دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 4/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج4.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد چهارم:
ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
بخش ششم: ماجراهاى سه روزه غدير··· 5 - 559
قسمت اول: ماجراهاى پيش از خطبه غدير··· 9 - 39
قسمت دوم: ماجراهاى حين خطبه غدير··· 41
قسمت سوم: ماجراهاى پس از خطبه غدير··· 43 - 559
اول: موارد كلى··· 45 - 80
دوم: عمامه گذارى··· 81 - 92
سوم: تبريك و تهنيت··· 93 - 101
چهارم: بيعت··· 103 - 174
پنجم: سند مكتوب غدير··· 175 - 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت··· 187 - 201
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير··· 203 - 319
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير··· 321 - 347
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى··· 349 - 559
ص: 4
بخش ششم : ماجراهاى سه روزه غدير
اشاره
ص: 5
ص: 6
نقل ماجراى غدير
1 - واقعه غدير و تواتر
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
2 - نقل ماجراى غدير به طور خلاصه
عطيه عوفى مى گويد: به زيد بن ارقم گفتم: داماد من از قول تو درباره على بن ابى طالب ماجراى غدير را نقل كرده و من دوست دارم از خودت بشنوم. زيد گفت: هنگام ظهر بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمد و سپس در حالى كه بازوى على بن ابى طالب را
ص: 7
گرفته بود گفت: اى مردم، آيا قبول داريد من نسبت به مردم صاحب اختيارتر از خود آنانم ؟ گفتند: آرى. فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه.(1)
3 - نقل ماجراى غدير به طور مفصل
برادر زيد بن ارقم مى گويد: روزى با زيد نشسته بوديم كه اسب سوارى نزديك آمد كه حال سفر از او هويدا بود. سلام كرد و پرسيد: زيد بن ارقم در ميان شماست ؟ زيد گفت: من هستم، چه مى خواهى ؟ آن مرد گفت: نمى دانى از كجا آمده ام ؟ گفت: نه. گفت: از فسطاط مصر آمده ام تا حديثى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله بياد دارى از تو سؤال كنم. زيد گفت: كدام حديث ؟ مرد گفت: حديث غدير خم درباره ولايت على بن ابى طالب عليه السلام.
زيد تفصيلى از ماجراى غدير را بيان كرد و از جمله گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر در غدير فرمود: اى مردم چه كسى صاحب اختيارتر بر شما از خودتان است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش. و اين را سه بار تكرار فرمود.
سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و او را به سوى خود بلند كرد و فرمود: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. و اين را نيز سه مرتبه فرمود.
سپس فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: اقرار هم كرديد ؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش.(2)
همچنين در شرايط خفقان بنى اميه كه غدير مى رفت تا به صفحات تاريخ سپرده شود و از آن واقعه عظيم فقط گاهگاهى جمله مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ سينه به سينه مى گشت، با پيدا شدن شرايط اجتماعى خاص در انقراض بنى اميه، امام باقر عليه السلامنيز براى اولين بار شرح مفصلى از ماجراى غدير را با متن خطبه آن بيان فرمود.(3)
ص: 8
قسمت اول : ماجراهاى پيش از خطبه غدير
منظره غدير
منظره غدير(1)
در روز دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع، ساعتى بيش تا ظهر نمانده بود كه بركه زيباى غدير با درختان كهنسالش از دور نمايان شد. بركه اى كه معروف بود و همه مردم آن را مى شناختند و مسافران بسيارى براى استراحت در سفرهاى خود كنار آن آمده بودند. آب نماى درياچه مانندِ بزرگى كه براى مصرف آب آن كاروان صد و بيست هزار نفرى كافى بود.
البته طبق بعضى روايات خروج حضرت از مدينه روز شنبه 25 ذى قعده و ورود حضرت به مكه سه شنبه پنجم ذى الحجه بوده است. بنا بر اين، روز 18 ذى الحجه مطابق با روز دوشنبه مى شود. ولى طبق تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى (تحقيق: حكيم قريشى) روز هجدهم ذى حجه سال دهم هجرى مطابق دوشنبه 15 مارس سال 632 ميلادى است.
ص: 9
اكنون مراحل اجرايى پيش بينى ها براى آن سخنرانى استثنائى فرا رسيده بود. پياده كردن صد و بيست هزار نفر و حفظ نظم و جلوگيرى از هر گونه اختلال عمدى يا ناخواسته، چنان با دقت و كنترل انجام گرفت كه حتى يك نفر از آن جمعيت عظيم از آن مستثنى نماند. توقف كاروان در غدير طى مراحل زير تحقق يافت.
پنج درخت كهنسال از نوع سَمُر (كُنار) كه در شنزارها مى رويد و مانند درخت چنار بالا مى رود و سايه مى اندازد. آن پنج درخت در يك رديف جلوى بركه كنار يكديگر قرار داشتند و سايبانى گسترده در آن وادى ايجاد كرده بودند.
زمين باز جلوى درختان كه در واقع مسير سيل بود و عبور آب، آن را مسطح كرده بود و اكنون خشك بود و براى استراحت مردم مكان مناسبى را آماده كرده بود. در غدير خم آب نماى درياچه مانندِ بزرگى كه براى مصرف آب آن كاروان صد و بيست هزار نفرى كافى بود.
كاروان در انتظار دستورى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. حضرت مسير خود را از سمت راست جاده به سمت غدير تغيير داد و به عنوان نقطه آغاز مراسم غدير فرمود: أيُّهَا الناسُ، أجيبُوا داعِىَ اللّه ِ، اَنَا رَسُولُ اللّه ِ: اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد كه من پيام آور خدايم.(1)
كاروان نيز به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله مسير حركت را به سمت راست جاده تغيير دادند و به سمت درختان و بركه غدير پيش آمدند. در مرحله بعد، پيامبر صلى الله عليه و آله افكار مردم را متوجه هدف اصلى نمود و عزم جزم خود را براى ابلاغ عظيم ترين پيام الهى با صداى بلند به همه نشان داد. آن حضرت با نزديك شدن به غدير فرمود: اَنيخُوا راحِلَتى، فَوَاللّه ما اَبْرَحُ هذَا الْمَكانَ حَتى اُبَْلِّغَ رِسالَةَ رَبّى: اينجا شتر مرا بخوابانيد، كه از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگار را ابلاغ نمايم.(2)
ص: 10
سومين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ نظم هنگامى صورت گرفت كه آن حضرت متوجه شد عده اى از فتنه گران به قصد بر هم زدن نظم و ايجاد آشوب از غدير عبور كرده اند. اين بود كه همزمان با اعلام توقف كاروان، گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره باز گرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد !
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جحفه پيش رفته بودند ! به سمت غدير بازگرداندند، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اينگونه بود كه اين نقشه منافقين نيز - با آنكه اجرا شد - ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
2 - خالى نگه داشتن زير درختان
پيش بينى ديگرى كه هنگام اجراى آن رسيده بود خالى ماندن زير درختان غدير براى اجراى مراسم سه روزه بود. براى اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسال كنار بركه نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود.
طبق اين فرمان، با آنكه چشم ها به محض ورود به غدير متوجه سايبان آرام بخش زير درختان مى شد، ولى همه از كنار آن عبور مى كردند و هيچ كس به خود اجازه توقف در زير درختان را نمى داد.
3 - اسكان منظم جمعيت
اسكان آن جمعيت انبوه مقدمه ديگرى براى سخنرانى بود كه هنگام اجراى آن فرا رسيده بود. پس از آن دستورات، همه مركب ها با رسيدن به فضاى اطراف بركه متوقف شدند و گروه هاى مختلف مردم در گستره بيابان غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند.
عده اى فرش و زيرانداز براى خود پهن كردند و عده اى ديگر خيمه بر پا نمودند، و كم كم همه جمعيت در گوشه و كنار منطقه مستقر شدند.
ص: 13
6 - موقعيت استقرار مردم در برابر سخنران
براى استقرار منظم و آرام مردم در مقابل سخنران، زمان آن با توجه به نزديكى ظهر بعد از نماز جماعت در نظر گرفته شد؛ تا با همان نظمى كه براى نماز نشسته اند بدون كوچك ترين حركتى آماده شنيدن سخنرانى باشند.
با توجه به حضور بانوان در كاروان، زاويه خاصى از مجلس به آنان اختصاص يافت كه به راحتى خطيب را بر فراز منبر ببينند و سخنان او را بشنوند.
7 - صدا رسانى به آن جمعيت انبوه
از نظر صدا رسانى اگر چه اجتماع مردم در برابر منبر به گونه اى بسيار منسجم تدارك ديده شده بود، اما براى تكميل موقعيت يك يا چند نفر كه صداى فوق العاده بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
8 - آماده سازى زير درختان براى منبر
اكنون نوبت آن بود كه موقعيت بديعى براى جايگاه سخنرانى تدارك ببينند، تا هم مناسب صد و بيست هزار مخاطب باشد و هم نمادى به ياد ماندنى در خاطره ها بر جاى گذارد.
براى آماده سازى جايگاه، پيامبر صلى الله عليه و آله چهار نفر از خواص اصحاب خود را انتخاب كرد. آن حضرت مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا محل پنج درخت كهنسال را براى اجراى مراسم آماده كنند.
9 - بناى منبر در موقعيت ويژه
با توجه به اينكه درختان غدير از شرق به غرب روييده بودند و بركه در سمت جنوبى پشت درختان قرار داشت، تصميم بر آن شد كه منبر را به گونه اى بنا كنند كه مردم رو به قبله و رو به بركه قرار بگيرند.
ص: 15
12 - نداى عمومى براى نماز جماعت
نقطه شروع مراسم پر شور غدير نداى عمومى براى نماز جماعت بود. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى حضرت نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فرا خواند.
به دنبال اين اعلام، مردم همه وضو گرفته رو به قبله صف هاى نماز را مرتب كردند. بانوان نيز در قسمت خاص خود قرار گرفتند، و چه با ابهت بود كه حضرت سيدة نساء العالمين فاطمه زهرا عليهاالسلام در آن جمع حضور داشت.
مرحله بعد اقامه نماز جماعت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت، كه طبعا به سمت درختان و بركه بود. آنگاه مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله اذان گفت، و سپس نماز جماعت يكصد و بيست هزار نفرى با شكوه بى نظيرى كنار منبر غدير خوانده شد.
برخورد تند پيامبر صلى الله عليه و آله با منافقين پيش از مراسم غدير
برخورد تند پيامبر صلى الله عليه و آله با منافقين پيش از مراسم غدير(1)
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و كاروان همراه حضرت به غدير رسيده و حضرت فرمان استقرار در آنجا را داد، فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب پراكنده شدن كاروان باشند. از يك سو فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفته اند باز گردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند. اين بدان جهت بود كه آهسته آهسته همه جمعيت در محل از پيش تعيين شده جمع گردند.
آن حضرت همزمان با اين اعلام گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را باز گردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد ! مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جُحفه پيش رفته بودند به سمت غدير بازگرداندند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد.
ص: 17
اينگونه بود كه دومين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
كارشكنى علنى منافقين در غدير
كارشكنى علنى منافقين در غدير(2)
به محض رسيدن كاروان حجة الوداع به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(3)
منافقين نيز بى كار ننشستند و كارشكنى هاى خود را قبل و بعد و حتى در بين خطبه غدير عملى كردند. از جمله شايعه پيش از خطبه غدير بود:
هنگامى كه بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند، منافقين اقدام به تحركى ديگر در بين مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين سخنرانى انجام شود و على منصوب گردد ديگر راه بازگشتى نخواهد بود. همچنين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم مى خواهد براى سخنرانى در مقابل منبر جمع شوند، عمدا از اطراف آن پراكنده شوند تا عملاً مجلسى تحقق نيابد !
اين نقشه نيز عملى شد و با آنكه قبل از منبر نماز جماعت بر پا شده بود و عملاً مردم جمع بودند، ولى وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار گرفت و منتظر ماند تا مردم با انسجام بيشترى از حالت نماز به سمت منبر جمع شوند تا سخنرانى خود را آغاز كند، با اين منظره مواجه شد كه عده اى از اطراف منبر متفرق مى شوند ! اگر چه بسيارى از مؤمنين جلوى منبر جمع شده بودند، ولى اين منظره بسيار بى ادبانه بود كه عده اى برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى به آنان مى نگريست و راست و چپ منبر را نگاه مى كرد و منتظر بود كه شايد از اين حركت زشت خود دست بردارند.(4) ولى وقتى جدى بودن توطئه را
ص: 18
اغتشاش منافقين در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله
اغتشاش منافقين در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
از جمله اقدامات هميشگى منافقين در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله، ايجاد اغتشاش و جنجال و هياهو در مفابل حضرت، و حتى بين سخن گفتن و خطبه هاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بود ! ! از جمله اين اغتشاشاتِ منافقين، جنجالى هايى بود كه در حجة الوداع و غدير به پا مى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام به صراحت بيان فرموده است: قضيه محمد صلى الله عليه و آله براى عرب ناخوشايند بود، و آنها به آنچه خداوند از فضلش به او عطا كرده بود حسادت مى ورزيدند و اين امر در طول حيات آن حضرت ادامه داشت. تا آنجا كه به همسرش تهمت زدند و مركبش را رماندند ... . و اگر نبود كه قريش نام مبارك آن حضرت را وسيله اى براى دستيابى به قدرت و پلّكان عزت و حكومت خويش يافته بود، حتى يك روز هم بعد از وفات آن بزرگوار خدا را بندگى نمى كردند.
به اين ترتيب پس از ماجرايى كه بين آنان و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در منى و عرفات رخ داد و بعد از پافشارى و اصرار آن حضرت بر تعيين امامت براى اهل بيت عليهم السلام و به خصوص براى اميرالمؤمنين عليه السلام، طبيعى است كه بغض و كينه در چهره هاى آنان نمايان گشته و در رفتار و كردار و تمام اقدامات و عموم موضع گيرى هاى ايشان هويدا گردد. به گونه اى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله همچون بيگانگان و به دور از هر گونه ادب و نزاكت ظاهرى رفتار كنند !
رسول خدا صلى الله عليه و آله با چنين حالتى با اينان مواجه بود، حتى در لحظات غدير خم. اين موضوع در روايات هم اشاره شده است:
جابر بن عبداللّه روايت كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم فرود آمد، اما مردم از اطرافش دور شدند و حال اينكه على عليه السلام همراهش بود. اين عمل مردم بر پيامبر صلى الله عليه و آله سخت آمد. حضرت به على عليه السلام فرمان داد تا آنان را جمع كرد. هنگامى كه همگان جمع
ص: 20
شدند، در حالى كه بر بازوى على بن ابى طالب عليه السلام تكيه زده بود ايستاد و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد. سپس فرمود: اى مردم من سرپيچى و دور شدن شما را از خودم خوشايند نمى دانم، چون اينگونه به ذهنم خطور مى كند كه هيچ درختى در نظر شما از درختى كه با من همراه و مهربان است مبغوض تر نيست.(1)
ابن حبّان با سندى كه بر طبق شرايط بخارى صحيح است - و عده ديگرى نيز با سندهايى كه بعضى از آنها صحيح است - روايت نموده است: در مسير بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه، وقتى آن حضرت به غدير رسيدند، برخى از صحابه براى رفتن از حضرت اجازه مى خواستند. ايشان نيز به آنها اجازه مى دادند و مى فرمود: چه شده درختى كه با رسول خدا مهربان و باملاطفت است از ديگران در نزد شما مبغوض تر است ؟ !
راوى گويد: همه آنان مى گريستند، و ابوبكر گفت: بعد از اين هر كس از تو اجازه رفتن بخواهد از نظر من نادان است.(2)
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از خطبه غدير
اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از خطبه غدير(3)
اهانت هاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين مورد است:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير هنگام ظهر به پا خاست و دستور داد تا خيمه اى نصب كردند و به على عليه السلام دستور داد تا داخل آن شود، اولين كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان
ص: 21
دستور بيعت داد ابوبكر و عمر بودند. آن دو بلند نشدند مگر بعد از آنكه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا اين بيعت به امر خداست ؟
حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علاست، و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است، و هر كس از على اطاعت نكند كافر است، چرا كه سخن على سخن من، و امر او امر من است. هر كس با سخن على و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
بعد از آنكه حضرت اين سخن را بر آنان تأكيد كرد دستور داد تا هر چه زودتر بيعت كنند. آن دو برخاستند و نزد على عليه السلام رفتند و به عنوان «اميرالمؤمنين» با او بيعت كردند. عمر هنگام بيعت گفت: خوشا به حالت يا على، صاحب اختيار من و هر مرد و زن مؤمنى شدى. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به سلمان و ابوذر دستور بيعت داد. آن دو برخاستند و بيعت كردند و سخنى نگفتند.(1)
تدابير امنيتى در غدير ضد منافقين
اشاره
تدابير امنيتى در غدير ضد منافقين(2)
هر اندازه مراسمى گسترده تر و داراى اهداف الايى باشد نياز به تدابير امنيتى بيشترى دارد. اين نياز آنگاه بيشتر احساس مى گردد كه شركت كنندگان در مراسم از قشرهاى مختلف مردم با درجاتى متفاوت از نظر ايمان و فرهنگ و ملّيت باشند.
اوج اين نياز زمانى است كه مجرى برنامه يقين داشته باشد عده اى توطئه گر در ميان شركت كنندگان حضور دارند؛ و اكثر آنان افرادى بى پروا و بى حيا با دل هايى پر از كينه، هيچ فرصتى را براى بر هم زدن مراسم از دست نخواهند داد.
در مراسم غدير گروهى از سردمداران نفاق با اطمينان از نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در فكر نقشه هايى براى روزهاى پس از وفات آن حضرت بودند. اين گروه با توطئه ها
ص: 22
قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
عرضه ولايت بر بقعه هاى زمين، و سبقت مكه در قبول آن و زينت آن به كعبه.
قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر صلى الله عليه و آله.
قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين عليه السلام.
عرضه ولايت بر كوه ها، و قبول سه كوه پيش از سايرين: عقيق، فيروزه، ياقوت. و به همين جهت بر ساير جواهرات فضيلت دارند.
قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
هر كدام از كوه ها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمى رويد.
عرضه ولايت بر آب ها، آنكه قبول كرد گوارا و آنكه قبول نكرد تلخ و شور شد.
عرضه ولايت بر نباتات، هر كدام قبول كرد شيرين و خوش طعم، و هر كدام قبول نكرد تلخ شد.
عرضه ولايت بر پرندگان، هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مى خواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن شد.
نماز جماعت در صحراى غدير
نماز جماعت در صحراى غدير(1)
در روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرى، در بازگشت از حجة الوداع و پس از رسيدن به سرزمين غدير و آماده سازى منبر غدير، مقارن ظهر انتظار مردم به پايان رسيد و منادىِ حضرت نداى نماز جماعت داد.
ص: 28
در واقع نقطه شروع مراسم پر شور غدير، نداى عمومى براى نماز جماعت بود. مقارن ظهر انتظارها به سر رسيد و منادى پيامبر صلى الله عليه و آله نداى عمومى داد و مردم را براى اجتماع در مقابل جايگاه فراهم شده فرا خواند.
به دنبال اين اعلام عمومى بود كه مردم همه وضو گرفتند و رو به قبله صف هاى نماز را مرتب كردند. بانوان نيز در قسمت خاص خود قرار گرفتند، و چه با ابهت بود كه حضرت سيدة نساء العالمين فاطمه زهرا عليهاالسلام در آن جمع حضور داشت.
مرحله بعد اقامه نماز جماعت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه خود بيرون آمد و به عنوان امام جماعت جلوى صف اول قرار گرفت، كه طبعا به سمت درختان و بركه بود. آنگاه مؤذن پيامبر صلى الله عليه و آله اذان گفت، و سپس نماز جماعت يكصد و بيست هزار نفرى با شكوه بى نظيرى كنار منبر غدير خوانده شد.
بعد از آن مردم ناظر بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز آن منبر ايستادند و اميرالمؤمنين عليه السلام را فرا خواندند و به او دستور دادند بالاى منبر بيايد و در سمت راستش بايستد. قبل از شروع خطبه، اميرالمؤمنين عليه السلام يك پله پائين تر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بودند و دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر شانه آن حضرت بود.
يادآور مى شود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا عليهم السلام تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.(1)
كيفيت ابلاغ ولايت
اشاره
كيفيت ابلاغ ولايت(2)
آنچه در آن زمان و تا زمان ما استثنايى بودن مراسم غدير را به ثبت رسانده،
ص: 29
5 - بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام
بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام در بين سخنرانى، يك كار خارج از محدوده سخنرانى است، و در هيچ يك از سخنرانى هاى حضرت و حتى در عُرف سخنرانان جهان ديده نشده است. اين كار به عنوان يك اقدام بسيار فوق العاده و بياد ماندنى درباره حساس ترين فراز خطبه انجام گرفت.
6 - بيعت لسانى از فراز منبر
بيعت و اقرار لسانى گرفتن از مردم به اين صورت كه حضرت از مردم بخواهد تا در بين سخنرانى، اقرار خود را به طور مفصل بر زبان جارى كنند و محتواى سخنان حضرت را با صداى بلند تكرار كنند، نيز اقدامى استثنايى بين همه سخنرانى هاى عالم و ابداعى در اين فن به شمار مى آيد.
منبر غدير و آماده سازى فضاى خطبه غدير
اشاره
منبر غدير و آماده سازى فضاى خطبه غدير(1)
سير آماده سازى مردم توسط پيامبر صلى الله عليه و آله را مى توان به طور سلسله وار اينگونه بيان كرد:
پس از رسيدن به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله چند اقدام مهم انجام داد تا خطبه غدير در بهترين شرايط ارائه شود:
1 - جمع آورى مردم
پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله با هر توطئه اى در آن لحظات حساس، از هر گونه پراكندگى كاروان جلوگيرى كند. براى اين هدف دست به سه اقدام به موقع زد:
يكى آنكه فورا افرادى را مأمور كرد تا مواظب انسجام كاروان و پراكنده نشدن آن باشند. ديگر آنكه فرمان داد تا منادى ندا كند: همه مردم متوقف شوند، و آنان كه پيشتر رفته اند بازگردند، و آنان كه پشت سر هستند خود را برسانند.
ص: 31
اينگونه بود كه آهسته آهسته همه آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى در محل از پيش تعيين شده كنار بركه جمع شدند، بدون اينكه كوچك ترين اخلالى در نظم عمومى كاروان پيش آيد.
سومين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ نظم هنگامى صورت گرفت كه آن حضرت متوجه شد عده اى از فتنه گران به قصد بر هم زدن نظم و ايجاد آشوب از غدير عبور كرده اند. اين بود كه همزمان با اعلام توقف كاروان، گروهى را فرستاد تا پيش رفتگان را بازگردانند و به آنان درباره بازگرداندن ابوبكر و عمر به طور خاص سفارش كرد !
مأموران به سرعت تاختند و آن گروه را كه به سركردگى ابوبكر و عمر تا نزديكى هاى جحفه پيش رفته بودند ! به سمت غدير بازگرداندند، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو نفر را به شدت مورد مؤاخذه قرار داد. اينگونه بود كه اين نقشه منافقين نيز - با آنكه اجرا شد - ولى با اقدام به موقع پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى گرديد.(1)
2 - خالى نگه داشتن زير درختان
پيش بينى ديگرى كه هنگام اجراى آن رسيده بود خالى ماندن زير درختان غدير براى اجراى مراسم سه روزه بود. براى اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسى زير پنج درخت كهنسال كنار بركه نرود، تا آن مكان براى برنامه سه روزه غدير آماده شود.
طبق اين فرمان، با آنكه چشم ها به محض ورود به غدير متوجه سايبان آرام بخش زير درختان مى شد، ولى همه از كنار آن عبور مى كردند و هيچ كس به خود اجازه توقف در زير درختان را نمى داد.
3 - اسكان منظم جمعيت
اسكان آن جمعيت انبوه مقدمه ديگرى براى سخنرانى بود كه هنگام اجراى آن فرا رسيده بود. پس از آن دستورات، همه مركب ها با رسيدن به فضاى اطراف بركه متوقف شدند و گروه هاى مختلف مردم در گستره بيابان غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند و شتران خود را خواباندند.
ص: 32
نيمى از آنچه بايد انجام مى گرفت مربوط به جايگاه سخنرانى و نيم ديگر مربوط به موقعيت نشستن مردم در برابر منبر بود.
6 - موقعيت استقرار مردم در برابر سخنران
براى استقرار منظم و آرام مردم در مقابل سخنران، زمان آن با توجه به نزديكى ظهر بعد از نماز جماعت در نظر گرفته شد؛ تا با همان نظمى كه براى نماز نشسته اند بدون كوچك ترين حركتى آماده شنيدن سخنرانى باشند.
با توجه به حضور بانوان در كاروان، زاويه خاصى از مجلس به آنان اختصاص يافت كه به راحتى خطيب را بر فراز منبر ببينند و سخنان او را بشنوند.
7 - صدا رسانى به آن جمعيت انبوه
از نظر صدا رسانى اگر چه اجتماع مردم در برابر منبر به گونه اى بسيار منسجم تدارك ديده شده بود، اما براى تكميل موقعيت يك يا چند نفر كه صداى فوق العاده بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند، تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
8 - آماده سازى زير درختان براى منبر
اكنون نوبت آن بود كه موقعيت بديعى براى جايگاه سخنرانى تدارك ببينند، تا هم مناسب صد و بيست هزار مخاطب باشد و هم نمادى به ياد ماندنى در خاطره ها بر جاى گذارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فرا خواند و به آنان دستور داد تا به محل پنج درخت كهنسال - كه در يك رديف جلوى بركه غدير بودند - بروند و آنجا را براى اجراى مراسم آماده كنند.
ص: 34
آنان خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو كردند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى پايين آمده درختان را - كه تا نزديكى زمين آمده بود - قطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ابتدا با جمع آورى سنگ هاى بزرگ و كوچك، آنها را روى هم چيدند و شبه منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند. سپس از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها كمك گرفتند و بناى آن را تكميل كردند.
در مرحله بعد پارچه اى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر انداختند. آنان منبر را طورى برپا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى مُشرِف بر مردم باشد تا همه آن حضرت را ببينند. چنان كه در گزارش ماجراى غدير آمده است:
احدى از حاضرين غدير خم نبود مگر آنكه آن حضرت را به چشم خود مى ديد و صداى آن حضرت را به گوش خود مى شنيد.
از سوى ديگر شخصى به نام ربيعة بن اُمية بن خلف - كه صداى بلندى داشت مأمور شد كلام حضرت را براى افرادى كه دورتر قرار داشتند تكرار كند تا همه سخنان حضرت را شنيده باشند.(1)
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را كه قابل بريدن نبود با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.(2)
ص: 35
9 - بناى منبر در موقعيت ويژه
با توجه به اينكه درختان غدير از شرق به غرب روييده بودند و بركه در سمت جنوبى پشت درختان قرار داشت، تصميم بر آن شد كه منبر را به گونه اى بنا كنند كه مردم رو به قبله و رو به بركه قرار بگيرند. در نتيجه جمعيت پس از نماز جماعت بدون آنكه از جاى خود حركت كنند در مقابل منبر بودند و سخنران پشت به قبله و رو به مردم قرار مى گرفت. همچنين مى بايست موقعيت منبر نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار مى گرفت تا پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشد و همه آن حضرت را ببينند.
10 - سايبان بر فراز منبر
گروه چهار نفرى كار خود را آغاز كردند. آنان ابتدا خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع كردند و زير درختان را جارو زدند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى اضافى پايين آمده آن درختان خودرو را - كه تا نزديكى زمين آمده بودقطع كردند. بعد از آن در فاصله دو درختِ وسط، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد.
دو نفر نيز مأموريت يافتند چند شاخه بلند اطراف منبر را - كه قابل بريدن نبود - با دست نگه دارند تا جايگاه سخنرانى بهتر ديده شود.
11 - كيفيت و بلنداى منبر
سپس در زير سايبان، بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ابتدا با جمع آورى سنگ هاى بزرگ و كوچك، آنها را روى هم چيدند و منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند.
آنگاه از رواندازهاى شتران و ساير مركب ها كه عبارت بود از تشك ها و قاليچه ها كمك گرفتند، و آنها راروى سنگ ها قرار دادند تا سختى سنگ ها را با نرمى رواندازها جبران كرده باشند. در مرحله بعد پارچه اى براى زيبايى از بالا تا پايين منبر پهن كردند.
ص: 36
يادآور مى شود كه اجتماع 120000 نفر براى يك سخنرانى و در مقابل يك خطيب كه همه شخص او را ببينند در دنياى امروز هم مسئله غير عادى است، تا چه رسد به عصر بعثت كه در گذشته شش هزار ساله انبيا تا آن روز هرگز چنين مجلس عظيمى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
ص: 39
ص: 40
قسمت دوم : ماجراهاى حين خطبه غدير
خطبه غدير و ماجراهاى آن
خطبه غدير همراه با ترجمه فارسى و تمام حواشى و مسائل و موارد مرتبط به خطبه؛ از قبيل اسناد و منابع خطبه، ماجراهاى حين خطبه، آيات آمده در خطبه غدير، آيات نازل شده حين ايراد خطبه غدير مثل آيه اكمال و ... ، همه در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، آمده است.
ص: 41
ص: 42
قسمت سوم : ماجراهاى پس از خطبه غدير
اقدامات سه روزه پس از خطبه غدير
پس از اتمام خطبه غدير، كاروان حجة الوداع سه روز در صحراى غدير ماندند. در اين سه روز، اتفاقات متعدد و مهمى رخ داد، كه در اين بخش هر كدام جداگانه آورده مى شود:
اول: موارد كلى
دوم: عمامه گذارى
سوم: تبريك و تهنيت
چهارم: بيعت
پنجم: سند مكتوب غدير
ششم: غديريه حسّان بن ثابت
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير
نهم: حارث فهرى و سنگ آسمانى
ص: 43
در هر قسمت از نه عنوان بالا، طبق روال دائرة المعارف، آيات مربوط به آن در آخر آن قسمت و به ترتيب حروف الفبا (حرف اول آيه) آمده است.
ص: 44
بنا بر اين، يك استفهام تقريرى بود كه معنايش اينگونه مى شد: پس از شنيدن اين همه سخن و اين همه اقرارها چه مى گوييد ؟ آيا باز هم سخنى براى گفتن مانده است ؟ آيا مى توانيد نزد خداوند عذر نرسيدن پيام الهى را بياوريد ؟
معناى اين اقدام - چنانكه خود حضرت تصريح فرمود - آن بود كه شما در ظاهر اقرار و بيعت نموديد، اما بدانيد كه خدا از باطن دل ها و اسرار قلب ها آگاه است. من حجت را آن چنان بر شما تمام كردم كه هيچ كجاى دنيا نمونه اش را پيدا نمى كنيد. اكنون اين شما هستيد كه در برابر امتحانى عظيم در وفادارى به اين ابلاغ قرار داريد.
اقدام ديگر اين بود:
پس از اتمام خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليه السلام، انتظار آميخته با سكوت مردم به سر رسيد و پيامبر و على عليهماالسلام را در حال فرود از منبر مشاهده كردند. سيل جمعيت ناگهان از جا كنده شد و مردم از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر مى شوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مى دارند.
تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مى گفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود. جمعيت در حالى كه دست ها را به نشانه بيعت بالا برده بودند و به طرف حضرت اشاره مى كردند، فرياد مى زدند: آرى پذيرفتيم، و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مى كنيم.
همچنين در طول سه روز كه مراسم بيعت و تبريك و تهنيت ادامه داشت، قشرهاى مختلف مردم گروه گروه در پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور مى يافتند. در اين اجتماعات كوچك - با توجه به اهميت خطبه و مسئله بيعت - سؤالاتى درباره آن مطرح مى كردند و توضيح بيشترى مى خواستند. سؤالاتى كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد، بر روشنگرى غدير افزود.
ص: 48
آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: اين شخص (على بن ابى طالب عليه السلام) صاحب اختيار كسى است كه من صاحب اختيار اويم.
آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه.
حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد، هر كس كه من صاحب اختيار او بوده ام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر بوده اين على صاحب اختيار اوست و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
سلمان پرسيد: ولايت على عليه السلام چگونه است و نمونه آن چيست ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس كه من بر او بيش از خودش اختيار داشته ام على نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد.
ديگرى پرسيد: منظور از ولايت على چيست ؟ فرمود: هر كس كه من پيامبر او بوده ام على امير اوست.
آيا قبول داريد كه خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر او به سوى شمايم و بهشت و جهنم و زنده شدن پس از مرگ حق است ؟ گفتند: به اين مطالب شهادت مى دهيم. فرمود: خدايا، بر آنچه مى گويند شاهد باش !
بدانيد كه شما از خود من شنيده ايد و مرا ديده ايد. هر كس عمدا بر من دروغ ببندد جاى خود را در جهنم آماده كند. بدانيد كه من كنار حوض كوثر منتظر شما هستم و روز قيامت در مقابل امتهاى ديگر به كثرت شما افتخار مى كنم. بياييد و نزد امم ديگر مرا رو سياه نكنيد ! !
ص: 51
جبرئيل نازل شد و آيه 3 سوره قلم را به عنوان رضايت خداوند از كيفيت عمل به آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ» براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، آنجا كه مى فرمايد: «وَ اِنَّ لَكَ لاَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ» : «براى تو اجرى بى منت خواهد بود»(1)؛ و منظور خدا آن بود كه اين اجر به خاطر تبليغى است كه درباره على عليه السلام به انجام رساندى.
2 - تحليل اعتقادى
از موقعيت نزول اين آيه سه نكته قابل استفاده است:
خداوند در هيچ جاى قرآن براى پيامبرش اجر و مزدى اعلام نفرموده، و فقط در يك جمله از قول پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «إِنْ أَجْرِىَ إِلاَّ عَلَى اللّه وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ شَهِيدٌ»(2): «اجر من بر خداوند است و او بر هر چيزى شاهد است» .
اما در اين آيه خداوند بدون آنكه پرده از اين اجر و مزد بردارد مى فرمايد: «براى تو اجر بى منّتى است» . اين دليل عظمت مسئله اعلان ولايت است كه تنها در اين مورد خدا نام اجر و مزد را به ميان مى آورد، و در جمله اى آكنده از تأكيد با استفاده از «انَّ» و «لام تأكيد» آن را بيان مى دارد.
اين اجر و پاداش عنوان «مُزد» ندارد، بلكه به عنوان تشكر الهى از انجام كارى پر مخاطره و سنگين است. كلمه «غير ممنون» به عنوان صفت «اجر» دلالت بر اين مطلب دارد، و حاكى از آن است كه خداوند بى هيچ منّتى، و بدون آنكه اين پاداش را با عمل انجام شده مقايسه كند و در ميزان و ترازو قرار دهد، به عنوان سپاس و سند افتخار آن را تقديم پيامبرش مى نمايد.
در حديثى كه شأن نزول اين آيه را بيان مى دارد تصريح شده كه اين پاداش بى منّت
ص: 62
كه تقديمى پروردگار به خاتم پيامبران است، دقيقا پس از اعلان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير صورت گرفته است. اين نشان دهنده قله سر به فلك كشيده غدير است كه در اوج عظمتش نشان تقدير به پيامبر معظم صلى الله عليه و آله اعطا مى گردد.
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
اشاره
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(1)
پيش از سفر حجة الوداع و واقعه غدير، سه آيه از قرآن در مدينه نازل شد:
«اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ» :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا و رسول و اولى الامر خود اطاعت كنيد» .
«اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... » :
«صاحب اختيار شما خداست و رسولش و كسانى كه ايمان آورده نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
«اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخُذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً ... » :
«آيا گمان كرده ايد كه به حال خود رها مى شويد در حالى كه هنوز خدا جهاد كنندگان از شما را بايد بشناسد كه جز خدا و رسول و مؤمنين را صاحب اسرار خود قرار نمى دهند» .
با نزول اين آيات مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه و عناوين اصلى آنها يعنى «اولو الامر» و «مؤتى الزكاة فى الركوع» و «المؤمنين» درباره گروه خاصى از مؤمنين است يا شامل همه آنان مى شود ؟
ص: 63
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است.
براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مى برد و مى فرمايد: على بود كه در حال ركوع زكات داد. و بر همه روشن مى فرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
2 - سؤال سلمان از معناى اولوالامر
جالب اينكه پس از خطبه غدير نيز، مردم به ياد آوردند كه در مدينه درباره همين سه آيه سؤال كردند و امروز روز پاسخ آن است. اين بود كه درباره همين سه آيه بار ديگر سؤال كردند.
با اين مقدمات كه مردم را براى مسئله ولايت به كنجكاوى وادار كرده بود، جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و با اشاره به آيه اكمال دين - كه بعدا به عنوان آيه 67 سوره مائده نازل شد - چنين پيام آورد: يا محمد، خداوند - جل اسمه - به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
من پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از فرستادگانم را از دنيا نبردم مگر بعد از كمال دينم و مؤكد نمودن حجتم. اكنون دو مسئله از واجبات باقى مانده كه بايد آن را به قومت ابلاغ نمايى: يكى حج و ديگرى ولايت و خلافت بعد از خودت، چرا كه من زمينم را از حجتم خالى نگذاشته ام و تا ابد خالى نمى گذارم.(1)
در ادامه و پس از پايان خطبه غدير و مراسم عمامه گذارى اميرالمؤمنين عليه السلام و مراسم تبريك و تهنيت، چند سؤال كه از سوى مؤمنين و نيز منافقين ئر مورد اولوالامر از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيده شد و حضرت با صراحت پاسخ داد، بر روشنگرى غدير افزود.
ص: 65
پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از زيباترين جلوه هاى كلام بود كه در كوتاه ترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليه السلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست؛ و در اين باره فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. پس از خدا من مولاى مؤمنان هستم و از مؤمنان بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. اكنون هر كس كه من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابى طالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست.
3 - سؤال منافقين از معناى اولوالامر
در غدير ابوبكر و عمر و منافقين سؤالى مطرح كردند كه نشان مى داد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(1) و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2) و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(3) را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلى الله عليه و آله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابى طالب عليه السلام است.
ص: 68
پس از سؤال سلمان و شخصى ديگر، ابوبكر و عمر سه آيه «اُولِى الاَمْرِ» و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه» و «وَليجَة» را كه هنگام حركت از مدينه نيز سؤال شده بود مطرح كردند و پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه مخصوص على است ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبهه اى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليه السلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد:
على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در پيشگاه مردم رو به على عليه السلام كرد و فرمود: مَنْ اَطاعَكَ فَقَدْ اَطاعَنى، وَ مَنْ اَطاعَنى فَقَدْ اَطاعَ اللّه ُ، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ مَنْ عَصانى فَقَدْ عَصَى اللّه ُ تَعالى: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده؛ و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از من سرپيچى كرده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
با معرفى دوازده امام عليهم السلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
ص: 69
آيه ولايت به بيانى ديگر
اشاره
پس از نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » ، هنوز مردم مدينه در پىِ معنى و مفهوم اين آيه بودند كه خداوند سه آيه ديگر از قرآن نازل كرد، كه در هر سه مسئله ولايت به ميان آمده بود و بار ديگر اهميت موضوعِ ولايت انگيزه اى براى سؤال مردم شد:
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... » ، و آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا ... » و آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
اين سه آيه از دو جهت قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در يك آيه عنوان «أُولِى الْأَمْرِ» به معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه ديگر «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به همان معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند ؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اولِى الامْر» خواهد بود ؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود ؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود ؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينه اى مناسب مى طلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج به طور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابى طالب عليه السلام را به امامت منصوب فرمايد.
ص: 70
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه اى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم ؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و حضرت فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشته ام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » را نازل كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با تكبير چنين فرمود: اللّه اكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليه السلام بعد از من است.
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، اين آيات مخصوص على عليه السلام است ؟ حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است.
گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من.
سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
2 - تحليل اعتقادى
مراسم عظيم غدير به دستور خداوند براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤال ها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مى آيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
ص: 72
آيه ولايت از منظرى ديگر
اشاره
از جمله آياتى كه در رابطه با ولايت و غدير نازل شد اين دو آيه بود:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَى عَذابٍ شَدِيدٍ»(1):
«بگو من شما را به يك چيز موعظه مى كنم تا به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپا خيزيد سپس فكر كنيد كه رفيق شما جنون ندارد او نيست مگر ترساننده اى براى شما در برابر عذاب شديد» .
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2):
«صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
اين دو آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مى كردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مى كردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كرده است، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مى كشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مى سپاريم:
ص: 74
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمان هاى مختلف فرستاد، همان گونه كه خداوند آسمان ها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مى خواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق كند مى توانست، ولى آرامش و مدارا را نمونه اى براى امانت داران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئله اى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اله الاَّ اللّه» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مى شود.
منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند ؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو شما را به يك چيز موعظه مى كنم» ، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليه السلام) ، كه اگر نام او در قرآن برده مى شد (دشمنان) آن را حذف مى كردند ... . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
ص: 75
و اولى الامر خود اطاعت كنيد» ، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1) : «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را به پا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند» ، و نيز مى فرمايد: «وَ لَمْ يَتَّخِذْ مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2) : «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمى گزيند» .
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است ؟ اينجا بود كه خداوند عزوجل دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات درباره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همانطور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينه ام به تنگ آمده است و چنين گمان برده ام كه مردم مرا تكذيب مى كنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنانِ اميرالمؤمنين عليه السلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار
ص: 78
حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر ديگر از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند بازگو كردند.(1)
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهن ها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
2 - پاسخِ اهل اهواز
اهل اهواز نامه اى به امام هادى عليه السلام نوشتند و سؤالاتى را مطرح كردند. حضرت در پاسخ آنان نامه اى نوشتند و جواب سؤالاتشان را دادند و از جمله فرمودند:
ما اين آيه را در قرآن مى يابيم كه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا ... » ، روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليه السلام است.
بعد مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام را از بين اصحابش جدا كرد و اين عبارت را بكار برد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ. از اين ارتباط مى فهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مى دهد.(2)
3 - زيارت غديريه
زيارت غديريه زيارتى زيبا و جامع است. يكى از مطالبى كه در اين زيارت به آن اشاره شده تصدّق اميرالمؤمنين على عليه السلام در حال نماز است: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ» :
فَمَا آمَنَ بِمَا أَنْزَلَ اللّه ُ فِيكَ عَلَى نَبِيِّهِ إِلاّ قَلِيلٌ، وَ لا زَادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسِيرٍ. وَ لَقَدْ أَنْزَلَ اللّه ُ تَعَالَى فِيكَ مِنْ قَبْلُ وَ هُمْ كَارِهُونَ: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ
ص: 79
فَسَوْفَ يَأْتِى اللّه ُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّه ِ وَ لا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّه ِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللّه ُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ. وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغَالِبُونَ»(1):
پس به آنچه خدا درباره تو بر پيامبرش نازل كرد ايمان نياورد جز عده اى اندك، و اكثرشان را نيفزود جز زيانكارى. پيش از آن نيز خدا در حق تو اين آيه را ناز كرد در حالى كه آنان دوست نداشتند: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد هر كه از شما از دينش برگردد خدا به زودى قومى را بياورد كه آنها را دوست دارد و آنها هم خدا را دوست دارند بر مؤمنان نرمند و بر كافران سخت در راه خدا جهاد كنند از سرزنش سرزنش كنندگان نمى ترسند اين است فضل خدا به هر كه بخواهد عنايت مى كند خدا گسترانده و داناست. جز اين نيست كه شما ولىّ خدا و رسول او و همه آنانى هستند كه ايمان آورند و آنانى كه نماز را بر پا مى دارند و زكات مى دهند در حالى كه ركوع كننده اند. و هر كه با خدا و رسولش و كسانى كه ايمان آوردند دوستى كند پس حزب خدا حزب پيروز است» .
ضمن اينكه نزول آيه ولايت و خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام در ايام الولاية، در
روز 24 ذى الحجه الحرام است.
ص: 80
آنگاه با اشاره به آيه 124 سوره آل عمران: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه َ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ . اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزِلينَ» ، و آيه 25 سوره توبه: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ ... وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها» ، فرمود: خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى بر سر داشتند تأييد و كمك نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين اقدام هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب عليه السلام را بر امت اعلام كرد و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.
خود اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اين باره چنين مى فرمايند:
پيامبر در روز غدير خم عمامه اى بر سرم بستند و يك طرف آن را بر دوشم آويختند و فرمودند: خداوند در روز بدر و حنين، مرا با ملائكه اى كه چنين عمامه اى به سر داشتند يارى نمود.(1)
نقل عمامه گذارى در غدير توسط اهل سنت
نقل عمامه گذارى در غدير توسط اهل سنت(2)
مرحوم ميرحامد حسين در پاسخ به يكى از شبهات دهلوى، اشاره اى به قرائن موجود در غدير براى معناى «مولى» دارد، كه از جمله آنها بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام است. چكيده كلام صاحب عبقات چنين است:
در اينجا تنها به يك در مورد از اين قرائن اشاره مى كنيم و آن عمامه گذاشتن پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر على عليه السلام در روز غدير است. جماعتى از پيشوايان بزرگ اهل سنت اين حديث را روايت كرده اند كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير با دست خود بر سر على عليه السلام عمامه گذاشت. كسانى مانند:
ص: 82
1. سليمان بن داوود بن جارود طيالسى، ابوداوود
2. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى
3. احمد بن منيع بَغَوى
4. احمد بن حسين بن على بيهقى
5 . احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين
6 . ابراهيم بن محمّد حموينى
7. محمد بن يوسف زرندى
8 . على بن محمد، ابن صبّاغ
9. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين
10. عطاءاللّه بن فضل اللّه، جمال الدين محدّث شيرازى
11. على بن حسام الدين، علاءالدين متّقى
12. محمود بن على شيخانى قادرى
13. احمد بن محمد قشاشى
على متّقى گويد: از على عليه السلام نقل شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير عمامه اى بر سر من نهاد و دنباله آن را بر پشت سر من قرار داد - در نقل ديگرى آمده است: دو طرف آن را بر شانه هايم افكند - و سپس فرمود: خدا در روز بدر و روز حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه هايى بر سر داشتند. همچنين فرموده است: هر آينه عمامه جداكننده ميان كفر و ايمان است. در نقل ديگرى آمده است: جداكننده مسلمانان و مشركان است ... . به نقل از: ابن ابى شَيبه و طيالسى و ابن منيع و بيهقى.(1)
محب الدين طبرى نيز ماجراى عمامه گذارى در غدير را نقل كرده است.(2)
ص: 83
شهاب الدين احمد از امام صادق از اجدادش از اميرالمؤمنين عليهم السلام نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر او افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(1)
حموينى نيز ماجراى عمامه در غدير را در سه روايت نقل كرده است(2):
از قاضى جلال الدين ابوالمناقب محمود بن مسعود بن اسعد بن عِراقى طاووس قزوينى با اسنادش از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى عزوجل در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه اين چنين عمامه بر سر نهاده بودند، و عمامه بر سر نهادن جداكننده مسلمانان از مشركان است. حضرتش اين سخن را وقتى فرمود كه در روز غدير بر سر على عليه السلام عمامه نهاد و دو طرف آن را بر روى شانه هاى او افكند.
از جعفر بن محمد، از اجدادش روايت شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را -
كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
از على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمامه اى نهاد و يك طرفش را بر شانه ام افكند و فرمود: خدا در روز بدر مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.
ص: 84
همچنين محمد بن يوسف زرندى دومين حديث كه حموينى نقل كرده را از امام صادق از اجدادش عليهم السلام روايت كرده، و اين را نيز آورده كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اينكه بر سر على عليه السلام عمامه نهاد، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(1)
نورالدين ابن صبّاغ روايت كند: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمامه اى نهاد و انتهايش را بر شانه ام افكند و فرمود: خداوند در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى يارى رساند كه چنين عِمامه بر سر نهاده بودند.(2)
محدث شيرازى گويد: جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش عليهم السلام حديث غدير را روايت كرده كه در آن، اين بخش افزون تر از ديگر نقل هاست: پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه اش را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابى طالب عليه السلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. پس حضرتش فرمود: فرشتگان در روز بدر اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ... .(3)
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى مى نويسد: در «الفصول المهمّة» از على بن ابى طالب عليه السلام نقل شده است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم عِمامه اى بر سر من گذاشت و انتهايش را بر شانه ام نهاد و فرمود: خداى تعالى در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.(4)
ص: 85
الف. اعلام رياست و ولايت شخصى بر قومى بود؛ كه طى مراسمى با بستن عمامه اى جديد بر سر او اين مهم را اعلان مى كردند.
ب. اگر اين عمامه را شخص بزرگى به دست خود بر سر او مى بست نشان اعتماد او بر آن شخص بود.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين اقدام، هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب عليه السلام را اعلام كرد، و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(2)
آيه «إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ»(3) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ ... »(4) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها ... »(5) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »(6)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه
ص: 88
مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 123 - 125 سوره آل عمران و آيه 25 و 26 سوره توبه است:
«وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ. بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ»(1):
«خداوند در جنگ بدر شما را كمك كرد در حالى كه ذليل بوديد پس تقواى خدا مراعات نماييد تا شايد شكر كرده باشيد. آنگاه كه به مؤمنين گفتى آيا شما را كفايت نكرد كه پروردگارتان شما را با سه هزار ملائكه نازل شده كمك كرد. آرى اگر صبر كنيد و تقوى داشته باشيد و آنان با اين خروش نزد شما آيند خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشاندار يارى مى كند» .
«و لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ. ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ»(2):
«خدا شما را در موارد بسيارى كمك نمود و در روز حنين كه بسيارىِ تعدادتان شما را خوش آمد، اما برايتان فايده اى نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت كرده فرار نموديد. آنگاه خداوند آرامش را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد و لشكرهايى نازل كرد كه شما آنها را نمى ديد و عذاب كرد كسانى را كه كافر شدند و اين است جزاى كافران» .
ص: 89
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
عَنْ عَلِىٍّ عليه السلام قالَ: عَمَّمَنى رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ بِعَمامَةٍ فَسَدَلَ طَرَفَها عَلى مِنْكَبى وَ قالَ: إنَّ اللّه ايَّدَنى يَوْمَ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ بِمَلائِكَةٍ مُعْتَمّينَ بِهذِهِ الْعَمَّةِ:
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم عمامه اى بر سر من بست و آخر آن را روى شانه ام انداخت و فرمود: خدا در روز بدر و حنين مرا با ملائكه اى تأييد و كمك نمود كه چنين عمامه اى بر سر داشتند.(1)
2 - موقعيت تاريخى
يكى از مراسمى كه بر فراز منبر غدير در برابر ديدگان يكصد و بيست هزار مخاطب انجام گرفت، بستن عمامه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بود. اين برنامه بر اساس يك سنت عربى معناى مهمى در رابطه با جانشينى حضرت داشت.
عرب هر گاه مى خواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. هر گاه در چنين مراسمى شخص بزرگى عمامه خود را بر سر شخص مورد نظر مى بست نشانه اعتمادش بر او بود.(2)
در غدير پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار داد و فرمود: عمامه تاج عرب است.
آنگاه شكل خاص اين عمامه را با ياد جنگ بدر و حنين توضيح داد كه در اين دو جنگ خداوند ملائكه را به كمك من فرستاد و آنان عمامه هايى به اين صورت داشتند، و اين اشاره به دو آيه در اين باره در قرآن بود.(3)
ص: 90
پيامبر صلى الله عليه و آله در آن جنگ به مردم فرمود: آيا اينكه خداوند با سه هزار ملائكه شما را يارى نمود كافى نيست ؟ ... اكنون اگر بردبار باشيد خداوند پنج هزار ملائكه با نشانه مسلمانان به يارى شما خواهد فرستاد.
در سوره توبه داستان جنگ حنين است كه كمين هاى دشمن قوى بود و ناگاه مسلمانان را در محاصره قرار دادند در حالى كه تعداد مسلمانان بيشتر بود، و در اين حال عده زيادى از مسلمانان پا به فرار گذاشتند. در چنين موقعيتى خداوند لشكر ناپيداى خود را به كمك فرستاد و مسلمانان را از شكست رهايى بخشيد.
در حديث آمده است كه در جنگ بدر و حنين اين ملائكه از آسمان نازل شدند و به صورت بشر در آمدند و همراه مسلمانان جنگيدند و بسيارى از كفار را كشتند، اگر چه مسلمانان آنها را نمى ديدند. به طورى كه بسيارى از كفار بعدها با تعجب مى پرسيدند: در آغاز جنگ تعداد شما كم بود. اينان چه كسانى بودند كه به لشكر شما اضافه شدند ؟ آن اسب هاى دو رنگ و سواران سفيدپوش بودند كه افراد ما را كشتند ! !(1)
از خصوصيات اين ملائكه عمامه اى بود كه بر سرداشتند و انتهاى آن بر دوششان آويخته بود.
بدين گونه بار ديگر نگاهى به قرآن را در غدير شاهديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به دو فراز قرآنى يادآور مى شود كه بخشى از مراسم غدير كه عمامه سحاب به اين صورت خاص بر سر على عليه السلام بسته مى شود يادگارى از روزهاى بدر و حنين است كه خدا ملائكه را به يارى اسلام فرستاد.
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ ... »(2) = آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه ُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... »(3)
ص: 92
1 - راويان خبر شادباش گفتن عمر
خبر شادباش گفتن عمر را گروه پرشمارى از سرشناسان اهل سنت و پيشوايان بزرگ ايشان روايت كرده اند؛ از جمله:
1. عبداللّه بن محمد بن ابى شَيبه عَبسى
2. احمد بن محمد بن حنبل شيبانى
3. عبداللّه بن احمد بن حنبل
4. حسن بن سفيان نَسَوى، ابوالعباس
5 . عبدالملك بن محمد خرگوشى، ابوسعد
6 . احمد بن محمد ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق
7. اسماعيل بن على بن حسين، ابن سَمّان
8 . عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى
9. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
10. ملاّ عمر بن محمد بن خضر اردبيلى
11. يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى
12. احمد بن عبداللّه طبرى، محبّ الدين
13. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه جوينى
14. محمد بن عبداللّه ولى الدين خطيب
15. محمد بن يوسف زرندى، جمال الدين
16. اسماعيل بن عمر دمشقى، ابن كثير
17. على بن شِهاب الدين همدانى
18. احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى
19. على بن محمد، ابن صبّاغ، نورالدين
ص: 96
20. حسين بن معين الدين يزدى ميبدى
21. عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيل الدين واعظ
22. محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى
23. محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى
24. محمد بن معتمدخان بدخشانى
25. محمد صدر عالم
26. محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير
2 - وجه دلالت
بى گمان، اين شادباش دلالت مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم به مرتبتى عظيم و فوق همه مراتب و مناصب دست يافت. گواه اين سخن آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بسيارى از موارد، فضائل و مناقبى را براى على عليه السلام بيان فرمود، ولى روايت نشده كه در يك مورد از آنها صحابه به گونه اى كه عمر در روز غدير به امام عليه السلام شادباش گفت، شادباش گفته باشند.
اگر مراد از «ولايت» تنها اين باشد كه على عليه السلام در روز غدير ناصر يا محبّ يا محبوب مؤمنان شد، لازمه تبريك عمر به حضرتش به اين سبب آن است كه ولايت به معانى يادشده بزرگ ترين فضيلت وى باشد. ولى بنا بر نقل راويان ثقه، امام عليه السلام فضائل و مناقبى دارد كه قطعا از معانى يادشده بزرگ تر است. از اين رو، مراد از ولايت معنايى بالاتر از اين معانى است؛ و آن معنى ولايت در تصرّف است.
گفته اند: مراد محبوبيّت مطلق بوده، و پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم محبوبيّت مطلق را كه براى شخص خودش وجود داشت براى على عليه السلام اثبات و واجب كرد. اين جايگاهى بس والا است، و از اين رو ابوبكر و عمر به على عليه السلام تبريك گفتند.
در پاسخ مى گوييم: اين محبوبيت مطلق كه با محبوبيت مطلق پيامبر صلى الله عليه و آله يكسان است، عصمت و افضليت على عليه السلام بر ديگر صحابه را اثبات مى كند، زيرا شكى نيست
ص: 97
كه محبوبيت ديگر صحابه در حدّ محبوبيت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. در اين صورت، مطلوب ما كه امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام است اثبات مى گردد.
اين شادباش از كسانى به جز ابوبكر و عمر نيز به ثبت رسيده است. در روز غدير ديگر صحابه، بلكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هم به على عليه السلام شادباش گفته اند. اين مطلب بر كسانى كه كتاب هاى «مرآة المؤمنين» و «معارج النبوة» را خوانده اند آشكار است.
مؤلف «معارج النبوة» از «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل كرده كه پس خطبه غدير براى على عليه السلام خيمه اى بر پا شد، و او در آن نشست و مردم به نزد او مى آمدند و به آن مناسبت به او تبريك مى گفتند. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله به مادران مؤمنان - يعنى همسرانش - دستور داد كه نزد على عليه السلام بروند و به او تبريك بگويند. از جمله اصحاب، عمر بن خطّاب بود كه نزد على عليه السلام رفت و به او گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ: آفرين، به تو اى پسر ابوطالب ... .(1)
از اين امور روشن مى شود كه در روز غدير براى امامت على عليه السلام از مردم پيمان گرفته شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داد كه نزد على عليه السلام روند و براى بيعت در پيشگاه او بايستند.
3 - اعتبار «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير»
از آنجا كه مطلب پيشين از كتاب هاى «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل شد، مناسب است كه اعتبار اين سه كتاب اثبات شود. براى اثبات اعتبار اين سه كتاب، اعتماد دهلوى به اين كتاب ها در باب مطاعن كتابش «تحفه اثنى عشريه» كافى است.
وى در آنجا براى پاسخ به طعن چهارم از مطاعن ابوبكر به «معارج النبوة» و «حبيب السير» ، و براى پاسخ به طعن سوم از مطاعن ابوبكر به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد كرده است. دهلوى تصريح كرده كه اين سه كتاب از كتاب هاى
ص: 98
معتبر هستند. همچنين دهلوى در پاسخ به طعن يازدهم از مطاعن ابوبكر به اين كتاب ها استناد و اعتماد كرده است.
اعتبار «حبيب السير» و «معارج النبوة» از سخنان حسام الدين سهارنپورى در «مرافض الروافض» نيز ثابت مى شود. وى در پاسخ به اينكه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را از ابلاغ سوره برائت عزل فرمود، به اين دو كتاب اعتماد كرده است.
سهارنپورى در مقدمه كتابش «مرافض الروافض» اين سه كتاب را در شمار مصادرى آورده كه به آنها اعتماد و از آنها نقل كرده، و تصريح نموده كه اينها كتاب هاى معتبرى هستند. همچنين صاحب كتاب «مرآة الاسرار» به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد و در كتابش از آنها نقل كرده است. «حبيب السير» در «كشف الظنون» كتابى سودمند و معتبر خوانده شده است.
رسميت تبريك و تهنيت در غدير
اشاره
رسميت تبريك و تهنيت در غدير(1)
رسميت دادن ابدى به غدير با اعلان «عيد بودن» آن بلكه اعلام «اعظم الاعياد» بودن آن(2)، و نيز نامگذارى آن به «يوم الولاية»(3) و اجراى عملى اين عيد در زمان اميرالمؤمنين و امام رضا عليهماالسلام(4)، و تبريك و تهنيت گفتن به مناسبت اين عيد بزرگ، همه اينها به معناى جايگاه ويژه غدير در تقويم رسمى اسلام و بزرگداشت عمومى آن است.
به عنوان نتيجه اين رسميت، تأثير آن در جاودان سازى فرهنگ ابلاغ پيام غدير به نسل هاى بعد و دعوت ابدى به ولايت امامان غدير جاى انكار نيست. در كنار اين
ص: 99
ص: 102
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِاَجْمَعِكُمْ: اِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ فى اَمْرِ اِمامِنا عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الاَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ اَيْدينا. عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ.
وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّه ِ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّه ُ بَعْدَهُما.
فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ اَنْفُسِنا وَ اَلْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ اَيْدينا. مَنْ اَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ اِلاّ فَقَدْ اَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه ُ مِنْ اَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّى ذلِكَ عَنْكَ الدّانى وَ الْقاصى مِنْ اَوْلادِنا وَ اَهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا وَ اَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها» ، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه ُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» .
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .
ص: 115
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عِنْدَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ اَنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.
مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا.
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ:
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند.
بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم.
بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.
ص: 116
تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.
پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى.
اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است» .
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. «و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد» .
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست. و بگوييد: اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ ... : حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمده اند.
ص: 117
اميرالمؤمنين عليه السلام بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام ولايت او سه كار انجام دهند: يكى اينكه بيعت كنند، و ديگر اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند، و سوم اينكه به آن حضرت اين مقام با عظمت را تبريك بگويند.
برنامه بيعت تا سه روز ادامه داشت، و اين مدت را حضرت در غدير اقامت داشتند. اين برنامه چنان حساب شده بود كه همه مردم در آن شركت كردند.
بسيار بجاست به قطعه جالبى از تاريخ اين بيعت اشاره كنيم: اولين كسانى كه پس مقداد و سلمان و ابوذر و حذيفه و ابن مسعود و عمار و بريده اسلمى در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند همان هايى بودند كه زودتر از همه آن بيعت را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند. آنان عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يكى پس از ديگرى رو در روى اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند.
جالب تر اينكه عمر بعد از بيعت اين كلمات را بر زبان مى راند: افتخار برايت باد، گوارايت باد اى پسر ابى طالب، خوشا به حالت اى اباالحسن، اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى !
نكته ديگرى كه بار ديگر چهره دورويان را روشن ساخت اين بود كه پس از امر پيامبر صلى الله عليه و آله همه مردم بدون چون و چرا با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند، ولى ابوبكر و عمر - با آنكه پيش از همه خود را براى بيعت به ميان انداخته بودند - قبل از بيعت به صورت اعتراض پرسيدند: آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف رسولش (يعنى: از جانب خود مى گويى) ؟ حضرت فرمود: از طرف خدا و رسولش است.
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود» ؟ و نيز فرمود: آرى حق است از طرف خدا و رسولش كه على اميرالمؤمنين است.
در كنار بيعت مردان، فرصت مناسبى را هم براى بانوان تعيين كردند كه آنان نيز در خيمه بيعت حضور يابند. براى اين كار دستور دادند تشت بزرگى از آب آوردند
ص: 119
و پرده اى در وسط آن از يك سو تا سوى ديگر زدند به طورى كه آن را به دو قسمت تقسيم مى كرد و آن سوى پرده از اين سو ديده نمى شد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام در يك سوى پرده مى نشست و دست مبارك را داخل آب مى گذاشت، و زنان در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و همزمان «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» مى گفتند و به حضرتش تبريك مى گفتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور بيعت را درباره همسران خود مؤكد داشتند به خصوص آنكه همه همسران حضرت - از جمله عايشه و حفصه - در اين سفر حضور داشتند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت زهرا عليهاالسلام، ام هانى خواهر اميرالمؤمنين عليه السلام، فاطمه دختر حمزه و اسماء بنت عميس، همه از بانوانى بودند كه در اين بيعت غدير حاضر شدند. بانوان ديگرى نيز بيعت كردند كه به نامشان تصريح نشده، ولى دستور پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان «نساء المؤمنين» نشانگر حضور تعداد زيادى از بانوان در بيعت غدير است.
با بر پا شدن خيمه ها منادى پيامبر صلى الله عليه و آله نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد در اين بيعت حضور داشته باشند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
از آنجا كه بيعت سرشناسان مردم چه از مؤمنين و چه از منافقين لازم تر بود، پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى بر بيعت آنان نموده، قبل از ديگران بر حضور آنان تأكيد كرد.
همزمان با آماده سازى مراسم بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع يافتند كه چند نفر از بزرگان منافقين براى فرار از بيعت از غدير خارج شده به سمت جُحفه حركت كرده اند. حضرت فورا افرادى را سراغ آنان فرستاد و آنان را بازگرداند و با شدت و خشم آنان را مورد مؤاخذه قرار داد.(1)
ص: 120
آنگاه همه آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند. آن حضرت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و آنان گفتند: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم. حضرت پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتند: آرى شاهد باشند ! !
حضرت فرمود: بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيده اند برسانند. آنان گفتند: قبول كرديم، يا رسول اللّه.
سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و با آن حضرت دست بيعت دادند و با جمله «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» به آن حضرت سلام دادند و تبريك گفتند. سپس براى اينكه رد گم كنند و كسى از توطئه هايشان بو نبرد، عمر در حالى كه بر كتف اميرالمؤمنين عليه السلام مى زد گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ، اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ: گوارايت باد اى پسر ابى طالب، خوشا به حالت اى پسر ابى طالب، اكنون مولاى من و هر مرد و زن مؤمنى شدى ! با اين همه وقتى بيعت كردند و بيرون آمدند گفتند: درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد.(1)
اينگونه بود كه سردمداران نفاق و اصحاب صحيفه با اين تأكيدات و پيمان هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان گرفت از خيمه بيعت بيرون آمدند.
در مورد بيعت ابوبكر در غدير، در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت با ابوبكر، او تا چشمش به على عليه السلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله با من بيعت نكردى ؟(2)
ص: 122
همچنين ابوبكر و عمر از هر فرصتى براى تثبيت موقعيت غصبى خود استفاده مى كردند و حتى در فكر اين بودند كه گاهى غافلگيرانه از اميرالمؤمنين عليه السلام اظهار رضايتى بگيرند تا از آن به عنوان تبليغ به نفع خود استفاده كنند. روزى ابوبكر با اميرالمؤمنين عليه السلام در كوچه بنى النجار برخورد كرد و فرصت را غنيمت شمرده گفت: يا على، به خدا قسم اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد كه تو به خلافت از من سزاوارترى، آن را به تو مى سپارم ! !
حضرت فرمود: اى ابوبكر، آيا احدى را مطمئن تر از پيامبر صلى الله عليه و آله سراغ دارى ؟
آن حضرت در چهار مورد براى من از تو و عمر و عثمان و عده اى از همراهيانت بيعت گرفت كه يكى از آنها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود. آن روز همه شما گفتيد: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله از شما پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتند: آرى، شاهد باشند. حضرت فرمود: پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غائبين برسانند و آنانكه شنيدند به نشنيده ها برسانند. شما گفتيد: قبول كرديم يا رسول اللّه !
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و به من بخاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد. عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى !(1)
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيعت در غدير
اشاره
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيعت در غدير(2)
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. منافقين پس از بيعت در غدير، چندين بار با صراحت به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اهانت كردند.
ص: 123
ديگرى گفت: او را احمق حساب مى كنى ؟ ! آيا نمى دانى كه او ديوانه است ؟ !
سومى گفت: او را رها كنيد ! خواه احمق باشد و خواه ديوانه ! به خدا قسم هرگز آنچه او مى گويد نخواهد شد ! !
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برده به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين كارى مى كنيد ؟ ! به خدا قسم صبح گفتار شما را به آن حضرت خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى ؟ ! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است ! ! حذيفه گفت: اين مورد از حق امانتدارى همسايه نيست و نه اين مجلس شما از آنگونه است ! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از آن حضرت كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مى خواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو به ما نسبت دروغ مى دهى ! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم ! ! حذيفه گفت: اما براى من مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد !
صبح روز بيستم پس از نماز و قبل از شروع مراسم بيعت، حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه على عليه السلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد ؟ گفتند: به خدا قسم ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است ! !
در اينجا جبرئيل بار ديگر آيه 74 سوره توبه را براى تكذيب آنان آورد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
ص: 125
3 - اهانت زشت به اميرالمؤمنين عليه السلام
منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند.
در حالى كه عده اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر، و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(1)
4 - آرزوى مرگ اميرالمؤمنين عليه السلام
ابوذر مى گويد: گوساله و سامرى اين امت را ديدم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كردند و گفتند: آيا اين حقى از طرف خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: مطلب حقى از طرف خدا و رسولش است. خداوند مرا به اين موضوع امر كرده است !
ص: 127
وقتى به عنوان «اميرالمؤمنين» بر آن حضرت سلام كرديم، ابوبكر و عمر رو به يارانشان معاذ و سالم و ابوعبيده كردند و هنگامى كه پس از سلام بر على عليه السلام از خانه او خارج مى شدند به آنان گفتند: اين مرد را چه شده است كه دائما مقام پسر عمويش را بالا مى برد ! و يكى از آن دو گفت: كار پسر عمويش خوب خواهد شد ! و همگى گفتند: مادامى كه على زنده است نزد او براى ما خيرى نخواهد بود ! !
سليم مى گويد: گفتم: اى ابوذر، اين سلام كردن بعد از حجة الوداع بود يا قبل از آن ؟ گفت: سلام كردن اول قبل از حجة الوداع و سلام دوم بعد از حجة الوداع بود.(1)
5 - خشم ابوبكر و عمر از بيعت در غدير
5 - خشم ابوبكر و عمر از بيعت در غدير(2)
اهانت هاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين مورد است:
پس از بيعت ابوبكر و عمر در غدير، نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند. آن دو گويى از زندانى آزاد شده باشند، همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است:
ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مى گفتند: وَاللّه لا يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
اين سخنِ آنان را نوجوانى از انصار شنيد و به آنان گفت: مگر پيامبر چه فرموده كه شما گفتيد: به سلامتى انجام نمى شود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
ص: 128
خداوند شاهد بيعت غدير
خداوند شاهد بيعت غدير(1)
يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند.
پيرو آن چندين بار از مردم خواستند حاضرين به غائبين اطلاع دهند، كه اين را هم در هيچ يك از احكام الهى نفرمودند.
همچنين هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند:
بگوئيد: خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مى كند و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
آمرزش پس از بيعت در غدير
آمرزش پس از بيعت در غدير(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير و پس از بيان مسئله بيعت، بار ديگر از سر دلسوزى فرمود: اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد و به على با عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد.
آنگاه آيه 285 سوره بقره: «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» را به عنوان كلمه سمع و طاعت در كلام خود آورده و فرمود:
بگوييد شنيديم و اطاعت كرديم. پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست:
ص: 131
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.(1)
سلام ابوبكر و عمر به لقب «اميرالمؤمنين»
اشاره
سلام ابوبكر و عمر به لقب «اميرالمؤمنين»(2)
ماجراى سلام كردن ابوبكر و عمر به على بن ابى طالب عليه السلام با لقب «اميرالمؤمنين» در موارد متعددى بيان شده است. از جمله:
مورد اول
ابان مى گويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابى بكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنى هاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليه السلام پس از بيان اهانت ابوبكر و عمر در غدير فرمود: ... از همه اينها مهم تر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله هشتاد نفر - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع كرد و اين دو نفر هم در بين آنان بودند، و آن عده به عنوان «اميرالمؤمنين» بر من سلام كردند.
سپس فرمود: من شما را شاهد مى گيرم كه على برادر من و وزيرم و وارث من و خليفه ام در امتم و وصىِّ من در خاندانم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. به او گوش فرا دهيد و او را اطاعت كنيد.
در ميان آن عده، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبيده و سالم و معاذ بن جبل و عده اى از انصار بودند. سپس فرمود: من خدا را بر شما شاهد مى گيرم.
ص: 133
سپس على عليه السلام رو به مردم كرد و فرمود: سبحان اللّه از ابتلا به اين دو نفر و فتنه ايشان يعنى گوساله و سامريشان، كه در قلوب اين امت جا گرفته است !(1)
مورد دوم
پس از غصب خلافت، عمران بن حصين به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على به عنوان اميرالمؤمنين، سلام دادى ! آيا آن روز را به ياد مى آورى يا فراموش كرده اى ؟ ابوبكر گفت: يادم هست !(2)
مورد سوم
بريده اسلمى به عنوان اعتراض به ابوبكر در غصب خلافت گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابى طالب «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كرده اى ؟
ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ ! عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمى شود !
بريده در پاسخ اين آيه را خواند: «بر مردم حسد مى برند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است. ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» . سپس گفت: پس خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است.
عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت ! !(3)
ص: 134
مورد چهارم
ابان مى گويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليه السلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مى كنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: اگر براى او باشد ... ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بى شمار از پيامبر صلى الله عليه و آله برايم نقل كرده اند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مى كرد و يقينا مى دانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
حضور ملائكه پس از بيعت در غدير
اشاره
حضور ملائكه پس از بيعت در غدير(2)
يكى از مطالب بسيار مهم كه در روايات به آن اشاره شده، دو مورد حضور بلكه ظهور ملائكه در غدير است:
1 - جبرئيل
پس از مراسم بيعت در غدير، مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند !
ص: 135
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)
2 - جمعى از ملائكه
در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى، درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابى طالب عليه السلام مى نمايند.
پس از آنكه جبرئيل به شكل اسب سوارى نورانى و معطر بعد از اتمام مراسم بيعت در غدير ظاهر شد، ملائكه از آسمان ديده شدند كه بر مردم مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد.
همچنين عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش عليهم السلام را براى مردم بيان مى فرمود. در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع
ص: 136
و از آنجا كه پس از منبر همه بايد براى بيعت مى آمدند، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 10 سوره فتح: «اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ» ، و آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را با اشاره به جزئيات اين بيعت تكرار كرده، آن را از يك سو بيعت با خدا دانسته و از سوى ديگر بيعت با همه امامان دانست، و امامت آنان را در دنيا و آخرت مطرح كرد. سپس ثمره اين بيعت را به نفع خود مردم اعلام فرمود.
اين آيه در سوره فتح آمده و منظور از فتح مبين صلح حديبيه است كه مردم در آنجا با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و پيمان وفادارى بستند. در سوره فتح مسئله بيعت دو بار مطرح شده است: يكى آيه 18: «لَقَدْ رَضِىَ اللّه عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... » ، و ديگرى آيه 10: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه ... » . اين بيعت هنگامى صورت گرفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد عمره از مدينه به سوى مكه حركت كرد.
اهل مكه به گمان اينكه حضرت براى جنگ آمده چند گروه را به مقابله با آن حضرت فرستادند. عده اى حدود 1400 نفر با حضرت بودند و با حضرت بيعت كردند و وعده پايدارى دادند. چنين بيعتى با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با خدا خوانده شد و مورد مدح خداوند قرار گرفت. اكنون در غدير با استشهاد به همين آيه، بار ديگر بيعت با خداوند به ميان آمده است.
3 - تحليل اعتقادى
براى تبيين كيفيت ارتباط آيه بيعت با غدير بايد بگوييم: تفسيرى كه به صورت ضمنى در خطبه غدير درباره اين آيه ديده مى شود دو مورد است:
يكى اينكه مصداق اتمّ چنان بيعتى را بيعت غدير معرفى مى كند، و براى تطبيق كامل بر آيه ابتدا مى فرمايد: من با خدا بيعت كرده ام. سپس مى فرمايد: على با من بيعت كرده است. پس از آن نتيجه مى گيرد: من از شما از طرف خدا براى او بيعت مى گيرم، و سپس آيه را مى خواند كه: كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدا بيعت مى نمايند.
ص: 141
براى بار دوم در اواخر خطبه درباره اين آيه مطرح شده و بيشتر مربوط به پايدارى بر اين بيعت است كه پس از قرائت متن مربوط به بيعت مى فرمايد: اى مردم، چه مى گوييد ؟ كه خداوند اصوات را مى شنود و از دل ها خبر دارد. سپس آغاز آيه را با عبارتى ديگر بازگو مى نمايد كه: «وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» . سپس مى فرمايد: هر كس پيمان شكنى كند خدا او را هلاك مى كند، و بعد از آن فقره آخر آيه را مى خواند كه: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ ... » .
الف. عمق معناى بيعت با خدا در غدير
اكنون نوبت آن است كه معناى بيعت با خداوند در غدير را بدانيم. در آخرين فرازهاى مربوط به بيعت، پيامبر صلى الله عليه و آله تمام جوانب آن را در يك جمله جمع كرد كه تفسير ملخص ولى كامل عيار آن به حساب آمد و فرمود: پس با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان از نسل آنان بيعت كنيد.
اين بدان معنى بود كه آنچه در آيه به عنوان «إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه» آمده به عنوان تمثيل اين بيعت به بيعت با خداوند نيست، بلكه با ضميمه بيعت لسانى كه مطرح شد مردم در درجه اول حقيقتا با خدا بيعت مى كنند و پيمان مى بندند و لذا حضرت مى فرمايد: بايِعُوا اللّه ... .
در درجه دوم مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر اين خواسته اى كه خلاصه 23 سال زحمت آن حضرت است بيعت مى كنند، و در درجه سوم با اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان امام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، و در درجه چهارم با همه يازده امام بعد از آن حضرت در همان غدير بيعت مى كنند.
ب. پيام بيعت الهى غدير
اين تركيب خاص كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در ذيل آيه حاكى از دو جهت مى تواند باشد:
ص: 142
از يك سو اينكه در غدير مردم بايد به همه امامان معتقد شوند و اين به معناى اتحاد سلسله امامت در هدف و فرمايشات ايشان است، و كلام و روش همه امامان براى ما به عنوان يك مجموعه واحد به حساب مى آيد و هيچ فرقى بين راه و گفتار و اهداف امامان عليهم السلام وجود ندارد.
از سوى ديگر راه خدا و پيامبر و امامان عليهم السلام يكى بيشتر نيست و صراط مستقيم نزد خدا اسلام است و اسلام واقعى راهى است كه خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام راهنما و معرّف آن هستند.
بنا بر اين، آنچه خدا مى گويد محمد و على عليهماالسلام هم مى گويند، و آنچه على عليه السلام مى گويد يازده امام عليهم السلام از نسل او هم همان را مى گويند. همان گونه كه هر كس با خدا بيعت مى كند با محمد و على عليهماالسلام بيعت كرده و هر كه با ايشان بيعت كرده با يازده امام عليهم السلام بعد از او بيعت كرده است. هر گونه تفكيكى در اين ميان انحراف از صراط مستقيم است، و هر راه منحرفى در اسلام زاييده تفكيك بين خدا و پيامبر و دوازده امام عليهم السلام در اعتقاد بوده است.
ج. دست بالاى خدا در بيعت غدير
نكته بسيار ظريفى كه در تبيين عملىِ بيعت با خداوند نهفته جمله «يَدُ اللّه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» در آيه است. بيعت كننده غدير در واقع مى پذيرد كه تحت اختيار بيعت شونده باشد، و اين فقط درباره خداوند و پيامبر و معصومين عليهم السلام ممكن است كه ولايت مطلقه و صاحب اختيارى تمام عيار مردم با ايشان است.
وقتى دست خدا بالاى دست بيعت كنندگان است اين به معناى قرار گرفتن همه آنان تحت اختيار و فرمان الهى است، و اين بيعت به معناى پذيرفتن چنان ولايتى بود.
لذا در كيفيت بيعت نيز اين مسئله مراعات شد كه دست بيعت كنندگان زير دست پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام قرار بگيرد. حديثى از امام رضا عليه السلام به جزئيات اين مطلب اشاره مى كند:
ص: 143
هنگامى كه آن حضرت را به بيعت براى ولايت عهدى وادار كردند و حضرت در مقامى نشست كه مردم با ايشان بيعت كنند، طبق ساير بيعت ها دست خود را دراز نكردند تا از سمت راست با بيعت كننده دست دهند؛ بلكه دست خود را بالا مى گرفتند به طورى كه پشت دستشان به طرف صورت خود و كف دستشان رو به مردم بود.
آنگاه كه كسى براى بيعت جلو مى آمد حضرت از بالا دست خود را پايين مى آوردند و كف دست بيعت كننده از پايين در دست حضرت قرار مى گرفت و دست حضرت روى دست او بود. وقتى مأمون به اين كيفيت خاص از بيعت اعتراض كرد امام رضا عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه بيعت مى فرمود.(1)
به عنوان تتمه كلام:
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهم السلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مى شود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز بيعت با خدا» است:
غدير روزى بود كه مردم با خدا دست بيعت دادند و عهد و پيمان بستند كه بر سر قول خود وفادار بمانند، و از خدا شرم كنند كه رو در روى او پيمان شكنى كنند. اين حقيقت بزرگ در آيه اى صريح در آغوش قرآن قرار گرفت كه «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ يَدُ اللّه ِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرا عَظِيما»(2)، و اينگونه بيعت غدير گِره ابدى دست مردم با دست خداوند عز و جل و دست محمد و على عليهماالسلام شد.
ص: 144
مفهوم مولى در بيعت غدير
مفهوم مولى در بيعت غدير(1)
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين مفهوم بلند بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
در واقع يكى از قرائن مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » - كه مبيّن معناى آن هم هست - مسئله بيعت است كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شد، و همه اينها به عنوان قبول امارت و ولايت مى تواند باشد نه معناى ديگر.
در واقع بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشته اند معلوم مى كند مخاطبين از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
بيعت، يكى از دو ركن غدير
بيعت، يكى از دو ركن غدير(2)
آنچه در مورد واقعه بى نظير غدير خم بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد اينكه مبادا با سطحى نگرى گفته يا نوشته شود. چرا كه دشمنان ما اصرار شديد در پنهان نگاه داشتن حقائق مى كنند و با هزار و يك بهانه و عذرتراشى و شيوه هاى گوناگون سعى در مطرح نشدن واقعيت هاى مسلّم تاريخى دارند. پس بايد گويندگان ما با
ص: 145
ژرف انديشى در حماسه غدير سخن گويند، و نويسندگان ما در حاشيه غدير قلم بزنند و در عمق حقائق به شناگرى بپردازند.
هر چند اينكه در شعر و سخن و مرثيه و غديريه، بايد ابلاغ ولايت روز غدير بيان شود، ولى مهم تر اين است كه ژرفاى نورانى غدير شكافته شود و ضرورت ژرف انديشى در حماسه غدير بيان شود.
همانگونه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از همان آغاز بعثت، ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ابلاغ كرد، و پس از آن بارها و بارها بر منبر مدينه ولايت على و يازده نفر از فرزندان پاكش عليهم السلام را به گوش مردم رساند.
همانگونه كه نام على و امامان پس از آن بزرگ عليهم السلام در كتاب هاى تورات و انجيل آمده است.
همانگونه كه در آستانه نبرد خيبر و احد و تبوك، ده ها حديث و روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در سراسر بلاد اسلامى پخش شد؛ كه على عليه السلام را به عنوان «ولىّ» و «وصى» پس از خود معرفى فرمود.
و نيز حديث منزلت: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، كه پيش از غدير مطرح شده بود.
اگر پيش از غدير رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را در ده ها سخنرانى و صدها حديث و روايت مطرح فرمود، پس «ابلاغ ولايت» پيش از غدير خم نيز تحقق يافته بود. پس بايد ديد:
در غدير خم كدام حقيقت آشكارا مطرح شد ؟
چه وظيفه مهمى را رسول خدا صلى الله عليه و آله سامان داد ؟
اوج خشم و كينه توزى منافقين و سران احزاب براى چه بود ؟
چه گذشت كه ديگر تحمل خود را از دست دادند و قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را كردند ؟
ص: 146
اگر تنها ابلاغ ولايت بود كه آن همه ماجراهاى تلخ را دامن نمى زدند، زيرا در مدينه بارها ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را شنيدند و اعتراض نكردند، و به آينده بدون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم دوخته بودند.
آيا در غدر چه گذشت كه عاشقان ولايت خشنود و منتظران فرصت نا اميد شدند و همه آرزوهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند ؟ تا جايى كه شمشير كشيدند و در تاريكى شب راه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله بستند، و تنها خدا نخواست تا توطئه شوم آنها شكل گيرد. درست است كه ظاهر آيه «بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَيكَ» ابلاغ ولايت را مى رساند، اما بايد ديد «ما اُنزِل» چيست.
در يك جمله: سزاست كه بايد ژرف نگرى شايسته اى در مورد حماسه غدير باشد، چرا كه روز غدير روز تحقق ولايت دوازده امام؛ از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهم السلام است، كه با ابلاغ ظاهرى آغاز شد، و با بيعت پيامبر صلى الله عليه و آله رنگ جاودانه گرفت، و با بيعت 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى پشتوانه مردمى و اجرائى يافت.
با ثبت اين حقيقت در تاريخ، و نيز سرودن اشعار غدير - كه در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله آغاز شد - و شهادت هزاران شاهد صادق از مهاجر و انصار، منافقانِ منتظرِ فرصت را تاب تحمل نماند. تا جايى كه هجوم آوردند، و البته تا هميشه تاريخ رسوا شدند و چهره زشتشان پديدار گشت.
اتمام حجت با بيعت غدير
اتمام حجت با بيعت غدير(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانه ات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير
ص: 147
دشمن غدير(1)، همه اينها مسائلى است كه در هيچ مراسمى كنار هم جمع نشده و اجتماع آنها نتيجه اى جز اشتهار استثنائى براى غدير نداشته است.(2)
مفهوم بيعت و جوانب آن
اشاره
مفهوم بيعت و جوانب آن(3)
يكى از دلائل امامت و ولايت على عليه السلام بيعتى است كه با آن حضرت در غدير خم صورت گرفت. در مورد بيعت در غدير خم از چند دريچه مى توان سخن گفت:
1 - بيعت و نقش اجتماعى
در ميان عرب رسم اين بود كه هر گاه خريد و فروشى صورت مى دادند، پس از آنكه صيغه مربوطه خوانده مى شد و معامله صورت مى گرفت، با يكديگر دست مى دادند يا دست بر دست يكديگر مى زدند كه نشانه قطعى شدن معامله بود. اين عمل را مصافقه و بيعت و آن معامله را بيع مى گفتند.
سپس معناى آن را تعميم دادند و در هر قرار دادى كه با يكديگر مى بستند دست بيعت مى دادند، زيرا با اين كار گويا بيعت كننده طاعت خود را، و بيعت شونده نصرت و يارى خود را مى فروشد و به طرف مقابل واگذار مى نمايد. به اين وسيله هر يك از بيعت كنندگان خود را در مقابل ديگرى متعهد و مسئول مى دانست و حق شكستن آن پيمان را نداشت، و پيمان شكنى بى دليل يكى از خيانت هاى بزرگ شمرده مى شد.
ص: 149
2 - انواع بيعت
بيعت به خاطر اهدافى صورت مى گرفت، و در اسلام در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت هاى گوناگونى صورت گرفته است:
الف. براى پذيرش اسلام و تعهد عملى به آن: مانند بيعت اول در عقبه، كه پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله دوازده تن از مسلمانان مدينه در موسم حج به مكه آمدند و در عقبه منى با آن حضرت بيعت كردند كه شرك نورزند، دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند و ... .
ب. براى حمايت و نصرت: مانند بيعت دوم در عقبه، كه در يكى ديگر از مراسم حج هفتاد و سه مرد و دو زن از مسلمانان مدينه در همان عقبه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و با حضرتش بيعت كردند كه از او حمايت كنند همانگونه كه از خانواده خود حمايت مى كنند.
ج. براى امرى خاص مثل جنگ و صلح: مانند بيعت رضوان يا بيعت شجره، كه در سال ششم هجرى پيامبر صلى الله عليه و آله با گروهى از مسلمانان عازم عمره شدند و مشركان مكه در محلى به نام حدَيبيه راه را بر آنان بسته و مانع حركت و ورود ايشان به مكه شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا از همراهان خود بيعت گرفت كه تا دم مرگ پايدارى كنند و از ميدان نگريزند و ... . سرانجام كار به مصالحه كشيد كه به صلح حديبيه مشهور است.
3 - اركان و شرايط بيعت
چنان نيست كه هر بيعتى صورت گرفت درست و قابل عمل و غير قابل نقض باشد، بلكه بيعت داراى اركان و شرايطى است كه بايد مراعات گردد. براى بيعت سه ركن و شرط ذكر كرده اند:
اول: بيعت كننده بايد بالغ، عاقل و مختار باشد.
دوم: بيعت شونده بايد كسى باشد كه توان عمل به مواد بيعت را دارا بوده و با اختيار پذيراى بيعت باشد.
ص: 150
واجبات است. در اسلام كمتر حكمى است كه به اندازه وفاى به عهد و پيمان نسبت به آن تأكيد شده باشد: «وَ أوفوا بِالعَهدِ إنَّ العَهدَ كانَ مَسئولاً»(1): «به عهد و پيمان وفا كنيد زيرا از وفاى به عهد سؤال خواهد شد» . و در وصف نيكوكاران فرموده: «الموفونَ بِعَهدِهِم إذا عاهَدوا»(2): «و آنان كه چون پيمان بندند وفا كنند» . و از عهد شكنى به سختى نكوهش نموده و آن را از اوصاف فاسقان برشمرده است: «الَذينَ يَنقُضونَ عَهدَ اللّه ِ مِن بَعدِ ميثاقِهِ» .(3)
امام كاظم عليه السلام فرمود: ثَلاثٌ موبِقاتٌ: نَكثُ الصَفقَةِ، وَ تَركُ السُنَّةِ، وَ فِراقُ الجَماعَةِ(4): سه چيز موجب هلاكت است: بيعت شكنى، ترك سنّت، و جدايى از جماعت.
حضرت رضا عليه السلام فرمود: لا يَعدِم المَرءُ دائِرةَ السوءِ مَعَ نَكثِ الصَفقَةِ(5): شخص بيعت شكن از عواقب وخيم آن در امان نيست.
و امام صادق عليه السلام فرمود: مَن نَكَثَ صَفقَةَ الإمامِ جاءَ إلَى اللّه ِ أجذَمَ(6): هر كس بيعت امام را بشكند روز قيامت دست بريده نزد خدا خواهد آمد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: لا دينَ لِمَن لا عَهدَ لَهُ(7): كسى كه به عهد و پيمانش وفادار نيست دين ندارد.
بى شك محترم شمردن عهد و پيمان در تمام شئون زندگى فردى و اجتماعى هر ملتى اثر مستقيم دارد و هر ملتى كه اين سرمايه بزرگ را از دست بدهد آسيب هاى فراوانى را متحمل خواهد شد.
ص: 152
لزوم پايبندى به عهد و پيمان به حدى است كه در پيمان هايى كه با دشمن بسته مى شود نيز تا زمانى كه خيانتى از آنها آشكار نشده باشد بايد به آن وفادار بود. قرآن كريم مى فرمايد: «فَمَا استَقاموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم»(1): «تا آنان با شما بر سر عهد و پيمانند شما هم بر سر پيمان باقى باشيد» . و نيز مى فرمايد: «وَ إمّا تَخافَنَّ مِن قَومٍ خيانَةً فَانبِذ إلَيهِم عَلى سَواءٍ»(2): «و اگر از خيانت قومى در شكستن عهد و پيمان بيمناك بودى تو نيز برابر كار آنان اعلام عدم تعهد كن» .
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مى نويسد:
وَ إن عَقَدتَ بَينَكَ وَ بَينَ عَدُوِّكَ عُقدَةً أو ألبَستَهُ مِنكَ ذِمَّةً، فَحُط عَهدَكَ بِالوَفاءِ وَ ارعَ ذِمَّتَكَ بِالأمانَةِ وَ اجعَل نَفسَكَ جُنَّةً دونَ ما أُعطيتَ. فإنَّهُ لَيسَ مِن فَرائِضِ اللّه ِ شَى ءٌ الناسُ أشَدُّ عَلَيهِ إجتِماعا - مَعَ تَفَرُّقِ أهوائِهِم وَ تَشَتُّتِ آرائِهِم - مِن تَعظيمِ الوَفاءِ بِالعُهودِ(3):
اگر ميان خود و دشمنت پيمانى منعقد نمودى يا او را امان دادى، نسبت به عهد و پيمان خود وفادار باش و امان خود را محترم بشمار و خود را در برابر آن سپر ساز، زيرا در ميان واجبات الهى هيچ امرى نزد مردم - با اختلافاتى كه در عقايد و آراء خود دارند - مانند وفاى به عهد مورد اتفاق و احترام نيست.
5 - بيعت و نقش مردم
پس از روشن شدن معناى بيعت و اهميت آن، به ويژه در مسائل اجتماعى و سياسى، لازم به ذكر است كه بيعت گاهى خود عامل ايجاب شرعى يك امر است، يعنى بيعت سبب مى شود كه امرى واجب گردد، مانند بيعت نصرت و حمايت در محدوده قوانين شرع، كه پيش از بيعت وجوب نداشته است.
ص: 153
و گاه بيعت در امرى صورت مى گيرد كه وجوب آن بر بيعت سبقت دارد و نقش بيعت فقط اعلام و اظهار اطاعت و تقويت و حمايت است، در حالى كه اگر بيعت هم صورت نمى گرفت آن اطاعت واجب بود. مانند بيعتى كه مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله يا جانشين به حق او مى كنند. به تعبير ديگر گاه بيعت مشروعيت مى آورد، و گاه مشروعيت موجود را فعليت مى بخشد.
مسئله وكالت و ولايت از همين قبيل است. كسى كه به شخصى در كارى وكالت مى دهد، قبل از دادن وكالت، وكيل حق تصرف در كار او را ندارد. ولى قرار دادى كه ميان موكل و وكيل منعقد مى گردد به شخص وكيل مشروعيت مى بخشد كه در كار موكل دخالت كند.
اما در مورد ولايت چنين نيست. مثلاً پدر بر فرزند دختر باكره خود ولايت دارد و ازدواج او بايد با اذن پدر صورت گيرد، خواه دختر اين ولايت را بپذيرد و خواه نه.
در واقع تا پدر امضا نكند آن ازدواج جايز نمى گردد، و چنان نيست كه با نپذيرفتن دختر ولايت پدر سلب شود. آرى، اِعمال ولايت يعنى فعليت يافتن آن، با پذيرفتن دختر صورت مى گيرد و مشروط به پذيرفتن او است.
با اين تحليل روشن مى شود كه همه سخنانى كه در نهج البلاغه و غير آن از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه در صحت حكومت خود استناد و استشهاد به بيعت مردم فرموده از اين قبيل است، زيرا آن حضرت پيش از رسيدن به حكومت، حق ولايت و حكومت را طبق احقّيت و اولويت، وصايت، وراثت و لياقت و فضيلت، حق مسلم خويش مى دانست.(1) و خلفاى پيشين را غاصب حق خويش مى شمرد و در سخنان بسيارى از آنان گلايه كرده است.(2)
ص: 154
اما چون مردم به دلايلى كه جاى ذكرش نيست همراهى نكردند و دست بيعت به ديگران سپردند و آن حضرت ياران كافى نداشت تا حق خويش را بستاند كناره گيرى اختيار نمود، و پس از كشته شدن عثمان و بيعت عمومى مردم با ايشان و فراهم شدن قدرت، ولايت شرعى خويش را فعليت بخشيد و در فعليت آن به بيعت عمومى استناد مى كرد.
در واقع منظور حضرتش اين بود كه اقبال عمومى مردم سبب شد ولايت شرعى من تحقق خارجى بپذيرد و عملاً زمام حكومت را به دست گيرم، نه آنكه مردم به ولايت من مشروعيت بخشيدند. و اگر صرف بيعت مردم مشروعيت بخش بود، بيعت مردم با يزيد حكومت وى را مشروع و قانونى مى ساخت و آنگاه - نعوذ باللّه - امام حسين عليه السلام مقصر شناخته مى شد !
آرى، به خاطر همين ثبوت ولايت شرعى است كه مى بينيم آن حضرت در برخى از سخنان خود اظهار مى دارد كه اگر يارانى مى يافتم حق خود را مى گرفتم، بنا بر اين، سكوت آن حضرت از سر بى ياورى بود نه مشروع دانستن حكومت هاى پيشين، چنانكه آن حضرت فرموده است:
فَنَظرتُ فإذا لَيسَ لى مُعينٌ إلاّ أهلَ بَيتى. فَضَننتُ بِهِم عَنِ المَوتِ، وَ أغضَيتُ على القَدى، وَ شَرِبتُ عَلَى الشَجا، وَ صَبَرتُ عَلى أخذِ الكَظمِ وَ عَلى أمرٍ مِن طَعمِ العَلقَم(1):
پس نگاه كردم ديدم جز خاندان خود (و چند يار انگشت شمار) ياورى ندارم، پس حيفم آمد كه آنان را به كام مرگ بفرستم. بنا بر اين، خار در چشم و استخوان در گلو را تحمل كردم، و با آنكه غصه گلويم را مى فشرد و ميوه اى تلخ را فرو مى بردم صبر ورزيدم.
6 - بيعت شكنى
مهم ترين مسئله در اين بخش اين است كه آيا بيعت را بى دليل و به دلخواه خود
ص: 155
مى توان شكست ؟ آيا در اسلام جايز است كه يك روز با حاكم اسلامى بيعت كرد و روز ديگر به بهانه هاى واهى و غير شرعى نقض آن را خواستار شد ؟ آيا اگر نسلى با حاكم اسلامى بيعت كرد و نسل بعد با وجود نسل قبل كه بر عهد و بيعت خود پايدار است، بدون دليل شرعى، عدم ادامه بيعت با آن حاكم را خواستار شود، بايد دست از بيعت شست و صحنه را ترك كرد و به خواسته نسل جديد تن داد ؟ !
اينها پرسش هايى است كه در همه زمان هاى قبل طرح شده و مستلزم پاسخگويى است. از مراجعه به روايات و تواريخ اسلامى و ماجراهاى صدر اسلام و گفتگوهايى كه صورت گرفته به دست مى آيد كه نقض بيعت به آسانى جايز نيست، بلكه بايد يكى از اصول بيعت شكسته باشد تا نقض بيعت جايز گردد.
مثلاً حاكم اسلامى شرايط لازم را از دست بدهد، يا معلوم گردد كه بيعت بر سر امرى ناروا صورت پذيرفته است، يا پس از بيعت كار خلاف شرعى از بيعت كننده خواسته شود. در اين مواقع تخلف جايز است و نقض بيعت روا مى گردد. و گرنه هر بيعت شكنى ممكن است بهانه تراشى كند و به دلايل واهى و غير منطقى نقض بيعت كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: وَ لِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ، وَ لَكُلِّ ناكِثٍ شُبهَةٌ(1): هر گمراهى سببى دارد، و هر عهد شكن را شبهه اى و عذر و بهانه اى در دست است. به همين دليل، على عليه السلام پس از عهدشكنى طلحه و زبير، توسط ابن عباس براى زبير پيام مى فرستد: عَرفتَنى بِالحِجازِ وَ أنكَرتَنى بِالعَراقِ ! فَما عَدا مِمّا بَدا(2): در حجازم شناختى و در عراقم انكار كردى ! پس چه رخ داد كه تو را از بيعت خود منصرف ساخت ؟
مى بينيم كه امام عليه السلام از زبير براى پيمان شكنى او دليل مى طلبد و علت مى جويد. پس معلوم مى شود كه نقض بيعت دلبخواهى نيست و نبايد از روى هوا و هوس
ص: 156
آن حضرت درباره فريبكارى معاويه و دستيارانش با مردم شام، در نامه اى به معاويه مى نويسد: وَ ألَبَّ عالِمُكُم جاهِلُكُم، وَ قائِمُكُم قاعِدُكُم(1): و داناى شما نادانتان را و ايستاده شما نشسته تان را بر ضد من شورانيد.
آن حضرت در نامه اى به سهل بن حنيف انصارى - فرماندار مدينه - درباره كسانى كه بيعت شكستند و به سوى معاويه گريختند، مى نويسد: از فرار آنان نگران مباش و اندوه مخور. در گمراهى آنان همين بس كه از هدايت و حق گريختند و به كوردلى و نادانى شتافتند ... . آنان از عدالت به سوى منافع ناحق گريختند.(2)
عوامل ديگرى هم هست چون: دنيا طلبى، قبيله گرايى، ترس، طمع، و ... ، كه از شرح آنها خوددارى مى كنيم.
8 - برخورد با بيعت شكنان
با توجه به اينكه نقض بيعت و عهد شكنى ممكن است ناحق و غير منطقى باشد. اگر زمانى فرا رسد كه اكثر بيعت كنندگان بدون دليل شرعى و معقول دست از بيعت كشيدند و عهد شكستند، اما گروه اندكى از آنان بر سر عهد و وفا ماندند و شرايط به گونه اى بود كه اين عده اندك توان مقابله با آن اكثريت را داشتند بايد مقاومت كنند و به يارى حاكم اسلامى بشتابند، و اكثريت عهدشكن را وادار به تسليم و التزام به عهد خود كنند.
و اگر چنين نباشد، جامعه اسلامى دچار هرج و مرج شده، هر روز ممكن است عده اى شيّاد افراد بسيارى را به دنبال خودكشند و هر روز بيعتى صورت گيرد و فرداى آن شكسته گردد.
ص: 158
و گرنه از نظر شيعيان بيعت حالت تعيين كننده ندارد، زيرا از نظر شيعيان همانگونه كه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند تعيين شود و مردم هيچ حق گزينشى در اين رابطه ندارند، امام نيز بايد از سوى خداوند تعيين و معرفى شود و مردم حق گزينش ندارند. چنانكه در آيات فراوان به آن تصريح شده است. از جمله:
«وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه را كه بخواهد مى آفريند و بر مى گزيند آنها حق گزينش ندارند» .
«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرَهُم»(2): «براى هيج مرد يا زن مؤمنى اين حق نيست كه چون خدا و پيامبرش اگر چيزى را براى آنها معين كرد آنها حق گزينش داشته باشند» .
از نظر شيعيان، مشروعيت حاكم اسلامى فقط از نصّ صريح خدا نشأت مى گيرد. ولى از نظر عامه با بيعت و تفويض از سوى مردم نيز حكومت مشروعيت پيدا مى كند.
1 - نظر تعدادى از علماى عامه
ماوَردى: اگر اهل حلّ و عقد با كسى بيعت كنند، بر همگان واجب مى شود كه از او اطاعت كنند.(3)
قاضى عبدالجبار: اگر شمارى از اهل حلّ و عقد هم با كسى بيعت كنند، اطاعت او بر همگان واجب مى شود.(4)
قاضى ايجى: با بيعت يك نفر و دو نفر نيز لزوم اطاعت حاصل مى شود.(5)
قرطبى: با بيعت يك نفر اجماعا لزوم اطاعت ثابت مى شود.(6)
ص: 161
نه. بيعت زنان، طشتى نهادند و اميرالمؤمنين عليه السلام دستش را در آب برده و پرده اى ميان طشت زدند. بانوان از زير پوشش دست در آب فرو مى بردند و اعلام بيعت مى كردند. همانگونه كه در فتح مكه با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند و در قرآن آمده است.(1)
ده. بيعت خصوصى در مورد برخى از اشخاص، همانند حضرت خديجه در شب ارتحالش؛ كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از او براى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت گرفت.(2)
از ديدگاه شيعيان بيعت تعيين كننده نيست، ولى اگر كسى بيعت كرد بايد آن را نقض نكند. و لذا يكى از علل غيبت حضرت بقية اللّه عليه السلام در احاديث اين است كه بيعت ستمگران بر گردن آن حضرت نباشد.(3)
و به همين دليل در جاى جاى نهج البلاغه بيعت شكنى نكوهش شده است.(4)
تحليل بيعت در غدير
اشاره
تحليل بيعت در غدير(5)
بيعت همگانى با پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير در دو مرحله لسانى و عملى با كليه بيعت هايى كه حضرت از مردم گرفته بود فرق داشت.
ابتدا در خطبه از مردم اقرار گرفتند و در اين اقرار به كلمه «آرى» و «بلى» اكتفا نكردند، بلكه اقرارنامه اى را قرائت كردند و از مردم خواستند آن را تكرار كنند و در آن اقرارنامه ظريف ترين زواياى غدير را در كوتاه ترين عبارات گنجانيدند.
پيداست كه شكل عمومىِ بيعت همان دست دادن است، ولى اين دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن وتصميم به وفادارىِ قلبى و نيز پيمان لسانى است.(6)
ص: 163
به همين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد.
لذا پس از خطبه دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلى الله عليه و آله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهم السلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نمايند. اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
1 - هدف از بيعت لسانى
در غدير چند جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بيعت با دست، بيعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت، و حضرت متن گفتار را هم تعيين كردند:
تفسير بيعت با دست بود. بيعت با دست احتياج به تفسير دارد، و بايد قبلاً معلوم شود بر سر چه بيعت مى كنند. اين اقرار لسانى در واقع مفسّر بيعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
جايگزين بيعت با دست است. ممكن بود عده اى پس از خطبه براى بيعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگويند: ما بيعت نكرديم. لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بيعت گرفت و فرمود: «هر كس توانست با دست بيعت مى كند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است» .
اتحاد موضوع بيعت است. اگر متن و عبارات براى بيعت لسانى تعيين نمى شد ممكن بود هر يك از مردم طبق ذوق و سليقه خود عباراتى را به كار بَرَد كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغايرت ها و زياده و نقيصه هايى با ديگران داشت اقرار كرده بود.
ص: 164
جلوگيرى از عبارات شبهه ناك بود. اگر متن تعيين نمى شد ممكن بود عده اى فتنه گر، عبارات خاصِ شبهه ناكى را آماده كنند و بدين گونه زمينه سقوط ارزش اين بيعت را آماده سازند.
اين بود كه با كثرت جمعيت و كمى وقت و مساعد نبودن شرايط توقف مردم، اين احتمال قوى بود كه عده اى واقعا فرصت بيعت با دست را پيدا نكنند، و لذا مى بايست اين بيعت لسانى انجام مى شد.
2 - كيفيت بيعت عملى و لسانى
پس از روشن شدن هدف از بيعت، مى پردازيم به اين نكته كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با دست و بيعت لسانى را به چه صورت انجام دادند:
اول كيفيت بيعت لسانى است. در اواخر خطبه با درخواست هاى مكرر از مردم تكرار سخن خود را طلب كردند كه عبارات آن چنين است: همگى اين جملات را بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند.
بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم ... ، كه همان متن مفصل را حضرت برايشان تعيين فرمودند:
اى مردم، آنچه به شما گفتم تكرار كنيد.
اى مردم، چه مى گوييد ؟ «خداوند اَصوات را مى شنود و از پنهان هاى قلب ها خبر دارد» . كنايه از اينكه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطن ها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است.
بگوييد سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
بگوييد: حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين مطلب هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نكرده بود هدايت نمى يافتيم.
ص: 165
سه. من با خدا بيعت كرده ام و على هم با من بيعت كرده است.
چهار. با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
پنج. آنان كه در بيعت نمودن با او از يكديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.
شش. هر كس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت مى فرمايد.
4 - ضامن و شاهد بيعت غدير
هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند: بگوييد: خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هر كس كه خدا را اطاعت مى كند بر ما شاهد است، و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
5 - نتيجه بيعت غدير
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام بايد خلافت را هم مى پذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عُمّال سقيفه قرار مى گرفت. يعنى وقتى مى گفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم، در مقابلشان گفته مى شد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جمعيتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلته و غافلگيرانه بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد، و هيچ افضليتى هم مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود. ولى بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شد.
ص: 168
گذشته از اينكه منصوب كردن آن حضرت نيز بود و اين بيعت به عنوان اقرار گرفتن و انتصاب حضرت بود. نتيجه اين است كه اگر كسى بيعت سقيفه را پذيرفت حجت بر او تمام شده باشد كه قبلاً بر بيعت غدير گردن نهاده است.
زمينه بيعت غدير
اشاره
زمينه بيعت غدير(1)
پس از اتمام خطبه غدير، بى سابقه ترين برنامه غدير - كه عظمت آن با اصل سخنرانى غدير برابرى مى كرد - مراسم بيعت بود. اگر چه در سال هاى گذشته اسلام مسئله بيعت چندين بار انجام شده بود، اما اين بيعت از دو جهت با همه بيعت هاى پيشين فرق داشت:
جهت اول
كثرت جمعيت كه قابل مقايسه با بيعت هاى قبلى نبود، و كسى باور نمى كرد پيامبر صلى الله عليه و آله بخواهد واقعا با فرد فرد صد و بيست هزار نفر دست بيعت دهد؛ و اصلاً امكان انجام چنين كارى ممكن به نظر نمى آمد.
جهت دوم
كيفيت بيعت بود كه بايد دو بار انجام مى شد و دو بيعت جداگانه با پيامبر و على عليهماالسلام صورت مى گرفت. در واقع دويست و چهل هزار بيعت انجام شد.
در عين ناباورى مردم، تصميم قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد كه برنامه بيعت انجام شدنى است، و التزام مردم به آنچه در عظيم ترين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام مطرح شده الزامى است، اگر چه لازمه اش آن باشد كه آن جمعيت انبوه با آن امكانات كم سه روز در غدير بمانند.
از آنجا كه همه پيش بينى ها قبلاً در نظر گرفته شده بود، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فورا در زير درختان و در كنار بركه دو خيمه برپا شد. برنامه اين بود كه در يكى از خيمه ها
ص: 169
پيامبر صلى الله عليه و آله و در ديگرى على عليه السلام جلوس فرمايند. آنگاه مردم يكى يكى ابتدا وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله شوند و با آن حضرت دست بيعت دهند، و سپس از آنجا برخاسته وارد خيمه على عليه السلام شوند.
با توجه به اينكه بيعت در واقع با مقام امامت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد اصلى را بر همان قرار دادند و مردم را موظف كردند كه با ورود به خيمه على عليه السلام سه كار انجام دهند: يكى اينكه دست بيعت دهند، و دوم اينكه «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» بگويند تا در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به اين عنوان به حضرتش سلام كرده باشند، و سوم اينكه اين مقام عظمى را به آن حضرت تبريك بگويند.
فرصت مناسبى را هم براى بانوان در نظر گرفتند تا آنان نيز در خيمه هاى بيعت حضور يابند. براى اين منظور دستور دادند تشت بزرگى پر از آب آماده كنند و از وسط آن پرده اى بزنند كه دو سوى آن از طرفين ديده نشود. آنگاه پيامبر و اميرالمؤمنين عليه السلام در يك سوى پرده مى نشستند و دستان مبارك را داخل آب مى گذاشتند. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و همزمان «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنين» مى گفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مى گفتند.
با آنكه نشستن آن دو بزرگوار در كنار يكديگر در يك خيمه نيز ممكن بود و بيعت سريع تر انجام مى گرفت، دو خيمه جداگانه تفهيم دو هدف متفاوت از اين بيعت بود: يكى پيمان بستن با پيامبر صلى الله عليه و آله كه به آنچه در خطبه غدير مطرح شد ملتزم باشند؛ و ديگرى ميثاق با على عليه السلام به عنوان مقام امامت تا در روزهايى كه امامت به حضور و كمك مردم نياز دارد آماده باشند.
با آماده شدن دو خيمه بيعت، از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله دو اقدام عمومى و خصوصى شد:
از يك سو منادى حضرت نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد براى بيعت حاضر شوند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
ص: 170
لعن بر بيعت شكنان غدير
لعن بر بيعت شكنان غدير(1)
در ماجراى غصب خلافت و بردن اميرالمؤمنين عليه السلام براى بيعت با ابوبكر، سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.(2)
بيعت با غدير در تبليغ غدير
بيعت با غدير در تبليغ غدير(3)
عظمت غدير اقتضا مى كند به بلنداى آن يرنامه ريزى داشته باشيم، و گمان نكنيم پيامى با آن عظمت را در گونه هاى كم ابهّت تبليغ مى توان جلوه گر ساخت. احترام به مقام با عظمت غدير به ما فرمان مى دهد كه آن را در جذاب ترين و ارزشمند ترين گونه هاى رسانه اى جلوه گر سازيم، و هر گونه تبليغى در رابطه با غدير را لايق شأن آن و به عظمت ساحت مقدس اولين مبلِّغ آن يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به انجام رسانيم.
يكى از اين راهكارهاى تبليغ غدير پيمان با غدير در تبليغ غدير است:
اگر در سخنرانى غدير مسئله بيعت مطرح شد تا از مردم عهد و پيمان گرفته شود، امروز هم نبايد مخاطبين غدير را با مجرد اطلاع رسانى به حال خود رها سازيم؛ بلكه پس از تفهيم معانى بلند غدير آنان را وارد جرگه اعتقاد نماييم، و از آنان عهد و پيمان وفادارى بگيريم. يعنى هم از پذيرش آنان نسبت به پيام غدير مطمئن شويم، و هم از تعهد آنان در برابر غدير - چه در عمل به مقتضاى آن و چه در ابلاغ آن به ديگران اطمينان حاصل كنيم.
ص: 172
تقيه راويان در نقل بيعت غدير
تقيه راويان در نقل بيعت غدير(1)
در خطبه غدير، دو يا سه مورد كه به مسئله تولى و تبرى مربوط مى شود، جمله مزبور در بعضى نسخه ها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از شرائط خاص تقيه در راويان خطبه است. نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است ! !
بيعت در زيارت غديريه
بيعت در زيارت غديريه(2)
زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير كه امام هادى عليه السلام فرمودند(3)، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت غديريه آمده بيعت است:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ وَمَوْلَى الْمُؤْمِنينَ ... . أَشْهَدُ أَنَّكَ أَخُو رَسُولِ اللّه صلى اللّه عليه و آله ... ، وَأَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّه ِ ما أَنْزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَأَوْجَبَ عَلى أُمَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَوِلايَتِكَ وَعَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَجَعَلَكَ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّه ُ كَذلِكَ. ثُمَّ أَشْهَدَ اللّه َ تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: أَلَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَكَفى بِكَ شَهيدا وَ حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّه ُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الإِقْرارِ وَناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ:
سلام بر تو اى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين ... . شهادت مى دهم كه تو برادر پيامبر صلى اللّه عليه و آله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا در آورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همانطور كه خداوند به آن حضرت را چنين
ص: 173
پنجم: سندِ مكتوبِ غدير
ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله
ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
از مواضع اعجاب برانگيز خطبه غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد، كه در سراسر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه نداشت:
يكى از آنها سندى بود كه عصاره غدير با حضور بزرگان صحابه در آن ثبت شد.
دوم شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
سوم اعلان روز غدير به عنوان يك عيد دائمى براى مسلمانان بود.
چهارم علامت گذارى محل سخنرانى به عنوان مسجد غدير براى هميشه بود.
در مورد ماجراى سند مكتوب غدير بايد گفت:
دست نوشته اى كه به امر پيامبر صلى الله عليه و آله در حضور آن حضرت و اجتماع بزرگان صحابه در غدير به ثبت رسيد، به همه فهماند كه مسئله غدير ركن همه احكام الهى است، چرا كه فقط در اين مورد چنين اقدامى صورت گرفت و سابقه چنين اقدامى در هيچ يك از احكام الهى به چشم نمى خورد.
ص: 175
«وَ النَّجْمِ اِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى» (1): «قسم به ستاره هنگامى كه سقوط كرد. صاحب شما (پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و اِغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .(2)
بدين صورت پيامبر صلى الله عليه و آله در سند ابدى غدير ولايت على عليه السلام را متصل به ولايت خود، و ولايت خود را متصل به ولايت خدا اعلام كرد و همه بدان اقرار كردند؛ و اين اقرارنامه به عنوان يادگارى ماندگار از غدير به پرونده اسلام افزوده شد، تا در آينده هاى بلند مدت تا قيامت بدانند در غدير سخن از چه بوده و سخنرانى يك ساعته اول شخص عالم بر چه محورى ايراد شده است.
تحليل سند مكتوب غدير
اشاره
تحليل سند مكتوب غدير(3)
مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مى شود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مى شود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مى ماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شده اى از آن براى نسل هاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از منظرى ديگر، تفاوت ميان سخن و نوشته در آن است كه «ما كُتِبَ قَرَّ وَ ما حُفِظَ فَرَّ» ، و منظور آن است كه آنچه نوشته شود ماندگار مى گردد و آنچه فقط در حافظه قرار بگيرد از ذهن پاك مى شود.
اين بدان معناست كه اسناد مكتوب پشتوانه هايى پابرجا هستند كه جزئيات موضوع مورد نظر در آن تبيين مى شود و قابل تغيير و تحريف نيست، اما سخنرانى
ص: 178
مجموعه اى از گفتار است كه معمولاً اجمالى از آن در خاطره ها مى ماند و بسيارى از جزئيات آن فراموش مى شود.
هنگام استناد نيز همين تفاوت بين سند مكتوب و اسناد منقول وجود دارد. اكنون اگر خطيب خصوصيتِ يك سخنرانى را به عنوان يك سند رسمى و دائمى اعلام كرد همه موظف مى شوند كه متن آن را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارند و حفظ كنند، و در واقع آن را تبديل به يك سند مكتوب نمايند. اين بدان معناست كه كلمه به كلمه و جمله جمله گفتار را از دست ندهند و عينا آن را در صفحه كاغذ منعكس كنند، تا سندى باشد براى همه كسانى كه مى خواهند به فرازهاى آن استناد نمايند.
اين همان نكته بى سابقه اى بود كه مردم براى اولين بار در يك سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حضرت مى شنيدند كه خطبه غدير را اتمام حجتى قرار داد بر آنان كه مقابل منبر غدير حاضرند و بر كسانى كه در آنجا حضور ندارند، و حتى بر آنان كه به دنيا نيامده اند. آن حضرت در اين باره فرمود: من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم، تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، و به دنيا آمده اند يا نيامده اند.
در اينجا چند تحليل اعتقادى در مورد سند مكتوب غدير بيان مى شود:
تحليل اول
در اين ماجرا شش نكته مهم جلب توجه مى كند كه به آنها مى پردازيم:
اين ماجرا به احتمال قوى در ايام سه روزه اقامت در غدير به وقوع پيوسته، كما اينكه آن حضرت در موقعيت هاى مختلفى از سه روزه غدير مردم را جمع مى كرد و محتواى ولايت را به گونه هاى مختلف تكرار مى فرمود. همه اين اقدامات به نوعى تثبيت موقعيت اميرالمؤمنين عليه السلام در اذهان و قلوب مردم بود، تا راه فراموش كارى بسته شود.
ص: 179
فتنه گران را مى دهد. آنان كه موذى گرانه مى پرسيدند: مِنَ اللّه اوْ مِنْ رَسُولِهِ: آيا غدير و ولايت و بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش است ؟ پاسخ خدا چنين است:
«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى» ؛ يعنى اين همان پيامبر است كه كلمه كلمه اش هدايت مردم بوده و تغيير نكرده و - نعوذ باللّه - گمراهى در او پديد نيامده است.
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» ؛ او كه از روى هوا و هوس سخنى نمى گويد، و تمام سخنان او حساب شده و مورد امضاى خداست.
«إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» ؛ آنچه او مى گويد وحى خداست و از طرف خدا به او الهام گرديده است.
پس از اعلام ولايت - به جز عده اى كه كاملاً در برابر امر ولايت سر تسليم فرود آوردند - بقيه مردم استنكاف و نپذيرفتن ولايت را در دل خود با يكى از سه جهت عنوان كردند: عده اى مى گفتند كه به تشخيص ما پيامبر صلى الله عليه و آله از راه حق منحرف شده است ! ! عده اى ديگر برنامه غدير را سخنان جالبى براى اغواى مردم تلقى كردند ! عده اى ديگر هم به صراحت گفتند: او خواسته دل خود را مى گويد.
اگر چه اين سه ديدگاه قابل جمع در يك عنوان است ولى با ديده دقت كه بنگريم حاكى از فساد اعتقادى آنان در گونه هاى متفاوت است. يعنى عده اى كار حضرت را اشتباه تلقى مى كردند و عده اى ديگر آن را حيله و تزوير به شمار مى آوردند و عده اى حمل بر نفس پرستى و پيروى از خواهش دل مى كردند.
خداوند همه اين برخوردهاى كفرآميز را كه برخاسته از ضعف ايمان يا عدم اعتقاد بود با اين آيات پاسخ داد، و بار ديگر مقام عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله را به همه كوردلانى كه بر سر مسئله ولايت چنين جسارتى به آن حضرت روا داشتند، خاطر نشان ساخت. امام صادق عليه السلام اين مرحله غدير را چنين بيان فرموده است:
ص: 181
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را معرفى كرد، مردم سه دسته شدند: عده اى گفتند: محمد گمراه شده است. عده اى ديگر گفتند: اغوا شده است. گروه ديگرى گفتند: درباره اهل بيتش و پسر عمويش از روى هواى نفس سخن مى گويد.
اينجا بود كه خداوند سبحان چنين نازل كرد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى. ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «قسم به ستاره هنگامى كه فرودآمد. صاحب شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) گمراه نشده و اغوا نشده است. و از روى هواى نفس سخن نمى گويد. آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .(1)
در حديث ديگرى اين مرحله از غدير با تفسير آيات مزبور چنين ترسيم شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: يا على، قسم به آنكه مرا به پيامبرى مبعوث فرموده، وصايت و خلافت و امامت بعد از من براى تو واجب گرديد. منافقين گفتند: محمد در محبت پسر عمويش گمراه شده و منحرف گرديده و درباره شأن او از روى هواى نفس سخن مى گويد.
خداوند تبارك و تعالى هم اين آيات را نازل كرد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى» ، خداوند عزوجل مى گويد: «قسم به خالق ستاره هنگامى كه پايين آمد» . «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ» يعنى محمد صلى الله عليه و آله در محبت على بن ابى طالب عليه السلام گمراه نشده، «وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى» يعنى درباره مقام على عليه السلام از روى اغوا و هواى نفس سخن نمى گويد. «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى» : «آنچه مى گويد وحيى است كه بر او نازل مى شود» .(2)
تحليل دوم
آنچه به عنوان تفسير از اين آيه در ارتباط با غدير بايد استفاده كرد ارتباط مستقيم مراسم اعلام ولايت در غدير با منبع وحى است. خداوند متعال در غدير به گونه هاى
ص: 182
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوق العاده و بى نظير بوده، و ثمره شيرين آن تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
آيه «إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى»(1) = آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »
آيه «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى»(2) = آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »
آيه «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى ... »(3) = ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله
آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»
آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(4)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، و گرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(5) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
ص: 185
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه، به عنوان: «ماجراى سند مكتوب غدير به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله» ، در صفحات قبل مراجعه شود.
ص: 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت
غديريه حَسّان، اولين غديريه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
غديريه حَسّان، اولين غديريه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
كلام منظوم در همه ملت ها به عنوان سندى ماندگار تلقى مى شود، چرا كه نظم و قالب خاص كلام حفظ آن را در خاطره ها آسان تر مى سازد، و از نگاه ادبى براى يك مراسم مهم افتخار است كه دستمايه اى از شعر را به همراه داشته باشد.
به خصوص مراسمى كه به عنوان احياى شعائر برگزار مى شود با مراسمى كه با اهداف بلند مدت اجرا مى شود، اين تفاوت را دارد كه در نوع اول آنچه بر جاى مى ماند انتشار خبر آن است ولى در نوع دوم گذشته از گزارش خبرى بايد اسناد تثبيت شده اى از آن براى نسل هاى آينده باقى بماند تا اهداف دقيق آن را منتقل نمايد.
از مواضع اعجاب برانگيز سخنرانى غدير آن بود كه براى ماندگارى مقاصد آن برنامه عظيم چند پيش بينى متفاوت در نظر گرفته شد كه در سراسر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه نداشت. يكى از آنها شعر بلند حسّان بن ثابت بود كه داستان غدير را در خود جاى داد.
آنچه در غدير اين بُعد ادبى را فوق العاده نشان داد و تعجب همه را در چنان شرايطى برانگيخت دو جهت بود:
ص: 187
جهت اول
سابقه مخالفت پيامبر صلى الله عليه و آله با شعر بر همگان روشن بود، به گونه اى كه اگر هم در موردى برخورد مثبتى از حضرت ديده مى شد اجازه قرائت شعرهاى مثبت قديمى بود، نه آنكه حضرت به كسى اجازه سرودن شعر بدهد. در حالى كه در غدير حسان بن ثابت براى شعرش رسما از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و آن حضرت اجازه داد.
با در نظر گرفتن بازارِ شعر در حجاز و احتراز خاص پيامبر صلى الله عليه و آله از آن، براى مردم عجيب بود كه در حضور آن حضرت شعرى خوانده شود؛ چه رسد به اينكه سروده شود، و چه رسد به اينكه آن شعر درباره دين باشد، و چه رسد به اينكه مورد تأييد حضرت قرار گيرد و روح القدس مؤيد آن باشد ! !
براى شاعر نيز يك اقدام عادى به حساب نمى آمد كه ذوق شكفته اش را درباره چنين موضوعى به كار گيرد و بتواند آن را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بخواند. به همين دليل بدون اجازه هرگز چنين جرأتى به خود نداد و از اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار تعجب كرد؛ و ذوق زده بر فراز بلندى قرار گرفت و شعرش را خواند تا رسميت و مجاز بودن اين گام ادبىِ غدير را به همه نشان دهد. همه اينها پايه گذارى فرهنگى براى شعر غدير در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه با مراحل حساب شده پيش مى رفت.
اين اجازه از سوى حضرت آن قدر عجيب بود كه حسان هنگام قرائت شعرش براى مردم - به عنوان اطمينان خاطر - گفت: اى مردم، سخن مرا به گواهى پيامبر صلى الله عليه و آله گوش كنيد؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز فرمود: بخوان به بركت خداوند. جالب تر آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خواندن شعرها توسط حسان تصريح كرد كه در اين اشعار روح القدس مؤيد تو بوده و در واقع خداوند تو را يارى كرده است.
جهت دوم
حضور شاعر زبردست عرب در چنان مراسمى، به گونه اى كه شعر غدير را بدون سابقه ذهنى در همانجا سرود و براى مردم خواند. اين در حالى است كه معمولاً شعر مربوط به مراسمى را قبلاً پيش بينى مى كنند، به خصوص آنكه متن شعر منعكس
ص: 188
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلى الله عليه و آله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بى آنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد.
پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليه السلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليه السلام دشمنى كنند.
واقعا جاى ابياتى از شعر در آن مراسم عظيم خالى بود كه نشاطى دو چندان به جمعيت بخشيد و به عنوان يك سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند و بسيارى از مردم آن را حفظ كردند.
پس از شعر حسان، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مى كنى از سوى روح القدس مؤيد خواهى بود. اين كلام حضرت در واقع مهر تأييد الهى بود كه از سوى پيامبرش بر شعر حسان زده شد.(1)
البته شعر حسّان بن ثابت به شكل ديگرى نيز نقل شده كه تقريبا شبيه شعر بالا است، و آن اين است:
اَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ النَّبِىَّ مُحَمَّدا *** لَدى دَوْحِ خُمٍّ حينَ قامَ مُنادِيا
وَ قَد جاءَهُ جِبْريلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ *** بِأنَّكَ مَعْصُومٌ فَلا تَكُ وانِيا
وَ بَلِّغْهُمُ ما أَنْزَلَ اللّه رَبُّهُمْ *** وَ إِنْ اَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حاذَرْتَ باغِيا
عَلَيْكَ فَما بَلَّغْتَهُمْ عَنْ إِلهِهِمْ *** رِسالَتَهُ إِنْ كُنْتَ تَخْشَى الْأَعادِيا
ص: 191
فَقامَ بِهِ إِذْ ذاكَ رافِعُ كَفِّهِ *** بِيُمْنى يَدَيْهِ مُعْلِنُ الصَّوْتِ عالِيا
فَقالَ لَهُمْ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ مِنْكُمُ *** وَ كانَ لِقَوْلى حافِظا لَيْسَ ناسِيا
فَمَوْلاهُ مِنْ بَعْدى عَلِىٌّ وَ اِنَّنى *** بِهِ لَكُمْ دُونَ الْبَرِيَّةِ راضِيا
فَيا رَبِّ مَنْ والى عَلِيّا فَوالِهِ *** وَ كُنْ لِلَّذى عادى عَلِيّا مُعادِيا
وَ يا رَبِّ فَانْصُرْ ناصِريهِ لِنَصْرِهِمْ *** إِمامَ الْهُدى كَالْبَدْرِ يَجْلُو الدَّياجِيا
وَ يا رَبِّ فَاخْذُلْ خاذِليهِ وَ كُنْ لَهُمْ *** إِذا وَقَفُوا يَوْمَ الْحِسابِ مُكافِيا
آيا نمى دانيد كه محمد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كنار درختان غدير خم به حالت ندا ايستاد.
و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه در اين امر سستى مكن كه تو محفوظ خواهى بود.
و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانى و از ظالمان بترسى و از دشمنان حذر كنى رسالت پروردگارشان را نرسانده اى.
در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را بلند كرد و با صداى بلند
فرمود: هر كس از شما كه من مولاى او هستم و سخن مرا به ياد مى سپارد و فراموش نمى كند.
مولاى او بعد از من على است، و من فقط به او - نه به ديگرى - به عنوان جانشين خود براى شما راضى هستم.
پروردگارا هر كس على را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر كس با على دشمنى كند او را دشمن بدار.
پروردگارا، يارى كنندگان او را يارى فرما به خاطر نصرتشان امام هدايت كننده اى را كه در تاريكى ها مانند ماه شب چهارده روشنى مى بخشد.
پروردگارا، خوار كنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مى ايستند خود جزا بده.
ص: 192
غديريه حَسّان و تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و معناى مولى
اشاره
غديريه حَسّان و تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله و معناى مولى(1)
از نكات مهم غديريّه حسّان بن ثابت، تأييد شعر او توسط پيامبر صلى الله عليه و آله است. به همين خاطر، يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و جانشينى و خلافت، شعر حسّان بن ثابت در غدير است. او اين شعر را پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنرانى اش را به پايان رساند، با اذن حضرتش و در مقابل حضرت و همگان سرود و خواند:
يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا
يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(2) *** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا
إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا
فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلى الله عليه و آله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بى آنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليه السلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليه السلام دشمنى كنند.
روايت شده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اشعار حسّان را شنيد، فرمود: اى حسّان، مادام كه ما را يارى كنى يا با زبانت از ما دفاع كنى مؤيَّد به روح القدس خواهى بود.
ص: 193
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
و اما تفصيل مطلب:
اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامه ها فقط معناى كلمه را مى گويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست. از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغت شناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندى محكم باشد.
در اينجا نقل غديريه حسان در منابع اهل سنت، و نيز وجوه استدلال به غديريه او براى معناى مولى را بررسى مى كنيم:
الف - نقل شعر حسّان توسط مشاهير اهل سنت
قضيه شعر سرودن حسّان بن ثابت در روز غدير خم، در مقابل و به اذن پيامبر صلى الله عليه و آله را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند؛ البته در بعضى نقل ها يكى دو سطر كم و زياد دارد. و اما چند تن از بزرگان اهل سنت كه شعر حسّان را نقل كرده اند:
ص: 194
1. احمد بن موسى بن مَردَوَيه، ابوبكر
2. احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
3. موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
4. محمد بن على نطنزى، ابوالفتح
5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر، شمس الدين
6 . محمد بن يوسف گنجى، ابوعبداللّه
7. ابراهيم بن محمد بن مؤيّد حموينى
8 . عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، جلال الدين
و اما بيان هر يك از اين موارد:
در «كشف الغُمَّة» از ابن مردويه از ابن عباس نزول آيه تبليغ و حديث و ماجراى غدير را نقل كرده است. ابن عباس مى افزايد: به خدا سوگند كه ولايت على عليه السلام بر گردن قوم واجب گشت. و حسّان بن ثابت اشعارش را سرود.
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نيز اشعار حسّان در غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
مكّى خوارزمى نيز در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» ماجراى شعر سرودن حسّان را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)
ص: 195
ابوالفتح نطنزى نيز در «الخصائص العلوية» اين خبر را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) سمعانى و صفدى و ابن نجّار(2): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در ادبيات. سمعانى شاگردش او بوده است.
سبط ابن جوزى در «تذكرة الخواصّ» گفته كه شاعران اشعار بسيارى را درباره غدير خم سروده اند، كه از جمله حسّان بن ثابت است.(3)
ابراهيم بن محمد مؤيّد بن عبداللّه بن على بن محمد بن حمويه خراسانى جوينى صوفى، صدرالدين ابوالمجامع حموينى (ت 644 - م 722 ق) در «فرائد السمطين» شعر حسّان در روز غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال با اسنادش از خوارزمى و نيز با سندى ديگر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده، و سپس مى گويد: اين حديثى است كه طرق بسيارى به ابوسعيد سعد بن مالك خُدرى انصارى دارد.(4) حموينى از پيشوايان نامدار اهل سنت و از اعلام مشايخ بزرگان آنهاست، به خصوص وى استاد ذهبى و كازرونى است. ذهبى و كازرونى(5): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و رجال.
گنجى ضمن بيان حديث غدير شعر حسّان بن ثابت در غدير را آورده است.
ص: 196
جلال الدين سيوطى رساله اى دارد كه خود در آغاز آن چنين وصفش كرده است: اين رساله اى است كه در آن، اشعارى را گرد آوردم كه دربردارنده مضامين احاديث و آثار است و آن را «الأزهار» ناميده ام ... . وى در اين كتاب از تذكره شيخ تاج الدين ابن مكتوم اشعار حسّان بن ثابت انصارى در غدير را نقل كرده است. در ادامه اشعارى از سيد حِميَرى و شاعرى ديگر آورده است.
سيوطى از حافظان و بزرگان به نام اهل سنت است، تا جايى كه بعضى از دانشمندان عامه او را مجدّد قرن نهم ناميده اند. شرح حال مفصل سيوطى در جلد حديث مدينة العلم از كتاب «عبقات» آمده است. همچنين ابن مكتوم (ت 682 يا 683 - م 749 ق) - كه سيوطى شعر حسّان را از تذكره او نقل كرده - از دانشمندان بزرگ اهل تسنن است: صفدى و ابن جَزَرى و سيوطى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در حديث و تاريخ و فقه و ادبيات. «الدرّ اللقيط من البحر المحيط» در تفسير قرآن تأليف او است.
ب - وجوه استدلال به شعر حسّان
شعر حسّان بن ثابت در روز غدير، در دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام صريح است، زيرا در آن آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.
قطعا آنچه حسّان در شعرش آورده معناى حديث غدير و سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن روز بزرگ و در آن اجتماع بى نظير مسلمانان است، نه آنچه متعصبان متأخّر گفته اند تا حديث را از دلالت بر امامت بلافصل على عليه السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله منصرف كنند. در اينجا وجوه مختلف استدلال به شعر حسّان را بيان مى كنيم:
ص: 197
مى گوييد ؟ حال آنكه من اميد دارم كه خدا او را به خاطر دفاع زبانى اش از پيامبر صلى الله عليه و آله به بهشت برد. آيا او نگفته است(1):
هَجَوتَ مُحَمَّدا فَأجَبتُ عَنهُ *** وَ عِندَ اللّه ِ فى ذاكَ الجَزاءُ
فَإنَّ أبى وَ والِدَتى وَ عِرضى *** لِعِرضِ مُحَمَّدٍ مِنكُمُ الوَقاءُ
محمد صلى الله عليه و آله را هجو كردى و من به آن پاسخ دادم. اين كار نزد خدا پاداش دارد.
بى گمان پدر و مادر و آبروى من مايه پاسدارى از آبروى محمد صلى الله عليه و آله در برابر شماست.
پس عايشه حسّان را از اينكه به او افترا زده باشد تبرئه كرده است (زيرا اين سخن شايع بود كه حسّان عايشه را هجو كرده است) .(2)
مورد دوم
ابن اثير در شرح حال حسّان مى نويسد: او را شاعر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفتند. عايشه پيامبر صلى الله عليه و آله را توصيف كرد و گفت: به خدا سوگند، اين توصيف مانند اشعارى است كه حسّان درباره حضرتش سروده است ... . رسول اللّه صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و اشعارى در ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواند و هجوهاى مشركان را پاسخ مى گفت. رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از فرستاده خدا دفاع كند، خدا او را به روح القدس تأييد مى كند.(3)
مورد سوم
ابن حجر عسقلانى مى گويد: در صحيحين از براء روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حسّان گفت: در هجو مشركان شعر بگو كه جبرئيل با تو است.
ص: 199
ابوداوود از لؤىّ، از ابن ابى زِناد، از پدرش، از هشام بن عُروه، از عايشه روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد، منبرى براى حسّان مى نهاد و او بر آن منبر مى ايستاد و هجوكنندگان حضرتش را هجو مى كرد. رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفت: ما دام كه حسّان از پيامبر خدا دفاع كند، روح القدس با او خواهد بود.
حاكم نيشابورى نيز در شرح حال حسّان احاديثى آورده كه بعضى شان ذكر شد. يكى از آن احاديث اين است: ابوالعباس محمد بن يعقوب، از حسن بن على بن عفّان، از ابواُسامه، از وليد بن كثير، از يزيد بن عبداللّه بن قسيط، از ابوالحسن بنده بنى نوفل براى ما روايت كرد: هنگامى كه سوره شعراء نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بر مسلمانان خواند، وقتى به اين آيه رسيد: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ»(1): «و شاعران را گمراهان پيروى كنند» ، عبداللّه بن رواحه و حسّان بن ثابت گريه كنان نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه رسيد: «وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ» : «كسانى كه كارهاى نيك كنند» ، فرمود: يعنى شما. و وقتى آيه «وَ ذَكَرُوا اللّه َ كَثيرا» : «و خداى را بسيار ياد كنند را خواند» ، فرمود: يعنى شما. و چون «وَ انتَصَرُوا مِن بَعدِ ما ظُلِمُوا»(2): «و پس از آنكه ستم ديده اند داد مى ستانند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما.(3)
حسّان اين شعر را پس از درخواست اذن از پيامبر صلى الله عليه و آله سرود. آن حضرت نيز به او اجازه داد و فرمود: بگو به لطف خدا. اين كلام حضرت بزرگ ترين شاهد و راست ترين برهان بر حجيت اين شعر است.
در احاديثى كه اهل سنت در گزارش ماجراى شعر سرودن حسّان در روز غدير خم
ص: 200
روايت كرده اند، آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به اين شعر گوش داد و مضمونش را تقرير كرد. از سوى ديگر، همه مسلمانان در اينكه تقرير پيامبر صلى الله عليه و آله دليل قاطع بر حجيت و درستى كارى است، هم عقيده هستند.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله به روشنى اين شعر را نيكو شمرد، و پس از آنكه حسّان آن را به پايان رساند به او فرمود: اى حسّان، مادام كه با زبانت از ما دفاع كنى به روح القدس مؤيّد خواهى بود. اين در روايت محمد بن يوسف گنجى و سبط بن جوزى گذشت.
حسّان بن ثابت اين شعر را در روز غدير خم و بلافاصله پس از سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه گروه هاى پرشمار صحابه عادل رسول خدا صلى الله عليه و آله و دسته هاى مسلمانان پراكنده شوند، سرود و هيچ يك از آنان سروده حسّان را انكار نكرد و به شعر او و استفاده اش از حديث غدير اعتراض نكرد. بنا بر اين، به اجماع همه صحابه ثابت مى شود كه مراد از «مَولى» در اين حديث «امام» و «هادى» است. اين اعتراض معترضان و تأويل تأويل گران را از اعتبار مى اندازد.
شكى نيست وقتى كه حسّان شعرش را در روز غدير خم خواند خلفاى سه گانه حاضر بودند. در هيچ جا نقل نشده كه يكى از اين سه تن به حسّان و شعرش اعتراضى كرده باشد. با اينكه خليفه دوم از ميان اين سه خليفه در موارد متعدد بسيار اعتراض مى كرد. اين نشان مى دهد كه نزد اين سه خليفه، مانند ديگر مسلمانان حاضر در روز غدير، «مَولى» در حديث غدير به معناى «امام» و «هادى» بوده است.
ص: 201
ص: 202
كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيله گرند و شما را مسخره مى كنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مى شود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بهشت مى بينند.
مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مى زنند و به آنان مى گويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل مانده ايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را بسوى بهشت مى كشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مى رسانند و با عمودها و تازيانه هاى خود بر آنان مى زنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مى رسند مى بينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مى شوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مى خندند و آنان را مسخره مى كنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليَومَ الَذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(1)
كارشكنى علنى منافقين پس از خطبه غدير
اشاره
كارشكنى علنى منافقين پس از خطبه غدير(2)
به محض رسيدن كاروان حجة الوداع به غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(3)
منافقين نيز بى كار ننشستند و كارشكنى هاى خود را قبل و بعد و حتى در بين خطبه غدير عملى كردند. از جمله استهزاء بعد از خطبه غدير بود:
ص: 204
منافقين با منظره اى روبرو بودند كه عقل ها را متحير مى كرد: جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى، منبر با عظمت زير درختان كهنسال و در كنار بركه، دو قامت آسمانى بر فراز منبر، و آغاز يك سخنرانى بلند با حمد و ثنايى سرشار از توحيد، و سكوتى ابهت انگيز كه احدى در آن فضاى باز جرأت حركت و صحبت نداشت.
مؤمن نمى تواند روح نفاق را در مخيله خود تصور كند. از آنجا كه دورويى و باصداقت نبودن جزء اصول اوليه نفاق است، منافق همه را به كيش خود مى پندارد و تصورى از صداقت و يكرنگى در ذهن خود ندارد. آنگاه كه كينه و حسد و عداوت نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام با اين روح نفاق آميخته شود ناخود آگاه سخنانى بر زبان مى آورد كه آن حسد درونى را نشان مى دهد.
از همه مهم تر اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله ضمن خطبه، امامان ضلالتى را ذكر كرد كه بعد از آن حضرت مردم را به گمراهى مى كشانند، و سپس به صراحت فرمود آنان «اصحاب صحيفه» هستند ! در اين قست از خطبه تصريح شده كه فقط عده خاصى متوجه منظور حضرت از «صحيفه» شدند، و اكثر مردم از ذكر چنين كلمه اى متعجب ماندند.(1)
كار از كار گذشته بود و بايد به فكر توطئه هايى براى بعد از سخنرانى مى افتادند، اما عداوت با پيامبر و على عليهماالسلام كار خود را كرد.
پس از آنكه منافقين در اثناى خطبه با ديدن آن منظره بديع - كه على بن ابى طالب عليه السلام بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت - سخنانى گفتند و دل خود را سبك كردند، بعد از خطبه آغاز لحظاتى بود كه در مجالس خصوصى خود لب گشايند و آزادانه سخن بگويند. نمونه هايى از گفته هايشان بعد از خطبه چنين است:
نقشه هاى ما بر آب شد.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم !
ص: 205
5 - مطرح كردن تعصبات قومى
دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى براى منافقين بسيار ارزش داشت. اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مى آمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابى طالب عليه السلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مى دانستند و حتى به عقل هم نمى دانستند، يك تعصب به حساب مى آمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مى كنى ؟ !(1)
6 - مسخره كردن مقام نبوت
با تصريح به دستمايه هاى شكننده اى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مى گرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است. گاهى به صراحت مى گفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مى گرفتند و با اذعان به مقام با عظمت على عليه السلام عنوان مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به فضايل او مغرور شده و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مى كند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد ! گاهى عنوان محكم كارى به اين عملِ حضرت مى دادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
حتى تا آنجا پيش رفتند كه گفتند: اين هم نمونه اى از كار كسرى و قيصر است كه فقط به عنوان وراثت، خلافت را در نسل و فاميل خود حفظ مى كنند و هيچ كارى به لياقت ها و فضيلت ها ندارند.
ص: 210
پيشنهاد مشاركت در خلافت = آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
سؤال ابوبكر و عمر در غدير
سؤال ابوبكر و عمر در غدير(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشتند. از جمله در مورد كارشكنى ابوبكر و عمر در غدير و اعتراضشان به آيات تفسير شده به خود فرمودند:
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ ! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآنند. نه آنها از قرآن جدا مى شوند و نه قرآن از ايشان جدا مى شود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مسجد و مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.(2)
وسوسه مردم پس از غدير توسط عمر = آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... »
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير(3)
پس از اتمام خطبه غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، شايعات منافقين و شبهه اندازى آنان
ص: 212
آيا شما را كفايت نكرد كه على در مسير راهش با چند ديوار روبه رو شد و آن ديوارها شكافته شدند و او از آنها عبور كرد و دوباره شكاف ديوارها به هم آمد ؟ !
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم، آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود؟ درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه ِ فَاتَّبِعُوهُ، وَ اِلاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه ِ. فَاحْذَرُوهُ: اين ولىّ خداست، پس پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. از آن بر حذر باشيد.
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت درآمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود بازگشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجت را بر آنها تمام كنى.
همچنين كلمات ديگرى از اين قبيل گفتند:
نقشه هاى ما نقش بر آب شد !
هرگز گفتار محمد را تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نمى نماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم ... !
اكنون على را براى ما تعيين مى كند، ولى به خدا قسم خواهد دانست (كه چه نقشه هايى كشيده ايم) !(1)
برخورد منافقين با اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير
برخورد منافقين با اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير(2)
يكى از برنامه هاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار
ص: 216
ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: ا به محمد ايمان آورده ايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم.
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناس تر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مى شدند از آنان احساس انزجار مى كردند و مى گفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند؛ كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مى گفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشه هاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مى گفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مى گيرم و شر آنان را از شما دفع مى كنم ! وقتى به آنان نزديك شدند ابوبكر گفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مى رسانند، و اين سلمان افضل آنان است؛ و منظور او تو بوده است.
و مرحبا به تو كه درباره ات گفته: سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ: سلمان از ما اهل بيت است. و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ او گفت: تو هم از مايى. و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهل بيت محمد هستم !
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على، مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پاره اى از تن توست. اما ملائكه آسمان ها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد ! خوشا به حالت !
ص: 217
آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى ! ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى به دست آوريد، چرا كه عاقلِ فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد ! سپس نزد همفكران خود از منافقين و متمردين بازگشتند؛ همانان كه در تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله شريكش آنان بودند؛ كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: اِنّا مَعَكُمْ: ما با شماييم؛ طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع مى شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مى شنويد و آنچه از ما مى بينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مى گوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفته ايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود: يا محمد، «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مى كند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مى كند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ»(1) : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مى گذارد» ، و به آنان مهلت مى دهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مى كند و به توبه دعوتشان مى نمايد؛ و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعده هاى نيك مى دهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمى دارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمى كنند.
آن روز منافقينى كه همراه پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات به بيرون مدينه رفته بودند، به شهر بازگشتند در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره آنان نازل شده بود.(2)
ص: 219
آيه «الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»(1) = آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ . الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ»
آيه «اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبينَ»(2) = آيه «تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَقاويلِ»
آيه «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائيلَ . وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ»(4) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(5) = آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى ... »
آيه «بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(6) = آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
اشاره
آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »(7)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد منافقين و به خصوص ابوبكر و عمر بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات است:
ص: 220
«تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ. وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ. وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ. وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» :
«آن نازل شده از طرف پروردگار جهان است. اگر گفته هايى به ما افترا زده بود. ما دست راست او را مى گرفتيم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كرديم. و هيچ كس نمى توانست مانع ما باشد. و آن يادآورى براى مؤمنين است. ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگان هستند. و آن حسرتى براى كافران است. و آن يقين حقيقى است. پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، سومين روش در شبهه اندازى نسبتِ ساختگى بودن مراسم غدير از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نسبت غير حقيقى آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند. مطرح كنندگان اصلى اين جسارت ابوبكر و عمر بودند كه قبلاً نيز هنگام بيعت چنين سخنانى را بر زبان آوردند.
كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد؛ كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود، و سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند.
آنچه ابوبكر و عمر در اين باره شايع كردند و با كلماتشان به تخريب اذهان مردم پرداختند عبارت بود از:
ص: 221
نسبت به ولايت على وجود دارد كه ابوبكر و عمر هستند. على حسرت بر كافران است و ولايت او يقينِ حقيقى است. پس اى محمد با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو. و او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.(1)
توضيح و تفصيل اين موقعيت تاريخى چنين است:
يكى از شايعه هايى كه پس از اعلان ولايت در غدير مى رفت تا ذهن مردم را تخريب كند مسئله «ساختگى بودن» اين مراسم از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نسبت دادن آن به خدا بود. اين مطلب را منافقين رسما دامن زدند و علنا بر زبان آوردند، و اگر در اذهان مردم جاى مى گرفت راه ديگرى براى مقابله با برنامه عظيم غدير باز مى شد و به اساس بعثت نيز سرايت مى كرد.
مطرح كنندگان اين جسارت ابوبكر و عمر بودند، كه بعد از مسدود شدن راه هاى ديگرى كه در آيات ديگر ذكر شده، از اين راه وارد شدند. كيفيت به ميان آوردن اين شايعه هم در اين قالب بود كه: «خدا به او امر نكرده و اين مطلبى است كه از پيش خود ساخته و به خدا نسبت مى دهد» ، كه در عربى از آن با كلمه «تَقَوُّل» ياد مى شود.
سپس كلمه «كذّاب» را هم به آن افزودند، و براى توجيه علت اين «تقوُّل» هدف شرافت دادن به پسر عمويش را مطرح كردند. درباره نزول اين آيات در اين موقعيت خاص غدير شش حديث وارد شده كه ذيلاً متن آنها را مى آوريم تا مطالب فوق از مضامين آن ملاحظه شود:
امام صادق عليه السلام با تصريح به مسئله ولايت در غدير درباره اين آيات مى فرمايد:
منظور ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در روز غدير نازل شد.(2)
ص: 223
انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ» مُحَمَّدٌ عَلَيْنا «بَعْضَ الْأَقاوِيلِ» فى وِلايَةِ عَلِىٍ «لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ. فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» هذَا الْعَذابِ. وَ انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» فِى الْعالَمينَ. «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» بِوِلايَةِ عَلِىٍّ، وَ هُمْ ابُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ. «وَ انَّ عَلِيّا لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ» ؛ وَ انَّ وِلايَةَ عَلِىٍ «لَحَقُّ الْيَقِينِ. فَسَبِّحْ» يا مُحَمَّدُ ! «بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ» ؛ وَ اشْكُرْ رَبَّكَ الْعَظيمِ الَّذى اعْطاكَ هذَا الْفَضْلِ:
ولايت على «نازل شده از پروردگار عالَم است. و اگر به ناحق به ما نسبت دهد» محمد بعضى از گفته ها درباره ولايت على را، «ما دست راست او را مى گيريم. و سپس رگ گردن او را قطع مى كنيم. و هيچ كس از شما نمى تواند مانع چنين كارى باشد» . ولايت على «يادآورى براى متقين در عالم است. و ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى» نسبت به ولايت على وجود دارد» ؛ كه ابوبكر و عمر هستند. على «حسرت بر كافران است» و ولايت او «يقين حقيقى است» . پس اى محمد ! «با نام پروردگار عظيمت تسبيح بگو» ؛ يعنى او را شكر كن بر اين فضيلتى كه به تو عنايت كرده است.
با در نظر گرفتن جمع بندى هايى كه ذكر شد و شأن نزول آيات و نيز دقت در متن آنها، به تحليل جامعى در سه قسمت مى پردازيم:
ارتباط اين آيات با آيات قبل
تشابه اين آيات با آيه تبليغ
ارتباط همه اين آيات با پاسخ منافقين
اول. ارتباط اين آيات با آيات قبل
ضماير و سياق جملات ما را متوجه اتصال اين آيات از آيه 39 تا آخر سوره حاقّه مى نمايد، و نتيجه آن است كه همه اين آيات درباره غدير و ولايت است و نقطه اصلى آنها «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... » است. آيات از آيه 39 چنين است: «فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ. وَ ما
ص: 228
و نيز نگاه حسرت آميزى كه به مقام بلند على عليه السلام داريد، بدانيد كه اين روز و اين ولايت در دنيا و آخرت براى كافرانِ به آن حسرت خواهد بود، و آرزوى آن را به گور يا به جهنم خواهند برد.
آيات آخر سوره حاقّه - در عين اينكه پاسخ به منافقينى است كه در صدد تكذيب و شبهه اندازى براى غدير بودند - نكات تازه اى در زمينه معارف غدير و ولايت به ما مى آموزد، كه ذيلاً آنها را در پنج عنوان ذكر مى كنيم:
نكته اول: غدير رسالت ربانى
همان گونه كه در آيه تبليغ مى خوانيم: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، كه يك سوى آن «رسول» است، و سوى ديگرش نزول غدير از سوى رَبّ» است.
در آيه 41 سوره حاقّه هم از يك سو مى فرمايد: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» ؛ ولايت در غدير قول رسول كريم است، و از سوى ديگر در آيه 43 بر نزول آن از سوى رَبّ تأكيد مى كند و مى فرمايد: «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ» .
نكته دوم: تحفّظ بر مقام عظيم رسول
از آيه 44 تا 46 سوره حاقه كه از جمله «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا ... » آغاز مى شود سه نكته مهم استفاده مى شود:
1. معناى دقيق «تَقَوَّلَ»
«تَقَوَّلَ» معناى ادبى ظريفى را در خود دارد كه بيان آن هم منظور منافقين را روشن مى كند و هم دقيق بودن دستگاه وحى الهى را مى فهماند. اين فعل هميشه با حرف «عَلى» همراه است كه مفعول اول را جَر مى دهد و سپس مفعول دوم ذكر مى شود و گفته مى شود: «تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ» . طبيعى است كه چون از ماده «قول» : «گفتن» گرفته شده اين معنى در آن ملحوظ است.
ص: 232
در لغت معناى اين تركيب چنين است: تَقَوَّلَ عَلَيْهِ الْقَوْلَ: ابْتَدَعَهُ كِذْبا. معناى دقيق اين عبارت در فارسى با در نظر گرفتن دو كلمه آن روشن مى شود: «ابْتَدَعَ» يعنى ساختن و پرداختن و اختراع سخنى از پيش خود، و «كِذْبا» يعنى همين سخن از پيش خود ساخته را به دروغ به كسى نسبت دادن.
در نگاهى ديگر، يكى از معانى باب تَفَعُّل، تكلُّف و تلاش فاعل بر حصول فعل است، مثلاً تَشَجَّعَ، يعنى تلاش كرد كه شجاعت را در خود حاصل كند. با توجه به اين معنى در باب تفعُّل، كلمه «تَقَوَّلَ» بدين معنى خواهد بود كه تلاش كرد قولى را كه واقعا قول و كلام كسى نبود قول او قرار دهد.
با در نظر گرفتن اين معناى لغوى براى «تَقَوُّل» ، منظور منافقين اين بوده كه: محمد دلش مى خواهد على بعد از او خليفه باشد، و براى اين هدف تلاش مى كند اين گفته هاى خود درباره ولايت على را به خدا نسبت دهد و سخن خدا قلمداد كند.
خداوند هم در ردّ تفكر آنان فرموده كه چنين چيزى درباره محمد صلى الله عليه و آله امكان ندارد كه بخواهد با تلاش اين مطالب را به خدا نسبت دهد، بلكه واقعا سخن خداست.
2. پاسخ اساسى به منافقين
خداوند در ردّ فكر و سخن منافقين مطلب را به صورت ريشه اى مطرح كرده و شأنيّت پيامبر الهى را به ميان آورده است. بدين صورت كه از اختصاص مسئله به غدير عبور كرده و مطلبى اساسى را به ميان آورده كه مبناى رسالت بر آن است. آن مبنى اين است كه اگر پيامبر خدا در هر مسئله اى بخواهد ساخته و پرداخته خود را به نام خدا مارك بزند و تحويل مردم دهد، چنين كسى ديگر پيام آور خدا نيست بلكه سخنگوى خود است.
با اين حال اگر چنين كسى بخواهد خود را پيام آور خدا قلمداد كند، براى آنكه اتمام حجت الهى بر خلق خدشه دار نشود خداوند فورا او را از روى زمين برمى دارد و جانش را مى گيرد. در اين باره فرقى نمى كند كه چنين احتمالى درباره نماز باشد يا
ص: 233
نكته سوم: ارتباط ولايت و تقوى
در آيه 48 ولايت را - و طبق روايتى شخص على عليه السلام را - تذكر و يادآورى براى متقين مى داند و مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» . ارتباط ولايت با تقوى تحت عنوان تذكر جالب توجه است، و يادآور روايات بسيارى است كه ائمه عليهم السلام شيعيان را سفارش به تقوى و پرهيزكارى فرموده اند. گويا مراعات نكردن تقوى زنگارى از گناه بر صفحه بلورين دل مى كشد كه ديگر انعكاس هيچ نورى در آن ممكن نيست.
همان گونه كه اگر تقوى مراعات شود و صيقل صفحه دل مطلوب باشد انعكاس قوى ترين نور كه ولايت است آثار و نتايج بسيارى به همراه خواهد داشت.(1)
نكته چهارم: اطلاع از تكذيب كنندگان ولايت
خداوند در آيه 49 اعلام مى نمايد كه ما از وجود تكذيب كنندگان ولايت باخبريم. يعنى نه از تكذيب آنان ترسى داريم و نه تكذيب آنان باعث تعطيل برنامه اعلان ولايت مى شود.
تكميل معناى اين آيه با آخر آيه تبليغ است كه مى فرمايد: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» .(2) وقتى خدا مى فرمايد: «تو را حفظ مى كنيم» يعنى خبر از وجود توطئه گران داريم، همان گونه كه در آيه 49 سوره حاقه فرموده: «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ» : «ما مى دانيم كه در ميان شما تكذيب كنندگانى هستند» . و آنجا كه مى فرمايد: «خدا قوم كافرين را هدايت نمى كند» ، يعنى ما مى دانيم كه با اعلام ولايت در غدير عده اى تكذيب خواهند كرد و آنان كافرانى هستند كه هدايت نخواهند شد.
نكته پنجم: حسرت كافران براى ولايت
خداوند در آيه 50 ولايت را حسرت كافران اعلام كرده و فرموده: «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ للكافرين» . اين حسرت در دنيا به خاطر دست نيافتن به آن و در آخرت به خاطر ديدن
ص: 235
آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ . عَلَى الأرائك يَنْظُرون»
آيه «فَالْيَوم الَّذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضْحَكونَ . عَلَى الأرائك يَنْظُرون»(1)
خداوند منظره حسرت ابوبكر و عمر را در قيامت تدارك ديده كه بايد شيعيان آن را از بهشت ببينند و از حسرت آنان لذت ببرند. امام كاظم عليه السلام در حديثى توطئه هاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند.
قسمتى از اين حديث چنين است:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام بگيرند و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيله گرند و شما را مسخره مى كنند.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مى شود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را در بهشت مى بينند. مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مى زنند و به آنان مى گويند: چرا در آن عذاب و خوارى معطل مانده ايد، نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مى كشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مى رسانند و با عمودها و تازيانه هاى خود بر آنان مى زنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مى رسند مى بينند درها به روى آنان بسته شده است.
اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مى شوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مى خندند و آنان را مسخره مى كنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَاليومَ الَذينَ آمَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكونَ عَلَى الأرائِكِ يَنظُرونَ» .(2)
ص: 237
آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »
اشاره
آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد سران منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»(2):
«درباره او زبانت را به سخنى باز مكن كه درباره او عجله كرده باشى» .
«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى. أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» :
«نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد. ولى تكذيب نمود و روى گردانيد. و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت. عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است» .
1 - موقعيت تاريخى
معاويه را از سابقه هاى طولانى او بايد شناخت. كسى كه بيست سال بر فراز منبرها على بن ابى طالب عليه السلام را مورد ناسزا قرار داد، آغازى از غدير در پرونده خود داشت. او پس از خطبه غدير و مراسم بيعت همگانى به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله، وقتى معاويه و مغيرة بن شعبه و ابوموسى اشعرى از خيمه بيعت فاصله گرفتند شعله هاى كينه زبانه كشيد. معاويه با حال غضب، به ابوموسى اشعرى تكيه كرد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمى كنيم.
اين دشمن على عليه السلام فورا با نزول آيات 16 و 31 - 35 سوره قيامت روبرو شد، و اين سابقه سوء را در پرونده خود به ثبت رسانيد. خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد:
ص: 239
اين ماجرا در روايات متعددى وارد شده(1)، كه ابتدا صورت جمع بندى شده آن را تقديم مى كنيم و سپس به توضيح برخى جزئيات آن مى پردازيم:
روز غدير خم و هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب نمود و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، ابوبكر به عمر گفت: از اين كه مقام او را بالا ببرد، هيچ كوتاهى نمى كند. عمر گفت: هر چه مى تواند بازوى پسر عمويش را بالا مى برد. ابوبكر به او گفت: به خدا قسم اين عظمت واقعى است ! عمر با غضب و اخم پاسخ داد: نه به خدا قسم، هرگز سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم.
پس از خطبه مراسم بيعت انجام شد. از خيمه بيعت كه بيرون آمدند، معاويه با تكبر و تبختر و غضب آلود، در حالى كه دست راستش را بر دوش ابوموسى عبداللّه بن قيس اشعرى و دست چپ را بر دوش مغيرة بن شعبه گذاشته بود به راه افتاد، و اين گفته را در آن حال تكرار مى كرد: هرگز محمد را بر گفته اش تصديق نمى كنيم و به ولايت على اقرار نخواهيم كرد.
خبر اين كار معاويه فورا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، به خصوص آنكه ابوذر و حذيفه نيز شاهد آن بودند. همزمان آياتى نيز در اين باره نازل شد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى» : «نه تصديق كرد و نه سر تسليم فرود آورد. ولى تكذيب نمود و روى گردانيد. و سپس با تكبر به سوى دوستانش رفت» .
به دنبال آن دو آيه ديگر نازل شد كه تهديد و وعده عذاب به او مى داد: «أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى» : «عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است. بار ديگر عذاب بر تو سزاوار و سزاوارتر است» !
ص: 241
اگر در ماجراى حَكَمين در جنگ صفين، ابوموسى اشعرى با آنكه از طرف لشكر كوفه است، ولى به نفع معاويه و بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام اقدام مى كند از همين جاست.
اگر در مجلس معاويه اين مغيره است كه به امام حسن عليه السلام جسارت مى كند از اين سابقه است. شايد در رساندن اين سابقه خالى از لطف نباشد كه معاويه صيغه جمع به كار مى برد و مى گويد: «لا نُصَدِّقُ وَ لا نُقِرُّ ... » : «تصديق نمى كنيم و اقرار نمى نماييم» ، گويا از طرف شركاى خود نيز اعلام مى كند !
آنچه معاويه از روى استكبار و تبختر بر زبان آورده در دو جهت خلاصه مى شود:
يكى قبول نكردن و اقرار نكردن به ولايت على عليه السلام و ديگرى صادق ندانستن پيامبر صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت.
اين دو جهت را نبايد يك موضوع به حساب آورد، بلكه معناى اين دو كلام در كنار يكديگر بدين معناست كه اولاً پيامبر صلى الله عليه و آله را دروغگو مى دانم و ثانيا اگر هم پيامبر صلى الله عليه و آله راست بگويد من زير بار چنين سخنى نمى روم و فرمان او را زير پا مى گذارم.
هر كدام از اين دو گفته را بگيريم كفر محض است و اگر هر دو را جمع كنيم كفرى آميخته با كفر ديگر خواهد بود، چرا كه همچون ابليس در برابر فرمان الهى قد عَلَم كرده و با اقرار به اينكه اصل مطلب فرمان الهى است متكبرانه اعلام مى كند كه زير بار آن نخواهم رفت.
شباهتى بين سخن معاويه در اينجا و سخن حارث فهرى در پايان مراسم غدير وجود دارد كه نتايجى را در بر دارد. حارث فهرى با اقرار به اينكه ولايت على عليه السلام از طرف خداست آن را بر نمى تابيد و درخواست عذاب مى كرد و مى گفت: «اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا ... » . معاويه نيز در پله دوم گفته اش مى گويد: لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً.
ص: 243
فرق بين حارث و معاويه در اينجاست كه او درخواست عذاب كرد، ولى معاويه زرنگ تر از آن بود كه با درخواست عذاب خود را به دست نابودى بسپارد. اما وقتى بازگشت دو سخن به يك طرز تفكر باشد بدان معناست كه معاويه هم مستحق عذاب آسمانى و سنگى است كه بر فرق سر او فرود آيد و او را هلاك نمايد. جالب آن است كه خداوند هر دو مورد را در آيات قرآن منعكس فرموده است.
تطبيق دقيق كلمات آيه با متن ماجرا بسيار جالب توجه است. عكس العمل معاويه به اعلان ولايت در غدير سه بُعد داشت كه با ظرافت در آيه منعكس است:
اولاً گفت: لا نُصَدِّقُ مُحَمَّدا فى مَقالَتِهِ، كه خداوند هم مى فرمايد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى» . ثانيا گفت: لا نُقِرُّ لِعَلِىٍّ وِلايَةً، كه خداوند هم مى فرمايد: «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى» . ثالثا با تكبر و به عنوان اهانت پشت كرد و به راه افتاد، كه خداوند هم مى فرمايد: «ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى» .
در مورد سوم بسيار جالب است كه حالت «گام برداشتن با تكبر» كه در احاديث آمده و از نظر ادبى «تَمَطّى» كلمه دقيقى براى اداى اين معناست، در قرآن هم به همان صورت و براى رساندن نِخوت معاويه آمده است، و گرنه كلمه «تَوَلَّى» به معناى «پشت كرد» براى رساندن اصل مطلب كافى بود.
بر ما لازم است به تصميمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با اين حركت معاويه گرفت دقت كنيم و از آن درس اعتقاد بگيريم. در بعضى روايات آمده كه «ارادَ انْ يَصْعَدَ الْمَنْبَرَ» ؛ يعنى حضرت تصميم گرفت بر فراز منبر آيد، ولى در بعضى روايات وارد شده كه «فَصَعَدَ الْمَنْبَرَ» ؛ يعنى حضرت بر فراز منبر رفت و خواست معاويه را معرفى كند، و معناى روايت اين مى شود كه حضرت عملاً اقدام خود را آغاز كرد.
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست بر فراز منبر انجام دهد يكى نشان دادن شخص معاويه به مردم بود كه از خطر وجود او در آينده اسلام آگاه باشند كه در حديث آمده «ارادَ انْ
ص: 244
سيراب مگرداند. در اينجا پدرم رو به من كرد و فرمود: او را شناختى ؟ اين معاويه بود كه خدا او را لعنت كند.(1)
در مورد آيات فوق، در كتاب سليم بن قيس نيز چنين آمده است:
ابان مى گويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابى بكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنى هاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: تعجب است از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است.
سليم مى گويد: سپس اميرالمؤمنين عليه السلام رو به عباس و اطرافيانش كرد و مواردى از كارهاى آن دو نفر را ذكر كرد، و از جمله فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا براى ولايت منصوب كرد، او و رفيقش (ابوبكر) با هم گفتگو كردند. او گفت: در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمى كند. و ديگرى گفت: در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمى كند.
همچنين در حالى كه من منصوب شده بودم به رفيقش (ابوبكر) گفت: اين واقعا كرامت و بزرگى است. رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين سخن او را گوش نمى دهم و از او اطاعت نمى كنم.
سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند. خداوند هم به عنوان وعيد و منع او درباره اش چنين نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى»(2): «نه تصديق كرد و نه نماز
ص: 248
ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات آيه 4 و 5 سوره ناس است: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» : « (به خدا پناه مى برم) از شرّ وسوسه كننده منقبض شونده از ذكر خدا. كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
«مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» ؛ يَوْمَ الْغَديرِ لَمّا اقامَ اميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله لِلنّاسِ، وَ كانَ (عُمَرُ) اذا خَلا قالَ لِلنّاسِ: ما يَأْلُو انْ يُذِلَّ قُرَيْشَ لابْنِ ابى طالِبٍ وَ وُلْدِهِ(1):
آيه «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ ... » درباره روز غدير است كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را براى مردم نصب فرمود. در آنجا عمر در خلوت به مردم مى گفت: از اينكه قريش را براى پسر ابوطالب و فرزندانش ذليل كند هيچ كوتاهى نمى كند.
2 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام، منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مى ديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروه هاى كوچك و بزرگ بودند، تحملشان تمام شد و تلاش هاى مذبوحانه اى را از راه شبهه افكنى در قلوب مردم آغاز كردند. عده اى و در رأس آنان عمر شروع به شايعه پراكنى در بين مردم نمودند و از راه هاى مختلف القاء شبهه مى كردند.
ص: 250
دومى شروع به وسوسه اندازى كرد. او وقتى در خلوت عده اى از مردم را پيدا مى كرد به آنان مى گفت: از اينكه قريش را در برابر پسر ابى طالب و فرزندانش خوار كند هيچ كوتاهى نمى كند. و اين است معناى «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ. الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ» : « (به خدا پناه مى برم) از شر وسوسه انداز خنّاس (منقبض شونده از ذكر خدا) . كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند» .
3 - تحليل اعتقادى
در اين بيان امام صادق عليه السلام به دو جهت از اوصاف دومى اشاره مى نمايد. يكى «وَسْواس» و ديگرى «خَنّاس» . به تشكيك انداختن مردم و شايعه پراكنى و شبهه اندازى ابزارى بود كه دومى ودار و دسته اش در طول زندگى منافقانه شان براى انحراف مردم به كار گرفتند. اين بدان جهت است كه تصريح به كفر هميشه باعث رفتن آبروى منافق است، اما ايجاد تردّد در دل ها اسلحه اى قوى و مؤثر در برابر مردم ضعيف الايمان است.
صفت «خَنّاس» كه درباره شيطان هم به كار رفته، به معناى كسى است كه وقتى ياد خدا را مى شنود گرفته مى شود و تحملش تمام مى گردد. اين صفتى است كه امام صادق عليه السلام درباره دومى فرموده و آيه قرآن را به او تفسير كرده است. اشمئزاز او از نام على عليه السلام و غدير و دين و اتمام نعمت در هيچ كس يافت نمى شود ! ! انقباض روحى و تنفر ذاتىِ او از اينكه غدير بينى هر چه ضد خداست بر خاك مى ماليد، قابل توصيف نيست.
بهترين شاهد اين مدعا كلماتى است كه او و يارانش در غدير بر زبان جارى كردند(1):
هرگز در مقابل او تسليم نخواهيم شد.
چشمان او را بنگريد كه همچون مجانين مى چرخد.
ص: 252
آنگاه به عنوان كسى كه به خيال آنان جايگزين على عليه السلام مى شود صريحا نام ابوبكر و عمر را به ميان آوردند !
نزول آيه 15 سوره يونس بعد از نقل سخنشان پاسخ قاطعى به آنان بود كه دليل آن را نيز همراه داشت. متونى كه جزئيات و مراحل اين توطئه منافقين را ترسيم مى كند چهار حديث است كه ذيلاً مى آوريم:
امام باقر عليه السلام درباره مرحله اول توطئه كه در مجلس خصوصى خواهان امام ديگرى به جاى على عليه السلام شدند، چنين بيان مى فرمايد:
اينكه خدا مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «قرآنى غير از اين بياور يا اين را تبديل كن» ، اين سخن دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله است كه پشت سر حضرت سخن مى گفتند و گمان مى كردند خداوند سخن آنان را نمى شنود.
آنان مى گفتند: اى كاش امام ديگرى غير از على براى ما قرار مى داد و به جاى او ديگرى را جايگزين مى كرد ! خداوند عزوجل در رد سخن آنان فرمود: «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى» : «بگو من حق ندارم از پيش خود او را تبديل به ديگرى نمايم» ؛ يعنى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را. «إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَ ... » : «جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم» ؛ يعنى آنچه درباره على عليه السلام بر من وحى شده است.(1)
در حديث ديگرى همين منظره تمايل به غاصبين خلافت پيدا مى كند و در واقع اين توطئه از سوى آنان براى مطرح كردن خودشان است: كلام خداوند تعالى: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند گفتند قرآنى غير از اين بياور يا آن را تبديل به غير آن كن» .
ص: 256
ولايتى كه در غدير مطرح شد از آيات بينات الهى است، چرا كه خداوند مى فرمايد: «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ ... » : «هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت شود ... » .
اين بدان معنى است كه اعلان ولايت در غدير هم از آيات و حجت هاى الهى بر مردم است كه خداوند بدين وسيله تا ابد بر انسان ها اتمام حجت فرمود؛ و هم برنامه غدير به قدرى دقيق و حساب شده بود كه مطلب براى همه بيِّن و روشن شد و ابهامى براى كسى باقى نماند و عذرى براى كسى باقى نگذارد، چنانكه حضرت زهرا عليهاالسلام مى فرمايد: بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى براى احدى باقى نگذاشته است.(1)
كسانى كه قلبشان تحمل ولايت على عليه السلام را نداشت و خواهان جايگزينى ديگرى به جاى او بودند، از سوى خداوند صريحا منكرين روز قيامت معرفى شده اند، و اين معنى درباره آنها با تعبيرى عميق كه حاكى از بى اعتقادى آنان است ذكر شده كه مى فرمايد:
«الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» : «كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند» ؛ يعنى چنين انتظارى در دلشان وجود ندارد. اين بدان معنى است كه پيشنهاد تبديل در امر امامت به معناى ناآشنايى با مبانى اسلام و بى اعتقادى به صدور فرامين آن از منبع وحى است.
دارنده چنين اعتقادى در واقع با خدا كارى ندارد و از قيامت نمى ترسد، بلكه فقط به فكر تأمين خواسته هاى دنيوى خويش است به هر صورت كه ممكن شود، و اين چيزى است كه در سقيفه و همه خلفاى غاصب از ابوبكر و عمر گرفته تا بنى اميه و بنى العباس مشهود است.
ص: 259
با تصريح روايات بر نزول آيه در مورد اعلان ولايت در غدير، آن كلمه اى كه در اين آيه منطبق بر اميرالمؤمنين عليه السلام مى شود كلمه «قرآن» است، چرا كه از قول دشمنان على عليه السلام مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا» : «قرآنى غير از اين بياور» . امام صادق عليه السلام نيز در تفسير آيه مى فرمايد: «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» ، منظور اميرالمؤمنين عليه السلام است.(1)
اين معناى قرآن ناطق بودن اميرالمؤمنين عليه السلام و عِدلِ قرآن بودن آن حضرت است كه در حديث ثقلين بيان شده است آنجا كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى گذارم كه اگر به آن دو تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد: كتاب خدا و اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده است كه اين دو از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند مانند اين دو - و حضرت دو انگشت سبابه خود را كنار يكديگر قرار دادند - نه مانند اين دو - و حضرت انگشت سبابه و وسط را نشان دادند - .(2)
سه جمله پشت سر هم در اين آيه، ارتباط غدير با وحى را از جوانب مختلف محكم مى نمايد، و هر يك از آنها دليل جداگانه اى بر آسمانى بودن غدير است. اين سه فراز عبادتند از:
فراز اول: برنامه ربّانى پيامبر صلى الله عليه و آله
«قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى» : «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل نمايم» .
اين جمله ناظر به برنامه ربّانى پيامبر صلى الله عليه و آله در رسالت خويش است كه در همه موارد معارف و احكام اسلام - بدون استثناء - از پيش خود سخن نمى گويد، و او امين پروردگار است كه هرگز در آنچه ابلاغش به او واگذار شده تغييرى نمى دهد.
ص: 260
بنا بر اين، با قاطعيت به همه اهل جهان اعلام شده كه غدير يك امر الهى است كه هيچ كس قادر به تغيير و تبديل آن از پيش خود نيست، و انجام هر تغييرى در آن از سوى هر كس كه باشد مخالفت مستقيم با فرمان خداست.
اين تابلوى جهنم است كه براى هميشه بر پيشانى اهل سقيفه و اتباع آنان نقش بسته كه هيچ عذر و بهانه و مصلحت انديشى از سوى آنان پذيرفته نخواهد شد، چرا كه بازگشت آن به «تَبديل مِنْ تِلْقاءِ نَفْس» است كه حتى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله خود را از آن برئ مى داند.
فراز دوم: وَحْيانى بودن غدير
«إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَىَّ» : «من تابع نيستم مگر آنچه بر من وحى مى شود» . اين جمله صراحت در وحيانى بودن غدير دارد و ناظر به ارتباط دائمى منبع وحى با پيامبر صلى الله عليه و آله است.
گذشته از عبارت «يُوحى إِلَىَّ» كه تصريح به حضور وحى در غدير است، كلمه «أَتَّبِعُ» اين معنى را محكم تر مى كند كه اصلاً براى پيامبر خدا راه ديگرى وجود ندارد.
يعنى اگر پيرو وحى نباشد پس پيرو انسان ها باشد يا از هواى نفس خويش سخن بگويد ؟
گويا حضرت با قاطعيت مى فرمايد: من تابع وحى هستم و بس ! من هيچ منبعى جز وحى براى رسالتم ندارم. من از غير آنچه خدا به وسيله وحى بر من نازل مى كند مطلب ديگرى براى ابلاغ به مردم ندارم ! يعنى غدير از وحى گرفته شده و به هيچ منبع ديگرى ارتباط ندارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغش راهى جز اين نپيموده است.
اين فراز آيه تداعى كننده اول آيه تبليغ است كه مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، و معنايش اين است كه آنچه درباره غدير تبليغ مى كنى از جانب خداوند نازل شده است.
ص: 261
فراز سوم: حُجَج منتخب خدا
«إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» : «من اگر از امر پروردگارم سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى مى ترسم» .
اين جمله ناظر به اين است كه حجج الهى بندگان منتخب خدا هستند كه هرگز تخطى از امر الهى در رسالتشان معنى ندارد. خوفى كه آنان از خدا دارند از همه بندگان بالاتر است، و لذاست كه در آنان سرپيچى از امر الهى راه ندارد.
درباره غدير معناى اين جمله چنين مى شود كه وقتى ولايت على عليه السلام از طرف خداست و من حق تغيير آن را ندارم، يك راه مى ماند و آن اينكه عصيان پروردگار نمايم و آن را تبديل نمايم، در حالى كه من از عذاب الهى وحشت دارم و خدا ترسىِ من اين اجازه را نمى دهد.
اين فراز آيه تداعى كننده فراز دوم آيه تبليغ است كه فرمود: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اگر ولايت را ابلاغ نكنى رسالت خدا را نرسانده اى» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله در شرح آن فرمود: آنچه خدا به من وحى كرده ادا مى نمايم از خوف اينكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند.(1)
مُفضَّل از امام صادق عليه السلام يك جمع بندى در تفسير اين آيه نقل كرده كه همه اين جوانب را در بر مى گيرد. او از آن حضرت درباره «ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ» سؤال كرد، و حضرت فرمود: آنان گفتند: على را تبديل كن؛ و معنايش اين بود كه او را تبديل كن و يا خليفه اى غير از او براى ما قرار ده. خداوند سبحان در جواب گفته آنان به پيامبرش فرمود: «بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تغيير دهم، من - در ولايت او بر شما - جز آنچه بر من وحى شده تابع چيز ديگرى نيستم. من اگر از پروردگارم - در بيان ولايت - سرپيچى كنم از عذاب روز عظيمى ترس دارم» .(2)
ص: 262
سوم: پيشنهاد تبديل مساوى با كفر
در آيه اعتراض كنندگان صريحا افراد بى اعتقاد به قيامت معرفى شده اند، آنجا كه مى فرمايد: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» . يعنى اگر كسى خود را در انتظار روزى بداند كه بايد پاسخگوى پروردگارش باشد هرگز جرئت چنين پيشنهادى را به خود نمى دهد و بخوبى مى فهمد كه خدا حجت را تمام كرده، و اگر بنا باشد در هر يك از اوامر الهى بندگان پيشنهاداتى براى خدا داشته باشند، اين معنايى جز مسخره كردن خدا ندارد.
نتيجه گيرى از نكات سه گانه
با در نظر گرفتن سه نكته مزبور، اين نتيجه به دست مى آيد كه پيشنهادكنندگان تبديل على عليه السلام به ديگرى به خدايى اعتقاد نداشتند و پيرو آن روز جزا را قبول نداشتند، و براى آنان نبوت خود پيامبر صلى الله عليه و آله هم رياست طلبى بود و معتقد بودند كه حضرت پس از اينكه حكومت خود را به طور كامل بر مردم اجرا نموده اكنون مى خواهد فاميل خود را بر مردم مسلط كند، چنانكه به صراحت اين را گفتند و قبلاً ذكر شد.(1)
با اين اعتقاد مسئله اى به نام ارتباط ولايت با خدا را بهانه اى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله براى تحكيم سخنان خود مى دانستند. با چنين تفكرى به راحتى پيشنهاد تغيير دادند و بر آن اصرار ورزيدند و اميد داشتند كه بتوانند حضرت را وادار به خواسته خود كنند.
خدا و رسول هم در برابر اين پيشنهاد كه اين همه معناى منفى به دنبال داشت، پاسخ قاطع دادند و بار ديگر ارتباط غدير با وحى را مؤكد نمودند تا بر نسل هاى آن روز و آينده معلوم شود خلافت بازيچه نيست كه طبق مصلحت و شرايط زمان و مكان و اجتماع قابل عوض كردن صاحب آن باشد و يا طبق خواسته مردم انتخاب شود يا تغيير يابد، همان گونه كه در سقيفه و طول خلافت بنى اميه و بنى عباس و عثمانيان چنين بود و اين مقام عُظمى را بازيچه قرار دادند.
ص: 264
مگر از پرستش بت ها و لات و عُزّى كه از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا هستند چه ايرادى ديده بود ؟ ! نَه ! قسم به لات و عزّى، ما هيچ دليلى براى خروج از اعتقادى كه قبلاً داشتيم (يعنى بت پرستى) نيافتيم، اگر چه آنان مردم را به اشتباه انداختند ! !
با چشم بصيرت بنگر و با گوش شنونده دل بسپار و با عقل و قلبت در كار آنان دقت كن، و از لات و عُزّى تشكر كن كه ابوبكر بر امت محمد خليفه شد و در اموال و خون و دين و جان و حلال و حرام آنان حكومت و تصرف كرد.(1)
آيه «وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ»(2) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ»(4) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ»(5) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
ص: 266
آيه «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(1) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
اشاره
آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »(2)
از جمله آياتى كه در غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ . وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِىَ أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّه بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ . وَ لَوْ شاءَ اللّه لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ . وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» :
«به پيمان خدا وفادار باشيد آنگاه كه پيمان مى بنديد و قسم هاى خود را بعد از مؤكد كردنِ آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفته ايد خدا مى داند شما چه مى كنيد. مانند كسى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كرد كه قسم هايتان را براى فريب يكديگر به كار بريد تا گروهى بر گروه ديگر برترى يابد خدا شما را بدين وسيله امتحان مى كند و براى آن كه در روز قيامت برايتان روشن كند آنچه در آن اختلاف مى كنيد. اگر خدا بخواهد شما را امت واحد قرار مى دهد ولى گروهى را گمراه و گروهى را هدايت مى كند و حتما مورد سؤال قرار خواهيد گرفت. درباره آنچه انجام مى داديد قسم هاى خود را براى فريب بين خود بكار نبريد كه در نتيجه قدمى پس از ثابت بودن بلغزد و سختى را بچشيد به خاطر آنچه در برابر راه خدا مانع ايجاد كرديد و براى شما عذاب دردناكى است» .
ص: 267
آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است كه او اميرالمؤمنين و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان نشانه دار است. روز قيامت خدا او را بر سر پل صراط مى نشاند و او دوستانش را داخل بهشت مى نمايد و دشمنانش را به آتش جهنم مى فرستد.(1)
وقتى ابوبكر و عمر در غدير بيعت كردند و از خيمه بيرون آمدند، با يكديگر چنين مى گفتند: لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا : درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد ! !
در آنجا خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه ِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّه يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ»(2): «و هر گاه با خدا پيمان بستيد به آن وفا كنيد و عهد و قسم هاى خود را بعد از مؤكّد كردن آن نشكنيد در حالى كه خدا را بر خود شاهد و ضامن گرفته ايد خدا مى داند شما چه مى كنيد» ، و نيز با آيه 74 سوره توبه نفاق و قسم دروغشان را فاش كرد.
منظور از اين شاهد و ضامن گرفتن خداوند همان سؤالى بود كه پرسيدند: مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ ؟ و پاسخى كه پيامبر صلى الله عليه و آله داد و از سوى خدا بودن آن را مؤكد فرمود.
اينجا بود كه خدا مَثَلى براى آنان زد و فرمود: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ»(3): «مانند كسى نباشيد كه رشته هاى خود را بعد از تابيدنِ محكم باز مى كرد كه قسم ها را براى فريب يكديگر به كار بريد» .(4)
2 - تحليل اعتقادى
درباره نزول اين آيه چهار نكته بايد مورد توجه باشد:
ص: 269
تصريح به نزول آيه در غدير، كه سند آن حديث امام صادق عليه السلام است آنجا كه مى فرمايد: لَمّا نَزَلَتِ الْوِلايَةِ وَ كانَ مِنْ قَوْلِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ: سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ ... . فَأَنْزَلَ اللّه ... : هنگامى كه دستور ولايت نازل شد و از جمله اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم اين بود كه: بر على به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيد ... . آنجا بود كه خدا اين آيه را نازل كرد ... .(1)
تصريح به نزول آيه درباره ابوبكر و عمر، كه در روايت تصريح شده تنها كسانى كه لب به اعتراض گشودند اين دو نفر بودند، و با اين سخنرانى مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله گويى واضحات را دوباره مى پرسيدند كه اين دستور از طرف خداست يا از خود مى گويى ؟
چنين سخنى را رو در روى مقام رسالت گفتن مانند سخن كفرآميز ديگر عمر كنار بستر پيامبر صلى الله عليه و آله است، كه وقتى حضرت دوات و قلم خواست تا نام امامان را بنويسد او گفت: «انَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ» و به مقام شامخ خاتم نبوت نسبت هذيان داد !(2)
لذا در روايتى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ آنان فرمود: آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود ؟ اشاره به اينكه اين سؤال استهزاء آميز است و براى تخريب اذهان به ميان آورده شده است؛ و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله فورا جواب قاطعانه آنان را داد تا شبهه اى به ميان نيايد.
نكته سوم: پيمان شكنان كيانند ؟
خداوند با نزول اين آيه در موقعيتى كه ابوبكر و عمر صريحا گفتند: لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا، به ما مى فهماند كه اينان پيمان شكنند و براى آينده نقشه هايى در سر دارند؛ و از سوى ديگر با اين پيمان شكنى و قسم هاى دروغى كه بر نشكستن پيمان خود ياد مى كنند مانند كسى اند كه رشته هاى خود را پنبه مى كند.
ص: 270
در بعضى روايات مربوط به اين آيات، فقط دو آيه اول ذكر شده، و در برخى ديگر تا آخر آيه 94 آمده است. همچنين در بعضى از روايات نام غدير نيامده، ولى در برخى همين ماجرا درباره غدير آمده است. آنچه ذكر شد جمع بندى همه روايات است.
آيه «وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ»(1) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها ... »(2) = آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثا تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ ... »(3) = آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لَوْ شاءَ اللّه لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ ... »(4) = آيه «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها ... »
آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ ... »(5)
از جمله آياتى كه پس از خطبه غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
ص: 271
موقعيت تاريخى اين آيات را مى توان از بُعد ديگرى نيز بررسى كرد:
منافقين به خوبى متوجه بودند كه تا حد امكان بايد كارشكنى ها و تخريب خود را در ايام توقف سه روزه در غدير انجام دهند تا نتايج فورى و قطعى از آن بگيرند، چرا كه مسئله هنوز در آغاز راه بود و تغيير و يا محو آن از خاطره ها آسان تر بود. از اين عجله منافقين در اقداماتشان در روايات مربوط به اين آيه تعبير به «فِى ابْتِداءِ الامْرِ» شده است.(1)
اين بود كه با شكست در نقشه هايى كه براى انجام نشدن مراسم غدير مى كشيدند، پس از اتمام مراسم هنوز نااميد نبودند و به فكر باز گرداندن عمل انجام شده افتاده بودند.
حيله اول در اين راه مطرح كردن مسئله تغيير و تبديل على عليه السلام به ديگرى بود كه با پاسخ قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله با شكست روبرو شد.(2) اكنون حيله ديگرى به كار بستند و مسئله شركت ديگران با على عليه السلام در خلافت را مطرح كردند، و با نزول آيه «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» پاسخ قطعى دريافت كردند و بار ديگر شكست خوردند.
در اينجا چند نكته قابل ذكر است:
در رواياتى كه درباره اين آيه وارد شده، به نازل شدن آن دقيقا پس از مطرح كردن شركت ديگران در ولايت تصريح شده و فرموده اند: فَأَنْزَلَ اللّه تَعالى، و يا فرموده اند: فَهَبَطَ جَبْرَئيلُ عَلَى النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله.(3)
همچنين به صراحت ذكر شده كه پيشنهاد شركت در خلافت پس از شكست در پيشنهاد تبديل و تغيير على عليه السلام بوده است. عبارتى كه اين مطلب را بيان مى كند چنين
ص: 274
يك بار معاذ بن جبل كه از اعضاى اصلى صحيفه ملعونه است، اين پيشنهاد را به ميان آورده است. جالب است كه در مسئله تبديل و تغيير على عليه السلام هم او حضور دارد(1)، و از آن جالب تر اين است كه عبارت «إنْدَسَّ الَيْهِ» در متن روايت آمده كه به معناى برخورد مُزَوِّرانه با پيامبر صلى الله عليه و آله است. يعنى پيدا بود كه مطرح كردن اين پيشنهاد نوعى حيله گرى نسبت به اصل خلافت است و او را به عنوان نماينده گروهى توطئه گر فرستاده اند.(2)
از روايتى استفاده مى شود كه معاذ اين پيشنهاد را دو بار مطرح كرده است: يكى قبل از اعلام ولايت بر منبر غدير و بار ديگر بعد از آن، و گويا به شدت پيگير توطئه خويش بوده است.(3) بار ديگر عمر با گروهى از قريش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آيد و همين پيشنهاد را مطرح مى كنند.
گويا احتمال مى دهند كه اگر پيشنهاد كننده بيشتر شد احتمال قبولى آن از سوى حضرت بيشتر مى شود. عمر مى گويد: قريش نزد من جمع شدند و نزد پيامبر آمديم و پيشنهاد خود را مطرح كرديم.(4)
بار سوم عده اى از قريش جمع شدند و نزد حضرت آمدند و همان پيشنهاد را به گونه اى ديگر مطرح كردند.(5) گويا با دو بار جوابِ قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز نااميد نشده بودند !
اكنون نوبت آن است كه بدانيم پيشنهاد شركت ديگران با على عليه السلام را چگونه مطرح كردند، زيرا عمق توطئه را دقيقا از اين نقطه مى توان به دست آورد و منطور آنان را به
ص: 276
خوبى مى توان فهميد. نكته جالب توجه اينجاست كه در سه بارى كه در اين باره به پيامبر صلى الله عليه و آله مراجعه كرده اند مسئله را با تعابير متفاوت مطرح كرده اند.
هنگامى كه گروهى از قريش آمده اند، از راه مصلحت سنجى وارد شده اند و گفته اند:
يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شده اند و راضى نمى شوند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويت باشد. اكنون كه از ترس پروردگارت حاضر به تغيير على بن ابى طالب و جايگزينى ديگرى به جاى او نيستى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك گردان كه مردم با ديدن او از اين احساس بيرون آيند.(1)
در اينجا فقط به اينكه شخص تعيين شده از قريش باشد تأكيد كرده اند و اينكه از نظر فكرى به گونه اى باشد كه در كنار على عليه السلام تعادلى در پسند مردم ايجاد شود، نه اينكه مانند خود او باشد ! ! پيداست كه هدف راهيابى خط ضد على و يا لااقل بى تفاوتى نسبت به ولايت او در مسئله خلافت است.
آنگاه كه معاذ بن جبل مى آيد شخصى را كه با وجود او در پسند مردم تعادل ايجاد مى شود به صراحت نشان مى دهد، كه در واقع برگرفته از امضاى صحيفه ملعونه است و هدف پياده كردن آن اهداف شوم است.
معاذ چنين گفت: يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى تا مردم در اين باره آرام گيرند، با اين عمل آنچه صلاح آنان است به انجام مى رسد.(2)
در روايت ديگرى معاذ گفت: ابوبكر و عمر را در ولايت على شريك نما تا مردم براى پذيرفتن سخن تو آمادگى پيدا كنند و تو را تصديق نمايند.(3)
ص: 277
اينان با تغيير و دستبرد در معناى خلافت، آن شركت نفى شده را بار ديگر احيا مى كنند؛ تا مارك غاصبيت را از غاصبين مقام على عليه السلام بزدايند. مى بينيم كه هدف يكى است و صورت مطرح كردن مسئله دو گونه است.
نكته ديگرى كه در ارتباط شرك به خدا و شرك در ولايت مى توان در نظر گرفت آن است كه اگر كسى از سخن خداى يكتاى واحدِ احَد درباره خلافت اطاعت مى كند و هيچ خداى ديگرى را در امور جهان دخيل نمى داند بايد بداند كه امر او فقط خلافت على عليه السلام است، ولى اگر كسى سقيفه و صحيفه را خداى دوم خود مى داند و براى اوامر آن در كنار اوامر الهى ارزشى قائل است و در واقع سقيفه را به عنوان شريك خدا معتقد است. در اين صورت هر گونه شريك قائل شدن در خلافت در واقع پذيرفتن امر شريكى به نام سقيفه است كه براى خدا قائل شده است.
جالب تر اينكه در ظاهر اين شريك اوامر الهى آن قدر پيش رفته كه به راحتى از شركت در خلافت عبور كرده و تبديل در خلافت را عملى كرده كه پيشنهاد اولش بوده است و توانسته ابوبكر و عمر را به جاى على عليه السلام قرار دهد و حتى على عليه السلام را به اجبار براى بيعت با آنان ببرد ! !
دوم. حبط عمل و خسارت
خداوند درباره غدير شديدترين تهديدها را مطرح فرموده كه حاكى از اهميت آن است، همان گونه كه در اصل ابلاغ آن مى فرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، درباره شريك قرار دادن در خلافت هم مى فرمايد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» ؛ يعنى سزاى بر هم زدن امر خدا درباره خلافت و لو به اندازه شريك قرار دادن، حبط عمل و خسارت است.
حبط به معناى فساد و ابطال و بى ارزش شدن و از بين رفتن است. اگر كسى به هر گونه اى از تصور در خلافت اميرالمؤمنين و يازده امام عليهم السلام كه خلافتشان در غدير اعلام شده، ديگرى را شريك بداند و به عبارت ديگر خلافت كسى را در كنار خلافت آنان
ص: 283
مؤكد نمود ! محمد براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش يا منافق آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
از او پرسيدم: تو كيستى ؟ ولى آن مرد سكوت كرد. من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود. تو مواظب باش شكننده اين پيمان نباشى كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنين از تو بيزار خواهند بود.(1)
و اما تحليل حضور جبرئيل پس از خطبه غدير:
يكى از برنامه هاى الهى پس از خطبه غدير حضور جبرئيل در غدير و ظهور در برابر ديدگان همه بود. بايد در نظر داشته باشيم در هيچ يك از فرامين الهى و يا مقاطع حساس تاريخ اسلام، جبرئيل در برابر مردم ظاهر نشده بود.
اما خداى غدير اين پيش بينى را براى اولين بار در سخنرانى به يادماندنى غدير گنجانده بود؛ تا با ظهور آن واسطه وحى به صورت انسان، و معرفى او توسط پيامبر صلى الله عليه و آله كه او جبرئيل بوده، الهى بودن غدير و وَحيانى بودن آن و امضاى پروردگار نسبت به آن براى همه روشن شود.
به عبارت ديگر، همان جبرئيلى كه دستور «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورده، درباره آن با مردم گفتگو مى كند.
در حالى كه مردم گروه گروه در خيمه هاى بيعت حاضر مى شدند، مردم اسب سوارى را ديدند كه در كنار جمعيت ايستاده بود و عمامه اى بر سر داشت كه عطر مشك از آن ساطع بود. آن سوار گفت:
ص: 285
آيه «وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى»(1) = آيه «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى . وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ... »
آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ »(2) = اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خطبه غدير
آيه «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ»(3) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما لا تُبْصِرُونَ»(4) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤمِنونَ»(5) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرونَ»(6) = آيه «تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ . وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ... »
آيه «هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ»(7) = آيه «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ ... »
ص: 287
آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... »
اشاره
آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ إسلامِهِم ... »(1)
از جمله آياتى كه در غدير در ارتباط با منافقين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيه بود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه عَذابا أَلِيما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(2):
«به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند و از چيزى ناراحت نشدند مگر براى اينكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مستغنى ساختند اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر روى گردانند خداوند آنان را به عذاب دردناك در دنيا و آخرت معذب مى نمايد و در آخرت هم سرپرست و ياورى نخواهند داشت» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در طول سفر يك ماهه غدير، منافقين با يقين به نزديكى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و تصميم حضرت درباره اعلان رسمى ولايت، با شدت تمام و به صورت همه جانبه اى دست به كار توطئه ها و نقشه هاى گوناگون براى مقابله با اقدامات آن حضرت بودند.
آنان سعى در كتمان برنامه هاى خود داشتند، ولى از يك سو خداوند از غيب پيامبرش را آگاه مى ساخت و از سوى ديگر اصحاب باوفاى آن حضرت همچون سلمان و ابوذر و مقداد و حذيفه و عمار با مجالس مخفى آنان برخورد مى كردند و به حضرتش گزارش مى دادند.
ص: 288
7. پس از خنثى شدن توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام
آخرين مورد توطئه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه آن هم به صورت قرار دادى امضا شد. وقتى خبر آن به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و آنان را احضار فرمود، بار ديگر قسم ياد كردند كه هرگز چنين قصدى نداشته اند.
نكته دوم: اين آيه چند بار نازل شده ؟
در همه موارد هفت گانه فوق، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » را در برابر قسم دروغ منافقين قرار داد و از جانب خدا اعلام كرد كه دروغ مى گوييد. اكنون سؤال اين است كه:
آيا در همه اين موارد آيه مزبور نازل شده، كه به معناى تكرار نزول يك آيه باشد ؟
و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى به عنوان مصداق ديگرى از موارد آيه حضرت دوباره آن را قرائت فرموده است ؟
و يا اينكه يك بار نازل شده ولى در دفعات بعدى از طرف خدا دستور آمده كه همان آيه را در برابر آنان قرار دهد ؟
و يا اينكه مجموعه جسارت ها و توطئه هاى گفتارى عملى آنان مكرر اتفاق افتاده و آنان قسم دروغ ياد كرده اند و پيامبر صلى الله عليه و آله سخن آنان را رد كرده و در نهايت يك آيه جامع درباره همه آنها نازل شده است ؟
در يك نگاه، همه اين احتمالات قابل جمع است. ولى با توجه به محتواى جامع آيه احتمال اخير صحيح تر به نظر مى رسد، چرا كه در آيه به همه توطئه ها و گفته هاى آنان اشاره شده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا» ؛ قسم هاى دروغشان، «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» ؛ سخنان كفر آميزشان، «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» ؛ توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام. البته اين منافات ندارد كه در هر توطئه اى به اقتضاى آن، همان قسمت از آيه كه مربوط به آن است شاهد آورده شود و به عنوان نزول آيه ذكر گردد.
ص: 291
لَمّا اقامَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله اميرَالْمُؤْمِنينَ عليه السلام يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ كانَ بِحِذائِهِ سَبْعَةُ نَفَرٍ مِنَ الْمُنافِقينَ، مِنْهُمْ ابُوبَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عَبْدُالرَّحْمنِ بْنِ عَوْفٍ وَ سَعْدِ بْنِ ابى وَقّاصٍ وَ ابُوعُبَيْدَةِ وَ سالِمُ مَوْلى ابى حُذَيْفَةِ وَ الْمُغَيْرَةُ بْنُ شُعْبَةِ.
قالَ عُمَرُ: اما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ - يَعْنِى النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله - السّاعَةَ يَقُومُ وَ يَقُولُ: قالَ لى رَبّى ! ! فَلَمّا قامَ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَرَسُولُهُ. قالَ: اللهمَّ فَاشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: الا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ سَلِّمُوا عَلَيْهِ بِامْرَةِ الْمُؤْمِنينَ. فَانْزَلَ جَبْرَئيلُ وَ اعْلَمَ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله بِمَقالَةِ الْقَوْمِ. فَدَعاهُمْ فَسَأَلَهُمْ فَانْكَرُوا وَ حَلَفُوا ! ! فَانْزَلَ اللّه: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » :
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم اميرالمؤمنين عليه السلام را منصوب مى فرمود در مقابل حضرت هفت نفر از منافقين قرار داشتند: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبة.
عمر گفت: دو چشم او را نمى بينيد كه گويا چشمان ديوانه است - و منظورش پيامبر صلى الله عليه و آله بود -
اكنون بر مى خيزد و مى گويد: پروردگارم چنين گفته است ! !
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بپاخاست فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا، شاهد باش. سپس فرمود: آگاه باشيد، هر كس كه من مولى و صاحب اختيار او بوده ام على مولى و صاحب اختيار اوست. و پس از منبر بر على عليه السلام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كردند.
خداوند جبرئيل را نازل كرد و گفتار عمر با آنان را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد. حضرت آنان را فرا خواند و در اين باره از آنان سؤال كرد. آنان انكار كردند و در اين باره قسم ياد كردند ! ! خداوند اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند ... » .(1)
ص: 293
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ. يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا
كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » ؛ به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و قصد سوء كرده اند - به تواى محمد در شب عقبه هرشى(1) - و از چه چيزى ناراحت بودند جز آنكه خدا و رسولش آنان را از فضل خويش مسستغنى كنند.
عده اى از اينان كسانى بودند كه كلّه حيوانات را مى فروختند و عده اى ديگر پاچه حيوانات را مى فروختند و عده اى ديگر ساربان شتر بودند(2)، كه خداوند به بركت رسولش آنان را مستغنى ساخت، ولى آنان لبه تيز اقداماتشان و شمشيرهايشان را بر ضد آن حضرت به كار گرفتند.(3)
حديث دوم
زيد بن ارقم كه در غدير حاضر بوده ماجراى دوم را كه مربوط به حذيفه است چنين نقل مى كند:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، بعد از آن بر سر اثاثيه خود بازگشتيم در حالى كه حذيفة بن يمان نيز همراه من بود. در كنار خيمه من خيمه سه نفر از قريش بود. ما شنيديم كه يكى از آن سه نفر چنين مى گويد: به خدا قسم محمد احمق است اگر فكر مى كند كار خلافت بعد از او براى على به نتيجه خواهد رسيد ! !
ديگرى گفت: او را احمق حساب مى كنى ؟ ! آيا نمى دانى كه او ديوانه است، و نزديك بود نزد همسر ابن ابى كبشه از جنون بيهوش شود ! !
ص: 298
سومى گفت: او را رها كنيد ! خواه احمق باشد و خواه ديوانه ! به خدا قسم هرگز آنچه او مى گويد نخواهد شد ! !
حذيفه از گفتار آنان غضبناك شد و گوشه خيمه آنان را بلند كرد و سر خود را داخل خيمه برد و به آنان گفت: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده است و وحى خدا نازل مى شود چنين كارى را مى كنيد ؟ ! به خدا قسم، صبح گفتار شما را به او خبر خواهم داد.
گفتند: اى حذيفه، آيا تو اينجا بودى و گفته ما را شنيدى ؟ ! آنچه شنيدى بر ما كتمان كن كه حق همسايگى امانتدارى است ! !
حذيفه گفت: نه اين مورد از حق امانتدارى همسايه است، و نه اين مجلس شما از آنگونه است ! من دلسوز خدا و رسولش نيستم اگر اين ماجرا را از او كتمان كنم.
گفتند: اى حذيفه، هر كارى مى خواهى انجام ده. به خدا قسم ما هم براى او قسم ياد خواهيم كرد كه چنين سخنى نگفته ايم و تو نسبت دروغ به ما مى دهى ! تو خيال مى كنى پيامبر سخن تو را مى پذيرد و گفته ما را تكذيب مى كند در حالى كه ما سه نفريم ! !
حذيفه گفت: اما من برايم مهم نيست، وقتى حق دلسوزى را نسبت به خدا و رسولش ادا كنم. پس هر چه مى خواهيد بگوييد !
سپس حذيفه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه على عليه السلام با شمشير حمايل كرده در كنار حضرت بود. او گفتار منافقين را به حضرت خبر داد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم سراغ آنان فرستاد و آمدند. حضرت پرسيد: شما چه گفته ايد ؟ گفتند: به خدا قسم، ما چيزى نگفته ايم. اگر خبرى درباره ما به تو رسيده به ما دروغ بسته شده است ! !
در اينجا جبرئيل با اين آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ» : «قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
ص: 299
اميرالمؤمنين عليه السلام در اينجا فرمود: بگذار هر چه مى خواهند بگويند. به خدا قسم قلب من در سينه ام مى تپد و شمشيرم بر دوشم است. اگر قصد سوئى كنند من هم مقابله خواهم كرد.(1)
آنچه در اين دو مورد جلب توجه مى كند وحشت شديد آنان از رسيدن اخبار به پيامبر صلى الله عليه و آله است كه وقتى چاره اى نمى بينند با قسم دروغ هم كه شده حاضر نمى شوند نزد حضرت كار خود را قبول كنند.
اين يكى از مظاهر «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2) است كه خداوند چنين رعب و وحشتى بر دل منافقين مستولى كرده كه جرأت علنى كردن و با جسارت عمل كردن را ندارند، و گرنه هيچ مانعى از نظر اعتقادى در دل آنان وجود نداشت و پيرو آن ممكن بود متحد شوند و اقدامات مخربى انجام دهند.
موردِ سومِ نزولِ آيه: در پى سخن ناروا بعد از بيعت
همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليه السلام مى رفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» مى گفتند با آن حضرت دست مى دادند و بيعت مى كردند.
ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابى طالِبٍ، اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است: ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مى گفتند: وَاللّه لا
ص: 300
آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم دست از اقدامات خود بر نمى داشتند، حتى در پشت خيمه اى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مى شود !
موردِ چهارمِ نزولِ آيه: به دنبال ماجراى سوسمار
منافقين در خلوت خود اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفرآميز خود به استهزاء مى پرداختند.
نمونه اى از كارهاى حماقت آميز آنان ماجراى سوسمار است، كه ابوذر آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير فراغت يافت و مردم از مجلس سخنرانى متفرق شدند، عده اى از قريش جمع شده بودند و از اين اتفاق تأسف مى خوردند. در اين ميان سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار رابه جاى على امير ما قرار مى داد !
ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را احضار نمود و گفته آنان را بر خودشان عرضه كرد ! آنان انكار كردند و بر اين انكار قسم ياد كردند. خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر.(1) بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است. مواظب باشيد كه شما نباشيد، چرا كه خداى تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(2): «روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(3)
ص: 302
قابل دقت است كه در اين ماجرا پاى ابوذر در ميان است، و او كسى است كه شهادت صدق پيامبر صلى الله عليه و آله را بر پيشانى دارد. استشهاد به آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» نيز معناى عظيمى را در بر دارد، و آن اينكه اعراض كنندگان از امامِ حق نه تنها خيالشان راحت نيست، بلكه چه بخواهند و چه نخواهند در روز قيامت با امامى كه براى خود بر گزيده اند محشور خواهند شد.
موردِ پنجمِ نزولِ آيه: درباره صحيفه ملعونه
مى توان ادعا كرد بزرگ ترين اقدام ضد غدير و ولايت صحيفه ملعونه اى است كه پنج نفر بعد از ايام حج و قبل از حركت به سوى غدير در مكه آن را نوشتند و امضا كردند، و در آن همپيمان شدند كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نگذارند خلافت به امامان برسد.(1)
وقتى اين كار را انجام دادند حضرت آنان را فرا خواند و مورد توبيخ قرار داد، ولى آنان انكار كردند. در مقابل اين انكارشان درباره صحيفه آيه نازل شد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(2)
در روايت ديگرى كه در تفسير همين آيه وارد شده است، امام عليه السلام مى فرمايد: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه در كعبه هم قسم شدند كه نگذارند امر خلافت به بنى هاشم برسد.
بنا بر اين، همان صحيفه «كلمه كفر» است كه در آيه ذكر شده است. سپس در قله كوه هَرشى به كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشستند و قصد قتل حضرت را داشتند، و اين همان كلام خداوند است كه (در آيه) مى فرمايد: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا» : «قصد كردند چيزى را كه بدان دست نيافتند» .(3)
ص: 303
اين تصميم نيز حاكى از غيظ و كينه اى است كه از اجراى منظم و بى دغدغه مراسم سه روزه غدير به دل گرفتند و آنچه باور نداشتند به چشم خود ديدند. از سوى ديگر از رسيدن پيامبر صلى الله عليه و آله واهمه داشتند كه نقشه هاى آنان را بر ملا كند و نزد همگان آنان را معرفى فرمايد.
به همين جهت خواستند خيال خود را از همه مراحل احتمالى بعد راحت كنند، و با قتلِ آن حضرت نفس راحتى بكشند.
اما خداوند وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1) را به انجام رساند و در حالى كه هيچ كس از اين توطئه خبر نداشت پيامبرش را آگاه ساخت و حضرت در بالاى كوه با آنان درگير شد، ولى نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند. حضرت آنان را با نامشان صدا زد و چهره هايشان را به عمار و حذيفه كه همراهش بودند نشان داد تا سندى محكم براى آيندگان باشد.(2)
در اينجا شأن نزول آيه را از لسان حذيفه مى شنويم و يادآور مى شويم كه اين روايت در كتاب اقبال سيد ابن طاووس و تفسير قمى به دو روايت آمده است كه روايت اقبال كامل تر است. نكاتى هم در تفسير قمى آمده كه بين پرانتز در جاى خود ذكر خواهد شد:
عده اى از منافقين كه عهد پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند (و بعد از آن حضرت از دين بازگشتند) جمع شدند و گفتند: محمد ديروز در مسجد خيف آن سخنان را گفت و در اينجا - يعنى غدير - هم اين سخنان را گفت. اگر به مدينه باز گردد دوباره براى او بيعت مى گيرد. فكر درست آن است كه محمد را قبل از آنكه وارد مدينه شود بكشيم.
شب موعود كه رسيد چهارده نفر در كوه هرشى به كمين حضرت نشستند تا او را به قتل برسانند. آنجا كوه هرشى بين جحفه و ابواء بود. هفت نفر سمت راست گردنه
ص: 305
هرشى و هفت نفر سمت چپ آن نشستند تا شتر حضرت را بِرَمانند. حضرت پس از نماز عشا حركت كرد و پيشاپيش اصحابش سوار بر شترى تندرو سر بالايى كوه را در پيش گرفت.
به سمت گردنه كوه كه بالا مى رفت جبرئيل خبر آورد: يا محمد ! ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و عمروعاص و طلحه و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبيده جراح و ابوموسى اشعرى و ابوهريره و مغيرة بن شعبه و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه، در گردنه كوه در كمين تو نشسته اند تا تو را به قتل برسانند !
پيامبر صلى الله عليه و آله به من كه پشت سرش بودم نگاهى كرد و پرسيد: اين كيست پشت سر من ؟ گفتم: من حذيفه هستم، يا رسول اللّه ! فرمود: آنچه من شنيدم تو هم شنيدى ؟ عرض كردم: آرى. فرمود: كتمان كن ! سپس به آنان نزديك شد(1) و با اسمشان و اسم پدرانشان آنان را صدا زد.
وقتى نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيدند فرار كردند و خود را داخل انبوه جمعيت گم كردند، و حتى شترهاى خود را كه داخل گردنه بسته بودند رها كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به شترهاى آنان رسيد و آنها را شناخت. مردم از پشت سر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در پى آنان به جستجو افتادند.
صبح كه كاروان پياده شدند پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شده اند كه «اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانيم» ، و سپس دست به اين اقدام زدند.
با شنيدن اين سخنان، همان چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم ياد كردند (كه هيچ يك از آن سخنان را نگفته اند و چنين قصدى نداشته اند) و درباره جان آن حضرت دست به هيچ اقدامى نزده اند.
ص: 306
خداوند تبارك و تعالى اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند در حالى كه سخن كفر را گفته اند و بعد از اسلامشان كافر شده اند و اقدام به كارى كردند كه بدان دست نيافتند» ؛ كه همان قتل پيامبر صلى الله عليه و آله است... ، تا آخر آيه.(1)
مى بينيم كه در اينجا يك بار ديگر صحيفه ملعونه در برابر امضاكنندگان آن مطرح شده و سپس سخن از ماجراى عقبه هرشى به ميان آمده است.
آنچه به خصوص در اين مورد جلب توجه مى كند روايات اهل سنت در نزول اين آيه در ماجراى عقبه است. سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» همين توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را با حضور حذيفه چنين نقل مى كند:
درباره اين قول خداى متعال كه «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا ... » ، ضحّاك چنين مى گويد:
آنان كسانى بودند كه تصميم گرفتند پيامبر صلى الله عليه و آله را در شب عقبه از كوه پرتاب كنند. اين در حالى بود كه با هم نقشه كشيده بودند كه آن حضرت را در سفرى كه همراه او بودند به قتل برسانند و در پى فرصتى براى كمين بودند.
تا آن شب كه حضرت راه كوه هرشى را پيش گرفت. عده اى پيش تر رفتند و عده اى عقب ماندند، و اين برنامه در ساعاتى از شب بود.
آنان با يكديگر گفتند: آنگاه كه به گردنه كوه رسيد او را از روى شترش به زمين مى اندازيم و به سوى بيابان پرتاب مى كنيم ! حذيفه سخن آنان را شنيد، و اين در حالى بود كه او شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را از پشت سر راهنمايى مى كرد.
در آن شب عمار شتر حضرت را از جلو مى برد و حذيفه يمانى از عقب راهنمايى مى نمود. ناگهان حذيفه صداى پاى شتران را شنيد و نگاهش برگشت و گروهى را ديد
ص: 307
در روايتى هم «كَلِمَةَ الْكُفْرِ» صريحا به صحيفه ملعونه معنى شده است. يعنى اين صحيفه اساس كفر و ارتدادى بود كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق يافت و مردم به صورت قهقرى به سمت جاهليت پيش رفتند.
فراز سوم: «وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا»
منافقين دو تصميم عملى داشتند كه در يكى تا مرحله اجرا پيش رفتند ولى خدا نقشه آنان را خنثى كرد و آن نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و در ديگرى قبل از اجراى نقشه به دام افتادند و آن نقشه قتل اميرالمؤمنين عليه السلام بود.
اين دو مورد آنان را به عنوان اولين قاتلين پيامبر و على عليهماالسلام معرفى مى كند، چرا كه آنان - اگرچه با مقابله خداوند رو به رو شدند - ولى به هر حال تصميم خود را گرفته و وارد مرحله عمل شده بودند، و اين در درجه اول كفر آنان ثابت مى كند و در درجه دوم جرم و جنايتشان را ! !
فراز چهارم: «فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّه ... »
خداى مهربان با آن همه نفاقى كه آنان داشتند باز هم دو راه در برابر آنان قرار داد: توبه يا عذاب.
آيا ابوبكر و عمر و بقيه توطئه گران پشت پرده غدير توبه كردند ؟
تاريخ نشان مى دهد كه نه تنها از آن اقدامات خود توبه نكردند بلكه آنها را پيگيرى كردند و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله امور را به دست گرفتند و هزاران برابر آنچه در غدير توطئه مى كردند در سقيفه و روزهاى بعد از آن بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام نقشه كشيدند و با قدرت تمام آنها را به اجرا در آوردند، و مخالفت كنندگان را نابود كردند.
و لذا مى بينيم امام صادق عليه السلام در چندين حديثِ مربوط به اين آيه قسم ياد مى كند و مى فرمايد: وَ اللّه ! تَوَلَّيا وَ ما تابا : به خدا قسم آنان پشت كردند و توبه ننمودند !(1)
ص: 310
بيانى براى آيه «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا ... »
اشاره
آنچه گفته شد را به بيان ديگر و در چند مرحله نيز مى توان بيان كرد:
1 - مرحله اول
يكى از اقدامات منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
آخرين عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. آنان در نهايت جسارت و بى پروايى هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفته اند ! ! ولى در ردّ آنان نهمين آيه هم نازل شد كه آيه 74 سوره توبه بود و پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را بر آنان تلاوت فرمود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند، در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(1)
2 - مرحله دوم
برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد
ص: 311
در حالى كه عده اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر، و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(1)
6 - مرحله ششم
پس از ماجراى ترور نافرجام پيامبر صلى الله عليه و آله توسط منافقين در بازگشت از غدير در عقبه هرشى، هنگامى كه حضرت به پايين كوه رسيد فجر طلوع كرده بود. حضرت پياده شدند و وضو گرفتند و منتظر اصحاب ماندند تا همه آمدند و نماز جماعت بر پا شد. اين چهارده نفر نيز همراه مردم پشت سر حضرت به نماز ايستادند ! حضرت پس از نماز فرمود: چه شده است كه عده اى در كعبه هم قسم شده اند كه اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت را به اهل بيتش باز نگردانند ؟ !
از ميان آن جمعيت همين چهارده نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و قسم خوردند كه در اين باره چيزى نگفته و چنين قصدى نكرده و نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله قصد سوئى نداشته اند.
ص: 314
خداوند آيه نازل كرد كه: «يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعد إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا» : «اينان قسم ياد مى كنند كه آن سخن را نگفته اند ولى بعد از اسلامشان سخن كفر را گفته اند و قصد سوئى كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(1)
7 - مرحله هفتم
منافقين پس از شكست در توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در كوه هَرشى آرام ننشستند. آنان بار ديگر مجلس سِرّى تشكيل دادند و اين بار براى از ميان برداشتن امام منصوب از طرف خدا و رسول صلى الله عليه و آله، درباره نقشه قتل على عليه السلام به مشورت پرداختند كه بايد قبل از رسيدن به مدينه انجام مى شد.
براى آنكه فرار و گريز ماجراى قبل تكرار نشود، آنان معاهده نامه اى درباره قتل آن حضرت امضا كردند و آن را به ابوعبيده جراح به عنوان امين خود سپردند؛ و رفتند تا براى آماده كردن مقدمات اين نقشه دست به كار شوند.
جبرئيل اين خبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. حضرت فورا ابوعبيده را احضار كرد و آن صحيفه را از او طلب كرد. اين بار ابوعبيده نتوانست انكار كند، و فورا آن نوشته را به پيامبر صلى الله عليه و آله تحويل داد. اينجا بود كه آيه 7 سوره مجادله بار ديگر درباره آنان مطرح شد: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر آنكه خدا چهارمى آنان است و هيچ نجواى پنج نفرى نيست مگر آنكه خدا ششمى آنان است» .
پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم افشاگرى را صلاح ندانست و فقط به آنان فرمود: «اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِسْلامِكُمْ» : «آيا بعد از اسلامتان كافر شديد» ؟ و اين عبارت اشاره به آيه 106 سوره آل عمران و آيه 66 - 65 سوره توبه بود.
با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله صحيفه را از دست آنان گرفت و امضاى آنان در آخر پيمان نامه ديده مى شد، ولى با كمال وقاحت قسم ياد كردند كه هيچ قصد سوئى نداشته اند. اينجا
ص: 315
بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر آيه 74 سوره توبه را در برابر آنان قرائت فرمود: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند و قصد كارى را كرده اند كه به آن دست نيافتند ... » .
و اينگونه بود كه نازل كننده «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1) نشان داد كه منافقين كوچك تر از آن هستند كه بخواهند در مقابل اراده پروردگار خللى ايجاد كنند.(2)
آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»
آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(3)
پس از غدير منافقين در خلوت همچنان اقرار به شكست خود و عظمت ماجراى غدير مى نمودند. اين شكست آتش كينه آنان را شعله ور مى كرد، ولى چون خود را از هر تلاشى عاجز مى ديدند براى خالى كردن غيظ خود دست به كارهاى احمقانه اى مى زدند و در دنياى كفر آميز خود به استهزاء مى پرداختند.
در حالى كه عده اى از آنان كنار يكديگر جمع شده بودند و از آنچه اتفاق افتاده بود تأسف مى خوردند، سوسمارى از كنار آنان عبور كرد. يكى از آنان گفت: اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد ! ابوذر سخن آنان را شنيد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. حضرت سراغ آنان فرستاد و آنان را حاضر نمود و خبر ابوذر را برايشان بازگو كرد.
آنان در حالى كه ابوذر را در برابر خود مى ديدند انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند ! ولى از طرف خداوند بار ديگر آيه 74 سوره توبه در ردّ آنان آمد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ» : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان آورده اند» .
ص: 316
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود حمل نكرده راستگوتر از ابوذر. و بعد از آن فرمود: جبرئيل برايم خبر آورده كه روز قيامت قومى را مى آورند كه امام آنان سوسمار است ! مواظب باشيد كه شما نباشيد ! ! آنگاه آيه 71 سوره اسراء را شاهد آورده فرمود: خداوند تعالى مى فرمايد: «يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ» : «روزى كه هر گروهى از مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» .(1)
آيه «يَومَ نَدعو ...» در دعاى بعد از نماز روز غدير
اشاره
جالب است كه آيه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» در دعاى بعد از نماز روز غدير نيز آمده است:
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به غدير پرداخته شده است.
در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» :
«روزى كه هر گروه از مردم را با امامشان صدا مى زنيم» .
«وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما»(2):
«و ما را براى متقين امام و پيشوا قرار ده» .
ص: 317
اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن دعا
در فرازى از دعاى بعد از نماز روز عيد غدير چنين آمده است:
فَاسْأَلُكَ يا رَبِّ تَمامَ ما انْعَمْتَ عَلَيْنا ... ، وَ اجْعَلْ لَنا مِنَ الْمُتَّقينَ اماما الى يَوْمِ الّدينِ، يَوْمَ يُدْعى كُلَّ اناسٍ بِامامِهِمْ(1): پروردگارا، از تو مى خواهم نعمتت را بر ما كامل كنى ... ، و براى ما از متقين امامى تا روز قيامت قرار دهى، همان روزى كه هر گروه از مردم با امامشان صدا زده مى شوند.
2 - نتيجه اعتقادى
در اين فراز دو آيه مزبور به صورت تضمين در كلام گنجانده شده است. آيه اول با تغيير «نَدْعُوا» به «يُدْعى» ، و آيه دوم به صورت نتيجه گيرى با افزودن «مِن» آمده است و فرموده: «مِنَ الْمُتَّقينَ» . يعنى آنچه در قرآن است كلام امامان به خداست كه ما را براى متقين امام قرار ده، و در اين دعا با اشاره به همان آيه مى گوييم: خدايا، براى ما از متقين امامى قرار ده، كه رواياتى نيز در اين باره وارد شده است.(2)
از اين فرازِ دعاى غدير سه نكته درباره اين آيات به دست مى آيد:
امام غدير موضع اعتماد و مظهر تقواست. در واقع ما كه از خدا امامى از متقين مى خواهيم، براى آن است كه راهبر ما به سوى خداست و اگر مانند پيشوايان سقيفه فاسقى بعد از فاسقى باشد چگونه مى توان در راه خدا پيرو آنان شد ؟ ! امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه مى فرمايد: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماما» يعنى امامان هدايت كننده هدايت شده، كه مردم توسط ما هدايت مى شوند، و اين مخصوص آل محمد عليهم السلام است.(3)
ص: 318
رشته اين امامت متقين بايد تا دامنه قيامت ادامه يابد، چرا كه خداوند فرموده: «هر گروهى از مردم را با امامشان صدا مى زنيم» . بنا بر اين، همه نسل ها بايد از متقين امامى داشته باشند تا در روز قيامت پاسخگوى نداى الهى باشند.
آثار اصلى غدير در روز قيامت ظاهر مى شود. در آن روز كه غديريان را با امامانشان فرا مى خوانند، امام آنان با ديگران قابل مقايسه نخواهند بود، و آن روز است كه از انتخاب الهى خرسند و سرفراز خواهند شد. در حديث آمده است:
روز قيامت كه مى شود خداوند عز و جل امامان هدايت و چراغ هاى تاريكى و عَلَم هاى تقوى، يعنى اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام را صدا مى زند.
سپس به آنان گفته مى شود: شما و شيعيانتان از صراط عبور كنيد و بدون حساب وارد بهشت شويد. پس از آن امامان فسق فرا خوانده مى شوند ... .(1)
ص: 319
ص: 320
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير
اندوه شيطان در غدير
اندوه شيطان در غدير(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه: ابليس و رؤساى اصحاب او هنگام منصوب شدن من در روز غدير حاضر بودند. در آن روز، اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: اين امت مورد رحمت قرار گرفتند و از گمراهى محفوظ شدند، و ديگر نه ما را و نه تو را بر آنان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان را شناختند. ابليس با ناراحتى و اندوه از آنان جدا شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در ادامه كلامش فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد: آن هنگام كه مردم بعد از وفات من بيعت تو را بشكنند، ابليس اصحابش را جمع مى كند و آنان در مقابل او به سجده در مى آيند و مى گويند:اى آقاى ما، اى بزرگِ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى !
ابليس مى گويد: كدام امت بعد از پيامبرشان گمراه نشدند ؟ ! هرگز ! شما گمان مى كنيد من بر اينان سلطه و راهى ندارم ؟ ! چگونه ديديد مرا هنگامى كه كارى كردم تا امر خدا و پيامبر را درباره اطاعتِ على بن ابى طالب كنار گذاردند ؟(2)
ص: 321
تلاش شيطان براى اغواى شيعيان
تلاش شيطان براى اغواى شيعيان(1)
امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخنانش را در غدير فرمود و على عليه السلام را براى مردم نصب كرد، ابليس فريادى كشيد كه بزرگانِ گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين چه فريادى بود ؟ ! ابليس گفت: واى بر شما ! امروز مانند روز عيسى است ! به خدا قسم، مردم را در اين باره گمراه خواهم كرد ... .
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش نزد او جمع شدند و گفتند: اى بزرگِ ما، اين فريادِ دوم چه بود ؟ ! ابليس گفت: خداوند درباره گفته من آيه اى نازل كرد: «وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان به صدق رسانيد» .
سپس ابليس به سوى آسمان متوجه شد وگفت: خداوندا، به عزّت و جلالت قسم، گروه هاى هدايت يافته را هم به بقيه ملحق خواهم كرد !
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله - كه متوجه رفتار ابليس بود - اين آيه را از جانب خداوند تلاوت فرمود: «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگانِ واقعىِ من تسلط و راهى نيست» .
بار ديگر ابليس فريادى كشيد و بزرگان گروهش بسوى او باز گشتند و پرسيدند: اين فرياد سوم چه بود ؟ ابليس گفت: بخدا قسم، از اصحاب على (كه نمى توانم بر آنهاتسلط داشته باشم) ! ولى خداوندا، قسم به عزت و جلالت، گناهان را براى آنان (يعنى شيعيان على) زيبا جلوه خواهم داد تا با ارتكاب آن ايشان را به درگاه تو مبغوض نمايم.(2)
منبر شيطان در غدير
منبر شيطان در غدير(3)
امام باقر عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير دست اميرالمؤمنين عليه السلام را
ص: 322
گرفت، ابليس در بين گروهش فريادى كشيد و همه شياطينى كه در خشكى و دريا بودند نزد او گرد آمدند و گفتند: اى آقاى ما، و اى مولاى ما، چه نگرانى برايت پيش آمده است ؟ ما فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم !
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز معصيت خدا انجام نخواهد گرفت. شياطين گفتند: اى آقاى ما، و اى مولاى ما، تو بودى گمراه كننده آدم ! !
هنگامى كه منافقين در بين خود گفتند: پيامبر از روى هواى نفس سخن مى گويد، و يكى از آن دو نفر (ابوبكر و عمر) به ديگرى گفت: نمى بينى چگونه چشمانش در سرش مانند مجانين مى گردد. هنگامى كه اين سخنان را گفتند ابليس از خوشحالى فريادى كشيد و دوستانش را جمع كرد و گفت: شما مى دانيد كه من قبلاً گمراه كننده آدم بوده ام ! ؟ گفتند: آرى. ابليس گفت: آدم عهد و پيمان را شكست ولى به خداوند كافر نشد؛ اينان عهد و پيمان را شكستند و به پيامبر كافر شدند ! !
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و مردم غير على عليه السلام را براى خلافت به پا داشتند، ابليس تاج پادشاهى بر سر گذاشت و منبرى نصب كرد و بر روى آن نشست و شياطينش را جمع كرد و به آنان گفت: شادى كنيد، چرا كه تا امام قيام نكند خداوند اطاعت نمى شود(1) . (2)
تهديدات الهى در برابر منافقين
اشاره
تهديدات الهى در برابر منافقين(3)
يكى از جوانب مهم غدير، تأييدات و تهديدات خداوند در غدير به شكل ها مختلف است. از جمله مهم ترين آنها اقدامات خداوند در برابر منافقين است:
ص: 323
1 - قريش و خلافت بنى هاشم
آنچه در تاريخ و به نقل شيعه و اهل سنت به وضوح مى بينيم اينكه قريش و همفكرانشان همان كسانى بودند كه براى دور كردن امر خلافت و امامت از بنى هاشم و به ويژه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ترفندهاى گوناگون به كار مى بستند، و در برابر پيروى و دنباله روى از آن حضرت در تمام موضوعات كوچك و بزرگ ايستادگى مى كردند.
آنها مى ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله در هر موضع و موقعيتى از او نام مى برد و بر امامت او صحه گذارده و حتى پافشارى مى كند، تا آنجا كه اين مسئله منتهى شد به واقعه غدير.
از جانب ديگر، به مصلحت ايشان نبود كه اين موضوع در مقابل ديدگان جمعيت انبوهى كه از همه نقاط و سرزمين ها براى اداى مناسك حج گرد آمده بودند اعلام شود. از اين رو، به اخلال و اغتشاش در ميان سخنان حضرت مبادرت ورزيدند !
همين قريش اندكى پس از اين حادثه، مستقيما وارد عمل شدند؛ به منزل آن حضرت رفتند و از او خواستند توضيح دهد بعد از اين امامان چه خواهد شد ؟ جواب اين بود: سپس فتنه و آشوب خواهد بود. يا به روايت صحيح تر: فرج و گشايش خواهد بود. چنانكه خزّار نيز اينگونه روايت كرده است.(1)
در اين ميان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى ديدند كه تنها اشاره اى به اين موضوع آنها را به اين درجه از تندروى و ستيزه با خواست خداوند متعال و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله واداشته است، بدون آنكه شرافت مكان و خصوصيت زمان و قداست گوينده و مقام و منزلت او ذره اى مانع آنها شده باشد !
با اين حال، اگر آشكارا از آن حضرت نام برده و اين موضوع را بيان كند چه خواهد شد ؟ چه بسا واكنشى از آنها سر زند كه تلخ تر و ناگوارتر و زشت تر و پرمخاطره تر از امور گذشته، نسبت به اسلام و آينده آن باشد.
ص: 324
2 - مداخله الهى
در چنين موقعيتى بود كه تهديد الهى بر ايشان نازل شد و مسئله را تمام كرد و پايه كار را محكم نمود، و بر آنان آشكار شد كه از ايستادگى در برابر خواست خداوند براى اقامه حجت به صورتى كه او اراده فرموده و بر آن خشنود مى گردد، عاجز و ناتوان اند. همچنين دريافتند كه ادامه برخورد علنى و آشكار با اين موضوع آنها را به نبردى واقعى و رو در رو با خدا و پيامبر او مى كشاند. پس چاره اى جز پذيرش و تسليم نيافتند.
خصوصا بعد از آنكه خداوند متعال به آنها فهماند كه عدم ابلاغ و نرساندن اين موضوع در حكم نرساندن اصل و اساس دين و رسالت است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . اين آيه براى آنان به معناى بازگشت به نقطه اول و مكان آغازين و شروعى دوباره بود.
حتى اگر بار ديگر به جنگ هايى مثل بدر و احد و خندق و نبردهايى اين چنين كه مسلمانان در مقابل مشركان و براى تحكيم و استوارسازى پايه هاى دين و ابلاغ آن در آنها غوطه ور شدند، منجر شود.
البته براى آنان روشن بود كه ادامه اين كار در اندك زمانى به ناكامى و رسوايى آن و بر باد رفتن تمام فرصت ها و آرزوهايشان براى دست يابى به امتيازى كه به آن اشاره كرديم مى انجاميد، و بدون آن امتياز نيز مصيبت و بلاى قطعى و نابودى حتمى در انتظارشان بود. از اين رو، با سياستى خائنانه و فريبكارانه در مقابل آنچه واقع شده بود تسليم شده، و در برابر اين تندباد سر فرود آوردند.
پس از آن نيز با بيعتى كه براى اميرالمؤمنين على عليه السلام در روز غدير از آنان گرفته شد، حجت برايشان تمام گشت. و نه فقط بر آنها بلكه بر تمامى امت اقامه حجت شد، و البته هدف نيز جز اين نبود.
اما اين تعهدشان ديرى نپاييد و اندكى بعد، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد و آنان احساس امنيت و قدرت كردند، اين بيعت را شكستند:
ص: 325
«فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(1): «هر كس پيمان شكست بر خود شكسته است» .
«وَ ليَحمِلُنَّ أثقالَهُم وَ أثقالاً مَعَ أثقالِهِم وَ ليُسألُنَّ يَومَ القيامَةِ عَمّا كانوا يَفتَرونَ»(2): «و آنها علاوه بر بار سنگين گناهان خود بار گناهان هر كس كه گمراه كرده اند نيز به دوش مى گيرند و روز قيامت از آنچه دروغ مى بستند سخت مؤاخذه مى شوند» .
3 - نكته اى ضرورى: ورع و تقوى !
گاه اين سوال به ذهن بعضى خطور مى كند كه: چگونه مى توان پذيرفت كه ده ها هزار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف مسيرى كه آن حضرت در مسئله خلافت و امامت ترسيم نموده گام بردارند ؟ در حالى كه آنان همنشينان آن بزرگوار بوده، با ورع و تقواى ايشان تربيت شده بودند و خداوند عزوجل نيز آنها را در كتاب خويش ستوده و به فضل آنها اشاره نموده است. همچنين آنها بودند كه در راه دين ايثار نموده، با جان و مالشان در راه آن جهاد كردند.
پاسخ اين است: آنچه گروهى در مورد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته اند تا حدى اغراق آميز به نظر مى رسد، زيرا آن عده كه در حجة الوداع و اندك زمانى قبل از وفات نبى اكرم صلى الله عليه و آله همراه آن حضرت مناسك حج را به جا آوردند، گر چه بالغ بر ده ها هزار نفر بوده اند، اما همه آنان در شهر پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى مدينه ساكن نبوده، مدت مديدى با ايشان زندگى نكرده بودند تا آن حضرت فرصت يافته باشد آنها را تربيت و تزكيه نمايد و با احكام و معارف اسلام آشنا كرده و تعليمشان دهد.
بلكه بيشتر آنان از سرزمين ها و نقاط دور و نزديك مدينه آمده بودند و نخستين بار بود كه به فوز ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله نايل مى شدند. البته برخى از آنان پيش از اين و بعضى نيز بعد از آن مراسم حضرت را در فرصت هايى كوتاه زيارت كرده،
ص: 326
اندكى از غير قريشيان كسى باقى نماند. آنان نيز امور را به سمت و سوى مصالح خويش و تثبيت استيلاى خودشان طرح ريزى كردند و مردم را با شگردهاى مختلف تحريك نموده، منافع خود را در اين ميان با ترفندهاى سياسى - كه دير زمانى نزد آنها بود - استحكام مى بخشيدند.
همچنين آنان از نقاط ضعف ساده لوحان و ساده انديشان يا كسانى كه هنوز ايمان در قلب هايشان محكم نشده، عِرق قبيله اى آنها را رهبرى كرده و بر تفكرات و روحياتشان رسوبات جاهليت سيطره داشت. آنان كه از اسلام لطمه خورده بودند و دين امتيازاتى را كه استحقاق آن را نداشته و به ظلم و ستم صاحب آن شده بودند از آنان گرفته بود بهره مى جستند.
اينان براى به انجام رساندن آنچه كه با حقدها و كينه هايشان تناسب داشت، با احساسات و عواطف خونخواهانه آنان بر عليه حق و دين و اسلام سازگارى داشت، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبودند.
و اين همان موضوعى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين سخن خويش بدان اشاره فرمودند كه سبب تأخير در ابلاغ مسئله امامت بيم و هراس من از قوم خويش بوده است، زيرا آنان به تازگى و با كراهت و ناخرسندى از دوران جاهليت بيرون آمده و هنوز بسيارى از آنها با همان آموخته هاى جاهلى زندگى مى كنند، و همچنان برخى از مطالب آن دوران بر آنان چيره و مسلط است.
به اين ترتيب پر واضح است كه گر چه بعضا اصحاب بيدار و آگاه بودند، اما اكثرا به سبب اوضاع و شرايطى كه برايشان مهيا شده بود، جريانات و تحركات سياسى را در دست داشته و آن را رهبرى مى كردند.
در نتيجه در مدينه اى كه تنها چند هزار نفر، آن هم با روحياتى كه با پاره اى از آن آشنا شديم زندگى مى كردند، آنان توانستند امر خلافت را پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله از ياران شريعتمدار آن حضرت منحرف نموده و به سوى ديگران راهى كنند. همانگونه كه در كتب تاريخ و حديث بدان اشاره شده و آمده است.
ص: 328
خلاصه سخن
به اين ترتيب از آنچه تا كنون تقديم شد، روشن و واضح است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله با طوفانى از ستيزه جويى براى ناكام گذاردن برنامه هاى الهى به هر قيمت و وسيله ممكن مواجه بود.
بنا بر اين، مداخله الهى و تهديد قرآنىِ نازل شده متوجه عناصرى بود كه اين تندبادها را بر پا كرده بودند، تا به آنان بفهماند كه اصرار برا اين ستيزه و ايجاد بحران و تلاش براى دستيابى به نتايجى پوچ به معناى ايستادگى و رويارويى در برابر تمامى دعوت الهى است !
اينگونه بود كه مداخله الهى موجب تثبيت موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله و مهار جريان مخالف شد. به خصوص پس از آنكه آيات فرود آمده آشكارا كفر هر كس كه مانع اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله شده و به مقابله با آن برخيزد را اعلام نموده و بر حمايت و محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله متعهد شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
و آن هنگامى كه خداوند عزوجل سدّ راه مخالفان و منكران شود، پر واضح است كسى را ياراى آن نيست تا به رويارويى با اراده الهى برخيزد، و چاره اى ندارد جز آنكه از ميدان مبارزه عقب نشيند. تا پروردگار متعال حجت خود را به پا دارد و پيامبرش دين و رسالت او را برساند. در اين شرايط دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به ناچار بايد به مكر و سركشى پناه آورده، گناه عهدشكنى و خيانت را بر دوش كشند ! «وَ أنَّ اللّه َ لا يَهدى كَيدَ الخائِنينَ»(2): «و خداوند هرگز مكر خيانتكاران را به مقصود نمى رساند» .
آيه «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»(3) = آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»
ص: 329
آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(1)
از جمله آياتى كه در غدير و در مورد ابليس و دار و دسته اش بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات است:
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» :
«ابليس گمان خود را به باور آنان رسانيد و جز گروهى از مؤمنين پيرو او شدند» .
«إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ»(2):
«تو را بر بندگان واقعى من راهى نيست مگر گروهى از گمراهان كه پيرو تو باشند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مى بردند و خوب مى فهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنى آدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مى كردند. از سوى ديگر عكس العمل گروه هاى مردم را زير نظر داشتند. در واقع آنان آينده بلند مدتى را مى ديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيش بينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناك ترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مى رسيد همه راه هاى انحراف تا ابد بر انسان ها بسته
ص: 330
آنچه در اين قسمت از تاريخ تكان دهنده است اينكه در غدير، شياطين دل به منافقين بسته بودند و چشم به دست آنان و نقشه هايشان داشتند و خود را از هر جهت مستأصل مى ديدند. اين منافقانِ مشرك و كافر بودند كه روى شيطان و شيطانيان را سفيد كردند، و به فرزندان خَلَف خود كه دستِ كمى از آنها نداشتند درسِ مقابله با وحى و نبوت و دستگاه الهى را دادند، و چنان نقشه اى پياده كردند كه نه فقط خود به مقاصد شومشان رسيدند، بلكه تا آخر روزگار اكثريتى از مسلمين را از راه و صراط مستقيم دوازده جانشين بر حقِّ پيامبرشان منحرف كردند و چهره خلافت اسلامى را هم نزد جهانيان مشوَّه ساختند.
به همين خاطر، پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با اميرالمؤمنين عليه السلام و با شكست چندين توطئه منافقين، اكنون جا دارد سرى به پشت پرده غدير بزنيم و نيم نگاهى داشته باشيم به آنجا كه جز پيامبر و على عليهماالسلام نديدند. شياطين و در رأس آنان ابليس ايام غدير را در غوغايى به سر مى بردند و خوب مى فهميدند كه در آن موقعيت عظيم چه راه هدايت و نجاتى براى بنى آدم تا آخرين روز دنيا پيش بينى شده است.
آنان پيش از همه در غدير حاضر شده بودند و نتايج اين مراسم عظيم را بررسى مى كردند، و از سوى ديگر عكس العمل گروه هاى مردم را زير نظر داشتند؛ در واقع آينده بلند مدتى را مى ديدند كه در آن زيباترين گونه هدايت انسان پيش بينى شده بود.
اين بود كه آن روز را هولناك ترين مقطع براى خود به حساب آوردند كه اگر فرامين آن روز به مرحله عمل مى رسيد همه راه هاى انحراف تا ابد بر انسان ها بسته مى شد. اين را بزرگ شياطين يعنى ابليس - كه از روز اول كمر به گمراهى مردم بسته بود - بهتر از اصحابش مى فهميد.
در چنين گير و دارى بين ابليس و لشكريانش - در پشت پرده غدير - وقايعى به وقوع مى پيوندد كه داستان بلند آن را با جمع بندى چند روايت مى خوانيم(1):
ص: 334
روز غدير، همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر اميرالمؤمنين عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، ابليس - كه در آنجا حاضر بود - فريادى كشيد و همه لشكريانش را فرا خواند. با اين فرياد، همه شياطين در هر جا كه بودند نزد او جمع شدند و گفتند: اى آقاى ما واى مولاى ما ! اين چه فريادى بود ؟ مگر چه چيزى تو را به وحشت انداخته ؟ ! ما تا كنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.
ابليس گفت: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد هرگز خدا معصيت نخواهد شد !
گفتند: اى آقاى ما، تو همان كسى هستى كه آدم را گمراه كردى ! ولى گويا از اين پس اين امت يك امت رحمت شده محفوظ از گناه خواهند بود و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست، چرا كه امام و پناه خود بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد.
ابليس گفت: واى بر شما، امروزِ شما مثل روز عيسى است ! به خدا قسم مردم را درباره على گمراه خواهم كرد !
آنگاه ابليس به صورت پيرمردى زيباروى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى محمد، چقدر كم هستند آنان كه با تو بر سر آنچه درباره پسر عمويت گفتى بيعت مى كنند.
با اينكه ابليس پاسخ اصحابش را داد، ولى شياطين با ديدن غدير و آن اتمام حجت عظيم خاك بر سر ريختند و به جزع و فزع افتادند. ابليس به آنان گفت: مگر شما را چه شده است ؟
گفتند: اين چه اتفاقى بود كه رخ داد ؟ ! ما گمان مى كرديم وقتى محمد از دنيا برود اصحاب او متفرق مى شوند، ولى مى بينيم كه امر وصايت را براى شخصى بعد از خود
ص: 335
2 - تحليل اعتقادى
با قاطعيت مى توان گفت: كشف جزئيات ارتباط غاصبين خلافت با شيطان، نقطه حساسى از عقايد ماست كه در ريشه يابى بسيارى از مسايل به ما كمك خواهد كرد.
اكنون با مرور بر ماجرايى كه از حضور ابليس در غدير ذكر شد به تبيين چهار نكته از آن مى پردازيم:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده(1) اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ: ما تا كنون فريادى وحشتناك تر از اين از تو نشنيده بوديم.(2)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سخت ترين روز بوده و بزرگ ترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است.
همان گونه كه بزرگ ترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كوردل نباشد و پرده هاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمى خواهد و روشن خواهد بود.
اكنون با مرورى بر آنچه در اين باره ابليس به شياطين گفته و آنچه آنان به او گفته اند مى توان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً انْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّه ابَدا: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمى شود.
ص: 338
آن روز كه توانست حضرت آدم عليه السلام را از بهشت بيرون كند، در واقع نسل بشريت را از بهشت اخراج كرد، و آنان را اسير حيله هاى خود در دنيا نمود.
روزى كه ولادت حضرت عيسى عليه السلام بدون همسرى براى مريم اتفاق افتاد، اين معجزه الهى را بهانه غلو قرار داد و آن حضرت را به عنوان الوهيت مطرح كرد و نسل هايى از بشر را با همين باور غلط مبتلا به شرك نمود و راهى جهنم كرد.
در روز غدير هم قسم ياد كرد كه در اين باره مردم را گمراه خواهم كرد، و سقيفه تحقق اين قسم ابليس بود كه تا آخر روزگار اكثريتى از انسان ها را با انكار ولايت على عليه السلام راهى جهنم كرد.
در واقع اين سه روز در تاريخِ اضلالِ ابليس، پيمودن راه هزار ساله در يك شب بود كه اينگونه در خاطره آنان ثبت شده و از آن ياد مى كنند.
به عبارت ديگر: هزاران زحمت و تلاش شياطين در هزاران مكان و زمان و درباره هزاران انسان، با يك برنامه بنيادين و ريشه اى به انجام رسيد، و با «اسَّسَ اساسَ ذلِكَ» مرحله «بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ» به آسانى پيش رفت، و در طول تاريخ بدون زحمتِ شيطان «جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ» اتفاق افتاد. يعنى ابتدا پايه ضلالت را بنيان گذاشت، و سپس بر روى آن بناى گمراهى را بالا برد، و سپس بدون نگرانى مسير ظلم و جور هموار شد.
جالب است كه خود شيطان، روز سقيفه را قابل مقايسه با روز آدم عليه السلام نمى داند و در اين باره مى گويد: آدَمُ نَقَضَ الْعَهْدَ وَ لَمْ يَكْفُرْ بِالرَّبِّ، وَ هؤُلاءِ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ كَفَرُوا بِالرَّسُولِ: آدم پيمان را شكست، اما به خداوند كافر نشد، ولى اينان هم پيمان را شكستند و هم به پيامبر كافر شدند !
او كه در صدد ضلالت خلق است و درجات گمراهى را خوب مى داند، پيمان شكنان سقيفه را كافر مى داند، و نقض ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را مساوى با مخالفت صريح با شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و انكار نبوت آن حضرت مى داند.
ص: 340
دو آيه درباره حضور شيطان در غدير و تصميم هاى او مطرح شده كه با توجه به موقعيت نزول آن ضابطه هاى لازم را براى گريز از سقيفه و بقا بر عهد غدير به ما نشان مى دهد: يكى آيه «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ ... » و ديگرى آيه «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ... » .
آيه اول
آيه اول سه فراز دارد كه هر كدام بُعدى از مسئله را روشن مى كند:
فراز اول
«وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ» : «ابليس گمان خود را بر آنان صادق نمود» .
اين جمله يك اصطلاح ادبى و كنايى است كه امام باقر عليه السلام در بيان آن فرموده است:
تأويل اين آيه پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد، به اين صورت كه وقتى منافقين در غدير گفتند: پيامبر از هواى نفس سخن مى گويد، شيطان به آنان اميدوار شد و اطمينان پيدا كرد كه براى شكستن پيمان غدير منافقينى هستند كه پيگير اين اقدام ضد خدا و رسول باشند. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت آنان گمان و اميد ابليس را به مرحله عمل رساندند و صدق گمان او را ثابت كردند (آنگاه كه سقيفه را بر پا كردند و صاحب غدير را از مقام خود كنار زدند) .(1)
فراز دوم
«فَاتَّبَعُوهُ» ؛ آنان پيرو شيطان شدند.
اين يك تابلوى بلند بر پيشانى سقيفه است؛ كه سقيفه مساوى است با پيروىِ شيطان، و طبق صريح اين آيه هيچ راه فرارى براى آنان از اين علامت منحوس نيست.
ص: 341
شيطان هم موجود سابقه دارى است كه نجاست او با آب درياهاى عالم پاك نمى شود. بايد هم چنين باشد چرا كه راه سقيفه بر ضد راه الهى غدير است، و طبعا شيطان هميشه در برابر صراط مستقيم و راه خدا قرار دارد.
فراز سوم
«إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» : «مگر گروهى از مؤمنان» .
از همان روز غدير خداوند به صراحت اعلام كرده مؤمنين در اقليت اند، و اكثريت مردم در راه ولايت و صاحب غدير نخواهند بود. حتى خود ابليس در روز غدير با مشاهده آن بيعت يكصد و بيست هزار نفرى، به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: ما اقَلَّ مَنْ يُبايِعُكَ عَلى ما تَقُولُ فِى ابْنِ عَمِّكَ: چقدر كم هستند كسانى كه طبق گفته هايت درباره پسرعمويت با تو بيعت مى كنند !
امام باقر عليه السلام در بيان «فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در اين آيه مى فرمايد: يَعْنى شيعَةُ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام(1): منظور شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام هستند؛ كه پيرو شيطان نيستند و نگذاشتند گمان شيطان تحقق يابد و به مرحله عمل برسد.
آيه دوم
آيه دوم «إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» را پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى تلاوت فرمود كه شيطان با شنيدن «إِلاَّ فَرِيقا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» در آيه اول، به فكر بقيه افتاد. او با خود تصميم گرفت كه اگر چه اكثريت خلق با سقيفه به گمراهى كشيده مى شوند، ولى بايد به هر قيمتى شده اقليت مؤمن را هم به مخالفت خداوند وادار كرد.
اينجا بود كه به عزت و جلال خداوند قسم ياد كرد كه «لاَلْحِقَنَّ الْفَريقَ بِالْجَميعِ» : «اين گروه مؤمنين را هم به اكثريت ملحق مى كنم» .
در پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت فرمود كه «تو را بر بندگان من راهى نيست مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند» .
ص: 342
اين آيه دو فراز دارد كه هر كدام از آنها بُعدى از مسئله را روشن مى نمايد:
فراز اول
«إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ» : «تو را بر بندگان من راهى نيست» .
منظور آن است كه در مسئله ولايت، شيطان نمى تواند آن فرقه مؤمن را منحرف سازد، و آنان محكم تر از آن هستند كه با حيله شيطان دست از ولايت بردارند.
امام صادق عليه السلام در بيان اين مطلب مى فرمايد: قسم به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث كرد، شياطين بزرگ و كوچك بر سر مؤمنين بيش از زنبوران بر گوشت هستند. از سوى ديگر مؤمن محكم تر از كوه است چرا كه از كوه با تبر مى توان قطعه اى جدا كرد، ولى از دين مؤمن چيزى نمى توان جدا كرد.(1)
فراز دوم
«إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ» : «مگر كسانى از گمراهان كه پيرو تو شوند» .
اين قسمت آيه دقيقا مربوط به شيعيان اهل بيت عليهم السلام است كه با پذيرفتن ولايت فرياد شيطان را بلند كرده اند. وقتى شياطين از ابليس مى پرسند: چرا چنين فرياد مى زنى ؟ در پاسخ مى گويد: وَ اللّه مِنْ اصْحابِ عَلِىٍّ ! سپس آنچه باعث پيروى از شيطان در شيعيان مى شود توسط خود ابليس بيان شده كه گناهان را در چشم آنان زيبا جلوه مى دهد تا با ارتكاب آن نزد خداوند مورد غضب قرار گيرند، آنجا كه مى گويد: لاَزَّيِنَنَّ لَهُمُ الْمَعاصِىَ حَتّى ابَغِّضَهُمْ الَيْكَ.
شيطان در برابر غدير با تمام توان و قدرت ايستاد چرا كه آن برنامه را خنثى كننده تلاش هاى خود براى گمراهى مردم مى دانست. اما بدون شك فريادهايى كه در آن روز مى كشيد به خاطر احساس عجزى بود كه در برابر غدير داشت.
ص: 343
نيست ؟ چگونه ديديد مرا هنگامى كه با آنان كارى كردم كه اطاعت على را كه خدا و رسول به آنان امر كرده بود رها كردند ؟ !(1)
جلوه سوم
سومين مرحله را حضرت زينب عليهاالسلام در لحظات آخر اميرالمؤمنين عليه السلام از آن حضرت شنيده كه آن واقعه كربلاست. اميرالمؤمنين عليه السلام از قول پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراهاى سقيفه و بعد از آن تا ماجراى عاشورا را براى دخترش نقل كرد. تا آنجا كه فرمود: دخترم تو و دختران خاندانت با خوارى به حالت اسيرى در اين شهر كوفه خواهيد بود.
آنگاه از قول پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل فرمود: ابليس در آن روز (روز عاشورا) از خوشحالى به پرواز در مى آيد، و همراه همه شياطين تمام زمين را سير مى كند و در آن حال مى گويد:
اى گروه شياطين، به آنچه از فرزندان آدم مى خواستيم رسيديم و در هلاك كردن آنان به نهايت درجه دست يافتيم و بدنامى را براى آنان به يادگار گذاشتيم، مگر آنان كه به اين گروه (يعنى اهل بيت عليهم السلام) متمسك شوند. از اين پس كار خود را به شك انداختن مردم درباره آنان و وادار كردنشان بر دشمنى آنان و عمل بر ضد آنان و دوستانشان قرار دهيد، تا گمراهى و كفر مردم مستحكم و پا برجا شود، تا آنجا كه هيچكس از آنان نجات پيدا نكند.(2)
ص: 347
ص: 348
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
ماجراى سنگ آسمانى
ماجراى سنگ آسمانى(1)
اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجت هاى خداوند با ارسال پيامبران عليهم السلام بود. پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسل هاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.
از جمله ماجراى حارث فهرى بود؛ واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان حارث فهرى بود.
پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقه اى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
ص: 349
در طول اين سه روز پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى فضائل و مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيتش عليهم السلام را براى مردم بيان مى فرمود.
در آن لحظات عده اى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عده اى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مى آمد.
اين شد كه پس از اهانت هايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام داشتند، حارث فهرى در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و او از طرف بقيه برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، آيا واقعا همه اين ها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم. و اين را سه بار تكرار فرمود.
ص: 350
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟ حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن.
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» . اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به
ص: 351
معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .
آنگاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد، و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
ص: 352
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مى كنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مى دانند ولايت على بن ابى طالب عليه السلام از طرف خداست صريحا مى گويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليه السلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
در آن لحظات جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ» : «درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورده فرمود: چنانكه خداوند
ص: 353
ماجراى حارث فهرى به بيانى ديگر
در آخرين ساعات روز سوم، حارث فهرى به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمى كنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است شعله اى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقه اى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... » (1)، يعنى «درخواست كننده اى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را دفع كند ... » . پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
ص: 355
«ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد. در پى او جهنم است و از آب چركين به او نوشانده مى شود. آن را جرعه جرعه مى آشامد و گواراى او نخواهد بود و مرگ از هر سو سراغ او مى آيد ولى او نمى ميرد و پشت سر او عذاب سختى است» .
موقعيت تاريخى
روز سوم غدير است و ساعات پايانى برنامه سه روزه نزديك مى شود. غيظ منافقين به اعلا درجه رسيده و آماده انفجار است. پيامبر صلى الله عليه و آله فضيلت بلندى از مناقب على عليه السلام بر زبان جارى مى فرمايد و همين جرقه اى بر دل منافقين است كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
اما يكى از آنان با صراحت تمام و با جرأتى كه تا آن روز ديده نشده در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد و نسبت دروغ به آن حضرت مى دهد و چنان بر گفته خود پافشارى مى كند كه براى خود درخواست عذاب مى كند، و عذاب الهى فورا نازل مى شود و امضاى الهى بر غدير براى همه ثابت مى شود.
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد:
«سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ» :
«درخواست كرد درخواست كننده اى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
در اين ماجرا آيات قرآن يكى پس از ديگرى نازل مى شود و آخرين صفحه غدير در متن قرآن نقش مى بندد.
مفصل ماجرا با جمع بندى چند نقل تاريخى چنين است(1):
ص: 358
آيا شما را كفايت نكرد همين روز غدير خم آنگاه كه رسول اللّه او را به ولايت منصوب نمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مشرف شده و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه فَاتَّبِعُوهُ وَ الاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد ؟
آيا شما را كفايت نكرد آنگاه كه ديديد على بن ابى طالب راهى را مى رفت كه در برابر او كوه هايى بودند. براى آنكه او از مسير خود به راست و چپ نرود كوه ها پيشاپيش او به حركت در آمدند و مسير او را باز كردند، و پس از عبور على بار ديگر به جاى خود باز گشتند ؟ !
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا باز هم براى اينان آيات و نشانه هايى ظاهر كن - كه براى تو آسان است - تا حجتت را بر اينان تمام كنى ... .
اينجا بود كه حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشته اى ؟ !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكرده ام، بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد ! ما را دعوت كردى كه «لا الهَ الا اللّه» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمى داد ! ! سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا امروز كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ ... ، آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
ص: 362
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از طرف خدا به من وحى مى شود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مى دهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمى كنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: به خدايى كه جز او خدايى نيست اين از طرف خداست نه از پيش خودم - و اين را سه بار تكرار فرمود - .
حارث گفت: تو ما را به حبّ على بن ابى طالب دستور مى دهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مى آيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مى كنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مى شوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مى گويى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كرده ام. خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذّاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟
حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبد اللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث ! از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدايا ! اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در
ص: 363
اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابت را بر او نازل كن.
خداوند فورا سخن حارث را با اين آيه براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد:
«وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» : «آنگاه كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
به دنبال اين آيه وحى چنين آمد: «وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّه لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» :
«اگر خداوند براى مردم شرّ را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحيّر بمانند» .
آنگاه آيه ديگرى نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حارث ! يا توبه كن و يا از پيش ما برو !
حارث گفت: اى محمد ! راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند !
حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
ص: 364
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
اكنون دو عذاب الهى با هم نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند. خداوند پرنده اى را از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود. او آن ريگ را بر سر حارث رها كرد و از سر او وارد شد و از دُبُر او خارج گرديد. حارث بر زمين افتاد در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
در آن لحظه جبرئيل نازل شد و اين آيات را آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ذِى الْمَعارِجِ» : «درخواست كننده اى عذاب واقع را درخواست كرد. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند صاحب عروج ها بود» .
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد، چنانكه خداوند عزوجل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
آنگاه اين آيه نازل شد: «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مى كنند» ؟ !
سپس حضرت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود:
خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينيم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغ هاى بهشت برده مى شوند، در حالى كه چهره هايشان جوان و تاج بر سر و سرمه
ص: 365
كشيده اند. ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند. آنان با رضايت بزرگِ خدا تأييد شده اند، و اين رستگارى بزرگ است. تا هنگامى كه در مقام قدس از محضر ربّ العالمين ساكن شوند، كه در آنجا آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود و ملائكه به آنان مى گويند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» : «سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقب نيكويى است» .
حضرت در ادامه سخنانش پس از اشاره به آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه، آيه 71 سوره زخرف را قرائت فرمود: «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است، و در آنجا هميشگى خواهند بود .
اين بود ماجراى مفصل حارث فهرى و سنگ آسمانى كه در آخرين ساعات مراسم سه روزه غدير اتفاق افتاد و مُهر تأييد الهى را بر سطر نهايى آن زد.
لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسم هاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نام ها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.(1)
مباهله در غدير
مباهله در غدير(2)
در ماجراى حارث بن نعمان فهرى در غدير و اعتراض و جسارت هاى او و سنگ آسمانى، از جمله نكات جالب توجه وقوع مباهله به شديدترين شكل ممكن است.
داستان حارث فهرى و اعتراض او پس از خطبه و بيعت در غدير و نزول عذاب الهى بر او، در واقع نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان
ص: 366
داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.(1)
مسئله حارث فهرى در غدير از صريح ترين نمونه هاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلال ها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مى داند و در زبان انكار مى كند و آن را كتمان مى نمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مى كنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مى خواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مى كند عذابى نازل فرمايد.
در طول تاريخ انبياء و اوصياء موارد متعددى به چشم مى خورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان بوده اند از نزول عذاب ترسيده اند و مباهله خود را پس گرفته و حق را پذيرفته اند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشته اند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(2) است. در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهله اى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهله ها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مى رسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء صلى الله عليه و آله پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمى گذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
ص: 367
اعتراض حارث دليل بر ولايت
اعتراض حارث دليل بر ولايت(1)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟» به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
در واقع داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
اشاره
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(3)
ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى را از دو بُعد مى توان تحليل نمود:
تحليل اول
در همه دستورات الهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ فرموده عده اى نپذيرفته اند، و خداوند هم برنامه خاصى براى مقابله با آنان در دنيا نداشته است. تنها در امر ولايت و امامت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطره ها بماند.
ص: 370
بت پرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مى كردند و مخالف آن را حق مى دانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلى الله عليه و آله مباهله كنند ادعا مى كردند كه آنچه حضرت مى فرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد. در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(1)
در اينجا دو نكته قابل تأمل است:
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند، عكس اين سخن را بر زبان آورد و در واقع آنچه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفت او براى خود گفت. حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد درباره ولايت على مى گويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن ! مى بينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدابودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
اين اقدام در حضور مردم بود و به قدرى درخواست عجيبى بود كه خداوند عين گفتار او را در قرآن نقل كرده كه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» .(2)
ص: 371
نيز با پاسخ به او، حاضرين غدير و شنوندگان ماجراى غدير تا آخر دنيا را در برابر هر شبهه اى بيمه كرد و در واقع خداوند ارتباط غدير را به ذات اقدس خويش اعلام كرد.
تحليلى درباره انگيزه حارث فهرى و موشكافى سخنانش و كيفيت اعتقادى او در سخنى كه بر زبان آورد، نشان خواهد داد كه او يك نمونه از افرادى با چنين عقيده بود.
حارث فهرى در حقيقت خدا و رسول را قبول داشت و فقط در ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مردد بود، مانند بسيارى از آنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تنها گذاشتند.
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جمله اش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشن تر از آن نمى توان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوه گر است:
يك. او كه مى گويد: «خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست» يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مى نمايد !
دو. به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مى باشد.
سه. پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مى كند او در مقابل صداقت پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيك نمى كند، بلكه به صراحت مى گويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى وجود داشت ! لذا مى بينم خداوند متعال صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مى فرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» : «براى كافرين دفع كننده اى از عذاب خداوندى وجود ندارد. از سوى خداوند ... » .
ص: 373
تعجب از اين همه عجله حارث براى عذاب در آيه «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» انعكاس مى يابد.
با توجه به اين روند قرآنى در ماجراى حارث فهرى است كه مى توان اذعان داشت كمتر حادثه اى از وقايع اسلام است كه با اين ظرافت در قرآن منعكس گرديده باشد و سعى در حفظ همه جوانب آن شده باشد.
برداشت دوم: زمينه سؤالات حارث
حارث فهرى در حالى لب به اعتراض گشود كه اتمام حجت درباره ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در كامل ترين و بديع ترين نوع خود انجام گرفته بود، و در چنين زمينه اى حارث سؤال خود را آنگونه مطرح كرد كه گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است. به همين جهت ابعادى از تعجب درباره عكس العمل حارث به ميان مى آيد.
اما يك نگاه واقع بينانه درمى يابد كه آنچه حارث گفت قبل از او توسط ابوبكر و عمر هنگام بيعت در غدير به همين صراحت مطرح شده بود، با اين تفاوت كه آنان با زرنگى خاصشان درخواست عذاب را مطرح نكردند !
مگر همين دو نفر نبودند كه هم قبل از بيعت و هم بعد از آن گفتند: آيا اين امر از طرف خداوند است يا از طرف خودت ؟ ! حضرت فرمود: از طرف خدا و رسولش است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خدا مى شود ؟ !(1)
مى بينيم حارث نيز همان مسئله را مطرح كرده كه سابقه آن در غدير وجود داشته و احيانا به تحريك همانان بوده، و شايد سخن دل همه كسانى بوده كه با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله همه چيز را كَأَن لَم يَكُن تلقّى كردند !
برداشت سوم: كيفيت تشكيك حارث
با اينكه مسئله مطرح شده در غدير «ولايت» بود، ولى مراحلى كه حارث در طرح سؤال خود مطرح كرده نشانه ريشه دار بودن اين شك در اعماق اعتقاد اوست. حارث
ص: 379
از بهترين قرائن بر چنين تمسخرى نسبت به خدا و رسول و دستورات الهى آن است كه بعد از اين همه سؤال و شنيدن پاسخ هاى قاطع، مانند كسى كه كارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بى حساب مى داند، از آن حضرت درخواست مى كند كه براى ديگران هم سهمى از اين قدرت قرار بده.
اين بدان معنى است كه همه را بازيچه دست تو مى دانم كه قابل همه گونه تغيير و تبديل است و آن را به هر كس بخواهى مى توانى واگذار كنى، و با استفاده از اين اختيار پسر عموى خود را بر ما مسلط كرده اى ! اين دقيقا همان چيزى است كه اهل سقيفه بدان تصريح كردند تا روزى كه يزيد تابلوى آن را بر فراز قصر خويش برافراشت و گفت:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ *** فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ(1)
برداشت چهارم: مباهله در غدير
مسئله حارث فهرى در غدير از صريح ترين نمونه هاى مباهله در تاريخ اديان الهى است كه بايد به تبيين آن بپردازيم. مباهله يعنى پس از مطرح شدن آنچه براى اتمام حجت از نظر استدلال ها و معجزات و قرائن ظاهرى لازم است، اگر در يك مسئله الهى بحث بدانجا منتهى شود كه هر يك از دو طرف حقيقت را مى داند و در زبان انكار مى كند و آن را كتمان مى نمايد، در اين صورت خدا را به عنوان شاهد مطرح مى كنند و براى فيصله بحث و اثبات حق از خدا مى خواهند بر كسى كه عمدا و دانسته حق را كتمان مى كند عذابى نازل فرمايد.
در طول تاريخ انبياء و اوصياء عليهم السلام موارد متعددى به چشم مى خورد كه كار به مباهله كشيده شده است. در تعدادى از اين موارد آنان كه در برابر پيامبران يا جانشينانشان عليهم السلام بوده اند از نزول عذاب ترسيده و مباهله را پس گرفته و حق را پذيرفته اند يا لا اقل تسليم خود را اعلام داشته اند كه نمونه معروف آن ماجراى نصاراى نجران(2) است.
ص: 381
در بسيارى از موارد هم عذاب خداوندى بر منكر حق نازل شده و خداوند با اين برنامه اتمام حجت را به اعلا درجه رسانده است.
مباهله اى كه در غدير اتفاق افتاد از دو جهت با ساير موارد تمايز دارد: يكى زمينه اين مباهله و ديگرى كيفيت مطرح شدن و درخواست عذاب از سوى خداوند.
از نظر زمينه آن، در اكثر مباهله ها پس از چند جلسه گفتگوى علمى و استناد به آنچه قابل مراجعه است مسئله به مرحله مباهله مى رسد، اما در غدير در حضور خاتم انبياء صلى الله عليه و آله پس از آن همه معجزات و بعد از آن مراسم عظيم سه روزه و معجزاتى كه در همانجا ظاهر شد - كه اصلاً جايى براى مباهله باقى نمى گذاشت - باز هم حارث مباهله را مطرح كرد.
از نظر كيفيت درخواست، قاعده مباهله آن است كه هر يك از طرفين - و لو در ادعا - خود را حق مى داند و ديگرى را باطل و چون هر دو خدا را به عنوان قاضى يقينى براى تشخيص حق قبول دارند و او را قادر به نشان علامتى براى اثبات حق مى دانند، مسئله را به او واگذار مى كنند.
اما در ماجراى حارث مسئله به گونه اى بالاتر از كفر بروز كرده كه نظير آن را در هيچ مباهله و حتى مباحثه و جدالى نمى توان يافت و شايد به همين جهت است كه خدا عين كلام او را در قرآن آورده است.
حارث به جاى آنكه بگويد: اگر محمد راست نمى گويد، عذابى بر او بفرست و اگر من راست نمى گويم عذابى بر من فرست، گفت: اگر اين سخن حق است عذابى بر من فرست ! ! يعنى سه مرحله شديدتر از يك مباهله عادى، چرا كه لااقل مى توانست بگويد: اگر محمد راست مى گويد عذابى بر من فرست، و يا مى توانست بگويد: اگر سخن محمد از طرف توست عذابى بر من فرست؛ ولى مى گويد: اگر اين سخن حق است و از طرف توست عذابى بر من فرست.
ص: 382
سخن نهايى درباره اين مباهله آنكه خدا عين درخواست او را فورا بر سرش نازل كرد و در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله دومين مباهله انجام شد، با اين تفاوت كه مسيحيان نجران قبل از نزول عذاب اظهار پشيمانى نمودند و كار به عقاب الهى نكشيد، اما در غدير كافران منافق بر سر ارتداد خود مقاومت كردند و خدا هم عذاب را نازل كرد تا به همه نشان دهد پيامبرش راست مى گويد و از طرف خدا مى گويد، و غدير حق است و از سوى اوست، و اين امضاى وَحْيانى را در متن قرآنش ثبت فرمود كه: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» .
برداشت پنجم: شرط نزول عذاب بر حارث
با آنكه مباهله قيد و شرطى ندارد و خداوند براى اتمام حجت عذاب نازل مى كند، ولى در ماجراى حارث فهرى نكته خاصى جلب توجه مى كند؛ خداوند حضور رَحْمَةٌ لِلْعالَمين را مانع از عذاب اعلام مى كند و گويا به حارث مى فرمايد: اگر واقعا درخواست عذاب دارد و از سخن خود باز نگشته، بايد از محضر پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رود.
اين شرط را نيز در متن قرآنش ثبت فرموده كه مى فرمايد: «ما كانَ اللّه لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» . بنا بر اين، دو راه پيش روى حارث بود: توبه يا خروج از حضور پيامبر صلى الله عليه و آله.
در اين باره در حديثى اشاره به پشت پرده ماجرا آمده؛ آنجا كه مى فرمايد:
اينكه خدا مى فرمايد: «وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» حتى اگر در ظاهر توبه و بازگشت خود را اعلام مى كردند - اگرچه قبلاً چنين نبودند - پذيرفته مى شد، چرا كه از حكمت خداوند در دنيا آن است كه دستور به قبول ظاهر و ترك جستجو درباره باطن اشخاص مى دهد، چرا كه دنيا جاى مهلت و انتظار است و آخرت محل جزاست كه بعد از آن جايى نيست.
اينكه خداوند مى فرمايد: «ما كانَ اللّه مُعَذِّبَهُمْ ... » : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه در ميان آنان استغفار كننده باشد براى آن است كه در بين آنان كسانى بودند كه خدا مى دانست به زودى ايمان مى آورند يا از نسلشان فرزندان پاكى به دنيا مى آيند كه
ص: 384
به فضل خدا مؤمن مى شوند و لذا به جرم كفر پدرانشان آنان را نابود نفرمود و اگر چنين نبود آنان را هلاك مى نمود» .(1)
به همين جهت بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله صريحا به حارث فرمود: امّا تُبْتَ وَ امّا رَحِلْتَ: يا توبه كن يا از نزد ما بيرون برو؛ يعنى يا به قسمت دوم آيه عمل كن كه «يَسْتَغْفِرُونَ» است و يا به قسمت اول آيه عمل نكن كه «وَ أَنْتَ فِيهِمْ» است و از جايى كه من حضور دارم خارج شو تا عذابى كه درخواست مى كنى بر تو نازل شود.
جالب اين است كه گويا حارث براى نزول عذاب عجله داشته چرا كه به صراحت مى گويد: قَلْبى ما يُتابِعُنى عَلَى التَّوْبَةِ وَ لكِنْ ارْحَلُ عَنْكَ: قلبم براى توبه رضايت نمى دهد، ولى از نزد تو مى روم !
برداشت ششم: مشابهت به اصحاب فيل
عذابى كه بر حارث نازل شد با درخواست او مطابق بود. طبق آيه، او درخواست سنگ آسمانى يا عذاب دردناك نمود. در روايات وارد شده كه او سنگ آسمانى يا صاعقه سوزاننده درخواست كرد، كه مورد دوم را خداوند به كنايه فرموده است.
آنچه جالب توجه است مشابهت كامل عذاب او با عذاب اصحاب فيل است. خداوند درباره اصحاب فيل مى فرمايد: «وَ أرسل عَلَيْهِمْ طَيْرا أَبابِيلَ تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(2). در مورد حارث هم پرنده اى از آسمان ظاهر شد كه ريگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث رها كرد. نشانه گيرى چنان دقيق بود كه آن ريگ از وسط سر حارث وارد شد و طول بدن او را در نورديد و از دُبُر او خارج شد و او را نقش زمين ساخت.
تكرار ماجراى اصحاب فيل و سابقه اى كه در اذهان از ماجراى ابرهه بود، عظمت غدير را نشان داد. اين بدان معنا مى توانست باشد كه پروردگارِ كعبه براى هميشه
ص: 385
نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مى كند و توطئه هاى آنان را خنثى مى نمايد، هر چند كه در عظيم ترين جلوه ظاهرى جلوه كنند و با فيل براى تخريب خانه خدا آيند.
همان گونه كه پروردگار غدير براى هميشه نگاهبان آن است، و دشمنان آن را به اشارتى نابود مى كند و توطئه هاى آنان را خنثى مى نمايد، اگر چه در جلوه هاى وحشتناكى چون سقيفه و كربلا ظاهر شوند.
آرى اينگونه است كه غدير و ولايت على بن ابى طالب عليه السلام با گذشت چهارده قرن و با داشتن دشمنان هميشگى و پر قدرت ظاهرى، اكنون از بلندترين قله هاى فكرى جهان خود را نشان مى دهد و پانزدهمين قرن خود را به جشن نشسته است.
برداشت هفتم: تصريح قرآن به كفر منكر ولايت
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مى فرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» . معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مى شود: حارث كه ولايت على عليه السلام را نمى پذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليه السلام قدرت دفع آن را نداشتند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» ؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(1)
امام صادق عليه السلام هم درباره اين آيه از «مصحف فاطمه عليهاالسلام» نقل مى فرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليه السلام» است.(2)
ص: 386
برداشت هشتم: تأييد آسمانى در غدير
يكى از مطالب بسيار مهم كه در اين حديث به صورت اشاره آمده، آن است كه در روز غدير بر فراز سر آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى درهاى آسمان پيش چشم همه گشوده شد و چشمان مردم لحظاتى بر پشت پرده باز شد و ملائكه را ديدند كه مردم را امر به پيروى از على بن ابى طالب عليه السلام مى نمايند. عين عبارتى كه در متن داستان گذشت چنين است:
در روز غدير خم -
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را منصوب فرمود، درهاى آسمان را ديديد كه باز شده و ملائكه از آنجا بر شما مُشْرِف شده اند و ندا مى كنند: هذا وَلِىُّ اللّه فَاتَّبِعُوهُ وَ الاّ حَلَّ بِكُمُ عَذابُ اللّه فَاحْذَرُوهُ: اين ولى خداست، پيرو او باشيد؛ وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود، پس از آن بر حذر باشيد.
اين رؤيت ملائكه در غدير يك بار هم در زمين به وقوع پيوست، آنگاه كه در غدير مردى زيبا صورت و خوشبوى را ديدند كه در كنار مردم ايستاده بود و مى گفت: به خدا قسم روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى زند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند !
در اينجا عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)
برداشت نهم: انتخابِ بهترين در غدير
بهترين انتخاب با زيباترين گونه انتصاب در غدير صورت گرفت، تا آنجا كه اگر تمام مردم عالم جمع مى شدند و عقل و تجربه خود را روى هم مى گذاشتند
ص: 387
برداشت دهم: شباهت به حضرت عيسى عليه السلام
آغاز ماجراى حارث فهرى از ذكر فضيلتى عظيم براى اميرالمؤمنين عليه السلام، يعنى شباهت آن حضرت به عيسى بن مريم عليه السلام بود. با توجه به محتواى بسيار عميق آن و مطرح شدن چنين فضيلتى در غدير، به موشكافى آن در چند مرحله مى پردازيم:
آنچه در اين قسمت از غدير به عنوان فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين بخش از ماجرا مطرح شده، در واقع فقط بيان عظمت است و نام فضيلت خاصى در آن به چشم نمى خورد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اگر ترس از مبالغه مردم نبود آن فضيلت را مى گفتم، و چون ترس دارم از ذكر آن خوددارى مى كنم !
اما همين ابهام دليل بر فضيلتى عظيم است كه مردم تحمل شنيدن آن را ندارند، اگر چه آن منقبت به طور خاص براى ما روشن نباشد. در عظمت آن همين بس كه اگر گفته مى شد مردم خاك پاى على عليه السلام را براى تبرك بر مى داشتند.
نمونه اين فضيلت را در متن خطبه غدير مى بينيم؛ كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدون آنكه فضيلت خاصى را بيان كند، فقط به بى انتها بودن فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره مى كند:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عِنْدَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ انْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - اكْثَرُ مِنْ انْ احْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ:
اى مردم، فضائل على بن ابى طالب عليه السلام نزد خداوند - كه در قرآن آنها را نازل كرده - بيش از آن است كه بتوانم آنها را در يك مجلس بشمارم.
شباهت اميرالمؤمنين عليه السلام به حضرت عيسى عليه السلام كه در اين حديث مطرح شده درباره خود اين دو وجود مبارك نيست، بلكه از نظر مردمى است كه درباره ايشان غلوّ مى كنند، چنانكه مى فرمايد: لَوْ لا انْ تَقُولَ طَوائِفُ مِنْ امَّتى فيكَ ما قالُوا فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ ... .
ص: 389
نكته اين است كه ترس از غلو را حضرت درباره همه مردم نمى فرمايد، بلكه آن را به «طوائفى از امت» نسبت مى دهد. اين بدان معنى است كه اگر عده اى فتنه گر نبودند و مردم را با بهانه هاى واهى به سوى غلو نمى كشاندند، پيامبر صلى الله عليه و آله آن فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام را هم مى فرمود، و نتيجه آن مى شد كه مردم در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از شهادت آن حضرت در حيات اميرالمؤمنين عليه السلام خاك پايش را براى تبرك بر مى داشتند.
در متن كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده: ما قالَتِ النَّصارى فى عيسَى بْنِ مَرْيَمَ. بايد بدانيم مسيحيان درباره عيسى عليه السلام چه گفته اند تا اين وجه شباهت روشن شود. در اين باره پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام چنين فرمود:
انَّ فيكَ مَثَلاً مِنْ عيسى: ... احَبَّهُ النَّصارى حَتّى انْزَلُوهُ الْمَنْزِلَ الَّذى لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ. وَ فى رَوايَةٍ : حَتّى جَعَلُوهُ الها :
در تو شباهتى به عيسى هست: ... مسيحيان او را دوست داشتند تا آنجا كه او را در مقامى كه در آن حد نبود قرار دادند. و در روايتى: او را خدا قرار دادند.(1)
بنا بر اين، وجه شباهت در اين است كه عده اى با شنيدن بعضى فضائل عظيم نسبت الوهيت به اميرالمؤمنين عليه السلام ندهند، چنانكه درباره حضرت عيسى عليه السلام چنين مسئله اى اتفاق افتاد و عده اى او را پسر خدا و حتى خود خدا دانستند.
اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اين باره مى فرمايد: مَثَلى فى هذِهِ الامَّةِ مَثَلُ عيسَى بْنِ مَرْيَمَ؛ احَبَّهُ قَوْمٌ فَغالُوا فى حُبِّهِ فَهَلَكُوا ... : مَثَل من در اين امت مانند عيسى بن مريم است، كه عده اى به او محبت ورزيدند ولى در محبت خود غلوّ كردند و هلاك شدند ... .(2)
ص: 390
در اين فراز از واقعه غدير «خاك پاى على عليه السلام» به چند عنوان و از چند جهت مطرح شده است:
يك. لا تَمُرُّ بِمَلَأ مِنَ النّاسِ
اين عبارت بدان معناست كه «از كنار هر گروهى از مردم عبور مى كردى خاك پاى تو را براى تبرك بر مى داشتند» . اولاً نشان مى دهد آن فضيلت به قدرى مهم است كه همه مردم اينگونه مى شوند نه گروه خاصى. ثانيا لازم نيست مردم به در خانه تو هجوم آورند، بلكه از هر جا عبور كنى مردم بى اختيار چنين خواهند كرد !
دو. مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْكَ
مطرح كردن «تُراب اقدام» بالاترين گونه احترام عرفى است كه وقتى مردم به قداست كسى معتقد شوند حاضرند پست ترين چيز منسوب به او را به عنوان با ارزش ترين چيز بردارند و حفظ كنند و بدان تبرك جويند. لذا خاك پاى او كه در واقع زير پاى او قرار گرفته مورد احترام قرار مى گيرد. در اين حديث هم مى بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله با تأكيد بر جمله «زير پاى تو» بر اين عظمت تأكيد مى فرمايد.
سه. يَلْتَمِسُونَ بِذلِكَ الْبَرَكَةَ
مطرح شدن «بركت» بدان معناست كه مردم با شنيدن آن فضيلت، خاك پاى على عليه السلام را به عنوان تبرك بر مى داشتند و آن را مايه بركت زندگى خويش مى دانستند. در بعضى احاديث حتى كلمه «يُقَبِّلُونَهُ» آمده است(1)، يعنى «خاك پاى تو را مى بوسيدند» .
در احاديث ديگرى «يَسْتَشْفُونَ بِهِ» ذكر شده(2) كه به معناى «شفا گرفتن از خاك پاى على عليه السلام» است. حتى در بعضى احاديث با آب مخلوط كردن خاك پاى على عليه السلام براى خوردن آن مطرح شده كه مى فرمايد: لَوْ حَدَّثْتُ بِما انْزِلَ فى عَلِىٍّ ما وَطَئَ عَلى مَوْضِعٍ فِى الارْضِ الاّ اخِذَ تُرابُهُ الَى الْماءِ:
ص: 391
اگر نقل كنم آنچه درباره على نازل شده، قدم بر جايى از زمين نمى گذارد مگر آنكه خاكش را به سوى آب مى برند(1) ! ! (كنايه از اينكه با آب مخلوط مى كنند و مى خورند) .
جالب تر از همه احاديثى است كه برداشتن خاك پاى على عليه السلام را به عنوان تبركِ نسل هاى بعدى مطرح كرده است. در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
لَوْ لا انْ لا يَبْقى احَدٌ الاّ قَبَضَ مِنْ اثَرِكَ قَبْضَةً يَطْلُبُ بِهَا الْبَرَكَةَ لِعَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ لَقُلْتُ فيكَ قَوْلاً لا يَبْقى احَدٌ الاّ قَبَضَ مِنْ اثَرِكَ قَبْضَةً:
اگر نبود كه مى ترسيدم احدى باقى نماند مگر آنكه از خاك پاى تو مُشتى بردارد تا براى نسل بعد از خود بركت قرار دهد، درباره تو سخنى مى گفتم كه هيچ كس نماند مگر آنكه از جاى پاى تو مشتى از خاك بردارد.(2)
چهار. از خاك پا تا خاك قبرش
جا دارد اشاره كنيم كه مردم آن زمان - با آن همه فضايل كه درباره على عليه السلام شنيده بودند - ولى گويا هنوز معرفتى به مقام آن حضرت نداشتند؛ و گذشته از كينه توزان، بسيارى از دوستان هم آنگونه كه بايد به عظمت علوى نمى نگريستند.
خدا را شكر كه ما در عصرى زندگى مى كنيم كه در سايه احاديث ائمه عليهم السلام و رشدى كه فكرها و قلب ها به بركت آنها پيدا كرده اند، شيعيان چنان عظمتى به مقام عصمت كبرى قائل اند كه اگر امروز على بن ابى طالب عليه السلام يا يكى از ائمه تا امام زمان عليهم السلام در ميان مردم حضور مى يافت همه خاك پايش را براى تبرك بر مى داشتند، بدون آنكه آن مطلبى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شنيده باشند.
بلكه اگر امروز قنبر يا فضه زنده مى شدند مردم خاك پاى آنان را به عنوان غلام و كنيز اميرالمؤمنين عليه السلام سرمه چشمان خود مى نمودند.
ص: 392
كارگزاران خود را بپسندند و اطاعت او را در حد كمال ببينند، امور مهم لشكر و كشور خود را به او مى سپارند چرا كه به آنها اعتماد مى كنند.
برداشت يازدهم: اشكال در آيه «سَألَ سائِلٌ ... » و پاسخ آن
پس از ابلاغ ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آيه «سأل سائل ... .» اتفاق افتاد، كه در عنوان خود مفصل آمده است. بسيارى از مفسران و تاريخ نگاران نيز اين داستان را بيان كرده اند، كه در عنوان «حديث غدير» آمده است.
اما اشكالى كه در اينجا مطرح شده از سوى صاحب تفسير «المنار» است، كه پس از نقل اين جريان مى گويد: سوره معارج مكى است، ولى شأن نزول آيات مربوط به واقعه سال هاى پس از هجرت است. اين دو با هم همخوانى ندارد.
در تفسير «الميزان» در جواب او مى گويد:
1. روايات در شأن نزول اين آيات دو دسته اند: رواياتى كه شأن نزول را در مكه مى دانند، و رواياتى كه شأن نزول را در واقعه غدير مى دانند. هر دو دسته روايت آحاد يا همان خبر واحد است و شما بدون هيچ ترجيحى دسته اول را انتخاب كرديد !
2. بر فرض اينكه مجموعه سوره مكى باشد، همانگونه كه مضمون بيشتر آيات آن اينگونه است، اما معلوم نيست كه همه آيات مكى باشد، بلكه اين آيات مدنى اند. در اين مورد مصداق هاى ديگرى نيز در قرآن هست، مثل آيه 67 سوره مائده كه ايشان و همفكرانش اصرار دارند كه مربوط به اول بعثت است. در حالى كه عموم مفسران اتفاق دارند كه سوره مائده سوره اى مدنى است.
عبرت هاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى
اشاره
عبرت هاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى(1)
از هلاكت حارث فهرى و ماجراى سنگ آسمانى در غدير - كه در چند قدمى پيامبر صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد - دو درس عبرت آموز مى توان گرفت:
ص: 394
عبرت اول
كسى كه دشمن ولايت و امامت است سزاوار زنده ماندن و بهره مندى از نعمت هاى خدا نيست.
عبرت دوم
هلاكت حارث در چند قدمى پيامبر صلى الله عليه و آله و در حضور آن حضرت به اين معنى است كه منكر ولايت، و لو نزد پيامبر صلى الله عليه و آله هم باشد يا بالاى سر يا پايين پاى او دفن شود، اگر از مكتب و باورهاى او فاصله زيادى دارد، نزديكىِ مكانى و هم زبانى فضيلتى براى او شمرده نمى شود و اثرى در دفع عذاب و كيفر از او نخواهد داشت.
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: «فَمَن تَبِعَنى فَإنَّهُ مِنّى وَ مَن عَصانى فَإنَّكَ غَفورٌ رَحيمٌ»(1): «هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى كند تو بخشنده و مهربانى» .
و درباره قارون مى فرمايد: «إنَّ قارونَ كانَ مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَيهِم»(2): «قارون از قوم موسى بود اما بر آنان ستم كرد» . و درباره سرنوشت نهايى و عاقبت قارون مى فرمايد: «فَخَسَفنا بِهِ وَ بِدارِهِ الأرضَ»(3): «سپس ما او و خانه اش را در زمين فرو برديم» .
همچنين فرزند نوح عليه السلام اگر چه از خاندان پيامبر و از نسل او است، ولى از آن جهت كه از راه خدا و بندگى دور است قرآن درباره اش مى گويد: «قالَ يا نوحُ إنَّه لَيسَ مِن أهلِكَ إنَّه عَمَلٌ غَيرُ صالَحٍ»(4): « (خداوند به نوح عليه السلام) فرمود اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غير صالح و فرد ناشايسته اى است» .
ص: 395
از على بن موسى الرضا عليه السلام روايت شده است: او فرزند واقعى حضرت نوح عليه السلام بود، ولى چون نافرمانى خدا كرد خدا فرزندى او را نفى كرد. و همين گونه است كسى از ما كه نافرمانى خدا كند؛ او هم از ما خانواده نيست.(1)
از اين روايت فهميده مى شود، آنچه را خداوند از حضرت نفى كرده، نفى رابطه سببى پدر و فرزندى نبوده بلكه نفى ارتباط مكتبى و معرفتى فرزند با پدر بوده است.
از اين رو ملاك رستگارى زبان، نژاد، قبيله و نزديكى مكانى نيست، چرا كه همه اينها در ابولهب بود، ولى خداوند درباره اش مى فرمايد: «تَبَّت يَدا أبى لَهَبٍ وَ تَبَّ»(2): «بريده باد دو دست ابولهب و نابود شود» . بلكه ملاك سعادت نزديكى به مكتب و باورها و همراهى با دل و زبان و عمل است. همانگونه كه سلمان و ابوذر با اين ويژگى جزو اهل بيت پيامبر عليهم السلام گرديدند و رستگار شدند.
امام سجاد عليه السلام در اين باره مى فرمايد: خداوند بهشت را براى بندگان مطيع آفريده است اگر چه آنان سياهپوست باشند، و دوزخ را براى گناهكاران آفريد اگر چه از دودمان قريش باشند.(3)
و لذا مى بينيم حارث قبل از هلاكت به نماز و روزه و عبادات ديگر اعتراف كرد، ولى چون ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را انكار كرد هلاك شد. اين بدين معنى است كه اگر كسى به خدا باور داشته باشد و عبادات زيادى هم انجام دهد، ولى در برابر خدا و رسولش صلى الله عليه و آله از روى دشمنى و تكبر نافرمانى كند و ولايت را نپذيرد، باور به خدا و عبادات او به تنهايى نجات بخش نخواهد بود. همان گونه كه شيطان نيز با اعتراف به يگانگى خدا و رسالت پيامبران عليهم السلام و باور به رستاخيز و عبادت چندين هزار ساله اش، به خاطر تكبر در برابر خداوند و نافرمانى از دستور خدا، از رحمت خدا رانده شد و از سعادت ابدى محروم گشت.(4)
ص: 396
1. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى
2. سبط بن جوزى، شمس الدين
3. ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى
4. محمد بن يوسف زرندى مدنى
5 . شِهاب الدين دولت آبادى
6 . على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين
7. على بن محمد بن صبّاغ، نورالدين
8 . عطاءاللّه بن فضل اللّه محدّث شيرازى
9. عبدالرئوف مُناوى، شمس الدين
10. شيخ بن عبداللّه عيدروس
11. محمود بن محمد شيخانى قادرى مدنى
12. على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
13. احمد بن فضل باكثير مكّى
14. محمد محبوب عالم
15. محمد صدر عالم
16. محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
17. احمد بن عبد قادر عجيلى
18. سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى (ثعالبى) نيشابورى، ابواسحاق (م 427 يا 437 ق) در «الكشف و البيان» گويد: از سفيان بن عُيَينه پرسيدند: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ وى گفت: مطلبى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى مرا از آن نپرسيده است. پدرم، از جعفر بن محمد و او از پدرانش عليهم السلام نقل كرده
ص: 398
كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد، ندا داد و مردم گرد آمدند. پس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
خبر اين رخداد در شهرها پيچيد و پراكنده گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد. او بر شتر ماده اش سوار شد و خود را به ابطح رساند. از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و بست.
سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله - كه اصحابش گرداگرد او بودند - رفت و گفت: اى محمد، از جانب خدا به ما دستور دادى شهادت دهيم كه معبودى به جز او نيست و تو فرستاده اويى، آن را از تو پذيرفتيم. فرمان دادى كه پنج نوبت نماز بگزاريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه زكات بدهيم، آن را پذيرفتيم. فرمان دادى كه در ماه رمضان روزه بگيريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه حج گزاريم، آن را نيز پذيرفتيم. اما تو به اينها راضى نشدى تا اينكه دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از سوى تو است يا از سوى خداى عزوجل ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ داد: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين از سوى خداست.
حارث بن نعمان روى گرداند و به سوى مركبش رفت، در حالى كه مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست.
هنوز حارث به مركبش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او افكند، كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرو فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهنده اى عذابى را در خواست كرد. كه از آن كافران است و هيچ بازدارنده اى از آن نيست» .(1)
ص: 399
دانشمندان اهل تسنّن بسيار از تفسير و ديگر مؤلفات ثعلبى نقل و به روايات او استشهاد و اعتماد كرده اند، از جمله: قرطبى، نَوَوى، كمال الدين دميرى، نورالدين حلبى، حسين دياربكرى، محمد بن معتمدخان بدخشى و احمد بن باكثير مكّى.(1)
به خصوص در مورد اسانيد روايى تفسير ثعلبى نزد اهل سنت نيز تفسير ثعلبى از كتاب هاى شناخته شده و مورد اعتماد اهل سنت است. آنان اين كتاب را با اسانيد خود از مؤلفش روايت مى كنند، و روايات آن را نقل و به آنها اعتماد مى نمايند، از جمله: عزّالدين ابن اثير(2) و ابومحمد بن محمدامير در رساله اسانيدش.
ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و ابن وردى و صفدى و يافعى و ابن شحنه و ابن قاضى شُهبه و سيوطى و ولى اللّه دهلوى(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات. او تأليفات بسيار دارد، از جمله تفسيرى به نام «الكشف و البيان عن تفسير القرآن» و «الكامل فى علم القرآن» و «العرائس» . ثعلبى از ابوطاهر بن خزيمه، امام ابوبكر بن مهران مُقرى و ابوالقاسم قشيرى روايت كرده است. ابوالحسن واحدى شاگرد او است. ابوالقاسم قشير، عبدالغافر بن اسماعيل و ذهبى فارسى نيز وى را ستوده اند.
يوسف بن قِزُغْلى تركى بغدادى عونى هبيرى حنفى، شمس الدين، ابوالمظفر، سبط بن جوزى (م 656 ق) در «تذكرة خواصّ الامّة» مى نويسد: عالمان سيره اتفاق
ص: 400
و شِهاب الدين احمد و كاتب چَلَبى و ديارِبَكرى و سَمهودى(1): وى را توثيق كرده و ستوده اند. «درر السمطين فى مناقب السبطين عليهماالسلام» و «بغية المرتاح» و «الإعلام» از آثار او است. حافظ شمس الدين جَزَرى دمشقى نيز در «فهرست مشايخ جنيد بليانى» او را ستوده است.
شهاب الدين بن شمس الدين بن عمر زاولى دولت آبادى، ملك العلماء (م 849 ق) نيز در «هداية السعداء» نزول آيه مذكور و ماجراى حارث فهرى در روز غدير را از «الزاهديّة» از «تفسير ثعلبى» روايت كرده است.(2) شِهاب الدين دولت آبادى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت است. غلام على آزاد و عبدالحق دهلوى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى و رشيدالدين دهلوى(3): وى را توثيق كرده و ستوده اند. وى نزد قاضى عبدالمقتدر دهلوى و مولانا خواجكى دهلوى درس آموخت. قاضى عبدالمقتدر نيز او و تأليفاتش را ستوده كه از جمله «الإرشاد فى النحو» است.
على بن عبداللّه سَمهودى شافعى، نورالدين (ت 844 - م 911 ق) نيز در «جواهر العقدين» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده است.(4) سخاوى و عبدالقادر عيدروس و عبدالغفار بن ابراهيم عَكّى عُدثانى و محمد بن يوسف شامى و عبدالحق دهلوى و محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى و محمود بن على شيخانى قادرى و ابراهيم كردى و احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى و محمد بن محمدخان بدخشى و تاج الدين دهّان مكّى و احمد بن عبدالقادر
ص: 402
كه همان نقل ثعلبى است.(1) سيد جمال الدين محدّث شيرازى از دانشمندان بزرگ و موثّق اهل سنت است. دهلوى و ملا على قارى(2): او را توثيق كرده اند. وى از مشايخ اجازه دهلوى است. عبدالحق دهلوى و دياربكرى و ولى اللّه دهلوى او را توثيق كرده اند.
شمس الدين عبدالرئوف بن تاج العارفين مُناوى (ت 952 - م 1031 ق) در «فيض القدير فى شرح الجامع الصغير» خبر نزول آيات ابتدايى سوره معارج درباره حارث بن نعمان را در شرح حديث غدير از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(3) محمدامين بن فضل اللّه محبّى دمشقى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. شيخ سليمان بابلى، سيد ابراهيم تاشكندى، شيخ على اجهورى ولىّ معتقد، احمد كلبى و پسرش شيخ محمد و عده اى ديگر از شاگردان او هستند. وى تأليفات بسيار دارد، كه مهم ترينش شرح او بر «الجامع الصغير» و شرح او بر سيره منظوم عِراقى است.
شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه بن شيخ بن عبداللّه عيدروس (ت 993 - م 1041 ق) نيز در «العقد النبوى و السرّ المصطفوى» خبر مذكور را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(5) محبّى و شيخانى قادرى و محمد محبوب عالم(6): او را ستوده اند.
وى شاگرد عمويش شيخ عبدالقادر بن شيخ علومى است، و شيخ عبدالقادر او را ستوده است.
ص: 404
محمود بن محمد شيخانى قادرى نيز در «الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهم السلام» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج را نقل كرده است.(1)
شيخانى قادرى از دانشمندان معتمَد اهل سنت است و رشيدالدين خان دهلوى در كتابش «غرّة الراشدين» از او نقل و به او اعتماد كرده است.
نورالدين على بن ابراهيم حلبى (ت 975 - م 1044 ق) نيز در كتاب سيره خود به نام «إنسان العيون فى سيرة النبى المأمون صلى الله عليه و آله» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان و ترديد او نسبت به حديث غدير را روايت كرده است.(2)
عبداللّه بن حجازى شرقاوى و محبّى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند.
احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى شافعى (م 1047 ق) نيز در كتاب «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهم السلام» نزول آيات شريفه سوره معارج و ماجراى حارث فهرى را از ثعلبى روايت كرده است.(4)
محمدامين محبّى و رضى الدين محمد بن على بن حيدر(5): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.
محبوب عالم در «تفسير شاهى» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از «العقد
ص: 405
النبوى» از تفسير ثعلبى نقل كرده است. محبوب عالم از عالمان و عارفان بزرگ اهل سنت بوده، و كتابش «تفسير شاهى» نزد دانشمندان اهل سنت از جمله دهلوى معتبر است و آن را ستوده اند.
محمد صدر عالم نيز در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليه السلام» خبر مورد بحث را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(1)
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير صنعانى (م 1182 ق) نيز خبر مذكور را از تفسير ثعلبى روايت كرده و سپس مى گويد: اين مطلب را حافظ علامه ابوالسُعود رومى در تفسير مشهورش آورده است.(2) احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى و صدّيق حسن قَنّوجى(3): او را توثيق كرده و ستوده اند. وى از شيخ عبدالخالق بن زين مزجاجى و شيخ عليّه روايت كرده است. كتاب «إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد» اثر او است.
احمد بن عبدالقادر حفظى شافعى خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را در كتابش «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» از ثعلبى آورده است. شيخ احمد بن محمد انصارى يمنى شروانى(4): وى را بسيار ستوده، و اشعار وى در مدح اهل بيت عليهم السلام را - كه «عقد جواهر اللآل» نام نهاده - نقل كرده است. سپس گفته كه خود حفظى شافعى شرحى بر اين قصيده نوشته به نام: «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» .
ص: 406
سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى نيز خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از ثعلبى روايت كرده است.(1)
ب . دلالت نزول آيات سوره معارج بر افضليت و امامت على عليه السلام
تا اينجا معلوم شد كه آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذَابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» پس از اعتراض حارث بن نعمان فِهرى به سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نازل شده است. و اما وجه دلالت آن به اين شرح است:
ماجراى نزول اين آيات مذكور و عذاب حارث بن نعمان به سبب انكار سخن پيامبر صلى الله عليه و آله، به وضوح بر افضليت اميرالمؤمنين على عليه السلام دلالت مى كند. زيرا حارث در اعتراضش به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: اما تو راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را گرفتى و بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
اين دليل ديگرى است بر اينكه تأويلات بعضى از عالمان عامه از حديث غدير و مناقشات آنان در دلالت اين حديث به افضليت و امامت، از اعتبار ساقط است؛ دلالتى كه حتى كسانى كه در غدير خم حاضر نبودند و بعدها سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن انجمن بزرگ را شنيدند به آن اذعان كرده اند. و اما توضيح اين دلالت و استدلال:
در نخستين منهج از كتاب «عبقات الانوار» كه به دلالت برخى از آيات قرآن به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اختصاص داشت، به تفصيل بيان كرديم كه افضليت مستلزم امامت است. در اينجا نيز سخنان صريح شمارى از بزرگان اهل سنت را مى آوريم كه نشان مى دهد خليفه بايد افضل مردم باشد، و خلافت مفضول وقتى كه افضل از او در افراد امت موجود است روا نيست:
ص: 407
يك. ابن تيميه گويد: جمهور مردم عثمان را افضل مى دانند، و نظام فكرى اهل سنت بر اين امر مستقرّ است، و اين مذهب دينداران و مشايخ زهد و تصوّف و پيشوايان فقهاء مانند شافعى و اصحابش و ابوحنيفه و پيروانش است. از مالك دو قول روايت شده كه اصحّ آنها همين است و باور پيروان او نيز چنين است. مالك گفته است: من كسى كه دستانش را در خون مردم فرو كرده با كسى كه چنين نكرده برابر نمى كنم. شافعى و غير او گفته اند: والى هاشمى مدينه به همين سبب قصد آن كرد كه مالك را بزند، و قول مالك به درست بودن طلاقِ مُكرَه را سبب ظاهرى اين تصميم قرار داد. اين باور همچنين مذهب جمهور اهل كلام مانند: كرّاميّه و كلابيّه و اشعريّه و معتزله است.
ايّوب سختيانى گويد: هر كس عثمان را بر على عليه السلام مقدّم ندارد مهاجران و انصار را خوار داشته است. احمد بن حنبل و ابوالحسن دارقطنى و ديگران چنين گفته اند. آنان در مقدّم داشتن عثمان همداستان اند، و از اين رو با يكديگر نزاع كرده اند كه آيا كسى كه عثمان را مقدّم ندارد بدعتگزار به شمار مى رود ؟ دو قول وجود دارد كه مبتنى بر دو روايت از احمد بن حنبل است. بنا بر اين، هر گاه بر مقدّم بودن عثمان دليلى اقامه شود، مقدّم بودن ابوبكر و عمر مسلّم تر خواهد بود.
طريق توقيفى در اين باره نصّ و اجماع است. اما نص، در صحيحين از ابن عمر روايت شده كه ما در زمان حيات رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتيم: برترين امت پيامبر صلى الله عليه و آله است، و پس از او ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان. اما اجماع، نقل صحيح وارد شده كه عمر شوراى تعيين خليفه را از شش نفر تشكيل داد و اينكه شش تن از آنان شورا را براى سه تن ديگر؛ يعنى عثمان و على و عبدالرحمن ترك كردند، و اين سه تن پذيرفتند كه عبدالرحمن يكى را از ميان دو نفر ديگر برگزيند. عبدالرحمن سه روز درنگ كرد و سوگند ياد كرد كه در اين سه روز تنها اندكى بخوابد و به رايزنى با مسلمانان بپردازد. اهل حلّ و عقد، حتى اميران شهرها در مدينه جمع شدند، و پس از اين متّفق شدند كه بى تشويق و بى هراس با عثمان بيعت كنند.
ص: 408
لازمه اين رخداد آن است كه عثمان شايسته تر باشد، و هر كس شايسته تر باشد افضل است، چرا كه افضل مردم آن است كه به جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر شايسته تر باشد. گفتيم لازمه رخداد يادشده اين است كه عثمان شايسته تر باشد، زيرا اگر او چنين نبود، مردمى كه بر بيعت با او همداستان شدند يا جاهل خواهند بود يا ظالم؛ چرا كه اگر آنان نمى دانستند كه او شايسته تر نيست و ديگرى شايسته تر است نادان بوده اند، و اگر مى دانستند و با وجود اين از حق روى گرداندند ستمكار بوده اند.
پس روشن مى شود كه اگر عثمان شايسته تر نبوده، بيعت كنندگان با او يا نادان بوده اند يا ستمكار. و هر دو احتمال منتفى است، زيرا : اولاً آنان عثمان و على عليه السلام را بهتر از ما مى شناختند، و بهتر از ما مى دانستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اين دو چه فرموده است، و بهتر از ما مى دانستند كه سخن قرآن در اين باره چيست. ثانيا آنها بهترين مردم قرون بودند. بنا بر اين، محال است كه ما در اينگونه مسائل از آنان داناتر باشيم، و حال آنكه ايشان به دانستن اين امور بيش از ما نياز داشتند. پس اگر آنان مسائل اصول دين خود را نمى دانستند و ما بدانيم برتر از آنها خواهيم بود، ولى اين نيز محال است.
اما اينكه آنان حق را مى دانستند ولى از آن روى گرداندند، بسيار بسيار بعيدتر است، چرا كه اين سبب خدشه دار شدن عدالت آنان است و اين به ضرورت با اينكه آنها بهترين مردم قرون باشند سازگار نيست.
ديگر اينكه قرآن صحابه را چنان ستايش كرده كه مقتضى غايت مدح است. از اين رو، اجماع و پافشارى آنان بر ظلمى كه ضرر رساندن به حق همه امت باشد محال است، زيرا اين تنها ستم به كسى نيست كه از ولايت باز داشته شده، بلكه ستمى است به همه كسانى كه از فايده ولايت فرد شايسته تر منع شده اند، چرا كه اگر دو شبان باشند و يكى از آنها صلاحيت شبانى را داشته و براى اين كار شايسته تر باشد، باز داشتن او از شبانى كاستن از نفع و حق گوسفندان است.
ديگر اينكه قرآن و سنت دلالت مى كنند كه اين امت بهترين امت ها هستند، و بهترين ايشان پيشينيان آنهايند. پس اگر آنان بر ستم پافشارى كنند بدترين امت ها خواهند بود و پيشينيانشان بهترين آنها نخواهند بود.
ص: 409
ديگر اينكه ما مى دانيم كه آيندگان امت مانند صحابه نيستند. پس اگر آنان ستمكار و مصرّ بر ظلم باشند، همه امت ستمكار خواهد بود و اين امت بهترين امت ها نخواهد بود.
هنگامى كه ابن مسعود به كوفه رفت، به او گفتند: چه كسى را به ولايت گمارديد ؟ گفت: كسى را كه والاترين بهره را در اسلام دارد (يعنى عثمان) .
اگر گفته شود: ممكن است عثمان به پيشوايى شايسته تر باشد، ولى على عليه السلام از او افضل باشد، در جواب گفته مى شود: اولاً ممكن نيست كسى از اماميه چنين سؤالى مطرح كند، زيرا نزد آنان فرد افضل به امامت شايسته تر است، و اين قول جمهور اهل سنت است. در اينجا دو مقام وجود دارد: نخست اينكه گفته شود: افضل به امامت شايسته تر است، ولى به ولايت گماردن مفضول نيز مطلقا يا به سبب حاجتى جايز است. يا اينكه گفته شود: اينگونه نيست كه هر كس نزد خدا افضل باشد براى امامت شايسته تر باشد.
اما هر دو احتمال منتفى است: احتمال اول از آن رو منتفى است كه حاجت به گماردن مفضول در استحقاق منتفى است، زيرا مسلمانان بر گماردن على عليه السلام قادر بودند و هرگز كسى وجود نداشت كه در اين باره منازعه كند. همچنين براى بيعت به تشويق كردن و هراساندن نيازى نبود، و عثمان نيز در آن زمان شوكتى نداشت كه سبب ترس ديگران شود، بلكه توانايى بر گماردن هر دو يكسان بود.
بنا بر اين، نمى توان گفت كه تنها به ولايت گماردن مفضول ممكن بود، زيرا در صورتى كه آنان قدرت بر گماردن هر كسى را داشتند و در امور امت تصرّف مى كردند نه در امور شخصى خود، روا نبود كه مصلحت امت در گماردن فاضل به ولايت را ناديده بگيرند. چرا كه وكيل و كسى كه نماينده كسى براى تصرف در امور او است نمى تواند در حالى كه بر تحصيل مصلحت قادر است از آنچه براى موكّلش شايسته تر است عدول كند، چه رسد به حالتى كه قدرت او در گزينش هر دو امر يكسان باشد.
ص: 410
احتمال دوم نيز به اين دليل منتفى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل مردم بود و هر كس به او شبيه تر باشد از كسى كه چنين نيست افضل است. از سوى ديگر، خلافت جانشينى نبوت است نه پادشاهى. پس هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود و در جاى وى بنشيند شبيه ترين فرد به او است، و هر كس شبيه ترين فرد به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد افضل خواهد بود. پس هر كس جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله شود از ديگران به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر است، و هر كس به پيامبر صلى الله عليه و آله شبيه تر باشد از ديگران افضل است. نتيجه اينكه كسى كه جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله مى شود افضل از ديگران است.(1)
دو. حسن بن محمد طيبى در شرح حديث «براى قومى كه ابوبكر در ميان آنهاست شايسته نيست كه ديگرى پيشنماز گردد» مى گويد: اين دليل برترى ابوبكر بر همه صحابه است. و چون اين ثابت شد خلافت او نيز ثابت مى گردد، زيرا خلافت مفضول با وجود فاضل درست نيست.(2)
على بن سلطان هروى قارى گويد: شايسته ترين مطلبى كه در مقام تحقيق مى توان به آن بر افضليت ابوبكر استدلال كرد، اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت بيمارى اش ابوبكر را براى پيش نمازى مردم در روزها و شبها برگزيد. از همين رو است كه صحابه بزرگ مى گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را براى امر دين ما برگزيد و پسنديد، آيا ما او را براى امر دنيايمان برنگزينيم و نپسنديم ؟ دليل ديگر اجماع جمهور صحابه است بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان امرش، ابوبكر را براى خلافت و پيروى ديگران نصب كرد.
در «الخلاصة» آمده است:
اگر دو تن در فقه و صلاح يكسان باشند ولى قرائت يكى از ديگرى بهتر باشد و اهل مسجد ديگرى را براى پيش نمازى مقدّم بدارند، بد كرده اند. همچنين است اگر كسى را كه شايستگى قضاوت دارد، ولى ديگرى از او افضل است براى قضاوت
ص: 411
برگزينند. درباره والى نيز چنين است. اما در مورد خليفه، جايز نيست كسى را به خلافت بگمارند مگر آنكه او افضل آنان باشد. و اين تنها در خلفاء جارى است، و اجماع امت بر اين است.(1)
سه. شاه ولى اللّه دهلوى هم بر لزوم افضليت خليفه تصريح كرده و كتاب «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» را نيز در همين راستا تأليف كرده است.
حارث بن نعمان فِهرى از پذيرش اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام «مَولى» باشد خوددارى كرد، تا آنجا كه در قرآن آمده كه بر خود نفرين نمود و گفت: «خدايا اگر اين سخن حق و از سوى تو است سنگى از آسمان بر من فرود آور» . اين نشان مى دهد كه مفهوم سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امر بزرگ و منصب سترگى است كه كسى هرگز به آن دست نيافته بوده است. و اگر مراد از مَولى «ناصر» و «محبّ» يا معناى ديگرى مى بود، پذيرش آن بر حارث گران نمى آمد و تسليم و اذعان به آن براى او دشوار نمى گشت.
حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان فِهرى و انكار او نسبت به حديث غدير از روشن ترين ادلّه و براهينِ دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. از اين رو، ابن تيميه در پاسخ به اين حديث چاره اى جز تكذيب نداشته است. اين وجه ديگرى است كه بر دلالت حديث به مطلوب تأكيد مى كند. ما نخست سخن ابن تيميه را مى آوريم و سپس مواضع بطلانش را ذكر مى كنيم:
شبهه ابن تيميه
ابن تيميه مى گويد: وجه سوم اين است كه بگوييم: در خود اين حديث امورى هست كه به وجوه بسيار بر دروغ بودن آن دلالت مى كند:
ص: 412
لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مى خواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود. همه اتفاق نظر دارند كه وقتى اهل مكه چنين گفتند سنگى از آسمان بر آنان فرو نيامد.
بنا بر اين، اگر آنچه در اين حديث درباره عذاب شدن حارث آمده آيه مى بود، بايد از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى همت ها و انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و لااقل گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند. اما وقتى كه هيچ يك از مصنفان كتاب هاى علمى؛ مانند كتاب هاى مسند و صحيح و فضائل و تفسير و سيره و مانند اينها آن را روايت نكرده اند و تنها به اين اِسناد ناشناخته روايت شده، معلوم مى شود كه دروغ و باطل است.
5 . ديگر اينكه در اين حديث آمده كه آن گوينده (منكر حديث غدير) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و لذا مسلمان بوده است؛ زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. معلوم و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
6 . افزون بر اينها، اين مرد از صحابه نيست، بلكه اين نام از جنس نام هايى است كه طُرُقيّه(2) ذكر مى كنند.(3)
و اما پاسخ به شبهه ابن تيميه
شبهه ابن تيميه در مورد بطلان اين حديث به چند وجه مردود است:
اول: حديث در تفسير ثعلبى آمده است: چنانچه گذشت ثعلبى حديث مورد بحث را در تفسيرش آورده و اين به صحت و اعتبار حديث دلالت مى كند. جلالت
ص: 415
قدر ثعلبى و اعتبار تفسيرش «الكشف و البيان» نزد پيشوايان و دانشمندان بزرگ و سرشناس اهل سنت دليل اين ادعاست.
افزون بر اين، ثعلبى - كه نزد اهل سنت ثقه و امين است - در خطبه تفسيرش نوشته كه تفسير او كتاب جامع و پيراسته و مورد اعتمادى است كه مى توان در علم قرآن به آن بسنده كرد، و اينكه او اين كتاب را پس از درخواست گروهى از فقيهان برجسته و عالمان مخلص و رئيسان بزرگ نوشته، و اينكه تفسير او كتابى است شامل و كامل و پيراسته و خلاصه و قابل فهم كه آن را از نزديك به صد مجموعه سماع شده استخراج كرده است. اين علاوه بر مطالبى است كه او از تعليقات و اجزاء برگزيده و از دهان نزديك به سيصد تن از مشايخ بزرگ فرا گرفته است. وى مى نويسد:
اين كتاب را با نهايت توانم موجز و مرتّب گرداندم و غايتِ كاوش و پيرايش را در آن به كار بستم. سزاست هر مؤلفى كه در فنّى از فنون كه به آن پيشى گرفته كتابى تأليف مى كند، كتابش را از بعضى از ويژگى هايى كه آنها را مى شمارم بى بهره نگذارد: استنباط امر مغفول عنه، جمع مطالب پراكنده، شرح مطالب پيچيده، حُسن نظم و تأليف و اسقاط حشو و تطويل. اميدوارم كه اين كتاب از ويژگى هايى كه شمردم خالى نباشد. خدا براى اتمام آنچه نيّت و قصدش را كرده ام توفيق دهنده است.(1)
دوم: سفيان بن عُيَينه (ت 107 - م 198 ق) از راويان اين حديث است: سفيان بن عُيَينه هلالى كوفى، ابومحمد - كه راوى اين حديث است - نزد اهل سنت از پيشوايان نامدار و ثقه و معتَمد است. از جلمه: نَوَوى و ذهبى و يافعى(2): وى را به شدت توثيق كرده و ستوده اند. اعمش، ثورى، مسعر، ابن جريج، شعبه، همام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدينى، ابن مَعين، ابن راهَوَيه، حُمَيدى و امامان بى شمار ديگر از او
ص: 416
روايت كرده اند. ثورى از طريق قطّان نيز از ابن عُيَينه روايت كرده است. شمار احاديث سفيان به هفت هزار مى رسد. ابن وهب، احمد عِجلى، بهز بن اسد، احمد بن حنبل و شافعى او را بسيار ستوده اند.
سوم: اين حديث در «وسيلة المآل» آمده است: نقل حديث مورد بحث در كتاب «وسيلة المآل» از وجوهى است كه به اعتبار آن دلالت مى كند، زيرا - چنانچه خواهد آمد - مؤلف اين كتاب تعهّد كرده كه در كتابش احاديث معتبرى را بياورد كه علما آنها را صحيح دانسته اند.
بعضى ديگر از علمايى كه اين حديث را در كتاب هايشان آورده اند نيز به اين امر تصريح كرده اند؛ كسانى مانند: سَمهودى در «جواهر العِقدَين» ، سبط بن جوزى در «تذكرة الخواص» ، زرندى در «نظم درر السمطين» و شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» .
چهارم: سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن دليل پذيرش است: دهلوى در باب چهارم از كتابش «تحفه» نوشته كه سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن، هر چند از طريق مخالفان اعتقادى باشد دليل پذيرش و قبول آن است.
بر اين اساس، نقل اين حديث به دست شمار بسيارى از دانشمندان نامدار اهل سنت و سكوت آنان از طعن در آن، دالّ بر اين است كه ايشان اين حديث را صحيح دانسته و آن را پذيرفته اند. به ويژه آنكه اينان حديث يادشده را در كتاب هايشان از طرق اهل تسنن نقل كرده اند، نه از طريق مخالفانشان. رشيدالدين دهلوى در اين مطلب با استادش دهلوى (صاحب تحفه) موافقت و به آن تصريح كرده است.
تا اينجا اعتبار حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان در ارتباط با واقعه غدير خم معلوم شد، و ثابت شد كه ادعاى ابن تيميه بر بطلان و كذب اين حديث باطل است. اكنون ديگر شبهات ابن تيميه را به اختصار پاسخ مى دهيم:
ص: 417
شارح معلّقات سبع در شرح اين بيت گويد: «حَزْوَر» پسربچه نيرومند است و جمع آن «حَزاوِرَة» است. شاعر مى گويد: آنان سرهاى هماوردان خود را مى غلطانند، چنانكه پسران نيرومند توپ ها را در «مكان پست» مى غلطانند.
نيز او در شرح بيت زير مى نويسد:
وَ قَد عَلِمَ القَبائلُ مِن مَعدٍ *** إذا قَبَّبَ بِأبطَحِها بَنينا
شاعر مى گويد: قبائل مَعَد دانسته اند كه آنگاه قُبّه هاى خود را در مكان «ابطح» بنا كنند. قُبَب و قِباب جمع قُبّه (گنبد) است.(1)
همچنين از ديگر شواهد مدعاى ما شعر «حَيْصَ بَيْصَ» در حكايتى است كه ابن خَلِّكان در شرح حال اين شاعر نوشته است: شيخ نصراللّه بن مُجَلّى، ناظر و مدير صنعت در مخزن - كه از ثقات اهل سنت بود - گويد: در خواب على بن ابى طالب عليه السلام را ديدم و به او عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، شما وقتى مكه را فتح كرديد، گفتيد: هر كس به خانه ابوسفيان در آيد ايمن است، اما در روز طَفّ (كربلا) با پسرت حسين عليه السلام چه كردند ؟ ! فرمود: آيا اشعار ابن صيفى را در اين باره نشنيده اى ؟ گفتم: نه. فرمود:
آنها را از او بشنو. من بيدار شدم و به سوى خانه حَيصَ بَيصَ شتافتم. او به نزد من آمد و من آن رؤيا را برايش گفتم. او فرياد زد و گريه كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اين شعر از دهان و قلم من براى كسى بازگو نشده و من آن را در همين امشب سروده ام. سپس آن اشعار را براى من بخواند:
مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَّةً *** فَلَمّا مَلَكتُم سالَ بِالدَمِ أبطَحُ
وَ حَلَّلتُم قَتلَ الأُسارى وَ طالَما *** غَدَونا عَلَى الأسرى نَعفُو وَ نَصفَحُ
فَحَسبُكُم هذا التَفاوُتُ بَينَنا *** وَ كُلُّ إناءٍ بِالَذى فيِه يَنضَحُ
(ما بر مكه) چيره گشتيم و (از شما گذشتيم كه) گذشت كردن خوى و عادت ماست، ولى وقتى شما مسلّط شديد در محل جارى شدن رودخانه خون جارى شد.
ص: 419
شما كشتن اسيران را حلال كرديد، اما ديرزمانى است كه ما از اسيران مى گذريم. شما را همين تفاوت ميان ما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در او است.
بارى، ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى تميمى، ملقّب به شِهاب الدين و معروف به حَيصَ بَيصَ (م 574 ق) ، شاعرى نامدار و فقيهى شافعى است. ابن خَلِّكان شرح حال او را نوشته و وى را ستوده است. حافظ ابوسعد سمعانى نيز كتاب «الذيل» وى را ستوده است.(1) همچنين ابومحمد يافعى و شيخ احمد خَفاجى در شرح حال قطب الدين محمد بن احمد مكّى نهروانى و محبّى در شرح حال عبداللّه بن قادر نيز از حيص بيص را ستوده و سپس حكايت مذكور را آورده اند.(2)
پس روشن شد كه «ابطح» اسم است براى مسيل وسيعى كه در آن سنگريزه هاى خرد باشد و اسم مكانى خاص در مكه نيست. از اين رو شكى نيست كه آنچه در حديث مورد بحث آمده صحيح است و اشكال ابن تيميه از اين جهت باطل است، زيرا هيچ مانعى وجود ندارد كه اين اسم بر بعضى از درّه هاى مدينه منوره نيز اطلاق شود.
پاسخ ديگر به شبهه ابن تيميه در مورد ابطح «بطحاءِ مدينه» است. در شهر مدينه مواضعى بوده كه به اين نام ناميده مى شده است. نورالدين سَمهودى در كتاب «خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى صلى الله عليه و آله» در يادكرد بقعه ها و دژها و بعضى از توابع و نواحى و كوه هاى مدينه مى نويسد: «بطحاء» جانب بزرگ كوه شامى و كوه هاى صُلصُلين از پشت به آن منتهى مى شود و خود از ميان دو كوه به وادى عقيق مى انجامد.(3) از اين سخن دانسته مى شود كه در مدينه منوره جايى بوده كه بطحاء ناميده و به اين نام شناخته مى شده است.
ص: 420
نكته ديگر اينكه از اقوال لغويان معلوم شد كه بطحاء و ابطح به يك معنى است. اين مطلب از كلام ابن حاجب در مبحث جمع نيز روشن مى شود. وى مى نويسد: صفت مانند «عَطْشى» كه جمع آن «عِطاش» است، و مانند «حَرمى» كه بر «حَرامى» جمع بسته مى شود، و مانند «بطحاء» كه جمع آن «بِطاح» است. جاربردى در شرح كلام ابن حاجب مى گويد: «بطحاء» ممدود است. اين واژه به معناى مسيل وسيعى است كه در آن سنگريزه هاى خرد هست. مثلاً گفته مى شود: «بطحاءِ مكه» .(1)
همچنين سيوطى در شرح بيت زير از فرزدق مى نويسد:
تَنَحَّ عَنِ البَطحاءِ إنَّ قَديمَها *** لَنا وَ الجِبالَ الراسياتِ القَوارع
«بطحاء» جاى وسيع را گويند. مراد شاعر از اين واژه در اينجا مكه است.(2)
تمام اينها نشان مى دهد مانعى نيست كه به بطحاءِ مدينه منوره نيز ابطح گفته شود.
سَمهودى نيز پس از نقل سخن ابوعبيده در بيان معنى و مراد از «عقيق» مى گويد: ديگرى گفته است: بالاترين درّه هاى عقيق را «نقيع» گويند. دامنه هاى عقيق از جانب (كوه هاى) قُدْس (در مدينه) و از رو به روى حَرّه، به نقيع منتهى مى گردد كه به آن «بطاويح» گفته مى شود. آب اين دره ها از شانزده فرسخى مدينه از جانب يمن به نقيع مى ريزد.(3)
افزون بر اينها، در مدينه منوره جايى بوده به نام «ابطح» ، كه حسين بن معين ميبدى در شرح اشعار زير از اميرالمؤمنين عليه السلام به آن تصريح كرده است:
يُهَدِّدُنى بِالعَظيمِ الوَليدُ *** فَقُلتُ أنَا ابنُ أبى طالِبِ
أنَا ابنُ المُبَجَّلِ بِالأبطَحَينِ *** وَ بِالبَيتِ مِن سَلَفى غالِبِ
فَلا تَحسَبَنّى أخافُ الوَليدَ *** وَ لا أنَّنى مِنهُ بِالهائِبِ
ص: 421
وليد مرا به كار مهمى تهديد مى كرد. من به او گفتم: من پسر ابوطالبم. من پسر كسى هستم كه در دو ابطح بزرگ و گرامى است، و «غالب» از پيشينيان من در مكه است. پس مپندار كه من از وليد مى ترسم يا اينكه از او در هراسم.(1)
ششم: مانعى در تكرار نزول آيه وجود ندارد: ابن تيميه به حديث سفيان بن عُيَينه اعتراض كرده كه سوره معارج مكّى است، پس چگونه مى توان گفت كه آيات آغازين آن درباره حارث بن نعمان و انكار او نسبت به حديث غدير نازل شده است ؟ اين اعتراض جدّا باطل است، چرا كه هيچ مانعى وجود ندارد كه گفته شود اين سوره دو بار نازل شده است؛ يكبار در مكه و بار ديگر در واقعه غدير. دانشمندان اهل سنت احتمال تكرار نزول را درباره بسيارى از آيات قرآن كريم مطرح كرده اند.
جلال الدين سيوطى در مورد آياتى كه چندبار نازل شده اند مى گويد كه پيشينيان و پسينيان تصريح كرده اند كه بعضى از آيات قرآن چند بار نازل شده اند. در اين باره به كلام ابن حصار و زَركَشى در «البرهان» استناد كرده است، كه آيات قرآن گاهى دو يا چند بار نازل شده است. اين تكرار گاه از سر تذكار و موعظه، و گاهى آيه اى از سر بزرگداشت شأن آن و براى يادآورى آن، و گاه به سبب پرسش يا واقعه اى بوده است.
نمونه اى از اين آيات است: آيات پايانى سوره نحل و آيات آغازين سوره روم و يا آيه «ما كانَ لِلنَبىِّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(2) و نيز آيه روح(3) و آيه «أقِمِ الصَلاةَ طَرَفَىِ النَهارِ»(4) و اينكه سوره هاى اسراء و هود مكّى اند، ولى سبب نزول اين دو آيه نشان مى دهد كه در مدينه نازل شده اند. حال آنكه اشكالى وجود ندارد، زيرا دوبار نازل شده اند. همچنين درباره سبب نزول سوره اخلاص نيز آمده كه در مكه و در پاسخ به مشركان، و نيز در مدينه در جواب اهل كتاب نازل شده است.
ص: 422
همچنين گاهى اختلاف قرائت در قرآن را از اين نوع دانسته اند. حديثى كه مسلم از اُبَىّ نقل كرده دالّ بر اين مطلب است؛ اُبَىّ از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: پروردگارم به من وحى كرد كه قرآن را به يك حرف (گونه) بخوانم.
من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. خداوند به من پاسخ داد كه به دو حرف بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. او نيز به من فرمود كه قرآن را بر هفت حرف بخوانم. اين حديث دلالت مى كند كه قرائات نه در وهله نخست، بلكه يكى پس از ديگرى نازل شده اند.
سخاوى در «جمال القرّاء» پس از نقل اين قول كه سوره فاتحه دوبار نازل شده گويد: اگر گفته شود كه فايده نزول آن در بار دوم چيست ؟ خواهم گفت: ممكن است كه بار نخست بر يك حرف و بار دوم به بقيه وجوه نازل شده باشد. «مَلِك» و «مالِك» و «السراط» و «الصراط» و مواردى از اين دست، مثال اين مطلب اند.
تنبيه: بعضى منكر اين هستند كه آيه اى از قرآن كريم چند بار نازل شده باشد. مثل كتاب «الكفيل بمعانى التنزيل» . در اين كتاب دليل آورده كه اين تحصيل حاصل است و فايده اى در آن نيست. اما اين سخن به سبب فوايدى كه براى نزول مكرر ذكر شد باطل است.
دليل ديگر او اين است كه لازمه قول به تكرار نزول آن است كه هر آنچه در مكه نازل شده بار ديگر در مدينه نازل شده باشد، زيرا جبرئيل در هر سال قرآن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه مى كرد.
پاسخ اين است كه ملازمه اى در كار نيست. دليل ديگر وى اين است كه معناى انزال تنها اين است كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل مى شد و آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود بر او مى خواند. پاسخ اين است كه شرط «آيه اى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود» لزومى ندارد.(1)
ص: 423
از همين رو فخر رازى گفته است: بدان كه خداى تعالى در آيه نخست فرمود كه ما دام كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان آنهاست عذابشان نمى كند، و در اين آيه فرمود كه عذابشان مى كند. معناى آيه اين است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان آنها خارج شود عذابشان مى كند. مفسّران درباره اين عذاب اختلاف كرده اند؛ بعضى گفته اند كه اين عذاب موعود در روز بدر دامن ايشان را گرفت، و نيز گفته شده كه زمان وقوع عذاب روز فتح مكه بوده است.(1)
نهم: تمثيل ماجراى عذاب حارث به ماجراى اصحاب فيل باطل است: ابن تيميه مى گويد: اگر آنچه در اين حديث (درباره عذاب شدن حارث) آمده آيه بود، از جنس آيه اصحاب فيل مى بود. براى نقل چنان آيه اى انگيزه هاى بسيارى وجود دارد، و دست كم گروهى از دانشمندان آن را نقل مى كردند.
پاسخ: اين قياس ناروايى است؛ چگونه فرود آمدن عذاب بر يك تن با عذاب شدن گروهى پرشمار كه براى ويران كردن و از ميان بردن خادمان و اطرافيان كعبه آمده بوده اند مقايسه مى شود ؟ ! عذاب شدن اين گروه پرشمار رويدادى است كه انگيزه هاى بسيارى در نقل آن هست، ولى واقعه فرود آمدن عذاب بر يك تن چنين نيست و انگيزه هاى بسيارى در نقل آن وجود ندارد.
اگر چنين نباشد، همه معجزات نبوى كه به تواتر براى ما نقل نشده باطل مى گردد ! افزون بر اين، انگيزه ها در پنهان كردن سرگذشت حارث بن نعمان (به سبب تعصّبات مذهبى) بسيار بوده است، بر خلاف ماجراى اصحاب فيل.
دهم: بطلان ادعاى دلالت حديث به اسلام حارث: ابن تيميّه مى گويد: در اين حديث آمده كه آن گوينده (حارث بن نعمان) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده، زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفته ايم. و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
ص: 425
پاسخ: اولاً اين حديث چنانكه متضمّن پذيرش مبانى يادشده از سوى حارث است، همچنين متضمّن كفر و ارتداد او است، چرا كه در آن آمده كه حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد، درست است ... . ثانيا اگر بپذيريم كه گوينده مسلمان بوده، ادعاى علم ضرورى به اينكه هيچ مسلمانى در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله به چنين عذابى گرفتار نيامده چه دليلى دارد ؟
يازدهم: حارث بن نعمان از صحابه است: ابن تيميه گفتارش را با اين سخن به پايان برده كه: اين مرد در ميان صحابه شناخته شده نيست، بلكه نام حارث از اسامى است كه طُرُقيّه آنها را به كار مى برند.
پاسخ: اولاً بطلان اين سخن، گفتار شخص ابن تيميه است كه گفته بود: گوينده به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده است. بنا بر اين، گوينده نزد ابن تيميه از صحابه مسلمان بوده است.
ثانيا اينكه پيشتر گفتيم كه اين حديث به ارتداد و كفر حارث دلالت مى كند و او به اين سبب از شمار صحابه بيرون مى رود، زيرا يكى از شروط صحابى بودن مسلمان مردن است، و البته هر كس از اسلام بيرون رود صحابى به شمار نمى رود و نويسندگان هرگز نام او را در ميان صحابه نمى آورند.
ثالثا اگر هم با ابن تيميه همراه شويم و بگوييم كه حارث به سبب آنچه بر زبان آورده از اسلام و از شمار صحابه رسول اللّه صلى الله عليه و آله خارج نشده، چه دليلى وجود دارد كه نويسندگان نام همه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتاب هايشان آورده باشند و نام صحابيان در آنچه نويسندگان در كتاب هايشان آورده اند منحصر باشد ؟ نويسندگانى كه شرح حال صحابه را نوشته اند، تصريح كرده اند كه نتوانسته اند حتى به يك دهم اسامى صحابه دست يابند.
در اين باره ابن حجر عسقلانى در خطبه كتابش «الإصابة» ، پس از بيان اهميت علم حديث و كتب آن و نيز لزوم علم رجال و اشاره به كتاب هاى «أُسد الغابة» از ابن اثير
ص: 426
و نيز حافظ ذهبى و كتابش، به سخن ذهبى از قول ابوزُرعه اشاره كرده كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله صد هزار مرد و زن بودند كه حضرتش را ديدند و سخنشش را شنيدند.
ابن فتحون نيز در ذيل «الاستيعاب» پس از اين كلام گويد كه ابوزُرعه اين سخن را در پاسخ كسى گفته كه او را تنها از شمار راويان پرسيده بود. پس شمار غير راويان چه اندازه خواهد بود ؟ با اين همه، همه نام هاى مذكور در «الاستيعاب» - يعنى كسانى كه نام يا كنيه آنان يا هم نام و هم كنيه آنان در اين كتاب آمده - سه هزار و پانصد تن هستند ! ابن فتحون افزوده كه كار ابن عبدالبَرّ را در «الاستيعاب» موافق با شروط وى استدراك كرده است.
همچنين من خود به خط حافظ ذهبى در پشت كتابش «التجريد» خواندم: شايد شمار همه صحابيانى كه نامشان در اين كتاب هست هشت هزار باشد. اگر بيش از اين نباشد كمتر نيست. سپس در جايى ديگر به خطّ او خواندم كه: جميع آنچه در «أُسد الغابَة» هست هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار تن است.
حديثى كه در صحيحين درباره تبوك از كعب بن مالك نقل شده، سخن ابوزُرعه را تأييد مى كند: صحابيان پرشمارند و هيچ ديوانى گنجايش ثبت نام آنها را ندارد. همچنين خطيب به سند صحيح از ثَورى نقل كرده است: هر كس على عليه السلام را بر عثمان مقدّم بدارد دوازده هزار صحابى را - كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال خشنودى از ايشان در گذشت - خوار داشته است.
نَوَوى گفته كه اين شمار صحابيان مربوط به دوازده سال پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله است؛ پس از اينكه در دوران خلافت ابوبكر در جريان جنگ هاى رِدَّه و فتوحات شمار بسيارى از آنان مردند و نامشان در جايى ضبط نشد، و پس از آنكه در خلافت عمر در جريان فتوحات و به سبب طاعون فراگير و طاعون عَمَواس(1) و به اسباب ديگر عده اى بسيار كه به شماره در نمى آيند از دنيا رفتند.
ص: 427
شتر خود پايين آمده، شتر را خواباند و پاى او را بست. آنگاه به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه در ميان جمعى از اصحاب خود بود. عرض كرد:
اى محمد ! ما را از جانب خداوند امر كردى تا شهادت به وحدانيّت خدا دهيم و اينكه تو رسول خدايى، ما هم قبول كرديم. و امر نمودى تا پنج نوبت نماز بخوانيم، آن را نيز از تو قبول كرديم. و ما را به زكات و روزه ماه رمضان و حج امر كردى آنها را نيز قبول كرديم. به اين راضى نشدى تا آنكه بازوان پسر عمويت را بالا برده و او را بر ما برترى دادى و گفتى: من كنت مولاه فهذا على مولاه ! آيا اين مطلبى بود كه از جانب خود گفتى يا از جانب خداى عزوجل ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به كسى كه جز او خدايى نيست، همانا اين مطلب از جانب خداوند بوده است.
در اين هنگام حارث بن نعمان به پيامبر صلى الله عليه و آله پشت كرده و به سوى راحله خود حركت كرد، در حالى كه مى گفت: بار خدايا ! اگر آنچه محمد مى گويد حق است، بر من سنگى از آسمان ببار يا عذابى دردناك بر من بفرست. او به شتر خود نرسيده بود كه خداوند بر او سنگى فرستاد كه بر سر او خورده و از پشت او بيرون آمد و با اين طريق به قتل رسيد. در اين هنگام بود كه خداوند عزوجل اين آيه را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» .(1)
شرح حال ابواسحاق ثعلبى
ابن خلّكان مى گويد: ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، مفسّر مشهور كه يكتاى اهل زمان خود در علم تفسير بود. تفسيرى نوشته كه با آن بر ساير مفسران فائق آمده است. عبدالغافر بن اسماعيل فارسى در كتاب «سياق تاريخ نيشابور» او را ياد كرده و بر او درود فرستاده، و نيز او را صحيح النقل و مورد وثوق و اطمينان دانسته است.(2)
ص: 429
صفدى نيز درباره او مى گويد: او حافظ، عالم، صاحب نظر در عربيّت و موثّق است.(1)
شرح حال سفيان بن عيينه
سفيان از مشاهير مورد وثوق نزد اهل سنت است. نووى درباره او مى گويد:
سفيان بن عيينه ... ، اعمش، ثورى، مسعر، ابن جريح، شعبه، همّام، وكيع، ابن مبارك، ابن مهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابن وهب، احمد بن حنبل، ابن مدينى، ابن معين، ابن راهويه، حميدى و بسيارى - كه قابل شمارش نيستند - از او روايت نقل كرده اند. ثورى از قطّان، و او از ابن عيينه روايت نقل كرده است. علما اتفاق بر پيشوايى و جلالت و عظمت مرتبه او دارند.(2)
ذهبى گويد: امام ابومحمد سفيان بن عيينه هلالى شيخ حجاز. شافعى گفته: اگر نبود مالك و سفيان، علم حجاز از بين رفته بود ... . او ثابت قدم در حديث بود. بهز بن اسد گفته: همانند ابن عيينه را نديدم ... ، و احمد گفته است: من كسى را داناتر به سنن از او نيافتم. يافعى مى گويد: علما در حق او گفته اند: او امام، عالم، ثابت و با ورع بوده و اجماع بر صحت حديث او است.(3)
هروى در تفسيرش به نام «غريب القرآن» در ذيل آيه «سأل سائل» مى نويسد: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم آنچه قرار بود ابلاغ كند به مردم رساند و آن مطلب در كشورها و شهرها پخش شد، جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى آمد و عرض كرد: اى محمد ! تو ما را از جانب خدا امر كردى كه شهادت به وحدانيت خدا دهيم ... ، تا آخر روايت.
ص: 430
ابن خلكان در شرح حال هروى مى نويسد: او مردى ربّانى و داراى فنون مختلف در علوم اسلامى بود. روايتش حسن و صحيح النقل بود، و كسى را نمى شناسم كه در امر دين او طعنى وارد كرده باشد.(1)
او در باب پانزدهم از كتاب «فرائد السمطين» از شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران، از قاضى جمال الدين عبدالقاسم بن عبدالصمد انصارى، از عبدالجبار بن محمد خوارزمى بيهقى، از ابوالحسن على بن احمد واحدى نقل كرده كه گفت: من از شيخ مان استاد ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش قرائت كردم كه از سفيان بن عيينه درباره اين آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع» سؤال شد كه در شأن چه كسى نازل شده است ؟ او اين حديث را (كه قبلا ذكر كرديم) نقل نمود.(2)
حموئى همان ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه صدرالدين ابوالمجامع شافعى (م 722 ق) و از شيوخ ذهبى است. علماى اهل سنت او را امام در علوم حديث و فقه معرفى كرده اند.(3) تأليف كتاب او «فرائد السمطين» در سال 716 ق به پايان رسيده است. بغدادى مى گويد: جوينى از كتابش «فرائد السمطين» در سال 716 فارغ شد.(4)
كتاب او از بهترين كتاب هايى است كه اهل سنت در نقل فضائل و مناقب اهل بيت عليهم السلام به رشته تحرير در آورده اند.
حاكم حسكانى حنفى اين روايت را با سندهاى بسيار از برخى از امامان اهل بيت عليهم السلام و تعدادى از صحابه نقل كرده است. اينك ما يك روايت از آنها را نقل
ص: 431
مى كنيم: او از ابوبكر محمد بن محمد بغدادى، از ابومحمد عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى، از عبدالرحمن بن حسن اسدى، از ابراهيم بن حسين كسائى، از فضل بن دكين، از سفيان بن سعيد، از منصور، از ربعى، از حذيفة بن يمان نقل كرده كه گفت: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه، نعمان بن منذر فهرى ايستاد و ... ، تا آخر ماجرا.(1)
ابوبكر محمد بن محمد بغدادى: حافظد عبدالغافر نيشابورى در شرح حال او مى گويد: او فقيه، فاضل، دين دار ... ، بود.(2)
عبداللّه بن احمد بن جعفر شيبانى نيشابورى: خطيب بغدادى در شرح حال او مى گويد: وى اموال بسيارى داشت كه همه آنها را در راه علم و اهل علم و حج و جهاد و اعمال نيك به كار گرفت. از تمام علماى هم عصرش بيشتر حديث شنيد ... . او مورد وثوق است ... .(3)
عبدالرحمن بن حسن اسدى: خطيب بغدادى او را در شرح حالش تمجيد كرده است.(4)
گر چه برخى از معاصرينش او را تضعيف كرده اند، ولى بنا بر رأى ذهبى و ابن حجر، تضعيف معاصر قابل توجه نيست.(5)
بررسى سند ابراهيم بن حسين كسائى معروف به ابن ديزل: ذهبى درباره او مى گويد: امام حافظ، ثقه، عابد ... . حاكم او را ثقه مأمون معرفى كرده است.(6)
ص: 432
فضل بن دكين: او از رجال صحاح ستّه به شمار مى آيد. ابن حجر مى گويد: او ثقه و ثبت بوده و از بزرگان شيوخ بخارى به حساب مى آيد.(1)
سفيان بن سعيد: او كه معروف به ثورى است، شعبه و سفيان بن عيينه و ابوعاصم نبيل و يحيى بن معين و بسيارى از علما او را اميرالمؤمنين در حديث معرفى كرده اند. سفيان بن عيينه مى گويد: اصحاب حديث سه نفرند: ابن عباس در زمانش، شعبى در زمانش، ثورى در زمانش. عباس دورى مى گويد: مشاهده كردم كه يحيى بن معين هيچ كس را در فقه و حديث و زهد و هر چيز بر سفيان مقدم نمى داشت. او از رجال صحاح ستّه است.(2)
منصور: همان منصور بن معتمر است، كه از رجال صحاح ستّه بوده و ابن حجر در شأن او گفته است: او ثقه و ثبت است و اهل تدليس نبوده است.(3)
ربعى: همان ربعى بن خراش است، كه از رجال صحاح ستّه به حساب مى آيد. ابن حجر او را ثقه و عابد معرفى كرده است.(4)
حذيفة بن يمان: او از اصحاب جليل القدر است.
ب - راويان حديث از اهل بيت عليهم السلام و اصحاب
اين روايت را برخى از امامان عليهم السلام و نيز برخى از صحابه نقل كرده اند. از قبيل:
امام امير المؤمنين عليه السلام.
امام محمد باقر عليه السلام.
امام جعفر صادق عليه السلام.
عبداللّه بن عباس.
ص: 433
حذيفة بن يمان.
سعد بن ابى وقاص.
ابوهريره.
ج - راويان حديث از عامه
مضمون اين حديث را عده اى از علماى اهل سنت نقل كرده اند. از قبيل:
حافظد ابوعبيد هروى (م 223 ق) .(1)
ابوبكر نقّاش موصلى بغدادى (م 351 ق) .(2)
ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) .(3)
حاكم حسكانى حنفى.(4)
ابوبكر يحيى قرطبى (م 567 ق) .(5)
سبطد بن جوزى حنفى (م 654 ق) .(6)
شيخ الاسلام حموئى.(7)
شيخ محمد زرندى حنفى.(8)
نورالدين ابن صبّاغ مالكى.(9)
سيد نورالدين سمهودى شافعى.(10)
ص: 434
ابوالسعود عمادى.(1)
شمس الدين شربينى شافعى.(2)
سيد جمال الدين شيرازى.(3)
شيخ زين الدين مناوى شافعى.(4)
شيخ برهان الدين على حلبى شافعى.(5)
سيد مؤمن شبلنجى شافعى.(6)
شيخ احمد بن باكثير مكى شافعى.(7)
شيخ عبدالرحمن صفورى.(8)
شمس الدين حنفى شافعى.(9)
ابوعبداللّه زرقانى مالكى.(10)
ابعاد گسترده آيه «سَألَ سائِلٌ ... »
اشاره
ابعاد گسترده آيه «سَألَ سائِلٌ ... »(11)
خداوند متعال سوره معارج را با اين آيات آغاز كرده است: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» : «سؤال كننده اى از عذاب كه
ص: 435
حادثه قهر كردن يك ماهه پيامبر صلى الله عليه و آله با همسران خويش و شايعه طلاق آنان و دور شدن پيامبر صلى الله عليه و آله از آنان و رفتن به مسجد و رفتن به خانه ماريه قبطيه كه در گوشه اى از شهر مدينه يا خارج از آن بود. اين حادثه را نيز راويان قريشى يك حادثه شخصى قلمداد كرده اند !
قضيه اى شخصى كه هم پيامبر صلى الله عليه و آله و هم مسلمانان و هم وحى الهى را به خود مشغول كرده است ! ؟ آنان ادعا مى كنند كه منشأ اين جريان مطالبات خانوادگى و زندگى روزمره زنان پيامبر صلى الله عليه و آله از ايشان بود، و تأكيد دارند كه اين قضايا هيچ ربطى به قضاياى حاكم بر فضاى جامعه آن روز، به ويژه دغدغه هاى سران قريش نداشته است !
زمينه سازى عملى قريش بر ضد على بن ابى طالب عليه السلام جهت خدشه دار كردن شخصيت آن حضرت و خشم و سختگيرى پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به آنان در دفاع از حضرت على عليه السلام و تثبيت شخصيت آن حضرت.
اين موضوع نمونه ها و مصاديق فراوانى در جنگ ها، زمان صلح، سفرها و روزگار عادى پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. اما اينگونه تحركات در سال آخر زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله افزايش يافت، كه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بارها خشمگين شد و براى اثبات فضائل حضرت على عليه السلام و فسق يا كفر كسى كه او را اذيت مى كند سخنرانى كرد.
در اين باره اگر هيچ نمونه اى وجود نداشت به جز ماجراى بريده اسلمىِ لَنگ، باز هم تحركات و اقدامات قريش بر عليه اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت مى شد. جريان بريده اسلمى را منابع اهل سنت به طرق مختلف و سندهاى صحيح عالى روايت كرده، و خبر از تشكيل شبكه اى سازمان يافته مى دهد كه نامه هايى را به اطراف توزيع مى كرد و بر ضد حضرت على عليه السلام يرنامه ريزى مى نمود.
ص: 440
منابع اهل سنت روايت كرده اند كه عبداللّه بن عمرو بن عاص نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله گلايه كرد كه قريش او را از قريش را از نوشتن احاديثش منع كرده اند، زيرا آن تعداد از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را كه در آن نسبت به قريش خشم گرفته شرعا حجت نمى دانند.
ابوداوود در سنن خود نوشته است: عبداللّه بن عمرو مى گويد:
من هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم مى نوشتم و مى خواستم حفظش كنم. اما قريش مرا از اين كار باز داشتند و گفتند: آيا هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شنوى مى نويسى، در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هم بشرى است كه گاه خشمگين و گاهى خشنود مى شود ؟ بنا بر اين، از نوشتن باز ايستادم، و اين قضيه را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز گفتم. آن حضرت با انگشت خود به دهانش اشاره كرد و فرمود: بنويس. قسم به آن كسى كه جان من در دست او است چيزى جز حق از اين دهان خارج نمى شود.(1)
سوء قصد به جان پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير بازگشت از حجة الوداع و در عقبه «هَرشى» . پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق وحى به اين دسيسه پى برد؛ دسيسه اى كه بسيار شبيه توطئه سوء قصد در عقبه بازگشت از غزوه بود.
زمينه سازى هاى قريش جهت انتقاد از اعمال پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در تثبيت جايگاه اهل بيت عليهم السلام خود و خاندان بنى هاشم در ميان امت. اعتراضى كه عده اى از آنان به صراحت و وقاحت هر چه تمام به عملكرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابراز نمودند، و در خواست اينكه خلافت را در قريش قرار دهد تا در قبائل و طوايف قريش در گردش باشد، يا آنكه برخى از قبايل قريش را با على بن ابى طالب عليه السلام در امر حكومت شريك كند.
ص: 442
آنان به زور دوا را به ايشان خوراندند. اما همين كه حال پيامبر صلى الله عليه و آله مقدارى خوب شد، آنان را بر اين كار توبيخ كرد و دستور داد به جز بنى هاشم هر كس در آن مجلس حاضر بود از آن بخورند. روايت شده كه همه آنها از آن دوا نوشيدند.
اين حادثه در كتب سيره، به حادثه «لَدّ النبى صلى الله عليه و آله» يعنى دوا خورانى پيامبر صلى الله عليه و آله معروف شده، كه شايسته است حق اين موضوع با بحث و تحقيق جدى و گسترده ادا شود. زيرا چه بسا كه اين حادثه، كوششى براى كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله به وسيله سمّ باشد.
فراوانى و گستردگى موضوعات فوق از چنان اهميتى برخوردار است كه حتى مى توان براى هر كدام يك رساله دكترا نوشت. ولى ما خواستيم با بيان اجمالى هر يك، زمينه تفسير آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را - كه در آغاز سوره معارج آمده - فراهم كنيم.
اينك اگر خواننده گرامى بخواهد قهرمانان حقيقى اين حوادث و دشمنى هاى حساب شده آنها را بشناسد، بايد درباره قريش تحقيق كند. و اگر بخواهد فهم و آگاهى بيشتر و عميق ترى نسبت به اين حوادث به دست آورد، بايد علاقه و ارتباط قريش و يهود را مورد كاوش قرار دهد. آدمى از اين حركات شگفت زده مى شود، و پى مى برد كه چگونه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را حفظ كرد، تا قريش در زمان حيات آن حضرت دچار ارتداد نشود و كفر خود را به نبوت او اعلام نكند.
اينك فهميده مى شود كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از آزارها و دسيسه هاى امت حفظ نكرد، زيرا تحمل آزارها و دسيسه هاى دشمنان راه ثابت پيامبران عليهم السلام و تكليف آنان به شمار مى رود. بلكه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از اين حفظ كرد كه امتش در حضورش دوباره به جاهليت برنگشتند و مرتد نشدند.
2 - آماده باش قريش پس از غدير
راويان احاديث و ناقلان حوادث چنين گفته اند كه پس از حجة الوداع و با حركت قافله نبوت و امامت به سوى مدينه، قلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله آرامش پيدا كرد. ولى هر اندازه
ص: 446
خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را در پيج و خم هاى بسيارى از تهديد خطرات و آزارهاى قريشيان حفظ كرده: در حجة الوداع، در مكه، در عرفات، در هنگام سه سخنرانى در منى و به ويژه در مسجد خيف.
هنوز صبح سپيده بر نيامده و قريش يك نفس نكشيده اند و هنوز هيچ حرفى از بيعت با حضرت على عليه السلام در ميان نيامده كه زنگ حركت كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مدينه به صدا در مى آيد.
ولى خداوند به اين مقدار بسنده نكرده و به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد مسلمانان را در همان راه بازگشتشان در گرماى نميروز متوقف كند؛ يعنى در صحرايى كه جز سايه چند درخت و اندكى آب، نه علفى براى اسبان و شترانشان پيدا مى شود و نه بازارى كه علوفه و طعمه اى بخرند. اين در حالى است كه سه روز پياپى اين كاروان راه پيموده است.
چه امر مهمى در ميان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله حتى مهلت نداد كاروان به شهر جحفه وارد شود ؟ شهرى كه تا اين منزل، دو منزل، دو ميل يا كمتر فاصله دارد. بلكه نزديكى جحفه به منزلگاه كاروان - يعنى غدير - چنان است كه آنان كه پيشاپيش قافله در حركت بودند حتى به ورودى هاى آن نيز رسيده بودند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قاصدى فرستاد و آنان را به صحراى غدير بازگرداند.
همه اينها بدان جهت بود كه تا وقت نماز ظهر فرا نرسيده، پيامبر صلى الله عليه و آله به منبر برود و دست پسرعمو و دامادش على عليه السلام را بلند كند و به همراهان خود بگويد: پس از من ولىّ شما اين است، و پس از او دو فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام ، و سپس نه تن از فرزندان حسين عليهم السلام امام و ولىّ شما مى باشند.
اينجا بود كه آيه حمايت از پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر مردم تجلى كرد، و خداوند دهان قريشيان را از ابراز هر نوع مخالفتى بست. البته در مقابل دهانشان را براى موافقت با تصميم الهى پيامبر صلى الله عليه و آله باز گذاشت. بر اين اساس بود كه همه آنان يكصدا گفتند: ما در
ص: 448
پيشگاه خدا شهادت مى دهيم كه تو رسالتت را ابلاغ كردى. و شهادت مى دهيم كه تو فرستاده خوبى هستى.
فرمانت را شنيديم و به جان اطاعت خواهيم كرد. آنگاه آنان نيز همراه با ديگران براى عرض تبريك و تهنيت در خيمه على عليه السلام ازدحام كردند، و هنگامى كه آيه «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد همراه با ديگر مردم تكبير گفتند. آنگاه همگى به شعر حسّان بن ثابت گوش فرا دادند، كه در وصف دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام سروده بود.
تبريك گويى به حضرت على عليه السلام تا بعد از نماز عصر و حتى پس از نماز مغرب و عشا و تاريكى شب تا برآمدن ماه شب نوزدهم ذى الحجه ادامه داشت، و تبريك گويان يكى پس از ديگرى به حضور على عليه السلام مى آمدند. آن شب پيامبر صلى الله عليه و آله در همان مكان بيتوته كرد، و صبح پس از نماز به سوى مدينه حركت كرد. بعضى هم گفته اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله دو روز در آنجا ماند.
نكته قابل ذكر آن است كه چگونه خداوند قدرت تخريب مراسم غدير را از قريش گرفت، و اينكه چگونه زبان هايشان را بازگرداند. زبان هايى كه در ابراز اعتراض و انتقاد به پيامبران عليهم السلام بسيار گستاخ و گزنده بودند ! و باز خداوند آنان را در چه انديشه اى فرو برد تا آن روز براى محمد صلى الله عليه و آله چنان بگذرد كه هر چه مى خواهد درباره بنى هاشم و حضزت على عليه السلام انجام دهد.
واقعيت آن است كه همه اينها از كار خدا و قدرت مطلقه او بود. اين اولين روشى است كه خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را در برابر ارتداد قريش حمايت و حفاظت كرد. البته آنچه از ما پنهان مانده همه از الطاف خداوند بوده است.
اما روش دوم حفاظت و مصونيت پيامبر صلى الله عليه و آله، آن واژه «عذاب آسمانى» بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن تهديد شده بود. قريش مفهوم عذاب آسمانى را به خوبى مى فهميد. چنانكه بنى اسرائيل هم در زمان پيامبران خود عذاب الهى را به خوبى مى شناختند.
ص: 449
روايت ابوعبيد هروى از جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى نام برده شده - نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
اى محمد ! ما را به شهادت لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه و به پذيرش نماز، روزه، حج و زكات فرمان دادى، همه را از تو پذيرفتيم و به همه اينها گردن نهاديم. اما تو به اين مقدار راضى نشدى و دست پسرعمويت را براى رهبرى و ولايت بر ما بلند كردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس كه مولايش تو هستى على نيز مولاى او است ! حال بگو آيا اين عمل از جانب تو است يا از جانب خداوند ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به همان خدايى كه معبودى جز او نيست، اين اعلام ولايت دستور خداست.
جابر با شنيدن اين پاسخ برگشت و همچنان كه در پى شترش مى گشت مى گفت: خدايا، اگر محمد آنچه را مى گويد راست و حق است، پس سنگى از آسمان بر ما نازل كن يا عذاب دردناكى براى ما بفرست.
او اين سخنان را مى گفت و به سوى شتر خود در حركت بود. هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى از آسمان به سوى او پرتاب كرد، كه بر فرق سرش اصابت نمود و تمام بدنش را متلاشى كرد. آنجا بود كه اين آيه نازل شد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» : «سائلى عذاب واقع خدا را درخواست كرد» .(1)
عده اى از علماى تشيع مانند صاحب كتاب «عبقات الانوار» ، صاحب «الغدير» ، صاحب «احقاق الحق» ، صاحب «نفحات الأزهار» و همچنين عده از امامان اهل سنت و علماى آنان، نام كسانى را كه اين حديث در كتاب هاى آنان آمده بر شمرده اند. راويان و ناقلان اين حديث از سى نفر تجاوز كرده اند، ولى ما در اينجا به جهت پرهيز از زياده گويى، نام دوازده تن از برجسته ترين آنان را مى آوريم:
ص: 452
1. حافظ ابوعبيد هروى (م 223 ق در مكه) در تفسير «غريب القرآن» .
2. ابوبكر نقاش موصلى بغدادى (م 351 ق) در تفسير خود.
3. ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) در تفسير خود به نام «الكشف و البيان» .
4. الحاكم ابوالقاسم حسكانى در كتاب «اداء حق الموالاة» .
5 . ابوبكر يحيى قرطبى (م 567 ق) در تفسير «الجامع لاحكام القرآن» .
6 . شمس الدين ابوالمظفر سبط بن جوزى حنفى (م 654 ق) در كتاب «التذكرة» .
7. شيخ الاسلام حموينى (م 722 ق) در كتاب «فرائد السمطين» ، باب سيزدهم چنين روايت كرده است: شيخ عمادالدين حافظ بن بدران در شهر نابلس در ضمن رواياتى كه براى من بيان مى كرد و اجازه نقل آنها را به من مى داد، به من خبر داد از قاضى جمال الدين عبدالقاسم بن عبدالصمد انصارى، كه او اجازه روايت داشت از عبدالجبار بن محمد حوارى بيهقى، و او هم اجازه داشت از امام ابوالحسن على بن احمد واحدى، گفت:
بر شيخ و استاد ما ابواسحاق ثعلبى حديثى را از تفسير خودش خواندم كه: سفيان بن عيينه از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ حضرت فرمود: ... و همان حديث ابن شهرآشوب در «المناقب» را تكرار كرد.
8 . ابوسعود عمادى (م 982 ق) در تفسير خود گفته است: بعضى مى گويند: آن كسى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرد و عذاب بر او نازل شد حرث بن نعمان فهرى بود، زيرا او زمانى كه فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام را شنيد كه: هر كس من مولاى اويم على عليه السلام هم مولاى او است. گفت: ... .(1)
ص: 453
9. شمس الدين شربينى قاهره اى شافعى (م 977 ق) در تفسير خود به نام «السراج المنير» گفته است: درباره اين معترض اختلاف نظر است. اما ابن عباس گفته كه او نضر بن حارث فهرى است، و بعضى گفته اند: او حرث بن نعمان فهرى است.(1)
10. شيخ برهان الدين على حلبى شافعى (م 1044 ق) در كتاب «السيرة الحلبية» روايت كرده است: چون اين فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است، در شهرها پيچيد و به همه نقاط سرزمين هاى اسلامى رسيد، حرث بن نعمان فهرى خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند و ... ، تا آخر همانگونه اى كه ابن جوزى روايت كرده است.(2)
11. شمس الدين حنفى شافعى (م 1181 ق) در «شرح الجامع الصغير» سيوطى و در شرح سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: من كنت مولاه فعلى مولاه، نام او را آورده است.(3)
12. ابوعبداللّه زرقانى مالكى (م 1122 ق) در كتاب «شرح المواهب اللدنية» نام معترض را ذكر كرده است.(4)
در ادامه كه به بررسى سند اين روايت مى پردازيم، بقيه منابع و راويان آن را نيز نام خواهيم برد.
5 - سوره معارج مكى است يا مدنى ؟
ملاحظه مى كنيم كه فضاى عمومى آيات اول تا 36 سوره معارج به فضاى سوره هاى مدنى و قانون گذارى هاى سوره هاى نور و مؤمنون نزديك تر است. اين در حالى است كه فضاى عمومى آيات 36 تا پايان سوره با فضاى سوره هاى مكى تناسب دارد؛ كه بيشتر بر مسائل عقيدتى و امور آخرتى تأكيد مى ورزد.
ص: 454
باشد ؟ ابوجعفر گفت: آرى حلال است. ابوحنيفه پرسيد: پس چه چيزى تو را باز مى دارد كه به زنانت دستور دهى متعه ديگران شوند تا برايت در آمد داشته باشند ؟
ابوجعفر گفت: هر فعل حلالى را نمى شود انجام داد. مردم قدر و منزلت و مراتبى دارند و مى كوشند مراتب و منزلت خود را بالا ببرند. اما تو اى ابوحنيفه، بگو نظرت درباره شراب چيست؛ آيا مى پندارى حلال است ؟ ابوحنيفه: آرى حلال است. ابوجعفر: پس چرا نمى گذارى زنانت دكان هاى مِى فروشى باز كنند و برايت كاسبى كنند ؟ ابوحنيفه گفت: تا اينجا يكى تو گفتى و يكى من، ولى تير تو نافذتر بود.
آنگاه گفت: اى ابوجعفر ! آيه اى كه در سوره معارج آمده درباره تحريم متعه است. ولى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايتى رسيده كه آن آيه را نسخ كرده است. اين تعارض چگونه قابل حل است ؟ ابوجعفر گفت: اى ابوحنيفه ! سوره «سَألَ سائِلٌ» سوره اى است مكى. در حالى كه آيه متعه مدنى است، و روايتى هم تو آوردى روايت نادرى است كه ردّ هم شده است.
ابوحنيفه گفت: آيه ميراث نيز در نسخ متعه سخن مى گويد. آن را چه مى گويى ؟ ابوجعفر گفت: در ازدواج كه ميراث شرط نمى شود. ابوحنيفه گفت: اين مطلب را از كجا مى گويى ؟ ابوجعفر گفت: اگر مرد مسلمانى با زنى از اهل كتاب ازدواج كند و مرد بميرد، چه مى گويى؛ آيا زن از او ارث مى برد ؟ ابوحنيفه گفت: نه، از او ارث نمى برد.
ابوجعفر گفت: پس ازدواج بدون ميراث واقع مى شود. آنگاه آنان از هم جدا شدند.(1)
اينكه ابوحنيفه مى گويد: مطابق سوره سَألَ سائِلٌ متعه حرام است، منظورش اين آيه قرآنى است كه «وَ الَذينَ هُم لِفُروجِهِم حافِظونَ إلاّ عَلى أزواجِهِم أو ما مَلَكَت أيمانُهم»(2): و آنان كه اندام هاى شهوانى خود را از شهوترانى نگاه مى دارند مگر به زنان حلال و كنيزان ملكى خويش.
ص: 456
پيش از اين در روايت «شرح الاخبار» اشاره كرديم و باز هم در اين باره به رواياتى استناد خواهيم كرد كه: آن فرد معترض را صاعقه در گرفت و سوزاند. سپس جبرئيل فرود آمد در حالى كه مى گفت: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» : «سؤال كننده اى از عذاب واقع پرسيد (كه براى چه كسانى نازل مى شود بگو) . براى كافران و هيچ كس نمى تواند آن را دفع كند» . اين روايت تصريح دارد به اينكه جبرئيل براى اجراى آيه و يا تأويل آن بر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.
برداشتى كه از احاديث ما مى شود، آنچه بر عبدرى و فهرى نازل شد گوشه كوچكى از عذاب واقع موعود است، كه بيشتر از آن هنگام ظهور امام زمان عليه السلام و يارى او نازل مى شود.
در كتاب «معجم احاديث الامام المهدى عليه السلام» (1) تعدادى حديث از امام باقر و امام صادق عليه السلام درباره تفسير عذاب واقع نقل شده است؛ كه آن دو حضرت «عَذابٍ واقِع» را به حوادث هنگام ظهور امام مهدى عليه السلام تفسير كرده اند. دو نمونه از احاديثى كه عذاب واقع را به حوادث هنگام ظهور مربوط دانسته اند در اينجا از نظر مى گذرانيم:
على بن ابراهيم قمى مى گويد: از امام محمد باقر عليه السلام درباره معنى آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» سؤال شد، امام فرمود: آتشى است كه از جانب مغرب بيرون مى آيد و فرشته اى پشت آن آتش ايستاده، و آن را به طرف قبيله بنى سعد بن همام تا مسجد آنها مى راند. اين آتش همه خانه هاى بنى اميه را با ساكنانش مى سوزاند. همچنين همه خانه هاى آل محمد عليهم السلام را، حتى اگر يك نفر در آن باشد مى سوزاند، و اين شخص حضرت مهدى عليه السلام است.(2)
در كتاب «الغيبة» نعمانى نقل شده است: محمد بن همام براى ما حديثى نقل كرد و گفت: جعفر بن محمد بن مالك براى ما حديث نقل كرد و گفت: حديث گفت ما را
ص: 458
از ميان كسانى كه بر نظريه اخروى بودن عذاب هاى قرآنى تأكيد مى ورزند، مى توان از فخر رازى و بخارى نام برد:
فخر رازى در تفسير سوره معارج مى گويد: عذابى كه در آغاز سوره از آن ياد مى شود عذاب آخرت است، چرا كه عذاب دنيوى فقط درباره نضر بن حارث نازل شد. عين عبارت فخر رازى چنين است:
اينكه مى گوييم عذاب مذكور در آغاز سوره معارج ناضر به عذاب آخرت مى باشد، براى آن است كه عذابى كه در آخرت براى كافران نازل مى شود هيچ كس نمى تواند از آنان دفع كند. آنچه هم روز بدر بر نضر وارد شد اخروى بود، زيرا او كشته شد. آنگاه مى گويد: اين نظر محكم و ثابت مى باشد.(1)
با اين تفسير معلوم مى شود فخر رازى هم روش ديگر مفسران اهل سنت را پيروى مى كند؛ چرا كه در متن خود سوره هيچ اشاره اى درباره نوع عذاب مذكور نمى كند.
هر چند روش مفسران در بعيد دانستن نزول عذاب دنيوى بر قريش است، اما آنان در عين حال تندروى كمترى نسبت به محدثان رسمى(2) قريشى دارند، زيرا محدثان رسمى قبول ندارند كه عذاب واقع براى فردى از قريش حتى نضر بن حارث و ابوجهل نازل شده باشد !
اين عده از محدثان، براى اثبات نظر خود و وفادارى به قريش، حتى باب تهمت به پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز باز كرده اند؛ به اين صورت كه پيامبر صلى الله عليه و آله امتش را نفرين كرد، ولى خداوند نه تنها او را اجابت نكرد كه توبيخش نيز كرد !
و اما بخارى در صحيح خود از انس بن مالك نقل مى كند كه گفت: (آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به ولايت برگزيد و به مردم معرفى كرد) ابوجهل گفت: خدايا اگر
ص: 462
تعيين على به ولايت امت از جانب تو است، پس يا از آسمان بر ما سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما برسان. در اين حال اين آيه نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ»(1): «تا زمانى كه تو در ميان آنان هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه به درگاه خدا استغفار كنند (آنان را عذاب نخواهد كرد) » .
اگر كسى بخواهد چيزى را بخواند كه راستى و درستى آن را به چشم نمى توان ديد(2)، كافى است روايات اهل سنت در تفسير آيه «لَيسَ لَكَ مِنَ الأمرِ شَى ءٌ»(3): «كارى به دست تو نيست» را مطالعه كند. اين آيه هر نوع الوهيت و شراكت پيامبر صلى الله عليه و آله با خدا را نفى مى كند. اما اينگونه نيست كه مقام نبوت، اخلاق حسنه، حكمت و اشتياقش به هدايت امت را از او سلب كند !
اما مفسران اهل سنت با صراحت شخصيت حضرت محمد صلى الله عليه و آله را بسيار ناپسند به تصوير كشيده اند، و آن حضرت را - نعوذ باللّه - به عنوان يك فرد تنگ نظر و كينه ورز نسبت به قريش قلمداد كرده اند كه قصد ظلم و تجاوز به آنان دارد ! ! و به همين دليل بوده كه وحى الهى در دفاع از اين قبائل مقدس ! و رد دشمنى پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است !
در اينجا مجال تفصيل اين مطلب نيست، ولى يك خواننده سنّى خود را بين دو طيف از علماى خود مى بيند: مفسران قريش مانند مجاهد كه قتل برخى از سران متكبر را به عنوان عذاب براى قريش تفسير مى كند، و محدثان قريش مانند بخارى كه مى گويد قتل نضر و ابوجهل به سبب عذاب الهى نبود، زيرا آنان از قومى هستند كه آسايش را از خود دور ساختند و خداوند نيز عذابش را از قريش برداشت و پيامبرش صلى الله عليه و آله را به جهت نفرين بر قومش (قريش) توبيخ كرد !
ص: 463
نكته اى كه در پايان اين بحث مى توان به آن اشاره كرد آن است كه: يك محقق همچنين مى تواند به نفع آن دسته از مفسرانى استدلال كند كه قائل هستند مقصود از عذاب مورد اشاره در سوره معارج عذاب دنيوى مى باشد، و براى اثباتش به روايتى تمسك كند كه ابن سعد در كتاب «طبقات» خود درباره اختلاف طلحه و زبير و پسرانش بر سر امام جماعت در جنگ جمل نقل كرده است. اصل روايت ابن سعد چنين است:
چون سپاه جمل به بصره رسيد، همه بيت المال را جمع آورى كردند، و طلحه و زبير آن را مهر كردند. وقت نماز كه رسيد، هر يك از طلحه و زبير مى كوشيد كه پسرش امام جماعت باشد، و كشمكش بر سر تعيين امام جماعت چنان طول كشيد كه وقت نماز داشت به پايان مى رسيد. در نهايت توافق كردند كه يك نماز به امامت عبداللّه پسر زبير و نماز ديگر به امامت محمد پسر طلحه برگزار شود.
ابن زبير خواست نماز اول را بخواند كه محمد بن طلحه او را پس زد و گفت نماز اول را من بايد بخوانم. براى تعيين اينكه چه كسى نماز اول را بخواند قرعه كشى كردند، و قرعه به نام محمد بن طلحه در آمد. او هم وقتى به سوره رسيد، سوره معارج را خواند كه با آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» آغاز مى شود.
محمد بن طلحه از سوره چنين برداشت كرده كه مقصود از عذاب، عذاب دنيوى است، و از اين جهت آن را در نماز خواند تا عبداللّه بن زبير را تهديد كرده باشد. همچنين انتخاب اين سوره در نماز مى رساند كه از نظر صحابه و كسانى كه با نزول قرآن هم عصر بودند، عذاب مورد اشاره سوره در مرحله اول به عذاب دنيوى نظر دارد.
7 - موضع اهل سنت درباره حديث فرود سنگ
راويان اهل سنت كه حديث فرود سنگ عذاب را نقل كرده اند، هر يك موضع جداگانه اى دارند:
ص: 464
اما ابوعبيده هروى (م 223 ق) حديث فرود سنگِ آسمانى را به طور قطع و يقين سبب نزول آيه دانسته است، زيرا اين مطلب براى او به اثبات رسيده بوده است. شايد هم حديثى غير از اين برايش ثابت نشده بود تا ذكرى از آن به ميان آورد. از اين رو، چنانكه در كتاب «نفحات الازهار» روايت شده گفته است:
زمانى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در غدير خم مأموريت خدا را ابلاغ فرمود، و خبر آن به شهرهاى مسلمانان رسيد. جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
اى محمد ! به ما فرمان دادى به يگانگى خداوند، رسالت تو و وجوب نماز و زكات و روزه و حج شهادت بدهيم، ما هم از تو قبول كرديم و شهادت داديم. آنگاه تو به اين هم راضى نشدى و دست پسرعمويت را به امامت و رهبرى ما بلند كردى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است ؟ اينك بگو آيا اين مسئله دستور خداست يا خواسته خودت مى باشد ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به همان خدايى كه معبودى جز او نيست اين دستور خدا است. جابر از نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برگشت، و در حالى كه به دنبال شترش مى گشت مى گفت: بار خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حقيقت دارد، بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب سختى براى ما بفرست.
هنوز جابر به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگى به سوى او روانه كرد. سنگ بر وسط سرش فرود آمد، و از شدت نفوذ و سرعت بدنش را متلاشى كرد. در اين حال خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را نازل فرمود.(1)
قرطبى در تفسير «جامع البيان لاحكام القرآن» در اين باره مى نويسد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» يعنى از عذابى كه در حال واقع مى شود. «لِلكافِرينَ» يعنى بر كافران؛ و منظور از كافر نضر بن حارث است كه گفت: خدايا اگر آنچه محمد مى گويد حق و از
ص: 467
جناب تو است سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خداوند نيز خواسته اش را پاسخ داد. ابن عباس و مجاهد گفته اند: او پس از روز بدر همراه عقبة بن ابى معيط گردن زده شد.
برخى گفته اند: اين سؤال كننده حارث بن نعمان فهرى بود، زيرا او زمانى كه شنيد رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام گفته است: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است، سوار شتر خود شد و آمد شترش را در سنگلاخى بست و ... . و همان روايتى كه ابوعبيد نقل كرده بود را آورده است.
سپس گفته است: بعضى گفته اند: سؤال كننده ابوجهل مى باشد. ربيع راوى هم گفته است ابوجهل بود. عده اى گفته اند: سؤال كننده عده اى از كافران قريش بودند. بعضى ديگر گفته اند: سؤال كننده نوح بود كه از خدا براى كافران درخواست عذاب كرد. عده اى نيز گفته اند: سؤال كننده خود حضرت محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه از خداوند براى كفار عذاب و كفر درخواست كرد، و به محض درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله عذاب واقع شد.
قرطبى تفسير آيات را بيان كرده، تا به آيه «فَاصبِر صَبرا جَميلاً»(1): «به زيبايى شكيبا باش» رسيده، و مى گويد: منظور آيه آن است كه: اى پيامبر، در درخواست عذاب براى كفار شتاب مكن كه عذاب كفار نزديك مى باشد.(2)
با توجه به نمونه تفسيرها، ملاحظه مى شود كه مفسران اهل سنت اگر چه آيه را به عذاب نازل بر نضر بن حارث عبدرى تفسير مى كنند، و اگر چه ترجيح مى دهند كه عذاب مورد اشاره آن را كشته شدن در جنگ بدر بدانند، ولى در همان حال مى گويند عذاب بر كسى واقع شده كه به خاطر ولايت على عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرده است. اما همين كه آنان در تفسيرهاى خود به اين نظر نيز اشاره كرده اند و آن را نظر محترمى
ص: 468
نازل شده است. بنا بر اين، بعيد است كه جواب درخواست نضر در سوره اى مكى و قبل از هجرت نازل شده باشد، ولى اصل درخواستنش در سوره اى مدنى و پس از مرگش نازل شود.
سخن عذاب شدگان كه گفته اند: «خدايا اگر اين (كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گويد) حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما نازل كن» بيشترين تناسب را با تفسير شيعه دارد. در حالى كه به سختى مى توان تناسبى با تفسير اهل سنت براى آن پيدا كرد. چرا كه مطابق تفسير آنان، معناى سخن عذاب شدگان آن مى شود كه خدايا اگر اين دين كه محمد صلى الله عليه و آله آورده از جانب تو آورده بر ما باران سنگ بباران.
ولى مطابق تفسير شيعه معنايش اين است كه خدايا اگر تو مقرر كرده اى كه حكومت پس از محمد صلى الله عليه و آله از آن خاندانش باشد پس بارانى از سنگ بر ما نازل كن. اين تفسير تناسب بيشترى با آيه دارد، زيرا كسى تقاضاى بارش سنگ از آسمان مى كند كه از سازگارى با وضعيت سياسى جديد نااميد شده باشد و وضع قبلى خود را با وضعيت جديد به چالش مى طلبد.
حتى اگر بپذيريم كه تفسير اهل سنت صحيح است، باز هم مانع تفسير شيعه نمى شود، بنا بر اين، فرض آنان - كه بين دو تفسير شيعه و اهل سنت تعارض مى باشد - بى مورد است. چه تعارضى است بين اينكه عذاب واقع عذابى باشد كه بر نضر بن حارث در جنگ بدر واقع شده است، و سپس بر پسرش جابر بن نضر واقع شده باشد ؟ چنانكه در روايت ابوعبيد اشاره شده، و سپس هم بر كسان ديگرى كه سزاوار عذاب بودند واقع شده است.
در اينجا شايسته است به يك قاعده عمومى مهم در تفسير قرآن اشاره كنيم، و آن اينكه تا جايى كه امكان دارد بايد اطلاقات نص - يعنى متن - را حفظ كرد و از تنگ كردن دايره آن و مقيد كردن آن پرهيز كرد. با اين حساب، آيه مى گويد يكى از آن
ص: 470
از ميان متأخران نيز محمد رشيد رضا در تفسير «المنار» به پيروى از ابن تيميه حديث را رد كرده است. آنچه شايان توجه است آنكه رشيد رضا نه تنها درباره آن حديث از ابن تيميه و شاگردش ابن قيّم تأثير پذيرفته، بلكه در بسيارى از انديشه ها و روش ها از آن دو تقليد كرده است. او اين حديث را در تفسير خود وارد كرده، و براى ردّ حديث از نام استادش محمد عبده نيز استفاده كرده است.
آنگاه مدعى شده كه بين افكار خود و استادش تمايز قائل شده است. هر كس به تفسير «المنار» مراجعه كند، به خوبى درمى يابد كه در دو جلد اول كه در زمان استادش محمد عبده نوشته شده و از يادداشت هاى درس هاى او بهره گرفته، عقلانيت او و اعتقادش به ولايت اهل بيت عليهم السلام كاملاً پيداست. ولى در جلدهاى بعدى كه رشيد رضا پس از درگذشت محمد عبده نوشته يا تجديد چاپ كرده، افكار خشك و مخالف اهل بيت عليهم السلام موج مى زند.
صاحب تفسير «المنار» به نقل از ثعلبى مى نويسد: وقتى جمله پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دوستى و ولايت على عليه السلام در شهرها پيچيد و به گوش حارث بن نعمان فهرى رسيد، سوار بر شترى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، و هنوز بر بالاى تخته سنگى بود كه از شتر پياده شد و آن را بست، و به پيامبر صلى الله عليه و آله كه در جمع يارانش ايستاده بود گفت: اى محمد ! به ما فرمان دادى تا به يگانگى خدا و رسالت تو شهادت دهيم ما نيز قبول كرديم ... .
سپس اركان اسلام را يكى يكى نام برد و گفت: همه اينها را از تو پذيرفتيم و به اطاعت تو گردن نهاديم. اما تو به اين حد راضى نشدى و دو دست پسرعمويت را كشيدى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است ! اينك بگو اين عمل از جانب خودت مى باشد يا از جانب خداست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين تصميم از سوى خداوند بود. حارث با شنيدن اين سخن برگشت، و در همان حال كه خواست بر شترش سوار شود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب تو است، پس سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
ص: 472
مهم ترين چيزى كه ابن تيميه و صاحب «المنار» گفته اند آن است كه: ابطح كه در روايت به كار رفته نام مكانى در مكه است، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از روز غدير به مكه باز نگشته است. البته آنان يا ندانسته اند يا خود را به ندانسته اند كه ابطح به همين مدينه - يعنى مدينة النبى صلى الله عليه و آله مشهور - گفته مى شود.
آنان سپس گفته اند: مطابق روايت مورد بحث، آيه «سَألَ سائِلٌ» در مدينه نازل شده است، در حالى كه سوره معارج در مكه نازل شده است. يعنى چگونه مى شود كه يك سوره در مكه نازل شود، ولى تنها دو آيه اول آن در مدينه نازل شده باشد ؟
آنها در اين مورد نيز خود را به ندانستن زده اند ! زيرا فضاى سوره تا آيه 36 چنان است كه دلالت بر مدنى بودن آن مى كند، و اين حديث هم دلالت بر مدنى بودن سوره مى كند. وانگهى بر فرض كه سوره معارج در مكه نازل شده باشد، گاهى اتفاق افتاده كه آيه اى دو مرتبه نازل شده است؛ يعنى در مرتبه دوم براى بيان تفسير و معناى آيه نازل مى شود، و حادثه يا واقعه اى كه با آن مصادف مى شود در واقع بيانگر معناى آيه است.
چنانكه مفسران گفته اند كه آيه «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَر» براى آرامش دل رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين بار و در چندين محل نازل شده است. بنا بر اين، امكان دارد آيه «سَألَ سائِلٌ» هم يك بار در مكه و مرتبه ديگر در مدينه نازل شده باشد.
حال اگر گفته شود: آيه «سَألَ سائِلٌ» دو مرتبه نازل شده، چه مانعى دارد كه معناى آن «عذاب واقع» براى يك عشيره و خانواده تحقق يافته باشد ؟ بدين صورت كه عذاب واقع براى نضر بن حارث زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ بدر او را مى كشت نازل شده، و براى پسرش جابر زمانى تحقق يافته باشد كه خداوند از طريق فرود سنگى از آسمان او را در ابطح يا همان مدينه كشته باشد. در واقع معنايش اين باشد كه هر بار كه معناى اين آيه تحقق پيدا كرده، جبرئيل نازل شده و آيه را تلاوت كرده است !
اينجاست كه يك پژوهشگر حق دارد به ابن تيميه و رشيد رضا بگويد: اگر بپذيريم كه آيه درباره جريان نصب على عليه السلام به ولايت نازل نشده، و اگر هم شده يك نزول
ص: 474
و اما اينكه گفت: ظاهرا روايت اين است كه حارث بن نعمان از مسلمانان بوده و در اين قضيه مرتد شده است، و حال آنكه در بين صحابه كسى را به چنين نام و نشان سراغ نداريم.
اين نيز تحكّم ديگرى است؛ براى اينكه از ايشان سؤال مى شود كدام يك از علماى رجال چنين جزئيتى كرده اند كه عموم اشخاصى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدار كرده و به وى ايمان آورده و يا پس از ايمان مرتد شده اند، به دست آورد و سرگذشت زندگى آنها را ضبط كرده باشد ؟ و اگر شما چنين ضبطى را سراغ داريد، چه مانعى دارد كه روايت ثعلبى هم راجع به يكى از آن مرتدين باشد ؟
و اما اينكه گفته: ابطح نام موضعى است در مكه، و پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از حجة الوداع و داستان غدير به مكه تشريف نبرده است. از اين كلام بر مى آيد كه صاحب «المنار» لفظ ابطح را به معناى اصلى خود كه عبارت است از ريگزار نگرفته، بلكه به معناى مصطلح و مستحدث آنكه نام موضعى است در مكه گرفته است. دليلى هم بر اين مطلب ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن است؛ يكى همين روايت، و نيز روايت ديگرى كه مدينه را هم ابطح خوانده اند. چه بسا از اين شعر هم استفاده شود:
نَجوتُ وَ قَد بَلَّ المُرادىُّ سَيفُهُ *** مِن ابنِ أبى شِيخِ الأباطِحِ طالِب
من نجات يافتم در حالتى كه ابن ملجم مرادى لعنة اللّه عليه شمشير خود را به خون سر على عليه السلام فرزند ابوطالب - كه شيخ و بزرگ ابطحى هاست - آب داد. در اين شعر هم مكه و هم اطراف آن ابطح ناميده شده اند.(1)
صاحب «مراصد الاطلاع» گفته است: ابطح به فتح الف و سكون با و فتح طاء و حاء بى نقطه، به معناى بستر سيل است كه داراى ريگ هاى نرم مى باشد. ابن دريد هم گفته است: ابطح و بطحا شن نرمى است كه سيلاب آن را بر روى زمين فرش مى كند.
ص: 477
ابوزيد گفته است: ابطح اثرى است كه از سيل باقى مى ماند، چه بستر سيل وسيع باشد و چه تنگ. شهر مكه و منى را ابطح مى گويند به ملاحظه اينكه فاصله بستر سيل از هر دو به يك اندازه است. بلكه فاصله آن نسبت به منى كمتر است. و بين آن و منى محلى است به نام محصب، و بين آن و مكه خيف بنى كنانه قرار دارد.
از همه اينها گذشته، عين رواياتى را كه ثعلبى نقل كرده ديگران هم نقل كرده اند، و در نقل آنها كلمه ابطح ديده نمى شود. آن نقل همان است كه در ادامه از «مجمع البيان» و او از جمهور علما و همچنين غير آن خواهد بود.
علاوه بر اين و بعد از همه اينها مى گوييم: روايت از اخبار متواتر و يا خبرى كه قرينه قطعى بر صحتش اقامه شده باشد نيست كه قابل اين همه بحث باشد، بلكه خبر واحد است، و بناى ما هم بر اين نيست كه در غير احكام فرعيه بر اينگونه اخبار اعتماد كنيم.
نه تنها ما، بلكه همه عقلاء بنايشان بر اين است. اگر در همه طوايف بشرى تفحص كنيم خواهيم ديد كه بناى همه آنها بر آن است كه جز در محاورات روزمره خود به اخبار آحاد اعتماد نكنند. اين مقدار هم كه ما بحث كرديم براى اين بود كه در قبال خصم كه روايت را به باد خدشه و اشكال گرفته و مى خواست بدون دليل صحيح روايت را ساختگى و مجعول قلمداد كند، و با علم به اينكه اشكالاتش وارد نيست سكوت نكرده باشيم.(1)
هر چند صاحب «الميزان» با استدلال هاى كاملاً قوى نظريات رشيد رضا را رد كرده، ولى از آنجا كه حديث فرود سنگ را خبر واحد مى داند، باز هم به گونه اى در جهت تضعيف حديث گام برداشته است !
اى كاش او به جاى آنكه با ادعاى خبر واحد بودن حديث آن را تضعيف مى كرد، پس از آن منابع و راويان آن را به خوبى مى شناخت و به بحث هايى كه علامه امينى در
ص: 478
پاسخ:
اولاً: آنچه از روايت حلبى در «السيرة الحلبية» ، سبط بن جوزى در «تذكره» و شيخ محمد صدرالعلم در «معارج العلى» آمده بود اين است كه شخص مزبور - سؤال كننده - در مسجد خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده، اگر مراد از مسجد، مسجد مدينه باشد. اضافه بر اين، حلبى تصريح كرده كه آن شخص در مدينه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است. پس معلوم مى شود ابن تيميه بدون توجه به اين مطلب شروع به هرزه گويى كرده، و با جزميت هر چه تمام حديث را تكذيب كرده است.
ثانيا: او بدون توجه به حقايق زبانشناسى و لغت، «ابطح» را موضعى در حوالى مكه دانسته است. در صورتى كه اگر به كتاب هاى حديث، جغرافيا، فرهنگ لغات و شهرها و ادبيات مراجعه مى كرد، به خوبى به تصريحات اهل فن دست مى يافت و مى دانست كه آنها كلمه ابطح را به هر وادى و سيل گاه كه در آن سنگريزه و شن وجود دارد اطلاق مى كنند. چنانكه بخارى و مسلم در صحيحين از عبداللّه بن عمر روايت كرده اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در بطحاء ذى الحليفه (يعنى گذرگاه سيل و ريگزار آنجا) شتر خود را خوابانيد و نماز خواند.(1)
همه اهل علم و اهل تفسير اتفاق نظر دارند كه سوره معارج در مكه نازل شده است. پس سوره معارج حدود ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير نازل شده است.
پاسخ:
آنچه از اجماع و اتفاق نام برده حاصل مى شود اين است كه سوره معارج من حيث المجموع مكى است، نه آنكه همه آيات آن هم مكى باشند. بنا بر اين، ممكن است اين آيات استثنائا مدنى باشند. چنانكه اين رويه در بسيارى از سوره هاى ديگر نيز جارى است.
ص: 480
پس اين ايراد وارد نخواهد بود، وقتى يقين حاصل شد كه سوره اى مكى است يا مدنى، لازمه آن اين باشد كه آيات اوليه آن و يا آيه اى كه نام سوره از آن گرفته شده نيز مكى يا مدنى باشد. زيرا چنانكه قبلاً نيز اشاره كرده ايم، ترتيبى كه در آيات و سوره ها ملاحظه مى شود به مقتضاى توقيف است نه ترتيب نزول.
بنا بر اين، امكان دارد نزول اين چند آيه متأخر باشد، و مقدم داشتن آنها بر آياتى كه قبلاً نازل شده به سبب توقيف باشد، هر چند ما به حكمت اين امر واقف نباشيم. همان طور كه در اكثر موارد به حكمت ترتيب هر چند ما به حكمت اين امر واقف نباشيم؛ همان طور كه در اكثر موارد به حكمت ترتيب در آيات و سوره هاى قرآن آگاهى نداريم. چه بسا اينگونه تقديم و تأخير در آيات و سوره ها در نظم كنونى قرآن نظير دارد، مانند:
سوره عنكبوت مكى است، ولى ده آيه اول آن مدنى است. به طورى كه اين امر را طبرى و قرطبى و شربينى روايت كرده اند.(1)
سوره كهف مكى است، ولى هفت آيه اول آن مدنى است. قرطبى و سيوطى به اين حقيقت اذعان كرده اند.(2)
سومين اشكال ابن تيميه اين است كه آيه «وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ» : «هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين (آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد) حقى از جانب تو است پس از آسمان بر ما باران سنگ نازل كن» ، به اتفاق همه علما پس از جنگ بدر و سال ها پيش از واقعه غدير نازل شده است. بنا بر اين، شما چگونه مى گوييد شخصى كه از ولايت على عليه السلام ناراضى بود پس از واقعه غدير به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و چنين سخنى گفته است ؟
ص: 481
پاسخ:
گويا اين مرد گمان مى كند نظر راويان احاديثى - كه مؤيد همديگر اند - اين است كه حارث بن نعمان (آن مرد كافر) آنچه بر زبان آورده از آيه كريمه اى است كه سابقا نازل شده و او آن را در قالب دعا در آورده و در آن روز به زبان آورده است ! در صورتى كه خواننده اين اخبار به خوبى درك مى كند كه اين گمان درست نيست. يا اينكه ابن تيميه گمان كرده در آياتى كه سابقا نازل شده مانعى هست كه كسى به آن سخن گويد. مگر در اين روايت چيزى غير از اين ذكر شده كه آن مرد كافر (حارث يا جابر) چنين كلماتى را بر زبان آورده است.
اين مطلب چه ربطى با وقت نزول آيه سوره انفال دارد، بلكه آن آيه هر وقت كه نازل شده باشد - چه بدر يا احد - به جاى خود. اما اين مرد كفر خود را به آن آشكار كرده است، كما اينكه كفار پيش از او كفر خود را به آن آشكار نموده بودند ! مطلب معلوم است، ولى ابن تيميه ميخواهد با تعداد اشكالاتى كه طرح مى كند مطلب حق و ثابتى را به زعم خود باطل كند.
آيه «سَألَ سائِلٌ» به سبب گفتار و درخواست مشركان در مكه نازل شده، ولى به واسطه وجود پيامبر صلى الله عليه و آله در بين آنان در آنجا عذاب بر آنها نازل نشده، زيرا خداوند وعده فرموده تا زمانى كه پيامبرش صلى الله عليه و آله در ميان آنان باشد يا آنان استغفار مى كنند بر آنها عذاب نازل نكند: «وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرونَ» : «مادام كه تو (پيامبر صلى الله عليه و آله) در ميان آنان باشى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و مادامى هم كه استغفار كنند خداوند عذابش را بر آنان نازل نمى كند» .
پاسخ:
بين عدم نزول عذاب در مكه بر مشركان با عدم نزول عذاب در اينجا (مورد آيه «سَألَ سائِلٌ» ) بر مرد معاند، ملازمه اى برقرار نيست. براى آنكه كارهاى خداوند از روى حكمت است، و هر كار هم حكمت ويژه خود را دارد. از اين رو، كارهاى خداوند به لحاظ حكمت داراى ابعاد گوناگون مى باشند.
ص: 482
حارث به نعمان در ميان صحابه شناخته شده نيست، زيرا ارباب حديث و تراجم مانند ابن عبدالبر در «الاستيعاب» و ابن منده و ابونعيم اصفهانى و ابوموسى در تأليفات خود و در ضمن نام هاى صحابه، نامى از او به ميان نياورده اند. بنا بر اين، از نظر ما وجود چنين كسى مشكوك و مردد مى باشد.
پاسخ:
كتاب هايى كه در معرفى و شرح حال و زندگى صحابه تأليف شده اند، نام همه صحابه را در خود ندارند. بلكه هر يك از نويسندگان و گردآورندگان، به ذكر نام آن عده از صحابه كه در حيطه اطلاع و در حدود بررسى او بوده پرداخته است. سپس مؤلف ديگر آمده و در حد توان خود از زواياى كتب و آثار پيش از خود، نام و نشان افرادى از صحابه را به دست آورده كه سلف او بر آنها وقوف نيافته و بر گفته مؤلف اولى اضافه كرده است.
جامع ترين كتابى كه در اين زمينه موجود است، كتاب «الاصابة فى تمييز الصحابة» تأليف ابن حجر عسقلانى است. حتى نامبرده هم در آغاز كتاب خود مى نويسد: با آنكه كوشش بسيارى در اين راه كرده ايم، مع ذلك در مقايسه با روايتى كه از ابى ذرعه رازى نقل شده، نتوانسته ايم به اسامى يك دهم از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله دست پيدا كنيم.
زيرا او در روايتى گفته است: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دار دنيا وفات كرد، تعداد كسانى كه ايشان را ديده بودند يا از ايشان حديثى شنيده بودند بالغ بر صد هزار نفر مرد و زن بودند، كه همه آنها گفته اند كه حديثى از آن حضرت شنيده يا ديده اند.
بنا بر اين، اگر نام شخصى در چنين آثارى ذكر نشده، انكار وجود او از حيطه انصاف خارج است و با اصول و مقررات بحث و استدلال سازش ندارد. وانگهى، ممكن است مؤلفان كتب مشتمل بر شرح حال صحابه، به علت ارتداد و كفرى كه در سرانجام از اين شخص مشهود گشته از ذكر نامش صرف نظر كرده باشند.(1)
ص: 485
9 - دلائل تقويت حديث فرود سنگ
علاوه بر آنچه پيش از اين ما در بيان اين حديث تقديم خوانندگان محترم كرديم، و علاوه بر آنچه صحاب «الغدير» بيان كرد، سه دليل ديگر در تقويت و تثبيت حديث مورد بحث ارائه مى كنيم:
از جمله دلائل محكمى كه بر صحت اين حديث مى توان اقامه كرد آنكه: اين حديث نمى تواند در خلأ پيدا شده باشد. همچنين احتمال اينكه راويان خلافت قريشى حديث را جعل كرده باشند احتمال نامعقولى است، زيرا آنان اقدام به جعل حديثى نمى كنند كه مضمون آن نزول ولايت حضرت على عليه السلام از آسمان را پيش از بيعت ابوبكر در سقيفه ثابت كند، و همچنين ثابت كند كه هر كس نسبت به ولايت حضرت على عليه السلام اعتراض كند خداوند او را با بارش سنگ از آسمان عقاب خواهد كرد، همچنان كه خداوند كافران اصحاب فيل را عذاب كرد.
از جمله احتمالات ديگرى كه درباره منشأ حديث منتفى است آنكه حديث از منابع حديثى شيعه به منابع اهل سنت رخنه و نفوذ كرده باشد. اگر چنين چيزى صحت داشته باشد، در واقع دروازه خطرناكى به روى آن گشوده خواهد شد، به گونه اى كه اگر آنان قبول كنند كه چنين بابى باز بوده، بنيان همه منابع حديثى آنان و كتاب هاى صحاح و سنن و مجامع روايى شان فرو خواهد ريخت.
سپس بنيان خلافت قريشى و سقيفه درهم مى شكند، چون در اين صورت راويان اينگونه احاديث شيعى، همان راويان اصول عقيدتى و بنيانگذاران پايه هاى قريش نيز خواهند بود. در اين مرحله آنان مجبور مى شوند تا آنها را توثيق و راويات آنها را قبول كنند، كه از جمله روايتشان همين روايت است، كه با اصول مبانى آنها مغاير مى باشد.
تعداد احاديثى كه در منابع شيعه و اهل سنت بر آنها اتفاق نظر وجود دارد بسيار بيشتر از احاديثى است كه در آن اختلاف نظر وجود دارد، زيرا آنگاه كه ديده مى شود
ص: 486
بنا بر اين، دليلى باقى نمى ماند كه ابن تيميه و ديگر ناصبى ها بر اساس آن حديث را رد كنند. اين در حالى است كه افراد ديگرى هم كه اسم آنان در روايت حديث آمده است. مانند حارث فهرى و ديگران. رجاليون و نويسندگان تراجم آنها را نيز از صحابه شمرده اند. يا اينكه از نوشته هاى آنان بر مى آيد كه آنان را از جمله كسانى دانسته اند كه اگر خود جزء صحابه نبودند ولى از نزديكان صحابه به شمار مى رفتند.
10 - طرق و اسانيد حديث فرود سنگ عذاب
براى ماجراى سنگ آسمانى در غدير، طرق و اسانيد متعددى آمده است:
طريق اول: حديث عبيد هروى در كتاب «غريب القرآن»
ايم طريق را پيش از اين معرفى كرديم. با معيارهايى كه علماى رجال و حديث اهل سنت جهت جرح و تعديل(1) راويان احاديث دارند، ابوعبيد فردى است كه رواياتش هم داراى اسناد قوى است، و هم از سوى علما پذيرفته شده است.
طريق دوم: حديث ثعلبى به نقل از سفيان بن عيينه
براى اين حديث اسناد زيادى ذكر شده، و بيشتر كسانى كه در «الغدير» نام آنان آمده حديث را با سندهايى كه دارند، يا از خود ثعلبى و يا از كتاب او نقل كرده اند.
قاضى نوراللّه شوشترى تعدادى از راويان حديث را در كتاب «احقاق الحق» نام برده و طريقه روايت آنان را نيز ذكر كرده است. برخى از آنان عبارتند از:
يك. ثعلبى در تفسير خود - كه هنوز به چاپ نرسيده و مخطوط مى باشد - به سند خود از سفيان بن عيينه روايت كرده است كه كسى از او پرسيده: آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ او در پاسخ به سؤال كننده گفت: مسئله اى از من پرسيدى كه پيش از تو هيچ كس درباره آن از من سؤالى نكرده بود.
ص: 488
دو. حموينى در كتاب «فرائد السمطين» گفته است: شيخ عمادالدين عبدالحافظ بن بدران بن شبلى مقدسى در شهر نابلس، ضمن آنكه اجازه نقل رواياتش را براى من صادر كرد، با اجازه از قاضى جمال الدين عبدالقاسم بن عبدالصمد بن محمد انصارى، با اجازه از عبدالجبار بن محمد خوارزمى بيهقى، با اجازه از امام ابوالحسن على بن احمد واحدى به من خبر داد و گفت: براى استاد خود از ابواسحاق ثعلبى از تفسير او روايتى قرائت كردم به اين مضمون كه: سفيان بن عيينه ... . آنگاه عين حديث ثعلبى را نقل كرده است.
سه. زرندى در كتاب «نظم درر السمطين» اين حديث را عين روايت ثعلبى نقل كرده است.(1)
چهار. ابن صباغ مالكى در كتاب «الفصول المهمة» بدون هيچ واسطه اى اين حديث را از تفسير ثعلبى و عين همان روايتى كه آورديم، نقل كرده است.(2)
پنج. عبدالرحمن صفورى در كتاب «نزهة المجالس» اين حديث را به نقل از تفسير قرطبى، به همان صورتى كه آورديم روايت كرده است.(3)
شش. سيد جمال الدين عطاءاللّه شيرازى هروى در كتاب «الاربعين حديثا» اين حديث را عين آنچه ما از ثعلبى نقل كرديم روايت كرده است. اما پس از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، اين جمله را افزوده است: وَ أدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيثُ كانَ: هر جا على عليه السلام باشد حق را نيز همان جا قرار ده.
او همچنين روايت ديگرى در اين باره نقل كرده، كه در ادامه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله اين جملات را افزوده است: اللّهُمَّ أعِنهُ وَ أعِن بِهِ، وَ ارحَمهُ وَ ارحَم بِهِ، وَ انصُرهُ وَ انصُر بِهِ:
ص: 490
خدايا او را يارى كن و به سبب او ديگران را يارى كن، و به او رحم آور و به واسطه او بر ديگران رحم كن، و او را پيروز گردان و به حق او ديگران را نيز پيروز گردان.
هفت. عبداللّه شافعى در كتاب «خطى المناقب» عين همان حديث ثعلبى را آورده است.(1)
هشت. قندوزى در «ينابيع المودة» عين حديث تفسير ثعلبى را آورده است.(2)
نُه. امرتسرى در كتاب «ارجح المطالب» ، ص 568 چاپ لاهور: او اين حديث را از طريق شهاب الدين دولت آبادى و سمهودى در «جواهر العقدين» و از كتاب «اربعين» جمال الدين محدث صاحب «روضه الاحباب» روايت كرده است.(3)
از جمله افراد ديگرى كه حديث را از طريق ثعلبى روايت كرده اند مى توان از نويسندگان و علماى زير نام برد: عبدالرئوف مناوى در «فيض القدير» ، محمد بن محمد قادرى در «الصراط السوى» ، حلبى در «انسان العيون» ، احمد بن فضل بن محمد با كثير در «وسيلة الآمال» ، محمد بن اسماعيل امير در «الروضة الندية» ، حافظ محمد بن يوسف كنجى در كتاب «كفاية الطالب» عين همان حديثى را كه از تفسير ثعلبى نقل كرده ايم، آورده اند.(4)
علاوه بر افراد نام برده كه حديث را طريق ثعلبى از سفيان بن عيينه نقل كرده اند، قاضى حسكانى نيز با سند جداگانه اى روايت را به سفيان بن عيينه مى رساند. در اينجا طريقه ايشان را بررسى مى كنيم:
قاضى در كتاب «شواهد التنزيل» ذيل دو روايت، سند خود را به سفيان بن عيينه رسانده است. آن دو حديث عبارتند از:
ص: 491
ابوعبيد شيرازى و ابوبكر جرجرايى، هر يك جداگانه براى ما روايت كردند كه ابواحمد بصرى براى ما روايت كرده: محمد بن سهل برايم حديثى نقل كرد: زيد بن اسماعيل مولاى انصارى براى ما روايت كرد: محمد بن ايوب واسطى، از سفيان بن عيينه، از جعفر بن محمد، از پدرش از على بن ابى طالب عليهم السلام براى ما روايت كرد:
در روز غدير خم پيامبر صلى الله عليه و آله على را نصب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. اين سخن كه در شهرها پيچيد، نعمان بن حرث فهرى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: به ما فرمان دادى تا به يگانگى خداوند و رسالت تو شهادت دهيم، و به ما فرمان دادى تا جهاد كنيم، حج بگذاريم، زكات بپردازيم و روزه بگيريم، ما هم قبول كرديم. اما به اين حد هم راضى نشدى تا اينكه اين جوان را بر ما منصوب كردى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى او است. اينك بگو آيا از پيش خود چنين تصميمى گرفتى يا از جانب خدا دستور داشتى ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: دستورى است از جانب خدا. نعمان گفت: واقعا به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين فرمان از سوى خداست ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدايى كه جز او معبودى نيست اين دستور خداوند بود. در اين هنگام نعمان از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت و با خود مى گفت: (خدايا) اگر چنين چيزى حق است و از سوى تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران، يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. خداوند نيز سنگى به سوى او روانه كرد، كه بر سرش فرود آمد و او را هلاك ساخت. و در همين رابطه بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ» را نازل فرمود.
ابوبكر سبيعى براى ما نقل حديث كرد و گفت: احمد بن محمد بن نصر ابوجعفر ضبعى گفته است: اسماعيل بن سنان روايت كرد براى ما و گفت: شريح بن نعمان از سفيان بن عيينه، از جعفر، از پدرش، از على بن الحسين عليهم السلام روايت كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم منصوب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. اين سخن به همه شهرها رسيد و ... .(1)
ص: 492
او اين سخن را گفت، و هنوز به شترش نرسيده بود كه سنگى بر او فرود آمد. او را غرقه خون كرد و افتاد و مرد. سپس در همين رابطه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرد. عبارات و الفاظ هر دو طريق ذكر شده يكى مى باشد.
طريق پنجم: طريقه قاضى حسكانى از ابوهريره
حسكانى در «شواهد التنزيل» مى گويد: عثمان از فرات بن كوفى به ما خبر داد و گفت: حسين بن محمد بن مصعب بجلى براى ما روايت كرد و گفت: ابوعماره محمد بن احمد مهدى براى ما به نقل از محمد بن ابى معشر مدنى، از سعيد بن ابوسعيد مقبرى، از ابوهريره براى ما روايت كرد كه گفت:
روز غدير خم پيامبر صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. در اين حال مرد باديه نشين برخاست و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و گفت:
ما را براى شهادت به يگانگى خداوند و رسالت خويش دعوت كردى از تو قبول كرديم. به ما فرمان اقامه نماز و روزه دادى، نماز خوانديم و روزه گرفتيم. دستور پرداخت زكات دادى اجرا كرديم. اين همه تو را قانع نكرد كه آمدى على را نيز ولى ما قرار دادى ؟ ! حال بگو اين اقدام از سوى خودت بوده يا از خداوند است ؟
فرمود: از جانب خداست، نه خودم. گفت: قسم مى خورى به خدايى كه جز او معبودى نيست، اين اقدام اجراى فرمان خدا بوده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود:
آرى.
در اين حال مرد عرب برخاست تا شترش را سوار شود، و همچنان با خود مى گفت: پروردگارا، اگر اين فرمان حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.
هنوز سخنان او تمام نشده بود كه آتشى نازل شد واو را سوزاند، و پشت سر آن هم خداوند آيات «سَألَ سائِلٌ عذاب واقع . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» را نازل كرد.
ص: 494
البته حاكم حسكانى از دو طريق ديگر كه به سعد بن ابى وقاص و ابن عباس مى رسد نيز حديث را روايت كرده، ولى سند آن را نياورده است. دليل عدم ذكر سند اين دو طريق هم شايد آن باشد كه دو طريق در «تفسير فرات كوفى» نيز موجود باشند.
و اما اسناد شيعه براى ماجراى نزول سنگ آسمانى در غدير و نزول آيه «سَألَ سائِلٌ» از اين قرار است:
سند فرات بن ابراهيم كوفى به سفيان بن عيينه
فرات كوفى در تفسير خود مى گويد: محمد به احمد بن ظبيان، حديث معنعنى(1) را برايم از حسين بن محمد خارفى نقل كرد و گفت: از سفيان بن عيينه پرسيدم: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شد ؟ گفت: اى برادرزاده ! چيزى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى آن را از من نپرسيده بود. من هم روزى از جعفر بن محمد عليه السلام چنين چيزى پرسيدم. آن حضرت فرمود: پدرم از جدم و جدم از پدرش و او هم از ابن عباس شنيده كه گفت:
چون روز غدير خم شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و خطبه كوتاهى خواند. سپس على بن ابى طالب عليه السلام را صدا كرد، بازويش را گرفت، سپس دستش را چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغل هايشان ديده مى شد. آنگاه فرمود: آيا رسالت الهى را به شما نرسانده ام و آيا شما را نصيحت نكرده ام ؟ مردم گفتند: آرى، خدا مى داند چنين كرده اى. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
ص: 495
احسن، از آدم بن حماد، از حسين بن محمد روايت مى كند كه گفت: از سفيان بن عيينه پرسيدم: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شد ؟ گفت ... ، و عين عبارت فرات كوفى را ذكر كرد.(1)
سند سيد مرتضى به سفيان بن عيينه
سيد هاشم بحرانى در «مدينة المعاجز» به نقل از سيد مرتضى در «عيون المعجزات» نوشته است: ابوعبداللّه محمد بن احمد گفته است: پدرم برايم حديث نقل كرد و گفت: از على بن فروخ سمان شنيدم كه گفت: يحيى بن زكريا منقرى برايم گفت: سفيان بن عيينه گفته است: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم على عليه السلام را به امامت منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ ... .(2)
مؤلف گويد: براى معناى حديث فرود سنگ، ياد حديثى از مفضل بن عمر جعفى افتادم كه از امام صادق عليه السلام نقل كرده، و سيد هاشم در كتاب «البرهان فى تفسير القرآن» در تفسير آيه «فَلِلّهِ الحُجَّةُ البالِغَةُ»(3): «حجت بالغه و برهان رسا فقط از آن خداست» ، آن را نقل كرده است. در سوره معارج نيز درباره «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» روايت ديگرى نقل كرده است.
سند منتخب الدين رازى به سفيان بن عيينه
شيخ منتخب الدين رازى كتابى دارد به نام «الاربعون حديثا» . وى در آن كتاب درباره حديث فرود سنگ چندين حكايت نقل كرده است. از جمله آن حكايات اين است:
براى ما روايت كرده اند ابوالعلاء زيد بن على منصور اديب و سيد ابوتراب مرتضى بن داعى بن قاسم حسنى، و گفته اند: شيخ مفيد عبدالرحمن بن احمد واعظ حافظ به صورت املايى براى ما حديث گفت: و او را از محمد بن زيد بن على طبرى
ص: 497
تا كنون طريقه سفيان بن عيينه براى حديث فرود سنگ عذاب را از منابع و راويان اهل سنت و شيعه شناختيم. در اينجا طريقه هاى ديگرى غير از طريقه سفيان بن عيينه را در منابع شيعه جستجو مى كنيم:
سند محمد بن يعقوب كلينى
ثقه الاسلام كلينى به دو طريق روايت را نقل مى كند: يكى طريق على بن ابراهيم قمى است، و ديگرى طريقه سهل بن زياد:
على بن ابراهيم قمى، از احمد بن محمد، از محمد بن خالد، از محمد بن سليمان، از پدرش، از ابوبصير، از ابوعبداللّه امام صادق عليه السلام درباره آيه هاى نخستين سوره معارج نقل مى كند: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» . آنگاه امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند جبرئيل اين آيه را به همين صورت بر پيامبر نازل كرد.(1)
معنى عبارت «خداوند به همين صورت آيه را نازل كرد» آن است كه جبرئيل آيه را همراه با معنى و تأويلش براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. اين مطلب مثل عبارتى است كه ابن مسعود درباره آيه تبليغ گفته بود؛ بدين صورت كه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» به اين صورت خوانده مى شد: بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فى عَلىٍّ: آنچه درباره على بر تو نازل شده را ابلاغ كن. و نيز مانند اين است كه ابن عباس آيات خندق را چنين قرائت مى كرد: «وَ كَفَى اللّه ُ المُؤمِنينَ القِتالَ (بِعَلىٍّ) »(2): « (با وجود على عليه السلام) خداوند امر جنگ را از مؤمنان كفايت فرمود» .
خواندن آيات قرآن به اين سبك نوعى قرائت قرآن نيست، زيرا اضافه كردن حتى يك حرف به متن كتاب خدا جايز نيست. بنا بر اين، اينها تفسيرهايى است كه صحابه از آيات قرآنى ارائه كرده اند. يا تفسيرى است كه جبرئيل نازل كرده و به پيامبر صلى الله عليه و آله رسانده، و مؤمنان و صحابه نيز به عنوان شرح آنها را قرائت مى كردند، يا در تفسيرهاى خود به صورت حاشيه مى نوشتند.
ص: 500
وقتى اين آيات نازل شد، حارث بن عمرو فهرى خشمگين شد و گفت: خدايا، اگر اينكه بنى هاشم همانند پادشاهان روم يكى پس از ديگرى وارث حكومت و خلافت شوند حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن ... ، تا آخر.
در متن اين روايت پريشانى و نابسامانى به چشم مى خورد. مانند آنكه مى گويد: سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به حارث گفت: اى پسر عمرو، يا توبه كن يا از اينجا برو. و حارث هم مى گويد: اى محمد ! براى ديگر قريشيان نيز سهمى از حكومت قرار ده. تو با اين كار كرامت بنى هاشم را بر همه عرب و عجم فراتر بردى ! پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ او فرمود: در اين كار هيچ اختيارى ندارم، بلكه امر آن با خداوند متعال است.
گفتگوها كه به اينجا رسيد، حارث گفت: اى محمد ! دلم براى توبه از عقلم پيروى نمى كند (نمى توانم توبه كنم) ، ولى از پيش تو مى روم. آنگاه شترش را خواست و سوار شد، و همين كه به ريگزارهاى مدينه رسيد، سنگ بزرگى بر او فرود آمد و فرق سرش را متلاشى كرد. سپس وحى الهى به پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و فرمود: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» .(1)
سند فرات بن ابراهيم كوفى
فرات كوفى در تفسير خود از سه طريق سند حديث را اثبات كرده است، كه در هر طريق او يكى از راويان معروف و معتبر قرار گرفته اند:
اول: حسين بن محمد بن مصعب بجلّى براى ما نقل حديث كرد و گفت: ابوعماره محمد بن احمد مهتدى براى ما حديث نقل كرد و گفت: محمد بن معشر مدنى به نقل از سعيد بن ابى سعيد مقبرى، به نقل از ابوهريره براى ما نقل حديث كرد و گفت:
در روز غدير خم من جهاز مركب ها و شتران را روى هم انداختم. پيامبر صلى الله عليه و آله از آن بالا رفت، و پس از آنكه حمد و ثناى خداوند را گفت، بازوى على عليه السلام را كشيد و بالا
ص: 502
برد و سپس فرمود: پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پروردگارا، هر كس على را دوست دارد تو هم او را دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس او را يارى كند يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو هم خوار و رهايش كن.
در اين هنگام مردى باديه نشين از ميان جمعيت برخاست و گفت: اى رسول خدا، از ما خواستى به يگانگى و وحدانيت خدا شهادت بدهيم، ما هم شهادت داديم. از ما خواستى رسالت تو را تصديق كنيم، ما هم قبول كرديم. به ما دستور دادى نماز بخوانيم، روزه بگيرم، جهاد كنيم و زكات اموالمان را بپردازيم، همه اينها را انجام داديم. ولى تو قانع نشدى و دست اين جوان را بر سر مردم نهادى و گفتى: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ! اينك بگو آيا اين عمل از سوى تو بود يا از جانب خدا ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين امر از سوى خداست نه از جانب من. مرد خشمگين گفت: بگو سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين امر از جانب خداست نه از جانب تو. پيامبر صلى الله عليه و آله هم فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين امر از سوى خداست نه از جانب من. مرد صحراگرد براى بار سوم سؤالش را تكرار كرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همان پاسخ را به او داد.
ابن عباس مى گويد: چون سخن به اينجا رسيد، مرد صحرانشين به سرعت به سوى شتر خود روانه شد، و همچنان زمزمه مى كرد كه: خدايا، اگر چنين چيزى حق است و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما باران سنگ بباران يا عذاب دردناكى بر ما نازل كن. هنوز اعرابى سخنان خود را پايان نبرده بود كه آتشى از آسمان بر او نازل شد و او را سوزاند. خداوند نيز پشت سر اين جريان آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» را نازل كرد.
دوم: فرات گفته است: جعفر بن محمد بن بشرويه بن قطان حديث معنعنى را برايم نقل كرد و گفت: روايت شده از اوزاعى، از صعصعة بن صوحان و احنس بن
ص: 503
على عليه السلام مى باشند؛ همه امامان(1) و مؤذنان آن پرچم را به خود پيچيده و زير آن قرآن تلاوت مى كنند و اذان مى گويند. همانان كه در قبرهايشان هيچ حركت و تكانى نيست.
اعرابى از جاى خويش بلند شد و همچنان كه غضبناك بود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام گفت حقيقت دارد، پس سنگى بر من نازل كن. سپس خداوند اين آيات را نازل كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارجِ» .(2)
سند محمد بن عباس
محمد بن عباس نيز همانند فرات كوفى سند حديث را به دو طريق ثابت مى كند:
اول: احمد بن قاسم، از احمد بن محمد سيارى، از محمد بن خالد، از محمد بن سليمان، از پدرش روايت مى كرد، و پدرش هم به نقل از ابوبصير از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه امام عليه السلام آيه «سَألَ سائِلٌ» را به اين صورت تلاوت كرد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «سؤال كننده اى از عذاب واقع پرسيد. بگو آن براى كافرين است (كسانى كه ولايت على عليه السلام را انكار مى كنند) و هيچ كس نيز نمى تواند آن عذاب را از آنان دفع كند» . در مصحف فاطمه عليهاالسلام نيز به همين صورت روايت شده است.
دوم: روايتى كه در طريق اول ذكر شد از طريق روايت ديگرى تأييد مى شود؛ به اين صورت كه سلسله سند آن اينگونه است: محمد برقى، از محمد بن سليمان، از پدرش، از ابوبصير، از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام) لَيسَ لَهُ دافِعٌ» . سپس فرمود: جبرئيل نيز به همين صورت آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد.(3)
ص: 506
بگو اين سخن از جانب تو است يا فرمان خداوند است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين هم وحى خدا به من است؛ جبرئيل پيام مى رساند و من اعلام مى كنم، و من فقط همان چيزى را اعلام مى كنم كه دستور دارم.
در اين هنگام مرد مخزومى سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگو است، پس شعله آتشى بر من نازل كن. در روايت ديگرى كه در تفسير آيه وارد شده آمده است: مرد مخزومى مى گفت: پروردگارا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب تو است، پس از آسمان بر ما سنگ بباران. اين را گفت و برگشت. به خدا قسم هنوز چندى دور نشده بود كه ابر سياهى بر سرش سايه انداخت و رعد و برق و صاعقه در گرفت، و صاعقه اى به او اصابت كرد و او را سوزاند. در اين حال جبرئيل فرود آمد و مى گفت: اى محمد، بخوان: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِع» .
در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: آيا آنچه را واقع شد ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و واى بر حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على عليه السلام و شيعيانش را مى بينم كه به سرعت در زيباترين مكان هاى بهشت مى گردند. جوانانى سرمه كشيده كه هيچ ترس و اندوهى بر آنان راه ندارد. هر آينه آنان به بهشتى بزرگ تر از جانب خداوند تأييد شده اند، و اين است آن رستگارى بزرگ. تا آنكه در بهشت در جوار رحمت پروردگار ساكن شوند. هر چه دل بخواهد و ديده از آن برد برايشان مهياست، و آنان در آن بهشت برين هميشه ماندگار هستند. فرشتگان به آنان مى گويند: درود بر شما به جهت بردبارى و صبرى كه پيشه كرديد، و چه خانه خوبى در آخرت نصيب شما شده است.(1)
سند بحرانى در «مدينة المعاجز»
سيد هاشم بحرانى در «مدينة المعاجز» نوشته است: علامه حلى در كتاب كشكول گفته است: از محمد بن احمد بن عبدالرحمن باوردى ... ، سپس نضر بن حارث فهرى
ص: 509
«و چون گفتند خدايا اگر اين قرآن به راستى بر حق و از جانب تو است پس با اين حال سنگى از آسمان بر ما ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. ولى خدا هم تا تو در ميان آنها هستى آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه از نافرمانى خدا پشيمان شوند و به درگاه خدا توبه و استغفار كنند آنها را عذاب نخواهد كرد» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به دنبال نضر بن حارث فرستاد. چون نضر حاضر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را برايش تلاوت كرد. نضر گفت: اى رسول خدا ! من و همه قريش و هم قبيله اى هايم از اين همه فضائلى كه براى خود و اهل بيت گفتى خوشحال شديم. با نزول اين آيه، خداوند اسرار دل ما را آشكار ساخت. اينك از تو مى خواهم كه به من اجازه دهى تا از مدينه خارج شوم، زيرا ديگر طاقت اقامت در آن را ندارم.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز او را موعظه كرد كه: اى نضر ! پروردگارت كريم است. اگر تو نيز صبر و شكيبايى كنى خداوند از مواهبش به تو نيز خواهد بخشيد. پس راضى باش و تسليم شو، كه خداوند از طريق مشكلات و گرفتارى هاى مختلف دل هاى بندگانش را آزمايش مى كند و بر هر كس كه بخواهد آسان مى گيرد. آفرينش و قدرت دست او است، و نعمت هايش بزرگ و احسانش گسترده مى باشد.
باز هم حارث نپذيرفت و از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا از شهر مدينه بيرون رود. رسول خدا صلى الله عليه و آله هم به او اجازه داد. او رو به سوى خانه اش گذاشت و شترش را به تندى مى راند، و در حالى كه غضبناك بود مى گفت: خدايا، اگر آنچه محمد گفت حق و از جانب تو است، پس بارانى از سنگ بر ما بباران يا ما را به عذاب دردناكى گرفتار كن !
او اين سخنان را مى گفت و همچنان در راه بود. به نزديكى مدينه كه رسيد، پرنده اى را ديد كه سنگى در چنگال داشت. آن را به طرف حارث پرتاب كرد، و سنگ بر فرق او نشست و سپس داخل دماغش شد، از شكمش خارج و از پشت سر به داخل شكمش شد و شكم شتر را نيز سوراخ كرد و بيرون افتاد. شتر رم كرد و بر زمين افتاد و نضر بن حارث نيز بر زمين افتاد و هر دو هلاك شدند.
ص: 511
در اين حال خداوند متعال آيه هاى اول سوره معارج نازل كرد:
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ (بِعَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَينِ وَ آلِ مُحَمّدٍ عليهم السلام ) لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ» : «سؤال كننده اى از عذاب واقع سؤال كرد. بگو آن عذابى است كه بر كافران و منكران (على و فاطمه و حسن و حسين و آل محمد عليهم السلام ) واقع مى شود كه هيچ كس توان دفع آن را ندارد. (و عذابى كه) از جانب خداى صاحب آسمان ها (نازل مى شود) » .
سيد هاشم بحرانى آنگاه در حاشيه «مدينة المعاجز» مى نويسد: ما از علامه حلى كتابى به نام كشكول نديده ايم، بلكه شايد كتاب كشكول تأليف محدث بزرگوار علامه سيد حيدر بن على حسينى آملى است كه علماى قرن هشتم هجرى است، و با اين جمله آغاز شده است: اما البداية فليس بخفى من علمك ... : از تو پنهان نمى باشد و از فهم تو پوشيده نيست ... . پايان كتاب نيز اين عبارت را دارد: وَ الحَمدُ للّه ِ رَبِّ العالَمينَ وَ العاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ.(1)
سند مناقب ابن شهرآشوب
علامه مجلسى در «بحار الانوار» به نقل از كتاب «مناقب ابن شهرآشوب» نوشته است: ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، اگر از اين نمى ترسيدم كه درباره تو نيز همان چيزى گفته شود كه نصارى درباره عيسى مسيح عليه السلام گفتند (و غلوّ و مبالغه كنند) ، سخنى درباره تو مى گفتم كه به هيچ مؤمنى نمى رسيد مگر آنكه خاك قدم هايت را بر مى داشتند.
حارث بن عمرو فهرى به دوستان خود گفت: محمد براى پسرعمويش هيچ مثالى جز عيسى بن مريم عليه السلام پيدا نكرد. به زودى او را به عنوان پيامبر بعدى معرفى خواهد كرد ! به خدا سوگند بت هايى كه ما مى پرستيديم از على بهتر بودند !
ص: 512
به فرق حارث روانه كرد، كه پس از برخورد با سر حارث چنان بر بدن او نشست كه از پايين تنه بدنش خارج و در پايش گير كرد. در اين هنگام بود كه خداوند آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ ( بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام ) » را نازل كرد.(1)
سند على بن ابراهيم قمى
قمى در تفسيرش گفته است: احمد بن ادريس، از محمد بن عبداللّه، از محمد بن على، از على بن حسان، از عبدالرحمن بن كثير، به نقل از ابوالحسن عليه السلام(2)؛ براى ما روايت كرد كه امام عليه السلام درباره آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» فرموده است:
مردى از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اوصياء پيامبر عليهم السلام و درباره جايگاه شب قدر و الهامات آن سؤال كرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: درباره عذاب واقع و سپس درباره كفر سؤال كردى كه چگونه چنين چيزى امكان دارد. بدان كه هر گاه آن عذاب واقع شد، هيچ كس توان دفع آن را ندارد.(3)
درباره اثبات سند روايت حديث فرود سنگ عذاب و آيه «سَألَ سائِلٌ» منابع و اسانيد ديگرى نيز وجود دارد، كه بررسى همه آنها كار دشوارى است و به طولانى شدن بحث نيز مى انجامد. پژوهشگران مى توانند به منابع زير مراجعه كنند:
«شرح الاخبار» قاضى نعمان مغربى، «كنز الحقايق» كراچكى، «الفضائل» شاذان بن جبرئيل، «تفسير على بن ابراهيم قمى» ، «المناقب» ابن شهرآشوب مازندرانى، «غاية المرام» بحرانى و ... .
دقت و تأمل در روايات عذاب زودرس الهى براى كسى كه به ولايت حضرت على عليه السلام اعتراض كرد، دو نتيجه را در پى دارد:
ص: 514
نتيجه اول: آنكه اصل حديث صحيح مى باشد. بنا بر اين، اگر پژوهشگرى ديرباور و كثير الشك باشد و به خود اجازه دهد تا شيعيان را متهم كند كه حديث را جعل كرده و در منابع خود وارد كرده اند، اما نمى تواند براى وجود حديث در منابع اهل سنت چنين نظرى بدهد؛ و بگويد آنان اين حديث را جعل كرده و در منابع خود وارد كرده اند. زيرا چنانكه ديديم، عده اى از بزرگان و پيشوايان حديث اهل سنت آن را روايت كرده و به آن گردن نهاده اند.
البته گاهى ديده مى شود كه برخى افراد متعصب اعتراض مى كنند و مى گويند: اينكه حديث در منابع اهل سنت وجود دارد، بزرگان اهل سنت آن را از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل كرده اند. از اين رو باز هم حديث اعتبارى نخواهد داشت.
در پاسخ به اينگونه افراد متعصب گفته مى شود:
اولاً: مقام اهل بيت عليهم السلام نزد اهل سنت از مقام بزرگانشان كمتر نيست. به ويژه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام ، كه عده اى از بزرگان و امامان مذاهب اهل سنت، چه به واسطه و چه به طور مستقيم از آنان روايت نقل كرده اند. از جمله كسانى كه از آنان روايت نقل كرده اند مى توان ابوعبيد هروى، سفيان بن عيينه ثورى، زهرى، مالك و احمد و ديگران را نام برد.
اينكه عده اى از اهل سنت به احاديث شيعيان حساسيت نشان مى دهند، اين حساسيت نسبت به رواياتى است كه شيعيان از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل مى كنند. اما اهل سنت رواياتى را كه علماى خودشان از اهل بيت عليهم السلام نقل مى كنند پذيرفته اند، و عده اى از آنها روايات اهل بيت عليهم السلام را در كتب روايى خود مانند كتب صحاح و سنن وارد كرده اند.
ثانيا: طريقه هاى روايتى حديث - مانند همين حديث فرود سنگ عذاب - تنها به اهل بيت عليهم السلام ختم نمى شود، بلكه چنانكه ملاحظه شد، امثال حاكم حسكانى همين يك روايت را هم از حذيفة بن يمان و هم از ابوهريره و هم از ديگران نقل كرده است.
ص: 515
شربت خوراندن پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله در بيمارى آخر عمر گاهى بيهوش مى شد، عده اى از قريشيان شربتى را به زور در دهان ايشان مى ريختند ! درحالى كه هر گاه حضرت به هوش مى آمد آنان را از اين كار نهى مى كرد.
داستان سومين صحيفه (نامه) ملعونه اى كه در منابع شيعيان آمده است؛ كه مخالفان ولايت حضرت على عليه السلام در مدينه آن را نوشتند و با هم بر ضد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بستند.
از جمله بحث هاى مفيد در رابطه با موضوع، فضيلت روز غدير و استحباب روزه و اظهار شكر و شادامانى در روز غدير خم مى باشد، كه در منابع شيعه و اهل سنت بر آن تأكيد شده است.
12 - كدام قبيله درخواست عذاب كرد ؟
با اينكه همه مواردى كه در بالا اشاره شد موضوعات مفيدى به شمار مى روند، ولى به جهت پرهيز از طولانى شدن بحث ها تنها به موضوع شماره اول اشاره كوتاهى خواهيم كرد، و آن اينكه: هويّت معترضان ولايت حضرت على عليه السلام در ماجراى سنگ آسمانى چه بود ؟
آنان طايفه قريشى بنى عبدالدار بودند، كه مطابق روايات وارده در منابع اهل سنت و شيعه، آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» درباره رئيس آن طايفه يعنى نضر بن حارث و پسرش جابر بن نضر نازل شده است. ما با معرفى اين طايفه خواسته ايم تصور درستى از قبائل قريش و حسادت شديدى كه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش عليهم السلامداشتند ارائه دهيم.
جزيره العرب از جامعه اى قبيله اى تشكيل شده بود، و بر بيشتر مناطق آن حكومت هاى قبيله اى بر پا بود. از اين رو حكومت مركزى در آنجا وجود نداشت،
ص: 518
و بر اين اساس همه جنگ ها و پيمان ها نيز قبيله اى بود. به گونه اى كه پيمان هاى قبيله اى امر رايجى به شمار مى رفت. از جمله قبائلى كه در جزيره العرب مى زيستند و پيمان هايى را نيز برقرار مى كردند قبيله قريش بود.
از مهم ترين پيمان هاى قريش كه منابع تاريخى نيز آن را ثبت كرده اند، «حَلفُ الفُضول» يا پيمان ارزش هاست. شرح شكل گيرى اين پيمان اينگونه بود كه عبدالمطلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را براى انعقاد آن دعوت كرد، و آن را «حَلفُ المُطَيِّبين» يا پيمان پاكان ناميدند. فلسفه انتخاب اين نام نيز آن بود كه شركت كنندگان در پيمان، با گذاشتن دست هاى خود در كاسه پاكيزه بزرگى كه يكى از دختران عبدالمطلب برايشان ساخته بود، بر اجراى مفاد پيمان هم قسم شدند.
يكى از مهم ترين مواد اين پيمان آن بود كه: كعبه شريف را در برابر هر گونه بدى و پليدى حمايت كنند، و از وقوع هر گونه ظلم و ستمى در كعبه ممانعت به عمل آورند، و مظلوم را تا رسيدن به حقش يارى رسانند.
اين همان پيمانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در آن شركت كرد، و در آن زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حدود بيست ساله بود. حتى بعضى از احاديث نشان مى دهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بعثت نيز آن پيمان را امضا و تأييد كرده است. چنانكه احمد بن حنبل در مسند خود از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
در روزگار جوانى همراه با عموها و عموزادگانم در پيمان مطيّبين شركت كردم. هيچ دوست ندارم كه مالك شتران و مركب هاى سرخ مو باشم، مگر آنكه چنين پيمان هايى برقرار باشد.(1)
در حقيقت پيمان مطيّبين (حلف الفضول) در پاسخ به پيمان ديگرى شكل گرفت، كه از نظر محتوايى كاملاً در مقابل آن بود. آن پيمانى بود كه طايفه بنى عبدالدر برقرار كرده و برخى از قبايل قريش نيز در آن شركت كردند، و پيمانشان به نام «لَعقَةُ الدَّم»
ص: 519
يعنى جامِ خون شناخته شد. علت اين نام هم آن بود كه گاوى را سر بريدند و در پيمانشان تأكيد كردند هر قبيله اى كه بخواهد بر مفاد پيمان وفادار بماند، نماينده يا رئيس آن قبيله بايد يك ملاقه از خون آن گاو ذبح شده را بياشامد.
نگارش هاى تاريخى و متون بر جاى مانده درباره علت و زمان اين دو پيمان اختلاف نظر دارند. در برخى منابع آمده است كه اين پيمان ها در زمان بناى كعبه شكل گرفته است، زيرا آنان در هنگام بناى كعبه اختلاف پيدا كردند كه كدام قبيله شرافت و شايستگى بيشترى براى نصب حجرالاسود دارد. بعضى ديگر گفته اند علت شكل گيرى اين پيمان ها شكايت يك بازرگان بود كه فردى از قبيله قريش كالايى از آن بازرگان خريده بود و مى خواست پولش را نپردازد.
از ميان دلائل ارائه شده، شايد بهترين دليل آن باشد كه ابن واضح يعقوبى نوشته است؛ او مى گويد: بنى عبدالدر نسبت به عبدالمطلب حسادت مى بردند. از اين رو پيمان «لَعقَةُ الدَّم» را تشكيل دادند، و عبدالمطلب هم در مقابل آنان پيمان مطيبين را تشكيل داد.
در اين باره، يعقوبى در تاريخ خود مى نويسد: هنگامى كه قريش ديد عبدالمطلب به افتخاراتى نائل آمده، خواستند با تشكيل پيمانى به عزت و اقتدارى برسند. اولين كسانى كه پيگير تشكيل پيمان شدند طايفه بنى عبدالدر بود. آنان به نزد طايفه بنى سهم رفتند و از آنان در خواست كردند كه ما را فرزندان عبدمناف نجات دهيد ... . اما از آن طرف هم بنى عبدمناف، بنى اسد، بنى زهره، بنى تيم و بنى حارث بن فهر پيمان مطيبين را تشكيل دادند.
وقتى خبر تشكيل پيمان مطيبين به طايفه بنى سهم رسيد، گاوى را قربانى كردند و گفتند: هر كس دستش را داخل خون اين گاو بگذارد و از آن خون بياشامد از ما است. سپس بنى سهم، بنى عبدالدار، بنى جمح، بنى عدى و بنى مخزوم دستشان را در آن گذاشتند و آن را «لعقه» ناميدند.
ص: 520
از جمله مفاد پيمان مطيبين آن بود كه هيچ گاه همديگر را رها نكرده و هيچ يك ديگرى را به دشمن تسليم نكند. اما اصحاب پيمان لعقه مى گفتند: ما در برابر هر قبيله اى يك قبيله آماده كرده ايم.(1)
يعقوبى در جاى ديگرى از تاريخ خود نوشته است: پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از بيست سال داشت كه در پيمان «حلف الفضول» شركت كرد، و پس از آنكه به پيامبرى مبعوث شد فرمود: در خانه عبداللّه بن جدعان در پيمانى شركت كردم كه مالكيت چهار پايان سرخ مو در برابر آن برايم چيزى به حساب نمى آيد. چنانچه امروز نيز به چنين پيمانى فرا خوانده شوم، حتما شركت خواهم كرد.
علت تشكيل پيمان «حلف الفضول» آن بود كه قريشيان چندين پيمان بر اساس تعصب و حميّت قبيله اى و پيمان هايى كه جنبه بازدارندگى نسبت به تجاوزات و تهديدهاى ديگر قبائل داشت تشكيل دادند. از اين رو، مطيبين كه متشكل از طايفه هاى بنى عبدمناف، بنى اسد، بنى زهره، بنى تيم و بنى حارث بودند، پيمان بستند بر اينكه تا زمانى كه كوه حرا و ثبير بر جاى خود هستند و مادامى كه دريا پشم را خيس مى كند، از كعبه حفاظت كنند و آن را به بيگانگان نسپارند.
از اين رو عاتكه دختر عبدالمطلب ظرف بزرگ و تميزى فراهم ساخت، و آنان دست خود را در آن فرو بردند و بر مفاد پيمان هم قسم شدند. از اين رو قريشيان به حركت در آمدند و در خانه عبداللّه بن جدعان گرد آمدند، و پيمان بستند كه هيچ غريب و آشنايى مورد ظلم قرار نگيرد و حق مظلوم از ظالم گرفته شود. در اين پيمان هاشم، اسد، زهره، تيم و حارث بن فهر حضور داشتند. سپس قريشيان گفتند: اينها فضائل پيمان ما است. از اين رو پيمان به نام «حلف الفضول» شناخته شد.(2)
ابن هشام نوشته است: بنى اسد بن عبدالعُزّى بن قصى، بنى زهرة بن كِلاب، بنى تيم بن مُرَّة بن كعب و بنى حارث بن فهر بن مالك بن نضر از هم پيمانان بنى عبدمناف
ص: 521
بودند. ولى بنى مَخزوم بن يَقظة بن مره، بنى سَهم بن عمرو بن هَصيص بن كعب، بنى جَمح بن عمرو بن هَصيص بن كعب و بنى عدى بن كعب با بنى عبداللّه همراه و هم پيمان بودند.
از مطالب گفته شده و نصوص بر جاى مانده فهميده مى شود كه بنى عبدالدار به جهت حسادتى كه نسبت به عبدالمطلب داشتند حركت تشكيلاتى پيمان ها را پايه ريزى كردند، و براى برقرارى پيمان هاى جديدتر بر ضد ابوطالب نيز كوشيدند. اما عبدالمطلب و مطيبين پيش از آنها پيمان مطيبين را شكل دادند، و پس از آن بود كه بنى عبدالدار و طرفدارانشان «لعقة الدم» را تشكيل دادند.
همچنين از اين فعل و انفعالات فهميده مى شود هدف پيمان عبدالمطلب حمايت از كعبه و يارى مظلومان بود. در حالى كه اصحاب پيمان «لَعقَةُ الدَم» در صدد رويارويى و جنگ با مطيبين بودند.
مورخان گفته اند: بنى عبدالدار از جد خود قصى «دار الندوة» را به ارث برده بود. دار النَدوَة شبيه مركزى براى نشست هاى تصميم گيرى بزرگان و شيوخ قريش بود، كه در آن امور مهم قبائل قريش به بحث گذاشته مى شد، و در آن تصميم هاى مقتضى گرفته مى شد. آنان پيش از آن نيز پرچمدارى جنگ ها را به ارث برده بودند، و در همه جنگ ها پرچمدار قريش بودند.
بلاذرى در «فتوح البلدان» گفته است: دار الندوة همواره در دست بنى عبدالدار بن قصى بود، تا آنكه عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى آن را به معاوية بن ابى سفيان فروخت، و معاويه نيز آنجا را به دار الاماره تبديل كرد.(1)
هر يك از بنى عبدالدار كه پرچم قريش را در مقابل رسول خدا صلى الله عليه و آله برافراشت، به دست على عليه السلام كشته شد. تعداد پرچمداران كشته شده به دست حضرت على عليه السلام را بيش
ص: 522
از ده نفر گفته اند. روايتى هم وارد شده كه بعضى از آن پرچمداران را حمزة بن عبدالمطلب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله به قتل رساند.
ابن هشام در توصيف اينكه چگونه ابوسفيان و زنش در جنگ احد، بنى عبدالدار را به جنگ تحريك و تشويق مى كردند چنين مى نويسد: ابوسفيان همچنان كه پرچمداران بنى عبدالدار را به جنگيدن تشويق مى كرد، به آنان مى گفت:
اى بنى عبدالدار، شما بوديد كه پرچم ما را به در جنگ بدر برافراشتيد، اما ديديد كه چگونه شكست خورديم. اينك اما، مردم به دنبال پرچم شما مى آيند، و اگر پرچم ساقط شود مردم نيز ساقط مى شوند. پس شما پرچم ما را همچنان نگه مى داريد، يا آنكه پرچم را به ما مى دهيد و ما خود مى دانيم آن را به چه كسى بسپاريم !
با تحريك هاى ابوسفيان، بنى عبدالدار كوشش بيشترى جهت پرچمدارى مى كردند، و در حالى كه به او وعده پرچمدارى مى دادند، مى گفتند: آيا ما پرچم را به شما بدهيم ؟ ! فردا كه جنگ آغاز شود خواهى ديد كه چه خواهيم كرد ! و اين همان چيزى بود كه ابوسفيان از آنان مى خواست.
اما همين كه نبرد آغاز شد و برخى از جنگ آوران دو لشگر به هم نزديك شدند، هند دختر عتبه - كه در ميان زنان بود - بلند شد، و به همراه ديگر زنان دايره هاى زنگى را پشت سر مردان نواختند و به تشويق آنان پرداختند. از جمله شعرهايى كه هند براى تشويق كفار مى خواند اين شعر بود:
وَيها بَنى عَبدَالبِدارِ *** وَيها حُماةَ الأدبار
ضَربا بِكُلِّ بَتّار
به پيش اى فرزندان عبدالدار. به پيش اى حاميان سنت هاى گذشتگان. با شمشيرهاى سهمگين نابود كننده ضربه بزنيد.(1)
ص: 523
هشام در جاى ديگر از سيره خود مى نويسد:
ابوعبيدة بن حجاج بن علاط سلمى برايم شعرى خواند كه در آن ابوالحسن على بن ابى طالب عليه السلام را مدح مى كرد، و همچنان به ياد مى آورد كه چگونه على عليه السلام در جنگ احد طلحة بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار پرچمدار مشركان را كشت:
للّه ِ أىَّ مُذَبَّبٍ عَن حُرمَةٍ *** أعنِى ابنَ فاطِمَةَ المُعِمَّ المُخَوِّلاً
سَبَقَت يَداكَ لَهُ بِعاجلٍ طَعنَةَ *** تَرَكَت طَلحَةُ لِلجَبينِ مُجَدَّلاً
وَ شَدَدتَ شِدَّةَ باسِلٍ فَكَشَفتَهُم *** بِالجَرِّ إذ يَهوونُ أخولُ أخوَلاً
خدا نگهدار آن مرد پاسدار همه حرمت ها و ناموس ها باد. مقصودم پسر فاطمه (بنت اسد) است كه عموها و دايى هاى نيك و نجيبى دارد. دست هاى تو چه ضربه شتابانى بر او زد، كه طلحه را با پيشانىِ خاك آلود بر زمين افكند. هجومى استوار چون هجوم شير آوردى، و آنان را پراكنده ساختى.(1)
پرچمداران قريش در جنگ احد نه نفر از قبيله بنى عبدالدار بودند، كه يكى پس از ديگرى كشته مى شد. البته بعضى از مورخان تعداد آنان را بيشتر ذكر كرده اند. آنان حملات خود را متوجه پيامبر صلى الله عليه و آله كرده بودند. به ويژه زمانى كه مسلمانان او را تنها رها كردند و خود به بالاى كوه فرار كرده بودند.
اما پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه حضرت على عليه السلام در برابر حملات قريش ايستادند، و تا بعد از ظهر مقاومت كردند. جنگ و مقاومت آنان به اين صورت بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله يك جاى ثابت مى ايستاد و حضرت على عليه السلام بر آنان حمله مى كرد.
نخست با آنان رويارو مى شد و پيشتازان آنان را مى زد. سپس داخل سپاه دشمن مى گرديد و به راست و چپ حمله مى برد و باز مى گشت.
ص: 524
سپس پرچم شرك به دست يكى ديگر از عبدريون مى افتاد. دوباره به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله هجوم مى آوردند و باز حضرت على عليه السلام رو در روى آنان قرار مى گرفت، در حالى كه آنان همه سواره و حضرت على عليه السلام پياده بود.
اين جنگ و گريز همچنان ادامه يافت، تا حضرت على عليه السلام ده ها تن از جنگاوران زبده قريش و نه تن از عبدريون پرچمدار را كشت. وقتى كار به اينجا كشيد، سپاه شرك نااميد شد و عقب نشينى كرد. اما منادى آنان به دروغ ندا در داد: محمد صلى الله عليه و آله كشته شد. اين در حالى بود كه تنها چند جراحت كوچك بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده بود.
اما حضرت على عليه السلام پيش از هفتاد زخم بر تن داشت، كه بعضى از آنها زخم هاى عميق و بزرگى بودند. بعضى از راويان و مورخان گفته اند: پيامبر صلى الله عليه و آله با آب دهان خويش زخم هاى على عليه السلام را مسح كرد و آنها خوب شدند.
شگفت آن است كه مورخان از دليران بنى عبدالدار نوشته اند كه آنان از نخستين كسانى بودند كه فنون دفاعى را به قريش آموزش دادند، تا بتوانند در برابر بنى هاشم از خود دفاع كنند. آنان روشى اختراع كردند، تا با استفاده از آن در جنگ بتوانند بزرگى و عظمت خود را به رخ بنى هاشم بكشند و بر عظمت اخلاقى آنان غلبه كنند.
ابن كثير در اين باره به نقل از ابن هشام مى نويسد: زمانى كه جنگ در احد شدت گرفت، رسول خدا صلى الله عليه و آله زير پرچم انصار نشست و در پى حضرت على عليه السلام فرستاد كه پرچم را بردارد و پيشاپيش مسلمانان بجنگد. حضرت على عليه السلام پرچم را گرفته و به پيش مى تاخت و مى فرمود: اى سپاه قريش ! من ابوالقصم(1) هستم.
تا حضرت اين جمله را بيان كرد، ابوسعد بن ابوطلحه - كه پرچمدار سپاه قريش بود - حضرت را صدا زد و گفت: اى ابوالقصم، آيا خواهان مبارزه و رويارويى (تن به
ص: 525
از اين رو، هر گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مجلسى مى نشست و ياد خدا مى كرد و امت خود را از بلاهاى الهى كه بر سر امت هاى پيشين آمده بود بر حذر مى داشت، بلافاصله پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر مى خاست نضر مى آمد و به مردم مى گفت: اى جماعت قريش، به خدا سوگند من سخنانى بهتر از محمد مى گويم. پس به سوى من آييد تا سخنانى بس زيباتر و نيكوتر از محمد با شما بگويم. سپس شروع مى كرد تاريخ پادشاهان فارس و داستان هاى رستم و اسفنديار را برايشان بازگو مى كرد. آنگاه مى گفت: محمد چه سخنى بهتر از من مى گويد ؟
ابن هشام مى گويد: چنان كه شنيده ام، نضر ادعا كرده كه به زودى كتابى همانند كتاب خدا براى شما نازل خواهم كرد.
ابن اسحاق نيز گفته است: چنان كه شنيده ام، ابن عباس گفته است: هشت آيه از آيات قرآن درباره نضر بن حارث نازل شده است. از جمله آنها اين آيه است: «إذا تُتلى عَلَيهِ آياتُنا قالَ أساطيرُ الأوَّلينَ»(1): «وقتى آيات ما را بر او تلاوت كنند گويد اين سخنان افسانه پيشينيان است» .
همچنين هر يك از آياتى كه به اسطوره ها و افسانه هاى پيشنيان اشاره كرده، درباره نضر بن حارث نازل شده است.(2)
ابن هشام در جاى ديگر گفته است: نضر بن حارث به مردم مى گفت: تمام آنچه را كه محمد براى شما مى گويد افسانه هايى است كه پيشينيان نوشته اند. چنانكه هم اينك من افسانه هاى آنان را مى نويسيم.(3)
سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور» در توصيف شخصيت نضر بن حارث مى گويد: ابن جرير به نقل از عطا روايت كرده است كه اين آيه ها درباره نضر بن حارث نازل شده است:
ص: 527
«وَ إذ قالوا اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ»(1): «هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين (آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد) حق است و از جانب تو است پس بارانى از سنگ بر ما ببار» .
«وَ قالوا رَبَّنا عَجِّل لَنا قِطَّنا قَبلَ يَومَ الحِسابِ»(2): «گفتند اى خدا حساب نامه اعمال ما را تعجيل كن و پيش از روز حساب انداز» .
«وَ لَقَد جِئتُمونا فُرادى كَما خَلَقناكُم أوَّلَ مَرَّةً»(3): «به تحقيق شما يكايك به سوى ما باز آييد بدان گونه كه اول بار شما را بيافريديم» .
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(4): «پرسش كننده اى درباره عذاب واقع پرسيد» .
عطا گفته است: درباره نضر در كتاب خدا بيش از ده آيه نازل شده است.(5)
سيوطى در «تفسير الجلالين» درباره نضر مى نويسد: او همان نضر بن حارث است كه براى تجارت و بازرگانى به حيره فارس مى رفت. كتاب هاى تاريخى عجم ها را خريد، و سپس داستان هاى آنها را براى اهل مكه تعريف مى كرد، و مى گفت: محمد سرگذشت قوم عاد و ثمود را برايتان مى گويد و من تاريخ فارس و روم را. از اين طريق سبب مى شد تا مردم سخنان او را با اشتياق گوش دهند و شنيدن قرآن را رها كنند.(6)
پس ملاحظه مى كنيم كه هم منابع شيعيان و هم منابع اهل سنت بيان كرده اند كه: سؤال كننده در آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» همين جابر بن نضر بن حارث، يا حارث فهرى است.
ص: 528
نضر بن كلدة بن علقمة بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى در همان مجلس برخاست و گفت:
اى جماعت قريش ! گرفتار بلايى شده ايد كه راه گريز و چاره اى از آن نداريد. محمد جوان تازه رسيده اى در ميان شما بود، از همه شما خوشروتر و خشنودتر بود. در سخن گفتن از همه شما راستگوتر بود. بزرگ ترين امانتدار شما بود. تا آنكه به تدريج آثار پيرى در چهره او عيان شد، كارى كرد كه همه شما درمانده و حيران شده ايد.
گفتيد: ساحر و جادوگر است. نه به خدا، او جادوگر نيست، زيرا ما جادوگران و گره اندازى هاى آنان را ديده ايم. گفتيد: محمد كاهن است. نه به خدا، او كاهن نيست، زيرا ما كاهن ها و مجالس شوق آنها را ديده و اذكار آنها را شنيده ايم. گفتيد: محمد شاعر است. خير، او شاعر هم نيست، زيرا ما شعر را ديده ايم و انواع شعر از هزج و رجز آن را شنيده ايم.
گفتيد: محمد ديوانه است. نه به خدا، او ديوانه نيست، ما ديوانگان را با همه بيمارى ها، وسوسه ها و در هم ريختگى عصبى شان ديده ايم. درحالى كه محمد نشانى از هيچ يك از اتهام هاى وارده را ندارد. اى جماعت قريش ! به احوال خود بنگريد. به خدا سوگند مسئله بزرگى پيش روى شما قرار دارد ... .
چون نضر بن حارث اين سخنان تحريك آميز را بيان كرد، جماعت قريش او و عقبة بن ابى معيط را به سوى دانشمندان يهود در مدينه فرستادند، و به آنها دستور دادند كه نخست نظر آنان را درباره محمد جويا شويد. آنگاه تمام صفات و ويژگى هايش را برايشان شرح دهيد و سخنانش را براى آنها بگوييد، زيرا آنان از پيروان اولين كتاب آسمانى هستند، و علومى از پيامبران پيشين نزد آنان است كه ما از آن بى خبريم.
ص: 532
نضر و عقبه با اين مأموريت از مكه رو به مدينه نهادند. وقتى وارد مدينه شدند و به حضور احبار (دانشمندان يهود) رسيدند، درباره حضرت محمد صلى الله عليه و آله از آنان سؤال كردند. تمام ويژگى ها و صفات حضرت محمد صلى الله عليه و آله را برايشان توضيح دادند، و حتى برخى از سخنانش را براى آنها بازگو كردند. آنگاه به آنان گفتند: از آنجا كه شما پيروان كتاب آسمانى تورات هستيد، نزد شما آمده ايم تا ما را از محمد و اخبار او باخبر سازيد.
احبار يهود به آنها گفتند: سه چيز از محمد بپرسيد. اگر پاسختان را داد بدانيد او پيامبر مرسل مى باشد، ولى اگر از جواب دادن عاجز شد بدانيد مردى است دروغگو و همه حرف هايش خود ساخته است. در نتيجه عقيده خود را از او برگردانيد.
نخست اينكه از او بپرسيد: جوانانى كه در روزگار اول (جوانان كهف) از ميان مردم رفتند، سرگذشت آنها چه شد و تكليف آنان چيست ؟ زيرا آنان سرگذشت عجيبى دارند.
دوم از او بپرسيد از مردى كه دور زمين چرخيد و به مشرق و مغرب زمين سفر كرد چه خبر دارد و سرگذشت و سرانجامش به كجا انجاميد.
سپس از او درباره روح سؤال كنيد؛ از او بخواهيد برايتان توضيح دهد روح چيست ؟ اگر اين سؤالات شما را پاسخ داد از او پيروى كنيد كه واقعا فرستاده خداوند است، ولى اگر پاسخ نداد بدانيد دروغگويى بيش نيست و هر گونه خواستيد با او رفتار كنيد ... .(1)
سران و اشراف قريش توافق كردند قرار دادى بنويسند كه به كلى با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب قطع رابطه كنند؛ يعنى نه به آنان زن بدهند و نه از آنان زن بگيرند.
چيزى به آنان نفروشند و از آنان چيزى نخرند.
ص: 533
متن قرار داد را در ورقه اى نوشتند. براى اجراى مفاد قرار داد از يكديگر تعهد و پيمان شديدى گرفتند، و سپس براى اثبات رازدارى و استوارى شخصيت خود، متن نوشته شده را داخل كعبه آويزان كردند. گفته شده نويسنده قرارداد منصور بن عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قصى بوده است. بعضى ديگر گفته اند: نضر بن حارث نامه را نوشت، و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز او را نفرين كرد و تعدادى از انگشتانش فلج شدند.(1)
يعقوبى در تاريخ معروف خود نوشته است: قريشيان تصميم به كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله گرفتند. از اين رو اشراف خود را جمع كردند. اين خبر به ابوطالب رسيد، او هم اين شعر را سرود:
وَ اللّه ِ لَن يَصِلوا إلَيكَ بِجَمعِهِم *** حَتّى أُغَيِّبُ فِى التُرابِ دَفينا
وَ دَعَوتَنى وَ زَعَمتُ أنَّكَ ناصِحٌ *** وَ لَقَد صَدَقتَ وَ كُنتَ ثَمَّ أمينا
وَ عَرَضتَ دينا قَد عَلِمتُ بِأنَّهُ *** مِن خَيرِ أديانِ البَريَّةِ دينا
به خدا قسم كه اگر همه آنان جمع شوند به تو دسترسى پيدا نخواهند كرد، مگر زمانى كه من همانند گنجى به زير خاك پنهان شده باشم (كنايه از اينكه مرده باشم) . زمانى كه مرا به دينت دعوت كردى، دانستم كه نيك پند مى دهى. به تحقيق كه راست گفتى، و فزون بر اين امين هم مى باشى. آئينى را عرضه داشتى كه خود دانستم كه بهترين دين از بين اديان همگان آن است.
چون قريشيان فهميدند قادر به كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله نيستند و جناب ابوطالب هم او را تسليم آنان نمى كند، قرارداد ظالمانه اى را در ورقه اى نوشتند؛ مبنى بر اينكه با احدى از بنى هاشم معامله و داد و ستد نكنند. با آنها ازدواج نكنند و از بيعت با آنان خوددارى كنند، تا آنان حضرت محمد صلى الله عليه و آله را براى كشته شدن تسليم كنند. بر اين پيمان تأكيد فراوانى كردند و هشتاد مهر بر صحيفه زدند. نويسنده صحيفه، منصور بن عكرمة بن عامر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بود، كه دستش فلج شد.
ص: 534
وقتى قريش با اين صحنه مواجه شدند گفتند: اين عمل جادويى بيش نيست و ما همچنان با جديت و قاطعيت محمد را تكذيب مى كنيم. اما عده زيادى از مردم، همان روز و با ديدن آن معجزه اسلام آوردند، و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب نيز از شعب خارج شدند و ديگر به آن باز نگشتند.(1)
شعر ابوطالب (و دعوتنى و علمت انك ناصح) را - كه بيشتر متناسب با يك قصيده مى باشد - از آن جهت در اين بحث آورديم تا شاهد ايمان حضرت ابوطالب باشد، زيرا قريش تهمت هاى بسيارى بر ايشان زده اند، و در جلد سوم كتاب «العقائد الاسلامية» افتراهاى قريش به ابوطالب را بررسى شده است.
پيشتر به اين نكته اشاره كرديم كه نضر بن حارث يكى از برجسته ترين سرشناسان مكه بود، كه در جنگ بدر غذاى لكشريان قريش را تأمين مى كردند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز او را از دشمنان درجه يك مكه پايتخت قريشيان مى شمرد.(2)
پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله خوردن صحيفه توسط موريانه ها را خبر داد، از شعب بيرون آمد و به همراه افرادى از مشركان به اسارت گرفته بودند به شهر مكه بازگشت. در ميان افرادى كه در شعب ابوطالب به اسارت مسلمانان در آمده بودند، عقبة بن ابى معيط و نضر بن حارث نيز ديده مى شدند.
ابن اسحاق گفته است: حتى اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله در دره صفرا هم مى بود، باز هم نضر بن حارث را مى كشت، و چنانكه با خبر شدم على بن ابى طالب عليه السلام او را در جنگ بدر به قتل رساند.
ابن اسحاق در ادامه مى گويد: على عليه السلام همانند بچه آهويى به سرعت بيرون آمد و عقبة بن ابى معيط را كشت.(3)
ص: 536
ياقوت حموى در «معجم البلدان» مى نويسد: الأثيل، كوچك شده و گردانده شده كلمه الأثل است كه محلى نزديك مدينه مى باشد. در آنجا چشمه آبى بيرون مى آيد كه از آنِ خاندان جعفر بن ابى طالب است. اين چشمه درست بين منطقه بدر و دشت (وادى) صفرا قرار گرفته است. از اين رو به آن «ذو اثيل» مى گويند. رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از جنگ بدر، كنار همان چشمه نضر بن حارث بن كلده را به قتل رساند. دختر نضر در رساى پدرش، در حالى كه مدح و ثناى رسول خدا صلى الله عليه و آله را مى گفت، اين اشعار رامى خواند:
يا راكِبا إن الأثيلَ مَظَنّةٌ *** مِن صَبحِ خامِسةٍ وَ أنت مُوَفَّق
بَلِّغ بِه مَيتا بِأنَّ تَحيَّةَ *** مَن إن تَزالَ بِها النَجائِبُ تَخفِق
مِنّى إلَيهِ وَ عَبرَةٌ مَسفوحَةٌ *** جادَت لِمائِحِها وَ أُخرى تَخنَق
فَليَسمَعُنَّ النَضرَ إن نادَيتُهُ *** إن كانَ يَسمَعُ مَيتٌ أو يَنطِق
ظَلَّت سُيوفُ بَنى أبيهِ تَنوشُهُ *** للّه ِ أرحامٌ هُناكَ تَشفِق
أ مُحَمَّدٌ يا خيرَ ضَن ءٍ نَجيبَةٍ *** فى قَومُها وَ الفَحلُ فَحلٌ مُعرَق
لَو كُنتَ قابِلَ فِديَةٍ فَلَنأتيَ *** --نَّ بِأعزما يَغلو لَدَيكَ وَ يُنفِق
ما كانَ ضَرُّكَ لَو مَنَنتَ وَ رُبَّما *** مَنَّ الفَتى، وَ هُوَ المَغيظُ المُحنِق
وَ النَضرُ أقرَبُ مَن أصبتَ وَسيلةً *** وَ أحَقُّهُم إن كانَ عِتقٌ يُعتَق
اى سوار جنگاور كه در منطقه اثيل مى جنگى ! بدان كه به خيال خام خود تا صبح پنجم پيروز مى شوى. از سوى من درودى به كشته آن سرزمين فرست، تا هر گاه كه شتران تيزرو تيز مى روند. تو كشته وارد اين منطقه مى شوى، و خوشامدگويى تو آن است كه همواره سواران در مقابلت شمشير مى زنند و سر مى جنبانند. از من براى او تنها اشك هاى جارى شده اى مانده است، كه گاه ريزان است و گاه گلوگير مى شود.
آيا اگر نضر را فراخواند آواى مرا مى شنود ؟ هرگز ! مرده اى كه سخن نمى گويد چگونه چيزى مى شنود ؟ شمشيرهاى خاندان پدرش او را فرو گرفتند. بار خدايا، چه
ص: 537
پيوندهاى خويشاوندى كه در آنجا گسسته شد. اى محمد ! اى نژاده تر نژادگان در ميان قوم خويش و اى دلير ريشه دار ! اگر بدون دريافت تن بها (فديه) از جوانمردى كه سخت خشمگين است رهايش مى ساختى چه زبانى داشت ! يا اگر تن بها از او مى پذيرفتى، گران ترين تن بها پرداخته مى شد. نضر نزديك ترين خويشاوندى است كه او را به اسيرى گرفته اى، و اگر بايد برده اى آزاد شود، او سزاوارترين ايشان بود.
وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله شعر اين دختر را شنيد، به حالش ترحم آورد و فرمود: اگر پيش از كشتن نضر شعر دخترش را مى شنيدم او را به دخترش مى بخشيدم.(1)
از اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه همواره از جنگ و كشتار و خونريزى بيزار بود، و تا ضرورت و لزومى پيش نمى آمد كسى را نمى كشت. كافى است بدانيم تمامى كشته هاى جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله و تمام كسانى كه در روزگار ايشان بر اثر اجراى حد شرعى كشته شدند، به هفتصد نفر نرسيده است. از اين رو است كه آن حركت و نهضت بزرگ با كم ترين زحمت ها، نتايج بسيار بزرگى به همراه داشت.
بنا بر اين، بعيد نيست كشتن نضر نيز به امر خداوند بوده باشد، زيرا نضر عنصر اصلى و جرثومه شرّ و فساد بود. همچنين دوست او عقبة بن معيط كه شريك جرم نضر بود. او صاحب ميخانه و فسادخانه اى در مكه بود و به كفر و الحاد شهرت داشت.
حال اگر از نظر سند ثابت شود كه فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دختر نضر درست بوده است، منافى اين مطلب نيست كه قتل پدرش به دستور خداوند انجام گرفته باشد. زيرا معناى فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه اگر پيش از كشتن نضر، شعر دخترش را مى شنيد و به ارزش هاى معنوى او پى مى برد و رحم خواهى او را مى ديد، از خداوند مى خواست كه آن فرعون متكبر را به دخترش ببخشد و مسلمانان را از شرّ او خلاص سازد. چنانكه پيش از آن نيز، خداوند مؤمنان را بر او مسلط ساخته و او را به اسارت گرفته بودند.
ص: 538
در منابع سيره و تاريخ اسلام ديده مى شود كه پرچم دارى قريش پس از نضر بن حارث بر عهده افراد ديگرى از بنى عبدالدار گذاشته شد. اما اين منابع ذكر نكرده اند كه نضير بن حارث - كه برادر نضر بود - نيز همانند خود نضر جنگاور خوبى باشد. البته اين نكته در منابع اشاره شده كه نضير اگر چه پرچمدار شجاعى نبود، ولى پس از برادرش به رياست قبيله بنى عبدالدار رسيد.
راويان قريش و سيره نويسان درباره او نوشته اند كه مرد شكيبايى بوده و سياستش بر ملاطفت و گفتگو استوار بود. او را از جمله سران و رؤساى قريش شناخته اند، كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از غنايم جنگ حنين براى به دست آوردن دل آنها و جلوگيرى از اظهار دشمنى (تأليف قلوب) به هر يك از آنان صد شتر هديه داد.
در اين باره، طبرى در تاريخ خود مى نويسد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى تأليف قلوب قبائل قريش، از غنائم جنگ حنين به هر يك از اين افراد صد شتر هديه داد: ابوسفيان بن حرب، معاوية بن ابى سفيان، حكيم بن حزام، نضير بن حارث بن كلدة بن علقمه، برادر بنى عبدالدار، علاء بن حارثه ثقفى هم پيمان بنى زهره، حارث بن هشام، صفوان بن اميه، سهيل بن عمرو و حويطب بن عبدالعُزّى بن ابى قيس.(1)
يعقوبى نيز اشاره كوتاهى به اين مطلب كرده كه پيشتر بيان كرديم. در آنجا خوانديم كه يعقوبى اعتراف كرده كه نضير بن حارث نيز به همراه ديگر سران قريش در برنامه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله شركت كرده بود، اما در اجراى آن موفق نشدند.
بعضى از سيره نويسان، نضير را با برادرش نضر اشتباه گرفته و گويا آنان نضير و نضر را يكى دانسته اند. از اين رو، عبدالرحمن رازى در كتاب «الجرح و التعديل» - كه درباره عدالت و عدم اعتبار راويان نوشته - مى گويد: از پدرم شنيدم كه نضر بن حارث بن كلده عبدرى از كسانى است كه در فتح مكه مسلمان شده است. بعضى
ص: 539
اى رسول خدا ! در آغاز اسلام به ما گفتى اگر ايمان بياوريم ما را در تمام سود و زبان هاى خود شريك خواهى ساخت و هر چه تو مالك شوى ما را نيز مالك مى كنى و هر مشكلى و هزينه اى كه ما تحمل مى كنيم تو هم تحمل خواهى كرد ! ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله مدتى طولانى سرش را پايين انداخت و در فكر بود. سپس سر برداشت و فرمود: به خدا سوگند، بدان كه من چنين تصميمى نگرفته ام، بلكه خداوند چنين امر فرموده است. حال بگو گناه من چيست ؟ آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله او را موعظه كرد و فرمود: خداى تو بخشنده و كريم است. تو هم اگر صبر كنى و بر نفست غلبه كنى، تو را از نعمت هايش محروم نخواهد كرد. پس به امر خدا راضى و تسليم باش، كه خداوند از راه گرفتارى ها و مشكلات گوناگون بندگانش را آزمايش مى كند، و هر كس را كه اراده كند امورش را آسان مى گرداند ! آفرينش و قدرت دست او است، نعمت هايش بزرگ و احسانش گسترده است. اما حارث اين مواعظ پيامبر صلى الله عليه و آله را نپذيرفت و ... ، تا آخر.(1)
ابن هشام تصريح كرده است كه نضير را به نام حارث نيز مى شناختند.(2) يعقوبى هم او را حارث بن حارث بن كلده ناميده است.(3) اما اين مسئله مشكوك است، زيرا بعيد است يك نفر به طور همزمان دو اسم داشته باشد، به ويژه آنكه يكى از نام ها نام پدرش نيز باشد. براى آنكه طايفه هاى خانواده سالار (پدرسالار) در ميان قبائل عرب براى نام پدر احترام قايل مى شدند و نام پدر را روى ديگرى نمى گذاشتند و نام ديگرى هم به آن اضافه نمى كردند، زيرا قائل بودند آن اسم ديگر موجب تضعيف او مى شود.
از اينجا مى توان احتمال داد كه حارث برادر سوم آنان باشد و همان است كه نامش در برخى روايات وارد شده است. او به جهت اعلام ولايت حضرت على عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرده باشد، و با اين حساب، عذاب واقع - كه در آيه «سَألَ سائِلٌ»
ص: 542
اشاره شده - براى سه نفر از افراد اين خانواده نازل شده باشد؛ كه عبارت اند از: پدر در جنگ بدر، فرزند جابر - كه ابوعبيد به عذاب او تصريح كرد - و فرزند ديگرش كه همين حارث باشد.
بنا بر اين، نام «عشيرة العذاب الواقع» (خانواده عذاب واقع) بر اين خانواده منطبق مى باشد. چنانكه اين احتمال نيز وجود دارد كه مقصود از نضير بن حارث يا حارث بن حارث عبدرى، همان حارثى باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرد. اما عذاب بر او نازل نشد، زيرا درباره آن حارث معترض نوشته اند كه در شام مرده است.
در هر صورت، چنانكه پيش از اين نيز اشاره كرديم، به احتمال قوى به جز حارثى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كرده - كه در تفسير ثعلبى و تعدادى از منابع شيعه از او به حارث بن نعمان فهرى نام برده شده كه سنگ عذاب نيز بر او نازل شده - شخص ديگرى نيز به نام حارث وجود داشته است. همچنين نام حارث بن عمرو فهرى را به نقل از روايت حاكم حسكانى، روايت الكافى و مناقب ابن شهرآشوب اشاره كرديم.
از جمله دلائلى كه تأييد مى كند حارث بن حارث غير از نضر و نضير است آن است كه در كتاب حسكانى و الكافى و مناقب، از شخصى نام برده اند كه نام خود و فرزندانش با او تطبيق مى كند، ولى شرحى از زندگى او و سبب مرگش را ارائه نكرده اند.
اما ابن كثير در سيره خود گفته است: نام او عامر بن حارث فهرى است. سلمه هم به نقل از ابن اسحاق و ابن عائذ از او اين چنين نام برده است. موسى بن عقبه و زياد نيز از او به نام عمرو بن حارث نام برده اند، ولى نگفته اند كه از ابن اسحاق روايت مى كنند.(1)
ابن كثير در جاى ديگر از همان سيره گفته است: نام او عمرو بن عامر بن حارث فهرى است. نام او را موسى بن عقبه اين چنين گفته است.(2) بنا بر اين، حارثى كه عذاب
ص: 543
كه داماد عثمانِ اموى در آن حق نقض رأى داشت ! او با اين كار حلقه تسليم خلافت را به يكى از فاجرترين افراد قريش تكميل كرد !
آيه «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِى إِسْرائِيلَ»(3) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ ... »
اشاره
آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ ... »(4)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 49 سوره اعراف و آيه 72 سوره توبه و آيه 23 و 24 سوره رعد و آيه 71 سوره زخرف است:
«أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» :
«آيا اينان هستند كه قسم ياد كرديد خدا رحمتى به آنان نمى رساند داخل بهشت شويد كه ترسى بر شما نيست و محزون نمى شويد» .
ص: 545
«وَعَدَ اللّه الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(1):
«خداوند به مردان و زنان مؤمن وعده كرده بهشت هايى را كه در آن نهرهايى جارى است و در آن هميشگى خواهند بود و مسكن هاى پاكيزه اى كه در بهشت هاى عدن است و رضايتى از سوى پروردگار كه بالاتر است اين است رستگارى عظيم» .
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(2):
«بهشت هاى عدن كه آنان و هر كس از پدران و همسران و فرزندانشان كه صلاحيت داشته باشند داخل آن مى گردند و ملائكه از هر درى بر آنان وارد مى شوند. سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد و خانه عاقبت خوبى است» .
«يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ»(3):
«كاسه هايى از طلا و ظرف هايى بر آنان گردانده مى شود كه در آنهاست آنچه دل ها بخواهد و چشم ها لذت ببرد و شما در آن هميشگى خواهيد بود» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
1 - متن روايت
لَمَّا اعْتَرَضَ الْحارِثُ الْفِهْرىُّ وَ طَلِبَ الْعَذابَ مِنَ اللّه انْ كانَ مُحَمَّدٌ صادِقا وَ قُتِلَ بِعَذابٍ مِنَ السَّماءِ وَ نَزَلَتْ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » قالَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله لاصْحابِهِ: رَأَيْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ.
ص: 546
قالَ: وَ سَمِعْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: طوبى لِمَنْ والاهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عاداهُ. كَأَنّى انْظُرُ الى عَلِىٍّ وَ شيعَتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُزَفُّونَ عَلى نُوقٍ مِنْ رياضِ الْجَنَّةِ شَبابٌ مُتَوَّجُونَ مُكَحَّلُونَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ قَدْ ايِّدُوا بِرِضْوانٍ مِنَ اللّه اكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛ حَتّى سَكَنُوا حَظيرَةَ الْقُدْسِ مِنْ جِوارِ رَبِّ الْعالَمينَ، لَهُمْ فيها ما تَشْتَهِى الانْفُسُ وَ تَلَذُّ الاعْيُنُ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ؛ وَ يَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» :
آنگاه كه حارث فهرى اعتراض كرد و گفت: اگر محمد راست مى گويد عذاب بر من نازل شود، و عذاب نازل شد و او را كشت و آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
فرمود: خوشا به حال كسى كه ولايت او را بپذيرد و واى بر كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مى بينم كه روز قيامت سوار بر شترها بين باغ هاى بهشت با جلالت برده مى شوند در حالى كه جوان سال و خوش سيما هستند و تاج بر سر با چشمان سرمه كشيده اند. نه ترسى بر آنان است و نه محزون مى شوند؛ و با رضايت پروردگار كه مهم تر و بزرگ تر است تأييد مى شوند و آن است رستگارى عظيم، تا آنكه در پناهگاه قدس از جوار پروردگار عالم ساكن شوند كه در آنجا آنچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد برايشان آماده است و در آن دائمى خواهند بود. ملائكه به آنان مى گويند: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه نهايى براى خود به دست آورديد» .(1)
2 - موقعيت تاريخى
آخرين ساعات از برنامه سه روزه غدير است. كم كم برنامه بيعت نيز به پايان رسيده است و مردم آماده مى شوند تا خيمه ها را جمع كنند و براى حركت به سوى مدينه نيمه باقيمانده راه را پيش گيرند. در چنين موقعيتى دوازده نفر از منافقين به رياست حارث فهرى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند.
ص: 547
صبرى كه امامان غدير عليهم السلام را جام زهر نوشانيد و كاسه اشك گرفت. صبرى كه دوازدهمين نور صابرش با ناله اى بلند مى فرمايد: لاَنْدُبَنَّكَ صَباحا وَ مَساءً وَ لاَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما. و به عظمت آن بانو قسم ياد مى كند كه:
لا تَرانِى اتَّخَذْتُ لا وَ عُلاها *** بَعْدَ بَيْتِ الاحْزانِ بَيْتَ سُرُورٍ
سلام بر صبرى كه چهارده قرن سيلاب اشك به همراه آورده، و درود بر شيعيان على عليه السلام كه كاسه چشمشان پر از خونِ دل است.
سلام بر شيعيانِ صابرى كه در هر كجاى جهان در راه صاحب غدير و براى خشنودى مبلِّغ اعظم غدير اهانت ها مى شنوند و مورد حمله قرار مى گيرند و آنان را به مسخره مى گيرند، اما هرگز دست از ريسمان الهىِ محمد و على و فاطمه عليهم السلام بر نمى دارند.
ملائكه در انتظارتان درب بهشت را گلباران مى كنند تا با قدوم شما تحيّتى بزرگ تقديمتان نمايند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» !
آيه «تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ ... »(2) = آيه «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 551
آيه «لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «مِنَ اللّه ِ ذِى الْمِعارِجِ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ»(3) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً ... »
آيه «وَ إِذْ قالُوا اللهمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً ... »(4)
پس از ماجراى غدير، وقتى حارث فهرى مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اعتراض خود را اعلام كرد، حضرت فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابى طالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا، اگر محمد در آنچه مى گويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانه اى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مى گويد دروغ است عذابى بر او نازل كن» .
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» . اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزه اى رخ مى داد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
ص: 554
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود. ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .(1)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»
آيه «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ»(2)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم عليه السلام را شاهد آورده فرمود:
چنانكه خداوند عز و جل مى فرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند، و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .(3)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
ص: 555
آيه «وَ قالُوا ءَآلِهَتُنا خَيْرٌ اَمٌ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ»(1) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصُدُّونَ»(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ ... »
آيه «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ ... »(3)
در ماجراى اعتراض حارث فهرى در غدير و نزول سنگ آسمانى بر او، آيه 12 سوره يونس نازل شد:
«وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّه ُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مى فرستاد همان گونه كه خير را فورا مى فرستد اجل آنان را مقدر مى فرمود ما رها مى كنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .(4)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُونَ»(5) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
ص: 557
آيه «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ ... »
آيه «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ ... »(1)
پس از اعتراض حارث فهرى در غدير، آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّه ُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّه ُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عذابى نازل نمى شد، و در صورتى درخواست حارث عملى مى شد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد.
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنى هاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مى كنم كه قلبم توبه را نمى پذيرد، ولى از حضور تو مى روم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطره اى كه از اصحاب فيل در ذهن ها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار شد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحابش از فاصله اى او را مى ديدند:
ص: 558
خداوند پرنده اى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مى كوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقه اى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(1)
براى توضيح بيشتر در مورد اين آيه و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى و مسائل مرتبط به آن، به آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ ... »(2) = آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »
آيه «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ ... »(3) = آيه «أَهؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّه بِرَحْمَةٍ . ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ ... »
ص: 559
ص: 560
ص: 561
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
4
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 562
ص: 563