافيدان عربستان عاتق بن غيث بلادى، سه دليل ذكر مى كند كه در اين مكان سكونت جمعى از مردم به صورت شهر يا روستاى مهمى بر قرار بوده است:
دليل اول
چشمه غدير، كه يكى از اهالى بلاديه در گذشته نه چندان دور اقدام به حفر مجدد آن براى وفور آب نموده است. بايد توجه داشت كه در حجاز بودنِ يك چشمه مساوى با برقرارى يك روستاست. آثار باقى مانده نشان مى دهد كه در اين مكان آبادى بوده كه ساختمان هاى آن از سنگ بنا شده بوده و حصارى داشته است.
دليل دوم
زمين هاى اطراف غدير همه كوهپايه اى و مايل به دشت هستند و تا آنجا كه اهل منطقه نقل مى كنند سراسر آن را نخلستان پوشانده بوده است. اين آبادى مى تواند دليلى بر وجود عده اى به عنوان سكونت در آنجا باشد.
دليل سوم
بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام فرزندان صحابه و انصار و قريش در دشت هاى حجاز متفرق شدند و براى خود باغ ها و آبادى هايى ساختند كه به صراحت تاريخ مناطق اطراف غدير خم از آن مناطق است.
ص: 383
سوم. كنار آبگير درختان صحرايى كهنسالى بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سايه آنها سخنرانى فرموده است. اين درختان نيز در اثر عمر زياد خشكيده و سيل نيز در از بين رفتن آنها مؤثر بوده است.
چهارم. آبگير از نظر عمق و عرض و طول در ساليان متمادى كه سيل از روى آن عبور كرده تغييرات زيادى به خود ديده، ولى محل اصلى آن تغييرى نكرده است و در طول تاريخ تا امروز به عنوان غديرخم محلى معروف بوده است.
انتخاب سرزمين غدير
اشاره
انتخاب سرزمين غدير(1)
با اينكه انتظار مى رفت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين اولين و آخرين سفر حج خود مدتى در مكه بمانند، ولى بلافاصله پس از اتمام حج حضرت به منادىِ خود بلال دستور دادند تا به مردم اعلان كند: فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در «غدير خم» حاضر باشند.
انتخاب منطقه «غدير» - كه به امر خاص الهى بود - از چند جهت قابل ملاحظه است:
جهت اول
غدير در راه بازگشت از مكه، كمى قبل از محل جدايى كاروان ها و تقاطع مسيرهاست.
جهت دوم
غدير در آينده هاى اسلام كه كاروان هاى حج در راه رفت و برگشت از اين مسير عبور مى كنند، با رسيدن به وادى غدير و نماز در مسجد پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله، تجديد خاطره و بيعتى با اين زيربناى اعتقادى خود مى نمايند و ياد آن در دل ها احيا مى گردد.
ص: 385
مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير - كه يادگار آن واقعه تاريخى است - روزهاى جالبى از سوى دوست و دشمن به خود ديده است.
جهت سوم
«غدير» كمى قبل از «جحفه» ، بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن آب سيل ها و همچنين آب چشمه اى كه از سمت شمال غربى به آن مى ريزد و چند درخت كهنسال تنومند بوده، كه براى برنامه سه روزه پيامبر صلى الله عليه و آله و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بوده است.
براى مردم بسيار جالب توجه بود كه پيامبرشان - پس از ده سال دورى از مكه بدون آنكه مدتى اقامت كنند تا مسلمانان به ديدارش بيايند و مسائل خود را مطرح كنند، بعد از اتمام مراسم حج فورا از مكه خارج شدند و مردم را نيز به خروج از مكه و حضور در «غدير» امر نمودند.
صبح آن روز كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه حركت كردند، سيل جمعيت كه بيش از صد و بيست هزار نفر و به قولى صد و چهل هزار و به قول ديگر صد و هشتاد هزار نفر تخمين زده مى شدند به همراه حضرت حركت كردند. حتى پنج هزار نفر از مكه و عده اى حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن - كه مسيرشان به سمت شمال نبود - براى درك مراسم غدير همراه حضرت آمدند.(1)
جهت چهارم
وسيع و مسطح بودن غدير است، چرا كه از مزاياى غدير وسعت بيابانىِ آن بود؛ كه در واقع مسير سيل بود و به آن «وادى» مى گفتند. اين وسعت به اندازه اى بود كه به راحتى گنجايش صد و بيست هزار نفر را داشت. مسطح بودن كامل مسير سيل در حالى كه دو طرف آن را تپه هاى كوتاهى از شرق به غرب محاصره كرده بود، يك سالن
ص: 386
طبيعى رو باز براى سخنرانى ايجاد كرده بود، به گونه اى كه صد و بيست هزار نفر به راحتى مى توانستند در برابر يك منبر اجتماع كنند و همه آنان سخنران را ببينند و سخنان او را بشنوند، چنانكه در تاريخ آمده است: در غدير خم احدى نماند مگر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله را در حال سخنرانى با چشم خود مى ديد و صداى آن حضرت را به گوش خود مى شنيد.(1)
امكانات حياتى و مسافرتى غدير
امكانات حياتى و مسافرتى غدير(2)
خصوصيت غدير خم از ميان آبادى هايى كه از مكه تا مدينه بر سر راه مسافران بود، وجود بركه بزرگ آب در آن بود، كه در حد يك درياچه كوچك مى نمود و در طول سال آب آن خشك نمى شد، در حالى كه بركه هاى ديگر مدتى پس از فصل بارندگى و سيل خشك مى شدند. به همين جهت مسافران از ميان غديرهاى اين جاده «غدير خمّ» را براى استراحت انتخاب مى كردند، براى آب هميشه ذخيره در آن.
بنا بر اين، يكى از جهات انتخاب غدير خم اين نياز حياتى مردم يعنى آب بود كه به حد وافر در آنجا وجود داشت، و به راحتى مى توانست نياز صد و بيست هزار نفر را تأمين كند. اگر چه كاروان عظيم حجاج آب همراه داشتند و شتران مخصوص حمل آب قافله را همراهى مى كرد، اما پيداست كه آنها در طول مسير در آبادى ها ظرف هاى خالى شده را پر مى كردند.
بنا بر اين، براى توقف سه روزه آن جمعيت عظيم ذخيره عظيمى از آب لازم بود، كه هم براى نوشيدن و استفاده هاى غذايى كفايت كند و هم براى شستشو و طهارت مردم كافى باشد، و اين خصوصيت در بركه «خم» وجود داشت.
يكى ديگر از جهات مناسب بودن بيابان غدير براى برنامه اعلان ولايت گنجايش آن براى صد و بيست هزار نفر به صورت متفرق و هنگام استراحت شبانه بود. بايد در
ص: 387
نظر گرفت كه هنگام نماز جماعت و سخنرانى همه جمعيت در كنار يكديگر و به صورت فشرده جمع مى شوند، ولى پس از آن هر چند نفر براى استراحت مكانى براى خود انتخاب مى كنند تا شتران را بخوابانند و فرشى پهن كنند و لوازم پخت و پز به راه اندازند و پس از آن بتوانند بخوابند.
بدون شك مكان وسيعى لازم است كه بتواند آسايش مردم را فراهم كند تا مراسم سه روز با نشاط و آسودگى لازم برگزار شود؛ و از اين نظر «غدير خم» مناسب ترين مكان براى برگزارى مراسم سه روزه بود.
سفرنامه هاى غدير
اشاره
سفرنامه هاى غدير(1)
يكى از موارد فرهنگ غدير سفرنامه هايى است كه در مورد غدير نوشته شده است. در عصرى كه دوران شكوفايى غدير است و ابعاد مختلف آن هر روزه بيش از پيش مورد دقت و تحقيق قرار مى گيرد، جا دارد براى تعيين دقيق موقعيت كنونى غدير خم سفرى به آن ديار صورت گيرد كه پيگير آن شخصى محقق و آشنا به سابقه هاى تاريخى جغرافيايى منطقه باشد.
خوشبختانه دو اقدام بسيار دقيق و لايق شأن غدير در اين زمينه انجام گرفته، كه تحقيقى كامل عيار براى نسل حاضر به يادگار گذاشته است:
اول: هنگامى كه طرح احياى مسير هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه در عربستان مطرح مى شود، يك جغرافيدان از اهل سنت عربستان به نام عاتق بن غيث بلادى براى تحقيق تاريخى جغرافيايى اين مهم انتخاب مى شود. او با لوازم كافى براى اكتشافات جغرافيايى وجب به وجب مناطق بين مكه تا مدينه - از جمله غدير خم - را از نزديك مورد بازرسى قرار مى دهد و تمام جزئيات هر يك را ثبت مى نمايد.
ص: 388
اين دشت قبلاً «خَرّار» نام داشته و سيل در آن جارى مى شده، ولى هم اكنون تپه هايى در آن ايجاد شده كه مانع سيل است. امروزه «خَرّار» را «ظَهر» مى گويند، چرا كه ديگر سيل از آن جارى نمى شود.
از سمت شرقى اين آبگير دشت «خانق» است، كه آب كوه هاى «شراء» از 25 كيلومترى در آن جارى مى شود و به اين آبگير مى ريزد و باعث بقاى اين آبگير تاريخى شده است. اين آبگير دائمى است و در خشكسالى هم خشك نمى شود.
سمت جنوب اين آبگير، صحراى «وبريه» است و كنار آن «عويرضة» است. در سمت غربى و شمال غربى غدير خم آثار شهرى باستانى ديده مى شود كه حصارى داشته و به وضوح قابل رؤيت است. از جمله سه ساختمان بلند يا قلعه مخروبه است.
در سمت غربى و شمال غربى غدير خم آثار شهرى باستانى ديده مى شود كه حصارى داشته و به وضوح قابل رؤيت است. از جمله سه ساختمان بلند يا قلعه كه خراب شده است.
در سمت شمال شرقى، بيابان سياه رنگى است كه «ذويبان» نام دارد. در سمت شمال غربى بيابان «رمحه» و بعد از آن «قُرَين» قرار دارد، كه جنگل هاى درخت سَمُر آن را فرا گرفته است.
سه دليل مى توان ذكر كرد كه در اين مكان سكونت جمعى از مردم به صورت شهر يا روستاى مهمى بر قرار بوده است:
دليل اول
چشمه غدير، كه در حجاز بودنِ يك چشمه مساوى با برقرارى يك روستاست.
دليل دوم
بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام فرزندان صحابه و انصار و قريش در دشت هاى حجاز متفرق شدند و براى خود باغ ها و آبادى هايى ساختند كه به صراحت تاريخ مناطق اطراف غدير خم از آن مناطق است. بنا بر اين، استبعادى ندارد در اين غدير هم
ص: 390
وطن كرده باشند و اطراف آن را آباد نموده باشند، به خصوص آنكه سابقه حضور پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در آنجا ثابت بوده است.
دليل سوم
زمين هاى اطراف غدير همه به قسمت هاى كوهپايه اى و مايل به دشت هستند و تا آنجا كه اهل منطقه نقل مى كنند سراسر آن را نخلستان پوشانده بوده است.
اين سه دليل ثابت مى كند كه سرزمين غديرخم كه امروزه فقط چند چادر نشين در اين سو و آن سويش خيمه زده اند، روزگارى شهرآبادى بوده است.(1)
در سمت شمال شرقى، بيابان سياه رنگى است كه «ذويبان» نام دارد. در سمت شمال غربى بيابان «رمحه» است كه جنگل هاى درخت سَمُر(2) آن را فرا گرفته است.
از سمت شمال دشت وسيعى به نام «وادى ظهر» است و جنگل هاى درخت سَمُر سراسر آن را به طورى پوشانده كه عبور از آن را مشكل ساخته است.
درخت «سَمُر» نوعى درخت مخصوصِ بيابان ها و شنزارهاست كه در حد فوق العاده اى رشد مى كند و شاخ و برگ هاى پرپشت پيدا مى كند و شباهت زيادى به درخت چنار دارد و سايه مناسبى در صحراهاى خشك ايجاد مى نمايد. به اين درخت در فارسى «كُنار» مى گويند.
به غدير خم كه رسيدم بسيار خسته بودم. لذا در زمين مسطح كنار غدير در سايه ماشين فرشى انداختم تا ساعتى استراحت كنم. در همين حال چوپانى گوسفندانش را براى آن كنار غدير آورد و پس از آب خوردن از آنجا دور شدند.
ص: 391
از جاده عمومى وارد جاده جحفه شديم كه در آن زمان آسفالت نشده بود و بسيارى از مواضع آن مسطح نبود.
بعد از ده كيلومتر به مسجد ميقات رسيديم كه كنار مسجد قديمى فرو ريخته ساخته شده است و وارد مسجد شديم. خادم آن - كه از اعراب همان باديه بود - در خواب بود. او را بيدار كرديم و راه «قصر عليا» و كيفيت جاده و مواضع احتمالى كه ممكن بود در مسير ماشين مشكل ايجاد كند از او سؤال كرديم.
سپس من به بام مسجد رفتم و نگاهى به جاده انداختم و سمت آسان تر براى مسير را تعيين نمودم.
بعد از كنار مسجد ميقات در بقاياى جاده هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كرديم كه بين تپه هايى از سنگ و ريگ قرار داشت كه سيل آنها را ايجاد كرده به صورت سدهايى مانع ساخته بود، و ماشين همچنان اين مسير را پيش مى رفت.
پس از طى حدود پنج كيلومتر به قصر عليا رسيديم كه اين روستا حد فاصل روستاى جحفه (ميقات) و رابغ از سمت مدينه است، همانطور كه مسجد ميقات حد روستاى جحفه از سمت مكه است. بعد از كمى استراحت و گرفتن چند عكس، جاده را به سمت راست منحرف شديم زيرا كوه هاى مشرف بر جاده از سمت راست مكه مى آيد و از سمت چپِ كسى كه از مدينه مى آيد انحراف دارد.
در قسمت وسيع وادى، جاده هر چه پيش مى رود به حسب عرض وادى تقسيمات بيشترى پيدا مى كند. در اينجا به شنزار وسيعى رسيديم كه آثار جاده در آن محو شده بود. كمى توقف كرديم تا چوپانى با چند گوسفند در دامنه كوه پيدا شد.از آنجا به سمت او پايين آمدم در حالى كه پاهايم تا نزديك زانو در ماسه فرو مى رفت.
عبايم را برايش تكان دادم تا متوجه من شود. او توقف كرد و سپس به سمت من حركت كرد و در دامنه كوه به يكديگر رسيديم. از او راه «غُرَبه» را سؤال كردم و او گفت: تا آنجا كه با ماشين ممكن است پيش برويد. در فاصله كمى به بيابان مسطحى
ص: 393
مى رسيد كه در آنجا مزرعه كوچك جديدى را مى بينيد و در سمت بالاى بيابان نخل هاى «غُرَبه» ديده مى شود.
با ماشين در ريگزار حركت كرديم تا به بلندى مشرف بر بيابان مسطحى كه چوپان ذكر كرده بود رسيديم.
در بيابان به ماشين وانتى برخورديم كه رانندگى آن را جوانى بر عهده داشت و كنار او پيرمرد مسنّى نشسته بود. از آنان خواستم توقف كنند و بعد از سلام از اصل و وطنشان سؤال كردم. گفتند: از بلاديه از طائفه حرب هستيم و كمى بعد از «غربه» ساكن هستيم.
گفتم: اتفاقا مقصد ما هم «غربه» است ! پيرمرد گفت: شما اهل منطقه شرقى عربستان هستيد و مقصدتان «غدير» است ! ! ! با لهجه اهل باديه گفتم: بله بله ! گفت: غدير، آنجا كه از بيابان رو به پايين مى رويد دقيقا در سمت راست جاده است.
با آنها خداحافظى كرديم و با سپاس خداوند بر اين توفيق و سلامتى وارد غدير شديم. پس از آنكه جايى براى نشستن پيدا كرديم، چاى و قهوه صرف كرديم. سپس برخاستيم و در وادىِ وسيعِ آنجا گردش كرديم و از جهات مختلف آن عكس گرفتيم.
اين وادى بسيار وسيع است و در اين سو و آن سوى آن درختان «سَمُر» زيادى است. از سمت جنوب و شمال بين دو رشته كوه قرار دارد. مسير سيل آن در جهت دامنه كوه هاى جنوبى آن است كه از كوه هاى شمالى بلندتر و عظيم تر است.
در مسير سيل در سمت مسطح وادى سه دسته نخل است كه بين هر دسته با دسته ديگر حدود بيست متر فاصله است و در هر دسته تعداد كمى نخل وجود دارد. احتمال قوى آن است كه اين نخل ها در اثر هسته هاى خرما كه عبور كنندگان از وادى با خوردن خرما و قهوه بر جاى مى گذارند، روييده باشد.
در نزديكى سمت غرب وادى بيشه اى است كه وسط آن چشمه اى جارى است، و احتمالاً همان چشمه تاريخى غدير است.
ص: 394
ص: 396
بخش دوازدهم :تاريخچه چهارده قرن بعد از غدير تا ظهور و قيامت
اشاره
ص: 397
غدير در مفاخره اميرالمؤمنين با امام حسين عليهما السلام
غدير در مفاخره اميرالمؤمنين با امام حسين عليهماالسلام(1)
مفاخره بين معصومين عليهم السلام براى بيان فضايل ايشان به صورت زيبايى در تاريخ ثبت شده، و اتمام حجتى است بر آنان كه از حقايق بسيارى درباره ولايت اهل بيت عليهم السلام بى اطلاعند. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودند كه امام حسين عليه السلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر آن حضرت مى گذشت. اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد: يا رسول اللّه، كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ !
امام حسين عليه السلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلى الله عليه و آله محبوب تر و مقرب تر است. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر يكديگر بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم ! اميرالمؤمنين عليه السلام با ذكر دو آيه «نبأ عظيم» و «اكمال دين» و بيان ارتباط اين دو آيه در غدير فرمود:
يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم ... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(2)، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل
ص: 398
است ... ، من نبأ عظيمى(1) هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ام فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .
امام حسين عليه السلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مى نمايم ! سپس امام حسين عليه السلام با پدر هم آغوش شدند و يكديگر را بوسيدند.(2)
احتجاج و اتمام حجت با غدير
در طول تاريخ، از همان روزهاى اول غصب خلافت تا كنون، غدير بارها و بارها مورد احتجاج، مناشده و اتمام حجت قرار گرفته، و نيز از سوى دشمنان اقرار شده است. احتجاجاتى از سوى چهارده معصوم عليهم السلام، اصحاب، علما و ... .
اين اتمام حجت ها بسيار متعدد و مفصل است، و همه در فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
آثار نفى غدير
آثار نفى غدير(3)
با نگاهى گذرا به دوران چهار سال و چند ماهه حكومت ظاهرى اميرالمؤمنين على عليه السلام به حجم زيان هايى كه در نتيجه نفى غدير بر مسلمانان و جامعه بشرى وارد شد پى مى بريم. پس از 25 سال حكومت مدعيان خلافت، روش حكومتى پيامبر صلى الله عليه و آله به فراموشى سپرده شد.
نفى غدير، آثار و پيامدهاى ناگوار و بى حسابى براى بشريت به همراه داشته است، زيرا دگرگونى بسيارى در كيفيت حيات بشرى ايجاد نموده كه خسارت مطلق به شمار مى رود.
ص: 399
مى دادند. در حالى كه در ركاب حضرتش بودند و به چيزى اعتراض مى كردند كه خود بر حضرت تحميل كرده بودند !
پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در حديثى در وصف منافق مى فرمايند: لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ(1): تنها منافقان نسبت به تو (على عليه السلام) دشمنى و بغض مى ورزيدند.
آنچه بيان شد پاره اى از پيامدهاى سوء كنار زدن اميرمؤمنان على عليه السلام و نفى غدير بود.
غدير در جمل و صفين و نهروان و پس از آن
اشاره
غدير در جمل و صفين و نهروان و پس از آن(2)
در حالى كه غدير بيابان وسيع و مستعدى براى سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، آغازى براى رويارويى سقيفه با غدير نيز شد. اين موضعگيرى ها از همان آغاز صورت جدى داشت و با شدت تمام پيگيرى مى شد.
ادامه اين برخوردهاى كينه توزانه به يك سال و ده سال ختم نشد، و ادامه يافت تا سر از كربلا برآورد. استمرار اين خط غاصبانه بر پايه اى كه در صحيفه ملعونه ريشه داشت، تا روز قيامت ادامه خواهد يافت و براى هميشه امتحانى است كه هر مسلمانى در برابر آن قرار خواهد گرفت.
واقعيتى كه در صدد بيان آن هستيم اين است كه سقيفه با آنكه در ظاهر غالب شد و قدرت را در دست گرفت و اهداف خود را دنبال كرد، ولى غدير به طور جدى كار خود را دنبال كرد و در سايه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ» تا امروز نام نيك آن در برابر ننگ سقيفه، بر بلندترين قله تاريخ مى درخشد. در اين قسمت به تبيين بيشتر اين مسئله مى پردازيم:
ص: 401
1 - آغاز رويارويى غدير با سقيفه
رؤساى سقيفه در حالى كه مقابل منبر غدير نشسته بودند براى غدير و غديريان نقشه مى كشيدند، و به وفادارانشان هشدار و آماده باش مى دادند. بنيانگذاران سقيفه مقارن ماجراى غدير، پيمان نامه نظامى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى امضا كردند و به نظام دادن گروه خود پرداختند. ولى اهل سقيفه غافل از اين بودند كه خداوند تعالى حافظ غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله مبلّغ غدير و امامان عليهم السلام صاحب غديرند، و در اين رويارويى پيروزند.
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند كه به محض رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى خلافت را - با مقدماتى كه آماده كرده بودند - به نفع خود فيصله دادند.
سعد بن عُباده و حَبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت به سقيفه آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند.
در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اُسَيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
از سوى ديگر، در اولين درگيرى بر سر غدير - يعنى غوغاى سقيفه - با آنكه غديريان مغلوب شدند، ولى با حضور صاحب غدير توانستند حقايق را بازگو كنند و حجت را براى نسل هاى آينده تمام كنند. صف غديريان كه در ابتدا سه نفر - يعنى سلمان و ابوذر و مقداد - بودند، در اثر همين حسن تدبير به هفت نفر و صدها نفر رسيدند، و همچنان زياد شدند تا به عدد ميليونى و ميلياردى امروز رسيدند.
ص: 402
2 - غدير در جمل و صفين و نهروان
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمى آمد كه پس از 25 سال مردم اميرالمؤمنين عليه السلام را به التماس براى خلافت فرابخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجام شد. همين روزها بود كه به صف آرايى هاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگر چه در سقيفه نوبت به صف آرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگ هاى سه گانه اميرالمؤمنين عليه السلام شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند، كه فقط پنج هزار نفر «شرطة الخميس» يعنى فدائيان غدير بودند. اينان معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين عليه السلام و اطاعت خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا به نمايش گذاشتند.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مى پرسند: منزلت اميرالمؤمنين عليه السلام نزد شما در چه حدى است ؟ مى گويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفته ايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مى آوريم ... !(1)
3 - چهره هاى سقيفه در برابر غدير
اهل سقيفه كه روز اول يك چهره بيشتر نداشتند، اينك به سه چهره شاخص و صدها چهره رنگ يافته - كه تحت همان سه چهره خلاصه مى شدند - به جنگ غديريان آمدند.
اينان كه در روز اول باطن خود را كتمان مى كردند و فقط پشت سر غاصبين به نفع آنان شعار مى دادند، اكنون جهت گيرى هم نموده و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مى دادند.
گروهى بودند كه پيشانى ها از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهِدانه اى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على عليه السلام بودند:
ص: 403
گروهى اشخاص رياست طلب بودند كه در مقابل على عليه السلام قرار گرفته بودند.
گروهى مال پرست بودند و به جنگ على عليه السلام آمده بودند.
گروهى عياش بودند و در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفته بودند.
گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله مى كردند، و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند ! !
گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله كتمان نمى كردند.
گروهى مبانى تازه اى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله داشت مطرح مى كردند، و در عين حال خود را وفادار به اسلام مى دانستند و از همان ديدگاه به جنگ
اميرالمؤمنين عليه السلام آمده بودند ! !
4 - قيافه هاى ظاهر فريب سقيفه در برابر غدير
سقيفه نمايان در قيافه هاى ظاهر فريب و شكننده اى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد.
بار اول همسر پيامبر صلى الله عليه و آله در ميدان جنگ در برابر على عليه السلام ظاهر شد، در حالى كه طلحه و زبير به عنوان دو صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در كنار او بودند. حضور زن در ميدان جنگ از يك سو و همسر پيامبر بودن از سوى ديگر، براى عوام فريبى راه شكننده اى بود و تأثير به سزايى هم داشت. از سوى ديگر دختر مؤسس سقيفه بودن و سابقه هايى كه در حيات و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله داشت، معرف خوبى براى نمايندگى او از سقيفه در مقابل غدير بود.
بار دوم به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهىِ خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند.
ص: 404
جنگ با سقيفه آمد. اكنون غدير «حسين عليه السلام» بود كه همراه گروهى آماده شهادت و قطعه قطعه شدن و فداشدن و اسير شدن و اشك ريختن براى غديرِ سر بريده، و معرفى غدير به بى خبران شام به مصاف سقيفه رفت.
آرى غدير را با ياران باوفايش سربريدند، و خيمه هاى آن را غارت كردند و آتش زدند، و عزيزان غدير را به اسيرى بردند تا در شهرهاى سقيفه به آن افتخار كنند و به همه اعلام كنند كه كار غدير پايان يافت؛ امّا ... !
7 - حيات حقيقى غدير
غدير از همان روزِ كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد؛ و پس از پنجاه سال كه در چنگال سقيفه گرفتار بود، برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد. با شهادت امام حسين عليه السلام براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت، و حتى كفار و مشركين، اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
اما اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه كشيد، و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حَجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آنها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند.
امثال قنبر شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اينكه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه سخيف به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است و هر روز زنده تر مى شود. غدير در انتظار نسل هايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد و با پاى دل در صحراى غدير حضور مى يابند و با صاحب غدير بيعت مى كنند.
8 - غدير و سقيفه در هميشه تاريخ
پرونده سقيفه با پايان حكومت اموى مختومه اعلام شد، ولى بار ديگر سر از
ص: 406
حكومت عباسى در آورد و به مبارزه با غدير پرداخت ! گويا جلوه هاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى بايد به گونه اى خودنمايى كند.
پانصد سال كه عباسيان بر سر كار بودند هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندان آنان پرداختند، و امامان غدير را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكه هايى كه براى تشيع باز بود، غدير را هر روز بسيار فراتر از آنچه به نظر ديگران مى آمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به خود جذب كرد، و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در درياى متلاطم فتنه هاى سقيفه شد.
اگر در غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، و در كربلا هيچكس ! ! غاصبان سقيفه اينك برخيزند و رقم ميلياردى غديريان در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند. آنجا كه غاصبين خيالش را هم نمى كردند ... ! !
مجلس معاويه و ياد غدير و جنايت مغيره از زبان امام حسن عليه السلام
مجلس معاويه و ياد غدير و جنايت مغيره از زبان امام حسن عليه السلام(1)
روزگارى است كه سقيفه در جسارت به صاحب غدير تا حد لعن پيش رفته، و معاويه غاصب چهارم سقيفه اين جرئت را پيدا كرده كه امام دوم غدير را در مجلسى براى جسارت توسط دشمنان سرسخت آن فراخواند ! ! در چنين موقعيتى جا داشت حمله اى شكننده بر عليه آنان صورت پذيرد.
حليم آل طه امام مجتبى عليه السلام مجبور به حضور در مجلسى شد كه به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند. اينان جز معاويه و عمروعاص و گروهى از سابقه داران سقيفه كسان ديگرى نبودند.
ص: 407
و اما مغيره، يكى از ملازمين معاويه در غدير مغيرة بن شعبه است؛ آنجا كه معاويه پس از خطبه غدير با حال غضب، به ابوموسى اشعرى تكيه كرد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمى كنيم.
نكته قابل ذكر در اينجا سابقه ابوموسى و مغيره با معاويه است. ارتباط معاويه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبه، آن هم در كنار ابوبكر و عمر - كه در اين ماجرا منعكس است - نشانگر سابقه ديرينه اين جمع و قرينه واضحى در ارتباطات آنان در وقايع سقيفه تا صفين است.
اگر بر فراز كوه هَرشى چهارده نفر را مى بينيم كه به قصد قتل پيامبر صلى الله عليه و آله كمين كرده اند، نام اين پنج نفر در بين آنان ديده مى شود. اگر در آوردن هيزم و احراق بيت و ضرب و جرح حضرت زهرا عليهاالسلام نام ابوبكر و عمر است آن سه نفر ديگر هم ضميمه آنانند. اگر در ماجراى حَكَمين در پايان جنگ صفين ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام اقدام مى كند از همين جاست.
و لذا در مجلس معاويه نيز، اين مغيره است كه به امام حسن عليه السلام جسارت مى كند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مى برد و مى گويد: لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ ... : تصديق نمى كنيم و اقرار نمى نماييم؛ گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مى كند !
مسجد غدير در زمان ائمه عليهم السلام
مسجد غدير در زمان ائمه عليهم السلام(1)
پس از واقعه غدير، مسجد غدير در كنار بركه و چشمه و درختان بر جاى ماند. مسجدى كه به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته شد. پيداست غدير خم به گونه اى جاى خود را
ص: 409
منع خمس از اهل بيت عليهم السلام بود. دليل خود درباره خمس را هم چنين مطرح كردند كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه خلافت استفاده خواهند كرد !(1)
و لذا بنى اميه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مى توانستند داشته باشند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهم السلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
اين بود كه اصحاب صحيفه پس از بازگشت از غدير به مدينه، رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهم السلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنى اميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابى وقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنى اميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفته ايد ؟ گفتند: ابوبكر ! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه ! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند. آنان همين مقدار را از بنى اميه پذيرفتند و با آنان نيز همپيمان شدند، و بار ديگر ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشه هاى شوم گسترده تر نمودند.
اينجا بود كه خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله پيمان دوم را هم خبر داد و آيه 80 - 79 سوره زخرف را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» : «آيا مسئله اى را محكم مى كنند پس ما هم
ص: 413
سپس بنى اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفته ايد ؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنى اميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمى كنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهم السلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.
بنا بر اين، كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابى حذيفه بودند. آنان در بين خود نوشته اى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... » .
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به هيچ يك از بنى هاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه» .(1)
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(2)
بنى عباس، ادامه انكار غدير
بنى عباس، ادامه انكار غدير(3)
پرونده سقيفه با پايان حكومت اموى مختومه نشد، بلكه بار ديگر سر از حكومت
ص: 415
عباسى در آورد و بار ديگر به مبارزه با غدير پرداخت. گويا جلوه هاى مختلف سقيفه به تناسب هر زمانى بايد به گونه اى خودنمايى كند. پانصد سال دوران عباسيان هرگز روى خوشى به غديريان نشان ندادند و به قتل و شكنجه و زندان آنان پرداختند و امامان غدير عليهم السلام را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند.
اما گذر زمان در راه باريكه هايى كه براى تشيع باز بود غدير را هر روز بسيار فراتر از آنچه به نظر ديگران مى آمد پيش برد، و از آن سوى مرزهاى اسلام نيز عاشقانى را به خود جذب كرد و كشتى نجاتى براى جويندگان صراط مستقيم در درياى متلاطم فتنه هاى سقيفه شد.
اگر در روزهاى غصب خلافت فقط سه نفر از غديريان براى صاحب غدير ماندند، و در كربلا هيچ كس ! سقيفه ايان اينك برخيزند و ميلياردها غديرى در طول چهارده قرن و در سراسر جهان را ببينند. آنجا كه غاصبين خيالش را هم نمى كردند ! !
عاشورا و غدير
عاشورا و غدير(1)
حادثه اى كه در عاشورا اتفاق افتاد، پيامد تلخ زير پا نهادن پيام غدير از سوى امت محمدى بود. آنان كه سر از اطاعت ولى خدا و امام معصوم برتافتند و با غير حجت الهى بيعت كردند، در بسترى از جاهليت و نفاق افتادند و رفته رفته آن سير، سرعت گرفت و آن فاصله افزون گشت. تا آنجا كه در عاشوراى سال 61 هجرى يعنى پنجاه سال پس از حادثه غدير خم، امتِ فريب خورده بر محور سياست هاى خصمانه امويان گرد آمدند و حجت خدا را لب تشنه در كربلا به شهادت رساندند و آل اللّه را به عنوان اسير شهر به شهر گرداندند !
اگر پيام غدير در سقيفه دفن نمى شد و اگر امام حق پس از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله خانه نشين نمى گشت و اگر آن ظلم نخستين توسط اولين ظالم در حق آل محمد عليهم السلام صورت نمى گرفت، در عاشورا تيغ به روى فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله نمى كشيدند.
ص: 416
اگر عاشورا با غدير پيوندى استوار است، چون از سوى جبهه حق در هر دو حادثه تأكيد بر امامت امام معصوم و ولايت صالحان است. سقيفه را هم با عاشورا ارتباطى تنگاتنگ است، چون حادثه تلخ عاشورا نتيجه آن ظلم نخست و انحراف اوليه در سقيفه است. وقتى «آل على عليهم السلام» را كنار زدند، «آل سفيان» سلطنت يافتند و بدعت به جاى سنت نشست، و كينه هاى بدر و احد و احزاب در كربلا سرباز كرد و فرزندان جاهليت از فرزندان وحى انتقام گرفتند. اين درس را بايد عميق تر آموخت و اين رابطه ها را بهتر بايد شناخت.
مسئله ديگر، تجربه غدير براى عاشورا است:
جاودانگى و انكارناپذيرى «واقعه عاشورا» و جوشش روز افزون آن، در سايه فرهنگ ذكر، ياد، و برپايى مراسم عزادارى و گريه و نوحه بر كشتگان آن حادثه است.
گويند يكى از خلفاى دولت عثمانى در روز عاشورايى سر و صدايى شنيد. از وزيرش پرسيد: چه خبر است ؟ گفت: روز عاشورا و مراسم عزادارى سيدالشهداء عليه السلام است. گفت: هزار سال از آن واقعه مى گذرد، الآن چه مناسبت براى نوحه و عزاست ؟ گفت: ما درباره غدير خم، به اعتماد اين كه صد هزار نفر حضور داشتند و واقعه را ديدند و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيدند كوتاه آمديم، و دو ما پس از آن با شهادت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آن حادثه را منكر شدند يا تحريف كردند ! گفتيم: درباره عاشورا نبايد اين مسئله تكرار شود. اين است كه همه ساله به ياد آن روز، نوحه و مراسم بر پا مى كنيم تا فراموش نشود.
اين تجربه غدير براى عاشورا بود. اكنون نيز اگر عيد غدير خم و گراميداشت آن روز در كار نباشد و نسل معاصر با فرهنگ غدير و مباحث ولايت و امامت آشنا نباشند و و مستندات اين اعتقاد شيعى را ندانند و بر محور آن تبليغات شايسته انجام نگيرد، خطر فراموشى يا تحريف يا غدير زدايى وجود دارد. پس امروز هم همان تجربه به كار مى آيد و عيد غدير بايد با شكوه تمام و با همه محتواى غديرى و فلسفه سياسى و ابعاد تربيتى اش برگزار شود، تا اين باور ناب به نسل هاى آينده منتقل گردد.
ص: 417
قَنبر شهيدِ غدير
قَنبر شهيدِ غدير(1)
غدير از همان روز كربلا حيات حقيقى خود را آغاز كرد، و پس از 50 سال كه در چنگال سقيفه و اوباش آن گرفتار بود برگ جديدى از تاريخ خود را ورق زد. با شهادت امام حسين عليه السلام براى بار دوم آوازه غدير تا دورترين نقاط دنيا رفت و حتى كفار و مشركين اهل سقيفه را لعنت كردند و سرفرازى غدير را آفرين گفتند.
پس از ماجراى كربلا، اين بار جنگ سقيفه و غدير زبانه اى ديگر كشيد و حسد و كينه اهل سقيفه چنان شعله گرفت كه سلاّخانى چون حَجّاج را به نيابت از سقيفه برگزيدند. آنها هم با چراغ آمدند و فدائيان غدير را برگزيدند و در مذبح سقيفه قطعه قطعه كردند.
امثال قنبر و ... شهادت در راه غدير را انتخاب كردند، به قيمت اينكه زبانشان را بريدند و يا از پشت سر بيرون آوردند. اين بهايى بود كه به خاطر غدير پرداختند و بدان افتخار كردند.
گويا حزب سقيفه به خوبى دريافتند كه غدير هنوز زنده است، و هر روز زنده تر مى شود. غدير در انتظار نسل هايى است كه چون جانان گمشده با آغوش باز آن را پذيرا خواهند شد، و با پاى دل در صحراى غدير حضور مى يابند، و با صاحب غدير بيعت مى نمايند.
ابوحنيفه و حديث غدير
ابوحنيفه و حديث غدير(2)
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفته ام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مى كنند ! !
ص: 418
خلفاى عباسى نيز در پنهان كردن چهره منوّر غدير هر چه توانستند فعاليت كردند. آنان گر چه به ظاهر خود را از ياران على عليه السلام مى شمردند، ولى شكى نيست كه آنها نيز هميشه در حال آزار و شكنجه و در نهايت كشتن فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.
اينان نيز با اراده و مشيت خداوند قهار نتوانستند مخالفت ورزند، و با كشتن فرزندان ابوطالب عليه السلامو مسموم و شهيد نمودن امامان شيعه كارى از پيش نبردند. بلكه به عكس موجب درخشان تر شدن خورشيد هميشه تابناك غدير شدند.
ابوحنيفه نعمان بن ثابت در جلسه اى مهم به هيثم بن حبيب صيرفى گفت: قَد قُلتُ لأصحابِنا: لا تَقِرّوا لَهُم بِحَديثِ غَديرِ خُمٍّ فَيُخصِموكُم: من به اصحاب خودمان گفته ام: نزد شيعيان به حديث غدير اعتراف نكنيد كه شما را محكوم مى كنند !
گويا در همين دوران بود كه اختناق شديد و كار بسيار سخت شد، تا آنجا كه رئيس مذهب شيعه امام جعفر صادق عليه السلام براى حفظ تشيع و بقاى شيعيان پناه به تقيه برد و از ياران خود خواست كه در مورد حديث غدير بحث و مجادله نكنند.
غدير با كتمان محو نمى شود
غدير با كتمان محو نمى شود(1)
يكى از معجزات غدير اين است كه اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاشتند و خلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام را نپذيرفتند،ولى بسيارى از افراد نسل هاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند، كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر گروه هايى از مسلمين در طول زمان ها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمى آورند، ولى جمع عظيمى از آنان در طول تاريخ فقط على بن ابى طالب عليه السلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانند، و اين به بركت سند بزرگ غدير است كه در دست آنهاست.
ص: 420
بوستان رسالت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به گُل نشست، و غدير گُل اين بوستان بود، ولى براى بشريت چنان كه بايد شكفته نشده است. اگر چه همه معصومين عليهم السلام از اين گل زيبا و معطر گفته و ياد كرده اند، ولى غدير تدريس عملى مى خواهد و عظمت حكومت انسان معصوم فقط در زمان ظهور معلوم مى شود.
انسان در آخرالزمان غريب واقع شده است، چون دستش از حجت خدا كوتاه و خرما بر نخيل است. با اين حال اگر خوب فكر كند و تدبير لازم را داشته باشد، مى تواند راه را از چاه تشخيص بدهد.
البته همه مى دانند كه طلب و تشنگى اساس كار است. يعنى بصيرت استبصار مى خواهد ! مستبصرينى كه به بصيرت الهيه رسيده اند، تشنه غدير شده و از آبشار خطبة النبى صلى الله عليه و آله سيراب شده اند.
پاسدارى و حفاظت از دين با غدير
پاسدارى و حفاظت از دين با غدير(1)
دين اسلام شريعتى هماهنگ با سرشت و فطرت آدمى است. قرآن كريم در اين رابطه مى فرمايد:
«فِطرَةَ اللّه ِ الَتى فَطَرَ الناسَ عَلَيها لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّه ِ ذلِكَ الدينُ القَيِّمُ وَ لكِن أكثَرُ الناس لا يَعلَمونَ»(2):
«فطرت خدايى كه انسان ها را بر آن فطرت آفريد و در آفرينش تغييرى نيست و اين است دين حق و درست و لكن بيشتر انسان ها نمى دانند» .
هنگامى كه دين هماهنگ با فطرت باشد و فطرت آدمى تغيير ناپذير، آئين ديگرى نمى تواند جاى اسلام را بگيرد. مگر اينكه فطرت آدمى تغيير يابد و آئينِ مطابق با فطرتِ تغيير يافته جايگزين آن شود.
ص: 422
بديهى است كه تغيير فطرت آدمى امرى محال و غير ممكن است، و از سوى ديگر دين هماهنگ با فطرت نيز تغيير نخواهد يافت. همان طور كه در روايات آمده كه امام صادق عليه السلام فرموده اند: حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة، و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة.(1)
بر اين اساس، حفاظت و پاسدارى از حريم دين و نگهدارى آن شؤونى مى طلبد. از جمله رهبر و پيشوايى مى خواهد كه اين رهبرى با شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پايان پذيرفت و آن بزرگوار آنچه را لازم بود ابلاغ كرد.
اما حراست و نگهدارى از آنچه حضرت آورده بود نيازمند به وجود پيشوايى داشت؛ كه هم تبيين و توضيح دين و تفسير آن را به ديگران ارائه دهد، و هم حدود شريعت را از دستبرد زدن به آن پاسدارى نمايد. اين امر تنها در صلاحيت پيشوايى بود كه داراى عصمت بوده و از نظر علم و ساير شرايط شايستگى لازم داشته باشد.
مسائل فرهنگى و عملى غدير
اشاره
مسائل فرهنگى و عملى غدير(2)
زنده نگه داشتن ياد غدير مؤثرترين عامل در احياى محتواى آن است. در طول تاريخ يادبودهاى مختلفى از غدير به چشم مى خورد كه اقوام و ملل مختلف مسلمان به فراخور حال خود و شرايطى كه در آن بوده اند، براى حضور غدير در جامعه خود به كار گرفته اند.
مسجد غدير در بيابان غدير خم به عنوان جايگاهى متبرك، در طول تاريخ زيارتگاه مسلمين بوده است.
جشن هاى ساليانه غدير و برنامه هاى متنوعى كه به مناسبت آن اجرا مى شود نيز جلوه ديگرى از احياى غدير است.
ص: 423
زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير نيز تجديد خاطره اى از غدير و دست بيعتى مجدد با صاحب غدير است.
اين يادبودها همه مظاهرى از حفظ نام غدير در جوامع معتقد به آن، و سنگر دفاعى از غدير در برابر مخالفان آن است. در سايه همين يادمان است كه پس از چهارده قرن نام غدير بر پيشانى تاريخ اسلام مى درخشد و هزاران توطئه براى نابودى آن خنثى شده است.
اين يادبودهاى غدير، هر كدام در بخشى جداگانه در فصل پنجم «مسائل عملى غدير» آمده است.
به مناسبت، جا دارد در اينجا مراحل چهارگانه فرهنگ غدير در تاريخ را مرور كنيم. مسير فرهنگى غدير - كه چهارده قرن را پشت سر گذاشته است - به طور كلى مى توان در چهار مرحله ترسيم نمود:
1 - روايت
در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مى شد مخفيانه بود و يا اگر نوشته اى مجوز پيدا مى كرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود كه انتشار مى يافت. در چنان جوّى بهترين كتاب براى غدير سينه هاى امين و حافظه هاى قوى افراد بود كه به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهم السلام را در خود حفظ كند.
بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عده بسيارى از تابعين، واقعه غدير را در محافل بيان مى كردند و آن را به نسل هاى بعد از خود انتقال مى دادند. به طورى كه زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان متن كامل خطبه غدير را كه بيش از يك ساعت به طول انجاميده، حفظ كرده و براى مردم بازگو كرده اند.
از سوى ديگر صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام براى اتمام حجت و براى آنكه نسل هاى آينده راه خود را بيابند، در اجتماعات مختلف مردم و در مناسبت ها
ص: 424
و فرصت هاى گوناگون حتى در بحبوحه جنگ صفين مسئله غدير را مطرح مى ساخت و درباره آن از شاهدان عينى اقرار مى گرفت.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
ائمه عليهم السلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده كرده و آن را براى مردم بيان مى كردند، تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
از سوى ديگر اصحاب ائمه عليهم السلام حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهم السلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند.
شعر شاعران نيز نقش مهمى در حفظ غدير در طول زمان هاى ظلمانى داشته چه آنكه قالب شعر محفوظ تر است و مردم علاقه خاصى به آن دارند. از ساعتى كه خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله پايان يافت حسّان بن ثابت اولين شعر را در حضور آن حضرت سرود و دليل روشنى شد تا شاعران در طول چهارده قرن با هنر خود غدير را حفظ كنند و به راحتى به نسل هاى بعد برسانند.
اينها شكل هاى مختلف فرهنگى بود كه غدير را در قرن اول حفظ كرد و البته اين طرق در قرن هاى بعد نيز ادامه يافت. تنها اثر مكتوبى كه در قرن اول درباره غدير شناخته شده همان «كتاب سليم» است كه ذكر شد.
2 - از روايت به تأليف
از اوائل قرن دوم هجرى كه تدوين معارف دينى رسما آزاد اعلام شد، تبليغ غدير نيز شكلى تازه بخود گرفت و كم كم از شكل روايت به صورت تأليف در آمد. در اواسط قرن دوم، اولين تأليف مستقل درباره غدير را مى بينيم كه از فراهيدى است. در ادامه اين راه، كتاب هاى مختلفى به صورت مستقل يا ضمنى در غدير تدوين شد.
ص: 425
ابوالمعالى جوينى از قرن پنجم مى گويد: در بغداد در دست صحافى كتابى ديدم كه بر جلد آن نوشته بود: جلد بيست و هشتم از اسناد حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ، و بعد از اين جلد بيست و نهم خواهد بود ! !
همچنين ابن كثير دمشقى مى گويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه محمد بن جرير طبرى احاديث غدير خم را در آن جمع آورى كرده بود !(1)
آنچه در اين مرحله مشهود است اينكه اكثر كتب، مربوط به اسناد و رجال خطبه است و هدف اول مؤلفين استحكام اصل مطلب بوده است. آنان كه جو خاص فرهنگى را به خوبى لمس مى كردند در مرحله اول دست به كار محكم كارى در اسناد و حفظ متون شدند تا نسل هاى آينده مدارك لازم براى تحقيق و موشكافى و بحث و بررسى داشته باشند.
اين دوران در طول قرن دوم و سوم و چهارم و پنجم اوج خاص داشته و حق آن به خوبى ادا شده است.
3 - تحقيق در سند و متن
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» است در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفته اند. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرن هاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، و آثار برجسته اى از اين قرون در دست است.
4 - شكوفائى علمى غدير
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين
ص: 426
و اما موارد تاريخچه چهارده قرن بعد از غدير به طور كلى عبارت است از: مسائل فرهنگى و مسائل عملى غدير؛ مسائل فرهنگى از قبيل كتابشناسى غدير، ادبيات غدير و تبليغ غدير، و مسائل عملى همانند اعمال غدير مثل زيارت و نماز و دعاهاى غدير، و نيز مسجد غدير و عيد و جشن غدير و ايام الولاية.
براى تفصيل مسائل فرهنگى غدير مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، و براى مسائل عملى غدير به فصل پنجم «مسائل عملى غدير» .
اهتمام و جديّت علما در تفصيل و تبيين گفتمان غدير
اهتمام و جديّت علما در تفصيل و تبيين گفتمان غدير(1)
بعد از زحمات ائمه معصومين عليهم السلام و به تبع آن حضرات، بايد در كنار همه عوامل دخيل و تأثيرگذار در دوام و بقاى گفتمان غدير، اهتمام و جديت و زحمات طاقت فرسا در شرايط سخت و دشوار و گاه خطرناك، علما و انديشمندان مجاهد و مؤمن را متذكر گرديد.
علمايى كه با مجاهدت و فداكارى در تمام عمر خود، عظمت و حقيقت نورانى و تابناك غدير را به خوبى فهم نمودند، و در راه روشنگرى و تبيين و تنوير افكار، با وجود كينه ها و عداوت ها و فتنه گرى ها و عنادورزى هاى دشمنان غدير و منافقان، با تبعيت از ائمه معصومين عليهم السلام از هيچ تلاش و كوششى دريغ ننمودند، و اجازه ندادند غبار غربت بر چهره تابناك غدير فرو نشيند و غدير در عزلت و انفعال و زوال قرار گيرد.
بنا بر اين، مجاهدت هاى تحسين مند علما و انديشمندان شيعه در اعصار مختلف، عاملى ارزشمند و تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير بود، كه نتيجه عملى اقدام و مجاهدت آنان كثرت عارفين و معترفين به حق اهل بيت عليهم السلام و غدير است، و عدد ميليونى شيعيان در طول تاريخ و به خصوص امروزه بهترين شاهد اين مدعاست.
ص: 428
رويداد غدير، نشان از آن دارد كه خاورشناسان نتوانسته اند حقيقت شيعه و رويداد غدير خم را در يابند، زيرا استنادشان بيشتر به منابع اهل سنت بوده تا منابع اهل تشيع.
بنا بر اين، پژوهش آنها با تعصب ضد شيعى همراه شده، و تعهدشان به سنت يهودى - مسيحى غرب باعث شده تا هم حقيقت شيعه را نفهمند و هم از واقعه غدير خم گزارش تحريف آميزى ارائه نمايند.
يكى از اساتيد دانشگاه لندن به نام ام. اى. شعبان در باز تفسيرى از واقعه غدير، طبق ادعاى خود اثبات كرده كه واقعه غدير را نبايد جدى گرفت. اما اين واقعه به دلايل متعدد بايد مورد توجه و عنايت قرار گيرد، و اين حقيقتى غيرقابل انكار است.
مقدمه
اشاره
هجدهم ذى الحجه در جهان تشيع به عنوان عيد غدير خم اعلام شده است. رويدادى كه در آن پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله درباره امام على عليه السلام چنين فرمود: هر كس من مولايم اويم، اين على عليه السلام مولاى او است.
اين رويداد نزد شيعيان از چنان اهميتى برخوردار است كه هيچ پژوهشگر واقعى دين اسلام نمى تواند از آن چشم پوشى كند. هدف اين مقاله بررسى رويكرد خاورشناسان نسبت به رويداد غدير خم است. منظور همان پژوهشگران غربى در حوزه دين اسلام و نيز آن دسته از خاورشناسانى است كه همه دانش اسلامى خود را از چنين پژوهشگرانى فرا گرفته اند.
پيش از ادامه بحث، بيان روايت كوتاهى از رويداد غدير خم بيرون از اين مجال نيست. به ويژه براى كسانى كه چندان آشنايى با غدير ندارند مفيد خواهد بود. زمانى كه پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشت، فرمان ذيل را از خداوند دريافت نمود: «اى پيامبر آنچه را كه از پروردگارت بر تو وحى شده ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى پيامش را نرسانده اى و خداوند تو را از (آزار) مردم حفظ خواهد كرد» .(1)
ص: 430
بنا بر اين، حضرتش در تاريخ هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى در غدير خم توقف نمود تا پيام خدا را پيش از پراكنده شدن حاجيان به آنان برساند. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه مفصلى خواند، و در جايى از خطبه از پيروان خود پرسيد كه آيا بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيست ؟ جمعيت فرياد سر دادند: آرى، چنين است اى فرستاده خدا. سپس آن حضرت دست على عليه السلام را گرفت و اعلام نمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولاى او هستم، اين على مولاى او است.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت قريب الوقوع خود را اعلام كرد، و به مؤمنان سفارش نمود تا به قرآن و اهل بيتش عليهم السلام وفادار بمانند.
اين مطالب چكيده بخش هاى مهمى از واقعه غدير خم است. در اينجا به چند مطلب پرداخته مى شود:
بررسى كوتاه رويكرد خاورشناسان در مطالعه تفكر شيعه.
رويكرد مورد استفاده خاورشناسان در بررسى رويداد غدير خم به طور خاص.
بازنگرى انتقادى به مطلب آقاى «ام. اى. شعبان» درباره واقعه غدير.
جمع بندى.
1 - خاورشناسان و مطالعه تفكر شيعه
زمانى كه نويسنده مصرى محمد قطب كتاب خود را با عنوان «اسلام دين بد فهميده شده» نوشت، مؤدبانه احساس مسلمانان را نسبت به روش خاورشناسان در مواجهه با اسلام و مسلمانان، به طور كلى بيان كرد. عبارت «بد فهميده شده» اقتضاى آن را دارد كه دست كم يك تلاش واقعى براى فهم اسلام صورت گرفته است. با اين حال، بيشترين نقد بى پرده و صريح خاورشناسى - كه پيشينه مسلمانان در آن اتفاق نظر دارند - از سوى «ادوارد سعيد» صورت گرفته كه معتقد است:
سخت ترين كار درباره بيشترين كارشناسان دانشگاهى كه درباره اسلام مطالعه دارند، اعتراف به اين مسئله است كه آنچه به عنوان پژوهشگر مى گويند و مى نويسند
ص: 431
به طور عميق در بخشى از روش ها داراى زمينه اى سياسى و كينه توزانه است. هر چيزى كه به مطالعه اسلام در غرب معاصر مربوط مى شود، به نوعى رويكرد سياسى آغشته شده است.
ولى نويسندگان كارشناس يا نويسندگان معمولى كه درباره اسلام مى نويسند، به سختى آن حقيقتى را كه خاورشناسان مى گويند مى پذيرند. فرض اين است كه واقع بينى در گفتمان علمى درباره جوامع ديگر، با وجود سابقه طولانى نگرانى هاى سياسى، اخلاقى و مذهبى اى كه در تمام جوامع غربى يا اسلامى نسبت به غربى ها، بيگانگان و كلاً افراد مختلف احساس مى شده، امرى ذاتى است. ولى به عنوان نمونه، در اروپا خاورشناسان معمولاً به دفاتر استعمارى وابسته هستند.
به جاى اين فرض كه واقع بينى امرى ذاتى در گفتمان علمى است، دانشمند غربى بايد بفهمد كه تعهد پيشين و تعصب نسبت به يك رويه سياسى يا مذهبى، در سطحى آگاهانه يا ناآگاهانه مى تواند به داورى مغرضانه منجر شود. همانطور كه «مارشال هاجسون» مى نويسد:
چنين تعصبى به طور ويژه در پرسش هايى كه پژوهشگر مطرح مى كند و نوع مقوله اى كه از آن بهره مى گيرد هويداست. در واقع در اينجا پيگيرى ردّ پاى تعصب - به طور خاص - مشكل است، زيرا سخت است به بيشتر واژگان، جملات و مفاهيمى كه يك فرد از آنها استفاده مى كند و ظاهرا پاك و بى طرفانه است، به ديده شك نگريسته شود.
واكنش مسلمانان نسبت به تصويرى كه دانشمندان غربى از آنان ترسيم كرده اند، آغاز درخواست توجه مناسب و درست به تصوير واقعى مسلمانان است.
در سال 1979 ميلادى، پژوهشگرى به نام «آلبرت هورانى» دانش آموخته دانشگاه غرب گفت:
ص: 432
صداى مردم خاورميانه و شمال آفريقا كه به ما مى گويد: تصويرى را كه از آنها ساخته ايم به رسميت نمى شناسند، بيش از حد فراوان است، و اصرار دارند كه ما آنها را در بستر شرايط رقابت دانشگاهى يا غرور ملى شان معرفى كنيم.
اين مطالب گزيده اى درباره رويارويى اسلام و مسلمانان با خاورشناسان بود.
زمانى كه ما بر مطالعه تفكر شيعه از سوى خاورشناسان تمركز مى كنيم، عبارت «بد فهميده شده» به اندازه كافى رسا نيست، بلكه ناقص است. زيرا نه تنها تفكر شيعه بد فهميده شده، بلكه ناديده انگاشته شده و تحريف شده است، و بيشتر از طريق ادبيات شرح كفر و الحاد كه مخالفانش به كار مى برده اند مورد مطالعه قرار گرفته است ! از اين رو ظاهرا شيعيان نه دانشمندانى از خود داشته اند و نه ادبياتى. در اينجا بايد به يكى از سخنان «ماركس» استناد نمود؛ آنجا كه مى گويد:
آنان نمى توانند خودشان را تفسير كنند، بلكه بايد تفسير شوند، حتى به وسيله مخالفانشان.
دليل اين وضع در مسيرهاى نهفته است كه پژوهشگران غربى، يا مغرضانه و يا ناآگاهانه و بر اساس منابع غير شيعى وارد عرصه مطالعات اسلامى مى شوند. هاجسون در بازنگرى عالى اش نسبت به تحقيقات پژوهشگران غربى مى نويسد:
گروه اول افرادى هستند كه امپراطورى عثمانى را - كه نقش بسيار بزرگى در تحول اروپاى جديد ايفا كرد - مورد بررسى قرار دادند. آنان معمولاً براى بررسى اين مسئله، در وهله اول از منظر تاريخى ديپلماسى اروپا وارد شدند. چنين پژوهشگرانى قصد داشتند تا تمام سرزمين اسلام را از چشم انداز سياسى استامبول - پايتخت عثمانى - بنگرند.
گروه دوم عموما بريتانيايى بودند و وارد مطالعات اسلامى در هند شدند تا بر ايرانيان - كه كاركنان خوبى بودند - رياست كنند. يا دست كم مى توان گفت كه اين گروه به نوعى از منافع هند الهام مى گرفتند. براى آنان گذار امپراطورى دهلى به سمت نقطه اوج تاريخ اسلام بوده است.
ص: 433
پس از جنگ اول جهانى «جريان قاهره اى مطالعات اسلامى» به تمام معنى جريان اسلام گرايان شد. در حالى كه به نظر مى رسد جريان هاى ديگر مطالعات اسلامى بيشتر داراى اهميت محلى شدند.
بنا بر اين، هر گاه يك خاورشناس تفكر شيعه را از طريق جريان هاى عثمانى يا قاهره اى يا هندى بررسى مى كند، كاملاً طبيعى است كه با اسلام شيعى مخالف باشد.
مورخان صاحب نظر مسلمان - كه غالبا سنى هستند - هميشه كوشيده اند تا نشان دهند كه تمام مكاتب فكرى ديگر غير از خودشان، نه تنها نادرست اند بلكه حتى مسلمان واقعى نيستند. آثار آنان فرقه هاى بى شمارى را با عباراتى نام مى برد كه به آسانى پژوهشگران معاصر را به سوى اين فرضيه رهنمون مى شود، كه آن نام ها به بسيارى از فرقه هاى كافر و مرتدّ اشاره دارند.
به اين ترتيب ما مى بينيم كه تا همين اواخر، پژوهشگران غربى به راحتى تفكر اهل سنت را به عنوان «اسلام ارتودوكس»(1) و تفكر شيعه را به عنوان تفكر فرقه ضالّه معرفى مى كردند !
پس از طبقه بندى تفكر شيعه به عنوان تفكر فرقه ضالّه اسلامى، براى پژوهشگران غربى كاملاً طبيعى مى نمود تا تشكيك اهل سنت در ادبيات آغازين و كهن شيعه را اقتباس كنند. آنان حتى مفهوم تقيه - يعنى دوروئى در زمانى كه زندگى شخص در خطر است - را به عنوان بزرگ ترين نماد نسبى گرايى در شيعه تلقّى مى كردند، و فرض اين بود كه هر عبارتى از يك دانشمند شيعه، يك مفهوم پنهان نيز دارد !
در نتيجه، هر گاه يك خاورشناس تفكر شيعه را مطالعه مى كرد، تعهد پيشينش به سنت يهودى - مسيحىِ غرب، با دشمنى اهل سنت ضد شيعه تركيب مى شد، زيرا از ادبيات اهل سنت بهره مى گرفت. يكى از بهترين نمونه هاى اين تعصب مركب، در
ص: 435
بيشتر آنها پندار و خيال هستند.
پاره اى از راويانشان مشكوك اند.
تفسير درست آن روايات، بسيار متفاوت از تفسير غيرمنصافه اى است كه شيعيان از آن روايات ارائه مى دهند.
جالب توجه است كه واقعه غدير خم از سرنوشت مشابهى نيز كه درست خاورشناسان داشته آسيب ديده است. با اين زمان محدود و منابعى كه اكنون در دست ماست، با كمال تعجب مى بينيم بيشتر آثار آنان درباره اسلام، واقعه غدير خم را ناديده انگاشته است. دليل نبود آن اين است كه خاورشناسان معتقدند اين واقعه نوعى «خرافه» و يكى از بدعت هاى شيعيان است !
كتاب «محمد و ظهور اسلام» اثر مارگليوث (1905 م) .
كتاب «تاريخ ملت هاى اسلامى» اثر بروكلمان (1939 م) .
كتاب «ميراث اسلام» اثر آرنولد و گيوم (1931 م) .
كتاب «اسلام» اثر گيوم (1945 م) .
كتاب «اسلام سنتى» اثر ون گرونبام (1963 م) .
كتاب «خلافت» اثر آرنولد (1965 م) .
كتاب «اسلام» اثر مؤسسه كمبريج (1970 م)
همه اين كتاب ها به كلى رخداد غدير خم را ناديده انگاشته اند ! ! ؟
سؤال: چرا اينان و بسيارى ديگر از پژوهشگران غربى واقعه غدير خم را در نظر نگرفته اند ؟
پاسخ: چون پژوهشگران غربى در تحقيقشان بيشتر به آثار ضد شيعه تكيه داشته اند. طبيعى است كه واقعه غدير خم را ناديده گرفته باشند. «ال. وكسيا واگليرى» يكى از همكاران چاپ دوم «دايرة المعارف اسلام» (1953 م) مى نويسد:
ص: 437
تعيين نموده و منصوب كرده است ... . بنا بر اين، پيروان حضرت على عليه السلام به روايت بدعت آميز و صريحى اهميت مى دادند كه اثبات مى كند انتصاب على عليه السلام به دستور مستقيم پيامبر عليه السلام بوده است.
مشهورترين روايت، روايت غدير خم است كه به اين هدف ايجاد شده، و يكى از استوارترين پايه هاى ديدگاه حزب علوى است.
شهرت آن به گونه اى است كه حتى توسط مقامات ارتودوكس(1) انكار نشد. گر چه آنها آن روايت را با تفسيرى متفاوت و البته نادرست از هدف اصلى اش تهى كردند.
از يك چنين دانشمند مشهورى انتظار مى رفت كه ثابت مى كرد چگونه و كجا شيعيان براى حمايت از نظريه خودشان به روايات بدعت آميز اهميت مى دادند ! ؟ با اين حال «گلدزيهر» در هيچ جا سندى ارائه نكرده است. گلدزيهر پس از اشاره ترمذى و نسائى، در پانوشت كتاب خود به عنوان منابع حديث غدير خم، مى گويد:
نسائى - آن طور كه مشهور است - گرايشات علوى داشته، و ترمذى نيز در مجموعه خود احاديثى را كه به نفع على عليه السلام بوده گردآورى نموده است. به عنوان نمونه حديث طير.(2)
ص: 439
درباره اين هم پاسخ قديمى و مرسوم مشابهى است، كه طبق آن متكلمان اهل سنت با اعلام عدم وثاقت راويان چنين احاديثى آنان را غير قابل اعتماد معرفى مى كنند، يا به شدت شيعيان را به جعل روايات متهم مى كنند.
نمونه ديگر، در چاپ اول «دائرة المعارف الاسلامى» (1911 - 1938 م) است، كه مدخل كوتاهى را با عنوان «غدير خم» دارد كه نگاشته «اف. بول» است. او خاورشناس دانماركى است كه درباره زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله كتابى نوشته است. بول مى نويسد:
مكان غدير خم از طريق يك حديث - كه ميان شيعيان اصالت داشته و معتبر بوده - مشهور شده است. با اين وجود، اين حديث در ميان منابع اهل سنت نيز ديده مى شود. اين صورت كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر بازگشت از حديبيه - بر اساس نظر عده اى ديگر هم در بازگشت از حجة الوداع - در اين مكان درباره على عليه السلام فرمود: هر كس من مولاى اويم، على عليه السلام نيز مولاى او است.
«بول» با اطمينان تأكيد مى كند كه حديث غدير ريشه اش ميان شيعيان است !
نمونه آشكار ديگرى از بى توجهى خاورشناسان به تفكر شيعه در «دائرة المعارف اسلام» توماس هاكس (1965 م) است. او ذيل مدخل «غدير» مى نويسد:
غدير جشن شيعيان در هجدهم ماه ذى الحجه است، كه در آن زمان سه تصوير از جنس خمير و پر شده با عسل به عنوان نماد ابوبكر، عمر و عثمان ساخته مى شود، كه با چاقو بريده مى شود و عسل آن به عنوان نماد خون خلفاى غاصب نوشيده مى شود.
اسم آن جشن غدير است، و گفته شده كه اين جشن يادبود اين مسئله است كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله در غدير خم - كه چشمه اى بين راهى ميان راه مكه و مدينه است - حضرت على عليه السلام را به عنوان جانشين خود معرفى كرده است.
من به عنوان فردى از خاندان شيعه كه تبارش به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسد و ده سال در ايران مطالعه كرده و در ميان شيعيان آفريقا و آمريكاى شمالى زندگى كرده، هنوز هم مطالبى درباره مراسم خمير و عسل در غدير مى بينم و مى شنوم و يا مى خوانم !
ص: 440
من زمانى بيشتر متعجب شدم كه ديدم حتى «واگليرى» در چاپ دوم «دائرة المعارف اسلام» متأسفانه اين ادعاى سخيف را در مقاله واقعا عالى اش درباره غدير خم گنجانده است ! او در پايان بيان آن ادعا مى افزايد: اين ضيافت همچنين جايگاه مهمى هم در ميان «نصيريه»(1) دارد.
به نظر من، اين امكان كاملاً وجود دارد كه مراسم خمير و عسل در ميان نصيريه مشاهده شود، ولى اين هيچ ربطى به شيعيان ندارد. اما آيا تمام خاورشناسان تفاوت ميان شيعه و نصريه را مى دانند ؟ من واقعا به آن شك دارم.
نمونه چهارم از دانشمندان معاصر كه همان مسير را پيموده، «فيليپ حِتّى» است. او در كتاب به نام «تاريخ اعراب» (1964 م) چنين اشاره مى كند:
آل بويه بنيانگذار شادمانى در روز انتصاب على عليه السلام توسط پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان جانيشينش در غدير خم بوده اند.
سپس وى موقعيت غدير خم را در پانوشت، به عنوان چشمه اى بين راه مكه و مدينه توصيف مى كند. جايى كه احاديث شيعه تأكيد مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا اعلام نمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى او است.
هر چند اين دانشمند به صورت گذرا مسئله غدير را مورد اشاره قرار مى دهد، اما حديث غدير را طبق دسته بندى خود يك روايت شيعى معرفى مى كند !
اينگونه محققان، آگاهانه يا ناآگاهانه و مغرضانه اين تعصب سنى گونه بر ضد شيعه را پى گرفتند و بر آن پافشارى كردند كه: حديث غدير منشأ شيعى دارد؛ يعنى بدعت و ساخته و پرداخته شيعه است. من اينجا مايلم فقط كلام «واگليرى» در «دائرة المعارف اسلام» درباره غدير خم را بازگويم:
ص: 441
با اين حال، قطعا محمد صلى الله عليه و آله در اين مكان صحبت كرده و آن جمله معروف را به مناسبت اين واقعه مطرح كرده است. اين حديث به صورت مجمل يا مفصل حفظ شده و نقل گشته است. بنا بر اين، نه تنها توسط يعقوبى كه همراهى اش با قضيه انتصاب على عليه السلام مشهور است، بلكه در مجموعه اى از روايات كه معتبر شمرده مى شوند و به خصوص در «مسند ابن حنبل» و نيز در احاديثى كه بسيار فراوان اند، اين حديث فراوان و به خوبى با سندهاى گوناگون مورد تصديق قرار گرفته است. از اين رو ظاهرا غير قابل انكار است.
واگليرى ادامه مى دهد: با ذكر پاره اى از اين احاديث كه در بخش منابع آمده، اما شامل حديث غدير نيست. راويان بعدى اين روايت با وجود گزارش نمودن آن جمله معروف(1)، نام غدير خم يا نام افرادى را كه بيان كرده اند كه اين جمله در حديبيه گفته شده حذف كرده اند.
مستندسازى كامل درباره واقعه غدير خم، زمانى آسان است كه كتاب «كشف اللغات»(2) ونسينك به طور كامل منتشر شده باشد. براى اينكه بدانيم چرا اين احاديث بسيار فراوان اند، كافى است تا به صفحاتى نگاه بيندازيم كه در آن ابن كثير تعداد زيادى از آنها (احاديث) را به همراه اسنادشان جمع آورى كرده است.
اكنون زمان آن فرا رسيده كه پژوهش غربى، خود را با ادبيات شيعه صدر اسلام و گذشته از ادبيات دوران معاصر آشنا كند. دانشمندان شيعه آثار بزرگى در موضوع غدير خم نوشته اند. در اينجا به تنها دو مورد از آنها اشاره مى شود:
مورد اول
«عبقات الانوار» اثر علامه مير حامدحسين موسوى هندى (م 1306 ق) در يازده جلد بزرگ است و به زبان فارسى نوشته شده است. علامه ميرحامد، سه جلد بزرگ اين كتاب مشتمل بر حدود 1080 صفحه را به اِسناد، تواتر و معناى حديث غدير
ص: 442
طبق نظر شيعيان، خداوند نيز به اين اكراه علم داشت، و به همين دليل با آيه تبليغ به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا حضرت على عليه السلام را به عنوان جانشينش معرفى كند، و به پيامبرش اطمينان خاطر مى داد. پيامبر صلى الله عليه و آله مأموريت داشت تا پيام خداوند را ابلاغ نمايد، مهم نبود اعراب آن را دوست داشتند يا نداشتند، يا مى پذيرند و يا نمى پذيرند.
افزون بر اين و به عنوان مورد دوم بايد گفت كه اين اكراه مرسوم و سنتى، رسم غير قابل بطلان در جامعه عرب نبوده كه شعبان از ما مى خواهد آن را تصديق كنيم. جعفرى در كتاب خود با عنوان ريشه و گسترش اوليه اسلام شيعى مى گويد:
منابع ما مى توانند به اين اشاره كنند كه گر چه پيش از اسلام، شوراى مجلس سنا - كه همان مجلس بزرگان است - يا همان «ندوه» در مكه، معمولاً يك شوراى ويژه بزرگان بوده است. اما پسران رئيس قبيله «قصى» اين امتياز را داشتند كه از اين محدوديت سنى معاف باشند و با وجود جوانيشان در اين شورى پذيرفته شوند.
به نظر مى رسد كه در زمان هاى بعدى، پذيرش آزادانه ترى نسبت به جوانان رايج بوده است. مثلاً ابوجهل با وجود جوانى اش در اين شورى پذيرفته شد، و حكيم بن حزم زمانى كه بيش از 15 يا 20 سال بيشتر نداشت به عضويت اين شورى در آمد.
سپس جعفرى به نقل از ابن عبدربه مى نويسد:
در دوران جاهليت، هيچ پادشاهى كه حكومت سلطنتى داشته باشد در ميان اعراب مكه وجود نداشت. از اين رو، هر گاه جنگى پيش آمد آنان ميان رؤساى قبائل قرعه كشى مى كردند و يكى از آنان را به عنوان پادشاه انتخاب مى كردند. اين فرد يا كم سن و سال بود يا مردى سالخورده. از اين رو در جنگ «فجار»(1)، نوبت بنى هاشم بود
ص: 445
و نتيجه قرعه كشى اين بود كه عباس بن عبدالمطلب - كه طفلى بيش نبود - انتخاب شد، و آنان به حمايت از او برخاستند.
سومين دليل آن است كه ما نمونه اى از تصميمات خود پيامبر صلى الله عليه و آله را در دوران آخر زندگيش داريم؛ آنگاه كه فرماندهى ارتش را به اسامة بن زيد - كه مرد جوانى بود و كمتر از بيست سال سن داشت - واگذار نمود. اسامه به فرماندهى اعضاى سالخورده مهاجرينِ قريش و انصار منصوب شد، و بسيارى از اين بزرگان از اين تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شدند.(1)
پس اگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله توانسته اسامة بن زيدِ جوان و كم تجربه را به فرماندهى بزرگان قريش و مهاجرين و انصار برگزيند، چگونه اين احتمال ذاتا وجود نداشته باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله امام على عليه السلام را به عنوان جانشينش منصوب نموده باشد ؟ !
دوم. اكراه مرسوم نسبت به واگذارى مسئوليت بزرگ به مردان كم تجربه
صرف نظر از جوانى امام على عليه السلام، شعبان به اكراه اعراب در واگذارى مسئوليت بزرگ به مردان كم تجربه نيز اشاره مى كند؛ يعنى اعراب ابوبكر را بدين دليل برگزيدند كه مسئوليت هاى بزرگى را تجربه كرده بود. من شك دارم كه آيا آقاى شعبان مى تواند برداشت مورد ادعايش را از تاريخ اسلام ثابت نمايد ؟ ! افراد مى توانند با مطالعه نمونه ها و موارد بيشترى بيابند، كه طبق آنها اين امام على عليه السلام بوده كه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله مسئوليت هاى بزرگ به او واگذار مى شده، نه ابوبكر.
به عنوان نمونه:
يك. اميرالمؤمنين عليه السلام در طول هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه در مكه ماند، و در جاى پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد تا دشمنان را فريب دهد. همچنين اموال افراد گوناگونى را - كه به دليل اعتماد به پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را نزد آن حضرت به امانت گذاشته بودند - به صاحبانش برگرداند.
ص: 446
دو. امام على عليه السلام در طول نبردهاى صدر اسلام با مسئوليت هاى بزرگ ترى آزموده شده بود. به طورى كه هميشه موفق بود. هنگامى كه اتمام حجت به منظور برائت از اعراب مشرك و بت پرست مكه به پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ شد، ابتدا ابوبكر براى ابلاغ آن به مردم مكه انتخاب شد. ولى بعد اين مسئوليت بزرگ از او گرفته شد و به امام على عليه السلام سپرده شد.
سه. زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به غزوه تبوك رفته بود، حفاظت از شهر مدينه و شهروندان آن به امام على عليه السلام سپرده شده بود.
چهار. امام على عليه السلام به عنوان فرمانده سپاه اعزامى به يمن منصوب شد.
اينها تنها چندين نمونه بود كه به طور تصادفى به ذهن من رسيد. از اين رو، در سطحى قابل مقايسه، على بن ابى طالب عليه السلام بيش از ابوبكر فردى كارآزموده بود و مسئوليت هاى بزرگ ترى به او سپرده شده بود.
سوم. رفتار اهل مدينه در برابر اعلام انتصاب امام على عليه السلام در غدير خم
اولاً: اگر حقانيت و درستى يك واقعه بتواند توسط ضوابط نقد حديث مورد پذيرش اهل سنت ثابت شود، واكنش مردم به معتبر بودن آن واقعه چندان مهم نيست.
ثانيا: همان دلايل اكراه سنتى اى را كه شعبان از آن براى اعلام بى اعتبارى واقعه غدير استفاده كرده، مى توان در اينجا بر ضد تشكيك او نسبت به واقعه غدير استفاده كرد. اين اكراه سنتى، افزون بر عوامل ديگرى كه فراتر از اين نگارش است(1)، مى تواند براى توضيح رفتار جامعه مدينه مورد استفاده قرار گيرد.
ثالثا: گر چه جامعه مدينه طى حوادثى كه امام على عليه السلام را از خلافت كنار گذاشت(2) ساكت بودند، اما در ميان آنان افراد زيادى بودند كه به اعلام و انتصاب امام على عليه السلام در
ص: 447
غدير خم شهادت دادند. در چندين مناسبت، امام على عليه السلام به سراغ صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله رفت تا آنان را به شهادت به نفع واقعه غدير متقاعد كند. در اينجا من تنها يك نمونه كه در كوفه و در دوران خلافت امام على عليه السلام و حدود 25 سال پيش از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده را ذكر مى كنم:
امام على عليه السلام شنيد كه برخى از مردم به ادعاى او درباره اولويت داشتنش براى خلافت نسبت به خلفاى پيشين شك دارند. از اين رو، حضرت در ميان جمعى كه در مسجد بودند وارد شد و از شاهدان عينى واقعه غدير خم خواست تا حقانيت اعلام پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره مولى و سرور بودنش بر همه مؤمنان تأييد كنند. بسيارى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند و ادعاى امام على عليه السلام را تأييد كردند.
ما نام 24 تن از آنان را كه به نفع امام على عليه السلام گواهى دادند داريم. گر چه منابع ديگر مانند «مسند احمد بن حنبل» و «مجمع الزوائد» نوشته حافظ هيثمى نام 30 نفر را آورده اند. همچنين بايد در نظر داشت كه اين حادثه 25 سال بعد از رويداد غدير خم اتفاق افتاده، و در طول اين مدت صدها شاهد عينى به مرگ طبيعى يا در نبردهايى كه طى دوران حكومت دو خليفه اول اتفاق افتاد در گذشتند.
اين حقيقت را نيز بر اين قضيه بيفزاييد كه اين حادثه در كوفه اى رخ داد كه از مركز تجمع اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله - يعنى مدينه - خيلى دور بود. خود اين اتفاق كه در كوفه و در سال 35 هجرى روى داد، توسط 4 تن از صحابه و 14 تن از تابعان نقل شده و در بيشتر كتب تاريخى و روايى ثبت شده است.(1)
در نتيجه، به طور طبيعى، رفتار جامعه مدينه پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، اعلام انتصاب امام على عليه السلام در غدير خم را غير محتمل و بى اعتبار نمى نمايد. من فكر مى كنم اين كافى است تا آقاى شعبان متوجه شود كه تفسير او جديد نيست، بلكه به نظر من نمونه همان مرحله اول پاسخ مرسوم متكلمان اهل سنت است؛ كه انكار صريح رخداد
ص: 448
يا حديثى است كه ديدگاه شيعه را تأييد مى كند. همان روشى كه توسط پژوهشگران غربى اى كه درباره اسلام پژوهش مى كنند مورد اقتباس قرار گرفته است.
جمع بندى
در اين بررسىِ مختصر، من نشان دادم كه واقعه غدير خم واقعيتى تاريخى است كه قابل انكار نيست، و ثابت شد كه در مطالعه تفكر شيعه تعهد پيشين خاورشناسان نسبت به سنت يهودى - مسيحى با نگاه تعصب آميز اهل سنت بر ضد شيعه تركيب شده است. در نتيجه بايد گفت كه بيشتر پژوهشگران غربى رويداد غدير خم را ناديده انگاشته اند، و در اينجا با استفاده از بحث ما، اين رويداد از فراموشى صرف خارج شد و طبق كلام مخالفان مورد تشكيك و باز تفسيرى قرار گرفت.
من اميدوارم اين يك نمونه، دست كم پاره اى از دانشمندان غرب را متقاعد كند تا در روش شناسى خود در مطالعه تفكر شيعه تجديد نظر و بازبينى كنند، و به جاى اينكه به طور عمده از منظر آثار افراد ظاهرا آشنا با «فرقه هاى مرتد» مانند شهرستانى، ابن حزم، مقريزى و بغدادى - كه فرقه شيعه را خارج شده از اسلام معرفى مى كنند - به شيعه بنگرند، بايد به آثارى از شيعه و اهل سنت رجوع كنند كه عينى تر و واقع بينانه تر اند.
شيعيان به حق از اينكه به عنوان يك فرقه مرتد - كه به دليل شرايط سياسى دوران صدر اسلام به منصه ظهور رسيده - معرفى شوند، خسته شده اند. آنها مى خواهند به جاى معرفى شدن توسط دشمنانشان، توسط خودشان معرفى و شناسانده شوند.
غدير و وقف
غدير و وقف(1)
در اينجا نگاهى گذرا داريم به موقوفات مرتبط با حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام و غدير در ايران:
ص: 449
در بررسى موقوفات كشور ايران و نوع نيات واقفين خيرانديش، نكات جالب توجهى مشاهده مى شود، كه تأمل در آن مى تواند بسيارى از زواياى اين سنت حسنه و نوع نگاه مردم را با آن نشان دهد.
همچنين پراكندگى نيات واقفين، به وضوح گوياى عمق اعتقادات و انگيزه ها و دغدغه هاى آنان است.
از ويژگى هاى منحصر به فرد موقوفات ايران آن است كه با وجود تعدد نيات واقفين، بيشترين موقوفات در خصوص اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است. اين امر نشأت گرفته از ارادت خالصانه ايرانيان به ساحت مقدس پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و خاندان پاكش مى باشد.
در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» آمده است: ايرانيان از قديم الايام كه اسلام اختيار كردند، بيش از اقوام و ملل ديگر نسبت به خاندان نبوت علاقه و ارادت نشان دادند ... . حقيقت اين است كه علت تشيع ايرانيان و علت مسلمان شدنشان يك چيز است: ايران روح خود را با اسلام سازگار ديد و گمگشته خويش را در اسلام يافت.
مردم ايران كه طبعا مردمى باهوش بودند و بعلاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند، بيش از هر ملت ديگر نسبت به اسلام شيفتگى نشان دادند و به آن خدمت كردند. مردم ايران بيش از هر ملت ديگر به روح و معنى اسلام توجه داشتند. به همين دليل توجه ايرانيان به خاندان رسالت عليهم السلام از هر ملت ديگر بيشتر بود، و تشيع در ميان ايرانيان نفوذ بيشترى يافت.
ايرانيان روح اسلام و معنى اسلام را در نزد خاندان رسالت عليهم السلام يافتند. فقط خاندان رسالت بودند كه پاسخگوى پرسش ها و نيازهاى واقعى روح ايرانيان بودند. آن چيزى كه بيش از هر چيز ديگر روح تشنه ايرانى را به سوى اسلام مى كشيد، عدل و مساوات اسلامى بود.
ص: 450
ايرانى قرن ها از اين نظر محروميت كشيده بود و انتظار چنين چيزى را داشت. ايرانيان مى ديدند دسته اى كه بدون هيچ گونه تعصبى عدل و مساوات اسلامى را اجرا مى كنند و نسبت به آنها بى نهايت حساسيت دارند خاندان رسالت عليهم السلام هستند. خاندان رسالت عليهم السلام پناهگاه عدل اسلامى مخصوصا از نظر مسلمانان غير عرب بودند.(1)
بديهى است كه در سايه اين اعتقاد راسخ به خاندان رسالت عليهم السلام است كه موقوفات مرتبط با آن بزرگواران در ايران بالاترين آمار را به خود اختصاص مى دهند.
بر اساس آمار موجود، 489 موقوفه مرتبط با اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام در ايران وجود دارد، كه 118 مورد آن ويژه عيد غدير است. جالب آنكه بيشترين موقوفات مرتبط با آن حضرت، در استان خراسان رضوى مى باشد.
در اينجا نمودارى اجمالى از موقوفات مرتبط با حضرت على عليه السلام و غدير با ذكر نام استان - طبق حروف الفبا - و تعداد موقوفات در آن ارائه مى شود، كه پراكندگى اين موقوفات را در استان هاى مختلف نشان مى دهد:
آذربايجان شرقى: 6 موقوفه.
آذربايجان غربى: 13 موقوفه.
اصفهان: 28 موقوفه.
ايلام: 6 موقوفه.
بوشهر: 1 موقوفه
تهران: 30 موقوفه
چهارمحال و بختيارى: 1 موقوفه.
خراسان جنوبى: 7 موقوفه.
خراسان رضوى: 156 موقوفه.
خراسان شمالى: 2 موقوفه.
ص: 451
خوزستان: 2 موقوفه.
زنجان: 2 موقوفه.
سمنان: 19 موقوفه.
فارس: 22 موقوفه.
قزوين: 6 موقوفه.
قم: 7 موقوفه.
كردستان: 2 موقوفه.
كرمان: 29 موقوفه.
گلستان: 9 موقوفه.
گيلان: 7 موقوفه.
لرستان: 5 موقوفه.
مازندران: 59 موقوفه.
مركزى: 17 موقوفه.
همدان: 1 موقوفه.
يزد: 58 موقوفه.
جمع موقوفات كل كشور: 489 موقوفه.
غدير در زمان حاضر
غدير در زمان حاضر(1)
غدير، اين سرزمين مقدس كه در سال دهم هجرت، در حجة الوداعِ پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقش مهمى ايفا كرد و «وصايت و ولايت» اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را رقم زد هم اكنون چه وضعى دارد ؟
آيا اين نقطه مهم تاريخى در غبار عناد و لجاج به فراموشى سپرده شده است ؟
آيا وادى مقدس غدير نبايد زيارتگاه شيعيان، بلكه همه مسلمانان جهان باشد ؟
ص: 452
مگر بعد از گذشت چهارده قرن، اين خاك عطرآگين، شميم روح پرور و با صفاى رسالت و وصايت را در خود نگهدارى نكرده است ؟
مگر هنوز نشان گام هاى مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بر آن سرزمين پاكيزه نقش نبسته است ؟
مگر همان خاك و شن ها شاهد آن صحنه بزرگ نبوده اند ؟
مگر آواى نجات بخش پيامبر صلى الله عليه و آله در امواج هواى تفتيده غدير منعكس نيست ؟
آيا به زائران بيت اللّه الحرام هم اكنون اجازه مى دهند از آن سرزمين پاك بگذرند و روح و جسم خود را در همان فضائى كه نداى ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله در روز هجدهم ذيحجه سال دهم هجرت بلند شد؛ تازگى و طراوت بخشند ؟
رشد دين، تجلى غدير در عصر ظهور
رشد دين، تجلى غدير در عصر ظهور(1)
«إنَّ الدينَ عِندَ اللّه ِ الإسلامُ»(2)، «وَ مَن يَبتَغُ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(3)
شايد بتوان ادعا كرد سرآمد همه آرزوها و پيشگويى هايى كه در عصر ظهور تحقق مى يابد و حقيقت غدير نيز همان است، چيزى جز حاكميت دينِ الهى به دست امام الهى نباشد. از روز آغاز حضور انسان در زمين، حسرت اين آرزوى زيبا بر دل ها مانده، تا عصر مهدوى كه وعده پروردگار تحقق يابد و همه زمين يكپارچه غدير شود.
زدودن شبهات از يك سو و بر طرف كردن پيرايه ها از دين الهى از سوى ديگر، اولين گام هايى است كه دين خالص را به همه نشان خواهد داد، و اين جز به دست مقام عصمت نمى تواند تحقق پذيرد. چنين اقدامى آنگاه عملى خواهد شد كه دشمنان دين
ص: 453
همگى ذليل شوند و قدرت سخن و خودنمايى نداشته باشند، و بساط نفاق برچيده شود و اهل حق غالب باشند، و مردم خضوع در برابر فرامين الهى و نماينده خداوند را پذيرفته باشند و نياز مردم به دين الهى برايشان روشن باشد.
آن روز است كه با حاكميت دين در جاى جاى زندگى مردم و در اجتماعى كه بر آنان حاكم است و در آن زندگى مى كنند، توحيد و يكتاپرستى در معناى صحيح آن و حقايق ايمان در ابعاد گسترده اش و معارف دين در فصول مختلفش مطرح خواهد شد.
آن روز است كه با حضور دينِ بر مبناى غدير زمينه گناهان برچيده مى شود و نفوذ شيطان قطع مى گردد، و معناى وسيع دين براى همه معلوم مى شود و انسان ها لذت ديندارى را مى چشند.
غدير در قيامت
غدير در قيامت(1)
احاديثى در فضيلت عيد غدير و اهميت خاص آن در مقايسه با ساير اعياد و نيز احياى غدير از لسان معصومين عليهم السلام وارد شده كه از جمله آنها احياى غدير توسط امام صادق عليه السلام است. از جمله حضرت فرمود:
روز قيامت چهار روز را مانند عروس به پيشگاه الهى مى برند: عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه، عيد غدير. «روز غدير خم» در مقابل عيد قربان و فطر مانند ماه بين ستارگان است.
خداوند تعالى بر غدير ملائكه مقربين را موكل مى كند كه رئيسشان جبرئيل است، و انبياء مرسلين را كه رئيسشان حضرت محمد صلى الله عليه و آله است، و اوصياء منتجبين را كه رئيسشان اميرالمؤمنين عليه السلام است، و اولياء خود را كه رئيسشان سلمان و ابوذر و مقداد و عمار هستند. اينان «غدير» را همراهى مى كنند تا آن را وارد بهشت نمايند.(2)
ص: 454
فاطميانِ غديرى در قيامت و دشمنانشان
اشاره
فاطميانِ غديرى در قيامت و دشمنانشان(1)
در اينجا نمايه اى كوتاه از فاطميانِ غديرى و دشمنانشان در قيامت ارائه مى كنيم:
1 - عظمت فاطمه عليهاالسلام در قيامت
خداوند در قيامت جلوه اى از عظمت زهرا عليهاالسلام را نشان مى دهد، تا فاطميان عزت خود و دشمنان فاطمه عليهاالسلام ذلتشان را احساس كنند. اين جلوه عظمت در جهات زير بيان شده است:
كنار عرش.
حاكم بين خلق از طرف خدا.
آنگونه كه دوست دارى حكم كن.
حكم او مقبول خدا.
فاطميان لذت انتقام از دشمن او را احساس مى كنند؛ از وقتى فاطمه عليهاالسلام با اين جلوه عظمت از كنار عرش در عرصه قيامت حاضر مى شود، تا آنگاه كه ظالمين به او براى محاكمه مى ايستند، و حضرت زهرا عليهاالسلام با يك دستور آنان را روانه جهنم مى نمايد.
اينجاست كه دشمنان و ظالمين در حق غدير و فاطمه زهرا عليهاالسلام، متوجه مقام با عظمت زهرايى مى شوند و مى پرسند: خدايا تو حكم مى كنى يا زهرا ؟ ! و پاسخ روشن است كه: زهرا عليهاالسلام از طرف خدا ! ! چرا كه او در راه خدا و در مقابل دشمنان خداست.
2 - اى كاش هاى بى جاى دشمنان غدير !
لذت فاطميان در آن است كه در مقابل حسرت دشمنان غدير لذت با غدير بودن را احساس خواهند كرد. اين لذت در روزى است كه دوستان زهرا عليهاالسلام آنان را ببينند كه مى گويند: اى حسرت بر آنچه در جوار خدا كوتاهى كردم !
ص: 455
غديريان روزى را خواهند ديد كه دشمنان غدير براى جبران بى شرمى هاى خود نسبت به سيدة النساء عليهاالسلام آرزوى باز گشت به دنيا نمايند. كار به جايى رسد كه از شدت پشيمانى بر خود بپيچند و بر دستانشان دندان بخراشند !
آنان خوب مى دانند كه هجوم به خانه صديقه طاهره عليهاالسلام به معناى قطع ارتباط با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است. اين است كه اقرار مى كنند: اى كاش راه ارتباطى با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتيم !
پيروان سقيفه خوب مى فهمند كه دوستى على عليه السلام با محبت عمر جمع نمى شود. اين است كه در قيامت از دوستى با سقيفه بر سر خود مى كويند ! حتى به ابوبكر و عمر مى گويد: «اى كاش بين من و تو فاصله مشرق تا مغرب بود» ، و رو در روى همانان كه در دنيا به محبتشان افتخار مى كردند مى گويند: «بد دوستى برايم بودى» ! (1)
جا دارد از آنان بپرسيم: چرا در روزهايى كه فاطمه عليهاالسلام به همراه همسر و دو فرزندش بر در خانه هايتان مى آمد و كمك مى خواست، با قساوت تمام به او پاسخ رد مى داديد ؟ چرا وقتى بين در و ديوار فريادش بلند شد او را كمك نكرديد ؟ چرا با شنيدن نفرين فاطمه عليهاالسلام و ديدن طناب بر گردن على عليه السلام پشيمان نشديد ؟ !
3 - شريك جرم سقيفه
همه پيروان سقيفه و غاصبين حق غدير از روز غصب تا قيامت دو جواب در مقابل «اى كاش هاى خود» دريافت خواهند كرد:
اول اينكه توبه و پشيمانى كنار جهنم فايده ندارد. بايد در دنيا در پشيمان مى شديد و توبه مى كرديد و به غديريان مى پيوستيد.
دوم اينكه شما شريك همه جرم هاى سقيفه هستيد و در نتيجه در عذاب آنان هم شريك خواهيد بود و نمى توانيد رفيق نيمه راه باشيد !!
ص: 456
4 - تشريح ظلم به غدير
اشاره
روز قيامت در حالى كه به امر فاطمه عليهاالسلام دشمنان غدير را راهى جهنم مى كنند، به خاطر ظلمى كه روا داشته اند لعنت نثارشان مى گردد. سپس ظلم آنان تفسير مى شود كه در مقابله با راه غدير - كه راه خداست - دو اقدام اساسى انجام دادند:
اقدام اول
بر سر راه مستقيم غدير كه همه شرايط براى اجراى منويات آن آماده بوده مانع ايجاد كردند، و اين راه نورانى بشريت را متوقف نمودند.
اقدام دوم
راه مردم را از غدير به سمت سقيفه منحرف كردند، و آنان را نه تنها از راه حق غدير باز داشتند كه به راه باطل غاصبين نيز كشاندند.
اين يعنى دو خسارت به مردم و راه خدا زدند: يكى سدّ راه شدن و ديگرى به انحراف كشاندن. اين دو جرم در روز قيامت به آنان ابلاغ مى شود، و پيرو آن علت اصلى غصب حق غدير و ارزش قائل نشدن به آن كه اعتقاد نداشتن به آخرت است به آنان يادآورى مى گردد.
5 - اولين شهيد غدير
راه بلند غدير شهيدان بسيارى از ظلم سقيفه داشته ايت. هر چند در واقع و باطن امر اولين راه غدير شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، ولى در ظاهر و اولين اين قافله جنينى است كه حتى قدم در اين جهان نگذاشت ! نام حضرت محسن عليه السلام در صدر شهداى غدير كودكى را به ياد مى آورد كه مصيبت ها و درد و رنج ها را با مادر تحمل كرد. فرزندى كه هم ضربه لگد را بر پهلوى مادر احساس كرد، و هم فشار در و ديوار را كشيد، و هم حرارت آتش را لمس كرد، و هم صداى شكستن استخوان سينه مادر را شنيد.
پيداست كه هم فاطمه عليهاالسلام مهم است و هم غدير، كه اولين شهيد راه مادر و غدير اولين محاكمه روز قيامت را به خود اختصاص مى دهد.
ص: 457
جشن غدير در آسمان ها
اشاره
جشن غدير در آسمان ها(1)
غدير عيدى است كه در آسمان ها آن را مى شناسند، و اكنون آغاز پانزدهمين قرنى است كه حتى در يك سال آن جشن غدير ترك نشده است. از زيبايى هايى غدير، جشن غدير در قصرِ غدير در بهشت است:
1 - جشن غديرِ ملائكه مقابل بيت المعمور
در آسمان ها روز غدير را بيش از زمين مى شناسند. از جمله اين شناخت افلاكيان در مورد غدير جشن غدير در ملائكه است:
امام رضا عليه السلام فرمود: روز غدير، روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مى كند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيت المعمور قرار دهد. سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مى گيرد و ملائكه از همه آسمان ها جمع مى شوند و بر پيامبر صلى الله عليه و آله ثنا مى فرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلام و محبّان ايشان استغفار مى كنند.(2)
2 - جشن غدير در قصرِ غدير در بهشت
امام رضا عليه السلام از پدرش امام موسى بن جعفر عليه السلام از جدش امام صادق عليه السلام نقل مى فرمايد كه فرمود:
روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است. خداوند تعالى در بهشت قصرى خلق فرموده كه بناى آن خشتى از نقره و خشتى از طلا است. در آن قصر صد هزار اتاق سرخ رنگ و صد هزار خيمه سبز رنگ وجود دارد و خاك آن از مشك و عنبر است. در آن قصر چهار نهر جارى است: نهرى از شراب و نهرى از آب و نهرى از شير و نهرى از عسل. در كناره هاى اين نهرها درختانى از انواع ميوه ها قرار دارد، و بر آن درختان طيورى هستند كه بدن هاى آنها از لؤلؤ و بال هايشان از ياقوت است و به انواع صداها مى خوانند.
ص: 459
روز غدير كه فرا مى رسد اهل آسمان ها وارد اين قصر مى شوند و تسبيح و تقديس و تهليل مى گويند. آن پرندگان هم به پرواز در مى آيند و خود را به آب مى زنند، و سپس در آن مشك و عنبر مى غلطند. آنگاه كه ملائكه جمع شدند بار ديگر به پرواز در مى آيند و آن عطرها را بر آنان مى پاشند. ملائكه در روز غدير «نثار فاطمة عليهاالسلام»(1) را به يكديگر هديه مى دهند. وقتى آخرين ساعات روز غدير فرا مى رسد ندا مى آيد: به مراتب و درجات خود برگرديد كه به احترام محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السلام تا سال آينده در چنين روزى، از لغزش و خطر در امان خواهيد بود.(2)
جزاى تبسّمِ غديرى، قصرى در بهشت
جزاى تبسّمِ غديرى، قصرى در بهشت(3)
در احاديث اهل بيت عليهم السلام، مراسم و برنامه هاى عامى براى همه اعياد وارد شده كه در كتب ادعيه مذكور است. گذشته از آنها براى عيد و جشن غدير دستورات خاصى از ائمه عليهم السلام وارد شده، كه از جمله آنها تبسم به روى برادر مؤمن و گشاده رويى است:
امام رضا عليه السلام فرمود: اين روز، روزِ تبسم بر روى مؤمنين است. هر كس در اين روز بر روى برادر مؤمن خود تبسم كند خداوند در روز قيامت نظر رحمت به او مى نمايد و هزار حاجت او را بر مى آورد، و قصرى از دُرّ سفيد در بهشت برايش بنا مى كند.(4)
سؤال از غدير در قيامت
سؤال از غدير در قيامت(5)
پس از خطبه غدير و در طول سه روز كه مراسم بيعت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور مى يافتند. در اين اجتماعات
ص: 460
كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مى كردند و توضيح بيشترى مى خواستند.
پس چند سؤال و جواب و اقرار مردم به رسالت و ولايت و اشاره هاى مكرر به مسئله امامت و حديث غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله در ادامه فرمود:
بدانيد كه من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مى شويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بُصرى تا صنعاء است.(1) در آن قدح هايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است.
بدانيد كه فرداى قيامت وقتى كنار حوض نزد من مى آييد، من از شما سؤال خواهم كرد كه درباره آنچه امروز شما را شاهد گرفتم (و به شما گفتم) و نسبت به ثقلين پس از من چه كرديد ؟
ببينيد براى روزى كه مرا ملاقات مى كنيد در غيبت من با آنان چگونه رفتار مى كنيد.
پرسيدند: يا رسول اللّه، ثقلين كدامند ؟ فرمود: ثقل اكبر كتاب خداوند عزوجل است، كه واسطه اى متصل از خدا و از من در دست شماست. يك سوى آن به دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست. در آن علوم گذشته و آينده است تا روزى كه قيامت به پا شود. ثقل اصغر همتاى قرآن است و آن على بن ابى طالب و عترت اوست، و اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر نزد من بيايند.
از آنان سؤال كنيد و از غير آنان نپرسيد كه گمراه مى شويد. من براى اين دو از خداوند لطيف خبير درخواست هايى كرده ام و خداوند به من عطا فرموده است. يار آن دو، ياور من و خوار كننده آن دو، خوار كننده من است. ولىّ آن دو ولىّ من و دشمن آنان دشمن من است. هيچ امتى قبل از شما هلاك نشده مگر زمانى كه دينش را طبق
ص: 461
ص: 464
ص: 465
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
5
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 466
ص: 467