دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 2
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 2
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 2/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير ( 1)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج2.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
فصل اول : تاريخ و ماجراى غدير
ص: 3
فهرست فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير: ج 2 - 5
بخش اول: پيش درآمد
ج 2 : ص 9 - 43
بخش دوم: ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع
ج 2 : ص 45 - 95
بخش سوم: ماجراهاى از مدينه تا مكه
ج 2 : ص 97 - 121
بخش چهارم: ماجراهاى در مكه و حج
ج 2 : ص 123 - 326
قسمت اول: ماجراهاى مكه··· 125 - 137
قسمت دوم: ماجراهاى عرفات··· 139 - 159
قسمت سوم: ماجراهاى منى··· 161 - 176
قسمت چهارم: بازگشت به مكه و اعمال حج··· 177 - 326
بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير
ج 3 : ص 5 - 379
بخش ششم: ماجراهاى سه روزه غدير
ج 4 : ص 5 - 559
قسمت اول: ماجراهاى پيش از خطبه غدير··· 9 - 39
قسمت دوم: ماجراهاى حين خطبه غدير··· 41
ص: 4
قسمت سوم: ماجراهاى پس از خطبه غدير··· 43 - 559
اول: موارد كلى··· 45 - 80
دوم: عمامه گذارى··· 81 - 92
سوم: تبريك و تهنيت··· 93 - 101
چهارم: بيعت··· 103 - 174
پنجم: سند مكتوب غدير··· 175 - 186
ششم: غديريه حسّان بن ثابت··· 187 - 201
هفتم: منافقين پس از خطبه غدير··· 203 - 319
هشتم: شياطين پس از خطبه غدير··· 321 - 347
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى··· 349 - 559
بخش هفتم: ماجراهاى پس از غدير تا مدينه
ج 5 : ص 5 - 51
بخش هشتم: ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
ج 5 : ص 53 - 171
بخش نهم: ماجراهاى پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
ج 5 : ص 173 - 258
بخش دهم: بلندترين داستان غدير
ج 5 : ص 259 - 336
بخش يازدهم: جغرافياى غدير
ج 5 : ص 337 - 395
بخش دوازدهم: تاريخچه چهارده قرن بعد از غدير تا ظهور و قيامت
ج 5 : ص 397 - 463
ص: 5
فهرست جلد دوم:
فصل اول: تاريخ و ماجراى غدير:
ماجراى كامل و داستانى و مستند غدير؛ از پيش از حجة الوداع تا مكه و سپس غدير
و بعد از آن ، تا بازگشت به مدينه و تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پس از آن :
بخش اول: پيش درآمد··· 9 - 43
بخش دوم: ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع··· 45 - 95
بخش سوم: ماجراهاى از مدينه تا مكه··· 97 - 121
بخش چهارم: ماجراهاى در مكه و حج··· 123 - 326
قسمت اول: ماجراهاى مكه··· 125 - 137
قسمت دوم: ماجراهاى عرفات··· 138 - 159
قسمت سوم: ماجراهاى منى··· 161 - 176
قسمت چهارم: بازگشت به مكه و اعمال حج··· 177 - 326
ص: 8
بخش اول : پيش درآمد
اشاره
ص: 9
تاريخ نگاران و غدير خم
تاريخ نگاران و غدير خم(1)
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهم ترين فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايه گذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امت هايى بدان گرويده اند و دولت هايى به خاطر آن شكل گرفته اند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
به همين جهت است كه تاريخ نگاران بزرگ در ثبت مبادى و تعاليم اديان سخت كوش بوده و تمامى وقايع و شئون مربوط به آنها را از قبيل كيفيت پيدايش و نحوه دعوت و مبارزات و حكومت ها و ساير تشكيلاتى كه روزگاران دراز و قرن هاى متمادى بر آنها گذشته است ثبت و ضبط نموده اند.
«اين سنت خدايى است كه در ميان پيشينيان بود و در سنت خدا تغييرى نخواهى يافت» .(2)
ص: 10
بديهى است كه در اين موارد چنانچه مورخ نسبت به امرى مسامحه كند و يا در ثبت و ضبط واقعه اى اهمال روا دارد، در تأليفش خللى پديد شود كه جبران پذير نباشد، و تاريخى كه آغاز و مبدأ آن در اثر چنين غفلت و اهمالى مبهم و نامعلوم گردد، چه بسا موجب سرگردانى خواننده به هنگام مطالعه متن اثر تا پايان آن گردد.
واقعه تاريخى غدير خم از مهم ترين قضايا و خطيرترين موضوعات تاريخى در جهان اسلام است، زيرا اين واقعه مهم با بسيارى از براهين قاطع مرتبط به آن زيربناى مذهب ميليون ها انسان است كه از آثار خاندان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيروى مى كنند. از ميان اين جمعيت انبوه مردان بزرگ، دانشمندان، فيلسوفان، نخبگان، فرهيختگان، شاهان، سياستمداران، فرماندهان، اديبان و دانشورانى برجسته برخاسته اند و كتاب هايى گرانبها در فنون مختلف از خود بر جاى نهاده اند.
بنا بر اين، اگر مورخ خود از اين گروه باشد، بر او لازم است كه اخبار و مطالب مهم و مربوط به آغاز دعوت نبوى را ثبت و ضبط كند و در دسترس امت اسلامى قرار دهد. اما اگر مورخ از اين گروه نباشد، باز هم ضمن تحقيق در تاريخ جمعيت بزرگى چون اين گروه، ناگزير است كه از چنين واقعه مهمى هر چند به اجمال و اختصار ياد كند، يا چنانچه تحت تأثير عواطف قومى و هيجانات قبيله اى قرار دارد، ذكر اين قضيه تاريخى را با امورى كه از لحاظ انتقاد در دلالت مورد نظر او است توأم نمايد. زيرا براى تاريخ نگاران هرگز مقدور نيست كه بر سند و مدارك اين قضيه ايرادى وارد كنند و آن را ضعيف بشمارند.
بنا بر اين، با آن جهد و مشقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در كيفيت زمانى و مكانى ابلاغ اين امر در روز غدير خم بر خود هموار فرمود، وقوع اين واقعه طورى است كه حتى دو نفر هم در آن اختلاف نتوانند داشت. هر چند بنا به اغراض و شائبه هايى كه بر افراد آگاه و پوشيده نيست، در مدلول و مفاد آن اختلاف كردند.
اينك چند تن از مشهورترين مورخان كه واقعه غدير خم را در آثار و كتب تاريخى خود ثبت نموده اند معرفى مى گردد:
ص: 11
1. بلاذرى (م 179 ق) در انساب الاشراف.
2. ابن قتيبه (م 276 ق) در المعارف و الامامة و السياسة.
3. طبرى (م 310 ق) در كتابى مختص به اين موضوع.
4. ابن زولاق ليثى مصرى (م 287 ق) در تأليف خود.
5 . خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ بغداد.
6 . ابن عبدالبرّ (م 463 ق) در الاستيعاب.
7. شهرستانى (م 548 ق) در الملل و النحل.
8 . ابن عساكر (م 571 ق) در تاريخ الشام.
9. ياقوت حموى (م 626 ق) در معجم الادباء: 18 / 84 .
10. ابن اثير (م 630 ق) در اسد الغايه.
11. ابن ابى الحديد (م 656 ق) در شرح نهج البلاغه.
12. ابن خلّكان (م 681 ق) در وفيات الاعيان.
13. يافعى (م 768 ق) در مرآة الجنان.
14. ابن الشيخ بلوى (م 604 ق) در الف باء.
15. ابن كثير شامى (م 774 ق) در البداية و النهاية.
16. ابن خلدون (م 808 ق) در مقدمه ابن خلدون.
17. شمس الدين ذهبى (م 748 ق) تذكرة الحفاظ.
18. نويرى (م حدود 733 ق) در نهاية الارب فى فنون الادب.
19. ابن حجر عسقلانى (م 852 ق) در الاصابة و تهذيب التهذيب.
20. ابن صبژاغ مالكى (م 855 ق) در الفصول المهمة.
21. مقريزى (م 845 ق) در الخطط.
22. جلال الدين سيوطى (م 911 ق) در تعدادى از كتاب هايش.
23. قرمانى دمشقى (م 1019 ق) در اخبار الدول.
24. نورالدين حلبى (م 1044 ق) در السيرة الحلبية.
ص: 12
به منظور ارائه اين تصوير كلى و جامع از برنامه ريزى هايى كه پيش از خطبه غدير براى زمينه سازى آن انجام گرفت سخن را آغاز مى كنيم، و در ادامه به سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله و اقدامات وى بر فراز منبر و مراسمى كه پس از خطبه غدير انجام گرفت مى پردازيم.
با استمداد از احاديث و تاريخ، تصويرى از جريان غدير به شكل گذرا و اجمالى؛ از ابتداى سفر حجة الوداع تا مكه، و پس از آن از مكه تا غدير و مراسم غدير، و از غدير تا مدينه و تا شهات پيامبر صلى الله عليه و آله در شش مرحله تقديم مى شود:
1 - برنامه ريزى دقيق براى سفر
1 - برنامه ريزى دقيق براى سفر(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در طول تاريخ 23 ساله بعثت سفرهاى بسيارى انجام داد، كه گاه براى جنگ يا تبليغ يا گريز از دست دشمنان بود. بدون شك برنامه هاى حضرت با دستور خداوند و الهام از وحى الهى بوده است. ولى مراسم غدير از ويژگى برجسته اى برخوردار بوده، و از نقطه آغاز تا پايان لحظه به لحظه به فرمان خدا بود، و در هر موردى دستور لازم از سوى پروردگار نازل مى شد.
اين حاكى از عظمت محتوايى برنامه غدير بود، كه بايد بسيار دقيق و با حراست خداوندى انجام مى شد، تا هر يك از اهداف پيش بينى شده در جاى خود عملى شود.
دورنماى اين برنامه شكوهمند را در چند مرحله مى توان در نظر گرفت:
آغاز سفر و اعلام رسمى و فرستادن افرادى به اطراف حجاز براى خبر رساندن به مردم.
فرستادن نامه براى امير المؤمنين عليه السلام به يمن كه براى ايام حج و حجة الوداع خود را به مكه برساند.
راهپيمايى ده روزه و احرام از مسجد شجره.
ص: 14
اسلامى آن عصر فرستاد، تا تصميم حضرت را به اطلاع همه برسانند، و اعلام كنند كه هر كس بخواهد مى تواند همراه حضرت باشد. پس از اعلام عمومى، عده بسيارى از اطراف مدينه به شهر آمدند تا همراه حضرت و مهاجران و انصار به سوى مكه حركت كنند.
با حركت كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان راه مدينه تا مكه، افراد قبايل به جمعيت اضافه مى شدند. با رسيدن اين خبر مهم به مناطق دورتر، مردم اطراف مكه و شهرهاى يمن و غير آن نيز به سوى مكه سرازير شدند تا جزئيات احكام حج را شخصا از پيامبرشان بياموزند و در نخستين سفر رسمى حج شركت كنند. همچنين حضرت اشاره كردند كه امسال سال آخر عمر من است، و اين مى توانست سبب شركت همه جانبه مردم باشد.
جمعيتى حدود يكصد و بيست هزار نفر در مراسم حج شركت كردند، كه فقط هفتاد هزار نفر آنان از مدينه به همراه حضرت حركت كرده بودند و لبيك گويان در فواصل مختلف از مدينه تا مكه راه مى پيمودند.
حضرت روز شنبه 25 ماه ذى القعده غسل كرده، دو لباس احرام برداشت و از مدينه خارج شد. اهل بيت حضرت؛ حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهم السلام و ساير فرزندانش، و همچنين همسران ايشان سوار بر هودج هاى شتران روانه شدند.
همگى با احرام از «مسجد شَجَره» در منطقه ذوالحَليفه نزديك مدينه، راهى مكه شدند و مردم سواره و پياده همراه آن حضرت به حركت در آمدند.
روز يكشنبه را در منطقه يَلَملَم توقف كردند و نماز مغرب و عشا را همان جا خواندند و حركت كردند. صبح روز بعد به «عِرقُ الظَبية» رسيدند، و سپس در «رَوحاء» توقف كوتاهى كردند. آنگاه نماز عصر را در «مُنصرف» و نماز مغرب و عشا را در «مُتَعَشّى» گزاردند و شام خوردند. براى نماز صبح به «اَثايه» رسيدند، و صبح سه شنبه در «عَرْج» بودند، و چهارشنبه به «سَقياء» وارد شدند.
ص: 16
نزول اين آيه به معناى رسيدن وقت ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام بود. حضرت به بلال دستور داد تا به مردم چنين اعلام كند: كسى جز معلولان نبايد فردا باقى بماند و همه بايد حركت كنند، تا در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.
انتخاب منطقه «غدير خم» از سوب پيامبر صلى الله عليه و آله و البته به فرمان الهى از چند جهت شايان ملاحظه است:
الف. غدير خم در راه بازگشت از مكه و كمى پيش از محل افتراق كاروان ها و تقاطع مسيرهاست.
ب. كاروان هاى حج هماره در راه رفت و برگشت از اين مسير عبور مى كنند، و با رسيدن به وادى غدير و نماز در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله با اين زيربناى اعتقادى خود تجديد خاطره و بيعتى مى كنند و ياد آن را در دل ها زنده مى شود.
ج. منطقه غدير كمى پيش از «جحفه» بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن سيلاب و نيز آب چشمه اى بود كه از سمت شمال غربى به آن مى ريخت، و چند درخت كهنسال تنومند در آن بود و براى اقامت سه روزه پيامبر صلى الله عليه و آله و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بود.
براى مردم بسيار جالب توجه بود كه پيامبرشان پس از ده سال دورى از مكه، بدون آنكه مدتى اقامت كند تا مسلمانان به ديدارش آيند و مسائل خود را مطرح كنند، پس از اتمام مراسم حج فورا از مكه خارج شد و مردم را نيز به خروج از مكه و حضور در غدير امر فرمود.
صبح آن روز كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه بيرون رفت، سيل جمعيت - كه بيش از 120 هزار نفر بودند - به همراه حضرت حركت كردند. حتى پنج هزار نفر از مكه و عده اى؛ حدود دوازده هزار نفر از اهل يمن - كه مسيرشان به سمت شمال نبود - براى درك مراسم غدير رسول خدا صلى الله عليه و آله را همراهى كردند.
ص: 20
3 - سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير
يك. كاروان در غدير
يك. كاروان در غدير(1)
نزديك ظهر روز دوشنبه(2) كاروان به منطقه غدير خم رسيد، و حضرت مسير حركت خود را به سمت راست جاده و به سوى غدير برگرداند و فرمود: أيُّهَا الناس، أجيبوا داعِىَ اللّه ِ؛ أنا رَسولُ اللّه ِ: اى مردم ! دعوت كننده خدا را اجابت كنيد؛ كه من پيام آور خدايم.
اين سخن، كنايه از فرا رسيدن هنگام ابلاغ پيام مهمى بود. سپس فرمان دادند تا منادى چنين ندا كند: همه مردم بايستند و پيش روندگان بازگردند و نيامدگان در اينجا توقف كنند.
همچنين دستور داد كه زير درختان كهنسالى كه در آنجا بود كسى نرود و آن مكان خالى بماند. آنگاه همه مركب ها ايستادند و همه مردم در منطقه غدير پياده شدند و هر يك براى خود جايى جستند و كم كم آرام گرفتند.
صحرا براى نخستين بار شاهد تجمع بزرگ بشرى بود. شدت گرما بر اثر حرارت آفتاب و داغى زمين به حدى بود كه مردم و حتى خود حضرت گوشه اى از لباس خود را به سرانداخته، و گوشه اى از آن را زير پاى خود نهاده بودند، و عده اى از شدت گرما عباى خود را به پايشان پيچيده بودند.
ص: 21
دو. جايگاه سخنرانى
دو. جايگاه سخنرانى(1)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فراخواند و به آنان دستور داد تا به محل درختان كهنسال - كه در يك رديف كنار هم بودند - بروند و آنجا را آماده كنند. آنان خارهاى زير درختان را كندند و سنگ هاى ناهموار را جمع و زير درختان را جارو كردند و آب پاشيدند. سپس شاخه هاى پايين آمده درختان را چيدند. آنگاه در فاصله ميان دو درخت، روى شاخه ها پارچه اى انداختند تا سايبانى از آفتاب باشد، و آن محل براى برنامه سه روزه حضرت كاملاً مساعد شود.
سپس در زير سايبان، سنگ ها را روى هم گذاشتند و از رواندازهاى شتران منبرى به بلندى قامت حضرت ساختند و روى آن پارچه اى گستردند. منبر را در ميان جمعيت قرار دادند تا پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى بر مردم مشرف باشد و صدايش به مردم برسد و همه او را ببينند. ربيعة بن امية بن خلف نيز مأموريت يافت كه سخنان حضرت را براى مردم تكرار كند، تا افراد دور دست نيز مطالب را بهتر بشنوند.
سه. پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام بر فراز منبر
سه. پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام بر فراز منبر(2)
مقارن ظهر، انتظار مردم به پايان رسيد و منادى حضرت نداى نماز جماعت سرداد. پس از خروج مردم از خيمه ها و آمادگى صف ها براى نماز، پيامبر صلى الله عليه و آله از خيمه خود بيرون آمد و نماز را به جماعت خواند. آنگاه بر فراز منبر ايستاد وامير المؤمنين عليه السلام را نزد خود خواند و در سمت راستش نشاند. پيش از شروع خطبه، امير المؤمنين عليه السلام يك پله پايين تر بر فراز منبر در طرف راست حضرت ايستاده بود و دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر شانه وى بود.
ص: 22
بخش سوم. اعلام رسمى ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله امامت دوازده امام پس از خودش را به طور رسمى و قانونى تا آخرين روز دنيا اعلام فرمود، تا همه طمع يك باره بريده شود.
از نكات مهم، اشاره حضرت به عموميت ولايت آنان بر همه انسان ها، در طول زمان ها و در همه مكان ها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تامه امامان از خدا و رسول صلى الله عليه و آله را در بيان حلال و حرام و در جميع علوم اعلام فرمود. سپس نتيجه گيرى كرد كه شك كننده در اين مسئله كافر و ملعون و مغضوب خداست.
بخش چهارم. معرفى و بلند كردن امير المؤمنين عليه السلام: در بخش چهارم خطبه، براى آنكه هر گونه ابهامى از بين برود و دست منافقين از هر جهت بسته باشد، پيامبر صلى الله عليه و آله با دست هاى مبارك بازوان امير المؤمنين عليه السلام را گرفته و آن حضرت را از جا بلند كردند تا حدى كه پاهاى آن حضرت محاذى زانوان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. در اين حال فرمودند:
مَن كُنت مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ
وَ اخذُل مَن خَذَلَه: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام اين على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
حضرت با بيان «حديث غدير» با صراحت كامل فرمود: آنچه گفتم درباره «اين على» و «اولاد اين على» است، و بدين ترتيب هر گونه شبهه اى را از ميان برداشت.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهم السلام اعلام فرمود و نزول آيه «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا»(1) را درباره روز غدير نويد داد، و بعد از آن خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.
ص: 24
بخش دهم. حلال و حرام، واجبات و محرمات: حضرت در اين بخش از سخنان خود، نخست مطالبى درباره حج و عمره، فضائل و آثار دنيوى و اخروى آن دو مطرح فرمود. سپس اشاره مختصرى به نماز و زكات و امر به معروف و نهى از منكر كرد. ولى مقصد اصلى حضرت بيان چند مطلب اساسى زير بود:
1. اگر درباره حلال و حرام جهل يا ابهامى داشتيد يا فراموش كرديد، على بن ابى طالب و امامان پس از او عليهم السلام براى شما بيان مى كنند.
2. شمار حلال ها و حرام ها بيش از آن است كه من همه را يك جا بيان كنم. پس اين بيعتى كه از شما درباره امامان عليهم السلام مى گيرم، در حقيقت نوعى بيان حلال و حرام تا روز قيامت است كه از زبان امامان عليهم السلام بيان خواهد شد.
3. هر حلال يا حرامى كه بيان كردم، هرگز از آنها بر نمى گردم و آنها تغيير ناپذير است.
4. بالاترين و شاخص ترين امر به معروف، رساندن پيام غدير درباره امامان عليهم السلام است؛ مردم را به اطاعت آنان امر كنيد، و از مخالفت ايشان بر حذر باشيد.
پنجم. راهنماى امر به معروف و نهى از منكر بايد امام معصوم باشد.
در پايان، حضرت تقوى، روز قيامت، حسابرسى و ميزان ثواب و عقاب الهى را يادآورى فرمود.
بخش يازدهم. بيعت گرفتن رسمى: در آخرين مرحله خطبه، موضوع بيعت گيرى مطرح شد. حضرت با توجه به آن جمعيت انبوه و شرايط غير عادى زمان و مكان، تصريح كرد كه شايد بيعت كردن با همگان با كف دست و اين همه مردم ممكن نشود، و طبق فرمان خداوند بايد پيش از بيعت كردن با دست، از زبان هاى شما اقرار بگيرم.
سپس متنى را خواند كه همه بايد به آن اعتراف كنند؛ و خلاصه آن اقرار به اطاعت دوازده امام عليهم السلام و پيمان بر عدم تغيير و تبديل و نيز رساندن اين پيام به آيندگان بود،
ص: 27
و بيعت با دست هم به شمار مى رفت. زيرا حضرت فرمود: بگوييد با جان و زبان و دستمان بيعت مى كنيم؛ يعنى اگر بيعت كردن با دست امكان ندارد، به اين صورت بيعت مى كنيم.
آنگاه به فضائل بى كران امير المؤمنين عليه السلام اشاره كرد و فرمود: فضائل او پيش از آن است كه يك جا همه را بيان كنم. پس هر كس با شناخت و معرفت فضيلتى را درباره او خبر داد او را راستگو بدانيد و از او بپذيريد.
سرانجام، بار ديگر به بيعت و گفتن «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» و ولايت حضرتش تأكيد فرمود، و با دعا براى مؤمنان و نفرين بر كافران و منكران، خطبه را به پايان رساند.
چهار. على عليه السلام بر فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله
چهار. على عليه السلام بر فراز دست پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
يكى از اقدامات بسيار بديع پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله آن بود كه پس از مقدمه چينى و ذكر مقام خلافت و ولايت امير المؤمنين عليه السلام، براى پيشگيرى از هر گونه شك و شبهه، نخست مطلب را با زبان و سپس به صورت عملى براى مردم بيان كرد. بدين ترتيب كه فرمود:
باطن قرآن و تفسير آن را براى شما بيان نمى كند، مگر اين كسى كه من دست او را مى گيرم و او را بلند مى كنم.
پس از آن، حضرت گفته خود را عملى كرد و به امير المؤمنين عليه السلام - كه بر فراز منبر يك پله پايين تر از حضرت ايستاده بود - فرمود: نزديك تر بيا ! حضرت امتثال كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله دو بازوى او را گرفت.
ص: 28
در اين هنگام على عليه السلام دست خود را باز كرد تا دست هاى هر دو به سوى آسمان قرار گرفت. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را بلند كردند؛ به گونه اى كه پاهاى او محاذى زانوهاى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. در اين حال فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولا و صاحب اختيار اويم، اين على عليه السلام مولا و صاحب اختيار او است.
پنج. بيعت قلب ها و زبان ها
پنج. بيعت قلب ها و زبان ها(1)
بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانه هاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت.
از اين رو حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند:
اى مردم ! چون با يك كف دست و با اين وقت محدود و با اين سيل جمعيت، بيعت كردن براى همه ممكن نيست. پس همگى اين سخن مرا تكرار كنيد و بگوييد: ما فرمانى را كه از جانب خداوند درباره على بن ابى طالب عليه السلام و امامانى از فرزندانش به ما رساندى بر سر مى نهيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مى كنيم ... . در اين باره براى ايشان از قلب ها و جان ها و زبان ها و دستانمان عهد و پيمان گرفته شد. هر كس كه با دستش نتوانست با زبانش بدان اقرار كرده است.
مردم يكايك سخنان حضرت را تكرار كردند، و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد. پيداست كه حضرت متن كلامى را كه بايد مردم تكرار كنند به آنان القا فرمود، تا هر كس به شكل خاصى اقرار نكند، بلكه همه به مطلبى كه حضرت از آنان مى خواهد التزام دهند و بر سر آن بيعت كنند.
ص: 29
دو. بيعت مردان
دو. بيعت مردان(1)
براى آنكه رسميت موضوع محكم تر شود و آن جمعيت انبوه بتوانند مراسم بيعت را منظم و برنامه ريزى شده انجام دهند، پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فرود از منبر دستور داد تا دو خيمه بر پا شود: يكى را مخصوص خود قرار داد و در آن جلوس فرمود، و به امير المؤمنين عليه السلام دستور داد تا در خيمه ديگر بنشيند، و امر كرد تا مردم جمع شوند.
پس از آن، مردم دسته دسته در خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله حضور مى يافتند و با آن حضرت بيعت كرده، به وى تبريك مى گفتند. سپس در خيمه مخصوص امير المؤمنين عليه السلام حاضر مى شدند و به عنوان امام و خليفه پس از پيامبرشان با آن حضرت بيعت و با وصف «امير المؤمنين» بر آن حضرت سلام مى كردند، و اين مقام والا را به حضرت تهنيت مى گفتند.
برنامه بيعت تا سه روز ادامه داشت، و در همه اين مدت حضرت در منطقه غدير ماند. اين برنامه چنان حساب شده بود كه همه مردم در آن شركت كردند.
دو قطعه جالب از تاريخ اين بيعت شنيدنى است:
الف. نخستين كسانى كه در غدير با امير المؤمنين عليه السلام بيعت كردند، زودتر از همه آن را شكستند و پيش از همه پيمان خود را زير پا گذاشتند و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله رو در روى امير المؤمنين عليه السلام ايستادند. جالب تر اينكه عمر پس از بيعت اين كلمات را بر زبان مى راند: افتخار برايت باد ! گوارايت باد اى پسر ابى طالب ! خوشا به حالت اى ابالحسن ! اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى !
ص: 31
ب. پس از امر پيامبر صلى الله عليه و آله، همه مردم بدون چون و چرا با امير المؤمنين عليه السلام بيعت مى كردند. ولى همان گروه - با آنكه تظاهر به پيش قدمى مى كردند - پيش از بيعت كردن معترضانه گفتند: آيا اين فرمان از سوى خداوند است يا رسولش ؟ (يعنى از جانب خودت مى گويى) حضرت فرمود: از طرف خدا و رسول او است. آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود ؟ و همچنين فرمود: آرى، حق است از طرف خدا و رسولش كه على عليه السلام امير المؤمنين است.
سه. بيعت زنان
سه. بيعت زنان(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا زنان هم با آن حضرت بيعت و با وصف «امير المؤمنين» به او سلام كنند و به وى تبريك بگويند، و به همسران خويش تأكيد كرد. بدين منظور دستور داد ظرفى آب آوردند، و پرده اى بر روى آن زدند؛ به گونه اى كه امير المؤمنين عليه السلام در يك نيمه و زنان در آن سوى پرده دستانشان را در ميان ظرف آب نهادند، و بدين سان با حضرت بيعت كردند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت زهرا عليهاالسلام و همچنين همه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و امّ هانى خواهر امير المؤمنين عليه السلام و فاطمه دختر حضرت حمزه و اسماء بنت عميس در آن مراسم پرشكوه حضور داشتند.
خود را كه «سحاب» نام داشت، به عنوان نشان افتخار بر سر امير المؤمنين عليه السلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت آويخت.
امير المؤمنين عليه السلام در اين باره چنين مى فرمايد:
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير عمامه اى بر سرم بست و يك طرف آن را بر دوشم آويخت و فرمود: خداوند در روز بدر و حنين با ملائكه اى كه چنين عمامه اى به سر داشتند مرا يارى فرمود.
پنج. شاعر غدير
پنج. شاعر غدير(1)
بخش ديگرى از مراسم پر شور غدير، درخواست حسّان بن ثابت بود. او به حضرت عرض كرد: يا رسول اللّه ! اجازه مى فرماييد شعرى را بخوانم، كه درباره على بن ابى طالب عليه السلام - به مناسبت اين حماسه بزرگ - سروده ام ؟ حضرت فرمود: بخوان به نام خداوند و به بركت او.
حسان بر جاى بلندى قرار گرفت و مردم براى شنيدن سخنانش ازدحام كردند و گردن كشيدند. او گفت: اى بزرگان قريش ! سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر صلى الله عليه و آله گوش كنيد. سپس اشعارى را خواند كه همان جا سروده بود، و سندى تاريخى در غدير به نام خود ثبت كرد. پس از اشعار حسان، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى حسان ! مادامى كه با زبانت از ما دفاع مى كنى از سوى روح القدس مؤيد خواهى بود.
شش. امضاى الهى با معجزه غدير و سنگ آسمانى
شش. امضاى الهى با معجزه غدير و سنگ آسمانى(2)
واقعه عجيبى كه معجزه آسا امضاى خداى متعال را بر همايش غدير ثبت كرد و بر
ص: 33
همگان تابت شد كه غدير امرى الهى است، داستان حارِث فِهرى بود. در آخرين ساعات از روز سوم در صحراى غدير، حارث با دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:
اى محمد ! سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خودت را از جانب پروردگارت آورده اى يا از پيش خود گفتى ؟ اينكه درباره على بن ابى طالب گفتى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ... ، از جانب پروردگارت بود يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند:
خداوند به من وحى كرد، واسطه ميان من و خدا جبرئيل است و من رساننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلام نمى كنم.
حارث - به نص قرآن - گفت: «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندَكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ»(1): «خدايا اگر اين مطالب حق و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه بر مغزش فرود آمد و او را هلاك كرد.
آنگاه آيه «سَألَ سائلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ»(2) نازل شد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه، بر همگان آشكار شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و فرمان الهى است. از سوى ديگر، تكليف همه منافقان آن روز و طول تاريخ كه هم چون حارث فهرى فكر مى كنند روشن مى شد.
ص: 34
آيا من بر هر مؤمنى از خودش اولى نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: على عليه السلام صاحب اختيار كسى است كه من صاحب اختيار اويم. آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه ! فرمود: آيا صاحب اختيار شما از خودتان بيشتر بر شما اختيار ندارد ؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه ! حضرت نگاهى به طرف آسمان كرده، سه مرتبه فرمودند: خدايا، شاهد باش ! سپس فرمودند: بدانيد هر كس من صاحب اختيار او بوده ام و نسبت به او اختيارم از خودش بيشتر است، اين على عليه السلام صاحب اختيار او است و اختيارش نسبت به او از خودش بيشتر است.
سلمان پرسيد: ولايت على عليه السلام چگونه است و نمونه آن چيست ؟ فرمود: ولايت او چون ولايت من است. هر كس من بر او بيش از خودش اختيار داشته ام، على عليه السلام نيز بر او بيش از خودش اختيار دارد.
ديگرى پرسيد: مراد از ولايت على عليه السلام چيست ؟ فرمود: هر آن كس من پيامبر او بوده ام، على عليه السلام امير او است.
سؤال از ولايت در روز قيامت: آيا قبول داريد خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر او به سوى شمايم و بهشت و جهنم و زنده شدن پس از مرگ حق است ؟ گفتند: به اين مطالب شهادت مى دهيم. فرمود: خدايا، بر آنچه مى گويند شاهد باش !
بدانيد شما از خود من شنيده ايد و مرا ديده ايد. هر كس عمدا بر من دروغ ببندد، جاى خود را در جهنم آماده كند.
بدانيد من كنار حوض كوثر منتظر شما هستم، و روز قيامت در مقابل امت هاى ديگر به كثرت شما افتخار مى كنم. نزد امتم ديگر مرا روسياه نكنيد !
بدانيد من منتظر شما هستم و شما فرداى قيامت كنار حوض كوثر بر من وارد مى شويد، و آن حوضى است كه عرض آن به وسعت بصرى تا صنعاست.(1) در آن قدح هايى از نقره به شمار ستارگان آسمان است.
ص: 37
ماجرا از اين قرار بود كه چند تن از منافقين به سرگردگى ابوبكر و عمر، وقتى ديدند امر خلافت و امامت در غدير مستحكم و مسجّل شد، تصميم گرفتند فبل از رسيدن به مدينه كار پيامبر صلى الله عليه و آله را تمام كنند، تا به محض رسيدن به مدينه بهتر بتوانند مقاصد شوم خود را اجرا كننند.
به همين منظور، از كاروان حجة الوداع پيشى گرفتند و در عقبه هرشى كمين كردند، تا با رها كردن سنگ هاى بزرگ شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را رَم دهند و حضرت را در سراشيبى گردنه به قتل برسانند.
ولى اين نقشه شوم با خبر دادن جبرئيل و پيشگيرى حضرت نقش بر آب شد و حضرت به راه خود ادامه دادند تا به مدينه رسيدند.
همچنين در فاصله از غدير تا مدينه، آياتى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد.
6 - ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
به محض رسيدن به مدينه، منافقين بى كار ننشستند و به طور جدى كارشكنى هاى خود را ادامه دادند. از مهم ترين اقدامات آنان ماجراى صحيفه ملعونه دوم، ماجراى تخلّف از لشكر اُسامه، ماجراى كِتف و ماجراى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بود:
يك. صحيفه ملعونه دوم بر ضد غدير
به محض بازگشت از سفر حجة الوداع و رسيدن به مدينه، بيش از سى نفر از منافقين در منزل ابوبكر جمع شدند، و پيرو صحيفه اول - كه پنج نفرى در مكه نوشته بودند - صحيفه دوم را نوشتند كه مفصل تر از صحيفه اول بود، و همگى آن را امضا كردند. نكته اصلى اين صحيفه همان نكته صحيفه اول بود؛ و آن اينكه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد.
دو. ماجراى لشكر اسامه
پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى آخر عمرِ خود بسيار نگرانِ وضع مدينه و توسعه فعاليت هاى هر چه بيشترِ منافقين؛ چه از نظر افراد و چه از نظر عمل بود. بنا بر اين،
ص: 39
عمر كه در مجلس بود، دانست كه آن حضرت چه مى خواهد بنويسد. لذا براى اينكه مانع از اين نوشته شود، در حضور همه و در حال حيات رسول اللّه صلى الله عليه و آله و با كمال وقاحت گفت: دَعَوه، إنَّ الرَجُلَ لَيَهجُر، حَسبُنا كِتابُ اللّه ِ: واگذاريدش ! اين مرد هذيان مى گويد ! ! كتاب خداوند براى ما بس است !
چهار. شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله مبلّغ غدير
در حديث آمده است: عايشه و حفصه به دستور پدرانشان ابوبكر و عمر، پيامبر صلى الله عليه و آله را در مريضى كه داشت مسموم كردند و حضرت را به شهادت رساندند.
امام صادق صلى الله عليه و آله مى فرمايد: آيا مى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله به مرگ خود از دنيا رفت يا كشته شد ؟ خداوند مى فرمايد: «أ فَإن ماتَ أو قُتِل إنقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم»(1) : «اگر (پيامبر صلى الله عليه و آله) از دنيا برود يا كشته شود شما به حالِ گذشته خود باز مى گرديد» . پس (بدانيد) پيامبر صلى الله عليه و آله مسموم شد. آن دو زن (عايشه و حفصه) حضرت را قبل از وفات سمّ دادند. راوى مى گويد: گفتيم: اين دو زن و پدرانشان (ابوبكر و عمر) بدترين خلق خدا هستند.
البته اين مطلب با در نظر گرفتن سوء قصد مكرر دشمنان و منافقين به خصوص ابوبكر و عمر نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله در موارد متعدد و به شكل هاى مختلف بسيار عادى است.
7 - ماجراهاى پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
به محض اينكه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد، منافقين و دشمنان اسلام برنامه هاى شوم خود را شروغ كردند، كه به چند مورد از مهم ترين آنها اشاره مى شود:
يك. غصب خلافت و انكار غدير
پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، منافقين به سركردگى ابوبكر و عمر به سقيفه بنى ساعده ريختند، و با ارعاب و تهديد و چوب و چماق و البته با برنامه ريزى هاى قبلى، خلافت را غصب كرده و به ناحق ابوبكر را خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كردند.
ص: 41
اين بود داستان واره اى فهرستوار و مختصر و اشاره به موارد شاخص و مهم از ماجراى غدير و اتفاقات قبل و بعد و مرتبط با آن، كه ذيلاً به تك تك اين ماجراها به ترتيب زمانى و تفصيل جريانات و حواشى آن مى پردازيم. ضمنا در آخر هر بخش، آيات نازل شده در آن مقطع زمانى همراه با توضيحات آورده مى شود.
لازم به ذكر است: براى تاريخ و ماجراى غدير تحليل هايى هم بيان شده است. اين تحليل ها در فصل سوم «اعتقادات غدير» : بخش دوم «تحليل واقعه غدير» در سه قسمت آمده است: قسمت اول: تحليل هاى كلى غدير، قسمت دوم: تحليل هاى خط غدير، قسمت سوم: تحليل هاى خط ضد غدير.
ص: 43
ص: 44
بخش دوم : ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع
اشاره
ص: 45
موقعيت زمانى حجة الوداع
1 - سفرى مهم
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از هجرت، يك بار در صلح حديبيه - طبق قرارداد - فقط چند ساعت به مكه آمد و بازگشت؛ و بار ديگر در فتح مكه كه به عنوان جنگ آمد و پس از برچيدن بساط بت پرستى به طائف رفت، و در بازگشت عمره انجام داد و به مدينه بازگشت.
اكنون پس از ده سال از هجرت - در حالى كه مكه يك شهر اسلامى شده بود - در كمال قدرت وارد اين شهر مى شد. جلوه اين عظمت در آن زمان به قدرى بود كه به محض اعلام سفر حضرت، بيش از يكصد و بيست هزار نفر همراه حضرت حركت كردند كه در آن زمان بسيار غير عادى بود.(2)
2 - تقارن سفر مهم با حج
اينكه سفر مهم پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه براى اهدافى مهم و مقدمه بودن براى غدير با ايام حج كه از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام سابقه داشت و همه ساله مردم از اطراف و اكناف بدين منظور به مكه مى آمدند تقارن پيدا كرد بسيار جالب توجه بود.
ص: 46
سپس به آنان دستور داد مانند صف نماز در كنار يكديگر بايستند و فرمود: اى مردم، آيا قبول داريد كه خداوند صاحب اختيار من است و به من امر و نهى مى نمايد و من در برابر سخن خدا حق امر و نهى ندارم ؟
گفتند: آرى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم و به شما امر و نهى مى كنم و شما در برابر سخن من حق امر و نهى نداريد ؟ گفتند: بلى ، يا رسول اللّه.
فرمود: هر كس كه خداوند و من صاحب اختيار اوييم اين على صاحب اختيار او است. او شما را امر و نهى مى كند و شما در برابر سخن او حق امر و نهى نداريد. خداوندا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند. خداوندا تو شاهد من بر اينان هستى كه من ابلاغ كردم و دلسوزى نمودم.
سپس دستور داد آن ورقه (كه اين مطالب در آن نوشته شده بود) سه بار براى آنان خوانده شود. بعد سه بار فرمود: چه كسى از شما مايل است اين پيمان را باز پس گيرد ؟ آنان سه مرتبه گفتند: به خدا و پيامبرش پناه مى بريم از اينكه گفته خود را باز پس گيريم.
بعد آن حضرت ورقه را بست و با مُهر يكايك آن جمع ورقه را مهر نمود و فرمود: اى على، اين نوشته را نزد خود نگه دار، و هر كس اين پيمان را شكست آن را برايش بخوان تا من در روز قيامت خصم او باشم.(1)
عزل خالد از مأموريت يمن
عزل خالد از مأموريت يمن(2)
پيش از سفر حجة الوداع پيامبر صلى الله عليه و آله لشكرى هزار نفرى از اهل مدينه همراه خالد به يمن فرستاد. سپس او را عزل كرده و امير المؤمنين عليه السلام را فرستاد.
ص: 49
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله نامه اى براى امير المؤمنين عليه السلام نوشت و حضرت را براى اعمال حج به مكه فراخواند. امير المؤمنين عليه السلام همراه با لشكر دوازده هزار نفرى خود از يمن براى حج به مكه آمدند.
اضافه بر آن لشكر هزار نفرى بود كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به يمن رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند و در مكه و براى اعمال حج به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شدند.(1)
دعوت همگانى براى حج و غدير
اشاره
دعوت همگانى براى حج و غدير(2)
با در نظر گرفتن شيوه هاى اطلاع رسانى در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله، بايد اقدامى بديع صورت مى گرفت، تا خبر مهم ترين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله و خطبه غدير در گسترده ترين و سريع ترين شكل ممكن منتشر شود و هيچ كس را ياراى كتمان آن نباشد.
پيشرفته ترين شيوه همان بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به كار گرفت كه تا امروز حيرت همه رسانه ها را برانگيخته است. اين اقدامات طى چند مرحله دست به دست هم داد و جلوه هايى از عظمت تبليغ را نشان داد، كه فقط در آيه «يا أيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما أُنْزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» قابل ترسيم است، و جمله «و اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» مى تواند آن را به تصوير كشد.
پس از دستور الهى براى سفر حجة الوداع، پيامبر صلى الله عليه و آله مناديانى را در مدينه و اطراف آن فرستادند تا تصميم حضرت براى اين سفر را به اطلاع همه برسانند و اعلان كنند كه هر كس بخواهد مى تواند همراه حضرت باشد.
پس از اين اعلان عمومى، عده بسيارى از اطراف مدينه به شهر آمدند تا همراه حضرت و مهاجرين و انصار به سوى مكه حركت كنند. با حركت كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله در بين راه مدينه تا مكه افراد قبايل به جمعيت اضافه مى شدند.
ص: 50
در مرحله بعد، حضرت افرادى را به اطراف مدينه فرستاد، و به مكه و طائف و يمن درباره آمادگى مراسم حج نامه نوشت، تا مردمى كه اولين بار مى خواستند اعمال حج ابراهيمى را بياموزند پيامبر صلى الله عليه و آله را همراهى كنند.
با رسيدن اين خبر مهم به مناطق دورتر، مردم اطراف مكه و شهرهاى يمن و غير آن؛ از قبايل و اقوام گرفته تا گروه هاى مختلف، و از شهرها و روستاهاى مختلف؛ از فدك تا يمن و از نجد و عمان تا سودان و حبشه، همگى براى مراسم حج بار سفر بستند، و زحمت اين سفر نسبتا طولانى را بر خود استوار ساختند. اين خيل عظيم از مسلمانان به سوى مكه سرازير شدند، تا جزئيات احكام حج را شخصا از پيامبرشان بياموزند، و در اين اولين سفر رسمىِ حضرت به عنوان حج شركت داشته باشند.(1)
در نتيجه، جمعيت عظيمى كه گرد آوردن آنان در آن زمان تقريبا محال بود، و اگر عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو و اولين بار بودن حج مطرح نبود، اجتماع آنان امكان نداشت. جمعيتى حدود يكصد و بيست هزار نفر و طبق نقل بعضى روايات تا صد و هشتاد هزار نفر در مراسم حجة الوداع شركت كردند كه فقط هفتاد هزار نفر آنان از مدينه به همراه حضرت حركت كرده بودند، به طورى كه لبّيك گويان از مدينه تا مكه متصل بودند.
اكنون يكصد و بيست هزار مخاطب كه از مكان هاى متفاوت با افكار گوناگون آماده شركت در مراسم غدير بودند، با يك فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى غدير خم حركت مى كردند؛ و اين زيباترين شيوه اى بود كه توانست آن جمع عظيم انسان ها را در برابر منبر غدير جمع نمايد.(2)
به خصوص كه حضرت اشاراتى فرموده بودند كه امسال سال آخر عمر من است. اين مى توانست باعث شركت همه جانبه مردم باشد.
ص: 51
آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ» = آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ ... »
اشاره
آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1) = آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ ... »
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »(2)
آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ و ...» - كه معروف به آيه ولايت و خاتم بخشى امير المؤمنين عليه السلام است - در ايام الولاية و در روز 24 ذيحجة الحرام نازل شده است. اين آيه در چند مورد مرتبط با غدير است:
1 - نزول آيه در مدينه پيش از غدير
پيش از سفر حجة الوداع و واقعه غدير سه آيه در مدينه نازل شد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْ ءٍ فَرَدُّوهُ اِلَى اللّه ِ وَ الرَّسُولِ اِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... » :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا و پيامبر و صاحب اختيار خود را اطاعت كنيد اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و رسول ارائه كنيد اگر به خدا و روز قيامت ايمان آورده ايد ... » .
«اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3):
ص: 52
«صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
«اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخُذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً ... »(1):
«آيا گمان كرده ايد كه رها مى شويد در حالى كه هنوز خدا بايد جهاد كنندگان از شما را ببيند كه جز خدا و رسول و مؤمنين محل اعتمادى براى خود برنگزيده اند ... » .
با نزول اين آيات مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه و عناوين اصلى آنها يعنى «اولو الامر» و «مؤتى الزكاة فى الركوع» و «المؤمنين» درباره گروه خاصى از مؤمنين است يا شامل همه آنان مى شود ؟
در پاسخ خداوند به پيامبرش دستور داد واليان امر مردم را به آنان بشناساند، و ولايت را براى آنان تفسير و بيان كند همان گونه كه نماز و زكات را برايشان بيان كرده است؛ و از همين جا بود كه برنامه غدير تدارك ديده شد تا در آن مراسم عظيم مفهوم و شئون ولايت در شكوهمندترين شكل خود براى مردم بيان شود.
2 - در خطبه غدير و پس از آن
اشاره
پس از نزول آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ... » در مدينه، اين آيه در خطبه غدير نيز مورد استشهاد قرار گرفت:
الف. متن خطبه غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير و پس از بيان وحى خاص براى ابلاغ ولايت، اين مسئله را مطرح كرد كه خداوند درباره ولايت على عليه السلام آيه خاصى بر من نازل كرده، و سپس آيه 55 سوره مائده را قرائت كرد: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» و سپس آن را به على عليه السلام
ص: 53
با اين مقدمات كه مردم را براى مسئله ولايت به كنجكاوى وادار كرده بود، جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و با اشاره به آيه اكمال دين - كه بعدا به عنوان آيه 67 سوره مائده نازل شد - چنين پيام آورد: يا محمد، خداوند - جل اسمه - به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
من پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از فرستادگانم را از دنيا نبردم مگر بعد از كمال دينم و مؤكد نمودن حجتم. اكنون دو مسئله از واجبات باقى مانده كه بايد آن را به قومت ابلاغ نمايى: يكى حج و ديگرى ولايت و خلافت بعد از خودت، چرا كه من زمينم را از حجتم خالى نگذاشته ام و تا ابد خالى نمى گذارم.(1)
مى بينيم كه در يك آيه عنوان «أُولِى الْأَمْرِ» به معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه ديگر «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » به همان معناى «صاحب اختيار» ، و در آيه سوم «وَليجَة» به معناى «محل اعتماد مردم» مطرح شده بود.
و لذا باز هم مردم پرسيدند: آيا اين عناوين عموميت دارد يا منظور افراد خاصى هستند ؟ يعنى هر كس امور مردم را در دست بگيرد «اولِى الامْر» خواهد بود ؟ هر كس در ركوع صدقه بدهد صاحب اختيار مردم خواهد بود ؟ آيا هر مؤمنى محل اعتماد مؤمنين خواهد بود ؟ پيداست كه سؤال درباره مقام ولايت پاسخى مفصل و شفاف در زمينه اى مناسب مى طلبد كه هم ابهامى نماند و هم از سوى فتنه جويان مورد سوء استفاده واقع نشود.
در پاسخ به چنين سؤال مهمى خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد مسئله ولايت را هم مثل نماز و زكات و حج به طور كامل بيان كند و صاحبان اين ولايت را به مردم بشناساند، و اين كار را در غدير انجام دهد و على بن ابى طالب عليه السلام را به امامت منصوب فرمايد.
ص: 55
آنگاه خطبه اى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه خداى عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم ؟ گفتند: بله يا رسول اللّه. فرمود: يا على، بپاخيز. من هم بپا خاستم و حضرت فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سلمان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من، هر كس من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار داشته ام على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. اينجا بود كه خداوند تعالى آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » را نازل كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با تكبير چنين فرمود: اللّه اكْبَر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على عليه السلام بعد از من است.
پس از سؤال سلمان و شخصى ديگر، ابوبكر و عمر سه آيه «اُولِى الاَمْرِ» و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه» و «وَليجَة» را كه هنگام حركت از مدينه نيز سؤال شده بود مطرح كردند و پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين سه آيه مخصوص على است ؟
حضرت فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما روشن فرما. فرمود: برادرم على و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من. سپس پسرم حسن و بعد حسين و آنگاه نُه نفر از فرزندان پسرم حسين كه يكى پس از ديگرى خواهند بود. قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
در واقع منافقين سؤالى مطرح كردند كه نشان مى داد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(2) و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ
ص: 57
وَ هُمْ راكِعُونَ»(1) و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّه ُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2) را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلى الله عليه و آله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابى طالب عليه السلام است.
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليه السلام است ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبهه اى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليه السلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد:
على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهم السلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
ص: 58
براى اين منظور آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در پيشگاه مردم رو به على عليه السلام كرد و فرمود: مَنْ اَطاعَكَ فَقَدْ اَطاعَنى، وَ مَنْ اَطاعَنى فَقَدْ اَطاعَ اللّه ُ، وَ مَنْ عَصاكَ فَقَدْ عَصانى، وَ مَنْ عَصانى فَقَدْ عَصَى اللّه ُ تَعالى: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده؛ و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از من سرپيچى كرده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
ج. تحليل اعتقادى
مراسم عظيم غدير به دستور خدا براى پاسخ به چند سؤال حياتى پيرامون ركن اعتقادى ولايت تشكيل شد. اگر اين سؤال ها و پاسخ آنها را از متن بالا استخراج كنيم و كنار هم قرار دهيم نتايج زير بدست مى آيد كه تفسيرى بر آيات مذكور نيز هست:
سؤال 1 : آيا مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم مخصوص افراد خاصى است يا آنكه منظور اصل بدست گرفتن امور مردم است و افراد آن مهم نيستند و مى توانند در هر زمانى انتخاب شوند ؟
پاسخ: ولايت و صاحب اختيارى مردم نه تنها عموميت ندارد، بلكه مخصوص دوازده نفرِ معين شده است، كه مقام عصمت را دارند.
سؤال 2 : پشتوانه اين ولايت و صاحب اختيارى مردم چيست ؟
پاسخ: ولايتِ خدا اصل و ريشه اين ولايت بر مردم است. در پله دوم ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، و در امتداد آن ولايت ائمه عليهم السلام قرار دارد. بنا بر اين ولايت پيامبر و امام به ترتيب تكيه بر ولايت اول دارد، كه ولايت خالق جهان بر مخلوقاتش است.
سؤال 3 : آيا ولايت مخصوص على عليه السلام است ؟
پاسخ: على و جانشينانش تا روز قيامت صاحب اين ولايتند، كه عبارتند از حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين عليهم السلام.
ص: 59
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينه ام به تنگ آمده است و چنين گمان برده ام كه مردم مرا تكذيب مى كنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند، و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنانِ امير المؤمنين عليه السلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر ديگر از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند بازگو كردند.(1)
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهن ها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
ب. پاسخ به سؤال از آيه
اين آيه در موردى ديگر در كلام امير المؤمنين عليه السلام نيز آمده است:
ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: از على بن ابى طالب عليه السلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا امير المؤمنين عليه السلام، مرا از ايمان خبر ده به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
ص: 62
حضرت پايه هاى ايمان را بيان كرد و سپس فرمود: كم ترين چيزى كه شخص با آن گمراه مى شود آن است كه حجت خدا در زمين و شاهد او بر خلقش را كه امر به اطاعت او نموده و ولايتش را واجب كرده، نشناسد.
آن مرد عرض كرد: يا امير المؤمنين، آنان را برايم نام ببر. فرمود: كسانى كه خداوند ايشان را با خود و پيامبرش قرين نموده و فرموده است: «اَطيعُوا اللّه َ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1): «از خدا و پيامبر و اولى الامرتان پيروى كنيد» ... .(2)
ج. امام باقر عليه السلام در پاسخ سؤال قرآنى
يك دليل قرآنى در پاسخ به يك سؤال قرآنى درباره غدير، گفتگويى بود كه طى آن امام باقر عليه السلام به ابوبصير فرمود: آيه «اَطيعوا اللّه َ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.
ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مى گويند: چرا خداوند نام على و اهل بيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟
حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه و چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) ، و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّه َ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» كه درباره على و حسن و حسين عليهم السلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهل بيتم وصيت مى كنم ... . اگر پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت مى كرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمى كرد، آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مى كردند ! !
... وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، على عليه السلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب كرده بود.(3)
ص: 63
د. امام باقر عليه السلام درباره تفسير قرآنى غدير
سؤال ديگر اين است كه: چرا خدا در قرآن نام اهل بيت عليهم السلام را به صراحت نياورده است ؟
پاسخ اين است: براى آنكه عترت قرآن را تفسير كند و ثقلين در كنار يكديگر معنى دهد، همان دوازده امامى كه در غدير معرفى شدند. اين سؤال را ابوبصير از امام باقر عليه السلام پرسيد و حضرت فرمود:
خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه و چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى مردم تفسير نموده است؛ (و همچنين زكات و حج را) ، و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّه َ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم»(1) كه درباره على و حسن و حسين عليهم السلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرموده است:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهل بيتم وصيت مى كنم ... .(2)
4 - آيه «أطيعوا اللّه َ ... » در دعاى روز غدير
اشاره
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير آمده، كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود.
در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين دو آيه است: «أَطِيعُوا اللّه َ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه َ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» .(3) اين دو آيه و دعاى مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
ص: 64
را بر پا مى دارند و زكات مى دهند در حالى كه ركوع كننده اند. و هر كه با خدا و رسولش و كسانى كه ايمان آوردند دوستى كند پس حزب خدا حزب پيروز است» .
6 - آيه ولايت در پاسخ امام هادى عليه السلام به نامه اهالى اهواز
6 - آيه ولايت در پاسخ امام هادى عليه السلام به نامه اهالى اهواز(1)
معرفى قرآنى غدير وجوب پيروى از آن را در پى دارد، چرا كه مُهر تأييد كتاب الهى به معناى اجرايى شدن آن دستور قرآنى است. امام هادى عليه السلام اين ارتباط قرآنىِ غدير را بيان فرموده است.
در روزگار امام هادى عليه السلام كه دستگاه خلافت با تبعيد و تحت نظر قرار دادن امامان عليهم السلام سعى در قطع ارتباط گفتارى و شنيدارى مردم با ايشان داشت، نامه نگارى رواج يافت و اين نوع تبليغ از شهرهاى دوردست نيز با آسايش بيشتر و به دور از چشم جاسوسان انجام مى شد.
نامه اى از ايران براى امام هادى عليه السلام ارسال شد و آن حضرت در پاسخ با بيانى زيبا، پيوند غدير را با حديث ثقلين در يك ارتباط قرآنى ترسيم فرمود. آن حضرت آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ» را مرحله آغازين «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّه ِ وَ عِتْرَتى» معرفى كرد و اين وجه تمايز على بن ابى طالب عليه السلام را تا غدير پيش برد، كه از فراز آن منبر به عنوان اولين مصداق عترت به جهانيان معرفى شد.
امام هادى عليه السلام اين اتمام حجت را با كنار هم قرار داشتن ثقلين و توافق كامل آنها در كامل ترين وجه بيان فرمود. ماجرا هنگامى بود كه اهل اهواز خدمت امام هادى عليه السلام نامه اى نوشتند و طى آن سؤالاتى مطرح كردند. حضرت در جواب آنان نامه اى نوشت و پاسخ سؤالاتشان را داد و از جمله فرمود:
صحيح ترين خبرى كه اثبات آن از قرآن شناخته شده حديث ثقلين است كه نقل آن از پيامبر صلى الله عليه و آله مورد اتفاق است. آنگاه اين آيه را به صراحت در قرآن مى يابيم كه
ص: 67
مى فرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(1)، و روايات متفق است كه اين آيه درباره امير المؤمنين عليه السلام است كه انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد و خدا از اين عمل او قدردانى نمود و اين آيه را درباره آن حضرت نازل فرمود.
بعد مى بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از اصحابش متمايز كرد و درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. از اين ارتباط مى فهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مى دهد.
لذا امت بايد بدان اقرار كنند چرا كه اينها با قرآن موافق است و قرآن با آنها موافق است. اينجاست كه پيروى از چنين احاديثى واجب مى شود و جز اهل عناد و فساد نمى توانند از آن سرپيچى كنند.(2)
آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ... » = آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ ... »
اشاره
آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه ... »(3) = آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ ... »
آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ ... »(4)
اولين آيه اى كه در مدينه و به عنوان پيش درآمد سفر حجة الوداع و غدير نازل شد اين آيه بود:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
ص: 68
غدير كه همين صاحب اختيارى مطلق براى على بن ابى طالب عليه السلام و امامان بعد از او اعلام گرديد. متن حديث كه نزول آيه قبل از غدير را تصريح كرده چنين است:
عطيه سعدى مى گويد: از حذيفه يمانى درباره منصوب كردن پيامبر صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را در روز غدير سؤال كردم كه چگونه بود.
حذيفه گفت: خداوند بر پيامبرش اين آيه را در مدينه نازل كرد: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ» : «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است ... » .
پرسيدند: يا رسول اللّه ! اين ولايت چيست كه شما به وسيله آن بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد ؟ فرمود: شنيدن و اطاعت كردن در آنچه كه دوست بداريد يا بر شما خوش نيايد. ما گفتيم: شنيديم و اطاعت مى كنيم.
پس از اين بود كه به عنوان حجة الوداع به سوى مكه حركت كرديم و جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! خدايت سلام رسانده مى گويد: على را به عنوان عَلَمى براى مردم منصوب كن.(1)
مردم با اين خاطره از «ولايت نبوى» از مدينه حركت كردند كه «النَّبِىُّ أَولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» ، و با رسيدن به مكه سراغ اعمال حج رفتند و پس از اتمام حج راهى غدير شدند؛ تا ساعتى كه در برابر منبر غدير نشستند. آن روز روزى بود كه بايد شأن نزول اين آيه كامل مى شد و ارتباط غدير با اين فراز قرآن تبيين مى گرديد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با يادآورى آيه مزبور درباره ولايت خود از مردم اقرار گرفت، و سپس ضمن معنى كردن اين ولايت، ادامه اين صاحب اختيارى را درباره امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام با ظرافت كامل بيان فرمود، به گونه اى كه ولايت آنان استمرار ولايت نبوى به شمار آيد و از متن قرآن استخراج شود.
ص: 70
2 - تحليل اعتقادى
اشاره
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى مى توان بيان كرد:
تحليل اول
مى بينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كرده اند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلى الله عليه و آله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: على را دوست بداريد ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مى كند.
تحليل دوم
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اين گونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مى كند. پيامبر صلى الله عليه و آله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مى كند. آنگاه ولايت امير المؤمنين و امامان عليهم السلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مى كند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مى دهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مى فهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهم السلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه درباره اش تصميم گيرى مى شود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ص: 72
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهم السلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مى كند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهم السلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه فرمان او همان فرمان خداست و در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
3 - آيه «النَبىُّ أولى ... » در خطبه غدير و احتجاجات
اشاره
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 6 سوره احزاب است:
«النَّبِىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّه ِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُهاجِرينَ إلاّ أن تَفعَلُوا إلى أوليائِكُم مَعرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الكِتابِ مَسطُورا» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
الف. متن روايت
فيما انشَدَ اميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: انْشِدُ اللّه مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، الاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا سَمِعْنا رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ وَ ازْواجى امَّهاتهمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّه. فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ:
از مواردى كه امير المؤمنين عليه السلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مى دهم هر كس را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر
ص: 73
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و مورد بحث قرار نگيرد و راه دور دست مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمه اى كه درباره امير المؤمنين عليه السلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلى الله عليه و آله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. آنگاه كه مى فرمايد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ؛ يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليه السلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضح ترين شكل از تبيين معناى مولى است.
تحليل اعتقادى دوم
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلى الله عليه و آله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن امير المؤمنين عليه السلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهم السلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مى كند.
حديث اول
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
حديث دوم
قالَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ عليه السلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ امَرَ (رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انَا اوْلى بِهِمْ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قالُوا: بَلى يا
ص: 75
جالب تر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليه السلام مطرح مى فرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مى فرمايد.
حديث سوم
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مى بينيم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: منظور از مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ چيست ؟ حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
حديث چهارم
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليه السلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليه السلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَ اللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّه مَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.(2)
ابوايوب انصارى با عده اى از انصار در ميدان كوفه نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا امير المؤمنين ... . ما از پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 77
شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مى فرمود: اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه.
فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بوده ام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مى شود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالب تر و الهام بخش تر است و اين صورت را تداعى مى كند: اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و امير المؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
حديث پنجم
أنْشَدَ اميرُ الْمُؤْمِنينَ عليه السلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ» ثَلاثَ مَرّاتٍ.
امير المؤمنين عليه السلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مى گشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
ص: 78
صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مى كند؛ حضرت مى پرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مى گويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مى نمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مى خورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت امير المؤمنين عليه السلام با ولايت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
حديث هفتم
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِ الْمُؤْمِنينَ عليه السلام: الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه، درباره امير المؤمنين عليه السلام گفت: على عليه السلام همان كسى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(2)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره امير المؤمنين عليه السلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليه السلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است.
ص: 80
غدير با آن مراسم عظيمش و با آن آيات پى در پى كه نازل مى شد، آمد تا بگويد همان ولايت و همان مقام و همان منصب و همان عظمت براى على عليه السلام عينا اعلام مى شود، و همان گونه كه پذيرفتن اين ولايت درباره پيامبر صلى الله عليه و آله يك واجب اعتقادى است، پذيرفتن آن درباره على عليه السلام نيز واجب است.
مسير ارتباط ولايت محمدى و علوى
آنچه در اين فراز دعا به صورت بسيار زيبايى ترسيم شده نشان دادن ارتباط دو آيه طبق مراسمى است كه در غدير به اجرا درآمد. بدين معنى كه اعلام «اولى به نفس بودن» امير المؤمنين عليه السلام همانند پيامبر صلى الله عليه و آله در يك برنامه رسمى انجام شد. شكل اين برنامه مسيرى را طى كرد كه تا امروز وظيفه عظيمى را بر عهده ما گذاشته است، و آن مسير چنين است:
خداوند با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پيامبر صلى الله عليه و آله را صاحب اختيار مطلق مردم قرار داد. در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله با آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » زمينه اعلام صاحب اختيارى على عليه السلام را به همان معنى كه در آيه قبل براى پيامبر صلى الله عليه و آله آمده بود آماده كرد، و با وعده «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور اعلام آن را داد.
مراحل اجراى اعلام ولايت
اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين دستور چگونه اجرا شد. اين فراز دعا مى گويد:
ما شهادت مى دهيم كه آنچه خدا نازل كرده بود و قرار بود پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام كند آن حضرت ابلاغ فرمود. با اين اعلام پنج نتيجه پايه گذارى شد:
يك: فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ؛ امر الهى ابلاغ گرديد و حجت تمام شد.
دو: اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ ؛ وجوب اطاعت و پذيرفتن صاحب اختيارى على عليه السلام رسميت يافت.
سه: عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ ؛ براى تو از مردم بيعت و عهد و پيمان گرفته شد.
ص: 83
چهار: جَعَلَكَ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّه ُ كَذلِكَ ؛ رسما اعلام شد كه على عليه السلام مانند پيامبر صلى الله عليه و آله است در صاحب اختيارى مطلق مردم به همان معنى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شده است.
پنج: ثُمَّ اشْهَدَ اللّه َ تَعالى عَلَيْهِمْ ... ؛ پيامبر صلى الله عليه و آله خدا و مردم را بر ابلاغ خود شاهد گرفت، تا هم خود و هم مردم روز قيامت در برابر خدا پاسخگو باشند.
بنا بر اين ما در زيارت غديريه اقرار مى كنيم كه آنچه به دستور آيه «بَلِّغْ» قرار بود تبليغ شود شده، و درباره ولايت امير المؤمنين عليه السلام هيچ عذرى از هيچ كسى پذيرفته نيست و هيچ جاى ابهامى در آن باقى نمانده است.
5 - تحريف معنوىِ آيه
درباره اين آيه شريفه و ارتباط آن با حديث غدير توضيحى كوتاه لازم است؛ و آن اينكه دشمنان براى ردّ و انكار احاديث فضائل اهل بيت پيامبر عليهم السلام تدابيرى انديشيدند و به شيوه هاى مختلف در كتمان آن احاديث كوشيدند كه برخى از رئوس كلى آنها با ذكر نمونه هاى تاريخى در كتاب «معالم المدرستين»(1) بيان شده است. از جمله:
حذف قسمتى از حديث و تبديل آن به كلمه اى مبهم.
حذف تمام حديث، يا اشاره به حذف.
حذف حديث يا قول صحابه، بدون اشاره به حذف.
تضعيف روايت.
سوزاندن كتابخانه ها
نهى از كتابت سنّت نبوى.
تحريف اخبار.
جعل و وضع احاديث ديگر، در برابر احاديث صحيح و معتبر.
تأويل معناى حديث.
ص: 84
در مورد حديث غدير، تواتر خبر چنان بود كه هيچ راهى براى انكار نبود.(1) تنها راهى كه براى انكار باقى مانده بود، تأويل معناى حديث بود، كه اين تأويل هم با استفاده از معانى مختلف كلمه «مولى» انجام شد. براى لفظ «مولى» در كتب لغت، تا بيست و شش معنى ثبت شده كه به دليل قرائن عديده، هيچ كدام جز «سرپرست و اولى به مؤمنين از نفس آنها» در اين حديث نمى تواند مورد قبول باشد.(2)
اين تحريف معنوى، از همان زمان صدر اسلام آغاز شد. به شهادت احاديثى كه موجود است، از امام سجاد، امام باقر و امام حسن عسكرى عليهم السلام اين سؤال مطرح شد.
آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »
اشاره
آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ ... »(3)
يكى از آياتى كه در مدينه و پيش از سفر حجة الوداع بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد آيه ميثاق بود:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» : «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه از شما
ص: 85
گرفت آنگاه كه گفتيد: شنيديم و اطاعت نموديم و تقواى خدا را پيشه كنيد كه خدا به آنچه در سينه هاست آگاه است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
پس از نزول آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » در مسير پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى غدير و با اين اقرار كه مردم در برابر مقام اولى به نفس بودن پيامبر صلى الله عليه و آله نمودند، آيه اى ديگر به عنوان سند و شاهدى از اين اعتراف نازل شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّه ِ اِنَّ اللّه َ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» : «نعمت خدا بر شما و پيمان او را به ياد آوريد كه با شما ميثاق بست آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و تقواى خدا را پيشه كنيد كه خداوند به باطن قلب ها آگاه است» .(1)
توضيح اينكه:
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر اين ولايت اقرار كردند و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين عهد را با جمله «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» اعلان كردند. متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را به ياد داشته باشيد، چرا كه زمينه هاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » را در مدينه به عنوان مقدمه اى بر سفر غدير ذكر مى كند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مى نمايد:
گفتند: يا رسول اللّه ! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوارتريد ؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش
ص: 86
نداريد. ما هم گفتيم: «سَمِعْنا وَ اطَعْنا» . اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» : «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم» .(1)
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: فَاَنْزَلَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » ثُمَّ اَنْزَلَ: «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ ... »(2)؛ كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلّم است.
2 - تحليل اعتقادى
نزول اين آيه در چنين موقعيتى، با هدفِ خاطرنشان ساختن پيمان هاى بعدى بر سر همين مسئله ولايت صورت گرفت؛ چرا كه در حديثى امام باقر عليه السلام درباره همين آيه شريفه مى فرمايد: ميثاق و پيمان (كه در آيه ذكر شده) آن چيزى است كه خداوند در حجة الوداع بيان كرد ... ، كه نصب امير المؤمنين عليه السلام به عنوان امام همه خلق است.(3)
در حديث ديگرى در تفسير همين آيه مى فرمايد: آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان ولايت را از مردم گرفت گفتند: سَمِعْنا وَ اطَعْنا، ولى سپس پيمان خداوند را شكستند.(4)
اينك با مرورى بر پيمان بستن هاى متعدد مردم در مقاطع مختلف غدير در مى يابيم كه ميثاق واحدى در جلوه هاى مختلف بر حسب مسير واقعه بوده، كه هر يك ديگرى را مؤكدتر مى كند و نزول آيه در شأن همه اين موارد مى تواند باشد:
بار اول در مدينه براى ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله «سَمِعْنا وَ اطَعْنا» گفتند.
ص: 87
در عرفات در سفر حجة الوداع نيز، جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - اين پيام را آورد:
اى محمد، خداوند عز و جل به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: اجل تو نزديك شده و مدت تو پايان يافته است؛ و من تو را به سوى آنچه چاره اى و فرارى از آن نيست (يعنى مرگ) خواهم برد. اكنون عهد خويش را بسپار و وصيت خود را پيش بينى نما؛ و آنچه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از توست واسلحه و تابوت و همه آنچه از نشانه هاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تحويل ده، كه او حجت تمام عيار من بر خلقم على بن ابى طالب است.
او را به عنوان علامت براى مردم به پا دار و عهد و پيمان و بيعت او را تجديد كن، و به آنان ياد آورى كن آنچه از آنان تعهد گرفته ام از بيعتم و پيمانى كه با آنان محكم كرده ام، و عهدى كه با آنان داشته ام درباره ولايت وليم و صاحب اختيار آنان و هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على بن ابى طالب.
آنگاه خداوند با اشاره به آيه 3 سوره مائده «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ» - كه هنوز نازل نشده بود - ارتباط كمال دين را با ولايت على عليه السلام بيان كرد ... .(1)
در ادامه نيز، هنگامى كه نماز صبح دوشنبه هجدهم ذى الحجه در مسير بازگشت از حجة الوداع به سوى غدير خم خوانده شد و كاروان به حركت خود به سمت غدير ادامه داد و حدود پنج ساعت ديگر از راه باقى مانده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله امير المؤمنين عليه السلام را فرا خواند و نزول آيه تبليغ را خبر داد.
بقيه مسير با سرعت بيشترى طى شد و پيامبر صلى الله عليه و آله براى اجراى فرمان الهى عجله نشان داد. همزمان آيه 7 سوره مائده كه در مدينه قبل از سفر حج نازل شده بود تكرار
ص: 89
شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» : «به ياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى را كه با شما محكم نمود آنگاه كه گفتيد پذيرفتيم و اطاعت مى كنيم» .
اين پيمان اشاره به «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا» بود كه مردم قبل از حركت به سوى مكه در مدينه درباره آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ ... » گفتند، و اكنون نتايج آن را در غدير با «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» مى گرفتند.(1)
3 - آيه ميثاق در دعاى ملاقات مؤمنين در روز غدير
اشاره
يكى از جلوه هاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير است - ناگفته هايى از مسئله غدير به چشم مى خورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمى شود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيه هاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ، إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّه َ إِنَّ اللّه َ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ للّه ِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّه َ إِنَّ اللّه َ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
«بياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه از شما گرفته آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم و تقوى را به كار بنديد كه خداوند از راز سينه ها آگاه است. اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خاطر خدا استوار و بر عدالت شاهد باشيد و كينه توزى با قومى باعث نشود كه بى عدالتى نماييد عدل پيشه كنيد كه آن به تقوى نزديك تر است و تقوا پيشه كنيد كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
ص: 90
نكته اول: واليان امر خدا
پيمانى كه خدا با ما به نام ولايت بسته بايد تفسير شود. در اين دعا با نسبت دادن «وُلاة امر» و نيز «قائمين به عدل» به خدا با ضمير «ه» به ما مى فهماند كه اگر ما ولايت را پذيرفته ايم به خاطر آن است كه واليان امر از طرف خداوند تعيين شده اند، و آنكه بتواند عدالت واقعى را بر قرار كند كسى است كه از طرف خدا براى اين كار منصوب شود.
درباره اين آيه دو حديث وارد شده كه عمق مطلب را روشن تر مى نمايد:
يك. اطاعت اگر چه خوشمان نيايد
حذيفة بن يمان مى گويد: وقتى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» نازل شد، پرسيدند: يا رسول اللّه، اين ولايتى كه شما از خود ما بر ما صاحب اختيارتريد، كدام است ؟ فرمود: گوش به فرمان بودن و اطاعت در آنچه خوشتان بيايد يا شما را خوش نيايد.
گفتيم: گوش به فرمانيم و اطاعت مى كنيم. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» .(1)
دو. اطاعت ياد نعمت است
درباره آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ ... » فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر مردم پيمان ولايت را گرفت گفتند: شنيديم و اطاعت مى كنيم، ولى بعد پيمان خود را شكستند.(2)
نتيجه اين است كه ما با خداوند متعال پيمان بسته ايم كه فقط منصوب شدگان از طرف او را به صاحب اختيارى خود بپذيريم، و در اين باره از آنچه در توان داريم دريغ نكنيم.
ص: 92
نكته دوم: انكار به معناى تكذيب
آيا انكار ولايت ارتباطى با انكار روز قيامت دارد ؟ در اين دعا پس از آنكه از خداوند مى خواهيم ما را در ولايت ثابت قدم فرمايد متقابلاً مى گوييم: ما را از منكرين قرار مده؛ و با اشاره به آيه قرآن انكار ولايت را تكذيب روز قيامت به حساب مى آوريم.
اين بدان معنى است كه اگر كسى اين دستور و پيمان الهى را زير پا مى گذارد گويا قبول ندارد كه روزى در پيشگاه الهى بايد پاسخگوى سؤال درباره آن باشد، وگرنه چه پاسخى در برابر سؤال روز قيامت خواهد داشت.
4 - كتاب در مورد آيه ميثاق
در مورد آيه ميثاق كتابى ارزشمند و جامع تأليف شده، كه حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است. لازم است در اينجا اين كتاب گرانسنگ معرفى شود:
«آيه ميثاق غدير» ، غلامرضا صادقى فرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1393 ش، وزيرى، 998 ص. در اين كتاب طى نوزده فصل، مفصل در مورد آيه ميثاق: «وَ اذكُروا نِعمَةَ اللّه ِ عَلَيكُم وَ ميثاقَهُ الَذى واثَقَكُم بِهِ ... » و از جهات مختلف در مورد اين آيه شريفه سخن گفته است. فهرست اين عناوين كتاب از اين قرار است:
فصل 1: پيشگفتارى بر تحليل آيه ميثاق غدير. فصل 2: مرورى بر آيه ميثاق غدير. فصل 3: كلمه ها و تركيب هاى آيه ميثاق غدير. فصل 4: نعمت و ميثاق خدا در زمان و مكانى ويژه و راه ذكر آن. فصل 5 : فرمان به ذكر تنها نعمتى كه خدا آن را نعمت مى داند. فصل 6 : عهد، مبايعه، ميثاق، اقرار و اداى شهادت. فصل 7: «سمعنا و اطعنا» تعهدى قطعى براى هميشه. فصل 8 : مواثقه با ميثاق خدا. فصل 9: توضيح «ذكر» . فصل 10: اقرارى همگانى در يك واقعه. فصل 11: سمع و طاعت مطلق. فصل 12: تحليلى از آيه ميثاق غدير. فصل 13: تلاشى براى شناخت نعمت و ميثاق و اقرار و شهادت آيه ميثاق غدير. فصل 14: واقعه غدير خم. فصل 15: مذاكره ذكر نعمت و ميثاق خدا در غدير خم بخشى از «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» . فصل 16: اقرار
ص: 93
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... »(1) = آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ ... »
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ للّه ِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ ... »(2) = آيه «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ . إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّه َ ... »
ص: 95
ص: 96
بخش سوم : ماجراهاى از مدينه تا مكه
اشاره
ص: 97
شروع حجة الوداع
شروع حجة الوداع(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله روز شنبه بيست و پنجم ماه ذى القعده سفر حجة الوداع را شروع نمودند. حضرت غسل كرده و دو لباس احرام همراه برداشتند و همراه كاروان هفتاد هزار نفرى حجاج از مدينه خارج شدند.(2)
در سفر حجة الوداع دو مقصد اساسى در نظر بود، و آن عبارت بود از بيان دو حكم مهم از قوانين اسلام كه هنوز براى مردم به طور كامل و رسمى تبيين نشده بود؛ يكى حج، و ديگرى مسئله خلافت و ولايت و جانشينى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله.
در اين كاروان عظيم مردانى به تنهايى عازم سفر بودند. زنانى نيز تنها براى حج مى رفتند. گروهى با همسران خود آمده بودند. عده اى با پسران و دختران بزرگسال خود همراه بودند و گروهى كودكان خود را نيز آورده بودند.
در اين سفر، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله - كه فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام و ساير فرزندان آن حضرت بودند - همگى سوار بر هودج هاى شتران همراه حضرت بودند.
ص: 98
جمعيت بيشتر مى شد؛ به گونه اى كه لبيك گويان از مكه تا مدينه متصل بودندو بسيارى از آنان پياده بودند.
از آنجا كه دستجمعى حركت كرده بودند و وقت نيز تا ايام حج كم بود، لذا سرعت قافله زياد بود و اكثر اوقات را در حال حركت بودند و فقط براى نماز و استراحت پياده مى شدند. نماز ظهر و عصر را در يك وقت و نيز مغرب و عشا را در يك وقت به جماعت مى خواندند.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از احرام در مسجد شجره وارد بيابان «بَيْداء» شدند و پس از عبور از بَيْداء، صبح روز يكشنبه در منزل «مَلَل» بودند و نماز صبح را در آنجا خواندند، و پس از آن به راه افتاده و تا شب به حركت ادامه دادند. پس از روز يكشنبه از منزل «مَلَل» حركت كردند و تا شب به «شَرف السَيّالة» رسيدند، و در آنجا نماز مغرب و عشا را خواندند.
پيامبر صلى الله عليه و آله صبح روز دومِ سفر خود به سومين منزل به نام «عِرْق الظَبْيَة» رسيدند و نماز صبح را در آنجا خواندند. منزل چهارم حضرت در روز اول سفر حجة الوداع «رَوْحاء» بود كه حضرت توقف مختصرى كردند. سپس از روحاء حركت كردند تا به «رُوَيثَه» رسيدند.
منزل ششم «مُنصرَف» بود، كه «غَزاله» نيز ناميده مى شد، و حضرت نماز عصر را در آنجا خواندند.
منزل هشتم «مُتَعَشّى» بود كه نماز مغرب و عشا در را خواندند و شام را همانجا صرف كردند، و براى نماز صبح روز سه شنبه به «اَثايَه» رسيدند. منزل دهم «عَرْج» بود، كه روز سه شنبه به آنجا رسيدند، و پس از آن به منطقه «لُحَى الجَمَل» رسيدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز چهارشنبه به منزل دوازدهم به نام «سَقْياء» ، و در روز پنجشنبه به منزل سيزدهم به نام «اَبْواء» رسيدند، و در آنجا قبر مادر خود حضرت آمنه را زيارت كردند، و پس از ابواء به منزل چهاردهم به نام «تَلَعاتُ الْيَمَن» آمدند.
ص: 100
حضرت روز جمعه با عبور از منزل شانزدهم كه همان «جُحْفه» و «غدير خُم» بود، عازم منزل هفدهم به نام «قُدَيد» شده و شنبه آنجا بودند. «قُدَيْد» وادى وسيعى قبل از غدير است كه كمتر از يك روز تا غدير فاصله دارد و آبادى به همين نام در آغاز آن قرار گرفته است. در واقع قافله حجاج با ورود به بيابان «قديد» وارد منطقه «غدير خم» شدند.
در قُديد پياده ها سختى راه را مطرح كردند و از آن حضرت مركب هايى براى سوار شدن خواستند. حضرت ضمن اعلام نداشتن سوارى دستور داد براى آسانى سير كمرهاى خود را ببندند و با حركت سريع تر طى طريق را بر خود آسان تر نمايند.
كاروان حجة الوداع روز يكشنبه به منزل نوزدهم به نام «عُسفان» رسيدند، و پس از آن و در روز دوشنبه چهارم ذى الحجه به منزل بيستم به نام «مَرُّ الظَهران» رسيدند و تا شب آنجا ماندند.
در روز دوشنبه چهارم ذى الحجه و پس از توقف در منزل «مَرُّ الظَهران» ، پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى منزل بيست و يكم به نام «سَرِف» حركت كرده و به آنجا رسيد. بالاخره كاروان حجة الوداع، پس از ده روز طىّ مسافت، در روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شدند.
جمعيت كاروان حجة الوداع
جمعيت كاروان حجة الوداع(1)
هنگامى كه مراسم حجة الوداع در شُرف آغاز بود، تركيب جمعيتى كه براى مراسم حج آماده مى شدند قابل توجه بود. كاروانى كه از مدينه به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله براى حجة الوداع حركت كرد هفتاد هزار نفر بودند.
كاروان همراه امير المؤمنين عليه السلام كه از يمن براى حج آمدند دوازده هزار نفر بودند، گذشته از لشكر هزار نفرى كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به يمن رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند.
ص: 101
بين راه مدينه تا مكه - از راست و چپ جاده - جمعيت انبوهى از شهرها و روستاها و چادرنشينان به كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله پيوستند.
اهالى مكه و اطراف آن از سمت طائف و نجد و جده، و كسانى كه از آن سوى درياى سرخ در آفريقا با خبر شده و از حبشه و سودان و غير آن براى حج آمده بودند، جمعيت هاى ديگرى بودند كه به سيل عظيم حجاج افزوده شدند.
طوايفى بزرگ و گروه هايى عظيم به طور دست جمعى و يكجا در حجة الوداع شركت كرده بودند. از طايفه ثقيف - كه در طائف بودند - احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده بود و همگى در حجة الوداع شركت كردند.(1)
در مكه احدى از قريش نماند مگر آنكه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع حاضر شد.(2)
در سال دهم هجرى در مكه و طائف احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده و در حجة الوداع شركت كرد.(3)
در روايتى به صراحت ياد شده كه عده اى از اهل نجد آمده بودند.(4)
در روايتى ديگر صد نفر از طايفه «صداء» ياد شده اند كه در حجة الوداع شركت كردند.(5)
افرادى نيز بودند كه در حجة الوداع مسلمان شدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند.(6)
روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به سوى عرفات حركت كند و اعمال حج را آغاز
ص: 102
نمايد، بيش از صد و بيست هزار نفر اين كاروان عظيم را تشكيل مى دادند، كه شامل مردان و زنان و كودكان بودند.(1)
شبهه حضور امير المؤمنين عليه السلام در ايام غدير در يمن
اشاره
شبهه حضور امير المؤمنين عليه السلام در ايام غدير در يمن(2)
يكى از شبهاتى كه در مورد ماجرا و بيان حديث غدير مطرح شده اين است كه: آيا امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در ماجراى غدير حضور داشته، يا در آن زمان در يمن بوده است ؟
اصل ماجرا اينگونه است:
قبل از حركت پيامبر صلى الله عليه و آله براى سفر حجة الوداع، امير المؤمنين عليه السلام با لشكرى از طرف آن حضرت به نَجْران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن دعوت به اسلام و نيز جمع آورى خمس و زكات و جِزيه بود، و اين جزيه قرادادى بود كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان) طبق آن مبلغى به حكومت اسلامى مى پرداختند. اين قرار بين مسيحيان نجران و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در سال قبل از حج برقرار شده بود.
اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از حركت از مدينه، نامه اى براى امير المؤمنين عليه السلام در يمن فرستاد و ضمن اعلان سفر حج براى آن مناطق، دستور داد آن حضرت نيز براى سفر حج حركت كند.
لذا امير المؤمنين عليه السلام پس از پايان كارهاى محوَّله در نجران و يمن، با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود. آنان پس از احرام در ميقات «يَلَمْلَم» در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كردند تا براى ايام حج در آنجا حضور داشته باشند.
ص: 103
و اما پاسخ به شبهه قاضى لايجى:
بسيار جاى تأسف است كه قاضى براى سخنش هيچ دليلى نياورده و هيچ شاهدى براى اين ادعاى بزرگ ذكر نكرده است !
در اينجا در ردّ اين ادعاى بى دليل مى گوييم: آيا او به تاريخ مراجعه كرده و اين اشكال را كرده است ؟ ! بعيد است كه گفته شود امثال قاضى از تاريخ آگاهى ندارند. ظاهر اين است كه خود را در اين باره به نادانى زده باشد، زيرا ما در پيشگاه صاحبان سيره هاى صحيح نزد مسلمانان هستيم. تاريخ به ما مى گويد كه اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول اعظم صلى الله عليه و آله در يمن حاضر بوده، كه اين را قاضى نيز بيان كرده است.
ولى خود تاريخ - كه از اين ماجرا سخن مى گويد - از بازگشت حضرت از يمن و پيوستنش به نبى مكرم صلى الله عليه و آله در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج نيز سخن مى گويد. بنا بر اين، براى چه قاضى ماجراى اول را ذكر مى كند و از دومى ياد نمى كند و خود را به فراموشى مى زند ؟ ! واقعا انسان نمى داند اينگونه تحريف تاريخِ صحيح را چه بنامد ! ؟ پس در اين مجال، رواياتى را مى آوريم كه به عكس ادعاى قاضى در كتاب «المواقف» تصريح مى كند:
ص: 105
1 - نصوص بازگشت امير المؤمنين عليه السلام به مكه
ابن سعد (م 231 ق) مى گويد: گفته مى شود سرّيه على بن ابى طالب عليه السلام به يمن دوبار بوده است: يكى از آن دو در ماه رمضان سال دهم هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله روى داد. گفته اند:
رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به يمن فرستاد، و پرچمى به او داد و با دست خويش عمامه بر سرش نهاد و فرمود: برو و به جايى توجه نكن. وقتى به ديار يمنى ها فرود آمدى و رسيدى، با آنان نبرد نكن مگر آنكه با تو بجنگند.
حضرت با سيصد سواره حركت كرد و آن اولين سپاهى بود كه وارد آن سرزمين - يعنى سرزمين مذحج - شد. پس يارانش را گسيل داشت كه غنائم و زنان و اطفال اسير و چارپايان بسيار و ... را آوردند.
على عليه السلام بريدة بن خصيب اسلمى(1) را مسئول غنائم گردانيد. غنائمى را كه به دست آورده بودند نزد حضرت گرد آوردند، تا آنكه امام به جماعت يمنى ها برخورد. ايشان را به اسلام دعوت كرد، اما سرباز زدند و نيزه و سنگ پرتاب كردند.
امام يارانش را صف كرد و پرچم را به مسعود بن سنان سُلّمى داد. آنگاه على عليه السلام با يارانش بدانان حمله كرد و بيست نفر از آنان را كشت. پس پراكنده شدند و عقب نشستند، و حضرت هم از تعقيب يمنى ها دست برداشت.
سپس آنان را به اسلام فراخواند كه به سرعت اجابت كردند، و گروهى از رؤساى آنان با على عليه السلام بر اسلام بيعت كردند و گفتند: ما نماينده قوم خويشيم و اين صدقات ماست. پس حق خدا را از آن برگير. على عليه السلام غنائم را گرد آورد. آن را به پنج جزء قسمت كرد و بر سهمى از آن نوشت كه اين از آن خداست. حضرت على عليه السلام قرعه
ص: 106
انداخت. اولين سهم، سهم خمس بود و بقيه غنائم را بين يارانش تقسيم كرد. آنگاه حركت كرد و به پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه ملحق شد، كه براى حج سال دهم به آنجا آمده بود.(1)
از ابن اثير جزرى (م 663 ق) نقل شده است: على بن ابى طالب عليه السلام به نجران فرستاده شد(2)، تا صدقات و جزيه آنان را جمع كند و باز گردد. پس چنين كرد و بازگشت، و با رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه در حجة الوداع ديدار كرد، و بر فرماندهى سپاهى كه همراهش بود يكى از يارانش را گماشت و پيش از همه به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و در مكّه به ايشان رسيد.(3)
واقدى (م 270 ق) پس از آنكه سريه امام اميرمؤمنان عليه السلام را به يمن ياد كرده مى گويد: عمر بن محمد بن عمر بن على از پدرش براى من نقل كرد كه على عليه السلام تمام غنائمى را كه به دست آورده بود به پنج بخش تقسيم كرد، و براى آن قرعه انداخت، و در يكى از سهم هاى آن نوشت: از آنِ خدا. كه اولين سهم، سهم خمس خارج شد. به كسى چيزى غنيمت نداد و نبخشيد.
فرماندهان پيشين به ياران حاضر (و نه ديگران) از خمس مى دادند و سپس به رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى گفتند، كه ايراد نمى گرفت. اين كار را از على عليه السلام خواستند.
ص: 107
اما آن حضرت خوددارى كرد و فرمود: خمس را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى برم تا حضرت دستور دهد. اينك رسول خدا صلى الله عليه و آله در موسم حج است. او را ديدار مى كنيم و در مورد خمس هر چه را خدا بخواهد انجام مى دهد.
پس بازگشت و خمس را با خود برد، و نيز باقى اموال و غنائم را. چون به فُتُق(1) رسيد، عجله كرد و ابورافع را بر يارانش و خمس گمارد. در ميان خمس، لباسى از لباس هاى يمنى بود. همچنين بارهاى بسته و چهارپايانى كه غنيمت گرفته بود؛ چهارپايانى كه صدقه اموال يمنى ها بود.(2)
جزرى شافعى در «اسنى المطالب» گفته است: سبب اين خطبه در روز غدير مطلبى است كه ابن اسحاق ذكر كرده است: كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام و خالد بن وليد را به يمن به عنوان امير فرستاد. امام بازگشت و در مكه هنگام حج آخرين پيامبر صلى الله عليه و آله با حضرت ديدار كرد، و در مورد امام قيل و قال زيادى شده بود. برخى از همراهان امام بر ضد ايشان سخن مى گفتند، چرا كه بازگشت و جانشين امام غنائم را به سپاهان بخشيد. امام شتابان به سوى رسول اللّه صلى الله عليه و آله رفت. چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از حج فارغ شد، به غدير خم فرود آمد و اين خطبه را خواند، تا ارزش على عليه السلام را به مردم برساند و گفته ديگران را در مورد او ردّ كند.(3)
ص: 108
مولاى او است. به او گفتم: آيا فرمود: خدايا، دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ؟ گفت: چنان كه شنيدم به تو خبر مى دهم.(1)
بسيار جاى تأسف است كه اين صحابى به روشنى تمام حديث را نقل نكرده و رعايت امانت را ننموده است ! چگونه ممكن است بگوييم كه زيد صدر حديث را شنيده ولى ذيل و پايان حديث را نشنيده است ؟
اين سخن او كه «چنان كه شنيدم به تو خبر مى دهم» چه معنى دارد ؟ ! عجيب است كه ذيل روايت: خدايا دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست دارد، و دشمنش بدار كسى كه او را دشمن دارد.
احمد نيز از زيد بن ارقم در همين كتاب نقل كرده است: زيد بن ارقم گفت و من شنيدم: با رسول خدا صلى الله عليه و آله در منطقه اى فرود آمديم كه به آن خُمّ مى گفتند. حضرت فرمان نماز داد كه در گرماى سخت نماز خوانده شد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما سخن فرمود. براى رسول اللّه صلى الله عليه و آله پارچه اى از درختى كه از خورشيد زرد شده بود پهن گشت، و فرمود:
آيا نمى دانيد يا گواهى نمى دهيد كه من شايسته تر به هر مؤمنى از خود او هستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: پس هر كس مولاى اويم، اين على عليه السلام مولاى او است. خدايا ! دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد، و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد.(2)
عجيب است كه نسائى در «الخصائص» اين روايت را كه در آن «خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد» آمده است، از عامر بن واثله روايت مى كند:
ص: 110
على عليه السلام مردم را در ميدان كوفه گرد آورد و فرمود: هر كسى كه از رسول اللّه صلى الله عليه و آله در روز غدير خم شنيد: آيا نمى دانيد از هر مؤمنى شايسته تر به اويم ... . سپس در حالى كه ايستاده بود، دست مرا (على عليه السلام) را گرفت و فرمود: هر كس مولايش هستم، على مولاى او است. خدايا ! دوست بدار دوست بدار هر كس او را دست بدارد ... ، گواهى دهد. ابوالطفيل مى گويد: خارج شدم و هنوز در ذهنم درباره امام اشكال وجود داشت. پس با زيد بن ارقم ملاقات كردم و به من خبر داد و گفت: شك دارى ؟ حديث را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدم.(1)
پس در اينجا زيد بن ارقم، عامر بن واثله صحابى را - كه هنوز در ذهنش شكى بود - مخاطب ساخت و او را از ترديد در حديث بيرون آورد. ولى وقتى از او در مورد اين اضافه «خدايا دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد» مى پرسند، مى گويد: چنان كه شنيدم خبر مى دهم ! ؟
گويى زيد عبارت را نشنيده و خواسته در ذيل روايت تشكيك كند و آن را پنهان سازد، اما صدر و ابتداى روايت را تأييد مى كند ! شايد ترديد او سبب شده كه بعضى از محدثان و راويان و اهل حديث و رجال و مانند ابن تيميه(2) و ابن ابى داوود و ابن ابى حاتم در عبارت ترديد كنند.
در كتاب «المصنّف» ابن ابى شيبه آمده است: شريك براى ما از ابويزيد، و وى از پدرش نقل كرد: ابوهريره وارد مسجد شد. نزد او آمديم. در مقابل او جوانى برخاست و گفت: تو را به خدا قسم مى دهم، آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، پس اين على عليه السلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد ؟ گفت: آرى. جوان گفت: اما من از تو بيزارم. گواهى مى دهم كه دشمنى كرده اى با كسى كه على عليه السلام را دوست دارد، و دوستى نموده اى با كسى كه على عليه السلام را دشمن مى دارد. مردم او را با سنگريزه زدند.(3)
ص: 111
و در يكى از دو حديث آمده: آيا همسرانم ام المؤمنين نيستند ؟ - . پس اين (يعنى حضرت على عليه السلام) دوستدار كسى است كه من دوستارش هستم و مولاى شخصى است كه من مولايش هستم. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس او را دشمن بدارد دشمنش باش.(1)
هفت. ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسن بن نقور و ابوالقاسم بن بسرى و ابومحمد احمد بن على بن حسن بن ابى عثمان، از ابوالحسن احمد بن محمد بن قاسم بن موسى بن قاسم بن صلت، از ابوبكر احمد بن عبداللّه (نحاس) دوست ابى صخره نقل مى كنند كه املا كرد، از محمد بن زنجويه، از حميدى، از يعقوب بن جعفر بن ابى كثير مدنى، از مجاهر بن مسمار، از ابن ابى نقور، از عايشه دختر سعد، از سعد:
همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه مكه بوديم كه بدان سو مى رفت. وقتى به غدير خم رسيد - كه در منطقه خُمّ است - مردم توقف كردند. كسانى كه رفته بودند بازگشتند و كسانى كه عقب مانده بودند رسيدند. وقتى مردم گرد آمدند، رسول خدا فرمود: اى مردم ! آيا فرمان هاى خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش.
دوباره فرمود: مردم، آيا فرمان خدا را به شما ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا، گواه باش. بار سوم پرسيد: مردم، چه كسى ولىّ (سرپرست) شماست ؟ سه بار گفتند: خدا و رسولش. سپس دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت و برخيزاند.
ص: 114
ابن نقور مى افزايد: سپس فرمود: هر كس خدا و رسولش صلى الله عليه و آله ولىّ او است، پس اين نيز ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش.(1)
هشت. ابن عساكر نيز به سند خود از سهم بن حصين اسدى نقل مى كند: من و عبداللّه بن علقمه به مكه آمديم، روزگارى عبداللّه علقمه به على عليه السلام ناسزا مى گفت. به ابوسعيد خدرى گفتم: در اين باره حديثى دارى ؟ مقصودم سخن از عهد و زمان پيشين بود. گفت: آرى. اگر برايت نقل كردم، در اين باره از مهاجرين و انصار و قريش بپرس. رسول اللّه صلى الله عليه و آله روز غدير خم برخاست و فرمان خدا را ابلاغ كرد و فرمود: اى مردم ! آيا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ عبداللّه بن علقمه پرسيد: آيا اين را از رسول اللّه صلى الله عليه و آله شنيدى ؟ ابوسعيد گفت: آرى، و به گوش و سينه اش اشاره كرد و گفت: با دو گوشم شنيدم و به دلم سپردم.(2)
نه. ابوهريره مى گويد: هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، پاداش روزه شصت ماه برايش نوشته مى شود. كه روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب عليه السلام را گرفت.(3)
ابن كثير در «البداية» به نقل از ابوهريره افزون بر مطلب فوق آورده است: پس خدا اين آيه را نازل كرد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى» .(4)
ده. جرير بن عبداللّه بجلى(5): رسول اللّه صلى الله عليه و آله با دست بر بازوى على عليه السلام زد و او را برخيزاند، كه بازويش كشيده شد. پس دستانش را گرفت و فرمود: ... .(6)
ص: 115
يازده. ابوسعيد خدرى: وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير منصوب فرمود ... .(1)
دوازده. عبداللّه: ديدم پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت ... .(2)
اين بود شمارى از نصوص و متونى كه تصريح دارد پيامبر صلى الله عليه و آله دست امام اميرمؤمنين على عليه السلام را در غدير گرفت. با ملاحظه اينها، آيا مجالى هست بگوييم على عليه السلام در يمن بود و در غدير خم حاضر نبوده است ؟ واقعا علت اين كينه ها در حق امام اميرمؤمنان عليه السلام و سرور اوصيا و صاحب ولايت كبرى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله چيست ؟ !
3 - قربانى امير المؤمنين عليه السلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع
براى اثبات اينكه امام اميرمؤمنان عليه السلام از يمن بازگشت و در مكه مكرمه به پيامبر صلى الله عليه و آله پيوست، نصوص بسيارى است كه صراحت دارد امام فرمود: اهللتُ باهلال النبى صلى الله عليه و آله: همان كه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد، قربانى نمودم.
رويانى رازى (م 307 ق) در «مسند الصحابة» به سند متصل از براء نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام را بر يمن فرمانروا كرد همراهش بودم، و همراهش بر بعضى غنائم دست يافتم. وقتى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، حضرت على عليه السلام عرض كرد: ديدم فاطمه عليهاالسلام خانه را با مواد خوشبوكننده خوشبو كرده است.(3) بدين سبب از كنار خانه گذر كردم (چون حاجى نبايد در حال احرام خوشبو كننده استفاده كند) . فاطمه عليهاالسلام پرسيد: چه دارى ؟
رسول اللّه صلى الله عليه و آله به اصحابش دستور داد و مُحلّ شدند (از احرام در آمدند) . پاسخ دادم: با همان كه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد، قربانى مى كنم. پس خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم
ص: 116
و رسول اللّه صلى الله عليه و آله به من فرمود: چه كردى ؟ عرض كردم: با قربانى شما حج را به پايان رساندم. پس قربانى آورده و روى آنها علامت گذاردم.
پيامبر صلى الله عليه و آله به يارانش فرمود: اگر سال آينده به حج آيم (چنان كه امسال ميسر گشت) ، همان كارى را مى كنم كه اصحاب كردند. اما قربانى كرده و روى آنها علامت گذارده ام. به من فرمود: 67 - يا 66 - شتر قربانى كن. براى خود 33 - يا 34 -
تا را نگهدار. از هر قربانى برايم مقدارى نگهدار.(1)
طبرانى به سند خويش به نقل از مروان اصغر، از انس ابن مالك مى گويد: وقتى على بن ابى طالب عليه السلام از يمن آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: با چه قربانى كردى ؟ عرض كرد: با قربانى (شما اى) پيامبر. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر همراهم قربانى نبود، مُحِلّ مى شدم(2)
چنانچه مى بينيم اين احاديث نيز دلالت دارد كه در حجة الوداع امام حضور داشت و همراه پيامبر صلى الله عليه و آله قربانى كرد. پس در غدير نيز بود.
4 - حضور امير المؤمنين عليه السلام در منى در حجة الوداع
ابن سيدالناس در «السيرة النبوية» وقتى به چگونگى قربانى كردن پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كند، مى نويسد:
على عليه السلام جزو اهل صفّه بود. سپس رسول اللّه صلى الله عليه و آله به قربانگاه در منى رو كرد و 33 شتر قربانى نمود. بعد به على عليه السلام دستور داد هر چقدر باقى مانده بود قربانى كرد. از جمله قربانى هايى كه على عليه السلام از يمن آورد. همچنين آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه آورده بود؛ كه تمامى صد شتر مى شدند.
ص: 117
حلبى شافعى مى نويسد: از ابن عباس نقل است: رسول اللّه صلى الله عليه و آله در حجة الوداع صد قربانى همراه آورد. سى تا از آنها را قربانى كرد، سپس به على عليه السلام دستور داد هر چه باقى مانده بود قربانى نمود. به او فرمود: گوشت و پوست و جهازشان را بين مردم تقسيم كند. وقتى رسول اللّه صلى الله عليه و آله به محلى بين مكه و مدينه رسيد و سپس به غدير خم (نزديك رابغ) رسيد، صحابه را گرد آورد و براى آنها سخنرانى كرد و در آن فضل على عليه السلام را بيان فرمود.
همچنين از بدگويى برخى كسانى كه همراه على عليه السلام در يمن بودند بيزارى جست، چرا كه از على عليه السلام به سبب كار عادلانه اى كه در حقشان كرد ايراد گرفتند؛ برخى گمان مى كردند ستم و بخل بوده است. در حالى كه در اين باره حق با على عليه السلام بود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم ! همانا بشرى مانند شمايم. نزديك است فرستاده پروردگارم (فرشته مرگ) به سراغم آيد و دعوت خدا را لبيك گويم. در نقل طبرانى آمده است كه فرمود: اى مردم ! خداى مهربان و آگاه مرا خبر كرده كه پيامبر بعدى نصف عمر پيامبر پيشين را خواهد داشت. گمان مى كنم نزديك است (براى مرگ) خوانده شوم، و بايد اجابت كنم. من مسئولم و شما مسئول. چه مى گوييد ؟
گفتند: گواهى مى دهيم فرمان خدا را به ما رساندى و تلاش كردى و خيرخواه ما بودى. خدا به شما پاداش خير بدهد.
فرمود: شهادت مى دهيد معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده و فرستاده اش است، و بهشت و جهنم حق است، و حشر بعد از مرگ حق است و قيامت بى شك مى آيد و خدا هر كس را در قبر است بر مى انگيزاند ؟ گفتند: بلى، شهادت مى دهيم. فرمود: خدايا، گواه باش ... .
سپس به تمسّك و چنگ زدن به كتاب خدا تشويق فرمود، و سفارش اهل بيتش عليهم السلام را كرد، و افزود: ميانتان دو چيز گرانبها به جاى مى گذارم؛ كتاب خدا و عترت (اهل بيتم) . هرگز از هم جدا نمى شوند تا كنار حوض كوثر نزد من آيند.
ص: 118
به طور مكرر سه بار در حق على عليه السلام فرمود: آيا از خودتان به شما اَولى و سزاوارتر نيستم ؟ مردم با تصديق و پذيرش پاسخ مى دادند. دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: هر كس مولايش منم على عليه السلام مولايش است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و دشمن كسى باش كه وى را دشمن بدارد. هر كس به وى محبت داشته باشد به او محبت داشته باش. اما هر كس از وى كينه به دل داشته باشد بر او خشم گير. هر كس وى را يارى دهد يارى اش ده، و هر كس كمكش كند كمكش كن. اما هر كس وى را تنها گذارد و يارى ندهد ياريش مده. هر جا گردد، حق را همراهش گردان.
اين محكم ترين دليلى است كه شيعه اماميه و رافضه بدان تمسك مى كنند؛ كه على عليه السلام از هر كس ديگرى به امامت شايسته تر است، و مى گويند: اين نص صريحى بر خلافت او است، كه سى صحابى آن را شنيده و بر آن گواهى دادنده اند. گفتند: بنا بر اين، براى على عليه السلام بر ايشان همانند ولايتى است كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. به دليل فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله: آيا شايسته تر به شما نيستم ؟
اين حديث صحيحى است كه با سندهاى صحيح و حسن نقل شده است، و به كسانى مثل ابوداوود و ابوحاتم رازى(1) كه در صحت حديث اشكال كرده اند اعتنايى نمى شود. عده اى كه گفته اند: عبارت «خدايا، دوست بدار كسى كه على عليه السلام را دوست بدارد ... » جعلى و مردود است، جوابشان اين است كه اين عبارت از راه هايى روايت شده كه ذهبى بسيارى از آنها را صحيح دانسته است.
وارد شده كه على عليه السلام خطبه اى خواند، و در آن حمد و ثناى الهى را به جا آورد. سپس فرمود: هر كس كه روز غدير حاضر بود را به خدا سوگند مى دهم برخيزد. كسى برنخاست بگويد. با واسطه خبردار شدم يا شنيدم: بلكه كسانى برخاستند كه با دو
ص: 119
گوش خود شنيده و به دل سپرده بودند. هفده تن از اصحاب و در روايتى سى صحابى و در «المعجم الكبير» شانزده و در روايتى آمده: دوازده تن از اصحاب برخاستند. حضرت فرمود: آنچه را شنيديد بيان كنيد. آنان حديث را ذكر كردند، و بخشى از آن عبارت بود از «هر كس من مولاى اويم پس على عليه السلام مولاى او است» . و در روايتى «اين مولاى او است» .(1)
از زيد بن ارقم نقل شده است: من از كسانى بودم كه اين ماجرا را كتمان كردم. به همين خاطر خدا بينايى ام را گرفت، و على عليه السلام كسانى را كه كتمان كرده بودند نفرين كرد.(2)
از ابن كثير نقل شده كه در حديث جابر آمده است: على عليه السلام از يمن با شترى (جهت قربانى) نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. در سياق عبارت ابن اسحاق آمده است كه حضرت على عليه السلام را در قربانى اش شريك قرار داد، و خدا آگاه تر است. غير ابن كثير ذكر كرده اند كه حضرت و امام على عليه السلام در روز كشتار صد شتر قربانى كردند. بنا بر اين قربانى را همراهش از منطقه ذى حليفه آورده است. بعضى از آن شتران را بعد از اين ماجرا و در حالى كه محرم بود خريد.(3)
باز ابن كثير گفته است: در اين ايام على بن ابى طالب عليه السلام از يمن با گروهى از مسلمانان و اموالى كه همراه او بود وارد شدند.(4)
ص: 120
اين نصوص و شواهد تاريخى دلالتى روشن بر بازگشت امام امير المؤمنين على عليه السلام از يمن دارد، و اينكه به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شد. با اين مطالب، سخن قاضى در كتاب «المواقف» از درجه اعتبار ساقط مى شود، چون قائل شده كه حضرت على عليه السلام هنگام واقعه غدير در يمن بود.
فخر رازى مى گويد: على عليه السلام در آن وقت همراه نبى صلى الله عليه و آله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت امير المؤمنين عليه السلام از يمن و همراهى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقل هاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونه هايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابن ماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابن حجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مى كند و مى گويد كه على عليه السلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقل هاى معتبر ثابت مى كند كه على عليه السلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلى الله عليه و آله حج گزارد.(2)
ص: 121
ص: 122
بخش چهارم : ماجراهاى در مكه و حج
اشاره
ص: 123
زمينه حجة الوداع
اشاره
زمينه حجة الوداع(1)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد، و از يك سو در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند، و از سوى ديگر شامل افراد شهوت پرست و دنيا طلبى كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند، بوده است.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عده اى از مردم، و عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه آن ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اينها همگى جوّ حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مى كند.(2)
ص: 124
قسمت اول : ماجراهاى مكه
ورود كاروان حجة الوداع به مكه
اشاره
ورود كاروان حجة الوداع به مكه(1)
در ساعات پايانى روز دوشنبه چهارم ذى الحجه كاروان عظيم حجاج همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از سمت بالاى مكه از «عَقَبه مَدَنيّين» وارد مكه شدند. همزمان كاروان يمن نيز از سمت جنوب وارد مكه شدند و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در محل از پيش تعيين شده «أبطَح» - كه منطقه هموار شهر مكه بود - اسكان يافتند، و آماده اعمال حج شدند.
پس از جا به جايى اثاثيه و خواباندن شتران و برپايى خيمه ها، پيامبر صلى الله عليه و آله بدون وقفه كاروان عظيم حجاج را براى زيارت خانه خدا و انجام مناسك به طرف مسجد الحرام حركت داد و اعمال حج را انجام داد. حضرت در آنجا رسما تشريع حج تمتع را اعلام فرمود كه با عمره قرار دادن اعمال قبلى، تا پنج روز ديگر مردم براى اعمال حج آماده شوند.(2)
ص: 125
از سوى ديگر، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سفر حجة الوداع رفتند، امير المؤمنين عليه السلام با لشكرى از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به نجران و سپس به يمن رفته بودند، كه هدف آن جمع آورى خمس و زكات و جزيه و نيز دعوت به اسلام بود، و در مكه براى مراسم حج به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شد.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات و سپس به مشعر و منى رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
در اين باره به طور مفصل در صفحات گذشته در بخش قبلى سخن گفته شد.
آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ . وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»
آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ . وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»(1)
در مسئله خلافت و امامت، آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهل سنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مى داند، و اهل سنت با انتخاب مردم و اجماع امت. شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
پيامبر صلى الله عليه و آله حركت از مكه را يك روز زودتر از آغاز اعمال حج اعلام كرد؛ و مسير حركت حجاج به سوى عرفات را از مِنا قرار داد تا با توقفى كوتاه در مِنا خيمه ها را بر پا نمايند و لوازم استراحت و آذوقه را آماده كنند تا پس از بازگشت از عرفات و مشعر محل اسكان حاجيان براى توقف سه روزه در آنجا مهيا باشد.
چهار روز از ورود به مكه مى گذشت و روز هشتم ذى الحجه فرا رسيده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسانى كه قربانى همراه خود آورده اند در همه مراحل مناسك حج از عرفه و مشعر و بعد از آن آنها را همراه خود ببرند تا به قربانگاه برسند.(2)
ص: 126
اولين سخنى كه قبل از شأن نزول اين آيه مطرح است قرائت كلمه «فَانْصَبْ» است كه آيا بايد با كسره صاد خوانده شود يا فتحه آن. در اينجا با يادآورى اينكه اختلاف قرائت در حد حركات و اعراب قرآن مسئله اى مورد قبول است، يادآور مى شود كه در روايات ما تصريح به قرائت كسره شده است.
اين تصريح گاهى با نام بردن «كسره» است و گاهى از تركيب عبارت پيداست، زيرا اگر با فتحه خوانده شود به معناى «تلاش كردن» است و فعل لازم بوده نيازى به مفعول ندارد، ولى اگر با كسره خوانده شود به معناى «منصوب كردن» است و فعل متعدى بوده بدون مفعول معنى نمى دهد و حتى گاهى به دو مفعول نياز دارد؛ مثلاً «فَانْصِبْ عَلِيّا» يعنى على را منصوب كن، و «فَانْصِبْ عَلِيّا اماما» يعنى على را به امامت منصوب كن.
در همه مواردى كه در روايات ائمه عليهم السلام اين آيه تفسير شده، حتى اگر تصريحى به كسره نباشد معنى كردن آن به صورت فعل متعدى با ذكر يك يا دو مفعول، به معناى قرائت با كسره و صحيح شمردن آن است.
اقتضاى حكم و موضوع و روند مطلب در سوره نيز با قرائت كسره بيشتر تناسب دارد، زيرا «فَانْصَبْ» با فتحه يعنى: «تلاش كن، و خود را به زحمت بينداز» ، و معناى عبارت چنين مى شود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى تلاش كن و خود را به زحمت انداز» ، كه چندان معناى عميقى را نمى رساند. ولى «فَانْصِبْ» با كسره يعنى «منصوب كن» ، و معناى عبارت چنين مى شود: «وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى منصوب كن» ، كه دقيقا متوجه مسئله خلافت مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مرحله پايانى نبوت بدان اقدام مى فرمايد.
با اين مقدمه درباره قرائت آيه، دو روايت كه به قرائت كسره تصريح دارند مى آوريم و سپس از عكس العمل خاص اهل سنت به اهميت موضوع پى مى بريم:
ص: 128
و ما مى گوييم: چون خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله فقط بايد با منصوب كردن آن حضرت باشد، بنا بر اين قرائت اصلى با كسر بوده است؛ و بدعت گزاران براى فرار از حقيقتِ خلافت و ايجاد بدعتِ خلافت انتخابى، آن را با فتحه خوانده اند ! !
رواياتى كه در تفسير و شأن نزول اين آيه وارد شده در مواردى دقيقا موقعيت زمانى آن را حجة الوداع و پس از اتمام حج معين مى كند، و گاهى با آوردن مسئله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» به دنبال بيان آيه به تحقق آن در غدير اشاره مى كند. سه روايت زير گوياى اين جهت است:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه عليه السلام قالَ: قَوْلُهُ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، كانَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله حاجّا، فَنَزَلَتْ: «فَإِذا فَرَغْتَ» مِنْ حجِّكَ «فَانْصَبْ» عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
امام صادق عليه السلام فرمود: قول خداوند: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» ، پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر حج بود كه چنين نازل شد: وقتى از حج خود «فراغت يافتى» على را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم «منصوب كن» .(1)
در اين حديث به نزول آيه در سفر حج كه مقدمه غدير بود تصريح شده است. در حديث ديگر حجة الوداع ذكر شده كه صراحت بيشترى دارد:
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَاذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ فَانْصِبْ اميرَالْمُؤْمِنينَ «وَ الى رَبِّكَ فَارْغَبْ» .
درباره معناى آيه «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» فرمود: وقتى از حجة الوداع فراغت يافتى امير المؤمنين را منصوب كن «و به سوى پروردگارت رغبت نما» .(2)
ص: 131
در حديث سوم با ذكر مراسم غدير اين موقعيت زمانى را بيان كرده است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اين آيه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ ... . و شكى نيست كه حضرت اين كلام را در غدير فرموده است:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه عليه السلام: قالَ عَزَّ ذِكْرُهُ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» ، يَقُولُ: فَاذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اعْلِنْ وَصِيَّكَ فَاعْلِمْهُمْ فَضْلَهُ عَلانِيَةً. فَقال صلى الله عليه و آله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ -
ثَلاثَ مَرّاتٍ - .
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند فرمود: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن. و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، مى فرمايد: وقتى فراغت يافتى علامت خود را منصوب كن و جانشين خود را اعلان نما و فضيلت او را علنا بيان كن. اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله سه مرتبه فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.(1)
سوره انشراح حاكى از گشايش اساسى در رسالت پيامبر معظمم اسلام صلى الله عليه و آله است و خداوند خبر از انشراح سينه و آسودگى قلب آن حضرت مى دهد. در اين سوره از مسئوليت عظيمى ياد شده كه با انجام آن سنگينى از دوش پيامبر صلى الله عليه و آله برداشته شده و دوران عسر و سختى پشت سر گذاشته مى شود و دوران يُسر و آسايش به استقبال مى آيد.
كليد همه اين گشايش ها على بن ابى طالب عليه السلام است، كه آرامش نهايى و مطلق با منصوب كردن او به مقام امامت حاصل مى شود. اين تسلسلِ مراحل اسلام و ارتباط نهايى آن با غدير در كلام امام باقر و امام صادق عليه السلام چنين ترسيم شده است:
ص: 132
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» : «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» ، فرمود: آنگاه كه از حجة الوداع فراغت يافتى امير المؤمنين را منصوب كن. «وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» : «و به سوى پروردگارت رغبت كن» .(1)
نقطه اى كه ارتباط دقيق اين آيه را با غدير روشن مى كند، فهميدن متعلق دو كلمه «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» است؛ آيا منظور فراغت از چه كارى و منصوب كردن چه كسى به چه منصبى است ؟ احاديث در تفسير آيه به غدير، بر اين دو نكته تأكيد دارند.
درباره متعلق «فَرَغْتَ» سه جهت به چشم مى خورد كه منظور از همه آنها يك مطلب است، ولى هر يك از بُعد خاصى به مسئله مى نگرد:
الف. إذا فَرَغْتَ مِنْ حَجِّكَ(2) ... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ(3) ... .
در اين روايت دو بُعد زمانى مورد تأكيد قرار گرفته و نشان دهنده آن است كه منصوب كردن امير المؤمنين عليه السلام در غدير پس از مراسم حج، آن هم در سال حجة الوداع انجام گرفته است.
ب. إذا فَرَغْتَ مِنْ دُنْياكَ(4) ... .
در اين مورد اشاره به نصب مقام ولايت در آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
ج. إذا فَرَغْتَ مِنْ نَبُّوَتِكَ(5) ... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ اقامَةِ الْفَرائِضَ(6) ... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ اكْمالِ الشَّريعَةِ(7) ... .
ص: 134
در اين سه مورد آخرين رسالت بودن ابلاغ حكم ولايت مورد توجه است، و اين نكته با سه تعبير متفاوت مطرح شده است: نبوت، يعنى پس از انجام همه آنچه به عنوان نبوت بر عهده حضرت بود. اقامه فرائض، يعنى ولايت آخرين واجبى است كه پس از همه آنها اعلام شد.
اكمال شريعت، يعنى چيزى از آنچه دين خداست باقى نماند و فقط ولايت باقى و پا بر جا بماند، كه بايد به عنوان روح حاكم بر آنها و قبول آنها پس از پايان اعلان آنها مطرح شود.
درباره متعلق «فَانْصَبْ» بايد توجه داشت كه فعل «نَصَبَ» به معناى منصوب كردن دو مفعول مى خواهد كه يكى منصوب شونده و ديگرى منصبى است كه بدان منصوب مى گردد:
مفعول اول در شش حديث با ذكر نام امير المؤمنين عليه السلام به صورت «عَلِيّا» آمده، و در يك مورد «امير المؤمنين» آمده، و در مورد ديگرى هم «عَلَمَكَ» ذكر شده است. مفعول دوم هم در يك مورد «وَصِيّا» آمده، و در يك مورد «اماما» ذكر شده، و در دو مورد «عَلَما» مطرح شده و در دو حديث ديگر با حرف جر با كلمه «لِلْوِلايَة» آمده است، كه مجموع عبارات از اين قرار است:
فَانْصِبْ اميرَالْمُؤْمِنينَ.(1)
فَانْصِبْ عَلِيّا.(2)
فَانْصِبْ عَلِيّا اماما.(3)
فَانْصِبْ عَلِيّا لِلْوِلايَةِ.(4)
ص: 135
فَانْصِبْ عَلِيّا وَصِيّا.(1)
فَانْصِبْ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.(2)
فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اعْلِنْ وَصِيَّكَ.(3)
هر يك از اين كلمات نيز يادآور بُعدى مهم و عميق از ولايت مطلقه امير المؤمنين عليه السلام است. امامت به معناى پيشوايى و رهبرى مردم، وصايت از بُعد جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله، عَلَم بودن به معناى انحصار و تنها نشانِ هدايت بودن على بن ابى طالب عليه السلام است.
تبليغ با آيه «فإذا فَرَغتَ فَانصَب»
يكى از شاخص هاى زندگى معصومين عليهم السلام تبليغ غدير به شكل هاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير با آيه «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب. وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب» به عنوان آخرين دستور قرآنى غدير است كه ذيلاً به بيان آن مى پردازيم:
امام صادق عليه السلام بين دستور و اجراى غدير دو مرحله را طبق آيات قرآن بيان مى فرمايد، كه نشان از دقيق بودن مسئله غدير در مقدّر الهى دارد. مرحله اول دستور اصلى نصب امام است كه در سوره انشراح آمده است، و امام عليه السلام تفسير آن چنين بيان فرمود:
خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب. وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب»(4): «وقتى فراغت يافتى منصوب كن. و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، تفسيرش اين است: آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن، و وصيَّت را معرفى نما، و فضيلت او علنا بيان كن.
ص: 136
مرحله دوم دستور اجراى آن بود كه در نزديكى غدير خم نازل شد و واقعه غدير بر اساس آن شكل گرفت. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
تا آنگاه كه از حجة الوداع باز مى گشت آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(1) نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
آيه «وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»(3) = آيه «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ . وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ»
ص: 137
ص: 138
اين بود كه چهار نفر از آنان به مكه آمدند و وارد كعبه شدند و هم پيمان شدند و قرار داد بستند و بين خود نوشته اى نوشتند كه اگر خدا محمد را ميراند يا كُشت هرگز نگذارند اين امر خلافت به اهل بيت او باز گردد.
خداوند هم بر پيامبرش چنين نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(1)
در آخر بد نيست اشاره شود كه در بعضى روايات كه قطعه اى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده، مطالبى به چشم مى خورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. درباره اين موارد احتمال دارد كه چون حضرت در مكه و عرفات و مِنى چند بار خطبه هايى ايراد فرموده اند؛ لذا همه آنها به عنوان سخنان حضرت در حجة الوداع در نظر راويان بوده و احيانا قطعه اى از آنها به عنوان گوشه اى از خطبه غدير نقل شده است.
وقوف در عرفات در حجة الوداع
وقوف در عرفات در حجة الوداع(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله در سفر حجة الوداع حركت از مكه را يك روز زودتر از آغاز اعمال حج اعلام كرد؛ و مسير حركت حجاج به سوى عرفات را از مِنا قرار داد تا با توقفى كوتاه در مِنا خيمه ها را برپا نمايند و لوازم استراحت و آذوقه را آماده كنند تا پس از بازگشت از عرفات و مشعر محل اسكان حاجيان براى توقف سه روزه در آنجا مهيا باشد.
چهار روز از ورود كاروان حجه الوداع به مكه مى گذشت و روز هشتم ذى الحجه فرا رسيده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كسانى كه قربانى همراه خود آورده اند در همه مراحل مناسك حج از عرفه و مشعر و بعد از آن آنها را همراه خود ببرند تا به قربانگاه برسند.(3)
ص: 144
همچنين به كسانى كه از احرام اول به عنوان عمره بيرون آمده بودند، دستور داد تا از خود مكه به نيت حج احرام ببندند.(1)
روز هشتم ذى حجة الحرام، همه حجاج از مكه احرام حج را بستند و لبيك گويان آماده حركت و اعمال حج شدند. اكنون كاروان صد و بيست هزار نفرى حجاج از مرد و زن و كودك و جوان و پير آماده حركت مى شدند، و تا نزديك ظهر همه آماده حركت شدند.
اندكى قبل از ظهر، سيل عظيم مردم از مكه به سمت مِنا حركت كردند و ساعتى بعد به آنجا رسيدند. هنگام ظهر كه به منا رسيدند، پيامبر صلى الله عليه و آله نماز ظهر و عصر را به جماعت با مردم خواندند. آنگاه مردم مشغول برپايى خيمه ها و جابجايى اثاثيه خود شدند و اين جابجايى تا غروب به طول انجاميد.
هنگام غروب نماز مغرب و عشا را به جماعت با مردم خواندند؛ و شب را در منا ماندند تا صبح به سوى «عرفات» حركت كنند.
با طلوع فجر روز نهم ذى الحجه نماز صبح را به جماعت خواندند و منتظر شدند تا آفتاب طلوع كند. آنگاه به سوى عرفات حركت كردند تا قبل از ظهر در آنجا حاضر باشند. قبل از ظهر روز نهم همه حجاج در بيابان عرفات حضور داشتند و «وقوف» در آنجا به عنوان اولين عمل حج آغاز شد.(2)
مفاهيم پايه اى انديشه اسلامى در خطبه هاى حجة الوداع
اشاره
مفاهيم پايه اى انديشه اسلامى در خطبه هاى حجة الوداع(3)
خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عرفات سال حجة الوداع، بشارت درباره دوازده امام پس از خود و توصيه هاى آنان را در برداشت. حال پرسش اينجاست كه در پنج خطبه
ص: 145
ديگر در روز ترويه(1) در مكه، روز عيد قربان در منى، ميانه ايام تشريق(2)، روز كوچ در مسجد خيف و در غدير خم چه فرموده است ؟
در منابع روايى و روايات متعدد اين خطبه ها به مضامين مختلف ديده مى شود، كه پيامبر صلى الله عليه و آله همه امور مهمى را كه امت اسلام پس از ايشان نياز داشتند مطرح كرده است.
سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه ها پنج محور يا اصل را شامل مى شود:
1 - قانون برابرى انسان ها
اصل ملاحظه روابط اجتماعى از بُعد انسانى بين بشر و لغو تبعيض نژادى.
اصل خوشرفتارى با زنان و پرهيز از ظلم به آنان.
2 - قانون يگانگى بين مؤمنين
اصل لغو نشانه ها، افتخارات و قوانين جاهلى مخالف اسلام.
اصل برادرى و برابرى ميان مؤمنين.
اصل احترام به مالكيت خصوصى و تحريم تجاوز به اموال ديگران (حرمت اموال مردم) .
اصل احترام به جان و زندگى مسلمانان، و تحريم قتل نفس (حرمت ريختن خون مردم) .
اصل احترام به آبرو و كرامت مسلمانان و تحريم ريختن آبروى افراد.
اصل هر كس جمله «لا اله الا اللّه» بگويد، مال و جانش در امان است.
اصل امنيت جان و مال هر كس كه به وحدانيت خدا اقرار كند.
اصل شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بر امت راستين در آخرت و وارد آمدن امت بر او در حوض كوثر.
ص: 146
اصل ضرورت دقت و پرهيز از رفتارهاى كوچكى كه آدمى را به انحراف مى كشاند.
اصل پرهيز از نسبت دروغ بر پيامبر صلى الله عليه و آله و تحقيق در روايات او.
3 - قانون يگانگى دينى و فرهنگى مؤمنين
اصل امانتدارى و اداى امانت.
قوانين ارث.
قوانين ديات و قصاص.
قانون گذارى هاى مناسك حج: خذوا عنّى مناسككم: دستورات عباديتان را از من بگيرد.
4 - قانون روند خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
اصل بشارت به دوازده امام از اهل بيت خود.
اصل تأكيد بر دو چيز گرانبها: قرآن و عترت.
اصل اعلام حضرت على عليه السلام به عنوان حاكم پس از خود و اولين امام از دوازده امام.
اصل اداى واجبات و اطاعت از خلفاى بر حق.
اصل هميشگى بودن پيمان قريش و كنانه بر حفاظت از بنى هاشم.
اصل پرهيز دادن قريش از طغيان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله.
اصل پرهيز دادن صحابه از ارتداد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و نهى از جنگ بر سر حكومت.
5 - قانون مجازات مخالفان خط پيامبر صلى الله عليه و آله
اصل لعن و نفرين بر كسانى كه پدرى غير از پدر حقيقى و يا مولايى جز مولايى حقيقى خود برگزينند.
مجالى نيست تا درباره همه اصول ياد شده به تفصيل سخن گفته شود. لذا به همين اندازه بسنده مى كنيم. البته سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اصول و قوانين ياد شده محدود به
ص: 147
همين چند فقره خطبه حجة الوداع نيست. بلكه آن حضرت به جز خطبه هاى مذكور، در هر يك از اين موارد سخنان متعددى نيز دارد.
ولى همه بياناتى كه در شش خطبه حجة الوداع ايراد شده، معناى واحدى را تشكيل مى دهند؛ به گونه اى كه هيچ كدام را نمى توان از ديگرى جدا كرد. از آنجا كه همه سخنان آن حضرت از منشأ وحى صادر مى شوند، هر سخنى از ايشان سخن ديگرش را تكميل و تفسير مى كند، و در هر موضوعى نوعى يگانگى اعتقادى و سيستم و قانون گذارى پيشرفته در بستر اسلام اصيل و فراگير شكل مى دهد.
عرفات و بيان فضائل امير المؤمنين عليه السلام
عرفات و بيان فضائل امير المؤمنين عليه السلام(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در ايام حج از هر فرصتى براى زمينه سازى غدير استفاده مى كرد. در عرفات كه سيل جمعيت اطراف پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، حضرت به على عليه السلام اشاره كرد و فرمود: يا على به من نزديك شو. على عليه السلام به آن حضرت نزديك شد. فرمود: كف دستت را در كف دست من بگذار. آنگاه كف دست على عليه السلام را گرفت و فرمود:
يا على، من و تو از يك درخت خلق شده ايم. من ريشه آنم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخه هاى آن هستند. هر كس به شاخه اى از شاخه هاى آن بياويزد خداوند با رحمتش او را وارد بهشت مى كند.
يا على، اگر امت من روزه بگيرند تا همچون كمان قد خميده شوند و نماز بخوانند تا همچون تير لاغر شوند، ولى تو را مبغوض بدارند خداوند آنان را با صورت در آتش مى اندازد.
سعادتمند كامل عيار و سزاوار سعادت كسى است كه بعد از من تو را اطاعت كند و صاحب اختيارى تو را بپذيرد، و شقى كامل عيار و سزاوار شقاوت كسى است كه بعد از من عصيان تو نمايد و در مقابل تو عَلَم دشمنى برافرازد.(2)
ص: 148
عرفات و اعلان امامت
عرفات و اعلان امامت(1)
در مسئله خلافت و امامت آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهل سنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مى داند، و اهل سنت با انتخاب مردم و اجماع امت.
شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
در بين مراسم حجة الوداع و در عرفات، جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - اين پيام را آورد:
اى محمد، خداوند عز و جل به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: اجل تو نزديك شده و مدت تو پايان يافته است؛ و من تو را به سوى آنچه چاره اى و فرارى از آن نيست (يعنى مرگ) خواهم برد.
اكنون عهد خويش را بسپار و وصيت خود را پيش بينى نما؛ و آنچه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از توست واسلحه و تابوت و همه آنچه از نشانه هاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تحويل ده، كه او حجت تمام عيار من بر خلقم على بن ابى طالب عليه السلام است.
او را به عنوان علامت براى مردم به پا دار و عهد و پيمان و بيعت او را تجديد كن، و به آنان ياد آورى كن آنچه از آنان تعهد گرفته ام از بيعتم و پيمانى كه با آنان محكم كرده ام، و عهدى كه با آنان داشته ام درباره ولايت وليم و صاحب اختيار آنان و هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على بن ابى طالب.
ص: 149
جاهليت باز گردند، چرا كه آن حضرت دشمنى آنان را مى دانست و از بغض آنان نسبت به على عليه السلام خبر داشت.
اين بود كه آن حضرت خود را در شرايطى سخت احساس كرد و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگ ها به انقياد در آورده ام. اكنون اگر بخواهم كسى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟ !
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل خواست تا از خدا حفظ او از شر مردم را درخواست كند، و همچنان منتظر ماند تا جبرئيل در اين باره خبرى از سوى خداوند بياورد.
و اما يادگارهاى انبياء عليهم السلام، صُحُف آدم و نوح و ابراهيم عليهم السلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليه السلام و انگشتر سليمان عليه السلام و ساير ميراث هاى ارجمندى است كه فقط در دست حجج الهى است. تا آن روز خاتم انبياء صلى الله عليه و آله حافظ اين ميراث هاى الهى بود و اينك به دستور الهى به امير المؤمنين عليه السلام منتقل شد.
اين ودايع الهى از امير المؤمنين عليه السلام به امامان بعد منتقل شده تاكنون كه در دست مبارك آخرين حجت پروردگار حضرت بقية اللّه الاعظم عليه السلام است.
پيامبر صلى الله عليه و آله، امير المؤمنين عليه السلام را فرا خواند و جلسه خصوصى تشكيل دادند و يك شبانه روز برنامه سپردن ودايع الهى طول كشيد.(1)
مغفرت الهى در عرفات
مغفرت الهى در عرفات(2)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، آمرزش خداوند با وقوف در عرفات را مطرح كرد:
ص: 151
در اينجا برخى از آنها را، به ويژه مواردى كه در كتب صحاح و كتب معتبر ديگر آمده برگزيديم و تقديم مى داريم:
يك. در مسند احمد بن حنبل در دو روايت از جابر بن سمره نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفات برايمان خطبه مى خواند ... .
ابوربيع نيز چنين نقل كرده است: و شنيدم كه ايشان مى فرمود: اين امر پيوسته با عزت و پيروز خواهد بود تا دوازده نفر آن را به دست گيرند كه همگى ... . در اين موقع گروهى جنجال به راه انداخته و با هم صحبت آغاز كردند و من سخن حضرت را بعد از كلمه «همگى» نفهميدم. پس به پدرم گفتم: بعد از كلمه «همگى» پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمود ؟ پدرم پاسخ داد: همگى از قريش اند.
در روايت نعمانى اينگونه آمده: مردم شروع نمودند به صحبت كردن و من ادامه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نفهميدم. به پدرم گفتم: ... ، تا آخر روايت.(1)
دو. همچنين از شعبى از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين دين با عزت و پايدار خواهد ماند و بر دشمنانش پيروز خواهد شد تا دوازده خليفه كه ... . جابر در ادامه گفته است: در اين موقع مردم شروع نمودند به برخاستن و نشستن ... .
شيخ طوسى در ادامه اين روايت نقل نموده است: و آن حضرت سخنى گفت كه من نفهميدم. پس به پدرم يا برادرم گفتم: ... .(2)
در روايتى ديگر از جابر بن سمره، وى تصريح كرده كه اين ماجرا در حجة الوداع اتفاق افتاده است.(3)
سه. همچنين از جابر بن سمره نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله در عرفات برايمان خطبه اى خواند و در ضمن آن فرمود: اين امر با عزت و با اقتدار خواهد بود
ص: 153
شش. و اما روايت مسلم از جابر بن سمره چنين است: جابر گفته است: همراه پدرم به نزد رسول اللّه صلى الله عليه و آله رفتم. شنيدم كه فرمود: اين دين پيوسته عزيز و با اقتدار خواهد ماند تا دوازده جانشين ... . در اين موقع سخنى فرمود كه مردم مانع شدند آن را بشنوم. به پدرم گفتم كه او چه فرمود ؟ پاسخ داد: همه آنها از قريش اند.
در روايت احمد بن حنبل و جمعى ديگر آمده كه به پدرم يا پسرم گفتم: عبارتى را كه مردم مانع شدند من بشنوم چه بود ؟ پاسخ داد: همه آنها از قريش اند.(1)
هفت. از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بودم كه فرمود: اين امر را دوازده نفر به عهده خواهند گرفت كه ... . در اين وقت گروهى شيون زدند و من نشنيدم كه چه فرمود. به پدرم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك تر بود گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله چه فرمود ؟ او پاسخ داد: همگى آنها از قريش اند و همگى مانند خود اويند.(2)
هشت. اما عبارتى كه ابى داوود نقل كرده چنين است: مردم تكبير گفته، هياهو به راه انداختند و حضرت سخنى گفت كه واضح نبود ... .(3)
عبارت ابى عوانه نيز اينگونه است: در اين موقع مردم هياهو راه انداختند و پيامبر صلى الله عليه و آله سخنى گفت كه براى من واضح نبود.(4)
در هر صورت، حديث دوازده جانشين پس از آن حضرت و آنچه را كه ايشان در اين باب فرمودند سخنى است كه جابر و سايرين - كه آنجا حضور داشته - نشنيده اند، و چنانچه ملاحظه نموديد وى گفته است كه آن سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نفهميده يا صداى ايشان ضعيف شده و واضح نبوده يا نظير اين عبارات كه در منابع و مآخذ بسيارى آمده است.(5)
ص: 155
ص: 160
قسمت سوم : ماجراهاى منى
حضور شيطان در منى
حضور شيطان در منى(1)
يكى از مسائلى كه پيامبر صلى الله عليه و آله همواره و در موارد متعدد و مختلف بدان اشاره و تأكيد داشتند مسئله محبت امير المؤمنين عليه السلام بود.
از جمله صبح روز دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع بود. با طلوع فجر نماز صبح خوانده شد. پس از آن مردم همچنان منتظر بودند تا نزديكى ظهر شد و پيامبر صلى الله عليه و آله رمى جمرات سه گانه را آغاز كرد و به ترتيب با همراهى مردم سه جمره را رمى كردند.
زمينه سازى براى غدير چنان حساب شده و منظم پيش مى رفت كه ابعاد گسترده آن هر لحظه جهت گيرى تازه اى را نشان مى داد. اكنون نوبت آن بود كه با جلوه اى بى سابقه مردم منظره اى را كه احتمال نمى دادند به چشم خود ببينند.
آن روز مردم در مِنا كنار پيامبر صلى الله عليه و آله بودند كه چشمشان به مردى افتاد كه به ركوع و سجود مى رفت و تضرع مى نمود. كسانى كه در آنجا حاضر بودند گفتند:
ص: 161
يا رسول اللّه ! چه نماز زيبايى مى خواند ! فرمود: اين همان شيطان است كه پدر شما را از بهشت بيرون كرد.
در اينجا على عليه السلام با بى اعتنايى به سوى او رفت و او را محكم تكان داد به گونه اى كه استخوان هايش در هم فرو رفت. سپس فرمود: انشاء اللّه تو را خواهم كشت.
شيطان پاسخ داد: تا هنگام وقت معلوم از طرف پروردگار بر قتل من قادر نخواهى بود. چرا قصد قتل مرا كرده اى ؟ به خدا قسم احدى تو را مبغوض نمى دارد مگر آنكه نطفه من قبل از نطفه پدرش در رحم مادر او قرار مى گيرد. من در اموال و اولاد دشمنان تو شريك هستم. آنگاه با اشاره به آيه 64 سوره اسراء گفت: اين همان كلام خداوند عز و جل در كتاب محكمش است كه مى فرمايد: «وَ شارِكْهُمْ فِى الاَمْوالِ وَ الاَوْلادِ» : «در اموال و اولاد آنان شريك باش» . پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه مردم مى شنيدند فرمود:
يا على، راست مى گويد. كسى از قريش تو را مبغوض نمى دارد مگر زنا زاده، و كسى از انصار تو را مبغوض نمى دارد مگر يهودى، و كسى از عرب تو را مبغوض نمى دارد مگر زنا زاده، و كسى از بقيه مردم تو را مبغوض نمى دارد مگر اهل شقاوت.
سپس لحظاتى سر مبارك را پايين انداخت، و بعد سر خود را بلند كرده فرمود: اى انصار، فرزندان خود را بر محبت على عرضه كنيد. اگر پاسخ مثبت دادند فرزند شما هستند، و اگر نپذيرفتند فرزند شما نيستند.(1)
مراسم پايانى در منى
مراسم پايانى در منى(2)
با نزديكى غروب روز دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، طبق آيه 203 سوره بقره: «فَمَنْ تَعَجَّلَ فى يَوْمَينِ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى» :
ص: 162
«هر كس در روز عجله كند گناهى بر او نيست و هر كس تأخير نمايد نيز اشكالى بر او نيست از كسانى كه تقوا پيشه كنند» ، كسانى كه مايل بودند مى توانستند توقف در منا را پايان دهند و به مكه بازگردند، و هر كس مايل بود شب سيزدهم را هم مى ماند و فردا پس از رمى جمرات سه گانه راهى مكه مى شد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ماندن در شب سيزدهم ذى الحجه را انتخاب كردند، و با غروب روز دوازدهم نماز مغرب و عشا خوانده شد. آن شب مشغول جمع آورى اثاثيه شدند تا مقدمات حركت به سوى مكه را آماده كنند، و پس از آن به استراحت پرداختند. صبح روز سيزدهم نماز صبح خوانده شد، و قبل از ظهر سه جمره را رمى كردند.
اكنون كاروان عظيم حجاج كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله روز سيزدهم را مانده بودند، آماده حركت مى شدند. تا مردم آماده شوند و اثاثيه و شتران را آماده كنند روز بالا آمد و همه منتظر حركت حضرت ماندند.(1)
پيام پيامبر صلى الله عليه و آله و سؤال ابوذر
پيام پيامبر صلى الله عليه و آله و سؤال ابوذر(2)
در آخرين لحظات خروج از منا در سفر حجة الوداع، پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بر مركب شده با استفاده از آن موقعيت، بار ديگر مردم را متوجه محبت خاندان رسالت نمود و چنين فرمود: وارد بهشت نمى شود مگر كسى كه مسلمان باشد.
ابوذر پرسيد: يا رسول اللّه اسلام چيست ؟ فرمود: اسلام عريان است و لباس آن تقواست. زينت آن حياء است و ضابطه آن پرهيزكارى است و جمال آن دين است و ثمره آن عمل صالح است؛ و براى هر چيزى اساسى است و اساس اسلام محبت ما اهل بيت است.(3)
ص: 163
نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
اشاره
نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى(1)
در روز آخر ايام حج يعنى دوازدهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع، پيامبر صلى الله عليه و آله به مسجد خيف در مِنا آمد كه يادگار جدش حضرت ابراهيم عليه السلام بود. در آنجا بار ديگر دستور ابلاغ ولايت بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، ولى هنوز حفظ از شر دشمنان نيامده بود. با توجه به فورى نبودن اين دستور، بار ديگر حضرت اعلام آن را براى فرصتى مناسب در نظر گرفت.(2)
در چنين موقعيتى كه مراسم حج به ساعات پايانى خود نزديك مى شد، بار ديگر وحى الهى تجلى كرد و آخرين سوره كاملى - كه در يك نزول جبرئيل فرود آمد - بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و آن سوره نصر بود:
«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. اِذا جاءَ نَصْرُ اللّه ِ وَ الْفَتْحِ. وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دينِ اللّه ِ اَفْواجا. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ كانَ تَوّابا» :
«به نام خداى بخشنده مهربان. وقتى يارى خدا و پيروزى آمد. و مردم را ديدى كه گروه گروه در دين خدا داخل مى شوند. با حمد پروردگارت تسبيح كن و از او طلب مغفرت نما كه او توبه پذير است» .
به محض نزول اين سوره، پيامبر صلى الله عليه و آله به طور رسمى نزديكى مرگ خويش را خبر داد و فرمود: نَفْسم به من خبر مى دهد كه در اين سال قبض روح خواهم شد؛ يعنى اين سالى كه در پيش است.(3)
اولين مسئله اى كه پس از نزول سوره نصر و شنيدن خبر رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به ذهن همه خطور كرد جانشينى حضرت بود، كه صريح ترين زمينه فكرى براى غدير بود.
ص: 164
آنگاه آيه 10 سوره حجرات را قرائت كرده فرمود: اى مردم، «اِنِّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ» : «مؤمنين با يكديگر برادرند» . براى هيچ مؤمنى اموال برادر مؤمنش جز با رضايت قلبى او حلال نيست. آيا ابلاغ كردم ؟ خدايا شاهد باش.
سپس فرمود: من مأمورم بجنگم تا مردم «لا إله إلاّ اللّه» بگويند. هر گاه آن را گفتند خون و اموالشان از طرف من در امان است مگر آنكه حق كسى باشد، و حساب آنان با خداست. اى مردم، آيا ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش. سپس آينده پر خطر اعتقادى مردم را گوشزد كرده على را در چنان شرايطى نايب مناب خود اعلام كرد و فرمود:اى مردم، سخن مرا حفظ كنيد تا بعد از من از آن نفع ببريد؛ و در آن فكر كنيد تا بعد از من زندگى گوارا داشته باشيد.
اى مردم، سخن مرا بشنويد و درباره آن فكر كنيد؛ كه شايد بعد از اين سال شما را ملاقات نكنم. اى مردم، سخن مرا به خاطر بسپاريد تا بعد از من از آن استفاده كنيد و آن را بفهميد تا در زندگى بعد از من خوشبخت باشيد.
آگاه باشيد ! مبادا بعد از من از دين خود باز گرديد و كافر شويد و بر سر دنيا به روى يكديگر شمشير بكشيد. اگر شما چنين كنيد - كه خواهيد كرد - مرا در لشكرى همراه جبرئيل و ميكائيل خواهيد يافت كه رو در روى شما با شمشير مى ايستم و يا على بن ابى طالب به جاى من با شما مى جنگد.(1)
مبادا بار ديگر به كفر باز گرديد و گردن يكديگر را بزنيد. من در ميان شما چيزى را يادگار گذاشته ام كه اگر به ان آن متمسك شويد گمراه نمى گرديد: كتاب خدا و عترتم اهل بيتم. آيا ابلاغ كردم ؟ خدايا شاهد باش.
اى مردم، خداى شما يكى، و پدرتان يكى است. همه شما از آدم هستيد و آدم از خاك است.
ص: 166
آنگاه آيه 13 سوره حجرات را خواند و فرمود: خداى عز و جل مى فرمايد: «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه ِ اَتْقاكُمْ»(1): «اى مردم ما شما را از مذكر و مؤنث خلق كرديم و شما را گروه ها و قبايلى قرار داديم تا بين يكديگر بدانيد كه محترم ترين شما با تقوا ترين شماست» .
اى مردم، خداى شما يكى است و پدرتان يكى است. آگاه باشيد كه هيچ عربى بر هيچ عجمى فضيلت ندارد و هيچ عجمى بر عربى فضيلت ندارد. هيچ سرخ پوستى بر سياه پوستى فضيلت ندارد و هيچ سياه پوستى بر سرخ پوستى فضيلت ندارد مگر با تقوا. آيا ابلاغ كردم ؟ » .
مردم صدا زدند: آرى. فرمود: «پس حاضر به غايب برساند» . آنگاه حضرت امر به دورى از دنيا نموده با سلام و رحمت الهى كلام خود را به پايان برد.(2)
آيه «اِنِّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ» = نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
آيه «اِنِّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ»(3) = نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
آيه «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ» آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ»(4) = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(5) = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
ص: 167
سپس براى معرفى على عليه السلام به عنوان تنها راه نجات، به آيه 61 سوره زخرف اشاره شد كه: «وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» : «و او نشانه و علمى براى قيامت است» و تفسير شد كه منظور از اين آيه على بن ابى طالب عليه السلام است.
آنگاه آيه 44 سوره زخرف به عنوان مسئوليت مردم درباره ولايت على عليه السلام نازل شد:
«وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ» : «و آن ذكرى براى تو و قومت است و به زودى سؤال خواهيد شد» ، و تفسير شد كه سؤال درباره ولايت على عليه السلام است.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه سوار بر ناقه بود و دست مباركش بر شانه على عليه السلام قرار داشت، به عنوان اتمام حجت بر مردم فرمود: اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ؟ اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ؟ هذا ابْنُ عَمّى وَ اَبُو وُلْدى. اللَّهُمَّ كُبَّ مَنْ عاداهُ فِى النّارِ: شما را به خدا، آيا من ابلاغ كردم ؟ شما را به خدا، آيا ابلاغ كردم ؟ اين پسر عمويم و پدر فرزندانم است. خدايا، هر كس كه با او دشمنى كند با صورت در آتش افكن.
غروب روز يازدهم نماز مغرب و عشا با هم خوانده شد و پس از آن مردم به استراحت پرداختند.(2)
در سفر حجة الوداع، قافله غدير تا مِنا آمده بود و بايد آماده تمام عيار براى اعلان ولايت مى شد. پيش از حركت، نزول شش آيه پى در پى پس از يك سخنرانى كوتاه درباره مقام على بن ابى طالب عليه السلام، بيدار باشِ جدى از سوى خداوند بود تا مردم شكوه غدير را در بالاترين قله فكر خود ترسيم كنند و در انتظارش لحظه شمارى كنند:
ص: 169
اشاره
چهار هدف از آيات نازل شده در مِنا قابل استفاده است:
هدف اول
جانشينى و نيابت مطلق على عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله، به خصوص در مقابله با فتنه هاى منافقين و دشمنان اسلام، كه در انتظار رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و خالى شدن عرصه براى فتنه هايشان لحظه شمارى مى كردند. اين مهم با نزول آيه اول و تفسير آن اعلام شد:
«فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ. در طول عمر سى ساله امير المؤمنين عليه السلام بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله - حتى دوران 25 ساله خانه نشينى حضرت حضور پيامبرگونه على عليه السلام بود كه در برابر بسيارى از فتنه ها ايستاد و از پيشروى بسيارى ديگر مانع شد، و اين مقابله در جنگ هاى جمل و صفين و نهروان به اعلا درجه ظهور رسيد.
هدف دوم
نشان دادن نمونه هايى از عذاب الهى بر دشمنان در غدير، كه نمونه بارز آن ماجراى حارث فِهرى در انكار مقام ولايت و فرود سنگ آسمانى بر سر او بود كه خداوند قدرت خود را در غدير در حضور پيامبرش نشان داد.
اين مطلب با نزول دو آيه بعدى پيش بينى شد: «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِى وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ» ، و نيز آيه «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ. رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِى فِى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» .
هدف سوم
ولايت على عليه السلام وحى الهى و صراط مستقيم است، و بايد اين راه راست در غدير معرفى شود، اگر چه خطر دشمنان آشكارا احساس مى شود. اين وعده در آيه چهارم در مِنا نازل شد و با تفسيرى كه حضرت درباره آن فرمود، مورد تأكيد قرار گرفت؛ به خصوص بعد از سه آيه قبل كه درباره دشمنان آمده بود. آيه چهارم چنين است:
ص: 172
«فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ - فى امْرِ عَلِىٍّ - إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» .
هدف چهارم
ولايت على عليه السلام براى مسلمانان آمده و درباره آن مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. آيه پنجم بيدار باش مسلمين بود كه قوم پيامبرند، انجا كه فرمود: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» عَن عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ.
آيه ديگرى كه در اين مقطع غدير نازل شده، آيه 61 از سوره زخرف است: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» . با توجه به متن حديث و دقت در اينكه جابر از نزول آيات خبر مى دهد و تفسير آن را هم در ضمن آن بيان مى كند، درمى يابيم كه وقتى به اين قسمت از كلام مى رسد به گونه اى سخن مى گويد كه از آن نزول آيه فهميده مى شود. جابر مى گويد:
... ثُمَّ نَزَلَتْ: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ» فى امْرِ عَلِىٍّ «إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» . وَ انَّ عَلِيّا «لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ، «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» عَنْ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ.
معناى عبارت فوق چنين مى شود: سپس اين آيه نازل شد: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى ... » ، و اينكه على علم و نشانه روز قيامت است، و اين آيه كه «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ ... » .
بنا بر اين مورد دوم از اين سه آيه را - اگر چه به صورت تفسير شده بيان كرده - ولى عطف با واو به اين معنى است كه اين آيه هم نازل شده است.
بايد توجه داشت كه از اين آيه فقط جمله اول آن (وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ) در مِنا نازل شده است. تناسب آن هم عبارت «صراط مستقيم» است كه در آخر اين آيه وجود دارد و عينا در آخر آيه قبل نيز هست: «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِى أُوحِىَ إِلَيْكَ - فى امْرِ عَلِىٍّ - إِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» .
ص: 173
از سوى ديگر، آيه بعد از اين عبارت هم درباره قيامت است و هم تشابه سياق دارد: «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» .
حتى در نسخه ديگرى از همين روايتِ جابر عبارت به صورت متصل به آيه چنين است: وَ انَّ عَلِيّا عليه السلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْأَلُونَ عَنْ مَحَبَّةِ عَلِىٍّ عليه السلام : على عليه السلام علمى براى ساعت معهود است براى تو و قومت، و به زودى درباره محبت على عليه السلام مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.(1)
با آوردن صورت تفسير شده آيه: وَ انَّ عَلِيّا عليه السلام لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ، از يك سو ضمير در آيه «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» را تفسير نموده و از سوى ديگر زمينه براى آيه بعد را كه مربوط به سؤال درباره على عليه السلام در قيامت است آماده ساخته، و از جهتى ديگر «صراط مستقيم» را در آيه قبل معنى كرده است.
قابل توجه است كه جمله «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» از عبارات خاص قرآنى است كه در هيچ مورد ديگرى به چشم نمى خورد، و روايات متعددى نيز در تفسير آن به امير المؤمنين عليه السلام وارد شده است.
در حديثى مى فرمايد: خداوند اهميت امير المؤمنين عليه السلام و عظمت مقام او نزد خود را ذكر كرده آنجا كه مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ ... » : «و على علم و نشانه قيامت است» ، «فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» : «پس درباره قيامت شك نكنيد و پيرو من باشيد كه اين راه مستقيم است» ؛ يعنى امير المؤمنين عليه السلام.(2)
از امام صادق عليه السلام درباره كلام خداوند: «وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ» سؤال كردند، فرمود: از اين آيه امير المؤمنين عليه السلام قصد شده است. و بعد شاهد آوردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا عَلِىُّ، انْتَ عَلَمُ هذِهِ الامَّةِ.(3)
ص: 174
زودى سؤال خواهيد شد» ، و تفسير شد كه درباره على عليه السلام مورد سؤال قرار خواهيد گرفت.(1)
آيه «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ» = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّى ما يُوعَدُونَ»(2) = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «وَ إنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ» = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «وَ إنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ لَسَوْفَ تُسْاَلُونَ»(3) = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «وَ إنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ» = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
آيه «وَ إنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ»(4) = آيه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ ... »
ص: 176
قسمت چهارم : بازگشت به مكه و اعمال حج
اعمال حج و حواشى آن در حجة الوداع
اشاره
اعمال حج و حواشى آن در حجة الوداع(1)
در اينجا به مناسبت، اشاره اى به مراسم حج در حجة الوداع داريم:
1 - اعمال حج
در ساعات پايانى روز دوشنبه چهارم ذى الحجه كاروان عظيم حجاج همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از سمت بالاى مكه از «عقبة المَدَنيّين» وارد مكه شدند. همزمان كاروان يمن نيز از سمت جنوب وارد مكه شدند و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و در محل از پيش تعيين شده «ابطح» - كه منطقه هموار شهر مكه بود - اسكان يافتند، و آماده اعمال حج شدند.
پس از جا به جايى اثاثيه و خواباندن شتران و برپايى خيمه ها، پيامبر صلى الله عليه و آله بدون وقفه كاروان عظيم حجاج را براى زيارت خانه خدا و انجام مناسك به طرف مسجد الحرام حركت داد.
ص: 177
حضرت با ورود به مسجد الحرام مستقيما كنار حجر الاسود آمد و آن را بوسيد. آنگاه طواف را آغاز كرد و هفت بار گِرد كعبه طواف كرد در حالى كه مردم همراه حضرت طواف مى كردند. بعد از طواف در پشت مقام ابراهيم عليه السلام به نماز طواف ايستاد.
سپس به سمت صفا و مروه آمد و سعى را انجام داد. در آنجا تشريع حج تمتع را اعلام فرمود كه با عمره قرار دادن اعمال قبلى، تا پنج روز ديگر مردم براى اعمال حج آماده شوند.(1)
در ادامه، پس از آنكه «وقوف» چند ساعته در عرفات سپرى شد، با غروب آفتاب روز عرفه كاروان حجاج آماده حركت به سوى «مشعر الحرام» شدند. آنان شب به مشعر رسيدند و تا صبح منتظر ماندند، و از اذان صبح تا طلوع آفتاب در آنجا وقوف نمودند.
صبح روز دهم (عيد قربان) از مشعر عازم مِنا شدند تا بقيه اعمال حج را به جا آورند. در روز اول ابتدا جمره عقبه را رَمى كردند و سپس مراسم قربانى انجام شد، و آنگاه با تراشيدن موى سر از احرام بيرون آمدند.
بعد از آن راهى مكه شدند تا طواف و سعى و طواف نساء را انجام دهند. بعد از آن در همان روز دهم به مِنا بازگشتند.
روز اول پس از بازگشت از مكه به منا - كه روز پر تلاشى را پشت سر گذاشته بودند - پس از نماز مغرب و عشا به استراحت پرداختند و خوابيدند.
2 - پوشش كعبه در حجة الوداع
پس از به جا آوردن اعمال حج در سفر حجة الوداع، پيامبر صلى الله عليه و آله براى كعبه پوششى از پارچه هاى پشمين مشكى يمنى تهيه كرد و بر سراسر ديوارهاى كعبه پوشانيد.(2)
ص: 178
ماجراى صحيفه ملعونه اول
اشاره
ماجراى صحيفه ملعونه اول(1)
صحيفه ملعونه اول، اولين اساسنامه بر عليه غدير و پايه همه مخالفت هاى عملى با غدير است. اين صحيفه در حجة الوداع و پيش از غدير توسط دشمنان اصلى غدير نوشته شد. در اينجا ماجراى صحيفه ملعونه اول با جزئيات آن بيان مى گردد:
روز چهاردهم ذى الحجه و پس از پايان مراسم حجة الوداع با ماجراهاى پيچيده اى همراه بود. اصحاب صحيفه كه پيمان نامه خود را در كعبه امضا كرده بودند، بلافاصله وارد عمل شدند.
اولين كسانى كه از نظر آنان در غصب خلافت همكارى خوبى مى توانستند داشته باشند بنى اميه بودند. اين بود كه رؤساى آنان را به پيمان خود دعوت كردند. در اين مرحله مسئله اقتصادى را هم به مسائل مورد نظر خود افزودند و آن منع خمس از اهل بيت عليهم السلام بود؛ و گمانشان اين بود كه اگر خمس در اختيار آنان باشد از آن در راه غصب خلافت استفاده خواهند كرد.
در آن مجلس عثمان و معاويه به عنوان سردمداران بنى اميه شركت كردند و چند نفر ديگر نيز حضور داشتند كه عبارت بودند از عبدالرحمان بن عوف، عمروعاص، سعد بن ابى وقاص، مغيرة بن شعبة، ابوهريره و ابوموسى اشعرى.
بنى اميه از آنان پرسيدند: براى خلافت چه كسى را در نظر گرفته ايد ؟ گفتند: ابوبكر ! آنان گفتند: با منع خمس موافقيم، ولى با خلافت ابوبكر نه ! و در واقع با اصل غصب خلافت موافق بودند و درباره ابوبكر متردد بودند. آنان همين مقدار را از بنى اميه پذيرفتند و با آنان نيز هم پيمان شدند، و بار ديگر ابوعبيده جراح را شاهد خود قرار دادند و گروه خود را براى اجراى نقشه هاى شوم گسترده تر نمودند.
اينجا بود كه خداوند به پيامبرش پيمان دوم را هم خبر داد و آيه 79 و 80 سوره زخرف را نازل كرد: «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ. اَمْ يَحْسَبُونَ اِنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ
ص: 183
ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضايلش را مى شنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله هم پيمان شويم.
قبل از همه و به عنوان بنيانگذار ضديت با ولايت اهل بيت عليهم السلام، ابوبكر و عمر با جدى گرفتن غصب خلافت براى به انجام رساندن آن با يكديگر هم پيمان شدند كه نگذارند خلافت در اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مستقر شود.
اين پيمان به قدرى جدى بود كه از همان آغاز به محكم كارى آن پرداختند. براى آنكه بر تصميم و پيمان خود شاهدى داشته باشند كه هر كدام بى خبر از ديگرى پيمان شكنى نكند، ابوعبيده جراح را به عنوان امين خود انتخاب كردند.
اكنون گروه سه نفرى بايد در اجتماع مسلمين رسوخ مى كردند و زمينه اجتماعى را براى اهداف خود آماده مى كردند. با توجه به اينكه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مى شدند لذا در جستجوى راهى براى تسلط بر اين دو گروه بودند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حلّ كردند؛ اينگونه كه با آزاد شدگان فتح مكه و نيز منافقين از مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند. آنان در ايام حج مجالس سرّى تشكيل دادند و با آنان مشورت كردند و براى مراحل آينده برنامه ريزى كردند.
نيم ديگر مسئله انصار بود كه با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروه سه نفره مشكل آنان حل شد و او قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى بشير و سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابى حُذَيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و طى مراحلى او را نيز در پيمان خود داخل نمودند.(1)
اين چند نفر رئيس منافقين تا آنجا پيش رفتند كه پيمان نامه اى براى برنامه هاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجم تر عمل كنند، ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند.
ص: 185
خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد:
يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ» : «به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند» .
ديگرى آيه 39 همين سوره كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزاى شما از يكديگر در روز قيامت فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
اينگونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير، توطئه هاى اساسى دشمنان ولايت نيز پى ريزى مى شد و مرحله به مرحله پيش مى رفت.(1)
مرحله دوم
پس از پايان مراسم حجة الوداع، ابوبكر و عمر و سه همپيمانشان با اطلاع از آنچه در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گذشت و پايه ريزى هايى كه براى مراسم غدير انجام مى گرفت، در پى تصميمات شوم خود يك قدم جلوتر گذاشتند و تصميم گرفتند عهد و پيمان بين خود را رسميت دهند، تا در عمل به آن ملتزم باشند و در مراحل بعدى يكديگر را تنها نگذارند.
اين سردمداران نفاق در همان روز چهاردهم ذى الحجه در حجة الوداع و در موقعيتى كه كسى داخل كعبه نبود، وارد آنجا شدند و روى سنگ سرخ ميان دو ستون كعبه نشستند.
ابتدا به صورت شفاهى پيمان خود را تجديد كردند و بر سر آن قسم ياد كردند و گفتند: نَتَظاهَرُ عَلى عَلِىٍّ فَلا يَنالُ الْخِلافَةَ ما حَيينا: با هم بر ضد على اقدام مى كنيم به گونه اى كه تا ما زنده هستيم به خلافت دست نيابد.
ص: 186
سپس عمر متنى را كه بايد امضا مى كردند املا كرد و ابوعبيده جراح براى آنان نوشت: «اِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ اَوْ قُتِلَ نَزْوِى الْخِلافَةَ عَنْ اَهْلِ بَيْتِهِ» : «اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهل بيت او مانع مى شويم» .
اين پيمان نامه داخل كعبه نوشته شد و به امضاى ابوبكر و عمر و ابوعبيده و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه رسيد و مهرهاى خود را بر آخر آن نقش كردند. آنگاه ابوعبيده به عنوان امانتدار گروه برگزيده شد تا با حضور او متخلف را مجازات كنند، و پيمان نامه را نيز تحويل او دادند.
ابوعبيده آن نوشته را در حضور چهار نفر ديگر در كعبه زير خاك پنهان كرد. آنگاه برخاسته از كعبه بيرون آمدند و از آن لحظه عمل به محتواى آن را رسما آغاز كردند.
در آن لحظه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد الحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مى ديد و از كار آنان اطلاع داشت. براى آنكه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت پنهان است، آن حضرت نگاهى به ابوعبيده كرده - به عنوان اشاره به امانتدارى او براى چهار نفرِ بقيه - فرمود: اين امانتدار امت است ! ! !(1)
اصحاب صحيفه ملعونه اول و جاهليت
اصحاب صحيفه ملعونه اول و جاهليت(2)
يكى از جملاتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر اصحاب صحيفه فرمود اين جمله است: ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ.
اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كرده اند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه اى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(3)
ص: 187
قريش در جاهليت وقتى راه هاى مختلف مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله را تجربه كردند و به نتيجه اى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامه اى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنى هاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند !
اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنى هاشم را چهار سال در شعب ابى طالب محاصره كردند.(1)
وجه مشابهت هاى اين دو صحيفه باز مى گردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهت ها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را روشن مى كند.
و لذا يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از تعصبات جاهلى بود، تا از عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود.
براى اين ادعا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.
از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين در خلافت را مطرح كردند، در حالى كه خلافت بيت المال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخابِ بهترين توسط پروردگار است، و هيچ كس نمى تواند همانند خداوند بهترين را معين كند.
ص: 188
در واقع پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير و در حاشيه شناخت ائمه ضلال خبر دادند كه امامتِ امامان بر حق را گروهى غصب مى كنند و به عنوان رياست طلبى و پادشاهى بر اَريكه آن مى نشينند، و سپس غاصبانه و ظالمانه و ناحق بودن آنان را براى مردم روشن كردند.
در نهايت براى آنكه سر رشته اى از اين امامانِ ضلالت در دست مردم باشد با كنايه فرمودند: «آنان اصحاب صحيفه اند» ، چرا كه بنيان و پايه تمام امامت هاى ضلالت و گمراهى «صحيفه ملعونه» اى است كه در كعبه امضا شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير و پس از ذكر امامان ضلالت بلافاصله فرمود: آگاه باشيد كه آنان اصحاب صحيفه اند، پس هر يك از شما در صحيفه خويش نظر كند.
اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ اَحَدُكُمْ فى صَحيفَتِهِ ! ! قالَ: فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ اِلاّ شِرْذِمَةٌ مِنْهُمْ اَمْرَ الصَّحيفَةِ:
بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند ! راوى مى گويد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد، و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.
3 - يادآورى صحيفه پس از ترور نافرجام
پس از ترور نافرجام پيامبر صلى الله عليه و آله توسط منافقين در عقبه هرشى و پس از غدير، صبح روز بعد كه نماز جماعت برپا شد، همين چهارده نفر در صف هاى اول جماعت ديده شدند ! ! وحضرت سخنانى فرمود كه اشاره به آنان بود. از جمله فرمود: چه شده است گروهى را كه در كعبه هم قسم شده اند، كه اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد، هرگز نگذارند خلافت به اهل بيتش برسد ! ! ؟
ص: 194
افشاگرى امير المؤمنين عليه السلام درباره اصحاب صحيفه ملعونه اول
اشاره
افشاگرى امير المؤمنين عليه السلام درباره اصحاب صحيفه ملعونه اول(1)
امير المؤمنين عليه السلام در دو مقطع زمانى حساس در مورد صحيفه ملعونه اول و امضا كنندگان آن افشاگرى نمود:
1 - افشاگرى در غصب خلافت
در لحظات بسيار حساس غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، امير المؤمنين عليه السلام از زير شمشيرهاى منافقين - كه حضرت را كشان كشان به مسجد مى بردند - ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته، ولى آن را نسخ كرده و گفته: اِنَّ اللّه َ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند !
مى بينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند - به ميان آوردند.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! ! مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
ص: 195
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب عليه السلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليه السلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهم السلام بگيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بى اختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مى دانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. امير المؤمنين عليه السلام فورا فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفه اى نوشته اند و پيمان بسته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلى الله عليه و آله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مى فرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاومت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.
اكنون مُشت اصحاب صحيفه و سقيفه به گونه اى باز شده بود و چنان پرده از توطئه هاى آنان كنار رفته بود كه جاى هيچ گونه انكارى نبود. اگر غدير عظيم ترين اتمام حجت بر خلق جهان بود، پرده برداشتن از نقشه هاى دشمنان غدير كمتر از آن
ص: 196
نبود. آن روز با آنكه هر چه بايد گفته مى شد در واضح ترين شكل خود بيان گرديد، ولى باز هم به اجبار از صاحب غدير براى دشمن غدير بيعت گرفتند.(1)
2 - افشاگرى در زمان عثمان
از جمله مطالبى كه امير المؤمنين عليه السلام در مجلس احتجاج و مناشده خود در زمان عثمان و در مسجد بيان نمود، افشاگرى در مورد صحيفه ملعونه بود. هنگامى كه طلحه شبهه افكنى نمود على عليه السلام بپاخاست و از سخن طلحه به غضب آمد و چيزى را كه كتمان مى كرد فاش نمود و مطلبى را روشن كرد كه در روز مرگ عمر فرموده بود ولى مردم مقصود آن حضرت را نفهميده بودند.(2)
حضرت رو به طلحه كرد و در حالى كه مردم مى شنيدند فرمود: اى طلحه، به خدا قسم نوشته اى كه روز قيامت با آن خدا را ملاقات كنم محبوب تر از نوشته اين پنج نفر نيست كه در حجة الوداع در خانه كعبه بر سر وفاى به آن هم پيمان شدند كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد يكديگر را بر ضد من كمك كنند و پشتيبانى نمايند تا به خلافت نرسم !
چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت؛ - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مى دهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟ عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع(3) بنى هاشم بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت» !
ص: 197
گفتم: پس چرا صداى واى بر من بلند كرده اى ؟ گفت: به خاطر قبول ولايت دشمن خدا بر عليه ولى خدا ! گفتم: چه كسى ؟ گفت: قبول ولايت دشمن خدا عتيق (ابوبكر) و عمر بر ضد خليفه و وصى پيامبر على بن ابى طالب.
گفتم: هذيان مى گويى ؟ ! گفت: اى ابن غنم، به خدا قسم، هذيان نمى گويم. اين پيامبر و على بن ابى طالب هستند كه مى گويند: اى معاذ بن جبل، بشارت باد به آتش ! تو و اصحابت را كه گفتيد: اگر پيامبر از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از على منع مى كنيم كه هرگز به آن نرسد. تو و عتيق و عمر و ابوعبيده و سالم.
گفتم: اى معاذ، اين چه زمانى بود ؟ گفت: در حجة الوداع، كه گفتيم: بر ضد على يكديگر را كمك مى كنيم كه تا مازنده ايم به خلافت دست نيابد. وقتى پيامبر از دنيا رفت به آنان گفتم: من از جهت قوم خود انصار شما را كفايت مى كنم، شما هم از جهت قريش مرا كفايت كنيد.
سپس در زمان پيامبر، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير(1) را به آنچه معاهده كرده بوديم دعوت كردم، و آن دو بر سر اين با من بيعت كردند.
گفتم: اى معاذ، گويا هذيان مى گويى ؟ گفت: صورتم را بر زمين بگذار. و همچنان صداى واى و ويل بلند كرده بود تا از دنيا رفت.(2)
2 و 3 - اقرار ابوعبيده جراح و سالم
سليم پس از نقل لحظات جان كندن معاذ از قول ابن غنم مى گويد: ابن غنم به من گفت: به خدا قسم اين حديث را قبل از تو هرگز براى كسى جز دو نفر نگفته ام، چرا كه از آنچه از معاذ شنيدم وحشت كردم.
ص: 200
نقشه اى كه آنان براى تحميل فكر خود بر مهاجر و انصار آماده كردند نقطه ديگرى است كه نياز به دقت دارد. تكميل پنج نفر براى صحيفه و امضاى اولين معاهده بر ضد غدير، و چند مرحله اى بودن نقشه صحيفه خواندنى ترين فرازهاى اين نقشه شوم است، كه دريچه ذهن را به سوى مسايلى تازه باز مى كند.
اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله و خواص اصحاب آن حضرت از صحيفه در هنگام امضاى آن، نكته اى است كه در اتمام حجت هاى آينده غدير بر ضد صحيفه و سقيفه خود را نشان خواهد داد.
نقش عايشه و حفصه در برنامه هاى ضد غدير، از اولين مراحل آن تا روزهايى كه رسما در برابر غدير قد علم كردند، نيز از مراحل شنيدنى اين توطئه عظيم است؛ و روند توطئه را از درون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله نشان خواهد داد.
1 - سابقه اصحاب صحيفه
آنان كه به عنوان اولين توطئه گران بر ضد غدير قدم پيش نهادند، نياز به بازبينى دقيق از نظر سوابقشان دارند؛ تا معلوم شود چرا جز اينان افراد ديگرى به چنين فكرى نيفتادند و اقدام به چنين ضديت صريحى با برگزيدگان خدا ننمودند.
از عالم ذر و طينت انسان ها كه بگذريم، سابقه اين افراد از آغاز مسلمان شدنشان شروع مى شود. حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا له الفداء درباره آنان مى فرمايد: مسلمان شدن ابوبكر و عمر از روى طمع و براى رسيدن به خواسته هايشان بوده است.(1)
در زمانى كه از مسلمان شدن اين دو نفر مى گذشت، سابقه هاى فراوانى از آنان در تضعيف اسلام و تخريب روحيه مسلمين و فرصت طلبى و فرار از سختى ها در پرونده شان ثبت شد، كه همه نشانه هايى از بى ريشه بودن اسلام آنان داشت. امير المؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
ص: 204
روز جنگ و مبارزه كه مى شد فرار را بر قرار ترجيح مى دادند. نه تيرى رها مى كردند و نه شمشيرى مى زدند و نه نيزه اى به كار مى گرفتند ... . اما روز آسايش و تقسيم غنيمت كه مى شد به سخن مى آمدند و خود را جلو مى انداختند.(1)
در مواردى مانند جنگ اُحد فرار را بر قرار ترجيح دادند و پيامبر صلى الله عليه و آله را تنها گذاشتند؛ در حالى كه على عليه السلام مانند پروانه گِرد حضرت شمشير مى زد و كافران را از او دور مى كرد. در جنگ خيبر كه طمع گرفتن پرچم را داشتند، وقتى به دشمن نزديك شدند فرار كرده اصحاب خود را نيز به فرار دعوت نمودند.
در حالى كه على بن ابى طالب عليه السلام پيش رفت و قلعه خيبر را فتح كرد و مرحب خيبرى را به قتل رساند. در مواردى مانند جنگ خندق بود كه با شنيدن صداى عمرو بن عبدود، تن آنان علنا مى لرزيد و از ترس خود را پنهان مى كردند، در حالى كه على عليه السلام يك تنه به ميدان رفت و كار عمرو بن عبدود را تمام كرد.
چه بسيار مواردى كه به عنوان فرصت طلبى، پيشنهاد به قتل رساندن افرادى را به دست خود مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد كشتن آنان را نداشت. امير المؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: َفلا يزَال قَد استَأذن رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى ضَربِ عُنُقِ الرَجُلِ الَذى لَيسَ يُريدُ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قَتلَهُ، فَأبى عَلَيهِ(2) : عمر هميشه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره گردن زدن كسى كه حضرت قصد قتل او را نداشت اجازه مى گرفت، و آن حضرت اجازه نمى داد.
به هر حال اين مسلمان شدن از روى طمع ادامه يافت تا روزى كه اين طمع با دشمنىِ على عليه السلام آميخته شد، و حسد نيز جرقه اى بر آن زد و تمام نماى عداوت با على عليه السلام در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله خود را نشان داد و طمع آميخته با دشمنى به ميدان آمد، و اولين توطئه رسمى بر ضد امير المؤمنين عليه السلام شكل گرفت.
ص: 205
2 - نقطه آغاز توطئه بر ضد غدير
اولين توطئه اى كه به صورت رسمى بر ضد ولايت و صاحب اختيارى اهل بيت عليهم السلام صورت گرفت و آغازى براى همه فتنه هاى اسلام تا امروز شد، انعقاد صحيفه ملعونه اول است.
نطفه توطئه آنگاه منعقد شد كه از آغاز سفر حجة الوداع و قبل خروج از مدينه، پيامبر صلى الله عليه و آله خبر رحلت خود را داد. با شنيدن اين خبر آرزوى رسيدن به طمع ها شكل جدى گرفت، و ابوبكر و عمر كه روزگار بلندى با يكديگر عقد اخوت داشتند به اين نتيجه رسيدند كه تا فرصت از دست نرفته بايد بر اساس اين آميخته هاى روح و جان خود برنامه ريزى اساسى كنند.
ريشه اين برنامه ها بايد بر اساس عداوت شديدى باشد كه با على عليه السلام دارند، و نيز طمع هايى كه براى بازگرداندن امت از راه طى شده در نظر گرفته اند. همچنين براى دست يافتن به رياستى كه در سايه آن مردم را تا ابد مخالف و دشمن على عليه السلام بار بياورند.
همبستگى آنان هنگامى صورت جدى تر به خود گرفت كه فهميدند پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم دارد در همين سفر خليفه و جانشين خود را رسما به مردم معرفى كند(1)، اگر چه در طول عمر خود بارها اين كار را كرده بود. از اين جا بود كه نقشه هاى آنان به يك برنامه دو سويه تبديل شد: از يك سو منع از تحقق خلافت على عليه السلام و ديگرى پيش بينى براى دست يافتن خودشان به خلافت.
بدون شك دست يافتن به چنين اهداف شومى نياز به برنامه ريزى همه جانبه داشت، كه به اين صورت پيش بينى شد:
اولاً: افرادى را براى اجراى نقشه عظيم بايد شناسايى و با خود هم پيمان مى كردند.
ثانيا: بايد ترفندهايى براى جلب مردم به سوى اهداف خود در نظر مى گرفتند.
ص: 206
پس از آنكه تصميم خود را با ابوعبيده در ميان گذاشتند او پذيرفت كه شاهد بين آنان باشد و خود نيز از هيچ تلاشى در اين زمينه دريغ نكند، و بدين گونه اين پيمان بين سه نفر تحقق يافت.(1)
با اين نقطه شروع، ابوبكر و عمر به فكر از دست ندادن فرصت ها افتادند، چرا كه فكر شوم آنان بسيار عريض و طويل بود و وقت براى رسيدن به آن بسيار كوتاه مى نمود. لذا با تمام وجود در فكر جوانب مسئله بودند. اولين مسئله اى كه بايد بدان مى پرداختند چگونگى تسلط بر مردم و تحميل فكر خود بر آنان بود، و بايد در اين باره مسئله را جدى مى گرفتند و به نتيجه قطعى مى رسيدند، زيرا هر قدر هم در برنامه خود قوى بودند اگر مردم آنان را همراهى نمى كردند شكست مى خوردند.
4 - نقشه اى براى مهاجر و انصار
با توجه به اينكه مردم به دو گروه بزرگ مهاجرين و انصار تقسيم مى شدند و افراد تازه وارد هم به يكى از اين دو گروه ملحق مى شدند، طبعا براى قبضه كردن امور كافى بود كليدى براى تسلط بر اين دو گروه پيدا كنند.
مسئله مهاجرين را خود ابوبكر و عمر حل كردند، به اين صورت كه با آزادشدگان فتح مكه و نيز منافقانِ مهاجرين از قبل رابطه تنگاتنگ داشتند، و بارها با كمك آنان به كارشكنى در امور پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخته بودند. لذا عملاً آنان تحت فرمان و در اختيار ابوبكر و عمر بودند. آنان كسانى بودند كه قبل از درخواستى در اين باره آماده تمام عيار براى ضديت با پيامبر و على عليهماالسلام به هر صورتى بودند.
البته ابوبكر و عمر به اين سابقه ارتباط اكتفا نكردند، بلكه در همان حجة الوداع مجالس سرى تشكيل دادند و آنان را از تصميم خود آگاه ساختند. آنگاه از آنان نظرخواهى كردند و به مشورت پرداختند، و بسيارى از مراحل آينده را با كمك آنان پى ريزى و آماده سازى نمودند.(2)
ص: 208
چنين اقدامى راضى كنند، ولى اين چهره به ظاهر مقدس و عالمانه معاذ بود كه اثر خود را گذاشت و آنان پذيرفتند كه هر يك تمام رؤساى قبايل تحت فرمان خود را در جريان امر قرار دهند تا در موقعيت لازم تحت يك فرمان عمل كنند. بدين گونه بود كه مسئله انصار هم حل شد و از اين جهت هم خيالشان آسوده شد.(1)
5 - تكميل پنج نفر براى صحيفه
در يكى از مراحلى كه اين چهار نفر در حال مذاكره سرّى بودند، سالم مولى ابى حذيفه متوجه سخنان آنان شد و از كارشان بويى برد. لذا قسم ياد كرد كه اگر موضوع را با او در ميان نگذارند افشاگرى خواهد كرد !
از آنجا كه سالم نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام بغض شديدى داشت و اين گروه سابقه او را به خوبى مى دانستند، لذا ابوبكر به او گفت: اى سالم، آيا عهد و پيمان مى بندى كه وقتى موضوع اين اجتماعمان را به تو بگوييم و تو را از آن باخبر كنيم، اگر خواستى با ما همراه شوى و تو را به عنوان يكى از گروه خود به حساب بياوريم و اگر نخواستى، اين سر را كتمان كنى و افشا ننمايى ؟ سالم پذيرفت و بر سر اين قول عهد و پيمان بست.
آنان به سالم گفتند: ما جمع شده ايم تا هم قسم شويم و پيمان ببنديم كه از محمد اطاعت نكنيم در آنچه از اطاعت على بن ابى طالب بعد از خود بر ما واجب كرد.
سالم با شنيدن اين مطلب قسم ياد كرد كه من اولين كسى خواهم بود كه در اين مسئله با شما هم پيمان مى شوم و سپس سخنى گفت كه باطن همه اين گروه را نشان مى داد. او گفت:
به خدا قسم آفتاب طلوع نكرده بر اهل بيتى كه نزد من از بنى هاشم مبغوض تر باشد؛ و در بنى هاشم از على بن ابى طالب كسى نزد من مبغوض تر نيست.(2)
ص: 210
6 - امضاى اولين معاهده بر ضد غدير
اكنون نوبت آن بود كه اين عهد و پيمان را بين خود رسميت دهند تا در عمل به آن ملتزم باشند، و در مراحل بعدىِ آن يكديگر را تنها نگذارند. براى اين منظور در فرصتى كه در داخل كعبه كسى نبود، خود را به آنجا رساندند و پيمان نامه اى را نوشتند كه يك سطر بيشتر نبود و پنج نفر زير آن را امضا كردند.
آنان روى سنگ سرخ ميان دو ستون داخل كعبه نشستند و پيمان خود را تجديد كردند و گفتند: نَتَظاهَرُ على عَلىٍّ، فَلا يَنال الخِلافَةَ ما حَيينا : يكديگر را بر ضد على كمك مى كنيم، و تا ما زنده هستيم (يعنى تا آخرين نفس) به خلافت دست نمى يابد.(1)
سپس متن پيمان نامه را عمر چنين املا كرد و ابوعبيده براى آنان نوشت: إِنْ ماتَ مُحَمَّدٌ أَوْ قُتِلَ نَزْوِى الْخِلافَةَ عَنْ أهْلِ بَيْتِهِ: اگر محمد از دنيا رفت يا كشته شد خلافت را از اهل بيت او مانع مى شويم.(2)
اين پيمان نامه در داخل كعبه نوشته شد و به امضاى اين پنج نفر رسيد و مُهرهاى خود را بر آخر آن زدند(3)، و ابوعبيده به عنوان امين اين گروه برگزيده شد تا با حضور او متخلف را مجازات كنند. ابوعبيده جرّاح اين نوشته را با حضور ديگران در كعبه زير خاك پنهان كرد، و از آن لحظه براى عمل به محتواى آن حركت كردند.(4)
در آن لحظه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد الحرام بود و هنگام خروج از كعبه آنان را مى ديد. براى آنكه گمان نكنند كار آنان از نظر حضرت مخفى است نگاهى به ابوعبيده كردند و فرمودند: اين امين امت است ! !(5)
ص: 211
بعد از ايام حج كه برنامه هاى اعلان ولايت و خلافت آغاز شد، آنان تمام خبرها را فورا در اختيار رؤساى ضد غدير يعنى پدران خود كه قرار مى دادند. ابوبكر و عمر هم طبق اخبار رسيده نقشه هاى متناسب با موقعيت طرح مى كردند، و حتى گاهى به دستور آنان سؤالاتى را طرح مى نمودند تا از پاسخ آن نتيجه لازم را براى اهداف خود بگيرند.
اين روند آن قدر تكرار شد كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد به خانه عايشه و حفصه نرفت و ارتباط خود را با آنان قطع كرد و درباره آنان آيات سوره تحريم نازل شد.
آنان كه اين ارتباط را ضرورى مى دانستند به دستور ابوبكر به عنوان عذر خواهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، و حضرت به شدت آنان را مؤاخذه نمود.
بار ديگر كه ارتباط برقرار شد عايشه و حفصه لحظه به لحظه وخيم شدن حال پيامبر صلى الله عليه و آله را توسط پيك هاى سرّى تا لشكر اسامه براى پدران خود مى فرستادند. همين دو نفر بودند كه توانستند ابوبكر و عمر را در موقعيت لازم به مدينه بازگردانند تا برنامه غصب خلافت طبق نقشه قبلى انجام شود.(1)
تقيه راويان در مورد اصحاب صحيفه
تقيه راويان در مورد اصحاب صحيفه(2)
در خطبه غدير، دو يا سه مورد كه به مسئله تولى و تبرى مربوط مى شود، جمله مزبور در بعضى نسخه ها از هر سه روايت به صورت كنايه آمده و يا حذف شده است، و اين حاكى از شرائط خاص تقيه در راويان خطبه غدير است.
نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است.
ص: 214
اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مى ديد خود را جلو انداخت و گفت: كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است ! !(1)
2 - عبور بى اجازه از غدير
اكنون كه اين توطئه با شكست مواجه شد، فكر ديگرى كردند و آن اينكه با نزديك شدن به غدير بر سرعت خود بيافزايند و از آنجا بگذرند. ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و خود را به نزديكى هاى «جحفه» رسانيدند.
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم در پى خود بكشانند، و وقتى عده اى از آن جمعيت عظيم از محل تعيين شده عبور كرد ديگر بازگرداندن شتران با آن بار سنگين كار ساده اى نخواهد بود، و عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ترجيح خواهد داد كه در پى قافله راه را ادامه دهد !
ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفته اند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليه السلام را به انجام رساند. آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند. در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.
آنان كه پيش تر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند.(2) اين گونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.
ص: 217
3 - طرح سؤال هاى بى جا درباره توقف در غدير
اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله دستور دادند تا زير درختان را از سنگ ها و خار و خاشاك تميز كنند، تا در آنجا منبرى بر پا شود. منافقين از اين مرحله تصميم گرفتند با سنگ اندازى و شايعه پراكنى و مسخره كردن و اعتراض و سست كردن مردم نسبت به مراسم، آنچه مى توانند ضربه بزنند تا بلكه از ارزش آن بكاهند.
در مرحله اول يكى از منافقين جلو آمد و به گونه اى كه مردم هم بشنوند گفت: او كه تا ساعتى ديگر از اينجا مى رود. چه خبرى باعث شده كه مى خواهد اينجا را تميز كند ؟ ! گمان مى كنم خبر خطرناك و مصيبت بارى با خود داشته باشد ! ! اين تخريب ذهن ها با عبارات ناهنجار مى توانست خبر ولايت را به عنوان بار گرانى كه مردم به زور متحمل آن مى شوند نشان دهد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(1)
4 - پراكنده شدن از برابر منبر پيامبر صلى الله عليه و آله !
اكنون بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند. منافقين اقدام به تحركى ديگر در بين مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين سخنرانى انجام شود و على منصوب گردد ديگر راه بازگشتى نخواهد بود.
همچنين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم مى خواهد براى سخنرانى در مقابل منبر جمع شوند، عمدا از اطراف آن پراكنده شوند تا عملاً مجلسى تحقق نيابد !
اين نقشه نيز عملى شد و با آنكه قبل از منبر نماز جماعت بر پا شده بود و عملاً مردم جمع بودند، ولى وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار گرفت و منتظر ماند تا مردم با
ص: 218
اينكه بگويند: ما راضى نيستيم، و هرگز در مقابل اوامر او تسليم نمى شويم، نتيجه نفاق است كه عمرى در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله باشند و به نام مسلمان خود را جا بزنند و در روزى كه به وجود آنان و كمكشان نياز است بگويند: ما اين قسمت اسلام را نمى خواهيم و قلبمان به آن راضى نيست !
دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى براى منافقين بسيار ارزش داشت. اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مى آمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابى طالب عليه السلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مى دانستند و حتى به عقل هم نمى دانستند، يك تعصب به حساب مى آمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مى كنى ؟ !(1)
با تصريح به دستمايه هاى شكننده اى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مى گرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است. گاهى به صراحت مى گفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مى گرفتند و با اذعان به مقام با عظمت على عليه السلام عنوان مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به فضايل او مغرور شده و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مى كند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد ! گاهى عنوان محكم كارى به اين عملِ حضرت مى دادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
ص: 222
منافقين به ادامه نقشه هاى خود تصريح كردند، كه ما اگر چه در اين مرحله شكست خورديم و پيامبر صلى الله عليه و آله كار خود را به انجام رسانيد، اما خواهد دانست كه نقشه هاى ما دنباله دارد. اگر در اين مرحله موفق نشديم مراحل بسيارى پيش رو داريم كه نقشه هاى آن را از قبل آماده كرده ايم و به موقع آنها را به مرحله اجرا خواهيم گذاشت، چنانكه در صفحات آتى اين مراحل ذكر خواهد شد.
7 - تكبر و انكار معاويه در غدير
معاويه را از سابقه هاى طولانى او بايد شناخت. كسى كه بيست سال بر فراز منبرها على بن ابى طالب عليه السلام را مورد ناسزا قرار داد، آغازى از غدير در پرونده خود داشت. او با حال غضب، ابوموسى اشعرى را تكيه گاه خود قرار داد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمى كنيم.
اين دشمن على عليه السلام فورا با نزول آيه قرآن روبرو شد، و اين سابقه سوء را در پرونده خود ثبت كرد. خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى ... » (1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. و سپس با حال تبختر به سوى اهل خود به راه افتاد ... » .
اين گستاخى به حدى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى با ملاحظه شرايط تصميم گرفت بر فراز منبر آيد و وى را معرفى كند و برائت خود را از او اعلام نمايد. باز هم آيه اى نازل شد كه حضرت فعلاً از اين كار چشم پوشى كند.(2)
8 - آيا غدير از طرف خداست ؟
تمام اين مراحل در حد شايعه پراكنى بود، اما كم كم به فكر برخوردهايى افتادند كه شايد رسما مسئله خلافت تعيين شده را بازگرداندند. واقعا مطرح كردن سؤالى كه بتواند در برابر سخنرانى مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله قرار بگيرد برخاسته از شيطنت آنان است.
ص: 226
10 - پيشنهاد شركت با على عليه السلام در خلافت !
يكى از ترفندهاى منافقين پس از خطبه غدير اين بود كه از ترفند تبديل على عليه السلام به شخص ديگرى كه نااميد شدند، به خيال خود يك درجه تخفيف دادند و مسئله شركت با على عليه السلام در خلافت را پيش كشيدند. اين پيشنهادات بعد از آن مراسم عظيم به خوبى خبر از توطئه هاى پشت پرده مى داد.
ابتدا معاذ بن جبل را - كه يكى از افراد صحيفه ملعونه بود - با آن چهره مقدس نما مأمور كردند كه به عنوان خيرخواهى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آيد و اين پيشنهاد را مطرح كند، و براى شركت در امر خلافت ابوبكر و عمر را نام ببرد ! ! او نزد حضرت چنين گفت:
يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى كه مردم آرام گيرند، با اين كار امر آنان به اصلاح مى رسد ! !(1)
واى به حال مردمى كه با ديدن اين مناظر هيچ بويى از توطئه نبرند و از خود نپرسند كه چگونه براى جايگزينى يا شركت با على عليه السلام در خلافت از ميان اين همه صحابه، ابوبكر و عمر پيشنهاد مى شوند ؟ آيا چه خصوصيتى و چه ارتباطى بين معاذ و اين دو نفر وجود دارد ؟ !
به دنبال آن عمر با عده اى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و طلب كارانه گفتند: يا رسول اللّه، ما عبادت بت ها را رها كرديم و پيرو تو شديم. پس ما را هم در ولايت على شريك كن تا شركاى او باشيم ! !
اينجا بود كه در پاسخ آنان آيه نازل شد كه اگر كسى را شريك نمايى عمل تو بى ارزش مى شود !(2)
ص: 229
نتايج صحيفه ملعونه اول بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله
اشاره
نتايج صحيفه ملعونه اول بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
اصحاب صحيفه طبق پيمانى كه با هم بسته بودند توانستند با كمك يكديگر مشكلات سقيفه را از سر راه بردارند و خليفه غاصبى را بر جاى پيامبر صلى الله عليه و آله بنشانند.
ولى همبستگى پنج نفرى آنان در روزهاى غصب خلافت باعث شد تا امير المؤمنين عليه السلام بتواند پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله پرده از اسرار صحيفه ملعونه بردارد و حجت را بر مردم آن روز و نسل هاى آينده اسلام براى چندمين بار تمام كند.
مسير آثار صحيفه در روزهاى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را از اين قرار است:
1 - فيصله مشكل سقيفه به كمك صحيفه !
ابوبكر و عمر چنان براى غصب خلافت مجهز بودند، كه به محض شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله حتى به غسل و تدفين حضرت اعتنا نكردند، و در حالى كه جنازه حضرت در چند قدمى مسجد روى زمين بود و هنوز به خاك سپرده نشده بود، ماجراى سقيفه را فيصله دادند !
سعد بن عباده و حبّاب بن مُنذر و امثال آنان از رؤساى انصار كه بى خبر از همه جا به خيال خود براى حل و فصل مسئله خلافت آمده بودند، چنان غافلگير شدند كه در يك چشم بر هم زدن همه مسايل را تمام شده ديدند. در حضور سعد بن عباده، همه شاهد بودند كه بشير بن سعيد و اسيد بن حضير دست بيعت با ابوبكر پيش آوردند و سعد را كه رئيس كل انصار بود نزد همه خوار كردند و حتى فرياد «سعد را بكشيد» از زبان عمر شنيده شد ! آنها خبر نداشتند كه تمام اين برنامه ها قبلاً توسط معاذ بن جبل تدارك ديده شده و اصحاب صحيفه همه اين نقشه ها را از قبل آماده كرده اند.
2 - خليفه از پيش تعيين شده صحيفه بر فراز منبر
مردم بى خبر از پشت پرده به فاصله چند ساعت از رحلت پيامبرشان، ابوبكر را بر فراز منبر آن حضرت ديدند در حالى كه عمر و ابوعبيده و بقيه امضاكنندگان صحيفه
ص: 230
اول و دوم اطراف منبر را گرفته بودند و با او بيعت مى كردند و به او براى خلافت تبريك مى گفتند ! ! !
در پى آنان، همه منافقينى كه به بهانه آخرين ديدار با پيامبر صلى الله عليه و آله از لشكر اسامه به مدينه بازگشته بودند، به جاى يك دست با دو دستِ ابوبكر بيعت مى كردند ! با فرمان بشير بن سعيد و اسيد بن حضير همه قبائل انصار نيز آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.
اين گونه بود كه بدون هيچ زحمتى و در زمان كوتاهى همه مردم - جز عده انگشت شمارى - با ابوبكر - بلكه با صحيفه ملعونه - بيعت كردند.(1)
3 - بيعت اجبارى صاحب غدير با اصحاب صحيفه
چند روزى نگذشت كه مأموران سقيفه با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مى دادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در لحظات بسيار حساسى كه آينه غدير در حال شكستن بود، امير المؤمنين عليه السلام از زير شمشيرها ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بى شمار خلافت براى من تعيين نشد ؟
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيش بينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: إنَّ اللّه َ لا يَجمَعُ لَنا النُبُوَّةَ وَ الخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمى كند !
ص: 231
مى بينيم كه غدير قابل انكار نبود، لذا عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادند به ميان آوردند.
از ابوبكر سؤال شد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه ! !
مردم بى خبر از نقشه هاى پنهان با مسئله اى جديد روبرو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
4 - افشاى اسرار صحيفه ملعونه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابى طالب عليه السلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليه السلام آماده فرود بود و همه مى ديدند و مى شنيدند حضرت فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهل بيت عليهم السلام باز پس گيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بى اختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مى دانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. امير المؤمنين عليه السلام فورا فرمود: اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مى دهم كه آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفه اى نوشته اند و پيمان بسته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلى الله عليه و آله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب
ص: 232
خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مى فرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاوت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.(1)
اين گونه بوده كه خداوند هيچكس را در برابر غدير معذور نخواهد دانست، و همه دانستند و مى دانند كه آنچه برنامه بلند مدت غدير را بر هم زد يك نقشه شوم مستمر و پيش بينى شده بود، و در كنار همه اين نقشه ها خداوند لحظه به لحظه حقايق را براى مردم روشن ساخت و كسى را در بى خبرى و جهالت رها نكرد.
5 - اتمام حجت با غدير زير شمشير سقيفه
ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل مى كند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مى گفت:
على عليه السلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مى كشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مى گويد: على عليه السلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مى فرمود: به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمى يابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمى كنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليه السلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه
ص: 233
على عليه السلام به آنان فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونه اى كه در كعبه بر آن هم پيمان شديد كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد.
و در نقلى امير المؤمنين عليه السلام خنده اى كرد و فرمود: اللّه اكبر ! چه دقيق وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه با هم در كعبه بر سر آن عهد و پيمان بستيد.
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مى دهم، آيا از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما مى فرمود: فلانى و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشته اى نوشته اند و در آن هم پيمان شده اند و بر كارى كه كرده اند قسم ها خورده اند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيديم كه به تو مى فرمود: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شده اند، و در بين خود قراردادى نوشته اند كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مى دهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليه السلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مى نمودند در راه خدا با شما جهاد مى كردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.
ابطح در بازگشت از سفر حجة الوداع
اشاره
ابطح در بازگشت از سفر حجة الوداع(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله صبح روز چهاردهم ذى الحجه و با اتمام مراسم حجة الوداع مكه را ترك
ص: 235
كرده و پس از نماز صبح وارد سرزمين «ابطح» شد، و همان گونه كه قبل از اعمال حج اعلام كرده بود، پس از بازگشت از منا نيز به خانه هاى مكه نرفت و در همان خيمه هاى ابطح ساكن شد تا روزى كه از مكه خارج شد.
روز چهاردهم ذى الحجه در سفر حجة الوداع روز پرماجرايى بود، چرا كه اعلام شده بود در مكه يك روز بيشتر توقف نخواهند كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال دستور داد تا بين مردم اعلان كند: فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد به سوى غدير خم حركت كنند.
با اين اعلام مردم متعجب از اينكه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله در اين اولين و آخرين سفر خود به حَرم الهى، مدتى در آنجا توقف نكرده اند كه مردم سؤالات خود را بپرسند و از محضر آن حضرت استفاده كنند، خود را براى فردا آماده مى كردند.(1)
ضمنا استثناى معلولان به معناى وجوب و لزوم آمدن تا غدير بر هر مرد و زنى از هر قوم و قبيله اى بود جز معلولان كه عملاً قادر به آمدن نبودند.
كاروان غدير و وداع با كعبه در حجة الوداع
كاروان غدير و وداع با كعبه در حجة الوداع(2)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع، هنگام سحر كاروان ها آماده حركت بودند. هنگام سحر كاروان ها آماده حركت بودند. برنامه اين بود كه براى طواف وداع از «ابطح» در بالاى مكه داخل شهر شوند و تا مسجد الحرام بيايند و از آنجا از پايين مكه خارج شوند.(3) ساعتى به اذان صبح مانده در تاريكى شب پيامبر صلى الله عليه و آله دستور حركت داد. آن حضرت تا كنار بيت اللّه آمد و وارد مسجد الحرام شد و پس از طواف وداع نماز طواف را به جا آورد.
ص: 236
آنگاه با خانه خدا وداع نمود و از مسجد الحرام بيرون آمد و نگاهى به كعبه كرد و اشك از ديدگانش جارى شد. در آنجا براى دلجويى از پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 13 سوره محمد صلى الله عليه و آله نازل شد: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِىَ اَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتى اَخْرَجَتْكَ اَهْلَكْناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ» : «و چه بسيار آبادى كه از آبادى تو - كه تو را از آن بيرون كردند - قوى تر بود و ما آنها را هلاك كرديم و هيچ كمكى نيافتند» .(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از وداع با كعبه و آخرين طواف به قافله پيوست و به سمت پايين مكه حركت كردند، و قبل از نماز صبح از كنار كوه «ذى طُوى» از مكه خارج شدند و از «كُدى» به «مُحَصَّب» بازگشتند و جاده منتهى به مدينه را در پيش گرفتند كه از «تَنْعيم» به «سَرِف» در شش مايلى مكه مى رسيد. در آنجا با طلوع فجر روز پانزدهم ذى الحجه نماز صبح را خواندند و به راه ادامه دادند.(2)
كاروان عظيم حجاج اكنون با پايان مراسم حج به استقبال مراسم غدير مى رفتند. روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه حركت كرد، سيل جمعيت بيش از صد و بيست هزار نفر تخمين زده مى شدند.
دوازده هزار نفر از اهل يمن كه همراه امير المؤمنين عليه السلام براى حج آمده بودند و مسيرشان به سمت شمال نبود و بايد از جنوب مكه به آنجا باز مى گشتند، براى درك مراسم غدير همراه پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردند.
همچنين پنج هزار نفر از اهل مكه بار سفر بستند و با قافله بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله راهى غدير شدند. جالب تر از همه اينكه اهميت مراسم باعث شده بود عده اى از مشركين و كفار هم براى تماشاى مراسم راهى غدير شوند.(3)
ص: 237
اهميت ولايت نزد خداوند
اهميت ولايت نزد خداوند(1)
تفكيك مراسم حج از برنامه اعلان ولايت مسئله ديگرى بود كه به آمادگى فكرى مردم كمك كرد. اگر ولايت در بين مناسك حج اعلام مى شد جلب توجه نمى كرد و شايد به عنوان جزئى از حج جلوه خاصى نداشت.
اما اعلان پايان مراسم حج و آغاز برنامه ولايت و جداسازى اين دو برنامه از يكديگر، به همه نشان داد كه بايد در انتظار برنامه اى مستقل با پرونده اى جداگانه باشند و در اعتقادشان پنجره تازه اى به روى اين بُعد فكرى و عملى دينشان باز كنند.
آيات در مورد صحيفه ملعونه اول
اشاره
آيات در مورد صحيفه ملعونه اول(2)
پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد. در اينجا به طور اشاره اين آيات بيان مى شود، و در ادامه هر كدام به طور جداگانه بيان مى گردد.
از آنجا كه اين صحيفه در كعبه امضا شد، و در واقع الحاد و كفرى در بيت الهى بود آيه 25 سوره حج نازل شد و از اين بُعد آن را معرفى كرد: «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ» : «هر كس با الحاد و كفر وارد خانه خدا شود او را عذاب دردناكى مى چشانيم» .(3)
ص: 238
«آنان حيله اى به كار بستند و ما هم مكرى به كار گرفتيم در حالى كه آنان نمى فهميدند. بنگر كه عاقبت مكر آنان چگونه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است و اين نشانه اى بر كسانى است كه مى دانند» ، و اين قسمت از آيه اشاره به آن بود كه خلافت به نسل هيچ كدام از آنان نخواهد رسيد.(1)
آيه ديگرى كه نازل شد براى آگاهى مؤمنين بود كه از آنان فاصله بگيرند و اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند، چرا كه دشمنى را علنى كرده و در اين راه هيچ كوتاهى نمى كنند. آيه 118 سوره آل عمران براى اعلام اين مطلب چنين نازل شد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُوّا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ ... » :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كنند آنان دوست دارند آنچه كه شما را در رنج و سختى قرار دهد دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينه هاى آنان مخفى مى كند بالاتر است ... » .(2)
آنگاه آيه ديگرى درباره پشيمانى آنان در قيامت و عذاب ابدى آنان نازل شد و نابودى دنيا و آخرتشان را اعلام كرد. آيه 167 سوره بقره كه مى فرمايد:
«وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّءُوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النارِ» : «كسانى كه از آنان پيروى شده بود گفتند اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم همانگونه كه از ما بيزارى جستند اين گونه است كه خداوند اعمال آنان را به عنوان حسرتى بر آنان مى نماياند و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .(3)
ص: 240
آخرين عكس العمل پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه آنان را فرا خواند و همه اقداماتشان را به آنان خبر داد و آنان را مورد مؤاخذه قرار داد. آنان در نهايت جسارت هر گونه اقدامى را انكار كردند و قسم ياد كردند كه چنين قصدى نداشته و چنين سخنى نگفته اند ! ! ولى در ردّ آنان آيه 74 سوره توبه نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را بر آنان تلاوت فرمود:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا ... » : «به خدا قسم ياد مى كنند كه چنين سخنى نگفته اند در حالى كه كلمه كفر را بعد از اسلامشان گفته اند و هدفى را قصد كرده اند كه بدان دست نيافته اند ... » .(1)
توضيح اين آيات ذيلاً و در عناوين بعدى آمده است.
آيه « ... اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه « ... اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »(2)
از جمله آياتى كه پس از انجام حجة الوداع و پيش از غدير در مكه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد آيه 1 تا 4 سوره عنكبوت بود:
«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مى گويند و كسانى را كه دروغ مى گويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مى دهند گمان كرده اند كه از دست ما پيشى مى گيرند (و دست ما به آنان نمى رسد) چه بد حكم مى كنند» .
ص: 241
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
پس از پايان مراسم حج در حجة الوداع، پيش از ظهر روز سيزدهم ذى الحجه پيامبر صلى الله عليه و آله همراه با كاروان عظيم حجاج از منا به طرف مكه بازگشتند تا به بالاى وادى «ابطح» - كه همان منطقه مسطح مكه است - رسيد.(1)
قرار بر اين بود كه روز چهاردهم قافله به سوى غدير حركت كند. اين سرعت عمل واقعا براى مردم غافلگير كننده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين اولين سفر حج خود، پس از پايان مراسم هيچ فرصتى نداشته باشد كه لا اقل چند روزى در مكه اقامت كند و مردمِ گرد آمده از نقاط مختلف با حوصله نزد حضرتش آيند و سؤالات خود را مطرح كنند.
چنين عجله اى حكايت از اهميت فوق العاده مراسمى داشت كه در نيمه راه مكه تا مدينه بايد انجام شود و روز آن از قبل تعيين شده، و براى حضور به موقع در غدير بايد از هم اكنون پيش بينى مى كرد.
اين پيش بينى به محض بازگشت از مِنا به مكه با نزول چهار آيه قرآن آغاز شد. آياتى كه خبر از امتحان الهى مى داد و مَحَك اين امتحان ولايت على عليه السلام بود، چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى : اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمى شدند.(2)
با نزول اين آيات در مكه و پرسش پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل درباره آن، شش مطلب اساسى روشن شد:
1. نزديكى رحلت آن حضرت.
2. دستور معرفى و منصوب كردن امير المؤمنين عليه السلام.
ص: 242
3. ولايت على عليه السلام محك شناخت صادق و كاذب در ايمان.
4. خبر از فتنه گران درباره خلافت.
5 . دستور سپردن ودايع علم و حكمت به على عليه السلام.
6 . انتخاب الهى در وصايت على عليه السلام.
متن حديث را كه گوياى همه اين جوانب است، مى خوانيم:
پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مكه شد و يك روز در آن اقامت گزيد. اينجا بود كه جبرئيل اول سوره عنكبوت را آورد و عرض كرد:
اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه ُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مى گويند و كسانى را كه دروغ مى گويند. كسانى كه كارهاى زشت را انجام مى دهند گمان كرده اند كه از دست ما فرار مى كنند (و دست ما به آنان نمى رسد) چه بد حكم مى كنند» .
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است ؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستاده ام مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كرده ام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند.
كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مى كند صادقين و راستگويان اند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويان اند.
ص: 243
سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مى شدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريت حاكم بود و عقده هاى جنگ هاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، نيز مى تواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر حضرت علنا دست به اقدامات مخرِّب مى زدند و در صدد خنثى سازى برنامه هاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسان تر مطلب خبر داد كه همه امت هاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفته اند؛ و هدف را در كوتاه ترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن واقع گرايانه مردم است.
يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند، به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليه السلام تحقق يافت كه كاذبين بى پروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
همچنين، آنچه در ذيل اين ماجرا قابل توجه است اينكه: در مسئله خلافت و امامت، آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهل سنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مى داند، و اهل سنت با انتخاب مردم و اجماع امت.
شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد.
ص: 246
آيه «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» = آيه «وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ ... »
آيه «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ»(1) = آيه «وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ ... »
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» = آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها»(2) = آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «الم . اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ» = آيه «اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «الم . اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ»(3) = آيه «اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّه يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ... »
آيه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّه يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ... »(4)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در مكه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، در مورد نجواى شيطانى اصحاب صحيفه و پيش از آيه «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(5) بود.
براى آنكه معلوم شود خدا و پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از توطئه منافقين اطلاع دارند، و در پرونده تاريك آنان براى روز قيامت ثبت و ضبط شده است، آيه 7 سوره مجادله نازل شد:
«اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّه َ يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرَ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّه َ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليمٌ» :
ص: 247
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
امام باقر عليه السلام هسته مركزى صحيفه ملعونه اول را كه شأن نزول آيه «إِنَّمَا النَّجْوى» هستند، با تطبيق بر آيه توصيف فرموده است. راوى از امام درباره آيه دهم سوره مجادله «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ» : «سخن سِرّى و در گوشى از شيطان است» سؤال مى كند. حضرت مى فرمايد: منظور عمر است.
سپس درباره آيه هفتم آن سوره سؤال مى كند: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ» : «هيچ نجواى سه نفرى نيست مگر اينكه او چهارمى آنان است» .
حضرت مى فرمايد: منظور ابوبكر و عمر است و ابوعبيده جراح امين آنان بوده، آنگاه كه جمع شدند و درون كعبه رفتند و بين خود عهدنامه اى نوشتند كه «انْ ماتَ مُحَمَّدٌ انْ لا يَرْجِعَ الامْرُ فيهِمْ ابَدا» : «اگر محمد از دنيا رفت امر خلافت تا ابد به خاندان او باز نگردد» .(1)
امام صادق عليه السلام نيز درباره شأن نزول آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ ... » مى فرمايد:
اين آيه درباره ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبه نازل شده است كه آن پيمان نامه را بين خود نوشتند و ميثاق بستند و از يكديگر پيمان گرفتند كه: لَئِنْ مَضى مُحَمَّدٌ لا تَكُونُ الْخِلافَةُ فى بَنى هاشِمٍ وَ لاَ النُّبُوَّةَ ابَدا: اگر محمد از دنيا رفت هرگز نگذاريم هم خلافت و هم نبوت در بنى هاشم باشد. خداوند عزوجل هم اين آيه را درباره آنان نازل كرد.(2)
در روايت ديگرى از ابن عباس نزول اين آيه مربوط به زمانى است كه بزرگان قريش معاهده نامه اى نوشتند و در آن بر قتل على عليه السلام هم پيمان شدند، و آن نوشته را به
ص: 249
ابوعبيده جراح سپردند. آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ ... » : «هيچ نجواى سه نفره اى نيست مگر آنكه خداوند چهارمى آنان است» نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيمان نامه را از ابوعبيده مطالبه كرد و او آن را تحويل داد.(1)
در روايت ديگرى از سلمة بن كهيل و سليمان اقطَع آمده است كه آيه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ ... » درباره آن گروهى است كه در بين خود پيمان بستند كه خلافت را به على عليه السلام ندهند.(2)
اشاره
آنچه از روايات فوق در تفسير آيه استفاده مى شود دو نكته است:
نكته اول: مخفى كردن از خدا ؟
امضاكنندگان صحيفه ملعونه در حقيقت قرار دادى بر ضد خدا امضا كردند، چرا كه ولايت على عليه السلام به امر الهى است. اينكه درباره صحيفه نازل شده كه «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ» ، منظور اين است كه هر كس در هر كجاى عالم كارى سِرّى انجام دهد خداوند از آن خبر دارد و كسى نمى تواند سخنى يا كارى را از خدا مخفى كند. آيا تعجب آور نيست كه اصحاب صحيفه - آن هم در خانه خدا و درون كعبه - در فكر كتمان اقدام ضد خدائى خود از خدا هستند ؟ !
نكته دوم: عملكرد شيطانى اصحاب صحيفه
در روايت امام باقر عليه السلام «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ» به عمر تفسير شده است. يعنى در چنين نجوايى كه بر عليه خلافت شد نيازى به ابليس نبود، و خود عمر با شيطنتى كه داشت بالاتر از شيطان عمل مى كرد؛ و از همين تطبيق آيه مهر «شيطانى بودن» بر پيشانى عمر نقش مى بندد.
ص: 250
آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا ... » = آيه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّه يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ... »
آيه «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(3) = آيه «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّه يَعْلَمُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ ... »(4)
آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »(5)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات بود:
«إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ . وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ . وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ . لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ . أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ . أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» :
«مجرمين در عذاب جهنم دائمى خواهند بود . از آنها تخفيف نمى يابد و آنان در آن نااميد از نجات هستند . ما به آنان ظلم نكرديم ولى خود آنان ظالم بودند . ندا مى كنند اى مالك پروردگارت ما را بميراند و نابود كند . مالك مى گويد شما ماندنى
ص: 252
هستيد براى شما حق را آورديم ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد . آيا مسئله اى را محكم مى كنند پس ما نيز محكم تر مى نماييم . يا گمان مى كنند كه ما سر و نجواى آنان را نمى دانيم بلى فرستادگان ما نزد آنان مى نويسند .
اشاره
خدا و رسول صحيفه ملعونه را به عنوان نقطه اصلى ظلمت معرفى كرده اند كه همه تاريكى ها از آن نشأت گرفته، و از همين جاست كه آيات متعددى درباره آن نازل شده است. خداوند به اهل صحيفه و پيروانشان هشدار شديد مى دهد كه هر حركتى كرده ايد از چشم خداوند دور نبوده است؛ و هر اقدامى را براى محكم كارى مقاصد آينده به انجام رسانده ايد محكم كارى خدا از شما بالاتر است.
درباره نزول اين آيه در مورد صحيفه ملعونه سه دسته روايت وارد شده است؛ يك دسته فقط مسئله صحيفه را مطرح كرده است. دسته دوم مسئله منع خمس توسط آنان در آينده غصب خلافت را نيز ذكر نموده، و دسته سوم تمام آيات هفتگانه از «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ ... » تا « ... وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را بيان كرده است:
دسته اول: نزول آيه درباره صحيفه ملعونه
پنج روايت نزول آيات «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا ... » تا « ... لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ» را درباره معاهده اول در كعبه ذكر كرده است، كه به ترتيب هر يك بيان بيشترى در اين باره دارد:
روايت اول
امام صادق عليه السلام فرمود: لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. أَمْ يَحْسَبُونَ ... » : همين كه بر صحيفه ملعونه هم پيمان شدند اين آيه نازل شد: «آيا مسئله اى را محكم مى كنند پس ما هم محكم مى نماييم. يا گمان مى كنند ما سرّ آنان و نجوايشان را نمى شنويم. بلى و حتى فرستادگان ما نزد آنان مشغول نوشتن هستند» !(1)
ص: 253
روايت دوم
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: اين آيه درباره نوشته اى كه ابوبكر و عمر نوشتند، نازل شده است. خداوند پيامبرش را از آنچه بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را بر او نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» : «آيا مسئله اى را محكم كارى مى كنند ؟ پس ما هم محكم كارى مى كنيم» .(1)
روايت سوم
امام صادق عليه السلام در روايت ديگرى با اشاره به افراد صحيفه فرمود: ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابى حذيفه و مغيرة بن شعبه آن نوشته را بين خود نوشتند و هم پيمان شدند و توافق كردند كه: اگر محمد از دنيا رفت هرگز خلافت و نبوت در بنى هاشم نباشد. اين دو آيه هم در آن روز درباره آنان نازل شد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(2)
روايت چهارم
امير المؤمنين عليه السلام مى فرمايد: در حجة الوداع چهار نفر داخل كعبه شدند و در بين خود هم قسم شدند و عهد نامه اى نوشتند كه: اگر خداوند محمد را ميراند امر خلافت را به بنى هاشم راه ندهند. خداوند پيامبرش را از اين مطلب آگاه نمود و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ ... » .(3)
روايت پنجم
در روايت ديگر، زمان دقيق ترِ صحيفه آمده و جزئيات بيشترى بيان شده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع خطبه اى در مِنا ايراد كرد و بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: اى مردم ! سخن مرا بشنويد و خوب بفهميد، چرا كه ممكن است بعد از امسال ديگر شما را نبينم.
ص: 254
عده اى از اصحاب آن حضرت جمع شدند و گفتند: محمد مى خواهد امامت را در اهل بيتش قرار دهد ! اين بود كه چهار نفر از آنان به مكه آمدند و وارد كعبه شدند و هم پيمان شدند و قرار داد بستند و بين خود نوشته اى نوشتند كه: اگر خدا محمد را ميراند يا كُشت هرگز نگذارند اين امر خلافت به اهل بيت او باز گردد.
خداوند هم بر پيامبرش چنين نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(1)
دسته دوم: صحيفه و منع خمس
رواياتى كه پيش بينى اصحاب صحيفه درباره منع خمس از اهل بيت عليهم السلام را هم در شأن نزول اين آيه فرموده دو روايت است كه در يكى از آنها شركت بنى اميه در اين توطئه نيز مطرح شده است:
روايت اول
امام صادق عليه السلام با اشاره به همزمانى پيمان آنان با غدير مى فرمايد: دومين موردى كه خداوند از آنان پيمان گرفت در غدير بود كه آنان را شاهد بر خودشان قرار داد. اين در حالى بود كه آنان مى گفتند: اگر محمد از دنيا دفت امر خلافت را به آل محمد باز نگردانيم و خمس را به آنان ندهيم.
خداوند عزوجل پيامبرش را از برنامه آنان آگاه ساخت و اين آيه را نازل كرد:
«أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ ... » .(2)
روايت دوم
در روايت ديگر دعوت رسمى اصحاب صحيفه از بنى اميه مطرح شده و پذيرش آنان نيز صريحا آمده است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: ابوبكر و عمر ودار و دسته آنان ...
ص: 255
بنى اميه را به شركت در پيمان خود دعوت كردند كه: خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ما اهل بيت قرار ندهند و چيزى از خمس به ما ندهند.
آنان در بين خود گفتند: اگر خمس را به آنان دهيم آن را براى خود بر مى دارند و به ديگرى نيازى پيدا نمى كنند و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان باشد.
بنى اميه در پاسخ اين پيشنهاد گفتند: «ما در بخشى از اين پيشنهاد سخن شما را مى پذيريم و آن اينكه چيزى از خمس به آنان ندهيم» . در اين قرار ابوعبيده هم با آنان بود و نويسنده آنان بود. خداوند اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ، أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ ... » .(1)
دسته سوم: نزول هفت آيه درباره صحيفه
در يك روايت آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا ... » با چند آيه قبل از آن بيان شده كه مقدمه جالبى براى درك اين آيه است، چرا كه حرف «أَمْ» در آغاز آيه به معناى «يا اينكه» ارتباط آن به آيات قبل را مى رساند، و جا دارد همراه آن آيات به بيان اين آيه پرداخته شود.
امام عليه السلام از آيه 74 آغاز فرموده، و به قرينه روايات قبل كه شأن نزول دو آيه آخر (أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا ... ) را درباره صحيفه بيان فرموده است، اين حديث نيز همان هدف را دنبال مى كند. حضرت مى فرمايد: سپس خداوند آنچه براى دشمنان آل محمد عليهم السلام آماده كرده ذكر مى كند و مى فرمايد: «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ» : «مجرمان در عذاب جهنم دائمى هستند. آن آتش از آنان كاستى ندارد و در آنجا تسليم عذابند» ، يعنى از هر خيرى مأيوسند.
سپس خدا نداى اهل آتش را نقل مى كند و مى فرمايد: «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ» : «صدا مى زنند اى مالك پروردگارت كار ما را تمام كند» ! يعنى بميريم ! مالك در پاسخ مى گويد: «إِنَّكُمْ ماكِثُونَ» : «شما ماندنى هستيد» . بعد خداوند مى فرمايد: «لَقَدْ
ص: 256
جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ» : «حق را براى شما آورديم» ، يعنى ولايت امير المؤمنين عليه السلام؛ «وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ» : «ولى اكثر شما نسبت به حق كراهت داشتيد» !
بعد از آن خداوند خبر آنان درباره معاهده اى كه در كعبه بر آن متفق شدند را ذكر مى كند بر سر اينكه امر خلافت را به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله باز نگردانند، و درباره آن چنين مى فرمايد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ. أَمْ يَحْسَبُونَ ... » .(1)
اشاره
با توجه به رواياتى كه در انطباق آيه به توطئه صحيفه ملعونه ذكر شد، چهار جهت تفسيرى و تحليلى در ارتباط با دشمنان غدير قابل استفاده است:
اول: برداشتى جامع از آيات
از آيه 74 تا 80 كه ناظر به اصحاب صحيفه ملعونه است هفت نكته به دست مى آيد:
يك. خداوند آنان را «مُجرِم» مى خواند، و چه جرمى بالاتر از اقدام بر ضد ولايت على عليه السلام.
دو. اصحاب صحيفه در عذاب جهنم دائمى هستند، و عذاب كشيدن شغل دائمى آنان است.
سه. اصحاب صحيفه مصداق بارز ظلم اند، كه با انحراف خط ولايت بر بشريت ظلم كردند.
چهار. خداوند حق را كه ولايت است براى آنان روشن كرد، ولى آنان از ولايت على عليه السلام بدشان مى آمد؛ و اين به ذات شقى آنان و نطفه هاى خبيثشان باز مى گردد.
پنج. خداوند صحيفه ملعونه را كارى بنيادى بر ضد اهل بيت عليهم السلام مى نامد و عنوان «ابرام» يعنى محكم كارى به آن مى دهد و مى فرمايد «أَبْرَمُوا أَمْرا» .
ص: 257
شش. در مقابل صحيفه كه يك محكم كارى از بشر بود، خداوند غدير را محكم كارى الهى مى نامد و مى فرمايد: «فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» .
هفت. خداوند هم از سِرّ و نجواى آنان خبر مى دهد و هم ملائكه خداوند اقدامات آنان را ثبت مى كنند. اين به معناى خبر داشتن پيامبر و على و امامان عليهم السلام از همه نقشه هاى آنان است، و روز قيامت كه شاهدان پروردگار پرونده سياه آنان را به خلايق نشان خواهند داد.
دوم: عنوان «نجوى» براى صحيفه
در سه آيه اى كه تا كنون درباره صحيفه ذكر شد از عنوان «نجوى» براى صحيفه استفاده شده است. اين سه آيه عبارتند از: «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ ... » ، «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ ... » ، «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ ... » .
كلمه «نجوى» به معناى «سخن سِرّى» است، كه براى تقريب ذهن به «سخن گفتنِ درگوشى» معنى مى شود و منظور مواظبت از شنيدن ديگران است. اكنون سؤال اين است كه آيا هر نجوايى از شيطان است، يا «الف و لام» در كلمه «النجوى» براى عهد است يعنى اشاره به نجواى معيّنى با خصوصيات خاصى است ؟
شكى نيست كه بسيارى از سرّ نگه داشتن ها و سرّى سخن گفتن ها، نه تنها خوب است كه لازم و واجب است. مثلاً اسرار مسلمين را نبايد به كفار گفت، و يا سخنى كه باعث فتنه بين دو نفر يا عده اى مى شود بايد سرّى مطرح شود، و حتى اسرار زندگى شخصى را نبايد براى هر كسى و در هر جايى گفت. با در نظر گرفتن اين مطلب، آيا نجواى اهل صحيفه از چه قماشى است كه شيطانى شمرده شده است ؟
نجوى و سخن سرّى اصحاب صحيفه بالاتر از افشاى اسرار مسلمين است، و تنظيم اسرارى بر ضد اسلام است كه از پشت خنجر زدن و از داخل پوساندن و تيشه بر ريشه اسلام زدن است، آن هم نقشه اى اساسى و بلند مدت و همه جانبه بر عليه بزرگ ترين ركن اسلام يعنى ولايت ائمه عليهم السلام. مى توان يقين داشت كه از اول تا آخر دنيا چنين نجواى شكننده اى صورت نگرفته و چنين آثار دردناكى بر جاى نگذاشته است.
ص: 258
نكته ديگر اين نجوى تكرار آن از يك سو و انكار آن از سوى ديگر است كه قسم دروغ ياد مى كردند كه چنين نگفته اند. از نجواى صحيفه كه پايه همه نجواها بود گرفته تا سخنان درگوشى آنان در مقابل منبر غدير و سپس سخنان سرّى آنان در خيمه ها پس از سخنرانى غدير و سخنان مخفيانه پس از بيعت و آنگاه نجوى بر سر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در عقبه هرشى و نيز قتل امير المؤمنين عليه السلام قبل از رسيدن به مدينه، همه اين موارد نجواهايى بود كه با اوج گرفتن آن در روزهاى غدير و پس از آن، مى رفت تا فتنه اى عظيم رقم زده شود؛ و كار بدانجا رسيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله رسما دستور داد تا منادى بين مردم ندا كند: لا تَجْتَمِعْ ثَلاثَةُ نَفَرٍ مِنَ النّاسِ يَتَناجُونَ فيما بَيْنَهُمْ بِسِرٍّ: سه نفر حق ندارند يك جا جمع شوند و سخن سرّى با هم بگويند !(1)
سوم: اظهار محتواى صحيفه با اشاره
از نكات قابل توجه در سراسر واقعه غدير، اظهار محتواى پيمان نامه به صورت رمزى و اشاره و با الفاظ مختلف بدون تصريح به اصل آن بود كه توسط منافقين انجام مى گرفت، كه نمونه هاى آن قبلاً ذكر شد.
بُرَيده اسلمى مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به عده اى از اصحابش فرمود: بر على به عنوان «امير المؤمنين» سلام كنيد. يك نفر از آنان گفت: لا وَ اللّه ! لا تَجْتَمِعُ النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ فى اهْلِ بَيْتٍ ابَدا: نه به خدا قسم ! هرگز نبوت و خلافت در يك خانواده جمع نمى شود.
خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» .(2)
چهارم: از صحيفه ملعونه تا كربلا
اگر كسى مسير تاريخ اسلام را از سال دهم تا شصتم مطالعه كند - بدون آنكه نياز به تجزيه و تحليل داشته باشد - سير طبيعى صحيفه و سقيفه را به سوى قتلگاه كربلا خواهد يافت.
ص: 259
اين هدفى بود كه صحيفه براى آن امضا شد و سقيفه براى آن به وجود آمد. شنيدن اين ركن اعتقادى در عبارتى جامع از امام صادق عليه السلام يقين ديگرى براى قلوب سوخته شيعيان به ارمغان مى آورد. ابوبصير از امام عليه السلام درباره آيه «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ» سؤال كرد. حضرت فرمود: اين دو آيه در آن روز درباره آنان نازل شد.
سپس فرمود: لَعَلَّكَ تَرى انَّهُ كانَ يَوْمٌ يُشْبِهُ يَوْمَ كُتِبَ الْكِتابُ الاّ يَوْمَ قَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السلام ؟ ! وَ هكَذا كانَ فى سابِقِ عِلْمِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ الَّذى اعْلَمَهُ رَسُولَ اللّه صلى الله عليه و آله انْ اذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام وَ خَرَجَ الْمُلْكُ مِنْ بَنى هاشِمٍ؛ فَقَدْ كانَ ذلِكَ كُلُّهُ:
شايد تو هم اين اعتقاد را داشته باشى كه روزى شبيه به روز نوشتن صحيفه ملعونه نباشد جز روزى كه حسين عليه السلام كشته شد ؟ ! در علم خداوند عزوجل هم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله آموخته همين مطلب آمده بود كه وقتى صحيفه نوشته شد حسين عليه السلام كشته شد و خلافت از بنى هاشم بيرون رفت، و همه اينها به وقوع پيوست.(1)
از كلام امام صادق عليه السلام كه مى فرمايد: اذا كُتِبَ الْكِتابُ قُتِلَ الْحُسَيْنُ عليه السلام، استفاده مى شود كه اهل صحيفه انتظار چنين عاقبتى را داشتند و با همين فكر كار خود را آغاز كردند، و عملاً هم نهايت تلاش خود را براى تحقق آن به كار بستند.
از روز اول معاويه به معاهده ابوبكر و عمر پيوست و با آماده سازى جوّ حكومت زمينه براى بنى اميه آغاز شد و عثمان اساس اموى را بنياد نهاد. معاويه كه قبل از عثمان از طرف عمر پايه كار خود را در شام محكم كرده بود با قتل عثمان جاى پاى خود را محكم كرد و مسلخ كربلا را تدارك ديد. آن قدر اين برنامه ريزى حساب شده بود كه با مرگ او بى درنگ كربلا آغاز شد و به فاصله شش ماه درياى خون در عاشورا موج زد؛ و تنها مظهر ولايت يعنى امام حسين عليه السلام، مُشت امضا كنندگان صحيفه ملعونه را باز كرد.
ص: 260
آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ» =آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ»(1) =آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ» = آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ»(2) = آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ»
آيه «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ»(3)
پس از اتمام مراسم حجة الوداع در روز دوازدهم ذى الحجه، منافقين مخفيانه و به طور مداوم در تكاپو و گفتگو و توطئه بودند ! در همين راستا ابوبكر و عمر ابتدا ابوعبيده جرّاح را به عنوان امين خود انتخاب كردند، و با پيوستن معاذ بن جبل به اين گروه سه نفره مشكل آنان حل شد.
در ادامه معاذ هم قول داد با ارتباط با رؤساى اوس و خزرج - يعنى بشير و سعيد - آنان را در پيمان خود داخل كند. سالم مولى ابى حُذَيفه در يكى از مذاكرات سرّى اين چهار نفر متوجه سخنان آنان شد و طى مراحلى او را نيز در پيمان خود داخل نمودند.(4)
آنان تا آنجا پيش رفتند كه پيمان نامه اى براى برنامه هاى آينده خود آماده كردند تا براى مقابله با اسلام منسجم تر عمل كنند، ولى هنوز آن را امضا نكرده بودند. خداوند اين اقدام آنان را كه قبل از پايان مراسم حج هنوز عملى نكرده بودند، با دو آيه قرآن به پيامبرش خبر داد.
ص: 261
يكى آيه 19 سوره زخرف كه فرمود: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ» : «به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند» .
ديگرى آيه 39 همين سوره كه فرمود: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر در روز قيامت فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .
و اينگونه بود كه در كنار اتمام حجت عظيم غدير توطئه هاى اساسى دشمنان ولايت نيز پى ريزى مى شد و مرحله به مرحله پيش مى رفت.(1)
براى تفصيل مطلب، به آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... » در همين قسمت مراجعه شود.
آيه «فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» = آيه «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... »
آيه «فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»(2) = آيه «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... »
آيه «فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ» = آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ»(3) = آيه «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ ... »
آيه «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفا» = لقب «امير المؤمنين» در مكه
آيه «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفا»(4) = لقب «امير المؤمنين» در مكه
ص: 262
«إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى» درباره كسانى نازل شده كه عهد با امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را شكستند. «الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ» ؛ يعنى شيطان كار را براى آنان سهل و آماده مى كرد، و او عمر بود. «وَ أَمْلى لَهُمْ» يعنى براى آنان جلوه مى داد كه از آنچه محمد مى گويد هيچ كدام عملى نخواهد شد. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ؛ يعنى آنچه خدا درباره امير المؤمنين عليه السلام نازل كرده خوش نداشتند.
«سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» ، بنى اميه را به پيمان خود دعوت كردند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما نگذارند و چيزى از خمس به ما ندهند، و گفتند: اگر خمس را به آنان بدهيم غنيمتى براى آنان خواهد بود.
«سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» ، يعنى خمس را به بنى هاشم ندهيد. «وَ اللّه يَعْلَمُ إِسْرارَهُمْ» خدا اين كارهاى پنهانى آنان را مى داند.(1)
روايت پنجم
امام باقر عليه السلام به بيان مفهوم ارتداد در آنان پرداخته و برنامه هاى عملى آنان در اين باره را تشريح نموده است. آن حضرت در اين باره مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » ، ابوبكر و اصحابش هستند هنگامى كه هدايت را انكار كردند؛ و هدايت راه على بن ابى طالب عليه السلام بود.
«الشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ ... » منظور عمر است. «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ ... » ، ابوبكر و عمر و ابوعبيده هستند كه با يكديگر توافق كردند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خلافت به آل محمد عليهم السلام باز نگردد. آنان گروهى از بنى اميه را به يارى خود در اين باره فرا خواندند، و آنان هم پاسخ مثبت دادند به شرط آنكه چيزى از خمس به آل محمد عليهم السلام ندهند.
ص: 266
سپس بنى اميه از آنان پرسيدند: خلافت را بعد از او براى چه كسى در نظر گرفته ايد ؟ عمر گفت: براى ابوبكر. بنى اميه گفتند: ولى در اين باره از شما اطاعت نمى كنيم، اما درباره خمس با شما هستيم. در واقع آنان درباره آل محمد عليهم السلام از اين جهت كه خمس به آنان نرسد اطاعت آنان را كردند، ولى در اينكه خلافت به ابوبكر برسد با آنان موافق نبودند.
بنا بر اين، كسانى كه «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» ابوبكر و عمر بودند، و كسانى كه آنان را يارى دادند ابوعبيده و عبدالرحمن و سالم مولى ابى حذيفه بودند. آنان در بين خود نوشته اى نوشتند و كسى كه آن را نوشت ابوعبيده بود.
خداوند عز و جل پيامبرش را بر آنچه در بين خود نوشته بودند مطلع ساخت و اين آيه را نازل كرد: «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ ... » .
در ادامه اين روايت نقل شده كه آنان پيمان بستند كه خلافت را بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به هيچ يك از بنى هاشم نسپارند، و اينكه همسران آن حضرت را بعد از او به ازدواج خود درآورند. اينجا بود كه آيه نازل شد: «وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه» .
همچنين وقتى آيه نازل شد و آنان انكار كردند و بر اين انكار خود قسم ياد كردند خداوند آنان را توبيخ فرمود و اين آيه را نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ ... » .(1)
روايت ششم
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام تفاصيل بيشترى درباره شأن نزول اين آيات وارد شده است، آنجا كه مى فرمايد: كلام خداوند «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى» ، منظور ابوبكر و عمر و ابوعبيده است كه با ترك ولايت امير المؤمنين عليه السلام از ايمان مرتد شدند.
ص: 267
قول خداوند: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» : به خدا قسم درباره ابوبكر و عمر و پيروانشان نازل شده است. اين كلام خداست كه جبرئيل بر محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده است: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لِلَّذِينَ كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه - فى علىّ - » : «اين به خاطر آن است كه آنان گفتند به كسانى كه خوش نداشتند آنچه خدا - درباره على عليه السلام - نازل كرده بود» .
«سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» : «در بعضى از آن امر مطيع شما مى شويم» ، ماجرا از اين قرار بود كه بنى اميه را به پيمان خود درباره خلافت دعوت كردند كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در ما خاندان قرار بگيرد، و چيزى از خمس به ما ندهند. آنان به بنى اميه گفتند: اگر خمس را به اهل بيت بدهيم نياز به چيزى پيدا نمى كنند، و برايشان مهم نخواهد بود كه خلافت در آنان نباشد !
بنى اميه در پاسخ گفتند: «سَنُطِيعُكُمْ فِى بَعْضِ الْأَمْرِ» : «ما از شما اطاعت مى كنيم در بخشى از مسئله اى كه ما را بدان دعوت كرديد» ؛ و آن خمس است كه چيزى از آن به اهل بيت ندهيم.
قول خداوند كه مى فرمايد: «كَرِهُوا ما نَزَّلَ اللّه» : «آنچه خدا فرستاده بود را مكروه داشتند» ، منظور از آنچه خدا نازل كرده بود، ولايت امير المؤمنين عليه السلام است كه بر خلقش واجب كرده بود. در اين داخل شدن بنى اميه به پيمان نامه اصحاب صحيفه، ابوعبيده نيز همراهشان بود و نويسنده آنان بود.(1)
اشاره
با توجه به احاديثى كه در شأن نزول اين آيات ذكر شد، تفسير اين فرازهاى قرآنى نيز روشن گرديد كه از اين تفسيرها شش نتيجه اعتقادى مهم گرفته مى شود:
اول: فساد در زمين و دشمنى با آل محمد عليهم السلام از آثار صحيفه
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ» اصحاب
ص: 268
صحيفه با روى گرداندن از ولايت امير المؤمنين عليه السلام و پشت كردن به غدير، دو پايه اساسى جهنم را در زمين بر قرار كردند: يكى فساد در زمين و ديگرى قطع رحم با پيامبر صلى الله عليه و آله و دشمنى با اهل بيت او. اين را آيه ذكر شده به صراحت بيان مى كند كه پس از انطباق آن بر اصحاب صحيفه ارتباط آن روشن مى شود.
بايد گفت: وقتى هدف خدا و رسول از برنامه غدير و منصوب كردن امير المؤمنين عليه السلام اصلاح زمين و محبت آل محمد عليهم السلام است، بدون شك راه بازگشت و ارتداد از چنين برنامه اى مساوى با فساد در زمين و دشمنى آل محمد عليهم السلام خواهد بود.
در روزى كه امير المؤمنين عليه السلام را براى بيعت اجبارى با ابوبكر آوردند، سلمان به عمر گفت: من شهادت مى دهم كه در بعضى از كتاب هاى نازل شده خداوند خوانده ام كه تو با اسم و صفتت يكى از درهاى جهنم هستى.(1) احاديث بسيارى وارد شده درباره اينكه تمام گناهان امت و هر ظلمى انجام شود و خون به ناحقى ريخته شود بر عهده ابوبكر و عمر است كه ذكر خواهد شد.(2)
دوم: اصحاب صحيفه ملعونند
«أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّه» يكى از موارد صريح لعنت خداوند بر بانيان غصب خلافت و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام همين آيه است كه ارتباط آن با اصحاب صحيفه اين مطلب را روشن مى نمايد.
اگر تمام لعنت شده هاى عالم را در نظر بگيريم ملعون تر از اين گروه كسى نخواهد بود، چرا كه بزرگى جرم و جنايتشان استحقاق لعنت آنان را بيشتر مى كند. امام سجاد عليه السلام درباره آنان فرمود: عَلَيْهِما لَعْنَةُ اللّه بِلَعَناتِهِ كُلِّها: بر آنان لعنت خدا باد به همه انواع لعن پروردگار.(3)
ص: 269
امام حسين عليه السلام هم در كربلا در مقابل ياران سقيفه قرار گرفت و از هر جهت حجت را بر آنان تمام كرد، اما باز هم تصميم خود بر قتل او را تكرار كردند. آنجا بود كه از كرى و كورى دلشان چنين ياد كرد: اِسْتَحْوَذَ عَلَيكُم الشَيطانُ فَاَنْساكُم ذِكرَ اللّه ِ: شيطان بال خود را بر سر شما گسترده و ياد خدا را از خاطرتان برده است.(1)
تعبير ديگرى كه از اين كوردلى در آيه آمده «عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» است، يعنى بر قلب هاى آنان قفل زده شده است.
چهارم: ارتداد اهل صحيفه از اسلام
«إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ» اصحاب صحيفه نه تنها از اسلام مرتد شدند كه باعث ارتداد همه مرتدين بودند، حتى عده اى از اهل رده كه ابوبكر به عنوان ارتداد به جنگ آنان رفت، وقتى لجام گسيختگى در خلافت اسلام را ديدند، نداى خروج از اسلام را بلند كردند.
در اين ارتداد دو نكته قابل توجه است: يكى اينكه اين ارتداد فقط خروج از اسلام نبود، بلكه «عَلى أَدْبارِهِمْ» بود، يعنى بازگشت به پشت سر و رجوع به آنچه قبلاً بوده اند، يعنى جاهليت !
نكته ديگر اينكه «مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى» بوده، و با آگاهى از ولايت امير المؤمنين عليه السلام و تشخيص راه هدايت، عمدا راه بازگشت به جاهليت را پيش گرفته اند، و اين معناى بازگشت به بت پرستى وانتخاب علنى كفر است.
از همه مهم تر اينكه ارتداد همه مرتدين بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى ارتداد اصحاب صحيفه در همان لحظه امضاى آن و هم پيمان شدن آن گروه تحقق يافت. لذا در روايت اول خوانديم: لَمّا تَعاقَدُوا نَزَلَتْ: «إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ ... » : همين كه هم پيمان شدند اين آيه نازل شد: «كسانى كه مرتد شده به عقب بازگشتند ... » .(2)
ص: 271
اكنون با دقت در روايات مربوط به اين آياتِ سوره محمد صلى الله عليه و آله و تحليل هايى كه ذكر شد، به خوبى روشن شد كه خداوند در قرآن عمق ضلالت و انحراف اصحاب صحيفه ملعونه را با چه روش ها و عباراتى خاطر نشان فرموده است.
آيه «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ... »
آيه «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيه است:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدِيدٍ» :
«بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مى كنم، كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى قيام كنيد سپس تفكر كنيد كه جنونى در رفيق شما (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) نيست او نيست مگر ترساننده اى برايتان پيشاپيش عذابى شديد» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
با پايان حج و آغاز سفر غدير و احساس نزديكى شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، مردم مى خواستند بدانند كه از احكام اسلام چه چيزهاى ديگرى باقى مانده است ؟ در اين ميان منافقين با استفاده از اين موقعيت فكرى مردم، مى خواستند نتيجه معكوسى بگيرند و چنين وانمود كنند كه با انجام اعمال حج همه احكام الهى پايان يافته و ديگر چيزى باقى نمانده است، و منظورشان محو كردن اهميت ولايت بود كه انتظار مى رفت پيامبر صلى الله عليه و آله وعده غدير را براى آن گذاشته باشد.
اين بود كه به عنوان فتنه انگيزى مطرح مى كردند كه تا كى بايد منتظر حكمى بعد از حكم ديگرى باشيم ! و همين سؤال را با ظاهرى زيبا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى كردند
ص: 275
وقتى به اينها اقرار كردند، اقرار به نبوت پيامبرش و رسالت او را مطرح كرد. و آنگاه كه آن را پذيرفتند نماز را بر آنان واجب كرد و سپس روزه و حج و جهاد و زكات و صدقات و آنچه در اين زمينه است از مال غنائم واجب كرد.
منافقين گفتند: بعد اين احكامى كه بر ما واجب كردى، آيا براى پروردگارت چيز ديگرى هم باقى مانده كه آن را بر ما واجب كند ؟ آن را هم ذكر كن تا دلمان آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
خداوند در اين باره چنين نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو من شما را فقط به يك چيز سفارش مى كنم» ، يعنى ولايت. اينجا بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(1)
اشاره
در مورد اين آيه دو تحليل اعتقادى قابل بيان است:
تحليل اعتقادى اول
نزول آيه اكمال ارتباط نزول آيه اول با غدير را اثبات مى كند. در اين حديث مى بينيم كه منافقين چگونه از هر بهانه اى براى كارشكنى استفاده مى كردند. لابد مى خواستند پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ به سؤالشان بگويد: نه هيچ حكم ديگرى باقى نمانده، و آنان فورا بين مردم شايع كنند كه از اعلام ولايت خبرى نيست ! ولى مى بينيم كه آن حضرت دقيقا همان يك مورد باقى مانده را به آنان گوشزد مى فرمايد.
امام صادق عليه السلام تكرار اين آيه را بعد از اعلام ولايت بيان فرموده است كه وقتى سؤالات اعتراض آميز باطن خود را نشان داد و معلوم شد از خلافت امير المؤمنين عليه السلام ناراحت بوده اند، پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر با قرائت اين آيه به آنان فهماند كه ولايت به عنوان آخرين حكم الهى از بقيه احكام مهم تر است:
ص: 277
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى ولايت منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. مردم از در شك و شبهه اندازى وارد شدند و گفتند: محمد هر از چند گاه ما را به امرى جديد دعوت مى كند، و اكنون درباره اهل بيتش آغاز كرده كه اختيار ما را به دست آنان بسپارد. پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را خواند: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» ، و سپس فرمود: من ادا كردم آنچه پروردگارتان بر شما واجب كرده است، «أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْنى وَ فُرادى» : «كه به خاطر خدا دو نفرى و به تنهايى بپاخيزيد» .(1)
تحليل اعتقادى دوم
با در نظر گرفتن اينكه موضوع آيه ولايت اميرالمومنين عليه السلام است، دنباله آيه نيز از همين ديدگاه بايد تبيين شود. چهار نكته بسيار جالب از اين آيه در زمينه ولايت استفاده مى شود:
الف. مفهوم «إِنَّما» در آيه
از معانى كثير الاستعمال «انَّما» در ادبيات عرب «انحصار» است كه در فارسى با كلمه «فقط» از آن تعبير مى كنيم. دو زمينه براى استفاده از كلمه «إِنَّما» در آيه ذكر شد:
يكى اينكه ولايت آخرين حكم الهى بود. اين يعنى از احكام اسلام فقط ولايت مانده است. ديگر اينكه از حضرت مى پرسيدند: آيا چيز ديگرى مانده است ؟
و حضرت در پاسخ اين سؤال مى فرمود: فقط ولايت مانده است. بنا بر اين جمله «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» را مى توان اين گونه معنى كرد: فقط يك حكم ديگر از طرف خدا باقى مانده كه موظف به راهنمايى شما بدان هستم.
كلمه «إِنَّما» به ضميمه «أَعِظُكُمْ» در اين جمله مى تواند به گونه اى ديگر نيز معنى داشته باشد، و آن اينكه از ميان احكام متعدد الهى مسئله اى كه براى موعظه و نصيحت شما انتخاب كردم كه بر آن تأكيد نمايم «ولايت» است.
ص: 278
ب. مفهوم «للّه» در آيه
كلمه «للّه» يعنى «براى خدا» ، و مفهوم آن كار خالصانه براى رضاى پروردگار است. به دنبال آن عبارت «مَثْنى وَ فُرادى» است كه بيش از اين مطرح نشده و نفرموده «بِاجْمَعِكُمْ» يا «اكْثَرِكُم» يا «عَشَرَةً عَشَرَةً» ، و فقط به يك و دو اكتفا كرده است.
مجموع اين عبارت حاكى از غربت ولايت و مظلوميت صاحب ولايت است كه گويا چون حمايت از آن بايد خالصانه باشد ياران آن هم انگشت شمار خواهند بود، و معناى اين قسمت از آيه چنين مى شود: براى كمك به على عليه السلام براى رضاى خدا و خالصانه - اگر چه تك نفرى يا دو نفرى باشد - قيام كنيد و اقدام نماييد.
از اين آيه روزهاى غصب خلافت تداعى مى شود كه امير المؤمنين عليه السلام شبانه فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام را همراه خود بر در خانه هاى مهاجرين و انصار مى برد و از آنان كمك مى طلبيد، و مى فرمود: خدا را يارى كنيد و دختر پيامبرتان را.
شما روزى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كرديد بر سر اين بيعت نموديد كه از او و فرزندانش حمايت كنيد و از آنان منع كنيد آنچه از خود و فرزندانتان منع مى كنيد. بياييد و به بيعت خود نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله وفا كنيد» .(1)
اين همان مفهوم «للّه» و براى رضاى خداست كه در آيه ذكر شده بود. عده اى از آنان در پاسخ مى گفتند: از ما يك نفر چه كارى ساخته است ! ! در حالى كه اين آيه قبلاً به آنان گفته بود حتى اگر يك يا دو نفر باشند بايد قيام كنند.
ج. مفهوم «تَتَفَكَّرُوا» در آيه
امر به تفكر پس از امر به قيام خالصانه براى خدا، اشاره به برخورد آگاهانه با دين و برداشت علمى از مفاهيم آن است؛ تا در مقام عمل به صورت حساب شده و سنجيده حركتى صورت گيرد و نتايج آن قابل قبول باشد و شبهه هاى بى اساس در آن تأثير نكند.
ص: 279
نمونه بسيار شنيدنى از روزهاى آغاز بعثت و دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى بود كه حضرت براى بيدار كردن اين احساس مردم اقدام كرد. روزى حضرت بر فراز كوه صفا آمد و صدا زد: «يا صَباحاه» ، و اين ندايى بود كه هر كس احساس خطرى براى عموم مردم مى كرد به وسيله آن همه را خبر مى كرد.
با شنيدن اين ندا قريش گرد آن حضرت جمع شدند و پرسيدند: آيا خبرى شده كه چنين ندايى برآوردى ؟ حضرت فرمود: چه نظرى خواهيد داشت اگر به شما خبر دهم كه دشمن صبحگاه يا شبانگاه به شما حمله خواهد كرد ؟ آيا سخن مرا راست خواهيد دانست ؟ گفتند: آرى. فرمود: اگر چنين است پس من ترساننده شما هستم از عذاب شديدى كه پيش روى شماست.(1)
اين جمله اخير عين آيه اى است كه در مورد غدير مطرح شده است و معنايش اين است كه اگر تاكنون به پيامبر صلى الله عليه و آله اطمينان داشته ايد و سخن او را به عنوان يك مُنذِر و ترساننده الهى قبول كرده ايد، چگونه است كه در مسئله ولايت اين جهت ترساننده بودن او را نمى پذيريد ؟
اگر او مى فرمود: نماز را بپا داريد، و اگر چنين نكنيد عذاب الهى پيش روى شماست، به سخن او اطمينان داشتيد و از او مى پذيرفتيد و نماز را بپا مى داشتيد. چگونه است كه وقتى درباره ولايت چندين برابر آن شما را مى ترساند و منكرين ولايت را از عذاب شديد الهى خبر مى دهد، اين اطمينان را كنار مى گذاريد و از او نمى پذيريد، و بالاتر اينكه بر ضد او هم قيام مى كنيد و سقيفه را يارى مى نماييد ؟ !
اشاره
پس از اتمام خطبه غدير و بيعت همگانى با امير المؤمنين عليه السلام، منافقين از مهاجر و انصار كه هر لحظه اوج ولايت را مى ديدند و ناظر بيعت صد و بيست هزار نفر در گروه هاى كوچك و بزرگ بودند، تحملشان تمام شد و تلاش هاى مذبوحانه اى را از راه شبهه افكنى و وسوسه اندازى در قلوب مردم آغاز كردند.
ص: 281
اين دو آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - موقعيت تاريخى
در همان حال و هوايى كه مؤمنين درباره ولايت پرس و جو مى كردند، منافقين نيز به تكاپو افتاده بودند تا از جزئيات مسئله ولايت باخبر شوند، و شكى نيست كه از اين جستجو نتايجى را براى پيش بينى اهداف شوم خود دنبال مى كردند.
امير المؤمنين عليه السلام ضمن ترسيم اين مقطع تاريخى، بيان مفصلى درباره نزول تدريجى دستورات اسلام فرموده و آخرين فرمان الهى را حكم «ولايت» معرفى كرده است، كه مسير دقيق غدير در راستاى تبليغ احكام الهى را به تصوير مى كشد. به متن كلام حضرت در اين باره دل مى سپاريم:
خداوند - جل ذكره - احكام مهم شريعت و آيات فرائض را در زمان هاى مختلف فرستاد، همان گونه كه آسمان ها و زمين را در شش روز خلق فرمود، در حالى كه اگر مى خواست آنها را در كمتر از چشم بر هم زدن خلق كند مى توانست، ولى آرامش و مدارا را نمونه اى براى امانت داران خود و باعث اتمام حجت بر خلقش قرار داد.
اولين مسئله اى كه مردم را بدان مقيد ساخت اقرار به يگانگى و ربوبيت خود و شهادت به «لا اله الاَّ اللّه» بود. وقتى به اين مطلب اقرار كردند پشت سر آن اقرار به نبوت پيامبرش و شهادت به رسالت او را به ميان آورد. وقتى در برابر اين مسئله هم سر تسليم فرود آوردند بر آنان واجب كرد نماز و سپس روزه و بعد حج و سپس جهاد و بعد از آن زكات را و سپس صدقات و آنچه از غنايم گرفته مى شود.
منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: آيا بعد از آنچه بر ما واجب كردى چيز ديگرى هم براى پروردگارت باقى مانده كه بر ما واجب كند ؟ خوب است آن را هم ذكر كنى تا دل ما آرام گيرد كه چيز ديگرى باقى نمانده است !
در پى اين سؤال خداوند اين آيه را نازل كرد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» : «بگو شما را به يك چيز موعظه مى كنم» ، و منظور ولايت بود. بعد از آن اين آيه را نازل كرد: «إِنَّما
ص: 283
وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسول و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند» .
بين امت اختلافى در اين باره وجود ندارد كه آن روز زكات را احدى در حال ركوع پرداخت نكرد مگر يك نفر (يعنى على عليه السلام) ، كه اگر نام او در قرآن برده مى شد (دشمنان) آن را حذف مى كردند ... . و در آن هنگام بود كه خداوند عزوجل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
2 - تحليل اعتقادى
آنچه ارتباط اين آيات را با غدير روشن مى كند قسمت آخر حديث است كه نزول آيه اكمال را بعد از چنين سؤال و جواب منافقين از پيامبر صلى الله عليه و آله مطرح مى كند.
با توجه به اينكه در اين حديث امير المؤمنين عليه السلام در صدد پاسخگويى به كسى است كه معناى آياتى از قرآن براى او مشكل شده و حضرت با بيان نورانى خود ابهامات را براى او بر طرف مى كند، و از جمله درباره «إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ» سؤال نموده است، بايد دانست كه حضرت در صدد ذكر مسير داستان غدير نيست، و فقط با اشاره اى به ختم ماجراى غدير كه نزول آيه اكمال است، بيان مى كند كه مراد از «واحدة» در آيه «ولايت» است.
بنا بر اين از مجموع اين حديث مى توان استفاده كرد كه يكى از مراحل مقدماتى غدير همين سؤال منافقين و پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله با نزول دو آيه قرآن است.
آيه «لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ» = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ»(2) = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
ص: 284
آيه «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ» = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» = آيه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا ... »
آيه «وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»(2) = آيه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا ... »
آيه «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ ... » = آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ ... »(3) = آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »(4)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات بود:
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» :
«آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
«وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثا أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ»(5):
«ملائكه اى را كه بندگان خدايند مؤنث مى پندارند. آيا در خلقت آنها حاضر بوده اند به زودى شهادت آنان نوشته مى شود و مورد سؤال قرار مى گيرند» .
ص: 285
امام باقر عليه السلام ماجراى پيمان نامه اصحاب صحيفه را بيان فرمود كه آن را در بين خود نوشتند و در كعبه بر سر آن هم پيمان شدند و يكديگر را شاهد گرفتند و مُهر خود را به عنوان امضا بر آن زدند. سپس فرمود: خداوند عزوجل قبل از آنكه آنان پيمان نامه را بنويسند پيامبرش را از كار آنان باخبر كرد و درباره آن آياتى از قرآن نازل كرد.
راوى با تعجب از حضرت پرسيد: واقعا خداوند درباره اقدامات آنان آيه نازل كرد ؟ ! حضرت فرمود: كلام خداوند تعالى را نمى شنوى كه مى فرمايد: «سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» : «به زودى شهادت و گواهى آنان نوشته مى شود و آنان مورد سؤال قرار خواهند گرفت» ، و كلام خداوند تعالى كه مى فرمايد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «بيزارى شما از يكديگر امروز (قيامت) فايده اى به حالتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد و در نتيجه در عذاب مشترك خواهيد بود» .(1)
در روايت ديگرى امام باقر عليه السلام به جاى اين آيه، آيه ديگرى را فرمود: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «و آن (امامت) را مسئله اى باقى در نسل او قرار داد كه شايد باز گردند» .(2)
اشاره
ماجراى صحيفه ملعونه اول و نزول آيات درباره آن از چند جهت تحليل اعتقادى دارد:
تحليل اعتقادى اول
در اين حديث تصريح حضرت به نزول اين آيات در مسئله صحيفه را مى بينيم، كه مقارن غدير توسط سردمداران منافقين انجام شد. هر يك از اين آيات جهتى از عمق جنايت صحيفه را آشكار كرده است، كه تفسير گونه اى بر آنها نيز هست. چهار جهت را ذيلاً بيان مى داريم:
ص: 288
دنباله آن خانه نشين كردن على عليه السلام و جنگ هاى سقيفه با او در جمل و صفين و نهروان است، كه تا محراب مسجد كوفه ادامه داشت؛ و فرقِ غرقه به خون على عليه السلام ثمره آن شد.
جنازه مسموم و تيرباران شده امام مجتبى عليه السلام و بدن قطعه قطعه و سر بريده حسين عليه السلام و يارانش و اسيرى زينب كبرى و اهل بيت پيامبر عليهم السلام صفحات سياه اين پرونده است كه با هيچ آبى پاك نخواهد شد.
آيا پرونده اى كه چنين آغازى و ابتدائى دارد، بر عهده داشتن همه خون هاى به ناحق ريخته و همه اموال غارت شده و هر ظلمى كه زير آسمان شده برايش سنگين خواهد بود ؟
آيا روز فاطمه و حسين عليهماالسلام با هيچ روز ديگرى قابل مقايسه است ؟
آيا با پهلو و سينه شكسته زهرا و حسين عليهماالسلام نوبت به حسابرسى ظلم ديگرى مى رسد ؟
آيا با هجوم به خانه بتول عذرا و خيمه زينب عليا نوبت به محاكمه غارت ديگرى مى رسد ؟
آرى، محاكمه اى طولانى با پرونده اى سياه در انتظار آنان است !
جهت سوم: غدير براى قطع اميد اصحاب صحيفه
براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مى نگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد.
اگر در غدير فقط على بن ابى طالب عليه السلام معرفى مى شد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مى گرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله كه سلاله ابراهيم اند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد.
ص: 290
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مى فرمايد: وَاللّه لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: به خدا قسم، پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليه السلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
جهت چهارم: روزگار ندامت اصحاب صحيفه
آيه ديگرى كه درباره اصحاب صحيفه نازل شده تا شايد از تصميم خود باز گردند، هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد، و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود. امام باقر عليه السلام در بيان اين آيه، ارتباط آن با آيات قبل را مطرح مى فرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مى فرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايده اى برايتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد» به آل محمد عليهم السلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شده اند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مى فرمايد:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(2):
ص: 291
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مى انگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» ؛ يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهم السلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ؛ يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(1)
تحليل اعتقادى دوم
در حديث مذكور در تفسير آيه چهار نكته مهم در چهار فراز آن جلب توجه مى كند، كه دانستن آن درباره اصحاب صحيفه تأمين كننده يك بُعد اعتقادى است:
اول. شيطانِ اصحاب صحيفه
«نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» كه در مورد اصحاب صحيفه نازل شده، به صراحت در سخن ابوبكر آمده است كه بارها اين گفته را بر فراز منبر تكرار مى كرد: انَّ لى شَيْطانا يَعْتَرينى، فَانِ اسْتَقَمْتُ فَاعينُونى وَ انْ زِغْتُ فَقَوِّمُونى: مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود ! اگر راه درست پيمودم مرا يارى كنيد، و اگر انحراف پيدا كردم مرا به راه درست باز گردانيد» !(2)
عمر نيز شخصا به اين مسئله اقرار كرده كه منظور ابوبكر از اين «شيطان» من بودم، آنجا كه به معاويه نامه اى سِرّى مى نويسد و اسرار غصب خلافت را با او در ميان مى گذارد و از جمله مى گويد: ابوبكر بر فراز منبر گفت: بدانيد كه مرا شيطانى است كه بر من عارض مى شود. و از اين شيطان غير مرا قصد نكرده بود !(3)
ص: 292
دوم. راه اصحاب صحيفه مقابله با «صراط مستقيم»
«وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» ، اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مى گويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهم السلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مى خواهيد به آنچه ما ساخته و بافته ايم عمل كنيد !
براى به ثمر رساندن اين باور رواياتى جعل كردند و بهانه هايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليه السلام و سنّ او و تعصبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را پيش كشيدند. معناى اين اقدامات همان است كه خداوند مى فرمايد: آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مى كنند و نزد خود گمان مى كنند كه فكر درست نزد آنان است.
سوم. بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر
«يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» ، به فرموده امام باقر عليه السلام منظور ابوبكر و عمر است(1) كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مى بينند از يكديگر بيزارى مى جويند. آن دو كه در دنيا نزديك ترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بِئسَ الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مى راند.
چهارم. عذاب مشاركين صحيفه و سقيفه
«أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در پايان حديث امام باقر عليه السلام خوانديم كه تابع و متبوع و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجه اى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.
ص: 293
تحليل اعتقادى سوم
درباره مشاركت در ظلم سقيفه رواياتى وارد شده كه محدوده هاى آن را نشان مى دهد، و بايد هر مسلمانى مواظب باشد كه مبادا حركتى از او سر زند كه معنايش امضا بر صحيفه ملعونه باشد. در دعاها و زيارات ائمه عليهم السلام نيز با دقت تمام اين مسئله مورد توجه قرار گرفته، كه نمونه هايى از آن را ذكر مى كنيم(1):
الف. بنيان گذاران ظلم سقيفه
درباره افراد اصلىِ ظلم كه مورد تبعيت و پيروى مردم واقع شدند - با اشاره به ظلم و غصب آنان و بنيانگذار بودنشان - به عباراتى از اين قبيل بر مى خوريم:
اللهمَّ الْعَنْ اوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ... .
اللهمَّ خُصَّ انْتَ اوَّلَ ظالِمٍ وَ غاصِبٍ لاِلِ مُحَمَّدٍ بِاللَّعْنِ ... .
لَعَنَ اللّه امَّةً اسَّسَتْ اساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اهْلَ الْبَيْتِ ... .
اتَقَرَّبُ الَى اللّه ... بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اسَّسَ اساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ ... .
ب. انواع پيروان ظلم سقيفه
درباره فروع ظلم وانواع پيروان و ياران دور و نزديك ظالمين، با توجه به جهت مساعدت آنان به ظلم، و شدت و ضعف عملكردشان، به عبارت هاى متفاوتى بر مى خوريم، كه در شش عنوان قابل جمع است:
1. اصل يارى و پيروى:
در مواردى با در نظر گرفتن يارى و پيروى ياران صحيفه، استفاده از كلماتى از اين قبيل به چشم مى خورد:
«اعْوانهم» ، «انْصارهم» ، «اشْياعهم» ، «اتْباعهم» ، «مُساعديهم» ، «اوْلِيائهم» ، «تابِعيهم» .
ص: 294
2. جهات كلى پيروى:
در مواردى جهت گيرى هاى كلى از صحيفه ملعونه، مانند اظهار محبت به آنان و تسليم در برابر امرشان و تمايل به آنان و پذيرش دين و مذهبشان به ميان آمده است؛ و كلماتى حاكى از اين مفاهيم به كار گرفته شده است:
مُحِبّيهم: دوستانشان.
مَواليهم: ولايتمدارانشان.
الْمُسَلِّمين لاَمْرِهم: تسليم شوندگان در برابر اوامرشان.
الْمائِلين الَيْهم: متمايلين به سوى آنان.
الْمُبايِعين لَهُم: بيعت كنندگان با آنان.
مَنْ والاهم: كسانى كه ولايت آنان را پذيرفته اند.
مَنْ مالَ الَيْهم: كسانى كه به آنان توجه دارند.
مَنْ حَذا حَذْوَهم: كسانى كه پا جاى پاى آنان مى گذارند.
مَنْ سَلَكَ طَريقهم: كسانى كه راه آنان را مى پيمايند.
مَنِ اتَّبَعَ امْرَهم: كسانى كه اوامر آنان را پيروى مى كنند.
اهْل مَذْهَبِهم: اهل مذهب آنان.
3. صف آرايىِ اتباع:
در مواردى صف آرايىِ اتباع صحيفه در برابر اهل بيت عليهم السلام و مخالفت آنان با ايشان و خوار كردن و ظلم به آنان و غصب حقوقشان و انكار ولايتشان، و حتى قتل آنان و جنگيدن با ايشان و مباح شمردن خون و حرمتشان، و نيز دور كردن ايشان از مقامشان و زمينه سازى براى دشمنانشان مطرح شده است. در اين موارد با ارجاع ضمير به اهل بيت عليهم السلام عباراتى از اين قبيل به كار رفته است:
مُخالِفيهِمْ: مخالفين آنان.
خاذِليهِمْ: خوار كنندگانشان.
ص: 295
ظالِميهِمْ: ظلم كنندگان به ايشان.
قاتِليهِمْ: قاتلينشان.
المُتابِعينَ عَدُوَّهَمْ: پيروان دشمنانشان.
ناصِرى عَدُوِّهِمْ: يارى كنندگان دشمنانشان.
غاصِبيهِمْ: غصب كنندگان مقام آنان.
جاحِدى وِلايَتِهِمْ: منكرين ولايت آنان.
المُظاهِرينَ عَلَيْهِمْ: همدست شوندگان بر ضد آنان.
مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْبا: كسانى كه رايت جنگ در برابر ايشان برافراشتند.
الْحادينَ عَنْهُمْ: اعراض كنندگان از اهل بيت عليهم السلام.
مُنازِليهِمْ: درگير شوندگان با آنان.
دافِعيهِمْ عَنْ مَقامِهِمْ: كسانى كه آنان را از مقامشان دور كردند.
مُزيليهِمْ عَنْ مَراتِبِهِمْ: كسانى كه آنان را از رتبه بلندشان كنار زدند.
الْمُمَهِّدينَ لِاعْدائِهِمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِهِمْ: كسانى كه با آماده سازى شرايطِ جنگ با ايشان زمينه را براى دشمنانشان مهيا كردند.
الْقاعِدينَ مَقْعَدَهُمْ: كسانى كه در جايگاه آنان نشستند.
مَنِ اسْتَحَلَّتْ دِمائَهُمْ: كسانى كه خون آنان را حلال شمردند.
مَنِ اسْتَباحَ حَريمَهُمْ: كسانى كه حريم آنان را مورد هجوم و تاراج قرار دادند.
4. اصول اعتقادى منحرف:
در موارد ديگرى سخن از پايه هاى اعتقادى اصحاب صحيفه به ميان آمده، كه مطالبى از قبيل پذيرفتن دين صحيفه و دعوت به آن و پذيرش منصب هاى دنيوى كه در سايه صحيفه به دست مى آيد، و ايجاد شك و شبهه درباره كفر اصحاب صحيفه از جمله آنهاست. در اين باره كلمات زير جلب توجه مى كند، كه ضمير در آنها به دشمنان اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
ص: 296
مَنْ دانَ بِقَوْلِهِمْ: كسانى كه به سخن آنان اعتقاد داشته باشند.
مَنْ دَعا الى وِلايَتِهِمْ: كسانى كه مردم را به ولايت آنان دعوت كنند.
مَنْ تَصَدَّرَ بِبِدْعَتِهِمْ: كسانى كه طبق بدعت هاى آنان به رياست دست يابند.
مَن شَكَّ فى كُفْرِهِمْ: كسانى كه در كفر آنان شك كنند.
5 . رضايت قلبى به ضلالت:
در مواردى حتى رضايت به گفتار و كردار اصحاب صحيفه الحاق به آنان حساب شده است، و عبارات دقيقى در بيان انواع رضايت قلبى نسبت به اعمال آنان ذكر شده، كه از نمونه هاى آن عمل به روش هاى اصحاب صحيفه و اظهار رضايت به گفتار و كردار آنان و رضايت به قتل اهل بيت عصمت عليهم السلام و تصديق حكم هاى صادره از سوى پيروان صحيفه است؛ و در قالب عبارات زير ذكر شده كه ضماير به اهل بيت عليهم السلام باز مى گردد:
كُلُّ مُسْتَنٍّ بِما سَنَّ اعْدائَهُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: همه كسانى كه تا روز قيامت به سنت هايى كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام پايه گذارى كرده اند عمل نمايند.
مَنْ سَمِعَ بِظُلْمِ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه ظلم دشمنان ايشان را بشنود و به آن راضى شود.
مَنْ رَضِىَ بِقَوْلِ اعْدائِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ: هر كس كه به گفتار و رفتار دشمنانشان راضى باشد.
مَنْ بَلَغَهُ افْعالُ اعْدائِهِمْ فَرَضِىَ بِهِ: هر كس كه خبر كارهاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام به او برسد و بدان ها رضايت دهد.
الرّاضينَ بِقَتْلِ الاعْداءِ ايّاهُمْ: كسانى كه از قتل ايشان به دست دشمنانشان راضى باشند.
الْمُصَدِّقينَ بِاحْكامِ اعْدائِهِمْ: كسانى كه حكم هاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام را تصديق نمايند و آنها را درست بدانند.
ص: 297
«وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» :
«آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ انَّ الائِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ انَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّه فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ» :
اى مردم، قرآن به شما مى شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و اويند. آنجا كه خدا مى فرمايد: «امامت را مطلبى باقى در نسل ابراهيم قرار داد» .
مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الائِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً (خ ل: فَانَّها كَلِمَةٌ باقِيَةٌ يَهْلِكُ بِها مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ اللّه مَنْ وَفى) :
اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على امير المؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. (خ ل: ... و امامان از ايشان در دنيا و آخرت بيعت كنيد، چرا كه اين امامت يك مسئله باقى در نسل ايشان است، و خداوند به خاطر آن بيعت شكنان را هلاك مى كند و وفاداران را مورد رحمت خويش قرار مى دهد) .
2 - موقعيت تاريخى
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكم كارى و دقت بيشترى را اقتضا مى كرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
ص: 299
اين مهم در قالب آيه اى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليه السلام مى داند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاه ترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليه السلام به ميان مى آيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
همچنين در آخرين فرازهاى خطبه غدير كه سخن از بيعت است، پيامبر صلى الله عليه و آله با توجه دادن به اينكه بيعت غدير به معناى بيعت با همه امامان است آن را به عنوان يك دستور درباره بيعت مطرح فرموده، و قسمتى از آيه 28 سوره زخرف را شاهد آورده تا اثبات كند امامت فقط در نسل پيامبر و على عليهماالسلام خواهد بود.
از آنجا كه يك بار ديگر اين استشهاد و استناد به آيه به صورت صريح ترى در بخش دهم خطبه ذكر شده، در اينجا فقط به صورت اشاره و با تضمين «كَلِمَةً باقِيَةً» در كلام حضرت آمده است.
3 - موقعيت قرآنى
اين آيه در قرآن ذيل سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام درباره توحيد قرار دارد كه از آيه 26 آغاز مى شود: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ... » : «حضرت ابراهيم به پدرش و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستيد بيزارم مگر آن كه فطرت مرا به وجود آورده كه او به زودى مرا هدايت مى كند» .
پس از پايان سخنان حضرت ابراهيم عليه السلام، خداوند مى فرمايد: «ما آن را كلمه باقى در نسل او قرار داديم» .
4 - تحليل اعتقادى
از آنجا كه نسل ابراهيم عليه السلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از امير المؤمنين عليه السلام تا حضرت مهدى عليه السلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
ص: 300
«وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّه أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» :
«كسانى كه پيرو شده بودند گفتند اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم همان گونه كه از ما بيزارى جستند اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مى دهد تا بر ايشان حسرت باشد و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
خداوند در آيه هشتم پشيمانى آنان در قيامت و عذاب ابدى آنان را بيان كرد و نابودى دنيا و آخرتشان را اعلام نمود. آيه 167 سوره بقره كه مى فرمايد:
«وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ اَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّءَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّءُوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّه ُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النارِ» :
«كسانى كه از آنان پيروى شده بود گفتند: اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم همانگونه كه از ما بيزارى جستند اين گونه است كه خداوند اعمال آنان را به عنوان حسرتى بر آنان مى نماياند و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .(1)
ص: 302
اصحاب صحيفه در حجة الوداع پيمان نامه خود را امضا كردند و كار خود را آغاز نمودند. اين وِزر و بال عظيم كه در نامه اعمال خود گذاشتند براى ابوبكر كمتر از سه سال و براى عمر كمتر از پانزده سال روز شمار لذت دنيا داشت، و با پايان آن حسرت و ندامت آغاز شد. اين حسرت و ندامت دامنگير تمام پيروان آنان نيز هست هنگامى كه مرگ به سراغ آنان آيد.
امام باقر عليه السلام نزول اين آيه را درباره اصحاب صحيفه چنين بيان مى فرمايد:
«كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّه أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ» : «اين گونه خداوند اعمال آنان را نشانشان مى دهد تا بر آنان حسرت باشد» ، هنگام مرگ است كه با چشم خود آنچه از عذاب برايشان آماده شده ببينند، و اينان اصحاب صحيفه اى هستند كه درباره مخالفت با على عليه السلام نوشتند. «وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ» : «و آنان از آتش خارج شدنى نيستند» .(1)
نيمه اول آيه و نيز آيه قبل اين پشيمانى را به خوبى ترسيم كرده است:
«إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ. وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا» :
«آنگاه كه تابع شدگان از تابع شوندگان بيزارى مى جويند و عذاب را مى بينند و راه ها بر آنان بسته مى شود. و كسانى كه تابع شدند مى گويند اى كاش براى ما بازگشتى بود تا از آنان بيزاى بجوييم همان گونه كه از ما بيزار شدند» .
با توجه به اينكه قسمت اخير آيه (كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّه ... ) طبق حديث مربوط به اصحاب صحيفه است قسمت اول آن و نيز آيه قبلى به آن مربوط خواهد بود، چرا كه ضماير در «يُرِيهِمُ» و «أَعْمالَهُمْ» و «عَلَيْهِمْ» به «الَّذِينَ اتَّبَعُوا» و «الَّذِينَ اتَّبَعُوا» باز مى گردد، و كلمه «كَذلِكَ» اين ارتباط را قطعى مى نمايد.
ص: 303
وقتى پيامبر از دنيا رفت من به آنان گفتم: من مشكل قوم خود انصار را حل مى كنم، شما مسئله قريش را حل كنيد. در زمان پيامبر دو نفر را به اين پيمان نامه دعوت كردم: بشير بن سعيد و اسَيد بن حضير، و آنان بر سر همين پيمان با من بيعت كردند.
داماد معاذ كه هرگز چنين سوابقى را از آن مرد مقدس نما انتظار نداشته مى گويد: از آنچه معاذ گفت وحشت كردم. در سفر حج كسانى را كه هنگام مرگ ابوعبيده (در شام) و سالم (در جنگ يمامه) حضور داشتند ملاقات كردم و آنان خبر دادند كه اين دو نفر هم هنگام مرگ دقيقا همين سخنان را بر زبان آورده اند بدون آنكه يك حرف كم يا زياد كنند.
راوى مى گويد: سخنان داماد معاذ را براى محمد بن ابى بكر نقل كردم. او گفت: پدر من هم هنگام مرگ مثل گفته آنان را بر زبان آورد.
محمد بن ابى بكر مى گويد: عبداللّه بن عمر را در زمان عثمان ملاقات كردم و گفته هاى پدرم (ابوبكر) را برايش نقل كردم. او گفت: به خدا قسم پدر من هم نظير گفته هاى پدرت را بدون كم و زياد گفت.
محمد بن ابى بكر در ذكر جزئيات بيشترى از ماجراهاى هنگام مرگ پدرش مى گويد: هنگام مرگ او عبدالرحمن و عايشه و عمر حاضر بودند كه صداى واويلايش بلند شد.
عمر گفت: اى خليفه رسول اللّه ! چرا واى و ويل مى گويى ؟ گفت: اكنون اين رسول اللّه همراه على بن ابى طالب است كه مرا به آتش بشارت مى دهند و نزد اوست صحيفه اى كه در كعبه بر سر آن پيمان بستيم و مى گويد: به پيمان خود وفا كردى و بر ضد ولى خدا قيام كردى. بشارت باد تو و رفيقت را به آتش در اسفل السافلين.
عمر تا اين سخن را شنيد برخاست تا خارج شود و در آن حال مى گفت: او هذيان مى گويد. ابوبكر گفت: نه به خدا قسم هذيان نمى گويم، كجا مى روى ؟ ! عمر گفت: چگونه هذيان نمى گويى در حالى كه تو دومى آن دو هستى هنگامى كه در غار بوديد !
ص: 305
ابوبكر گفت: هنوز هم اين را مى گويى ؟ ! آيا من آن روزها برايت نقل نكردم كه محمد در غار به من گفت: من كشتى جعفر و اصحابش را مى بينم كه در دريا شناور است. و من از او خواستم به من هم نشان دهد و او دستى بر صورت من كشيد و من او را ديدم، و همان موقع معتقد شدم كه او ساحر است ! ! و اين ماجرا را در مدينه براى تو بازگو كردم و نظر هر دومان بر اين قرار گرفت كه او ساحر است ؟ !
محمد بن ابى بكر در ادامه ماجرا مى گويد: سپس گفتم: پدر، بگو: لا الهَ الاَّ اللّه. گفت: نمى گويم و نمى توانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم.
وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مى گويد. اين بود كه گفتم: كدام تابوت را مى گويى ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش قفل زده شده و در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم كه صخره اى روى آن است. هر گاه خدا بخواهد جهنم را شعله ور كند آن صخره را بر مى دارد.
گفتم: گويا هذيان مى گويى ! گفت: نه به خدا قسم هذيان نمى گويم. خدا پسر صَهّاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمد، و او چه بد رفيقى است ! سپس بار ديگر صداى واى و ويل او بلند شد تا از دنيا رفت.(1)
در اين چند ماجراى به هم پيوسته ديديم كه چگونه اصحاب صحيفه در هنگام مرگ از يكديگر بيزارى جستند و بر هم لعنت فرستادند و بر گذشته خود حسرت خوردند و جاى خود در جهنم را بر زبان آوردند.
دوم: بيزارى اصحاب صحيفه از يكديگر در قيامت
خداوند در روز قيامت صحنه هاى تكان دهنده اى از بانيان انحراف در اسلام به نمايش مى گذارد تا اصحاب صحيفه و عمق جنايتشان بر همه روشن شود.
ص: 306
همان آيه اى كه ابوبكر هنگام مرگ خواند و آن را بر خودش تطبيق كرد كه: «لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى ... »(1) در كلام امام باقر عليه السلام به طور كامل تفسير شده است:
«يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ» : «روزى كه ظالم كف دستانش را به دندان مى گَزَد» ؛ ظالم يعنى ابوبكر. «يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً» : «مى گويد اى كاش راهى همراه پيامبر پيش گرفته بودم» ؛ يعنى اى كاش على را با پيامبر پذيرفته بودم. «يا ليتنى لَم أتَّخِذ فُلانا خَليلاً» : «اى كاش فلانى را به دوستى خود نپذيرفته بودم» ؛ فلانى يعنى عمر. «لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِى» : «مرا از ذكر گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمده بود» ؛ ذكر يعنى ولايت. «وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاْءِنْسانِ خَذُولاً» : «و شيطان خواركننده انسان بوده است» ؛ شيطان يعنى دومى.(2)
در آياتى از قرآن رو در رويى ابوبكر و عمر در روز قيامت مطرح شده كه خلق جهان بيزارى آنان از يكديگر را به تماشا خواهند نشست، و آن روزى است كه ما به على مى نازيم. امام باقر عليه السلام آيات 38 و 39 سوره زخرف را در اين رابطه چنين تفسير فرمود:
«حَتَّى إِذا جاءَنا» : «تا هنگامى كه نزد ما آيند» يعنى ابوبكر و عمر، آنگاه كه يكديگر را مى بينند يكى به ديگرى خواهد گفت: «يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» : «اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب باشد كه بد رفيقى بودى» ! آنجاست كه خدا به پيامبرش مى فرمايد: به ابوبكر و عمر و پيروانشان بگو: «لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «اكنون كه ظلم كرده ايد امروز ديگر براى شما هيچ فايده اى نخواهد داشت در اينكه در عذاب شريك خواهيد بود» ؛ يعنى اكنون كه در حق آل محمد عليهم السلام ظلم كرده ايد.(3)
ص: 307
رو در رو شدن بنيانگذاران ظلم بر آل محمد عليهم السلام با ادامه دهندگان راهشان از بنى اميه و بنى عباس و همه احياگران راه سقيفه تا قيامت و بيزارى آنان از يكديگر، منظره ديگرى است كه بسيارى از مطالب پنهانى را بر همگان روشن خواهد كرد.
امام عليه السلام در تفسير آيات 55 تا 62 سوره «ص» مى فرمايد:
«وَ إِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ» : «براى طاغيان بدترين بازگشت خواهد بود» ، يعنى ابوبكر و عمر و بنى اميه.
سپس خداوند كسانى را ذكر مى كند كه بعد از آنان حق آل محمد عليهم السلام را غصب كردند و مى فرمايد: «وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْواجٌ» : «گروه ديگرى از همان نوع كه گونه هاى مختلفى دارد» . «هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ» : «اينان گروهى هستند كه همراه آنان وارد آتش مى شوند» ، يعنى بنى عباس.
آنگاه بنى اميه به آنان مى گويند: «لا مَرْحَبا بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ» : «بر آنان خوشامد نباشد چرا كه به آتش خواهند رفت» . بنى عباس در پاسخ مى گويند: «بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَبا بِكُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسَ الْقَرارُ» : «بلكه بر شما خوشامد نباشد شما آتش را براى ما آماده كرديد و چه بد جايى است» ؛ يعنى با آغاز ظلم بر آل محمد عليهم السلام زمينه را آماده كرديد.
سپس بنى اميه مى گويند: «رَبَّنا مَن قَدَّمَ لَنا هذِهِ فَزِدهُ عَذابا ضِعفا مِنَ النارِ» : «خدايا هر كس اين زمينه را براى ما آماده كرده به عذابى مضاعف مبتلا گردان» ، كه منظورشان ابوبكر و عمر است.
اينجاست كه دشمنان آل محمد عليهم السلام در آتش خواهند گفت: «ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ» : «چه شده است ما را كه نمى بينيم مردانى را كه آنان را مردم بدى به شمار مى آورديم» ، يعنى در دنيا شيعيان على را بد مى دانستيم. آيا ما آنها را به مسخره گرفته بوديم يا چشم ها نمى تواند آنها را ببيند ؟(1)
ص: 308
امير المؤمنين ! اى وصى رسول اللّه ! آيا به ما رحم نمى كنى ؟ آيا نزد پروردگارت شفاعت ما را نمى نمايى ؟
امير المؤمنين عليه السلام (از روى استهزا) به آنان مى خندد و (بدون پاسخ به آنان) برمى خيزد و وارد بهشت مى شود، و آن دو تخت را بر مى دارند و به جاى خود باز مى گردانند. و اين است معناى كلام خداوند عز و جل: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ . عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ . هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ» : «امروز كسانى كه ايمان آوردند به كفار مى خندند. در حالى كه از روى تخت ها تماشا مى كنند. آيا پاداشى كه به كافران مى دهند جز نتيجه اعمال زشت آنان است» ؟ !(1)
آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِىَ اَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ ... » = كاروان غدير و وداع با كعبه در حجة الوداع
آيه «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِىَ اَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ ... »(2) = كاروان غدير و وداع با كعبه در حجة الوداع
آيه «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ» = آيه « ... أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ»(3) = آيه « ... أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» = آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ»(4) = آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ... »
آيه «وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ» = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ»(5) = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
ص: 310
آيه «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... »
آيه «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس اتمام مراسم حج و پيش از غدير در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيات بود:
«وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ . فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» :
«آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند . بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم . اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است در اين ماجرا آيتى است براى قومى كه بدانند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
اشاره
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد. آيه چهارم و پنجم و ششم در بُعدى از اين ماجرا نازل شد كه ديگر خداوند اعلام داشت كه در برابر مكر و حيله آنان دستگاه الهى هم برنامه دارد و بايد عاقبت را ديد و نتايج را بر شمرد. آيه 50 - 52 سوره نمل در اين باره نازل شد:
ص: 311
«وَ مَكَرُوا مَكَرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ اَجْمَعينَ. فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» :
آنان حيله اى به كار بستند و ما هم مكرى به كار گرفتيم در حالى كه آنان نمى فهميدند. بنگر كه عاقبت مكر آنان چگونه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است و اين نشانه اى بر كسانى است كه مى دانند» ، و اين قسمت از آيه اشاره به آن بود كه خلافت به نسل هيچ كدام از آنان نخواهد رسيد.(1)
از منظرى ديگر مى توان چنين گفت:
صحيفه ملعونه جلوه هاى ضد الهى بسيارى در درون داشت. يك جهت آن مكر با خدا و حيله بر عليه دين خدا بود. خداوند در قرآن مواردى از مكر مردم در برابر خود را ياد مى كند و اعلام مى دارد كه خدا هم در برابر حيله آنان مكر مى كند؛ و آنگاه مردم را به مقايسه دو مكر دعوت مى نمايد. متن روايتى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه دانسته چنين است:
لَمّا تَعاقَدُوا عَلَيْها نَزَلَتْ: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ... » : هنگامى كه بر صحيفه ملعونه پيمان بستند اين آيه نازل شد: «آنان مكرى به كار بستند و ما هم مكرى نموديم در حالى كه آنان متوجه نبودند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم» .(2)
حديث ديگرى كه نزول آيات فوق را در مسئله صحيفه ملعونه با تفصيل بيشترى بيان فرموده از ابوذر است كه چنين مى گويد:
ص: 312
گروهى گرد هم آمدند و گفتند: ما دائما از پيامبر ياد على و ذكر فضائلش را مى شنويم، و پيداست كه قصد دارد اين حكومت از اهل بيتش خارج نشود. بياييد در برابر اين مسئله با يكديگر هم پيمان شويم. آنگاه آنان هم پيمان شدند.
در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «وَ مَكَرُوا مَكْرا وَ مَكَرْنا مَكْرا ... » : «آنان حيله اى به كار بستند و ما هم حيله اى به كار بستيم در حالى كه آنان نمى فهميدند. بنگر عاقبت مكر آنان چه شد كه ما آنان و قومشان را همگى نابود كرديم. اين است خانه هاى آنان كه به خاطر ظلمشان خالى مانده است» .
راوى از ابوذر مى پرسد: آنان كه پيمان بستند چه كسانى بودند ؟ او در پاسخ گفت: ابوبكر، عمر، ابوعبيدة، فعلة، فعيل، عبدالرحمن، سعد بن ابى وقاص، عمرو بن عاص، مغيره، كه نام دو نفر را رمزى با كلمه «فعلة و فعيل» ذكر كرد.
سپس ابوذر گفت: خداوند خاندان آنان را از خلافت و حكومت خالى نمود به خاطر ظلمى كه در پيمان خود نمودند. خانواده آنان خالى ماند از حكومتى كه در طلب آن بودند و حرص و طمع آن را داشتند، و هرگز به خاندان آنان باز نخواهد گشت. آنگاه ابوذر قسم ياد كرد كه اين آيات درباره آنان نازل شده است.(1)
اصحاب صحيفه ملعونه با پيمان نامه خود، بر عليه خدا مكر و حيله به كار بستند و آن را پيگيرى كردند تا ريشه اسلام را بكَنند. غافل از آنكه خداوند براى امتحان مردم مانع آنان نشد، و اين مكر الهى بود كه زمينه امتحان آنان و همه مردم فراهم شود.
چنانكه امير المؤمنين عليه السلام با همان قدرت الهى، در ماجراى هجوم به خانه وحى عمر را با يك دست گرفت و بر زمين زد، و به همه نشان داد كه اگر بخواهد مى تواند سر او را از تن جدا سازد، ولى وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله را خاطر نشان ساخت و او را رها كرد.(2)
ص: 313
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»(1)
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد.
چون اين صحيفه در كعبه امضا شد و كُفرى در بيت الهى بود، آيه 25 سوره حج نازل شد و از اين بُعد آن را معرفى كرد: «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ» : «هر كس با الحاد و كفر وارد خانه خدا شود او را عذاب دردناكى مى چشانيم» .(2)
به تعبير ديگر:
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيات است:
«وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ» : «هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند، عذاب دردناك را به او مى چشانيم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
انتخاب كعبه از سوى اصحاب صحيفه براى اقدام بر ضد خداى كعبه از شنيدنى هاى تاريخ است. از آن جالب تر قسم ياد كردن و هم قسم شدن در خانه
ص: 314
پروردگار براى پايدارى در تخريب دين خالق بشر است، كه اگر اين قسم به خدا بوده موضوع آن بر ضد خدا بوده، و اگر بر بت ها و لات و عُزّى بوده چرا در خانه خدا بر بت قسم ياد كرده اند ؟ ! از آن هم جالب تر سپردن و پنهان كردن صحيفه داخل كعبه است، كه پيمان نامه ضد خدا را نزد خدا به امانت سپردند ! !
اين گونه اقدام ضد خدا در خانه خدا يك بار ديگر سابقه داشته، آنگاه كه قريش قبل از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله براى تحت فشار قرار دادن آن حضرت در دار النَدوَة پيمانى بستند كه آن حضرت و يارانش و بنى هاشم را در شِعب ابى طالب زندانى كنند و با آنان مجالست و معامله نكنند، و اين صحيفه را در كعبه آويزان كردند.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز درباره صحيفه اهل سقيفه فرمود: در اين امت گروهى پيدا شده اند كه در نوشتن صحيفه بر ضد ما شباهت به آنانى پيدا كرده اند كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(2)
خداوند در قرآن اين اقدام الحادى بر ضد ولايت اهل بيت عليهم السلام را آورده است، و امام صادق عليه السلام در بيان آن مى فرمايد:
آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ ... » : «هر كس در مسجد الحرام به سبب الحاد و كفرش ظلمى را اراده كند عذاب دردناك را به او مى چشانيم» درباره اصحاب صحيفه نازل شده؛ آنگاه كه داخل كعبه بر كفر خود و انكار آنچه خدا از ولايت امير المؤمنين عليه السلام نازل كرده هم پيمان شدند و قرار بستند، و به اين صورت در خانه خدا الحاد نمودند با ظلم به پيامبر صلى الله عليه و آله و ولىّ او. «فَبُعْدا لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»(3): «پس قوم ظالم دور باشند» (4)
ص: 315
از امام باقر عليه السلام درباره آيه «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ ... » سؤال شد، حضرت فرمود: آنان بر ضد آل محمد عليهم السلام هم قسم شدند كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت خلافت را از آل محمد عليهم السلام مانع شوند و چيزى از خمس به آنان ندهند. خداوند هم آيه نازل كرد: «أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ ... » .(1)
در حديث ديگرى در شأن نزول همين آيه آمده است: نَزَلَتْ فى مَنْ يَلْحَدُ بِأَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام وَ يَظْلِمُهُ: اين آيه درباره كسانى كه درباره امير المؤمنين عليه السلام الحاد مى ورزند و به آن حضرت ظلم مى كنند، نازل شده است.(2)
«الحاد» به معناى اعراض و انحراف از حق است، كه درباره ولايت امير المؤمنين عليه السلام به معناى انحراف از راه خدايى ولايت و كشيده شدن به سوى راه ضد خدايى يعنى سقيفه است.
آيه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا ... »
آيه «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا ... »(3)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج در مورد صحيفه ملعونه اول و اِخبار خداوند از آن بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد اين آيه بود:
«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» :
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مى انگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
ص: 316
اين آيه نازل شد تا شايد منافقين و اصحاب صحيفه از تصميم خود باز گردند. اين آيه هشدار نسبت به روزى است كه پشيمانى فايده ندارد و هر كس به آنان كمكى كرده باشد با آنان در عذابشان مشترك خواهد بود.
امام باقر عليه السلام در بيان اين آيات، ارتباط آن با آيه بعد را مطرح مى فرمايد و مجموع آيات را جمله به جمله تفسير مى فرمايد:
«وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «امروز ديگر هيچ فايده اى برايتان ندارد چرا كه ظلم كرده ايد» به آل محمد عليهم السلام درباره حق آنان، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك خواهيد بود» .
اين آيه جواب و دنباله مطلب درباره كسانى است كه قبل از اين ذكر شده اند، و آن كلام خداوند عزوجل است كه مى فرمايد: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ»(1):
«هر كس از ذكر خداوند رحمان غافل شود شيطانى را براى او بر مى انگيزيم كه قرين او خواهد بود. و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
پشت سر اين كلام به آنان گفته خواهد شد: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ» : «امروز براى شما هيچ نفعى ندارد» يعنى اين روزى كه صحيفه را امضا كرديد، «إِذْ ظَلَمْتُمْ» : «چرا كه ظلم كرديد» به حق آل محمد عليهم السلام، «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» : «شما در عذاب شريك هستيد» ، يعنى كسانى كه تابع اصحاب صحيفه شدند، و خود اصحاب صحيفه كه متبوع ديگران قرار گرفتند، آنان كه اصل ظلم بودند و كسانى كه فرع ظلم شدند.(2)
ص: 317
ضمنا اين آيه اصحاب صحيفه و اهل سقيفه را مى گويد كه در برابر صراط مستقيم خداوند راهى را اختراع كردند، و سعى كردند ديگران را به اين باور برسانند كه راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از طرف خدا به عنوان ولايت امامان دوازده گانه عليهم السلام آورده صحيح نيست ! و اگر واقعا راه هدايت را مى خواهيد به آنچه ما ساخته و بافته ايم عمل كنيد !
براى اجراى اين باور رواياتى جعل كردند و بهانه هايى از قبيل قتل بزرگان قريش به دست على عليه السلام و سنّ او و تعصّبات عربى در نپذيرفتن خلافت و نبوت در يك خاندان را مطرح كردند. معناى اين اقدامات همان است كه خدا مى فرمايد: «آنان بر سر راه مستقيم مانع ايجاد مى كنند و نزد خود گمان مى كنند كه فكر درست نزد آنان است» .
سپس خداوند مى فرمايد: «وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنِى وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ» :
«و چنين كسانى آنان را از راه راست مانع مى شوند و گمان مى كنند كه هدايت يافته اند. تا هنگامى كه نزد ما مى آيد خواهد گفت اى كاش بين من و تو فاصله مشرق و مغرب بود و چه بد قرينى بودى» .
به فرموده امام باقر عليه السلام منظور ابوبكر و عمر است(1) كه در دنيا آنچه خواستند كردند و در آخرت كه نتيجه طولانى اعمال خود را مى بينند از يكديگر بيزارى مى جويند. آن دو كه در دنيا نزديك ترين افراد نسبت به يكديگر بودند و اساس صحيفه را به يارى هم بنيان گذاشتند، آن روز آرزوى فاصله مشرق تا مغرب نسبت به يكديگر خواهند داشت و با كلمه «بئس الْقَرِينُ» هر يك ديگرى را از خود مى راند.
و در آخر مى فرمايد: «أَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ» ، در حديث امام باقر عليه السلام است كه تابع و متبوع و اصول و فروعِ ظلم در عذاب مشترك خواهند بود، اگر چه هر كس به درجه اى كه اعمالش اقتضا كند سزاى آن را خواهد ديد.(2)
ص: 318
آيه «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ» = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ»(1) = آيه «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ . لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ ... »
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً ... »
آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً ... »(2)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پس از اتمام مراسم حج و در مورد اصحاب صحيفه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده اين آيه است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاْياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كنند آنان دوست دارند آنچه
كه شما را در رنج و سختى قرار دهد دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينه هاى آنان مخفى مى كند بالاتر است ما نشانه ها را براى شما آشكار ساختيم اگر تعقّل كنيد» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
يكى از اقدامات ننگين منافقين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله ماجراى صحيفه ملعونه است. ماجرا اينگونه بود كه پس از حجة الوداع و پيش از غدير، ابوبكر و عمر و معاذ بن جبل و سالم مولى ابى حذيفه و ابوعبيده جراح صحيفه اى نوشتند كه نگذارند خلافت به اهل بيت عليهم السلام برسد. در آن لحظات عظيم ترين پيمان نامه بر ضد دين الهى در تاريخ بشريت به امضا رسيد كه آينده تلخ و تاريكى را براى انسان ها در نظر گرفته بود.
ص: 319
خداوند با نزول 9 آيه پى در پى جوانب مختلف اين توطئه را مورد نكوهش قرار داد و آن را در متن قرآن ثبت كرد. آيه هفتم براى آگاهى مؤمنين بود؛ كه از آنان فاصله بگيرند و اسرار خود را در اختيار آنان قرار ندهند، چرا كه دشمنى را علنى كرده و در اين راه هيچ كوتاهى نمى كنند. آيه 118 سوره آل عمران براى اعلام اين مطلب است:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُوّا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ ... » :
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد كسانى را كه از شما نيستند صاحب سِرِّ خود انتخاب نكنيد كه آنان در مقابله با شما از هيچ اقدامى كوتاهى نمى كنند آنان دوست دارند آنچه كه شما را در رنج و سختى قرار دهد دشمنى از دهانشان آشكار شده و آنچه سينه هاى آنان مخفى مى كند بالاتر است ... » .
به بيان ديگر:
توصيف هاى خداوند درباره حذر از اصحاب صحيفه روشنگرانه است. مؤمنين با شنيدن آنچه خداوند از اوصاف سراسر نفاق آنان خاطر نشان مى كند، آنها را در ياد خود حفظ مى كنند و طبق آن نشانه ها آنان را شناسايى مى كنند تا در گردابشان نيفتند.
در شأن نزول آيه فوق امام باقر عليه السلام به همين نكته اشاره فرموده است، آنجا كه درباره «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً ... » : «اى كسانى كه ايمان آورده ايد صاحب سرّ خود قرار ندهيد كسانى را كه از شما نيستند ... » فرمود: آنان اصحاب صحيفه هستند، و خدا مؤمنين را از مقاصد سوئى كه در قلوبشان بود آگاه ساخت.(1)
اشاره
از انطباق آيه بر اصحاب صحيفه تفسير فرازهاى آن روشن مى شود همان گونه كه باطن مضاكنندگان صحيفه بر ملا مى گردد، به خصوص آنكه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: خداوند با اين آيه آنچه در قلب اصحاب صحيفه بود به مؤمنان فهمانيد.
ص: 320
لذا گذشته از روزهاى حضور پيامبر صلى الله عليه و آله كه با توطئه هاى خود آرامش مسلمين را بر هم مى ريختند، با اجراى مفاد صحيفه، براى ابد مسلمانان را از نعمت هايى كه با حضور صاحب ولايت از آسمان و زمين بر سر آنان مى ريخت محروم نمودند، و اين بالاترين لذت براى حسودان امت اسلام بود ! آيا جز كافر به ملت اسلام حسد مى ورزد و از رنج كشيدن آنان لذت مى برد ؟
بد نيست چند عبارت تاريخى درباره اخلاق تند و غليظ عمر را از همين جا به خاطر بسپاريم:
كانَ عُمَرُ سَريعَ الْغَضَبِ: عمر فورا غضب كننده بود.(1)
كانَ عُمَرُ افظُّهُما وَ اغْلَظُهُما وَ اجْفاهُما: عمر تندخوتر و خشن تر و بى پرواتر آن دو نفر بود.(2)
مَذْهَبُهُ الْخُشُونَةُ وَ الْوَعيدُ وَ اتْيانُ الامْرِ مِنْ اصْعَبِ جَهاتِهِ: روش عمر خشونت و تهديد و وارد شدن در هر كارى از سخت ترين صورت آن بود.(3)
به ابوبكر گفتند: اتَسْتَخْلِفُ عَلَيْنا فَظّا غَليظا: آيا شخص تندخو و خشنى را خليفه بعد از خود قرار مى دهى ؟(4)
پنجم: عداوت علنى اصحاب صحيفه
اصحاب صحيفه با آن همه كه در صدد كتمان اقدامات خود بودند، ولى چنان با پيامبر صلى الله عليه و آله دشمن بودند كه اين كينه توزى بى اختيار از سخنان و حركاتشان ظاهر مى شد، و خداوند با اشاره به اين نكته مى فرمايد: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» : «دشمنى و كينه از دهان آنان ظاهر شده است» .
ص: 322
سپس عمر تصريح مى كند كه آنچه گفتم اسرار من بود كه بايد آنها را مخفى نگه دارى:
من درباره خودمان و تو از قيام على و دو شيربچه اش حسن و حسين در امان نيستم. اگر گروهى از امت را با خود همراه كردى پيشقدم شو، و به كارهاى كوچك قانع مباش و به كارهاى بزرگ بپرداز و وصيت و عهد من (و اين نامه ام) را حفظ كن و آن را مخفى كن و به كسى نشان مده، چرا كه من نهان و آشكار خود را براى تو بيرون ريختم ! !
آيه «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ... » = نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
آيه «يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ... »(1) = نزول سوره نصر و آيه اخوت در مِنى
ص: 326
ص: 327
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
2
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 328
ص: 329