• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3

سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -

عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.

مقدمه و فهرست

مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -

مشخصات ظاهری : ۲۰ج.

عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایره‌المعارف‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias

موضوع : غدیر خم -- دایره‌المعارف‌ها

Ghadir -- Encyclopedias

Image

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3

مشخصات کتاب

سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -

عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 3/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.

فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير (2)

مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -

مشخصات ظاهری : ج3.

عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.

موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias

موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها

Ghadir -- Encyclopedias

رده بندی کنگره : BP223/54

رده بندی دیویی : 297/452

شماره کتابشناسی ملی : 58119110

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

ص: 1

شماره تماس نویسنده:

شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم

Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM

ص: 2

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

ص: 3

فهرست جلد سوم:

ادامه فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:

بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير··· 5 - 379

ص: 4

بخش پنجم : ماجراهاى پس از مكه تا غدير

اشاره

ص: 5

منازل كاروان حجة الوداع بين مكه تا غدير

منازل كاروان حجة الوداع بين مكه تا غدير(1)

پس از اتمام مراسم حجة الوداع، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از وداع با كعبه و آخرين طواف به قافله پيوست و به سمت پايين مكه حركت كردند. همچنان كه پيام الهى در مورد نصب امير المؤمنين عليه السلام و ائمه اثنى عشر و نيز آيات ابتدايى سوره عنكبوت بر آن حضرت نازل مى شد، كاروان از منا وارد مكه شد.

سپس قبل از نماز صبح و قبل از رسيدن به ابطح از كنار كوه «ذى طُوى» از مكه خارج شدند، و از «كُدى» به «مُحَصَّب» - كه همان محل توطئه قريش قبل از هجرت بود - رسيدند.

آنگاه نماز ظهر و عصر را خواندند و در همانجا ماندند تا غروب شد و نماز مغرب و عشا را نيز در همانجا خواندند و سپس مختصرى خوابيدند. سپس جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند؛ كه از «تَنْعيم» به «سَرِف» در شش مايلى مكه مى رسيد. با طلوع فجر روز پانزدهم ذى الحجه در منزل سَرِف، حضرت نماز صبح را خواندند و به راه ادامه دادند.(2)

ص: 6


1- . اسرار غدير: ص 36، 65 . واقعه قرآنى غدير: ص 15، 43، 59 - 63 . الكافى: ج 4 ص 521 .
2- . المغازى واقدى : ج 2 ص 1099. اخبار مكة: ج 2 ص 162. المصنف (ابن ابى شيبة) : ج 4 ص 469. نصب الراية (زيلعى) : ج 2 ص 221. معجم ما استُعجم: ج 4 ص 1118. الكافى: ج 4 ص 248. تهذيب الاحكام: ج 5 ص 275، 438، 457.الفقيه: ج 2 ص 555 .

در ادامه، كاروان حجة الوداع به منزلى به نام «ضَجْنان» در 25 مايلى مكه رسيد. در آنجا جبرئيل نازل شد و دستور اعلان ولايت را براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد، در حالى كه هنوز ضمانت حفظ از شر مردم را نياورده بود.

پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه به فورى نبودن دستور فرمود: «اى جبرئيل ! سابقه مردم با اسلام نزديك است. ترس آن دارم كه آرامش بر هم ريزد و آنان هم اطاعت نكنند» . جبرئيل بازگشت و روز شانزدهم بار ديگر نازل شد و دستور اعلان ولايت را آورد، ولى همچنان ضمانت حفظ را نياورده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله كه مى دانست اين دستور فورى نيست و در پى موقعيت مناسبى بود فرمود: «اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند» ، و بار ديگر تقاضاى حفظ از سوى خدا را تكرار فرمود.(1)

كاروان حجة الوداع در بازگشت خود به سوى غدير، به منزل «كُراعُ الغُمَيم» رسيد. «كُراع» به معنى پايان مسيل و انتهاى مسير آب است، و «غُمَيم» نام اين منطقه اى بين مكه و مدينه بوده كه غدير خم در آن واقع شده است. «غدير» به معناى گودالى است كه پس از عبور سيل، آب در آن باقى مى ماند. «خمّ» نام اين آبگير بوده است. محل «غدير خم» در وادى جحفه و به همين نام معروف است.

پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر نقشه اى ديگر افتادند.

ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكى هاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !

هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عده اى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين

ص: 7


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142، 143، 177، 299.

كار ساده اى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !(1)

سپس در روز هفدهم ذى الحجه و در راه بازگشت از مكه به سوى مدينه، كاروان حجة الوداع به وادى «قُدَيد» رسيد، كه تا غدير كمتر از يك روز ديگر فاصله داشت. آبادى قديد در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.

افشاى سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله در راه مكه به غدير = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »

ماجراى اخوّت در منزل «قُدَيد» = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل «قُدَيد» = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آشوب منافقين اندكى مانده به غدير

آشوب منافقين اندكى مانده به غدير(2)

پس از اتمام حجة الوداع و در راه بازگشت به مدينه، در شب هجدهم ماه ذى الحجه رسيده بود و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمود. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج بود. مقصدى كه از مكه تعيين شد و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان بود به خوبى خبر داشتند.

ص: 8


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 99 و ج 37 ص 204.
2- . واقعه قرآنى غدير: ص 67 .

قلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپيد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارك برنامه فردا بود.

همزمان تحركات مُخرِّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى داد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عمويش و خاندان خود را بر ما مسلط مى كند.

از سوى ديگر، منافقين آشوب به پا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام را نمايند.

هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت داشت و هم پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن بود، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه داشتند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر گرفته بودند و صدها توطئه در سر مى پروراندند. در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواست با يَدِ قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند.

اواخر شب هجدهم كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود آيه اى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در بر داشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانى ها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئه اى را آورد.

در آن لحظات حساس كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت در انتظار وحى بود، جبرئيل نازل شد و آيه 67 سوره مائده را نازل كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:

«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» :

ص: 9

«اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از مردم حفظ مى كند و خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .(1)

نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انتظارش را مى كشيد و انعكاس آن مى توانست اينگونه باشد:

«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ يعنى اى صاحب رسالت، آنچه از پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.

«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى.

«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» : از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئه گر ضمانت نموده است. «اِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» : هدف اصلى، ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و بدان ايمان نمى آورند و كفر مى ورزند.

با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله همه آنچه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد، بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود:

اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عقوبت الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمى هراسم.(2)

ص: 10


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 143، 177. بحار الانوار: ج 28 ص 98.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 122. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39.

اينجا بود كه اين به ظاهر مسلمانان، به مجرد احساس اين موضوع همهمه نموده و جنجال به راه انداختند و به تعبير راوى:

شروع كردند به صحبت با هم و سر و صدا به راه انداختند.

و يا: جنجال و غوغا به پا كردند.

و يا: مانع شنيدن من شدند.

و يا: فرياد زدند و من نشنيدم كه حضرت چه فرمود.

و يا: تكبير گفته و آشوب كردند.

و يا: پى در پى بر مى خاستند و مى نشستند.

آرى، برخورد اينان با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين بود ! آن هم كسانى كه همه مذاهب اهل سنت مدعى عصمت آنان اند و نشان و مدال اجتهاد در دين و شريعت را به آنها عطا نموده اند !

ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفته اند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليه السلام را به انجام رساند. آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند.

در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.

آنان كه پيش تر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند. اين گونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.(1)

ص: 12


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 99 و ج 37 ص 204.

آيه «اَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ . قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه ِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

اشاره

آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »(2)

از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع پس از حج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد آيه 96 و 97 سوره مريم و آيه 12 - 24 سوره هود بود. اما آيات سوره مريم:

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا . فَإِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدًّا» :

«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند به زودى خداوند براى آنان مودّت قرار مى دهد. ما آن را بر زبان تو آسان نموديم تا متقين را بشارت دهى و قومى را كه در خصومت شديد هستند بترسانى» .

اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:

1 - موقعيت تاريخى
اشاره

روز هفدهم ذى الحجه و پس از اتمام اعمال حج در سفر حجة الوداع، كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله در راه بازگشت و به سوى غدير به وادى «قُدَيد» رسيد كه تا غدير كمتر از يك روز ديگر فاصله داشت. آبادى قديد در آغاز وادى قرار داشت و «غدير خم» در انتهاى همين وادى بود. با ورود به آبادى كاروان توقف كرد و مردم براى استراحت از راهى كه شبانه طى شده بود پياده شدند.

با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صف ها آماده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونه اى كه همه بشنوند: اللّهُمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى

ص: 13


1- . هود / 13.
2- . مريم / 96، 97. غدير در قرآن: ج 1 ص 72 - 81 . واقعه قرآنى غدير: ص 45، 47، 61 - 63 ، 69 .

سپس فرمود: الْحَمْدُ للّه ِ الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ اِلَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ: شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد. آنگاه فرمود: هيچ مؤمنى را نمى بينى مگر آنكه در قلب او محبت على عليه السلام است.

در همين موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله خبر از خواسته قلبى خود داد و به امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اِنّى سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى، فَفَعَلَ:

من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت. و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، او پذيرفت. و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.

اين مراسمِ دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب عليه السلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.

موقعيت تاريخى اين آيه را از نگاهى ديگر مى توانيم اينگونه بررسى كنيم:

«قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شده اند و اكنون روز هفدهم ماه ذى الحجه است.(1) از يك سو كارشكنى هاى منافقين فكر پيامبر صلى الله عليه و آله را به خود مشغول داشته؛ و از سوى ديگر اجراى دقيق مهم ترين برنامه رسالت حضرت، ايجاد و حفظ شرايط لازم براى اجراى آن را مى طلبد.

ص: 15


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39، 51 . در اين دو روايت تصريح شده كه نزول امر ولايت در موسم حج بود و پيامبر صلى الله عليه و آله شش روز بعد از آن صبر كرد، كه آيه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى» نازل شد، و بعد از آن حضرت تا غدير صبر كرد.

با ورود به «وادى قُديد» كاروان براى استراحت در آبادى «قديد» توقف كرد و مردم پياده شدند. در اين آخرين منزل قبل از غدير 14 آيه درباره غدير نازل شد كه از دو سوره قرآن است. نزول اين آيات در كنار دو برنامه دقيق براى آماده سازى فكرى مردم قبل از غدير بود كه عكس العمل هايى را نيز به همراه داشت.

تفصيل اين برنامه ها در چندين روايت وارد شده كه به وقوع آنها در «قديد» تصريح شده است. در بعضى روايات هم به عنوان نسخه بدل «غدير» به جاى «قديد» ذكر شده است، و با توضيح مذكور در آغاز سخن معلوم شد كه در واقع «غدير خم» در «وادى قديد» واقع شده و منافاتى در اين دو تعبير وجود ندارد.

در روايات ديگرى هم عين همين واقعه و نزول آيه و گاهى با تفاصيل بيشتر آمده و به مكان واقعه و نزول آيه اشاره نشده است. جمع بين روايات اقتضا مى كند با تطبيق آنها صورت كامل وقايع را به دست آوريم.

لذا با مطالعه دقيق و جمع بندى كامل روايات، آنچه در اين مرحله از واقعه غدير در «قُدَيد» به وقوع پيوسته تقديم مى شود:

اول. دعا براى محبت امير المؤمنين عليه السلام در دل مردم

با نزول كاروان در قديد و فرا رسيدن هنگام نماز، صف ها آماده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز صداى خود را بلند كرد به گونه اى كه همه بشنوند: اللهمَّ هَبْ لِعَلِىٍّ الْمَوَدَّةَ فِى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ وَ الْهَيْبَةَ وَ الْعَظَمَةَ فى صُدُورِ الْمُنافِقينَ : خدايا، به على محبت در سينه مؤمنين و هيبت و عظمت در سينه منافقين عنايت فرما.(1)

آنگاه على عليه السلام را فرا خواند و در حضور مردم فرمود: يا على، دستان خويش را به سوى آسمان بلند كن و دعا كن تا من آمين بگويم. يا على، بگو: اللهمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ

ص: 16


1- . تفسير العياشى: ج 2 ص 142. بحار الانوار: ج 35 ص 353 ح 2.

سپس فرمود: الْحَمْدُ للّه الَّذى جَعَلَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنينَ تَتُوقُ الَيْكَ بِالْمَوَدَّةِ: شكر خدايى را كه قلوب مؤمنين را با محبت مشتاق تو قرار داد.(1) و آنگاه فرمود: هيچ مؤمنى را نمى بينى مگر آنكه در قلب او محبت على بن ابى طالب است.(2)

امام صادق عليه السلام درباره آيه دوم مى فرمايد: خداوند اين ولايت و مودت را بر لسان پيامبرش به آسانى جارى كرد آنگاه كه امير المؤمنين عليه السلام را به عنوان عَلَم و نشانه هدايت منصوب كرد و مؤمنين را بدان بشارت داد و كافران را با آن انذار فرمود.(3)

در همين موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام فرمود: انّى سَأَلْتُ رَبّى انْ يُوالِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى انْ يُواخِىَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ، فَفَعَلَ. وَ سَأَلْتُ رَبّى أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيّى، فَفَعَلَ: من از پروردگارم خواستم كه بين من و تو ولايت قرار دهد، و خدا پذيرفت. و از او خواستم بين من و تو برادرى قرار دهد، و او پذيرفت. و از او خواستم تو را جانشين من قرار دهد، و او پذيرفت.(4)

سوم. استهزاء ابوبكر و عمر به دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله

اين مراسم دعا و آمين و استجابت فورى الهى با نزول آيه در حضور مردم و تفاصيلى كه ذكر شد، يك مقطع استثنايى در زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آمد كه همه را مبهوت و متعجب كرد، و در آستانه غدير مقام عظيم على بن ابى طالب عليه السلام را در پيشگاه خداوند روشن ساخت.

براى شكستن اين عظمت دهان بى پروايى لازم بود كه خسَّت و ذلت و حسادت خود را به نمايش بگذارد. از ميان آن جمعيت عظيم كه ناظر ماجرا بودند، ابوبكر و عمر به كنايه گفتند: به خدا قسم ! يك پيمانه خرما در مشكى پوسيده نزد ما محبوب تر است از آنچه محمد از پروردگارش خواسته است. چه مى شد اگر از

ص: 18


1- . بحار الانوار: ج 35 ص 355.
2- . بحار الانوار: ج 39 ص 289 ح 88 .
3- . بحار الانوار: ج 35 ص 354 ح 3.
4- . تفسير العياشى: ج 2 ص 142. بحار الانوار: ج 35 ص 354 و ج 36 ص 147 ح 119.

پروردگارش درخواست ملائكه اى مى كرد كه او را در برابر دشمنانش كمك كنند، يا گنجى كه فقر او را جبران كند ! به خدا قسم، على را به هر كارى دعوت مى كند او هم مى پذيرد ! !(1)

چهارم. عكس العمل وحى و نزول آيات درباره گفته ابوبكر و عمر

اين حركت تخريب كننده كه با هدف كاستن از اهميت غدير و ولايت انجام مى شد و فرهنگ دنياپرستى را در دل مردم زنده مى كرد و ارزش هاى معنوى را از قلوب مردم ساقط مى نمود، بر قلب مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله سنگينى مى كرد، و حقا از كسانى كه به عنوان اصحابش گِرد او را گرفته بودند چنين انتظارى نداشت.(2)

در حضور مردمى كه تازه از جاهليت رها شده و هنوز تعصبات بى اساس آن در دل هايشان ريشه داشت، اين گونه جسورانه سخن گفتن و رسول الهى را به مسخره گرفتن، همه مسايلى بودند كه چون كوهى بر سر راه غدير خود نمايى مى كردند و ظاهر قضايا اجراى برنامه آن را محال مى نمود.

لذا پيامبر صلى الله عليه و آله به جبرئيل فرمود: خدايم مى داند كه من از قريش چه كشيده ام، آن هنگام كه نبوت مرا نپذيرفتند تا به من دستور جهاد با آنان را داد، و لشكريانى از آسمان به كمك من فرستاد كه مرا يارى كردند. پس چگونه بعد از من اقرار خواهند كرد ؟(3)

اينجا بود كه آيه 12 - 24 از سوره هود نازل شد. اين آيات از يك سو دلگرمى براى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه به خاطر حركات منافقين رنجيده خاطر نشود و مسئله اعلان ولايت ترك نشود، و از سوى ديگر عين گفتار مسخره آميز ابوبكر و عمر در آيه آمده بود ! امام صادق عليه السلام نزول اين آيات را با تفسير برخى فرازهاى آن چنين بيان فرموده است(4):

ص: 19


1- . تفسير العياشى: ج 2 ص 142. بحار الانوار: ج 36 ص 147 ح 119.
2- . تفسير فرات: ص 186 ح 236. شواهدالتنزيل: ج 1 ص 358.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 51 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .
4- . بحار الانوار: ج 9 ص 104 و ج 36 ص 147 و ج 40 ص 72. تفسير فرات: ص 186 ح 236. تفسيرالعياشى: ج 2 ص 141 ح 11. شواهد التنزيل: ج 1 ص 257، 358. تأويل الآيات: ج 1 ص 158. امالى المفيد: ص 279. البرهان: ج 2 ص 210. امالى الصدوق: 290 ح 1. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39.

«فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذِيرٌ وَ اللّه عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكِيلٌ» :

«شايد تو ترك كنى بعضى از آنچه به تو وحى شده و سينه ات را به خاطر آن به تنگ اندازى از اين جهت كه بگويند اى كاش گنجى بر او نازل شود يا ملائكه اى همراه او بيايد تو فقط ترساننده مردم هستى و خداوند عهده دار همه چيز است» .

«أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» :

«يا مى گويند (ولايت على عليه السلام را) به دروغ به خدا نسبت مى دهد بگو ده سوره مانند آن را اگر چه افترا بسته شده باشد بياوريد و هر كس را غير از خدا مى خواهيد بخوانيد اگر راست مى گوييد» .

«فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه وَ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» :

«اگر اين پيشنهاد را (درباره ولايت على عليه السلام) از شما نپذيرفتند بدانيد كه به علم خدا نازل شده و خدايى جز او نيست پس آيا شما (ولايت را براى على عليه السلام) تسليم مى شويد و مى پذيريد» .

«مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ» :

«هر كس كه طالب زندگى دنيا و زينت آن است (يعنى ابوبكر و عمر) اعمالشان را در دنيا به آنان واگذار مى كنيم و در دنيا ضرر نمى كنند» .

«أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» :

ص: 20

«آنان در زمين عاجز كننده نيستند و جز خدا سرپرستى ندارند عذابشان چند برابر مى شود اينان قدرت شنيدن نداشتند و نمى ديدند» .

«أُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» :

«آنان كسانى هستند كه به ضرر خود عمل كرده اند و آنچه افترا مى بستند نيز از يادشان رفته است» .

«لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ» :

«چاره اى جز اين نيست كه در آخرت هم زيانكارترين خواهند بود» .

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» :

«كسانى كه ايمان آورده عمل صالح انجام مى دهند و در برابر پروردگارشان سر تعظيم فرود مى آورند اينان اهل بهشتند و در آن هميشگى خواهند بود» .

«مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»(1):

«مثل اين دو گروه مانند كور و كر در برابر بينا و شنواست آيا اينها در مثال برابرند آيا متذكر نمى شويد» .

و اين گونه بود كه يك منزل قبل از غدير، سيل آيات الهى جارى شد و بيدار باش عظيم را براى مردم اعلام كرد، تا فرداى آن روز با چشم و گوش باز به استقبال غدير بروند، همان گونه كه تسلاى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر حركات فتنه انگيز منافقين بود(2)، كه عزم راسخ آن حضرت را براى اعلان ولايت در آينده اى به فاصله كمتر از 24 ساعت به همه نشان مى داد.

ص: 22


1- . هود / 12 - 24.
2- . تفسير فرات: ص 186 ح 236.
2 - تحليل اعتقادى

با در نظر گرفتن شأن نزول اين آيات و روشن شدن مرجع ضميرها از فرمايش امام صادق عليه السلام، تفسير گونه اى بر چهره اين آيات مى توان نوشت كه عمق آنها را روشن مى سازد.

ناگفته پيداست كه جهت گيرى اين آيات به سوى مخالفين غدير و ولايت و خلافتِ بلافصل و تمام عيار امير المؤمنين عليه السلام بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است، و با تفاصيلى كه در اين فرازهاى قرآنى آمده منافقين ضربه هاى كوبنده اى از طرف خداوند دريافت كرده اند، و براى طالبين حقيقت همه چيز روشن شده است.

همه اين مطالب را در يك قدمى غدير از لسان خداوند شنيدن ارزشى چند برابر بدان مى دهد كه به عنوان يك سند تاريخى و آينه اى براى سنجش آينده هاى نزديك پس از غدير كارآيى دارد. در اينجا يك بار ديگر ترجمه آيات مزبور به صورت تفسير شده - با توجه به كلام امام صادق عليه السلام كه در بالا ذكر شد - تقديم مى شود:

شايد تو بخواهى اعلام ولايت را ترك كنى و سينه ات از سخن ابوبكر و عمر به تنگ آيد كه گفتند: «كاش به جاى ولايت گنجى بر او نازل مى شد يا ملائكه اى با او همراه مى گشت» . ولى از اين برخوردها نگران مباش چرا كه وظيفه تو انذار و ترساندن مردم از جهنم با ابلاغ پيام الهى است و بقيه امور به خداوند مربوط مى شود.

و يا اينكه به تو مى گويند: «ولايت را از پيش خود درآورده اى و به خدا نسبت دروغ مى دهى» ! بگو اگر اين مسئله ولايت افتراء است، پس شما هم ده سوره بياوريد و از هر كس مى خواهيد كمك بگيريد ! اگر نتوانستيد معلوم مى شود همان گونه كه ساير فرازهاى قرآن از جانب خداست، مسئله ولايت هم از سوى خدا سرچشمه مى گيرد.

ص: 23

آيه «الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ»(2) = آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسألَنَّهُم اَجْمَعينَ ... »

آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(3) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «اِنَّما اَنْتَ نَذيرٌ وَ اللّه ُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكيلٌ»(4) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «اُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ... »(5) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(6) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

ص: 26


1- . هود / 19.
2- . حجر / 95.
3- . هود / 23.
4- . هود / 12.
5- . هود / 21.
6- . هود / 16.

آيه «أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ أَوْلِياءَ ... »(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ»(2) = آيه «فَوَرَبِّكَ لَنَسألَنَّهُم اَجْمَعينَ ... »

آيه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرْ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ»(3) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا اَنَّما اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّه ِ وَ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»(4) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ وَ كُن مِنَ الساجِدينَ»(5) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »

آيه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ ... »(6) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

ص: 27


1- . هود / 20.
2- . حجر / 93.
3- . حجر / 94.
4- . هود / 14.
5- . حجر / 98.
6- . هود / 12.

فَسارَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَيْنِ وَ لَيْلَتَيْنِ. فَلَمّا كانَ فِى الْيَوْمِ الثالِثِ اتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخِرِ سُورَةِ الْحِجْرِ فَقالَ: اقْرَءْ: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» . قالَ: وَ رَحِلَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله وَ اغَذَّ السَّيْرَ مُسْرِعا لِيَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ:

پيامبر صلى الله عليه و آله دو روز و دو شب راه پيمود. روز سوم كه شد جبرئيل آيات آخر سوره حجر را آورد و گفت: بخوان: «قسم به پروردگارت از همه آنان سؤال خواهيم كرد درباره آنچه انجام مى دهند. پس با صداى بلند آنچه بدان مأمورى ابلاغ كن و از مشركين اعراض نما، و ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مى كنيم» . اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آنجا حركت كرد و سرعت سير را زيادتر نمود تا على عليه السلام را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم منصوب نمايد.(1)

2 - تحليل اعتقادى
اشاره

نزول اين آيات در موقعيتى كه نيمى از مسير مكه تا غدير طى شده و كاروان به مقصد نزديك مى شود، نشانه اشراف كامل پروردگار بر لحظه لحظه اين برنامه اعتقادى است. سه نكته مهم درباره غدير در اين مقطع بيان شده است:

يك. سؤال از همه مردم درباره ولايت

«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ» . خداوند قسم ياد مى كند و با لام تأكيد در اول فعل و نون تأكيد در آخر آن عنايت بيشترى نسبت به آن نشان مى دهد و با آوردن كلمه «أَجْمَعِينَ» اين تأكيد را بيشتر مى نمايد. همه اين تأكيدات درباره اين است كه از عملكرد مردم سؤال خواهد شد.

آنچه مهم است ارتباط اين عملكرد با مسئله اى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال حركت به سوى آن است و آن چيزى جز ولايت على عليه السلام نيست. در حديث ديگرى كه از

ص: 29


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 98. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. كشف اليقين: ص 137.

بود كه همان منافقين بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا ... از حيله هاى مسخره كنندگان اسلام (المُستَهزئين بالاسلام) اطلاع دارم.(1)

در اين آيه خداوند صريحا به پيامبرش وعده خنثى سازى توطئه هاى آنان و دفع خطر آنان را مى دهد؛ و عملاً هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل و حفظ حضرت از خطر قتل در كوه هَرشى(2)، نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عمل باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.

نكته ديگرى كه در متن حديث جلب توجه مى كند عبارت: «اتاهُ جِبْرَئيلُ بِآخَرِ سُورَةِ الْحِجْرِ» است. از اين جمله مى توان استفاده كرد كه آيات نازل شده در اين مورد همه آيات آخر سوره حجر است و اختصاص به چند آيه ذكر شده ندارد. دنباله آيات از آيه 96 تا 99 در توصيف استهزا كنندگان و آزار آنان نسبت به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله چنين است:

«الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّه إِلها آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ . فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ. وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ» :

«كسانى كه خداى ديگرى در كنار خدا قرار مى دهند كه به زودى خواهند دانست. ما خوب مى دانيم كه از آنچه مى گويند سينه ات به تنگ مى آيد. پس با حمد پروردگارت تسبيح بگو و از سجده كنندگان باش. و پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود» .

آيه «لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ»(3) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

ص: 31


1- . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.
2- . غدير در قرآن: ج 1 ص 108، 131، 217، 230، 235، 476 و ج 2 ص 101، 406 و ج 3 ص 77.
3- . هود / 22.

آيه «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ... »

آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »

اشاره

آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(3)

از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در شهر مكه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:

«وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّه عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ . إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّه فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّه هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ» :

«هنگامى كه پيامبر گفتارى پنهانى به بعضى از همسرانش سپرد آنگاه كه آن زن راز او را افشا كرد و خدا پيامبرش را از اين مسئله با خبر نمود آن حضرت قسمتى از كارشان را براى آنان بازگو كرد و از گفتن قسمتى ديگر اعراض نمود آن زن از حضذت پرسيد چه كسى راز افشا كردن مرا به تو خبر داد فرمود خداى عليم آگاه به من خبر داد. اگر شما دو نفر نزد خدا توبه هم كنيد ولى قلب هايتان از حق منحرف شده است

ص: 32


1- . هود / 24.
2- . هود / 15.
3- . تحريم / 3، 4. غدير در قرآن: ج 1 ص 428 - 440. واقعه قرآنى غدير: ص 47، 197، 198. ژرفاى غدير: ص 118، 139.

در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله با امير المؤمنين عليه السلام مجلس خصوصى داشتند، و عايشه با اصرار از اين جلسه و محتواى آن و دستور ابلاغ ولايت با خبر شد. سپس آن را براى حفصه فاش كرد و هر دو به پدرانشان گفتند. آنها هم با همكارى ديگر سران منافقين تصميم به ترور پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند و همين مقدمه اى براى شهادت حضرت شد، و آياتى هم در اين باره نازل گرديد.

در واقع عايشه و حفصه تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مى دادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشه هاى متناسب با موقعيت طرح مى كردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مى نمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.

اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.

آنان كه اين ارتباط را ضرورى مى دانستند، به دستور ابوبكر به عنوان عذر خواهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.

بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلى الله عليه و آله را توسط پيك هاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مى فرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه باز گردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)

و اما تفصيل ماجرا:

پس از اتمام اعمال حجة الوداع و در راه بازگشت از مكه به سوى غدير خم در روز چهاردهم ذى الحجه، از بين همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نوبت عايشه بود كه حضرت طبق قاعده نزد او مى ماند. اما حضور على عليه السلام براى تحويل ودايع مانع از اين مسئله شد.

ص: 34


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 96 - 107.

با اين كارى كه عايشه انجام داد و سرّ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را فاش كرد، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از سفر غدير به مدينه بازگشت به خانه همسرش ام سلمه رفت و يك ماه تمام در خانه او ماند و به خانه عايشه و حفصه نرفت ! ! آن دو اين مسئله را نزد پدرانشان ابوبكر و عمر مطرح كردند.

پدرانشان گفتند: ما مى دانيم چرا اين گونه رفتار كرده است و علت آن چيست. شما نزد او برويد و با محبت دَرِ گفتگو را با او باز كنيد و او را نسبت به خود متمايل نماييد، كه او را با حيا و كريم خواهيد يافت. شايد اين گونه بتوانيد آنچه در قلب اوست بيرون آوريد و غيظ او را آرام كنيد.

پيرو اين تصميم، عايشه به تنهايى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در خانه ام سلمه يافت در حالى كه على عليه السلام نيز نزد آن حضرت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: براى چه آمده اى ؟ ! گفت: يا رسول اللّه ! برايم غير عادى بود كه پس از بازگشت از اين سفر به خانه خود نيامدى، و من از نارضايتى تو به خدا پناه مى برم !

حضرت فرمود: اگر اين گونه است كه مى گويى نبايد رازى را كه سفارش كتمان آن را به تو نمودم افشا مى كردى. با اين كار هم خود را هلاك نمودى و هم گروهى از مردم را به هلاكت انداختى.

پس از اين ماجرا بود كه عايشه و حفصه با همدستى پدرانشان تصميم بر مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند تا زودتر به اهداف خود دست يابند. ابوبكر و عمر با گذشت دو ماه از واقعه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله را به دست عايشه و حفصه مسموم كردند.

هنگامى كه حضرت در بستر افتاد آنان سم را به اسم دارو به حضرت مى دادند، و وقتى حضرت بى حال مى شد آن را به زور در حلق پيامبر صلى الله عليه و آله مى ريختند، و در آن حال هر چه حضرت از خوردن آن ابا مى كرد آنان به زور آن را در دهان مباركش مى ريختند.

ص: 43

وقتى حضرت به حال آمد فرمود: مگر من به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به زور به من نخورانيد ؟ ! در پاسخ گفتند: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را كرديم ! ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد ! ! !(1)

2 - تحليل اعتقادى
اشاره

اين بود داستان مفصلِ نقشِ عايشه و حفصه در مقابله با غدير كه از روزهاى غدير آغاز شد و تا مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه يافت. با دقت در فرازهاى اين ماجرا چهار نكته قابل استفاده است:

نكته اول: ودايع امامت

از آنجا كه حجج الهى امانت داران خدا در زمين و وديعه گاه امانات الهى هستند، و با توجه به اينكه تمام ودايع انبياء نزد حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله جمع شده بود، اينك بايد همه آنها به جانشينان آن حضرت يكى پس از ديگرى سپرده مى شد، كه اين كار قبل از غدير در مكه در آن مجلس خصوصى انجام شد.

نكته اينجاست كه آن ودايع دو قسم اند: ودايع معنوى و ودايع مادى. ودايع معنوى همان است كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله هزار باب علم را بر من گشود كه از هر كدام هزار باب باز مى شد.(2) اين علوم بسيار فراتر از نياز بشر است و متصل به درياى بيكران علم الهى است، كه بشر با سؤال از اين حجج الهى پاسخ و راه چاره همه مشكلاتش را خواهد يافت.

و اما ودايع مادى از يك سو شامل صحف آدم و شيث و نوح و ادريس و ابراهيم عليهم السلام و تورات و انجيل و قرآن است، و از سوى ديگر شامل كتابى به نام «جامعه» است كه در بر دارنده همه احكام الهى حتى ديه خراش است، و همه اينها ذخاير علم الهى به حساب مى آيند.

ص: 44


1- . السيرة النبوية ابن كثير : ج 4 ص 449. صحيح البخارى: ج 7 ص 17 و ج 8 ص 40. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. مسند احمد: ج 6 ص 52 .
2- . بحار الانوار: ج 26 ص 29، 30.

همچنين شامل يادگارهاى پيامبران است از قبيل پيراهن آدم و عصاى موسى و انگشتر سليمان، و نيز شامل يادگارهاى پيامبر صلى الله عليه و آله همچون پرچم و شمشير و زره و سپر و كلاهخود و انگشتر و كفش آن حضرت است.(1)

نكته دوم: نتيجه مخالفت عايشه با على عليه السلام

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله ولايت على عليه السلام را براى عايشه فرمود پنج نتيجه براى مخالفت او با اين مسئله بر شمرد كه عبارتند از: كفر، سقوط اعمال، بيزارى خدا، زيان، لعنت.

عايشه هم با مخالفت خود با على عليه السلام در هر فرصت و شرايطى، كفر و لعنت و برائت خدا را نسبت به خود جارى نمود و اعمالش ساقط و خودش از خاسرين شد.

پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره به او فرمود: انْ اضَعْتِهِ وَ تَرَكْتِ رِعايَةَ ما الْقِىَ الَيْكِ مِنْهُ كَفَرْتِ بِرَبِّكِ وَ حَبِطَ اجْرُكِ وَ بَرِئَتْ مِنْكِ ذِمَّةُ اللّه وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ وَ كُنْتِ مِنَ الْخاسِرينَ ... ، وَ لَعَنَكِ اللّه وَ الْمَلائِكَةُ وَ النّاسُ اجْمَعينَ(2):

اگر اين راز را فاش كنى و مراعات آنچه از مسئله ولايت به تو گفته شد ترك نمايى به پروردگارت كافر شده اى و اجر تو سقوط مى كند و ذمّه خدا و رسولش از تو بريئ مى گردد و از زيانكاران خواهى بود، و خدا و ملائكه و همه مردم تو را لعنت خواهند كرد.

نكته سوم: خيانت عايشه

كتمان و حفظ اسرار به تناسب اهميت آن لازم تر مى شود، و به همين تناسب افشاى آن خيانت بزرگ ترى به حساب مى آيد. درباره اهميت سرّى كه عايشه افشا كرد و برخورد خداوند با او جهاتى قابل توجه است:

ص: 45


1- . بحار الانوار: ج 26 ص 201 - 222.
2- . بحار الانوار: ج 28 ص 96.

1. جهات اهميت خيانت عايشه

الف. سرّى كه به عايشه سپرده شد مسئله ابلاغ ولايت بود كه تا رسيدن وقت آن به هيچ وجه نبايد افشا مى شد.

ج. عايشه مستقيما داخل اين سرّ نبود، و به زور خود را وارد آن كرد و با اصرار از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست كه به او خبر دهد، و اين بر او لازم تر مى كند كه در كتمان آن بكوشد.

د. عايشه نزد آن حضرت قول داد و ضمانت كرد كه به هيچ وجه آن سرّ افشا نشود و حضرت هم از او التزام گرفت و فرمود: فَلْيَكُنِ الامْرُ مِنْكِ تَحْتَ سُوَيْداءِ قَلْبِكِ الى انْ يَأْذَنَ اللّه بِالْقِيامِ بِهِ: اين مسئله نزد تو در پس پرده قلبت بماند تا خداوند اجازه اقدام به آن را بدهد.

د. عايشه آن راز را به كسانى كه اصل كتمان به خاطر آنان بود (يعنى اصحاب صحيفه) باز گفت، نه اينكه به مردم عادى گفته باشد، و اين خيانت عظيم است.

ه . عايشه نه اينكه اشتباها يا از روى بى توجهى و اهميت ندادن آن سرّ را فاش كرده باشد، بلكه عمدا و به قصد خيانت عمدى اين سرّ را به رؤساى منافقين يعنى اولى و دومى منتقل كرد و آنان بقيه را با خبر كردند.

و. اين افشاى سرّ توسط عايشه، فقط يك خيانت از نظر كتمان نكردن اسرار نبود، بلكه آثار متعددى از قبيل قتل پيامبر صلى الله عليه و آله و نقشه هاى ديگر بر آن مترتب شد.

2. نزول آيات در تقبيح خيانت عايشه

با در نظر گرفتن جهات شش گانه مذكور است كه نزول آيات پى در پى براى تقبيح اين خيانت عايشه توجه را جلب مى كند و مى بينيم برخورد پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره جدّى است. به نمونه هايى از اين مقابله قاطع با عايشه دقت كنيم:

الف. خداوند خيانت عايشه را به صراحت در قرآن آورده با آنكه معمولاً جزئيات مسائل در متن قرآن نمى آيد، آنجا كه مى فرمايد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ ... » .

ص: 46

ب. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله علت افشاى سرّ را از او سؤال كرد، او به دروغ قسم ياد كرد كه چنين نكرده است، ولى باز قرآن صريحا او را تكذيب و تقبيح نمود و مُهر كُفر را بر پيشانى اش زده و فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ ... » ، و اين بدان معنى است كه عذر عايشه بيهوده بوده و او به قصد خيانت سرّ پيامبر صلى الله عليه و آله را فاش كرده است.

ج. پيامبر صلى الله عليه و آله براى توبيخ جدى عايشه به گونه اى كه همه متوجه خيانت او شوند، پس از بازگشت از سفر غدير، پا در خانه عايشه نگذاشت و تا يك ماه اين كار را ادامه داد تا روزى كه او براى عذر خواهى آمد. اين به معناى قهر با خيانتكاران است، آن هم زنى كه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.

د. پس از آنكه عايشه به عنوان عذر خواهى آمد، حضرت او را به شدت بر سر خيانتش ملامت كرد. يك بار به او فرمود: قَدْ خالَفْتِ امْرى اشَدَّ خِلافٍ، و بار ديگر فرمود: لَوْ كانَ الامْرُ كَما تَقُولينَ لَما اظْهَرْتِ سِرّا اوْصَيْتُكِ بِكِتْمانِهِ، لَقَدْ هَلَكْتِ وَ اهْلَكْتِ امَّةً مِنَ النّاسِ.

ه . خداوند متعال در آيات بعدىِ همين سوره، خيانت عايشه را به مرحله صراحت مى رساند و او را به دو زن خيانتكارِ معروف - يعنى همسران حضرت نوح و حضرت لوط عليهماالسلام - تشبيه مى كند كه به آن دو پيامبر معظّم خيانت كردند. متن آيه چنين است:

«ضَرَبَ اللّه مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا مِنَ اللّه شَيْئا وَ قِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ»(1):

«خداوند براى كسانى كه كافر شدند همسر نوح و همسر لوط را مثال مى زند كه در ازدواج دو بنده صالح ما بودند ولى به آنان خيانت كردند در نتيجه نزد خداوند همسر پيامبر بودن براى آنان هيچ فايده اى برايشان نداشت و به آنان گفته شد كه با داخل شوندگان داخل آتش شويد» .

ص: 47


1- . تحريم / 10.
نكته چهارم: شهادت و مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله

در قسمتى از اين ماجرا آمده است كه پس از خيانت عايشه، منافقين به طور جدى اقدامات خود را بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز كردند و از راه مسموم كردن حضرت پيش رفتند. عبارت چنين است: فَاجْتَمَعُوا فِى امْرِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله مِنَ الْقَتْلِ وَ الاغْتِيالِ وَ اسْقاءِ السَّمِّ عَلى غَيْرِ وَجْهٍ.(1)

بنا بر اين، جا دارد در اينجا مسئله شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسموم شدن آن حضرت به دست عايشه و حفصه را پيگيرى نماييم:

1. پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره شهادت خود

روزى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى من به شهادت رسيدم على صاحب اختيار شما خواهد بود. امير المؤمنين عليه السلام در حالى كه اشك مى ريخت پرسيد: پدر و مادرم به فدايت يا نبى اللّه، آيا شما كشته مى شويد ؟ ! فرمود: آرى، من با سمّ شهيد مى شوم و از دنيا مى روم.(2)

2. مسموميت پيامبر صلى الله عليه و آله

روايات متعددى در شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه تصريح به مسمويت آن حضرت دارد. از جمله صاحب «المجدى فى الأنساب» ، شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى، علامه مجلسى و محقق اردبيلى از شيعه، و نيز حاكم حسكانى، ابن سعد، ابن كثير از اهل سنت تصريح كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سن 63 سالگى مسموما شهيدا از دنيا رفت.(3)

ص: 48


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 97.
2- . كتاب سليم: ص 362.
3- . المجدى فى الانساب: ص 6 . مقنعه: ص 456. منتهى المطلب: ج 2 ص 887 . تهذيب الاحكام: ج 6 ص 1. بحار الانوار: ج 22 ص 514 . جامع الرواة: ج 2 ص 463. مستدرك حاكم: ج 3 ص 59 . الطبقات الكبرى ابن سعد : ج 2 ص 303. السيرة النبوية (ابن كثير) : ج 4 ص 449.

امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: آيا مى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ طبيعى از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مى فرمايد: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» : «اگر پيامبر از دنيا برود يا كشته شود آيا عقبگرد خواهيد كرد» ؟ اين بدان معنى است كه خداوند مسئله قتل را درباره آن حضرت به ميان مى آورد.(1)

3. نقشه مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله

عاملان مسموم كردن پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه بودند، و علت اين اقدامشان رسيدن هر چه زودتر به اهدافشان بود. امام صادق عليه السلام طراح اين جنايت را آن چهار نفر معرفى كرده مى فرمايد: ابوبكر و عمر و عايشه و حفصه، چهار نفرى نقشه سم دادن به پيامبر صلى الله عليه و آله را طراحى كردند» .(2)

آنگاه درباره علت اين نقشه مى فرمايد: وقتى ابوبكر و عمر از نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش بينى آن حضرت در مسئله خلافت آگاه شدند، براى اجراى هر چه سريع تر نقشه هاى خود تصميم به مسموم كردن آن حضرت گرفتند» .(3)

4. اجراى نقشه مسموميت

مُجريان اين نقشه در تاريخ معرفى شده اند و طرز كار آنان افشا شده است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: بدانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسموم شد و عايشه و حفصه بودند كه آن حضرت را مسموم كردند.(4)

خود عايشه جزئيات اجراى نقشه را چنين گفته است: هنگام مريضى آخر پيامبر صلى الله عليه و آله در لحظات بى حالى، دارويى را به اجبار در حلق آن حضرت مى ريختيم. در آن حال حضرت به ما اشاره مى كرد كه اين كار را نكنيم، ولى ما كار خود را انجام مى داديم ! وقتى حضرت به حال آمد گفت: مگر به شما اشاره نمى كردم كه دارو را به

ص: 49


1- . تفسير العياشى: ج 1 ص 200. بحار الانوار: ج 28 ص 21 و ج 31 ص 641 .
2- . تفسير القمى: ص 686 . بحار الانوار: ج 22 ص 239.
3- . بحار الانوار: ج 22 ص 246.
4- . تفسير نورالثقلين: ج 1 ص 401. تفسير العياشى: ج 1 ص 200. بحار الانوار: ج 28 ص 21 و ج 31 ص 641 .

اجبار به من نخورانيد ؟ در پاسخ گفتيم: ما به عنوان اينكه مريض دارو را دوست ندارد اين كار را مى كرديم ! فرمود: همه شما بر اين كار متفق بوديد !(1)

آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »

آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »(2)

هنگامى كه نماز صبح دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع به سوى غدير خم خوانده شد و كاروان به حركت خود به سمت غدير ادامه داد و حدود پنج ساعت ديگر از راه باقى مانده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را فرا خواند و نزول آيه تبليغ را خبر داد.

بقيه مسير با سرعت بيشترى طى شد و پيامبر صلى الله عليه و آله براى اجراى فرمان الهى عجله نشان داد. همزمان آيه 7 سوره مائده كه در مدينه قبل از سفر حج و نيز در عرفات نازل شده بود تكرار شد:

«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» :

«به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه با شما محكم نمود آنگاه كه گفتيد پذيرفتيم و اطاعت مى كنيم» .

اين پيمان اشاره به «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» بود كه مردم قبل از حركت به سوى مكه در مدينه درباره آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » گفتند، و اكنون نتايج آن را در غدير با مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ مى گرفتند.(3)

آيه «وَ أعبُد رَبَّكَ حَتّى يَأتيكَ اليَقينَ»(4) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »

ص: 50


1- . السيرة النبوية ابن كثير : ج 4 ص 449. صحيح البخارى: ج 7 ص 17 و ج 8 ص 40. صحيح مسلم: ج 7 ص 24. مسند احمد: ج 6 ص 52 .
2- . مائده / 7، 8 . غدير در قرآن: ج 1 ص 35 و ج 3 ص 389 - 391. واقعه قرآنى غدير: ص 11، 26، 69 .
3- . تفسير برهان: ج 1 ص 488 ح 2. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 115.
4- . حجر / 99.

آيه «وَ اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّه ِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا ... »(1) = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(2)

آيه «وَ لَقَد نَعلَمُ أنَّكَ يَضيقُ صَدرَكَ بِما يَقولونَ»(3) = آيه «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ... »

آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ كَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(4) = آيه «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا ... »(5)

آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما ... »

اشاره

آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما ... »(6)

از جمله مشهورترين آيات غدير «آيه تبليغ» است، كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد:

ص: 51


1- . تحريم / 4.
2- . تحريم / 3، 4. غدير در قرآن: ج 1 ص 428 - 440. واقعه قرآنى غدير: ص 47.
3- . حجر / 97.
4- . تحريم / 7.
5- . تحريم / 3، 4. غدير در قرآن: ج 1 ص 428 - 440. واقعه قرآنى غدير: ص 47.
6- . مائده / 67 . ژرفاى غدير: ص 42، 71، 93. غدير كجاست ؟ : ص 12 - 25. واقعه قرآنى غدير: ص 67 ، 82 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 51 ، 140، 137 - 146، 147 - 155. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 33، 34. چهارده قرن با غدير: ص 50 ، 67 ، 71، 77، 153 - 157، 201 - 209. اسرار غدير: ص 115، 117، 252، 253، 263 - 272، 275، 277، 281، 353 - 363. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهم السلام: ص 61 ، 63 ، 64 ، 82 ، 83 ، 202، 203 - 205. غدير در قرآن: ج 1 ص 35، 84 - 150 و ج 3 ص 425 - 433، 507 ، 508 . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 444 - 461. بر ساحل غدير: ص 57 - 68 . نگاهى بر زيارت غديريّه (صفاخواه، طالعى) : ص 111 - 150. غدير چشمه زلال ولايت (شيرازى) : ص 24 - 26. نقش غدير در كمال انسان ها (محمد اسدى گرمارودى) : 61 - 150. ستيز با آفتاب: 19 - 31. مائده غدير (جعفرپور) : ص 42 - 55 . غدير مظهر وحدت (وزنه) : ص 9 - 23. آيات ولايت (مرتضوى) : ج 2 ص 26 - 29، 79 - 97، 207 - 249. جايگاه غدير (دشتى) : ص 139 - 144. از غدير تا الغدير: ص 53 - 60 ، 91 - 103. شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم (نقوى - جعفرى) : ص 141 - 143. ترجمه الغدير (امينى - واحدى) : ص 394 - 403. نگرشى نو به غدير (رضوانى) : ص 28 - 39. غدير در آئينه قرآن (كورانى - شمسايى) : ص 223 - 288. وقائع بيعات الامير عليه السلام من يوم الدار الى يوم الغدير (حسينى) : ص 59 - 79.

با پايان استراحت كاروان در «قُديد» ، بارها را براى غدير بستند و آن روز را تا شب به سمت غدير پيش آمدند. اكنون شب هجدهم ماه ذى الحجه است و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمايد.

غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجاج است. مقصدى كه از مكه تعيين شده و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان است، به خوبى خبر دارند.

قلب رسول صلى الله عليه و آله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارك برنامه فرداست. از «قُديد» تا «غدير خم» جبرئيل سه بار نازل مى شود و اين دستور را نازل مى كند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .

همزمان تحركات مخرّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى دهد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عموى خود و خاندانش را بر ما مسلط مى كند. از سوى ديگر منافقين آشوب بپا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام را بنمايند.

هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت دارد و هم پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن است، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه دارند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر دارند و صدها توطئه در سر مى پرورانند.

در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواهد با يد قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند. حتى نسل هاى آينده بايد از اين حقيقت آگاه شوند كه در آن شرايط هولناك اراده حق تعالى بر اعلام ولايت در مراسم سه روزه غدير تعلق

ص: 53

نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انتظارش را مى كشيد؛ و انعكاس آن مى توانست اين گونه باشد:

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» : اى صاحب رسالت، آنچه از سوى پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.

«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر انجام نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى.

«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» : از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئه گر ضمانت نموده است.

«إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : هدف اصلى ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است، و شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و بدان ايمان نمى آورند و كفر مى ورزند.

با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود: اين آيه تهديد بعد از وعيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند؛ چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عواقب الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچ كس نمى هراسم.(1)

اجتماع عظيم انسانى غدير براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضح تر بود ! ! !

ص: 55


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 122. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39.

اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» محقق مى شود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !

در واقع تهديد در آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» از نوع كلامى است كه به در مى گويند تا ديوار بشنود ! منظور از اين تهديد آن مردمى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوف قبول نكردن آنان را داشت؛ چرا كه حضرت از ابلاغ ولايت ابايى نداشت، و در تمام عمر خود با اسلوب هاى مختلف به ابلاغ آن همت گماشته بود.

اينگونه پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه ساير مؤمنين با قلبى مطمئن دست به كار اجراى فرمان پروردگار درباره غدير شدند. ساعتى بعد كاروان كنار بركه غدير توقف كرد و مردم پياده شدند و هر يك براى خود جايى پيدا كردند، و هنگام ظهر براى اجراى فرمان الهى در برابر منبر غدير زانو زدند.

2 - تحليل اعتقادى
اشاره

با توجه به موقعيت خاص اين آيه در واقعه غدير، در پنج مرحله به تحقيق آن مى پردازيم:

آيه بلّغ مهم ترين آيه غدير.

زمان و مكان نزول آيه بلّغ.

كيفيت نزول آيه بلّغ.

تفسير گونه اى بر آيه بلّغ.

تحليلى بر محتواى آيه بلّغ.

مرحله اول: آيه «بَلِّغْ» مهم ترين آيه غدير

قرار داشتن اين آيه در صدر آيات غدير نسبت به ساير آيات مربوط به آن، به خاطر اين است كه به عنوان دستور مستقيم الهى براى برنامه غدير شناخته شده است، و مى توان گفت: در هيچ مورد ديگرى آيه اى نداريم كه دستور صريح و روشنى درباره برنامه خاصى آمده باشد.

ص: 56

اختصاص آن به غدير هم نزد شيعه و غير شيعه از مسلمات است، و بين مفسرين و محدثين اهل سنت مشهور است، اگر چه بعضى از آنان در صدد انحراف شأن نزول آيه بوده اند.

ابتدا نام عده اى از بزرگان علماى اهل سنت، كه نزول آيه بلّغ را در غدير ذكر كرده اند مى آوريم(1):

1. ابن ابى حاتم عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود) .

2. احمد بن عبدالرحمن شيرازى (به بحار الانوار: ج 37 ص 155 مراجعه شود) .

3. احمد بن موسى بن مَرْدَوَيه. (به الدر المنثور: ج 2 ص 298 مراجعه شود) .

4. احمد بن محمد ثعلبى (الكشف و البيان - مخطوط) .

5 . ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (ما نزل من القرآن فى على عليه السلام: ص 86 ) .

6 . ابوالحسن على بن احمد واحدى (اسباب النزول: ص 115) .

7. مسعود بن ناصر سجستانى (كتاب حديث الولاية - مخطوط) .

8 . عبداللّه بن عبيداللّه حسكانى (شواهد التنزيل: ج 1 ص 187) .

9. ابن عساكر على بن حسن دمشقى (ترجمة امير المؤمنين عليه السلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 86) .

10. فخرالدين محمد بن عمر رازى (تفسير الرازى: ج 12 ص 49) .

11. محمد بن طلحة نصيبى شافعى (مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهم السلام: ص 44) .

ص: 57


1- . نفحات الازهار: ج 8 ص 195 - 257.

12. عبدالرزاق بن رزق اللّه رسعنى (مفتاح النجا فى مناقب آل العبا، مخطوط) .

13. حسن بن محمد نيشابورى. (تفسير النيسابورى: ج 6 ص 129 - 130) .

14. على بن شهاب الدين همدانى (مودة القربى: ينابيع المودة: ص 249) .

15. على بن محمد،ابن صباغ مالكى (الفصول المهمة فى معرفة الأئمة عليهم السلام: ص 42) .

16. محمود بن احمد عينى (عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18) .

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى (الدر المنثور: ج 2 ص 298) .

18. محمد محبوب عالم (تفسير شاهى) .

19. حاج عبدالوهاب بن محمد (به نفحات الازهار: ج 8 ص 247 مراجعه شود) .

20. جمال الدين عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى (الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليه السلام - مخطوط) .

21. شهاب الدين احمد (توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل - مخطوط) .

22. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى (مفتاح النجا - مخطوط) .

كسانى كه اسناد اين كتاب ها و روايات مربوط به آيه بلّغ به آنها منتهى مى شود عبارتند از: ابن عباس، ابوهريره، براء بن عازب، جابر بن عبداللّه، حذيفة بن اسَيد، زيد بن ارقَم، رياح بن حارث، عامر بن ليلى بن ضمرة، عبداللّه بن ابى اوفى، عبداللّه بن مسعود، عطية، مجاهد.(1)

البته روايات شيعه درباره آيه بلّغ به قدرى زياد است كه نيازى به ذكر ندارد، و نزول آن درباره غدير نزد شيعه از مسلمات است.

ص: 58


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 404. همچنين در اين باره به اين كتاب ها از منابع اهل سنت نيز مى توان مراجعه كرد: ارجح المطالب: ص 67 ، 68 ، 203، 566 . اسباب النزول: ص 135. امالى شجرى: ص 145. تاريخ دمشق: ج 2 ص 85 . فتح القدير: ج 3 ص 57 . المنار: ج 6 ص 463. تنزيل الآيات: ص 54 . التهذيب فى التفسير: ج 3 ص 106. توضيح الدلائل: ص 158. فتح البيان: ج 3 ص 89 .

نكته ديگر اينكه روايات مربوط به آيه در تبيين محتواى آن - كه شامل مسائل مهمى در مسئله ولايت است - نقش به سزايى دارد، و منحصر به فرد بودن آن را بين آيات غدير روشن مى سازد.

مرحله دوم: زمان و مكان نزول آيه بلّغ

شكى نيست كه آيه تبليغ قبل از غدير نازل شده، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير از نزول اين آيه خبر داد، و بخش دوم خطبه خود را به بيان جوانب مختلف آن اختصاص داد.

براى به دست آوردن زمان و مكان دقيق نزول آيه بايد روايات آن را مورد مطالعه قرار دهيم كه برخى صريح و برخى ديگر اشاره اجمالى به اين مطلب دارد:

اول. زمان و مكان دقيق آيه

ابتدا دو روايت را ذكر مى كنيم كه تعيين دقيق زمان و مكان نزول آيه را در بر دارد:

1. اواخر شب هجدهم ذى الحجه در نزديكى غدير

قالَ حُذَيْفَةُ: فَلَمّا كانَتِ اللَّيْلَةُ الرّابِعَةُ (بَعْدَ الْخُرُوجِ مِنْ مَكَّةَ) هَبَطَ جَبْرَئيلُ فى آخِرِ اللَّيْلِ فَقَرَأَ عَلَيْهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » :

حذيفه مى گويد: وقتى شب چهارم از روز خروج از مكه (روز چهاردهم) شد، جبرئيل آخر شب نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله خواند.(1)

2. پنج ساعت از روز هجدهم گذشته در غدير خم

قالَ الْباقِرُ عليه السلام: فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ قَبْلَ الْجُحْفَةِ بِثَلاثَةِ امْيالٍ، اتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمْسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ ! انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ يَقُولُ لَكَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... » :

ص: 59


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 98. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135.

امام باقر عليه السلام مى فرمايد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به غدير خم رسيد - كه در سه مايلى جحفه قرار دارد - جبرئيل پنج ساعت از روز گذشته نزد او آمد و گفت: اى محمد ! خداوند عزوجل به تو سلام مى رساند و به تو مى گويد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » .(1)

دوم. زمان و مكان اجمالى آيه

سه روايت ديگر هم اجمالاً فقط بين راه يا روز هجدهم در غدير را ذكر كرده بدون آنكه زمان يا مكان دقيق آن را تعيين كند:

1. بين راه

قالَ الصّادِقُ عليه السلام: خَرَجَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله الى مَكَّةَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ، فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ فَقالَ لَهُ: يا رَسُولَ اللّه ! انَّ اللّه تَعالى يُقْرِؤُكَ السَّلامُ وَ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » :

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع به مكه آمد. وقتى از آنجا بازگشت جبرئيل در راه نزد او آمد و گفت: يا رسول اللّه ! خداى تعالى سلامت مى رساند. و سپس اين آيه را خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(2)

2. روز هجدهم در غدير

عَنْ ابْنِ عَبّاسٍ: حَتّى كانَ الْيَوْمَ الثّامِنَ عَشَرَ، فَانْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيْهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » :

ابن عباس مى گويد: تا آنكه روز هجدهم شد، و خداوند تبارك و تعالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(3)

ص: 60


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177. بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 . الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 211.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40. امالى الصدوق: ص 290 ح 10.

3. در جحفه

عَنْ زَيْدِ بْنِ ارْقَمَ: لَمّا نَزَلْنا بِالْجُحْفَةِ راجِعينَ وَ ضَرَبْنا اخْبِيَتَنا نَزَلَ جَبْرَئيلُ بِهذِهِ الاْيَةِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » :

زيد بن ارقم مى گويد: وقتى در جُحفه پياده شديم و خيمه ها را بر پا كرديم، جبرئيل اين آيه را نازل كرد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » .(1)

بايد توجه داشت كه منظور از «جُحْفه» ، منطقه جحفه است كه غدير خُم در آن قرار گرفته است؛ چرا كه تصريح به بر پا كردن خيمه ها مى كند، و شكى نيست كه در جحفه توقفى نبوده و خيمه اى بر پا نشده است، و فقط در غدير خم براى برنامه سه روزه خيمه ها را بر پا كرده اند.

حال سؤال اين است كه از مجموع اين روايات و اقوال درباره زمان نزول آيه كدام را بپذيريم ؟

بايد توجه داشت كه فاصله زمانى بين دو قول از آخر شب تا پنج ساعت بعد از طلوع آفتاب است. اين مقدار زمان حدودا شش ساعت مى شود، و اين زمان قابل توجهى نيست. فاصله مكانى آن هم از مكانى قبل از غدير، با در نظر گرفتن مسير پنج شش ساعته با پاى شتر تا خود غدير است، كه البته اين فاصله هم چندان زياد به نظر نمى رسد.

سوم. جمع بندى در زمان و مكان آيه

با در نظر گرفتن اين مطلب، در حل اختلاف درباره زمان و مكان نزول آيه دو احتمال وجود دارد:

احتمال اول: راويانى كه غدير را محل نزول آيه ذكر كرده اند، اين فاصله زمانى و مكانى را مقدار مهمى به حساب نياورده اند و اجمالاً نزول آن را در غدير حساب

ص: 61


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 51 - 52 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .

قرينه سوم

اينكه در روايت امام صادق عليه السلام كلمه «فِى الطَّريقِ» (يعنى: در راه) درباره نزول آيه آمده، منافاتى با نزول آيه در غدير ندارد، چرا كه مى فرمايد: فَلَمَّا انْصَرَفَ مِنْها جاءَهُ جَبْرَئيلُ فِى الطَّريقِ ... ؛ يعنى در بازگشت از مكه به مدينه در بين راه جبرئيل اين آيه را آورد، و اين كلمه «بين راه» بر خود «غدير» هم تطبيق كامل دارد، چرا كه بين راه مكه تا مدينه است.

قرينه چهارم

روايت امام باقر عليه السلام بر روايت حذيفه و ابن عباس و زيد بن ارقم ترجيح دارد، چرا كه اولاً از مقام عصمت صادر شده، و ثانيا روايات سه نفر مذكور حالت كلى گويى از نظر زمان و مكان دارد و اجمالاً روز هجدهم يا منطقه جحفه يا اواخر شب را ذكر كرده اند.

ولى امام عليه السلام با دقت و ظرافت كامل پنج ساعت از روز گذشته را تعيين مى فرمايد، در حالى كه چنين دقت زمانى در ذكر قضاياى تاريخى در آن عصر موسوم نبوده، و حضرت به خاطر عنايت فوق العاده اين گونه زمان دقيق آن را بيان نموده است.

مرحله سوم: كيفيت نزول آيه بلّغ

هيچ آيه اى با اين مقدمات مفصل كه در آيه تبليغ به وقوع پيوسته نازل نشده است، به طورى كه جا دارد از آن با عنوان «تاريخچه نزول آيه تبليغ» ياد كنيم. با جمع بندى احاديث مربوط به نزول آيه، سير تسلسلى كيفيت نازل شدن آن تقديم مى شود:

دستور اعلان ولايت على عليه السلام از مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى امير المؤمنين عليه السلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن امير المؤمنين عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد. با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مى داد، پيامبر صلى الله عليه و آله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در

ص: 63

شرايطى سخت احساس كرد(1) و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود:

اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگ ها به انقياد خود درآورده ام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟(2)

اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(3)

با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير، در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» : «اى رسول خدا، برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است» .

در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شده اند. مى ترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد.

جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت: يا محمد، خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ

ص: 64


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 51 - 52 . تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 .
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 297. الاقبال: ص 453 - 459.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39. امالى الصدوق: ص 290 ح 10.

فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى» .

در اين مرحله دوم يك فراز به آيه اضافه شد، و جبرئيل دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مى شوند، ولايت على عليه السلام را بر مردم اعلام كنى.

در پى اين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفته اند(1)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(2) از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.

بار ديگر جبرئيل بالا رفت، و روز بعد هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله كنار بركه غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .

در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(3) اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچ كس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است.(4)

ص: 65


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 96 ح 109. بحار الانوار: ج 37 ص 193 ح 77. تفسير فرات: ص 195.
2- . اليقين: ص 373.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
4- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39. امالى الصدوق: ص 290 ح 10.

و وجود منافقين و كارشكنان باعث شد تا از جبرئيل بخواهم كه از خدا بخواهد تا مرا از انجام چنين مأموريتى معاف بدارد، ولى خداوند نپذيرفت. اكنون هم از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم.

سپس بار ديگر آيه را تلاوت فرمود: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ، فى حَقِّ عَلِىٍّ عليه السلام. «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و اين گونه بود كه آيه «بَلِّغْ» طى شرايط پر مخاطره اى نازل شد و به مردم اعلام گرديد.

مرحله چهارم: تفسير گونه اى بر آيه بلّغ

متن آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » داراى چهار قسمت است كه در عين ارتباط به يكديگر، هر كدام بار سنگينى از زواياى غدير را با خود حمل مى كند، و در روايات مربوط به آيه هم جداگانه و به تفصيل مورد تبيين قرار گرفته است.

از آنجا كه درك عميقى از هر فراز در روشن تر شدن فراز بعدى اثر دارد، لذا چهار فصل آيه را جداگانه مورد موشكافى قرار مى دهيم، و تفسيرى كه در احاديث اهل بيت عليهم السلام آمده مى آوريم.

چهار فراز آيه عبارتند از:

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» .

«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» .

«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .

«إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» .

فراز اول: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»

در اين فراز دو قسمت بايد تبيين شود: «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» و «بَلِّغْ» . اگر چه جمله اول مؤخّر است، ولى چون فهم معناى دقيق آن در جمله دوم مؤثر است مقدم شده است:

ص: 67

قسمت اول: «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»

«ما» موصوله در اينجا نقطه ابهام است و بايد معلوم شود آنچه در اين مقطع از طرف خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده چيست.

احاديث بسيارى از شيعه و غير شيعه در حد تواتر وارد شده كه منظور از «ما أُنْزِلَ» در اين آيه ولايت امير المؤمنين عليه السلام است، و اين مطلب در قالب عبارات كوتاه و بلند بيان شده است. در يك كلمه، مقصود «ولايت» است و در بلندترين عبارت منظور تمام خطبه بلند غدير است.

آنچه به عنوان تفسير عبارت «ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» در روايات آمده مطالب زير است، كه بعضى مجمل و برخى ديگر واضح تر است، كما اينكه بعضى كوتاه تر و برخى مفصل تر است:

ما انْزِلَ فى عَلِىٍّ: آنچه درباره على نازل شده است.(1)

ما اُنْزِلَ فى حَقِّ عَلِىٍّ، يَعْنِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ: آنچه در حق على نازل شده؛ يعنى خلافت براى على بن ابى طالب.(2)

انْ تَنْصِبَ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ: على را به عنوان نشانه اى براى مردم منصوب نمايى.(3)

وِلايَةُ عَلِىٍّ عليه السلام: ولايت على عليه السلام.(4)

ما انْزِلَ الَيْكَ فى عَلِىٍّ لَيْلَةَ الْمِعْراجِ: آنچه در شب معراج درباره على بر تو نازل شد.(5)

ص: 68


1- . اسرار غدير: ص 138 بخش 2.
2- . اسرار غدير: ص 138 بخش 2.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 50 ، 297.
4- . تفسير البرهان: ج 1 ص 488 ح 2. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40، 50 .
5- . بحار الانوار: ج 37 ص 155. منظور از آنچه شب معراج نازل شده همان ولايت على عليه السلام است.

قسمت دوم: «بَلِّغ»

اكنون كه منظور از آنچه بايد ابلاغ گردد معلوم شد، سؤال اين است كه آيا «ولايت على عليه السلام» قبلاً ابلاغ نشده بود ؟ آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از هر فرصتى براى مطرح كردن خلافت و امامت و ولايت دوازده امام بعد از خود استفاده نمى كرد ؟ اگر چنين است پس اين تبليغ چه فرقى با تبليغ هاى قبلىِ ولايت دارد ؟

پاسخ اين است كه فرق اين ابلاغ با آنچه در قبل بوده رسميت آن از يك سو و مفصل بودن آن از سوى ديگر است. در حج هم مسئله همين طور بود. پيامبر صلى الله عليه و آلهبارها مسئله حج را مطرح كرده بود و در قرآن هم نازل شده بود و به برخى اعمال آن هم اشاره شده بود، و حتى حضرت مى توانست يك دور اعمال حج را براى مردم بيان كند بدون آنكه آنها را انجام دهد. ولى رسميت دادن به آن از يك سو و عملاً تمام جزئيات آن را براى مردم توضيح دادن از سوى ديگر، انگيزه چنين مراسمى براى حج بود.

طبيعى است كه در برخى اعمال كه هر روز يا هر چند گاه يكبار انجام مى شود و برنامه آن در چند كلمه خلاصه مى شود، نيازى به چنين مراسم مفصل نيست.

در مسائل اعتقادى هم آنچه مختصرتر است و آثار آينده ساز آن كمتر، نياز به مراسم رسمى و مفصل ندارد؛ ولى آنچه مانند «جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله» حساس است و جوانب پيچيده اى دارد، بايد در يك مراسم رسمى و تحت اعلان عمومى و با بسط همه جزئيات بيان گردد.

آنچه قبلاً درباره «ولايت على عليه السلام» در طول عمر پيامبر صلى الله عليه و آله توسط آن حضرت گفته شده بود، چه بسا در مواردى از سر تقيه بوده و حضرت صلاح ديده اند كه جوانبى از آن بيان نشود. در مواردى مخاطب درك كاملى نداشته و مجملاً گفته شده است.

اما در خطبه غدير با ضمانت عصمت پروردگار، تمام پرده هاى تقيه كنار رفته، و مخاطبانى به تعداد كل بشريت در نظر گرفته شده اند، و در مجلسى عظيم و بى سابقه كه از قبل پيش بينى شده بود، در اتمام حجتى همه جانبه، مسئله «ولايت امامان عليهم السلام» در كامل ترين شكل خود مطرح شده است.

ص: 70

باز هم براى آنكه اين احساس پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقا مطرح شود، در سخنان آن حضرت در اين مورد كلماتى از قبيل «اخْشى» ، «اتَخَوَّفُ» ، «حَذَرا» و «مَخافَةَ» به چشم مى خورد، كه صراحتا ترس از چيزى يا كسى را دليل بر اين توقف ذكر مى فرمايد.

در روايات مربوط به آيه بلّغ، هم افرادى كه حضرت از شر آنان در امان نبوده مطرح شده؛ و هم جهتى كه از آن خوف داشته و هم عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس چنين شرايطى بيان گرديده است، كه ذيلاً نمونه هاى آن را در چهار بخش ذكر مى كنيم:

ترس از چه كسانى، ترس از چه جهاتى، ريشه هاى نامساعد بودن شرايط، عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شر مردم.

الف. ترس از چه كسانى ؟

در روايات مربوط به آيه، گاهى افراد مورد نظر با همان صفت كه از آنان ترسيده مى شود ذكر شده اند مثل «أهلُ النِفاق وَ الشِقاقِ»(1) و «أهلُ الإفكِ»(2)؛ و گاهى گروه خاصى از مردم بدون ذكر خصوصيت آنان آمده مثل «قُرَيش»(3) و «أصحابى»(4) و «قَومى»(5)؛ و گاهى همه مردم به طور عموم به عنوان كلمه «ناس»(6) ذكر شده است.

در مواردى هم دو مورد با هم ذكر شده مثلاً فرموده است: اخافُ قُرَيشا وَ النّاسَ.(7)

شكى نيست كه منظور از همه مردم اكثريت آنان است، و افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد پشتيبانان ولايت بوده اند و هيچ خوفى از جانب آنان متوجه مسئله غدير نبوده است.

ص: 72


1- . كتاب سليم: ص 199 - 200. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
3- . اليقين: ص 373. تفسير فرات: ص 195.
4- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
5- . الاقبال: ص 453 - 459. بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 .
6- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40، 142 ح 211. تفسير العياشى: ج 1 ص 331. الاحتجاج: ج 1 ص 66 .
7- . اليقين: ص 373.

ولى اين مهم است كه بدانيم همان اكثريت مردم - از جهت ترسى كه بر آنان بوده به چند گروه تقسيم مى شدند و همه از يك جهت مشكل نداشتند؛ كه توضيح اين مطلب در قسمت بعدى ذكر خواهد شد.

اما ذكر «قريش» و «اصحاب» ناظر به حضور گروه خاصِ توطئه گر در بين آنان است كه اين مطلب بعد از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خوبى آشكار شد و همه ديدند كه سردمداران سقيفه همه از قريش بيرون آمدند، و همانان كه نام «اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله» را بر پيشانى داشتند با سوء استفاده از همين عنوان كار خود را پيش بردند و اهداف شوم سقيفه را عملى ساختند.

ب. ترس از چه جهاتى ؟

براى اعلام ولايت در غدير، با در نظر گرفتن اقشار مختلف مردم، پيامبر صلى الله عليه و آله از جهات مختلفى مى ترسيد كه اين جهات به صراحت در روايات مفسِّر آيه بلّغ آمده است. اين جهات در دو قسمت قابل بررسى است: اتفاقاتى كه ممكن بود با اعلان ولايت روى دهد، و ريشه هايى كه باعث چنين وقايعى مى شدند.

اما اتفاقاتى كه ممكن بود روى دهد - على رغم اينكه ابتداءً جان حضرت در خطر احساس مى شد - ولى تكيه كلام حضرت بر جهاتى بود كه به حفظ دين مردم باز مى گشت، اگر چه جان حضرت هم در خطر بود.

آنچه به عنوان احساس خطر در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، هشت جهت است كه به ترتيبِ شدت آنها ذكر مى شود:

جهت اول: نپذيرفتن و اطاعت نكردن و مخالفت

اين كم ترين و ساده ترين برخورد كسانى بود كه ولايت على عليه السلام را قبول نمى كردند.

يعنى با آنكه مى دانستند اين ولايت از طرف خداست، ولى به عنوان سرپيچى رسما و علنا زير بار فرمان خدا نرفتنِ خود را اعلام مى كردند.

ص: 73

جهت چهارم: استهزاء و مسخره كردن

اين روش يكى از راه هاى ديرينه منافقين در برخورد با مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، تا آنجا كه گاهى پشت سر حضرت با چشم و زبان خود اشاره هاى مسخره آميز مى كردند، و يا براى حضرت لقبى نامناسب شايع مى كردند مثل كلمه «اُذُن» به معناى گوش كه ذكر خواهد شد.(1)

پيامبر صلى الله عليه و آله در كلام خود اين مسئله را با اين جمله ياد مى كند: لِعِلْمى بِحِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاسْلامِ(2): به خاطر علمى كه درباره حيله هاى مسخره كنندگان اسلام دارم.

جهت پنجم: تفرقه

به اين معنى كه با مطرح شدن ولايت امير المؤمنين عليه السلام، هر يك از مردم -

با كشش ها و انحرافات درونى - در اين باره برخوردى داشته باشند و به تفرقه بيفتند و در صدد اعمال نظر خود باشند.

اين حقيقت نيز مسئله اى قابل پيش بينى بود، كه در روايت با چنين تعبيرى آمده است:

فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ وَ اهْلِ الْنِّفاقِ وَ الشِّقاقِ انْ يَتَفَرَّقُوا(3): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود و اهل نفاق و شقاوت ترس آن داشت كه مبادا متفرق شوند.

جهت ششم: اضطراب و طغيان

منظور از آن يك درجه بالاتر از تفرقه فكرى است، و نوبتِ بر هم ريختن نظم و بعد از آن طغيان و بلوا و آشوب به راه انداختن عده اى مى شود. اين احتمال نيز درباره جامعه مسلمين وجود داشت و زمينه آن فراهم بود.

ص: 75


1- . غدير در قرآن: ج 2 ص 79 - 86 .
2- . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177.

پيامبر صلى الله عليه و آله اين نكته را به صراحت مطرح كرد: فَأَخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(1): مى ترسم نظم را بر هم ريزند. و يا در روايت آمده است: فَتَخَوَّفَ انْ يَطْغَوْا فى ذلِكَ عَلَيْهِ(2): پيامبر صلى الله عليه و آله ترس آن داشت كه در اين باره بر عليه او طغيان كنند.

جهت هفتم: بازگشت به جاهليت

اين مسئله از مهم ترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مى كرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمى گذشت و هنوز پايه هاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.

اين جهت را پيامبر صلى الله عليه و آله به چند تعبير ياد كردند:

انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(3): قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيده ام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟

و يا فرمود: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاسْلامِ(4): مردم تازه مسلمان شده اند.

و يا در روايت آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَرْجِعُوا الى جاهِلِيَّةٍ(5): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند.

جهت هشتم: خطر جانى براى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام

اين خطر كه در بازگشت از تبوك سابقه داشت، و منافقين نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را در

ص: 76


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40، 297.
4- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
5- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177.

راه بازگشت از جنگ تبوك و قتل امير المؤمنين عليه السلام را هنگام استقبال از پيامبر صلى الله عليه و آله در همان جنگ كشيده بودند و اجرا هم كردند؛ ولى خداوند آن دو بزرگوار را حفظ كرد.(1)

در اين موقعيت هم به طور جدى در چنين فكرى بودند و از هنگامى كه متوجه جدى بودن مراسم غدير شدند سعى داشتند قبل از اعلان ولايت در غدير آن حضرت را به قتل برسانند(2)، و وقتى موقعيتى نيافتند باز هم دست برنداشتند تا در گردنه هَرشى در بازگشت از غدير نقشه خود را عملى كردند؛ ولى خداوند به پيامبرش خبر داد و او را از شر آنان نجات داد.(3)

اين خطر نيز به صراحت در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: اىْ رَبِّ، انّى اخافُ قُرَيْشا وَ النّاسَ عَلى نَفْسى وَ عَلِىٍّ(4): پروردگارا، من از قريش و مردم بر جان خود و على مى ترسم.

ج. ريشه هاى نامساعد بودن شرايط

اكنون با مرورى بر روايات مربوط به آيه بلّغ، آنچه به عنوان ريشه و علت اين جو فكرى نامساعد در جامعه مسلمين مى توانست باشد، ذكر مى كنيم:

1. نفاق

دورويى و نفاق در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به اعلاترين درجه در جامعه مسلمين وجود داشت، چرا كه بسيارى از آنان كه مسلمان مى شدند در قلوبشان ايمان وجود نداشت و فقط به زبان اقرار مى كردند. اسلام آوردن بسيارى از مردم يا به طمع اوج گيرى اين دين الهى در آينده بود كه روز به روز آثار آن را مى ديدند، و يا از ترس شمشير و قتل بود، و يا براى رسوا نشدن همرنگ جماعت مى شدند.(5)

ص: 77


1- . بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 252.
2- . بحار الانوار: ج 28 ص 97، 98.
3- . غدير در قرآن: ج 1 ص 108، 131، 217، 230، 235، 476 و ج 2 ص 101، 406 و ج 3 ص 77.
4- . اليقين: ص 373.
5- . دلائل الامامة: ص 516 . بحار الانوار: ج 52 ص 86 .

اكنون انبوهى از منافقين در ميان جمعيت حاضر در غدير وجود داشتند، كه احتمال مى رفت با كوچك ترين تغيير شرايط بتوانند اوضاع را در دست بگيرند و بلوايى بپا كنند، زيرا همينان قبلاً نيز در برابر اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله دست به كارشكنى هاى بسيارى زده بودند.

اين خطر جدى در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به اين تعابير آمده است: خَشْيَةَ طَعْنِ اهْلِ النِّفاقِ(1): از ترس اهل نفاق، لِعِلْمى بِكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ(2): به خاطر آگاهى من از زياد بودن تعداد منافقين.

در احاديث مربوط به آيه نيز مى فرمايد: خَشِىَ مِنْ اهْلِ النِّفاقِ وَ الشِّقاقِ(3): از اهل نفاق و شقاوت ترسيد، و يا مى فرمايد: امَرَهُ بِتَرْكِ الْحَفْلِ بِاهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفاقِ: خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه با اهل كجروى و دورويى همنشينى نكند(4)، و يا در حديثى آمده: فَضاقَ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله بِذلِكَ ذَرْعا لِمَعْرِفَتِهِ بِفَسادِ قُلُوبِهِمْ(5): با در نظر آوردن اين مطلب دنيا بر پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ آمد، چرا كه از فساد قلوب آنان اطلاع داشت.

2. دشمنى با على عليه السلام

كينه توزى نسبت به على عليه السلام از ريشه هاى اساسى در مخالفت با مسئله ولايت بود. اين دشمنى در افراد ولدالزنا و ولد حيض و بسيارى از منافقين ذاتى بود(6)، و عده بسيارى هم بودند كه در جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله پدران و برادران و ساير فاميلشان به دست امير المؤمنين عليه السلام به قتل رسيده بودند و يا به دست آن حضرت ضربتى خورده يا اسير شده و يا مورد مجازاتى قرار گرفته بودند.

ص: 78


1- . كتاب سليم: ص 199 - 200.
2- . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177.
4- . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
5- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 115 ح 151.
6- . غدير در قرآن: به ج 2 ص 245 - 249.

اكنون همه اين افراد مى بايست در برابر منبر غدير زانو مى زدند و مى شنيدند كه صاحب اختيارشان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله همين على بن ابى طالب عليه السلام است، و پيداست كه تحمل چنين مقامى درباره آن حضرت براى چنين كسانى بسيار سنگين بود.

پيامبر صلى الله عليه و آله اين ريشه اساسى را به طور جدى در نظر داشت و متن حديث درباره آن چنين مى گويد: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَتَفَرَّقُوا لِما عَرَفَ مِنْ عَداوَتِهِمْ وَ لِما تَنْطَوى عَلَيْهِ انْفُسُهُمْ لِعَلِىٍّ عليه السلام مِنَ الْعَداوَةِ وَ الْبَغْضاءِ(1): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه متفرق شوند، به خاطر عداوتى كه از آنان سراغ داشت، و به خاطر دشمنى و كينه اى كه نسبت به على عليه السلام داشتند.

3. تازه مسلمان بودن و نزديكى به جاهليت

اين يك امر طبيعى است كه هر كس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود.

در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت. عده اى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.

درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مى كردند و هنوز ريشه هاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطره هاى جنگ هاى بدر و احد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آماده اى براى تحريك آنان بود.

ص: 79


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177.

اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد، و حضرت چنين تعبير فرمود: انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(1): سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيده ام تا آنكه در برابر من تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟

در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مى كند و مى فرمايد: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بالاسْلامِ فَاخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(2): سابقه مردم با اسلام نزديك است، مى ترسم به اضطراب بيفتند.

در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله أنْ يَتَّهِمُوهُ لأنَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ(3): پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند. و يا چنين آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً(4): پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت بازگردند.

4. كمى متقين

يكى از ريشه هاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مى دارند و هيچ ترس و واهمه اى هم به خود راه نمى دهند.

آنچه به معناى تقواى بازدارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانه اى مى توانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.

ص: 80


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 297.
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.
3- . امالى الصدوق: ص 290 ح 10. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40.
4- . بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 .

اين همان چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ(1): اى مردم ! از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم.

د. عكس العمل هاى پيامبر صلى الله عليه و آله با احساس شرّ مردم

اكنون نوبت آن است كه عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله را هنگام احساس چنين شرى از جانب مردم ذكر كنيم. در رواياتى حالت درونى حضرت را مجسم مى كند كه فرمود: انَّهُ قَدْ نَزَلَ عَلَىَّ امْرٌ ضِقْتُ بِهِ ذَرْعا(2): مسئله اى بر من نازل شده كه كه به خاطر آن به تنگ آمده ام.

يا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى ارْسَلَنى الَيْكُمْ بِرِسالَةٍ وَ انّى ضِقْتُ بِها ذَرْعا(3): خداوند تبارك و تعالى رساندن پيامى به شما را بر عهده من گذاشته است، و من براى انجام آن خود ا در فشار مى بينم؛ كه منظور از اين عبارت حالت و شرايطى است كه از به تنگ آمدن و در تنگنا قرار گرفتن و راه ها را مسدود ديدن به كسى دست مى دهد.

در روايتى ديگر تأثير اين انقلاب درونى را نشان مى دهد و مى گويد: فَبَكى النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله حَتَّى اخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ(4): پيامبر صلى الله عليه و آله گريست به گونه اى كه محاسن مباركش از اشك خيس شد.

در حديثى ديگر انعكاس عملى اين تأثير بيان شده: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يُحَدِّثَ النّاسَ بِشَىْ ءٍ(5): پيامبر صلى الله عليه و آله ترجيح داد كه فعلاً در اين باره براى مردم چيزى نگويد.

ص: 81


1- . اسرار غدير: ص 140 بخش 2.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 151 ح 37.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 109 ح 3.
4- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 297.
5- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 39.

فراز سوم: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»

چهار نكته مهم درباره اين قسمت آيه بايد در نظر گرفته شود:

نكته اول: دراين آيه به جاى كلماتى از قبيل «حفظ» ، «وقى» ، «صون» ، از كلمه «عصم» استفاده شده است. اين كلمات با آنكه مترادف هستند ولى از نظر معناى دقيق، هر يك ظرافت هايى دارند كه استفاده از آنها را در مورد خاص خودشان مناسب تر مى نمايد.

فرق «عصم» با ساير الفاظى كه به معناى حفظ كردن است، در جهت «منع» آن است.

حفظ كردن در شرايط مختلفى قابل تصور است: گاهى كسى براى پيشگيرى از خطرِ احتمالى اقدام به حفاظت از خود يا ديگرى مى نمايد، كه در اين صورت «عصم» به كار نمى رود. اين لفظ در جايى استفاده مى شود كه خطر فعلاً هست و وجود عينى آن احساس مى شود، و به عنوان دفاع و مقابله با آن خطر اقدام به حفظ مى شود؛ و در واقع از برخورد خطر با شخص يا شيئ مورد نظر ممانعت مى شود.

بنا بر اين، جمله «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ؛ يعنى اى پيامبر، خداوند متعال تو را از همه خطراتى كه خود را در معرض آن مى بينى و حقيقتا وجود دارد، حفظ خواهد كرد.

نكته دوم: وقتى خداوند ضمانت حفظ كسى را نمايد، اين يد قدرت اوست كه هر احتمال خطرى را از بين مى برد و اطمينان قلبى صد در صد ايجاد مى كند.

درباره اين ضمانت الهى، امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايد: ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ(1): خداوند براى پيامبر صلى الله عليه و آله حفظ او از شر آنان را ضمانت فرمود. و امام رضا عليه السلام مى فرمايد: ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَجَلَّ(2): هر تقيه اى را با ضمانت الهى از ميان برداشت.

ص: 84


1- . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 153 ح 234.

نكته سوم: اين ضمانت در محدوده اجراى برنامه غدير و اعلان رسمى ولايت امير المؤمنين عليه السلام است. يعنى نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از اين بود كه با مشكلات موجود نتواند اين اتمام حجت بزرگ و ابلاغ عظيم را به مرحله عمل برساند، و خداوند با اين ضمانتِ حفظ زمينه را براى اعلان ولايت آماده كرد. بنا بر اين، اگر تا رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بعد از آن اين نگرانى ها دوباره به ميان آمده و گاهى به مرحله عمل هم رسيده است، اين منافاتى با آيه ندارد.

نكته چهارم: ضمانت خداوند درباره مشكل عمومى اين ابلاغ است، و ربطى به قلوب مردم و رفتار آنان ندارد. بنا بر اين، گفتگوها و كارهايى كه مخفيانه بين آنان رد و بدل شده - بدون آنكه بتواند خللى به برنامه غدير وارد كند - از اين ضمانت خارج است.

بايد گفت: اصولاً چنين مسايلى نياز به ضمانت ندارد، زيرا خللى به اين ابلاغ وارد نمى كند.

با توجه به چهار نكته فوق، نوبت آن است كه اين فراز آيه را در سه بخش مورد بررسى قرار دهيم:

1. حفظ از چه كسى و چه چيزى ؟

آنچه در بيان نگرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر شد مورد ضمانت الهى است، كه در آيه به شكل مطلق مطرح شده و حفظ از مردم ذكر گرديده است. حفظ از منافقين، قريش، اصحاب، و به تعبيرى اكثريت مردم كه در آيه با تعبير «ناس» آمده است.

حفظ از مخالفت و تكذيب و اتهام و استهزاء علنىِ مردم، و در كنار آن حفظِ جامعه از تفرقه و اضطراب و طغيان و بازگشت علنى به جاهليت، و در رأس همه حفظِ جان پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام تا برگزارى كامل مراسم سه روزه غدير؛ مواردى است كه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مشكلات بر سر راه اين ابلاغ مطرح شده بود، و خداوند حفظ و حراست از همه را ضمانت فرمود.

ص: 85

در يك جمله مى توان گفت: خداوند از شر هر كسى و از هر خطرى كه به عنوان مانع بر سر راه اين اتمام حجت مطرح بوده، حفظ را ضمانت فرموده در حدى كه بدون هيچ دغدغه اى راه آن هموار باشد.

2. درخواست حفظ

يكى از نكات قابل توجه اين است كه وقتى عذر پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ابلاغ اين پيام پذيرفته نشد، آن حضرت درخواست عصمت از خداوند نمود، و اين ضمانت حفظ در واقع پاسخ به خواسته حضرت بود. اين مطلب در سه روايت با جزئياتش منعكس است:

در روايت حذيفه چنين است:

فَقُلْتُ لِصاحِبى جَبْرَئيلَ: يا خَليلى، إنَّ قُرَيْشا قالُوا لى كَذا وَ كَذا ! فَاتَى الْخَبَرُ مِنْ رَبّى فَقالَ: «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1): به جبرئيل اين اظهار نگرانى را كردم كه قريش مطالبى به من گفته اند ! از جانب خدا برايم خبر آمد كه «خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .

در حديث ديگرى فقط به سه مرحله اى بودن نزول آيه اشاره شده است كه بار اول جبرئيل نازل شد و قسمت اول آيه را آورد. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار نگرانى فرمود قسمت دوم آيه هم نازل شد، و اين بار كه حضرت نگرانى خود را اعلام كرد مى گويد:

فَعَرَجَ جَبْرَئيلُ وَ نَزَلَ عَلَيْهِ فِى الْيَوْمِ الثّالِثِ وَ كانَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله بِمَوْضِعٍ يُقالُ لَهُ غَديرَ خُمٍّ. فَقالَ لَهُ: يا رَسُولُ اللّه، قالَ اللّه تَعالى: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » : جبرئيل بالا رفت و روز سوم بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد در حالى كه آن حضرت در غدير خم بود و قسمت سوم آيه (وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ) را هم نازل كرد.(2)

ص: 86


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 193 ح 77.
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 142 ح 211.

در حديث ديگر جزئيات اين درخواستِ حفظ و پاسخ الهى مفصل تر آمده است:

... وَ سَأَلَ جَبْرَئيلُ انْ يَسْأَلَ رَبَّهُ الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ انْتَظَرَ انْ يَأْتِيَهُ جَبْرَئيلُ بِالْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ عَنِ اللّه جَلَّ اسْمُهُ. فَأَخَّرَ ذلِكَ ... . فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ مِنَ اللّه جَلَّ جَلالُهُ بِالَّذى ارادَ؛ حَتّى بَلَغَ كُراعَ الْغُمَيْمِ فَأَتاهُ جَبْرَئيلُ وَ امَرَهُ بِالَّذى اتاهُ فيهِ مِنْ قِبَلِ اللّه وَ لَمْ يَأْتِهِ بِالْعِصْمَةِ.

فَقالَ: يا جَبْرَئيلُ، انّى اخْشى قَوْمى ... . فَسَأَلَ جَبْرَئيلُ كَما سَأَلَ بِنُزُولِ آيَةِ الْعِصْمَةِ، فَأَخَّرَهُ ذلِكَ فَرَحِلَ. فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ اتاهُ جَبْرَئيلُ عَلى خَمسِ ساعاتٍ مَضَتْ مِنَ النَّهارِ بِالزَّجْرِ وَ الانْتِهارِ وَ الْعِصْمَةِ مِنَ النّاسِ(1):

پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل درخواست كرد كه حفظ از مردم را از خدا بخواهد، و منتظر ماند تا جبرئيل خبر اين حفظ از مردم را از طرف خدا بياورد، ولى اين مسئله تأخير پيدا كرد ... ، تا آنكه بار ديگر جبرئيل نازل شد، ولى از طرف خداوند جل جلاله حفظ درباره آنچه مى خواست را نياورد. تا آنكه به كُراعُ الْغُمَيْم رسيد و در آنجا دوباره جبرئيل آمد و همان دستورى كه از طرف خدا آورده بود دوباره تكرار كرد ولى خبر حفظ را نياورد.

حضرت فرمود: اى جبرئيل، من از قوم خود ترس دارم ... . و بار ديگر از جبرئيل نازل شدن آيه درباره حفظ را طلب كرد و به همين جهت كار ابلاغ را به تأخير انداخت و از آنجا هم حركت كرد. به غدير خم كه رسيد پنج ساعت از روز گذشته جبرئيل با تأكيد بر ابلاغ پيام و منع از ترك آن به همراه خبر حفظ از مردم نازل شد.

3. عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ضمانت حفظ

پس از اينكه با ضمانت الهى همه نگرانى ها از ميان رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله براى هوشيارى مردم جملات مهمى بر زبان مبارك جارى كرد كه حاكى از تصميم قاطع و جدى بر ابلاغ ولايت بود.

ص: 87


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 171 ح 51 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 177، 178.

و معرفى نمود(1) و در اواخر خطبه از مردم بيعت لسانى گرفت و مطالب مفصلى را كلمه كلمه فرمود و مردم تكرار كردند و بدانها اقرار نمودند(2)، بدون آنكه كوچك ترين صداى مخالفى از مردم بلند شود و يا كسانى قدرت داشته باشند در اين فرصت ها مجلس را بر هم بريزند.

بعد از آن بستن عمامه سحاب(3) و سرودن شعر غدير توسط حسان بن ثابت با حضور مردم در كمال آرامش انجام شد.(4)

از همه مهم تر اينكه در طول سه روز آن جمعيت صد و بيست هزار نفرى به نوبت آمدند و با پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام جداگانه بيعت كردند(5) و در طول اين سه روز هيچ كس جرئت كوچك ترين اخلال در نظم پيدا نكرد؛ در حالى كه منافقين بين آن جمعيت آمادگى هر اغتشاشى را داشتند، و اين خدا بود كه قلب و جسم و روح آنان را تسخير كرد تا اراده خود را تحقق بخشد.

نكته بسيار مهم در مسئله حفظ الهى از شر مردم اين است كه همه آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از شر آن مى ترسيد و به عنوان سدّى در برابر مسئله اعلان ولايت پيش بينى مى كرد واقعا وجود داشت؛ و خداوند ضمانت كرد آنچه هست را با قدرت مطلقه خويش دفع كند و نگذارد آن مسائل به مرحله اى برسد كه مانع از اجراى آزادانه و بدون تقيه مراسم سه روزه غدير در كمال آرامش شود.

در اينجا جا دارد تفصيلى از فتنه هاى پشت پرده غدير طبق آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كرد بيان شود، تا معلوم شود جز معجزه الهى و يد قدرت پروردگار نمى توانست اجراى برنامه غدير را ضمانت كند، و آن مراسم عظيم و سه روزه در همه ابعاد پيش بينى شده اش تحقق يابد.

ص: 89


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 47. كتاب سليم: ص 409 ح 55 .
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 215، 219. اسرار غدير: ص 157 بخش 11.
3- . الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199. اثبات الهداة: ج 2 ص 219 ح 102.
4- . بحار الانوار: ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144.
5- . بحار الانوار: ج 21 ص 387. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 205، 309.

نگرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله عبارت بودند از:

نپذيرفتن مردم.

تكذيب آنان.

اتهام به حضرت.

استهزاء نسبت به حضرت.

تفرقه مردم.

اضطراب و طغيان مردم.

بازگشت مردم به جاهليت.

خطر جانى نسبت به خود و على عليه السلام.

ذيلاً شواهد دال بر وجود همه اين موارد را همزمان با مراسم غدير ذكر مى كنيم تا عمق معناى «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» را بهتر درك كنيم:

شاهد اول: نپذيرفتن ولايت

عده اى از منافقين گفتند: لا نَرْضى انْ يَكُونَ وَزيرَهُ(1): ما راضى نمى شويم كه على وزير او باشد.

عده اى از منافقين به يكديگر گفتند: انَّ افْئِدَتَنا لا تَقْوى عَلى ذلِكَ أبَدا مَعَ الطّاعَةِ لَهُ(2): هرگز قلوب ما طاقت پذيرش ولايت را ندارد در حالى كه بخواهيم مطيع او هم باشيم.

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، دو نفر از قريش سرهاى خود را به يكديگر نزديك كردند و گفتند: وَ اللّه لا نُسَلِّمُ لَهُ ما قالَ ابَدا(3): به خدا قسم در برابر آنچه او گفت ابدا تسليم نخواهيم شد.

ص: 90


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 111.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 128.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 154 ح 38.

عده اى از منافقين در بين خود گفتند: ما لَكُمْ فِى الْحَياةِ مِنْ حَظٍّ انْ افْضَى الامْرُ الى عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ، وَ انَّ مُحَمَّدا عامِلُكُمْ عَلى ظاهِرِكُمْ وَ انَّ عَلِيّا يُعامِلُكُمْ عَلى ما يَجِدُ لِنَفْسِهِ مِنْكُمْ، فَأحْسِنُوا النَّظَرَ فى ذلِكَ وَ قَدِّمُوا رَأْيَكُمْ فيهِ(1):

اگر خلافت به على بن ابى طالب برسد شما را از زندگى نصيبى نخواهد بود، چرا كه محمد طبق ظاهرتان با شما رفتار مى كرد ولى على طبق آنچه در نفس خود درباره شما مى يابد با شما برخورد خواهد كرد. پس در اين مسئله نيك بنگريد و نظرات خود را ارائه دهيد.

عده اى از قريش پس از منبر و خطبه غدير نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: مردم راضى نمى شوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر امامت را از او به ديگرى منتقل كنى بهتر خواهد بود. حضرت فرمود: من در اين باره اختيارى ندارم ! گفتند: اكنون كه از ترس مخالفت با پروردگارت اين كار را انجام نمى دهى، پس مردى از قريش را در خلافت با او شريك كن. ولى پيامبر صلى الله عليه و آله اين پيشنهد را هم همانند قبلى ها نپذيرفت.(2)

شاهد دوم: تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله ولايت الهى

تكذيب به اين معنى كه در نسبت مسئله تبليغ ولايت به امر پروردگار تشكيك كنند، و درصدد جلوه دادن آن به صورت يك امر شخصى باشند. يعنى بگويند:

اينكه مى گويى ولايت را از طرف خدا آورده اى دروغ مى گويى ! اين مسئله در غدير به طور شاخص از ابوبكر و عمر سر مى زد و به بهانه هاى مختلف در صدد القاء چنين شبهه اى بودند. به محض آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر غدير قرار گرفت با تمسخر به اطرافيانش گفت: اكنون بر مى خيزد و مى گويد: خدايم چنين گفته است(3) ! !

ص: 91


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 97.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 160. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 67 ص 44.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 111.

شاهد سوم: اتهام به حضرت كه با اعلام ولايت اهداف ديگرى دارد !

يكى ديگر از تحريكات منافقين براى تخريب غدير، بيدار كردن احساسات جاهلى مردم بود كه بگويند: اين برنامه ظاهر سازى براى مسلط كردن خاندان خود بر مردم تا آخر دنياست. اين گونه مطالب در بين مردمى كه تعصبات بى اساس در بين آنان رواج فراوانى داشت تأثير لازم را مى گذاشت و ضربه بر غدير مى زد. نمونه هايى از آن را مرور مى كنيم:

عده اى با اعلان ولايت گفتند: هذِهِ مِنْهُ عَصَبِيَّةٌ(1): اين از طرف او يك تعصب است !

عمر گفت: لَشَدَّ ما يَرْفَعُ بِضِبْعِ ابْنِ عَمِّهِ(2): خوب بازوى پسر عمويش را محكم بلند مى كند !

عده اى از مردم گفتند: انَّ مُحَمَّدا لَيَدْعُونا فى كُلِّ وَقْتٍ الى امْرٍ جَديدٍ، وَ قَدْ بَدَأَ بِأَهْلِ بَيْتِهِ يُمَلِّكُهُمْ رِقابَنا(3): محمد هر از چند گاهى ما را به مسئله جديدى فرا مى خواند، و اكنون نوبت اهل بيتش شده كه آنان را بر گُرده ما سوار مى كند.

گروهى از منافقين گفتند: قَدِ افْتَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ ! ما بالُهُ رَفَعَ بِضِبْعِهِ ؟ ! لَوْ قَدَرَ انْ يَجْعَلَهُ مِثْلَ كَسْرى وَ قَيْصَرَ لَفَعَلَ(4): به اين جوان مغرور شده است ! چه خبر است كه بازوى او را بلند مى كند ؟ ! اگر مى توانست آن را مانند كسرى و قيصر قرار دهد چنان مى كرد.

عده اى ديگر گفتند: انَّ مُحَمَّدا يُريدُ انْ يَجْعَلَ هذَا الامْرَ فى اهْلِ بَيْتِهِ كَسُنَّةِ كَسْرى وَ قَيْصَرَ الى آخِرِ الدَّهْرِ(5): محمد مى خواهد امر خلافت را تا آخر روزگار مانند كسرى و قيصر در اهل بيتش قرار دهد.

ص: 93


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 111.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 119.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 160.
4- . بحار الانوار: ج 37 ص 173 ح 59 .
5- . بحار الانوار: ج 28 ص 97.

شاهد چهارم: استهزاء و به مسخره گرفتن غدير

يكى از حربه هاى منافقين در طول بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بى ادبى و جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت و حرمت شكنى بود كه از نمادهاى آن مسخره كردن بود و قرآن هم به اين مطلب تصريح كرده است. در غدير كه غيظ منافقين به اوج خود رسيده بود، اين مسئله چند بار تكرار شد كه نمونه هاى آن را مرور مى كنيم:

به محض آماده شدن منبر غدير، عمر گفت: أما وَاللّه لَيَأْتِيَنَّكُمْ بِداهِيَةٍ(1): به خدا قسم، آگاه باشيد كه مسئله عظيم ناراحت كننده اى براى شما خواهد آورد.

در همان مورد عمر گفت: أما تَرَوْنَ عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُما عَيْنا مَجْنُونٍ(2): نمى بينيد چشمان او را كه مانند چشمان ديوانه است.

يكى ديگر از منافقين گفت: ما تَرَوْنَ عَيْناهُ تَدُورانِ كَأَنَّهُ مَجْنُونٍ(3): نمى بينيد چشمان او را كه گويى ديوانه است.

عده اى از منافقين پس از سخنرانىِ غدير در خيمه هاى خود جمع شده و با يكديگر چنين مى گفتند: وَ اللّه انْ كُنّا اصْحابَ كَسْرى وَ قَيصَرَ لَكُنّا فِى الْخَزِّ وَ الْوَشى وَ الدّيباجِ وَ النِّساجاتِ، وَ انّا مَعَهُ فِى الاخْشَنَيْنِ: نَأْكُلُ الْخَشِنَ وَ نَلْبِسُ الْخَشِنَ، حَتّى اذا دَنا مَوْتُهُ وَ فَنِيَتْ ايّامُهُ وَ حَضَرَ اجَلُهُ ارادَ انْ يُوَلِّيَها عَلِيّا مِنْ بَعْدِهِ. اما وَ اللّه لَيَعْلَمَنَّ(4):

به خدا قسم، اگر از اصحاب كسرى و قيصر بوديم اكنون در لباس هاى خز و رنگارنگ و ديبا و بافته ها بوديم، ولى همراه او در دو خشن به سر مى بريم: هم خوراك خشن مى خوريم و هم لباس خشن مى پوشيم. اكنون هم كه مرگ او نزديك شده و اجل او رسيده مى خواهد اين سلطه را به على بعد از خود واگذارد. به خدا قسم خواهد دانست ! !

ص: 94


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 140 ح 33.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 119.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 173 ح 59 .
4- . بحار الانوار: ج 37 ص 154.

پس از سخنرانى هنگامى كه مردم از كنار منبر پراكنده شدند چند نفر از قريش جمع شده بودند و بر آنچه به وقوع پيوست تأسف مى خوردند. در اين هنگام سوسمارى از كنار آنان گذشت. يكى از آنان گفت: لَيْتَ مُحَمَّدا امَّرَ عَلَيْنا هذَا الضَّبَ دونَ عَلِىٍّ(1): اى كاش محمد اين سوسمار را به جاى على امير ما قرار مى داد.

شاهد پنجم: تفرقه در اثر شنيدن مسئله ولايت

تفرقه و اختلاف در مرحله فكرى و عملى امرى بود كه طبيعتا با اعلام ولايت پيش مى آمد، زيرا عده اى آن را مى پذيرفتند و عده اى به سكوت برگزار مى كردند و عده اى مخالفت مى نمودند. در غدير به ضمانت خداوند مرحله عملى آن هرگز اتفاق نيفتاد، ولى مرحله فكرى آن خود را نشان داد:

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: يُوَطِّنُونَ انْفُسَهُمْ عَلَى التَّمَرُّدِ عَلى عَلِىٍّ انْ كانَتْ بِكَ كائِنَةً: خود را براى تمرد بر على در آن هنگام كه اتفاقى برايت بيفتد (يعنى مرگ) آماده مى كنند.(2)

در حديث ديگرى آمده است: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را در روز غدير در آن جايگاه قرار داد مردمِ منحرف سه دسته شدند: عده اى گفتند: ضَلَّ مُحَمَّدٌ: محمد گمراه شده است ! ! عده اى ديگر گفتند: غَوى: به آرزوهايش دل خوش كرده است ! و گروه ديگرى گفتند: بِهَواهُ يَقُولُ فى اهْلِ بَيْتِهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ: درباره اهل بيتش و پسر عمويش به دلخواه خويش سخن مى گويد.(3)

شاهد ششم: طغيان و توطئه

طغيان و اضطراب در غدير به مرحله عمل نرسيد و اين همان ضمانت الهى بود، ولى نقشه هاى طغيان و اقدامات براندازنده و توطئه هاى مخرّب به طور جدى جريان داشت.

ص: 96


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 163.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 143.
3- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 151، 228.

همين اقدامات بود كه بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله چنان سريع به مرحله عمل درآمد كه فرصت هرگونه مقابله را سلب كرد و قدرت را در دست گرفت. نمونه هايى از آنچه در غدير به عنوان توطئه جريان داشت ذكر مى كنيم:

منافقين گفتند: لَئِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ لَنُخَرِّبُ دينَهُ(1): اگر محمد از دنيا برود دين او را خراب مى كنيم.

در روايتى آمده است: انَّ قَوْما مِنْ مُتَمَرِّديهِمْ وَ جَبابِرَتِهِمْ تَواطَؤُوا بَيْنَهُمْ انْ كانَتْ لِمُحَمَّدٍ كائِنَةً لَنَدْفَعَنَّ عَنْ عَلِىٍّ هذَا الامْرَ وَ لا نَتْرُكَنَّهُ لَهُ(2): عده اى از تمردكنندگان و زورگويانشان در بين خود هم پيمان شدند كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد خلافت را از على دور كنيم و نگذاريم در اختيار او قرار بگيرد.

پنج نفر از اصحاب صحيفه ملعونه اول پيمان نامه اى امضا كردند، و سپس آن را در كعبه دفن نمودند. در آن صحيفه نوشته شده بود:

إنْ أماتَ اللّه مُحَمَّدا اوْ قُتِلَ لا يَرُدُّ هذَا الامْرَ فى اهْلِ بَيْتِهِ: اگر خدا محمد را بميراند يا كشته شود امر خلافت به اهل بيتش باز نگردد. اين پنح نفر عبارت بودند از ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل.(3)

وقتى سالم مولى ابى حذيفه از چهار نفر ديگر سؤال كرد براى چه جمع شده ايد، آنها گفتند: انّا قَدِ اجْتَمَعْنا عَلى انْ نَتَحالَفَ وَ نَتَعاقَدَ عَلى انْ لا نُطيعَ مُحَمَّدا فيما فَرَضَ عَلَيْنا مِنْ وِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ بَعْدَهُ(4): ما جمع شده ايم تا هم قسم و هم پيمان شويم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از ولايت على بن ابى طالب بعد از خود بر ما واجب كرد.

ص: 97


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 163.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 142.
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 129.
4- . بحار الانوار: ج 28 ص 101.

به محض بازگشت به مدينه همان پنج نفر با عده اى از منافقين در خانه ابوبكر صحيفه مفصل دوم را تدوين كردند: اجْتَمَعَ الْقَوْمُ جَميعا وَ كَتَبُوا صَحيفَةً بَيْنَهُمْ عَلى ذِكْرِ ما تَعاهَدُوا عَلَيْهِ فى هذَا الامْرِ وَ انَّ الامْرَ الى ابى بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ ابى عُبَيْدَةٍ وَ سالِمٍ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْهُمْ(1): همگى جمع شدند و در بين خود نوشته اى طبق آنچه قبلاً پيمان بسته بودند نوشتند؛ و مضمون آن اين بود كه خلافت بايد در دست ابوبكر و عمر و ابوعبيده و سالم باشد و از اين پنج نفر خارج نباشد.

شاهد هفتم: بازگشت مردم به جاهليت

مسئله ارتداد مردم از اسلام و بازگشت به جاهليت در دو مرحله فرض مى شود:

يكى بازگشت درونى و ديگرى اعلام علنى اين بازگشت. در غدير آنان كه منافق بودند در واقع داخل اسلام نشده بودند تا از آن خارج شوند، و به هر حال خارج از اسلام بودند.

آنچه مورد ترس بود ضعيف الايمان ها و سست عقيده ها بودند كه احتمال انحرافشان و بازگشتشان به جاهليت بسيار قوى بود، و ترس ديگر از اين بود كه منافقان رجوع به جاهليت را علنى كنند و عملاً اسم اسلام را محو كنند.

آنچه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله رخ داد و در غدير خداوند مانع از وقوع آن شد، همين بازگشت از دين بود كه فرمود: انَّ النَّبِىَّ لَمّا قُبِضَ ارْتَدَّ النّاسُ عَلى اعْقابِهِمْ كُفّارا الاّ ثَلاثا(2): آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت مردم از دين به عقب برگشتند و كافر شدند مگر سه نفر.

ولى تمام صبر و سكوت امير المؤمنين عليه السلام به سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله باعث شد تا منافقينى كه زمام امور را به دست گرفته بودند علنا بازگشت از اسلام و رجوع به جاهليت را اعلام نكنند. اگر چه عملاً در همين راه قدم بر مى داشتند.

ص: 98


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 102.
2- . بحار الانوار: ج 28 ص 259 ح 42. غدير در قرآن: ج 2 ص 265 - 273.

نتيجه اينها بقاى نام اسلام براى آيندگانى بود كه ممكن بود بار ديگر تحت پرچم اسلام حقيقت آن را زنده كنند، همان گونه كه نسل هاى تشيع چنين كردند.

شاهد هشتم: خطر جانى

در كنار همه خطراتى كه اسلام و جامعه اسلامى را تهديد مى كرد، به خطر افتادن جان مبارك پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام در آن موقعيت - چه قبل از اعلان ولايت و چه بعد از آن - آسان ترين راه براى منافقين بود كه هر چه سريع تر اهداف خود را به عمل برسانند، بدون آنكه واهمه اى از مقامى بلند چون پيامبر صلى الله عليه و آله يا على عليه السلام داشته باشند.

مهم تر اينكه فقط مسئله به شهادت رسيدن اين دو بزرگوار نبود، بلكه توطئه هايى بود كه در پى اين قتل ها انجام مى گرفت.

اين بسيار مهم است كه همين اصحاب صحيفه ملعونه با عده اى ديگر رسما نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را كشيدند. خدايى كه ضامن حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله بود آن حضرت را تا ميان معركه برد و در محاصره آن چهارده نفر قرار داد، و سپس به طور معجزه آسا او را نجات داد.

اين گونه بود كه بر همه معلوم شد غدير خدايى دارد و وعده «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» را عملى خواهد كرد. اينك به فرازهايى در اين باره اشاره مى كنيم:

خدا به پيامبرش چنين خبر داد: لكِنَّهُمْ مُواطِئُونَ عَلى هَلاكِكَ وَ هَلاكِهِ(1): آنان درباره هلاك كردن تو و على نقشه ريخته اند.

منافقين در سفر بازگشت از حجة الوداع اين گونه توطئه كردند: دارَ الْكَلامُ بَيْنَهُمْ وَ اعادُوا الْخِطابَ وَ اجالُوا الرَّأْىَ فَاتَّفَقُوا عَلى انْ يَنْفِرُوا بِالنِّبِىِّ ناقَتَهُ عَلى عَقَبَةِ هَرْشى(2): در بين آنها گفتگو واقع شد و در اين باره سخن گفتند و نظريه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را بر فراز گردنه كوه هَرشى بِرَمانند.

ص: 99


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 143.
2- . بحار الانوار: ج 28 ص 97 و ج 37 ص 115، 116.

دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند كه عبارت بودند از آزادشدگان قريش و منافقين انصار و كسانى از اعراب مدينه و اطراف آن كه قلوبشان مايل به ارتداد از اسلام بود، و اينان كه چهارده نفر بودند هم پيمان و هم قسم شدند كه شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را برمانند.(1)

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله راه صعود بر كوه هَرشى را پيش گرفت جبرئيل نازل شد و اين خبر را براى حضرت آورد: يا مُحَمَّدُ، انَّ فُلانا وَ فُلانا قَعَدُوا لَكَ فِى الْعَقَبَةِ لِيَغْتالُوكَ(2): اى محمد، فلانى و فلانى، در گردنه كوه برايت كمين كرده اند تا تو را ترور كنند. اين گونه بود كه ضامن حفظ رسول او را به سلامت به مدينه رسانيد در حالى كه اين اتمام حجت تاريخى را به صورت تمام عيار به نتيجه رسانده بود.

فراز چهارم: «إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»

«كافرين» در اين آيه در واقع دادن نشان «كفر» به كسانى است كه در فرازهاى قبلى آيه به آنان اشاره شده است. با دقت در آيه هاى قبل به خوبى معلوم مى شود كه منظور از آنان چه كسانى هستند و چرا كافرند.

از اولِ آيه خداوند دستور ابلاغ ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را مى دهد و بر انجام اين اتمام حجت با وعيدِ «إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و ضمانتِ «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» تأكيد مى نمايد.

شكى نيست كه چنين اتمام حجتى با هدف هدايت مردم انجام مى شود، به خصوص آنكه در بين اتمام حجت هاى الهى چنين برنامه مفصلى بى نظير است.

به نظر مى رسد با انجام چنين مراسم پر شكوهى ديگر كسى باقى نماند كه هدايت نشود، ولى آخرين فراز آيه نشان مى دهد عده اى منافق و كوردل هستند كه حتى با چنين اتمام حجتى قابل هدايت نيستند، و لايق آنان جز نشان «كفر» نيست، چرا كه از كُفّار هم بدترند. قسمت آخر آيه مى گويد: خدا براى هدايت همه مردم راه هاى

ص: 100


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 97، 98.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 135.

مختلفى گذاشته، اما قوم كافرين را كه همان دشمنان و مخالفان ولايت على عليه السلام هستند، هدايت نمى كند.

در اين ميان سردمداران سقيفه، رؤساى اين خطِ كفر هستند كه هنوز زلال غدير از گلوى مردم پايين نرفته، قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمودند. آنان چند ساعتى از پايان مراسم غدير نگذشته براى به قتل رساندن پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش قافله حركت كردند، و بر فراز كوه هرشى كمين كردند و با رها كردن سنگ ها به طرف شترِ پيامبر صلى الله عليه و آله و حمله با شمشير نقشه خود را به اجرا در آوردند ولى خدا آن حضرت را حفظ كرد.(1)

در روايتى كه در تفسير آيه وارد شده در بيان «إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» آمده است: هُمُ الَّذينَ هَمُّوا بِرَسُولِ اللّه (2): اين كافران همان كسانى هستند كه قصد جان پيامبر صلى الله عليه و آله را نمودند. آنان چهارده نفر بودند كه با يك اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله و نورانى شدن شب، حذيفه چهره هايشان را ديد. آنها عبارت بودند از:

ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابى وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيدة بن جراح، ابوموسى اشعرى، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولى ابى حذيفه.

تا اينجا چهار فرازِ آيه با دقت در جزئيات وقايع مورد بررسى قرار گرفت، و زمينه نزول آيه به خوبى روشن شد. چند نقطه تحليلى درباره محتواى آيه وجود دارد كه بخش نهايى بحث هاى مربوط به آيه را بدان ها اختصاص مى دهيم.

مرحله پنجم: تحليلى بر محتواى آيه بلّغ

اكنون كه تصوير كامل و همه جانبه اى از آيه «بَلِّغْ» ارائه شد، نقطه سؤالى درباره آيه وجود دارد كه نياز به تجزيه و تحليل دارد، و با روشن شدن پاسخ آن نكته هاى حساس و جالبى درباره آيه به دست خواهد آمد.

ص: 101


1- . غدير در قرآن: ج 1 ص 108، 131، 217، 230، 235، 476 و ج 2 ص 101، 406 و ج 3 ص 77.
2- . ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. بحار الانوار: ج 28 ص 98.

7. خداوند اين توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان اشكالى در نبوت آن حضرت مطرح نكرده و فقط امر خود را مؤكد نموده است.

8 . درخواست ضمانت حفظ كه دنباله توقف و درخواست اول است، نه تنها از طرف خداوند به عنوان اشكالى مطرح نشده بلكه پذيرفته هم شده است.

با در نظر گرفتن اين هشت جهت، خيلى زود متوجه مى شويم كه نبايد گمان كنيم اشكالى درباره چگونگى ابلاغ غدير كشف كرده ايم، بلكه خدا و رسول كاملاً متوجه اين مسئله بوده اند كه هر كس اين داستان را با اين شكل خاص بشنود طبعا چنين سؤال واشكالى به ذهنش خطور خواهد كرد؛ و لذا به تبيين مسئله پرداخته اند و به همان صورت به وقوع آن تأكيد ورزيده اند.

از همه جالب تر اينكه ممكن بود آنچه در پشت پرده واقع شد؛ از درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله و پاسخ خداوند متعال بين خودشان مخفى مى ماند و بازگو نمى شد، و فقط ظاهر قضيه كه ابلاغ و اعلام ولايت است انجام مى شد، ولى مى بينيم تمام جزئيات پشت پرده علنى شده و تعمد داشته اند كه نه تنها دوستان بلكه دشمنان هم از آن باخبر شوند.

از همه اينها استنباط مى شود كه آنچه به نظر ما به صورت اشكال مطرح است كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر امر الهى درخواستى كرده و چنان پاسخى در ردّ خواسته او آمده، در واقع يك اشكال نيست؛ بلكه كاشف از اراده الهى است كه خواسته است اين امر ولايت با اين صورت خاص ابلاغ شود، به دليل علل و عوامل خاصى كه در اطراف آن وجود داشته و فوايد بسيارى كه بر چنين طرز تبليغى مترتب است.

اگر در يك جمله بگوييم: بنا بود بزرگ ترين اتمام حجت الهى و ابلاغ مهم ترين امر ذات ربوبى به بندگانش انجام شود. براى آنكه عنوان «اتمام حجت» و «ابلاغ» در كامل ترين معناى خود نسبت به مردم آن روز و نسل هاى آينده بشريت تا روز قيامت بر اين برنامه صدق كند، اراده خداوند تعلق گرفت كه اين برنامه در شفاف ترين شكل

ص: 104

يعنى خداوند مى توانست آيه را چنين نازل كند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» . ولى دو جمله رمزى در وسط آيه گنجانيد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» و «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .

هر كسى متوجه مى شود اين دو جمله عادى نيست و از خود مى پرسد: مگر پيامبر صلى الله عليه و آله كسى است كه با او اين گونه سخن گفته شود، و با لسانى تهديد گونه بر او شرط شود كه اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى ؟

و يا از خود مى پرسد: مگر چه شرايطى حاكم بوده كه خداوند به آن حضرت وعده مى دهد كه تو را حفظ مى كنم ؟ و در پى پاسخ اين سؤال ها سعى مى كند تفصيل كامل واقعه را به دست آورد.

و اين پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در همان آغاز منبر غدير(1)، با كمال صراحت تمام علل و اسباب نزول آيه اى با چنين مضمون را بيان مى كند و مى فرمايد:

وَ أُؤَدّى ما اوْحى بِهِ الَىَّ، حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ ... : آنچه بر من وحى كرده ادا مى كنم از ترس آنكه اگر ادا نكنم عذابى از جانب او به من رسد ... .

لانَّهُ قَدْ اعْلَمَنى انّى انْ لَمْ ابَلِّغْ ما انْزَلَ الَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ: چرا كه خدا به من فهمانده است كه اگر آنچه در حق على نازل كرده نرسانم رسالت او را نرسانده ام.

وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ ... : خداوند تبارك و تعالى براى من حفظ از شر مردم را ضمانت كرده است ... .

وَ انَا ابَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ ... : و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم ... .

وَ سَالْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ - ايُّهَا النّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ ... :

ص: 110


1- . اسرار غدير: ص 138 - 140 بخش 2.

و من از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از تبليغ اين پيام به شما معذور بدارد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين خبر دارم ... .

وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه مِنّى الّا انْ ابَلِّغَ ما انْزَلَ اللّه الَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ ... : ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنكه ابلاغ كنم آنچه در حق على بر من نازل كرده است ... .

پاسخ پنجم: فهماندن دشوارى ابلاغ به مردم

خود پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كرده هرگز از اوامر الهى كوتاهى نكرده ام و اين ابلاغ ولايت يك مورد استثنايى است. در اوايل خطبه مى فرمايد:

مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما انْزَلَ اللّه تَعالى الَىَّ، وَ انَا ابَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ(1):

اى مردم، من در تبليغ آنچه خدا بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام و سبب نزول اين آيه را برايتان بيان مى كنم.

يعنى من متوجه تمام اشكالاتى كه به ذهن شنوندگان اين آيه و اين ماجرا خطور خواهد كرد هستم، كه چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله در امتثال امر الهى عذر مى آورد و چگونه شرط حفظ و عصمت را پيش مى كشد؛ ولى براى اينكه مشكل از ذهن شما پاك شود علت آن را مى گويم.

همين اندازه كه خود حضرت تصريح به سؤال انگيز بودن مسئله مى فرمايد به اين معنى است كه عمدا اين شيوه سخن مطرح شده و صرفا براى فهماندن زمينه دشوارى است كه ابلاغ ولايت در آن انجام مى شود و نتايج ديگرى كه از اين گونه ابلاغ در نظر گرفته شده است.

پاسخ ششم: عدم امكان ابلاغ بدون ضمانت الهى

آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان نگرانى ذكر كرده واقعا وجود داشته و صرف يك احتمال

ص: 111


1- . اسرار غدير: ص 139 بخش 2.

حتى مثلاً به آن حضرت نفرموده: «به مجرد اينكه چنين درخواستى در برابر امر ما كردى، چه از گفته ات باز گردى و چه باز نگردى بايد مؤاخذه شوى و از مقام نبوت نازل شوى» ! بلكه فقط گفته شده: «اگر ابلاغ نكنى مورد عقوبت قرار مى گيرى» . فقط مسئله ابلاغ يك بار ديگر مورد تأكيد قرار گرفته و خود مراجعه در امر الهى به عنوان گناه مطرح نشده است.

اين بدان معنى است كه اين مراجعه به معناى سر تافتن از امر الهى نبوده، بلكه زمينه سازى براى اين ابلاغ و نشان دادن اين زمينه به مردم بوده است.

پاسخ هشتم: ضمانت حفظ از طرف خدا قبول شده

درخواست ضمانت حفظ هم - مانند مورد قبلى - نه تنها به عنوان اشكالى در نبوت حضرت از طرف خدا مطرح نشده، بلكه مورد قبول هم واقع شده است.

منظور اين است كه نكته ذكر شده درباره درخواست معذور داشتن از ابلاغ در مورد درخواست ضمانت حفظ هم مطرح است؛ بدين معنى كه اگر خداوند دستور ابلاغى را مى دهد نبايد براى او شرط حفظ را مطرح كرد، بلكه به مجرد دستور الهى و لو به قيمت جان شده بايد ابلاغ كرد.

اما خداوند اين شرط حفظ را نه تنها به عنوان گناهى به حساب نياورده، بلكه آن را پذيرفته و اين ضمانت را عملاً به انجام رسانده است. اين هم دليل ديگرى است بر اينكه درخواست حفظ از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان پيش شرط در برابر امر الهى نبوده، ولذا مورد مؤاخذه قرار نگرفته است؛ بلكه تأييدى از جانب خداوند متعال بر كلام رسولش بوده و مقدمه اى بوده تا آن شرايط خاص براى ما بازگو شود و همه از آن باخبر شويم.

سه. نتيجه اين شكل از ابلاغ

با در نظر گرفتن اين هشت جهت در كيفيت آيه بلّغ، به تفصيل پنج اثر و نتيجه مهم اين شكل از ابلاغ مى پردازيم:

ص: 113

نتيجه اول: انتساب امر ولايت به خدا

وقتى ثابت شد امر ولايت از طرف خداست، بايد دانست كه در مواردى منافقين آن روز و روزگاران بعد سعى داشتند با پذيرفتن اصل واقعه غدير و ابلاغ ولايت، آن را مسئله اى شخصى جلوه دهند و سپس نتيجه بگيرند كه خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله الهى نيست، و آنچه حضرتش فرموده پيشنهادى از جانب خودش در خلافت بوده(1)، و نتيجه بگيرند كه تغيير آن و تعيين ديگرى به جاى على عليه السلام اشكالى ندارد !

اگر چه مخالفت با پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله هم باطل است و كسى حق چنين مخالفتى را ندارد، ولى اين شكل از مراجعه پيامبر صلى الله عليه و آله و تأكيد دوباره الهى و سپس ضمانت حفظ در چنين امرى، به طور قطعى ثابت كرد كه امر ولايت نه تنها از طرف خداست، بلكه خداوند چنان تأكيد بر ابلاغ اين امرش دارد كه اگر پيامبرش ابلاغ نكند به قيمت نقض رسالتش خواهد بود، و چنان در ابلاغ اين امر پشتيبانى مى كند كه حفظ از هر خطرى را براى ابلاغ آن ضمانت كرده است، و اين محكم كارى را در هيچ يك از اوامر الهى سراغ نداريم. اين گونه راه هر گونه تشكيك در انتساب امر ولايت به خدا بسته شد.

نتيجه دوم: نظم سه روزه معجزه الهى

برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينه اى كه از توطئه هاى منافقين ذكر شد(2) و اينكه شرايط حاكم بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عده اى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.

با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصت هاى شب و روز زمينه هاى مساعدى براى فتنه انگيزى بود، بايد گفت:

ص: 114


1- . غدير در قرآن: ج 1 ص 389 - 396.
2- . غدير در قرآن: ج 1 ص 103 - 108.

تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مى شد. در حالى كه مى بينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد، و اين نبود جز معجزه اى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخّر اراده او گشت و هيچ كس قدرت كوچك ترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.

نتيجه سوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى

بى نظيرترين مراسم بدون هيچ تقيه اى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند.

ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن امير المؤمنين عليه السلام و بيعت لسانى نيز در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز، و شعر حسان و غير اينها كه در دنياى آن روز بى سابقه بود و مشابهى نداشت.

پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصل تر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجم ترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد.

همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند، و زمينه مجلس به گونه اى شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيه اى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشه هايى از مراسم سه روزه شود، آنگونه كه مى بايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و غير آن به انجام رساند و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى و بى نظمى در برنامه پيش نيامد.

ص: 115

اين به خاطر اطمينان پيامبر صلى الله عليه و آله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آن گونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده ! من ضامنم كه مشكلى و فتنه اى پيش نيايد. امام رضا عليه السلام در اين باره مى فرمايد:

امّا بَعْدَ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» ، فَانَّهُ ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ امْرَ اللّه تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ(1):

بعد از قول خداوند عز و جل «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » هر گونه تقيه اى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مى خواستند انجام دادند.

يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسل هاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل امير المؤمنين عليه السلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسل هاى آينده تمام كرده است.

نتيجه چهارم: اشاره رمزى به غايبين از غدير

مردم آن روز و نسل هاى آينده با ديدن اين آيه غدير، نسبت به مسائل غصب خلافت بعد از غدير آگاهى لازم را پيدا كردند و مى كنند، براى آنكه هر گاه مسئله مراجعه و توقف و درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله در اين امر الهى و ضمانت حفظ خدا را ببينند، فورا متوجه وجود مسايلى مى شوند كه در مراسم ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام وجود داشته است، و اين مهم به حالتى رمز گونه به اشخاص منتقل مى شود، چنانكه امير المؤمنين عليه السلام دراين باره مى فرمايد:

فَانْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى يَوْمِ الدَّوْحِ ما ... ، كَشَفَ عَنْ خَبايا اهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمائِرِ اهْلِ الارْتِدادِ، ما رَمَزَ فيهِ فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنافِقُ(2):

ص: 116


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 122 ح 16. عوالم العلوم: ج 315 ص 153 ح 234.
2- . بحار الانوار: ج 94 ص 115.

اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر برسان آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» .

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با توجه به همين امر خاص، مراسم غدير را ترتيب داد تا ابلاغ اين حكم به شكل خاصى انجام پذيرد. اقدام بديعى كه در سخنرانى غدير انجام گرفت آن بود كه در همان آغاز سخن - پس از حمد و ثنا - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به صراحت اعلام كرد كه اين سخنرانى به خاطر نزول آن دستور است، آنجا كه فرمود: اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ:

من اكنون در حال اداى وظيفه نسبت به مطلبى هستم كه خدا بر من وحى فرموده است.

آنگاه به توضيح آن تبليغ پرداخت و در پايان فرمود: فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » : خدا بر من وحى كرده است: «اى رسول ابلاغ كن آنچه از پروردگار بر تو نازل شده ... » . و تصريح كرد كه موضوع اين ابلاغ ولايت على عليه السلام است.

به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه، مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مى كند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !

اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواسته اى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟

در دنباله سخن، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنه گران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمى شود.

ص: 118

آنگاه به علت نزول آيه پرداخته و فرمود: من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم.

سپس اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ» بيان كرد.

سپس آزار و اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبت هاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن امير المؤمنين عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود. حضرت در اين باره آيات و مطالب ديگرى نيز فرمود.

در چند فراز ديگر كه پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود، براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ و اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .

به بيان ديگر:

پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. حضرت اعلام فرمود كه درباره برنامه اى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.

سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.

ص: 120

با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابى طالب است.

سپس با اشاره به منافقين و شيطنت هايشان، از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.

اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .

متن خطبه غدير

وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.

لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّه ُ الْكافِى الْكَريمُ.

فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى عَلِىٍّ؛ يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ. «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ... .

ص: 121

وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّه ُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ، «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى حَقِّ عَلِىٍّ، «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :

براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مى كنم، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او.

زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.

خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده» درباره على؛ يعنى خلافت على بن ابى طالب. «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» ... .

بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ... : «اى پيامبر برسان» آنچه در حق على از پروردگارت بر تو نازل شده «و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى، و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» .

آيه تبليغ در غديريه حسّان بن ثابت

يكى از مواردى كه در آن به آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... »(1) اشاره شده غديريه حسّان بن ثابت است؛ آنجا كه گفته است:

ص: 122


1- . مائده / 67 .
1 - استناد امام باقر عليه السلام به آيه تبليغ در برابر حسن بصرى

لب فرو بستن از حقايق قرآنىِ غدير، يكى از ضربه هاى شكننده اى است كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام توانسته اند با سكوت هاى بى جاى خود بر پيكره فرهنگى جامعه اسلامى وارد كنند و با بى خبر گذاشتن جامعه از حقايق ولايت راه را براى سقيفه هموار كنند.

يكى از دشمنان مرموز و موذى و منافق خاندان نبوت حسن بصرى است. حسن بصرى از محدثان سقيفه است كه با نفاق خود گفته هايش را مقبول همه قرار مى داد و دورويى او براى همه معلوم بود. او كه عمرى طولانى نمود و از زمان امير المؤمنين عليه السلام تا امام باقر عليه السلام زنده بود، ادعاى تقدس نيز داشت.

يكى از موارد، نفاق او در تفسير آيات قرآن بود، كه در اين جهت نيز شهرتى به دست آورده بود. او آيات مربوط به اهل بيت عليهم السلام را بيان نمى كرد و درباره آنها به ابهام مى گذراند. اين كار او ضربه سنگينى به رواج فرهنگ اهل بيت عليهم السلام در ميان مردم مى زد.

در چنين شرايط حساسى كه حسن بصرى خود را در اجتماع به عنوان يك مرجع علمى معرفى كرده بود، در مجلس امام باقر عليه السلام آيات غدير مطرح شد و سكوتى كه حسن بصرى درباره آنها به خرج مى دهد. مردى به نام اعشى عرض كرد: حسن بصرى آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(1) را مى خواند و مى گويد درباره مردى نازل شده و نام او را نمى گويد !

امام باقر عليه السلام با شنيدن اين خبر حضرت موقعيت را مغتنم شمرده و از همين فرصت تبليغ غدير را نشانه رفت و فرمود:

او را چه شده است ! خدا نمازش را قبول نكند. اگر مى خواست خبر مى داد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مى كند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.

ص: 125


1- . مائده / 67 .

پيامبر صلى الله عليه و آله هم قيام كرد و دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)

2 - امام صادق عليه السلام و آيه تبليغ پشتوانه قرآنى غدير

قرآن سند دائمى و ترازوى سنجش فكر و اعتقاد يك مسلمان است. هر اعتقادى كه بر آيه اى از قرآن استوار باشد استحكام كتاب اللّه را به خود مى گيرد و از گزند شبهه پراكنان در امان مى ماند.

امام صادق عليه السلام در اين باره فرمود: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوه ها از جا كنده مى شوند قبل از اينكه او تكانى بخورد.

راوى پرسيد: در قرآن كدام آيه است ؟ حضرت نمونه هايى را ذكر كردند تا آنكه درباره مستند قرآنىِ غدير چنين فرمود: از جمله قول خداوند عزوجل است كه مى فرمايد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(2)

از همين جاست قول پيامبر صلى الله عليه و آله كه به على عليه السلام فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ... .(3)

3 - امام صادق عليه السلام و آيه تبليغ آخرين دستور قرآنى غدير

امام صادق عليه السلام بين دستور و اجراى غدير دو مرحله را طبق آيات قرآن بيان مى فرمايد، كه نشان از دقيق بودن مسئله غدير در مقدر الهى دارد. مرحله اول دستور اصلى نصب امام است كه در سوره انشراح آمده و حضرت در تفسير آن را چنين فرمود:

ص: 126


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 140 ح 34.
2- . مائده / 67 .
3- . بحار الانوار: ج 23 ص 103.

من شهادت مى دهم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همان گونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داد.

سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى.

من شهادت مى دهم كه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و سخنان باطل را خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.

آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .

اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد.

سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.

سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.

ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند؛ و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .

ص: 128

خدايا لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايت او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.(1)

آيه تبليغ در دعاى بعد از نماز روز غدير

اشاره

يكى از جلوه هاى قرآنى غدير، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود.

در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:

«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(2):

«اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را ابلاغ نكرده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .

اين آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:

1 - متن دعا

در دعايى كه بعد از نماز روز عيد غدير مى خوانيم چنين مى گوييم:

رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِيا يُنادِى لِلاْءِيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا، رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ، رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ.

ص: 129


1- . مصباح المتهجد: ص 691 . بحار الانوار: ج 97 ص 360.
2- . مائده / 67 .

دعا آمده است: وَ حَذَّرْتَهُ وَ انْذَرْتَهُ انْ لَمْ يُبَلِّغْ انْ تَسْخَطَ عَلَيْهِ، وَ انَّهُ اذا بَلَّغَ رِسالاتِكَ عَصَمْتَهُ مِنَ النّاسِ؛ يعنى عدم ابلاغ نارضايتى و سخط خداوند را در پى خواهد داشت، و ابلاغ ضمانت حفظ الهى را در بر دارد.

همين مطلب عينا در خطبه غدير منعكس است، آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: وَ اؤَدّى ما اوْحى بِهِ الَىَّ، حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى احَدٌ(1): من ادا مى كنم آنچه به من وحى كرده از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را از من دفع نمايد.

آيه تبليغ در زيارت غديريه

اشاره

يكى از مفاهيم عميق در زيارت غديريه، رابطه آيات قرآن با ولايت و امامت و امير المؤمنين عليه السلام است. يكى از آياتى كه در زيارت غديريه به آن استشهاد شده آيه 67 از سوره مائده يا همان آيه تبليغ است. اين آيه مشهور غدير را امام هادى عليه السلام با تفصيلى گويا بيان نموده است، كه ما به نقل مضمون آن به اختصار بسنده مى كنيم:

پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام دعاهايى مى فرمود. خداى تعالى اين دعاها را مستجاب فرمود و بيان داشت كه به ولايت او پس از حضرتت رضايت دارم.(2) پس به حضرتش امر فرمود به جهت اعلاء شأن امير المؤمنين عليه السلام و باطل كردن سخنان بيهوده و قطع عذرها، اين نعمت را اظهار كند. پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست از فتنه منافقان - كه دشمن على عليه السلام بودند - بر حذر باشد. در اين هنگام آيه غدير نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله را امان داد.

در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله زحمت آن مسير طولانى را به خود پذيرفت، و در گرماى ظهر به پا خاست و خطبه خواند. پس آنگاه كسانى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورند كم بودند و شمار زيادى از مردم جز در مسير زيانكارى پيش نرفتند.

ص: 132


1- . اسرار غدير: ص 138.
2- . مانند احاديثى كه ذيل آيات 25 تا 34 سوره طه روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد تا خداوند على عليه السلام را وزير و برادر او قرار دهد، و خداوند مستجاب فرمود.

تا اينجا كلام امام هادى عليه السلام بود كه مضمون آن به اختصار نقل شد. جاى اين سؤال باقى است كه چرا مردم با وجود آن بيعت تاريخى، اين همه به ولايت پشت كردند ؟

بازگويى اين پرسش و پاسخ نيز مفيد است: محمود بن لبيد گويد:

پس از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله، حضرت فاطمه عليهاالسلام بر سر قبور شهدا مى رفت و بر سر قبر حمزه سيدالشهداء مى گريست. روزى در آن محل به خدمت حضرتش رسيدم ... ، و پرسيدم: اى بانوى من، از شما مسئله اى مى پرسم كه در سينه ام موج مى زند.

فرمود: بپرس. گفتم: آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل از وفاتش بر امامت على عليه السلام تصريح فرمود ؟ فرمود: شگفتا ! آيا روز غدير خم را فراموش كرديد ؟ و پس از بيانات ديگر فرمود: به خدا قسم اگر حق را نزد اهلش وا مى گذاردند و عترت پيامبرشان را پيروى مى كردند، هيچ گاه دو نفر درباره خداى تعالى اختلاف نمى كردند، و (حق را) آيندگان از گذشتگان به ارث مى بردند، تا آنگاه كه قائم ما - نهمين از نسل حسين عليه السلام - قيام كند.

اما آن را كه خدا مؤخّر قرار دهد مقدّم داشتند، و آن را كه خدا مقدّم داشته پشت سر گذاردند ... .(1)

اين پرسش و پاسخ زمانى انجام مى گيرد كه از اين واقعه تاريخى و شكوهمند، با آن همه مقدمه و مؤخّره بياد ماندنى، هنوز يك سال نگذشته است. آيا بانوى بانوان حق ندارد از اينگونه سؤال ها اظهار شگفتى كند ؟ ! جملات بعدى دخت پيامبر عليهاالسلام نيز تفسير آيه اى است كه قبل از آيه غدير بيان شده است:

و اگر آنان تورات و انجيل و آنچه را كه از جانب پروردگارشان به آنان فرستاده شده را به پا مى داشتند، همانا از بالاى سر و از زير پاهاى خود (بركات الهى را) مى خوردند ... .(2)

ص: 133


1- . بحار الانوار: ج 36 ص 352 - 354. كفاية الاثر: ص 199.
2- . مائده / 66 .

آيا اين آيه تعريض و كنايتى به امت اسلام نيست ؟ مگر پيامبر صلى الله عليه و آله بارها نفرموده بود كه تمام حركات امت هاى گذشته به دست اين امت تكرار خواهد شد ؟ رفتار بنى اسرائيل با تورات و هارون، و رفتار نصارى با انجيل و حواريون چگونه بود ؟(1)

با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، به قرائت زيارت غديريه و ذكر آيه تبليغ در آن مى پردازيم:

زيارت امير المؤمنين عليه السلام در روز غدير كه امام هادى عليه السلام فرمودند(2)، دوره كامل عقائد شيعه درباره ولايت امير المؤمنين عليه السلام و فضايل و سوابق و محنت هاى آن حضرت است. يكى از مضامينى كه در زيارت امير المؤمنين عليه السلام در روز غدير آمده آيه تبليغ است:

متن زيارت غديريه

إِنَّ اللّه َ تَعالى اسْتَجابَ لِنَبِيِّهِ صلى اللّه عليه و آله فيكَ دَعْوَتَهُ، ثُمَّ أَمَرَهُ بِإِظْهارِ ما أَوْلاكَ لِأُمَّتِهِ إِعْلاءً لِشَأْنِكَ وَإِعْلانا لِبُرْهانِكَ وَ دَحْضا لِلْأَباطِيلِ وَ قَطْعا لِلْمَعاذِيرِ. فَلَمَّا أَشْفَقَ مِنْ فِتْنَةِ الْفاسِقينَ وَاتَّقى فيكَ الْمُنافِقينَ أَوْحى إِلَيْهِ رَبُّ الْعالَمينَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .

فَوَضَعَ عَلى نَفْسِهِ أَوْزارَ الْمَسيرِ وَ نَهَضَ فى رَمْضاءِ الْهَجيرِ فَخَطَبَ وَأَسْمَعَ وَ نادى فَأَبْلَغَ، ثُمَّ سَأَلَهُمْ أَجْمَعَ فَقالَ: هَلْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى. فَقالَ: اللّهُمَّ اشْهَدْ. ثُمَّ قالَ: أَلَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؟ فَقالُوا: بَلى. فَأَخَذَ بِيَدِكَ وَ قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. فَما آمَنَ بِما أَنْزَلَ اللّه ُ فيكَ عَلى نَبِيِّهِ إِلاَّ قَليلٌ وَلا زادَ أَكْثَرَهُمْ غَيْرَ تَخْسيرٍ:

ص: 134


1- . تفصيل اين كلام در كتاب كفاية الخصام: ج 6 و 7 آمده است. كفاية الخصام، ترجمه غاية المرام، شرح و تحقيق و تعليقات: محمدحسين صفاخواه، چاپ انتشارات آمه، تهران. و نيز مراجعه شود به: مقاله مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى كه در آن كتاب آمده است.
2- . بحار الانوار: ج 97 ص 360.

خداوند تعالى دعاى پيامبرش صلى اللّه عليه و آله را درباره تو مستجاب كرد، و به او دستور داد تا ولايت تو را بر امت اظهار كند تا مقام تو را بلندمرتبه و دليل تو را اعلام كرده باشد و سخنان باطل را كوبيده و عذرهاى بى جا را ريشه كن كرده باشد. آنگاه كه از فتنه فاسقان احساس خطر كرد و از منافقان درباره تو ترسيد، پروردگار جهان به او چنين وحى كرد: «اى پيامبر برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر نرسانى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از شر مردم حفظ مى كند» .

پيامبر صلى الله عليه و آله سختى سفر را متحمل شد و در شدت حرارت ظهر بپا خاست و خطبه اى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنها پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند:

آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش. سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبوده ام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو (امير المؤمنين عليه السلام) را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند. ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى براى خود زياد نكردند.

آيه تبيلغ از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت

اشاره

از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت امير المؤمنين عليه السلام و معناى مولى نزول آيه تبليغ در رويداد غدير است:

«يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرسانده اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .

و اما تفصيل مطلب:

ص: 135

يك - شمارى از راويان نزول آيه تبليغ در روز غدير خم

نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهل سنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كرده اند، مانند:

1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابن ابى حاتِم

2. احمد بن عبدالرحمن شيرازى

3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه

4. احمد بن محمد ثعلبى

5 . احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم

6 . على بن احمد واحدى، ابوالحسن

7. مسعود بن ناصر سِجِستانى

8 . عبداللّه بن عبيداللّه حَسكانى

9. على بن حسن دمشقى، ابن عساكر

10. محمد بن عمر رازى، فخرالدين

11. محمد بن طلحه نصيبى شافعى

12. عبدالرزّاق بن رزق اللّه رَسعَنى

13. حسن بن محمد نيشابورى

14. على بن شِهاب الدين همدانى

15. على بن محمد، ابن صبّاغ مالكى

16. محمود بن احمد عَينى

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى

18. محمد محبوب عالم

19. حاج عبدالوهاب بن محمد

20. جمال الدين عطاءاللّه شيرازى

21. شِهاب الدين احمد

22. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى

ص: 136

و اما بيان هر يك از اين موارد همراه با توثيقشان از اهل سنت:

1. عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابومحمد، ابن ابى حاتِم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) ذهبى و جمال الدين اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه و جلال الدين سيوطى و بدخشانى(2): او را توثيق كرده و ستوده اند. ابن عدى، حسن بن على تميمى، قاضى يوسف ميانجى، ابوالشيخ ابن حيّان، ابواحمد حاكم، على بن عبدالعزيز بن مردك و ديگران از او حديث نقل كرده اند. وى شاگرد پدرش ابوحاتم محمد بن ادريس و ابوزُرعه است.

همچنين سيوطى در دو كتاب خود «اللآلى المصنوعة» و «الإتقان» تصريح كرده كه ابن ابى حاتِم در تفسيرش به آوردن صحيح ترين احاديث وارده در تفسير هر آيه ملتزم بوده است.

ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب، ابويَعلى خليلى، على بن محمد مصرى، على بن احمد فرضى، عباس بن احمد، خليلى، امام ابوالوليد باجى، يحيى بن منده، ابن صلاح در «الطبقات» و ابن سُبكى در «طبقات» ، همگى او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در رجال و حديث و تفسير.

همچنين سيف اللّه ملتانى در كتابش «تنبيه السفيه» در ردّ روايتى از قول كَشّى در مدح زرارة بن اعين از زبان امام باقر عليه السلام مى گويد: ابن ابى حاتِم از سفيان ثورى روايت كرده كه زراره اصلاً ابوجعفر را نديده است. در جايى كه كلام ابن ابى حاتِم كه از سفيان ثَورى معلوم الحال نقل كرده حجّت است، پس روايتش در تفسير آيه تبليغ هم حجّت

ص: 137


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
2- . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 263. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 46. العِبَر فى خبر من غَبَر. طبقات الشافعية جمال الدين اِسنَوى : ج 1 ص 416. طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبه) : ج 1 ص 112. طبقات الحفّاظ: ص 345. تراجم الحفّاظ (مخطوط) . الاتقان فى علوم قرآن: ج 2 ص 188.

است. آيا جايز است كه روايت ابن ابى حاتِم در تكذيب يكى از عالمان شيعه حجّت باشد، ولى روايت او در فضل امير المؤمنين عليه السلام در برابر اهل سنت حجّت نباشد ؟ !

2. احمد بن عبدالرحمن بن احمد بن محمد بن موسى فارسى، ابوبكر شيرازى (م 407 يا 411 ق)

ابن شهرآشوب(1) در كتابش «المناقب» و از او مجلسى در «بحار الانوار» نزول آيه تبليغ را در غدير خم از ابوبكر شيرازى در كتابش «ما نَزَلَ مِنَ القُرآنِ فى عَلىٍّ عليه السلام» به اِسناد خود از ابن عباس روايت كرده است.(2) ذهبى و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند.

وى در اصفهان از ابوالقاسم طبرانى و طبقه اش، در بغداد از ابوالبحر بربهارى و طبقه او، در جرجان از عبداللّه بن عدىّ، در نيشابور از محمد بن حسن سراج، در مرو از عبداللّه بن عمر بن علك، در شهرهاى ترك از سعيد بن قاسم مطوعى، در بخارا از محمد بن محمد بن صابر، و در شهرهاى بصره و واسط و شيراز و چند شهر ديگر از مشايخ آن شهرها حديث شنيده، و محمد بن عيسى همدانى، ابومسلم بن عُروه، حميد بن مأمون، جعفر مستغفرى و ديگران از او حديث روايت كرده اند. شيرويه از ابوالفرج بجلى و جعفر مستغفرى او را توثيق كرده و ستوده اند.

3. احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى، ابوبكر، ابن مَردَوَيه (ت 323 - م 410 ق)

سيوطى در «الدرّ المنثور» و بدخشى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليه السلام را از ابن مَردَوَيه از ابن مسعود نقل كرده است.(4)

ص: 138


1- . براى شرح حال ابن شهرآشوب رجوع شود به: الوافى بالوَفَيات: ج 4 ص 164 در اين كتاب، به راستگويى او تصريح شده است . البلغة فى تراجم ائمة النحو و اللغة: ص 240. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة فى تراجم اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 181.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 155، به نقل از: مناقب ابن شهرآشوب.
3- . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1065، 1066. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 407. مرآة الجنان: حوادث سال 407. طبقات الحفّاظ: ص 415.
4- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298. مفتاح النجا مخطوط .

ذهبى و سيوطى و زُرقانى و ابن قيم جوزيّه و تاج الدين سُبكى و سمعانى و ابن كثير و كاتب چَلَبى و شمس الدين محمد ابن جَزَرى و دهلوى(1): او را توثيق كرده و دقت او در ثبت و ضبط اخبار و رجال و نيز تأليفات او را به خصوص در تفسير و تاريخ ستوده اند.

وى در اصفهان و عراق از ابوسهل بن زياد قطّان، ميمون بن اسحاق خراسانى، محمد بن عبداللّه بن علم صفّار، اسماعيل خطبى، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، احمد بن عبداللّه بن دليل، اسحاق بن محمد بن على كوفى، محمد بن احمد بن على اسوارى، احمد بن عيسى خفاف، احمد بن محمد بن عاصم كرانى و طبقه ايشان روايت كرده است.

ابوالقاسم عبدالرحمن بن منده و برادرش عبدالوهّاب، ابوالخير محمد بن احمد، ابومنصور محمد بن سكرويه، ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن سُلَيم، ابوعبداللّه ثقفى، ابومطيع محمد بن عبدالواحد مصرى، حمزه بن حسين مؤدِّب اصفهانى و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند. وى كتاب هاى «التاريخ» و «التفسير» و «المسند» و «المستخرج على البخارى» را نگاشت.

ابن مردويه ملقّب به حافظ است. لقبى كه در اصطلاح دانشمندان علم حديث از القاب بسيار ارزشمند است. شيخ على قارى و بدخشى و در «لواقح الأنوار» در شرح حال سُيوطى از ابن حجر، همگى در مورد لقب حافظ و جلالت آن سخن گفته اند.(2)

4. احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى، ابواسحاق

ثعلبى در تفسيرش نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را از امام باقر عليه السلام و نيز از براء با

ص: 139


1- . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1050. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 410. طبقات الحفّاظ: ص 412. شرح المواهب اللَدنيّه: ج 1 ص 68 . زاد المعاد فى هدى خير العباد: ج 3 ص 56 . طبقات الشافعية سُبكى : ج 1 ص 317. الانساب: «الاصبهانى» . تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 353. كشف الظنون: ج 1 ص 439. الحصن الحصين من كلام سيدالمرسلين (با شرح قارى) : ص 20 و 25. اصول الحديث (دهلوى) .
2- . جمع الوسائل فى شرح الشمائل: ص 7. تراجم الحفّاظ مخطوط .

نقل ماجراى غدير و همچنين از ابن عباس نقل كرده است.(1) شرح حال ابواسحاق ثعلبى و بزرگى او نزد اهل سنت در مجلدات ديگر «عبقات» و در بيان آيه ولايت آمده است. در ادامه نيز شرح حال ثعلبى در دليل ششم از ادله دلالت حديث غدير به امامت امير المؤمنين عليه السلام خواهد آمد، كه از جمله توثيق پدر دهلوى است.

5 . احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، ابونُعَيم (ت 334 - م 430 ق)

ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از عطيّه روايت كرده است. فاضل رشيدالدين خان دهلوى نيز در «إيضاح لطافة المقال» روايت ابونعيم را به نقل از شيخ على متخلّص به حزين آورده است. در ادامه خواهد آمد كه حاج عبدالوهّاب بن محمد نيز مانند همين روايت را از حافظ ابونعيم نقل كرده است. ابن خَلِّكان و صلاح صفدى و خطيب تبريزى(2): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند. كتاب «حِليَة الأولياء» و «تاريخ اصفهان» و «المستخرج على الصحيحين» از او است.

6 . على بن احمد بن محمد بن متويه واحدى نيشابورى، ابوالحسن (م 468 ق)

ابن طلحه شافعى در «مطالب السئول» و ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در روز غدير خم و درباره على عليه السلام را از واحدى در «اسباب النزول» از حسن و ابوسعيد خُدرى نقل كرده اند.(3) اين در حالى است كه واحدى در خطبه كتابش «اسباب النزول» تصريح كرده كه در اين كتاب موارد صحيح در اسباب نزول آيات را انتخاب و جمع آورى كرده است. پس اگر مورد ديگرى براى نزول اين آيه نقل شده باشد دروغ خواهد بود، چرا كه واحدى فقط ماجراى غدير را براى نزول آيه تبليغ نقل كرده است.(4)

ص: 140


1- . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
2- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 26. الوافى بالوفيات: ج 7 ص 81 . رجال المشكاة، الاكمال فى اسماء الرجال چاپ شده همراه با المشكاة : ج 3 ص 805 .
3- . اسباب النزول: ص 115.
4- . اسباب النزول: ص 4.

ابن اثير و ذهبى و ابن وردى و يافعى و ابن جَزَرى و ابن قاضى شُهبه و دياربكرى و كاتب چَلَبى و ولى اللّه دهلوى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در تفسير و ادبيات.

او مصنّف «البسيط» و «الوسيط» و «الوجيز» در تفسير و نيز كتاب «اسباب النزول» بوده، و شاگرد ابواسحاق ثعلبى است و از او روايت كرده است. عربى را از ابوالحسن قهندزى ضرير و قرائت را از على بن احمد بستى و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى آموخته، و ابوالقاسم هُذلى قرائت را از او فرا گرفته است.

ابوطاهر بن مخمس، قاضى ابوبكر حيرى، ابوابراهيم اسماعيل بن ابراهيم واعظ، محمد بن ابراهيم مزكّى، عبدالرحمن بن حمدان نصروى، احمد بن ابراهيم نجّار، احمد بن عمر ارغيانى، عبدالجبار بن محمد خوارى و ديگران از او حديث نقل كرده اند. ابوسعد سمعانى وى را ستوده است.

7. مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد (م 477 ق)

سجستانى خبر نزول آيه تبليغ در روز غدير را همراه با حديث غدير در كتابش در موضوع حديث ولايت به اِسنادش از ابن عباس نقل كرده است. ابوسعيد سجستانى از حافظان ثقه و نامدار اهل سنت است. پيشتر بخش هايى از شرح حال وى به بيان سمعانى و ذهبى نقل شد.

8 . عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم، حاكم

حاكم حسكانى در كتاب «مجمع البيان» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده است. همچنين اين روايت را سيد ابوالحمد از كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» حاكم حسكانى نقل كرده است.(2)

ص: 141


1- . الكامل فى التاريخ: حوادث سال 468. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 468. تتمّة المختصر: حوادث سال 468. مرآة الجنان: حوادث سال 468. طبقات القرّاء: ج 1 ص 523 . طبقات الشافعية: ج 1 ص 264. تاريخ الخميس: ج 2 ص 359. كشف الظنون: ج 1 ص 76. ازالة الخفاء. سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 339.
2- . مجمع البيان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 223. شواهد التنزيل: ج 1 ص 187.

9. على بن حسن بن هبه اللّه بن عساكر دمشقى، ابوالقاسم، ابن عساكر(ت 499 - م 571 ق)

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابن ابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1) ياقوت حَمَوى و ابن خَلِّكان و ذهبى و يافعى و اِسنَوى و ابن قاضى شُهبه(2): او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند و از پيشوايان حديث مى دانند.

وى رفيق حافظ ابوسعد عبدالكريم بن سمعانى بوده، و كتاب عظيم «تاريخ مدينة دمشق» را در هشتاد مجلّد تأليف كرده است.

حافظ ابومحمد عبدالعظيم منذرى، سمعانى، محدّث بهاءالدين قاسم (پسر ابن عساكر) ، سعد الخير، ابوالعلاء همدانى، ابوالمواهب بن صصرى، شيخ ما ابوالحجّاج مِزّى، حافظ عبدالقادر، ابن نجّار، حافظ مَعمَر بن فاخر، اسماعيل بن محمد و حافظ عبدالقاهر رهاوى او را بسيار توثيق كرده و ستوده اند، به خصوص كتاب او «تاربخ مدينة دمشق» .

10. محمد بن عمر بن حسين بن حسن بن على تَيمى بكرى طبرستانى رازى، ابوعبداللّه، ابن الخطيب، فخرالدين (ت 543 يا 544 - م 606 ق)

فخر رازى در تفسير خود در بيان اقوال درباره سبب نزول آيه تبليغ، نزول اين آيه در ماجراى غدير خم را نيز از امام باقر عليه السلام و ابن عباس و براء بن عازب نقل كرده است.(3) البته براى ما مهم نيست كه او در مورد اين قول چه گفته، زيرا او هميشه در پى دشمنى است، و كلام امام باقر عليه السلام در اينجا كافى است.

ص: 142


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. همچنين رجوع شود به: تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 ، در شرح حال امير المؤمنين عليه السلام.
2- . وفيات الاعيان: ج 1 ص 335. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1328 - 1333. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 571 . مرآة الجنان: حوادث سال 571 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 216. طبقات الشافعية (ابن قاضى شُهبه) : ج 1 ص 345.
3- . تفسير رازى 12 / 49.

همچنين محمد رشيدالدين خان دهلوى كتاب «الفصول المهمّة» را ياد كرده است. عبداللّه بن محمد مدنى مشهور به مطيرى در خطبه كتابش «الرياض الزاهرة فى فضل آل بيت النبى و عترته الطاهرة عليهم السلام» گفته كه بيشتر مطالب كتابش را از كتاب «الفصول المهمّة» ابن صبّاغ نقل كرده است.

16. محمود بن احمد بن موسى بن احمد بن حسين بن يوسف بن محمود عَينى حنفى، ابومحمد، ابوالثناء، بدرالدين (ت 762 - م 855 ق)

بدرالدين عينى در «عمدة القارى فى صحيح البخارى» نزول آيه تبليغ در واقعه روز غدير را از ابوسعيد خُدرى و از ابوجعفر محمد بن على بن حسين روايت كرده است. همچنين عينى به شش قول ديگر از مقاتل و زمخشرى و ابن جوزى و نيز ثعلبى از حسن بصرى اشاره كرده است. ولى نكته اينجاست كه عينى قول به نزول آيه در روز غدير خم در فضل على عليه السلام را بر ديگر اقوال مقدّم داشته است. همچنين عَينى در ادامه، قول امام باقر عليه السلام را - كه نزول آيه تبليغ در غدير است - را نقل كرده است.(1)

شمس الدين سخاوى و سيوطى و محمود بن سليمان كفوى و زُرقانى مالكى و ازنيقى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده اند، به خصوص در ادبيات عرب و تاريخ و لغت و حديث و فقه.

وى پسر قاضى شهاب الدين است و گاهى ابن عَينى گفته مى شود. كمال شمنى و ارغون شاه تيدمرى از او روايت كرده اند. علاء پسر خطيب ناصريّه در تاريخش و جلال الدين سيوطى در كتابش «حسن المحاضرة» وى را توثيق كرده و ستوده اند.

از تأليفات او است: فتح البارى (شرح بخارى) ، شرح شواهد، شرح معانى الآثار، شرح هدايه، شرح كنز، شرح مجمع، شرح درر البحار و طبقات الحنفية.

ص: 146


1- . عمدة القارى شرح صحيح بخارى 18 / 206، كتاب التفسير.
2- . الذيل الطاهر (مخطوط، از اين كتاب نسخه اى - كه دست خط مؤلف در آن هست - در كتابخانه مرحوم ميرحامدحسين نگهدارى مى شود) . حسن المحاضرة: ج 1 ص 473. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 275. كتاب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار (مخطوط) . شرح المواهب اللدنيّة: ج 1 ص 58 . مدينة العلوم. كشف الظنون، ج 1 ص 548 .

مولوى حيدرعلى فيض آبادى در «منتهى الكلام» در احتجاج مقابل اماميه به سخنان عَينى استناد كرده و «عمدة القارى» شرح او بر بخارى را ستوده است. پس در نزول آيه تبليغ هم قول او پذيرفته است.

17. عبدالرحمن بن ابى بكر سُيوطى، جلال الدين

جلال الدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام را از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است. وى همچنين پنج حديث ديگر در مورد نزول آيه تبليغ بدون ذكر شأن نزول آن نقل كرده است.(1) و اما روايت سيوطى در سبب نزول آيه تبليغ در روز غدير در كتاب «الدرّ المنثور» به وجوهى معتبر است:

وجه اول: سياق گفتار سيوطى چنين است است كه او از ميان اقوال، اين قول را حق مى دانسته است، زيرا قول ديگرى را نقل نكرده است.

وجه دوم: سيوطى در خطبه كتاب «الدرّ المنثور» تصريح كرده كه اخبار و احاديثى كه وى در ذيل آيات آورده از كتاب هاى معتبر استخراج شده است.

وجه سوم: كتاب «الدرّ المنثور» از تفسيرهاى مقبول و مشهورى است كه دهلوى در رساله «اصول الحديث» در كنار تفاسير بسيار معتبر از آن ياد كرده و سپس گفته كه اين جامع ترين آنهاست.

وجه چهارم: سيوطى در موارد متعدد در «الدرّ المنثور» به ضعف خبر تصريح كرده است. اين نشان مى دهد كه اگر حديثى نزد او ضعيف باشد به ضعف آن هشدار مى دهد، و در اين مورد هيچ تضعيفى نكرده است.

وجه پنجم: بزرگان حديث و كلام اهل سنت بسيار به احاديث «الدرّ المنثور» استناد و احتجاج كرده اند. از جمله: سيف اللّه بن اسداللّه ملتانى در «تنبيه السفيه» كتاب «الدرّ

ص: 147


1- . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298.

المنثور» را در شمار كتاب هاى بسيار مهم ذكر كرده، و افزوده كه اين كتاب از مصادر «تحفه اثناعشريّه» از كتب اهل سنت است.

همچنين در «الشوكة العمريّة» اثر محمد رشيدالدين خان شاگرد دهلوى آمده كه «الدرّ المنثور» در كتب تفسيرى اهل سنت مشتمل بر اخبار تفسيرى وارده از امير المؤمنين و ائمه اهل بيت عليهم السلام است.

وجه ششم: اضافه بر اين، به طور كلى دهلوى در كتابش «تحفه اثنى عشريه» دانشمندان و محدثان اهل سنت را به تقوى و عدالت و ديانت مشهور مى داند.(1)

بنا بر اين، همه مناقشات دهلوى و غير او در اسانيد احاديث فضائل امير المؤمنين عليه السلام كه محدثان اهل سنت آنها را روايت و پيشوايان و حافظان در كتاب هاى معتبرشان نقل كرده اند از اعتبار فرو مى افتد. يكى از اين اخبار حديث نزول آيه تبليغ در روز غدير در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام است.

18. محمد محبوب عالم بن صفى الدين جعفر، بدر عالم

محبوب عالم نزول آيه تبليغ در غدير خم را در كتاب مشهور «تفسير شاهى» آورده است. در تفسير نيشابورى نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابوسعيد خُدرى و ابن عباس و براء بن عازب و امام باقر عليه السلام نقل كرده و سپس مى گويد: محبوب عالم اين روايت را نقل كرده و روايتى كه مخالف آن باشد نقل نكرده است.

دهلوى در كتاب تحفه اثنى عشريه به اعتبار «تفسير شاهى» تصريح كرده و رواياتى كه او از اهل بيت عليهم السلام نقل شده را «مضبوطه» خوانده است.(2) همچنين شاگرد دهلوى محمد رشيدالدين خان دهلوى در بيان اينكه تفاسير اهل سنت آكنده از روايات امام على بن موسى الرضا عليه السلام است، از «تفسير شاهى» و تفسير فخر رازى ياد كرده است. از اين سخن نيز روشن مى گردد كه «تفسير شاهى» نزد اهل تسنن از تفاسير مشهور و معتبر است.

ص: 148


1- . تحفه اثناعشريه: باب يازدهم و در جواب طعن هشتم از مطاعن صحابه.
2- . تحفه اثناعشريه: ص 111، باب سوم.

19. عبدالوهاب بن محمد بن رفيع الدين احمد بخارى، حاج عبدالوهاب (ت 869 - م 932 ق)

حاج عبدالوهاب در تفسيرش نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از براء بن عازب روايت كرده، و مى گويد كه اين خبر را ابونعيم و ثعالبى در روايت كرده اند. حاج عبدالوهّاب از بزرگان اهل سنت است. شيخ عبدالحقّ دهلوى در «اخبار الاخيار» و سيد محمد بن سيد جلال در «تذكرة الابرار» شرح حال وى را نوشته و او را بسيار ستوده اند.(1)

20. عطاءاللّه بن فضل اللّه شيرازى حسينى، جمال الدين محدّث

جمال الدين محدّث در «الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليه السلام» خبر نزول آيه تبليغ در غدير خم را همراه با نقل حديث غدير گفته از ابن عباس روايت كرده است.(2) جمال محدّث در خطبه كتاب «اربعين» به اعتبار احاديث كتابش تصريح كرده است.

21. شهاب الدين احمد

شهاب الدين در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» احمد ذيل آيات نازل شده درباره امير المؤمنين عليه السلام، نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را روايت كرده است. همچنين از ابوالجارود از حمزه (ابوجعفر) روايت شده كه اين آيه درباره ولايت نازل شده است. در ادامه نيز از عبداللّه بن مسعود نزول آيه تبليغ را بدون شأن نزول آن نقل كرده است.(3)

ضمنا شهاب الدين احمد در عنوان بابى كه در آن آيات نازل شده درباره امير المؤمنين عليه السلام را آورده، تصريح كرده كه از بين اقوال صحيح ترين را آورده است. همچنين شهاب الدين احمد در خطبه كتابش گفته كه احاديث روايت شده در آن صحيح ترين هاست.

ص: 149


1- . اخبار الاخيار: ص 206. همچنين براى شرح حال وى رجوع شود به: نزهة الخواطر: ج 4 ص 223.
2- . الاربعين فى فضائل امير المؤمنين عليه السلام مخطوط .
3- . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل مخطوط .

اخبار پيشين كه به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم دلالت مى كنند كه مراد از مَولى در حديث غدير أولى و جانشين و امام باشد، به چند وجه:

1. تهديد به اينكه اگر اين پيام را نرسانى گويا هيچ يك از پيام هاى خدا را نرسانده اى.

2. تضمين حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله، كه نشان مى دهد آيه درباره ابلاغ حكمى است كه در ابلاغ آن اصلاح دين و دنياى همه مردم نهفته است و به وسيله آن حلال و حرام تا روز قيامت براى مردم روشن گردد.

3. و نيز پذيرش آن بر عده اى دشوار است.

4. همچنين كينه هاى مردم نسبت به امير المؤمنين عليه السلام اين گمان را تقويت مى كند كه منافقان فتنه به پا كنند. و لذا خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله ضمانت داد كه او را از شرّ آنان حفظ خواهد كرد.

5 . احتمالات ديگرى كه در معناى واژه «مَولى» گفته اند چنين نيستند كه درباره آنها چنين گمانى رود و اين آيه با اين خصوصيات مناسب آنها باشد. با در نظر گرفتن همه اينها، مراد از آيه تبليغ و نيز حديث غدير تنها جانشينى و امامت على عليه السلام است، چرا كه به سبب آن احكام دين كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ كرده است بر جاى مى ماند و به وسيله آن امور مسلمانان سامان مى يابد.(1)

افزون بر اين، وقتى اين آيه مباركه بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نازل شد و حضرتش با تهديد مذكور در آيه فرمان يافت كه آن پيام بزرگ را برساند، سينه حضرتش به تنگ آمد، زيرا مى دانست كه مردم او را تكذيب مى كنند.

اين خود بهترين دليل بر بزرگى آن پيام و دشوارى پذيرش آن از سوى صحابه بوده است، چرا كه اگر امرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به رساندن آن شد، از امور فرعى و آسان يا

ص: 151


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 249.

تنها براى واجب گرداندن محبت و مودّت امير المؤمنين عليه السلام بود، رساندن آن بر حضرتش گران نمى آمد و از تكذيب مردم بيمناك نمى شد ! حال آنكه شمارى از روايات حديث غدير دربردارنده همين نكات است. به عنوان نمونه:

ابن مردويه در كتاب «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» در شأن نزول آيه تبليغ، به اِسناد خود از زيد بن على نقل كرده است:

هنگامى كه جبرئيل امر ولايت را آورد، سينه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب آن به تنگ آمد و فرمود: قوم من به دوران جاهليت نزديك اند (و تازه مسلمان اند و فرهنگ جاهليت در آنان از ميان نرفته است) . در پى اين سخن، آيه تبليغ نازل شد.

همچنين در كتاب فوق از ابن عباس روايت شده است: وقتى كه خدا به رسولش صلى الله عليه و آله فرمان داد كه على عليه السلام را جانشينى خود قرار دهد و آنچه را خدا به او گفته به على عليه السلام بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله به خدا عرض كرد: خداوندا، قوم من به روزگار جاهليت نزديك اند. سپس گذشت و حجّ گزارد. آنگاه كه از مكه باز مى گشت و روى به مدينه داشت و در غدير خم توقف كرد، خداى تعالى اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . در پى نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله بازوى على عليه السلام را گرفت و به سوى مردم رفت ... .

چنانچه پيشتر گذشت، اين روايت را سيد جمال الدين محدث شيرازى نيز روايت كرده است.

همچنين در روايت سيوطى هم گذشت كه ابوالشيخ از حسن نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى تعالى مرا به رساندن پيامى بر انگيخت، و من چون مى دانستم كه مردم مرا تكذيب مى كنند سينه ام به تنگ آمد. خدا به من فرمان داد كه آن پيام را برسانم و گر نه مرا عذاب مى كند ! و اين آيه فرود آمد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .

ص: 152

برخى مفسرين از اهل سنت و جماعت مى گويند: اين آيه در آغاز دعوت نازل شده است، و درست آن هنگام كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نگهبانانى را براى حفظ جان خويش انتخاب كرده بود، زمانى كه اين آيه نازل شده به نگهبانان فرمود: برويد كه به شما حاجتى نيست، زيرا خداوند خود حافظ جان من خواهد بود.

ابن جريد و ابن مردويه از عبداللّه بن سقيق نقل كرده اند كه گفت: برخى از اصحاب همواره با حضرت رسول صلى الله عليه و آله - براى نگهبانى - راه مى رفتند. وقتى اين آيه نازل شده به آنان فرمود: مردم ! به كارهايتان برسيد كه خداوند مرا از شر مردم در امان خواهد داشت.

ابن حبّان و ابن مردويه از ابوهريره نقل كرده اند كه گفت:

هر گاه با پيامبر صلى الله عليه و آله به مسافرتى مى رفتيم، بهترين و بزرگ ترين درخت را براى استراحت آن حضرت قرار مى داديم. روزى در يكى از سفرها، حضرت زير درختى نشسته بود و شمشير خود را بر آن آويزان كرده بود، كه يك نفر آمد و آن شمشير را گرفت و رو كرد به پيامبر و گفت: اى محمد ! چه كسى مى تواند تو را از من نجات دهد ؟ حضرت فرمود: خداوند مرا نجات مى دهد، شمشير را سرجايش بگذار. پس او شمشير را گذاشت. آن گاه نازل شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .

همچنين ترمذى و حاكم و ابونعيم از عايشه نقل كرده اند كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله را محافظانى بود، ولى پس از نزول اين آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» به آنها گفت:

اى مردم ! برويد كه خداوند مرا حفظ مى كند.

طبرانى و ابونعيم در «دلائل» و ابن مردويه و ابن عساكر از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله را پاسدارانى محافظت مى كردند و روزانه عمويش ابوطالب يكى از بنى هاشم را براى نگهبانيش مى فرستاد. پس به او فرمود: اى عمو ! خداوند مرا حفظ مى كند، ديگر لازم نيست كسى را براى من بفرستى.

ص: 155

ما اگر با دقت به اين روايت ها و تأويل ها بنگريم، مى بينيم هرگز با مفهوم آيه و حتى با سياق آن نيز انطباق ندارند. زيرا همه اين روايات نشان مى دهند كه آيه قبل از دعوت نازل شده، و حتى برخى تصريح كرده اند كه در سال هاى زندگى ابوطالب و قبل از هجرت به سال هاى زيادى بوده است. خصوصا روايت ابوهريره، همان گونه كه ملاحظه كرديد.

پس تحريف و دروغ در اين روايت كاملاً مشهود است، زيرا ابوهريره نه اسلام را مى شناخت و نه پيامبر صلى الله عليه و آله را، مگر در سال هفتم از هجرت كه خودش هم به آن گواهى مى دهد. همچنين عايشه در آن وقت اصلاً دنيا نيامده بود، و يا عمرش از يك يا دو سال تجاوز نمى كرد، زيرا همه مى دانند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از هجرت با عايشه ازدواج كرده و در آن حال عمرش يازده سال بيشتر نبوده است.

پس چگونه اين مطلب صحت دارد، با اينكه تمام مفسرين سنى و شيعه اجماع دارند كه سوره مائده در مدينه نازل شده و مدنى است، و آخرين سوره اى است كه نازل شده است ؟ !

احمد در مسندش و ابوعبيده در فضائلش و نحاس ناسخش و نسائى و ابن منذر و حاكم و ابن مردويه و بيهقى در كتاب هاى سننشان از جبير بن نفير نقل كرده اند كه گفت:

به حج مشرف شده بود، و بر عايشه وارد شدم. عايشه به من گفت: اى جبير ! سوره مائده را مى خوانى ؟ گفتم: آرى، گفت: اين آخرين سوره اى است كه نازل شده است. پس هر چه از حلال در آن يافتيد آن را حلال بدانيد، و هر چه از حرام يافتيد تحريم كنيد.

همچنين احمد و ترمذى نقل كرده اند و حاكم نيشابورى آن را صحيح دانسته است. ابن مردويه و بيهقى نيز در سننش از عبداللّه بن عمرو نقل كرده اند كه گفت: آخرين سوره اى كه نازل شده سوره مائده است.

ص: 156

همچنين ابوعبيد از محمد بن كعب قرطبى نقل مى كند كه گفت: سوره مائده در حجة الوداع بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، در حالى كه حضرت در ميان راه مكه و مدينه بر شتر خود سوار بود. پس دوش آن ترك برداشت و حضرت از شتر پائين آمد.

و نيز ابن جريد از ربيع بن انس نقل كرده كه گفت: سوره مائده بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، در حالى كه حضرت در حجة الوداع ميان راه بود و مى خواست بر شترش سوار شود، كه شترش در اثر سنگينى بار فرو خوابيد.

و ابوعبيده از ضمرة بن حبيب و عطية بن قيس نقل كرده كه گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوره مائده آخرين سوره اى از قرآن است كه نازل شده است. پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانيد.

بنا بر اين، انسان عاقل و با انصاف پس از اين چگونه مى تواند ادعاى آنان را بپذيرد كه معتقدند اين آيه در آغاز بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است ؟ !

به علاوه، شيعيان نيز بر همين باورند كه سوره مائده آخرين سوره نازل شده از قرآن است. خصوصا اين آيه كه آن را آيه بلاغ مى نامند: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ ... » ، و معتقدند كه اين آيه در روز 18 ذى الحجه و پس از تمام شدن اعمال حجة الوداع در غدير خم و قبل از اينكه پيامبر امام على عليه السلام را به عنوان خليفه خود معرفى كند نازل شده است.

درست پس از گذشتن پنج ساعت از روز پنجشنبه بود كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل و گفت: يا محمد ! خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .

از آن گذشته، سخن خداوند متعال كه مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «و اگر اين كار را نكنى رسالتش را ابلاغ نكرده اى» ، دلالت روشنى دارد بر اينكه رسالت در حال پايان پذيرفتن است، و تنها يك مطلب باقى مانده، كه دين تكميل نمى شود جز با آن.

ص: 157

اما ماجراى غدير همچنان مى درخشد. به رغم گذشت دوران و اعصار بر آن، و با پشت سر نهادن 1400 سال آكنده از تحولات و تغييرات شگرف و مشحون از جنگ ها و فجايع و حوادث، و با وجود تلاش هاى مستمر براى سركوبى و از پا انداختن آن با سنگ اندازى ها و بهانه هاى نامعقول و نيز برپايى جنگ هاى سرد و نبردهاى خونين با هدف خارج نمودن آن از مسير استوار و مواضع پايدارش و به رغم آنچه پيروانش در اين راه به جان خود خريدند؛ همچون خوارى و ذلت و غربت و آوارگى و رنج و آنچه بر سر ايشان فرو ريخته از بلا و مصيبت و ... .

قضيه غدير همچنان به سبب نقش آن در داستان بزرگ انسان و ايمان او، حساس ترين و مهم ترين مسئله باقى مانده و خواهد ماند. زيرا اين واقعه بيشترين ارتباط و پيوند را با عقيده انسان داشته و عميق ترين تأثيرات را در زندگى و شالوده شخصيت او و بر روابطش با همه افراد و اشياء نهاده است.

لذا ماجراى غدير بيشترين تعلق و ارتباط را با آينده بشر و اهداف وى در دنيا و آخرت پيدا كرده است. اين موضوع رمز طراوت، شادابى و حساسيت داستان غدير در طى قرون و اعصار متمادى بوده و همچنان نيز خواهد بود.

4 - راه حلّ

حال كه مسئله اينگونه است، ديگر مجالى نمى ماند تا بعضى مطرح كنند كه: فرقى نمى كند غدير حق است يا نه ! اينكه در اين قضيه حق از آن امير المؤمنين على عليه السلام باشد كه غصب شده و آن گرامى از مقامش دور گشته يا از آن ديگرى ! زيرا قرن ها سپرى شده و اين ماجرا به روايتى تاريخى بدل گشته كه بعضى آن را نقل مى كنند و برخى ديگر آن را به دست فراموشى سپرده اند، مانند تمام حوادث تاريخ، و تأمل بر آن و توجه زياد به آن فايده و ثمرى در پى نخواهد داشت.

اگر نگوييم كه مسائلى در اين بين مطرح است كه به سبب افروختن آتش كينه ها موجب تفرقه و جدايى مى گردد.

ص: 162

بايد بدانيم كه واقعيت چنين نيست، زيرا قضيه غدير پيوسته مسئله اى اساسى و عمده براى تمامى مسلمانان و حتى براى غير آنان بوده و خواهد بود. غدير كليد درى است كه براى حل مشكلات زيربنايى اسلام بايد از آن وارد شد، و بدون آن همه بايد براى مصائب بى شمار مهيا باشند، و سستى و عقب ماندگى و بلكه فروپاشى بنيان رفيع اسلام را بپذيرند، چه بخواهند و يا نخواهند !

5 - غدير، خلافت يا امامت

نكته حائز اهميت ديگر اين است كه ماجراى غدير تنها مسئله خلافت و حكمرانى نيست كه اين فرد حاكم باشد يا آن، آن هم براى چند سال محدود و پس از اندك زمانى نيز خاتمه يافته باشد. البته آنان كه بر مسند حكومت تكيه زدند و آن را در دست گرفتند هدفى جز اين نداشتند. با اين حال شواهد و قرائن بسيارى در دست ماست كه با وجود آنها نمى توان به برداشت هاى ساده لوحانه از مسائل وقعى نهاد.

بى گمان قضيه غدير به اينجا ختم نمى شود. بلكه مسائلى بسيار باارزش تر و مهم تر را در بر دارد. از اين رو مى بينم حاكمان اموى سعى و تلاش فراوان مى كردند تا براى هر فردى از ايشان كه بر مسند حكومت مى نشست «امامت و خلافت الهى» را تثبيت كرده و به او اختصاص دهند. اين تلاش ها با بيان معيارها و انجام اقدامات مختلفى صورت مى گرفت، كه در ظاهر توجيهاتى با رنگ اعتقادى داشت و در حقيقت به بند كشيدن عقيده و انديشه مخالفان و رهايى يافتن از گزند بزرگان آنها بود.

تا آنجا كه مفاهيمى ساختگى در انديشه مردم نفوذ كرده و به واقعياتى بدل گشت كه هيچ راه گريز و پناهى از آنها نبود، و اندك اندك احزاب شكل گرفته و فرقه ها به وجود آمدند. حتى على رغم اينكه عموم مذاهب و فِرق اسلامى غير شيعى عقايدى فراتر از آنچه شيعه در مورد امامانش ابراز مى نمود براى خلفاى خود قائل بوده و در عمل به آن پاى بند بودند، اما باز هم بر آن سرپوش نهاده و به آن اعتراف نمى كردند ! حتى عقايد شيعيان در مورد امامانشان را - كه گاه از آن پندارها ساده تر و در مرتبه اى پايين تر نيز بود - انكار مى كردند.

ص: 163

6 - نقش غدير در ساختار انسان و زندگى

اين سخنى به جاست كه بگوييم: مسئله غدير و امامت و نحوه موضع گيرى در قبال آن است - كه خط مشى انسان را در طول حياتش معين مى كند - و بر مبناى همان انتخاب و پذيرش، سرنوشت و آينده اش ترسيم شده و استوانه هاى حياتش بدان پايه ريزى مى گردد.

از ثمره همان نيز به سعادت يا شقاوت خواهد رسيد و در جاده هدايت يا در بيراهه جاهليت قدم خواهد گذارد، آنچنان كه حديث شريف نبوى نيز به اين نكته اشاره دارد: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية: هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.

از اين رو بر پايه اعتقاد به غدير و امامت است كه معنى و مفهوم حقيقى «اسوه» در عرصه عمل عينيت مى يابد. همان معنى و مفهومى كه رشد و تكامل شخصيت انسان از ابتداى طفوليت - دانسته يا ندانسته - بر پايه آن استوار مى باشد، و بر اساس همان دريافت نيز زندگى خويش را انتخاب نموده و راهى را كه به آن منتهى مى گردد بر مى گزيند.

همچنان كه اين انتخاب تأثير به سزايى نيز در شالوده نفسانى و تربيتى هر فرد و در دستيابى وى به سجاياى انسانى و صيانت از آنها به همراه دارد.

به تعبير ديگر:

غدير همان است كه حق را از باطل، نيكى را از بدى و موجبات خسران را از بهره ورى جدا مى كند، و انسان با پايبندى به اصول آن با اين شخصيت (امام معصوم عليه السلام) مرتبط شده، با او همراهى نموده تكامل مى يابد و با ديگرى چنين نمى كند.

همچنين غدير و امامت به انسان معيارها و سرفصل هايى را ارائه مى دهد كه بايد به آن ملتزم گرديده و از آنها آغاز كند، و همان ها را نيز به كار گيرد و موضع گيرى هاى خويش را بر مبناى آنها انجام دهد.

ص: 164

علاوه بر اين، غدير و نتيجه آن - يعنى امامت - در زندگى خصوصى و در فرهنگ و آداب و رسوم و حتى در كيفيت انديشيدن انسان نقشى اساسى ايفا مى كند، زيرا درمى يابد كه علوم دين و تفسير قرآن مبين و جزييات عقايد و ظرائف معارف را بايد از امام اخذ نمود.

اينكه مى بينيم بعضى براى فراگيرى معالم دين خود در پى فردى خاص مى روند و به ديگرى مراجعه نمى كنند و او را اسوه و رهبر خويش قرار مى دهند، به دليل همين نحوه موضع گيرى است.

از اين رو قضيه غدير و نصب امام براى مردم و معرفى وى، ممكن نيست كه فقط انتصاب يك خليفه و حاكم يا امثال اينها باشد، بلكه بسيار مهم تر و فراتر از اين امور است.

و به عبارت ديگر:

غدير يك حادثه گذرا نيست كه شرايط و اوضاعى خاص آن را به وجود آورده باشد، و پس از اندك زمانى با پايان يافتن آن شرايط و اوضاع مضمحل شده و خيلى زود در زمره وقايع كوچك و بزرگى كه تاريخ ميزبانشان بوده در آمده و هيچ تفاوتى با آنها نداشته باشد، و جز به مقدارى كه موجب فخر و مباهات گروهى گردد و يا تلخى و ناگوارى در عرصه عواطف و احساسات جمعى بر جاى گذارد هيچ اثر و ثمرى براى زندگى بشر به بار نياورده باشد. بلكه مسئله امامت در متن حقايق انسان و در سرنوشت و آينده بشر و در دنيا و آخرت او جايگاهى ويژه داشته، و در تمام زواياى حيات و زندگى او تأثيرى ژرف مى گذارد.

بر اين اساس، در قبال مسئله امامت موضعى صريح و روشن لازم است، تا هر انسانى از وضعيت خويش آگاه گرديده و به مرگ جاهليت از دنيا نرود. چنانكه اندكى قبل روايت مربوط به آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرديم.

ص: 165

آيه كريمه علاوه بر اينكه اين دو برهان را بيان مى فرمايد، دو توجيه محكم براى رسول خدا صلى الله عليه و آله است:

اول: جرئت پيدا كردن آن حضرت بر اظهار دستور الهى و علنى كردن آن براى عموم مردم، و اينكه تا ايشان زنده است بايد به زبان مبارك خودش به مردم ابلاغ شود، و كسى در رساندن اين وظيفه الهى جاى خود آنجناب را نمى گيرد.

دوم: تصديق و تأييد فراست و زيركى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است؛ يعنى مى فهماند كه خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله به درستى احساس خطر كرده و تصميم صحيح گرفته است.

فراز دوم: «بَلِّغ»

4. اديبان گفته اند: باب «تفعيل» غالبا براى تكثير است؛ به اين معنى كه فاعل، اصل فعل را زياد انجام دهد.(1)

در آيه شريفه تبليغ نيز معناى «بلّغ» اين است كه پيام خداوند متعال را به عده زيادى برسان، و چون در واقعه غدير خم عده زيادى از مسلمانان بودند، همان يك بار گفتن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نتيجه اش همان تكثير بود؛ يعنى رساندن پيام الهى به افراد متعدد و فراوان.(2)

ص: 168


1- . شرح شافيه رضى : ج 1 ص 92.
2- . بين باب افعال و تفعيل فرقى ظريف وجود دارد. براى مثال بين اكثار و تكثير، اطراب و تطريب، اكرام و تكريم. مثلاً خداوند متعال مى فرمايد: «يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا» ، اى انت تكثر جدالنا، هود32 . و در آيه ديگر مى فرمايد: «واذكرو إذ كنتم قليلاً فكثركم» ، (اعراف / 86) ، اى جعل عددكم كثيرا، كه در اولى كثرت نسبت به فاعل بوده و در دومى نسبت به مفعول؛ يعنى احداث و ايجاد كثرت در مفعول. و عنوان إطراب (بر وزن اكرام) احداث طرب است در معنى و فاعل؛ يعنى اشعار و الحانش شعر طربى و لحن طربى است، هر چند اين شعر و لحن براى مستمع ايجاد طرب نكند. و در عنوان تطريب (بر وزن تفعيل) ايجاد طرب است در مستمعين، هر چند شعر و لحن طربى نباشد و براى فاعل ايجاد طرب نكند. و اكرام و تكريم، كه تكريم احداث و ايجاد كرامت است از فاعل نسبت به مفعول. غنا موسيقى: ج 3 ص 1858، 1866.

5 . در آيات شريفه قرآن هميشه مشتقّات گوناگون «ابلاغ» و «تبليغ» همراه واژه رسالت الهى و مانند آن به كار رفته است. مثلاً «أُبَلِّغُكُم رِسالاتَ رَبّى»(1)، «فَقَد أبلَغتُكُم ما أُرسِلتُ بِهِ»(2)، «الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّه ِ وَ يَخشَونَهُ» .(3)

فراز سوم: «ما أُنزِلَ إلَيكَ»

6 . آوردن فعل «اُنزل» به صيغه مجهول مى رساند كه موضوع بدون اسناد به فاعل داراى اهميت است.

7. ظهور فعل «اُنزل» در ماضى و گذشته حقيقى است نه مضارع و آينده، چرا كه صيغه ماضى براى معناى گذشته وضع شده، و چنانچه قرينه اى براى حمل بر مضارع نباشد، بر همان معناى وضع شده حقيقى حمل مى شود كه ماضى است.

همچنين آيه تبليغ در حجة الوداع و در آخرين ماه هاى زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است، و اگر فعل بر مضارع و آينده حمل شود معناى آيه به اين صورت مى شود: و اگر آنچه را كه بعدا بر تو نازل مى كنيم در ماه هاى باقى مانده از نبوتت ابلاغ نكنى، هرگز رسالت خود را به پايان نرسانده اى. معنايى كه در هيچ روايتى به آن اشاره نشده، و از هيچ عالم شيعى و سنى نقل نشده است.(4)

فراز چهارم: «مِن رَبِّكَ»

8 . جمله «مِن رَبِّكَ» تصريح مى كند كه اين امر از جانب خداوند متعال است، و افراد نادان خيال نكنند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از پيش خود مى گويد.(5)

9. اين جمله تأكيد مى كند كه انتخاب رهبر اسلامى (امام معصوم) بايد از سوى خداوند باشد.

ص: 169


1- . اعراف / 62 .
2- . هود / 57 .
3- . احزاب / 29.
4- . امام شناسى و پاسخ به شبهات: ج 1 ص 247، 248.
5- . فروغ هدايت: ص 305.
فراز پنجم: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»

10. مطلبى كه خداوند در اين زمينه نازل كرده، بسيار بيشتر از ساير خبرهايى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل كرده اهميت دارد، به طورى كه مى فرمايد: «اگر اين مطلب را ابلاغ نكردى رسالت ما را به مردم نرسانده اى» . در اين آيه، پيامى است كه از نظر اهميت با همه پيام هاى دوران نبوت و رسالت برابر است، چنانكه اگر اين پيام به مردم نرسد، گويا همه پيام ها محو مى شود.

11. رساندن اين مطلب بر پيامبر صلى الله عليه و آله دشوار بوده است، زيرا بيم آن بود كه مردم آن را قبول نكنند و آزارى به وى برسانند. خداوند آن حضرت را تهديد كرد و با تعبير «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» رسول خدا صلى الله عليه و آله را از ترك تبليغ آن بر حذر داشته است. استعمال چنين جمله اى در موردى است كه كار بر شخص دشوار و سنگين باشد.(1)

12. اين جمله كه به صورت جمله شرطيه به كار رفته، نوعى تهديد است؛ به اين معنى كه اگر امر پروردگار به مردم ابلاغ نشود و به آنها نرسد و حق آن رعايت نشود، گويا حق هيچ جزئى از اجزاى دين مراعات نشده است.(2)

13. محتواى پيام بايد مسئله اى اساسى و هم وزن رسالت باشد، و گرنه مسائل جزئى و فردى اين همه تهديد لازم ندارد.

14. پيام آيه مربوط به توحيد، نبوت، معاد و همچنين نماز، روزه، حج، زكات، خمس و... نيست، چون اينها در طول دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده بود و همگان به آنها عمل مى كردند. اما بنا بر روايات اهل بيت عليهم السلام آنچه كنار گذاشته شد ولايت بود.

امام باقر عليه السلام فرمود: بُنِىَ الإسلامُ عَلى خَمسٍ: عَلَى الصَلاةِ وَ الزَكاةِ وَ الصَومِ وَ الحَجِّ وَ الوِلايَةِ، وَ لَم يُنادَ بِشَى ءٍ كَما نودِىَ بِالوِلايَةِ. فَأخَذَ الناسُ بِأربَعٍ وَ تَركوا هذِهِ؛ يَعنِى الوِلايِةِ(3):

ص: 170


1- . فروغ هدايت: ص 301.
2- . امام شناسى و پاسخ به شبهات: ج 1 ص 248.
3- . الكافى: ج 2 ص 18 ح 3، باب دعائم الاسلام.

اسلام بر پنج پايه بنا شده است: بر نماز و زكات و روزه و حج و ولايت، و به چيزى مانند ولايت فراخوانده نشد. (اما) مردم آن چهار مورد (اول) را گرفتند و اين (ولايت) را رها كردند.

در روايت ديگر امام باقر عليه السلام فرمود: بناى اسلام روى پنج چيز است: نماز و زكات و حج و روزه و ولايت. زراره گويد: به حضرت عرض كردم: كدام يك از اينها برتر است ؟ فرمود: ولايت برتر است، زيرا ولايت كليد آنهاست و شخص والى (ولىّ) راهنماى آنهاست.(1) اشاره به اينكه امامان معصوم عليهم السلام راهنماى نماز و زكات و حج و روزه هستند، و اين اعمال بدون راهنمايى آنها درست نيست.

فراز ششم: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ»

15. رسول خدا صلى الله عليه و آله از پيشامدهاى بعد از ابلاغ وحى و از خطر نابود شدن دين بيم داشت. از اين رو خداوند آن حضرت را دلدارى مى دهد؛ كه ما تو را از شرّ مردم نگاه مى داريم. عيّاشى به سند خود از ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصارى روايت كرده است كه گفتند: خدا پيامبرش صلى الله عليه و آله را مأمور ساخت تا على عليه السلام را به جانشينى خود منصوب كند. پيامبر صلى الله عليه و آله بيم داشت كه مبادا مردم بگويند: از پيش خود عطايى به پسر عموى خود داد، و به وى طعنه بزنند. خدا هم اين آيه را فرستاد، و پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم ولايت على عليه السلام را به مردم اعلام كرد.(2)

16. رسول خدا صلى الله عليه و آله خطرهايى را در تبليغ اين حكم پيش بينى مى كرد. ولى اين خطر، خطر جانى نبود، زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ترسى از جان دادن در راه رضاى خدا نداشت. سيره و روش عملى آن حضرت و حضور شجاعانه ايشان در غزوه هاى

ص: 171


1- . الكافى: ج 2 ص 18 ح 5 ، باب دعائم الاسلام.
2- . تفسير العياشى: ج 1 ص 331. همين روايت را سيد ابوالمحمد از حاكم حسكانى در شواهد التنزيل به اسناد خودش از ابن ابى عمير هم روايت كرده است. شواهد التنزيل: ج 2 ص 381. محمد بن ابى عمير از اصحاب امام رضا و امام محمد تقى عليهماالسلام بود. در ميان اصحاب امامان هيچ كدام مانند ابن ابى عمير از خلفاى ستمكار رنج نديد. ساليانى دراز به جرم شيعه بودن و به علت اينكه حاضر نمى شد در حكومت عباسيان قضاوت كند زندانى بود. فروغ هدايت: ص 303، 304.

مختلف(1)، چنين ترسى را تكذيب مى كند. همچنين خداوند سبحان در آيات قرآن بر دور بودن پيامبران عليهم السلام از اينگونه ترس ها شهادت مى دهد و مى فرمايد:

«ما كانَ عَلَى النَبىِّ مِن حَرَجٍ فيما فَرَضَ اللّه ُ لَهُ سَنَّةَ اللّه ِ فِى الَذينَ خَلَوا مِن قَبلٍ وَ كانَ أمرُ اللّه ِ قَدَرا مَقدورا . الَذينَ يُبَلِّغونَ رِسالاتَ اللّه ِ وَ يَخشَونَهُ وَ لا يَخشَونَ أحَدا إلاّ اللّه ِ وَ كَفى بِاللّه ِ حَسيبا»(2):

«هيچ گونه منعى (سختى و گناهى) نيست در آنچه خدا بر پيامبر واجب كرده است اين سنت خداست كه پيش از اين در ميان گذشتگان (معمول) بوده و فرمان خدا به اندازه و حساب شده است. همان كسانى كه پيام هاى خدا را ابلاغ مى كنند و از او مى ترسند و از هيچ كس جز خدا بيم ندارند و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است» .

17. ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از مسلمانانى بود كه با زبان اسلام آورده بودند، ولى دلشان ايمان نداشت. از اخبار و تاريخ بر مى آيد كه آنچه آنها از پذيرفتن آن سرباز مى زدند ولايت امير المؤمنين على عليه السلام بود، و مسئله اى همانند قبول ولايت آن حضرت براى آنها دشوارتر نبود، چون آنها به نماز، روزه، حج، جهاد، خمس (غنايم جنگ) ، زكات و ساير احكام اعتراضى نداشتند، و فقط به خمس ( به طور مطلق) اعتراض داشتند، كه آن هم به جهت ولايت بود. داستان حارث بن نعمان فهرى و اعتراض او در غدير و عذاب الهى با سنگ آسمانى - كه علماى شيعه(3) و سنى(4) نقل كرده اند - شاهد گوياى اين حقيقت است.

ص: 172


1- . تعداد غزوات (جنگ هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود رهبرى سپاه را بر عهده داشته) را 26 يا 27 غزوه نوشته اند. علت اختلاف اين است كه گروهى غزوه خيبر را با غزوه وادى القرى - كه به دنبال هم رخ داد - دو غزوه، و برخى آنها را يك غزوه شمرده اند. مروج الذهب: ج 2 ص 287، 288.
2- . احزاب / 38، 39.
3- . مجمع البيان: ج 10 ص 530 . تفسير فرات: ص 505 . تفسير برهان: ج 5 ص 484. مرآة العقول: ج 5 ص 39.
4- . روح المعانى: ج 15 ص 62 . الكشف و البيان: ج 10 ص 35. شواهد التنزيل: ج 2 ص 381.

و در بين تعداد كمى از مسلمانان مدينه زندگى مى كرد و از چهار طرفش يهوديان او را محاصره كرده بودند. آن هم يهوديانى كه به تعبير قرآن شديدترين دشمنى را با مؤمنان داشتند(1)، و با قدرت هر چه بيشتر به مبارزه عليه پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند و صحنه هاى خونينى نظير جنگ خيبر و مانند آن را به راه انداختند.

24. با توجه به اين آيه، معلوم مى شود آن حكم الهى حكمى است كه مايه قوام و استقرار دين است. حكمى است كه انتظار مى رود مردم (ناس) در مقابل آن قيام كنند، و در نتيجه آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله از دين بنا نهاده را نابود و متلاشى سازند.

همچنين روشن مى شود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين فتنه را به خوبى دريافته بود و از آن بيم داشت. از اين رو در انتظار فرصتى مناسب و محيطى آرام بود كه بتواند مطلب را به عموم مسلمانان ابلاغ كند و آنها هم آن را بپذيرند.

بايد دانست كه احتمال فتنه گرى از ناحيه مشركين و بت پرستان عرب و ساير كفار نمى رفت، بلكه نگرانى حضرت از سوى مسلمانان بود. زيرا دگرگون ساختن اوضاع و خنثى كردن زحمات رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى از ناحيه كفار قابل تصور است كه دعوت اسلامى منتشر نشده باشد. اما پس از انتشار اسلام در جهان، اگر انقلابى فرض شود، جز به دست مسلمانان تصور نمى شود.

جامعه آن روز مسلمانان از عده اى مردان صالح و مسلمانان حقيقى، و عده قابل توجهى از منافقين بود كه به ظاهر فقط مسلمان بودند، و عده اى ديگر هم از مردمان بيماردل و ساده لوح تشكيل شده بود كه هر حرفى را از هر كسى باور مى كردند.

در قرآن كريم نيز به اين دو گروه - منافقين(2) و مردمان بيماردل(3) - اشاره صريح شده است.

ص: 175


1- . «لتجدنّ اشدّ الناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين اشركوا» مائده / 83 .
2- . بقره / 8 ، 9.
3- . بقره / 10.

بنا بر اين، ممكن بود كه انتصاب امير المؤمنين عليه السلام براى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله اين دو گروه را - كه در آيه به (ناس) تعبير شده اند - به اين توهم گرفتار كند كه - العياذ باللّه - رسول اللّه صلى الله عليه و آله اين حكم را از پيش خود و به نفع خود تشريع كرده است و از تشريع اين حكم نفعى نصيب آن حضرت مى شود.

فراز هشتم: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ»

25. در پايان آيه، از باب تهديد و مجازات، به آنهايى كه اين رسالت مخصوص - يعنى اعلام ولايت و جانشينى امير المؤمنين عليه السلام - را انكار كنند و در برابر آن از روى لجاجت كفر بورزند، مى گويد: «خداوند كافران لجوج را هدايت نمى كند» . پس در حقيقت انكار ولايت و منصب الهى امامت نوعى كفر است.

در آيه اى ديگر مى فرمايد: «وَ مَن لَم يَحكُم بِما أنزَلَ اللّه ُ فَأولئِكَ هُمُ الكافِرونَ»(1): «و كسانى كه به موجب آنچه خدا فرو فرستاده حكم و داورى نكنند آنان خود كافر هستند» .

همچنين در آيه اى ديگر به صراحت مى فرمايد: «وَ الَذينَ كَفَروا فَتَعسا لَهُم وَ أضَلَّ أعمالَهُم . ذلِكَ بِأنَّهُم كَرِهوا ما أنزَلَ اللّه ُ فَأحبَطَ أعمالَهُم»(2): «و كسانى كه كفر ورزيدند سقوط و هلاكت بر آنها باد و (خدا) كردارهايشان را تباه كرد. اين (هلاكت و سقوط) به اين سبب است كه آنچه را خدا نازل كرده است نپسنديدند و (خدا نيز) اعمال و كردارهايشان را تباه و نابود ساخت» .

روايات بسيارى از طريق عامه و خاصه نقل شده كه تصريح كرده اند: كسانى كه ولايت امير المؤمنين عليه السلام را نپذيرند وارد بهشت نخواهند شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، هر گاه بنده اى خداى عزوجل را بندگى كند همانند آنچه نوح عليه السلام در ميان قومش بود، و چنانچه براى چنين بنده اى همانند كوه احد طلا بوده باشد و آن را در راه خدا

ص: 176


1- . مائده / 44.
2- . محمد صلى الله عليه و آله / 8 ، 9.

محمد عبدالوهاب پس از نقل اين حديث از شيعه مى گويد:

اى مؤمن، نگاه كن به حديث اين دروغ گويان و ركيك بودن الفاظ آن، كه دليل بر بطلان سخن آنهاست. هر كسى اعتقاد به صحت اين حديث داشته باشد هلاك است، چون در آن معصوم به عدم امتثال امر خداوند متهم شده است. اين نقص است، و نقص انبيا عليهم السلام كفر است. اين حديث با مدح خداوند نسبت به پيامبر و اصحابش مخالف است: «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ وَ الَذينَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم ... » .(1) اعتقاد به آنچه مخالف قرآن است موجب كافر شدن انسان مى شود ... .

وى در ادامه مى گويد: نسبت دادن خوف به پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير خم درست نيست، چون اصحاب او همه مسلمان بودند.(2)

و اما پاسخ اين شبهه:

پاسخ اول: ماجراى عقبه

چگونه تمام مسلمانان مطيع اوامر او بودند، و حال آنكه در «عقبه» عده اى تصميم به قتل خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله گرفتند ؟(3)

ص: 178


1- . فتح / 29.
2- . به همين مضمون ابن تيميه هم مى نويسد: در حجة الوداع پيامبر صلى الله عليه و آله از كسى خوف نداشت، چون مسلمانان دستورات او را عمل مى كردند، و كافر هم در بينشان نبود و منافقين هم مخفى بودند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله از ناحيه مردم هيچ خوفى نداشت. منهاج السنه: ج 7 ص 316.
3- . بسيارى از منابع شيعه و عامه به اين جريان هولناك اشاره كرده اند: از شيعه: اعلام الورى: ص 123. بحار الانوار: ج 21 ص 247. الصوارم المهرقه: ص 7. از عامه: الدرّ المنثور: ج 4 ص 243. سنن بيهقى: ج 9 ص 33. مسند احمد: ج 5 ص 453 ش 23843. مجمع الزوائد: ج 1 ص 110. مسلم نيشابورى هم مى نويسد: شخصى از حذيفه كه شاهد ماجرا بود مى پرسيد: آيا جزو آن نفرات بوده است يا نه ؟ حذيفه در پاسخ او گفت: اگر تو جزء آنها باشى تعداد آنها مى شود پانزده نفر، كه دوازده نفر آنها دشمن خدا و رسول خداوند صلى الله عليه و آله هستند. و سه نفر هم عذر آوردند كه ما صداى پيامبر صلى الله عليه و آله را نشنيديم. البته مسلم اسم اين شخص را نياورده است. صحيح مسلم: ج 4 ص 2144 ش 2779.
پاسخ دوم: تقطيع حديث

ابن عبدالوهاب حديث را تقطيع كرده است ! قبل از پاسخ تفصيلى، لازم است اصل حديث را ذكر كنيم، و البته پيش از آن اين تذكر مهم است كه صاحب «روضة الواعظين» روايات را به صورت مرسل (بدون سند) ذكر مى كند، و هر چند بزرگان و علما او را قبول دارند. البته همين حديث در كتاب «الاحتجاج» مرحوم طبرسى ذكر شده(1)، كه مرحوم طبرسى اين حديث را به صورت مسند (با ذكر سند) ذكر كرده است.

و اما اصل حديث: فتّال نيشابورى در كتاب «روضة الواعظين» از امام باقر عليه السلام روايت مى كند: پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه حج به جا آورد. پس جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداوند مى فرمايد ما در مورد هيچ رسولى جانش را نگرفتيم مگر بعد از اكمال دينش، و تو دو فريضه به عهده دارى: فريضه حج و فريضه ولايت.

پيامبر صلى الله عليه و آله براى حج خارج شد، و اعلان عمومى كرد، در حالى كه جمعيت شركت كنندگان به هفتاد هزار يا بيشتر مى رسيد. مثل اصحاب موسى عليه السلام كه براى بيعت با هارون عليه السلام آماده شده بودند.

وقتى به موقف رسيدند، جبرئيل نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: بايد على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان خليفه بعد از خود معرفى كنى، كه اطاعتش اطاعت تو است. هر كس او را شناخت مؤمن، و هر كس نشناخت كافر است. پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد كه اهل نفاق و شقاق متفرق شوند و به جاهليت بازگردند. چون دشمنى آنها با على عليه السلام را مى دانست، و از جبرئيل عصمت از مردم (ايمن بودن) را طلب كرد.

حضرت منتظر ماند تا جبرئيل امان از شرّ منافقان بياورد. پيامبر صلى الله عليه و آله كه به مسجد خيف رسيد، جبرئيل دو مرتبه نازل شد و امر خداوند را تكرار كرد، ولى باز امان نياورد.

ص: 179


1- . الاحتجاج: ج 1 ص 56 .

پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب جبرئيل فرمود: من مى ترسم اصحاب على بن ابى طالب عليه السلام را قبول نكنند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردند، تا به غدير خم رسيدند. پنج ساعت از روز گذشته بود كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ - فى عَلىٍّ عليه السلام - وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ... .

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا همه در آنجا جمع شوند و خطبه غدير را ايراد فرمود.(1)

پاسخ سوم: بررسى خوف پيامبر صلى الله عليه و آله

در اينجا لازم است ابتدا اصل خوف انبياء عليهم السلام و سپس خوف پيامبر صلى الله عليه و آله را در پرتو قرآن و روايات و تاريخ بررسى كنيم:

يك. خوف انبيا عليهم السلام در قرآن خوف يك موهبت الهى است: «وَ أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبَّهُ وَ نَهَى النَفسَ عَنِ الهَوى فَإنَّ الجَنَّةَ هِىَ المَأوى» .(2)

خوف حضرت زكريا عليه السلام: «وَ إنّى خِفتُ المَوالِىَ مِن وَرائى» .(3)

خوف حضرت شعيب عليه السلام: «وَ إنّى أخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَومٍ مُحيطٍ» .(4)

خوف حضرت نوح عليه السلام: «إنّى أخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(5)

خوف حضرت لوط عليه السلام: «وَ قالوا لا تَخَف وَ لا تَحزَن إنّا مُنَجّوكَ وَ أهلَكَ إلاَّ امرَأتَك» .(6)

ص: 180


1- . روضة الواعظين: ج 1 ص 89 .
2- . نازعات / 40.
3- . مريم / 5 .
4- . هود عليه السلام / 84 .
5- . اعراف / 59 .
6- . عنكبوت / 33.

خوف حضرت ابراهيم عليه السلام: «فَأوجَسَ مِنهُم خيفَةً قالوا لا تَخَف وَ بَشِّروهُ بِغُلامٍ عَليمٍ» .(1)

قبل از بيان ادامه پاسخ، لازم است جايگاه رسول مكرم اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله در نزد شيعه بيان شود. براى روسن شدن اين نكته كلام شيخ صدوق كافى است:

اعتقاد ما در شأن پيامبران و رسولان و حجت هاى خدا عليهم السلام آن است كه ايشان افضل از ملائكه هستند، و اينكه چون حق تعالى به ملائكه فرمود: «همانا من قرار خواهم داد خليفه اى در زمين ملائكه عرض كردند آيا قرار مى دهى در زمين كسى را كه در آن فساد مى كند و خون ها را مى ريزد و ما تسبيح به حمد تو مى نماييم و تقديس براى تو مى كنيم» .(2)

خلاصه كلام: ملائكه تمناى منزلت آدم عليه السلام در زمين داشتند، و معلوم است كه تمنّا ننموده اند مگر منزلتى را كه فوق منزلت آنهاست. از جمله دليل هايى كه اثبات تفضيل آدم عليه السلام بر ملائكه مى كند امر كردن حق تعالى است ايشان را به سجود براى آدم عليه السلام. معلوم است كه امر نفرموده به سجود مگر براى كسى كه افضل از آنها باشد، و سجود ملائكه بندگى بود براى حق تعالى و احترام بود براى آدم عليه السلام جهت آنچه در صلب او سپرده شده بود؛ از پيامبر ما صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام. پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: من افضلم از جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و از كل ملائكه مقربين، و من بهترين خلقم و آقاى اولاد آدم هستم.(3)

دو. خوف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله

1. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در قرآن

«إنّى أخافُ إن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(4)

ص: 181


1- . ذاريات / 28.
2- . بقره / 30.
3- . الاعتقادات: ص 111.
4- . يونس عليه السلام / 15.

«إنّى أخافُ إن عَصَيتُ رَبّى عَذابَ يَومٍ عَظيمٍ» .(1)

«فَإنّى أخافُ عَلَيكمُ عَذابَ يَومٍ كَبيرٍ» .(2)

2. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در غير از واقعه غدير خم

خوف پيامبر عليه السلام در مورد قرآن: سَمِعتُ عَقَبَةَ بنَ عامِرٍ يَقولُ: إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قالَ: إنّى أخافُ عَلى أُمَّتى إثنَتَين: القَرآنَ وَ اللَبَنَ. أمَّا اللَبَن فَيَبتَغونَ الريفَ وَ يَتبَعونَ الشَهَواتِ وَ يَترُكونَ الصَلواتَ. وَ أمَّا القُرآن فَيَتَعَلَّمُهُ المُنافِقونَ فَيُجادِلونَ بِهِ المُؤمِنينَ(3):

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بر امتم از دو چيز مى ترسم قرآن و ... ، و اما قرآن، پس منافقان آن را ياد گيرند و با مؤمنين مجادله كنند.

3. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله از خواص گمراه

راوى مى گويد: شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از غير دجال بر امتم بيشتر از خود دجال خوف دارم. از حضرت سؤال شد: غير دجال چه كسى است ؟ در پاسخ فرمود: امام گمراه.(4)

4. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله از شرك و شهوت امتش

سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتىَ الشِركَ وَ الشَهوَةَ الخَفيَّةَ. قالَ: قُلتُ: يا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ! أتُشرِكُ أُمَّتُكَ مِن بَعدِكَ ؟ قالَ: نَعَم؛ أما إنَّهُم لا يَعبُدونَ شَمسا وَ لا قَمَرا وَ لا حَجَرا وَ لا وَثَنا، وَ لكِن يُرائوونَ بِأعمالِهِم، وَ الشَهوَةُ الخَفيَّةُ أن يُصبِحَ أحَدُهُم صائِما فتَعَرَّضَ لَهُ شَهوَةً مِن شَهَواتِهِ، يَترُكُ صَومَهُ(5):

ص: 182


1- . انعام / 15.
2- . هود / 3.
3- . مسند احمد: ج 4 ص 155.
4- . فيض القدير: ج 4 ص 407. به همين مضمون: تفسير طبرى: ج 7 ص 223.
5- . مسند احمد: ج 4 ص 123. سنن ابن ماجه: ج 2 ص 1406 ش 4205.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: بر امتم از شرك و شهوت پنهان مى ترسم. سؤال شد: مگر امت شما بعد از شما مشرك مى شوند ؟ ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بله ... ، و فردى از امتم صبح روزه است، پس شهوتى پيش مى آيد كه به خاطر آن روزه اش را ترك مى كند.

5 . خوف پيامبر صلى الله عليه و آله از عمل قوم لوط

وَ إنَّ أشَدَّ ما أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتى مِن بَعدى عَمَلَ قَومِ لوطٍ. فَلتَرتَقِب أُمَّتىَ العَذابَ. إذا تَكافَأ النِساءُ بِالنِساءِ وَ الرَجالُ بِالرِجالِ(1):

بعد از خودم از عمل قوم لوط بر امتم مى ترسم؛ كه مردها به مردان و زن ها به زنان اكتفا مى كنند.

6 . خوف از رغبت امت بر مال دنيا

إنَّ مِمّا أتَخَوَّفُ عَلى أُمَّتى أن يُكثِرَ فيهِم المالُ، حَتّى يَتَنافَسوا فيهِ فَيَقتَتِلوا عَلَيهِ(2):

بر امتم مى ترسم كه مال در بينشان زياد شود و به آن رغبت پيدا كنند. در نتيجه به خاطر مال دنيا با يكديگر قتال و جنگ كنند، و عده اى نيز كشته شوند.

7. خوف پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير خم

موضوع خوف پيامبر صلى الله عليه و آله درباره معرفى امير المؤمنين عليه السلام در غدير خم، در منابع شيعه و عامه با تعبيرات مختلف وجود دارد. در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

عباراتى همچون: فَتَخَوَّفَ رَسولُ اللّه ُ(3)، فَخافَ النَبىُّ(4)، فَخَشِىَ(5)، وَ امتَنَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنَ القيامِ.(6)

ص: 183


1- . مسند الشاميين: ج 1 ص 104.
2- . المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 316. الفوائد ابن منده : ج 1 ص 365.
3- . تفسير عياشى: ص 331. البرهان: ج 2 ص 498. شواهد التنزيل: ص 255. و آلوسى كه تفكر وهابيت را هم قبول دارد همين عبارت را در تفسير خود بيان كرده است. روح المعانى: ج 6 ص 193.
4- . تفسير فرات كوفى: ص 130.
5- . الاحتجاج: ج 1 ص 69 . اليقين: ص 345.
6- . بحار الانوار: ج 37 ص 140.

قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: إنَّهُ لَمّا أمَرَ بِإبلاغِ أمرِ الإمامَةِ، قالَ: إنَّ قَومى قَريبوا عَهدٍ بَالجاهِليَّةِ، وَ فيهِم تَنافُسٌ وَ فَخرٌ، وَ ما مِنهُم رَجُلٌ إلاّ وَ قَد وَتَرَهُ وَليُّهُم، وَ إنّى أخافُ. فَأنزَلَ اللّه ُ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ... »(1):

وقتى مأمور به ابلاغ خلافت على بن ابى طالب عليه السلام در غدير خم شدم ترسيدم، تا خداوند آيه ابلاغ را نازل كرد.

امير المؤمنين عليه السلام در زمان خلافت عثمان فرمود:

شَهِدَ ابنُ أرقمٍ وَ البَراءُ بنُ عازِبٍ وَ أبوذَرٍ وَ المِقدادُ أنَّ النَبىُّ صلى الله عليه و آله قالَ -

وَ هُوَ قائِمٌ عَلَى المَنبَرِ وَ عَلىٌّ عليه السلام إلى جَنبِهِ - : أيُّهَا الناسُ، إنَّ اللّه َ - عَزَّ وَ جَلَّ - أمَرَنى أن أنصِبَ لَكُم إمامَكُم وَ القائِمَ فيكُم بَعدى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى، وَ الَذى فَرَضَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى المُؤمِنينَ فى كِتابِهِ طاعَتَهُ. فَقَرَّبَ بِطاعَتِهِ طاعَتى وَ أمَرَكُم بِوِلايَتِهِ. وَ إنّى راجَعتُ رَبّى خَشيَةَ طَعنِ أهلِ النِفاقِ وَ تَكذيبِهِم. فأوعَدَنى لأُبَلِّغَها أو لِيُعَذِّبَنى(2):

امير المؤمنين عليه السلام در استشهاد به حديث غدير فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: خداوند مرا امر كرد تا براى شما امامى قرار دهم، و وصى و خليفه بعد از خودم را معرفى كنم. من از طعنه اهل نفاق و تكذيب آنان ترس داشتم. ولى خداوند به من امر كرد ابلاغ امر او كنم.

ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه حضرت فرمود: إنَّ اللّه َ أرسَلَنى إلَيكُم بِرِسالَةٍ، و إنّى ضِقتُ بِها ذَرعا، وَ عَرَفتُ أنَّ مِنَ الناسِ مَن يُكَذِّبُنى، حَتّى أنزَلَ اللّه ُ(3): پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ترسيدم كه جماعت مسلمانان مرا متهم به دروغ گويى كنند ... .

ص: 184


1- . شواهد التنزيل: ج 1 ص 191.
2- . ينابيع الموده: ج 1 ص 297. الاحتجاج: ج 1 ص 148. كمال الدين: ج 1 ص 277.
3- . عمدة القارى: ج 18 ص 206.

جابر بن عبداللّه مى گويد: إنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله نَزَلَ بِخُمٍّ، فَتَنَحَّى الناسُ عَنهُ وَ نَزَلَ مَعَهُ عَلىَّ بنَ أبى طالبٍ عليه السلام. فَشَقَّ عَلَى النَبىِّ صلى الله عليه و آله تَأخُّرُ الناسِ، فَأمَرَ عَليّا عليه السلام فَجَمَعَهُم. فَلمّا اجتَمَعوا، قامَ فيهِم مُتَوَسِّدا يَدَ عَلىِّ بنِ أبى طالبٍ عليه السلام. فَحَمَدَ اللّه ُ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناسُ، إنَّهُ قَد كَرِهتُ تَخَلُّفَكُم عَنّى، حَتّى خُيِّلَ إلَىَّ أنَّهُ لَيسَ شَجَرَةٌ أبغَضَ إلَيكُم مِن شَجَرَةٍ تَليَنى(1):

جابر بن عبداللّه مى گويد: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به (غدير) خم رسيدند، مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله دور شدند و على بن ابى طالب عليه السلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود. به خاطر دورى مردم پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شد. پس به على بن ابى طالب عليه السلام امر فرمود تا مردم را جمع كند. وقتى مردم جمع شدند فرمود: من دوست ندارم شما به من پشت كنيد، و بعد از آن ... .

دهلوى مى نويسد: الخَوفُ، خَوفُ سَيِّدُنا مُحَمَّدٌ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله.(2)

نتيجه اينكه:

طبق شواهدى كه به آن اشاره شد، خوف و ترسيدن براى انبياء الهى عليهم السلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله امرى قابل قبول است. اشتباه اين شيخ وهابى و پيروانش در اين است كه شجاعت و تهوّر را يكى مى دانند ! و تصور كرده اند خوف بد است. و لذا نتيجه گرفته اند پيامبر صلى الله عليه و آله خوف ندارد.

سه. علت خوف پيامبر صلى الله عليه و آله

حال كه اصل خوف ثابت شد، لازم است بدانيم علت خوف پيامبر صلى الله عليه و آله چه بوده است. همچنين اينكه خوف مربوط به چه زمانى است ؟ چند امر محتمل است كه آنها را مورد بررسى قرار مى دهيم:

ص: 185


1- . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 227. مسند الشاميين: ج 3 ص 223. الطرائف: ج 1 ص 145. العمده: ص 107.
2- . حياة الصحابة: ج 2 ص 462.

3. خوف از اعراب بت پرست در اول بعثت

قطعا اين آيه ربطى به اول بعثت ندارد، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در سال هاى اول مأمور به امورى خطرناك تر بوده است. مثلاً اعراب بت پرست را دعوت به يكتاپرستى كند.

ولى در آيات اول بعثت تهديدى نيست، مثلاً در سوره علق آمده است: «إقرَء بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ» .(1) يا در آيه ديگر آمده است: «فَاستَقيموا إلَيهِ وَ استَغفِروهُ وَ وَيلٌ لِلمُشرِكينَ» .(2)

4. خوف از معرفى كردن على بن ابى طالب عليه السلام

طبق شواهدى كه ذكر مى شود، عده اى از مسلمانان و به ويژه قبيله قريش به خاطر بغض و كينه اى كه از على بن ابى طالب عليه السلام داشتند، همواره منتظر بودند تا انتقام خود را از آن حضرت بگيرند.

پيامبر صلى الله عليه و آله هم از اين مسئله آگاه بود، و همين امر موجب خوف پيامبر صلى الله عليه و آله را فراهم كرده بود.

اما شواهد اين حقيقت:

شاهد اول: پيامبر صلى الله عليه و آله تصريح به جدايى صحابه از امير المؤمنين عليه السلام داشتند: عمل نكردن به دستور امير المؤمنين عليه السلام:

قالَ: قيلَ: يا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مَن يُؤمِرُ بَعدَكَ ؟ قالَ: إن تُؤمِروا أبابَكرٍ، تَجِدوهُ أمينا زاهِدا فِى الدُنيا راغِبا فِى الآخِرَةِ. وَ إن تُؤمِروا عُمَرَ، تَجِدوهُ قَويّا أمينا، لا يَخافُ فِى اللّه ِ لَومَةَ لآئِمٍ. وَ إن تُؤمِروا عَليّا - وَ لا أراكُم فاعِلينَ - ، تَجِدوهُ هاديا مَهديا؛ يَأخُذُ بِكُم الطَريقَ المُستَقيمَ(3):

ص: 187


1- . علق / 1.
2- . فصّلت / 6 .
3- . فضائل الصحابه احمد بن حنبل : ج 1 ص 231.

از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال شد: بعد از شما چه كسى به ما امر كند ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر ابوبكر را امير قرار دهيد، مردم او را امين و زاهد در دنيا خواهيد يافت. اگر عمر را امير قرار دهيد، مردم او را قوى و امين خواهيد يافت. اگر على عليه السلام را امير قرار دهيد - گر چه نمى بينم كه چنين كنيد - او را هدايت كننده و هدايت شده خواهيد يافت؛ كه شما را به راه راست خواهد كشاند.

شاهد دوم: عهد پيامبر صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام: قالَ: إنَّ مِمّا عَهِدَ إلَىَّ النَبىُّ صلى الله عليه و آله أنَّ الأُمَّةَ سَتَغدِرُ بى بَعدَهُ. هذا حَديثٌ صَحيحُ الأسنادِ وَ لَم يُخرِجاهُ(1):

حاكم نيشابورى حديثى از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه بعد از من امتم تو را رها مى كنند ... . و حاكم هم اين حديث را صحيح مى داند.

شاهد سوم: آشكار شدن حقد و كينه ها بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به على عليه السلام: عَن عَلىٍّ عليه السلام ... . قُلتُ: يا رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ! ما يُبكيكَ ؟ قالَ: ضَغائِنُ فى صُدورِ أقوامٍ لا يُبدونَها لَكَ إلاّ مِن بَعدى. قالَ: فى سَلامَةٍ مِن دينِكَ(2):

على بن ابى طالب عليه السلام به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از باغى مى گذشتند. امير المؤمنين عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: چقدر اين باغ زيباست. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: باغ تو در بهشت زيباتر است. سپس گريه كردند.

على بن ابى طالب عليه السلام از علت گريه پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد. حضرت در پاسخ فرمود: به خاطر كينه امتم نسبت به تو. امير المؤمنين عليه السلام سؤال كرد: آيا من (با وجود دشمنى هاى فراوان) سلامت در دين دارم ؟ حضرت فرمود: آرى.

ص: 188


1- . المستدرك على صحيحين: ج 3 ص 150 الكنى و الاسماء مسلم بن حجاج : ج 1 ص 318. الضعفاء الكبير: ج 1 ص 178. تاريخ بغداد: ج 11 ص 216. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 447. تذكرة الحفاظ: ج 3 ص 995. لسان الميزان: ج 5 ص 486. الخصائص الكبرى: ج 2 ص 235. كنزل العمال: ج 11 ص 133.
2- . مجمع الزوائد: ج 9 ص 118.

در ادامه حديث، هيثمى مى نويسد:

اين حديث را ابويعلى و بزّار نقل كرده اند، و در اسناد آن فضل بن عميره وجود دارد كه ابن حبّان آن را توثيق كرده، و غير ابن حبّان «فضل» را ضعيف مى دانند. ولى باقى رجال سند اين روايت همه ثقه هستند.

حاكم نيشابورى نيز اسناد اين روايت را آورده و آن را صحيح مى داند(1). ولى ابتداى حديث را ذكر نكرده و فقط آخر حديث را آورده است. خدا عالم است كه اين تصرّف، آيا از ناحيه خود حاكم است يا از ناسخ و يا از ناشر !

شاهد چهارم: قريش سبب هلاكت مردم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله شدند: عَن أبى هُرَيرَة، قالَ: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: يُهلِكُ الناسَ هذَا الحَىُّ مِن قُرَيشٍ. قالوا: فَما تَأمُرُنا ؟ قالَ: لَو أنَّ الناسَ اعتَزَلوهُم. وَ عَن عَمرو بنِ يَحيى بنِ سَعيدِ الأمورى، عَن جَدِّه، قالَ: كُنتُ مَعَ مَروانٍ وَ أبى هُرَيرَة، فَسَمِعتُ أباهُرَيَرة يَقولُ: سَمِعتُ الصادِقُ المُصَدَّقُ يَقولُ: هلاكُ أُمَّتى عَلى يَدَى غِلمَةٍ مِن قُرَيشٍ. فَقالَ مَروانُ: غِلمَة ؟ قالَ: أبوهُرَيرَة: إن شِئتُ أن أُسَمّيهِم؛ بَنى فُلانٍ وَ بَنى فُلانٍ(2):

ابوهريره مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هلاكت امت من توسط عده اى از قريش كه داراى غلمه (شهوت شديد) هستند انجام مى شود. ابوهريره در پاسخ مروان گفت: اگر بخواهيد نامشان را هم بگويم.

حاكم نيشابورى در مورد اين حديث مى گويد: اين حديث صحيح است، و براى آن شواهدى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه وجود دارد.(3)

ص: 189


1- . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 151.
2- . صحيح بخارى: ج 4 ص 177. كتاب بدء الخلق: باب علامات النبوة. صحيح مسلم: ج 8 ص 186، كتاب الفتن، باب لا يقوم الساعة حتى يمرّ الرجل بقبر الرجل.
3- . المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 526 .

شاهد پنجم: على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: اللّهُمَّ إنّى أستَعديكَ عَلى قُرَيشٍ وَ مَن أعانَهُم، فَإنَّهُم قَطَعوا رَحِمى، وَ صَغَّروا عَظيمَ مَنزِلَتى، وَ أجمَعوا عَلى مُنازَعَتى أمرا هُوَ لى. ثُمَّ قالوا: ألا إنَّ فىَّ الحَقُّ أن تَأخُذَهُ، وَ فىَّ الحَقُّ أن تَترُكَهُ(1):

بار خدايا، من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته اند از تو كمك مى جويم (و شكايت را پيش تو مى آورم) . آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند، و در غصب حق و مبارزه با من هماهنگ شدند ... .

شاهد ششم: رفتار قريش با امير المؤمنين عليه السلام: قريش على بن ابى طالب عليه السلام را دوست نداشتند: سُئِلَ الإمامُ زَينُ العابِدينَ عليه السلام وَ ابنُ عَبّاسٍ أيضا: لِمَ أبغَضَت قُرَيشٌ عَليّا عليه السلام ؟ قالَ: لأنَّهُ أورَدَ أوَّلَهُم النارَ، وَ قَلَّدَ آخِرَهُم العارَ(2):

از امام زين العابدين عليه السلام سؤال شد: چرا قريش كينه اميرالمومنين عليه السلام را دارند ؟ فرمود: چون على بن ابى طالب عليه السلام نياكانشان را به جهنم فرستاده و ننگ را نصيب نسل هاى بعدى شان كرد.

شاهد هفتم: بعد از بيعت مردم با حضرت على عليه السلام، قريش با حضرت مخالفت مى كردند: قامَ أبوالهَيثمِ وَ عَمّارُ وَ أبوأيّوبِ وَ سَهلُ بنُ حُنَيفِ وَ جَماعَةٌ مَعَهُم، فَدَخَلوا عَلى عَلىٍّ عليه السلام فَقالوا: يا أميرَ المُؤمِنينَ، أُنظُر فى أمرِكَ وَ عاتِب قَومَكَ هذَا الحَىَّ مِن قُرَيشٍ، فَإنَّهُم قَد نَقَضوا عَهدَكَ وَ أخلَفوا وَعدَكَ وَ دَعونا فى السِرِّ إلى رَفضِكَ.(3)

شاهد هشتم: ابن ابى الحديد معتزلى مى نويسد: إنَّ قُرَيشا إجتَمَعَت عَلى حَربِهِ مُنذُ بويِعَ، بُغضا لَهُ وَ حَسَدا وَ حِقدا عَلَيهِ. فَأصفَقوا كُلُّهُم يَدا واحِدَةً عَلى شِقاقِهِ وَ حَربِهِ، كَما

ص: 190


1- . نهج البلاغه: خطبه 172.
2- . مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 220. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 290.
3- . المعيار و الموازنة: ص 4109. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد : ج 7 ص 39. الجمل (ضامن بن شدقم) : ص 69 .

دوست و دشمنان او را دشمن باش. عمر او را ملاقات كرد و گفت: گوارايت باد اى پسر ابى طالب، كه مولايمان و مولاى هر مؤمن و مؤمنه گرديدى. و اين مطلب قول ابن عباس و براء بن عازب و محمد بن على مى باشد.

پس از بيان شأن نزول هاى مختلف مى نويسد:

وَ اعلَم أنَّ هذِهِ الرِواياتَ - وَ إن كَثُرَت - إلاّ أنَّ الأولى حَملُهُ عَلى أنَّهُ تَعالى أمِنَهُ مِن مَكرِ اليَهودِ وَ النَصارى، وَ أمَرَهُ بِإظهارِ التَبليغِ مِن غَيرِ مُبالاةٍ مِنهُ بِهِم. وَ ذلِكَ لأنَّ ما قَبلِ هذِهِ الآيَةِ بِكَثيرٍ وَ ما بَعدَها بِكَثيرٍ لَمّا كانَ كَلاما مَعَ اليَهودِ وَ النَصارى، إمتَنَعَ إلقاءَ هذِهِ الآيَةِ الواحِدَةَ فِى البَينِ عَلى وَجهٍ تَكونُ أجنَبيَّةً عَمّا قَبلَها وَ ما بَعدَها:

يعنى من نمى توانم آن مطلب را قبول كنم، زيرا آيات قبل در مورد يهود و نصارى است. بنا بر اين، براى آنكه اين آيه با آنها اجنبى نباشد، بايد اين آيه را نيز راجع به يهود و نصارى در نظر گرفت. يعنى خدا به پيامبر مى فرمايد: «از يهود و نصارى نترس و ابلاغ كن» . و در انتهاى آيه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» . بنا بر اين، معلوم مى شود كسانى كه اين مطالب را قبول نمى كنند كافر هستند. و آيه مى فرمايد كه اين مردم چون كافر هستند هدايت نمى شوند.

بر اين تفسير چندين اشكال وارد است: اگر به خاطر وجود عبارت: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» اين آيه مختص به كفار است، شما در مورد اين آيه چه مى گويد: «إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدىً لِلعالَمينَ» .(1)

اين آيه در مورد عظمت مكه است، و در آيه بعد مى فرمايد: «فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبراهيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِنا وَ للّه ِ عَلَى الناسِ حِجُّ البَيتِ مَنِ استَطاعَ إلَيهِ سَبيلاً وَ مَن كَفَرَ فَإنَّ اللّه َ غَنىٌّ عَنِ العالَمينَ» . در اين آيه «فَمَن كَفَرَ» به چه معنايى است ؟ به هر كتاب لغتى كه مراجعه كنيد، حتى در «المنجد» - كه آن را مسيحى ها نوشته اند - «كفر» به معناى

ص: 195


1- . بحار الانوار: ج 52 ص 113 ب 21 (التمحيص و النهى عن التوقيت و حصول البداء فى ذلك) ح 28.

«پوشش» مى باشد و «كافر» يعنى «پوشاننده» .(1) در قرآن كريم به كشاورز كافر گفته شده است، زيرا دانه را زير خاك مخفى مى كند.

در لغت عرب، هر كسى چيزى را مخفى كند كافر ناميده مى شود. بنا بر اين، به كسى كه حقى را مخفى مى كند نيز كافر مى گويند. در اين آيات مى فرمايد كسى كه مى خواهد حج را ناديده بگيرد و حقيقت آن را مخفى كند، نسبت به حج كفر مى ورزد.

پس در آيه تبليغ نيز هر كس كه حقيقت مطلبى را كه از طرف خدا نازل شده است كتمان كرد كافر است. يعنى كسانى هستند كه حق را كتمان كرده اند كه خداوند در حقشان مى فرمايد:

«إنَّ الَذينَ يَكتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّاهُ لِلناسِ فِى الكِتابِ أولئِكَ يَلعَنُهُم اللّه ُ وَ يَلعَنُهُم اللاعِنونَ»(2): «كسانى كه آنچه از طرف خدا نازل شده است را مخفى مى كند و حق را مى پوشانند خداوند و لعنت كنندگان بر آنها لعنت مى كنند» .

بنا بر اين، «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» ؛ يعنى اگر كسى بخواهد حقيقت را مخفى كند خدا هدايتش نمى كند.

يك زمان كسى نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله را مخفى مى كند و يك زمان ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را انكار مى كند. وقتى غدير خم مهم ترين حادثه است، مخفى كردن آن نيز مهم ترين كفر است.

احاديث زيادى از پيامبر صلى الله عليه و آله وجود دارد كه فرموده اند امتحان امت ايشان از على عليه السلام شروع مى شود. در اينجا شاهدى را نقل مى كنيم كه در بسيارى از كتب تاريخى ذكر شده است:

ص: 196


1- . المنجد: ص 691 ، ذيل واژه «كفر» آمده است: كفر الشى ء: ستره و غطاه. كافر مكافره: فلانا حقه: انكره.
2- . بقره / 159.

پيامبر صلى الله عليه و آله در كسالت شديد بودند. ناگهان چشم گشوده و فرمودند: به حبيب من بگوييد بيايد. عايشه فورا به سراغ پدرش رفت. وقتى ابوبكر وارد شد، پيامبر صلى الله عليه و آله چشم هايشان را بستند. سپس حفصه به دنبال پدرش رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله دوباره چشم هايشان را بستند. ام سلمه گفت: چرا پيامبر را اذيت مى كنيد ؟ شما نمى دانيد حبيب پيامبر چه كسى است ؟

سپس دوان دوان به خانه على عليه السلام آمد و امير المؤمنين عليه السلام آمد. ام سلمه مى گويد: تا پيامبر صلى الله عليه و آله چشم باز كرد فرمود: عايشه، حفصه، ام سلمه، از اتاق بيرون برويد. سپس با على عليه السلام آرام آرام صحبت كردند. گاهى صداى گريه على عليه السلام بلند مى شد.

عايشه گاهى دريچه را باز مى كرد و گوش مى ايستاد تا ببيند پيامبر صلى الله عليه و آله در لحظات آخر عمر خود با على عليه السلام محرمانه چه مى گويد تا گزارش دهد ! ام سلمه مى گويد:

پيامبر صلى الله عليه و آله عايشه و حفصه را صدا زده و فرمود: امتحان امت من بعد از مرگ من شروع مى شود، اما امتحان شما دو نفر از همين لحظه شروع شده است.

بنا بر اين، يكى از دلايل عدم تصريح قرآن به ولايت حضرت على عليه السلام آن است كه خداوند مى خواهد انسان را امتحان كند.

پاسخ دوم

پاسخ دوم در مورد اينكه چرا قرآن صراحتا مسئله جانشينى و وصايت حضرت على عليه السلام را مطرح نكرده اين است:

اگر خداوند صراحتا در قرآن نام على بن ابى طالب عليه السلام را مى برد، يك على بن ابى طالب نامى مى تراشيدند و مى گفتند منظور آيه قرآن اين فرد است ! اگر هم بگويند:

ما در غدير ديديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله پسرعموى خود را نشان داد ! مى گفتند: نخير، چشمتان ضعيف بوده ! و يا ما شاهد داريم كه حرفتان غلط است ! و يا ... . مگر مشابه اين كارها را نكردند ؟ يعنى تصريح نمودن قرآن، با وجود توجيهات مختلف و احاديث جعلى كه در كنار آن قرار مى دادند، باز هم نمى توانست مشكل را براى هميشه حل كند.

ص: 197

كنندگان او را تحقير كن. آن طور كه او عمل مى كند حق را با او بدار. با توجه به اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله نخست كلمه «مولى» را درباره خود و سپس درباره على عليه السلام به كار برده است، مقصود از مولى بايد شايسته تر به تصرف باشد، زيرا كاربرد بقيه معانى مولى در اينجا درست نيست.(1)

در كلام علامه استدلال به اين آيه بر سه مقدمه زير استوار است:

نزول آيه در غدير خم.

كاربرد كلمه مولى از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبه غديريه عدم صلاحيت اراده بقيه معانى مولى در اينجا، به جز معناى «شايسته تر به تصرف» .

آنچه در اينجا مهم است نزول آيه تبليغ در غدير خم است. درباره نزول اين آيه در ميان مفسران و محدثان اختلاف نظر وجود دارد، كه گاه به ده قول مى رسد. دليل اين همه اختلاف نظر اين است كه با توجه به ذهنيت اهل سنت نسبت به صحابه و عملكرد آنان، تلاش بسيارى انجام مى گيرد تا عملكرد صحابه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد نقد و ابطال قرار نگيرد.

اگر مشخص شود كه اين آيه در غدير نازل شده است، انحراف عملكرد بعضى از صحابه از دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله ثابت مى شود. بر اين اساس، آراء سست و بدون دليل ارائه كرده اند تا ثابت نشود كه اين آيه در غدير نازل شده است.

قبل از بررسى آراء ياد شده، يادآورى نكته هاى زير ضرورى است:

نكته اول: نزول سوره مائده

آيه مورد بحث در سوره مائده قرار دارد، و در اينكه سوره مائده آخرين سوره اى است كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است ترديدى نيست. ولى درباره زمان آغاز نزول

ص: 201


1- . نهج الحق و كشف الصدق: ص 172. منهاج الكرامة فى معرفة الامامة: ص 117. المقنع فى الامامة: ص 75.

آيات اين سوره، عده اى بر اين باورند كه نزول آيات اين سوره در چهار سال پايانى زندگانى رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز ادامه داشت. زيرا در همين سوره آيه اكمال قرار دارد كه در حجة الوداع به سال دهم هجرى و هشتاد روز قبل از شهادت آن حضرت نازل گرديد.(1)

نكته دوم: سياق آيه

سياق آيه در انديشه مفسران اهل سنت اهميت فراوانى دارد، و در آيات ولايت به استناد سياق شبهاتى وارد كرده اند. اين آيه از نظر سياق ميان آياتى وارد شده كه درباره اهل كتاب است.

نكته سوم: مقصود از ناس

از مسائلى كه به مشخص كردن شأن نزول آيه كمك مى كند، تبيين مراد از واژه ناس در آيه است، كه بايد به كمك بقيه قرائن آن را روشن ساخت.

نكته چهارم: مقصود از عصمت

در آيه مورد بحث، خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله چنين وعده مى دهد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . حال بايد مشخص كرد كه مقصود از عصمت چيست. براى اين كار راهى جز استفاده از قرائن نيست.

نكته پنجم: مقصود از عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكَ»

در فهم آيه مورد نظر مشخص كردن «ما أُنزِلَ إلَيكَ» نقش مهمى دارد، زيرا تبليغ نكردن آن برابر با تبليغ نكردن رسالت دانسته شده است. بنا بر اين، بايد مراد از «ما أُنزِلَ إلَيكَ» چيزى باشد كه با رسالت و هدف آن برابرى كند.

نكته ششم: شخصيت روحى رسول خدا صلى الله عليه و آله

در اينجا چند نكته را درباره شخصيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان مى كنيم، كه مى تواند به فهم شأن نزول آيه كمك كند:

ص: 202


1- . در آمدى بر تحقيق و اهداف و مقاصد سوره هاى قرآن: ص 109.

اول: استقامت رسول خدا صلى الله عليه و آله

استقامت انسان ها در كارها به اعتقاد آنان به اهدافشان بستگى دارد. هر چه اعتقاد به هدف و درستى آن بيشتر باشد، استقامت در راه رسيدن به آن بيشتر است.

رسول خدا صلى الله عليه و آله در نبوت و ضرورت تبليغ رسالت خود نه تنها هيچ شك و ترديدى به خود راه نمى داد، بلكه از نظر روحى و استقامت در راه آن به اندازه اى قوى بود كه اگر همه جهان را هم به او مى دادند كه از تبليغ دين دست بدارد آن حضرت نمى پذيرفت.

چنانكه آن حضرت بعد از دستور خدا به تبليغ عمومى و مقاومت قريش و ارائه پيشنهادهاى آنچنانى به ابوطالب فرمود: يا عَمّاهُ، وَ اللّه ِ لَو وَضَعوا الشَمسَ فى يَمينى وَ القَمَرَ فى يَسارى عَلى أن أترُكَ هذَا الأمرَ، حَتّى يُظهِرُهُ اللّه ُ أو أهلَكَ فيهِ ما تَرَكتُهُ(1): اى عمو، به خدا قسم اگر (قريش) خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند و در برابر آن از من بخواهند دست از اين كار بردارم، دعوت به توحيد را رها نخواهم كرد. تا اينكه خدا اين دين را گسترش دهد و يا اينكه من در اين راه كشته شوم.

دوم: شجاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله

گر چه انبياء عليهم السلام هر يك از فضائل اخلاقى را به طور كامل دارا هستند و شجاعت نيز يكى از فضائل اخلاقى است، ولى در وصف شجاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله همين بس كه امير المؤمنين عليه السلام - كه خود الگوى شجاعت است و در تاريخ به خوبى در اين ميدان درخشيده است - از شجاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين ياد مى كند:

كُنّا إذَا احمَرَّ البَأسُ، إتَّقينا بِرَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله. فَلَم يَكُن أحَدٌ مِنّا أقرَبَ إلى العَدُوِّ مِنهُ(2): هنگامى كه شعله آتش جنگ بر افروخته مى شد، ما به رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه مى برديم

ص: 203


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 266. تاريخ طبرى: ج 2 ص 67 . الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 64 . البداية و النهاية: ج 2 ص 384.
2- . نهج البلاغه: حكمت شماره 9.

و خود را به وسيله او حفظ مى كرديم. در جنگ هيچ يك از ما به اندازه او به دشمن نزديك نبود.

سوم: عصمت رسول خدا صلى الله عليه و آله

مسلمانان با همه اختلافات فرقه اى و فكرى، فى الجمله در مسئله عصمت رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق نظر دارند و همه او را معصوم مى دانند. معناى معصوم بودن اين است كه هيچ نوع كارى كه مورد رضايت خداوند نباشد از او سر نمى زند.

2 - بررسى آراء اهل سنت در مورد آيه تبليغ
اشاره

با توجه به نكات ياد شده، به بررسى آراء دانشمندان اهل سنت در شأن نزول آيه تبليغ و محل و زمان آن مى پردازيم:

1. نزول آيه در مكه

اين آيه در اوائل بعثت نازل شد، و سبب نزول آن اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از قريش مى ترسيد و در تبليغ وحى كندى و تعلّل مى كرد كه اين آيه نازل شد.(1)

نقد اين نظريه

اولاً: اين نظر با رأى مشهور و مسلّم كه سوره مائده در آخرين سال هاى زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده سازگار نيست.

ثانيا: نظر ياد شده با آنچه درباره استقامت رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرديم نيز سازگار نيست، زيرا اگر او از قريش مى ترسيد اصلاً اقدام به دعوت نمى كرد. در حالى كه پيشتر جواب دندان شكن آن حضرت به پيشنهاد قريش مبنى بر توقف دعوت را نقل كرديم.

ثالثا: نظر ياد شده با شجاعت آن حضرت هم سازگار نيست، كه پيشتر از امام على عليه السلام درباره شجاعت آن حضرت نقل كرديم.

ص: 204


1- . تفسير فخر رازى: ج 11 ص 49، الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. تفسير طبرى: ج 6 ص 198. اسباب النزول واحدى : ج 1 ص 139.

ثالثا: از مسلّمات تاريخ اسلام اين است كه حراست و حفاظت از رسول خدا صلى الله عليه و آله - چه در مكه و چه در مدينه - تا پايان عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله ادامه داشته است و روايات فراوانى از اين مسئله حكايت مى كنند. در بعضى از روايات اين مسئله مورد تأكيد قرار گرفته است كه حتى هنگام نماز از آن حضرت حراست مى كردند.(1)

برخى از روايات نيز از تقاضاى پيامبر صلى الله عليه و آله از اصحاب براى حراست و حفاظت حكايت مى كند.(2)

بعضى از روايات هم حكايت از ادامه حراست تا پايان عمر آن حضرت دارد: إنَّ النَبىَّ صلى الله عليه و آله كانَ يَحرُسُهُ أصحابُهُ.(3) زيرا وقتى «كانَ» بر سر فعل مضارع در آيد افاده استمرار دارد.

همچنين برخى از روايات حكايت از محافظت از او در فتح مكه دارد.(4)

و بعضى از روايات حكايت از آن دارد كه حضرت تا از وجود محافظان اطمينان پيدا نمى كرد نمى خوابيد. عايشه مى گويد:

يك شب رسول خدا صلى الله عليه و آله به خواب نمى رفت. پس فرمود: اى كاش يكى از اصحاب شايسته ام امشب از من حفاظت مى كرد ! عايشه گفت: در اين حال صداى سلاحى را شنيدم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كيست ؟ سعد بن ابى وقاص گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله، من براى حفاظت شما آمده ام. عايشه گفت: نزد شما آمدام تا از شما محافظت كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله خوابيد، به گونه اى كه من صداى خواب او را شنيدم.(5)

رابعا: به راستى جاى تعجب دارد كه عده اى براى اينكه نزول آيه در غدير را انكار كنند، اسامى محافظان رسول خدا صلى الله عليه و آله را در جنگ ها، سفرها، مدينه و ... نقل مى كنند،

ص: 207


1- . كنزالعمال: ج 12 ص 430.
2- . مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 31.
3- . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 551 .
4- . صحيح بخارى: ج 3 جزء 5 ص 91.
5- . صحيح مسلم: ج 4 جزء 7 ص 124.

و در عين حال مى گويند در مكه يا در مدينه بعد از اينكه آيه نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله حراست را لغو كرد !

خامسا: حتى در روز نيز از آن حضرت حفاظت مى شد. شاهد آن «اسطوانة الحرس» است، كه اكنون نيز يكى از ستون هاى مقدس مسجد النبى صلى الله عليه و آله است. وجه نامگذارى آن اين است كه امير المؤمنين عليه السلام در كنار آن مى نشست و از رسول خدا صلى الله عليه و آله محافظت مى كرد.(1)

4. نزول آيه در مدينه و در جنگ ذات الرقاع

مى گويند: در اين جنگ شخصى اقدام به ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله كرده بود، و پس از آن اين آيه نازل شد.(2)

نقد اين نظريه

اولاً: جنگ ذات الرقاع در سال چهارم هجرى اتفاق افتاده است(3)، در حالى كه پيشتر نقل كرديم كه سوره مائده - به عنوان آخرين سوره - در سال هاى پايانى عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است.

ثانيا: منابع اصلى تاريخى كه جنگ ذات الرقاع را طرح كرده اند، هيچ يك نزول اين آيه را در اين جنگ ذكر نكرده اند. بلكه تنها وجوب صلاة خوف را مطرح كرده اند.

ثالثا: در صورت پذيرش اين نظر، آيه از نظر محتوا نيز هيچ تناسبى با اين جنگ ندارد ! چه ارتباطى وجود دارد بين تبليغ آنچه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده و تهديد او به اينكه اگر اين كار را نكند رسالت الهى را تبليغ نكرده است و بين حفاظت خداوند از او و طرح ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟

ص: 208


1- . وفاء الوفاء: ج 2 ص 448.
2- . تفسير طبرى: ج 4 ص 647 . الكشف و البيان: ج 4 ص 90. تفسير ماوردى: ج 2 ص 53 . تفسير ابن ابى حاتم: ج 4 ص 90. 1173. تفسير نبوى: ج 2 ص 51 . المحرر الوجيز: ج 5 ص 155.
3- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 213. مغازى واقدى: ج 1 ص 395. الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 174.

دو. مسلمانان - چه شيعه و چه اهل سنت - وحدت نظر دارند كه ترتيب موجود بر اساس نزول نيست، سيوطى كه نزول آيات را به انواع مختلف تقسيم كرده مى نويسد: نوع سيزدهم از آيات، آياتى است كه جداگانه نازل شده اند و بيشتر آيات چنين است.(1)

گذشته از آن كه ترتيب موجود بر اساس نزول نيست، گاه در يك آيه هم نمى توان گفت كل آيه مربوط به يك مطلب است: در بين امت اختلافى نيست كه گاهى آيه اى از قرآن اولش درباره چيزى است و آخرش درباره چيزى، و وسطش درباره چيزى غير از اول آن است.(2)

چنانچه دانشمندان اهل سنت درباره آيه تطهير همين شبهه سياق را مطرح كرده اند، و در آنجا هم همين جواب است كه گاهى جمله اى معترضه وسط آيه اى آورده شده است. نمونه هاى ديگر هم در قرآن دارد.

سه. از بهترين راه هاى شناخت براى اينكه آيه اى با آيات ديگر نازل شده يا نه اين است كه اگر آيه مورد بحث را از مجموعه آيات ياد شده برداريم، ارتباط معنوى آيات به هم مى خورد يا نه. در مورد آيه تبليغ نيز همين شيوه قابل اعمال است. بدين سان كه اگر آيه تبليغ را از ميان برداريم، نه تنها خللى به ارتباط معنوى آيات قبل و بعد آن وارد نمى شود، بلكه كاملاً هماهنگ خواهند بود. با مراجعه به قرآن و قرائت آيات قبل و بعد، بدون در نظر گرفتن اين آيه مى توان اين روش را تجربه كرد.

چهار. در آيات قبل و بعد، مخاطبان را با عنوان اهل كتاب، يهود و نصارى ... ياد مى كند. حال تغيير از اين عناوين به عنوان «يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حكايت از آن دارد كه مخاطب در اين آيه با آيات قبل و بعد متفاوت است. اين خود حاكى از اين مسئله است كه اين آيه با آن آيات نازل نشده است.

ص: 211


1- . الاتقان: ج 1 ص 37.
2- . سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد: ج 2 ص 53 .
شبهه دوم: تفكيك كلام

از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارد كرده اند اين است كه اگر آيه مورد بحث درباره امامت امام على عليه السلام باشد، لازم مى آيد بين آيات قبل و آيات بعد فاصله ايجاد شود. فخر رازى در مفام بيان اين شبهه مى گويد:

چون در آيات بسيار بعد از اين آيه سخن با يهود و نصارى است، ممتنع است كه اين يك آيه در بين اين آيات آورده شده باشد، به گونه اى كه با آيات قبل و بعد بيگانه باشد.(1)

پاسخ اين شبهه

يك. فخر رازى نيز بر اين عقيده است كه همه اين آيات با هم نازل شده اند ! از اين رو اين آيه با آيات قبل و بعد نمى تواند ارتباط نداشته باشد. به عبارت ديگر، كلام فخر

رازى همان شبهه سياق است كه پيشتر مورد نقد و بررسى قرار گرفت و تكرار نمى كنيم.

دو. يكى از نكاتى كه مى تواند نزول آيه را مشخص كند كه چه زمانى و درباره چه كسانى نازل شده است، مشخص كردن «ما أُنزِلَ إلَيكَ» است. تعجب از فخر رازى است كه در تعيين «ما أُنزِلَ إلَيكَ» ده قول نقل مى كند !(2) دو قول آن مربوط به يهود و بقيه درباره نزول آيه در غدير و مسائل ديگر است. با اين حال چگونه اظهار مى دارد كه اين آيه با آيات قبل و بعد خود ارتباط دارد و نمى تواند اجنبى باشد ؟ با اين كه بر اساس

هشت قول ديگر آيه غير مرتبط است.

شبهه سوم: شبهات محتوايى

يكى از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارد كرده اند، اين است كه آيه از نظر محتوايى با مسئله امامت تناسب ندارد. رشيد رضا مى گويد:

ص: 212


1- . تفسير فخر رازى: ج 11 ص 50 .
2- . تفسير فخر رازى: ج 11 ص 49.

بتوان خطر آنان را به تصوير كشيد. ولى بايد توجه داشت كه چنين كارى مستلزم بازخوانى يك دوره تاريخ اسلام است، كه اين كار در اينجا ممكن نيست و تنها به سرفصل هاى آن اشاره مى كنيم:

موضع گيرى قريش در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله

بعد از آنكه خداوند به رسول خود صلى الله عليه و آله دستور داد دعوت به اسلام را علنى كند و او نيز دعوت آشكار را آغاز كرد، سرسخت ترين دشمنان او قريش بودند كه در برابر دعوت او دست به اقداماتى به شرح زير زدند:

اقدام اول: مذاكره براى جلوگيرى از تبليغ دين خدا: سران قريش آن قدر تكبر داشتند كه شأن خود را برتر از آن مى دانستند كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله مذاكره كنند. از اين رو در اين دوران با حضرت ابوطالب چندين دور مذاكره كردند، كه او مانع تبليغ پيامبر صلى الله عليه و آله شود.

به اين متن توجه كنيد:

همين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قومش را به اسلام دعوت كرد، جمعى از سران قريش مانند عتبه و شيبه پسران ربيعة بن شمس و ابوسفيان پسر حرب و ابوبخترى و اسود و ابوجهل و وليد بن مغيره و نبيه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند: پسر برادر تو به خدايان ما ناسزا مى گويد و دين ما را سرزنش مى كند و افكار ما را سفيهانه مى پندارند و پدران ما را گمراه مى داند. يا مانع او شو، و يا دست از حمايت او بردارد تا خود بدانيم كه با او چه كنيم.(1)

در اين مذاكره، ابوطالب با سخنانى دلگرم كننده آنان را قانع كرد و آنان برگشتند. ولى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله حاضر نبود دست از دعوت به حق خود بر دارد، دوباره خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند:

ص: 216


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 265.

آن حمايت بنى هاشم - كه خود از قبائل زيرمجموعه قريش و مورد احترام مردم مكه بودند - از رسول خدا صلى الله عليه و آله مانع كشتن آن حضرت مى شد.

از اين رو خدمت ابوطالب آمدند و به او پيشنهاد كردند كه ما جوانى از جوانان قريش را به تو مى دهيم و تو نيز محمد صلى الله عليه و آله را به ما بده تا او را بكشيم ! به اين پيشنهاد توجه كنيد:

وقتى قريش فهميدند كه ابوطالب حاضر نيست دست از حمايت رسول خدا صلى الله عليه و آله دست بردارد، نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند:

عِمارة بن وليد قوى ترين و زيباترين جوان قريش است. او را به عنوان فرزند به تو مى دهيم كه از فكر و توان جسمى او استفاده كنى، و در برابر آن پسر برادرت را - كه مخالف دين ماست و بين ما تفرقه ايجاد كرده است و انديشه ما را سفيهانه مى پندارد - تسليم ما كن تا او را بكشيم. اين يك معامله است؛ مردى در برابر مردى !

ابوطالب فرمود: به خدا قسم اين كار هرگز شدنى نيست.(1)

دو. جلوگيرى از ايمان آوردن افراد: مشكل اساسى قريش اسلام بود، و اگر با رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز درگير شدند به خاطر اين بود كه او اسلام را تبليغ مى كرد.

پس از شكست طرح هاى ياد شده، به اين طرح رو آوردند كه از ايمان آوردن افراد جلوگيرى كنند، و در اين راه بسيار تلاش كردند تا از اسلام آوردن طفيل بن عمرو(2)، اعشى بن قيس شاعر معروف(3)، عدّاس(4)، و از ايمان آوردن قبائل در مناسك حج(5)، جلوگيرى نمايند.

ص: 218


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 226.
2- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 382.
3- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 386.
4- . سيره ابن هشام: ج 2 ص 421.
5- . سيره ابن هشام: ج 2 ص 423.

سه. شكنجه ياران: قريش همزمان با تلاش براى جلوگيرى از ايمان آوردن افراد، به شكنجه ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله رو آورد. اين كار با دو انگيزه انجام مى گرفت: ايمان آورندگان باز گردند، و ديگران نيز تمايل به ايمان آوردن نداشته باشند.

شكنجه مؤمنان توسط قريش به قدرى روشن است كه جاى هيچ شبهه اى براى كسى باقى نمى گذارد. به اين متن توجه كنيد: قريش با هم توافق كردند تا كسانى را كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورده اند شكنجه كنند. بر اين اساس هر قبيله اى مسلمانان آن قبيله را شكنجه مى كردند.(1)

از ديگر شواهد اين جريان است:

كتك خوردن عبداللّه بن مسعود و مجروح شدن او تنها به خاطر خواندن قرآن.(2)

شكنجه بلال با آن وضع فجيع، تنها به جرم گفتن لا اله الا اللّه.(3)

شكنجه ياسر و سميه و عمار با آن وضع رقت بار براى رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار دردناك

بود.

از اين رو وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از كنار آنان مى گذشت و اين شكنجه ها را مى ديد، مى فرمود: صبرا آل ياسر، موعدكم الجنة(4): آل ياسر صبر كنيد، وعدگاه شما بهشت است.

آنچه ياد شده، درباره ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله است، ولى اذيت و آزار قريش نسبت رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين بحث خارج است.

چهار. تعقيب مومنان: قريش نه تنها مسلمانان را مورد اذيت و آزار و شكنجه قرار مى داد تا از دين خود دست بردارند، بلكه پس از دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسلمانان

ص: 219


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 268.
2- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 315.
3- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 318.
4- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 320.

براى مهاجرت به حبشه نيز آرام ننشستند و هيأتى را به حبشه فرستادند تا آنان را به مكه باز گردانند:

همين كه قريش ديدند ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله در حبشه استقرار يافته و امنيت يافته اند، با يكديگر مشورت كردند و تصميم گرفتند تا دو نفر قريشى توانا را به حبشه بفرستند و از نجاشى بخواهند تا مسلمانان را بازگرداند، تا آنان را به خاطر دينشان شكنجه كنند و از محل آرامش و استقرارشان بيرون كنند.(1)

پنج. تلاش براى نرسيدن صداى قرآن به گوش ديگران: قريش كه از به ثمر رسيدن راه هاى ياد شده مأيوس شده بود و از طرفى نمى توانست گسترش دين خدا را ببينند، تلاش كردند تا مردم با رسول خدا صلى الله عليه و آله روبرو نشوند. پس هنگامى كه آن حضرت مشغول خواندن قرآن بود، با سر و صدا كردن مانع مى شدند كه مردم صداى آن حضرت را بشنوند، كه اين تلاش نيز در قرآن منعكس شده است.(2)

راه دوم: طرح سازش

خداوند اراده كرده بود تا نور اسلام در بين مردم گسترش يابد، و در مقابل قريش تلاش مى كردند تا اين نور را خاموش كنند. پس از آنكه راه هاى قبل به نتيجه نرسيد، طرح سازش با رسول خدا صلى الله عليه و آله را در قالب پيشنهادهاى زير ارائه كردند:

يك. پيشنهاد اعطاى امتيازات: قريش در طرح سازش با رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين مرحله را اجرا كرده است. يكى از آنها دادن امتيازات به رسول خدا صلى الله عليه و آله در برابر سكوت آن حضرت است. به اين پيشنهادها توجه كنيد:

عتبه، شيبه، ابوسفيان، نضر، ابوالبخترى، اسود، زمعه، وليد، ابوجهل، عبداللّه بن ابى اميه، عاص بن وائل، نبيه، منبه، اميه بن خلف و ... گرد آمدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله مذاكره كردند و به او گفتند:

ص: 220


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 333.
2- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 313.

اگر مقصودت از آوردن اين سخن (قرآن) گردآورى ثروت است، از اموال خود آنقدر برايت جمع مى كنيم كه ثروتمندترين ما باشى. و اگر مقصودت به دست آوردن موقعيت اجتماعى است، ما تو را به سرورى مى پذيريم. و اگر مقصودت به دست آوردن قدرت و حكومت است، ما حاضريم حاكميت تو را بپذيريم. و اگر جن بر تو غلبه كرده است و ديوانه شده اى - كه شايد چنين باشد - ، حاضريم در راه درمان تو اموال خود را هزينه كنيم تا بهبود يابى، يا ما مأيوس شويم.(1)

دو. مشاركت در دين: قريش پس از مأيوس شدن از دادن امتيازات مادى، حاضر شدند دين مشترك را در مكه اعلام كنند؛ بدين گونه كه زمانى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان و قريش آئين عبادى اسلام را به جا آورند، و در مقابل زمانى هم رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان در برابر بت هاى قريش سجده كنند ! به اين پيشنهاد توجه كنيد:

گفتند: اى محمد ! بيا با هم آنچه تو عبادت مى كنى عبادت كنيم و تو هم آنچه را ما عبادت مى كنيم عبادت كن، و ما و شما دين مشترك داشته باشيم. اگر آنچه تو عبادت مى كنى بهتر بود ما بهره خود را برده ايم، و اگر آنچه ما عبادت مى كنيم بهتر بود تو بهره ات را برده اى.(2)

در مقابل اين پيشنهاد، خداوند سوره كافرون را نازل كرد و به اين بازى خاتمه داد. قريش يك بار ديگر در آستانه ارتحال ابوطالب پيشنهاد سازش را در حضور ابوطالب مطرح كرد، كه با پيشنهاد توحيد به شكست انجاميد.(3)

راه سوم: تحريم اقتصادى و اجتماعى

قريش كه نتوانسته بود رسول خدا صلى الله عليه و آله را از تبليغ دين منصرف كند و روز به روز بر گسترش اسلام و جمعيت مسلمانان افزوده مى شد، تصميم گرفتند هر گونه روابط اجتماعى با مسلمانان را تحريم كنند:

ص: 221


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 295.
2- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 362.
3- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 417.

وقتى قريش ديد كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله روز به روز گسترش مى يابند، در جلسه اى تصميم گرفتند تا قرار دادى عليه بنى هاشم و بنى عبدالمطلب بنويسند؛ كه نه به آنان زن بدهند و نه از آنان زن بگيرند، و نه به آنان چيزى بفروشند و نه از آنان چيزى بخرند. اين توافق را نوشته با هم پيمان بستند تا آن را رعايت كنند، و براى اطمينان كار قرار داد را در داخل كعبه آويزان كردند. نويسنده قرار داد منصور بن عكرمه بود.(1)

راه چهارم: هجوم نظامى

پس از مقاومت سرسختانه رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش در برابر شكنجه و آزار قريشيان و كمك خداوند و تابيدن نور ايمان در دل يثربيان و هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان به مدينه و تشكيل حكومت دينى در اين شهر و بستن پيمان با قبائل اطراف مدينه، نه تنها قريش رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان را رها نكرد، بلكه در همين دوران ده ها عمليات نظامى بزرگ و كوچك را عليه رسول خدا صلى الله عليه و آله سازماندهى كرد، كه داستان اين بخش از تلاش قريش در حد چندين جلد كتاب است.

راه پنجم: پيمان صلح يا شكست سياسى

قريش از غارت اموال مسلمانان در مكه(2) راه به جايى نبرد و نتوانست از هجرت آن حضرت جلوگيرى كند(3) و با هجوم هاى نظامى پى در پى نيز نتوانست حكومت دينى رسول خدا صلى الله عليه و آله را سرنگون كند. به خصوص بعد از هجوم نظامى احزاب؛ كه همه امكانات و همپيمانان خود و مخالفان رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسلام را بسيج كرد و همكارى يهود و ستون پنجم و تلاش منافقان مدينه هم سودى نبخشيد. سرانجام ناچار شد تا قدرت سياسى رسول خدا صلى الله عليه و آله را به رسميت بشناسد، و در پايان سال ششم(4) در منطقه حديبيه با آن حضرت پيمان صلح منعقد كند. با اين تفاوت كه در اين دوران اقتدار ابوسفيان به پايان رسيده بود. يا به تعبيرى تاريخ مصرف او تمام شده بود و مى بايد

ص: 222


1- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 350.
2- . سيره ابن هشام: ج 2 ص 499.
3- . سيره ابن هشام: ج 2 ص 499.
4- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 321.

شخص سهيل بن عمرو جايگزين ابوسفيان مى شد.(1) وى تا پايان عمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله رهبرى جبهه مخالف آن حضرت را در قريش رهبرى كرد.

در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه مخالفت قريش به خصوص سهيل بن عمرو در همين دوران به حدى است كه از نوشتن «بسم اللّه الرحمن الرحيم» در اول قرار داد صلح جلوگيرى كردند.(2) حتى وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشنهاد كرد بنويسند اين پيمان صلحى است بين محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سهيل بن عمرو، سهيل گفت: اگر قبول داشتم كه تو رسول خدا هستى كه با تو نمى جنگيديم. بلكه اسم خودت و پدرت را بنويس.(3)

راه ششم: ترور رسول خدا صلى الله عليه و آله

درگيرى اصلى قريش با توحيد بود، و اگر با رسول خدا صلى الله عليه و آله درگير شد بدين سبب بود كه او نداى توحيد سر مى داد. از اين رو به موازات تلاش براى جلوگيرى از گسترش دين، نابودى رسول خدا صلى الله عليه و آله را نيز در دستور كار خود قرار دادند. تا جايى كه چندين بار طرح ترور حضرتش را اجرا كردند، كه به چند نمونه اشاره مى كنيم:

طرحى كه در مكه و توسط ابوجهل اجرا شد، كه به شكست انجاميد.(4)

طرحى كه در آستانه هجرت به رهبرى ابوجهل و توسط جمعى از قريش اجرا شد، كه قبل از اجرا جبرئيل به آن حضرت خبر داد، و آن حضرت هم على عليه السلام را در بستر خود خواباند و خود نجات يافت.(5)

ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه، كه توسط صفوان بن اميه طراحى و شكست خورد.(6)

ص: 223


1- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 331.
2- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 332.
3- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 332.
4- . سيره ابن هشام: ج 1 ص 298.
5- . سيره ابن هشام: ج 2 ص 482.
6- . سيره ابن هشام: ج 2 ص 61 .

بعد از فتح مكه و در جنگ حنين نيز توسط شيبة بن عثمان طرح ترور اجرا شد، كه با شكست مواجه شد.(1)

در سال نهم هجرى و در مدينه عامر بن طفيل نيز قصد ترور آن حضرت را داشت كه شكست خورد.(2)

در جنگ تبوك سال نهم هجرى نيز جمعى از منافقان اقدام به ترور او كردند، كه با خبر دادن جبرئيل و تدبير رسول خدا صلى الله عليه و آله با شكست مواجه شد.(3)

راه هفتم: گرايش به نفاق

قريش كه از همه توانايى هاى خود براى نابودى اسلام و مسلمانان استفاده كرده و راه به جايى نبرده بود، با فتح مكه آخرين سنگر خود در برابر مسلمانان را از دست داد و به ناچار در برابر اقتدار مسلمانان تسليم شد. از طرفى هم اعتقادى به توحيد و رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله نداشت. از اين جهت به نفاق رو آوردند و منافقانه مسلمان شدند. پس از آن هر كجا كه شرايط فراهم شد، با اظهار كفر، مستقيم و غير مستقيم عليه اسلام و مسلمانان اقدام كردند.

حضرت امير المؤمنين عليه السلام كه خود از حاضران در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و از كسانى است كه با تمام توان با قريش درگير بوده است، درباره اسلام آن روز قريش چنين مى فرمايد: فَوَالَذى فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرِأ النَسمَةَ ما أسلَموا، وَ لكِنِ استَسلَموا وَ أسرُّوا الكُفرَ. فَلمّا وَجَدوا أعوانا عَلَيهِ أظهَروهُ(4): قسم به آنكه دانه را شكافت و انسان را آفريد، آنان هرگز مسلمان نشده بودند بلكه تسليم شده بودند و كفر خود را پنهان كردند، و همين كه يارانى يافتند كفرشان را اظهار نمودند.

ص: 224


1- . سيره ابن هشام: ج 4 ص 87 ، البداية و النهاية: ج 3 ص 538 .
2- . سيره ابن هشام: ج 4 ص 213.
3- . المغازى: ج 3 ص 1042.
4- . نهج البلاغه: نامه 16.

قرينه سوم: غارت رداى رسول اللّه صلى الله عليه و آله: قريشِ مسلمان ! در بازگشت از حنين كه احساس كردند شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله غنائم جنگى را به مدينه ببرد، در بين راه مرتب به او مى گفتند: غنائم را تقسيم كن. و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله اعتنايى نكرد، به او حمله كرده و رداى آن حضرت را ربودند(1) !

قرينه چهارم: تصميم به ارتداد از اسلام: با انتشار خبر شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه، قريشيان تصميم گرفتند از اسلام برگردند. به اين جريان توجه كنيد:

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد، بيشتر مردم مكه تصميم گرفتند از اسلام برگردند، به گونه اى كه عتاب بن اسيد (والى مكه از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله) از آنان ترسيد و مخفى شد. تا اينكه سهيل بن عمرو به صحنه آمد و سخنرانى كرد و گزارش وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله را داد و گفت: مرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله موجب قدرت اسلام خواهد شد. هر كس از ما جدا شود گردن او را خواهيم زد. به دنبال آن مردم از تصميم خود برگشتند و عتاب بن اسيد از مخفيگاه خود بيرون آمد.(2)

سهيل بن عمرو همان كسى است كه حاضر نشد اسم خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله در ابتداى قطعنامه صلح حديبيه آورده شود. در اين دوران رهبرى قريش در اختيار او بود. او سال ها در انتظار شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه قدرت متمركز او را به اسم اين كه محمد صلى الله عليه و آله از قريش است تصاحب كند. در سقيفه نيز با همين انديشه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از قريش است قدرت را تصاحب كردند.

بايد توجه داشت كه تلاش سهيل بن عمرو وقتى انجام گرفت كه براى او گزارش آوردند كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله قدرت در اختيار قريش قرار گرفته است نه در اختيار بنى هاشم. چيزى كه تعجب انسان را بر مى انگيزد اين است كه محتواى سخنرانى سهيل بن عمرو در مكه عين محتواى سخنرانى ابوبكر بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله

ص: 226


1- . البداية و النهاية: ج 3 ص 564 .
2- . سيره ابن هشام: ج 4 ص 316.

شايد به همين دليل بود كه رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله تشكيل مراسم رسمى معارفه را با دور شدن از منطقه مكه تا غدير به تأخير انداخت، تا سران قريش از بقيه مسلمانان جدا شوند.

ج. پاسخ بخش سوم شبهه

و اما بخش سوم از شبهه رشيد رضا: با توجه به نكات ياد شده و در پاسخ سؤال دوم، بازگشت عده اى از مسلمانان از اسلام به كفر قطعى به نظر مى رسيد. چنانكه سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبه هاى حجة الوداع همين بود، چرا كه در تمام اين موارد با تأكيد فراوان هشدار مى دادند: لا ترجعوا بعدى كفارا، يضرب بعضكم رقاب بعض. و نيز كلمات ديگر حضرت.

همچنين حوادث بعد از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و ارتداد قبائل و پيدايش جنگ هاى ردّه نيز حكايت از اين داشت كه بسيارى از مسلمانان در آن فاصله زمانى كه اسلام را از روى انديشه نپذيرفته، در واقع تصوير درستى از مسئله جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله نداشتند.

بدين سان ترس رسول خدا صلى الله عليه و آله از ارتداد مردم به كفر طبيعى به نظر مى رسيد. چنانكه خود آن حضرت نيز اين مسئله را در خطبه هاى غديريه و غير آن در حجة الوداع اعلام كرده بود.

با اين وصف، تعليل پايان آيه اشاره به اين دارد كه عده اى نمى خواهند هدايت شوند و بپذيرند، و به خاطر اين عده نمى توان مسئله جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله را - كه بايد تا پايان عمر جهان ادامه يابد - اعلام نكرد.

بنا بر اين، خداوند به آن حضرت اعلام مى كند كه وظيفه تو ابلاغ است، گر چه عده اى كافر شوند و از پذيرش هدايت سرباز زنند. همان طور كه نسبت به نعمان بن حارث و ماجراى سنگ آسمانى در همان زمان و نسبت به عده اى بعد از آن زمان اتفاق افتاد.

ص: 229

بيرون كرد و به محافظان فرمود: برگرديد و برويد، ديگر نيازى به نگهبانى و حراست شما نيست، زيرا خداوند مرا حفظ فرمود.(1)

در اين قول نيز جز اينكه پس از نزول وعده نگهدارى خداوند، پيامبر صلى الله عليه و آله نگهبانان خود را متفرق ساخت چيز ديگرى وجود ندارد كه متعرض امرى شده باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدان جهت از آسيب مردم در اين داستان بيم داشت. پس منعى ندارد كه اين امر همان مسئله غدير باشد، چنانكه روايات مذكور در اين كتاب و غير آن همين امر را تأييد مى كند.

طبرى در سبب نزول آيه نيز به نقل از قرظى آورده كه پيامبر صلى الله عليه و آله هر وقت به منزلى فرود مى آمد، اصحاب آن حضرت درخت سايه دارى را انتخاب مى كردند كه حضرتش به هنگام خواب نيم روز در زير آن درخت بياسايد.

روزى هنگام آسايش پيامبر صلى الله عليه و آله، عربى صحرانشين آمد و شمشير خود را كشيد و گفت: چه كسى تو را از حمله من مانع خواهد شد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا. ناگهان دست آن عرب لرزيد و شمشير از دست او افتاد. راوى گويد: عرب مزبور در آن حال با وضعى غير عادى آنقدر سر خود را به درخت كوبيد تا مغز او متلاشى شد، و خداى متعال نازل فرمود: « ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .

اين روايت تناقض دارد با آنچه كه قبلاً ذكر شد كه نگهبانان آنجناب را در بر مى گرفتند تا هنگامى كه اين آيه نازل شد، زيرا بسيار دور از تصور است كه با وجود نگهبانان گرداگرد جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و آويخته بودن آن شمشير در نزد حضرتشى، آن عرب صحرانشين به هنگام استراحت آن حضرت بتواند به سوى او راه يابد.

علاوه بر اين، قبول چنين واقعه اى مستلزم اين است كه آيه تبليغ به طور پراكنده و متفرق نازل شده باشد، زيرا اين روايت تصريح دارد كه آنچه بعد از داستان آن عرب صحرانشين نازل شد فقط جمله «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» بود.

ص: 231


1- . لفظ روايت از عايشه است.

بديهى است كه بين اين داستان با صدر آيه سنخيت و مناسبتى وجود ندارد، و با چنين كيفيتى پذيرش اين قول در سبب نزول آيه مزبور - كه قرظى به تنهايى آن را روايت كرده - دشوار و مشكل است.

البته بعيد و محال نيست كه داستان آمدن عرب صحرايى از جمله اتفاقاتى باشد كه پيرامون نص غدير و نزول آيه به وجود آمده باشد و راويان ساده لوح بدون توجه و دقت در جهات لازم پنداشته باشند كه اين آيه به خاطر موضوع اعرابى - كه يك موضوع فرعى و اتفاقى بوده - نازل شده است.

در حالى كه سبب بزرگ تر و مهم ترى براى نزول آيه وجود داشته و آن امر ولايت كبرى بوده است. و گرنه اين حادثه به فرض وقوع، حادثه مهمى نبوده كه به خاطر آن آيه اى نازل شود، و چه بسيار نظاير اين امر اتفاق افتاده كه مورد اهميت و توجه قرار نگرفته است. منتهى چنين اتفاقى به فرض وقوع و صحت، چون مقارن با نص ولايت على عليه السلام اتفاق افتاده، اشخاص بسيط و ساده لوح را به چنين وهم و پندارى افكنده است.

طبرى از ابن جريح روايت كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از قريش انديشناك بود. وقتى آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، آن حضرت دراز كشيد و دو يا سه بار فرمود:

هر كس مى خواهد مرا خوار گرداند بيايد. البته چه مانعى دارد كه آن امرى رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر آن از قريش انديشناك بود همان نص خلافت باشد ؟ چنانكه احاديث و روايات مذكور به تفصيل بدان تصريح دارد. بنا بر اين، اين روايت هم با آنچه ما مى گوييم ضديت و منافاتى نخواهد داشت.

طبرى به چهار سند از عايشه روايت كرده كه گفت: هر كس گمان كند كه محمد صلى الله عليه و آله امرى از كتاب خدا را كتمان نموده، هر آينه مرتكب بهتان و افتراى بزرگى به خداى متعال گشته است. در حالى كه خداى متعال مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .

ص: 232

طبرى كه خود مقدم تر و داناتر به اين شئون بوده، وجوه مذكور را به حساب نياورده است. وى هر چند حديث ولايت را نيز ذكر نكرده، ولى كتاب جداگانه اى در آن تأليف نموده، و هر چند حديث ولايت را به هفتاد و اندى طريق آورده است. در آنجا طبرى نزول آيه تبليغ را هنگام اعلام ولايت على عليه السلام به اسنادش از زيد بن ارقم روايت كرده است.

فخر رازى نيز وجوه مذكور را معتبر نشمرده، جز آنچه را كه در وجه نهم بر روايت طبرى افزوده است. او گفته كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از يهود و نصارى انديشناك و هراسان بود.

بنا بر مراتب ياد شده، وجوه نام برده صلاحيت آن را ندارد كه مورد اعتماد قرار گيرد، و در خور آن نيست كه با احاديث معتبر پيشين برابرى كند. رواياتى كه دانشمندان بزرگ مانند طبرى، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ابن عساكر، ابونعيم، ابواسحاق ثلعبى، واحدى، سجستانى، حسكانى، نطنزى، رسعنى و غير آنان با سندهاى متصل آنها را روايت كرده اند.

آيا نسبت به حديثى كه اين پيشوايان معتبر مى دانند جز تصديق به حقيقت آنچه شيعه مى گويد گمان ديگرى مى توان برد ؟

علاوه بر آنچه گفته شد، اصولاً در بعضى وجوهى كه رازى در سبب نزول آيه تبليغ ذكر كرده، دلايل ساختگى آشكار و نمايان است؛ چرا كه سياق آيه با وجوهى كه به عنوان سبب نزول ذكر كرده مناسبتى ندارد. بنا بر اين، بعيد نيست كه وجوه نه گانه مذكور يكى از اين موارد باشد:

يا تفسير به رأى باشد، و يا استحساناتى فرضى باشد كه فاقد دليل است، و يا مقصود ايجاد موانع زيادى در برابر حديث ولايت بوده، تا قوت آن حقيقت با القاى اينگونه اوهام در هم شكسته شود و جانب تصديق به اين امر خطير ضعيف گردد. در حالى كه خداى تعالى جز اين نمى خواهد كه نور خود را تمام و جلوه گر فرمايد.

ص: 234

رازى بعد از بر شمردن وجوه ده گانه مى گويد: بدان كه اين روايات اگر چه بسيار است، ولى بهتر اين است كه مدلول آيه بر اين حمل شود كه خداى تعالى پيامبر صلى الله عليه و آله را از مكر يهود و نصارى ايمن ساخت و او را امر فرمود كه بدون بيم و هراس از آنان تبليغ خود را ظاهر سازد.

رجحان اين نظر از اين جهت است كه بحث و سخن بسيارى قبل از اين آيه و بعد از آن با يهود و نصارى جريان دارد. لذا ديگر روا نيست كه اين يك آيه در بين مطالب قبل و بعد آن مربوط به موضوع ديگرى باشد، به طورى كه با مطالب قبل و بعد بيگانه و بى ارتباط گردد !

پس ترجيح رازى نسبت به اين وجه صرف استنباطى است كه او با استفاده از سياق آيات كرده، بدون اينكه مستندى از روايتى داشته باشد. ما پس از دانستن اين اصل كه ترتيب ذكر آيات نوعا غير از ترتيب نزول آنهاست، ديگر در مقابل نقل صحيح مراعات سياق آيات براى ما مهم نخواهد بود. با ملاحظه ترتيب نزول سوره هايى كه با ترتيب آنها در قرآن مخالفت دارد، اطمينان به اين امر حاصل خواهد شد. چنانكه سوره هايى كه در مدينه نازل شده و بالعكس مؤيد اين موضوع است.

سيوطى مى گويد:

اجماع و نصوص پياپى بر اين امر استوار است كه ترتيب آيات قرآن توقيفى است و شبهه اى در اين امر نيست. اما اجماع بر اين امر را عده اى از علماى تفسير نقل كرده اند. از جمله زركشى در «البُرهان» و ابوجعفر بن زبير در «المُناسبات» . عبارت ابن زبير چنين است:

ترتيب آيات قرآن در سوره هاى آنها به توقيف و امر و اعلام و پيامبر صلى الله عليه و آله واقع گشته، بدون اينكه در اين موضوع خلافى بين مسلمانان باشد. سپس نصوصى را ذكر كرده، مبنى بر اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنچه را كه از قرآن بر او نازل مى شد به همين ترتيبى كه هم اكنون در مصحف هاى ما ثبت شده به اصحاب خود تعليم مى فرمود. وقوف

ص: 235

آن حضرت بدين نحو نيز تنها از طريق جبرئيل بوده است. چنانكه هنگام نزول هر آيه بيان مى داشت كه جاى نوشتن اين آيه در پى فلان آيه در فلان سوره است.(1)

علاوه بر آنچه ذكر شد، اصولاً انديشه و ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از يهود و نصارى به مقتضاى اوضاع و احوال مى بايستى در اوايل بعثت حضرتش باشد، و يا دست كم اندكى بعد از هجرت، نه در اواخر دوران آن حضرت كه دولت هاى عالم در اثر نيرو گرفتن اسلام و برترى مسلمانان تهديد مى شدند و ملل مختلف جهان از او و پيشرفت امرش ترسناك بودند.

در آن هنگام حضرتش خيبر را فتح كرده بود و بنى قريضه و بنى نضير را - كه مهم ترين طوايف يهود بودند - پراكنده و مستأصل ساخته بود و گردنكشان در مقابل او خواه ناخواه تسليم و خاضع شده بودند. در اين اوان بود كه حجة الوداع انجام شد و چنان كه بيان كرديم اين آيه نازل شد.

قرطبى در تفسيرش اجماع مفسران را اعلام و تصريح مى نمايد به اينكه سوره مائده - كه آيه تبليغ در آن است - در مدينه نازل شده است. سپس از نقاش نقل مى كند كه در سال حديبيه - سال ششم هجرى - نازل شده است. به دنبال آن اين جمله را از ابن عربى مى آورد كه اين حديث ساختگى است و براى هيچ مسلمانى اعتقاد به آن روا نيست. قرطبى در ادامه سخن مى گويد:

از همين سوره بخشى در حجة الوداع نازل شده، و بخش ديگر در سال فتح مكه كه اين آيه است: « ... وَ لا يَجرِمَنَّكُم شَنآنُ قَومٍ ... » .(2) و آنچه بعد از هجرت نازل شده مدنى است؛ اعمّ از اينكه در خود مدينه نازل شده باشد، يا در يكى از سفرها. تنها آياتى مكى ناميده مى شود كه قبل از هجرت نازل شده باشد.(3)

ص: 236


1- . الاتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 24.
2- . مائده / 5 .
3- . الجامع لاحكام القرآن: ج 6 ص 30.

خازن در تفسيرش گفته است: سوره مائده در مدينه نازل شده، مگر آيه شريفه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» كه در عرفه در حجة الوداع نازل شده است. قرطبى و خازن با دقت در سند از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه در حجة الوداع فرمود: سوره مائده از حيث زمان نزول آخرين قسمت قرآن است.(1)

سيوطى از محمد بن كعب، از طريق ابوعبيد روايت كرده كه سوره مائده در حجة الوداع بين مكه و مدينه نازل شده است.(2)

ابن ضريس نيز از محمد بن عبداللّه بن ابى جعفر رازى، از عمرو بن هارون، از عثمان بن عطاء خراسانى، از پدرش، از ابن عباس روايت كرده كه گفت: نخستين آيه نازل شده قرآن «إقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَذى خَلَقَ»(3) است، و بعد از آن آيه «يا أيُّهَا المُزَّمِّل»(4)، و به همين ترتيب سوره هاى فتح و مائده و برائت را يكى پس از ديگرى بر مى شمرد، و سوره برائت را آخرين سوره قلمداد مى كند، كه مائده قبل از آن نازل شده است.(5)

ابن كثير در تفسيرش از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه آخرين سوره نازل شده سوره مائده و سوره فتح يا سوره نصر است. و از طريق احمد و حاكم و نسائى از عايشه نقل كرده كه مائده آخرين سوره اى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است.(6)

با در نظر گرفتن آنچه ذكر شد، مى توان ارزش آنچه را كه قرطبى در تفسيرش روايت كرده دريافت.(7)

ص: 237


1- . تفسير الخازن: ج 1 ص 448.
2- . الاتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 20.
3- . علق / 1.
4- . مزمل / 1.
5- . فضائل القرآن: ج 1 ص 11.
6- . تفسير القرآن العظيم: ج 2 ص 2.
7- . الجامع لاحكام القرآن: ج 6 ص 244.

سيوطى نيز از طريق ابن مردويه و طبرانى از ابن عباس نقل كرده كه ابوطالب همه روزه مردانى از بنى هاشم را مى فرستاد تا از پيامبر صلى الله عليه و آله نگهبانى و حراست نمايند. تا اينكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل گرديد.

پس از نزول اين آيه ابوطالب خواست كسانى را براى حراست پيامبر صلى الله عليه و آله بفرستد. ولى حضرت به عموى خود فرمود: همانا خداوند مرا از شرّ جن و انس حفظ و حراست فرمود.

اين روايت مستلزم آن است كه آيه مزبور در مكه نازل شده باشد. اين خبر علاوه بر جهاتى كه بيان گرديد، ضعيف تر از آن است كه بتواند با احاديث گذشته و اجماع سابق و نصوص مفسران برابرى كند.(1)

سخن پايانى

قرطبى در تفسيرش درباره آيه كريمه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »

مى گويد: اين تأديبى است براى پيامبر صلى الله عليه و آله و دانشمندان امت او، مبنى بر اينكه چيزى از امر شريعت الهى را كتمان نكنند. در حالى كه خداى متعال مى دانست پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى از وحى الهى را كتمان نمى كند.

همچنين در صحيح مسلم از عايشه روايت شده كه گفت: هر كس براى تو حكايت كرد كه محمد صلى الله عليه و آله چيزى از وحى را كتمان فرموده قطعا دروغ گفته است. در حالى كه خداى تعالى مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » .

قرطبى مى گويد: خدا رافضيان را روسياه كند، چون آنها مى گويند آن حضرت چيزى از وحى الهى كه مورد نياز مردم بود كتمان كرد.(2) ابن حجر عسقلانى هم بر اين افترا افزوده و مى گويد: شيعه مى گويند آن حضرت چيزى را بر سبيل تقيه كتمان كرد.(3)

ص: 238


1- . لباب النقول فى اسباب النزول: ص 117.
2- . الجامع لاحكام القرآن: ج 6 ص 242 .
3- . فتح البارى: ج 7 ص 101.

سكوت اختيار فرمود اين آيه نازل شد. سومى گويد: هنگامى كه آن حضرت آيه تخيير را از همسران خود كتمان فرمود اين آيه نازل شد.

بنا بر آنچه گفته شد، نزول آيه تبليغ بر مبناى اين وجوه و اقوال بيانگر آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از انجام مأموريت خود خوددارى كرده است ! بى گمان چنين نسبت هايى هرگز روا نيست و از ساحت عظمت و قداست پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به دور است.

ابعاد مختلف آيه تبليغ

اشاره

مفسّران و متكلمان شيعه، آيه تبليغ را درباره ابلاغ ولايت و امامت و خلافت امام على عليه السلام مى دانند و در اين قول متّفق اند.

در اينجا اين آيه شريفه را از ابعادى خاص مورد بحث و تحليل قرار مى دهيم:

1 - تحليلى درباره آيه
اشاره

قبل از ورود در بحث، مناسب است به نكاتى چند درباره آيه تبليغ اشاره شود:

نكته اول: ظهور فعل در ماضى

ظهور جمله «ما اُنزِلَ اِلَيكَ» در ماضى و گذشته حقيقى است، نه مضارع و آينده، به دو دليل:

دليل اول: صيغه ماضى براى معناى گذشته وضع شده، و در صورتى كه قرينه اى در آن براى حمل بر مضارع نباشد حمل بر همان معناى موضوع له حقيقى كه ماضى است مى شود.

دليل دوم: آيه تبليغ در آخرين ماه هاى نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است، و اگر فعل را حمل بر مضارع و آينده كنيم معناى آيه اين مى شود: و اگر آنچه را كه بعدا بر تو نازل مى كنيم در ماه هاى باقيمانده از نبوتت ابلاغ نكنى، رسالتت را به پايان نرسانده اى !

معنايى كه در هيچ روايتى به آن اشاره نشده و از هيچ عالم شيعى و سنّى نيز نرسيده است. و لذا نبايد فعل را حمل بر مضارع كنيم كه خلاف اجماع است.

ص: 240

در اين صورت، آيه بر اين دلالت مى كند كه خداوند بر پيامبرش صلى الله عليه و آله مطالبى را نازل كرده كه ابلاغش بر او سنگين و دشوار بوده است. و از طرفى نيز پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به تبليغ آن است. حضرت در فكر دشوارى چگونگى تبليغ آن است كه آيه فوق نازل مى شود، تا به حضرتش گوشزد كند كه هيچ فكر و ناراحتى به خود راه ندهد؛ كه مردم در مقابل ابلاغ آن چه موضعى خواهند داشت.

نكته دوم: بيان اهميت شرط

جمله شرطيه در آيه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» در مقام تهديد آمده، و حقيقت آن بيان اهميت حكم است؛ به اين معنى كه اگر اين حكم به مردم نرسد و حق آن مراعات نشود، گويا حق هيچ جزئى از اجزاى دين مراعات نشده است.

نتيجه اينكه جمله شرطيه در صدد بيان اهميت شرط در ترتّب جزاى مهم تر است؛ يعنى اگر خداوند متعال پيامبرش صلى الله عليه و آله را تهديد مى كند كه اگر ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام را ننمايى رسالتت را ابلاغ نكرده اى، در صدد آن است كه به او بفهماند آنقدر اين ابلاغ مهم است كه اگر صورت نپذيرد خطر مهمى بر آن مترتب مى شود؛ كه عدم ابلاغ اصل رسالت است.

و لذا نمى توان اين نوع جمله شرطيه را همانند جملات شرطيه ديگر دانست كه در مكالمات رايج است، زيرا غالب جملات شرطيه در مواردى به كار برده مى شود كه انسان به تحقق جزاء جاهل است چون از تحقق شرط آگاهى ندارد. ولى اين احتمال در حق پيامبر صلى الله عليه و آله جارى نمى شود.(1)

نكته سوم: نوع خوف پيامبر صلى الله عليه و آله

از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله شجاع بوده و در راه پيشبرد اهداف اسلام از هيچ فداكارى اى دريغ نمى كرده است، لذا خوفى كه از آيه استفاده مى شود - كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغ آن داشته - مربوط به خودش نبوده، بلكه خوف حضرت بر اسلام و رسالتش بوده است.

ص: 241


1- . الميزان: ج 6 ص 49.

محمد بن عثمان بن ابى شيبه: كسى است كه ذهبى او را از ظرفيت هاى علم بر شمرده، و صالح جزره او را ثقه معرفى كرده است، و ابن عدى مى گويد: من از او حديث منكرى نشنيدم كه آن را ذكر كنم.(1)

ابراهيم بن محمد بن ميمون: ابن حيّان او را در جمله ثقات آورده است.(2) كسى او را در كتب ضعفاء ذكر نكرده است، و اگر عيبى از او گرفته مى شود به جهت آن است كه او فضائل اهل بيت عليهم السلام خصوصا امير المؤمنين عليه السلام را نقل مى كند.

على بن عابس: او از رجال صحيح ترمذى است. اگر عيبى بر او وارد مى شود همانند شاگردش به جهت نقل فضائل اهل بيت عليهم السلام است. ولى مطابق نصّ ابن عدى حديثش نوشته مى شود.(3)

ابوالحجّاف: او داوود بن ابى عوف نام دارد. وى از رجال ابى داوود و نسائى و ابن ماجه به حساب آمده، كه احمد بن حنبل و يحيى بن معين او را توثيق كرده اند، و ابوحاتم نيز او را صالح الحديث مى داند. گر چه ابن عدى به جهت اينكه غالب احاديث او درباره اهل بيت عليهم السلام است او را تضعيف كرده است.(4)

اعمش: او از رجال صحاح ستّه به شمار مى آيد.(5)

نتيجه اينكه: اين حديث مطابق رأى اهل سنت معتبر است.

روايت دوم: روايت ابن عساكر

ابن عساكر از ابوبكر وجيه بن طاهر، از ابو حامد ازهرى، از ابومحمد مخلّدى حلوانى، از حسن بن حمّاد سجّاده، از على بن عابس، از اعمش و ابى الجحاف، از

ص: 243


1- . تاريخ بغداد: ج 3 ص 43.
2- . الثقات: ج 8 ص 74.
3- . تقريب التهذيب: ج 2 ص 39. الكامل فى الضعفاء: ج 5 ص 190 ش 1347.
4- . ميزان الاعتدال: ج 2 ص 18. الكامل فى الضعفاء: ج 3 ص 82 ، 83 ش 625 .
5- . تقريب التهذيب: ج 1 ص 331.

عطيه، از ابى سعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ بر رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم در شأن على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.(1)

بررسى سند اين روايت:

وجيه بن طاهر: ابن جوزى او را شيخ صالح و صدوق، و ذهبى او را شيخ عالم و عدل معرفى كرده است.(2)

ابوحامد ازهرى: كه همان احمد بن حسن نيشابورى است، به تصريح ذهبى عدل و صدوق است.(3)

ابومحمد مخلّدى: حاكم او را صحيح السماع و متقن در روايت معرفى كرده، و ذهبى نيز او را شيخ صدوق و عدل و شيخ عدالت دانسته است.(4)

ابوبكر محمد بن ابراهيم حلوانى: خطيب بغدادى او را ثقه مى داند، و حاكم نيشابورى او را از ثقات اَثبات دانسته، و ذهبى او را حافظد ثبت معرفى كرده است، و ابن جوزى نيز او را ثقه مى داند.(5)

حسن بن حمّاد سجّاده: او از رجال ابى داوود و نسائى و ابن ماجه است كه احمد بن حنبل در حق او گفته است: از او به جز خير به من نرسيده، و ذهبى او را از اجلاّء علما و ثقات عصر خود دانسته، و ابن حجر نيز او را صدوق معرفى كرده است.(6) بقيه رجال سند حديث قبلاً بررسى شد.

ص: 244


1- . ترجمة الامام على بن ابى طالب عليه السلام فى تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 .
2- . المنتظم: ج 18 ص 54 . سير اعلام النبلاء: ج 20 ص 109.
3- . سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 254.
4- . سير اعلام النبلاء: ج 16 ص 539 ، 540 .
5- . تاريخ بغداد: ج 1 ص 398. سير اعلام النبلاء: ج 15 ص 60 ، 61 . المنتظم: ج 12 ص 279.
6- . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 393. تقريب التهذيب: ج 1 ص 165.
روايت سوم: روايت واحدى

واحدى ابوسعيد محمد بن على صفّار، از حسن بن احمد مخلدى از محمد بن حمدون، از محمد ابراهيم خلوتى (حلوانى) ، از حسن بن حمّاد سجّاده، از على بن عابس، از اعمش و ابى جحّاف، از عطيّه، از ابى سعيد خدرى نقل كرده كه آيه تبليغ در روز غدير خم در حق على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.

بررسى سند اين روايت:

محمود زعبى در كتاب خود «البيّنات فى الردّ على المراجعات» ، تنها اشكالى كه به سند اين حديث داشته وجود عطيّه در سند آن است. او مى گويد: عطيه كسى است كه امام احمد او را ضعيف الحديث دانسته، و ابوحاتم نيز او را تضعيف كرده، و ابن عدى او را از شيعيان كوفه به حساب آورده است.

ولى اين تضعيف به طور قطع ناصواب است، زيرا:

اولاً: عطيه عوفى از تابعين است كه مورد مدح رسول خدا صلى الله عليه و آله واقع شده اند.

ثانيا: او از رجال بخارى در كتاب «الأدب المفرد» و صحيح ابى داوود و ترمذى و ابن ماجه و احمد به حساب مى آيد، كه علما و بزرگان اهل سنت شديدا آنها را مدح كرده اند.

آرى، امثال جوزجانى او را تضعيف كرده اند كه معروف به ناصبى بودن و انحراف از على بن ابى طالب عليه السلام هستند، و سبب تضعيف او نيز به جهت آن است كه امام على عليه السلام را بر همه ترجيح مى داد ! و هنگامى كه به امر حجاج مأمور شد تا سبّ بر امام على عليه السلام گويد، امتناع كرد و در نتيجه 400 ضربه شلاق خورد و ريشش را نيز تراشيدند. آيا هر كسى حرف حق را بگويد بايد تضعيف شود ؟ !

روايت چهارم: روايت حبرى

حبرى از حسن بن حسين، از حبان، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس در تفسير آيه تبليغ نقل كرده كه آيه در شأن على عليه السلام نازل شده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله امر شد تا آنچه

ص: 245

درباره او است ابلاغ كند. پس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.(1)

سند اين روايت نزد اهل سنت معتبر است.

3 - شأن نزول آيه از ديدگاه اهل بيت عليهم السلام

كلينى از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: فأمَرَ اللّه ُ مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله أن يُفَسِّرَ لَهُم الوِلايَةَ كَما فَسَّرَ لَهُم الصَلاةَ وَ الزَكاةَ وَ الصَومَ وَ الحَجَّ. فَلَمّا أتاهُ ذلِكَ مِنَ اللّه ِ، ضاقَ بِذلِكَ صَدرُ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ تَخَوَّفَ أن يَرتَدّوا عَن دينِهِم وَ أن يُكَذِّبوهُ. فَضاقَ صَدرُهُ وَ راجَعَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ. فَأوحَى اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ إلَيهِ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . فَصَدَعَ بِأمرِ اللّه ِ تَعالى ذِكرَهُ، فَقامَ بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام يَومَ غَديرِ خُمٍّ؛ فَنادى الصَلاةُ جامِعَةً، وَ أمَرَ الناسَ أن يُبَلِّغَ الشاهِدَ الغائِبَ(2):

خدا به محمد صلى الله عليه و آله امر فرمود تا ولايت را براى آنان توضيح دهد، چنانكه نماز و زكات و روزه و حج را توضيح داد. و چون امر به ولايت از جانب خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، حضرتش دلتنگ شد و ترسيد كه مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند. از اين جهت دلتنگ شد و به پروردگارش مراجعه كرد. خداى عزوجل به او وحى فرستاد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر اين كار را نكنى رسالت او را نرسانيده اى خدا تو را از شرّ مردم نگاه مى دارد» . او هم امر خداى تعالى را اعلان كرد و به امر ولايت على عليه السلام در روز غدير خم قيام نمود؛ مردم را براى نماز جماعت بانگ زد، و فرمان داد كه حاضرين به غائبين برسانند.

و نيز به سندش از امام صادق عليه السلام در حديثى طولانى نقل كرده كه فرمود: فَلَمّا رَجَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، نَزَلَ عَلَيهِ جَبرَئيلُ فَقالَ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ

ص: 246


1- . تفسير حبرى: ص 262.
2- . الكافى: ج 1 ص 289.

مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» . فنادى الناسَ فَاجتَمَعوا، وَ أمَرَ بِسَمُراتٍ فَقُمَّ شَوكَهُنَّ. ثُمَّ قالَ صلى الله عليه و آله: يا أيُّهَا الناسُ، مَن وَليُّكُم وَ أولى بِكُم مِن أنفُسَكُم ؟ فَقالوا: اللّه ُ وَ رَسولُهُ. فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، ثَلاثَ مَرّاتٍ(1):

و چون پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت، جبرئيل بر او نازل شد و عرض كرد: «اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر... همانا خداوند كافران را هدايت نمى كند » .

پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را صدا زد تا گرد آمدند، و دستور داد تا خارهاى بوته هاى خار را تراشيدند (تا بتوان روى آن نشست و ايستاد) . سپس آن حضرت فرمود: اى مردم ! ولىّ شما و سزاوارتر از خودتان به شما كيست ؟ گفتند: خدا و رسولش. سپس فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، خدايا ! دوست او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن دار. و سه مرتبه اين جمله را تكرار فرمود.

4 - راويان حديث

دانشمندان اهل سنت به نقل از صحابه، روايات متعددى را نقل كرده اند كه صريح در نزول آيه تبليغ در شأن امام على عليه السلام است. از قبيل:

زيد بن ارقم.(2)

ابوسعيد خدرى.(3)

عبداللّه بن عساكر.(4)

ص: 247


1- . الكافى: ج 1 ص 295، باب الاشارة و النص على امير المؤمنين عليه السلام.
2- . الغدير: ج 1 ص 424.
3- . تفسير القرآن العظيم: ج 4 ص 173 ح 9، 66 . الدرّ المنثور: ج 3 ص 117. ترجمة الامام على عليه السلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 85 ح 588 .
4- . الامالى: ص 162 ح 133. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 240 ح 349. الكشف و البيان: ج 4 ص 92. شواهد التنزيل: ج 1 ص 239 ح 240.

عبداللّه بن مسعود.(1)

جابر بن عبد اللّه انصارى.(2)

ابوهريره.(3)

عبداللّه بن ابى اوفى اسلمى.(4)

براء بن عازب انصارى.(5)

از تابعين نيز عدوه اى نزول آيه را درباره امام على عليه السلام و روز غدير مى دانند:

امام باقر عليه السلام.(6)

امام جعفر صادق عليه السلام.(7)

عطية بن سعد عوفى.(8)

زيد بن على.(9)

ابوحمزه ثمالى.(10)

جماعت بسيارى از علماء عامه نيز اين حديث را در كتب خود نقل كرده اند. از قبيل:

ص: 248


1- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 239 ح 346. الدرّ المنثور: ج 3 ص 117. فتح القدير: ج 2 ص 60 . روح المعانى: ج 4 ص 282.
2- . شواهد التنزيل: ج 1 ص 255 ح 249.
3- . شواهد التنزيل: ج 1 ص 249 ح 249. فرائد السمطين: ج 1 ص 158 ح 120.
4- . شواهد التنزيل: ج 1 ص 252 ح 247.
5- . مفاتيح الغيب: ج 12 ص 50 . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
6- . الكشف و البيان: ج 4 ص 92. ينابيع الموده: ج 1 ص 119 ب 39. شواهد التنزيل: ج 1 ص 254 ح 248. مفاتيح الغيب: ج 12 ص 50 . عمدة القارى: ج 18 ص 206.
7- . تفسير الحبرى: ص 285 ح 41.
8- . النور المشتعل من كتاب ما نزل من القرآن فى على عليه السلام: ص 86 ح 16.
9- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 240 ح 348.
10- . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام: ص 240 ح 347.

ابوجعفر طبرى.(1)

ابوحاتم رازى.(2)

حافظ ابوعبداللّه محاملى.(3)

حافظ ابن مردويه.(4)

ابواسحاق ثعلبى.(5)

ابونعيم اصفهانى.(6)

واحدى نيشابورى.(7)

حاكم حسكانى.(8)

ابوسعيد سجستانى.(9)

ابوالقاسم ابن عساكر شافعى.(10)

فخر رازى.(11)

ابوسالم نصيبى شافعى.(12)

شيخ الاسلام حمّوئى.(13)

ص: 249


1- . الولاية فى طريق حديث الغدير.
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. فتح القدير: ج 2 ص 57 .
3- . كنز العمال: ج 11 ص 603 ح 3291.
4- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298.
5- . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
6- . ما نزل من القرآن فى على عليه السلام: ص 86 .
7- . اسباب النزول: ص 135.
8- . شواهد التنزيل: ج 1 ص 255 ح 249.
9- . كتاب الولاية، به نقل از: الطرائف: ج 1 ص 121.
10- . تاريخ مدينة دمشق: ج 12 ص 237.
11- . التفسير الكبير: ج 12 ص 49.
12- . مطالب السؤول: ص 16.
13- . فرائد السمطين: ج 1 ص 158 ح 120.

سيد على همدانى.(1)

ابن صباغ مالكى.(2)

قاضى عينى.(3)

نظام الدين نيشابورى.(4)

كمال الدين ميبدى.(5)

جلال الدين سيوطى.(6)

ميرزا محمد بدخشانى.(7)

شهاب الدين آلوسى.(8)

قاضى شوكانى.(9)

قندوزى حنفى.(10)

شيخ محمده عبده.(11)

5 - ديدگاه شيعه درباره آيه تبليغ

شيعه معتقد است آيه تبليغ مربوط به ولايت امام على عليه السلام بوده و مصداق «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ولايت امير المؤمنين عليه السلام است، زيرا:

ص: 250


1- . مودة القربى: مودت پنجم.
2- . الفصول المهمه: ص 42.
3- . عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18 ص 206.
4- . غرائب القرآن و رغائب الفرقان: ج 6 ص 194.
5- . شرح ديوان امير المؤمنين عليه السلام: ص 406.
6- . الدرّ المنثور: ج 3 ص 116.
7- . مفتاح النجاه: ص 34 - 36 ب 3 ف 11.
8- . روح المعانى: ج 6 ص 192.
9- . فتح القدير: ج 2 ص 60 .
10- . ينابيع الموده: ج 1 ص 119 ب 39.
11- . المنار: ج 6 ص 463.

اولاً: خداوند متعال در اين مورد اهتمام بسيار كرده است، به حدّى كه اگر اين موضوع ابلاغ نشود گويا رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ نشده است. و اين امرى جز مسئله امامت و زعامت و جانشينى امير المؤمنين عليه السلام نيست؛ كه عهده دار وظايف و شؤونات نبى صلى الله عليه و آله به جز وحى است.

ثانيا: از آيه فوق استفاده مى شود كه ابلاغ اين امر براى رسول خدا صلى الله عليه و آله دشوار بوده است، زيرا خوف آن را داشته كه مردم از فرمان او سرپيچى كرده و با ايجاد اختلاف و تشتّت، زحمات 23 ساله او را بر باد دهند. اين مطلب - با مراجعه به تاريخ - جز ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام چيز ديگرى نبوده است.

در يك بررسى اجمالى در آيات قرآن، خواهيم ديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ميثاق بر نبوت داشته(1) و از ناحيه خداوند مأمور به استقامت و صبر بوده است.(2)

از اين رو در تبليغ دين خدا و رساندن پيام ها هيچ كوتاهى نكرده و در برابر درخواست غيرمعقول و بهانه جويى ها هرگز سر تسليم فرود نياورده است.(3)

پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغ پيام ها حتى در مواردى كه به نوعى تحمّل آن براى ديگران سنگين بود، چيزى را به دليل ترس از خود و يا امر ديگر فروگذار نكرده است. مانند داستان زينب همسر زيد(4)، استحياى از مؤمنان(5)، ابلاغ همين آيه مورد بحث، و ... .

بنا بر اين، دليل دل نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را بايد در جاى ديگر جستجو كرد، نه ترس از قتل؛ و آن پيامدهاى وخيم تكذيب منافقان و عكس العمل منفى برخى از ياران حضرت در برابر اين پيام بوده، كه منجر به حبطد عمل آنان و شدت نفاق و كفر منافقان مى شد.

ص: 251


1- . احزاب / 7.
2- . هود عليه السلام / 12.
3- . يونس عليه السلام / 15.
4- . احزاب / 37.
5- . احزاب / 53 .

از سوى ديگر، با تكذيب و كفر آنان، ادامه رسالت و حتى اصل رسالت ناكام مى ماند و موجب هدم دين مى شد.

ثالثا: روايات صحيح السند نيز از طريق شيعه و سنّى، شأن نزول آيه اكمال را درباره حضرت اميرمؤمنان عليه السلام مى دانند.

نتيجه اينكه مقصود از «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» امر ولايت حضرت على عليه السلام است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ آن بوده است.

6 - شبهه در آيه تبليغ

برخى از علما و بزرگان اهل سنت در صدد توجيه ديگرى براى اين آيه كريمه برآمده اند، تا ربطى به مسئله غدير و امامت نداشته و از مؤيّدات ولايت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام به حساب نيايد.

برخى از اهل سنت گفته اند كه نزول آيه تبليغ در مورد محافظت پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بوده است. آنها بر اساس برخى از روايات مى گويند: پيش از نزول آيه شريفه تبليغ نيز از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله محافظت مى شد، ولى پس از نزول اين آيه و تضمين خداوند بر حفظ جان ايشان، عذر نگهبانان را خواستند و فرمودند: برويد، خداوند من را حفظ خواهد كرد.

پاسخ به اين شبهه:

اولاً: اين روايات بر فرض احراز صدور، در صدد بيان مورد نزول آيه نيست و با آن منافاتى ندارد، بلكه در آنها تنها استناد پيامبر صلى الله عليه و آله را به بخشى از اين آيه نشان مى دهد، و چون در متن برخى از روايات تصريح شده اين ترخيص از ناحيه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه بوده است، احتمال دارد در فاصله غدير خم تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.

ثانيا: اساسا مفسّران اهل سنت اين روايات را غريب دانسته و بر اين قول متفق اند كه چون آيه مذكور مدنى و در اواخر بعثت نازل شده است، با حراست ابوطالب در مكه پيوندى ندارد.

ص: 252

تحقيق در آيه تبليغ

اشاره

در اينجا تحقيقى نسبتا جامع در مورد ابعاد مختلف آيه تبليغ ارائه مى گردد:

1 - ساختار و بافت آيه تبليغ
اشاره

ابتدا جايگاه آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » در قرآن را مورد بررسى قرار مى دهيم:

الف. سياق آيه تبليغ

الف. سياق آيه تبليغ(1):

«وَ قالَت اليَهودُ يَدُ اللّه ِ مَغلولَةٌ غُلَّت أيديهِم وَ لُعِنوا بِما قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا وَ ألقَينا بَينَهُم العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إلى يَومِ القيامَةِ كُلَّما أوقَدوا نارا لِلحَربِ أطفَأها اللّه ُ وَ يَسعَونَ فى الأرضِ فَسادا وَ اللّه ُ لا يُحِبُّ المُفسِدينَ» :

«يهود گفتند دست خدا بسته است به واسطه اين گفتار دروغ دست آنها بسته شد و به لعن خدا گرفتار گرديدند بلكه دو دست خدا گشاده است و هر گونه بخواهد بر خلق انفاق مى كند و همانا قرآنى كه بر تو نازل گشت بر كفر و طغيان بسيارى از اهل كتاب بيافزود و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كينه و دشمنى را در ميان آنان بر افروختيم هر گاه براى جنگ با مسلمانان آتشى بر افروزد خدا آن آتشى را خاموش سازد و آنها تا مى توانند بر روى زمين به فساد كارى مى كوشند و خدا هرگز فسادگران را دوست نمى دارد» .

«وَ لَو أنَّ أهلَ الكِتابِ آمَنوا وَ اتَقَوا لَكَفَّرنا عَنهُم سَيِّئاتِهِم وَ لأدخَلناهُم جَنّاتِ النَعيمِ . وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أُمَّةً مُقتَصِدَةً وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» :

«و چنانچه اهل كتاب ايمان آورند و تقوى پيشه كنند البته گناهانشان را محو و پوشيده مى داريم و قطعا آنها را در بهشت پرنعمت داخل مى گردانيم . و چنانچه آنها

ص: 253


1- . مائده / 64 - 70.

به دستور قرآن و انجيل خودشان و قرآنى كه بر تو نازل شد قيام مى كردند البته به هر گونه نعمت از بالا و زير برخوردار مى شدند لكن برخى از آنان مردمى معتدل و ميانه رو بسيارى از آنها بسيار بدكردارند» .

«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» :

«اى پيامبر آنچه از خدا بر تو نازل شده برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداى وظيفه نكرده اى و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت بيم مكن و دل قوى دار كه خدا گروه كافران را به هيچ راه موفقيتى راهنمايى نخواهد كرد» .

در ادامه و در چند آيه بعد هم آمده است:

«اى پيامبر با اهل كتاب بگو كه اى يهود و نصارى شما ارزشى نداريد تا آنكه به دستور تورات و انجيل و قرآنى كه از جانب خدا به سوى شما فرستاده شده قيام كنيد و همانا قرآنى كه به شما مسلمين نازل شده بر كفر و سركشى بسيارى از آنان خواهد افزود در اين صورت تو اى پيامبر نبايد بر حال گروه كافران تأسف خورى . البته هر كس از گرويدگان به اسلام و فرقه يهودان صائبيان (ستاره پرستان) و نصارى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورد و نيكوكار شود هرگز او را ترس و اندوهى بر آنچه از او فوت شود نخواهد بود . ما از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم و پيامبرانى بر آنها فرستاديم هر رسولى آمد چون بر خلاف هواى نفس آنها سخن گفت گروهى را تكذيب كردند و گروهى را به قتل رسانيدند» .(1)

ب. جايگاه آيه در قرآن

اگر قائل باشيم كه اسلوب و روش و چينش قرآنى حجت است، در تفسير آيه تبليغ دو مطلب را بايد حتما در نظر داشته باشيم:

ص: 254


1- . مائده / 68 - 70.

مناسب شخصيت يك مسلمان عادى نيست، تا چه رسد به پيامبرى معصوم، كه از نظر شجاعت و ايمان از همه مردم برتر است.

اين نظريه از سوى ديگر تعارض دارد با آياتى كه بيانگر حرص و اشتياق بيش از حد پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ رسالت الهى و هدايت مردم است.

رواياتى كه با عبارت «يُقال» گفته مى شود و از طريق شافعى نقل شده اند، عبارتند از:

ابوالشيخ از حسن روايتى نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هنگامى كه خداوند مرا به رسالت برانگيخت، بسيار دلتنگ شدم و دانستم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد. در اين حال خداوند مرا تهديد كرد كه يا بايد رسالتش را ابلاغ كنم و يا مرا عذاب خواهد كرد، و اين آيه را نازل كرد: «اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل مى شود به مردم ابلاغ كن» .(1)

ابن جرير طبرى به نقل از ابن جريح روايتى نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از قريش مى ترسيد. خداوند آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل كرد. چون اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله دو يا سه مرتبه فرمود: هر كس توانست به آزارم بپردازد.

عبد بن حميد و ابن جرير و ابن حاتم و ابوالشيخ حديثى را از مجاهد نقل كرده اند كه گفت: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا تو خود مى دانى كه من تنها هستم. اگر همه مردم جمع شوند، يك تنه با آنان چه كنم ؟ در اين حال ادامه آيه نازل شد كه «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : اگر آنچه گفته شد انجام ندهى رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى.(2)

حاكم نيشابورى در كتاب «الوسيط» به نقل از انبارى مى نويسد: روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه بود، برخى از آيات قرآن را با صداى بلند تلاوت مى كرد و برخى

ص: 258


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. اسباب النزول: ج 2 ص 438.
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. اسباب النزول: ج 1 ص 439. تفسير طبرى: ج 6 ص 198.

آيات را نيز آهسته مى خواند، و اين بدان جهت بود كه جان خود و يارانش را از شر مشركان نگاه دارد.(1)

براى رد اين روايات، همين قدر كافى است بدانيم:

اولاً آيه امر به تبليغ بخشى از سوره مائده است كه در ايام نزديك به شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن حضرت نازل شده است.

ثانيا رواياتى كه سيوطى، طبرى و واحدى نيشابورى نقل كردند، همه آنها از جمله رواياتى به شمار مى روند كه به دليل ضعف متن و سند كسى به آنها استناد نمى كند.

بلكه اين روايات صرف يافته هاى حسن بصرى از رسالت، برداشت به خصوصى داشت. البته آن تعبير و برداشت را هم در روز غدير از خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گرفته بود.

ولى تا آخر جرأت نكرد حقيقت برداشتش را براى ديگران باز گويد.

رواياتى كه شافعى با تعبير «يقال: گفته مى شود» نقل كرده، از طرفى حكايت از عدم اعتماد خود شافعى به آنها مى كرد، و از طرف ديگر همين روايات ضعيف به تدريج مبناى نظر علما و مفسران قرار گرفت.

مفسران با آنكه مى دانستند آيه امر به تبليغ در اواخر زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده و با آنكه مى دانستند مفسرانى از فقهاى تابعين در عصر بنى اميه آيه را به حوادث اوايل بعثت مربوط كرده اند، يا رواياتى كه مورد استناد قرار گرفته ضعيف مى باشند، با اين حال آيه را به همين صورت تفسير مى كنند، و در روز روشن نزول آيه را 23 سال عقب تر مى برند !

شگفتى آنجا افزون مى شود كه مفسران بزرگى در عامه چون زمخشرى و فخر رازى نيز به چنين تحريفى دامن مى زنند ! البته دليل آنها براى اين به ظاهر اشتباه آن است كه نمى خواهند آيه را به جريان بيعت غدير تفسير كنند. از اين رو، به ناچار يكى از دو راه را در پيش مى گيرند:

ص: 259


1- . الوسيط: ج 2 ص 208.

يكى اينكه آيه را به جريانات آغاز بعثت ربط مى دهند و مى گويند: پيامبر صلى الله عليه و آله از ترس جان خويش و تكذيب مردم ترسيد و در ابلاغ رسالت سستى به خرج داد و خداوند او را تهديد كرد كه بايد رسالت پروردگارت را انجام دهى، و از سويى ديگر خاطرت آسوده باشد كه تو را از آزار مردم حفظ خواهيم كرد.

راه دوم آن است كه مى گويند: مقصود آيه از محفوظ بودن پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم آن است كه تا پيش از نزول اين آيه كسانى همواره همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و حفاظت از جان آن حضرت را بر عهده داشتند. وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله از همراهى محافظان با خود ممانعت كرد. بنا بر اين، آيه را به اين صورت تفسير مى كنند كه: اى پيامبر، از اين پس نياز به همراهى محافظ نخواهى داشت.

البته در اين باره رواياتى هم وارد شده است كه اصل جريان محافظ داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله را تأييد مى كند، ولى نه از تاريخ قرآن و نه از متن آيه، نمى توان چنين برداشتى كرد؛ كه عين همين آيه درباره رفع محافظ از پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده باشد.

زمخشرى مى گويد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ» يعنى آمادگى خداوند براى حفاظت و نگهبانى؛ به معناى اينكه خدا حفاظت تو از دشمنانت را تضمين مى كند. اگر بگويند: چگونه خدا حفاظت جان پيامبر صلى الله عليه و آله را تضمين كرد در حالى كه در روز احد صورتش مجروح و شكسته شد ؟ پاسخ آن است كه خدا او را از كشته شدن حفظ مى كند.

از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: خداوند مرا به رسالت خويش برگزيد، ولى من نگران شدم، به گونه اى كه نمى خواستم مسئوليت آن را بپذيرم. پس خداوند به وحى كرد كه اگر رسالتم را ابلاغ نكنى عذابت خواهم كرد، و در ضمن سلامت جان مرا تضمين كرد. بنا بر اين، نيرو گرفتم.(1)

فخر رازى در تفسير آيه تبليغ به نقل از حسن روايتى نقل كرده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مرا به رسالت خويش برگزيد، ولى من از اين مطلب بسيار نگران

ص: 260


1- . تفسير الكشاف: ج 1 ص 659 .

كه على عليه السلام فرمود: وقتى آيه «وَ أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1): «و خويشان نزديكت را انذار كن» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: برايم يك ران گوسفند، يك صاع طعام (نان) و يك ظرف شير فراهم كن و بنى هاشم را برايم دعوت كن. من هم آنان را دعوت كردم. تعدادشان از چهل نفر - يك نفر بيشتر يا كمتر - بود.

پيامبر صلى الله عليه و آله آغاز سخن كرد و فرمود: كدام يك از شما دِينم را بر عهده مى گيرد و جانشين من در خاندانم مى شود ؟ همه ساكت شدند، حتى عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله هم از ترس اينكه مبادا بدهى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از سرمايه اش باشد، سكوت اختيار كرد. من (على عليه السلام) نيز به خاطر رعايت سنّ عباس ساكت ماندم. سپس پيامبر صلى الله عليه و آلهمطلبش را تكرار فرمود. باز هم عباس سكوت كرد. من چون وضعيت را چنين ديدم گفتم: من يا رسول اللّه. فرمود: تو ... .

ابن كثير مى گويد: مقصود رسول خدا صلى الله عليه و آله از عبارت «چه كسى دينم را ادا مى كند و جانشينم در اهل بيتم مى شود» آن بود كه اگر اجلم فرا رسيد و مُردم، چه كسى اين كارها را برايم انجام مى دهد ؟ ! گويا رسول خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه به ابلاغ رسالت الهى اقدام كرد، از اين مى ترسيد كه مشركان عرب او را بكشند.

از اين رو از بنى هاشم پيمان گرفت كه چه كسى پس از من امور و مصالح خانواده ام را بر عهده مى گيرد و ديونم را مى پردازد. البته پيش از آنكه نيازى به كسى پيدا شود، خداوند امنيتش را تأمين كرد و اين آيه را نازل فرمود: «اى رسول ما آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده به مردم ابلاغ كن كه اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى (و از دشمنان هم نگران نباش) خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد» .

مقصود آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره - چه در شب و چه روز و پنهانى و آشكارا - مردم را به سوى خدا دعوت مى كرد و هيچ چيزى هم او را از مسيرش بر

ص: 262


1- . شعراء / 214.

نوع دوم: روايتى است كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت از خود را لغو كرد. روايتى كه ترمذى به نقل از عايشه مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله همواره داراى محافظان و نگهبانانى بود، تا آنكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را از قبّه (روزنه، دريچه) بيرون آورد و به محافظان فرمود: اى مردم ! بر گرديد، زيرا خداوند حفاظت مرا تأمين كرده است. ترمذى پس از نقل اين روايت مى گويد: روايت عجيبى است.

بعضى از روايان همين حديث را از جريرى و او از عبداللّه بن شقيق روايت مى كنند: پيامبر صلى الله عليه و آله همواره محافظت مى شد و ... . اينها نامى از عايشه نبرده اند.(1)

حاكم نيز روايت را در «المستدرك» به نقل از عايشه روايت كرده و گفته است: اگر چه شيخين (يعنى بخارى و مسلم) اين حديث را نقل نكرده اند، ولى سند حديث صحيح مى باشد.(2)

ظاهرا حديث عايشه هم مى خواهد بگويد آيه در مكه نازل شده، و معنى اين عبارت: «سرش را از قبّه (روزنه، دريچه) بيرون آورد» يعنى سرش را از درون خيمه بيرون آورد و به محافظانش گفت برگرديد.

بيهقى در سنن خود همين روايت را آورده و در تأييد اينكه آيه در مكه نازل شده، در دنباله حديث از قول شافعى مى نويسد: شافعى مى گويد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى اگر بخواهند تو را بكشند، خدا تو را از شرّ آنان مصون خواهد داشت. تا آنكه آنچه از جانب خدا بر تو نازل شده به آنان ابلاغ كنى. اينجا بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ابلاغ دعوت الهى را آغاز كرد. اما جماعتى او را مسخره كردند. پس خداوند اين آيه را نازل فرمود كه در مأموريت خويش پايدارى كن. از مشركان روى گردان، ما مسخره كنندگان را از تو بر مى گردانيم.(3)

ص: 269


1- . سنن ترمذى: ج 4 ص 317.
2- . المستدرك حاكم نيشابورى : ج 2 ص 313.
3- . السنن الكبرى بيهقى : ج 9 ص 8 .

همچنين در تأييد اينكه آيه در مكه نازل شده، صاحب تفسير مراغى روايت قبلى سيوطى را - كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده و ما در روايات نوع اول به آن اشاره كرديم - و نيز روايت طبرانى را آورده و گفته است: ترمذى و ابوالشيخ روايت كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از نزول اين آيه در مكه محافظت مى شد.(1)

كسان ديگرى هم همين سخنان و مطالب را بيان كرده اند. اگر چه از روايتى كه ترمذى از عايشه نقل كرده چيزى به دست نمى آيد كه منظور عايشه در مكه باشد، ولى اين احتمال هم وجود دارد كه كلمه مكه در چاپ هاى جديد سنن ترمذى از قلم افتاده باشد.

سيوطى درباره حديث عايشه مى گويد: عده زيادى چون عبد بن حميد، ترمذى، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابوالشيخ، حاكم، ابونعيم، و بيهقى در «الدلائل» و ابن مردويه اين روايت را از عايشه نقل كرده اند. سيوطى چندين روايت با همان مضمون نقل مى كند كه هيچ كدام از عايشه نيست. به علاوه از بعضى از آنها چنين برداشت مى شود كه آيه در مدينه نازل شده است.(2)

البته ما اينگونه احاديث را در نظريه سوم بررسى خواهيم كرد. سيوطى در همان كتاب و در صفحات ديگر مى گويد: طبرانى و ابن مردويه از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت: عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از جمله افراد حفاظت كننده پيامبر صلى الله عليه و آله بود. وقتى آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خود نگهبانان را رها كرد.

ابونعيم در «الدلائل» از ابوذر روايت مى كند: هر وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خوابيد، ما به جهت ترسى كه از حمله هاى ناگهانى و خطرات پنهانى احساس مى كرديم، دور ايشان را مى گرفتيم. تا آنكه آيه عصمت - يعنى «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - نازل شد.(3)

ص: 270


1- . تفسير المراغى احياء التراث العربى، بيروت : ج 2 ص 160.
2- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 291.
3- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298، 299.

بسيارى از مفسران و مؤلفان سيره پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين نظر را پذيرفته اند، كه آيه در مكه نازل شده است. افرادى مانند زمخشرى در تفسير «الكشّاف»(1)، به گونه اى سخن گفته كه گويا اين نظر را كاملاً پذيرفته است. همچنين فخر رازى در «التفسير الكبير» .(2) اين دو مفسر گفته اند: در برخى منابع ديده ايم كه آيه عصمت در مكه نازل شده است، و از همين رو حديث عايشه را به اول بعثت حمل كرده اند، چنانكه نظر حسن بصرى و امثال او را نيز به آغاز بعثت برگردانده اند.(3)

از جمله كسانى كه نظريه مكى بودن آيه عصمت را پذيرفته، على بن برهان حلبى است، كه در كتاب «السيرة الحلبية» با غنيمت شمردن فرصت و ارتباط دادن آيه با مسئله محافظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله در صدد بر آمده تا فضيلتى براى ابوبكر بن ابى قحافه (خليفه اول) به اثبات برساند. از اين رو گفته است:

محافظان پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از نزول آيه عصمت ( «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» ) عبارت بودند از سعد بن معاذ، كه شب پيش از جنگ بدر از آن حضرت محافظت مى كرد. اما در روز بدر كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خيمه يا هودج خود خوابيده بود. تنها ابوبكر بود كه با شمشير افراشته از آن حضرت محافظت مى كرد.(4)

هر چند حلبى خواسته نزول آيه را در مكه بداند، اما با مطلبى كه از او نقل شد در واقع او نظر خودش را نقض كرده و دليلى خلاف مقصود خود ارائه كرده است. زيرا اگر لغو محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از هجرت بوده، ديگر نيازى نبود كه ابوبكر و ديگران در روز جنگ بدر از پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت كنند.

ص: 271


1- . الكشّاف: ج 1 ص 659 .
2- . التفسير الكبير: ج 6 ص 50 .
3- . افراد ديگرى كه اين نظر را قبول كرده اند عبارت اند از: الروض الانف سهيلى : ج 2 ص 290. ارشاد السارى (قسطلانى) : ج 5 ص 86 . شرح سنن ترمذى (ابن عربى) : ج 6 ص 172. عمدة القارى عينى : ج 7 ص 95. التسهيل (ابن جزّى) : ج 2 ص 209. حياة الحيوان (دميرى) : ج 1 ص 79، و ... .
4- . السيرة الحلبية: ج 3 ص 327.

ديگر آنكه ظاهرا مسلمانان در جنگ بدر خيمه و هودجى بر پا نكرده بودند. حاكم نيشابورى در «المستدرك» روايتى نقل كرده، و گفته است: چون مسلم اين را صحيح دانسته آن را نقل مى كنم. در آن روايت يادآور مى شود كه در جنگ بدر، يك سوم مسلمانان از پيامبر صلى الله عليه و آله مراقبت مى كردند. اين هم امرى معقول و منطقى است، زيرا مسلمانان در تپه هاى بلند و دور دست واقع شده بودند. و از اين جهت كاملاً در منطقه ديد دشمن قرار داشتند.

حاكم مى گويد: از عبادة بن صامت روايت شده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره انفال پرسيدم، فرمود: در جنگ بدر درباره ما نازل شده است. آنگاه كه در جنگ بدر مسلمانان سه دسته شده بودند: دسته اى مشغول جنگ با دشمن بود. دسته دوم غنيمت ها را جمع آورى مى كردند و اسيران را مى گرفتند، و دسته سوم در خيمه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مراقبت مى كردند. چون غنائم جمع شد، بر سر تقسيم آن اختلاف پيدا شد. خود رسول اللّه صلى الله عليه و آله آمد و به تساوى ميان همه تقسيم كرد.(1)

اين نظريه - يعنى نظريه دوم اهل سنت درباره نزول آيه عصمت - به چند دليل مردود است:

دليل اول: به همان دلائلى كه نظريه اول آنان رد شد؛ يعنى: اولاً سوره مائده آخرين سوره نازل شده قرآن است، در حالى كه مطابق اين نظريه بايد آن را از سوره هاى مكى بدانيم. ثانيا شافعى - كه از علماى اهل سنت و از رؤساى مذاهب اربعه است - اين نظريه را ضعيف مى داند.

دليل دوم: رواياتِ نظريه سوم - كه در ادامه مى آوريم - تصريح دارند به اينكه لغو برنامه محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه صورت گرفته است نه در مكه.

دليل سوم: بيشترين روايات اين نظريه روايت هودج عايشه و نگاهبانى عباس است، و ديگر روايات همگى داراى ضعف سند مى باشند، و بعضى ديگر از اين

ص: 272


1- . المستدرك حاكم نيشابورى : ج 2 ص 326.

چنانكه در «الدرّ المنثور» مى گويد: طبرانى و ابن مردويه از عصمت بن مالك خطمى روايت كرده اند كه گفت: ما شب ها از رسول خدا صلى الله عليه و آله مراقبت مى كرديم، تا آنكه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله برنامه نگهبانى و حفاظت را لغو كرد.

ابن جرير و ابوالشيخ از سعيد بن جبير روايت كرده اند كه گفت: وقتى آيه «يا أيِّهَا الرَسول ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ديگر از من حفاظت و مراقبت نكنيد، خداوند مرا مصون داشته است.

ابن جرير و ابن مردويه از عبداللّه بن شقيق روايت كرده اند كه عده اى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله همواره همراه و مراقب ايشان بودند، تا زمانى كه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان دوستانش حاضر شد و فرمود: به جايگاه جمعى خود ملحق شويد (به خانه هايتان باز گرديد) كه خداوند ما را از مردم مصون و محفوظ داشته است.

عبد بن حميد، ابن جرير و ابوالشيخ از محمد بن كعب قرظى روايت مى كنند كه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله همواره از ايشان محافظت و نگهبانى مى كردند، تا آنكه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. همين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با خبر شد كه خداوند امنيت او را تأمين كرده، محافظان و نگهبانان را كنار گذاشت.

عبد بن حميد و ابن مردويه از ربيع بن انس روايت كرده اند كه گفت: ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله از ايشان محافظت مى كردند، تا آنكه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... » نازل شد.(1)

ص: 274


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298، 299. اين روايات همچنين در منابع زير نقل شده است: تاريخ المدينة المنورة عمر بن شبه نميرى : ج 1 ص 301، به نقل از عبداللّه بن شقيق و محمد بن كعب قرظى. تفسير الطبرى (دار المعرفة، بيروت) : ج 6 ص 199، به نقل از عبداللّه بن شقيق. الطبقات (ابن سعد تفتازانى، چاپ ليدن) : ج 1 ص 113. دلائل النبوة (بيهقى، دار الكتب العلميه، بيروت) : ج 2 ص 180.

بطلان اين نظريه و نظريه هاى ديگرى كه نزول آيه تبليغ را به مسئله حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط دانسته اند، از آنجا معلوم مى شود كه همه سيره نويسان اتفاق نظر دارند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از قبائل عرب درخواست حمايت مى كرد و از آنان خواست كه جلو افرادى كه قصد كشتنش را دارند بگيرند، تا خود بتواند رسالت پروردگارش را تبليغ كند.

از همين رو انصار در عقبه با او بيعت كردند، كه از او و اهل بيتش همانند جان خود و خاندان خود حمايت كنند.

حال اگر آيه تبليغ در مكه نازل شده بود، ديگر نيازى نبود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از عرب ها در خواست حمايت كند، و يا از آنان پيمان بگيرد كه از او حمايت كنند.

در ادامه همين بحث، رواياتى را كه نشان مى دهد پيامبر صلى الله عليه و آله از انصار درخواست حمايت و محافظت كرده، و بيعتى كه آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله نمودند خواهيم آورد.

گذشته از اين مطالب، منابع حديثى، تاريخى و تفسيرى سرشار از رواياتى است كه درباره حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله، هم در مكه و هم در مدينه، به ويژه در جنگ ها و تا آخر عمر ايشان وارد شده است.

بنا بر اين، شايسته است همه رواياتى كه بيانگر لغو برنامه حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از هجرت مى باشد مردود و محكوم شمرده شوند. به دليل اينكه اين روايات ادعا مى كنند حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله به طور كلى و در همه حال - يعنى جنگ و صلح و سفر و حضرت - لغو گرديد.

در حالى كه در روايت حاكم ديديم كه يك سوم مسلمانان در جنگ بدر فقط از پيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت و مراقبت مى كردند.

همچنين احمد بن حنبل روايتى نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در سالى كه جنگ تبوك در جريان بود، شبى از جاى خويش برخاست و در گوشه اى به نماز مشغول شد. در اين حال، مردانى از اصحاب دور ايشان را گرفتند و از ايشان نگاهبانى كردند.

ص: 275

تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خويش را تمام كرد و به سوى ايشان بازگشت و به آنان فرمود: ... .(1)

در فصل هايى كه محدثان و سيره نويسان درباره حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله، جريانات مربوط به محافظان و نام ها و داستان هاى آنان گشوده اند، مطالب فراوانى وجود دارد كه تداوم همراهى محافظ و نگهبان با پيامبر صلى الله عليه و آله را به خوبى ثابت و لغو آن را رد مى كند.

شگفت انگيز آن است كه ديده مى شود يكى از راويان و علما تمام جريانات مربوط به آيه تبليغ را منحصرا به مسئله حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط دانسته، و آنگاه يك بار مى گويد حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نزول آيه تبليغ در مكه (پيش از هجرت) لغو شد، و بار ديگر مى گويد: حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه و بعد از هجرت لغو گرديده است ! گويا اين شخص قسم خورده است كه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را از روز غدير دور و جدا كند !

مؤلف «عيون الاثر» مى گويد: روز جنگ بدر كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خيمه اش استراحت مى كرد، سعد بن معاذ نگهبان خيمه بود. روز جنگ اُحد محمد بن مسلمه و در جنگ خندق زبير بن عوام از ايشان حفاظت مى كردند. در جنگ خيبر و بعضى از قسمت هاى راه خيبر و همچنين شبى كه در بنى بصفيه جنگ بر پا بود، ابوايوب انصارى محافظ پيامبر صلى الله عليه و آله بود، كه درباره اش فرمود: پروردگارا، ابوايوب را حفظ كن، چنانكه بيدار ماند و از من حفاظت كرد. در وادى القرى بلال و سعد بن ابى وقاص و ذكوان بن عبدقيس محافظ حضرت بودند، و سر دسته محافظان عباد بن بشر بود. اما همين كه آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله محافظان را كنار گذاشت.(2)

ص: 276


1- . مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 222. همچنين اين روايت در: كنز العمال:، ج 12 ص 430، به نقل از مسند عبداللّه بن عمرو بن عاص وارد شده است. و نيز در: مجمع الزوائد: ج 10 ص 367 هم به نقل از «كنز العمال» نوشته است: احمد بن حنبل آن را نقل كرده و راويانش همگى ثقه هستند.
2- . عيون الاثر ابن سيد الناس، م 734 ق : ج 2 ص 402.

در روايت احمد ديده شد كه راوى كوشش زيادى كرده تا جريان محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ تبوك را توجيه كند، و در نهايت نيز اصل حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين تفسير كرده كه اصحاب منتظر ماندند تا نماز پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان برسد؛ يعنى در غير صورت نماز در شب، از پيامبر صلى الله عليه و آله حفاظت نمى شد.

احمد بن حنبل در جايى ديگر جريان حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگ تبوك را اينگونه بيان كرده است: در حديث عمرو بن شعيب آمده است: عده اى از صحابه جمع شدند و نگهبانى دادند تا پيامبر صلى الله عليه و آله نمازش را خواند ... . اما مراد از اين واقعه چه بود خدا مى داند. هر چند اصحاب منتظر ماندند تا نماز پيامبر صلى الله عليه و آله تمام شد ! اما محافظت از رسول خدا صلى الله عليه و آله در برابر مشركان ادامه داشت، تا آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد. البته اين آيه پيش از جنگ تبوك نازل شد، و خدا داناتر است.(1)

تفسيرى كه اين راوى - يعنى عمرو بن شعيب - از حديث ارائه كرده مغاير متن حديث درباره جريان حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله است. در هر حال، همين كه راوى مى پذيرد كه آيه در مدينه نازل شده، نظريه اول - كه آيه در مكه نازل شده - را رد مى كند.

در نتيجه، از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله دليلى وجود ندارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله برنامه حفاظت از خويش را لغو كرده باشد. بلكه دليل وجود دارد كه محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان تا آخر عمر ايشان ادامه داشته، و بنى هاشم تا زمان هجرت و پس از هجرت نيز هم بنى هاشم و هم ديگر ياران در مدينه از ايشان حفاظت به عمل مى آوردند.

همين كوشش كه در جهت تفسير آيه براى لغو برنامه حفاظت صورت مى گيرد، دليل بر صحت تفسير اهل بيت عليهم السلام از آيه است كه فرمودند: مقصود آيه از جلوگيرى از وقوع در ارتداد - يعنى بازگشت به جاهليت - است، و هم به همين دليل است كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام بر تفسير آيه به عصمتِ حسى پافشارى مى كنند، و در تناقض با واقعيت گرفتار مى شوند.

ص: 277


1- . مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 119.
نظريه چهارم

آيه تبليغ در سال دوم هجرى و پس از جنگ احد در مدينه نازل شده است.

سيوطى مى گويد: ابن ابى شيبه و ابن جرير از عطية بن سعد روايت كرده اند كه مى گفت: عبادة بن صامت - كه از بنى حارث بن خزرج است - نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: من دوستان يا بردگانى از يهوديان دارم، در حالى كه من در پيشگاه خدا و رسولش از دوستى با يهود برائت مى جويم و تنها ولايت خدا و رسولش را برگزيده ام.

عبداللّه بن ابىّ كه حاضر بود گفت: من مردى هستم كه از انسان هاى دورو و هر جايى مى ترسم، اما از دوستى با بردگانم بيزار نيستم.

آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله رو به عبداللّه بن ابىّ فرمود: اى اباحباب ! اگر كسى را ديدى كه با ولايت و دوستى يهود بر بندگى خدا نيز بود عقيده ات درست است !

راوى گويد: در اين حال پيامبر صلى الله عليه و آله رو به خداوند نهاد، و خدا نيز اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا لا تَتَّخِذوا اليَهودَ وَ النَصارى أولياءَ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ ... وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد يهود و نصارى را به دوستى برنگزينيد آنان خود دوستان همديگرند ... و خدا تو را از مردم حفظ خواهد كرد» .(1)

اين نظريه نيز قابل قبول نيست، و تمام آنچه درباره مسئله حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد در اينجا هم صدق مى كند. به علاوه سيوطى روايتى را از كلام عطية بن سعد نقل كرد، ولى آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اسناد نداد، و آياتى هم كه در اين روايت بود آيات يكم تا ششم سوره مائده مى باشد، كه تا كنون احدى نگفته اين آيات درباره داستان دوستى ابن سلول - همان كسى كه پيش از نزول سوره مائده مرد - با يهود نازل شده و تنها عطية بن سعد چنين ادعايى كرده است.

ص: 278


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 291.

در اين حال دستان مرد به رعشه و لرزه افتاد و شمشير از دستش افتاد. راوى گويد: آنقدر اين مرد سرش را به درخت كوبيد كه خون از دماغش جارى شد. در همين حال خداوند آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل كرد.

همچنين ابن حبّان و ابن مردويه از ابوهريره روايت كرده اند كه گفت: هر گاه در سفرى كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم و در منزلى فرود مى آمديم، بزرگ ترين درختى كه شاخ و برگ و سايه بيشترى داشت به پيامبر صلى الله عليه و آله مى داديم تا زيرش بنشيند و استراحت كند. در يكى از روزها پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى فرود آمد و شمشيرش را به درخت آويزان كرد.

به ناگاه شخصى آمد و شمشير را برداشت و گفت: اى محمد ! چه كسى الآن تو را از من نجات خواهد داد و چه كسى مى تواند اكنون مانع من شود ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند نخواهد گذاشت تو مرا بكشى. شمشيرت را به زمين بگذار. آن مرد هم شمشير را گذاشت، و در آن حال اين آيه نازل شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .

بعضى از راويان و مورخان معتقدند كه كسى قصد ترور پيامبر صلى الله عليه و آله را داشت، ولى پيش از انجام هر كارى مسلمانان او را شناختند و مانعش شدند. چنانكه سيوطى مى نويسد: مردى را به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند و گفتند: يا رسول اللّه ! اين مرد مى خواست شما را بكشد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم به او فرمود: براى چه از تصميمت منصرف شدى ؟ اگر چنين قصدى داشتى، بدان كه خداوند تو را بر من مسلط نمى كرد.(1)

به دو دليل اين نظريه باطل و آيه درباره غورث بن حرث و امثال او نازل نشده است:

دليل اول: در سيره ابن هشام آمده است: غزوه ذات الرقاع يا بنى انمار در سال چهارم هجرى واقع شده(2)، و اين تاريخ چندين سال جلوتر از نزول سوره مائده

ص: 280


1- . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298، 299.
2- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 225.

مى باشد. چنانكه بعضى از روايات مربوط به غزوه ذات الرقاع يا اصلاً تاريخ ندارد، و يا رواياتى هستند كه از نظر عقلى قابل پذيرش نيستند.

دليل دوم: منابع مهمى كه داستان غورث و غزوه ذات الرقاع را نوشته اند، هيچ كدام به نزول آيه عصمت - يعنى «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - اشاره اى نكرده اند. بلكه به عكس؛ بيشتر اين منابع تشريع نماز خوف و حفاظت و نگهبانى جدى تر از رسول خدا صلى الله عليه و آله را حتى در نماز يادآور شده اند. همين مقدار درباره رد نظريه اى كه مى گويد آيه عصمت در جنگ ذات الرقاع نازل شده كفايت مى كند.

در اين باره ابن هشام - مورخ و سيره نويس معروف - گفته است: آيه اى كه درباره جريان غورث نازل شده اين آيه است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا اذكُروا نِعمَةَ اللّه ِ عَلَيكُم إذ هَمَّ قَومٌ أن يَبسُطوا إلَيكُم أيديَهُم فَكَفَّ أيديَهُم عَنكُم»(1): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد به ياد بياوريد نعمت خدا را كه جماعتى خواست بر شما مسلط شود و خداوند دست آنان را از شما دور كرد و باز گردانيد» .(2)

البته اين احتمال هم درست نيست، زيرا همين آيه اى را هم كه ابن هشام به جريان غورث ربط مى دهد، از آيات سوره مائده مى باشد. اما بخارى و ديگران درباره غزوه ذات الرقاع و جريان غورث رواياتى را نقل كرده اند كه دليل بر تشريع نماز خوف و محكم تر كردن حلقه محافظت از پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد.

بخارى در صحيح مى گويد: از جابر بن عبداللّه روايت شده كه خبر داد: در ناحيه نجد همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ شركت داشتم. قفلى همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بست. ناگهان قافله به دره اى پرخاشاك برخورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله زير درختچه يا خاربنى فرود آمد و شمشير خود را به درخت آويزان كرد.

جابر گويد: سپس خواب مختصرى بر ما غلبه كرد. ناگهان ديديم پيامبر صلى الله عليه و آله ما را صدا مى زند. وقتى به حضور ايشان رسيديم، ديديم مردى بيابانى در كنارش نشسته

ص: 281


1- . مائده / 11.
2- . سيره ابن هشام: ج 3 ص 227.

است. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من در خواب بودم كه اين مرد شمشيرم را از نيام برداشت. وقتى بيدار شدم، شمشير را برّان و برهنه در دستان او ديدم، و به من مى گفت: اينك چه كسى تو را از من نجات مى دهد ؟ گفتم: خدا. با اين جمله اين مرد نشست. پيامبر صلى الله عليه و آله آن مرد را رها كرد و پيگير محاكمه او نشد.

ابوسلمه از جابر روايت مى كند كه مى گفت: در جنگ ذات الرقاع همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم، تا اينكه به درخت بزرگ و پر شاخ و برگى رسيديم. از آنجا كه درخت سايه خوبى داشت براى پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشتيم. پيامبر صلى الله عليه و آله زير سايه درخت در حال استراحت بود، كه مرد مشركى رسيد و شمشير پيامبر صلى الله عليه و آله را - كه به درخت آويزان بود - برداشت و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: آيا از من مى ترسى ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: نه. مرد مشرك گفت: چه كسى مى تواند تو را از دست من نجات دهد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا. جابر مى گويد: با ديدن اين وضع، اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به تهديد آن مرد پرداختند و نماز خوف بر پا شد. پيامبر صلى الله عليه و آله دو ركعت نماز را با عده اى خواند. سپس اين عده به عقب برگشتند و دو ركعت ديگر را با جماعت ديگرى خواند.

مسدّد از ابوعوانه نقل مى كند كه ابوبشر گفته است: نام آن مرد مشرك كه به پيامبر صلى الله عليه و آله حمله ور شده غورث بن حرث بود.(1)

اما كلينى جريان غورث را به شكل ديگرى روايت كرده است: ابان از ابوبصير و او از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: در جنگ ذات الرقاع پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در كنار دره اى زير درختى فرود آمد. در اين حال سيلى جارى شد و ميان ايشان و يارانش فاصله انداخت. همچنان كه مسلمانان كنار دره منتظر بودند تا سيل قطع شود، مرد مشركى پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد كه تنهاست. به دوستان خود گفت: من اينك محمد را مى كشم.

ص: 282


1- . صحيح بخارى: ج 5 ص 53 . همچنين نظير اين روايت را حاكم در المستدرك: ج 2 ص 29 نقل كرده، و درباره آن گفته است: پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن حادثه با محافظت و مراقبت بيشترى نماز خواند. درباره خود حديث هم گفته است: مسلم و بخارى آن را صحيح دانسته اند، اگر چه خود نقل نكرده اند. احمد بن حنبل نيز داستان غورث را در مسند: ج 3 ص 364، 390 آورده، و گفته كه نماز خوف خوانده شد. اما درباره نزول آيه چيزى نگفته است. همچنين رجوع شود به: مسند احمد: ج 4 ص 59 . مجمع الزوائد: ج 9 ص 8 ؛ كه در مجمع تفصيلات زيادى نيز بر حديث وارد شده، ولى اشاره اى به نزول آيه ندارد.

سپس به طرف پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و شمشيرش را به سويش كشيد و گفت: اى محمد ! اينك چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداى من و خداى تو. در اين حال جبرئيل آن مرد را از اسبش به زمين انداخت، به گونه اى كه از پشت به زمين افتاد. در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند شد و شمشيرش را به دست گرفت و بر سينه آن مرد نشست و فرمود: اى غورث ! حال تو بگو چه كسى تو را از من نجات خواهد داد ؟ غورث گفت: بخشندگى و كرامت تو يا محمد ! سپس پيامبر صلى الله عليه و آله او را رها كرد. مرد در حالى كه از جايش بلند مى شد چنين گفت: به خدا سوگند تو از من بهتر و كريم تر هستى.(1)

در هر صورت، هر اندازه هم كه به اين منابع مراجعه شود، هيچ اثرى از نزول آيه در غزوه ذات الرقاع يا جريان غورث ديده نمى شود. بلكه ملاحظه مى شود پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن حادثه با مراقبت و نگهبانى شديدترى نماز گذارده است. آيا صاحبان و قائلان اين نظريه مى خواهند بگويند: با لغو حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله اطمينان و آرامش ايشان از بين رفته، و لذا امر به تشديد آن نموده است ؟

از جمله گفتگوهايى كه درباره قصه غورث و آيه تبليغ در ميان علماى اهل سنت صورت گرفته، سخنان رد و بدل شده ميان ابن حجر و قرطبى است. قرطبى مى گويد: همين كه در قصه غورث مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله تنهاست به معناى آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن زمان محافظ و نگهبان نداشت، و آيه تبليغ و عصمت هم قبل از آن نازل شده است !

ابن حجر در پاسخ او گفته است: چنين نيست، بلكه آيه در همان روز نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز حفاظت از خود را لغو كرد. اما پيش از نزول آيه، هر گاه كه از ايمان يا امنيت پيامبر صلى الله عليه و آله كاسته مى شد با خود نگهبان همراه مى كرد، و گاهى كه قوى مى شد نگهبان به همراه نداشت.(2) در جريان مربوط به غورث هم به جهت قوت ايمانش محافظ به همراه نداشت.

ص: 283


1- . الكافى: ج 8 ص 127.
2- . البته در شأن پيامبر صلى الله عليه و آله نيست كه گاهى ايمانش قوى و گاهى ضعيف شود.

ابن حجر در كتاب «فتح البارى» بابى باز كرده به نام «بابُ تَفَرُّقِ الناسِ عَنِ الإمامِ عِندَ القائِلةُ وَ الإستِظلال بِالشَجَرِ» ، يعنى باب پراكنده شدن مردم از امام (پيامبر صلى الله عليه و آله) هنگام خواب قيلوله نيمروزى و سايه گزينى زير درختان. در آن باب روايت جابر - يعنى روايت دوم جابر كه در همين نظريه پنجم آورديم - را به دو صورت نقل كرده است.

قرطبى درباره آن روايت گفته است: اين جريان مى رساند در آن زمان كسى از پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت نمى كرد. بر خلاف اوائل بعثت كه همواره كسانى حفاظت از جان ايشان را بر عهده داشتند. اين هم به دليل آن بود كه پس از نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» جريان حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله لغو شده بود.

ابن حجر مى گويد: بايد در پاسخ قرطبى بگويم كه اصولاً اين حادثه سبب نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» شد. چنانكه ابن ابى شيبه از طريق محمد بن عمرو بن ابى سلمه از ابوهريره نقل مى كند:

هر گاه در منزلى فرود مى آمديم، هر درختى كه بزرگ تر بود و سايه بيشترى داشت به پيامبر صلى الله عليه و آله اختصاص مى داديم. يك بار كه پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى نشسته بود، مردى از راه رسيد و شمشير آن حضرت را برداشت و گفت: اى محمد ! اينك چه كسى مرا از كشتن تو باز مى دارد. فرمود: خداوند. پس از اين جريان بود كه خداوند آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را نازل فرمود. اين حديث از نظر سند «حسن» مى باشد.

اگر پيش از نزول آيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله محافظ داشت، اين احتمال وجود دارد كه گفته شود:

رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره همراه داشتن محافظ مخيّر بود؛ يعنى مى توانست همراه خود محافظ داشته باشد، و مى توانست بدون محافظ باشد. اما يکمرتبه به دليل نيروى يقين خود محافظ به همراه نداشت. چون آن واقعه رخ داد و اين آيه هم نازل شد، همراهى محافظ را به كلى لغو كرد.(1)

ص: 284


1- . فتح البارى فى شرح البخارى ابن حجر : ج 8 ص 1408، 2752.

اگر قرطبى درباره اين داستان دچار اشتباه شده جاى بسى تأسف است. اما شگفت انگيزتر از او ابن حجر است كه متوجه نشده آيه عصمت در سوره مائده آمده كه در سال دهم هجرى نازل شده است. در حالى كه غزوه ذات الرقاع در سال چهارم در گرفته است.

از سوى ديگر، ابوهريره در سال هفتم هجرت به مدينه آمده است. بنا بر اين، ابوهريره چگونه مى توانسته در غزوه ذات الرقاع حضور داشته باشد ؟ ! پس معلوم مى شود اين روايت كاملاً دچار اشكال است.

همچنين ابن حجر از اين مطلب غافل شده كه پس از آن حادثه، حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله جدى تر و شديدتر و در همان غزوه ذات الرقاع براى حفاظت پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خوف خوانده شد.

و نيز ابن حجر غافل از اين است كه بخارى نماز خوف پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتابش نوشته و او هم مشغول شرح كتاب بخارى است !

اين همه غفلت و اشتباه دليلى ندارد مگر آن كه گفته شود ذهن ابن حجر افسون شده، تا آيه عصمت را فقط به جريان حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله مربوط سازد، تا از اين طريق بتواند آن را از جريان غدير دور كند !

در پايانِ اين نظريه، يادآورى اين نكته لازم است كه روايات بسيارى درباره حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك وارد شده است. در حالى كه غزوه تبوك شش سال پس از غزوه ذات الرقاع واقع شده است.

همچنين در فتح مكه - كه چهار سال بعد از اين حادثه واقع شد - پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت مورد محافظت قرار مى گرفت. بنا بر اين، قطعا آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» در ارتباط با حفاظت از جان پيامبر صلى الله عليه و آله نبود.

بخارى در صحيح به نقل از هشام و هشام از پدرش گويد: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال فتح مكه به راه افتاد، خبر حركتش به قريش رسيد. ابوسفيان بن حرب، حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء همواره درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله گزارش جمع مى كردند.

ص: 285

اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيشاپيش جمعيت حركت مى كرد، و جمعيتى حدود يكصد هزار نفر يا بيشتر، در حال بازگشت از مكه نزديكى جحفه رسيده بودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد آنان را كه از پيش رفته اند بر گردانند و آنان را كه از پى مى آيند در همان مكان نگه دارند. آنگاه جبرئيل گفت كه على عليه السلام را به عنوان امام مردم معرفى كند، و آنچه از سوى خداوند درباره او نازل شده به مردم برساند. همچنين به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد كه خداوند عزيز و جليل او را از مردم مصون خواهد داشت.

اين روايت نزد شيعيان از مسلمات به شمار مى رود. اما در مقام بحث و مذاكره درباره ولايت على عليه السلام و شأن نزول آيه با اهل سنت، از احاديث و منابع خودشان دليل مى آوريم.(1)

سپس شيخ عبدالحسين امينى در همين رابطه، سى نفر از علماى اهل سنت را نام مى برد كه در آثار خود روايت كرده اند: آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره ولايت على عليه السلام نازل شده است. در اينجا به جهت رعايت اختصار نام تعدادى از مهم ترين اين افراد را يادآور مى شويم:

1. حافظ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق) ، به سند روايى خود در كتاب «الولاية» - كه درباره طرق حديث غدير نوشته - از زيد بن ارقم روايت مى كند كه گفت: زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشت، به هنگام نيمروز و گرماى سوزان به غدير خم رسيد. دستور داد جهاز شتران را روى هم چيدند. آنگاه منادى مردم را براى نماز جماعت ندا داد. همه ما جمع شديم. رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه رسايى ايراد كرد. آنگاه فرمود: خداوند اين آيه را بر من نازل فرموده است: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .

2. حافظ ابن ابى حاتم ابومحمد حنظلى رازى (م 327 ق) .

3. حافظ ابوعبداللّه محاملى (م 330 ق) روايت را در كتاب امالى خود از ابن عباس نقل كرده است.

ص: 290


1- . الغدير: ج 1 ص 214.

4. حافظ ابوبكر فارسى شيرازى (م 407 ق) در كتاب خود به نام «ما نزل من القرآن فى أميرالمؤمنين عليه السلام» با اسناد خود از ابن عباس.

5 . حافظ ابن مردويه (ت 323 م 416 ق) به اسناد خود از ابوسعيد خدرى، و با سند ديگرى از ابن مسعود.

6 . ابواسحاق ثعلبى نيشابورى (م 427 ق) در تفسير «الكشف و البيان» .

7. حافظ ابونعيم اصفهانى (م 430 ق) در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» .

8 . ابوالحسن واحدى نيشابورى (م 468 ق) در كتاب «اسباب النزول» .(1)

9. حافظ ابوسعيد سجستانى (م 477 ق) در كتاب «الولاية» به چند طريق از ابن عباس نقل كرده است.

10. حافظ حاكم حسكانى ابوالقاسم در كتاب «شواهد التنزيل لقواعد التفصيل و التأويل» به سند خود از كلبى از ابوصالح از ابن عباس و جابر.

11. حافظ ابوالقاسم ابن عساكر شافعى (م 571 ق) به اسناد خود از ابوسعيد خدرى.

12. ابوالفتح نطنزى در كتاب «الخصائص العلوية» به اسناد خود از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام روايت كرده است.

13. ابوعبداللّه فخرالدين رازى شافعى (م 606 ق) در «التفسير الكبير» .(2)

14. ابوسالم نصيبى شافعى (م 652 ق) در كتاب «مطالب السؤول» .(3)

15. حافظ عزالدين رسعنى موصلى حنبلى (ت 589 ق) .

ص: 291


1- . اسباب النزول: ص 150.
2- . التفسير الكبير: ج 3 ص 636 .
3- . مطالب السؤول: ص 16.

16. شيخ الاسلام ابواسحاق حموينى (م 722 ق) در كتاب «فرائد السمطين» از سه استاد خود: برهان الدين بن عمر حسنى مدنى، مجدالدين عبداللّه بن محمود موصلى و بدرالدين محمد بن محمد بن اسعد بخارى، به اسناد خود از ابوهريره نقل كرده اند.

17. سيد على همدانى (م 786 ق) در كتاب «مودة القربى» از براء بن عازب نقل كرده است.

18. بدرالدين بن عينى حنفى (ت 762 م 855 ق) در كتاب «عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى» به نقل از حافظ واحدى.(1)

4 - ديدگاه وهابيان درباره آيه تبليغ

جاى بسى شگفتى است كه نظريه موافق اهل بيت عليهم السلام درباره سبب نزول آيه تبليغ، تا كنون در منابع اهل سنت زنده مانده است. زيرا اين نظريه پايه هايى را كه قريشيان با كوشش فراوان بنياد نهاده اند تا مسلمانان را در مسئله امامت و خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله قانع كنند، فرو مى ريزد.

و نيز وجود حديث غدير و حديث هاى مربوط به آيه تبليغ و امثال آن ناصبيان را به خشم مى آورد. آنان آرزو داشتند اى كاش هيچ يك از آن احاديث در صحاح و منابع ديگر وجود نمى داشت. آنان به جاى آنكه در پرتو قرآن و نقاط مشترك سنت درباره حديث غدير مباحثه علمى كنند، انواع تهمت ها و ناسزاها را نثار شيعيان و علماى شيعه مى كنند، كه بر اين احاديث دست يافته و از مصادرشان استخراج كرده اند.

شيخ محمد ناصرالدين البانى درباره محفوظ داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله از آزار مردم چنين مى گويد: از رسول خدا صلى الله عليه و آله حفاظت و نگهبانى مى شد، تا اين آيه نازل شد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . رسول خدا صلى الله عليه و آله سر خويش را از روزنه بيرون آورد و به محافظان خود فرمود: اى مردم، بر گرديد كه خداوند مرا حفظ خواهد كرد.(2)

ص: 292


1- . عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 584 .
2- . سنن ترمذى: ج 2 ص 175. تفسير طبرى: ج 6 ص 199. مستدرك حاكم: ج 2 ص 3.

نشسته و شمشيرش را به آن آويزان كرده و به خواب رفته بود، مرد باديه نشينى آمد و شمشير را از درخت برداشت و به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد.

او را بيدار كرد و گفت: اى محمد ! در اين شب تاريك چه كسى تو را از دست من نجات خواهد داد ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا. آنگاه خداوند اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .

همين روايت را افرادى مانند ابن حبّان در موارد متعدد در كتاب «الصحيح»(1) و ابن كثير به نقل از ابن مردويه در «السيرة النبوية»(2) به دو طريق از حماد بن سلمه روايت كرده اند:

يكى محمد بن عمرو، از ابو سلمه، از حماد، كه اين سند «حسن» مى باشد. دوم ابن كثير شاهد ديگرى از حديث جابر آورده كه ابن ابى حاتم آن را روايت كرده است: حديث مصون ماندن پيامبر صلى الله عليه و آله از آزار مردم، علاوه بر روايت ابوهريره، دو شاهد و مؤيد ديگر نيز دارد، كه از سعيد بن جبير و محمد بن كعب قرظى به صورت مرسل نقل شده اند.

بر خلاف احاديثى كه درباره حفاظت جان پيامبر صلى الله عليه و آله و آيه امر به تبليغ نقل شد، شيعيان عقيده دارند آيه مذكور در روز غدير و درباره على عليه السلام نازل شده است. براى اثبات ادعاى خود به رواياتى متوسل مى شوند كه بيشتر آن روايات يا مرسل هستند يا مبهم و معيوب. از جمله به روايتى از ابوسعيد خدرى تمسك جسته اند كه انتساب روايت به ابوسعيد درست نيست.

چنانكه من (البانى) هم آن را در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» در دريف احاديث ضعيف به شماره 4922 ثبت كرده ام. همچنين احاديث ديگرى كه

ص: 294


1- . الصحيح: حديث شماره 1739.
2- . السيرة النبوية: ج 6 ص 198.

عبدالحسين شرف الدين در كتاب «المراجعات» ص 38 بدون هيچ تحقيقى در سند آنها نقل كرده، از نظر من همه آن روايات ضعيف و غير قابل اعتبار مى باشند.

البته عادت او (سيد شرف الدين) همين است. چنانكه در جمع آورى احاديث كتابش نيز بدون تحقيق احاديث ضعيف و قوى را در هم آميخته است، زيرا هدف او فقط جمع آورى و ارائه هر چيزى است كه به گونه اى حقانيت مذهبش را ثابت مى كند. اين عمل بر اساس قاعده «هدف وسيله را توجيه مى كند» انجام گرفته، كه شيعيان بدان معتقد هستند. از اين نويسنده و رواياتى كه نقل مى كند بايد پرهيز كرد.

البته او تنها با تمسك به روايات ضعيف نيست كه در اثبات ادعاى خود مى كوشد، بلكه چيزهايى را به قرّاء نيز نسبت مى دهد، اگر نگويم به آنان نسبت دروغ مى دهد. او در همان كتاب «المراجعات» درباره روايت ابوسعيد سخن نابجا و باطلى گفته است. او مى گويد: اين روايت - يعنى روايتى كه از ابوسعيد نقل مى كند - را عده ديگرى از اهل سنت مانند واحدى نيز نقل كرده اند.

دروغ بودن سخن او از آنجا دانسته مى شود كه حتى افراد مبتدى و تازه كار در علم رجال و حديث مى دانند واحدى از اصحاب (راويان) هيچ يك از سنن مذاهب چهارگانه (سنن دارمى، ترمذى، نسائى و سنن بيهقى) نيست.

او فقط مفسرى است كه با اسنادى كه در دست دارد روايات صحيح و غير صحيح را روايت مى كند، و همين روايت ابوسعيد - كه مورد استناد سيد شرف الدين قرار گرفته - از جمله احاديثى است كه كسى آن را صحيح نمى داند. اما او اين حديث را از سندها و طرق ضعيف و متروكى كه واحدى در كتابش آورده نقل كرده است. چنانكه ما نيز در كتاب «سلسلة الاحاديث الضعيفة» آن را در احاديث ضعيف قرار داديم.

اين عادت هميشگى شيعيان است كه دروغ بستن به اهل سنت را عملاً در كتاب ها و سخنرانى هاى خود جايز و حلال مى دانند. اين در حالى است كه خودشان «تقيه» را حلال و بلكه واجب مى دانند ... .

ص: 295

بنا بر اين، اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: على عليه السلام خليفه پس از من است، مانند آن است كه مى فرمايد: هر كسى من مولاى اويم اين على عليه السلام مولاى او است. اگر جمله اول خبر از آينده مى دهد، جمله دوم نيز خبر از تحقق آن در آينده مى دهد. پس چگونه است كه عكس سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق يافت ؟ چرا كه مى بينيم در عمل، به جاى آنكه هر كس پيامبر صلى الله عليه و آله سيد و مولايش بود على صلى الله عليه و آله هم مولاى او باشد، رعيت آمدند و مولاى خود را بر بيعت با خود مجبور نمودند !

آقاى البانى كه طبق مبنى و گفته خود نمى تواند جواب اين اشكال را بدهد. ولى ما در مقام جواب مى گويم:

اولاً: خبر در هر دو حديث خبر تشريعى و بيان تكليف مسلمانان و واجبات آنان است، نه خبر از امور غيبى. تا وقوع غير اين خبر درست نباشد.

ثانيا: آيا خود شما هنگامى كه حديث مربوط به شأن نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» را تضعيف مى كردى، همه طرق روايتى آن را جمع كردى و در آن دقت نظر كافى كردى ؟ كه گفتى: اينها احاديثى مرسل و مشكل هستند ! آيا طرق ثعلبى، ابونعيم، واحدى، ابوسعيد سجستانى، حسكانى و نيز سندهاى آنها را ديدى ؟ كه آنگاه دريافته باشى همه آنها ضعيف و مرسل و معيوب هستند.

آيا نگاه كردى كه ببينى در ميان راويان حديث كسى هست كه تو او را قبول ندارى ؟ با تو نيز به همان اشتباهى گرفتار شدى كه پيش از اين ابن تيميه گرفتار شده بود و تو از او انتقاد مى كردى ؟ !

جا دارد البانى و هم عقيده هاى او تفسيرى را كه ما بر آيه تبليغ نوشته ايم ملاحظه كنند، و با دقت طرق روايتى و اسنادى را كه ارائه كرده ايم بررسى كنند. آنگاه با هر معيارى كه خود مى خواهند آن را مورد سنجش قرار دهند، به شرط آنكه تناقض گويى نكنند؛ يعنى آنچه را پيش از اين در كتاب هايشان نوشته اند نقض نكنند.

ص: 298

ابوجعفر گفت: اگر حسن بصرى بخواهد مى گويد كه در شأن چه كسى نازل شده، ولى او مى ترسد. (سبب نزول آيه آن است كه) جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و به ايشان گفت: خداوند به تو امر مى كند كه به مردم نماز بياموزى و آنان را به نماز فرا بخوانى. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آنان را به نماز دعوت كرد. دوباره جبرئيل فرود آمد و گفت: خدايت به تو امر مى كند كه امت خويش را به دادن زكات دعوت كنى. پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب پرداخت زكات را به آنان اعلام كرد.

بار ديگر جبرئيل نازل شد و گفت: خدايت دستور مى دهد كه وجوب روزه را به امتت ابلاغ كن. پيامبر صلى الله عليه و آله وجوب روزه را براى مردم باز گفت. بار ديگر جبرئيل آمد و گفت: خدايت امر مى كند امت خويش را به وجوب حج آگاه سازى. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مردم را به حج و اعمال و مناسك آن دعوت فرمود.

مرتبه آخر جبرئيل آمد و گفت: پروردگارت امر مى كند همچنان كه امت خويش را به نماز و زكات و روزه و حج دعوت كردى، ولىّ آنان را نيز به آنان بشناسان. تا در انجام اين واجبات، حجت بر آنان تمام شده باشد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پروردگارا، امت من هنوز با فرهنگ و انديشه هاى جاهلى فاصله اى نگرفته اند و تازه به اسلام گرويده اند، و هنوز رقابت و همچشمى در ميانشان وجود دارد.

اگر اينك چنين كارى بكنيم همه آنها به واسطه معرفى ولىّ از اسلام جدا مى شوند، و من از اين بابت بسيار مى ترسم. خداوند اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى اگر ولىّ آنان را به آنان معرفى نكنى رسالت پروردگارت را كامل نكرده اى. «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .

وقتى خداوند مصونيت رسولش صلى الله عليه و آله را تضمين كرد و همچنين او را از عدم تكميل رسالتش بيم داد، پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم، هر كس من مولايش هستم، على عليه السلام نيز مولاى او است. خدايا، هر كس على عليه السلام را دوست داشته باشد دوستش بدار، و هر كس با على عليه السلام دشمنى كند دشمنش باش. هر كس

ص: 301

على عليه السلام را يارى كند او را يارى كن. هر كس او را رها و خوار سازد تو خوار و رهايش ساز، و دوست بدار هر كس او را دوست مى دارد، و خشمگين باش با هر كس كه با على عليه السلام دشمنى مى كند.

زياد گويد: در اين لحظه عثمان گفت: در تمام سفر تا بازگشت به شهرم هيچ چيزى بهتر از اين حديث نديدم.

على بن موسى بن اسحاق به نقل از محمد بن مسعود بن محمد حديثى برايم نقل كرد و گفت: سهل بن بحر - كه براى ما نقل حديث مى كرد - گفت: فضل بن شاذان از محمد بن ابى عمير، از عمر بن اذينه، از كلبى، از ابوصالح، از ابن عباس و جابر بن عبداللّه براى ما نقل حديث كرد؛ كه اين دو بزرگوار گفته اند: خداوند به محمد صلى الله عليه و آله دستور داد تا على عليه السلام را به ولايت پس از خويش منصوب و به مردم نيز اعلام كند.

اما رسول خدا صلى الله عليه و آله ترسيد كه مبادا مردم بگويند او پسرعمويش را انتخاب كرده، و يا در اين باره او را شماتت كنند و طعنه بزنند، كه خداوند بر او وحى فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله ولايت على عليه السلام را در روز غدير اعلام كرد.

محمد بن قاسم بن احمد در تفسير خود گفته است: ابوجعفر محمد بن على فقيه براى ما حديث نقل مى كرد و گفت: پدرم برايم نقل حديث كرد و گفت: سعد بن عبداللّه حديثى براى ما نقل كرد و گفت: احمد بن عبداللّه برقى، از پدرش، از خلف بن عمار اسدى، از ابوالحسن عبدى، از اعمش، از عباية بن ربعى، از عبداللّه بن عباس، از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مى كند، كه آن حضرت درباره معراج فرمود:

من هر پيامبرى كه برانگيختم برايش وزيرى قرار دادم، و تو هم فرستاده خدايى و على عليه السلام هم وزير تو است. ابن عباس گويد: از آنجا كه مردم تازه اسلام آورده بودند و با جاهليت فاصله چندانى نگرفته بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار كوشيد تا مقدارى از ماجراى سفر معراج خود را براى آنان بازگو كند.

ص: 302

بدين ترتيب شش روز گذشت و پيامبر صلى الله عليه و آله نتوانست چيزى برايشان بگويد. آيه نازل شد: «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعضَ ما يوحى إلَيكَ»(1): «مبادا بعضى (از آياتى) را كه به تو وحى شده ابلاغ نكنى» . پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم همچنان تحمل كرد تا روز هجدهم، كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . با نزول اين آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال دستور داد در ميان مردم ندا دهد تا فردا همگى در غدير خم گرد آيند.

وقتى فردا شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و مردم در غدير گرد آمدند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مرا براى ابلاغ رسالتى به شما مأمور كرد. ولى من نگران شدم و ترسيدم به من اتهام بزنيد و مرا دروغگو بپندارند. از اين رو مأموريتم را ابلاغ نكردم تا آنكه پروردگارم مرا مورد عتاب قرار داد و تهديد به عذاب كرد.

آنگاه دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت، و چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغل هاى هر دو ديده مى شد. سپس فرمود: اى مردم ! خداوند مولاى من و من مولاى شما مى باشم، و هر كس كه من مولاى او هستم على عليه السلام نيز مولاى او است. خدايا دوست بدار كسى را كه با على عليه السلام دوست باشد، و هر كس با على عليه السلام دشمنى كند دشمنش باش. هر كس على عليه السلام را يارى كند تو يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو او را خوار گردان. پس از اعلام ولايت على عليه السلام آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» نازل شد.(2)

5 - ديدگاه اهل بيت عليهم السلام درباره آيه تبليغ

در تفسير عياشى از ابوصالح، از ابن عباس و جابر بن عبداللّه نقل مى كند كه گفته اند: خداوند متعال به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمان داد تا على عليه السلام را به رهبرى مردم برگزيند و ولايت او را به آنان ابلاغ كند. پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد كه مردم به او طعنه بزنند و بگويند: هواى پسرعمويش را نگه مى دارد. بنا بر اين، ابلاغ فرمان خدا را به تأخير انداخت. خداوند

ص: 303


1- . هود / 12.
2- . شواهد التنزيل حاكم حسكانى : ج 1 ص 250 - 257.

هم اين آيه را نازل فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(1)

محمد بن يحيى، از احمد بن محمد و محمد بن حسين، همگى از محمد بن اسماعيل بن بزيع، از منصور بن يونس، از ابى الجارود روايت مى كنند كه گفت: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: خداوند پنج چيز بر بندگانش واجب كرد. اما بندگانش به چهار مورد آن عمل كردند و يكى را وا نهاده اند. گفتم: فدايت شوم آيا آن پنج چيز را به من مى فرماييد ؟

فرمود: اول از آن پنج چيز نماز است. مردم نمى دانستند چگونه بايد نماز بخوانند. جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! زمان نماز را برايشان بگو. دوم چيزى كه خداوند واجب كرد زكات بود؛ جبرئيل گفت: اى محمد، همان گونه كه خبر چگونگى نماز را به آنان دادى، چگونگى پرداخت زكات را نيز برايشان بازگو كن.

سومين بار وجوب روزه نازل شد. پيش از نزول وجوب روزه، هر گاه روز عاشورا مى شد پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به دهكده ها و آبادى هاى اطراف مى فرستاد و اعلام روزه مى كرد، و آنان نيز روزه مى گرفتند. تا آنكه خداوند روزه ماه رمضان را واجب گردانيد، و آن در ميانه ماه هاى شعبان و شوال قرار دارد.

چهارمين واجب حج بود؛ جبرئيل خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: همچنان كه آنان را به نماز و زكات و روزه آشنا و مفيد ساختى، وجوب انجام مناسك حج را نيز به مردم اعلام كن.

پنجمين بار ولايت نازل شد و كمال دين در ولايت على عليه السلام تحقق مى يافت. وقتى ولايت نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: امت من تازه از جاهليت برگشته اند، و اگر بگويم ولايت از آنِ پسرعموى من است، هر كس چيزى خواهد گفت. البته اين را بدون آنكه چيزى بر زبان برانم در دل خود گفتم. ولى آيه نازل شد كه: «يا أيُّهَا الرَسولُ

ص: 304


1- . تفسير العياشى: ج 1 ص 331.

بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .

با نزول آيه - كه در واقع صدور دستور جديدى بود - رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم ! هر گاه خداوند يكى از پيامبران پيشين را به سوى خود فرا مى خواند، آن پيامبر نداى خداوند را اجابت مى كرد، اگر چه عمرى طولانى كرده باشد. زود است كه من هم از سوى پروردگار خود فرا خوانده شوم و نداى حق را اجابت كنم. هم من و هم شما از اعمال خود سؤال مى شويم. حال شما چه مى گوييد ؟

گفتند: شهادت مى دهيم كه تو رسالت پروردگارت را ابلاغ كردى. امت را نصيحت كردى، و آنچه بر عهده ات بود ادا نمودى. خداوند در اين رسالت، پاداش بهترين پيامبران و فرستاده شدگان را به تو عنايت فرمايد.

پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود: پروردگارا شاهد باش. آنگاه فرمود: اى مسلمانان ! اين شخص (اشاره به على عليه السلام) پس از من ولىّ شما خواهد بود. اين مطلب را حاضران به غايبان هم برسانند.

علامه مجلسى در «بحار الانوار» مى گويد: از جمله دعاهاى روز غدير دعايى است كه محمد بن على طرازى در كتاب خود آورده است. آن دعا را ما به سند خود - كه به عبداللّه بن جعفر حميرى مى رسيد - روايت كرده ايم. حميرى گفته است: هارون بن مسلم، از ابوالحسن ليثى، از ابوعبداللّه جعفر بن محمد (امام صادق عليه السلام) . براى ما روايت كرد كه آن حضرت به عده اى از شيعيان و دوستدارانش - كه به حضورش رسيده بودند - فرمود: آيا مى دانيد روزى كه خداوند اسلام را قدرت و قوت بخشيد، نشانه هاى دين را آشكار ساخت و براى همه ما و شيعيان و دوستانمان عيد قرار داد چه روزى است ؟

آنان گفتند: خدا و رسولش و فرزند رسولش داناتر اند. اى مولاى ما، آيا آن روز روز فطر است ؟ فرمود: نه. گفتند: آيا روز عيد قربان است ؟ فرمود: نه. عيد فطر و

ص: 305

قاضى نعمان مغربى در كتاب «دعائم الاسلام» مى گويد: از ابوجعفر محمد بن على عليه السلام روايتى به ما رسيده كه مردى به آن حضرت گفت: اى پسر رسول خدا، حسن بصرى به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله حديثى براى ما نقل كرد؛ كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: خداوند به من مأموريتى داد كه درباره ابلاغ آن دچار نگرانى شدم و ترسيدم مردم مرا تكذيب كنند. ولى خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن را ابلاغ نكنم عذابم خواهد كرد.

امام باقر عليه السلام به آن مرد فرمود: آيا حسن بصرى به شما گفت كه منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از آن رسالت و مأموريت چه بود ؟ مرد گفت: نه. امام فرمود: به خدا سوگند او مى داند آن رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله چه بود، ولى عمدا آن را پنهان مى كند. مرد گفت: اى پسر رسول خدا ! فدايت شوم، آن رسالت چيست ؟

امام عليه السلام فرمود: خداوند در كتابش قرآن به مؤمنان فرمان داد نماز بخوانند. آنان ندانستند نماز چيست و چگونه خوانده مى شود. خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد براى مردم بگويد كه چگونه نماز بخوانند. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تمام واجبات نماز را همراه شرح كامل برايشان بيان كرد.

پس از آن خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد تا وجوب پرداخت زكات را به آنان بگويد. باز هم آنان ندانستند زكات چيست. در نتيجه پيامبر صلى الله عليه و آله برايشان توضيح داد كه زكات به سهمى گفته مى شود كه از طلا و نقره، شتر، گاو، گوسفند، و زراعت گرفته مى شود. رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچ حكمى از احكام زكات را ناگفته نگذاشت.

بعد از زكات، خداوند روزه را بر مؤمنان واجب كرد. آنان نمى دانستند روزه چيست و چگونه بايد روزه بگيرند. باز هم رسول خدا صلى الله عليه و آله برايشان توضيح داد، و همچنين برايشان گفت كه در حال روزه از چه چيزهايى بايد پرهيز كنند.

سپس خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمان وجوب حج را نازل كرد، و به ايشان دستور داد چگونگى انجام مناسك حج را براى مؤمنان بيان كند. به گونه اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در همان سال، تمام اعمال حج را برايشان بيان كرد.

ص: 307

پس از وجوب نماز و روزه و زكات و حج، خداوند پيامبرش صلى الله عليه و آله را مأمور به ابلاغ ولايت كرد و فرمود: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ»(1): «ولىّ شما تنها خدا و رسولش و آن مؤمنانى هستند كه نماز به پا داشته و در حال ركوع به فقيران زكات مى دهند» .

از اينجا بود كه خداوند ولايت واليان امر را واجب كرد. اما مؤمنان نمى دانستند ولايت امر چيست. خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله دستور داد معناى ولايت را برايشان توضيح دهد.

وقتى اين فرمان خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، نگرانى و ترس وجودش را فرا گرفت؛ از آن ترسيد كه مردم از دين برگردند و او را تكذيب كنند. لذا سينه اش تنگ شد و امر را به خداوند واگذار كرد. خدا نيز وحى كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . وقتى اين آيه نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله در ابلاغ امر خدا پايدار و مصمم شد، و در روز غدير خم اقدام به اعلام ولايت على بن ابى طالب عليه السلام كرد؛ در يك اجتماع بزرگ، على عليه السلام را به عنوان امام و خليفه پس از خود معرفى كرد، و دستور داد حاضران به غائبان هم برسانند.

در آن زمان، واجبات يكى پس از ديگرى نازل مى شد؛ يعنى نخست يك واجب نازل مى شد، پيامبر صلى الله عليه و آله آن را تبيين مى كرد و مردم هم آن را مى پذيرفتند و مى آموختند. سپس واجب ديگرى نازل مى شد. اما ولايت آخرين واجبى بود كه نازل شد، و پس از نزول ولايت خداوند آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را نازل كرد.

ابوجعفر امام باقر عليه السلام فرمود: مفهوم آيه اكمال دين آن است كه خداوند مى فرمايد: پس از ولايت ديگر هيچ واجبى را بر شما نازل نخواهم كرد، زيرا واجبات شما را كامل كرده ام.

ص: 308


1- . مائده / 55 .

همچنين روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما رسيده كه آن حضرت فرمود: به همه آنان كه به خدا ايمان آورده و رسالت مرا قبول كرده اند سفارش مى كنم كه ولايت على عليه السلام را بپذيرند، زيرا ولايت على عليه السلام ولايت من است، و ولايت على صلى الله عليه و آله امرى است كه خداوند مرا به ابلاغ آن مأمور كرد، و عهدى است كه بر عهده من گذاشت و به من فرمان داد تا ولايتش را به شما ابلاغ كنم.(1)

قاضى نعمان مغربى در كتاب ديگرش «شرح الاخبار» روايتى نقل مى كند كه تقريبا شبيه همين روايت «دعائم الاسلام» است. او نوشته است: پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به ابلاغ ولايت شد، به جبرئيل فرمود: اى جبرئيل ! امت من به تازگى از جاهليت به اسلام پيوسته اند. مى ترسم دوباره به همان عقائد پيشين خود باز گردند. اين نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله سبب شد خداوند اين آيه را نازل كند: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى عَلىٍّ عليه السلام «فَإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .

وقتى اين فرمان الهى رسيد، پيامبر صلى الله عليه و آله چاره اى نديد جز آنكه مردم را در غدير خم گرد هم آورد، و فرمود: اى مردم، خداوند مرا مأمور كرده تا موضوعى را به شما ابلاغ كنم. اما من به دليل نگرانى كه داشتم به شما چيزى نگفتم، ولى خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن مأموريت را انجام ندهم و آن موضوع را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آيا شما مى دانيد كه خداوند مولاى من و من مولا و ولىّ مسلمانان هستم و از جانشان به آنان نزديك ترم ؟ گفتند: آرى چنين است.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و او را از جا بلند كرد، و با دست خود دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او است. هر كس من ولىّ او مى باشم اين على عليه السلام نيز ولىّ او است. بار خدايا، هر كس او را دوست مى دارد دوستش بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. هر كس على عليه السلام را يارى كند تو يارى اش كن، و هر كس او را خوار و رها سازد تو خوار و رهايش كن، و هر جا و هر گونه كه او باشد حق را همان جا قرار ده.

ص: 309


1- . بحار الانوار: ج 94 ص 300، به نقل از دعائم الاسلام قاضى نعمان مغربى : ج 1 ص 14.

آنگاه امام باقر عليه السلام فرمود: بنا بر اين، ولايت على عليه السلام بر همه مسلمانان از مرد و زن واجب مى باشد.

اين روايت در تفسير عياشى نيز با همين عبارات وارد شده است: راوى گويد: در ابطح (مكه) نزد ابوجعفر محمد بن على (امام باقر عليه السلام) بودم، در حالى كه آن حضرت براى مردم سخن مى گفت. مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى به نقل از حسن بصرى همين عبارات اين روايت را نقل كرد ... .

6 - نكاتى درباره ديدگاه هاى مخالفان
نكته اول

بخارى درباره آيه تبليغ در صحيح خود دو باب باز كرده است؛ اولى در جلد 5 صفحه 88 ، كه در آن حديثى از عايشه درباره تبليغ و عدم كتمان روايت كرده است. دومين باب هم در جلد 8 صفحه 9 مى باشد، كه در آن از زهرى درباره تبليغ نقل كرده است. همچنين دو روايت ديگر كه در برگيرنده معنى آيه تبليغ مى باشند در جلد 6 صفحه 50 و جلد 8 صفحه 210 وارد كرده است. در صحيح مسلم جلد 1 صفحه 110 نيز درباره تبليغ رسالت روايتى از عايشه نقل شده است.

با آنكه بخارى و مسلم چنين رواياتى درباره تبليغ نقل كرده اند، اما نه خود اين دو محدث و نه ديگر صاحبان صحاج (نويسندگان جوامع روايى اهل سنت) درباره تفسير آيه تبليغ روايتى نقل نكرده اند ! به جز روايت ترمذى درباره حفاظت از جان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، كه آن هم گفته: اين حديث غريب مى باشد.

به نظر مى رسد كه اگر روايتى در صحاح نقل نشده باشاد دليل بر ضعف روايت نيست، بلكه چه بسيار روايات صحيحى كه در هيچ يك از صحاح نقل نشده، و چه بسيار احاديثى كه در صحاح روايت شده ولى علماى علم رجال درباره جرح و تعديل آنها علل بسيارى ذكر كرده و آن را ضعيف شمرده اند. اما مى خواهيم بگوييم صاحبان صحاح، بسيار مايلند كه به هر طريق شده مذهب اهل بيت عليهم السلام را رد كنند !

ص: 310

اين در حالى است كه آنان به خوبى مى دانند كه اين آيه از جمله آياتى است كه اهل بيت عليهم السلام و شيعيانشان با تمسك به آن بر مذهب خود استدلال مى كنند. اگر اصحاب صحاح رواياتى قوى در ردّ آن مى يافتند، آن قدر آن را روايت و تكرار مى كردند تا آنكه روايات شيعه بدون معارض باقى نماند.

از همين جا در مى يابيم علت آنكه صاحبان صحاح روايات شيعيان و يا روايات مربوط به آيه تبليغ را رها كرده و نقل نمى كنند، هرگز به دليل ضعف سند اينگونه روايات نيست. بلكه حتى متن آنها را نيز ضعيف نيافتند، و اشكال مختلف آن را معارض نديدند، و بر هيچ يك از روايات اشكالى وارد نبود. از اين رو ناچار شدند روايات شيعه و روايات موافق شيعه را - كه از سوى برخى اهل سنت نقل شده - رد نكنند.

نكته دوم

رواياتى كه اهل سنت درباره تاريخ نزول آيه نقل كرده اند مدت 23 سال را در بر مى گيرد. مدت زمانى كه برابر با كل مدت رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى باشد. ولى با كمال تعجب، هيچ يك از روايات آنان مربوط به حجة الوداع - كه سوره مائده در آن نازل شده - نمى باشد.

همين امر خود شك آدمى را بر مى انگيزاند كه غرض از آن همه گستردگى زمانى روايات و اينكه فقط همان مدت كوتاه استثناء شده، فرار از يك دوره تاريخى است كه سوره در آن نازل شده است.

نكته سوم

در منابع ما شيعيان، به طور جزم و يقين فقط يك سبب نزول و يك تاريخ نزول براى آيه تعيين شده است. اما در منابع اهل سنت اسباب نزول آيه متعدد، تاريخ نزول متناقض و علمايشان نيز درباره شأن نزول و تاريخ نزول آيه در شك و حيرت اند، و حتى در ميان رواياتى كه نقل كرده اند رواياتى هم به چشم مى خورد كه موافق نظريه اهل بيت عليهم السلام است. اگر چه خلفاى قريش چنين رواياتى را قبول ندارند.

ص: 311

هر گاه با آيه اى از كتاب خدا مواجه شويم كه همه مسلمانان درباره تاريخ و سبب نزول آن اتفاق نظر داشته باشند كه اهل بيت عليهم السلام نيز در اين اتفاق نظر شركت داشته باشند، و از سوى ديگر عده اى اسباب و تاريخ نزول مختلف و متعارضى بيان كنند، آن نظرى كه اتفاق نظر و اجماع روى آن صورت گرفته قوى تر و سزاوارتر به پيروى است.

7 - ارزيابى نظريه هاى مخالف اهل بيت عليهم السلام
اشاره

مسائلى در آيه تبليغ مطرح است كه براى شناخت دقيق اسباب نزول آيه به ناگزير بايد آنها را مشخص و معين كرد:

مورد اول: مأموريت پيامبر صلى الله عليه و آله

معنى درست آيه شريفه تنها در صورتى به دست مى آيد كه كلمه «أُنزِلَ» را به ماضى (گذشته) حقيقى برگردانيم. چرا كه آيه مى گويد: «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ» : آنچه بر تو نازل شده است برسان. اما آيه نگفته: بَلِّغ ما سَوفَ يُنزَلُ إلَيكَ: چيزى كه بر تو نازل مى شود برسان. مفهوم اين جمله آن است كه:

اولاً: فعل «أُنزِلَ» در ماضى حقيقى ظهور دارد، و هيچ قرينه اى هم نيست كه بتوان آن را براى آينده به كار برد. بلكه با توجه به اينكه اين كلمه بسيار زياد هم در قرآن به كار رفته، در هيچ موردى ديده نشده به معنى نزول آيه در آينده باشد.

ثانيا: آيه امر به تبليغ در ماه هاى پايانى نبوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است. حال اگر فعل «اُنزل» را در آينده به كار ببريم، معناى آيه مى شود: اگر چيزى را كه در آينده و در ماه هاى باقى مانده پيامبرى ات بر تو نازل مى كنيم به مردم ابلاغ نكنى، هرگز رسالت پروردگارت را ابلاغ نكرده اى. اين معنايى است كه نه هيچ روايتى بر اساس آن وارد شده، و نه هيچ يك از علماى شيعه و اهل سنت به آن قائل شده اند.

حال كه معلوم شد لفظ «أُنزِلَ إلَيكَ» را بايد در معناى ماضى حقيقى به كار ببريم، همچنين دانسته مى شود كه خداوند امر بسيار مهمى را بر پيامبرش صلى الله عليه و آله نازل و او را

ص: 312

كه تحقق جزا مجهول باشد به جهت جهل به تحقق شرط. و چون در جمله شرطيه مورد بحث - يعنى «إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ» - نمى توان به خداى تعالى نسبت جهل داد، از اين رو اگر مى بينيم جمله به صورت شرطيه بيان شده، مى دانيم كه در حقيقت شرطيه نيست.

علاوه بر آنكه ساحت مقدس رسول اللّه صلى الله عليه و آله منزه است از اينكه خداى تعالى - و لو به صورت شرطيه و اگر - نسبت مخالفت و نافرمانى و ترك تبليغ به او بدهد.(1)

مورد سوم: چگونگى خوف پيامبر صلى الله عليه و آله

در اينجا ناگزير به بيان اين مطلب هستيم كه نگرانى و ترس پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر انجام درست مأموريتش بود، نه آنكه نگران جان خويش از قتل و اذيت باشد. زيرا نيروى عصمت و تقوا و شجاعتى كه آن حضرت داشت مانع از نگرانى هاى شخصى حضرتش مى شد.

به علاوه خداوند متعال در آغاز بعثت به ايشان يادآور شده بود كه مسئوليت سنگينى بر عهده خواهد داشت، و طبعا عواقب و تبعات بزرگى نيز به دنبال دارد. از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله خود را براى رويارويى با همه اين مسائل آماده كرده بود. بنا بر اين، معنى ندارد كه گفته شود پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى يا مأموريتى را از آغاز بعثت دريافت كرده، و تا اواسط يا اواخر نبوت خود از اعلام و ابلاغ آن كندى يا امتناع كرده است ! تا حدى كه خداوند او را تهديد كند، و از طرفى هم مطمئن ساخته و آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را ابلاغ كرده باشد.

از آنچه گفتيم روشن شد كه ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از اصل رسالت در عصر نزول آيه و نگرانى از ارتداد امت و قبول نكردن امامت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ايشان بود.

مورد چهارم: منظور از الناس (مردم) چه كسانى هستند ؟

فخر رازى در تفسير آيه شريفه، وقتى به كلمه «الناس» مى رسد مى گويد: بدان كه

ص: 314


1- . الميزان فى تفسير القرآن: ج 6 ص 49.

مراد از مردم در اينجا كفار هستند. به دليل آنكه در ادامه آيه مى فرمايد: «إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «خداوند قوم كافران را هدايت نمى كند» ؛ يعنى آنان به نيت ها و اهداف خود - كه تكذيب و آزار رسول خدا صلى الله عليه و آله است - نمى رسند.(1)

ما در پاسخ فخر رازى مى گوييم: نمى توان اين نظر را قبول كرد، زيرا متن آيه عصمت (محفوظ داشتن) از مردم را بيان مى كند، و «مردم» هم يك لفظ عام است كه هم كفار و هم مسلمانان را شامل مى شود. پس معنى ندارد كه فقط درباره كفار به كار برده شود.

فخر رازى گمان مى كند آنان كه خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را از ايشان مصون داشته كسانى هستند كه خداوند آنان را هدايت نمى كند. با اين گمان، آيه را چنين معنى مى كند: اى پيامبر خداوند تو را از آزار كفار حفظ خواهد كرد، و هرگز كافران را هدايت نمى كند. ولى اين يك برداشت و تصوير اشتباه است، زيرا به صورت هاى گوناگونى مى توان عدم هدايت كفار را به آيه ربط داد. مانند:

يك. خداوند تو را از آزار مردم حفظ مى كند، و هر كس را كه قصد اذيت تو را داشت به جهت آنكه كافر است هدايت نخواهد كرد.

دو. اى پيامبر ! تو ابلاغ كن، خداوند تو را از مردم محفوظ مى دارد، و هر كس از آنچه تو ابلاغ كنى روى بگرداند كافر است، و خدا هم او را هدايت نخواهد كرد. چنانكه بخارى نيز آيه را شبيه همين معنى تفسير كرده و مى گويد: ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همه امت من وارد بهشت مى شوند، به جز كسانى كه ابا كردند و روى گرداندند ! گفتند: يا رسول اللّه، چه كسى روى مى گرداند ؟ فرمود: هر كس از من اطاعت كند داخل بهشت مى شود، و هر كس از من نافرمانى كند قطعا روى گردان شده است.(2)

ص: 315


1- . تفسير فخر رازى: ج 6 حزء 12 ص 50 .
2- . صحيح بخارى: ج 8 ص 139.

خانه اش شوند و آنگاه او را به بند بكشند و با حمايل شمشير حضرتش را به سوى بيعت بكشانند ! !

اين همه در حالى بود كه امير المؤمنين عليه السلام معجزه و اسطوره شجاعت و قدرت بود. بيشتر آنهايى كه به خانه حضرت حمله كردند، به ترس و فرار از چندين جنگ معروف بودند. اگر حضرت على عليه السلام شمشير خود (ذوالفقار) را مى كشيد، نه تنها آن عده مهاجم، كه هيچ كس جرأت رويارويى اش را نداشت. اما آنان مطمئن بودند كه حتى اگر حضرت فاطمه عليهاالسلام را كتك بزنند و طفل در رحمش را سقط كنند، حضرت على عليه السلام به خاطر اطاعت از وصاياى پيامبر صلى الله عليه و آله از غيرت و شجاعت خود استفاده نمى كند و هرگز دست به شمشير نخواهد برد.

در نتيجه خلافت قريشى، سخن حضرت على عليه السلام را به اينكه مواريث و علم پيامبر صلى الله عليه و آله نزد او است نشنيده گرفتند، و حتى اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى از علم يا وقف و يا مال براى خاندانش به ارث گذاشته باشد نفى كردند. به همين جهت بود كه ابوبكر فدك را مصادره كرد. منطقه اى كه پس از نزول آيه «وَ آتِ ذَا القُربى حَقَّهُ» : «حق خويشان نزديك خويش را بده» .(1) پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن را به دخترش فاطمه عليهاالسلام بخشيد.

سلطه قريشى به اين حد نيز اكتفا نكرد، بلكه آن قدر سخنان حضرت على عليه السلام را ناديده گرفتند. تا جايى كه كوشيدند تا از آيه امر به تبليغ - يعنى «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» - نيز سوء استفاده كند ! از اين رو گفتند: هر كس بگويد پيامبر صلى الله عليه و آله امور و احكامى را به تنهايى به او ابلاغ كرده و به امت ابلاغ نكرده است، پيامبر صلى الله عليه و آله را متهم كرده به اينكه در تبليغ دين به امت كوتاهى كرده است، و اين اتهام به نوعى تكفير رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد !

سخنى كه از عايشه نقل كرديم نيز سخن سلطه قريشى در ردّ گفتار حضرت على عليه السلام است. بخارى در صحيح خود بابى دارد به نام «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ

ص: 321


1- . اسراء / 26.

مى بست، زيرا او براى دستيابى به اهداف اسلام مأمور به رفتارى بر اساس حكمت تقيه و مدارا با مردم بود.

كلينى در «الكافى» از امام صادق عليه السلام روايت مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند مرا به مدارا با مردم فرمان داد، همچنان كه پيش از آن مرا به انجام واجبات مأمور كرده بود.(1)

در «مجمع الزوائد» از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بنياد خرد ورزى پس از ايمان به خدا، دوستى با مردم است.

از بريده روايت شده كه گفت: نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه مردى از قريش رو به آن حضرت آمد و خود را به ايشان نزديك كرد. همين كه آن مرد بلند شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى بريده، اين شخص را مى شناسى ؟ سه مرتبه گفتم: آرى. او از نظر حسب و نسب در ميان قريش مرد متوسطى است، ولى از همه قريشيان ثروتمندتر است. سپس گفتم: يا رسول اللّه، من شناخت خودم را درباره او به شما گفتم، در حالى كه شما داناتر هستيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين مرد از جمله كسانى است كه روز قيامت نزد خداوند ارزشى نخواهد داشت.(2)

در «صحيح بخارى» چندين باب درباره مدارا با مردم آمده است. از جمله در بابى به همين نام به نقل از ابودرداء مى گويد: ما در رويارويى با بعضى از مردم به روى آنها تبسم مى كنيم و به آنان روى خوش نشان مى دهيم، در حالى كه دل هاى ما آنان را لعنت مى كند ... .

از عروة بن زبير روايت شده كه مردى براى درك حضور پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به او اجازه دهيد، كه بد فرزندى از اين طايفه يا بد برادرى از عشيره است. چون آن مرد داخل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله با او به نرمى سخن گفت. من به

ص: 324


1- . الكافى: ج 2 ص 117.
2- . مجمع الزوائد: ج 8 ص 17.

مى گوييم: آيه عصمت در سال عزوه تبوك نازل شده، ولى جريان سمّ در جنگ خيبر پيش آمده كه از نظر زمانى جلوتر از جنگ تبوك بوده است.(1)

از جمله موضوعاتى كه باز هم اهل سنت در آن متحير مانده اند آن است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار آرزوى شهادت در راه خدا را داشت. اين در حالى بود كه آيه به محفوظ ماندن پيامبر صلى الله عليه و آله از كشته شدن و هر نوع آسيبى خبر مى داد. آيا براى پيامبر صلى الله عليه و آله جايز است چيزى را آرزو كند كه خود مى داند محقق نمى شود ؟ ابن حجر در «فتح البارى» از ابوهريره روايت مى كند كه گفت: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: به خدايى كه جانم در دست او است، دوست دارم در راه خدا كشته شوم.(2)

عده اى از شارحان و مفسران اشكال كرده اند و گفته اند: با آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانست به شهادت نمى رسد، چرا چنين آرزويى كرده است ؟ ابن تين در پاسخ به اين اشكالات گفته است: شايد آرزوى شهادت پيش از نزول آيه «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» واقع شده باشد، زيرا آيه عصمت در اوائل هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه نازل شده، اما حديث آرزوى شهادت را ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده است. اين در حالى است كه ابوهريره در اوائل سال هفتم هجرت به مدينه آمده است. با اين حساب ابوهريره حديث را نه در مدينه بلكه در مكه و پيش از هجرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است، و آن زمان هم هنوز آيه عصمت نازل نشده بود.

آنچه از جواب ابن تين بر مى آيد آن است كه آرزو و درخواست فضل و خير مستلزم وقوع حتمى آن نيست، بلكه صرف يك درخواست است. چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: دوست داشتم اى كاش موسى عليه السلام صبر مى كرد و به مدائن نمى رفت، يا

ص: 331


1- . الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلى الله عليه و آله قاضى عياض، دار الارقم بن ابى الارقم، بيروت : ج 1 ص 317. مقصود آن است كه تا زمان جنگ تبوك هنوز خداوند حفاظت از پيامبر صلى الله عليه و آله را تضمين نكرده بود. و لذا هر كس مى توانست در صورت آمادگى شرايط، حمله و توطئه خود نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله را عملى مى كرد. ولى پس از نزول آيه ديگر چنين نمى شود، بلكه خداوند حفاظت پيامبرش صلى الله عليه و آله را تأمين مى كند.
2- . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ابن حجر عسقلانى : ج 8 ص 2644.

موجب نمى شد بنى اسرائيل و فرعون نابود شوند. از حديث آرزوى شهادت نيز مى توان چنين برداشت كرد كه گويا پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به فضيلت جهاد و انگيزش بيشتر مسلمانان به جهاد تأكيد ورزد.

ابن تين هم گفته است: اين پاسخ به حقيقت نزديك تر است. استاد ما ابن مُلقَّن حكايت كرده است كه بعضى از مردم گمان كرده اند كه كلمه «وَ لَوَدَدتُ» : دوست داشتم و اى كاش، جزء حديث نيست، بلكه بخشى از كلام ابوهريره مى باشد. آنگاه استاد مى گويد: چنين چيزى بعيد است.(1)

در پاسخ به همه اين مطالب مى گوييم: اگر ثابت شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست بر جهاد و انگيزش مسلمانان تأكيد و تشويق بيشترى بكند. در اينجا آرزوى شهادت يك آرزوى حقيقى است، زيرا آيه متضمن آن است كه مردم در زمان حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مرتد نشوند و از دين باز نگردند، و هيچ ربطى به اين ندارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله را در برابر كشته شدن، مجروح شدن و آزار و اذيت محفوظ بدارد.

بررسى وضعيت اجتماعى و سياسىِ زمان نزول آيه تبليغ

اشاره

از موارد كليدى در واقعه حجة الوداع و بالطبع غدير، بررسى اوضاع سياسى و اجتماعى در حجة الوداع است. اينكه هنگامى كه حضرت جبرئيل امين به همراه آيه تبليغِ ولايت امير المؤمنين عليه السلام نازل شد، وضعيت سياسى در اين برهه از زمان چگونه بود ؟ خصوصا در همان ايامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله دعوت كنندگان خود را به سوى مردم گسيل داشته بود، تا آنان را به آمدن به حجة الوداع فرا بخوانند ؟

مى بينيم كه نشانه اى مهم و اصلى وجود دارد كه از اين وضعيت و حقيقت عريان و بى غبار پرده برمى دارد، و آن اينكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از جبرئيل درخواست مى كند تا خداوند متعال براى ايشان نوعى عصمت از جانب مردم قرار دهد و شرّ آنها را كفايت

ص: 332


1- . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ابن حجر عسقلانى : ج 8 ص 2644. مانند اين روايت در: عمدة القارى: ج 7 جزء 14 ص 95.

«وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أمَّةٌ مُقتَصدِةٌ وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» :

«و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مى كردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مى شدند از ميان آنان گروهى ميانه رو هستند و بسيارى از ايشان بد رفتار مى كنند» .

«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» :

«اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى و خدا تو را از مردم نگاه مى دارد خدا گروه كافران را هدايت نمى كند» .

«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ» :

«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد و قطعا آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده بر طغيان و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود پس بر گروه كافران اندوه مخور» .

لازم است به نكاتى كه در آيات سه گانه فوق آمده توجه كنيم، تا نسبت به آن شناخت و معرفت بيشتر پيدا كنيم:

نكته اول

لازم است به تكرار جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» ، «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» براى مسلمانان، يهود و مسيحيان توجه كنيم.

ص: 334

آنچه در اين عبارات قابل توجه است اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» مأمور شده، بدون آنكه نامى از قرآن در كنار اين فرمان بيايد. چنانكه در آيه قبل و بعد چنين است. ولى اين تبليغ به انتها و سرانجام رسالت گره زده شده، و جلوگيرى از شرّ مردم و كفايت شرّ ايشان به همراه آن نازل شده است.

نكته اين است كه تبليغ قرآن در نهايت مشرف بر همه مباحث است. اما پيش از اين براى تبليغ آن كفايت شرّ مردم خواسته نشده بود. اين مى رساند كه آنچه به زودى در ميان مردم تبليغ مى گردد آنان را بر مى انگيزد، و سركشى و طغيان و كفر ايشان را مى افزايد، و آنان و يهود در يك مرتبه قرار دارند.

اين امر با وضوح بسيار بيان مى كند كه اين تبليغ همانا امرى است سياسى، كه به حفظ رسالت و عمل به احكام آن پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله مرتبط است؛ و آن امر خلافت و جانشينى است. چنانكه قرآن در آيات 66 و 68 به اين حقيقت اشاره دارد، كه بايد امرى ديگر به غير از تورات و انجيل به همراه آن دو اقامه و برپا شود؛ و آن چيزى است كه از جانب پروردگارشان بر ايشان نازل شده، و آن همانى است كه در آيه 67 مورد نظر بوده و بدان عنايت شده است؛ يعنى امر ولايت على بن ابى طالب و اولاد طاهرينش عليهم السلام.

نكته دوم

در آيه 68 آمده است: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم» تا پايان آيه. با دقت در اين قسمت آيه درمى يابيم كه در آن سرّى هست؛ سرّى كه ميان امت اسلام و يهود و نصارى مشترك است.

پيش از بيان آن، باز مى گرديم به بحث از حالت سياسى مسلمانان، تا جهت گيرى سياسى ايشان را بشناسيم، و وقايعى را كه در آن دوره سرنوشت ساز از تاريخ اسلام رخ داد دريابيم. بدانيم كه چگونه منافقين و مسلمان نماها به صورت جدى و مستقيم در اين وقايع نقش داشتند، و در روز غدير ولايت امير المؤمنين عليه السلام را رد كرده و كنار گذاشتند.

ص: 335

سياق اين آيات بر اين دلالت دارد كه اگر اهل كتاب تورات و انجيل و جانشينى جانشينان انبيا عليهم السلام را - كه در كتب آسمانى بدان تصريح شده بود - مى پذيرفتند و بر پا مى داشتند، نعمت و بركت الهى آنها را فرا مى گرفت و بركت و آسايش سرزمينشان را در بر مى گرفت.

اما ايشان ابا كردند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را كنار زدند و نپذيرفتند. سپس قرآن كريم به پيامبر صلى الله عليه و آله توجه مى نمايد و اهميت تبليغ اين آيات را براى وى تاكيد مى كند، و تصريح مى كند كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد رسالت به مقصود خود نخواهد رسيد. گويا اگر على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان فرمانروا و وصى و رهبر بعد از خود برنگزيند اصلاً قرآن و اسلام را تبليغ نكرده و به مردم نرسانده است !

سپس در آيه 68 قرآن كريم، براى بار ديگر اهل كتاب را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد كه آنها تا زمانى كه شريعت تورات و انجيل را اقامه نكرده اند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را نپذيرفته اند، هيچ بهره اى از دين ندارند.

سپس بلافاصله و در پى اين مطلب مى فرمايد كه اين منافقين وارد خط و طريقت رسالت محمدى نشده اند، چرا كه حضرت على عليه السلام را به عنوان ولى و امام نپذيرفته اند. اين يعنى وارد شدن منافقين در معركه جدال اسلامى؛ آن هم به صورت مستقيم.

در واقع منصوب نمودن على بن ابى طالب عليه السلام اندرون آنان را هويدا كرد، و برانگيخت به حدى كه سركشى و كفر و دشمنى ايشان را افزود، و چگونه در وقايع پس از آن وارد شدند و با هم انديشى و همكارى با دوستان خود هدف و آرمان هاى پليد خود را اجرا كردند. در واقع مكر و نيرنگ و دشمنى شان با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و رسالت حضرت و نيز با ولىّ و جانشين آن حضرت كاملاً آشكار گشت.

در اينجا جبهه گيرى و جهت گيرى مسلمانان در برابر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و رسالت اسلامى را در قرآن واكاوى مى كنيم:

ص: 336

قرآن خبر مى دهد كه حال و وضعيت امت اسلام از نظر كفر و ايمان نسبت به شريعت همچون امت هاى پيشين است؛ يعنى در ميان مسلمانان نيز منافقان و طمع كاران و فرصت طلبان و چاپلوسان و نوكيسه گان و تازه به دوران رسيدگان و كافران وجود داشته اند.

قرآن كريم در آيات بسيارى به اين دسته هاى گمراه از امت - كه تعدادشان نيز بسيار بوده - اشاره فرموده است؛ خداوند متعال مى فرمايد:

«وَ إن كادوا لَيَستَفِزُّونَكَ مِنَ الإرضِ لِيُخرِجوكَ مِنها وَ إذا لا يَلبِثونَ خِلافَكَ إلاّ قَليلاً . سُنَّةَ مَن قَد أرسَلنا قَبلَكَ مِن رُسُلِنا وَ لا تَجِد لِسُنَّتِنا تَحويلاً»(1):

«و چيزى نمانده بود كه تو را از اين سرزمين بركنند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان (هم) پس از تو جز (زمان) اندكى نمى ماندند. سنّتى كه همواره در ميان (امت هاى) فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشته ايم (جارى) بوده است و براى سنت ما تغييرى نخواهى يافت» .

بنا بر اين، يك سنت الهى وجود دارد كه تغيير نمى كند. سنتى در ميان امت هاى پيشين جارى بوده است، و در ميان امت اسلام نيز اين جهت گيرى ايشان نسبت به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بدون كوچك ترين اختلافى وجود دارد.

در سوره توبه رسوايى هاى اين منافقان به ظاهر مسلمان را مى بينيم. با دقت در اين سوره انسان به شگفت مى آيد كه خداوند متعال منافقين را كافر خوانده و اعمال آنها را در درگاه خود غير مقبول و مردود برشمرده است. خداى متعال مى فرمايد:

«وَ ما مَنَعَهُم أن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقاتُهُم إلاّ أنَّهُم كَفَروا بِاللّه ِ وَ بِرَسولِهِ وَ لا يَأتونَ الصَلوةَ إلاّ وَ هُم كُسالى وَ لا يُنفِقونَ إلاّ وَ هُم كارِهون»(2):

ص: 337


1- . اسراء / 76، 77.
2- . توبه / 54 .

«و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاق هاى آنان نشد جز اينكه به خدا و پيامبرش كفر ورزيدند و جز با كسالت نماز به جا نمى آورند و جز با كراهت انفاق نمى كنند» .

«وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوُ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةٌ لِلَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّه ِ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(1):

«و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند او زودباور است بگو گوش خوبى براى شماست به خدا ايمان دارد و (سخن) مؤمنان را باور مى كند و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمتى است و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مى رسانند عذابى پردرد خواهند داشت» .

«وَ مِنهُم مَن يَقولُ ائذَن لى وَ لا تَفتِنّى ألا فِى الفِتنَةِ سَقَطوا وَ إنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ»(2):

«و از آنان كسى است كه مى گويد مرا (در ماندن) اجازه ده و به فتنه ام مينداز هشدار كه آنان خود به فتنه افتاده اند و بى ترديد جهنم بر كافران احاطه دارد» .

«قُل هَل تَربَّصونَ بِنا إلاّ إحدَى الحُسنَيَينِ وَ نَحنُ نَتَربَّصُ بِكُم أن يُصيبَكُم اللّه ُ بِعَذابٍ مِن عِندَهُ أو بِأيدينا فَتَرَبَّصوا إنّا مَعَكُم مُتَرَبِّصونَ»(3):

«بگو آيا براى ما جز يكى از اين دو نيكى را انتظار مى بريد در حالى كه ما انتظار مى كشيم كه خدا از جانب خود يا به دست ما عذابى به شما برساند پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم» .

«إن تُصِبكَ حَسَنةٌ تَسُؤهُم وَ إن تُصِبكَ مُصيبَةٌ يَقولوا قَد أخَذنا أمرَنا مِن قَبلُ وَ يَتَولَّوا وَ هُم فَرِحونَ»(4):

ص: 338


1- . توبه / 61 .
2- . توبه / 49.
3- . توبه / 52 .
4- . توبه / 50 .

«اگر نيكى به تو رسد آنان را بدحال مى سازد و اگر پيشامد ناگوارى به تو رسد مى گويند ما پيش از اين تصميم خود را گرفته ايم و شادمان روى بر مى تابند» .

«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قَبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّه ِ وَ هُم كارِهونَ»(1):

«در حقيقت پيش از اين (نيز) در صدد فتنه جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد در حالى كه آنان ناخشنود بودند» .

«إنَّما يَستَأذِنُكَ الَذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّه ِ وَ اليَومِ الآخِرِ وَ ارتابَت قُلوبُهُم فَهُم فى رَيبِهِم يَتَردَّدون»(2):

«تنها كسانى از تو اجازه مى خواهند (به جهاد نروند) كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دل هايشان به شك افتاده و در شك خود سرگردانند» .

«وَ لَو أرادوا الخُروجَ لأعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِن كَرِهَ اللّه ُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم وَ قيلَ اقعُدوا مَعَ القاعِدينَ»(3):

«و اگر (به راستى) اراده بيرون رفتن داشتند قطعا براى آن ساز و برگى تدارك مى ديدند ولى خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت پس ايشان را منصرف گردانيد و (به آنان) گفته شد با ماندگان بمانيد» .

«لَو خَرَجوا فيكُم ما زادوكُم إلاّ خَبالاً وَ لأوضَعوا خِلالَكُم يَبغونَكُم الفِتنَةَ وَ فيكُم سَمّاعونَ لَهُم وَ اللّه ُ عَليمٌ بِالظالِمينَ»(4):

ص: 339


1- . توبه / 48.
2- . توبه / 45.
3- . توبه / 46.
4- . توبه / 47.

«و اگر از ايشان بپرسى مسلما خواهند گفت ما فقط شوخى و بازى مى كرديم بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى كرديد» .

«المُنافِقونَ وَ المُنافِقاتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ وَ يَنهَونَ عَنُ المَعروفِ وَ يَقبِضونَ أيديَهُم نَسوا اللّه َ فَنَسيَهُم إنَّ المُنافِقينَ هُمُ الفاسِقونَ»(1):

«مردان و زنان دو چهره (همانند) يكديگرند به كار ناپسند وا مى دارند و از كار پسنديده باز مى دارند و دست هاى خود را (از انفاق) فرو مى بندند خدا را فراموش كردند پس (خدا هم) فراموششان كرد در حقيقت اين منافقان هستند كه فاسق اند» .

«يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُم اللّه ُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَولَّوا يُعذِّبهُم اللّه ُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(2) :

«به خدا سوگند مى خورند كه (سخن ناروا) نگفته اند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيده اند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيبجويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بى نياز گردانيدند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مى كند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .

«إستَغفِر لَهُم أو لا تَستَغفِر لَهُم إن تَستَغفِر لَهُم سَبعينَ مَرَّةٍ فَلَن يَغفِرَ اللّه ُ لَهُم ذلِكَ بِأنَّهُم كَفَروا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ وَ اللّه ُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(3):

ص: 341


1- . توبه / 67 .
2- . توبه / 74.
3- . توبه / 80 .

«چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى (يكسان است، حتى) اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد چرا كه آنان به خدا و فرستاده اش كفر ورزيدند و خدا گروه فاسقان را هدايت نمى كند» .

«وَ لا تُعجِبكَ أموالُهُم وَ أولادُهُم إنَّما يُريدُ اللّه ُ أن يُعِذِّبَهُم بِها فِى الدُنيا وَ تَزهَقَ أنفُسُهُم وَ هُم كافِرونَ»(1):

«و اموال و فرزندان آنان تو را به شگفت نيندازد جز اين نيست كه خدا مى خواهد ايشان را در دنيا به وسيله آن عذاب كند و جانشان در حال كفر بيرون رود» .

«سَيَحلِفونَ بِاللّه ِ لَكُم إذَا انقَلَبتُم إلَيهِم لِتُعرِضوا عَنهُم فَأعرِضوا عَنهُم إنَّهُم رِجسٌ وَ مَأواهُم جَهَنَّمُ جَزاءا بِما كانوا يَكسِبونَ»(2):

«وقتى به سوى آنان بازگشتيد براى شما به خدا سوگند مى خورند تا از ايشان صرفنظر كنيد پس از آنان روى برتابيد چرا كه آنان پليدند و به (سزاى) آنچه به دست آورده اند جايگاهشان دوزخ خواهد بود» .

«الأعرابُ أشَدُّ كُفرا وَ نِفاقا وَ أجدَرُ ألاّ يَعلَموا حُدودَ ما أنزَلَ اللّه ُ عَلى رَسولِهِ وَ اللّه ُ عَليمٌ حَكيمٌ»(3):

«باديه نشينان عرب در كفر و نفاق (از ديگران) سخت تر و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستاده اش نازل كرده ندانند سزاوارترند و خدا داناى حكيم است» .

«وَ مِنَ الأعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَوائِرُ عَلَيهِم دائِرَةُ السوءِ وَ اللّه ُ سَميعٌ عَليمٌ»(4):

ص: 342


1- . توبه / 85 .
2- . توبه / 95.
3- . توبه / 97.
4- . توبه / 98.

«و برخى از آن باديه نشينان كسانى هستند كه آنچه را (در راه خدا) هزينه مى كنند خسارتى (براى خود) مى دانند و براى شما پيشامدهاى بد انتظار مى برند پيشامد بد براى آنان خواهد بود و خدا شنواى داناست» .

«وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقونَ ... وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تُعَلِّمُهُم نَحنُ نُعَلِّمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ»(1):

«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافق اند ... و از ساكنان مدينه (نيز عده اى) بر نفاق خو گرفته اند تو آنان را نمى شناسى ما آنان را مى شناسيم به زودى آنان را دو بار عذاب مى كنيم سپس به عذابى بزرگ باز گردانيده مى شوند» .

«وَ الَذينَ اتَّخذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّه َ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاّ الحُسنى وَ اللّه ُ يَشهَدُ إنَّهُم لَكاذِبونَ»(2):

«و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است و (نيز) كمينگاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت سوگند ياد مى كنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم و خدا گواهى مى دهد كه آنان قطعا دروغگو هستند» .

چنانكه در آيات ذكر شده ملاحظه شد، جمعيتى انبوهى از مسلمانان در ظاهر به لباس اسلام در آمده بودند. اين آيات نشان مى دهد كه جريانى خطرناك و فريبكار و مكار در داخل جامعه اسلامى منتظر و مترصّد فرصت بودند، و متأسفانه اينان اكثريت مطلق را تشكيل مى دادند.

در صدها آيه قرآن به وجود اين جريان خطرناك اشاره شده است. كسانى كه پيوسته در كار تخريب و فتنه انگيزى و ايجاد هرج و مرج و فساد بودند، آن هم در

ص: 343


1- . توبه / 101.
2- . توبه / 107.

مقابل فعاليت هاى سازنده اى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در عرصه سياست و اجتماع پيگيرى مى نمود. اين فتنه انگيزى منافقين به قدرى بود كه در هر واقعه و در هر حادثه اى سهم و سخن ايشان و ردّ پاى ايشان را مى توان يافت.

اين جماعت يك جريان حزبى را تشكيل مى دادند، كه هدف متعددى داشتند: به شكست كشاندن نقشه هاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله و گسترش دادن فتنه، ضربه زدن به مؤمنان، برعكس نمودن واقعيت ها، آشفته نمودن فضا، دلسرد كردن رزمندگان، مسخره كردن امر به منكر، گسترش دادن كفر پس از اسلام آوردن ظاهرى، جدايى و تفرقه و نزاع انداختن ميان مؤمنان بود و ... .

مصيبت ديگر اين بود كه بسيارى از اينان در بين مردم شناخته شده نبودند، و حتى ارتباطات پنهانى با اهل كتاب داشتند. اين در واقع به معناى نوعى همكارى سياسى و حزبى منافقانه در داخل جامعه اسلامى بود. حتى در ميان مسلمانان خبرچين هايى داشتند، چنانكه قرآن بدان اشاره فرموده است.

نفوذ اين منافقان تا حدى بود كه مسلمانان ناآگاه آراء و تحليل هاى سياسى اين جماعت را كه در مقابل رأى اسلامى - كه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله استوار گرديده بود - مى پذيرفتند، آن هم رأى اسلامى پيامبر صلى الله عليه و آله كه هدفش ساختن جامعه اسلامى بود.

آيه تبليغ از رسول اللّه صلى الله عليه و آله خواست تا ولايت على بن ابى طالب عليه السلام و نصب وى به عنوان ولىّ و خليفه و جانشين خود را به امت ابلاغ نمايد. امتى كه گروه منافقان و اين جريان خطرناك - كه بدان اشاره كرديم - در ميان آنها وجود داشت. با اين حال چه عكس العمل سياسى اى انتظار مى رفت ؟

در حقيقت، اين جريان منافق مى كوشيد با نقشه اى از پيش تعيين شده - كه سوره مباركه توبه جزئيات آن را افشا نمود - نقشى در مناقشات سياسى ايفا كند، تا اسلام را از محتواى حقيقى آن تهى سازد و آن را از ميان ببرد، و نيز با تحريف داخلى و وارونه نشان دادن امور به اهداف سياسى خود دست يابد.

ص: 344

به دنبال آن بتواند نظر امت را جلب نموده و تأييد ايشان را از آن خود سازد، و پس از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله - كه مورد انتظارشان بود - حكومت را در دست گيرد.

در قضيه مهم و سرنوشت ساز حاكميت و خلافت، منازعات و درگيرى روز افزون گرديد و گروه زيادى از امت و در رأس آنها برخى اشخاص شناخته شده اميد داشتند كه از طريق ايجاد منازعات سياسى و تشكيل يك جناح سياسى قدرتمند به قدرت و حكومت دست يابند، و حكومت آينده پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در دست گيرند.

خصوصا كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را از نزديك بودن رحلتش با خبر ساخته بود؛ حضرت به آنها فرموده بود كه امامان پس از وى از بنى هاشم هستند. حضرت خلافت را اولاً بهره على بن ابى طالب عليه السلام، و پس از آن حضرت فرزندان دوازده گانه او معرفى كرده بود.

نكته سوم

با مشاهده و بررسى برخى جهت گيرى هاى سياسى، متوجه مى شويم كه كفّه حزب قريشى در اين ميان سنگين تر از سايرين بوده است. از جمله اين جهت گيرى ها مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:

اول. عقب نشينىِ يك سوم از سپاه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از غزوه حنين و يارى نرساندن به پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جنگ.

دوم. گريختن سپاهيان رسول اللّه صلى الله عليه و آله در جنگ احد به جز حضرت على عليه السلام و ابودجانه انصارى، و مرتد شدن برخى از آنها و پناه بردن برخى از آنها به يهود و نصارى و مشركان مكه، و ارتباط داشتن با آنها و مكاتبه نمودن با ايشان.

سوم. كوشش براى ترور رسول اللّه صلى الله عليه و آله در گردنه كوه هنگان در بازگشت از غزوه تبوك، و نيز تكرار اين حادثه هنگام بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله از غدير خم در گردنه هرشى و پيش از رسيدن به مدينه منوره.

چهارم. اعتراض نمودن به رسول اللّه صلى الله عليه و آله و نپذيرفتن و ردّ كردن نظرات آن حضرت در بسيارى از مواقع توسط سران جريان معارض، و تلاش ايشان براى شكستن

ص: 345

لذا رسول اللّه صلى الله عليه و آله با ديدن وضعيت سياسى اى اين چنين كه پوشيده از ابرهاى سياه مرگبار بود از اللّه متعال يارى خواست، تا با حفاظت و عصمت خود او را از شر اينان مصون نگه دارد، و تا مقصود ايشان را براى مردم وارونه جلوه ندهند. همچنين درخواست حفظ و نگهدارى نمود، تا بتواند فرمان الهى در خصوص نصب على بن ابى طالب عليه السلام را در آرامش و بدون تخريب و بدون اعتراض به مردم برساند.

اين همان چيزى بود كه هنگام نزول وحى بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خصوص حفظ و نگاهدارى رخ داد، و عملاً ابلاغ اين امر به مردم در غدير خم و انجام مراسم بيعت در كمال امنيت و آرامش انجام شد، و مؤمنان و منافقان همگى به طور يكسان اين بيعت را انجام دادند.

هر چند برخى سركشان قوم و منافقان باز هم كارشكنى هاى خود را كردند. همان هايى كه چشمانشان از وقوع اين حادثه خيره شده بود، و برخى از آنها با تأسف و غضب به برخى ديگر مى نگريستند، و برخى شان كلماتى را با هم رد و بدل مى كردند. كلماتى كه نمى توانستند در دل آن را پنهان دارند. آن هم به خاطر صدمه شديدى كه از اين واقعه ديده بوده اند. از آن جمله است معاويه كه گفت: به خدا قسم ما محمد را در آنچه اينك گفت تصديق و تأييد نمى كنيم، و به ولايت على اقرار نمى كنيم. افرادى جز معاويه نيز چنين سخنانى بر زبان آوردند، بى آنكه اين سم پاشى ها پاسخى يابد و كسى بر آتش آن بدمد.

وقتى به آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده باز مى گرديم، در مى يابيم كه در آيه 66 و 68 از بر پا داشتن تورات و انجيل پس از آنكه نزول آنها از طريق وحى بر حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام به پايان رسيد سخن مى گويند. سپس اين دو آيه اشاره دارد كه امر ديگرى همراه تورات و انجيل نازل شده است، و اين مطلب به وضوح در اين دو آبه ديده مى شود. اين امر ديگر نزول جداگانه اى دارد.

هر چند كه مبلغ اين آيات كتاب الهى است، اما اهميت بسيار بالايى در بر پا داشتن تورات و انجيل دارد. قرآن كريم در آيه 66 بعد از ذكر تورات و انجيل بدان اشاره كرده

ص: 347

و وصايت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. سرّ قضيه در همين نكته پنهان است، و اين چيزى است كه وحى الهى در مورد آن با تو همگان مى گويد.

نكته چهارم
اشاره

آنچه گفته شد با نگاهى گذرا به آيات امم سابقه در قرآن واضح مى گردد:

اول. امت حضرت موسى عليه السلام

يك مورد امت حضرت موسى عليه السلام است؛ كه خليفه و جانشين آن حضرت يعنى حضرت هارون عليه السلام را نمى پذيرند و كنار مى زنند. خداوند متعال مى فرمايد: «وَ واعَدنا موسى ثَلاثينَ لَيلَةً وَ أتمَمناها بِعَشرٍ فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أربَعينَ لَيلَةً وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح وَ لا تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدينَ»(1): «و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد و موسى (هنگام رفتن به كوه طور) به برادرش هارون گفت در ميان قوم من جانشينم باش و (كار آنان را) اصلاح كن و راه فسادگران را پيروى مكن» .

اما آيا از جانب قوم حضرت موسى عليه السلام چه بر سر خليفه وى حضرت هارون عليه السلام آمد ؟ خداوند متعال مى فرمايد: «وَ اتَّخَذَ قَومُ موسى مِن بَعدِهِ مِن حُليِّهِم عِجلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ أ لَم يَرَوا أنَّهُ لا يُكَلِّمُهُم وَ لا يَهديهِم سَبيلاً إتَّخَذوهُ وَ كانوا ظالِمينَ»(2): «و قوم موسى پس از (عزيمت) او از زيورهاى خود مجسمه گوساله اى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت آيا نديدند كه آن (گوساله) با ايشان سخن نمى گويد و راهى به آنها نمى نمايد آن را (به پرستش) گرفتند و ستمكار بودند» .

حال عكس العمل حضرت موسى عليه السلام چيست ؟ خداوند متعال مى فرمايد: «وَ لمّا رَجَعَ موسى إلى قَومِهِ غَضبانَ أسِفا قالَ بِئسَما خَلَّفتُمونى مِن بَعدى أعَجِلتُم أمرَ رَبِّكُم وَ ألقَى الألواحَ وَ أخَذَ بِرَأسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيهِ»(3): «و چون موسى خشمناك و اندوهگين به

ص: 349


1- . اعراف / 142.
2- . اعراف / 148.
3- . اعراف / 150.

سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد و الواح را افكند و (موى) سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد» .

اما حضرت هارون عليه السلام در مورد اين قوم ستمكار چه خبرى به حضرت موسى عليه السلام داد ؟ همان هايى كه وى را نپذيرفتند و كنار زدند و بر وى شوريدند و سركشى كردند. خداوند در ادامه آيه مى فرمايد: «قالَ ابنَ أمَّ إنَّ القَومَ استَضعَفونى وَ كادوا يَقتُلونَنى فَلا تُشمِت بِىَ الأعداءَ وَ لا تَجعَلنى مَعَ القَومِ الظالِمينَ»(1): « (حضرت هارون عليه السلام) گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمن شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده» .

در مجموع وقتى نزول تورات بر حضرت موسى بن عمران عليه السلام پايان يافت و كامل شد، قومش با خليفه و جانشين وى چه كردند ؟ جز آنكه از در خدعه و نيرنگ در آمدند و گوساله اى را به پرستش گرفتند، و آنچه خداوند متعال برايشان روشن ساخته بود رها كردند، و فرامين حضرت موسى عليه السلام را پشت سر نهادند. خداوند متعال مى فرمايد:

«وَ لَقَد جاءكُم موسى بِالبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(2): «و قطعا موسى براى شما معجزات آشكارى آورد سپس آن گوساله را در غياب وى (به خدايى) گرفتيد و ستمكار شديد» .

سپس حضرت هارون عليه السلام وفات يافت و جناب يوشع بن نون عليه السلام وصى و جانشين حضرت موسى عليه السلام گرديد. بنى اسرائيل به هفتاد و يك فرقه در مقابل او تقسيم شدند، كه هفتاد فرقه از آنها در آتش اند و تنها يك فرقه نجات مى يابند. آنان همان هايى هستند كه وصى و خليفه حضرت موسى عليه السلام پيروى كردند.

ص: 350


1- . اعراف / 150.
2- . بقره / 92.

قرآن كريم به اين نكته اشاره مى كند كه يهود ولايت خلفاى حضرت موسى عليه السلام را نپذيرفتند و تحت ولايت كافران در آمدند: «تَرى كَثيرا مِنهُم يَتَوَلَّونَ الَذينَ كَفَروا لَبِئسَ ما قَدَّمَت لَهُم أنفُسُهُم أن سَخِطَ اللّه ُ عَلَيهِم وَ فِى العَذابِ هُم خالِدونَ»(1): «بسيارى از آنان را مى بينى كه با كسانى كه كفر ورزيده اند دوستى مى كنند راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه (در نتيجه) خدا برايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مى مانند» .

سپس خداوند متعال در آيه بعد خبر مى دهد كه اگر ايشان به آنچه از جانب پروردگارشان نازل شد ايمان مى آوردند، هرگز ولايت كافران را نمى پذيرفتند. در اين آيه مى بينيم كه بين جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» و جمله ما «إتَّخَذوهُم أولياءَ» ارتباط برقرار مى كند.

در اين نص و سند صريح قرآنى در مى يابيم كه «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» به معناى ولايت است، و ولايت يعنى پذيرفتن سرپرستى و حاكميت واليان امر، كه در موردشان نص صريح آمده و از جانب انبيا عليهم السلام منصوب شده اند.

همچنين در ادامه آيات مى بينيم كه مشركان دشمن ترين دشمنان كسانى هستند كه ولايت مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام را نپذيرفته اند. جالب اين است كه «مُشرِكونَ» لفظى است كه قرآن كريم بر جمع كثيرى از مسلمانان منافق و كسانى كه ولايت على عليه السلام را نپذيرفتند اطلاق كرده است. سپس در همان آيه گروهى از نصارى و مسيحيان را استثنا كرده و فرموده كه آنها از نظر محبت و دوستى نزديك ترى با مؤمنان دارند، نسبت به يهود و مشركان.

دو. امت حضرت عيسى عليه السلام

امت حضرت عيسى عليه السلام وصى و خليفه آن حضرت شمعون صفا عليه السلام را نپذيرفته و ردّ كردند. البته به جز گروهى اندك كه به شمعون عليه السلام وفادار ماندند، و بدين ترتيب امت

ص: 351


1- . مائده / 80 .

آن حضرت به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند. خداوند متعال با اشاره به سنت اختلاف بعد از انبيا عليهم السلام و از جمله حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد:

«تِلكَ الرُسُلُ فَضَّلنا بَعضُهُم عَلى بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللّه ُ وَ رَفَعَ بَعضُهُم دَرجاتٍ وَ آتَينا عيسَى بنَ مَريَمَ البَيِّناتَ وَ أيَّدناهُ بِروحِ القُدُسِ وَ لَو شاءَ اللّه ُ مَا اقتَتَلَ الَذينَ مِن بَعدِهِم مِن بَعدِ ما جاءتهُمُ البَيِّناتُ وَ لكِنِ اختَلَفوا فَمِنهُم مَن آمَنَ وَ مِنهُم مَن كَفَرَ وَ لَو شاءَ اللّه ُ مَا اقتَتَلوا وَ لكِنَّ اللّه َ يَفعَلُ ما يُريدُ»(1):

«برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم از آنان كسى بود كه خدا با او سخن گفت و درجات بعضى از آنان را بالا برد و به عيسى پسر مريم دلايل آشكار داديم و او را به وسيله روح القدس تأييد كرديم و اگر خدا مى خواست كسانى كه پس از آنان بودند بعد از آن (همه) دلايل روشن كه برايشان آمد به كشتار يكديگر نمى پرداختند ولى با هم اختلاف كردند پس بعضى از آنان كسانى بودند كه ايمان آوردند و بعضى از آنان كسانى بودند كه كفر ورزيدند و اگر خدا مى خواست با يكديگر جنگ نمى كردند ولى خداوند آنچه را مى خواهد انجام مى دهد» .

و نيز مى فرمايد: «فَلَمّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَن أنصارى إلَى اللّه ِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ أنصارُ اللّه ِ آمَنّا بِاللّه ِ وَ اشهَد بِأنّا مُسلِمونَ . رَبَّنا آمَنّا بِما أنزَلتَ وَ اتَّبعنَا الرَسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشاهِدينَ . وَ مَكَروا وَ مَكَرَ اللّه ُ وَ اللّه ُ خَيرُ الماكِرينَ . إذ قالَ اللّه َ يا عيسى إنّى مُتَوَفّيكَ وَ رافِعُكَ إلَىَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَذينَ كَفَروا وَ جاعِلُ الَذينَ اتَّبَعوكَ فَوقَ الَذينَ كَفَروا إلى يَومِ القيامَةِ ثُمَّ إلَىَّ مَرجِعُكُم فَأحكُمُ بَينَكُم فيما كُنتُم فيهِ تَختَلِفونَ»(2):

«چون عيسى از آنان احساس كفر كرد گفت ياران من در راه خدا چه كسان اند حواريون گفتند ما ياران (دين) خداييم به خدا ايمان آورده ايم و گواه باش كه ما تسليم

ص: 352


1- . بقره / 253.
2- . آل عمران / 52 - 55 .

(او) هستيم. پروردگارا به آنچه نازل كردى گرويديم و فرستاده (ات) را پيروى كرديم پس ما را در زمره گواهان بنويس. و (دشمنان) مكر ورزيدند و خدا (در پاسخشان) مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكّاران است. (ياد كن) هنگامى را كه خدا گفت اى عيسى من تو را برگرفته و به سوى خويش بالا مى برم و تو را از (آلايش) كسانى كه كفر ورزيده اند پاك مى گردانم و تا روز رستاخيز كسانى را كه از تو پيروى كرده اند فوق كسانى كه كافر شده اند قرار خواهم داد آنگاه فرجام شما به سوى من است پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى كرديد ميان شما داورى خواهم كرد» .

سه. امت اسلام

و اما در مورد امت اسلامى خداوند متعال مى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسلُ أفَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(1):

«و محمد جز فرستاده اى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمى گرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .

اين امت نيز پس از آنكه آيه ابلاغ نازل گرديد و حكم نمود كه حضرت على عليه السلام امير و خليفه و جانشين رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند، آن هم در فاصله اى نزديك به دو ماه و نه بيشتر ! آنگاه كه مصيبت شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و پايان يافتن وحى واقع گرديد.

پس امت اسلام از امت هاى گذشته - يعنى يهود و نصارى - درس عبرت نگرفت ! آن هم با وجود هشدارها و بر حذر داشتن هايى كه از سوى خدا در قرآن و نيز در لسان رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده بود.

ص: 353


1- . آل عمران / 144.

وقتى به آيات سه گانه سوره مائده باز مى گرديم، مى بينيم كه آيه ابلاغ - كه بين اين دو آيه مربوط به يهود و نصارى نازل شده - به وجه شباهت ميان اين آيه و آنچه در آيه پيش و پس آن در مورد دو امت بزرگ گذشته نازل شده اشاره مى كند، و آنها را با امت اسلام قرين مى كند. گويا همان عكس العمل هايى كه اين دو امت در اين خصوص از خود نشان دادند، ابرهايى از خوف و حزن را در نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله برانگيخت. به حدى كه آن حضرت را نگران كرد، كه مبادا آنچه در اين دو امت واقع شده در آينده در امت حضرتش نيز حادث گردد.

چنانچه احاديث شريف بسيارى وارد شده كه بر اين امر دلالت دارد كه امت اسلام در آينده از همان راهى خواهد رفت و در كج راهه اى وارد خواهد شد كه يهود و نصارى وارد آن شدند. حال وظيفه ما است كه بدانيم چه كسانى امت اسلامى را به اين بيراهه كشاندند، و دقيقا همچون يهود و نصارى امت اسلامى را در اين كج راهه عميق فرو بردند.

لذا مى بينيم نزول آيه تبليغ با تأخير ابلاغ آن از سوى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و درخواست آن حضرت از خداوند متعال مبنى بر حفاظت و حراست از شرّ مردم همزمان مى گردد. اين درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله غير از نشان دادن اهميت مطلب و چهره منافقان براى آيندگان، از آن رو بود كه حضرت احتمال مى داد كه در جريان نصب امير المؤمنين عليه السلام به عنوان ولىّ و خليفه، توطئه از جانب منافقان صورت پذيرد.

چنانچه همين طور هم شد؛ از حوادث پس از غدير كاملاً مشخص است آن عصمتى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از خداوند متعال درخواست كرده بود به وى عطا شد؛ به طورى كه همگان بيعت كردند و همه در آرامش بودند و به مخالفت برنخاستند، يا از روى ميل و يا از سر اكراه و يا از روى ترس.

ولى وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد، اين عصمت به پايان رسيد، و با شهادت حضرتش - اين عصمت الهى كه در آيه تبليغ به آن اشاره شده - نيز رخت بربست، و بازگشت به ضلالت پيشين - كه قرآن كريم از آن سخن مى گويد - واقع شد:

ص: 354

«أفَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه ُ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او بميرد يا كشته شود به گذشته خود باز مى گرديد و هر كس به گذشته خود باز مى گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .

در آيه تبليغ با صيغه وعيد و اعلام خطر در خصوص نتايج وخيم كه در آينده دعوت وجود دارد سخن مى گويد، و تصريح مى كند كه همه چيز در معرض طوفان هاى هولناك قرار دارد. به طورى كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد گويا رسول اللّه صلى الله عليه و آله كلاً رسالت خود را تبليغ نكرده است.

در نگاهى ديگر، اين آيه بر اين نكته دلالت دارد كه ولايت، اين بناى الهى استوار و گرانقدر پايان بخش اديان الهى و عصاره همه آنهاست. و لذا اگر اين امر خطير تبليغ نگردد كل اديان آسمانى فرو ريخته و منهدم مى شود. از اينجاست كه عظمت ولايت آشكار مى گردد، كه وجهى ديگر از نبوت است. اينكه دين و تشريع الهى جز با وجود يكى از اين دو حفظ نمى گردد. وقتى نبوت پنهان گردد ولايت آشكار مى شود و از دين محافظت مى كند و رهبرى را به دست مى گيرد.

لذا آيه اى كه پس از آيه تبليغ مى آيد به اين نكته اشاره مى كند كه اهل كتاب بدون امر ولايت و وصايت هيچ در دست ندارند. خداوند متعال مى فرمايد:

«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مُنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(2):

«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد» .

ص: 355


1- . آل عمران / 144.
2- . مائده / 68 .

مصيبت ها و رسوايى ها و محنت و رنج هايى كه بر سرشان باريد، و دستورات و تعاليم نازل شده در تورات و انجيل از ميان رفت. تا كار به جايى كشيد كه تورات و انجيل را ضايع كرده و كلام الهى را تحريف نمودند. سپس متون ديگرى را خود تدوين كردند، آن هم مطابق با هواى نفس و ميل راهبان و عالمان يهود و نصارى.

در نتيجه، مهم ترين بخش دو رسالت عظيم دو پيامبر بزرگ در تاريخ قديم ضايع شد و از ميان رفت. قرآن كريم هم با تفصيل زياد از اين دو امت سخن گفته، تا عبرتى باشد براى صاحبان خرد.

اگر عصمت و پاسبانى و نگاهبانى خداوند در روز غدير بر پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله نازل نشده بود، و اگر تأكيد الهى مبنى بر حفظ قرآن وجود نمى داشت، رسالت الهى نيز در مسير طوفان هايى كه بر امت هاى گذشته وزيد قرار مى گرفت. ما نيز متفرق مى شديم، و امروز مجموعه اى از كتاب هاب مقدس اما تحريف شده در اختيارمان بود ! ولى خداوند فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1): «بى ترديد ما اين قرآن را نازل كرده ايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود» .

نكاتى در مورد آيه تبليغ

اشاره

با تأمل در آيه ابلاغ نكاتى به دست مى آيد كه قابل ذكر است:

نكته اول: آيات قبل و بعد آيه تبليغ

نكته اى در آيه تبليغ است و آن اينكه در آيات قبل و بعد از آيه تبليغ نيز عبارت «ما أُنزِلَ» آمده است: آيه 66 : «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهرم» ، آيه 67 : «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، آيه 68 : «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» .

اين يك امر تصادفى نيست كه در سه آيه پشت سر هم، سه مورد «ما أُنزِلَ» آمده باشد. مورد اول و سوم مربوط به كتاب آسمانى است كه مردم بايد آن را به پا دارند تا از

ص: 359


1- . حجر / 9.

دينَكُم ... » به ميان آمده، فورا غدير مطرح شده است، و هر جا سخن از غدير بوده فورا اين آيات تداعى شده است.

اين حقيقت غديرى قرآنى، كم كم شكل جدى ترى به خود گرفته، و با شبهه افكنى هايى كه دشمنان از فشار عظمت آن به ميان آورده اند، توجه بيشترى را به خود جلب كرده است؛ به گونه اى كه در كتاب هاى تاريخى و حديثى به صورت فصلى خاص با عنوان «آيات غدير» يا «غدير در قرآن» مطرح شده است.

نكته سوم: اعجاز آيه تبليغ

از جمله نكاتى كه در مورد آيه تبليغ مى توان بيان كرد اينكه خداوند امامت را ادامه رسالت و همتاى آن مى داند. از اين رو در حادثه جهانى غدير خم به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اگر نصب على بن ابى طالب عليه السلام را به دست خود انجام ندهى و ولايت را تبيين نكنى، اصلاً به رسالت الهى عمل نكرده اى؛ يعنى رسالت منهاى امامت معادل با رسالت منهاى رسالت است، زيرا آنچه اساس رسالت را حفظ مى كند همان امامت است.

بهترين معرّف براى عظمت روز غدير و حادثه جهانى اين روز قرآن و عترت است. چه حادثه اى در روز هجدهم ماه ذى الحجه در سرزمين غدير رخ داد كه اين روز را براى ابد عيد كرد ؟ خداى سبحان در آيه تبليغ به رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . گر چه پيامبر صلى الله عليه و آله داراى مقام نبوت نيز هست، ولى در اين پيام آسمانى رسالت او مطرح است.

در ذيل همين آيه مى فرمايد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «خدا تو را از آسيب مردم حفظ مى كند» . خداى سبحان فرمود خدا تو را از آسيب مردم مصون نگاه مى دارد.

در حقيقت آنچه سر همبندى كرده اند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمى شود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت

ص: 361

مى كند ولى چيزى جز چوب هاى خشك و طناب هاى بى روح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مى شود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلى الله عليه و آله تحليل و تبيين كرد.

نكته چهارم: پيوند نبوت و امامت

اگر كسى بر آن شود تا غدير را در يك جمله معرفى كند، مى تواند بگويد: غدير پيمانه و ظرفى است كه تمام فداكارى هاى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آن گرد آمده، و گنجينه تمام احكام و آدابى است كه خداى متعال بر پيامبر خويش فرو فرستاده است. اين حقيقت و پيوند ناگسستنى بعثت و خاتميت با غدير در اين آيه از قرآن تبلور يافته كه مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ ... »(1): «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى» .

توصيف ديگر غدير اين است كه بوستان تمام فضائل، اخلاق، والايى ها و خوبى هاست. بلكه غدير عين والايى هاست و تحولات مدنى و فرهنگى و معنوى وام دار غدير هستند، چرا كه مهم ترين عامل ماندگارى كيان دين و ملت اسلام است، و منكر غدير با اين ويژگى ها، در حقيقت منكر تمام ارزش هاى والاى اسلامى است. غدير، مدرسه و فرهنگ امير المؤمنين عليه السلام است كه مى تواند تمام بشريت را قرين سعادت و شادكامى گرداند.

صاحب مدرسه غدير، يعنى امير المؤمنين عليه السلام در عظمت و منزلت، در مرتبه پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، چه اينكه وى چنان منزلت والايى دارد كه هيچ كس را ياراى همسنگى با او نيست. از همين رو امام صادق عليه السلام درباره «حكم بن عتيبه» كه مى خواست از غير طريق على عليه السلام به مراتب خداشناسى دست يابد، فرمود: ... فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب، أما وَ اللّه لا يُصيبُ العِلمَ إلاّ مِن أهلِ بَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ(2): برود و شروق

ص: 362


1- . مائده / 67 .
2- . كافى: ج 1 ص 399.

و غرب را در نوردد، آگاه باشيد كه به خدا سوگند (هر كجا كه رود) به علم (واقعى) دست نخواهد يافت مگر از محضر كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل شده است.

حق نيز همين است كه روى برتافتن از مدرسه و فرهنگ پيامبر و اهل بيتش عليهم السلام دليل روشن و خدشه ناپذير تيره روزى و سيه بختى است. و دانش، هر مرتبه و جايگاهى داشته باشد، اگر از خاستگاهى جز خاندان رسالت به دست آيد ارج و ارزش نخواهد داشت، زيرا چنين دانشى از ارزش هاى اخلاقى و معنوى تهى و از روح شريعت به دور است.

همچنين هر مسيرى كه به غدير نرسد، عليه دين است و هر چه بر ضد و مخالف دين باشد مخالف خدا و رسول و خاندان پاك او است. چرا كه تمام ارزش ها و والايى هاى اخلاقى در غدير نهفته است و از آن جوشش مى گيرد.

نكته پنجم: هدف بعثت و آيه تبليغ

در مورد آيه تبليغ بد نيست به نكته اى اشاره شود، و آن اينكه:

اولين و اصلى ترين هدف پيامبران عليهم السلام رساندن پيام خداوند به مردم است، تا حجت بر آنان تمام شود. خداوند در قرآن اين هدف را چنين بيان مى كند:

«إنّا أوحَينا إلَيكَ كَما أوحَينا إلى نوحٍ وَ النَبيّينَ مِن بَعدِهِ وَ أوحَينا إلى إبراهيمَ وَ إسمعيلَ وَ إسحقَ وَ يَعقوبَ وَ الأسباطَ وَ عيسى وَ أيّوبَ وَ يونُسَ وَ هارونَ وَ سُليمانَ وَ آتَينا داوودَ زَبورا . وَ رُسُلاً قَد قَصَصناهُم عَلَيكَ مِن قَبلُ وَ رُسُلاً لَم نَقصُصهُم عَلَيكَ وَ كَلَّمَ اللّه ُ موسى تَكليما . رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنذِرينَ لِئَلاّ يَكونَ لِلناسِ عَلَى اللّه ِ حُجَّةٌ بَعدَ الرُسُلِ وَ كانَ اللّه ُ عَزيزا حَكيما»(1):

«ما به تو وحى كرديم همچنان كه به نوح و پيامبران بعد از او نيز وحى كرديم به ابراهيم اسماعيل اسحاق يعقوب اسباط عيسى ايوب يونس هارون و سليمان وحى

ص: 363


1- . نساء / 163 - 165.

نموديم و به داوود هم زبور را عطا كرديم. همچنين بر پيامبرانى كه شرح حال آنان را براى تو گفتيم و آنان كه شرح حالشان را نگفتيم وحى فرستاديم و خدا با موسى به طور آشكار و روشن سخن گفت. رسولان را فرستاد تا بشارت دهنده و انذار كننده باشند تا آنكه پس از فرستادن رسولان مردم را بر خدا حجتى نباشد و خدا هميشه مقتدر و همه كارهاى او مطابق حكمت است» .

پس هدف اصلى پيامبران عليهم السلام اتمام حجت خداوند بر خلق و وظيفه پيامبر تنها ابلاغ است. خداوند اين وظيفه را چنين بيان مى فرمايد: «ما عَلَى الرَسولِ إلاَّ البَلاغُ وَ اللّه ُ يَعلَمُ ما تُبدونَ وَ ما تَكتُمونَ»(1): «بر پيامبر جز تبليغ وظيفه اى نيست و خدا از آشكار و پنهان شما آگاه است» .

بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از ابلاغ پيام خداوند وظيفه اى ندارد كه مردم را به اجبار به راه راست ببرد. گذشته از آنكه توانايى چنين كارى را هم ندارد. خداوند اين واقعيت را چنين بيان مى كند: «فَذَكِّر إنَّما أنتَ مُذَكِّر . لَستَ عَلَيهِم بِمُسَيطِر»(2): «تو خلق را متذكر ساز كه وظيفه پيامبرى تو غير از اين نيست. تو مسلط بر آنان نيستى» .

گذشته از اين وظيفه اصلى، پيامبران عليهم السلام وظيفه ديگرى دارند و آن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بايد با توجه به دين خدا طرحى نو در جامعه بشرى در اندازد و امتى را به وجود آورد كه سرنوشت بشر را تغيير دهد. امير المؤمنين عليه السلام اين وظيفه را چنين بيان مى كند:

فَبَعَثَ اللّه ُ مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله بِالحَقِّ، لَيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَةِ الأوثانِ إلى عِبادَتِهِ وَ مِن طاعَةِ الشَيطانِ إلى طاعَتِهِ ... ، بِقُرآنٍ قَد بَيَّنَهُ وَ أحكَمَهُ(3):

خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را با قرآن كه متقن بيان كرده بود برانگيخت تا بندگانش را از عبادت بت ها خارج سازد و به عبادت خدا برساند و از اطاعت شيطان خارج كند و به اطاعت خدا در آورد.

ص: 364


1- . مائده / 99.
2- . غاشيه / 23.
3- . نهج البلاغه: خطبه 147.

امت واحده اسلامى زمانى تحقق پيدا خواهد كرد كه در همه زمينه ها و زواياى زندگى انسان احكام خدا حاكم باشد. طبعا ضرورى ترين مسئله براى امت اسلامى رهبرى است. تا رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده است، منصب به عهده او است و مسلمانان موظف اند در تمام مسائل داورى و حاكميت او را بپذيرند. به آيه توجه كنيد: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى أنفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَيتَ وَ يُسَلِّموا تَسليما»(1): «نه چنين است قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت ايمان نمى آورند مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه به هر حكمى كه كنى هيچ گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملاً از دل و جان تسليم فرمان تو باشند» .

پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله رهبرى امت بايد به دست كسانى سپرده شود كه از نظر علم خدادادى و عصمت همانند رسول خدا صلى الله عليه و آله باشند، تا كشتى امت اسلامى به ساحل نجات برسد.

نكته ششم: متعلق «ما أُنزِلَ»

ممكن است با توجه به ظاهر آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... » اينگونه قضاوت شود كه روز غدير فقط روز «ابلاغ ولايت» است، و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آن روز همين مقدار كه ولايت حضرت امير المؤمنين عليه السلام را به مسلمانان ابلاغ كرد خشنود بود ! ولى اين تفكر كامل نيست، بلكه غدير ابعاد بسيار گسترده ترى دارد.

اگر كسى بگويد: واژه «بَلِّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان، و «ما أُنزِلَ إلَيكَ» يعنى امامت و ولايت حضرت امير المؤمنين عليه السلام. پس روز غدير تنها روز «ابلاغ ولايت» است.

در مقام پاسخ اين سؤال مى توان گفت: درست است كه واژه «بلّغ» يعنى ابلاغ كن و به مردم برسان و مردم را آگاهى ده، اما متعلق آن در آيه ذكر نشده كه چه چيزى را

ص: 365


1- . نساء / 65 .
نكته هشتم: پيامبر صلى الله عليه و آله مخاطب آيه تبليغ

رساننده حكم شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله است، چرا كه فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ» . و بنا بر آيات سوم و چهارم سوره نجم حضرتش از پيش خود نمى گويد و از طرف خدا مأمور است.

نكته نهم: الهى بودن خلافت در آيه تبليغ

رسول خدا صلى الله عليه و آله در تمام احكام جز رساندن آن وظيفه ديگرى ندارد، چه مردم قبول كنند و چه نكنند. پس اراده شخص رسول صلى الله عليه و آله در اينگونه از امور دخالتى ندارد، همچنان كه در تعيين رسول صلى الله عليه و آله چنين است. در يك جمله تعيين رسول صلى الله عليه و آله و جانشينى او با خداست، و كلمه «بَلِّغ» مثبِت مدعاى ما است.

از اينجا معلوم مى شود كه تعيين جانشين رسول با رسول نيست و رسول در آن نقش استقلالى ندارد. بلكه رسول رساننده و معرفى كننده وحى است. وقتى رسول نتواند جانشين تعيين كند، ديگران به طريق اولى نمى توانند.

اين نكات از كلمه «بَلِّغ» استفاده مى شود. در يك كلام بايد گفت: كلمه «بَلِّغ» دست مخلوق را - هر كس كه باشد - در اين باب بسته است.

نكته دهم: پيشينه امر خلافت

آنكه امامت و جانشينى حضرت على عليه السلام - كه در آن زمان خاص بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد - از روز اول معين بود. همچنان كه احكام اسلامى از روز اول معين بوده، ولى در زمان خاصى كه خداوند بر اساس حكمت بالغه خود صلاح دانسته به جامعه معرفى شده است. و لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

مَعاشِرَ الناس ! ما قَصُرَت فى تَبليغِ ما أنزَلَهُ اللّه ُ تَعالى إلَىَّ، وَ أنا مُبينٌ لَكُم بِسَبَبِ هذِهِ الآيَةِ: اى گروه هاى مختلف مردم ! من در تبليغ احكامى كه بر من نازل شده است كوتاهى نكرده ام، و تا كنون گفتنى ها را (بر حسب وظيفه اى كه داشته و دارم) براى شما گفته ام، و حالا براى شما سبب نزول اين آيه را بيان مى كنم (تا تصور نكنيد من از خود

ص: 368

مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.

اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمى برد.

توضيح اينكه:

بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليه السلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمى ترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنى اسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كرده اى.

موسى عليه السلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهدينِ» .(1) با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مى گردم و پيروز مى شوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مى روم.

گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مى دهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مى كند، ولى گاهى تشر مى زند و مى گويد: «كَلاّ» يعنى ما در امانيم.

وقتى پيروان حضرت موسى عليه السلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم. خدا فرمود: با

ص: 370


1- . شعراء / 62 .

عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرِ» .(1) موسى عليه السلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(2)

موساى كليم عليه السلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوب ها و طناب ها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(3) مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مى كند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فَأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(4)

امير المؤمنين عليه السلام در تحليل ترس حضرت موسى عليه السلام مى فرمايد: لَم يوجَس موسى عليه السلام خيفَةً على نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ(5): موساى كليم عليه السلام بر خود نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.

ترس موساى كليم عليه السلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طناب ها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟ آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مى زد، و موساى كليم عليه السلام از ضعف فكرى مردم مى ترسيد.

ص: 371


1- . شعراء / 63 .
2- . طه / 78.
3- . اعراف / 116.
4- . طه / 67 .
5- . نهج البلاغه: خطبه 4.

هراس رسول گرامى صلى الله عليه و آله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليه السلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.

خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى كارى مى كنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به

موساى كليم عليه السلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يُفلِحُ الساحَرُ حَيثُ أتى»(1): «مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساخته اند ببلعد» .

در حقيقت آنچه سر همبندى كرده اند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمى شود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت مى كند ولى چيزى جز چوب هاى خشك و طناب هاى بى روح و سرد نيست. آخر الامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مى شود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلى الله عليه و آله تحليل و تبيين كرد.

كتابشناسى آيه تبليغ

در مورد آيه تبليغ چند كتاب مستقل تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است:

1 - آية البلاغ، عربى، چاپى، الامانة العامة للعتبة الكاظمية المقدسة، رقعى، 56 ص. اين كتاب تحقيقى مختصر درباره آيه تبليغ و بيان نظرات علماى شيعه و بزرگان اهل سنت در مورد آن است.

2 - آيه تبليغ، محمدعلى موحدى، فارسى، چاپى، نيم رحلى، 15 ص. در اين كتاب آيه تبليغ در منابع شيعه و اهل سنت آمده، و سپس مفاد آيه تبليغ بررسى شده است.

ص: 372


1- . طه / 68 ، 69 .

3 - آيه تبليغ، آيه اكمال، غلامرضا صادقى فرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 975 ص. در اين كتاب طى بيست و پنج فصل، مفصل در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين دو آيه شريفه است.

فهرست اين كتاب از اين قرار است:

مقدمه

فصل اول: مقدمه اى بر تحليل آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- آشنايى اجمالى با ابزارهايى كه براى تحريف آيات به كار گرفته مى شود. 2- استفاده گسترده از ابزار تحريف در آيه تبليغ و آيه اكمال: 1. آيه تبليغ: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه تبليغ، ب. زمان نزول آيه تبليغ، ج. دنيايى از شأن نزول براى آيه تبليغ، د. مخاطبان تبليغ در آيه تبليغ. 2. آيه اكمال: الف. حذف و اضافه و تغيير و تبديل در آيه اكمال، ب. روز نزول آيه اكمال و روز اكمال دين، ج. دريغ از يك شأن نزول براى آيه اكمال، د. معرفى مصداق به جاى شأن نزول براى آيه اكمال، ه . كشف مقصود خدا از يأس كافران و اكمال دين توسط علماى عامه، و. اكمال دين يا تكميل احكام ؟ ز. ناسازگارى نزول آيه اكمال در عرفه با اكمال دين از نظر احكام، ح. ارتباط اكمال دين با ركنى از اركان دين نه حكمى از احكام آن، ط . در نهايت بايد به غدير خم هم اشاره كرد. 3. نتيجه تمام تلاش ها.

فصل دوم: تعيين روز نزول آيه اكمال: 1- روزهاى زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از نزول آيه اكمال. 2- روز دوشنبه روز شهادت يا رحلت خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله. 3- تاريخ شهادت يا رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در تقويم علماى عامه. 4- تلاش براى سازگار كردن جمعه بودن عرفه، با دوشنبه بودن روز رحلت. 5 - جمعه نبودن روز عرفه سال دهم هجرى. 6 - ايام غدير خم، روز نزول آيه اكمال. 7- روز اكمال دين مطابق با نوروز ايرانيان.

ص: 373

فصل سوم: مرورى بر آيه تبليغ و آيه اكمال.

فصل چهارم: كلمه و تركيب هاى آيه تبليغ: 1- «يا أيها الرسول» . 2- «بلِّغ» . 3- «ما» . 4- «أنزل إليك» . 5 - «من ربِّك» . 6 - «و ... » . 7- «إن» . 8 - «لم تفعل» . 9- «رسالته» . 10- «اللّه» . 11- «يعصمك» . 12- «الناس» . 13- «لا يهدى» . 14- «القوم» . 15- «الكافرين» .

فصل پنجم: كلمه ها و تركيب هاى آيه اكمال: 1- «اليوم» . 2- «يئس» . 3- «الذين كفروا» . 4- «من دينكم» . 5 - «فلا تخشوهم» . 6 - «اخشون» . 7- «أكملت و أتممت» . 8 - «لكم» . 9- «و ... » . 10- «عليكم» . 11- «نعمتى» . 12- «رضيت لكم» . 13- «الإسلام» . 14- «دينا» .

فصل ششم: مرورى بر عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» : 1- نگاهى به تركيب «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . 2- شناخت «ما أنزل» از راه شناخت نقش قرآن در هدايت . 3- «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» چيزى است و آيات قرآن چيزى ديگر . 4- شناخت «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» از راه قرائن موجود ديگر.

فصل هفتم: تبليغ كدامين رسالت با چه اهميتى ؟ : 1- نگاهى به تركيب «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . 2- جايگاه آيه تبليغ در قرآن، راه ديگرى براى آشنايى با شرط آيه . 3- برابرى تبليغ يك رسالت با تبليغ تمام رسالت . 4- دلالت «وَ إن لَم تَفعَل ... » بر چيز ديگرى غير از عدم تبليغ . 5 - تكليف به انجام دو كار.

فصل هشتم: وعده حفاظت از پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله: 1- وعده هاى محافظت از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله . 2- اعلام محافظت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با يك جمله تأكيدى . 3- محافظت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اعطاى عصمت به او . 4- محافظت پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله از شرّ «الناس» . 5 - تلاشى براى آشنايى با نوع سوء قصد . 6 - كافر بودن افرادى كه قصد جان پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله را داشتند . 7- بهره اعلام اين مطلب . 8 - احتمال ترور در ضمن تبليغ.

ص: 374

فصل نهم: بحثى درباره هدايت كافران: 1- سررشته هدايت به دست خداست . 2- هدايت مستقيم برگزيدگان و هدايت غير مستقيم ساير بندگان . 3- هدايت بندگان از راه هدايت به راه هاى الهى . 4- اطلاق هدايت به مجموعه اى از اعمال . 5 - هدايت در آيه تبليغ.

فصل دهم: تعبير «دينكم» ارتباطى عظيم ميان آيه تبليغ و آيه اكمال: 1- نسبت دين، به خدا و به غير خدا . 2- روند تبديل تعبير دين خدا به دين مردم . 3- چگونه بخش كامل كننده دين مخاطبان آيه اكمال دين آنان شد.

فصل يازدهم: تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مى داند: 1- تاريخچه اين بحث از اين كتاب. 2- نعمتى كه در سوره حمد از آن بحث شده است. 3- مرورى بر تعبير صراط مستقيم در قرآن. 4- معرفى «الصراط المستقيم» از راه نعمت. 5 - نگاهى به اين صراط، مرورى بر اين نعمت. 6 - خدا تنها يك نعمت را نعمت مى داند. 7- تلاشى براى شناخت اين يك نعمت. 8 - پيوستى بر اين بحث.

فصل دوازدهم: «اليوم» روزى كه طيبات بر مؤمنان حلال شد: حلال و حرام غير اصطلاحى.

فصل سيزدهم: از «اليوم» به بعد، زنان پاكدامن اهل ايمان فقط براى مؤمنان حلال بودند: 1- مفهومى از صدور اين حكم در «اليوم» . 2- وجود طيّباتى از جنس فرزند. 3- طيب ولادت از «اليوم» به بعد فقط براى مخاطبان اين آيات.

فصل چهاردهم: كافر شدن به ايمان و تباهى اعمال: 1- مرورى بر تعبير «وَ مَن يَكفُر بُالإيمانِ» . 2- راه شناخت اين ايمان. 3- شناخت «الإيمان» از راه بحث حبط و احباط اعمال. 4- شناخت «الإيمان» از راه بحث خسران. 5 - پايان معرفى الإيمان ... .

فصل پانزدهم: تحليلى از آيه تبليغ و شناخت موضوع مورد فرمان تبليغ در آن: 1- اولين گام براى تحليل آيه تبليغ شناخت فرمان «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» . 2- سنت پيامبر صلى الله عليه و آله تنها جاى جستجو براى موضوع آيه تبليغ. 3- نشانه هاى شناخت موضوع:

ص: 375

فصل نوزدهم: غدير خم: 1- حجة الوداع. 2- واقعه غدير خم. 3- خطبه غدير خم حديث مولى بودن و كتاب هاى عامه. 4- اشاره اى به ثبت موقعيت جغرافيايى غدير خم در كتاب هاى عامه. 5 - مسجد غدير خم. 6 - برخى از مصادر غير اماميه براى مسجد غدير خم.

فصل بيستم: غدير خم در صحيح مسلم و مانندهايش: 1- گزارش و گزارشگرى. 2- بركه اى به نام خم. 3- گزارشى از خم با نام حديث ثقلين. 4- نكته هاى نانوشته اى در اين گزارش. 5 - چرا اين چنين.

فصل بيست و يكم: مولى بودن خدا و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام: 1-

مرورى گذرا بر عملكرد علماى عامه در مورد دو واژه «ولى» و «مولى» . 2- مفاهيم ارائه شده توسط علماى عامه براى واژه «مولى» . 3- «مولى» هرگز معادل واژه «ولى» نيست. 4- كاربرد واژه «مولى» براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و نيز براى اميرمؤمنان عليه السلام. 5 - رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام مولاى حقيقى مؤمنان و كافران. 6 - «اتخاذ ولىّ» و «اتخاذ مولى» . 7- «مولى» به معناى «مولى» و «ولى» به معناى «ولى» است. 8 - چند شأن از شئون «ولى بودن» و «مولى بودن» : الف. اخراج از ظلمات به نور، شأنى از شئون ولى است، ب. حسابرسى قيامت، شأنى از شئون مولاى حقيقى است، ج. تدبير و تقدير تمام امور، شأنى از شئون مولاى حقيقى است.

فصل بيست و دوم: مقابله با غدير خم براى بازگرداندن جاهليت: 1- تبليغ نكردن موضوع آيه تبليغ يعنى بازگشت جاهليت. 2- ارتداد. 3- اثر طبيعى عدم تبليغ. 4- فعاليت هاى كافران براى بازگرداندن جاهليت. 5 - تلاش براى بازگرداندن جاهليت: الف. به فراموشى كشاندن غدير خم، ب. جلوگيرى از انتشار خبر غدير خم، ج. تحريف در خبر غدير خم، د. جلوگيرى عملى از عملى شدن ماجراى غدير خم.

فصل بيست و سوم: نعمت محبوب سازى «الايمان» و زينت آن در دل ها: 1- يك قلب در هر وجود. 2- زينت دادن «الايمان» در دل ها. 3- گامى براى شناخت

ص: 377

«الايمان» . 4- مراجعه به قلب ها، گام اول براى شناخت «الايمان» . 5 - شناخت «الايمان» از راه اوصافى كه در آيه آمده است. 6 - محبوب سازى «الايمان» نعمتى بزرگ از خدا.

فصل بيست و چهارم: چند نكته: 1- نه پيامبر خدا و نه هيچ فرد ديگرى در تعيين «مولى» حق انتخاب ندارد. 2- دينى كه بر تمام زمين حاكم مى شود دين غديرى است. 3- مردن، بدون پذيرش ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام يعنى مردن جاهليت. 4- تبديل نعمتى كه تمام كننده تمام نعمت هاست: 1. اهميت نعمت پايانى، 2. تبديل اين نعمت، 3. شناخت نعمتى كه تبديلش كردند، 4. معرفى تبديل كنندگان نعمت، 5 . تبديل بزرگ ترين نعمت خدا. 5- رابطه نفاق و حرامزادگى و دشمنى با اميرمؤمنان عليه السلام: نگاهى به آيات اين بحث: 1. آيه اكمال و آيه ملحق به آيه اكمال، 2. آيه تطهير و آياتى در كنار آن: الف. معرفى رجس هاى ويژه، ب. اذهاب هميشگى رجس هاى ويژه، ج. اعطاى هميشگى طهارت، 3. آيه مودّت و آياتى در كنار آن. 6 - بسيارى از مردم پس از خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله مرتد شدند. 7- «الناس» يكى از عوامل ارتداد، و در ميان اطرافيان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله.

فصل بيست و پنجم: جايگاهى از اميرمؤمنان عليه السلام بر اساس آيه تبليغ و اكمال: 1- شناخت اميرمؤمنان عليه السلام با منطق آيه تبليغ و اكمال. 2- مسئوليت اميرمؤمنان عليه السلام در زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله. 3- ادامه مسئوليت اميرمؤمنان عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله.

4 - تفسير آية تبليغ الولاية(1)، محمد على بن عناية اللّه تبريزى (شيخ الاسلام، م قرن 11 ق) ، عربى، چاپى، چاپ: قم، 1415 ق. اين كتاب در جلد دوم كتاب «ميراث اسلامى ايران» قم، سال 1415 ق: ص 161، به چاپ رسيده است.

5 - جواب مسألة فى شأن آية التبليغ، اسد اللّه بن محمد على خالصى كاظمى (م 1328 ش) ، تحقيق: سيد ميثم بن مهدى خطيب، عربى، چاپى، العتبة العباسية،

ص: 378


1- . فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه دانشگاه تهران: ج 9 ص 819 مجموعه ش 2144.

كربلا. اين كتاب پاسخ به شبهه يكى از علماى اهل سنت درباره آيه تبليغ است. نسخه خطى اين كتاب در مكتبة العلمين (نجف) به شماره 92/4 موجود است، كه دستخط سيد صادق بحرالعلوم به تاريخ 3 ربيع الثانى 1351 ق است.

ص: 379

ص: 380

ص: 381

THE QADIR ENCYCLOPAEDIA

The most comprehensive encyclopaedia of Qadir

3

BY :

Mohammad Ansari Zanjani

ص: 382

ص: 383

اطلاع رسانی
فهرست کتاب

📖 فهرست کتاب

اطلاع رسانی

اطلاع رسانی