دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 13
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
مقدمه و فهرست
مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -
مشخصات ظاهری : ۲۰ج.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 13
مشخصات کتاب
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 13/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل سوم: اعتقادات غدير (2)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج13.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
ص: 1
شماره تماس نویسنده:
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
ص: 2
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ص: 3
فهرست جلد سيزدهم:
ادامه فصل سوم: اعتقادات غدير:
بخش دوم: تحليل واقعه غدير··· 5 - 492
قسمت اول: تحليل هاى كلى غدير··· 7 - 133
قسمت دوم: تحليل هاى خط غدير··· 135 - 451
قسمت سوم: تحليل هاى خط ضد غدير··· 453 - 492
ص: 4
بخش دوم : تحليل واقعه غدير
اشاره
ص: 5
ص: 6
قسمت اول :تحليل هاى كلى غدير
سرفصل هاى تحليل غدير
اشاره
سرفصل هاى تحليل غدير(1)
در اينجا فقط راهكارها و سرفصل هاى تحليل غدير را ارائه مى كنيم، تا نقطه شروعى براى غوص در ژرفاى غدير باشد. سه نقطه اساسى در اين باره چنين است:
1 - عمق نگاه ها نسبت به غدير
برخورد ذهن انسان ها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مى نمايند - مراتبى دارد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت:
نگاه اول: فقط تابلوى غدير: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.
نگاه دوم: مراسمى سه روزه با حضور صد و بيست هزار نفر.
نگاه سوم: توجه به پشت پرده غدير و توطئه هاى منافقين.
نگاه چهارم: غدير با تاريخچه اى به بلنداى چهارده قرن.
ص: 7
2 - بيعت لسانى و عملى
اشاره
بيعت غدير در دو مرحله لسانى و عملى با تمام بيعت هايى كه حضرت از مردم گرفته بود فرق داشت. ابتدا در خطبه از مردم اقرار گرفتند و در اين اقرار به كلمه «آرى» و «بلى» اكتفا نكردند، بلكه اقرارنامه اى را قرائت كردند و از مردم خواستند آن را تكرار كنند، و در آن اقرارنامه ظريف ترين زواياى غدير را در كوتاه ترين عبارات گنجانيدند.
پيداست كه شكل عمومىِ بيعت همان دست دادن است، ولى اين دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن وتصميم به وفادارىِ قلبى و نيز پيمان لسانى است.(1)
الف. هدف از بيعت لسانى
در غدير چند جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بيعت با دست، بيعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت، و حضرت متن گفتار را هم تعيين كردند:
جهت اول تفسير بيعت با دست بود. بيعت با دست احتياج به تفسير دارد، و بايد قبلاً معلوم شود بر سر چه بيعت مى كنند. اين اقرار لسانى در واقع مفسّر بيعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
جهت دوم جايگزين بيعت با دست است. ممكن بود عده اى پس از خطبه براى بيعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگويند: «ما بيعت نكرديم» . لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بيعت گرفت و فرمود: «هركس توانست با دست بيعت مى كند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است» .
جهت سوم اتحاد موضوع بيعت است. اگر متن و عبارات براى بيعت لسانى تعيين نمى شد ممكن بود هر يك از مردم طبق ذوق و سليقه خود عباراتى را به كار بَرَد كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغايرت ها و زياده و نقيصه هايى با ديگران داشت اقرار كرده بود.
ص: 12
جهت چهارم جلوگيرى از عبارات شبهه ناك بود. اگر متن تعيين نمى شد ممكن بود عده اى فتنه گر، عبارات خاصِ شبهه ناكى را آماده كنند و بدين گونه زمينه سقوط ارزش اين بيعت را آماده سازند.
جهت پنجم اين بود كه با كثرت جمعيت و كمى وقت و مساعد نبودن شرايط توقف مردم، اين احتمال قوى بود كه عده اى واقعا فرصت بيعت با دست را پيدا نكنند، و لذا مى بايست اين بيعت لسانى انجام مى شد.
ب. كيفيت بيعت عملى و لسانى
پس از روشن شدن هدف از بيعت، مى پردازيم به اين نكته كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت با دست و بيعت لسانى را به چه صورت انجام دادند:
اول كيفيت بيعت لسانى است. در اواخر خطبه با درخواست هاى مكرر از مردم تكرار سخن خود را طلب كردند كه عبارات آن چنين است: همگى اين جملات را بگوييد: «ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند. بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم ... » ، كه همان متن مفصل را حضرت برايشان تعيين فرمودند:
اى مردم، آنچه به شما گفتم تكرار كنيد.
اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند اَصوات را مى شنود و از پنهان هاى قلب ها خبر دارد. كنايه از اينكه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطن ها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است.
بگوييد سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
بگوييد: حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين مطلب هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نكرده بود هدايت نمى يافتيم.
ص: 13
دوم كيفيت بيعت با دست است. در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد. دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلى الله عليه و آله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهم السلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابى طالب عليه السلام بيعت نمايند، و اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
3 - بستن عمامه مبارك بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام
برنامه بستن عمامه در حالى كه حضرت بر فراز منبر در برابر ديدگان جمعيت بودند، هرگز سابقه نداشت. مهم تر اينكه انجام چنين كارى در حضور مردم آنگاه ارزش دارد كه معنايى همراه داشته باشد و مردم از ديدن آن نتيجه اى بگيرند. اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گردد به رسومات عُرفى آن عصر كه دو مفهوم بلند از انجام چنين كارى نتيجه گيرى مى شد:
يكى اينكه اعلام رياست و ولايت شخصى بر قومى بود كه طى مراسمى با بستن عمامه اى جديد بر سر او اين مهم را اعلام مى كردند.
و ديگر اينكه اگر اين عمامه را شخص بزرگى به دست خود بر سر او مى بست نشان اعتماد او بر آن شخص بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين اقدام، هم امامت و حاكميت على بن ابى طالب عليه السلام را اعلام كرد، و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(1)
4 - شعر غدير
سرودن شعر با اجازه رسمى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از مسايل عجيب غدير بود. سابقه مخالفت پيامبر صلى الله عليه و آله با شعر بر همگان روشن بود. اگر هم در مواردى برخورد مثبتى از حضرت ديده مى شد اجازه قرائت شعرهاى مثبت قديمى در حضور حضرت بود.
ص: 14
بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطره ها بماند.
بت پرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مى كردند و مخالف آن را حق مى دانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلى الله عليه و آله مباهله كنند ادعا مى كردند كه آنچه حضرت مى فرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد.
در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(1)
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند، عكس اين سخن را بر زبان آورد ! در واقع آنچه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفت او براى خود گفت.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد درباره ولايت على مى گويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن !
مى بينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدا بودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
ص: 16
سنگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث فرود آورد. آن سنگ طول قامت او را درنورديد و او را نقش زمين ساخت و پيش چشمان مردم دست و پا زد و جان داد.(1)
اگر در ماجراى نصاراى نجران كار به مباهله نرسيد تا يد قدرت خداوند را در پشتيبانى از پيامبرش صلى الله عليه و آله ببينند، اينك دشمن غدير مباهله را رسمى كرد. خداوند نيز با پاسخ به او و عذاب نمودنش، حاضرين غدير و شنوندگان ماجراى غدير تا آخر دنيا را در برابر هر شبهه اى بيمه كرد و در واقع خداوند ارتباط غدير را به ذات اقدس خويش اعلام كرد.
آنچه مورد تأمل است اينكه: تحليل درباره انگيزه حارث فهرى و موشكافى سخنانش و كيفيت اعتقادى او در سخنى كه بر زبان آورد، نشان خواهد داد كه او يك نمونه از افرادى با چنين عقيده بود.
حارث فهرى در حقيقت خدا و رسول را قبول داشت و فقط در ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مردد بود، مانند بسيارى از آنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام را پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله تنها گذاشتند.
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جمله اش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشن تر از آن نمى توان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوه گر است:
جهت اول: او كه مى گويد: «خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست؛ يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مى نمايد !
جهت دوم: به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مى باشد.
ص: 18
جهت سوم: پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مى كند، حارث در مقابل صداقت پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيك نمى كند، بلكه به صراحت مى گويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى از به ظاهر مسلمانان وجود داشت ! لذا مى بينم خداوند صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مى فرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ»(1): «براى كافرين دفع كننده اى از عذاب خداوندى وجود ندارد ... » .
مهم تر اينكه خدا عذاب چنين كسى را سريع فرستاد تا شدت غضبش بر منكرين ولايت على بن ابى طالب عليه السلام بر همه معلوم شود.(2)
ضمنا هر كدام از اين موارد به طور مفصل در محل خود آمده است.
هر كدام از مواردى كه در بالا گفته شد در محل خود يه طور مفصل آمده است.
مخاطبين غدير
مخاطبين غدير(3)
خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جوّ حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله را به گونه اى ساختند كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود
ص: 19
4 - آيا گزارش كاملى از واقعه غدير ارائه شده است ؟
اين خواسته از آنجاست كه نسل امروز دريافته بسيارى از ابهامات و اختلافات - حتى در مسائل روز مره - به خاطر مخفى نگه داشتن و يا سهل انگارى در بيان كامل ماجراست، و از همين زوايا فتنه گران سودجو راه هاى انحراف را مى گشايند.
از سوى ديگر، ارائه كامل اصل هر واقعه براى مغزهايى كه قدرت تفكر دارند بسيارى از جوانب امر را بدون نياز به هيچ كمك فكرى روشن مى كند، و نيازى به تفسير آن با گرايش هاى خاص فكرى نيست.
بنا بر اين، بايد در كنار تشريح جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ، صورت كاملى از ماجراى عظيم سه روزه ارائه شود، تا به طور طبيعى نتايج آن حاصل شود.
5 - غدير واقعه است يا حادثه ؟
بايد اذعان داشت كه غدير هم واقعه است و هم حادثه ! اين در صورتى است كه «واقعه» را به وقايعى با فال نيك و رويكرد مثبت معنى كنيم، و برداشتمان از «حادثه» وقايع ناگوار باشد.
غدير براى پيامبر صلى الله عليه و آله واقعه اى شيرين است، كه با اعلام جانشين خود نتيجه رسالت را مى بيند؛ محبوب ترين شخص نزد خدا و رسول را به عنوان خليفه معرفى مى كند و با اين انتصاب فكرش از آينده اسلام راحت مى شود.
همچنين واقعه اى بياد ماندنى براى امت اسلام است كه امورشان بدون تدبير رها نشده، بلكه عمود خيمه آن به دست پيامبر صلى الله عليه و آله چنان پى ريزى شده و به دست حافظى مورد اعتماد سپرده شده كه طمع دشمنان را يكباره قطع كرده است. مسلمانان آنقدر خوشحالند كه امر خلافت از طرف خدا اعلام شد و به دست مردم سپرده نشد، و از اشتباهات و تعرضات عمدى و سهوى مصون ماند.
«حادثه» اما در كنار غدير است، كه پنجه در پنجه آن انداخته و همزمان پيش مى رود. صحيفه ملعونه، توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله، حركات ناخوشايند مردم در غدير كه
ص: 23
براى سخنرانى جمع نمى شدند، سخنان نارواى منافقين قبل و همزمان و بعد از خطبه غدير، و ده ها دسيسه كه در دل ها جريان داشت، همه روى تلخ واقعه غدير است. پس واقعه غدير قرين حادثه است، و در متن و حاشيه اش حوادثى وجود دارد كه دانستن آنها به اندازه اصل داستان غدير مهم است.
6 - اگر غدير نباشد چه دستورى براى خلافت داريم ؟
براى كسى كه از خانه يا محل كار خود براى سفرى مى رود قرار دادن نايب امرى طبيعى است؛ و نايب قرار ندادن دليل يكى از دو امر است: بى اهميتى موضوع، حكيم نبودن صاحب آن. به همين تناسب موضوع هر اندازه مهم تر باشد بايد فكر بيشترى درباره اش شده باشد.
اينك نوبت اين بحث مى رسد كه جانشينى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله را، ما با نص صريح بر اميرالمؤمنين عليه السلام بيان مى كنيم و اهل سنت شورا را مطرح مى كنند. بايد گفت: چرا درباره شورا هيچ دستورالعمل و چگونگى قواعد انتخاب در آن، به دست ما و اهل سنت نرسيده است ؟
اين در حالى است كه در صورت منصوب كردن شخصى براى خلافت دستورالعملى لازم نيست و شخص تعيين شده وظايف خود را انجام مى دهد؛ ولى در شورا بايد شكل و تركيب آن و كيفيت رأى گيرى و استخراج رأى نهايى تبيين شود ! نه تنها هيچ كدام از اينها بيان نشده، بلكه خود آنان شورا را به چند صورت اجرا كرده اند !
جالب اينكه وقتى خلافت شورايى شد، مسئله شركت همه مسلمين پيش مى آيد و بايد با تغيير زمان ها گسترش دامنه شورا را هم در نظر گرفت؛ ولى در هيچ يك از اين مسايل از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله دستورالعملى مطرح نشده است.
7 - اين همه بحث درباره غدير براى چيست ؟
اگر غدير براى تعيين جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، بايد بسيار واضح تر از آن باشد كه چهارده قرن بر سر آن بحث شود ! ! نسل حاضر بايد بداند كه پس از آن مراسم عظيم و سخنرانى مفصل، چرا بايد هنوز بر سر غدير بحث هاى كلامى داير باشد.
ص: 24
آنكه امامت را قبول ندارد چه هراسى از غدير دارد كه اينگونه تلاش مى نمايد ؟ اگر غدير روشن نيست پس كدام واقعه و دستور اسلام روشن خواهد بود. اين سؤالى است كه امروز، گاهِ ريشه يابى آن است.
8 - در غدير بحث بر سر چيست ؟
قضيه غدير با گذشت 1400 سال، با آنكه تلاش هاى فراوانى براى نابودى آن به كار گرفته شده و با آنكه حافظان آن بلاهاى فراوانى را متحمل شده اند، همچنان خود را حفظ كرده است چون قضيه اساسى در دين و ايمان است.
بنا بر اين، نمى توان گفت: حادثه اى بوده كه تاريخى از آن گذشته است. بحث بر سر اين نيست كه اميرالمؤمنين عليه السلام و يا ساير ائمه عليهم السلام چند سالى حكومت كردند يا نه ! بحث بر سر اين نيست كه حكام غاصب دنيا را بلعيدند و فساد كردند و درست حكومت نكردند ! بلكه بحث بر سر آن است كه غاصبين خلافت، مفهوم امامت را تغيير دادند و خود را واجب الاطاعة دانستند، و خيلى بالاتر از آنچه شيعه درباره ائمه معصومين عليهم السلام مى گويد درباره حُكام فاجر خود گفتند.
9 - چطور 120000 فراموشكار در غدير جمع شده بودند ؟
فراموشكارى اندازه اى دارد و حافظه ضعيف مرزى مى شناسد ؟ خوب است كه حاضرين غدير كور نبودند، و خوب شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فقط سخن نگفت بلكه عملاً على عليه السلام را بر سر دست بلند كرد كه اگر گوش كسى كر است لااقل ببيند ؟ واقعا اينان چگونه بشرى بودند كه از 120000 نفر فقط سه نفر غدير را فراموش نكردند ؟ و در روزهاى بعد هم افراد انگشت شمارى آن را به خاطر آوردند و بقيه با همان حالت فراموشى مُردند و مداوا نشدند ؟
براى بررسى كامل اين سؤال، مطالعه تركيب جمعيت حاضر در غدير بسيار مهم است. از يك سو متون غدير و از سوى ديگر مطالعه وسعت اسلام و مرزهاى آن و اينكه چه تعداد از غير مدينه همراه حضرت شدند، و آيا خبر چگونه با آنان مى رسيد، و اينكه چه مقدار از مسلمانان آن روز منافق بودند، و چه مقدار بى تفاوت،
ص: 25
و چه تعداد مقيّد به دين ؟ ! ! اين تحقيق پاسخ روشنى درباره به فراموشى سپردن غدير توسط آن مردم به دست ما خواهد داد، كه روشنگر علل رفتارهاى ديگر آنان نيز خواهد بود.
10 - چرا امت اسلام با داشتن غدير منحرف شد ؟
مغزهاى آگاهِ امروز هرگز راضى نمى شوند كه ندانند چرا راه روشنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با بيست و سه سال زحمت و با نقطه پايانى غدير روشن كرد، با اين سرعت صد و هشتاد درجه تغيير جهت داد و به صورت قهقرى راه بازگشت در پيش گرفت !
همچنين فكر امروز به خوبى مى فهمد كه چنين اقدام عظيمى در برابر غدير بدون پيش بينى ها و توطئه هاى از پيش تنظيم شده امكان ندارد ! بايد در جستجوى اسرارى بود كه فاش كند چگونه غاصبين جرأت چنان اقدامى را به خود دادند، و چگونه قادر به اجراى آن شدند، و چگونه مردم اقدامات آنان را پذيرفتند ؟ صندوقچه اين اسرار چندان دور نبوده و در منابع موجود اسلامى به آسانى و امروزه براى همگان قابل ملاحظه و تحقيق است.
11 - اگر غدير عملى مى شد دنيا چگونه بود ؟
نسل امروز مايل است تصورى از روزگارى داشته باشد كه در آن مسير طبيعى خلافت پيش مى رفت و على عليه السلام به خلافت مى رسيد، ولى افسوس كه گرفتار ظلمتى از سقيفه است كه نمى تواند اين منظره را در ذهن خود به تصوير بكشد.
او مى خواهد بداند كه اگر فقط غدير بود و سقيفه اى نبود دنيا چگونه بود، و چه مسيرى را در پيش مى گرفت ؟ اگر دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله درباره دوازده امام عليهم السلام عملى مى شد چه فرقى با وضع موجود داشت ؟
اينكه سلمان و ابوذر و مقداد در آن روزهاى اول به مردم نهيب مى زدند كه اگر خلافت به صاحبش بازگردد نعمت هاى الهى از آسمان و زمين بر مردم ارزانى خواهد شد، منظورشان چه بود ؟
ص: 26
غاصبانى را كه اين همه نعمت را از دست همه بشريت گرفتند با چه زبانى مى شود نفرين كرد ؟
اين مسئله كه واقعا غدير براى چه روزگارى از آينده اسلام در نظر گرفته شده بود و صاحب اسلام با اين برنامه عظيم چه منوياتى را دنبال مى كرد، دقيق ترين برخورد با اين حركت دلسوزانه پيامبر صلى الله عليه و آله است. با در نظر گرفتن آن اهداف و نگاهى به آنچه واقع شد، رنجنامه اى با اين مضمون مى توان سر داد: هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت؛ چنانكه سقيفه كرد !
آموزش معارف دين و تعالى معنوى بود، نه فرو بردن مردم در جهل؛ چنانكه سقيفه كرد !
پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مى آمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آن؛ چنانكه سقيفه كرد !
بيان قرآن اين سرمايه اصلى اسلام بود نه طالبين معرفت آن را شكنجه و تبعيد كردن؛ چنانكه سقيفه كرد !
تعليم قضاوت هاى به حق و نشان دادن امن و عدالت در اجتماع بود؛ نه ترويج ظلم و بى عدالتى و جايز دانستن آن بر خليفه حتى نسبت دادن آن به خدا و رسول؛ چنانكه سقيفه كرد !
12 - ما چه اندازه توانسته ايم با غدير باشيم ؟
اين سؤال بازمى گردد به اهداف و نتايج مورد نظر از غدير، كه به نسل امروز نشاطى براى قرار گرفتن زير پرچم غدير عنايت مى كند. آنچه براى مردم امروز مطرح است خط اتصالى است كه بتواند او را به چهارده قرن پيش متصل كند و وظايف قلبى و اعتقادى و عملى او را در رابطه با غدير به او بشناساند.
نسل امروز مى پرسد: آيا براى غدير جايى كه در زندگى ما بايد پر كند در نظر گرفته ايم ؟ آيا ما توانسته ايم آن قدرها به غدير نزديك شويم ؟ آيا مى توانيم ادعا كنيم
ص: 27
آنگاه است كه در حد قابل اطمينانى واقعه رخ مى نمايد و جوانب آن روشن مى شود و قضاوت ها و نتيجه گيرى ها درباره آن به آسانى صورت مى پذيرد، در حدى كه از نظر اكثر قريب به اتفاق مطالعه كنندگان مورد اطمينان باشد. در كنار اين جمع بندى هاست كه نبايد فراموش كنيم ارزش هر قطعه از تاريخ چه اندازه است، و در نتايج به دست آمده از آنها افراط و تفريط نكنيم.
3 - حقيقت غدير در سايه زحمات مدافعان غدير
نبايد فراموش كنيم كه آنچه نسل حاضر در جستجوى آن است در سايه زحماتى است كه علما در طول 14 قرن براى حفظ مدارك و اسناد غدير كشيده اند و آنها را تا امروز به دست ما رسانده اند، و ما با مطالعه آنها نتايج جديدى به دست مى آوريم.
پرونده علمى غدير از ابتدا تا كنون دوران بى وقفه و و پرتلاش هزار و چهارصد ساله اى را پشت سر گذاشته است. طى اين دوران، امرِ پيامبر صلى الله عليه و آله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. امامان معصوم عليهم السلام اولين و بزرگ ترين مبلغان و مدافعان غدير بوده اند.
با اقتدا به ايشان ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و علماى وارسته اى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتاب ها، و واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر عهده گرفته اند.
مخاطب اين اقدامات تازه آشنايانى بوده اند كه مى بايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مى يافتند، وجدان هاى خفته اى كه نياز به تجديد عهد و يادآورى و بيدارى داشتند، دل هاى مرده اى كه بايد راه هدايت برايشان باز مى شد، تا آبى به زمين خشكيده فكر آنان برسد. نسل هاى آينده اى كه در طول صدها سال بعد از غدير قدم به اين جهان مى گذاشتند، و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مى شد.
ص: 30
طوايفى بزرگ و گروه هايى عظيم به طور دست جمعى و يكجا در حجة الوداع شركت كرده بودند. از طايفه ثقيف - كه در طائف بودند - احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده بود و همگى در حجة الوداع شركت كردند.(1)
در مكه احدى از قريش نماند مگر آنكه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بود.(2)
در سال دهم هجرى در مكه و طائف احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده و در حجة الوداع شركت كرد.(3)
در روايتى به صراحت ياد شده كه عده اى از اهل نجد آمده بودند.(4)
در روايتى ديگر صد نفر از طايفه «صداء» ياد شده كه در حجة الوداع بودند.(5)
افرادى نيز بودند كه در حجة الوداع مسلمان شدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند.(6)
روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست به سوى عرفات حركت كند و اعمال حج را آغاز نمايد، بيش از صد و بيست هزار نفر اين كاروان عظيم را تشكيل مى دادند، كه شامل مردان و زنان و كودكان بودند.(7)
حضور همگانى و تركيب قبائلى در غدير
اشاره
حضور همگانى و تركيب قبائلى در غدير(8)
پس از پايان حجة الوداع پيامبر صلى الله عليه و آله اعلان كرد كه همه بايد در غدير حاضر شوند. اين اقدام تأثير خود را نشان داد و كسانى كه مسيرشان به سمت شمال مكه و به سمت غدير نبود نيز با اشتياق فراوان - بر خلاف جهت شهر و ديار خود - همراه كاروان
ص: 32
غدير حركت كردند، تا با همان شوقى كه در حج شركت كردند در مراسم اعلان ولايت نيز شركت نمايند.
آمدن كاروان دوازده هزار نفرى اهل يمن و جمع كثيرى از اهل مكه و طائف تا غدير خم در فاصله دويست كيلومترى مكه، و نيز متفرق نشدن مردم قبايل و آبادى هاى بين راه مكه تا غدير، نشان از اشتياق فراوان مردم به شركت در مراسمى فوق العاده داشت كه بعد از آن روز موعود هرگز تكرار نمى شد.
از نظر تركيب قبايلى و نژادى مردم كه از شمال و جنوب و شرق و غرب مكه براى حج آمده بودند مى توانست يك اقدام بديع در تبليغ غدير و ولايت را به نمايش گذارد، چرا كه هر يك از صد و بيست هزار نفر وقتى به شهر يا روستا يا قبيله خود باز مى گشت ماجراى اتفاق افتاده در غدير را بازگو مى كرد، بدون آنكه نيازى به رسانه هاى تبليغى باشد.
به خصوص آنكه واقعه غدير با مقدمات و ضمائم گوناگونى همراه بود؛ و هر كسى دلش مى خواست زودتر به شهر و ديار خود برسد تا جزئيات آن را به فاميل و دوستانش خبر دهد.
به بيان ديگر:
تركيب جمعيت حاضر در غدير و كيفيت جمع شدن و شماره فوق العاده آنان، جلوه هاى ديگرى است كه جوانبى از اهميت غدير را بر ما آشكار مى كند. اين جهت در چهار ديد قابل بررسى است:
1 - مؤمن و منافق
به تصريح قرآن - كه در سوره ها و آياتِ نازل شده در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مشهود است(1) - منافقين در سال هاى اخير حضور عجيبى در جامعه مسلمين داشتند و روز به روز با جرأت بيشتر دست به كارشكنى مى زدند.
ص: 33
اكنون حاضران غدير را نيز تركيبى از مؤمنين راستين و منافقين تشكيل مى دادند كه گروه دوم هم به صورت پنهان و هم به صورت آشكار دست به كارشكنى هاى بسيارى زدند، ولى با عنايات خداوند و هوشيارى مؤمنان خنثى شد.
2 - مؤمنين قوى الايمان و ضعيف الايمان
مسلمانانى كه در غدير حضور داشتند در درجات بسيار متفاوتى از ايمان بودند. از سلمان و ابوذر و مقداد گرفته كه در بالاترين درجه ايمان و معرفت بودند و اعلام مقام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام برايشان تازگى نداشت، تا افرادى كه اين نياز را احساس مى كردند. در درجه بعد كسانى بودند كه اميال دنيوى هر آن در كمين آنان بود تا دين خود را بفروشند و تمايلات خود را ارضا كنند.
از سوى ديگر خون خواهى هاى قبيله گرايانه در كنار ساير اخلاق جاهلى - كه هنوز در روح بسيارى ريشه داشت - ياد بدر و اُحد و خندق و خيبر و حنين و ساير جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در ياد عده اى تازه مى كرد، و به عنوان انتقام از آن حضرت و از اميرالمؤمنين عليه السلام - كه در اكثر جنگ ها پيروزى و فتح به دستش بود و شجاعانى از عرب به دست او به زمين افتاده بودند - قلب هاى پر كينه اى را وادار به مخالفت و ضديت با اين برنامه مى نمود.
آخرين درجه كسانى بودند كه هميشه همرنگ اكثريت بودند و از خود عقل و فكر و قدرت تصميم گيرى نداشتند. اينان آنگاه كه اكثريت را در جبهه مخالف مى ديدند به آنان مى پيوستند.
منظره اى كه در طول تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت استثنايى در غدير جلوه كرد، نژادها و قبائل مختلفى بود كه براى اولين بار در كنار هم حضور مى يافتند.
پس از آنكه مناديان پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه و اطراف آن و ساير شهرها، سفر آن حضرت را اعلام كردند و پيامبر صلى الله عليه و آله نامه اى به يمن براى اميرالمؤمنين عليه السلام فرستادند و سفر خود را به حضرت خبر دادند، تقريبا اين خبر به همه مسلمانان آن روز - كه از منطقه جزيرة العرب تجاوز نمى كرد - رسيد.
ص: 34
از خود مدينه و اطراف آن عده بسيارى همراه حضرت شدند. در بين راه مدينه تا مكه بسيارى از مردم قبائل و روستاها و شهرها - چه آنها كه در مسير بودند و چه آنها كه راهشان به مسير اصلى منتهى مى شد - به حضرت پيوستند.
همچنين مردم مكه و اطراف آن نيز، جمعيت ديگرى بودند كه به كاروان حجة الوداع اضافه شدند. دوازده هزار نفر از اهل يمن كه همراه اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند نيز تركيب جمعيت را تغيير داد.
بدين صورت از گروه هاى مختلف مسلمانان آن روز اعم از روستايى و شهرى و چادرنشينان از مناطق جغرافيايى مختلف، و بسيارى از آنان كه تا آن روز پيامبررا نديده بودند در غدير حضور داشتند.
كثرت حاضرين در غدير
كثرت حاضرين در غدير(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده و از جمله در مورد امامت امامان عليهم السلام از صد و بيست هزار نفر بيعت زبانى و اقرار گرفت:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
ص: 35
بررسى و تحليل روايات جمعيت حاضر در غدير
اشاره
بررسى و تحليل روايات جمعيت حاضر در غدير(1)
در مكتب شيعه، پذيرش مسئله جانشينى امام على عليه السلام به عنوان امام در امر هدايت دينى و سياسى مردم، امرى الهى و وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير خم به آن، امرى قطعى و متواتر است. اما برخى از مورخان در ثبت و ضبط گزارش هاى جزئى اين واقعه اهتمام داشته، و برخى به صورت كلى آن را ثبت نموده اند.
جمعيت حاضر در روز غدير و يا جمعيت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه به مكه از جمله امور جزئى است كه موجب اختلاف نظر مورخان و محدثان شده است. بنا بر اين، برخى منابع روايى و تاريخى شيعه پذيرش مسئله جانشينى امام على عليه السلام به عنوان امام در امر هدايت دينى و سياسى مردم امرى الهى، و وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير خم به آن امرى قطعى و متواتر است.
اما برخى از مورخان در ثبت و ضبط گزارش هاى جزئى اين واقعه اهتمام داشته، و برخى به صورت كلى آن را ثبت نموده اند. از اين رو اهميت دارد تا براى تبيين دقيق تر، به جزئيات اين مسئله پرداخته شود.
در اينجا تلاش بر آن است تا با ملاحظه شواهد و قرائن و با شيوه توصيفى و تحليلى، جمعيت حاضر در غدير خم از نگاه فريقين بررسى شود.
با توجه به متواتر بودن روايت غدير خم، متكلمان، محدثان و مورخان شيعه و سنى از زواياى مختلفى از جمله: زمان و مكان غدير خم، علت انتخاب مكان غدير، عبارت ها و كلماتى كه در سخنرانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده و جريان هايى كه در آن اتفاق افتاده به نوعى مورد كاوش قرار گرفته اند.
اما از مباحثى كه كمتر به آن توجه شده و بدون بررسى و تحليل تاريخى از آن سخن به ميان آمده «تعداد جمعيت حاضر در غدير» است.
ص: 36
درباره مكان غدير خم ياقوت حموى در «معجم البلدان» مى نويسد: غدير از «غدر» به معناى فريب گرفته شده است، زيرا غدير جايى است كه انسان از كنار آن عبور مى كند و آبى در آنجا مى بيند. اما وقتى نزد آن مى رود آن را خشك و بى آب مى يابد و از تشنگى مى ميرد؛ كه منظور همان سراب است كه به اين مسئله انسان را فريب مى دهد.(1)
وى همچنين «خمّ» را نام چاهى از بنى مره ذكر كرده است. نيز نقلى از زمخشرى دارد كه خمّ نام مردى بوده است.(2) او همچنين درباره منطقه جغرافيايى غدير خم مى نويسد: و غدير خمّ: بين مكة و المدينة، بينه و بين الجحفة ميلان(3): غدير خم بين مكه و مدينه است، و تا جحفه دو مايل فاصله دارد. طبرسى نيز روايتى دارد كه طبق آن غدير در سه مايل قبل از جحفه واقع شده است.(4)
ابن جوزى فاصله غدير تا جحفه را يك مايل قبل گزارش كرده است.(5) اين در حالى است كه سيد بن طاووس مى نويسد: مردم در جحفه توقف نمودند.(6) محقق
ص: 38
كتاب «الغارات» در معرفى جحفه مى نويسد: جحفه روستاى بزرگى بوده كه در مسير مدينه به مكه واقع است، و فاصله آن از مكه چهار منزل است. جحفه محل ميقات اهل مصر و شام بود، اگر به مدينه نروند. فاصله جحفه تا مدينه شش منزل، و فاصله جحفه تا غدير دو مايل است.(1) بر اساس مشاهده هاى اخير و بازديد از مكان غدير، روشن شده است كه فاصله مكه تا جحفه با جاده كنونى حدود 180 كيلومتر است.(2)
نكته پايانى در اين بخش اين است كه چرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله غدير را انتخاب نمود. در پاسخ اين پرسش دو احتمال وجود دارد: احتمال اول اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند مأمور بوده كه در اينجا رسالت خود را ابلاغ نمايد. به عبارت ديگر: اين مكان از سوى خداوند انتخاب شده است. احتمال دوم آنكه غدير محل تقسيم راه ها و به اصطلاح «مفترق الطرق» و به اصطلاح امروزى چند راهى بوده است، و مسافران هر منطقه اى از اينجا راه خود را جدا نموده و به شهر خود مى رفتند.(3)
2 - مقدمات آخرين سفر
اشاره
قبل از بررسى روايات مربوط به تعداد جمعيت غدير خم، پرداختن به نكاتى مهم درباره مقدمات آخرين سفر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله لازم است. باور شيعيان بر اساس شواهد تاريخى و روايى بر آن است كه امامت ادامه راه رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله است. اين باور دينى ريشه در استدلال عقلى و نقلى دارد. چنانكه شيخ مفيد از متكلمان برجسته شيعه در اين باره مى نويسد: امامت يكى از مسائل اساسى و ضرورى شيعه به شمار مى رود.(4)
ص: 39
ائمه اطهار عليهم السلام جانشين انبياء عليهم السلام در تنفيذ احكام و اقامه حدود و حفظ شريعت و مربى تربيت مردم هستند. آنها معصوم هستند، همانند انبيا عليهم السلام.(1) اجراى حدود الهى بر عهده سلطان اسلام است كه از جانب خداى متعال نصب شده، و آنان عبارتند از: امامان هدايتگر از آل محمد عليهم السلام.(2)
با اين تعاريف از مقام امامت، امام عليه السلام نه تنها رئيس ادارى، قضايى و نظامى امت است، بلكه معلم و مربى مردم در امور تربيتى نيز هست.
در آخرين سفر، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأموريت داشت تا رسالت خود را بر اساس وحى الهى به انجام برساند. انجام اين كار مهم نيز نياز به فراهم شدن مقدماتى داشت. از همه مهم تر حضور جمعيت براى اعلام اين امر خطير است. با نبودن جمعيت بيان مسئله مهم امامت در مكان غدير از اهميتى برخوردار نيست، زيرا رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى توانست همين امر مهم را در مدينه يا مكه نيز با حضور برخى صحابى انجام دهد و حجت بر خواص تمام كند. اما پرسش اين است كه آيا حجت بر ديگران نيز تمام مى شود ؟ آيا مردم كه در ديگر امور سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را زمين گذاشته و عمل نكردند، سخنان خواص را عمل مى كردند ؟
به نظر مى رسد با توجه به اهميت موضوع، بايد به اين مهم پرداخت كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز تلاش داشتند امر اعلام ولايت امام على عليه السلام را علنى كنند، تا حجت بر مردم از عوام و خواص تمام باشد. بر اين اساس به اقداماتى همت گماشتند، كه به موارد ذيل مى توان اشاره نمود:
اقدام اول: تشكيل قدرت اسلام
با توجه به كثرت مشركان در جزيره العرب، وضعيت فكرى بيشتر قبائل عرب بر محور انديشه هاى غلط جاهلى و معيارهاى قومى و نژادى و بستگى خونى، نظام
ص: 40
سياسى مبتنى بر سن و شيخوخيت بود. در ميان اين طوائف، طايفه قريش در محدوده مكه با اعمال اين انديشه موجب گمراهى بيشتر مردم مناطق نيز مى شد. در اين دوران جريان شرك به دنبال توسعه منافع و منابع انسانى و مالى بود. آنان از شمال و جنوب و شرق و غرب جزيره العرب به ارتباطات تجارى و سياسى مى پرداختند.
در اين روند، طوايف مسير خود را به همراهى فرا مى خواندند، و هر كس همكارى مى كرد از عنايات آنان برخوردار مى شد، و در غير اين صورت حق ورود به مكه را پيدا نمى كرد.
با آمدن دين اسلام بر محوريت توحيد و خداپرستى به جاى بت پرستى و رهبرى و سرپرستى مردم توسط انبياء عليهم السلام و به كار گرفتن قوانين الهى، رفتار مشركان با اسلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله به گونه اى ديگر شد. مشركان قريش با توجه به سرورى كه داشتند، توانستند قبل از اسلام در مقابل تمامى جريان هاى فكرى و سياسى اقتدار خود را نشان دهند.
گر چه در جزيرة العرب اديان الهى همانند حنفا و يهود و مسيحيت وجود داشت، و اين اديان اعتقاد به توحيد، نبوت و معاد داشتند، اما چون متولى اقامه حدود الهى در ميان آنان نبود؛ و به عبارت ديگر كسى توان تشكيل حكومت و قدرت اجتماعى بر اساس دين خدا را نداشت، مشركان توانسته بودند بر منطقه تسلط يابند. با آمدن دين مبين اسلام كه ماهيت آن نيز توحيد و نبوت و معاد بود، رفتار قريش با رسول خدا صلى الله عليه و آله دگرگون شد.
علت عمده آن فهميدن هدف اسلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود، كه مى خواست ريشه بت پرستى را بخشكاند و منابع اربابى آنها را به خطر اندازد. كفار و مشركين و منافقين مى دانستند كه عمده تلاش رسول خدا صلى الله عليه و آله تشكيل حكومت دينى براى اجراى حدود الهى، و در نتيجه تبيين قدرت دين مبين اسلام و كوتاه شدن دست مشركان از منافع دنيوى است.
ص: 41
تا زمانى كه سرورى با مشركان و به ويژه قريش بود، مردم از ترس مشركان كمتر به اسلام گرايش پيدا مى كردند. اما بعد از فتح مكه، با ريخته شدن ترس مردم و حاكميت قوانين الهى، گرايش مردم به اسلام و روانه شدن به سوى مدينه افزايش پيدا كرد. بنا بر اين، با توجه به تشكيل قدرت اسلام، جمعيت مدينه نيز افزايش مى يافت.
مؤيد اين سخن حضور قبائل مختلف و نمايندگان آنان در مدينه به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله است. در حالى كه قبل از فتح مكه جريان مراجعه مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه ثبت نشده است.
به عنوان مثال، مى توان به ورود طايفه نخع اشاره كرد. بنا بر گزارش ابن سعد، نمايندگان نخع آخرين گروهى بودند كه در نيمه محرم سال يازدهم هجرى با سرپرستى زرارة بن عمرو به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه رسيدند و در دارالضيافه ساكن شدند. آنان دويست نفر بودند كه پيشتر با معاذ بن جبل در يمن بيعت كرده و مسلمان شدند.(1)
شاهد ديگر جمعيت حاضر در آخرين جهاد حضرت است. گر چه در آغاز حكومت اسلامى سپاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مدينه از كمى جمعيت برخوردار بود، اما رفته رفته با گسترش اسلام و فتح مكه جمعيت حاضر در سپاه نيز گسترش پيدا مى كرد. چنانكه در جريان فتح مكه ده هزار نفر(2) و طبق نقل ديگرى دوازده هزار نفر(3) از مسلمانان همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.
آخرين غزوه اى كه در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله روى داد و حضرت شخصا در آن شركت داشت غزوه تبوك در ماه رجب سال نهم هجرى بود. در اين جنگ، سپاه اسلام همانند ديگر جهادها از مردمان مدينه و طوايف اطراف تشكيل مى شد.
ص: 42
كمترين رقمى كه براى جمعيت سپاه اسلام در اين جنگ ذكر كرده اند سى هزار نفر است(1)، و گرنه آمار سپاه اسلام را هفتاد هزار(2)، يك صد هزار(3)، بدون حساب حاضرين در شهر مدينه هم نقل كرده اند.
نكته قابل توجه در اين بخش، عدم نياز به حضور كودكان، نوجوان، و زنان در جنگ هاست، و حضور چند بچه يا تعدادى زن در برخى از جنگ ها به معناى همراهى تمامى زنان و فرزندان در جنگ نيست. چنانكه بلاذرى در «انساب الاشراف» در جريان جنگ تبوك، اشاره به عدم حضور كودكان و زنان در اين جنگ دارد.(4) بنا بر اين، نبايد وضعيت غدير خم را همانند جنگ در نظر گرفت.
همچنين مى توان گفت: بعد از اين فتح، امكان حضور جمعيت مكه و مناطق فتح شده اى براى سكونت در مدينه و اطراف آن خارج از ذهن نيست.
اضافه بر اين، از جنگ تبوك تا حجة الوداع اندكى بيش از يك سال مى گذرد، و طى اين مدت نمايندگان قبائل متعددى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و اسلام را پذيرفته و اعلام وفادارى كردند. بنا بر اين، مى توان جمعيت اين قبائل را نيز بايد بر آمار جمعيت مسلمانان افزود.
اكنون با توجه به شواهد و قرائن، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرى مى تواند سى يا هفتاد هزار نفر مرد جنگى را از مدينه و اطراف آن براى شركت در جنگ بسيج كند، با اينكه در جنگ خطر كشته شدن، اسير شدن و زخمى شدن هم وجود داشته، چرا يك سال بعد پيامبر صلى الله عليه و آله نتواند يك صد هزار نفر در جريان حجة الوداع بسيج نموده و همراه داشته باشد ؟
ص: 43
در حالى كه قدرت پيامبر صلى الله عليه و آله بيشتر شده و جمعيت مسلمانان نيز با سرعت شگفت آورى افزايش يافته و قبائل متعددى به اسلام روى آورده اند. حتى اين بار زنان و كودكان و نوجوانان و افراد كهنسال نيز شركت دارند، و سفر نيز يك سفر پرجاذبه عبادى و معنوى است، و هيچ خطرى هم در آن كسى را تهديد نمى كند.
بنا بر اين، با توجه به مطالبى كه گفته شد، هيچ يك از آمارهايى كه مورخان براى حاضران در غدير ذكر كرده اند مبالغه آميز و به دور از واقع نخواهد بود. به خصوص كه هيچ مانع بازدارنده اى هم وجود نداشته تا از حضور مسلمانان در حجة الوداع جلوگيرى كند.
اقدام دوم: فراخوانى مردم به حجة الوداع
پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله پيش از آغاز سفر حج در سال دهم هجرى نامه ها و نمايندگانى به اقصى نقاط سرزمين هاى اسلامى فرستاد، و از تمام مسلمانان خواستند تا هر كس توان شركت در مراسم حج را دارد در اين مراسم باشكوه شركت كند.
اين فراخوان عمومى موجب شد تا جمع زيادى از مردم مسلمان از نقاط مختلف سرزمين هاى اسلامى خود را به مدينه و يا مكه برسانند.
حضرت در اين سفر حتى خانواده خود را همراه داشت.(1) چنانكه امام على عليه السلام نيز از اين مأموريت مستثنى نبود، زيرا ايشان به امر رسول خدا صلى الله عليه و آله براى هدايت مردم يمن به آنجا سفر كرده بود(2)، و با انجام مأموريت خود را از يمن به مكه رساند.(3)
همچنين برخى منابع گزارش دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مردم براى حضور در اين سفر را آورده اند. چنانكه كلينى به نقل از امام صادق عليه السلام مى نويسد:
ص: 44
رسول خدا صلى الله عليه و آله از حج سخن گفت، و به هر كس كه مى توانست از كسانى كه تا آن روز اسلام را پذيرفته بودند نامه نوشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم دارد حج به جا آورد، و آنان را از اين امر مهم با خبر ساخت تا هر كس توان انجام حج را دارد در اين سفر شركت كند. در پى اعلام حضرت، مردم به سوى مكه آمدند تا مراسم حج را با حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برگزار كنند.(1)
شيخ مفيد نيز در «الارشاد» مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله اراده به جاى آوردن حج و انجام آنچه خداى تعالى بر او فرض كرده بود را نمود، و براى به جاى آوردن حج در ميان مردم اعلام فرمود و همگى را به حج دعوت كرد.
اين دعوت به دور دست ترين سرزمين ها رسيد. پس مردم آماده رفتن به حج شدند، و از اطراف و حوالى و نزديكى هاى مدينه به مدينه آمدند و خود را مهياى حج در ركاب حضرتش نمودند.(2)
اكنون قابل ذكر است كه با توجه به اين فراخوانى، بايد جمعيت قابل توجهى از شهر مدينه و اطراف مدينه در اين سفر حضور داشته باشند. برخى از منابع فريقين نيز به تبع اين فراخوانى، خروج جمعيت به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به گونه هاى مختلف نقل كرده اند: برخى شمار آنان را 70000 نفر(3)، عده اى 90000 نفر(4)، برخى 114000
نفر دانسته(5) و برخى هم عدد 120000 و 124000 و بيشتر را آورده اند.(6)
ص: 45
مى توان گفت: يكى از دلايل ذكر اين تعداد از جمعيت عظيم، وضعيت قومى و قبيلگى جزيرة العرب بوده است، و علاوه بر آن قدرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر جزيرة العرب با دعوت مردم به فطريات و اخلاق باعث رشد فزاينده جمعيت شهرى نيز مى گردد.
اقدام سوم: حضور زنان، كودكان و كهنسالان
علاوه بر حضور مردان، سه گروه ديگر نيز از مردم جامعه آن روز در مراسم حجة الوداع حضور فعال داشتند: زنان، كودكان و نوجوانان، افراد كهنسال.
پس از توصيه رسول خدا صلى الله عليه و آله به شركت مردم در اين مراسم، شدت اشتياق براى شركت در اين مراسم به قدرى بود كه كودكان و نوجوانان، افراد كهنسال و زنان و حتى برخى از زنان باردار در اين مراسم معنوى شركت كردند.
آنان بعد از شركت در حج، در مكان غدير نيز با ولايت امام على عليه السلام بيعت كردند.
اسماء بنت عميس همسر ابوبكر از جمله زنان باردارى بود كه در اين سفر حضور داشت، و در ذوالحليفه وضع حمل كرده و محمد بن ابوبكر را به دنيا آورد.(1) ابوالطفيل عامر بن واثله نيز در جنگ احد متولد شده، و در حجة الوداع هشت ساله بود.(2)
3 - روايات جمعيت غدير خم
اشاره
غدير خم به عنوان بستر معرفى امامت براى تبيين قدرت و اساس شيعه با ولايت امام على و يازده نفر امام از نسل آن حضرت عليهم السلام امرى متواتر است. در اين جريان، مردم حاضر در غدير بر سر ولايت با امام على عليه السلام بيعت كرده و به او تبريك گفتند. اكنون مى توان گفت: با قطعى بودن خبر ولايت، وجود جمعيت قابل توجه حاضر در غدير خم از اهميت ويژه اى برخوردار است، زيرا بر پايه براهين عقلى و نقلى، غدير اتمام حجت و اعلام ولايت است.
ص: 46
شواهد تاريخى پيشين بر پايه موضوعات: تشكيل قدرت اسلام در مدينه و نابودى قدرت مشركان قريش، حضور حداكثرى جمعيت مسلمانان در جهاد بدون حضور زنان و كودكان، فراخوانى مردم به آخرين حج با حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضور زنان و كودكان در مدينه، از جمله شواهدى هستند كه دلالت بر زيادى جمعيت حاضر در غدير خم دارند. بنا بر اين، و با توجه به اين مقدمات، به سراغ بررسى روايات موجود درباره تعداد جمعيت شركت كننده در غدير خم رفته و مورد بررسى و تحليل قرار مى دهيم:
قول اول: هزار و سيصد نفر
روايتى از امام باقر عليه السلام نقل شده كه طبق آن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير در حضور 1300 نفر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» را مطرح فرمود.(1) اين روايت را مجلسى نيز آورده است.(2)
در تفسير فرات كوفى نيز روايتى از عمار چنين نقل شده است: در مجلس ابن عباس بوديم و او سخنرانى مى كرد، كه ابوذر بلند شد و گفت: اى مردم، آيا مى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: راستگوتر از ابوذر نيست ؟ همه گفتند: آرى. ابوذر گفت: پس بدانيد پيامبر صلى الله عليه و آله روز غدير كه 1300 مرد بوديم ... ، فرمود: هر كس من مولاى اويم پس على عليه السلاممولاى او است. خدايا هر كس على عليه السلام را يارى كند يارى اش كن، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. در اين هنگام مردى بلند شد و گفت: مبارك باد بر تو اى پسر ابى طالب.(3)
ص: 47
نقد و بررسى
روايت ابن شهرآشوب از امام باقر عليه السلام روايتى مرسل است و به عبارت ديگر سلسله سندى براى آن ذكر نشده است. روايت دوم نيز تنها خبرى است كه در تفسير فرات كوفى آمده است و سند آن به امام معصوم نمى رسد.
در مجموع مى توان گفت: علاوه بر ضعف سند اين دو روايت، با توجه به فراخوانى رسول خدا صلى الله عليه و آله از مردم براى حضور در سفر معنوى حج و جمعيت مدينه و اطراف آن و تعداد جمعيت سپاه اسلام در آن زمان، اين قول قابل پذيرش نيست.
همچنين قابل ذكر است كه روايت دوم داراى اضطراب در محتوا مى باشد. در اين روايت ابوذر براى اثبات حقانيت سخنش ابتدا به اثبات صادق بودن خود مى پردازد، و بعد به بيان كميت جمعيت مى پردازد. و حال آنكه دفاع از خود زمانى صحيح است كه مورد اتهام واقع شده باشد، و در اينجا اتهامى وجود ندارد.
علاوه بر اين نكته، بايد افزود كه روايت اول به نقل از امام باقر عليه السلام مى باشد، و حال آنكه روايت دوم به نقل از جناب عمار است. طبق قاعده، امام باقر عليه السلام تعداد جمعيت را بايد از عمار و سخنان ابوذر نقل كند، اما آن حضرت هيچ كدام از اين دور راوى را در استنادش نياورده است، و مرسل بودن روايت اول هم ثابت شد.(1)
قول دوم: ده هزار نفر
دسته ديگرى از روايات تعداد جمعيت غدير را ده هزار نفر را گزارش كرده اند. چنانچه ابن شهرآشوب در مناقب و عياشى ذيل آيه 67 سوره مائده از امام صادق عليه السلام
ص: 48
نقل مى كنند كه فرمود: من تعجب مى كنم از اينكه مدعى با آوردن دو شاهد حقش را مى گيرد، اما على بن ابى طالب عليه السلام با ده هزار شاهد حقش ضايع شد.
امام عليه السلام ادامه مى دهد: پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه خارج شد در حالى كه پنج هزار نفر از مدينه همراه حضرت بودند، و پنج هزار نفر هم از مكه پيامبر صلى الله عليه و آله را مشايعت كردند.(1)
نقد و بررسى
اين روايت مرسل است و در سند آن تنها عمر بن يزيد قرار دارد. علاوه بر اين، اشكالات ديگرى بر اين گزارش وارد است. در اين روايات اشاره به حضور پنج هزار نفر از مدينه شده است، و به حضور مردم اطراف و اكناف آن و دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به حضور آنان براى حج اشاره اى نشده است.
در ادامه روايت مذكور اشاره به حضور پنج هزار نفر از مردم مكه نيز شده است. در حالى كه در گزارش جمعيت هزار و سيصد نفرى به اين موضوع هيچ اشاره اى نشده بود.
همچنين قابل ذكر است:
اولاً: هيچ امرى از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله مبنى بر لزوم مشايعت مردم مكه در منابع ثبت نشده است، و دليل عدم حضور آنان امر الهى به حضور حاجيان در مكان غدير است كه پيامبر صلى الله عليه و آله حجاج جلو كاروان را امر به بازگشت كرد و منتظر حجاج عقب مانده شد.
ثانيا: فاصله مكه تا جحفه فاصله بسيارى است، و بر فرض كه مردم قصد بدرقه رسول خدا صلى الله عليه و آله را داشته اند، مشايعت كردن تا حدود 180 كيلومتر براى آنان بسيار بعيد
ص: 49
است. همچنين اگر قرار باشد جمعيتى را به اين مقدار اضافه كنيم، بايد جمعيت همراه امام على عليه السلام را كه از يمن به حج آمده بودند و قصد بازگشت به مدينه را داشتند را يادآورى مى كرد. در حالى كه هيچ اشاره اى به اين جمعيت نشده است، و اين براى يك راوى كه همه چيز را ثبت مى كند اشكال بزرگى است.
شيخ حُرّ عاملى نيز در روايتى قول ده هزار نفر را آورده است. وى مى افزايد: چه بسا اين ده هزار نفر همه از مدينه بوده اند.(1) يعنى او هم جمعيت ده هزار نفرى غدير را نمى پذيرد، بلكه جمعيت مردم مدينه را اين مقدار حدس زده است. پس مى توان گفت اين روايت با بر طرف شدن ضعف سند و محتواى آن، تنها مى تواند جمعيت اهل مدينه كه در غدير حاضرند و يا با پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه خارج شده اند را ثابت كند.
بنا به آنچه در موسوعه تاريخ اسلام آمده، در صورت پذيرش اين خبر مى توان گفت: اين خبر شايد در صدد بيان جمعيت اصحابى از مدينه و مكه است كه مى شناختند.(2)
قول سوم: دوازده هزار نفر
عياشى در روايت ديگرى ذيل آيه 55 سوره مائده، به نقل از صفوان جمال از امام صادق عليه السلام تعداد جمعيت حاضر در غدير را دوازده هزار نفر نقل مى كند. در اين صورت امام عليه السلام فرمودند: با آنكه جمعيت حاضر در غدير دوازده هزار نفر بودند، ولى اميرالمؤمنين عليه السلام نتوانست حق خود را بگيرد. در حالى كه يك شخص با دو شاهد مى تواند حق خود را پس بگيرد.(3)
ص: 50
نقد و بررسى
اين روايت نيز مرسله است. در اين روايت كه محتواى آن با روايت ده هزار نفرى يكى است، اشاره به جمعيت دوازده هزار نفر در روز غدير شده است. بنا بر اين، با وجود اختلاف تعداد جمعيت مواجه هستيم. در اين تعارض بايد سراغ قرائن رفت، و ما هيچ قرينه اى نداريم. نكته ديگر اينكه اين روايت به نقل از صفوان جمال است و از عمر بن يزيد نقل نشده است. از اين جهت روشن است كه اختلاف هم در محتوى و هم در سند وجود دارد. لذا مى توان گفت ايراد گزارش قبلى در اينجا نيز وارد است.
قول چهارم: هفده هزار نفر
سبزوارى در كتاب «جامع الاخبار» طبق نقلى جمعيت حاضر در غدير را هفده هزار نفر دانسته است. وى مى نويسد: به نقل از محمد بن سنان از زراره كه گفت: شنيدم امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجة الوداع از مدينه به سمت مكه خارج شد و تصميم به بازگشت داشت - در خبر ديگرى آمده است: هنگام خروج رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه -
دوازده هزار نفر از يمن و پنج هزار از مردم مدينه وى را همراهى مى كردند.(1)
نقد و بررسى
در نقد و بررسى روايت عياشى درباره حضور مردم مكه در غدير خم گفته شد كه آمدن اهل مكه تا غدير دليلى ندارد. از طرفى، از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله امرى بر حضور آنان اعلام نشده بود كه ايشان را تا غدير همراهى كنند. اين نقد به طريق اولى بر حضور يمنى ها نيز وارد است، زيرا يمنى ها مى بايست به طرف جنوب مكه حركت كنند تا به يمن برسند. بر فرض پذيرش حضور يمنى ها در غدير، تنها مى توان جمعيت همراه امام على عليه السلام از يمن را پذيرفت.
ص: 51
نيز قابل ذكر است كه اين روايت در تعارض با روايات ديگر در تعداد جمعيت است. و با توجه به برخى اخبار همانند ابن كثير در «البداية و النهاية» و برخى ديگر از منابع اهل سنت كه جمعيت حاضر در حج از زنان و مردان و صحابه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله را چهل هزار نفر نقل كرده اند(1)، مى توان گفت: جمعيت غدير خم قابل توجه بوده است، و اعداد زير چهل هزار قابل پذيرش نيستند.
قول پنجم: شصت هزار نفر
ابن جبر در كتاب «نهج الايمان» مى نويسد: روايت شده است كه در روز غدير خم براى امام على عليه السلام شصت هزار شاهد وجود داشت.(2)
نقد و بررسى
ابن جبر - كه از نويسندگان قرن هفتم هجرى است - دو نقل درباره جمعيت غدير خم دارد. ابتدا بدون ذكر سند مى نويسد: روايت شده كه جمعيت غدير شصت هزار نفر بوده، و نقل ديگرى مى گويد: هشتاد و شش هزار هم نقل شده است.(3)
اين قول چندان پذيرفتنى نيست، زيرا روايت ايشان به هيچ منبع يا شخصى منسوب نيست، و به عبارت ديگرى سندى براى آن نقل نشده و قابل پذيرش نيست.
قول ششم: هفتاد هزار نفر
امام باقر عليه السلام در روايت ديگرى تعداد جمعيت غدير را هفتاد هزار نفر نقل مى فرمايد.
فتّال نيشابورى و طبرسى اين روايت را با ذكر تمامى اسناد چنين نقل كرده اند: رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه هفتاد هزار نفر از اهالى مدينه و اطراف آن عازم مكه شده و از
ص: 52
مدينه خارج شدند، و همه جماعت مسلمان در طول اين سفر قدم به قدم از تمام اعمال آن حضرت پيروى مى كردند.(1)
ابوالفرج حلبى شافعى نيز در گزارش يكى از اقوال موجود درباره جمعيت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين حج را هفتاد هزار نقل كرده است. وى مى نويسد: اين جمعيت با توجه به منع حضور برخى به خاطر بيمارى وبا از حضور در حج بود.(2)
نقد و بررسى
در اين روايت اشاره به حركت هفتاد هزار نفر از مردم مدينه و اطراف آن به مكه و حضور در غدير خم شده است. اين روايت مؤيد هم دارد. از جمله مى توان به دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم اطراف و اكناف مدينه براى حضور زنان و كودكان اشاره كرد. علاوه بر آن، قابل ذكر است كه برخى از عالمان شيعه نيز با پذيرش شيعه اين خبر به نقل آن اهتمام ورزيده اند و در صحت اين خبر ترديد نكرده اند.(3)
همچنين يكى از اسانيد اين روايت محمد بن موسى همدانى است، كه بنا به گفته نجاشى كتابى در ردّ غلوّ و غاليان دارد.(4) بنا بر اين، مى توان گفت: با توجه به داشتن سند و مؤيدات ديگر، حضور اين تعداد از جمعيت در غدير خم طبيعى به نظر مى رسد.
قول هفتم: هشتاد و شش هزار نفر
در نقل ديگرى كه از ابن جبر در كتاب «نهج الايمان» دارد، علاوه بر بيان حضور
ص: 53
شصت هزار نفر در غدير خم، هشتاد و شش هزار شاهد هم ذكر گرديده است. اين به درستى نشان مى دهد كه جمعيت حاضر از راه هاى دور و نزديك بوده اند.(1)
نقد و بررسى
همانگونه كه گذشت، ابن جبر دو نقل شصت هزار نفر و هشتاد و شش هزار نفر دارد، كه هر دو پذيرفته نيست. زيرا هم سنديت ندارند، و هم با اقوال قبلى در تعارض اند. اما مى توان گفت: او با نقل اين گزارش، عملاً روايت هفتاد هزار را قبول دارد، زيرا اگر قبول نداشت به نقد آن مى پرداخت. بنا بر اين، سخن او در بيش از آن است، زيرا مى گويد كه علت اين كثرت جمعيت حضور مردم از نقاط مختلف است.
قول هشتم: نود هزار نفر
عبدالملك عاصمى شافعى - از نويسندگان اهل سنت - مى نويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله براى حجة الوداع از مدينه خارج شد، در حالى كه نود هزار يا صد و چهارده هزار نفر همراه وى بودند.(2) حلبى شافعى در «السيرة الحلبية»(3) و علامه امينى نيز در «الغدير» به حضور اين مقدار از جمعيت در غدير خم به عنوان قول مشهور اشاره مى كنند.(4)
نقد و بررسى
اگر چه اين گزارش قول قبل است و سندى براى آن نقل نشده است و تنها ضعف آن همين است، ولى اين گزارش مؤيداتى چون حضور مردم مدينه و اطراف آن را - كه خود راوى به آن اشاره كرده - دارد.
ص: 54
لازم به ذكر است كه اين روايت با رواياتى كه تعداد جمعيت را كم ذكر مى كند در تعارض است. اما مؤيداتى همانند هفتاد هزار و نود هزار را دارد.
قول دهم: يك صد و بيست هزار نفر
گزارش ديگر درباره جمعيت غدير خم، حضور جمعيت يك صد و بيست هزار نفر است. از جمله اين قائلان اين جوزى در «تذكرة الخواص»(1) و علامه امينى در «الغدير»(2) هستند.
نقد و بررسى
اين گزارش بدون ذكر سند و منبع براى آن نقل شده است. نيز قابل ذكر است كه علامه امينى ابتدا به جمعيت نود هزار اشاره مى كند، و سپس قول ديگر را كه يكصد و بيست هزار است نقل مى كند. بنا بر اين، در انتخاب يكى از اين دو خبر بايد سراغ مؤيد رفت. خبر نود هزار از آنجا كه شواهدى دارد و امكان تصحيف آن با هفتاد هزار وجود دارد به پذيرش نزديك تر است.
4 - جمع بندى
غدير خم و اعلام ولايت امام على عليه السلام از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله خبرى متواتر است، و هدف عمده رسول خدا صلى الله عليه و آله از آخرين حج اتمام و اكمال دين با بيان امر امامت بود. براى اين امر مهم لازم بود تا جمعيت قابل توجهى در آن حضور يابند. دليل بر اين سخن دعوت ايشان از مردم اطراف و اكناف مدينه براى رفتن به حج بود. با محوريت قدرت نبوى و فراگيرى اسلام و نابودى شرك و قدرت قريش.
گرايش مردم به اسلام و حضور در مدينه و يا ارتباط با مركز قدرت، باعث كثرت جمعيت نومسلمانان شده بود. بنا بر اين، طبيعى مى نمايد كه جمعيت مسلمانان از آمار اوليه حاضرين در جهادها بيشتر شود.
ص: 56
اكنون با توجه به بررسى روايات و گزارش هاى تاريخى مى توان گفت: جمعيت همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه هفتاد هزار نفر بوده است.
اين تعداد جمعيت غدير خم نيست، زيرا تعداد سپاه همراه امام على عليه السلام - كه از يمن عازم مكه و بعد مدينه بودند - مورد اشاره قرار نگرفته و احتمال وجود كسانى كه قصد حضور در مدينه را داشته باشند و يا كسانى كه در بين راه از رسول خدا صلى الله عليه و آله جدا شده اند در روايت نيامده است.
به نظر مى رسد مى توان گفت: جمعيت نود هزار هم بعيد به نظر نمى رسد. در صورتى كه اين تعداد را به آن اضافه كنيم و اين خلط عددى به علت تصحيف باشد. اگر چه تنها ايراد وارد بر روايت نود هزار اشاره آن به جمعيت مدينه و اطراف آن است.
مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير
اشاره
مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير(1)
مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلى الله عليه و آله در واقعه غدير، با هدف شناسايى روش ها و سياست هاى رفتارى پيامبر صلى الله عليه و آله در به كارگيرى نيروهاى انسانى جهت تحقق فلسفه واقعه غدير خم بسيار جذاب و قابل توجه است.
در واقعه تاريخى و عظيم غدير كه پيامبر صلى الله عليه و آله ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام را در حضور 120000 نفر حاجى - كه همراه ايشان بودند - اعلام فرمود. حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و اتصال ايشان به منبع وحى الهى چنان قدرتى به ايشان عطا نمود كه توانستند آن جمعيت كثير را در آن گرماى سوزان مديريت نموده، و فرمان الهى را به آنها اعلام نمايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى اجراى شايسته اين مراسم اشخاصى را مسئول برپايى منبر، و گروهى را مسئول خبررسانى براى اعلام مراسم و تكرار فرمايشات ايشان به آن
ص: 58
3 - آماده سازى منبر غدير
زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع بازگشت و به محل غدير رسيد، با آيه تبليغ از طرف خداوند مأموريت يافت كه امر ولايت على عليه السلام را در اجتماع مردم ابلاغ كند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين دستور را شنيد، براى اجراى آن بى درنگ به مردم فرمود: شتر مرا بخوابانيد كه به خدا سوگند از اين مكان نمى روم تا اينكه رسالت پروردگار خود را برسانم. پس امر فرمود براى وى از جهاز شتران منبرى بسازند.
در آنجا پنج درخت كهن و سايه گستر وجود داشت. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جاى گزيدن در زير آن را منع فرمود، تا آنجا از خار و خاشاك به كلى پاك شود. وقت ظهر كه حرارت هوا شدت يافت، مردم قسمتى از رداى خود را بر سر و قسمتى را زير پا انداختند، و براى آسايش پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله چادرى تهيه و روى درخت افكندند تا سايبانى فراهم گشت.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين دستور را به مقداد و سلمان و ابوذر و عمار داد، و آنان در زير سايبان بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ايشان منبر را طورى بر پا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشند و همه آن حضرت را ببينند. زنان نيز در قسمت خاصى قرار گرفتند كه منبر را مى ديدند.
جمع نمودن صد و بيست هزار نفر جمعيت در آن گرماى سوزان كارى نبوده كه هر كسى قادر به انجام آن باشد. بنا بر اين، رسول خدا صلى الله عليه و آله مى بايست شخص توانايى را براى انجام اين كار انتخاب نمايد كه از عهده اين مهم برآيد. پس پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت على عليه السلام را امر فرمود تا مردم را جمع نمايد.
4 - خبر رسانى در واقعه غدير
اشاره
از آنجايى كه واقعه غدير و اعلام ولايت حضرت على عليه السلام خبر بزرگ و مهمى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بايد براى خبر رسانى به مردم و مطلع ساختن همه حاضرين افرادى را انتخاب مى نمود:
ص: 60
يك. بلال
از جمله اين افراد بلال بود، كه از دلايل انتخاب وى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله مى تواند اين باشد كه وى اولين مؤذن اسلام بود. همچنين صداى رسا و بلندى داشته است، و نيز به اهل بيت پيامبر عليهم السلام وفادار بوده است.
خبررسانى بلال در واقعه غدير در چندين موقعيت و زمان به چشم مى خورد. از جمله اينكه در مكه پس از مراسم حج، پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال دستور داد تا بين مردم ندا دهد: فردا (يعنى پانزدهم ذى الحجه) همه بايد به سوى غدير خم حركت كنند.
وظيفه ديگر بلال در واقعه غدير در بازگشت از حجة الوداع بود؛ آنگاه كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مى خواست فرمان خدا را درباره خلافت على عليه السلام اعلام كند، صداى اذان بلال بود كه در وادى غدير خم پيچيد و مسلمانان را پاى خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله گرد آورد.
در پايان مراسم نيز پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار نيز بلال ندا داد: الصلاة جامعة، تا همه جمع شوند.
دو. ربيعة بن امية بن خلف
از ديگر افرادى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى اين امر مهم انتخاب نمود ربيعة بن امية بن خلف بود. براى اينكه صداى پيامبر صلى الله عليه و آله به همگان برسد، حضرت به وى - كه صداى بلند و دلنشينى داشت - فرمان داد كه سخنان آن حضرت را تكرار كند.
5 - نحوه چينش مردم
در هنگام سخنرانى و در حالى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر فراز منبر بود، چينش مردم به گونه اى بود كه خواص در رديف جلو قرار داشتند و عوام مردم در صف هاى ديگر و با فاصله از منبر قرار داشتند.
درست مقابل منبر، هفت نفر از بزرگان قبائل و منافقين كنار هم نشسته بودند؛ كه عبارتند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، مغيرة بن شعبه.
ص: 61
پس از شهادتش به هدر مى رود و مردم يك باره به جاهليت خود باز مى گردند. گويا پيامبر صلى الله عليه و آله رسالت و پيام خدا را نرسانده است.
از سوى ديگر، به واسطه جنگ هاى معروف و مشهور اميرالمؤمنين عليه السلام - كه پايه اسلام را محكم كرده بود - در دل منافقين نسبت به آن حضرت كينه و خشمى ايجاد شده بود. تا جايى كه در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله گاه و بيگاه اظهار مى كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آگاه بود كه نصب حصرت على عليه السلام به مقام پيشوايى بر آنها گران و سنگين خواهد آمد و كارشكنى و فتنه انگيزى خواهند كرد. از اين جهت خداى تعالى ضمانت نگهدارى پيامبرش صلى الله عليه و آله را در آيه شريفه تذكر مى دهد.
دو. آيات سوره حجر: مورد ديگر آيات آخر سوره حجر است، كه خداوند صريحا به پيامبرش صلى الله عليه و آله وعده خنثى سازى توطئه هاى منافقين و دفع خطر آنان را مى دهد. چنانچه هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل، و هم حفظ جان حضرت در كوه هرشى از خطر قتل نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عملى باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.
لازم به ذكر است كه در اينجا فقط به دو موارد از آيات اشاره شد. اين در حالى است كه بيش از هشتاد آيه از افشاگرى عليه منافقين در ايام غدير، حاكى از ضمانت حفظ و حراست خداوند نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اجراى مراسم غدير است.
دوم. برقرارى امنيت توسط پيامبر صلى الله عليه و آله
يكى از عمده ترين موانع بر سر راه ابلاغ ولايت در غدير حضور مسخره كنندگان اسلام از داخل مسلمين بود، كه همان منافقين بودند. پيامبر صلى الله عليه و آله براى مقابله با چنين افرادى كه به عنوان مسلمان در بين اجتماع مسلمين مشغول توطئه بودند، شيوه هاى مختلفى را به كار بردند. تمام اين شيوه ها بر اين اصل امنيتى استوار بود كه به اصل برنامه غدير لطمه اى نزند.
ص: 63
به عنوان مثال، پيامبر صلى الله عليه و آله در جايى از خطبه غدير فرمود كه از جبرئيل خواستم تا از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا به اين نكته واقف بودم كه تعداد اهل نفاق بر پرهيزگاران امتم غالب هستند، و مسخره كنندگان اسلام را مى شناختم.
پيامبر صلى الله عليه و آله در جايى ديگر از اين خطبه، براى خنثى سازى نقشه ها و اهداف و توطئه هاى منافقين، به آيه 47 سوره نساء اشاره نمود و با صراحت فرمود: به خدا قسم قصد نشده از اين آيه مگر گروهى از اصحاب من، كه آنان را با نام و نسبشان مى شناسم. ولى مأمور شدم از آنان اعراض كنم و آنان را معرفى نكنم. با اين سخن منافقين بر خود لرزيدند و احساس كردند در ادامه سخن از توطئه هاى آنان پرده برداشته خواهد شد و همه از نقشه هاى سرّى آنان آگاه مى گردند.
سوم. بر قرارى امنيت توسط حضرت على عليه السلام
در آغاز سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله، منافقين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار مى گيرد و مردم با انسجام بيشترى آماده استماع سخنرانى مى شوند، در صفوف اول قرار داشته باشند و ناگهان از بين جمعيت برخيزند و پراكنده شوند، تا عملاً مجلس را بر هم زنند و نگذارند برنامه ادامه يابد !
اين نقشه عملى شد. پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد، به اميرالمؤمنين عليه السلام دستور داد تا از منبر پايين رفته و از تفرقه مردم جلوگيرى كند و همه را مقابل منبر جمع نموده و مجلس را منظم نمايد.
چهارم. برقرارى امنيت توسط صحابه
از ديگر اقدامات امنيتى پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ آرامش و امنيت اجراى مراسم، مطلع ساختن برخى از اصحاب از توطئه هاى منافقين بود. پيامبر صلى الله عليه و آله به برخى همچون مقداد، سلمان، ابوذر، حذيفه و بريده اسلمى - كه از افراد قابل اعتماد در بين مردم بودند - دستور داد تا حركات منافقين را زير نظر داشته باشند و به وى گزارش كنند. علت انتخاب اين افراد از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله، علاوه بر ايمان و سابقه اسلام ايشان اين بود كه اينها از افراد مورد وثوق و اعتماد در بين مردم بودند.
ص: 64
7 - بستن عمامه
از ديگر اقدامات رسول اكرم صلى الله عليه و آله در غدير براى نشان دادن خلافت و رهبرى حضرت على عليه السلام بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام است. عمامه پيامبر صلى الله عليه و آله - كه نشان و رمزى از سيادت و پيشوايى بود - به امامان ديگر نيز به ارث رسيد. اين عمامه رمز تداوم رهبرى رسول خدا صلى الله عليه و آله و خلافت حقه در نسل پاك آن حضرت بود.
همچنين عمامه مظهر هيبت است. وقتى پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله عمامه را بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام گذارد و مقدارى از طرف ديگرش را به پشت سر او افكند و فرمود: هكذا تيجان الملائكة: تاج هاى فرشتگان نيز همين گونه است. در واقع مى توان نتيجه گرفت كه بستن عمامه كنايه از اعطاى مقام سيادت و پيشوايى و خلافت به آن حضرت است.
اين امر خود نشان دهنده ذكاوت اجتماعى و ابتكار عمل پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ كه در حضور ديدگان آن همه جمعيت عمامه خود را - كه دليلى بر مقام جانشينى و خلافت ايشان است - بر سر حضرت امير عليه السلام قرار مى دهد، تا اين امر باعث تثبيت پيام مورد نظر ايشان در ذهن همگان گردد.
8 - اولين شاعر غدير
اولين قصيده اى كه راجع به داستان غدير سروده شده، شعر حسّان بن ثابت است. حسّان در حضور بيش از هزار نفر جمعيت - كه در ميانشان سخنوران و شاعران به نامى بوده - و بزرگان قريش - كه به دقائق سخن سرايى واقف بودند - اولين غديريه را سرود و همان جا خواند. بعد از خواندن اين قصيده، پيامبر صلى الله عليه و آله به حسّان فرمود: همواره به وسيله روح القدس مؤيد باشى، تا آنگاه كه ما را به زبان خود يارى مى كنى.
اين امر بازگو كننده مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ كه از وجود يك شاعر نيز در آن روز به نحو احسن و در بهترين زمان ممكن استفاده مى نمايد، تا شعر او نيز گواهى بر حقانيت غدير براى آيندگان باشد.
ص: 65
9 - بيعت گرفتن از مردم در روز غدير
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از شرح مفصلى پيرامون حلال و حرام و تأكيد بر نماز و زكات فرمود: من مأموريت دارم از طرف خداوند براى على بن ابى طالب و امامان پس از او عليهم السلام - كه از من و اويند - از شما بيعت بگيرم. آنان تا روز قيامت امام و پيشوايند، و مهدى امت من عليه السلام - كه به حق داورى مى كند - از آنان است. حتى پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت گرفتن خود را از مردم به دو صورت زبانى و بيعت با دست مطرح نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله در بيعت زبانى از مردم خواست عين جملاتى را كه حضرت مى گويد تكرار كنند:
در تمام مواردى كه گفتى خدا را اطاعت مى كنيم و گوش به فرمان تو و على و حسن و حسين و ائمه عليهم السلام هستيم. اين عهد و پيمانى است كه براى امارت مسلمين با قلب و جان و زبانمان نموديم، و با دست بيعت كرديم. هر كس آن دو را درك نمود با دست و زبان به مقامشان اعتراف نمايد. جوياى هيچ تبديلى در آن نبوده، و از جانب خود تا قيامت به جاى آن قائل به نيرو و قدرتى نخواهيم بود. خدا را به گواهى گيريم و خدا گواهى بسنده و كافى است، و تو در اين موضوع بر ما گواه باشى، و نيز همه مطيعان و فرشتگان و لشكرها و بندگان خداوند، همه و همه گواهى مى دهند، و گواهى خداوند از همه بزرگ تر است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير بر بيعت سرشناسان - چه از مؤمنين و چه از منافقين - تأكيد خاصى داشتند. اول كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان دستور داد ابوبكر و عمر بودند. آن دو بلند نشدند مگر بعد از آنكه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا اين بيعت به امر خداست ؟
حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علا است. و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است ... . چرا كه سخن على عليه السلام سخن من و امر او امر من است. هر كس با سخن على عليه السلام و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است. بعد از آنكه حضرت اين سخن را بر آنان تأكيد كرد، دستور داد تا هر چه زودتر بيعت كنند. آن دو
ص: 66
برخاستند و نزد على عليه السلام رفتند و به عنوان «امير المؤمنين» با او بيعت كردند. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به سلمان و ابوذر دستور بيعت داد. آن دو برخاستند و (بيعت كردند) و سخنى نگفتند ... .
بعد از آنها پيامبر صلى الله عليه و آله به حذيفه و ابن مسعود و عمار و بريده اسلمى نيز همين دستور را داد. از ديگر افرادى كه به عنوان اولين بيعت كنندگان بودند مى توان به عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مغيره و ابوموسى اشعرى اشاره كرد، كه پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد خاصى بر بيعت آنها داشت.
پس از اين اشخاص، كل جمعيتى كه در آنجا حضور داشتند به ترتيب داخل خيمه حضرت على عليه السلام شده و با ايشان بيعت نمودند.
10 - بيعت با زنان
زمانى كه بيعت مردان تمام شد، پيامبر صلى الله عليه و آله امر فرمود ظرف آبى بياورند و پارچه اى روى آن بكشند. اميرالمؤمنين عليه السلام دستش را درون ظرف قرار بدهند و زن ها با بردن دست خود در آن آب با آن حضرت بيعت كردند.
همسران پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز حضور داشتند و همگى به همان طريق با آن حضرت بيعت كردند. صاحب كتاب «غدير در گذر زمان» در اين زمينه به نقل از «حبيب السير» خواندمير مى نويسد: بعد از آن، امهات مؤمنين بر حسب اشارات سيدالمرسلين عليه السلام به خيمه اميرالمؤمنين عليه السلام رفته و شرط تهنيت به جاى آوردند.
اين امر خود به وضوح گوياى توجه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به حقوق بانوان و احترام به آنان است.
11 - نتيجه گيرى
وجود مديريت و رياست براى حفظ و استوارى هر اجتماعى و جلوگيرى از هرج و مرج آن لازم و ضرورى است، تا بدان وسيله به نظم و انسجام آن كمك نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله در كوتاه ترين زمان ممكن، يكى از عظيم ترين وقايع تاريخى را سازماندهى
ص: 67
نمودند. براى اجراى اين مراسم از افرادى شايسته و با ويژگى هاى مرتبط با وظيفه اى كه به آنها محول شده استفاده نموده اند.
براى جمع نمودن جمعيت از حضرت على عليه السلام - كه تواناترين افراد براى اين كار بود - بهره برد. وظيفه خبر رسانى را به ربيعه و اولين مؤذن خود به خاطر صداى بلند و دلنشينشان واگذار كرد. دستور ساخت منبر را به برترين اصحاب خود همچون ابوذر، عمار، سلمان و مقداد محول نمود، و همچنين از آنان چون افرادى مورد وثوق و اعتماد بودند براى حفظ امنيت و آرامش مراسم استفاده كردند.
مديريت حضرت چنان دقيق و منسجم بود كه از وجود يك شاعر در آن روز در مناسب ترين زمان و مكان بهره بردند. در پايان نيز با بيعت گرفتن خصوصا از بزرگان و سرشناسان، و بستن عمامه كه نشانگر سيادت و پيشوايى حضرت على عليه السلام بود، رهبرى و مديريت خود را در بالاترى درجه ممكن عملى نمودند.
شناخت غدير و مصافحه ملائكه
شناخت غدير و مصافحه ملائكه(1)
به جاست نگاهى كوتاه اما همه جانبه به غدير - اين رخداد بزرگ تاريخى - و جايگاه آن در بيان معصومان عليهم السلام بيندازيم:
بنا به فرموده معصومين عليهم السلام و نصوص روايى، عيد غدير «اعظم الاعياد»(2) بزرگ ترين عيدها خوانده شده است. به تعبيرى ديگر، غدير هم قرآن است، هم سنت، هم تاريخ.
از آن رو غدير را قرآن مى خوانيم؛ كه در هر تفسيرى بنگريد گزارش رويداد شكوهمند غدير را در آن خواهيد يافت. از آن رو سنت است؛ كه در تمام متون روايى واقعه غدير يا قسمتى از گفتار، رفتار و كردار و تقرير رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره واقعه
ص: 68
در روايت و موضوعات ديگر چنين روايتى وجود ندارد؛ كه در آن به مصافحه ملائكه با بندگان خدا اشاره شده باشد. لذا اين تعبير در شأن و عظمت يوم اللّه غدير بى نظير است.
مصافحه (دست دادن) يك احترام، تقدير و تشكر و اظهار علاقه است. از ديگر سو فرشتگان مانند آدميان نيستند كه بى مبنى و اساس با هر كس رفتارى مهرآميز داشته باشند، چرا كه ملاك هايى خدايى دارند. از اين رو هرگز نافرمانى خدا نمى كنند.
قرآن كريم در توصيفشان مى فرمايد: «لا يَعصونَ اللّه َ ما أمَرَهُم»(1): «هرگز از فرمان خدا سرپيچى نمى كنند» .
آنان مقام عصمت دارند، البته عصمت آنان نه در مرتبه عصمت چهارده معصوم عليهم السلام كه از آن فروتر است. تصور كنيد، در صورتى ملائكه با ما مصافحه و ابراز محبت خواهند كرد كه به درجه بالاى شناخت دست يابيم. براى درك بيشتر از آنچه در اين روايت بيان شده، بايد توجه كنيم اگر اظهار علاقه و تجليل ملائك از آدمى ماهى يك بار و حتى سالى يك بار باشد، باز ارزش والايى است.
بعضى از ما شايد سالى يك بار به ديدن دوستان و خويشاوندان برويم، و در صورتى كه علاقمندى ما بيشتر باشد ماهى يك بار، و در مواردى كه علاقه فزون تر و نسبت نزديك تر باشد هفته اى يك بار، و گاهى با بعضى از آنان روزى يك بار ديدار و مصافحه مى كنيم. اما اگر كسى امين و رازدار ما باشد، ممكن است روزى ده بار به ديدار او رفته و نسبت به او ابراز محبت كنيم. حال ببينيم كه مصافحه ملائك خداى متعال با ما آدميان آن هم روزى ده بار چه معنايى دارد، و امام رضا عليه السلام از گفتن اين مطالب در پى بيان چه مسئله مهمى هستند ؟
در مورد اينكه شناختن غدير عمل محسوب مى شود يا خير، بايد دانست كه عمل در مرتبه دوم است، زيرا شناخت مقدمه عمل است و شناخت به تنهايى اين ارزش
ص: 70
البته اين نسبى بودن همه جا و در هر چيز موضوعيت دارد، مانند آيه اى كه مى فرمايد: «أنزَلَ مِنَ السَماءِ ماءا فَسالَت أوديَةً بِقَدرِها ... »(1): «از آسمان آبى فرو فرستاد پس رودخانه هايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند» .
به تعبيرى ديگر:
نه آنگونه كه هر كسى به اندازه ظرف خود از دريا آب بردارد، بلكه به بزرگى خود دريا از آن بهره گيرد. لذا ارزش و منزلت غدير بسيار بالاتر از درك محدود ماست. به تعبير واضح تر: فرضا اگر كسى يوم اللّه غدير را آنگونه كه در واقع ارزش دارد بشناسد، آنگاه است كه ملائك روزى ده بار با او مصافحه مى كنند.
براى روشن شدن عظمت پاداش اين شناخت مى توانيم اينگونه محاسبه كنيم: از باب امثال اگر كسى 83 سال قمرى عمر كند و فرضا در بيست سالگى به اين شناخت برسد. طى 63 سال كه اين شناخت را داشته - يعنى حدود 22 / 955 روز - ملائك حدود 229 / 550 بار با او مصافحه مى كنند، و اين نشانه بزرگى و والايى اين شناخت بوده كه البته منزلتى بس ارجمند است.
مراسم غدير
اشاره
مراسم غدير(2)
در مورد مراسم سه روزه غدير و ارتباطش با جمله «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(3) كه در آيه تبليغ آمده، دو نكته قابل توجه است:
نكته اول: نظم سه روزه معجزه الهى
برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينه اى كه از توطئه هاى منافقين ذكر شد(4) و اينكه شرايط حاكم
ص: 72
بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عده اى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.
با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصت هاى شب و روز زمينه هاى مساعدى براى فتنه انگيزى بود، بايد گفت:
تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مى شد. در حالى كه مى بينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد.
و اين نبود جز معجزه اى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخّر اراده او گشت و هيچ كس قدرت كوچك ترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.
نكته دوم: اجراى كامل مراسم در سايه ضمانت الهى
بى نظيرترين مراسم بدون هيچ تقيه اى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند.
ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام و بيعت لسانى نيز در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز، و شعر حسان بن ثابت و غير اينها كه در دنياى آن روز بى سابقه بود و مشابهى نداشت.
ص: 73
پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصل تر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجم ترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد.
همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود؛ كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند.
زمينه مجلس به گونه اى شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيه اى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشه هايى از مراسم سه روزه شود، آنگونه كه مى بايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و مراسم غدير و غير آن به انجام رساند، و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى در برنامه پيش نيامد.
اين به خاطر اطمينان پيامبر صلى الله عليه و آله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آنگونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده ! من ضامنم كه مشكلى و فتنه اى پيش نيايد. امام رضا عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
امّا بَعْدَ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .(1) فَانَّهُ ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ امْرَ اللّه تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ(2):
بعد از قول خداوند عز و جل «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » هر گونه تقيه اى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مى خواستند انجام دادند.
ص: 74
يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسل هاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسل هاى آينده تمام كرده است.
مراسم غير عادى براى غدير
اشاره
مراسم غير عادى براى غدير(1)
مراسم سه روزه در غدير خم، در گونه اى شگفت انگيز و فوق العاده به انجام رسيده است. اين ويژگى تبليغى غدير در حدى است كه همه اشتياق به نقل و گسترش خبرى آن داشته اند؛ به گونه اى كه انتشار خبر آن طبق شرايط آن عصر و نيز تا امروز به هيچ وجه قابل كنترل و ممانعت نبوده است.
جالب اين است كه اين غير عادى بودن اختصاص به انسان هاى عادى ندارد، بلكه شامل انبياء و اوصيائشان و ملائكه، بلكه همه مخلوقات مى شود. همه عجيب بودن غدير را احساس كرده اند و براى هر يك به اقتضاى وجودشان تحولى ايجاد شده است.
معصومين عليهم السلام نيز به اين غير عادى بودن تأكيد داشته اند و ابعاد مختلف آن را براى ما بيان فرموده اند. ما هم بياموزيم كه در ابلاغ اين مهم ترين مسئله اعتقادى از شيوه هاى فوق العاده تبليغى استفاده كنيم، تا هيچ دشمنى را ياراى ممانعت از انتشار خبر پر حرارت و زيباى آن نباشد؛ و هر اقدام كينه توزانه اى در نطفه خفه شود. در اينجا پنج خبر از غير عادى بودن واقعه غدير نزد زمينيان و آسمانيان تقديم مى شود كه چشم روشنى غديريان است:
1 - انتشار فورىِ خبرِ فوق العاده غدير
1 - انتشار فورىِ خبرِ فوق العاده غدير(2)
با در نظر گرفتن امكانات محدود تبليغى آن زمان، فقط جمع بندى چند شرايط غير
ص: 75
استفاده از اين بُعد تبليغى غدير از شكننده ترين جهات آن، در مقابل دشمنانِ بى انصافى است كه علنا و جسورانه واضح ترين حقيقت هاى غدير را زير پا مى گذارند. لذا امام موسى بن جعفر عليه السلام را مى بينيم كه با اشاره به اشتهار حديث غدير آن را چنين نقل فرموده است:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در ماجراى غدير معرفى كرد و چنين فرمود: اى مردم، آيا من صاحب اختيارتر از شما نسبت به خودتان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به آسمان كرد و فرمود: خدايا شاهد باش. و اين كار را سه بار تكرار كرد.
سپس فرمود: بدانيد كه هر كس من مولاى او و صاحب اختيارتر نسبت به او هستم اين على مولاى او و صاحب اختيار اوست. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
3 - غير عادى بودن غدير براى انبياء عليهم السلام
پيامبران الهى اخبار عالم را از منبع اصلى آن يعنى خزانه غيب الهى و وحى دريافت مى كنند. آنان وقتى دستور عيد گرفتن روز غديرى را كه هنوز نيامده از خدا مى شنوند، به خوبى متوجه غير عادى بودن آن مى شوند و عظمت فوق العاده آن را دريافت مى كنند. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد:
شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمت تر از روز غدير خلق كرده است ! نه به خدا قسم، نه به خدا قسم، نه به خدا قسم !(1)
در اين باره مى بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام وصيت كرد كه اين روز را عيد بگيرد، و فرمود: انبياء هم چنين مى كردند و به جانشينان خود وصيت مى كردند كه اين روز را عيد بگيرند.(2)
ص: 77
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: خداوند هيچ پيامبرى نفرستاده مگر آنكه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است.(1)
4 - غير عادى بودن غدير در عالم خلقت
4 - غير عادى بودن غدير در عالم خلقت(2)
براى اينكه زمينيانِ منكرِ غدير را بر سر جايشان بنشانيم، چاره اى نيست جز آنكه به آنها بفهمانيم خبر غدير در آسمان ها مشهورتر و معروف تر و شناخته شده تر از اهل زمين است.
آنان قدر غدير را بهتر از ما مى دانند و درك مى كنند كه در ميان اين همه وقايع عظيم و عجيب كه براى انبياء و اوصياء پيش آمده، غدير نزد خداوند حساب ديگرى دارد. آنها طوفان نوح عليه السلام و آتش ابراهيم عليه السلام و عصاى موسى عليه السلام و بعثت خاتم انبيا صلى الله عليه و آله را ديده اند؛ اما از تحوّلى كه در غدير براى همه كائنات و موجودات پيش آمده دريافته اند كه اين ماجرا با بقيه قابل مقايسه نيست !
همان طور كه در روز غدير «ولايت» بر انسان ها عرضه شد، در عالم خلقت نيز بر ساير مخلوقات عرضه شد. امام رضا عليه السلام در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مى فرمايد(3):
1. عرضه ولايت بر اهل آسمان ها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن، و تزيين آن به عرش الهى.
2. قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيت المعمور.
3. قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
ص: 78
ذهن ها و بر صفحه تاريخ نقش بست. گروه ها و قبائل عرب، با دنيايى از معارف اسلام، پس از وداع با پيامبرشان و معرفت كامل به جانشينِ او، راهىِ ديار خود شدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز عازم مدينه شد در حالى كه كاروان اسلام را به سر منزل مقصود رسانده بود.
خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مجمع عظيم، در شهرها منتشر شد، و به سرعت شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. بدون شك اين خبر مهم توسط مسافران و ساربانان و بازرگانان تا اقصى نقاط عالم آن روز يعنى ايران و روم و چين پخش شد، و غير مسلمانان هم از آن با اطلاع شدند.
در بُعد ديگر، پادشاهان ممالك كه از قدرت نوپاى اسلام وحشت داشتند و چشم طمع به ايام بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله دوخته بودند، با شنيدن خبر تعيين جانشينى چون على عليه السلام نقشه هاى خود را بر آب ديدند.(1)
بدين وسيله جامعه اسلامى بار ديگر قدرت خود را به نمايش گذاشت، و از حملات احتمالى بيگانه مصون ماند، و بدين گونه بود كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.
چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير براى احدى عذرى، و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(2)
حضرت زهرا عليهاالسلام نيز مى فرمايد: خداوند بعد از غدير خم براى احدى حجتى و عذرى باقى نگذاشته است.(3)
ص: 81
توصيف غدير
اشاره
توصيف غدير(1)
اگر كسى بر آن شود تا غدير را در يك جمله معرفى كند، مى تواند بگويد:
غدير پيمانه و ظرفى است كه تمام فداكارى هاى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در آن گرد آمده، و گنجينه تمام احكام و آدابى است كه خداى متعال بر پيامبر خويش فرو فرستاده است.
اين حقيقت و پيوند ناگسستنى بعثت و خاتميت با غدير در اين آيه از قرآن تبلور يافته كه مى فرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ ... »(2): «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى» .
توصيف ديگر غدير اين است كه بوستان تمام فضائل، اخلاق، والايى ها و خوبى هاست. بلكه غدير عين والايى هاست و تحولات مدنى و فرهنگى و معنوى وام دار غدير هستند، چرا كه مهم ترين عامل ماندگارى كيان دين و ملت اسلام است، و منكر غدير با اين ويژگى ها، در حقيقت منكر تمام ارزش هاى والاى اسلامى است. غدير، مدرسه و فرهنگ اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مى تواند تمام بشريت را قرين سعادت و شادكامى گرداند.
صاحب مدرسه غدير، يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام در عظمت و منزلت، در مرتبه پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، چه اينكه وى چنان منزلت والايى دارد كه هيچ كس را ياراى همسنگى با او نيست.
از همين رو امام صادق عليه السلام درباره «حكم بن عتيبه» كه مى خواست از غير طريق على عليه السلام به مراتب خداشناسى دست يابد فرمود:
ص: 82
... فَليُشَرِّقِ الحَكَمُ وَ ليُغَرِّب، أما وَ اللّه ِ لا يُصيبُ العِلمَ إلاّ مِن أهلِ بَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ(1): برود و شروق و غرب را در نوردد، آگاه باشيد كه به خدا سوگند (هر كجا كه رود) به علم (واقعى) دست نخواهد يافت مگر از محضر كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل شده است.
حق نيز همين است كه روى برتافتن از مدرسه و فرهنگ پيامبر و اهل بيتش عليهم السلام دليل روشن و خدشه ناپذير تيره روزى و سيه بختى است. و دانش، هر مرتبه و جايگاهى داشته باشد، اگر از خاستگاهى جز خاندان رسالت به دست آيد ارج و ارزش نخواهد داشت، زيرا چنين دانشى از ارزش هاى اخلاقى و معنوى تهى و از روح شريعت به دور است.
همچنين هر مسيرى كه به غدير نرسد، عليه دين است و هر چه بر ضد و مخالف دين باشد مخالف خدا و رسول و خاندان پاك او است. چرا كه تمام ارزش ها و والايى هاى اخلاقى در غدير نهفته است و از آن جوشش مى گيرد.
جوّ حاكم در غدير
جوّ حاكم در غدير(2)
پس از اتمام حجة الوداع و در راه بازگشت به مدينه، در شب هجدهم ماه ذى الحجة رسيده بود و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مى پيمود. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمه سار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجّاج بود. مقصدى كه از مكه تعيين شد و مردم از وعده گاهشان و برنامه اى كه در انتظارشان بود به خوبى خبر داشتند.
قلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مى تپيد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العاده اى براى تدارك برنامه فردا بود.
ص: 83
همزمان تحركات مُخرِّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مى داد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عمويش و خاندان خود را بر ما مسلط مى كند.
از سوى ديگر منافقين آشوب به پا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را نمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت داشت و هم پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن بود، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه داشتند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر گرفته بودند و صدها توطئه در سر مى پروراندند. در چنين شرايطى، پروردگار جهان مى خواست با يَدِ قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند.
اواخر شب هجدهم كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود آيه اى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در بر داشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانى ها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئه اى را آورد.
در آن لحظات حساس كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شدت در انتظار وحى بود، جبرئيل نازل شد و آيه 67 سوره مائده را نازل كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّه َ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .(2)
ص: 84
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انتظارش را مى كشيد و انعكاس آن مى توانست اينگونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ اى صاحب رسالت، آنچه از پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشته اى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهاده اى.
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ از جهت توطئه هايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئه گر ضمانت نموده است.
«اِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» ؛ هدف اصلى، ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است. شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمى پذيرند و ايمان نياورده و كفر مى ورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله همه آنچه درباره توطئه ها از مردم مخفى مى كرد بى واهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود:
اين آيه تهديد بعد از و عيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عقوبت الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمى شود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچكس نمى هراسم.(1)
شاخصه هاى واقعه غدير
شاخصه هاى واقعه غدير(2)
واقعه و خطبه غدير چندين شاخصه مهم دارد. به چند مورد اشاره مى شود:
ص: 85
ما معتقديم غدير استمرار حلقه پيوند انسان با آفريدگار است كه از روز اول بدان نياز داشته و تا قيامت اين روند ادامه دارد. غدير انسان است. در واقع انسان رهروِ راه كمال است با «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمَ»(1) پاسخ به منجى گرايى بشريت و پاسخ به درخواست برنامه مدوّنِ الهى، كه در غدير تكميل شد و پيشواى هدايتگر آن در غدير معرفى گرديد.
پس جا دارد بگوييم:
غدير بهترين شيوه بهره بردارى از جهان هستى را در اختيار بشر قرار مى دهد. غدير شاقول الهى افكار است كه در طول تاريخ تنها ميزان سنجش از طرف پروردگار بوده است.
بنا بر اين، مى توان نتيجه گرفت كه توحيد از آغاز خلقت با آموزشِ فرستاده و نماينده خدا پايه گذارى شد، و ملائكه و انبياء عليهم السلام هم توحيد را از چهارده معصوم عليهم السلام آموختند، و اوج اين عظمت در غدير اعلام شد. پس به جاست كه بگوييم: كمال دين و نعمت و رضايت خداى متعال كه انسان از آغاز خلقت در انتظارش بود با غدير اعلام شد.
خداوند منّان سه تعبير درباره بعثت و غدير و ظهور در قرآن آورده، كه اين روند را به خوبى ترسيم مى نمايد: بعثت را منّت خود بر خلق شمرده و فرموده: «لَقَد مَنَّ اللّه ُ عَلَى المُؤمِنينَ إذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً»(2)، و غدير را كمال دين خود اعلام كرده و فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم»(3)، و ظهور را تابشِ نور الهى به حساب آورده و فرموده: «وَ أشرَقَتِ الأرضُ بِنورِ رَبِّها» .(4)
ص: 95
اين مسير از آغاز خلقت تا بعثت و از بعثت تا غدير، مسير خود را طى كرد تا به دوران بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. در واقع غدير وصيتنامه اجرائى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه بايد بعد از آن حضرت عملى مى شد، و اوجب واجبات در روزگار فقدان نبى امامت بود، كه معناى دقيق جانشينى و خلافت به حساب مى آمد.
يعنى در غدير مُبيِّن دين همانند مؤسّس آن معرفى شد؛ كه مقام عصمت است. اكنون كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از دنيا رفته بايد اين روند تا قلّه خود پيش رود و اوج گيرد، و هيچ مانعى - حتى اگر سقيفه باشد - نخواهد توانست مانع اين پايه گذارىِ خلقت شود.
اگر در زمانى موقت، فتنه هاى سقيفه مغزها و افكار بشر را از راه راست بهشت منحرف كرد و امتحان الهى تحقق يافت، اما اراده پروردگار بر اجراى امر خود درباره غدير پشتوانه اى است كه در زمان ظهور خود را نشان خواهد داد؛ آنجا كه فرموده: «كَتَبَ اللّه ُ لأغلِبَنَّ أنَا وَ رُسُلى» .(1)
اكنون بايد گفت: ظهور انتهاى تفصيلى صراط مستقيمِ غدير و تجلّى كاملِ تعالىِ بشر است. اسلام بدون غدير و غدير بدون ظهور متجلى نمى شود. آن كمالِ اعلام شده در دين و آن نعمتِ به اوج رسيده در ولايت و آن مُهرِ رضايت رب در غدير، جز با ظهور عملى نخواهد شد.
امام غدير در روز ظهور آن پيشواى هدايتگرى است كه رسالت جهانىِ ختم نبوت را بر عهده دارد. آن برنامه مدون الهى در غدير به دست او در روزگار ظهور متجلى مى گردد. اوج پيوندِ انسان با آفريدگار در عصر ظهور خود را نشان خواهد داد، كه: مَتى تَرانا وَ نَراكَ وَ أنتَ تَأُمُّ المَلأَ.(2) و او است كه واسطه بودن بين خدا و خلق را به همه نشان مى دهد.
ص: 96
آن روز بهترين بهره بردارى از جهان هستى به دست امامى آگاه از جزئيات جهانِ خلقت محقق مى شود. آن روز اوجب واجبات - كه امامت است - معناى عملى خود را نشان مى دهد. آن روز مردم مى فهمند كه دير زمانى است پاسخ به درخواست «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمَ»(1) را دريافت كرده بودند، ولى بدان توجه نداشتند.
آن روز وصيتنامه غديرىِ پيامبر صلى الله عليه و آله حقا مورد عمل قرار مى گيرد. آن روز تراز سنجش افكار، بى پرده درست را از نادرست تعيين خواهد كرد. آن روز توحيد و خداشناسى توسط امامِ غدير در گسترده ترين بازار علم بر عقول جهانيان عرضه خواهد شد، و آن روز است كه بايد با خط طلا بر سينه آسمان نوشت: تجلىِ واقعى غدير تنها در عصر ظهور است.
غدير از واقعه تا تحليل علمى
غدير از واقعه تا تحليل علمى(2)
هر واقعه تاريخى - پس از مطالعه - نياز به تجزيه و تحليل جوانبش دارد تا ارزش و اهداف و نتايج آن به خوبى شكافته شود، و از صورت داستان به يك واقعيت ارزشمند در جهت علمى درآيد.
در كنار همين موشكافى هاست كه رابطه بسيارى از مقارنات يك ماجرا - كه در ظاهر مرتبط با اصل آن ديده نمى شود - كشف مى گردد و حقايق ناگفته بسيارى روشن مى شود.
غدير نه تنها از اين قاعده مستثنى نيست، بلكه به خاطر عظمت و حساسيت آن بسيار عميق و پرماجراست؛ و براى كشف ارتباطاتِ آن نياز شديد به تحليل و موشكافى احساس مى شود. در سايه اين جمع بندى ها اسرارى از مطالب خطبه غدير و برنامه هاى قبل و بعد از آن به دست خواهد آمد كه در برخورد اول با ماجرا هرگز احساس نمى شود.
ص: 97
مَدخَل هاى مرتبط با غدير
مَدخَل هاى مرتبط با غدير(1)
اعتقاد شيعه بر آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام خليفه بر حق و امام مسلمين و جانشين بلا فصل پيامبر صلى الله عليه و آله و افضل مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است. دليل حق بودن على عليه السلام در خلافت و امامت، يا عقلى است يا نقلى. نقلى هم يا بر اساس آيات قرآن است، يا روايات و احاديث فريقين، يا كتب تاريخ و سيره.
مطالعه مدخل هاى زير به گونه ها و در كتب مختلف، اثبات كننده همين باور و مرتبط غدير است:
آيات غدير، آيه اكمال دين، آيه اولى الامر، آيه تبليغ، آيه تطهير، آيه «سَئَلَ سائِلٌ» ، آيه مباهله، آيه ولايت، آيه مودت، ائمه اثنى عشر عليهم السلام، اثبات الوصية، اجتهاد در مقابل نص، اجماع، احاديث غدير، احتجاج به غدير، ارتداد سياسى، استبصار، اصحاب كساء، اطاعت، افضليت على عليه السلام، اقيلونى، امامت، امام شناسى.
لقب «اميرالمؤمنين» ، انتخاب و انتصاب، اولوالأمر، اهل سنت و جماعت، بيعت اجبارى، پنجشنبه شوم، حَسبُنا كِتابُ اللّه ِ، حديث امامت، حديث ثقلين، حديث خلافت، حديث ائمه اثنى عشر، حديث سلسلة الذهب، حديث منزلت، حديث وزارت، حديث ولايت، حديث يوم الدار.
حق، خاتم بخشى، خطبه غديريه، خلافت، خليفه بلا فصل. ذوى القربى، رافضى، راويان غدير، سقيفه بنى ساعده، سنت و بدعت، شاهدان غدير، شعراى غدير، شوراى خلافت، شيعه در تاريخ، شيعه شناسى، صراط مستقيم، عصمت، على عليه السلام در قرآن، على عليه السلام و حق.
عيد غدير، غدير خم، الغدير، غدير و فرهنگ مكتوب، غصب خلافت، فرقه ناجيه، فرهنگ غدير، فريضه ولايت، قرآن و عترت، مباهله، مذهب جعفرى، مرجعيت دينى و علمى اهل بيت، مظلوميت على عليه السلام، مولى، ميراث نبوت، ميزان حق،
ص: 98
نامه نانوشته، نقد كتاب هاى ضد شيعه، واقعه غدير خم، ودايع رسالت و امامت، وصى، ولايت.
وقايع مرتبط به غدير
وقايع مرتبط به غدير(1)
در يك نگاه ژرف، كاملاً مشخص مى شود كه حقيقت اين پنج موضوع از هر جهت يكى است و كاملاً مرتبط و پيوسته به يكديگر اند:
1. جريان غدير خم.
2. ماجراى كتف يا همان واقعه طلب كردن قلم و كاغذ هنگامى كه مريضى پيامبر صلى الله عليه و آله شدت يافت و جريانى كه در حضور آن حضرت در آن حال اتفاق افتاد و بيرون كردن همه از اطاق.
3. جريان سقيفه و چگونگى به غصب خلافت و به خلافت رسيدن ابوبكر.
4. هجوم به خانه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام براى گرفتن بيعت.
5 . ماجراى فدك و احتجاج حضرت زهرا عليهاالسلام بر ابوبكر در مسجد و خطبه آن حضرت.
ايجاد زمينه شهرت غدير
اشاره
ايجاد زمينه شهرت غدير(2)
ايجاد شرايط اشتهار براى غدير از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله از زاويه هاى متفاوتى صورت گرفت: اعلان عمومى براى حضور در غدير، كيفيت حركت به سوى غدير، تعيين محل غدير براى اجراى مراسم، حضور صد و بيست هزار مخاطب، سه روزه بودنِ مراسم، تلاش فرهنگى در زمان امامان عليهم السلام براى حفظ اشتهار و معروفيت غدير؛ كه هر يك از اينها جداگانه بر اشتهار غدير در گستره زمان و مكان و در صفحات تاريخ تأثير به سزايى داشت.
ص: 99
اين آينده نگرى ها درباره غدير به نوعى ابلاغ غير ارادىِ آن به حساب مى آيد؛ به اين معنى كه اشتهار غدير به طور ناخواسته باعث بلاغ بيشتر و رسيدن گسترده تر پيام آن مى شود، حتى در زمان ها و مكان هايى كه مُبلِّغى براى آن نباشد ! اينك به تبيين جزئيات اين پيش بينى ها در پنج جهت مى پردازيم:
1 - اشتهار غدير به خاطر سرعت خروج از مكه به سوى غدير
1 - اشتهار غدير به خاطر سرعت خروج از مكه به سوى غدير(1)
اولين سفر حج پيامبر صلى الله عليه و آله زمينه خوبى بود تا بسيارى از مسلمانانى كه تا آن روز پيامبرشان را نديده بودند و يا فرصت پرسش سؤالات خود را از آن حضرت نداشتند، در آن شرايط در محضر رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله حاضر شوند و آموختنى هاى دينشان را بياموزند.
از سوى ديگر، اجتماع صد و بيست هزار نفرى حجاج فرصت مناسبى بود تا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با سخنرانى هاى متعدد در موضوعات متفاوت آگاهى هاى لازم را به مخاطبانى دهد كه هر يك مى توانست آن مطالب را به صدها مخاطب ديگر منتقل كند.
شهر مكه وطن پيامبر صلى الله عليه و آله بود و حضرت با آسايش بيشتر و زمان وسيع ترى مى توانست به نشر اسلام و ارتباط مسلمانان با يكديگر بپردازد.
با در نظر گرفتن همه اين شرايط ويژه، انتظار مى رفت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين اولين و آخرين سفر حج خود مدتى در مكه بماند، ولى بلافاصله پس از اتمام حج حركت به سوى غدير را اعلام كرد، با عجله اى كه بيش از يك روز به حاجيان اجازه توقف در مكه نمى داد؛ و اين براى همه عجيب بود. حضرت به منادىِ خود بلال دستور داد تا به مردم اعلان كند:
فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.
ص: 100
اين عجله براى رسيدن به غدير، در حساس ترين شرايطى كه مكه به خود ديده، از به ياد ماندنى ترين قسمت هاى اين سفر ربّانى است. نتيجه اين اعلام فورى اشتهار غدير در آن روزگار و آينده هاى تاريخ شد؛ چون همگى در جستجوى پاسخ اين سؤال بودند كه:
چرا خروج از مكه به اين سرعت ؟ !
كجا با اين عجله ؟ !
مگر خبر غدير چقدر مهم است كه از كنار كعبه واجب تر باشد ؟
چرا تأخير در ابلاغ پيام ولايت در غدير جايز نيست ؟
يافتن پاسخ اين پرسش ها همه آن چيزى بود كه غدير را انتشار مى داد و مشهور مى كرد.
2 - اشتهار غدير به خاطر مكان فوق العاده آن
2 - اشتهار غدير به خاطر مكان فوق العاده آن(1)
غدير كجاست ؟
عرض و طول آن، حدود جغرافيايى آن، امكانات آن، موقعيت هاى حساس آن كدام است ؟
اينجا چه خصوصيتى دارد كه خداوند تبارك و تعالى آن را انتخاب كرده و تأكيد بر اعلان ولايت در آن نموده است ؟
«غدير» كمى قبل از «جحفه» ، بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن آب سيل ها و همچنين آب چشمه اى كه از سمت شمال غربى به آن مى ريزد و چند درخت كهنسال تنومند بوده، كه براى برنامه سه روزه پيامبر صلى الله عليه و آله و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بوده است.
ص: 101
موقعيت حساس اين بِركه از آن جهت است كه جاده بعد از آن در سمت مدينه، به جُحفِه مى رسد كه تقاطع راه هاست. جاده اى كه از مكه تا غدير را از كنار دريا پيموده در جحفه تقسيم مى شود:
راهى به سوى مدينه به شرق مايل مى شود و به سمت عراق نيز مى رود.
راهى به سمت شمال از كنار دريا تا شام مى رود.
راه ديگرى از غرب به دريا مى رسد تا با كشتى به مصر و ساير مناطق آفريقا برود.
از سمت جنوب هم به شهر مكه منتهى مى شود و بعد از آن هم به يمن مى رسد.
اگر چه مسلمانان آن روز اكثرا از سوى مدينه آمده بودند، ولى انتخاب غدير قبل از اين تقاطع حساس، در آينده هاى تاريخ كه كاروان ها در رفت و برگشت از حج و عمره همين مسير را طى مى كردند، براى هميشه يادآور مراسمى بود كه در هجدهم ذى الحجه در آنجا انجام گرفت.
يعنى قبل آنكه كاروان ها متفرق شوند غدير را - كه يادآور آن روز مقدس بود - زيارت مى كردند و با نماز در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير، با اين زيربناى اعتقادى خود هم تجديد خاطره و هم تجديد بيعت مى نمودند.
اين يك پيش زمينه حساب شده درباره غدير بود كه اشتهار آن را رقم زد و چنان سوزشى در دل دشمنانش داشته و هنوز هم دارد كه بارها دست به تخريب مسجد آن زده اند. براى دوستان غدير نيز آن قدر دل انگيز بوده كه در طول چهارده قرن، پس از هر ويرانىِ دشمن اقدام به بازسازى آن كرده اند، و پرچم غدير را كنار بركه خم در اهتزاز نگه داشته اند.
3 - اشتهار غدير به خاطر خطبه يك ساعته
3 - اشتهار غدير به خاطر خطبه يك ساعته(1)
سخنرانى تاريخى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيده از استثنائى ترين خطبه هاى جهان به شمار مى آيد؛ و همين خطبه باعث اشتهار غدير
ص: 102
ثابت(1) و ظهور جبرئيل در غدير(2) و نوشتن سند مكتوب غدير به امر پيامبر صلى الله عليه و آله(3) و ماجراى سنگ آسمانى بر دشمن غدير(4)، همه اينها مسائلى است كه در هيچ مراسمى جمع نشده، و اجتماع آنها نتيجه اى جز اشتهار استثنائى براى غدير نداشته است.
5 - تابلوى اشتهار بر پيشانى غدير
5 - تابلوى اشتهار بر پيشانى غدير(5)
ثمره شيرين اين همه زمينه سازى براى اشتهار غدير را در آينده هاى تاريخ مى بينيم كه در هر زمان و مكانى تابلوى شهرت و معروفيت بر دروازه غدير نصب شده، و در دوردست هاى زمان و مكان همه آن را با اين پرچم و تابلوى جهانى مى شناسند.
به عنوان نمونه كلام امام هفتم عليه السلام است كه وقتى غدير را ياد مى كند قبل از هر سخنى عَلَم بلندِ اشتهار آن را نشان مى دهد و مى فرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در آن ماجراى معروف و مشهور روز غدير معرفى كرد، فرمود: بدانيد كه هر كس من مولاى او و صاحب اختيارتر نسبت به او هستم اين على مولاى او و صاحب اختيار اوست. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
ص: 104
جوانب مختلف شهرتِ غدير
اشاره
جوانب مختلف شهرتِ غدير(1)
شاهد در روز انكارِ حق به كار مى آيد، تا با شهادت خويش غدير از دست رفته را به رخ طرفداران سقيفه بكشد و آنان را بر سر جايشان بنشاند. اما بر غدير بايد گريست كه با شاهدان ده ها هزار نفرى همچنان مظلوم ماند و حقش علنا غصب شد.
حتى اشتهار صد و بيست هزار نفرى آن كه در بازگشت حاجيان نزد خويشان و دوستانشان تبديل به شهرت ميليونى شده بود، نتوانست مانع امّ الفساد صحيفه ملعونه شود !
همچنين از جمله نكاتى كه در يك نگاه به صورت عمومى در خطبه غدير شاخص است مى توان به شاهد گرفتن حضرت مردم را بر تبليغ خود در مواضع مختلف خطبه اشاره كرد.
با همه اقداماتى كه سقيفه به كار گرفت و توانست بسيارى از احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را به فراموشى بسپارد، ولى درباره حديث غدير نتوانست مانع انتشار اين حقيقت پر ابهت شود، به گونه اى كه تا امروز اشتهار واقعه غدير يكى از جهات مسلم غدير است؛ و در مقام دفاع و اتمام حجت درباره آن به اين جهت اشتهار بسيار اشاره شده است.
در واقع برنامه ريزى خدا و رسول براى نشر پيام ولايت از غدير، به قدرى حساب شده بوده كه انتشار خبر آن قابل كنترل كسى نباشد. اولين حضور 120 هزار نفرى در اسلام در برابر يك خطيب و تنوع برنامه هاى سه روزه غدير، يك تبليغ استثنائى در تاريخ انبيا عليهم السلام را رقم زد كه هيچ سقيفه اى را قدرت ممانعت از نشر آن نبود ! !
نتيجه اين اشتهار آن بود كه در دوران هاى مختلف بعد از غدير، هرگاه لازم بود از خصم درباره آن اقرارى گرفته شود، جاى انكارى وجود نداشت ! بلكه مخالفين و به خصوص نسل هاى بعدىِ آنان خود اقرار به شهرت حديث غدير مى نمودند.
ص: 105
كلام امام صادق عليه السلام را مى شنويم درباره شيوع و پخش فورى خبر غدير در آن زمان، كه مى فرمايد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على عليه السلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اين خبر از سوى شما يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.(1)
2 - ماجراى مشهور و معروف غدير
صد و پنجاه سال از غدير گذشته و خلفاى غاصب در انواع سقيفه اى و اميه اى و مروانى و عباسى يكى پس از ديگرى آخرين تلاش هاى خود را براى اضمحلال تاريخ و اعتقاد غدير به كار گرفته اند، اما اين نام زيبا همچنان از قله اسلام مى درخشد، به گونه اى كه امام موسى بن جعفر عليه السلام به شهرت و معروفيت آن را در تبليغ غدير مطرح كرده مى فرمايد:
پيامبر صلى الله عليه و آله در ماجراى معروف و مشهور روز غدير اميرالمؤمنين عليه السلام را معرفى كرده فرمود: اى مردم، آيا من صاحب اختيارتر از شما نسبت به خودتان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به آسمان كرد و فرمود: خدايا شاهد باش - و اين كار را سه بار تكرار كرد - سپس فرمود: بدانيد كه هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم اين على مولا و صاحب اختيار اوست. اللهم وال من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله.(2)
3 - هزاران شاهد در غدير
شاهد در روز انكارِ حق به كار مى آيد، تا با شهادت خويش غدير از دست رفته را به رخ طرفداران سقيفه بكشد و آنان را بر سر جايشان بنشاند. اما بر غدير بايد گريست كه با شاهدان ده ها هزار نفرى همچنان مظلوم ماند و حقش علنا غصب شد. حتى اشتهار صد و بيست هزار نفرى آن كه در بازگشت حاجيان نزد خويشان و دوستانشان تبديل به شهرت ميليونى شده بود، نتوانست مانع ام الفساد صحيفه ملعونه شود !
ص: 107
امام صادق عليه السلام به همين نكته اعتقادساز در دين ما اشاره كرده و با تعجب مى فرمايد: تعجب است از آنچه على بن ابى طالب عليه السلام كشيده است ! (در روز غدير) آن حضرت اين همه شاهد داشت ولى نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه مردم با دو شاهد حق خود را مى گيرند ! اين همه از اهل مدينه با حضرت در حج بودند و در بازگشت پنج هزار نفر از اهل مكه همراه حضرت تا غدير آمدند، و در آنجا ولايت على عليه السلام را اعلان فرمود.(1)
4 - تغافل اكثريت مردم از غدير
فراموشى جرم نيست، اما تغافل جنايت بر عليه حقيقت است؛ به خصوص اگر فرياد حق طلبى مظلوم به گوش شاهد رسيده باشد. جالب تر هنگامى است كه اين فراموشى زدگى دستجمعى باشد و همه حاضرانِ واقعه چشم در چشم يكديگر لب از ابراز حقيقت فرو بندند، و شرم و حيا و حتى وجدان را زير پا گذارند.
اين همان چيزى بود كه غدير دچارش شد و از 120 هزار شاهد تنها سه نفر اعلان آمادگى كردند و بقيه نيامدند، حتى زمانى كه صاحب غدير بر در خانه هايشان رفت و از آنان كمك خواست.
امام صادق عليه السلام اين مظلوميت مكرر غدير را با سابقه ديگرى كه مردم در تغافل داشتند چنين بيان فرموده است:
مردم درباره روز غدير خم خود را به غفلت زدند همان گونه كه در روز مشربه امّ ابراهيم خود را به غفلت زدند ! روز مشربه مردم اطراف حضرت بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام آمد، ولى براى حضرت جا باز نكردند ! !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، آيا در حالى كه من زنده ام و در بين شما هستم به اهل بيت من بى اعتنايى مى كنيد ؟ بدانيد اگر من از ميان شما غايب شوم خداوند از شما غايب نمى شود ... !(2)
ص: 108
مقداد و ابوذر و عمار و براء بن عازب و زيد بن ارقم برخاستند و گفتند: ما شهادت مى دهيم كه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد داريم آن هنگام كه تو در كنار آن حضرت بر فراز منبر در غدير ايستاده بودى و آن حضرت آن سخنان را درباره تو مى فرمود.
در جامعه ظلمانى و غبارِ سقيفه گرفته زمانِ عثمان، تبليغ و دفاع از غدير با استناد به شهرت آن انجام گرفته است. اقرارِ جمعِ بزرگى از صحابه نشانگرِ فراگيرى و اشتهار واقعه است، با توجه به گذشت زمانى كه در آن تلاش بى وقفه براى نابودى فرهنگ غدير و به فراموشى سپردن آن انجام مى شد.(1)
7 - شهادت گروهى به غدير پس از 25 سال
با گذشت بيست و پنج سال، چه كسى احتمال مى داد خاكسترِ سياه سقيفه اثرى از غدير در دل ها باقى گذاشته باشد. اما بنيانگذارش چنان برنامه اى تدارك ديده كه هيچ اقدامى قادر به محو آن نمى توانست باشد.
شايد فرصت ديگرى پيش نيايد كه يك اتمام حجت كامل عيار عمومى براى غدير در جمع حاضران انجام شود. پس تا صاحب غدير زنده است و قدرت را در دست دارد حساس ترين زمان براى اجراى اين هدف است، كه يك روز هم نبايد آن را به تأخير انداخت. بايد مجلسى لايق اين هدف و اين موقعيت پر حساسيت تنظيم كرد، كه از نظر مكان و افراد پاسخگو باشد همان گونه كه گفته هاى چنين مجلسى بايد با اهداف آن تطابق كامل داشته باشد.
به دليل همين حساسيت، مكان چنين مجلسى ميدان بزرگ كوفه در فضاى باز تعيين شد، كه از نظر موقعيت جغرافيايى مركزى ترين نقطه پايتخت كشور پهناور اسلام بود، كه شامل حجاز و عراق و شام و ايران مى شد. ميدانى كه دقيقا كنار مسجد كوفه و دار الاماره قرار داشت و جايى وسيع تر و همگانى تر و حساس تر از آن وجود نداشت.
ص: 111
از نظر افراد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله كه در غدير حاضر بودند، چه از دوستان غدير و چه از مخالفين آن به مجلس دعوت شدند، تا گذشته از حضور در مجلس درباره آن شهادت دهند، و بايد پيش بينى مى شد كه اگر به نيت تخريب غدير درباره آن شهادت ندادند چه عكس العملى انجام شود.
اكنون صاحب غدير حكومت را در دست داشت و كار زدودنِ آثار سقيفه آغاز شده بود. احياى غدير نشانه گيرى قلب سقيفه با تير فولادين ولايت بود، كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اولين اقدامات خود دست به كار آن شد.
شيوه تبليغ غدير در آن شرايط، استفاده از شهرت و شيوع خبر آن بود كه طرفداران سقيفه هم به عنوان جذاب ترين خاطره زندگى آن را به ياد داشتند، حتى اگر جنگ بدر و اُحُد و خيبر را فراموش كرده بودند !
مجلسى عظيم و غير عادى تشكيل شد، كه تا آن زمان مردم تجربه نكرده بودند. در ميدان بزرگ كوفه سيل عظيم جمعيت آمدند و در برابر منبرى آماده نشستند، و در رديف هاى اول جلوى منبر حاضرين در غدير را نشاندند.
با آماده شدن مجلس، اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان حاكم مطلق كشور بزرگ اسلام بر فراز منبر قرار گرفت و صحابه را درباره غدير دو گونه قسم داد. يكى اينكه به اصل واقعه غدير شهادت دهند و ديگر اينكه جزئيات ماجرا را براى مردم بازگو كنند.
حضرت در آن موقعيت استثنائى، حاضرين غدير را از اين جهت كه به صورت سمعى و بصرى در غدير حاضر بوده اند و با تمام وجود در همه مراحل آن ماجرا حضور داشته و آن را به طور ملموس شاهد بوده اند، ملزم كرد كه مشاهدات خود را براى نسلى كه در آن روز نبوده اند بازگو كنند.
در چنين شرايطى كه سقيفه رنگ مى باخت و صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، و عِده اى از صحابه حاضر در غدير نيز در اجتماع حضور داشتند، اميرالمؤمنين عليه السلام مجلسى استثنائى براى اين منظور تدارك ديد.
ص: 112
آن حضرت طى يك دعوت عمومى مردم را به ميدان بزرگ كوفه فرا خواند، كه مقابل مسجد كوفه و ساختمان حكومتىِ دار الاماره قرار داشت. در آنجا منبرى نصب كردند و مردم جمع شدند و مجلسى بسيار عظيم و پر ابهت تشكيل شد.
استفاده از شهرت غدير براى نسلى كه ربع قرن از آن فاصله داشتند، فقط به اين طريق عملى مى شد كه حاضران 25 سال پيش در غدير در پيشگاه ملت بپا خيزند و آنچه به چشم خود ديده اند بازگو كنند.
اين بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منبر قرار گرفت و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در رديف هاى اول جلوى منبر نشستند. در اين حال كه مردم نمى دانستند حضرت از كجا آغاز خواهد كرد و هدف از اين اجتماع چيست، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
به خدا قسم مى دهم باقيماندگان از كسانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده اند، و در روز غدير خم در بازگشت از حجة الوداع از آن حضرت شنيده اند كه درباره من - در حالى كه دستان مرا بلند كرده بود - فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ اَحِبَّ مَن اَحَبَّهُ. قسم مى دهم هر كس اين واقعه را حاضر بوده و به چشم خود ديده و به گوش خود شنيده، برخيزد و شهادت دهد.
پس از اين كلام حضرت، حساسيت مجلس هنگامى بيشتر شد كه عده زيادى - كه حداقل سى نفر ذكر شده اند - برخاستند و واقعه و خطبه غدير را بازگو نمودند و شهادت خود را نسبت به آن اعلام كردند.
حساسيت ديگرى كه اين مجلس با آن همه اهميت پيدا كرد، كوتاهى چند نفر از صحابه در شهادت درباره غدير بود ! صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود.
ص: 113
اميرالمؤمنين عليه السلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود. لازم بود براى اثبات شهرت غدير و جلوگيرى از هر گونه شك و شبهه درباره آن اقدامى صورت گيرد كه لال مانده هاى سقيفه را بر سر جايشان بنشاند.
لذا حضرت نگذاشت تأثير منفى اين حركت منافقانه غدير را بشكند و فرمود: جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مى رود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد !
لذا فرمود: در جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مى رود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام رو به آنان كرده فرمود: شما كه در غدير حاضر بوده ايد، چرا برنمى خيزيد و شهادت نمى دهيد ؟ گفتند: سنِّ ما بالا رفته و فراموش كرده ايم ! ! !
در اينجا حضرت رو به آنان كرده فرمود: اى انس، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ، و امروز بر نمى خيزى براى من به ولايت شهادت دهى، از دنيا نروى مگر آنكه به بَرَص (پيسى) مبتلا گردى كه نتوانى آن را پنهان كنى.
و تو اى اشعث، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. و امروز براى من به ولايت شهادت نمى دهى، از دنيا نروى مگر آنكه خداوند چشمانت را كور كند.
و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت براى من شهادت نمى دهى، خدا تو را به مرگ جاهليت بميراند.
ص: 114
و اما تو اى براء بن عازب، اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اى كه مى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت من شهادت نمى دهى، خدا تو را در همانجايى كه از آن هجرت كرده اى (يعنى يمن) بميراند.
حضرت هر يك از آنان را - به دليل اينكه دانسته كتمان مى كنند - نفرين كرد، اما اين چهار نفر بر عناد خود ادامه دادند و براى شهادت برنخاستند. خدا هم هر يك را به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا كرد.
چهار نفر ديگر هم بودند كه براى شهادت برنخاستند و حضرت هر يك از آنان را نيز نفرينى كرد كه مبتلا شدند: زيد بن ارقم(1)، جرير بن عبداللّه بجلى، يزيد بن وديعه، عبدالرحمن بن مدلج؛ و بدين صورت بر همه ثابت شد كه شهرت و معروفيت غدير مسئله اى انكار ناپذير است.(2)
اين نفرين براى احياى غدير و اثبات دروغ آنان در عذر بى جايشان، از لسان كسى انجام شد كه مستجاب الدعوه بود و همه به اين مطلب اعتراف داشتند؛ و هر هشت نفر به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام مبتلا شدند.
اين بود بزرگ ترين و مهم ترين مجلس تاريخ بعد از واقعه غدير، كه در شهر صاحب غدير با شكوه و حساسيت تمام برگزار شد؛ و آميخته اى از معجزه و اتمام حجت و ابلاغ را در زمينه غدير با حضور اميرِ غدير به انجام رساند.
8 - اقرار صحابه به غدير پس از 50 سال
با گذشت پنجاه سال از غدير و در زمانى كه صاحب غدير را علنا بر فراز منبرها مورد سب و لعن قرار مى دادند، باز هم غدير است و شهرت آن ! ! تاريخ نويسان
ص: 115
متحير مانده اند كه غدير چقدر مشهور بوده كه وقتى سومين امام غدير يعنى سيدالشهداء عليه السلام در مراسم حجّى كه به دستور معاويه اداره مى شود، مردم را درباره آن قسم مى دهد 200 نفر صحابى و 500 نفر از تابعين به آن اقرار مى كنند.
امام حسين عليه السلام با ابراز انزجار و تنفر از اقدامات معاويه بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام غدير را مطرح كرد و حاضرين را قسم داد و فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم على بن ابى طالب عليه السلام را منصوب كرد و ولايت را براى او اعلام نمود و فرمود: بايد حاضران به غايبان خبر دهند ؟ جمعيت حاضر گفتند: آرى به خدا قسم.(1)
و اين به معناى اشتهار غدير در اوج خفقان اموى بود.
9 - همگان شاهد غدير
ظلم در حق غدير عجيب است كه از بى اعتنايى آغاز شد و به تغافل رسيد. گام بعدى انكار پيمان غدير با اقرار به اصل آن بود. مرحله نهايى انكار اصل آن بود، كه در اوج بى پروايى و ناديده گرفتن روز حساب انجام گرفت و گفتند: اصلاً چنين اتفاقى در تاريخ نيفتاده است ! ! امام باقر عليه السلام انكار عمومى امت نسبت به حقيقت بزرگ ولايت در غدير را اينگونه بيان فرموده است:
اين امت انكار كردند پيمانى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ايشان براى على بن ابى طالب عليه السلام گرفت، در روزى كه او را براى مردم منصوب فرمود و آنان را در زمان حياتش به ولايت و اطاعت او فراخواند و خود آنان را بر اين مطلب شاهد گرفت.(2)
10 - پيامبر صلى الله عليه و آله براى غدير زحمت كشيد
پيامبر صلى الله عليه و آله همه زحمت ها را براى ولايت كشيد و آنچه خدا امر كرده بود با دقت در غدير به انجام رساند. ما موظفيم در درگاه الهى به اين محوريت پيامبر صلى الله عليه و آله شهادت دهيم و از آن حضرت تشكر نماييم، چه ديگران قدر اين نعمت را بدانند و چه ندانند.
ص: 116
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند؛ و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .(1)
سابقه هاى اعتقادى حاضرين غدير
سابقه هاى اعتقادى حاضرين غدير(2)
مسلمانانى كه در برابر منبر غدير كنار يكديگر نشسته بودند، از نظر سوابق اعتقادى مختلف بودند: بت پرستانى كه مسلمان شده بودند و سابقه اى از اديان الهى نداشتند، در كنار يهوديان و مسيحيان مسلمان شده كه با اوامر و احكام الهى سابقه داشتند.
همچنين مسلمانانى كه سال ها از اسلام آنان مى گذشت، در كنار تازه مسلمانانى كه هنوز به اعماق دين الهى پى نبرده بودند. در نگاهى ديگر عده اى با اشتياق، و عده اى ديگر از ترس شمشير و براى حفظ جانشان مسلمان شده بودند.
در دقتى ديگر عده اى قدرت فكرى عميقى داشتند و اسلام را با لذتى كه از معارف آن مى بردند پذيرفته بودند، در برابرِ عده اى كه مسلمانى جز پوسته ظاهرى و سطحى مفهوم بيشترى براى آنان نداشت.
از همه جالب تر اينكه به تصريح تاريخ عده اى از مشركين كه هنوز مسلمان نشده بودند نيز در آن مراسم باشكوه حضور يافته بودند.(5)
با توجه به موقعيت هاى زمانى و شرايط جغرافيايى و موقعيت مردمى و روش خاص تبليغ اين حكم الهى، و توجهات خاص پروردگار به ابلاغ اين فرمان، اهميت واقعه غدير و عصاره آن - كه ولايت اميرالمؤمنين و يازده امام معصوم عليهم السلام است -
بين تمام وقايع تاريخى اسلام و ميان همه سخنرانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله خودنمايى مى كند.(3)
ص: 118
تركيب جامعه اسلامى در غدير
تركيب جامعه اسلامى در غدير(1)
در تركيب جامعه اسلامى آن روز اين نكته مهم است كه پس از نااميدى دشمنان از نابودى اصل اسلام و اطمينان از پابرجايى آن، تعداد مسلمانان رو به فزونى گذاشت. لذا وجود اين افراد در جامعه اسلامىِ آن روز قابل توجه است:
1. مخلصين.
2. آنان كه با رونق بازار اسلام مسلمان شدند.
3. آنان كه با هوس به دست آوردن حكومت در زمان حضرت و بعد از آن حضرت مسلمان شدند.
4. آنان كه به عنوان فرار از ستم قريش يا ارباب و موالى خود، يا گريز از خون ها و حقوقى كه به گردن داشتند، مسلمان شدند.
5 . عده اى كه در همه عمر خود، دستى براى بيعت و پايى براى فرار آماده داشتند و روحا منافق بودند.
6 . تسليم شدگانى كه مجبور بودند دم نزنند.
7. فرصت طلبان بى اعتقادى كه فقط در پى فرصتى براى به چنگ آوردن دنيا بودند.
8 . افرادى كه هيچ جهتى از دنيا برايشان نفى و اثباتى نداشت، و نسبت به دين نيز چنين بودند.
9. افراد بى فكرى كه به پيروى از اكثريت داخل جرگه اسلام شده بودند.
10. ساده لوحان خوش عقيده اى كه به راحتى و آسانى قابل انحراف و تغيير عقيده بودند.
ص: 119
اهميت اعتقادى، تاريخى و سياسى غدير
اهميت اعتقادى، تاريخى و سياسى غدير(1)
سخن از ماجراى غدير سخن از رهبرى امت اسلامى است كه بايد به دست چه كسى سپرده شود. سخن از اين است كه چه كسى بايد بر مسند پيامبر صلى الله عليه و آله تكيه زند و كاروان امت اسلام را به سر منزل مقصود برساند.
احياى خاطره غدير و بحث و پژوهش در محتواى آن، بحث از دو فلسفه گوناگون و متضاد زندگى است: فلسفه اى مبتنى بر احكام قرآن و سنت نبوى، و فلسفه اى منحرف و مبتنى بر افكار جاهلى.
احياى خاطره غدير احياى حق از دست رفته على و اولاد او عليهم السلام و نفى هر گونه حكومت غير الهى به زمامدارى مستبدان و ظالمان و مكاران تاريخ است.
و بالاخره احياى خاطره غدير، پاسخى مثبت به نداى مظلومانه شيعه و حاميان سنت نبوى و ولايت علوى است، كه يا اشخاص آنها به جرم دفاع از حقيقت در زجر و حبس و تبعيد به سر برده و خون پاكشان از دم تيغ نابكاران چكيده، و يا شخصيتشان به سبب تحريف ها، دروغ ها و تهمت هاى دشمنان به انزوا خزيده و در لا به لاى اين همه نامردمى ها ناپديد گشته است.
پس بايد هر چه بيشتر از آن دم زنيم و دمى از بيان حقيقت آن نياساييم.
بنا بر اين، سخن از واقعه غدير و زنده نگاه داشتن خاطره اين روز جاويد، پرداختن به يك موضوع تاريخى، يا سرگرمى به يك سلسله بحث هاى بى نتيجه فكرى و اعتقادى نيست.
اصولاً نگريستن به واقعه غدير خم به چشم يك امر تاريخى و رخداد اجتماعى كه قرن ها بر آن گذشته است خلاف فهم درست دين و فهم درست دين و فهم درست اين واقعه است.
ص: 120
اولين هاى غدير
يكى از زواياى جالب در مورد غدير، اولين هاى غدير است. در اينحا به برخى از آنها اشاره مى شود:
1 - اولين كسى كه دست حضرت على عليه السلام را گرفت و با آن حضرت بيعت كرد، شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.
2 - اولين كسانى كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير با على عليه السلام بيعت كردند و بَخٍّ بَخٍّ گفتند، ابابكر و عمر و عثمان بودند.
3 - اولين شخصى كه آشكارا مخالفت كرد، شخصى به نام حارث بن نعمان فهرى بود.
4 - اولين توطئه مخالفان غدير، طرح ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در جاده هاى كوهستانى بين راه مدينه به وسيله رم دادن شتران آن حضرت بود، و «ماجراى عقبه» نام دارد.
5 - اولين طومار ننگين بعد از غدير را در خانه ابوبكر و به خط سعيد بن عاص و به امضاى ابوسفيان، فرزند ابوجهل، و صفوان بن امه و چند تن ديگر در مخالفت با ولايت على عليه السلام نوشتند، و «صحيفه ملعونه دوم» نام دارد.
6 - اولين پيمان سياسى، نظامى بر ضد ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام كه به صورت پنهانى صورت گرفت و سر انجام با كودتاى سقيفه به پيروزى رسيد، پيمان ابوبكر و عمر و ابوعبيده جرّاح و سالم و عثمان تعلق دارد، و «صحيفه ملعونه اول» نام دارد.
7 - اولين آيات مربوط به روز غدير، آيه 67 سوره مائده است.
8 - اولين شاعرى كه در روز غدير، آن حادثه بزرگ را در شعر خود آورد حسّان بن ثابث بود.
9 - اولين دستور براى به فراموش سپردن غدير، بخشنامه براى سوزندان احاديث موجود بود ! تا احاديث نبوى در جامعه نباشد و ياد غدير از خاطره ها برود.
ص: 122
در نظر گرفته بود كه در عظيم ترين اجتماع مردم در تاريخ حيات آن حضرت و در آخرين ماه هاى عمر او بود. وحشت منافقين هم از همين بود و به صور مختلف در مقابل آن سنگ اندازى مى كردند.
آن موقعيت زمانى و مكانى براى اعلان رسمى «غدير خم» بود كه به طور اساسى منافقين را فلج كرد و نقشه هاى چندين ساله آنان را نقش بر آب كرد و بر آنچه در خاطر شيطان صفت خود پرورده بودند خط بطلان كشيد.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مى فرمايد: وَاللّه ِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير، عقد ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين طريق از آن قطع كند.(1)
به بيانى دقيق تر:
يكى از جوانب مهم غدير، بررسى ماجراى غدير در دايره زمان و مكان است. در اينجا به ميزان فهم خود، نكاتى چند از موقعيت و اقدام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حجة الوداع و در صحراى منى و عرفات و نيز از مانع تراشى قريشيان به هنگام انتصاب اميرالمؤمنين على عليه السلام به امامت برداشت نموده ايم:
1 - عرفه
عرفه روز عبادت و نيايش و تضرع و انابه به درگاه خداود متعال است و هر يك از مردم در اين روز به انجام اعمال عبادى و مناجات با پروردگار خويش مشغول است. به گونه اى كه در چنين روزى بروز و ظهور فعاليت هاى سياسى عمومى انتظار نمى رود و انجام آن به ذهن كسى خطور نمى كند.
از اين رو وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله در اينگونه روزى به عملى از اين قبيل مبادرت ورزند. ناخودآگاه اين نكته بر ذهن مى گذرد كه يقينا موضوعى بسيار حساس و حائز اهميت
ص: 124
در ميان است. اين خود انگيزه اى قوى براى گوش سپردن و اطلاع يافتن از مطالب آن و داعيه اهتمام و توجه خاص و پيگيرى دقيق تمام موضوعات آن خواهد بود.
2 - موسم حج
از آنجا كه موسم حج مراسمى است كه مردم از سرزمين ها و شهرهاى مختلف و از طبقات و نژادها و با انديشه هاى متفاوت در آن گرد هم مى آيند، با هر ماجرا و حادثه خاص و ممتازى كه در آنجا مواجه شوند، در اندك زمان خبر آن را تا اقصى نقاط سرزمين هاى اسلامى منتشر خواهند كرد.
پس هنگامى كه چنين حادثه اى در درون خود مسائلى دور از انتظار و نيز عناصر تحريك كننده متعدد به همراه داشته و اهميت و حساسيت مطالب آن نيز در حدّ مسائل تعيين كننده و سرنوشت ساز اسلام باشد، انتشار آن چگونه خواهد بود ؟
3 - حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله
همچنين حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در موسم حج موجب شادمانى و سرورى افزون در اين مراسم شده و معنويت و روحانيت عميق تر و زلال ترى به آن خواهد بخشيد، و جماعت حاضر در آنجا نسبت به سخنان و اعمال آن حضرت حساسيت بيشتر خواهند داشت.
اين امر انگيزه قوى ديگرى خواهد بود تا آنان پس از بازگشت تمام مشاهدات و يادگارهاى خود را از اين سفر بى نظير براى ديگران بازگو كنند.
علاوه بر اين، آنان كه در سرزمين ها و مناطق دور از شهر پيامبر صلى الله عليه و آله سكنى داشتند و هميشه مشتاق زيارت آن حضرت بودند، ديدن و شنيدن مستقيم آن اخبار از زبان آن عزيز چنان برايشان لذت بخش و مسرت آور بود كه با عنايت و توجه و هيجانى خاص آن را پى مى گرفتند، تا هر سخن و رفتار و هر رهنمود و برخورد آن حضرت و هر امر و نهى و هشدار و ترغيب و هر آنچه از ايشان به چشم مى آمد را فرا گرفته و به خاطر بسپارند.
ص: 125
4 - يادگارهاى گرانقيمت
هر فردى كه در اين سفر پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله را همراهى مى كرد، يادگارهاى بس عزيز و ارزشمند آن را چنان بر قلب خود به امانت مى نگاشت كه در گذر روزها، ماه ها و سال ها در روح و جانش زنده و تازه باقى بماند. زيرا اين آخرين بارى بود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، يعنى بزرگوارترين، عظيم ترين و با ارزش ترين انسان روى زمين خاكى را زيارت مى كرد.
و هنگامى كه پيوند با ماجرايى، بُعدى عاطفى به خود گرفته و با احساسات و عواطف انسان در مى آميزد، بيشترين نفوذ و تأثير را بر قلب و جان وى به جا مى گذارد و در عرصه موضع گيرى و تعهد، عميق ترين اثر را خواهد داشت.
5 - مردم و مسئوليت هايشان
پس از آن ديديم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين زمان خاص را برگزيد تا روز عبادت و بندگى به درگاه خداوند متعال باشد؛ يعنى روز عرفه. و اين مكان خاص - يعنى منطقه عرفات - و نيز موقعيت و شرايط ويژه آخرين حج با مردم را انتخاب كرد تا به همگان اطلاع دهد كه اجل وى نزديك است.
همچنين شيوه سخنرانى در جمع را برگزيد نه سخن گفتن جداگانه با افراد را، چنانكه در مناسبت هاى عمومى و همگانى اينگونه بود.
با اين خصوصيات واضح و روشن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله قصد داشت به مردم مسئوليتشان را گوشزد كرده به آنان بفهماند كه اطاعت از اين حكم بر گردن همه آنان است و هيچ كس نمى تواند عذر آورد كه اين مطلب براى او نيست و از دايره تكليف و وظايف او خارج است.
همچنين هيچ فردى را امكان آن نيست كه ادعا كند از خصوصيات و شرايط آن بى اطلاع بوده است. بلكه همگى از اين وظيفه و تكليف بازخواست خواهند شد و همگى در مقابل آن مسئول خواهند بود. و نيز اينكه اين امر به يك گروه و دسته اختصاص ندارد، تا ديگران از آن مبرّا باشند.
ص: 126
اينگونه بود كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله حجت را بر همگان اقامه نموده، جاى عذر براى بهانه جويان و راه گريز براى چاره انديشان باقى نگذاشت.
6 - انحصار در تصميم گيرى
شيوه عمل پيامبر صلى الله عليه و آله در اين اقدام موجب شد تا دسته اى خاص نتوانند مسئله خلافت را به انحصار خويش در آورند. همان جماعتى كه مايل بودند ادعا كنند تنها خودشان در اين قضيه صاحب نظر اند، تا بلكه موضوع خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله به مسئله اى براى تمام امت بدل گشته و شناخت و پذيرش آن در زمره مسئوليت ها و وظايفى در آمد كه همگان بايد پيگير آن باشند و بر آن بازخواست خواهند شد، و حقّى براى قريش و ديگران باقى نماند تا تصميم گيرى در امر خلافت و امامت را به خود اختصاص دهند، گرچه در عمل اينگونه كردند !
از اين رو به جاست كه اين موضوع را از مهم ترين دست آوردهاى اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله بر شماريم، زيرا عملكردى موفق در برنامه ريزى براى آينده رسالت نبوى و منشأ برداشت صحيح از معناى امامت براى تمام مردم و در طول تمام ازمنه و اعصار گرديد.
البته براى تحقق اين موضوع لازم بود قصد منافقين آشكار شده و اين جايگاه رفيع از دسترس ايشان به دور ماند. آنان كه مى خواستند نظام فئودالى سياسى دينى را بر مبانى جاهليت بر پا كنند، كه به دور از معرفت و هدايتگرى راهنما بلكه صرفا با هواهاى شيطانى و طمع هاى پست و كينه هاى زشت باشد.
7 - فرو افتادن نقاب ها
چه بسا دست آورد مهم اين ماجرا آن باشد كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله توانست با اين اقدام سكه هاى بدل آن تقلب پيشگان و خدعه و نيرنگ آن مكاران را بر ملا كرده و آنان را رسوا كند، تا يكايك افراد آنان را بشناسد. آن هم به شيوه اى همگانى و مردمى، تا به رغم تفاوت مرتبه و سطح فكر و با اختلاف سن و موقعيتشان بفهمند و درك كنند.
ص: 127
يا ادعاهاى نامعقول ديگر مثل اينكه امكان ندارد خيانتى از بيشتر صحابه سر بزند، و يا اينكه محال است همگى بر خيانتى سكوت كرده باشند.
و سخنانى از اين قبيل، كه عده اى براى فريب ساده لوحان و افراد بى اطلاع از حقايق به كار مى برند. چرا كه اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله تمام اين ادعاها را از هم فرو پاشيده، پوچى و بطلان تمام اين عذر و بهانه ها را آشكار ساخت.
9 - حكم ثابت الهى
علاوه بر اين، آنچه در قطع هر عذر و بهانه و ناكام ماندن هر استدلالى در اينجا كاربرد دارد اينكه اين قضايا در روزهاى آخر عمر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله از آن جماعت سرزده، و تا شهادت آن حضرت چندان زمانى فاصله نبود تا كسى ادعا كند آنان از كرده خود توبه نموده و اظهار پشيمانى كرده اند، و يا آنكه اوضاع و شرايط و موقعيت تغيير يافته و يا حكم الهى نبوى تغيير كرده است.
10 - تهديد و توطئه
چنانچه گفتيم اينان هنگامى كه تهديد الهى را جدى ديدند، در مراحل بعد - يعنى آن هنگام كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم امامت على عليه السلام را اعلام فرمود - سكوت اختيار كردند، و ما در اين زمان هيچ اقدامى از آنان در مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله نمى يابيم، به جز زمزمه هايى ناچيز كه به گوش كسى نمى رسيد.
حتى آنان شخصا به بيعت با حضرت على عليه السلام نيز مبادرت ورزيدند ! گر چه كه نيت و نقشه اى كه مورد رضايت خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله نبود در دل نهان داشتند.
البته ميوه اين نيت ها و نقشه هاى شوم اندكى پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و قبل از آنكه جسم پاك او به خاك سپرده شود بلكه پيش از شهادت آن بزرگوار خودنمايى كرد؛ و آن روزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى آرميده بود و عده اى مانع شدند تا نبى اكرم صلى الله عليه و آله و صايت اميرالمؤمنين على عليه السلام را بر رساله اى بنگارد.
ص: 130
حضرت صريحا اعلام كرد كه پس از خروج از مكه همه بايد در غدير خم براى مسئله اى مهم توقف كنند.(1) اين كيفيت اعلام درباره مكان برنامه از چند جهت جالب توجه است:
1 - غدير مكانى سابقه دار
غدير مكان سابقه دارى بين مكه و مدينه بود كه به خاطر وجود آب و چند درخت كهنسال به عنوان استراحتگاه مسافران در نظر گرفته مى شد، و حتى خود حضرت در راه آمدن به مكه از غدير عبور كردند.
2 - غدير قبل از تقاطع
اين مكان در راه بازگشت از مكه، يك منزل قبل از تقاطع چند جاده در جحفه و محل متفرق شدن جمعيت قرار داشت. با توجه به اينكه در مسير حضرت تا مكه قبايل بين راه كم كم ملحق شدند تا آن جمعيت عظيم پديد آمد، لذا مى بايست قبل از متفرق شدنِ مردم برنامه انجام مى شد.
اين مطلب درباره نسل هاى آينده اى كه با عدد ميليونى حجاج از كشورهاى مختلف از همين مسير عبور خواهند كرد، و به غدير به عنوان يادگار آن روز مى نگرند اهميت ويژه اى دارد. آنان نيز قبل از تقاطع و محل افتراق، با غدير خم و يادگار تاريخى مكان اعلام ولايت تجديد عهدى مى كنند.
3 - به ياد ماندن توقف در بيابان غدير
اجتماع مردم در مكه آنقدر مهم نبود كه اجتماع يكصد و بيست هزار نفر در بيابان و برپا كردن منبر و سخنرانى مفصل براى آنان و توقف سه روزه در چنان مكانى براى هميشه در خاطره ها مى ماند.
گذشته از اينكه در مكه و يا هر منزلى كه محل استراحتى در آن وجود داشت احتمال شركت نكردن مردم بود، ولى كاروان به صورت يك واحد عظيم - آن هم با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله - به صورت يكپارچه در هر برنامه اى شركت مى كرد.
ص: 132
4 - گرما و غير عادى بودن مكان غدير
گرما و شرايط نامساعد زمين در حالى كه مردم براى سه روز خيمه زدند، و سپس زير آفتاب در برابر منبر جمع شدند و به سخنرانى گوش دادند، همه حالتى غير عادى بود كه خاطره هاى آن روز را بيشتر در اذهان متمركز مى كرد.
ص: 133
ص: 134
قسمت دوم :تحليل هاى خط غدير
نور غدير، حافظ ولايت
نور غدير، حافظ ولايت(1)
بر هر شيعه اى لازم است دو مسئله را مورد دقت قرار دهد:
اقدامات منافقين همزمان با غدير.
اقدامات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مقابل آنان و براى خنثى كردن توطئه هايشان و براى حفظ زحمات بيست و سه ساله خود و هدايتگرى براى قرن ها و نسل هاى آينده مسلمين.
آنگاه مى يابد كه توطئه هاى خود را عملى كردند، و بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمين را وادار به عقبگرد نمودند، و زحمات او و واقعه غدير را ناديده گرفتند و مردم را به سوى جاهليت سوق دادند، و در اين باره آنقدر عجله داشتند كه براى غسل و دفن پيامبرشان هم صبر نكردند ! !
ص: 135
از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه سؤال شد كه: «يَعْرِفُوْنَ نِعْمَةَ اللّه َ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(1)، فرمود: در روز غدير آن را مى شناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مى كنند.(2)
با توجه به اقدامات منافقين آن روز و رهروانشان در طول تاريخ در مقابل اهل ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مى توان دريافت كه مى فرمايد: لَو اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ ما خَلَقْتُ النارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمى كردم.(3)
وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و غدير
وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و غدير(4)
اميرالمؤمنين عليه السلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به من وصيت كرد و فرمود:
يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، و گرنه در خانه ات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير خم گرفته ام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(5)
غدير، روز معرفت به پيامبر صلى الله عليه و آله
غدير، روز معرفت به پيامبر صلى الله عليه و آله(6)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهم السلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مى شود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است.
ص: 136
بعثت در هنگامه اى رخ مى نمايد كه انسان ها شتابان و با سرعت هر چه بيشتر بيراهه هاى جهل و نادانى را مى پيمايند، و در مقابل خدايان ساخته شده از سنگ و چوب سجده مى كنند، و از قتل ها و غارت ها و بيدادگرى ها با افتخار ياد مى نمايند.
زمانى كه دختران خويش را زنده در گور مى نهند و عواطف بشرى در سطح اجتماع در پايين ترين مراحل است.
پس مبعث، روزى است جاودانه در حيات مسلمانان است، كه به خاطر بركاتى كه از جانب پيامبر بزرگ و سرور كريمشان به آنها رسيده عيدى مبارك است. پيامبر صلى الله عليه و آله از اين روز دعوت و انذار خود را آغاز كرد، و ابتدا از شيفتگان نداى الهى بود. در همان روز نخست، خديجه بنت خويلد، على بن ابى طالب عليه السلام و زيد بن حارثه به آن حضرت ايمان آوردند.
پس از اندك زمانى، افراد ديگرى نيز به ايشان پيوستند، از جمله: جعفر بن ابى طالب، اويس قرنى، ابوذر غفارى و سلمان. همان سلمان كه ترك وطن و خانواده كرده بود و براى دست يافتن به حقيقت، سختى ها و مرارت ها را به جان خريد. تا جايى كه به بندگى در آمد، و حال اينكه شريف ترين آزادگان بود.
اين حركت 23 سال ادامه داشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله بيشتر اين مدت را در مكه و بخشى را نيز در مدينه سپرى نمود. دعوت او، هدايت به امور گرانقدرى بود كه بشر پيش از آن مانندش را نديده بود. او شريعتى را بنيان نهاد كه انسان را به زيستى كريمانه و سعادتى بزرگ رهنمون مى كرد.
انذار و هشدار آن حضرت نيز براى كسانى بود كه به خاطر تعصبات زشت جاهلى به آسانى در مقابل حق سر تسليم فرود نمى آوردند. در اين راه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از جانب پروردگارش دو گونه دستور داشت:
انذار عمومى همه مردم، با اين فرموده خداوند: «قُم فَأنذِر»(1): «رخيز و برحذر دار» !
ص: 138
اما از آنجا كه دعوت و برحذر داشتن، به تنهايى و بدون بنا نهادن احكام و اجراى آن براى دستيابى به يك مقصود عالى ثمربخش نيست، و ارشاد با زبان و گفتار به منظور ايجاد حركت و رسيدن به مقصدى مقدس كافى نمى باشد.
همچنين انذار مانند بيدار كردن خفته و برحذر داشتن نابيناست كه بدون نشان دادن و تعيين راه سودى ندارد، از اين رو پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله، قانون گذارى و بيان احكام الهى و تأسيس پايه هاى اسلام را آغاز نمود، تا هر مسلمانى واجباتش را نيك بداند، و نظرات، گفتار و كردارش از ديگران مشخص گردد.
البته به شهادت آيات بسيارى از قرآن، پيامبر صلى الله عليه و آله علاوه بر تبليغ آنچه از جانب خداوند بر او نازل شده بود، خود نيز حق قانون گذارى در دين را داشت. از جمله آنها اين آيه شريفه است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ ... »(1): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را ... ».
در اين آيه شريفه، بعد از عبارت «أطيعوا اللّه َ» جمله «أطيعوا الرَسولَ» آمده كه اين تكرار فعل و بسنده نكردن به عطف، بهترين دليل است بر اينكه اطاعت از دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و احكام صادره از جانب ايشان، همانند اطاعت از خداوند و احكام نازل شده از ناحيه او واجب و لازم مى باشد.
بايد اين نكته را مد نظر داشت كه در عبارات قرآن علاوه بر معناى ظاهرى، نكات ظريفى نيز وجود دارد كه ما را به اسرار كلام خداوند رهنمون مى كند.
پر واضح است كه مراد از اطاعت پيامبر صلى الله عليه و آله در اين آيه، منحصرا پيروى از دستورات الهى - كه آيات كريمه قرآن بر آن صريح دارد - نيست، زيرا در اين صورت آنچه انجام يافته همان اطاعت خدا خواهد بود و پيامبر صلى الله عليه و آله فقط نقش مبلغ آن را خواهد داشت، و ديگر نياز به بيان عبارت «أطيعوا الرَسولَ» نخواهد بود.
ص: 140
در خور شأن همه انسان ها و بر اساس علم، فضيلت، عدالت، احترام به حقوق همه افراد و آزادى واقعى پايه ريزى نمايد. جهانى كه همه افراد آن مانند اعضاى تن واحد در آسايش، گشايش و در سختى و بلا همراه يكديگر باشند، و ايمان به خدا، تقوا، تعاون و ديگر فضائل انسانى و در آن عالى ترين ارزش ها باشد.
اسلام، بشر را به سوى جهانى هدايت مى كند كه در آن زمينه اى براى حكومت جابران و عزيزان بلا جهت فراهم نباشد و حكومت خود به خود و به عنوان هدف و رتبه و براى برترى بر ديگران مقصود نباشد، و كسى نتواند خود يا افكار شخصى خود را بر مردم تحميل كند و بندگان خدا را بفريبد و آنها را نردبان دستيابى به مقاصد نفسانى خود قرار دهد.
بزرگ ترين بلا و مصيبتى كه در زمان ظهور اسلام جان و شرف بشر را تهديد مى كرد روش حكومت ها بود، كه البته ريشه آن مفاسد در منجلاب شرك، بت پرستى و پرستش زمام داران - كه حاصل ناآگاهى مردم از معناى توحيد خالص بود - قرار داشت. اين دستور قرآن كريم است كه: «تَعالَوا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَ بَينَكُم ألاّ نَعبُدَ إلاّ اللّه َ وَ لا نُشرِكَ بِهِ شَيئا وَ لا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضا أربابا مِن دونِ اللّه ِ» .(1) و اين شعار مسلمانان بود: إنَّ اللّه َ ابتَعَثَنا لِنُخرِجَ عِبادَهُ مِن ذُلِّ طاعَةِ العِبادِ إلى عِزِّ طاعَتِهِ وَ مِن ظُلُماتِ الشِركِ وَ عِبادَةِ الأصنامِ وَ الأوثانِ إلى نورِ الإسلامِ.
در طول تاريخ هم مى بينيم هر پيامبرى كه از طرف خدا مبعوث شده براى اين بوده است كه فشارها و بارهاى سنگين زندگى و زنجيرهاى عادات ناپسند و روش هاى ناهنجار اجتماعى را از دوش مردم بردارد. خداوند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را هم فرستاد تا «رَحمَةً لِلعالَمينَ»(2) يعنى رحمت براى جهانيان باشد، و تبليغ آخرين برنامه جامع آسمانى را به عهده او گذاشت.
ص: 142
پس بايد دينش در مورد حكومت نيز جوابگوى حوائج بشر و ظهور توحيد - يعنى حاكميت و سلطنت خدا - باشد. پيغمبرى كه علمدار آزادى و نجات بشر است، خود و همه را بنده خدا مى داند، و همه امتيازهاى مادى را باطل كرده و نداى اللّه اكبر و «إنَّ أكرَمَكُم عِندَ اللّه ِ أتقاكُم»(1) او، دل ها را به او و به آئين او جذب كرده، و با گفتار، عمل، روش متواضعانه و اخلاق ممتاز خود مردم را به مفهوم صحيح حريّت و مساوات آشنا كرده است.
پيامبرى كه عقيده توحيد را منبع تمام فضائل و مقاصد كمال بخش معرفى فرموده، و آئين جامع و كامل او راه رفع كوچك ترين اسباب نزاع و تفرقه را پيش بينى كرده، و در بسيارى از تعاليمش رفع اختلاف و دشمنى ملاحظه شده است.
از بيان مستحبات، مكروهات، اخلاقيات، نظام معاملات و آداب خوردن، پوشيدن، نوشيدن، خوابيدن، معاشرت با مردم و سلوك با خويشاوند و بيگانه، حتى مقررات عبور و مرور وسايل نقليه و آداب استحمام خوددارى نفرموده است.
اينجاست كه رابطه غدير با بعثت مشخص، و معناى آيه تبليغ واضح مى شود. آيه اى كه زمانى نازل شد كه غير از امر ولايت و خلافت، موضوعى نمانده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور به تبليغ آن شود. اهميت آن هم به قدرى بود كه عدم تبليغ و نرساندن آن به مردم مساوى با عدم تبليغ تمام احكام باشد.
پس پيام غدير، پيام ولايت و پيام كمال دين و اعلام نظام جاودانى و جهانى اسلام و بيان بقا و استمرار نظام عصر رسالت است.
از بُعد عيد بودن نيز، با وجود اين كه عيد مبعث و عيد غدير خم دو نقطه عطف در جهان بشريت مى باشند، گرامى داشت آنها متأسفانه هنوز مناسب شأن آنها نيست. بايد تلاش كرد عيد مبعث خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و عيد غدير خم، نه تنها در ميان مسلمين مورد توجه بيشترى قرار گيرد، بلكه بايد در سطح جهان گسترش پيدا كند.
ص: 143
همان گونه كه عيد ميلاد حضرت مسيح عيسى بن مريم عليه السلام، على رغم اختلافاتى كه در ميان خود مسيحيان در تعيين روز آن وجود دارد، آنچنان از سوى جامعه مسيحيان جهانى شده كه حتى رؤسا و بزرگان كشورهاى اسلامى در موارد بسيارى به حاكمان كشورهاى مسيحى و جامعه مسيحيان تبريك مى گويند و به اين مناسبت پيام مى فرستند.
از اين رو بايد با صراحت گفت كه ما در اين زمينه قصور داشته و كم كارى كرده ايم. به طورى كه حتى در ايران خودمان هم، چنان ذوق و شوق و توجهى به اين دو عيد بزرگ نمى شود، و اين براى جامعه ما خسارت است.
آيا عيب نيست كه در مملكت شيعه، مردم با آن وسعت به عيد نوروز بپردازند و به اين مناسبت برنامه هاى روزمره زندگى خود را تغيير دهند و كارها را چند روز تعطيل كنند، اما عيد غدير را در يك مراسم چند دقيقه اى خلاصه كنند ؟ !
2 - روز غدير
اما دومين روز، غدير است. اين روز در واپسين ايام حيات پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد و آن حضرت به امر پروردگارش در غدير، به تكرار يوم النذار (روز دعوت خويشاوندان) و به برپايى حماسه ديگرى در مقابل ديدگان امت خويش همت گماشت.
دعوت آن حضرت در يوم الانذار به دستور خداى متعال بود، و در غدير نيز به فرمان الهى.
آن دعوت از خويشاوندان نزديكش بود، اما اين دعوت از همه مسلمانان.
دعوت شدگان يوم الانذار اغلب مشرك و كافر بودند، اما در غدير همگى مسلمان و در زير سايه اسلام بودند.
آن دعوت به هنگام غربت اسلام بود، و اين دعوت در وقت قوت و عزت اسلام.
در آن دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله از مشركان بيمناك بود، اما در اين دعوت از مسلمان !
ص: 144
شگفتا كه اين پيامبر صلى الله عليه و آله از مخالفينش هراسى نداشت، بلكه از پيروانش بيمناك بود !
روز مبعث آغاز دعوت او در دوران نبوتش بود، و روز غدير پايان دعوتش كه اندكى پس از آن نيز به سوى پروردگارش عروج كرد. روز غدير تكرار يوم الانذار بود، زيرا مقصود هر دو دعوت يكى بود. روز غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل ديدگان همه مسلمانان همان مطلبى را اعلام كرد كه در يوم الانذار در برابر آن عده اندك از خويشان نزديكش بيان فرموده بود.
دعوت اول و دعوت آخر با هم يكى شد و دو نيم دايره در زندگى با كرامتش به هم پيوست. روز بعثت با نيمه نزولى كه از جانب حضرت حق به سوى خلق فرود آمد آغاز شد، و روز غدير نيمه صعودى از خلق به سوى خالق آغاز گشت. اين همان نيمه فرمانبردارى بود. اما آيا تحقق هم يافت ؟ !
البته روز غدير با يوم الانذار تفاوتى هايى نيز داشت؛ پيامبر صلى الله عليه و آله در يوم الانذار دعوتش با بشارت همراه بود، اما در غدير دعوتش را با وعده عذاب ختم نمود. آنجا دعوت كافران به اسلام و ايمان بود، و اينجا دعوت مسلمانان به اطاعت و عمل، و بدين شكل روز غدير عهده دار تحقق شرع مقدس در جهان گشت، و بركه خم با بر پايى اين حماسه بزرگ در دامان خود شرف يافت.
پس مبعث و غدير يك روز است؛ گر چه از لحاظ زمان و مكان از هم دورند، و يوم الانذار برهه اى از مبعث و حلقه واسطه بين اين روز و غدير است. دعوت يوم الانذار در خانه اى محقّر بين پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و خويشانش بود، آن هم فقط با مشاهده برخى معجزات، در حالى كه از بى حرمتى ابولهب نيز هراسى در دل پيامبر صلى الله عليه و آله نبود.
اما دعوت غدير در صحرايى وسيع بين پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و همه مسلمانان و پس از مشاهده صدها معجزه و كرامت بود، و ترس پيامبر صلى الله عليه و آله از ايشان را نيز همراه داشت.
با اين حال، لبيك مسلمانان به دعوت و نداى پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير همچون پاسخ خويشانش در يوم الانذار بود ! !
ص: 145
به بيان ديگر:
غدير خم و عظمت آن هنگامى ملموس تر خواهد بود كه بدانيم دشمنان نبوت و امامت از سال ها قبل دلخوش بودند كه رسول خاتم صلى الله عليه و آله را فرزند پسرى نيست و تلاش وى پس از رحلت از اين جهان مادى ناتمام خواهد ماند.
جالب اينكه اين پندار موهوم را تنها در دل نهان نداشتند و بر زبان آوردند ! تا آنجا كه خالق هستى بخش پيامبر عزيز خويش را چنين تسلّى داد و تأييد نمود: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ . فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انحَر . إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» .(1)
در دوران آغازين بعثت يگانه بى همتا در ترسيم آن روزگاران فرمود: «وَ إذ يَمكُرُ بِكَ الَذينَ كَفَروا لِيُثبِتوكَ أو يَقتُلوكَ أو يُخرِجوكَ ... » .(2)
در زلال جارى غدير، استمرار نبوت سيدالانبياء صلى الله عليه و آله با امامت سيد الاوصياء عليه السلام تحقق يافت، و دين مبين به كمال رسيد و نعمت الهى بر بشريت تمام يافت، كه: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(3)
3 - ظهورِ موعود منتظر
ظهور موعود و منجى جهانى بشريت در زمانى است كه مردمان از ظلم و جور به ستوه آمده و زندگى برايشان سخت شده، و همگى يك دل و يك زبان مصلح هستى را از خداى خويش مى طلبند.
در آن هنگام است كه از كنار خانه كعبه مولايمان مردمان را به خدا دعوت نمايد، و گلبانگ «أنا بَقيَّةُ اللّه ِ» از بيت اللّه به گوش جهانيان رسد و مشام جان همگان را نوازش دهد، و با برافراشتن پرچم فتح و پيروزى قسط و عدل را در سراسر گيتى حاكم سازد.
ص: 146
در پاسخ مى گوييم:
واقعيت اين است كه خرد از درك ژرفاى اين مباحث ناتوان است و فهم همگان - جز معصومين عليهم السلام - در شناخت عظمت غدير در آسمان و نزد افلاكيان قاصر است، حتى درك و شناخت آنچه از پيشوايان معصوم عليهم السلام درباره عظمت غدير به ما رسيده است.
اما شناخت اينكه بزرگداشت غدير در حقيقت بزرگداشت عدالت، مديريت صحيح در امور معيشت و تأمين امنيت مردم و وانهادن ستمگرى، اجحاف و تبعيض است، خود مرتبه اى از شناخت غدير است و همين ما را بسنده است.
زمانى كه به مقتضاى فرمان خدا در غدير و نيز قبل آن بارها اعلام شد اميرالمؤمنين عليه السلام حاكم باشد، به اين معنى است كه همگان (بدون تبعيض طبقاتى و موقعيت هاى اجتماعى) در امنيت و آرامش به سر خواهند برد، و گرسنه، نيازمند، گمراهى و انحراف وجود نخواهد داشت و فرو دست ترين مردم در محضر عدالت، با فرا دست ترين افراد، حتى حاكمان يكسان خواهد بود.
اگر در حال حاضر در جايى آسايش و آرامش و نعمت هاى نسبى ديده شود، بى ترديد در برابر اقيانوس موهبت هاى صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام بسان قطره اى بيش نيست.
آنچه مسلّم است اينكه خط روشن و صحيح و صراط مستقيم الهى در ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام امتداد يافته است، تا از اين طريق فضائل و والايى ها بر جامعه حاكميت يابد. لذا روز غدير در حقيقت، روح و جوهر تمام روزهاى مقدس و الهى است.
از اين رو بزرگ داشتن و زنده نگاه داشتن غدير، احياى عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه و تمام عيدهاست. كما اينكه پايندگى عدالت، انصاف و تمام ارزش هايى كه سبب آفرينش و ارسال پيامبران عليهم السلام از سوى خدا بوده در غدير خلاصه مى شود.
ص: 148
و لذا در مورد غدير، مختلف ادبى و اجتماعى و علمى در كلام معصومين عليهم السلام به چشم مى خورد كه براى اثبات روشن بودن چيزى است كه در غدير به عنوان ولايت مطرح شده است. به پنج مورد از اين كلمات قصار غديرى اشاره مى كنيم:
مورد اول
در اين باره گاهى مى فرمايند: غدير يعنى على عليه السلام(1)؛ و اشاره به اين نكته است كه غدير براى اعلان هيچ موضوع ديگرى جز نشان دادن مقام خاص على بن ابى طالب عليه السلام در مسئله امامت نبود.
مورد دوم
گاهى مى فرمايند: غدير يعنى امامتِ على عليه السلام(2)؛ و اشاره به اين نكته كه غدير براى اعلان هيچ موضوع ديگرى جز امامت نبود.
مورد سوم
گاهى مى فرمايند: غدير يعنى صاحب اختيارىِ مطلقِ امام(3)؛ و اشاره به اين نكته است كه اگر امام را خانه نشين كنند غدير را كنار گذاشته اند.
مورد چهارم
گاهى مى فرمايند: به حكم غدير يارى على عليه السلام واجب است(4)؛ و اشاره به اين نكته است كه خدا امام را براى مردم منصوب فرموده، و اگر مردم بى اعتنا باشند در واقع به وظيفه خود عمل نكرده اند.
مورد پنجم
گاهى فرموده اند: على عليه السلام مثل پيامبر صلى الله عليه و آله است(5)؛ و اشاره به اين است كه اگر كسى
ص: 149
پيامبر صلى الله عليه و آله را قبول دارد نمى تواند بعد از او بدون امام بماند، و دقيقا به همين دليل امام جايگزين تمام عيار پيامبر صلى الله عليه و آله است.
غدير و آينده نگرى براى امت
غدير و آينده نگرى براى امت(1)
پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله با آن عظمت فكر و گستره انديشه و علم خدادادى و بهره مندى از وحى، يك حكومت اصيل اسلامى را در عربستان - كه تا آن روز از حكومت مركزى بى بهره بود - تأسيس نمود.
اين اقدام براى آن بود كه مسند حاكميت بتواند به تعاليم عاليه اسلام جامه عمل بپوشاند، و نمونه اى از مدينه فاضله اى را كه ترسيم نموده بود را در معرض نمايش بگذارد. بلكه اساسا اسلامى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست عرضه كند بدون ايجاد حكومت قابل عرضه نبود.
براى مقابله با اين حكومت، بيش از هشتاد جنگ بزرگ و كوچك بر پيامبر صلى الله عليه و آله تحميل شد، كه با جانفشانى مؤمنين و خون هاى مقدس شهداى بدر و احد و ... ، حكومت نوبنياد اسلام از اين جنگ ها سرافراز بيرون آمد، و در سال هشتم با فتح مكه، سيطره اين حكومت بر عربستان كامل گشت. بسيارى از قبايل با مشاهده اين پيروزى ها ايمان آوردند، و حتى مهم ترين دشمنان اسلام و در رأس آنها حزب ابوسفيان، به ظاهر مسلمان شدند و دست از مقاومت علنى و آشكار برداشتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه اين حكومت را تأسيس نموده و براى حفظ و گسترش آن زحمات و سختى هاى فراوانى را متحمل گشته و عزيزترين و گرانقدرترين ياران خود را فدا كرده است، از مشكلات موجود بر سر راه استمرار اين حكومت نيز دقيقا اطلاع دارد:
منافقين را كه ده سال در درون حكومت اسلامى كارشكنى كردند و به انحاء مختلف در صدد تضعيف و حتى براندازى حكومت بر آمدند مى بيند.
ص: 150
طلقاء و حزب ابوسفيان را مشاهده مى كند كه با ديدن ابهت و اقتدار مسلمين به ناچار مسلمان شده اند، اما شب ها خواب رياست هاى از دست رفته را مى بينند، و روزها را در انديشه آن ايام به سر آوردند.
قبائل تازه مسلمان شده را كه هنوز با فرهنگ و روح اسلام انسى پيدا نكرده اند مى بيند.
و به ده ها مشكل ديگر كه بر سر بقا و استمرار اين حكومت قرار گرفته توجه دارد، و با اين حال شهادت خود را نيز نزديك مى بيند.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله طرحى براى رهبرى اين حكومت بعد از شهادت خود نريزد و فردى را براى جانشينى خود معرفى ننمايد، و يا روشى را براى تعيين رهبر بعد از خود پيش بينى و طراحى نكند و اين مقوله بسيار روشن و ضرورى را مسكوت بگذارد، اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه قابل ارزيابى است و با چه ادله اى قابل توجيه است ؟ !
آيا مى توان باور كرد پيامبرى كه عقل كل است و حتى اگر كسى مقام نبوت او را هم نپذيرد بناچار شخصيت فوق العاده و برجسته حضرت را نمى تواند منكر گردد، با آن همه هوش و درايت از چنين مسئله با اهميتى غافل باشد، و يا تعمدا نسبت به آن تغافل نمايد ؟ !
چگونه مى توان قبول كرد پيامبر صلى الله عليه و آله ريزترين احكام عبادات و ساده ترين آداب معاشرت و حتى مستحبات و مكروهات خوردن و آشاميدن را بيان كرده باشد، اما از بيان مهم ترين مسئله اى كه استمرار حكومت اسلامى به آن بستگى دارد و محور حكومت و قطب آن محسوب مى شود خوددارى نمايد و يا آن را مسكوت بگذارد ؟ !
واقعا مى توان پذيرفت پيامبرى با آن عظمت، دينى با آن جامعيت براى هميشه بشريت به ارمغان آورد و براى جامه عمل پوشيدن به دين خود حكومتى با آن اقتدار و ابهت ايجاد نمايد، كه در مدت كوتاهى بر دو قطب بزرگ قدرت آن روز غالب آيد و بزرگ ترين تمدن را در دنيا پايه ريزى كند.
ص: 151
اما اين پيامبر صلى الله عليه و آله براى جانشينى خود و همچنين براى اداره اين حكومت نوپا لب به سخن نگشايد و مسئله به اين بزرگى را در هاله اى از ابهام و سكوت قرار دهد، تا مؤمنين بعد از او هر چه خواستند در اين باره بگويند و هر چه خواستند بكنند ؟ !
آيا به راستى پيامبر صلى الله عليه و آله معتقد بود مردم و مؤمنين به حدى از رشد و شعور رسيده اند كه نيازى به تعيين جانشين از طرف وى نيست، و بلافاصله بعد از شهارت وى، مردم خود فرد صالح و شايسته اى را انتخاب مى كنند و زمام امور را به دست او خواهند سپرد ؟ و حتى نيازى به يك سيستم - حداقل در حدى كه عمر ايجاد كرد - براى انتخاب و معرفى خليفه وجود ندارد، و شعور سياسى به قدرى بالا است كه مؤمنين خود همه اين وظايف را به نحو احسن عهده دار خواهند بود ؟
جدا اگر مسلمانان به اين درجه از رشد و شعور رسيده بودند، پس در زمان ابوبكر و با گذشت فقط چند سال، چه حوادثى اتفاق افتاد و چه مشكلاتى پيش آمد كه يكباره اين شعور فوق العاده را از دست دادند ؟ تا جايى كه:
ابوبكر ناچار شد خود رأسا فردى را به عنوان جانشين تعيين كند !
و يا عمر شش تن را به عنوان شوراى تعيين خليفه انتخاب كند تا آنها اين وظيفه خطير را بر عهده گيرند !
و با گذشت 30 سال از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله - آرى فقط 30 سال - حزب ابوسفيان - كه 21 سال رو در رو با پيامبر صلى الله عليه و آله جنگيده بود - بر اريكه حكومت اسلامى تكيه زند، و با تأسيس سلسله بنى اميه حكومت اسلامى را تبديل به سلطنت و ارثى براى يزيدها و مروان ها قرار دهد !
و سپس بنى عباس نيز همان راه را بروند كه بنى اميه بانى آن بودند !
آيا اهانتى بالاتر از اين مى توان به ساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله روا داشت كه حضرتش بى توجه به سرنوشت امت بود و برايش اهميتى نداشت كه حكومت اسلامى بعد از وى به چه سرنوشتى دچار مى گردد ؟
ص: 152
و يا اينكه - العياذ باللّه - از اين مسئله مهم و حياتى غافل بود، اما خليفه اول و دوم كاملاً متوجه سرنوشت و آينده بودند، و چنان دلسوز امت بودند كه حاضر نشدند مسلمانان بعد از آنها با مشكل رهبرى مواجه گردند و قبل از وفات خود مشكل بعد از خود را حل نمودند ؟ ! !
شباهت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير
شباهت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير(1)
از جمله نكاتى كه در مورد سوره كوثر و حضرت زهرا عليهاالسلام مى توان بيان كرد اينكه:
پيامبر صلى الله عليه و آله روز غدير از مردم پرسيد: آيا به رسالت الهى خود عمل كردم، و آيا نسبت به شما اولى و والى هستم ؟ حاضران گفتند: آرى. آنگاه فرمود: هر كس من ولىّ و سرپرست اويم، على عليه السلام والى او است.
در اين زمينه آيه اكمال نازل شد، و اعلام داشت: «امروز كافران از كارشكنى در دين شما نوميد شدند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما برگزيدم» .(2)
در آيه اكمال دو بار واژه «اليوم» آمده است. در قرآن كريم اغلب، كلمه «يوم» و «يومئذ» درباره معاد است، و در اين آيه واژه «يوم» درباره ظهور ولايت و امامت به كار رفته است.
همچنين قرآن كريم تبيين مطالب مهم را با «ألا» يا «اليوم» آغاز مى كند. در بسيارى از آيات كه درباره احكام نازل شده خدا نفرموده «اليوم» . اما در اينگونه موارد «اليوم» - يعنى امروز - خبر مهمى رسيده و آن ولايت و امامت است، كه دوستان بر اثر تولاى اولياى حق به كمال و تمام رسيده و شادمان اند، و دشمنان كه طمعشان قطع شده و نااميد اند.
ص: 153
دشمنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى گفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1)؛ ما مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را انتظار مى كشيم كه با مرگ او بساطش برچيده شود. چون با كتاب و قانون مى شود مبارزه كرد، ولى با رهبر محيى و مجرى قانون نمى شود مبارزه كرد.
در غدير حادثه اى اتفاق افتاد كه كافران و منافقان و دشمنان نااميد شدند. همانگونه كه بر اساس سوره كوثر، خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى داد كه دشمن نااميد شد. پيام سوره كوثر اين است كه خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله كوثرى داد كه مايه بقا و دوام نبوتش خواهد بود.
از اين رو به آن حضرت مى فرمايد: تو ابتر نيستى؛ يعنى بى نتيجه و عقيم نيستى، بلكه دشمن تو عقيم و كارش نافرجام است: «إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» ؛ كسى كه كارش بى هدف است و به مقصد نمى رسد ابتر است.
بارزترين مصداق كوثر وجود مبارك فاطمه عليهاالسلام است. پس روزى كه آن حضرت چشم به جهان مى گشايد و روزى كه على عليه السلام در غدير خم به خلافت منصوب مى شود، دوام و بقاى دين تضمين مى شود، و دشمن در آن روز ابتر و نااميد است.
غدير روز چه كسى است ؟
غدير روز چه كسى است ؟(2)
با واكاوى و تحقيق در ابعاد و جوانب مختلف غدير روشن مى شود كه غدير فقط روز اميرالمؤمنين عليه السلام نيست، بلكه اين روز روز خدا و روز پيامبرش و روز تمام بشريت است.
اما روز خداست، زيرا پروردگار متعال پيامبرش را به تبليغ آنچه بر او فرستاده فرمان داد، و رسول اللّه صلى الله عليه و آله نيز آنچه را كه از جانب خداوند فرمان يافته بود ادا نموده و رساند. در همين روز بود كه جبرئيل - سرور فرشتگان خدا - نزد عمر آمده و به بهترين وجه با نماياندن راه حق بر او اتمام حجت كرد.
ص: 154
اما روز خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله است، چرا كه او رحمة للعالمين است، و رحمت او اقتضا مى كند كه سعادت انسان ها را تأمين كرده، آن را تا هر زمان كه بشر بر روى زمين قدم بر مى دارد پايدار و جاودان گرداند. اين امر با فراهم ساختن حكومت عدل و ريشه كن شدن ظلم و برقرارى عدالت امكان پذير است؛ عدالت فردى، عدالت اجتماعى و عدالت در حكومت و قضاوت.
همچنين روز آن حضرت است، زيرا حضرتش تمام مسلمانان را در يك مكان واحد و در سايه مبارك خويش گرد آورد. مانند چنين روزى قبل از اين در دوران حيات مقدسش سابقه نداشت، چنانكه بعد از آن نيز نظيرى برايش نيامد. اينگونه بود كه روز غدير را كليد و رمز يگانگى و وحدت مسلمانان قرار دارد.
و باز روز آن حضرت است، زيرا امتش را به راه تحقق هدف نهايى از بعثت انبياء عليهم السلام متوجه ساخت، كه آن به تصريح قرآن كريم برپايى قسط و عدل ميان مردم است. پرواضح است كه بر پايى عدالت شامل تمام اقسام آن مى گردد. شايد اشاره نبى اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه خويش به همين امر بوده كه فرمود:
إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَين؛ كِتابَ اللّه ِ وَ عِترَتى أهلَ بَيتى. وَ إن تَمَّسكتُم بِهِما لَن تَضِلُّوا بَعدى أبَدا: من در ميان شما دو امانت گرانبها مى گذارم؛ كتاب خدا و عترت من يعنى اهل بيتم. تا زمانى كه بعد از من به آن دو تمسك جوييد هرگز گمراه نمى شويد.
گمراه نشدن، جز به مفهوم برپايى عدل ميان مردم نيست. البته عدل در معناى جامع كلمه. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سخن خود فقط به ارشاد آنان بسنده نكرد، بلكه به آنها خبر داد كه روزى مانند اين روز خواهد آمد كه همگان در يك سرزمين جمع شوند و آن اجتماع دوم آنها در سايه مبارك آن حضرت و در محضر خداوند مى باشد !
در آن هنگام از ايشان خواهد پرسيد: آيا به آن دو ثقل تمسك جستيد ؟ يا از آن دو تخلف كرديد ؟ پس هر كس كه به دو متمسك بوده، جايگاهش بهشت جاودانى خواهد بود كه وسعت آن به پهناورى آسمان ها و زمين است، و هر كس آن دو را به كنارى نهاده باشد، جزاى او جهنم خواهد بود كه در آن جاودان بماند.
ص: 155
امت بر سر جدايى راه قرار داشت و در پذيرش دعوت آن حضرت مختار و آزاد بود، چرا كه خداوند فرموده بود: «لا إكراهَ فِى الدينِ» .(1) پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز در كتابش بشير و نذير توصيف كرده بود. از اين رو، او نيز كسى را بر پذيرش دعوتش وادار و به اطاعت خويش مجبور نمى نمود.
پس فصل مشترك اين دو روز - غدير و رستاخيز - اجتماع امت در مكانى واحد است. اما آنچه اين دو روز را از هم متمايز مى كند، اين است كه غدير روز بشارت و انذار بود و پيامبر صلى الله عليه و آله بشير و نذير آن، ولى قيامت روز سؤال و حسابرسى است و پيامبر صلى الله عليه و آله قاضى و حاكم عادل آن.
اما غدير روز تمام بشريت نيز مى باشد. بشريت چنين روزى را پيش از آن نديده بود و تاكنون نيز نديده است، زيرا آرزوى نهايى بشر برقرارى عدل در سراسر گيتى است، و او در غدير راه رسيدن به آرزويش و تحقق آن را يافت.
پس صداى پيامبر صلى الله عليه و آله، نداى تمام انسانيت و فرياد او در طلب عدالت بود، و اين آرزوى فرد فرد انسان هاست. رسول خدا صلى الله عليه و آله آن انسان كاملى بود كه بشريت را مژده داد كه به زودى آرزويش محقق شده و به هدف مقدس خويش خواهد رسيد، تا انسانيت از رحمت الهى نااميد نگردد.
گر چه اين امر نزديك نبود، اما چندان هم دور به نظر نمى رسيد و تحقق آن به درازا نمى كشيد، و البته دور بودن نيل بشر به اين آرزوى مبارك ناشى از چيرگى خوى حيوانيت او بر انسانيت او است، كه بشر آميخته اى از آن دو است.
حيوانيت او حكومت عدل را نمى پسندد، و مصيبت او همين است، و عامل خوددارى از پذيرش و پاسخگويى به نداى رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز جز اين نيست. به اين سبب ميلياردها انسان مظلوم در طى صدها سال در طول تاريخ در معرض ظلم هزاران ستمگر قرار گرفتند.
ص: 156
شايد بيت زير اشاره به همين معنى داشته باشد؛ همان بيتى كه امام عليه السلام به قلب كميت شاعر القاء فرمود:
فَلَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومَ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا
هيچ روزى را همانند اين روز و هيچ حقى را مانند اين حق پايمال شده نديدم !
اين حق پايمال شده، حق ميلياردها انسان است !
همچنين هيچ روزى را مانند آن روز كه مسلمانان همگى به زير يك پرچم جمع شده بودند كسى نديد !
غدير شاقول افكار در طول تاريخ اسلام
غدير شاقول افكار در طول تاريخ اسلام(1)
اين همه الطاف الهى مگر مى تواند بى مورد و بيهوده باشد. مورد اين الطاف و مكان نزول اين باران رحمت - كه همان جعل امامت از طرف حق تعالى است - فطرت هاى پاك و قلوب پاكيزه مردمِ موحد است:
«وَ أن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَريقَةِ لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا» .(2) استسقاى بشر و «اهدنا» گفتن انسان ها هر چه بيشتر گردد، الطاف الهى و آب رسانى آسمانى و هدايت ربانى بيشتر مى شود.
گويا پيام بزرگ ترى هنوز باقى مانده است و كلاس برتر و جامع ترى بايد براى بشريت تشكيل گردد. به ابوجهل ها و بدتر از آنان اصحاب سقيفه نگاه نكنيد. بلكه سلمان را ببينيد كه تا اوج آسمانِ «مِنّا أهلَ البَيتِ»(3) پيش مى رود. لطف خداوند است كه مى فرمايد: «وَ قَليلٌ مِن عِبادىَ الشَكورُ» .(4) ولى از نسل ابراهيم عليه السلام بزرگ ترين رسول و بزرگ ترين وصى و هادى را ارسال مى فرمايد.
ص: 157
اكنون وقت «إقرَأ»(1) و ابلاغ اوامر بالا و والا رسيده، تا به «فَاصدَع بِما تُؤمَر»(2) مى رسد. چه امرى از امر جانشينى بالاتر، و چه كارى از هدايت خلق به سوى امام و هادى مهم تر ؟
ديگر وقت تمام مى شود ! ممكن است بشريت در نادانى نسبت به امامت بماند. اگر چه امامت بارها گفته شده، ولى در يك مجمع عمومى بايد از اين مهم ترين كار پرده بردارى شود، و گرنه رسالت ناتمام و بدون فايده مى شود. اينجاست كه دستور مى آيد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(3)
قرار خداوند با رسول اللّه صلى الله عليه و آله ابلاغ جانشينى و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. ولى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از بيان اين مطلب در يك مجمع عمومى مى ترسد ! از چه كسى ؟ از منافقين ! ! و خداوند او را دلدارى مى دهد: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(4)
غديرشناسان از زمان ايراد خطبه غدير تا ظهور، بايد بر دو نكته بيشتر توجه كنند:
نكته اول: اگر غدير از اسلام منها گردد، رسالتى و قرآنى و دستور العملى باقى نمى ماند. چنانكه مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(5) آنچه مى ماند دستور العمل كعب الاحبار يهودى وزير فرهنگ سقيفه و احاديث ابوهريره وزير ارشاد دستگاه منافقين است ! پس براى بقاى اسلام غدير لازم است، و بقاى غدير و جشن و چراغانى و مديحه و سخنرانى و كنفرانس و كتاب و سايت و ماهواره درباره آن، همت بالا و خلوص لازم دارد.
نكته دوم: مجاهد در مسير غدير تا ظهور و قيام قيامت، مشمول دعاى «اللّهُمَّ انصُر مَن نَصَرَهُ» مى شود، و «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(6) حافظ او است.
ص: 158
نتيجه اينكه:
در پاسخ «إهدِنا» گفتنِ بشر «مَن كُنتَ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمد، و خداوند متعال به وعده «إستَجِب لَكُم»(1) با خطبه نورانى غدير عمل فرمود. اين يعنى تشنه را به سوى غدير و سرچشمه آب حيات مى برند !
مگر تشنه حقائق در هر زمان نبوده و نيست ؟ مگر به خاطر آنان كه «كَرِهوا ما أنزَلَ اللّه ُ»(2)، يعنى آنان كه از غدير گريزانند بايد دست از كار برداشت ؟ مگر كسانى كه «فى قُلوبِهِم مَرَضٌ»(3) مى توانند غديريان را محكوم نمايند ؟ پس نصرت خدا چه مى شود ؟ !
غدير امتحان بزرگ الهى در فراز و نشيب تاريخ و ميزان اعمال و شاقول افكار بوده است. مردى كه دستش در دست پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و بزرگ عالميان است، مصداق «يَدُ اللّه ِ فَوقَ أيديهِم»(4) است.
همان را مى گوييم كه ياور آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام گرديد، و محمد صلى الله عليه و آله حبيب خدا را در بدر، احد، خندق و خيبر نصرت داد. همان كه منتخب خداوند است و نامش از نام او مشتق گرديده است. او كه به اذن خدا كار خدايى مى كند.
نه فقط در غدير دست در دست پيامبرخدا صلى الله عليه و آله دارد، كه از اول خلقت همراه او بوده است. مگر آيه «وَ اسأل مَن أرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رُسُلِنا»(5) را فراموش كرده ايم، كه انبياء عليهم السلام در شب معراج محور رسالت خود را ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام بيان داشتند.
ص: 159
رهبر لايقى با انتخاب الهى معرفى شد.
نوع حكومت و ساختار سياسى با شناخت كامل انتخاب گرديد.
بيعت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با بيعت مردم به هم آميخت.
وحى الهى با شركت عمومى اقشار جامعه هماهنگ شد.
اين ويژگى ها در حكومت هاى دنيا وجود ندارد.
از منظرى ديگر، مى توان ويژگى هاى واقعه بى نظير غدير را اينگونه بيان كرد:
1 - اعلام امامت در اجتماعى بى همانند
يكى از ويژگى هاى غدير اعلام امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در اجتماعى بى مانند بود كه در گذشته چنان جمعيتى با جاذبه هاى معنوى گرد آمدند و نه در آينده جهان اسلام چنان اجتماع با شكوهى تحقق يافت.
2 - اجتماعى از سراسر بلاد اسلامى
مردمى كه در غدير خم گرد آمدند و با امام منصوب از طرف خداوند بزرگ بيعت كردند، مردم يك شهر و قبيله و منطقه و ناحيه نبوده و از يك نژاد و قومى مشخص گرد نيامدند. بلكه از سراسر بلاد اسلامى با شنيدن خبر شركت پيامبر صلى الله عليه و آله در مراسم حج به سوى كعبه و پيامبر صلى الله عليه و آله شتافتند.
از شرق و غرب، از شمال و جنوب كشور پهناور اسلامى، از نژادهاى گوناگون و از قوميت ها و مليت هاى متفاوت، از سياه و سفيد، از سرمايه داران و نيازمندان، از زورمداران و ناتوان ها، از بى سواد و باسواد، از مهاجر و انصار، و از همه جا و از همه شهرها، روستاها و بلاد اسلامى و نه تنها مردم مكه يا مدينه، براى مراسم حج گرد آمدند.
سپس به امر الهى در غدير خم درنگ كردند و پيام الهى را در ولايت و امامت پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدند، و با امام خود بيعت كردند. چنين اجتماعى ديگر هرگز پديد نيامد.
ص: 162
3 - جاذبه معنوى حاضران در غدير
گردهمايى 90 يا 120 هزار نفر از حاجيان در غدير خم، تنها يك اجتماع نظامى يا سياسى نبود، بلكه جاذبه معنوى داشت. همه احرام پوشيده و مراسم حج به جاى آورده و در عرفات و منى دل را شسته و در طواف و سعى سبكبار شده بودند و داراى حالت معنوى بودند، و از روحى پرنشاط برخوردار، و با حالت پذيرش و تسليم به سخنان پيامبرشان گوش فرا دادند.
4 - انگيزه معنوى گردهمايى غدير
پس از اعمال حج كه همه در حال بازگشت بودند، در سرزمين غدير خم، آن اجتماع عظيم حاجيان پراكنده مى شد؛ مصرى ها، عراقى ها، يَمَنى ها و مَدَنى ها، هر كدام به راه خود مى رفتند، كه پيك وحى فرمان ابلاغ امامت را آورد و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان داد تا جمعيت باز ايستند. آنها كه جلوتر رفتند باز گردند، و آنان كه هنوز نيامده اند به جمعيت ملحق شوند.
اجتماع انبوه حاجيان در آن روز انگيزه هاى مادّى يا تنها سياسى و نظامى نداشت. بلكه بر اساس فرمان الهى و دستور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شكل گرفت، تا امامت على عليه السلام و ولايت اهل بيت عليهم السلام تحقق يابد.
5 - فراوانى و انبوه حاضران و راويان
فراوانى و انبوه جمعيت حاجيان در روز غدير خم - كه از سراسر بلاد اسلامى گرد آمده بودند - يكى ديگر از ويژگى هاى حادثه غدير است. تعداد جمعيت را 90 هزار تا 120 هزار نفر نقل كرده اند، كه به هنگام بازگشت به شهر و ديار خويش در روز 18 ذى الحجه در منطقه غدير خم به فرمان الهى و پس از شنيدن پيام رسول خدا صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند.
در ادامه تاريخ اسلام، نقل حديث غدير و ماجراى غدير و خطبه غدير فوق حدّ تواتر است، كه در محل خود گذشت.
ص: 163
6 - تحقق بيعت عمومى و همگانى
رسول گرامى صلى الله عليه و آله از آغازين لحظه هاى بعثت و دعوت علنى مردم به اسلام، ولايت و رهبرى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را مطرح، و تا آخرين لحظه هاى عمر (ماجراى قلم و دوات) اين حقيقت را به روشنى بيان فرمود و بارها تذكر داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله تنها به اعلان و اظهار عقيده و سفارش و وصيت اكتفاء نفرمود، بلكه در انتظار اوامر الهى بود تا افكار عمومى مسلمين جهان را بيدار كند، و آراء مسلمين را در پذيرش امامت و ولايت اهل بيت عليهم السلام هماهنگ نمايد.
همه اينها براى اينكه سرانجام در يك اجتماع بى همانند از همه اقشار مسلمين بيعت با امام على بن ابى طالب عليه السلام تحقّق پذيرد، و در آرزوى رسيدن يك پيك وحى لحظه شمارى مى كرد.
جبرئيل در غدير خم فرمان الهى را ابلاغ فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(1): «اى پيامبر آنچه از طرف خدا به سوى تو نازل گرديده به همگان ابلاغ كن» .
اين ابلاغ و رخداد در جهان گذشته تا كنون بى نظير مى باشد، زيرا رهبران دنيا يا با كودتا قدرت را به دست مى گيرند، و يا با روش هاى دروغين مردم را اغفال مى كنند، و يا هرگز به آراء عمومى مردم توجهى نداشته و ندارند.
ص: 164
عثمان نيز در يك شوراى شش نفره كه داماد عمر (عبدالرحمن بن عرف) حق ابطال يا قبول آراء موجود را داشت، حق وِتو خلافت را به دست گرفت ! حال آنكه غدير خم تحقق يك حماسه بى همانند در انتخاب رهبرى بود، زيرا:
نصب الهى دخالت نداشت.
پيام رسول خدا صلى الله عليه و آله روشنگر راه انتخاب كنندگان بود.
120 هزار شركت كننده از يك شهر و قبيله نبودند، بلكه از سراسر بلاد اسلامى و همه اقشار انسانىِ جامعه اسلامى بودند، كه به امر پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام بيعت كردند.
بيعت كردن و انتخاب رهبرى عمومى و آزاد و آشكارا بود.
7 - كيفيت والاى حادثه غدير
پس از انجام مراسم معنوى حج، نه در يك اجتماع نظامى يا سياسى، بلكه در ميان انبوه مسلمين سراسر بلاد اسلامى، 120 هزار نفر در گذرگاه غدير به هنگامه پراكنده شدن حجّاج يمنى و مصرى و عراقى و شامى و مدنى، انگيزه گردهمايى دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله و فرمان الهى بود، نه قدرت طلبى.
و نيز در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و با نظارت پيك وحى بود. در آخرين سفر حج پيامبر صلى الله عليه و آله و آخرين دستورالعمل هاى سرنوشت ساز وحى الهى، بدون هر گونه ابهام و اشاره و كنايه، در روز روشن و نه پشت درهاى بسته يا باغ اهل سقيفه، با اعلام عمومى و رسمى و نه كودتا و انحراف افكار عمومى ! و با آگاهى دادن به مسلمانان با ايراد خطبه اى گويا كه همگان را به احكام الهى و دستورات دينى آشنا ساخت، و زحمات و كوشش هاى رسالت را بيان فرمود و خبرخواهى خود را نسبت به امت اسلامى تذكر داد، و همگان اعتراف كردند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيامبر دلسوز، مهربان، نصيحت گر و عاشق امت است.
آنگاه فرمان بيعت با اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را صادر فرمود، كه تا غروب آفتاب مردان، و تا پاسى از شب زنان مسلمان با آن حضرت بيعت كردند.
ص: 166
8 - صراحت در گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله
در روز غدير خم و در آن قيامت عظمى، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اكنون حضرت جبرئيل بر من نازل شد تا پيام الهى را به همگان ابلاغ كنم. پس اعلام كنيد تا رفتگان بازگردند و آنان كه هنوز نرسيده اند به ما ملحق شوند.
پس از اجتماع 120 هزار حاجى كه از مراسم حج بازگشته بودند و در آن هواى گرم، بر روى جهاز شتران بالا رفت و پس از حمد و سپاس پروردگار و تذكر دادن نعمت هاى فراوان الهى و يادآورى زحمات و رنج بزرگ دوران رسالت و اتمام حجت با انبوه مسلمانان سراسر بلاد اسلامى، به تشريح و تبيين پيام الهى در امامت على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندان او تا قيام قيامت پرداخت.
با كلماتى گويا و رسا، فصيح و بليغ، روشن و آشكار، بى ابهام و كنايه، بى استعاره و اشاره و با زبانى قابل فهم عموم مردم حاضر در صحنه، بى ترس و هراس و بدون شك و ترديد همه چيز را بيان كرد. به گونه اى كه پس از آن خطبه گويا وبيان جاودانه و رسا، هيچ كس در راه هدايت و انتخاب امام بر حق ترديدى نداشت.
و همه مردم حاضر در صحراى غدير با امام على عليه السلام بيعت كردند. تنها شخصى به نام حارث بن نعمان فهرى - كه نسبت به امام على عليه السلام دشمنى مى ورزيد - مخالفت كرد، كه همان جا و به خواسته خودش عذاب بر او نازل شد.
نه تنها مخالف آشكار فايده اى نداشت، بلكه معجزه اى دردناك براى منافقان تحقق يافت كه جناح آنها را دچار تزلزل و ترديد كرد و دل هاى مردم را نسبت به ولايت على عليه السلام استحكام بخشيد. از اين رو دست به بازى خطرناك ترى زدند.
عهد و پيمانِ غدير
عهد و پيمانِ غدير(1)
يكى از تأكيدات معصومين عليهم السلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب
ص: 167
ريزى هاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرموده اند: غدير تجديد پيمان است(1)؛ و اين بدان معناست كه غدير عنوان تازه اى نيست بلكه همان مسير انبياست كه مردم هميشه بايد پيرو جهت خدا باشند، و در غدير يك بار ديگر اين پيمان را تجديد مى كنند.
و نيز پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفته ام ... . مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(2) اين بدان معناست كه مردم موظف به پيروى از امامند و بر امام دعوت مردم لازم نيست.
غدير و ميثاق الهى
غدير و ميثاق الهى(3)
شكى نيست كه مبدأ و خالق همه موجودات خداوند است. ذات مقدسى كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد: هر آنچه با دقيق ترين معنى و وهم هاى قلب ها و عقل ها خداى خويش را تمييز دهيد، همانا آفريده «فكر» شما خواهد بود و به شما باز مى گردد.
او حقيقتى است كه هيچ گونه احاطه در كنه ذات بى مانند او راه نمى يابد، و هر چه به تصور و به وهم و ادراك آيد برتر و غير آن مى باشد. او هرگز شباهت و سنخيتى با ساير آفريده ها نداشته و ندارد.
آنگاه كه خواست حكيمانه و اراده خلل ناپذير او به شناسايى خويش و نماياندن مجموعه كمالات، نيكويى ها، دانايى ها و توانايى هاى خويش قرار گرفت، موجودى نورانى و كامل آفريد او را نمونه كامل از مجموعه كمالات، نيكويى ها و نشانه هاى بزرگ، مَثل بلند و آشكار بر يكتايى و بزرگى خويش به نام محمد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله و خاندان پاك و مطهرش عليهم السلام به همگان معرفى نمود. با آنكه هيچ كس را هيچ گونه راهى براى فهم و شناسايى حقيقت آن نبوده و نيست، و هرگز در راستاى ساير موجودات نورى نبوده، بلكه نمونه كامل نور پروردگار معرفى شده است.(4)
ص: 168
حق تعالى خويش را به نور عظمت خود نماياند تا به آن شناخته و بندگى شود، تا به همگان بنماياند كه هيچ گونه وسيله و راهى براى شناخت او به غير از نور خود نمى باشد. با آنكه حقيقت نور عظمت پروردگار به هيچ گونه بر ما معلوم نيست، كه آن نيز بى مانند و بدون تحديد و تقدير بوده است. آنگاه كه او را آفريد، آن را مقصود و منظور آفرينش معرفى نمود.(1) او در نهايت پاكيزگى تمام و كمال، نمايانگر نيرومندى و توانمندى، چشم بينا، دست توانا، قلب آگاه، جايگاه اسرار، دانش و راهنما بر يكتايى پروردگار به شمار آمده است.
به طور خلاصه، او را نمايانگر مجموعه كمالات، نيكويى ها و صفات برجسته و پسنديده خويش معرفى نموده است. بنا بر اين، او برترين، كامل ترين و نمايان ترين نشانه خلقت، مثال، منظور و مقصود حقيقى آفرينش و غرض نهايى معرفى شده است، كه حق تعالى آن را براى شناسايى خود اختيار نموده، و او را مظهر جمال، جلال و بزرگى خود خوانده است. آنگاه تمام شئونات اينگونه بزرگى و بزرگوارى پس از اجلال نزول آن را، در هياكل توحيد و در بدن هاى پاكيزه و نورانى محمد و آل محمد عليهم السلام ظاهر ساخت.
بنا بر اين، حق تعالى اراده نموده در مراتب پايين تر از انوار محسوس، ملموس، معين و مقدر شده ذوات پاكيزه محمد و آل محمد عليهم السلام را از آن نور عظمت خود اختيار نموده و بيافريند. در حقيقت، اصل و ريشه همان انوار يك نور بوده كه از نور جلال عظمت پروردگار آفريده شده اند.(2)
پس هر موجود به هر مقدار به اين كانون كمال، شرافت، بزرگوارى و ولايت محمد و آل محمد عليهم السلام نزديك شد، به همان مقدار به مسير تكامل نزديك شده است.
ص: 169
حتى اين امر منحصر به انسان نبوده، بلكه همه موجودات و عوالم ديگر نيز از اين قانون كلى مستثنى نبوده و نيستند، و از همه آنان عهد و پيمان ولايت و بزرگى سروران جهان هستى گرفته شده است.
بر اين اساس، لازم است سبب واقعى شرافت و برترى انسان و خليفه اللهى را بر ساير موجودات از مسير ذوات مقدسه پيگيرى كنيم. لذا براى دست يابى به اين نقطه نظر سخن را اينگونه ادامه مى دهيم:
پروردگار عالميان پس از آنكه طرح مجموعه آفرينش را به اندازه ها مقدر نمود، آنان را متوجه منظور آفرينش خود نموده كه بنگريد چه نيكان، پاكيزگان و شايستگانى ارجمند آفريده ام، كه به تنهايى با مجموعه خوبى ها، كمالات، قوانين و نيكويى ها برابرى مى كنند. در حقيقت آنان را معيار ارزش ها و مقصود واقعى براى آفرينش همه هستى برشمرده ام.
اميرمؤمنان على عليه السلام مى فرمايد: حق تعالى آدم را محراب، كعبه و قبله براى فرشتگان نورانى و روحانى و نيكان خود قرار داد ... . او تنها بهره اى كه از نيكى و سجده فرشتگان برد، اظهاراتى بود كه در ارتباط به وديعه اى بود كه در صلب او سپرده شده بود داشت، و او را به ياد عهد و پيمانى كه پيش از آفرينش وى بر بزرگى و بزرگوارى انسان هاى كامل گرفته بودند يادآور شد ... . پس انوار درخشنده آسمان و زمين ما مى باشيم.(1)
بنا بر اين، از همه موجودات عهد و پيمان ولايت و بزرگى سروران جهان هستى گرفته شد.
از سوى ديگر، تكليف به بندگان و اختيار و آزمايش بر آن نزد صاحبان عقل امرى ضرورى به نظر مى رسد، زيرا كه در غير اين صورت لازم مى آيد كه حق تعالى موجودات را بيهوده آفريده باشد.
ص: 170
در روايات مى بينيم كه حق تعالى هيچ يك از پيامبران عليهم السلام را به رسالت برنگزيد مگر به جهت نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشينى على بن ابى طالب عليه السلام.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: همانا انبياى بنى اسرائيل هر گاه مى خواستند جانشين و پيشوا براى بعد از خود انتخاب كنند، اين روز (غدير) را - يعنى همان روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را جانشين خود معرفى نمود - عيد مى گرفتند.(1)
از حضرت صادق عليه السلام پرسيدم: آيا پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به على عليه السلام سفارش كرد كه اين روز (غدير) را عيد بگيرد ؟ فرمود: آرى، پيامبران گذشته نيز جانشيان خود را به عيد گرفتن اين روز سفارش مى نمودند.(2)
امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد: كسى كه برترى اميرمؤمنان على عليه السلام را انكار كند، همانا تورات و انجيل و زبور و ساير كتاب هاى آسمانى را تكذيب نموده است.(3)
و اما ميثاق دنيا در وادى غدير:
قال اللّه تعالى: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فَإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .(4) چنانچه يادآور شديم خداوند عالميان پيمان محمد و آل محمد عليهم السلام را از تمام موجودات هستى در عوالم گوناگون گرفته است.
اساسى ترين مسئله كه سبب حقيقى آفرينش و مورد توجه و اهتمام آفريننده جهان قرار گرفته است. به گونه اى كه در همه عوالم زبان زد سفيران الهى بوده، سخن از
ص: 172
بزرگى و بزرگوارى محمد و آل محمد عليهم السلام بوده، و به قدرى مورد توجه و سفارش قرار گرفته كه صالحان روزگار و بزرگان خلقت از آن كسب فضيلت و شرافت و كمال نموده اند. تا جايى كه به جهت آن برخى اولوالعزم، گروهى مقام خليلى، كليمى، روح الهى و ... يافته اند. بنا بر اين، مى توان نتيجه گرفت كه:
پيمان غدير يعنى دورنمايى از تكرار و تجديد خاطره عالم ذرّ.
غدير يعنى برترين علت و منظور آفرينش.
غدير يعنى عهدنامه اى كه بشر از ميان گل و لاى عالم ذرّ به دوش كشيده، و تا روز واپسين به همراه دارد.
غدير يعنى اوج رسالت پيامبران عليهم السلام.
غدير يعنى ميثاق خدا.
غدير يعنى ملاك ارزش هاو سنجش همه پاكيزگى ها و درستى ها.
غدير يعنى روز عظيم تجديد پيمان در دنيا.
غدير يعنى احيا كردن شئونات و تلاش همه انبيا و اوصيا عليهم السلام.
غدير يعنى اداى اجر رسالت..
و خلاصه غدير يعنى قدر و منزلت محمد و آل محمد عليهم السلام در پيشگاه خدا.
در بُعدى ديگر، رسول خدا صلى الله عليه و آله در عالم برترين و پذيراترين افراد بر پذيرش ميثاق بود؛ به گونه اى كه قلم تقدير را بر حاكميت خود جارى ساخت، و زبان گوياى سفارش پروردگار بر ولايت شد. در دنيا نيز، او كه اسوه و سابق در پذيرش ميثاق بود، رسالتى سنگين بر دوش كشيده و براى ابلاغ و عهد گرفتن آن با همه وجود كوشا بوده است.
بنا بر اين، غدير يك افسانه تاريخ نبوده و نيست، بلكه روشنگر بسيارى از حقايق عالم الَست است. از آنجا كه دنيا تفصيل همان اجمال عالم ذرّ است، رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز زبان گوياى همان پيمان نخستين است. پس اگر چه مى توان مبدأ دين را همان روز
ص: 173
همان گونه كه در دعاى غدير آمده است: خدايا از تو مى خواهم در اين روزى كه براى ولىّ خود عهدى بر گردن آفريده خود بسته اى و دين را برايشان كامل نموده اى، مرا نيز به جايگاه و منزلت آن دانا و آشنا و جزء اقرار كنندگان به برترى آن قرار دهى.
پروردگارا، همانگونه كه آن روز را عيد بزرگ خود خوانده اى و در آسمان روز «عهد معهود» ناميده و در زمين «روز پيمانِ گرفته شده» شناسانده اى ... .
همچنين در دعاى بعد از نماز روز عيد غدير امام صادق عليه السلام مى فرمايد: پروردگارا، نعمتى را بر ما تمام كردى كه تجديد پيمان بود. ما را به ياد ميثاقى كه در ابتداى آفرينش از ما گرفتى افكندى؛ آن عهد و پيمان را به ياد انداختى كه ما از گروه اجابت كنندگان شديم و فراموش نكرديم. تو خود در قرآن فرمودى: «وَ إذ أخَذَ رَبُّكَ مِن بَنى آدَمَ» .(1) آنگاه افزود: پس على عليه السلام اميرمؤمنان، حجت، آيه و خبر بزرگى است كه شما در آن اختلاف نموده ايد ... .
امام جواد عليه السلام ذيل آيه «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أوفوا بِالعُقودِ»(2) فرمود: همانا پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان خلافت و امامت على عليه السلام را در ده موضع گرفت. آنگاه اين آيه را نازل نمود: «اى مؤمنان بر پيمان خود وفا كنيد» . پيمانى كه بر ولايت اميرمؤمنان از شما گرفت.(3)
امام صادق عليه السلام درباره روز غدير چنين فرمودند: روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى اميرمؤمنان عليه السلام در غدير خم پيمان گرفت، و به ولايت او اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه بر ولايت او ثابت قدم ماندند، و واى بر كسانى كه آن پيمانى را شكستند.
امام باقر عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد: خداوند درباره على عليه السلام پيمانى بر عهده من نهاد.(4)
ص: 175
خلاصه اينكه:
غدير در بلنداى تاريخ چنان طنين اندازه بوده كه همه هستى را مديون صاحب ولايت نموده، بلكه خود را به آن اعتبار بخشيده و سند محكم را بر درستى پيامبر صلى الله عليه و آله و حقانيت شيعه امضا نموده است.
غدير يعنى قدر على عليه السلام و روح مجموعه بندگى ها، دعاها و دستورات پرورگار كه قرآن مى فرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامِ دينا» .(1)
امام باقر عليه السلام براى روز غدير فرموده است:
آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير توقف نمود، جبرئيل از جانب پروردگار فرود آمد كه على عليه السلام را براى مردم معرفى نموده و عهد و پيمان خود را با او تجديد كند. آنان را به ياد بيعت و ميثاقى كه در عالم ذرّ از ايشان گرفتم افكنده و يادآور عهد ولايتى باش كه براى مولاى آنان على بن ابى طالب عليه السلام از هر مرد و زن مؤمن گرفتيم. همانا پيامبرى به رسالت برانگيخته نشد مگر آنكه دين را كامل و نعمت را بر ولايت دوستانم و دشمنى دشمنان خود تمام نمود. پس اى محمد، على عليه السلام را به مردم بشناسان و برايشان عهد و پيمانى را كه گرفته بوديم تجديد نما.(2)
بنا بر اين، روز غدير يعنى برترين اعياد همه مسلمانان، و نه فقط شيعه. غدير عيد همه ملت ها و امت ها، و روز خوارى همه گردنكشان روزگار به شمار مى آيد.
ص: 177
از سوى ديگر، حديث غدير اسنادى فوق تواتر دارد؛ بيش از صد و ده صحابى، و هشتاد و چهار تن از تابعين، و از قرن دوم تا چهاردهم سيصد و شصت نفر از علما و بزرگان اهل سنت راوى آن مى باشند، و تا كنون هزاران كتاب از منابع اهل سنت و شيعه اين حديث را با توجه به صحت سند روايت نموده اند.
غدير سندى همچون وحى و پيامبر صلى الله عليه و آله و قرآن دارد، كه در آن روز فرود آمده است. سيوطى از ابن مردويه به طور مستند نقل كرده كه ابن مسعود گفت:
در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خوانديم: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى پيامبر به مردم برسان آنچه را از سوى پروردگار برتو نازل شده» بر اينكه على عليه السلام مولاى (اولى) بر مؤمنين است، «و چنانچه او را معرفى نكنى همانا رسالت خويش را به انجام نرسانده اى و خداوند تو را از مردم نگاه مى دارد» .(2)
مبغضان و منكران غدير نيز از همان روز كه ذره اى بيش نبودند دست به مخالفت و حسادت زده و نقض پيمان كردند. اكنون نيز بايد چهره زشت دشمنان از دوستان متمايز گردد.(3)
غدير روشنگر حقايق پنهان است، تا اصحاب عقبه و هم پيمانان سقيفه را رسوا سازد. آنان كه از عالم ذرّ منافقانه به ظاهر و با اكراه اقرار نموده، و بر انديشه پيمان شكنى نقشه هاى شوم خود را در غدير به اجرا گذاردند، گويا پيمان هاى نخستين را به دست فراموشى سپرده بودند. ثمره درخت تنومند ولايت را از ريشه قطع نموده، و بشريت بلكه جهان هستى را از كمال و هدايت به فساد و محروميت كشانيدند.
ص: 178
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله افزود: پرورگارا گواه باش. مردم نيز آن را تكرار نمودند. و پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمود: خدايا گواه باش. آنگاه دست على عليه السلام را بلند نمود و فرمود: بدانيد هر كس من مولاى اويم اين على عليه السلام نيز مولاى او است. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
در حديث ديگر اينگونه آمده است:
... تا آنجا كه زفر و حبتر (ابوبكر و عمر) پيش آمدند. پيامبر صلى الله عليه و آله به ايشان فرمود: با ولايت على عليه السلام بيعت كنيد. گفتند: از جانب خدا و رسول است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى.
آنگاه عمر به ديگرى گفت: آيا نمى بينى كه چشمان او هم چون دو چشم ديوانگان در حدقه مى گردد ؟ ... سپس اين آيه نازل شد «وَ إن يَكادُ الَذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ بِأبصارِهِم لَمّا سَمِعوا الذِكرَ وَ يَقولونَ إنَّهُ لَمَجنونٌ وَ ما هُوَ إلاّ ذِكرٌ لِلعالَمينَ» .(2)
باشد تا روزى كه وعده خدا به سر آيد، و با قيام فرزند غدير حق غدير ادا شود، و غاصبان غدير را به سزاى اعمال ننگين خود برساند. به اميد آن روز كه خواست او بر ظهور نور، هدايت و كمال تعلق گيرد و شوكت و بزرگى انوار درخشنده ولايت به نمايش گذارده شود و جهان را پراز عدل و داد كند.
آن روز، روز تجديد عهد با ولايت، يعنى روز ظهورِ غدير است.
آن روز، روز به ثمر رسيدن تلاش همه انبيا و نيكان جهان است.
آن روز، روز برقرارى حكومت عدل علوى، و سيطره ولايت محمد و آل محمد عليهم السلام خواهد بود.
ص: 180
شاهدان غدير معترضان سقيفه
شاهدان غدير معترضان سقيفه(1)
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، اميرمؤمنان عليه السلامرا به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليه السلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديده ها و شنيده هاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن يك گروه دوازده نفرى در حساس ترين موقعيت، حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخى شان هم با اين كار موافق نبودند.
نزد حضرت على عليه السلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند. حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مى برند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند.
بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
ص: 181
در منطوق آيات و روايات، كسى كه اداره امور فرد يا جامعه را بر عهده دارد «ولىّ» خوانده مى شود. در متون اسلامى تصريح شده كه اگر غدير بر پا و حكومت به اهلش - كه فرمان خدا و رسولش بر آن بود - واگذار مى شد، هرگز در جامعه اختلافى پيش نمى آمد. روايات فراوانى در اين زمينه آمده است، از جمله: ... ما اختلف عليكم سيفان(1): هرگز اختلافى كه به شمشير كشيده شود پيش نمى آمد.
در اين عبارت واژه «إختَلَفَ» آمده كه به معناى رفت و آمد است؛ كه برخورد و نزاعى كه سرانجام آن جنگ و كشتار باشد مدّ نظر است.
در نتيجه، اينكه رخت بر بستن نزاع و جنگ از يك جامعه به منزله داشتن جامعه اى پاك و سالم است، كه هدف رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله هم دقيقا رسيدن به چنين جامعه اى بود.
برخى خرده مى گرفتند كه چرا اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسيدن به حكومت در جنگ هايى دامنه دار شركت كرد ؟ بله، اميرالمؤمنين عليه السلام درگير سه جنگ شدند، ولى در هر سه جنگ حضرت آغازگر جنگ نبودند، بلكه جنگ افروزى از سوى مخالفان حضرت بود، كه خود از بقايا و دست نشاندگان حاكمان پيشين بودند و عدل اميرالمؤمنين عليه السلام را بر نمى تافتند.
طبيعى است در چنين مواجهه و جنگى يا بايد خود و اصحابشان كشته شوند، يا به دفاع از خود بپردازند، و دفاع حضرت به همين منظور و ضرورى بود. در واقع درگير شدن آن حضرت در سه جنگ اقدامى دفاعى بود.
2 - غدير و حقيقت صلح و بخشش
براى درك بهتر صلح و بخشش و اينكه منشأ تمام ادعاهاى صلح طلبى كه در دنياى غرب امروز از آن سخن گفته مى شود - اگر چه دستخوش نادرستى ها هم شده - از اميرالمؤمنين عليه السلام است.
ص: 183
غدير اميرالمؤمنين على عليه السلام به عنوان نمادى شفاف از صلح و عفو و بخشش و گذشت است. چنانچه در حضرت در زمان حكومتشان تمام اعتراض ها را با بزرگوارى تحمل مى كردند و كمترين اثرى از خشونت وجود نداشت، و پس از جنگ نيز با جنگ افروزان برخوردى نكردند، بلكه آنها را آزاد گذاشتند.
پرواضح است كه اين روش حضرت به پيروى از روش پيامبر صلى الله عليه و آله و در راستاى وحى الهى بود. گويا حضرتش مى خواستند درسى براى همه انسان ها باشند.
3 - غدير، تأمين كننده معاد و معاش بى دغدغه
در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه اگر اهداف غدير در جامعه محقق مى شد و ايشان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حكومت مى كردند، شرايط چنان تحولى مى يافت كه خود مى فرمود: ... وَ لَو أنَّ الأُمَّةَ مُنذُ قَبَضَ اللّه ُ نَبيَّهُ صلى الله عليه و آله اتَبَعونى وَ أطاعونى، لأكَلَوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم رَغَدا إلى يَومِ القيامَةِ(1): اگر امت پس از شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله از من پيروى و فرمانبردارى مى كردند، تا روز قيامت از فراز و زير پاى خود نعمت هاى گوارا مى خوردند و زندگى توأم با رفاه داشتند.
واژه «رغد» به معنى زندگى مرفّه است، و در چنين زندگى دغدغه فقر و مشكلات معيشت و انگيزه اى براى جنگ وجود ندارد.
اگر اميرالمؤمنين عليه السلام از مقام حكومت نفى نمى شدند و غدير بر پا مى شد و ايشان مدت سى سال پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حكومت مى كردند، نه تنها شريعت دستخوش تحريف نمى شد و جنگ و نزاعى رخ نمى داد، بلكه راحت ترين زندگى مادى و معنوى در جامعه فراهم مى آمد و جهان براى هميشه در امنيت و سلامت به سر مى برد. به گونه اى كه حتى يك فقير در جامعه ديده نمى شد، و كار خانواده اى به نزاع و قطع رحم نمى انجاميد. تمام خوبى هاى بيان شده در صورتى تحقق مى يافت كه غدير بر پا مى شد.
ص: 185
با كمال تأسف آنچه شايسته بشر نبود و نصيب بشر شد، نتيجه نفى غدير است. از اين رو حضرت بقيه اللّه الاعظم عليه السلام پس از ظهورشان همان خواهند كرد كه بر عهده اميرالمؤمنين عليه السلام گذارده شده بود.
پس احياى غدير احياى عدالت و طرد ستم و نابرابرى و اجحاف است. يادكرد غدير يادآورى سخاوت، عدالت، حسن سياست، خوش تدبيرى در معاش و بهسازى اقتصاد مردم است.
وقتى صاحب غدير اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام اسوه باشد، بدين معنى خواهد بود كه مردم در آسايش به سر برند، گرسنه اى يافت نشود، گمراهى و انحراف عقيده نباشد و فرودست ترين مردم در امنيت و برابرى قضايى با فرادستان و حتى حاكمان جارى باشد، و هزار نيكى و خير ديگر كه تماما قطره اى از درياى بيكران عدالت اميرالمؤمنين عليه السلام است. در حقيقت خط خدا و صراط مستقيم همين است كه اميرمؤمنان على عليه السلام اسوه باشد و اين فضائل در جامعه منتشر شود.
در روايت است كه قلمرو حكومت ظاهرى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيش از نصف ساكنان زمين و قريب پنجاه كشور فعلى را فرا مى گرفت. در آن زمان يكى از خوارج نادان و كج نهاد به ايشان گفت: إتَّقِ اللّه َ، فَإنَّكَ مَيِّتٌ(1): از خدا بترس، زيرا روزى خواهى مرد. حضرت بدون آنكه بر آشوبد فرمود: آرى مى ميرم. به خدا سوگند به ضرب شمشير كشته خواهم شد و محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد، و اين قضاى حتمى و عهدى معهود است، و هر كه دروغ بندد نوميد مى گردد.
4 - حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام نمادى از غدير
در كتاب «الدروع الواقية» سيد بن طاووس آمده است: لباس بانوى بزرگ اسلام حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام مرقّع (وصله دار) بود ! چنين چيزى در ميان زهّاد تاريخ نيز ياد نشده است. چنانچه تاريخ را بكاويد، حتى يك مورد نخواهيد
ص: 186
يافت كه حاكم يا پادشاهى قسمتى از اين خاكدان را تحت فرمان داشته باشد و دخترش لباس وصله دار بر تن كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: إنَّ اللّه َ فَرَضَ عَلى أئِمَّةِ العَدلِ أن يُقَدِّروا أنفُسَهُم بِضَعَفَةِ الناسِ(1): خداى متعال بر پيشوايان عدل فرض و لازم دانسته است كه خود را با ناتوان ترين مردمان همسنگ گردانند.
گرامى داشت غدير در واقع ارج نهادن به اين ارزش ها و فضيلت هاى متعالى و محور قرار دادن اين آموزه هاى ناب است.
در روايت وارد شده است: وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت رسيدند، هشتصد هزار درهم مديون بودند ! و امام حسن مجتبى عليه السلام از جانب ايشان اين قرض را ادا كردند.(2)
اين مطلب گواه روشنى است بر اينكه حضرت امير عليه السلام مالى بر جاى ننهادند. به شهادت تاريخ، آن حضرت هر چه زمين آباد مى كرد و هر چه چاه مى كند، بى درنگ وقف مى فرمود. كج انديشى است كسى احتمال دهد اين قرض براى مصارف شخصى بوده است.
وقتى خوراك حضرت در هنگام رياست ظاهرى اش نان جو خشك سبوس دار - كه به دست غير ايشان به زحمت شكسته مى شد - و دوغى بود كه حاضران ترشى آن را استشمام مى كردند، معلوم مى شود بدهى هاى ايشان براى تأمين زندگى فقرا بوده است. چرا كه رئيس مسلمانان حتى اگر با قرض گرفتن باشد بايد به مسلمانان خدمت كند، و به هر دشوارى كه شده اسباب آسايش يتيمان و بيوه گان و تهيدستان را فراهم آورد.
ص: 187
وانگهى، اگر عدد هشتصد هزار، درهم باشد مبلغ بسيار سنگينى است، چه رسد كه دينار باشد، كه ده برابر خواهد بود. در دنياى امروز كه در بعضى كشورها رئيس را پيش از رياست و پس از آن وزن مى كنند تا ببينند مبادا وزنش در دوران مديريت افزايش يابد ! كجا مدير يا كارگذارى را مى توان يافت كه مقروض از دنيا برود ؟
جان سخن احياى غدير احياى اين ارزش است كه والى و كارگزار به هر نحو شرعى بايد آسايش رعيت را فراهم كند و از خود و آبرو و اعتبار خود بر سر اين كارمايه بگذارد.
يا حضرت در مورد انديشه بينوايان فرمود: ... وَ يَقودُنى جَشَعى إلى تَخَيُّرِ الأطعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالحجازِ أوِ اليَمامَةِ مَن لا طَمَعَ لَهُ فِى القُرصِ وَ لا عَهدَ لَهُ بِالشَبَعِ(1): و چگونه حرصم مرا به گزينش خوراك هاى لذيذ بكشاند، در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد.
واژه «لعلّ» در سخن امام عليه السلام به معنى شايد است؛ يعنى بسا چنين كسى يا كسانى باشند. همين آموزه بلند جهان امروز و حكم گزاران دنيا را بس است تا، در رفتار خود تجديد نظر كنند و اندكى به انبوه گرسنگان و بينوايان بيانديشند، و البته اين كمترين دستاورد محور قرار دادن غدير است.
بسيار بودند دولت ها و افرادى كه مى كوشيدند از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بهانه اى به دست آورند، ولى ناكام و مأيوس شدند. هيچ كس تا كنون نتوانسته است بر ايشان نقص وارد كند، و همين امر موجب وحشت بسيارى از حكومت هاى بيدادگر است.
غدير در حقيقت روح تمام روزهاست. اگر غدير زنده نگاه داشته شود، عيد فطر و قربان و جمعه نيز زنده نگاه داشته مى شود. غدير به واقع تأسيس عدل، انصاف، انسانيت، و همه ارزش هايى است كه خداى تبارك و تعالى براى آن، هستى و انسان را آفريد و پيامبران عليهم السلام را فرستاد.
ص: 188
عوامل تأثير گذار در جاودانگى گفتمان غدير
اشاره
عوامل تأثير گذار در جاودانگى گفتمان غدير(1)
برخى از پديده ها در تاريخ انسانى از جايگاه ويژه اى برخوردار مى شوند؛ كه از حد يك رخداد و خبر صرف خارج مى شوند و به عنوان يك پديده در جامعه ظاهر مى شوند، و به عنوان يك انديشه در جارى زمان و مكان مى مانند. غدير و گفتمان آن به عنوان يك رخداد عظيم تاريخى، هر چند در عصر و لحظه اى خاص از زمان، در بند زمان و مكان و تاريخ و لحظه است. ولى آغاز آن را بايد به حضور انسان به عنوان خليفه اللّه در زمين، و مكان آن را نيز كره زمين و اشخاص آن را انسان هاى كاملى دانست، كه در قرآن به عنوان كلمات وجودى از آنان ياد مى شود.
گفتمان غدير، گفتمان حال و گذشته و آينده بشريت است، و از همان امانت الهى است كه آسمان و زمين آن را برنتابيد. گفتمان غدير محتواى همه رسالت است كه اگر آن را ابلاغ نكند، نه تنها پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ رسالت نكرده است، بلكه رسالت همه پيامبران عليهم السلام ابتر و بريده و ناتمام مى ماند. و بالاخره گفتمان غدير آغاز امامت انسان بر همه هستى را مى نماياند، و نشان مى دهد كه انسان چيست و كجا آمده و به كجا مى رود ؟ گفتمان غدير هم راه است و هم مقصد و هم مقصود.
در اينجا با هدف آشنايى با حقيقت گفتمان غدير و عوامل جاودانگى آن، علل و عوامل تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير را مورد بررسى قرار مى دهيم. روش پژوهش در اين تحقيق روش تاريخى است، و روش گردآورى مطالب روش كتابخانه اى مى باشد:
1 - كليات
يك. مقدمه
بى ترديد «غدير» از ماندگارترين و بى بديل ترين گفتمان هاى تاريخ بشرى است، كه رازها و رموز ناپيدايش همواره بيش از پيدايش بوده است. هر چند تأليفات
ص: 189
و تحقيقات وسيع و گسترده اى در اين باره انجام شده، و دست آوردهاى ارزشمندى به همراه داشته است. ولى به نظر مى رسد در اغلب اين تأليفات به «غدير» از منظر يك واقعه تاريخى نگاه و توجه شده، و نه يك «گفتمان ويژه» .
از اين رو، در اين نوشتارها آنچه بيشتر ملحوظ است اعتبار روايى و تاريخى غدير بوده، و مؤلفين بيشتر به دنبال اثبات تواتر و اتقان سند و متن حديث غدير بوده اند. به حق در مانايى آن زحمات بسيار خطير و گرانسنگى از سوى علما و مفاخر شيعه و ديگر علماى اسلام مصروف يافته است. از جمله: علامه امينى در كتاب شريف «الغدير» ، علامه ميرحامدحسين هندى در مجموعه عظيم و گرانسنگ «عبقات الانوار فى اثبات امامة الائمة الاطهار» ، علامه مجلسى در كتاب شريف «بحارالانوار» .
و نيز از قبل زحمات ائمه عليهم السلام و به تبعشان اين دانشمندان است كه امروز غدير به عنوان يك عقيده و اساس دين، ثمره نبوت، شاخص ترين و زنده ترين سند و قانون نامه زيربنايى اسلام و منشور مترقى اسلام و شيعه تبلور و تجلى يافته است. بايد اين زحمات همواره مورد پاسداشت قرار گيرد، و پاسداران و پاسبانان اين واقعه در ماندگار تاريخ به زيبايى ماندگار گردند.
سخن در اين است كه در عين ارج نهادن به زحمات بزرگان، در كنار و هم سو با نگاه تاريخى به غدير، بايد در قالب يك نظريه و انديشه و گفتمان ويژه و منفكّ از ساير گفتمان ها توجه شود. لذا لازم است در اين باره، كم و كيف اين نحو از گفتمان، متد، شيوه ها، تاكتيك ها و تكنيك هاى كاربست در اين گفتمان، زمان و مخاطب گفتمان، قابليت حامل و محمول گفتمان، جامعه هدف گفتمان، ميزان و دامنه اثرگذارى گفتمان، و ... به دقت مورد تحليل و تدقيق قرار گيرد.
در اين مقال، با پرداختن اجمالى به برخى از رئوس و امهات بحث يعنى «راز و علل ماندگارى گفتمان غدير» ، مى خواهيم فصل جديدى به روى محققين و فعالان در حوزه پژوهش افتتاح كنيم، تا اين مهم در فرصت و مجال وسيع به تفصيل مورد مداقّه قرار گيرد.
ص: 190
«گفتمان» در مفهوم ساده، به گفت و گو و تبادل كلام گفته مى شود. اين واژه در معناى اصطلاحى به شكل ماهيت و نوع گفتگو گفته مى شود، كه مقصود از آن احتجاج يا تبيين و يا دفاع از يك انديشه و نظريه است.
سه. اهداف
هدف از اين نوشتار عبارت است از:
آشنايى با حقيقت گفتمان غدير.
آشنايى با علل و عوامل ماندگارى گفتمان غدير.
آشنايى با نقش شخصيت هاى به نام در تبيين و ماندگارى گفتمان غدير.
سؤال اصلى:
مى توان گفت: اين نوشتار با يك سؤال اصلى و ده ها سؤال فرعى رو به رو است. سؤال اصلى اين است:
علل و عوامل دخيل و تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير چيست ؟
همان طور كه مشخص است، در پى هر حادثه تاريخى مى توان علامت سؤالى گذاشت كه آن را به يك سؤال فرعى تبديل كند. از جمله:
شكل و نحوه گفتمان چگونه بايد باشد ؟
نقش باورها و اعتقادات گفتمان در تأثيرگذارى و ماندگارى آن چگونه است ؟
بايسته هاى يك گفتمان چگونه بايد باشد ؟
روش ها، تاكتيك ها و تكنيك هاى يك گفتمان چيست ؟
و ... .
اينها سؤال هايى فرعى هستند كه همگى به عنوان متغيّرهاى وابسته پيرامون سؤال اصلى به عنوان يك متغير ثابت مطرح مى گردند.
ص: 192
چهار. روش پژوهش
روش به كار گرفته شده در اين تحقيق روش تاريخى است، و روش گردآورى مطالب روش كتابخانه اى مى باشد. بررسى كتب مختلفى كه درباره حادثه غدير نگاشته شده است و استخراج مطالب تاريخى و عوامل تأثيرگذار در ماندگارى گفتمان غدير در حيطه كار قرار گرفته است. موضوعات فرعى پس از فيش بردارى از منابع مختلف طبقه بندى، و سپس تنظيم و تدوين يافته اند.
در اين تحقيق از منابع مختلف، به ويژه خلاصه «عبقات الانوار» شيخ عباس قمى، «بحارالانوار» علامه مجلسى، «الغدير» علامه امينى، «دانشنامه امام على عليه السلام» و ... بيشترين بهره گرفته شده است.
پنج. سازماندهى پژوهش
چنانچه اشاره شد، اين تحقيق مشتمل بر سه فصل است: فصل اول به كليات، و فصل دوم به ادبيات موضوع در تحليل و تبيين علل ماندگارى گفتمان غدير، و فصل سوم به نتيجه گيرى و راهكارهاى لازم اختصاص دارد.
شش. پيشينه پژوهش
با توجه به اينكه اين نوشتار درباره غدير است، و درباره واقعه غدير و حديث و آيات مربوط به آن شروح و تفسير مبسوط نوشته شده است. مى توان آن شروح و تفاسير را به عنوان پيشينه چنين تحقيقى تلقى كرد. ولى اين نوشتار از نظر پردازش و نوع نگاه، به نظر مى رسد كمى متمايز با نوشتارهاى ديگر باشد.
در اين نوشتار تلاش گرديد به مسئله غدير نه از حيث واقعه تاريخى و مذهبى بلكه از حيث يك «گفتمان» به آن توجه شود، و كمّ و كيف آن و راز ماندگارى چنين گفتمانى مورد تبيين و مداقّه قرار گيرد. لذا به نظر مى رسد پردازش موضوع با اين نگاه خالى از لطف نباشد.
هفت. چارچوب نظرى پژوهش
از حيث نظرى، در اين پژوهش به چند دليل نقلى متقن استناد شده است:
ص: 193
و شخصيت هاى به نامى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام شكل گرفت، ولى آغاز آن را بايد به حضور انسان به عنوان خليفه اللّه در زمين، و مكان آن را نيز كره زمين و اشخاص آن را انسان هاى كاملى دانست كه در قرآن به عنوان انوار طيب انسانى و كلمات وجودى الهى از آنان ياد مى شود. كلمات وجودى كه توبه آدم بدان پذيرفته شده است.
گفتمان غدير، گفتمان حال و گذشته و آينده بشريت است.
گفتمان غدير همان خواسته حضرت ابراهيم عليه السلام است كه پس از سال ها تلاش و مجاهدت و سربلندى از آزمون هاى سخت و دشوار چون ذبح اسماعيل عليه السلام و آتش نمروديان و مانند آن به آن رسيد و دست يافت.
گفتمان غدير همان امانت الهى است كه آسمان و زمين آن را بر نتابيد.
گفتمان غدير محتواى همه رسالت است، كه اگر آن را ابلاغ نكند نه تنها پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابلاغ رسالت نكرده است، بلكه رسالت همه پيامبران عليهم السلام ابتر و بريده و ناتمام مى ماند.
و گفتمان غدير همان و همان و همان هايى است كه در بسيارى از آيات قرآن بدان به صراحت، كنايه، ايهام، اجمال و تفصيل پرداخته شده است.
مگر نه اين است كه همه قرآن «بسم اللّه» ، و همه بسم اللّه در «باء» آن خلاصه شده، و امامت نقطه معنابخش وجودى آن باء است ؟ مگر نه اين است كه همه آيات تعريف يك حقيقت هستند، و همه حقيقت نور وجودى محمدى است كه باطن آن را نور علوى تشكيل مى دهد ؟
گفتمان غدير، آغاز امامت انسان بر همه هستى را مى نماياند، و نشان مى دهد كه انسان چيست و از كجا آمده و به كجا مى رود.
گفتمان غدير هم راه است، و هم مقصد است، و هم مقصود.
ص: 196
اگر دين اسلام و قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله و پيامبران پيشين و امامان معصوم عليهم السلام و علماى صالح امت اين اندازه از غدير مى گويند، از آن رو است كه هويت همه دين و بنياد همه اسلام اين كلمه وجودى و حقيقت خاص الهى است كه در غدير صورت تجلى يافته است. انسان به گفتمان غدير خود را در راهى ديگر قرار داد؛ راهى كه پايان آن سربلندى انسان و انسانيت است.
از زمانى كه غدير تجلى يافت، فرشتگان آسمان نفس راحتى كشيدند و زمين به خود باليد كه قرارگاه خليفه الهى شد. خلافت و دين اسلام - كه تلاش همه پيامبران از آدم تا خاتم عليهم السلام بود - به بار نشست و ميوه داد. كاشت و داشت پيامبران عليهم السلام و فرشتگان و زمين و زمان در آن لحظه تاريخى به بار نشست، و انسان و انسانيت به برداشت اين ثمره چشم اميد دوخت. از آن زمان است كه خلافت انسانى تضمينى شد، و زمين اميد به آبادانى يافت، و مأموريت آدم در زمين به پايان رسيد و ابليس نوميد گشت.
گفتمان غدير تجلى اسم اعظم بر زمين و مظهريت يافتن ربوبيت در قرارگاه زمين است. اينگونه شد كه خداوند بر زمين و زمان فخر فروخت، و «تَبارَكَ اللّه ُ أحسَنُ الخالِقينَ»(1) مفهوم و معنى يافت.
غدير، چاه آبى است كه در جارى زمان جارى شد و در عرصه هستى همگان را سيراب كرد. فرشتگان در آب غدير علم، و جنّيان هدايت، و انسان خلافت را يافت. هر كس از اين رويداد تعبيرى كرد، و از آن تعبير خود خشنود شد، و بر پايه ظرفيت و ظرف وجودى از آن بهره برد. انسان بر عرش نشست و از فرش گذشت. آب را مايه حيات طيبه و زندگانى جاودانه يافت، و فريب شيطان را وعده خوبان تفسير كرد.
به غدير هم به بندگى و عبوديت جاودانگى دست يافت، و هم ملك و سرورى بر كائنات را ابليس آن را مايه نيستى خود يافت، و زقوم و حميم دوزخى معنى و تفسير كرد و خود را در چاه ويل جستجو كر. زمين از آن آبادانى و جنّيان رهايى فهميدند.
ص: 197
گفتمان غدير يك پديده تاريخى نيست، بلكه يك حقيقت ابدى است، كه اول كلمه بود، آخر كلمه بود، و جز كلمه كسى نبود، و آن كلمه خداى غدير بود.(1)
دو. علل و عوامل ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير
فهم ماندگارى و جاودانگى يك پيام و كلام، مستلزم شناخت علل و عوامل تأثيرگذار در ماندگارى آن است. پايبندى و اثربخشى هر موضوعى و به ويژه يك اثر كلامى، موقوف و مرهون اركان قوام مند آن مى باشد. به طورى كه به هر ميزان آن اركان ريشه دار، جامع تر و حياتمند باشد، به همان ميزان در دوام و بقاى آن مؤثر و تأثير گذار خواهد بود.
حال سخن در اين است: گفتمان غدير به عنوان جاودانه ترين و سرآمدترين گفتمان هاى تاريخ بشرى، چگونه با وجود عقائد، انديشه ها و مشرب هاى فكرى متعدد و متنوع در طول تاريخ، و على رغم مخالفت ها، مقابله ها و دشمنى ها همواره بالنده، پويا، زنده و تأثيرگذار ماندگار شده، و به عكس از گفتمان هاى ديگر خبر و اثرى نمانده و چه بسا بسيارى از آنها محكوم به زوال شده اند ؟
براى درك اين حقيقت تاريخى، گريزى جز فهم و تأمل عالمانه بر آن نيست. در اينجا به برخى از مهم ترين علل و شاخصه هاى ماندگارى و جاودانگىِ گفتمان غدير اشاره، و بعضا با استنادات تاريخى موضوع مورد پردازش و تحليل و تدقيق قرار خواهد گرفت:
عامل اول: وحيانى بودن گفتمان غدير
عمده ترين شاخصه گفتمان غدير منشأ و ريشه وحيانى داشتن آن است. به استناد آيه شريفه «و ما عند اللّه باق» و آيه «كل شى ء هالك الا وجهه» ، هر فعل و گفتارى كه با ياد و نام خدا گره بخورد و براى خدا باشد، همانگونه كه نام خدا ابدى است، آن فعل و گفتار نيز باقى و ابدى خواهد بود. جنس گفتمان غدير نيز چون از جنس الهى و با
ص: 198
امضاى خداوند صورت گرفته است، دوام و بقاى آن امرى حتمى و قطعى است. در منابع مختلف به وحيانى بودن گفتمان غدير اشارت رفته است.
از جمله شواهدى كه به آن استناد شده داستان حارث فهرى و سنگ آسمانى است.(1) كسى كه در آخرين ساعات از روز سوم از ايام غدير با عده اى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به نصب اميرالمؤمنين عليه السلام اعتراض كرد، و به نص قرآن در سوره معارج از خداوند عذاب خواست !(2) خداوند هم سنگ آسمانى بر سر او زد و هلاك شد. پيامبر صلى الله عليه و آله هم به اصحابش فرمود: ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه بر همگان آشكار شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و فرمان الهى است.
شاهد ديگر بر اين مدعى شعر حسّان بن ثابت در غدير است، كه در واقعه غدير از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست آن را قرائت كند، و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اتمام اشعار حسان در حق او فرمود: اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مى كنى از سوى روح القدس مؤيَّد خواهى بود.(3)
عامل دوم: هم پيوندى تكوين غدير و اراده تكوينى خداوند
از برجستگى هاى گفتمان غدير، هم پيوندى تكوين غدير و اراده تكوينى خداوند متعال است. مفاد آيه 68 سوره مائده دليل روشن بر اراده الهى بر تحقق و تكوين غدير است.
گفتمان صورت گرفته در آيه و درخواست جدى و محكم خداوند از پيامبر صلى الله عليه و آله به گونه اى است كه عدم تحقق را غير متصور مى سازد، و به تبع اراده الهى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله عنان سخن را متوجه موضوع اصلى كرده، كه همان خواست الهى است.
ص: 199
محض است. دعوت به انديشه حق، راه حق، حيات حق جويانه، كرامت و عزت و شرافت اخلاقى مبتنى بر حق، رفتار و گفتار حق مدارانه و ... ، از وجوه برجسته گفتمان است، كه او را زيبا و مطلوب حق جويان ساخته است. از اين رو هر انديشه و كلامى كه مبتنى بر حق و غايت آن دعوت به حق باشد، نتيجه عقلى آن پايدارى و ماندگارى است.
اشارت پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازهاى مختلف خطبه غدير، چه درباره خويش و چه درباره على عليه السلام دلالت بر اين حقيقت است. آنجا كه مى فرمايد: أيُّهَا الناس، أجيبوا داعِىَ اللّه ِ؛ أنَا رَسولُ اللّه ِ(1): اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد؛ كه من پيام آور خدا هستم. و در حق على عليه السلام مى فرمايد: ... او است كه بر حق هدايت نموده و به آن عمل مى كند، و باطن را ابطال و از آن نهى مى نمايد ... .(2)
عامل پنجم: جامعيت گفتمان غدير
گفتمان غدير، به عنوان يك انديشه و نظريه مترقى و تأثيرگذار توانسته و مى تواند نيازهاى فكرى و رفتارى انسان را در حياتى ترين عرصه ها و حوزه ها تأمين، و حيات او را در مسير عالى ترين كمالات انسانى تنظيم و تعديل نمايد.
اين گفتمان، گفتمان حال و گذشته و آينده بشريت است. اگر امروز اين گفتمان بعد از قرن ها مطلوب دل ها و فكرهاست و توانسته است سيل عظيمى از انسان ها را به سوى خود جذب و جلب نمايد و مشتاق خود سازد، براى آن است كه انسان هاى حقيقت جو و عزت طلب اين را راهى مى دانند كه پايان آن سربلندى انسان و انسانيت است.
عزت، كرامت نفس، شرافت اخلاقى، امنيت روحى و روانى، ارزش هاى والاى انسانى و ... كه مطلوب فطرى و آمال درونى انسان است، تنها از قبل اين گفتمان قابل حصول و دست يافتنى است. اين زيبايى هاى اين گفتمان است، كه آن را جاذبه مند
ص: 201
به نظر مى رسد اگر ضمانت الهى در انجام اين مهم نبود، تحقق فرمان الهى از ناحيه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن فضاى سنگين بعيد مى نمود. لذا خداوند با بيان «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1) آرامش و قدرتى را در وجود پيامبر صلى الله عليه و آله پديدار ساخت، تا آن حضرت بدون واهمه از مكايد، فتنه و ملامت دشمنان پيام بر حق الهى را در نهايت قدرت به مردم ابلاغ نمايد.
در ادامه نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر اين امر تصريح نمايد كه خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على عليه السلام بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده است، و خدا كفايت كننده و كريم است.
عامل هشتم: بهره گيرى از تكنيك ها و متدلوژى مناسب در گفتمان غدير
در اين گفتمان از شيوه و روش اقناعى - كه اثر بخش ترين و ماندگارترين شيوه گفتگو است - بهره گرفته شده است. از جمله رويكردهاى به كار گرفته شده در اين شيوه ها است:
شيوه اول: تكوين شخصيت افراد: فرمان الهى حتى بدون حضور مردم نيز عملى بود، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به جهت تكريم و ارج گذارى بر شخصيت مردم و آگاه سازى آنان از امر و فرمان مهم الهى دستور مى دهند همگان جمع شوند، تا شخصا فرمان الهى را بشنوند و اعلام نظر نمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله در اجتماع صد و بيست هزار نفرى فرمان مهم الهى را با حضور همگان اعلام مى نمايد. اجتماع چنين جمعيتى در دنياى امروز هم غير عادى است، و در تاريخ نبوت از شش هزار سال پيش تا آن روز هرگز چنين مجلس شكوهمندى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
شيوه دوم: اعلام رسمى ولايت على بن ابى طالب عليه السلام: در اين بخش پيامبر صلى الله عليه و آله در اجتماع عظيم مردم فرمان قاطع الهى را - كه همان امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بود - به طور رسمى اعلام مى نمايد، و مردم رسما در جريان فرمان الهى از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرند.
ص: 204
شيوه سوم: تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت: در اين بخش پيامبر صلى الله عليه و آله صريحا فرمود: هر كس از امامت سرباز زند، اعمال نيكش نابود مى شود و هميشه در جهنم خواهد بود. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ذكر پاره اى از فضائل على عليه السلام مردم را از حسدورزى و آثار آن بر حذر داشت، و متذكر شد كه از علل گمراهى و سرپيچى و مخالفت مردم با ائمه عليهم السلام حسدورزى آنان است.(1)
شيوه چهارم: صراحت در معرفى على عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله به منظور زدودن هر گونه شبهه اى، بازوان على عليه السلام را گرفته و او را از جا بلند كرد و با بيان «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» با صراحت كامل فرمود: آنچه گفتم درباره «اين على عليه السلام» و «اولاد اين على عليه السلام» است، و بدين ترتيب هر گونه شبهه اى را از ميان برداشت و جاى هيچ گونه ذهنيتى را براى مردم نگذاشت و حجت را بر آنان تمام ساخت.
شيوه پنجم: فراخوانى به بيعت، پيمان گرفتن از مردم: پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اتمام خطبه فرمود: شما را به بيعت كردن با خود و على بن ابى طالب عليه السلام دعوت مى كنم. ضمانت اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كرده ام و على عليه السلام هم با من. پس بيعتى را كه از شما مى گيرم از سوى خداوند و بيعت با او است.
بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانه هاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت. از اين رو، حضرت در اواخر سخنانش فرمود: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت محدود و با اين سيل جمعيت بيعت كردن براى همه ممكن نيست، پس همگى اين سخن مرا تكرار كنيد و بگوييد:
ما فرمانى را كه از جانب خداوند درباره على بن ابى طالب و امامانى از فرزندانش عليهم السلام به ما رساندى بر سر مى نهيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان
ص: 205
از اين رو، امانتدارى و مديريت شايسته پيام غدير، فداكارى و هدايت صحيح مردم در مسير فرمان الهى توسط آن حضرت و فرزندان بعد از خود، عاملى بسيار مهم در نورانيت و جاودانگى گفتمان غدير مى باشد.
عامل يازدهم: تواتر و اتقان حديث غدير
چنانكه در كتب متعددِ علماى شيعه بيان شده است، حماسه غدير محكم ترين پايه اعتقادى شيعه در امامت است. اسناد قوى و فوق تواتر آن از يك سو، و دلالت روشن و ريشه دار آن از سوى ديگر توانسته است آن را در طول چهارده قرن پرچم و علامت بلند و جاودانه شيعه سازد.
تا جايى كه در ميان احاديث نبوى روايتى به اندازه حديث غدير روايتگر - اعم از سنى و شيعه - ندارد؛ به گونه اى كه آن را از حد تواتر بسيار بالاتر دانسته اند. بدين جهت محدثان اخبار غدير را در زمره احاديث صحيح آورده، و بسيارى بر صحيح بودن آن تصريح كرده اند. از سوى ديگر، تاريخ نويسان حماسه غدير را در طول قرون متمادى يكى از مسلمات گرفته و با اسناد متصل آن را روايت كرده اند.(1)
عامل دوازدهم: اهتمام و جديّت علما در تفصيل و تبيين گفتمان غدير
بعد از زحمات ائمه معصومين عليهم السلام و به تبع آن حضرات، بايد در كنار همه عوامل دخيل و تأثيرگذار در دوام و بقاى گفتمان غدير، اهتمام و جديت و زحمات طاقت فرسا در شرايط سخت و دشوار و گاه خطرناك، علما و انديشمندان مجاهد و مؤمن را متذكر گرديد.
علمايى كه با مجاهدت و فداكارى تمام، عظمت و حقيقت نورانى و تابناك غدير را به خوبى فهم نمودند، و در راه روشنگرى و تبيين و تنوير افكار، با وجود كينه ها و عداوت ها و فتنه گرى ها و عنادورزى هاى دشمنان غدير و منافقان، با تبعيت از ائمه معصومين عليهم السلام از هيچ تلاش و كوششى دريغ ننمودند، و اجازه ندادند غبار غربت بر چهره تابناك غدير فرو نشيند و غدير در عزلت و انفعال و زوال قرار گيرد.
ص: 208
بنا بر اين، مجاهدت هاى تحسين مند علما و انديشمندان شيعه در اعصار مختلف، عاملى ارزشمند و تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير بود، كه نتيجه عملى اقدام و مجاهدت آنان كثرت عارفين و معترفين به حق اهل بيت عليهم السلام است، و عدد ميليونى شيعيان در هر دوره از تاريخ و به خصوص در جهان امروز بهترين شاهد اين مدعاست.
خاتمه
در كنار عوامل ياد شده، عوامل متعدد ديگرى نيز در بقاء و جاودانگى گفتمان غدير دخالت دارند، كه در اين مقال به جهت ظرفيت و پرهيز از اطاعه بحث از بسط و تفصيل آنان خوددارى مى شود، و صرفا به برخى از آن عوامل فهرست وار اشاره مى گردد، و تبيين و تفصيل آنها را به فرصت ديگر موكول مى كنيم. نمونه اى از آنها عبارتند از:
1. آخرت گرايى گفتمان غدير
2. عزت و كرامت مندى گفتمان غدير
3. عدالت مندى گفتمان غدير
4. مسئوليت و تكليف مندى گفتمان غدير
5 . واقع نمايى و واقع گرايى گفتمان غدير
6 . انديشه زايى و انديشه سازى در گفتمان غدير
7. منطق و عقلانيت در گفتمان غدير
8 . تحول زايى و تحول آفرينى در گفتمان غدير
9. مفاهمه و همزبانى در گفتمان غدير
10. هدفمندى گفتمان غدير
11. درايت و دورانديشى در گفتمان غدير
12. تداوم و پيوستگى در گفتمان غدير
13. نگاه و انديشه راهبردى در گفتمان غدير
ص: 209
پس تا زمان باقى است، گفتمان غدير نيز بالنده تر از گذشته باقى خواهد ماند.
در خاتمه، براى فهم عمق و شناخت بيشتر از حقيقت غدير، چند پيشنهاد ارائه مى گردد. اميد است با كاربست آنها بركات علمى و معنوى بيشترى عايد گردد:
يك. تأسيس كرسى هاى غديرشناسى و نظريه پردازى در دانشگاه ها و حوزه ها.
دو. تأسيس رشته و يا تخصيص گرايش با عنوان «غديرشناسى» در مراكز علمى، به منظور تربيت نيروهاى متخصص و زبده و بهره گيرى از آنان در مراكز علمى و آكادميك ساير كشورها.
سه. تشكيل و برگزارى كنگره هاى بين المللى سالانه و يا دوسالانه «غدير شناسى» با بالاترين سطح كيفى، و دعوت از نخبگان و صاحب نظران و انديشمندان جهان به منظور تعامل و تبادل و تعاطى افكار.
چهار. فعال سازى رايزنى هاى فرهنگى، به منظور ايجاد شرايط و بستر مناسب براى تشكيل نشست هاى علمى و كنگره هاى بين المللى در مراكز علمى و فرهنگى كشورهاى مختلف.
پنج. ايجاد متون درسى «غديرشناسى» در پايه هاى مختلف تحصيلى، متناسب با اقتضاى سنى در آموزش و پرورش.
شش. برگزارى كيفى و گسترده «جشن ولايت» در سطح ملى و بين المللى، آنگونه كه مورد توصيه و تأكيد ائمه معصومين عليهم السلام است.
عوامل جاودانگى غدير
اشاره
عوامل جاودانگى غدير(1)
در اينجا با روش مرورى - تحليلى و استنباطى سعى مى شود تا ارتباط بين حقيقت غدير و ولايت پروردگار روشن گردد. سؤالات اصلى عبارتند از:
ص: 211
آيا واقعه غدير تنها يك واقعه دينى است كه در تاريخ دفن شده، يا حقيقتى فراتر دارد ؟
اگر داراى حقيقى فراتر است، آن حقيقت چيست ؟
انكار اين حقيقت چه تبعات و لطمات اعتقادى را به دنبال خواهد داشت ؟
بنا بر آنچه كه مسلم است، حقيقت غدير حقيقتى است به قدمت ولايت پروردگار و متعلق به دوره اى از تاريخ نمى باشد. تا خداوند بوده است ولايت او نيز بوده، و او هميشه بوده و خواهد بود. پس ولايت او نيز هميشه بوده و خواهد بود، و غدير نمايشى از اين سريان ولايت در عالم است.
امام هر زمان به كامل ترين صورت ولايت پروردگار را به ظهور مى رساند و امت را به سوى هدايت فرا مى خواند. انكار اين حقيقت والا به انكار ربوبيت فراگير پروردگار و حاكميت مطلقه او بر عالم منجر مى شود.
براى روشن شدن اين حقيقت و پاسخ به سه سؤال مطرح شده در بالا مطالب زير ارائه مى شود:
1 - غدير حقيقى است كه در تاريخ سريان دارد
براى شناخت حقيقت غدير بايد به حركت انبياء عليهم السلام نگريست. حركت انبياء عليهم السلام در تاريخ جريان هدايت انسان است. خداوند كه هادى مطلق است، انسان را بى حجّت نمى گذارد(1) و تا حجت را تمام نفرمايد از او سؤال نخواهد كرد.
با اين مقدمه مى گوييم:
ص: 212
غدير جريانى نيست كه در يك مقطع زمانى اتفاق افتاده و در آنجا مدفون شده باشد. غدير حقيقتى است كه تاريخ سريان دارد. جريان غدير، جريان ولايت اللّه، و واقعه غدير بيانگر سريان ولايت در عالم است.
ولايت قدمتش به اندازه «فَاللّه ُ هُوَ الوَلىُّ»(1) است و به قدمت آفرينش باز مى گردد. مادامى كه خداوند بوده ولايت نيز بوده، و چون خدا هميشه بوده(2) پس ولايت نيز هميشه بوده و هميشه خواهد بود. تا آفرينش بوده، او كه ولى مطلق است سرپرست عالم بوده و ميان او مخلوقاتش فاصله نبوده است.
خداوند از همان ابتدا براى هدايت امور انسان ها ميان خودشان كسى را برگزيده است، تا انسان ها را با حقيقت آشنا سازد و ولايت عالم را معنى كند.(3)
در حقيقت ولىّ خدا، يعنى پيامبران و اوصياء ايشان هستند كه ولايت پروردگار را در عالم معنى مى كنند.
اگر انسانى با اسم ولىّ پروردگار آشنا نباشد، چگونه مى تواند تربيت كننده انسان هاى ديگر باشد ؟ ! چگونه مى تواند هادى باشد ؟ ! هادى امت بايد با اسم «ولى» آشنا باشد.
خداوند كه «هُوَ الوَلىّ» است، در هيچ لحظه اى آفريدگانش را بدون سرپرست نگذارده، و بنا بر حكمت و تدبيرش از نوع انسان، بهترين و كامل ترين آنان را برگزيده(4)، تا امر هدايت عالميان را بر عهده گيرد.
ص: 213
اين مسئله عين ولايت مطلقه پرورگار است، زيرا كسى را كه برگزيده است مخلوق او است، و مخلوق هر آنچه دارد از خالقش است. پس اگر اين انسان برتر و كامل عهده دار مقام ولايت در عالم است، از آن رو است كه پروردگارش چنين است، و براى او نيز چنين خواسته است.
حتى اين مسئله تنها در غدير خم اتفاق نيفتاد. تا پيش از واقعه غدير خم نيز خداوند متعال از ميان انسان ها انبياء عظام عليهم السلام را برانگيخت، و ايشان ريسمان نبوت خود را در زمان حيات خود به وصى پس از خود سپردند تا عهده دار هدايت آدميان باشند.
اين سنت پروردگار بوده است كه هميشه براى هدايت آدميان، انبيا عليهم السلام را فرستاده و ايشان هميشه هادى امت و در اوج قرب و ولايت به پروردگار بوده اند.(1) و انبياء عليهم السلام هم پس از خود مردم را به اوصيايشان خوانده اند.
اين سنت پروردگار است كه هيچ گاه ريسمان هدايت گسسته نشود. يك سرِ اين ريسمان هميشه به دست هادى و ولىّ مطلق آن زمان است، و سرِ ديگرش به دست پروردگار.
اين خداوند است كه هدايت مى كند، و اين ولىّ مطلق در هر زمان است كه هدايت پروردگار را در عالم نقش مى زند.
ص: 214
حال چگونه است كه اين سنت مسلّم و قطعى الهى از نظر برخى ناديده انگاشته مى شود ؟ !
آنچه در غدير خم اتفاق افتاد تنها بروز و ظهور و نمايش اين حقيقت است. همچنان كه در برهه اى از تاريخ اين حقيقت به صورت ديگر جلوه گر شد؛ آن هنگام كه آدم عليه السلام به نبوت برگزيده شد، او نيز ولايت پروردگار را نشان داد.
البته به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه انبياء عليهم السلام در نمايش ولايت پروردگار گوى سبقت را از ديگران ربوده اند، و در ميان انبياء عليهم السلام هم، انبياء الوالعزم به رتبه بالاترى در بروز و ظهور اين حقيقت دست يافته اند.
پس تا زمينه بوده و زمينيان بوده اند و تا تكليف بوده و انسان مخاطب تكليف الهى قرار گرفته است، ولايت پروردگار هدايتگر انسان ها بوده، و انبياء عليهم السلام به واسطه اين ولايت والايى كه داشتند انسان ها را در مسير هدايت رهنمون شدند.
از اين منظر، پس در غدير مسئله جديدى اتفاق نيفتاد. بلكه هادى مطلقِ عالم يعنى ذات اقدس اله به نبى خود پيامبر ختمى مرتبت حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله سفارش كرد كه پس از خود سرِ ديگر ريسمان هدايت را به دست على عليه السلام بسپارد.(1) چرا كه اين ريسمان نبايد قطع شود، زيرا بر خلاف سنت هدايت است.
پيامبر صلى الله عليه و آله هم همه را فراخواند و در مكانى به نام «غدير خم» گرد هم آمدند. از حج برگشته بودند كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پيام هدايت را رساند و وظيفه خود را انجام داد.(2) حضرتش نگذاشت تا امتش پس از او بى ولىّ و سرپرست بماند.
اما عده اى از اين حقيقت ناب غافل اند، و تنها عرصه ولايت را در ماجراى غدير خم مى بينند و جريان و سريان آن را در عالم شاهد نيستند.
ص: 215
2 - شوراى سقيفه انكار ولايت پروردگار است!
اشاره
خرده بينان غدير را در برهه اى از تاريخ محبوس مى بينند ! گويى خداوند در آن زمان تصميم به امر گرفته و پيش از آن امر ولايت پروردگار تعطيل بوده است ! اگر اصل اين خرده بينى تحليل شود، روشن مى گردد كه اساس اين نگاه نادرست به نشناختن ولايت پروردگار بر مى گردد. در حقيقت انكار ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير انكار اين حقيقت والا است.(1)
شوراى سقيفه انكار ولايت پروردگار است. چگونه ممكن است خداوندى كه انسان را براى هدايت آفريده است(2) پيام هدايت را تمام نكند و ريسمان هدايت را به دست هادى و ولى زمان نسپارد، اين بر خلاف سنت الهى است.
چگونه ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله كه رسالت ختمى دارد و دينش عهده دار هدايت تا قيام قيامت است، بدون انديشيدن براى امر هدايت امت خود ايشان را ترك كند ؟ !
اينها همه بر خلاف آن چيزى است كه انبياء عليهم السلام عمل كردند. در اينجا نمونه هايى از وصايت در پيامبران عليهم السلام را از كتاب «معالم المَدرسَتَين» يادآور مى شويم(3):
ص: 216
وصى حضرت آدم هبه اللّه بود، كه به عبرى شيث ناميده مى شود. و وصى ابراهيم اسماعيل، و وصى يعقوب يوسف، و وصى موسى يوشع بن نون و او پسر افرائيم و او پسر يوسف بود و صفورا زن موسى بر او خروج كرد، و وصى عيسى شمعون عليهم السلام. و وصى خاتم پيامبران محمد صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب و پس از او يازده فرزندش عليهم السلام بودند. در اينجا به اخبار سه تن از اين اوصيا اشاره مى كنيم:
يك. خبر وصيت آدم بر شيث عليهماالسلام
يعقوبى مى نويسد: چون مرگ آدم عليه السلام فرا رسيد ... ، شيث عليه السلام را وصى خود قرار داد. طبرى گويد: هبه اللّه - كه به عبرى شيث ناميده مى شودكسى است كه آدم او را وصى خود كرد ... ، و وصيت خود را نوشت و شيث در آن وصى پدرش آدم بود.
مسعودى در خبر وصيت آدم به شيث عليهماالسلام و آنگاه در گذشت او نوشته است: آنگاه كه آدم وصيت خود را به شيث ادا كرد، پشت سر خود را رها كرد و آن راز را نگاه داشت تا كه وفاتش فرا رسد ... . ابن اثير گفته است: و تفسير شيث هبه اللّه است، و او وصى آدم بود، و هنگامى كه وفات آدم فرا رسيد به او وصيت كرد و با او پيمان بست. ابن كثير در ذكر درگذشت آدم و وصيت او به فرزندش شيث گفته است: و معناى شيث هبه اللّه است ... . و هنگامى كه مرگ آدم فرا رسيد شيث را تعيين كرد ... .
دو. خبر يوشع فرزند نون وصى موسى عليهماالسلام
اولاً: يوشع پسر نون در تورات: در قاموس كتاب مقدس به نقل از قرآن آمده است كه يوشع بن نون در كوه سينا با موسى بود و به پرستش گوساله در عهد هارون آلوده نشده بود.
و در پايان اصحاح بيست و هفتم از سفر عدد، خبر تعيين او از جانب خدا به مقام وصى موسى چنين آمده است: موسى با خدا چنين گفت . پروردگارى كه آفريدگار روان همه آدميان است مردى را تعيين فرمايد . كه در پيشاپيش آنها حركت كند و در پيش آنها قرار گيرد و آنها را ببرد و بياورد تا مخلوقات خدا مانند گله اى كه بى چوپان است نباشد . پس پروردگار به موسى گفت يوشع بن نون را به عنوان مردى كه روحى دارد برگزين و دست خود را به روى او بگذار .
ص: 217
و او در برابر عازارِ كاهن نگهدار و در برابر همه مردم او را قرار بده تا همه مردم بنى اسرائيل بشنوند . پس او نيز در برابر عازار كاهن بايستاد و از او بخواهد كه اداى اوريم بكند در برابر پروردگار . بر طبق گفتار او همه بروند و همه بيايند و همه بنى اسرائيل با او باشند .
پس موسى عليه السلام آنگونه كه پروردگار فرموده بود رفتار كرد؛ يوشع را گرفت و در برابر عازار كاهن و در برابر همه مردم قرار داد . و دست بر روى او گذاشت و او آن سان كه پروردگار از دست موسى عليه السلام سخن گفته بود وصى خود گردانيد ... . خبر قيام او به بنى اسرائيل و جنگ هاى او در بيست و سه اصحاح از سفر يوشع بن نون عليه السلام آمده است.
ثانيا: در قرآن كريم: در تاريخ يعقوبى: ص 461 آمده است: موسى عليه السلام را كه مرگ فرا رسيد، خداوند عزوجل فرمان داد كه يوشع بن نون را به قبه رمان آورد و او را تقديس كند و دست بر پيكر او نهد تا بركت او در وى منتقل شود، و وصيت كند كه پس از او در ميان بنى اسرائيل جانشين او باشد.
وجه تشابه و همانندى بين وصى خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله با وصى موسى عليه السلام يوشع بن نون عليه السلام در كوه سينا با موسى عليه السلام بود، و هرگز گوساله را نبپرستيد، و خدا به پيامبرش موسى عليه السلام فرمان داد كه او را پس از خود جانشين سازد تا مردم مانند گله اى بى چوپان نباشند.
اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در غار حرا همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و هرگز بتى نپرستيد، و خدا پيامبر صلى الله عليه و آله خود در مراجعت از حجة الوداع مأمور كرد كه در برابر حاجيان پيشواى مردم را پس از خود تعيين كند و امت خود را بى سرپرست نگذارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله هم اين مأموريت را در غدير خم آشكار كرد، و على عليه السلام را وليعهد بعد از خود تعيين كرد. و چه راست فرمود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنجا كه فرمود: درست «طابَقَ النَعل بالنَعل» بر امت من همان مى رسد كه بر بنى اسرائيل آمد.
ص: 218
سه. خبر شمعون وصى عيسى عليهماالسلام
اولاً: شمعون در انجيل: در قاموس كتاب مقدس نام ده تن به اين اسم آمده است، كه از آن جمله شمعون بطرس است. و شمعون در تورات سمعون آمده، و خبرش در انجيل متى اصحاح دهم چنين آمده است:
سپس عيسى دوازده تن شاگردان خود را خواند و بر آنها سلطنت و فرمانروايى بر ارواح ناپاك بخشيد تا آنها را بيرون كنند و هر گونه بيمارى و ناتوانى در درمان كنند و اين است نام دوازده پيام آور: اول سمعان كه را بطرس گفته اند ... .
در انجيل يوحنا، اصحاح 21 شماره 15 - 18 آمده است كه عيسى عليه السلام بر او وصيت كرد و گفت: گله مرا چوپانى كن. كه كنايه از راهنمايى و اداره كسانى است كه به او ايمان آورده اند.
و در قاموس كتاب مقدس نيز چنين آمده: مسيح او را هدايت كنيسى تعبير فرموده. ثانيا: شمعون در منابع تحقيقات اسلامى: يعقوبى اخبار او را آورده و او را سمعان صفا ناميده است. مسعودى در ج 1 ص 343 چنين گويد: در روميه بطرس به قتل رسيد، و نامش به يونانى شمعون است و عرب او را سمعان گويند.
و در ماده «دير سمعان» از معجم البلدان آمده است: دير سمعان در نواحى دمشق قرار دارد، و سمعان همان كسى است كه اين دير به نام او است، كه يكى از بزرگان نصارى بوده و او را همچنين شمعون صفا گويند.
بخشى از اخبار اين وصى هاى سه گانه را به عنوان نمونه اخبار ديگر جانشينان پيامبران در امت هاى گذشته آورديم. بنا بر اين، خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله اولين پيامبرى نبوده كه بدون تعيين جانشين امت خود را ترك نكرده اند و او كسى بوده كه از مدينه - كه جامعه كوچك مسلمانان آن روز را در برگرفته بود - در جنگ ها حتى يك ساعت هم خارج نمى شد مگر آنكه جانشينى تعيين مى فرمود. مسلّما پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جامعه اسلامى را بدون تعيين ولىّ امر آن هم براى ابد رها نكرده است.
ص: 219
اوصياى پيامبر همان امامان معصوم عليهم السلام هستند كه از غدير نقش هدايتگرى خود را بنا بر نقشه هدايت پروردگار آغاز كردند.
از غدير، ولايت على عليه السلام مشخصا اعلام شد و فعليت يافت(1) و حضرتش ولىّ و هادى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله شد، چرا كه خداوند منّان چنين خواست و اراده فرمود. در واقع، در اين نقشه هدايت چهارده معصوم عليهم السلام قرار دارند؛ از محمد صلى الله عليه و آله آغاز مى شود و به او نيز ختم مى گردد.
قرار بود بر اساس اين نقشه هدايتِ الهى، اولاد زهرا عليهاالسلام هاديان هر دوره باشند، تا قيام قيامت. پيامبر صلى الله عليه و آله - كه به نقشه هدايت پروردگار آشنا بودند - به صورت هاى مختلف آن را بيان فرموده، و در مكان هاى مختلف بر اين حقيقت تأكيد نمودند. لذا در ضمن آيات گوناگون از نقش هاى هاديان امت هاى گوناگون و رفتارهاى ايشان با پيامبرانشان براى مردم سخن گفتند. از باب نمونه:
قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: لِكُلِّ نَبىٍّ وَصىٌّ وَ وارِثٌ، وَ إنَّ عَليّا وَصيّى وَ وارِثى: هر پيامبرى وصى و وارثى دارد، و على عليه السلام وصى و وارث من است.(2)
عَن جابِرِ بنِ سَمِرَةٍ، قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: لا يَزالُ هذَا الدينُ عَزيزٌ إلى إثنى عَشَرَ خَليفَةٍ. قالَ: فَكَبَّرَ الناسُ وَ ضَجُّوا. ثُمَّ قالَ كَلِمَةً خَفيَّةً. قُلتُ لأبى: يا أبَه، ما قالَ ؟ قالَ: كُلُّهُم مِن قُرَيشٍ.(3)
ص: 221
جابر بن عبداللّه انصارى: لَمّا أنزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَبيِّهِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولو الأمرِ مِنكُم»(1) قُلتُ: يا رَسولَ اللّه ِ، عَرَفنا اللّه َ وَ رَسولَهُ، فَمَن أولو الأمرِ الَذينَ قَرَنَ اللّه ُ طاعَتَهُم بِطاعَتِكَ ؟
فَقالَ صلى الله عليه و آله: هُم خُلَفائى يا جابِر، وَ أئِمَّةُ مُسلِمينَ (مِن) بَعدى؛ أوَّلُهُم عَلىُّ بنُ أبى طالبٍ عليه السلام، ثُمَّ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ عليهماالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ الحُسَينِ عليه السلام، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ عليه السلام المَعروفُ فِى التَوراةِ بِالباقِرِ وَ سَتُدرِكُهُ يا جابِرُ. فَإذا لَقيتَهُ فَاقرَئهُ مِنّى السَلامَ.
ثُمَّ الصادِقُ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام، ثُمَّ موسَى بنُ جَعفَرٍ عليه السلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ موسى عليه السلام، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ عليه السلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام، ثُمَّ الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ عليه السلام، ثُمَّ سَميّى وَ كَنيّى حُجَّةُ اللّه ِ فى أرضِهِ وَ بَقيَّتُهُ فى عِبادِهِ، ابنُ الحُسَينُ بنُ عَلىٍّ عليه السلام.
ذاكَ الَذى يَفتَحُ اللّه ُ تَعالى ذِكرَهُ على يَدَيهِ مَشارِقَ الأرضِ وَ مَغارِبَها. ذاكَ الَذى يَغيبُ عَن شيعَتِهِ وَ أوليائِهِ غَيبَةً لا يَثبُتُ فيها عَلَى القَولِ بِإمامَتِهِ إلاّ مَنِ امتَحَنَ اللّه ُ قَلبَهُ للإيمانِ(2):
چون خداوند بر پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله آيه: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد ... » را نازل فرمود، عرض كردم: يا رسول اللّه، ما خدا و رسول را شناختيم، اولوالامرى كه خداوند فرمانبرى از ايشان را در كنار فرمانبرى از شما آورده كيان اند ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جابر ! آنها پس از من جانشينان من و امامان مسلمان هستند. نخستين ايشان على بن ابى طالب عليه السلام است، و سپس حسن و حسين عليهماالسلام، و پس از او على بن الحسين عليه السلام، و سپس محمد بن على عليه السلام كه در تورات به باقر شهرت دارد. اى جابر، او را درك خواهى كرد. هر گاه او را ديدى سلام مرا به او برسان.
ص: 222
سپس صادق جعفربن محمد عليه السلام، سپس موسى بن جعفر عليه السلام، سپس على بن موسى عليه السلام، سپس على بن محمد عليه السلام، سپس حسن بن على عليه السلام، سپس حسن بن على عليه السلام، سپس همنام و هم كنيه من، حجت خدا در زمين و باقيمانده او در ميان بندگانش، فرزند حسين بن على عليه السلام خواهد بود.
همان كس كه خداوند والا نام به دست او خاور و باختر زمين را بگشايد، و همان كس كه از ديدگان شيعيان و اوليايش پنهان خواهد شد. در آن زمان جز كسى كه خداوند دلش را براى ايمان خالص كرده، كسى در اعتقاد به امامت او پايدار نخواهد ماند.
عَن سَلمانِ الفارِسىِّ، قالَ: دَخَلتُ عَلَى النَبىِّ صلى الله عليه و آله فَإذا الحُسَينُ عليه السلام عَلى فَخِذَيهِ، وَ يُقَبِّلُ عَينَيهِ وَ يُقَبِّلُ فاهُ وَ يَقولُ: أنتَ سَيِّدُ ابنُ سَيِّدٍ، وَ أنتَ إمامُ ابنُ إمامٍ، وَ أنتَ حُجَّةُ ابنُ حُجَّةٍ، وَ أنتَ أبو حُجَجٍ تِسعَةٍ، تاسِعُهُم قائِمُهُم عليه السلام.(1)
چرا كوته نگران توجه نمى كنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها و بارها از حضرت موسى و عيسى و هارون و الياس و ... سخن گفتند ؟ از سخنان هدايت آميز ايشان و از رفتار قومشان و ... .
به عنوان نمونه:
«وَ إذ قالَ موسى لِقَومِهِ يا قَوم لِمَ تُؤذونَنى وَ قَد تَعلَمونَ إنّى رَسولُ اللّه ِ إلَيكُم فَلَمّا زاغوا أزاغَ اللّه ُ قُلوبَهُم وَ اللّه ُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(2):
« (به يادآور) هنگامى را كه موسى به قومش گفت اى قوم من چرا مرا آزار مى دهيد با اينكه مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شما هستم هنگامى كه آنها از حق منحرف شدند خداوند قلوبشان را منحرف ساخت و خدا فاسقان را هدايت نمى كند» .
ص: 223
«وَ لَقَد آتَينا موسَى الكِتابَ وَ جَعَلنا مَعَهُ أخاهُ هارونَ وَزيرا»(1): «ما به موسى كتاب (آسمانى) داديم و برادرش هارون را وزير او قرار داديم» .
«وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح ... »(2): «و موسى به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قومم باش و (آنها را) اصلاح كن» .
«وَ نوحا إذ نادى مِن قَبل فَاستَجَبنا لَهُ فَنَجَّيناهُ وَ أهلَهُ مِنَ الكَربِ العَظيمِ وَ نَصَرناهُ مِنَ القَومِ الَذينَ كَذَّبوا بِآياتِنا إنَّهُم كانوا قَومَ سوء فأغرَقناهُم أجمَعينَ»(3):
«و نوح را (به يادآور) هنگامى كه پيش از آن (زمان پروردگار خود را) خواند ما دعاى او را مستجاب كرديم و او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات داديم و او در برابر جمعيتى كه آيات ما را تكذيب كرده بودند يارى داديم چرا كه قوم بدى بودند از اين رو همه آنها را غرق كرديم» .
چرا از اين مسائل پند نمى گيرند ؟ آيا از اين همه تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله تعجب نمى كنند ؟ ! آيا هيچ گاه دليل اين همه اصرار پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد تعيين اهل بيت عليهم السلام و بر زبان آوردن نام ايشان را از خود نپرسيده اند ؟ !
گويا ايشان چشمان خود را بر حقيقت بسته اند ! غافل از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله با اين كار قسمت ديگرى از نقشه هدايت پروردگار را به زيبايى بيان مى كند.
4 - حضرت زهرا عليهاالسلام ترجمان غدير است
دختر پيامبر حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام نيز در زمره معصومان است. او معصومه اى است كه براى احقاق حق امام زمانش بسيار كوشيد. معصومى براى دفاع از معصوم ديگر به پا خاست.
ص: 224
سرّ عصمت حضرت زهرا عليهاالسلام سرّ عظيمى است.(1) حضرتش پاره تن رسول خدا صلى الله عليه و آله و محبوبه خدا بر روى زمين و ام الائمه عليهم السلام است. غدير بيانگر پاره اى از نقشه هدايت و زهرا عليهاالسلام ترجمان اين واقعه عميق و مدافع اين نقشه هدايت است.
آن حضرت مى داند كه اگر بر خلاف اين برنامه الهى عمل شود، آدميان به انحراف مى روند و راه شيطان باز مى شود. حضرت مى داند جدايى قرآن و عترت نقشه شيطان است، زيرا امر هدايت را غير ممكن مى سازد. او از اين بى توجهىِ بى خردان دردمند است، و سعى مى كند آنچه را فراموش كرده اند به يادشان آورد.
حضرت زهرا عليهاالسلام بسيار كوشيد تا راه را روشن كند و انسان ها را از گمراهى نجات بخشد. اما حيف كه همه پيام هدايت او را نشنيدند، و آنها هم كه شنيدند خوب عمل نكردند. كم هستند انسان هايى كه حقيقتا پيرو على و زهرا و اولاد ايشان عليهم السلام باشند و پيروان حقيقى انگشت شمار اند !
صديقه طاهره عليهاالسلام بسيار كوشيد تا خطرات جدايى ثقلين را بيان كند. ولى گويا كوس شيطان گوش هاى ايشان را كر كرده بود و غفلت وجودشان را فرا گرفته بود.
چه نزديك است انكار ولايت اينان و انكار ربوبيت پروردگار !
چه نزديك است انكار عصمت اينان و انكار حكمت پرودگار !
چه نزديك است انكار برگزيدگى ايشان توسط خداوند و انكار هادى بودن پرودگار !
چه نزديك است انكار فضيلت ايشان و انكار عدل پروردگار !
باشد كه انسان ها حكيمانه بينديشند و سرّ غدير را دريابند.
در همين رابطه، آيه و تفسير آن را يادآود مى شويم:
ص: 225
«وَ لَقَد صَدَّقَ عَليهِم إبليسُ ظَنَّهُ فَاتَبَعوهُ إلاّ فَريقا مِنَ المُؤمِنينَ»(1): «همانا ابليس پندار خويش را در نظر آنان راست و درست جلوه داد پس او را تبعيت كردند مگر گروهى از مؤمنان» .
محمد خزاعى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه آيه فوق درباره غدير خم آمده است. چون پيامبر صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام آنچه را كه بايد بگويد گفت و او را براى مردم (به عنوان امام و جانشين) نصب فرمود. ابليس فريادى كشيد تا ياران و شياطين را به دور خود جمع كند. وقتى آنها جمع شدند، گفتند: اى بزرگ ما ! اين فرياد چه بود ؟ ! گفت: واى بر شما ! امروز (روز غدير) همانند روز عيسى است (كه مردم را نسبت به آن حضرت به گمراهى افكندم) . به خدا قسم كه درباره واقعه امروز نيز مردمان را به گمراهى خواهم انداخت.
اينجا بود كه اين آيه از سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَد صَدَّقَ عَليهِم إبليسُ ... » . دوباره ابليس فرياد كشيد. شياطين مجددا به سوى او بازگشتند و گفتند: اى سيد ما ! اين فرياد دوم براى چه بود ؟ ابليس گفت: واى بر شما ! خداوند كلام مرا شنيد و آن را در قرآن حكايت كرد: «وَ لَقَد صَدَّقَ عَليهِم ... » . در اينجا ابليس سر خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: به عزت و جلالت سوگند كه اين گروه مؤمنان را نيز به ديگران ملحق خواهم كرد.
امام صادق عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ (و اين آيه را تلاوت فرمود) : «إنَّ عِبادى لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطانٌ»(2): «همانا تو را بر بندگان راستين من سلطه و نفوذى نخواهد بود» .
ابليس براى بار سوم فرياد كشيد. شياطين به سوى او بازگشتند و گفتند: اى بزرگ ما ! اين فرياد سوم از چيست ؟ گفت: به خدا قسم از دوستداران و پيروان على است.
ص: 226
اما پروردگارا ! به عزت و جلالت سوگند، معاصى و گناهان را چنان مزيّن سازم كه مورد خشم و غضب تو قرار گيرند.
امام صادق عليه السلام فرمود: قسم به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق برانگيخت، همانا شياطين بر سر مؤمنان هجوم آورند، بيشتر و فراوان تر از زنبورهايى كه بر (يك قطعه) گوشت باشند (تا او را به معصيت افكنند و از ولايت دور سازند) . اما مؤمن هرگز از دين و اعتقادش كاسته نشود.(1)
نتيجه
جريان غدير، جريانى است جاودان، به قدمت «اللّه ُ هُوَ الوَلىُّ» . ذات مقدسى كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود.
به عبارت ديگر: او هميشه ولىّ است و ولايت پروردگار هيچ گاه تعطيل نبوده و هيچ گاه تعطيل نخواهد شد. ولايت انبياء و اهل بيت عليهم السلام - كه اولياء خدا هستند - نمايش ولايت پروردگار در روى زمين است.
خداى سبحان - كه مهربان و حكيم است - نقشه هدايت انسان را بسيار زيبا طراحى نموده است. در اين نقشه هدايت، انبيا عليهم السلام هاديان امت هستند، و پس از ايشان اوصيائشان عهده دار هدايت امت اند. پس هر نبى وصى پس از خود را معرفى مى كند، و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله نيز در غدير چنين نموده است.
پس سرّ غدير همان ولايتى است كه از ابتداى تاريخ تا قيامت ادامه دارد، و سرّ ولايت هدايت است كه دليل آفرينش انسان است.
عوامل جاودانگى غدير از منظرى ديگر
اشاره
رخداد غدير خم نقطه درخشان تاريخ اسلام است، زيرا در آن واقعه به نحوى نبوت با امامت پيوند خورد كه تكميل رسالت به امامت باشد. ولى در طول ساليان
ص: 227
به همين خاطر، بسيارى از علماى منصف عامه به اين نكته اذعان نموده اند كه اين آيه در روز غدير نازل شده است.
سه و چهار. آيه مسألت عذاب
پس از ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام، ماجراى حارث فهرى و آيه «سَألَ سائِلٌ» اتفاق افتاد كه در محل خود آمده، و مفسران و تاريخ نگاران اين داستان را نقل كرده اند، و در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» گذشت.
اما اشكالى كه در اينجا مطرح شده از سوى صاحب تفسير «المنار» است، كه پس از نقل اين جريان مى گويد: سوره معارج مكى است، ولى شأن نزول آيات مربوط به واقعه سال هاى پس از هجرت است. اين دو با هم همخوانى ندارد.
در تفسير «الميزان» در جواب او مى گويد:
الف. روايات در شأن نزول اين آيات دو دسته اند: رواياتى كه شأن نزول را در مكه مى دانند، و رواياتى كه شأن نزول را در واقعه غدير مى دانند. هر دو دسته روايت آحاد يا همان خبر واحد است و شما بدون هيچ ترجيحى دسته اول را انتخاب كرديد !
ب. بر فرض اينكه مجموعه سوره مكى باشد، همانگونه كه مضمون بيشتر آيات آن اينگونه است، ولى معلوم نيست همه آيات آن مكى باشد، بلكه اين آيات مدنى اند.
در اين مورد مصداق هاى ديگرى نيز در قرآن هست، مثل آيه 67 سوره مائده كه ايشان و همفكرانش اصرار دارند كه مربوط به اول بعثت است. در حالى كه عموم مفسران اتفاق دارند كه سوره مائده سوره اى مدنى است.
2 - اهتمام اصحاب به غدير
اصحاب زيادى راوى اين واقعه مهم مى باشند. البته به نظر ما تعداد راويان به تعداد حاضران در آن مراسم با شكوه است، ولى به سبب عواملى نظير دور بودن از مركز حكومت و نداشتن موقعيت خاص اجتماعى، معروف نبودن و ... ، نامشان ضبط نشده است. نام راويان حديث غدير در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» گذشت.
ص: 231
3 - غدير در آثار علماى عامه
بعضى از علماى عامه در اين مورد كار كرده و به حديث غدير از ابعاد مختلف توجه كرده اند، كه اسامى آنان نيز در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» گذشت.
4 - غدير در اشعار
در طول پانزده قرن پس از حادثه غدير، شعراى بسيارى آن را به زبان هاى مختلف به نظم در آورده اند، كه عمدتا در زبان عربى و فارسى و اردو است.
5 - احتجاج به غدير
در مقاطع مختلف تاريخ به حديث غدير استدلال و احتجاج شده است، كه در كتاب هاى عامه و خاصه آورده شده است. موارد اتمام حجت به حديث غدير در همين فصل سوم «اعتقادات غدير» بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
غدير بهترين راه براى جامعه اسلامى
غدير بهترين راه براى جامعه اسلامى(1)
با تحليلى از تركيب جامعه اسلامى در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به خوبى مشخص مى شود كه هيچ طرحى زيباتر و بهتر از رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله با جامعه آنچنانى نمى توان فرض كرد، به طورى كه نتيجه اش بقاى اسلام باشد تا نسل هاى بعدى به راحتى بتوانند حق و باطل را بفهمند و حجت بر آنان تمام شود و راه را آزادانه انتخاب كنند.
اگر نام اسلام محو مى شد، هم اتمام حجت از بين مى رفت و هم انتخاب آزادانه ! چون يا مردم اصلاً خبرى از حق نداشتند تا بتوانند آزادانه آن را انتخاب كنند، و يا خبرى از باطل نداشتند تا ناخواسته در طريق آن نيفتند.
به عبارت ديگر، اين مسيرى بود كه بايد طى مى شد و راه پس و پيش نداشت و بايد طبق آن و با مداراى با آن تصميم گيرى مى شد. اين خدا و رسولش بودند كه بهترين برنامه را تدارك ديدند؛ و در آن شرايط خاص، فرضى بهتر از آنچه انجام شد وجود
ص: 232
نداشت. بنا بر اين، به جاى تحليل روش پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به عنوان چرا و چگونه، بايد از آن به عنوان بهترين راهى كه بهتر از آن قابل تصور نيست ياد كرد.
توحيد غدير
توحيد غدير(1)
توحيدِ غدير، خداوند متعال را ذات لايزال منزّه و مبرّايى مى داند كه با هيچ يك از مخلوقاتش قابل مقايسه نيست. اما توحيد سقيفه و خط فكرى مقابل غدير از خدا جسمى ساخته كه دست و پا هم برايش در نظر گرفته است و مانند انسان ها اياب و ذهاب دارد.
در مورد عدل خداوند متعال نيز دو خط فكرى وجود دارد، كه فاصله بين اين دو خط فكرى از زمين تا آسمان بلكه در تقابل با يكديگر است:
سقيفه خداوند را عادل نمى داند، و لزومى هم براى اين اعتقاد نمى بيند، و تحقق ظلم از سوى حقتعالى را جايز مى شمارد.
اما غدير خداى عادل را پذيرفته است كه هيچ احتمالى از ظلم درباره او روا نيست.
اهميت غدير از لحاظ تاريخى
اشاره
ضرورت و اهميت پرداختن به موضوع غدير از جهات گوناگونى قابل بررسى است، كه در اينجا اهميت و ضرورت غدير از لحاظ تاريخى را بيان مى كنيم:
جاى هيچ ترديدى نيست كه شرافت و برترى هر چيزى به شرافت و برترى نتيجه آن مى باشد. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، بهترين و پرفايده ترين مباحث موضوعى است كه دين الهى بر آن پايه گذارى شده و آئينى بر آن استوار گشته و پايه هاى اعتقادى و مذهبى بر اساس آن بنا گرديده است، و امت ها و دولت هايى از آن به وجود آمده و ذكر و ياد آنان جاودانه شده باشد.
ص: 233
در علوم تاريخى، فلسفه پيدايش امت ها و طرز تشكيل دولت ها و اصول و تعاليم آنها بسيار مهم است. به همين جهت، مورخان در ثبت و ضبط اينگونه اصول اعتقادى و مبانى دينى تلاش كرده، و با زحمت و مشقت فراوان تمامى وقايع و حوادث مربوط به آن را قيد مى نمايند.
ماجراى غدير از جمله مهم ترين موضوعات تاريخ اسلام است. چرا كه رويداد غدير با بسيارى از دلايل ريشه اى و سلسله مباحث مربوط به آن، مبنا و اساس جمع كثيرى از پيروان آثار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شده است. از ميان پيروان ميليونى اين گروه، دانشمندان، حكما، اديبان، نوابغ، فرماندهان، پادشاهان و فضلاى بسيارى به وجود آمده اند و صاحب آثار و كتب فراوانى مى باشند. پس با توجه به اهميت و ضرورت بحث غدير، اگر مورخى در اين مورد كوتاهى كند قابل بخشش نيست.
به هر ترتيب، اگر مورخ خود از پيروان آل رسول عليهم السلام باشد يا از وجدانى بيدار و انصاف برخوردار باشد، بر او لازم و واجب است كه اخبار و مطالب مهم مربوط به دعوت نبوى را در روز غدير خم به گوش هم كيشان خويش و مردم حقيقت جو برساند. اگر غير از اين باشد، باز هم ناچار است نسبت به چنين مطلب اساسى و مهم هر چند ساده و مختصر ذكرى بنمايد، يا اگر تحت تأثير عواطف و تعصب هاى قومى و قبيله اى و زير نفوذ فتنه جويان قرار گرفته، لااقل انتقاد خويش در مورد دلالت و مفهوم غدير ابراز دارد.
دانشمندان علوم حديث به هر جانب كه نظر كنند، دسته اى از روايات صحيح با سندهاى معتبر را خواهند ديد، كه آنها را راويان و رجال مورد اعتماد خويش نقل كردند، و مضمون آن احاديث بر افتخارات و فضائل اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام دلالت دارد.
از جمله اين دسته از روايات حديث متواتر غدير است. هيچ حديث پژوهى نمى تواند از اين حديث چشم پوشى و صرف نظر كند، چرا كه تواتر و صحت آن خدشه ناپذير است.
ص: 234
بر مفسران نيز لازم است كه شأن نزول و تفسير آياتى را كه درباره غدير در احاديث آمده به همراه روايات پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه بيان كنند، چرا كه هيچ مفسرى حاضر نيست كارش ناتمام و نارسا باشد. در ميان دانشمندان علم كلام، بحث غدير و امامت اجتناب ناپذير است؛ همگى ناگزير اند اشاره اى به واقعه غدير داشته باشند، و براى ردّ مسئله امامت و يا لزوم آن برهانى بياورند.
بنا بر اين، بزرگان و فضلاى علوم مختلف اعم از تاريخ، كلام، حديث، تفسير و ... همگى ناگزير به طرح ماجراى غدير در آثار خود هستند و مسئله غدير چيزى نيست كه بتوانند از آن چشم پوشى كنند.
با چنين كيفيت و شأن، اگر هر يك از اين دانشمندان از ذكر چنين واقعه اى غفلت كنند، در حق اسلام كم فروشى و خيانت كرده و امت اسلامى را از بخش زيادى از حقايق نابى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از گنجينه وسيع مواهب خويش به امت اسلامى ارزانى داشتند محروم ساخته، و جامعه اسلامى را از راهيابى به شاهراه هدايت و سعادت باز داشته است.
علامه بزرگوار امينى در كتاب گرانقدر «الغدير» اسامى علمايى از اهل تسنن را كه در آثار خود در علوم ذكر شده به بيان واقعه غدير پرداختند، گرد آورده است.(1)
در اينجا به دو شبهه ديگر پاسخ كوتاهى مى دهيم:
شبهه اول
هر ملتى همواره سعى دارد زيبايى هاى تاريخى خويش را به تصوير بكشد، و از ذكر حوادث نامطلوب تاريخى خود دورى جويد. چرا كه ذكر حوادث نامطلوب تاريخ يك آيين، سبب ترديد در اصالت آن مى گردد. بحث در مورد خلافت و امامت و حوادث ناگوار صدر اسلام و تكرار آن - به خصوص در زمانى كه نسل جوان با بحران هاى روحى و اجتماعى مواجه است - از ايمان و شور آنها نسبت به اسلام
ص: 235
مى كاهد و افكار آنان را متزلزل مى سازد. ديگران همواره در صدد كتمان زشتى هاى تاريخى خود هستند، ولى مسلمانان بر عكس؛ همه تلاش خويش را در بازگو كردن آن صرف مى كنند.
پاسخ اين است كه: اگر نقد و نقل تاريخ تنها به صورت باز گو كردن و منعكس نمودن حوادث نامطلوب باشد، اثرش همانطور است كه در شبهه مطرح شد.
اولاً: اگر قرار باشد تنها به حوادث غرور آفرين و زيبايى ها بسنده كنيم، نمى توان آن را نقل تاريخ دانست، بلكه نوعى تحريف تاريخ است !
ثانيا: هيچ تاريخى از حوادث نامطلوب و زشت مبرّا نمى باشد، و حتى خلقت انسان نيز مجموعه اى از زشتى ها و زيبايى هاست. تفاوت آيين ها و قوم ها در سراسر زيبايى و يا سراسر زشتى آنان نيست، بلكه به نسبت و درصد زشتى و زيبايى ميان آنهاست. اما اين مايه افتخار ماست كه تاريخ اسلام از نظر زيبايى ها و جلوه هاى انسانى بى نظير و مملوّ از حماسه و لبريز از جمال و شكوه است، و هيچ كس نمى تواند ادعا كند كه زيبايى هاى تاريخش از زيبايى هاى تاريخ اسلام بيشتر باشد.
به هر حال، همان طور كه گفته شد، چشم پوشى در موردى كه با متن اسلام و اساسى ترين مسئله اسلام يعنى «امامت و رهبرى» مربوط است و سرنوشت جامعه به آن وابسته است روا نمى باشد. بازگو نكردن اين حقايق تاريخى، چيزى جز همگامى با ظلم و ستم و همنوايى با ظالمان و ستمگران نيست !
شبهه دوم
امروزه در جامعه، شبهه ديگرى كه مطرح مى گردد و به آن دامن مى زنند اين است كه: با طرح اينگونه مسائل، اتحاد مسلمين تضعيف مى شود. آنچه بر سر مسلمين آمد و شوكت آنها را گرفت و آنها را زير دست قرار داد، همين اختلافات فرقه اى است. دستان پليد استعمار بهترين ابزارى كه مورد استفاده قرار مى دهد شعله ور ساختن اين مباحث است. آيا شايسته نيست كه از طرح اين مباحث اجتناب كنيم ؟
ص: 236
1 - موضوع اصلى بيعت غدير
عنوان اصلىِ بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت اميرالمؤمنين عليه السلام و امامان از فرزندان او تا آخرينِ آنها كه حضرت مهدى عليه السلام بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلىِ بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابى طالب عليه السلام نيست، بلكه امامت همه ائمه عليهم السلام است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد. امامانى كه قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنها حق چنين ادعايى را ندارد. مردم كه با على عليه السلام بيعت كردند، در واقع مستقيما با همه امامان بيعت نمودند.
2 - محتواى بيعت غدير
پيمان هايى كه مردم در غدير پيرامون موضوع ولايت بر سر آنها بيعت كردند از اين قرار است:
يك. شنيديم، پس كسى نخواهد گفت: «من نشنيدم و متوجه نشدم» .
دو. در مقام عمل اطاعت مى كنيم و سر تسليم فرود مى آوريم.
سه. در قلب و ضميرمان به اين مطلب راضى هستيم.
د. زندگى و مرگ و حشر و بعث ما بر اين عقيده خواهد بود.
چهار. در اين مطالب تغيير و تبديل نمى دهيم.
پنج. در اين مطالب شك به دل راه نمى دهيم.
شش. اين مطالب را در آينده انكار نمى كنيم و از قول خود برنمى گرديم، و پيمان و عهد خود را نمى شكنيم و به وعده خود وفا مى كنيم.
هفت. از قول تو، به نزديكان و دوردستان از فرزندان و فاميل خود مى رسانيم.
3 - ارزش و پشتوانه بيعت غدير
همانطور كه تمام احكام و مسايلى كه مربوط به دين است آنگاه ارزش پيدا مى كند كه اتصال به خداوند داشته باشد و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد.
ص: 238
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلته و غافلگيرانه بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد، و هيچ افضليتى هم مطرح نبود.
بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود. ولى بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شد.
گذشته از اينكه منصوب كردن آن حضرت نيز بود و اين بيعت به عنوان اقرار گرفتن و انتصاب حضرت بود. نتيجه اين است كه اگر كسى بيعت سقيفه را پذيرفت حجت بر او تمام شده باشد كه قبلاً بر بيعت غدير گردن نهاده است.
6 - مراسم بيعت غدير پس از خطبه
پس از اتمام خطبه غدير، انتظار آميخته با سكوت مردم به سر رسيد و پيامبر و على عليهماالسلام را در حال فرود از منبر مشاهده كردند. سيل جمعيت ناگهان از جا كنده شد و مردم از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر مى شوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مى دارند.
تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مى گفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود. جمعيت در حالى كه دست ها را به نشانه بيعت بالا برده بودند و به طرف حضرت اشاره مى كردند، فرياد مى زدند: «آرى پذيرفتيم، و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مى كنيم» .
در كنار اين صداها، فريادهاى تبريك نيز شنيده مى شد، كه چنين مقام والايى به على بن ابى طالب عليه السلام تبريك مى گفتند و تعيين چنين جانشينى را به پيامبر صلى الله عليه و آله تهنيت عرض مى كردند.
ص: 240
در عين ناباورى مردم، تصميم قاطع پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد كه برنامه بيعت انجام شدنى است، و التزام مردم به آنچه در عظيم ترين سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان ولايت و امامت دوازده امام عليهم السلام مطرح شده الزامى است، اگر چه لازمه اش آن باشد كه آن جمعيت انبوه با آن امكانات كم سه روز در غدير بمانند.
از آنجا كه همه پيش بينى ها قبلاً در نظر گرفته شده بود، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فورا در زير درختان و در كنار بركه دو خيمه برپا شد. برنامه اين بود كه در يكى از خيمه ها پيامبر صلى الله عليه و آله و در ديگرى على عليه السلام جلوس فرمايند. آنگاه مردم يكى يكى ابتدا وارد خيمه پيامبر صلى الله عليه و آله شوند و با آن حضرت دست بيعت دهند، و سپس از آنجا برخاسته وارد خيمه على عليه السلام شوند.
با توجه به اينكه بيعت در واقع با مقام امامت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله تأكيد اصلى را بر همان قرار دادند و مردم را موظف كردند كه با ورود به خيمه على عليه السلام سه كار انجام دهند: يكى اينكه دست بيعت دهند، و دوم اينكه «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» بگويند تا در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله به اين عنوان به حضرتش سلام كرده باشند، و سوم اينكه اين مقام عظمى را به آن حضرت تبريك بگويند.
فرصت مناسبى را هم براى بانوان در نظر گرفتند تا آنان نيز در خيمه هاى بيعت حضور يابند. براى اين منظور دستور دادند تشت بزرگى پر از آب آماده كنند و از وسط آن پرده اى بزنند كه دو سوى آن از طرفين ديده نشود. آنگاه پيامبر و اميرالمؤمنين عليه السلام در يك سوى پرده مى نشستند و دستان مبارك را داخل آب مى گذاشتند. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مى كردند و همزمان «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» مى گفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مى گفتند.
با آنكه نشستن آن دو بزرگوار در كنار يكديگر در يك خيمه نيز ممكن بود و بيعت سريع تر انجام مى گرفت، دو خيمه جداگانه تفهيم دو هدف متفاوت از اين بيعت بود: يكى پيمان بستن با پيامبر صلى الله عليه و آله كه به آنچه در خطبه غدير مطرح شد ملتزم باشند؛
ص: 242
اين يك اعلان جهانى بود كه تا ابد بدانند همه آن جمعيت عظيم بيعت كردند؛ و ببينند كه چگونه به بيعت خود وفا نمودند !(1)
براى توضيح بيشتر در مورد بيعت در غدير، مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه» ، چهارم: «بيعت» .
رسميت تبريك در غدير
اشاره
رسميت تبريك در غدير(2)
رسميت دادن ابدى به غدير با اعلان «عيد بودن» آن بلكه اعلام «اعظم الاعياد» بودن آن(3)، و نيز نامگذارى آن به «يوم الولاية»(4) و اجراى عملى اين عيد در زمان اميرالمؤمنين و امام رضا عليهماالسلام(5)، و تبريك و تهنيت گفتن به مناسبت اين عيد بزرگ، همه اينها به معناى جايگاه ويژه غدير در تقويم رسمى اسلام و بزرگداشت عمومى آن است.
به عنوان نتيجه اين رسميت، تأثير آن در جاودان سازى فرهنگ ابلاغ پيام غدير به نسل هاى بعد و دعوت ابدى به ولايت امامان غدير جاى انكار نيست. در كنار اين رسميت، تبريك و تهنيت در غدير نيز رسميتى خاص داشته و در كلام و سيره معصومين عليهم السلام از جايگاهى خاص برخوردار است كه ذيلاً به آن اشاره مى شود:
ص: 244
فتنه و آشوب. در آن شرايط كه اسلام دوران نخستين خويش را مى گذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود، حضرت ترجيح مى داد اقدام جدى نكند تا شرّ و آشوبى بر پا نگردد. على عليه السلام به خوبى متوجه خطرهايى بود كه دين اسلام و كلمه «لا إلهَ إلاّ اللّه» را تهديد مى كرد.
در واقع على بن ابى طالب عليه السلام در آن ايام به مصيبتى گرفتار شده بود كه احدى به آنگونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش على عليه السلام سنگينى مى كرد:
يكى خلافت اسلام، با آن همه نص و وصيت و سفارشى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن رسيده بود، و اين همه متوجه على عليه السلام بود و در گوش او فرياد مى كشيد و با شكوه اى دلگداز و جگرخراش او را به شور و حركت فرا مى خواند. دوم آشوب ها و طغيان هايى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشيدن جزيره العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان و ريشه كن شدن اسلام و ميدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دورويى كه به نص قرآن اهل نفاق و دورويى بودند و كافرتر و نفاق پيشه تر از هر كس ديگر بودند، و در فهم و هضم حدود احكام خدا از هر كس ديگر دورتر بودند.(1) اينان با شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله قوت يافته بودند.
آرى مسلمانان در آن روز و پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله ماننده گله اى سيل زده در شبى زمستانى بودند، كه ميان گرگ هاى خونخوار و حيوانات درنده و مسيلمه كذّاب و طليحة بن خويلد و سباح بنت حارث گرفتار شده بودند. رجّاله هايى كه دور و بر اينان گرد آمده بودند و براى محو اسلام و مسلمين پا فشارى مى كردند.
علاوه بر اين، دو امپراطورى روم و ايران در آن روزگار در كمين اسلام بودند. اضافه بر همه اينها ده ها مانع و مشكل ديگر بود كه همه در حال كينه توزى با محمد صلى الله عليه و آله و خاندان محمد عليهم السلام و اصحاب راستين محمد صلى الله عليه و آله بودند، و براى گرفتن انتقام خود از
ص: 249
همه اينها براى حفظ امت و حراست شريعت و نگهداشت دين و چشم پوشى از مناصب خويش براى خدا بود. همه براى اداى امرى بود كه شرعا و عقلاً بر او واجب بود؛ يعنى عمل به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه) ، در مرحله اى كه دو تكليف تعارض كنند.
اين است كه شرايط و محيط آن روز، نه به على عليه السلام اجازه مى داد كه شمشير در ميان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدينه را - كه جامعه اى نو مسلمانان بود - زير ضربه هاى استدلال و سخنرانى و تكفير و تخطئه خرد و متزلزل و متشنج سازد.(1)
ص: 251
ص: 252
قسمت سوم :تحليل هاى خط ضد غدير
حضور مشركين در غدير
حضور مشركين در غدير(1)
از نگاه اعتقادى و فكرى، جمعيت عظيم حاضر در غدير خم شامل افرادى با درجات متفاوت ايمان بود. از مسلمانان مخلصى در اعلى درجات ايمان همچون سلمان و ابوذر و مقداد گرفته، تا افراد متوسط الايمان، تا برسد به تازه مسلمانانى كه قدم در بارگاه اسلام گذاشته بودند، تا برسد به كلمه توحيد بر زبان جارى كنندگانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مى زدند.
در نگاهى ديگر شامل افرادى ديندار و با تقوا و فداكار براى دين بود، در مقابل شهوت پرستانى كه هدفى جز مقاصد دنيوى در سر نداشتند. در دقّتى ديگر گروهى هنوز در تعصبات جاهلى غرق بودند و عقده هاى بدر و احد و حنين را در دل نگه داشته بودند، در مقابل افرادى كه با ايمان راسخ از جاهليت و عادت هاى آن بيزار بودند و بر آنها لعنت مى فرستادند.
ص: 253
در كنار همه اينها منافقين بودند كه با نقشه هاى جدى بر ضد اسلام و حتى امضاى معاهده بر ضد جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله - كه صحيفه ملعونه نام گرفت - در برابر منبر غدير حضور داشتند.
البته منافقين گروهى بودند كه نبايد به حال خود رها مى شدند تا فتنه انگيزى كنند، و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله تعهد داشت كه حتما در مراسم غدير حضور داشته باشند تا هم تحت كنترل باشند و هم حجت بر آنان تمام شود.
از همه جالب تر در هيبت غدير آن بود كه حتى افرادى از مشركين - كه هنوز بر جاهليت خود باقى بودند - از مكه تا غدير آمدند تا ببينند پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد در غدير چه بگويد.(1)
اغتشاش و اعتراض در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير
اشاره
اغتشاش و اعتراض در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير(2)
از جمله اقدامات هميشگى منافقين در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، ايجاد اغتشاش و جنجال و هياهو در مفابل آن حضرت، و حتى بين سخن گفتن و خطبه هاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بود ! !
به عنوان نمونه عده اى از منافقين نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانه اى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مى شود. بر حذر باشيد !(3)
از جمله اين اغتشاشاتِ منافقين، جنجالى هايى بود كه در حجة الوداع و قبل از غدير به پا مى كردند. مثلاً جنجالى كه در عرفات به آن دامن زدند:
ص: 254
دو. همچنين از شعبى از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين دين با عزت و پايدار خواهد ماند و بر دشمنانش پيروز خواهد شد تا دوازده خليفه كه ... . جابر در ادامه گفته است: در اين موقع مردم شروع نمودند به برخاستن و نشستن ... .
شيخ طوسى در ادامه اين روايت نقل نموده است: و آن حضرت سخنى گفت كه من نفهميدم. پس به پدرم يا برادرم گفتم: ... .(1)
در روايتى ديگر از جابر بن سمره، وى تصريح كرده كه اين ماجرا در حجة الوداع اتفاق افتاده است.(2)
سه. همچنين از جابر بن سمره نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله در عرفات برايمان خطبه اى خواند و در ضمن آن فرمود: اين امر با عزت و با اقتدار خواهد بود و بر دشمنانش چيره خواهد گشت، تا دوازده نفر آن را به دست گيرند كه همگى ... . جابر گويد: بعد از اين جمله را نفهميدم كه چه فرمود. به پدرم گفتم: بعد از كلمه «همگى» چه فرمود ؟ پدرم پاسخ داد: همگى از قريش اند.(3)
در روايت ابى داوود و جمعى ديگر - گر چه گفته نشده كه اين ماجرا در عرفات بوده - اين عبارت را اضافه دارد: و امت بر عليه همگى ايشان همدست خواهند شد. پس از آن سخنى از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه آن را نفهميدم. به پدرم گفتم: ... .(4)
در نقل ديگر اين عبارت آمده است: و همگى بر هدايت و دين حق عمل مى كنند.(5)
ص: 256
و ديديم كه اينان احساس كردند پيامبر صلى الله عليه و آله قصد دارد از ائمه پس از خود سخن به ميان آورده، و خصوصياتشان را بيان كند، و آنها را به صورت دقيق و واضح معين نمايد. يعنى همان موضوعى كه مى ترسيدند ضمن آن امامت آن كس كه او را خوش نداشتند.
مى ديدند حضرت مى خواهد خلافت فردى را اعلام كند كه بسيارى از بزرگانشان را در نبردهايى مشهور و در دفاع از دين خدا بر خاك افكنده بود، و اين شخص كسى جز على اميرالمؤمنين عليه السلام نبود.
اينجا بود كه اين به ظاهر مسلمانان، به مجرد احساس اين موضوع همهمه نموده و جنجال به راه انداختند و به تعبير راوى:
شروع كردند به صحبت با هم و سر و صدا به راه انداختند.
و يا: جنجال و غوغا به پا كردند.
و يا: مانع شنيدن من شدند.
و يا: فرياد زدند و من نشنيدم كه حضرت چه فرمود.
و يا: تكبير گفته و آشوب كردند.
و يا: پى در پى بر مى خاستند و مى نشستند.
آرى، برخورد اينان با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين بود ! آن هم كسانى كه همه مذاهب اهل سنت مدعى عصمت آنان اند و نشان و مدال اجتهاد در دين و شريعت را به آنها عطا نموده اند !
3 - رويارويى تلخ
پيش از اين به سخنى از اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره كرديم كه به صراحت فرموده بود: قضيه محمد صلى الله عليه و آله براى عرب ناخوشايند بود، و آنها به آنچه خداوند از فضلش به او عطا كرده بود حسادت مى ورزيدند و اين امر در طول حيات آن حضرت ادامه داشت. تا آنجا كه به همسرش تهمت زدند و مركبش را رماندند ... .
ص: 261
اگر نبود كه قريش نام مبارك آن حضرت را وسيله اى براى دستيابى به قدرت و پلّكان عزت و حكومت خويش يافته بود، حتى يك روز هم بعد از وفات آن بزرگوار خدا را بندگى نمى كردند.
به اين ترتيب پس از ماجرايى كه بين آنان و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در منى و عرفات رخ داد و بعد از پافشارى و اصرار آن حضرت بر تعيين امامت براى اهل بيت عليهم السلام و به خصوص براى اميرالمؤمنين عليه السلام، طبيعى است كه بغض و كينه در چهره هاى آنان نمايان گشته و در رفتار و كردار و تمام اقدامات و عموم موضع گيرى هاى ايشان هويدا گردد. به گونه اى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله همچون بيگانگان و به دور از هر گونه ادب و نزاكت ظاهرى رفتار كنند !
رسول خدا صلى الله عليه و آله با چنين حالتى با اينان مواجه بود، حتى در لحظات غدير خم. اين موضوع در روايات هم اشاره شده است:
جابر بن عبداللّه روايت كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم فرود آمد، اما مردم از اطرافش دور شدند و حال اينكه على عليه السلام همراهش بود. اين عمل مردم بر پيامبر صلى الله عليه و آله سخت آمد. حضرت به على عليه السلام فرمان داد تا آنان را جمع كرد. هنگامى كه همگان جمع شدند، در حالى كه بر بازوى على بن ابى طالب عليه السلام تكيه زده بود ايستاد و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد.
سپس فرمود: اى مردم من سرپيچى و دور شدن شما را از خودم خوشايند نمى دانم، چون اينگونه به ذهنم خطور مى كند كه هيچ درختى در نظر شما از درختى كه با من همراه و مهربان است مبغوض تر نيست.(1)
ابن حبّان با سندى كه بر طبق شرايط بخارى صحيح است - و عده ديگرى نيز با سندهايى كه بعضى از آنها صحيح است - روايت نموده است: در مسير بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه، وقتى آن حضرت به غدير رسيدند، برخى از صحابه براى رفتن
ص: 262
از حضرت اجازه مى خواستند. ايشان نيز به آنها اجازه مى دادند و مى فرمود: چه شده درختى كه با رسول خدا مهربان و باملاطفت است از ديگران در نزد شما مبغوض تر است ؟ !
راوى گويد: همه آنان مى گريستند، و ابوبكر گفت: بعد از اين هر كس از تو اجازه رفتن بخواهد از نظر من نادان است.(1)
نفاق در جامعه اسلامى پيش از غدير
نفاق در جامعه اسلامى پيش از غدير(2)
يكى از مسائل پيچيده تاريخ اسلام خط نفاق بين مسلمين است كه در قرآن و روايات فراوان به آن اشاره شده است. از جمله اين موارد در سفر حجة الوداع در عرفات است كه جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه ِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - پيام خداوند را در ابلاغ ولايت و وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام آورد، و اشاره به اكمال دين با ولايت و ميثاق پروردگار از بندگان نمود.
پيامبر صلى الله عليه و آله با شنيدن اين پيام الهى و با توجه به فورى نبودن آن، بار ديگر منافقين و اخلال گران را به ياد آورد و ترس آن را داشت كه مبادا مردم متفرق شوند يا به جاهليت باز گردند، چرا كه آن حضرت دشمنى آنان را مى دانست و از بغض آنان نسبت به على عليه السلام خبر داشت.
اين بود كه پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله خود را در شرايطى سخت احساس كرد و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگ ها به انقياد درآورده ام. اكنون اگر بخواهم كسى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟ !
ص: 263
براى برنامه مهمى توقف كنند، ولى به منطقه «قُدَيد» در نزديكى غدير كه رسيدند عده اى از اصحاب اجازه گرفتند كه از كاروان جدا شوند تا زودتر به خانه هايشان برسند.
حضرت با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوض تر مى داريد ؟ ! اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مى ديد خود را جلو انداخت و گفت: كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است ! !(1)
2 - عبور بى اجازه از غدير
پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر نقشه اى ديگر افتادند.
ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكى هاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عده اى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين كار ساده اى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !
ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفته اند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليه السلام را به انجام رساند.
ص: 266
آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند. در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.
آنان كه پيش تر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند.(1)
اينگونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلى الله عليه و آله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.
3 - طرح سؤال هاى بى جا درباره توقف در غدير
اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله دستور دادند تا زير درختان را از سنگ ها و خار و خاشاك تميز كنند، تا در آنجا منبرى بر پا شود. منافقين از اين مرحله تصميم گرفتند با سنگ اندازى و شايعه پراكنى و مسخره كردن و اعتراض و سست كردن مردم نسبت به مراسم، آنچه مى توانند ضربه بزنند تا بلكه از ارزش آن بكاهند.
در مرحله اول يكى از منافقين جلو آمد و به گونه اى كه مردم هم بشنوند گفت: او كه تا ساعتى ديگر از اينجا مى رود. چه خبرى باعث شده كه مى خواهد اينجا را تميز كند ؟ ! گمان مى كنم خبر خطرناك و مصيبت بارى با خود داشته باشد ! !
اين تخريب ذهن ها با عبارات ناهنجار مى توانست خبر ولايت را به عنوان بار گرانى كه مردم به زور متحمل آن مى شوند نشان دهد.
پيامبر صلى الله عليه و آله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(2)
4 - پراكنده شدن از برابر منبر پيامبر صلى الله عليه و آله !
اكنون بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله مى شدند. منافقين اقدام به تحركى ديگر
ص: 267
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتار مردم در برابر اول شخص عالم بشريت و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و زارى مردم در پيشگاه آن حضرت بلند شد.
آنان براى جبران عمل قبيح خود بهانه آوردند كه: يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ! ! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مى بريم !
پيامبر صلى الله عليه و آله هم عذر آنان را پذيرفت، و با اين بزرگمنشىِ حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد و عملاً سخنرانى آغاز شد.(1)
5 - مسخره كردن در بين خطبه
اشاره
5 - مسخره كردن در بين خطبه(2)
اكنون منافقين با منظره اى روبرو بودند كه عقل ها را متحير مى كرد: جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى، منبر با عظمت زير درختان كهنسال و در كنار بركه، دو قامت آسمانى بر فراز منبر، و آغاز يك سخنرانى بلند با حمد و ثنايى سرشار از توحيد، و سكوتى ابهت انگيز كه احدى در آن فضاى باز جرأت حركت و صحبت نداشت.
مؤمن نمى تواند روح نفاق را در مخيله خود تصور كند. از آنجا كه دورويى و باصداقت نبودن جزء اصول اوليه نفاق است، منافق همه را به كيش خود مى پندارد و تصورى از صداقت و يكرنگى در ذهن خود ندارد. آنگاه كه كينه و حسد و عداوت نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام با اين روح نفاق آميخته شود ناخود آگاه سخنانى بر زبان مى آورد كه آن حسد درونى را نشان مى دهد.
از همه مهم تر اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله ضمن خطبه، امامان ضلالتى را ذكر كرد كه بعد از آن حضرت مردم را به گمراهى مى كشانند، و سپس به صراحت فرمود آنان «اصحاب
ص: 269
محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مى كنى ؟ !(1)
جهت چهارم: مسخره كردن مقام نبوت
با تصريح به دستمايه هاى شكننده اى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مى گرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است.
گاهى به صراحت مى گفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مى گرفتند، و با اذعان به مقام با عظمت على عليه السلام عنوان مى كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به فضائل او مغرور شده، و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مى كند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد !
گاهى عنوان محكم كارى به اين عملِ حضرت مى دادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
حتى تا آنجا پيش رفتند كه گفتند: اين هم نمونه اى از كار كسرى و قيصر است كه فقط به عنوان وراثت، خلافت را در نسل و فاميل خود حفظ مى كنند و هيچ كارى به لياقتها و فضيلتها ندارند.
البته از روح نفاق بيش از اين انتظار نمى رفت، ولى اين طرز تفكر - اگر امروز هم در كسانى باشد - به معناى مسخره كردن مقام عظيم نبوت و شك در پيامبرى حضرت محمد صلى الله عليه و آله است، و ما پيامبرى را معتقديم كه امين خدا و داراى مقام عصمت است.
6 - استهزاء بعد از خطبه
اشاره
پس از آنكه منافقين در اثناى خطبه با ديدن آن منظره بديع - كه على عليه السلام بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشت - سخنانى گفتند و دل خود را سبك كردند، بعد از خطبه آغاز لحظاتى بود كه در مجالس خصوصى خود لب گشايند و آزادانه سخن بگويند.
ص: 272
مطرح كردن چنين سخنانى در غدير، آن هم لحظاتى پس از آن سخنرانى عظيم، نشانه وسعت توطئه و زمينه هاى نفاقى است كه چنين در عمق جامعه رسوخ پيدا كرده بود، به گونه اى كه صراحتا مى گفتند: اگر محمد بميرد دين او را خراب مى كنيم ! !(1)
هنگام بيعت هم كه رسيد تنها كسانى كه از ميان آن جمعيت انبوه بدون اعتراض بيعت نكردند ابوبكر و عمر بودند كه گفتند: آيا اين بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش ؟ ! كه اشاره به همان ساختگى بودن برنامه غدير بود. حضرت فورا اين حركت را پاسخى قاطع داد و فرمود: بلى امرى است كه هم از طرف خدا و هم از طرف رسولش است.
با اين همه وقتى بيعت كردند و بيرون آمدند گفتند: درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد.(2) در ظاهر براى اينكه رد گم كنند و كسى از توطئه هايشان بو نبرد، عمر در حالى كه بر كتف اميرالمؤمنين عليه السلام مى زد گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يا عَلى. أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ : گوارايت باد اى على. اكنون صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شدى !(3)
9 - پيشنهاد معرفى شخص ديگرى به جاى على عليه السلام !
راه ديگرى كه منافقين و در رأس آنان پنج نفر اصحاب صحيفه براى خود انديشيدند كه شايد با پذيرش آن از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله غدير خنثى شود، مطرح كردن نسخ ولايت على عليه السلام و انتخاب ديگرى به جاى او بود. ابتدا شايع كردند كه اى كاش غير از على را خليفه قرار مى داد، يا اكنون كه كار تمام شده ديگرى را به جاى او قرار دهد ! !(4)
كم كم سخن را عوض كردند و گفتند: اى كاش ما را به جاى على امام قرار مى داد ! ! (5)
ص: 277
در دنباله سخن، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنه گران ذكر كرد، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمى شود.
حضرت در لا به لاى اين قسمت از سخن كار فوق العاده اى انجام داد، كه منافقين از ترس افشاى اسرارشان در جاى خود ميخكوب شدند. آن سخن پر تأثير اين بود:
اگر بخواهم منافقين را نام ببرم مى توانم و اگر بخواهم به تك تك آنان اشاره كنم آنان را نشان مى دهم، ولى به خدا قسم درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.
حضور منافقين در غدير
حضور منافقين در غدير(1)
از نگاه اعتقادى و فكرى، جمعيت عظيم حاضر در حجة الوداع و غدير شامل افرادى با درجات متفاوت ايمان بود. از مسلمانان مخلصى در اعلى درجات ايمان همچون سلمان و ابوذر و مقداد گرفته، تا افراد متوسط الايمان، تا برسد به تازه مسلمانانى كه قدم در بارگاه اسلام گذاشته بودند، تا برسد به كلمه توحيد بر زبان جارى كنندگانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مى زدند.
در نگاهى ديگر شامل افرادى ديندار و با تقوا و فداكار براى دين بود، در مقابل شهوت پرستانى كه هدفى جز مقاصد دنيوى در سر نداشتند. در دقّتى ديگر گروهى هنوز در تعصبات جاهلى غرق بودند و عقده هاى بدر و احد و حنين را در دل نگه داشته بودند، در مقابل افرادى كه با ايمان راسخ از جاهليت و عادت هاى آن بيزار بودند و بر آنها لعنت مى فرستادند.
در كنار همه اينها منافقين بودند كه با نقشه هاى جدى بر ضد اسلام و حتى امضاى معاهده بر ضد جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله - كه صحيفه ملعونه نام گرفت - در برابر منبر غدير
ص: 281
حضور داشتند. البته منافقين گروهى بودند كه نبايد به حال خود رها مى شدند تا فتنه انگيزى كنند، و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله تعهد داشت كه حتما در مراسم غدير حضور داشته باشند تا هم تحت كنترل باشند و هم حجت بر آنان تمام شود.
از همه جالب تر در هيبت غدير آن بود كه حتى افرادى از مشركين - كه هنوز بر جاهليت خود باقى بودند - از مكه تا غدير آمدند تا ببينند پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد در غدير چه بگويد.(1)
تحليل عملكرد منافقين در غدير
1 - نگاه آگاهانه به تحركات دشمنان غدير
آنگاه كه يك واقعه تاريخى آثارى را به دنبال داشته باشد، بايد عملكرد مخالفان و دشمنان آن نيز به دقت مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. با دقت در برخورد دشمنان و كشف توطئه هايشان و موشكافى آنها، رابطه بسيارى از وقايعِ مقارن آن و اتفاقاتى كه در ارتباط با آن به وقوع مى پيوندد، كشف مى شود.
در غدير به خاطر حساسيت مسئله خلافت، توطئه هاى بسيارى در جريان بود و خط نفاق با تمام قوا وارد عمل شده بود، ولى با اين همه سعى در كتمان نقشه هاى خود داشت تا بتواند به راحتى اهداف خود را دنبال كند.
با نگاهى آگاهانه به برخوردها و تحركات دشمنانِ غدير مقارن با مراسم با شكوه آن، از غفلت نسل ها نسبت به دام هاى ضلالتى كه از آن روزها گستردند، جلوگيرى مى شود. ذيلاً به تحليل توطئه هاى عظيم منافقين مى پردازيم تا نسل هاى حاضر و آينده را از اسرار صحيفه و سقيفه آگاه ساخته باشيم.
ص: 282
چرا آن حضرت سعى نكرد با مثبت نشان دادن وضعيت جامعه اسلامى، مردم را به آينده اى غرور آفرين دلخوش كند ؟
پاسخ آن است كه اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله فقط به عنوان بقاى يك حكومت در مفهوم قدرت و سيطره ظاهرى بر مردم نبود. اهداف آن حضرت را بايد در ابديت اسلام دانست، و بقاى قلب هايى كه با خدا و دين خدا پيوند مى خورند.
بايد نسل هاى اسلام را متوجه كرد كه چه آينده اى در انتظار آنان است.
بايد مسلمانان بدانند كه پيامبرِ رنج كشيده آنان - پس از بيست و سه سال زحمت در چه بحرانى توانست مراسم غدير را اجرا كند.
بايد آنان را به گونه اى از پشت پرده اعمال منافقين آگاه نماييم كه از تولد پديده شومى به نام «سقيفه» متحير نشوند.
اين اقدام نوعى واكسينه كردن جامعه اسلامى است، كه متوجه باشند نسل اول اسلام در كدام جامعه بودند و بايد با چه مسايلى دست و پنجه نرم كردند. مسلمانان بايد بدانند كه چه لكه هاى ننگ پاك نشدنى از سقيفه بر دفتر اعتقادشان مانده، كه اگر آنها را تشخيص ندهند دامان خودشان را هم خواهد گرفت.
بايد اذعان داشته باشيم كه اين افشاگرى ها يك ضرورت اعتقادى و واجب دينى و وظيفه اسلامى ماست.
4 - از برخورد شديد با منافقين در غدير چه مى فهميم ؟
معرفى دشمنان در خطبه غدير و برخورد شديد با آنان - به خصوص با خط نفاق به همه آموخت كه اسلام نسبت به مخالفان توطئه گر بى تفاوت نيست ! پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت تصميم خود بر قتل امضاكنندگان صحيفه و توطئه گرانى چون معاويه را در غدير بر زبان آورد، تا به نسل هاى آينده اسلام بفهماند كه بازيگران با سرنوشتِ مسلمانان، مستحق قتل اند. آن حضرت با افشاگرى خود دو پايه اعتقادى «تولّى» و «تبرّى» را پايه گذارى كرد.
ص: 284
اگر غدير عملى مى شد و اميرالمؤمنين عليه السلام خلافت را به دست مى گرفت، نسبت به منافقان همزيستى مسالمت آميز نشان نمى داد و آنان را از صحنه اجتماع مسلمين ريشه كن مى كرد، و اين همان چيزى بود كه منافقين از آن وحشت داشتند.
5 - از اجراى مراسم غدير بايد تعجب كرد ! ؟
در غدير به جاى آنكه از درخواست معذور داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله از ابلاغ اين پيام تعجب كنيم، بايد از اوضاع وخيم اجتماع مسلمانان در عجب باشيم. در روزهاى ثمر گرفتن از زحمات 23 ساله حضرت، شرايط چنان شكننده بود و تركيب مسلمانان چنان عجيب شده بود كه منافقين در مدينه با قدرت عمل مى كردند؛ تا آنجا كه مسجد ضرار بپا كردند و تصميم قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفتند و بارها به صراحت رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله ايستادند !
اگر به آمار كيفيت برخوردهاى آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله و اعمال و رفتارشان و بى اعتنايى هايشان به دستورات حضرت و اعتراضات آنان و نيز به معاهدات سرّى با اهل مكه و غيره دقت شود، معلوم خواهد شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در چه شرايطى چنان درخواستى را مطرح نموده است.
از سوى ديگر سستى در جنگ ها و فرارهاى ناگهانى - كه در آيات قرآن منعكس است - و آنچه در سال هاى آخر عمر حضرت درباره منافقين نازل شده، زاويه ديگرى از اين مسئله را نشان مى دهد. ضعف ايمان عده اى كه در نماز جمعه پيامبر صلى الله عليه و آله را رها مى كردند و مى رفتند، نشانگر ابعاد ديگرى از سستى مردم در دين است.
عده اى ديگر صاحبان نفوذ و بى دين بودند كه با كمال بى حيايى در پى اجراى هواهاى قبيله اى و مصالح گروهى و شخصى خود بودند. از طرفى آنان سوابق و تجربيات طولانى داشتند و نقاط ضعف مردم را مى دانستد.
عده اى ديگر طالب امتيازاتى بودند كه اسلام به آنان نمى داد، و براى رسيدن به آنها به هر قيمتى آماده بودند و مرزى نمى شناختند.
ص: 285
قريب العهد بودن به جاهليت درد ديگرى بود و بسيارى از مفاهيم جاهلى هنوز در دل هاى بسيارى از آنان جا داشت.
در همين حال اكثر مؤمنين واقعى متوجه عمق عمل خيانت كاران نبودند. آنان كه تسليم اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، هرگز در اين فكرها نبودند كه ممكن است عده اى توطئه گر در ميان آنان با تمام قوا مشغول فعاليت باشند.
همچنين حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه مى كردند، اهرم شكننده اى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مى آورد.
مطالعه همه اينها نشان خواهد داد كه اجراى امر عظيم غدير جز با عصمت و حفظ ضمانت شده الهى - كه همه قلب ها و جسم ها به دست اوست - امكان پذير نبوده است. پس تعجب از اين نيست كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله از خدا خواسته تا او را از ابلاغ اين حكم معذور بدارد، بلكه تعجب از اين است كه با آن شرايط خطرناك، چطور اعلام ولايت در غدير ممكن شده است ؟
6 - منافقين غدير سازندگان روزهاى سقيفه
همان كسانى كه همزمان با غدير صحيفه ملعونه را امضا كردند، و در مقابل منبر غدير ناروا گفتند و كسانى كه در توطئه قتل پيامبر و على عليهماالسلام شركت داشتند، همان ها در ماجراهاى جيش اسامه و منع از نوشتن كتف و در ماجراهاى سقيفه و احراق بيت و بيعت و غصب فدك حضور داشتند و به عنوان عوامل اصلى عمل مى كردند.
اينجاست كه بر نسل هاى آن روز و آينده هاى مسلمين و حتى غير مسلمين روشن مى شود كه ريشه اين همه توطئه جز در صحيفه ملعونه و ماجراهاى منافقانه در پشت پرده غدير، در جاى ديگرى قابل جستجو نيست.
7 - غدير در كدام جامعه اسلامى اجرا شد ؟
در تركيب جامعه اسلامى آن روز اين نكته مهم است كه پس از نااميدى دشمنان از نابودى اصل اسلام و اطمينان از پابرجايى آن، تعداد مسلمانان رو به فزونى گذاشت. لذا وجود اين افراد در جامعه اسلامىِ آن روز قابل توجه است:
ص: 286
يك. مخلصين.
دو. آنان كه با رونق بازار اسلام مسلمان شدند.
سه. آنان كه با هوس به دست آوردن حكومت در زمان حضرت و بعد از آن حضرت مسلمان شدند.
چهار. آنان كه به عنوان فرار از ستم قريش يا ارباب و موالى خود، يا گريز از خون ها و حقوقى كه به گردن داشتند، مسلمان شدند.
پنج. عده اى كه در همه عمر خود، دستى براى بيعت و پايى براى فرار آماده داشتند و روحا منافق بودند.
شش. تسليم شدگانى كه مجبور بودند دم نزنند.
هفت. فرصت طلبان بى اعتقادى كه فقط در پى فرصتى براى به چنگ آوردن دنيا بودند.
هشت. افرادى كه هيچ جهتى از دنيا برايشان نفى و اثباتى نداشت، و نسبت به دين نيز چنين بودند.
نه. افراد بى فكرى كه به پيروى از اكثريت و عامه مردم داخل جرگه اسلام شده بودند.
ده. ساده لوحان و ساده دلان خوش عقيده اى كه به راحتى قابل انحراف و تغيير عقيده بودند.
8 - نقش فرصت طلبان در غدير
در تحليل جامعه اسلامىِ آن روز، بايد از فرصت طلبانى نام برد كه به شكل هاى گوناگونى جلوه مى كردند:
يك. تشنگان قدرت كه براى به دست گرفتن حكومت لحظه شمارى مى كردند.
دو. منزوى شدگان از قدرت كه جوّ حاكم را زير نظر داشتند.
ص: 287
اما پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را محروم نموده، از هر چاره و راهكارى بى بهره ساخت و هر عذر و بهانه اى را به جز سركشى و اصرار بر باطل و انكار حق از آنها باز ستاند.
پس آنچه پنهان بود آشكار گشته و صبح بر هر صاحب چشمى هويدا شد، و جاى آن باقى نماند كه كسى خود را به نادانى زده و ادعا كند كه ممكن است براى صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله مسائلى آشكار بوده كه براى ما پنهان مانده است ! و يا ادعا كند كه صحابه همگى متقى و نيكوكار بوده اند و ممكن نيست با رسول خدا صلى الله عليه و آله مخالفت كرده باشند و رأى و تدبيرش را زير پا گذاشته پيش از آنكه بدن شريفش دفن شود به عهد و پيمانش خيانت كنند.
و يا ادعاهاى نامعقول ديگر مثل اينكه امكان ندارد خيانتى از بيشتر صحابه سر بزند، و يا اينكه محال است همگى بر خيانتى سكوت كرده باشند. و سخنانى از اين قبيل، كه عده اى براى فريب ساده لوحان و افراد بى اطلاع از حقايق به كار مى برند. چرا كه اقدامات پيامبر صلى الله عليه و آله تمام اين ادعاها را از هم فرو پاشيده، پوچى و بطلان تمام اين عذر و بهانه ها را آشكار ساخت.
3 - حكم ثابت الهى
علاوه بر اين، آنچه در قطع هر عذر و بهانه و ناكام ماندن هر استدلالى در اينجا كاربرد دارد اينكه اين قضايا در روزهاى آخر عمر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله از آن جماعت سرزده، و تا شهادت آن حضرت چندان زمانى فاصله نبود تا كسى ادعا كند آنان از كرده خود توبه نموده و اظهار پشيمانى كرده اند، و يا آنكه اوضاع و شرايط و موقعيت تغيير يافته و يا حكم الهى نبوى تغيير كرده است.
4 - تهديد و توطئه
چنانچه گفتيم اينان هنگامى كه تهديد الهى را جدى ديدند، در مراحل بعد - يعنى آن هنگام كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم امامت على عليه السلام را اعلام فرمود - سكوت اختيار كردند، و ما در اين زمان هيچ اقدامى از آنان در مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله نمى يابيم، به جز زمزمه هايى ناچيز كه به گوش كسى نمى رسيد.
ص: 292
1 - قريش و خلافت بنى هاشم
آنچه در تاريخ و به نقل شيعه و اهل سنت به وضوح مى بينيم اينكه قريش و هم فكرانشان همان كسانى بودند كه براى دور كردن امر خلافت و امامت از بنى هاشم و به ويژه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ترفندهاى گوناگون به كار مى بستند، و در برابر پيروى و دنباله روى از آن حضرت در تمام موضوعات كوچك و بزرگ ايستادگى مى كردند.
آنها مى ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله در هر موضع و موقعيتى از او نام مى برد و بر امامت او صحه گذارده و حتى پافشارى مى كند، تا آنجا كه اين مسئله منتهى شد به واقعه غدير.
از جانب ديگر، به مصلحت ايشان نبود كه اين موضوع در مقابل ديدگان جمعيت انبوهى كه از همه نقاط و سرزمين ها براى اداى مناسك حج گرد آمده بودند اعلام شود. از اين رو، به اخلال و اغتشاش در ميان سخنان حضرت مبادرت ورزيدند !
همين قريش اندكى پس از اين حادثه، مستقيما وارد عمل شدند؛ به منزل آن حضرت رفتند و از او خواستند توضيح دهد بعد از اين امامان چه خواهد شد ؟ جواب اين بود: سپس فتنه و آشوب خواهد بود. يا به روايت صحيح تر: فرج و گشايش خواهد بود. چنانكه خزّار نيز اينگونه روايت كرده است.(1)
در اين ميان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى ديدند كه تنها اشاره اى به اين موضوع آنها را به اين درجه از تندروى و ستيزه با خواست خداوند متعال و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله واداشته است، بدون آنكه شرافت مكان و خصوصيت زمان و قداست گوينده و مقام و منزلت او ذره اى مانع آنها شده باشد !
با اين حال، اگر آشكارا از آن حضرت نام برده و اين موضوع را بيان كند چه خواهد شد ؟ چه بسا واكنشى از آنها سر زند كه تلخ تر و ناگوارتر و زشت تر و پرمخاطره تر از امور گذشته، نسبت به اسلام و آينده آن باشد.
ص: 294
2 - مداخله الهى
در چنين موقعيتى بود كه تهديد الهى بر ايشان نازل شد و مسئله را تمام كرد و پايه كار را محكم نمود، و بر آنان آشكار شد كه از ايستادگى در برابر خواست خداوند براى اقامه حجت به صورتى كه او اراده فرموده و بر آن خشنود مى گردد، عاجز و ناتوان اند. همچنين دريافتند كه ادامه برخورد علنى و آشكار با اين موضوع آنها را به نبردى واقعى و رو در رو با خدا و پيامبر او مى كشاند. پس چاره اى جز پذيرش و تسليم نيافتند.
خصوصا بعد از آنكه خداوند متعال به آنها فهماند كه عدم ابلاغ و نرساندن اين موضوع در حكم نرساندن اصل و اساس دين و رسالت است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(1) اين آيه براى آنان به معناى بازگشت به نقطه اول و مكان آغازين و شروعى دوباره بود.
حتى اگر بار ديگر به جنگ هايى مثل بدر و احد و خندق و نبردهايى اين چنين كه مسلمانان در مقابل مشركان و براى تحكيم و استوارسازى پايه هاى دين و ابلاغ آن در آنها غوطه ور شدند، منجر شود.
البته براى آنان روشن بود كه ادامه اين كار در اندك زمانى به ناكامى و رسوايى آن و بر باد رفتن تمام فرصت ها و آرزوهايشان براى دست يابى به امتيازى كه به آن اشاره كرديم مى انجاميد، و بدون آن امتياز نيز مصيبت و بلاى قطعى و نابودى حتمى در انتظارشان بود. از اين رو، با سياستى خائنانه و فريبكارانه در مقابل آنچه واقع شده بود تسليم شده، و در برابر اين تندباد سر فرود آوردند.
پس از آن نيز با بيعتى كه براى اميرالمؤمنين على عليه السلام در روز غدير از آنان گرفته شد، حجت برايشان تمام گشت. و نه فقط بر آنها بلكه بر تمامى امت اقامه حجت شد، و البته هدف نيز جز اين نبود.
ص: 295
اما اين تعهدشان ديرى نپاييد و اندكى بعد، پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد و آنان احساس امنيت و قدرت كردند، اين بيعت را شكستند:
«فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(1): «هر كس پيمان شكست بر خود شكسته است» .
«وَليَحمِلُنَّ أثقالَهُم وَ أثقالاً مَعَ أثقالِهِم وَ لَيُسألُنَّ يَومَ القيامَةِ عَمّا كانوا يَفتَرونَ» .(2)
3 - نكته اى ضرورى: ورع و تقوى !
گاه اين سوال به ذهن بعضى خطور مى كند كه: چگونه مى توان پذيرفت كه ده ها هزار نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف مسيرى كه آن حضرت در مسئله خلافت و امامت ترسيم نموده گام بردارند ؟ در حالى كه آنان همنشينان آن بزرگوار بوده، با ورع و تقواى ايشان تربيت شده بودند و خداوند عزوجل نيز آنها را در كتاب خويش ستوده و به فضل آنها اشاره نموده است. همچنين آنها بودند كه در راه دين ايثار نموده، با جان و مالشان در راه آن جهاد كردند.
پاسخ اين است:
آنچه گروهى در مورد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته اند تا حدى اغراق آميز به نظر مى رسد، زيرا آن عده كه در حجة الوداع و اندك زمانى قبل از وفات نبى اكرم صلى الله عليه و آله همراه آن حضرت مناسك حج را به جا آوردند، گر چه بالغ بر ده ها هزار نفر بوده اند، اما همه آنان در شهر پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى مدينه ساكن نبوده، مدت مديدى با ايشان زندگى نكرده بودند تا آن حضرت فرصت يافته باشد آنها را تربيت و تزكيه نمايد و با احكام و معارف اسلام آشنا كرده و تعليمشان دهد.
بلكه بيشتر آنان از سرزمين ها و نقاط دور و نزديك مدينه آمده بودند و نخستين بار بود كه به فوز ديدار رسول خدا صلى الله عليه و آله نايل مى شدند. البته برخى از آنان پيش از اين
ص: 296
نتيجه سخن اينكه در عرصه منازعات و فعاليت هاى سياسى، غير از جاه طلبان و متنفذّين قريش - كه از قدرت و مكنت در تمام منطقه برخوردار بودند - و گروه اندكى از غير قريشيان كسى باقى نماند. آنان نيز امور را به سمت و سوى مصالح خويش و تثبيت استيلاى خودشان طرح ريزى كردند و مردم را با شگردهاى مختلف تحريك نموده، منافع خود را در اين ميان با ترفندهاى سياسى - كه دير زمانى نزد آنها بود - استحكام مى بخشيدند.
همچنين آنان از نقاط ضعف ساده لوحان و ساده انديشان يا كسانى كه هنوز ايمان در قلب هايشان محكم نشده، عِرق قبيله اى آنها را رهبرى كرده و بر تفكرات و روحياتشان رسوبات جاهليت سيطره داشت.
آنان كه از اسلام لطمه خورده بودند و دين امتيازاتى را كه استحقاق آن را نداشته و به ظلم و ستم صاحب آن شده بودند از آنان گرفته بود بهره مى جستند.
اينان براى به انجام رساندن آنچه كه با حقدها و كينه هايشان تناسب داشت، با احساسات و عواطف خونخواهانه آنان بر عليه حق و دين و اسلام سازگارى داشت، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبودند.
و اين همان موضوعى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين سخن خويش بدان اشاره فرمودند كه سبب تأخير در ابلاغ مسئله امامت بيم و هراس من از قوم خويش بوده است، زيرا آنان به تازگى و با كراهت و ناخرسندى از دوران جاهليت بيرون آمده و هنوز بسيارى از آنها با همان آموخته هاى جاهلى زندگى مى كنند، و همچنان برخى از مطالب آن دوران بر آنان چيره و مسلط است.
به اين ترتيب پر واضح است كه گر چه بعضا اصحاب بيدار و آگاه بودند، اما اكثرا به سبب اوضاع و شرايطى كه برايشان مهيا شده بود، جريانات و تحركات سياسى را در دست داشته و آن را رهبرى مى كردند.
ص: 298
در نتيجه در مدينه اى كه تنها چند هزار نفر، آن هم با روحياتى كه با پاره اى از آن آشنا شديم زندگى مى كردند، آنان توانستند امر خلافت را پس از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله از ياران شريعتمدار آن حضرت منحرف نموده و به سوى ديگران راهى كنند. همانگونه كه در كتب تاريخ و حديث بدان اشاره شده و آمده است.
خلاصه سخن
از آنچه تا كنون تقديم شد، واضح است كه پيامبر صلى الله عليه و آله با طوفانى از ستيزه جويى براى ناكام گذاردن برنامه هاى الهى به هر قيمت و وسيله ممكن مواجه بود.
بنا بر اين، مداخله الهى و تهديد قرآنىِ نازل شده متوجه عناصرى بود كه اين تندبادها را بر پا كرده بودند، تا به آنان بفهماند كه اصرار برا اين ستيزه و ايجاد بحران و تلاش براى دستيابى به نتايجى پوچ به معناى ايستادگى و رويارويى در برابر تمامى دعوت الهى است !
اينگونه بود كه مداخله الهى موجب تثبيت موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله و مهار جريان مخالف شد. به خصوص پس از آنكه آيات فرود آمده آشكارا كفر هر كس كه مانع اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله شده و به مقابله با آن برخيزد را اعلام نموده و بر حمايت و محافظت از آن حضرت متعهد شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
و آن هنگامى كه خداوند سدّ راه مخالفان و منكران شود، پر واضح است كسى را ياراى آن نيست تا به رويارويى با اراده الهى برخيزد، و چاره اى ندارد جز آنكه از ميدان مبارزه عقب نشيند. تا پروردگار حجت خود را به پا دارد و پيامبرش دين و رسالت او را برساند. در اين شرايط دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به ناچار بايد به مكر و سركشى پناه آورده، گناه عهد شكنى و خيانت را بر دوش كشند ! «وَ أنَّ اللّه ُ لا يَهدى كَيدَ الخائِنينَ» .(2)
ص: 299
شباهت امت پيامبر صلى الله عليه و آله با امت حضرت موسى عليه السلام
شباهت امت پيامبر صلى الله عليه و آله با امت حضرت موسى عليه السلام(1)
از جمله شباهت هاى اصحاب حضرت موسى عليه السلام با اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بالعكس را مى توان اينگونه بيان كرد:
خداوند در بخش پايانى آيه تبليغ مى فرمايد: «خدا تو را از مردم حفظ مى كند» .(2) معلوم مى شود نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از خطر جانى و نظامى نبود، به همان دو شاهدى كه ياد شد. بلكه عمده خطر داخلى و جوّسازى مردم حجاز بود؛ كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگى دچار شبهه شوند و بگويند: رسول اللّه صلى الله عليه و آله داعيه رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.
اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمى برد.
توضيح اينكه:
بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليه السلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمى ترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنى اسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كرده اى.
موسى عليه السلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهدينِ» .(3) با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد
ص: 300
و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مى گردم و پيروز مى شوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مى روم.
گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مى دهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مى كند، ولى گاهى تشر مى زند و مى گويد: «كلاّ» يعنى ما در امانيم.
وقتى پيروان حضرت موسى عليه السلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم. خدا فرمود: با عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرَ» .(1) موسى عليه السلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(2)
موساى كليم عليه السلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوب ها و طناب ها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(3) مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مى كند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فَأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(4)
اميرالمؤمنين عليه السلام در تحليل ترس حضرت موسى عليه السلام مى فرمايد: لَم يوجَس موسى عليه السلام خيفَةً عَلى نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ.(5) موساى كليم عليه السلام بر خود
ص: 301
نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.
ترس موساى كليم عليه السلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طناب ها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟
آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مى زد، و موساى كليم عليه السلام از ضعف فكرى مردم مى ترسيد.
هراس رسول گرامى صلى الله عليه و آله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليه السلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.
خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى كارى مى كنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به موساى كليم عليه السلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يُفلِحُ الساحِرُ حَيثُ أتى»(1)؛ مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساخته اند ببلعد.
در حقيقت آنچه سر همبندى كرده اند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمى شود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت مى كند ولى چيزى جز چوب هاى خشك و طناب هاى بى روح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مى شود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلى الله عليه و آله تحليل و تبيين كرد.
ص: 302
مظلوميّت غدير
مظلوميّت غدير(1)
شايد هيچ حادثه اى در تاريخ پرفراز و نشيب اسلام نباشد كه به اندازه واقعه غدير شاهد عينى داشته باشد، و در قرآن و احاديث - حتى احاديث اهل سنت - اين قدر بر آن تأكيد شده باشد، و در فرهنگ، ادبيات و شعر جامعه اسلامى - از دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله تا كنون - به اين اندازه تأثير گذاشته باشد، و از چنان اهميت و صراحتى برخوردار باشد كه دوست و دشمن همه جزئيات و حتى حوادث جنبى آن را تأييد كرده باشند. با اين همه به اين زودى انكار شده و با اين شدت مورد مخالفت واقع شده باشد ! و با اين وقاحت به توجيه و تفسيرهاى ناروا گرفتار آمده باشد !
علت فراموشى غدير
اشاره
علت فراموشى غدير(2)
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير براى هر كسى به وجود مى آيد اين است: چطور شد با آن همه تأكيدات و اصرارهايى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در زمينه خلافت على عليه السلام داشت، در عين حال اين موضوع به مرحله اجرا در نيامد ؟ ! از زمان غدير تا شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در حدود دو ماه و نيم فاصله شد. چطور شد كه مسلمانان وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را درباره على عليه السلام ناديده گرفتند ؟
اين سؤال در تاريخ اسلام بسيار مهم و اساسى است، كه سرمنشأ تحولات بسيارى شده است. در پاسخ به اين سؤال، سه نظر را مطرح مى كند:
متمرّد شدن مسلمانان.
سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى حضرت على عليه السلام.
اغفال مسلمين.
حق اين است كه نظر سوم را درست است، و آن اينكه عده اى متمرّد شدند، و آن عده زيرك متمرّد عامه مسلمانان را در اين مسئله اغفال كردند.
ص: 303
در نتيجه، از آيه قرآن - كه در غدير خم نازل شده - و احاديثى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده، در مى يابيم كه اين حادثه مخصوص آن زمان نيست و همچنان جريان دارد، و هميشه اگر آسيبى به مسلمين رسيده و مى رسد از همين جاست.
و اما توضيح و واكاوى سه فرضيه و نظريه:
نظريه اول: متمرّد شدن مسلمانان
يكى اينكه بگوييم مسلمين همگى يكمرتبه نسبت به اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله متمرد و طاغى شدند، و بر اساس تعصبات قومى و عربى، به اين مسئله كه رسيد همگى از اسلام رو برگرداندند. ولى وقايع بعد اين را نشان نمى دهد؛ كه مسلمين يكمرتبه از اسلام و از پيامبر صلى الله عليه و آله به طول كلى رو برگردانده و به حالت اول جاهليت خودشان و بت پرستى باز گشتند.
نظريه دوم: سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى حضرت على عليه السلام
فرض دوم اين است كه بگوييم مسلمين نخواستند نسبت به اسلام متمرد شوند، ولى نسبت به اين يك دستور پيامبر صلى الله عليه و آله جنبه تمرّد به خودشان گرفتند. با يك دستور به علل و جهات خاصى مخالفت كردند؛ مثلاً كينه هايى كه از ناحيه پدركشتگى با على عليه السلام داشتند.
يا به قول بعضى از اهل تسنن نمى خواستند نبوت و خلافت در يك خاندان قرار داشته باشد و تحملش برايشان مشكل بود. يا آنكه عدم تساهل و سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى على عليه السلام خودش عامل اين تمرّد بود.
نمونه اى از انعطاف ناپذيرى على عليه السلام در اجراى دستور الهى در همان حجة الوداع بود، كه حضرت به امر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مأمور شد به يمن برود و در مكه به يكديگر ملحق شدند، و تفصيل آن ماجرا در محل خود آمده است. ولى با اين بهانه ها حادثه به اين مهمى را نمى شود توجيه كرد؛ اينكه بگوييم همه مسلمين به اين علت مرتدّ شده و از اسلام بازگشتند.
ص: 304
نظريه سوم و صحيح: اغفال مسلمين
نظريه سوم و البته صحيح اين است كه عده اى از سر نفاق و دشمنى تمرّد كردند و مسلمين هم اغفال شدند. به تعبير ديگر: عده اى زيرك و متمرّد، عامه مسلمين را در اين مسئله اغفال كردند. آيه تبليغ خود بهترين مستند است و مى توانيم از همين آيه اين نظريه را ثابت كنيم:
«اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(1) امروز كافران از دين شما مأيوس گشتند؛ يعنى از امروز ديگر كافران نااميدند، كه از راه كفر از خارج حوزه اسلام به اسلام حمله
كنند. ديگر مأيوس شدند كه از اين راه نتيجه بگيرند، و فهميدند كه ديگر اسلام را نمى شود از بيرون كوبيد. «فَلا تَخشَوهُم» اى مسلمانان، ديگر از كافران بيم نداشته باشيد و نگران نباشيد.
تا اينجا دو جمله است:
جمله اول يك واقعيت تاريخى را بيان مى فرمايد و در جمله دوم تأمين مى دهد. در جمله اول مى گويد چون آنها نااميدند ديگر كارى نخواهند كرد و ديگر بعد از اين فعاليتى نخواهند داشت.
در جمله دوم تأمين مى دهد كه خيالتان از ناحيه آنها ناراحت نباشد. قرآن در آيات زيادى - البته آياتى كه قبل از اين آيه بوده است و در سال هاى پيش نازل مى شد - هميشه مسلمين را از خطر كفار بيم مى داد. اما در اينجا بعد از حادثه نصب على عليه السلام به خلافت، مى فرمايد كه ديگر بعد از اين بيمى نيست و از ناحيه آنها نگرانى نيست.
جمله بعد بسيار عجيب است: «و اخشون» ، از ناحيه آنها بر دين خودتان نگران نباشيد، اما از من بترسيد ! معنايش اين مى شود كه از ناحيه من نگران باشيد. يعنى چه كه از ناحيه دشمن نگران نباشيم اما از ناحيه دوست و صاحب دين - يعنى
ص: 305
همه نعمت ها و از جمله «و اتممت عليكم نعمتى» بى حساب نيست. گويا خداوند مى فرمايد كه اى قوم مسلمان ! من نعمت خودم را براى شما اتمام كردم، ولى آيا اين نعمت در ميان شما پايدار است يا ناپايدار ؟ آيا آسيب پذير است يا آسيب ناپذير ؟
قرآن جواب مى دهد: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم» ؛ ديگر اسلام از ناحيه خارج و دشمنى كافران آسيبى نمى پذيرد و از آنها بيم و نگرانى نيست. بلكه نگرانى از ناحيه منِ خداست؛ يعنى از ناحيه مشيّت من. چرا كه من به شما گفته ام كه هرگز نعمتى را از مردمى سلب نمى كنم مگر اينكه آن مردم خودشان تغيير كرده باشند.
پس اى مسلمين ! بعد از اين هر چشم زخمى كه به شما بخورد از داخل خود شما خورده، و هر آسيبى كه به جامعه اسلامى برسد از داخل جامعه اسلامى مى رسد، نه از بيرون. اگر هم از بيرون باشد به كمك داخل استفاده مى كند.
در طول تاريخ هم اين يك اصل اساسى بوده و هست. دنياى اسلام هر آسيبى كه ديده و مى بيند از داخل است. البته از بيرون هم دشمن دارد، ولى دشمن بيرون از بيرون نمى تواند ضربه بزند، بلكه او هم اگر بخواهد ضربه بزند از داخل كار مى كند. اين است معنى «و اخشون» . از من بترسيد به اينكه اخلاق و روح و معنويات و ملكات و اعمال شما عوض بشود، و من به حكم سنتى كه دارم كه اگر مردمى از قابليت و صلاحيت افتادند نعمت را از آنها سلب مى كنم، اين نعمت را از شما خواهم گرفت.
در روايات نيز به اين مفهوم عميق اشاره شده است. به عنوان نمونه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: انى لا اخاف على امتى الفقر، و لكن اخاف عليهم سوء التدبير. من بر امت خودم از ناحيه فقر اقتصادى بيم ندارم و فقر امت مرا از پا در نمى آورد. ولى از يك چيز ديگر بر امت خود بيمناكم و آن كج فكرى، بدفكرى، بدانديشگى، جهل و نادانى است. اگر مردم مسلمان، روش بينى و دوربينى و آينده بينى و عمق بينى و ژرف بينى را از دست بدهند و ظاهربين بشوند، آن وقت است كه براى اسلام خطر پيدا مى شود. مثل سقيفه ايان، اصحاب جمل، خوارج.
ص: 307
ريشه يابى ضديت با غدير
ريشه يابى ضديت با غدير(1)
در مقابله ائمه عليهم السلام با معاندان و مخالفان غدير، حقايق ريشه اى اين مسئله تبيين شده، تا همه بدانند دشمنى با غدير مشابه دشمنى هاى ديگر نيست و مسئله عميق تر از آن چيزى است كه فكر مى كنند. در اين باره پنج مسئله زير مطرح شده است:
1 - گاهى از دشمنى با غدير به عنوان قطع ارتباط با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله تعبير شده(2)، به اين معنى كه جدايى از غدير قهر با خدا و رسول است، چرا كه مهم ترين فرمان ايشان عمدا زير پا گذاشته مى شود.
2 - گاهى مخالفت با غدير از بالاترين مصاديق ظلم شمرده شده(3)، به اين معنى كه هم ظلم به خود و هم به ديگران است، و هم در ميان ظلم هايى كه تصور مى شود هيچ ظلمى به اين وسعت نيست.
3 - گاهى از انكار غدير به «كفرى بر كفر ديگر» تعبير شده(4)، حاكى از آنكه اهل سقيفه فقط غدير را منكر نشده اند، بلكه در توحيد و نبوت كافر بوده اند، تا روزى كه به فرامين خدا و رسول درباره غدير كافر شده اند.
4 - گاهى اين تعبير به ميان آمده كه آيا دشمنان غدير به اين هم فكر كرده اند كه روزى بايد پاسخگوى اين جنايت خود در روز قيامت باشند ؟ و آيا فكر كرده اند كه آنچه در دنيا انجام مى دهند جز مهلت الهى نمى تواند باشد ؟(5)
5 - گاهى شدت اين دشمنى ترسيم شده كه حتى صاحب غدير را با طناب سياهى بر گردن براى بيعت با دشمن غدير بردند ! و نهايتا تعابيرى داريم كه به همه غاصبين
ص: 308
غدير و مخالفان آن اعلام مى دارد: غدير خط بطلان بر هر غاصبى است(1)، و اين بدان معناست كه اگر واقعه غدير فقط همين يك خاصيت را داشت كه غاصبين را به همه نشان داد كافى بود، چنانكه نسل هاى بعد به خوبى اين حقيقت را دريافتند، و لااقل در فكر و اعتقاد گول سقيفه را نخوردند، اگر چه ظاهر حكومت در دست آنان بود.
اوضاع جامعه مسلين قبل و بعد از غدير
اشاره
اوضاع جامعه مسلين قبل و بعد از غدير(2)
كارهاى بشر در مسائل مختلف علمى، براى سپرى كردن دوران تكامل خود و رسيدن به مقصد نياز به زمان و تدوين برنامه منظّم و پشتكار وسيع براى به ثمر رساندن آن دارد.
هيچ يك از پيشرفت هاى بشر به يكباره انجام نشده است. طبق اين قاعده مسلّم و با توجه به اهميت امامت و رهبرى پس از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، آن حضرت از ابتداى رسالت علنى خط سير مشخصى را طى نمودند.
آن حضرت در زمان خروج از مدينه براى انجام كارهاى حكومتى در زمان عدم حضور خود جانشين انتخاب مى كرد. حتى به ترتيب اهميت سفر، افراد منتخب هم با دقت و حساسيت بيشترى معرفى مى شدند. اوج آن در سفر تبوك بود، كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به جانشينى انتخاب شد.(3)
ص: 309
اين حركت و ده ها نمونه تاريخى ديگر، صرف نظر از مباحث كلامى، انديشه عامه را - كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امر رهبرى و امامت پس از خود را به عهده مردم گذاشته است - باطل مى كند.
در ماه ها و روزهاى آخر حيات آن حضرت، اين خط سير پررنگ تر و حساس تر شده، و دغدغه فكرى رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين مسئله بيشتر شد. اما چند گونگى مسلمانان در جامعه اسلامى آن روز به گونه اى بود كه كار را براى حضرت مشكل مى كرد.
در آغاز بعثت، اكثريت افرادى كه به دين اسلام ايمان مى آوردند، صادقانه از عقايد خرافى و انحراف هاى گوناگون دست كشيده و در پناه آئين جديد خستگى روحى خود را به در مى كردند، و اگر چه وجود انسان هاى غير معتمد منتفى نبود، ولى بسيار كم بودند. تقريبا در مكه دو گروه كافر و مؤمن از هم مجزّا بودند.
اما اين وضع پس از هجرت ادامه نيافت بلكه مسلمانان در شهر مدينه به چند دسته تقسيم شدند:
1 - دو گروه عمده
اگر چه در مدينه طايفه هاى متعددى زندگى مى كردند، ولى دو گروه عمده به نام اوس و خزرج بودند، كه رقابت هاى سرسخت و خونين قبل از اسلام با هم داشتند.(1)
2 - رياست طلبان
كسانى كه از دو قبيله ياد شده نبودند، ولى از اختلاف هاى آنان استفاده هاى زيادى بردند. در نهايت قرار شد يكى از همين افراد به نام عبداللّه فرزند اُبّى، چون از آن دو گروه عمده نبود رياست مدينه را به عهده گيرد. البته با هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين مسئله به وقوع نپيوست، و آنان تنها براى حفظ يا كسب منافع به ظاهر مسلمان شده بودند.
ص: 310
3 - اهل كتاب (يهود)
ساكنان اوليه منطقه يثرب يهود بودند، و قبايل عرب چون اوس و خزرج پس از آنها به اين منطقه در آمدند. از جمله علل انتخاب يثرب براى سكونت اين بود كه از ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله جديد در اين منطقه آگاهى داشتند.(1)
با توجه به بعثت انبياى گذشته از ميان قوم بنى اسرائيل و حسّ نژادپرستى عجيب يهود، تصوّرشان بر اين بود كه اين پيامبر جديد از ميان آنان است، ولى پس از بعثت خلاف آن معلوم شد. از اين رو مخالفت با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را پيشه خود ساختند.
4 - مهاجران
مسلمانانى كه تمام امكانات خود را در مكه گذاشته و به مدينه هجرت كردند. اينان كسانى بودند كه پيش از اسلام درگيرى هايى با اهالى يثرب داشتند، ولى به بركت تعاليم آسمانى اسلام و وجود وحدت بخش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، آن كينه ها و عداوت ها را كنار گذاشته و انصار در حق آنان بخشش هايى در حدّ ايثار داشتند. ولى پس از مدتى، به ويژه پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى، علائم نگرانى در انصار پديدار گشت؛ اينان به فكر مشكلات پس از پيامبر صلى الله عليه و آله افتاده بودند. طبيعى است چنين نگرانى در برخوردها و موضع گيرى ها در حيات و پس از شهادت آن حضرت تأثير به سزايى داشته باشد.
5 - منافقان
معلوم شد كه در سال هاى ابتدايى ظهور اسلام، عده اى بدون اعتقاد به دين جديد، بنا بر مصالحى كه خود تشخيص مى دادند در آن وارد شدند. اين گروه با منافقان در مدينه همواره مشكل ساز بودند. از جمله: در زمان حيات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اعتراض هاى شديد(2)، فرار از معركه هاى نبرد و دروغ بستن به آن حضرت، تا جايى كه مكرر
ص: 311
آن حضرت ميفرمود: مَن كَذَّبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدا فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النارِ: هر كس به عمد دروغى به من ببندد، بايد آماده قرار گرفتن جايگاه خود در آتش باشد.(1)
اين گروه در اواخر عمر شريف آن حضرت بر دامنه فعاليت خود افزودند، و چون پس از آن بزرگوار به اميال و اهداف خود رسيده بودند، در جامعه اسلامى هضم شده و به ظاهر مشكل ساز نبودند.
6 - نامسلمانان
عده اى از علماى اهل كتاب، جهت ضربه زدن فرهنگى به اسلام تصميمى گرفته بودند، كه و قرآن آن را چنين نقل ميكند: و جماعتى از اهل كتاب گفتند در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد ايمان بياوريد و در پايان (روز) انكار كنيد شايد آنان (از اسلام) بازگردند.(2)
اين ترفند با نزول احكام مرتدّ خنثى شد؛ خداوند ميفرمايد: «هر كس پس از ايمان آوردن خود به خدا كفر ورزد ... و سينه اش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود» .(3) تفصيل احكام مرتدّ در فقه بيان شده است.
با اين دستور، پل هاى پشت سر اين گروه از علماى اهل كتاب خراب شد، و اينان ناگزير بر مسلمانى خود باقى ماندند. ولى چون ايمان به قلب و جانشان نفوذ نكرده بود بلكه اصولاً اعتقادى نداشتند، ضربه هاى زيادى به پيكره اسلام وارد كردند، و در آن زمان منشأ بسيارى از كجروى ها شدند. به ويژه كه در عصر خلفاى سه گانه غاصب به عنوان مشاوران مخصوص آنان در نظام سياسى و اجتماعى جامعه اسلامى تأثير گذار بودند ! !(4)
ص: 312
7 - قبايل تسليم شده
پس از فتح مكه و سقوط قدرت سياسى و نظامى قريش، قبيله هاى فراوانى به علل مختلف بدون شناخت عميق از دين وارد جرگه مسلمانان شدند. قرآن در عين پذيرش اسلام آنان، تأكيد دارد كه اينان تنها تسليم شدند، ولى ايمان در قلبشان رسوخ نكرده است.(1) اينان يا سر به شورش برتافتند(2)، و يا در تحكيم خلافت افرادى غير از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقش بسزايى داشتند.
8 - بنى اميه در پيكره اسلام
پس از فتح مكه، بنى اميه از مبارزه رو در رو با اسلام منصرف شده، و با قبول ظاهرى اسلام در فكر روش جديد مبارزه افتادند. به مرور زمان، آنچنان زيركانه كارها را انجام دادند، تا اين كه در زمان خليفه اول با گماردن يزيد فرزند ابوسفيان به حكومت منطقه شام به تشكيلات سياسى حكومت اسلامى رخنه كردند. ابوسفيان بر سر قبر حمزه سيدالشهداء چنين مى گويد: خداى تو را رحمت كند، بر سر چيزى با ما جنگيدى كه عاقبت در دست ما قرار گرفت.(3)
اينان در دو سال آخر عمر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مشكلات محدودى به وجود آوردند. ولى در ساليان بعد و با كمك خليفه دوم(4) موقعيت خود را در دستگاه حاكم جامعه اسلامى ايجاد نموده و آن را حفظ و تثبيت كردند. در نهايت نيز آن را از حالت خلافت به حالت موروثى و پادشاهى در آوردند.
9 - طرفداران پيامبران دروغين
يكى از مشكلات حكومت اسلامى در اواخر عمر شريف پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ادعاى پيامبرى افرادى بود كه عده اى را هم به دور خود جمع كرده و سر به شورش
ص: 313
برداشتند. عده اى از آنان در حيات آن حضرت سركوب شدند، ولى حركت برخى ديگر در زمان خلفاى بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله مهار شد. و اين به تمام معنى به نفع غاصبان خلافت بود، چون گروهى كه حكومت خليفه اول را قبول نداشتند، بى آنكه از جرگه مسلمانى بيرون رفته باشند تحت عنوان مرتدّان قلع و قمع شدند !(1)
10 - بعضى از اصحاب خاصِ مشكل دار
اين بحث مجال ديگرى را مى طلبد. اما در اينجا مختصرا اشاره مى كنيم كه بعضى از اصحاب خاص با عملكرد منفى خود، اعتقاد و عمل مسلمانان را در تبعيّت از رسول خدا صلى الله عليه و آله متزلزل مى نمودند:
الف. تخلّف از دستور رهبر اسلام صلى الله عليه و آله در جنگ بدر، كه آيات 5 و 6 سوره انفال گوياى اين جريان است.
ب. تخلّف مكرر از حضور در ميادين سخت و فرار از معركه هاى نبرد.
ج. اعتراض هاى جدى به كارها و تصميم هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله. همانگونه كه در قرارداد آتش بس حديبيه آمده است. همچنين جريان تقسيم غنائم جنگ حنين.
د. اعتراض شديد عمر در واقعه يوم الخميس - روز پنجشنبه - منجر به لغو دستور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مشاجره شديد بين اصحاب در حضور آن حضرت !(2)
اين بود ترسيمى از جامعه اسلامىِ قبل و بعد واقعه غدير.
نتيجه
وضعيت ترسيم شده به ويژه بين سال هاى هشتم تا دهم هجرت مشخص مى كند حضور فيزيكى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تنها چيزى بود كه آن تفرقه درونى را به اتحاد ظاهرى تبديل نموده است.
ص: 314
آنگاه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ادامه داد: آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبودى جز خداوند نبوده، و محمد بنده و فرستاده او است، و بهشت و جهنم خداى متعال و مرگ حق بوده، و قيامت بدون شك مى رسد، و خداوند مردگان را از ميان قبرها بر ميانگيزد ؟ مردم يك صدا گفتند: آرى، ما به اين مطالب گواهى مى دهيم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بار پروردگارا ! شاهد باش !
آنگاه رو به مردم نمود و فرمود: آيا مى شنويد چه مى گويم ؟ مردم گفتند: آرى، مى شنويم. آنگاه آن حضرت چنين ادامه داد: من در اين راه خدا و قيامت زودتر از شما حركت كرده، و شما در آينده مى آييد و در كنار حوض كوثر وارد خواهيد شد، كه مساحتش به اندازه فاصله صنعاء يمن تا بُصرى در شام است و براى برداشتن آب از آن ظرف هايى از نقره به اندازه ستارگان آسمان است. بنگريد و مواظب باشيد كه چگونه جانشينى مرا در دو چيز نفيس و گرانبها - كه از خود به يادگار مى گذارم - رعايت مى كنيد ؟ و چگونه حرمت مرا در آن دو نگاه مى داريد ؟
شخصى از ميان جمعيت سؤال كرد: اى پيامبر خدا ! منظور شما از دو چيز نفيس و گرانبها چيست ؟ آن حضرت در جواب فرمود: ثقل بزرگ تر كتاب خداست كه يك طرفش به دست خداوند عزوجل است، و يك طرف ديگر آن به دست هاى شماست. پس بدان تمسك نموده و محكم آن را گرفته تا گمراه نشويد. ثقل كوچك تر عترت من است. خداوند مهربان و دانا مرا آگاه نمود كه اين دو متاع نفيس و گرانسنگ هيچ گاه از يكديگر جدا نمى شوند، تا در حوض كوثر بر من وارد بشوند، و من اين را از پروردگارم تقاضا نمودم. اى مردم از اين دو جلوتر نرفته، و همچنين عقب نمانيد كه هلاك مى شويد.
سپس دست حضرت على عليه السلام را گرفته و به طورى بلند نمود كه تمام مردم آن حضرت را ديده و شناختند. در ادامه چنين فرمود: اى مردم ولايت چه كسى از مؤمنين نسبت به خودشان بيشتر است ؟ مردم در جواب گفتند: خدا و پيامبر او بهتر ميداند. آن حضرت فرمود:
ص: 316
خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنان هستم، و من ولايتم بر مؤمنان از خودشان بيشتر است. پس هر كس من مولاى او هستم، على هم مولاى او است. خدايا تو مولاى كسى باش كه ولايت على عليه السلام را پذيرفته است، و دشمن بدار كسى كه على عليه السلام را دشمن مى دارد، و دوستدار وى را دوست داشته باش. يارى كننده اش را يارى نموده، و خواركننده وى را خوار نما. پروردگارا ! حق را با على عليه السلام حركت بده، و هر جا كه او هست حق را قرار بده. زنهار حاضران بايد اين مطالب را به غايبان برسانند.
تا اينجا سخنان گهربار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود.
هنوز مردم متفرق نشده بودند كه امين وحى خداى سبحان نازل شد و اين آيه را آورد: «من امروز دين شما را كامل نموده و نعمت خود را بر شما تمام كرده و بر اينكه اسلام دين شما باشد رضايت دادم» .(1) در اين هنگام آن حضرت فرمود: اللّه اكبر بر اكمال دين خدا و اتمام نعمت و رضايت پروردگار، به رسالت من و ولايت على عليه السلام پس از من.(2)
آمادگى مردم براى فراموشى غدير و غصب خلافت
آمادگى مردم براى فراموشى غدير و غصب خلافت(3)
ممكن است اين سؤال به ذهن برسد: چگونه شد پس از دو ماه و اندكى از غدير نگذشته خلافت غصب شد و جامعه هم پذيرفت ؟
جواب هاى زيادى براى اين پاسخ مى توان بيان كرد. يكى از پاسخ ها اين است:
ص: 317
پس از امضاى صحيفه، مهم ترين مرحله براى هدف تعيين شده گردآورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليه السلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوامشان در جنگ ها به دست على بن ابى طالب عليه السلام كشته شده بودند و كينه هايى از آن حضرت در دل داشتند.
از سوى ديگر عده اى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود كه عده اى تصور مى كردند پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد فاميل و خاندان خود را بر مردم مسلط كند.
عده اى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيده اند پس بايد در آينده آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دل هاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمع هاى رياست را به هيجان مى آورد.
اكراهِ عرب در مورد جوانى اميرالمؤمنين عليه السلام
اشاره
اكراهِ عرب در مورد جوانى اميرالمؤمنين عليه السلام(1)
در ميان آثار اخير دانشمندان غرب درباره تاريخ اسلام، كتاب «تاريخ اسلام 600 - 750 پس از ميلاد» نوشته ام. اى. شعبان با عنوان فرعى «يك تفسير جديد» قابل توجه است.
ص: 318
اين نه تنها به دليل جوانى او، بلكه به اين دليل نيز بود كه على عليه السلام رهبران آنها را در جنگ هاى صدر اسلام كشته بود.
طبق نظر شيعيان خداوند نيز به اين اكراه علم داشت، و به همين دليل با آيه تبليغ به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تا حضرت على عليه السلام را به عنوان جانشينش معرفى كند، و به پيامبرش اطمينان خاطر مى داد. پيامبر صلى الله عليه و آله مأموريت داشت تا پيام خداوند را ابلاغ نمايد، مهم نبود اعراب آن را دوست داشتند يا نداشتند، يا مى پذيرند و يا نمى پذيرند.
افزون بر اين و به عنوان مورد دوم بايد گفت كه اين اكراه مرسوم و سنتى، رسم غير قابل بطلان در جامعه عرب نبوده كه شعبان از ما مى خواهد آن را تصديق كنيم. جعفرى در كتاب خود با عنوان ريشه و گسترش اوليه اسلام شيعى مى گويد:
منابع ما مى توانند به اين اشاره كنند كه گر چه پيش از اسلام، شوراى مجلس سنا - كه همان مجلس بزرگان است - يا همان «ندوه» در مكه، معمولاً يك شوراى ويژه بزرگان بوده است. اما پسران رئيس قبيله «قصى» اين امتياز را داشتند كه از اين محدوديت سنى معاف باشند و با وجود جوانيشان در اين شورى پذيرفته شوند.
به نظر مى رسد كه در زمان هاى بعدى، پذيرش آزادانه ترى نسبت به جوانان رايج بوده است. مثلاً ابوجهل با وجود جوانى اش در اين شورى پذيرفته شد، و حكيم بن حزم زمانى كه بيش از 15 يا 20 سال بيشتر نداشت به عضويت اين شورى پذيرفته شد.
سپس جعفرى به نقل از ابن عبدربه مى نويسد:
در دوران جاهليت، هيچ پادشاهى كه حكومت سلطنتى داشته باشد در ميان اعراب مكه وجود نداشت.
از اين رو، هر گاه جنگى پيش آمد آنان ميان رؤساى قبائل قرعه كشى مى كردند و يكى از آنان را به عنوان پادشاه انتخاب مى كردند. اين فرد يا كم سن و سال بود يا مردى سالخورده.
ص: 320
از اين رو در جنگ «فجار»(1)، نوبت بنى هاشم بود و نتيجه قرعه كشى اين بود كه عباس بن عبدالمطلب - كه طفلى بيش نبود - انتخاب شد، و آنان به حمايت از او برخاستند.
سومين دليل آن است كه ما نمونه اى از تصميمات خود پيامبر صلى الله عليه و آله را در دوران آخر زندگيش داريم؛ آنگاه كه فرماندهى ارتش را به اسامة بن زيد - كه مرد جوانى بود و كمتر از بيست سال سن داشت - واگذار نمود. اسامه به فرماندهى اعضاى سالخورده مهاجرينِ قريش و انصار منصوب شد، و بسيارى از اين بزرگان از اين تصميم پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شدند.(2)
پس اگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله توانسته اسامة بن زيدِ جوان و كم تجربه را به فرماندهى بزرگان قريش و مهاجرين و انصار برگزيند، چگونه اين احتمال ذاتا وجود نداشته باشد كه پيامبر صلى الله عليه و آله امام على عليه السلام را به عنوان جانشينش منصوب نموده باشد ؟ !
2 - اكراه مرسوم نسبت به واگذارى مسئوليت بزرگ به مردان كم تجربه
صرف نظر از جوانى امام على عليه السلام، شعبان به اكراه اعراب در واگذارى مسئوليت بزرگ به مردان كم تجربه نيز اشاره مى كند؛ يعنى اعراب ابوبكر را بدين دليل برگزيدند كه مسئوليت هاى بزرگى را تجربه كرده بود.
من شك دارم كه آيا آقاى شعبان مى تواند برداشت مورد ادعايش را از تاريخ اسلام ثابت نمايد ؟ ! افراد مى توانند با مطالعه نمونه ها و موارد بيشترى بيابند، كه طبق آنها اين امام على عليه السلام بوده كه از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله مسئوليت هاى بزرگ به او واگذار مى شده، نه ابوبكر.
ص: 321
به عنوان نمونه:
يك. امام على عليه السلام در طول هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه در مكه ماند، و در جاى پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد تا دشمنان را فريب دهد. همچنين اموال افراد گوناگونى را - كه به دليل اعتماد به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را نزدش به امانت گذاشته بودند - به صاحبانش برگرداند.
دو. امام على عليه السلام در طول نبردهاى صدر اسلام با مسئوليت هاى بزرگ ترى آزموده شده بود، و هميشه هم موفق بود. هنگامى كه اتمام حجت به منظور برائت از اعراب مشرك و بت پرست مكه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابلاغ شد، ابتدا ابوبكر براى ابلاغ آن به مردم مكه انتخاب شد. ولى بعد اين مسئوليت بزرگ از او گرفته شد و به على عليه السلام سپرده شد.
سه. زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به غزوه تبوك رفته بود، حفاظت از شهر مدينه و شهروندان آن به امام على عليه السلام سپرده شده بود.
چهار. امام على عليه السلام به عنوان فرمانده سپاه اعزامى به يمن منصوب شد.
اينها تنها چندين نمونه بود كه به طور تصادفى به ذهن من رسيد. از اين رو، در سطحى قابل مقايسه، على بن ابى طالب عليه السلام بيش از ابوبكر فردى كارآزموده بود و مسئوليت هاى بزرگ ترى به او سپرده شده بود.
جامعه مسلمين پيش از غدير
جامعه مسلمين پيش از غدير(1)
پيشينه تركيب مسلمين تا روز غدير، مسئله اى است كه بسيارى از سؤالات مربوط غدير را پاسخ مى دهد. بايد تركيب جامعه مسلمين را پس از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه و استقبال از حضرت و پيدا شدن پايگاهى امن براى مسلمين دنبال كرد كه روز به روز عده مسلمانان زيادتر مى شد.
ص: 322
سرعت پيشرفت به حدى بود كه گروه گروه و گاهى تمامى يك قبيله مسلمان مى شدند. از اطراف و اكناف نيز خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مى رسيدند و اسلام را مى پذيرفتند. بدين ترتيب تركيب جمعيت مسلمين تغييرى اساسى يافت، و شامل مشركين و يهود و نصاراى تازه مسلمان شد و قبايل و گروه هاى گوناگونى را در بر گرفت.
در ميان اين عده، بعضى از روى تبعيّت از رؤساى قبائل و عده اى به قصد شركت در جنگ ها و به دست آوردن غنائم و برخى براى كسب موقعيت هاى اجتماعى و امثال آن مسلمان مى شدند.
آنگاه كه جنگ هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بالا گرفت و مسلمين در جنبه هاى اجتماعى و نظامى قوت گرفتند و در جنگ ها فاتح شدند، افراد زيادى به عنوان حفظ جان و مال خود مسلمان شدند، و عده اى هم خود را به اكثريت ملحق كردند تا رسوا نشوند.
البته مسلمانان مخلص و فداكار بسيار بودند، و همان ها بودند كه مانع كارشكنى هاى منافقين و هوسرانى هاى دنياپرستان مى شدند. در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در بين چنين تركيب جمعيتى مسلمانان مراسم غدير اجرا شد و كسانى كه مقابل منبر حضرت بودند شامل همه انواع ذكر شده از مسلمين بودند، و چاره اى هم جز اين نبود كه اين اتمام حجت عظيم در بين همان جمعيت انجام شود.
به همين دليل نيز آنچه بعد حضرت در مانع سازى از اجراى غدير اتفاق افتاد جاى تعجبى ندارد، اگرچه بسيارى از نسل هاى بعدى مسلمين در اعتقاد به غدير از همين اتمام حجت بهره بردند.(1)
به خصوص تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله(2)، از يك سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از سوى ديگر در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند، و از جهتى ديگر شامل افراد شهوت پرست و دنياطلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
ص: 323
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عده اى از مردم، و عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مى كند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مى گرفت و به سوى خود جذب مى كرد. منافقين كسانى بودند كه ظاهرشان مسلمان بود و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند، و بعضى از همان اول با نيّات منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مى گرفت تشكل منافقين هم انسجام بيشترى مى يافت و در پوشش اسلام ضرباتى مهلك تر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه آن وارد مى كردند.
در سال هاى آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله، كم كم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مى دادند، و بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه و كارشكنى مى كردند؛ كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست. بخصوص اگر ترتيب نزول آيات را بررسى كنيم و ببينيم كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سال هاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است.(1)
منافقينِ به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد و شرك داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام با تمام محتوايش و بازگشت به گذشته بود. ولى به خوبى مى دانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور پيامبر صلى الله عليه و آله امكان پذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامه هاى شومى براى بعد از شهادت آن حضرت شدند.
ص: 324
اصحاب صحيفه اين زمينه هاى اجتماعى مردم را محاسبه كردند، و با در نظر گرفتن سوابقى كه بين اكثر مردم با اميرالمؤمنين عليه السلام اتفاق افتاده بود آمادگى آنان را براى اهداف خود يقينى دانستند. اين مطلب بعدها از زبان ابوبكر علنا شنيده شد كه گفت: ما را از دست على جز سه چيز خلاص نكرده است:
او تنهاست و ياورى ندارد.
او وصيت و سفارش پيامبر را مراعات مى كند.
هر قبيله اى را در نظر بگيرى على متعرض آنها شده است.
اگر اينها نبود خلافت به او بازمى گشت اگر چه ما خوش نداشتيم.(1)
از نگاهى ديگر:
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله اقتضا مى كرد نهيبى كه در اول سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. و لذا پس از انجام حجة الوداع و پيش از غدير، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مكه شد جبرئيل آيات اول سوره عنكبوت را آورد و فرمود: اى محمد، بخوان:
«أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »(2):
«آيا مردم گمان كرده اند كه رها مى شوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند ... » .
اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مى زدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مى شدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
ص: 325
روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريتى حاكم بود و عقده هاى خونين جنگ هاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، نيز مى تواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله علنا دست به اقدامات مخرِّب مى زدند و در صدد خنثى سازى برنامه هاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسان تر مطلب خبر داد كه همه امت هاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفته اند؛ و هدف را در كوتاه ترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن واقع گرايانه مردم است.
يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند، به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليه السلام تحقق يافت كه كاذبين بى پروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
به همين خاطر، پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين و براى خالى نمودن مدينه از وجود آنان بعد از وفات خود، لشكرى را تحت فرماندهى اسامة بن زيد ترتيب داد.
افراد اين لشكر چهار هزار نفر از منافقين بودند كه حضرت آنان را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد، و دستور داد اين عده حتما بايد در اين لشكر حاضر باشند و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند.
همين حقايق بود كه در غدير، يكى از برنامه هاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار ملاقات مى كردند به آنان مى گفتند: «ما به محمد ايمان آورده ايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آورده ايم و مانند شما اوامر او را اجرا مى كنيم» .
ص: 326
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناس تر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مى شدند از آنان احساس انزجار مى كردند و مى گفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند؛ كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مى گفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشه هاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مى گفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مى گيرم و شر آنان را از شما دفع مى كنم ! وقتى به آنان نزديك شدند ابوبكر گفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مى رسانند، و اين سلمان افضل آنان است؛ و منظور او تو بوده است.
و مرحبا به تو كه درباره ات گفته: سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ: سلمان از ما اهل بيت است. و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ او گفت: تو هم از مايى. و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهل بيت محمد هستم !
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على، مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پاره اى از تن توست. اما ملائكه آسمان ها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد ! خوشا به حالت !
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت: مرحبا به تو اى ابوذر ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره ات گفت: زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر
ص: 327
ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى به دست آوريد، چرا كه عاقلِ فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد !
سپس نزد همفكران و هم مسلكان خود از منافقين و متمردين بازگشتند، همانان كه در تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله شريك آنان بودند كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليه السلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: اِنّا مَعَكُمْ: ما با شماييم. طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع مى شويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مى شنويد و آنچه از ما مى بينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مى گوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفته ايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود(1): يا محمد، «اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مى كند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مى كند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مى گذارد» و به آنان مهلت مى دهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مى كند و به توبه دعوتشان مى نمايد.
و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعده هاى نيك مى دهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمى دارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمى كنند.
آن روز منافقينى كه همراه پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات به بيرون مدينه رفته بودند، به شهر بازگشتند در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره آنان نازل شده بود.(2)
ص: 329
با ديدن معجزات اميرالمؤمنين عليه السلام پس از غدير و در مدينه، قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. در اين باره خداوند در آيات 10 الى 15 سوره بقره چنين فرمود: «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» : «در قلب آنان مرض است» ، يعنى در قلوب اين متمردين شك كننده بيعت شكن از بيعتى كه براى على بن ابى طالب گرفتى مرضى ايجاد شد.
«فَزادَهُمُ اللّه ُ مَرَضا» : «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونه اى كه با ديدن اين نشانه ها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» : «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مى پندارند» كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تكذيب مى كنند؛ و در اين سخنشان كه مى گويند «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مى گويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعتِ غدير گفته مى شود: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ» : «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مى كنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مى نماييد، «قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» : «مى گويند ما اصلاح كنندگانيم» ، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مى دهيم، ولى در باطن طبق خواسته هاى خود عمل مى كنيم.
از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مى كنيم و نفس خود را از رِقيَّت محمد آزاد مى نماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مى سازيم به گونه اى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عز و جل مى فرمايد: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ» : «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» با اين مطالبى كه درباره امور خود مى گويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مى نمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مى دهد.
ص: 330
«اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ» : «بدانيد كه خودشان سفيهانند» و عقل و نظرشان پست است، چرا كه در مسئله پيامبر صلى الله عليه و آله آنگونه كه بايد توجه نكرده اند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند و صحت ضابطه قرار دادن على عليه السلام را در امر دين و دنيا دريابند.
اينان با دقت نكردن اتمام حجت هاى خدا جاهل مانده اند، و از پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش و همچنين از مخالفينشان مى ترسند، چرا كه در امان نيستند كه كدامشان غالب مى شود و مى ترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. بنا بر اين، آنان سفيه اند، به دليل اينكه با نفاقشان نه محبت پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين براى آنان قابل تحقق است ! !
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليه السلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مى نمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و ولايت دشمنان ايشان مى نمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله هم مى پندارند كه نفاق اينان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد و على عليهماالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند» ، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مى فرمايد، و آنان را خوار مى نمايد و مورد لعنت قرار مى دهد و بى ارزش تلقى مى نمايد.
كلام خداوند كه مى فرمايد:
«وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّه ُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «و هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مى گويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مى گويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مى كرديم. خداوند آنان را به مسخره مى گيرد و به آنان مهلت مى دهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
ص: 332
اين آيه درباره آن است كه اين بيعت شكنان كه بر مخالفت با على عليه السلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، وقتى با مؤمنين رو به رو مى شدند مى گفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آورده ايم.(1)
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
اشاره
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(2)
در همه دستورات الهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ فرموده عده اى نپذيرفته اند، و خداوند هم برنامه خاصى براى مقابله با آنان در دنيا نداشته است. تنها در امر ولايت و امامت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطره ها بماند.
بت پرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مى كردند و مخالف آن را حق مى دانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلى الله عليه و آله مباهله كنند ادعا مى كردند كه آنچه حضرت مى فرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد. در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(3)
ص: 333
در اينجا دو نكته قابل تأمل است:
نكته اول: مسير عجيب مباهله در غدير
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند. عكس اين سخن را بر زبان آورد و در واقع آنچه بايد پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفت او براى خود گفت. حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد درباره ولايت على مى گويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن ! مى بينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدابودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
اين اقدام در حضور مردم بود و به قدرى درخواست عجيبى بود كه خداوند عين گفتار او را در قرآن نقل كرده كه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» .(1)
اكنون قاضى اين مباهله خداوند بود كه بايد تكليف مردم را روشن مى كرد، چه آنكه بسيارى از منافقين و صاحبان ايمان ضعيف از مردمِ حاضر در غدير نيز سخنى همچون حارث در دلشان بود، ولى جرأت ابراز آن را نداشتند !
اگر خداوند پاسخ حارث را نمى داد آنان نيز همراه حارث مى شدند و به اين باور نزديك مى شدند كه غدير ساخته خود پيامبر صلى الله عليه و آله است و به خداوند ارتباطى ندارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم خواست راه توبه را به همه مردم نشان دهد كه بازگشت به صراط مستقيم هيچ وقت دير نيست و آشتى با خدا و اهل بيت عليهم السلام هميشه ممكن است. همچنين خواست اين نكته را خاطر نشان كند كه بايد از دشمنان غدير فاصله گرفت و از آنان دورى جست. از اين رو به حارث فرمود: يا از اين گفته ات توبه كن يا از ما فاصله بگير و از پيش ما برو.
ص: 334
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جمله اش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشن تر از آن نمى توان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوه گر است:
الف. او كه مى گويد: خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست؛ يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مى نمايد !
ب. به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مى باشد.
ج. پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مى كند او در مقابل صداقت پيامبر صلى الله عليه و آله تشكيك نمى كند، بلكه به صراحت مى گويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى وجود داشت ! لذا مى بينم خداوند متعال صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مى فرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّه ِ ذِى المَعارِجِ»(1): «براى كافرين دفع كننده اى از عذاب خداوندى وجود ندارد. از سوى خداوند ... » .
مهم تر اينكه خدا عذاب چنين كسى را سريع فرستاد تا شدت غضبش بر منكرين ولايت على بن ابى طالب عليه السلام بر همه معلوم شود.(2)
به بيانى ديگر:
چه كسى فكر مى كرد پايان بخش مراسم سه روزه غدير معجزه اى آشكار براى شكست دشمن غدير باشد. در هيچ يك از اوامر الهى - كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابلاغ فرموده
ص: 336
عبرت هاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى
اشاره
عبرت هاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى(1)
از ماجراى حارث فهرى و هلاكت او با نزول سنگ آسمانى در غدير كه در چند قدمى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و در مقابل همگان اتفاق افتاد، چند درس عبرت آموز مى توان گرفت:
عبرت اول
كسى كه دشمن ولايت و امامت است سزاوار زنده ماندن و بهره مندى از نعمت هاى خدا نيست.
عبرت دوم
هلاكت حارث در چند قدمى پيامبر صلى الله عليه و آله و در حضور آن حضرت به اين معنى است كه منكر ولايت، و لو نزد پيامبر صلى الله عليه و آله هم باشد يا بالاى سر يا پايين پاى او دفن شود، اگر از مكتب و باورهاى او فاصله زيادى دارد، نزديكىِ مكانى و هم زبانى فضيلتى براى او شمرده نمى شود و اثرى در دفع عذاب و كيفر از او نخواهد داشت.
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: «فَمَن تَبِعَنى فَإنَّهُ مِنّى وَ مَن عَصانى فَإنَّكَ غَفورٌ رَحيمٌ»(2): «هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى كند تو بخشنده و مهربانى» .
و درباره قارون مى فرمايد: «إنَّ قارونَ كانَ مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَيهِم»(3): «قارون از قوم موسى بود اما بر آنان ستم كرد» .
و درباره سرنوشت نهايى و عاقبت قارون مى فرمايد: «فَخَسفنا بِهِ وَ بِدارِهِ الإرضِ»(4): «سپس ما او و خانه اش را در زمين فرو برديم» .
ص: 341
همچنين فرزند نوح عليه السلام، اگر چه از خاندان پيامبر و از نسل او است، ولى از آن جهت كه از راه خدا و بندگى دور است قرآن درباره اش مى گويد: «قالَ يا نوحُ إنَّهُ لَيسَ مِن أهلِكَ إنَّهُ عَمَلٌ غَيرُ صالِحٍ»(1): « (خداوند به نوح عليه السلام) فرمود اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غير صالح و فرد ناشايسته اى است» .
از على بن موسى الرضا عليه السلام روايت شده است: او فرزند واقعى حضرت نوح عليه السلام بود، ولى چون نافرمانى خدا كرد خدا فرزندى او را نفى كرد. و همين گونه است كسى از ما كه نافرمانى خدا كند؛ او هم از ما خانواده نيست.(2)
از اين روايت فهميده مى شود آنچه را خداوند از حضرت نفى كرده، نفى رابطه سببى پدر و فرزندى نبوده بلكه نفى ارتباط مكتبى و معرفتى فرزند با پدر بوده است.
از اين رو ملاك رستگارى زبان، نژاد، قبيله و نزديكى مكانى نيست، چرا كه همه اينها در ابولهب بود، ولى خداوند درباره اش مى فرمايد: «تَبَّت يَدا أبى لَهَبٍ وَ تَب»(3): «بريده باد دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد) » . بلكه ملاك سعادت نزديكى به مكتب و باورها و همراهى با دل و زبان و عمل است. همانگونه كه سلمان و ابوذر با اين ويژگى جزو اهل بيت پيامبر عليهم السلام گرديدند و رستگار شدند.
امام سجاد عليه السلام در اين باره مى فرمايد: خداوند بهشت را براى بندگان مطيع آفريده است اگر چه آنان سياهپوست باشند، و دوزخ را براى گناهكاران آفريد اگر چه از دودمان قريش باشند.(4)
و لذا مى بينيم حارث قبل از هلاكت به نماز و روزه و عبادات ديگر اعتراف كرد، ولى چون ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را انكار كرد هلاك شد. اين بدين معنى است كه
ص: 342
صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى توهين آميز بين خود رد و بدل كردند. خداوند در پاسخ به اين اهانت ها اين آيات را نازل كرد:
«ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ . إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»(1):
«ن. قسم به قلم و آنچه مى نگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بى منت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مى بينى و آنان هم مى بينند كه كداميك از شما مغرور شده ايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شده اند و به هدايت شدگان آگاه تر است» .
نكته قابل توجه در اين اهانت ها اين است كه اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنونده اى را مبهوت مى كرد - نسبت جنون به پيامبر صلى الله عليه و آله مى دادند. در غدير نيز منافقين كه در صدد بازگرداندن قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مى بردند و به آن حضرت نسبت جنون مى دادند !
از منظرى ديگر:
يكى از فتنه انگيزى هاى منافقين پس از خطبه غدير، دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى بود كه براى خود منافقين هم بسيار ارزش داشت. اين تعصبات پس از خطبه غدير به دو شكل مطرح شد:
1 - تعصب قومى و سنّ
اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مى آمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
ص: 344
اصحاب صحيفه ملعونه و جاهليت
اصحاب صحيفه ملعونه و جاهليت(1)
يكى از جملاتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر اصحاب صحيفه فرمود اين جمله است: ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ.
اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كرده اند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفه اى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(2)
قريش در جاهليت وقتى راه هاى مختلف مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله را تجربه كردند و به نتيجه اى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيمان نامه اى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنى هاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند !
اين پيمان نامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنى هاشم را چهار سال در شعب ابى طالب محاصره كردند.(3)
وجه مشابهت هاى اين دو صحيفه باز مى گردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهت ها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله را روشن مى كند.
و لذا يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از تعصبات جاهلى بود، تا از عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود.
براى اين ادعا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهم السلام مسئله مربوط به انحصار چنين
ص: 346
و لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير و در حاشيه شناخت ائمه ضلال به عموم مردم متذكر شدند كه از خود مطمئن نباشيد و از هواى نفس و فريب شيطان در حذر باشيد، و بدانيد كه اگر من از دنيا رفتم يا كشته شدم اين احتمال وجود دارد كه نه تنها گمراه شويد بلكه عقبگرد كنيد و به جاهليت برگرديد.
همچنين از جمله پيش در آمدهاى واقعه غدير و حجة الوداع اين نكته است كه تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عده اى از مردم، و عُقده هاى باقيمانده از خون هاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه آن ايمان راسخ را از قلوب عده اى ربوده بود، و حسدهاى نهفته اى كه هر روز آشكارتر مى گشت، اين ها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مى كند.(1)
در غدير به جاى آنكه از درخواست معذور داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله از ابلاغ اين پيام تعجب كنيم، بايد از اوضاع وخيم اجتماع مسلمانان در عجب باشيم. در روزهاى ثمر گرفتن از زحمات 23 ساله حضرت، شرايط چنان شكننده بود و تركيب مسلمانان چنان عجيب شده بود كه منافقين در مدينه با قدرت عمل مى كردند؛ تا آنجا كه مسجد ضرار بپا كردند و تصميم قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفتند و بارها به صراحت رو در روى پيامبر صلى الله عليه و آله ايستادند !
اگر به آمار كيفيت برخوردهاى آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله و اعمال و رفتارشان و بى اعتنايى هايشان به دستورات حضرت و اعتراضات آنان و نيز به معاهدات سرّى با اهل مكه و غيره دقت شود، معلوم خواهد شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در چه شرايطى چنان درخواستى را مطرح نموده است.
از سوى ديگر سستى در جنگ ها و فرارهاى ناگهانى - كه در آيات قرآن منعكس است - و آنچه در سال هاى آخر عمر حضرت درباره منافقين نازل شده، زاويه ديگرى از اين مسئله را نشان مى دهد. ضعف ايمان عده اى كه در نماز جمعه پيامبر صلى الله عليه و آله را رها مى كردند و مى رفتند، نشانگر ابعاد ديگرى از سستى مردم در دين است.
ص: 348
عده اى ديگر صاحبان نفوذ و بى دين بودند كه با كمال بى حيايى در پى اجراى هواهاى قبيله اى و مصالح گروهى و شخصى خود بودند. از طرفى آنان سوابق و تجربيات طولانى داشتند و نقاط ضعف مردم را مى دانستد.
عده اى ديگر طالب امتيازاتى بودند كه اسلام به آنان نمى داد، و براى رسيدن به آنها به هر قيمتى آماده بودند و مرزى نمى شناختند.
قريب العهد بودن به جاهليت درد ديگرى بود و بسيارى از مفاهيم جاهلى هنوز در دل هاى بسيارى از آنان جا داشت.
در همين حال اكثر مؤمنين واقعى متوجه عمق عمل خيانت كاران نبودند. آنان كه تسليم اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، هرگز در اين فكرها نبودند كه ممكن است عده اى توطئه گر در ميان آنان با تمام قوا مشغول فعاليت باشند.
همچنين حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه مى كردند، اهرم شكننده اى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مى آورد.
مطالعه همه اينها نشان خواهد داد كه اجراى امر عظيم غدير جز با عصمت و حفظ ضمانت شده الهى - كه همه قلب ها و جسم ها به دست اوست - امكان پذير نبوده است. پس تعجب از اين نيست كه چرا پيامبر صلى الله عليه و آله از خدا خواسته تا او را از ابلاغ اين حكم معذور بدارد، بلكه تعجب از اين است كه با آن شرايط خطرناك، چطور اعلام ولايت در غدير ممكن شده است ؟
در نگاهى ديگر:
از مشهورترين آيات غدير آيه اى است كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(1):
ص: 349
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه: دستور اعلان ولايت على عليه السلام از مدينه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند متعال بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد.
اين مسئله از مهم ترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مى كرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمى گذشت و هنوز پايه هاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.
با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مى داد پيامبر صلى الله عليه و آله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در شرايطى سخت احساس كرد(1) و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود:
انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ. ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(2): اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفته اند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگ ها به انقياد خود درآورده ام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد(3) ؟
ص: 350
اين جهت را پيامبر صلى الله عليه و آله به چند تعبير ياد كردند: قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيده ام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شده اند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
و يا فرمود: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاسْلامِ(1): مردم تازه مسلمان شده اند . و يا در روايت آمده: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَرْجِعُوا الى جاهِلِيَّةٍ(2): پيامبر صلى الله عليه و آله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند.
به تعبير ديگر:
اين يك امر طبيعى است كه هركس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود.
در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله باز مى گشت.
عده اى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مى كردند و هنوز ريشه هاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطره هاى جنگ هاى بدر و احد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آماده اى براى تحريك آنان بود.
ص: 351
اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد و حضرت چنين تعبير فرمود:
انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(1): سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيده ام تا آنكه در برابر من تسليم شده اند.
پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مى كند و مى فرمايد: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بالاسْلامِ فَاخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(2): سابقه مردم با اسلام نزديك است، مى ترسم به اضطراب بيفتند.
در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يَتَّهِمُوهُ لانَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ(3): پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند. و يا چنين آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلى الله عليه و آله انْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً(4): پيامبر صلى الله عليه و آله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت بازگردند.
اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(5)
با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير، در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف
ص: 352
خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»(1): «اى پيامبر برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است» .
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شده اند. مى ترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد.
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت:
يا محمد، خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى» .
در اين مرحله دوم يك فراز به آيه كريمه اضافه شد، و جبرئيل امين دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مى شوند ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را بر مردم اعلام كنى.
در پى اين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مى ترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفته اند(2)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(3) از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.
ص: 353
غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند» .
در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(2) اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچ كس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است.(3)
جاهليت در قرآن
جاهليت در قرآن(4)
در سفر حجة الوداع و پس از نزول سوره نصر در منى و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد آن، سومين عكس العمل حضرت اين بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را كنار مسجد خيف در منا جمع كرد و سخنرانى مفصلى براى آنان ايراد كرد. در اين سخنرانى پس از حمد و ثناى الهى، به چند مسئله اجتماعى اشاره نمود و با ذكر آيات 36 و 37 سوره توبه اشاره به ابطال برخى مسائل جاهلى مانند رباى جاهليت و خونريزى هاى آن زمان فرمود.(5)
ص: 354
چهره هاى سقيفه در برابر غدير
چهره هاى سقيفه در برابر غدير(1)
اهل سقيفه كه همان منافقين غدير و دشمنان ولايت و امامت بودند، روز اول يك چهره و ظاهر بيشتر نداشتند. ولى بعدها به سه چهره شاخص و البته صدها چهره رنگ يافته و متعدد كه تحت همان سه چهره خلاصه مى شدند، به جنگ غديريان آمده بودند.
اينان كه در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سپس در روزهاى اول غصب خلافت، باطن خود را كتمان مى كردند و فقط پشت سر غاصبين به نفع آنان شعار مى دادند، اكنون جهت گيرى هم نموده و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مى دادند:
گروهى بودند كه پيشانى ها از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهِدانه اى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على عليه السلام بودند.
گروهى رياست طلب بودند، كه در مقابل على عليه السلام قرار گرفته بودند.
گروهى مال پرست بودند و به جنگ على عليه السلام آمده بودند.
گروهى عيّاش بودند و در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام قرار گرفته بودند.
گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله مى كردند، و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند ! !
گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله كتمان نمى كردند.
گروهى مبانى تازه اى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله داشت مطرح مى كردند، و در عين حال خود را وفادار به اسلام مى دانستند و از همان ديدگاه به جنگ
اميرالمؤمنين عليه السلام آمده بودند ! !
ص: 356
كمىِ متقين در جامعه اسلامى
كمىِ متقين در جامعه اسلامى(1)
از جمله مشهورترين آيات غدير آيه اى است كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(2):
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرسانده اى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند» .
آنچه در اينجا قابل تأمل است اينكه:
يكى از ريشه هاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مى دارند و هيچ ترس و واهمه اى هم به خود راه نمى دهند. آنچه به معناى تقواى بازدارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانه اى مى توانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.
اين همان چيزى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از غدير خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: «وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ»(3): «اى مردم از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم» .
و در پى همين حقيقت بود كه آيه تبليغ نازل شد.
ص: 357
بى لياقتىِ جامعه اسلامى براى ولايتِ غدير
بى لياقتىِ جامعه اسلامى براى ولايتِ غدير(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله با بيان «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... »(2) فهماند كه دين بدون ولايت كامل نيست. بنا بر اين، مردمى كه دين بدون ولايت را پذيرفتند در واقع خواستند بگويند: «دين ناقص هم براى ما كافى است و ما دين كامل را نمى خواهيم» ! در نتيجه 1400 سال است كه مردم با دين ناقص مى گذرانند و شايد هم لايق دين كامل نيستند.
اين زمينه گوياى آن است كه همه مردم لايق دين كامل نبودند، و دين كامل انسان هايى كامل مى طلبد كه از عهده عمل به آن برآيند و حقش را ادا كنند. البته اين بدان معنى نيست كه مردم مقصر نيستند، بلكه تقصيرها و گناه ها به جاى خود باقى است، و در عين حال سكّه ولايت هم قميت خود را حفظ كرده و به دست هر نااهلى نيفتاده است !
از همين نگاه مى توان گفت: پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام، نمونه بارزى از اين مسئله است؛ و آن پنج سال نشان داد كه مردم پس از 25 سال ظلم و جور كه على عليه السلام را با التماس به خلافت خواندند، با آن حضرت چه كردند. اگر در روز اول كه دل ها پر از كينه بود، على عليه السلام حكومت را به دست مى گرفت مردم چه مى كردند و چه مخالفت هايى بپا مى شد.
حديث جعلىِ «أصحابى كَالنُجومِ ... »
حديث جعلىِ «أصحابى كَالنُجومِ ... »(3)
در كنار جعل حديث «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث» در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه در مقابل غدير بدان تمسك كرده اند، قبل از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در كارگاه سقيفه ساخته مى شود كه: به هر يك از اصحاب من
ص: 358
اقتدا كنيد هدايت يافته ايد. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك شود.
سخن اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازده گانه است و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
براى فرار از اين قداست كه هيچگاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند، چنين حديثى را جعل نموده اند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عده اى از اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مى كنند چرا كه بعد از من از دين برگشته اند و به قرآن و عترت من جسارت كرده اند. متن صحيفه در اين باره چنين است:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
انكار غدير در امت هاى گذشته و اسلام
انكار غدير در امت هاى گذشته و اسلام(1)
يكى از شبهاتى كه به خيال اهل سنت از مهم ترين شبهات در حديث غدير و معنى و مفهوم كلمه مولى است اين است كه: چگونه ممكن است صد هزار نفر از مسلمانان - كه در ميان آنها بسيارى از نخبگان اصحاب وجود داشتند - واقعه غدير خم را فراموش كنند و از امام على عليه السلام اعراض كنند ؟ !
ص: 359
تبديل در دين خدا كند. و مى بينم كه تنها به اندازه چند شتر سرخود كسى از آنان نجات نمى يابد.(1)
آرى ! آيا باز هم جاى تعجب است اگر پيامبر صلى الله عليه و آله بفرمايد: امت من هفتاد و سه فرقه مى شوند، كه تنها يك فرقه در بهشت و بقيه در دوزخ هستند.(2)
اين همان كلام پروردگار عز و جل و خداى آگاه به رازهاى نهان است كه فرمود:
«وَ ما أكثَرُ الناسِ وَ لَو حَرَصتَ بِمُؤمِنينَ»(3): «و بيشتر مردم مؤمنين نيستند هرچند تو (اى پيامبر) تلاش در ترغيب آنان كنى» .
«بَل جاءَ بِالحَقِّ وَ أكثَرُهُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(4): «
(پيامبر صلى الله عليه و آله) به حق آنان را دعوت كرد ولى بسيارى از آنان از حق گريزان و روى گردانند» .
«لَقَد جِئناكُم بِالحَقِّ وَ لكِن أكثَرَكُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(5): «ما براى شما حق را آورديم ولى بسيارى از شما مردم نسبت به حق تنفر داريد» .
«ألا إنَّ وَعدَ اللّه ِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أكثَرَهُم لا يَعلَمونَ»(6): «همانا وعده خدا حق است ولى بيشتر آنان نمى دانند» .
«يَرضونَكُم بِأفواهِهِم وَ تَأبى قُلوبُهُم وَ أكثَرُهُم فاسِقونَ»(7): «با زبان شما را راضى نگه مى دارند ولى در قلب هايشان با شما مخالف و دشمن هستند و بيشتر آنان فاسق و تبهكار اند» .
ص: 362
مگر آنان پيامبر صلى الله عليه و آله آن مردم نبود ؟
آيا اينان امت وى نبودند ؟
آيا آن حضرت ايشان را به حضور در حجة الوداع فرا نخوانده بود ؟
مگر اينها اين دعوت را لبيك نگفته بودند ؟
پس اين ترس از مردم چه معنى دارد ؟
و چرا حضرت از خدا مى خواست كه وى را از شرّ مردم مصون سازد ؟
تا جايى كه گويى اين درخواست حضرت نزديك بود به آرزويى دشوار و دور از دسترس تبديل شود ! چرا كه آن حضرت سه بار اين تقاضا را از حضرت حق نمود، و تقريبا ده روز انتظار كشيد و منتظر فرمان حق بود.
پيش از آنكه به اين پرسش ها پاسخ دهيم، ناچاريم كمى به عقب برگرديم تا: اولاً وضعيت اين مسلمانان و جهت گيرى شان را در قبال رسالت و رسول اكرم صلى الله عليه و آله بررسى كنيم. در مرحله دوم بنگريم كه وضعيت و جايگاه آن حضرت نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام - كه جبرئيل امين براى نصب ايشان به عنوان ولىّ مسلمانان و ابلاغ اين امر به آنها نازل شده بود - چگونه بوده است ؟
اما پيش از هر چير بهتر است با هم آيات نازل شده در اين واقعه را با هم بخوانيم: آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده، خصوصا آيه وسط - آيه 67 - يعنى آيه بلاغ و تبليغ.
لازم است تعمق و تأمل كنيم كه اين آيات چه اسرارى در دل خود دارد:
«وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أُمَّةٌ مُقتَصِدَةٌ وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» : «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مى كردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مى شدند از ميان آنان گروهى ميانه رو هستند و بسيارى از ايشان بد رفتار مى كنند» .
ص: 364
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّه َ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه مى دارد خدا گروه كافران را هدايت نمى كند» .
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ» : «بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد و قطعا آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده بر طغيان و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود پس بر گروه كافران اندوه مخور» .
لازم است به نكاتى كه در آيات سه گانه فوق آمده توجه كنيم، تا نسبت به آن شناخت و معرفت بيشتر پيدا كنيم:
نكته اول
لازم است به تكرار جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» ، «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» براى مسلمانان، يهود و مسيحيان توجه كنيم.
آنچه در اين عبارات قابل توجه است اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله به تبليغ «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» مأمور شده، بدون آنكه نامى از قرآن در كنار اين فرمان بيايد. چنانكه در آيه قبل و بعد چنين است. ولى اين تبليغ به انتها و سرانجام رسالت گره زده شده، و جلوگيرى از شرّ مردم و كفايت شرّ ايشان به همراه آن نازل شده است.
نكته اين است كه تبليغ قرآن در نهايت مشرف بر همه مباحث است. اما پيش از اين براى تبليغ آن كفايت شرّ مردم خواسته نشده بود. اين مى رساند كه آنچه به زودى در ميان مردم تبليغ مى گردد آنان را بر مى انگيزد، و سركشى و طغيان و كفر ايشان را مى افزايد، و آنان و يهود در يك مرتبه قرار دارند.
ص: 365
اين امر با وضوح بسيار بيان مى كند كه اين تبليغ همانا امرى است سياسى، كه به حفظ رسالت و عمل به احكام آن پس از پيامبر صلى الله عليه و آله مرتبط است؛ و آن امر خلافت و جانشينى است. چنانكه قرآن در آيات 66 و 68 به اين حقيقت اشاره دارد، كه بايد امرى ديگر به غير از تورات و انجيل به همراه آن دو اقامه و برپا شود؛ و آن چيزى است كه از جانب پروردگارشان بر ايشان نازل شده، و آن همانى است كه در آيه 67 مورد نظر بوده و بدان عنايت شده است؛ يعنى امر ولايت على بن ابى طالب و اولاد طاهرينش عليهم السلام.
نكته دوم
در آيه 68 آمده است: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم...» . با دقت در اين قسمت آيه در مى يابيم كه در آن سرّى هست، كه ميان امت اسلام و يهود و نصارى مشترك است.
پيش از بيان آن، باز مى گرديم به بحث از حالت سياسى مسلمانان، تا جهت گيرى سياسى ايشان را بشناسيم، و وقايعى را كه در آن دوره سرنوشت ساز از تاريخ اسلام رخ داد دريابيم. بدانيم كه چگونه منافقين و مسلمان نماها به صورت جدى و مستقيم در اين وقايع نقش داشتند، و در روز غدير ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را رد كرده و كنار گذاشتند.
سياق اين آيات بر اين دلالت دارد كه اگر اهل كتاب تورات و انجيل و جانشينى جانشينان انبيا عليهم السلام را - كه در كتب آسمانى بدان تصريح شده بود - مى پذيرفتند و بر پا مى داشتند، نعمت و بركت الهى آنها را فرا مى گرفت و بركت و آسايش سرزمينشان را در بر مى گرفت.
اما ايشان ابا كردند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را كنار زدند و نپذيرفتند. سپس قرآن كريم به پيامبر صلى الله عليه و آله توجه مى نمايد و اهميت تبليغ اين آيات را براى وى تاكيد مى كند، و تصريح مى كند كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد رسالت به مقصود خود نخواهد رسيد. گويا اگر على عليه السلام را به عنوان فرمانروا و وصى و رهبر بعد از خود برنگزيند اصلاً قرآن و اسلام را تبليغ نكرده و به مردم نرسانده است !
ص: 366
سپس در آيه 68 قرآن كريم، براى بار ديگر اهل كتاب را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد كه آنها تا زمانى كه شريعت تورات و انجيل را اقامه نكرده اند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را نپذيرفته اند، هيچ بهره اى از دين ندارند.
سپس بلافاصله و در پى اين مطلب مى فرمايد كه اين منافقين وارد خط و طريقت رسالت محمدى نشده اند، چرا كه حضرت على عليه السلام را به عنوان ولى و امام نپذيرفته اند. اين يعنى وارد شدن منافقين در معركه جدال اسلامى؛ آن هم به صورت مستقيم.
در واقع منصوب نمودن على بن ابى طالب عليه السلام اندرون آنان را هويدا كرد، و برانگيخت به حدى كه سركشى و كفر و دشمنى ايشان را افزود، و چگونه در وقايع پس از آن وارد شدند و با هم انديشى و همكارى با دوستان خود هدف و آرمان هاى پليد خود را اجرا كردند. در واقع مكر و نيرنگ و دشمنى شان با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و رسالت حضرت و نيز با ولىّ و جانشين آن حضرت كاملاً آشكار گشت.
در اينجا جبهه گيرى و جهت گيرى مسلمانان در برابر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و رسالت اسلامى را در قرآن واكاوى مى كنيم:
قرآن خبر مى دهد كه حال و وضعيت امت اسلام از نظر كفر و ايمان نسبت به شريعت همچون امت هاى پيشين است؛ يعنى در ميان مسلمانان نيز منافقان و طمع كاران و فرصت طلبان و چاپلوسان و نوكيسه گان و تازه به دوران رسيدگان و كافران وجود داشته اند.
قرآن كريم در آيات بسيارى به اين دسته هاى گمراه از امت - كه تعدادشان نيز بسيار بوده - اشاره فرموده است؛ خداوند متعال مى فرمايد:
«وَ إن كادوا لَيَستَفِزُّونَكَ مِنَ الأرضِ لِيُخرِجوكَ مِنها وَ إذا لا يَلبِثونَ خِلافَكَ إلاّ قَليلاً . سُنَّةَ مَن قَد أرسَلنا قَبلَكَ مِن رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحويلاً»(1): «و چيزى نمانده
ص: 367
بود كه تو را از اين سرزمين بركنند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان (هم) پس از تو جز (زمان) اندكى نمى ماندند. سنّتى كه همواره در ميان (امت هاى) فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشته ايم (جارى) بوده است و براى سنت ما تغييرى نخواهى يافت» .
بنا بر اين، يك سنت الهى وجود دارد كه تغيير نمى كند. سنتى در ميان امت هاى پيشين جارى بوده است، و در ميان امت اسلام نيز اين جهت گيرى ايشان نسبت به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بدون كوچك ترين اختلافى وجود دارد.
در سوره توبه رسوايى هاى اين منافقان به ظاهر مسلمان را مى بينيم. با دقت در اين سوره انسان به شگفت مى آيد كه خداوند متعال منافقين را كافر خوانده و اعمال آنها را در درگاه خود غير مقبول و مردود برشمرده است. خداى متعال مى فرمايد:
«وَ ما مَنَعَهُم أن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقاتُهُم إلاّ أنَّهُم كَفَروا بِاللّه ِ وَ بِرَسولِهِ وَ لا يَأتونَ الصَلوةَ إلاّ وَ هُم كُسالى وَ لا يُنفِقونَ إلاّ وَ هُم كارِهونَ»(1): «و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاق هاى آنان نشد جز اينكه به خدا و پيامبرش كفر ورزيدند و جز با كسالت نماز به جا نمى آورند و جز با كراهت انفاق نمى كنند» .
«وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُل أذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةً لِلَّذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّه َ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(2): «و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند او زودباور است بگو گوش خوبى براى شماست به خدا ايمان دارد و (سخن) مؤمنان را باور مى كند و براى كسانى از شما كه ايمان آورده اند رحمتى است و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مى رسانند عذابى پردرد خواهند داشت» .
ص: 368
«وَ مِنهُم مَن يَقولُ ائذَن لى وَ لا تَفتِنّى ألا فِى الفِتنَةِ سَقَطوا وَ إنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ»(1): «و از آنان كسى است كه مى گويد مرا (در ماندن) اجازه ده و به فتنه ام مينداز هشدار كه آنان خود به فتنه افتاده اند و بى ترديد جهنم بر كافران احاطه دارد» .
«قُل هَل تَرَبَّصونَ بِنا إلاّ إحدَى الحُسنَيَينِ وَ نَحنُ نَتَرَبَّصُ بِكُم أن يُصيبَكُمُ اللّه ُ بِعَذابٍ مِن عِندِهِ أو بِأيدينا فَتَرَبَّصوا إنّا مَعَكُم مُتَرَبِّصونَ»(2): «بگو آيا براى ما جز يكى از اين دو نيكى را انتظار مى بريد در حالى كه ما انتظار مى كشيم كه خدا از جانب خود يا به دست ما عذابى به شما برساند پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم» .
«إن تُصِبكَ حَسَنَةٌ تَسُؤهُم وَ إن تُصِبكَ مُصيبَةٌ يَقولوا قَد أخَذنا أمرَنا مِن قَبلُ وَ يَتَوَلَّوا وَ هُم فَرِحونَ»(3): «اگر نيكى به تو رسد آنان را بدحال مى سازد و اگر پيشامد ناگوارى به تو رسد مى گويند ما پيش از اين تصميم خود را گرفته ايم و در حالى كه شادمان هستند روى بر مى تابند» .
«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّه ِ وَ هُم كارِهونَ»(4): «در حقيقت پيش از اين (نيز) در صدد فتنه جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد در حالى كه آنان ناخشنود بودند» .
«إنَّما يَستَأذِنُكَ الَذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّه ِ وَ اليَومِ الآخِرِ وَ ارتابَت قُلوبُهُم فَهُم فى رَيبِهم يَتَرَدَّدونَ»(5): «تنها كسانى از تو اجازه مى خواهند (به جهاد نروند) كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دل هايشان به شك افتاده و در شك خود سرگردانند» .
ص: 369
«وِ لِئِن سَألتَهُم لَيَقولُنَّ إنَّما كُنّا نَخوضُ وَ نَلعَبُ قُل أبَى اللّه ُ وَ آياتُهُ وَ رَسولُهُ كُنتُم تَستَهزِؤونَ»(1): «و اگر از ايشان بپرسى مسلما خواهند گفت ما فقط شوخى و بازى مى كرديم بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مى كرديد» .
«المُنافِقونَ وَ المُنافِقاتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ وَ يَنهَونَ عَنِ المَعروفِ وَ يَقبِضونَ أيديهِم»(2): «مردان و زنان دو چهره (همانند) يكديگرند به كار ناپسند وا مى دارند و از كار پسنديده باز مى دارند و دست هاى خود را (از انفاق و بخشش) فرو مى بندند» .
«نَسوا اللّه َ فَنَسيَهُم إنَّ المُنافِقينَ هُمُ الفاسِقونَ»(3): «خدا را فراموش كردند پس (خدا هم) فراموششان كرد در حقيقت اين منافقان هستند كه فاسق اند» .
«يَحلِفونَ بِاللّه ِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتَوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبهُمُ اللّه ُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(4):
«به خدا سوگند مى خورند كه (سخن ناروا) نگفته اند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيده اند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيب جويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بى نياز گردانيدند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مى كند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
ص: 371
«إستَغفِر لَهُم أو لا تَستَغفِر لَهُم إن تَستَغفِر لَهُم سَبعينَ مَرَّةً فَلَن يَغفِرَ اللّه ُ لَهُم ذلِكَ بِأنَّهُم كَفَروا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ وَ اللّه ُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(1): «چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى (يكسان است، حتى) اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد چرا كه آنان به خدا و فرستاده اش كفر ورزيدند و خدا گروه فاسقان را هدايت نمى كند» .
«وَ لا تُعجِبكَ أموالُهُم وَ أولادُهُم إنَّما يُريدُ اللّه ُ أن يُعَذِّبَهُم بِها فِى الدُنيا وَ تَزهَقَ أنفُسَهُم وَ هُم كافِرونَ»(2): «و اموال و فرزندان آنان تو را به شگفت نيندازد جز اين نيست كه خدا مى خواهد ايشان را در دنيا به وسيله آن عذاب كند و جانشان در حال كفر بيرون رود» .
«سَيَحلِفونَ بِاللّه ِ لَكُم إذَا انقَلَبتُم إلَيهِم لِتُعرِضوا عَنهُم فأعرِضوا عَنهُم إنَّهُم رِجسٌ وَ مَأواهُم جَهَنَّمُ جَزاءا بِما كانوا يَكسِبونَ»(3): «وقتى به سوى آنان بازگشتيد براى شما به خدا سوگند ياد مى كنند تا از ايشان صرف نظر كنيد پس از آنان روى برتابيد چرا كه آنان پليدند و به سزاى آنچه به دست آورده اند جايگاهشان (در آخرت) دوزخ خواهد بود» .
«الأعرابُ أشَدُّ كُفرا وَ نِفاقا وَ أجدَرُ ألاّ يَعلَموا حُدودَ ما أنزَلَ اللّه ُ عَلى رَسولِهِ وَ اللّه ُ عَليمٌ حَكيمٌ»(4): «باديه نشينان عرب در كفر و نفاق (از ديگران) سخت تر و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستاده اش نازل كرده ندانند سزاوارترند و خدا داناى حكيم است» .
ص: 372
«وَ مِنَ الأعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَوائِرُ عَلَيهِم دائِرَةُ السوءِ وَ اللّه ُ سَميعٌ عَليمٌ»(1): «و برخى از آن باديه نشينان كسانى هستند كه آنچه را (در راه خدا) هزينه مى كنند خسارتى (براى خود) مى دانند و براى شما پيشامدهاى بد انتظار مى برند پيشامد بد براى آنان خواهد بود و خدا شنواى داناست» .
«وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقونَ ... وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ»(2):
«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافق اند ... و از ساكنان مدينه (نيز عده اى) بر نفاق خو گرفته اند تو آنان را نمى شناسى ما آنان را مى شناسيم به زودى آنان را دو بار عذاب مى كنيم سپس به عذابى بزرگ بازگردانيده مى شوند» .
«وَ الَذينَ اتَّخذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّه َ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاَّ الحُسنى وَ اللّه ُ يَشهَدُ إنَّهُم لَكاذِبونَ»(3):
«و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است و (نيز) كمينگاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت سوگند ياد مى كنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم و خدا گواهى مى دهد كه آنان قطعا دروغگو هستند» .
چنانكه در آيات ذكر شده ملاحظه شد، جمعيتى انبوهى از مسلمانان در ظاهر به لباس اسلام در آمده بودند. اين آيات نشان مى دهد كه جريانى خطرناك و فريب كار و مكار در داخل جامعه اسلامى منتظر و مترصّد فرصت بودند، و متأسفانه اينان اكثريت مطلق را تشكيل مى دادند.
ص: 373
در صدها آيه قرآن به وجود اين جريان خطرناك اشاره شده است. كسانى كه پيوسته در كار تخريب و فتنه انگيزى و ايجاد هرج و مرج و فساد بودند، آن هم در مقابل فعاليت هاى سازنده اى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در عرصه سياست و اجتماع پيگيرى مى نمود.
اين فتنه انگيزى منافقين به قدرى بود كه در هر واقعه و در هر حادثه اى سهم و سخن ايشان و ردّ پاى ايشان را مى توان يافت.
اين جماعت يك جريان حزبى را تشكيل مى دادند، كه هدف متعددى داشتند: به شكست كشاندن نقشه هاى رسول اللّه صلى الله عليه و آله و گسترش دادن فتنه، ضربه زدن به مؤمنان، برعكس نمودن واقعيت ها، آشفته نمودن فضا، دلسرد كردن رزمندگان، مسخره كردن امر به منكر، گسترش دادن كفر پس از اسلام آوردن ظاهرى، جدايى و تفرقه و نزاع انداختن ميان مؤمنان بود و ... .
مصيبت ديگر اين بود كه بسيارى از اينان در بين مردم شناخته شده نبودند، و حتى ارتباطات پنهانى با اهل كتاب داشتند. اين در واقع به معناى نوعى همكارى سياسى و حزبى منافقانه در داخل جامعه اسلامى بود. حتى در ميان مسلمانان خبرچين هايى داشتند، چنانكه قرآن بدان اشاره فرموده است.
نفوذ اين منافقان و دشمنان دين تا حدى بود كه مسلمانان نا آگاه، آراء و تحليل هاى سياسى اين جماعت را كه در مقابل رأى اسلامى - كه توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله استوار گرديده بود - مى پذيرفتند، آن هم رأى اسلامى پيامبر صلى الله عليه و آله كه هدفش ساختن جامعه اسلامى بود.
آيه تبليغ از رسول اللّه صلى الله عليه و آله خواست تا ولايت على بن ابى طالب عليه السلام و نصب وى به عنوان ولىّ و خليفه و جانشين خود را به امت ابلاغ نمايد. امتى كه گروه منافقان و اين جريان خطرناك - كه بدان اشاره كرديم - در ميان آنها وجود داشت. با اين حال چه عكس العمل سياسى اى انتظار مى رفت ؟
ص: 374
در حقيقت، اين جريان منافق مى كوشيد با نقشه اى از پيش تعيين شده - كه سوره مباركه توبه جزئيات آن را افشا نمود - نقشى در مناقشات سياسى ايفا كند، تا اسلام را از محتواى حقيقى آن تهى سازد و آن را از ميان ببرد، و نيز با تحريف داخلى و وارونه نشان دادن امور به اهداف سياسى خود دست يابد.
به دنبال آن نيز بتواند نظر امت اسلامى را جلب نموده و تأييد ايشان را از آن خود سازد، و پس از شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله - كه مورد انتظارشان هم بود - حكومت را در دست گيرد.
در قضيه مهم و سرنوشت ساز حاكميت و خلافت، منازعات و درگيرى روز افزون گرديد و گروه زيادى از امت و در رأس آنها برخى اشخاص شناخته شده اميد داشتند كه از طريق ايجاد منازعات سياسى و تشكيل يك جناح سياسى قدرتمند به قدرت و حكومت دست يابند، و حكومت آينده پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در دست گيرند.
خصوصا كه پيامبر مكرم صلى الله عليه و آله آنها را از نزديك بودن رحلتش با خبر ساخته بود؛ حضرت به آنها فرموده بود كه امامان پس از وى از بنى هاشم هستند. حضرت خلافت را اولاً بهره على بن ابى طالب عليه السلام، و پس از آن حضرت فرزندان دوازده گانه او معرفى كرده بود.
نكته سوم
اشاره
با مشاهده و بررسى برخى جهت گيرى هاى سياسى، متوجه مى شويم كه كفّه حزب قريشى در اين ميان سنگين تر از سايرين بوده است. از جمله اين جهت گيرى ها مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
مورد اول
عقب نشينىِ يك سوم از سپاه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از غزوه حنين و يارى نرساندن به پيامبر صلى الله عليه و آله در اين جنگ.
ص: 375
لذا جهت گيرى سياسى در مسيرى مخالف با خواست وحى الهى و منصوب نمودن مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان ولىّ و خليفه مسلمانان پيش مى رفت، و اين انتصاب يعنى پى ريزى سلطه به دست قوم و قبيله پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى بنى هاشم.
اين يعنى باختن و خسارت قريش و اعراب اطراف آنها كه با ايشان هم پيمان بودند. يعنى آنها در اين نزاع سياسى تلخ شكست خوردند و آرزوهاى بلند و شيرين آنها در دستيابى به سلطه و خلافت بر باد رفته است.
اين امرى بود كه از ضربت شمشير براى آنها تلخ تر بود، چرا كه سقوط سياسى براى آنها قابل تحمل نبود. آنها آماده بودند تا حتى هر كار نشدنى و محال را براى از بين بردن موانع انجام دهند، حتى اگر منوط به شمشير كشيدن و جنگ مسلحانه باشد !
خصوصا كه خليفه آينده اميرالمؤمنين عليه السلام باشد. كسى كه با همه آنها جنگيده و دشمنى كرده بود، و آنها با ذلت و خوارى و از ترس شمشير وى اسلام آورده بودند. آن حضرت ميان ايشان و آرزوها مانع و حائل شده بود، و قريش هرگز نسبت به هيچ كس به اندازه على بن ابى طالب عليه السلام كينه و بغض نورزيده بود.
لذا رسول اللّه صلى الله عليه و آله با ديدن وضعيت سياسى اى اين چنين كه پوشيده از ابرهاى سياه مرگبار بود از اللّه متعال يارى خواست، تا با حفاظت و عصمت خود او را از شر اينان مصون نگه دارد، و تا مقصود ايشان را براى مردم وارونه جلوه ندهند.
همچنين درخواست حفظ و نگهدارى نمود، تا بتواند فرمان الهى در خصوص نصب على بن ابى طالب عليه السلام را در آرامش و بدون تخريب و بدون اعتراض به مردم برساند.
اين همان چيزى بود كه هنگام نزول وحى بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خصوص حفظ و نگاهدارى رخ داد، و عملاً ابلاغ اين امر به مردم در غدير خم و انجام مراسم بيعت در كمال امنيت و آرامش انجام شد، و مؤمنان و منافقان همگى به طور يكسان اين بيعت را انجام دادند.
ص: 377
هر چند برخى سركشان قوم و منافقان باز هم كارشكنى هاى خود را كردند. همان هايى كه چشمانشان از وقوع اين حادثه خيره شده بود، و برخى از آنها با تأسف و غضب به برخى ديگر مى نگريستند، و برخى شان كلماتى را با هم رد و بدل مى كردند. كلماتى كه نمى توانستند در دل آن را پنهان دارند. آن هم به خاطر صدمه شديدى كه از اين واقعه ديده بوده اند.
مثلاً معاويه گفت: به خدا قسم ما محمد را در آنچه اينك گفت تصديق و تأييد نمى كنيم، و به ولايت على اقرار نمى كنيم. افرادى جز معاويه نيز چنين سخنانى بر زبان آوردند، بى آنكه اين سم پاشى ها پاسخى يابد و كسى بر آتش آن بدمد.
وقتى به آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده باز مى گرديم، در مى يابيم كه در آيه 66 و 68 از بر پا داشتن تورات و انجيل پس از آنكه نزول آنها از طريق وحى بر حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام به پايان رسيد سخن مى گويند. سپس اين دو آيه اشاره دارد كه امر ديگرى همراه تورات و انجيل نازل شده است، و اين مطلب به وضوح در اين دو آبه ديده مى شود. اين امر ديگر نزول جداگانه اى دارد.
هر چند كه مبلغ اين آيات كتاب الهى است، اما اهميت بسيار بالايى در بر پا داشتن تورات و انجيل دارد. قرآن كريم در آيه 66 بعد از ذكر تورات و انجيل بدان اشاره كرده و فرموده است: «وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» . اين يعنى نزول تورات و انجيل و نزول امر ديگرى به همراه آن دو كتاب آسمان.
اما در آيه 67 كه مخصوص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، حضرت را به ابلاغ اين امرى كه پيش از كامل شدن وحى نازل گرديده امر مى كند، و آن را داراى اهميتى بسيار زياد در بر پا داشتن قرآن و تبليغ رسالت مى داند.
اگر اين مطلب - كه امر به تبليغ آن شده - پس از كامل شدن نزول قرآن نازل مى شد، نسق و شكل آيه همچون آيه قبل مى بود. در حالى كه قرآن كامل نشده بود، و صرفا بعد از نزول آيه كمال - كه بعد از نزول آيه بلاغ نازل شد - وحى و نزول قرآن كامل گرديد.
ص: 378
ميقاتُ رَبِّهِ أربَعينَ لَيلَةً وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح وَ لا تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدينَ»(1): «و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد و موسى (هنگام رفتن به كوه طور) به برادرش هارون گفت در ميان قوم من جانشينم باش و (كار آنان را) اصلاح كن و راه فسادگران را پيروى مكن» .
اما آيا از جانب قوم حضرت موسى عليه السلام چه بر سر خليفه وى حضرت هارون عليه السلام آمد ؟ خداوند متعال مى فرمايد: «وَ اتَّخَذَ قَومُ موسى مِن بَعدِهِ مِن حُليِّهِم عِجلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ ألَم يَرَوا أنَّهُ لا يُكَلِّمُهُم وَ لا يَهديهِم سَبيلاً اتَخَذوهُ وَ كانوا ظالِمينَ»(2): «و قوم موسى پس از (عزيمت) او از زيورهاى خود مجسمه گوساله اى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت آيا نديدند كه آن (گوساله) با ايشان سخن نمى گويد و راهى به آنها نمى نمايد آن را (به پرستش) گرفتند و ستمكار بودند» .
حال عكس العمل حضرت موسى عليه السلام چيست ؟ خداوند متعال مى فرمايد: «وَ لمّا رَجَعَ موسى إلى قَومِهِ غَضبانَ أسَفا قالَ بِئسَما خَلَّفتُمونى مِن بَعدى أعَجِلتُم أمرَ رَبِّكُم وَ ألقَى الألواحَ وَ أخَذَ بِرَأسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيهِ»(3): «و چون موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد و الواح را افكند و (موى) سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد» .
اما حضرت هارون عليه السلام در مورد اين قوم ستمكار چه خبرى به حضرت موسى عليه السلام داد ؟ همان هايى كه وى را نپذيرفتند و كنار زدند و بر وى شوريدند و سركشى كردند.
ص: 380
خداوند در ادامه آيه مى فرمايد: «قالَ ابنَ أُمَّ إنَّ القَومَ استَضعَفونى وَ كادوا يَقتُلونَنى فَلا تُشمِت بِىَ الأعداءَ وَ لا تَجعَلنى مَعَ القَومِ الظالِمينَ»(1): « (حضرت هارون عليه السلام) گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمن شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده» .
در مجموع وقتى نزول تورات بر حضرت موسى عليه السلام پايان يافت و كامل شد قومش با خليفه و جانشين وى چه كردند ؟ جز آنكه از در خدعه و نيرنگ در آمدند و گوساله اى را به پرستش گرفتند، و آنچه خداوند برايشان روشن ساخته بود رها كردند، و فرامين حضرت موسى عليه السلام را پشت سر نهادند. خداوند متعال مى فرمايد:
«وَ لَقَد جاءَكُم موسى بِالبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(2): «و قطعا موسى براى شما معجزات آشكارى آورد سپس آن گوساله را در غياب وى (به خدايى) گرفتيد و ستمكار شديد» .
سپس حضرت هارون عليه السلام وفات يافت و جناب يوشع بن نون عليه السلام وصى و جانشين حضرت موسى عليه السلام گرديد. بنى اسرائيل به هفتاد و يك فرقه در مقابل او تقسيم شدند، كه هفتاد فرقه از آنها در آتش اند و تنها يك فرقه نجات مى يابند. آنان همان هايى هستند كه وصى و خليفه حضرت موسى عليه السلام پيروى كردند.
قرآن به اين نكته اشاره مى كند كه يهود خلفاى حضرت موسى عليهم السلام را نپذيرفتند و تحت ولايت كافران در آمدند: «تَرى كَثيرا مِنهُم يَتَوَلَّونَ الَذينَ كَفَروا لَبِئسَ ما قَدَّمت لَهُم أنفُسُهُم أن سَخِطَ اللّه ُ عَلَيهِم وَ فِى العَذابِ هُم خالِدونَ»(3): «بسيارى از آنان را مى بينى كه با كسانى كه كفر ورزيده اند دوستى مى كنند به راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه خدا بر ايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مى مانند» .
ص: 381
سپس خداوند متعال در آيه بعد خبر مى دهد كه اگر ايشان به آنچه از جانب پروردگارشان نازل شد ايمان مى آوردند، هرگز ولايت كافران را نمى پذيرفتند. در اين آيه مى بينيم كه بين جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» و جمله ما «إتَّخَذوهُم أولياءَ» ارتباط برقرار مى كند.
در اين نص و سند صريح قرآنى در مى يابيم كه «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» به معناى ولايت است، و ولايت يعنى پذيرفتن سرپرستى و حاكميت واليان امر، كه در موردشان نص صريح آمده و از جانب انبيا عليهم السلام منصوب شده اند.
همچنين در ادامه آيات مى بينيم كه مشركان دشمن ترين دشمنان كسانى هستند كه ولايت مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام را نپذيرفته اند. جالب اين است كه «مُشرِكونَ» لفظى است كه قرآن كريم بر جمع كثيرى از مسلمانان منافق و كسانى كه ولايت على عليه السلام را نپذيرفتند اطلاق كرده است. سپس در همان آيه گروهى از نصارى و مسيحيان را استثنا كرده و فرموده كه آنها از نظر محبت و دوستى نزديك ترى با مؤمنان دارند، نسبت به يهود و مشركان.
دوم: امت حضرت عيسى عليه السلام
آنان وصى و خليفه آن حضرت شمعون صفا عليه السلام را نپذيرفته و ردّ كردند. البته به جز گروهى اندك كه به شمعون عليه السلام وفادار ماندند، و بدين ترتيب امت آن حضرت به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند. خداوند متعال با اشاره به سنت اختلاف بعد از انبيا عليهم السلام و از جمله حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد:
«تِلكَ الرُسُلُ فَضَّلنا بَعضَهُم عَلى بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللّه ُ وَ رَفَعَ بَعضَهُم دَرَجاتٍ وَ آتَينا عيسَى بنَ مَريمَ البَيِّناتَ وَ أيَّدناهُ بِروحِ القُدُسِ وَ لَو شاءَ اللّه ُ مَا اقتَتَلَ الَذينَ مِن بَعدِهِم مِن بَعدِ ما جاءَتهُمُ البَيِّناتُ وَ لكِن اختَلَفوا فَمِنهُم مَن آمَنَ وَ مِنهُم مَن كَفَرَ وَ لَو شاءَ اللّه ُ مَا اقتَتَلوا وَ لكِنَّ اللّه َ يَفعَلُ ما يُريدُ»(1):
ص: 382
«برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم از آنان كسى بود كه خدا با او سخن گفت و درجات بعضى از آنان را بالا برد و به عيسى پسر مريم دلايل آشكار داديم و او را به وسيله روح القدس تأييد كرديم و اگر خدا مى خواست كسانى كه پس از آنان بودند بعد از آن (همه) دلايل روشن كه برايشان آمد به كشتار يكديگر نمى پرداختند ولى با هم اختلاف كردند پس بعضى از آنان كسانى بودند كه ايمان آوردند و بعضى از آنان كسانى بودند كه كفر ورزيدند و اگر خدا مى خواست با يكديگر جنگ نمى كردند ولى خداوند آنچه را مى خواهد انجام مى دهد» .
و نيز مى فرمايد: «فَلَمّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَن أنصارى إلَى اللّه ِ قالَ الحَواريُّونَ نَحنُ أنصارُ اللّه ِ آمَنّا بِاللّه ِ وَ اشهَد بِأنّا مُسلِمونَ . رَبَّنا آمَنّا بِما أنزَلتَ وَ اتَّبَعنا الرَسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشاهِدينَ . وَ مَكَروا وَ مَكَرَ اللّه ُ وَ اللّه ُ خَيرُ الماكِرينَ . إذ قالَ اللّه ُ يا عيسى إنّى مُتَوفّيكَ وَ رافِعُكَ إلىَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَذينَ كَفَروا وَ جاعِلُ الَذينَ اتَبَعوكَ فَوقَ الَذينَ كَفَروا إلى يَومِ القيامَةِ ثُمَّ إلَىَّ مَرجِعَكُم فَأحكُم بَينَكُم فيما كُنتُم فيهِ تَختَلِفونَ»(1):
«چون عيسى از آنان احساس كفر كرد گفت ياران من در راه خدا چه كسان اند حواريون گفتند ما ياران (دين) خداييم به خدا ايمان آورده ايم و گواه باش كه ما تسليم (او) هستيم. پروردگارا به آنچه نازل كردى گرويديم و فرستاده (ات) را پيروى كرديم پس ما را در زمره گواهان بنويس. و (دشمنان) مكر ورزيدند و خدا (در پاسخشان) مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكّاران است. (ياد كن) هنگامى را كه خدا گفت اى عيسى من تو را برگرفته و به سوى خويش بالا مى برم و تو را از (آلايش) كسانى كه كفر ورزيده اند پاك مى گردانم و تا روز رستاخيز كسانى را كه از تو پيروى كرده اند فوق كسانى كه كافر شده اند قرار خواهم داد آنگاه فرجام شما به سوى من است پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى كرديد ميان شما داورى خواهم كرد» .
ص: 383
سوم: امت اسلامى
در مورد امت اسلام خداوند متعال مى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسُلُ أ فَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(1): «و محمد جز فرستاده اى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمى گرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .
اين امت نيز پس از آنكه آيه ابلاغ نازل گرديد و حكم نمود كه حضرت على عليه السلام امير و خليفه و جانشين رسول اللّه صلى الله عليه و آله است، به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند، آن هم در فاصله اى نزديك به دو ماه و نه بيشتر ! آنگاه كه مصيبت شهادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و پايان يافتن وحى واقع گرديد.
پس امت اسلام از امت هاى گذشته - يعنى يهود و نصارى - درس عبرت نگرفت ! آن هم با وجود هشدارها و بر حذر داشتن هايى كه از سوى خدا در قرآن و نيز در لسان رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده بود.
وقتى به آيات سه گانه سوره مائده باز مى گرديم، مى بينيم كه آيه ابلاغ - كه بين اين دو آيه مربوط به يهود و نصارى نازل شده - به وجه شباهت ميان اين آيه و آنچه در آيه پيش و پس آن در مورد دو امت بزرگ گذشته نازل شده اشاره مى كند، و آنها را با امت اسلام قرين مى كند.
گويا همان عكس العمل هايى كه اين دو امت در اين خصوص از خود نشان دادند، ابرهايى از خوف و حزن را در نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله برانگيخت. به حدى كه آن حضرت را نگران كرد، كه مبادا آنچه در اين دو امت واقع شده در آينده در امت حضرتش نيز حادث گردد.
ص: 384
چنانچه احاديث شريف بسيارى وارد شده كه بر اين امر دلالت دارد كه امت اسلام در آينده از همان راهى خواهد رفت و در كج راهه اى وارد خواهد شد كه يهود و نصارى وارد آن شدند. حال وظيفه ماست كه بدانيم چه كسانى امت اسلامى را به اين بيراهه كشاندند، و دقيقا همچون يهود و نصارى امت اسلامى را در اين كج راهه عميق فرو بردند.
لذا مى بينيم نزول آيه تبليغ با تأخير ابلاغ آن از سوى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و درخواست آن حضرت از خداوند متعال مبنى بر حفاظت و حراست از شرّ مردم همزمان مى گردد. اين درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله غير از نشان دادن اهميت مطلب و چهره منافقان براى آيندگان، از آن رو بود كه حضرت احتمال مى داد كه در جريان نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان ولىّ و خليفه، تخريب و توطئه از جانب منافقان صورت پذيرد.
چنانچه همين طور هم شد؛ از حوادث پس از غدير كاملاً مشخص است آن عصمتى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله از خداوند متعال درخواست كرده بود به وى عطا شد؛ به طورى كه همگان بيعت كردند و همه در آرامش بودند و به مخالفت برنخاستند، يا از روى ميل و يا از سر اكراه و يا از روى ترس.
ولى وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد، اين عصمت به پايان رسيد، و با شهادت حضرتش - اين عصمت الهى كه در آيه تبليغ به آن اشاره شده - نيز رخت بربست، و بازگشت به ضلالت پيشين - كه قرآن كريم از آن سخن مى گويد - واقع شد:
«أ فَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه َ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّه ُ الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او بميرد يا كشته شود به گذشته خود باز مى گرديد و هر كس به گذشته خود باز مى گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى دهد» .
ص: 385
در آيه تبليغ با صيغه وعيد و اعلام خطر در خصوص نتايج وخيم كه در آينده دعوت وجود دارد سخن مى گويد، و تصريح مى كند كه همه چيز در معرض طوفان هاى هولناك قرار دارد. به طورى كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد گويا رسول اللّه صلى الله عليه و آله كلاً رسالت خود را تبليغ نكرده است.
در نگاهى ديگر اين آيه بر اين نكته دلالت دارد كه ولايت، اين بناى الهى استوار و گرانقدر پايان بخش اديان الهى و عصاره همه آنهاست. و لذا اگر اين امر خطير تبليغ نگردد كل اديان آسمانى فرو ريخته و منهدم مى شود.
از اينجاست كه عظمت ولايت آشكار مى گردد، كه وجهى ديگر از نبوت است. اينكه دين و تشريع الهى جز با وجود يكى از اين دو حفظ نمى گردد. وقتى نبوت پنهان گردد ولايت آشكار مى شود و از دين محافظت مى كند و رهبرى را به دست مى گيرد.
لذا آيه اى كه پس از آيه تبليغ مى آيد به اين نكته اشاره مى كند كه اهل كتاب بدون امر ولايت و وصايت هيچ در دست ندارند. خداوند متعال مى فرمايد: «قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَى ءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1):
«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده عمل نكرده ايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد... » .
در واقع بر پا داشتن تورات و انجيل حقيقى و اصيل نيز نيز منوط به وجود و حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا جانشين بر حق آن حضرت در امر وصايت و خلافت الهى است. اين است مفاد عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» در خصوص امر ولايت نبى و جانشين آن حضرت.
ص: 386
و انجيل را ضايع كرده و كلام الهى را تحريف نمودند. سپس متون ديگرى را خود تدوين كردند، آن هم مطابق با هواى نفس و ميل راهبان و عالمان يهود و نصارى.
در نتيجه، مهم ترين بخش دو رسالت عظيم دو پيامبر بزرگ در تاريخ قديم ضايع شد و از ميان رفت. قرآن كريم هم با تفصيل زياد از اين دو امت سخن گفته، تا عبرتى باشد براى صاحبان خرد.
اگر عصمت و پاسبانى و نگاهبانى خداوند در روز غدير بر پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله نازل نشده بود، و اگر تأكيد الهى مبنى بر حفظ قرآن وجود نمى داشت، رسالت الهى نيز در مسير طوفان هايى كه بر امت هاى گذشته وزيد قرار مى گرفت. ما نيز متفرق مى شديم، و امروز مجموعه اى از كتاب هاب مقدس اما تحريف شده در اختيارمان بود ! ولى خداوند فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1): «بى ترديد ما اين قرآن را نازل كرده ايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود» .
مردم و تأثير خارجى انتخاب
مردم و تأثير خارجى انتخاب(2)
درست است كه امامان شيعه از قبل توسط خداوند گزينش و انتخاب شدند و در دوران مهم پس از بعثت از سوى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله معرفى شدند، ولى هنوز كار به پايان نرسيده است. زيرا اگر مردم امام را انتخاب نكنند و امامت امامان معصوم عليهم السلام را با انحراف فكرى و اغفال شدن نپذيرند، بين مردم و فرهنگ اصيل اسلام و امامت فاصله مى افتد.
اگر عموم مردم با امام على و ديگر امامان الهى عليهم السلام بيعت نكنند، عملاً و در ظاهر امر ره آورد رسالت در خطر است و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله با آن همه تلاش و زحمت و ايثارگرى ها ناتمام مى ماند. رسالتى كه خداوند نيز هشدارگونه مى فرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(3)
ص: 390
به تعبير ديگر:
اگر مردم با امام به حق بيعت نكنند و امام پشتوانه مردمى نداشته باشد، در ظاهر و واقعيت خارجى نمى تواند قدرت را به دست گيرد و به عنوان امام و حاكم جامعه فرمان دهد و كارگزان حكومتى اعزام نمايد. قرار هم نيست فعلاً خداوند با معجزه و قهر و غلبه الهى اش كارها را پيش برد.
و لذا اينكه مى بينيم سران منافقين و دست اندركاران كودتاى سقيفه تا روز غدير سكوت كردند و دست به اقدامات خطرناكى نزدند، به همين جهت بود كه بحث رهبرى امت در نوشته ها و گفته ها و موارد پراكنده خلاصه مى شد، و ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام در سخنرانى هاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مطرح مى گرديد، و لذا منافقين هم تحمل مى كردند.
اما در روز غدير و در آن اجتماع بى نظير و با آن ويژگى هاى شگفت آور، همه ديدند كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به رهنمود و تذكر و هشدار راضى نشد، بلكه در عمل نيز دست على عليه السلام را بالا برد و حتى خود حضرت با على عليه السلام بيعت كرد.
پس از آن همه حاضران را نيز براى بيعت با على عليه السلام بسيج نمود و سرانجام «بيعت عمومى» با آن شكوه و زيبايى تحقق يافت. مهم تر اينكه مخالفان و منافقان هم در شرايطى قرار گرفتند كه چاره اى جز بيعت كردن نداشتند.
اينجا بود كه رشته افكار آنان از هم گسسته شد و همه آرزوها و اميدهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند. ديگر جايگاهى براى خود و ديگر تشنگان قدرت نمى يافتند، چرا كه هم على عليه السلام از طرف خدا تعيين شد، و هم پيامبر صلى الله عليه و آله با او بيعت كرد، و هم عموم مسلمانان بيعت كردند.
آنان ديدند كه امامت و ولايت هم پشتوانه فكرى و عقيدتى دارد، و هم پشتوانه مردمى خارجى و اجتماعى. هم فرشته وحى او را تعيين كرد، و هم بيعت عمومى براى على عليه السلام شكل گرفت.
ص: 391
پس همه راه ها و روزنه ها براى به دست گرفتن قدرت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله را بسته ديدند، و چاره اى جز ترور پيامبر صلى الله عليه و آله و نوشتن طومار لعنت شده و كودتاى صد در صد نظامى و قتل عام مخالفان باقى نمانده بود. اگر بيعت عمومى در روز غدير تحقق نمى يافت، سران منافقينِ نفوذى آنقدر خشمگين نمى شدند و مسلّحانه با رسول خدا صلى الله عليه و آله برخورد نمى كردند.
در واقع روز غدير تنها روز تعيين امام نيست، بلكه روز غدير:
روز تحقق ولايت امام و عترت عليهم السلام است.
روز تحقق «بيعت عمومى» مسلمانان با امام على عليه السلام و امامت ديگر امامان عليهم السلام تا «رجعت» و «قيامت» است.
روزى است كه رهبرى پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله سامان يافت.
روزى است كه رهبرى يازده امام از خاندان امام على عليهم السلام تا روز قيامت معرفى و براى آن بيعت گرفته شد.
و روزى است كه به غاصبين خلافت لعن و نفرين شد.
پادشاهى يا خلافت
پادشاهى يا خلافت(1)
ولايت على بن ابى طالب عليه السلام در غدير به گونه اى مطرح شد كه به جز اصحاب صحيفه ملعونه كه در فكر غصب خلافت بودند، بقيه منافقين و فتنه گران حداكثر فكرشان نپذيرفتن آن بود تا در روزى كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله مقام ولايت به آنان نياز پيدا مى كند او را تنها گذارند، اما كسى به غصب خلافت فكر نمى كرد.
پيشگويى صريح و شفاف درباره غصب مقام جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله - آن هم در حد تبديل آن به پادشاهى - براى آن مخاطبين عجيب بود، چرا كه هنوز در حال شنيدن پايه گذارى اصلى درباره آن مقام معظم و معرفى صاحب چنان موقعيتى بودند.
ص: 392
كفر بعد از اسلام و ريشه ضديت با غدير
كفر بعد از اسلام و ريشه ضديت با غدير(1)
دشمنان غدير به طور جدى در آيات قرآن مطرح شده اند، و پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت آياتى از قرآن را به آنان تفسير كرده است. در اين باره مى توان 21 عنوان از آيات غدير استخراج نمود، كه يكى از آنها «روز معرفى كفار بعد از اسلام» است:
غدير روزى است پرده ها برداشته شد و گروهى با تابلوى «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»(2) شناخته شدند، و گروهى ديگر با علامت «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»(3) شناسايى گرديدند.
در همين باره، يكى ديگر از آيات غديرى اشاره به «روز يأس كفار» در مورد روز غدير دارد؛ كه غدير روز مأيوس شدن كفار از رخنه در اسلام است، چرا كه قافله سالار آن تا ابد تعيين شده و هيچ كس را جرئت نگاهِ ناروا به آخرين دينِ الهى نيست، و چه زيبا اين امضاى الهى در غدير آمد كه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» .(4)
در مقابله ائمه عليهم السلام با معاندان و مخالفان غدير، حقايق ريشه اى اين مسئله تبيين شده، تا همه بدانند دشمنى با غدير مشابه دشمنى هاى ديگر نيست و مسئله عميق تر از آن چيزى است كه فكر مى كنند.
گاهى از انكار غدير به «كفرى بر كفر ديگر» تعبير شده(5)، حاكى از آنكه اهل سقيفه فقط غدير را منكر نشده اند، بلكه در توحيد و نبوت كافر بوده اند، تا روزى كه به فرامين خدا و رسول درباره غدير كافر شده اند.
ص: 394
و لذا در ماجراى حارث فهرى و سنگ و عذاب آسمانى در غدير و اعتراض و جسارت هاى او و سنگ آسمانى، از جمله نكات جالب توجه تصريح قرآن به كفر منكرين ولايت است.
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مى فرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ...» .(1) معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مى شود:
حارث كه ولايت على عليه السلام را نمى پذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليه السلام قدرت دفع آن را نداشتند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» ؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(2)
امام صادق عليه السلام هم درباره اين آيه از مصحف فاطمه عليهاالسلام نقل مى فرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليه السلام» است.(3)
براى توضيح بيشتر در مورد آيه «سَألَ سائِلٌ» و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم: «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
ص: 395
غرور مسلمانى و پذيرش امامت
غرور مسلمانى و پذيرش امامت(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله براى پذيرش دين را گوشزد كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» .
دوم آيه 28 سوره محمد صلى الله عليه و آله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» .
سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ:
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس گداخته مبتلا مى كند. پروردگار شما در كمين است.
غدير، جا دارد اشاره اى به حديث افتراق امت داشته باشيم و اينكه امت اسلامى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به هفتاد و دو يا هفتاد و سه فرقه تقسيم مى شوند.
بايد گفت: نام «اسلام» نزد مردم اطلاق عامى دارد كه با در نظر گرفتن فرقه هاى مختلف و درجات متفاوت اعتقادى و حتى صدق و كذب در اظهار اسلام، همه را شامل مى شود.
حتى در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله حضرت مى فرمود: وقتى كسى شهادتين را بر زبان جارى كند خود را داخل اسلام نموده و جان خود را حفظ نموده است.(1)
بنا بر اين، از اظهار شهادتين گرفته كه باعث طهارت گوينده آن و حفظ جان و مال و آبرويش مى شود تا منافقينى كه در ظاهر اسلام را اظهار مى كنند ولى در باطن فكر ديگرى دارند ولى قابل تشخيص نيستند، و تا فرقه هاى مختلفى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله خبر از آنها داد و فرمود: امت من به هفتاد و سه گروه تقسيم مى شوند» . كه هر يك از اين گروه ها گوشه اى از اعتقادشان انحراف دارد، همه اينها با اسم اسلام وجود دارند و از اعتبار همين عنوان جاى پايى در مجموعه دينى براى خود باز كرده اند.
عده اى بر آن خيالند كه بايد همه را زير پرچم اسلام بپذيريم، و عده اى ديگر بر اين باورند كه بايد در جستجوى فرقه ناجيه باشيم. در روايات متعددى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اختلاف را به هفتاد و سه گروه بيان فرموده تأكيد نموده است: فِرْقَةٌ واحِدَةٌ فِى الْجَنَّةِ وَ الْباقى فِى النّارِ: يك گروه در بهشتند و بقيه در آتشند.(2)
اين دقيقا همان معنايى است كه در «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(3) نهفته است. يعنى اگر سرزمين پهناورى را در نظر بگيريم كه همه مسلمانان جهان - از هر فرقه اى با هر درجه اى از اعتقاد - از روز اول بعثت تا روز قيامت از همه كره زمين در آن جمع
ص: 397
مى توان آن را مطرح كرد اين است كه آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اختلاف و حوادثى كه بعد از شهادتش در مورد خلافت پديد آمد اطلاع داشته است يا خير ؟ و اما پاسخ آن:
1 - قرآن و آگاهى از آينده
در مورد علم غيب، حتى در موضوعات خارجى بايد بگوييم: اگر چه خداوند در آيات فراوانى علم غيب را مخصوص به خود مى داند؛ مانند: «وَ عِندَهُ مَفاتِحُ الغَيبِ لا يَعلَمُها إلا هو»(1): «و كليد خزائن غيب نزد خداست و كسى جز خدا بر آنها آگاه نيست» . و نيز مى فرمايد: «وَ للّه ِ غَيبُ السَماواتِ وَ الأرضِ»(2): «و علم غيب آسمان ها و زمين مختص خداست» . و مى فرمايد: «قُل لا يَعلَمُ مَن فِى السَماواتِ وَ الأرضِ الغَيبَ إلاّ اللّه ِ»(3): «بگو (اى پيامبر) هيچ كس از آنان كه در آسمان ها و زمين هستند به جز خدا از غيب آگاهى ندارند» .
ولى يك آيه هست كه مخصّص تمام آيات حصر غيب است؛ آنجا كه مى فرمايد: «عالِمُ الغَيبِ فَلا يُظهِرُ عَلى غَيبِهِ أحدا إلاّ مَنِ ارتضَى مِن رَسولٍ»(4): «او آگاه از غيب است پس احدى را بر غيبش مطلع نمى سازد مگر رسولان برگزيده خود را» .
با جمع بين اين آيه و آيات پيشين، به اين نتيجه مى رسيم كه علم غيب به تمام انواعش تنها مخصوص خداوند است، ولى به هر كسى كه خداوند اراده كرده باشد عنايت مى كند. از آنجا كه بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله در مسئله خلافت و جانشينى حضرت اختلاف شد، از قرآن به خوبى استفاده مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از غيب و آينده آگاهى داشته است. و لذا از فتنه اى كه بعد از شهادتش در مورد خلافت و جانشينى پديد آمد مطلع بوده است.
ص: 399
2 - روايات و آگاهى از آينده
اشاره
با مراجعه به روايات نيز به طور صريح پى مى بريم كه پيامبر صلى الله عليه و آله كاملاً نسبت به فتنه و نزاعى كه در مسئله خلافت و جانشينى او پديد آمد آگاهى داشته است. اينك به برخى از روايات اشاره مى كنيم:
روايت اول
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: لَتَفتَرِقَنَّ أُمَّتى عَلى ثَلاثَ وَ سَبعينَ فِرقَة؛ واحِدَةٌ فِى الجَنَّةِ وَ ثِنتانَ وَ سَبعونَ فِى النارِ(1): امت من به هفتاد و سه فرقه تقسيم مى شوند؛ يك فرقه در بهشت و هفتاد و دو فرقه از آنان در آتش هستند.
اين حديث را عده زيادى از صحابه مانند على بن ابى طالب عليه السلام، انس بن مالك، سعد بن ابى وقاص، صدى بن عجلان، عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن عمرو بن عاص، عمرو بن عوف مزنى، عوف بن مالك اشجعى، عويمر بن مالك و معاوية بن ابى سفيان نقل كرده اند.
عده اى از علماى اهل سنت نيز آن را صحيح دانسته يا به تواتر آن تصريح كرده اند؛ همانند: مناوى در «فيض القدير»(2)، حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين»(3)، ذهبى در «تلخيص المستدرك» ، شاطبى در «الاعتصام»(4)، سفارينى در «لوامع الانوار البهية»(5) و ناصرالدين البانى در «سلسلة الاحاديث الصحيحة» .(6)
البته عدد هفتاد و سه فرقه را مى توان يا حقيقى گرفت و يا مجازى، تا بر مبالغه دلالت بكند.
ص: 400
البته اين احاديث را نمى توان بر اصحاب ردّه (از مسلمين) كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به شرك و بت پرستى بازگشتند حمل كرد، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در روايتى كه عقبة بن عامر از آن حضرت نقل مى كند مى فرمايد: به خدا سوگند كه من بر شما از اينكه بعد از من مشرك شويد نمى ترسم، بلكه از آن مى ترسم كه بعد از من مشاجره و نزاع نماييد.
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله در ذيل برخى از احاديث مى فرمايد: سُحقا سُحقا لِمَن غَيَّرَ بَعدى(1): نابود باد نابود باد كسى بعد از من تغيير ايجاد كند. و مى دانيم كه تبديل و تحريف در دين غير از شرك است.
همچنين نمى توانيم اين دسته را همان كسانى بدانيم كه بر عثمان هجوم آورده و او را به قتل رساندند. چنانكه عده اى مى گويند، زيرا:
اولاً: در برخى از روايات آمده: بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله آنان به جاهليت برگشتند كه ظهور در اتصال دارد.
ثانيا: اهل سنت قائل به عدالت كل صحابه اند، و شكى نيست كه در ميان آنان جماعتى از صحابه نيز وجود داشته است.
روايت سوم
ابوعلقمه مى گويد: قُلتُ لابنِ عُبادَةِ: وَ قَد مالَ الناسُ إلى بَيعَةِ أبى بَكرٍ: ألا تَدخُلُ ما دَخَلَ فيهِ المُسلِمونَ ؟ قالَ: إلَيكَ مِنّى، فَو اللّه ِ لَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: إذا أنا مِتُّ تَضِلُّ الأهواءُ وَ يَرجِعُ الناسُ عَلى أعقابِهِم. فَالحَقُّ يَومِئِذٍ مَعَ عَلىٍّ عليه السلام، وِ كُتابُ اللّه ِ بِيَدِهِ وَ لا تُبايِعُ أحَدا غَيرَهُ(2):
هنگام تمايل مردم به بيعت با ابوبكر، به سعد بن عباده گفتم: آيا همانند بقيه با ابوبكر بيعت نمى كنى ؟ گفت: نزديك بيا. به خدا سوگند از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه
ص: 402
مى فرمود: وقتى از دنيا مى روم، هواى نفس (بر مردم) غلبه كرده و آنها را به جاهليت بر مى گرداند. حق در آن روز با على عليه السلام است و كتاب خدا به دست او است. با كسى غير از او بيعت مكن.
روايت چهارم
خوارزمى حنفى در مناقب، از ابوليلى نقل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سَيَكونُ مِن بَعدى فِتنَةً. فَإذا كانَ ذلِكَ فَألزِموا عَلىَّ بنَ أبى طالِبٍ عليه السلام، فَإنَّهُ الفاروقُ بَينَ الحَقِّ وَ الباطِلِ(1): زود است كه بعد از من فتنه اى ايجاد شود. در آن هنگام به على بن ابى طالب پناه بريد، زيرا او فرق گذارنده بين حق و باطل است.
روايت پنجم
ابن عساكر به سند صحيح از ابن عباس نقل مى كند: خَرَجتُ أنَا وَ النَبىُّ صلى الله عليه و آله وَ عَلٌّ عليه السلام فى حيطانِ المَدينَةِ. فَمَرَرنا بِحَديقَةٍ، فَقالَ عَلىٌّ عليه السلام: ما أحسَنَ هذِهِ الحَديقَةِ يا رَسولَ اللّه ِ ! فَقالَ صلى الله عليه و آله: حَديقَتُكَ فِى الجَنَّةِ أحسَنُ مِنها. ثُمَّ أومَأ بِيَدِهِ إلى رَأسِهِ وَ لِحيَتِهِ، ثُمَّ بَكى حَتّى عَلا بُكاؤهُ. قيلَ: ما يُبكيكَ ؟ قالَ: ضَغائِنُ فى صُدورِ قَومٍ لا يُبدونَها لَكَ، حَتّى يَفقِدونَنى(2):
من با پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام در كوچه هاى مدينه عبور مى كرديم، گذرمان به باغى افتاد. على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا، اين باغ چقدر زيباست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: باغ تو در بهشت از اين باغ زيباتر است. آنگاه به دست خود بر سر و محاسن على عليه السلام اشاره كرده و سپس با صداى بلند گريست. عرض شد: چه چيز شما را به گريه درآورد ؟ فرمود: اين قوم در سينه هايشان كينه هايى دارند كه آن را اظهار نمى كنند، مگر بعد از وفاتم.
ص: 403
در سال سوم هجرى نيز در غزوه «قرقرة الكدر» و «فران» و «احد» و «حمراء الاسد» ابن ام مكتوم، و در غزوه «ذى امر» در نجد عثمان بن عفان را به جاى خود قرار داد.
در سال چهارم و در غزوه «بنى النضير» ابن ام مكتوم، و در غزوه «بدر سوم» عبداللّه بن رواحه را جانشين خود قرار داد.
در سال پنجم هجرى در غزوه «ذات الرقاع» عثمان بن عفان، و در غزوه «دومة الجندل» و «خندق» ابن ام مكتوم، و در غزوه «بنى المصطلق» زيد بن حارثه را به جاى خود قرار داد.
در سال ششم ابن ام مكتوم را در غزوه «بنى لحيان» و «ذى قرد» و «حديبيه» جانشين خود كرد.
در سال هفتم، سباع بن عرفطه را در غزوه «خيبر» و «عمرة القضاء» ، و در سال هشتم على بن ابى طالب عليه السلام را در غزوه «تبوك» جانشين خود در مدينه قرار داد.(1)
حال با اينچنين وضعى كه پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر نبود تا براى چند روزى كه از مدينه خارج مى شود آنجا را از جانشين خالى گذارد، آيا ممكن است كسى تصور كند كه در سفرى كه در آن بازگشت نيست كسى را جانشين خود نكند تا به امور مردم بپردازد ؟ !
ابن ابى الحديد هنگام گفتگوى خود با نقيب علوى درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شورى مى گويد: إنَّ نَفسى لا تُسامِحنى أن أنسِبَ إلَى الصَحابَةِ عِصيانَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ دَفَعَ النَصِ. فَقالَ: وَ أنَا فَلا تُسامِحنى أيضا نَفسى أن أنسِبَ الرَسولَ صلى الله عليه و آله إلى إهمالِ أمر الأمامَةِ وَ أن يَترُكَ الناسَ فوضى سدى مُهمَلَينِ. وَ قَد كانَ لا يَغيبُ عَنِ المَدينَةِ إلاّ وَ يُؤمِّرُ عَلَيها أميرا وَ هُوَ حَىٌّ لَيسَ بِالبَعيدِ عَنها. فَكَيفَ لا يُؤمِّرُ وَ هُوَ مَيِّتٌ لا يَقدِرُ إستدراكَ ما يَحدِثُ ... .(2):
ص: 407
اى مردم ! اين نامه ابوبكر خليفه رسول خداست، كه در آن از هيچ نصيحتى براى شما فروگذار نكرده است.(1)
در اين قصه دو نكته جالب توجه است:
يكى اينكه ابوبكر و عثمان هر دو به فكر امت اسلامى بوده، و ابوبكر براى خود جانشين معين نموده، و عمر نيز آن را تأييد كرده است.
دوم اينكه چگونه حبّ جاه و مقام عمر را بر آن واداشت كه با وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله مقابله كرده و به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت هذيان دهد، ولى وصيت ابوبكر در حال احتضار را قبول كرده و هرگز آن را به هذيان نسبت نداد ؟ !
عمر نيز، همين كه احساس كرد مرگش حتمى است، فرزند خود عبداللّه را نزد عايشه فرستاد تا از او براى دفن در حجره پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه بگيرد. عايشه با قبول درخواست، براى عمر چنين پيغام فرستاد: مبادا امت پيامبر صلى الله عليه و آله را مانند گله اى بدون چوپان رها كرده و براى آنان جانشين معين نكنى.(2)
از اين داستان نيز استفاده مى شود كه عايشه و عمر نيز به فكر آينده امت اسلامى بوده و براى امت جانشين معين كرده اند.
معاويه نيز براى گرفتن بيعت براى فرزندش يزيد به مدينه آمد، و با ملاقاتى كه با جمعى از صحابه - از جمله عبداللّه بن عمر - داشت، گفت: من از اينكه امت محمد را مانند گله اى بدون چوپان رها كنم ناخوشنودم. لذا در فكر جانشينى فرزند خود يزيد هستم.(3)
حال چگونه ممكن است كه همه به فكر امت باشند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله بى خيال باشد ؟ !
ص: 409
پنجم. اين احتمال خلاف سيره انبيا عليهم السلام است، زيرا با بررسى هاى اوليه پى مى بريم كه تمام انبياى الهى عليهم السلام براى بعد از خود جانشين معين كرده اند و به طور قطع پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز از اين خصوصيت مستثنى نيست.
به همين دليل حضرت موسى عليه السلام از خداوند متعال مى خواهد كه وزيرى را براى او معين كند؛ آنجا كه مى فرمايد: «وَ اجعَل لى وَزيرا مِن أهلى . هارونَ أخى»(1): «و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده. برادرم هارون را» .
ابن عباس نقل مى كند: يهودى اى به نام نعثل خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى محمد ! از تو درباره امورى سؤال مى كنم كه در خاطرم وارد شده. اگر جواب دهى به تو ايمان مى آورم. اى محمد ! به من بگو كه جانشين تو كيست ؟ زيرا هيچ پيامبرى نيست مگر آنكه جانشينى داشته است. و جانشين نبى ما (موسى بن عمران عليه السلام) يوشع بن نون است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: إنَّ وَصيّى عَلىَّ بنَ أبى طالِبٍ عليه السلام، وَ بَعدَهُ سِبطاىَ الحَسَنَ وَ الحُسينَ عليهماالسلام، تَتلوهُ تِسعَةَ أئِمَّةً مِن صُلبِ الحُسَينِ عليهم السلام ... :
همانا وصىّ من على بن ابى طالب عليه السلام، و بعد از او دو سبط من حسن و حسين عليهماالسلام، و بعد از آن دو نه امام از صلب حسين عليهم السلام است.(2)
يعقوبى مى گويد: آدم عليه السلام هنگام وفات به «شيث» وصيت نمود، و او را به تقوى و حسن عبادت امر كرده و از معاشرت با قابيل لعين بر حذر داشت.(3)
شيث نيز به فرزندش «انوش» وصيت كرد. انوش نيز به فرزندش «قينان» و او به فرزندش «مهلائيل» و او به فرزندش «يرد» و او به فرزندش «ادريس» وصيت نمود.
ص: 410
ادريس نيز به فرزندش «متوشلخ» و او به فرزندش «لمك» و او به فرزندش «نوح» و نوح نيز به فرزندش «سام» وصيت نمود.(1)
هنگامى كه ابراهيم عليه السلام خواست از مكه حركت كند به فرزندش «اسماعيل» وصيت نمود كه در كنار خانه خدا اقامت كند و حج و مناسك مردم را بر پا دارد.(2) اسماعيل نيز
هنگام وفات به برادرش «اسحاق» وصيت نمود، و او نيز به فرزندش «يعقوب» ، و همين طور وصيت از پدر به پسر يا برادر ادامه يافت.
داود بر فرزندش سليمان وصيت نمود و فرمود: به وصاياى خدايت عمل كن و مواثيق و عهدها و وصاياى او را كه در تورات است حفظ نما.
عيسى عليه السلام نيز به شمعون وصيت كرده، و شمعون نيز هنگام وفات خدا به او وحى نمود كه حكمت (نور خدا) و تمام مواريث انبيا عليهم السلام را نزد يحيى به امانت بگذارد.
و يحيى را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواريين از اصحاب حضرت عيسى قرار دهد. اينچنين وصيت ادامه يافت تا به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيد.(3)
اين وصايا تنها به تقسيم مال يا مراعات اهل بيت عليهم السلام محدود نبوده است. خصوصا با در نظر گرفتن اينكه اهل سنت معتقدند كه انبيا عليهم السلام از خود مالى به ارث نمى گذاشته اند، بلكه وصايت در امر هدايت و رهبرى جامعه و حفظ شرع و شريعت نيز بوده است.
حال آيا ممكن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اين قانون عقلايى مستثنى باشد ؟ !
سلمان فارسى از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال كرد: يا رَسولَ اللّه ِ، إنَّ لِكُلِّ نَبىٍّ وَصيا. فَمَن وَصيُّكَ ؟ فَسَكَتَ عَنّى. فَلَمّا كانَ بَعدُ رَآنى فَقالَ: يا سَلمان ! فَأسرَعتُ إلَيهِ، قُلتُ: لَبَّيكَ.
ص: 411
قالَ: تَعلَمُ مَن وَصىُّ موسى عليه السلام ؟ قالَ: نَعَم، يوشَعُ بنُ نونَ. قالَ: لِمَ ؟ قُلتُ: لأنَّهُ كانَ أعلَمَهُم يَومَئِذٍ. قالَ: فَإنَّ وَصيّى وَ مَوضِعَ سِرّى وَ خَيرَ مَن أترُكُ بَعدى وَ يُنجِزُ عِدَتى وَ يَقضى دَينى عَلىُّ بنُ أبى طالِبٍ عليه السلام(1):
اى رسول خدا ! براى هر پيامبرى وصيّى است. وصىّ شما كيست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از لحظاتى فرمود: اى سلمان. من با سرعت خدمت او رسيدم و عرض كردم: لبّيك. حضرت فرمود: آيا مى دانى وصى موسى عليه السلام كيست ؟ سلمان گفت: آرى، يوشع بن نون. حضرت فرمود: براى چه او وصى شد ؟ عرض كردم: زيرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همانا وصى و موضع سرّ من و بهترين كسى كه براى بعد از خود مى گذارم. كسى كه به وعده من عمل كرده و حكم به دينم خواهد كرد على بن ابى طالب عليه السلام است.
بريده نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود: لِكُلِّ نَبىٍّ وَصىٌّ وَ وارِثٌ، وَ إنَّ عَليّا عليه السلام وَصيّى وَ وارِثى(2): براى هر پيامبرى وصى و وارثى است، و همانا على عليه السلام وصى و وارث من است.
ششم. پيامبر صلى الله عليه و آله وظيفه اش تنها گرفتن وحى و ابلاغ آن به مردم نبوده، بلكه وظائف ديگرى نيز داشته است؛ از قبيل:
الف. تفسير قرآن كريم و شرح مقاصد و بيان اهداف و كشف رموز و اسرار آن.
ب. تبيين احكام و موضوعاتى كه در زمان حضرت اتفاق مى افتاد.
ج. پاسخ به سؤالات و شبهات دشوار كه دشمنان اسلام به خاطر غرض ورزى هايى كه داشتند به جامعه تزريق مى كردند.
د. حفظ دين از تحريف.
ص: 412
پيامبر صلى الله عليه و آله بارها فرمود: أنا دارُ الحِكمَةِ وَ عَلىٌّ عليه السلام بابُها(1): من خانه حكمت هستم و على عليه السلام درب آن است.
همچنين فرمود: أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلىٌّ عليه السلام بابُها. فَمَن أرادَ العِلمَ فَليَأتِ البابَ(2): من شهر علم هستم و على عليه السلام دروازه آن شهر است. هر كس اراده علم مرا دارد بايد از دروازه آن وارد شود.
نتيجه اينكه: با ردّ احتمال و راه اول و دوم، راه سوم متعيّن مى شود؛ يعنى تعيين و نصب خليفه از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله.
اختلاف در جانشينى و افتراق امت
اشاره
اختلاف در جانشينى و افتراق امت(3)
در مورد اختلاف در غدير و مسئله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و افتراق امت از سه منظر مى توان سخن گفت:
1 - آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از اختلاف بين امت اسلامى خبر داشت ؟
اشاره
غير از مسئله علم غيب و احاطه حضرت به تمام جريانات، حتى از ظاهر آيات و روايات نيز استفاده مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اختلاف امت اسلامى بعد از شهادت خود اطلاع داشته است:
مورد اول
خداوند متعال درباره پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «عالِمُ الغَيبِ فَلا يُظهِرُ عَلى غَيبِهِ أحَدَا»(4): «داناى غيب او است و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى سازد» . پس به طور حتم پيامبر صلى الله عليه و آله از اتفاقى كه بعد از او بر سر مسئله خلافت افتاد اطلاع داشته است.
ص: 415
مورد دوم
در روايات نيز، سلسله رواياتى وارد شده به عنوان افتراق امت. به عنوان مثال:
ابوهريره از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: يهود بر هفتاد و يك يا هفتاد و دو فرقه متفرق شدند، و نصارى بر هفتاد و يك يا هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و امت من بر هفتاد و سه دسته متفرق مى شوند.(1)
و در روايت ديگرى مى فرمايد: امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق خواهند شد، كه يك فرقه اهل نجات و مابقى هلاك خواهند شد.(2)
2 - براى حل اختلاف در موضوع جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله چه بايد كرد ؟
خداوند متعال مى فرمايد: «أطيعوا اللّه َ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم فَإن تَنازَعتُم فى شَى ءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللّه ِ وَ الرَسولِ»(3): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد خدا را اطاعت كنيد و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالأمر (اوصياى پيامبر صلى الله عليه و آله) را و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد» .
و نيز مى فرمايد: «وَ أطيعوا اللّه َ وَ رَسولَهُ وَ لا تَنازَعوا فَتَفشَلوا وَ تَذهَبَ ريحُكُم وَ اصبِروا إنَّ اللّه َ مَعَ الصابِرينَ»(4): «و از خدا و رسول اطاعت كنيد و نزاع و (كشمكش) نكنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است» .
از اين آيات استفاده مى شود هنگام اختلاف در مسائل و موضوعات خارجى كه از آن جمله تعيين امام و جانشين بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد، تنها راه حل رجوع به خدا و رسول است، كه از اين طريق اختلاف از بين مردم بر طرف خواهد شد.
ص: 416
آيه سوم
در مورد حضرت داوود عليه السلام مى فرمايد: «يا داوود إنّا جَعَلناكَ خَليفَةً فِى الأرضِ فَاحكُم بَينَ الناسِ بِالحَقِّ»(1): «اى داوود ما تو را جانشين در زمين قرار داديم پس در ميان مردم به حق داورى كن» .
شاهدان غدير معترضان سقيفه
شاهدان غدير معترضان سقيفه(2)
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، اميرمؤمنان عليه السلامرا به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليه السلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديده ها و شنيده هاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن يك گروه دوازده نفرى در حساس ترين موقعيت، حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخى شان هم با اين كار موافق نبودند. نزد حضرت على عليه السلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند.
حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مى برند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند. بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده ايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
ص: 418
پس اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاردند وخلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام را قبول نكردند، ولى بسيارى از نسل هاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبر صلى الله عليه و آله را شناختند، و اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه پس از پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان در هر زمانى باقى گذارده است، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
همچنين اگر گروه هايى از مسلمين در طول زمان ها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمى آورند، ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ فقط على بن ابى طالب عليه السلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانند.
با اين مقدمه پيداست كه خطبه غدير براى عده اى محدود و زمانى معين بيان نشده است، بلكه همانطور كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير فرموده بايد حاضران به غائبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند.
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله حجت را بر مردم تمام كرد، اين مردم اند كه راه بهشت يا دوزخ را انتخاب مى كنند، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آنان امتحان الهى است.
امام رضا عليه السلام در اين باره مى فرمايد: مَثَلُ الْمُؤْمِنِينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ أَبى وِلايَةَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِ السَّلامُ يَوْمَ الْغَديرِ مَثَلُ إِبْليسَ:
مَثل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليه السلام است، و مَثل كسانى كه در روز غدير از ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام سرباز زدند مَثل شيطان است.(1)
ص: 420
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليه السلام است ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبهه اى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليه السلام اضافه كرد و فرمود: «آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است» .
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفه ام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآن اند. از آن جدا نمى شوند و قرآن از آنان جدا نمى شود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهم السلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
براى اين منظور پيامبر صلى الله عليه و آله در پيشگاه مردم رو به على عليه السلام كرد و فرمود: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
در ادامه و در فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله، روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود. بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مى آمدند و درباره آن سؤالاتى مى پرسيدند.
ص: 423
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
در فرازهاى آخر صحيفه ملعونه دوم، نوبت رسيد به بهانه دادن به دست نسل آينده سقيفه ! تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن، بهانه اى است براى ظلم آزادانه و بى قيد و شرط؛ به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جُرم مخالفت با جماعت مسلمين و اتحاد آنان بايد كشته شود !
در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم و فقط خليفه تعيين شده در غدير را قبول داريم و خليفه سقيفه را قبول نداريم از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُمّ فَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: من فقط خليفه راستين پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى على بن ابى طالب عليه السلام را قبول دارم به دستور او اعدام شد !(1)
در متن صحيفه اين عبارت تند را براى از ميان برداشتن سريع مخالفان سقيفه مشاهده مى كنيم:
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مى رود و مسير صحيح را مى پيمايد. هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است.
ص: 425
راستى چگونه مى توان عده اى را آماده كرد كه با يك فرمان بر بيت وحى هجوم آورند و حضرت محسن عليه السلام را با غلاف شمشير بكشند، و طناب بر گردن صاحب غدير بيندازند ! !
شباهت امت پيامبر صلى الله عليه و آله با امت حضرت موسى عليه السلام
شباهت امت پيامبر صلى الله عليه و آله با امت حضرت موسى عليه السلام(1)
از جمله شباهت هاى اصحاب حضرت موسى عليه السلام با اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بالعكس را اينگونه مى توان بيان كرد:
خداوند در بخش پايانى آيه اكمال مى فرمايد: «خدا تو را از مردم حفظ مى كند» .(2) معلوم مى شود نگرانى پيامبر صلى الله عليه و آله از خطر جانى و نظامى نبود، به همان دو شاهدى كه ياد شد. بلكه عمده خطر داخلى و جوّسازى مردم حجاز بود؛ كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگى دچار شبهه شوند و بگويند: رسول اللّه صلى الله عليه و آله داعيه رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.
اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمى برد.
توضيح اينكه:
بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليه السلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمى ترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنى اسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كرده اى.
ص: 428
موسى عليه السلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعى رَبّى سَيَهدينَ» .(1) با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مى گردم و پيروز مى شوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مى روم.
گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مى دهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مى كند، ولى گاهى تشر مى زند و مى گويد: «كلاّ» يعنى ما در امانيم.
وقتى پيروان حضرت موسى عليه السلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم.
خداوند فرمود: با عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرَ» .(2) موسى عليه السلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(3)
موساى كليم عليه السلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوب ها و طناب ها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(4) مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مى كند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(5)
ص: 429
اميرالمؤمنين عليه السلام در تحليل ترس حضرت موسى عليه السلام مى فرمايد: لَم يوجَس موسى عليه السلام خيفَةً عَلى نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ(1): موساى كليم عليه السلام بر خود نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.
ترس موساى كليم عليه السلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طناب ها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟ آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مى زد، و موساى كليم عليه السلام از ضعف فكرى مردم مى ترسيد.
هراس رسول گرامى صلى الله عليه و آله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابى طالب عليه السلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليه السلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.
خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(2) يعنى كارى مى كنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به موساى كليم عليه السلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يَفلَحُ الساحِرُ حَيثُ أتى»(3): «مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساخته اند ببلعد» .
در حقيقت آنچه سر همبندى كرده اند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمى شود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت
ص: 430
مى كند ولى چيزى جز چوب هاى خشك و طناب هاى بى روح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مى شود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلى الله عليه و آله تحليل و تبيين كرد.
فتنه هاى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله
فتنه هاى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله در برخورد با مخالفان ولايت على عليه السلام و غدير - با اطلاع از انواع گرايش هايشان - به محبت هاى خود مى افزود و از خلاف هايشان چشم مى پوشيد. به آنان هديه مى داد، كمك مى كرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مى شد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفته هاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلى الله عليه و آله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلى الله عليه و آله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليه السلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
اعتراض عمر دليل بر ولايت
اعتراض عمر دليل بر ولايت(2)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از
ص: 431
خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، و گرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
جانشينىِ ابوبكر و معناى «مولى»
جانشينىِ ابوبكر و معناى «مولى»(2)
يكى از حجت هاى شيعه بر عامه در مورد معناى «مولى» اين است كه چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولى» را به كار مى بردند ؟ و حجت ديگر اينكه هيچ كس در آن زمان نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد !
چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «وَلَّيتُكُم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين بحث ها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است ؟
همچنين جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولى» را به كار مى بردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين بحث ها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است ؟
ص: 432
به بيان ديگر:
از جمله عجائب تاريخ نصب عمر توسط ابوبكر بود. جا دارد كسى بپرسد:
چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولى» را به كار مى بردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ !
چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: وَلَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ، ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين بحث ها پيش آمد ؟ !
پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و حجتش قاطع است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است ؟
تفاوت انكار على عليه السلام با انكار غدير
تفاوت انكار على عليه السلام با انكار غدير(1)
نكته اى كه از غدير و خطبه غدير شايسته يادآورى است اينكه: چه فرق است بين انكار على عليه السلام و انكار حق على عليه السلام و غدير ؟ كه در مورد اول حضرت فرمود: وَ العَن مَن أنكَرَهُ، و در مورد دوم فرمود: وَ اغضِب عَلى مَن جَحَدَ حَقَّهُ.
پاسخ اين است:
فرق پر واضح است، زيرا ممكن است كسى هم منكر شخص على عليه السلام باشد؛ از لحاظ امامت و زعامت شرعى و هم منكر حق او. و ممكن است خلافت او را مانند ساير خلفا قبول كند، اما او را حجت خدا و معصوم نداند. بنا بر اين، نمى شود گفت: قبول داشتن على عليه السلام ملازم با قبول داشتن حق او است. ما بسيارى از علماى اهل سنت را مى شناسيم كه در كتاب ها حضرتش را افضل مى دانند، اما حقى را كه خدا و رسول صلى الله عليه و آله براى او مقرر كرده اند را انكار مى كنند.
ص: 433
از خيل عظيم راويان و علماى اهل سنت كه حديث غدير را نقل كرده اند بايد پرسيد: شما كه مى گوييد و در كتاب هاى خود نقل مى كنيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم فرمود: من كنت مولاه فعلى عليه السلام مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، اين كلمات را چگونه معنى مى كنيد ؟
آيا اين احتمال را عقلايى مى دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حدود صد هزار نفر - كمتر يا بيشتر - را در بيابان ميان مكه و مدينه و در آن هواى گرم و به امر خدا جمع كند، براى آنكه - فى المثل - بفرمايد: هر كس مرا دوست مى دارد على عليه السلام را دوست بدارد ؟ ! مسلما جواب منفى است.
و لذا اهل سنت فضائل على عليه السلام را نقل مى كنند و حتى بعضا حضرتش را بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله افضل و اكمل مسلمين مى دانند، ولى حق مسلم او را ناديده گرفته و از او دريغ مى دارند.
روى همين اصل است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: وَ العَن مَن أنكَرَهُ، وَ اغضِب عَلى مَن جَحَدَ حَقَّهُ.(1)
شبهه عمل صحابه در امر امامت
اشاره
شبهه عمل صحابه در امر امامت(2)
يكى از دانشمندان اهل سنت در حاشيه آيه اكمال دين گفته است:
اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله موضوع ولايت و خلافت بعد از خود را مانند احكام نماز و روزه و حج و جهاد و ساير احكام براى اصحاب خود روشن مى ساخت، آنها مخالفت نمى ورزيدند و على عليه السلام را رها نمى كردند، همانطور كه با نماز خواندن و ساير احكامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيان كرد مخالفت نكردند.
پس بعيد است كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام سفارش كرده باشد و اصحاب مخالفت كرده باشند.
ص: 434
و اما جواب اين شبهه:
پاسخ اول
اشاره
از جمله مسلّمات تاريخى و قرآنى و حديثى در كل فرقه هاى اسلامى و حتى اديان ديكر داستان بنى اسرائيل و قوم حضرت موسى عليه السلام است؛ كه چگونه در نبودن حضرت موسى عليه السلام از راه راست برگشتند و حضرت هارون عليه السلام - جانشين حضرت موسى عليه السلام - را خوار كردند و گوساله سامرى را خداى خود دانستند و فريفته آن شدند، و تا حضرت موسى عليه السلام از ميقات برنگشت دست از گوساله پرستى بر نداشتند.(1)
با دانستن اين قصه، نبايد مخالفت اكثر صحابه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين عليه السلام را بعيد بدانيم، زيرا ارتداد بنى اسرائيل بنا به عللى بعيدتر از انحراف امت اسلام بود:
علت اول
بنى اسرائيل در آن موقع پشت در پشت موحد و يكتاپرست بودند و انتظار ظهور پيامبر خود (حضرت موسى عليه السلام) را داشتند، ولى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در جاهليت پرورش يافته بودند و بيشتر عمرشان در پرستش بت ها گذشته بود.
حتى بيشتر آنها بر اثر ترس يا به طمع دنيا مسلمان شدند، چنانچه خداوند مى فرمايد: «قالَتِ الأعرابُ آمَنّا قُل لِمَ تُؤمِنوا وَ لكِن قولوا أسلَمنا»(2): «عرب هاى باديه نشين گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورده ايد بلكه بگوييد اسلام آورده ايم» . و عده اى هم منافق بودند، كه خداوند آيات سوره منافقون را درباره آنها نازل فرمود. از اين جهت، روشن است كه ارتداد بنى اسرائيل بعيدتر به نظر مى رسد.
علت دوم
آنچه در بنى اسرائيل پديد آمد و گوساله را خداى خود دانستند، به مراتب بزرگ تر و سخت تر از خليفه دانستن شخصى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را به جانشينى خود منصوب
ص: 435
آنچه در ارتباط با نزول اين آيه به هنگام پيشنهاد شركت ديگران در خلافت مى توان استفاده كرد سبب و آثار شريك قائل شدن در ولايت است.
در رواياتى كه آيه مزبور را تفسير كرده اند سه تعبير در معناى «شرك در ولايت» ذكر شده است:
اگر با ولايت على، به ولايت ديگرى براى بعد از خود امر كنى ... .(1)
اگر در ولايت على كسى را شريك قرار دهى ... .(2)
اگر در ولايت على ديگرى را شريك قرار دهى ... .(3)
جمع بندى اين سه عبارت اين معنى را مى رساند كه خليفه بلافصل پيامبر صلى الله عليه و آله يك نفر بيشتر نمى تواند باشد و او على بن ابى طالب عليه السلام است. شركت در خلافت او به هر معنى كه تصور شود باطل و مردود است و از سوى خدا پذيرفته نيست.
اگر كسى شركت را چنين معنى كند كه خلافت يك مسئوليت است نه منصب و مقام، و بنا بر اين، فرقى نمى كند كه آن را على عليه السلام در دست بگيرد يا ابوبكر يا عمر چرا كه همه يك مسئوليت را به انجام مى رسانند، اين نوعى از شرك در ولايت است.
اگر كسى بگويد: خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بلافصل و غير آن ندارد و ما چه على عليه السلام را خليفه اول بدانيم و چه خليفه چهارم، بالاخره همه در اين خلافت سهمى داشته اند، اين نيز نوع ديگرى از شرك در ولايت است.
بنا بر اين، منظور از شرك در ولايت فقط اين نيست كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله يك شوراى خلافت تشكيل شود كه در آن على عليه السلام با ديگران شريك باشد. البته اين فرض اصلى بود كه در غدير توسط منافقين مطرح شد و به شدت ردّ شد. اينجاست كه مى بينيم عده اى ناخواسته همان گفته منافقين را در اعتقاد خود جامه عمل مى پوشانند، و با
ص: 438
خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» پيدا نمى شود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسان تر آن را مى پذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمى كردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسان تر بود.
آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مى خواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مى فهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاسته اند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خداوند متعال و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمه اى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشته اند.
لزوم تعيين خليفه از زبان دشمنان
لزوم تعيين خليفه از زبان دشمنان(1)
يكى از موارد جالب در مورد غدير و حديث غدير اين است كه عبداللّه علايلى، استاد و محقق معروف اهل سنت در سخنرانى خود در راديو لبنان (به تاريخ 18 ذى الحجه 1380 ق) چنين گفته است:
إنَّ عيدَ الغَديرِ جُزءٌ مِنَ الإسلامِ. فَمَن أنكَرَ الغَديرَ فَقَد أنكَرَ الإسلامَ بِالذاتِ(2): عيد غدير جزء اسلام است. هر كس منكر آن شود منكر خود اسلام شده است.
ص: 441
اين همان مفهوم بلندى است كه است كه مى گوييم: دين بدون امام و پيشوا كامل نيست. به گفته شاعر شيعى معروف عرب شيخ كاظم ازرى بغدادى در قصيده مشهور «هائيّه» :
أ نَبَىٌّ بِلا وَصىٍّ تَعالَى ***اللّه ُ عَمّا يَقولُهُ سُفهاها
آيا پيامبرى بدون وصى و جانشين مى شود ؟(1) خدا و دين خدا بالاتر از اين سخن ناخردمندانه است.
اين موضوع بديهى است كه انسان را به ياد سؤال و جواب بسيار جالب ابن ابى الحديد و نقيب ابوجعفر العلوى مى اندازد. ابن ابى الحديد هنگام نقل گفتگوى خود با نقيب علوى درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شورى مى گويد:
به نقيب گفتم: دلم راضى نمى شود كه بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله معصيت كردند و برخلاف گفته او رفتند و نص غدير را زير پا گذاشتند.
نقيب در جواب گفت: دل من نيز راضى نمى شود كه بگويم پيامبر صلى الله عليه و آله اهمال كار بود و امت را همين گونه رها كرد و رفت و مسلمانان را بى سرپرست گذاشت. با اينكه او هر گاه از مدينه بيرون مى رفت براى مدينه اميرى معين مى كرد، و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده بود و از مدينه نيز چندان دور نمى شد. پس چگونه ممكن است براى پس از خود كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ؟ پس از خود كه ديگر نمى تواند هيچ حادثه اى را تدارك كند.(2)
همچنين انسان را به ياد اين سخن فرزند خليفه دوم عبداللّه بن عمر مى اندازد كه به پدر خود گفت: مردم مى گويند تو نمى خواهى كسى را جانشين خود قرار دهى ! اگر تو ساربانى يا چوپانى مى داشتى و او نزد تو مى آمد و شتران يا گوسفندان تو را همين گونه
ص: 442
رها مى كرد، تو مى گفتى اين چوپان مقصر است. در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهم تر است. اى پدر ! چون به نزد خداى عزّ و جلّ رسى چه پاسخ دهى، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشى ؟(1)
و همين گونه اين سخن عايشه؛ عايشه به عبداللّه بن عمر گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امت محمد را بى سرپرست رها مكن. كسى را در ميان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمه بى شبان مهمل مگذار. مى ترسم آشوب بر پا شود.(2)
يا اين سخن معاوية بن ابى سفيان، هنگامى كه خواست مثل يزيدى را در ميان مسلمانان به خلافت برساند به همين حكم عقلى مسلم چنگ زد و گفت: من هراسناكم از اين كه امت محمد را پس از خود چون رمه اى بى شبان رها كنم.(3)
جاى بسى شگفتى است ! آيا در اين صورت مى بايست يزيد را سرپرست مسلمانان كند يا امام و خليفه برحق يعنى امام حسين عليه السلام را ؟ و شگفت تر اينكه عبداللّه بن عمر و عايشه و معاوية بن ابى سفيان براى امت و بى سپرست ماندن امت - آن هم پس از قوام يافتن اسلام - نگران اند و دل مى سوزانند، ولى خدا و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به اين امر توجه ندارند ! و در روزگارى كه هنوز اسلام مكتبى نو پاست، پيامبر صلى الله عليه و آله آن را همين گونه رها مى كند و مى رود ؟
اگر بخواهيم در اين باره ساده تر از اين سخن بگوييم - يعنى سخنى بگوييم در سطح مسائل ملموسى انسانى - بايد به كلام دكتر عبدالعزيز الدورى توجه كنيم:
ص: 443
براى روشن شدن سوء استفاده هاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهت گيرى هايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم اختيارى قرار دادم امر خلافت و امامت در مقابل انتصابى بودن آن است كه در سه فراز از صحيفه ملعونه دوم آمده است.
بسيار جالب است كه صحيفه اى توسط اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود تعيين نكرده است» ! ! اين ادعايى است كه در متن صحيفه به چشم مى خورد:
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود، براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود، و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنت ها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند ! پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه اعتماد به فكر او و اطمينان به دلسوز بودنش دارند براى خود انتخاب كنند.
در فرازى ديگر ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا آمده است ! پيداست كه بشر خوب مى داند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمى رسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بى لياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مى بينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصله اى بى مايه به سخنان خود افزوده اند كه: «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند» . ولى تاريخ به خوبى نشان مى دهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابى طالب عليه السلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايق ترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
ص: 445
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفه اى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمى ماند.
و در فرازى ديگر استفاده از عنوان اصحاب و جماعت مسلمين ديده مى شود، به شكلى كه به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن ديده نشده است، كه اگر كسى بگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله خليفه اى نصب كرده» فقط به بهانه اينكه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خلاف آن را معتقدند سخنش باطل است ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند !
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
عدم قبول ولايت و جهنم
اشاره
عدم قبول ولايت و جهنم(1)
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمت ها كامل شد، ولايت ائمه عليهم السلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگامى بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرموده اند:
جمله اول
«پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابى طالب را براى مردم تبيين كردم اين
ص: 446
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذيرد و او را نمى بخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به «عذابى شديد» تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه «آتشگيره آن مردم و سنگ ها هستند و براى كافران آماده شده است» .
انكار ولايت يعنى ارتداد
انكار ولايت يعنى ارتداد(1)
شناسايى آنان كه سه بار كافر شدند و در واقع «اُشرِبوا فى قُلوبِهُمُ الكُفر» بودند، با استناد به آيه قرآن و نشان دادن مراحل كفر آنان احتجاجى از امام صادق عليه السلام درباره غدير است، كه نشان مى دهد در چنين كسانى اثرى از ايمان باقى نمانده است.
آن حضرت درباره آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم»(2) فرمود: اين آيه درباره اولى و دومى و سومى است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلى الله عليه و آله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، كافر شدند.
سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليه السلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانى اند كه از ايمان برايشان هيچ نمانده است.(3)
كمال دين با برائت
كمال دين با برائت(4)
پذيرفتن صاحب اختيار بودن امامان عليهم السلام آثار و لوازمى دارد كه كاشف از وجود
ص: 448
حقيقى آن در اعتقاد قلبى يك مسلمان است. اين آثار در واقع جلوه ها و اشعه هاى تابناك ولايت است كه اينگونه خود را نشان مى دهد. يكى از بارزترين آثار ولايت داشتن محبت نسبت به صاحبان ولايت و برائت و بيزارى از دشمنان ايشان است. در اين زمينه احاديث بسيارى وارد شده كه نمونه هايى از آنها ذكر مى شود:
لا يَقْبَلُ اللّه ايمانَ عَبْدٍ الاّ بِوِلايَتِهِ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اعْدائِهِ(1): خداوند ايمان بنده اى را نمى پذيرد جز با ولايت على و بيزارى از دشمنانش.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ عليه السلام(2): خدا از هيچ بنده اى حسنه اى قبول نمى كند تا از او درباره محبت على بن ابى طالب عليه السلام سؤال كند.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ الاعْمالَ الصّالِحَةَ الَّتى يَعْمَلُونَها اذا تَوَلَّوْا الامامَ الْجائِرَ الَّذى لَيْسَ مِنَ اللّه تَعالى(3): خداوند از بندگان اعمال صالحى را كه انجام مى دهند نمى پذيرد هنگامى كه صاحب اختيارى امام ظالمى را بپذيرند كه از سوى خدا تعيين نشده است.
با توجه به همين ريشه كمال دين است كه امام صادق عليه السلام به شيعيان مى فرمايد:
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ يَوْمَ الْقِيامَةِ الاّ هذَا الدّينَ الَّذى انْتُمْ عَلَيْهِ: خداوند در روز قيامت از بندگان نمى پذيرد جز اين دينى كه شما به آن اعتقاد داريد.(4)
غدير روز جداسازى حق و باطل
غدير روز جداسازى حق و باطل(5)
دشمنان غدير به طور جدى در آيات قرآن مطرح شده اند، و پيامبر صلى الله عليه و آله به صراحت آياتى از قرآن را به آنان تفسير كرده و بر آنان تطبيق كرد. در اين باره مى توان 21 عنوان از آيات غدير استخراج نمود، كه يكى از آنها «روز جداسازى حق و باطل» است:
ص: 449
غدير روز جداسازى اصحاب يمين از كوردلان است، كه ثمره اش در قيامت آنگاه ظاهر مى شود كه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» . پس گروهى خرسند مصداقِ «فَمَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً»(1) مى شوند، همان گونه كه گروهى ديگر ناخشنود مصداق «مَنْ كانَ فِى هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِى الاْخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً»(2) خواهند بود؛ و آن روزى است كه راه هاى بازگشت بسته است.
انكار غدير و پيامدهاى آن
اشاره
انكار غدير و پيامدهاى آن(3)
اكثر مسلمانان بعد از شهادت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از حقيقت غدير رويگردانده
و آن را انكار نمودند. در واقع تعصب هاى بى جا، هوا و هوس ها، اطاعت نكردن از قرآن و در يك كلمه به تعبير قرآن بازگشت به آداب و رسول جاهليت، مانع از اطاعت آنها از امر الهى در غدير خم شد و در واقع مانع از حركت صحيح بشر در راه تكامل و حيات طيبه گرديد.
خداوند متعال درباره لزوم اطاعت از خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا استَجيبوا للّه ِ وَ لِلَرسولِ إذا دَعاكُم لِما يُحييكُم وَ اعلَموا أنَّ اللّه َ يَحولُ بَينَ المَرءِ وَ قَلبِهِ وَ أنَّهُ إلَيهِ تُحشَرونَ»(4): «اى كسانى كه ايمان آورده ايد زمانى كه خدا و پيامبرش شما را به چيزى فرا خوانند كه زندگيتان مى بخشد دعوتشان را اجابت كنيد و بدانيد كه خدا ميان آدمى و قلبش حايل است و همه به پيشگاه او گرد آورده شويد» .
در واقع با اين بيان، اطاعت از خدا و رسول صلى الله عليه و آله در جريان غدير كه به حق يكى از كليدى ترين دعوت هاى خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، مايه حيات و حركت به سمت كمال و نافرمانى و عدم اطاعت از آن موجب دل مردگى و ظلالت و گمراهى است.
ص: 450
همچنين خداى عزّ و جلّ مى فرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّه ُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّه َ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا»(1): «هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنى را نرسد (حق ندارد) كه چون خدا و پيامبرش در كارى حكمى كردند آنها را در آن كارشان اختيارى باشد هر كس از خدا و پيامبرش نافرمانى كند سخت در گمراهى افتاده است» .
اين آيه بسى صريح تر اطاعت از حكم خداوند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را بر همه زنان و مردان مؤمن واجب و نافرمانى در مقابل آن را گمراهى آشكار معرفى مى كند. البته اختيار نداشتن به اين معنى نيست كه نمى توانند نافرمانى كنند، بلكه به اين معنى است كه نافرمانى آنها از حكم خدا و رسولش موجب گمراهى آنان و مستلزم عواقب و هولناك دنيوى و اخروى خواهد بود.
اينك به اختصار به برخى از پيامدها و عواقب و تأثيرهاى انكار و فراموشى غدير به همراه ذكر عبارات انديشمندان اسلامى مى پردازيم:
1 - تحريف و تغيير احكام الهى
كسانى كه در نتيجه فراموشى غدير حاكم بر جامعه نوپاى اسلامى شدند، اقدام به تغييرات گسترده در احكام اسلامى نمودند، كه اين بدعت ها مخالف كتاب الهى و سنت نبوى بود.
اگر چه حضرت على عليه السلام در زمان خلافت خود تلاش بسيارى براى باز گرداندن سنت نبوى و از بين بردن بدعت ها نمود، اما به دليل دنيا زدگى مردم از سويى، و تبديل شدن سنت شيخين (ابوبكر و عمر) به فرهنگ اسلامى و مقاومت طرفداران ايشان از سويى ديگر مانع تحقق بسيارى از اين اقدامات شد.
به عنوان مثال در مسئله نماز خواندن -
كه يك مسئله عبادى بود - و مردم چندين بار در روز آن را به جا مى آوردند، بازى حاكمان با احكام، اختلافات را در اين فريضه
ص: 451
الهى به جايى رساند كه زمانى كه زهرى از انس بن مالك علت ناراحتى اش را جويا مى شود. انس در پاسخ مى گويد:
لا أعرِفُ شَيئا مِمّا أدرَكتُ إلاّ هذِهِ الصَلاةَ، وَ قَد ضيعَت(1): از آن چيزهايى كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله درك كرده بودم چيزى جز نماز را نمى شناختم، كه اين نماز هم از بين رفت.
همچنين شافعى از وهب بن كيسان نقل مى كند: عبداللّه بن زبير را ديدم كه قبل از خواندن خطبه، نماز جمعه را خواند و گفت: كُلُّ سُنَنِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قَد غُيِّرَت، حَتَّى الصَلاةِ(2): همه سنت هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله حتى نماز تغيير كرد.
همچنين نقل شده در زمان خلافت عثمان، يك سال در ايام حج عثمان مريض شده بود و به حج نرفت. مردم در منى نزد حضرت على عليه السلام آمدند و گفتند: شما نماز جماعت را با مردم بخوانيد. حضرت فرمود: اگر مى خواهيد من نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله را (يعنى دو ركعتى) براى شما مى خوانم. آنها گفتند: نه فقط نماز چهار ركعتى عثمان را مى خواهيم. پس حضرت از خواندن نماز جماعت امتناع كردند.(3)
حسن بصرى مى گويد: لَو خَرَجَ عَلَيكُم أصحابُ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ما عَرَفوا مِنكُم إلاّ قِبلَتَكُم(4): اگر اصحاب رسول خدا از قبر بيرون بيايند، چيزى از اعمالتان جز قبله شما را نمى شناسند.
همچنين امام صادق عليه السلام مى فرمايند: لا وَ اللّه ِ ما هُم عَلى شَى ءٍ مِمّا جاءَ بِهِ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله إلاّ إستِقبالَ الكَعبَةِ فَقَطّ(5): نه به خدا قسم اينها (مردم) از آن چه رسول خدا صلى الله عليه و آله برايشان آورده بود به چيزى جز رو به كعبه نماز خواندن عمل نمى كنند.
ص: 452
مورد دوم
ممنوعيت نقل احاديث و تهديد محدثين به زندان: در روايات وارد شده است كه عمر گروهى از صحابه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را به خاطر نقل روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله تهديد و زندانى كرد:
أنَّ عُمرَ حَبَسَ ثَلاثَةً؛ إبنَ مَسعودٍ وَ أبَاالدَرداءِ وَ أبامَسعودِ الأنصارىَّ، فَقالَ: قَد أكثَرتُمُ الحَديثَ عَنِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: عمر عبداللّه بن مسعود و ابى درداء و ابومسعود انصارى را زندانى كرد و به آنان اعتراض كرد كه چرا از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله زياد حديث روايت مى كنيد.
طبرى مى نويسد: هر گاه عمر حاكمى را براى منطقه اى اعزام مى كرد، به او چنين سفارش مى كرد: جَرِّدوا القُرآنَ وَ أقَلُّوا الرِوايَةَ عَن مُحَمَّدٍ، وَ أنَا شَريكُكُم(1): فقط قرآن بخوانيد و از محمد كم روايت نقل كنيد، من نيز با شما هم صدا هستم.
3 - ايجاد اختلاف طبقاتى
با كنار گذاشته شدن اهل بيت عليهم السلام از خلافت و به حكومت رسيدن ديگران، كم كم تقسيم مساوى بيت المال به فراموشى سپرده شد و بذل و بخشش هاى ملوكانه در زمان عثمان به اوج رسيد. چنانكه نقل شده است روزى به خاطر يك كار كوچك زيد بن ثابت دستور داد به او سيصد هزار درهم بدهند، به طورى كه خود زيد بن ثابت تعجب كرد و اين پول را نپذيرفت.(2) اين شيوه خلفا در تقسيم بيت المال موجب اختلاف طبقاتى شديدى در جامعه گرديد.
4 - حاكم شدن شجره ملعونه
اشاره
در اينجا اين سؤال مطرح است كه آيا اصولاً بنى اميه صلاحيت خلافت مسلمين را داشتند ؟ و يا به عبارت بهتر: نظر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله درباره بنى اميه چيست ؟ آيا اين
ص: 454
خاندان سابقه خوبى در اسلام داشتند ؟ آيا اين خاندان مورد تأييد پيامب اسلام صلى الله عليه و آله بودند ؟ آيا نظر پيامبر اسلام نسبت به واگذارى مناصب به بنى اميه مثبت بود ؟ براى پاسخ به اين پرسش به نكات زير دقت فرماييد:
يك. بنى اميه در قرآن
در اينجا تنها به ذكر دو آيه در مورد بنى اميه بسنده مى كنيم:
شجره ملعونه در قرآن: بسيارى از مفسرين اهل تسنن و تقريبا همه مفسرين شيعه بر اين باورند كه منظور از شجره ملعونه اى كه در قرآن ذكر شده بنى اميه است، و شأن نزول آن را خوابى مى دانند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ديده است:
«وَ إذ قُلنا إنَّ رَبَّكَ أحاطَ بِالناسِ وَ ما جَعَلنَا الرُؤيَا الَتى أرَيناكَ إلاّ فِتنَةً لِلناسِ وَ الشَجَرَةَ المَلعونَةَ فِى القُرآنِ وَ نُخَوِّفُهُم فَما يَزيدُهُم إلاّ طُغيانا كَبيرا»(1): «و هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى كه پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و آن درخت لعنت شده در قرآن را و ما آنان را بيم مى دهيم ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى افزايد» .
رؤياى پيامبر صلى الله عليه و آله و نزول آيه: ابن ابى حاتم از يعلى بن مره روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده اند: در خواب بنى اميه را بر روى منبرهاى زمين ديدم، و به زودى ايشان مالك شما خواهند شد، پس ايشان را اربابان بدى خواهيد يافت. رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين ماجرا غمناك شدند، و خداوند اين آيه را نازل كرد: و آن رؤياى را كه به تو نمايانديم جز براى آزمايش مردم قرار نداديم.(2)
تبديل كنندگان نعمت الهى به كفر: قرآن بنى اميه را مبدّلين نعمت الهى به كفر معرفى مى كند ! و چه مذمتى بالاتر از اين: «أ لَم تَرَ إلَى الَذينَ بَدَّلوا نِعمَةَ اللّه ِ كُفرا وَ أحَلُّوا
ص: 455
مرتبه موافق و دوست مى گردد و ديگر هيچ مخالفتى از او تا آخر عمر ديده نمى شود ؟ !
مطلبى كه در اينجا احتمال توافقات پشت پرده ابوسفيان با دستگاه خلافت را تشديد مى كند، ورود خاندان ابوسفيان به دستگاه حكومتى است كه با يزيد بن ابى سفيان شروع و با معاويه ادامه پيدا مى كند. براى روشن شدن موضوع، برخى از مناصب آل ابى سفيان در دستگاه خلفا آن هم به رغم مخالفت صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام و حتى مخالفت زبانى خليفه دوم ذكر مى كنيم:
ابوسفيان از جهت سنّى ده سال از رسول خدا صلى الله عليه و آله بزرگ تر بود، و بيست سال بعد از ايشان زندگى كرد، و به علت اينكه او بزرگ بنى اميه بود، عمر او را احترام مى كرد. وى از بستگان پدرى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، و از دنيا نرفت تا اينكه دو فرزند خود يزيد و معاويه را ديد كه بر دمشق امير شده اند. او به رياست و نامدارى علاقه زيادى داشت، و در زمان خلافت پسر عمويش عثمان جايگاه بزرگى داشت.(1) اينها همه عواقب ترك و مخالفت با غدير است.
جالب توجه است كه اين ابوسفيان همان ابوسفيانى است كه ذهبى درباره اسلام آوردن و سوابق درخشان او مى گويد: رئيس قريش و فرمانده ايشان در جنگ احد و خندق بود. و مطالب و كارهاى سختى دارد (سابقه درخشانى ندارد) ، اما خداوند اين كارها را با اسلام وى در فتح مكه جبران كرده است، شبيه به انسانى كه مجبور ترسان بود اسلام آورد، سپس بعد از چند وقت اسلامش نيكو شد.(2)
نصب معاويه به امارت شام در زمان عمر: ابن خلدون مى گويد:
عمر، يزيد بن ابى سفيان را بر شام گماشت و مدت حكومت او طولانى شد، تا اينكه در طاعون عمواس در سال 18 هلاك شد. به جاى او برادرش معاويه را به
ص: 458
حكومت گماشت، و عثمان نيز او را بعد از عمر در جاى خود باقى گذاشت. رياست ايشان بر قريش در زمان اسلام به رياست ايشان قبل از فتح مكه به هم متصل شد، به طورى كه رنگ خود را از دست نداد و آن دوران فراموش نشد. در هنگامى كه بنى هاشم به كار نبوت مشغول بودند و دنيا را كنار زدند، در مقابل به جاى آن وحى و شرافت نزديكى به خدا به سبب رسول او را گرفتند و مردم دائما آن (حكومت را) براى بنى اميه مى دانستند.(1)
ذهبى مى گويد: يزيد در طاعون سال 18 از دنيا رفت. وقتى كه در حال احتضار بود برادرش معاويه را به كار گماشت. عمر هم به خاطر احترام يزيد و اجراى ولايت وى، او (معاويه) را بر همين كار ابقا كرد.(2)
وسعت يافتن قدرت معاويه در زمان عثمان: خليفة بن خيّاط در كتاب تاريخ خود مى گويد: سپس طاعون عمواس آمد. ابوعبيده از دنيا رفت و برادرش معاذ را به كار گماشت. معاذ نيز از دنيا رفت و يزيد فرزند ابوسفيان جانشين او شد. يزيد از دنيا رفت و برادرش معاويه را به جانشينى انتخاب كرد. سپس عمر نيز او را ابقاء كرد. همچنين عمر، عمرو بن العاص را والى فلسطين و اردن نمود، و معاويه در دمشق و بعلبك و بلقاء بود و سعيد بن عامر بن حذيم بر حمص. سپس همه شام براى معاويه بن ابى سفيان جمع شد.
اينها تنها بخشى كوچك از عواقب كار غدير بود كه در اين گزيده بيان شد، چرا كه همه جوانب اين مسئله نيازمند تحقيق هاى دقيق و موشكافانه است.
«مُنكَر» يعنى مخالفت با ولايت
«مُنكَر» يعنى مخالفت با ولايت(3)
در دهمين بخش، حضرت درباره احكام الهى سخن گفتند كه مقصود بيانِ چند
ص: 459
پايه مهم عقيدتى بود. از جمله اينكه چون بيان همه حلال ها و حرام ها توسط من امكان ندارد، با بيعتى كه از شما درباره ائمه عليهم السلام مى گيرم حلال و حرام را تا روز قيامت بيان كرده ام، زيرا علم و عمل آنان حجت است.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله ضمن دستور به امر به معروف و نهى از منكر، دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمى كرد.
ديگر اينكه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ پيام غدير درباره امامان عليهم السلام و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است. ديگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمى شود تا كسى بخواهد امر و نهى كند:
اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ: اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.
اَلا وَ اِنَّ رَأْسَ الاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ اَنْ تَنْتَهُوا اِلى قَوْلى وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّى وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ اَمْرٌ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَجَلَّ وَ مِنّى. وَ لا اَمْرَ بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ اِلاَّ مَعَ اِمامٍ مَعْصُومٍ:
من سخن خود را تكرار مى كنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.
بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمى شود مگر با امام معصوم.
ص: 460
ابطال حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف
اشاره
ابطال حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف(1)
يكى از شبهات كه بر حديث غدير وارد كرده اند حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف است ! مولوى سلامت على شبهه اى را مطرح كرده كه خود دربردارنده اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت سرورمان اميرالمؤمنين عليه السلام است.
وى چون شبهات بافته شده پيرامون حديث غدير را براى جلوگيرى از دلالت آن بر مطلوب حقّ بسنده نديده، و از سوى ديگر نتوانسته دلالت حديث بر امامت را نفى كند، امامت مستفاد از اين حديث شريف را بر امامت صوفيانه و باطنى حمل كرده است ! وى در كتابش «تبصره» گفته است:
نزد اهل سنت در امامت اميرالمؤمنين عليه السلام شكى نيست و آن عين ايمان است، اما سزاوار است كه مفاد احاديث غدير امامت معنوى باشد نه خلافت. اين از كلام اهل سنت و علماى صوفيّه استفاده مى شود. از اينجاست كه بيعت همه سلسله هاى صوفيان به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام مى رسد، و به وسيله آن حضرت به رسول جنّ و انس.
اين شبهه به چند وجه باطل است:
1 - تأويل نبوت با اين تأويل در امامت
دليلى كه مسلمانان مى توانند با آن منكران پيامبرى محمد رسول اللّه صلى الله عليه و آله را ملزم كنند، بشاراتى است كه در كتب آسمانى پيشين در نبوت حضرتش وارد شده است. بى گمان، مخالفان از پذيرش اين بشارات كه دانشمندان مسلمان از كتاب هاى ايشان بيرون آورده اند گريزى ندارند، زيرا اين بشارات مستخرج از كتب آنان است و آشكارا به پيامبرى خاتم النبيين صلى الله عليه و آله دلالت مى كنند.
بنا بر اين، اگر تأويل اهل سنت در مورد حديث غدير درست باشد كه آن را بر امامت باطنى حمل كنند، براى اهل كتاب نيز جايز خواهد بود كه نبوت پيامبر ما را
ص: 461
اينگونه زير سؤال ببرند؛ اينكه آن را تأويل و بر معناى لغوى لفظ يعنى «والايى» حمل كنند ! حمل امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بر امامت صوفيانه ! مانند حمل نبوت رسول اللّه صلى الله عليه و آله به معناى لغوى و نه اصطلاحى نبوت از سوى منكران است. اگر اين باطل است آن هم باطل است.
2 - اميرالمؤمنين عليه السلام از صوفيه نيست
اين تأويل و حمل امامتى كه حديث غدير به آن دلالت مى كند بر امامت باطنيّه اى كه صوفيه مى گويند، در صورتى درست است كه اميرالمؤمنين عليه السلام از صوفيه باشد ! حافظ ابن جوزى صوفى بودن امام عليه السلام و ديگر صحابه را انكار كرده، و كلام ابونعيم اصفهانى را كه ايشان را از شمار صوفيه آورده زشت دانسته و گفته است:
ابونعيم اصفهانى براى صوفيه كتاب «حلية الأولياء» را نوشت، و در آن مطالب زشتى آورد، و شرم نكرد و نام ابوبكر و عمر و عثمان و على بن ابى طالب عليه السلام و صحابه بزرگوار را در شمار صوفيه آورد.(1)
اگر آوردن نام اميرالمؤمنين عليه السلام در شمار صوفيان بى شرمى باشد، بى گمان حمل حديثى كه دالّ بر امامت او است به امامت صوفيانه نيز بى شرمى خواهد بود.
3 - ردود شاه ولى اللّه بر عقايد صوفيه
شاه ولى اللّه دهلوى - پدر مخاطب ما دهلوى - در كتابش «قرّة العينين» در ردّ عقايد صوفيه و بيان عدم ثبوت آنها از شرع شريف بسيار تلاش كرده است. محال است كسى از آن سخنان آگاه شده باشد و حديث غدير را بر اين محمل ناروا حمل كند !
4 - امامت بر خلاف ديگر مقامات، مبتنى بر اظهار است
مولوى اسماعيل در «رساله امامت» خاطرنشان كرده كه امامت سايه رسالت و مانند آن است و مبنايش بر اظهار نهاده شده نه بر اخفاء، اما ساير ارباب ولايت چنين نيستند. از اين رو، جايز نيست گفتارهاى صادر شده از ائمه در بيان امامتشان بر خودستايى و مانند آن حمل شود.
ص: 462
بنا بر همه اينها، تأويل حديث غدير و گردانيدن آن از معنايى كه در آن ظهور دارد، و همچنين اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و حسّان و قيس بن سعد و ساير احاديث وارد شده در امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، از آشكارترين مصاديق سخن دهلوى است كه چنين كارى از كارهاى ملحدان و زنديقان و موجب ويران شدن پايه هاى دين حنيف است.
7 - استدلال ابوبكر به حديث «الأئمَّةُ مِن قُرَيشٍ» براى خلافتش
تأويل مذكور با مقتضاى استدلال ابوبكر به حديث «الأئِمَّةُ مِن قُرَيشٍ» بر خلافتش در مقابل انصار مخالف است، چرا كه مقتضاى استدلال به حديث مذكور اين است كه حديث ظاهر در معناى امامت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد؛ يعنى معناى مصطلح نه امامتى كه در تصوف مطرح است.
ابوبكر به همين ظهور استناد و به آن احتجاج كرده است. اگر امامت دالّ بر خلافت نبود، وى براى اثبات اينكه جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله است به اين حديث استناد نمى كرد. احتجاج ابوبكر به اين حديث براى اثبات خلافتش در كتاب هاى سيره و تاريخ آمده است.
8 - نزد اهل سنت، امامت به معناى خلافت است
شاه ولى اللّه دهلوى تصريح كرده(1) كه نزد اهل سنت امامت و خلافت مترادف اند. بنا بر اين، در اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و حسّان و قيس مراد از «الامام» خليفه است، نه امام به معناى صوفيانه. اين نيز تأويل حديث غدير را باطل مى كند و نشان مى دهد كه تأويل مذكور مخالف مذهب و معتقَد اهل سنت است.
9 - «امامت» رياستِ دين و دنياست
امامت مصطلح كه نزد اهل سنت مترادف «خلافت» يا همان رياست عامّه در دين و دنياست، و عالمان بزرگ اهل سنت به اين مطلب تصريح كرده اند. فخر رازى مى نويسد: امامت رياست عامه شخصى از اشخاص در دين و دنياست. قيد «عامّه»
ص: 464
براى اين است كه رئيس و قاضى و مانند اينها از تعريف خارج شوند. قيد «شخصى از اشخاص» براى اين است كه هر گاه امام را به سبب فسقش عزل كردند «كلّ امت» از تعريف خارج شوند، چرا كه «كلّ امت» شخص واحد نيست.(1)
تَفتازانى گويد: امامت رياست عامه در دين و دنياست، به عنوان جانشينىِ پيامبر.(2)
تعريف امامت در شرح تجريد قوشچى و ديگر كتب كلامى نيز همين است، و دهلوى هم در آغاز باب امامت «تحفه اثنى عشريه» امامت را اينگونه تعريف كرده است.
به نصّ اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و اشعار حسّان و قيس در روز غدير، امامت اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت شد. اين امامت براى همه مسلمانان نيز ثابت شد كه ابوبكر و عمر هم در شمار آنها بودند، و عمر در آن روز به حضرت امير عليه السلام گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
بنا بر همه اينها، در ثبوت امامت عامه براى حضرتش شكى نمى ماند. زيرا اگر مراد از امامت ثابت شده در روز غدير امامت عامه باشد مطلوب ثابت مى شود، و اگر مراد امامت در بعضى از امور باشد؛ آن امور يا به دين مربوط اند يا به دنيا، كه در هر صورت ثبوت امامت براى على عليه السلام حتى در امرى از امور مستلزم بطلان خلافت خلفاى سه گانه است. چرا كه امامت وى - هر چند كه در امرى از امور باشد - به اين معنى است كه خلفاى سه گانه در آن امر خاص امام نبوده بلكه مأموم على عليه السلام بوده اند.
در نتيجه، عموميت امامت اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت مى شود، و عموميت امامت خلفاى سه گانه باطل مى گردد. وقتى بطلان عموميت امامت اينان ثابت شود، بطلان تقدّمشان بر حضرت امير عليه السلام نيز ثابت خواهد شد، چرا كه جايز نيست مأموم بر امام مقدّم شود. بنا بر اين، روشن شد كه تأويل مذكور از حديث غدير هيچ سودى براى اهل سنت ندارد.
ص: 465
10 - امامت مستلزم عصمت است
امامت اميرالمؤمنين عليه السلام از اشعار وى و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد بن عُباده ثابت شد. اگر على عليه السلام امام باشد، از همه گناهان معصوم خواهد بود، و اگر معصوم باشد خلافتش ثابت شده، و خلافت آنها كه خود را از او پيش انداختند باطل مى شود، چرا كه تقدّم غير معصوم بر معصوم عقلاً قبيح و بلكه از اقبح قبايح است.
فخرالدين رازى به دلالت لفظ «امام» بر «معصوم از همه گناهان» اعتراف كرده و نوشته است:
آيه «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(1): «من تو را امام همه مردم قرار مى دهم» ، دلالت مى كند كه ابراهيم عليه السلام از همه گناهان معصوم بود، زيرا امام كسى است كه از او پيروى و به او اقتدا مى شود، و اگر گناهى از او سر زند پيروى از او در آن كار بر ما واجب نخواهد بود. و گرنه لازم مى آيد كه انجام دادن معصيت بر ما واجب باشد، و اين محال است، چرا كه معصيت از آن رو معصيت است كه انجام دادنش ممنوع است و وجوب انجام آن به اين معنى است كه ترك كردن آن ممنوع است، و جمع بين اين دو محال است.(2)
برائت، معيار ولايتِ غديرى
برائت، معيار ولايتِ غديرى(3)
امام باقر عليه السلام به عنوان بيان مفهوم و حدود ولايت و برائت با استناد به حديث غدير فرمودند: چقدر اين امت نسبت به على بن ابى طالب عليه السلام ظلم و بى انصافى كرده اند !
سپس حضرت به عنوان نمونه فرمودند: شما مخالفين، دوستانِ ابوبكر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مى جوييد، و دوستان عمر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مى جوييد، و دوستان عثمان را
ص: 466
دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مى جوييد. ولى وقتى نوبت به على بن ابى طالب عليه السلام مى رسد مى گويند: دوستانش را دوست داريم ولى از دشمنانش بيزارى نمى جوييم بلكه آنان را هم دوست داريم !
چگونه چنين ادعايى برايشان صحيح است، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ولى مى بينى كه با دشمنان او دشمنى نمى كنند و خواركنندگان او را خوار نمى كنند. اين انصاف نيست.(1)
چرا هدفِ خلقت در غدير، تحقق نيافت ؟
چرا هدفِ خلقت در غدير، تحقق نيافت ؟(2)
يكى از سؤالاتى كه در مبحث غدير به ذهن مى آيد اين است كه:
چرا هدف غدير تحقق نيافت ؟
چرا پس از غدير دنيا به سوى عدالت يكپارچه نرفت ؟
چرا يكتاپرستى در دنيا محقق نشد ؟ !
جواب اين سؤال را از فرمايش صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام - كه از پدر بزرگوارشان رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل فرمودند -
استفاده مى كنيم: مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الكَعبَةِ؛ إذ تُؤتى وَ لا تَأتى(3): امام همانند كعبه است؛ كه مردم بايد به سوى او آيند نه آنكه او به سوى مردم برود.
پس خدا راه را نشان داد و سرمايه نجات بشر را به آنها معرفى فرمود. اكنون وظيفه مردم است كه به دنبال او بروند، چرا كه حكمت پروردگار متعال بر امتحان بشر است و دست همه در اختيار ايمان يا كفر باز است. پس اگر بشر مشتاق سعادت و عدالت است، راه سعادت در صراط على عليه السلام و اطاعت از ايشان است.
ص: 467
سپس ضابطه اى روشن براى پيروزى در چنين امتحانى به مردم ارائه فرمود و آن اينكه مخالفت با دستورات انبياى الهى به هر گونه اى باشد مخالفت با خداوند و سقوط در امتحان است. آنگاه سقوط در چنين امتحانى را هلاكت و جهنم و كفر خواند.
سپس تأكيد كرد كه خداوند در امتحان ولايت از كسى نمى گذرد و با شكست خوردگان اين امتحان قاطعانه برخورد مى نمايد. در موردى فرصت طلبان را نشانه گرفت كه گويا منتظر تغيير شرايطى هستند تا بر ضد ولايت على عليه السلام اقدام كنند، غافل از اينكه همه اين تحولات بسترى براى امتحان است.
در فرازى ديگر، يكى از عوامل سقوط در امتحان را منت گذاشتن بر خدا و رسول در قبول ولايت دانست كه اين غرور به دنبال خود شكستى عظيم دارد.
در قسمتى ديگر، حسد نسبت به مقام شامخ ولايت را از عوامل سقوط در امتحان الهى اعلام كرد.
اينها سرفصل هاى اين موضوع بودند كه با مطرح كردن آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله - كه 11 آيه است - در اينجا ذكر مى كنيم، و البته هر كدام از آنها در محل خود آمده است:
1 - سوره آل عمران، آيه 179: «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ، فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» .
2 - سوره حج، آيه 45: «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ، فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» .
3 - سوره اسراء، آيه 58 : «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَدِيدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» .
ص: 469
4 - سوره آل عمران، آيه 144 : «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» .
5 - سوره حجرات، آيه 17: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ، بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» .
6 - سوره محمد صلى الله عليه و آله، آيه 28: «ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ» .
7 - سوره الرحمن، آيه 35: «يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
8 - سوره فجر، آيه 13 و 14: «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» .
9 - سوره صافات، آيه 71: «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» .
10 - سوره طلاق، آيه 8 : «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» .
11 - سوره بقره، آيه 24: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ» .
آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ ... »
اشاره
آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين
ص: 470
3 - موقعيت قرآنى
اين آيات در موقعيت خاصى از قرآن قرار گرفته كه خداوند تأكيد خاصى بر تكذيب كنندگان دارد و در اين سوره 10 بار فرموده: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
بار اول قيامت را ياد مى كند و در آن روز واى بر تكذيب كنندگان مى گويد.
بار دوم هلاك شوندگان گذشته و آينده را ياد مى كند و همين جمله را تكرار مى كند كه همين آيه مورد نظر ماست.
بار سوم خلقت انسان را در مراحل رشد نطفه مطرح مى كند و بعد از چند آيه، جمله «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را تكرار مى كند.
بار چهارم نعمت هاى روى زمين را يادآور مى شود و همين آيه را مكرر مى نمايد.
بار پنجم مسئله تكذيب را جدى تر مطرح مى كند و با تصوير روز قيامت به آنان مى فرمايد: «اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مى كرديد برويد» ! و سپس عذاب جهنم را بيان مى كند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را ذكر مى كند.
بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مى آورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مى نمايد.
بار هفتم عجز آنان را مطرح مى كند كه اگر حيله اى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مى فرمايد.
بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مى رود و نعم بهشتى آنان را برمى شمارد و مى فرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مى دهيم و آنگاه مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مى دهد و باز آيه را تكرار مى نمايد.
بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مى كند و باز مى فرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
ص: 472
و اينگونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
4 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
آنچه به تفسير اين آيه باز مى گردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليه السلام را ردّ كند و مقام او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست، و چون اين مقام و منزلت على عليه السلام را پيامبر صلى الله عليه و آله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلى الله عليه و آله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنچه مى گويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليه السلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است.
اكنون به اين نتيجه مى رسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيبشان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونه هاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است.
تحليل اعتقادى دوم
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مى رسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشه اى بود تا راه را براى آنچه مى خواستند باز كنند و به اهداف خود برسند.
لذا گاهى به پيامبران خود مى گفتند: شما به دروغ ادعا مى كنيد كه از طرف خدا هستيد. گاهى مى گفتند: اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مى كنيد. گاهى مى گفتند: تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مى كند و الا واقع دين خدا چنين نيست. گاهى پس از مخالفت بهانه مى آوردند كه: ما گمان كرديم منظور شما چنين است. و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مى دادند و بدين صورت آن را ردّ مى كردند.
ص: 473
همه اين نمونه ها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكل هاى حق به جانبى به خود مى گرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مى شد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام» همه اين نمونه هاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره اصلى آن پس از شهادت حضرتش ظاهر شد؛ كه رسما در برابر على بن ابى طالب عليه السلام قد عَلَم كردند:
مورد اول: تكذيب هاى رو در رو در غدير
از نمونه هاى شاخصِ تكذيب هاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مى گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.(1)
عده اى همچون ابوبكر و عمر گفتند: «آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش» ؟ ! يعنى آيا از جانب خود مى گويى ؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله پيداست كه فرمود:
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مى شود ؟ !(2)
عده اى ديگر كه جرئت اينگونه جسارت ها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: مردم تازه مسلمان شده اند و نمى پذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است. حضرت فرمود: از پيش خود اين كار را نكرده ام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است.
ص: 474
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» :
«و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مى شود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مى گويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم من جز آنچه بر من وحى مى شود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مى ترسم» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است كفر اعتراض كنندگان بر غدير است. با توجه به رواياتى كه درخواست كنندگان تبديل على عليه السلام به ديگرى را معرفى كرد و چگونگى رفتار آنان را بيان نمود و دقت در متن آيه كه بيانگر اعتقاد قلبى اعتراض كنندگان به منصوب نبودن على عليه السلام از سوى خداست، تصوير پنهان اين پيشنهاد تبديل بدست مى آيد كه ذيلاً به روشن كردن جوانب آن مى پردازيم:
1 - توطئه اى با عنوان تقاضاى تبديل
درخواست تبديل از سوى آنان پس از شنيدن خطبه بلند غدير بود، كه حضرت در آن مسئله ولايت و الهى بودن آن و امر مؤكد خداوند و نزول آيه تبليغ را كاملاً بيان فرمود و حتى بيعت لسانى گرفت. بنا بر اين، اصلاً جايى براى اين پيشنهاد نبود و مطرح كردن آن حاكى از مطلب ديگرى بود.
2 - پيشنهادِ مخالفتِ خدا با درخواست تبديل
وقتى خداوند در پاسخ آنان سه مسئله «از پيش خود گفتن (مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى) » و «پيروى از وحى (إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى) » و «عصيان و سرپيچى از امر پروردگار (إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى) » را مطرح مى فرمايد ناظر به اين است كه آنان كاملاً متوجه بوده اند كه اين اعتراضشان چنين مفهومى دارد.
ص: 477
در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام در بيان نمونه اى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ. پرسيدند: پس عمار چه شد ؟ ! فرمود: او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت !(1)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به ترديد افتادند ؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده اند. عمار و حذيفه هم با خود گفتند: لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليه السلام) اتفاق افتاده، و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(2)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مى خواهيم كه از گناهانمان چشم پوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما را از لغزش حفظ نمايد.(3)
از جهتى ديگر مى توان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليه السلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچك ترين لغزش آغاز مى شود تا به لغزش هايى مى رسد كه به قعر جهنم پرتاب مى كند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهل بيت عليهم السلام قابل درجه بندى هستند.
ص: 482
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»
اشاره
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(1)
بزرگ ترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانه اى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مى توانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مى توانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوه هاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 71 سوره صافات است:
«وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» :
«قبل از آنان اكثر پيشينيان گمراه شدند» .
در اينجا اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1 - متن خطبه غدير
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ:
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان گمراه شدند.
2 - تحليل اعتقادى
تحليل اعتقادى اول
تفسيرى كه بر اين آيه از خطبه غدير مى توان استفاده كرد، با توجه به موقعيت آن در خطبه و تبديل ضمير «هُم» به ضمير «كُم» در كلمه «قَبْلَكُمْ» باز مى گردد كه شامل همه امت هاى قبل از اسلام مى شود.
ص: 483
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مى آورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرم آور در همه امت ها را هميشه بايد مد نظر داشت.
با مرورى بر تاريخ انبياء و امت هايشان معلوم مى شود كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاسته اند و اينگونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته؛ بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
در سوره بقره پس از ذكر برخى امت ها كه اكثريتشان گمراه بوده و به عذاب گرفتار شدند مى فرمايد:
«أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقا تَقْتُلُونَ»(1): «آيا هر بار كه پيامبرى نزد شما آمد و آنچه نفس هاى شما آن را نمى پسنديد برايتان آورد سركشى كرديد و عده اى او را تكذيب كرده و عده اى ديگر او را مى كُشيد» ؟
در واقع در مسئله تكذيب انبياء عليهم السلام، براى پيشبرد و اجراى هوس هاى اكثريت مردم، اگر پيامبران با آنان مقابله كنند نوبت به برداشتن آنان از سر راه و قتل ايشان مى رسد.
نتيجه اى كه از اين آيه و مرحله عملى آن در تاريخ مى توان گرفت اين است كه كشش هاى نفسانى - كه هميشه انسان ها را به سوى شيطان سوق مى دهد - وقتى به صورت «اكثريت» تشكّل پيدا مى كند و قدرت آن به تعداد نفرات اين اكثريت افزايش مى يابد، براى رسيدن به اهداف شيطانى و ضد خدايى با تمام توان وارد عمل مى شود
ص: 485
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهل بيت عليهم السلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مى كند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوق العاده اى در پايين ترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعله هاى آتش نمونه هاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 217 سوره بقره و آيه 86 - 88 سوره آل عمران است:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّه وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» :
«از تو درباره ماه حرام و جنگ در آن سؤال مى كنند بگو جنگ در آن كار بزرگى است و ايجاد مانع بر سر راه خدا و كفر به اوست و خارج كردن اهلش از آن نزد خدا بالاتر است و فتنه از قتل هم بالاتر است آنان همچنان با شما جنگ مى كنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان باز گردانند هر كس از شما از دين خود باز گردد و در حالى بميرد كه كافر باشد چنين كسانى همانانى هستند كه اعمالشان در دنيا و آخرت سقوط مى كند و آنان اصحاب آتش هستند كه براى هميشه در آنند» .
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ. خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1):
ص: 487
اين افراد در كلام حضرت به كسانى تعبير و تأويل شده اند كه پس از اعلام كمال دين با امامت دوازده امام عليهم السلام، باز هم از پذيرفتن امامت آنان سر باز مى زنند و با اين كار خود مرتد و كافر مى شوند. نكته فوق را پيامبر صلى الله عليه و آله در سه مرحله بيان فرموده است:
مرحله اول: امامت دوازده امام يعنى دين كامل
با در نظر گرفتن اينكه اين قطعه از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله دقيقا پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام ادا شده، اولين كلام حضرت آن است كه «خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل نموده است» .
اين يك اتمام حجت براى كسانى است كه ادعاى اسلام دارند. ولى با نپذيرفتن امامت تصريح مى كنند كه ما دين كامل نمى خواهيم، و خدا هم مى فرمايد كه دين ناقص مانند بى دينى است !
تكميل سخن در اين است كه مسئله فقط بر سر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نيست، بلكه شرط دين كامل پذيرفتن امامت بلا فصل دوازده امام معصوم عليهم السلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است. روشن ترين راه براى فهماندن اين باقيمانده سخن كلمه «بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ»
است. يعنى اگر تعيين امام الزاما بايد از سوى خدا باشد طبعا بعد از على بن ابى طالب عليه السلام هم بايد تا آخر دنيا امامانى از سوى خداوند معين شده باشند كه با عبارت «مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ» آنان را تعيين فرموده است.
مرحله دوم: منكرين امامت تا روز قيامت
در اين فراز از خطبه غدير تأكيد خاصى بر مسئله قيامت با دو عبارت كنار يكديگر شده است: «إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» . از نظر ادبى اين «جار و مجرور» متعلق به يكى از دو فعل متقدم مى تواند باشد و هر دو معناى صحيح دارد: «لَمْ يَأْتَمَّ» و «يَقُومُ» .
اگر متعلق به «يَقُومُ» باشد منظور از آن استمرار امامت دوازده امام عليهم السلام تا روز قيامت است يعنى كسانى كه تا روز قيامت در مقام على عليه السلام قرار مى گيرند؛ و اگر متعلق به
ص: 490
ص: 493
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
13
BY :
Mohammad Ansari Zanjani
ص: 494
ص: 495