بانك جامع اشعار غديرستان
مشخصات كتاب:
سرشناسه:مركز تخصصي غديرستان كوثر نبي (ص)
عنوان و نام پديدآور:بانك جامع اشعار غديرستان/مركز تخصصي غديرستان كوثر نبي (ص)/محمدرضا شريفي
مشخصات ظاهري:نرم افزار تلفن همراه و رايانه
موضوع: غدير - حضرت امام علي ع

بانک جامع اشعار غدیرستان
مشخصات کتاب
سرشناسه:مرکز تخصصی غدیرستان کوثر نبی (ص)
عنوان و نام پدیدآور:بانک جامع اشعار غدیرستان/مرکز تخصصی غدیرستان کوثر نبی (ص)/محمدرضا شریفی
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
موضوع: غدیر - حضرت امام علی ع
ص: 1
خطابه غدیر در آیینه شعر
مرحوم ژولیده نیشابوری
( بخش 1 )
اشعار مرحوم ژولیده ی نیشابوری
ِبسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی عَلا فی تَوَحُّدِهِ وَدَنا فی تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فی سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فی اَرْکانِهِ، وَاَحاطَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عِلْماً وَ هُوَ فی مَکانِهِ
وَ قَهَرَ جَمیعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَمیداً لَمْ یَزَلْ، مَحْموداً لایَزالُ (وَ مَجیداً لایَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعیداً وَ کُلُّ أَمْرٍ إِلَیْهِ یَعُودُ). بارِئُ الْمَسْمُوکاتِ وَداحِی الْمَدْحُوّاتِ وَ جَبّارُالْأَرَضینَ وَالسّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائکَهِ وَالرُّوحِ -
به فرموده خاتم الانبیاء
به وادی خم طبق امر خدا
شد آماده منبر ولی از جهاز
خلایق به گِردش، نبی بر فراز
به ابلاغ امر خدای کریم
محمد در آن اجتماع عظیم
چنان غنچه ای لعل لب باز کرد
سخن را بدین گونه آغاز کرد
ستایش سزاوار ذات خداست
که یکتا و تنها و هستی نماست
خدایی که بر ملک هستی ملوک
بود دولت سبط و سیر و سلوک
خدایی که هستی همه زان اوست
حیات و مماتش بر فرمان اوست
احاطه است او کران تا کران
که او چیره باشد به پیوندگان
بود رحمتش بر جهانی شمول
به خوان عطایش سعادت وصول
خدایی که در انتقام عذاب
به فردای محشر بود بی شتاب
بود مؤمنین را به کف اختیار
به خلق جهان است پروردگار
ستایش به هر حال او را سزاست
که او آفریینده ی ماسِواست
اَلْعاصِمُ لِلصّالِحینَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحینَ، وَ مَوْلَی الْمُؤْمِنینَ وَرَبُّ الْعالَمینَ. الَّذِی اسْتَحَقَّ مِنْ کُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ یَشْکُرَهُ وَیَحْمَدَهُ (عَلی کُلِّ حالٍ). أَحْمَدُهُ کَثیراً وَأَشْکُرُهُ دائماً عَلَی السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّهِ وَالرَّخاءِ.
پس او را بود این نیایش زمن
سپاس فراوان ستایش زمن
هرآنچه که فرمان دهد آن کنم
اطاعت از او از دل و جان کنم
به خشنودیش برگ و بر می دهم
که در خط تسلیم سَر می دهم
چنان شایقم من به فرمانبری
که ترسان از اویم در داوری
که او کبریایی است هستی نشان
زمکرش نماند کسی در امان
که عدلش شامل بیش و کم
که برکس از او ره ندارد ستم
( بخش 2 )
وَأُقِرُّلَهُ عَلی نَفْسی بِالْعُبُودِیَّهِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّهِ، وَأُؤَدّی ما أَوْحی بِهِ إِلَیَّ حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بی مِنْهُ قارِعَهٌ لایَدْفَعُها عَنّی أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حیلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ - لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنی أَنِّی إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَیَّ (فی حَقِّ عَلِیٍ) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لی تَبارَکَ وَتَعالَی الْعِصْمَهَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَاللَّهُ الْکافِی الْکَریمُ.
گواهی دهد جمله اعضای من
که من عبد، اوست مولای من
هر آنچه وظیفه شدم عهد دار
به وحی خداوند لیل و النهار
به انجام اکنون رسانم که من
بشیرم من ازقادر ذو المنن
مبادا عذابی رساند مرا
که نتوان کسی زو رهاند مرا
اگرچه مرا ذات حق هست اوست
عِنانِ همه هَستیم دستِ اوست
خدایی که وَحیش به من مُنجَلی است
که فرمانِ او بهرِ نصبِ علی است
ص: 2
اگر سَرپیچم زِفرمانِ او
ننوشیده ام می به پیمانِ او
ندا آمد از سوی ربِ جلیل
که فرمود بر من چنین جَبرَئیل
به من گشت اعلامِ اَمری خطیر
که گویم شما را به خُمِّ غَدیر
نسازی اگر احیای فرمان
برینکردی تو تکمیل، پیغمبری
بگو آنچه گفتیم و از کس مترس
که پشت و پناهت خدا هست و بس
هم اکنون شما را کنم با خبر
که نخل رسالت شود باربَر
زِجبرئیل شد وحی بر من سه بار
که اجرا کنم امر پروردگار
به من امر شد تا که در این مکان
سفید و سیه را بگویم عَیان
به هر کس منم رهبر راستین
بود جای من را علی جانشین
خدا داده در دستِ او حکمِ تام
که باشد پس از من شما را امام
به من نسبتش هست ز امرِاِلَه
چو هارون و موسی در این جایگاه
که از بعد من نیست پیغمبری
که بر امت خود کند رهبری
که بعد از خدا و نبی بر شما
بُوَد او به حق رهبری ره گشا
خدا کرده این آیه نازل به من
که او می دهد دینِ کامل به من
علی بعد من بر شمایان ولی ست
که نور حق از قلبِ او منجلی است
هر آنکس که برپا بدارد نماز
ولی شما هست در امتیاز
وَلی شما با هزاران خضوع
ببخشد گدا را به حال رکوع
نگینی که بر ملک هستی سَر است
که زینت فرا بهر انگشتر است
مُسلَّم بُوَد این عمل بر شما
علی داد انگشترش بر گدا
گواهی دهم من به علم یقین
که بین شما از یسار و یمین
ص: 3
خدا دوست تر از علی نیست،
نیست شما را به جز او ولی نیست،
ملامت بود در جهان کارشان
دل من بود خون زِ آزارشان
یکی می زند سنگ بر سر مرا
بخواند یکی زود باور مرا
که اینها همه بهر من منجلی است
که پاداش خویشی من با علی است
تمایل بر او میل ذات خداست
پذیرش از او اصل جلب رضاست
خدایی که خوانده پیمبر مرا
علی را نموده برادر مرا
دوباره به من وحی شد از خدا
که ای عقلِ کُل، خاتمُ الانبیاء
به ابلاغ امر خدا کن شتاب
کز ابلاغ آن می شوی کامیاب
بر این راستا جای تأخیر نیست
که سر پیچی از آن زِتدبیر نیست
اگر امر ما را نسازی بیان
رسالت نکردی بی حق بی گمان
بگو آنچه گفتیم از بیش و کم
نگهدارت خالقِ ذوالنِّعَم
هم اکنون شما را پیام آورم
پیام آور از جانب داورم
(بخش 3 )
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِکَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَکُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَی الْمُهاجِرینَ وَ الْأَنْصارِ وَ عَلَی التّابِعینَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَی الْبادی وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَی الْعَجَمِیِّ وَ الْعَرَبیِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلوکِ، وَ الصَّغیرِ وَ الْکَبیرِ، وَ عَلَی الْأَبْیَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلی کُلِّ مُوَحِّدٍ، ماضٍ حُکْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ.
بدانید که این آیه در شأن اوست
که هم اول و آخر او نکوست
به ژرفای دل درک مطلب کنید
اطاعت از این گفته ی رب کنید
که ما را به فرمان پروردگار
بُوَد این علی صاحب اختیار
به هر جا بُوَد جای من، جای اوست
ص: 4
که اصل رسالت تَوَلّای اوست
به خِیل مهاجر به انصار خویش
که آگه ضمیرند از نوش نیش
به صحرا بود هر که چادر نشین
عجم یا عرب از یسار و یمین
به آزرده و بَرده، خُرد و کِبار
به آب و به خاک و به باد و به نار
به زرد و به سرخ و سیاه و سفید
به آنچه خدا در جهان آفرید
اطاعت از او بر بدی غالب است
تَوَلّای او بر همه واجب است
در این آخرین اجتماع عظیم
به امر خداوند حی قدیم
بُوَد آخرین بار ای مرد و زن
که لب می گشایم به نقدِ سخن
به فرمان پروردگار مجید
همه گوش باشید و گردن نهید
بگویم شما را که داناستَم
به هرکس که من میر و مولاستَم
علی بعد من میر و مولای اوست
که تأئید هستی به امضای اوست
چو هستی بُوَد پای بستِ علی
امامت بُوَد نازِ شصتِ علی
امامت بُوَد عین پیغمبری
که بر نسل من می کند همسری
امامت گران هدیه ی پربهاست
که بر قلب هر شیعه فرمان رواست
دوامش بود تا صف رستخیز
به نزد خدا و پیمبر عزیز
لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ اللَّهُ (عَلَیْکُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِی الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَیْتُ بِما عَلَّمَنی رَبِّی مِنْ کِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَیْهِ .
هر آنچه خداوند عالی مقام
سپرده به من از حلال و حرام
همه در یدِ قدرتِ این علیست
که از نور او عالمی منجلیست
هم اکنون شما را بشارت دهم
بشارت به درکِ عبادت دهم
ص: 5
شمارید او را که او برتر است
علی بینِ خوبانِ عالم سَراَست
زِ دانش هر آنچه خدا داده ام
خدا داده را بَر علی داده ام
به پرهیزگاری علی اَقدَم است
که او در حریم خدا مَحرَم است
علی رهبر و سرپرست شماست
به حل مُهِّمات دستِ خداست
شما را کند او به حق رهبری
بود راستین حُجّت داوری
أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَی الْایمانِ بی أَحَدٌ)، وَ الَّذی فَدی رَسُولَ اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذی کانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَ لا أَحَدَ یَعْبُدُاللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُهُ.
به ایمان نظیرش به عالم مجو
کسی گوی سبقت نبرده از او
علی آنکه خوابید جای رسول
که ایمن بماند زِ قوم جهول
علی اولین فاتح سرفراز
بُوَد هَمرَهِ من به گاهِ نماز
ابر مرد تاریخ کوشیدن است
که کارش خدا را پرستیدن است
علی در طاعت به گرمی بسفت
که در جای من شام هجرت بخفت
پذیرفت جان را فدایم کند
زچنگال دشمن رهایم کند
بزرگش شمارید زیرا خدا
پذیرفته او را کند پیشوا
بود او امام و رضایش به جاست
که جلب رضایش، رضای خداست
به عالم هرآنکس به او منکر است
اگر چه مسلمان بُوَد کافر است
نگردد به حق توبه ی او قبول
شفاعت از او گر نماید رسول
نیامرزد او را خدای کریم
دهد کیفرش با عذابی الیم
به همراه او باش و خائف مباش
علی را به عالم مخالف مباش
بسوزد در آتش به امر خدا
هر آنکس که باشد زِ خَطَّش جدا
وَمَنْ شَکَّ فی واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّهِ فَقَدْ شَکَّ فِی الْکُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاکُّ فینا فِی النّارِ.
ص: 6
چو قدر علی را نسنجیده است
قبول رسالت نگردیده است
امامت پس از من از آنِ علیست
که نور امامان از او منجلیست
که رَدِّ علی رَدِّ آنان بُوَد
مرا در مثل این علی، جان بُوَد
زِ جبرئیل آمد مرا این پیام
که برتو فرستد خدایت سلام
هر آنکس بود با علی در ستیز
بُوَد خار، نزد خدای عزیز
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَکْبَرُ، فَکُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَ الْحَوْضَ.
هر آنکس که هستم منش سرپرست
بود سرپرستش علی تا که هست
بود او وصی و برادر به من
به ارشاد امت برابر به من
که بر او ولایت خدا داده است
که او رهبری پاک و آزاده است
علی پاک و از خلق عالم سراست
که از نسل او یازده گوهر است
به وقت پرستش به وقت سپاس
خدا راز قرآن و عترت شناس
که قرآن و عترت از این اتصال
بود بین آنان جدایی محال
أَلا إِنَّهُ لا «أَمیرَالْمُؤْمِنینَ» غَیْرَ أَخی هذا، أَلا لا تَحِلُّ إِمْرَهُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدی لاَِحَدٍ غَیْرِهِ.
خطابم بود بر شما مسلمین
امیری جز او نیست بر مؤمنین
امیری علی را به عالم سزاست
که این واژه خواندن به غیرش خطاست
سر از خط او در جهان بر ندار
که امرش بود امر پروردگار
( بخش 4 )
ثم قال: «ایهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلی بِکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ؟ قالوا: اَللَّهُ و رَسُولُه.ُ فَقالَ: اَلا من کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
ص: 7
چو این دُر نایاب احمد بسفت
سپس رو به امت همی کرد و گفت
چه کس از شما بر شما برتر است
به گفتند الله و پیغمبر است
چو دندان شکن یافت احمد جواب
چنین کرد با امت خود خطاب
برآنکس که او را منم سرپرست
علی سرپرستش بود تا که هست
دعا کرد و فرمود با کردگار
که ای در جهان صاحب اختیار
علی بعد من جانشین من است
وصی و برادر قرین من است
به هر کس که با او ستیزد ستیز
که او می دهد نیک از بد تَمییز
که او بنده خالص خالق است
به فرمانبری خدا شایق است
علی حافظ دین و قرآن بود
که عارف زمعیار ایمان بود
کسی که بحق ناز دارد علیست
ز بیراهت باز دارد علیست
همانا بحق او بود مقتدا
هدایتگران را بود پیشوا
اَللَّهُمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَ الْآیَهَ فی عَلِیّ وَلِیِّکَ عِنْدَتَبْیینِ ذالِکَ وَنَصْبِکَ إِیّاهُ لِهذَا الْیَوْمِ: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً)، (وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَالْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرینَ) اَللَّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ أَنِّی قَدْ بَلَّغْتُ
ولایت که کردی مرا واصلش
الهی تو خود کرده ای ام نازلش
که این آیه را لطف تو شامل است
که دین شما با علی کامل است
تو گفتی بگو در بر خاص و عام
که شد با علی نعمت ما تمام
چو شیرین ز پیغام ما کام شد
پسند خدا دین اسلام شد
که اسلام دین جهانی بود
که هم در عیان و نهانی بود
بدانید شکّی در این گفته نیست
ص: 8
جز اسلام دینی پذیرفته نیست
هرآنکس که سرپیچد از دین
من ز آداب و اعمال آئین من
عذابی مسلم بر او وافر است
به فردا ز دررنده و کافر است
( بخش 5 )
مَعاشِرَالنّاسِ! إِنَّما أَکْمَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ دینَکُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ یَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ یَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ إِلی یَوْمِ الْقِیامَهِ وَالْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِکَ الَّذینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَهِ) وَ فِی النّارِ هُمْ خالِدُونَ، (لایُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ یُنْظَرونَ)
مَعاشِرَالنّاسِ! هذا عَلِیُّ، أَنْصَرُکُمْ لی وَأَحَقُّکُمْ بی وَأَقْرَبُکُمْ إِلَیَّ وَأَعَزُّکُمْ عَلَیَّ، وَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِیانِ. وَ ما نَزَلَتْ آیَهُ رِضاً (فی الْقُرْآنِ) إِلاّ فیهِ، وَلا خاطَبَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا إِلاّ بَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آیَهُ مَدْحٍ فِی الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلا شَهِدَ اللَّهُ بِالْجَنَّهِ فی (هَلْ أَتی عَلَی الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فی سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَیْرَهُ
پس از من امامت از آن علیست
که تکمیل دین خدا را ولیست
ولایت زنسل علی منجلیست
امامان بر حق زنسل علیست
کسانیکه از او بپیچند سر
روند از جهالت به راهی دگر
زیانکار نفس و ز در رانده اند
به فردای محشر به گِل مانده اند
به هنگام جمع حساب حصول
عبادت از آنان نگردد قبول
بود رد او رد ذات احد
در آتش مخلد بود تا ابد
علی از شمایان به وقت خطر
عزیز است و یار است و نزدیکتر
خدا نسیت یک دم جدا از علی
که هستیم هر دو رضا از علی
به قرآن سخن هر کجا از رضاست
به شأن علی چون علی مقتداست
به هر کجا خدا گوید از مؤمنین
بود این علی مؤمن اولین
ص: 9
کسی که به قرآن خدایش ستود
بدانید غیر از علی کس نبود
به وصفش خدا داده قدر و بها
برات بهشت از برای شما
بود هل اتی شاهد او سخن
که نازل به شأن علی شد نه من
شما را کنون بخت همسنگر است
که همچون منی پاک پیغمبر است
وصیم علی و علی مقتداست
امامان بعد از علی اوصیاست
مَعاشِرَ النّاسِ! إِنَّ إِبْلیسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّهِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُکُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُکُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَی الْأَرضِ بِخَطیئَهٍ واحِدَهٍ، وَهُوَ صَفْوَهُاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ کَیْفَ بِکُمْ وَ أَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْکُمْ أَعْداءُاللَّهِ، أَلا وَ إِنَّهُ لایُبْغِضُ عَلِیّاً إِلاّشَقِیٌّ، وَ لا یُوالی عَلِیّاً إِلاَّ تَقِیٌّ، وَ لایُؤْمِنُ بِهِ إِلاّ مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ وَ فی عَلِیٍ - وَاللَّهِ - نَزَلَتْ سُورَهُ الْعَصْر: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ، وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْرٍ) (إِلاّ عَلیّاً الّذی آمَنَ وَ رَضِیَ بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ). مَعاشِرَالنّاسِ! قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللَّهَ وَ بَلَّغْتُکُمْ رِسالَتی وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ
مَعاشِرَالنّاسِ! (إتَّقُوااللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُون).
مورزید رشکی به حق حبیب
که شیطان بود مسیر فریب
که در گوش آدم سخنها بخواند
که او را زگلزار جنت براند
که ورزیدن رشک طغیان کند
که پا را به کردار لغزان کند
که مانند آدم به امر حبیب
سقوط از فرازت بود بر نشیب
شمایان شمائید واین آشناست
که خصم خدا در میان شماست
بگویم به هرکس که باشد عزیز
کند با علی بی سعادت ستیز
نخواهد علی را کس سرپرست
که این کار ناید زهر بت پرست
علی سرپرست است و غمخوار
و یار به پرهیزکار و به هر رستگار
ص: 10
هرآنکس که بی نقص و آلایش است
به زیر لوایش در آسایش است
به حق خدای جهان آفرین
که والعصر قرآن به خلق زمین
که پیدا به ما این عبارت بود
بشر بی علی در خسارت بود
به جز صالحان ولایت مرام
نخوانند او را پس از من امام
همه در زیانند غیر از علی
به بیراهه رانند غیر از علی
گواهم بود ذات نادیده ام
که پیغام او را رسانیده ام
که کار رسولان به پوشیدن است
پیام خدا را رسانیدن است
به تقوا بکوشید در بندگی
که بر تو ببخشد برازندگی
( بخش 6 )
(باِللَّهِ ما عَنی بِهذِهِ الْآیَه ِإِلاَّقَوْماً مِنْ أَصْحابی أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِئٍ عَلی مایَجِدُ لِعَلِیّ فی قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ). مَعاشِرَالنّاسِ! النُّورُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَسْلوکٌ فِیَّ ثُمَّ فی عَلِیِّ بْنِ أَبی طالِبٍ، ثُمَّ فِیالنَّسْلِ مِنْهُ إِلَی الْقائِمِ الْمَهْدِیِّ الَّذی یَأْخُذُ بِحَقِّ اللَّهِ وَ بِکُلِّ حَقّ هُوَ لَنا
زاصحاب خود در کمین علی
شناسم من از منکرین علی
ولی رازشان منم پرده پوش
که هر نیش نیش است و هر نوش نوش
عیار عمل بسته به یاری است
که از حب و بغض علی جاری است
بدانید ای راهیان حضور
که نور علی آمد از من ظهور
بود نور من نور عزوجل
که در روشنایی ندارد خلل
از این نور باشد به فتحاً قریب
امامان بعد از علی را نصیب
تجلی این نور با یک مرام
به مهدی موعود گردد تمام
امامی که حق خدا و رسول
کند از عدو عدل و دادش وصول
مَعاشِرَالنّاسِ!
أُنْذِرُکُمْ أَنّی رَسُولُ اللَّهِ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِیَ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ؟ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّاللَّهَ شَیْئاً وَسَیَجْزِی اللَّهُ الشّاکِرینَ (الصّابِرینَ)
ص: 11
کنون بر شمایم رسول خدا
شد شهره بر خاتم الانبیاء
رسولان پیشین حق بر حق اند
همه تابع قادر مطلقند
مبادا پس از من عقب گردتان
شود باعث بدترین دردتان
زاسلامتان از شما مرد و زن
مبادا گذارید منت به من
که یک منّتی جهان خار
تا نکند جمله اعمالتان را تباه
مَعاشِرَالنّاسِ! لاتَمُنُّوا عَلَیَّ بِإِسْلامِکُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَی اللَّهِ فَیُحْبِطَ عَمَلَکُمْ وَ یَسْخَطَ عَلَیْکُمْ وَ یَبْتَلِیَکُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، إِنَّ رَبَّکُمْ لَبِاالْمِرْصاد. مَعاشِرَالنّاسِ! إِنَّهُ سَیَکُونُ مِنْ بَعْدی أَئمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ لایُنْصَرونَ
هرآنکس شود منتش بارور
شود آتش دوزخش شعله ور
بگویم شما را به علم یقین
هماره خدایت بود در کمین
دهم آگهی بر شما بعد من
بود پیشوایانتان در زمن
که سازند از راه بیراهتان
به تزویر و نیرنگ گمراهتان
که این قوم جانی ترین دشمن است
که بیزار زآنان خدا و من است
که آنان به همراه هم پایشان
به فردا به دوزخ بود جایشان
که هستند جزء صحاب صحیف
که تنها کسی نیست آن را حریف
کنون بر صحیفه بباید نظر
که اعمال ما را شما رد ثمر
به شاهی مبدل به وقت درود
شود این امامت به زودی زود
که خشم الهی به غارتگران
سپس باز نفرین بر غاصبان
که بر منکرین ولایت مدام
جهنم بود آتشش مستدام
که بر انس و جن روز محشر سزاست
که بر حق علی و علی با خداست
إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَرَنی وَ نَهانی، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِیّاً وَنَهَیْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَ النَّهُیِ لَدَیْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَ أَطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْیِهِ تَرشُدُوا، (وَصیرُوا إِلی مُرادِهِ) وَ لا تَتَفَرَّقْ بِکُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبیلِهِ.
ص: 12
پس از من به فرمان رب جلی
بود این مهم دست مولا علی
به فرمان او جمله گردن نهید
که او هست بر حق مراد مرید
اطاعت از او برشما در شمار
بود بازدارنده از کید نار
پیچید سر را زفرمان او
که کافر بود روی گردان او
هرآنکس بر اهدافش آرد پناه
به گمراهیش ره نپوید گناه
به فرمان ذات خدای حکیم
صراط علی هست خود مستقیم
که راه من از بعد من راه اوست
امامان پس از او دل آگاه اوست
بود یازده تن به صد احتشام
پس از این علی پیشوا و امام
پس از حمد بی حد رسول امین
علی را نشان داد بر مسلمین
بگفتا که سر نزد حق سوده ام
چنانچه خدا خواست آن بوده ام
به شأن امامان بود بعد من
همی امر و نهی خدای زمن
که آنان همه اولیای درند
به بود و نبود شما رهبرند
( بخش 7 )
مَعاشِرَالنّاسِ! أَنَا صِراطُ اللَّهِ الْمُسْتَقیمُ الَّذی أَمَرَکُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِیٌّ مِنْ بَعْدی. ثُمَّ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّهُ (الْهُدی)، یَهْدونَ إِلَی الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلونَ
طبق فرمان خداوند حکیم
بر شما هستم صراط المستقیم
بعد من راه علی راه منست
راه فرزندان آگاه منست
یازده تن بعد او باشد امام
پیشوایان بشر از خاص و عام
پس قرائت کرد آن نیکو خصال
سوره حمد خدای لایزال
گفت سر بر درگه حق سوده ام
چون خدا را شامل این سوره ام
هست در شأن امامان بعد من
طبق فرمان خدای ذی منن
امامان امین ره و آگهند
ستیزندگان جملگی گمرهند
أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ ذَکَرَهُمُ اللَّهُ فی کِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً یُؤمِنُونَ ِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّاللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آبائَهُمْ أَوْ أَبْنائَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشیرَتَهُمْ، أُولئِکَ کَتَبَ فی قُلوبِهِمُ الْإیمانَ) إِلی آخِرالآیَهِ.
ص: 13
خدا گفته در وصف ایمانیان
که هستند ایمن به حصن امان
کسانی میان شمایند
سرندکه آیات حق را گل باورند
که آنان خدا را نکو بنده اند
به ایثار و رحمت برازنده اند
هرآنکس علی را محب دل است
عیارش به نزد خداوند کامل است
بود چونکه پاکیزه او را سرشت
قدم می گذارد به باغ بهشت
به توصیفشان هست سنگ محک
سلام فرشته درود ملک
درآیید اینک به باغ بهشت
مپیچید سر از خط سرنوشت
که این نازشست خدا و نبی است
که باغ جنان از محب علیست
گرامیست پاداش پروردگار
که بر حق بود صاحب ذوالفقار
در آتش بود بی گمان منزلش
بود هر که بغض علی در دلش
زبانه کشد آتش از بهرشان
که آتش کند ناله از قهرشان
اگر امتی را در آتش برند
که او را به اعمال کیفر دهند
ه نفرین برآید زدل آه شان
به آنان که کردند گمراهشان
شما سفره ی قهر حق چیده اید
زخشم الهی نترسیده اید
بسوزید آن سان که دل سوختید
سخن برخلاف حق آموختید
( بخش 8 )
أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَهِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِیَّ. أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَی الدِّینِ. أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ. أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها، أَلا إِنَّهُ غالِبُ کُلِّ قَبیلَهٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْکِ وَ هادیها أَلا إِنَّهُ الْمُدْرِکُ بِکُلِّ ثارٍ لاَِوْلِیاءِ اللَّهِ
شما را به مهدی بشارت دهم
به نامش صفا بر عبارت دهم
بود مشتق از اسم من اسم او
بود روح من زینت جسم او
اطاعت از او اطاعت داور است
که او بر شما آخرین رهبر است
زبُن برکند نجل ظلم و فساد
ص: 14
جهان را نماید پر عدل و داد
جهان را ز عدلش مسخر کند
که بیدادگر خاک بر سر کند
کند پاک و پاکیزه روی زمین
به نابودی جمله ی مشرکین
که پیمانه ها او بگیرد بکف
ز صهبای هستی ز دریای ژرف
به هر کس به معیار انجام کار
دهد مزد و پاداش در روزگار
زسوی خدا برگزیده است او
به عین الیقین هم رسیده است او
کلام متینَش کلام خداست
ز آیات آنچه نشانه به جاست
( بخش 9 )
مَعاشِرَالنّاسِ! إِنّی قَدْبَیَّنْتُ لَکُمْ وَأَفْهَمْتُکُمْ، وَ هذا عَلِیٌ یُفْهِمُکُمْ بَعْدی. أَلا وَ إِنِّی عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتی أَدْعُوکُمْ إِلی مُصافَقَتی عَلی بَیْعَتِهِ وَ الإِقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدی. أَلا وَ إِنَّی قَدْ بایَعْتُ اللَّهَ وَ عَلِیٌّ قَدْ بایَعَنی. وَ أَنَا آخِذُکُمْ بِالْبَیْعَهِ لَهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ (إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ، یَدُاللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ. فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً)
به غیر از علی نیست در روزگار
نماینده ذات پروردگار
که آنچه بگوید خدایی بود
سخن های او کبرایی بود
نشانی بود او ز هستی نشان
که آیات حق دارد از او نشان
علی خود نشان خدا دیدن است
به عالم سزاوار بالیدن است
که این گفته کردگار شماست
علی صاحب اختیار شماست
ظهورش بود همچو من بی گمان
برای شما حرف پیشینیان
دهم آگهی من به خرد و کبار
بود بعد من حجت کردگار
که آئینه کبریایی علیست
به قلب شما روشنایی علیست
به پیروزی او نیابی تو دست
که او را نباشد به عالم شکست
بدانید تنها علی در زمین
ص: 15
ولی خدا هست بر مؤمنین
به کار خلایق علی داورست
که در داوری از خلایق سراست
در باب قدر علی سفته ام
که آنچه خدا گفته من گفته ام
علی هست رهواره رهتان
کند از بد و خوب آگاهتان
کنون وقت آن شد که همت کنید
علی را شنا سیده بیعت کنید
بود بر شما او پس از من امام
که سرپیچی از امر او شد حرام
که بالاترین دست، دست خداس
تولی راه او را علی رهنماست
دل و جانتان می شود منجلی
ببندید پیمان اگر با علی
که پیمان او را خدا طالب است
که بر هر پلیدی علی غالب است
هرآنکس به عالم شود یار او
خدا می شود یار و غمخوار او
(جدید 10)
أَلا وَ إِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلی قَوْلی وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ یَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّی وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ مِنِّی وَ لا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَ لا نَهْیَ عَنْ مُنْکَرٍ إِلاَّ مَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ مَعاشِرَالنّاسِ! الْقُرْآنُ یُعَرِّفُکُمْ أَنَّ الْأَئِمَّهَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ وَ عَرَّفْتُکُمْ إِنَّهُمْ مِنِّی وَ مِنْهُ
تو را امر معروف کوشش سزاست
که در امر منکر پژوهش سزاست
ولایت سرآغاز سنجیدن است
که مزد پیامم رسانیدن است
مخاطب شمائید ای حاضرین
که آنرا رسانید به غائبین
به آنکه نداند سفارش کنید
که با من در این امر سازش کنید
بکوشید و باشید نزد خدا
نگه دار این خطبه پربها
شما آنچه گفتم به آیندگان
رسانید از من به ملک جهان
که گفتار من گفته خالق است
خوش آنکس که بر درک او شائق است
ص: 16
که امر به معروف و منکر از اوست
علی ساقی و نص کوثر از اوست
نو را هیچ کاری نگردد درست
بدون امامان ز روز نخست
امامان همه نسل پاک علیست
که قرآن به تعبیرشان منجلیست
( بخش 11 )
مَعاشِرَالنّاسِ! إِنَّکُمْ أَکْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُونی بِکَفٍ واحِدٍ فی وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ أَمَرَنِیَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِکُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِیّ َأمیرِالْمُؤْمنینَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّهِ مِنّی وَ مِنْهُ عَلی ما أَعْلَمْتُکُمْ أَنَّ ذُرِّیَّتی مِنْ صُلْبِهِ. فَقُولُوا بِأَجْمَعِکُمْ: «إِنّا سامِعُونَ
مُطیعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّکَ فی أَمْرِ إِمامِنا عَلِیّ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّهِ نُبایِعُکَ عَلی ذالِکَ بِقُلوُبِنا وَ أَنْفُسِنا وَ أَلْسِنَتِنا وَ أَیْدیناعلی ذلِکَ نَحْیی وَ عَلَیْهِ نَموتُ وَ عَلَیْهِ نُبْعَثُ.
شما را بیعت فراخوانده ام
فرا چون کتاب خدا خوانده ام
دهید از صفا دست در دست من
که هستِ علی هست از هستِ من
ببندید پیمان که محکم کند
به حق، حق او را مسلم کند
امامان بعد از علی رهبرند
که ذریه من به هر سنگرند
هرآنکس که از من کند پیروی
خدا اجر او را دهد معنوی
همه یکصدا در جواب نبی
به بیعت فشردند دست علی
بگفتند از جان و دل تابعیم
به عهدی که بستیم ما صادقیم
همه با ولایت نفس می کشیم
ولایت شعار از ره بنشینیم
بمیریم ما با ولای علی
که هستی عالم فدای علی
زگفتار تو ای رسول خدا
شدی سوی توحیدمان رهنما
به دست و زبان جمله همت کنیم
که با روح و جان تو تبعیت کنیم
ص: 17
چو اقرار زآنان پیمبر گرفت
زتو نخل اسلام ما برگرفت
به غیر از گروهی که جانی شدند
همه پیرو راه ثانی شدند
مَعاشِرَالنّاسِ! ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ کُلَّ صَوْتٍ وَ خافِیَهَ کُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدی فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها) وَ مَنْ بایَعَ فَإِنَّما یُبایِعُ اللَّهَ، (یَدُاللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ)
سپس لعل لب را نبی باز کرد
چنین آخر خطبه آغاز کرد
شما امت خاتم الانبیاء
چه گویید در پیشگاه خدا
خدای که ناخوانده را خوانده است
به کنه صفاتش خرد مانده است
هرآنکس که فرمانش اجرا کند
به خیرش در لطف حق واکند
مرو بی علی راه، گمراهی است
که راه علی، راه آگاهی است
علی را بیعت بسی محتواست
زهی بیعتش بیعت با خداست
علی دست حق است در آستین
که دست خدا هست بالاترین
بدین سان علی گشت بر ما امام
نبی کرد بر خلق حجت تمام
به آنان که بردند فرمان او
دعا کرد پیغمبر راستگو
طلب کرد آمرزش این و آن
ز خلّاق یکتا و هستی نشان پایان
صغیر اصفهانی
(1)
اشعار آقای صغیر اصفهانی
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ
اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذی عَلا فی تَوَحُّدِهِ وَدَنا فی تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فی سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فی اَرْکانِهِ، وَ اَحاطَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عِلْماً وَ هُوَ فی مَکانِهِ وَ قَهَرَ جَمیعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَمیداً لَمْ یَزَلْ، مَحْموداً لایَزالُ (وَ مَجیداً لایَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعیداً وَ کُلُّ أَمْرٍ إِلَیْهِ یَعُودُ). بارِئُ الْمَسْمُوکاتِ وَداحِی الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُالْأَرَضینَ وَالسّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائکَهِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلی جَمیعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلی جَمیعِ مَنْ أَنْشَأَهُ یَلْحَظُ کُلَّ عَیْنٍ وَالْعُیُونُ لاتَراهُ. کَریم ٌ حَلیمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ کُلَّ شَیْ ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَیْهِمْ بِنِعْمَتِهِ.
ص: 18
بود حمد مخصوص ذاتی چنین
همش در توحّد کمال علّو
جلیل است در عزت و شأن خویش
به اشیا محیط است و در عین حال
سر عجز دارند خلقان فرو
بزرگی که او را فنا و زوال
بپا آسمانها بفرمان اوست
هم او هست قدّوس و سبّوح نیز
بود فضل و اکرام او متصّل
هر آنکس که با اوست نزدیکتر
ببیند همه دیده ها را عیان
کریم است بر هر کس آن بی نظیر
بمنّت رهین جمله از نعمتش
که او راست اوصاف ذاتی قرین
همش در تفرد کمال دنو
بزرگ است ذاتش در ارکان خویش
بود در مکان خود آن بی مثال
بَرِ قُدرت و پیش برهان او
نبوده است و باشد هم او را محال
زمین در فضا، گوی چوگان اوست
مَلَک هست مخلوق وی روح نیز
بر آنانکه بینندش از چشم دل
زلطفش بود بیشتر بهره ور
ولی خود زِ هر دیده باشد نهان
حلیم است بر بندگان دیرگیر
گرفته فرا هر چه را رحمتش
(2)
لاَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلایُبادِرُ إِلَیْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَیْهِ اَلْمَکْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَیْهِ الْخَفِیّاتُ. لَهُ الْإِحاطَهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ، والغَلَبَهُ علی کُلِّ شَی ءٍ والقُوَّهُ فی کُلِّ شَئٍ والقُدْرَهُ عَلی کُلِّ شَئٍ وَلَیْسَ مِثْلَهُ شَیْ ءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّیْ ءِ حینَ لاشَیْ ءَ دائمٌ حَیٌّ وَ قائمٌ بِالْقِسْطِ، لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزیزُالْحَکیمُ. جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِکَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطیفُ الْخَبیرُ. لایَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعایَنَهٍ، وَلایَجِدُ أَحَدٌ کَیْفَ هُوَمِنْ سِرٍ وَ عَلانِیَهٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلی نَفْسِهِ.
نباشد شتابنده در انتقام
بود با خبراز سرائر همه
ص: 19
بر او نیست پوشیده هر مختفی
بر اشیا تمام آن سمیع بصیر
نباشد چو او شی و اشیا همه
جز آن دائمِ قائمِ دادگر
عزیزاست و عزت سزاوار اوست
اجلّ است ما را زدرک بصر
لطیف و خبیر است و زاوصاف آن
بجز با صفاتی که خود را ستودسزای گنه کار ندهد تمام
بود مطّلع بر ضمائر همه
نگردد بر او مشتبه هر خفی
محیط است و غالب قویّ و قدیر
نبوده وَزوگشته پیدا همه
جهان را نباشد خدایِ دگر
حکیم است شایسته هر کار اوست
بصیراست ما را بدید و نظر
کسی نیست آگه نهان و عیان
نیارد کسی وصف ذاتش نمود
(3)
وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اَللَّهُ ألَّذی مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذی یَغْشَی الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذی یُنْفِذُ أَمْرَهُ کیف بِلامُشاوَرَهِ مُشیرٍ وَلامَعَهُ شَریکٌ فی تَقْدیرِهِ وَلایُعاوَنُ فی تَدْبیرِهِ. صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلی غَیْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَهٍ مِنْ أَحَدٍ وَ لا تَکَلُّفٍ وَ لاَ احْتِیالٍ. أَنْشَأَها فَکانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَاللَّهُ الَّذی لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَهَ، اَلْحَسَنُ الصَّنیعَهِ، الْعَدْلُ الَّذی لایَجُوُر، وَالْأَکْرَمُ الَّذی تَرْجِعُ إِلَیْهِ الْأُمُورُ. وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اللَّهُ الَّذی تَواضَعَ کُلُّ شَیْ ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ کُلُّ شَیْ ءٍ لِعِزَّتِهِ وَ اسْتَسْلَمَ کُلُّ شَیْ ءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ کُلُّ شَیْ ءٍ لِهَیْبَتِهِ.
گواهی دهم اینکه باشد جهان
منزّه خداوندگاری که او
بود نافذ الامر آن بی نظیر
شریکیش در امر تقدیرنیست
بدایع که از صنعش آمد عیان
چو ایجاد فرمود بی کم و کاست
نه دشوار بود آفرینش بر او
به یک خواستن هر چه میخواست کرد
نباشد خداوندگاری جز او
از آن دادگر ظلم و جور است دور
گواهی دهم اینکه هست آن خدا
همه در بر هیبتش در خضوع
ص: 20
پر از قدس آن قادر غیب دان
ابد را گرفته است نورش فرو
مشاور نخواهد ندارد مُشیر
تفاوت مراورا به تدبیر نیست
نبودش مثالی که سازد چنان
در ایجاد خود یاری از کس نخواست
نه درصنعت خویش بد حیله جو
بنای وجود این چنین راست کرد
که صنعش حکیمانه است و نِکو
بود هم بدو بازگشت اُمور
چنان کش تواضع کند ماسوی
قرین خضوع و رهین خشوع
(4)
مَلِکُ الْاَمْلاکِ وَ مُفَلِّکُ الْأَفْلاکِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ کُلٌّ یَجْری لاَِجَلٍ مُسَمّیً. یُکَوِّرُالَّلیْلَ عَلَی النَّهارِ وَیُکَوِّرُالنَّهارَ عَلَی الَّلیْلِ یَطْلُبُهُ حَثیثاً. قاصِمُ کُلِّ جَبّارٍ عَنیدٍ وَ مُهْلِکُ کُلِّ شَیْطانٍ مَریدٍ. لَمْ یَکُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ یَشاءُ فَیُمْضی، وَیُریدُ فَیَقْضی، وَیَعْلَمُ فَیُحْصی، وَیُمیتُ وَیُحْیی، وَیُفْقِرُ وَیُغْنی، وَیُضْحِکُ وَیُبْکی، (وَیُدْنی وَ یُقْصی) وَیَمْنَعُ وَ یُعْطی لَهُ الْمُلْکُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدیر.
بود مالک او جمله املاک را
مسخر بفرمان او مهر و ماه
بپوشد گهی شب بروز آن حکیم
کند روز را شب شتابان طلب
از او هر ستمکار دون را شکست
نه او را بود ضدّ و ندّی کز آن
نه کس زاده از او نه از کس بزاد
یگانه خداوند لیل و نهار
بخواهد پس آنگاه امضا شود
بداند همه چیزو اِحصا کند
هم از اوست فقر و هم از او غِنا
از او دور و نزدیک را اعتبار
هم او مالک ملک و اشیا همه
کند هر چه او خوب و زیبا بود
بگردش درآورده افلاک را
که سرگرم سِیرَند تا وعده گاه
ص: 21
گهی روز بر شب زصنع قدیم
بود همچنین روز جویای شب
وزوگشته هر دیو بدخوی پست
مر او را رسد در خدایی زیان
نه همتائی او را قرین اوفتاد
بزرگ است و بر خلق پروردگار
هم آن را که او خواست مجری شود
بمیراند و باز اِحیا کند
هم از او رسد خنده هم زو بکا
وزو قبض و بسط عطا برقرار
بحمدش تروخشک گویا همه
بهر چیز ذاتش توانا بود
(5)
یُولِجُ الَّلیْلَ فِی النَّهارِ وَ یُولِجُ النَّهارَ فیِ الَّلیْلِ، لاإِلهَ إِلاّهُوَالْعَزیزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجیبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِی الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّهِ وَ النّاسِ، الَّذی لایُشْکِلُ عَلَیْهِ شَیْ ءٌ، وَ لا یُضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخینَ وَ لا یُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّینَ. اَلْعاصِمُ لِلصّالِحینَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحینَ، وَ مَوْلَی الْمُؤْمِنینَ وَرَبُّ الْعالَمینَ. الَّذِی اسْتَحَقَّ مِنْ کُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ یَشْکُرَهُ وَیَحْمَدَهُ (عَلی کُلِّ حالٍ) أَحْمَدُهُ کَثیراً وَأَشْکُرُهُ دائماً عَلَی السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّهِ وَالرَّخاءِ وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائکَتِهِ وکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطیعُ وَأُبادِرُ إِلی کُلِّ ما یَرْضاهُ وَ أَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَهً فی طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ.
بترتیب آن ذات گیتی فروز
خدائی نباشد جزآن پادشاه
دعاها بدرگاه او مستجاب
نفسهای خلقش بود در شمار
نه چیزی باو مشکل اندر اُمور
نه اصرار کس سازد او را ملول
بتوفیق او رستگاران سعید
خدائیکه هر بنده باید زجان
چه گاه رفاه و چه وقت تعب
من آن ذات بی مثل را مومنم
مُقّرم به آیاتش از جز و کُلّ
کنم امر او را بجان استماع
گرایم بدان گفت و کردار وِرای
بجان خواستار رضای وِیم
به رغبت بود طاعتش پیشه ام
کند روز داخل به شب، شب به روز
ص: 22
که بخشد همی بندگان را گناه
زلطف عمیمش جهان کامیاب
بجن و به اِنس است پروردگار
نه زالحاح کس باشد او را نفور
بود حافظ و یار اهل قبول
بمولائیش اهل عالم عبید
گذارد سپاس و کند حمد آن
چه هنگام سختی چه روز طرب
به آیات و احکام او موقفم
همش بر ملائک همش بر رسل
مطیعم بفرموده آن مُطاع
که باشد پسندیده نزد خدای
که تسلیم امر و قضای وِیم
ز خوف عقابش در اندیشه ام
(6)
لاَِنَّهُ اللَّهُ الَّذی لایُؤْمَنُ مَکْرُهُ وَلایُخافُ جَورُه.ُوَأُقِرُّلَهُ عَلی نَفْسی بِالْعُبُودِیَّهِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّهِ، وَأُؤَدّی ما أَوْحی بِهِ إِلَیَّ حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بی مِنْهُ قارِعَهٌ لایَدْفَعُها عَنّی أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حیلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ - لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنی أَنِّی إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَیَّ (فی حَقِّ عَلِیٍ) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لی تَبارَکَ وَتَعالَی الْعِصْمَهَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَاللَّهُ الْکافِی الْکَریمُ. فَأَوْحی إِلَیَّ:
(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمان ِالرَّحیمِ، یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ - فی عَلِیٍ یَعْنی فِی الْخِلاَفَهِ لِعَلِیِّ بْنِ أَبی طالِبٍ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ.
چه او پادشاهیست کز مکر آن
نبایست بودن ز جورش مخوف
من او را بجان عبد فرمان گذار
بمردم کنم وحی او را ادا
بلائی که گراو فرستد بمن
اگر چه به تدبیر و مکر و حیل
کنون هستم از امر دیان دین
که آن وحی را گر نسازم ادا
خداوند خود ضامن من بود
کفایت کند از کرم او زمن
بنام خداوند کون و مکان
الا ای فرستاده بر گو جلی
ص: 23
وگر آنچه دانی نگوئی تمام
نگهدار دل را زبیم و هراس
نباشد کسی ایمن اندر جهان
که او را عادلست و عطوف و رئوف
گواهم که او هست پروردگار
که بر خود ندارم بلایش روا
کسش دفع نتواند اندر زمن
مرآن چاره جو را نباشد بدل
مکلّف به ابلاغ وحیی چنین
رسالت نیاورده باشم بجا
نگهدارم از کید دشمن بود
کنون من از آن وحی رانم سخن
که او هست بخشنده و مهربان
زما آنچه دانی بحق علی
نبُردستی از ما بخلقان پیام
که حقّت نگهدارد از شرّ ناس
(7)
مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ فی تَبْلیغِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ تَعالی إِلَیَّ، وَ أَنَا أُبَیِّنُ لَکُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآیَهِ: إِنَّ جَبْرئیلَ هَبَطَ إِلَیَّ مِراراً ثَلاثاً یَأْمُرُنی عَنِ السَّلامِ رَبّی - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ فی هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ کُلَّ أَبْیَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی وَ خَلیفَتی (عَلی أُمَّتی) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدی، الَّذی مَحَلُّهُ مِنّی مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِیَّ بَعْدی وَهُوَ وَلِیُّکُمْ بَعْدَاللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی عَلَیَّ بِذالِکَ آیَهً مِنْ کِتابِهِ (هِیَ).
من ای قوم در دعوت از آگهی
بمن هر چه نازل شد از کردگار
بدین آیه این شد سبب کز جَلیل
بیاورد امر از حقم این چنین
نمایم سفید و سیه را خبر
علی آنکه باشد برادر مرا
هم او جانشین باشد از بعد من
زمن دارد آن رتبه و آن مقام
بمن ختم شد امر پیغمبری
بدانید بعد از رسول و الآه
به تحقیق این آیه مستطاب
نکردم به حقّ شما کوتهی
نمودم بیان بر شما آشکار
سه ره گشت نازل بمن جَبرئیل
ص: 24
که سازم قیام اندرین سرزمین
که پور ابوطالب آن نامور
وصی باشد و یار و یاور مرا
هم او امتم را امام زمن
که هارون زموسی علیه السلام
ولی راست بعد از نبی سروری
ولی شما اوست بی اشتباه
بدان امر راجع بود در کتاب
(8)
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُواالَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاه وَیُؤْتونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ)، وَ عَلِیُّ بْنُ أَبی طالِبٍ الَّذی أَقامَ الصَّلاهَ
وَ آتَی الزَّکاهَ وَهُوَ راکِعٌ یُریدُاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فی کُلِّ حالٍ وَسَأَلْتُ جَبْرَئیلَ أَنْ یَسْتَعْفِیَ لِیَ (السَّلامَ) عَنْ تَبْلیغِ ذالِکَ إِلیْکُمْ - أَیُّهَاالنّاسُ - لِعِلْمی بِقِلَّهِ الْمُتَّقینَ وَکَثْرَهِ الْمُنافِقینَ وَإِدغالِ اللّائمینَ وَ حِیَلِ الْمُسْتَهْزِئینَ بِالْإِسْلامِ، الَّذینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فی کِتابِهِ بِأَنَّهُمْ یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَیْسَ فی قُلوبِهِمْ، وَیَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَاللَّهِ عَظیمٌ.
ولیّ شما حق بود با رسول
بدارند برپا نماز از خضوع
کسی جز علی در رکوع صَلات
زجبریل من خواستم تا که آن
که شاید در این قوم پر اختلاف
چو دانم که دلها بکین مدغم است
هم آگاهم از مکر اهل گناه
کسانی که اوصاف آنان خدا
که رانند دین را همی بر زبان
بگیرند آسان مر این ماجرا
هم آنان که کردند ایمان قبول
دهنده زکوتند اندر رکوع
نداده است مر سائلان را زکات
کند مسئلت از خدای جهان
ز تبلیغ این امر گردم معاف
منافق فراوان و مومن کم است
هم از حیله و طعن هر دین تباه
بقرآن نموده است اینسان ادا
ولیکن ندارند در دل نهان
ولی بس بزرگست نزد خدا
رساندند بیحد اذیت بمن
مرا بود دائم ملازم علی
اُذُن نام من کرده بر من گمان
برایم روا داشتند این مقال
ص: 25
از آنها کسانی به عصیان تنند
نهندش اُذُن نام یعنی که او
بگو این اُذُن راست خوبی قرین
بخواهم اگر نام ایشان برم
بخواهم دهم جمله را گر نشان
اگر پرده خواهم ز مطلب گشود
ولی دائماً من بیزدان قسم
خود اینها نسازد خدا را رضا
دگر باره آن مستلزم بیکران
که بودیم همراز با بوالحسن
باو من مصاحب خفی و جلی
همی رفتشان اینکه هستم چنان
پس این آیه نازل شد از ذوالجلال
رسول خدا را اذیت کنند
علی را دهد گوش بر گفتگو
که ایمان بحق دارد و مومنین
همه نامها بر زبان آورم
به یک یک اشارت کنم بیگمان
توانم به آنها دلالت نمود
بدیشان نمودم سلوک از کرم
مگر گویم آن وحی را برملا
بدین آیه از لعل شد در فشان
(10)
(یا أَیُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ - فی حَقِّ عَلِیّ - وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) فَاعْلَمُوا
مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِکَ فیهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَکُمْ وَلِیّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَی الْمُهاجِرینَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَی التّابِعینَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَی الْبادی وَالْحاضِرِ، وَ عَلَی الْعَجَمِیِّ وَالْعَرَبیِّ، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوکِ وَالصَّغیرِ وَالْکَبیرِ، وَ عَلَی الْأَبْیَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلی کُلِّ
مُوَحِّدٍ، ماضٍ حُکْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَاللَّهُ لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ.
رسان ای پیمبر بخلق آشکار
بحق علی آنچه فرمان ماست
وگر آن عمل را نیاری بجا
نگهداردت حق زشرّکَسان
بدانید ای مسلمین برشما
مهاجرچو انصار یک تار مو
هم آنان که هستند تابع زجان
هم آنانکه هستند صحرانشین
ص: 26
زخلق جهان از عجم و از عرب
صغیر و کبیر سفید و سیاه
علی هست حکمش بامضا قرین
هر آنکس که او را مخالف شود
باوهر که تابع شود بی سخن
کند هر که تصدیق او را خدا
هم از آنکه تصدیق وی بشنود
ترا آنچه نازل شد از کردگار
عمل کن بدستور بی کم و کاست
نکردستی امر رسالت ادا
تو حکم خدا را بمردم رسان
ولیّ و امام اوست زامر خدا
نباید بپیچند سَر زِ امر او
بر آنها به نیکوئی اندرجهان
هم آنکس که در شهر باشد مکین
چه مملوک و چه خواجه ذو حسب
دگر هر موحد بذات اِلآه
بود نافذ الامر در امر دین
زحق مورد خشم و لعنت بود
فرو گیردش رحمت ذوالمنن
نماید از او عفو جرم و خطا
بصدق دل او را مصدّق شود
(11)
مَعاشِرَالنّاسِ! إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ فی هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطیعوا وَ انْقادوا لاَِمْرِ(اللَّهِ) رَبِّکُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاکُمْ وَ إِلاهُکُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِیُهُ الُْمخاطِبُ لَکُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدی عَلیٌّ وَلِیُّکُمْ وَ إِمامُکُمْ بِأَمْرِاللَّهِ رَبِّکُمْ، ثُمَّ الْإِمامَهُ فی ذُرِّیَّتی مِنْ وُلْدِهِ إِلی یَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللَّهَ وَرَسولَهُ لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ اللَّهُ (عَلَیْکُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِی الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَیْتُ بِما عَلَّمَنی رَبِّی مِنْ کِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَیْه.
بدانید ای مردم این سرزمین
سخن بشنوید و بصدق ضمیر
شما را خداوند لیل و نهار
پس آنگه رسولش محمد ولی است
خود این حکم از جانب کبریاست
امامت پس آنگاه بی گفتگو
خود انجامد این تا قیامت بطول
ص: 27
حلالی نباشد بجز آن حلال
حرامی نباشد بجز آن حرام
خدا هر حلال و حرامی بمن
بمن هر چه آموخت حق از کتاب
بود بهر من محضر آخرین
شوید از خداوند فرمان پذیر
ولی و اِلآه است و پروردگار
پس از او ولی مر شما را علی است
که معبود و پروردگار شماست
بود در نژاد من از نسل او
که باشد رضای خدا و رسول
که ما را حلال آمد از ذوالجلال
که از حق حرام است بر خاص و عام
نشان داد و من نیز بر بوالحسن
بیاموختم جمله بر بو تراب
(12)
مَعاشِرَالنّاسِ (فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ اللَّهُ فِیَّ، وَ کُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فی إِمامِ الْمُتَّقینَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبینُ (الَّذی ذَکَرَهُ اللَّهُ فی سُورَهِ یس: (وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ). مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْه ُوَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْکِفُوا عَنْ وِلایَتِهِ، فَهُوَالَّذی یَهدی إِلَی الْحَقِّ وَیَعْمَلُ بِهِ، وَیُزْهِقُ الْباطِلَ وَیَنْهی عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِی اللَّهِ لَوْمَهُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَی الْایمانِ بی أَحَدٌ)، وَالَّذی فَدی رَسُولَ اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَالَّذی کانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَلا أَحَدَ یَعْبُدُاللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُه ُ.
دگر نیست علمی جز آن کش خدا
من آنرا که دانستم از کردگار
جزآن هیچ علمی نباشد یقین
امام مبینی که یزدان فرد
مگردید ای مردم از راه او
نپیچید سر از تولّای وی
بحق هادی است و دلیل فِرق
شود باطل از کوشش او تباه
بحِلمَش ملامت ندارد اثر
علی باشد آنکس که اول قبول
هم او باشد آنکس که بهرخدا
گهی با پیمبر خدا را ستود
ص: 28
شمرده است در من بمحض عطا
بقلب علی جمله دادم شمار
که آن هست در این امام مبین
بیاسین زدانائیش وصف کرد
مجوئید دوری زدرگاه او
هدایت بیابید از رای وی
کند هر عمل هست بر طبق حق
هم از آن کند نهی بیگاه و گاه
که او راست حکم خدا در نظر
نموده است دین خدا و رسول
نموده است جان بر پیمبر فدا
که با او دگر کس زمردان نبود
(13)
مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ اللّهُ، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ اللّهِ، وَلَنْ یَتُوبَ اللّهُ عَلی أَحَدٍ أَنْکَرَ وِلایَتَهُ وَلَنْ یَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَی اللَّهِ أَنْ یَفْعَلَ ذالِکَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ یُعَذِّبَهُ عَذاباً نُکْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَهُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ مَعاشِرَالنّاسِ، بی - وَاللَّهِ - بَشَّرَالْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِیِّینَ وَالْمُرْسَلینَ، وَأَنَا - (وَاللَّهِ) - خاتَمُ الْأَنْبِیاءِ وَالْمُرْسَلینَ والْحُجَّهُ عَلی جَمیعِ الَْمخْلوقینَ مِنْ أَهْلِ السَّماواتِ وَالْأَرَضینَ.
دهید ای طوایف بر او برتری
پذیرید او را که نصب از خداست
بدانید ای مردم از خاص و عام
نه هرگز بغفران کسی درخور است
بلی هرگز او را نبخشد خدا
بود بر خدا تا کند این عمل
سزای چنین کس عذابیست سخت
بترسید از این کش مخالف شوید
چه آتش که از جنس ناس و حجر
مهیاست آن آتش پرشرار
بمن ای خلایق بیزدان قسم
منم اشرف و خاتم الانبیاء
که حق برتری دادش و سروری
پذیرفتنش فرض بر ما سواست
که از جانب حق بود او امام
که اندرولایت بدو منکراست
که حتم است بر منکرش این جزا
بدان کو بورزد بحیدر دغل
ص: 29
که دایم دچار است آن تیره بخت
بدو نگروید و در آتش روید
بفرمان یزدان شود شعله ور
که از قوم کافر برآرد دمار
رسل مژده دادند خود بر امم
منم حجت حق بارض و سما
(14)
فَمَنْ شَکَّ فی ذالِکَ فَقَدْ کَفَرَ کُفْرَ الْجاهِلِیَّهِ الْأُولی وَ مَنْ شَکَّ فی شَیْ ءٍ مِنْ قَوْلی هذا فَقَدْ شَکَّ فی کُلِّ ما أُنْزِلَ إِلَیَّ، وَمَنْ شَکَّ فی واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّهِ فَقَدْ شَکَّ فِی الْکُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاکُّ فینا فِی النّارِ. مَعاشِرَالنّاسِ، حَبانِیَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهذِهِ الْفَضیلَهِ مَنّاً مِنْهُ عَلَیَّ وَ إِحْساناً مِنْهُ إِلَیَّ وَلا إِلاهَ إِلاّهُوَ، أَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنِّی َبَدَ الْآبِدینَ وَدَهْرَالدّاهِرینَ وَ عَلی کُلِّ حالٍ. مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِیّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدی مِنْ ذَکَرٍ و أُنْثی ما أَنْزَلَ اللَّهُ الرِّزْقَ وَبَقِیَ الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَیَّ قَوْلی هذا وَلَمْ یُوافِقْهُ.
کند هر که شک کافر است آنچنان
هر آنکس که در جزئی از این کلام
شک آرنده در کل تبلیغ من
بدانید مردم که بر من خدا
بمن کرده لطفی چنین بی غرض
نباشد خدائی بجز آن خدا
مرا حضرتش ملجا و مأمن است
دهید ای گروه از پی سروری
که بعد از من است افضل آن پاکجان
بما رزق نازل کند کردگار
یقین است ملعون و مغضوب حق
که بودند در جاهلیت کسان
شک آرد شک آورده در آن تمام
به تحقیق دارد در آتش وطن
بداد این فضیلت بمحض عطا
که او احسان او را نباشد عوض
که دایم زمن باد بر او ثنا
سپاسش به هر حال ورد من است
علی را بهر برتری، برتری
زخلق از اُناث و ذکور جهان
ص: 30
بما آفرینش بود برقرار
بدین قول هر کس زند طعن و دق
(15)
أَلا إِنَّ جَبْرئیلَ خَبَّرنی عَنِ اللَّهِ تَعالی بِذالِکَ وَیَقُولُ: «مَنْ عادی عَلِیّاً وَلَمْ یَتَوَلَّهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَتی وَ غَضَبی»، (وَلْتَنْظُرْنَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوااللَّهَ - أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إِنَّ اللَّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ). مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ اللَّهِ الَّذی ذَکَرَ فی کِتابِهِ العَزیزِ، فَقالَ تعالی (مُخْبِراً عَمَّنْ یُخالِفُهُ):(أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتا عَلی ما فَرَّطْت فی جَنْبِ اللَّهِ). مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیاتِهِ وَانْظُرُوا إِلی مُحْکَماتِهِ َلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللَّهِ لَنْ یُبَیِّنَ لَکُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ یُوضِحَ لَکُمْ تَفْسیرَهُ إِلاَّ الَّذی أَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلیَّ وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِیَدَیَّ) وَ مُعْلِمُکُمْ.
مرا داده جبرئیل از حق خبر
هم آن کش، نَه مهر علی در دلست
پس امروز هر کس ببیند چه پیش
بترسید از حق که با حکم او
که لغزد از آن پای رفتارتان
بدین سر بیابید ایقوم راه
بقرآن خبر داده کاندر جزا
که در حق جنب الله از غافلی
بقرآن گرایید باری زجان
بفهمید زِ آیات آن خیروشرّ
کلامی که در آن تشابُه بود
بیزدان قسم هرگز از بهر کس
که بهر شما آورد در بیان
مگر اینکه در دست من دست اوست
گرفتم از او بازوی زورمند
بسوی خود آوردم او را فراز
که هر کس بود با علی کینه ور
زمن خشم و لعنت بر او شامل است
فرستاده از بهر فردای خویش
مخالف شوید و بپیچید رو
خدا هست آگه زکردار تان
علی هست جَنبُ اللّهی کش الآه
بگوید عدویش که واحسرتا
به تفریط کوشیدم و بد دلی
ص: 31
تدبر کنید و تأمّل در آن
بدارید بر محکماتش نظر
بدان کس نباید که تابع شود
نباشد چنین رتبه در دسترس
زامرو زنهی و ز تفسیر آن
که بینید او را چه دشمن چه دوست
به پیش نظرها نمودم بلند
نمودم از او ظاهر این امتیاز
(16)
أَنَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِیُّ بْنُ أَبی طالِبٍ أَخی وَ وَصِیّی، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَیَّ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِیّاً وَالطَّیِّبینَ مِنْ وُلْدی (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَکْبَرُ، فَکُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ
لَهُ، لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَ الْحَوْضَ. أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ اللَّهِ فی خَلْقِهِ وَ حُکّامُهُ فی أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّیْتُ، أَلاوَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ
أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا «أَمیرَالْمُؤْمِنینَ» غَیْرَ أَخی هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَهُ الْمُؤْمِنینَ بَعْدی لاَِحَدٍ غَیْرِهِ.
به هر کس که مولامنم
بی سخن علی پور طالب آن باوفا
مُوالات او هست حکم جلیل
بدانید ایمردم این ارجمند
که ایشان چو قرآن بحق رهبرند
دهند این دو هر یک از آن دو خبر
نگردند هرگز جدا بی سخن
زقول نبی این بیان متین
که آن مظهر عدل پروردگار
خود از نسل ختم رسولان بود
که فرموده او تا بروز جزا
گر آید کسی با کتاب دگر
در او آنچه بایست موجود نیست
امینهای حقند در خلق او
آنچه باید نمایم ادا
الا آنچه بایستم ابلاغ آن
الا آنچه بود از پیام و سروش
الاآنچه محتاج توضیح بود
الا از خدا بود و بس هر سخن
ص: 32
بود نیز این قول ربّ قدیر
روا نیست این رتبه بر هیچ کس
علی هست مولای او همچو من
بود هم وصی، هم برادر مرا
که آورد آن را بمن جبرئیل
وزاولاد من نیز پاکان چند
دو ثقلند لیک اکبر و اصغرند
مخالف نباشند با یک دگر
لب کوثر آیند تا نزد من
نموده است روشن باهل یقین
امام زمان خاتم هشت و چار
کتابش بتحقیق قرآن بود
نگردند این هر دو از هم جدا
منافیست با این حدیث و خبر
بود غیر ومهدی موعود نیست
باحکام او حکمران مو بمو
ادا کردم از جزء و کل بر شما
نمودم بوفق بلاغت بیان
رساندم شما را یکایک بگوش
نمودم بفهم شما وانمود
شنیدید در نصب حیدر زمن
که باشد علی مومنان را امیر
پس از من علی راست شایان و بس
(17)
ثم قال: «ایهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلی بِکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ؟ قالوا: اَللَّهُ و رَسُولُه. فَقالَ: اَلا من کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلیٌّ مَوْلاهُ، اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ُمَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِیٌّ أخی وَ وَصییّ وَ واعی عِلْمی، وَ خَلیفَتی فی اُمَّتی عَلی مَنْ آمَنَ بی وَعَلی تَفْسیرِ کِتابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعی إِلَیْهِ وَالْعامِلُ بِمایَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالی عَلی طاعَتِه وَالنّاهی عَنْ مَعْصِیَتِهِ. إِنَّهُ خَلیفَهُ رَسُولِ اللّهِ وَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ وَالْإمامُ الْهادی مِنَ اللَّهِ، وَ قاتِلُ النّاکِثینَ وَالْقاسِطینَ وَالْمارِقینَ بِأَمْرِاللَّهِ. یَقُولُ اللَّهُ: (مایُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ). بِأَمْرِکَ یارَبِّ أَقولُ.
ببازوی حیدرزد آنگاه دست
بنحوی که پای شه اولیا
بگفتا پس ای قوم این بوالحسن
مرا طرف علم است و هم جانشین
بقرآن بود داعی و در عمل
باعدای حق است در کار زار
ص: 33
کند نهی هر بنده را از گناه
زند قوم پیمان شکن را به تیغ
هم آنانکه از دین برون میروند
مبدّل نمیگردد از من سخن
برآوردش آن سید حق پرست
قرین گشت با زانوی مصطفی
وصی و برادر بود بهر من
مفسر بود بر کتاب مبین
مطیع خداوند عزّ و جلّ
مطیعان او را بود دوستدار
بود جانشین رسول اِلآه
کُشد هرستمکار را بی دریغ
قتیل وی از حکم حق میشوند
که قول اِلآه است گفتار من
(18)
اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْکَرَهُ وَاغْضِبْ عَلی مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ. اَللَّهُمَّ إِنَّکَ أَنْزَلْتَ الْآیَهَ فی عَلِیّ وَلِیِّکَ عِنْدَتَبْیینِ ذالِکَ وَنَصْبِکَ إِیّاهُ لِهذَا الْیَوْمِ: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً)، (وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَالْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الْآخِرَهِ مِنَ الْخاسِرینَ) اَللَّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ أَنِّی قَدْ بَلَّغْتُ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَکْمَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ دینَکُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ یَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ یَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ إِلی یَوْمِ الْقِیامَهِ.
خدایا هر آنکس شدش دوستدار
هر آنکس که با او کند دشمنی
شدش هر که منکر تواَش خوارکن
غضب کن بر آن دشمن زشت خو
خدایا تو این مژده ام داده ای
که باشد امامت برای علی
گواهی باعمال من موبمو
به نصب علی دین برای عباد
بمولائی این امام همام
چو با او شد آغاز وانجامشان
همین است آن دین که اندر کتاب
بفرمودی آن کس که آیین و کیش
از او نیست هرگز قبول و یقین
خدایا توئی شاهد حال من
بدانید مردم بامر خدا
ص: 34
قبول خدا گشت آئینتان
پس آنکس که نشناسد او را امام
ز ولد من و صلب او طیبین
ُتواَش دوستدار و به او با ش یار
تُواَش باش خصم ای خدای غنی
بلعن خود او را گرفتار کن
که ناحق شود منکر حقّ او
توام این بشارت فرستاده ای
تو را آنکه هست از شرافت ولی
تو دیدی بیان من ونصب او
تو کامل نمودی ز روی و داد
تو نعمت نمودی بخلقت تمام
رضا گشتی از دین اسلامشان
نمودی برای قبول انتخاب
گزیند جز اسلام از بهر خویش
بود در قیامت وی از خاسرین
که راندم به ابلاغ وَحیت سخن
علی گشت چون بر شما پیشوا
شد اکمل به یمنِ علی دینتان
هم او را که بر اوست قائم مقام
که هادی بخلقند تا یوم دین
(19)
وَالْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِکَ الَّذینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَهِ) وَ فِی النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لایُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ یُنْظَرونَ) مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِیُّ، أَنْصَرُکُمْ لی وَأَحَقُّکُمْ بی وَأَقْرَبُکُمْ إِلَیَّ وَأَعَزُّکُمْ عَلَیَّ، وَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِیانِ. وَ ما نَزَلَتْ آیَهُ رِضاً (فی الْقُرْآنِ) إِلاّ فیهِ، وَلا خاطَبَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا إِلاّ بَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آیَهُ مَدْحٍ فِی الْقُرْآنِ إِلاّ فیهِ، وَلا شَهِدَ اللَّهُ بِالْجَنَّهِ فی (هَلْ أَتی عَلَی الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها فی سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَیْرَهُ. مَعاشِرَالنّاسِ، هُوَ ناصِرُ دینِ اللَّه.
همان روز کز بنده عرض عمل
پس آنان بود پست کردارشان
نگردد بر آنها خفیف ازشرر
بود مردم این صفدر نامور
ز هر گونه حق هست آن باوفا
ز هرگونه قربی بود بی گمان
ز هر گونه عزت بگیتی رواست
خداوند راضی است از بوالحسن
ص: 35
نشد آیتی نازل اندر رضا
نیامد زحق مومنین را خِطاب
نشد آیه در مدح نازل که آن
نه حق داده جز بهر آن مقتدا
نه این سوره جزا و کسی را به شأن
علی مردم از روی صدق و صفا
شود بر خداوند عزّ وجلّ
بود دائماً جای در نارشان
میفتد بدانها زرحمت نظر
بِمَن یاریش از شما بیشتر
بِمَن خود سزاوارتر از شما
بِمَن از شما اقرب آن پاک جان
فزون عزتش پیش من از شما است
وزاوراضیم چون خداوند، مَن
مگر اینکه بُد در حق مرتضی
که اول مخاطب نشد بو تراب
ندادی شئون علی را نشان
گواهی بفردوس در هل أتی
نه جز مدح او مدح کس اندرآن
بود یارو یاور بدین خدا
(20)
و الُْمجادِلُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ، وَ هُوَالتَّقِیُّ النَّقِیُّ الْهادِی الْمَهْدِیُّ نَبِیُّکُمْ خَیْرُ نَبیٍ وَ وَصِیُّکُمْ خَیْرُ وَصِیٍ (وَبَنُوهُ خَیْرُالْأَوْصِیاءِ) مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّیَّهُ کُلِّ نَبِیّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّیَّتی مِنْ صُلْبِ (أَمیرِالْمُؤْمِنینَ) عَلِیّ مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْلیسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّهِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُکُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُکُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَی الْأَرضِ بِخَطیئَهٍ واحِدَهٍ، وَهُوَ صَفْوَهُاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَکَیْفَ بِکُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْکُمْ أَعْداءُاللَّهِ، أَلاوَإِنَّهُ لایُبْغِضُ عَلِیّاً إِلاّشَقِیٌّ، وَلا یُوالی عَلِیّاً إِلاَّ تَقِیٌّ، وَلایُؤْمِنُ بِهِ إِلاّمُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ.
کند بهر خشنودی ذوالجلال
بپرهیزو پاکیست ذاتش قرین
فرستاده حق بسوی شما
وصی شما نیز بهتر وصی است
ز صلب وِیند اوصیاء خلف
بدانید مردم نژاد رسل
نژاد من از صلب پاک علی است
نمود از حسد مردم ابلیس دون
نباشید پس با علی رشک مند
شود پست کردار و اعمالتان
ز فردوس آدم بحکم اِلآه
بحالی کز امکان حقش برگزید
ص: 36
چون از یک گنه او ببرد این ملال
بسی از شما جنس اهریمنند
الانیست خصم علی جز شقی
نیارد در آفاق بی گفتگو
بفرمان من با مخالف جدال
هم او هادی و مهدی از ربّ دین
بود بهتر از جمله انبیاء
میان من و این وصی فرق نیست
همه بهتر از اوصیاء سلف
خود از صلب آنهاست از جزء و کلّ
کز ایشان چو آئینه دین منجلی است
زباغ جنان بوالبشر را برون
که بینید از آن رشک مندی گزند
بلغزد قدم بد شود حالتان
بسوی زمین آمد از یک گناه
چنینش سزای گنه در رسید
شما چون شمائید چونست حال
بیزدان زاهریمنی دشمنند
ندارد ولایش بجز متّقی
بجز مومن خالص ایمان باو
(21)
وَ فی عَلِیٍ - وَاللَّهِ - نَزَلَتْ سُورَهُ الْعَصْر: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ، وَالْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْرٍ) (إِلاّ عَلیّاً الّذی آمَنَ وَ رَضِیَ بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ). مَعاشِرَالنّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ اللَّهَ وَبَلَّغْتُکُمْ رِسالَتی وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّالْبَلاغُ الْمُبینُ مَعاشِرَالنّاسِ، (إتَّقُوااللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ مَعاشِرَالنّاسِ، (آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالنَّورِ الَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَن نَطْمِس وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ). (باِللَّهِ ما عَنی بِهذِهِ الْآیَه ِإِلاَّقَوْماً مِنْ أَصْحابی أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِئٍ عَلی مایَجِدُ لِعَلِیّ فی قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ). مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَسْلوکٌ فِیَّ ثُمَّ فی عَلِیِّ بْنِ أَبی طالِبٍ، ثُمَّ فِیالنَّسْلِ مِنْهُ إِلَی الْقائِمِ الْمَهْدِیِّ الَّذی یَأْخُذُ بِحَقِّ اللَّهِ وَ بِکُلِّ حَقّ هُوَ لَن لاَِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ.
بیزدان قسم کز خدای جهان
بنام خداوند روزی رسان
به والعصر پس لعل لب بر گشود
ص: 37
بگفتا پس ای قوم حق را گواه
رساندم شما را فروع و اصول
الا ای گروه از صِغار و کِبار
جز اسلام بر مذهبی نگروید
بیارید ایقوم ایمان بجان
هم آرید ایمان بشخص رسول
از آن پیش کز قهر از هر کسی
بگردند آنها بسوی قفا
ز حق مردم آن نور در من بتافت
پس آن را بود نسل وی مستقر
امامی که حق خداوند و ما
علیراست والعصر نازل به شأن
که او هست بر مومنین مهربان
الی آخر آن را قرائت نمود
گرفتم به تبلیغ امر اِلآه
جز این هم نباشد برای رسول
خدا ترس باشید و پرهیزکار
نه با دین دیگر زدنیا روید
بذات خداوندگار جهان
هم آن نورکان یافت با وی نزول
شود محو و ناچیز روها بسی
بود این چنین منکران را سزا
پس آنگه علی از من آن نور یافت
الی القائم المهدی المنتظر
بگیرد زاعدا بامر خدا
(22)
قَدْ جَعَلَنا حُجَّهً عَلَی الْمُقَصِّرینَ وَالْمعُانِدینَ وَالُْمخالِفینَ وَالْخائِنینَ وَالْآثِمینَ وَالّظَالِمینَ وَالْغاصِبینَ مِنْ جَمیعِ الْعالَمینَ. مَعاشِرَالنّاسِ، أُنْذِرُکُمْ أَنّی رَسُولُ اللَّهِ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِیَ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ؟ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّاللَّهَ شَیْئاً وَسَیَجْزِی اللَّهُ الشّاکِرینَ (الصّابِرینَ) أَلاوَإِنَّ عَلِیّاً هُوَالْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَالشُّکْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ. مَعاشِرَالنّاسِ، لاتَمُنُّوا عَلَیَّ بِإِسْلامِکُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَی اللَّهِ فَیُحْبِطَ عَمَلَکُمْ وَیَسْخَطَ عَلَیْکُمْ وَ یَبْتَلِیَکُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَنُحاسٍ، إِنَّ رَبَّکُمْ لَبِا الْمِرْصاد.
به تحقیق ما را خداوندگار
به تقصیر کاران و خصمان دین
گنه کارها و ستم پیشگان
به اعلام بیم آور ای مسلمین
مرا کرده مبعوث حق، بر شما
زمن پس سرآید اگر روزگار
بکردید آیا با عقابتان
ص: 38
پس آنکس که گرداند رو در قفا
بزودی خداوند عزوجل
بدانید مردم علی بی قصور
پس از وی زِ ولد من و صلب او
زاسلامتان گر که مرد رهید
که گردید از این خیال غلط
شما را عذابش نماید هلاک
بداد از کرم حجت خود قرار
باهل تخلف دگر خائنین
که دارند جا در تمام جهان
کنم باز آگاهتان این چنین
چو پیش از من و بعثت انبیاء
شَوم کشته یا در صف کارزار
شود منقلب حال و آدابتان
ازآن نیست هرگز زیان برخدا
دهد شاکرین را جزای عمل
بود هم صبور و بود هم شکور
بدین وصف با شند و این طبع و خو
بیزدان مباید که منت نهید
خداوند را مستحق سخط
بود در کمین گاه آن ذات پاک
(23)
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَیَکُونُ مِنْ بَعْدی أَئمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی النّارِ وَیَوْمَ الْقِیامَهِ لایُنْصَرونَ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ اللَّهَ وَأَنَا بَریئانِ مِنْهُمْ مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْیاعَهُمْ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحیفَهِ، فَلْیَنْظُرْ أَحَدُکُمْ فی صَحیفَتِهِ!! مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّی أَدَعُها إِمامَهً وَ وِراثَهً (فی عَقِبی إِلی یَوْمِ الْقِیامَهِ) وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْلیغِهِ حُجَّهً عَلی کُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ.
بدانید مردم امامان چند
بخوانند مر خلق را سوی نار
بدانید مردم از این خود سری
همانا خود و جمله اشیاعشان
شوند از تبه کاری خود مقیم
چه بسیار بد جایگاهی بُود
همان نابکاران حیلت شعار
ببایست هر یک پی خیر و شر
چنین گفت راوی که صدق بیان
بگشتند اهل صحیفه زکیش
جز اشخاص معدودی از اهل دین
رساندم شما را پی انتباه
که آن هست حجت ز روی یقین
ص: 39
پس از من بزودی بدعوت تنند
ندارند در عرصه حشر یار
من و کردگاریم از آنها بَری
چه انصار آنها، چه اتباعشان
به بیغوله پست اندر جحیم
که آن جای اهل تکبر شود
که گشتند با هم صحیفه نگار
نمائید در نامه خود نظر
ازآن سرور آمد بزودی عیان
ببردند اُمّت بهمراه خویش
که بودند نائل بنور یقین
چنین حکم محکم که بود از الآه
به هر حاضر و غائب از اهل دین
(24)
وَ عَلی کُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْلَمْ یَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْلَمْ یُولَدْ، فَلْیُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلی یَوْمِ الْقِیامَهِ. وَسَیَجْعَلُونَ الْإِمامَهَ بَعْدی مُلْکاً وَ اغْتِصاباً، (أَلا لَعَنَ اللَّهُ الْغاصِبینَ الْمُغْتَصبینَ)، وَعِنْدَها سَیَفْرُغُ لَکُمْ أَیُّهَا الثَّقَلانِ (مَنْ یَفْرَغُ) وَیُرْسِلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَنُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَکُنْ لِیَذَرَکُمْ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتّی یَمیزَالْخَبیثَ مِنَ الطَّیِّبِ، وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ ما مِنْ قَرْیَهٍ إِلاّ وَاللَّهُ مُهْلِکُها بِتَکْذیبِها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَهِ وَ مُمَلِّکُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِیَّ وَاللَّهُ مُصَدِّقٌ وَعْدَه.
هم از بهر هر کس بود درشهود
هم آنانکه زائیده از مادرند
از این امر باید بهر بوم و بر
پدر گوید آن را بفرزند نیز
چه رود این امامت که باشد زِ ما
بغضب اوفتد در کف غاصبین
بهر غاصب و مغتصب بی گمان
در این حال رود از برای شما
شما را فرستد خداوندگار
بسی نیز از مسّ بگداخته
بدانید مردم، خدای جهان
چنین رفته تقدیر از بی نیاز
هم از مصلحت آن مبّرا زِ عیب
بدانید مردم که در روزگار
مقدر کند امر تخریب آن
کند همچنان نیز حالی هلاک
ص: 40
کند ظالمانرا چنین حق عقاب
هم آنانکه یابند زین پس وجود
و یا خود بصلب و رحم اندرند
که حاضر بغائب رساند خبر
شود تا بپا عرصه رستخیز
شود مملکت در میان شما
پذیرد خلل آن زمان شرع و دین
کند خشم و لعنت خدای جهان
پدید آید ای انس و جن ابتلا
بسی شعله ازآتش پر شرار
که دفعش نباشد زکس ساخته
نماید بهر حالتان، امتحان
که یابد ز ناپاک پاک، امتیاز
شما را نکرده است دانا به غیب
نبوده است یک قریه کش کردگار
مگر در مکافات تکذیب آن
ندارد هرآن قریه از ظلم باک
که فرموده خود ذکر آن در کتاب
(25)
مَعاشِرَالنّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَکُمْ أَکْثَرُالْأَوَّلینَ، وَاللَّهُ لَقَدْ أَهْلَکَ الْأَوَّلینَ، وَ هُوَ مُهْلِکُ الْآخِرینَ. قالَ اللَّه تَعالی: (أَلَمْ نُهْلِکِ الْأَوَّلینَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ
الْآخِرینَ، کذالِکَ نَفْعَلُ بِالُْمجْرِمینَ، وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ) مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَرَنی وَنَهانی، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِیّاً وَنَهَیْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَالنَّهُیِ لَدَیْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَأَطیعُوهُ تَهْتَدُوا وَانْتَهُوا لِنَهْیِهِ تَرشُدُوا، (وَصیرُوا إِلی مُرادِهِ) وَلا تَتَفَرَّقْ بِکُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبیلِهِ. مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ اللَّهِ الْمُسْتَقیمُ الَّذی أَمَرَکُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِیٌّ مِنْ بَعْدی. ثُمَّ وُلْدی مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّهُ (الْهُدی)، یَهْدونَ إِلَی الْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلونَ.
شما را امام و ولی این علی است
بود او مواعید حق و خدا
چه بسیار پیش از شما در جهان
خداوند کرد اولین را هلاک
خداوند ای مردم از راه وحی
علی نیز در امر و نهی، من است
بدانست او امر و نهی خدای
هدایت بیابید ازین پیشوا
به اِرشاد او بر خورید از رشاد
مبادا کند راههای دگر
خدا را محقق منم راه راست
ص: 41
مرا راه حق است حیدر زپی
هدایت نمایند آنان بحق
که آگاه بر هر خفی و جلی است
مواعید خود را نماید وفا
نمودند ره گم ز پیشینیان
جهان را کند ز آخرین نیز پاک
مرا کرد امر و مرا کرد نهی
همان امر و نهی که از ذوالمن است
بیارید پس امر و نهیش بجای
پذیرید نهیش زهر ناروا
بپوئید از وی طریق مراد
شما را از این راه سالم بِدَر
زِمن پیروی فرض بهر شماست
پس از او نژاد من از صلب وی
عدالت گذارند اندر فِرَق
(26)
ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمینَ...» إِلی آخِرِها وَقالَ: فِیَّ نَزَلَتْ وَفیهِمْ (وَاللَّهِ) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِیَّاهُمْ خَصَّتْ أُولئکَ أَوْلِیاءُاللَّهِ الَّذینَ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنونَ، أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ إِخْوانُ الشَّیاطینِ یوحی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً. أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ ذَکَرَهُمُ اللَّهُ فی کِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً یُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّاللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْکانُوا آبائَهُمْ أَوْأَبْنائَهُمْ أَوْإِخْوانَهُمْ أَوْعَشیرَتَهُمْ، أُولئِکَ کَتَبَ فی قُلوبِهِمُ الْإیمانَ) إِلی آخِرالآیَهِ.
پس از لعل لب آن شه انس و جان
پس آنگاه فرمود در من خدا
هم این سوره اندر علی نازلست
زدرگاه یزدان چنین لطف خاص
خدا را همان اولیاء عظام
الا حزب حق راست فتح و ظفر
الا با علی دشمنند آن کسان
همان سرکشانی کز اخوانشان
زگفتار بیجا بیان گزاف
بدانید هستند احبابشان
در احوال آنقوم دور از ثواب
نمی یابی آنقوم را اهل دین
محبّند با آن گروه جهول
الی آخر این آیه را شاه دین
ص: 42
بفرمود پس با ندای جلی
شد از سوره فاتحه دُرفشان
مراین سوره نازل نمود از سما
هم اولاد او را چو او شامل است
بمن دارد و آل من اختصاص
که از خوف و حزنند ایمن تمام
بر احزاب غالب بود سربسر
که اهل شقاقند اندر جهان
شیاطین رسد وحی بر جانشان
کز آنها نخیزد بجز اختلاف
کسانیکه حق داده زآنها نشان
چنین ذکر فرموده اندر کتاب
بحشر و خداوند صاحب یقین
که هستند خصم خدا و رسول
فروخواند آن لحظه بر مسلمین
بحق محبان آل علی
(27)
أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ)
(أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ آمَنُوا وَلَمْ یَرْتابوا). أَلا إِنّجهنم أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ یدْخُلونَ الْجَنَّهَ بِسَلامٍ آمِنینَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِکَهُ بِالتَّسْلیمِ یَقُولونَ: سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدینَ. أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّهُ یُرْزَقونَ فیها بِغَیْرِ حِسابٍ أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ یَصْلَونَ سَعیراً. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ یَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهیقاً وَ هِیَ تَفورُ وَ یَرَوْنَ لَهازَفیراً. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ قالَ اللَّهُ فیهِمْ: (کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَعَنَتْ أُخْتَها) الآیه. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذینَ قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ.
اَلا دوستداران ایشان زجاه
کسانیکه دارند ایمان و هم
کشانند در ایمنی رخت خویش
الا دوستداران این اوصیا
شود مسکن امن جنّاتشان
بگویند بعد از درود و سلام
بمانید جاوید در این سرا
الا دوستداران آن رهبران
نمایند منزل بدون حساب
بدانید اعدای آن اولیإ
بگردند واصل به نارِ سعیر
بدانید اعدای آن سروران
که بینید از حق عذاب الیم
بحالی که آتش بود شعله زا
در آن هر گروهی که داخل شوند
ص: 43
الی آخر آن شاه گردون جناب
دگرباره فرمود زِ اعدایشان
شُدَستند موصوف وصف اِلآه
نپوشند بر آن لباس ستم
بگیرند راه هدایت به پیش
همان مرد مانند کاندرجزا
بود با ملایک ملاقاتشان
بپاکی درآیید در این مقام
مصون از زوال و مُعاف از فنا
همان ناجیانند کاندر جَنان
کز آنها خبرداده حق در کتاب
همان ها لکانند کاندر جزا
که بدخواه را بدرسد ناگزیر
همان منکرانند و اِستمگران
کنند استماع شهیق از جحیم
زَفیرش دل و جان برآرد زجا
بلعن هم از غیظ قائل شوند
بیان کرد این آیه را از کتاب
بقرآن چنین داده یزدان نشان
(28)
(کُلَّما أُلْقِیَ فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ یَأتِکُمْ نَذیرٌ، قالوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیْ ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ فی ضَلالٍ کَبیرٍ) إِلی قَوله: (أَلافَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعیرِ) أَلا إِنَّ أَوْلِیائَهُمُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَأَجْرٌ کَبیرٌ. مَعاشِرَالنَاسِ شَتّانَ مابَیْنَ السَّعیرِ وَالْأَجْرِ الْکَبیرِ. (مَعاشِرَالنّاسِ)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللَّهُ وَلَعَنَهُ، وَ وَلِیُّنا (کُلُّ) مَنْ مَدَحَهُ اللَّهُ وَ أَحَبَّهُ. مَعاشِرَ النّاسِ، أَلاوَإِنّی (أَنَا) النَّذیرُ و عَلِیٌّ الْبَشیرُ. (مَعاشِرَالنّاسِ)، أَلا وَ إِنِّی مُنْذِرٌ وَ عَلِیٌّ هادٍ. مَعاشِرَ النّاس (أَلا) وَ إِنّی نَبیٌّ وَ عَلِیٌّ وَصِیّی. (مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّی رَسولٌ وَ عَلِیٌّ الْإِمامُ وَالْوَصِیُّ مِنْ بَعْدی، وَالْأَئِمَّهُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّی والِدُهُمْ وَهُمْ یَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ) أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَهِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِیَّ. أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَی الدِّینِ. أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمینَ. أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها.
که دریای آتش چه آید بموج
بپرسندشان خازنان جحیم
مر این آیه را نیز تا انتها
دگر باره در حق احبابشان
کسانی که هستند خالی زِ رَیب
ص: 44
زحق در خور لطف و آمرزشند
بدانید مردم جحیم و جنان
کسی دشمن ماست کورا خدا
بود دوست ما را کسی کش و دُوُ
بدانید مردم برای شما
منم مردم از حق، نبی و بشیر
بدانید ختم امامان پاک
بدانید او هست غالب به دین
بدانید او فاتح قلعه هاست
در اُفتند اَعدا در آن فوج فوج
شما را کس آیا نداده است بیم
بیان کرد آندم رسول خدا
زِ مرجان بدین آیه شد دُرفشان
ز پروردگارند ترسان به غَیب
به اَجر کبیر الهی خوشند
بسی فرقها دارد اندرمیان
مذمت فرستاد و لعنت سزا
محب است و مداح زانعام وجود
منم بیم آور علی رهنما
علی هست بر من وصی و ظهیر
بود مهدی قائم آنجان پاک
کِشد در جهان کیفر از ظالمین
از او منهدم ظلم را هر بناست
(29)
أَلا إِنَّهُ غالِبُ کُلِّ قَبیلَهٍمِنْ أَهْلِ الشِّرْکِ وَهادیها.أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِکُ بِکُلِّ ثارٍ لاَِوْلِیاءِاللَّهِ. أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدینِ اللَّهِ. أَلا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَمیقٍ. أَلا إِنَّهُ یَسِمُ کُلَّ ذی فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ کُلَّ ذی جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. أَلا إِنَّهُ خِیَرَهُاللَّهِ وَ مُخْتارُهُ. أَلا إِنَّهُ وارِثُ کُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحیطُ بِکُلِّ فَهْمٍ. أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَیِّدُ لاَِمْرِ آیاتِهِ. أَلا إِنَّهُ الرَّشیدُ السَّدیدُ. أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَیْهِ أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَیْنَ یَدَیْهِ. أَلا إِنَّهُ الْباقی حُجَّهً وَلاحُجَّهَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَه.
بدانید اندر قبائل به تیغ
بدانید او مینماید قیام
بدانید او ناصر دین بود
بدانید آن طرفه بحر شگرف
بدانید او آگه است از کسان
ص: 45
بدانید بنموده پروردگار
بدانید هست از صمیر بسیط
بدانید آن رهنمای بشر
کند در جهان آن امام همام
بدانید آن ذو رشاد رَشید
بدانید بر اوست تفویض امر
بدانید بگذشتگان خبیر
بدانید آن شاه در روزگار
نباشد دگر بعد از او حجتی
نه حقی مگر اینکه با او بود
بود قاتل مشرکین بی دریغ
بخونخواهی اولیاءِ عِظام
مُروّج به احکام آیین بود
همی آب گیرد ز دریاف ژرف
که در فضل و جهلند هر یک چسان
وِرا انتخاب و وِرا اختیار
بهر علم هم وارث و هم محیط
دهد از خداوندگارش خبر
به بیداری امر ایمان قیام
بود در امور استوار و سدید
برون کار از دست زید است و عمرو
شدند از وجود شریفش بشیر
بود حجت باقی کردگار
جز اونیست کس را چنین رَتبتی
نه نوری مگر اینکه زان رو بود
(30)
أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَیْهِ. أَلاوَإِنَّهُ وَلِیُ اللَّهِ فی أَرْضِهِ وَحَکَمُهُ فی خَلْقِهِ، وَأَمینُهُ فی سِرِّهِ وَ علانِیَتِهِ مَعاشِرَالنّاسِ إِنّی قَدْبَیَّنْتُ لَکُمْ وَأَفْهَمْتُکُمْ، وَ هذا عَلِیٌ یُفْهِمُکُمْ بَعْدی. أَلاوَإِنِّی عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتی أَدْعُوکُمْ إِلی مُصافَقَتی عَلی بَیْعَتِهِ وَ الإِقْرارِبِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدی. أَلاوَإِنَّی قَدْ بایَعْتُ اللَّهَ وَ عَلِیٌّ قَدْ بایَعَنی. وَأَنَا آخِذُکُمْ بِالْبَیْعَهِ لَهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ (إِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ، یَدُاللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ. فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً) مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَهَ مِنْ شَعائرِاللَّه.
بدانید کس نیست غالب بر او
بدانید هست او ولیِّ خدا
حَکَم خلق را باشد از ذوالمنن
ص: 46
من ای مردم احکام پروردگار
مرا بود هر امر و نهیی زدین
هم از بعد من این علی بر شما
شما را چو این خطبه اتمام یافت
بیارید رسم تحیّت بجا
پس آنگه پی بیعت آن امام
بدانید من بیعتم با خداست
من از جانب حق در این امر عام
پس آن کس که این عهد را بشکند
الی آخر آن شاه ملک ادب
دگر باره فرمود از کردگار
نه منصور میگردد او را عدو
جز او را در زمین نیست فرمانروا
امین است حق را بسرّ و علن
نمودم برای شما آشکار
بفهم شما کردم آن را قرین
بفهماند آن را که باشد روا
بهمدستی من بباید شتافت
ز منصوب گردیدن مرتضی
نمائید آماده خود را تمام
علی بیعتش با من از ابتداست
کنم اخذ بیعت ز امت تمام
بنفس خود البته استم کند
بدین آیه شِکَّر فشان شد ز لب
بود حجّ و عمره در آیین شعار
(31)
(فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِاعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما) الآیَه. مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّواالْبَیْتَ فَماوَرَدَهُ أَهْلُ بَیْتٍ إِلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِروا، وَلاتَخَلَّفوا عَنْهُ إِلاّبَتَرُوا وَ افْتَقَرُوا مَعاشِرَالنّاسِ، ماوَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلاَّغَفَرَاللَّهُ لَهُ ماسَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلی وَقْتِهِ ذالِکَ، فَإِذا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ. مَعاشِرَالنَّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَهٌ عَلَیْهِمْ وَاللَّهُ لایُضیعُ أَجْرَالُْمحْسِنینَ. مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَیْتَ بِکَمالِ الدّینِ وَالتَّفَقُّهِ، وَلاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمشَاهِدِإِلاّ بِتَوْبَهٍ وَ إِقْلاعٍ. مَعاشِرَالنّاسِ، أَقیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ.
پس آن بنده گو حج بجا آورد
مر این آیه را نیز سلطان دین
دگر ره بفرمود مردم زحج
ص: 47
در آن اهل بیتی نکرده ورود
هم از آن تخلف نورزیده اند
درآن هیچ مومن توقف نکرد
مگر آنکه بخشید تا آنزمان
چو از حج بانجام فرمان رسید
بدانید مردم ز روی یقین
در این ره نمایند چون صرفِ مال
نه ضایع کند اجر آنان خدای
بکوشید در حج بیت ای گروه
هم انفاق اندر ره دین کنید
مگردید دور از مشاهد مگر
شما را شود عفو حق مقترن
بدارید بر پای مردم صلات
وراز عمره گوی سعادت بَرد
ز لعل لب افشاند دُرّ ثمین
بیابید در کعبه فتح و فرج
که ننموده حق بی نیازش زجود
مگر اینکه محتاج گردیده اند
بانجام دستور یزدان فرد
گناهان او را خدای جهان
پس اعمالش اینجا بپایان رسید
که یزدان به حجاج باشد معین
دهدشان عوض حضرت ذوالجلال
که آرند اعمال نیکو بجای
به بخشید دین را کمال و شکوه
از اینراه ترویج آیین کنید
زمانی که از توبه گیرید اثر
گناهانتان را کند ریشه کن
نباشید از مانعین زکات
(32)
کَما أَمَرَکُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَیْکُمُ الْأَمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أَوْنَسِیتُمْ فَعَلِیٌّ وَلِیُّکُمْ وَمُبَیِّنٌ لَکُمْ، الَّذی نَصَبَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَکُمْ بَعْدی أَمینَ خَلْقِهِ. إِنَّهُ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ تَخْلُفُ ِمِنْ ذُرِّیَّتی یُخْبِرونَکُمْ بِماتَسْأَلوُنَ عَنْهُ وَیُبَیِّنُونَ لَکُمْ ما لاتَعْلَمُونَ. أَلا إِنَّ الْحَلالَ وَالْحَرامَ أَکْثَرُمِنْ أَنْ أُحصِیَهُما وَأُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهَی عَنِ الْحَرامِ فی مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَیْعَهَ مِنْکُمْ وَالصَّفْقَهَ لَکُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فی عَلِیٍ أمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالأَوْصِیاءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذینَ هُمْ مِنِّی وَمِنْهُ.
نمایید از روی رغبت عمل
وگر بُرد طول زمان هوشتان
ص: 48
پس احکام حق را مبیّن علی است
دگر آنکه حق آفرید ازمنش
دگر آنکه بدهد شما را خبر
بدانید باشد حلال و حرام
چو یک شناساندن این و آن
به اخذِ حلال و به رّدِ حرام
مرا کرده مأمور پس بر شما
پذیرید از من به حُسن قبول
هم از بعد او پیشوایان چند
بامر خداوند عزّ و جلّ
زکوتاهی آن شد فراموشتان
ز حق بعد من او شما را ولیست
بود روح من در مبارک تنش
چو پرسید از مُعلَن و مُستَتَر
از آن پیش کانرا شمارم تمام
برونست از حدّ شرح و بیان
شما را کنم امر دریک مقام
پی بیعت و صفقت اینک خدا
عَنِ اللهِ ما فی عَلّیٍ اَقولُ
که از صلب او وز نژاد منند
(33)
إمامَهٌ فیهِمْ قائِمَهٌ، خاتِمُها الْمَهْدیُّ إِلی یَوْمٍ یَلْقَی اللَّهَ الَّذی یُقَدِّرُ وَ یَقْضی مَعاشِرَالنّاسِ، وَ کُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُکُمْ عَلَیْهِ وَکُلُّ حَرامٍ نَهَیْتُکُمْ عَنْهُ فَإِنِّی لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذالِکَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. أَلا فَاذْکُرُوا ذالِکَ وَاحْفَظُوهُ وَ تَواصَوْابِهِ، وَلا تُبَدِّلُوهُ وَلاتُغَیِّرُوهُ أَلا وَ إِنِّی اُجَدِّدُالْقَوْلَ: أَلا فَأَقیمُوا الصَّلاهَ وَآتُوا الزَّکاهَ وَأْمُرُوا بِالْمَعْروفِ وَانْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ. أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلی قَوْلی وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ یَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّی وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّی.
از آنها یکی مهدیِ قائم است
امامی که در ملک روی زمین
شما را من ای مردم از ذوالجلال
هم از هر حرامی بگوش شما
من از آنچه گفتم نگردیده ام
پس آگاه باشید و یاد آورید
خبر ز آنچه گفتم بیاران دهید
بدایند مردم دگر باره من
ص: 49
الا پس بدارید برپا نماز
زاموال، حق مساکین دهید
ز امربمعروف در انتباه
هم از نهی منکر مدارید دست
خود امر بمعروفتان را کمال
هم ابلاغ فرمان و گفتار من
همش امر کردن با خذو قبول
مراین امرهست از خداوند و من
که تا حشر دوران او دائم است
بحق میکند حکم، آن بی قرین
دلالت نمودم سوی هر حلال
فرو خواندم آیات نهی از خدا
ز تبدیل بر آن پسندیده ام
بخاطر بیان مرا بسپرید
نه تبدیل و تغییر بر آن دهید
به تجدید مطلب برانم سخن
تقرب بجویید با بی نیاز
زکوتش بدستور آئین دهید
نورزید غفلت به بیگاه و گاه
زسستی میارید بر دین شکست
نیوشیدن از من بود این مقال
بدانکو نباشد در این انجمن
همش نهی کردن زردّ و نکوُل
بهرشیخ و شاب و بهر مردو زن
(34)
وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْیَ عَنْ مُنْکَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ یُعَرِّفُکُمْ أَنَّ الْأَئِمَّهَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ وَعَرَّفْتُکُمْ إِنَّهُمْ مِنِّی وَمِنْهُ، حَیْثُ یَقُولُ اللَّهُ فی کِتابِهِ: (وَ جَعَلَها کَلِمَهً باقِیَهً فی عَقِبِهِ). وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما». مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوی، التَّقْوی، وَاحْذَرُوا السّاعَهَ کَما قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّ زَلْزَلَهَ السّاعَهِ شَیْ ءٌ عَظیمٌ). اُذْکُرُوا الْمَماتَ (وَالْمَعادَ) وَالْحِسابَ وَالْمَوازینَ وَالُْمحاسَبَهَ بَیْنَ یَدَیْ رَبِّ الْعالَمینَ وَالثَّوابَ وَالْعِقابَ فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ أُثیبَ عَلَیْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَهِ فَلَیْسَ لَهُ فِی الجِنانِ نَصیبٌ.
خود این امرو این نهی ازشما
بود حکمفرما در این دستگاه
کتاب خدا باشد ای مسلمین
که بعد از علی از نژاد علی
من این نیز گفتم که اندر جهان
خداوند درباره بوتراب
ولایت که هستی بدان قائم است
ص: 50
بگفتم من البته هرگز شما
ولی تا بقرآن و عترت زجان
پی ایمنی مردم اندر معاد
حذر زان تزلزل نمائید و بیم
بخاطر بیارید مرگ و حساب
هم از اینکه باشد حساب کسان
هم از اینکه هر کس شود بهره یاب
پس آن کس که آید بفعل نکو
هم آنکو بیاید بکردار زشت
نباشد بدلخواه هر کس روا
امامی که خود هست دور از گناه
شما را معرف زروی یقین
شما را امامند و حق را ولی
ز نسل منند و علی آن مهان
چنین ذکر فرموده اندر کتاب
در اعقاب او باقی و دائم است
نگردید گمره زدین خدا
شما را تمسک بود در جهان
به تقوی بتقوی کنید اعتماد
که خوانده خدای عظیمش عظیم
ز میزان اعمال و هول عذاب
حضور خداوندگار جهان
یکی از ثواب و یکی از عقاب
به نیکی جزا داده خواهد شد او
نصیبی ندارد زباغ بهشت
(35)
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّکُمْ أَکْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُونی بِکَفٍ واحِدٍ فی وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِیَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِکُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِیّ أَمیرِالْمُؤْمنینَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّهِ مِنّی وَ مِنْهُ عَلی ما أَعْلَمْتُکُمْ أَنَّ ذُرِّیَّتی مِنْ صُلْبِهِ. فَقُولُوا بِأَجْمَعِکُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطیعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّک فی أَمْرِ إِمامِنا عَلِیّ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّهِ نُبایِعُکَ عَلی ذالِکَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَیْدیناعلی ذالِکَ نَحْیی عَلَیْهِ نَموتُ وَ عَلَیْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَیِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُکُّ (وَلانَجْحَدُ).
شما بیش از آنید ای مسلمین
بیک دست در صفقه کوشا شوم
خداوند عزوجل این زمان
بدان عقد منصب که فاش و جلی
ص: 51
سپردم امارت در امت به وی
امامان زنسل من و صلب او
شما را بگفتم ببانگ بلند
سراسر بگویید از خاص و عام
مطیعیم در امرو راضی بدان
زحق آنچه گفتی بما موبمو
زصلب وی آن اولیاء عظام
بدلهایمان هم بجانهایمان
نه پیچیم از این امر روی ثبات
چه در موقع بعث یوم النّشور
نه تغییر و تبدیل بر آن دهیم
که من با همه اندرین سرزمین
بهمدستی اینک مهیا شوم
همی خواهد اقرارتان هر زبان
به بستم من اینجا برای علی
پس آنانکه آیند او را زپی
کز آنان نمودم بسی گفتگو
که ذریه من ز صلب وِیَند
نمودیم ما استماع کلام
پذیرای فرمان یزدان بجان
که آن در علی بود و اولاد او
بدانها نماییم بیعت تمام
دگر دستها و زبانهایمان
چه اندر حیات و چه اندر ممات
که هر کس برآرد سر از خاک گور
نه بر شکّ و رَیب از خطا دل نهیم
(36)
وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْمیثاقَ. وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللَّهِ فی عَلِیّ أَمیرِالْمؤْمِنینَ وَالْأَئِمَّهِ الَّذینَ ذَکَرْتَ مِنْ ذُرِّیتِکَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللَّهُ بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْمیثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَیْدینا. مَنْ أَدْرَکَها بِیَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغی بِذالِکَ بَدَلاً وَلایَرَی اللَّهُ مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّی ذالِکَ عَنْکَ الّدانی والقاصی مِنْ اَوْلادِنا واَهالینا، وَ نُشْهِدُاللَّهَ بِذالِکَ وَ کَفی بِاللَّهِ شَهیداً وَأَنْتَ عَلَیْنا بِهِ شَهیدٌ». مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ کُلَّ صَوْتٍ وَ خافِیَهَ کُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدی فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها) وَمَنْ بایَعَ فَإِنَّما یُبایِعُ اللَّهَ، (یَدُاللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ).
ص: 52
نه از عهد خود روی گردان شویم
اطاعت کنیم از خدا و رسول
پذیریم نیز امر اولاد وی
بخلق جهان رهنما و ولی
که آیند بعد از حسین و حسن
گَهِ اخذ میثاق در امر دین
ز دلها و جانها زبانهای ما
زما هر که با این دو بیعت نمود
مر آن را نجوییم هرگز بدل
گرفتیم بر خود خدا را گواه
تو هم باش بر ما گواه و دگر
چه باشند پنهان و چه بر ملا
خود از هر گواهی خدا اکبر است
چه دانید ای مسلمین برزبان
به تحقیق حق عالم هر صدا است
پس آن کو براه هدایت رود
هر آنکس که گمره شد از ابلهی
پس آن کس که بیعت کند در عیان
بدین بیعت آنکو شود پای بست
مصمم نه بر نقض پیمان شویم
نماییم امر علی را قبول
که آیند او را یکایک زپی
زنسل تو و صلب پاک علی
جگرگوشه های علی آن دو تن
برای علی سرور مومنین
هم از بیعت دست و آرای ما
مُقّرگشت و نیز از زبانشان ستود
نه بینیم در خود خلاف از حِول
که کافی است بهر شهادت الآه
هر آنکوست فرمانبَر از دادگر
ملایک جنود و عبید خدا
بدین نکته هر بنده مستحضر است
که باشد خداوند آگه از آن
بر او کشف اسرار نفس شماست
وِرا رستگاری مسلم شود
خود از بهر او باشد آن گمرهی
بود بیعتش با خدا در نهان
وِرا دست حق است بالای دست
(37)
مَعاشِرَالنّاسِ، فَبایِعُوا اللَّهَ وَ بایِعُونی وَبایِعُوا عَلِیّاً أَمیرَالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ وَالْأَئِمَّهَ (مِنْهُمْ فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَهِ) کَلِمَهً باقِیَهً. یُهْلِکُ اللَّهُ مَنْ غَدَرَ وَ یَرْحَمُ مَنْ وَ فی، (وَ مَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتیهِ أَجْراً عَظیماً). مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذی قُلْتُ لَکُمْ وَسَلِّمُوا عَلی عَلیّ بِإِمْرَهِ الْمُؤْمِنینَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصیرُ)، وَ قُولوا:
ص: 53
(اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدانَا اللَّهُ) الآیه. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلیِّ بْنِ أَبی طالِبٍ عِنْدَاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ - وَ قَدْ أَنْزَلَهافِی الْقُرْآن.
بترسید مردم زحق وز یقین
علی سرور مومنین پس حسن
پس آن پیشوایان که در روزگار
کند هر که حیلت خداوند پاک
گرفت آنکه راه وفا را به پیش
پس آنکه از جحد بشکست عهد
بدین آیه باز آن شه انس و جان
دگر ره بگفت ای گروه آنچه من
دهید از سر میل و رغبت سلام
بگویید یا رب بیان رسول
نمودیم اطاعت زفرمان تو
بسوی تو ای خالق انس و جان
بگویید حمد است خاص خدای
هدایت یقین شامل ما نبود
علی را فضائل به نزد خداست
بتحقیق آن از خدای حمید
بنمایید بیعت بسالار دین
پس از اوحسین آن دو فرزند من
ولایت در آنها بود پایدار
نماید به تحقیق او را هلاک
در رحمت حق گشاید بخویش
به اِشکستِ نفس خود او کرده جهد
زیاقوت لب گشت گوهر فشان
بگفتم بگوئید و بر بوالحسن
که او مومنین راست میروامام
شنیدیم و کردیم از وی قبول
کنون از تو خواهیم غفران تو
بود بازگشتِ همه بندگان
که ما را بدین راه شد رهنمای
خداوند مان گرنه ره می نمود
زفضل علی باخبر کبریاست
شده نازل اندر کتاب مجید
(38)
أَکْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِیَها فی مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَکُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَهَ الَّذینَ ذَکرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظیماً. مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَإِلی مُبایَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ و التَّسْلیمِ عَلَیْهِ بِإِمْرَهِ الْمُؤْمِنینَأُولئکَ هُمُ الْفائزُونَ فی جَنّاتِ النَّعیمِ. مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما یَرْضَی اللَّهُ بِهِ عَنْکُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَلَنْ یَضُرَّاللَّهَ شَیْئاً اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنینَ (بِما أَدَّیْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَی (الْجاحِدینَ) الْکافِرینَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ.
ص: 54
بود بیشتر زآنکه دریک مقام
پس آن را که از آن فضایل خبر
نورزید انکار تحقیق وی
بدانید ای مردم آن کو قبول
پس امر علی و آن امامان که من
رهد از عذاب و شود رستگار
بدانید ای مسلمین آن کسان
بگیرند پیشی کنند اهتمام
امیرش بدانند بر مومنین
بگویید ای مسلمین آن سخن
اگر چه شما و آنچه اندر زمین
بکفر و ضلالت برآرند سر
خدایا ببخشای بر مومنین
ستایش بدان ذات پاکی نثار
برای شما من شمارم تمام
بدادم من و گشت صاحب نظر
نمایید البته تصدیق وی
کند حکم یزدان و امر رسول
بِراندم در اوصاف آنان سخن
بود فارغ از هول روز شمار
که در بیعت مرتضی این زمان
هم اندر تولی هم اندر سلام
بود جایگهشان بهشت برین
که خشنود گردد از آن ذوالمنن
ز جن و زانسند از ساکنین
خداوند را نیست هرگز ضرر
بکن کافران را هلاک قرین
که مر عالمین راست پروردگار پایان
جنتی
بخش اوّل
« خطابه غدیر »
حمد، بر آن خالق یکتا سزاست
او که در یکتائیش جلَّ علاست
گرچه خود تنهاست آن بی منتهی
لیک نزدیک است او بر ما سوی
او بود در سلطنت صاحب جلال
پایه های خلقتش اندر کمال
علم او در برگرفته، هر چه هست
لامکان باشد، نه بالا و نه پست
قدرتش چیره به هر چه آفرید
صاحب برهان، هماره او حمید
دائماً محمود باشد آن نکو
نیست پایانی برای مجد او
اوّل و انجام هر چیزی از اوست
باز گردد کلّ هستی سوی دوست
ص: 55
کردگار آسمان، گستر زمین
حکمران هر دو خود، هم آن و این
او ز هر نقصان و هر عیبی بری
ساحت قدسش نماید سروری
او ملائک را چه نیکو پروراند
روح را هم خود به راه خویش خواند
چشمه ی فضلش، همیشه جاری است
نعمتش بر خلق هر دم ساری است
چشمها بیند به یک لحظه نگاه
دیدگان بر او ندارد هیچ راه
او کریم است و شکیب و بردبار
رحمتش بر کلّ هستی استوار
در عطای نعمتش منّت نهد
منتقم باشد، ولی مهلت دهد
در عذاب کفر ورزانِ شرور
از سر لطفش همی باشد صبور
او بود آگه به اسرار نهان
خوب می داند درون روح و جان
باطن هر چیز بر او آشکار
نیست پنهان هیچ امری نزد یار
هر چه در عالم بُوَد در نزد اوست
آنکه بر هر چیز غالب شد هموست
هستی از نیروی او دارد قوام
قدرت او چیره باشد نا تمام
هیچ مثلی و همانندی ندید
از عدم آورد خلقت را پدید
از فنا و نیستی باشد بری
شیوه اش باشد عدالت گستری
هیچ معبودی نباشد از قدیم
غیر او چون او عزیز است و حکیم
او اجل باشد ز درک دیدگان
هست بینا بر نگاه بندگان
صاحب لطف است بر مخلوق خویش
او خبر دارد ز بعد و حال و پیش
هیچ کس از دیدن و سعی و خطا
پی نخواهد برد بر وصف خدا
هم نداند هیچ مخلوقی که چون؟
او بود آ گه ز اسرار درون
یا چگونه از علن دارد خبر؟
ص: 56
جز که خود راهی نماید بر بشر
من گواهی می دهم «الله» اوست
دهر شد لبریز از تقدیس دوست
امتداد نور او تا انتها
امر او نافذ بود بی رهنما
نی شریکی هست در تقدیر او
نی کسی یار است در تدبیر او
صورت هستی از او شد در وجود
هیچ الگویی برای او نبود
این همه زیبایی و نقش و نگار
در وجود آورد او بی هیچ یار
بهر هستی هیچگه رنجی نخورد
در مسیر چاره جویی ره نبرد
نشأت عالم از آن جان جهان
اوست هستی بخش بر کون و مکان
او بُوَد «الله» غیر از او دگر
هیچ معبودی نیاید در نظر
صنع او همواره باشد استوار
صنعتش زیبا بود پروردگار
دادگر باشد ستم کی می کند
اوست اکرم، امر نزد او رود
شاهدم بر او که هر چه ما سوی ست
آن فروتن در بزرگی خداست
در مقام عزّ آن عزّت مدار
کلّ هستی هست پست و رام و خوار
قدرتش تسلیم کرده هر چه هست
هیبتش هر فوق را آرد به پست
پادشاه هستی و گردون سپهر
رام باشد از وجودش ماه و مهر
مهر و ماه اندر مدار خود روان
تا اجل ها شان رسد در کهکشان
روز در شب، شب به روز آرد نگار
شد شتابان روز اندر شام تار
هر که سرکش باشد و اهل ستم
تار و پودش را بر آرد او به هم
هر کسی کو هست شیطان شرور
مُهلکش می دارد و از خیر دور
ص: 57
لاشریک است و بر او ضدّی نبد
اوست یکتا، بی نیاز از غیر خود
لَم یَلِد باشد وَ لَم یُولَد همو
غیر آن یکتا، تو یکتایی مجو
او خدای واحد و پروردگار
هم عطا بخشی نماید بی شمار
هر چه خواهد نیک انجامش دهد
عزم آرد، حکم آن را آورد او بداند
هر چه را دانستنی است
می شمارد آنچه را بشمردنی است
زندگی و مرگ باشد در یدش
فقر و ثروت از جناب حضرتش
گاه خندان، گاه گریان دارد او
گاه دور و گاه نزدیک آرد او
منع و هم بخشش از آن او بود
پادشاهی و ثنا او را سزد
خیر و نیکی جمله در دستان اوست
قدرت مطلق همه از آن اوست
با سپیدی پرده شب می درد
روز را در ظلمت شب می برد
نیست معبودی بجز آن ارجمند
نام غفّاری بر او آید پسند
استجابت آورد او بر دعا
هر که را خواهد فزون دارد عطا
هر نَفَس را در شمارش آورد
هم پری، هم مردمان را پرورد
نزد او هر مشکلی آسان نمود
از تمنّا کی پریشانی نمود
گرچه اصرار بشر باشد چو کوه
هیچگه او را نیارد بر ستوه
او نگهدارنده ی هر صالح است
یاریش بر بندگان مفلح است
مؤمنان را اوست صاحب اختیار
بر دو عالم او بود پروردگار
در همه حالت بود بر او درود
لایق حمد و سپاس است آن وجود
حمد بی پایان بر آرم بر زبان
گویم او را من سپاس جاودان
برخوش و ناخوش که آرد او به کام
ص: 58
هم به وقت سختی و هم سهل و رام
بر خدای لم یزل دارم یقین
بر ملائک، بر کتب، بر مرسلین
گوش بر فرمان او با گوش جان
طاعت امرش کنم در هر زمان
می شتابم سوی آنچه او رضاست
می پذیرم حکم او حکمش قضاست
سخت مشتاقم اطاعت دارمش
خائفم چون سخت باشد کیفرش
نیست کس از مکر او اندر امان
کی ز عدل اوست ترسی در میان
بخش دوّم
فاش گویم لاف باطل کی زنم
بنده حقّم نه مأمور تنم
من گواهم او بود پروردگار
می رسانم وحی حق را آشکار
گر عذاب او فرود آید مرا
کی تواند کس برون آرد مرا
گرچه آن کس بُد توانش بس بزرگ
دوستی اش خالص آید هم سترگ
نیست معبودی به جز او چون به من
وحی کرده، با شما گویم سخن
گر نگویم آنچه نازل کرده است
آنچه در حقّ علی فرموده است
در رسالت کوتهی بنموده ام
راه را تا نیمه اش پیموده ام
گفت با من حضرت باری تعال
خاطرت آسوده باشد زین مقال
من تو را از مکر مردم ضامنم
از اذیّت های آنان ایمنم
او کفایت می کند در هر مجال
او بود بخشنده قبل از هر سؤال
وحی شد بر من ز بالا اینچنین
آیه ای از سوی ربّ العالمین
نام او نام سرآغاز سخن
مهربان، بخشنده باشد ربّ من
ای پیمبر آنچه نازل شد بخوان
لیک آگه باش و این نکته بدان
گر نگویی آنچه در حقّ علی است
ص: 59
گوئیا امر رسالت منتفی است
لیک جانت را ضمانت می دهیم
از بد مردم امانت می دهیم
هان مردم آنچه مأمورم بدان
کی کنم تقصیر در ابلاغ آن
سرّ آن را فاش گویم گوشدار
جبرئیل آمد سه بار از نزد یار
از سوی ربّ سلام آمد پیام
آن خدایی که همو باشد سلام
تا به پا خیزم به اعلامی بلند
باز گویم این پیام سودمند
بهر هر خلقی ز مخلوق اله
گرچه باشد او سپید و یا سیاه
این علی ابن ابیطالب بُوَد
جانشین من به فرمان احد
او وصّی و هم بردار بر من است
جامه ی سبز امامت بر تن است
در مقامش نیک تمثیلی زنم
او چو هارون است و موسایش منم
لیک من هستم چو ختم المرسلین
هیچ پیغمبر نیاید بعد از این
او ولی می باشد از سوی خدا
بعد اَلله و پیمبر بر شما
شأنش آمد از سوی پروردگار
آیتی اندر کتاب کردگار
بر شما باشد خدا وانگه نبی
سرپرست و صاحبِ حقّ و ولی
مؤمنی هم کو یقمیون الصلوﺓ
در رکوعش داده انگشتر زکات
باز گویم بر شما این نکته باز
از علی برپا بود امر نماز
در رکوعش بر فقیری مستمند
اوست بخشنده ی نگینی ارجمند
بر خدای صاحب عزّ و جلال
پیروی می دارد او «فی کُلّ حال»
خواستم اینجا ز جبریل این کلام
کو اجازت گیرد از رب سلام
تا معافم دارد از ابلاغ آن
چون شناسم اندرون جمعتان
اهل تقوی و یقین در قلّتند
ص: 60
آن منافقهای دون در کثرتند
وآن ملامت پیشگان سخره گر
نیستم از مکر آنان بی خبر
وصف ایشان را خدایم بر شمرد
در کتاب خود از آنان نام برد
آنچه می رانند بر لبهای خود
در درون جان و دلهاشان نَبُد
ساده پندارند هر امری که آن
هست در نزد تعالی بس گران
بارها بر من اذّیت رانده اند
نام من را با «اُذُن» هم خوانده اند
چون علی همراهیش با من فزون
در گذشته بوده و باشد کنون
رویکرد من به او زین آیتم
او هوا خواه و پذیرا آیدم
تا که آمد از سوی عزّ وجل
آیه ای محکم پیامی مستدل
سخت پیغمبر ز خود رنجانده اند
نام او را «زود باور» خوانده اند
گو اذن همواره بر خیر شماست
مطمئن بر اهل ایمان و خداست
گر بخواهم نام ایشان را برم
یا که بر آنان اشارت آورم
یا که مردم را بخوانم سویشان
می توانستم و لیکن مردمان
بر خدا سوگند گویم، از کرم
دم نیاوردم فرو بستم لبم
لیک نا خشنود باشد رب من
گر نخوانم آنچه نازل شد به من
آنچه در حقّ علی آمد فرود
خواند احمد باز این آیت که بود
ای پیمبر آنچه نازل شد بخوان
لیک آگه باش و این نکته بدان
گر نخوانی آنچه گفتیم ای رسول
کی رسالت از تو می باشد قبول
لیک جانت را ضمانت می دهیم
از بد مردم امانت می دهیم
بخش سوّم
هوش دارید این سخن را چون نکوست
آیه در شأن علی آمد ز دوست
ص: 61
هم بفهمید و بدانید این پیام
اوست صاحب اختیار و هم امام
طاعت امرش خدایم طالب است
بهر انصار و مهاجر واجب است
هم بر آنانی که حق را می خرند
پیروی از راه ایشان می برند
بر سپید و بر سیاه و بر صغیر
مرد و زن، هر برده و آزاد و پیر
بر عرب، بر اعجمی، صحرا نشین
بر همه یکتا پرستان زمین
لازم الاجراست فرمان امیر
نافذ الامر است گفتارش پذیر
مورد نفرین و لعن حق بود
هر که با او ساز ناسازی زند
ابر رحمت بارش آرد بر سرش
پیروش را آنکه دارد باورش
از گناهانش خدا خواهد گذشت
آنکه طاعت کردش و دمساز گشت
ای خلایق آخرین بار است من
در چنین جمعیّتی گویم سخن
گوش دارید و اطاعت آورید
از فرامین خدا فرمان برید
ذوالجلال و صاحب عزّت خداست
او همان معبود و مولای شماست
بعد از او پیغمبر و مولا منم
وانگه از مولا علی دم می زنم
اوست بعد من امام مسلمین
این بود دستور ربّ العالمین
از علی آیند نسلی ارجمند
بعد از او ایشان امام امّتند
این سخن جاری است تا روز حساب
روز دیدار رسول مستطاب
نیست حکم هر حرام و هر حلال
جز که فرماید خدی ذوالجلال
یا که من گویم شما را حکم آن
قول من قول خدای مهربان
ربّ من آموخت بر من در کتاب
تا شناسم راه باطل از صواب
بر علی آموختم آن را تمام
تا جدا گرداند او حِلّّ و حرام
ص: 62
آنکه برتر باشد اندر روزگار
احترامش دار و برتر می شمار
هیچ علمی نیست غیر از آنکه در
سینه ام باشد به لطف دادگر
هر چه بود از اوّلین و آخرین
بر شمردم بر امام المتّقین
بر علی دادم تمام علم خویش
دانشم از او نه کم باشد نه بیش
او برای هر مسلمان پیشواست
روشنی بخش به عالم مرتضی ست
یاد او در سوره یاسین ببین
آیه ای از سوی حقّ بی قرین
«کُلَّّ شَیءٍ» را چو خواهی علم آن
در امامی که مبین باشد بخوان
از تولّای علی رخ بر متاب
کی کند عاقل فرار از آفتاب
هر که از حد ولایش دور شد
چشم روح و جان او بی نور شد
او به سوی حق هدایت می کند
با عمل آن را حمایت می کند
نادرستی از علی دارد شکست
چون بگیرد پرچم «یَنهی» به دست
در مسیر حق بود او استوار
از ملامت گر نیاید هیچ کار
اوّلین مؤمن به الله و رسول
این سخن در غیر او ناید قبول
جای احمد خفت در آن شام سرد
جان فدای احمد مختار کرد
در کنارم بوده از روز نخست
در عبادت کس از او پیشی نجست
«اَوَّلُ النّاسَ صَلاﺓً» او بُوَد
اولین همراه با من او بود
در شب هجرت به امر کردگار
خفت اندر بسترم آن شام تار
جان من بر جان خود برتر گزید
حق ورا منصوب کرد و برگزید
او بُوَد برتر، نکویش می شمار
اوست بر پا از سوی پروردگار
ص: 63
آی مردم گوش دارید این پیام
او بود از جانب خالق، امام
منکرش را توبه کی دارد اثر
از یم آمرزش حق بی ثمر
بر خدا حتم است تا کیفر کند
هر که را ساز مخالف می زند
با عذابی دردناک و ماندگار
تا جهانی هست و باقی روزگار
منکران او به آتش همدمند
هیزم آن نار سنگ و مردمند
آتشی سخت است و جان سوز و گران
شد مهیّا از برای کافران
بر ظهورم انبیا بر قوم خویش
مژده می دانند نامم را ز پیش
بر خدای خالق یکتا قسم
آخرین پیغمبر و مرسل منم
حجّتم بر خلق عالم، اجمعین
هم به اهل آسمانها، هم زمین
هر که شک دارد بود کفرش جلی
کفر او باشد ز کفر جاهلی
هرکسی باور ندارد این سخن
شک کند در هر چه نازل شد به من
آن که ناباور بود در یک امام
نیست مؤمن بر امامان همام
هر که شک دارد به حقّ هشت و چار
خود به پای خود برد خود را به نار
این فضیلت را خدای ذوالمنن
از روی احسان خود داده به من
چون خدا باشد کس دیگر کجاست
بانگ «اِلّاهُو» ز هر ذرّه به پاست
در همه حالات تا روز ابد
حمد من مخصوص آن ذات احد
پاس دارید این علی را چون نکوست
برترین مردمان بعد از من اوست
برتر از هر مرد و زن در روزگار
تا که روزی هست و خلقت ماندگار
دور بادا دور باد از لطف رب
ص: 64
منکر قولم بُوَد بهرش غضب
جبرئیل آمد خبر آورد باز
از سوی پروردگار بی نیاز
هر که باشد دشمن مولا علی
یا که او را نشمرد بر خود ولی
مورد نفرین و لعن من مدام
قهر و خشم من بر او بُد مستدام
هر که باید در درونش بنگرد
تا چه با خود بهر محشر می برد
از گناه و معصیت خود را رهید
از خدای خویشتن پروا برید
دست از دامان مولا بر ندار
تا نلغزد گامهای استوار
چون خداوند است کو دارد خبر
از عملهاتان چه خیر است و چه شر
در جوار حق بود جای علی
این سخن در مُنْزَل حق منجلی
گفت با من حق تعالی این پیام
دشمنش در رشک و آهی نا تمام
روز رستاخیز روز حسرت است
دشمن مولا علی در ذلّت است
چون که وصفش را خداوند علیم
گفت «جَنبِ الله» ذر ذکر حکیم
نیک در مفهوم قرآن بنگرید
ژرف آیات خدا را پی برید
محکم آیات حق نور ره است
پیرو آیات شبهه گمره است
بر خدا سوگند تبیان او بود
آگه از تفسیر قرآن او بود
او که دستش را به بالا برده ام
او که وصفش بر شما بشمرده ام
هر که من مولای اویم این علی
باشد او را صاحب امر و ولی
او وصی و هم برادر باشدم
حکم مولا از سوی حق آمدم
ثقل اصغر او و فرزندان او
ثقل اکبر را به جز قرآن مگو
هر یک از این دو تو را گوید خبر
ص: 65
آن یکی از این و این از آن دگر
این دو هرگز نیستند از هم جدا
تا قیامت در کنار حوض ما
اهل بیت من امینان حقند
در زمینش حاکمان مطلقند
آه گفتم آنچه می بایست گفت
گاه بیداری نمی بایست خفت
نقل کردم آنچه بشنیدم ز رب
روز روشن آمد و بگریخت شب
بازگویم قول ربّ العالمین
نیست غیر از او امیر المؤمنین
بعد من بر مؤمنان باشد امیر
ای___ن بُوَد وح__ی الهی در غ_دیر
بخش چهارم
گفت آنگه خاتم پیغمبران
کیست برتر از شما بر نفستان
پا سخش دادند: «الله و رسول»
گفت احمد گوش دارید و قبول
هر که من مولای اویم این علی
باشد او را صاحب امر و ولی
دوستش را دوست می دار ای اله
دشمنی با دشمن او را بخواه
یار باش و همره یاران وی
بی ثمر کن آنکه در خذ لان وی
هم برادر بر من است و هم وصی
دانشم را شد نگهبان این علی
او خلیفه بعد من در امّتم
جانشین من برای دعوتم
او بود بر مؤمنان چون آفتاب
بعد من عالِم به تفسیر کتاب
رهنما و داعی حق مرتضی ست
مرتضی عامل به آنچه حق رضاست
شیرحق، حامی طاعات رب است
ناهی منکر به هر روز و شب است
او بود پیغمبرش را جانشین
او بود هادی، امیرالمؤمنین
اوست در راه خدا پیکارگر
با گروه ناکث بیداد گر
قا سطین آنها که روگردانده اند
با کجی از راستان جا مانده اند
ص: 66
ما رقین باشند از دین رفتگان
نیستند از مکر او اندر امان
گفت رب با من کلامی مستدل
قول من هرگز نخواهد شد بدل
ای خدا با امر تو گویم سخن
با ندایی از نهان خویشتن
دوستداران علی را دوست دار
دشمنان حضرتش دشمن بدار
از سوی خود یاورش یاری نما
هر که بر خذلان وی شد کن رها
منکرانش را ز مهر خود بران
خشم خود را بر دل آنان نشان
ای خدای من تو نازل کرده ای
در حق او آیتی آورده ای
بهر نصب او به عنوان ولی
یا که تبیین مقامات علی
دینتان امروز کامل کرده ام
نعمت خود را تمام آورده ام
برگزیدم بر شما اسلام را
گوش جان دارید این اعلام را
هر کسی جوید به جز اسلام دین
آن که باشد تا ابد دین مبین
هرگز از او نا پذیرم این بدان
او بُوَد در آخرت از خاسران
بار الها باش خود بر من گواه
وحی را ابلاغ کردم ای اله
بخش پنجم
از سوی آن حضرت صاحب جلال
با امامت دینتان شد در کمال
هر که راهش را ز راه مرتضی
یا ز راه نسل او دارد جدا
آن امامانی که از صلب منند
پیشوایانی که یک جان و تنند
جانشینانی که تا روز ابد
پیرویشان واجب آمد از صمد
حبط گرداند خدا کردار او
نار باشد پاسخ رفتار او
هیچ تخفیفی نیابد در عذاب
مهلتش چون کاخ امّیدش خراب
این علی یاورترین یار من است
او سزاوار است و دلدار من است
ص: 67
از همه بر من بود نزدیکتر
عزّتش مافوق ابناء بشر
هم خدای من از او خشنود باد
هم من از او راضی و خشنود و شاد
آیه ای نَبوَد به قرآن در رضا
جز که نازل شد به شأن مرتضی
«اَلَّذینَ آمَنُوا» هر جای آن
می دهد اوّل ز اسم او نشان
مدح در مصحف از او دارد نمود
«هَل اَتی» در شأن او آمد فرود
آن بهشت «هَل اَتی» مخصوص اوست
هدیه ای بر او بود از سوی دوست
غیر او این سوره را شایسته نیست
مدح در این سوره مخصوص علی است
یاور دین، حامی جان نبی
او تقی و هادی و مهدی نقی
از همه پیغمبران بهتر منم
سنگ حیدر را به سینه می زنم
اوست خیرُ الاوصیاءُ الانبیاء
نسل او باشند خیرُ الاوصیاء
نسل هر پیغمبری از خود، ولی
نسل من آیند از صلب علی
چونکه ابلیس از حسد درمانده شد
حضرت آدم ز جنّت رانده شد
رشک می باشد ز شیطان مرید
پس مبادا بر علی رشک آورید
چونکه می گردد عملها تان تباه
باز می ماند قدمهاتان ز راه
هبط شد آدم ز فردوس برین
با دلی سوزان فرود آمد زمین
رب به غیر از یک خطا از او ندید
گرچه آدم را خدایش برگزید
با شمایم گرچه می بینم عیان
دشمنان حق بود در جمعتان
هر کسی بغض علی در دل نهد
کی ز تاریکی و بدبختی رهد
او بود مولای هر پرهیزکار
شمس او شد، مؤمنان اندر مدار
سوره والعصر بر مولا علی است
ص: 68
مظهر آن آیه «اِلّا»، علی است
فتح هر سوره به قرآن کریم
هست بسم الله الرحمن الرحیم
بر زمان سوگند خورده ربّمان
آدمی همواره باشد در زیان
جز علی ابن ابیطالب که هست
اهل ایمان، اهل صبر و حق پرست
شاهد ابلاغ پیغامم خداست
او بر آنچه بر شما گفتم گواست
نیست بر من جز که سازم آشکار
بر شما فرموده ی پروردگار
آی مردم امر فرموده اله
استوار آیید در ترک گناه
لحظه مردن غروب زندگی است
مرگ با اسلام خود پایندگی است
بخش ششم
«امِنُوا بِالله» و بر پیغمبرش
هم به آن نوری که باشد در برش
پیش از آنکه چهره ها گردد تباه
باژگونه آید و باشد سیاه
یا که چون اصحاب سبت حیله گر
رانده گردید از خدای دادگر
بر خدا سوگند مقصود خدا
نیست جز جمعیتی در بین ما
می شناسم مقصد این آیه را
نام آن جمعیت دون پایه را
لیک مأمورم که مخفی دارمش
دیدنی نادیدنی انگارمش
این علی باشد که از روز ازل
حبّ و بغضش گشت میزان عمل
نور حق در جان من مأوا گرفت
بعد من در جان حیدر جا گرفت
بعد از او در خاندانش می رود
تا به نزد قائم مهدی رسد
مهدی آن باشد که گیرد حقّ ما
می ستاند از عدو حقّ خدا
ما ز نزد حضرت حق حجّتیم
خلق را بر دوست صاحب دعوتیم
بهر هر تقصیرکار و هر عنود
هر که در راه مخالف هست و بود
خائن و هر ظالم و اهل خطا
ص: 69
ما دلیلیم و به خالق رهنما
سکّه خاتم به نام من زدند
قبل من هم انبیایی آمدند
من چو میرم یا که گر کشته شوم
عاقبت زین عالم فانی روم
باز می گردید بر اعقاب خویش؟
عصر جهل و روزگار خواب خویش؟
هر که برگردد به عصر جاهلی
خوانَدَش قرآن به پیغامی جلی
بر خدا زان کرده ها ناید زیان
اجر حق بر صابران و شاکران
این علی و نسل او چون جان من
نسل او هستند فرزندان من
در صبوری گوی سبقت می برند
در مقام شکر بر عالم سرند
گر روا دارید بر من مردمان
بارهای منّت اسلامتان
می شود اعمال، فعل بی اثر
هم شما را خشم رب باشد ثمر
شعله های آتشین پر مهیب
یا مس افروخته گردد نصیب
در کمین مردمان نابکار
می نشیند حضرت پروردگار
آی مردم بعد من آیند زود
پیشوایانی گران کبر و عنود
سوی آتش مردمان را می برند
در قیامت بی کس و بی یاورند
هم خدایم هم من از ایشان بری
بهرشان شیطان نماید سروری
هم خود و هم پیرو و یارانشان
هست در قعر جهنّم جایشان
آتش دوزخ چه بد جایی بود
هر تکبّر پیشه آنجا می رود
دانی آن یاران آتش کیستند؟
غیر اصحاب صحیفه نیستند
هر کسی در نامه اش باید نظر
تا کند خود را از ایشان بر حذر
من امامت را امانت می دهم
آن به نسل خویش عاریت نهم
تا قیامت آید و روز حساب
روز رستاخیز و تحویل کتاب
ص: 70
من رساندم آنچه مأمورم بدان
تا کلامم حجّتی باشد عیان
بهر هر حاضر ز جمع حاضرین
یا به هر غایب که آید بعد از این
یا به هر کس شاهد این ماجراست
یا به دنیا هست و اندر پیش ماست
هم بر آنانی که در این جمع ما
نیستند آنها کلامم را گوا
واجب آمد حاضران بر غایبان
هر پدر در گوش جان کودکان
تا ابد گویند پیغام غدیر
آن که باشد امر علّام قدیر
گر چه اکنون دیده ام آینده را
شد خلافت با امامت جا به جا
هان نفرین خدا بر غاصبین
آن چپاول پیشگان راه دین
اندر آن هنگام از سوی خدا
آتشی آید عذابی بر شما
شعله هایی از مس افروخته
هم پری و انس در آن سوخته
گر عذاب حضرت باری رسد
کی تواند کس که خود را زان رهد
کی رها سازد شما را آن عزیز
تا کند پاکان ز ناپاکان تمیز
او نمی خواهد که اسرار نهان
فاش گردد بر شما باشد عیان
هیچ شهری نیست در روی زمین
مردمش کوشند درتکذیب دین
تا کند نابود ربّم اهل آن
قبل محشر، کو بُوَد روزی گران
پس خدا آن را به مهدی می دهد
حضرت حق آنچه را گوید کند
پیشتر، افزون هزاران از شما
گمرهی را برگزیدند از هُدی
لیک حق نابود کرده اوّلین
هم بُوَد مهلک به قوم آخرین
گفت بهر من خداوند حمید
در کتاب خویش قرآن مجید
اهل باطل را کنم نابود من
سرنوشتی سخت بر هر اهرمن
ص: 71
اینچنین باشد جزای مجرمان
وای در محشر به حق ناباوران
امر و هم نهی از خدا آموختم
بر علیّ مرتضی آموختم
پیروی دارید از فرمان وی
راستین باشید در پیمان وی
گر به دنبال هدایت می روید
طاعتش دارید و فرمانش برید
چون ز راهی باز می دارد پذیر
خانه حق را نشان از او بگیر
راههای گونه گون در پیش روست
راه حق یک ره بُوَد آن راه دوست
بخش هفتم
چونکه من هستم صراط مستقیم
پیرویم واجب آمد از علیم
بعد من باشد علی خود راه راست
در امامان نیز راه حق به پاست
آن امامانی که فرزند منند
هادی و داعی به سوی ذوالمنند
لیک از صلب علی خواهند بود
گوهران بحر عصمت در وجود
خواند آنگه سوره حمد آنجناب
کرد بر یاران و همراهان خطاب
فاتحه در باره من شد نزول
این سخن ها را کنید از من قبول
نیز در شأن امامان آمده
در پی تکریم ایشان آمده
اولیاءَالله آنانند و بس
هیچ خوفی نیست در ایشان زکس
در حق ایشان «وَلاهُم یَحزَنُون»
حزبِ الّلهند آنان غالبون
دشمنان اهل بیتم گمرهند
با شیاطین چون برادر همرهند
دائماً خوانند بهر یکدگر
حرف های پوچ و لغو و پر ز شر
تا جدا سازند مردم را ز راه
آن رهی کو می رود سوی اله
دوستداران امامان را چنین
وصف فرمودست ربّ العالمین
در میان اهل ایمان بر خدا
مؤمنان بر غیب و بر روز جزا
هیچ قومی را نمی یابی که آن
ص: 72
دوست باشد با گروه دشمنان
گرچه آن دشمن پدر می باشدش
یا برادر یا ز خویشان آیدش
اینچنین فرموده حق در وصفشان
ثبت شد ایمان درون قلبشان
دوستداران امامان را چنین
وصف بنمودست رب العالمین
اهل ایمانند کی مشرک شوند
در امانند و پی حق می روند
فکرشان از شرک و از انکار دور
قلب ایشان روز محشر پر سرور
چون ملائک با «سَلامٍ آمِنین»
بانگ «طِبتُم فَاد خُلوُها خالِدین»
با صفا خوانندشان سوی بهشت
نیست آنجا هیچ فعل و حرف زشت
جاودانه غرق نعمتهای ناب
شادمان در رزق سلطان بی حساب
جایگاه دشمنان باشد سعیر
این خبر آمد ز نزد آن خبیر
دشمنان آیند اندر شعله ها
نار دارد در دل خود نعره ها
هر گروهی را در آتش در نهند
با غضب بر اهل آن نفرین برند
اینچنین فرمود قرآن کریم
دشمنان خواهند آمد در جحیم
سائلی پرسد: «نیامد بر شما
یک نذیر از جانب جلّ علا»
با اسف گویند بر ایشان بلی
هم نذیر از سوی حق آمد، ولی
فاش بر تکذیب او پرداختیم
بهر تکذیبش سخنها ساختیم
ما همی گفتیم با آن انبیا
کی رسد وحی خدا سوی شما
آه گمراهی بود همراهتان
در مسیر حق نباشد راهتان
چونکه می کردند تکذیب نذیر
حق کند نابود اصحاب سعیر
باز می گویم شما را این سخن
کامد از فرمایشات ذوالمنن
دوستان اهل بیتم در نهان
خشیتی دارند از مولایشان
بهر ایشان آید از پروردگار
مغفرت همراه اجری ماندگار
راه، طولانی بود راهی خطیر
ص: 73
بین جایگاه آتش و اجری کبیر
لعن و نفرین خدا بر دشمنان
مدح حق آمد برای دوستان
من برای مردمان باشم نذیر
فاش می گویم علی باشد بشیر
این علی هادست و من هم منذرم
من برای خلق پیغام آورم
این علی باشد وصیّ بعد من
بر نتابید هیچگه از این سخن
من رسولم او امام است و وصی
بعد هم نسل امامان از علی
گرچه فرزندان من خواهند بود
لیک از نسل علی آیند زود
بخش هشتم
قائم مهدی (ع) بود آخر امام
کار با او می شود آخر تمام
چیره بر ادیان عالم می شود
آفتاب فتح از کویش دمد
از ستمکاران بگیرد انتقام
فتح دژها می کند هم انهدام
غالب آید بر تمام قومها
هم به مشرک فائق و هم رهنما
او که خو نخواه تمام اولیاست
خود همان یاری ده دین خداست
او ز دریاهای ژرف نیلگون
بر بشر پیمانه ها آرد برون
نیکی اش بر هر کسی دارد ثمر
هر که ظرفش بیش سهمش بیشتر
سهم هر فاضل بقدر فضل اوست
سهم نادان هم بقدر جهل اوست
اوست مختار از سوی ربّ جلیل
او بُوَد اندر دو عالم بی بدیل
وارث علم و خزانه دار آن
حاکم ادراک و اسرار نهان
او خبر دارد ز نزد ربّ خود
او بپا دارنده ی آیات شد
او رشید و محکم است و استوار
امر این عالم بر او شد واگذار
بر ظهور حضرتش پیشینیان
مژده می دادند بر اقوامشان
آخرین حجت ز معبود ازل
ص: 74
نزد او پیداست نور لم یزل
هیچکس بر او نمی آرد شکست
فتح و پیروزی از او آید بدست
او ولیّ الله باشد در زمین
او حَکَم باشد به خلق آخرین
او امین باشد ز نزد کردگار
در امور مخفی و هم آشکار
بخش نهم
آشکارا گفته ام بهر شما
تا بفهمید آنچه فرموده خدا
بعد من مولا علی علم آورد
او بکارد جای هر جهلی خرد
در پی این خطبه امرم گوش دار
دست بیعت با رسول خویش آر
هم سخنهای مرا گردن نهید
دست در دست علی بیعت دهید
با خدای خویش پیمان بسته ام
در ره او دست از جان شسته ام
این علی باشد که با من عهد بست
آن کسی کو دست او دارم بدست
از شما اقرار گیرم بر علی
او امام انس و جان است و ولی
یا علی آن کو تو را بیعت کند
گوئیا دستی به دست حق زند
دست حق باشد فراز دستها
نقض پیمان نیست جز از پستها
هر که پیمان بست و پیمانش شکست
بار سنگین زیان خویش بست
وآنکه پیمان را بدارد استوار
مزد یابد از سوی پروردگار
بخش دهم
حج و عمره از رسوم حق بُوَد
زائر حق سوی باطل کی رود
در صفا و مروه طوف او بدار
در کنار خانه ی او حج گذار
هر کس کو وارد آن خانه شد
مورد تکریم صاحبخانه شد
چون نماید با خدای خویش راز
مژده ها گیرد، شود او بی نیاز
ص: 75
هر کسی زان خانه رو گردان شود
عاقبت درویش و بی سامان شود
چون که مؤمن وقف آرد در وقوف
از گناهش بگذرد ربّ رئوف
بعد حج مؤمن شود پاک از گناه
کار از سر گیرد او نزد اله
حاجی از سوی خدای ذوالکرم
دستگیری یابد و گیرد نعم
چونکه صرف مال در راهش نمود
می کند جبران خدا از روی جود
در حضور حضرت حق هیچگاه
اجر هر محسن نمی گردد تباه
با کمال دین به بیت الله روید
با دلی آگاه سوی حق شوید
چون مناسک عاقبت پایان رسد
هر کسی عازم به کوی خود شود
لیک با توبه رود زان جایگاه
بعد از آن پرهیز دارد از گناه
امر فرموده خدای بی نیاز
تا بپا دارید بهر او نماز
از برای مستمندان فقیر
با زکات خود نمایی دستگیر
گرچه اندر پیچ و خمهای زمان
سستی و نسیان بگیرد امرتان
این علی مولا و صاحب اختیار
باشد و روشن کند هر راه تار
اوست منصوب خدای مهربان
بعد من باشد امین بر مردمان
او ز من می باشد و من هم از او
نسل پاک جانشینانم از او
کیست پاسخگر به پرسش هایتان
یا بیان دارنده ی سّر نهان
او و فرزندان من آن مؤمنون
عالمان در آنچه «مالاتعلموُن»
آنچه می باشد حلال و یا حرام
بیش از آن باشد که اندر این مقام
در شمارش آورم در جمعتان
یا شناسانم شما را این زمان
پس به دستور خدای ذوالجلال
امر می دارم شما را بر حلال
ص: 76
یا که فرمان می دهم پروا کنید
از حرام و از عملهای پلید
من همان مأمور حیّ داورم
تا شما را تحت بیعت آورم
دست در دست رسول خود دهید
گام در راه خدای خود نهید
در هر آنچه گفته در حق علی
هم بر آنانی که بعد از او ولی
اوصیاء حق و فرزند منند
گوئیا ایشان ز یک جان و تنند
آخر آنها امام قائم است
مهدی آن ذخر خدای حاکم است
استواری امامت پا به جا
تا شود هنگامه محشر به پا
روز دیدار خدای دادگر
کو قضا باشد بدستش هم قدر
من شما را بر حلال و بر حرام
رهنمایی کردم و دادم پیام
آنچه را بهر شما کردم بیان
هیچگه من بر نمی گردم از آن
یاد دارید این پیام ارجمند
حفظ داریدش که باشد سودمند
بهر یکدیگر کنیدش گوشزد
حکم حق را کی دگرگونی سزد
بازگویم بر شما این نکته باز
همتّت باشد ز کات و بر نماز
امر بر معروف و هم نهی ای عزیز
می کند حق از ره باطل تمیز
ریشه ی هر امر بر معروف چیست؟
جز پیامم بر امامت هیچ نیست
نشر این فرمان شما را واجب است
بر هر آنکس جمع ما را غایب است
این همان امر خدای اعظم است
یا که فرمان رسول اکرم است
امر و نهی حضرت صاحب جمال
جز به معصومان نیاید در کمال
آیت قرآن گواه این سخن
این علی باشد امام بعد من
بعد از او آید امامت از علی
ص: 77
نور حق در نسل او شد منجلی
نسل او باشند فرزندان من
من از ایشان باشم، آنها زآن من
آن ائمه خود کلام باقیند
بر بشر ایشان امام و هادیند
هر که بر قرآن و اهل بیت من
چنگ آرد کرده فائز خویشتن
آی مردم از خدا پروا کنید
از عذاب و سختی محشر رهید
چونکه فرموده خداوند علیم
در کتاب خویش قرآن کریم
زلزله در روز محشر بس بزرگ
باشد و بر هر کسی آید سترگ
یاد آور مرگ و روز رستخیز
هم حساب و نامه ی اعمال نیز
سخت باشد سخت میزان و کتاب
کیفر اعمال بیند یا ثواب
آن که نیکی آورد روز معاد
چهره اش آنجا بود خندان و شاد
وآنکه بد آرد ندارد بهره ای
از شراب و نهر جنّت قطره ای
بخش یازدهم
آی مردم کثرت این جمعتان
باز می دارد که اندر یک زمان
دست در دست رسول خود دهید
با رسول خویشتن بیعت کنید
زین سبب باشد که فرموده خدا
با زبان اقرار گیرم از شما
بهر مولاتان امیرالمؤمنین
هم امامانی که آید بعد از این
بر امامانی که از نسل منند
از علی آیند و بر حق موقنند
بار ها گفتم شما را این سخن
نسل او هستند فرزندان من
جملگی با هم بگویید این کلام
ای پیمبر ما شنیدیم این پیام
ما مطیعیم و رضایت می دهیم
بهر فرمان خدا گردن نهیم
تو رساندی امر آن فرد صمد
رسم کردی راه حق را تا ابد
ص: 78
این علی باشد امیر مؤمنان
عهد مان با دست و با جان و زبان
بر امامان نیز عهدی استوار
نیک میثاقی که باشد پایدار
آن امامانی که از نسل علی
تا ابد هستند بر مردم ولی
بر سر پیمان خود ما مانده ایم
بر نمی گردیم از آن تا زنده ایم
مرگمان باشد بر این پیمان پاک
تا که بر آریم تن ها را ز خاک
کی کند تغییر امر مستدل
نیست شک و جحد و برگشت و بدل
بر نمی گردیم از پیمان خویش
باز کی گردیم از بالا به پیش
پند گفتی پند حق را نزد ما
تا که بر تابیم فرمان خدا
بر علی مولا امیرالمؤمنین
یا که در حق امامان مبین
آن امامانی که از صلب علی
نیک می آیند و بر عالم ولی
بر حسن سبط نبی وانگه حسین
آن که باشد بر پیمبر نور عین
بعد از ایشان نصب فرموده خدا
آن امامان را برای نسل ها
عهد گیرد آن خدای مهربان
از زبان و جان و دست و قلبمان
هر که بتواند بدستش عهد بست
دست مولا را بگیرد او بدست
وآنکه نتواند بگوید با زبان
بر نمی گردیم از پیمانمان
هرگز آن قادر نمی بیند ز ما
نقض پیمان یا شکست عهد ها
این خبر را ما به فرزندانمان
می رسانیم و دگر بر اهلمان
یا رب ای شاهد به سرّ عهدها
آگهی بر فعل ها و قصدها
آی مردم چیست اندر فکرتان؟
یا چه می گویید در این جمعتان؟
ص: 79
هر صدا و هر نهان برکردگار
هست همچون روز روشن آشکار
هر کسی راه هدایت طی کند
سودها و خیر آن را خود برد
راه باطل چیست؟ راه گمرهان
هر که در این ره رود یابد زیان
هر کسی بیعت نماید نزد ما
گوئیا بیعت نموده با خدا
دست قدرتمند حق باشد فراز
فوق هر دستی بود آن چاره ساز
آی مردم با خدا بیعت کنید
دست بیعت با رسول خود دهید
با علی کو هست مولی المتقین
اوست بعد از من امیرالمؤمنین
بر حسن هم بر حسین نیک نام
هم به نسلش آن امامان همام
آن امامانی که اندر عالَمِین
نورشان باقیست از نور حسین
در هلاکت آورد هر حیله گر
حضرت پروردگار دادگر
هر که باشد اهل پاکی و وفا
غرق خواهد گشت در لطف خدا
هر کسی پیمان خود را بشکند
این عمل را بر زیان خود کند
گر وفاداری کند با آن علیم
اجرتان باشد ز نزد حق عظیم
بر علی آرید بیعت با سلام
با لقب دارید پیمان را تمام
آن لقب باشد امیرالمؤمنین
این علی و این شما ای مسلمین
ما شنیدیم و اطاعت می بریم
بازگشت ما بُوَد نزد کریم
شکر مخصوص خداوند علاست
اوست هادی بر طریق راه راست
گر هدایتهای ربّانی نبود
کی حق از باطل جدا گردیده بود
برتری های علی کی شد تمام
چون توانم گفت اندر یک مقام
یاد او در دفتر پروردگار
بیش از آن باشد که آید در شمار
فضل او باشد فزون اندر کتاب
ص: 80
آفتاب آمد دلیل آفتاب
هر کسی فضل علی را بر شمرد
از مقامات بلندش نام برد
از صفا و صدق تأییدش کنید
نام او را از سر نیکی برید
هر کسی دنبال فوز اعظم است
پرچم طاعات رب گیرد بدست
هم اطاعت از خدا هم از رسول
هم علی، آنگه شود طاعت قبول
هر که سبقت جوید اندر بیعتش
هر که شد تسلیم اندر طاعتش
رستگاری یابد و فوز عظیم
رهنمون باشد به جنّات نعیم
آنچه را راضی خدا باشد بگو
غیر خشنودی او راهی مجو
آی مردم گر شما کافر شوید
امر و پند حضرت حق نشنوید
یا همه اهل زمین کافر شوند
جاهلانه در ره باطل روند
هیچ خسرانی نیاید بهر رب
گر چه مردم روز را دانند شب
بارالها اهل ایمان را ببخش
خشم گیر و منکران حق مبخش
خطبه ام آمد به پایان مسلمین
حمد بر مولای ربّ العالمین.
متن خطابه و ترجمه آن از پیام نگار حجه الاسلام سید حسین حسینی و باستناد ایشان از کتاب اسرار غدیر نوشته ی آقای محمد باقر انصاری اتخاذ گردیده است.
علی تنها
اشعار آقای علی تنها
مقدمه
پیم_______بر حجّ آخ__ر را ادا کرد
طواف کعبه زاو بی انقطاع است
پیمبر در حرم خیل ملای________ک
همه در حیرت از اخلاص اوی_ند
خدایا این محمّد کیست؟از ماست؟
فلک در گردش از هر شوط اح_مد
مگر او از حرم س_____یری پذیرد؟
ولی معنای عبدالله هم____ین است
که برگرد از دیار ربّ الارب_____اب
از این وادی همه در روز موعود
ص: 81
خدایا شاکرت هستیم از جان
اگر چه ک___ایناتند از عط____ایت
درای کاروان دمس______از گردی___د
ب___یابان بود و گرم__ای حج__ازش
تنی چند از پی__مبرپی_____ش بودند
خوشا آن کاروانی کو به صحرا
به هر گامی ببالد ریگ این دشت
علی بر فرق من چون می نهد پای
بدم ذرّه ،علی کرد آسمانم
تو گویی چشم دل بیند در آنسوی
نبی بسم الّه و حیدر چو آیه است
در آن وادی خشک و بی علفزار
نه برکه، زمزم اهل ولایت
غدیر است او، نه آبشخور به هردام
سقایت میکند، نی تشنهء آب
مسیر کاروان سویش فتاده
ول_____ی در بین ره جب__ریل صادق
خدایت گفت___ه کاین ام__ر اله است
گرت نب___ود به سر آهن___گ اب_راز
چوپیغمبرچنین وحیش شد ازحق
سپس فرمان اتراقش رسان____دند
وگر کس پیش____تر از قاف___له بود
هزاران زائ____ر بی__ت خ___داون___د
در این وادی س__وزان، خاک بی در
سپ___س از امر آن می__ر حج__ازی
برفت آئ__ینه رب بر ف______رازش
ست___ایش لایق پروردگاریس_____ت
اگر چ___ه هیچ همتایی ندارد
سلاطین این چنین شوکت ندارند
به هر چیزی که آن پنهان و پیداست
به مج_______دوعزّتش نبود نه___ایت
هم او اوّل هم او آخ___رب__ودهان
بساط عرش وفرش است ازعطایش
به ذات پ____اک او کس ره ن_____دارد
خ____لایق در برش حق_ّ__ی ندارن___د
زرافت داده بر هر دیده،دیده
کریم است و حلیم است وشکیباست
خ_____لایق را به نع_مت منّتی ه__ست
ب__________ود آگ___ه زاس___رارنه___ان__ی
تمام هستی ذرّات از او
ب______ود نی___روی او برت___ر زافه_ام
پ__دی__د آرد هر آن خلق_ی که خواهد
اب_____د در پی__ش او آی_د ب_ِپ_ای__ان
بج__ز ذات خ__دایی خ__القی ن__یست
ببیند او هر آن چشمی که خواه__د
ب____ود از باط____ن هر بن___دِآگ___اه
ص: 82
کسی نگرفت با دی___دن س____راغ_ی
شه____ادت می___دهم الله ن__ام اس__ت
ف____روغ ن__ور او ت___ا بی نه__ای__ت
مق__دّر ب__ی شریک، ام__رالهیست
ب__ه وق_____ت آف__ری___دن، روز اوّل
بیاورد آنچه آورده است بی رن_ج
خدایی کاو ندارد هیچ، همت________ا
عدال__ت م__ر خدای___ی را ب__زیب__د
شهادت میدهم کاو نامش ال_____ّ_له
به پی__ش قدرت__ش هر قادری رام
بودشاهنشه هستی و اف________لاک
عنان ماه وخورشید است دستش
به گردش از پی هم روز و هر شب
شکسته کش___تی هر ظا لم دون
ندارد ک__س ورا ن__اس__ازگ_____اری
هم اوفرد است و هم عاری بد ازغیر
ورا همتا وهمسنگی نبوده است
دهد انجام، هر کاری که باید
هرآن خلقی که باشدریزه خوارش
حیات ومرگ درفرمان اوی_____ند
گهی خندان گهی گریان گهی دور
تمامی بستهء کن، هم یکونش
عط____ا از او بود هم برد ب__اری
بود مهر کرم رخشان به دستش
عیان کرد آفتاب عالم افروز
نباشد خال__قی جز او که هر آن
به درگاهش دعا گردد اجا ب___ت
زحکمت هر نفس را بر شمارد
نباشد مشکلش تا گردد آس__ان
هر آنکس کرده بر در پا فشاری
خدا حامی وهم حافظ به نیکان
برای موءمنین صاحب اراده است
خداوندی که درهرحال_ت وف__کر
ازاین روی آورم بردرگهش شکر
ب__ودای__مان من ب__راول____یا اش
اطاع__ت زام__راوب__رگ_ردن من
اسیرم من به دام حکم رحمان
نباشددرامان از مکر او کس
به درگ__اه اله______یش چوعبدم
ب_____اداتارس__دبرکس ع_قابش
خدا، معبود ومن هم در اطاعت
که گ__ربرهمرهان ناگفت_ه بودم
تو گفتی گویم اینسان مدح حیدر
توضامن گشتی ازآسیب م_ردم
پس ازآن آمد این وحی اله__ی
الا پیغ__مبرم ل__ب ب__ازمی ک_ن
همان امری که داردبوی حیدر
اگرگفتی رس__ال__ت ازت_ومقبول
الا ای قوم ازح_______ج بازگشته
ص: 83
من اندردعوتش کاه____ل نبودم
رسانده حق زسوی خود سلامم
بدانیدای سیاهان،ای سپی_______دان
علی باشد وصی،هم جانشینم
بود شان علی از شان من چون؟
بوّت کی خدا داده علی را؟
خدای__م اینچ__نین ن__ازل نم_وده
بج__ز پیغ__مبر ورب،خاشعین را
همانانی که در حال رکوع____ند
هر آئینه علی مقصود آیه است
سپس گفتم چنین بر جبرئ_یلش
که من زاین امر او سر باز دارم
نگر یارب فزونتر گشته دشمن
همانانی که حق دروصفشان گفت
همان قومی که من آزرده زانم
در این ره ای خدا جرمم چه باشد
ولی گفتی تو در وصف چنین قوم
پیمبر گوش باشد ،زود ب___اور
ولی "خیر لکم" ای قوم جاه____ل
اگر خواهم همی نامردمان را
که تا رسوا شوند اندر خلایق
خدایم گفته مسرورش نمای__م
مرا دستور ابلاغ اینچنین داد
همان وحیی که در حقّ علی شد
اگر نا گفته بودم ای خلای___ق
چون این امرش به دلهامیرسانم
شما نی_ز ای گروه مردمان___م
هر آئینه علی مقصود آیه است
بود واجب اطاعت زامر حیدر
به هر یکتا پرستی درزمین است
به هر قوم از سیاهان و سپیدان
به آنانی که در شهرندو صحرا
الا یا معشر النّاس این علی را
ه دستورش بود نافذ به دلها
هر آنکس تابع امر علی بود
همانا من کنون که اینجا ستادم
بدانید آخرین بارم بود ه___ان
به فرمان الهی سرگ_____ذارید
پس ازآن خالق و معبودو اولی
خدایم گفته بعد از من ولی را
پس از آئینهء ذات پیم_______بر
زایشان جمله اشیا تا قیامت
حلال و هم حرام اندر دو عالم
خدایم گفته اندر ق__ول قران
کنون دادم من علم اوّلین را
الا ای مردوزن از درگه او
ص: 84
خدا را از علی رو بر ندارید
علی هر ناحقی مقهور سازد
اگر چه سوی حق آورده خواهش
علی روشنگر راه خداوند
خدا هر دانشی بر او بداده
علی مرد نخستین در یقینش
در ایمان کس بدین باور ندیدم
علی همراه پیغمبر به هرجا
علی اوّل مصلّی بهر ایزد
من او را گفته ام هستی تو جانم
علی با جان ودل امرم پذیرفت
الا یا معشر النّاس این علی را
شما هم برترش دانیدو مهتر
از آن رو که آن خدای حی سبحان
نیامرزد خدا هر منکری لیک
به هر کس کو سر نا ساز دارد
بترسید از گمانهای مخالف
در آن هیزم زخیل مردمان است
قسم بر ذات حق مقصود خالق
ظهورم بوده است و شوروحالی
هر آنکس که او ندارد باور من
اگر کس دردلش تردید دارد
وگر در سینه شکّی بر امامی است
سزای منکر ما هم به دوران
الا اینک خدای از روی احسان
همی بر خلق خود اولاست الله
ستایش گویمش از جان و ازتن
الا تا آن زمان که خلقتی هست
کجا برتر از او یابید مردم
ببارد ابر خشم این خداوند
همانا جبرئیل از سوی داور
هر آنکس با علی بستیزد ازکین
بود لایق به خشم و نفرت حق
مبادا روی از حیدر بگیرید
مبادا گامتان از حق بلغزد
الا مردم علی همسایه ی اوست
خدا گوید ز قول حاربینش
علی بد هم جوارخالق خود
تفکّر در کلام الله نمایید
نظر بر محکمات آن نموده
به تفسیرش برانسان راه، بستم
بگویم بر شما "من کنت مولاه"
علی ،ابن ابی طالب بود دان
ولایش حکم ربّ العالمین بود
ص: 85
همانا این علی و نسل حیدر
بدان قرآن کلام نور داور
کند سازش دو ثقل از بهر هم هان
جدا از هم مگردد تا به کوثر
بدانید این دو ثقلم چون بگویند
بدانید آنچه من ابلاغ کردم
من از سوی خدا گفتم خلایق
مبادا این لقب بر کس برانید
سپس پرسیدازان قوم حیران
یکایک پاسخ آوردند ایزد
بگفتا پس نبی بر آن خلایق:
بگفتم تا که بر گویم جهانی
هرآنکس را منم مولاوسرور
همین حیدر که اکنون بر فراز است
بگفت آنگه پیمبر که ای خلایق:
علی باشد وصی، همراز احمد
علی آن جانشین دولت من
علی خواندشمارا سوی معبود
بوداعمال او شوقا"الی الله
دلش از مهرحق آکنده باشد
علی خصم خدارابازدارد
علی فرمانروای شهرایمان
به امر حق، هلاک ناکثین است
خدا فرموده در قرآن بی چون:
به امرت این دعا خوانم ،الهی
تویاری کن هر آنکس حامی اوست
سزای دشمن او خشم خود نه
اگر ناباورش روی زمین است
خدایا گفته ای پیغمبرت را
الا دین شما "الیوم اکملت"
پسندیدم که اسلامم بیارید
اگر دینی به غیراز این بخوانید
خدا تکمیل دین با حیدرش کرد
اگر اعمال کس نزد اله است
عمل، بی مهر او بیهوده باشد
نه کمتر آتش قهر الهیست
علی بهرنبی یاورترین است
رضایت را نباشد آیه ای کان
علی را ربّ ومن، باشیم خشنود
علی سر حلقهء آن مومنان است
به قرآن گر بخواندی هل اتی را
بدان در حقّ حیدر گشته نازل
خدا خوانده علی را یاوردین
بود پرهیزکارو پاک و طاهر
اگر من برترین پیغمبراستم
بود فرزند،نسل هر پیمبر
بدانید آدم ار مطرود گردید
دلیلش بود، رشکش،مکر شیطان
ص: 86
علی راگرحسدورزید آه است
تنزّل، حضرت آدم،سما را
اگر چه صفوه الله است آدم
خلایق،حال خود را نیک ،یابید
ستیغ عزّت اندر کوی ما پست
فلاح و رستگاری سائل او
"ولا یومن به" جز مخلصانش
زمان را خورده سوگند این خداوند
ولی انسان کامل جزعلی نیست
منم اکنون که خوانم بر تو سوگند
مرا تکلیف،جزابلاغ،نبود
نمیرید ای گروه نیک فرجام
به ربّ واحمدو نوری که در اوست
بود "اصحاب سبت" از قول قرآن
خدا باشد گواه این گمانم
ولیکن امر حق در پرده پوشی است
هم اکنون این محک بر دل گذارید
اگر مهرش به دلها رونهاده
وگر خشم از علی دارید دردل
خدا از نور خود، جانم سرشته
پس ازحیدربه نسلش تا به قائم
خدا حجّت کند کامل بر این خلق
مقصر،هم معاند،هم مخالف
الا ای قوم، من هستم رسولش
اگرمن مرده باشم یا که مقتول
اگر کس بعدمن در قهقرارفت
خدایم گفته در حق صبوران
اگر بر دین حقّم استوارید
زاسلام شما من را چه منّت ؟
اگر بر من همی منّت گذارید
خدا هم خشم خود شامل نماید
خدا همواره مارا درکمین است
پس از من _ در تباهی _ رهبرانند
بدانید این گروه اندرقیامت
بر او انصارو اتباع و هم اشیاع
به اصحاب صحیفه شهره باشند
هم اینک جانشینی را امانت
به نسلم داده ام من تا قیامت
کنون تبلیغ امر حق نمایم
بر آنکه زاده یا زاییده گردد
به هر نسلی پدر در گوش فرزند
الا این منصب از بعدم شود غصب
نه شاهنشه،که شاهنشه نمایی است
بر آنکس بیعتش را هم پذیرد
خدا هر کس ورا یاری نماید
نه او هر بنده رابر خود رهاکرد
ص: 87
مشیت مر خدا را این نبوده
نباشد سرزمینی زاهل تکذیب
سپس ازامر آن باریتعالی
سفارشهای حق گردد محقّق
اگر پیشینیان گمراه گشتند
هم او ویرانگر آیندگان است
هلاک اوّلین و آخرین را
همین باشد سزا مر مجرمان را
خدا من را به امرونهیش آگاه
شما نیز امر او را گوش دارید
مبادا راه دیگر برگزینید
صراط مستقیمی که به قرآن
پس از من این صراط حیدر بود تا
پیمبر بعد از این با نام الله
همان حمدی که در این سوره خواناست
امامان اولیای عرش سبحان
همانا حزب غالب حزب اویند
که از بهر ظلالت مردمان را
خوشا احوال هر کس را خدا گفت
براند هم برادر هم پدر را
خدا بوده به دل حکّاک ایمان
به صحّت هم سلامت گام دارند
اگر دردل کسی شکّی به ما داشت
اگر بذر محبّت در دلت بود
ملایک میزبانت در بهشتند
خطاب"طبتم" آید از ملایک
بهشت،ارزانی یاران یار است
جهنّم،خانهء دشمن به آلش
خدا فرموده درحقّ عدویش
نگهبانی ز دوزخ پرسش آورد
جواب آید:بلی،لیکن ز حسرت
دروغ انگاشتیم آیات رب را
خدا فرموده پس:"سحقا "لاصحاب"
ولی یاران ما، هم در نهانی
"لهم اجر کبیر" از حقتعالی است
چه بسیار است ازاین ره تابه آن راه
سر جنگ ار کسی با ما بدارد
وگر با ما بنای دوستی داشت
منم منذر ،علی،هادی دینم
منم پیغمبر و حیدر وصیم
امامان بعد من از صلب اویند
همانا مهدی از ما اهل بیت است
بگیرد انتقام از ظالمین او
مسلّط بر تمام مشرکین است
به دین حق بود او یار و یاور
نصیب هر کس از احسان و نیکیش
بود نیکو وهم مختار یکتاست
ص: 88
کلامش چون کلام خالق اوست
رشید است و سدید است ای خلایق
خبر، پیشینیان دادند از او
نباشد حق مگر در نزد مهدی
ببندیدش زروی مهر،عهدی
ولی الله مطلق در زمین اوست
پیام ربّم این بود و رساندم
شما نیز ای خلایق بعد گفتار
پس از من دست بیعت ده ولیم
علی پیوند خود را با نبی بست
نیابت داده من را حقتعالی
خدا فرموده هر کس با شما بست
بدان پیغمبرم:دستم زهر پست
اگر عهدش کسی بشکست،در دام
خدایا عفو و رحمت بر کسی آر
ز آداب و رسوم حقّ سبحان
طواف حضرت حق از صفا کن
به درگاهش رود هر کس به هر شب
بود بی بهره و محتاج هر بیت
اگر در موقفات حج بماندی
پس از آن نامه ات پاک است و بی عار
الا بر حاجیان، خود،یاورم من
تباهی،کارنیکان، نیست آری
اگر در بیت رب آیید سویش
نه کعبه،بلکه هر مشهد که رفتید
نماز و هم زکات ارکان دین است
علی،جان رسول و جان دینم
پس از من بر خدا،حیدر امین است
علی و نسل او هستند کامل
حلال و هم حرام حق فزون است
از این روی ای گروه آرید دستی
پذیرید آنچه را در حقّ حیدر
امامت دارد از نسلش وراثت
لوای دین به دستش تا به انجام
منم مرشد،شمارا زآتش دون
شوید از این سه حکم الله، مشعوف
زمنکر واره_ی_د و پس بدانید
که این امر است و فرمان خداوند
یقین،بع_د از ع_لی اولاد حی_در
همین گفتار حق اندرکتاب است
ن_ب_ی ه_م گفته از به_ر ه_دای_ت
خدا از لرزه ای بس هول انگیز
مشو غاف_ل ز م_رگ واز ق_یام_ت
ص: 89
ه_ما نا بند گان در روز مح__شر
سزای نیک هر کس جنّت اوست
هر آنکس آورد بیع_ت به پیش_م
بدین انبوه، بیعت هست، مشکل
مبا دا ای_ن ع_لی از خود برانید
به میزان آن کسی خیر اندر آرد
سپس از ام_ر پیغ_مب_ر،خ_لای_ق
ه_ما نا ما شنید یم و م_طیع_ی_م
همی عهد ولا از نای بستیم
زجان و دل ق_بول ا ولیا ی_ت
بر این پیمان بما نیم و بمیریم
نباشد منکرش در ما و شکّاک
محبّت جز علی ،کس را روا نیست
پیمبر،عهد خود از ما گرف_ت_ی
به روح و دستمان لبّیک گفتیم
از این پیمان خود ،ما سر نپیچیم
رسانیم این پیا مت را به ایش_ان
پیمبر گفت:ای مردم چه گویید؟
خدا آگ_ه ز اس_رار دل م_اس_ت
هر آنکس کاوهدایت را پذیرفت
وگ_ر ک_س راه ذلّ_ت برگزی_ن_د
شما گر در پ_ی عه_د خدائ_ی__د
نبا شد دست کس بالات_ر از او
هم اینک بی_ع_تی ب_ایست،بستن
پس از من با امیرالمومنین دست
هر آن مستی که از جام غدیر است
پس از حیدر،حسن مولاست بی شک
پس ازاوعالمی درشوروشین است
ام_امت بع_د از او در نس__ل آی_د
یکایک آیتی از حضرت دوست
تباهی حیله گررا می سزد ه_ان
اگر پیمان شکستی خود غریمی
خلایق،آنچه را گفتم در اینج___ا
سلام حضرت مولا چن__ین گوی
بخوانید آنگه از جان و دل خود
خدا: آمرزشت خواهیم و دانی__م
خدای_ا:شاکرت هستیم و ممنون
الا م__ردم،فض_ی_ل_ت_ه_ای حی____در
نه آنست آنچه من گفتم دراین روز
همان_ا رست_گاری به_ر آن_ی است
نه از ما و نه از خوانی که گف__تم
بود تسلیم حیدر،رستگاری
بگویی_د آنچه را حق زاو رضا شد
سزای مومنین آمرزش و جود
ص: 90
ستایش لای_ق پروردگ_اری اس_____ت
ط__واف خانه ی امن خدا کرد
اگر چه نام حج، حجّ وداع است
به صف استاده هنگام مناسک
به غیر از مدح او چیزی نگویند
ویا عالم طفیل پیر بط_____حاست؟
سمک تسبیح گوی ازصوت احمد
که راه خانه اش از خانه گیرد؟
همین، فرمان ربّ العالمین است
به همراهان بگو از پیر و از شاب
بسوی خانه برگردیم خشنود
پذیرفتی سر خوانت چو مهمان
سهیم و هر زمان زیر لوایت
سفر از بیت رب آغاز گردید
سواران از شتر زیر جهازش
بسی خسته ز راه خویش بودند
به همراهش علی و شاه بطحا
منم خاک ره جانانه زین دشت
نه صحرا ،آسمان باشد مرا جای
چه من بر تیر مژگانش نشانم
گرفته مهر عالم از علی ،روی
علی خورشید او، کی جای سایه است؟
به ناگه برکه ای آمد پدیدار
نه زمزم ، کوثر شاه امامت
فلک ،سیراب از او زآغاز و انجام
شفاعت میکند از پیر و از شاب
از این رو تاج عزّت سر نهاده
سه بار آمد که ای سلطان ناطق
تو ابلاغش کن و جان در پناه است
رسالت را نکردی هیچ احراز
سراپاشد خضوع آن عبد مطلق
تمام حاجیان آنجا بماندند
رسول الله بخواندش سوی خود زود
نشان دیدگان سوی که آرند؟
چرا شد کاسهء صبر نبی پر؟*
بنا شد منبر از چندین جهازی
چنین گفتا ز سوز و از گدازش:
که کس در اوج وحدت مثل او نیست
ولی با بندگان در دل بر آرد
در ارکان جهان هیبت ندارند
خدای لامکان ،آگاه و داناست
ستایش بهرش از آغاز و غایت
" تصیرالامر" سویش گفته قران
ص: 91
بود سکّان این کشتی به رایش
ملک با روح بر او سجده آرد
ز خوان لطف او بس ریزه خوارند
ولی کس هاله ای ازاو ندیده
عطا و رحمتش درخلق، برپاست
جزای خیروشررا مهلتی هست
نباشد پرده بر دیدش زمانی
وجود جمله موجودات از او
به مثلش کس نیاورده در اوهام
زت_____اریکی مط__لق ن___ور آرد
عدالت بر سر خوانش چو مهمان
بدین عزّت، عزیز قادری نیست
ب_دی__دارش رود لی_کن نشاید
زدان__ای__ی نه__د ه__ر گ__ام در راه
مگر او در طریقش زد چراغی
همان کاو شهره در پاکی به عام است
ملک در وقت ام____رش بی دخالت
وجود و بود، با اذن خدائیست
نه سرمشقی ورا بوده محّول
جهان قبل از وجودش خاک بی گنج
هم او صنعش بود زیبا و بر جا
که مرجع باشدوهم زاو بخیزد
فروتن پیش فخرش صاحب جاه
به پیش عزّتش هر سرکش آرام
به گردش هر فلک زان ایزد پاک
که هریک را اجل آرد به وقتش
به روی پرده آید زامر این رب
شیاطین را کشد در خاک و در خون
نه ان__بازو شب___یهش در دی____اری
نه زاده است ونه زاییده شدازغیر
کرامت از ازل اورا ستوده است
دهد حکم، آنچه راعزمش بشاید
بود درنزد او علم و شمارش
چه محتاج وچه سیرازخوان اویند
گهی نزدیک و گه تاریک و گه نور
هم او آگه زاسرار درونش
ست____ایش لای___ق آن ذات باری
تمام قدرت امکان به دستش
شب آورد از پس خورشید، هر روز
عزیز است و هم آمرزد گناهان
ببارد ابر احسانش زیادت
زقدرت بر درش جن، سجده آرد
نی____ازارد ورا ف__ری___اد ن__ا لا ن
جوابش را زراءفت داده باری
ص: 92
مصاحب باشد او با رستگاران
به فرمانش ملک،از پا فتاده است
سزاوارپرستش باشدوذکر
به رنج وراحت وشادی وهم ذکر
به پیغام آوران ، هم اوصیا اش
سرورازاشتیاقش درتن من
هراسم ازجزا ،شوقم به یزدان
نبیندرنگ بی عدلی از او پس
کمربرطاعت ازوحیش ببندم
فلک در لرزه آید از عتابش
هم او فرمان دهد براین رسالت
همی دست از رسالت شسته بودم
خودت دادی امانم زآفت وشر
توگفتی بین ایشان:"یا نبی قم"
که شدآغازبا نام خدایی
ت__وامرخالق_____ت ابرازمی کن
ز بهر جانش____ینی پ__یمب__________ر
مصونت دارم ازاین قوم معلول
چنین خوانی در عالم ساز گشته
به فهم علّتش جاهل نبودم
رسان پیغمبرا، این سان کلامم
علی در جانشینی ،مرد میدان
نشیند بعد من هر جا نشینم
به سان نسبت موسی و هارون
جز او لایق که دانسته ولی را؟
ولای غیر او باطل نموده
مصلّین را بگفت و راکعین را
زکاتی داده و پس در سجودند
در این آیینه او مشهود آیه است
به حق برگو سلام و گو دلیلش
ه__راس ازقل__ّ__ت س_رب__از دارم
به نیرنگ و به مکرو طعنه بر من
زبان گوید کلامی را که دل رفت*
ببی__نندو اذن گ__وی__ند نام__م
جدا ازمهرحیدرمه که باشد؟
بیازاردنبی وگوید این قوم:
بگو آری، چنینم گفته داور
چو او موءمن بود بر حقّ وعادل
بگویم آیت و هم نامشان را
ولیکن صبر من بر خشم، فایق
به تبلیغ علی شادش نمایم
که بر گویم چنین امرش به فریاد
بدان نور حقیقت منجلی شد
رسالت کی مرا می بود لایق؟
خدا حافظ بود بر جسم و جانم
بدانید آنچه را زاین آیه دانم
امام است وهم او صاحب اراده است
ص: 93
به مردم جمله، انصار و مهاجر
به کوچک یا بزرگش امر،این است
عرب یا که عجم باشد به دوران
مداوم تابعند از امر مولا*
به امرو قول و فعل آرید اولی
مخالف با علی ملعون وادنی
خدا آمرزد او راروز موعود
شما را آگهی زامرش بدادم
که بر گویم شما را از دل وجان
که اودیدش بود ما فوق هر دید
منم بر جملهء اشیاء، مولا
امامت هم ولایت مر علی را
به نسلش هم امامت داده داور
یکایک مورد لطف و عنایت
به اذنم باشد و اذن خدایم
حلال این است و حرمت هم بدینسان
به ابن عمّ خود هم آخرین را
به درگاه دگر چون آوری رو؟
ورا از جان خود برتر بدانید
شما رااز پلیدی دور سازد
نیارد در ادای حکم، کاهش
همان که او نامش اندر آیه آرند
کلامش را کلام الله بخوانده
به ایمان برخدا و مرسلینش
چو او بهر نبی یاور ندیدم
علی اندر پرستش هست،برجا
پرستش کرده حق همراه احمد
شب هجرت بیارامی به جایم
هراسان ناشدو درجای من خفت
فضیلت داده چون باریتعالی
پذیریدش امام و میرو سرور
خطابش کرده ای مولا به هر جان
ز استغفار ما پستی شود ،نیک
خدا ابواب دوزخ باز دارد
که حق بردوزخش نیکو است واقف
پذیرایی به سنگ از میزبان است
زارسال رسل از نیک و صادق
منم اینک چو علت بر تمامی
به من کافر بود نی یاور من
به شکّ دررسول امّید دارد
بر اهل البیت من شکّش تمامی است
نباشد جز عذاب و آتش جان
به من منّت نهادو کردم انسان
"به یکتایی قسم یکتاست" الله
به هر حال وزمان که اومقصدمن
ص: 94
ویا روزی رسد هر شب به هر دست
شما نیزافضلش دانید، مردم
بر آنان که این سخن رایاوه دانند
بگفته این سخن را بر پیمبر
وگر مولا مپندارد به تمکین
شود بر دوزخ جاوید،ملحق
بپرهیزید و از آتش گریزید
چو او حاکم بود غیری نیرزد
که جنب الله به قرآن سایه ی اوست
صدافسوس و فغان ازضعف دینش
چرا در حق او اینسان ستم شد؟
که تا اعماق آنرا در بیابید
تشابه را زچشمان می زدوده
مگر آنکس که دستش روی دستم
علی مولا بود از گفت الله
برادر،هم وصی هم جانشین هان
که من گفتم بدینجا بر شما زود
پس از من یادگاری ثقل اصغر
بود آیت، شما راثقل اکبر
ز هریک خواهی اخبار دگردان
همان روزی که نزدم آیدوبر
امانتدار حق،حاکم زاویند
همان را حق تعالی داد امرم
علی،تنها بود مولای لایق
بجزبر ابن بوطالب مخوانید
چه کس اولی بود بر نفستان هان؟
پس ازاویی ،تو ای مقصود سرمد
الا ای مردمان، جبریل صادق
شودآگه ازاین سرّ نهانی
پس ازمن حیدراست آن میرومهتر
زشوقش هر دلی در سوزوساز است
برادر مرمرا جز او که لایق؟
نگهبان باشد او بر راز احمد
به تفسیر کتاب و امّت من
بدان امری که حق زان هست خشنود
ستیزد آنکه را دشمن در این راه
بودحامی به هر کس بنده باشد
به دشمن خشم خود ابراز دارد
هدایتگر بر اهل دین وقران
شرر، بر قاسطین و مارقین است
نخواهدشد فرامینم دگرگون
خداوندا، تو خود بر این گواهی
محبّینش بدار از مرحمت دوست
جزای دوستانش رحم خود نه
زمهرت دورو بر خشمت قرین است
به وقت نصب حیدر، امّتت را
ص: 95
تمام نعمتم بر قوم، "اتممت"
که در درگاه حق مقبول آیید
به عقبی سخت،در رنج و زیانید
مکان منکر او دوزخش کرد
بدون مهر حیدر، خود تباه است
عدو در آتشی پاینده باشد
نه فرصت بهر اصلاح تباهی ست
زاوار و قرینتر زاهل دین است
به حقّ حیدر آورده است،سبحان
به قرآن، «امنوا»، اوراست،مقصود
کلام مدح حق بر او نشان است
دخول جنّت آل عبا را
هر آنکس غیر او گوید چه کاهل
مدافع بر در پیغمبر دین
هم او هادی و مهدی،نور ظاهر
وصیم برترین،اولاد او هم
وفرزندان من از نسل حیدر
زجنّات نعیم و کوی جاوید
مبادا کس برد رشک علی،هان
تمام نامهء خیرش تباه است
سبب بودش خطایی مر خدا را
ولی رشکش چنین پاسخ بدادم
مبادا دشمن حق را بتابید
تو ازدامان ما کوته مکن دست
موالی با علی شد قابل او
به قران سورهء والعصر جانش
که انسان درزیان است و به صد بند
سیاهی جزبه نورش منجلی نیست
پیامت رارسانیدم، خداوند
به تقوای الهی توشه باید*
مگر باعزت وحرمت به اسلام
اگر مومن نباشد بر من و دوست
بود ملعون، زسوی حیّ رحمان
که گر خواهم عدو با نام خوانم
مرا حکم خدایی در خموشی است
به حب،یا بغض حیدر،حکم آرید
خدا خوان کرم بر او گشاده
تمام زندگی راخفته در گل
پس از من در علی ،این نور، هشته
ستاندحق خودازدست ظالم
به اهل البیت من تا آخرین خلق
چه ظالم او،چه خائن،جمله آسف
زبعد آن رسولانی که بودش
دوباره جاهلیت هست،مقبول؟
زجرمش کی غباری بر خدا رفت؟
دهم پاداش و نعمت من فراوان
علی و آل او راضی بدارید
ص: 96
خدا هر بنده اش را کرده دعوت
ثواب هر عمل بر باد دادید
که آتش شعله ور،در دل نماید
سزای ناسپاس ازاو همین است
شما را سوی آتش می کشانند
ندارد یاورو ما،در برائت
زخشم حق به دوزخ اندر اشباع
مبادا کس زما زان دسته باشند
نهم دربینتان هم من وراثت
وصایت، هم خلافت هم امامت
به حاضر هم به غایب روی دارم
تمام خلق عالم دیده گردد*
کند با من به این پیغام پیوند
شهنشاهی شود جای علی، نصب
بر او خشم من و قهر الهیست
بلا شک شعلهء آتش بگیرد
به محشر وانهد،در دوزخ آید
که پاکی را ز ناپاکی جدا کرد
که خلقش را زغیب آگه نموده
که گرددقبل رستاخیز تخریب
دهد بر دست مهدی ملک آنرا
که ننگ خلف وعده نیست بر حق
هلاک درگه الله گشتند
همانانی که کفر اندر بیان است
خدا گفته است در قرآن همین را
گرفتار آورم ناباوران را
بکردو من علی آگه زاین راه
ولایت را علم بر دوش دارید
مبادا دست از حیدر بچینید
بباید پیروی کرد این منم هان
زنسلش بر حق این راه آید احیا
قرائت کرده اند : الحمد لله
به شان و رتبهء ما آل طاهاست
ندارد ترس و حزنی ره بر ایشان
محارب با ورا شیطان بگویند
دهند اخبار بیهوده نهان را
ولای غیر ما را از دلش، رفت
اگر ننگ آمد از داور،پسر را
به توصیفش چنین گفته به قرآن
اگر مومن به دینم،نام دارند
نه دست یاری اندر دین،بر افراشت
هوای یاری ما در سرت بود
ورودت با سلامت می نوشتند
نباشد کس در این جنّات،هالک
که رزق حق بر آنان بی شمار است
ص: 97
به گوش آید صدا: "افروز آتش"
به دوزخ میکند نفرین هوویش
مگر منذر خدا بر تو نیاورد؟
زبانها بسته شد هنگام بیعت
ز وحی و اولیا، مرآت رب را
مگر آتش زداید پرده از خواب
زحق خائف بوند هم در عیانی
امید مغفرت،روز مبادا ست
ز آتش اندرون تا اجر الله
خدا نفرین خود بر پا بدارد
خدا بستود و دردل مهر خود کاشت
منم ترسانگر او باشد بشیرم
رسول الله منم، صفدر وصیّم
ولی من را پدر،بر حق بگویند
هم او قائم،هم او ار سرنوشت است
بود او فاتح هر برج و بارو
هم او خون خواه جانبازان دین است
زبحر ژرف حق پیمانه اش سر
به قدر ارزش است ای خیر اندیش
زعلم،ارث و زفهم،ادراک، اوراست
به پا دارد نشان از حضرت دوست
عنان عالمی بر او که لایق
بود باقی و حجّت بعد او کو؟
بود نوری اگر ،در نزد مهدی
هواداری نیرزد جز به مهدی
امین سر ربّ العالمین اوست
علی را بعد خود زاین رو نشاندم
یکایک نزد ما آید پدیدار
به اقرار امامت بر علیم
نبی را بیعت عرش آفرین است
بگیرم عهد بر حیدر شما را
همی پیمان،یقین او با خدا بست
بود بالاتر و ما فوق هر دست
اسیر است و خلایق، دیده بر دام
که بر پیمان خود ماند وفا دار
همی حجّ است و عمره از دل و جان
به کوه مروه رو،عهدش وفا کن
شود مستغنی و مسرور از رب
هر آنکس روی خود گرداند در بیت
ردای معصیت از جان براندی
برم ،اعمال خود بار دگر آر
ز جان و مالشان خود آورم من
ص: 98
برآنان رحمت حق هست جاری
به دین و علم ژرف آرید رویش
به توبه،دست خود از عیب شستید
حساب کاهلش با جان دین است
مبین بر شما ،هم حاربینم
هم او عهدش به ما،قبل از جنین است
هم آنان مثل من ،حلال مشکل
از این وقت ومکان حدّش برون است
برای بیعتم با ربّ هستی
بگفتم بر شما تا روز محشر
بود فرزند او مهدی نهایت
رساند این رسالت را به انجام
مبادا حکم رب گردد دگرگون
نماز و هم زکات و امر معروف
خلایق را سوی حیدر بخوانید
جدا از ما ندارد سود ،یک پند
امام و مقتدا بر خلق داور
که قصد حیدر ومن در کتاب است
روید اندر بر قرآن وعترت
بترسا نیده مردان و زنان نیز
بترس از سختی قبر و عقابت
به میزان عمل در نزد داور
نه جایش سوزد ازروی خطا دوست
به جنّات نعیم او را چو خویشم
به اقرار زبانش، عهد،کامل
به پیمان بر علی ثابت بمانید
که او ایمان به آل حیدر آرد
بگفتند این چنین بعد از دقایق
به امر آنکه گفتی سر به زیریم
به پیمان،محکم و بس پای بستیم
بکردیم و زبان هم در حمایت
همین راه، آخرت از سر بگیریم
محبت را به دل بودی تو حکّاک
به شانش غیر فرزندان مگر کیست؟
حجب،از قلب و جان و دل برفتی
وگر نه با زبان لبّیک گفتیم
خدا را زین سبب ،قهرش نبینیم
به نزدیکان و دور،اقوام و خویشان
که حق آگه از آنچه می شنودید
به قصد مردمان،نا گفته دانا ست
خدا در حقّ او "خیرله" اش گفت
به غیر از نفس خود خسران نبیند
ص: 99
به بیعت با نبی پس رو نمایید
"یدالّه فوق ایدیهم" بود هو
ازاین پس هرگز از آن ناگسستن
به رسم جانشینی داده هر مست
علی بر عرش و فرش رب امیر است
به عهد خویش بی همتاست بی شک
علم بر دوش فرزندش حسین است
پیاپی تا قیامت ،وصل آید
که دنیا و هم عقبی جمله از اوست
"احب الله من اوفی" یقین دان
وگر ماندی،خدایا خود کریمی
به گوش غایبان گویید هر جا
فقط او را امیر المومنین گوی
"سمعنا و اطعنا" که چنین بد
که جمله روزی آخر سویت آییم
که کامل کرده ای نعمت ،هم اکنون
به پیش خالق والای حیدر
که هر جا گوشه ای از سر مرموز
که از ربّ و من و حیدر جدا نیست
نباشد گر جدا جانی که گفتم
سزای عهد او ،جنّات باری
نه کفر عالمی او را عزا شد
نه هرکس کز علی خشمش به دل بود
که جز او این جهان را مالکی نیست
والسلام
راثی زاده
اشعار آقای راثی زاده
تا یاس خیالِ تو بگشود سحر، آغوش
جان همه جانان گَشت از نَکهَت آن مدهوش
در وصف تو چون آید خونِ سخنم برجوش
بلبل شده است خاموش، قمریست سراپاگوش
زآنکه همه مشتاقند بر قدح شه مردان
آهنگ درِ جنّت نام خوش و زیباست
خورشید عبودیت در سایه سیمایت
معنای خداترسی در طاقت والایت
شرمنده ی احسان و اکرام تو، اعدایت
بردرگهِ فضل تو افتاده سر وجدان
برف است که میبارد با لطف و دل آرائی
دشت است که پوشیده دشداشه ی بیضائی
ص: 100
سیمین شده این صحرا چون حجله یلدائی
تا بلکه رسد از ره داماد شکیبائی
از بام فلک ناظر چشم همه ی حوران
بر توسن بخت اینک بنشسته امیر عصر
جمعی به تلاش اندر تمحید کنندش قصر
مسرور همه مرغان تابیده شعاع نصر
حاشا که کند زاغی از شأن گلستان کَسر
امروز بود روز خشم و غضب شیطان
عازم همه بر موطن از اُم قُری مکه
حق جامه دین خواهد پاکیزه و بی لکه
فرموده زنند امروز بر نام یکی سکه
در نقطه معطوف تاریخ جهان برکه
آنجا که شود از آیین حقش رحمان
خواهد کمر همت تقدیر و قضا بندد
بر بخت بلند خویش سیمای زمان خندد
هان که جلوتر رفت گویید که برگردد
وآنکس که عقب مانده بر جمع بپیوندد
بگشوده خداوندی بر ضیف حریمش خوان
جشنی است بسی والا در آیینه میثاق
با خلقت و با سجده هم قصه و هم آفاق
ابلیس اگر افتد در دایره ی امحاق
شاید که زمین گردد بر خلد برین الحاق
تجدید به بیعت را امر آمده از یزدان
کرسی به فراز آرید از تخته ی محمل ها
پیمان ازل خواهد روشن کند این دل ها
طی کرده از آن نشئه بس موطن و منزل ها
تا بازشناساند آن رافع مشکل ها
ایمان دمید از زیر خاکستر این نسیان
بگذشته کنون هشت روز از میمنت اضحی
خورشید نهان پیش انوار رخ طاها
امت همه گردا گرد ایستاده در این صحرا
گل واژه ی لب آیا، الفاظ نگه ایما
تا بلکه عیان گردد اسرار چنین فرمان
ص: 101
جایز نبود تأخیر ابلاغ کن آیاتم
من حافظ جان تو از شر لئاماتم
منصوب نما اینک سرحلقه رایاتم
این عید بود عید فرخنده ی ساداتم
زیباست بباغ دین گر غنچه شود خندان
فرموده مرا سبحان ابلاغ کنم پیغام
حاضر کند این مطلب بر غائب ما اعلام
والد به ولد گوید این واقعه ی اسلام
والا کرم حق است در طول همه ایام
درمانده شود کفر و سرزنده از آن ایمان
نزدیک شوید قدری تا دامن این منبر
افشا کنم اسراری از گنج دل منصیمر
اینگونه که می بینم از منزلت حیدر
خاموش شود دوزخ گر حکم کند قنبر
دامان علی گیرید تا درد شود درمان
بر جان شما اولی از نفس شما هستم
اندر ره این آئین جان و تن خود خستم
بر قرب و جوار حق گر آتیه پیوستم
چون خالق خود خود یار یاران علی هستم
زیرا که قسیم است او بر جنت و بر نیران
حیف است که بشر چشم از آئینه حق دوزد
در کوره ی پندارش ایمان و عمل سوزد
عمری به خطا ره در تاریکی شب پوید
دست از طلب حق و دامان علی شوید
همواره سپارد گوش بر زمزمه شیطان
اینک بَرَم ایستاده فرزند ابوطالب
آن شَرزه که شد هر جا خصم خدا غالب
بر پرچم تقوی و اَعلام هُدی صاحب
از روح الامین افزون بر طاعت حق راغب
در حشر بسر دارد تاج گهر میزان
بر هر که منم مولا اوراست علی مولا
زآنرو که علی باشد مِرات حق اعلا
بنواز خداوندا یاران علی هر جا
ص: 102
دشمن بشمار آنرا که شد به علی اعدا
با مهر چنین سرور هادی شودت قرآن
امروز شد این آئین با نصب علی کامل
گشتیم ز مهر او بر جمله نعم نایل
خشنودی منّان شد زابلاغ غدیر حاصل
تنها بعلی سالم کشتی برسد به ساحل
با ذکر علی بیرون نوح آمده از طوفان
هرچند شکست امّت پیمان وفاداری
رو کرد از آن عزّت بر خفت و برخواری
امید که برخیزد زین بستر بیماری
آماده کند خود را بر شوکت و بیداری
در دولت آن تنها احیاگر دین و جان
در خطبه پیغمبر آنروز بشارت شد
برآمدن مهدی اینگونه اشارت شد
از نسل علی ظاهر این نور امامت شد
یکباره جهان بینی از کفر طهارت شد
حاشا که به عهد او تکوین شود عصیان
او دادِ علی هر جا از خصم زبون گیرد
هم دادِ همه مرسل از کفر قرون گیرد
در محکمه ره بر آن سیلی زن دون گیرد
تا راحت و آسایش این چرخ نگون گیرد
خونین بودش چشمان از یاد شهِ عطشان
یک عمر گنه کردم، امروز پشیمانم
بر عاقبت کارم مضطرم وگریانم
درمانده و محتاج یک قطره ایمانم
سرمایه امیدم این است که رثا خوانم
حاشا که چنین دولت یابد حذر و نقصان
بس سلسله ها از پا با یاد تو بگسستیم
بر حلقه ی ره جویان با لطف تو پیوستیم
زآنرو که در این درگه همواره تهیدستم
قلاده مداحی بر گردن خود بستم
راثی ام و می جویم از باب علی احسان
ص: 103
ده بزرگی
اشعار (دو بیتی) آقای ده بزرگی
پیغام رسان ماه سیمای غدیر فرمود که پیمان سرخم باید بست .
آنروز فرشته در سما گل میریخت با خطبه خورشیدی خود ختم رسل .
آغاز بهار خرم ایمان بود پیوسته نبی سه روز در خم کارش .
ای مردم برگشته ز حج، گوش کنید این است پیام حق که در خم غدیر .
وحی آمد در سینه احمد گل کرد ذکر صلوات بر علی و آلش .
بزمی به صفای صبح دل برپا شد با آیه اکملت لکم خواندن عقل .
من جز راه راستی نپویم ای خلق من با علی از یک شجره طیبه ایم .
گلسوره نور و هل اتی هر دو یکی است از قول احد احمد مرسل فرمود .
سر سلسله اهل یقینی تو علی .این گفته لاریب کلام الله است .
ای سرزده عشق از جبینت بر خیز تا بیعت از این خلق بگیرم امروز .
برخیز دگر که حق هویدا گردد ای عشق نگشته آفتابی بر خیز .
برخیزد که دل ز دیدنت جان گیرد ای روح و داد و داد سبز اندیشه .
ای خلق خدا صنع خدا را نگرید بعد از من اگر طالب وصلم گشتید .
تنها نه علی برادرم می باشد در امر خلافت و ولایت بر خلق .
فخر حرم کعبه ز میلاد علی است پیوسته اوالامر زمان تا مهدی .
هستی به وجود آمده از هست علی با گردش پیمانه چشمش در خم .
سرچشمه نور است دل آگاهش کوتاه سخن علی که ذاتش ازلی است .
حیدر که ظهور رحمت رحمن است سلطان ولایت است و از حق به سرش .
ص: 104
خورشید منیر منجلی یعنی من یک روح الهی و دو پیکر یعنی .
قرآن سخنگوی عظیم است علی چون من که پیام آور حقم تا حشر .
مردیست علی که روح امید بود من مهرم و ماهم علی و در دل شب .
سوگند به ذات حق که تا حق باشد ای دل در طلب بیعت با حق بی شک .
حیدر که خدا ستوده در قرآنش باشد به کفش زمام خلق و پس از او .
ای خقلق علی، سوره الرحمن است با علم بیانی که خدا داده به او
این حکم خدای ازلی می باشد گلواژه اکملت لکم در قرآن .
حیدر که تفکر بهاری دارد بر خلق خدا به امر حق از قرآن .
از نور سرشته حق رگ و ریشه او تنها نه همین است که قائم بالقسط است .
قرآن سخنی که چهره اش چون ماه است فرمود هرآنکس که من مولایش .
فرمود رسول گل جبین ای مردم سوگند بحق که غیر او در عالم .
والله، که منعم نعیم است علی میزان کمال هست و اعمال نکو .
در سینه دلش کتاب مسطور خداست روشنتر از این سخن چه گویم که علی
.والشمس، به چهره نکویش سوگند عقل است نبی و دل پاکش گوید .
خورشید منیر بی نظیر است علی چون حضرت عشق بر سریر دل ما .
آنها که حکم عقل آدم هستند گویند به قول مصطفی تا صف محشر .
محمود صفاتی که رسول الله است پیوست تقاضای دل حق طلبش .
حق را صفت روشن ذات است علی گلواژه نام اقدس جانبخشش
ص: 105
ای دل شده گان، حکم را درک کنید روح نبا عظیم حق است علی .
حیرت زده ام که حق صفاتش خوانم چون عاجزم از درک مقامش ناچار .
در خم غدیر آیه ای نازل شد از برکت نعمت ولایت آنروز .
ای عشق دل آشنا، امام دل من بی واهمه گویم که علی عشق خداست .
ای گنج علوم کبریا سینه تو بعد از صلوات بر تو میگویم فاش .
عشق است گل روی دل آرای علی سوگند بحق زادگاهش کعبه
زد خیمه چو آفتاب در پای غدیر با ساقی سرفراز صهبای غدیر .
پیوسته ز عرش کبریا گل میریخت در پای علی مرتضا گل میریخت .
هنگام شکفتن گل قرآن بود از خلق خدا گرفتن پیمان بود .
وحی آمد خویش را فراموش کنید صهبای تولای علی نوش کنید .
رد آینه نو پاک سرمد گل کرد بر لعل خدا خوان محمد گل کرد .
سالار بهشت ساقی صهبا شد گلواژه عشق ازلی معنا شد .
بی امر خدا سخن نگویم ای خلق او از من و من نیز ز اویم ای خلق .
یاسین حکیم و انبیا هر دو یکی است قرآن و علی مرتضا هر دو یکی است .
در ملک وجود روح دینی تو علی هادی طریق متقینی تو علی .
آئینه دل سایه نشینت بر خیز ای دست خدا در آستینت بر خیز .
اسرار نهان دوست پیدا گردد تا دل ز تماشای تو شیدا گردد .
جان مست شود طریق جانان گیرد برخیز که عدل و داد سامان گیرد
آئینه مصطفی نما را نگرید رخسار علی مرتضا را نگرید .
ص: 106
با جذبه حسن دلبرم می باشد منصوب به امر داورم می باشم .
دین کامل از اندیشه آزاد علی است از نسل من و اولاد علی است .
سر رشته عالم است در دست علی دل دل شد و جبرئیل سر مست علی .
حق جلو گر از رخ چون ماهش قرآن کریم خوانده جنب الهش .
قطب شرف و حقیقت انسان است تاج گل هل اتی علی الانسان است .
پیغمبر ذات ازلی یعنی من روح علی ام من و علی یعنی من .
تحلیل گر حکم حکیم است علی مصداق صراط مستقیم است علی .
بر دوش دلش پرچم توحید بود مه نایب و جانشین خورشید بود .
گل ذکر لبم همیشه یا حق باشد بیعت به علی بیعت با حق باشد .
از جانب حق ولی بود عنوانش این رشته بود بدست فرزندانش .
مصداق دقیق علم القران است پیوسته به کار خلق الانسان است
بر خلق خدا علی ولی می باشد تا بد ولایت علی می باشد .
بر دوش ردای شهریاری دارد در کف سند زمامداری دارد .
مهر است و بود شب شکنی پیشه او میزان عدالت است اندیشه او .
از سر نهان حق دلش آگاه است مولای دلش علی ولی الله است .
بی شبه علی است روح دین ای مردم کس نیست امیرالمؤمنین ای مردم .
طر گل رحمان و رحیم است علی یعنی که صراط مستقیم است علی .
پیشانیش آئینه منشور خداست تفسیر دقیق سوره نور خداست
والیل، به موی مشکبویش سوگند عشق است علی،به خُلق و خویش سوگند .
ص: 107
در بیشه سرخ عشق شیر است علی تا هست خدا خدا امیر است علی .
رهپوی ره رسول اکرم هستند قرآن و امام هر دو با هم هستند .
در آبی آسمان عزت ماه است از حضرت دوست وال من والاست .
فعلش فرح افزای حیات است علی تکبیر و سلام و صلوات است
علی سر سلسله و زعیم را درک کنید اینک نبأ عظیم را درک کنید .
یا شعشعه پرتو ذاتش خوانم خورشید جهانگیر حیاتش خوانم .
آن آیه چراغدار راه دل شد دین یافت کمال و دین حق کامل شد .
تا هست بدست تو زمام دل من یعنی که خدائی است مرام دل من
روشن از فروغ وحی آئینه ی تو لعنت ز خدا به خصم دیرینه تو .
دل نیست دلی که نیست شیدای علی مقبولی حج است تولای علی
والسلام
آقای حسنی
اشعار آقای حسنی
شرف و عزت بنی آدم
سبب خلقت همه عالم
اولین خلق عالم خلقت
خاتم المرسلین در بعثت
آن رسول خدای عالمیان
وان امین اوامر سبحان
هر چه اوامر و نهی می فرمود
خلق از جان و دل قبول نمود
اندرین راه رنج برد بسی
مثل آ“ رنجها نه برده کسی
تا که اسلام گشت پاینده
کرد دلهای مرده را زنده
هر چه از نیک و بد حلال و حرام
بود، فرمود آن رسول انام
آخرین سال عمر آن حضرت
کرد بر حج، خلق را دعوت
کل حجاج خانه توحید
به صد و بیست و یکهزار رسید
همه احرام بست از میقات
کوچ کردند جمله برعرفات
ص: 108
یک دل و یک جهت در آن صحرا
بود یکسر به یاد و ذکر خدا
تا که بر مشعر و منی رفتند
همه با یاد کبریا رفتند
واجب و مستحب هر چه که بود
خود عمل کرده و به خلق نمود
امر حق را به حق اجابت کرد
در منی صحبت از ولایت کرد
داد میراث انبیاء به علی
که خداوند را علیست ولی
جمله اعمال حج گشت تمام
بهر رفتن رسول کرد قیام
با بلا ل مؤذن آن حضرت
گفت، بر گو سحر کنم حرکت
کس نماند به غیر معلولان
همه با کاروان شوند روان
تا منادی چنین ندا در داد
غلغله در میان خلق افتاد
متعجب شدند زین گفتار
که چه سری بود در این رفتار
لیک نی در پی دلیل شدند
همه آماده رحیل شدند
کاروان با شتاب راه افتاد
کعبه را پشت سر رسول نهاد
کعبه از فرقت رسول ملول
متأثر از این ملال رسول
از غم این فراق باید رست
چونکه امر مهم در پیش است
تا رسیدند بر محل غدیر
متمایل به راست گشت مسیر
جبرئیل آمد و پیام آورد
به رسول از خدا سلام آورد
به توقف نموده امر خدا
امر او هست لازم الاجرا
باز گردد هر آنکه رفته جلو
باشد این فاصله زیاد، ولو
از همین جا کسی جلو نه روند
همه در این محل جمع شوند
در محل غدیر غوغا شد
هر که را بود خیمه بر پا شد
اشتران را جهاز وا کردند
منبری ز آن میان به پا کردند
تا صدای بلال گشت فراز
گشت روشن، رسیده وقت نماز
به جماعت نماز گشت تمام
ص: 109
سوی منبر رسول کرد خرام
شد به بالای منبر آن سرور
خواست، تا پیش او رود حیدر
روی منبر دو کس به حا ل قیام
تا کنون کس ندیده این اقدام
پس زبان بر گشود آن حضرت
در میان سکوت جمعیت
شروع خطابه ابتدا می کنم به نام
خدا آن خدائی که هست بی همتا
آن خدائیکه عادل است و علی
مآن خدائیکه قادر است و قدیم
آن خدائیکه سامع است و بصیر
آن خدائیکه ناصر است و نصیر
آن خدائیکه هست بنده نواز
آن خدائیکه هست بی انباز
آن خدائیکه خالق ماه است
او ز سر ضمائر آگاه است
خالق کل عالم امکان
صاحب هستی زمین و زمان
نیست او را شریک در خلقت
بی نیاز است و صاحب قدرت
اوست روزی دهنده بی منت
شامل حال خلق از او رحمت
اوست خلاق زهره و خورشید
صاحب قدرت و قوای شدید
هر چه خواهد همان دهد انجام
عاجز از درک قدرتش اوهام
بحر و بر از عنایتش دائر
نه فلک از کرامتش دائر
از همه عیبها منزه و پاک
زیر فرمان او همه افلاک
ذو اناه و حلیم است و کری
مبی بدیل و غفور است و رحیم
همه مخلوق زیر سلطه او
و حده لا اله الا هو
همه را دارد او به زیر نظر
لیک عاجز ز درک اوست بصر
بی زوال است و زنده و دائم
حکمت و قسط و عدل از او قائم
ذات پروردگار بی مثل است
هر چه ایجاد کرده بی بدیل است
کا راو خوب و صنعتش محکم
تا ابد عزتش نگردد کم
همه تسلیم در مقابل او
ص: 110
خلق عالم همیشه سائل او
او مسخر نموده شمس و قمر
چیره کرده است شام را به سحر
روز بر شام می کند چیره
چشم بیننده را کند خیره
زورگویان را هلاک کند
صاحب قدرت از چه باک کند
او غنی را فقیر گرداند
پس مقدر نماید و داند
اوست احیاء کننده اموات
درید قدرتش حیات و ممات
او گشاینده شب است به روز
اختلافی در آن نگشته بروز
همه خاضع به پیش عزت او
همه خاشع به پیش هیبت او
همه عالم به دست قدرت اوست
این همه نعمت از عنایت اوست
از من او را همیشه حمد و سپاس
شکر او راست ای معاشر ناس
گر به آسایشم و یا به بلا
شکر گویم هماره مر او را
مؤمن صادقم به حضرت حق د
رکف اوست قدرت مطلق
به رسولان او و بر کتبش
قائلم هر چه گفته در کتبش
مومنم بر همه ملائکه اش
نی مرا ترس از مهالکه اش
هر چه او خواهد آن دهم انجام
خیر دست خداست در فرجام
سر به تسلیم او فرود آرم
بر خداوندیش یقین دارم
اوست فرمان روای کل جهان
پیش او روشن است سر نهان
وحی فرموده حضرت باری
امر او هست ساری و جاری
که رسانم رسالت حیدر
بهر امت خلافت حیدر
از خداوند خود امان دارم
تا چنین مطلبی بیان دارم
بعد من مرتضی وصی من است
رهبر امتم اباالحسن است
بهر این اجتماع عمده دلیل
نک سه بار آمد است جبرائیل
گفت از جانب خدای غفور
بهر ابلاغ آن شدی مجبور
که رسانم به هر سفید و سیاه
زین خبر ماسوا شود آگاه
ص: 111
مرتضی جان و جانشین من است
او ولی خدا امین من است
بعد من پیشوای امت اوست
بر شما مشعل هدایت اوست
نسبت او به من در این دنیا
مثل هارون است با موسی
بعد من لیک نیست پیغمبر
رهبریت هماره با حیدر
صاحب اختیار بعد خدا
و رسولش علی بود به شما
آیه ائی نازل است در این باب
مؤمنین را خدا نموده خطاب
آنکه بعد از خدا و پیغمبر
مرتضی بر شما بود رهبر
اوست محبوب خالق سبحان
اوست در رتبه اول الایمان
اوست آنکس که چون نماز کند
خویشتن محو سوز و ساز کند
او چو مشغول در نماز شود
بی خود از خویش و محو راز شود
در رکوعش زکات می بخشد
به سجودش حیات می بخشد
جز علی کیست در عبادت حق
که مرامش خدا شود مطلق
هست پیش خدای خود خاشع
داد خاتم همو که بد راکع
بود او که نماز برپا داشت
از خدایش هماره پروا داشت
خواستم از امین وحی خدا
که از این امر کن معاف مرا
خوفم ار کثرت منافق بود
ترسم از قلت موافق بود
با خبر بودم از ضمیر شما
در کتابش چنین بگفته خدا
آنچه در قلبشان نبود و نیست
غیر آن گفته جز منافق کیست
نیست قلب و زبانشان با هم
نی عیان و نهانشان با هم
من اذن نیستم شما گفتید
چونکه بیراهه و خطا رفتید
دیده ام بس اذیت و آزار
از شما مسلمین نه از کفار
داده آنان مرا که این نسبت
می شناسم بنام و هم نسبت
به نسبت می شناسم آنان را
می توانم نشان دهم اما
ص: 112
به خدا حکمت است در این کار
به کرم لیک می کنم رفتار
بعد از اینها که گفته شد مطلق
نشود راضی از من آخر حق
نشود راضی از من آن معبود
تا نگویم هر آن چه او فرمود
گویمی آنچه را خدا گفته
آنچه در حق مرتضی گفته
ای جماعت همین بود مطلب
که علی راست از خدا منصب
صاحب اختیار است و امام
به شما لطف کردگار تمام
جانشینم علی بن طالب
همگان را اطاعتش واجب
هر سفید و سیاه و شاه و گدا
حکم او است قابل الاجرا
بر همه روستائی و شهری
هست آنانکه بری و بحری
عرب است و عجم و یا که صغیر
یا که آزاد و یا غلام و کبیر
هر که باشد مخالفش، ملعون
مانعش هر که باشد آن مغبون
هر که را گفته ام گواهی شد
شاملش رحمت الهی شد
بخشد او را خدای عالمیان
که علی را مطیع گشته ز جان
گشته آنکه اطاعتش واجب
نیست غیر از علی بن طالب
چون سراپای حیدر ایمان است
او ولی خدای رحمان است
در چنین اجتماعی پر عظمت
می کنم من به امرحق صحبت
سر به تسلیم حق فرود آرید
گفته هایم به سینه به سپارید
مرتضی بعد من امام شماست
این کلام نه من، کلام خداست
پس زعامت خدا به حیدر داد
هم امامت به نسل او بنهاد
گشت مردم مرام حق حاصل
دینتان با ولای او کامل
پس بر او هر که اقتدا نکند
به یقین درد خود دوا نکند
جانشینان او مرا فرزند
هر یک از نسل او مرا دلبند
شد فریضه اطاعت آنان
ص: 113
تا قیامت ولایت آنان
هر عمل بی ولایشان باطل
نکند کار خود هباء عاقل
در جهیم است منکران علی
در عذابند کافران علی
حق به آنان نمی دهد فرصت
وز عذاب الیمشان مهلت
این علی هست یار و یاور من
نیست محبوبتر از او بر من
راضی از او همی خدا و رسول
مهرحیدر شده است مهر قبول
هست هر آیه کز رضایت حق
نازل ز لطف حضرت حق
جمله شان بود از برای علی
شد رضا خدا رضای علی
مؤمنین را که حق نموده خطاب
در همه آیه آیه های کتاب
ابتدا مرتضی شده منظور
بلی از انتشار این منشور
هل اتی هست در جلالت او
نیست مدحی بغیر مدحت او
اوست یاری دهنده آئین
حامی مخلص رسول امین
اوست پاکیزه اوست با تقوا
او ندارد ز غیر حق پروا
او هدایت شد است او هادی
او براه خدا بود نادی
بهتر از انبیاء نبی شماست
بهترین وصی وصی شماست
بهترین اوصیاست اولادش
ره گشاهست عزم فولادش
نسل هر یک نبی ز صلب خود است
لیک در حق من چنین نشد است
گفته ام نی نهان که بلکه جلیست
نسل من تا ابد ز صلب علیست
هوش دارید ای جماعت هان
ز غرور و ره حسد شیطان
کبر نخوت به بوالبشر چون کرد
با حسد از بهشت بیرون کرد
پس شما حاسد علی نشوید
به مقام علی حسد نه برید
تا که اعمالتان هباء نشود
یا قدمهایتان خطا نه رود
آدم از یک خطا هبوط نمود
از جنان بر زمین سقوط نمود
بود او برگزیده خالق
پس نیامد به نفس خود فائق
ص: 114
میشود پس چگونه حال شما
بین تان هست دشمنان خدا
جز شقی دشمن علی نشود
راه حق را بجز تقی نه رود
به خدا نص سوره والعصر
کرده خالق به حق حیدر حصر
سوره درباره علی نازل
این بیان از بطون آن حاصل
شاهد من خدای عالمیان
که نمودم رسالتم اعلان
آنکه بودش همی بعهده من
کردم ابلاغ واضح و روشن
پس بترسید از خدا مردم
تا نباشید پیش از مغموم
به رسول خدای عالمیان
از ره صدق آورید ایمان
هم به نوری که با رسول است آن
حق را مورد قبول است آن
آیه ائی هست شرح قوم السبت
کرده لعنت خدا بر آن امت
بخدا هست قصد حضرت حق
فرقه ائیکه بما شده ملحق
کردم ابلاغ حکم یزدان را
می شناسم به نام آنان را
می شناسم تمامشان به نسب
بهر افشاء دارم عذر ادب
چونکه نسل علی ز نسل من است
آری اصل علی ز اصل من است
رهبریت برای امت من
هست با اهل بیت و عترت من
نی حلالی مگر خدا و رسول
هم امامان او نموده قبول
یا به عکس، حلال گشته حرام
کس نداند همان، مگر که امام
هر چه بود از حلال یا که حرام
یاد داده مرا خدای کلام
همه را یاد داده ام به علی
نیست در گفته های من خللی
نیست علمی مگر خدای جهان
به من آموخت قادر منان
منهم آنرا به گفته داور
یا دادم به نائبم حیدر
جمع کردم علوم را به یقین
مخزنش سینه امام مبین
مرتضی خویش مخزن علم است
امر پروردگار را سلم است
نیست در غیر او فضیلت او
ص: 115
به شما فرض شد امامت او
رو متابید از علی هرگز
پاس دارید اطاعتش را نیز
اوست اول کسی که شد تسلیم
به رسول و خدا به قلب سلیم
به رسول خدا اطاعت کرد
همره من بلی عبادت کرد
کرد با من به جان فداکاری
کیست چون او کند مرا را یاری
گرچه در پیش رو خطر را دید
خود فدا کرده جای من خوابید
پس فضیلت همه دهید او را
داده خالق فضیلتش زیرا
طاعت از گفته رسول کنید
امر حق است این قبول کنید
او ز سوی خدا امام شده
انتصابش ز لاینام شده
آنکه شد منکر ولایت او
نه پذیرد و یا امامت او
توبه اش نی قبول پیش خدا
میشود همنشین رنج و عنا
میشود جایگاه او به جهیم
هست این وعده خدای حکیم
آن مکان جای کافران به خداست
هم سزای مخالف مولاست
جمله پیغمبران حضرت حق
مژده داده مرا به حق مطلق
بخدای جهان که از آدم
به رسولان حق منم خاتم
من رسولم به کل مخلوقات
حجتم بر تمام اهل کرات
شک کند هر کسی به گفته من
کافر است و خدای را دشمن
این مطالب که من بیان کردم
از بیان خدا عیان کردم
هر که شک در یکی ائمه کند
یا که تخم نفاق بر فکند
جا ی او بی گمان بود آتش
ز آنکه گشته خدای را سرکش
این فضیلت که حق به من داده
لطف فرموده ذوالمنن داده
بمن الطاف اوست احسانی
نعمتش را نموده ارزانی
نیست جز او خدای عالمیان
پس ورا حمد و شکر بی پایان
افضل مردم است بعد از من
ص: 116
مرتضی با اراده ذالمن
تا جهان هست، طمطراقی هست
رزق نازل ز حی باقی هست
هست ملعون و مورد غضب است
آنکه منکربه میر منتصب است
گفته جبرئیل کردم یاد
لعنت حق به منکر او باد
هست آگاه، کردگار شما
از ضمیر شما و کار شما
ایها الناس اوست جنب الله
هست مستور در کتاب الله
با علی هان مخالفت نکنید
با عدوش ملاطفت نکنید
هان تدبر کنید در قرآن
بطن آن را علی کند اعلان
دست این کس که نک بدست من است
جانشین من است و بوالحسن است
به شما می دهم نشان او را
می شناسید بی گمان او را
اینکه کردم بلند هست علی
دست پروردگار دست علی
هر که را مقتدا و مولایم
صاحب اختیار و اولایم
هر که مولای او منم حال
ااین علی بعد من و را مولا
فرض کرده خدا تولایش
هر که را که علیست مولایش
ای جماعت علی و اولادش
پاک ز آنانکه هست احفادش
ثقل اصغر همان پاکان است
ثقل اکبر همین قرآن است
هر یک از دیگری دهند خبر
گوید هر یک ز صدق هم دیگر
نسل حیدر مرا بود فرزند
هر یکی هست چون مرا دلبند
هان نگردد جدا ز هم دیگر
تا بمن می رسند در کوثر
حاکمان خدا به روی زمین
امنا بین مردمند یقین
من ادا کرده ام وظیفه خود
شنواندم به هر که حرف شنود
کردم ابلاغ واضح و روشن
به شما امر قادر ذوالمن
امر رب العباد این باشد
که علی میر مؤمنین باشد
بعد من این مقام لم یزلی
نی روا بر کسی بغیر علی
این علی هست یار و یاور من
ص: 117
هم وصی من و برادر من
جامع علم و جانشین من است
بر کسانی که مؤمنین من است
اوست تفسیر می کند قرآن
می کند دعوت و عمل بر آن
جنگ با دشمن خدا دارد
هر چه حق خواهد آن روا دارد
امر معروف و نهی از منکر
مرتضا راست بعد پیغمبر
خود او چون کند اطاعت حق
می کند خلق را به دعوت حق
من رسولم علی خلیفه من
دشمن او خدای را دشمن
مؤمنین را همو امام هداست
قاتل ناکثان به امر خداست
نیست تغییر در کلام الاه
هست قرآن بر این مقوله گواه
روی بر آسمان نمود عیان
عرض کرد ای خدای عالمیان
شاهدی، راه راست می پویم
آنچه گفتی بگوی آن گویم
هر کسی دوست اوست ایمن دار
دشمنش را همیشه دشمن دار
هر کسی کرد یاری حیدر
یاریش کن هماره ای داور
مرتضی را هر آنکه خوار کند
خوار گردان که آه و زار کند
هر که حق علی نمود انکار
تو غضب، لعن کن ورا زینهار
شد در آنگه که روشن این مطلب
گشت منصوب او به این منصب
آمد از سویت آیه الیوم
نعمتت شد تمام بر این قوم
شاهدم هستی ای خدای جهان
کردم ابلاغ حق او به عیان
بعد فرمود آن جماعت را
یاد آرید هان قیامت را
همه خود داند حد ایمانش
حب و بغض علیست میزانش
نور در من نهاده حضرت حق
بعد من در علیست آن مطلق
نور در نسل مرتضی دائم
میرسد تا به مهدی قائم (عج)
قائم (عج) منتظر شده ز آن رو
تا بگیرد حقوق ما زعدو
ای جماعت منم رسول خدا
ص: 118
حال اخطار می کنم به شما
قبل منهم پیمبرانی بود
آمد هر یک ز سوی حی و دود
غیر راه خدا رهی نه روم
گر به میرم و یا که کشته شوم
هان عقب گرد میکنید شما؟
یا که بر قول خویش پابرجا؟
زین عمل بر خدا ضرر نرسد
بر کسی جز خودش خطر نرسد
صابران را ولی بزودی زود
می دهد اجر آن خدای ودود
شده توصیف هان به شکر و شکیب
نسل حیدر، همی ز سوی حبیب
ای جماعت به دینتان هرگز
منتی نیست و نیست بر من نیز
منتی بر خدا و من ننهید
که عملهایتان به باد دهید
در کمین است کردگار شماغضب او شود نثار شما
مبتلا می کند به نار جهیم
از ره حکمت است کار حکیم
ای جماعت ز بعد من به جهان
روشن و آشکار هست و عیان
رهبرانی شوند بر امت
که به آتش کنند تان دعوت
روز محشر نمی شوند کمک
هر کسی که نداند حق نمک
ز آن جماعت خدا و من بیزار
جای آنان بدون شک در نار
هست آنان صحیفه را اصحاب
شامل حالشان همیشه عذاب
ای جماعت من این خلافت را
تا قیامت همین امانت را
می سپارم ودیعه بر نسلم
ارث باشد هماره در نسلم
آن رساندم که بوده ام مأمور
تا نباشم به پیش حق معذور
کردم ابلاغ حکم یزدان را
تا که محکم نمایم ایمان را
کردم اتمام حجت خود را
پس رساندم رسالت خود را
آنکه دارد حضور در این جا
به رساند به غائبان فردا
حاضران غائبان را گویند
پدران نائبان را گویند
تا قیامت همه ادامه دهند
ص: 119
تا که از قید جور و ظلم رهند
این خلافت به زور اهریمن
پادشاهی کنند بعد از من
لعنت حق به غاضبان باشد
وای بر جمله ناصبان باشد
آن زمانیکه فتنه برخیزد
به سر خلق، حق بلا ریزد
حق شما را رها نخواهد کرد
دردتان را دوا نخواهد کرد
سهل باشد همین برای خدا
تا کند پاک از خبیث جدا
مطلع نی کسی زاسرارش
در نیاورد کس، سر از کارش
بوده هر جا زمین آبادی
شده ویران ز ظلم و بیدادی
کرده اهلش خدای را تکذیب
شد بر آنان عذاب و قهر نصیب
قبل روز جزا شوند هلاک
تا کند روی این جهان را پاک
هست بر عهده خدای عهدی
میشود تا حکومت مهدی (عج)
آنکه بوده است حق دائم ما
حق ستاند بدست قائم (عج) ما
ای جماعت خدای عالمیان
امر و نهیم نموده است عیان
من هم آن را به حکم حی علیم
به علی داده ام همه تعلیم
پیش او هست علمها یکسر
مخزن علم سینه حیدر
امر او را به جد گوش دهید
تا سلامت ز قید ظلم رهید
سر نه پیچید از اطاعت او
رستگارید با هدایت او
نهی او را به جان قبول کنید
تا که مرضات حق وصول کنید
ای جماعت منم همان ره راست
امر حق است و قابل اجراست
همه را واجب است طاعت من
امر کرده خدای عزت من
بعد من مرتضی همان راه است
او ز راه هدایت آگاه است
بعد، فرزند او امام شماست
باعث زحمت و سلام شماست
یازده پور حیدر کرار
هست فرزند من همه به تبار
ص: 120
به تسلسل شوند رهبرتان
هست یا اینکه نیست باورتان
به عدالت قیامشان باشد
صحبت حق کلامشان باشد
سوره حمد در حق ایشان
شده نازل ز جانب یزدان
همه شان دوستان یزدانند
همه شان حاملان قرآنند
کرده توصیف حق به قرآنش
هر که خواهد عیار ایمانش
حبشان در قلوب اهل صفا
نیستند هیچ یک ز اهل جفا
دوستان ائمه آنانند
که خدا گفته، اهل ایمانند
جمله از جانب خدا ی ودود
روبرو با فرشته گان به درود
دوستار ائمه در جنت
بهره مندند از همه نعمت
عکس آن دشمنان آل رسول
در جهیمند دائمی و ملول
خصم ما را خدای ذوالعزت
کرده اندر در کتاب خود لعنت
آنکه با ماست دوست تا به ابد
مدح کرده ورا خدای احد
ای جماعت منم هماره نذیر
پور عمم و لیک هست بشیر
منذرم من پیمبررحمت
او هدایت کننده امت
من پیام آورم رسول خدا
این علی جانشین من به شما
من رسولم علی امام شماست
هم وصی من او به امر خداست
پسرانش امام تا قائم (عج)
این فضیلت بر ایشان دائم
قائم (عج) ماست مهدی موعود
یار او هست طالع مسعود
اوست غالب تمام ادیان را
اوست روشن کننده قرآن را
گیرد او انتقام از ظالم
میکند هر خراب را سالم
فاتح قلعه های محکم اوست
غالب هر قبیله ائی هم اوست
عزت اولیاء از او باشد
زخم ما را از او رفو باشد
اوست بالا برنده اسلام
اوست محکم کننده احکام
اوست محبوب کردگار شده
منتخب صاحب اختیار شده
داده پیشینیان بشارت او
شامل اهل حق عنایت او
آخرین حجت خداست نهان
بعد او نیست حجتی به جهان
ص: 121
نزد او هست جمله انوار
اوست آن روز عالم اسرار
کردم اینک برایتان روشن
هر چه حق امر کرده گفتم من
این علی هست هان که بعد از من
به شما حق را کند روشن
نک شما را همی کنم دعوت
که کنید با امیرتان بیعت
کرده ام بیعت حق عزت
هان بمن کرده مرتضی بیعت
چون فریضه بود اطاعت من
بیعت با خدا است بیعت من
گفته کردگار این باشد
راه مخلص شدن همین باشد
روی دست همه یدالله است
از عمل کرد خلق آگاه است
هر که بیعت شکست خود شکند
عاقل آن است که این عمل نکند
حج و عمره بود شعائر حق
محترم گشته چون دو اثر حق
هر که حج آورد به جا مردم
فقر از او شود جدا مردم
هر که در موقفی نمود وقوف
بخشد او را یقین خدای رئوف
هر که بر امر حق شود تابع
نکند اجر او خدا ضایع
ای جماعت نماز اقامه کنید
از حریر زکات جامه کنید
گر زمانی گذشت طولانی
بر شما چیره گشت نسیانی
صاحب اختیار کل شما
نیست جز مرتضی ولی خدا
او بیان می کند برای شما
آنچه فرموده پس خدای شما
بعد من او امین خلق خداست
مشعل پر فروغ راه شماست
او بود از من و من از اویم
او به هر سوست من بدان سویم
هان که اولاد او ز نسل منند
امناء خدای ذوالمننند
آن زمان که بحال نسیانید
هر چه را که شما نمی دانید
گر ز آنان سوال شد هر آن
به شما یک به یک کنند بیان
بیش از آن است چون حلال و حرام
ص: 122
که در این لحظه من کنم اعلام
لیک هستم ز سوی حق مأمور
بیعت مرتضی در آن منظور
دست بیعت دهید پس با من
بهر فرموده حق ذوالمن
اینکه، فرمایشش قبول کنید
بیعت نائب رسول کنید
مؤمنان را علی امیر آمد
کز سوی خالقش سفیر آمد
هم ائمه ز نسل او و منند
بین این امتند و مؤتمنند
گفته ام آنچه از حلال و حرام
هست آنها قواعد اسلام
این همه هست حکم حی قدیر
هان بر آنها نداده ام تغییر
گفته های مرا به یاد آرید
این امانت چو جان نگهدارید
این سفارش به یکدیگر بکنید
نسل آینده را خبر بکنید
امر حق است چون حدیث غدیر
ندهیدش به این مهم تغییر
سخن خویش می کنم تکرار
می سپارم نماز را بسیار
هم جماعت زکات پردازید
به اهم نکات پردازید
گفته های مرا چو درک کنید
برترین کارهای نیک کنید
به رسانید گفته های مرا
به کسانی که نیستند اینجا
گفته های مرا قبول کنید
خویشتن پیرو رسول کنید
هست این گفته ها ز جانب حق
از زبان من است این مطلق
امر معروف و نهی از منکر
با امام است نی به شخص دگر
به شما میدهد نشان قرآن
بعد حیدرکه هست امام زمان
پشت سر هم ز بعد هم دیگر
هست معصوم بر جهان رهبر
همه از نسل من و نسل علی
یک به یک هست پیشوا و ولی
همه را بر شما شناساندم
متن فرمان حق را خواندم
کلمه باقیه امامانند
آنکه فرموده حق آنانند
این دو، قرآن و آل پیغمبر
هان نگردد جدا ز هم دیگر
این دو را هر که با دل آگاه
ص: 123
متمسک نشد شود گمراه
پیشه باید نمود تقوا را
داشت از روز حشر پروا را
هان بدانید هست مرگ و معاد
آورید آن زمان را بر یاد
بس دقیق است چون حساب و کتاب
متمایز بود ثواب و عقاب
نی برای شما چنین امکان
دست با من دهید در یک آن
لیک مأمورم از سوی یزدان
گیرم اقرار از شما به زبان
آنچه در حق مرتضی گفتم
بشما گفته خدا گفتم
هم امامان که بعد از او آیند
همه شان راه دین پیمایند
جمله از نسل من و او باشند
همه از پشت یک دگر آیند
همه تان راهحق را پوئید
همه کس گفته های من گوئید
ما شنیدیم حکم یزدان را
که رساندی شما به ما آن را
آنچه درباره امامان بود
گفته هایت کمال ایمان بود
یعنی امر ولایت حیدر
مستمر است تا دم محشر
با دل و جان و با لسان و بیان
با تو بیعت کنیم ما الان
تا که هستیم این عقیده ماست
تا دم مرگ این طریقه بجاست
طاعت از گفته رسول کنیم
که ولای علی قبول کنیم
با ولایش به حشر می آئیم
حرمتش را به جان همی پائیم
ما از این قول بر نمی گردیم
دور این شمع را همی گردیم
نه به شکیم و نه به ریب و نقار
و نه این گفته ها کنیم انکار
با علی نشکنیم پیمان را
کرد کامل ولایش ایمان را
گفته هایت ره سعادت ماست
مرتضی مشعل هدایت ماست
مؤمنین را علی امیر بود
حضرت حق را سفیر بود
جانشینم ز بعد ا و حسن است
هست از نسل او و پور من است
ص: 124
بعد او هم حسین نائب اوس
تلطف ایزد هماره جانب اوست
کرده تعیین حق امامان را
پس نباید شکست پیمان را
عهد و پیمان گرفته شد
از مااز برای ائمه النجبا
از دل و جان و از ضمیر و زبان
حال از ما گرفته شد پیمان
نشکنیم تا به مرگ پیمان را
تا که راضی کنیم یزدان را
از شما هر که را که امکان است
بیعتش را همو کند با دست
هر کسی را که آن نشد امکان
حال اقرار میکند به زبان
می رسانیم این مطالب را
ما ز قول شما به اهل ولا
دور و نزدیک را کنیم آگاه
این همه گفته را خداست گواه
اوست همواره شاهد گفتار
هم شمائید شاهد اقرار
چون بدینجا رسید گفتارش
بود در امر حق اصرارش
تا ز گفتار آن رسول ایستاد
همهمه در میان خلق افتاد
آن فرستاده خدای ودود
بهر گفتار باز لب بگشود
هوش دارید هان چه می گوئید
راه را کج چرا همی پوئید
گفتگو هست پست یا که بلند
آن خدای سمیع می شنود
با خبر از ضمیر انسانهاست
بهر او آشکار پنهانهاست
هر کسی از شما هدایت یافت
نفع کرده ره سعادت یافت
هر که گمراه شد ضرر کرده
انتخاب ره خطر کرده
هر که بیعت به مرتضی کرده
یعنی بیعت به کبریا کرده
هر که بیعت نمود و پیمان بست
دست حق روی دست آنها هست
حال بیعت کنید با سبحان
با من و با علی بن عمران
با دو فرزند او حسین و حسنب
ا امامان ز نسل اوست و من
تا دم مرگ عهد می بندیم
ص: 125
هم به پیمان خویش پابندیم
بهر احقاق حق قیام کنید
به علی این چنین سلام کنید
السلام ای امی راهل وفا
السلام ای مسیر صدق و وفا
مومنین را علی امیر توئی
حضرت حق را سفیر توئی
گفته هایم همه کند تکرار
دین خود را چنین کند اظهار
ما شنیدیم و تابعین بر آن
رحمت کردگار را خواهان
بازگشت همه به سوی خداست
رحمتش مستقیم شامل ماست
پس بگوئید ای معاشر ناس
بر خداوند باد حمد و سپاس
شامل حال ما عنایت اوست
این هدایت همی هدایت اوست
ای جماعت فضائل حیدر
هست برتر ز حد فکر بشر
نزد خلاق شأن او والاست
مستتر در کتاب حکم خداست
فضل او را نمی شود امکان
بر شمردن به یک زمان و مکان
هر کسی بر خدا عبادت کرد
از رسول و علی اطاعت کرد
از امامان که ذکر آنان شد
هر که منقاد آن امامان شد
پس بداند ره هدایت یافت
از کرامات حق سعادت یافت
هر کسی که نمود بیعت او
هم قبولش شده ولایت او
یا که سبقت گرفت بهر سلام
هر که گوید مرا علیست امام
رستگا راست و در ره دین است
مؤمنین را امیر چون این است
آن نگوئید ناروا باشد
آن بگوئید حق رضا باشد
گر تمام جماعت دنیا
همه کافر شوند سرتاپا
ضرری نیست بر خدای جهان
هست این ظلم بر خود انسان
ای خدا شاهدی بر این گفتار
حق حیدر نموده ام اظهار
آنچه کردم آدا بخاطر آن
امر کردم ز توست چون فرمان
هر که گفتار من قبول کند
هم رضای تو را وصول کند
ص: 126
ای خدا پس ببخش آنان را
چون توئی حافظ اهل ایمان را
منکران را غضب نما یا رب!
کافرانند چون قرین غضب
حمد مخصوص حضرت باریست
رحمتش چونکه ساری وجاریست
یافت پایان خطابه حضرت
بهر بیعت هجوم کرد امت
پیشتازان بیعت از مردم
که گرفتن سبقت از مردم
بود بوبکر و ثانی و عثمان
هم عنان طلحه و زبیر عیان
کرده تاریخ ثبت آنان را
نقض کردند جمله پیمان را
این همه دشمنان مولی بود
گفت ظاهر نعم ولی لا بود
کرده بودند اتفاق بر آن
تا که بعدا کنند نفاق در آن
حسنی از کرامت مولی
شده الکن زبان تو گویا
بانی شعر شد نبی زاده
او که اهل ولاست ازاده
آنکه بر این مهم نادی شد
دیده ام را ضیاست هادی شد
پایان
ولادت
امیرایزدی
ماه رجب ، ای شهر رب با خود صفا آورده ای
با اعتکاف و عمره ات ، عطر دعا آورده ای
بر ما نوید مرحمت از کبریا آورده ای
وجد و سروری بر دل اهل ولا آورده ای
بر تشنگان معرفت ، آب بقا آورده ای
زیرا خبر از مولد شیر خدا آورده ا ی
بر قلّه ی قاف شرف ، این نازنین کوبد علم
بر مسلمین راستین آمد امام بی قرین
محرم به خیل انبیا ، ختم رسل را جانشین
حبل المتین ، علم الیقین ، ماء معین ، یعسوب دین
مرحب کُش و خیبر گشا ، دست خدا در آستین
کشتی دین را ناخدا ، حیدر ، امیر المؤمنین
گویید از جان ، آفرین بر حضرت جان آفرین
کاین طلعت رخشنده را با کِلک قدرت زد رقم
ص: 127
مریم که ب ودی خادمه بیت المقدس را مدام
چون شد به عیسی حامله ، از روح حی لاینام
گردید دور از آن حرم ، در گوشه ای گشتش مقام
درد مخاضش چون رسید ، آورد بر لب این کلام
ای کاش مرگم برده بود ، از من نبودی هیچ نام
آب و رطب از بهر او کردی کرامت ذوالکرام
عیسی به دنیا آمد و رفت آن همه اندوه و غم
لیکن برای فاطمه بنت اسد اعجاز شد
طوف حرم می کرد چون درد مخاض آغاز شد
یاری طلب کرد از خدا ، یزدان وِرا دمساز شد
در پیش رویش ناگهان دیوار کعبه باز شد
بشنید بانگ (( اُدخُلی )) محرم به صد ها راز شد
از خلد آمد مائده ، آ ن میهمان اعزاز شد
آورد طفلی در حرم ، کز او حرم شد محترم
طفلی که روی ماه او از ماسوا دل می برد
بر کعبه بخشد آبرو ، از رکن ها دل می برد
نور صفای باطنِ او از صفا دل می برد
بیگانه را هادی شود ، از آشنا دل می برد
آوای قرآن خواندنش از مص طفی دل می برد
(( المؤمنون )) آرد به لب از طاء و ها دل می برد
این اولین قاری بود ، بوسد لبش فخر اُمم
ای کعبه مولودت علی آیینه ی داور بود
بر جسم تو جان باشد و جانان پیغمبر بود
موسای ط ور معرفت ، عیسای جان پرور بود
بر کشتیِ نوح نجی سکّان بود ، لنگر بود
این خضر را رهبر بود ، این خواجه ی قنبر بود
این شافع محشر بود ، این ساقی کوثر بود
ص: 128
بیت صمد را می کند پاکیزه از لوث صنم
بر نفس هر مؤمن بود چون مصطفی اولی علی
بر مسلمین و متّقین سرور علی ، مولا علی
باشد امیر صف شکن در عرصه ی هیجا علی
پیدا بود اوصاف او از (( لا فتی الا علی ))
آتش گلستان می شود ، با گفتنِ یک یا علی
بگذاشت بر دوش نبی در بیت داور پا علی
او عدل را بنیان نهد ، ویران کند کاخ ستم
ذکر فضیلت های او شیرین نماید کام را
آرام سازد یاد او دل های ناآرام ر ا
با چند قرص نان جو سر کرد او ایام را
غمخوار بود و دستگیر از مرحمت ایتام ر ا
با همت والای خود تثبیت کرد اسلام ر ا
همچون خلیل بت شکن در هم شکست اصنام را
با دست او لات و هبل شد دفن در کوی عدم
دین مبین شد جاودان از حلم و از تدبیر او
آمد اسیرش نفس دون ، شد بسته در زنجیر او
بشکافت قلب کفر را در غزوه ها شمشی ر او
لرزد دل هر جنگجو ، چون بشنود تکبیر او
در عرش ، ختم الانبیا دیدی عیان تصویر او
محراب آمد مقتلش ، اما ببین تقدیر او
کز بی نمازان گشت او بر بی نمازی متّهم
ای دلبر اهل یقین ، تو دین و دنیای منی
حیدر ، امیر المؤمنین ، اصل تولای منی
روحِ دمیده از خدا بر جمله اعضای منی
داننده و بیننده ی پنهان و پیدای منی
آسایش امروز من ، اُمید فردای منی
بعد از رسول راستگو ، آقا و مولای منی
ص: 129
از غاصبینِ حقّ تو ، جویم برائت دم به دم
ای صاحب تیغ دو سر ، صفدر تویی ، حیدر تویی
بر خیل اصحاب الیمین ، دلبر تویی ، سرور تویی
بر کردگار دادگر ، مظهِر تویی ، مظهر تویی
بر عقل کل ، خیرالبشر ، افسر تویی ، یاور تویی
فلک نجات خلق را سّان تویی ، لنگر تویی
بر زهره ی زهرا ز حق رهبر تویی ، همسر تویی
تنها تو بودی کفو او ، ای شهریار محتشم
32 مجموعه شعر ولایی : ستاره های فروزان
ای روح و ریحانم علی ، ای سرو بستانم علی
ای جان جانانم علی ، آرامش جانم علی
خورشید رخشانم علی ، ماه شبستانم علی
دارو و درمانم علی ، سلطان خوبانم علی
محبوب یزدانم علی ، میزان ایمانم علی
تفسیر قرآنم علی ، توحید و فرقانم علی
بر خادمت فرما نظر ، ای خسرو گردون خدم
من کیستم ؟ من کیستم ؟ دلداده ی پیغمبرم
دستی به دامان علی ، قرآن به دست دیگرم
حب رسول و عترتش باشد همایون افسرم
سرمستم از خم غدیر ، از تشنگان کوثرم
بر جبت و طاغوتم عدو ، از دوستان حیدرم
در جنگ با خصم علی حصن حصین شد سنگرم
نطق و بیان ، تیر و سنان ، شمشیر برّانم ، قلم
دستم به دامانت علی ، داماد پیغمبر مدد
کن جرعه نوش کوثرم ، یا ساقی کوثر مدد
چون گشت روز داوری ، ای حجت داور مدد
در پای میزان عمل ، ای شافع محشر مدد
من خادم کوی تو اَم ، ای خواجه ی قنبر مدد
صفدر مدد ، صفدر مدد ، حی در مدد ، حیدر مدد
ص: 130
بنگر به سوی (( ایزدی )) برگیر دستش از کرم
امیر ایزدی
شماره1
آن روز حرم قبله گه اهل وفا بود
بد گرم مناجات و به لب ذکر خدا داشت
کای خالق بخشنده بمن لطف وعطاکن
بنگر که پناهنده به این بیت شریفم
خلاق جهان یاور آن فخر زنان شد
پر کرد ز صهبای یقین مِی به سبویش
یعنی که بیا در حرم محترم ما
چون فاطمه مشمول عطای ازلی شد
بشکفت به روی لب او غنچه ی لبخند
ناگاه حرم ، مطلع انوار هدی گشت
نازل به زمین قابله از عرش علا شد
شد فاش برای چه خلیل اللَّه اعظم
شد بر همه معلوم که مولود حرم را
آمد علی و غیرت و ایثار روان یافت
آمد علی آنکس که شود یار محمد
آمد علی آنکس که سرِ شانه ی احمد
آمد علی آن م رد کریمی که شبانه
با آمدنش قدرت حق در نظر آمد
کعبه صدفی باشد و آن ر ا گهر است او
سلطان قلوب همه مردان خدا اوست
او وصل نموده است ابد را و ازل را
بر گرد حرم بنت اسد گرم دعا بود
از درد مخاض آن زن رنجیده نوا داشت
سوگند به این طفل که دردم تو دوا کن
از لطف نم ا یاری من ز آنکه ضعیفم
آنگاه سحاب کرمش قطره فشان شد
بنمود ز دیوار ، دری باز به رویش
بنشین به برِ خوان عطا و کرم ما
وارد به سرای احدِ لم یزلی شد
دیوار حرم بسته شد ، از امر خداوند
آمیخته یکجا همه الطاف خدا گشت
زایشگه مخصوص علی بیت خدا شد
ص: 131
بنمود به پا این حرم پاک و معظم
در نزد خدا قرب بود بیش ز عیسی
گویی که ز نُو پیکر توحید توان یافت
صهر نبی و محرم اسرار محمد
بت بشکند و دم زند از خالق سرمد
بهر فقرا قوت برد ، بر سرِ شانه
از طلعت او نور خدا جلوه گر آمد
فرزند حرم ؟ نه ، که به خلقت پدر است او
کانون سخا ، کان صفا ، روح دعا اوست
مهرش محک رد و قبول است عمل را
آن روز که کعبه گشت زایشگهِ نور
در بیت خدا ، حجت حق کرد ظهور
از حرمت خانهِ زاد معبود ، بهشت
می کرد طواف ، کعبه را از ره دور
شماره2
ای خانه زاد کعبه ، شهِ لا فتی علی
وی گفته حق مدیح تو در إنّما علی
نام تو را که زمزمه ی انبیا بود
داده است اشتقاق ز نامش خدا علی
پیغمبری که وحی بود هر کلام او
گفتا : علی است با حق و حقّ است با علی
چون خواستی که بت شکنی درحریم حق
بگذاشتی به شانه ی محمود پا علی
هستند طالبان حقیقت مرید تو
بودند شیعه ی تو همه انبیا علی
کرده است از خدای ، جدایی بدون شک
هر خیره سر که از تو شود او جدا علی
این فخر بس تو را که ز ابناء روزگار
تنها تویی تو لایق خیر النسا علی
آن ناشناس کیسه به دوشی که نیمه شب
بودی روانه جانب بیقوله ها علی
افسوس خصم بست همان دست کز وفا
بنهاد در دهان یتیمان غذا علی
کشتند دشمنان خدا محسن تو را
ص: 132
در پشت در چو فاطمه ات گفت : یا علی
بر گیر دست (( ایزدیِ )) دل شکسته را
(( یا مظهر العجائب و یا مرتضی علی ))
شماره3
حبل المتین
مقتدایی کز جلالت بی قرینش یافتم
سرور و سرحلقه ی اهل یقینش یافتم
نام او باشد علی ، این نام روح انگیز را
مشتق از نام خداوند مبینش یافتم
من پس ازاحمد به حیدر بسته ام دل کزخدا
چون نبی اولی به نفس مؤمنینش یافتم
معتصم بر رشته ی حب و ولای او شدم
ز آنکه از جان معنی حبل المتینش یافتم
از عذاب حق مرا در دل نباشد وحشتی
با ولایت راه در حصن حصینش یافتم
کیست حیدر؟آنکه شهرعلم احمدرادراست
آنکه بر انگشتر خاتم ، نگینش یافتم
کیست حیدر؟ اولین قاری قرآن در زمین
روح توحید است و نفسِ یاء و سینش یافتم
مرشد کامل ، شه عادل ، عزیز مصر دل
کز شرف ، استاد جبریل امینش یافتم
کشتیِ نوح نبی را نامش از طوفان رهاند
مقتدای عیسیِ گردون نشینش یافتم
او نه تنها طور را روشن ز نور خویش کرد
عالمی را غرق در نور جبینش یافتم
خرمن فیض علی باشد ، همه کون و مکان
ماسوا اللَّه را سراسر خوشه چینش یافتم
بود تفسیر (( ید اللَّه ، فَوق أیدیهِم )) نهان
دست حق را تا عیان در آستینش یافتم
آفرین بر او که در بین تمام ما خَلَق
شاهکار حضرت جان آفرینش یافتم
در لباس آدمی بود و ملک را رهنمای
فاش می گویم که برتر ز آن و اینش یافتم
آنکه راه آسمان را بهتر از راه زمین
ص: 133
می شناسد ، در سما نه در زمینش یافتم
گه به نخلستان،گهی ویرانه،گاهی ساق عرش
محو و مات ذات رب العالمینش یافتم
هم یتیمان را ز بابا مهربانتر بود او
هم به هر مظلومِ بی یاری ، معینش یافتم
هیچ کس در جامه ی زربافت آن شه را ندید
گر چه شاه کشور دنیا و دینش یافتم
آنکه عمری راز خود با چاههای کوفه گفت
عاقبت مقتول از شمشیر کینش یافتم
از غذای خود به قاتل داد ، جودش را نگر
مهربان حتّی به آن خصم لعینش یافتم
نیمه شب شددفن جسمِ اطهرش چون همسرش
در غریبی هم به عالم بی قرینش یافتم
رفت از دنیا و یک دم هم اسیر آن نشد
گر چه دنیای دنی را در کمینش یافتم
(( ایزدی )) تا سائل دربار آن سردار شد
بر فراز مسند عزّت مکینش یافتم
خوشدل تهرانی
دانی که علی مظهر خلاق مجید
از بهر چه در خانه حق گشته پدید
زیرا که علی منادی توحید است
باید که عیان شود زبیت التوحید
حامد اهور
با آمدنت صحن زمین حرمت یافت
خورشید به دیدار جمال تو شتافت
مشتاق تو بود آنقدر دنیا که در باز نشد،
سینه ی دیوار شکافت
***
آمد که دهد به ماه و خورشید پناه
روشن شد از آیینه ی چشمانش ماه
دیوار شکست و عشق عالم آمد
در حلقه ای از نور و فرشته از راه
***
سرچشمه روشن جلال و جبروت
حیران کرامات نگاهت لاهوت
ای کاش که قسمت دل ما می شد
دریای کرم، قطره ای از آب وضوت
ص: 134
***
ما تشنه آفتاب چشمان توایم
محتاج تو و تکه ای از نان توایم
ای حضرت محراب، رجب تا رمضان
بالله قسم سه ماه مهمان توایم
***
تا در تن شعرهایمان، جان باقیست
تا خانه کعبه هست و ایمان باقیست
وقف تو تمام بیت ها، مصرع ها
تا جان به تن قافیه هامان باقیست
***
با آمدنت باب ولایت وا شد
توحید میان چشمهایت جا شد
تفسیر فقط ذیل نگاه تو رواست
قرآن بدون تو کجا معنا شد؟
***
امواج در اندیشه ی دریا شدنیم
در حسرت از نور سراپا شدنیم
چشمان امیدوار ما را بنگر
درخواست در امید امضا شدنیم
***
اثبات ولایت علی آسان است
چون شاهد ادعای ما قرآن است
در اصل طواف بی تولای علی
گردیدن دور پیکری بی جان است
***
بر حُسن تو دیده را گشودند همه
وقتی که تو بودی و نبودند همه
اینکه هدف از مدینه و مکه تویی
شعریست که شاعران سرودند همه
حامد اهور
یحیی باغانی
حاشا که باز مثل تو پیدا شود علی
بعد از تو خاک برسر دنیا شود علی
از این درخت پر ثمر اصلا بعید نیست
یا مصطفی شود ثمرش یا شود علی
با چهره ی پیمبری آمد ز خیمه گاه
وقتش رسیده است که حالا شود علی ...
یک عمر قد و قامت اورا نگاه کرد
یعنی که پیر شد پدرش تا شود علی
بیش از همه حسین دلش شور می زند
ص: 135
وقتی میان معرکه تنها شود علی
از بس که تیغ آمد و بر پیکرش نشست
دیگر توان نداشت زجا پا شود علی ...
از بس که مختصر شده ای تو...
گمان کنم در بین یک عبا بدنت جا شود علی
"شاعر: یحیی باغانی"
سَیِّد حمید رضا برقعی
شماره 1
مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است؛ برابر نداشته است
وقت طواف، دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی درِ دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب، درِ قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر «لَا فَتَیٰ» صفتی در خورش نبود
یا جبرئیل واژه ی بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گم شُده است
هر کس که ختم نادعلی برنداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست؛ برابر نداشته است
شعر از سَیِّد حمید رضا برقعی
شماره 2
مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو، شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آن گونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد
کعبه از راز جهان، راز خدا آگاه است
ص: 136
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است
کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»
می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط
نه فقط دست زمین از تو، تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-
زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند
دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود
علی رقص شمشیر تو تفریح خدا بود
علی وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر، پارچه ی زرد، به سر می بستی
در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید
ص: 137
سید حمید رضا برقعی
نجمه پور ملکی
کار غزل امشب فقط شور آفرینی ست
شعر مسیحایی همیشه این چنینی ست
امشب زمین هم به حساب آمده یعنی
حال و هوای آسمانی ها زمینی ست
رفتم نجف تا الغدیرم را بگیرم
مستی ام امشب دست علامه امینی ست
در مستی نام علی شکی ندارم
با بردن نام علی مستی یقینی ست
باور بفرمائید اصلاً عشق تنها
مخصوص دل های امیر المومنینی ست
هر کس همای رحمتی دارد برایش
معلوم شد این شعر گفتن عِرق دینی ست
حیدر نخوانیدش بگوئید حضرت عشق
مائیم و ابراز ارادت ساحت عشق
دارد اُویسی می شود حال و هوایم
دفنم کنید امشب به پای مقتدایم
من نجفی و یمنی گیرم نباشم
اصلاً چه فرقی می کند اهل کجایم
راحت کنم تنها خیال عاشقان را
دیوانه و مجنون ایوان طلایم
هم عشق زهرا دارم و هم عشق حیدر
من که یقین دارم غلام هر دو تایم
قالوا بلایِ بی علی، قالوا بلی نیست
روز ازل ثابت شده این ادعایم
ما نسل اندر نسل نوکرزاده هستیم
این را وصیت کرده ام با بچه هایم
ما را غلامان علی باید صدا کرد
از سینه چاکان علی باید صدا کرد
هر چه شنیدیم از علی، محشر، درست است
کارش که خیلی جان پیغمبر درست است
در زور و بازویش که ما شکی نداریم
پس ماجرای قلعۀ خیبر درست است
شیر خدا بودن فقط مخصوص مولاست
ص: 138
بر شیر حق، نامیدن حیدر درست است
باید کسی باشد که حرفش را بگیرد
پس انتخاب مالک اشتر درست است
او با تمام مردم این شهر خاکی ست
خیلی مرام ساقی کوثر درست است
تنها وفاداری قنبر در خوشی نیست
تا پای جان هم کار این قنبر درست است
وقتی میسر نیست حیدرزاده باشیم
بهتر شبیه قنبرش دلداده باشیم
بی تو کلیم الله دریایی نمی شد
عیسی بن مریم هم مسیحایی نمی شد
داماد پیغمبر نبودی تا ابد هم
روزیِ ما این عشق زهرایی نمی شد
هرگز بدون گریه پای نخل عشقت
چشمان ما این گونه خرمایی نمی شد
گر تو دلیل خلقت عالم نبودی
دنیا به این خوبی و زیبایی نمی شد
تو قبله ی ما را ترک بردار کردی
کعبه بدون تو که شیدایی نمی شد
زیر سر ایوان زرد توست، ور نه
صحن نجف این قدر رویایی نمی شد
هر کس ندیده عالمی از دست داده
الطاف شاه کرمی از دست داده
سلمانُ منّا اهل بیت جای خود اما
انگار چیز دیگرند این یَمنی ها
از آن زمان که میثمش را دار کردند
از عشق حیدر باب شد بی کفنی ها
جبریل بالش را به عشق تو شکسته
عیبی ندارد دیگر این لطمه زنی ها
در مسجد کوفه نماز ما تمام است
جانم فدای همه ی هم وطنی ها
وقتی علی فرمانده باشد عجبی نیست
از پسرش عباس این خط شکنی ها...
ص: 139
آن جا که محراب علی باشد بهشت است
من تازه فهمیدم دنیا بی تو، زشت است
از اوصیا تا انبیا فاصله ای نیست
از مرتضی تا مصطفی فاصله ای نیست
خالق علی، مخلوق علی، هر دو علی،
پس بین علی، بین خدا، فاصله ای نیست
زهرا علی است و علی زهراست یعنی
اصلاً میان این دو تا فاصله ای نیست
هر چهارده معصوم نور واحدند و
در بین معصومین ما فاصله ای نیست
از سرمدی بودن مولا می شود گفت
از ابتدا تا انتها فاصله ای نیست
بین حرم ها فاصله معنا ندارد
پس از نجف تا کربلا فاصله ای نیست
ارباب، ثارالله وابن ثاره ی ماست
بعد از علی او در قیامت چاره ی ماست
مولا خلاصه می شود در ذوالفقارش
در آن همه مردانگی و پشتکارش
روی تمام پهلوانان هم سفید است
با تکیه بر نام علی و اعتبارش
رنگ گدا هرگز نمی بیند یقیناً
هر جا علی باشد امیر و شهریارش
پشت امیرالمؤمنین همواره قرص است
وقتی که باشد حضرت زهرا کنارش
بَدر و حُنین و خِیبر و احزاب بوده است
تنها کمی از انعکاس کارزارش
خیلی تاسف می خورم همواره دنیا
بد کرده با این چهره های ماندگارش
او را فقط با زورخانه می شناسیم
با این بدی های زمانه می شناسیم
مردانگی از افتخارات علی بود
گمنام بودن از علامات علی بود
پشت عدو بر خاک می زد چون همیشه
ص: 140
یا فاطمه جزو مهمات علی بود
از آن حدیث منزلت فهمیده می شد
پیغمبری هم از مقامات علی بود
با همت سید رضی فهمیده دنیا
نهج البلاغه از بیانات علی بود
با لقمه ای از نانِ جو شمشیر می زد
پرهیزگاری از کرامات علی بود
فهمیده پیغمبر که رب العالمین هم معراج،
دلتنگ ملاقات علی بود
روزی هر روز و شب این مردم شهر
مدیون خیرات و مبرّات علی بود
حال دعایش را کمیل صاحب سرّ
مدیون شب های زیارات علی بود
جنگ جمل را گر که طلحه راه انداخت
چون مشکلش تنها مساوات علی بود
اصلاً سقیفه تا ابد زیر سوال است
زیرا غدیر از احتجاجات علی بود
مظلوم شهر فتنه ها، جانم فدایت
ای تو غریب آشنا جانم فدایت
باید علی باشد رسالت پا بگیرد
دین محمد کل دنیا را بگیرد
باید علی بازوی همت را ببندد
تا پرچم اسلام را بالا بگیرد
باید علی بابای این امت بماند
تا دست ما را حضرت زهرا بگیرد
باید علی تا آخرش مظلوم باشد
تا در گلویش خار غم ها جا بگیرد
باید فقط بغض علی در کار باشد
تا فتنه های روز عاشورا بگیرد
باید فقط لعنِ علی در کار باشد
تا از معاویه کسی امضا بگیرد
پس دیگر از آن چشم خون بارش نپرسید
از ناله های این عمارش نپرسید
---------------------------------------------------
نجمه پور ملکی
مجید تال
شماره1
به اوج می برد امشب مرا هوای شما
ص: 141
که عشق را بنویسم، فقط برای شما
نگاه می کنم اینجا به رد پای شما
و می رسم به خدا، تا خدا... خدای شما
که آفرید شما را زمین هوایی شد
وَ کعبه کعبه شد و خانه ای خدایی شد
و بال حور و مَلَک فرش این قدم ها شد
زمین برای حضور تو در تمنّا شد
ز اشک شوق ملائک ستاره پیدا شد
و عشق بر تن هفت آسمان هویدا شد
عصای دست نبی بوده ای و دست خدا
تو دستگیر کلیمی، تو دستگیر عصا
شکوه عدل شما را عقیل می داند
نگاه بت شکنت را خلیل می داند
شکاف کعبه شما را دلیل می داند
و شأن وصف تو را جبرئیل می داند
که از زبان خدا بر تو آفرین می گفت
و با صدای بلند خودش چنین می گفت:
رقم زده ست خدا عشق را به نام علی
فلک نشسته به حسرت برای گام علی
ملک نشسته دو زانو به احترام علی
علی امام من است و منم غلام علی
به لحظه لحظه ی عمرت خدا تبسّم داشت
و با صدای شما با نبی تکلّم داشت
کرامتی که تو داری الی الابد باشد
همیشه ذکر لبم یا علی مدد باشد
شجاعتی که دلت داشت بی عدد باشد
گواه من سر عَمرو بن عبدود باشد
شمار فضل شما را، خدا فقط داند
نشانه های خدا را، خدا فقط داند
مجید تال
شماره2
امام علی(ع)
ص: 142
دلم غیر ایوان پناهی نداشت
دلم زائری بود و راهی نداشت
دلم در بساطش جز آهی نداشت
علی داشت آن را که شاهی نداشت
به دور امیر کرم گشته ام
صد و ده قدم در حرم گشته ام
به او گفتم ای شاه راهم بده
امان نامه ای بر گناهم بده
لیاقت به یک دم نگاهم بده
پناهی ندارم پناهم بده
صدا زد پریشانی ات با علی
اگر خسته جانی بگو یا علی
همین لحظه ها بود پیدا شدم
علی گفتم و از زمین پا شدم
شب و روز حیران مولا شدم
گدا بودم او خواست آقا شدم
دلِ من بدون علی بی کس است
بمیرم ببینم علی را بس است
تحمل به این نور لابد نبود
ترک خوردن کعبه بی خود نبود
و کعبه که جای تَرَدُد نبود
پس این ها همه یک تولد نبود
خدا خواست ثابت کند بر جهان
علی هست یکتاترین در جهان ...
فقیری که انگشتر از او گرفت
سلیمان شد و ذکر یاهو گرفت
زمین تخت او آسمان تاج او
به دوش نبی بود معراج او
اگر مدح او بر لبم جا گرفت
یدالله دستان من را گرفت
به من گفت از مرد خندق بگو
بیا از علیٌ مع الحق بگو
سه بار از نبی اذن میدان گرفت
علی هست پس مصطفی جان گرفت
نبی گفت جانم به قربان او
علی جان من هست و من جان او
ص: 143
علی با خدا و خدا با علی
علی یا خدا گفت، حق یا علی
امیری نداریم الّا علی
اگر ناتوانی بگو یا علی
مجید تال
اصغر چرمی (رباعی)
ای عشق ببین روح دعا را
سر منشأ فیض کبریا را
ای عشق ببین امام ما را
بر او برسان سلام ما را
......
هنگام وصال یار آمد
در ماه رجب بهار آمد
بر قلب نبی قرار آمد
تاصاحب ذوالفقارآمد
.....
جانها به فدای خاک پایت
از حق شنویم این حکایت
با راه علی شوی هدایت
این است حمایت از ولایت
.....
ای آینه ، مظهر جمالت
ای محور حق ، خدا پناهت
تو لطافت همای عشقی
جمعند همه به زیر بالت
.....
کعبه همه عمر بی قرارت
یک عمر کشیده انتظارت
بر شوق جمال بی مثالت
آغوش گشوده بر وصالت
.....
ای حافظ مهربان قرآن
مشتاق تو شد خدای رحمان
بر خانه ی حق شدی تو مهمان
سلمان،ز تو گردیده مسلمان
.....
ای قاری اولین تلاوت
ای ساقی کوثر امامت
تقدیم به تو عرض ارادت
امید به لحظه ی شفاعت
اصغر چرمی
محسن حنیفی
ساقی رسید پس در میخانه پر شود
باده بریز باده که پیمانه پر شود
جامی بده، حیاتِ دوباره مرا ببخش
جامی که جان ز حضرت جانانه پر شود
آری علی علی همه را مست می کند
در بین شهر نعره ی مستانه پر شود
سنگم بزن به حبّ علی که ملال نیست
لیلای شهر آمد و دیوانه پر شود
اصلاً تمام بال و پرم پیشکش به او
اطراف شمع از پَر پروانه پُر شود
ص: 144
بالم شده است صید نگاه تو یا علی
مثل ریاح عبد سیاه تو یا علی
باید به پای دار تو ما سر بیاوریم
شاید ز کار زلف تو سر در بیاوریم
باید که خاک کوی تو را در سبو کنیم
سوغاتی از دیار تو، ساغر بیاوریم
وقتی که صحبت از نجف و آن مناره هاست
کم مانده ما ز شوق تو پر در بیاوریم
ما را در آسمان نجف تا که پَر دهی
سجده به خاک مقدم قنبر بیاوریم
شأن غلامی تو همان شأن انبیاست
روشن شود چو رو سوی محشر بیاوریم
انگشتری بده، که سلیمان بنا کنی
یا نسخه ای بده که مسیحا دوا کنی
هر ذره پای بوس تو شد درّ ناب شد
زر نه، ابوذری شده و آفتاب شد
این غوره های ما که به ساغر نمی رسید
در دست تو فشرده شد آن گه شراب شد
بالای تاج و تخت سلیمان نوشته اند
هر کس که شد غلام تو عالیجناب شد
ادعیه ی قنوت نبی با تلاوت-
"یا عالیُ به حق علی" مستجاب شد
وقتش شده است، فدیه بگیری به ذوالفقار
قربانی ات که بیش ز حدّ نصاب شد
سر گر نشد فدای تو سربار می شود
میثم تبار عاقبتش دار می شود
از بس که هست در دل من اشتیاق تو
دیگر نمانده طاقت صبر از فراق تو
درد مرا نگاه مسیحا دوا نکرد
آن مرهمی که کرده به زخمم افاقه،تو
از گوشه ی نگاه تو سلمان درست شد
ص: 145
این شیوه ی تو بوده و سبک و سیاق تو
باید که استحاله شوم، خاک پا شوم
دفنم کنند در نجف تو، عراق تو
باید که حرف از تو و زهرا وسط کشید
تا خوش بیاید این سخنم در مذاق تو
ساقی باده های طهورا نظر نما
ای ایلیای حضرت زهرا نظر نما
-------------------------------------------------------
محسن حنیفی
یاسر حوتی
ای ابتدات نقطه پایان آسمان
وی انتهات مثل خداوند، لامکان
ممسوس ذات حضرت الله اکبری
با این حساب ، فهم کمالت نمی توان
گفتم : " چگونه مدح تو خوانم " ؟
ندا رسید " درسجده آی و سوره توحید را بخوان "
ماصنع دستهای شما بوده ایم ؛
پس اینگونه می شود که تو باشی خدایمان
درکعبه پا نهادی و کعبه شکاف خورد
یعنی که جای توست دل دلشکستگان
کعبه سپید رو شدو زلفش سیاه شد
هم خود به سجده آمدو هم سجده گاه شد
(مهرت به کائنات برابر نمی شود)
حب تو آینه است _ مکدر نمی شود
مریم _ بنفشه _ یاس _ اقاقی . . . خود بهشت
بی لطف دستهات _ معطر نمی شود
گرصد هزار شیر نر بیشه های جنگ
هرگز یکی شبیه به حیدر نمی شود
حتی محمدی که خودش فخرعالم
تامرتضی نداشت ، پیمبر نمی شود
با ما کسی که سفره اش از مرتضی جداست
سوگند می خورم که برادرنمی شود
این سفره بوی عطر گل یاس می کند
با گندمی که فاطمه دستاس می کند
ص: 146
رمز حیات ، قبضه شمشیر مرتضاست
هفت آسمانیان ، همه تسخیر مرتضاست
قرآن ؛ زلال آینه ، تصویر ناب ؛ اوست
هر آیه آیه ؛ آینه ،تفسیر مرتضاست
جنات عدن، روضه رضوان، بهشت قرب
درسایه سار شاخه انجیر مرتضاست
اینکه خدا به دیده مردم یزرگ شد
تأثیر جاودانه تکبیر مرتضاست
صبرش شبیه ضربه خندق ستودنی ست
آری ؛ بقاء شیعه به تدبیر مرتضاست
سلطان عشق..! حضرت والا مقام ها..!
تسیلم تو ، شکوه تمام سلام ها
ای میوه رسیده باغ خدا علی
آب و غذای سفره اهل ولا علی
بدر و حنین و خیبر و خندق که جای خود
تنزیل آیه های علق در ح__را ... علی
س_ّر عظیم لیله الاسراء ؛ عروج بود
من نف_ْس ظاهری محمد الی. . .علی
تفسیر ناب سوره توحید ؛ می شود. . . . . .
تلخیص در عبارت یک جمله "ی_اعل_ی"
با نوح و با کلیم و مسیحا و با کلی_م
هرجا تو دیده می شوی در هر کجا علی
تو درکمال مطلق و انسان کاملی
درمشکلات سخت ؛ تو حل المسائلی
چیزی شبیه رایحه ای می وزید و رفت
شبها به شانه ؛ نان و رطب می کشید و رفت
افسوس قدر و منزلتش را نداشتند
تا درجوار کوثر خود آرمید و رفت
زهرا همان علی و علی نیز فاطمه است
شکر خدا فراق به پایان رسید و رفت ...
مردی که شاهد صدمات مدینه بود
یک روز مرد ... و در سحری شد شهید رفت
ص: 147
گرچه کنار بسترش از مردها پر است اما؛
دریغ محسن خود را ندید و ... رفت
غیر از علی به عام امکان مدار نیست
خلقت بدون اسم علی استوار نیست
یاسر حوتی
سید حسن خوش زاد
شعر1
ما سوا و محور مینا علسیت
شهسوار تاج کرمنا علیست
معنی والشمس نور روی اوست
معنی والیل مشکین موی اوست
دین حق با نام او کامل شده
هل اتی در شأن او نازل شده
چون خدا ایجاد غرب و شرق کرد
قبل از ان نور علی را خلق کرد
عشق با نام علی اغاز شد
با علی درهای رحمت باز شد
این حدیث دل بود تصنیف نیست
شیعه در محشر بلا تکلیف نیست
شیعه پایش در مسیر اولیاست
شیعه مولایش علی المرتضاست
هر کسی را اسم اعظم داده اند
بر لبش نام علی بنهاده اند
او به بیت الله رکن قائمه است
تاج احمد افتخار فاطمه است
عشق بر حجاج احرام ولاست
کعبه ی کعبه علی المرتضاست
نوح گر در بحر از طوفان برست
مرتضی بگرفت سکان را بدست
هست او هستی به عیسی داده است
او عصا بر دست موسی داده است
اوست هدهد را غزل خوان کرده است
او سلیمان را سلیمان کرده است
او به ابراهیم احسان کرده است
اوست اتش را گلستان کرده است
آن ملاحت که به یوسف داده اند
جان یوسف از علی بستانده اند
عشق او از دل تجلا می کند
یا علی گفتن گره وا می کند
تا علی سر رشته دار کارهاست
مکتب شیعه پر از عمار هاست
ص: 148
یا علی گفتن رموز انبیاست
یا علی گفتن شعار مصطفاست
یا علی گفتن مرام فاطمه است
مزد هر شیعه سلام فاطمه است
پیش او افتاده مرحب از نفس
بت شکستن کار حیدر هست وبس
پس سخن بی پرده گفتن بهتر است
چرخ تحت اقتدار حیدر است
تا علی فرمانده دهر است دهر
شیعه با ضد علی قهر است قهر
او نه تنها در زمین نام آور است
نام او در اسمانها حیدر است
سعی کن محشور گردی با علی
پس بگو (خوشزاد) یا هو یا علی
آنکه او فرمانروای محشر است
حیدر است و حیدر است و حیدر است
سید حسن خوشزاد
شعر2
کعبه خلوتگه اسرار فراوان علیست
بیت حق جلوه گر از روی درخشان علیست
در جهان مرد عمل باش و علی را بشناس
که ترازوی عمل کفه و میزان علیست
ای کج اندیش مکن غصب خلافت زیرا
به خدا بعد نبی سلطنت از آن علیست
روز محشر که گذرنامه جنت طلبی
آن گذرنامه به امضاء و به فرمان علیست
دادگاهی که به فردای قیامت برپاست
حکم حکم علی و محکمه دیوان علیست
کشتن "مرحب" و بگرفتن خیبر در کف
خاطرات خوش دیباچه دوران علیست
دور شو ای پسر "عبدود" از دیده ی او
که شجاعان عرب پشه به میدان علیست
این حسینی که رئیس الشهدایش خوانند
با خبر باش که شاگرد دبستان علیست
گرچه این دیده ز دیدار نجف محروم است
در عوض ریزه خور سفره احسان علیست
یاسر رحمانی
شماره1
گر چه اندر دل هر ذره تمنای تو بود
ص: 149
سینه ی کعبه دلدار فقط جای تو بود
بعد احمد به همه خلق وَ ربّ الکعبه…
نه کسی هست و نه بوده است که همتای تو بود
پیش از خلق همه هستی و مُلک و ملکوت
در عدم افضل اعمال تماشای تو بود
علت بخشش آدم ز خطایی که نمود
حذف گندم ز سر سفره ی دنیای تو بود
آنکه در طور همی پاسخ موسی می داد
صوت داوودی و آن لحن دل آرای تو بود
آن همه حسن و ملاحت که به یوسف دادند
عکسی از آینه ی چهره زیبای تو بود
اثری را که خدا در دم عیسی بنهاد
قدری از جذبه و تأثیر نفس های تو بود
شب معراج به هر ره که گذر کرد نبی
ز ابتدا تا به سر انجام رد پای تو بود
تو ید اللهی و اسلام اگر پا بر جاست
همه از مرحمت دست توانای تو بود
نه گزاف است که گویند به هنگام طواف
احترام حرم از لطف قدم های تو بود
همه را طوف ولادتگه تو واجب شد
تا بدانند که مقصود تولای تو بود
یاسر رحمانی
شماره2
سالها بود که این راز نمی فهمیدم
موسم حج به حرم دور چه می گردیدم
مروه را تا به صفا سعی چه سودم می داد
سنگ برداشتن و رمی چه سودم می داد
حلق و احرام و منا و عرفات و تقصیر
تلبیه،زمزمه و ذکر ودعا و تکبیر
این همه بارش دستور خداوند چرا؟
که چنین گوی و چنان باش و زبان بند چرا؟
نه مرا زهره که این راز بگویم با کس
نه ز حی ازلی سر زند افعال،عبس
ص: 150
من در اندیشه که این کار عجب مشکل شد
که سر انجام مراد و فرجی حاصل شد
هاتفی گفت که در کشتی جان نوحی هست
این که گفتی همه جسم است ،در آن روحی هست
سر تراشیدن و قربانی و رمی جمرات
ذکر و تسبیح و مناجات و وقوف عرفات
استلام حجر و منزلت رکن و مقام
این همه اوج و فرود ،آن همه تنزیل و قیام
آنکه گفته است فقط (سنگ نشانیست) بجاست
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
مروه و سعی و صفا را بنگر چون باشی
این ره منزل لیلی ست چو مجنون باشی
هیچ در راه خداوند زخود دل نکنی
سنگ تا بر سر شیطان هوایت نزنی
حال باید ز یقین جلوه به ذاتت بدهند
قدحی معرفت اندر عرفاتت بدهند
در منا کعبه دل قبله افلاک شود
گر که خالی دلت از هرچه که ناپاک شود
شامل لطف خداوند جلی میگردی
به مطاف آمده و دور علی میگردی
در طواف حرم اینگونه که برمی آید
اولین فکر که آندم به نظر میآید
سند دل چو به نام پدر خاک زنی
کعبه هم باشی اگر سینه خود چاک زنی
همه را هست دلی خانه دلدار هوس
و خدا خانه خود را به علی داده و بس
مادر روح خدا را زحرم دور نمود
بهر مولا در این خانه ز دیوار گشود
در جهان کیست چنین پاک و مقدس باشد
گر که در خانه کسی هست همین بس باشد
هر که روشن دلش از نور ولایت نشود
پای در کعبه نهد باز هدایت نشود
یاسر رحمانی
محمود ژولیده
امام علی(ع)
ص: 151
من مادحِ خورشیدم
مست میِ توحیدم
شب سرخوشم از باده
تا صبح شود عیدم
در این شب رستاخیز
دارم ز جهان پرهیز
تصویر لقاء الله
ثبت است به تجریدم
من معتکف اویم
مشغول هو الهویم
با نغمۀ یا حیدر
تا کعبه خرامیدم
غوغاست طواف من
مولاست مطاف من
با چشمِ دلِ عارف
در کعبه خدا دیدم
بر پرده بیاویزم
از گُرده گنه ریزم
حالی به سبک بالی ست
سر تا قدم امّیدم
سرمستِ یداللهم
عبد اسداللهم
جز دور و بر مولا
بیهوده نجوییدم
با گریۀ او گریان
با خندۀ او خندان
با ساقیِ میخانه
گرییدم و خندیدم
زنهار تَخیُّل را
بگذار تحمل را
با لفظ لسانِ دل
دلدار پسندیدم
از هر خَم ابرویش
هر پیچش گیسویش
انگار گلی از نو
در گلشن او چیدم
ما بی خبران در گِل
او معتکف منزل
چون کعبه ای اندر دل
نزدیک ترش دیدم
ای قبله گهِ قبله
وی سجده گهِ کعبه
در صوم و صلوه عشق
خود را به تو سنجیدم
من مدح ولی گویم
هر نغمه علی گویم
ذکر علیاً مولا
با صوت جلی گویم
در این دل دیوانه
بیت الغزلی دارم
از ساقی و پیمانه
حرفی ازلی دارم
جزو رجبیّونم
مست رطبیّونم
از لعل لب مولا
جامی عسلی دارم
چون درّ و صدف پاکم
ص: 152
کز خاکِ نجف، خاکم
هم طینت زهرایی
هم نور علی دارم
خاک حرمینم من،
عبد حسنینم من
اِثنی عشری دینم،
الحمد، ولی دارم
اینم قمرِ کامل
اینم زهق الباطل
با نغمۀ جاء الحق
در سینه دلی دارم
او صاحب دوران است
مولا ی رسولان است
تردید اگر باشد
در دین خللی دارم
از عالم اَو اَدنی
اَسرار خفی امّا
در عالم این دنیا
اسرار جلی دارم
فرمانبرِ اللهم
حیدر ز ازل شاهم
بر امر اَلستِ او
هر لحظه بلی دارم
هم آب حیاتم او،
هم نور مماتم او
هم برزخ و هم در حشر
شادم که علی دارم
من مدح ولی گویم
هر نغمه علی گویم
ذکر علیاً مولا
با صوت جلی گویم
فریاد حکیمانه
خاموشیِ رندانه
در مکتب مولایم
سیری است غریبانه
مولایی و مظلومی
یکتایی و محرومی
آن هیبت و این غربت
جَهدی است نجیبانه
دنیاست به چشمش خار
عقباست به او گلزار
هر رهرو صادق را
او رهبر فرزانه
بیدار کند علمش،
هشیار کند حلمش
اعجوبۀ خلقت را
خُلقی ست کریمانه
در حرب علی اُسوه،
در سلم علی الگو
او راست به هر میدان
رفتار حکیمانه
در بندگی اش عاشق
در علم و عمل صادق
تیغ دو دَمش خون ریز
با شیوۀ مردانه
با قوم جفا دشمن،
ص: 153
مظلوم از او ایمن
با خصم، خشِن امّا،
با دوست صمیمانه
هر نیمۀ شب پنهان
بر دوش کِشد اَنبان
تا نان و خورش آرَد
بر خوان یتیمانه
شب زاهدِ سجاده
روز عارف آماده
شب ذکر مجیب آرَد
روز است مجیبانه
عدلش چو یَد و بَیضا
فضلش عظمت افزا
دور است غرور و کِبر
از صاحبِ این خانه
اسرار نهان نزدش
ابرار جهان عبدش
پس بسته چرا دستش
بیرون ز حرمخانه
با آن همه آقایی
یکتاست به تنهایی
بیتش چو در آتش سوخت
شد خانه عزاخانه
او فاطمه را می دید
زینب همه را می دید
دنبال امامش داشت
فریاد پریشانه
ای منتقم زهرا
برگرد از آن صحرا
تا روز فرج داریم
آوای غریبانه
من مدح ولی گویم
هر نغمه علی گویم
ذکر علیاً مولا
با صوت جلی گویم
-------------------------------------------------
محمود ژولیده
ژولیده نیشابوری
نه تو را شیعه خدا می خواند
نه جدایت ز خدا می داند
یا علی! چرخ زمان را شب و روز
گردشِ چشم تو می چرخاند
آسیابی که دهد روزیِ ما
به خدا دست تو می گرداند
غنچه با آن همه خندان دهنی
لب خندان تو می خنداند
چشمه ی چشم فلک را به خدا
چشم گریان تو می گریاند
قامت سرو سلحشوران را
نعره ی خشم تو می لرزاند
عاصیان را به شرار دوزخ
آتش قهر تو می سوزاند
مؤمنان را به بهشت موعود
جذبه ی عشق رخت می خواند
ص: 154
معنی خوب و بد عالم را
به بشر علم تو می فهماند
کس نداند به خدا قدر تو را
چون خدا قدر تو را می داند
نظری کن تو به «ژولیده»، علی
به زبان، نام تو را می راند
شعر از ژولیده نیشابوری
غلامرضا سازگار
شماره1
امروز چرا کعبه سر از پا نشناسد
مبهوت خدا گشته و خود را نشناسد
ای حو ر و ملک دور حرم را ، هله گیرید
آرام و قرار از دل هر قافله گیرید
در طوف حرم راه به هر سلسله گیرید
از حی تبارک و تعالی صله گیرید
تا چند در اطراف حرم هلهله گیرید
از فاطمه بنت اسد فاصله گیرید
پیشانی طاعت همه بر خاک گذارید
از شوق چو دیوار حرم خنده برآرید
خورشید فروزنده چراغ شب تار است
یا ماه سما سوی زمین راهسپار است
آغوش حرم منتظر مقدم یار است
او را چه قرار است که بی صبری و قرار است
زمزم همه در زمزمه وصف تنگار است
یا آیینه آب روان آینه دار است
مهمان خدا آمده با گنج نهانی
آغوش زهم بازکن ای رکن یمانی
پاکیزه زنی سوی حرم گشته روانه
در خانه حق آمده با صاحب خانه
لبخند زنان آن صدف در یگانه
بر تیغ غمش قلب حرم گشت نشانه
تا گوهر مقصود برد سوی خزانه
گردیدن دور حرمش بود بهانه
رکن و حرم و حجر چشم گشودند
با ذکر علی منتظر فاطمه بودند
ای مردم مکه همه از دور حرم دور
ص: 155
کامد به حرم فاطمه با عارض مستور
در پیش رویش خیل ملک ، پشت سرش
حور الله که یک پارچه شد بیت خدا
شور گردید حرم دور سرش با دل مسرور
برخواست ندا، کی همه سر تا بقدم نور
ای مادر مولود حرم این حرم از توست
بشتاب به کعبه که حرم محترم از توست
گل بود که می گشت ز افلاک نثارش
دل بود که بود از هه سو آینه دارش
تبریک بر آمد زیمین و ز یسارش
از نور گل انداخت گل انداخت عذارش
یکباره بهم درد چنان داد فشارش
کافتاد ز پا ،رفت ز کف صبر و قرارش
سر تا بقدم زمزمه و ذکر و دعا بود
دستیش بدل دست دگر سوی خدا بود
یارب بتو و روح رسولان مکرم
یا رب به خلیل الله ،این بیت معظم
یا رب به مقام و و حجر الاسود و زمزم ی
ا رب به همین طفل که با من شده همدم
طفلی که ز اجداد و ز آباست مقدم
طفلی که طفیلیش بود عالم و آدم
امشب به من خسته و درمانده نگاهی
از دوش دلم بار تو بردار الهی
از گریه او بیت خدا را خطر آمد
با ناله او ناله ز حجر وحجر آمد
وزچشمه زمزم همه خون جگر آمد
آه از دل و جان بر لب مرغ سحر آمد
ناگاه فروغی ز حرم جلوه گر آمد
تسبیح خدا از دل دیوار بر آمد
ص: 156
کی فاطمه در ، بر تو ز دیوار گشودیم
ما منتظر مقدم والای تو بودیم
باز آی بر بام حرم لاله ببارد
باز آی که دیوار ز دل خنده ، بر آرد
باز آ که حجر بوسه بپایت بگذارد
بازآ که کسی مثل تو فرزند نیارد
بازآ که ملک سر بقدومت بسپارد
باز آی که این خانه تعلق به تو دارد
از دوری تو آمده جان بر لب خانه
بشتاب سوی خانه تو ای صاحب خانه
وارد به حرم در پی آن طرفه صدا شد
دیوار بهم آمد و مهمان خدا شد
جز حق نتوان گفت در آن خانه چها شد
حق است بگویم که خدا چهره گشا شد
بیرون حرم ناله و فریاد بپا شد
در مکه مگو ، غلغله در ارض و سما شد
گفتند همه عصمت الله صمد کو
ای کعبه بگو فاطمه بنت اسد کو
چشم همگان سوی حرم بود هماره
نه تاب تحمل به کسی نه ره چاره
دیگر همه از بیت گرفتند کناره
بعد از سه شب و روز بر آن بیت نظاره
دیوار بهم آمد و شد باز دوباره
تابید ز دیوار حرم ماه و ستاره
ناموس خدا آن صدف در یگانه
از خانه برون آمده با صاحب خانه
این کودک نوزاد و یا آیت عظماست
این طفل بود یا پدر آدم و حواست
این کشتی نوح است نه نوح است نه دریاست
این نفخه روح است نه روح است نه عیساست
ص: 157
این جلوه طور است نه طور است نه موساست
این شیر خدا این علی عالی اعلاست
ای گشته ز شوقش همه لبریز ،
محمد جانت ز سفر آمده برخیز
محمد (ع) این روح خدا در بدن توست
محمد (ع) این جان دو عالم بتن توست
محمد (ع) این همدم شیرین سخن توست
محمد (ع) این دوست دشمن شکن توست
محمد(ع) این یاور شمشیر زن توست
محمد(ع) این باب حسین و حسن توست
محمد(ع) تا روح بیفزاید و تا دل بستاند
بر گوی که قرآن بحضور تو بخواند
ای جان نبی جان دو عالم بفدایت
جن و ملک و حوری و آدم بفدایت
ارواح رسولان مکرم بفدایت
صد موسی و صد عیسی مریم بفدایت
لوح و قلم و عرش معظم بفدایت
جان وتن ناقابل "میثم" بفدایت
این از کرم توست که تا بودم و هستم
مداح و ثنا خوان شما بودم و هستم
شماره2
امشب خدا با خلق خود دارد سرور دیگری
پوشانده بر تن کعبه را دیبای نور دیگری
بخشید خاص و عام را فیض حضور دیگری
عشاق را در هر سری افکنده شور دیگری
کرده است در سینای دل ایجاد طور دیگری
هستی باغ چنان گیتی بین رشک ارم
قدوسیان تقدیس خوان ، گرد حرم بستند صف
سبوحیان تسبح گو استاده هر سو جان بکف
مکه شده دارالصفا کعبه شده بیت الشرف
هر سو نظر می افکنم وجد و سرور است و شعف
خیزد سروش از هر مکان آید ندا از هر طرف
ص: 158
کامشب نهد ماه قدم در بیت خاص خود قدم
شهری که در وصفش بو لااقسم هذا البلد
بیتی است در دامان آن خاص خدای لم یلد
در پای دیوارش زنی یکتا بپاکی چون احد
سر تا بپا پا تا بسر مرآت الله الصمد
نام نکویش فاطمه مام علی بنت اسد
در اشتیاق او حرم آغوش بگشاده ز هم
آنشب طنین انداز شد در گوش جانش این صدا
ما در برای دعوتت از بیت می آید ندا
بیتی که بر میلاد من بنیاد شد از ابتدا
برخیز کامشب در حرم تو با منی من با خد
برخیز ای جان جهان در مقدمت بادا فدا
برگیر ره سوی حرم بنما حرم را محترم
فریاد زد حجر و حجر کای بانوی عالم بیا
لبخند زد دیوار و در کای مفخر آدم بیا
رکن یمانی زد صدا کای با خدا همدم بیا
زمزم گلاب افشان برخ کای بهتر از مریم بیا
بیت از درون خواندش که هان ای در حرم محرم بیا
ای خانه از تو محترم و ی زاده ات صاحب حرم
بخشید رونق بیت را رخ بر حرم بنهادنش
دل برد اهل ذکر را ، ذکر خدا سر دادنش
پیچید بر خود ناگهان بگرفت درد زادنش
نی طاقت بنشستن و نی قدرت استادنش
لرزاند ارکان را بهم بیم ز پا افتادنش
دستی بسوی حق علم دستیش بر دل از الم
گفت ای به سویت دستها بهر بیاز از هر طرف
یا رب به این دری که من پوشیده دارم در صدف
یا رب به بیت و زمزم و رکن و مقام و مزدلف
یا رب به آنکو ساخته بیت تو را با این شرف
ص: 159
یا رب بقرب آن سلف یا رب بجاه این خلف
راهی برایم بازکن تا وا رهم از درد و غم
بشکافت دیوار حرم کی عصمت یکتا بیا
آمد ندا از میزبان کای میهمان ما بیا
ای دخت والای اسد ، ای ما در مولا بیا
وی حسن ناپیدای ما در دیده ات پیدا بیا
وی در حریم خاص ما از دیگران اولی بیا
در خانه خود نه قدم ای حامل نور قدم
در بیت شد حق بگذاشت پا دیگر نمیدانم چه شد
شد میهمان کبریا ، دیگر نمیدانم چه شد
آن بیت شد بیت الولا دیگر نمیدانم چه شد
او بود و مولا و خدا دیگر نمیدانم چه شد
آمد بدنیا مرتضی دیگر نمیدانم چه شد
انگشت باید بر دهان خاموش باید لاجرم
برگرد دیوار حرم برپاست شور و ولوله
فوجی ز حیرت خامش و خیلی دگر در هلهله
گفتی که شهر مکه را لرزاند در هم زلزله
رفته است تا پای جنون هوش از سر هر سلسله
یاد زنی بی یاوز و بی همدم و بی قابله
غافل که پبش ذوالنعم غرق است در موج نعم
در مکه کس پیدا نشد کاین راز را افشا کند
ممکن نشد میر حرم باب حرم را واکند
گردون بی گردید کان گمگشته را پیدا کند
میخواست زمزم کعبه را از اشک خود دریا کند
می رفت تا دنیا بپا هنگامه فردا کند
نزدیک بود افتد وجود از غصه در چاه عدم
ناگه ز دیوار حرم نوراله آمد برون
سیاره برج اسد با قرص ماه آمد برون
ماهی که مهرش خنده زن از خاک راه آمدبرون
در اشتیاق دیدنش دل بانگاه آمد برون
ص: 160
یعقوب کو ، تا بنگرد یوسف ز چاه آمد برون
عیسی عیان شد بر فلک موسی برون آمد زیم
بحر شرف زاد از صدف آن گوهر یکدانه را
یکباره در انوار او پوشیده دید آن خانه را
چون جان شیرین در بغل بگرفت آن جانانه را
می دید در سیمای او ، سیمای حق سبحانه را
می خواست بندد در قماط آن بازوی مردانه را
کان بندها را شیر حق بگسست چون تاری زهم
کی زاده یزدان را اسد بستن چرا این دست را
بالله نداند بست کس جز کبریا این دست را
خواندند از صبح ازل دست خدا این دست را
گویند تا شام ابد مشکل گشا این دست را
فرموده ختم الانبیاء صاحب لوا ، این دست را
هر جا خدا فاتح شود آنجا منم صاحب (علم)
این دست اندازدز پا گردان خون اشام را
این دست باید بشکند در یکدیگراصنام را
این دست یاری میکند توحید را اسلام را
این دست دارد از خدا خود اختیار تام را
این دست گرداند همی گردون نیلی فام را
این دست باشد لوح را با عزم ربانی قلم
مادر مبند این دست را کاین دست از حیدر بود
این دست بر جسم علی از ان پبغمبر بود
این دست بر اوج سماء افلاک را رهبر بود
این دست در ویرانه ها ایتام را یاور بود
این دست جندالله را چون ظل حق بر سر بود
این دست آمد دستگیر افتادگان را از کرم
در خاطرت ناید مگر ای مادر پاکیزه خو
روزی که با شیری شدن در چشمه ساری روبرو
اهریمن وحشت تو راشد حمله ور از چارسو
ص: 161
بهر نجاتت ناگهان آمد جوانی ماه رو
او شیر را رد کرد و تو دادی گلوبند به او
آنکو که دادی هدیه ای ای مهربان مادر منم
شماره3
امشب حرم خدا حرم شد
از مقدم یار محترم شد
کعبه شده محو و مات و مدهوش
دیوار ز هم گشوده آغوش
هر قطعه سنگ، کوه طوری است
هر نخله خشک، نخل نوری است
در زمزمه های آب زمزم
آوای علی علی است هر دم
ای هجر، شب وصال تبریک
مجد و شرف و جلال تبریک
هر ریگ روان شده ثناگو
با ذکر علی علی علی هو
سر زد ز صفا صفای مطلق
ای مرده بگو علی علی حق
حوران همه جان به کف نهادند
در پشت مقام ایستادند
بت های حرم به سجده رفتند
با هم، دم یا علی گرفتند
ای کعبه زهی زهی سعادت
میلاد تو شد از این ولادت
ای کعبه سعادتت مبارک
ای بیت، ولادتت مبارک
ای دختر شیر، شیر زادی
بر خلق جهان امیر زادی
این شیر خداست روی دستت
شمشیر خداست روی دستت
این جان محمد است، مادر
قرآن محمد است، مادر
تو حامل نور سرمد استی
تو مادر جان احمد استی
بر خویش ببال مام کعبه
طفل تو بُود امام کعبه
نوزاد تو پیر کائنات است
طفل تو امیر کائنات است
روزی که نبود نام هستی
می کرد علی خداپرستی
از صبح ازل علی، علی بود
ص: 162
پیوسته به هر ولی ولی بود
در بود و نبود مقتدا بود
او بود و محمد و خدا بود
ای نفس رسول و جان قرآن
ای دست خدا، زبان قرآن
خورشید بلند بام کعبه
از صبح ازل امام کعبه
ای خانه کعبه زادگاهت
ای صحنه حشر دادگاهت
تو احمد و احمد است حیدر
یک روح که دیده در دو پیکر
گفتار هماره تو تنزیل
شاگرد قدیمی تو جبریل
در لیله قدر، قدر قدری
در صحنه بدر، بدر بدری
میدان نبرد پای بستت
شمشیر نیازمند دستت
تو قله عرش را امیری
یا همدم کودک صغیری؟
غیر از تو که، ای خدای را شیر
بخشیده به خصم خویش شمشیر؟
در ملک وسیع حق امامی
با پیر فقیر هم کلامی
با آنکه امام جمع بودی
در بزم فقیر، شمع بودی
تو مالک عرش در زمینی
حیف است میان ما نشینی
در عرش امام آفتابی
در فرش چرا ابوترابی؟
ای قلب تو خانه محمد
جای تو به شانه محمد
تو بت شکن و خداپرستی
بر شانه وحی بت شکستی
بت های حرم قیام کردند
بر تو همگی سلام کردند
هر بت که فتاد و بر زمین خفت
فریاد کشید و یا علی گفت
ای پشت سرت دعای کعبه
ای بت شکن خدای کعبه
ای مهر تو لطف بی نهایت
توحید و نبوت و ولایت
مهر تو بود تمام دینم
تا کور شود عدو من اینم
ص: 163
روزی که نه آب و نه گِلم بود
جای تو به خانه دلم بود
با مهر تو روی خود نمودم
با مهر تو چشم خود گشودم
دل را به ولات زنده کردم
گه گریه و گاه خنده کردم
ای شهد ولایت تو شیرم
ای کرده به عشق خود اسیرم
مادر که میان گاهواره
می کرد به صورتم نظاره
هر شب که به گاهواره خفتم
تا صبح علی علی شنفتم
صد شکر خدای را که هر دم
با دوستی تو رُشد کردم
عمری به محبتت اسیرم
تا با تو بمانم و بمیرم
ای مهر تو بود و هست میثم
فردا تو بگیر دست میثم
شماره4
صحرای حجاز آمده رشک ارم امشب
عالم همه گردیده محیط کرم امشب
تکبیر بگوئید حرم شد حرم امشب
بیش از همه شب گشت حرم محترم امشب
در خانه زده صاحب خانه قدم امشب
بت ها همه گشتند به تعظیم خم امشب
در سیزده ماه رجب ماه مبارک
میلاد علی در حرم الله مبارک
این جان جهان است فدا باد جهانش
در قلب رسل چار کتاب است به شأنش
داده است خداوند به هر عصر نشانش
ریزد دُر توحید و نبوّت ز دهانش
پیوسته بود نام محمد به زبانش
ای کعبه در آغوش به بر گیر چو جانش
گلبوسه بزن صورت الله صمد را
تبریک بگو فاطمه بنت اسد را
ارکان حرم راست به سر شور ولایت
بت ها همه گشتند به توحید هدایت
ص: 164
زمزم به دوصد زمزمه کرده است روایت
کامشب به حرم نور علی گشته عنایت
نوری که نه مبدأ بود آن را نه نهایت
کز نور الهی کند این نور حکایت
این نور همان است که پیش از گِل آدم
تابید ز حُسن ازلی در دِل آدم
این نور فروغ بصر آدم و حوّاست
این نور همان راهبر نوح به دریاست
این نور تجلای خدا در دل سیناست
این نور عیان جلوه حق در یَد بیضاست
این نور همان معجزه فیض مسیحاست
این نور خطابی است که در طور به موساست
این نور فروغی است که در غیب نهان بود
این نور چراغی است که در عرش عیان بود
ای بحر تجلای اَزَل، این گهر تواست
ای معجزه صُنع خدا، این اثر تواست
ای روح الامین مرشد تو راهبر تواست
ای بیت، جمال اَحدِ دادگر تواست
ای آدم پاکیزه سرشت این پدر تواست
ای فاطمه بنت اسد این پسر تواست
بر روی دو دست تو یدالله مبارک
دیدار جمال اسدالله مبارک
آغوش گشوده است ز هم بیت الهش
کعبه، حرم امن خدا شد به پناهش
ارکان حرم تشنه یک نیم نگاهش
مادر شده محو شرف و عزّت و جاهش
در پاکی و در زهد، خداوند گواهش
پیغمبر اسلام بود چشم به راهش
تا بار دگر روح شریفش به تن آید
بر یاری او حیدر خیبر شکن آید
افتاده نفس در دل خلقت به شماره
از چشم سماوات روان گشته ستاره
ص: 165
مَه خندد و خورشید شده محو نظاره
جبریل به دیوار حرم کرده اشاره
وز شوق گریبان حرم گشته دوپاره
تا جلوه کند روی خداوند دوباره
ای اهل حرم باز حرم محترم آمد
تکبیر بگوئید علی از حرم آمد
این است که دیدند به هر عصر عیانش
این است که پیوسته زمانهاست زمانش
این است که برتر ز مکانهاست مکانش
آیات خدا ریخته از دُرج دهانش
پیوسته بود نام محمد به زبانش
بگرفته به بر خواجه لولاک چو جانش
لبهاش گل انداخته از بوسه احمد
انگار که قرآن شده نازل به محمد
این است که سر تا به قدم جان رسول است
شمشیر خدا، شیر خروشان رسول است
چون خرمن گل زینت دامان رسول است
از کودکی خویش نگهبان رسول است
قدر و نبأ و فاطر و فرقان رسول است
قدرش بشناسید که قرآن رسول است
قرآن که ز آغاز به احمد شده نازل
بر قلب وی، از قلب محمد شده نازل
ای بندگی درگه تو روح سیادت
ای مهر تو امضای قبولی عبادت
خوبان جهان را به درت روی ارادت
توحید به توحید تو داده است شهادت
بی دوستی ات خلق نگردیده سعادت
از یمن قدوم تو حرم یافت ولادت
تو شیر خدایی و محمد به تو نازد
و الله قسم خالق سرمد به تو نازد
ما مهر تو با شیر گرفتیم ز مادر
بی مهر تو ما را نبود روح به پیکر
ص: 166
جایی که بود پای تو بر دوش پیمبر
کس را نبود گفتن مدح تو میسّر
اوصاف تو را گفته خداوند مکرّر
گیرم که ببارد ز دهان همه گوهر
با هیچ زبان گفتن مدح تو نشاید
میثم چه بگوید چه بخواند چه سراید؟
شماره5
ای کعبه! داری یک جهان جان در بر امشب
الحق که از هر شب شدی زیباتر امشب
آغوش جان را ب_از کن جان_ان_ه آم_د
هنگام قربانی است، صاحب خانه آم_د
جبریل را از ب_هر درب_انی بی_اور
مانن_د اسماعیل قرب_انی بی_اور
ای کعبه! حقِّ صاحب خود را ادا کن
حجاج را در مقدم مولا ف_دا کن
خیل ملائک کعبه را در بر گرفتند
بت ها به کعبه ذکر یا حیدر گرفتند
حِجر و حَجر، رکن عراقی، رکن شامی
گویند م_ولا مقدمت ب_ادا گرامی
زمزم، به اشک شوق، جان را شستشو ده
هر چار رکن کعبه را با هم وضو ده
مکه تجلی گاه داور گشته امشب
کعبه گریبان چاک حیدر گشته امشب
ای کعبه بنگر وجه الله الصمد را
آغوش بگشا، بار ده، بنت اسد را
تاریخ می گوید علی مولود کعبه است
مولود کعبه نه، بگو موعود کعبه است
او پیشتر از کعبه بوده نکته این است
پس کعبه مولود امیرالمومنین است
مکه ب_ه توفیق ولایت محترم شد
امشب حرم از مقدم مولا حرم شد
سرّی است در این خانه باید لب فرو بست
حتی حرم این راز پنهان را ندیده ست
ص: 167
از چار رکن کعبه پرسیدم علی کیست
گفتند ب_ا حیرت خدا هست و خدا نیست
حجر و صفا و مروه و زمزم ن_دانست
از بیت کردم این سؤال، او هم ندانست
تصوی_ر حسن غیب در آیینۀ اوست
قرآن نازل ن_اشده در سینۀ اوست
از اول خلقت علی مشکل گشا بود
عالم نبود و آن جمال دلگشا ب_ود
او از خدا حکم دو عالم را گرفته
او در تکامل دست آدم را گرفته
خورشید، اسرار درون را با علی گفت
پیش از درخشیدن همانا «یا علی» گفت
پیغمبران هم با علی بودند و هستند
پیش از نبوت با خدا این عهد بستند
جبریل ذکر «لافتی الاعلی» گفت
حتّی محمّد هم به خیبر یا علی گفت
حکم از خدا بود و قلم دست علی بود
در فتح خیبر هم علم دست علی بود
اوصاف حیدر را نماید کس چگونه؟
جان محمد را ستاید کس چگونه؟
خلقت کجا داند کجا داند علی کیست؟
تنها خدا داند خدا داند علی کیست
این کفر نبوَد، تا خدا دارد خدایی
با دست حیدر می کند مشکل گشایی
آنانکه از میزان حق، حق را ربودند
والله خاک کفش قنبر هم نب_ودن_د
کی فتح کرده بدر و احزاب و احد را؟
کی کشته با یک ضربه عمرو عبدود را؟
کی در شب معراج با احمد نشسته؟
کی بر سر دوش محمد بت شکسته؟
کی کرده در میلاد، قرآن را قرائت؟
کی خوانده ب_ر کفار آیات ب_رائت؟
ص: 168
کی جز علی نفس پیمبر شد؟ بگویید
آیینۀ زهرای اط_هر شد؟ ب_گویید
کی در اخوت شد برادر ب_ا محمّد؟
کی غیر حیدر شد برابر ب_ا محمّد؟
کی بهر حفظ جان احمد ترک جان گفت؟
کی جان به کف بگرفت و جای مصطفی خفت؟
کی یک تنه ره بست بر خیل عدو تنگ؟
کی بر بدن آمد نود زخمش به یک جنگ؟
کی جز علی بر خصم خود شمشیر بخشید؟
کی جز علی یک شب چهل منزل درخشید؟
کی مثل حیدر جوشن بی پشت پوشید؟
کی در تمام جنگ ها چون او خروشید؟
کی جز علی از اشک طفلی داشت پروا؟
کی غیر حیدر با محمد کرده نجوا؟
ای اهل عالم آیۀ اکمال دین چیست؟
این «لافتی الاعلی» درباره کیست؟
آن کس که خواندش خواجۀ کل،«کلّ دین» کیست؟
میزان حق غیر از امیرالمومنین کیست؟
ای تیغ حق از«بدر» تا «صفین» حیدر!
نفس محمد ی_ا اب_والسبطین حیدر!
شیر خدا و شیر پیغمبر ت_ویی ت_و
حیدر تویی، حیدر تویی، حیدر تویی تو
تو مصطفی را مهری و قهری علی جان
او شهر علم و تو درِ شهری علی جان
این شهر غیر از تو در دیگر ندارد
اسلام جز تو یا علی حیدر ندارد
تو پای تا سر رحمۀٌ للعالمینی
هم جان شیرین نبی، هم جانشینی
من کیستم یک قطرۀ ناچیزِ ناچیز
کز بحر جودت گشته ام لبریزِ لبریز
بی تو خدا را بندگی کردم؟ نکردم
جز با ولایت زندگی کردم؟ نکردم
ص: 169
ت_ابید از اول در دلم ن_ور هدایت
هرگز نخواندم یک نماز بی ولایت
یک باغ گل دارم، اگر خارم علی جان
هر کس که هستم دوستت دارم علی جان
لطف غیورت کی مرا وا می گ_ذارد؟
کی در جهنم دوستت پا می گ_ذارد؟
دوزخ که جای دوستان مرتضی نیست!
آخر جهنم را مگر شرم و حیا نیست؟!
حتی اگر در قعر دوزخ پ_ا گ_ذارم
از شعله های خشم آن ب_اکی ن_دارم
با این سخن داد از درون دل ب_رآرم
آتش مسوزان! من علی را دوست دارم
"میثم"همین است و همین است وجزاین نیست
دین ج_ز ت_ولای امیرالمومنین نیست
شماره6
روح الامین! به بام حرم رو، اذان بگو (ولادت)
روح الامین! به بام حرم رو، اذان بگو
بعد از اذان، ثنای علی همچنان بگو
اوصاف شیر حق به زمین و زمان بگو
لب را بشو به زمزم و با حاجیان بگو
کامشب شب ولادت صاحب حرم شده
بیت الحرم به مقدم مولا حرم شده
امشب به کعبه فاطمه پروانه علی است
دل دور کعبه گردد و دیوانه علی است
دست خدا به کعبه روی شانه علی است
امشب دل رسول خدا خانه علی است
باور کنید جان به تن کعبه آمده
باور کنید بت شکن کعبه آمده
امشب به لوح نقش قلم ذکر یا علی است
آوای سنگ های حرم ذکر یا علی است
بت های کعبه را همه دم ذکر یا علی است
امشب دعای فاطمه هم ذکر یا علی است
ص: 170
امشب زمین به یمن علی عرش می شود
امشب فلک ز بال ملک فرش می شود
ای کعبه جلوۀ ازلی را نگاه کن
مرآت حسن لم یزلی را نگاه کن
عید ولایت است ولی را نگاه کن
یا فاطمه جمال علی را نگاه کن
آیینه از جمال جمیل خدا بگیر
با چهرۀ علی زخدا رونما بگیر مادر،
تمام هستی پیغمبر است این
از انبیا به غیر محمد سر است این
بر خلق آسمان و زمین رهبر است این
دستش مبند بنت اسد، حیدر است این
ای دخت شیر! بهر نبی شیر زاده ای
شیری که هست صاحب شمشیر،زاده ای
تو دخت شیری و اسدالله زاده ای
بر جمله خلق، رهبر آگاه زاده ای
بهر رسول، همدم و همراه زاده ای
خوشتر ز آفتاب رجب، ماه زاده ای
نوزاد تو کز او حرم الله منجلی است
آیینۀ تمام نمای خدا، علی است
نقش همیشه زنده لوح و قلم علی است
در بین اولیا به دو عالم علم علی
تصویری از حقیقت حُسن قِدم علی است
سعی و صفا و زمزم و رکن و حرم علی است
قرآن به وصف اوست که تکمیل می شود
ج_ز او چ_ه کس معلم جبریل می شود
روز نخست ارض و سما گفت یا علی
روح الامین به وقت دعا گفت یا علی
آدم به موج درد و بلا گفت یا علی
در جنگ ها رسول خدا گفت یا علی
در ذوالفقار زمزمۀ لافتی علی است
بر روی هر که می نگرم نقش یاعلی است
ص: 171
ای شهریار کشور جان یا علی مدد
ای دستگیر خلق جهان یا علی مدد
ای رهنمای گمشدگان یا علی مدد
ای ذکر اهل دل به زبان یا علی مدد
ما جان و دل به مهر تو آراستیم و بس
روز نخست از تو، تو را خواستیم و بس
مرغ دلم کبوتر صحن و سرای توست
شیرین ترین ترانۀ روحم ثنای توست
مُهر حلال زادگی من ولای توست
هر سو که رو نهم حرم با صفای توست
از لحظه ای که پای به دنیا گذاشتم
دینی به جز ولای تو مولا نداشتم
گل بی نسیم مهر تو پژمرده می شود
دل بی شرار عشق تو افسرده می شود
نام تو با کلام خدا برده می شود
یاد دمت مسیحِ دل مرده می شود
ت_و کیستی؟ امام تمام امام ها
بر حضرتت هماره درود و سلام ها
بی مِهر تو قبول صلوه و صیام نیست
تکبیر و حمد و نیت و رکن و قیام نیست
تبلیغ دین احمد مرسل تمام نیست
ما را به جز تو بعد پیمبر امام نیست
این مذهب و عقیده و ایمان"میثم"است
حتی بهشت گ_ر ت_و نباشی جهنم است
شماره7
دنیا شنود پیام ما را
بخشید خدای حیّ منّان
ای کعبه چو جان به برگرفتی
این جان محمّد است کعبه
در زمرۀ دوستان مولا
شیرین به ولایت علی کن
عالم نگرَد مقام ما را
در عید علی تمام ما را
از دست خدا امام ما را
بر او برسان سلام ما را
ص: 172
امشب بنویس نام ما را
با کوثر نور، کام ما را
امشب در خود به غیر بستی
با صاحب خویشتن نشستی
ای کعبه حرم شدی از امشب
عالم همه تشنۀ کرامت
با دست خدا به لوح محفوظ
بت ها شده ذکرشان هوالحی
تا دم زنی از تجلّی هو
طوبی که علی مرتضی را
در عرش، علم شدی از امشب
تو بحر کرم شدی از امشب
ممدوح قلم شدی از امشب
خالی ز صنم شدی از امشب
هو گفتی و دم شدی از امشب
تو خاک قدم شدی از امشب
دلدادۀ وصل یار بودی
دیوار نه، سینه را گشودی
تا فاطمه را ز دور دیدی
از چارطرف به نغمۀ وحی
گویی که به شوق میهمانت
یا همچو کبوتران عاشق
هم ذکر «علی علی» گرفتی
یک عمر در انتظار بودی
چون جامه جگر ز هم دریدی
آوازۀ «فادْخلی» شنیدی
آغوش گشودی و دویدی
بر گرد سر علی پریدی
هم بانگ «خدا خدا» کشیدی
امشب به وصال خود رسیدی
نور ازلی مبارکت باد
میلاد علی مبارکت باد
این مظهر داور است، کعبه!
در مصحف سینه اش نگه کن
بازوی ورا ببوس امشب
امشب پدر تمام عالم
این سیّد کلّ انبیا را
بر خویش ببال از این چه بهتر
این روح مطهر است کعبه
قرآن پیمبر است کعبه
این فاتح خیبر است کعبه
در دامن مادر است کعبه
جان است و برادر است کعبه
ص: 173
مهمان تو حیدر است کعبه
این صاحب جاودانی توست
مولود نه، بلکه بانی توست
از مکّه و کعبه و پیمبر
انوار جمال غیب تا صبح
دارند به کعبه شب نشینی
جبریل به احترام مولا
کعبه ز ولادت علی یافت
تطهیر شدی به نور مولا
تبریک به ذات حیّ داور
ازکعبه به عرش می کشد سر
بنت اسد و خدا و حیدر
بر بام حرم گشوده شهپر
میلاد دوباره، جان دیگر
ای بیت خدا! از این چه بهتر؟
بت ها همه سربه خاک سودند
تا صبح، «علی علی» سرودند
ای ذکر خوش حرم، ثنایت
هم بوسه زده «حجر» به دستت
رکن و حرم و صفا و مروه
جان دو جهان، رسول اکرم
با معجزۀ مسیح خیزد
والله که کعبه قطعه سنگی است
جان همه حاجیان فدایت
هم چشمِ «مقام»، جای پایت
هر چار، اسیر یک دعایت
دلدادۀ صوت دلربایت
بر مرده اگر رسد صدایت
زآن نیز کم است، بی ولایت
تو جانو حرم، تن است مولا
حج، دور تو گشتن است مولا
مداح تو ذات حی منّان
توحید به مهر توست توحید
بوذر به محبت تو بوذر
با بردن نام تو عجب نیست
بر ختم رسل فقط تو خواندی
بوسید لب تو را محمّد'
اوصاف تو «قدر»و «نور»و«فرقان»
ایمان به ولای توست ایمان
سلمان به ولایت تو سلمان
در حشر رهد ز نار، شیطان
قرآن، پیش از نزول قرآن
یعنی که بخوان بخوان علی جان!
بگشا لب و وصف خویشتن گو
ص: 174
با سورۀ «مؤمنون» سخن گو
هم عبدی و هم خدای مظهر
شمشیر خدا و شیر احمد
یک ضربت تو به جنگ خندق
هر لحظۀ لیلهالمَبیتت
با یک نگه تو خلق، سلمان
والله قسم، قسم به قرآن
هم نفس رسول، هم برادر
در غزوۀ بدر و فتح خیبر
از طاعت کائنات برتر
با طاعت انس و جان برابر
با یک نفست همه ابوذر
زیبندۀ توست نام حیدر!
والله تو حیدری، علی جان!
شمشیر پیمبری علی جان!
تو روح کتاب آسمانی
توحید مقاوم ایستاده
کردند همه صحابه اقرار
در کوی تو صد هزار موسی
تو نفس محمّدی علی جان
کی گفته امام نفس احمد'
ج لبریز مبانی و معانی
قرآن همیشه جاودانی
در محضر تو به ناتوانی
فخریّه کنند بر شبانی
بالله قسم ای رسول ثانی
گردند فلانی و فلانی؟
کی دیده که جاهل تیمّم
یابد به ولی حق، تقدّم؟
سدیدید که نفس مصطفی کیست؟
دیدید که در خطاب قرآن
پاسخ بدهید روز خیبر
حجت به همه تمام گردید
خواندیم نماز رو به قبله
والله به جز علی نگوییم
دیدید علی مرتضی کیست؟
ممدوح خدا در انما کیست؟
از قلب علی گره گشا کیست؟
دیدیدکه حجت خدا کیست؟
دیدیم که قبلۀ دعا کیست
پرسند اگر امام ما کیست؟
ای خصم! بیا ببُر سر از ما
عالم ز شما و حیدر از ما
شیعه ز همه سر است فردا
ص: 175
شیعه به ولایت امامش
یک یا علی از عبادت خلق
والله قسم پناه شیعه
والله قسم لوای توحید
زیر علم ولایت او
دنبال پیمبر است فردا
سیراب ز کوثر است فردا
بالاتر و برتر است فردا
صدّیقۀ اطهر است فردا
بر شانۀ حیدر است فردا
سرتاسرِ محشر است فردا
شیعه همه جا بوَد علی دوست
حقا که بهشت، عاشق اوست
شیعه است که اقتدار دارد
شیعه است که با نثار جانش
شیعه است که با ولای حیدر
شیعه است که در خزان غم ها
نه شوق بهشت در سر اوست
دیدار علی بهشتِ شیعه است
شیعه است که اعتبار دارد
سرخطِّ وصال یار دارد
می میرد و افتخار دارد
با مهر علی بهار دارد
نه بیم ز خشم نار دارد
شیعه به جنان چه کار دارد؟
«میثم» همه عمر حیدری باش
با مهر علی پیمبری باش
شماره8
عالم امشب به علی می نازد
آدم امشب به علی می نازد
همگان دور حرم می گردد
حرم امشب به علی می نازد
لوح از نام علی زینت یافت
قلم امشب به علی می نازد
آسمان سوده جبین بر خاکش
کعب_ه گردیده گریبان چاکش
زهی از دامن آباد حرم
پیر خلقت شده نوزاد حرم
یک علی در نگهش جلوه کند
هر که هر لحظه کند یاد حرم
علی از روز ازل بود علیa
پس بگو آمده میلاد حرم
حرم از خاک علی خلق شده
او ز ن__ور ازل__ی خل_ق شده
مکه شد غرق تجلای علی
کعبه محو قد و بالای علی
ص: 176
به همه خلق بگویید: خدا
گشته مشتاق تماشای علی
حرم الله سراپا شده چشم
دوخته چشم به سیمای علی
چ__ار ارک_ان ح_رم زوارش
محو دیدار شده هر چارش
این همان جان رسول الله است
جان و جانان رسول الله است
نه فقط قاری قرآن گشته
بلکه قرآن رسول الله است
دست و شمشیر خدا در پیکار
شیر غران رسول الله است
احد و بدر و جمل پا بستش
عل_م فت_ح خ_دا در دستش
در تن ختم رسل تاب علی است
همه تاریکی و مهتاب علی است
وسعت ملک الهی بحری است
که در این بحر درّ ناب علی است
ناصر دین خدا، یار رسول
فاتح خیبر و احزاب علی است
مهر او دین رسول الله است
جان شیرین رسول الله است
رکن ارکان هدا کیست؟- علی
صورت و چشم خدا کیست؟- علی
آنکه در بستر پیغمبر خفت
جان خود کرد فدا، کیست؟- علی
آنکه با دست یداللهی او
عمرو افتاد ز پا، کیست؟- علی
هم_ه عالم ب_ه علی می نازد
گو: خدا هم به علی می نازد
علی از روز ازل حیدر بود
با خدا همدم پیغمبر بود
از زمانی که زمان خلق شده
هر زمان او به زمان رهبر بود
به همه عالم خلقت سوگند
که علی از همه عالم سر بود
آنک__ه ز آغ__از ول__ی ب__ود ولی
به خدا شخص علی بود علی
به خدا دین خدای متعال
به تولای علی یافت کمال
گر نخوانم ز علی کامم تلخ
گر نگویم ز علی نطقم لال
با علی بخت حقیقت در اوج
بی علی روح عدالت پامال
مهر او گر نبود توشۀ راه
ص: 177
همه طاعات گناهند گناه
روح من مرغ لب بام علی است
کوثر جان من از جام علی است
روز محشر چه هراسم ز جحیم
آتش خشم خدا رام علی است
بهترین ذکر علی نام خداست
بهترین ذکر خدا نام علی است
نام او زینت باب الله است
مهر او روح کتاب الله است
ای خداوند و خدا را بنده
ای به تیغ تو عدالت زنده
بندۀ پیشتر از بگذشته
حجهالله پس از آینده
مهر، تا بندۀ کوی تو نشد
در سماوات نشد تابنده
دهر ظرف کرم توست علی
حشر، زیر علم توست علی
ای در آغوش الهی جایت
بر سر دوش محمّد پایت
تو که هستی؟ تو که هستی؟ مولا
که فداییت شده زهرایت
تو خدا نیستی اما ز خدا
گشته لبریز همه اعضایت
نه فقط سینۀ ما از تو پر است
وسعت ملک خدا از تو پر است
تو ز مخلوق سری یا حیدر
نَفسِ پیغامبری یا حیدر
بشر و این همه آثار خدا
تو چگونه بشری یا حیدر
عمر تو بیشتر از ارض و سماست
تو به آدم پدری یا حیدر
آدم از خاک رهت آدم شد
تا عل_م در هم_ۀ عال_م شد
ای معطر ز گلت آب و گلم
نامت آوای طپش های دلم
من و مدح تو خدا می داند
از تو تا صبح قیامت خجلم
من چراغ همه جا خاموشم
آتشی ده که کنی مشتعلم
خ_ود ز پرون_دۀ خ_ود آگاهم
هر چه ام «میثم» این درگاهم
شماره9
دنیا شنود پیام ما را
عالم نگرد مقام ما را
بخشید خدای حیّ منّان
در عید علی تمام ما را
ص: 178
ای کعبه چو جان به برگرفتی
از دست خدا امام ما را
این جان محمّد است کعبه
بر او برسان سلام ما را
در زمره ی دوستان مولا
امشب بنویس نام ما را
شیرین به ولایت علی کن
با کوثر نور، کام ما را
امشب در خود به غیر بستی
با صاحب خویشتن نشستی
*****
ای کعبه حرم شدی از امشب
در عرش، علم شدی از امشب
عالم همه تشنه ی کرامت
تو بحر کرم شدی از امشب
با دست خدا به لوح محفوظ
ممدوح قلم شدی از امشب
بت ها شده ذکرشان هوالحی
خالی ز صنم شدی از امشب
تا دم زنی از تجلّی هو
هو گفتی و دم شدی از امشب
طوبی که علی مرتضی را
تو خاک قدم شدی از امشب
دلداده ی وصل یار بودی
دیوار نه، سینه را گشودی
*****
تا فاطمه را ز دور دیدی
چون جامه جگر ز هم دریدی
از چارطرف به نغمه ی وحی
آوازه ی «فادْخلی» شنیدی
گویی که به شوق میهمانت
آغوش گشودی و دویدی
یا همچو کبوتران عاشق
بر گرد سر علی پریدی
هم ذکر «علی علی» گرفتی
هم بانگ «خدا خدا» کشیدی
یک عمر در انتظار بودی
امشب به وصال خود رسیدی
نور ازلی مبارکت باد
میلاد علی مبارکت باد
*****
این مظهر داور است، کعبه!
این روح مطهر است کعبه
در مصحف سینه اش نگه کن
قرآن پیمبر است کعبه
بازوی ورا ببوس امشب
این فاتح خیبر است کعبه
امشب پدر تمام عالم
در دامن مادر است کعبه
این سیّد کلّ انبیا را
جان است و برادر است کعبه
بر خویش ببال از این چه بهتر
ص: 179
مهمان تو حیدر است کعبه
این صاحب جاودانی توست
مولود نه، بلکه بانی توست
*****
از مکّه و کعبه و پیمبر
تبریک به ذات حیّ داور
انوار جمال غیب تا صبح
از کعبه به عرش می کشد سر
دارند به کعبه شب نشینی
بنت اسد و خدا و حیدر
جبریل به احترام مولا
بر بام حرم گشوده شهپر
کعبه ز ولادت علی یافت
میلاد دوباره، جان دیگر
تطهیر شدی به نور مولا
ای بیت خدا! از این چه بهتر؟
بت ها همه سربه خاک سودند
تا صبح، «علی علی» سرودند
*****
ای ذکر خوش حرم، ثنایت
جان همه حاجیان فدایت
هم بوسه زده «حجر» به دستت
هم چشمِ «مقام»، جای پایت
رکن و حرم و صفا و مروه
هر چار، اسیر یک دعایت
جان دو جهان، رسول اکرم
دلداده ی صوت دلربایت
با معجزه ی مسیح خیزد
بر مرده اگر رسد صدایت
و ا... که کعبه قطعه سنگی است
ز آن نیز کم است، بی ولایت
تو جان و حرم، تن است مولا
حج، دور تو گشتن است مولا
*****
مداح تو ذات حی منّان
اوصاف تو «قدر»و «نور»و«فرقان»
توحید به مهر توست توحید
ایمان به ولای توست ایمان
بوذر به محبت تو بوذر
سلمان به ولایت تو سلمان
با بردن نام تو عجب نیست
در حشر رهد ز نار، شیطان
بر ختم رسل فقط تو خواندی
قرآن، پیش از نزول قرآن
بوسید لب تو را محمّد
یعنی که بخوان بخوان علی جان!
بگشا لب و وصف خویشتن گو
با سوره ی «مؤمنون» سخن گو
*****
هم عبدی و هم خدای مظهر
هم نفس رسول، هم برادر
شمشیر خدا و شیر احمد
در غزوه ی بدر و فتح خیبر
ص: 180
یک ضربت تو به جنگ خندق
از طاعت کائنات برتر
هر لحظه ی لیله المَبیتت
با طاعت انس و جان برابر
با یک نگه تو خلق، سلمان
با یک نفست همه ابوذر
والله قسم، قسم به قرآن
زیبنده ی توست نام حیدر
و ا... تو حیدری، علی جان!
شمشیر پیمبری علی جان!
*****
تو روح کتاب آسمانی
لبریز مبانی و معانی
توحید مقاوم ایستاده
قرآن همیشه جاودانی
کردند همه صحابه اقرار
در محضر تو به ناتوانی
در کوی تو صد هزار موسی
فخریّه کنند بر شبانی
تو نفس محمّدی علی جان
بالّه قسم ای رسول ثانی
کی گفته امام نفس احمد
گردند فلانی و فلانی؟
کی دیده که جاهل تیمّم
یابد به ولی حق، تقدّم؟
*****
دیدید که نفس مصطفی کیست؟
دیدید علی مرتضی کیست؟
دیدید که در خطاب قرآن
ممدوح خدا در انما کیست؟
پاسخ بدهید روز خیبر
از قلب نبی گره گشا کیست؟
حجت به همه تمام گردید
دیدیدکه حجت خدا کیست؟
خواندیم نماز رو به قبله
دیدیم که قبله ی دعا کیست
و ا... به جز علی نگوییم
پرسند اگر امام ما کیست؟
ای خصم! بیا ببُر سر از ما
عالم ز شما و حیدر از ما
*****
شیعه ز همه سر است فردا
دنبال پیمبر است فردا
شیعه به ولایت امامش
سیراب ز کوثر است فردا
یک یا علی از عبادت خلق
بالاتر و برتر است فردا
و ا... قسم پناه شیعه
صدّیقه ی اطهر است فردا
و ا... قسم لوای توحید
بر شانه ی حیدر است فردا
زیر علم ولایت او
سرتاسرِ محشر است فردا
شیعه همه جا بوَد علی دوست
حقا که بهشت، عاشق اوست
ص: 181
*****
شیعه است که اقتدار دارد
شیعه است که اعتبار دارد
شیعه است که با نثار جانش
سرخطِّ وصال یار دارد
شیعه است که با ولای حیدر
می میرد و افتخار دارد
شیعه است که در خزان غم ها
با مهر علی بهار دارد
نه شوق بهشت در سر اوست
نه بیم ز خشم نار دارد
دیدار علی بهشتِ شیعه است
شیعه به جنان چه کار دارد؟
«میثم» همه عمر حیدری باش
با مهر علی پیمبری باش
شماره10
ای ملائک گل برافشانید بام کعبه را
بیشتر گیرید امشب احترام کعبه را
با وضو باید به لب آرید نام کعبه را
بشنوید از چار رکن امشب پیام کعبه را
هم پیام کعبه، هم ذکر سلام کعبه را
مام کعبه آورد با خود امام کعبه را
ای حرم! آماده شو تا میهمانداری کنی
میهمان خویش را در موجِ غم یاری کنی
کعبه! امشب رکن دین را در بغل بگرفتهای
مرشد روحالامین را در بغل بگرفته ای
اصل قرآن مبین را در بغل بگرفته ای
جان ختمالمرسلین را در بغل بگرفته ای
هستیِ هست آفرین را در بغل بگرفته ای
شیرِ حق، حبلالمتین را در بغل بگرفته ای
قبلهی دل، کعبه ی اهل یقین است این پسر
مُنجیِ عالَم، امیرالمؤمنین است این پسر
کس نمیداند چه شد جز ذاتِ دادارِ علی
کعبه میگردد به گردِ شمعِ رخسارِ علی
از حَجَر بر عرش میتابید انوار علی
آفرینش داشت در سر، شوق دیدار علی
شد خدا در خانه خود میهماندار علی
بود ذکر حق به لبهای گهربار علی
سنگهای کعبه میگفتند با صوت جلی
یا علیّ و یا علیّ و یا علی!
باز دیوار حرم از امر حق آمد به هم
ص: 182
دیگر اینجا کس نمیداند چه شد حتّی حَرَم
فاطمه بود و علی بود و خدایِ ذوالکَرَم
کار ناید از کلام و صفحه و دست و قلم
عقل، مجنون و قلم عاجز، زبان گنگست و لال
کس نمیداند چه شد جز ذات پاک ذوالجلال
ای حَرَم را قبله، ای ارواح را جان یا علی!
ای گدایِ سائلت، فردوس و رضوان یا علی!
ای خدا را در شب میلاد، مهمان، یا علی!
ای به روی دست احمد خوانده قرآن یا علی!
کیستی تو؟ پاکتر از جان پاکان، یا علی!
کیستم من؟ «میثمِ» آلوده دامان یا علی!
شماره11
ولایت را وض_و دادند امشب
زبان را ذکر هو دادند امشب
به یم_ن مق_دم مول_ود کعبه
ح_رم را آب_رو دادن_د امشب
شب عی_د امی_رالم_ؤمنین است
علی با رب کعبه هم نشین است
***
به دور کعب_ه گ_ردد ماه، امشب
حرم را بخت شد همراه، امشب
همین ک_ه زادگ_اه مرتضی شد
ولادت ی_افت بی_ت الله، امشب
خدا بر خلقت خود آفرین گفت
حرم هم ی_اامیرالمؤمنین گفت
****
ملایک! کعبه را در بر بگیرید
همه عی_دی ز پیغمبر بگیرید
هج_وم آری_د ب_ر رک_ن یم_انی
م_راد خ_ویش از حی_در بگیرید
تم_اش_ای رخ حی_در مبارک
ط_واف ج_ان پیغمبر مبارک
****
جه_ان غ_رق ف_روغ ابت_دا بود
زمین دری_ای ان_وار هُ_دی بود
حرم تا صبح، ذکر یاعلی داشت
علی ب_ود و علی بود و خدا بود
صنم هم ذکر الله الصمد داشت
ن_دای ق_ل ه_والله احد داشت
****
محمّد! دست عالمگیرت این است
نگه_دارن__دۀ تکبیرت ای_ن اس_ت
نه تنها دست و بازو، جان شیرین...
نه تنها شیر تو، شمشیریت این است
خدا داند که این است و جز این نیست
ص: 183
کس_ی ج_ز او امی_رالم_ؤمنین نیست
حرم آغ_وش خ_ود را ب_از کرده
س__رود ی__اعل_ی آغ__از ک_رده
تماشا کن تماشا کن محمّد
که کعب_ه ت_ا خ_دا پ_رواز کرده
عیان، بی پرده حسن داوری شد
که امشب آفرینش حیدری شد
****
دلا! امشب خدا را با علی بین
ج_لال کبری_ا را ب_ا علی بین
محمّ_د را تماش_ا در علی کن
تم_ام انبی__ا را ب_ا ع_لی بین
اگ_رچ_ه زادگ_اه او حرم بود
خدا بهر عل_ی آغوش بگشود
****
خدا در ص_ورت حی_در درخشید
زمی_ن و آسمان را ن_ور بخشید
به دخت شیر، امشب داد شیری
که در آغ_وش پیغبم_ر خروشید
زبان بگشود؛ قرآن خواند، تکبیر!
بت__ان کعب_ه را لرزان_د، تکبیر
****
فشاند از لعل لب گوهر؛ سخن گفت
ز وح__ی خال_ق داور سخ_ن گفت
همان اول که چشم خویش بگشود
فقط با شخص پیغمبر سخن گفت
که یا احمد! منم شمشیر و شیرت
وصی ات، حافظ دین_ت، وزی_رت
****
خ_دا به_ر ت_و حی_در آفری_ده
معی_ن و ی_ار و ی_اور آفری_ده
ت_و را به_ر نجات خلق عالم
م_را ب_ر فت_ح خیب_ر آفری_ده
امیرالم_ؤمنین__م؛ شی__ر حق_م
تو دست حق و من شمشیر حقم
تو جانان، جان شیرینت منم من
نگه_دارن_دۀ دین_ت من_م من
تم__ام نعم__ت پ_روردگ_ارت
کم_ال دی_ن و آیینت منم من
به بازوی علی حق را نگه کن
احد را بدر و خندق را نگه کن
****
تو را تیر قضا در شست حیدر
فدایت باد، ب_ود و هست حیدر
علم ب_ر شانۀ من، حکم از تو
بود شمشیر تو در دست حیدر
نه از خیبر نه از خندق سخن بود
کلی_د فت_ح ت_و در دست من بود
****
م_ن از آغ_از خلق_ت ب_ا تو بودم
ص: 184
چه در جلوت چه خلوت با تو بودم
در اسلاب رسل ب_ا هم نشستیم
چه در معنی چه صورت با تو بودم
ن_ه تنه_ا ب_ا تو از اول نشستم
همانا تا که هستم با تو هستم
****
از آن روزی که احمد آفریدند
عل_ی را ب__ر محمّ_د آفریدند
دو روح آشن_ا را در دو پیک_ر
ز ی_ک روح مج__رد آفریدند
نه حرفی از زمین نه از سما بود
علی ب_ود و نب_ی ب_ود و خدا بود
****
علی! تو هست_یِ هس_ت آفرینی
تو هم حق_ی و هم حق الیقینی
به پیغمبر قسم بعد از محمّد
ت_و، تنه_ا ت_و امی_رالمؤمنین_ی
فقط حق تو تنها، این مقام است
لب_اس نور بر ظلمت حرام است
****
تو در جسم رسل جانی علی جان
تو توحیدی، تو ایمان_ی علی جان
به قرآن می خورم سوگند، مولا!
تو قرآنی ت_و قرآنی عل_ی جان!
عب_ادت هی_زم ن_ار اس_ت ب_ی تو
بهشت ار گل دهد خار است بی تو
****
کت_اب الله را ج_ان نیس_ت ب_ی تو
مل_ک را نی_ز ایم_ان نیست بی تو
مسلم_ان نیست_م گ_ر کذب گویم
که سلمان هم مسلمان نیست بی تو
ت__ولا و تب_را هس_ت دین_م
بدانید ای همه عالم من اینم
****
م_را ب_ا مه_ر حیدر آفریدند
ز خ_اک کفش قنبر آفریدند
زب_ان میثم_ی دادن_د بر من
نفس ه_ایم دم_ادم یاعلی شد
تمام نخلِ «میثم» یاعلی شد
شماره12
امشب ای کعبه زیارت کن زیارت کن خدا را
همچو ج_ان برگیر در بر جان ختم الانبیا را
چشم ش_و س_ر تا قدم، بنگر جمال کبریا را
بوسه زن خاک ق_دم های عل_ی مرتضی را
رک_ن ارک_ان اله_ی ن__ور حس_ن ابت_دا را
پر کن از نور ولایت وسعت ارض و سما را
ص: 185
****
کعب_ه! امشب آب_رو از مق_دم حی_در گرفتی
خانۀ حق_ی و صاح_ب خانه را در ب_رگرفتی
دل به حیدر دادی ام_ا دل ز پیغمبر گرفتی
جاودان مانی که امشب زندگی از سر گرفتی
بلک_ه آب زندگ_ی از ساق_ی کوث_ر گرفتی
ناز کن؛ از خضر هم دیگر مگیر آب بقا را
ای_ن محمّ_د را روان و روح قرآن است کعبه!
این امیرالمؤمنین ای_ن کل ایمان است کعبه
این همان حبل المتین این رکن ارکان است کعبه
این ب_ه جسم پاک کل انبیا جان است کعبه
میهم_انت میزبان م_لک امک_ان است کعبه
می دهد از امر حق روزی تمام ماسوا را
****
فاطمه! بنت اس_د! وص_ل خداوندت مبارک
بحر عصمت! گوهر بی مثل و مانندت مبارک
نقش لبخند علی ب_ر قلب خورسندت مبارک
عی_د می_لاد یگان_ه طف_ل دلبندت مبارک
م_ادر شی_ر خ_دا! می_لاد فرزن_دت مبارک
داده ذات ح_ق ب_ه ت_و آیین_ۀ ایزدنما را
****
فاطم_ه! بنت اس_د! تهلیل گ_و تکبیر زادی
نیمه شب در جوف کعبه مهر عالمگیر زادی
ق_ل ه_والله اح_د را بهترین تفسی_ر زادی
دخت_ر شی_ری و از به_ر محمّ_د شیر زادی
بلکه بر ختم رسل هم شیر هم شمشیر زادی
شیر ده از شیرۀ جان در حرم شیر خدا را
****
مادر مولا! نث_ار خ_اکت از گ_ردون ستاره
ای س_لام الله ب_ر فرزن_د دلبن_دت هم_اره
از حرم بیرون بیا با قرص خورشیدت دوباره
دیده بگشا بین محمّد گشته سر تا پا نظاره
ذکر یا مولاست جاری بر زبانش بی شماره
تا بگی_رد در بغ_ل خورشی_د انوار الهدی را
****
ای مقام و قدر و اجلال تو از مریم فراتر
ای حریم خاص حق را با قدومت داده زیور
دخ_ت شی_ر و مادر والا مق_ام شیر داور!
ص: 186
جان شیرین محمّد را تویی فرخنده مادر
بی قراری می کند بر طفل دلبن_دت پیمبر
هدیه کن بر مصطفی امروز جان مصطفی را
ی_امحمّ_د البش_اره! البش_اره! ج_انت آمد
پیش ت_ر از روز بعث_ت در بغل قرآنت آمد
هم_دم دی_رآشنای_م ب_از در دام_انت آمد
آن که صدها بار جان خود کند قربانت آمد
ای فدایت جان خوبان جهان! جانانت آمد
در بغ_ل بگرفت_ه ای روح تم_ام انبیا را
****
یامحمّد از تم_ام عالم خلقت س_ر است این
یامحمّد تو همانا شهر علمی و در است این
کفو تو، کفو کتاب الله، کف_و کوثر است این
فاتح احزاب و بدر و خندق است و خیبر است این
حیدر است این حیدر است این حیدر است این حیدر است این
باز کرده در حضورت پنجۀ مشکل گشا را
****
ای به احم_د داده جان، آوای قرآنت علی جان!
ای جنان یک شاخه گل از باغ و بستانت علی جان!
ای تو جان مصطفی و مصطفی جانت علی جان!
ای همه اسلام در ایمان سلمانت علی جان!
گرچه قابل نیستم جانم به قربانت علی جان!
بی بهایم، چون شود بخشی بها این بی بها را؟
****
تو یداللهی و من افتاده ای بی دست و پایم
تو تم_ام هستیِ هست آفرینی من گدایم
تو امیرالمؤمنینی، من کی ام؟ عبد هوایم
هرکه هستم با همین پروندۀ جرم و خطایم
آشن__ایم آشن___ایم آشن___ایم آشن__ایم
داشتم پیش از ولادت در دلم مهر شما را
****
من دهم از دست، دامان تو را؟ هرگز علی جان!
رو کنم یک لحظه بر غیر شما؟ هرگز علی جان!
بی ت_و رو آرم به درگاه خدا؟ هرگز علی جان!
دامن مه_ر ت_و را سازم رها؟ هرگز علی جان!
تو کنی آنی مرا از خود جدا؟ هرگز علی جان!
ص: 187
کس نگیرد جز تو دست «میثم» بی دست و پا را
شماره13
جبرئیل امشب نهان در پردۀ جان من است
یا کلام وحی بر لب های خندان من است
یک جهان شادی درون بیت الاحزان من است
یا که در دل میهمان کعبه مهمان من است
با مدیح او سخن در تحت فرمان من است
من ثناخوان علی (ع) عالم ثناخوان من است
ذات حق در کعبه امشب میهماندار علی (ع) است
عالمی زوّار کعبه، کعبه زوّار علی (ع) است
کعبه، امشب بر علی (ع) آغوش خود را باز کن
مکه، برگردِ حرم پرواز کن پرواز کن
چشمۀ زمزم بجوش اعجاز کن اعجاز کن
حجر هجران طی شده شعر وصال آغاز کن
ای حَجَر اسرار دل را با علی (ع) ابراز کن
اب بت امشب نغمه توحید با من ساز کن
در مه روی علی (ع) انوار حق سبحانه بین
چشم دل بگشا و صاحب خانه را در خانه بین
در دل شب چشمه های نور جوشید از حرم
هزمان تابید با هم ماه و خورشید از حرم
نور صاحب خانه با مهمان درخشید از حرم
نقل شادی بر سما تا صبح پاشید از حرم
روی حق بر آفرینش نور بخشید از حرم
باز شد دیوار از هم دور باشید از حرم
دیده بر بندید تا از کعبه ماه آید برون
ورنه در دیدار او دل با نگاه آید برون
شهر مکه عروه الوثقای دین است این پسر
اها کعبه کعبۀ اهل یقین است این پسر
پای تا سر مظهر جان آفرین است این پسر
اولیاء الله را حبل المتین است این پسر
راست میگویم امام متقین است این پسر
ص: 188
مؤمنین مولا امیرالمؤمنین است این پسر
این بود عبدی که خود کار خدایی میکند
دستهای کوچکش خیبرگشایی میکند
این پسر وجه خدا چشم خدا دست خداست
این پسر ذات خدا را عبد پیش از ابتداست
این پسر شمس الضحا بدرالدجا، نورالهداست
این پسر از قلب ختم المرسلین محنت زد است
این پسر پیغمبران را چون پیمبر مقتداست
این پسر مولا امیرالمؤمنین روحی فداست
این پسر پشت ستمکاران سراسر بشکند
این پسر بت بر سردوش پیمبر بشکند
کعبه می بالد که این نوزاد مهمان من است
مکه می خندد که این خورشید تابان من است
عقل می نازد که این پیر سخندان من است
عدل می گردد به دور او که میزان من است
روح می بوید وجودش را که ریحان من است
مصطفی آغوش بگشوده که این جان من است
میهمان حق در آغوش نبی منزل گرفت
با نگاهی هم به احمد داد جان هم دل گرفت
غنچۀ لب را در آغوش محمّد (ص) باز کرد
نغمه های جان فزا از پردۀ دل ساز کرد
هر نفس روحش به دور مصطفی پرواز کرد
لحظه لحظه ناز احمد را خرید و ناز کرد
آیه از قرآن نازل ناشده آغاز کرد
با زبان دل به آن جان جهان ابراز کرد
یا محمّد (ص) من علی تنها طرفدار توام
نفس تو همگام تو همراه تو یار توام
یا محمّد (ص) من علی شیر خدا شیر توام
پشت تو بازوی تو دست تو شمشیر توام
تا ابد در اختیار بند زنجیر توام
هر کجا خواهی کمان برگیر من تیر توام
نغمۀ لاحول تو گلبانگ تکبیر توام
یار تو احیاگر دین جهانگیر توام
ص: 189
آمدم تا خصم را بر خاک ذلت افکنم
بر سر دوش تو پا بگذارم و بت بشکنم
یا محمّد (ص) یا محمّد (ص) یار دیرینت منم
باز کن آغوش از هم جان شیرینت منم
چشمۀ انوار در چشم خدا بینت منم
جان بکف بگرفته و احیاگر دینت منم
رمز تحکیم بنای دین و آئینت منم
باغبان باغ سر سبز ریاحینت منم
نیست بیم از دشمنان هرگز که حیدر شیر تواست
دست من دست تو و شمشیر من شمشیر تواست
آمدم ای تو مرا فرمانده من فرمانبرت
حکم کن تا مرغ روحم پر زند دور سرت
گو بخوانم از پی ایثار جان در بسترت
روز جنگ بدر پیروز است با من لشکرت
روز احزاب است با من روز فتح دیگرت
تو رسول اللهی من نیز باشم حیدرت
آنچه را حق وعده داده بر تو من آورده ام
دست قدرت بازوی خیبر شکن آورده ام
هر که را مولا تویی بعد از تواش مولا منم
هر که را اولا به نفسی بعد تو اولا منم
حق زپا تا سر من و توحید سر تا پا منم
دین منم و قرآن منم ایمان منم تقوا منم
ظاهر و باطن منم دنیا منم عقبا منم
حیدرم آری علی عالی اعلا منم
خضر را پیر طریقم کس نخواند کودکم
با چنین اوصاف در پیش کس نخواند کوچکم
یا محمّد (ص) کعبۀ من قبلۀ من روی توست
آفتابم، سایه ام سر و قد دلجوی توست
چشم عالم سوی حیدر چشم حیدر سوی توست
هر چه گفتم هر چه گویم از لب حق کوی توست
خلق و خلق و خوی من از خلق و خلق و خوی توست
ص: 190
دست من دست تو و بازوی من بازوی توست
هر که شد یار تو هستی را بدستش میدهم
هر که دشمن با تو گردد من شکستش میدهم
آمدم در بحر عرفان تو گوهر پرورم
آمدم در سایه ات شُبّیر و شَبّر پرورم
آمدم تا مثل زینب بر تو دختر پرورم
آمدم تا با تو سلمان و ابوذر پرورم
آمدم تا مکتب عمار پرور پرورم
آمدم تا در کلاس عشق قنبر پرورم
ما که از صبح قدم تا شام محشر باهمیم
دو پدر بر امتیم دو برادر باهمیم
کیست حیدر آن که بر کف نظم عالم را گرفت
برق حسنش از زمین تا عرش اعظم را گرفت
تیغش از آئینه دین زنگ هر غم را گرفت
دختر پیغمبر پاک و مکرم را گرفت
با همان دستی کز اول دست آدم را گرفت
بر سر چاه ضلالت دست (میثم) را گرفت
او امام و رهبر و پیر مراد آدم است
رهنمای انبیا و دستگیر عالم است
شماره14
خدا در کعبه مهمان دارد امشب
حرم در سینه قرآن دارد امشب
زمین خورشید تابان دارد امشب
محمّد (ص) یک جهان جان دارد امشب
درون بیت، جانان دارد امشب
فلک اسرار پنهان دارد امشب
نوشته بر در و دیوار کعبه
که امشب بخت گشته یار کعبه
الا عیدت مبارک باد کعبه
خدا امشب امامت داد کعبه
علی در تو قدم بنهاد کعبه
تولّد یافت عدل و داد کعبه
مبارک باد این میلاد کعبه
چه شوری در وجود افتاد کعبه
بتان هم یا علی گفتند امشب
سخن ها با علی گفتند امشب
خداوند حرم را مظهر است این
محمّد (ص) را چو جان در پیکر است این
ص: 191
تمام هستی پیغمبر است این
زمین و آسمان را محور است این
یم و طوفان و موج و لنگر است این
چه گویم حیدر است این حیدر است این
تمام افتخار کعبه این است
خدا گفته امیرالمؤمنین است
مه برج اسد امشب اسد زاد
اسد، آری اسد، بنت اسد زاد
ازل را جلوۀ حسن ابد زاد
جمال قل هو الله احد زاد
بگو مرآت الله الصّمد زاد
خدا را چشم و گوش و وجه و ید زاد
رخ صاحب حرم تا شد هویدا
حرم گمگشته اش را کرد پیدا
جهان یک سایه از دیوار مولاست
زمان هم مست و هم هشیار مولاست
فضا لبریز از انوار مولاست
حرم محو گل رخسار مولاست
خدا در کعبه مهمان دار مولاست
محمّد (ص) عاشق دیدار مولاست
که دیده بزم الله الصّمد را؟
خدا و حیدر و بنت اسد را
مرا مولا و سرور کیست؟ حیدر
دل و دلدار و دلبر کیست؟ حیدر
امیر دادگستر کیست؟ حیدر
امام عدل پرور کیست؟ حیدر
صراط الله اکبر کیست؟ حیدر
محمّد (ص) را اگر پیغمبری بود
خدا داند که او هم حیدری بود
علی مرآت ربّ العالمین است
علی استاد جبریل امین است
علی سرّ خداوند مبین است
علی آیینۀ حقّ الیقین است
علی مولای اصحاب الیمین است
علی کلّ ولایت کلّ دین است
همین است و همین است و جز این نیست
کسی جز او امیرالمؤمنین نیست
علی ذکر و علی حمد و علی دم
علی بیت و مقام و رکن و زمزم
علی یعنی صراط الله اعظم
علی یعنی کتاب الله محکم
علی یعنی تمام دین آدم
علی یعنی امام کلّ عالم
ص: 192
علی در عالم خلقت یکی بود
محمّد (ص) هم به مهرش متّکی بود
تو در جسم نبی جانی علی جان
تو اصل اصل ایمانی علی جان
تو روح روح قرآنی علی جان
تو نوحِ نوح طوفانی علی جان
تو میزانی تو فرقانی علی جان
تو روز حشر ساطانی علی جان
لوای حمد در دست تو باشد
تمام حشر پابست تو باشد
تو جا بر دوش پیغمبر گرفتی
تو در از قلعۀ خیبر گرفتی
تو از عَمر دلاور سر گرفتی
تو چون جان مرگ مرگ را در بر گرفتی
تو از ختم رسل کوثر گرفتی
تو دل از انبیا یکسر گرفتی
تو قاتل را ز رأفت شیر دادی
تو خصم خویش را شمشیر دادی
تو روی خاک، معراج نمازی
تو بال طایر راز و نیازی
تو درد عالمی را چاره سازی
تو وقت جان فشانی پیشتازی
تو دل بشکسته گان را دلنوازی
تو بین انبیا نشکفته رازی
اگر چه با خلایق زیستی تو
خدا می داند و بس کیستی تو
به جز تو کیست با آن اقتدارش
زند وصله به کفش وصله دارش
فلک خورشید گردون خاکسارش
کند اشک یتیمی بی قرارش
فدای لطف و احسانت علی جان
که «میثم» شد ثنا خوانت علی جان
شماره15
کعبه امشب ماه در دامان تو است
آسمان مبهوت و سرگردان تو است
جان پاک رحمهُ للعالمین
صاحب البیت خدا مهمان تو است
باز کن آغوش و بر گیرش ببر
این نه مهمان تو بلکه جان تو است
چشم زمزم پر شده از اشک شوق
وصف حیدر بر لب خندان تو است
اینکه امشب در بغل بگرفته ای
ص: 193
قبلۀ تو، عشق تو، ایمان تو است
حال کن ای کعبه امشب با علی
یا علی و یا علی و یا علی
کعبه جان جان دین است این پسر
قبلۀ اهل یقین است این پسر
گر چه نوزاد است نوزادش مخوان
مرشد روح الأمین است این پسر
کلّ خلق آفرینش را سبب
هستی هست آفرین است این پسر
دست داور، روی قرآن، پشت دین
جان ختم المرسلین است این پسر
آفتابی در گریبان حرم
آسمانی در زمین است این پسر
نام والایش بود مولا علی
یا علی و یا علی و یا علی
ای بتان کعبه حیدر آمده
بت شکن در بیت داور آمده
این علیّ ابن ابیطالب بود
یا خلیل الله دیگر آمده
آن که بت های حرم را بشکند
بر سر دوش پیمبر آمده
نغمۀ ایّاک نعبد سر دهید
بتگران را عمر بر سر آمده
قهرمان خندق و بدر و اُحد
فاتح احزاب خیبر آمده
می کند توحید را احیا علی
یا علی و یا علی و یا علی
فاطمه بنت اسد لب باز کن
قدر و جاه خویش را ابراز کن
بر خلایق بانگ من مثلی بزن
تا علی داری به مریم ناز کن
ای همای قلّه قاف کمال
با امیر المؤمنین پرواز کن
مادر مولا ز مولا دم بزن
با ثنای او سخن آغاز کن
چنگ زن بر دامن نوزاد خویش
نغمه با شور ولایت ساز کن
از تو زیبد تا بگویی یا علی
یا علی و یا علی و یا علی
ای صفا ای مروه ای رکن ای مقام
ای منی ای زمزم ای بیت الحرام
بر نبی گویید اینک تهنیت
ص: 194
از علی گیرید امشب احترام
این امیر است این امیر است این امیر
این امام است این امام است این امام
موسی از او گفته در تورات مدح
عیسی از او برده در انجیل نام
آسمان گردد به دورش روز و شب
آفتاب افتد به پایش صبح و شام
خوانده او را خالق یکتا علی
یا علی و یا علی و یا علی
یا محمّد (ص) حیدر است این یار تو است
جان تو، محبوب، تو دلدار تو است
بازوی، تو شیر، تو شمشیر تو
یاور تو، حیدر کرّار تو است
چشم باز او شهادت می دهد
کز ولادت عاشق دیدار تو است
جان شیرین را گرفته روی دست
جان نثار مکتب ایثار تو است
دفتر مدحش رسولان را کتاب
مادح او خالق دادار تو است
با ندای لافتی الاّ علی
یا علی و یا علی و یا علی
ای محمّد (ص) را تو جان و جانشین
کلّ قرآن کلّ ایمان کلّ دین
رهبر و فرماندۀ خیل ملک
مرشد و استاد جبریل امین
ای گرفته از وجودت آبرو
نام زیبای امیرالمؤمنین
هم به کام اولیا عین الحیوه
هم به چشم انبیا حقّ الیقین
هم تویی شمشیر احمد در نیام
هم تویی دست خدا در آستین
در صف بذل و صف هیجا علی
یا علی و یا علی و یا علی
کبریا غیب و تو او را مظهری
مصطفی شهر علوم و تو دری
تو خدا را چشم و دست و صورتی
تو علی، تو مرتضی، تو حیدری
ردّ شمس و معجز شقّ القمر
از تو می آید تو، دست داوری
در زمین قدر تو را نشناختند
ص: 195
در تمام آسمان ها رهبری
گر چه خلق عالمت گفتند وصف
تو ز وصف خلق عالم برتری
هم علی هستّی و هم اعلا علی
یا علی و یا علی و یا علی
درد و درمان و دوای من تویی
ذکر و تسبیح و دعای من تویی
موقف و لبّیک و احرام و طواف
مروه و سعی و صفای من تویی
هر چه بودم با تو بودم از نخست
هر که هستم آشنای من تویی
گر نبودی قل هو الله احد
فاش می گفتم خدای من تویی
کار عیسی با دلم کرد آنکه گفت
(یا علی جان مقتدای من تویی)
کن غلامی مرا امضا علی
یا علی و یا علی و یا علی
یا امیرالمؤمنین یا ذالنّعم
یا امام المّتقین یا ذالکرم
ای کلیم الله طور دل بگو
ای مسیح عالم خلقت بدم
گر تویی رضوانم از دوزخ چه باک؟
ور تویی امروزم از فردا چه غم
تا ببندم خویشتن را بر شما
نام «میثم» را تخلّص کرده ام
ذرّه ای بودم که گشتم آفتاب
قطره ای بودم که افتادم به یم
غرق گشتم در تو سر تا پا علی
یا علی و یا علی و یا علی
شماره16
امشب حرم خدا شدی دل
از خانه خود جدا شدی دل
بی جام و می و سبو شدی مست
مستانه قرار دادی از دست
پرواز به کوی یار کردی
یاد گل روی یار کردی
ای خود همه جا مطاف کعبه
گشتی ز چه در طواف کعبه
در کعبه مگر چه روی داده
کاین سان به تلاطم اوفتاده
چون جامه شده دل حرم چاک
نور است کز آن رود به افلاک
ص: 196
کعبه ز نشاط رفته از هوش
بر صاحب گشوده آغوش
بر گوش رسد هزار فرسنگ
آواری علی علی زهر سنگ
دیوار که دست جان گشوده
آغوش به میهمان گشوده
جبریل به احترام کعبه
گردیده به گرد بام کعبه
در چشمۀ چشم چاه زمزم
پیداست طلوع ماه زمزم
شد فصل بهار فصل دی شد
ای حجر بخند هجر طی شد
ای بیت صمد، صمد مبارک
ای بیت اسد، اسد مبارک
بت ها به حرم فتاده بر رو
دارند به لب ندای یا هو
از جاه همگان قیام کردند
بر شیر خدا سلام کردند
شد کعبه به آب نور تطهیر
خیزد ز مقام، بانگ تکبیر
چون فلک غریق، پای تا فرق
در نور علی حرم شده غرق
ای چشم حرم جمال را بین
آیینۀ ذوالجلال را بین
ای بیت ولایت از ولی گو
ای رکن علی علی علی گو
انجم همه ترک ماه کردند
بر روی علی نگاه کردند
با دیدن طلعت خداوند
خورشید زند به کعبه لبخند
این آیت وحی منزل ماست
میلاد امام اوّل ماست
این سیّد و مقتدای کعبه است
این آینۀ خدای کعبه است
این کعبۀ کعبۀ الهی است
این حاکم ماه تا به ماهی است
این عبد خجستۀ خد اروست
این خلق به معنی هوالهوست
این حسن خدای را تجلاّست
بالله قسم علّی اعلاست
ای دست خدا و هست احمد
ای جان گرامی محمّد (ص)
ای جلوه به خلوت الستت
ای عرش بلند، جای پستت
از کعبه در آمدی علی جان
بر خاک قدم زدی علی جان
باز آ که نبی در انتظار است
از شوق تو سخت بی قرار است
جای تو به روی سینۀ اوست
ص: 197
بشتاب به سوی دوست ای دوست
ای رونق ماه را شکسته
با چهرۀ باز و چشم بسته
ای کعبه هماره سر فرازت
مادر به حرم کشیده نازت
او در پی یک نگه نشسته
تو نرگس ناز خویش بسته
جا دارد اگر به او کنی ناز
اوّل به رسول دیده کن باز
قرآنِ نگشته نازلش را
با خنده بخوان، ببر دلش را
ای در نفست پیام قرآن
ای آینۀ تمام قرآن
ایمان ز تو اعتبار دارد
قرآن به تو افتخار دارد
آوای خطاب حق توئی
فریاد کتاب حق توئی تو
ما روز غدیر عهد بستیم
تا شام نُشور با تو هستیم
چون پای در این جهان نهادیم
اوّل دل خویش بر تو دادیم
با خندۀ ما دم ولی بود
در گریۀ ما علی علی بود
تو حجّ و نماز، تو صیامی
تو کعبه، تو رکن، تو مقامی
تو مشعر و مکّه و منائی
تو سعی، تو مروه، تو صفائی
تو نافلۀ نماز روحی
تو بحر و تو کشتی و تو نوحی
تو زمزم و حجر، تو حطیمی
تو حق تو صراط مستقیمی
هفتاد و دو فرقه بی ثباتند
یک فرقه به کشتی نجاتند
آن فرقه به حقَّ حقّ که مائیم
چون پیرو راه مرتضائیم
آیات بهشت چهر مولاست
کشتی نجات مهر مولاست
روی سخنم به مسلمین است
قرآن و علی تمام دین است
این قول رسول کردگار است
بی مهر علی نماز نار است
مائیم و سه مشعل هدایت
توحید و نبوّت و ولادت
تا خطّ علی است در تشیّع
شیعه که تشیّعش قیام است
شاگرد دوازده امام است
شیعه است که از کلاس زهرا
پیوسته گرفته درس خود را
ص: 198
شیعه است که در خط ولایت
با خون ز علی کند حمایت
شیعه شرف کمیت دارد
شیعه است که اهلبیت دارد
شیعه همه سوز و درد و داغ است
یک نور زچارده چراغ است
شیعه است که در محبّت دوست
خون معنی حرف آخر اوست
شیعه گل سرخ باغ اشگ است
یک گوهر شب چراغ اشگ است
ای عترت پاکتر زهر پاک
افلاکیِ پا نهاده در خاک
ای خلقتتان همه خدائی
ای جان جهانتان فدائی
رفتار شما تمام پند است
قرآن به شما نیازمند است
قرآن که از آن فروغ بارد
بی نطق شما زبان ندارد
قرآن سخنش زبان آل است
هر کس که زبان نداشت لال است
قرآن که معلّمش علی نیست
جز کاغذ و جز مرکّبی نیست
قرآن و شما چراغ و نورید
همچون شجرید و کوه طورید
سرمایۀ احمدید هر دو
انگشت محمّدید هر دو
طاعات تمام خلق عالم
بی مهری شما بود جهنّم
سوگند به ذات حیّ سبحان
اسلام ولایت است و قرآن
سوگند به صبح آفرینش
سوگند به چشم اهل بینش
سوگند به قدر و نور و تطهیر
سوگند به تیغ و بانگ تکبیر
هر جا که ولایت است دین است
اسلام محمّدی همین است
«میثم» همه ذکر یا علی باش
حتّی سردار با علی باش
گر خصم زبان بُرد ز کامت
هرگز نبری دل از امامت
شماره17
تجلّی گاه رحمت بیت حیّ داوری کعبه
مطاف اولیا تا صبح روز محشری کعبه
بهشت دل صفای جان هر پیغمبری کعبه
ولی امشب ز شب های دگر زیباتری کعبه
گهی جان می دهی بر تن گهی دل می بری کعبه
ببر دل ز آنکه امشب زادگاه حیدری کعبه
ص: 199
درونت گشته چون قلب محمّد (ص) منجلی امشب
همه دور تو می گردند و تو دور علی امشب
به عشق مرتضی ای کعبه امشب عشقبازی کن
علی از تو تو از یاران مولا دلنوازی کن
کنار صاحبت از کلّ هستی بی نیازی کن
ببال امشب به خود تا صبح محشر سرافرازی کن
ثنای شیر حق آغاز با صوت حجازی کن
حرم دورت بگردم از علی مهمان نوازی کن
یم اسرار حق را از صدف دُردانه پیدا شد
درون خانه امشب روی صاحب خانه پیدا شد
الا ای آسمان چشم بد از ماه تو دور امشب
رها کن ماه خود را و بگیر از کعبه نور امشب
بپوشان خاک پاک مکّه را از زلف حور امشب
قیامت کرده بیت کبریا از وجد و شور امشب
فلک مست نشاط است و زمین غرق سرور امشب
خدا با حسن مولا از حرم کرده ظهور امشب
ز اهل قبله دل برده به جسم کعبه جان داده
جمال خویش را در صورت مولا نشان داده
نسیم مکّه بوی عطر رضوان با خود آورده
طلوع صبح از ره یک جهان جان با خود آورده
امین وحی خطّ عفو و غفران با خود آورده
علی دست خدا فتح نمایان با خود آورده
شرف، عزّت، شجاعت، نور ایمان با خود آورده
مگر بنت اسد از کعبه قرآن با خود آورده
ببال ای فاطمه بنت اسد امشب اسد زادی
تو در بیت احد مرآت الله الصّمد زادی
محمّد (ص) باز کن آغوش، جانت در برت آمد
وصّی و جانشین و یار و میر لشگرت آمد
تعالی الله مرآت جمال داورت آمد
لوای فتح بر بام فلک زن حیدرت آمد
ص: 200
علی فرمانده ی پیروز بدر و خیبرت آمد
امیرالمؤمنین ساقیّ حوض کوثرت آمد
برادر، ابن عم، داماد، یار تو است این مولود
نه یک کودک همه دار و ندار تو است این مولود
بتان کعبه امشب غرق توحیدند در کعبه
خدا را در جمال مرتضی دیدند در کعبه
به نور مهر او امشب درخشیدند در کعبه
ملایک حلّه های نور پوشیدند در کعبه
به دور شیر حق تا صبح گردیدند در کعبه
به رخسار علی چون لاله خندید در کعبه
صنم ها ذکر الله الصّمد خواندند با مولا
بتان در سجده افتادند و می گفتند یا مولا
علی جان مدح ذات خالق اکبر گوارایت
ولادت در حریم خالق داور گوارایت
پذیراّیی معبود از تو و مادرت گوارایت
تجلاّی حق از آئینه منظر گورارایت
سرود وحی در آغوش پیغمبر گوارایت
سلام حق سلام خلق تا محشر گوارایت
تو با صوت ملیحت روح را غرق تلاوت کن
تو پیش از وحی قرآن بهر پیغمبر تلاوت کن
تو مولود حرم ممدوح ذات حقتعالائی
تو بر ختم رسل جان و رسل را پیرو مولایی
تو بر هر مؤمنی از نفس مؤمن نیز اولایی
تو از اوج تفکّر برتری از مدح بالایی
تو آری تو، مراد و قبلۀ اهل تولاّیی
تو مولایی تو اولایی تو بالایی تو والایی
تو توحیدی تو ایمانی تو آغازی تو انجامی
تو حجّی تو جهادی تو تمام دین اسلامی
فلک بر خویش می بالد که دارد کوثری چون تو
ملک تا حشر می نازد که دارد رهبری چون تو
نبی تکبیر می گوید که دارد حیدری چون تو
مبارک باد زهرا را که دارد همسری چون تو
ص: 201
گوارا باد قرآن را که دارد داوری چون تو
رسد بر ساحل آن کشتی که دارد لنگری چون تو
تو حق را اصل و میزانی تو جسم شرع را جانی
تو تهلیل تو تکبیری تو قرآنی تو فرقانی
من از آغاز تا پایان علی گفتم علی گویم
چه در پیدا چه در پنهان علی گفتم علی گویم
چه در ساحل چه در طوفان علی گفتم علی گویم
به هر مذهب به هر عنوان علی گفتم علی گویم
به هر عهد و به هر پیمان علی گفتم علی گویم
چه در جنّت چه در نیران علی گفتم علی گویم
علی گفتار شیرینم علی قرآن علی دینم
علی چشم خدا بینم علی اسلام و آیینم
لب از آغاز وا کردم به عشق ساقی کوثر
دو عالم را رها کردم به عشق ساقی کوثر
نیایش با خدا کردم به عشق ساقی کوثر
دعا خواندم دعا کردم به عشق ساقی کوثر
حرم رفتم صفا کردم به عشق ساقی کوثر
سرو جان را فدا کردم به عشق ساقی کوثر
کیم من «میثم» اویم ثناخوان با دم اویم
به جز مدحش نمی خوانم به جز ذکرش نمی گویم
شماره18
ای خانۀ کعبه زادگاهت
ای بیت، اسیر یک نگاهت
هم هشت بهشت بذل دستت
هم هفت سپهر خاک راهت
چون ذات مقدّس الهی
کس پی نبرد به قدر و جاهت
تو نفس محمّدی علی جان
آیینۀ سرمدی علی جان
ای روی خدا و روی کعبه
میلاد تو آبروی کعبه
ابروی تو قبلۀ نماز است
تا چشم بود به سوی کعبه
سوگند به کعبه کز ازل بود
دیدار ار تو آرزوی کعبه
مهمان خدای کعبه مولا
ص: 202
بر تو است بنای کعبه مولا
امروز حرم علی علی گفت
سر تا به قدم علی علی گفت
تا کور شوند بت پرستان
در کعبه صنم علی علی گفت
باید همه عمر با علی بود
باید همه دم علی علی گفت
این ذکر شده است عادت من
محبوب ترین عبادت من
آن شب حرمِ خدا شبی داشت
در آتش عاشقی تبی داشت
از مهر و مه و ستاره بهتر
در سینۀ خویش کوکبی داشت
دیوار حرم به خنده می گفت
دیدید که خانه صاحبی داشت
فریاد کشید بام کعبه
آمد به جهان امام کعبه
این کعبه و زمزم و مقام است
این حمد و تشهّد و قیام است
این شیر خدا ابولائّمه
این کلّ ائمّه را امام است
این روح صفا، صفای مروه
این قبلۀ مسجدالحرام است
مرآت یقین کامل است این
قرآن نگشته نازل است این
ای سرّ خدا و راز کعبه
وی از تو به عرش ناز کعبه
هم پشت سرت دعای زمزم
هم پیش رخت نماز کعبه
بگذار به ناز ای علی جان
پا بر سر چشم ناز کعبه
اطفی که حرم امید دارد
برگرد سرت طواف آرد
ای دختر شیر، شیر زادی
در ملک خدا امیر زادی
بر جنّ و ملک امام عادل
بر خیل بشر بشیر زادی
بر ذات خدا یگانه مظهر
بر ختم رسل وزیر زادی
بشری که خدات بوالحسن داد
در کعبه امام بت شکن داد
تو خلد مخلّدی علی جان
تو روح مجرّدی علی جان
تو آینۀ تمام قرآن
در دست محمّدی علی جان
تو نفس نفیس مصطفایی
تو همدم احمدی علی جان
قرآن نگشته نازلش را
ص: 203
با خنده بخوان ببر دلش را
بگشای لب ای تمام قرآن
بر خلق رسان پیام قرآن
بر ماه رخت درود احمد
بر لعل لبت سلام قرآن
علم تو چو روح جاودانی
جاری است به هر کلام قرآن
حق را سخن تو تکیه گاه است
الحقّ مع علی گواه است
با مهر توام جهان چه حاجت
با روی توام جنان چه حاجت
جایی که تویی امام عادل
ما را است به این و آن چه حاجت
قرآن و تو هر دو یک کتابید
با این دو به دیگران چه حاجت
ما سابقه از غدیر داریم
مانند علی امیر داریم
ای مرغ سحر، سحر مبارک
ای محفل شب، قمر مبارک
دیدار علی به خانۀ خویش
بر خالق دادگر مبارک
میلاد علی و سال مولا
بر مهدی منتظر مبارک
بس امر خطیر دارد این سال
دو عید غدیر دارد این سال
ای تشنه لبان، سحاب تبریک
ای چشمۀ خشک آب تبریک
در چشم تمام صبح خیزان
زیبایی آفتاب تبریک
سال علی و ولادت او
بر رهبر انقلاب تبریک
«میثم» به سه نور شد هدایت
توحید و نبوّت ولایت
شماره19
هستی امشب تا سحر اختر شماری می کند
خواب هم در دیده ها شب زنده داری می کند
باد اعجاز نسیم نو بهاری میکند
خاک را از اشک خود مشک تتاری میکند
چاه زمزم اشک شوق از دیده جاری میکند
کعبه چشمش در ره است و بیقراری میکند
چشم بگشوده که صاحب خانه آید در حرم
باغبان روح با ریحانه آید در حرم
ای ملائک گل برافشانید بام کعبه را
بیشتر گیرید امشب احترام کعبه را
ص: 204
با وضو باید به لب آرید نام کعبه را
بشنود از چار رکن امشب پیام کعبه را
هم پیام کعبه هم ذکر سلام کعبه را
مام کعبه آورد با خود امام کعبه را
ای حرم آماده شو تا میهمان داری کنی
میهمان خویش را در موج غم یاری کنی
ای حرم آغوش خود بگشا که جانانت رسید
میهمان نه میزبان میهمانانت رسید
پایداری کن که رکن چار ارکانت رسید
شب بجای ماه خورشید فروزانت رسید
مظهر حسن خدای حی منانت رسید
پیکر بی روح بودی تاکنون ، جانت رسید
بازکن در بازکن در حیدر آمد سوی تو
شیر حق جان نبی با مادر آمد سوی تو
فاطمه (س) دعوت شده از سوی دادار حرم
چشم حق بین دوخت از هر سو به دیدار حرم
تافت خورشید وجودش در شب تار حر م
چون حجر بگذاشت روی خود به دیوار حرم
هم حرم شد یار اوهم گشت او یار حرم
با قدوم حضرتش افزود مقدار حرم
او صدف بود و ولی الله اعظم گوهرش
کعبه میگردید چون پروانه بر گرد سرش
ناگهان انداخت گل از درد زادن روی او
ریخت چون گوهر عرق از طلعت نیکوی او
شد کمان از درد ، سر و قامت دلجوی او
بی خبر از حال او هم قوم او هم شوی او
او بسوی کعبه چشم آفرینش سوی او
با خدا گرم سخن لعل لب حق گوی او
کی خدا امشب تو از درد درونم آگهی
بسته راه از چار سو بر من تو خود بگشا رهی
ای پناه بی پناهان ای خدای جلیل
ای که ره گم کردگان راهم چراغی هم دلیل
ص: 205
ای تو خود معبود بیت و بانی
بسته ام بر لطف تو از رشته جانم دخیل
تو خداوند جلیل استی و منعبد ذلیل
بارغم بر روی دوشم گشته چون کوهی ثقیل
یاریم فرما که مهمان تو در این خانه ام
باز کن راهی بسویت بر من و دردانه ام
کعبه امشب رکن دین را در بغل بگرفته ای
مرشد روح الامین را دربغل بگرفته ای
اصل قرآن مبین را در بغل بگرفته ای
جان ختم المرسلین را در بغل بگرفته ای
هستی هست آفرین را در بغل بگرفته ای
شیر حق حبل المتین را در بغل بگرفته ای
قبله دل کعبه اهل یقین است این پسر
منجی عالم امیرالمومنین است این پسر
این همان دست خدا جان محمد (ص) حیدر است
این همان آئینه حسن خدای داور است
این همان شیرخدا شمشیر فتح خبیر است
این علی (ع) یعنی تمام هستی پیغمبر (ص) است
این ز وصف و مدح عقل و درک ما بالاتر است
باطن است و ظاهر است و این ها همه آخر است
این مقام و زمزم و حجر و حجر سعی و صفاست
پیشوای مسلمین و جانشین مصطفی است
در کنار بیت جانش با دعا دمساز شد
ناگهان پیدا زرب البیت این اعجاز است
دامن دیوار چون چاک گریبان باز شد
روح کعبه بر فراز کعبه در پرواز شد
بر فلک از خشت خشت کعبه این آواز شد
کین بنا ز آغاز بر فرزند تو آغاز شد
ای حجر عاشق صفا طالب ، حرم پروانه ات
ادخلی یا فاطمه (س) بگذار پا در خانه ات
ص: 206
تا نهان در کعبه شد آن سر سارار قدم
کعبه بیش از پیش شد با مقدم او محترم
باز دیوار حرم از امر حق آمد بهم
دیگر اینجا کس نمیداند چه شد حتی حرم
فاطمه (س) بود و علی (ع) بود و خدای ذوالکرم
کارناید از کلام و صفحه و دست و قلم
عقل مجنون و قلم عاجز زبان گنگ است و لال
کس نمیداند چه شد جز ذات پاک ذوالجلال
کس نمیداند چه شد جز ذات دادار علی (ع)
کعبه میگردد گرد شمع رخسار علی (ع)
از حرم برعرش میتابد انوار علی (ع)
آفرینش داشت در سر شوق دیدار علی (ع)
شد خدا در خانه خود میهماندار علی (ع)
بود ذکر حق بر لب های گهر بار علی (ع)
سنگ های کعبه می گفتند با صوت جلی
یا علی (ع) و یا علی (ع) و یا علی (ع) و یا علی (ع)
ای حرم را قبله ای ارواح را جان یا علی (ع)
ای گدای سائلت فردوس و رضوان یا علی (ع)
ای خدا را در شب میلاد مهمان یا علی (ع)
ای به روی دست احمد خوانده قرآن یا علی (ع)
کیستی تو پاکتر از جان پاکان یا علی (ع)
کیستم من (میثم) آلوده دامان یا علی (ع)
هر که هستم خاک درگاه محبان توام
تو امام و رهبر من ، من ثنا خوان توم
شماره20
ای حرم، دیدار روی حقتعالایت مبارک
کعبه امشب آفتاب عالم آرایت مبارک
ای صفا، ای مروه، ای هستی، تجلاّیت مبارک
ای حطیم، ای حجر، ای زمزم، تولاّیت مبارک
فاطمه بر صورت مولا، تماشایت مبارک
ص: 207
رحمهٌ للعالمین، دیدارِ مولایت مبارک
گوهرِ دریای توحیدت مبارک باد کعبه
در دل شب قرص خورشیدت مبارک باد کعبه
امشب از زمزم به کف ساغر بگیرید ای ملایک
کعبه را مانند جان در بر بگیرید ای ملایک
عیدی خود را زپیغمبر بگیرید ای ملایک
هر چه می خواهید از حیدر بگیرید ای ملایک
ذکر یا مولا علی از سر بگیرید ای ملایک
از امیرالمؤمنین کوثر بگیرید ای ملایک
سر خوشانِ زمزمِ فیضِ علی ساغر مبارک
بر همه میلاد مولا ساقی کوثر مبارک
دامن امّ القری امشب ابوالایتام دارد
مکّه پیش از سال بعثت جلوه ی اسلام دارد
یا حرم آگاهی از بشکستن اصنام دارد
آسمان از صورت خورشید بر کف جام مبارک
یا زمین از نور امشب جامه ی احرام دارد
حبذّا مولود مسعودی که حیدر نام دارد
کعبه امشب بیت امیرالمؤمنین شد
ملک هستی غرق در نور امیرالمؤمنین شد
ای نبی را جانشین، میلاد مسعودت مبارک
عروه الوثقای دین، میلاد مسعودت مبارک
قبله ی اهل یقین، میلاد مسعودت مبارک
خلق عالم را معین، میلاد مسعودت مبارک
مرشد روح الامین، میلاد مسعودت مبارک
یا امیرالمؤمنین، میلاد مسعودت مبارک
ای حرم امشب اسد در دامن بنت اسد بین
قل هو الله احد مرآت الله الصّمد بین
گوهر عصمت گرفته در بغل دردانه امشب
یا که زمزم را پر از کوثر بود پیمانه امشب
عارض مولا شده شمع و حرم پروانه امشب
خانه دارد آبرو از روی صاحب خانه امشب
این خبر کرده امیر مکّه را دیوانه امشب
می دهد بنت اسد را ذات حق ریحانه امشب
ای امیر مکّه با زمزم حرم را شستشو کن
صاحب البیت آمده جان را نثار روی او کن
ص: 208
فاطمه بنت اسد قرص قمر آوردی امشب
ماهی از خورشید گردون خوب تر آوردی امشب
بر رسول الله قرآنی دگر آوردی امشب
نخل امّید محمّد را ثمر آوردی امشب
جان شیرین بر تن پیغامبر آوردی امشب
حبذّا ای مادر مولا پسر آوردی امشب
با وضو در بر بگیرش هستی پیغمبر است این
هم علی، هم مرتضی، هم بوالحسن، هم حیدر است این
بی تولاّی علی اسلام جان دارد ندارد
زهد کلّ رهروان بی او روان دارد ندارد
خصم او جز در دل دوزخ مکان دارد ندارد
هیچ پیغام آوری خطِّ امان دارد ندارد
بر مشام خویش بویی از جنان دارد ندارد
حشر بی ذلّ لوایش سایه بان دارد ندارد
کعبه شاهد باش من غیر از علی رهبر ندارم
در دو دنیا دست از دامان حیدر بر ندارم
چشم شو کعبه که بینی روی ربّ العالمین را
گوش شو تا بشنوی آیات قرآن مبین را
نطق زیبای دل انگیز امیرالمؤمنین را
صوت قرآن علی لبخند ختم المرسلین را
بوسه های احمد و تبریک جبریل امین را
عید اهل آسمان و شادی خلق زمین را
ای حرم با ماه رخسار علی روشنگری کن
یا علی قرآن بخوان و از محمّد (ص) دلبری کن
یا محمّد شیر تو شمشیر حیّ داورم من
فاتح احزاب و بدر و قهرمان خیبرم من
باطنم من ظاهرم من اوّلم من آخرم من
با تو تنهایی و سختیّ و غم همسنگرم من
کشتی توحید را در سایه ی تو لنگرم من
حیدرم من، حیدرم من، حیدرم من، حیدرم من
همچو قرآنت چراغی منجلی داری محمّد (ص)
بیم از دشمن مکن دیگر علی داری محمّد (ص)
ص: 209
یا محمّد بازو و شمشیر من در اختیارت
من خدا را شیرم و زنجیر من در اختیارت
حمد من، تهلیل من، تکبیر من، در اختیارت
غرّشِ فریاد عالمگیر من در اختیارت
هم قضا تسلیم، هم تقدیر من در اختیارت
عزم من، تعجیل من، تأخیر من، در اختیارت
پا به پای حضرتت اسلام را یار و معینم
تو رسول اللّهی و من هم امیرالمؤمنینم
آمدم تو جان من باشی و من جان تو باشم
از ولادت تا شهادت عبد فرمان تو باشم
در تمام جنگ ها فتح نمایان تو باشم
حامی دین مبین و یار قرآن تو باشم
بین حقّ و بین باطل نور و فرقان تو باشم
باغبانِ دائم گل های خندان تو باشم
آن چنان که حق مرا یار پیمبر آفریده
ذوالفقار حیدری را بهر حیدر آفریده
ای تمام دین من مهر و تولاّیت علی جان
ای دلم دریای نوری از تجلاّیت علی جان
ای به قرآن مدح گفته حقتعالایت علی جان
ای همه عالم فدای قدّ و بالایت علی جان
ای خدا خوانده به کلّ خلق مولایت علی جان
ای فراتر آستان از عرش اعلایت علی جان
ای ولایت دین «میثم» جان میثم هست میثم
وای اگر از مرحمت فردا نگیری دست میثم
شماره21
توحید نهد در دل کعبه قدم امشب
بت ها همه گشتند به تعظیم، خَم امشب
ارکان حرم دور حرم ذکر گرفتند
در کعبه فتاده است به سجده صنم امشب
بر گوش رسد زمزمه ی چشمه ی زمزم
تا صبح زند از اسدالله دم امشب
تبریک بگویید به کعبه که دوباره
گردیده به میلاد علی محترم امشب
تا فاطمه ی بنت اسد در حرم آید
ص: 210
ای اهل حرم دور شوید از حرم امشب
پیدایش سیمای خداوند، مبارک
بر کعبه تماشای خداوند، مبارک
امشب حرم از عرش سرافرازتر آمد
در بیت خدا روی خدا جلوه گر آمد
شمشیر خدا شیر خدا حیدر کرّار
یا حامی جان بر کف پیغامبر آمد
یا آمنه ی بنت وهب زاده محمّد (ص)
یا فاطمه ی بنت اسد را پسر آمد
یا فاتح بدر و اُحد و خیبر و احزاب
یا شیر حق از بیشه ی فتح و ظفر آمد
ای بیت خدا روی خداوند مبارک
ای ختم رسل جان عزیزت به برآمد
در کعبه ندا می رسد از خالق سرمد
میلاد علی باد مبارک به محمّد (ص)
بت های حرم سوره ی توحید بخوانید
در مقدم مولا دُرِ تهلیل فشانید
میلاد علی را همه تبریک بگویید
از بنت اسد عیدی خود را بستانید
با دست علی تا به روی خاک بیفتد
در کعبه بمانید بمانید بمانید
امشب همه دور اسدالله بگردید
از جانب ما نیز سلامش برسانید
با حمد حق از حلقه ی تهمت به در آیید
با مدح علی آتش دل را بنشانید
با دیدن آن قامت و آن طلعت نیکو
فریاد بر آرید هوالحقّ و هوالهو
کعبه همه سر تا قدم آغوش گشوده
یا اینکه خدای حرم آغوش گشوده
الله که با دیدن توحیدِ مجسّم
در دامن کعبه صنم آغوش گشوده
میلاد علی آمده و عید کرامّت
بر شیعه ی مولا، کرم آغوش گشوده
دیگر نهراسید کسی از آتش دوزخ
زیرا که ریاضِ ارم آغوش گشوده
تا بنت اسد با اسدش از حرم آید
پیغمبر اکرم زهم آغوش گشوده
با جام ولایت شده سرمست محمّد (ص)
ص: 211
دل داده به شوق علی از دست محمّد (ص)
سر تا به قدم گشته نبی چشم که باید
از کعبه برون بنت اسد با اسد آید
تکبیر بگویید که آن چشمِ خداوند
چشمی به گل روی محمّد (ص) بگشاید
تکبیر بگویید که با خواندن قرآن
هم جان به نبی بخشد و هم دل برباید
تکبیر بگویید که مولا علی آمد
تا زنگ غم از قلب محمّد (ص) بزداید
تکبیر بگویید که با حسن خدایی
امروز خدا را به محمّد (ص) بنماید
احمد به بغل آنچه که بایست گرفته
یا جان خودش را به سرِ دست گرفته
از خالق دادار بپرسید علی کیست
از احمد مختار بپرسید علی کیست
جز شخص علی شخص علی را نشناسد
از حیدر کرّار بپرسید علی کیست
در غزوه ی بدر و احد و خیبر و احزاب
از تیغ شرر بار بپرسید علی کیست
از چاه و شب و نخله ی خرما و بیابان
از شمع شب تار بپرسید علی کیست
شمشیر به دشمن دهد و شیر به قاتل
از قاتل خونخوار بپرسید علی کیست
آیینه ی ذات ازلی را چه بخوانند
خلقت همه مانند علی را چه بخوانند
آیینه ی معبود علی بود علی بود
سر منشاء هر جود علی بود علی بود
رکن و حرم و حجر و صفا مروه و مسعا
سجده علی و ساجد و مسجود علی بود
هم اوّل و هم آخر و هم ظاهر و باطن
هم شاهد و مشهود علی بود علی بود
بعد از همه ایجاد علی هست علی هست
پیش از همه موجود علی بود علی بود
روزی که نه روز و نه شبی بود به عالم
ص: 212
والله علی بود علی بود علی بود
با این همه، عبد است خدانیست، خدا نیست
عبدی که زمعبود جدا نیست، جدا نیست
او کیست زکات است و صلات است و صیام است
تکبیر و رکوع است و سجود است و قیام است
سوگند به قرآن که علی بعد محمّد (ص)
بر خلق امام است امام است امام است
دوزخ به محبّ وی و جنّت به عدویش
واللهِ حرام است حرام است حرام است
سنّی اگر انصاف دهد «لحمک لحمی»
در بحث، تمام است تمام است تمام است
من حیدریم حیدری، اینم به همه عمر
پیوسته مرام است مرام است مرام است
روزی که در ایجاد نه آب و نه گِلم بود
او از کرم خویش خریدارِ دلم بود
در بیشه ی سبز نبوی شیر علی بود
بر فرق ستمکاران شمشیر علی بود
تا سینه ی بیدادگران را بشکافد
در ترکش تقدیرِ خدا تیر علی بود
قرآن کریمی که به دوران نبّوت
با نطق محمّد (ص) شده تفسیر علی بود
نفس است که بندد همه را در غل و زنجیر
مردی که ورا بست به زنجیر علی بود
تهلیل برآرید که تهلیل جز او نیست
تکبیر بگویید که تکبیر علی بود
واللهِ همین است همین است همین است
تا دین خدا هست علی رهبر دین است
ای پیش قدت کعبه برافراشته قامّت
ای یافته زینت به وجود تو امامّت
در سایه ی توحید تو توحید سرافراز
از بازو و شمشیر تو دین یافت سلامت
تو با حق و حق دور تو گردیده هماره
امروز نه، فردا نه، که تا صبح قیامّت
از ما همه در محضر تو عجز و توسّل
ص: 213
از تو درباره ی ما لطف و کرامّت
این کلّ بهشت است، که در حشر گذارند
پیشانی ما را به ولای تو علامت
مرغ دل ما ساکن بام حرم تو است
آیین علی دوستی ما کرم تو است
من کیستم؟ عالم به تولاّی تو نازد
حورو ملک، آدم به تولاّی تو نازد
هم موسی عمران به ولای تو کند فخر
هم عیسی مریم به تولاّی تو نازد
زهرا به فدای تو کند جان گرامی
پیغمبر اکرم به تولاّی تو نازد
قرآن شده در مدح و ثنای تو مزّین
زیرا که خدا هم به تولاّی تو نازد
بالله قسم لطف و عطایت نشود کم
بگذار که «میثم» به تولاّی تو نازد
بگذار که تا هست به لب نطق و بیانم
پیوسته شود مدح تو جاری به زبانم
شماره22
الله اکبر ای حرم امشب حرم شدی
بیش از همیشه نزد خدا محترم شدی
آیینه دار آینه ی ذوالکرم شدی
باغ ارم نه، رشک ریاض ارم شدی
ای زادگاه فاطمه، ای خانه ی علی
پروانه ی تو خلق و تو پروانه ی علی
تبریک ای بتان حرم داوری شدید
امشب به کعبه گرم ثناگستری شدید
از افترای بت شدن امشب بری شدید
در اشتیاق شیر خدا حیدری شدید
امشب به کعبه اُنس بگیرید با علی
ریزید بر زمین و بگویید یا علی
خورشید سجده بر کُره ی خاک می کند
زین سجده فخر بر همه افلاک می کند
دیوار کعبه سینه ی خود چاک می کند
پرواز، روح خواجه ی لولاک می کند
امشب شب ولادت جان محمّد (ص) است
ذکر علی علی به زبان محمّد (ص) است
ص: 214
امشب صدای دلکش زمزم علی علی است
امشب سرود عالم و آأم علی علی است
امشب دعای عیسی مریم علی علی است
باور کنید ذکر خدا هم علی علی است
آید صدای زمزمه ی مسجدالحرام
با چار رکن خود به علی می دهد سلام
امشب سرود وحی به تفصیل بشنوید
از جوف کعبه نغمه ی تهلیل بشنوید
تنزیل و قدر و نور به ترتیل بشنوید
بانگ اذان به کعبه زجبریل بشنوید
بانگ علی علی همه در کعبه سر دهید
میلاد نور را به پیمبر خبر دهید
ای شیر، دخت شیر، زهی شیر داورت
ای کعبه این تو، این گل رخسار حیدرت
داری علی به دامن توحید پرورت
این جان سیّد بطحاست در برت
هم مام شیر حقّی و هم شیر دخت شیر
شیر خدا زسینه ی پاک تو خورده شیر
ای طلعتت جمال جمیل خدا علی
ای بر تمام خلق خدا مقتدا علی
ای کرده حق به حضرت تو اقتدا علی
ای جانِ جان، که جان جهانت فدا علی
ای در تمام ملک خدا ذکر خیر تو
مولود کعبه رکن حرم کیست غیر تو
مرآت حسن خالق سرمد تویی علی
توحید تو، حقیقت احمد تویی علی
قرآنِ روی دست محمّد تویی علی
حدّت همین که رحمت بیحّد تویی علی
قرآن کتاب مدح و خدا مدح خوان توست
جای لب رسول خدا بر دهان توست
تنها تویی به ختم رسل جان و جانشین
تنها تو را رسول خدا خوانده کلِّ دین
تنها تویی تو دست الهی در آستین
تنها تویی امیر تمامیّ مؤمنین
تنها تو در، زقلعه ی خیبر گشاده ای
تنها تو، پا به دوش پیمبر نهاده ای
ص: 215
بازوی دیو نفس که بسته است غیر تو؟
با احمد و خدا که نشسته است غیر تو؟
اصلاب کفر را که گسسته است غیر تو؟
بت های کعبه را که شکسته است غیر تو؟
بر منبر رسول، سلونی تو گفته ای
در بستر رسول، تو تنها تو خفته ای
قرآن نیازمند به نطق و بیان توست
هم تو زبان حقیّ و هم حق زبان توست
جاویدی و هماره زمان ها زمان توست
خورشیدی و تمام مکان ها مکان توست
وابسته ی ولای تو وابسته ی خداست
مهر تو لطف و رحمت پیوسته ی خداست
تا حشر بوسه های کرامت به دست توست
بالله قسم زمام امامت به دست توست
بیماری و شفا و سلامت به دست توست
روز جزا لوای امامت به دست توست
روزی که خلق ناله ی این المفّر زنند
حتّی رُسل به زیر لوای تو ایمنند
دستی که دامن تو نگیرد بریده باد
قلبی که بی ولای تو باشد دریده باد
سروی که خم نشد به حضورت خمیده باد
هر کس به جز تو دید، ترابش به دیده باد
وجه اللّهی زمان و ماکن غرق نور توست
هر کس که هر کجا بنشیند حضور توست
من کیستم غلام تو یا مرتضی علی
از تشنگان جام تو یا مرتضی علی
مرغ اسیر دام تو یا مرتضی علی
در دام هم به بام تو یا مرتضی علی
نطقم زکودکی به ثنای تو باز شد
نظم به نام «میثم» تو سرافراز شد
شماره23
آن که بعد از مصطفی ما را امام و رهبر است
شیر حق نبی مولود کعبه حیدر است
شمع جمع انبیا مولای کل اولیاء
ص: 216
متقین را مقتدا و مسلمین را رهبر است
گر نمی بودی رسول الله ختم الانبیاء
فاش می گفتم امیر المومنین یپغمبر است
گفت پیغمبر که من خود شهر علمم ، در علیست
ای برادر تو حرامی نیستی راه از در است
جان دین مهر علی مهر علی مهر علیست
دین بی مهرعلی دین نیست جسم بی سر است
هرکه با بغض علی محشور گردد روز حشر
طاعت سلمان اگر با خویش آرد کافر است
من نمی دانم که می بودم نمی دانم کی ام
لیک می دانم امیرالمومنینم رهبر است
قطره ام خوانی علی دریاست من در دامنش
ذره ام گوئی علی خورشید ذره پرور است
هر کجا صحبت ایمان است اوصاف علیست
حرف ایمان و علی مانند شیر و شکر است
سرو قدش سایه بانی میکند خورشید را
روز محشر هر که در ظل لوای حیدر است
دوست دارم روز محشر تشنه تر باشم ز خلق
ز آنکه میدانم علی ساقی حوض کوثر است
خردلی از مهر اولاد امیر المومنین
پیش من محبوب تر از یک جهان سیم و زر است
کیست احمد را وصی ، آنکو گریزد از نبرد
یا کسی گو بازویش مفتاح فتح خیبر است
زهد و تقوا و عدالت بی تولای علی
یا شرار قهر حق یا دود یا خاکستر است
آنکه خود را در خلافت خواند همسنگ علی
نیست آن قدرش که گویم خاک راه قنبر است
آفتابا روز محشر هر چه بتوانی بتاب
پرچم شاه ولایت سایه بان محشر است
ص: 217
شعله گل شد بر خلیل الله با مهر علی
ورنه بی مهر علی هر لاله کوه آذر است
من علی را پیشوا دانم که با ختم رسل
روز اول اول است و روز آخر آخر است
من علی را مقتدا دانم که در حال رکوع
انما در شان خاتم بخشی اش از داور است
من علی را دوست می دارم گواه پاکی ام
دوستی و حیدر و ذریه پیغمبر است
عهد من پیمان من آئین من ایمان من پ
یش تر از صبح خلقت دوستی با حیدر است
طرفه بیتی گویم از (اهلی) که گر با آب زر
نقش باب کعبه گردد باز قدرش برتر است
" هرکه را در دل بود بغض غلامان علی"
"گر برادر با شدم گویم خطا از مادر است "
کیست حیدر آن که حق پیوسته گرددگرد او
کیست حیدر آن که حق راا تا قیامت محور است
کیست حیدر آن که مداحش خدا و مدح او
هل اتی و بلغ وتطهیر و قدر و کوثر است
کیست حیدر آن که از لعل لب ختم رسل
مدح او پیوسته جاری همچو عقد گوهر است
کیست حیدر آن که مدحش همچنان حسن خداست
شیعه اونیز در حصن خدای اکبر است
یا علی ای آنکه نامت حرز جان انبیاست
یا علی ای آنکه خاکت اولیا را افسر است
گرچه دورم از تو مرهون عنایات توام
ذره هر جا هست در آغوش مهر خاور است
گر جدا سازند بند از بند من هر صبح و شام
ص: 218
باز میگویم علی بر من امام و رهبر است
ای خوش آنکو با علی دوران عمرش گشت طی
خوشتر آنکو با علی تا لحظه های آخر است
من تو را در زندگی دارم علی جان تو مرا
عبد و مولا و ملزوم بر یکدیگر است
نظم (میثم) تا ثنای خاندان مرتضی است
جاودان ، دیوان او تا صبح روز محشر است
احمد سهیلی خوانساری
صاحب دین مبین را دل زمن پرسید کیست
گفتمش ختم رسل احمد،مهین پیغمبرست
گفت بعد از وی ولایت را که شاید، بازگو
گفتم آن کو پایه قدرِ وی از کیوان برست
گفت در بستر به جای او شبانگاهان که خفت
گفتم آن کو گاه بیم از جمله پابرجاترست
گفت با احمد خود از یاری برادر خوانده کیست؟
گفتم آن کز بهر او سرگشته مهر انورست
گفت با زهرا که همسر گشت
گفتم آن کسی کز فضیلت این و آن را هم سرآمد هم سرست
گفت برگو کیست سبطین پیمبر را پدر
گفتمش آن پیشرو کو رهروان را رهبرست
گفت اعجاز رسول مصطفی در جنگ بدر
زاهل ایمان مر کدامین پاکدل را درخورست
گفتم آن پردل که دارد گ_َردَنان را پایمال
زخم شمشیر سرافشانش که در دست اندرست
گفت در " احزاب" دانی شیر صیدافکن که بود
گفتم آن کو قاتل شیری چو عمرو کافرست
گفت خصمان را که تن خست و درید اندر" حنین"
گفتم آن کو دشمن دین را عدویی قاهرست
گفت با احمد که خورد از مرغ بریان بهشت
ص: 219
گفتم آن کو بر همه خویشان پیغمبر سرست
گفت دمساز پیمبر کیست در زیر کسا
گفتم آن مهتر که زهد و علم ازو با زیورست
گفت در روز غدیرخم ، ولیّ حق که شد
گفتم آن کس کو بزرگان را به گیتی سرورست
گفت در شأن که آمد هل اتی از قول حق
گفتم آن کو دستگیر هرکه بی سیم و زرست
گفت سایل را که خاتم داد هنگام نماز
دید چون استاده خواهان مستمندی بر درست
گفتم آن در راه یزدان بهترین شمشیرزن
کز ره تحقیق هر کس پیرو او شد برست
گفت در محشر که باشد قاسم نار و نعیم
گفتم آن کز رأی روشن آفتاب خاورست
گاه نفرین بر نصاری با نبی گفتا که بود
گفتم آن کاندر همه احوال او را یاورست
گفت با احمد که باشد همچو هارون با کلیم
گفتم آن پیوسته با وی همچو با جان پیکرست
گفت برگو کیست آنکو شهر دانش راست در
گفتم آن دانا که علم دیگران را مصدر است
گفت آنکو ناکثین را داد کیفر خود که بود
گفتم این در قصه حرب جمل خود اندرست
گفت جویم در کجا نام عدوی قاسطین
گفتمش در وقعه صفین کاندر دفترست
گفت شمشیر کرا خون خوارج آب داد
گفتمش بر خوان زجنگ نهروان کان خوشترست
گفت ساقی کیست کوثر را به روز رستخیز
گفتم آن کاندر نبردش زهره شیر نرست
گفت برگو کانچه گفتی سیرت یک مرد بود
ص: 220
گفتمش آری گرت قول" سهیلی" باورست
گفت ازین یکتا بگو نام و نسب
گفتم علی پور بوطالب خدیو اهل ایمان حیدرست
شعر از احمد سهیلی خوانساری
شمس اصطهباناتی
فردا زمین غوغا شود تا آسمان هفتمین
زیرا که از اوج فلک آید ملک روی زمین
در دست هریک دسته گل ؛منشور سبز اندرجبین
آن دسته گلها چیده اند از باغ رب العالمین
در هر ورق بنوشته اند با خط قدرت اینچنین
بشری که آمد در وجود مولا امیر المؤمنین
میر عرب؛ ماه عجم؛ معجز نمای لوکشف
چون صبح فردا آفتاب از کوه بطحا سرزدی
روح الامین بهر خبر؛الله اکبر بر زدی
وآنگه حصار کعبه را پیراهنی دیگر زدی
لوحی به شکل یاعلی بر بام و برسر در زدی
نقشی به شکل جای پا بر دوش پیغمبر زدی
برکافران هیبت زدی لبخند برخیبر زدی
یعنی رسید آنکو کز او نسل عدو گردد تلف
با نور تقوا آنکه داشت پوشیده از تقوا جسد
دور از جناب عفتش دست بد و چشم حسد
آنسان که در تعریف او دست تعقل نا رسد
دارد ز قرب ومنزلت بیش ازهمه زنها ر رسد
چون آفتاب آن شیر زن افتاد در برج اسد
هم شیر حق را حامله ؛ هم نام او بنت اسد
درّولایت را نبود شا یسته تر از این صدف
روزیکه با عجز و نیاز بر طوف مسجد زد قدم
دریافت خود در حضرتش از درد زائیدن الم
شمس اصطهباناتی
محمود شاهنوری
از عالم بالا خبر میرسه
به شام غم ما سحر میرسه
در خونه کعبه رو واکنید
درخت ولا به ثمر میرسه
ص: 221
کسی اومده که بهشت منه
ولایت اون خاک و خشت منه
اگر چه بدم ولی نوکرشم
گدایی اون سرنوشت منه
یا علی یامرتضی یا حیدر یا حیدر(4)
*****
می گرده زمین به اشاره تو
خدا مست و گرم نظاره تو
تو خورشیدی و فاطمه آسمون
حسین و حسن دو ستاره تو
خدا همه رو واسه تو آفرید
تموم جهان و واسه تو کشید
همه مات و مبهوت چشمای تو
تو که اومدی رنگ یوسف پرید
یا علی یا مرتضی یا حیدر یا حیدر (3)
*****
والله گدای در خونتم
یه عمریه مهمون میخونتم
تمامی بود و نبود منی
دیگه چی بگم آخه دیوونتم
ببین دل من به هوات می پره
نگاه تو از همه دل می بره
بسوزه دل دشمنای شما
که ناز تو شخص خدا می خره
یا علی یا مرتضی یا حیدر یا حیدر(3)
*****
غلامرضا شهریاری (رباعی)
امروز همه در انتظارند ، یا علی مدد
ملائک به کعبه دخیلند ، یاعلی مدد
یتیمان تاریخ بااشک و کاسه شیر
عشق و مهر و وفامنتظر،یاعلی مدد
------------------------------------
جن و انس وکل خلایق ، گویند یا علی مدد
کوه و دشت و دریا جملگی ، گویندیا علی مدد
ای مدد رسان آفرینش ، ای ساقی کوثر
بهریاری دین ، خداهم گوید یاعلی مدد
-----------------------------------------------
یا رب بگشا زبان دل را
تا گویم من ، کلام دل را
چه گویم زعلی مولا خود
گوید به زبان حال دل را
----------------------------------------
آسمانها، نور ببارید که علی می آید
ص: 222
زمین ، سبزه بیارید که علی می آید
ای کوه های خمیده، استواری مشق کنید
علی شاه ولایت می آید
----------------------------------------------
با میلاد علی ، دل آرام گیرد
ز رحمت خدا، ابر باران گیرد
به کعبه می آید آن شیر خدا
عدالت در خلایق ، سامان گیرد
----------------------------------------
کویر تفتیده و تشنه
مظلوم ز بیداد، خسته
یتیم در کوچه نشسته
ملائک به کعبه دخیل بسته
----------------------------------
همه منتظرند تا یار آید
به کعبه آن کودک دلدار آید
شیر خدا بر زمین آید
خدا هم گوید که جانان آید
---------------------------------
به روز ولادت مولا ، ملائک یا علی گفتند
زمین و خلایق لبیک یا علی گفتند
کوه و دشت و بحر به یمن ولادت او
همصدا با کل آفرینش ، یا علی گفتند
---------------------------------------------
ذوالفقار در نیام، خسته
درب خیبر در مدینه ، بسته
یتیمان درمانده و خسته
درب رحمت به زمین ، بسته
---------------------------------------
ای شاه ولایت ، علی جان بیا
ای ساقی کوثر ، علی جان بیا
همه منتظر ، پای بنه
ای حیدر کرار، علی جان بیا
----------------------------------
با میلاد علی ، ولایت آغاز شد
در بیداد جهان، عدالت آغاز شد
جانا برخیز و بنگر به دو جهان
به یمن ولایت، سعادت آغاز شد
-------------------------------------
امروز به جهان ، نوری دگر ظاهر شد
از عرش به کعبه دل ، مولا ظاهر شد
ملائک دم به دم باذکر صلوات
ص: 223
نوری زنور اعلی ، علی ظاهر شد
------------------------------------
غلامرضا شهریاری
صغیر اصفهانی
شماره1
دیده ی من غیر دیدار علی جوید؟ نجوید
یا زبانم غیر اوصاف علی گوید؟ نگوید
دست من غیر از کتاب مدح او گیرد؟ نگیرد
پای من غیر از طریق عشق او پوید؟ نپوید
مزرع جانم که آب آن بُوَد از جوی رحمت
اندر آن غیر از گیاه مِهر او روید؟ نروید
ذوق مهرش کی چشد بیگانه، بگذر زین توقّع
این گل خوشبوی را جز آشنا بوید؟ نبوید
ز اْستماع مدحش افشان اشکِ شوقی گر توانی
آب دیگر نامهی عصیان ما شوید؟ نَشوید
دایهی لطفش دهد شیر عنایت طفل دل را
جز به شوق آن لَبَن طفل دلم موید؟ نموید
آن که خواهد مأمنی جوید، «صغیر» اندر دو عالم
به ز درگاه امیرالمؤمنین جوید؟ نجوید؟
شعر از استاد صغیر اصفهانی
شماره2
روزیکه علی به کعبه آمد به وجود
مخصوص علی خدا در از کعبه گشود
دربست بداد خانه خود به علی
یعنی که علی است خانه زاد معبود
شماره3
در مخزن لا یموت در دانه علیست
در کون ومکان امیر فرزانه علیست
در کعبه ظهور کرد تا بر همه کس
معلوم شود که صاحب خانه علیست
حسین صدر تویسرکانی
اسدالله در وجود آمد
در پس پرده هر چه بود آمد
عالم ممکنات احیا شد
غرض خالق ودود آمد
رمز خلقت ،ظهور مطلق کرد
جمله ذرات در سجود آمد
پرده سِر غیب بالا رفت
علت غائی وجود آمد
خانه زاد خدا علی
از غیب پرده برداشت در شهود آمد
اسد الله در وجود آمد
ص: 224
در پس پرده هر چه بود آمد
سید جعفر علوی
علی تنهاست مولود عزیز خالق اکبر
که از دیوار مهمان شد نه مثل انبیا از در
علی تنهاست نوزادی که گوید بازکن مادر
ید از قنداق تا گویم هزاران ذکر بر داور
علی تنهاست یاور در میان قوم پیغمبر
که شد در دعوت اول وزیر و وارث و سرور
علی تنهاست مومن عین کشف پرده آخر
علی تنهاست مرد اول مومن به پیغمبر
علی تنهاست باب علم هر کاو طالبست از در
علی تنهاست باب حطه داخل کی شود کافر
علی تنهاست صاحب منزلت هارون پیغمبر
علی تنهاست میزان عمل در وادی محشر
علی تنها احب خلق نزد خالق اکبر
کنار سفره طائر شده مهمان پیغمبر
علی تنهاست همسر از برای دخت پیغمبر
علی تنها برادر بر نبی طاهر و اطهر
علی تنهاست در صلبش تمام نسل پیغمبر
علی تنهاست در مرگ تمام خلق در محضر
علی تنهاست قالع درب خیبر را بسان پر
علی تنهاست صابر تا حسینش خیره شد بر در
علی تنهاست ساقی تشنگان را بر لب کوثر
علی تنهاست حامی از برای کوثری دیگر
علی تنهاست مظلومی که شیران عرب را سر
علی تنهاست محبوبی که بغض او نفاق آور
علی تنهاست تنها در درون بیت بی همسر
علی تنهاست صابر صبر او ایوب را مادر
علی تنهاست کراری که حقا غیر فرار است
زره در پشت بیکار است اگر باشد بر حیدر
علی تنهاست قاطع شیرهای کافران را سر
علی تنهاست عادل کی ربود از مور حتی پر
ص: 225
علی تنهاست استاد از برای میثم و بوذر
علی تنهاست سلمان پرور و هم مالک اشتر
علی تنهاست منفق مال خود در سر و در منظر
علی آیات نجم و طور میثاق انماالمنذر
علی کشاف کربت ها قسیم جنت و کوثر
معز الاولیا و فدوه اهل کسا حیدر
علی فجار را قاتل علی ابرار را سرور
علی داماد پیغمبر به دامان نبی پرور
علی صدیق اکبر او علی فاروق اعظم او
علی بئر معطل او که بر چاهی نماید سر
علی را بوتراب آمد به عشقش آفتاب آمد
فصاحت را تمام آمد خطابت را کمال و فر
علی داعی علی شاهد علی هادی علی حاضر
علی راضی و مرضی و رضی و مرتضی حیدر
امیرالمومنین حیدر ابوالسبطین پیغمبر
ابوالریحانتین از دیده ی بینای آن سرور
علی تنهاست ساجد سجده اش سجاده را باور
علی تنهاست راکع در رکوعش داده انگشتر
علی تنهاست عادل عدل عدلش عدل پیغمبر
علی تنهاست صادق صدق او صدیقه را باور
علی تنهاست بر مومن امیر اول و آخر
علی تنهاست بر مسلم پدر با خون فرق سر
علی تنهاست منصوب نبی الآخرین اول
علی تنهاست مقتول شقی الآخرین آخر
علی تنهاست امید دل غمدیده جعفر
به امر ناب پیغمبر به عشق سوره کوثر
سید جعفر علوی
امیر عظیمی
امام علی(ع)
عشق پُر از حادثه و ماجراست
عشق سرآغاز همه کارهاست
به زندگی شور و شعف می دهد
عشق برادر! نمک هر غذاست
عشق غم و شادی و لبخند و اشک
عشق خودش درد، خودش هم دواست
ص: 226
از ازلِ خلقتِ آدم بپا
تا ابدالدّهرِ خدا هم بجاست
با همه خوبان خدا بوده است
عشق مددکار همه انبیاست
عشق چو خورشید که تابنده است
نور به هر ذات پراکنده است
عشق درختی است بر آورده سر
بار و برش لوءلوء و لعل و گُهر
صورت او برتر از اندیشه لیک
ذرّه ای از نور رخش شد قمر
حضرت او حضرت زیبایی است
لعل لبش مطمع اهل نظر
دوزخ و فردوس به دستان او
هان! "تو بمان" هان!"تو گذر کن، گذر"
بنده، ولی کار خدایی کند
عشق بشر هست، «فَکَیفَ بَشَر!»
کَیفَ بَشَر، ها علیٌ ها علی
عشق همان همسر زهرا علی
سجده به خاک قدمش، عین عشق
عنایت بیش و کمش، عین عشق
نفس کشیدنِ علی زندگی
بسوی ما بازدمش، عین عشق
خنده به شوق حرمش، عاشقی
گریه ی زیر علمش، عین عشق
نام علی علی علی جانفزا
زمزمه ی زیر و بمش، عین عشق
گدای هنگام نمازش شدن
به انتظار کرمش، عین عشق
سیزده ماه رجب هر که شد
معتکفِ در حرمش، عین عشق
ماه رجب سیزدهش خوشتر است
روز نزول قدم حیدر است
کعبه اگر بوی خدا یافته
زِ یمن میلاد شما یافته
حرم به شوقت بنِگر که شکاف
از نوک پا تا به کجا یافته
دعای مادرت شده مستجاب
زادگهی نمونه تا یافته
وارد خانه شد و آن را پر از
ص: 227
حوریه و فرشته ها یافته
در حرم حق همه کف می زنند
مگر خدا در آن چه ها یافته
تو خانه زاد حق شدی،
از تو هَم قبله ی حجّاج صفا یافته
تو را مسیح اگر بگویم کم است
مادر تو پاک تر از مریم است
ذات تو مشتق شده از ذات او
در تو هویدا همه آیات او
روبروی اش تا که تو می ایستی
آینه اش هستی و مرآت او
چشم به چشمان تو انداخت
و مات تو شد تو هم شدی مات او
تویی همان عبد خدایی،
که شد ولایتت شرط عبادات او
تیر ز پای تو در آورده اند
مست چو بودی ز مناجات او
چشم ببندی به خدا می شود
از دو جهان قطع، عنایات او
پر شده از پای به سر، ربُّهُ
فیهِ تَجَلّی و ظَهَر، ربُّهُ
عبادتت در دو سرا بی نظیر
شجاعتت به عرصه ها بی نظیر
فتوّتت زبانزد جبرییل
سلاح تو پیش خدا بی نظیر
فضیلت ضربه ی شمشیر تو
تا سحر روز جزا بی نظیر
تصدّق وقت رکوعت عجیب
حال تو در وقت دعا بی نظیر
تمام اوصاف تو در همسرت
جلوه نماید به خدا بی نظیر
بعد تو و فاطمه ی تو شده
زینب کبرای شما بی نظیر
بی بدلی، بی مثلی، یاعلی
تو خودِ خَیرُ العملی یاعلی
عبد خدایی، سلامٌ علیک
امیر مایی، سلامٌ علیک
بی تو دعا توان زِ کف می دهد
ص: 228
جان دعایی، سلامٌ علیک
به آن قنوتی که شود مستجاب
تو ربّنایی، سلامٌ علیک
شکستگی های دلِ شیعه را
شما شفایی، سلامٌ علیک
هر چه خدا خواست برای شما
به آن رضایی، سلامٌ علیک
هر چه همه مدح تو را می کنند
به آن سزایی، سلامٌ علیک
خاک درت سرمۀ چشمان، علی
ولایتت تمام ایمان، علی
-----------------------------------------------------
امیر عظیمی
محسن عرب خالقی
حرف دل است آمده و رد نمی شود
او بوده است پس علی آمد نمی شود
کعبه مکان جلوه ی او باشد و زمان
هرگز به روح جاری او سد نمی شود
صد بار اگر که کعبه شکافد به مقدمش
هرگز ز کار خویش مردد نمی شود
آغوش را برای علی باز کرد و گفت
مولا بیا اگر چه که معبد نمی شود
قرآن بخوان حقیقت قرآن به غیر تو
رحلی به غیر دست محمد نمی شود
ای عقل لقمه قدّ دهانت بگیر،
شعر از چون تویی به وصف علی بد نمی شود؟
جوهر تمام گشت و نشد مدح او شروع
شاعر شکست تا بنویسد نمی شود
تو بارها به جلوه ی پیغمبر آمدی
هر دوره ای به کسوت یک رهبر آمدی
بعد از هزار جلوه ی پیغمبرانه ات
آقاچطور شد که خودت آخر آمدی
آیا برای یاری پیغمبر امین
خورشید من ز مشرق کعبه برآمدی
یا که به عشق دیدن زهرا تو چند سال
قبل از نزول رایحه ی کوثر آمدی
ص: 229
ای ماه چارده چه شد این ماه هفتمین
یک شب تو زودتر ز همیشه درآمدی
فصل بهار آمده تو مثل سال قبل
امسال هم به باغ خدا نوبر آمدی
بالاترین عیار، عیار سرشت توست
یعنی که در تمام خلایق سرآمدی
ای میهمان یک دو شب خانه ی خدا
دیر آمدی اگر چه ولی حیدر آمدی
افتاده ام به گوشه ای از رهگذارتان
اوجم دهید تا که شوم خاکسارتان
اصل و اصالت من از اول اصیل بود
اصلاً خدا سرشته مرا از غبارتان
هر چند دورم از تو، عجیب است، چون دلم
حس می کند نشسته کناری کنارتان
چیزی برای عرضه ندارم به ساحتت
آقا دل شکسته می آید به کارتان؟!
خرما فروش کوچه و بازار می شوم
شاید به جرم عشق شوم سر به دارتان
ای ناشناس نیمه شب کوچه های شهر
یک تکه نان به ما بده از کوله بارتان
میلش دگر به هیچ بهشتی نمی کشد
هر کس نشسته کنج بهشت مزارتان
شرمنده ایم، بی خبریم ای بزرگوار
از آخرین امانتتان، یادگارتان
ای بانی وجود من از ابتدا علی
وی کار من به دست تو تا انتها علی
از باقی سرشت توأم یعنی از ازل
کز خانواده ی توأم ای مرتضی علی
همسایه ی خدایی و در سایه ی شما
پر می کشم به ساحت قدس خدا علی
هر جا که امر می کنی آنجا خوشیم ما
حالا بهشت یا که جهنم، کجا علی؟
ص: 230
خورشید بی تبسم تو نقطه ای سیاه
باغ است بی ترنم تو بی صفا علی
دریاست از لطافت لطف شما لطیف
کوه است از صلابت تو روی پا علی
دریا شدند این همه قطره به عشق تو
مواج و در تلاطم ذکر تو یا علی
---
محسن عرب خالقی
احمد علوی
خدا می خواست تا تقدیر عالم این چنین باشد
کسی که صاحب عرش است، مهمان زمین باشد
خدا در ساق عرش خویش جایی را برایش ساخت
که حتی ماورای دیده ی روح الامین باشد
خدا می خواست از رخساره ی خود پرده بردارد
خدا می خواست تا دست خودش در آستین باشد
علی حُبّه جُنَّه ، قسیم النار و الجنه
خدا می خواست آن باشد ،خدا می خواست این باشد
علی را قبل از آدم آفرید و در شب معراج
به پیغمبر نشانش داد تا حق الیقین باشد
به جز نام علی در پهنه تاریخ نامی نیست
که بر انگشتر پیغمبران نقش نگین باشد
به جز او نیست دستاویز محکم در دل طوفان
به جز او نیست وقتی صحبت از حبل المتین باشد
مرا تا خطه های بی الف راهی کن و بگذار
که بعد از خطبه بی نقطه ی تو نقطه چین باشد
مرا در بیت ، بیت شعر هایم دستگیری کن
غزل های تو بی اندازه باید دلنشین باشد
غزل لطف خداوند است اهل دل خبر دارند
غزل خوب است در وصف امیر المومنین باشد
احمد علوی
ص: 231
علیرضا غزوه
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
چارده روز آسمان درخاک مست افتاده بود
اربعین این شراب کهنه غلغل کرده بود
هرفرشته تا بیایی، ای تماشایی ترین
بال های خویش را دست توسل کرده بود
حتم دارم درشب میلادت ای غوغاترین
حضرت حق نیزدر کارش تامل کرده بود
تاعبور آخرین انسان به دامان بهشت
ذوالفقارش را به سمت آسمان پل کرده بود
مولی محمّد طاهر قمی
دلیل رفعتِ شأن علی اگر خواهی
بدین کلام دمی گوش خویشتن میدار
چو خواست مادرش از بهر زادنش جایی
درون خانه ی خاصش بداد جا جبّار
پس آن مطهّره با احترام داخل شد
در آن مقام مقدّس بزاد مریم وار
درون چو خواست که آید پس از چهارم روز
ندا شنید که: «نامش برو؛ علی بگذار»
فدای نام چنین زادهای بُوَد جانم
چنین امام گزینید یا اولی الابصار
شعر از مولی محمّد طاهر قمی
مشفق کاشانی
ای علی، ای آیت جان، آمدی
آمدی، ای جان جانان، آمدی
ذات حق را جلوه گر چون آفتاب
دل فروز، از مشرق جان آمدی
کعبه از نور جمالت روشن است
کز حریم لطف یزدان آمدی
ای ز تو، آیین احمد در کمال
ای دلیل راه انسان، آمدی
شهر بند عشق را، مفتاح راز
تا گشایی راز قرآن آمدی
خاتم دین خدا را پاسدار
ای به حشمت چون سلیمان آمدی
تا بر افروزی چراغ معرفت
در طریق علم و عرفان آمدی
یار با مظلوم و، با ظالم به جنگ
رحمتِ این، زحمتِ آن، آمدی
ص: 232
برفراز قله آزادگی عالم آرا، مهر تابان آمدی
دردهای دردمندان را به لطف
ای طبیب جان، به درمان آمدی
تا بسوزی پرده های شرک را
شعله آسا، گرم و سوزان آمدی
ای ولی حق زمین را از فروغ
چون فلک، اختر به دامان آمدی
آسمان احمدی را، همچو مهر
سرکشیده از گریبان آمدی
دست حق، آمد برون از آستین
تا تو، ای بازوی ایمان آمدی
موج خیز مکتب توحید را
همچو مروارید غلطان آمدی
قبله جان محبان خدا
مرحبا، ای شیر یزدان آمدی.
علی اکبر لطیفیان
شماره1
لیلی و مجنون
هر دلی که دچار لیلا بود
خوشی روزگار لیلا بود
از کرامات عاشقی ست
اگر نام مجنون کنار لیلا بود
نام مجنون اگر فراتر رفت
این هم از اعتبار لیلا بود
آن چه دل های بی شماری داشت
محمل در غبار لیلا بود
بی نیاز است از عبادت ما
کعبه در انحصار لیلا بود
امشب ای عشق در طواف توام
سیزده شب در اعتکاف توام
بال با من، پریدنش با تو
سمت بالا کشیدنش با تو
شوق تنزیل آیه ها با من
جبرئیل آفریدنش با تو
گندم کال مزرعه با من
فصل گرم رسیدنش با تو
نخل با من تب رطب با من
دست مشتاق چیدنش با تو
سجده بر خاک پای تو با من
عبدِ الله دیدنش با تو
قل هو الله، یا احد، یا هو
«وحده لا اله إلا هو»
شماره2
ص: 233
از عالم بالاست بنیانی که من دارم
یعنی همین روح مسلمانی که من دارم
گر سجده بر تولیت آدم نمی کردم
آدم نمی شد خاک انسانی که من دارم
شیر حلال مادران این قبیله هاست
در سینه ام مهر فراوانی که من دارم
نابرده رنجی گنج هایی را به ما دادند
از سفرهٴ مولاست این نانی که من دارم
این کیست که از مقدمش خورشید می ریزد
آتش پرست اوست سلمانی که من دارم
در کشمکشهای بلند ذوالفقاری اش
مانده است گیسوی پریشانی که من دارم
در خانهٴ ما سفرهٴ گندم مَیَندازید
دنبال نان جوست مهمانی که من دارم
با ما نشستن آنقدر چیز بعیدی نیست
با هر گدایی هست سلطانی که من دارم
ما را به جرم عشق در بازار بفروشید
ما را به پای حیدر کرار بفروشید
نه میل پروازی و نه اصلا نه بالی بود
نه حرفی از بالا نه حرفی از کمالی بود
باران نمی آمد زمین نم پس نمیداد و ...
سر تا سر شبه جزیره خشکسالی بود
ماها نبودیم و ندیدیم آن زمان ها را
یعنی نمی فهمیم که دنیا چه حالی بود
محرابها ، سجاده ها بی راهه می رفتند
اصلاً تمام جاده ها سمت خیالی بود
آن روزها کعبه فقط بت خانه ای بود
و بتها خدا و ، جای ابراهیم خالی بود
آیا خدای بی علی اصلا جلالی داشت
روی زمینِ بی علی آیا جمالی بود
آن روزگاران حرفی از یارب نبود
اما در پشت کعبه صحبت مولی الموالی بود *
ص: 234
از این به بعد و بعد از این دنیا علی دارد
دنیا علی دارد نه ، دنیاها علی دارد
هم آسمان اول خاکی نشین ما
هم آسمان هفتم بالا علی دارد
رو کرد پیغمبر به سمت مردم و فرمود
ای اهل عالم مصطفی حالا علی دارد
عشاق محتاجند اینکه مال هم باشند
آقام زهرا دارد و زهرا علی دارد
آتش نمی گیرد گلستان وجودش را
هر آن کسی که یا علی و یا علی دارد
غیر از دلم من هیچ چیزی را نمی خواهم
گر چه ندارد هیچ چیز اما علی دارد
سوگند بر نام علی که شیعه در محشر
هرگز گرفتاری ندارد تا علی دارد
در هر زمان پیغمبری که بین راه افتاد
مهر علی ابن ابیطالب نجاتش داد
این کیست که دارد پُر از پَر میکندما را
در صحن ایوانش کبوتر میکند ما را
این کیست که مهرش حلال نطفه های ماست
با مهر خود پاک و مطهر میکند ما را
این کیست که در مسجد هر جمعهٴ کوفه دارد
برای خویش منبر میکند ما را
نهج البلاغه می شود بالای منبرها
پایین منبرهاش دفتر میکند ما را
این کیست که با حرفهای آسمانی اش
مقداد و سلمان و ابوذر میکند ما را
یک روز می آید که با چشمان دلتنگش
همسایهٴ زهرای اطهر میکند ما را
دورش نمی اندازد آنرا که مقیمش شد
خواجه اگر مولاست ، قنبر میکند ما را
ما شیعهٴ دور و بر مرد نجف هستیم
ص: 235
ما خاک پای قنبر مرد نجف هستیم
با نام تو در ناتوانی ام توانی هست
در پیری ام با مهر تو میل جوانی هست
روح تنزّل کرده ات اینقدر بالا بود
آیا برای اوج تو اصلا مکانی هست
در کعبه و در خانهٴ پیغمبر و در عرش
هر جا که رفتم دیدم از بالت نشانی هست
بالا و پایین رفتن تیغت شهیدم کرد
ابروی تو هر جا که باشد کشتگانی هست
میل یتیم کوفه بودن میکنم امشب
هر جا یتیمی هست دست مهربانی هست
ای پیر نخلستان نشینم ، همنشینم باش
یک شب بیا در خانه ام یک تکه نانی هست
هر جا که تو قاری قرآن می شوی آقا
نذر لب تو بوسه های دوستانی هست
هر جا که قاری همین قرآن حسین توست
بی احترامی های چوب خیزانی هست
طشت طلایی بود و آه و قاری قرآن
وای از حضور خیزران ، وای از لب و دندان
علی اکبر لطیفیان
یاسر مسافر
بدبخت می شود هر که ز مهرت رها شود
بیچاره می شود هرکه ز حبت جدا شود
دستش دراز نیست به هر جا و هر طرف
هر کس به درب خانه ی لطفت گدا شود
شیعه که ذکر نادعلی را به لب گرفت
آیا اسیر غصه و درد و بلا شود؟
باید دخیل به رشته ی زلف شما زند
هرکس که خواسته باشد اگر با خدا شود
ما با همه گفته ایم به کوری دشمنان
حیدر شفیع محشر و عقبای ما شود
ص: 236
شاهنشه نجف گدا بر درآمده
لطفی کنی ، روزی ما کربلا شود
یاسر مسافر
میثم مومنی نژاد(رباعی)
بر کعبۀ سنگ و خشت جان داد آن روز
بت ها همه را تکان تکان داد آن روز
وقتی که علی ز خانه بیرون آمد
دیدند خدا خودی نشان داد آن روز
×××
دل شیعه آفتاب باشد چه خوش است
مست از نفس گلاب باشد چه خوش است
زائر به نجف که می رسد می فهمد
ماهی که میان آب باشد چه خوش است
×××
با قدر تو قبله را چنین قابل کرد
معنی طواف خانه را کامل کرد
آن روز خدا ز جبرییل گلویت
قرآن به محمد امین نازل کرد
---
میثم مومنی نژاد
محمد علی مردانی (رباعی)
دیوان قضا خطی ز دیوان علی ست
سُکان قدر، در یَدِ فرمان علی ست
طبع من و مدح مرتضی، شرمم باد
آن جا که خدای من ثنا خوان علی ست
***
تا حُبّ علی بُود مرا در رگ و پوست
رنجم ندهد سرزنش دشمن و دوست
جز نام علی لب به سخن وا نکنم
«از کوزه همان برون تراود که در اوست»
***
چون گاه ولادت ولیّ حق شد
در خانه حق، علی به حق ملحق شد
گر مظهر حق ذات علی نیست
چرا از نام خدا نام علی مشتق شد؟
***
در برج ولا مهر جهان تاب علی ست
در شهر علوم سرمدی، باب علی ست
از اول خلقت جهان تا محشر
ص: 237
مظلوم ترین شهید محراب، علی ست
***
آن جا که علی واسطه ی فیض خداست
بر غیر علی هر که کند تکیه خطاست
با مدعیّان کور باطن گوئ_ی_د
آن جا که خدا هست و علی نیست کجاست؟
محمد علی مردانی
رحمان نوازنی
تا زمین قدم برداشت ،آسمان نوشت علی
آسمان که برپا شد ، کهکشان نوشت علی
کهکشان که پیدا شد ، یک جهان نوشت علی
این جهان که معنا شد ، بیکران نوشت علی
بیکرانه ها پر شد ، لامکان نوشت علی
با هرآنچه که می شد ، با همان نوشت علی
با قلم نوشت علی ، با زبان نوشت علی
و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علی
روی صورت انسان ، روی جان نوشت علی
با غبار او روی ، چشممان نوشت علی
آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد
تا که دست حق رو شد ، ذکر عاشقان هو شد
پس دو مرتبه روی ، صورتم نوشت علی
دوست داشت پس روی ، قسمتم نوشت علی
در رگم که جاری شد ، غیرتم نوشت علی
پا شدم زمین خوردم ، همتم نوشت علی
تا کمی ضعیف شدم ، قوتم نوشت علی
آمدم ذلیل شوم ، عزتم نوشت علی
پس خدا خودش روی ، قیمتم نوشت علی
روی بیرق سبزِ ، هیئتم نوشت علی
آنقدر نوشت علی ، روی سرنوشت من
تا فقط علی باشد ، خانه بهشت من
روز اول خلقت ، با علی حساب شدم
ص: 238
در قنوت او بودم ، تا که مستجاب شدم
زیر پای او ماندم ، تا غبار ناب شدم
بر سرم چنان تابید ، تا که آفتاب شدم
آنقدر که او تابید ، از خجالت آب شدم
در غدیر چشمانش ، من هم انتخاب شدم
آنقدر نگاهم کرد ، تا که من خراب شدم
زیر جوشش چشمش ، ماندم و شراب شدم
مِی شدم پیاله شدم ، مست بوتراب شدم
هی علی علی گفتم ، در علی مذاب شدم
می نویسم از عشقم ، می نویسم از دردم
غیر دور چشمانش ، هیچ جا نمی گردم
کعبه پلک زد آری ، صبح نور پیدا شد
کعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد
قبله از سر جایش ، پیش پای او پا شد
زیر پای او زمزم ، چشمه چشمه دریا شد
کعبه از نفس افتاد ، نوبت مسیحا شد
او شفا گرفت و بعد ،تازه دور موسا شد
پا برهنه راه افتاد ، تا دلش مصفا شد
هر کسی که او را دید ، بدتر از زلیخا شد
یوسفانه مجنون شد ، یوسفانه لیلا شد
هر کسی که دورش گشت،نور چشم زهرا شد
ما کجا و این کعبه ، اینکه کعبه زهراست
ما محب دریاییم ، جای ما فقط دریاست
توی محفل ذکرش ، درّ ناب می ریزند
پای هر علی گفتن ،هی ثواب می ریزند
روی ما فرشته ها ، هی گلاب می ریزند
توی جام خالیّ ، ما شراب می ریزند
روی چشممان خاک ، بوتراب می ریزند
ص: 239
در شب سیاه ما ،آفتاب می ریزند
روی ما دعاهای ، مستجاب می ریزند
در حساب فردامان ، بی حساب می ریزند
کبریا که می بخشد ، این همه به عشق او
چون علی به ما آموخت ، لااله الا هو
ساکنان بالاها ، زیر گنبدش هستند
خیل انبیا جزو ، نور بی حدش هستند
فاطمه ، نبی تنها ، این دو هم قدش هستند
مرتضی و زهرا هم ، عشق احمدش هستند
روز و شب همیشه در ، رفت و آمدش هستند
شیعیان نمک دارند ، تا زبانزدش هستند
کربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند
و قم و خراسان هم ، خاک مشهدش هستند
ما که درّ و مروارید ، توی این صدف داریم
ما بهشت خود را از ، تربت نجف داریم
وقتی از دل یک سنگ ، خوب موشکافی شد
سنگ یا علی می گفت ، آنقدر که صافی شد
آنقدر که چون دُر شد ، چون عقیق شافی شد
شعر آفرینش هم ، با علی قوافی شد
این کتاب خلقت هم ، با علی صحافی شد
عشق هم بدون او ، قصه ای خرافی شد
هر کجا کم آوردیم ، با علی تلافی شد
اینکه دور او گشتیم ، وای عجب طوافی شد
کعبه بی علی پوچ است ، کعبه بی علی سنگ است
کعبه در مدار خود ، با علی هماهنگ است
دست کعبه را اما بر سرش نمی بندند
راه را بر یاسِ ، پرپرش نمی بندند
تازیانه بر روی ، همسرش نمی بندند
ص: 240
شعله های آتش را ، بر درش نمی بندند
ریسمان به دستان ، دخترش نمی بندند
کربلا که آب بر ، اصغرش نمی بندند
آه کربلا گفتم ، آسمان به خود لرزید
کوفه باز هم اشک ، دختر علی را دید
رحمان نوازنی
مهدی نظری
شعر 1
کاش در پرتو این ماه بزرگم بکنند
زیر نور ولی الله بزرگم بکنند
آمدم خاک قدوم شه لولاک شدم
تاکه با نوکری شاه بزرگم بکنند
این مسیری ست که مردان خدا طی کردند
کاش می شد که در این راه بزرگم بکنند
از بزرگان فقط از شأن علی پرسیدم
خواستم عاقل و آگاه بزرگم بکنند
نیتم شیعه شدن بوده نمی خواسته ام
بی علی باشم و گمراه بزرگم بکنند
از پدر مادر خود خواسته ام پای علی
نوکر و ذاکر و مداح بزرگم بکنند
خاک زیر قدم یار شدن خوشبختی ست
شیعۀ حیدر کرار شدن خوشبختی ست
ساقیا باده ده بوالحسن آمد دنیا
همسر فاطمه آقای من آمد دنیا
مادرش بنت اسد بوده اسد یعنی شیر
شیری از دامن یک شیر زن آمد دنیا
آمده طعم مناجات به لب ها بدهد
یوسفا یوسف شیرین دهن آمد دنیا
صاحب تیغ ولایت اسدالله، علی
کوه ایمان شه شمشیر زن آمد دنیا
مرهبا! تیغ بیانداز بِکَن قبرت را
قاتل تو یل خیبر بِکَن آمد دنیا
هر چه بت بود به یکباره به خود لرزیدند
شاه مردان تبر بت شکن آمد دنیا
عالم عشق پر از نور خداوند شده
ص: 241
فاطمه بنت اسد صاحب فرزند شده
پسری زاده که هر دم ز خدا دم بزند
به رخ دشمن حق سیلی محکم بزند
آنکه در روز ازل مهر رسالت را او...
با دو دستش به سر شانۀ آدم بزند
جای دارد که به یمن شب میلاد علی
فاطمه بنت اسد طعنه به مریم بزند
شیر حق آمده با دست یداللهی خویش
به سر بیت خدا بیرق و پرچم بزند
جز علی هیچ کسی نیست که در بیت الله
پای بر شانۀ پیغمبر اکرم بزند
آمده ساقی آن کوثر والایی که قطره اش
طعنه به صد چشمۀ زمزم بزند
او همانیست که همسفره خاتم بوده
سال ها قبل تر از خلقت آدم بوده
خواهی عاشق بشوی حرف ز دلدار بزن
باده از ساغر مستانگی یار بزن
دوست داری که خدا شاه جهانت بکند
بوسه بر خاک درِ حیدر کرار بزن
روز محشر اگر از هول جزا می ترسی
در قنوت اسم علی را همه دم جار بزن
دوست داری به بهشت ازلی خیره شوی؟
عکس ایوان نجف را سر دیوار بزن
دوست داری که شوی وصلۀ نعلین علی
باده از جام میِ میثم تمار بزن
یوسفان مشتری عشق علی اند تو هم
با کلاف دل خود سر، سر بازار بزن
سر بازار خریدار علی فاطمه است
شک نکن حیدر کرار علی فاطمه است
کوه اگر خم شود آقا به خدا حق دارد
پیش پاهای تو مولا به خدا حق دارد
ص: 242
زیر نعلین تو ای ماه قمر های جهان
آسمان پا شود از جا به خدا حق دارد
این دم و این نفسی را که تو داری آقا
خادمت گشته مسیحا به خدا حق دارد
یا علی گفت و بیانداخت عصارا موسی
گر مریدت شده موسی به خدا حق دارد
هر کسی دیده تو را عاشق رویت شده است
این میان حضرت زهرا به خدا حق دارد
نام تو قلب شجاعان عرب را لرزاند
پس در آن معرکه سقا به خدا حق دارد
از تب نام تو شیران عرب می لرزند
همه از واژۀ قتال العرب می ترسند
وای اگر از می کوثر لب خود تر بکنی
بادم فاطمه خون بر دل لشگر بکنی
نظری کن که همه لشگریان می لرزند
نکند آمده ای روی به خیبر بکنی
جامۀ زرد که پوشیده ای انگار علی
آمدی معرکه را عرصۀ محشر بکنی
ذوالفقار تو لبش باز شده می خندد
پس تو هم نذر لب و خندۀ او سر بکنی
تو اراده بکنی ارض و سما لشگر توست
تو بخواهی همه را مالک و بوذر بکنی...
می توانی ولی از لطف فقط خواسته ای
پای تیغت همه را بندۀ داور بکنی
موقع تیغ زدن عرش کف پای تو بود
به خداوند خدا محو تماشای تو بود
گر چه گویند همه در و گهر می ارزد
من ولی معتقدم دیده تر می ارزد
آن سوی عرش اگر خانۀ زهرا باشد
ص: 243
پا برهنه همۀ عمر سفر می ارزد
صاحب خانه اگر ساقی کوثر باشد
ثانیه ثانیه کوبیدن در می ارزد
سر عشاق حلال دم تیغت آقا
پیش تیغ تو که گفت است که سر می ارزد
کاش ما خاک کف پای تو باشیم علی
خاک پای تو به صد خرمن زر می ارزد
بوسه بر خال تو زد خضر که عمرش ابدیست
خال لب تو از سنگ حجر می ارزد
نسل در نسل تو همه نورند سند هم دارم
روی عباس تو آقا به قمر می ارزد
تو اجازه بده دم پات فدایی بشوم
پای ایوان طلای تو خدایی بشوم
-------------------------------------------------
مهدی نظری
شعر 2
علی کسی است که کوثر از او سبو دارد
جهان نظام خودش را فقط ازاو دارد
فقط به خاطرحُب و ولایت مولاست
اگربهشت خداوند رنگ و بو دارد
علی کسی است که عالم گدای قنبر اوست
اگرچه گوشه پیراهنش رفو دارد
برای اینکه علی پابه سینه اش بنهد
خداست شاهد من کعبه هم وضو دارد
علی کسی است که هرشب کنارسجاده
بدون واسطه با دوست گفتگو دارد
ولادتش هدف کعبه رامشخص کرد
زخاک پای علی کعبه آبرو دارد
علی که پشت نبردش زره نمی خواهد
اگرچه لشکری ازسنگ روبرو دارد
رسید آن که خداکعبه رابه او بخشید
گه ولادت او کعبه مدتی خندید
رسید حیدر و این خاک نور باران شد
به یمن آمدنش عالمی مسلمان شد
همین که دروسط کعبه او تولد یافت
گلِ خدا شد و کعبه به پاش گلدان شد
ص: 244
تمام گرمی بازار حسن یوسف بود
پس ازعلی چقدرنرخ یوسف ارزان شد
علی قدم زد و خورشید زیرپای علی
زخاک سر زده و آفتابگردان شد
امام کعبه رسید و به یمن آمدنش
سرودروی لب مصطفی علی جان شد
برای آمدنش کعبه پیش دستی کرد و
سینه چاکی او زودتر نمایان شد
اگرچه قنبراو پادشاه قلب من است
ولی گدای علی هرکه گشت سلمان شد
لبش که وا شد و ذکرخدا به لب آورد
زمین نه عالم هستی بهشت عرفان شد
علی امام من است و منم غلام علی
علی برای تمامی خلق سلطان شد
بنام شیرخدا لااله الا الله
پس از رسول مکرم علی ولی الله
ولای شیرخدا آخرش ثمر دارد
چرا که حب علی روی دل اثردارد
تمام لشکردشمن به خاک می ریزند
اگر اراده کند ذوالفقار بردارد
تمامی غزوات رسول شاهد بود
میان لشکر اسلام علی جگر دارد
زضربه های سرذوالفقار معلوم است
یدالله است علی واقعا هنر دارد
علی نیاز به خوُد و زره نخواهد داشت
چرا که از پر و بال ملک سپر دارد
اگرشکست نخورده زجنگ برگشته
دعای فاطمه اش را به پشت سردارد
شجاعتش به کنار او معلم فضل است
به این دلیل که مثل حسن پسر دارد
زچشم او همه عرش نور می گیرند
چراکه دامن او حضرت قمر دارد
بگو به مردم عالم بیاورد
یک بار شبیه زینب او کسی اگر دارد
حسین اوست بهشتم تمام زندگیم
من از گدایی مولا دراوج بندگیم
من ازقدیم به این خانواده عبد درم
ص: 245
فدای محسن او صدهزار چون پسرم
تمام هستی خود را فروختم دیروز
که نذرآمدنش قد کعبه گل بخرم
دوباره زائر میخانه ی نجف شده ام
فتاد باردگر سوی صحن اوگذرم
بخاطر همه چیز ازخدام ممنونم
که یاعلیست نمازم دعای هرسحرم
بدون راه نجاتی به برکت مولا
خدا گواست در آماج کوهی ازخطرم
گه ولادت من باطنین یاحیدر
گره زده دل من را به صحن او پدرم
امام حضرت زهرا امیر ملک ولا
فدای اینهمه لطف و صفات چشم ترم
شبی که برلب من ذکر حیدری دادند
همین که گفتم علی حکم نوکری دادند
مهدی نظری
قاسم نعمتی
به طوف کعبه زنی پاک و محترم آمد
میان سینه ی او شعله های غم آمد
دخیل بست به دامان صاحب خانه
به سوی رکن یمانی دو سه قدم آمد
صدا زد ای که مرا میهمان خود کردی
بگیر روی مرا، لحظه کرم آمد
همین که دل نگران شد خدا اجابت کرد
صدای اُدخُلی از داخل حرم آمد
قدم نهاد به عرشی ترین مکان و سپس
شکاف سینه ی بیت العتیق هم آمد
میان خانه چه ها شد کسی نمی داند
فقط سلام ملک بود دم به دم آمد
سکوت خلق شکست و پس از گذشت سه روز
زمان جلوه نمایی دلبرم آمد
میان صورت او هر چه نور منجلی است
همین بس است ز مدحش که نام او علی است
ز داغی لب ساقی خرابمان کردند
میان کوزه چهل شب شرابمان کردند
ص: 246
محک زدند به ناز نگار این دل را
برای ناز کشی انتخابمان کردند
قرار شد که دم مرگ روی او بینیم
به شوق وصل، همۀ عمر عذابمان کردند
دعا شدیم و سحرها میان نخلستان
به سجده های علی مستجابمان کردند
ابوتراب کرم کرد و بین این همه خلق
مقابل قدم او ترابمان کردند
چو ذره ایم در این وادی و به نام علی
بلند مرتبه چون آفتابمان کردند
همیشه بیشتر از احتیاجمان دادند
همیشه با کرم خویش آبمان کردند
بداند عالم امکان که ما علی داریم
چه غم ز فتنۀ ایام تا علی داریم
میان بزم خراباتیان قراری نیست
به باده نوش که برهان عقل کاری نیست
تمام دلخوشی ما محبت علی است
ز هیچکس به جز آقا امید یاری نیست
کلیمِ طور نشین شاهد کلام من است
به پیشگاه علی سجده اختیاری نیست
قبولی همه اعمال با ولای علیست
به هر چه طاعت بی ح_ُبش اعتباری نیست
حرام باشد اگر رو به غیر او بزنیم
کریم تر ز علی هیچ سفره داری نیست
تمام نسل علی یذهبٌ مِن ال_رَّجسند
به شأن و عزت این خاندان تباری نیست
مقابل حرمش آسمان کُند تعظیم
به جز مقابل او جای خاکساری نیست
علی تجلی سبحان ربی الاعلاست
ثواب بردن نامش تبسم زهراست
ببین که هر چه پس پرده بود افشا شد
دلیل خلقت کون و مکان هویدا شد
برای اینکه کسی شک نیاورد بعداً
شکاف کعبه نیامد به هم معما شد
ص: 247
دعا کنید که امشب خدا خریدار است
دعا کنید که درهای آسمان وا شد
علیست آنکه جهان تحت اختیارش بود
ولی به زُهد و وَرَع بی نیاز دنیا شد
علیست آنکه زمان عروج هر سحرش
تمام ارض و سماوات پیش او پا شد
علیست آنکه به معراج پشت پرده نشست
انیس و هم نفس مصطفی در آنجا شد
علیست آنکه نشان تَ_عبُّد محض است
فقط مقابل معبود قامتش تا شد
علیست آنکه به هر رقص ذوالفقار او
گره ز ابروی احمد به حمله ای وا شد
نرفته از درِ این خانه نا امید کسی
امور خانۀ این مرد دست زهرا شد
ز راه آمده حیدر، همه قیام کنید
نهاده دست به سینه به او سلام کنید
دلم گرفته بهانه سلام شاه نجف
که قبله گاه دلم گشته بارگاه نجف
تمام صحن علی بوی فاطمه دارد
شمیم سیب بیاید میان راه نجف
صفای هر سحرش، گریه بر غم زهراست
به گوش می رسد آرام سوز و آه نجف
قدم زده دل شب در میان نخلستان
امان ز کوفه و خون آبه های چاه نجف
قرار ما همه باب الرضا همان جایی که
سوی شاه خراسان بُوَد نگاه نجف
قسم به نم نم اشکم پس از اذان صبح
چقدر بوی حسین می دهد پگاه نجف
شب زیارتی شاه کربلا باشد
دلم هوائی آن صحن با صفا باشد
-----------------------------------------------------
قاسم نعمتی
سید هاشم وفائی
شماره1(رباعی)
گلبانگ محمدی
ص: 248
تاصوت دعا بیت خدا راپُرکرد
عطرگل لاله همه جارا پُرکرد
درکعبه شکفت تا گل روی علی
گلبانگ محمدی فضارا پُرکرد
ولایت
میلاد تومیلاد عنایت باشد
مقصود زخلقتت هدایت باشد
پیداست زمیلاد تو درکعبه علی
توحید به همراه ولایت باشد
***
تبریک ایدوست بیا مدح علی را گوئیم
چون بنده سخن به وصف مولا گوئیم
هنگام ولادت علی جا دارد
تبریک ولادتش به زهرا گوئیم
جشن میلاد
درفصل شکفتن گل یاد علی
داریم همه چشم به امداد علی
دیوار حرم شکافت یعنی که خدا
درکعبه گرفت جشن میلاد علی
کعبۀ دل
خورشید به دیدنش خجل می آید
شبنم زده روی ومنفعل می آید
با کعبه ی گِل بگو که احرام ببند
کز سوی خدا کعبه ی دل می آید
سید هاشم وفائی
شماره2
خورشید ولایت
باز امشب نقش خورشیدی منور می کشند؟
یا که تصویری ز روی ماه حیدر می کشند
تا که خورشید ولایت پرتو افشان می شود
پرده بر رخ از خجالت ماه وا ختر می کشند
آرزومندان دل از کف داده اند امشب
مگر انتظار دیدن رخسار دلبر می کشند
گلشن آرایان همه محو گل رویش شدند
از دل خود نعرۀ الله اکبر می کشند
اشک شوق امشب خریداری دگر دارد
بیا عرشیان درفرش ناز دیدۀ تر می کشند
ارزش آن قطره از هرگوهری افزون تر است
چون به میزان عمل در روز محشر می کشند
چون همای آسمان پرواز با یاد علی
ص: 249
شب روان تا ساحت عرش برین پر می کشند
تشنه کامان محبت با ولایش روز حشر
جام کوثر از کف ساقی کوثر می کشند
روز محشر زیر نور گرم خورشید فلک
دوستداران علی را چتر بر سر می کشند
ای «وفائی» آبرومندان فردا می شوند
خاکبوسانی که خود را سوی این در می کشند
سید هاشم وفائی
شماره3
مولودکعبه
دوباره عطر ولایت به مکه پیچیده است
ازآن گلی که به دامان کعبه روئیده است
نثار مقدم مولود کعبه ، جبرائیل سبد سبد
گل سرخ از بهشت پاشیده است
فضای خانۀ حق روشنی گرفت ازآن که
نور حق زجبین علی درخشیده است
پی تلاوت قرآن علی چو لب بگشود نبی
زشوق گل بوسه زان دهن چیده است
به شوق آن که نهد سر به خاک درگه او
کبوتر دل ما سوی مکه کوچیده است
بهشت رابه علی ذات حق عنایت کرد
علی کرامت حق را به شیعه بخشیده است
علیست مهر جهان تاب عدل و آزادی
که از ازل به جهان وجود تابیده است
علی اگرچه خروشد به پیش ظلم وستم
دلش ز جوشش اشک یتیم جوشیده است
دو گوهرند گرانقدر حیدر و زهرا
که قدر این دو گهر راخدای سنجیده است
کمال قدر علی را تو از مدینه بپرس
که روز قدرت و مظلومی و را دیده است
مدینه شاهد غمهای بی شمارۀ اوست
مدینه راز دلش را به چاه بشنیده است
به چهره اشک علی درنماز شب همه شب
ص: 250
چوشبنمی است که بربرگ لاله غلطیده است
به باغ طبع «وفائی» شکفت باردگر
هرآن گلی که به مدح علی پسندیده است
زمزمه علی بردین رسول حق ولی آمده است
خورشید ولا، نور جلی آمده است
جبریل امین برای دیدار علی
با زمزمه علی علی آمده است
مدح و ثنا
آیه الله حاج سَیِّد حسن فقیه امامی اعلی الله مقامه
مولای من مولود کعبه کیست؟ اوّل خلیفه کیست؟
با نام ایلیا، مولایِ من علیست
بِن عمِّ مصطفی، همیار با وفا
سلطانِ اصفیا، مولایِ من علیست
قاضی به عدل و داد، رزمنده در جهاد
بی ترس و بیریا، مولایِ من علیست
محبوب کردگار، مظلوم روزگار
مقتولِ اشقیا، مولایِ من علیست
عالِم به هر کتاب، دانا به هر جواب
در رأس ازکیا، مولایِ من علیست
مشکل گشایِ خلق، ناطق به حکم حق
سالارِ اتقیا، مولای من علیست
در جنگ، قهرمان؛ با خلق، مهربان
الگویِ اسخیا، مولایِ من علیست
پیوسته در نماز، در خیر پیشتاز
معشوقِ کبریا، مولایِ من علیست
منصوب در غدیر، با سبک بینظیر
سرخیلِ اوصیا، مولایِ من علیست
مَدعُو به حیدر است، فاتح به خیبر است
افضل ز انبیاست، مولایِ من علیست
مصداق «إنّما»، ممدوحِ «هَلْ اَتَیٰ»
مبغوضِ ادعیا، مولایِ من علیست
تأویل و القمر، میزانِ خیر و شر
هم نور و هم ضیا، مولایِ من علیست
تفسیر «النّعیم»، جنّات را قسیم
در بین اولیا، مولایِ من علیست
آن کس که حقّ او بردند روبرو
افرادِ بیحیا، مولایِ من علیست
شعر از آیه الله حاج سَیِّد حسن فقیه امامی اعلی الله مقامه
مرحوم اقاسی
مرحوم اقاسی
ص: 251
اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما
کیسه به دوش کو رد پای پر خراش بی خروش
کو اون آقای خرقه پوش کو کجاس
اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود
میشه یک بار دیگه سر بزنه به خونه ما
بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما
موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
جوونا آقا بشین زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب
یتیما منتظرن زنده کنین شیوه شبگردی رو امشب
یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
موهای آقا سفیده جو ونا کیسه رو از آقا بگیرین
قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین
حیدر کرار نیم خانه نشینم
ولی جان به فدای جگر سوخته ات یا علی
دستای پینه بسته علی به همراه منه
خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه
قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علیه
تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن
اهل محل سلامم رو جواب سربالا میدن
به من میگن علی کیه علی امام عاشقاس
به من میگن علی چیه داغ دل شقایقاس
توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاهگلی بود
اسم صاحب اون خونه مولای مردا علی بود
نصف شبا بلند میشد یه کیسه داش که ورمیداش
ص: 252
خرما و نون و خوردنی هرچی که داش تو اون میذاش
راهی کوچه ها می شد تا یتیما رو سیرکنه
تا سفره خالیشون رو پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه میزد پس کوچه های کوفه رو
تا پر بارون بکنه باغای بی شکوفه رو
عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه
باید مثل علی بشه هر کی که اهل دین باشه
بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه
درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه
فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون می کنه
آسمون شهرمون رو ستاره بارون میکنه
چشمات رو وا کن آقاجون بالهای خستمو ببین
منو نگا کن آقاجون دل شکسته مو ببین
دلت میاد کبوترات تو حرمت پر نزنن
به سایه بون دستای مهربونت سر نزنن
نورالدین آذری
چنان که هست فلک را دوازده تمثال
که آفتاب بر آن دور می زند مه و سال
بر آسمان ولایت دوازده برجند
چو آفتاب نبوت همه به اوج کمال
قضا چو آینه نور احمدی می ریخت
بریخت زآینه او دوازده تمثال
ستارگان سپهر ولایت و شرفند
که ایمنند زنقصان و احتراق و وبال
شهان بی سپه و خسروان بی شمشیر
ملوک بی حشم و اغنیای بی اموال
ز آفتاب نبوت صدور این انجم
مثال صورت تفصیل آمد از اجمال
مجاوران صوامع نشین عالم قدس
مقربان سراپرده جلال و جمال
ازین دوازده برج و دوازده خورشید
علی ست مهر سپهر کمال و مطلع آل
علی ست آنکه به کنه فضیلتش نرسد
به غیر ذات خداوند، ایزد متعال
ص: 253
نگفته سهو و ندیده خطا، نخورده حرام
نبرده دست بر کس، نکرده رد سوال
کند تصور مثلش خیال و گوید عقل
زهی تصور باطل زهی خیال محال
حدیث معرفت او به مردم نااهل
همان حکایت آب است و قصه غربال
امیر ایزدی
اسرار محرم
اولِ گفتارم اگر بسمه تعالی نشود
مده، گویا نشود طوطیِ طبعم به سخن ن
بر سرِ آنم که قلم دور ز معنا نشود
کاش سرای دل ما خانه ی بت ها نشود
ز این حرم پاک برون گنجِ تولا نشود
شاخصِ ایمان به خدا، هست تولای علی
ملک نجف شد ز شرف طور تجلای علی
هر دل بشکسته بود جای خدا ، جای علی
هر که به پرونده ی او نقش شد امضای علی
شامل خشم و غضبِ خالق یکتا نشود
کیست علی؟ آنکه بود در همه جا یاور حق
مظهر حقّ است و به طوفان زمان لنگر حق
حجت بر حق که ز حق آمده خود محور حق
«سِلْمک سِلْمی» بشنو از لب پیغمبر حق
خصمِ «اولی الامر» یقین حامیِ «طه» نشود
هر که به جنگ شه دین خیزد و پیکار کند
تیغ به کف حمله سوی احمد مختار کند
هر که شود منکر او ، فضل وی انکار کند
خصم خدا گشته، بگو: توبه از این کار کند
غیر زنا زاده کسی منکر مولا نشود
میر هدی ، شیر غزا ، شاه ولا ، حبل متین
روح حرم ،کوه کرم ، صاحب دم ، خسرو دین
شمس شرف ، شاه نجف ، مرشد جبریل امین
ناصر شرع نبوی ، ناطق قرآن مبین
لب چوگشاید به سخن،کیست که شیدا نشود؟
ص: 254
سرّ خدای ازلی ، اُسوه ی تقواست علی
زیب نُبی ، نَفْسِ نَبی ، بر همه مولاست علی
سید کونین بود ، همسر زهراست علی
عالی اعلاست علی ، والی والاست علی
راهبری مثل علی یافت به دنیا نشود
هر که زده غیرِ علی دست به دامان کسی
کرده تلف عمرِ گران ، رفته پیِ بوالهوسی
سود نبرده است و زیان دیده از این کار بسی
شهپرِ سیمرغ ز کف داده به بالِ مگسی
پشّه اگر پر بکشد ، ثانیِ عنقا نشود
مظهر دادار علی ، سید و سردار علی
گوهر شهوار علی ، قلزمِ ذخّار علی
آیت ایثار علی ، محرم اسرار علی
دلبر و دلدار علی، ماه شب تار علی
پیش رخِ ماهِ علی، مهر هویدا نشود
ای به فدایت تن و جان ، جانی و جانانه تویی
رهرو گمگشته منم ، رهبر فرزانه تویی
محترم از توست حرم، زینت آن خانه تویی
کعبه بود چون صدف و گوهر یکدانه تویی
جز تو دگر هیچ کسی زاده در آنجا نشود
ساقی کوثر مددی، تشنه ی صهبای تو اَم
من همه جویای تو اَم، عاشق شیدای تو اَم
محو تجلای تو اَم، غرق تمنّای تو اَم
خاک کف پای تو اَم، مست تولای تو اَم
طوطی طبعم بجز از مدح تو گویا نشود
آنکه به فضلش بکند دشمنش اقرار تویی
آنکه به احباب بود روزِ جزا یار تویی
فخر عرب ، میر عجم، قافله سالار تویی
شیر حنین و اُحدی، حیدر کرار تویی
در ره یاری نبی، مثل تو پیدا نشود
«ایزدی ام» شاعر تو ، من ز سبوی تو خوشم
از همه ی کون و مکان بر سر کوی تو خوشم
ص: 255
لحظه ی مرگم چو بود دیده به سوی تو خوشم
با گل لبخند بیا ، بین که به بوی تو خوشم
چون گل لبخندِ شما ، غنچه شکوفا نشود
محمّد حسین بهجت (شهریار)
پیام آشنایی
علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را؟
که به ماسویٰ فکندی همه سایهی هُما را
دل اگر خداشناسی، همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالَم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سرِ چشمهیِ بقا را
مگر ای سحاب رحمت! تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان «ماسویٰ» را
برو ای گدای مسکین! درِ خانهی علی زن
که نگینِ پادشاهی دهد از کَرَم گدا را
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون؛ به اسیر کن مدارا؟
به جز از علی که آرَد پسری ابوالعجائب
که عَلَم کند به عالَم شهدایِ کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که به سر برد وفا را؟
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیّرم چه نامم شه مُلکِ «لَا فَتیٰ» را
به دو چشمِ خونفشانم، هله ای نسیم رحمت!
که ز کوی او غباری به من آر، توتیا را
به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها که دارم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضایگردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان رهِ آفتِ قضا را
چه زنم چو نای هر دم ز نوایِ شوق او دم
که لسانِ غیب خوشتر بنوازد این نوا را
ص: 256
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
ز نوای مرغِ «یا حق» بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست «شهریارا»
شعر از محمّد حسین بهجت (شهریار)
جواد حیدری
نورالله ای به تو مختوم کتاب وجود
ای به تو مرجوع حساب وجود
خازن سبحانی و تنزیل وحی
عالمِ ربّانی و تأویلِ وحی
ای عَلَم ملَّت و نَفْسِ رسول
حلقه کش علمِ تو گوش عقول
داغکش نافهی تو مُشک ناب
جِزیهده سایه یِ تو آفتاب
آدم از اقبال تو موجود شد
چون تو خَلَف داشت که مسجود شد
تا که شده کنیت تو بوتراب
نُه فلک از جوی زمین خورده آب
راه حق و هادی هر گمرهی
ما ظلماتیم و تو نورُ الّلهی
آن که گذشت از تو و غیری گزید
نور بداد و ظلماتی خرید
وان که شَبَه بر دگری دیده دوخت
خاک سیه بستد و گوهر فروخت
شعر از جواد حیدری
حسان
مدح علی است کار خداوند ذوالجلال
اینجا تمام عالم خلقت کرند و لال
بی لطف او به کس نبوَد قدرت مقال
«میثم» چو دم زنی ز ثنای علی و آل
هر دم تو را عنایت دیگر کند علی
به خدا که خلقت ماسوا، همه شد برای تو یا علی
که بود طفیل وجود تو، همه ما سوای تو یا علی
شجر وجود تو بارور، بشد از عنایت دادگر
همه بود مقصد از این شجر، ثمر ولای تو یا علی
چو گذشت از شه انبیا، به جلال و فضل و شرف تو را
بگزید از همه ماسوا، به خدا خدای تو یا علی
ص: 257
زلبت بروز مقال حق، به کف حواله نوال حق
مثل و مثال تو جان حق، رُخ حق نمای تو یا علی
ز رُخت بهشت کنایتی، ز کف تو بحر روایتی
نفحات خُلد حکایتی، بود از لقای تو یا علی
بود این صحائف نُه طبق، ز کتاب فضل تو یک ورق
نرسد کسی به رضای حق، مگر از رضای تو یا علی
تویی آن خدیو ملک خدم، تویی آن امیر حبش خیم
که به فرق پادشهان قدم، بنهد گدای تو یا علی
تو همان گزیده ی ایزدی، تو همان شهنشه امجدی
که به عرش دوش محمدی، شده ارتقای تو یا علی
کسی ار لطیفه سرا بود، که تویی خدای، به جا بود
که چو کارهای خدا بود، همه کارهای تو یا علی
همه کاینات دو کون را، شده ای تو رهبر و مقتدا
اگر آن پیمبر پیشوا، شده مقتدای تو یا علی
تو مَه سِپهر امامتی، تو گُلِ ریاض کرامتی
تو دُرِ بحار شهامتی، سر و جان فدای تو یا علی
چو تولدت شده در حرم، حرم از وجود تو محترم
همه حرمت و شرف حرم، بود از برای تو یا علی
چه ملک چه جن و چه آدمی، بی فیض و دفع بلا همی
همه متکی همه ملتجی، به در سرای تو یا علی
دل ما و مهر و ولای تو، لب ما و مدح و ثنای تو
رخ ما و خاک سرای تو، سر ما و پای تو یا علی
به غلامی ات شده متّصف، همه ممکنات کما تصف
به مقام و فضل تو معترف، عدوی دغای تو یا علی
ص: 258
متحیرم چه بخوانمت، چه بگویمت، چه بدانمت
که سراست ز آنچه ستایمت، شرف و علای تو یا علی
نه همین بود ز تو یا صفا، چمن و شریعت مصطفی
که صفای باطن اصفیا، بود از صفای تو یا علی
ز تو باب ظلم شکسته شد، ز تو خیل کفر گسسته شد
سپر ضلال شکسته شد، به صف وغای تو یا علی
طبقات خلق چو سر به سر، به در آورند ز خاک سر
ز عذاب حق همه در خطر، مگر اولیا تو یا علی
منم و ولای تو یا علی، منم و رضای تو یا علی
منم و ثنای تو یا علی، منم و عطای تو یا علی
بخدا که «ساعی» دلحزین بودش به حبّ تو دل رهین
همه آرزو بودش همین که شود فدای تو یا علی
طلبد ز حق که به عون وی، شودش به مدح تو عمر طی
بردش بشور و نوا چو نی، همه دم نوای تو یا علی
بود انتظار و رجای او، که ز راه لطف خدای او
گذرد ز جرم و خطای او، صله ی ثنای تو یا علی
خانه و زادگاه تو بیت خداست یا علی
چهره دلگشای تو قبله نماست یا علی
زمزمه ی ولادتت سوره مومنون بود
روز نخست بر لبت ذکر خداست یا علی
بر دهن تو مصطفی بوسه زد از تبسمت
خنده تو شکوفه عشق و صفاست یا علی
در عجب است عالمی از نهج البلاغه ات
چشمه گفته های تو آب بقاست یا علی
رحمت حق ولای تو یاور تو خدای تو
ص: 259
هر که ز حق جدا بود از تو جداست یا علی
نغمه آسمانیت سینه به سینه منعکس
در همه جا به هر زمان این چه نواست یا علی
ذکر خدا خدای تو اشک تو ناله های تو
سوز دل و صفای تو روح دعاست یا علی
قدرت انقلاب ما از برکات عشق تو
پرتویی از ولایتت نهضت ماست یا علی
گاه نبرد نام تو رمز جهاد ما بود
در همه مشکلات ما عضقده گشاست یا علی
بر در آستانه ات دوخته شد نگاه ما
عید ولادت تو شد وقت عطاست یا علی
اشک حسان و خنده اش بسته به قهر و مهر تو
هجر تو و وصال تو درد و دواست یا علی
حسان
حکیم قاآنی شیرازی
شماره یک
امر حق رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
رستگاری چیست؟ در دل مِهر حیدر داشتن
همچو احمد پای تا سر، گوش باید شد ترا
تا توانی امتثال حکمِ داور داشتن
امر حق فوریست باید مصطفی را در غدیر
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن
بایدش دست خدا را فاش بگرفتن به دست
روبهان را آگه از سهم غضنفر داشتن
بر زمین، نامِ علی از نوکِ ناخن برنگار
تا توانی نقش دل بر گل مصوّر داشتن
رقصد از وجد و طَرَب، خورشید در وقت کسوف
زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن
ذات حیدر افسر «لَولاک» را زیبد گهر
تاج را نتوان شَبَه بر جای گوهر داشتن
شعر از :حکیم قاآنی شیرازی
شماره دو
جنگ زرگر
ای خلیفه مصطفی! ای دست حق! ای پشتِ دین!
کافرینش را ز توست این زینت و فر داشتن
ص: 260
خشم با خصمت کند مرّیخ یا سر مست توست
کز غضب یا سُکر خیزد دیده احمر داشتن
غالیان گویند هم خود موسیی، هم سامری
بَهر گاوِ زر چه باید جنگ زرگر داشتن
گیتی ار کوهی شود از جُرم، باللَّه میتوان
کاهی از مِهر تو با آن کُه برابر داشتن
کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر
جاری از خون بد اندیشان کافر داشتن
کی تواند جز تو کس یک ضربتِ شمشیر او
از عبادتهای جنّ و انس، برتر داشتن
کی تواند جز تو کس در روز کین افلاک را
پر خروش از نعره ی الله اکبر داشتن
شعر از حکیم قاآنی شیرازی
حبیب الله چایچیان (حسان)
شماره یک
گریه شبانه علیست، مرغ حق و کعبه آشیانه ی اوست
حریم عشق، پر از دلنشین ترانه ی اوست
پس از گذشت زمانها، هنوز گوش بشر
به نغمه هایِ دلانگیز و عاشقانه یِ اوست
زلال چشمهی زمزم کجا و اشک علی؟
صفای این حرم از گریه ی شبانه ی اوست
از اوست خرمن دانش، از اوست آب حیات
که مرغ روح، غذایش ز آب و دانه ی اوست
علیست، محرم اسرار ربّ بی همتا
کلیددار و عطابخش هر خزانه ی اوست
بهشت، ماحَضَرِ سفره ی عطایِ علیست
جحیم، سوزش یک ضرب تازیانه یِ اوست
وسیله ی کرم ذات حق «یدالله» است
خدای هر چه ببخشد، علی بهانه یِ اوست
علی به پلّه ی آخر رسید در ایمان
نبی سَر است و علی پای تا به شانه یِ اوست
علیست خانه یکی با خدای بی همتا
درون بیتِ خدا، زادگاه و خانه یِ اوست
علیست فرد نمودارِ خلقت کامل
ص: 261
که عقل در عَجَب از خالقِ یگانه ی اوست
علیست آیتِ صبر خدای عزّوجل
همیشه در همه جا، صبر، پشتوانه یِ اوست
مقام صبر علی برتر از تفکّر ماست
چو بی نظیر به عالم، غم زمانه یِ اوست
شعر از حبیب الله چایچیان (حسان)
شماره دو
ای ولی معبودم ،
سر به درگهت سودم
زائر بدی بودم
رفتم ار سر کوت
یا علی خدا حافظ ، یا علی خدا حافظ
با دوچشم خونبارم
من فقط تو را دارم
رو به هر طرف آرم
دیده ام بود سویت
یا علی خدا حافظ یا علی خداحافظ
لطف و رحمتت باید تا مرا بیاراید
هرکجا روم آید برمشام جان بویت
یا علی خدا حافظ ، یا علی خدا حافظ
با گناه سنگینم
جلوه کن به بالینم
وقت مرگ خود چینم
لاله از گل رویت
یا علی خدا حافظ ، یا علی خدا حافظ
با نگاه احسانت
کن نظر به مهمانت
ای نبی ثنا خوانت
ای خدا ثنا گویت
یا علی خدا حافظ ، یا علی خدا حافظ
دادی از کرم راهم
حاجت از تو می خواهم
من گدای در گاهم
تو کرم بود خویت
یا علی خدا حافظ ، یا علی خدا حافظ
ناله خیزد از نایم
این بود تمنایم
تا دوباره باز آیم
در حریم نیکویت
یا علی خدا حافظ ، یا علی خدا
شماره سه
نوشته شده بر عرش خدا با قلم حیدر کرار
خدا خلق نمودست زمین را و زمان را زغبار حرم حیدر کرار
ص: 262
بهشت و همه آنچه در آن هست فدای غبار قدم حیدر کرار
بود خشم خدا بر لب تیغ دو دم حیدر کرار
رسولان اولو العزم نمک خورده جود و کرم حیدر کرار .
امیری و دلیری یو همه کاره خلقت شدن
اینها همه یک فضلِ کمِ حیدر کرار
بدانید اگر کعبه شده قبله حق بوده ز یمن قدم حیدر کرار
علی کسیت؟همان شاه که عالم به کف اوست
خدایی شدن عالم هستی هدف اوست
همه آبروی اهل زمین اهل سماء از شرف اوست
بدانید همه مرکز عالم نجف اوست علی کیست؟
همانی که خدا خوانده سنایش
همانی که کعبه دریده دل خود را به هوایش
همانی که نشسته دل زارم چو کبوتر لب بامش
همانی که خدایی ست کلامش مرامش نمازش قیامش و قعودش
همانی که خدا داده سلامش
علی کیست؟همان مالک عغبا
علی کیست؟همان صاحب دنیا و همان صاحب دلها
علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی کیست؟
همانی که خدا داده به او هستی خود را
و هستی خدا کیست به جز حضرت زهرا
علی کیست؟همانی که دهد خاتم شاهانه گدا را
همانی که حسینش به جهان کرده علم کربلا را
همانی که ابالفضل از او درس گرفت است وفا را
همانی که بود همت او غیرت او حیبت او در نفس زینب کبری
همان زینب کبری که با خطبه مردانه طرفدار علی گشت
وزان خطبه خداوند بدهکار علی گشت
ای دو جهان طور تجلاّی تو
گنج خداوند، تولاّی تو ارض و سما خاک کف پای تو
ص: 263
روی خدا روی دل آرای تو روح دو پهلوی نبی، همسرت
بیت خدا زادگهِ مادرت
شماره چهار
حافظ نظر به بندگان اگر،
ز مرحمت خدا کند
قسم به ذات کبریا،
ز یمن مرتضی کند
خدا چو هست رهنمون،
مگو دگر چرا و چون
که او کند هر آنچه را
که حکمت اقتضا کند
ز قدرت یَدُ اللَّهی،
کسی ندارد آگهی
وسیله اش بود علی ،
خدا هر آن چه را کند
به جنگ بدر و نهروان،
علی است یِکّه قهرمان
نگر که دست حق عیان ،
قتال اشقیا کند
به روی دوش مصطفی ،
نهد چو پای مرتضی
نگر به بت شکستنش ،
که در جهان صدا کند
به رزم خندق و اُحُد ،
به قتل عَمْرو عَبْدُوُد
خدا به دستِ دست خود ،
لوای حق بپا کند
چو افضل از عبادت
خلایق است ، ضربتش
علی تواند این عمل ،
شفیع ما سِوی کند
به پیشگاه کردگار ،
ز بس که دارد اعتبار
دُیون جمله بندگان ،
تواند او ادا کند
نماز ، بی ولای او ،
عبادتی است بی وضو
به منکر علی بگو ،
نماز خود قضا کند
هر آنکه نیست مایلش ،
جفا نموده با دلش
بگو دل مریض خود ،
به عشق او شفا کند
علی است آن که تا سحر ،
سرشک ریزد از بصر
پی سعادت بشر ،
ز سوز دل دعا کند
علی انیس عاشقان ،
ص: 264
علی پناه بی کسان
علی امیر مؤمنان ،
که مدح او خدا کند
پس از شهادت نبی ،
که را سِزَد به جز علی
که تا به حشر آدمی ،
به کارش اقتدا کند
قسیم نار و جنتّش ،
ترازوی محبّتش
که مؤمنان خویش را ،
ز کافران جدا کند
گهی به مسند قضا ،
گهی به صحنه غزا
گهی به جای مصطفی ،
که جان خود فدا کند
علی است فرد و بی نظیر ،
علی مجیر و دستگیر
که نام دل گشای او ،
گره ز کار وا کند
زکار قهرمانیش ،
پر است زندگانیش
نگین پادشاهیش ،
به سائلی عطا کند
امیر کشور عرب ،
ثنا کنان ، دعا به لب
برد طعام نیمه شب ،
عطا به بی نوا کند
ز کوی شاه اولیا ،
که مهر اوست کیمیا
کجا روی ، بیا بیا ،
که دردها دوا کند
کنیم چون که های و هو ،
به پیشگاه لطف هو
خدا نظر کند به او ،
علی نظر به ما کند
دل علی گداخته ،
که با زمانه ساخته
امام ناشناخته ،
ز خلق شکوه ها کند
پس از وفات فاطمه ،
کشید دامن از همه
که ختم عمر خویش را ،
به کنج انزوا کند
ز قبر بنت مصطفی ،
کجا رود علی ، کجا
که نیست یار آشنا ،
دلش ز غم رها کند
سرشک بر دو عین او ،
ص: 265
ز اشک زینبین او
که گریه بر حسین او ،
به یاد کربلا کند
علی غریب و خون جگر ،
ز هجر یار نوحه گر
کنار آن جدار و در ،
اقامه عزا کند
(حسان) بگیر دامنش ،
قسم به حقّ محسنش
گره گشای انبیا ،
حوائجت روا کن
شاعر : حبیب الله چایچچیان
مهدی رحیمی
از همان روزی که زلف یار را کج ساختند
ذوالفقار این تیغ معنادار را کج ساختند
زلف یار در حجاب و ذوالفقار در نیام
علتی دارد که این آثار را کج ساختند
خشت اول نام حیدر بود و چون بنا نگفت
تا ثریا قد این دیوار را کج ساختند
قبله گاه اهل معنی چون شکاف کعبه شد
قبله گاه مردم دین دار را کج ساختند تا نریزد
نام مولا مثل قند از گوشه اش
پس برای طوطیان منقار را کج ساختند
مهر حیدر ریخت همراه گناهان زیاد
روی دوشم تا که کوله بار را کج ساختند
تا خلایق در ازل سرگرم مولا بوده اند
در علی پیمانه اسرار را کج ساختند
من که ایوان نجف را دیده ام حس می کنم
پیش آن ایوان در و دیوار را کج ساختند
تا که در هر پیچ و خم نام علی را سر دهند
دیده باشی در نجف بازار را کج ساختند...
مرحوم سَیِّد محمّد علی ریاضی یزدی
شعر 1
مدار فلک ای ماورایِ حدّ تصّور، مقام تو
مریم کنیز و عیسیِ مریم غلامِ تو
تو روشنی رویِ خدایی و چون خداست
ص: 266
بالای ماورایِ تصوّر، مقامِ تو
دست خدا و چشم خدا، صورت خدا
تو بر خدای قائم و ما بر قوام تو
دونِ کلامِ خالق و فوقِ کلامِ خلق
نهج البلاغه آن ملکوتی کلام تو
هر صبحدم شعاع طلایی آفتاب
آید ز آسمان پیِ عرض سلام تو
فرض است بر تمامی ذرّات کائنات
مهرِ تو و وفایِ تو و احترامِ تو
ارض و سما به یُمنِ وجودِ تو شد به پا
دائر بُوَد مدارِ فلک بر دوامِ تو
صوم و صلاه، رنگ خدایی به خود گرفت
زان خون که رنگ کرده صلاه و صیام تو
در کعبه شد پدید و به محراب شد شهید
قربان حُسنِ مَطلع و حُسن ختام تو
شعر از مرحوم سَیِّد محمّد علی ریاضی یزدی
شعر 2
گیرم که آفتاب جهان ذره پرور است
این بس مرا که سایه ی مهر تو بر سر است
دولت به کام و محنت گردون حرام باد
تا ساغرت بگردش و تامی به ساغر است
ای دل چرا به غیر خدا تکیه می کنی؟
امید ما و لطف خدا از که کمتر است؟
بهر دو نان خجالت دونان چه می کشی؟
ای دل صبور باش که روزی مقدّر است
خاطر ز گفتگوی مکرّر شود ملول
الاّ حدیث دوست که قند مکرّر است
فرخنده نامه ای که موشّح به نام اوست
زیبنده آن صحیفه که او زیب دفتر است
نامی که با خدا و پیمبر ز فرط قدس
زیب اذان و زینت محراب و منبر است
پشت فلک خمیده که با ماه و آفتاب
ص: 267
در حال سجده روی به درگاه حیدر است
شمس ضحی، امام هدی، نور هل اتی
چشم خدا و نفس نفیس پیمبر است
در آیه ی مباهله این مهر و ماه را
جانها یکی و جلوه ی جان از دو پیکر است
وجهی چنان جمیل که از شدّت جمال
وجه خدا و جلوه ی الله اکبر است
نازم به دست او که یکی ناز شست
او از جای کندن در سنگین خیبر است
با اشک چشم، ابر کرم بر سر یتیم
با برق تیغ، صاعقه ای بر ستمگر است
جز راه او بسوی خداوند راه نیست
یعنی که شهر علم نبی را علی، در است
بر تارک زمان و مکان تاج افتخار
در آسمان فضل درخشنده اختر است
قبرش درون دیده ی آدم که چشم او
در خاک هم بنور جمالش منوّر است
آوازش از ورای زمانها رسد بگوش
تصویرش از فراز افق ها مصوّر است
کمتر ز ذرهّ ایم و فزون تر ز آفتاب
ما را که خاک پای علی بر سر افسر است
وصف علی ز عقل و قیاس و خیال و وهم
وز هرچه گفته اند و شنیدیم برتر است
شد عرض ما تمام و حدیث تو ناتمام
حاجت به مجلس دگر و وقت دیگر است
طبع لطیف و شعر «ریاضی» به لطف و شهد
شاخ نبات خواجه ی شیراز و شکّر است1
ژولیده نیشابوری
شماره یک
آتش قهر نه تو را شیعه خدا می خواند
ص: 268
نه جدایت ز خدا می داند
یا علی! چرخ زمان را شب و روز
گردشِ چشم تو می چرخاند
آسیابی که دهد روزیِ ما
به خدا دست تو می گرداند
غنچه با آن همه خندان دهنی
لب خندان تو می خنداند
چشمه ی چشم فلک را به خدا
چشم گریان تو می گریاند
قامت سرو سلحشوران را
نعره ی خشم تو می لرزاند
عاصیان را به شرار دوزخ
آتش قهر تو می سوزاند
مؤمنان را به بهشت موعود
جذبه ی عشق رخت می خواند
معنی خوب و بد عالم را
به بشر علم تو می فهماند
کس نداند به خدا قدر تو را
چون خدا قدر تو را می داند
نظری کن تو به «ژولیده»، علی
به زبان، نام تو را می راند
شعر از :ژولیده نیشابوری
شماره دو
اوصاف علی
بهترین رهبر ابناء بشر کیست علیست
به یتیمان ستم دیده پدر کیست علیست
داشت ایزد به صدف یک دُر یک گوهر ناب
دُر یکدانه نبی هست و گهر کیست علیست
آنکه بر دوش رسول مدنی پای نهاد
تا کند بتکده ها زیر و زبر کیست علیست
کس نگفته است سلونی به جهان بهر بشر
انکه فرمود و به ما داد خبر کیست علیست
آنکه بر جای نبی خفت که از راه وفا
کند از جان نبی دفع خطر کیست علیست
آنکه با دیدن رخسار غم آلود یتیم
اشک می ریخت به دامن چو گهر کیست علیست
آنکه می برد غذای فقرا بر سر دوش نیمه شب
بر سر هر کوی و گذر کیست علیست
ص: 269
آنکه در خانه حق آمد و از خانه حق بست
از دار جهان بار سفر کیست علیست
آنکه شق القمر از تیغ عدو گشت سرش
بر سر سجده به هنگام سحر کیست علیست
(ژولیده نیشابوری)
غلامرضا سازگار
شماره 1
جسم پاکت را خدا نیکوتر از جان آفریده
جان چه باشد هر چه گویم بهتر از آن آفریده
از نمکدان لبت در هر سری شوری نهاده
وز فیوضات دمت در هر تنی جان آفریده
با تماشای رخت چشم ملک را نور داده
وز تراب مقدمت پاکیزه انسان آفریده
با پیامت لمعه لمعه نور عرفان پخش شده
در کلامت چشمه چشمه آب حیوان آفریده
کشور دل را بخروشید جمالت کرده روشن
مرغ جان را بر گل رویت ثنا خوان آفریده
گنج مهرت را به ویرانخانه دل جای داده
یا میان شعله آتش گلستان آفریده
تا بگیرد جلوه از مهر تو و بخشد به هستی
بر براز آسمان مهر درخشان ، آفریده
دفتر مدح تو را بر عقل اول هدیه کرده
یعنی از روح بیان خویش قرآن ، آفریده
تو قسیم جنت و ناری که حق با مهر و قدرت
باغ جنت خلق کرده نار سوزان ، آفریده
ناخدای کشتی جودی که در بحر وجودت
رحمت و غفران و عفو و لطف و احسان افریده
از تجلای تو بر چشم و دل دین نور داده
با تولای تو جان بر جسم ایمان آفریده
تو همان شخصیت فردی که گونان صفتها
ص: 270
در وجودت جمله را دادار منان آفریده
علم و حکمت طلف و رحمت مجد و عزت مهر و رافت
چشم گریان خشم نیران فیض رضوان آفریده
از طفیل حضرتت ای باعث ایجاد عالم
جان به هستی لطف کرده ملک امکان آفریده
خلد و رضوان باغ و بستان ، حور و غلمان ،
دین و ایمان کوه و صحرا ، دشت و دریا ، باد و باران ،
آفریده شهریار ملک امکانی که حی
لا مکانت ملک امکان را همه در تحت آفریده
روی قرآن پشت دین جان نبی دست خدایی
در دو بازویت خدا فتح نمایان، آفریده
میزبان و سفره دار رحمتت خوانده است و آنگه
عالمی را بر سر این سفره مهمان ، آفریده
ازتو بس کار خدایی دیده ام در حیرت استم
ای عجب داور تو را در نقش انسان آفریده
شعله ای تا از چراغ حکمتت بخشد به هستی
پیر دانای حکیمی هچون لقمان ، افریده
ذره ای از آفتاب حسن رویت را گرفته
تا برای پیر کنعان ماه کنعان ، آفریده
از برای پاسداری حبیب خود محمد
چون تویی در بیشه دین شیر غران آفریده
مکتب فضل تو را نازم که در اغوش گرمش
بوذر و بوالاسود و مقداد و سلمان آفریده
چهره پوشیده ات در پرده تاریکی شب
خنده شادی به لبهای یتیمان افریده
شب ز اشک دیدگان برنخل خرما آب داده
روز مرگ از تیغه شمشیر بران آفریده
تو که هستی که صفات خویش را دادار هستی
ص: 271
در وجود اقدست پیدا و پنهان آفریده
همچون قران دفتری در وصف مدحت نشر داده
همچون پیغمبر تو را نیکو ثنا خوان آفریده
برترین بانوی عالم را به شخصی چون تو داده
بهترین فرزند زان پاکدامن آفریده
فکر بیدار سخن دان بکر مضمون آفریند
بر مضامین تو نازم که سخن دان آفریده
گر به مهرت بود عالم متفق کی بود
دوزخ از برای دشمنت دادار نیران افریده
ای امیر مومنان ای انکه از یمن وجودت
عالم ایجاد را دادار سبحان آفریده
سرزمین کربلا را بین که از خون حسینت
دست حق در دامنش دریای غفران آفریده
سرخ کرده دشت و صحرا را ز خون پاک بازان
روز عاشورا مبارک عید قربان ، آفریده
نخله آزادی از اشک اسیران سبز کرده
لاله توحید از خون شهیدان ، آفریده
روزگار ظلم را از آه طفلان تیره کرده
چشمه های آتش از لبهای عطشان آفریده
گلستان عشق را زان کشتگان آباد کرده
یا بهشت دیگری در آن بیابان آفریده
قامت عباس را قلزم خون غرق کرده
یا میان قلزم خون سر و بستان آفریده
حنجر خشکیده طفل و سرشک چشم مادر
محشری دیگر در آن صحرای سوزان آفریده
در پریشانی میثم از غم جانان همین بس
کاتشی از نو ، به دلهای پریشان آفریده
شماره 2
ای دست و دیده حی توانا را
وی جان پاک سید بطحی را
ترسیم بند ، صفحه صورت را
مشعل فروز عالم معنی را
ص: 272
گردونه دار گنبد گردون را
فرمانروای عالم بالا را
سوزنده شمع خانه محرومان
غرنده شیر بیشه هیجا را
شب زنده دار هرشب نخلستان
پیرایه بخش دامن صحرا را
از اشک سرخ در دل تاریکی
سر سبز کرده نخله خرما را
در ناله های گرم تو باید خواند
راز دراز قصه شبها را
در کفش وصله دار تو باید دید
بی ارزشی و پستی دنیا را
گه بر فراز قله معراجی
مهمان نواز خواجه اسری را
گه در خرابه همدم و بابائی
طفل ندیده چهره بابا را
جز در تو کس ندیده و نشنیده
آن اقتدار و این همه تقوا را
آن پر بها لباس غلامان را
آن وصله دار جامه مولا را
آن اشکبار چشم خدا بین را
و این ابدار تیغ شرر زا را
آن نیمه شب به چاه ، سخن گفتن
و آن بین روز خطبه غرا را
غیر از تو کس نکرده قبول و
رد نان جوین و شهد مصفی را
غیر از تو کس نکرده خون رنگین
در سجده نماز ، مصلی را
جز ار کف عنایت وجود تو
قاتل ندیده اینمه اعطا را
آن با وقار برد یمانی را
آن راهوار مرکب پویا را
تو کیستی که دفتر اوصافت
دیوانه کرده مردم دانا را
تو کیستی که خصم به وصفت گفت
هفتاد بار نکته لولا را
دست خدای هستی و از رافت
بگذاشتی به دوش نبی پا را
ص: 273
دیدم تو را یگانه و بی همتا
آنسان که ذات خالق یکتا را
وصف تو هر دم است چو ذکر خلق
مرغ هوا و ماهی دریا را
مهر تو نیز در حرکت آرد این
نه سپهر و گنبد مینا را
از طلعت تو محفل قرب حق
دارد چراغ انجمن آرا را
چشم تو دید رخم بروی زخم
اما ندید جامه دیبا را
قلب تو داشت شوق الهی را
اما نداشت وحشت عقبا را
جان تو برد رنج خلایق را
اما نبرد لذت دنیا را
دادی طلاق دائم ، گیتی را
کاورد حق بعقد تو زهرا را
آن بانوی زنان دو عالم را
آن دخت پاک سید بطحا را
دادار با ولای تو بر دلها
بخشید گونه گونه تجلا را
قامت عیان نکرده به محفلها
کردی عیان قیامت کبری را
صورت نشان نداده ز کف
بردی صبر و شکیب قلب شکیبا را
دست کرامت تو دهد شمشیر
درگیر ودار معرکه اعدا را
مهر و ولایت تو بود حاکم
امروز را و صحنه فردار را
گردش کند سپهر بدلخواهت
هرگه کنی اشاره و ایما را
بازار پر هیاهوی روز حشر
خوش میخرد به مهر تو کالا را
گر جان دهد مسیح به بیجائی تو
جان دهی هزار مسیحا را
موسی رود بطور تو ، در سینه
داری هزار سینه سینا را
چون جان پاک یاور و هم آغوش
در درد ، رنج هر تن تنها را
ص: 274
حرف خداست مدح تو در قرآن
دیدیم از الف همه تا پا را
باء است حرف مطلع بم الله
تو نقطه مبارکی آن با را
یاد قد تو کرده بچشم ما
چون خار راه شاخه طوبا را
جان رسول هستی و در و صفت
اینسان گشود لعل گهرزا را
فرمود جز من و تو در این هستی
نشناخته کس خدای توانا را
غیر از تو ، خدای تو کس نشناخت
پیغمبر خدای تعالی ، را
نشناخت کس بغیر خدا و نبی
قدر علی عالی اعلا را
ای کرده در نماز ز خون رنگین
سجاده و محاسن و سیما را
ای پیش تیغ خصم دو تا کرده
از شوق دوست قامت یکتا را
ای نقش خاک و خون زمین کرده
در راه دوست قامت رعنا را
ای برگزیده بهر ملاقات
پروردگار ، لیله احیا را
ای داده با مصیبت هجرانت
بر عالمی مصیبت عظما را
ای کرده با شهادت سرخ خود
سر سبز نخل زنده تقوا را
ای برق آه آه سحرگاهت
آتش فکنده سینه خارا را
شوری دگر عطا بر ما کن
سوزی دگر بده شرر ما را
دارم بسر هوای تماشایت
بر من ببخش چشم تماشا را
"میثم " گرفته از کرمت الهام
تا گفته این قصیده غرّا را
شماره 3
مرا به عالم زر بود با تو این میثاق
که باشم از همه عالم فقط تو را مشتاق
ص: 275
هنوز خلق نگردیده بود آب و گلم
که در حریم دلم بر تو ساختند رواق
زبس به روی تو عاشق شدم نمی دانم
ز شوق وصل مرا می کشند یا به فراق
به شوق آنکه بیایی به دیدنم دم مرگ
در انتظار اجل سخت طاقتم شده طاق
به نامه گنهم خط قرمزی بکشید
که برد مهر علی در بهشتم از ارفاق
زدست دشمنت ار آب سرد بستانم
هماره باد حمیم جهنمم به مذاق
ولایت تو از آن در دلم ولادت یافت
که مُهر مهر تو را مادرم گرفت صداق
اگر زمهر تو غفلت کنند اولادم
کنم به ناله و نفرین تمامشان را عاق
تو دست و چشم و زبان خدایی ای مولا
خدا گواست که نبود به گفته ام اغراق
هزار بوسه به شمشیر و دست و بازویت
که شیر خوانده تو را قادر علی الاطلاق
هنوز شیر ننوشیده چشم نگشوده
به یک تکان تو بگسست رشته قنداق
شنیده ام که جهان را طلاق دادی تو
چگونه عقد نکردی و دادی اش سه طلاق
به دشمنان تو این کمترین عذاب بود
که با حمیم جهنم کنند استنشاق
گدای کوی توام یا علی نگاهم کن
به دست بذل نمودی زچشم کن انفاق
از آن تخلص خود را نهاده ام "میثم"
که اشتیاق توام بوده است سبک و سیاق
شماره 4
ای ابر مرد عالم خلقت
رکن ارکان محکم خلقت
ای ولی خدا و جان رسول
ص: 276
پدر کل دودمان رسول
وصفت این بس که ذات لم یزلی
گفت اعلا منم، علی است علی
روح تو روح احمد است علی
تو محمد ، محمد است علی
این شنیدم چو خواجه لولاک
به سما برگذشت از سر خاک
پای بر اوج نه فلک بگذاشت
رفت آنجا که وهم راه نداشت
رفت جایی که بود فوق وجود
غرق گردید در هو الموجود
در فروغ جمال ذو المننش
لرزه افتاده بود بر بدنش
خالق لم یزل نگاهش داشت
دست رحمت به شانه اش بگذاشت
تو برای شکستن بت ها
پا نهادی به جای دست خدا
تو نبی را تمام جان و تنی
تو به دوش رسول بت شکنی
تو فراتر ز وهم هر بشری
حیدری یا خلیل بی تبری
هر بتی کز اراده تو شکست
یا علی گفت و دل به مهر تو بست
همه بت ها به سجده افتادند
همه برتو سلام می دادند
جز تو نفس نفیس احمد کیست
ساقی کوثر محمد کیست
به تو رفعت گرفت میکاییل
زتو تعلیم یافت جبراییل
تو درخشنده ای چو بدر به بدر
تو شرف داده ای به لیله قدر
تو نود زخم در احد دیدی
باز دور رسول گردیدی
تو همانا حیات قرآنی
آل عمران و نور و فرقانی
کرم از بذل تو کرم گردید
حرم از فیض تو حرم گردید
تو خدا را به چشم دل دیدی
ص: 277
تو به قرآن حیات بخشیدی
تو به هر عصر رهبر همه ای
تو همانا امام فاطمه ای سلام الله علیها
تو تمام علوم را زبری
تو هماره ز علم پیشتری
تو همان شمع انجمن هایی
همه جا بین جمع تنهایی
تو همان راز ناشناخته ای
که همه خلق را شناخته ای
نخل ها تشنه دعای تو اند
چاه ها عاشق صدای تو اند
شمع معراج مصطفایی تو
یا چراغ خرابه هایی تو
هم کلام خدای حی قدیر
هم نشین و رفیق پیر فقیر
مهر تو می برد زدشمن دل
کرده بودی سفارش قاتل
تا گل از قلب خاک می روید
مسجد کوفه یا علی گوید
مهربانی همان سلاله توست
گل زخم هزار ساله توست
عدل و آزادگی رسالت توست
باعث قتل تو عدالت توست
عدل را داده ای تو استقلال
به دلیل چراغ بیت المال
گرچه فرقت شکافت تا ابرو
مسجد از خون تو گرفت وضو
به دعا دادی از دعا پرواز
به نمازت نماز برد نماز
به تو توحید و عدل زیست علی
به تو شمشیر خون گریست علی
آسمان خسته بود از غم تو
زخم شمشیر گشت مرهم تو
همه مشتاق وصل یار شدی
تا به شمشیر رستگار شدی
خون تو اشک چشم بینش بود
زخم تو زخم آفرینش بود
داغ تو داغ انبیا همه بود
داغ قرآن و داغ فاطمه سلام الله علیها بود
ص: 278
ای فلک مسند خرابه نشین
ای همه آسمان به خاک زمین
نان و خرما به دوش در دل شب
فقرا را چراغ محفل شب
آن یتیمی که دل به مهر تو باخت
پدرش بودی و تو را نشناخت
به تو و غربتت قسم مولا
ناشناسی هنوز هم مولا
تا نفس از نهاد برخیزد
اشک "میثم" به مقدمت ریزد
شماره 5
ای در سفینه ی دو جهان نا خدا علی
ممسوس در حقیقت ذات خدا علی
یار و برادر و وصی و نفس مصطفی
باب نبوتّی و ابو الاولیا علی
شمشیر و دست و چشم خدا کیست غیر تو
بر دوش مصطفی که نهد جز تو پا علی
در بدر، بدر بدری و در قدر، قدر قدر
هم هل اتاست مدح تو هم لا فتی علی
همچون دو قهرمان که ز تیرت یکی شوند
گردد به ذو الفقار تو یک تن دو تا علی
تکمیل بذل قرصه نان تو گر نبود
قرآن نداشت در ورقش هل اتی علی
با آنکه دست وهم به پایت نمی رسد
داری همیشه در دل بشکسته جا علی
اقرار می کنم تو خدا نیستی ولی
آرند انبیا به درت التجا علی
آنجا که جای پای تو مهر نبوت است
اوج جلالت تو کجا ما کجا علی
بالاتری از اینکه شوم من گدای تو
داری هزار حاتم طایی گدا، علی
پرسند اختیار قیامت به دست کیست
آید ز سوی خالق هستی ندا ، علی
ص: 279
ناطق مگر خدا شود و مستمع رسول
تا حق وصف و مدح تو گردد ادا علی
با یک نفس تمام جهنم شود بهشت
گویند اگر جهنمیان یک صدا علی
بی ابتدا خدا و تو عبدش کدام عبد
عبدی که نیستش چو خدا انتها علی
مخلوق اوّلینی و روشنگر ازل
ای مبتدای پیشتر از ابتدا علی
گو صد خلیفه بین تو و مصطفی بود
بالله پس از رسول تویی مقتدا علی
وقتی قیام می کنی از بهر بندگی
باید نماز بر تو کند اقتدا علی
روزی که هیچکس به کسی نیست ذکرماست
یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی
دنیا چو آن گداست که نان از کفت گرفت
نشناخت قدر و عزت و جاه تو را علی
بالله قسم در ازمنه عالم وجود
مثل تو کس ندید و نبیند جفا علی
خون مطهر تو ز پیشانی ات چو ریخت
بخشید تا ابد به شهادت بقا علی
با آنکه لحظه ای دلت از حق جدا نبود
پیشانی ات چگونه شد از هم جدا علی
زخم سرت همین که به شمشیر خنده زد
شمشیر ناله زد زجگر گفت یا علی
فهمید داغ فاطمه سلام الله علیها را نیست التیام
شمشیر داد زخم دلت را شفا علی
گویی به شهر کوفه دل شب هنوز هم
آید صدای پای تو در کوچه ها علی
غیر از تو ای امام جوانمردی و وفا
کی داده است قاتل خود را غذا علی
ص: 280
جایی که دشمن از کرمت می شود خجل
کی دوست می رود ز درت نارضا علی
با نامه ای سیاه تر از صبح روز حشر
"میثم" گرفته دامن مهر تورا علی
شماره 6
دنیا ز چه دل به اشتیاقت بدهم
آنقدر نداری که صِداقَتْ بدهم
هر چند که "طَلَّقتُ ثلاثَتْ" گفتم
من عقد نکردم که طلاقت بدهم
شماره 7
آیینه تمام نمای خدا، علی است
نقشی که زد رقم، قلم ابتدا، علی است
دست خدا، زبان خدا، صورت خدا
در بندگیش بنده بی انتها، علی است
جان رسول و لحم رسول و دم رسول
شیرخدا و شیر رسول خدا، علی است
بعد از نبی به هر زن و هر مرد مؤمنی
مولا علی، امام علی، مقتدا، علی است
ذکر علی به وقت دعا یا محمد است
ذکر نبی به درگه معبود یا علی است
مولای دیگران دگری بود و دیگری
یارب گواه باش که مولای ما، علی است
زیباترین دعا به لب شیعه علی
یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی است
دانید جای شیعه به روز جزا کجاست؟
سوگند میخورم به خدا هر کجا علی است
نفس رسول، آنکه به جای رسول خفت
تا جان کند به راه محمّد فدا، علی است
دشمن، به دشمنی خود اقرار می کند
مردی که داشت بازوی خیبرگشا، علی است
بسم الله کتاب خداوندگار را
هرکس که با علی است بداند که«با»،علی است
چشم خدا، قسیم جحیم و جنان به حشر
ص: 281
دست خدا و لنگر ارض و سما، علی است
تنزیل و نور و مریم و طاها و مؤمنون
یاسین و توبه و زمر و هل اتا، علی است
گفتم دعا کنم که نگاهی به ما کند
دیدم که استجابت و ذکر و دعا، علیu است
بر حشر چون لوای خدا سایه افکند
گردد عیان به خلق که صاحب لوا، علی است
آن بت شکن که در حرم ذات کبریا
بگذاشت جای دست خداوند پا، علی است
حجر و حطیم و زمزم و رکن و مقام و حج
میقات و ذکر و تلبیه، سعی و صفا، علی است
در «انّما ولیکمُ الله» سیر کن
تا بنگری ولی دگرانند یا علی است؟
روز غدیر گفت نبی در غدیر خم
یارب تو باش ناصر هرکس که با علی است
آن کس که از ولادت خود تا شهادتش
یک لحظه دل نداد به دست هوا، علی است
این قول شافعی است که در شعر ناب خود
گفتا مرا علی است خدا، یا خدا علی است؟
"میثم" هنوز صوت محمد رسد به گوش
فریاد می زند که امام شما، علی است
شماره 8
تویی شمع وجود و عالمت پروانه یا حیدر
مرا از عشق خود دیوانه کن، دیوانه یا حیدر
جدا از بود و هستم کن زجام عشق مستم کن
دلم را از شراب نور کن پیمانه یا حیدر
اگر مقصود از می، کوثر عشق تو می باشد
کرم کن تا شوم خاک در میخانه یا حیدر
ص: 282
گنه کارم ولی با پرچم گلرنگ عبّاست
مدال نوکری دارم به روی شانه یا حیدر
اگر از ساغر فیضت، چشانی قطره ای بر من
زنم تا حوض کوثر، نعره مستانه یا حیدر
نمی دانم کی ام مولا ولی آنقدر می دانم
ولای تو بود گنج و دلم ویرانه یا حیدر
وجودم کربلا، قلبم نجف، عشقم شده عبّاسu
مبادا دور گردم از دَرِ این خانه یا حیدر
اگر من جسم بی جانم، تویی جانم، تویی جانم
اگر سر تا به پا جانم، تویی جانانه یا حیدر
اگر خارم اگر خس هر چه ام از لطف سرشارت
عجب نبود اگر با نرگس چشمت شوم ریحانه یا حیدر
کی ام من؟ "میثم" آلوده دامانم ولی عمری
گرفته مرغ روحم از تو آب و دانه یا حیدر
شماره 9
ای قبای عدل زیبا بر قد و بالای تو
وی تو را معنای عدل و عدل را معنای تو
قتل تو از شدت عدل تو در محراب خون
خون تو تفسیر کلِّ عدل بر سیمای تو
بس که پاکی، آیۀ تطهیر بوسد دامنت
بس که نوری، چشم بینایی است نابینای تو
قد «رعنایی» بوَد خم پیش سروِ قامتت
روی «زیبایی» خجل از طلعت زیبای تو
جای دست کبریا بر شانۀ ختم رسل
این عجب که جای آن دست است جای پای تو
از سرِ انگشت تو مهر قبولی ریخته
پای هر پرونده تأییدی است از امضای تو
نخل خرما سبز از اشک مناجات شبت
چاه کوفه، محفل غم های جانفرسای تو
ص: 283
قرن ها سر تا قدم گوش است انسان همچنان
تا شبی از چاه کوفه بشنود آوای تو
دست خیبرگیر و پای عدل و کفش وصله دار
کیستی تو ای مروّت جامۀ تقوای تو
بحر از تو، موج از تو، جزر از تو، مد ز تو
خضر رحمت می زند موج از دل دریای تو
تشنه ام مگذار در روز قیامت، یا علی!
ای تمام آب ها مهریۀ زهرای تو
همچو ذات خود که بی همتاست از روز ازل
ساخت بی همتا تو را معبود بی همتای تو
من نمی گویم خدایی لیک گویم دست حق
بود و باشد تا ابد دست جهان آرای تو
نیست منها از جهنم روز میزان عمل
طاعت سلمان اگر آرد کسی، منهای تو
از دم جبریل بانگ «لافتی الا علی»
خلعتی باشد که زیبد بر قد و بالای تو
گاه باشد در مقام «قاب قوسین»ات مقام
گاه در مطبخ سرای پیرزن مأوای تو
تو کجا و چاه کوفه؟ تو کجا و نخل ها؟!
ای درون کعبۀ قلب محمّد جای تو
می کشد از نخل ها و چاه ها سر بر فلک
هر شب از شب تا سحر، آوای روح افزای تو
نه اُحد، نه بدر، نه خیبر، نه محراب نماز
می نبود از مرگ، حتی لحظه ای پروای تو
همچنان ابری که می بارد در ایام بهار
نخل ها را آب داده چشم گوهرزای تو
شهریار عالم و نان آور طفل یتیم
ای رخ ایتام شمع لیله الاحیای تو
ذکر تو مانند قرآن در تمام خانه ها
ای چراغ خانه ها رخسار ناپیدای تو
ص: 284
روز محشر از کرامت روی می آری به حشر
ورنه می بخشند خلقت را به یک ایمای تو
ای ز شمع سوخته سوزان تر و خاموش تر
ای جهان با وسعتش لبریز از غوغای تو
من ندانم کیستی آنقدر می دانم که نیست
قاتلت هم نا امید از کثرت اعطای تو
هر که هستی، عزم و حکم و رای ذات کبریاست
هر کجا باشد سخن از عزم و حکم و رای تو
خوش بوَد روز یتیمی گر یتیمی بشنود
اینکه گویندش بوَد مولا علی بابای تو
خوشتر از موسیقی آب است در نهر بهشت
گر فقیری را به گوش آید صدای پای تو
تا به نخلستان خرما نخل ها خرما دهند
میوه های نخل "میثم" نیست جز خرمای تو
شماره 10
تا به پای شیر حق درِّ سخن سازم نثار
فکر و ذکرم سخت در زنجیر حیرت شد دچار
گر نگویم وصف او را دل نمی گیرد قرار
ور بگویم، گردم از ضعف کلامم شرمسار
به که گویم آنچه را فرمود حی کردگار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
وجه ذات لا مکان فرمانده امکان علی است
شیر حق، شمشیر حق، حق را بهین میزان علی است
قلب قرآن، جان قرآن، هستی قرآن علی است
دین علی، روح جوانمردی علی، ایمان علی است
هر جوانمردی دهد تا صبح محشر این شعار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
روز جنگ بدر همچون بدر تابان جلوه کرد
بدر نه، بالله قسم در ملک امکان جلوه کرد
ص: 285
وز رخش تا صبح محشر، نور ایمان جلوه کرد
از دم شمشیر او فتح نمایان جلوه کرد
تیغ هم در دست او می گفت بین کارزار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
زیر سم مرکبش کوه احد لرزید سخت
آتش از تیغش به جان دشمنان بارید سخت
شیر بود و یک تنه بر لشکری غرید سخت
با تن مجروح دور مصطفی گردید سخت
بانگ می زد دم به دم جبریل در آن گیرودار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
بعد فتح جنگ بدر و بعد پیکار اُحُد
جنگ احزاب آمد و بیدادِ عَمر و عبدود
آنکه بودی با هزاران لشکرش پیکار، خود
تا که بر رزمش مصمم حیدر کرار شد
گفت پیغمبر چو دید آن قدرت و آن اقتدار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
خواند در خندق پیمبر شیر حق را کل دین
عمرو شد با ذو الفقار خشم او نقش زمین
باز شد پیروز از میدان، امیرالمؤمنین
آمد از جان آفرین بر دست و تیغش آفرین
سنگ ها و کوه ها گفتند با هم آشکار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
این نه مدح اوست گر گویی در از خیبر گرفت
یا که با شمشیر از عمرو دلاور سر گرفت
یا که تیغش عقده ها از قلب پیغمبر گرفت
کو به انگشتی زمام از خسرو خاور گرفت
کرد ختم الانبیا بر دست و تیغش افتخار
ص: 286
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
دست حق، دست محمّد، دست قرآن، حیدر است
متکی بر بازویش روز اُحد، پیغمبر است
صبر او از فتح احزاب و اُحد، بالاتر است
شاهد تنهایی زهرای خود پشت در است
در غلاف صبر او شمشیر می شد بی قرار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
او که می افتاد بر پایش سرِ سردارها
دم به دم از زیر دستانش رسید آزارها
چاه هم لبریز شد از اشک چشمش بارها
مار گردیدند بهر قصد جانش یارها
از شکیبایی او پیچید بر خود روزگار
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
آنکه بودی شاهد رزم و شجاعت های او
دید چون در سلسله دست جهان آرای او
پیش چشمش حمله ور گشتند بر زهرای او
گفت حق را یافتم امروز در سیمای او
دین حق از صبر او مانَد به عالم پایدار
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
****
ای تمام دین ولایت، یا امیرالمؤمنین
کتف احمد جای پایت یا امیرالمؤمنین
دل حریم با صفایت یا امیرالمؤمنین
نظم «میثم» در ثنایت یا امیرالمؤمنین
شد به این مصراع ختم از جانب پروردگار:
لا فتی إلا علی، لاسیف إلا ذو الفقار
شماره 11
شهریار ملک دلهایی نمی دانم که ای؟
جانشین حق تعالایی نمی دانم که ای؟
تا خدا می بینمت یا با خدا می بینمت
هم نشین با ذات یکتایی نمی دانم که ای؟
سین سِرّی، رای رمزی، حای حییّ، نون نور
ص: 287
تحت بسم الله را بایی، نمی دانم که ای؟
آسمانی یا زمین؟ یا ماه یا مهری، بگو
رعد؟ باران؟ ابر؟ دریایی؟ نمی دانم که ای؟
آدمی، نوحی، خلیلی، هود و نوح و صالحی؟
یا کلیمی یا مسیحایی؟ نمی دانم که ای؟
زمزمی رکنی مقامی یا صفا و مروه ای؟
گرچه دانم فوق اینهایی نمی دانم که ای؟
انبیا را رهنمایی، اولیا را رهبری
مؤمنین را نیز مولایی، نمی دانم که ای؟
از بشر بالاتری و از ملک نیکوتری
فوق فوق معرفت هایی نمی دانم که ای؟
همچنان شمعی که تنها سوخته در انجمن
در میان جمع تنهایی نمی دانم که ای؟
وسعت ملک خداوند است زیر سایه ات
آفتاب عالم آرایی نمی دانم که ای؟
اولی و آخری و باطنی و ظاهری
سید و مولا و اولایی نمی دانم که ای؟
گرچه جان عالمی عالم تو را نشناخته
گرچه در مایی و با مایی نمی دانم که ای؟
گه شود خم نخل طوبی پیش سرو قامتت
گه کنار نخل خرمایی، نمی دانم که ای؟
گه شب معراج گردی با محمّد همنشین
گاه بر ایتام بابایی نمی دانم که ای؟
رخت نو از آن قنبر، جامۀ کهنه ز تو
او غلام است و تو آقایی، نمی دانم که ای؟
هم امیرالمؤمنینی، هم امام المتقین
هم ولی حق تعالایی نمی دانم که ای؟
گاه بر تخت خلافت، گاه در قعر قنات
گاه پایین، گاه بالایی نمی دانم که ای؟
گاه با حکم محمّد می روی در کام مرگ
گه اجل را حکم فرمایی نمی دانم که ای؟
گاه با عیسی ابن مریم بر فراز آسمان
ص: 288
گاه با موسی به سینایی نمی دانم که ای؟
اینکه مدح توست در آوای«میثم»روز و شب
نای جانش را تو آوایی نمی دانم که ای؟
شماره 12
نغمه «یا هو»ست به هر موی من
پر شده عالم ز«هو الهو» ی من
روی من از چار طرف سوی حق
دیده ی حق از همه سو سوی من
تا که دمم هست دم از او زنم
ب_انگ هو الحی و هو الهو زنم
****
قبضه خاکی بُدم آدم شدم
روح شدم نور شدم دم شدم
خیل ملک نیز مرا سجده کرد
از همه سو قبله عالم شدم
عالم را برای من آفرید
مرا برای خویشتن آفرید
****
ذکر دلم مدح و ثنای علی است
حال خوشم حال و هوای علی است
ذات الهی که مرا خلق کرد
هر چه به من داد، ولای علی است
خلوت من جلوت من با علی است
دار و ندارم همه یک یا علی است
****
کیست علی؟ آنکه ندانند کیست
کیست علی؟ آنکه خدا هست و نیست
علی، علی، علی که پیش از مکان
به ظل غیب لامکان داشت زیست
لحم و دم و جانِ محمّد علی است
تم_ام ق_رآن محمّد علی است
****
کیست علی؟ بر همه عالم امیر
کیست علی؟ رفیق پیر فقیر
ام_ام ی_ازده ام_ام هم_ام
سراج سیزده سراج المنیر
مغز علی و دگران پوستند
تم_ام انبی_ا علی دوستن_د
****
امیرمؤمنین عالم علی است
ص: 289
حقیقت رسول خاتم علی است
کعبه علی، قبله علی، حج علی
ذکر علی، حمد علی، دم علی است
علی بود احمد و احمد علی است
تم_ام اس_لامِ محمّد علی است
****
کسی که خون عَمرو جاری کند
رس_ول را یک تنه ی_اری کند
امیر مرحب کُش خیبر شکن
دیده کسی یتیم داری کند؟
خاک کجا و مظهر هو کجا؟!
تنور پیرزن کجا، او کجا؟!
****
وای به من، من و ثنای علی
عف_و کند م_را خدای علی
جهان چه قابل که فدایش شود
فاطمه گ_ردی_ده فدای علی
آینۀ روی خدا چهر اوست
دین تمام انبیا مهر اوست
****
کیست علی؟ معلم جبرئیل
کیست علی؟ پیر هزاران خلیل
کیست علی؟ امیر، خیر الامیر
کیست علی؟ وکیل نعم الوکیل
کیست ع_لی؟ تم_ام آیین من
عقل من و عشق من و دین من
****
پاک سرشتم که سرشتم علی است
مرغ بهشتم که بهشتم علی است
«میثم» بی دست و زبانم، ولی
هر چه که در نخل نوشتم علی است
گو که در آرند ز تن پوستم
ت_ا اب_د ال_دهر علی دوستم
شماره 13
حدیثی است زیبا و روشن بسی
که فرموده علامه مجلسی
که روزی رسول خدا با علی
علی آنکه بودی خدا را ولی
گره خورده چون دل به هم دستشان
دل عالمی گشته پا بستشان
بدیدن_د ب_ر شانه چارت_ن
غریبانه تشییع از یک بدن
ص: 290
تنی با نگاه نبی جان پاک
و لیکن به غربت رود زیر خاک
بفرمود ختم رسل با علی
که ای از ازل کبریا را ولی
مقدر چنین کرده دادار پاک
من و تو سپاریم او را به خاک
اگر چه به ظاهر ندارد کسی
بوَد ن_زد داور مقرب بسی
چو اختر به دوش دو خورشید نور
بدن گشت تشییع تا نزد گور
خلایق به دنبال فخر عرب
گرفتند انگشت حیرت به لب
رسول خدا کشف این راز کرد
از آن مرده بند کفن باز کرد
بدیدند از ضعف افسرده ای
یکی پیر مرد سیه چرده ای
چو ماهی که پنهان شود بین ابر
به حرمت نهادش در آغوش قبر
چو از سینه بند کفن را گشاد
بر آن سینه از جان و دل بوسه داد
سپس کرد از شیر حق این سؤال:
که ای حجت قادر ذو الجلال!
الا جان شیرین خیر الوری!
نگه کن ببین می شناسی ورا؟
علی گفت: آری مرا دوست بود
که مهرِ منش در رگ و پوست بود
مرا هر کجا دید می زد صدا
که ای جان عالم به خاکت فدا
مرو تا ز دل عقده ای وا کنم
قد و قامتت را تماشا کنم
نبی گفت در پاسخ آن ولی
که ای جان ختم رسل یا علی!
بدیدم رسد فوج فوج از فلک
به تشییع این مرد خیل ملک
چو لبریز از مهر تو دیدمش
به شوق ولای تو بوسیدمش
ص: 291
به حق خدا او تو را داشت دوست
که جای لبم بر روی قلب اوست
اگر سینه را مهر حیدر ب_ود
یقین ب_وسه گاه پیمبر ب_ود
در آن سینه نور است نور است نور
نشاید شکستن به سم ستور
همانا بود مستند این خبر
که نزد عبید الله آن ده نفر
بگفتند ما را بده سیم و زر
در این عرصه از دیگران بیشتر
که کردیم ظلمی بزرگ و عجیب
به دریای خون با حسین غریب
دل ما چو پر بود از کینه اش
شکستیم هم پشت، هم سینه اش
چنان بر روی خاکش انداختیم
چنان اسب بر پیکرش تاختیم
که در موج خون سینه اطهرش
یکی گشت با پهلوی مادرش
نه تنها از این ظلم «میثم» گریست
بر آن سینه پاک، عالم گریست
شماره 14
ای دو جه_ان ط_ور تجلاّی تو
گن__ج خداون__د، ت_ولاّی ت__و
ارض و سما خاک کف پای تو
روی خ_دا روی دل آرای ت_و
روح دو پهلوی نبی، همسرت
بی_ت خ__دا زادگ_هِ م_ادرت
وجه خدا، جان محمّد علی
ف_اتح می__دان محمّد علی
باغ و گلستان محمّد علی
تم_ام ق__رآن محمّد علی
فوق همه خلق و همانندِ خلق
عب_د خداون_د و خداون_دِ خلق
روح مسیحا ز دمِ کیست؟ تو
وج_ود زی_ر عل_م کیست؟ تو
قلب محمّد ح_رمِ کیست؟ تو
بر سر دوشش قدم کیست؟
تو قوام اسلام تویی یا علی
تمام اسلام تویی یا علی
ص: 292
تیغ تو بشْکست چو در کارزار
داد خداون__د ت__و را ذوالفقار
بی_ن زمی_ن و آسم_ان آشکار
گفت امی_ن وح_ی پ_روردگار
سلام حق باد به مولا علی
نیست جوانمردی، الاّ علی
شیر خ_دا شیرمحمّد علی است
بازو و شمشیر محمّد علی است
دین جهانگیر محمّد علی است
تمام تفسی_ر محمّ_د علی است
آی هم___ه فراری___انِ اُحُ__د
اُحُد به شمشیر علی فتح شد
کیست علی؟ به خلق عالم، امیر
کیست علی؟ ول__یّ ح__یّ قدیر
کیست علی؟ امام پیش از غدیر
کیست علی؟ رفی_ق پ_یر فقیر
علی که لحم و دمِ پیغمبر است
فات_ح بَ_در و اُحد و خیبر است
تو از سخ_ن فرات_ری یا علی
تو فوق وهم و ب_اوری یا علی
تو هست_یِ پیمب__ری یا علی
تو حیدری، تو حیدری یا علی
تو گوهر ناب یمِ خلقتی
تو ناشناس عالمِ خلقتی
حجّت ما بر همگ_ان تم_ام است
غصب خلافت عل_ی ح_رام است
علی فقط صاحب این مقام است
علی علی علی عل_ی ام_ام است
جای دروغ و حیله و مکر نیست
ام_ام زه_را ک_ه ابوبک__ر نیست
قسم به قرآن به محمّد به آل
شهادتین از تو گرفت_ه کمال
بهشت دور ت_و زن__د بال بال
نماز تو نماز تو ک_رده ح_ال
ستاره محو اشکِ شب های تو
بوس_ه زده دع_ا به لب های تو
روز ازل محفل ما ب_ود و تو
حاص_ل ناقاب_ل م_ا بود و تو
لحظه خلقت گِل ما بود و تو
ص: 293
پیش تر از ما، دل ما بود و تو
ح_ال اگ_ر مغ_ز و ی_ا پ_وستیم
هرچه که هستیم، علی دوستیم
من که به حد صفر هم نیستم
تو دادی از لطف و ک_رم، بیستم
حال که ب_ا دوستی ات زیستم
ب_ه روی م_ن نی_اوری کیستم
مانده و از ب_ار گن_ه خسته ام
بی_دلم ام_ا به تو دل بسته ام
عنایتی کن که گدایت شوم
غباری از خاک سرایت شوم
کبوت_ر نغم_ه سرای_ت ش_وم
«میثمِ» افتاده ز پایت ش_وم
با هم_ه گفتم ت_و امام منی
مباد دست رد به قلبم زنی
شماره 15
جان را به یک اشاره مسخّر کند علی!
دل را به یک نظاره منوّر کند علی!
ایجاد گل ز شعله آذر کند علی!
یک لحظه سیر عالم اکبر کند علی!
بر کائنات جود مکرّر کند علی!
او را سزد به خلق امیری و رهبری
او آورد عدالت و قسط و برابری
تیغش رسد به چرخ گه رزم آوری
با ذوالفقار حیدری و دست داوری
یک لحظه فتح قلعۀ خیبر کند علی!
افلاک را مهار کند با نظاره ای
بی مهر او به چرخ نتابد ستاره ای
نبود به دهر منقبتش را شماره ای
ابلیس را به بند کشد با اشاره ای
یک لحظه گر اشاره به قنبر کند علی!
پیغمبری نبوده بدون ارادتش
کعبه هنوز فخر کند بر ولادتش
مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش
پروردگار فخر کند بر عبادتش
چون بندگی به خالق داور کند علی!
او ناخداست کشتی لیل و نهار را
ص: 294
فرمان دهد هماره خزان و بهار را
تقسیم کرده روز ازل خلد و نار را
نبوَد عجب که خلق خداوندگار را
با یک نگاه خویش ابوذر کند علی!
گردون به پیش تیغ علی افکند سپر
از حمله اش قضا و قدر می کند حذر
شمشیر فتح داور و شیر پیامبر
روز از سران فتنه بگیرد به تیغ، سر
شب در خرابه با فقرا سرکند علی!
هنگام بذل دست بوَد دست داورش
گر کوهی از طلا بود و کوهی از زرش
اول نهد طلا به کف سائل درش
نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش
این گوی خاک را به جهان زر کند علی!
هر جا خدا خداست علی هم بوَد امیر
خورشید را توان کشد از آسمان به زیر
از بس که بود دیو هوا در کفش اسیر
حتی شکم ز نان جوین هم نکرد سیر
با آنکه سنگ را در و گوهر کند علی!
در آسمان لوای امامت بپا کند
در خاک، با خدا دل شب التجا کند
در جنگ، حفظ جان رسول خدا کند
در رزم تیغ خویش به دشمن عطا کند
در مهد، پاره پیکر اژدر کند علی!
طاقی که تا قیام قیامت نیافت جفت
جان را هماره در ره اسلام ترک گفت
از جبرئیل نغمۀ «الا علی» شنفت
در لیله المبیت به جای رسول خفت
تا جان خود فدای پیمبر کند علی!
شاهی که هست و بود به دستش مسخر است
با یک فقیر زندگی او برابر است
ص: 295
از بس که در خلافت خود عدل گستر است
سهم عقیل را که بر او خود برادر است
با سهم یک فقیر برابر کند علی!
روزی که از خطای همه پرده می درند
روزی که خلق تشنه به صحرای محشرند
دل ها ز تشنگی چو شررهای آذرند
آنان که مست جام تولّای حیدرند
سیرابشان ز چشمۀ کوثر کند علی!
دارد ز قلب خاک حکومت بر آسمان
بر دستش اختیار مکان داده لامکان
گردد به گردش نگهش محور زمان
دست خداست با سر انگشت می توان
افلاک را هماره مسخّر کند علی!
دین یافت از ولادت شیر خدا کمال
بی مهر حیدر است مسلمان شدن محال
عالم به او و او به خدا دارد اتکال
در عین بندگی به خداوند ذوالجلال
اعجاز، همچو خالق داور کند علی!
آدم سرشته شد گلش از خاک پای او
کس را چه زهره تا که بگوید ثنای او
مداح او کسی است که باشد خدای او
اکسیر معرفت طلب از کیمیای او
شاید مس وجود تو را زر کند علی!
دنیا ندیده مثل علی راست قامتی
در هر دلی بپاست ز شورش قیامتی
هر نقطه را بوَد ز ولایش علامتی
هر لحظه ریزد از سر دستش کرامتی
جود از نیاز خلق، فزون تر کند علی!
دل از خیال منظر حسنش صفا گرفت
باید از آن جمال نشان خدا گرفت
حق از نخست، عهد ولایش ز ما گرفت
روزی که تیرگی همه جا را فراگرفت
ص: 296
ما را شراب نور به ساغر کند علی!
روز جزا که هست همان روز سرنوشت
هرکس به حشر می دروَد هر چه را که کشت
بخشنده می شوند همه کرده های زشت
روید ز شعله های جهنم گل بهشت
گر یک نگه ز دور به محشر کند علی!
مهر قبول توبۀ آدم به نام اوست
موسی به طور همسخن و همکلام اوست
از قله های وهم فراتر مقام اوست
امر قضا به حکم خدا در نظام اوست
تا در نظام خود چه مقدّر کند علی!
مدح علی است کار خداوند ذوالجلال
اینجا تمام عالم خلقت کرند و لال
بی لطف او به کس نبوَد قدرت مقال
«میثم» چو دم زنی ز ثنای علی و آل
هر دم تو را عنایت دیگر کند علی!
شماره 16
دست خدا و «نفْس» پیمبر فقط علی است
شمشیر و شیر خالق اکبر فقط علی است
بعد از نبی به امر خداوند ذو الجلال
ما را امام و هادی و رهبر فقط علی است
دست خدا که با سر انگشت خویشتن
خورشید را نمود مسخر فقط علی است
بر آن دو تن که هر دو ز خیبر گریختند
اعلان کنید فاتح خیبر فقط علی است
این نام را مباد به دیگر کسان دهند
این حق حیدر است که حیدر فقط علی است
مردی که جان به دست، شب لیله المبیت
جای رسول خفت به بستر فقط علی است
ای تشنگان حشر به حق خدا قسم
باور کنید ساقی کوثر فقط علی است
ص: 297
مردی که در مهاجر و انصار از نخست
گردید با رسول برادر فقط علی است
دیوار کعبه سینه گشود از برای او
مولود بیت حضرت داور فقط علی است
نوزاد بیت و صاحب بیت و امیر بیت
مهمان بیت همره مادر فقط علی است
آن شیر کبریا که در ایام کودکی
از هم درید پیکر اژدر فقط علی است
روز احد به رغم تمام فراریان
یاری که گشت دور پیمبر فقط علی است
از منبر رسول خدا آید این ندا
بعد از رسول صاحب منبر فقط علی است
کس را چه زهره تا که شود کفو فاطمه
آنکس که شد به فاطمه شوهر فقط علی است
ممدوح «انّما» که خدا گفته در کتاب
گفتیم و گفته اند مکرر فقط علی است
در روز حشر پیشروِ ختم انبیا
صاحب علَم به عرصه محشر فقط علی است
شاهی که رخت کهنه به تن کرد و رخت نو
با دست خویش داد به قنبر فقط علی است
دست خدا که یک تنه در عرصۀ نبرد
بگرفت سر ز عمر دلاور فقط علی است
در فتح بدر و خیبر و در خندق و احد
بالله قسم امیر مظفّر فقط علی است
آن بت شکن که در حرم خاص کبریا
بگذاشت پا به دوش پیمبر فقط علی است
«الا علی» ندای خدا بود در احد
ممدوح این ندای منور فقط علی است
فرمود مصطفی که منم شهر علم و بس
این شهر علم را که منم، در فقط علی است
ص: 298
آن کو به کودکی به رسول خدا مدام
بودی انیس و مونس و یاور فقط علی است
گو صد خلیفه بعد پیمبر فقط علی است
آن را که حق نموده مقرر فقط علی است
«میثم» امیر خلق و رفیق فقیر شهر
در عالم وجود سراسر فقط علی است
شماره 17
ای به خلق از خلق اولا یا امیر المؤمنین!
وی به جن و انس مولا یا امیر المؤمنین!
خلق بی تو قطرۀ از هم جدا افتاده اند
با تو می گردند دریا یا امیر المؤمنین!
کیست جز تو باء بسم الله رحمان الرحیم
در کتاب حق تعالی یا امیر المؤمنین!
از خدایی با خدایی تا خدایی در خدا
ای خدا را عبد اعلا یا امیر المؤمنین!
در شب معراج بر گوشش رسید آوای تو
هر چه احمد رفت بالا یا امیر المؤمنین!
طاعت کونین بی تو شعله ای از دوزخ است
بس بوَد مهر تو ما را یا امیر المؤمنین!
پیش تر از بودن ما ای همه چشم خدا
چشم بگشودی تو بر ما یا امیر المؤمنین!
من نمی دانم که هستی آنقدر دانم که هست
خلق عالم بی تو تنها یا امیر المؤمنین!
من نمی دانم که هستی آنقدر دانم که گشت
کشتۀ راه تو زهرا یا امیر المؤمنین!
هرکه در محشر بوَد دستش به دامان کسی
ما تو را داریم فردا یا امیر المؤمنین!
شک ندارم این که فردا دوستان خویش را
خود کنی در حشر پیدا یا امیرالمؤمنین!
درقفایت می دود چون سایه روز و شب نماز
ص: 299
چون کنی رو در مصلا یا امیر المؤمنین!
نی همین امروز دست خلق بر دامان توست
انبیا گویند فردا یا امیر المؤمنین!
ای نگاهت بهتر از گل های خندان بهشت
سوی ما هم چشم بگشا یا امیر المؤمنین!
تو وصی احمدی انصاف اگر دارد عدو
بس بوَد «من کنت مولا» یا امیر المؤمنین!
ناز بر جنّت کند، آنکو کند با یک نگاه
باغ حسنت را تماشا یا امیر المؤمنین!
تا به دست دل بگیرم دامن مهر تو را
پای بنْهادم به دنیا یا امیر المؤمنین!
دوست دارم گر به باغ خلد هم سیرم دهند
جز توأم نبوَد تمنّا یا امیر المؤمنین!
با تولای تو حتی در جحیمم گر برند
از جحیمم نیست پروا یا امیر المؤمنین!
تا به روی دوش احمد پا نهادی در حرم
یا علی گفتند بت ها یا امیر المؤمنین!
این عجب نبوَد تواند کبریایی بخشدت
قادر حی توانا یا امیرالمؤمنین!
بی تو فاء «فوق ایدیهم» ندارد نقطه ای
ای تو بسم الله را «با» یا امیر المؤمنین!
تو همه نادیدنی ها را به چشمت دیده ای
ای خدا را چشم بینا یا امیر المؤمنین!
در همان آغوش مریم داشت نامت را به لب
تا مسیحا شد مسیحا یا امیر المؤمنین!
انّما و بلّغ و تطهیر در شأن تو بود
بارها کردیم معنا یا امیر المؤمنین!
«میثم» آلوده دامانم تو خود با یک نگاه
پاک کن پرونده ام را یا امیرالمؤمنین!
شماره 18
غرق در نور شدم پا تا سر
ص: 300
تا زنم دم ز علی بار دگر
قلم وحی بگیرید به دست
بنویسید به قلبم حیدر
روز اوّل به علی دادم دل
منم و مهر علی تا آخر
گرچه نشناختمش یک لحظه
همه عمر است مرا پیش نظر
پیشتر زآنکه بگویم مدحش
هم قلم داد ندا هم دفتر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر
آفتابی که فروغش همه جاست
شهریاری که رفیق فقراست
ناشناسی که بوَد یار همه
دردمندی که به هر درد دواست
ما چه قابل که فدایش گردیم
آن که گردید فدایش زهراست
جان عالم نه، بگو جان رسول
شاه عالم نه، بگو عبد خداست
وه چه عبدی که خدایی دارد
از سوی حق به قضا و به قدر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر
شهریار دو سرا کیست؟- علی!
هم نشین فقرا کیست؟- علی!
آنکه یک عمر برای اسلام
جان خود کرد فدا کیست علی!
آنکه با دست ید اللهیِ او
شد سر عمرو جدا کیست علی!
بر سر دوش نبی در کعبه
آنکه بگذاشته پا کیست علی!
اوست در ذات الهی ممسوس
اوست انسان ز انسان برتر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر کیست
این پای هوس را زنجیر
کیست این تیر خدا در تقدیر
شیر حق همدم اطفال یتیم
مرد اخلاص و دعا و شمشیر
به امیری جهانش چه نیاز
ص: 301
آنکه بر اژدر نفس است امیر
زهد و تقوا و جهاد و ایثار
شده هر چار به شأنش تفسیر
نخل ها گشته ز اشکش سیراب
چاه ها را زده آتش به جگر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر
روز بر قلب سپاهی زده چاک
شب نهد چهره به سجادۀ خاک
روز خون می چکد از شمشیرش
شب کند اشک یتیمی را پاک
روز بگرفته سر عمرو به دست
شبش از خوف خدا بیم هلاک
می زند دور سرش بال زنان
مرغ شب نغمه روحی بفداک
آفرینش همه خوانند این بیت
جن و انس و ملک و شمس و قمر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر
این همه مهر و وفا یعنی چه؟
صبر در سیل جفا یعنی چه؟
فرق بشکافته بر قاتل خویش
دادنِ سهم غذا یعنی چه؟
آن حکومت به سماوات و زمین
این تواضع به گدا یعنی چه؟
تیغ دادن به عدو در پیکار
از ره لطف و عطا یعنی چه؟
بنگارید به هر ریگ روان
بنویسید به هر برگ شجر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر
رکن ارکان جهان کیست؟- علی!
سر پیدا و نهان کیست؟- علی!
آنکه در بستر پیغمبر خفت
از پی دادن جان کیست علی!
آن که تا حشر، حکومت دارد
به زمین و به زمان کیست علی!
آن که در پیکر پاک احمد'
ص: 302
بود چون روح و روان کیست علی!
«میثم» این است و جز این نیست بگو
که علی هست همان پیغمبر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
رب_ّه فی_ه تجلّا و ظهر
شماره 19
علی ای بازوی تقدیر خدا
دست و شمشیر خدا شیر خدا
ای بزرگان جهان کوچک تو
چار امّ هفت پدر کودک تو
ملَک و مُلک خدا را قائد
روزها شیر و دل شب عابد
روز فرماندهِ این هفت سرا
شب فروزنده چراغ فقرا
روز در دست زمام افلاک
شب نهاده سر تسلیم به خاک
روز با تیغ تو کفار هلاک
شب کنی اشک یتیمی را پاک
شهریاری که ز عدل بسیار
دیده دائم ز رعیّت آزار
دردمندی که شفا پابندش
مرهم زخم همه لبخندش
آسمانی که درون دل شب
گشته برگرد یتیمان عرب
جنگجویی که چو کوهی است عظیم
لرزه بر پیکرش از اشک یتیم
آفتابی شده نقش محراب
رویش از خون جبین گشته خضاب
نام داری که به احسان کوشید
صورت از چشم فقیران پوشید
رادمردی که محال است محال
سهم افزون برد از بیت المال
پاکبازی که به دفع دشمن
از احد داشت نود زخم به تن
قهرمانی که در از خیبر کَند
کرد آن را به سر دست بلند
ای امیر عجم و فخر عرب
ماه تابانِ چهل جا یک شب
بر کف دست تو دائم سر تو
بستر ختم رسل سنگر تو
ص: 303
چشم از جان و جهان پوشیده
تیغ بر دشمن خود بخشیده
پیش از اسلام امام اسلام
احمدت گفته تمام اسلام
کیست جز تو اسد الله علی!
کیست غیر از تو ید الله علی!
ای تجلای خداییت علی!
فاطمه گشته فداییت علی!
که به جز تو شب وصل یارش
آمده نان و نمک افطارش
زخم فرقت سندِ زندۀ عدل
وصلۀ کفش تو پروندۀ عدل
ای ابر مرد دو عالم حیدر!
نفس پیغمبر خاتم حیدر!
تو درِ شهر نبوت هستی
چون درِ خانۀ خود را بستی؟
بی تو ریزند یتیمان دُرِ اشک
سفره ها خالی و چشمان پر اشک
فقرا را ز چه رو در نزدی؟
به یتیمان خودت سر نزدی؟
ای به بزم فقرا برقع پوش
همه شب کیسۀ خرمات به دوش
فقرا دوش، تو را گم کردند
با تو تا صبح تکلم کردند
بی تو ایتام همه بی پدرند
حیف کز زخم سرت بی خبرند
اذن ده تا به برت بنشینند
فرق بشکافته ات را بینند
تا ببینند و بدانند همه
به جبین تو بخوانند همه
آنکه نان آورشان بود تویی
تا سحر یاورشان بود تویی
شماره 20
ای تو هرجا خدا خداست، ولی
وی خدایت نهاده نام، علی
ای تمامیت کتاب خدا
تپش قلب تو خطاب خدا
آفتاب تمام ملک وجود!
نَفْس احمد! امام ملک وجود!
فاتح بدر و خندق و خیبر
اسدالله! مرتضی! حیدر!
در تن کل انبیا جانی
ص: 304
هرکجا حق بود تو میزانی
آسم_ان زبر ب_ار منت توست
آفرینش گواه عصمت توست
از تمام نگفته ها آگاه
اشهد انک ولی الله
محرم خلوت خدا و رسول
وصی مصطفی، امام بتول
کیستی ای امام عالم ها
شهریار تمام عالم ها
نور، یک جلوه از جلالت تو
عدل، شرمنده از عدالت تو
داده دادت به عدل، استقلال
به دلیل چراغ بیت المال
از هم_ه ب_ی عدالتی دی__دی
کشته عدل خویش گردیدی
عدل تو آهنی شد و افروخت
تا که دست برادرت را سوخت
سهم او که تو را برادر بود
با همه مسلمین برابر بود
عدل تا بود بی قرار تو بود
عاشق کفش وصله دار تو بود
که شنیده امیر خیبرگیر لرزد
از اشک چشم طفل صغیر؟
که شنیده امیر برقع پوش
مشک آب زنی برد بر دوش؟
که شنیده امام بت شکنی
در کن_ار تن_ور پی__رزنی؟
که شنیده علی ولی الله
دل شب، راز دل کند با چاه؟
فجر تا در افق دمید دمید
خواب در چشم تو ندید ندید
یار دیر آشنای درد بشر
در وطن از غریب تنهاتر
کیست تا چون تو در دل شب
تار قاتل خویش را کند بیدار؟
کوفه در دست، دید جان تو را
می شنید آخرین اذان تو را
ای ز خون تو سرخ رو توحید
چشم تاریخ تا که دید ندید
که امیری به پاسخ شمشیر
بف_رستد ب_رای ق_اتل شیر
ای سلام خدا به خون سرت
ای ز فرق تو پاره تر جگرت
ص: 305
دیده مظلوم، روزگار بسی
از تو مظلوم تر ندیده کسی
زخم ها بر دلت رسیده،
علی! از رعیت ستم کشیده،
علی! دائم از حق خویش محرومی
به حسینت قسم تو مظلومی
ای جهان وجود، تربت تو
آفرینش محیط غربت تو
بی_ت ح_ق زادگ_اه و قتلگهت
اشک «میثم» نثار خاک رهت
شماره 21
یا امیرالمؤمنین یا ذا النعم
یا امام المتقین یا ذا الکرم
اننا جئناک فی حاجاتنا
لاتخیبنا و قل فیها نعم
ای ز نفس ما به ما اولی علی!
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
نفس احمد! قلب قرآن! رکن دین!
شهریار آسمان ها در زمین!
دست حق! بازوی حق! شمشیر حق!
فاتح خیبر! امیر المؤمنین! دین،
علی دنیا، علی عقبا، علی
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
معرفت گم کرده ره در کوی تو
حسن تصویر الهی روی تو
روی تو از شش جهت سوی خدا
چشم و دست آفرینش سوی تو
گوشه چشمی به سوی ما علی!
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
حسن غیب کبریا شمع دلت
کعبه دل خانه خشت و گلت
در کنار خانه خشت و گلی
وسعت ملک الهی منزلت
ای همه پیدا و ناپیدا علی!
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
زادگاه توست آغوش حرم
جای پای توست دریای کرم
ظرف هستی روز بذلت شرمگین
بحر، پیش بخششت از قطره کم
قطره گردد در کفت دریا علی!
ص: 306
یا علیّ و یا علیّ و یا علی!
یا علی، اول تویی آخر تویی
در همه عالم فقط حیدر تویی
اختیار نار و جنت دست توست
حق و باطل را تویی داور، تویی
با تو باشد داوری فردا علی!
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
کیستم من کیستم من کیستم
تا بگویم با ولایت زیستم؟
آنکه من می خواستم تنها تویی
آنکه را تو خواستی من نیستم
باز می خوانم تو را مولا علی
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
تو مرا یاری و من عارم علی
تو به از گل من کم از خارم علی
هرکه هستی من نمی دانم که ای
هرچه هستم دوستت دارم علی
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
تا که در دریای خون، پاکم کنی
تیغ عشقت کو که صدچاکم کنی
دور سلمانت بگردانی مرا
زیر پای قنبرت خاکم کنی
تا گذاری روی خاکم پا علی!
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
بی تو طاعت نار سوزان است و بس
بی تو تقوا کوه عصیان است و بس
بی تو اجر روزه و حج و جهاد
شعله های سخت نیران است و بس
بی تو توحید است بی معنا علی
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
نور مهرت را به ذاتم داده اند
از ازل آب حیاتم داده اند
پیشتر از خلقت این روزگار
چارده فُلک نجاتم داده اند
با تو بودم آشنا تنها علی!
ص: 307
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
ظلمتم؛ با یک نگاهم نور کن
سینه سیناییم را طور کن
گرچه می باشد سیه پرونده ام
«میثمم» با میثمم محشور کن
سرفرازم کن، به زهرا، یا علی
یا علیّ و یا علیّ و یا علی
شماره 22
ای جان پاک ختم رسل در بدن، علی!
ماه رخت چراغ زمین و زمن، علی!
نامت کلید قفل مهمات جن و انس
مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علی!
پایت به روی شانه پیغمبر خدا
دست تو بی تبر به حرم بت شکن علی!
پوید حرام زاده به بغض تو در زمین
نوشد حلال زاده به مهرت لبن، علی!
من کیستم که در قدمت سر کنم نثار؟
گوید نبی: فدات شود جان من! علی!
شوید هزار بار، دهن از گلاب نور
تا آفتاب با تو شود هم سخن علی!
غیر از تو کیست جان نبی، کفو فاطمه
غیر از تو کیست باب حسین و حسن، علی
غیر از تو کی به دور نبی گشت در احد،
زخم آمدش هماره به زخم بدن؟ علی!
غیر از تو کی به خاطر اسلام و مسلمین
هر لحظه دیده رنج و بلا و محن؟ علی!
از کفش وصله دار تو معلوم می شود
کاه است پیش چشم تو دُرّ عدن علی!
دیدند از دهان تو در موج فتنه ها
لبخند دوستانه به دشمن زدن علی!
یک بندۀ مطیع تو سلمان اهل بیت
یک جان نثار توست اویس قرن علی!
ص: 308
توصیف توست انفسنا در کتاب حق
ای گفته مدح تو احد ذوالمنن علی!
تا از لبت تلاوت قرآن شود بلند
گردد رسول، بر دهنت بوسه زن علی!
گر بنگرد به پیرهن وصله دار تو
یوسف به مصر، پاره کند پیرهن، علی!
از جسم مرده، مرده ترش دانم آنکه را
روح ولایت تو ندارد به تن علی!
با مهر تو جحیم شود گلشن بهشت
بی مهر تو شراره دمد از چمن، علی!
بی اختیار، عاشق تو خلق عالم اند
مهرت شده به گردن دل ها رسن علی!
هرجا سفر کنیم و به هر سو وطن کنیم
پیش توایم در سفر و در وطن علی!
تو کیستی که قاتل سنگین دل
تو هم دارد به مهربانی تو حسن ظن علی!
در اختیار او نه زبان است و نه قلم
«میثم» چو در ثنای تو گوید سخن علی!
شماره 23
ای ولیّ معبودم
سر به درگهت سودم
زائر بدی بودم
رفتم از سر کویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
با دو چشم خونبارم
من فقط تو را دارم
رو به هر طرف آرم
دیده ام بود سویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
لطف و رحمتت باید
تا مرا بیاراید
هر کجا روم آید
بر مشام جان بویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
با گناه سنگینم
جلوه کن به بالینم
وقت مرگ خود چینم
لاله از گُل رویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
ص: 309
با نگاه احسانت
کن نظر به مهمانت
ای نبی ثنا خوانت
ای خدا ثنا گویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
دادی از کرم راهم
حاجت از تو می خواهم
من گدای درگاهم
تو کرم بود خویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
ناله خیزد از نایم
این بود تمنّایم
تا دوباره باز آیم
در حریم نیکویت
یا علی خداحافظ یا علی خداحافظ
شماره 24
ای شهریار ملک قضا و قدر علی!
عبد خدای دادگر و دادگر علی!
دست خدا و چشم خدا! صورت خدا!
سر تا قدم تمامی پیغامبر، علی!
دری_ای ن_ور قط_ره ای از آب_روی تو
جوشد تمام رحمت حق از سبوی تو
وصف تو را به دفتر شعرم رقم زدم
اینجا نظام شاعری ام را به هم زدم
در هفت شهر معرفت الله گم شدم
گفتم هزاربار، نوشتم، قلم زدم
دیدم که مدح ما دگر است و تو دیگری
اق_رار می کنم ک_ه ت_و از مدح، برتری
وصف تو ناید از کسی الا خدای تو
باید قلم به لوح نویسد ثنای تو
باید جهان، غدیر خم دیگری شود
احمد دوباره خطبه بخواند برای تو
از توست قدر و مجد و شکوه و جلال دین
از ت_وست ت_ا قی_ام قی_امت کم_ال دین
بی ابتداست ذات خدا، ابتدا تویی
از ابتدا حقیقت بی انتها تویی
می زد اگر رسول خدا پرده را کنار
فریاد می زدند خلایق: خدا تویی!
حق در کفت زمام دو عالم نهاده است
ص: 310
تنه_ا به تو خدایی خود را نداده است
دنیا هزار چهره بیاراست یاعلی
با صد کرشمه وصل تو را خواست یاعلی
بی اعتنایی تو به او در تمام عمر
از کفش وصله دار تو پیداست یاعلی
دیدم همه حکومت دنیات در نظر
حت_ی ز آب بین_ی بز بود پست تر
آغوش کبریاست همه عمر، منزلت
یک لحظه جز خدا ندهی راه در دلت
در هر نفس هماره عروج تو تا خداست
ای نفس مطمئنه خلافت چه قابلت؟
خِلقت ز صب_ح روز ازل پ_ای بست توست
هرجا خدا خداست حکومت به دست توست
نام کَنَنده در خیبر شکست توست
خیبر نه! آسمان و زمین روی دست توست
در شرح رد شمس تو دیدیم یا علی
خورشید در مدار فلک پای بست توست
تو در مکان و فوق مکانی چه خوانمت؟
ت_و اختی_اردار زم_انی چ__ه خوانمت؟
فریاد عدل تا صف محشر علی،
علی ست زیباترین کلام پیمبر علی،
علی ست چون فاطمه که فاطمه
بوده است از نخست باید شناخت جان برادر! علی،
علی ست آری عل_ی، عل_ی ز سوی حی سرمد است
چونان که کعبه، کعبه محمد، محمد است
از بس بزرگ مردی و آقایی و کریم
هم صحبت خدایی و هم بازی یتیم
یک دسته با خدات گرفتند اشتباه
از بس شمرده اند مقام تو را عظیم
از بس که جان فزاست علی جان! ندای تو
گفت_ه خ_دا سخن ب_ه نب_ی با صدای تو
سردار سرنهاده به کام خطر تویی
در جوف کعبه بت شکن بی تبر تویی
ص: 311
داری خزانه های خدا را در اختیار
با این، همه امیر فقیر بشر تویی
با آن که خود چراغ دل اهل بینشی
ت_ا حش_ر، ناشن_اس همه آفرینشی
ایمان، سوای مهر تو ایمان نمی شود
عرفان بدون وصف تو عرفان نمی شود
بالله قسم که روح کتاب خدا تویی
قرآن بی ولای تو قرآن نمی شود
قرآن شنیدن از لب اهل خطا خطاست
ق_رآن دشمن_ان عل_ی روی نیزه هاست
مهرت نماز را ثمری بی حساب
داد سوز تو سوز بر جگر آفتاب
داد از گریه تو سبز شد اندام نخل ها
خون جبین تو به شب قدر، آب داد
تا سبزه روید از چمن و، ماه منجلی ست
خرمای نخل «میثم» تو ذکر یاعلی ست
شماره 25
بند اول
تو حیدری که خدا خوانده حیدرت مولا!
س_لام روح ب_ه جس_م مطه_رت مولا!
نوشت_ه ان_د: ی__دالله ف__وق ای_دیه__م
به دست و بازوی اسلام پ_رورت مولا!
سلام هفت، اب و چار، مام و هشت
بهشت به ی_ازده پسر و ب_ر دو دخت_رت مولا!
تویی ک_ه پیشت_ر از ابت_دای عالم،
بود خ_دای ع_زوجل م_دح گست_رت مولا!
جحیم، شعله ای از بغض دشمنان شماست
بهشت، عکس بلال است و قنبرت مولا!
ه_زار مرحب خیب_ر، ه_زار عم_رو دلیر
به وحشت آم_ده از نام حی_درت مولا!
لوای فتح الهی ب_ه روی ش_انه توست
گواه، خندق و بدر است و خیبرت مولا!
بقای ارض و سماوات حفظ در کنفت
تم_ام ملک اله_ی ست وسعت نجفت
بند دوم
تمام وح_ی، نم_ایانگ_ر ولای_ت توست
ص: 312
تمام ن_ور، هم_ان پرت_و هدایت توست
تمام عالم هستی است مشتی از خروار
تمام آب یکی جرع_ه از عنایت توست
تو آن کتاب خدایی که تا جهان برپاست
خطاب_ه و کلم_ات قص_ار آی_ت توست
هنوز هم سخنت ناشنی_ده مانده
علی! اگرچه عالم هستی پر از روایت توست
چو آفتاب در آی_ات وحی معل_وم است
که قص_ه هم_ه انبی_ا حک_ایت توست
چه ب_اک از عط_ش و از حرارت حشر
که چشم شیعه در آن روز بر سقایت توست
خدا ب_ه خلق، کرم می کند هماره
ولی وسیله کرمش دست با کف_ایت توست
به روی چشم زمین آسمان_ی ای مولا
زم__ام دار زمی__ن و زمان__ی ای مولا
بند سوم
تو گنج ه_ای خ_دا را ب_ه زیر پ_ا داری
سر از کرم ب_ه تهی دست ه_ا فرود آری
شب و ستاره و مه، نخل و چاه می گویند
که شب گذشت علی جان! هنوز بیداری؟
گهی به تخت خلافت گهی کنار مریض
زم__ام دار وج_ودی ت__و ی_ا پرست_اری
ب_رای غ_ارت خلخ_ال ی_ک یه__ودیه
ف_راز منب_ر پیغمب__ر اش_ک می ب_اری
رعیّ_ت ت_و ب_ه ج_ان ت_و می دهد آزار
به ج_رم آنک_ه تو یک مور را نی_ازاری
قی_ام ع_دل و م_روت ش_ود تم_اشایی
دمی ک_ه پای ب_ه ب_ازار کوفه بگذاری
مق_ام و مرتبه ات را نه_اده ای به زمین
که مشک آب زنی را به دوش برداری
شرافت شرف و عدل از شرافت توست
چهار سال عدالت فقط خلافت توست
بند چهارم
تو روح پاک محمّد تو ج_ان قرآنی
ص: 313
فرات_ر از ملک_ی در لب_اس انس_انی
ز ه_یبتت جگ_ر کوهس_ار م_ی لرزد
به پیش اشک یتیمی چو بید لرزانی
هزار ک_وه طلا را نگی_ری ای مولا
که پوست جوی از م_ور راه بستانی
کنار طفل یتیمی ب_ه خنده بنشینی
ورا به دامن پُرمه_ر خویش، بنشانی
لباس کهنه کن_ی اختیار بر تن خود
لباس ن_و به غلامان خ_ود بپوشانی
میان جمع فقیران کسی نمی دانست
تو یک فقی_ر و ی_ا شهری_ار امکانی
هزار حیف که قدر تو ناشناخته ماند
تو در تن بشریت غریب چون جانی
تو ناشناس جهانی جهان تو را نشناخت
چارده صده رفت و زمان تو را نشناخت
بند پنجم
رسول خواست ت_و تنه_ا برادرش باشی
ب_رادرش ن_ه ک_ه نفس مطهرش باشی
ه_زار حیف که در په_ن دشت ظلمت ها
بشر نخواست ت_و مولا و رهبرش باشی
ل__وای فت__ح محمّ_د در اهت__زار آی__د
به غزوه ای که تو س_ردار لشکرش باشی
سلام صب_ح قی_امت سلام اه_ل بهشت
به محشری که تو ساقی کوث_رش باشی
شک_ست ره نب_رد ت_ا اب_د ب_ه اردوی_ش
محمّدی که تو در جنگ، حیدرش باشی
سزد ملائک_ه تا صبح حش_ر سجده برند
به منب_ری ک_ه تو تنها سخنورش باشی
تمام اه_ل قی_امت ن_دا دهن_د علی
خوشا کسی که تو امروز محشرش باشی
بهشت کوث_ر و رض_وان من تویی مولا!
صراط و محشر و میزان من تویی مولا!
بند ششم
تو فات_ح اح_د و ب_در و خیب_ری مولا!
ت_و شی_ر داور و شی_ر پیمب__ری مولا!
ص: 314
هنوز کوه اح_د، شاهد شجاعت توست
هن_وز بال_د و گوی_د تو حی_دری مولا!
تو را مقایس_ه ب_ا هیچکس نشاید کرد
که دیگ_ران دگرن_د و تو دیگری مولا!
تو ب_ا خراب_ه نشینان کوف_ه می ج_وشی
خدا گواست تو از ع_رش، برتری مولا!
اگر چه فاطمه خود، حجت امامان است
تو خ_ود امام ب_ه زهرای اطهری مولا!
به جز رسول که او هستِ تو، تو هستی او
ت_و از تم_امی پیغمب_ران س_ری م_ولا!
ده_د هم_اره شه_ادت چراغ بیت المال
فق_ط ت_و پادش_ه ع_دل گستری م_ولا!
درود ک_ل پی__ام آوران ب_ه رهب_ری ات
سلام دائم «میثم» به مدح گستری ات
شماره 26
ای صلوات کبریا نثار جسم و جان تو
سجدۀ اهل آسمان به خاک آستان تو
س_لام دائ_م خ_دا ب_ه کل خاندان تو
پی_ر خ_رد فدای_ی فاطم_ه ج_وان تو
خداست با تو هم سخن رسول، هم زبان تو
تو کیستی؟ تو مرتضی
تو کیستی؟ تو حیدری
تو ف_وق اقتداره_ا
ت_و از کم_ال، برتری
تو نفس ختم انبیا
تو از پیمبران س_ری
تو تک سوار بدری و
تو قهرمان خیبری
با ن__ود ج__راحتت م__دافع پیمب__ری
درید قلب یک سپه به تیغ خون فشان تو
شرف گرفته آبرو ز خاک پای قنبرت
مقام زه_د عیسوی رسیده بر ابوذرت
خ__دای خوان_د ب_ا نب_ی ب__رادر و براب__رت
رسول، مدح خوان ت_و، خداست مدح گسترت
بهتر از این چه می شود که فاطمه است همسرت
زهی مقام و قدر تو زهی جلال و شأن تو
تو شهریار عالم_ی خلق جهان گدای تو
ص: 315
چگونه بود یا علی نان و نمک غذای تو؟
هنوز زهد می برد سجده به خاک پای تو
هنوز دل ب_رد ز ش_ب زمزم_ه دعای تو
هنوز جوشد از سحر ذک_ر خدا خدای تو
هنوز هل اتا کند صحبت قرص نان تو
به پیش پ_ای فاطم_ه نبی قیام می کند
همیشه مصطفی از او خود احترام می کند
مقام بین که فاطمه ت_و را سلام می کند
جان عزیز خویش را وقف ام_ام می کند
تمام عم_ر، احت_رام از ت_و م_دام می کند
سلام تو به جان او سلام او به جان تو
کتاب وح_ی را فقط نقط_ه ی ب_ا تویی علی!
پشت رسول امجد و روی خدا تویی علی!
کعبه و حجر و زمزم و سعی و صفا تویی علی!
از دل خت_م انبی_ا عق_ده گش_ا تویی علی!
ام_ام م_ا ام_ام م_ا ام_ام م_ا ت_ویی علی!
اطاعت است از آن ما امامت است از آن تو
تو در تم_ام غزوه ه_ا حم__اسه آفری_ده ای
تو در پی رضای حق ز عمرو سر بریده ای
تو هر چه دیده مصطفی به چشم خویش دیده ای
تو صوت جبرییل را به گوش خود شنیده ای
تو ن_از پ_ا برهنگ_ان خری_ده و کشی_ده ای
یتیم، چهره می نهد به قلب مهربان تو
سپه_ر دور می زن_د هم_اره ب_ر م_دار تو
تم_ام مل_ک کبری_ا محی_ط اختی__ار تو
خلافت است بر تو کم ز کفش وصله دار تو
اگر چه بنده ای ولی خدایی است کار تو
فرات_ر است از مک_ان حدود اختیار تو
زمانه سیر می کند هماره در زمان تو
ص: 316
منم که هست مهر تو، مشی و مرام و ایده ام
به گوش جان صدات را ز شعر خود شنیده ام
نث_ار خ_اک مق_دم مب__ارکت قصی_ده ام
که در ثن_ا و م_دح ت_و معج_زه آفریده ام
دل از جهان بریده ام ناز غمت کشیده ام
مدح تو را سروده ام همیشه با زبان تو
کسی که در ثن_ای او آم_ده «انّم_ا» تویی
کسی که بوده از ازل حامی مصطفی تویی
کسی که خوانده خویش را نقطه تحت با تویی
کسی که ش_د ب__رادر خات__م انبی_ا تویی
کسی که وصفش آمده سورۀ هل اتی تویی
بسته نزول هل اتی به بذل قرص نان تو
زخم تو ب_وده ب_ر بدن فزون ز حلقه زره
ندیده دی_ده کسی فت_د به اب_رویت گره
مانده به هر ج_راحتت نقش هزار خاطره
گشت_ه ب_ه ذوالفق_ار ت_و کار نَبرد یکسره
ای شده جوشنت به تن نام بتول طاهره
ای ز خدای فاطمه درود بر روان تو
تو جل_وۀ جمال ح_ق ت_و آفت_اب عالمی
تو ب_ا تم_ام انبی__ا ت_و پیشت_ر ز آدم_ی
تو هم علی مرتضی تو هم رسول اکرمی
تو اول_ی ت_و آخ_ری تو آدمی تو خاتمی
تو در بهار و در خزان بهار نخل «میثمی»
که مدح می کند تو را هماره با بیان تو
شماره 27
خوشا دردی که خاک بوی جانان است
درمانش خوشا هجری که دیدار رخ یار است
پای_انش خوشا آن دل که آنی در به روی غیر
نگشاید خوشا جانی که جان خواجه ا سراست
جانانش خوشا جانی که جان خواجه ا سراست
ص: 317
جانانش امی_رالمؤمنین، ج_ان رس_ول الله، رک_ن دی_ن که آدم
از ازل دس_ت ت_وسل زد ب_ه دامانش ص__راط الله اعظ_م،
شه_ری_ار عال_م امک_ان که باشد عالم امکان هم_ه
در تحت فرمانش علی با حق و حق با اوست
بشنو این روایت را که حق را ب_ا امیرالم_ؤمنین کردن_د می_زانش
نشد یک وعده خود را سیر از نان جوین سازد
امام_ی کز ازل می ب_ود جن و انس، مهمانش
ن_ه تنه_ا «هل ات_ی» و «انم_ا» و آیه تطهیر
که صدها آیه در قرآن شده تفسیر در شانش
چگونه وصف او گویم؟ چگونه مدح او خوانم؟
که م_داحش خ_دا و دفتر مدح است قرآنش
لبش در روز! خندان و دل شب کس نمی دانست
که گل می گشت از اشک سحر خاک و بیابانش
گهی در رزم می لرزید کوه از برق شمشیرش
گ_ه از اش_ک یتیم_ی ت_ن بسان بید لرزانش
به ی_ک لحظ_ه تماش_ای ب_لال او نم_ی ارزد
بهشت و کل حورالعین و قصر و باغ و بستانش
ز قل_ب شعله ه_ای ن__ار روی_د لال_ه ج_نت
اگر افتد به دوزخ روز محشر چشم سلمانش
اگر افتد به دوزخ روز محشر چشم سلمانش
چو با چشم خیالی روی او در خواب بیند کس
توجه نیست دیگر بر بهشت و حور و غلمانش
شگفتا! گشته ام در بین انسان و خ_دا
حیران که نه جرأت بود خوانم خدایش یا که انسانش
اگر خوان_م خداون_دش همان_ا گشت_ه ام کافر
وگر انسان بخوانم فوق انسان است عنوانش
علی خود کل اسلام است از ق_ول رسول الله
ص: 318
تم__ام انبی__ا ب_ودن__د از اول مسلم___انش
دل شب مخفی از مردم سخن با چاه می گوید
امامی ک_ه ب_ود ملک خدا می_دان جولانش
چه باید گفت در شأن امامی کز جلال و قدر
کند شخصیتی مانند زهرا ج_ان به قرب_انش
به قاتل شیر و بر دشمن دهد شمشیر
از رأفت زهی الله اکب_ر از عط_ا و لطف و احس_انش
اگرچ_ه قافی_ه تک_رار گ_ردد، خصم مولا را
مسلم_ان نیستم بالله اگ_ر خوانم مسلمانش
اگر رضوان نشیند در کنار سفره اش
یک شب نگی_رد مه_ر و م_ه را در بهای قرص نانش
به حقِ حق خدا آن مؤمنی را دوست می دارد
که با مه_ر علی در نام_ه باشد مهر ایمانش
مح_ب او عج_ب نب_ود ک_ه مانن_د خلیل الله
تم_ام ن_ار ب_ا ی_ک یاعل_ی گردد گلستانش
ش_ود پامال همچون مور زی_ر سم اسب او
هزاران عمرو و مرحب گو که بشتابد به میدانش
سلام الله ب_ر ع_زمش تعالی الله بر رزمش
که آمد لافت_ی الاّ عل_ی از ح_ی سبحانش
شود همبازی طفل یتیم_ی ب_ا چنان رفعت
بخندد تا کند در گریه و غم شاد و خندانش
ندارد شیعه بی روی علی یک لحظه آرامش
هزاران سال گردانند اگ_ر در باغ رض_وانش
مب_ادا ت_ا ک_ه ن_انش را بیالاین_د ب_ا روغن
زند خ_ود مه_ر ب_ا دست یداللهی به انبانش
سلیم_ان را سلیمانی نشای_د ب_ر هم_ه عالم
مگ_ر م_ولا امیرالم_ؤمنین گ_ردد سلیمانش
هر آن کو در کنار کعب_ه ب_ا بغضی نماز آرد
سزد همچون خطاک_اران عالم سنگ بارانش
ص: 319
من از بع_د نب_ی م_ولای خود دانم
امامی را که جبریل است طفل دانش آم_وز دبستانش
خدا مدحش کند لیک از کرامت می کند احسان
که «میثم» با همه آلودگی گردد ثناخوانش
شماره 28
به آن خدای که بخشد به انس و جان، جان را
به آن نبی که فروغش گرفت امکان را
اگر سعادت دنیا و آخرت خواهید
ز اهل بیت بگیرید حکم قرآن را
که اهلبیت، خدا را مظاهر حلمند
که اهلبیت همان راسخون فی العلمند
قسم به جان محمد که سیّد دو سراست
قسم به سوره کوثر که سوره زهراست
که شیعه راست دو میلاد از کرامت حق
یکی به قلب غدیر و یکی به غار حراست
غدیر و غار حرا رمز وحدت شیعه است
خدا گواست که این دو، دو بعثت شیعه است
غدیر چشمه جوشان فیض لم یزلی ست
غدیر مثل حرا یک حقیقت ازلی ست
غدیر مکتب اسلام ناب اهل ولاست
غدیر کعبه میلاد پیروان علی است
نبوّت نبوی در غدیر کامل شد
تمام نعمت حق در غدیر نازل شد
به آن خدا که جهان وجود را آراست
به جان امّ ابیها که حضرت زهراست
تمام هستی شیعه که متصل به همند
غدیر و غار حرا و حسین و عاشوراست
به این چهار و به ارواح چارده معصوم علیهماالسلام
که خط ما ز حرا و غدیر شد معلوم
خدا و احمد و قرآن و عترتند گواه
که بی ولای علی هر عبادتی است تباه
ص: 320
به قلب شیعه نوشتند از ازل میثم
محمد است رسول و علی ولی الله
به حق که نعمت حق شد تمام بر شیعه
علی است اول و آخر امام بر شیعه
شماره 29
کیست علی؟ حجّ_ت پروردگار
کیست علی؟ قاسم جنات و نار
کیست علی؟ شیر خروشان روز
کیست علی؟ عاب_د شب زنده دار
دست خ__دا ی__ار پی___ام آوران
ج_ان نب_ی وج__ه خ_داون_دگار
با نگ_هش خ_ار ش_ود ب_اغ گل
وز غضبش نوش شود نیش مار
برزگ_ر و ب__ازوی خیب_رشک_ن
بیل به دوش و به کفش ذوالفقار
روز ز شمشیرش جاری است خون
شب همه از خ_وف خدا اشکبار
گه به صف جنگ، مقاوم چو کوه
گه به روی خاک زمین بی قرار
بر کف پایش رخ هفت آسمان
ب_ر س_ر دست_ش قل_م اختی_ار
دوست به زیر علمش سربلند
خصم ز جود و کرمش شرمسار
دوستش ار پای به دوزخ نهد
لال_ۀ لبخن__د بروی_د ز ن_ار
نام عدویش چو به جنت برند
از جگ_ر لال_ه ب_رآی_د ش_رار
عنایت و کرامتش ب_ی حدود
فضائل و من_اقبش ب_ی شمار
جان دو عال_م به فدای تنش
هستی هستی به قدومش نثار
یا علی ای ارض و سما را امام
یا علی ای چرخ و فلک را مدار
ای ب_ه وجود تو خدا و رسول
افتخ__ر ی_فتخ__ر افتخ___ار
خاک تو بخشی_ده به ما آبرو
مهر تو داده است به ما اعتبار
مهر تو و خشم تو خلد و جحیم
موی تو و روی تو لیل و نهار
ص: 321
نور ز رخسار ت_و یاب_د ظه_ور
غیب ز حسن ت_و ش_ود آشکار
با گ_ل روی ت_و گری_زد خزان
وز نفس پ_اک ت_و جوشد بهار
دوزخ بر خصم تو گردیده خلق
ورنه بش_ر را به جهنم چه کار
خصم تو را اجر صلات و صیام
آت_ش دوزخ ش_ود و دود خ_ار
روز جزا نیست عجب گر شود
شیط_ان ب_ر عف_و ت_و امیدوار
حق تو بردن_د ول_ی حق تویی
ای همه حق ای به تو حق پایدار
مث_ل ت_و م_ولا پ_در ده شهید
ی__اد ن___دارد پ__در روزگ__ار
م_اه چ_راغ ش_ب تنه_ای_ی ات
مهر به صحن تو بود رهگ_ذار
جای نبی خفتی و جانت به کف
تا ک_ه کن_ی در ره جان_ان نثار
کاش که می شد به تولای تو
هر نفس_ی می_رم هفت_اد بار
روز جزا شیعه به هم_راه تو
جانب فردوس شود رهسپار
وز نفس دشمن تو روز حشر
می دمد از قلب سقر_ انفجار
روز قی_امت ب_ه ت_ولای تو
آتش دوزخ کن_د از م_ا فرار
نام تو در موج خطرهای حشر
دور محب_ان تو گردد حصار
مردن با توست به از زندگی
زندگ_ی بی ت_و ب_ود احتضار
با تو برآید ز تن_م مرغ روح
با ت_و سرازیر ش_وم در مزار
میثم اگر روی تو بیند به مرگ
دار بر او خوش تر از آغوش یار
یا که بگو دیده به پایت نهم
یا تو قدم بر سر چشمم گذار
شماره 30
تا در اوصاف امیرالمؤمنین آید به کار
نه قلم را اقتدار و نه زبان را اختیار
ص: 322
مظهر حق شیر حق مرآت حق میزان حق
کشور حق را مدیر و لشگر حق را مدار
گو که بنویسند جّن و انس وصفش را مدام
نیست ممکن وصف مولا را یکی از صد هزار
قصّه جانبازی آن جان شیرین رسول
جان شیرین می دهد بر تن برادر گوش دار
کافران دادند با هم دست از هر طایفه
بهر قتل خواجۀ لولاک در یک شام تار
گفت پیغمبر به شیر حق امیر المؤمنین
کی نبی شیرین ای ولیّ کردگار
کافران بر قتل من با یکدیگر بستند عهد باید
امشب جای من در بسترم گیری قرار
گفت حیدر ای دو صد جان علی قربان تو
این تو، این جان علی، این تیغ خصم نابکار
جان پاک تو سلامت جان من بادا فدات
گو ببارد تیغ و تیرم از یمین و از یسار
خفت آن شب مرتضی در بستر ختم رسل
گشت پیغمبر دل شب در بیابان رهسپار
ناگهان بوبکر آمد بر سر راه نبی
در درون آن شب تاریک دور از انتظار
چشم پیغمبر چو بروی در سر راه افتاد
برد همره تا نگردد راز پنهان آشکار
نفس خود را جای خود در بستر خود جای داد
خصم خود را ناگزیر آورد سوی کوهسار
آنکه جای مصطفی خوابید باشد جانشین
و آنکه یار غار او شد، به که بنشیند به غار
با نبی در غار بودن کی کرامت می شود
جان به راه یار دادن عزّت است و افتخار
ص: 323
این تعصّب نیست انصاف است لختی گوش کن
فرق بسیار است بین یار غار و یار یار
او به لا تحزن ز فعل خویشتن گردید منع
این به مرضات اللّهش گوید ثنا پروردگار
او ز بیم جان فراری بود از میدان جنگ
این به دور مصطفی گردید روز کارزار
او اقیلونی سرود این بر سلونی لب گشود
او سراپا عجز بود این پای تا سر اقتدار
او ز خیبر شد فراری این در از خیبر گرفت
فرق دارد فرق، مرد جنگ با مرد فرار
هر نفس در بستر ختم رسل بهر علی
بود بیش از طاعت کونین اجرش در شمار
ذات حق آن شب به جبراییل و میکاییل گفت
کسی کند جان از شما در راه یکدیگر نثار؟
هر دو ماندند از جواب و سر به زیر انداختند
هر دو ساکت هر دو گردیدند از حقّ شرمسار
پس خطاب آمد که بگشایید چشمی بر زمین
بذل جان شیر حق بینید در این شام تار
خفته بهر بذل جان در بستر ختم رسل
گشته محو این همه ایثار چشم روزگار
ای وجودت شمع جمع آفرینش یا علی
وی خزان زندگی را نام دلجویت بهار
با سر انگشت تو مهر و مه کند در چرخ سیر
بر تماشای تو می گردند این لیل و نهار
گو برد حقّ تو را صد تن به جای آن سه تن
آنچه ز آن تو است، آن تو است ای جان را قرار
چه شوی مسند نشین و چه شوی خانه نشین
ص: 324
تو امامیّ و امامت از تو دارد اعتبار
بانگ جبریل از اُحد آید به گوش جان که گفت
لافتی الاّ علی لا سیف الاّ ذوالفقار
لب نمی بندد ز اوصاف تو «میثم» یا علی
گرفتند در زیر تیغ و گر رود بر اوج دار
شماره 31
من دل به دو چشم یار دارم
با ساغر و می چه کار دارم
هم بار فراق را کشیدم
هم دیده ی اشکبار دارم
کارم به فراق بی قراریست
با یار چنین قرار دارم
هر فصل خزان که آید از راه
با یاد رخش بهار دارم
بگذار که زار زار گریم
من گریۀ انتظار دارم
گر پای نهم به چشم خورشید
بی روی تو شام تار دارم
ای وای به درد بی دوایم
من درد فراق یار دارم
هر غصّه و درد را حسابی است
من غصّۀ بی شمار دارم
از حسن ثواب دست خالی
وز کوه گناه بار دارم
هر کس زده چنگ خود به تاری
من دامن هشت و چار دارم
از تیغ حوادث چه باک است
من صاحب ذوالفقار دارم
از آتش عشق او هماره
در سینۀ خود شرار دارم
خاک کف پای اهلبیتم
اینجاست که اعتبار دارم
من «میثم» خاندان وحیم
تا حشر همین شعار دارم
شماره 32
نه لوح و نه قلم بود نه ارض و نه سما بود
خدا بود و علی (ع) بود علی (ع) بود و خدا بود
ص: 325
نه حرف از من و ما بود نه ذکر تو و من بود
علی (ع) بود علی (ع) بود که پیش از من و ما بود
علی بود (ع) و قدم بود علی (ع) بود و عدم بود
علی (ع) بود و ولایت علی (ع) بود و ولا بود
نه چرخ و نه فلک بود نو حور و نه ملک بود
علی (ع) حمد به لب داشت علی (ع) گرم ثنا بود
نه جبریل امین بود نه گردون نه زمین بود
نه این چار عناصر نه این هفت بنا بود
علی (ع) سر نهان بود علی نور عیان بود
علی (ع) پرده نشین بود علی (ع) چهره گشا بود
علی (ع) پیر سرافیل علی (ع) مرشد جبریل
از او عقده گشا بود و بر این راهنما بود
علی (ع) اول و آخر علی (ع) باطن و ظاهر
علی (ع) روح و روان بود علی (ع)نور و ضیا بود
علی (ع) روح ولایت علی (ع) نور هدایت
علی (ع) بحر عنایت علی (ع) کان عطا بود
علی (ع) مقصد عالم علی (ع) منجی آدم
علی (ع) راهبر نوح بطوفان بلا بود
علی (ع) همدم عیسی بهنگام دمیدن
علی (ع) یاور موسی به عجاز عصا بود
علی (ع) بدر زمانها علی (ع) صدر مکانها
علی (ع) در همه دم بود و علی (ع) در همه جا بود
علی (ع) در شب بعثت زتوفیق و زفعت
هم آغوش محمّد (ص) به دامان حرا بود
ص: 326
علی (ع) همنفس ختم رسل در شب معراج
علی (ع) باب یتیمان زره مهر و وفا بود
علی (ع) کوثر و یاسین علی (ع) یوسف و طاها
علی (ع) قدر و علی (ع) بدر و علی (ع) شمس ضحا بود
علی (ع) نیت و لبیک علی (ع) کعبه و میقات
علی (ع) سجده علی (ع) حمد و علی (ع) ذکر و دعا بود
علی (ع) نور جلی بود به هر عصر علی (ع) بود
بهر فصل ولی بود بهر درد شفا بود
علی (ع) آیه تطهیر و علی (ع) پایه تکبیر
علی (ع) سبع مثانی و علی (ع) نقطه با بود
علی (ع) زمزمه با دوست به هر شام و سحر داشت
علی (ع) یار همه خلق بهر صبح و مسا بود
علی (ع) صاحب اسلام به هر صبح و به هر شام
گل مجلس ایتام و چراغ فقرا بود
علی (ع) عبد خدا بود و خداوند خلایق
نه از خالق دادار نه از خلق جدا بود
علی (ع) ای که گلم را به مهر تو سرشتند
علی (ع) ای که به نایم زشور تو نوا بود
بزخم همه جانها تولاّی تو مرهم
بدرد همه دلها پیام تو دوا بود
نگویم تو خدائی ولی فاش بگویم
که حاجات همه خلق بدست تو روا بود
نگویم تو خدائی ولی در کف حُکمت
زمین بود و زمان بود قدر بود و قضا بود
در آن جا که محمّد (ص) به دشمن شده فاتح
ص: 327
به یک دست تو شمشیر به یک دست لوا بود
تو را فضل و کرامت تو را علم و امامت
تو را حکم و زعامت تو را صبر و رضا بود
همین فخر به (میثم) بود بس که به عالم
ثنا خوان تو هر دم به آوای رسا بود
شماره 33
آنکه را بهر ولا ما انتخابش می کنیم
اول از جام بلا مست و خرابش می کنیم
جان اگر جان گشت با برقی به نارش می کنیم
دل اگر دل بود با یک شعله آبش می کنیم
قطره، دریایی چو شد دریا خطابش می کنند
هر که با ما بود از خود حسابش می کنیم
بنده هر جا میگریزد ما بدنبالش رویم
بار دیگر خوانده عبد خود خطابش می کنیم
گر گنه کاری بیاید بر در غفران ما
هیچ کس جز ما ندارد کی جوابش می کنیم
بندۀ مومن بکانون بلا همچون گلیست
ما بنار خویش جوشانده گلابش می کنیم
آنکه رو با اشگ خجلت می نهد در کوی ما
گر گناه آرد مبدل بر ثوابش می کنیم
هر که شد مشتاق ما تا سر کسد از جیب ما
گام اول خاک پای بوترابش می کنیم
با تولای امیرالمؤمنین در کوی ما
«میثم» ار سنگی بیاری، دُرّ نابش می کنیم
شماره 34
فروزندۀ بزم جان ها علی (ع)
امیر و بزرگ جهان ها علی (ع)
به بی انتها ملک پروردگار
امام تمام زمان ها علی (ع)
زداغ محبت بدل های پاک
ص: 328
زده نقش و دارد نشان ها علی (ع)
به هر جا که جمعند مردان حق
در آن جاست ورد زبان ها علی (ع)
به افلاک، افلاکیان را همه بود
نَقل و نُقل بیان ها علی (ع)
همه آفرینش پر از نام اوست
زمین ها علی آسمان ها علی (ع)
فروزندۀ دین به عماق کفر
بهار آفرین در خزان ها علی (ع)
از آن است چرخ و فلک را نظام
که بنوشته بر کهکشان ها علی (ع)
به بستان نظم و به گلزار نثر
بود حاصل باغبان ها علی (ع)
به میدان مردی و مردانگی
بود نعره قهرمان ها علی (ع)
در آن جا که نتوان برد وهم راه
توان داده بر ناتوان ها علی (ع)
خدا راست دست و ندارم عجب
که بخشد به تن ها روان ها علی (ع)
چه گویم به وصفش که بالاتر است
مقامش زوصف و گمان ها علی (ع)
خدا را محاط است امام محیط
بود در زمان و مکان ها علی (ع)
جهان را چه گنجایش جود اوست
که بخشد بجودی جهان ها علی (ع)
به بزمی که تنها چراغش دل است
بود نکتۀ نکته دان ها علی (ع)
به باغی که جان چار دیوار اوست
بود حاصل باغبان ها علی (ع)
دل من چه لایق که بسپارمش
که دل برده از دل ستان ها علی (ع)
همه داستانهای قرآن بخوان
بود روح این داستان ها علی (ع)
ص: 329
کسی را که خالق بود مدح گو
چه گویند مخلوق در وصف او
علی (ع) ای که نشناختت جز خدا
علی (ع) ای تو را جان هستی فدا
علی (ع) ای به شهر قدم آفتاب
علی (ع) ای به ملک عدم رهنما
علی (ع) ای به پایت جبین وجود
علی (ع) ای به دستت خدا را لِوا
علی (ع) ای کرم کرده بر خصم
خویش علی (ع) ای ستم دیده از آشنا
علی (ع) ای وجودت همه عدل محض
علی (ع) ای جمالت همه حق نما
ندانم که هستی که هستی بگو
که هستی که نشناخت هستی تو را؟
که هستی که دشمن امیدش بتواست؟
که سهتی که کردی به قاتل عطا؟
تو کی آمدی در کجا زیستی؟
تو کی بوده ای بوده ای در کجا؟
کجا جبرئیل از تو آموخت درس؟
کجا با تو میکال شد آشنا؟
که بودی تو ای ابتدای نهان؟
که هستی توای مرد بی انتها؟
که هستی تو ای اولیا را پدر؟
که هستی تو ای رهبر انبیاء؟
که هستی تو ای دل به عشقت اسیر؟
که هستی تو ای جان به شوقت رها؟
که هستی تو ای راز پنهان حق؟
که هستی تو ای جلوۀ کبریا؟
که هستی تو ای داور کائنات؟
که هستی تو ای یاور مصطفی؟
که هستی تو ای جامه های سخن
به قّدِ رسایت همه نارسا؟
خدا خوانمت یا بشر گویمت؟
چه گویم که نارفته باشم خطا؟
ص: 330
بزانو در آمد زبان و قلم
بگو کیستم تا بخوانم تو را
بگو کیستی ای سپهر کرم
بگو کیستی ای محیط سخا
تو هستی علی (ع) آن که نشناختتت
کسی جز خدا و رسول خدا
تو هستی علی (ع) آن که حق ساخته
به انگشترت آیه انمّا
مرا گشته مدح تو آوای دل
نخوانم اگر مدحتت، وای دل
تو از هر نبّی و وصی برتری
تو در جسم خود جان پیغمبری (ص)
تو با سرور انبیاء همدمی
تو بر مادر اولیا همسری
توحید را ظاهری و باطنی
تو اسلام را اول و آخری
تو اسرار دادار را مخزنی
تو بر شهر علم محمّد (ص) دری
تو بر زخم جان خوش ترین مرهمی
تو در ملک دل برترین رهبری
تو در موج بحر بلا ساحلی
تو بر کشتی آرزو لنگری
تو بر ساکنان فلک حاکمی
تو بر بی کسان زمین یاوری
تو مولود پاکیزۀ کعبه ای
تو مقتول، در خانۀ داوری
تو پیش از نزول کتاب خدا
کتاب خدا را همه از بری
تو نیران و فردوس را قاسمی
تو روز جزا ساقی کوثری
تو بعد از خدا و روسل خدا
زهر بهتر و برتری برتری
همه عبد فرمان، تو فرمانده ای
همه دیگرانند و تو دیگری
همه سایه اند و توئی آفتاب
همه ذره تو مهر جان پروری
تو سلمان و مقداد پروده ای
تو مولای عماری و بوذری
در آنجا که جز دل ندارد رهی
ص: 331
تو در موج دل ها بهین دلبری
در آنجا که خلوتگه کبریاست
تو با جلوه، حسن، روشنگری
بباغی که جان چار دیوار اوست
تو بر شاخۀ آرزوها بری
به سوزی که از سینه خیزد به عرش
تو هم آب هستی و هم آذری
به روز از دم تیغ با حَمله ای
شکافندۀ قلب صد لشگری
به شب در خم کوچه های خموش
بخلق تهی دست نان آوری
به هر سو که رو کردم ای ماه من
جمال تو شد مشعل راه من
علی (ع) ای زمخلوق و خالق مدام
به شخص شخیصت درود و سلام
علی (ع) ای به کویت خلایق مقیم
علی (ع) ای به قُرب خدایت مقام
علی (ع) ای کلامت روان کلیم
علی (ع) ای کلیمت فدای کلام
علی (ع) ای همه اولیا را امیر
علی (ع) ای همه اتقیاء را امام
علی (ع) ای گدای درت مرد و زن
علی (ع) ای فقیر درت خاص و عام
علی (ع) ای نبی را در شهر علم
علی (ع) ای خدا را فروغ مدام
علی (ع) ای که گاه نزول بلا
رسول خدا از تو میبرد نام
ثنای تو کار فلک روز و شب
مدیح تو شغل ملک صبح و شام
زفیض تو ارض و سما را حیات
به یمن تو چرخ و فلک را نظام
به دام تو دلها سراسر اسیر
به جام تو جان ها همه تشنه کام
به مهر تو باید رکوع و سجود
به حّب تو زیبد قعود و قیام
ص: 332
صفا از تو آورد سعی و صفا
شرف از تو بگرفت بیت الحرام
خدا گفته وصف تو با افتخار
نبی برده نام تو با احترام
سرور دو گیتی بلای دو کون
برای محبت حلال و حرام
سرودیم و خواندیم و گفتیم لیک
نکردیم سطری زوصفت تمام
به هر وسی هستی نمودیم روی
به هر جای عالم نهادیم گام
جمال تو دیدیم در هر نظر
حضور تو بودیم در هر مقام
صفای تو می داد بر دل فروغ
شمیم تو می گشت عطر مشام
به پروردگار توانای پاک
به ارواح پیغمبران کرام
به فرقان احمد، به ایمان تو
به زهرای اطهر علیها سلام
به جسم حسین و به جان حسن
به کلثوم و زینب به آن نه امام
به فریاد رزمندگان احد
که با خونشان حق بود مستدام
که بی مهر تو طاعت و بندگی
بود روز محشر سرافکندگی
علی (ع) ای به پای تو سر داشتن
مرا بهتر از جان به برداشتن
علی (ع) ای که خاک درت را سزد
زعطر جنان دوست تر داشتن
علی (ع) ای که باید به تیغ غمت
سر و دست و جان را سپر داشتن
علی (ع) ای که بر قنبرت کوچک است
بزرگی به جن و بشر داشتن
علی (ع) ای که نتوان همه کائنات
به وصف تو سطری زبر داشتن
علی (ع) ای که بوده است فخر رسل
به وصف تو در لب گهر داشتن
مرا کوه آتش گرفتن به بر
ص: 333
مرا سیل خون در بصر داشتن
مرا تیغ دشمن به سر داشتن
شب تیره از برق آه درون
به محفل چراغ سحر داشتن
به دست خسان چشم و دل دوختن
زاشک و زخون سیم و زر داشتن
فتادن به دریای جوشان تیر
تلاطم به قعر سقر داشتن
در آغاز بی مادری اشک سرخ
به رخ در عزای پدر داشتن
به دریا، دم جان سپردن زدور
به حسرت به کشتی نظر داشتن
به دام ستمگر همانند صبر
زتیر بلا بال و پر داشتن
شب تیره بی رهنما پای لنگ
دوان سیر کوه و کمر داشتن
به آتش چو آهن همی سوختن
به گردن چو هیزم تبر داشتن
همه کوه ها را کشیدن به دوش
همه تیغ ها بر جگر داشتن
همه لحظه ها تن زآتش افروختن
همه عمر بر جان شرر داشتن
از آن به که یک لحظه دست ولا
زدامان مهر تو بر داشتن
من و دل بریدن زمهر علی (ع)
من و دیده سوی دگر داشتن
طرفدار حق را نشاید به دل
سخن های باطل اثر داشتن
به کوری دشمن علی (ع) دوستم
بود مهر او در رگ و پوستم
شماره 35
زخورشید گردون فراتر منم من
که خاک کف پای حیدر منم من
سزد گر ملک لب گشاید به مدحم
که مداح مولای قنبر منم من
علی (ع) آن که گر پرسی از وی که هستی
بگوید که ساقی کوثر منم من
ص: 334
نگهبان دین دست حق روح قرآن
رسول خدا را برادر منم من
مسیحا شود زنده با یک نگاهم
که جان عزیز پیمبر (ص) منم من
به دریای طوفانی دهر کشتی
به کشتی توحید لنگر منم من
به پیغمبران رهنما در بلاها
به ختم رسل یار و یاور منم من
چه بالاتر از این چه نیکوتر از این
که همتای زهرای (س) اطهر منم من
علی (ع) جان احمد علی (ع) کفو زهرا
علی (ع) باب شبّیر و شبّر منم من
علی (ع) نوح ایمان علی (ع) روح قرآن
علی (ع) صاحب سِرّ داور منم من
علی (ع) قطب عالم علی (ع) محور حق
علی (ع) پیر جبریل پرور منم من
علی (ع) شیر و شمشیر و دست الهی
علی (ع) فاتح بدر و خیبر منم من
علی (ع) حجت و هادی و پیرو مرشد
علی (ع) میر و سالار و سرور منم من
کجا می گریزند از دامن من
بیایید مولا و رهبر منم من
امامی که از خشم دوزخ رهاند شما را
به فردای محشر منم من
امیری که در جنگ های پیاپی
نبی گفت مدحش مکرر منم من
چراغی که شب های تاریک سوزد
به ویرانه های محقر منم من
دلیری که از ناله دردمندی بلرزد
وجودش سراسر منم من
کریمی که در جنگ
شمشیر خود را ببخشد به خصم ستمگر منم من
عزیزی که در تلخکامی
نبی را بود جان شیرین به پیکر منم من
ص: 335
به صحرا بگوئید من ابر و بادم
به دریا بگوئید گوهر منم من
به گیتی بگوئید من رهنمایم
به گردون بگوئید محور منم من
به آخر بگوئید اول علی (ع) بود
به اول بگوئید آخر منم من
به مظلوم گوئید من یار مظلوم
به ظالم بگوئید حیدر منم من
ولیِّ خداوند، مولود کعبه
که بخشیدبر کعبه زیور منم من
مطاف حرم روح حج رکن ارکان
صفای صفا روح مشعر منم من
به من می سزد اقتدار خدایی
که عبد خداوند مظهر منم من
رفیق شفیق فقیران کوفه
ولی الله دادگستر منم من
امامی که ایتام ویران نشین را
بگیردچو فرزند در بر منم من
شهیدی که گردیده گلگون زخونش
مصلی و محراب و منبر منم من
کشاورز صحرا، چراغ خرابه
امیر و خداوند کشور منم من
زمضمون شیرین در این باغ (میثم)
به نخل تو آنکو دهد بر منم من
شماره 36
فرمانروای دو عالم ساقی کوثر علی جان
روی خدا پشت احمد جان پیمبر علی جان
هم اول الاولین را شخص تو مخلوق اول
هم آخر الاخرین را موجود آخر علی جان
ای گفته با امر حق کُن خالق ولی در تعیُّین
ذات خدا صادر کل شخص تو مصدر علی جان
خلقت به دست خدا شد لکن تو دست خدائی
ای چشم و گوش الهی ای دست داور علی جان
ممدوح حق در غدیری ختم رسل را وزیری
از صبح خلقت امیری تا شام محشر علی جان
ص: 336
این نیست مدحت که گویم سردار بدر و حنینی
قدر تو ظاهر نگردد با فتح خیبر علی جان
خورشید، با پنجۀ تو از راه خود باز گردد
دست خدا را چه باشد یک کندن در علی جان
گر صف ببندند روزی عالم به یک سو
تو یک سو تنها تو حقی و عالم باطل سراسر علی جان
خشم تو کُّلِ جهنّم، مهرت تمام بهشت است
بغض تو زقّوم دوزخ حبّ تو کوثر علی جان
فرمود با تو محمّد گر حّد وصف تو گویم
درباره ات خلق عالم گردند کافر علی جان
ای ذات تو حق مطلق حق با تو، تو نیز با حق
وی قیام قیامت حق را تو محور علی جان
تنها توئی ساحل من مهرت درون دل من
آمیخته با گل من چون شیر و شکر علی جان
ترسم به اوج جلالت گر دست یابند روزی
یکباره گردند کافر سلمان و بوذر علی جان
زهرا تو و توبتولی نفس نفیس رسولی
نبود عجب گر محمّد (ص) خواندت برادر علی جان
غیر تو کی بت شکسته با دست قدرت به کعبه
جز تو که بنهاده پا بر دوش پیمبر علی جان
این ملک بی انتهایش این زمرۀ انبیایش
در کل خلقت ندارد حق از تو بهتر علی جان
در عز و جاه و جلالت در وصف فضل و کمالت
این بس که شد کشتۀ تو زهرای اطهر علی جان
بی تو عبادت حرامم در قعر آتش مقامم باشد
قعود و قیامم چون نخل بی بر علی جان
ص: 337
در خلوت حّی سر مد آن جا که درو هم ناید
با جام وحدت محمّد (ص) زد با تو ساغر علی جان
حق تا به حقّش برد پی گرد تو ره میکند طی
تا با تو سازد به هر گام خود را برابر علی جان
هم قبلۀ قبله ای تو هم کعبۀ کعبه ای تو
هم آفتاب منائی هم ماه مشعر علی جان
قابل نگردد به وصفت لایق نباشد به مدحت
گیرم به پایت فشاند جبریل گوهر علی جان
عیسی بن مریم به گردون موسی بن عمران به سینا
بردند در آستانت حسرت به قنبر علی جان
وصفت به لب گوهر ما شورت به سر محشر ما
مهر تو در پیکر ما روح مطهر علی جان
ای آیت ذوالجلالی تنها تو مولی الموالی
از دورۀ خردسالی نام تو حیدر علی جان
جائی که ذات تو باشد ممسوس در ذات ذوالمن
بوبکر و تو وای بر من الله اکبر علی جان
بعد از پیمبر خلافت حق تو کیبود
حتی گر انبیاءبعد احمد بودند یکسر علی جان
آخر کجا پای هشته بوزینه جای
فرشته جان محمّد کجا و خصم ستمگر علی جان
ای بیت حق بارگاهت ای دل اسیر نگاهت
تا چند دربارگاهت روحم زند پر علی جان
من جسم بی جان و جانم گشته مقیم حریمت
شاید نگاهش بداری همچون کبوتر علی جان
من کیستم (میثم) تو مداح تو بادم
تو مشتاق دار غم تو این جان و این سر علی جان
ص: 338
عبدی در این آستانم خاری از این بوستانم
بشمار از دوستانم فردای محشر علی جان
شماره 37
کیست وصیّ نبی
آنکه ولّی خداست
کیست ولیّ خدا
او علی مرتضاست
کیست وصیّ نبی
بن عم و داماد او
علی که میلاد او
در حرم کبریاست
کیست وصیّ نبی
آنکه کنار نبی
نغمۀ وحیش به گوش
در دل غار حراست
کیست وصیّ نبی
لحم و دم مصطفی
علی که مدّاح او
خواجۀ هر دو سراست
کیست وصیّ نبی
نفس نفیس رسول
باب حسین و حسن
شوهر خیر النّساست
کیست وصیّ نبی
آنکه به میدان جنگ
تیغش مرحب فکن،
دستش خیبر گشاست
کیست وصیّ نبی
آنکه به حفظ رسول
سینه سپر در آُحد
پیش هجوم بلاست
کیست وصیّ نبی
آنکه کتاب خدا
سوره به سوره همه
منقبتش را گواست
کیست وصیّ نبی
آنکه مقامش فزون
بعد رسول خدا از
همۀ انبیاست
کیست وصیّ نبی
شیر خدا پشت حق
آنکه به تیغ کجش
قامت دین گشت راست
علی که در قول و فعل
دست و زبان حق است
علی که لحم و دمش
لحم و دم مصطفاست
آنکه بجز وصف او
هر چه بگویی غلط
آنکه به جز مدح او
هر چه بخوانی خطاست
کیست وصیّ نبی
آنکه به خُمّ غدیر
به آیۀ بلّغش
خدا مدیحت سراست
ص: 339
به امر جان آفرین
گفت رسول امین
الا الا مؤمنین
علی امام شماست
علی است فرقان و قدر
علی است یاسین و نور
علی بود حا و میم
علی همان طا و هاست
علی رکوع و سجود
علی قیام و قعود
علی است تکبیر و حمد
علی سلام و دعاست
علی ولّی قدیر
علی بشیر النّذیر
علی علّی کبیر
علی سراج الهداست
علی است آن جنگجو
که در صف رزم او
بر لب روح القدس
زمزمه لافتی است
علی است جان جهان
علی است سرّ نهان
امامت او عیان
به آیه انّماست
علی صفای صفا
علی دعای دعا
علی حیات حیات
علی بقای بقاست
علی است فصل الخطاب
علی است علم الکتاب
خطاب را ابتدا
کتاب را انتهاست
علی است بنیان حق
علی است عنوان حق
علی است میزان حق
علی به حق رهنماست
خدیو گردون خدم
امام ثابت قدم
کریم صاحب کرم
امیر صاحب لواست
زمان اگر بود بود
علی امام زمان
جهان اگر هست باز
علیش فرمان رواست
اگر کند او کرم
نگین شاهی است کم
اگر کند او عطا
ثنای او هل اتاست
عشق علی مشتعل
در نفس اهل دل
ذکر علی متّصل
بر لب اهل دعاست
سرود مدحش به لب
فروغ حسنش به دل
برات مهرش به کف
لوای حمدش به پاست
جدا شده از خدا
ص: 340
جدا شده از کتاب
جدا شده از رسول
هر که ز حیدر جداست
بدون مهر علی
هر آنچه طاعت، هدر
سوای حبّ علی
تمام ایمان هباست
بهشت بی او جحیم،
جحیم با او بهشت
قضا به امرش قدر،
قدر به حکمش قضاست
بهار مهر علی است
قهر اگر آتش است
اسیر زهد علی است
نفس اگر اژدهاست
گفتارش دلستان
رفتارش دلنشین
رخسارش دلفروز
دیدارش دلرباست
اگر به فرض محال
بود خدا را شریک
می گفتم با همه
علی شریک خداست
پناه بردم به هو،
چگونه عبدی است او
که قامت بندگی
به محضر او دوتاست
کلام هر چه دُراست
به وصف او نادرست
سخن هر آنچه رسا
به مدح او نارساست
من و ولای علی
سرم فدای علی
که خاک پای علی
به دیده ام توتیاست
علی به جانم شکیب
علی به قلبم حبیب
علی به زخمم طبیب
علی به دردم دواست
سلام بر دیده ای
که جز علی را ندید
درود بر آن دلی
که جز علی را نخواست
سیاه رویم ولی
دلم بود منجلی
به دوستی علی
مس وجودم طلاست
به یک رویم ولی
دلم بود منجلی
به دوستی علی
مس وجودم طلاست
به یک زبان چون توان
سرود مدح علی
وجود «میثم» همه
زبان مدح و ثناست
شماره 38
ص: 341
الا تمامی تاریخ شرحِ غربت تو
نجف نه، بلکه جهانِ وجود تربت
تو نه خاک مسجد کوفه، که چهرۀ اسلام
گرفته رنگ خدائی ز خون تربت تو
قسم به روح عدالت قسم به خون شهید
که بوده قتل تو از شدت عدالت تو
زمامدار دو عالم توئی ولی افسوس
که کرد بر تو ستم روز و شب رعیّت تو
به گنج های جهانت احاطه بود ولی
نبود زره و اسب و تیغ، ثروت تو
تو آن بزرگ جوانمرد روزگار استی
که دشمن آمده شرمنده از عنایت تو
چگونه در بر طفل یتیم لرزیدی
الا زمام دو گیتی به دست قدرت تو
عبادت همه پیغمبران اطاعت خلق
قبول حضرت حق نیست بی ولایت تو
نکوتر است ز طاعات جنّ و انس و ملک
به نامۀ عملم حرفی از محبّت تو
به لحظه های شب قدر می خورم سوگند
که شام قدر، شرف یافت از شرافت تو
اگر نگویم این عین ناجوانمردی است
که شد شهید، جوانمردی از شهادت تو
نماز را به شب قدر آبرو بخشید
شهادت تو به سجّادۀ عبادت تو
گشوده گشت ز پیشانی تو با شمشیر
کتاب درد و غم و رنج بی نهایت تو
بسان آیۀ قرآن که زیر پا افتد
خدا گو است که پا مال گشت حرمت تو
چه قرن ها که بشر پشت سر نهاد و
هنوز زچاه کوفه بر آید صدای غربت تو
به لحظه ای که به مسجد شدی شهید قسم
ص: 342
حرم حرم شده از لحظۀ ولادت تو
توئی وصّی و دم و لحم و نفس پیغمبر
به غیر او که دهد دست بر اخوّت تو
امیر بودن و بر کفش خویش وصله زدن
ندیده اند مگر از تو در حکومت تو
زبانزد همگان شد به شام و مصر و حجاز
قصیده ای که عدو گفت در فضیلت تو
که داده غیر تو شمشیر خود به دشمن خود
درود بر تو و بر اینهمه فتوّت تو
زمامدار صف محشری و نیست عجب
که روز حشر به دشمن رسد شفاعت تو
به دادگاه قیامت از آن هراسانم
که قاتل تو شود عفو از کرامت تو
زهی سعادت «میثم» که گشت از آغاز
نصیب دیده او گریۀ مصیبت تو
شماره 39
یا علی عبد شرمسار توام
هر که ام زائر مزار توام
آنچه یک عمر آرزو کردم
در حریمت به دست آوردم
جنّت من دیار تو است علی
کعبۀ من مزار تو است علی
گر نهند آفتاب را به کفم
نیست مانند سایۀ نجفم
سالها دُّر ز دیدگان سفتم
همۀ عمر یا علی گفتم
سنگ بودم که گوهرم کردند
زائر قبر حیدرم کردند
یا علی یا علی گنه کارم
روز محشر فقط تو را دارم
تو حیات من و ممات منی
حجّ من صوم من صلاهِ منی
جنّت من به خاک تربت تو است
اشک چشمم نثار غربت تو است
به تجلاّی تو درخشیدم
با ولای تو شیر نوشیدم
ص: 343
شیر من کوثر ولای تو بود
ذکر لالائیم ثنای تو بود
تا زبان را به حرف بگشادم
پدرم داد یا علی یادم
تا که طفلی دو ساله گردیدم
تاب برخواستن به خود دیدم
شاد بابا ز نوش خندم کرد
یا علی گفت تا بلندم کرد
مدح امیرالمؤمنین علیه السلام
نخستین نقش عالم یا علی بود
تمام اسم اعظم یا علی بود
ملایک را پس از ذکر خداوند
ز هر ذکری مقدّم یا علی بود
چو جان در پیکر آدم دمیدند
هماندم ذکر آدم یا علی بود
از آن شد بر خلیل آتش گلستان
که ذکر او دمادم یا علی بود
اگر آن بت شکن بر کف تبر داشت
همان نقش تبر هم یا علی بود
عصا در دست موسی یا علی گفت
دم عیسی ابن مریم یا علی گفت
از آن شد بطن ماهی جای یونس
که ذکرش در دل یم یا علی بود
به چاه و تخت شاهی ذکر یوسف
چه در شادی چه در غم یا علی بود
اگر موسی کلیم الله گردید
کلام او مسلّم یا علی بود
دعای حاجیان بر گرد کعبه
صدای آب زمزم یا علی بود
به بام آسمان از صبح آغاز
فلک را نقش پرچم یا علی بود
چو هنگام ولادت گریه کردم
به صورت نقش اشکم یا علی بود
کجا می سوخت شیطان گر ندایش
در اعماق جهنّم یا علی بود
نمی شد خلق دوزخ گر ز آغاز
ص: 344
ندای خلق عالم یا علی بود
ز بسم الله تفسیرش عیان است
که قرآن مجسّم یا علی بود
از اوّل تا به آخر هر چه خواندیم
تمام نخل «میثم» یا علی بود
شماره 40
آمدم بر درگهت با چشم گریان یا علی
تو کریم عالمی من بر تو مهمان یا علی
گر چه سر تا پا گناهم زائر قبر توام
روی لطف و مرحمت از من مگردان یا علی
بوده عمری آرزوی من که در شهر نجف آیم
و بوسم ضریحت از دل و جان یا علی
هر که را دردیست من بیمارم از درد گناه
نیست بر دردم به جز لطف تو درمان یا علی
آمدم چون کعبه قبرت را بگیرم در بغل
با تو بندم بار دیگر عهد و پیمان یا علی
آمدم تا از تو پرسم از چه بعد از قرن ها
مانده قبر همسرت از دیده پنهان یا علی
آمدم تا با تو گویم سائلم درمانده ام
باز کن بر من ز رحمت باب احسان یا علی
آمدم تا با تو گویم مرغ جانم را بگیر
از کرم دور ضریح خود بگردان یاعلی
آمدم تا با تو گویم آخر ای چشم خدا
یک نگه کن بر من آلوده دامان یا علی
آمدم تا با تو گویم با همه جرم و خطا
هر که هستم دوستت دارم به قرآن یا علی
ای که می دادی غذای خویش را بر قاتلت
لطف کن بر من که هستم از محبّانت یا علی
ص: 345
آمدم تا با تو گویم یا علی دستم بگیر
پیش از آنکه عمر من آید به پایان یا علی
شماره 41
زهی که شد مرا در این روزگار
معلّم ولایت آموزگار
که چامه ای ز سیّد حِمیَری به نظم فارسی دهم انتشار
آنچه مضامین که مرا آمده هست از آن سید ذوالاقتدار
گشت خزان گلشنی از ام عمر ماند بیابانی از آن مرغزار
مرغ از آن باغ خزان در هراس شیر از آن بادیه شد در فرار
گشت چو ویرانه سرائی که نیست دامن آن را بجز از مور و مار
مار ولی مرگ از آن بیمناک زهر به دندانش ولی مرگبار
دیده از آن منظره ها اشک ریز منظره جای شتر راهوار
یاد مرا آمدی از آن حبیب کان دل شب گشت دلم بیقرار
گوئی در اتشم از بس که زد از جگرم ز عشق (اَروی) شرار
در عجب که مسلمین خواستند توضیح از رسول و الاتبار
گفتند بعد از تو تو را جانشین کیست در این برهه از این روزگار
بعد تو بسیار بود آزمند تا ببرد ملک تو را آشکار
بعد تو هستند بسی در کمین تا به مقام تو بگیرند پار
گفت نبی گر که نمایم عیان عهد خدا را شکنید آشکار
چونان گوساله پرستان شوید در بر هارون همه ناپایدار
با عقلا روی سخن بود و بس تا که تعقّل کند و اختیار
گرم سخن بود که با صوت وحی حکم شد از خالق لیل و نهار
کآنچه تو را وحی شد ابلاغ کن ورنه به پایان نرساندی تو کار
ص: 346
خواست بپا ختم رسل آنکه بود در ره فرمان خدا استوار
خواند همان خطبه که مأمور بود دست علی در دستش نوربار
دست علی کرد بدستش بلند داشت چه دستی به چه دستی قرار
بود خداوند و ملائک شهود که گفت آن رسول والاتبار
هر که منم مولاش مولا علی است راضی و قانع نشدنش زکار
گوئی در شدّت خشم و غضب بینی شان بریده شد زین شعار
بسته به وی تهمت و در کجروی شدند بر خلاف آن هر دو یار
تا که پس از وفات و دفن رسول کردند آن کفر نهان آشکار
با همه سفارشات نبّی زیان نمودندبه سود اختیار
بریده از آل شدند و شدند از این برش بقهر یزدان دچار
بر علی از مکر و حیَل تاختند تا بود آن حیله و آن کارزار
وصالشان نه با نبّی نزد حوض شفیعشان نه مصطفی پیش نار
حوضی است او را که ز صنعا و شام بیش بود مصافش در شمار
به سوی آن خوش علم افراشته شوند یاران علی رهسپار
آب مگو رحمت حق موج زن صافتر از نقره بسی خوشگوار
ریگش چون لؤلؤ مرجان ناب که برنچیده مانده در جویبار
ماسه آن بسان مشک خُتَن کرانه اش سبزترین مرغزار
میوه ناچیده و خوش رنگ آن روشنتر از گوهر شاهوار
پراکند عطر و ریاحین بسی چو بگذرد نسیم ز آن سبزه زار
نسیم پیوسته ز باغ بهشت وزد بر آن حوض و بر آن چشمه سار
ابریقها فزون آن مه جبین زند همی دشمن خود را کنار
ص: 347
دور کند دشمن خود را علی چون شتران غیر از آبشار
آب ننوشیده نداشان دهد دور شوید ای که تباهید و خوار
کنید بهر دفع جوع و عطش آب و غذایی دگری اختیار
کوثر و فیضش بود از امتی که بوده اهلبیت را دوستدار
شارب آن حوض کند رو به خلد تشنه بی فیض رود سوی نار
پنج علم بود به محشر عیان یکی سرافراز و نگون است دو چار
یکی از آن چار بود سامری که هست بوبکر در آن روزگار
یکی دیگر غاصب دوّم عمر که بوده جهلش همه جا آشکار
یکی از آن چار همان نفثل است خدا کند قبر او پر شرار
یکی معاویه روبه صفت که بدعت آورده بدین بی شمار
پرچم بن عم نبّی پیش پیش هست چو خورشید فلک نوبار
امیر مؤمنان که نوشد به حشر محبّ او ز آن آب خوشگوار
آید در نزد رسول خدا پرچمش افراشته و استوار
بهشت سر در خط فرمان او دوزخ از پیش گهش در فرار
بدین سخن کس نشود ناشکیب که هست وحی از طرف کردگار
مدح شما همیشه با (حمیری) است اگر چه جان کند در این ره نثار
درود بر پیمبر و مرتضی سلام بر عترت ذوالاقتدار
باشد تا از نفس (حمیری) «میثم» در حشر شود رستگار
شماره 42
من کی ام حبل المتینم
من کی ام حق الیقینم
من کی ام باب المرادم
من کیم فتح المبینم
من کی ام کهف امانم
من کی ام حصن حصینم
ص: 348
من کی ام شیرین کلامم
من کی ام شور آفرینم
من کی ام مهر سپهرم
من کی ام ماه زمینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کیم من نار و نورم
من کیم من عشق و شورم
من کیم عیسی و چرخم
من کیم موسی و طورم
من کیم پیدا و پنهان
من کیم نزدیک و دورم
من کیم من عرش و فرشم
من کیم من خلد و حورم
من کیم من اصل و فرعم
من کیم من ماهُ و تینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام دریای جودم
من کی ام پیر و جودم
من کی ام جان رکوعم من کی ام روح سجودم
من کی ام سر قیامم
من کی ام رمز قعودم
من کیم ایمان و دینم
من کیم غیب و شهودم
من کی ام آغاز و پایان
من کی ام یار و معینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کیم من ذوالجلالم
من کیم من ذوالکمالم
من کی ام با اهل دردم
من کی ام در اهل حالم
من کی ام جان رسولم
من کی ام جانان عالم
من کی ام مولای قنبر
من کی ام پیر بلالم
من کی ام مسکین نوازم
من کی ام ویران نشینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام در آسمانم
من کی ام در کهکشانم
من کیم پیدا چو جسمم
ص: 349
من کیم پنهان چو جانم
من کی ام بالای وهمم
من کی ام فوق بیانم
من کی ام روح وجودم
من کی ام جان جهانم
من کی ام سر تا به پا معراج رب العالمینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام خیرالعباد
من کی ام روح الفؤادم
من کی ام دارالسلامم
من کی ام باب المرادم
من کیم لطف و لطیفم
من کیم جود و جوادم
من کی ام عبدالودودم
من کی ام رب الودادم
من کی ام عین الحیاتم
من کی ام حق الیقینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام جان جهان ها
من کی ام جانان جان ها
من کی ام کهف امان ها
من کی ام غوث زمان ها
من کی ام نور عیان ها
من کی ام س نهان ها
من کی ام ماه مکان ها
در زمین و آسمان ها
من کی ام ممدوح خلق اولین و آخرینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کیم فصل الفصولم
من کیم اصل الاصولم
من کی ام باب الائمه
من کی ام صهر رسولم
من کی ام مرد دو عالم
من کی ام زوج بتولم
من کی ام بحر معارف
من کی ام کنز عقولم
من کی ام دانا به هر کس در جنان و در جنینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام رکن و مقامم
ص: 350
من کی ام بیت الحرامم
من کی ام دوم فروغم
من کی ام اوّل امامم
من کی ام صحرا مقیمم
من کی ام گردون مقامم
من کتابم من خطابم من جهادم من قیامم من بصیرٌ بالعبادم من هدیً لِلمُتَّقینَم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام خضر حیاتم
من کی ام باب النجاتم
من کی ام روح صفاتم
من کی ام انوار ذاتم
من کیم صوم و صلاتم
من کیم حج و زکاتم
من کی ام شویندۀ لوح تمام سیئاتم
من امید هر گنه کاری به روز واپسینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من کی ام من باء بسم الله رحمن الرحیمم
من کی ام معنای یاسین رمز قرآن الحکیمم
من کی ام بعد از نبی تنها صراط مستقیمم
من کی ام خیر کثیرم
من کی ام فوز عظبمم
من کی ام دست توانای خدا در آستینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
من حکیمم من کریمم من علیمم
من زعیمم من سمیعم من بصیرم
من کبیرم من عظیمم من حیاتم من مماتم
من سلامم من سلیمم من خلیلم من مسیحم
من ذبیحم من کلیمم من سپهرم من نجومم من امانم من امینم
من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم
شماره 43
این شنی_دم غریب خست_ه دلی
دل ش_ب زد درِ س_رای عل_ی
گفت ای خاک مقدمت شاهی!
یا عل_ی میهم_ان نمی خواهی
شیرحق، آن ب_زرگ مرد حجاز
در به رویش گشود با روی باز
ص: 351
کای برادر خوش آمدی از راه
میهم__ان عزی__ز! بس__م الله!
ک_رد آن مظه_ر تم_ام کم_ال
میهم_ان را به خن_ده استقب_ال
از کرم چون شبیر و شبر خویش
میهمان را نشاند در بر خویش
گفت می_ل طع_ام ه_م داری؟
گفت ج_انم ت_و را ف_دا! آری!
شیرحق ت_ا چنین جواب شنید
پشت پ_رده ز فاطم_ه پ_رسید
کای نب_ی را خجست_ه ریحانه!
هس_ت آی__ا طع_ام در خان__ه؟
گف_ت باش_د کم_ی طع_ام، ولی
که فق_ط از ب_رای ت_وست علی
آن گش_وده ب_ه میهمان آغوش
ک_رد ناگ_ه چ_راغ را خام__وش
سف_ره گست__رد ب_ا دل__ی آرام
نزد مهم_ان نه_اد ظ_رف طعام
میهم_ان همچن_ان غ_ذا خ_ورد
لقمه از خوان هل اتی م_ی خورد
اس___دالله نی__ز ب__ا م_هم__ان
دست می برد س_وی سف_ره نان
خود به ص_رف غذا تظاه_ر کرد
ک_ام خ_ود از گرسنگ_ی پر کرد
میهمان سیر شد در آن شب تار
لی_ک م_ولا گرسن_ه رفت کن_ار
الله الله ک__ه در ج__وانم___ردی
چون علی نیست در جهان فردی
شمع خام_وش کرد مظهر هو
تا که مهمان خجل نگردد از او
ای وجودت هم_ه جوانم_ردی
ک_رده ب_ا اه_ل درد هم دردی
حق ز روی تو پرده ها انداخت
جز محمّد کسی تو را نشناخت
درد عال_م گ_واه ه_م دردی_ت
ه_ل ات_ی قص_ۀ جوانم_ردیت
جان پاک رسول در تن توست
دست پیغمبران به دامن توست
این تویی ای به نفس خویش امیر
که به دشمن عطا کنی شمشیر
روز در رزم، خش_م ط_وف_انی
ص: 352
شب ز اش_ک یتی_م، ل_رزانی
روز، بر اوج تخت عزت و جاه
دل شب هم سخن شوی با چاه
روز، شی__رخ_دا ب_ه پیک_اری
شب ب_ه بیماره_ا پ_رست_اری
روز، قلب سپ_اه را زده چاک
شب نهی روی بندگی بر خاک
روز، سلط_ان آفت__اب استی
شب که آی_د ابوت_راب استی
پشت دینی و جوشنت بی پشت
در ز خیب_ر گرفت_ه با انگشت
آسم_ان داغ_دار ت_اب و تبت
مرغ شب کشت_ۀ نم_از شبت
تو همان نفس احمدی مولا!
هم علی ه_م محمّدی مولا!
ت__و امام__ی ام__ام قرآن__ی
پ_ای ت__ا س_ر تم_ام قرآن_ی
دست تو دست اقتدار خداست
ذوالفقار تو ذوالفق_ار خداست
تو ب_ه محش_ر زمام_داری
تو تو قسی_م بهشت و ن_اری
تو ای هم__ه انبی__ا مسلم_انت
خلد، مشت_اق روی سلم_انت
گ_ه ب_ه مسن_د گه_ی بیابانی
ت_و کش_اورز ی_ا ک_ه سلطانی؟
تیغ در دست و بیل ب_ر دوشت
عقل گردیده محو و مدهوشت
ت_و خداون_د را ول__ی هست_ی
هر که هستی همان علی هستی
گرچ_ه «میثم» تو را ثنا خواند
کیست_ی؟ کسیت_ی؟ نم_ی داند
شماره 44 رباعی
در مرگ اگر علیست فریاد رسم
شیرینی وقت احتضار است بسم
ای کاش بشوق دیدن رویش بود
صد لحظه احتضار در هر نفسم
**********
احمد علی و علی سراپا همه اوست
نزدیکی این دو چون دو طاق ابروست
لا حول ولا قوّه الاّ بالله کی
جای سه دشمن است در بین دو دوست
**********
عنایتی کن که گدایت شوم
غباری از خاک سرایت شوم
ص: 353
کبوتر نغمه سرایت شوم
«میثمِ» افتاده ز پایت شوم
**********
جان را به یک اشاره مسخّر کند علی
دل را به یک نظاره منوّر کند علی
ایجاد گل ز شعله ی آذر کند علی
یک لحظه سیر عالم اکبر کند
علی بر کائنات جود مکرّر کند علی
**********
ناشناخته
وجه خدا، جان محمّد علی
فاتح میدان محمّد علی
باغ و گلستان محمّد علی
تمام قرآن محمّد علی
فوق همه خلق و همانندِ خلق
عبد خداوند و خداوندِ خلق
شماره 45
نفس نفیس مصطفی یا علی (ع)
کعبه گرفت از تو صفا یا علی (ع)
تو در زمین و آسمان رهبری
عقده گشای دل پیغمبری
تو شهر علم نبوی را دری
پشت نبی روی خدا یا علی (ع)
یاد تو ذکر لب خاموش من
مدح تو هنگام سخن نوش من
لحمک لحمی است دُر گوش من
از لب ختم الانبیا یا علی (ع)
وجه خداوند تعالی توئی
غیر نبی از همه اولا توئی
شیر خدا علی (ع) اعلا توئی
یار نبی در همه جا یا علی (ع)
ای حرم از مقدم تو محترم
مادر تو زاده تو را در حرم
مکه زمیلاد تو رشگ ارم
جان جهانت به فدا یا علی (ع)
ما زترا بیم و توئی بوتراب
ما همگان ذره و تو آفتاب
آیه مدح تو بود در کتاب
نصّ صریح انما یا علی (ع)
بعد نبی حضرت خیرالانام
فاطمه (س) را کیست بجز تو امام
ای بتو از قادر منّان سلام
ص: 354
توئی توئی تو مقتدا یا علی (ع)
گاه سخن نوش محمّد (ص) توئی
یار و هم آغوش محمّد (ع) توئی
بت شکن دوش محمّد (ص) توئی
به بیت ذات کبریا یا علی (ع)
با که نبی همدم و همراز بود؟
بیت که بر بیت خدا باز بود؟
دین زنبرد که سرافراز بود؟
نبی که را گفت ثنا یا علی (ع)
کی به اُحد جان نبی را خرید؟
کی به اُحد جز تو نود زخم دید؟
بدر به شمشیر که فتح آفرید؟
جز تو که بد شیر خدا یا علی (ع)؟
جز تو خدا را که ید و عین بود؟
مهر که غیر از تو بما دین بود؟
بازوی کی، بازوی ثقلین بود؟
در صف پیکار و غزا یا علی (ع)؟
ای خرد گشته بوصف تو گم
آیه اکملت لکم دینکم
مدح چه کس بوده به صحرای خم؟
از تو نمی شود جدا یا علی (ع)؟
شماره 46
بازوی کردگار، علی بود و بس،
علی (ع) سردار نامدار، علی بود و بس،
علی (ع) فردی که گشت گرد نبی بین دشمنان
با زخم بی شمار، علی بود و بس،
علی (ع) مردی که جبرئیل زسوی خدا
بر او آورد ذوالفقار، علی بود و بس،
علی (ع) در لیله المبیت به جای نبی که خفت
تا جان کند نثار، علی بود و بس،
علی (ع) شیری که روبهان همه از بیم تیغ او
گفتند الفرار ، علی بود و بس،
ص: 355
علی (ع) مرد افکنی که خواند رسولش تمام دین
در روز کارزار ، علی بود و بس،
علی (ع) آن کو به نص انفسنا جان احمدش
فرمود کردگار ، علی بود و بس،
علی (ع) آن بت شکن که بر سر دست نبی
شکست بت ها خلیل وار ، علی بود و بس،
علی (ع) آنکس که مصطفی به غدیرش امام خواند
در بین صد هزار ، علی بود و بس،
علی (ع) آن عاشقی که در دل شب گرد نخل ها
بگریست زار زار ، علی بود و بس،
علی (ع) کوهی که در برابر یک ناله یتیم
میگشت بی قرار، علی بود و بس،
علی (ع) آنکو به پایداری و صبر و شهامتش
دین گشت پایدار ، علی بود و بس،
علی (ع) حقّی که حقّ به دو روی و، وی به دور حق
گشتند چون دو یار ، علی بود و بس،
علی (ع) مردی که استخوان به گلو بهر حفظ دین
در دیده داشت خار ، علی بود و بس،
علی (ع) سیف اللهی که شخص رسول خدا
بر او میکرد افتخار ، علی بود و بس،
علی (ع) وجه اللهی که در دل شب رخ به خاک سود
با چشم اشکبار ، علی بود و بس،
علی (ع) عین اللهی که هر چه نبی دیده بود
او میدید آشکار ، علی بود و بس،
علی (ع) رزم آوری که دشمن او از کرامتش
گردید شرمسار ، علی بود و بس،
ص: 356
علی (ع) مولود کعبه کز قدم خویش کعبه را
بخشید اعتبار ، علی بود و بس،
علی (ع) آنکو که شد ولایتش از جانب خدا
محکمترین حصار، علی بود و بس،
علی (ع) آنکو که قاتلش به عنایات و رحمتش
بودی امیدوار ، علی بود و بس،
علی (ع) عرشی که چون حسین و حسن ذات کبریا
دادش دو گوشوار ، علی بود و بس،
علی (ع) مردی که در زقلعه خیبر گرفت و کند
با دست اقتدار ، علی بود و بس،
علی (ع) عبدی که دست قدرت او کرد در سپهر
خورشید را مهار ، علی بود و بس،
علی (ع) (میثم) بدین قصیدۀ خود انصاف ده بگو
دین را زمامدار، علی بود و بس، علی (ع)
شماره 47
کیستم من بنده ای از فرط عصیان شرمگینم
روز و شب باران خجلت بارد از ابر جبینم
خیزد از پرونده جرم و گناهم دود و آتش
خلق پندارند همچون لاله خلد برینم
زاغ بودم لیک در بین هزاران بوده جایم
خار بودم سالها در باغ با گل همنشینم
دانه ای از خود ندارم تا در این مزرع فشانم
هرچه است از خرمن فضل و معانی خوشه چینم
راه سخت و بار سنگین پای خسته دست خالی
مرگ بر گرد سراست و قبر دائم در کمینم
زینتی با خود ندارم اشک سرخ از دیده بارم
تا مگر رنگین ز خون دیده گردد آستینم
نه نهالم تا دهم گل ، نه گلم تا عطر بخشم
ص: 357
با که گویم وای برحالم که نه آنم نه اینم
خوی دیوم باشد و دستم به دامان فرشته
روی زشتم باشد و مشتاق وصل حور عینم
روز اول داشتم بخت سلیمان حیف کاخر
گشت غارت ناگهان با دست اهریمن نگینم
راه روشن لیک غافل می روم با چشم بسته
وای اگر یکباره خود را در دل دوزخ ببینم
پاسخ مثبت به شیطان داده و تسلیم نفسم
من که آوای خدا افکنده از هر سو طنینم
بار معبودا تو دانی با تمام کج روی ها
راست گویم خادم کوی امام راستینم
گر به دوزخ پا گذارم آتشم گردد گلستان
چون به دل باشد تولای امیر المومنینم
نی عجب گر اهل محشر رامعین و یار گردم
گر بود مولا امیرالمومنین یار و معینم
شیر حق نفس محمد (ص) قائل قول سلونی
آن که حب اوست را هم آنکه مهر اوست دینم
میرسد از منبر کوفه ندای او به گوشم
کی تمام خلق عالم من امام العالمینم
گمرهان را رهنمایم مومنین را پیشوایم
مسلمین را مقتدایم مصطفی را جانشینم
من علیم عالیم دانای اسرار نهانم
انجم آرای سمایم کار پرداز زمینم
قائم استم دائم استم عالم استم حاکم استم
فاضل استم و اصل استم مرشد روح الامینم
من به قرآن باء بسم الله رحمان الرحیم
مومنون و کوثر و طاها و قدر و یاوسینم
انبیا را جان جانم نفس ختم الانبیایم
اولیا را حکم رانم عبد خیر الحاکمینم
آل عمران ، مائده ، اعراف ، توبه ، هود ، نوحم
ص: 358
مومن و شورا و فتح و صافات و حشر و تینم
در مقام بندگی آید زمن کار خدائی
دستگیر کل خلق از اولین و آخرینم
گفته قرآن چنگ باید زد به حبل الله جمیعا
اهل عالم دست پیش آرید من حبل المتینم
من معزالمومنینم من مذل المشرکینم
من بصیرا بالعبادم من هدی للمتقینم
روز محشر چاره پرداز و اصحاب الشمالم
پیشوا و رهبر و مولای اصحاب الیمینم
انما در شان من نازل شده ای اهل عالم
در رکوع خویشتن دادم به سائل چون نگینم
روح و مصداق الم نشرح لک صدرک منم
من ز آن که آرامش به قلب پاک ختم المرسلینم
تا قیامت گر شود تفسیر از نهج البلاغه
نیست خطی از خطوط صفحه علم الیقینم
پرچمم نصر من الله است و خود فتح قریب
در نبرد ناکسین و قاسطین و مارقینم
آستانم آسمان است و زیمن گرد نعالش
خود هم فرمان و دست حق بود در آستینم
دردمندان را دوایم بی نوایان را نوایم
بی پناهان را پناهم بی معینان را معینم
خاک و باد و آب و آتش در پی فرمانگذاری
در شمال و در جنوب و در یسار و در یمینم
صبح خلقت بندگی آموختم خیل ملک را
باطنین نغمه ایاک نعبد نستعینم
رایت فتح الفتوحم آیت نصر خدایم
پیشتاز زاهدانم پیشوای عارفینم
باب شهر علم سرمد کفو زهرا جان احمد
شیر وشمشیر محمد (ع) مظهر جان آفرینم
من همان شاهم که هنگام سحر با روی بسته
ص: 359
با فقیران هم کلامم با یتیمان همنشینم
من همان شاهم که می خندم بروی دردمندان
گرچه خود از غصه لبریز است قلب نازنینم
روز یار خلق و شب همبازی طفل یتیمم
همنشینی با فقیری را به شاهی برگزینم
من همان شاهم که بار پیرزن گیرم
به دوش چون تنور او بود در دل شرار آتشینم
گر ببینم اشک غم می ریزد ازچشم
یتیمی میرود تا عرش اعلا آه از قلب حزینم
گرچه هستی رو سیه (میثم) به اجراین قصیده
دستگیر و شافع و یارت به روز واپسینم
شماره 48
خرد را یافتم گفتم علی (ع) کیست
بگفت آنکس که وصفش حد کس نیست
علی (ع) حسینست در آئینه غیب
که وصفش از زبان ما بود عیب
علی (ع) ویران نشین عرش پیماست
از این پایین تر از آن نیز بالاست
گه از اوج فلک بر خاک بیینش
گهی از خاک بر افلاک بینیش
نه لوح و نه سپهر و نه قلم بود
علی (ع) عبد خدا پیش از عدم بود
همه در هر زمان وصفش شنیدند
نمی دانم ورا کی آفریدند
علی (ع) روشنگر پیش از زمان هاست
علی (ع) خورشید آنسوی مکان هاست
علی (ع ) سری مگو در ذات معبود
علی(ع ) عبدی که پیش از بود هم بود
علی (ع ) چشم خدا دست خدا بود
خدا داند که کی بود و کجا بود
چه می گویم که میداند علی کیست ؟
ص: 360
علی(ع )اعجوبه ای در ملک هستی است
علی (ع ) با آن که از هر اوج بالاست
بهر کس بنگری گوید وی از ماست
علی(ع ) با حق و حق با او چو پرگار
یدور الحق علیه حیثما دار
علی (ع ) ماهی که در هر دل درخشید
بیک شب در چهل منزل درخشید
علی (ع ) هم حق بود هم محور حق
گواهی می دهد پیغمبر حق
علی (ع ) آه دل بشکسته دل هاست
علی (ع ) فریاد از عصیان خجل هاست
علی (ع ) شمعی که عمری بی صدا سوخت
چراغ عدل را در عالم افروخت
که غیر از او بقاتل شیر بخشید ؟
که جز او خصم را شمشیر بخشید ؟
شب معراج نشنیدی که احمد
در آن خلوت سرای حی سرمد
بهر جانب که چشم خویش بگشود
علی (ع ) بود و علی (ع ) بود و علی(ع ) بود
گهی بالا نشین بزم دادار
گهی ویرانه را شمع شب تار
چنان با مستمندی می شدی دوست
که میپنداشتند این مقتدا اوست
سراپا اشک بود و خنده می کرد
نشاط کودکی را زنده می کرد
بیابان را چنان از اشک پوشید
که هر نخلی ز چشمش آب نوشید
علی (ع ) ای سر نامعلوم هستی
علی (ع ) ای اولین مظلوم هستی
علی (ع ) ای ناشناس آفرینش
علی (ع ) ای انبیاء را از تو بینش
قلم لرزان زبان قاصر سخن پست
ص: 361
تهی دستم تهی دستم تهی دستم
چه گویم تا نریزد آبرویم
تو خود گو کیستی تا من بگویم
تو ابر فیض و ما دشت کویریم
تو فریاد رهائی ما اسیریم
تو شاه هر دو عالم ما گدائیم
تو دست حق و ما بی دست و پائیم
شجاعت تکیه بر تیغ تو داده
جوانمردی به پایت ایستاده
ادب تعظیم برده بوذرت را
شرف بوسیده دست قنبرت را
بزرگی بنده کوچکتر تواست
بلندی خاک مقداد در تو است
بلاغت را سخن های تو فصاحت
تکیه بر تیغ تو داده ولایت
آب از جوی تو خورده محبت
میوه از باغ تو برده عبادت
بوسه زن بر بوریایت
شهادت خاک محراب دعایت
تو حقی و حقیقت را زعیمی
طریقت را صراط المستقیمی
تو از صبح ازل با حق نشستی
تو تا شام ابد هستی و هستی
تو ممدوح خدا در هل اتائی
تو مصداق نزول انمائی
تو در از قلعه خیبر گرفتی
تو جا بر دوش پیغمبر (ص) گرفتی
الا رنج دو عالم را خریده
الا فریادهایت ناشنیده
الا ای از رعیت دیده آزار
سخن با چاه گفته در شب تار
غمت را از شرار آه پرسم
روم در کوفه و از چاه پرسم
الا چاهی که رازت در درون خفت
بگو شبها علی (ع) با تو چه میگفت
چرا راز علی (ع) در دل نهفتی
چرا خاموش ماندی و نگفتی
کدامین گنج در گنجینه داری
ص: 362
برون ریز آنچه را در سینه داری
بگو تا باز دانش جان بگیرد
بگو تا تیرگی پایان بگیرد
بگو تا نور از عالم برآید
شرار از (سینه) میثم برآید
شماره 49
ای نجف از مزار پاک علی
ای وجود تو گشته خاک علی
ای سرشت من و سوشت همه
ای بهشت من و بهشت همه
ای تراب ابوتراب، نجف
شهر زیبای آفتاب، نجف
از وطن رو به این در آورم
مهر آل پیمبر آوردم
ای ولیّ خدا سلام علی
حجّت کبریا سلام علی
خاک دریّه ی بتولم کن
روسیاهم، بَدَم، قبولم کن
گر چه یک عمر زیر دین توام
هر که ام عاشق حسین توام
زائر درگه شما هستم
زائر ار نیستم گدا هستم
تو کریمی منم گدات علی
به امیدی زدم صدات علی
عشق مولی الموالیم باشد
هستیم دست خالیم باشد
دست خالی و بار سنگین است
کلِّ سرمایه ی گدا این است
تو که در هر دلی بود حرمت
تو که قاتل خجل شد از کرمت
کی زنی دست رد به سینه ما
ای تولاّی تو سفینه ی ما
کیست جان رسول غیر از تو
کیست زوج بتول غیر از تو
کیست غیر از تو جان پیغمبر
کیست جز تو کَننده ی خیبر
آنکه بازوی نفس بست تویی
آنکه در کعبه بت شکست تویی
کیست مقصودِ کعبه غیر از تو
کیست مولودِ کعبه غیر از تو
ص: 363
کیست غیر از توم ای ولیّ خدا
رهبر خلق و همنشین گدا
فاتح بدر و افتخار حُنین
پدر زینبین، ابوالحسنین
به نماز و دعای نیمه شبت
به مناجات و اشگ و تاب و تبت
به اذان شب شهادت تو
به خلوص تو و عبادت تو
به نوای دل شکسته ی تو
به جبین به خون نشسته ی تو
به صدای دعا و زمزمه ات
به حسین و حسن به فاطمه ات
حال کز مرحمت رهم دادی
جای در پرتو مهم دادی
وقت مردن بیا به دیدارم
به خدا من فقط تو را دارم
«میثمم» خاک راه میثم تو
قطره ای اوفتاده در یم تو
شماره 50
طبع شعر کمیت می خواهم
مدد از اهل بیت می خواهم
طبع خواهم به وسعت دو جهان
که گشایم به وصف شیعه دهان
کیست شیعه حقیقتی مظلوم
یک تجسّم زچارده معصوم
شیعه یعنی کتاب اهل البیت
شیعه یعنی شرار شعر کمیت
شیعه یعنی روایتی کامل
شیعه یعنی قصیده ی دعبل
شیعه یعنی همیشه یار امام
چون فرزدق به پیش روی هشام
شیعه یعنی پیمبر و عترت
پای تا فرق، مظهر عترت
شیعه یعنی تب ولای علی
راه پیمای پا به پای علی
شیعه یعنی حقیقت ایمان
شیعه یعنی ابوذر و سلمان
شیعه یعنی مؤذّنی چو بلال
در نماز علی و احمد و آل
جان شیعه همیشه بر لب اوست
خون شیعه بقای مکتب اوست
ص: 364
پدر شیعه کیست شیر خداست
مادر شیعه حضرت زهراست
شیعه هر زخم کز عدو خورده
ارث از مادر و پدر برده
شیعه پشت سر علی بوده
شیعه راه غدیر پیموده
شیعه را از ازل علی مولاست
شیعه تا حشر شیعه ی زهراست
شیعه از تازیانه باکش نیست
نقش تسلیم در ملاکش نیست
شیعه از لحظه ی در و دیوار
جان به راه علی نموده نثار
شیعه دائم کفن به گردن اوست
قتل محسن شروع کشتن اوست
این حقیقت همیشه معلوم است
شیعه ظالم کُش است و مظلوم است
در سقیفه چو فتنه شد آغاز
دست ها شد به شیعه کشتن باز
شیعه عادت به هر بلا دارد
ریشه در خاک کربلا دارد
بر معاویّه لعن باد مدام
که از او روز شیعه بودی شام
بوده او را هماره عیش و خوشی
شُرب خمر و قمار و شیعه کشی
شسته از خون شیعه دامن اوست
خونِ عمّارها به گردن اوست
در زمان یزید و ابن زیاد
رفت ظلم معاویه از یاد
آلِ عبّاس تا توانستند
راه بر شیعه ی علی بستند
نسل ها از پیامبر کشتند
از معاویّه بیشتر کشتند
آنچه بر شیعه زین گروه رسید
گشت روی بنی امیّه سفید
شصت فرزند از پیمبرشان
گشت یک شب جدا زتن سرشان
آب بستند بر مزار حسین
شخم گردید لاله زار حسین
حمله بردند از یمین و یسار
ص: 365
سر بریدند از تن زوّار
ای بسا شیعیانِ زندانی
دسته دسته شدند قربانی
در سیه چال ها به سر بردند
همه زیر شکنجه ها مردند
دفن شد زنده زنده پیکرشان
گشت زندان خراب بر سرشان
شیعه ارث از ائمّه اش برده
شیعه زخم سقیفه را خورده
سلفیّون که خصم مولایند
خلف قاتلان زهرایند
رویشان از شرار خشمِ اله
همچو پرونده ی سقیفه سیاه
پدر این گروه، بی پدر است
قاتل دختر پیامبر است
این خلف ها که سخت نا خلفند
همه از دودمان این سلفند
نه فقط وارثان این پدرند
از پدر هم حرام زاده ترند
راه اجداد خویش پیمودند
پنجه در خون شیعه آلودند
شکر، هر لحظه قادر هورا
که نبودند روز عاشورا
اگر اینان در آن زمان بودند
بدتر از خولی و سنان بودند
به خداوندی خدا سوگند
به شهیدان کربلا سوگند
به کتاب خدای لم یزلی
به محمّد (ص) به فاطمه به علی
به همه انبیا به چار کتاب
به همه لحظه های روز حساب
به حسن نور چشم پیغمبر
به حسین و به نُه امام دگر
به حدید و به مؤمنون و به نور
به دُخان و به نازعات و به طور
به صفا و به مروه و زمزم
به مقام و حطیم و حجر و حرم
به شهیدان شیعه تا محشر
به حسین و به اکبر و اصغر
به دل داغدیده ی زینب
ص: 366
به سرشک دو دیده زینب
به لبی که رسول بوسیده
ضربه از چوب خیزران دیده
جان شیعه همیشه بر لب اوست
خون شیعه حیات مکتب اوست
هر چه دشمن درنده تر گردد
شیعه با مرگ زنده تر گردد
آی نسل پلیدِ زهرا کُش
تا صف حشر آل طاها کش
چشمتان کور، شیعه پاینده است
تا ابد مکتب علی زنده است
شیعه از خون حیات می گیرد
کشته گردد ولی نمی میرد
شعر «میثم» که سخت کوبنده است
شعله هایی همیشه طوفنده است
شماره 51
الا ای تیرگی های شب ای خاموشی صحرا
زمین ها آسمانها کهکشان ها گوش سر تا پا
ببینید از دل بشکسته آوای که می آید
که نزدیک است بنیاد فلک را بر کند از جا
کدام افتاده از پائی به خاک تیره افتاد
که گوئی خاک ، معشوق است و او چون عاشقی شیدا
به پای نخل های کوفه اشک کیست میبارد ؟
که آب از چشمه چشمش بنوشد نخله خرما
به گرد نخل ها در ظلمت شب گشتم و دیدم
امیر المومنین را محو ذات خالق یکتا
نه خوش از حجیم و نی هوای جنتش
بر سر نه در افسوس دیروز و نه در اندیشه فردا
ز خشم افکنده بر اعضای دنیا لرزه و گوید
که ای دنیا چه خواهی از علی عالی اعلا
منه پوسیده دامت را به زیر پنجه شاهین
میفشان دانه های پوچ خود را جانب عنقا
ص: 367
تو و این خط و خال و عاشقان سینه چاک تو
من و این اشک و آه و ناله و بیداری شب ها
من از آغاز عمر خود طلاق دائمت گفتم
ز چشم دورتر شو دور ، غری غیری ای دنیا
نه سیراب از تو می گردند بلکه تشنه تر گردند
اگر ریزی به کام تشنگان خود و صد دریا خدا
داند ز کل گنج هایت دوست تر دارم
که طفلی بی پدر لب وا کند گوید به من بابا
بگرد ای آسمان دیگر نیابی رهبری چون من
که با اشک فقیری شهریاری کند سودا
به روز از تیغه شمشیر او خون عدو ریزد
به شب از چشم گریانش ببارد اشک در صحرا
ندارم بیم خیزد گر همه عالم به جنگ من
ولی از گریه طفل یتیمی لرزدم اعضا
اگر با حلقه های آهنینم سخت بر بسته
کشانندم به اوج کوه ها بر سخره صما
و گر از سیم و زر پر گردد این گردون و
گویندم که از آن تو دنیا و تمام هست آن یکجا
به مزد اینکه گیرم دانه ای را از دم موری
به حق حق نیازارم ز خود مور ضعیفی را
امیر مومنان و ظلم بر افتادگان هرگز
علی مرتضی و رنج بر بیچارگان حاشا
با مهر و وفا مردم زمن دیدند بی وقفه
بی در پاسخم جور و جفا کردند بی پروا
میان دوستان خود چنان تنهای تنهایم
که شب با چاه ، دور از چشم یاران میکنم نجوا
ص: 368
از آن کودک که دارد شوق بر پستان مام خود
علی را مرگ خوشتر با چنین غم های جان فرسا
چه شب هائی که نان دادم به سائل ها
و بشنیدم که می گفتند یا رب از علی برگیر داد ما
نه آن سائل مرا بشناخت در دامان تاریکی
نه من در نزد او کردم برایش نام خود افشا
تو هم دنیا چو آن سائل مرا نشناختی هرگز
که خون کردی دل زار مرا پیوسته بی پروا
تو ، بین دشمنان ، دست توانای مرا
بستی تو حقم را گرفتی و نهادی در کف اعدا
تو فرزند مرا در بین آن دیوار و در کشتی
تو پیش چشم من سیلی زدی بر صورت زهرا
تو دست ظلم بگشودی زدی برخانه ام آتش
تو تنها حامیم را پشت در انداختی از پا
ز من مخفی مکن ای چرخ دون پرور که می دانم
همین شب ها به خون سر شود مظلومیم امضا
همین شب ها به محراب دعا در مسجد کوفه
به خاموشی گراید مشعل تابنده تقوی
مکن مخفی زمن دنیا که خود آگاهم و دانم
شود فرقم دو تا در راه ذات خالق یکتا
همین شب ها چو شب های سیاه مسجد کوفه
شود در ماتمم نیلی لباس زینب کبری
علی از شدت عدل و مروت کشته شد
(میثم) که جاوید است تا صبح قیامت عدل آن مولا
شماره 52
بُن اسلام باشد پنج نزد حق تعالایش
که با این پنج هر مؤمن شود تکمیل کالایش
ص: 369
هر آنکو دعوی دین می کند این پنج را باید
نماز و روزه و حجّ و زکوه است و تولاّیش
ولایت گر نبود آن چار مردود است نزد حق
که این فی المثل روح است و آن چارند اعضایش
ولایت چیست مهر مرتضی و حبّ اولادش
ندارد بهره از دین هر که نبود مهر مولایش
مرا غیر از علی بعد از پیمبر نیست مولایی
که در قرآن ولی الله خوانده حق تعالایش
الا یا اهل عالم من کسی را دست حق دانم
که شد مُهر نبوّت در حرم جای کف پایش
بتی کو سرنگون شد در حرم با دست آن مولا
به گوش جان شنیدم یا علی می بود آوایش
کند از چاه کنعان آفتابی آسمان ها را
به یوسف سایه ای افتد اگر از قدّ و بالایش
اگر در حشر با ذکر علی آِند خلق الله
عجب نبود جهنّم بسته گردد جمله درهایش
بیان اوست توحیدی که توحید است تفسیرش
جمال اوست قرآنی که قرآن است معنایش
به یک ذّره عطا محو است صد خورشید تابانش
به یک قطره کرم غرق است صد توفنده دریایش
مسیح آسمانی را طبیب جسم و روح است این
که می ریزد زیک لبخند صد گردون مسیحایش
اگر صورت بپوشد عالمی ماند به تاریکی
و گر رخ برفروزد مهر سوزد پیش سیمایش
دل عیسی ابن مریم موجی از دریای اعجازش
گل موسی ابن عمران خاکی از صحرای سینایش
شود سر تا به پا شوق و رها سازد نبوّت را
ص: 370
اگر اذن شبانی یابد از درگاه موسایش
جنون دیوانه ای در کوچه های شهر، مجنونش
جنان فرش قدوم خانه بر دوشان صحرایش
پیمبر جان کلّ انبیا، او جان شیرینش
کتاب الله روی کبریا این روی زیبایش
تماشای جمال خویش در روی علی می کرد
معاذ الله اگر بودی خدا روی تماشایش
علی حرف الف بین حروف مصحف خلقت
از آن رو در خلایق چون الف دیدند تنهایش
علوم انبیا یک قطره از دریای تعلیمش
کمال اولیا یک شمّه از درس الفبایش
به قلب عرشیان مهرش، به چشم فرشیان نورش
به دوش مصطفایش پا، در آغوش خدا جایش
یدالله است و عین الله، وجه الله و نور الله
خدایا عبد، خوانم یا خداوند تعالایش
به شیطان گر نگاهی افکند رضوان کشد نازش
زرضوان گر کند قطع نظر نار است مأوایش ملک گر خاک سلمانش
شود تا حشر طوبی له فلک بی مهرِ مقدادش
اگر گردید ایوایش کرامت آبی از جویش، ملاحت خاکی از کویش
امامت آستان بوسش، قیامت راه پیمایش
اگر عین اللّهش خوانی جهان چون نقطه در چشمش
و گر وجه اللّهش خوانی خدا بینی به سیمایش
مترسانید از خشم جحیمم در صف محشر
مُحّبِ شیر داور از جهنّم نیست پروایش
به گوش جان همانا حکم صوت وحی را دارد
نِیی کاندر نیستان یا علی برخیزد از نایش
نلغزد پا، نلرزد تن، نیاید خم به ابرویش
اگر خلق جهان خیزند در میدان هیجایش
اگر چشم عنایت از کرم بر دیو بگشاید
ص: 371
عجب نبود که فرش راه گردد زلف حورایش
زند لبخند بر مرگ پدر طفل یتیم آری
اگر بیند امیرالمؤمنین گردیده بابایش
نگویم خالق یکتاست آن یکتای هستی را
ولی گویم بود یکتا چو ذات پاک یکتایش
سزاوار است هر کس لب فرو بندد زاوصافش
زبان فردا برآید از دهن چون مار کبرایش
خداوندی به خلقت می کند رای خدا عزمش
دل آرایی زخالق می کند روی دل آرایش
فلک با مهر مولا همچنان گردیده و گردد
چه آغازش، چه پایانش، چه امروزش، چه فردایش
خوشا آنکس که هر شب هم نشینی با علی دارد
که هر آن لیله القدری بود شب های احیایش
اگر بت سجده بر خاک قدوم قنبرش آرد
فلک گردد زمین بوسش، ملک گردد جبین سایش
شود پرونده ی طاعت به محشر کوهی از آتش
مگر مولا زند مُهر و کند از لطف امضایش
به هر سائل توان بخشد به دست جود، دنیایی
اگر دست سؤال آرد به دامن کلّ دنیایش
هر آنکس شد خراب از کوثر مهر و ولای او
زگلزار جنان آبادتر دنیا و عقبایش
تمنّای خلایق را بر آرد در صف محشر
هر آنکس از علی غیر از علی نبود تمنّایش
تولاّی علی فوق عبادات است نزد حق
خوشا آنکس که باشد هم تولاّ هم تبرّایش
اگر قسیس با مهر علی انجیل برگیرد
مسیحا بوسه ها آرد به دیوار کلیسایش
برهمن بسته چشم و گوش خود را و
نمی داند که دائم یا علی گویند در بت خانه بت هایش
ص: 372
به نیل افتد اگر نور علی موسی شود ماهی
زقاف آید اگر بانگ علی، جبریل عنقایش
به گردون ولایت هر که جز روی علی بیند
به اعمی می شود توهین اگر خوانند اعمایش
اگر در طور سینا اوفتد یک جلوه از حُسنش
هزاران موسی عمران شود غرق تجلاّیش
الهی با همه آلودگی از تو دلی خواهم
که غیر از یا علی ذکری نخیزد از سودایش
محمّد (ص) در شب معراج خلوت کرد چون با حق
به آوای علی می کرد صحبت ربّ اعلایش
کند رشک گلستان خلیل الله دوزخ را
اگر ذکر امیرالمؤمنین خیزد زژرفایش
به اسم اعظم داور عجب نبود که در محشر
اگر بخشند خلقت را به تار موی زهرایش
خدا را، خود به جان او قسم می داد پیغمبر
سپس او را دعا می کرد با لعل گهر زایش
به آیین قدر کردم نگه او بود فرمانده
به دیوان قضا کردم نظر او بود طغرایش
علی افلاکی و حیف است بین خاکیان باشد
کجا باشد فرشته جا در آغوش هیولایش
به محراب عبادت آن چنان محو خدا گردد
که در حال نماز آرند بیرون تیر از پایش
به خاک رهرو راه ولایش سجده باید برد
که هر خار مغیلان می شود یک نخل طوبایش
خوش آن چشمی که در رؤیا ببیند ماه رویش را
به از بیداری عمر است آن یک لحظه رؤیایش
کجا «میثم» کند وصف علی با آنکه می داند
زوصف خلق غیر از شخص پیغمبر مبرّایش
ص: 373
بود مست تولاّی علی تا لحظه ی آخر
کز اوّل پر زصهبای ولایت بود مینایش
شماره 53
به خود آی، یک لحظه ای دل خدا را
بِکُش دیو نفس و بیفکن هوا را
گر آزادی از دام شیطان حذر کن
وگر نه بنده ای بندگی کن خدا را
هیاهو رها کن هم آغوش هو شو
دعا باش و بگذار لفظ دعا را
سراپای دردی و محتاج درمان
فراموش کردی طبیب و دوارا
بینداز ای قطره خود را به دریا
فنا شو که گیری زمام بقا را
به سعی ار نکوشی چه حاصل زسعیت
صفا تا نداری چه پویی صفا را
بود به زصد سال شب زنده داری
اگر دور از خود کنی یک خطا را
چو جام ولا خواهی از دست ساقی
بکش عاشقانه سبوی بلا را
چه حاصل زآبادی این سرایت
که ویرانه بگذاشتی آن سرارا
چه خیری زبیگانگان شد نصیب
که دادی زکف دامن آشنا را
خوراکت شده همّت و قبله ات
زن ندانی که خود مسلمی یا نصارا
اگر مسلمی سر به تسلیم آور و
گر نه شیعه، یار علی باش، یارا
ولّی خدا رکن دین جان احمد
که در دست دارد زمام قضا را
خدا و رسولش شناسند تنها
چنان کو شناسد رسول و خدا را
به جز او نبینم که یک عمر چشمش
ندیده است جز طلعت کبریا را
رکوع و زکوه علی هر دو با هم
ص: 374
شرف داده اند آیه ی انّما را
برای علی بود کز گفتن کُن
خدا کرد ایجاد ارض و سما را
به غیر از وجود علی را
نبینی شناسی اگر نقطه ی تحت بارا
به مُهر نبوّت نظر کن شرف
بین که دست الهی نهاده است پارا
علی داد شمشیر خود را به قاتل
علی کرد مبهوت، بذل و عطا را
علی چون پدر مهربان با یتیمان
علی چون برادر نوزاد گدا را
علی در اُحُد با نود زخم کاری
سپر گشت یا جان و تن مصطفا را
کند سرخ از خون دشمن زمین را
دهد آب از اشگ خود نخل ها را
صدای علی مانده در چاه کوفه
الا چاه آزاد کن این صدا را
جوانمرد را باید این چار خصلت
که هر چار را شیر حق بود، دارا
به مسکین تواضع، به سائل تبسّم
به دشمن مروّت، به قاتل مدارا
به روغن نیالود نان جوین را
ندیدند در سفره اش دو غذا را
بر اندام، پیراهن وصله دارش
به قنبر دهد جامه ی پربها را
ببیند که پامال گردیده حقّش
نیارد برون دست خیبر گشا را
سه شب کرد با جرعه ای آب، افطار
شرف داد با بذل نان هَل اَتی را
به کف گر بود کوه کاه و
طلایش کند اوّل انفاق کوه طلا را
وجودش همه محو الله و
عمری هم آغوش گردید دریای لا را
علی بود شب زنده داری که
ص: 375
یک صبح نمی دید در خواب آن مقتدا را
بلرزد وجودش زاشگ یتیمی
بلرزاند از خشم ارض و سما را
چو خلخال گیرند از پای یک زن
بگرید، بپیچد به خود آشکارا
خجل گردد از گریه ی پیر زالی
ببینیند در اوج قدرت حیا را
وجود است یک تربت پاک و در بر
گرفته چو جان جسم مولای ما را
خدا فاتح جنگ ها گردد آری
چو گیرد علی بر کف خود لوا را
کند روشن از صیقل ذوالفقارش
به قلب محمّد (ص) چراغ رجا را
جدا باد از هم همه عضو عضوم
سوای علی خواهم ارما سوا را
چراغ چهل آسمان و عجب نی
که روشن کند یک شبه چل سرا را
زبگذشته و حال و آینده داند
به از آنکه دیده است هر ماجرا را
علی می تواند علی می تواند
که بر مور بخشد صعود هما را
علی می تواند علی می تواند
کند جا به جا صبح و ظهر و مسا را
علی می تواند علی می تواند
کند حبس در قلب مغرب عشا را
علی می تواند علی می تواند
به موسی دهد یا بگیرد عصا را
خدا نیست امّا خداوند عالم
به او داده این قدرت و اعتلا را
علی ای تمام عدالت که آخر شدی
کشته ی عدل خود آشکارا
رها می کنی خصم را
از کرامّت عطا می کنی چون به بینی
خطا را جهادت بقا داد دین نبی را
ص: 376
غدیرت نگه داشت غار حرا را
وجود نبی بود و عدل تو مولا
که امّ القرا کرده امّ القرا را
ثنای تو را گر نگویم چه گویم
برای که خواهم زبان ثنا را
تو آن مرد بی منتهایی
که دیدی هنوز ناشده انتها را
تو در بندگی کرده ای کبریایی
تو دادی نشان صورت کبریا را
خدا را ندیده عبادت نکردی
تو دیدی خدا را تو دیدی خدا را
تو شصت و سه سال عاشق مرگ
بودی که شمشیر آمد به فرقت گوارا
تو در سجده از فرق قرآن گشودی
تو شستی زخونت نماز و دعا را
تو ایثار کردی تو ایثار کردی
به یکتایی دوست فرق دوتا را
تو صبحِ شب قدر را قدر دادی
تو کردی عزا شام احیای ما را
ندا داد جبریل کای اهل عالم
شکستند یکباره رکن هدی را
فلک تیره شو تا که عبّاس و زینب
نبینند آن فرق از هم جدا را
بریزید ای اشگها تا قیامت
که خون جوشد از سینه ی سنگ خارا
قلم بشکن و لب فرو بند «میثم»
خدا مدح باید کند مرتضی را
شماره 54
رها به کوی هوا و اسیر خویشتنم
تمام هیچم و بر لب بود هماره منم
مگر که دوست مرا کرامتش بخرد
و گر نه خواجه بود عاجز از فروختنم
هزار حیف که عمری گذشت و می گذرد
همان میانه مرداب دست و پا زدنم
جحیم زآتش عصیان من فرار کند
ص: 377
به روز حشر گر از چهره پرده برفکنم
دلم زشام سیاه فراق تیره تر است
چه روی داده که خوانند شمع انجمنم
نه نغمه ای، نه نوایی، نه بال پروازی
چه روی داده که امروز مرغ این چمنم
نه پای رفتن و نه روی ماندن است
مرا نه اقتدار خموشی، نه طاقت سخنم
به روز حشر که هر کس گناه خویش کشد
چه می کند به تن این کوه آسمان شکنم
تمام روزنه ها بسته بر رویم اما امیدوار
به فیض ولای بوالحسنم
از آن تخلص خود را نهاده ام «میثم»
که پر زگوهر مدح علی بود دهنم
شماره 55
کیستم من غرق بحر رحمتم
دوست دار اهل بیت عصمتم
پیش از آن کاب و گلم را سختند
با تولاّشان دلم را ساختند
هر که هستم پاک یا آلوده ام
سر به خاک عصمت سوده ام
روز اول انتخابم کرده اند
ذره بودم آفتابم کرده اند
شمع گشتم آب گشتم سوختم
عشق را با شاعری آموختم
شعر من با چاه کوفه هم صداست
ناله نشنیده شیر خداست
شعر من یک شعله در جان همه است
آهی از فریادهای فاطمه (س) است
شعر من در خلوت و در انجمن
از سر بالای نی گوید سخن
شعر من جان رسیده بر لب است
شعله ای از خطبه های زینب است
شعر من نبود حکایتهای نی
نه به ساقی کار دارد نه به می
شعر من آوای چنگ و تار نیست
ص: 378
با خم زلف نگارش کار نیست
هر چه هستم یا ضعیفم یا قوی
در قصیده در غزل در مثنوی
این سعادت از ازل شد قسمتم
من زبان اهل بیت عصمتم
شعر من سوزد درون هر دلیست
ناله زهرا و فریاد علیست
آه دو مظلوم تاریخ بشر
هر یکی از دیگری مظلوم تر
فاطمه از عمق جان فریاد کرد
بارها از امت استمداد کرد
خون دل از دیده در مشجد فشاند
و زپی حجت خطبه خواند
داد از انصار در بیداد خواست
اوس و خزرج را به استمداد خواست
خانه انصار را کوبید شب
هیچکس در پاسخش نگشود لب
عایشه بانگی زد و بر خاستند
در جوابس لشکری آراستند
پاسخش دادند در قول و عمل
حاصلش شد جنگ خونین جمل
ای بسا خون گشت جاری بر زمین
ریخت سرها از یسار و از یمین
عایشه چون دشمن شیر خداست
امت از هر گوشه با او هم صداست
پاسخ زهرا که یار حیدر است
قتل محسن بین دیوار و در است
کیست حیدر حُسن ذات کبریا
کیست حیدر نفس ختم الانبیا
کیست حیدر جود از او کامل شده
هل اتی در شأن او نازل شده
کیست حیدر آنکه حق را لمس کرد
با سر انگشت رد شمس کرد
کیست حیدر آنکه جان را ترک گفت
در خطر جای رسول الله خفت
کیست حیدر آنکه در حال نماز
تیر از پایش درآوردند باز
ص: 379
کیست حیدر آنکه در جنگ احد
یک تنه یار رسول الله شد
کیست حیدر آنکه روز کار زار
از خدا شد هدیه بر او ذوالفقار
کیست حیدر آن که ختم المرسلین
خواند روز جنگ او را کّلِ دین
کیست حیدر آنکه حق مطلق است
حق هماره با وی و وی با حق است
در شجاعت در عبادت در کمال
در فصاحت در بلاغت در جمال
در قضاوت در مروت در نبرد
بود اول بود آخر بود فرد
کی سزد بود او شود خانه نشین
جاهلی گردد امیرالمؤمنین
خود گرفتم چشم پوشم از غدیر
چون شود نادان به عقل کل امیر
او درِ شهر علوم احمدی است
این تیمّم را نمیدانست چیست
تا به جای نور ظلمت نصب شد
حق زهرا حق حیدر غصب شد
شب پرستان شعله ها افروختند
روز روشن بیت حق را سوختند
از در بیت خداوند وَدود
جای نور علم بالا رفت دود
در غم خورشید شد عالم سیاه
ابر سیلی ماند بر رخسار ماه
شیر حق با آنکه بُد یار همه
گشت اجرش خانه بی فاطمه (س)
دست شیطان تا قیامت باز شد
ظلم و جور و حق کشی آغاز شد
حاصل این فتنه و مکر و دغل
نهروان گردید و صفین و جمل
ریخت در هم سر به سر اوضاع دین
شد معاویه امیرالمؤمنین
لشگر او فتنه ها انگیختند
خون یاران علی را ریختند
ص: 380
گشته پرپر، لاله های احمدی
کشته شد مظلوم، حجر بن عدی
پیش آن مرد علی مرد خدا شد سر
فرزندش از پیکر جدا ای بسا منبر
که در آن روز و شب بر امیرالمؤمنین کردند
سَب نهروانی ها به حیدر تاختند
تا به محرابش زپا انداختند
دست شومی از سقیفه شد دراز
کشت حیدر را به محراب نماز
بادهای تیره از هر سو وزید
تا زمام افتاد در دست یزید
تلخ تر از زهر، کام خلق شد
شارب الخمری امام خلق شد
این شغال از آن سقیفه شد برون
زوزه از مستی کشید و ریخت خون
لعن بر آن نادرست و کج نهاد
کز همان آغاز خشت کج نهاد
آن که حق مرتضی را غصب کرد
این شقی را بر خلافت نصب کرد
آن که بخٍّ گفت و از حیدر برید
از تن فرزند زهرا سر برید
آن که محسن کشت با ضرب لگد
بر گلوی خشک اصغر تیر زد
ریسمان گردن حبل المتین
شد غل بازوی زین العابدین
تیری از شست سقیفه جست جست
آمد و بر حنجر اصغر نشست
از سقیفه شعله ها افروختند
تا حریم کربلا را سوختند
خولی و شمر و سنان و حرمله
سر به سر بودند از این سلسله
پور مرجانه اگر سفاک شد
زاده از این مادر ناپاک شد
از سقیفه حکم طغیان داده شد
صد چو حجاج بن یوسف زاده شد
بی پدرهائی که خصم حیدرند
ص: 381
تا ابد زائیده ی این مادرند
ای برادر دین حق جوئی اگر
جز به سوی آل عصمت رو مبر
لاله بی فیض علی خار است و خس
دین بی مهر علی کفر است و بس
فرق بین کفر و دین از من بگیر
هست حدّش از سقیفه تا غدیر
جانشین و جان پیغمبر علیست
گر به شهر علم آئی در، علیست
خط حیدر خط اتقی الاتقیاست
راه دیگر راه اشقی الا شقیاست
(میثم) از مهر ولایت نور باش
ای غدیری از سقیفه دور باش
شماره 56
مصطفی جانانِ کلِّ خلقت و جانش علی است
در حقیقت حق اگر حقّ است میزانش علی است
دل اگر بیمار گردد از علی گیرد شفا
نفس اگر آید به میدان مرد میدانش علی است
هیچ می دانی که باشد مسلم کامل عیار
آنکه در طیّ طریق آغاز و پایانش علی است
بی علی هرگز نشاید دم زدینداری زدن
کلِّ ایمان را کسی دارد که ایمانش علی است
زآن کتاب الله می بالد که از بدو نزول
هل اتی و کوثر و تطهیر و فرقانش علی است
آتش نمرود اگر چه شد گلستان بر خلیل
بر گلستانش چه حاجت کو گلستانش علی است
کشتی توحید را از حمله ی طوفان چه باک
رام شو طوفان، که این کشتی نگهبانش علی است
در کتاب آفرینش سیر کردم یافتم
صفحه و اوراق و باب و متن و عنوانش علی است
اوست آن عبدی که بر عالم خدایی می کند
ص: 382
ملک نامحدود حق پاینده، سلطانش علی است
با فقیر آنگونه بنشیند که نشناسد فقیر
اینکه گردیده چراغ بیت ویرانش علی است
روز بین مردم و شب در کنار نخل ها
آنکه باشد روی خندان چشم گریانش علی است
آنکه کفش خویش را در اوج قدرت وصله زد
آنکه پوشد جامه ی نو، بر غلامانش علی است
ای خوشا آن زخم بی مرهم کز او گیرد شفا
ای خوشا آن درد بی درمان که درمانش علی است
گر چه از جهل زمینی ها دلش خون بود خون
آنکه باشد آسمان در تحت فرمانش علی است
آنکه دیده از رعیّت دمبدم آزارها
نکه دشمن هم بود ممنون احسانش علی است
قهرمانی که به دشمن می دهد شمشیر خویش
می شود سراپا محو و حیرانش علی است
حکفرمائی که بار پیره زن گیرد به دوش
می شود هم بازی پریشانش علی است
باب شهر علم، استادی که می باید شود
صد هزاران بوعلی طفل دبستانش علی است
شافعِ محشر که روز حشر می باید زنند
انبیا دست توسّل را به دامانش علی است
ناز بفروشد به جنّت، پشت بر رضوان کند
آنکه خُلد و جنّت و فردوس و رضوانش علی است
گر چه انسان در جلالت برتر آمد از مَلَک
آنکه باید خواند بالاتر زانسانش علی است
سفره دار عالمِ خلقت که موجودات دهر
تا قیامت بوده و باشند مهمانش علی است
مردِ مردانِ جهان پیر جوانمردان که خلق
خوانده اند از راد مردی شاه مردانش علی است
ص: 383
دیده نگشاید به دیدار چراغ آسمان
آنکه شمع محفل و ماه فروزانش علی است
ای خوش آن مسکینِ بیماری که در آغوشِ شب
هم طبیب درد او هم یار پنهانش علی است
جانِ جانان آنکه احمد گفت این جان من است
ای هزاران جانِ عالم باد قربانش علی است
گنج دار کلّ هستی، سفره دار نان خشک
آنکه نان خشک بود و دُرِّ دندانش علی است
رهرو سالک نپوید جز طریق اهل بیت
عارف کامل کسی باشد که عرفانش علی است
نفس پیغمبر که باید خواند از قول رسول
حجّت حق، کلّ ایمان، جانِ قرآنش علی است
رکن توحیدی که از آغاز تا پایانِ عمر
لحظه ای غافل نشد از حَیِّ سبحانش علی است
آنکه در محراب خون فزت بربّ الکعبه گفت
آنکه قاتل هم نشد محروم از احسانش علی است
آنکه انگشتر به سائل داد هنگام رکوع
در نماز از پا برون آرند پیکانش علی است
حدّ خلقت نیست «میثم» مدح آن مولا کند
آنکه باید مدح ذات منّانش علی است
شماره 57
فصل بهار آمد و صوت هزارها
آید بگوش جان زدل لاله زارها
کی دوست سبز شو تو هم از نکهت بهار
لبخند زن چو گل بسر شاخسارها
سر سبز شو زفیض بهار و بپای خیز
همچون نهال گل بلب جویبارها
اعجاز بین که از نفس صبحدم شده
دامان باغ چون دل شب زنده دارها
سوسن دهان گشوده به تبریک
سال نو نرگس بخنده دل برد از رهگذارها
ص: 384
هر برگ لاله آینه روی کبریاست
در آن توان جمال خدا دید بارها
بخشد گل بنفشه به گلزار نور سبز
چون تاج گوهری بسر شهریارها
دامان باغ با همه سبزی و خرمی
از ژاله سرخ گشته چو روی نگارها
دست نسیم ناز چمن میکشد بباغ
یا شانه میزنند بگیسوی یارها
کسال شد خزان درون را کنی بهار؟
ای پشت سر نهاده خزان و بهارها
هر روز تو طلیعه نوروز بود و تو بودی
چو نقش کهنه به روی جدارها
وقت شکفتن است چو گل بشکف ای عزیز
در باغ گل مباش همانند خارها
مانند گل درون و برون را بهار کن
ور نه زمانه دیده بسی گلعذارها
چون کاروانیان که کنند از برت عبور
بگذشته است و میگذرد روزگارها
داری هزارها پر پرواز تا خدا
بیرون بیا زقافله نی سوارها
دست ولا بدامن شیر خدا بزن
تا پا نهی باوج همه اقتدارها
نفس نبی ولی خدا کفو فاطمه
گردونه دار گردش لیل و نهارها
عبد خدا خدای دو عالم که داده است
توحید را زبندگیش اعتبارها
مهر حلال زادگی خلق مهر اوست
تا حشر بین طایفه ها و تبارها
بگشای گوش هوش نگفتم علی
خداست گفتم خدای داده باو اختیارها
او نیز بنده ایست خداوندگار را
کش بنده اند خیل خداوند گارها
بالله اگر دهد نفسش فیض بر جحیم
روید هماره لاله زاعماق نارها
نبود عجب زهمدمی خار راه او
گل سبز گردد از دل سرخ شرارها
ص: 385
رضوان کشیده ناز بلالش ببذل
جان جنت کند بقنبر او افتخارها
با بغض او لبی که بگوید مدام
ذکر ناپاک تر بود زلب میگسارها
یک خردل از محبت او را نمیدهم
بخشند اگر چه کوه طلایم هزارها
در سینه آن دلی که بود خالی از علی
دل نیست مرده ایست درون مزارها
حُبَّش دهد امید بهر فرد ناامید
مهرش بود قرار دل بی قرارها
پویند راه قنبر او ره روان عشق
بوشند پای میثم او سربدارها
یا مظهر العجائب یا مرتضی علی
ای رویت آفتاب تمام مدارها
بی مدح تو ترانه شادی بگوش من
غمگین تر است از نفس سوگوارها
گر آسمان صحیفه شود نخل ها قلم
با دست خلق پر شود آن صفحه بارها
یک صفحه از کتاب کمال تو نیست،
نیست ای فضل تو برون زحدود و شمارها
آن دو که ادعای مقام تو داشتند
قنبر زهم کلامیشان داشت عارها
هر غزوه ای که گشت بپا روزگار دید
از تو نبردها و از آنان فرارها
این از عنایت تو بود یا علی که من
یک عمر داده ام به مدیحت شعارها
نوشی که بی ولای تو بکام من
بالله بود گزنده تر از نیش مارها
تا وقت احتضار نهی پا به دیده ام
ای کاش بود هر نفسم احتضارها
از چشمه ولایت تو آب میخورد
روید زنخل (میثم) اگر برگ و بارها
شماره 58
در مکتب اهل فضل و ایمان
قرآن، علی و علی ست قرآن
ص: 386
توحید، علی، علی ست توحید
ایمان، علی و علی ست ایمان
اعمال، علی، علی ست اعمال
میزان، علی و علی ست میزان
معبودِ هماره غرق معبود
انسان همیشه فوق انسان
در کوی وصال او پرد دل
از خاک قدوم او دمد جان
عالم به در سراش سائل
خلقت به یم عطاش مهمان
مرهون شفاش نجل مریم
محتاج دعاش پور عمران
یک ذره او هزار خورشید
یک قطره او هزار طوفان
یک جمله او هزار حکمت
یک گفته او هزار عرفان
یک بنده حکمتش ابوذر
یک شیفته ولاش، سلمان
یک آینه از جمال او نور
یک سوره ز وصف اوست فرقان
کعبه به ولادتش مزین
عالم به ولایتش مسلمان
خلقت همه عبد و اوست مولا
عالم همه مور و او سلیمان
خیبرشکن رسول اکرم
سردار سپاه حی سبحان
پیراهن نو تن رعیت
پیران کهنه سهم سلطان
کی دیده چنین بزرگواری؟
کی داشته این عطا و احسان؟
در اوج حکومت از کرامت
بر طفل یتیم می پزد نان
فردا به فرشته می کند ناز
گر یک نظر افکند به شیطان
بر دادن خاتمش کند فخر
ختم رسل و خدای منان
گه تیغ کشد به حفظ اسلام
گه رنج برد برای قرآن
ای ماه، نهاده رو به خاکت
ای داده به آفتاب فرمان
تو کیستی ای تمام تاریخ؟
تو کیستی ای امام دوران؟
تو کیستی ای هماره پیدا؟
تو کیستی ای همیشه پنهان؟
ص: 387
هم وهم ز وصف توست عاجز
هم عقل ز کار توست حیران
یک خوشه ز خرمن تو فردوس
یک لاله ز روضه تو رضوان
گر عمر جهان تمام گردد
مدح تو نمی رسد به پایان
مرهون دعای توست عالم
محتاج عطای توست درمان
تو بودی و ما همه نبودیم
بستیم به دوستیت پیمان
از پای تو چشم برنداریم
از دست دهیم اگر سر و جان
ماییم و تولی و تبری
جان را بستان و این دو مستان
با مهر تو دوزخ است جنت
بی مهر تو جنت است نیران
دامان شما و دست «میثم»
ای دست دو عالمت به دامان!
حمید سبزواری
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید
دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد
غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت
امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند
تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری برادر امشب زینب اسیر گردید
ص: 388
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
شعر از : حمید سبزواری
سعدی
کس را چه زور و زهره که وصف عل__ی کند
ج______بار در م______ناق_ب او گفت هل اتی
زور آزم_____ای قل____عه ی خی___بر که ب___ند او
در یک___دگر شکست ب____ه بازوی لافتی
مردی که در مصاف زره زره پیش بسته بود
تا پی_ش دش__منان نکنن_د پش_ت بر عزا
ش_____یر خدا وص___فدر م__یدان و بحر جود
جان بخ_ش در نماز و جهان سوز در وغا
دی____باچه ی م____روت و دی____وان م____عرفت
لشک______رش ف_____توت و س___ردار ات__قیا
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دس_ت و دامان معصوم مرتضی
(سعدی)
محمد رضا شریفی
آن که با عالم بالا سر و سودا دارد
روزگاری است که ماوی به دل ما دارد
همه عمر دویدیم پی اش بی حاصل
غافل از آن که درون دل ما جا دارد
کار هر کس نبود مرده دلی زنده کند
مگر آن کس دم جان بخش مسیحا دارد
عاشقی در طلب مال و منالی نبود
عشق مجنون تهی دست تماشا دارد
همه بالند به هر چیزی و من می بالم
به علی (ع) چون که تملک به سماها دارد
شب قدر است و سماوات همه غرق سرور
این چنین شب چو تعلق به تولی دارد
شهد شیرین شهادت چو بدین گونه چشید
ص: 389
جبرئیلش ز علی عجز و تمنا دارد
شب نازل شدن وحی و کرامات علی
هر دو هم در دل و هم دیده ما جا دارد
شعر از محمدرضا شریفی
بهجتی شفق
هر کس ترا شناخت غم ازجان و سر نداشت
سر داد و سر زپای تو یک لحظه بر نداشت
بالله تجلیات جمال تو گر نبود
از جلوه و جلال خدا کس خبر نداشت
ای ماه من زمانه پس از ختم انبیاء
بهتر ز ذات پاک تو دیگر پسر نداشت
در کارگاه خلقت اگر گوهرت نبود
نخل تناور بشریت ثمر نداشت
تیغ تو گر نبود شجاعت یتیم بود
داد تو گر نبود عدالت پدر نداشت
تو شاهکار دستگه آفرینشی
عنوان نامه اشرف و فضل و بینشی
موسی که داشت آرزوی دیدن خدا
گو بنگرد ترا که نئی از خدا جدا
بهجتی شفق
شیخ بهایی
ت_ا ک__ی ب_ه ت_م_ن__ای وص__ال ت__و ی__گ_ان_ه اشکم شود
از ه_ر م_ژه چون س_یل روانه خواه_د به سر ای_د ش_ب
هج_ران تو یا نه ای ت_ی_ر غ_م_ت را دل ع_ش____اق ن_ش_ان_ه
ج_مع_ی به تو مشغول و تو غائب ز میانه
رف_ت_م ب_ه در ص_وم_ع_ه ع____اب__د و زاه____د دی_دم
ه_مه را پیش رخ_ت راک_ع و س_اجد در م_ی_ک_ده
ره_ب_ان_م و در ص_وم_ع_ه ع__ابد گ_ه م_ع_ت_کف دی_رم
و گ_ه س_اکن مس_جد ی_عنی که تو را م_ی طل_بم
خ_انه به خ_انه روزی ک_ه ب_ر اف_تند حری__فان پ_ی ه_ر ک_ار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
م_ن ی___ار طل_ب ک_ردم و او ج__لوه گ_ه ی__ار
حاج_ی ب_ه ره ک_ع_به و م_ن ط_ال_ب دی_دار
ص: 390
او خانه همی ج_وید و من ص_اح__ب خ_انه
ه_ر در ک_ه زن_م ص_احب ان خ_انه تویی تو
ه_ر ج_ا ک_ه روم پرت_و ک_اش_انه ت_وی_ی ت__و
در م_ی_ک_ده و دی_ر ک_ه ج_ان_ان_ه ت_وی_ی ت__و
مق_صود من از کع_به و م_ی خ_انه تویی تو
من_ظور ت_وی__ی ک__ع_به و ب__ت خ_انه ب__هانه
ب_ل_بل ز چ_من زان گ_ل رخ_سار نش_ان دید
دی_وان_ه ن_یم م_ن ک_ه روم خ__ان_ه به خ__انه
ع__اق_ل ب__ه ق___وان_ی_ن خ_رد راه ت___و پ__وی_د
دی_وان__ه ب__رون از ه_م_ه ای_ی_ن ت__و ج___وی_د
ت__ا غ_ن_چ_ه بش_کف_ته ای_ن ب_اغ ک_ه ب_وی___د
ه_ر ک_س ب_ه زب_انی صفت ح__مد ت__و گوید
ب_لب_ل ب_ه غ_زل خ_وان_ی و ق_م_ری به ت_رانه
بی_چاره "ب__هائی" که دل_ش زار غ_م توست
هر چند کهعاصی است زخیلخدم توست
امی_____د وی از ع_اط__فت دم ب_ه دم توست
ت_ق_ص_ی_ر خ_یال_ی ب___ه ام__ید ک___رم توست
یع_نی که گ_نه را به از این نیست، ب___هانه
بهانه(شیخ بهایی)
عباس شهری
شماره یک
یاعلی مهرتو درعالم ذَر یافته ام
وَه از این لعل که بی خون جگر یافته ام
تا ترا دیده زغیر تو نظرپوشیدم
دولت عشق از این حسن نظریافته ام
من بی مایه کجا دولت عشق توکجا
آری آن طفل فقیرم که گهر یافته ام
اَندرین دشت که در هر قدمش بس دام است
با ولای تو رهایی زخطر یافته ام
هیچ عصیان به ولایت نرساند ضرری
دراحادیث من این طرفه خبر یافته ام
همه را میرسد از آه سحر صبح وصال
من به شام غم تو آه سحر یافته ام
ص: 391
نَفس اَمّاره بود سرکش و ازهمت تست
گاه گاهی که براین دیو ظفر یافته ام
پرتو حسنِ تو با جان من آن کرد که من
نعمت سوزدل و دیده تر یافته ام
مادرم شهدِ غَمت ریخت به کامم
با شیر هنر نوکریت را ز پدر یافته ام
عمر فانی شد و مدح توبود حاصل عمر
ازنهالی که شکسته است ثمریافته ام
بارالها من و مهر علی و عشق حسین
آنچه می خواستم امروز دگر یافته ام
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقب او گفته هل اتی1
زورآزمای قلعه خیبر که بند او 2
در یکدگر شکست به بازوی لافتی3
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود 4
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچه مروت و سلطان معرفت
لشکرکش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی
چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن
به جز او به زخم دل ها ننهد کسی دوایی
ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم
سر کوی او مکان کن بنگر که در کجایی
بشناختم خدا را چو شناختم علی را
ص: 392
به خدا نبرده ای پی اگر از علی جدایی
علی ای حقیقت حق علی ای ولی مطلق
تو جمال کبریایی تو حقیقت خدایی
نظری ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن
تو که یار دردمندی تو که یار بینوایی
همه عمر همچو "شهری" طلب مدد از او کن
که به جز علی نباشد به جهان گره گشایی
(عباس شهری)
شماره دو
به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی
چو به کار خویش مانی
در رحمت علی زن
به جز او به زخم دل ها ننهد کسی دوایی
ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم
سر کوی او مکان کن بنگر که در کجایی
بشناختم خدا را چو شناختم علی را
به خدا نبرده ای پی اگر از علی جدایی
علی ای حقیقت حق
علی ای ولی مطلق
تو جمال کبریایی
تو حقیقت خدایی
نظری ز لطف و رحمت
به من شکسته دل کن
تو که یار دردمندی
تو که یار بینوایی
همه عمر همچو "شهری"
طلب مدد از او کن
که به جز علی نباشد
به جهان گره گشایی (عباس شهری)
صامت بروجردی
هر که را خواهند در حشمت سلیمانش کنند
باید اول خاک پای شاه مردانش کنند
آنکه شاهان جهان با تخت و تاج سروری
آرزوی آستان بوسی ز دربانش کنند
آن خدایی را کز او از بس خدایی دیده اند
فرقه ای تهمت بر او بندند و یزدانش کنند
ص: 393
آنکه هنگام سواری در فلک فوج ملک
ماه را نعل سمند برق جولانش کنند
لاف یک رنگی چو زد با قنبرش خورشید را
تا ابد هر شب بدین عصیان بزندانش کنند
صالح و شیث و شعیب و هود و داوود نبی
جمله کسب معرفت اندر دبستانش کنند
هفت ایوانش کلاه مهر و مه از سر فتد
سر به بالا چون برای سیر ایوانش کنند
نیست واجب نیست ممکن بلکه اندر عقل و نقل
نی همین و نه همان هم این و هم آنش کنند
یکجو از مهر علی آید فزون اند عیار
با عبادتها کونین ار که میزانش کنند
دردمندان را سر کویش نه گر دار الشفاست
حیرتم آن درد را پس با چه درمانش کنند
پیکری باریک گردد در عبادت گر چو مو
بی ولایش هیزم نیران سوزانش کنند
چرخ اگر باشد نباشد خم چو در تعظیم او
طوق لعنت در گلو مانند شیطانش کنند
(صامت بروجردی)
محمد علی صاعد اصفهانی
ز عهده ی که برآید بجز خدای علی
که گوید آنچه بود در خور ثنای علی
نگر به چشم بصیرت که جمله موجودات
نشسته اند سر سفره عطای علی
نبود لطف و صفایی به بوستان وجود
نگشته بود اگر جلوه گر صفای علی
چو بلبلان چمن نغمه سر دهند به باغ
رسد به گوش زهر پرده ای نوای علی
به نحوه ای که سزاوار طاعت است خدا
نکرده است کسی طاعتش سوای علی
هر آنچه داشت علی داد از برای خدا
هر آنچه هست خدا را بود برای علی
ص: 394
سزد که سایه به خورشید محشر اندازد
به هر سری که فتد سایه هوای علی
اگر رضای خدا را طلب کنی هشدار
رضای حق نبود جز که در رضای علی
رسانده ای به یقین دست خود به حبل الله
به چنگ آری اگر دامن ولای علی
برای گفتن مدحش زیان گویایی
همیشه می طلبد صاعد از خدای علی
محمد حسین صغیر اصفهانی
شماره یک
از الف اول امام از بعد پیغمبر علی است
آمر امر الهی شاه دین پرور علی است
ب برادر با نبی بیرق فراز دین حق
بحر احسان باب لطف بی حد و بی مر علی است
ت تبارک تاج و طاها تخت و نصراله سپاه
تیغ آور خسرو مستغنی از لشگر علی است
ث ثری مقدم ثریا متکا ثابت قدم
ثانی احمد به ذات کبریا مظهر علی است
ج جاه و قدرش ار خواهی به نزد ذوالجلال
جل شانه جز نبی از جمله بالاتر علی است
ح حدوثش با قدم مقرون حدیثش حرف حق
حاکم حکم اللهی حیه در حیدر علی است
خ خداوند ظفر خیبر گشا مرحب شکار
خسرو ملک ولایت خلق را رهبر علی است
د داماد نبی دست خدا دارای دین
داعی ایجاد موجودات از داور علی است
ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار
ذلت افزا بر عدوی ملحد ابتر علی است
ر رفیع القدر و والا رتبه روح افزا سخن
رهنمای خلق عالم ساقی کوثر علی است
ز زبر دست و زکی و زاهد و زهد آفرین
زیب بخش مسجد و زینت ده منبر علی است
ص: 395
س سعید و سید و سرور سلونی انتساب
سر لا رطب و لا یا بس سر و سرور علی است
ش شفیع المذنبین شیر خدا شاه نجف
شمع ایوان هدایت شافع محشر علی است
ص صدیق و صبور و صالح و صاحب کرم
صبح صادق از درون شب پدیدآور علی است
ض ضرغام شجاعت پیشه ی روشن ضمیر
ضاربی کز ضربش المضروب لایخبر علی است
ط طبیب طبع دان مطلوب ارباب طلب
طاق نه کاخ مطبق طرح را لنگر علی است
ظ ظهیر ملک و ملت ظاهر و باطن امام
ظل ممدود خدای خالق اکبر علی است
ع عین الله و علی جاه و علام الغیوب
عالم علم علی الاشیا ز خشک و تر علی است
غ غران شیر یزدان غیرت الله المبین
غالب اندر غزوه ها بر خصم بد گوهر علی است
ف فصیح و فاضل و فخر عرب میر عجم
فارس میدان مردی فاتح خیبر علی است
ق قلب عالم امکان قسیم خلد و نار
قاضی روز قیامت خواجه ی قنبر علی است
ک کنز علم ماکان و علوم مایکون
کاشف سر و علن از اکبر و اصغر علی است
ل لطفش شامل احوال کل ما خلق
لازم التعظیم شاه معدلت گستر علی است
م ممدوح صحف موصوف تورات و زبور
مصحف وز انجیل را مصداق و المصدر علی است
ن نظام نه فلک از نام نیکش وز جمال
نور بخش مهر و ماه و انجم و اختر علی است
و واجب منزلت ممکن نما والا گهر
واقف از ماوقع و از ما وقع یک سر علی است
ص: 396
ه_ هوالهادی المضلین فی الصراط المستقیم
هر چه بهتر خوانمش صد بار از آن بهتر علی است
ی یدالله فوق ایدیهم یکی از مدح او
یک سر از یا تا الف هر حرف را مضمر علی است
آدم و نوح سلیمان و خلیل بی خلل
موسی با اقتدار و عیسی با فر علی است
جان علی جانان علی ظاهر علی باطن علی
می علی مینا علی ساقی علی ساغر علی است
گویی ار مدح علی دیگر چه غم داری صغیر
یاور خلق جهانی گر ترا یاور علی است
شاعر : محمد حسین صغیراصفهانی
شماره دو
غیر انسان هرچه باشد ظل انسان است و بس
معنی انسان همانا شاه مردان است و بس
هست هستی فی المثل جسمی که در وی جان علیست
وین بود روشن که بود جسم از جان است و بس
هرکه خود را سوخت بی باکانه چون پروانه دید
شمع بزم آف_رینش شیر مردان است و بس
لفظ ایمان راهزاران معنی ار بینی بهل
عشق او بگزین که این معنای ایمان است و بس
گوهر مهر وی ار داری به دل رو شاد زی
زانکه در محشر همین گوهر درخشان است و بس
مدح او می خوان به تورات و به انجیل و زبور
تا نگویی وصف او آیات قرآن است و بس
در شب معراج احمد در خود و در عرش و فرش
دید هر جا بنگرد حیدر نمایان است و بس
خاک راه اهل عرفان شو تو هم او را ببین
ص: 397
زانکه این دولت نصیب اهل عرفان است و بس
انبیاء و اولی_اء را فیض از او می رسد
نور بخش انج_م آری مه_ر تابان است و بس
آدم و ادریس و شیث و هود را باشد مجیر
نی پناه نوح و داوود و سلیمان است و بس
در دل ماهی به دریا مونس یونس هم اوست
نی انیس یوسف اندر چاه و زندان است و بس
از زبان پور مریم هم بود ناطق به مهد
هم سخن در طور نی با پور عمران است و بس
هیچ دانی از چه گردون را دمی نبود قرار
مرتضی را در پی انجام فرمان است و بس
مهر با آن گرم جولانی به میدان وجود
شاه ملک انّما را گ_وی چوگان است و بس
در" و اِن مِن شئ " تحقیق ار رود هرذرّه را
بر امیر المومنین بینی ثنا خوان است و بس
حضرتش را کرده میکائیل از جان چاکری
اندر این درگه نه جبرائیل دربان است و بس
از ازل گسترده خوان نعمت او تا ابد
اولین و آخرین را رزق ازاین خوان است و بس
هفت دریا پیش بحر لطف او دانی که چیست
جدولی ان_در کنار بح_ر عمّان است و بس
هشت کیهان را هم او فرمانده و فرمانروا
نی که تنها حکم او جاری به کیوان است و بس
هشت خلدو هفت اختر شش جهت زو بر قرار
نی قوام پنج حس و چار ارکان است و بس
ص: 398
می کند ثابت ملاقاتش به گاه نزع جان
این که جان جمله را آن شاه جانان است و بس
یا علی ای آنکه اندر کشور غیب و شهود
شخص عالی جاه ذوالعزّ تو سلطان است و بس
جنّت و نیران ندانم چیست اندر کیش من
قرب تو جنّت بود بُعد تو نیران است و بس
کرده ای لاهوتیان را نیز مات خویشتن
عقل ناسوتی نه تنها در تو حیران است و بس
در بیابان غمت بس خضرها سرگشته اند
وادی حی_رت هم_انا این بی_ابان است و بس
نی همین پروانه سوزد از شرار عشق تو
بلکه بلبل هم ز سودای تو نالان است و بس
خسروا شاها "صغیر" آن بندۀ شرمنده ات
کش به درد بی دوا لطف تو درمان است و بس
سال و ماه و هفته و روز و شب از درگاه تو
هرچه از او می رسد اکرام و احسان است و بس
سالها باشد که باشد غرق بحر رحمتت
هم به خوان نعمتت تا هست مهمان است و بس
شماره سوم
طریق عشق دیده ی من غیر دیدار علی جوید؟ نجوید
یا زبانم غیر اوصاف علی گوید؟ نگوید
دست من غیر از کتاب مدح او گیرد؟ نگیرد
پای من غیر از طریق عشق او پوید؟ نپوید
مزرع جانم که آب آن بُوَد از جوی رحمت
اندر آن غیر از گیاه مِهر او روید؟ نروید
ذوق مهرش کی چشد بیگانه، بگذر زین توقّع
این گل خوشبوی را جز آشنا بوید؟ نبوید
ز اْستماع مدحش افشان اشکِ شوقی گر توانی
ص: 399
آب دیگر نامه ی عصیان ما شوید؟ نَشوید
دایه ی لطفش دهد شیر عنایت طفل دل را
جز به شوق آن لَبَن طفل دلم موید؟ نموید
آن که خواهد مأمنی جوید، «صغیر» اندر دو عالم
به ز درگاه امیرالمؤمنین جوید؟ نجوید؟
شعر از استاد صغیر اصفهانی
شماره چهارم
نادِ علی قلم به لوح نوشت این سخن به خطّ جلی:
نبی مدینه ی علم و دَرِ مدینه علی
در این مدینه از این در درآ که در دو جهان
رسی به حِصن امانِ خدایِ لم یَزَلی
تو را حقیقتِ عرفانِ حق همین باشد
که ره بری به شناسایی نبیّ و ولی
به جز ولای علی هیچ نیست راهِ نجات
چنین شده است مقدّر ز قادر اَزَلی
مدد چو خواهی از آن مظهر العجائب خواه
که از حق است به احمد خطاب «نادِ علی»
خدای مِثل ندارد ولی علی باشد
خدای را مَثَل، اندر مقام بی مَثَلی
بریخت خون معاند به ذوالفقارِ دو سر
نمود فتح معارک به بازوان یلی
ز عَمرو و زید به جز عمرو عاص از رزمش
نبُرد جان بِدَر آن هم ز فرط بُلحِیَلی
شها! به وصف تو الکن بود لسانِ «صغیر»
به دست، هیچ ندارد به غیرِ منفعلی
شعر از استاد صغیر اصفهانی
فؤاد کرمانی
کعبه خلوت گه اسرا فراوان علیست
بیت حق جلوه گر از روی درخشان علیست
در جهان مرد عمل باش و علی را بشناس
که ترازوی عمل کفه و میزان علیست
ای کج اندیش مکن غصب خلافت زیرا
به خدا بعد نبی سلطنت از آن علیست
روز محشر که گذرنامه جنت طلبی
آن گذرنامه به امضاء و به فرمان علیست
ص: 400
دادگاهی که به فردای قیامت برپاست
حکم حکم علی و محکمه دیوان علیست
کشتن "مرحب" و بگرفتن خیبر در کف
خاطرات خوش دیباچه دوران علیست
دور شو ای پسر "عبدود" از دیده ی او
که شجاعان عرب پشه به میدان علیست
این حسینی که رئیس الشهدایش خوانند
با خبر باش که شاگرد دبستان علیست
گرچه این دیده زدیدار نجف محروم است
در عوض ریزه خور سفره احسان علیست
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
ص: 401
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
من ار به قبله رو کنم ، به عشق روی او کنم
اقامه صلوه را به گفتگوی او کنم
گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم
ز حج و بیت بگذرم طواف کوی او کنم
کز احترام مولدش حرم شده است محترم
الا که رحمت آیتی ز رحمت علی بود
همه کتاب انبیا حکایت علی بود
بهشت و هرچه اندر او عنایت علی بود
اجلّ نعمت خدا ولایت علی بود
در این ولا بگو نعم ، که هست اعظم نعم
شهی که از لسان او خدا کند خطاب را
به حکم او به پا کند قیامت و حساب را
به حبّ و بغض او دهد ، ثواب را عقاب را
منزّه است از آن که من بخوانم آن جناب را
خدیو دولت عرب امیر کشور عجم
ببخشد از تبسّمی ، وجود ممکنات را
ستاند از تکلّمی قرار کائنات را
ز لطف و قهر می دهد حیات را ممات را
اگر ز حال ما سوا بگیرد التفات را
به یک اشاره می زند بساط کون را
ص: 402
به هم بهشت را بهشته ام ، بهشت من علی بود
علیست آن که از رخش بهشت منجلی بود
به غیر، دیده داشتن ، نشان احولی بود
کسی است عاشق ولی که ناظر ولی بود
به دست دیگران دهد کلید گلشن ارم
به زندگی از آن خوشم که زندگی است داد او
بدان امید جان دهم که جان دهم به یاد او
به عیش وطیش و نیک وبد،خوشم درانقیاد او
الا مراد عاشقان همه بود مراد او
چه درتعب چه درطرب چه درنعم چه درنقم
تو ای علی مرتضی که نفس پاک احمدی
چو نفس پاک احمدی ظهور ذات سرمدی
ز هر علل منزّهی ز هر خلل مجرّدی
به ظاهر محمدی تو باطن محمّدی
نبی به جسم ظاهرت خطاب کرده ابن عم
فؤاد کرمانی
نور الدّین عمّان سامانی
به پرده بود …
به پرده بود جمال جمیل عزّوجل
به خویش خواست کند جلوهایی به صبح اَزَل
چو خواست آنکه جمال جمیل بنماید
علی شد آینه، «خَیرُ الکَلام قَلَّ وَ دَل»
من از مفصّل این نکته مجملی گفتم
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل
شعر از :نور الدّین عمّان سامانی
محمّد جواد غفور زاده (شفق)
فیض عام علی که بی گل رویش جهان قوام نداشت
بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت
قسم به عشق و محبّت پس از رسول خدا
وجود هیچ کس اینقدر فیض عام نداشت
اگر به حرمت این خانه زاد کعبه نبود
سحاب رحمت حق بارش مدام نداشت
سواد چشم علی را اگر نمیبوسید
به راستی حجرالاسود، استلام نداشت
علی مقیم حَرَمخانه ی صبوری بود
ص: 403
که داشت منزلت و دعوی مقام نداشت
اگر چه دست کریمش پناه مردم بود
و هیچ روز نشد شب، که بارِ عام نداشت
چشیده بود علی طعم فقر را همه عمر
به غیر نان و نمک سفرهاش طعام نداشت
اگر چه بود زره بر تن علی بی پشت
اگر چه تیغه ی شمشیر او نیام نداشت
به بردباریِ این بت شکن مدینه گریست!
که داشت قدرت و تصمیم انتقام نداشت
علی عدالت مظلوم بود و تنها ماند
دریغ امّت او، شرم از این امام نداشت
شعر از: محمّد جواد غفور زاده (شفق)
علّامه میر سَیِّد علی فانی قدّس سرّه
طارم اعلی ای از علیّ اعلی نام تو گشته مشتق
ای از صفات واجب ذاتت گرفته رونق
دربارهی تو فرمود احمد: «علی مَعَ الحق»
با طارم معلّیٰ همپایه نیست جوزق
انکار قدر و جاهت باشد شعار جاهل
البتّه نیست حربا؛ هم قدْر مهرِ رخشان
ای پایه ی مقامت برتر ز هر مقامی!
کوتاه در مدیحت از هر که، هر کلامی
در پیش بحر جودت دارد وجود جامی
بر آستان قدست روح الامین غلامی
حقّا به حق، تو ما را، مولایی و امامی
بگذار تا بسوزد در جهل خویش نادان
در وصف ذات پاکت دانش شکسته بال است
شرح جلال و جاهت بر ناطقه عِقال است
بی قدر را به قَدرت، ره یافتن محالست
لیکن به مذهب عشق چون شور، شرط حالست
این مدح عاشقانه هم نقص و هم کمالست
ران ملخ بَرَد مور بر درگه سلیمان
تو جان مصطفایی، آیینه ی خدایی
صندوق علم یزدان گنیجنه ی سخایی
در رزم، «لا فتایی»؛ در بزم، با وفایی
ص: 404
در گلشن طبیعت، لطفی تو و صفایی
در طبع آفرینش، نوری تو و ضیایی
خوبی به هر چه خوب است باشد تو را گروگان
در لا به لای گلها گیرم سراغ بویت
در جلوه های مهتاب بویم شعاع رویت
در مُشک چین و تاتار بینم نشانِ مویت
در کعبهی حقیقت آیم به جستجویت
ای آخرین مطاف عشّاق، خاک کویت
ای قبله ی حوائج! ای آسمان إحسان!
در نقشبند اسما، شیر خدا تویی تو
بر باطن حقایق، کشف الغِطا تویی تو
دست خدا به قدرت بر «ماسوا» تویی تو
صفدرشکن به هیجا، خیبرگشا تویی تو
حلّال مشکلات و بحرالعطا، تویی تو
تو نسخه ی شفایی بر دردِ دردمندان
سردار ممکنات و سالار انس و جانی
شاهنشه زمان و فرمانده ی جهانی
تبیان را بیان و بر شرع، ترجمانی
سلطان اهل ایمان، تاج سر شهانی
فردا ز حوض کوثر، ساقیِّ تشنگانی
امروز در شداید تو دستگیرِ یاران
علّامه میر سَیِّد علی فانی قدّس سرّه
ملّا محسن فیض کاشانی قدّس سرّه
تیغ عدالت ای ماه من! زمانه پس از ختم انبیا
بهتر ز ذات پاک تو دیگر پسر نداشت
باشد خدا علیّ و تو را نیز نام اوست
شاخ حیات از تو گلی خوبتر نداشت
باللَّه تجلیّات جمال تو گر نبود
از جلوه و جمال خدا کس خبر نداشت
تیغ تو گر نبود؛ شجاعت یتیم بود
داد تو گر نبود؛ عدالت پدر نداشت
در کارگاه خلقت اگر گوهرت نبود
نخل تناور بشریّت ثمر نداشت
شعر از: ملّا محسن فیض کاشانی قدّس سرّه
علیرضا قزوه
ای که پایان تو پیدا بود از آغاز هم
از تو خواهم گفت ای تکرار زیبا باز هم
ص: 405
ذوالفقار غیرت و عزمت اگر لب وا کند
باز می ماند عصای موسی از اعجاز هم
ای همه ایجاز و اعجاز و شگفتی پیش تو
شاعران اطناب می بافند در ایجاز تو
در مدیح تو نه من امروز الکن مانده ام
لکنتی دارد زبان خواجه شیراز هم
در مدیحت گرچه بسیاران فراوان گفته اند
از تو خواهم گفت ای تکرار زیبا باز هم
محمد علی مردانی
مرآت کمال و مظهر جود علیست
افضل ز همه ممکن و موجود علیست
از قول محمد است این نکته که گفت
شایسته ترین بنده معبود علیست
ملک الشعرای صبوری
چون حلقه باب خلد آواز کند
از قول نبی یا علی آغاز کند
رضوان شنود زحلقه چون نام علی
در بر رخ شیعه علی باز کند
موافق
مرا در تن بود تا جان علی گویم علی جویم
بجنبد تا رگم در جان علی گویم علی جویم
ز پیدا و ز پنهانم همین یک حرف را دانم
که در پیدا و در پنهان علی گویم علی جویم
اگر اهل خراباتم وگر شیخ مناجاتم
به هر آئین ، به هر دستان علی گویم علی جویم
علی دین است و ایمانم ،علی درد است و درمانم
چه با درد و چه با درمان علی گویم علی جویم
علی حلال مشکل ها ،علی آرامش دلها
کند تا مشکلم آسان علی گویم علی جویم
اگر در خانقه افتم وگر در میکده خفتم
به هر معموره و ویران علی گویم علی جویم
ز مهر او سرشت من ، جمال او بهشت من
ص: 406
هم اندر روضه ی رضوان علی گویم علی جویم
علی باب الله عرفان ،علی سرالله سبحان
به نور دانش و عرفان علی گویم علی جویم
اگر درویش و مسکینم وگر دیندار و بی دینم
چه با کفر و چه با ایمان علی گویم علی جویم
اگر تسبیح می گویم وگر زنار می جویم
به هر اسم و به هر عنوان علی گویم علی جویم
ز سوره سوره ی قرآن ، ز یاسین و ز الرحمان
به هر آیه ز هر تبیان علی گویم علی جویم
اگر از وصل خوشحالم وگر از هجر نالانم
چه با وصل و چه با هجران علی گویم علی جویم
به محشر چون برآرم سر ، به نزد خالق اکبر
به گاه پرسش و میزان علی گویم علی جویم
شاعر : موافق
میرزا ادهم کاشی
اوصاف علی به گفتگو ممکن نیست
گنجایش بحر در سبو ممکن نیست
من ذات علی به واجبی نشناسم
اما دانم که مثل اوممکن نیست
حجّه الاسلام محمّدتقی نیِّر
جام اَلَسْت همّتی کز پا نشستم یا علی!
مانده ام برگیر دستم یا علی!
تا به دیدار تو چشمم باز شد
از جهان دل بر تو بستم یا علی!
مردم ار مست مِی خمخانه اند
من ز مینای تو مستم یا علی!
من ندانم چیستم یا کیستم
هر چه هستم از تو هستم یا علی!
پایه از چرخ بلندم برترست
بر درت تا خاک پستم یا علی!
زاهدان در انتظار کوثرند
من خوش از جام اَلَسْتم یا علی!
خواجگی کن عهد خود مشکن من ار
ص: 407
عهد خود با تو شکستم یا علی!
پایمردی کن ز لطفم دست گیر
«نیِّرِ» بیپا و دستم یا علی!
شعر از :حجّه الاسلام محمّدتقی نیِّر
نیما یوشیج
گفتی ثنای شاه ولایت نکرده ام ،،، بیرون ز هر ستایش و حد و ثنا علی است
چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست ،،، هر چند چون غلات نگویم : خدا علی است
شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت ،،، لیکن چو نیک در نگری پادشا علی است
گر بگذری ز مرتبه کبریای حق ،،، بر صدر دور زودگذر کبریا علی است
بسیار حکم ها به خطامان رود ولی ،،، در حق آنکه حکم رود بی خطا علی است
گر بیخودم و گر به خود اینم ثناش بس ،،، در هر مقام بر لبم آوای یا علی است
شاه نعمت الله ولی
إمام عالی ای شیر خدا امام اعظم
سالار صحابهی مکرّم
آموخته علمِ «مِن لدنّی»
از تو خِضِر و شعیب و آدم
از جمله مهاجران تو حاضر
وز جمله صحابه را تو اعلم
آن حال که قنبر تو دارد
حقّا که نداشت قیصر و جم
دو شینه به باغ عالَم غیب
بلبل به ترانه گفت آن دم:
تا هست علی، امام عالیست
در مملکت دو کون، والیست
شعر از: شاه نعمت الله ولی
شاعر ناشناس
روح مسیحا ز دمِ کیست؟ تو
وجود زیر علم کیست؟ تو
قلب محمّد حرمِ کیست؟ تو
بر سر دوشش قدم کیست؟ تو
قوام اسلام تویی یا علی
تمام اسلام تویی یا علی
---
تیغ تو بشْکست چو در کارزار
داد خداوند تو را ذوالفقار
بین زمین و آسمان آشکار
ص: 408
گفت امین وحی پروردگار
سلام حق باد به مولا علی
نیست جوانمردی، الاّ علی
---
شیرخدا شیرمحمّد علی است
بازو و شمشیر محمّد علی است
دین جهانگیر محمّد علی است
تمام تفسیر محمّد علی است
آی همه فراریانِ اُحُد
اُحُد به شمشیر علی فتح شد
---
کیست علی؟ به خلق عالم، امیر
کیست علی؟ ولیّ حیّ قدیر
کیست علی؟ امام پیش از غدیر
کیست علی؟ رفیق پیر فقیر
علی که لحم و دمِ پیغمبر است
فاتح بَدر و اُحد و خیبر است
----
تو از سخن فراتری یا علی
تو فوق وهم و باوری یا علی
تو هستیِ پیمبری یا علی
تو حیدری، تو حیدری یا علی
تو گوهر ناب یمِ خلقتی
تو ناشناس عالمِ خلقتی
----
حجّت ما بر همگان تمام است
غصب خلافت علی حرام است
علی فقط صاحب این مقام است
علی علی علی علی امام است
جای دروغ و حیله و مکر نیست
امام زهرا که ابوبکر نیست
----
قسم به قرآن به محمّد به آل
شهادتین از تو گرفته کمال ب
هشت دور تو زند بال بال
نماز تو نماز تو کرده حال
ستاره محو اشکِ شب های تو
بوسه زده دعا به لب های تو
---
روز ازل محفل ما بود و تو
حاصل ناقابل ما بود و تو
لحظه خلقت گِل ما بود و تو
پیش تر از ما، دل ما بود و تو
حال اگر مغز و یا پوستیم
هرچه که هستیم، علی دوستیم
----
من که به حد صفر هم نیستیم
تو دادی از لطف و کرم، بیستم
حال که با دوستی ات زیستم
ص: 409
به روی من نیاوری کیستم
مانده و از بار گنه خسته ام
بیدلم اما به تو دل بسته ام
---
او را سزد به خلق امیری و رهبری
او آورد عدالت و قسط و برابری
تیغش رسد به چرخ گه رزم آوری
با ذوالفقار حیدری و دست داوری
یک لحظه فتح قلعه ی خیبر کند علی
---
افلاک را مهار کند با نظاره ای
بی مهر او به چرخ نتابد ستاره ای
نبود به دهر منقبتش را شماره ای
ابلیس را به بند کشد با اشاره ای
یک لحظه گر اشاره به قنبر کند علی
---
پیغمبری نبوده بدون ارادتش
کعبه هنوز فخر کند بر ولادتش
مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش
پروردگار فخر کند بر عبادتش
چون بندگی به خالق داور کند علی
---
او ناخداست کشتی لیل و نهار را
فرمان دهد هماره خزان و بهار را
تقسیم کرده روز ازل خلد و نار را
نبوَد عجب که خلق خداوندگار را
با یک نگاه خویش ابوذر کند علی
---
گردون به پیش تیغ علی افکند سپر
از حمله اش قضا و قدر می کند حذر
شمشیر فتح داور و شیر پیامبر
روز از سران فتنه بگیرد به تیغ، سر
شب در خرابه با فقرا سرکند علی
---
هنگام بذل دست بوَد دست داورش
گر کوهی از طلا بود و کوهی از زرش
اول نهد طلا به کف سائل درش
نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش
این گوی خاک را به جهان زر کند علی
---
هر جا خدا خداست علی هم بوَد امیر
خورشید را توان کشد از آسمان به زیر
ص: 410
از بس که بود دیو هوا در کفش اسیر
حتی شکم ز نان جوین هم نکرد سیر
با آنکه سنگ را در و گوهر کند علی
---
در آسمان لوای امامت بپا کند
در خاک، با خدا دل شب التجا کند
در جنگ، حفظ جان رسول خدا کند
در رزم تیغ خویش به دشمن عطا کند
در مهد، پاره پیکر اژدر کند علی
---
طاقی که تا قیام قیامت نیافت جفت
جان را هماره در ره اسلام ترک گفت
از جبرئیل نغمه ی «الا علی» شنفت
در لیله المبیت به جای رسول خفت
تا جان خود فدای پیمبر کند علی
---
شاهی که هست و بود به دستش مسخر است
با یک فقیر زندگی او برابر است
از بس که در خلافت خود عدل گستر است
سهم عقیل را که بر او خود برادر است
با سهم یک فقیر برابر کند علی
---
روزی که از خطای همه پرده می درند
روزی که خلق تشنه به صحرای محشرند
دل ها ز تشنگی چو شررهای آذرند
آنان که مست جام تولّای حیدرند
سیرابشان ز چشمه ی کوثر کند علی
---
دارد ز قلب خاک حکومت بر آسمان
بر دستش اختیار مکان داده لامکان
گردد به گردش نگهش محور زمان
دست خداست با سر انگشت می توان
افلاک را هماره مسخّر کند علی
---
دین یافت از ولادت شیر خدا کمال
بی مهر حیدر است مسلمان شدن محال
عالم به او و او به خدا دارد اتکال
در عین بندگی به خداوند ذوالجلال
اعجاز، همچو خالق داور کند علی
ص: 411
---
آدم سرشته شد گلش از خاک پای او
کس را چه زهره تا که بگوید ثنای او
مداح او کسی است که باشد خدای او
اکسیر معرفت طلب از کیمیای او
شاید مس وجود تو را زر کند علی
---
دنیا ندیده مثل علی راست قامتی
در هر دلی بپاست ز شورش قیامتی
هر نقطه را بوَد ز ولایش علامتی
هر لحظه ریزد از سر دستش کرامتی
جود از نیاز خلق، فزون تر کند علی
---
دل از خیال منظر حسنش صفا گرفت
باید از آن جمال نشان خدا گرفت
حق از نخست، عهد ولایش ز ما گرفت
روزی که تیرگی همه جا را فراگرفت
ما را شراب نور به ساغر کند علی
---
روز جزا که هست همان روز سرنوشت
هرکس به حشر می دروَد هر چه را که کشت
بخشنده می شوند همه کرده های زشت
روید ز شعله های جهنم گل بهشت
گر یک نگه ز دور به محشر کند علی
---
مهر قبول توبه ی آدم به نام اوست
موسی به طور همسخن و همکلام اوست
از قله های وهم فراتر مقام اوست
امر قضا به حکم خدا در نظام اوست
تا در نظام خود چه مقدّر کند علی
---
ازدواج امیرالمؤمنین علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها
غلامرضا سازگار
شماره1
امشب شب سرور خدا و پیمبر است
امشب به جمع حور و ملک شور دیگر است
امشب فرشتگان همه سرمست و پایکوب
جبریل همچو گل پر و بالش معطر است
امشب تمام ارض و سماوات هرچه هست
ص: 412
بزم سرور ذات خداوند اکبر است
امشب ستارگان همگی نقل مجلس اند
دامان سبز رنگ زمین پر ز اختر است
امشب شب ولادت سادات عالم است
امشب شب عروسی زهرا و حیدر است
امشب به عرش زمزمه شادی علی است
امشب شب مبارک دامادی علی است
*********************************************
پیغمبران تمام امم را خبر کنید
امشب همه به سوی مدینه سفر کنید
اسفند دود کرده و مشعل به روی دست
از چار سو به چهره مولا نظر کنید
خوانید بر علی همگی مدح فاطمه
شب را به دور حجره زهرا سلام الله علیها سحر کنید
قرآن به دست دور و بَر ناقه عروس
تطهیر و قدر و سجده و کوثر ز بر کنید
بر حفظ این امانت پیغمبر خدا
امشب دعا به جان علی بیشتر کنید
بنت اسد سلام الله علیها که بوده ملک دست بوس تو
عیدی بده که فاطمه سلام الله علیها گشته عروس تو
*******************************************
این مهر و مه که هر دو شریف و مکرّمند
با نورشان محیط به عرش معظّمند
*******************************************
پیش از وجود خلقت، تا بعد روز حشر
با هم هماره بوده و پیوسته با هم اند
پیش از هبوط آدم و حوا در این زمین
امّ و اب و سلاله حوا و آدمند
منظومه مبارکه آسمان وحی
مصداق نور و معنی آیات محکم اند
محصول این زفاف بود یازده پسر
عالم فدایشان که امامان عالم اند
اولادشان به روی زمین بی شماره اند
ص: 413
در چشم کل عرش نشینان ستاره اند
*******************************************
عقدی که بسته بود خداوند لایزال
تبدیل شد به شام زفاف و شب وصال
جبریل ساربان شده و ناقه عروس
آمد به سوی بیت علی با دو صد جلال
*******************************************
یک سو زمام ناقه گرفته، ز یک طرف
چون سایه بان گشوده به فرق عروس بال
وقتی ز روی فاطمه سلام الله علیها مولا کشد نقاب
جا دارد ار به مأذنه گوید اذان بلال
خورشید رقص می کند امشب در آسمان
مه چون هلال خم شده در بزم دو حلال
جشن سرور عترت و قرآن مبارک است
وصل دو بحر لؤلؤ و مرجان مبارک است
******************************************
داماد کیست اسوه زهد و اطاعت است
شغلش دو کار، حفر قنات و زراعت است
مهر عروس چیست؟ زمین است و چار نهر
مهر دگر؟ به عرصه محشر شفاعت است
داماد را هنر چه بود غیر این دو کار؟
شیر خدا به بیشه سرخ شجاعت است
*****************************************
در بین این دو یار چه خطی است مشترک؟
زهد و نماز و صبر و رضا و قناعت است
شیرینی هماره این زندگی ز چیست؟
مهر و وفا و عاطفه، ساعت به ساعت است
مهر عروس زیرلب آهسته یا علی است
کل جهاز او زره مرتضی علی است
*****************************************
این هر دو زوج کآمده قرآن به شأنشان
داده خدا به خیل ملایک نشانشان
جبریل جای دسته گل از جانب خدا
تطهیر هدیه آورد از آسمانشان
ص: 414
کردند سر اگر چه سه شب در گرسنگی
رمز نزول سوره دهر است نانشان
اطعامشان برای خداوند بود و بس
اینجا خداست مفتخر از امتحانشان
*****************************************
خلق جهان به پیروی این دو زوج پاک
باغ جنان شود به حقیقت جهانشان
نه سال زندگانی شان عمر عالم است
دانشگه تمام کمالات آدم است
*****************************************
تا مهر و ماه در یم هستی شناورند
عالم پر از سلاله زهرا و حیدرند
محصول این عروسی و این عقد با شکوه
دو قرص آفتاب، دو تابنده اخترند
گر نیک بنگری دو محمد، دو فاطمه
یا دو کتاب وحی خدا یا دو کوثرند
سوگند می خورم به اَب و اُم و جدشان
کاین چارتن ز خلق دو عالم نکوترند
آن دو پسر به آدم و ذریه اش پدر
وین دو به شیعه تا ابدالدهر مادرند
جان تمام عالم خلقت فدایشان
"میثم" بگو قصیده به مدح و ثنایشان
شماره2
امشب شب ساغر زدن با ساقی کوثر شده
امشب عروس آسمان خاک در حیدر شده
امشب علی محو رخ صدیقه اطهر شده
امشب به بیت فاطمه غلمان ثنا گستر شده
امشب شب آمرزش خلق از سوی داور شده
زیرا امیر المومنین داماد پیغمبر شده
جن و بشر و حور و ملک گویند امشب با علی
دامادیت ، دامادیت ، بادا مبارک یا علی
مهر و مه اینجا اختری ، گردون هلالی میکند
یا آسمان با اختران بذل لئالی می کند
دل در سرای فاطمه سیر خیالی میکند
طوطی جان در بزم او شیرین مقالی می کند
ص: 415
روح الامین مداحی مولی الموالی میکند
حور و ملک را با دمش حالی به حالی میکند
ریزد چو باران از سما آیات رحمت بر زمین
در مجلس دامادی مولا امیر المومنین
جبریل نازل از سما گردیده بر فخر بشر
آورده پیغام از خدا کی بهترین پیغامبر
ما از ازل این عقد را بستیم در لوح قدر
تو در زمین این خطبه را انشاد کن بار دگر
گیتی ز انجم پر شد با وصل این شمس و قمر
او مادر است و این بود بر یازده مولا پدر
این وصل ، وصل کوثر و ساقی کوثر است
این عقد ، عقد حیدر و زهرای اطهر میشود
وصل دو دریا حاصلش دولولوی مرجان شود
کز هر دو تا شام ابد روشن چراغ جان شود
بر پای آن در راه این جان جهان قربان شود
او دین ز صلحش زنده و این کشته قرآن شود
مرجان حسن کز حسن او جان مشعل تابان شود
لولو حسین است و از او دل شعله سوزان شود
مرجان که دیده آنچنان لولو که دیده اینچنین
آدم گدای کوی او عالم فدای روی این
ای فاطمه بنت اسد ناموس حی ذوالمنن
امشب عروس خویش را بنگر کنار بوالحسن
بر روی حیدر خنده کن بر دست زهرا بوسه زن
بنشین و بنشانش ببر مانند جان خویشتن
گردیده در بیت الولاماه رخش پرتو فکن
گوش خدا یعنی علی تا بشنود از او سخن
تهلیل گو ، تقدیس کن تسبیح خوان دل باخته
در سر به شوق فاطمه شوری دگر انداخته
امشب خدیجه در جنان لبخند دیگر می زند
روحش بشوق دیدن داماد خود پر می زند
ص: 416
در خانه شیر خدا با مصطفی سر می زند
گه بوسه بر دست علی ساقی کوثر می زند
گه خنده بر ماه رخ زهرای اطهر می زند
گاهی تبسم بر گل روی پیمبر می زند
ارواح پاک انبیا دور سرای فاطمه
خوانند از بهر علی مدح و ثنای فاطمه
آدم ستاده بر در بیت امیر المومنین
خواند ثنای فاطمه با نوح شیخ المرسلین
خنجر بکف دارد خلیل ان شاهد شور آفرین
تا از ذبیحش شر برد در مقدم آن نازنین
استاده موسی روی پا افتاده عیسی بر زمین
داود مداحی کند با نغمه های دل نشین
یوسف به حسن دلربا خدمتگذاری می کند
یعقوب با ذکر علی شب زنده داری می کند
می خواست تا آید عروس آن شب به بیت شوهرش
پر شد ز افواج ملک هم ایمنش هم ایسرش
جبریل از پیشش رود و میکال از پشت سرش
پا در رکاب ناقه و جا در دل پیغمبرش
رضوان شده جاروب کش با زلف خود در معبرش
سبحانه سبحانه خالی است جای مادرش
حیدر به شوق مقدمش دل بیقراری می کند
استاده در پشت در و لحظه شماری می کند
بگرفت دست مرتضی تا پرده از رخسار او
نقش تبسم شد عیان از لعل گوهر بار او
یار دو عالم را ببین گردیده زهرا یار او
غم خوار عالم را نگر شد فاطمه غم خوار او
افکنده چشمی جانب بیت و در و دیوار او
یاد آمد از حرق در و از قصه ایثار او
گردید دور مرتضی آهسته گفتا با علی
من آمدم تا جان خود سازم فدایت یا علی
در حجله بنهادند پا آن دخت عم این ابن عم
ص: 417
آن روح از سر تا بپا این جان از سر تا قدم
آن وحی را خیر تاکلام این بیت را صاحب حرم
بنهاد دست هر دو را ختم رسل در دست هم
گفتا بزهرا کاین علی شوی تو باشد دخترم
گر او شود از تو رضا راضیست حی ذوالکرم
پس با علی گفتا علی انسیه الحور است این
سر خدا ، روح نبی ناموس تو زهراست این
امشب امانت میدهم من بر تو جان خویش را
بگذاشتم در دست تو روح و روان خویش را
روح و روان خویش ر ا تاب و توان خویش را
پاینده میبینم د راو ، نام و نشان خویش را
در دامن او یافتم من دودمان خویش را
چون جان نگهدای علی ، جان جهان خویش را
هرکس بیازارد و را خسته دل زار مرا
آنکس که آزارد مرا آزرده دادار مرا
ای بوده پیش از پیشتر ناموس داور فاطمه
ای مدحت از سوی خدا تطهیر و کوثر فاطمه
ای دست بوست مصطفی ای کفو حیدر فاطمه
ای زینب کبری تو را پاکیزه دختر فاطمه
ای بر حسین بن علی آزاده مادر فاطمه
ای یازده فرزند تو بر خلق رهبر فاطمه
در شام قدر وصل تو روشن دل عالم شده
مدح تو ذکر علی شیرینی "میثم " شده
شماره3
به بزم انبیا امشب نشاط دیگری پیداست، می بینم گل لبخند شادی بر لب آدم، تو گویی با ادب بستند صف، پیغمبران از نوح و ابراهیم و اسحاق و کلیم الله و روح الله و یعقوب و جناب یوسف و داود و فرزندش سلیمان در کف هر یک گلی از آیه های نور و آوای مبارک بادشان بر لب که ای مولا مبارک باد بر قد رسایت خلعت شادی و اوج تخت دامادی، مبارک باد ای جان محمّد وصل زهرایت، چه نیکو همسری بخشیده ذات حقتعالایت، که باشد روح پاک و بضعه پیغمبر اکرم.
ص: 418
****
سماوات العلی امشب همه دریای نورند و ملایک شاد و مسرورند و عالم سینۀ سینا و دل ها محفل طورند، جبریل امین از جانب دادار منان آمده در محضر پیغمبر اکرم، پیام آورده از حق با سلامی گرم بر احمد که ما در آسمان خواندیم اول خطبۀ عقد امیرالمؤمنین و دخترت زهرای اطهر را، تو باید در زمین اینک ببندی عقد آنان را، دو خورشید فروزان را، دو دریای خروشان را، دو روح پاک ایمان را، دو وجه ذات منان را، دو جان را و دو جانان را که پیش از آفرینش این دو را حق خوانده کفو هم.
محمّد از امین وحی چون بشنید این فرمان گل، لبخند او بشکفت همچون لاله در بستان، به مسجد آمد و بگذاشت پا بر عرشۀ منبر، فرو بارید از یاقوت لب با این کلام دلنشین گوهر، به امر حضرت داور، الا یا مسلمین از مرد و زن از اکبر و اصغر، هم اینک من به امر حضرت پروردگارم عقد بستم دخترم زهرا و حیدر را دو کفو نیک اختر را، دو روح روح پرور را، دو شمع نورگستر را، دو دریا را دو گوهر را، دو هم سنگ و دو همسر را، که بسته پیشتر از آفرینش عقدشان را خالق عالم.
****
چو بشنیدند از ختم رسل این مژده را یاران، زمین شد از گل لبخند اصحاب رسول الله گلباران، زنان تبریک گو بر فاطمه، مردان، مبارک باد می گفتند بر مولا محمّد بود و زهرایش، علی بود و تجلایش، تمام قدسیان تسبیح گو تهلیل خوان تکبیر می گفتند و می گشتند دور این زن و شوهر، خداوند تعالی تهنیت می گفت بر پیغمبر و بر حضرت صدیقه و بر حیدر و بر شیعۀ مولا علی تا دامن محشر همه بودند مسرور از همه مسرورتر بودی دل نورانی پیغمبر خاتم.
ص: 419
****
پس از چندی زمان بگذشت و ایام عروسی آمد و خورشید عصمت را برِ این ماه می بردند و می خواندند حوران آیت الکرسی و قدر و کوثر و یاسین و نور و آیۀ تطهیر و می بودی زمام ناقه اش در دست جبرائیل و دنبال سر او قل هوالله احد می خواند اسرافیل و گل از بال خود می ریخت میکائیل و جان فرش رهش می کرد عزرائیل و داماد ایستاده بر در خانه که با دست یداللهی ز خورشید جمال عصمت حق پرده بردارد، بخواند با تماشای جمال کوثر خود سورۀ مریم.
****
فرود آمد عروس از ناقه و بگذاشت پا در خانۀ مولا، علی محو تجلایش، خدا در نور سیمایش، نبی از فرق تا پایش، به لب ذکر خداوند تعالایش که یکباره نگاهش بر در و دیوار آن بیت گلین افتاد از آیندۀ خود کرد یاد و با زبان دل دمادم یا علی می گفت، گویی باعلی می گفت: منم تا پای جان یارت منم یار فداکارت، شهید پای دیوارت، میان آن همه نامرد تنها مرد ایثارت، تو گر خواهی بود آرایش من چهرۀ نیلی از امشب همسرت باشد برای یاریی ات آمادۀ سیلی، وجودم چاه غم هایت فدایت باد زهرایت، مقاوم در کنارت ایستادم تا ابد چون کوه مستحکم.
****
کجایی فاطمه بنت اسد تا بنگری امشب عروست را، بیا ای مادر مولا! بزن گلبوسه بر روی امیرالمؤمنین و بر عروست حضرت زهرا خدیجه ای سلام حق فزون بادا ز اعدادت کجایی تا ببینی گشته وجه الله دامادت، تو هست خویش را در یاری دین خدا دادی، نه هستی، بلکه جان خویش را در دست بنهادی، تو زهرا بر علی زادی، چو هست خویش در راه خدا دادی، خدا هم هست خود را بر تو بخشیده همانا دختری دادت چو زهرا و همانند علی بخشید دامادت چه دامادی که ذات پاک حق جان رسولش خواند و جان خلق عالم باد قربانش چه قابل سر که بر خاک قدوم او نهد «میثم».
ص: 420
شماره4
فرشتۀ طبع من! زندگی از سر بگیر
باز به سوی خدا، بال بزن پر بگیر
بخوان سرود و صله ز حیّ داور بگیر
ز دست مولا علی شراب کوثر بگیر
دست فشان پای کوب فرشتگان عفاف
خ_دا ب_رای عل_ی گ_رفته جشن زفاف
****
به گلشن عیش ما غم است چون زاغ زشت
امین وحی خدا لاله بیار از بهشت
ببین به بالت خدا شعر عروسی نوشت
به هم رسیدند باز دو یار نیکو سرشت
دو اخت_ر تابناک دو آفتاب کمال
دو سورۀ واقعه دو آیتِ ذوالجلال
فرشتگان بر بدن ز نور خلعت کنید
غرق شده در خدا ناز به خلقت کنید
عروسی فاطمه است تمام همّت کنید
پیمبران را سوی مدینه دعوت کنید
ولیم_ۀ کبری__ا هدی_ۀ نق_د عل_ی است
قلب علی دوستان سفرۀ عقد علی است
****
الا که شادی کنید یافته غم خاتمه
فیض الهی شده شامل حال همه
از نفس کائنات می رسد این زمزمه
که گشته امشب عروس فاطمه بر فاطمه
مادر مولا علی، علی اگر حیدر است
عروس تو فاطمه دختر پیغمبر است
****
خنده زنم کز حسد جان عدو سوخته
ریخته در نار بخل هر چه که اندوخته
عروس را از حیا چهره برافرخته
لباس داماد را دست خدا دوخته
عروس خواهد که چون قدم به منزل نهد
پیره_ن خ_ویش را هدی_ه ب_ه سائل دهد
****
خواجۀ لولاک را یار و برادر علی است
ص: 421
فاطمه را تا ابد همدم و همسر علی است
امیر بدر و احد فاتح خیبر علی است
خدیجه! داماد تو، ساقی کوثر علی است
قدر بدان این همه لطف خداداد را
خنده بر آر و ببوس بازوی داماد را
****
عروسی است و عروس دختر پیغمبر است
عروسی است و عروس آینۀ داور است
عروسی است و عروس فاطمۀ اطهر است
عروسی است و عروس فدایی حیدر است
وج_ود او ب_ا عل_ی ع_روج او ت_ا علی است
هر نفسِ این عروس هزارها «یا علی» است
****
علی به تخت زفاف چقدر زیبا شده
با نفس فاطمه چو گل ز هم وا شده
دل ز خدا می برد بس که دل آرا شده
از این چه بهتر که او شوهر زهرا شده
آین_ۀ کبری_است طلع_ت نورانی اش
خواجۀ عالم زند بوسه به پیشانی اش
****
زراریِ فاطمه! ثنای مادر کنید
ثنای مادر کنید دعا به حیدر کنید
پارۀ دل هدیه بر- این زن و شوهر کنید
نثارشان جای گل سورۀ کوثر کنید
رسانده بر بام عرش ندای تکبیر را
کن_ار ه_م بنگری_د کوثر تطهیر را
****
عاقد این هر دو زوج خالق حیّ مبین
حاصل این مهر و ماه ستارگان زمین
خادم این جشن نور حضرت روح الامین
خطابۀ عقدشان «تبارک» و یا و سین
ز چشم بد دور باد بهشت دیدارشان
دست خدا یارشان خدا نگهدارشان
****
ص: 422
آینۀ کبریا فاطمه و حیدرند
معلم انبیا فاطمه و حیدرند
مؤسس اوصیا فاطمه و حیدرند
امّ و اب اولیا فاطمه و حیدرند
بتول، کفو علی است علی است کفو بتول
سلامش_ان از خ__دا درودش_ان از رس_ول
****
نعمت بی انتها مبارکت یا علی
عنایت کبریا مبارکت یا علی
وصال خیرالنسا مبارکت یا علی
سیب بهشت خدا مبارکت یا علی
به مجلس جشن تو ای دو جهان خرمت
لال_ۀ ناقابل__ی اس_ت قصی_دۀ «میثمت»
شماره5
برخیز و بزن خنده که غم عین خلاف است
گردون به حرم خانه هو گرم طواف است
عید آمده عید آمده یا جشن عفاف است
یا عصمت حق فاطمه را شام زفاف است
سری که نهان بود درخشید مبارک
بر روی زمین وصل دو خورشید مبارک
جان ، موسی شوق آمده دل وادی طور است
عیسی ز فلک سر زده و غرق سرور است
با شور و شعف در کف داود زبور است
در بیت ولایت خبر از وصل دو نور است
ارواح رسل گشته به گرد سر زهرا
گویند که شد شیر خدا شوهر زهرا
خیزید که امشب شب آرایش حور است
هم عید تولا شده هم جشن تبر است
از شادی و از شور جهان محشر کبراست
این جشن وصال علی و حضرت زهراست
گردید به گرد حرم فاطمه امشب
تبریک بگوئید به مولا همه امشب
در کشور دل وصل دو دلدار مبارک
بر احمد و بر خالق دادار مبارک
بر فاطمه و حیدر کرار مبارک
بر شیعه و بر عترت اطهار مبارک
ص: 423
در جشن زفاف گل رعنای خدیجه
خالی ست میان همگان جای خدیجه
حق ، عاقد و داماد ، علی فاطمه یارش
کردند ملایک به روی ناقه سوارش
حوران بهشتی به یمین و به یسارش
جبریل امین خنده زنان غاشیه دارش
فرخنده شب وصل کریم است و کریمه
خیزید که از هر دو بگیرید ولیمه
زهراست عروسی که بود حسن الهش
دل برده ز پیغمبر اسلام نگاهش
این همسر مولاست خدا پشت و پناهش
داماد ، در خانه بود چشم به راهش
در حیدر کرار چه شوری و چه حالی ست
ای فاطمه بنت اسد جای تو خالی ست
از شوق علی پیرهن دل شده پاره
مولا شده سر تا به قدم محو نظاره
گردیده قرین در دل شب ماه و ستاره
با خدا شیر خدا فاطمه گوید به اشاره
کای مهر تو از روز ازل عهد الستم
من همسر و همسنگر تو فاطمه هستم
ای نفس نفیس نبی ای روح مجرد
ای بیت گلین تو مرا خلد مخلد
ای دست خدا حامی دین یار محمد (ص)
یار تو شریک غم تو فاطمه آمد
من آمده ام تا که تو را یار بگردم
دور تو میان درو دیوار بگردم
نه ساله ام اما همه جا یا رتو هستم
با شعله دل شمع شب تار تو هستم
در شادی و غم یار وفادار تو هستم
همسر نه ، که سرباز فداکار تو هستم
با عشق تو زیبائی من چهره نیلی ست
بالله قسم صورتم آماده سیلی ست
امروز پراز آل نبی روی زمین است
وز مقدمشان روی زمین خلد برین است
پاینده به هر عصر از این سلسله دین است
ص: 424
محصول وصال علی و فاطمه این است
(میثم) همه جا خاک ره آل علی باش
پروانه آن شمع جمال ازلی باش
شماره6
ماه ربیع کرده تجلاّ مبارک است
ماه سرور اهل تولاّ مبارک است
جشن وصال حیدر و زهرا مبارک است
این جشن ازدواج به مولا مبارک است
از فیض وصل فاطمه دلشاد شد علی
خیزید و کف زنید داماد شد علی
امروز مهر و ماه به هم مقترن شوند
حوران عرش خادمۀ بوالحسن شوند
جن و ملک به خاک درش بوسه زن شوند
محصول این زفاف حسین و حسن شوند
روز و شب عروسی زهرای اطهر است
عاقد خدا و احمد و داماد حیدر است
آدم به بزم وصل شه اولیا بیا
از باغ خلد با همۀ انبیا بیا
با انبیا به بزم شه اولیا بیا
مریم تو با زنان بهشتی بیا بیا
حوران عرش روی در این خانه می کنند
با خنده موی فاطمه را شانه می کنند
داماد را هماره ز سوی خدا سلام
بر این دو زوج از همۀ انبیا سلام
بر این عروسی از علی مرتضی سلام
بر یازده ستارۀ برج هدی سلام
این ازدواج علّت ابقای مکتب است
بالله قسم طلیعۀ میلاد زینب است
حسن خدا به روی علی دید فاطمه
بشکفت همچو لاله ؤ خندید فاطمه
در چشم آفتاب درخشید فاطمه
بنت اسد عروس تو گردید فاطمه
لبخند زن به چهرۀ نورانی عروس
اوّل بزن تو بوسه به پیشانی عروس
امشب ستاره می چکد از چرخ آبنوس
در محضر علی به سر حجلۀ عروس
بازآ خدیجه بر در آن حجله کن جلوس
دست عروس و صورت داماد را ببوس
ص: 425
قلب تو منجلی شده امشب مبارک است
داماد تو علی شده امشب مبارک است
عالم از این خبر همه خلد مخلّد است
دامادی ولّی خداوند سرمد است
این جان احمد است که داماد احمد است
داماد نه بگو که تمام محمّد (ص) است
اینجا عروس، دخت رسول مکرّم است
مهریّه اش شفاعت خلق دو عالم است
امشب چه با صفاست حرمخانۀ علی
ناموس کبریا شده ریحانۀ علی
کوثر قدم نهاده به کاشانۀ علی
لبریز نور آمده پیمانۀ علی
در حجله ی زفاف محمّد (ص) قدم نهد
دست علیّ و فاطمه را دست هم دهد
قلب علی از آنهمه عزّ و وقار زد
لبخند اشتیاق به دیدار یار زد
بر باغ آرزویش نسیم بهار زد
کم کم نقاب از رخ زهرا کنار زد
خورشید آسمان هدی را نظاره کرد
لا حول گفت و روی خدا را نظاره کرد
لبخند زد و ز شوق که این همسر من است
یا جان احمد است که در پیکر من است
امّ الائمّه فاطمۀ اطهر من است
من روز حشر ساقی و این کوثر من است
ای هستی امام ولایت خوش آمدی
ای مادر تمام ولایت خوش آمدی
بگذار پا به دیده ام ای نور دیده ام
کز اشک شوق گُل سرِ راه تو چیده ام
از هر چه دل بریده به وصلت رسیده ام
خوش انتظار آمدنت را کشیده ام
دار الولای کوچک من گلشن از تو شد
بیت علی نه قلب علی روشن از تو شد
آیینه ی خدای تعالای من تویی
مشعل فروز دیدۀ بینای من تویی
بالله قسم بهشت تماشای من تویی
نازم به این مقام که زهرای من تویی
ص: 426
هر وصف تو که زمزمۀ خلق عالم است
گویی هزار میوه به یک نخل «میثم» است
مهدی رحیمی
دست خدا چو دست به سوی خدا گرفت
در اصل مصطفی زعلی اذن را گرفت
دیدند خواستگار علی بود ظاهرا
یک روح بود عشق ولی در دوتا بدن
زهرا اگر نشست علی هم به پیش رفت
الحق علی به خواستگاری خویش رفت
زهرا همان علی ست ولی در پس حجاب
غیر از بلی چه چیز به حیدر دهد جواب؟
توحیدری و هرچه که فریاد زد سروش
پیدا نشد برای تو در عرش ساق دوش
بی ساق دوش آمده بر دوش ذوالفقار
دست خدا نموده به پا کفش وصله دار
دنیا شنید گرچه ز لب های مصطفی
در اصل خطبه خواند برای شما خدا
چون در شب زفاف شما فرش می شود
با این دلیل عرش خدا عرش می شود
سابیده اند قند ستاره به تور ابر
در عقد هم شدند دوتا رشته کوه صبر
زَوّجتُ عشق جزء سپاه علی در آ
اَنکَحتُ فاطمه به نکاح علی در آ
از تو بهشت تا که جوابت بلی شود
با تو علی میان خلایق علی شود
در بند تو زده پدر خاک را خدا
عقد تو کرده جمله ی "لولاک" را خدا
کردند اشک های علی را محاسبه
مهریه ی تو آب شد عندالمطالبه
آتش گرفت علقمه و نیل گُر گرفت
هذاموکّلی پر جبریل گُر گرفت
دم رفت توی سینه ولی بازدم رسید
دست علی و فاطمه کم کم به هم رسید...
محمد نجار
امشب به دلم نغمه و شوری دگر افتاد
تاحاله ای از ابر به دور قمر افتاد
ص: 427
ساقی و می باده مرادر نظر افتاد
آنقدر زدم باده که جان در خطر افتاد
در حالت مستی بزدم طعنه عدو را
"با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد"
هرگاه گذارت به یکی شیر نر افتاد
آنگاه ببینی چه کسی از کمر افتاد
*من حیدری ام زاده ی کوی نجف آباد
*من بید نیم تا که بلرزم ز دم باد
من حیدریم نام علی ورد زبانم
من حیدریم حب علی عشق عیانم
من حیدریم بی مددش زنده نمانم
بر خاک قدمهاش زند بوسه لبانم
من حیدریم بی کرمش عین خزانم
من حیدریم حب علی تاب وتوانم
من حیدریم دست علی هست عنانم
دوری نجف هر نفسی برده امانم
*قربان دم وبازدمت یا اسدالله
من گردوغبار حرمت یا اسدالله
معنی وقاری و شرف همسر زهرا
9سال شدی هر نفسی یاور زهرا
می نوش شدی از قدح کوثر زهرا
گفتی که امیرم به همه در بر زهرا
بابا تویی و بهر همه مادر زهرا
در اوج لیاقت تو شدی شوهر زهرا
آنجا که بهشت است طفیل سر زهرا
تنها تو شدی باب دلو دلبر زهرا
*داماد پیمبر نه که داماد خدایی
* تنها تو امیری وهمه عین گدایی
بر سفره ی عقدت بنشین حضرت مولا
عالم شده زیبا و ببین حضرت مولا
سر حلقه ی کل مومنین حضرت مولا
داماد محمد امین حضرت مولا
دلداری و دلبر آفرین حضرت مولا
برحلقه ی عاشقی نگین حضرت مولا
از اول و تا به آخرین حضرت مولا
زهرا به تو گفته آفرین حضرت مولا
*وقتی که زند ستاره چشمک
*یعنی که عروسیت مبارک
یاسر مسافر
ز عالم بالا خبر آمد خبری بود
ص: 428
در عرش خدا حال و هوای دگری بود
در جشن عروسی دوتا دلبر و دلدار
بارید زشوق آنکه زاهل نظری بود
در عرش عروسی است و مهمان خدایند
داماد و عروس هم زملک دور و بری بود
سرمایه ی این زوج فقط مهر و محبت
هرچند که دارائیشان مختصری بود
زهرا فقط هم کفو علی بود ، همانکه
سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود
بالاتر از انس و ملک و حوریه زهراست
اصلا نتوان گفت همانند پری بود
در وقت زفاف از سر شب این دوکبوتر
در حال مناجات خدا تا سحری بود
ابتر چه کسی گفت به پیغمبر خاتم ؟
کوری عدو ماحصلش دو پسری بود
اول حسن و بعد حسین ، بعد زنسلش
یعنی که همیشه به جهان تاج سری بود
دیگر چه نیازی به سپر بود علی را
از فاطمه بهتر مگر او را سپری بود!
می گفت علی با دل پر درد و پر از آه
هر وقت که از کوچه ی غم ها گذری بود
اوقات خوش آن بود که با فاطمه سر شد
در باقی عمر خون دل و چشم تری بود
ای فاطمه ای یاور نه ساله ی حیدر
رفتی و نگفتی که تو را همسفری بود ؟
ایمان غلامی باب الجنه
شب دومادیِ فاتح خیبر شده
نو عروس آقا حضرت کوثر شده
همه بگین ماشاءالله هو صد قل هو الله
از آسمونا فریاد می رسه جشنِ علی و زهرا
خوشحال نبی یک دسته گلی الحق داده به آقا
خوش به حالمون میشه علی شده همسرزهرا
شیعه خوشبخت شده با ازدواج گل طاها
می خونم با شادی امشبی رو هزار ماشاءالله
ص: 429
شاخه ی شمشاد علی حضرت دوماد علی مبارکت باد
..............................
خطبه خون عقدِ حیدر و زهرا خداس
آخه عقد این دو میون آسموناس
آره ریسه میبندن فرشته ها می خندن
مهریه ی اون از هفت آسمون فقط یه خرماس
ساده اس دلشون دریاس مهرشون خنچه اش یه گل یاس
حضرت مصطفی میگه بابا بنده وکیلم
گل طاها میگه از ته قلب بله رو میگم
یا حیدر مبارک شدی تو همسر کوثر
شاخه ی شمشاد علی حضرت دوماد علی مبارکت باد
...................................
رو لب مهدی فاطمه این زمزمه اس
حسبنا الله امشب عروسی فاطمه است
من دورت بگردم ای دوای دردم
عیدی می ده به نوکر آقامون چونکه دغدغه داره
صاحب مجلسه شاد باش برامون هدیه کربلا داره
هرکه دارد حوس کربوبلا بگه یا زهرا
گره مشکلی داره بگه یا حضرت مولا
یا حیدر کن نظر بر حال خسته ی نوکر
شاخه ی شمشاد علی حضرت دوماد علی مبارکت باد
مسعود اصلانی
هوای سینه ی دنیا چو عرش اعلاء بود
و نور عشق میان زمین و بالا بود
مدیحه خوانی داوود می رسد امشب
در این شبی که شفق همنوای دریا بود
دل زمین خدا شوق پر کشیدن داشت
و آن کرانه که در اوج ناکجاها بود
می نشست حضرت موسی به تور عشق علی
و شور و شوق دگر در دل مسیحا بود
تمامی شعف جلوه ی خداوندی
میان خنده ی پیغمبرش هویدا بود
نگاه خیره ی زهرا به چشم های علی
نگاه خیره ی حیدر به چشم زهرا بود
خرابی دل عالم شدست آبادش
خوشا به حال نبی که علیست دامادش
زمین بهشت خدا شد ز اعتبار علی
ص: 430
و ماه محور رخ و گردش مدار علی
همین که حضرت زهرا عروس مولا شد
نمانده بود به سینه دگر قرار علی
به نان هر شب حیدر مدینه محتاج است
از این به بعد که زهراست خانه دار علی
و با حضور قدم های مادر گلها
شکفت در دل خانه گل بهار علی
برای جنگ علی ذوالفقار لازم نیست
چرا که حضرت زهراست ذوالفقار علی
هزار همچو سلیمان در کنار خانه ی او
نشسته اند که باشند ریزه خوار علی
به پاش ریخت پیمبر تمام دنیا را
گذاشت در کف حیدر چو دست زهرا را
یوسف رحیمی
سرتاسر مدینه پر از شوق و شور بود
لبریز از طراوت و غرقِ سرور بود
از آسمان شهر پیمبر در آن پگاه
صد آسمان ملائکه گرم عبور بود
وقت نزولِ سوره ی یاسین و هل أتی،
هنگامه ی تجلی آیات نور بود
بال فرشته فرش قدمهای آفتاب
روبند ماهتاب ز گیسوی حور بود
عطر بهشت از نفس باغ می چکید
تا اوج عرش زمزمه های حضور بود
عالم از عطر یاس مدینه معطر است
پیوند آسمانی زهرا و حیدر است
می خواستند تا که بمانند یار هم
همدل ترین و هم نفس روزگار هم
بی زرق و برق ، ساده ی ساده شروع شد
پیوند آسمانی شان در کنار هم
«سرمایه های اصلی شان مهر و عاطفه
بی اعتنا به ثروت و دار و ندار هم»
بر اعتماد شانه ی هم تکیه داشتند
سنگ صبور یکدگر و راز دار هم
بودند هر پگاه دل انگیزتر ز عشق
گرم طلوع روشنِ خورشید وار هم
چشم بد از جمال دو خورشید دور باد
ص: 431
چشم حسودِ بد دل و بد خواه کور باد
هم ، ماورای حد تصور کمالشان
هم ، ماسوای ذهن و تخیل جلالشان
آنجا که سوخت بال و پر آسمانیان
بام نخستِ پر زدن و اوج بالشان
باید که درس زندگی آموخت تا ابد
از بوریای کهنه و ظرف سفالشان
در جام کوزه روشنی خمّ سلسبیل
کوثر شراب خانگی لایزالشان
کی می توان به واسطه ی این مثالها
پرواز کرد تا افق بی مثالشان
آئینه ی ظهور صفات خدا شدند
یاسین و نور شدند هل أتی شدند
بر شانه های عرش خدا خانه داشتند
نه نه ، که عرش را به روی شانه داشتند
این ساکنان عرش خدا از همان ازل
چشمی به چند روزه ی دنیا نداشتند
هر چند داشت سفره شان نان خشکِ جو
اما همیشه خویِ کریمانه داشتند
سرشار از عشق و عاطفه و نور ِ معرفت
همواره لحظه های صمیمانه داشتند
گل داده بود باغِ بهشت امیدشان
یعنی چهار غنچه ی ریحانه داشتند
ما جرعه نوش چشمه ی جاریّ کوثریم
دلداده ایم ، شیعه ی زهرا و حیدریم
قاسم صرافان
عشق یعنی یکی درون دو تن
عشق یک روح رفته در دو بدن
عشق زهراست روبروی علی
نظر آنهم فقط به سوی علی
عشق راهی بدون خاتمه است
آخر، این راه، راهِ فاطمه است
فاطمه گفتم و دلم پر زد
باز شاعر به سیم آخر زد
زد دوباره دلی به این دریا
حسبنا الله و حسبنا زهرا
فاطمه قاب روبروی علی است
فاطمه غرق در وضوی علی است
فاطمه در کنار حیدر نه
فاطمه دختر پیمبر نه
خلق احمد به نور فاطمه بود
نور حیدر ظهور فاطمه بود
ص: 432
سیر لولاک آخرش زهراست
بی سبب نیست مادر باباست
یازده ماه دور گردن اوست
یازده گل به روی دامن اوست
یازده نور و یازده ساغر
یازده جوی جاری از کوثر
یازده عاشق از تبار علی
یازده عکس یادگار علی
یک دل او دارد و ازآن علی ست
فاطمه زور بازوان علی ست
یا علی بر لبش که جاری شد
برق زد عشق و ذوالفقاری شد
با تو تیغ علی دو دم دارد
با تو حیدر بگو چه کم دارد
دل شد از این حماسه بی پروا
حسبنا الله و حسبنا زهرا
وحید قاسمی
شماره1
یک مرد وزن مکمل هم در کنار هم
آی__ینه وار ه___ردو یشان بی___قرار هم
م_عنای اص_لی لغ_ت خ_ان_واده ان___د
مست نگاه یکدلی و می گسار هم
این زندگی بنا شده بر پایه های عشق
بی اع_تنا به ث__روت و دار ون_دار هم
یک خ___انه محقر و یک قط_عه حصیر
س_رمایه های اصلی شان اعتبار هم
کانون گ_رم پروش غنچه های یاس
پی__وندشان وقوع و ط__لوع بهار هم
در آس_مان ع_اطفه این ماه و آفتاب
چرخی_ده اند تا به ابد در مدار هم
عاقد خ_دا و مهریه آب و سکوت محض
آری شدند هم ن__فس روز گار هم
شماره2
فضای شهرمدینه دوباره روحانی است
نماز پنجره هایش چقدر عرفانی است
مگر چه عید بزرگی رسیده که امشب
در آسمان و فلک جشن نور افشانی است
عجب شبی ! همه جا ریسه بسته جبرائیل
عجب شبی ! همه ی کهکشان چراغانی است
ولیمه می دهد امشب پیمبر رحمت
چقدر سفره ی این بزم پهن و طولانی است !
فرشته ها سرشان گرم رقص و...؛ میکائیل
ص: 433
به فکر پخت و پز ِ سوروساتِ مهمانی است
درون سفره مِی ناب و ساغر آوردند
کلیم و خضر دلی از عزا در آوردند
ستاره ها همه بی تاب دیدن داماد
گرفته اند حسودان کور دل غمباد
وضو گرفته و با احترام باید گفت:
-جناب حضرت داماد ، شاخه ی شمشاد-
تمام آینه های مدینه غش کردند
نگاه فاطمه تا در نگاه شان افتاد
کلید باغ جنان را خدا مراسم عقد
به این عروس سر ِ سفره زیر لفظی داد
ترانه ی لب داوود خوش صدا این است:
علی و فاطمه پیوندتان مبارک باد
خدا به حور و ملک گفت تا که دف بزنند
بس است گفتن تسبیح و ذکر، کف بزنند
مجید لشگری
یک آینه که حسرت دارالسّلام هاست
یک آینه که قبله ی بیت الحرام هاست
یک آینه که عین حقیقت، مجاز نه!
یک آینه که غرق سکوت و پیام هاست
یک سو جلال حضرت خیرالنّسای خلق
یک سو جمال واضح خیرالأنام هاست
پیوند پاک سوره ی یاسین و کوثر است
آغار انکشاف تمام ظلام هاست
تلفیق نهر کوثر و امواج سلسبیل
هنگام باده نوشی و شرب مدام هاست
«حبل متین» گوشه ی جلباب فاطمه
خورده گره به پیرهن «لاانفصام» هاست
دست علی به دست«فصلِّ لربّک» است
اشراق آسمانی و صبح امام هاست
دیگر نیاز تیغ دو دَم منتفی شده است
زیرا که خطبه خطبه فدک در نیام هاست
تا «لَم یَکُن لَهُ کُفُوًا» نزد مرتضاست
خاری به چشم شور جمیع لئام هاست
باید گدا شویم و یتیم و اسیرشان
وقت نزول مائده های طعام هاست...
بر خانه ای که «تُرفَع» و «یُذکَر» نموده «اسم»،
ص: 434
بر خانه ای که رکن و منا و مقام هاست
استاد حاج احمد واعظی
امشب سراپای دو عالم عطر باران می شود
معنا همه الفاظ زیبای بهاران میشود
هر جا کویری خشک باشد سبزه زاران می شود
جاری زلال عاطفه از چشمه ساران می شود
ای اهل عالم در های رحمت حق وا بود
امشب که شام ازدواج حضرت زهرا بود
در عالم بالا ملائک شور و غوغا می کنند
با خنده های شوق و شادی جشن بر پا می کنند
گلهای جنت را نثار روی زهرا می کنند
از روی بام عرش مولا را تماشا می کنند
یکسوی می رقصد کسی وان دیگری دف می زند
جبریل بیخود گشته از خود دائما کف می زند
از شوق پیغمبر سرشک از دیده جاری می کند
دل در میان سینه او بیقراری می کند
قرآن ز بیت وحی کوثر خواستگاری می کند
در عالم بالا خدا خود خطبه جاری می کند
عاقد خدا، تالار جنت ، قدسیان در همهمه
شاهد نبی ، داماد مولا و، عروسش فاطمه
یزدان دوباغ نور را از لطف بگشاید به هم
پیوند این دو دسته گل به چه می آید به هم
هاجر رجز خوان است و این دو یار بستاید به هم
مریم کنارش ایستاده قند می ساید به هم
یوسف گرفته مجمر و اسپند گردانی کند
داود با صوت دل انگیزش غزلخوانی کند
عیسی خوش آمدگو کنار خانه دربانی کند
امشب خلیل آید ذبیح خویش قربانی کند
مهریه زهرا همه دنیا و مافیها بود
از آتش سوزنده دوزخ نجات ما بود
عرش الهی سفره عقد است و بس زیبا بود
ص: 435
مهتاب امشب شمعدان سفره زهرا بود
زهرا به خانه بخت رفت پیوند دو دلدار شد
زهرا امانت باشد و مولا امانتدار شد
مهدی وحیدی
امشب خدا لطف نهان خود هویدا میکند
امشب تفاخر فرش بس بر عرش أعلا میکند
امشب دو تا را جفت هم ، از صنع یکتا میکند
یعنی علی ماهِ رخ زهرا تماشا میکند
با چشم دل در صورت او سیر معنا میکند
امشب حسد بر خاکیان ، بی حد برند افلاکیان
خندان چمن ؛ رقصان دمن ؛ خوشدل زمین ؛ خرم زمان
در دست اسرافیل بین ، صورش شده ساز و دُهُل
با نور، دعوتنامه بفرستاده هادیّ سُبُل
امضا ، ز ختم المرسلین ؛ گیرندگان ، خیل رُسل
هر کس که آید همرهش نی دسته گل ؛ یک باغ گل
در آمد و شد اولیا، در رفت و آمد انبیا
ای غصّه و ای غم برو ؛ ای شوق و ای شادی بیا
از بهر این ساعت زمان لحظه شماری کرده است
وز بهر این وصلت زمین نابردباری کرده است
چشم فلک شب تا سحر اختر شماری کرده است
ایوب دهر از شوق امشب، بی قراری کرده است
دست خدا ، وجه خدا را خواستگاری کرده است
امشب علی ،آن عدل کل بر عق کل داماد شد
شاگرد ممتاز نَبی ، داماد بر استاد شد
خوان کرم مخلوق را دعوت به مهمانی کند
صد نعمت از رحمت خدا بر خلق ارزانی کند
وز طور موسی آمده تا آنکه در بانی کند
آید خلیل ،آرد ذبیحِ خود که قربانی کند
یوسف گرفته مِجمر و اسپند گردانی کند
کرّوبیان در هلهله، قدوسیان در همهمه
ص: 436
عیسی به دنبال علی، مریم کنار فاطمه
امشب به ملک اهل دل مولی الموالی ، والی است
بر سینه غم دست رد زن، شب موسم خوشحالی است
شام سیه بختی شد و روز همایون فالی است
کوثر،کنار ساقی کوثر علیّ عالی است
زهرا به خانه بخت شد، جای خدیجه خالی است
امشب به روی مرتضی ، لب های زهرا خنده کرد
آن دل گر از غم مرده بود، از خنده ی خود زنده کرد
میخانه باز و هرکسی جام مکیّف می زند
ناهید، پا می کوبد و تندر به کف دف می زند
رنگین کمان چون مشتری خود را در این صف می زند
لبخند وصل امشب چه خوش کوثر به مصحف می زند
آری نه تنها خاکیان ، هر آسمان کف می زند
منشین غمین امشب دلا، شادی دل کن بر ملا
خیز و مِس خود کن طلا ، آیینه ات را ده جلا
عقد علی و فاطمه در آسمان بسته شد
در آسمان بسته شد در کهکشان ها بسته شد
زین نرگس و سوسن دگر چشم و زبان بسته شد
راه یقین ها باز شد ، پای گمان ها بسته شد
بازاریان حُسن را ، دیگر دکان ها بسته شد
خورشید و ماه و آسمان،آیینه گردانی کنند
چون در زمین خورشید و ماهی نورافشانی کنند
بزمی که حق آراسته الحق تماشایی بُوَد
جبریل مأمورست و فکر مجلس آرایی بود
میکال از عرش آمده گرم پذیرایی بود
چشم کواکب خیره گر از چرخ مینایی بود
درشهر یثرب لاجرم، خوش گِرد هم آیی بُوَد
خیل مَلک از عرش ، سوی فرش فرش آورده اند
بهر جلوس انبیا پَرهای خود گسترده اند
ص: 437
امشب زشادی هر وجودی خویش را گم می کند
گردون تماشای زمین با چشم اَنجُم می کند
دریای لطف سرمدی ، بی حد تلاطم می کند
اهل زمین را آسمان غرق تَنَعُّم می کند
هر غنچه بهر وا شدن چون گل تبسم می کند
امشب که گاه شادی بی حدّ و بی اندازه شد
با دست جانان دفتر عشق علی ، شیرازه شد
امشب صدف، بر گوهری ، یک بحر گوهر می دهد
یک گوهر اما از دو عالم پر بهاتر می دهد
صرّاف کل ، دردانه ای بر دُرج حیدر می دهد
خود دست دختر را پدر بر دست شوهر می دهد؟
نی نِی ، فلک خورشید را بر ماه انور می دهد؟
تبریک گو بر مصطفی جبریل از دادار شد
زهرا امانت باشد و حیدر امانت دار شد
امشب علی در خانه خود شمع محفل می برد
کشتی عصمت ، نا خدا را سوی ساحل می برد
مشکل گشای عالمی، حل مسائل می برد
انسان کامل را ببین ، با خود مکمل می برد
هم آن به این دل می دهد ؛ هم این از آن دل می برد
با نغمه ی جادویی اش ، داوود مداحی می کند
با خامه مانی کِی توان این نقش طراحی کند
چشمی ندیده در زمین در هر زمان مانندشان
خورشید و مه تبریک گو بر وصلت و پیوندشان
شادی زهرا و علی پیداست از لبخندشان
لبخندشان دارد نشان از خاطر خرسندشان
شیعه مبارک باد گو ، بر یازده فرزندشان
ای شیعه ، دست افشان شو وتبریک بر دلها بگو
بر پای خیز و تهنیت بر مهدی زهرا بگو
ص: 438
ای ساقی کوثر کنار خود بهشتی رو ببین
قامت قیامت را نگر طوبا ببین مینو ببین
زین پس هلال خویش را در آن خَم ابرو ببین
هم روز را در چهره او ، هم شب را در آن گیسو ببین
هم لاله زار رو ببین ، هم نافه بارِ مو ببین
هر چند ماهِ رُخ عیان امشب به تو آسان کند
روزی رسد کز چشم تو رُخسار خود پنهان کند
اسداله تعالی رودی
دی_دگ_ان م_ومن_ان بین_ا ز آن
ن_ور ح_ق کور کرده چشم_ان ب___دان
پ_اره ی ت_ن از نب__ی گردد ج__دا
هم_دم و مون__س ش_ود ب_ا مرتض__ی
اشک ش__وق از نرگس طاه_ا چک_د
زی_ن شع__ف پی_راه__ن غ_م برکن_د
تهنی__ت گوین_د ملایک بر رس__ول
به__ر وص_ل ش_اه م_ردان ب_ا بت__ول
رنگ گرفته یک__دلی از وصل ش_ان
با نصی__ب هر بین_وا از فض__ل ش_ان
هم ص_دا و ه_م دل و مشت__اق هم
یاور و هم__دم به هر ش_ادی و غ___م
هر دو گل پرورده ی دامان دوس__ت
بوی عط_ر هر گ_ل و بست_ان ز اوس_ت
س__اده امّا بس بج_ا و پ_اک و ن_اب
می رود زه__را ب_ه بی__ت ب_وت__راب
ای اس_دچشمان خلقان بر دراست
روز وص_ل فاطم_ه باحی_در اس_ت
غدیرخم
آزرم
«تمام قافله گیرد به جای خویش قرار...!»
منادیان همه کردند، حکم را تکرار
کویر بود، افق تا افق، گداخته مس
بر آن گداخته مس، کاروان، خطی ز غبار
دمیده مجمر خورشید، بر فراز کویر
وزان شراره فرو تافته، هزار هزار
به نیمروز، تو گفتی که کوره ی خورشید
تمام هستی خود، زی کویر کرده نثار
هوا ستاده که در سینه اش گرفته نفس
نفس نمانده که خود باد، مانده از رفتار
ص: 439
شتاب قافله افزون، که زودتر برسد
به منزلی که مگر، سایه باشد و جوبار
به دور دست نه پیدا، مگر درختی چند
در آن کویر، به مانند قامت زنهار
فراخنای بیابان، چو پیکری خفته
که پاش در افق و، سر به سینه ی کهسار
به نیمروز به «جحفه» قرار ممکن نیست
فتاد همهمه در کاروان، که چیست قرار؟
نه کاروان، که ز حج باز گشته انبوهی
فزون ز دیدن و، افزون تر از حدود شمار
نه کاروان، که به فرسنگها خطی ممتد
نود هزار نفر، از پیادگان و سوار
قبیله های عرب، در کنار یکدیگر
رکابدار نبی، چون مهاجر و انصار
نبی (ص) ستاد و بفرمود، تا که گرد آیند
تمام قافله، از پیش و پس، کران و کنار
کنار راه، یکی کوه بود و در پایش
بماند برکه ی باران ابرهای بهار
کنار برکه، درختان سالخوردی چند
که سایبان شده در آن کویر آتشبار
بگفت تا که برآرند، از جهاز شتر
فراز دامنه ی کوه، منبری ستوار
از آنکه لحظه ی پیشین رسیده بود سروش
که در رسیده زمانی، که حق شود اظهار
ملازمان همه دیدند- بر نشانه ی وحی-
عرق نشسته نبی (ص) را، به جبهه و رخسار
شکفته چهره ی پاکش ز التهاب پیام
زدوده جلوه ی وحیش، ز روی خسته غبار
فراز دامنه ی کوه، بر شد و نگریست
در آن قبایل بسیار، از یمین و یسار
در آن فراز چه می دید، کس نمی دانست
کنون بگویمت از آن مناظر و اسرار:
«گذشته»ها و «کنون» و فضای «آینده»
همه معاینه می دید، اندر آن دیدار
«گذشته» بود ره رفته، مبداش «مکه»
که تا «مدینه» همی گشته بود، ره هموار
«کنون» تجمع خلق است، اندرین منزل
ص: 440
که شان به مقصد «آینده» بست، باید بار
ولیک حوزه ی «آینده» هست جمله جهان:
رهی به طول ابد، رهنمودی اش دشوار
هر آنچه طی شده زین پیشتر، رهی اندک
هر آنچه مانده از این پس، مسافتی بسیار
چنان رهی ست فرا پیش و، وقت رهبر تنگ
کرا سزاست، که بر کاروان شود سالار؟
چنین «گذشته» و «آینده» و «کنون» می دید
به چشم روشن دل، نقشهای روشن و تار
به بیست سال و سه، کوشیده بود تا اسلام
رسیده بود به «اکنون»، به یمن بس پیکار
وز آنکه شارع اسلام بود، می دانست
که هست نهضت او، تازه پای در رفتار
ز «جاهلیت» پیشین، هنوز آثاری ست
که گاه جلوه کند آشکار، آن آثار
هنوز دوره ی تعلیم، خود نگشته تمام
که تا پدید شود راه و چاه و گلبن و خار
اگر چه هست در اسلام، اصل آزادی
و در «امور» به شورند، مردمان مختار
ولیک قاعده را نیز هست، استثنا
کزین خلاف، شود قاعده بسی ستوار
به ویژه آنکه کمین کرده اند در ره خلق
بسا به چهره شبان و، به سیرت کفتار
که هست نهضت اسلام، چون نهالی خرد
که باغبان طلبد، تا نهالْ آرد بار
نهالْ نهضت اسلام و، باغبانْ رهبر
و بار، مردم آزاد و، چشم و دلْ بیدار
وز آنکه مرحله ی رهبری، هنوز به جاست
تمام نیست هدایت، در این زمان ناچار
به یمن تربیت آنگه که ریشه کرد درخت
به بار آید و، نقصان نیابد از آزار
میان «رهبر» و «حاکم» تفاوتی است عظیم
چنان که هست تفاوت میان «راه» و «سوار»
نخست راه بباید به سوی مقصد خلق
وزان سپس به سر کاروان، یکی سالار
از آن فراز، در این گونه پرده ها می دید
ص: 441
هزار نقش، که نارم سرودْ در گفتار
کنون سزاست، یکی راهبر بود حاکم
کنون رواست، همان راهدان بود سردار
کسی که نهضت اسلام را شناسد نیک
کسی که در ره حق، بگذرد ز خویش و تبار
کسی که در دل و جانش، ز جاهلیت نیست
نه هیچ شعله ی آز و، نه هیچ لکه ی تار
کسی که دانش و آزادگی، از او روید
چنان که از دل آتش، شود پدید شرار
کسی که در نظرش هیچ نیست، جز انسان
کسی که در دل او نیست هیچ، جز دادار
کسی که هست ستمدیده را، بهین یاور
کسی که هست ستم باره را، مهین قهار
کسی که قلعه ی «خیبر» گشوده است به دست
به جنگ «بدر» ز اهریمنان کشیده دمار
کسی که روی نگردانده هیچ گه، از رزم
کسی که در «احد» از دشمنان نکرده فرار
کسی که هست چو دریا و می کند توفان
ز اشک چشم یتیم؛ این شگرف دریابار
کسی که هست چنان چون نبی (ص)، به قول و عمل
کسی که جان گرامی، به حق کند ایثار
کسی که خفت به جای نبی (ص)، در آن شب خوف
درون مهلکه تا جان کند به دوست، نثار
کسی که نیست جدا از فروغ علم نبی (ص)
چنان که نیست ز آتش جدا، شراره ی نار
به ویژه آنکه سروش آمده است لحظه ی پیش
که بیش از این بنشاید درنگ، در این کار
از آن فراز، علی (ع) را بخواند در بر خویش
«وصی» (ع) کنار «نبی» (ص) آمد و گرفت قرار
فراز دست نبی (ص) شد، علی (ع) که تا بینند
به دست قاید اسلام، مظهری ز شعار
گرفت دست علی (ع) و، نمود بر همه خلق
ص: 442
که اینک آنکه شما راست رهبر و سردار
هر آنکه را که بدم مقتدا و پیغمبر
علی ست (ع) زین سپس او را، امیر و حکم گذار
ودیعت ست شما را، ز من دو شی گران
که هست ارزششان بیشتر ز هر مقدار
یکی کلام خدا و، دگر حریم رسول (ص)
که نیستند جدا، این دو، تا به روز شمار
وگر ز دست نهید این دو را، یقین دانم
که نیست بهره شما را، به غیر رنج و مرار
علی ست (ع) آنکه شما راست، زین سپس رهبر
علی ست (ع) آنکه شما راست، زین سپس سردار
گذشته است از آن روز، روزگار دراز
گذشته است بسی ماه و سال و لیل و نهار
ولیکْ بیعت آن روز، همچنان برجاست
چو آفتاب، که نارد کسش کند انکار
«غدیر» چشمه ی پاکی ست، در دل تاریخ
روان به بستر آینده، نی به وادی پار
هماره تا که بود حق، برابر باطل
هماره تا که تحرک بود، بری ز قرار
پیام صحنه ی آن روز، بانگ آزادی ست
طنین فکنده در آفاق هستی و اعصار
آیتی بیرجندی
بنواختی به لطفم و هم سوختی به ناز
لطف توروحپرور و ناز تو جانگداز
اندر شکنج زلف تو دل رفت و برنگشت
کوخسته بود و راه بسی دور و بس دراز
ای آفرین به نرگس مستت بنازمش
کز یک نگه گرفت جهانی به ترکتاز
از ترکتاز چشم تو ویران حصار دل
شهری خراب و ریخته در وی سپاه ناز
ساقی بیا که روز نشاط است و صبح عید
گردون به رقص اندر و ناهید نغمه ساز
رضوان گلاب و مشک فشاند ز باغ خلد
ص: 443
برمحفلی که راست شد امروز در حجاز
جبریل ایستاده که یابد نفوذ امر
در خطبه مصطفی لب جان بخش کرده باز
منبر کشیده سر به سوی کرسی فلک
و این بلعجب که بود چنان منبر از جهاز
ای شاهباز سدره نشین بال و پر گشای
بر دوش ودست شاه سزد جای شاهباز
برهان خویش خواست چو ماهی در آسمان
کردش بلند تا نگرندش بر آن فراز
آن راز را که در دل عالم نهفته بود
برداشت عقده از دل و بنمود کشف راز
گفت این که بنگریدش : هذا ولیکم
دارید اگرکه چشم بصیرت ، کنید باز
هم حجت من آمده هم مدعای من
از حجت است دعوی حسن تو بی نیاز
بین مجاز تا به حقیقت بسی ره است
حق را زباطل است چو خورشید امتیاز
امروز شیعیان علی در غدیر خم
چون گل شکفته روی و چو سروند سرفراز
چون سوسن و هزار به هنگام تهنیت
سلمان مدیح گستر و حسان سخن طراز
یا صاحب الولایه یا مرتضی علی
ای کرده لطف جانب درویش در نماز
بنهاده بر امید کرم بنده آیتی
بر آستان جاه وجلالت رخ نیاز
آیه الله کمپانی
باده بده ساقیا ، ولی ز خُم غدیر
چنگ بزن مطربا ، ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر ، بیا ز بالا به زیر
داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان ، قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد
محیط کون و مکان ، دایره ساز شد
سرور روحانیون هو العلی الکبیر
ص: 444
نسیم رحمت وزید ، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید ، پر ز گل و ارغوان
مسند حشمت رسید ، به خسرو خسروان
حجاب ظلمت درید ، ز آفتاب منیر
فاتح اقلیم جود ، به جای خاتم نشست
یا به سپهر وجود ، نیر اعظم نشست
یا به محیط شهود ، مرکز عالم نشست
روی حسود عنود ، سیاه شد مثل قیر
صاحب دیوان عشق ، زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت
نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثیر
به هر که مولا منم ، علی است مولای او
نسخه اسما منم ، علی ست طغرای او
یوسف کنعان عشق ، بنده رخسار اوست
خضر بیابان عشق ، تشنه گفتار اوست
کیست سلیمان عشق ، بردر جاهش فقیر
ای به فروغ جمال ، آینه ذو الجلال
« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال
گر چه بُراق خیال ، در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال ، تشنه بود ناگزی
آیت الله محمد حسین کمپانی
آیه الله میرزا حبیب الله خراسانی
امروز بگو،مگو چه روز است؟
تا گویمت این سخن به اکرام
موجود شد از برای امروز
آغاز وجود تا به انجام
امروز ز روی نص قرآن
بگرفت کمال،دین اسلام
امروز به امر حضرت حق
شد نعمت حق به خلق
اتمام امروز وجود پرده برداشت
رخساره خویش جلوه گر داشت
امروز که روز دار و گیر است
می ده که پیاله دلپذیر است
از جام و سبو گذشت کارم
وقت خم و نوبت غدیر است
ص: 445
امروز به امر حضرت حق
بر خلق جهان علی امیر است
امروز به خلق گردد اظهار
آن سر نهان که در ضمیر است
عالم همه هر چه بود و هستند
امروز به یک پیاله مستند
ابن یمین
شماره 1
آن را که پیشوای دو عالم علی بود
نزد خدای منزلش بس علی بود
هر کس که مومن است به فرمان مصطفی
مولاش اگر عناد ندارد علی بود
شماره 2
مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفی (ص)
ابن عم مصطفی (ص) را دان علی (ع) مرتضی
آن علی (ع) اسم و مسمی کز علو مرتبت
اوج گردون با جنابش ارض باشد با سما
آنکه از مغرب به مشرق کرد رجعت آفتاب
تا نماز با نیاز او نیفتد در قضا
آنکه نسبت خرقه را یکسر بدرگاهش برند
سالکان راه حق از اولیاء و اتقیا
وانکه می زیبد که روح الله ز بهر افتخار
نوبت صیتش زند فوق السموات العلا
اوست مولانا بفرمانی که از حق ناطق است
چون توان منکر شدن در شان او منْ کنْتْ را
بر جهان جاهش سرادق میکشد خورشیدوار
و از تواضع او بزیر سایبانی از عبا
خسرو سیاره بر شیر فلک بودی سوار
چون به دلدل بر نشستی مرتضی (ع) روز وغا
جز به قوتهای روحانی کجا ممکن شدی
در ز خیبر کندن و بر هم دریدن اژدها
زان کرامتها که ایزد کرد و خواهد کرد نیز
با علی (ع) اکنون بشارت می رساند هل اتا
بهر اثبات امامت گر بود قاضی عدل
علم و جود و عفت و مردیش بس باشد گوا
گر نکردی در نبوت را نبی الله مهر
ص: 446
مرسلی بودی علی (ع) افضل ز کل انبیا
آنکه در حین صلوه از مال خود دادی زکوه
جز علی (ع) را کس نمی دانم بنص انما
آنچه او را از فضایل هست از اقرانش مجوی
جهل باشد جستن انسانیت از مردم کیا
کی رسیدیش ار نبودی افضلیت وصف او
از سلونی دم زدن در بارگاه مصطفی
رهنمایی جوی از وی کو شناسد راه را
چون نبرد این ره کسی هرگز به سر بی رهنما
ترک افضل بهر مفضول از فضول نفس دان
در طریق حق مکن جز نور عصمت پیشوا
و آن ندانم هیچکس را از نبی (ص) چون بگذری
جز علی (ع) مرتضا را پادشاه اولیا
تا بدو دارم تولا با تبرایم ز غیر
چون نیابد بی تبرا از تولا دل صفا
در ولای او نمایم پایداری همچو قطب
ور بگرداند فلک بر سر بخونم آسیا
منقبت از جان و دل «کابن یمین» می گویدش
هست اظهار عبودیت نه انشاء ثنا
من که باشم کش ثنا گویم ولی مقصودم آنک
از شمار بندگان داند مرا روز جزا
کردگارا مجرمم اما تو آگاهی که من
بنده ی اویم چه باشد گر بدو بخشی مرا
مظهر نور نخستین ذات پاک مصطفاست
مصطفی (ص) کو اولین و آخرین انبیاست
آنکه هستی بر طفیلش حاصل است افلاک را
وین نه من تنها همی گویم بدین گویا خداست
در صفات ذات پاکش زحمت اطناب نیست
گفته شد اوصاف او یکسر چو گفتی مصطفاست
چون نبی (ص) بگذشت امت را امامی واجبست
وین نه کاری مختصر باشد مر این را شرطهاست
حکمتست و عصمتست و بخشش و مردانگی
کژنشین و راست میگو تا ز یاران این کراست
ص: 447
این صفات و زین هزاران بیش و عصمت بر سری
با وصی مصطفی (ص) یعنی علی المرتضاست
جز علی (ع) مرتضی در بارگاه مصطفی (ص)
هیچکس دیگر به دعوی سلونی برنخاست
مصطفی (ص) و جمله یارانش مسلم داشتند
اینچنین دعوی چو دانستند کان رمز از کجاست
حجت اثبات علمش لو کشف باشد تمام
از فتوت خود چه گویم قایل آن هل اتاست
او به استحقاق امام است و به نص مصطفی (ص)
بر سر این موجب نص نیز حکم انماست
با چنین فاضل ز مفضولی تراشیدن امام
گر صواب آید ترا باری به نزد من خطاست
چون گذشت از مرتضی (ع) اولاد او را دان امام
اولین زیشان حسن (ع) وانگه شهید کربلاست
بعد ازو سجاد (ع) و آنگه باقر (ع) و صادق (ع) بود
بعداز او موسی (ع) نجی الله وبعد از وی رضا (ع)ست
چون گذشتی زو تقی (ع) را دان امام آنگه نقی (ع)
پس امام عسکری (ع) کاهل هدی را پیشواست
بعد ازو صاحب زمان کز سالهای دیرباز
دیده ها در انتظار روی آن فرخ لقاست
چون کند نور حضور او جهان را باصفا
هر کژی کاندر جهان باشد شود یکباره راست
این بزرگان هر یکی را در جناب ذوالجلال
از بزرگی رفعتی فوق سماوات العلاست
بنده خود را گر چه حد آن نمی داند ولیک
دایم از اخلاص ایشان کارش انشاء ثناست
بر امید آنکه روز حشر از این شاهان یکی
گوید این «ابن یمین» از بندگان خاص ماست
این عنایت بس بود «ابن یمین» را بهر آنک
هر که باشد بنده شان در این دو دنیا پادشاست
ابو القاسم حسینجانی
آسمان، سرپناه مولا بود
ص: 448
و زمین، کارگاه مولا بود
عاشقی، پابه پای او می رفت
چشم نرگس، نگاه مولا بود
هرچه می کرد، دلبری می کرد
مهربانی، سپاه مولا بود
عدل و آزادگی، که گم می شد
چشم مردم، به راه مولا بود
روز، هر چیز داشت؛ از او داشت
و شبان، شاهراه مولا بود
روز و شب را، به کار، وا می داشت:
این، سپید و سیاه مولا بود!
آب، از الغدیر، برمی داشت
مَشربی، که گواه مولا بود
کوفه، هرچند هم، که بد می کرد
باز هم، در پناه مولا بود!
پدر خاک بود و، خاکی بود
بی گناهی، گناهِ مولا بود!
ابوتراب هدائی
هر چه بینی در بسیط خاک کج خوی شریر
هر که بینی مانده در چنگال آمالش اسیر
کفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب
و این پلیدیها و ظلمت هست ز انکارغدیر
چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا
تا نماید ره ، بشر را سوی احسان کثیر
تا رهاند از پریشانی و جهل و خودسری
هم نماید راه روشن را برای هر بصیر
آمدش جبریل و گفتا: ای امیر انبیا
ای که در کانون خلقت نیست مانندت نظیر
من تو را از جانب یزدان پیام آورده ام
ای که هستی بر خلایق هم بشیر و هم نذیر
ای که بر ذرات عالم می رسد از توحیات
وای که در عرش علا باشد تو را جا وسریر
تا رهانی خلق را از تیرگیهای ضلال
تا کنی بینا به نور باطن خود هر ضریر
تا کنی بنیان دین را استوار و پایدار
تا نماند حجتی از بهر افراد شریر
مجمعی اندر غدیر خم بپرداز و بگو
ص: 449
بعد من باشد علی بر ارض و ما فیها سفیر
حکم او حکم من است و حکم من حکم خدا
حب او ایمان و بغضش کفر و زین نبودگزیر
فرض بر هر فرد انسان است تا از روی صدق
رخ نهد بر آستان این جوانمرد دلیر
هست جنت جایگاه پیروان صادقش
هر که از او روی تابد دوزخش باشد مسیر
هر که من مولای او هستم علی مولای اوست
هست این فرمان رب خالق حی قدیر
حاضران گفتند پذیرفتیم و یک تن زان گروه
بخ بخ گفت و بیعت کرد و خواند او راامیر
لیک بعد از رحلت او کند آن کان نفاق
چاهی اندر معبر آن سفله خویان قصیر
تا به آل مصطفی ظلم و جفا سازد روا
تا ببندد راه را بر حق شناسان بصیر
تا زند آتش به باب معبر روح الامین
تا شود خون از جفایش قلب زهرای خبیر
تا که بعد از اندکی از جور و بیداد یزید
اهل بیت او شود در دست اهریمن اسیر
تا هدایی را زبان گویاست خواهد از خدا
تا مصون مانند، از هر رنج ، یاران امیر
احمد نعمتی
ما درس وفا ز حیدر آموخته ایم
در مکتب او دلق ریا سوخته ایم
ما را نبود هیچ نظر بر دگری
تا دیده به لطف مرتضی دوخته ایم
***
گفتم به دل امشب ز چه این شور و نواست
از بهر چه مهتاب چنین غالیه ساست
بر بام فلک زهر چرا نغمه سر است
گفتا شب میلاد علی شیر خداست
***
ای روی تو آئینه ذات احدی
ص: 450
ای در تو عجین شده صفات صمدی
بار غم ایام مرا پشت شکست
ای حیدر صف شکن خدا را مددی
الهی قمشه ای
س_روش غ_ی_ب_م به پرده دل سراید از عشق داستانها
که جز به مهر علی فروزان نگرددانوار آسمانها
چو حسن او ماه دلربایی چو طلعتش جلوه خدایی
چو قامتش سرو با صفایی ندیده چشمی به بوستانها
به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش
به جامی از کوثر حضورش شودمجرد تن و روانها
ش_ن_یده نیروی سنانش ، فکندن عمرو و صد چو آنش
ندیده ای قدرت روانش به کشور ملک لامکانها
ب_ه ملک جان شاه کشور است او،به شهر علم نبی در است او
به گنج حق پاک گوهراست او، خراج یک جلوه اش جهانها
ز حق مجیب دعای آدم به امر ایزد وصی خاتم
فروغ اللّه و نور عالم ، فدای او جان جان جانها
ظ_ه_ور ع_ی_ن الکمال ایزد شهود کل الجمال ایزد
به قهر و سطوت جلال ایزد خدانمایی به چشم جانها
خ_رد به کار علی است حیران که چیست این سرسر سبحان
مثالی از بی مثال یزدان ،دراواز آن بی نشان نشانها
خلیفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او
امیر پاکان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها
ک_تاب ناطق امام بر حق معین طاها ولی مطلق
خلافتش بر جهان محقق حکومتش بر تن و روانها
علی عالی امیر ایمان ولی ایزد خدیو امکان
وصی احمد سمی سبحان جلالتش برتر از بیانها
دو دی_ده اش ب_ر ج_م_ال سرمد دو نرگسش مست حسن ایزد
ص: 451
بهشتیان ر ا به نص احمددو گوهرش سید جوانها
هزار یک از صفاتت نکرده وصف ای امیر عالم
اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحی از آسمانها
ت_و ظ_ل خ_ورش_ید لایزالی ، تو ذات بیمثل را مثالی
تو ساقی جرعه وصالی به باغ رضوان به بوستانها
تو جوهر قدرت خدایی تخلق وصف کبریایی
ز مهر حق در مثل ضیایی تو را سزدقدر و عز و شانها
ت_و در غدیر از خدای قادر امیر باطن شدی و ظاهر
که تاجداری شرع اطهرتوراست شایسته نی فلانها
به ملک دین جز تو شه نزیبد بر این فلک جز تو مه نزیبد
شهی به هر دل سیه نزیبدتویی گل و خارت این و آنها
تو بسمل دفتر خدایی ، به کشتی شرع ناخدایی
شهنشه تاج انمایی ثنای حسن تو برزبانها
ت_و خ_س_رو ه_ل اتی مقامی بشیر رحمت به خاص و عامی
ز کوثر عشق یا رجامی به عاشقان بخش و تشنه جانها
ت_وی_ی ک_ه ش_م_ش_یر آبدارت فکند سرها به خاک ذلت
بس آتش قهر و اقتدارت زمشرکان سوخت دودمانها
ز ام_ر ب_ل_غ ب_ه ح_ک_م ایزد شدی تو چون جانشین احمد
رقیب گشت از حسد مخلد به نار محرومی از جنانها
ب_ه ش_کر اعزاز پادشاهی به شیعیان از کرم نگاهی
مخواه ما را بدین تباهی نظر کن ای شه به پاسبانها
تو پرده دار ظهور ذاتی تو آینه جلوه صفاتی
تو کشتی نوح را نجاتی فراتر از گردش زمانها
چ_و خ_وان_م_ی دف_تر و کتابت فصاحت بیحد کلامت
فزایدم معرفت پیامت زدایدم شبهت و گمانها
ت_ب_ارک آن خ_وش کتاب ایمان مفسر مجملات قرآن
ص: 452
فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نکته دانها
ب_ه خیل خوبان تو پیشوایی بر اهل دل شاه اولیایی
غرض ز معراج مصطفایی که آرداز غیبت ارمغانها
ش_ب_ی ک_ه راز ک_میل خوانم چو شمع روشن شود روانم
ز شوقت از دیده خون فشانم زدل کشم ناله و فغانها
صباح اگر خوانمی دعایت به پیشگاه ازل ثنایت
به چشم دل بینمی صفایت در آن حقایق وز آن بیانها
ز ع_ل_م و ع_ق_ل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقی و همت
ندید چشم جهان مثالت نه در زمین نی در آسمانها
به سجده گه سر نهادی ز جور ابن ملجم مرادی
به گلشن قدس پرگشادی برستی ازجور سرگرانها
به تیغ زهر آبداده ناگاه شکافت آن جبهه به از ماه
فرشته فریاد زد که اللّه برآمد از قدسیان فغانها
منم (الهی ) گدای کویت ز هر طرف چشم دل به سویت
که افتدم یک نظر به رویت به وقت رحلت ز جسم جانها
ال_ه_ی_م ب_ن_ده تو شاهم به کوی عشقت فتاده را هم
که بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانها
امیرایزدی
شماره 1
ابلاغ ولایت
آن روز غدیر خُم ، چون وادی سینا بود
در هجده ذی الحجه با قافله ی حجاج
ازعرشِ برین جبریل ن ازل به زمین گردید
گفتا به نبی : «بلِّغْ ما اُنْزِلَ مِن ربِّک»
گفتش که ز شرّ ناس هرگز نبود بیمت
پیغامبرِ رحمت ، از لطف نظر افکند
فرمودبه اصحابش یک لحظه عنان گیرید
حجاج چو پروانه گشتند به گردش جمع
بگرفت علی را دست ، بر عرشه ی منبر شد
ص: 453
آنکس که کلامِ او با وحی ، یکی باشد
فرمود : علی مولاست بر هر که منم مولا
بر حیدر و یارانش فرمود دعا احمد
بیعت همه ی حضّار ، با شیرِ خدا کردند
من دل به علی دادم ، با کس نَبود کارم
او با حق و حق با او پیوسته در عالم بود
آن دستِ خدا ، پا را دوشِ نبی بگذاشت
هم فاتح خیبر بود ، هم ساقی کوثر بود
در کعبه ولادت یافت، سلطان نجف گردید
انوارِ خداوندی هر گوشه هویدا بود
بد قافله سالاری ، کاو سید بطحا بود
از حق ، سخنی او را با خواجه ی اسرا بود
اسرارِ امامت را هنگامه ی افشا بود
آن راکه خدا یاراست، ازخصم چه پروا بود
بر آن همه جمعیت که بادیه پیما بود
شاهی که بر او خلقت ، دلداده و شیدا بود
او نیز چنان شمعی در مجمعِ آنها بود
آماده ی ایرادِ یک خطبه ی غرّا بود
آنکس که به هرمؤمن از نفسِ وی اولابود
این کار به فرمانِ خلاق توانا بود
نفرین به عدویش کرد این حکمِ تبرّی بود
آن لحظه ی تاریخی،الحق که چه زیبا بود
او هم نَفَسِ (( یس )) او وارث (( طه )) بود
هم عالی و اعلا بود ، هم والی و والا بود
والله ! مقامِ او برتر ز مسیحا بود
هم نَفْسِ رسول الله ، هم شوهر زهرا بود
قدر حرمش برتر از مسجد الاقصی بود
شماره 2
در غدیر خُم
از حجهُ الوداع چو برگشت عقل کل
آمد ز آسمان به زمین جبرییل پاک
بی پرده خواند آیه ی «بلِّغ» امین وحی
ص: 454
گفتش: ز شرّ ناس هراست به دل مباد
با این عمل رسالت خود را تمام کن
هر چند زیر تیغ شرر بار آفتاب
ناگه هوا ز لطف الهی لطیف شد
غرق تعجب آن همه انسان که ناگهان
دعوت نمود از همه حجاج ، روح حج
گردید از جهاز شتر منبری به پا
آن مهربان رسولکه اولیبه نفس ماست
در پیش روی شمس رسالت ، وصی او
بگرفت دست حیدر کرار را نبی
فرمود : پیروان مرا شد علی ، ولی
بیعت کنید با علی ، ای اهل معرفت
از جان دعا به یاور و نفرین به دشمنش
هر تشنه سوی ساقی کوثر گرفت راه
حیدر بسانِ کعبه و حجاج در طواف
اول کسی که داد به ا و دستِ دوستی
«بخٍّ لَک» سرود و سپس گفت : یا علی
سوی سقیفه رفتن ازاین دشت ابلهیاست
با کاروان گزید مکان در غدیر خم
امر خدا نمود بیان در غدیر خم
بر گوشِ جانِ جانِ جنان در غدیر خم
داری امین مکه ، امان در غدیر خم
بر خلق این پیام رسان در غدیر خم
کس را نبود تاب و توان در غدیر خم
گشتی نسیمِ فیض ، وزان در غدیر خم
شد آشکار ، سرّ نهان در غدیر خم
جمعی عظیم گشت عیان در غدیر خم
در پیش چشم پیر و جوان در غدیر خم
شد با علی به عرشه ی آن در غدیر خم
چون ماه گشت جلوه کنان در غدیر خم
بر حاجیان بداد نشان در غدیر خم
از امرِ کردگارِ جهان در غدیر خم
یاران غنیمت است زمان در غدیر خم
بنمود آن پیام رسان در غدیر خم
ص: 455
صد چشمه عشق گشت روان در غدیر خم
خلقش کشید خوش به میان در غدیر خم
بودی «عمر» گشود زبان در غدیر خم
گشتی امیر ، بر همگان در غدیر خم
ای «ایزدی» همیشه بمان در غدیر خم
بهنیا کاشانی
صبح درخشان نمود، روی ز خاور
چهره ی شب را زدود، مهر منور
لشگر روم، آمد از ره و سپه زنگ
خانه تهی کرد و برد با خود اختر
مرغ سحر پر گشود جانب گلزار
شد مترنم به مدح حیدر صفدر
شاه ولایت علی عالی اعلی
شوهر خیر النساء و صهر پیمبر
کیست علی، آن که بد به عرصه هیجا
فارس میدان و شیر گیر و دلاور
کیست علی، آن که گاه عدل و مساوات
از ره تنبیه سوخت، دست برادر
کیست علی، آن که خفت از ره یاری
جای محمد (ص) شبی میانه ی بستر
کیست علی، آن که بود در همه ی عمر
یار ستمدیدگان، عدوی ستمگر
کیست علی، آن که هست تاج سلونی
تارک او را بهین، درخشان، گوهر
شرع نبی، کی رواج یافت، به دوران
گر نبدی ذوالفقار و بازوی حیدر
مدحش این بس، که در غدیرخم، احمد
خاتم پیغمبران، ستوده ی داور
گفت ز بعد من، او خلیفه ی بر حق
گفت که بر امت است هادی و رهبر
هر که مرا دوست شد، علی اش مولا
ز آن که منم شهر علم و اوست ورا در
منقبتت کی توان، به چامه بیان کرد
مدح تو را هل اتی ست، زینت و زیور
قاتل مرحب تویی و مرشد جبریل
فاتح خیبر تویی و خواجه ی قنبر
شد ز تف تیغ کفر سوز تو ای شاه
ص: 456
چهره ی مریخ، سرخ فام، چو آذر
کلک دبیر فلک، نبود نویسا
گر نبدی مکتب علی، به جهان در
مشتری آن کو شده است قاضی گردون
گاه قضاوت تو راست بنده و چاکر
ثقفی تهرانی
اگر تراست به سر شور عشق حی قدیر
بنوش جام می معرفت ز خم غدیر
ز غیر دوست نگردد دل تو پاک، مگر
به آب مهر ولی خدا شود تطهیر
علی عالی اعلی که نام او به ازل
ز نام حق مشتق بر ساق عرش شد تحریر
امام بر حق بود و به حکم حق گردید
ولی امر قضا و قدر گه تقدیر
خدا چو خواست کند آشکار شانش را
نمود امر نبی (ص) را و این چنین تحذیر
که گر به خلق نسازی عیان مقام علی (ع)
بدان در امر رسالت نموده ای تقصیر
چو شد نبی (ص) مکرم به حکم حق ملزم
روا ندید در ابلاغ آن دگر تاخیر
گرفت بازوی مولا و پس بلند نمود
به روی دست خود آنگه برای خلق کثیر
ز بعد حمد خدا و گرفتن اقرار
بر اولویت خود کرد این چنین تقریر
که من به هر که بدم صاحب اختیار و ولی
پس این علیست (ع) به او صاحب اختیار و امیر
دعا نمود از آن پس به دوستانش و کرد
به دشمنانش نفرین که بد بشیر و نذیر
عدوش بخ بخ گفتا و رخ ز حکم بتافت
که بد به ظاهر تعظیم و باطنش تحقیر
به مر حق چو علی کار کرد، تلخ آمد
به کام خلق ولایش، خصوص نفس شریر
ولی مطلق حق آن بود که در همه عمر
نکرد سجده بجز بهر کردگار قدیر
ص: 457
علیست (ع) مظهر اسماء حق به وقت ظهور
علیست (ع) مخزن اسرار حق به سر ضمیر
علیست (ع) اسعد و اتقی و ز هر سعید و تقی
علیست (ع) اعلم و اشجع ز هر علیم و دلیر
علی وصی رسول و علیست (ع) زوج بتول
ابوالایمه و بر مومنان یگانه امیر
علی ولی و علی والی و علی مولا
علیست (ع) ساقی کوثر، قسیم خلد و سعیر
به وقت مهر، علی مهربان و خاتم بخش
به گاه قهر، علی قهرمان و افسرگیر
فزود رونق اسلام چون گرفت علم
زدود کفر ز گیتی کشید چون شمشیر
گشود باب معارف چو رفت بر منبر
ببست راه مظالم نشست چون به سریر
علیست (ع) مالک ملک وجود و منبع جود
برای طاعت او گشته مهر و مه تسخیر
ببین به وقت نمازش نمود شمس رجوع
بدان گرفته ز حق اختیار هر تدبیر
خداش می نتوان خواند و از خداش جدا
مدان که قابل بخشش نباشد این تقصیر
نکرده احصا فضلش بجز خدا در ذکر
از آن شده است امام مبین بدو تفسیر
اگر چه قرآن در مدح اوست یکسره لیک
عطا بما نشود از کثیر، غیر یسیر
ز حق کسی ننموده ست چون علی تقدیس
چو حق کسی ننموده ست از علی تقدیر
علی ز بعد نبی (ص) اشرف است از همه خلق
اطاعتش شده مفروض بر صغیر و کبیر
به نص «انفسنا» شد ز انبیا افضل
ز عیب و نقص مبری به آیه ی تطهیر
علی معین همه انبیا بدی در سر
چنانکه بهر محمد شد آشکار نصیر
علی ز روز ازل بود با نبی (ص) توام
شدند خلق ز یک نور، پادشاه و وزیر
ص: 458
نبی برای علی بد مربی و استاد
علی برای نبی بود پشتبان و ظهیر
نبی به نص نبی منذر است و او هادی
مزیتی نبود بیش از این به نزد بصیر
به حب او شده تعیین، شخص پاک نژاد
ز بغض او شده تشخیص، هر پلید شریر
شبی به جای نبی خفت و حیرت آور گشت
چو شد به چشم ملایک مصور آن تصویر
به روز خندق زد ضربتی به عمرو که شد
فزون ز طاعت جن و بشر به نص شهیر
علی بود اسد الله و حیدر کرار
نمود حمله به دشمن چو شیر بر نخجیر
سه روز از خود و اهلش طعام باز گرفت
از آن نمود یتیم و اسیر و مسکین سیر
غذا نخورد و غزا کرد و از قضا گردید
حبیب خاص خدا و امیر خیبرگیر
چو پا نهاد به دوش رسول در کعبه
نمود مولد خود را ز لوث بت تطهیر
ثنای او شده واجب به هر وضیع و شریف
عطای او شده واصل به هر غنی و فقیر
اگر چه نیست در انظار دوستان ظاهر
بشو به او متوسل که حاضر است و خبیر
به خاک درگه او نه جبین و دل خوش دار
که بهتر است ز آب حیات در تاثیر
مس وجود خود از آن طلا نما و بدان
که جز مودت او نیست در جهان اکسیر
بگیر از در فضلش سعادت دو جهان
که هست در بر افضال او متاع حقیر
مرا امید شفاعت از اوست در محشر
که خاک من شده با آب مهر او تخمیر
من آن کسم که جوان بودم و ثنا گویش
چگونه دم نزنم حالیا که گشتم پیر
ص: 459
ولی ز مدحش یک از هزار گفته نشد
که بود فضلش بی انتها و عمر قصیر
پروانه نجاتی
دشت تا خیمه زد آهنگ خروشیدن را
چاه هم تجربه کرد آتش جوشیدن را
دست خورشید در آفاق رسالت چرخید
چنگ زد گیسوی تردید پریشیدن را
و بیابان چه تبی داشت از انبوه سکوت
تا مبارک کند این آینه پوشیدن را
عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل کرد
تازه کرد آن خُم نو، چشمه نوشیدن را
پر شد آغوش غدیر از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بکوبد هیجانات نیوشیدن را
عطر «من کنتُ...» و غوغای «علی مولاه»
قافله قافله راند این همه کوشیدن را
پروانه نجاتی
امیرابوتراب هدائی
هر چه بینی در بسیط خاک کج خوی شریر
هر که بینی مانده در چنگال آمالش اسیر
کفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب
و این پلیدیها و ظلمت هست ز انکارغدیر
چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا
تا نماید ره ، بشر را سوی احسان کثیر
تا رهاند از پریشانی و جهل و خودسری
هم نماید راه روشن را برای هر بصیر
آمدش جبریل و گفتا: ای امیر انبیا
ای که در کانون خلقت نیست مانندت نظیر
من تو را از جانب یزدان پیام آورده ام
ای که هستی بر خلایق هم بشیر و هم نذیر
ای که بر ذرات عالم می رسد از توحیات
وای که در عرش علا باشد تو را جا وسریر
تا رهانی خلق را از تیرگیهای ضلال
تا کنی بینا به نور باطن خود هر ضریر
تا کنی بنیان دین را استوار و پایدار
ص: 460
تا نماند حجتی از بهر افراد شریر
مجمعی اندر غدیر خم بپرداز و بگو
بعد من باشد علی بر ارض و ما فیها سفیر
حکم او حکم من است و حکم من حکم خدا
حب او ایمان و بغضش کفر و زین نبودگزیر
فرض بر هر فرد انسان است تا از روی صدق
رخ نهد بر آستان این جوانمرد دلیر
هست جنت جایگاه پیروان صادقش
هر که از او روی تابد دوزخش باشد مسیر
هر که من مولای او هستم علی مولای اوست
هست این فرمان رب خالق حی قدیر
حاضران گفتند پذیرفتیم و یک تن زان گروه
بخ بخ گفت و بیعت کرد و خواند او راامیر
لیک بعد از رحلت او کند آن کان نفاق
چاهی اندر معبر آن سفله خویان قصیر
تا به آل مصطفی ظلم و جفا سازد روا
تا ببندد راه را بر حق شناسان بصیر
تا زند آتش به باب معبر روح الامین
تا شود خون از جفایش قلب زهرای خبیر
تا که بعد از اندکی از جور و بیداد یزید
اهل بیت او شود در دست اهریمن اسیر
تا هدایی را زبان گویاست خواهد از خدا
تا مصون مانند، از هر رنج ، یاران
امیرابوتراب هدائی
جوادحیدری
صاحب این دل شیدا مهدی است
ولی نعمت عظما مهدی است
در مسیری که به سوی حق است
مقصد قافله ها تا مهدی است
ذکر اعظم که مراجع دارند
بهترین وقت سحر یا مهدی است
آخرین ساقی صهبای غدیر
پسر حضرت زهرا مهدی است
به خدا عید غدیر هرسال
موقع بیعت ما با مهدی است
ص: 461
دست مردانه به دستش بدهیم
سر به فرمان مطاعش بنهیم
***
حق زما دیده ی بینا خواهد
دلی از شرک مبرا خواهد
تا که افزوده شود حب علی
در حریم دل ما جا خواهد
شیعه ی ناب زخود می پرسد
از تو ای شیعه چه زهرا خواهد
این ولایت که تو در دل داری
آنچنان هست که مولا خواهد؟
شیعه با حرف و سخن شیعه نشد
حق زما توشه تقوا خواهد
در عمل در سخن و گفت و شنود
مرضی خاطر او باید بود
***
علی آن صاحب تیغ دو سر است
علی آن که زهمه مردتر است
لیله القدر اگر زهرا بود
مرتضی صاحب فیضسحر است
جبرئیل است سخن می گوید
از همه شیر خداوند سر است
انبیا دور سرش می گردند
که علی قبله ی اهل نظر است
به روی دست گرفتش احمد
گفت این عشق من و تاج سر است
بی علی سوی خدا راهی نیست
مظهر کامل اللهی نیست ***
ای مسلمان دیار سلمان
ای محبان تبار سلمان
خوب گر دیده ی خود وا بکنید
دل سپارید به کار سلمان
دل و جان بر کف حیدر دادن
بوده خود دار و ندار سلمان
صلواتی که رود تا به نجف
بنمایید نثار سلمان
صاحب ده درجه ایمان است
فیضمنّاست شعار سلمان
آبروی همه ی ما او بود
محرم حضرت زهرا او بود
***
همه خوردیم می از جام علی
بهره بردیم زاکرام علی
این که ما عاشق زینب هستیم
بوده از خوبی اقدام علی
اسم ما برده و کرده است دعا
خرج ما شد سحر و شام علی
به خدا هر گره را بگشاید
ص: 462
گفتن مرتبه ای نام علی
کاش تا عاقبت ما گردد
غرق خون، مثل سرانجام علی
یا امین الله اعظم حیدر
ساقی اشک محرم حیدر
مدح امیر المومنین(ع)-عید غدیر
جواد حیدری
صاحب این دل شیدا مهدی است
ولی نعمت عظما مهدی است
در مسیری که به سوی حق است
مقصد قافله ها تا مهدی است
ذکر اعظم که مراجع دارند
بهترین وقت سحر یا مهدی است
آخرین ساقی صهبای غدیر
پسر حضرت زهرا مهدی است
به خدا عید غدیر هرسال
موقع بیعت ما با مهدی است
دست مردانه به دستش بدهیم
سر به فرمان مطاعش بنهیم
***
حق زما دیده ی بینا خواهد
دلی از شرک مبرا خواهد
تا که افزوده شود حب علی
در حریم دل ما جا خواهد
شیعه ی ناب زخود می پرسد
از تو ای شیعه چه زهرا خواهد
این ولایت که تو در دل داری
آنچنان هست که مولا خواهد؟
شیعه با حرف و سخن شیعه نشد
حق زما توشه تقوا خواهد
در عمل در سخن و گفت و شنود
مرضی خاطر او باید بود
***
علی آن صاحب تیغ دو سر است
علی آن که زهمه مردتر است
لیله القدر اگر زهرا بود
مرتضی صاحب فیضسحر است
جبرئیل است سخن می گوید
از همه شیر خداوند سر است
انبیا دور سرش می گردند
که علی قبله ی اهل نظر است
به روی دست گرفتش احمد
گفت این عشق من و تاج سر است
بی علی سوی خدا راهی نیست
مظهر کامل اللهی نیست
***
ای مسلمان دیار سلمان
ای محبان تبار سلمان
خوب گر دیده ی خود وا بکنید
دل سپارید به کار سلمان
ص: 463
دل و جان بر کف حیدر دادن
بوده خود دار و ندار سلمان
صلواتی که رود تا به نجف
بنمایید نثار سلمان
صاحب ده درجه ایمان است
فیضمنّاست شعار سلمان
آبروی همه ی ما او بود
محرم حضرت زهرا او بود
***
همه خوردیم می از جام علی
بهره بردیم زاکرام علی
این که ما عاشق زینب هستیم
بوده از خوبی اقدام علی
اسم ما برده و کرده است دعا
خرج ما شد سحر و شام علی
به خدا هر گره را بگشاید
گفتن مرتبه ای نام علی
کاش تا عاقبت ما گردد
غرق خون، مثل سرانجام علی
یا امین الله اعظم حیدر
ساقی اشک محرم حیدر
**
جیحون یزدی
چون پر شراب راز شد، خم غدیر حیدری
منْ کنْت مولی ساز شد، از بربط پیغمبری
پرشد زمین ز اسرار حق، بر شد ز چرخ انوار حق
هر باطلی در کار حق، پا بر گرفت از همسری
ترک من ای فرخنده خو، شیرین زبان چرب گو
کان زلف مشکینت به رو، دیویست انباز پری
مشرق رخ نیکوی تو، مغرب خم گیسوی تو
در قیروان موی تو، صد آفتاب خاوری
چون تا سه روز از خلق حق، پیچد خطییت را ورق
شکرانه را بی طعن و دق، ده رطل خمر خلری
بر بام نوشم باده را، در کوی بوسم ساده را
سوزم دو صد سجاده را، بی اتهام کافری
چون من بدین طاق و طرم، ریزد غدیرم می به خم
کو زهره کز چرخ سوم، بر سازدم خنیاگری
جاییکه از ما دادگر، دارد معاصی مغتفر
مفتی نیرزد مفت اگر، ناید ز خشکی در تری
یا در خم می تا گلو، زین جشن فرخ شو فرو
ص: 464
یا این فضایل را ازو، کن از رذایل منکری
ای خضر خط نوش لب، ظلمت بر از زلف تو شب
وز رخ به مویت محتجب، آیینه ی اسکندری
پرویز مسکینت به کو، فرهاد مجنونت به رو
شیرینت اندر آرزو، ز آن طرفه لعل شکری
اکنون بمردی ران طرب، بر یاد این جشن عجب
وز شیشه ی بنْت العنب، بردار مهر دختری
بخشا عصاره ی تاک را، بفزا بجان ادراک را
وز جرعه ای ده خاک را، از چرخ اعظم برتری
دل را نما بی کاهلی، ز آن آب اخگر گون جلی
کاندر تو با مهر علی، ننماید اخگر اخگری
شاهی که نتوان زد رقم، یک مدحت از آن ذوالکرم
اشجار اگر گردد قلم، یا چرخ سازد دفتری
گر چه خدای دادگر ناید در اجسام بشر
سر تا به پا پا تا به سر، غیر از خدایش نشمری
جز او که فرخ پی بود، مست از الهی می بود
آن کیست تا کز وی بود، پر از ثریا تا ثری
ای لجه ی نایاب بن، حق را ید و عین و اذن
حکم تو کرد از بدْو کنْ، فلک فلک را لنگری
شط شریعت را پلی، جام طریقت را ملی
بستان وحدت را گلی، نخل مشیت را بری
پنهان به هر هنگامه ای، در جلوه از هر جامه ای
دست خدا را خامه ای، سر صمد را محضری
دامن ز خویش افشانده ای، خنگ از جهان بجهانده ای
هم خادم درمانده ای، هم پادشاه کشوری
هم حاضر و هم غایبی، هم طالع و هم غاربی
هم هر زمان را صاحبی، هم هر عرض را جوهری
شاها مرا چون هست دل، دایم به وصفت مشتغل
مپسندم از غم معتزل، با این ادات اشعری
ص: 465
آخر تو بی پایان یمی، فلک نجات عالمی
در کار «جیحون» کن نمی، زا بر عنایت گستری
حاج میرزا حبیب خراسانی
شماره 1
ای گلرخ دلفریب خود کام
وی دلبر دلکش دل آرام
شد وقت که باز دور ایام
گامی بزند موافق کام
برخیز تو نیز آسمان وار
یکروز به کام ما بزن گام
بستان و بده بگو سرودی
برخیز و برو بیا بزن جام
چون خرمن گل به عشوه بنشین
چون سرو روان به جلوه بخرام
از شام به عیش کوش تا صبح
وز صبح به طیش باش تا شام
امروز بگو مگر چه روز است
تا گویمت این سخن به اکرام
موجود شد از برای امروز
آغاز وجود تا به انجام
امروز ز روی نص قرآن
بگرفت کمال ، دین اسلام
امروز به امر حضرت حق
شد نعمت حق به خلق اتمام
امروز وجود، پرده برداشت
رخساره خویش جلوه گر داشت
امروز که روز دار و گیر است
می ده که پیاله دلپذیر است
چون جام دهی به ما جوانان
اول به فلک بده که پیر است
از جام و سبو گذشت کارم
وقت خم و نوبت غدیر است
برد از نگهی دل همه خلق
آهوی تو سخت شیرگیر است
در عشوه آن دو آهوی چشم
گر شیر فلک بود،اسیر است
در چنبر آن دو هندوی زلف
خورشید سپهر،دستگیر است
می نوش که چرخ پیر امروز
از ساغر خورپیاله گیر است
امروز به امر حضرت حق
بر خلق جهان علی امیراست
امروز به خلق گردد اظهار
آن سر نهان که درضمیر است
ص: 466
آن پادشه ممالک جود
در ملک وجود بر سریراست
چندان که به مدح او سرودیم
یک نکته ز صدنگفته بودیم
شماره 2
ز ازل کاین جلوه در خاک و گل آدم نبود
مهر رخسار علی را از تجّلی کم نبود
از لب لعلش دمی در طینت آدم دمید
گر نبود آن دم نشان از هستی آدم نبود
عاشقان را با رخ و زلفش عجائب عالمی
بود کاندر وی خبر از آدم و عالم نبود
جام می بر نام او می زد دم از دور وصال
بزم عشرت را که در آن بزم نام از جَم نبود
بزم خاصان بود و با لعل لب میگون یار
جز لب پیمانه و ساغر لبی همدم نبود
دم زدی از راز عشقش حضرت خاتم اگر
مُهر خاموشی از این لب بر لب خاتم نبود
در کتابت نام او را اسم اعظم کرده اند
زانکه حق را نامی از نام علی اعظم نبود
گر نبودی این کرامت فیض آن صاحب کرم
نقش این خط لفظِ «کرّمنا بنی آدم» نبود
حاج میرزا حبیب اصفهانی
حسنی
ز بتدای خلقت کون و مکان
تا نفیر صور در آخر زمان
من علی عالیم اعلیستم
درد مظلومان عالم کاستم
من پناه و حامی پیغمبرم
شیر کرارم به میدان حیدرم
مونس مظلومم و ظالم ستیز
در رسای عدل کردم رستخیز
مخزن الاسرار و آل احمدم
واقف سر مگوی سرمدم
آیه تطهیر صدق پاکیم
استناد فطرت افلاکیم
شیر روز و زاهد شب ها علی
نور حق در روی او شد منجلی
ص: 467
در شجاعت در تمام این فلک
شد مثال عرشی و حور و ملک
گفت جبریل امین با مصطفی
لافتی الا علی مرتضی
نیست شمشیری مثال ذوالفقار
رادمردی نیست چون او با وقار
کرده تعلیم نبی حق این صواب
یا علی گو باش گاه اضطرار
هم غیاث المستغینی علی
هم تویی بر پیروان حق ولی
وحی آمد سوی ختم المرسلین
در غدیرخم بگو با مسلمین
فاش کن اینکه وصی تو علی است
بعد تو بر پیروانت او ولی است
گر نگویی اینکه گفتیمت تمام
ناتمام است این رسالت ناتمام
گفت پیغمبر به اصحابش چنین
باز گردانید اینجا مسلمین
از جهاز اشتران منبر کنید
گوش بر فرمان پیغمبر کنید
از یسار و از یمین خلق آمدند
گرد پیغمبر لبالب آمدند
گفت با امت که وحی آمد کنون
تا شود آرام دریای جنون
داده فرمانم که واویلا کنم
خلق را مجنون ورا مولی کنم
بر خم عشق علی ساقی شوم
می برافشانم پی باقی شوم
روزگار عمر طی شد با علی
بهتر از او هیچکس نبود ولی
دست مولا بود در دست نبی
بود پیغمبر چو سرمست علی
گفت احمد بشنوید این امر هوست
هر که را مولاستم مولاش اوست
وه که کامل شد کنون دین شما
شد تمام انعام آئین شما
یا غیاث المستغثین یا علی
ضامن عدلی و والی الولی
حسین پژمان بختیاری
پیوند الفت با علی بستیم از جان یا علی
ره نیست از ما تا علی، ما با علی با ما علی
ص: 468
مولا علی مولا علی
سلطان شهر «لا فتی» مسند فروز «هل اتی»
بحر کرم، کان عطا، در ملک دین یکتا علی
مولا علی مولا علی
شمشیر حق در دست او، جانهای عاشق مست او
هستی طفیل هست او، دنیا علی، عقبا علی
مولا علی مولا علی
در جمله اقوام عرب، هم در حسب، هم در نسب
«من کنت مولی» ای عجب زیبد که را الا علی
مولا علی مولا علی
قول حقیقت را ندا، هم بر ندای حق صدا
عشقی است او را با خدا، عشقی است ما را با علی
مولا علی مولا علی
در عالم بالاست او، سرمایه دنیاست او
دنیا و مافیهاست او، دنیا و مافیها علی
مولا علی مولا علی
آنجا که حق تنها شود، چون نور حق پیدا شود
حلّال مشکلها شود تنها علی تنها علی
مولا علی مولا ع
حسین پژمان بختیاری
حسینعلی منشی کاشانی
فرخ و فرخنده باد، عید سعید غدیر
که باشد از حد فزون ، مبارک و دلپذیر
به امر یزدان پاک ، به حکم حی قدیر
نبی به روزی چنین ، ساخت علی را امیر
به جمله مؤمنین به زمره مؤمنات
چون که به خم غدیر کرد پیمبر نزول
گرد قدومش کشید، فلک به چشم قبول
از احد لم یزل ، وز صمد لایزول
حضرت جبریل شد، رسول ، نزد رسول
نخست از حق رساند بدو سلام و صلات
پس از سلام و صلات ، باز رساند این پیام
که ای امام امم ، که ای رسول انام
بلغ ما انزل الیک بر خاص و عام
و گر نه بنموده ای رسالتی ناتمام
که حق نگهدار توست از همه حادثات
ص: 469
ای شه عالی نسب ، وی مه والاجناب
ز ایزد آورده ام ، چنین به سویت خطاب
که در بر مرد و زن ، به محضر شیخ وشاب
خیز و علی را نمای ، ز خویش نایب مناب
که بسته بر دست اوست گشایش مشکلات
علی بود آن که هست دین خدا رانصیر
علی بود آن که هست بهر تو یار وظهیر
ندارد از ممکنات هیچ شبیه و نظیر
نیست به احکام دین پس از تو چون اوخبیر
از همه داناترست بر سنن و واجبات
علی است کز بعد تو اشرف و اولاستی
بر همه کائنات ولی والاستی
آن که به توحید و شرک فزودی وکاستی
کین وی و مهر او در همه اشیاستی
هذا ملح اجاج ، هذا عذب فرات
همین علی بود و بس که مر تو را یار بود
به روز رزم و نبرد یار و مددکار بود
به کار دینش مدام کوشش بسیار بود
قاتل کفار گشت ، قامع فجار بود
به خاک خواری فکند تن از طغات وعصات
گرفت ختم رسل دست علی را به دست
چنان که مشهور شد بر همه بالا وپست
گفت به صوت جلی آن شه یزدان پرست
علی است از بعد من امیر بر هر که هست
علی است نعم الامیر علی است خیرالولات
محب او را حبیب داور و دادار باد
عدوی او را عدو ایزد قهار باد
یاور او را خدای ، یار و مددکار باد
خاذل او نزد حق در دو جهان خوار باد
هست گر از مسلمین یا بود از مسلمات
رسول اکرم چو کرد مثال حق امتثال
خطاب عزت رسید از سبحات جلال
ص: 470
که دین اسلام یافت اینک حد کمال
نعمت من شد تمام به مسلمین بالمال
از این عمل راضی است ذات جمیل الصفات
ای ملک ملک دین علی عالی مقام
که حق تو را ساخته وصی خیرالانام
منطق منشی کند، مدح تو هر صبح وشام
به چشم لطف و کرم بر او نظر کن مدام
که هست باری گران او را از سیئات
جهان بود تا به جای ، باد به جا نام تو
توسن ایام باد، تا به ابد رام تو
کوس ولایت زنند، بر زبر بام تو
باد به دلخواه تو، صبح تو و شام تو
این یک خیر المساء و ان یک نعم الغدات
حکیم سنائی غزنوی
در اُحُد میر حیدر کرّار
یافت زخمی قوی در آن پیکار
ماند پیکان تیر در پایش
اقتضا کرد آنزمان رایش
که برون آرد از قدم پیکان
که همان بود مَرو را درمان
زود مرد جرایحی چو بدید
گفت باید به تیغ باز برید
بسته ی زخم را کلید آید
هیچ طاقت نداشت با دم گاز
گفت بگذار تا بوقت نماز
چون شد اندر نماز، حجّامش
ببرید آن لطیف اندامش
جمله پیکان ازو برون آورد
و او شده بیخبر ز ناله و درد
چون برون آمد از نماز علی
آن مر او را خدای خوانده ولی
گفت کمتر شد آن اَلم چون است
و ز چه جای نماز پر خون است
گفت با او جمال عصر، حسین
آن بر اولاد مصطفی شده زین
گفت چون در نماز رفتی تو
برِ ایزد فراز رفتی تو
کرد پیکان برون ز تو حجّام
باز نا داده از نماز سلام
ص: 471
گفت حیدر به خالق الاکبر
که مرا زین اَلم نبود خبر
حکیم سنائی غزنوی
حیران
تشنه آب حیاتم ساقی عین الیقین
خیز و لبریزم بده جامی از آن ماء معین
آتنی کاسا رویا سایغا للْشاربین
تا شوم رطْب اللسان گویم بلحنی دلنشین
در غدیر خم هویدا گشت سر یا و سین
صانک الله ساقیا برخیز و پر کن جام را
از غدیر آور خمی این رنْد دردآشام را
ساغرم لبریز ریز اتمام کن اکرام را
تا که شویم زان طهور از جام دل اوهام را
تا فتد عکسی در آن از نقشبند ماء و طین
حبذا عید سعیدی کش خداوند مجید
ختم رنگ آمیزی خود را در این عید آفرید
صبغه الله خود از این خم ولایت شد پدید
تا شقی ممتاز گردد اندر این عید از سعید
نیست ریْبی ذلک الْیوم هدی للْمتقین
ای غدیر خم تو را مانند در اعیاد نیست
عاشقانرا چون تو در اعیاد عیدی یاد نیست
فطر و هم نوروز و اضحی بی تواش بنیاد نیست
بلکه عیدی چون تو اندر عالم ایجاد نیست
ای تو در اعیاد چون ختم رسل در مرسلین
ایها العید السعید ای مایه عز و جلال
وی بمدحت منطق گردون شده لال از کلال
وه چه خوش شستی بیمن خود ز دل گرد ملال
در تو گردید آشکارا سر حی لا یزال
روی دست مصطفی دست خدا از آستین
مهر یثرب ماه بطحا خسرو گردون سریر
چون در این روز همایون کرد جا اندر غدیر
داد فرمان تا بامر خالق حی قدیر
منبری از سنگ خاره یا که از قتب بعیر
ساخته تا آنکه گردد بر فراز آن مکین
ص: 472
کرد جا بر عرشه منبر شه عرش آستان
تا به امر حق شود بر قطب امکان ترجمان
سر الرحمنْ علی العرش اْسْتوی آمد عیان
رمز کنت کنز شد بی پرده پیدا در جهان
نور مصباح ولایت تافت از مشکوه دین
شاه لاهوتی مکان چون خیمه در ناسوت زد
عالم ناسوت زینرو طعنه بر لاهوت زد
تا بساغر ساقی حق بوسه از یاقوت زد
لعل آتش فامش آتش بر دل طاغوت زد
در غدیر خم قمر با شمس چون آمد قرین
چون الست حق بمیثاق آن رسول حق پرست
در غدیر خم الستی زد بهر بالا و پست
باب توحید از علی (ع) بگشود و باب شرک بست
لشکر ظلمات را زان کوکب دری شکست
مات شد خصم بد اختر زان رخ مهر آفرین
زیب دست احمدی دست احد در اهتزاز
راز دانش داد فرمان پرده تا گیرد ز راز
بدر چرخ لی مع الله آفتاب عز و ناز
بانگ زد کز حق علی (ع) شد قبله ی اهل نیاز
جز علی مرتضی (ع) نبود امیرالمومنین
بارها آمد مرا وحی از خداوند جلیل
داد پیغامم امین وحی یزدان جبرییل
کرد آگاهم مرا نزدیک شد گاه رحیل
تا که گیرم پرده در این دشت از روی جمیل
بر ملا گویم علی (ع) باشد پس از من جانشین
آنکه را اولی بنفسم من علی اولی به اوست
یعنی آنکو را منم مولا علی مولای اوست
عدْل قرآن مرتضی گردید و قرآن عدل اوست
او است میزانی کز او گردد جدا دشمن ز دوست
عروه الوثقای ایمان پیشوای متقین
نفس طه، عین یس، معنی ام الکتاب
سوی او باشد ایاب خلق و هم با او حساب
ص: 473
حب او آمد ثواب و بغض او باشد عقاب
صاحب حوض و قسیم جنت و نار عذاب
گیرد اندر کف لوای حمد را در یوم دین
هل اتی یا سیدی فی حق غیرک هل اتی
یا که زد جبریل بر غیرت صلای لا فتی
جبت و طاغوت از چه رو بعد اللتیا و اللتی
نقض عهد خویش کرده از جفا یا ویلتا
حبل کین افکنده اندر گردن حبل المتین
باب شهر علم و حکمت روح بخش ممکنات
با تو دوار است حق، ساری بود از تو حیات
فیک احْصی کلشیْ، رب السما فی الْکاینات
نیست «حیرانرا» رجا اندر حیات و هم ممات
خسرو
چون مرتضی به جای نبی انتخاب شد
بر روی شیعیان جهان فتح باب شد
نص صریح آیه ی یا ایها الرسول
امروز از خدا به محمد (ص) خطاب شد
راز خفی که بین نبی بود با خدا
با امر حق عیان به همه شیخ و شاب شد
فرمان حق رسید که در حجه الْوداع
احمد (ص) برای نصب علی (ع) در شتاب شد
در آفتاب وادی سوزان الغدیر
ظاهر به روی دست نبی آفتاب شد
شایسته ی مقام نبی (ص) غیر او نبود
زان رو علی (ع) به امر خدا انتخاب شد
تا زد نبی (ص) به نام علی (ص) نقش رهبری
نقش مخالفان همه نقش بر آب شد
بر جن و انس، رهبر و مولا و پیشوا
بعد از نبی (ص) به امر خدا بوتراب (ع) شد
آنها که بود در دلشان کینه ی علی (ع)
دلهایشان ز آتش حسرت کباب شد
آن کاخهای مرتفع آرزویشان
یکباره سرنگون شد و یکجا خراب شد
هر بنده ای که دامن مهر علی گرفت
ص: 474
فارغ ز هول و وحشت روز حساب شد
دست طلب به دامن او زن که در جهان
هر کس گرفت دامن او کامیاب شد
هر کس که گشت داخل حصن ولایتش
ایمن به روز حشر ز بیم عذاب شد
نوروز شیعیان جهان عید مرتضاست (ع)
روزی که شادمان دل ختمی مآب (ص) شد
ما را ظهور مهدی (عج) او آرزو بود
کز انتظار او دل هر شیعه آب شد
«خسرو» چه جای خنده بود کز غم زمان
بیرون بسی ز دیده ی ما خون ناب شد
خلیل عمرانی
این صدای گرد و خاک بال کیست؟
این تلاطم های موج یال کیست؟
اولین بار است میخواند سرود
آخرین بار است می آید فرود
آمد و شوقی شد و در سینه ریخت
برسرم بارانی از آئینه ریخت
بند تسبیحم برایش دانه شد
مسجد قلبم کبوترخانه شد
آیه ای آورده سنگین و ث_قیل
زیر این آیه تلف شد جبرئیل
آیه ای از حضرت قدوس خم
شیعیان ، الیوم اکملت لکم
آیه ای آورد و خود پرواز کرد
باب عشق و عاشقی را باز کرد
آیه اش ظرفیت سی جزء بود
وه که هم اعجاز وهم ایجاز کرد
میشود با گفتن یک واژه اش
یکصدو ده مرتبه اعجاز کرد
میشود با خواندنش جبریل شد
سینه ی هفت آسمان را باز کرد
گفت باید از همین ساعت به بعد
روز را با یا علی آغاز کرد
گفت و گفت و گفت از حمد خدا
با عبارات و اشاراتی رسا
گفت حمد آن که باران آفرید
از کویر و ابرها نان آفرید
استجابت را شبیه آب کرد
آه را از پشت طوفان آفرید
ص: 475
شیعه ی خورشید ، یعنی ذره را
آفرید اما فراوان آفرید
از نکاح اسم رحمن و رحیم
طفل اقیانوس امکان آفرید
بعد از آن که شانه ای بر باد داد
حال دریا را پریشان آفرید
خود نمایی کرد بر جن و ملک
حیدری از جنس انسان آفرید
سایه را دنباله ی خورشید کرد
نور را بر ذره ها تأکید کرد
گفت زین پس هر کسی دارد نیاز
سوی حیدر پهن سازد جانماز
هر که را من قبله بودم تا به حال
کعبه اش باشد علی ، تم المقال
ابن که دستم منبر دستش شده
این که جبرائیل هم مستش شده
روی این آئینه حق تابیده است
عکس تجریدی خود را دیده است
حرف حق را می زند آئینه وش
با لب شمشیر تیز و مخلصش
دستهایش بوی خیبر میدهد
خستگی را از همه پر میدهد
منبری از خطبه های ناب خواند
در غدیر اسم علی را آب خواند
السلام ای آب دریای صمد
ای زلال قل هو الله احد
ای که میگردی شبیه انبیا
بر هدایت کردن قومت بیا
ای رسول مردم آئینه ها
بعثت غارت، حرای سینه ها
ای به بالای جهاز اشتران
شأن تو بالاست در بالا بمان
از تو میریزد صفات کبریا
ذات تو ممسوس ذات کبریا
نردبان وصف تو بی انتها
پله ی این نردبان سوی خدا
چون تکلم میکنی موسائی ام
تا که خلقم میکنی عیسا ئی ام
جفت دردم کشتی توحن کجاست؟
جسم سردم گرمی روحت کجاست؟
ای مسح دردهای لاعلاج
ما همه دردیم ، ظرف احتیاج
ما همه زخم یتیم کوچکیم
ص: 476
کن مدارا با همه ، ما کودکیم
ما نسیم ذکر تقدیس توأئیم
حاجیان فصل تندیس توأئیم
کوچه را میگردی و طی میکنی
کوزه را ظرفیت می میکنی
روی دوشت کیسه ی خرما و نان
میروی در کوچه ها دامن کشان
کیسه نه دل میبری بر روی دوش
شیعه هستم شیعه ی خرما فروش
ای سفیدی ای کبودی ای بنفش
ای به چشم پای سلمان ، جای کفش
ای به هر گام تو صدها التماس
کیسه بر دوش سحر ای ناشناس
ما همه مدیون شمشیر توئیم
تشنه ی نان جو و شیر توئیم
در پی گنجیم ما را راه بر
با خودت تا اشتهای چاه بر
رضا جعفری
خوشدل تهرانی
در غدیر خم نبی (ص) خشت از سر خم برگرفت
خشت از خم ولای ساقی کوثر گرفت
از خم خمر خلافت در غدیر خم بلی
ساقی کوثر (ع) زدست مصطفی (ص) ساغر گرفت
گوش گردون گشت کر از های و هوی میْ کشان
کز می حب علی (ع) امروز مستی درگرفت
یکطرف شوری بپا سلمان کند عماروار
یکطرف میخانه را مقداد چون بوذر گرفت
دوستان را گاه شادی شد به رغم دشمنان
خواجگی خواجه ی قنبر ز دل غم برگرفت
خواست تا بر جام، سنگ اندازد آن مشوم خصم
سنگ بارانش خدا از طارم اخْضر گرفت
سنگ بر پیمانه افکندن ز بد مستی چه سود
سنگ بر سر زن که جای مصطفی (ص) حیدر گرفت
آری آری مرتضی (ع) بر مسند احمد (ص) نشست
آری آری «هلْ اتی» از «انما» افسر گرفت
تا به پایان آورد امر رسالت را رسول (ص)
دامن همت پی ابلاغ «بلغْ» برگرفت
ص: 477
ساخت منبر از جهاز اشتران شاه حجاز
صاحب منبر مکان بر عرشه ی منبر گرفت
تا «ید الله فوق ایْدیهمْ» عیان گردد به خلق
دست پیش آورد و دست حیدر صفدر (ع) گرفت
آسمان یا لیْتنی کنْت ترابْ از دل سرود
بوتراب آندم که جا بر دست پیغمبر (ص) گرفت
گفت «هر کس را منم مولا علی مولای اوست»
حیدرش سرور بود آنکو مرا سرور گرفت
جانشین و قاضی دین و وصی من علیست
این بگفت و بازوی آن شاه گردون فر گرفت
بین امواج مخالف کشتی دین خدای
از تلاطم ایمنی با لنگر حیدر (ع) گرفت
بد همای طبع من بشکسته پر از سنگ غم
باز از عشق علی (ع) زی اوج معنی پر گرفت
«خوشدل»از فیض مدیح شاه مردان مرتضی (ع)
حالی از تیغ زبان، ملک سخن یکسر گرفت
خوشدل کرمانشاهی
در غدیر خم نبی خشت از سر خم برگرفت
خشت از خم و لای ساقی کوثر گرفت
از خم خمر خلافت در غدیر خم بلی
ساقی کوثر ز دست مصطفی ساغر گرفت
میرشکاک
ماه صد آیینه دارد نیمه شبها در غدیر
روزها می گسترد خورشید خودرا بر غدیر
نخلها افتان و خیزان، اشتران خسته اند
سر در اوهام گریز از تشنگی، در سر غدیر
بادها از سایه ی شاهین سبک رفتارتر
بام سنگین بر فراز بال، زیر پر غدیر
عزم ابراهیم در تبعید جان و تن، سپهر
در وداع یار و همسر، گریه ی هاجر غدیر
باد اسماعیل وار از تشنگی در پیچ و تاب
هاجر آسا دامن از اشک مصیبت، تر غدیر
با جلال صخره ها چون هییت هاشم جمیل
در میان بارگاه حشمت قیصر، غدیر
ص: 478
پیش چشم آسمان، پیشانی باز علی (ع)
آفتاب روی زهرا(س) در پس معجر، غدیر
دیده باشی ژرف اگر، گویی به جای مصطفی (ص)
خفته همچون مرتضی (ع) آسوده در بستر غدیر
پشته های ماسه همچون کشته های روز بدر
همچو تیغ ذوالفقار اندر کف حیدر غدیر
با سکون و صبر سلمان همسفر آیینه وار
با ابی ذر در شب آشوب همسنگر غدیر
در میان نخلها فوج کمانداران شام
سهمگین مانند چشم مالک اشتر غدیر
در هجوم سنگهای سرگران اندوهگین
مانده همچون مسلم اندر کوفه بی یاور غدیر
ابر چون سالار دین کافتاده بر نعش پسر
چون لوای اکبر اندر باد بازیگر، غدیر
ذوالجناح آسا ز فرط انعکاس برگ نخل
بالها از تیر دارد دسته بر پیکر، غدیر
کیست؟ خضر راه دریاها، امام آبها
چیست؟ روشن آبگیری برتر ازکوثر، غدیر
از شعاع فیض قدسش خاک آدم گل شده
در فروغش دیده جبریل امین شهپر غدیر
نوح را در اضطراب از دست توفان یافته
کرده گرداب گران را حلقه ی لنگر غدیر
دیده ابراهیم را چون هاله ای در ارغوان
ارغوان را برده زیر چتر نیلوفر غدیر
دست موسی شد بر آمد ز آستین، آیینه وار
پای عیسی شد فکند از فوق مهر افسر غدیر
دست حق شد در شب معراج و پای مرتضی (ع)
روز فتح مکه روی دوش پیغمبر (ص) غدیر
تا نبینم چون حسین افتادنت را نو به نو
غرق خون هر سال در میدان، تن بی سر غدیر؟
گرنه همچون من به زندان مصیبت مانده ای
پس چرا بیرون نمی آری سر از چنبر غدیر؟
روز فریاد «بقیت وحْدی» آیا مانده بود
جز علی (ع) با مصطفی همراه زان لشکر غدیر؟
روز خندق، پیل پیکر عمرو کافر را که داد
ص: 479
از دم تیغ پری کردار خود کیفر غدیر؟
مرحب گردن فراز ظلمت آیین را که کشت؟
دست و بازوی که در بر کند از خیبر غدیر؟
روز نفرین روبرو با اهل نجران مصطفی (ص)
برد کس با خویش غیر از چارتن، دیگر غدیر؟
در هیاهوی هوازن زان هزیمت پیشگان
جز رسول آیا کسی هم ماند باحیدر، غدیر؟
دیده ای در شان اصحاب پیمبر (ص) جز علی (ع)
«سابقون السابقون» در مصحف داور غدیر؟
هیچکس نشنید گیرم، خود تو نشنیدی مگر
«وال من والاه» گفت آن روز پیغمبر غدیر؟
پس چرا صد چشمه ی آتش فشان پنهان شدی
چون دل من زیر چتر سرد خاکستر غدیر؟
تا تمام دشت از پیغام دریا پر شود
می رود از واحه ای تا واحه ی دیگر غدیر
دکتر علی اوسط خانجانی
شهریار ملک ایمان مرتضی است
معنی آیات قرآن مرتضی است
نام او مشقی ز نام کردگار
بهترین برهان یزدان مرتضی است
صورت عینی قرآن مجید
آگه از اسرار سبحان، مرتضی است
مصطفی را همچو هارون با کلیم
یار در پیدا و پنهان مرتضی است
همسفر در لیله المعراجِ عشق
همره ختم رسولان مرتضی است
پیشوای جمله احرّار جهان
مقتدای انس و هم جان مرتضی است
کشتی نوح است روح مرتضی
منجی موسای عمران مرتضی است
در صف هیجا به روز واقعه
فاتح و پیروز میدان مرتضی است
آن که بر عدلش نمایند اعتراف
هم رفیقان هم رقیبان مرتضی است
مژدگانی مومنان را روز حشر
سدره و طوبی و میزان مرتضی است
مصلحان را پیشوای بی بدیل
در ره اصلاح انسان مرتضی است
بهر خوبان جهان در روز حشر
جنت و فردوس و رضوان مرتضی است
ص: 480
سالکان را مقتدا و رهنما
تا ابد در عشق و عرفان مرتضی است
منتهی الامال جمع مومنان
عروه الوثقای ایمان مرتضی است
روز محشر در پیشگاه ذوالجلال
دستگیر بی پناهان مرتضی است
در ره ابقای دین مصطفی
شیر حق در جنگ عدوان مرتضی است
عاشقان را پیر و مولی و مراد
شب روان را ماه تابان، مرتضی است
در سپهر غیرت و آزادگی
تا ابد خورشید رخشان مرتضی است
دکتر علی اوسط خانجانی
دکتر قاسم رسا خراسانی
برفراز مجلس ما، ماهی امشب سر زند
خنده بر خورشید و ماه از تابش منظر زند
ساقی گل چهره امشب جلوه دیگر کند
مطرب خوش نغمه امشب پرده دیگر زند
آسمان پوشیده بر تن، پرنیان نیلگون
چون عروسان، خویشتن را زینت و زیور زند
آسمان را گفتم این بزم و نشاط از چیست؟ گفت:
چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند
من در آن بزم کنم خدمت که شاه انبیاء
مصطفی تاج ولایت بر سر حیدر زند
در غدیر خم چو دریا خلق خیز و موج و موج
کشتی لولاک چون آن جا رسد، لنگر زند
کاین علی باشد ولی الله، باید بعد من
بر سریر دین نشیند بر سرش افسر زند
آسمان بر خاک افتاده است خواهد چون زمین
بوسه بر پای، علی داماد پیغمبر زند
نیست مردان خدا را رهبری غیر از علی
مرد حق باید قدم در راه این رهبر زند
آسمان بر گردن افکنده است طوق بندگی
تا به سر تاج ولای خواجه قنبر زند
پرچم شاه ولایت بین که در هر بامداد
خنده بر پرچم دار و اسکندر زند
دست گیر از کرم افتاده ای گر چون "رسا"
ص: 481
دست بر دامان او در عرصه محشر زند
"دکتر قاسم رسا خراسانی"
دکتر یحیی حدادی ابیانه
ستاره سحر از صبح انتظار دمید
غدیر از نفس رحمت بهار چکید
گرفت دست قدر ، رایت شفق بر دوش
زمین به حکم قضا آب زندگی نوشید
بر آسمان سعادت ز مشرق هستی
سپیده داد نوید تولد خورشید
به باغ ، بلبل شوریده رفت بر منبر
چو از نسیم صبا بوی عشق یار شنید
ز خویش رفته ، نواخوان عشق بود و سرود
به بانک زیر و بم ، اسرار خطبه توحید
فتاد غلغله در باغ و شورشی انگیخت
که خیل غنچه شکفت و به روی او خندید
هوا ز عطر گلاب محمدی مشحون
زمین به عترت و آل رسول بست امید
رسول ، سدره نشین شد ، علی به صدر نشست
پی تکامل دینش خدای کعبه گزید
گرفت پرچم اسلام را علی در دست
از این گزیده زمین و زمان به خود بالید
به یمن فیض ولایت شراب خم الست
به عشق آل علی از غدیر خم جوشید
" دکتر یحیی حدادی ابیانه "
ده بزرگی
آن روز فرشته در سماء گل می ریخت
پیوسته ز عرش کبریا گل می ریخت
با خطبه خورشیدی خود ختم رسل
در پای علی مرتضی گل می ریخت
آغاز بهار خرم ایمان بود
هنگام شکفتن گل قرآن بود
پیوسته نبی سه روز در خم کارش
از خلق خدا گرفتن پیمان بود
بزمی به صفای صبحدل بر پا شد
سالار بهشت، ساقی صهبا شد
با آیه اکملت لکم خواندن عقل
ص: 482
گلوازه عشق ازلی معنی شد
گلسوره نور و هل اتی هر دو یکی است
یاسین حکیم و انبیاء هر دو یکی است
از قول احد احمد مرسل فرمود
قرآن و علی مرتضی هر دو یکی است
سرسلسله اهل یقینی تو علی
در ملک وجود روح دینی تو علی
این گفته لاریب کلام الله است
هادی طریق متقینی تو علی
ای خلق خدا،صنع خدارا نگرید
آیینه مصطفی نما را نگرید
بعد از من اگر طالب وصلم گشتید
رخسار علی مرتضی را نگرید
تنها نه علی برادرم می باشد
با جذبه حسن،دلبرم می باشد
در امر خلافت و ولایت بر خلق
منصوب به امر داورم می باشد
فخر حرم کعبه، ز میلاد علی است
دین کامل از اندیشه آزاد علی است
پیوسته اوامر زمان تا مهدی
از نسل من و اولاد علی است
حیدر که ظهور رحمت رحمان است
قطب شرف و حقیقت انسان است
سلطان ولایت است و از حق به سرش
تاج گل هل اتی علی الانسان است
خورشید منیر منجلی یعنی من
پیغمبر ذات ازلی یعنی من
یک روح الهی و دو پیکر یعنی
روح علی ام من وعلی یعنی من
قرآن سخنگوی عظیم است علی
تحلیل گر حکم حکیم است علی
چون من که پیام آور حقم تا حشر
مصداق صراط مستقیم است علی
مردیست علی که روح امید بود
بر دوش دلش پرچم توحید بود
من مهرم و ماهم علی و در دل شب
مه نایب و جانشین خورشید بود
سوگند به ذات حق،که تا حق باشد
ص: 483
گل ذکر لبم همیشه یا حق باشد
ای در طلب بیعت با حق بی شک
بیعت به علی بیعت با حق باشد
حیدر که خدا ستوده در قرآنش
از جانب حق ولی بود عنوانش
باشد به کفش زمام خلق و پس از او
این رشته بود به دست فرزندانش
ای خلق ،علی سوره الرحمن است
مصداق دقیق علم القرآن است
با علم بیانی که خدا داده به او
پیوسته به کار خلق الانسان است
این حکم خدای ازلی می باشد
بر خلق خدا ،علی ولی می باشد
گلواژه اکملت لکم در قرآن
تا بد،ولایت علی می باشد
حیدر که تفکر بهاری دارد
بر دوش ردای شهریاری دارد
بر خلق خدا به امر حق از قرآن
در کف سند زمامداری دارد
فرمود رسول گل جبین ،ای مردم
بی شبهه علی است روح دین ،ای مردم
سوگند به حق که غیر او در عالم
کس نیست امیر مومنین ای مردم
والله که منعم نعیم است، علی
طر گل حمان و رحیم است، علی
میزان کمال هست واعمال نکو
یعنی که صراط مستقیم است، علی
در سینه،دلش کتاب مسطور خداست
پیشانیش آئینه منشور خداست
دوشنتر از این سخن چه گویم که علی
تفسیر دقیق سوره نور خداست
آنها که به حکم عقل،آدم هستند
رهپوی ره رسول اکرم هستند
گویند به قول مصطفی تا صف حشر
قرآن و امام هر دو با هم هستند
ای دلشدگان، حکم را درک کنید
سرسلسله و زعیم را درک کنید
روح نبا عظیم حق است علی
ص: 484
اینک نبا عظیم را درک کنید
در خم غدیر آیه ای نازل شد
آن آیه چراغ دار راه دل شد
از برکت نعمت ولایت آنروز
دین یافت کمال و دین حق کامل شد
ذکایی
سپیده دم که ز مشرق دمید مهر منیر
در آمد از درم آن ماه آفتاب ضمیر
فکند بر رخ رخشنده زلف مشک آسا
بدان صفت که بر آتش در افکنند عبیر
هزار چین و شکنج و گره نهاده به موی
مگر کند دلم اندر کمند زلف اسیر
پی ربودن هوش و خرد ز سر تا پای
به کار برده پریوش هزار گون تدبیر
ز در در آمد و غافل که بیش از آنم زار
که با جمال وی از غم شوم کرانه پذیر
به چشم و چهر و قد او اثر فراوان بود
ولی نکرد یکی در وجود من تاثیر
گرفته بود مرا حیرت آن چنان ز جهان
که یک نفسْ نشدی نفْسْ فارغ از تشویر
بدین مشاهده گویی دلش به تنگ آمد
ستاد و دید به من یک دو لحظه خیر اخیر
به سخره گفت: چه اندیشه ات بود در سر؟
مگر به شمس و قمر باشدت سر تسخیر؟
برون ز عالم خاکی مگر که می بینم
گرفته فکر تو از ماورای ارض مسیر
به خویش بیهده زحمت مده که نتواند
اسیر خاک شناسد خواص چرخ اثیر
از این مقوله سخن گفت و پاسخی نشنید
که نیست خاطر آشفته را سر تقریر
سپس به خاطری آکنده از نشاط، سرود
که هان، زمان سرور است، خیز و جام بگیر
مگر ز شادی امروزت آگهی نبود
که در کمند غمی پای بند، چون نخجیر
ص: 485
مگر ترا نبود آگهی که تافته است
به روی خلق جهان آفتاب صبح غدیر
ز جای خیز و بساط طرب مهیا کن
که در نشاط شباب اندر است عالم پیر
صباح عید غدیر است و عالمی سرمست
به وجد و حال گذارد زمان، غنی و فقیر
صباح عید غدیر است و باز بگشوده ست
به روی خلق جهان باب عیش رب قدیر
خود آگهی که به روزی چنین رسول (ص) خدای
بخواند ابن عم خویش را به خلق امیر
خود آگهی که شد اندر غدیر خم ظاهر
مقام سید ابرار بر صغیر و کبیر
علی شهنشه ملک فتوت و تقوا
علی به کشور دانش ملیک تاج و سریر
شهی که صوت مدیحش به گوش اهل جهان
چنان خوش است که اندر مذاق کودک شیر
ضیاء رویش «والشمس» را بهین فحوا
سواد مویش «واللیل» را مهین تفسیر
شهی که تا به ابد وصف او به نتوانند
شوند گر ز ازل کاینات جمله دبیر
بدین نشاط چنان خاطرم به وجد آمد
که هیچ می نتوان کرد شرح آن تحریر
بدین چکامه نمودم سرور جان اظهار
ولی یکی ز هزار است روگشای ضمیر
«ذکایی» از مدد فضل اوست برخوردار
از آن به قوت طبع است در زمانه شهیر
شها جهان جفاپیشه منکدر دارد
دل مرا که ز انوار مهر تست منیر
فگارم از غم دوران، عنایتی فرما
فکنده محنتم از پا، ز لطف دستم گیر
رحمان نوازنی
ظهردم بود و برکه هم تشنه ؛برکه ای که تب بیابان داشت
دل او مثل تکه های سفال ؛اشتیاق نماز باران داشت
ظهر یک روز آفتابی بود ؛ برکه پلکی زد و نگاهش رفت
ص: 486
باز هم تا به انتهای کویر؛حسرت جانگداز آهش رفت
آه من برکه نگاه توام؛من به جز چشم تو نمی نوشم
تا نیایی و هم دمم نشوی؛به خدا لحظه ای نمی جوشم
آه من برکه های یعقوبم؛که به دشت فراق جاری شد
من همان رود نیل موسایم؛که به سمت عراق جاری شد
من همان برکه نمک گیرم؛کز سر سفره ات نمک خوردم
من کویر حجازی صبرم؛که به شوق شما ترک خوردم
برکه از درد و دل لبا لب بود؛برکه آن روز در تلاطم بود
برکه آن روز فکر آب نبود؛فکر یک برکه پر از خم بود
ظهر زیبای روز نوروزی،باز پلکی زد و نگاهش رفت
نه ولی مثل اینکه این دفعه،صد و ده بار سوز آهش رفت
ماه او در حوالی خورشید،با هزاران ستاره می آمد
بشنو و شک نکن صدای خدا،از سر هر مناره می آمد
اشهد ان ذاته مستور؛اشهد ان نوره منشور
اشهد ان مومنون به؛یسکن الله فی بیوت النور
آیه ای روی بال جبرائیل،پر زد و لحظه ای تلاوت شد
بعد از آنکه رسول آن را خواند،پر زد و محو در ولایت شد
آیه پرواز کرد تا برکه؛از تجلای آب صحبت کرد
برکه خالی سفالی ما،گریه کرد و دوباره بیعت کرد
گفت: بالماء کل شیء حی؛من همان خاک مرده ام ای آب
من اگر برکه ای پر از آبم،از شما آب خورده ام ای آب
تو همان بی کران اقیانوس؛من همان کوزه سفال تو ام
که اگر آه لب به من بزنی،مطمئنم همیشه مال توام
برکه از اشتیاق دریا شد؛زیر پاهای ماه جاری شد
ماه عکسش به برکه افتاد وعکس آن روز یادگاری شد
شاعر : رحمان نوازنی
ص: 487
رضا اسماعیلی
ای علی، ای ارتفاعت تا خدا
بی نهایت، بیکران، بی انتها
ای علی، ای همسر بانوی اب
جلوه حق، اسم اعظم، نور ناب
ای علی ای خوب، ای تنهاترین
ای ملایک با نگاهت همنشین
ای علی، ای آفتاب حق سرشت
ای قسیم روشنی های بهشت
ای فراتر از تصور، ازخیال
بحر عرفان، آفتاب بی زوال
ای تو خورشید نهان در زیر ابر
کوه علم و کوه حلم و کوه صبر
چون تو مردی نیست در این روزگار
هیچ تیغی نیز، همچون ذوالفقار
جان ما را کن ز عشقت منجلی
ای فدایت جان عالم، یا علی
کاش می کردیم بیعت تا بهار
می شکفتیم از کرامات علی
در بهارستان او گل می شدیم
زائر آواز بلبل می شدیم
از غدیر خم، سبویی می زدیم
در صراط عشق، هویی می زدیم
زائر کوی تولا می شدیم
جرعه نوش عشق مولا می شدیم
با نزول سوره سبز غدیر
باز می کردیم، بیعت با امیر
با علی، آیینه دار سرنوشت
وارث بوی خدا، بوی بهشت
شد غدیر خم، هلا، ای عاشقان!
می وزد عطر علی از آسمان
چیست تفسیر غدیر خم؟ علی
عشق را، مولا، عدالت را، ولی
چیست تفسیر غدیر خم؟ ولا
رستخیز عشق، بیعت با خدا
چیست تفسیر غدیر خم؟ حریم
رو به روی ما، صراط مستقیم
چیست تفسیر غدیر خم؟ امید
مژده رحمت به امت، بوی عید
چیست آیا این غدیر خم؟ سحر
صبح صادق، نور لبخند ظفر
چیست آیا...؟ساقی و ساغر، شراب
اتشی در جان هستی، عشق ناب
چیست آیا... ؟ خنده فتح المبین
ص: 488
روز اکمال رسالت، عید دین
چیست آیا...؟ سیب سرخی ناگهان
سهم ما از عشق، آری عاشقان
در غدیر خم خدا شد منجلی
در دل خورشیدی مولا علی
چیره شد فرمانروای آفتاب
گشت سهم آفرینش، نور ناب
عشق بارید و زمین آیینه شد
مهربانی وارد هر سینه شد
خاک را بوی نجیب گل گرفت
عالم هستی، تب بلبل گرفت
آسمان شد با زمین همسایه باز
شد زمین مهمانسرای اهل راز
چشم ها با نور همبستر شدند
قلب ها با هم صمیمی تر شدند
قبله توحید، آن جان جهان
روح ایمان ، خاتم پیغمبران
در غدیرستان خم، اعجاز کرد
راز معصوم خدا را باز کرد
گفت پیغمبر: علی نور خداست
بعد من، او پیشوا و مقتداست
ای شمایان! امت سبز زمین
در میان خلق عالم، بهترین
حرف حق این است و در آن شبهه نیست
هم علی حق است و هم حق با علی ست
عشق را در قلب خود دعوت کنید
با علی،نور خدا، بیعت کنید
این حقیقت از کسی مستور نیست
جانشین نور، غیر از نور نیست
در غدیر خم ولایت شد قبول
برد بالا دست مولا را رسول
رفت بالا دست خورشید غدیر
شد امام و متدای ما، امیر
عشق، بیعت کرد با نور خدا
شد عدالت، سرور و مولای ما
نور احمد، برگرفت از رخ نقاب
«آفتاب آمد، دلیل آفتاب»
زین بشارت، آسمان خندید مست
نور بارید و طلسم شب شکست
شد جهان، آیینه باران علی
عالم هستی، چراغان علی
جون علی، آیینه عدل است و داد
ص: 489
دست در دست علی باید نهاد
چون علی، نور خدای سرمد است
بیعت ما با علی، با احمدست
شد ز عشق حق، وجودش صیقلی
هر که بیعت کرد، با نور علی
باز دل در کوی مستی گم شده
عالم هستی، غدیر خم شده
باز هم مستیم، از جام غدیر
باده می نوشیم با نام امیر
باز فصل شور و شیدایی شده
در زمین از عشق، غوغایی شده
آمده عید ولایت، عاشقان
روز اکمال رسالت، عاشقان
در غدیر خم، بیا کامل شویم
«یاعلی» گوییم و صاحبدل شویم
«یاعلی» گوییم تا بالا شویم
قطره ها، ای قطره ها دریا شویم
با علی، نور خدا، بیعت کنیم
عشق را در قلب خود، دعوت کنیم
با علی، هم عهد و هم پیمان شویم
هم زبان و هم دل قرآن شویم
با علی، قرآن ناطق، بوتراب
سوره عصمت، امام آفتاب
چون که احمد گفت: او نور جلی ست
بعد من، ای عاشقان! مولا، علی ست
رضا جعفری
این صدای گرد و خاک بال کیست؟
این تلاطم های موج یال کیست؟
اولین بار است میخواند سرود
آخرین بار است می آید فرود
آمد و شوقی شد و در سینه ریخت
برسرم بارانی از آئینه ریخت
بند تسبیحم برایش دانه شد
مسجد قلبم کبوترخانه شد
آیه ای آورده سنگین و ث_قیل
زیر این آیه تلف شد جبرئیل
آیه ای از حضرت قدوس خم
شیعیان ، الیوم اکملت لکم
آیه ای آورد و خود پرواز کرد
باب عشق و عاشقی را باز کرد
آیه اش ظرفیت سی جزء بود
وه که هم اعجاز وهم ایجاز کرد
ص: 490
میشود با گفتن یک واژه اش
یکصدو ده مرتبه اعجاز کرد
میشود با خواندنش جبریل شد
سینه ی هفت آسمان را باز کرد
گفت باید از همین ساعت به بعد
روز را با یا علی آغاز کرد
گفت و گفت و گفت از حمد خدا
با عبارات و اشاراتی رسا
گفت حمد آن که باران آفرید
از کویر و ابرها نان آفرید
استجابت را شبیه آب کرد
آه را از پشت طوفان آفرید
شیعه ی خورشید ، یعنی ذره را
آفرید اما فراوان آفرید
از نکاح اسم رحمن و رحیم
طفل اقیانوس امکان آفرید
بعد از آن که شانه ای بر باد داد
حال دریا را پریشان آفرید
خود نمایی کرد بر جن و ملک
حیدری از جنس انسان آفرید
سایه را دنباله ی خورشید کرد
نور را بر ذره ها تأکید کرد
گفت زین پس هر کسی دارد نیاز
سوی حیدر پهن سازد جانماز
هر که را من قبله بودم تا به حال
کعبه اش باشد علی ، تم المقال
ابن که دستم منبر دستش شده
این که جبرائیل هم مستش شده
روی این آئینه حق تابیده است
عکس تجریدی خود را دیده است
حرف حق را می زند آئینه وش
با لب شمشیر تیز و مخلصش
دستهایش بوی خیبر میدهد
خستگی را از همه پر میدهد
منبری از خطبه های ناب خواند
در غدیر اسم علی را آب خواند
السلام ای آب دریای صمد
ای زلال قل هو الله احد
ای که میگردی شبیه انبیا
بر هدایت کردن قومت بیا
ای رسول مردم آئینه ها
ص: 491
بعثت غارت، حرای سینه ها
ای به بالای جهاز اشتران
شأن تو بالاست در بالا بمان
از تو میریزد صفات کبریا
ذات تو ممسوس ذات کبریا
نردبان وصف تو بی انتها
پله ی این نردبان سوی خدا
چون تکلم میکنی موسائی ام
تا که خلقم میکنی عیسا ئی ام
جفت دردم کشتی توحن کجاست؟
جسم سردم گرمی روحت کجاست؟
ای مسح دردهای لاعلاج
ما همه دردیم ، ظرف احتیاج
ما همه زخم یتیم کوچکیم
کن مدارا با همه ، ما کودکیم
ما نسیم ذکر تقدیس توأئیم
حاجیان فصل تندیس توأئیم
کوچه را میگردی و طی میکنی
کوزه را ظرفیت می میکنی
روی دوشت کیسه ی خرما و نان
میروی در کوچه ها دامن کشان
کیسه نه دل میبری بر روی دوش
شیعه هستم شیعه ی خرما فروش
ای سفیدی ای کبودی ای بنفش
ای به چشم پای سلمان ، جای کفش
ای به هر گام تو صدها التماس
کیسه بر دوش سحر ای ناشناس
ما همه مدیون شمشیر توئیم
تشنه ی نان جو و شیر توئیم
در پی گنجیم ما را راه بر
با خودت تا اشتهای چاه بر
رضا جعفری
رها
چون پیمبر رفت حج آخرین
آمد از دربار حق روح الامین
با پیمبر (ص) گفت ای سلطان دین
جلسه ای باید کنی اینجا بپا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
حق تعالی داده بهر تو پیام
تا رسالت را کنی اینجا تمام
بر مسلمانان علی (ع) را کن امام
امر حق فوری بود ای مقتدا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
ص: 492
پس در آن وادی شهنشاه کبیر
نام آن وادی بدی خم غدیر
تا نگردد امر یزدان زود دیر
پس منادی پیمبر زد ندا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
خلق برگشتند از خرد و کبار
مجتمع گشتند پس در آن دیار
خلق می بودند بیش از صد هزار
کرد اجرا آن زمان امر خدا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
آنزمان پیغمبر آخر زمان
ساخت منبر از جهاز اشتران
پا نهاد آنماه دین بالای آن
خواند آنگه حکم حق را بر ملا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
دست حیدر را گرفت و خوش بگفت
لب بسان غنچه گل بر شکفت
از لب خود لولو شهوار سفت
خلق دیدند و شنیدند آن صدا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
پس محمد (ص) گفت با خلق اینچنین
که بدانند از کهین و از مهین
این علی (ع) باشد امیرالمومنین
از علی (ع) قرآن نخواهد شد جدا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
آنچه گویم هست فرمان خدا
می کنم اجرا کنون بهر شما
حق بگفته من بگویم در ملا
چونکه این فرمان بود از کبریا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
در حضور خاتم پیغمبران (ص)
کرد بیعت با علی (ع) پیر و جوان
لیک آن مردم به پنهانی عیان
دشمنی کردند با امر خدا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
مرد و زن پیر و جوان خرد و کلان
جملگی بودند حاضر آن زمان
ص: 493
که علی (ع) را داد پیغمبر نشان
پس چنین فرمود ختم انبیا (ص)
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
هست این حیدر شما را رهنما
می شود با مهر او دین پا بجا
باشد او فرمانبر امر خدا
هم بدنیا هم بفردای جزا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
هر که شد یار علی (ع) یار منست
چون علی (ع) یار و مددکار منست
این علی (ع) واقف ز اسرار منست
دشمنش باشد شقی و بی حیا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
بعد پیغمبر ز راه خودسری
حیله ها کردند از بد گوهری
از علی (ع) گشتند نااهلان بری
حق او را غصب کردند از جفا
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
عقل در کار ولایت قاصر است
هر که خصم مرتضی (ع) شد کافر است
چون علی (ع) قرآن حق را ناصر است
می شود البته شافع بر (رها)
در غدیر خم بامر کبریا
جانشین مصطفی (ص) شد مرتضی (ع)
ژولیده نیشابوری
شماره 1
ولایت چیست؟ اصل آفرینش
کلید قفل سیر درک و بینش
ولایت چیست؟ تحصیل تعهد
صراط ما پس از "ایاک نعبد"
ولایت چیست؟ معراج تکامل
پی اثبات ذات پاک حق، قل:
ولایت علت غایی است ما را
به حکمت فعل بی ماضی است مارا
ولایت آب و گل را در هم آمیخت
که از آمیختن، آدم برانگیخت
ولایت نوح را شد ساحل نور
که طوفانش بود در خط دستور
ولایت کوه آتش را کند گل
به ابراهیم در وقت توکل
ص: 494
ولایت در کف موسی عصا شد
به امر حق، به شکل اژدها شد
ولایت را دم عیسی قرین است
که انفاس خوشش جان آفرین است
ولایت در ولایت گشت کامل
کز او نور هدایت گشت حاصل
ولایت جمع را تفریق دارد
که درکش سالها تحقیق دارد
ولایت رمز اثبات وجود است
ز جود او همه بود و نبود است
ولایت دشمن نامردمی هاست
یگانه رهبر سردرگمی هاست
ولایت هرکه دارد غم ندارد
قوامش بیش هست و کم ندارد
ولایت یازده نور جلی بود
کی پیوند تمامی با علی بود
اگر خواهی بدانی این علی کیست؟
ولی حق کسی غیر از علی نیست
علی حق را تجلی صفات است
امامت را چوسیم ارتباط است
به اورنگ ولایت چون ولی شد
علی، مهدی شد و مهدی، علی شد
به نخل دین، ولایت برگ و بال است
ولایت را جهان در انتظار است
ولایت پای تا سر، عدل و داد است
بشر را آخرین حکم جهاد است
ولایت کاخ ها را کوخ سازد
که قانون بشر منسوخ سازد
ولایت دیده هارا دیده بان است
ظهور مهدی صاحب زمان است
ولایت معنی الله و نور است
شکوه رجعت و روز ظهور است
رسالت از ولایت گشت کامل
که هستی از کمالش گشت حاصل
ولایت خاتمیت راست خاتم
که ختم خاتمیت هست خاتم
دگرگونی اگر عالم پذیرد
ره خاتم از آن خاتم بگیرد
شماره 2
کلید قفل سیر درک و بینش
ولایت چیست ؟تحصیل تعهد
صراط ما پس از ایاک نعبد
ولایت چیست ؟معراج تکامل
ص: 495
پی اثبات ذات پاک حق قل
ولایت علت غایی است ما را
به حمت فعل بی ماضی است ما را
ولایت آب و گل را در هم آمیخت
که از آمیختن آدم برانگیخت
ولایت نور را شد ساحل نور
که طوفانش بود در خط دستور
ولایت کوه آتش را کند گل
به ابراهیم در وقت توکل
ولایت در کف موسی عصا شد
به امر حق به شکل اژدها شد
ولایت را دم عیسی قرین است
که انفاس خوشش جان آفرین است
ولایت در ولایت گشت کامل
کز او نور هدایت گشت حاصل
ولایت جمع را تفریق دارد
که درکش سالها تحقیق دارد
ولایت رمز اثبات وجود است
ز جود او همه بود و نبود است
ولایت دشمن نامردمی هاست
یگانه رهبر سر در گمی هاست
ولایت هر که دارد غم ندارد
قوامش بیش هست و کم ندارد
ولایت یازده نور جلی بود
که پیوند تمامی با علی بود
اگر خواهی بدانی این علی کیست
ولی حق کسی غیر از علی نیست
علی حق را تجلی صفات است
امامت را چو سیم ارتباط است
به او رنگ ولایت چون ولی شد
علی مهدی شد و مهدی علی شد
به نخل دین ولایت برگ و بال است
ولایت را جهان در انتظار است
ولایت پای تا سر عدل و داد است
بشر را آخرین حکم جهاد است
ولایت کاخها را کوخ سازد
که قانون بشر منسوخ سازد
ولایت دیده ها را دیده بان است
ظهور مهدی صاحب زمان است
بشر را لطف نا محدود آید
ظهور مهدی موعود آید
ولایت معنی الله و نور است
شکوه رجعت و روز ظهور است
ص: 496
رسالت از ولایت گشت کامل
که هستی از کمالش گشت حاصل
ولایت خاتمیت راست خاتم
که ختم خاتمیت هست خاتم
دگرگونی اگر عالم پذ یرد
ره خاتم از آن خاتم بگیرد
شماره 3
پس از اتمام حج از امر ذوالمن
نبی (ص) احرام بیرون کرد از تن
وداعش در حقیقت دیدنی بود
گل از گلزار رویش چیدنی بود
گل لبخند بر لب داشت احمد (ص)
که بر لب ذکر یا رب داشت احمد (ص)
منا را سوی یثرب بار بستند
گنه را حاجیان طومار بستند
نبی (ص) شمع و علی (ع) پروانه اش بود
نبی (ص) ساقی علی (ع) خمخانه اش بود
نبی (ص) را در مسیر راه هادی
ندایی گشت از نای منادی
به فرمان خدای حی سرمد
ندا آمد که بلغ یا محمد (ص)
شب معراج رازی با تو گفتم
در نا سفته ای بهر تو سفتم
شماره 4
بگفتم با تو آن سر جلی را
نشان دادم مقامات علی (ع) را
به عالم از علی (ع) بهتر ندیدم
که او را در ولایت برگزیدم
تو هم او را به جا تایید کردی
بر این تایید حق تاکید کردی
کنون آن راز باید فاش گردد
که سد مردم اوباش گردد
نبی (ص) از این پیام حی سرمد
به لب لبخند را پیوند می زد
شماره 5
غدیر نقطه عطفی به وسعت دنیاست
غدیر بهر ملل شور مجلس شوراست
غدیر کنگره نشر عزت دین است
بزرگ فلسفه ساز عقوبت عقباست
غدیر ناشر قاموس روح آزادیست
که نص حکم رسالت بنام او امضاست
غدیر سلسله جنبان مکتب علویست
کز او عصاره جهد پیمبران پیداست
غدیر مهر اجابت به توبه آدم
ص: 497
چنانکه ساحل کشتی نوح در دریاست
غدیر باغ گل است از برای ابراهیم
که محو وادی طورش هزارها موساست
غدیر مهبط وحی خدای لم یزلی است
که از نسیم خوشش زنده حضرت عیساست
غدیر در خم خمخانه اش شراب طهور
برای خلق جهان تا به حشر در میناست
غدیر جوشش می در خم ولای علیست
که پیر باده فروشش پیمبر طاهاست
غدیر مرکز تفسیر کل قرآن است
که آیه آیه آن شرح لیله اسراست
غدیر وجه کمال شریعت نبوی است
اتم نعمت حق در تمام مافیهاست
غدیر برگ ثبات حقیقت شیعه است
که مجد تاج گذاری حضرت مولاست
غدیر صفحه زرین دفتر هستی است
که بهترین سند افتخار در دنیاست
غدیر ما حصل آیه ی اولی الامر است
که مزد پیرویش نص وال من والاست
غدیر پرده بر انداز دشمنی ولی است
که آشکار ز ایراد عاد من عاد است
غدیر سمبل آیات لیله القدر است
که قدر و مرتبه اش معنی من الاولی است
علیست (ع) آنکه غدیرش به صفحه تاریخ
به حکم محکم حق تا ابد جهان آراست
علیست (ع) آنکه نماینده خدا به بشر
به نص آیه ی قرآن پس از رسول خداست
علیست (ع) آنکه قدم زد به خانه ای که در آن
ندای اخْرجی از بهر مریم عذراست
علیست (ع) آنکه به معراج میزبان نبی (ص)
ز باب فتح به فرمان خالق یکتاست
علیست (ع) آنکه چنان شیر شرزه بی پروا
علیه دشمن قرآن به عرصه هیجاست
علیست(ع) آنکه ز عدلش بداد آمد ظلم
چنانکه هستی دونان همه به باد فناست
علیست (ع) آنکه برایش ز سهم بیت المال
حقوق غیر و برادر بدون استثناست
علیست (ع) آنکه به شب ناشناس و برقع پوش
ص: 498
به دلنوازی ایتام مهد عشق و صفاست
علیست (ع) شمس ولایت که پرتو نورش
به رغم ظلمت شب شمع کلبه ی فقراست
علی (ع) سقیفه ی لطف است در جوانمردی
علی (ع)عصاره بخشش به وقت جود و سخاست
علی (ع) نهایت هستی است تا که هستی هست
که هستی همه چون قطره هست و او دریاست
زبان ز گفتن اوصاف او بود عاجز
قلم به وقت رقم در شگفت از معناست
ز قدر وصف علی (ع) می توان همین را گفت
به شهر علم در و باب یازده عیساست
بگو به شاعر ژولیده کز مقام علی (ع)
همین بس است که شوهر به حضرت زهراست
متین اصفهانی
فصل بهار آمد و شد آشکار گل
افراشت خیمه در چمن و لاله زار گل
افراخت طرف باغ بهر گوشه سرو قد
افروخت چهره در چمن از هر کنار گل
آنجا چمن چمن ز جنوب و شمال سرو
اینجا دمن دمن ز یمین و یسار گل
شد آشکار آتش موسی ز طور شاخ
یا گشت جلوه گر به سر شاخسار گل
گویی ز عکس عارض خود در میان آب
افکنده آتشی به دل جویبار گل
تا از تطاول سپه دی بود مصون
گرد چمن کشیده ز هر سو حصار گل
چون دامن فلک که پر است از ستارگان
پر کرده دامن دمن و کوهسار گل
بوی بهشت می رسد از هر طرف مگر
بر مرکب نسیم سحر شد سوار گل
دلجوی و دلستان و دل آرا و دلرباست
در باغ و راغ و در چمن و لاله زار گل
زیبایی و طراوت و لطف و صفا مگر
کرده است وام از رخ آن گلعذار گل
ص: 499
ای سرو ناز من به میان چمن درآی
تا سر نهد بپای تو از هر کنار گل
بگذر به باغ تا ز سر شوق گلستان
از هر طرف بپای تو سازد نثار گل
ای سرو قد لاله رخ من در آبه باغ
تا سرو منفعل شود و شرمسار گل
از رشگ لاله ی رخت ای گلبن نشاط
پیوسته همچو لاله بود داغدار گل
من آن نیم که بی تو کنم رو به گلستان
ای گلعذار بی تو نیاید به کار گل
هرگز کسی ندیده که سرو آورد ثمر
جز سرو قامت تو که آورده بار گل
امروز هر که برد به خاک آرزوی تو
فردا بود که سر زندش از مزار گل
بردار پرده از گل رخسار تا به باغ
افتد ز قدر و مرتبه و اعتبار گل
ساقی کنون که فصل بهار است و در چمن
هر سو شکفته است چو رخسار یار گل
در پای لاله باده ی گلگون به جام کن
تا جلوه گر بود به سر شاخسار گل
می ده که عید فرخ فرخنده ی غدیر
گردید آشکار چو در لاله زار گل
می ده که بهر تهنیت این خجسته عید
خندان گشوده است لب از هر کنار گل
آمد به خدمت نبی (ص) امروز جبرییل
خندان، شکفته، شاد چو در نوبهار گل
بعد از درود و تهنیت از حق به مصطفی (ص)
گفت ای به خاک مقدم تو خاکسار گل
فرموده حق به گلشن اسلام ده صفا
ای از دم تو روح فزا کامکار گل
ابلاغ کن خلافت حیدر (ع) به مسلمین
برگوی و بر فشان به یمین و یسار گل
بشنید مصطفی (ص) و به منبر قدم نهاد
ص: 500
چون بر فراز شاخ به صد اقتدار گل
در آن مکان گرفت علی (ع) را فراز دست
گفتی که شد عیان به سر شاخسار گل
در دست دست دست خدا را گرفت و کرد
در وصف او به ساحت گیتی نثار گل
گفت این بود خلیفه ی من یادگار من
آری چه غیر گل بنهد یادگار گل
ساقی چو وصف عید شنیدی بگیر جام
خادم چو شرح جشن بگفتم بیار گل
کامسال هم به تهنیت از هر طرف به ما
آورده است روی چو پیرار و پار گل
سر تا بپا تنش همه گردیده است گوش
تا بشنود مدیح اب هفت و چار گل
صهر نبی (ص) علی (ع) که به امداد لطف او
خیزد ز خاک لاله و روید ز خار گل
تا سر به خاک پای محبان او نهد
روییده لاله بی عدد و بی شمار گل
لبخند تا زند به رخ دوستان او
بشکفته است در چمن روزگار گل
ای باغبان گلشن هستی که می کند
در گلستان ز تربیتت افتخار گل
گردد اگر ز فیض تو محروم یک نفس
در چشم خلق خوار تر آید ز خار گل
شاها منم «متین» که به مدحت سروده ام
این چامه را که به بود از صد بهار گل
از روی لطف بر من افسرده کن نظر
ای از بهشت عاطفتت یادگار گل
آنجا که مهر تست ندارد فروغ ماه
آنجا که روی تست نیاید بکار گل
عذرم بود قبول ز تکرار قافیه
در این چکامه ای که نمودم قطار گل
جز این مرا چه چاره که آورده اند رو
از هر طرف به من ز یمین و یسار گل
تا گیرمش به چامه ی مدح علی (ع) ردیف
ص: 501
بگرفته در میانه ام از هر کنار گل
هر نوبهار تا که زند لاله سر ز خاک
هر سال تا بباغ بود آشکار گل
خصمش ز باغ دهر نچیند بغیر خار
یارش بچیند از چمن روزگار گل
**********************************************
نوبهار آمد و نو گشت جهان دیگر بار
خیمه زد لاله و گل در چمن و در گلزار
سال نو آمد و شد باز جوان عالم پیر
سال نو آمد و گل چهره برافروخت چو پار
خسرو نوروز از عدل برافراشت علم
تا شود بهره ور از معدلتش لیل و نهار
کرد ساعات و دقایق را آن سان تعدیل
که شب و روز به یک پویه شد و یک رفتار
فرودین آمد با فر فریدونی خویش
در رهش باغ دو صد خرمن گل کرد نثار
تا به تبریک بنفشه فتد از گل ها پیش
زودتر بر سر ره آمد و بگرفت قرار
به مبارک باد از هر طرفی گشته بلند
بانگ مرغان نه یکی نه ده نه صد نه هزار
ده زبان بهر سخن گفتن سوسن بگشود
که کند تهنیت مقدم نوروز اظهار
سنبل و لاله و ریحان به خوش آمد گویی
لب خاموش گشوده ز یمین و ز یسار
علم افراشت به هر کوی و به هر برزن گل
بار افکنده دگر باره به هر شهر و دیار
باد نوروزی بر دشت و دمن مشگ فشان
ابر آزاری در باغ و چمن گوهر بار
تا خس و خار بروبد آن از صحن چمن
تا فرو شوید این از رخ گلزار غبار
بر سر سرو ز نو ولوله انداخت تذروْ
در چمن بار دگر غلغله افکند هزار
این یکی غلغله اش خوشتر از بربط و رود
ص: 502
وان یکی ولوله اش دلکش تر از دف و تار
هر طرف افکنده قبره و فاخته شور
قمری از یک سو و ز سوی دگر صلصل و سار
زاغ از باغ سوی کوه شده راه سپر
کبک از کوه سوی دشت شده راه سپار
کوه از لاله سراپا طبقی از شنگرف
دشت از سبزه سراپا ورقی از زنگار
لاله از ژاله لبالب قدحی از یاقوت
ژاله بر چهره ی لاله چو عرق بر رخ یار
دشت از بوی گل و لاله و ریحان گردید
رشگ صحرای ختا و ختن و چین و تتار
آب در برکه از موج به تن کرده زره
بر سر آورده هزاران سپر از برگ چنار
شاخ گل نیزه ای اما نه که از بهر ستیز
غنچه پیکانی اما نه برای پیکار
تا که در زیر رکاب آرد گیتی را باز
بوی گل بر فرس باد صبا گشته سوار
سرو در باغ به بالندگی قامت دوست
گل به تابندگی چهره ی زیبای نگار
لشگر دی را تاراند از طرف چمن
سپه لاله و گل بسته صف و گشته قطار
باغ اگر وادی ایمن نبود از چه در آن
شاخ چون طور کند جلوه و گل همچون نار
گل سلیمان وار آورد جهان زیر نگین
دیو دی از بیمش کرد ز گلزار فرار
باد نوروزی گر زنده کند عظم رمیم
از چه رو نرگس در باغ هنوز است نزار
عجب اینجاست که با آن نفس عیسایی
از دم باد صبا به نشده است این بیمار
این چه بیماری کان را نکند چاره مسیح
این چه دردی که بدان نرگس گردیده دچار
درد او رشگ و حسد خیرگی و بی ادبی است
ص: 503
زین همه درد فتاده است بدین حالت زار
خیره چشمی که ز بی شرمی و وز گستاخی
می کند دعوی همچشمی با نرگس یار
لاف شهلایی از آن چشم دریده نه عجب
بر آن نرگس مست و بر آن چشم خمار
حال نرگس را بگذار و به پرداز به سیر
وز پرستاری بگذر به گه گشت و گذار
دور از چشم رقیبان به چمن رو با دوست
باغ را باید پیراستن از هر خس و خار
چند در خانه نشینی ز شبستان بدر آی
به تماشا قدمی سوی گلستان بردار
شهر را ساز رها دیده بپوش از مردم
رو به صحرا کن از این خلق دو رو روبکنار
سیر کن باغ و چمن سوی گلستان بگذر
بگشا دیده ی تحقیق درآ از پندار
گل به گل سیر چمن کن به تماشا پرداز
قطره قطره چو گهر آب شمر را بشمار
به تامل بنگر چون نگری لاله و گل
به تفکر بگذر چون گذری در گلزار
صفحه ی باغ یکی دفتر ارژنگ بود
که به هر برگش صد رنگ هنر رفته به کار
کلک نقاش طبیعت بنگر چون داده
صفحه ی بستان را زیور از نقش و نگار
آفرینش را یک طرح دلاراست ربیع
ز آفریننده یکی نقش دل انگیز بهار
هر ورق لاله ی حمراست تو را یک دفتر
هر خم سنبل بویاست تو را یک طومار
چشم دل باز کن و دیده ی حق بین بگشای
که در این ره به موثر ببری پی ز آثار
مشو از لطف خداداد بهاری غافل
حیف باشد که نگردیم از آن برخوردار
در بهاران به چمن بی می و مطرب منشین
دست تا می دهدت جام می از کف مگذار
ص: 504
هر کجا بر پا بزم طرب و عیش و سرور
هر که را بینی بگرفته به کف جام عقار
خواند گل بار دگر باده کشان را به حضور
می گساران را ره داد به دربار چو پار
تا بود وقت و میت هست بنوشان و بنوش
فرصت از دست مده وقت غنیمت بشمار
دم به دم جام طلب جام بده جام بگیر
پی ز پی باده بکش باده بزن باده بیار
(لب یار و لب جام و لب جوی و لب کشت)
تا به لب جان نرسد دست از این چارندار
ساقیا موسم عیش وطرب است از جا خیز
بده آن می که برد غم ز دل و جان فکار
روز عیش است و طرب موسم شادی و نشاط
روز عید است بباید که فتد جام بکار
روز عیدی که رسید آیه ی الیوم اکملت
گشت تکمیل در آن دین رسول (ص) مختار
وه چه عیدی که در آن خرم و خندان هرکس
وه چه روزی که در آن مست شعف خرد و کبار
عید فرخنده ی مسعود غدیر آن عیدی
که در آن عید علی (ع) جای نبی (ص) یافت قرار
در غدیر خم امروز علی (ع) گشت ولی
می از این خم زده زین خم بنما دفع خمار
بده آن می که روان پرورد و جان بخشد
نه شرابی که روان سوزد و کاهد افکار
نه میی کان شکند قدر و فزاید خفت
نه شرابی که دهد خاری و کاهد مقدار
بزن آن باده که بر مستی عشق افزاید
نه شرابی که ز پی فتنه و شر آرد بار
بزن آن می که صفا بخش دل و جان گردد
ص: 505
دل و جان را نکند نشاء آن تیره و تار
بزن آن می که شوی هر چه فزون تر زان مست
بیشتر سازدت آگاه و فزون تر هشیار
حق گواه است که مقصود من این باده بود
گر سخن گفته ام از باده و می در اشعار
خورده ام باده ولی باده ز خم خانه ی عشق
زده ام می ولی از جام ولای ده و چار (ع)
از می مهر علی (ع) ساغر من لبریز است
شده ام مست از این باده وزین می سرشار
جز علی (ع) ساقی کوثر ز کدامین ساقی
خواهم آن می که کند دفع غم و رفع خمار
جان سپارم به که جز او که بود او جانان
بدهم دل به که جز او که بود او دلدار
اختیار دل و جان را به که جز او بدهم
کیست بر ملک دل و جان به جز آن شه مختار
که بود غیر علی (ع) عالم امکان را قطب
گرد این نقطه ملک دور زند چون پرگار
غیر او کیست مرا یاور در روز حساب
یی غیر او کیست مرا یار و معین روز شمار
روز سختی به کجا آرم رو جز در او
که کند آسان گردید چو کارم دشوار
که گشاید گره از کار فروبسته ی من
پنجه ی عقده گشایش نبود گر در کار
غم خود را به که اظهار کنم غیر علی (ع)
خلق را کیست جز او یار و معین روز شمار
به جز او کار گه هستی را کیست مدیر
به جز او عالم امکان را دست که مدار
یا علی (ع) جز به تو امید ندارم به کسی
تویی امید من امید من از لطف برآر
ص: 506
چون کنم مدح تو ای شه که به پایان نرسد
گر همه عمر کنم مدح تو در لیل و نهار
عاجزم چون به مدیح تو همان به که سخن
به دعا ختم کنم چونکه مرا هست شعار
تا شود زنده جهان از دم باد نوروز
تا کند جلوه گل و لاله بهنگام بهار
دوستانت همه دم با طرب و عیش قرین
دشمنانت همه دم با غم و اندوه دچار
گرچه در چامه ی خود داده «متین» داد سخن
اندکی گفته به مدح تو سخن از بسیار
************************************
باز به بستان نمود گل چو منوچهر چهر
لاله بر افروخت رخ چو آفتاب از سپهر
شد ز گل و لاله باغ سپهری از ماه و مهر
تطاول دی گذشت طبیعت آمد به مهر
باغ خزان دیده را گرفت در بر بهار
باز به طرف چمن باد بهاری وزید
در دمن و دشت و کوه لاله و ریحان دمید
بنفشه پیک بهار ز خاک سر بر کشید
بنفش و سرخ و کبود زرد و سیاه و سپید
به طرف هر گلستان بر لب هر جویبار
از دم باد بهار وز قدم فرودین
تازه و نو شد زمان خرم و خندان زمین
باغ پر از یاسمن چمن پر از یاسمین
وزان نسیم از یسار دمان شمیم از یمین
از این زمین مشگبیز از آن هوا مشگبار
ابر برآمد به کوه سیل سرازیر گشت
ز دامن کوهسار ریخت به دامان دشت
غلطان غلطان رسید پیچان پیچان گذشت
کوه و در و دشت را سینه کشان در نوشت
شد به سوی رود و شط نعره زنان رهسپار
بهار گرد خزان از چمن و باغ رفت
ص: 507
لاله دمید از دمن گل به گلستان شکفت
بلبل و گل یافتند مجال گفت و شنفت
گاه این گفت آن شنید گه این شنید آن بگفت
رسید هنگام وصل زمان بوس و کنار
خزان غم گشت طی بهار عشرت رسید
گل ز طرب گشت مست جامه ز شادی درید
صنوبر و کاج باز سر بفلک بر کشید
بر سر اطفال باغ سایه نشین گشت بید
به رقص برخاست سرو دست افشان شد چنار
مقیم کاشانه چند خیز و کن آهنگ باغ
که زد فریدون گل تکیه بر اورنگ باغ
شکفت از خرمی چو روی گل رنگ باغ
مانی قدرت گشود دفتر ارژنگ باغ
چه نقش ها زد ز گل به صفحه ی لاله زار
کنون که باد بهار وزید در بوستان
ساحت گلزار گشت غیرت باغ جنان
گیتی چون گل شکفت تازه و نو شد جهان
رخت بباید کشید ز خانه در گلستان
در چمن و باغ و راغ باید افکند بار
ماه من ای چهره ات غیرت ماه تمام
سرو من ای طره ات مشگ فشان مشگ فام
چند نشینی خموش خیز و به مجلس خرام
آمد عید غدیر پر کن از باده جام
جام بده دمبدم ساغر پی پی بیار
غدیر خم را سزد سازی جام شراب
به که ز خم غدیر سر زند این آفتاب
کامروز در آن مقام حضرت ختمی مآب (ص)
به خلق ابلاغ کرد خلافت بوتراب (ع)
خواند علی (ع) را وصی به امر پروردگار
منبری آراستند بهر رسول (ص) انام
در آن مقام شریف کرد به منبر مقام
خطاب کرد این چنین خطیب ذوالاحتشام
که بعد من مرتضی (ع) است بر امت من امام
ص: 508
به کشور دین بود او صاحب اختیار
گفت پس از من علی است راهبر راه دین
رییس بر مسلمین امیر بر مومنین
اوست خدا را ولی اوست مرا جانشین
به هر که یاور منم علی است یار و معین
به هر که مولا منم علی است مولا ویار
عالم غیب و شهود مظهر داور علیست (ع)
لنگر فلک وجود فاتح خیبر علیست (ع)
مظهر حی ودود صهر پیمبر علیست (ع)
کان کرم بحر جود ساقی کوثر علیست (ع)
آنکه ز جودش بود کاخ وجود استوار
عرش برین کمترین پله ی ایوان اوست
موسی عمران به طور واله و حیران اوست
عیسی گردون نشین طفل دبستان اوست
گوی وجود از شرف در خم چوگان اوست
چو دست قدرت کند از آستین آشکار
ای که مه آسمان پرتوی از روی تست
مطاف کروبیان خاک سر کوی تست
دام دل عارفان سلسله ی موی تست
قبله ی قدوسیان طاق دو ابروی تست
چون پی طاعت کنند رو به در کردگار
تا که بود در جهان خرم و فیروز گل
تا چو رخ گلرخان هست دل افروز گل
تا که بود دلپسند هر شب و هر روز گل
تا به چمن سر زند به فصل نوروز گل
دهر کهن تا شود نو هر سال از بهار
یارت چون گل مدام شاد و دل افروز باد
مسعود باد اخترش بختش فیروز باد
هر سال بر او بهار هر روز نوروز باد
هر روز از عمر او به ز دگر روز باد
هر دم خندان بود چون گل در روزگار
ای که دل از مهر تو به شادمانی است جفت
نسیم مهرت ز دل غبار اندوه رفت
ص: 509
طبع گل آرای من چو گل به مدحت شکفت
«متین» به مدحت بسی گوهر ناسفته سفت
*****************************************************
بهار آمد و ز گل به باغ و راغ زد رقم
شد از صفا و خرمی جهان چو گلشن ارم
هوا به مشگ شد فرو صبا وزید دمبدم
سرودهای دلنشین ترانه های زیر و بم
بود بلند هر زمان رسد به گوش هر قدم
به سرو از تذروها به گلبن از هزارها
وزید باد فرودین بود زمان زمان گل
زمان زمان گل بود جهان همه جهان گل
جهان همه جهان گل جهان بیکران گل
نسیم هر طرف وزان کنار گل میان گل
به باغ و راغ و بوستان رسید کاروان گل
به هر چمن به هر دمن ز گل گشود بارها
عروس گل به گلستان گشود روی دلربا
گشود روی دلربا به عندلیب زد صلا
به عندلیب زد صلا که ای اسیر مبتلا
زمان هجر گشت طی گه وصال شد بیا
گه وصال شد بیا بیا بیا به سوی ما
بیا به سر رسید اگر کشیدی انتظارها
الا که روزگارها کشیدی انتظار گل
بیا که روزگار شد دوباره روزگار گل
به گرد باغ و بوستان کشیده بین حصار گل
پری رخان ز هرطرف یمین گل یسار گل
دوند روی سبزه ها چمند در کنار گل
ز جای پا به سبزه ها نهند یادگارها
شده است آب از صفا تمام پیکر آینه
بود ز فرق تا قدم ز پای تا سر آینه
به جوی و رود ساخته ز چهر انور آینه
رواست طعنه گر زند بر آینه هر آینه
ندارد امتیاز اگر ز روشنی بر آینه
فتاده عکس روی گل چرا در آبشارها
ص: 510
ستاده سروها ببین کنار هم چمن چمن
نشسته سبزه ها نگر به گرد هم دمن دمن
ز برگهای لاله بین عقیق ها یمن یمن
ز قطره های ژاله بین در و گهر عدن عدن
به لاله زار مشگ چین ختا ختاختن ختن
مگر که مشگ جای گل دمد ز لاله زارها
گذشت موسم خزان دوباره نوبهار شد
دوباره فر فرودین چو پار آشکار شد
چمن تمام دشت چین دمن همه تتار شد
ز عطر جان فزای گل نسیم مشگبار شد
کنون که از صفای گل چمن بهشت وار شد
بهشت روی من بچم به طرف سبزه زارها
نظر به طرف باغ کن طراوت بهار بین
کران گرفته تا کران چمن بهشت وار بین
بگوش لاله در چمن ز ژاله گوشوار بین
به جلوه سرو و کاج را کنار جویبار بین
به دور گل ز هر طرف هزارها هزار بین
به نغمه های زیر و بم فراز شاخسارها
فراز شاخسارها نوای سار خوش بود
به شاخ سرو ناله ی تذرو زار خوش بود
ز هر حدیث در چمن حدیث یار خوش بود
نسیم اگر ز کوی او کند گذار خوش بود
به باغ با نگار رو که با نگار خوش بود
گر اندکی کنند کم ز ناز خود نگارها
بیا به باغ و بوستان نظاره کن نظام گل
جمال گل جلال گل کمال گل مقام گل
رکوع گل سجود گل قعود گل قیام گل
زبان حال این بود به گوش تو پیام گل
که تا ز ژاله در چمن لبالب است جام گل
بگیر جام و خویش را رسان به میگسارها
ز چشم خویش ساقیا به من شراب ناب ده
ز جام ده ز چشم ده ز هر دو بیحساب ده
ص: 511
ثواب کن به تشنه ای ز حال رفته آب ده
ز جام آفتاب گون می چو آفتاب ده
خمار می کشد مرا بتا بط شراب ده
بتا بط شراب ده علاج کن خمارها
چنین که مشگبو صبا به لاله زار می رسد
عبیر بیز میوزد عبیر بار میرسد
ز کوی دوست آمده ز سوی یار می رسد
نوید عیش و خرمی ز هر کنار می رسد
ز شوق می طپد دلم مگر که یار می رسد
بلی بهار چون رسد بهم رسند یارها
بهار با تو خوش بود برای من نگار من
برای من که همچو تو گلی است در کنار من
بهار من تویی تویی نگار گلعذار من
بهار من بهشت من بهشت من بهار من
بهار بی وجود تو نمیخورد به کار من
چه لطف بی تو هر قدر که آید این بهارها
مرا ببخش ساقیا ز چشم میگسار می
ز بوسه نقل کن عطا ز لعل آبدار می
ز می متاب رو بزن نهان و آشکار می
بنوش می ببخش می بزیر می بیار می
تمام سال خوش بود خصوص در بهار می
میان سبزه زارها کنار جویبارها
بیار می که موسم طرب ز دست می رود
خوش آنکه مست آمد و خوش آنکه مست می رود
که مست می ز نیستی به سوی هست می رود
کدام کس برون ز خود چو می پرست می رود
بلی به کوی حق ز خود هر آنکه رست می رود
نه آنکه کرده سد ره ضیاع ها عقارها
می از خم غدیر ده به عشق مرتضی علی (ع)
بده به عشق عشق کل ولی کبریا علی (ع)
علی (ع) که در جهان اگر نبی (ص) نبود با علی
به حق حق که هم قدر نداشت جز خدا علی (ع)
ص: 512
علی (ع) که بود شبه ها که حق خداست یا علی
به حق اگر که خلق را نخوانده بود بارها
علی (ع) که برفراشت حق به دست او لوای دین
علی (ع) که در غدیرخم نبیش خواند جانشین
علی ولی کبریا علی امیر مومنین
علی (ع) پناه انبیا علی (ع) رسول (ص) را معین
علی (ع) که بر درش نهد فرشته رخ ملک جبین
علی (ع) که حق به دست او سپرده اختیارها
علی (ع) که هست درگهش به خلق مامن رجا
علی (ع) که بر درش برد مرادمند التجا
نیافت گر مراد از او مراد خواهد از کجا
به غیر درگهش رود کدام سو کدام جا
کجا رود چو رد شود کسی ز درگه خدا
کجا روند از درش به درد و غم دچارها
ازل ز ابتدای او نشانه ای و آیتی
ابد ز انتهای او علامتی حکایتی
بدایتش اگر بود خدای را بدایتی
نهایتش اگر بود خدای را نهایتی
ز جود او وجودها اشارتی کنایتی
بقای روزگار او برون ز روزگارها
علی (ع) که مهر پرتوی بود ز نور روی او
علی (ع) که آبروی دین بود ز آبروی او
علی (ع) که گلشن جنان شمیمه ای ز کوی او
علی (ع) که چشم انبیاء چو ما بود بسوی او
علی (ع) که های و هوی من بود زهای و هوی او
علی (ع) که هست پنجه اش گره گشای کارها
ز افتخار مدح او مرا چه افتخار به
ز کارها که می کنم از این کدام کار به
ز یارها که جسته ام از او کدام یار به
که از شهان روزگار از او به روزگار به
از او به قدر و مرتبت که پیش کردگار به
ص: 513
که پیش کردگار به از او ز شهریارها
الا که قطره ای بود محیط از عطای تو
الا که چرخ پایه ای ز کاخ اعتلای تو
«متین» مسمطی چنین سروده در ثنای تو
نشسته تا که بشنود ز لطف مرحبای تو
مگر نصیب او کند ز مرحمت خدای تو
شود به خاک درگهت ز خیل خاکسارها
همیشه تا که سر زند به باغ در بهار گل
همیشه تا که بشکفد به طرف لاله زار گل
همیشه تا مثل بود به روی خوب یار گل
همیشه تا ز دل برد به رنگ و بو قرار گل
همیشه تا که می برد غم از دل فکار گل
شکفته تا چو گل بود رخ امیدوارها
هر آنکه باد یار او خدای باد یار او
به روزگار دمبدم فزاید اعتبار او
چو گل به خرمی رود مدام روزگار او
زلال عشرت و طرب بود به جویبار او
بهیچ گاه عقده ای نیفتد به کار او
مباد همچو خصم او اسیر گیر و دارها
سروش اصفهانی
امروز کردگار بود روز رحمتش
بر بندگان پدید همی کرد نعمتش
امروز دین و داد کمالی تمام یافت
اسلام سود بر سر عیوق رایتش
امروز با پیمبر (ص) مرسل پدید کرد
مقصود آنچه داشت خدا از رسالتش
بسپرد مصطفی (ص) در دین را به مرتضی
مولای مومنان شد و هارون امتش
مرد احد، مبارز خندق، امیر بدر
شهره بر آسمانها، صیت شجاعتش
داده رسول او را در حربها علم
کرده خدای بخشگر نار و جنتش
بوده است از عبادت جن و بشر فزون
در روز حرب خندق، بر عمرو ضربتش
از باره در به قوت دادار در ربود
ص: 514
از بهر آنکه اوست محل مشیتش
دست خدا و صنع خدا زو شود پدید
زیرا که بود قدرت دادار قوتش
گردد مشیت ملک العرش ازو پدید
هر صانعی نماید با دست صنعتش
بیخ درخت بر شده طوبی بود نبی (ص)
شاخ درخت و ساق علی (ع) است و عترتش
خوانده ولایتش را ایزد حصار خویش
ایمن کسی که شد به حصار ولایتش
تا شهد حب او نچشی کی بری نصیب
از جوی انگبین و بهشت و حلاوتش
عید غدیر بر تو بود فرخ و سعید
سعد فلک نثار تو باد و سعادتش
سروی
مهر تابان ولایت شد نمایان در غدیر
باز بخشید این بشارت خلق را جان در غدیر
خوان و احسان و کرم گسترد یزدان تا کند
عالمی را بر سر این سفره مهمان در غدیر
از طواف کعبه امروز آنکه برگردد یقین
حج او مقرون بود با عهد و پیمان در غدیر
وه، چه غوغایی است در آن سرزمین از جوش خلق
موج انسان بین بیابان در بیابان در غدیر
از جهاز اشتران شد منبری آراسته
با شکوهی برتر از تخت سلیمان در غدیر
بر سر دست نبی (ص) تهلیل گویان مرتضی (ع)
اشک شوق از دیده می بارد چو باران در غدیر
اقتران مهر و مه دارد تماشا، نی عجب
گر شود جبریل هم آیینه گردان در غدیر
دل درون سینه طغیان کرد و هوش از سر پرید
تا طنین انداز شد آیات قرآن در غدیر
سینه ی پاک پیمبر (ص) گشت سرشار از شعف
آیه ی «بلغْ» چو نازل شد ز یزدان در غدیر
تا ز «اکْملت لکمْ» پر شد فضا، جبریل گفت
با خود آوردم پیام از حی سبحان در غدیر
ص: 515
مصطفی (ص) تا مرتضی را همچو جان دربر گرفت
یوسفش را کرد پیدا پیر کنعان در غدیر
تا علی (ع) شد جانشین خاتم پیغمبران (ص)
آشکارا شد همه اسرار پنهان در غدیر
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست
این ندا پیچید در گوش بزرگان در غدیر
خاطر اهل ولا زین گفته شد امیدوار
ناامید از رحمت حق گشت شیطان در غدیر
تا جهان را از عدالت پر کند همچون نبی (ص)
مرتضی (ع) بگرفت از او منشور و پیمان در غدیر
از نبوت در جهان اسلام اگر شد منتشر
شد ولایت دین یزدان را نگهبان در غدیر
در حقیقت شد مسلمان هر که با اخلاص داد
دست بیعت با علی (ع) مانند سلمان در غدیر
گر به صدق و راستی آید سوی این آبگیر
هر خطاکاری شود پاکیزه دامان در غدیر
شد جهان روشن ز انوار امیرالمومنین (ع)
چلچراغ عشق و ایمان شد فروزان در غدیر
«سرویا» شکر خدا در موسم حج وداع
دین حق رونق گرفت و یافت سامان در غدیر
سهیل محمودی
دریا در غدیر
شب رفت و صبح دید که فرداست
پلکی زد و ز خواب به پا خاست
از شرق آبهای کف آلود
خورشید بر دمیده و پیداست
با این پرنده های خوش آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست
انگار دوش، دختر خورشید
این دختری که این همه زیباست؛
تن شسته در طراوت دریا
کاین گونه دلفریب و دل آراست
زان ابرهای خیس که ساحل
از درکشان به نرمی دیباست؛
در دوردست آبی دریا
یک لکه ابر گمشده پیداست
گویی که چشمهای تر او
در کام صبح، گرم تماشاست
ص: 516
این نرم موجهای پیاپی
گیسوی حلقه حلقه دریاست
دریا _ که مثل خاطره دور است _
دریا _ که مثل لحظه همین است _
این حجم بی نهایت آبی
تلفیقی از حقیقت و رؤیاست
این پاک، این کرامت سیال
آمیزه ای ز خشم و مداراست
گاهی چو یک حماسه بشکوه
گاهی چو یک تغزل شیواست؛
مثل علی به لحظه پیکار
مثل علی به نیمه شبهاست
مردی که روح نوح و خلیل است
روحی که روح بخش مسیحاست
روحی که ناشناخته مانده
روحی که تا همیشه معماست
روحی که چون درخت و شقایق
نبض بلوغ جنگل و صحراست
در دوردست شب، شب کوفه
این ناله های کیست که برپاست؟
انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخلیه به نجواست
این شب، شب ملائکه و روح
یا رازگونه لیله اسراست؟
آن نور در حصار نگنجید
پرواز کرد هر طرفی خواست
فریاد آن عدالت مظلوم
در کوچه سار خاطره برجاست
خود روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست
او بر ستیغ قاف شجاعت
همواره در تجرد عنقاست
در جستجوی آن ابدیت
موسای شوق، راهی سیناست
وقتی که شب به وسعت یلداست
خورشید گرم یاد تو با ماست
ای چشمه سار! مزرعه ها را
یاد هماره سبز تو سقاست
برخیز _ ای نماز مجسم! _
برمأذنه، بلال در آواست
در سردسیر فاصله، محراب
آغوش گرمجوش تمناست
بی تو هنوز کعبه حرمت
با جامه سیه به معزاست
بی تو مدینه ساکت و خاموش
بی تو هوای کوفه غم افزاست
بی تو هوای ابری چشمم
عمری برای گریه مهیاست
وقتی تو در میانه نباشی
شادی چو عمر صاعقه کوتاست
بی تو گسسته، دفتر مانی
ص: 517
بی تو شکسته، چنگ نکیساست
بی تو پگاه خاطره تاریک
با تو نگاه پنجره بیناست
بی تو صدای آب، غم آلود
با تو نوای نای، طرب زاست
_ ای آن که آفتاب ترینی! _
با تو چه وحشتیم ز سرماست
روح تو چون قصیده بلند است
دیگر چه جای وصف تو ما راست؟
سهیل محمودی
سید رضا موید
شماره 1
باز تابید از افقْ روزِ درخشانِ غدیر
شد فضا سرشار عطرِ گل ز بستان غدیر
موج زد دریای رحمت در بیابان غدیر
چشمه های نور جاری شد ز دامان غدیر
شد غدیر خُم تجلی گاه انوار خدا
تا در آن جا جلوه گر شد نور مِصباحُ الهُدی
آفرینش را بُوَد بر سوی آن سامان نگاه
ما سوی اللّه منتظر تا چیست فرمان اِله
ناگهان خَتمِ رُسُل ، آن آفتاب دین پناه
بر فراز دست می گیرد علی را همچو ماه
تا شناساند به م_ردم آن ولی اللّه ر
والِ مَن والاه خواند ، عادِ مَن عاداه
ای غدیر خم که هستی روز بیعت با امام
بر تو ای روز امامت از همه امت سلام
از تو محکم شد شریعت ، وز تو نعمت شد تمام
ما به یاد آن مبارک روز و آن زیبا پیام
از ولای مُرتضی دل را چراغان می کنیم
ب_ا علی بار دگر تجدید پیم_ان می کنیم
" سیّدرضا مؤید
شماره 2
در روز غدیر ، عقل اول
آن مظهر حق ، نبیِّ مرسل
چون عرش تو را کشید بر دوش
آن گاه گشود لعل خاموش
فرمود که این خجسته منظر
بر خلق پس از من است رهبر
بر دامن او هر آن که زد دست
ص: 518
چون ذره به آفتاب پیوست
ولایت حیدر ، لبخند فاطمه
از ولایت عهدی حیدر ، خدا تاج شرف
بار دیگر بر سر زهرای اطهر می زند
در حریم ناز و عصمت زین همایون افتخار
فاطمه لبخند بر سیمای شوهر می زند
شماره 3
از غدیر خم علی را نیست خوشتر کان امام
تاج عزت بر سر از دست پیمبر می زند
وه از آن روز همایون، وه ازین عید سعید
کز فضیلت طعنه بر اعیاد دیگر می زند
در غدیر خم که جای النقطاع پلده هاست
کشتی وحی الهی باز انگر می زند
گر چه آن نامردمردم قدر او نشناختند
بعد پیغمبر علی را از نظر انداختنند
از ولای مرتضی دل را چراغان می کنیم
با علی بار دگر تجدید پیمان می کنیم
چارده قرن امامت بر بشر فرخنده باد
دولت آل محمد صلی الله علیه وآله تا قیامت زنده باد
شماره 4
منت خدای را که بشکرانه غدیر
گشتم دوباره مست ز پیمانه غدیر
وقتی گشوده شد در میخانه غدیر
مستان زدند باده مستانه غدیر
روز غدیر راز خدای قدیر ماست
اسلام سربلند ز روز غدیر ماست
عید غدیر روز بیان حقایق است
روز طلوع فجر یقین صبح صادق است
این عید اهل دین و عزای منافق است
روز سرور و شادی مخلوق و خالق است
روز سخن ز رهبر معصوم گفتن است
نفرین به ظلم کرده ز مظلوم گفتن است
روز غدیر عید بزرگ امامت است
عید غدیر اعظم اعیاد امت است
عید بزرگ شیعه و عید کرامت است
گفتم ز شیعه شیعه او را علامت است
احوال شیعه از سخنی زیر و رو شود
ص: 519
از غربت علی (ع) چو بر او گفتگو شود
شیعه اسیر رنگ و رخ و آب و تاب نیست
دارد صفای باطن و صوفی مآب نیست
می ترسد از حساب و دمی بی حساب نیست
جز در مسیر جاذبه آفتاب نیست
ما را صداقتی که بود خاص شیعه نیست
در کسب و کار ما اثری زان ودیعه نیست
هان ای خطیب عشق ز اسرار کن بگو
در گوش اهل راز ز علم لدن بگو
با ما ز آیه سیل سایل بگو
از آن شتر سوار معذب سخن بگو
بر او شرار بغض امام هدا چه کرد
با منکر ولایت مولا (ع) خدا چه کرد
در حجه الوداع خداوند لا ینام
با وحی آخرین به نبی (ص) سیدالانام
حجت تمام کرد که حجت کند تمام
در امر انتصاب علی (ع) اولین امام
کز هیچ کس مترس و درین ره قیام کن
فرمان ما بخوان و علی (ع) را امام کن
آن سید حجاز نعم گفته و بلی
بر منبر جهاز برآمد به خوشدلی
برخاست آن نبی (ص) به شناساندن ولی
دست علی (ع) گرفته و فرمود این علی (ع)
مولای هر کسی است که مولای او منم
وز این عمل رضاست خدای مهیمنم
برخاست مرتضی که ز حق یاوری کند
در گیر و دار باطل و حق داوری کند
برخاست تا که جامعه را رهبری کند
تکمیل کارنامه پیغمبری کند
بسپرد آن ودیعه رسول (ص) خدا به او
باری گرانتر از همه انبیا به او
برخاست تا که نعمت حق را کند تمام
سازد براه عدل بنوعی دگر قیام
این امر خاص تا نفتد در کف عوام
باید که جانشین پیمبر (ص) بود امام
ص: 520
راه علی (ع) طریق هزاران پیمبر است
بار امامت از همه باری گرانتر است
برخاست تا که راز خدا جلوه گر شود
رازی که باز کرده نبی (ص) بازتر شود
نگذارد آنکه خون شهیدان هدر شود
و آن نخل نورسیده دین بی ثمر شود
برخاست تا که فتنه در امت نیوفتد
دیگر کسی به فکر خلافت نیوفتد
برخاست تا که دین خدا را ادا کند
دین را ز چنگ مردم دنیا رها کند
برخاست تا که باطل و حق را جدا کند
درهای دیگری بروی خلق وا کند
اما دریغ آنکه به بن بست ماند او
در کنج خانه دست روی دست ماند او
بنشست آنکه تا نشود فتنه ها بلند
لب بست وداشت باز دو دست دعا بلند
می دید اگر شود به خلافت ز جا بلند
از هر سری شود به خلافش صدا بلند
زان رو نشست و خون جگر خورد و دم نزد
آن جمع نو رسیده بهم را بهم نزد
امت ره نفاق سپردند ای دریغ
دست منافقان بفشردند ای دریغ
گول جهان عاریه خوردند ای دریغ
فرمان ز مرد کعبه نبردند ای دریغ
کردند آنچه دین خدا پایمال شد
ظلمی گران به حیدر (ع) و زهرا (ع) و آل شد
دردا چه زود آنهمه رحمت بباد رفت
قرآن بکار آمد و عترت ز یاد رفت
بس فتنه ها که بر سر اهل وداد رفت
بیدادها به سلسله عدل و داد رفت
عهد رسول (ص) و دست بتول و دل علی (ع)
بشکسته شد ز بیعت طاغوت اولی
از مسلمین دورنگی و دعوی دین چرا
این فتنه ها بجامعه مسلمین چرا
بدگویی از امام همه ی مومنین چرا
ص: 521
در حق شیعه تهمت خان الامین چرا
مومن به جبرییل اهانت نمی کند
هرگز امین وحی خیانت نمی کند
فلک نجات و حبل الهی ولایت است
مدح علی (ع) شنیدن و گفتن عبادت است
بغض علی و حب علی (ع) هر دو آیت است
آن مایه شقاوت و این یک سعادت است
فرمود مصطفی (ص) که علی (ع) جاودانه است
بین خدا و خلق علی (ع) یک نشانه است
دیدم روایتی که سراسر بشارت است
راوی ابوذر است که روح صداقت است
و آن گفته از بیان مقام رسالت است
گفتا نظر به چهره مولا عبادت است
یا رب به موی او برخ او به بوی او
بر ما بده سعادت دیدار روی او
من ذره ام نشسته به دامان آفتاب
گردم که می روم ز بیابان آفتاب
روشن کننده رخ تابان آفتاب
بر گردنم گذاشته پیمان آفتاب
یا رب مباد ترک دل ما کند علی (ع)
این رشته را ز گردن دل و اکند علی (ع)
ای بهترین خلق پس از مصطفی (ص) علی (ع)
مهر تو واجب است چو مهر خدا علی (ع)
دستم بگیر تا نفتادم ز پا علی (ع)
چشم من است و لطف تو یا مرتضی علی (ع)
در سینه تو علم خدا موج می زند
در نام اقدس تو شفا موج می زند
چشم تو آبشار عنایت بود علی (ع)
هر یک نگاه تو در رحمت بود علی (ع)
دستت کلید خانه ی حکمت بود علی (ع)
روز تو روزگار قیامت بود علی (ع)
بر لوح قلب شیعه نوشته علی علی (ع)
خواند بهر صباح فرشته علی علی (ع)
آن شیعه ای که در همه جا رو بسوی تست
ص: 522
در بزم و رزم ذکر لبش گفتگوی تست
عطری به جان او ز گل خلق و خوی تست
هم عزت پیمبر (ص) و هم آبروی تست
از ناس روی بر ملک الناس می کند
دردی که می رسد بتو احساس می کند
ای پیرو علی (ع) و اثیم 190 از سیه دلی
بشنیدی ار خدای تو بر شیعه علی (ع)
کرده حرام آتش سوزنده را بلی
دستت رسد بدامن مولا علی (ع)، ولی
هیهات تا که دست به دامان او رسد
وقتی رسد که جان همه بر گلو رسد
مولا که در برش عظمت برده سر فرود
بر جلوه های عصمت و ایثار او درود
چیزی بتر به نزد علی (ع) از گنه نبود
کاندر جواب «عرفی» شاعر چنین سرود
شرم از رخ علی (ع) کن و کمتر گناه کن
اینک بکار خویش «موید» نگاه کن
شماره 5
باده امروز ناب می گردد
هر که نوشد خراب می گردد
باز هم از شراب خم غدیر
جام ما پر شراب می گردد
مژده گویم به دوستان
کز غم دل دشمن کباب می گردد
روز عید است و در دعا می کوش
که دعا مستجاب می گردد
وه چه عیدی که شامل احباب
نعمت بی حساب می گردد
وه چه عیدی که رهبر مردم
حضرت بوتراب (ع) می گردد
وارد اندر غدیر با حجاج
چون نبی (ص) در ایاب می گردد
نازل از عرش جبرییل امین
نزد ختمی مآب (ص) می گردد
آورد حکم انتصاب علی (ع)
کز خدا انتصاب می گردد
تا رساند پیام حق بر خلق
مصطفی (ص) در شتاب می گردد
مرتضی (ع) روی دست می گیرد
واصف آنجناب می گردد
سر مستور بر همه یکسر
فاش چون آفتاب می گردد
به ولیعهدی رسول الله (ص)
ص: 523
مرتضی (ع) انتخاب می گردد
سرور عادل و شجاع و کریم
رهبر شیخ و شاب می گردد
آفتاب امامت و عصمت
جلوه گر بی حجاب می گردد
هر که مهر علی (ع) و آل گزید
بخدا کامیاب می گردد
وآنکه بغض علی (ع) وآل گرفت
مستحق عذاب می گردد
عذر خواه (موید) است علی (ع)
چون که روز حساب می گردد
شماره 6
حق به مرکز نشست روز غدیر
پشت باطل شکست روز غدیر
وادی جحفه از گل ایمان
حجله در حجله بست روز غدیر
تازه شد باز در دل اشیاء
یاد روز الست روز غدیر
چونکه دست خدای را احمد (ص)
برد بر روی دست روز غدیر
بانگ تبریک جحفه را پر کرد
چه بلند و چه پست روز غدیر
از شراب ولایت علوی
شیعه شد مست مست روز غدیر
باید این روز را گرامی داشت
هر که هر جا که هست روز غدیر
غیر ذکر علی (ع) نمی گویند
مردم حق پرست روز غدیر
وای بر آنکه عهد مولا را
خود نبسته، گسست روز غدیر
خیز و، با ذکر یا علی (ع) آریم
دامنش را به دست روز غدیر
ای (موید) به مدح آل علی (ع)
هر چه گویی کم است روز غدیر
سیمین بهبهانی
فلک امشب مگر ماهی دگر زاد
زماه خویش ماهی خوب تر زاد
غلط گفتم که خورشید درخشان
که مه یابد زنورش زیب و فر زاد
شهنشاهی، بزرگی، نامداری
که شاهان بر رهش سایند سر زاد
صف آرای جهان آفرینش
درخشان گوهری والا گهر زاد
ز بعد قرن ها گیتی هنر کرد
که این سان قهرمانی باهنر زاد
پدرها بعد از این هرگز نبینند
که دیگر مادری این سان پسر زاد
ص: 524
فری بر مادر نیکو سرشتش
غزال ماده گویی شیرنر زاد
بشر بود و به خلق و خو خدا بود
خدا بود و به صورت چون بشر زاد
سیمین بهبهانی
شمس الفصحا- محیط قمی
گرفت عهد از اشیا دو روز رب قدیر
یکی به روز الست و یکی به روز غدیر
پس از فراغت اعمال حج بازپسین
رسید خواجه لولاک چون به خم غدیر
به حضرت نبوی جبرئیل شد نازل
به امر بار خدا ایزد سمیع و بصیر
بخواند آیه یاایها الرسول بر او
که هست امر به نصب امیر خیبر گیر
گرفت دست علی را به دست و کرد بلند
چنان که در نظر ناظران نماند ستیر
بگفت هر که منش مقتدا و مولایم
علی اوست او را مولابر اوست امیر
شیخ رضا جعفری
برسرم بارانی از آئینه ریخت
بند تسبیحم برایش دانه شد
مسجد قلبم کبوترخانه شد
آیه ای آورده سنگین و ث_قیل
زیر این آیه تلف شد جبرئیل
آیه ای از حضرت قدوس خم
شیعیان ، الیوم اکملت لکم
....
آیه ای آورد و خود پرواز کرد
باب عشق و عاشقی را باز کرد
آیه اش ظرفیت سی جزء بود
وه که هم اعجاز و هم ایجاز کرد
می شود با گفتن یک واژه اش
یک صد و ده مرتبه اعجاز کرد
می شود با خواندنش جبریل شد
سینه ی هفت آسمان را باز کرد
گفت باید از همین ساعت به بعد
روز را با یا علی آغاز کرد
گفت و گفت و گفت از حمد خدا
با عبارات و اشاراتی رسا
....
گفت حمد آن که باران آفرید
از کویر و ابرها نان آفرید
ص: 525
استجابت را شبیه آب کرد
آه را از پشت طوفان آفرید
شیعه ی خورشید ، یعنی ذره را
آفرید اما فراوان آفرید
از نکاح اسم رحمن و رحیم
طفل اقیانوس امکان آفرید
بعد از آن که شانه ای بر باد داد
حال دریا را پریشان آفرید
خود نمایی کرد بر جن و ملک
حیدری از جنس انسان آفرید
....
سایه را دنباله ی خورشید کرد
نور را بر ذره ها تأکید کرد
گفت زین پس هر کسی دارد نیاز
سوی حیدر پهن سازد جانماز
هر که را من قبله بودم تا به حال
کعبه اش باشد علی ، تم المقال
ابن که دستم منبر دستش شده
این که جبرائیل هم مستش شده
روی این آئینه حق تابیده است
عکس تجریدی خود را دیده است
حرف حق را می زند آئینه وش
با لب شمشیر تیز و مخلصش
دستهایش بوی خیبر میدهد
خستگی را از همه پر میدهد
منبری از خطبه های ناب خواند
در غدیر اسم علی را آب خواند
السلام ای آب دریای صمد
ای زلال قل هو الله احد
ای که میگردی شبیه انبیا
بر هدایت کردن قومت، بیا
ای رسول مردم آئینه ها
بعثت غارت، حرای سینه ها
ای به بالای جهاز اشتران
شأن تو بالاست در بالا بمان
از تو می ریزد صفات کبریا
ذات تو ممسوس ذات کبریا
نردبان وصف تو بی انتها
پله ی این نردبان سوی خدا
چون تکلم میکنی موسائی ام
تا که خلقم میکنی عیسا ئی ام
جت دردم، کشتی نوحت کجاست؟
جسم سردم، گرمی روحت کجاست؟
ای مسیح دردهای لاعلاج
ما همه دردیم ، ظرف احتیاج
ص: 526
ما همه زخم یتیم کوچکیم
کن مدارا با همه ، ما کودکیم
ما نسیم ذکر تقدیس توائیم
حاجیان فصل تندیس توأئیم
کوچه را میگردی و طی میکنی
کوزه را ظرفیت می میکنی
روی دوشت کیسه ی خرما و نان
میروی در کوچه ها دامن کشان
کیسه نه دل میبری بر روی دوش
شیعه هستم شیعه ی خرما فروش
ای یفیدی ای کبودی ای بنفش
ای به چشم پای سلمان ، جای کفش
ای به هر گام تو صدها التماس
کیسه بر دوش سحر ای ناشناس
ما همه مدیون شمشیر توئیم
تشته ی نان جو و شیر توئیم
بیعت گیجیم ما را راه بر
با خودت تا اشتهای چاه بر
******
شیخ رضا جعفری
صادق سرمد
اگر هزار بشیر آمد و نذیر آمد
محمد است که بی مثل و بی نظیر آمد
ز آسمان رسالت بتافت ختم رسل
که چرخ معدلت از طلعتش منیر آمد
عقول ناقصه از شرم دم فرو بستند
که عقل کامل و کل در سخن دلیر آمد
به قدرت صمدی در صنم شکست افتاد
که دور سلطنت واحد قدیر آمد
بساط ظلم بر افتاد از بسیط زمین
بشیر عدل الهی چو بر سریر آمد
نخست مرد خدایی که دست بیعت داد
رسول را به صباح و مساء ظهیر آمد
علی ولی خدا صاحب ولایت بود
که بهر نصرت حق ناصر و نصیر آمد
بدان مثابه که هارون وزیر موسی بود
علی معین رسول آمد و وزیر آمد
به پاس خدمت پیمان ، شه ولایت شد
که مست جام ولا از خم غدیر آمد
علی به خدمت اسلام فضل سبقت داشت
ص: 527
که پاس خدمت دیرینه ناگزیر آمد
علی ز روز صغر از کبار امت بود
اگر چه در شمر سال و مه صغیر آمد
وصایت علی آموخت حکمتی ما را
که بر حکومت اقوام دلپذیر آمد
که پیشوایی ملت نصیب مردانی است
که سبق خدمتشان بر جوان و پیرآمد
اسیر نفس نشد یک نفس علی ولی
نشد اسیر که بر مؤمنین امیر آمد
امیر خلق کجا و اسیر نفس کجا!
که سربلند نشد هر که سر به زیر آمد
علی نداد به باطل حقی ز بیت المال
که از حساب و کتاب خدا خبیر آمد
علی نخورد غذایی که سیر برخیزد
مگر که سیر خورد آن که نیم سیر آمد
علی غنی نشد الا به یمن دولت فقر
که دولتش به طرفداری فقیر آمد
علی ستم نکشید و حقیر ظلم نشد
نشد حقیر که ظالم برش حقیر آمد
علی ز مظلمه خلق سخت می ترسید
که حق به مظلمه خلق سختگیر آمد
درود باد بر آن ملتی که رهبر وی
چنین بلند مقام و چنین خطیر آمد
غدیر خم نه همین عید مذهبی ما راست
که عید ملی ما نیز در غدیر آمد
به مهر آل علی غاصب از عجم بگریخت
به دوستی علی شو که دستگیر آمد
درود باد بر ایران که نقش تاریخش
ز مهر آل علی نقش هر ضمیر آمد
درود باد بر ایران که انتقام علی
ز روبهان بگرفت و به کام شیر آمد
سخن به مدح علی کس نگفت چون سرمد
اگر هزار سراینده و دبیر آمد
ص: 528
صاعد اصفهانی
شماره 1
امروز شد حقیقت حق خلق را عیان
شد آشکار بر همه گنجینه نهان
در جام کن شراب طهور ای ندیم عشق
کامروز شد زمانه به دلخواه عاشقان
جبریل بر جناب پیمبر (ص) نزول کرد
کای مصطفی (ص) حبیب خداوند مستعان
فرموده است حضرت سلطان لمْ یزلْ
کن آشکار مقصد ما را ز کنْ فکانْ
مار است در عمارت امکان دفینه ای
کز دیده ی وجوب بود گنج شایگان
بحر وجود راست ثمین گوهری به کف
خواهد عطا کند به خلایق به رایگان
برخیز و بر سفینه ی اقبال خلق را
بربند از خلافت موعود بادبان
هشدار نقب زن بود اندر کمین دین
هان! ای تو خلق را به حقیقت نگاهبان
بیم از منافقان چه کنی ای رسول (ص) حق
هستی تو در صیانت الله در امان
تبلیغ کن رسالت و درباره ی علی (ع)
بر خلق امر خالق خلق آفرین رسان
امروز حکم حضرت حق ای رسول (ص) حق
با مسلمین اگر نگذاری تو در میان
فردا چو شد، تلاطم امیال می برد
کشتی دین به ورطه ی گرداب بی گمان
خیرالانام (ص) از پی اجرای امر حق
بنهاد هفت کرسی ایجاد زیر ران
از بعد یک خطابه ی غرا به حمد حق
فرمود: ای مهاجر و انصار این زمان
آورده است امر الهی، امین وحی
اینک منم که حکم خدا می کنم بیان
ماینک وظیفه است سپید و سیاه را
هر یک شود پذیره این حکم و ترجمان
آیا نه من ولی شمایم به امر حق
بانک بلی، بلند شد و شد ز فرقدان
فرمود هر که را منم اولی به نفس او
حکم علی (ع) بر اوست چنان حکم من روان
ص: 529
از مسلمین به رتبه کسی همچنان علی (ع)
در زیر آسمان نبود در علوشان
آن گه نمود عزم که در پیش چشم خلق
حجت مگر تمام کند بر منافقان
بازوی حق به دست یدالهی اش گرفت
او را گرفت بر سر و گفت این علی (ع) است هان
گردید چون علی (ع) سر دست نبی (ص) بلند
گردید مهر و ماه چو با یکدگر قران
شوق و شعف دوید در اعضاء کاینات
از حیرت ایستاد به جا لحظه ای زمان
در حیطه ی خرد به تصور نمی رسید
بر دست مهر ماه بر آید به کهکشان
دیدند کاینات که در منظر غدیر
می بود ماه، بر سر خورشید زرفشان
می سوخت احمد از حرارت تبلیغ زان جهت
آن ماه را گرفت به سر بهر سایبان
خورشید عشق سر چو زد از مشرق رسول (ص)
افشاند بوسه بر قدمش مهر خاوران
برخاست از سراسر هستی غریو شوق
پیچید این ترانه ی دلکش در آسمان
امروز شد به رتبه ی اکْملْتْ دین قرین
دین یافت با کریمه ی اتْممْتْ اقتران
حجت تمام گشت ز خلاق ذوالمنن
هان ای منافقان شده هنگام امتحان
هان! این علی (ع) است بر سر دست نبی (ص) بلند
هان! این علی (ع) است سر زده از اوج لامکان
آری علی (ع) است مایه ی پیدایش وجود
آری علی (ع) است علت ایجاد این جهان
آری علی (ع) است مقصد از ایجاد کاینات
آری علی (ع) است در بدن ممکنات جان
غیر از علی (ع) که را، رسد از جمله ممکنات
غیر از علی (ع) که را، بود این رتبه ی گران
کز مرتبت به شانه ی احمد (ص) نهد قدم
وز منزلت شود سر دست نبی (ص) عیان
ص: 530
شاها می محبت تو حوض کوثر است
هرکس که جرعه ای زد از آن گشت جاودان
حبل الله است حصن حصین ولایتت
ما را بخوان به چشم عنایت بر آستان
«صاعد» فشاند در معانی به مدح تو
بر او ببخش لفظ اگر گشت شایگان
شماره 2
تبارک الله از این شور و جذب روحانی
که عشق خوانده محبان خود به مهمانی
چه محفلی است خدایا که می زند پهلو
به عرش رحمت تو از بلند ایوانی
قدح قدح همه لبریز از شراب طهور
سبو سبو همه پر از زلال عرفانی
به جام دل همه سر جوش باده ی وحدت
سبوی ناطقه لبریز فیض رحمانی
چمن چمن گل معنی دمد ز گلبن لفظ
همه به غایت موزون چو سرو بستانی
تمام مجلسیان هم کلام و هم نفسند
چنانچه معنی و لفظاند جفت و وحدانی
ز برگ برگ شنو ذکر هو علی (ع)، که کنند
در این چمن همه کار هزار دستانی
درآ به بزم که آیند بهر استقبال
ز گل شمیم و ز بلبل دم خوش الحانی
درآر از تن خود خرقه ی تعلقها
که بزم روحانی را سزاست عریانی
دلی چو مهر فروزان تو را نمی بخشند
اگر چو صبح نداری گشاده پیشانی
به حق گرای در امروز چون تو را فردا
دگر چه سود گزیدن لب پشیمانی
به راه باطل خود تا به چند سرگردان
چرا به محور حق روی خود نگردانی
ز هر قبیله و هر قوم هر تبار و نژاد
تو را که هست سرو داعی مسلمانی
به هر کجا که تویی با توام برادر من
دمی نشین به خرد تا خلاف بنشانی
خدای را دل اهل ولا بود تا کی
ص: 531
اسیر و خسته ی این رنج و درد سوهانی
که بهر غصب خلافت ز قبل و بعد غدیر
چه حیله ها که نمودند و جمله شیطانی
چها که بر سر اسلام زین خطا آمد
پیامدش همه شر بود و نابسامانی
ولیک در همه اصناف ملت اسلام
مروجان محقق به حکم وجدانی
در این مقام به نحو کنایت و تصریح
نموده اند همه اعتراف اذعانی
که در غدیر خم احمد (ص) پیمبر اسلام
پس از خطابه ی غرا و نغز و طولانی
به قصد نصب خلافت برای بعد از خویش
بلند کرد علی (ع) را به امر سبحانی
عجب که سخت فراموش گشت حق علی (ع)
به عمد غصب نمودند، یا ز نادانی؟
گذشت آنچه شد از سوی مردمی بی حد
اسیر خواهش و امیال شوم نفسانی
ولیک صاف بود آسمان و گر ابری
بود طبیعت خورشید پرتو افشانی
کنون به قول بزرگان عالم اسلام
علی (ع) خلیفه ی بعد از نبی (ص) است برهانی
چنان بود به تواتر حدیث یوم غدیر
که شک در آن نتواند یهود و نصرانی
اگر به آیه ی الْیومْ اتفاق شود
رود ز بین بشر اختلاف ادیانی
گر اتفاق دهد دست در تمام جهان
شود مسلم، اسلام را جهانبانی
اگر به خویش بیایند عالمان فرق
به حق، به حق بگرایید عالی و دانی
خلاف را بزدایید و عالم اسلام
رها کنید از این حالت پریشانی
مگر رسول (ص) امین در نهار یوم الدار
چو بر عشیره ی خود کرد گوهر افشانی
نگفت هر که به من اول آورد ایمان
به او خلافت، بعد از من است ارزانی
مگر نه اعلم و اقضای امت است علی (ع)
مگر نه اقدم خلق است در مسلمانی
ص: 532
مگر نه اینکه رسیده است تا به اوج کمال
ز فیض مرتبت او کمال انسانی
بر این نصوص مسلم به اتفاق فرق
بدین دلایل محکم به حکم وجدانی
پس از رسول (ص) علی (ع) بود و بس خلیفه او
به هر کسی نرسد این مقام سبحانی
به جز علی (ع) که توان بر جهان خلافت کرد
مگر که دیو تواند کند سلیمانی
علی (ع) تجسم حق و نبی (ص) و قرآن است
گرفتم این که نمی بود نص قرآنی
گزافه گشت سخن، او بود تجرد محض
که روح اوست مصفا ز ثقل جسمانی
ابوالعجایب ای بنده ی خدای صفات
کشانده ای همه آفاق را به حیرانی
من و مدیح تو ای بحر حق بدان ماند
که موجه ای زند از خیره کوس عمانی
زبان الکن و فکر قصیر من چه بود
که از خلاصه ی خلقت کند ثنا خوانی
چه حد که ذره کند وصف شوکت خورشید
شناسد او چه، ز اوصاف مهر نورانی
بر آستان تو عرض ادب کند «صاعد»
نبود مقصد او عرضه سخندانی
مراست عقده گره گیر در گلو مولا
چو استخوان به گلو آنچنان که می دانی
صالح افشار نویسرکانی
علی مرتضی میر خلایق
بزرگ عارفان نور حقایق
شعاع نور خورشید هدایت
نخستین موج دریای ولایت
علی جان جهان و نور هستی
یگانه مظهر عهد الستی
نباشد گر علی، عالم نباشد
شرف در دوده آدم نباشد
علی تنها کلید فهم قرآن
کزو پیدا شود اسرار پنهان
علی رمز وجود آفرینش
علی نور چراغ اهل بینش
علی بر حق، امام اولین است
شکوه آسمان، فرّ زمین است
علی مجلس فروز اهل راز است
ز خونش سرخ، محراب نماز است
ص: 533
علی بنیاد هستی را قوام است
علی اوضاع گیتی را نظام است
علی با ذوالفقارش گفت و گو داشت
خدا را در همه جا پیش رو داشت
علی سالار میدان نبرد است
به روز جنگ و هیجا مرد مرد است
علی مرد عطا؛ مرد سخا بود
علی لشکر شکن؛ خیبر گشا بود
ز نور او منور ملک هستی
زمین و آسمان بالا و پستی
علی نور و علی عشق و علی جان
به سختی چاره و بر درد درمان
علی امید جان، نور دل ما
علی آسان نمای مشکل ما
علی با درد جانش آشنا بود
تمام دردمندان را شفا بود
علی گاهی طبیب و گاه دهقان
گهی در کار کشت و گاه درمان
علی انسان کامل بود و عادل
نبُد یک دم ز کار خلق غافل
علی گنج نهانی سینه اش بود
چو آئینه دل بی کینه اش بود
علی بر کفش پاره پینه می زد
گره بر سینه بی کینه می زد
علی فرمانده حکم قضا بود
به منشور قدر فرمانروا بود
علی اسرار دل با چاه می گفت
گهرهای درون بنهفته می سفت
علی اندر تفکر بود دائم
به صبر و حلم، همچون کوه، قائم
علی اسلام را بود و نبود است
یگانه نسخه ملک وجود است
علی شب در عبادت بود بیدار
ولی در روزها پیوسته در کار
علی بر تیره شب، فجر سحر بود
یتیمان را به سر سایه پدر بود
علی هر روز تا شب کار می کرد
ولی با نان جو افطار می کرد
علی سرچشمه انعام و احسان
علی کانون فیض و قطب امکان
علی بوتراب از عالم خاک
به یک لحظه شدی تا قرب افلاک
ص: 534
علی نور خدا جان جهان است
مرا در وصف او الکن زبان است
صالح افشار نویسرکانی
صغیراصفهانی
شماره 1
ای مه بی مهر من ای مهر و ماهت مشتری
وی دوصد چندانکه مهر از مه ز مهرت برتری
گاه عیش است و طرب نی موسم حزن و کرب
خلخی رویا بساغر کن شراب خلری
کرده بستان را بهار از خرمی رشک بهشت
حوروش یارا خوش است ار رخت در بستان بری
خیز ای سرو سهی بخرام یک ره در چمن
تا بیاموزد خرامیدن ز تو کبک دری
داغ دل از ساغر می پای گل باید زدود
حالیا کز لاله می بینیم شکل ساغری
از نوای بلبل شوریده در سودای گل
باز مانده در فلک ناهید از خنیاگری 160 .
در نشاط و وجد و حال و انبساط و عشرتند
جمله موجودات عالم از ثریا تا ثری
ها بود عید غدیر خم به عشق مرتضی (ع)
خم خمم بخش ای بهشتی رو شراب کوثری
مستم از آن باده کن تا بر سبیل تهنیت
از الف تا یا کنم وصف جلال حیدری
اسم اعظم آدم اول ادیب انبیا
اصل ایمان آنکه بر ایجاد دارد مهتری
بانی بنیاد عالم بحر احسان باب جود
بوالحسن بیضای رخشان بدر از نقصان بری
تاجدار ملک امکان مظهر ذات و صفات
تابع ختم رسل (ص) مهر سپهر رهبری
ثانی آل کسا یکتای بی ثانی که هست
ثابت از وی دین احمد (ص) باطل از وی کافری
جان جان شاه جهان شاهی که با عجز و نیاز
جبرییلش بهر کسب فیض کرده چاکری
حاکم احکام حق حیدر (ع) حبیب مصطفی (ص)
حکمران بر ما سوی الله ز آدم و دیو و پری
ص: 535
خسرو خیبر گشا آنکو بفرمان خدای
خانمان بر کند از خیل یهود خیبری
دستیار و بن عم و داماد ختم المرسلین (ص)
دست حق کش داده داور در دو عالم داوری
ذوالجلال قاهر غالب شهنشاهی که کرد
ذوالفقارش خرمن جان عدو را آذری
رخصت رزم ار دهد رایش بطفلی نی سوار
رستم زالش نیارد کرد هرگز همسری
زان الهی کیمیای مهرش ای اکسیر جوی
زن بقلب خویش تا بینی از آن فرزری
سر سبحان ساقی کوثر سرور جان و دل
سروری کو راست اندر ملک هستی سروری
شامل احسانش نه تنها بر یتیمان شد که کرد
شفقت و دلجوییش هر بیوه زن را شوهری
ضرب جوزایی حسامش می فزودی بر عدد
ضیغمان دشت هیجا را ز جوزا پیکری
طوف کویش را طمع دارد که در هر صبحدم
طلعت از خاور فروزد آفتاب خاوری
ظل حق ظهر پیمبر (ص) مانع ظلم و فساد
ظالمان را سد راه جور و ظلم و خود سری
عالی اعلی علی (ع) مرتضی شاهی که کرد
عون حقش دایما در رزم اعدا لشگری
غایب و حاضر ملیک و عبد را قسام رزق
غیر از او نبود گر از چشم حقیقت بنگری
فضل محضش گشته شامل بر تمام کاینات
فیض عامش کرده در ملک جهان خوان گستری
قرب او را درک کردند انبیا آنگه شدند
قابل قرب خدا و رتبه ی پیغمبری
کنز مخفی گشت از غیب هویت آشکار
کرد تا آنشه ظهور اندر لباس مظهری
لعل و گوهر را عتابش تیرگی بخشد چو سنگ
لطف و مهرش سنگ را بخشد صفای گوهری
مصحفش مدح و خدا مداح و احمد (ص) مدح خوان
من بوصف او کنم از خود ثبوت شاعری
ص: 536
نورگیر از خاک درگاه فلک جاه ویند
نیر اعظم عطارد زهره ماه و مشتری
واجب ممکن نما و ممکن واجب صفات
والله او را عین حق بینی گر از حق نگذری
هل اتی تنها نه وصف اوست کاوصاف وی است
هر چه بهر انبیا از حق صحایف بشمری
لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
لاجرم جز او نباید خواست از کس یاوری
یا علی (ع) یا ایلیا یا با حسن یا با تراب
یکره دیگر ز لطفم خوان سوی ارض غری
گرچه در ظاهر من از کوی تو دور افتاده ام
لیک رویت چشم جانم را نماید منظری
از تو می خواهد «صغیر» خسته تا بنوازیش
از طریق مرحمت وز راه مسکین پروری
شماره 2
زهی عید همایون سعیدی
که چون او بجهان نامده عیدی
خهی روز نشاط آور فیروز
که نادیده چو آن چشم جهان روز
طفیلند بدین روز نکوفال
همه روز و شب و هفته مه و سال
همش وقت شریف اشرف اوقات
همش ساعت سعد اسعد ساعات
ازل منبسط از صبح صبیحش
ابد منعکس از شام ملیحش
چه عیدی که بر اعیاد مقدم
فرح بخش همه عالم و آدم
ورودش در دولت بگشاید
ظهورش غم دلها بزداید
نسیمش چو دم زنده دلانست
به رقص آور ذرات جهانست
چه عیدی که مهین رایت اجلال
چه روزی که بهین آیت اقبال
چه عیدی که چو آن کس نشنیده است
چه روزی که چو آن دیده ندیده است
ز بس آمده میمون و مبارک
بود تهنیتش ذکر ملایک
بدین عید نه شبه و نه نظیر است
ندانی اگرش عید غدیر است
در این روز نکو سید ابرار
ص: 537
رسول مدنی احمد (ص) مختار
خدیو دو جهان صادر اول
بر افراد رسل افضل و اکمل
نگارنده ی ابلاغیه دین
نماینده حق واضع آیین
برازنده و زیبنده شاهی
بزرگ آینه ی وجه الهی
نبی (ص) قرشی حامل قرآن
محمد (ص) سر و سرخیل رسولان
پس از طوف حرم عزم وطن داشت
زمین فخر از آن شاه زمن داشت
که شد روح الامین نازل و آورد
سلامش ز خداوند و بیان کرد
که فرموده حق ای کان شرافت
بکن نصب علی (ع) را به خلافت
به مردم زمن احکام کماهی
رساندی چه اوامر چه نواهی
ولی آن همه از ظاهر شرع است
به اصل غرض آنها همه فرع است
به پرده است رخ شاهد منظور
از آن روی نکو پرده نما دور
عبث نیست ز من خلقت ارکان
بر انگیختن صورت انسان
چو او در خور الطاف چنین است
ز انسان غرض من همه اینست
که خود در نظرش پرده گشایم
بلا پرده به او رخ بنمایم
کنون من همه را در نظر استم
سرا پا ز علی (ع) جلوه گر استم
بگو خلق علی (ع) را بشناسند
ز نشناختن آن بهراسند
علی (ع) را بده امروز وصایت
کز این بعد بود دور ولایت
ور این امر بجا ناوری ای شاه
از این سر نکنی امتت آگاه
نباشد به جز از رنج و ملالت
تو را بهره ز تبلیغ رسالت
همان دم پی این امر موکد
فرود آمدی از ناقه محمد (ص)
به یاران همه فرمود به یک بار
گشایید در این طرفه مکان بار
پس آندم ز قطب منبری آراست
که از رفعت آن قدر فلک کاست
چه منبر که یکی پایه از آن عرش
ص: 538
به پیرامن آن بال ملک فرش
بر آمد شه دین بر سر منبر
چو بر چرخ برین مهر منور
خلایق همه در حیرت از آن شاه
که اینک چه سرآید نبی الله
پس از حمد خداوند جهاندار
چنین ریخت در از لعل گهر بار
که فرمان بودم از بر داور
خلافت دهم امروز به حیدر (ع)
مر این دین که به رنج ز حد افزون
بدین پایه رسانیده ام اکنون
بحق ز امر حقش باز گذارم
بدست علی (ع) آن را بسپارم
پس آن بیخود یکسر ز خدا مست
بر آورد علی (ع) را بسر دست
بفرمود به امت که بدانید
هم این قصه در اطراف بخوانید
هر آنرا که به من هست تولا
مر او راست علی (ع) سید و مولا
به جایش مگزینید دگر کس
که او هادی بالحق بود و بس
پس از من به شما هادی و رهبر
کسی نیست به جز حیدر (ع) صفدر
علی (ع) صاحب آن شان عظیم است
که خود قاسم جنات و نعیم است
ز دامان علی (ع) دست مدارید
جز اندر پی او ره مسپارید
بلی جز به وی امید نباید
که از غیر علی (ع) کار نیاید
علی (ع) حجت یکتایی ذاتست
علی (ع) مظهر اسماء صفاتست
عزیز است و حکیم است و قدیر است
علیم است و سمیع است و بصیر است
از او کارگه کن فیکون راست
از او این فلک بوقلمون راست
از او مهر و مه و ثابت و سیار
پی نظم جهان گشته پدیدار
علی (ع) مرشد جبریل امین شد
که از فرط شرف سدره نشین شد
هم او کرده مخمر گل آدم
ص: 539
هم او بوده به وی مونس و همدم
از او نوح نجی رسته ز طوفان
از او کامروا گشته سلیمان
از او یافت ضیا دیده یعقوب
از او یافت شفا علت ایوب
از او بهر خلیل آتش سوزان
بدل شد به گل و لاله و ریحان
کلیم الله از او گشته سرافراز
مسیحا ز وی آموخته اعجاز
به احمد (ص) چو مدد کار و معین شد
از او راست چنین رایت دین شد
نمی کرد بدین گر علی (ع) اقدام
نبد نام و نشان هیچ ز اسلام
پیمبر (ص) چو به معراج روان گشت
در آیات الهی نگران گشت
هر آن سر که خفی بود جلی دید
به هر سو که نظر کرد علی (ع) دید
علی (ع) نور بصر روح روانست
علی (ع) همدم دل مونس جانست
علی (ع) در همه جا با تو قرین است
تو را در دو جهان یار و معین است
کس ار یار طلب می کند این یار
که چون او نبود یار وفادار
دو صد شکر کز الطاف خداوند
بریده است «صغیر» از همه پیوند
به کس غیر علی (ع) کار ندارد
جز او در دو جهان یار ندارد
ندارد بکسی چشم عنایت
به جز شیر خدا شاه ولایت
شماره 3
دهر پیر امروز، باز از نوجوانی می کند
ذره سان خورشید، رقص از شادمانی می کند
بر فراز، از سدره با پیک خدا روح الامین
مرغ بخت خاکیان هم آشیانی می کند
جان حق جویان مهجور به محنت مبتلا
از وصال یار جانی، کامرانی می کند
میزبان خوان رحمت، خاص و عام خلق را
بر سر خوان ولایت، میهمانی می کند
پرده بردارم ز مطلب، پرده دار کاینات
ص: 540
پرده برداری ز اسرار نهانی می کند
گوش جان هر لحظه، از خنیاگران بزم قدس
استماع نغمه های آسمانی می کند
فاش گویم در غدیر خم، به امر کردگار
مصطفی در نصب حیدر، درفشانی می کند
نی همین بر اهل دل، حق را نماید آشکار
لطفها هم، با محبان زبانی می کند
مدح می گویم امیری را که در ملک وجود
ز ابتدا تا انتها او حکمرانی می کند
انبیاء راهست یاور، اولیا را تا بحشر
دستگیری او به وقت ناتوانی می کند
عیسی مریم، زنام او دهد بر مرده جان
موسی عمران، به خیل او شبانی می کند
خضر بر گم گشتگان راه عشقش رهنماست
با تفاخر صالحش اشتر چرانی می کند
خسروی کو را لقب دادند قتال العرب
گریه بر حال یتیم، از مهربانی می کند
می کشد بر دوش، بار بینوایان را به شب
آن که روز، از پادشاهی سرگرانی می کند
با مرقع جامع و نان جوین، سلطان عشق
از پی پاس مروت، زندگانی می کند
کی ادای شکر آن مولا شود امکان پذیر
ز آن چه لطفش با «صغیر» اصفهانی می کند
شماره 4
برای امری دوشین بحربگاه خیال
میان عقل من و جهل من فتاد جدال
چنان جدال شدیدی که محو شد ز ضمیر
جدال کردن پور پشنگ و رستم زال
قشون بیحد عقل و سپاه بیمر جهل
بقصد هم ز یسار و یمین جنوب و شمال
من از مشاهده حال و کثرت وحشت
شدم حزین و دل آزرده و پریشان حال
از این قضیه شدم آنچنان فکار و ملول
که گشت آینه دل نهان بزنگ ملال
بداد ساقی عشقم به ناگهان آواز
که ای ز بار تخیل قد تو همچو هلال
چرا شده است تو را رنگ ارغوانی زرد
ص: 541
چرا شده الف قامت تو همچون دال
بگیر باده ز دستم گذشت شام فراق
بگیر باده ز دستم دمید صبح وصال
نمود مرحمتم زان میی که از سر شوق
فرشته فرش به میخانه اش کند پرو بال
نمود مرحمتم زان میی که از شرفش
بخاکیان شده ز افلاکیان فزون اجلال
نمود مرحمتم ساغری ز خم غدیر
که باز گشت به رویم از آن در اقبال
چو در غدیر خم آمد از آسمان جبریل
به نزد ختم رسل (ص) ز امر قادر متعال
که ای رسول خدا باید اندرین منزل
کنی ولی خدا را وصی خود فی الحال
بباید آنکه کنی آشکار سر نهان
که رازهاست در آن مخفی ای همایون فال
پس از جهاز شتر ز امر شه یکی منبر
بساختند و فراز آمد آن سپهر کمال
گرفت دست علی (ع) و بدامن گیتی
همی ز لعل بدینگونه ریخت در مقال
که هر که را بود اقرار بر نبوت من
ولایت علی (ع) او راست افضل الاعمال
هر آندلی که به مهر علی (ع) نگشت محل
نجات یافتن آن تفکریست محال
حلال اوست حلال و حرام اوست حرام
حرام اوست حرام و حلال اوست حلال
همین علیست (ع) که نامش نخواندی ار آدم
به پای خاستنش بود تا ابد ز آمال
همین علیست (ع) که بد ناخدای کشتی نوح
در آنزمان که نهان شد بزیر آب جبال
همین علیست (ع) که از فیض یادش از زندان
به تخت یافت مکان یوسف خجسته جمال
همین علیست (ع) که در کوه طور با موسی
از او شدی ز خفی و جلی جواب و سوال
همین علیست (ع) که از دست او گرفته مسیح
ص: 542
مکان به چرخ چهارم ز دار اهل ضلال
همین علیست (ع) که در کوی یار در شب وصل
به جای یار مرا بود همسخن ز جلال
خلاص ز آتش نمرود می نگشت خلیل
اگر نبود علی (ع) یار او در آن احوال
به امر اوست بجا عرش و فرش و لوح و قلم
بحکم اوست روان روز و هفته و مه و سال
خجسته امرش ساری به بر میلامیل
ستوده حکمش جاری به بحر مالامال
خدای کرد در امروز دین خود کامل
که با ولای علی (ع) دین رسد به حد کمال
هنوز داشت به لب آن سخن که بخ بخ
بلند شد ز عدوی رجیم زشت خصال
نمود با علی (ع) آن روز اول او بیعت
شد او به پیش روان دیگرانش از دنبال
ولی نرفت زمانی که آن مخرب دین
گشود دست ستم تا که دین کند پامال
بسوخت ز آتش کین درب خانه یی که ز شوق
نمود خدمت آن جبرییل چون میکال
شکست قایمه عرش چون که تخته در
بزد به پهلوی زهرا (س) ز زشتی افعال
رسن به گردن حبل المتین دین افکند
نمود غصب خلافت به یاری جهال
به دشت کرببلا بد همان رسن گویا
که بست خصم جفا جو حسین (ع) را اطفال
اگر نه آن یکی آتش زدی به خانه اب
چگونه این یکی آتش زدی به خیمه آل
بتول (س) را نزدی تازیانه گر قنفذ
حسین (ع) را نزدی کعب نی کسی به عیال
هزار لعنت حق بر کسی که اول بار
به باغ دهر چنین میوه را نشاند نهال
از آنچه رفت به آل نبی (ص) ز قوم عنید
ص: 543
خموش باش «صغیرا» که هست ناطقه لال
شماره 5
خاتم انبیا بخم غدیر
ز امر خالق بخلق گشت بشیر
منبری ساخت از جهاز شتر
بر نشست آن خدیو عرش سریر
پس گرفتی بدست دست علی (ع)
که بدانید از کبیر و صغیر
نه به دل خواه و میل من تنها
بل بفرموده ی خدای خبیر
هست این مرتضی علی (ع) بر من
جانشین و وصی و یار و ظهیر
ایها الناس بی ولای علی (ع)
دینتان هست ناتمام و قصیر
پس نمودند بیعت و راندند
«نعمْ» اندر لسان و «لا» بضمیر
رفت چون مصطفی (ص) ز دار جهان
جمع گشتند آن گروه شریر
غصب کردند پس خلافت را
خلق دنیا طلب بدین تدبیر
که نه سن علی (ع) بود در خور
لایق این رتبه راست شیخ کبیر
این سخن رد عقل مصطفویست
قایلش مستحق نار سعیر
گر چنین باشد او ندانسته
تا نماید که را بخلق امیر
باری ای عاقل اندر آن ایام
از سکوت علی (ع) مشو دلگیر
کرده بود احمدش وصیت و نیز
رفته بود از خدا چنین تقدیر
تا شود امت امتحان ورنه
نشود شیر رام روبه پیر
این علی (ع) بد همان علی (ع) که بدیش
دست مرحب شکاف و خیبرگیر
کسی ار مدح آن سه تن گوید
خواب نادیده می کند تعبیر
جانشین محمد (ص) مختار
نیست کس غیر حیدر (ع) کرار
شماره 6
امروز روز نصب وصی پیمبر (ص) است
اندر خم غدیر یکی طرفه محضر است
از چشم دل ببین که نبی (ص) فوق منبر است
روحش قرین وجد ز پیغام داور است
پیغام آشنا سخن روح پرور است
ارواح انبیاء همه را با نیاز بین
ص: 544
جن و ملک گرفته نشیب و فراز بین
خلقی ز هند و روم و عراق و حجاز بین
چشم همه به احمد محمود باز بین
یا للعجب حکایت صحرای محشر است
به به چه محضریست که آنرا نظیر نیست
عنوان صدر و ذیل و غنی و فقیر نیست
ناطق بجز رسول نذیر بشیر نیست
گوید که جز علی (ع) بخلایق امیر نیست
وین نیست قول من که ز خلاق اکبر است
انوار لمعه لمعه بر آید در آن مکان
از منبر جحاز شتر تا به آسمان
پر گشته از شکوه بنی هاشمی جهان
جبریل راست آیه اکْملْتْ ارمغان
یعنی کمال دین به تولای حیدر (ع) است
افکنده این قضیه بر اجسام ارتعاش
بر دوست جان فزا شده از خصم دلخراش
«حافظ» ز دور ناظر و گوید ز صدق فاش
گو زاهد زمانه و گو شیخ راه باش
آنرا که دوستی علی (ع) نیست کافر است
نور ولایت اسدالله ظهور یافت
زین نور دهر بهجت و گیتی سرور یافت
ارض و سما تجمل الله نور یافت
شاهد ز غیب آمد و جانان حضور یافت
صاحب دلان زمان ملاقات دلبر است
یک دور بود باده ی ی عرفان کبریا
در عهده سقایت افراد انبیا
آن دور منتهی شد و امروز مصطفی (ص)
تفویض کرد امر سقایت به مرتضی
زین بعد جام در کف ساقی کوثر است
رندان دهند از ره انصاف پروری
ترجیح بندگی علی (ع) را بسروری
آری کند بچرخ گر از رتبه همسری
یک ذره اش بخاک زمین نیست برتری
هر سر که آن نه خاک کف پای قنبر است
رسم است در میان دلیران پهلوان
کارند وصف خود گه پیکار بر زبان
ص: 545
شیر خدای هم به مصاف دلاوران
می کرد وصف خویش بگاه رجز بیان
آن وصف چیست نعره ی الله اکبر است
حکم قضا رود همه بر حکمت علی (ع)
هستی ز کل و جزو بود حشمت علی (ع)
بود «صغیر» نیست جز از رحمت علی (ع)
وین نطق جانفزاش بود نعمت علی (ع)
صفاتوسرکانی
ای امیری که حق بخم غدیر
برگزیدت ز هر صغیر و کبیر
جبرییل آمد و پیام آورد
بر پیمبر (ص) ز کردگار خبیر
امر بلغ پس از درود و سلام
خواند بر گوش آن یگانه سفیر
که علی (ع) را بجای خود بگمار
امر حق است و می نکن تاخیر
پس بتعجیل خاتم مرسل (ص)
منبری ساخت از جهاز بعیر
دست حق را گرفت و ثابت کرد
اندر آنجا بر آن گروه کثیر
آنزمان کرد خطبه ای انشاء
که بدانید از صغیر و کبیر
بعد من بر شما علی (ع) مولاست
کز خدای قدیر شد تقدیر
این علی (ع) بعد من خلیفه ی حق
باشد و بر شما امام و امیر
من چو موسی و مرتضی (ع) هارون
برسالت مراست یار و ظهیر
سر تنزیل آشکارا کرد
مصطفی سید بشیر و نذیر
وال من وال و عاد من عاداه
در ثنای تو گفت با تکبیر
چون شنیدند صوت اسمعنا
و اطعنا شدی بچرخ اثیر
لیک کردند دشمنی آخر
از ره جهل و کینه و تزویر
خدعه اهل کینه ای مولی
در وجودت کجا کند تاثیر
هست بر مدعا و این گفتار
سیل سایل بهین تفسیر
رکن دین آنزمان مشید شد
که نبی (ص) را شدی مشار و مشیر
پس بیاورد آیه ی اکملت
پیک حق بر خدیو عرش سریر
ص: 546
راز اتْممْت نعْمتی آنروز
گشت از حق بشان تو تعبیر
سر سبحان تویی و وصف ترا
کی تواند (صفا) کند تقریر
که تویی مظهر خدای جهان
معنی هلْ اتی علی الانْسانْ
طائی شمیرانی
سایبان باور نکردم مه شود بر آفتاب
تا ندیدم بر فراز دست احمد (ص) بوتراب
آری آری ماه بر خورشید گردد سایبان
ممصطفی (ص) گر آفتاب آید علی (ع) گر ماهتاب
قرص مه از آفتاب ار می کند کسب ضیاء
از چه آن خورشید از این مه سایه سازد اکتساب
سایه گستر ماه بر خورشید شد یا آنکه گشت
طالع از یک آسمان دانش دو تابان آفتاب
سایبان بر فرق خود او را بدان معنی نمود:
هر که را باشد به سر این سایه گردد کامیاب
در غدیر خم چو شد از سوی خلاق مجید
کرد جبریل امینش امر بلغْ را خطاب
کای رسول (ص) حق به جای خویشتن منصوب کن
آنکه باشد حجت حق و ترا نایب مناب
تا به کی مهر درخشان داشتن در پشت ابر
تا بچند اسرار یزدان را نهفتن در حجاب
بر رخ امت ز امر خالق خود ای رسول (ص)
ساز اتْممْت علیْکم نعْمتی را فتح باب
جا به اورنگ خلافت ده شهی را کز ازل
دعوت پیغمبران با حب او شد مستجاب
نه به فرق خسروی تاج وصایت آنکه زد
از ازل بر لوح هستی نقش این نیلی قباب
پس نبی (ص) بر امتثال امر یزدان کرد امر
منبری بدهند آرایش ز تجهیز دواب
چون بپا گردید آن منبر بر آمد اندر آن
خواند نزد خود علی (ع) را آنشه مالک رقاب
بر فراز دست خود او را بدان حالت ببرد
ص: 547
کآشکارا شد سپیدی زیر کتف آنجناب
گفت الست و اولا و آنگه جمله از برناو پیر
پاسخش یک جا بلی گفتند از روی صواب
گفت چون من رخت بربندم از این دار فنا
باز گویم کز نفاق ای قوم سازید اجتناب
می گذارم دو امانت را بجای خویشتن
کآن دومی باشند هادی خلق را از شیخ و شاب
تا نگردند آن دو واصل بر لب کوثر به من
نیست بر آن دو جدایی تا صف یوم الحساب
اول از آن دو کلام الله منزل هست آنک
نی شود حرفی از آن تفسیر در هفتاد باب
دومین از آن دو می باشد مطهر عترتم
که خدا توصیف شان فرمود در ام الکتاب
هر که را مولا منم او راست مولی این علی (ع)
هر که را رهبر منم او راست رهبر این جناب
امر او امر منست و امر من امر خدا
کرده بر من پس عذاب آنکس که کرد او را عذاب
خلق را از بعد من فرمانروا باشد که هست
بغض او بیس العذاب و حب او حسن المآب
معتصم بر حبل حبت گر شود شیطان به حشر
می تواند خلق عالم را رهاند از عذاب
لاله یی بی امر تو هرگز نروید از زمین
ژاله یی بی اذن تو هرگز نبارد از سحاب
علم تو نخلیست کانرا مهر رخشانست بار
کوی تو شهریست کانرا عرش یزدانست باب
یک حدیث از رحمت تو هر چه در جنت نعیم
یک کلام از حکمت تو آنچه در گیتی کتاب
از شمیم خلق تو هر هشت جنت یک شمیم
وز محیط علم تو هر هفت دریا یک حباب
ای شه ملک نجف وی مخزن اسرار حق
چند «طایی» ز اشتیاق درگهت در پیچ و تاب
ص: 548
گر برانی شاکرستم ور بخوانی ذاکرم
این تو و این مادحت ای خسرو گردون جناب
طاهره موسوی گرمارودی
شماره 1
ای شرف اهل ولایت،غدیر
برکه سرشار هدایت،غدیر
زمزم و کوثر ز تو کی بهترند
آبروی خویش ز تو می خرند
این که کند زنده همه چیز آب
زاب غدیر است نه از هر سراب
از ازل این برکه بجا بوده است
آینه لطف خدا بوده است
خوشدل کرمانشاهی:خم ولای ساقی کوثر
در غدیر خم نبی خشت از سر خم برگرفت
خشت از خم و لای ساقی کوثر گرفت
از خم خمر خلافت در غدیر خم بلی
ساقی کوثر ز دست مصطفی ساغر گرفت
شماره 2
گل همیشه بهارم غدیر آمده است
شراب کهنه ما در خم جهان باقی است
خدای گفت که«اکملت دینکم»،آنک
نوای گرم نبی در رگ زمان باقی است
قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان
ولایت علی و آل،جاودان باقی است
گل همیشه بهارم بیا که آیه عشق
بنام پاک تو در ذهن مردمان باقی است ؟
عرش بر دوش غدیر در روز غدیر،عقل اول
آن مظهر حق،نبی مرسل
چون عرش تو را کشید بر دوش
آنگاه گشود لعل خاموش
فرمود که این خجسته منظر
بر خلق پس از من است رهبر
بر دامن او هر آن که زد دست
چون ذره به آفتاب پیوست
فاطمه نازی زاد
آسمان پای پیاده به غدیر آمده بود
زودتر از همه با این همه دیر آمده بود
ص: 549
چه خبربود؟! زمان لحظهٔ حساسی بود
عرش با آن عظمت نیز به زیر آمده بود
چه خبر بود؟! که ابلیس به خود می لرزید
و خدا خواسته این گونه حقیر آمده بود
چه خبر بود؟! که این قافله ها در پی هم
از دل کعبه به این دشت کویر آمده بود
چه خبر بود؟! که جبریل به خود می بالید
پیک مامور در این امر خطیر آمده بود
چه خبر بود؟! که پیغمبر دردانهٔ حق
باز هم بر در میخانه بشیر آمده بود
روی دستش بگرفت او همهٔ هستی را
جان خود را که چه جانانه وزیر آمده بود
آی! آهسته!! صدایش برسد تا افلاک
ماه و خورشید به تبریک امیر آمده بود
فرزین
امشب از میمنت افلاک منور بینم
عالم آراسته و در زر و زیور بینم
آسمان نور فشان ز انجم و اختر بینم
خاک را در کف انوار مسخر بینم
ماه رخشنده چنان خسرو خاور بینم
از پرن پرتو ناهید فزونتر بینم
آنچه بینم همه در جلوه ی دیگر بینم
شعف و شور به هر چهره و رخ در بینم
از زمین هلهله بر گنبد اخضر بینم
گوش چرخ فلک از هلهله ها کر بینم
شب فرخ اثر عید غدیر است امشب
خاک پر نورتر از ماه منیر است امشب
بوستان در دی و بهمن فرح افزاست هنوز
کوه و صحرا و در و دشت مصفاست هنوز
نفس باد صبا غالیه آساست هنوز
روی دلدار بهین منظر و مرآست هنوز
همچنان ارزش گل عالی و والاست هنوز
خار خوار است و خسک در رده بیجاست هنوز
ابر آزار گهر ریز و گهر زاست هنوز
ص: 550
بی بها از کرمش لولو لالاست هنوز
بلبل دلشده را غلغل و غوغاست هنوز
جغد را کوخ عدم مسکن و ماواست هنوز
تیغ حق آخته بر پیکر اعداست هنوز
مدعی زار و سرافکنده و رسواست هنوز
شب فرخ اثر عید غدیراست امشب
خاک پر نورتر از ماه منیر است امشب
حج به جا آمد و مقصود امم حاصل شد
بهره ور امت آگاه دل و مقبل شد
هر یک از قافله ها در جهتی راحل شد
کاروان نبوی نیز سوی منزل شد
درنوردید بیابان و به «خم» واصل شد
متوقف شد و آسوده و فارغ دل شد
لطف حق بار دگر قافله را شامل شد
ناگهان ابر کرم بارور و باذل شد
مستفیض از کرم معنوی اش عاقل شد
بر محمد (ص) ز خدا وحی چنین نازل شد
که پس از تو ولی الله و وصی عامل شد
«بلغْ» امری که رسالت به علی (ع) کامل شد
شب فرخ اثر عید غدیراست امشب
خاک پر نورتر از ماه منیر است امشب
جبرییل امر خدا تا به نبی (ص) اعلان کرد
بر قبایل شه «لولاک» عمل آسا کرد
قرشی و حبشی جمع بدان میدان کرد
منبری را ز جهاز شتران بنیان کرد
خطبه ای خواند، سپس امر خدا تبیان کرد
جانشینی علی (ع) را به عموم عنوان کرد
شمس رخشنده بتابید و جهان رخشان کرد
نتوان پرتو خورشید به گل پنهان کرد
خنک آن شخص که فرمانبری از فرمان کرد
رستگار است هر آنکو به علی (ع) پیمان کرد
شب فرخ اثر عید غدیراست امشب
خاک پر نورتر از ماه منیر است امشب
نور حق، مظهر ایمان، سر و سردار علی (ع) است
ص: 551
وصی بر حق و مولای سزاوار علی (ع) است
بوالحسن، شیر خدا، سرور احرار علی (ع) است
یاور و ابن عم مرسل دادار علی (ع) است
لا فتایی که بود قامع کفار علی (ع) است
دافع شر و ریاکاری اشرار علی (ع) است
خفته بر جای نبی (ص) قاید بیدار علی (ع) است
آنکه شد بر کتف خواجه ی اخیار علی (ع) است
حرم آن کو که بپرداخت ز اغیار علی (ع) است
قبله ی حاجت شاهان، شه ابرار علی (ع) است
کعبه و مقصد عشاق وفادار علی (ع) است
وه که «فرزین» سبب حرمت ابرار علی (ع) است
شب فرخ اثر عید غدیراست امشب
خاک پر نورتر از ماه منیر است امشب
فغانی شیرازی
قسم به خالق بیچون و صدر و بدر انام
که بعد سید کونین، مرتضاست (ع) امام
امام اوست، به حکم خدا و قول رسول (ص)
که مستحق امامت بود، به نص کلام
امام اوست، که قایم بود به حجت خویش
چراغ عاریت از دیگری نگیرد وام
امام اوست، که چون پای در رکاب آورد
روان ز طی لسان کرد، هفت سبع تمام
امام اوست، که بخشید سر، به روز مصاف
بدان امید، که بیگانه را برآید کام
امام اوست، که داند رموز منطق طیر
نه آنکه رهزن مردم شود، به دانه و دام
امام اوست، که دست بریده کرد درست
نه آنکه کرد، به صد حیله وصله بر اندام
امام اوست، که خلق جهان غلام ویند
نه آنکه از هوس افتد، به زیر بار غلام
تو ایکه اهل حسد را امام می دانی
گشای چشم بصیرت، اگر نه ای سرسام
کدام از آن دو سه بیگانه، در طریق صواب
ص: 552
نهاده اند به انصاف و آشنایی گام
من آن امام نخواهم، که بهر باغ فدک
کند ز حرص، به فرزند مصطفی ابرام
من آن امام نخواهم، که آتش افروزد
بر آستانه ی صدر الکلام و کهف انام
من آن امام نخواهم، که در خلاء و ملاء
برند تا به ابد، مردمش به لعنت نام
حدیث عایشه بگذار و، حجت اجماع
چه اعتبار، به قول زن و تعصب عام
خسی اگر بگزینند، ناقصان از جهل
مطیع او نتوان شد، به اعتبار عوام
به گرد خوان مروت، چگونه ره یابد؟
سگی کش آرزوی نفس، کرده گرده و خام
گل مراد کجا بشکفد، ز غنچه ی دل
ترا که بوی محبت، نمی رسد به مشام
میانه ی حق و باطل، چگونه فرق نهد؟
مقلدی که نداند، حلال را ز حرام
اسیر چاه طبیعت، کجا خبر دارد؟
که مبطلات کدام است و، واجبات کدام
چه خیزد از دو سه نا اهل، در علفزاری؟
یکی گسسته مهار و، یکی فکنده لگام
در آن زمان که شریعت بدست ایشان بود
مدار کار شریعت، کجا گرفت نظام
دو روزه مهلت ایام آن سیه بختان
ز اقتضای زمان بود و، گردش ایام
هزار شکر، که آن اعتبار بی بنیاد
چو عمر کوته دون همتان، نداشت دوام
به مهر شاه، که اوقات از آن شریف تر است
که ذکر خارجی و ناصبی، کنیم مدام
وگر نه تابه ی اخگر شود دمی صد بار
ز برق تیغ زبانم، سپهر آینه فام
زند معاویه در آتش جهنم سر
چو ذوالفقار علی (ع)، سر برآورد ز نیام
به مدعی، که مسما به اسم الله است
به نور معرفت ذوالجلال و الاکرام
به گوهر صدف کاینات، یعنی دل
ص: 553
به انبیای عظام و، به اولیای کرام
که در حریم دلم، داشت بامداد ازل
فروغ روشنی اهل بیت (ع)، جا و مقام
(فغانی) از ازل آورده، مهر حیدر و آل (ع)
به خود نساخته از بهر التفات عوام
سفینه ی دلم از مدح شاه، پر گهر است
گواه حال بدین علم، عالم العلام
به طوف کعبه ی اسلام، تا چو اهل صفا
کبوتران حریم حرم، کنند مقام
خمیده باد قد خارجی، چو حلقه ی نون
شکسته باد دل ناصبی، چو گردن لام
قاآنی شیرازی
شماره 1
شراب تاک ننوشم دگر ز خصم عصیر
شراب پاک خورم زین سپس ز خم غدیر
به مهر ساقی کوثر از آن شراب خورم
که درد ساغر آن خاک را کند اکسیر
از آن شراب کز آن هر که قطره ی بچشد
شود ز ماحصل سر کاینات خبیر
بجان خواجه چنان مست آل یاسینم
که آید از دهنم جای باده بوی عبیر
دو صد قرابه شراب ار بیک نفس بخورم
که مست تر شوم اصلا نمی کند توفیر
عجب مدار که گوهر فشان شوم امروز
که صد هزارم دریاست در درون ضمیر
دمیده صبح جنونم چنانکه بروی، دم
ز قل اعوذ برب الفلق دمد، زنجیر
بر آن مبین که چو خورشید چرخ عریانم
بر آن نگر که جهان را دهم لباس حریر
نهفته مهر نبی (ص) گنج فقر در دل من
که گنج نقره نیرزد برش به نیم نقیر
فقیر را به زر و سیم گنج چاره کنند
ولی علاج ندارد چو گنج گشت فقیر
اگر چه عید غدیر است و هر گنه که کنند
ببخشد از کرم خویش کردگار قدیر
ولیک با دهن پاک و قلب پاک اولیست
ص: 554
که نعت حیدر (ع) کرار را کنم تقریر
نسیم رحمت یزدان قسیم جنت و نار
خدیو پادشهان پادشاه عرش سریر
دروغ باشد اگر گویمش نظیری هست
ولیک شرک اگر گویمش که نیست نظیر
بزرگ آینه ای هست در برابر حق
که هر چه هست سراپا دروست عکس پذیر
نبد ز لوح مشیت بزرگتر لوحی
که نقشبند ازل صورتش کند تصویر
دمی که رحمتش از خلق سایه بر گیرد
هماندم از همه اشیا برون رود تاثیر
زهی بدرگه امر تو کاینات مطیع
زهی به ربقه حکم تو ممکنات اسیر
چه جای قلعه خیبر که روز حمله ی تو
بعرش زلزله افتد چو بر کشی تکبیر
تویی یدالله و آدم صنیع رحمت توست
که کرده ای گل او را چهل صباح خمیر
گمانم افتد کابلیس هم طمع دارد
که عفو عام تو آخر ببخشدش تقصیر
به هیچ خصم نکردی قفا مگر آندم
که عمروعاص قفا بر زد از ره تزویر
شماره 2
دوش چو شد بر سریر چرخ مدور
ماه فلک جانشین مهر منور
طرفه غزالم رسید مست و غزلخوان
بافته از عنبرش بماه دو چنبر
تعبیه کردست گفتی از در شوخی
ماه منور بچین مشک مدور
غره غراء او بطره ی طرار
قرصه ی کافور بد بطبله ی عنبر
یا نه تو گفتی ز گرد موکب دارا
گوشه ی ابرو نمود تیغ سکندر
تافته رویش بزیر بافته مویش
بر صفت ذوالفقار در دل کافر
گفت چه خسبی ز جای خیز و بپیمای
باده یی از رنگ و بو چو لاله ی احمر
باده یی ار فی المثل بسنگ بتابد
گویی بر جست از آن شراره ی آذر
تا شودم باز چهره چون پر طاووس
از گلوی بط بریز خون کبوتر
ص: 555
گفتمش ای ترک ساده باده حرامست
خاطر بر ترک خمر دار مخمر
گفت چه رانی سخن ندانی فردا
هر چه خطا از عطا ببخشد داور
رقص کند از نشاط صالح و طالح
وجه کند بر بساط مومن و کافر
خلق جهان را دو عشرتست و دو شادی
اهل زمان را دو زینتست و دو زیور
شادی عامی ز بهر حیدر (ع) کرار
عشرت خاصی ز چهر خسرو صفدر
آن شده قایم مقام ماه رسالت
این شده نایب مناب شاه فلک فر
گفتمش استار این کنایت بر گیر
گفتمش اسرار این حکایت بشمر
حال مسمی بگو ز تسمیه بگریز
حل معما بکن ز تعمیه بگذر
گفت که فردا مگر نه عید غدیرست
عیدی بادش چو بوی عود معطر
در به چنین روزی از جهاز هیونان
ساخت نشستنگهی رسول (ص) مطهر
گرد وی انبوه از مهاجر و انصار
فوجی چون موج بحر بیحد و بی مر
خرد وکلان، خوب و زشت، بنده و آزاد
پیر وجوان، شیخ و شاب، منعم ومضطر
بر شد و گفتا السْت اولی منْکم
گفتند آری ز ما بمایی بهتر
دست علی (ع) را سپس گرفت و برافراخت
قطب هدی را پدید شد خط محور
گفت که ای خلق بنگرید تنا تن
گفت که ای قوم بشنوید سراسر
هر کش مولا منم علیش مولاست
اوست پس از من بخلق سید و سرور
یا رب خواری ده آنکه او را دشمن
یا رب یاری کن آنکه او را یاور
حرمت این روز را سه روز پیاپی
بگذرد از جرم خلق خالق اکبر
قاسم صرافان
شماره 1
دست هایت را که در دستش گرفت آرام شد
ص: 556
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد
دست هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:
مومنین! ( یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:)
خوب می دانید در دستانم اینک دست کیست؟
نام او عشق است، آری می شناسیدش : علی ست
من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی ابن ابی طالب شدم
در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی
تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علی
با خدا گفتم: علی، شب در حرا گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی
هر چه می گویم علی، انگار اللّهی ترم
مرغ «او ادنی»ییم وقتی که با او می پرم
مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم
با «یَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَیدیهِم» شدم
تا که ساقی اوست سرمستند «اصحابُ الیمین
وجه باقی اوست، «اِنّی لا اُحبُّ الافِلین»
دست او در دست من، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست
یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار _
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار
آخرین پیغمبر دلداده ام در کیش او
فکر می کردم که من عاشقترینم پیش او
دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی
شد سراپا شور و توفان تا شنید اسم علی
کوثری که ناز او را قلب جنت می کشید
ناگهان پروانه شد دور سر حیدر پرید
روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود آیینه دارش شد علی
رحمتٌ للعالمینم گرد من دیو و پری
می پرند و من ندارم چاره جز پیغمبری
بعد از این سنگ محک دیگر ترازوی علی است
ص: 557
ریسمان رستگاری تارِ گیسوی علی است
من نبی اَم در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»
طالبان «اِهدنا» اینهم «صراطَ المستقیم»
چهره اش مرآتِ «یاسین»، شانه هایش «مُحکمات»
خلوتش «والطور»، شور مرکبش «والعادیات»
هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست
شماره 2
تا چشم خُم افتاد به سیمای تو ساقی!
مثل همه خَم شد جلوی پای تو ساقی!
دل بست به آن حالت گیرای تو ساقی!
شد مثل نبی غرق تماشای تو ساقی!
«الیوم» چه کردی که خرابت شده احمد
«اکملت لکم» گفته و راحت شده احمد
این سلسله عشق به موی تو رسیده
سیب دل عشاق به جوی تو رسیده
این عقل به سر منزل روی تو رسیده
هی گشته و آخر به سبوی تو رسیده
خاتم به تو بالیده که پایان پیامی
هم نقطه ی آغازی و هم ختم کلامی
من عاشق آن لحظه که انگشتریت را ...
مجنونِ تو وقتی رجز خیبریت را ...
دیوانه ی آن دم که دمِ حیدریت را ...
وحی آمده تا گوشه ای از دلبریت را ...
دل برده ای از دختر یک دانه ی هستی
تا خانه ی کوثر شده میخانه ی هستی
امشب صد و ده مرتبه دیوانه ترم من
شمعی؛ صد و ده مرتبه پروانه ترم من
ساقی! صد و ده مرتبه پیمانه ترم من
مست توام و از همه فرزانه ترم من
در دست نبی دست تو یا دست خدا بود
حق داشت محمد که چنین مست خدا بود
درویش، علی گو شده، دف می زند امشب
ص: 558
در شادی شاهیّ ِ تو کف می زند امشب
هر نادعلی گو به هدف می زند امشب
زهرا به دلش مُهر نجف می زند امشب
بر گِردِ غدیر آمده تا کعبه بگردد
دور تو حرا آمده با کعبه بگردد
قاسم نعمتی
آفتاب ظهر روزهجدهم
دید ساقی ایستاده پای خم
باخدایش عشق بازی می کند
صحبت ازافشای رازی می کند
کیست این ساقی رسول خاتم است
صاحب تفسیراسم اعظم است
دورتادورسرش خیل ملک
درطواف او تمام نه فلک
جبریل این بار جور دیگری است
بحث اتمام ره پیغمبری است
وقت تکمیل رسالت آمده
گاه تنزیل ولایت آمده
تالب پیک الهی باز شد
شرح صدر مصطفی آغاز شد
در کناربرکه بار انداختند
منبربالابلندی ساختند
با جلال وعزت پیغمبری
باشکوه واقتداردیگری
رفت تاپایان رساندراه را
سازد آگه بنده ی گمراه را
یر جهاز اشتران قد راست کرد
خطبه اش رااین چنین آغازکرد
ایها الناس ای مسلمانان خموش
وحی منزل را فرا دارید گوش
ایها الحجاج حج کامل کنید
روی برحق پشت برباطل کنید
ایهالناس این منم ختم رسل
صاحب نور رسالت عقل کل
من رسول الله اعظم احمدم
تاج مخلوقات حی سرمدم
آمدم تا خیر را نازل کنم
راه کل انبیاء کامل کنم
اینکه دستش روی دستان من است
نفس قدسی من وجان من است
این علی با شد امام المتقین
شیرمیدان ها، بوارالکافرین
دست بوس محضرش روح الامین
دست پنهان خدا در آستین
مظهرعین الیقین حق الیقین
بهترین مخلوق رب العالمین
این علی فاروق حق و باطل است
هرکه رو گرداند از او جاهل است
این علی بر شانه هایم پا گذاشت
ذره ای تردید در قلبش نداشت
ص: 559
برفراز شانه هایم تانشست
همچو ابراهیم بت ها راشکست
لنگر هفت آسمان حیدر بود
مقتدای انس و جان حیدر بود
صاحب تیغ دودم تنها علی است
محرم صاحب حرم تنها علی است
هم بود یار و انیس فرشیم
هم بودخلوت نشین عرشیم
جزعلی نفس رسول الله کیست
صورت انسانی الله کیست
مادوتا یک روح در دو پیکریم
شاهکار دست حی داوریم
مادوتا منشق ز نور مطلقیم
دست حق باماست ماهم باحقیم
اولین مردمسلمان است علی
اولین قاری قرآن است علی
حال تکلیفم ادا باید شود
صحبت از سر خدا باید شود
هرکه رامن مقتدا و رهبرم
او شهادت می دهم پیغمبرم
هرکه را مولای بی همتا نبی است
بعداز این مولای او تنها علیست
شد ولی اولین و آخرین
حضرت حیدرامیر المؤمنین
آی مردم نیت قربت کنید
با وصی مصطفی بیعت کنید
آی مردم گفته ی رب کریم
بشنوید هذا صراط المستقیم
هر که شک بر او نمایدکافراست
منکراو منکرپیغمبر است
هرکه بر گرداند از او روی خویش
آتش قهرخدا دارد به پیش
ای خدا با دوستانش دوست باش
یاور هرکس که یار اوست باش
ای خدا دارو ندارمن علیست
یارصاحب اقتدارمن علیست
آنچه باید مصطفی می گفت گفت
یرهمه خلق خدا می گفت گفت
جملگی دست دعا برداشتند
لیک درسر فتنه های داشتند
از سر شانه عبا انداختند
اهل کینه رنگ خود را باختند
روی لب گفتند بخیِ یاعلی
زیرلب گفتند حرفی باعلی
حال بر دست پیعمبرشاد باش
بعداز آن آماده بیداد باش
آنکه اول بهر بیعت می دوید
نقشه ی قتل پیغمبر را کشید
عقده بدرو احد ابراز شد
فتنه ای با نام دین آغاز شد
ص: 560
وقت آن شد تا سوابق روشود
روی اصلی منافق روشود
مردم از راه حقیقت گم شدند
شاخه های گل همه هیزم شدند
دربهشت قرب احمد آمدند
درمیان خانه زهرا را زدند
دستهایی که به روی دست بود
خالق هستی هرچه هست بود
باعمامه دورگردن بسته شد
امت واحد هزاران دسته شد
ناله زهرای ا طهر می رسید
خویش را دنبال حیدر می کشید
بوسگاه مصطفی آتش گرفت
فاطمه سرتا به پا آتش گرفت
چادری که برتر از سجاده بود
زیر پای اینو آن افتاده بود
فاطمه می گفت بابا می زدند
مرتضی می گفت زهرا می زدند
عاقبت هم فضه او را جمع کرد
زیر چادر ماجرا را جمع کرد
قاسم نعمتی
قاسم سرویها
مهر تابان ولایت شد نمایان در غدیر
باز بخشید این بشارت، خلق را جان در غدیر
خوان و احسان و کرم گسترد یزدان تا کند
عالمی را بر سر این سفره مهمان در غدیر
از طواف کعبه امروز آن که بر گردد، یقین
حج او مقرون بود با عهد و پیمان در غدیر
وه! چه غوغایی است درآن سرزمین از جوش خلق !
موج انسان بین، بیابان در بیابان در غدیر !
از جهاز اشتران شد منبری آراسته
باشکوهی برتر از تخت سلیمان در غدیر
بر سر دست نبی تهلیل گویان، مرتضی
اشک شوق از دیده می بارد چو باران در غدیر
اقتران مهر و مه دارد تماشا، نی عجب
گر شود جبرئیل هم آیینه گردان در غدیر
دل درون سینه طغیان کرد و هوش از سر پرید
تا طنین انداز شد آیات قرآن در غدیر
سینه پاک پیمبر گشت سر شار از شعف
ص: 561
آیه «بلغ» چو نازل شد زیزدان در غدیر
تا ز «اکملت لکم» پر شد فضا، جبریل گفت:
با خود آوردم پیام از حی سبحان در غدیر
مصطفی تا مرتضی را همچو جان دربر گرفت
یوسفش را کرد پیدا، پیر کنعان در غدیر
تا علی شد جانشین خاتم پیغمبران
آشکارا شد همه اسرار پنهان در غدیر
«هر که من مولای اویم این علی مولای اوست»
این ندا پیچید در گوش بزرگان در غدیر
خاطر اهل ولا زین گفته شد امیدوار
نا امید از رحمت حق گشت شیطان در غدیر
تا جهان را از عدالت پر کند همچون نبی
مرتضی بگرفت ازو، منشور و پیمان در غدیر
از نبوت درجهان، اسلام اگر شد منتشر
شد ولایت دین یزدان را نگهبان در غدیر
در حقیقت شد مسلمان هر که با اخلاص داد
دست بیعت با علی، مانند سلمان در غدیر
گر به صدق و راستی آید سوی این آبگیر
هر خطا کاری شود پاکیزه دامان در غدیر
شد جهان روشن ز انوار امیرالمؤمنین
چلچراغ عشق و ایمان شد فروزان در غدیر
«سرویا»! شکر خدا در موسم «حج وداع»
دین حق رونق گرفت و یافت سامان درغدیر
قدسی اصفهانی
مست است از شراب تولا غدیر خم
تن شسته در طراوت طوبا غدیر خم
کاشانه فراز و فرود فرشته هاست
دارد شمیم گلشن طاها غدیر خم
تنها نه کعبه منزلت از بوتراب (ع) یافت
ره برد از او به رتبه والا غدیر خم
با آنکه در حریم حجاز است، از شرف
سوده است سر به عرش معلا غدیر خم
مهر سکوت اگر چه به لب باشدش ولی
در سینه دارد آتش غوغا غدیر خم
ص: 562
چون عشق، خانه کرده به دلهای شیعیان
خوش آرمیده گر چه به صحرا غدیر خم
رنگین گل خلافت مولا شکفته گشت
در دامن بهار شکوفا غدیر خم
در حجه الوداع، ز اکمال دین حق
لبریز شد ز گوهر معنا غدیر خم
حجاج کعبه را همه با امر کردگار
داد آنزمان به سینه خود جا غدیر خم
می ریخت چون ز کاکل جبریل عطر وحی
زد غوطه در گلاب تولا غدیر خم
چون مصطفی (ص) خطابه منْ کنْت می سرود
می کرد ضبط با همه ی اعضا غدیر خم
گلنغمه مفرح اکْملت دینکم
پیچید در هوای فرح زا غدیر خم
زد تکیه بر سریر امامت، امام عشق
شد مات در جلالت مولا غدیر خم
از هر کرانه نغمه تبریک جان گرفت
یک صوت و یک صدا همگی با غدیر خم
با آنهمه شکوه و شرافت به روزگار
مهجور مانده است دریغا غدیر خم
با آنکه شد، ز بغض گروهی هواپرست
مستور پشت پرده حاشا غدیر خم
در هر زمان رسالت سنگین خویش را
پیغمبرانه ساخته ایفا غدیر خم
هر سال تازه تر شود این رویداد ناب
در ذهن سبز اهل ولا با غدیر خم
تا بر امام عصر (عج) دهد شرح ماجرا
بوده است و هست ثابت و برجا غدیر خم
«قدسی» چراغ حق علی (ع) را به روزگار
روشن نگه نداشته الا غدیر خم
کشفی
سطح هوا گرفت؛ کم کم غبارها
از دور می رسند؛ صدها هزارها
با سرعت تمام؛ اشتر سوارها
دلهاست در خروش؛ رفته قرارها
ای کاروان بیا؛ قدری سریعتر
منزل کنیم زود؛ جایی وسیعتر
آید «شمیم جان»؛ از سمت کاروان
بخشد بتن توان؛ خرم کند روان
برخاست از زمین؛ شد سوی آسمان
ص: 563
گردی سپید و صاف؛ مانند کهکشان
همران آفتاب؛ بین ماه می رسد
جان جهانیان؛ از راه می رسد
از حجه الوداع؛ فارغ نموده بال
در مغز عقل کل؛ نقشست این خیال
تا امر کردگار؛ کی یابد امتثال
ابلاغ چون کند؛ فرمان ذوالجلال
رسما نکرده است، تعیین جانشین
خواهد زمامدار، زین پس امور دین
ناگاه جبرییل؛ کرد از سما نزول
امری اکید داشت؛ آمد پی وصول
حق گوی؛ گو که خصم؛ از حق کند عدول
دستور فوریست؛ یا ایها الرسول
بلغ حبیبنا! ما انزل الیک
والله یعصمک، صلواته علیک
باری چو در غدیر؛ از حضرت جلیل
بر بهترین سلیل؛ از عترت خلیل
دستور مقتضی؛ آورد جبرییل
اعلان وقفه داد، موقوف شد رحیل
افکنده التهاب؛ در دشت آفتاب
رفته ز جسم و جان؛ در این مصاف تاب
تا افکند طنین؛ نطقش در آن مکان
بنهاد منبری، ز احجار بس کران
یا ز اشتران جهاز؛ چیدند آنچنان
از بهر ارتقاء؛ می ساخت نردبان
سازد رها ز جهل؛ هم پیر و هم جوان
راه وداد وداد؛ بنمود بر جهان
یکتا خطابه ای؛ در نعت مرتضا (ع)
ایراد کرد و گفت؛ با منطق رسا
بر هر کسی منم، مولا و مقتدا
از بعد من علیست (ع) مولا و پیشوا
تنها نه زین مقال؛ فری گرفت فرش
کرسی نطق وی؛ همپایه شد بعرش
کلامی زنجانی_شعربی نقطه)
در مکه هَلا حکم اله احد آمد
کامال و مراد همه والا ولد آمد
در طارم اعلا ملک سدره صلا داد
مولود حرم رهرو راه احد آمد
مرد عمل و محرم اسرار دل ما
در معرکه کرار و احد را اسد آمد
معصوم دوم و اول امام همه عالم
ص: 564
معموره اسلام و ولا را عَمَد آمد
گردد دگر اعدا همه آواره و رسوا
گاه عدم ملحد و حرص و حسد آمد
در طور ولا کرد طلوع ماه دل آرا
ماه آمده و اهل حسد را رمد آمد
صدر الامم و مالک ملک ورع و داد
سالک که هماره ، ره داور رود آمد
او صالح و او مصلح و او حاکم عادل
او آمد و در مهلکه حکام دد آمد
مهر سحر و ماه مسا صحر محمد
در حال دعا حامد حمد صمد آمد
او محور ملک دل و دل در گرو مهر
گمره دل اعدا که در او مهر رد آمد
در عرصه علمدار رسول الله اکرم
او مردم ما را کمک آمد مدد آمد
دل کرده مرور اسم ورا در همه اعداد
ده اسم مطهر، که صد و ده عدد آمد
علامه دهر اسوه احرار موحد
روح الله عصر او که مرادم دهد آمد
در کل امور آمر و هم مسلک طاها
او گوهر دل را محک و حصر و حد آمد
در هر دو سرا او همه را سرور و سالار
سر کرده که در سلسله محکم مسد آمد
دل داده ام او را که رسد در دم مرگم
امداد گر و همدم ما در لحد آمد
مداحم و مولا صله ام داده و هر دم
گل کرده «کلامم» ره دل در صدد آمد
گلزاراصفهانی
ای بت فرخ رخ حمیده خصایل
وی مه گردون حسن، شمع محافل
کرد نهان رخ ز شرم نیر اعظم
دوش چو شد با مه رخ تو مقابل
ص: 565
دل ز جنون خواست سر ز عشق تو پیچد
زلف تو در پای او نهاده سلاسل
قند لبت برده شهد شکر مصری
چشم تو بربسته ره به جادوی بابل
کعبه ی مقصود ما تویی بنما رخ
تا برهیم ای صنم ز رنج مراحل
با دل خود کردم این خطاب که ای دل
چند کنی عمر خویش صرف به باطل
آب گذشت از سرو هنوز تو در خواب
عمر به آخر رسیده است و تو غافل
آمدم از دل ندا که بی رخ جانان
جان به چه کار آید و ز عمر چه حاصل
پس به خرد گفتم ای مفتح ابواب
وی شده بر ما همیشه لطف تو شامل
گر نشود ناخدای لطف تو رهبر
کشتی ما کی رسد ز قعر به ساحل
خضر رهم شو به سوی منزل جانان
تا کندم زنگ غم ز آینه زایل
گفت اگر بایدت سعادت دارین
جوی توسل تو بر شهنشه عادل
خسرو عادل عدیل ختم رسولان
آنکه نگین داد در رکوع به سایل
گفت به خم غدیر احمد (ص) مرسل
هست پس از من علی (ع) خلیفه ی کامل
یا علی (ع) ای بر نبی (ص) خلیفه و داماد
یا علی (ع) ای در جهان فضل، تو فاضل
وصف تو آرایش تمام دفاتر
اسم تو سردفتر جمیع رسایل
هم ز تو جاری است امر و نهی الهی
هم ز تو برپا صلاه و صوم و نوافل
تیغ تو جوزا صفت دو تا شد ازیراک
فرق نهد در میانه ی حق و باطل
عشق تو در سر نهفته عارف و عامی
مهر تو در دل گرفته عالم و جاهل
آمده مداح آستان تو «گلزار»
ص: 566
گر چه نباشد بر آستان تو قابل
عباس براتی پور
شماره 1
تا شد به روی دست نبی (ص) مرتضی (ع) بلند
شد رایت جلال خدا برملا بلند
بشنید چون که نغمه «یا ایهاالرسول»
گردید منبری همه از پشته ها بلند
مرآت پاک لم یزلی، آیت جلی
شد بر سریر دست حبیب خدا بلند
آیین پاک ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمی شد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به کوری چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوی بلند
خورشید دین، سپهر یقین، ختم مرسلین
شد زین سبب میان همه انبیا بلند
تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش
شد این ندا ز بارگه کبریا بلند
تکمیل شد شریعت پاک محمدی
چونان که گشت دین خدا را لوا بلند
ای مظهر صفات خداوند لایزال
وی از تو آسمان ولایت به پا بلند
هرجا که بود پیکر هر ناتوان به خاک
هر جا که بود ناله هر بی نوا بلند
هر جا که بود طفل یتیمی سرشک بار
هرجا که بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگیری آنان سپندوار
یک باره می شد ید مشکل گشا بلند
تا خانه زاد خود کُنَدَت کردگار پاک
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنیدی ز کوی دوست
و آواز خوش چو شد ز حریم حرا بلند
یک باره دست بیعت خود را از روی شوق
کردی به سوی شمس رُسل، مصطفی بلند
مدحت گر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو کرده با سخن «هل اتی» بلند
پا بر حریم خانه چون بگذاری از شرف
فریاد شوق می شود از بوریا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشکار بود
دست بلند شیر خدا، «لافتی» بلند
ص: 567
ما ریزه خوار خوان ولای توایم و بس
از لطف توست این که بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدیر بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر یکدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت کفر و نفاق و کین
همواره بود آیت شمس الضّحی بلند
باب المراد اهل جهانی و می کنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند
ای نفس قدرت ازلی، - یا علی - نمای
نخل شکوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پیروان مکتب سرخ ولایتیم
گر می زنیم گام سوی کربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تیغی که گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتی» به روزگار
سر می کند به عشق تو روز جزا بلند
عباس براتی پور
شماره 2
تا شد به روی دست نبی (ص) مرتضی (ع) بلند
شد رایت جلال خدا برملا بلند
بشنید چون که نغمه «یا ایهاالرسول»
گردید منبری همه از پشته ها بلند
مرآت پاک لم یزلی، آیت جلی
شد بر سریر دست حبیب خدا بلند
آیین پاک ختم رسل ناتمام بود
گر بر نمی شد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به کوری چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوی بلند
خورشید دین، سپهر یقین، ختم مرسلین
شد زین سبب میان همه انبیا بلند
تا شد به عرش دست نبی ماه عارضش
شد این ندا ز بارگه کبریا بلند
تکمیل شد شریعت پاک محمدی
چونان که گشت دین خدا را لوا بلند
ای مظهر صفات خداوند لایزال
وی از تو آسمان ولایت به پا بلند
هرجا که بود پیکر هر ناتوان به خاک
ص: 568
هر جا که بود ناله هر بی نوا بلند
هر جا که بود طفل یتیمی سرشک بار
هرجا که بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگیری آنان سپندوار
یک باره می شد ا» ید مشکل گشا بلند
تا خانه زاد خود کُنَدَت کردگار پاک
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنیدی ز کوی دوست
و آواز خوش چو شد ز حریم حرا بلند
یک باره دست بیعت خود را از روی شوق
کردی به سوی شمس رُسل، مصطفی بلند
مدحت گر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو کرده با سخن «هل اتی» بلند
پا بر حریم خانه چون بگذاری از شرف
فریاد شوق می شود از بوریا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشکار بود
دست بلند شیر خدا، «لافتی» بلند
ما ریزه خوار خوان ولای توایم و بس
از لطف توست این که بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدیر بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر یکدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت کفر و نفاق و کین
همواره بود آیت شمس الضّحی بلند
باب المراد اهل جهانی و می کنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند
ای نفس قدرت ازلی، - یا علی - نمای
نخل شکوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پیروان مکتب سرخ ولایتیم
گر می زنیم گام سوی کربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تیغی که گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتی» به روزگار
سر می کند به عشق تو روز جزا بلند
عبدالرحیم سعیدی
مبادا دشمنی ها پا بگیرد
ص: 569
حدیث نفس، در دل جا گیرد
هر آن کس را که من مولای اویم
مبادا جز علی مولا بگیرد!
**************************
نگین حلقه دنیا غدیره
زمین را گنج بی همتا غدیره
بگو ای نوح با مردم: بیایید
ولایت کشتی و دریا غدیره
عمان سامانی
همین همایون روزست آنکه ختم رسل
محمد (ص) عربی، شاه دین، رسول انام
شعاع یثرب و بطحا، فروغ خیف و منا
چراغ سعی و صفا، آفتاب رکن و مقام
فرو کشید ز بیت الحرام رخت برون
باتفاق کرام عرب پس از احرام
طواف خانه ی حق کرده کآدمی و ملک
یسبحون له ذوالجلال و الاکرام
ز بعد قطع منازل درین همایون روز
عنان کشیده بخم غدیر، ساخت مقام
رسول شد ز خدا، زی رسول (ص) روح القدس
که ای رسول بحق، حق ترا رساند سلام
که ای بخلق من از من خلیفه ی منصوب
بکوش کآمد نصب خلیفه را هنگام
ازین زیاده منه آفتاب را به کسوف
ازین زیاده منه ماهتاب را به غمام
بس است سر حقیقت نهفته در صندوق
درش گشا که ز گل، رنگ خوش، ز عنبر فام
یکی ست همدم ساز تو، دیگران غماز
یکی ست محرم راز تو، دیگران نمام
بلند ساز، تو تا دیده های بی آهو
دهند فرق سگ و خوک و رو به از ضرغام
بساخت سید دین منبر از جهاز شتر
که تا پدید کند هر چه شد به او الهام
بر آن بر آمد و اسرار حق هویدا ساخت
بلند کرد علی (ع) را بدین بلند کلام
که: من نبی (ص) شمایم، علی (ع) امام شماست
زدند نعره که: نعْم النبی (ص) نعْم الامام
ص: 570
تبارک الله ازین رتبه کز شرافت آن
مدام آب در آید بدیده ی اوهام
گر او نه حامی شرع نبی (ص) شدی به سنان
ور او، نه هادی دین خدا شدی به حسام
که باز جستی مسجد کجا و دیر کجا؟
که فرق کردی مصحف کدام و زند کدام؟
گر او ز روی صمد پرده باز نگرفتی
هنوز کعبه ی حق بد، مدینه الاصنام
علیست (ع) آنکه عصا زد به آب و دریا را
شکافت از هم وزد در میان دریا گام
علیست (ع) آنکه نشست اندر آتش نمرود
علیست (ع) آنکه بآتش سرود برد و سلام
علیست (ع) آنکه بطوفان نشست در کشتی
معاشران را از بیم غرق، داد آرام
غرض که آدم و ادریس و شیث و صالح و هود
شعیب و یونس و لوط و دگر رسل به تمام
بوحدتند، علی (ع) کز برای رونق دین
ظهور کرده بهر دوره یی بدیگر نام
از ین زیاده به جرات مزن رکاب ای طبع
بکش عنان که عوامند خلق کالانعام
زبان بکام کش ای خیره سر که می ترسم
بکشتن تو بر آرند تیغ ها ز نیام
تو آینه بکف اندر محله ی کوران
ندا کنی که به بینید خویش را اندام
زهی امام همام ای امیر پاک ضمیر
که با خدایی همراز و همدم و همنام
بخر گه تو فلک را همی سجود و رکوع
بدرگه تو ملک را همی قعود و قیام
بیمن حکم تو ساری ست، نور در ابصار
به فر امر تو جاری ست روح در اجسام
تفقدی ز کرامت به سوی (عمان) کن
که از ولای تو بیرون نمی گذارد گام
بجز مدیح تو کاریش نی بسال و بماه
ص: 571
بجز ثنای تو شغلیش نی بصبح و بشام
محب راه ترا شهد عشرت اندر کاس
عدوی جاه ترا زهر حسرت اندر جام
علامه حائری مازندرانی
سبحه روح الامین در ثمین نجف آمد
دل پیغمبراین در نجف را صدف آمد
نجف استی که بگسترده همه پر ملک را
معدن هشت بهشت استی کان شرف آمد
معتکف باش در این خاک و بجوی آبرویت را
که جز این روضه رضوان نه تو را معتکف آمد
دیده بگشا دل بشکسته از آن بند به مرهم
روبدان دار که بگسسته بدان مؤتلف آمد
بر روی طلعت دادار که این پرده کشیده ؟
کشف وجه اللّه در دست شه لوکشف آمد
آن که در هر که و بر هر چه همی دیده خدا را
رازهر ذره و هر دره بر او منکشف آمد
انبیا گرد ضریحش به طوافند منظم
پی تعظیم ،ملائک سرپا صف به صف آمد
کشف هر راز نشد در خور هر مرد جز آن کو
به لبش گاه سلونی و گهی لو کشف آمد
گه سردوش نبی پای وی اندر دل کعبه
گه به خم سروقدش همچو علم روی کف آمد
قامتش گشت لوا دست محمد(ص ) ید بیضا
روزخیبر علمش هم به کفش از شعف آمد
شیعه اندر کنف آن علم حمد مهیمن
حمدللّه علم حمد مهیمن کنف آمد
علی عالی اعلا شده میزان عملها
چون ز عدلش سرمویی نه زیان نی سرف آمد
آن که پرورد خدا با تن وی روح مسیحا
روح وی را چه مقامی ز کمال و شرف آمد
ص: 572
آن امامی که دمد روح به روح اللّه و مریم
بی نیازاز زر و سیم و خور و خواب و تحف آمد
ما امامت نپذیریم جز از زنده دلی کو
فعل وی عدل و دمش فصل و قضایش نصف آمد
از جهاز شتران منبری آراسته در خم
عرش برعرشه وز افواج ملائک سه صف آمد
در یمین روح الامین بودی و میکال یسارش
پشت سر بود سرافیل که صورش به کف آمد
و آنچه در مولد و مبعث شدی از جلوه ایزد
روزخم بر دل مردان خدا مکتشف آمد
دست بنهاد خداوند روی کتف محمد(ص )
که خنک دل شد و از عرش برین با شعف آمد
طرفه بر جایگه دست خدا در دل کعبه
پی افکندن بت ، پای علی بر کتف آمد
هدف زندگی مرد خدا راست ولایش
ورنه تیرش به زمین آمده کی بر هدف آمد
که به جز حجت معصوم کند فصل قضایا؟
نه مگرآنچه زنادان شده جای اسف آمد
ای ش_ه_نشه که سلاطین و ملائک سرکویت
جمله صف بسته به خدمت چو گدا در صغف آمد
مشکن این مدحت ناقابل ازین پیر غلامت
کزبهشت نجفت ملتقط و مقتطف آمد
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
نه مگرمور در اردوی سلیمان به صف آمد
گر قبولم نکنی خاک به سر ریزم و گویم
مور با،ران ملخ رانده ز شاه نجف آمد
ما همه شیعه ایرانی و هر سنگ خلافی
بر سرشیعه ات ای شه زره مختلف آمد
لیک شک نیست شود دولت ایران مترقی
چون که از جان و دل او بنده شاه نجف آمد
ص: 573
علی اکبرلطیفیان
کار من نیست که بنشینم و املات کنم
شان تو نیست که در دفترم انشات کنم
عین توحید همین است که قبل از توبه
باید اول برسم با تو مناجات کنم
سالی یک بار من عاشق نشوم می میرم
سالی یک بار اجازه بده لیلات کنم
همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا
تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم؟
پدر خاکی و ما بچه ی خاکی توایم
حق بده پس همه را خاک کف پات کنم
باتو ای پیر طریقت که سر راه منی
آن قدر معجزه دیدم که مسیحات کنم
از خدا خواسته ام هر چه که دارم بدهم
جای آن چشم بگیرم که تماشات کنم
تو همانی که خدا گفت: تو رب الارضی
سجده بر اشهد ان لایی الّات کنم
مثل ما ماه پیمبر به خودت ماه بگو
اشهد انّ علیّاً ولی الله بگو
آینه هستم و آماده ی ایوان شدنم
آتشی هستم و لبریز گلستان شدنم
چند وقتی است به ایوان نجف سر نزدم
بی سبب نیست به جان تو پریشان شدنم
سفره ی نان جویی پهن کن ای شاه نجف
بیشتر از همه آماده ی مهمان شدنم
آن که از کفر در آورد مرا مهر تو بود
همه اش زیر سر توست مسلمان شدنم
از چه امروز نیفتم به قدومت وقتی
ختم شد سجده ی دیروز به انسان شدنم
علی اللهی ما را به بزرگیت ببخش
پیش تو مستحق این همه حیران شدنم
ده ذی الحجه ی من هجده ذالحجه ی توست
هشت روز است که آماده قربان شدنم
جان به هرحال قرار است که قربان بشود
ص: 574
پس چه خوب است که قربانی جانان بشود
شان تو بود اگر این همه بالا رفتی
حق تو بود که بالاتر از این جا رفتی
شانه ی سبز نبی با تنش عرش الله است
تو از این حیث روی عرش معلّا رفتی
انبیاء نیز نرفتند چنین تا معراج
انبیاء نیز نرفتند تو اما رفتی
به یقین دست خدا دست پیمبر هم هست
پس تو با دست خودت این همه بالا رفتی
باید این راه به دست دگری حفظ شود
علت این بود که تا خیمه ی زهرا رفتی
تو ولی هستی و منجی ولایت زهراست
تو هدایت گری و نور هدایت زهراست
آی مردم به خدا نیست کسی برتر از این
ازلی طینت، اول تر و آخرتر از این
تا به حالا که ندیدند و بعد از این هم
اسد الله ترین حضرت حیدرتر از این
هیچ کس نیست گه عقد اخوت خواندن
بهر پیغمبر اسلام برادرتر از این
رفت از شانه ی معراج نبی بالاتر
به خدا هیچ کجا نیست کسی سرتر از این
آن دو تا ذات در این مرحله یک ذات شدن
این پیمبرتر از آن، آن پیمبرتر از این
دستِ گرم پدر فاطمه در دست علی ست
بعد از این بارِ نبوت همه در دست علی ست
علیرضا خاکساری
شعر من از کرم اوست که ارزش دارد
این جهان از قدم اوست که ارزش دارد
هیئت ام با علم اوست که ارزش دارد
خادمی حرم اوست که ارزش دارد
باز مست از می صهبای غدیرم کردند
عمری است بر در این خانه اسیرم کردند
خواستم مدحیه های علوی بنویسم
ص: 575
عامیانه ولی بین المللی بنویسم
خواستم از دم عشق ازلی بنویسم
در دل خود صد وده بار "علی" بنویسم
مرتضی کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ؟؟
این چه شمعی ست فقط فاطمه پروانه اوست ؟؟
خبر آمد که آقای غدیرش کردند
و به فرمان خداوند وزیرش کردند
به ید احمد مختار امیرش کردند
و مرا تا ابدالدهر اسیرش کردند
غم ندارم به رسول مَدَنی نائب هست
غصه ای نیست عَلیِ بنِ اَبیطالِب هست
گوئیا وحی رسیده نَبیَ الله ، بگو
همه را جمع کن و در وسط راه بگو
برو بر منبر و با یک دل آگاه بگو
" اَشهَدُ اَنَّ عَلیً وَلیُ الله "بگو
تو بگو تا همگان بشنوند این اَشهد را
تو بگو تا بشناسند ولی ایزد را
مثل امروز همه مالک و عمار شدند
دست در دست علی با نفسش یار شدند
عده ای سخت از این واقعه بیزار شدند
از همان اول کاری چو سگی هار شدند
تا قیامت به دو رویان لجن لعنت باد
به ابوبکر و عمر - نعره بزن - لعنت باد
بعد پیغمبر اسلام ولایت دارد
او به جن و ملک و انس امامت دارد
اوست که بعد نبی حق خلافت دارد
در دل مرد و زن شیعه اقامت دارد
چقدر بیعت با شیر خدا شیرین است
هر کسی منکر حیدر بشود بی دین است
به خدا دلبر دلهاست تعجب نکنید
بخدا شاه دو دنیاست تعجب نکنید
آری او شافع فرداست تعجب نکنید
همه ی هستی زهراست تعجب نکنید
اَسَدُالله ست علی ، کور شود چشم حسود
وَ یَدُ الله ست علی ،کور شود چشم حسود
ص: 576
وسط معرکه ها هم قدمش نیست که نیست
گفته حاتم که رقیب کرمش نیست که نیست
بشری نیز حریف قلمش نیست که نیست
بیرقی هم به شکوه علمش نیست که نیست
هرکه هرجا که رسیده همه ، کارِ علی است
به خداوند قسم که " همه کاره " علی است
شاعر: علیرضا خاکساری
علیرضا سپاهی لائین
دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا
در غدیر موج می زد سیل مردم مثل دریا
در غدیر در شکوه کاروان آن روز با
آهنگ زنگ بی گمان باری رقم می خورد فردا
در غدیر ای فراموشان باطل سر به پایین افکنید
چون پیغمبر دست حق را برد بالا در غدیر
حیف اما کاروان منزل به منزل می گذشت
کاروان می رفت و حق می ماند تنها در غدیر!!
علیرضا قزوه
کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد
مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد
«خون نمی خوابد» چنین گفتند رندان پیش از این
کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟
نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند
هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد
پرده عشّاق حاشا بی ترنّم گل کند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد
وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد
خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد
کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود
حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد
کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
ص: 577
کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد
حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است
نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد
از شراب مشرق توحید خواهد مست شد
گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد
غلامپور
در غدیر خم، طلوع نور بود
خم تجلی گاه، کوه طور بود
کاروانی شد مقیم آن زمین
کاروان سالار، ختم المرسلین (ص)
غرق شادی جمله ی افلاکیان
خرم و سرمست خیل خاکیان
جبرییل آورد پیغام از خدا
بر حبیب او، رسول مصطفی (ص)
گفت: آوردم به فرمان کریم
بهر تو اینک پیامی بس عظیم
امتت را آگه از این راز کن
عقده از کار دو عالم باز کن
داد فرمان خاتم پیغمبران (ص)
تا به پا شد منبری در آن مکان
بر فراز منبر آن والا مقام
کرد حجت بر مسلمانان تمام
گفت پیغمبر (ص) که بعد از من علی (ع)
رهبر خلق و امام است و ولی
پس بخوانید ای قدح نوشان خم
آیه ی «الیوم اکْملْت لکمْ»
خانه زاد خانه ی امن خدا
شد وصی و جانشین مصطفی (ص)
خانه زاد کعبه نوری منجلی است
کعبه ی دلهای مشتاقان علی (ع) است
خانه زاد کعبه بر دوشش به شب
«می برد شام یتیمان عرب»
تا مبادا کودکی بی نان و آب
سر نهد بر بستر و بالین خواب
غلامرضا سازگار
شماره 1
غدیریه
پیام نور به لبهای پیک وحی خداست
بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست
با شراب طهور از خم غدیر بزن
خدا گواه ست که ساقی این شراب خداست
خم از غدیر خم و می ، می ولای علیست
و گرنه صحبت ساقی و جام و باده خطاست
ص: 578
غدیر ، عید خدا،عید احمد، عید علی
غدیر عید نیایش غدیر عید دعاست
غدیر صبح سپید همه سپیدی ها
غدیر ، نور خدا، دشمن سیاهی هاست
غدیر سید اعیاد و اشرف ایام
غدیر خوبتر از عید روزه و اضحی است
غدیر سلسله دار کمال دین تا حشر
غدیر آینه دار علی ولی الله است
غدیر عید همه عمر با علی بودن
غدیر جشن نجات از عذاب روز جزاست
غدیر بر همه حق باوران تجلی حق
غدیر ببر همه گم گشتگان چراغ هداست
غدیر کعبه مقصود شیعه در عالم
غدیر جنت موعود خلق در دنیاست
غدیر حاصل تبلیغ انبیا همه عمر
غدیر میوه توحید اولیا همه جا است
غدیر آیینه لا اله الا هو
غدیر ایت سبحان ربی الاعلی است
غدیر هدیه نور از خدا به پیغمبر (ع)
غدیر نقش ولای علی به سینه ماست
غدیر بر کعبه اهلل سما و اهل زمین
غدیر قبله خلق زمین و خلق سماست
غدیر یک سند زنده یک حقیقت محض
غدیر خاطره ای جاودانه و زیباست
غدیر روشنی چشم پیروان علی
غدیر از دل تنگ رسول عقده گشاست
غدیر با همگان هم سخن ولی خاموش
غدیر با همه کس آشنا ولی تنهاست
غدیر صفحه تاریخ وال من والاه
غدیر آیه توبیخ عاد من عاداست
هنوز از دل تفتیده غدیر بلند
صدای مدح علی بانوای روح فزاست
هنوز گوهر وصف علی بود در گوش
هنوز لعل لب مصطفی مدیحه سراست
هنوز لاله اکملت دینک روید
هنوز طوطی اتممت نعمتی گویاست
هنوز خواجه لولاک را نداست بلند
ص: 579
که هر که را پیمبر منم علی مولاست
چنانکه من همگان را به نفس اولایم
علی وصی من از نفس او به او اولاست
علی علیم و علی عالم و علی اعلم
علی ولی و علی والی و علی اولاست
علی حقیقت روح و تمام عالم جسم
علی سفینه نوح و همه جهان دریاست
علی مدرس جبریل در شناخت حق
علی معلم آدم به علم الا سماست
علی تمامی دین ، بغض او تمامی کفر
علی ولی خدا ، خصم او عدوی خداست
علی بود پدر امت و بردار من
علی سغیر خدا و علی امیر خداست
علیست حج و علی کعبه و علی زمزم
علی سفا و علی مروه و علی مسعاست
علی صراط و علی محشر و علی میزان
علی بهشت و علی کوثر و علی طوباست
علی چو شخص پیمبر هماره بی مانند
علی چو ذات اللهی همیشه بی همتاست
علی شهید و علی شاهد و علی مشهود
علی پناه و علی ملجا و علی منجاست
علی اذان و اقامه ، علی رکوع و سجود
علی قیام و قعود علی سلام و دعاست
علی حقیقت توحید بر زبان کلیم
علی تجلی طور و علی ید بیضاست
علی وصی و دم و لحم و نفس پیمبر
علی ابوالحسنین است و شوهر زهرا
علی است حق و حقیقت بدور او گرد
علی است عدل و عدالت به خط او پویاست
علی محمد و فرقان و نور و کوثر ،قدر
علی مزمل و یاسین و یوسف و طاهاست
ص: 580
علی به قول محمد در مدینه علم
ز در درآی که راه خطا همیشه خطاست
حدیث منزله را از نبی بگیر و بخلق
بگو مخالف هارون مخالف موسی است
بود وصی نبی آنکسی که نفس نبی است
گرفتم (اینکه حدیث)غدیر یک رویاست
کننده در خبیر بود وصی رسول
نه انکه کرد فرار از جهاد ، عقل کجاست
کسی که گفت سلونی ، سزد امامت را
نه آن کسی که بلولا ، به جهل خود گویاست
کسی که جی نبی خفت جانشین نبی است
نه آنکه راحتی جان خویش را می ساخت
چگونه قاتل زهرا امام خلق شود
مدینه مرد شرف نیست یا علی تناست
چگونه مهر بورزند به آن ستم گستر
که دود آتش او دور خانه زهراست
چگونه غیر علی را امام خود داند
که او سراپا آیینه رسول خداست
حدیثی از دو لب مصطفی مراست به یاد
به آب زر بنویسم اگر رواست رواست
خدا گواه است پی دشمن علی نروم
حلال زاده رهش از حرام زاده جداست
کسی که بت شکند بر فراز دوش نبی
برای حفظ خلافت ز هر کسی اولاست
گواه من به خلافت همان وجود علی است
که آفتاب بتایید آفتاب گواه است
بود امامت او در کتاب حق معلوم
چنان که صورت خورشیددر فضا پیداست
به دیدگان خدا بین مرتضی سوگند
کسی که غیر علی دید دیده اش اعماست
عبادت ثقلینت اگر بود فردا
تو را بدون ولایت به ویل و اویلاست
به آن نبی که علی را وصی خود فرمود
ص: 581
به آن نبی که تمامش ثنای آن مولاست
صواب نیست صوابی که بی ولای علی است
نماز نیست نمازی که بی علی برپاست
شکسته باد دهانی که بی علی باز است
بریده باد زبانی که بی علی گویاست
تمرد است بدون علی اگر طاعت
تاسف است سوای علی ، اگر تقواست
به آیه آیه قران به حق پیغمبر
که راه غیر علی مرگ و نیستی و فناست
خدا گواست که هر کس رهش جدا زعلی است
بسان لشکر فرعون راهی دریاست
اگر تمام خلایق جدا شوند از او
خدا گواست که راه تمام خلق خطاست
به جای حور به بوزینه دست داده و بس
کسی که غیر علی را امام ورهبر خواست
به صد هزار زبان روح مصطفی گوید
که ای تمام امت علی امام شماست
من و جدا شدن از مرتضی خدا نکند
که هر که گشت جدا از علی جدا زخداست
کسیکه فاطمه از ظلم او غضبناک است
امامتش غم واندوه و رنج و بلاست
مگرنگفت نبی خشم دخترم زهرا
شرار خشم خداوندگار بی همتاست
مگر نگفت نبی با هم اند ، حق و علی
اگر علی نبود در میانه حق تنهاست
تمام قرآن در حمد و حمد بسم الله
تمام بسمله در با علی چو نقطه باست
خدا گواست که امروز هر که پیرو اوست
مصون زنار جحیم و عذاب حق فرداست
علی کسی است که یک ذره از ولایت او
نجات بخش تمامی خلق روز جزاست
علی کسی است که یک خردل از محبت او
ص: 582
نکوتر است ز دنیا و آنچه در دنیاست
اگر زخاک درش کسب آبرو نکند
یقین کنید که در حشر آبرو رواست
چنانکه غیر خدا را خدای نتوان گفت
اگر بغیر علی کس خلیفه گفت خطاست
بگو که بند ز بندم جدا کنند به تیغ
ز بند بندم آید ندا علی مولاست
ا گر به تیغ کشندم و یا به دار کشند
زبان نه بلکه وجودم به حمد او گویاست
به حق کسی نیرد راه جز ز راه علی
به هوش با ش که راه علی بود ره راست
لوا یحمد بدست علی بود فردا
تمام محشر در ظل این بلند لواست
پیمبران همه در تحت دین لوا آیند
که این لوای مقدس همان لوای خداست
الا کسی که تو را از علی جدا کردند
پناگاه تو در آفتاب حشر کجاست
مرا بروز قیامت خبلد کاری نیست
بهشت من همه در صورت علی پیداست
جهنم است بهشتی که بی علی باشد
جحیم با رخ نورانی علی ، زیباست
کجا امام توان یافتن چو شخص علی
که هم کلام خداوند و هم نشین گداست
اگر به چشم شما آفتاب نور دهد
وگر که سایه این نه سپهر بر سر ماست
اگر نسیم سحر می ورزد به لاله و گل
اگر به ظلمت شب ماه را فروغ و ضیاست
اگر تمات سماوات از ستاره پرند
و گر چو مائده لبریز دامن صحراست
اگر فرشته و حور است و آدمی و پری
اگر زمین و سما و بهشت و عرش علاست
ص: 583
اگر سیاه و سفید است و اصغر و احمد
اگر که روز و شبی یا که صبح و مساست
خدا گواست که از یمن دوست علی است
علیست باعث خلقت ، علی خدای گواست
علی ولی خدا بود پیش از انکه خدای
به حرف کن ، همه کائنات را آرست
خدا برای علخل کرد عالم را
چنانکه خلقت او بری خود می خواست
تمام عالم ایجاد بی وجود علی
بان کشتی بی ناخدای در ، دریاست
مرا بس است تولای چهارده معصوم
که این ولایت فوق تمام نعمتهاست
مگر نکفت پیمبر کتاب و عترت من ؟
امنتی است که پیوسته در میان شماست ؟
مگر نگفت که این دو ، زهم جدا نشوند
اگر جدا ز یکی هر که شد ز هر دو جداست
مگر نگفت که این دو ، چو این دو انگشت اند
کز اتحاد یکی گرچه در شماره دو تاست
عبادت ثقلین است بسته بر ثقلین
که مهر طاعت هر بنده مهر ال عباست
درود باد به ارواح چهارده معصوم
که در طریقت آنان نجات هر دو سراست
بتول و چار محمد(ع) حسین و چار علی (ع)
دو نامش حسن و آندو جعفر و موساست
بجز محبت آنان نجات نیست که نیست
زنید چنگ به دامانشان ، نجات اینجاست
هنوز محفل ذکر علی است خاک غدیر
ولی چه سود به گوش کسی است که ناشنواست
بگو که خصم شود منکر علی چه باک
که آفتاب به هر سو نظر کنی پیداست
گرفتم انکه حدیث غدیر و قول رسول
ص: 584
مراد دوستی آن امام ارض و سماست
چرا بگردنش افکند ریسمان امت
چه شد که دود ز کاشانه علی برخواست ؟
سوال من ز تمامی مسلمین این است
بدوست اینهمه آزار نه ،به خصم رواست ؟
چو عمر صاعقه کوتاه باد دورانش
خلافتی که دوامش به کشتن زهراست
برای غضب خلافت زدند فاطمه را
شرف کجاست مروت کجاست رحم کجاست
شکستن در و ، بی حرمتی به خانه وحی
مودتی است که درباره ذوالقربی است ؟
اگر قصیده "میثم " بود صدوده بیت
که در عدد صد و ده نام آن ولی خداست
فضائلی است علی را که گفتن هر یک
نیازمند هزاران قصیده غراست
شماره 2
دلم مست شراب الغدیر است
سرا پایم کتاب الغدیر است
الا ساقی سر و جانم فدایت
تمام هست خود ریزم به پایت
نجات از بند و دام هستیم ده
زمینای ولایت مستیم ده
چنان بر گیر با یک جرعه هوشم
که چون خم در غدیر خم بجوشم
دل از کف دادۀ ما اُنزلم کن
ز اکملت لکم دین کاملم کن
بده جامم که عیدی دل پذیر است
نه نوروز است این عید غدیر است
وجودم مست از جام تولاّست
دلم دریایی از نور تجلاّست
بیا تا مدح مولا را بگوییم
به صحرای غدیر خم بپوییم
محمّد (ص) نغمۀ توحید دارد
در آن صحرا خدا هم عید دارد
چه صحرایی ز جنّت با صفاتر
ز دامان منی هم دلرباتر
چه عیدی خوب تر از عید قربان
چه روزی روز عترت روز قرآن
محمّد (ص) وقت ابلاغ است، بلّغ
منافق را به داغ است، بلّغ
ص: 585
محمّد (ص) پیک حق را این پیام است
رسالت بی ولایت نا تمام است
نمایان کن جلال حیدری را
کز آن کامل کنی پیغمبری را
بگو با مردم عالم علی کیست
بگو دین جز تولاّی علی نیست
بگو حکم علی نصّ کتاب است
بگو خطّ علی اسلام ناب است
بگو این آیه بر من گشت نازل
نبوّت بی ولایت نیست کامل
تویی پیغمبر و حیدر امیر است
تو را غار حرا او را غدیر است
رسالت با ولایت یک کتاب است
یکی ماه است و دیگر آفتاب است
الا ای خلق عالم سر به سر گوش
محمّد (ص) دم زند، خاموش خاموش
محمّد (ص) را به لب دُرّ ثمین است
ثنا گوی امیرالمؤمنین است
تو گویی می رسد بر گوش جان ها
پیامش در زمین و آسمان ها
که هر کس را منم امروز مولا
علی از نفس او بر اوست اُولی
علی دین را امام راستین است
علی دست خدا در آستین است
علی یعنی چراغ اهل بینش
علی یعنی پناه آفرینش
علی آیینۀ آیین اسلام
علی یعنی تمام دین اسلام
علی میزان، علی ایمان، علی حق
علی سر تا قدم توحید مطلق
علی مولود کعبه رکن دین است
علی آیینۀ حقّ الیقین است
علی بر حزب حق صاحب لوا بود
علی فرماندۀ کلّ قوا بود
علی شمعی که در بزم ازل سوخت
علی جبریل را توحید آموخت
علی در ملک هستی ناخدا بود
علی پیش از خلایق با خدا بود
علی حمد و علی ذکر و علی دم
علی حجر و حطیم و بیت و زمزم
علی حجّ و صلوه است و صیام است
ص: 586
علی رکن و قعود است و قیام است
علی دست خدا در فتح خیبر
علی روز اُحد یار پیمبر
علی در یاری ترک جان گفت
علی در بستر ختم رسل خفت
علی جوشن به تن پوید بی پشت
علی در جنگ عمر و عبود کشت
علی بگذاشت بر دوش نبی پا
علی خورشید را بر کند از جا
علی بازوی دیو نفس بسته
علی در کعبه بت ها را شکسته
علی اسلام را در صدر تابید
علی در بدر هم چون بدر تابید
علی دین است و قرآن است و احمد
علی یعنی علی یعنی محمّد (ص)
ولی الله اعظم رکن دین اوست
اولوالامر تمام مسلمین اوست
که قرآن می کند وصف خضوعش
ز خاتم بخشی و حال رکوعش
هزاران سلسله آوارۀ اوست
حدیث منزله دربارۀ اوست
گُهر از سلُمک سلمی فشانم
حدیث لحمک لحمی بخوانم
عدم بود و عدم بود و عدم بود
که حیدر با محمّد (ص) همقدم بود
دُر توحید افشاندند با هم
خدا را هر دو می خواندند با هم
علی داد از ولادت با نبی دست
نبی عقد اخوّت با علی بست
علی در چرخ ماه انجمن بود
شنیدی مهر با او هم سخن بود
اگر خورشید حرفی با علی گفت
یقین دارم که تنها با علی گفت
نمی دانم که بودم چیستم من
اگر پرسید یاران کیستم من
نه صوفّیم نه سالوِس ریایی
نه وهّابی نه بابی نه بهایی
نه آن را و نه این را دوست دارم
امیرالمؤمنین را دوست دارم
نه در دل هست مهری ز آن سه یارم
نه با اهل سقیفه کار دارم
مسلمانم مسلمان غدیرم
ص: 587
امیرالمؤمنین باشد امیرم
بود خاک در او آبرویم
غلام یازده فرزند اویم
دلم از خردسالی با علی بود
سخن ناگفته ذکرم یا علی بود
چو از اوّل گِلم را می سرشتند
بر آن گِل نام مولا را نوشتند
ولای مرتضی بود و گِل من
علی بود و علی بود و دل من
سرم در هر قدم خاک رهش باد
که مادر یا علی گفت و مرا زاد
چو پا در عالم خاکی نهادم
برون آمد خروشی از نهادم
سراپای وجودم با علی بود
خروشم بانگ یا مولا علی بود
لب خاموشم از مولا علی گفت
مؤّذن هم به گوشم یا علی گفت
به عشق مادر از آن رو اسیرم
که با اشک ولایت شیرم
مرا اندر غدیر عشق زادند
سرشک شوق و شیر عشق دادند
سرشک و شیر با خونم عجین شد
تولاّی امیرالمؤمنین شد
مرا شیر ولایت داد مادر
مرا با عشق حیدر زاد مادر
ولایت روح را آب حیات است
ولایت خَلق را فلک نجات است
ولایت گوهر دریای نور است
ولایت همدم موسی به طور است
ولایت هدیه رب جلیل است
ولایت رهنمای جبرئیل است
ولایت گُل بر آرد از دل خار
ولایت میثم است و چوبۀ دار
ولایت یعنی از حیدر حمایت
ولایت یعنی از عترت روایت
ولایت یعنی از جان دست شستن
به موج خون رضای دوست جستن
ولایت یعنی از گهواره تا گور
طریق عترت از روی خط نور
ولایت بستگی دارد به فطرت
ولایت خطّ قرآن است و عترت
به قرآن، قول پیغمبر همین است
تمام دین امیرالمؤمنین است
به حقّ حق همین است و جز این نیست
ص: 588
که هر کس را ولایت نیست دین نیست
تو را گر مهر مولا نیست در دل
ز طاعات و عباداتت چه حاصل
اگر گیری وضو با آب زمزم
اگر سجّاده گردد عرش اعظم
اگر گویی اذان بر بام افلاگ
گر از تکبیر گردد سینه ات چاک
اگر ضرب المثل گردد خضوعت
به حمد و قل هو الله و رکوعت
اگر در سجده صدها سال مانی
خدا را از درون خسته خوانی
اگر باشد به توحیدت تعهّد
اگر گردی شهید اندر تشّهد
مبادا بر نماز خود بنازی
ولایت گر نداری بی نمازی
گرفتم اینکه مانند تن و جان
وجودت شد یکی با کُّل قرآن
همه آیات آن را خواندی از بر
ز باء اوّلین تا سین آخر
اگر مهر شه مردان نداری
به قرآن بهره از قرآن نداری
محمّد (ص) شهر علم است و علی در
ز در در شهر وارد شو برادر
هر آنکو ناید از در دزد باشد
که در محشر جحیمش مزد باشد
مرا غرق تجّلا کن علی جان
مرا مست تولّا کن علی حان
ز جام معرفت سیراب گردان
چو شمع محفل خود آب گردان
اَگر آلوده ام دل بر تو بستم
و گر خارم کنار گُل نشستم
نمک پروردۀ خوان تو هستم
نمک خوردم نمکدان را شکستم
اگر خار و پستم، تو عزیزی
مبادا آبرویم را بریزی
اردتمند زهرای بتولم
قبولم کن قبولم کن قبولم
کیم من «میثم» بی دست و پایی
گنه کاری تهی دستی گدایی
بگو دشمن کشد بر اوج دارم
امیرالمؤمنین را دوست دارم
شماره 3
امین وحی طبع من بیا به لاله زارها
بگیر اوج و پر بزن به گرد شاخسارها
ص: 589
بریز دُر زهر طرف به طرف جویبارها
بیار شعر ناب خود به بزم گلعذارها
بخوان قصیده از علی به شیوۀ هزارها
که جان به هر نفس کنم فدات بارها
بیا به محفل ولا درُی فشان سری بزن
ز دست ختم انبیا شراب کوثری بزن
ز دیده گوهری فشان به سینه آذری بزن
دمی بیا غمی ببر دلی ستان پری بزن
به وصف مرتضی علی نوای دیگری بزن
بشو ز جان غبارها ببر ز دل قرارها
نزول رحمت خدا به دامن کویر شد
علی علی علی بگو که موسم غدیر شد
امام کشور ازل الی الابد امیر شد
به کبریا سفیر شد به مصطفی وزیر شد
محّب او شد عزیز شد عدوی او حقیر شد
به قلب این نشاط ها به چشم اوست خارها
مبارک است بر همه نزول رحمت خدا
کمال یافت دین حق به نام حجّت خدا
ولایت علی بود تمام نعمت خدا
اطاعت علی بود قرین طاعت خدا
محبّت علی بود همان محبّت خدا
خزان باغ دل شود به مهر او بهارها
مراسم غدیر را خدا گرفته در زمین
به اشرف پیمبران خطاب می کند چنین
که ای رسول کبریا علی است بر تو جانشین
علی است پیر انبیا علی است میر مؤمنین
علی بود مدار حق علی بود قرار دین
علی است شهریار کُلّ به کلّ شهریارها
مقام کلّ انبیا مقام نیست بی علی
قیام خیل قائمین قیام نیست بی علی
در آسمان و در زمین نظام نیست بی علی
بنای محکم تو را قوام نیست بی علی
رسالت تو نزد ما تمام نیست بی علی
کمال دین علی بود به عمر روزگارها
ص: 590
چو بر نبی خطاب شد کلام حیّ ذوالمنن
ستاد بین مسلمین چنانکه مه در انجمن
گرفت جان خویش را به روی دست خویشتن
به خطبه ای بلیغ تر ز حدّ معجز سخن
چنان به وصف مرتضی فشاند گوهر از دهن
که هوش برد از سر طوایف و تبارها
الا همه موالیان چه انتها چه ابتدا
شوید گوش سر بسر رسول می دهد ندا
که بر تمام خلق ها رسیده حکم از خدا
هر آنکه را منم نبی علی بر اوست مقتدا
علی است رهبر همه علی است مشعل هُدا
علی است آنکه حق از او گرفته اقتدارها
علی است آنکه کعبه شد مزّین از ولادتش
علی است آنکه هر نبی بود به او ارادتش
علی است آنکه هر وصی بود از او سعادتش
علی است آنکه یافت جان عبادت از عبادتش
علی است آنکه بر همه عیان بود سیادتش
علی است میر و فاتح تمام کارزارها
به ذات حّی لم یزل سفیر نیست جز علی
به من که خود پیمبرم وزیر نیست جز علی
به مؤمنات و مؤمنین امیر نیست جز علی
صراط مستقیم را مسیر نیست جز علی
به سرّ هو به راز حق خیبر نیست جز علی
علی است واقف از ازل ز رمز و راز کارها
علی است آنکه بدر شد به حمله ای مسخّرش
علی است آنکه در اُحد ستود حّی داورش
علی است آنکه عمرو شد جدا به تیغ او سرش
علی که فخر می کند خدا به فتح خیبرش
خوشا کسی که این بود امام و رهبرش
که اوست در صف جزا قسیم نور و نارها
سلام بر تو یا علی که جانِ جانِ عالمی
ص: 591
تو عبد ذات خالقی تو خالقی مجّسمی
تو خطاب مبرمی تو هم کتاب محکمی
تو عین ولام و یاء نه، تو کلّ اسم اعظمی
تو صاحب اختیار حق به حقّ حق مسلّمی
بود به دستت از خدا تمام اختیارها
تو از تمام انبیا به غیر مصطفی سری
تو بحر فضل را دُری تو شهر علم را دری
تو از رسل فراتری تو با نبی برادری
تو جانشین احمدی تو بر صحابه سروری
تو مقتدا، تو رهنما، تو مرتضی، تو حیدری
خدای را رسول را به توست افتخارها
علوم دهر، حرفی از روایت تو یا علی
نجوم چرخ جلوه ای ز آیت تو یا علی
وجود، ظرف کوچک عنایت تو یا علی
کتاب پنج انبیا حکایت تو یا علی
بس است کلّ خلق را ولایت تو یا علی
که می کند جحیم را چو قلب لاله زارها
منم که با ثنای تو چکامه آفریده ام
هر آنچه گفتم از ازل خود از شما شنیده ام
به مهر تو کشیده ام اگر نفس کشیده ام
هماره بوده مدح تو مرام و مشی و ایده ام
اگر بود به هر نفس هزارها قصیده ام
فضایل تو را یکی نگفتم از هزارها
منم مدیحه خوان تو بیان محکمم بده
ز یک شرارۀ غمت نشاط عالمم بده
کلیم کن زبان گشا مسیح کن دمم بده
به سینه آتشم فشان به دیده زمزمم بده
چو «میثم» تو گشته ام زبان میثمم بده
خوشم که این زبان مرا کشد به اوج دارها
شماره 4
امروز روز عید خدا روز یا علی است
نقل دهان خلق و کلام خدا علی است
فریاد جنّ و انس و ملک یکصدا علی است
ص: 592
جبریل را ترانۀ یا مرتضی علی است
نزدیک و دور هر که بر هر جاست با علی است
شور و دعا و زمزمه و ذکر ما علی است
ای جبرئیل وحی ز مولا علی بگو
امشب بگرد دور علی یا علی بگو
عید بزرگ خالق و خلقت خجسته باد
جشن سرور احمد و امّت خجسته باد
آوای وحی و مژدۀ رحمت خجسته باد
صوت خوش منادی وحدت خجسته باد
روز زمامداری عترت خجسته باد
اکمال دین تمامی نعمت خجسته باد
این قول احمد است چه نیکو روایتی
یوم الغدیر افضل اعیاد امّتی
عید غدیر عید خداوند اکبر است
عید غدیر عید بزرگ پیمبر است
عید غدیر عید تولّای حیدر است
عید غدیر عید بتول مطهّر است
عید غدیر عید امامان سراسر است
عید غدیر از همه اعیاد برتر است
عید کمال و دانش و عرفان و بینش است
عید من و تو نه، عید همه آفرینش است
ساقی به جام ریز شراب ولایتم
سیراب کن زکوثر ناب ولایتم
سرمست کن ز شعر کتاب ولایتم
بر رخ صفا بده ز گلاب ولایتم
من عبد بو تراب و تراب ولایتم
پیوسته التجاست به باب ولایتم
امشب دعای هر شب من مستجاب شد
روحم کبوتر حرم بو تراب شد
جان زنده از ترانۀ روح الامین شده
صحرای خشک چشمۀ عین الیقین شده
دشت غدیر کعبۀ اهل یقین شده
گلخانۀ ولایت حبل المتین شده
مولا علی امام همه مسلمین شده
عیدی شیعه آیۀ اکمال دین شده
هان ای غدیریان هله بی حّد و بی عدد
گویید یکصدا همگی یا علی مدد
ما دل به مهر حیدر کرّار باختیم
با نای جان نوای ولایت نواختیم
ص: 593
چون شمع در شرار محبّت گداختیم
خود را به مکتب علی و آل ساختیم
بر همه که بر عقیدۀ ما تاخت تاختیم
با خطبۀ غدیر علی را شناختیم
تا شیعه ایم بار ولایت به دوش ماست
این خطبه تا قیام قیامت به گوش ماست
غیر از علی که هم سخن آفتاب شد
غیر از علی که جان پیمبر خطاب شد
غیر از علی که صاحب علم الکتاب شد
غیر از علی که فاتح اسلام ناب شد
غیر از علی که روی زمین بو تراب شد
غیر از علی که منقبتش بی حساب شد
غیر از علی که یک تنه در جنگ پا فشرد
دور رسول گشت و نود بار زخم خورد
غیر از علی که خوانده محمّد (ص) برادرش
غیر از علی که فاطمه بوده است همسرش
غیر از علی که داده خدا فتح خیبرش
غیر از علی که بوده نبی مدح گسترش
غیر از علی که زیر لوا هست محشرش
غیر از علی که زینب کبری است دخترش
غیر از علی که مادرش او را به کعبه زاد
غیر از علی که قاتل خود را پناه داد
شیری که سر گرفت ز عمر و دلیر کیست
میری که بود مونس فرد فقیر کیست
پیری که گشت همدم طفل صغیر کیست
مردی که دیو نفس ورا شد اسیر کیست
در بیشۀ شجاعت و ایثار، شیر کیست
بر مسلمین به جان پیمبر امیر کیست
انصاف کو مروّت و مردانگی کجاست
آیا لباس کعبه بر اندام بت رواست؟!
مولای اولیای خدا کیست جز علی
گیرنده لوای خدا کیست جز علی
دست گره گشای خدا کیست جز علی
ص: 594
مصداق هل اتیِ خدا کیست جز علی
ممدوح انّمای خدا کیست جز علی
روی خدا نمای خدا کیست جز علی
مرد نبرد خیبر و ننگ اُحد کجا
حیدر کجا فراری جنگ اُحد کجا؟!
یاری که خفت جای رسول خدا علی است
ممدوح جبرئیل به ارض و سما علی است
الاّ علی پس از سخن لافتی، علی است
رکن و مقام و مروه و سعی و صفا علی است
قرآن، نماز، ذکر، عبادت، دعا علی است
دنیا بدان که رهبر و مولای ما علی است
مرد غدیر پیرو خطّ سقیفه نیست
با غصب منبر نبوی کس خلیفه نیست
زخم جگر به شعر مداوا نمی شود
با صد قصیده عقدۀ دل وا نمی شود
هر سامری خلیفۀ موسی نمی شود
اعمی دلیل مردم بینا نمی شود
نادان زعیم عالم دانا نمی شود
غیر از علی امام به زهرا نمی شود
«میثم» به مهر حیدر کرّار منجلی است
پیغمبرش محمّد (ص) و مولای او علی است
شماره 5
جبرئیل وحی طبعم باز بال و پر گرفته
باز بال و پر گرفته زندگی از سر گرفته
زندگی از سر به عشق ساقی کوثر گرفته
ساقی کوثر که فیضش خلق را در برگرفته
شهریار ملک جان ها رهبر فرد جهان ها
حکمران آسمان ها شمع سوزان زمان ها
خیز و از خم غدیر او بزن جام بلا را
قدسیان را بر سر از شوق علی (ع) شور افتاده
آسمان گل بوسه بر خاک غدیر خم نهاده
یپک حق در محضر احمد به تعظیم ایستاده
رخ نموده لب گشوده دل ربوده حال داده
از خدا بر لب پیامش بر نبی ذکر سلامش
ص: 595
با علی (ع) عشق مدامش ذکر خاص و فیض عامش
در حضور مصطفی سر داده مدح مرتضی را
نخل طوبی در زمین و آسمان بر می فشاند
آسمان بر خاک ، دامن دامن اختر می فشاند
یا امین وحی در بزم علی (ع) پر می فشاند
نقل بلغ بر سرو روی پیمبر (ص) می فشاند
مصطفی لب باز کرده حرف دل ابراز کرده
دم به دم اعجاز کرده مدح مولا ساز کرده
کرده خوشبو با مدیحش غنچه معجز نما را
وادی تفتیده صحرا و گرما بیش از حد
منبر از چوب جهاز اشتران گوینده احمد (ص)
مستمع حجاج و عنوان سخن فرمان سرمد
داده انصار و مهاجر را ندا شخص محمد (ص)
کی بقاتان آرزویم وی گرائیده به سویم
بشنوید اینک بگویم هر که من مولای اویم
خوانده مولا از برای او علی (ع) شیر خدا را
گر به قدر عمر دنیا کس کند حق را عبادت
روز و شب او را بود ذکر و نماز و روزه عادت
در صفا و مروه اش حاصل شود فیض شهادت
بی تولای علی (ع) هرگز نمی بیند سعادت
دشمن دادار باشد کافری غدار باشد
حق از او بیزار باشد تا ابد در نار باشد
یا رب از خط ولای او جدا مگذار ما را
ای مهاجر ای همه انصار پاک و حق پرستم
خوب می دانید یاران من همان پیغمبر(ص) استم
کز پی ارشادتان با حق از اول عهد بستم
این علی (ع) که دست خیبر گیر او باشد بدستم
پای تا سر داور است این هستی پیغمبر (ص) است این
مسلمین را رهبر است این حیدر است این حیدر است این
ص: 596
خوب بشناسید این تنها وصی مصطفی را
این علی (ع) مخلوق اول بوده خلاق مبین را
این علی پیش از خلایق خوانده رب العالمین را
این علی دارد زمام آسمان ها و زمین را
این علی استاد و مرشد بوده جبریل امین را
این علی حق الیقین است این علی حبل المتین است
این علی فتح المبین است این علی حصن حصین است
این علی پیش از ولادت بوده رهبر انبیا را
این علی با حق و حق برگرد او گردد هماره
این علی از حق و حق از او نمیگیرد کناره
این علی از خاک برافلاکیان دارد نظاره
این علی جان گیرد و جان می دهد با یک اشاره
این علی غیب و شهود است این علی شمع وجود است
این قعود است این رکوع است این سجود است
این علی کامل کند با مهر خود دین شما را
بی ولای مرتضی نخل عبادت بر ندارد
آتش است و حاصلی جز دود و خاکستر ندارد
بی کس است آن کس که در روز جزا حیدر ندارد
سر فراز است آن که دست از دامن او بر ندارد
باش یا الله یا رب با علی همراه یا رب
وال من والا یا رب عاد من عاداه یا رب
کن اجابت از برای ابن عمم این دعا را
یا علی ای بر سر دستت زمام آسمان ها
ای خدائی داده حی لامکانت در مکان ها
ای به گردون گوی چوگان ولایت کهکشان ها
نقل تو نقل سخنها ذکر تو ورد زبان ها
تو علی مرتضائی حیدری خییر گشائی
عبد پا تا سر خدائی نه خدائی نه جدائی
ص: 597
کبریائی کن که عالم در تو بیند کبریا را
ای کف پای تورا گلبوسه از مهر نبوت
ناقه ات را ساربان گردیده ایثار و فتوت
نقش سم دلدلت تصویری از عدل و مروت
بسته حق بین تو و خیر البشر عقد اخوت
سایه تیغت عدالت آیه عشقت رسالت
پایه قصرت جلالت مایه حبت اصالت
نسبتی نبود به هم مهر تو و نسل خطا را
من نه مغرور از نماز و روزه و حجو زکوتم
نیست جز مهر تو و اولادتو خط نجاتم
با تو بودم با توهستم در حیات و در مماتم
گشته گم در بحر غفران تو کوه سیاتم
ای به دامان تو دستم هر که بودم هر چه هستم
(میثم) دل بر تو بستم بر سر راهت نشستم
دست گیر از لطف ، این افتاده و بی دست و پا را
شماره 6
فردوس به صحرای کویر آمده امروز
یا با نفس صبح عبیر آمده امروز
فرمان ز خداوند غدیر آمده امروز
پیغمبر (ص) اسلام بشیر آمده امروز
عید است ولی عید غدیر آمده امروز
حیدر به همه خلق امیر آمده امروز
اصحاب ، رس رود ارس را بگذارید
در عید علی (ع) دل به محمد (ص) بسپارید
عید است ولی عید خداوند قدیر است
عیدی است که پیغمبر اسلام بشیر است
عیدی است که حیدر به همه خلق امیر است
عیدی است که بر جان عدو نار سعیر است
این عید نه نوروز ، نه مرداد ، نه تیر است
این عید غدیر است غدیر است غدیر است
حق است که از پاره دل گل بفشانید
ص: 598
تا عیدی خود را ز محمد (ص) بستانید
عیدی که ز معبود رضایت شده کامل
انوار جهانگیر هدایت شده کامل
از سوی خدا لطف و عنایت شده کامل
با نطق نبی امر وصایت شده کامل
آئین پیمبر (ص) به نهایت شده کامل
ابلاغ رسالت به ولایت شده کامل
جبریل دل از خواجه عالم برباید
با نغمه اکلمت لکم دینکم آید
حکم آمده از خالق دادار ، محمد (ص)
ابلاغ کن از لعل گهربار ، محمد (ص)
ای دست خداوند تو را یار ، محمد (ص)
برگیر عنان ناقه نگهدار ، محمد (ص)
مگذار رود قافله مگذار ، محمد (ص)
فریاد ز اعماق وجود آر ، محمد (ص)
اعلام کن این حکم خداوند غدیر است
بعد از تو علی (ع) بر همه خلق امیر است
او شیر خدا فاتح پیکار تو بوده
جان بر کف و پیوسته خریدار تو بوده
در غزوه ، احزاب و احد یار تو بوده
در حمله اشرار طرفدار تو بوده
در غار حرا شمع شمع شب تار تو بوده
شمشیر تو و خالق دادار تو بوده
این است که یک لحظه تو را ترک نگفته
این است که در موج خطر جای تو خفته
ظهر است و هوا شعله ، زمین گرم ، خدا را
بینید همه تابش خورشید و فضا را
آورده به یاد همگان روز جزا را
بگشوده پیمبر (ص) دو لب روح فزا را
یکباره ندا داد همه قافله ها را
نه قافله ها خلق زمین را و سما را
حجاج نه ، عالم شده سر تا بقدم گوش
ص: 599
با نطق دل آرای محمد (ص) همه خاموش
منبر ز جهاز شتران حکم ز داور
داننده و گوینده ان حکم پیمبر (ص)
عنوان سخن رهبری ساقی کوثر
شمشیر نبی شیر خدا فاتح خیبر
کای خلق بدانید همه تا صف محشر
از ابیض و از اسود و از اصفر و احمر
هر کس که منم بر وی و بر نفس وی اولا
او راست علی (ع) ابن عمم رهبر مولا
این دست قدیر است قدیر است قدیر است
بر خلق بشیراست بشیر است بشیر است
پیوته نذیر است نذیر است نذیر است
خورشید منیر است منیر است منیر است
دانا وبصیر است بصیر است بصیر است
تا حشر امیر است امیر است امیر است
این حج و زکوه است و صلوه است صیام است
تا حشر امام است امام است امام است
این است که بر دوزخ و بر نار قسیم است
این است که تاحشر زعیم است زعیم است
این بر همه اسرار، علیم است علیم است
این آیت عظمای خداوند عظیم است
این است که مهرش همه جنات نعیم است
این است که بغضش شرر نار جحیم است
این است که از نار بشر را برهاند
در حشر شما را به محمّد (ص) برساند
ای مردم عالم به علی روی بیارید
بر خاک علی (ع) چهره طاعت بگذارید
بر صفحه دل نام علی (ع) را بنگارید
میراث نبی را به وصیش بسپارید
از غیر علی (ع) غیر علی (ع) دست خدا را بفشارید
این نصّ کلام الله و این قول رسول است
با مهر علی (ع) طاعت کونین قبول است
این جا نبی اصل نبی دست اله است
ص: 600
بی دوستیش هر چه ثواب است گناه است
در حشر تباه است تباه است تباه است
این است که بر لشگر دین مبر سپاه است
این است که بر خلق پناه است پناه است
قرآن و خداوند گواه است گواه است
کامروز زمعبود عنایت شده کامل
توحید و نبوت به ولایت شده کامل
این است امیری که خدا خوانده امیرش
این است وزیری که نبی خوانده وزیرش
این است بشیری که رسل بوده بشیرش
این است بصیری که خرد خوانده بصیرش
این است بزرگی که بزرگیست حقیرش
این است صراطی که نجات است مسیرش
بودند علی (ع) دوست اگر مردم عالم
بالله قسم خلق نمی گشت جهنم
سرچشمۀ لطف و کرم و جود علی (ع) بود
از روز ازل شاهد و مشهود علی (ع) بود
بر لوح و قلم مقصد و مقصود علی (ع) بود
در ارض و سما عابد و معبود علی (ع) بود
بر خیل ملک ساجد و مسجود علی (ع) بود
تا هست علی (ع) باشد و تا بودعلی (ع) بود
مردم ، علی (ع) و آل علی (ع) مشعل نورند
بی نور علی (ع) مردم عالم همه کورند
ما غیر علی (ع) در دو جهان یار نداریم
داریم علی (ع) را به کسی کار نداریم
با دشمن او جز سر پیکار نداریم
بیم از ستم و طعنۀ اغیار نداریم
جز دوستی حیدر کرّار نداریم
بی او همه هیچیم و خریدار نداریم
روزی که سرشتند بعالم گل ما را
دادند همان لحظه بحیدر دل ما را
ای جان نبی جان دو عالم به فدایت
جنّ و ملک و حوری و آدم به فدایت
ص: 601
ارواح رسولان مکرم به فدایت
صد موسی و صد عیسی مریم به فدایت
لوح و قلم و عرش معظم به فدایت
هر چند نیم قابل من هم به فدایت
تا هست زبان سخن و نطق و سپاسم
بالله قسم جز تو امیری نشناسم
ای همدم ما پیش تر از آمدن ما
ای مُهر تولای تو نقش کفن ما
با مِهر تو حق روح دمیده به تن ما
با حّب تو جان باز رود از بدن ما
روزی که زبان یافت توان در دهن ما
شد نام دل آرای تو اول سخن ما
(میثم) نه، همه شفیته دار تو هستند
خاک قدم میثم تمار تو هستند
شماره 7
ای مبارک آیه ی اکمال دین عیدت مبارک
ای غدیر ای عید کلّ مسلمین عیدت مبارک
ای امین وحی، جبریل امین، عیدت مبارک
آسمان چشم دلت روشن زمین، عیدت مبارک
شیعه ی مولا امیرالمؤمنین، عیدت مبارک
یا علی ای مصطفی را جانشین عیدت مبارک
عید اهل آسمان جشن زمینی هاست امشب
ذکر کلّ آفرینش یا علی مولاست امشب
عید قرآن، عید عترت، عید دین، عید هدایت
عید امّت، عید شیعه، عید جود، عید عنایت
عید «اتممتُ علیکم نعمتی» عید ولایت
عید عفو و عید رحمت عید لطف بی نهایت
عید از مولا امیرالمؤمنین کردن حمایت
روی برگ هر گیاهی نقش بسته این روایت
کای تمام خلق! نازل آیه ی اکمال دین شد
شیر حق، نفس نبی، حیدر امیرالمؤمنین شد
کیست تا بی پرده وجه خالق داور ببیند
در غدیر خم گل لبخند پیغمبر ببیند
از جهاز اشترانش زیر پا منبر ببیند
بر فراز دست ختم الانبیا حیدر ببیند
ص: 602
شافع محشر ببیند ساقی کوثر ببیند
هادی و رهبر ببیند سیّد و سرور ببیند
ای تمام مؤمنات و مؤمنین مولا مبارک
این ولایت بر امیرالمؤمنین بادا مبارک
یا محمّد (ص) حکم، حکم خالق یکتاست بلّغ
یا محمّد (ص) جای ابلاغت در این صحراست بلّغ
یا محمّد (ص) آفرینش بی علی تنهاست بلّغ
یا محمّد (ص) این علی نوح و جهان دریاست بلّغ
یا محمّد (ص) این علی بر مؤمنین مولاست بلّغ
یا محمّد (ص) بعد تو حامیّ او زهراست بلّغ
یا محمّد (ص)، بی علی دین مرده قرآن جان ندارد
هر که با او عهد خود را بشکند ایمان ندارد
دینِ بی مهر علی دین نیست کفر است و ضلالت
بی علی ممکن نگردد بر تو ابلاغ رسالت
بر تولاّی علی کن کُلّ امّت را دلالت
کوه طاعت بی ولای او بود کوه خجالت
نیست جز در شأن او این عزّت و قدر و جلالت
در قضاوت، در فتوّت، در مروّت، در عدالت
اوست عارف، اوست واقف، اوست کامل، اوست عادل
اوست اوّل، اوست آخر، اوست واصل، اوست فاصل
یا امیرالمؤمنین اینک به عالم رهبری کن
بر سران کلّ خلقت سر برآر و سروری کن
تو ولّی داور استی داوری کن داوری کن
آفتاب ملک جان ها! با فروغت دلبری کن
از غدیر خم بتاب و تا ابد روشنگری کن
آفتاب و ماه نَه هفت آسمان را مشتری کن
ای غدیر خم کنار مصطفی غار حرایت
ای محمّد (ص) مدح خوانت ای خدا مدحت سرایت
ای ولیّ الله، عین الله، وجه الله اعظم
ای در انگشتت زمام اختیار کلِّ عالم
ای رسالت از تو باقی ای ولایت از تو محکم
ص: 603
ای که از خاک سر کوی تو آدم گشته آدم
ای شده در آسمان مهمان تو عیسی ابن مریم
هر مؤخرّ را مؤخرّ هر مقدّم را مقدّم
چهره بگشا تا ببینندت که وجه کبریایی
سجده کن بهر خدایت تا نگویندت خدایی
یا علی تنها تو را باید تو را باید زعامّت
تو امامت کن امامت کن امامت کن امامت
لقمه ای از سفره ی احسانِ تو کوه کرامّت
گوشه ای از صحنه میدان تو، کلِّ قیامت
طاعت کونین بی مهرت ندامّت در ندامّت
انبیا با گفتن قد قامّتت بستند قامت
گفته در قرآن خدا مدح و ثنایت را علی جان
منبر ختم رسل بوسیده پایت را علی جان
تو جمال بی مثال حیّ سبحانی علی جان
دست حقّ، بازوی احمد، قلب قرآنی علی جان
در بهشت تن رسول الله را جانی علی جان
تو تمام دین حق، تو کلِّ ایمانی علی جان
هل اتی و کوثر و نوریّ و فرقانی علی جان
هر چه گویم در ثنایت بهتر از آنی علی جان
جان حق، جانان حق، آیین حق، ایمان حقیّ
مؤمنین را حق بود میزان و تو میزان حقیّ
میوه ی مدح تو در بستان سبز وحی روید
مصطفی باید وضو گیرد لب از کوثر بشوید
لب گشاید، دل رباید، دِر فشاند، گل ببوید
تا که اوصاف تو را بر دخترش زهرا بگوید
نازم آن چشمی که هر جا باز شد روی تو جوید
خصمت از بخل و حسادت گو بنالد گو بموید
هر که در دل دوستیّ ساقی کوثر ندارد
ذّلتش این بس که در روز جزا حیدر ندارد
بارها باید که دیوار حرم همچون در آید
ص: 604
قرن ها باید که چون بنت اسدها مادر آید
چشمه چشمه اشگ شوق از چشمه ی زمزم برآید
بانگ خیر مقدم کعبه به عرش داور آید
بهر استقبال، اوّل در جهان پیغمبر آید
تا به عالم یک امیرالمؤمنین دیگر آید
اوست پیر آفرینش اوست میر آفرینش
اوست شمشیر الهی اوست شیر آفرینش
کیستم من یک مسلمانم مسلمان غدیرم
غرق در بحر عنایات خداوند قدیرم
پیشتر از بودنم عشق علی کرده اسیرم
مهر مولا دستیارم لطف مولا دستگیرم
جز امیرالمؤمنین نبود در این عالم امیرم
خاک پای اهلبیتم کس مپندارد حقیرم
«میثم» این خاندان استم چه بیم از دارِ دارم
با امیرالمؤمنین فردای محشر کار دارم
شماره 8
دوباره می کشد از دل سفیر وحی، صفیر
که جشن عید گرفته خدا به خُمّ غدیر
موالیان همه بر پا که با ترانه ی وحی
کنیم آیه ی اکملت دینکم تفسیر
به مؤمنین کند اعلام عقل کلّ احمد
که تا خداست خدا بر شما علی است امیر
کسی امام بود بر همه مسلمانان
که علم دارد و اخلاص دارد و شمشیر
به مؤمنین شده آزادی امیر امروز
که دیو نفس، ورا لحظه ای نکرده اسیر
کسی که بود امام و امیر، پیش از خلق
دوباره گشته امام و دوباره گشته امیر
کسی به کشور قرآن امیر می باید
که دین به دون تولاّی او شود تکفیر
تمام دین به همان معنی تمام، علی است
به هر کسی که مسلمان بود امام، علی است
نبود هیچ، فقط ذات پاک داور بود
علی امام و رسول خدا پیمبر بود
رسول، سیر به دریای نور حق می کرد
علی به آنچه که بود و نبود رهبر بود
ص: 605
علی معلّم جبریل بود و میکائیل
علی مدرّس خیل ملک سراسر بود
علی تمام نبیّ و نبی تمام علی
رسول، حیدر و حیدر رسول دیگر بود
هنوز از پدر و مادر نبود نشان
که با رسول خدا مرتضی، برادر بود
بسان طاق دو ابرو که در کنار همند
و یا دو چشم که با یکدگر برابر بود
و یا دو آینه در پیش روی یکدیگر
یقین کنید که یک روح در دو پیکر بود
قسم به احمد و حیدر قسم به جان بتول
رسول، نفس علیّ و علی است نفس رسول
غدیر عید خداوند و عید خلق خداست
غدیر عید علیّ و محمّد (ص) و زهراست
غدیر عید کتاب است و عترت و سنّت
غدیر عید حسن، عید سیّدالشّهداست
غدیر مُهر خدا بر نبوّت نبوی
غدیر مِهر علی در تمامی دل هاست
غدیر عید کمال رسالت احمد
غدیر بعثت دوّم غدیر غار حراست
غدیر با همه گرمای سخت و سوزانش
خنک کننده ی دل های دوستان خداست
غدیر مرز وسیعی میان ظلمت و نور
غدیر خاطره ی عمر خواجه ی دو سراست
غدیر عید بزرگی که چارده قرن است
چو آفتاب درخشید است و ناپیداست
برای خلق به ملک خدا امیر یکی است
محمّد و علی و شیعه و غدیر یکی است
بهشت وحی، خزان بود اگر غدیر نبود
به گلّه، گرگ، شبان بود اگر غدیر نبود
نماز و روزه و حجّ و جهاد تا صف حشر
چو جسم بی سر و جان بود اگر غدیر نبود
نه از کتاب خدا نور می گرفت کسی
نه از رسول نشان بود اگر غدیر نبود
جمال دین چو مه روی یوسف کنعان
ص: 606
به چاهِ کفر نهان بود اگر غدیر نبود
زمام کشور ایمان و دین و عقل و خرد
به دست بی خردان بود اگر غدیر نبود
به کوهسار غریبی فرشته ی توحید
همیشه اشگ فشان بود اگر غدیر نبود
به داوری که نگهبانِ عزّت شیعه است
که روز هجده ذیحجّه بعثت شیعه است
طلوع کوکب اسلام بی علی هرگز
دوام مکتب اسلام بی علی هرگز
از آن زمان که پیمبر پیمبری کرده
گذشته یک شب اسلام بی علی هرگز
قبولی همه طاعات خلق در صف حشر
قسم به صاحب اسلام بی علی هرگز
کلام وحی که توحید و رحمت و نور است
گذشته از لب اسلام بی علی هرگز
به زهد و پاکی و اخلاص و بندگی مؤمن
شود مقرّب اسلام بی علی هرگز
نبوّت همه ی انبیا به نزد خدا
قسم به زینب اسلام بی علی هرگز
به پیروان مذاهب پیام من ببرید
تمام مذهب اسلام بی علی هرگز
اگر زپرتو توحید مشعلی داریم
خدای داند و پیغمبر، از علی داریم
تمام خلقت عالم شد از برای علی
هزار مرتبه جانم شود فدای علی
خدای عزّوجل با علی چو خلوت کرد
هر آنچه گفت به او گفت با صدای علی
خدا به کتف نبی دست خود نهاد و عجب
که جای دست خدا گشت جای پای علی
خدای را به وجود علی قسم می داد
نبی که بود به لب های او دعای علی
به چشم پاک رسول خداغ توان دیدن
خدای را به جمال خدا نمای علی
به کار ختم رسل هر کجا گره افتاد
خدا گشود به دست گره گشای علی
اگر تمامی خلقت شود سراپا چشم
ص: 607
نگاه اوست به رخسار دلربای علی
چگونه غیر علی دیگری امام بود
لباس کعبه بر اندام بت حرام بود
به جنّ و انس و ملک پیرو مقتداست علی
کمال دین و همه نعمت خداست علی
تمام رحمت بی انتهای حق این است
که در کنار محمّد (ص) امام ماست علی
به غزوه ی احد و بدر و خندق و خیبر
به زخم قلب رسول خدا دواست علی
به کعبه بت شکن است و به جنگ، مرحب کُش
به سجده اشگ فشان پای نخل هاست علی
طبیب درد همه، دردمند جهل بشر
غریب، با همه کس یار و آشناست علی
صراط و محشر و میزان و جنّت و کوثر
زنند روز قیامت صدا کجاست علی؟
زرهنمایی او می گریزی ای بد بخت؟
ندیده ای که به جبریل رهنماست علی
علی تمامی دین است و دین ولایت اوست
تمام عرصه ی محشر به ظّل رایت اوست
اگر جهان طلبی لاله ای زروی علی
وگرنه جهاننگری گوشه ای زکوی علی
ببر نیاز به مولا و ناز خضر مکش
که هست آب بقا چشمه ای زجوی علی
تجسّم همه اوصاف انبیا پیداست
زقّد و قامت و رخسار و خُلق و خوی علی
زفیض دم، تن توحید را روان بخشند
اگر بتان به لب آرند گفتگوی علی
اگر چه چشمه ی کوثر مبارک است ولی
خوشا کسی که خورد کوثر از سبوی علی
هنوز خلقت جنبنده ای نبود که بود
تمام ملک خدا، پر زهای و هوی علی
به روز حشر کسی ناز می کند به بهشت
که سر زخاک بر آرد به جستجوی علی
خدای را به وجود علی دهید قسم
ص: 608
که خاک میثم تمّار او شود «میثم»
شماره 9
غدیر عید همه عمر با علی بودن
غدیر آینه دار علی ولی الله ست
غدیر حاصل تبلیغ انبیا همه عمر
غدیر نقش ولای علی به سینه ماست
غدیر یک سند زنده ، یک حقیقت محض
غدیر از دل تنگ رسول عقده گشاست
غدیر صفحه تاریخ وال من والاه
غدیر آیه توبیخ عاد من عاد است
هنوز لاله اکملت دینکم روید
هنوز طوطی اتممت نعمتی گویاست
هنوز خواجه لولاک را نداست بلند
که هر که را که پیمبر منم ، علی مولاست
بگو که خصم شود منکر غدیر ، چه باک
که آفتاب ، به هر سو نظر کنی پیداست
چو عمر صاعقه کوتاه باد دورانش
خلافتی که دوامش به کشتن زهراست
" حاج غلامرضا سازگار
شماره 10
عی_د هم_ه اعی_اد خ_دا عی_د غدی_ر است
عیدی است که پیغمب_ر اس_لام بشیر است
عیدی که در آن عمر خطیر است خطیر است
عیدی است که حیدر به همه خلق امیر است
عیدی است که از سوی خدا بهر محمّد
گ_ل واژۀ «اَک_مَلتُ لکُ_م دینُکُ_م» آم__د
تب_ریک در این عی_د مؤی_د شده واجب
امری است مؤکد که به احمد شده واجب
لطف و ک_رم از خ_الق سرم_د شده واجب
اب_لاغ ولای_ت ب_ه محمّ_د شده واجب
صحرای غدیر آمده صحرای قیامت
زیرا که گرفته است خدا عید امامت
یاران گل لبخند ز هر سو بفشانید
بر خاک قدم های محمّد بنشانید
در محضر احمد ز علی مدح بخوانید
تا عی_دی خ_ود را ز محمّ_د بستانید
با عطر ولایت دهن خویش بشویید
تبریک به سادات بنی فاطمه گویید
در دست گرفته است نبی دست ولی را
ص: 609
اب_لاغ کن_د حک_م خ_دای ازل__ی را
افکنده به قلب همگ_ان، نور جلی را
ک_ای م_ردم عالم بشناسید عل_ی را
فرم_ان خداون_د همی_ن است همی_ن است
هر کس که منم رهبر او، رهبرش این است
حک_م از ط_رف ذات خداون_د غدی_ر است
بر ختم رسل ای_ن علی ام_روز وزی_ر است
در حکم مدیر است، مدیر است، مدیر است
بر خلق امی_ر است، امی_ر است، امیر است
این است که شایسته این قدر و مقام است
تا حشر ام_ام است ام_ام است ام_ام است
منشور خ_دا را همه امروز بخوانید
دین غیر تولای علی نیست بدانید
بر تخ_ت ولایت دگری را ننشانید
فرم_ان خ_دا را ز ل_ب او بست_انید
این است که بوده همه جا نفسِ امیرش
این است ک_ز آغ_از خدا خوانده امیرش
این است که دین، دین نشود جز به ولایش
این است ک_ز آغ__از خ__دا گفت_ه ثنایش
این است که قرآن شده مشتاق صدایش
این است دلِ بست_ه اج_ابت به دع_ایش
غیر از علی اسلام یدالله ندارد
با خویش محمّد اسدالله ندارد
این بر همه مولاست بدانید بدانید
این از همه اولاس_ت بدانید بدانید
این همسر زهراست بدانید بدانید
این دست الهی است ببینید ببینید
این هست الهی است ببینید ببینید
این نور عیان است عیان است عیان است
این سرِّ نهان است نهان است نهان است
این جان جهان است جهان است جهان است
این بر ت_ن توحی_د روان است روان است
این رهبر دین رهبر دین رهبر دین است
والله امی_ن است امی_ن است امین است
ای روی تو مرآت خدای تو علی جان
ای ذک_ر خداون_د ثن_ای تو علی جان
ای ملک خ_دا زیر لوای تو علی جان
ص: 610
ای جان دو عالم به فدای تو علی جان
ت_و آین_ۀ غیب نم__ا غیب نم__ایی
تو روی خدا، روی خدا، روی خدایی
خصم تو به جز قعر سقر نیست سرایش
فرق_ی نب_وَد بی_ن عب_ادات و زن_ایش
نفرین ش_ود از خشم خداوند، دع_ایش
حق است که ابلیس کند گریه برایش
فردا شرر نار بود تشنۀ خونش
فریاد زند دوزخ از سوز درونش
ما مرد غدیریم غدیریم غدیریم
ما ی_ار امی_ریم امی_ریم امی_ریم
صدبار اگر زنده شده باز بمیریم
والله قسم خ_ط سقیفه نپذیریم
در مدح علی تا که بخوانیم قصیده
باید که ز «میثم» بستانیم قصیده
شماره 11
ساقی از خمّ ولایم بچشان باده که امشب به تولای علی مست شوم، بی خبر از هست شوم، عاشق یکدست شوم، سر بکشم، پر بکشم، حلقه ی اقبال زنم، از قفس خاکی تن بال زنم، لب به سخن باز کنم، خوانم و پرواز کنم، گویم و اعجاز کنم، بر دو جهان ناز کنم، مدح علی بر همه آغاز کنم، هان منم و عشق امیرم، به همین عشق اسیرم، که کشد سوی غدیرم، روم و دامن دلدار بگیرم، نگهی افکند آنگونه که صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم، چه غدیری، چه امیری، چه بشیری، چه مه و مهر منیری، چه قیامی، چه پیامی، چه امامی، چه مقامی، همه جا بحر عنایت، همه جا نور لایت، شده از خالق معبود روایت، که بود عید ولایت، ملک و حور و پری، ارض و سما، کوه و چمن، دشت و دمن، ریگ و حجر، نخل و شجر، جنّ و بشر، یکسره کوشند مگر تا شنوند، از دو لب ختم رُسل، فخر سُبل، هادی کل، مدح علی شیر خدا را
ص: 611
*****
جبرئیل آمده از سوی خداوند تعالی، به رخش نور تجلی، به لبش حکم تولّی، که الا ختم رسالت، گهر بحر جلالت، نبی امی خاتم، پدر عالم و آدم، صلوات از سوی حق بر تو بر آل تو هر دم، به علی باش مبلّغ، به تو امر از طرف خالق سرمد شده، بلّغ، برسان حکم خدا را، وَ بگو گفته ی ما را، که خدا یار تو باشد، اگر امروز زبان را نگشایی و تولای علی را به خلایق ننمایی و دل اهل ولا را نربایی، به خدایی که تو را داده چنین قدر و جلالت، به تو و حیدر و آلت، همه ابلاغ تو باطل شود از بدو رسالت، بگشا لعل لب و بانگ به عالم بزن و سیطره ی کفر و دو رویی همه بر هم بزن از شیر خدا دم بزن اینک بچشان بر همگان جام ولا را
****
چو شنید این سخن از پیک خدا خواجه ی عالم، شرف دوده ی آدم، نبی پاک و مکرم، همه توحید مجسم، لب جانبخش مسیحایی او غنچه صفت باز شد از هم، که الا ای همه حجاج، زن و مرد، ز پیر و ز جوان، خُرد و کلان، باز بگیرید عنان، کز طرف ذات خدای دو جهان آمده فرمان، که بگویم به شما آنچه شده وحی به من از سوی خلاق زمن، خلق در آن برکه شده جمع، چو پروانه که بر دور و بر شمع، بفرمود نبی تا ز جهاز شتران گشت به پا منبر و چشم همه بر قامت پیغمبر و بگذاشت نبی پای بر آن منبر و فرمود بسی حمد و ثنای احد داور و پس خواند یکی خطبه ی غرّای ز هر نقص مبرا، به نوایی که بسی بود دل آرا، به ندایی که زن و مرد شنیدند ز لعل لبش آن طُرفه ندا را
ص: 612
*****
سخن ختم رسل برد ز سر هوش زن و مرد، سراپا همگان گوش، به جز نطق محمد همه خاموش، الا ای همه را بار ولایت به سر دوش، مبادا شود این قصه فراموش، که ناگاه نگاه نبی افتاد به رخسار علی، حجت حی ازلی، شیر خداوند جلی، آن به خداوند ولی، فارس میدان یلی، خواند ورا بر روی منبر به کنارش به چنان عزّ و وقارش، صلوات همه ی خلق نثارش، نگه ختم رسل سوی علی، شیفته ی روی علی، گشته ثناگوی علی، آی همه امت احمد بشتابید و بیایید و ببینید، همه دست علی را به سر دست محمد، دو لب خویش گشوده، دل یک خلق ربوده، که هر آنکس که منم رهبر و مولاش، بود تا ابدالدهر علی رهبر و مولاش، علی سرور و آقاش، علی حصن حصین است، علی سرّ مبین است، علی یاور دین است، علی یار و معین است، علی فخر زمان است، علی میر سماوات و زمین است، علی حبل متین است، امام است و امین است، همین است و همین است، علی رهبر و مولاست شما را
*****
علی صوم و صلات است، علی حج و زکات است، علی صبر و ثبات است، علی خضر حیات است،
علی نیت و تکبیر، علی حمد و رکوع است، وَ قیام است و قعود است،
علی حج و علی کعبه، علی مروه، علی سعی و علی رکن و مفاف است و طواف است،
علی اول اسلام، علی آخر اسلام، علی محور اسلام، علی رهبر اسلام، علی سرور اسلام، علی یاور اسلام،
علی ردّ و قبول است، علی بحر عقول است، علی جان رسول است، علی زوج بتول است،
ص: 613
علی عرش و علی فرش، وَ علی مهر و علی ماه، وَ
علی آدم و نوح است، وَ خلیل است و کلیم است و مسیح است، علی یوسف و یعقوب و سلیمان و علی یونس و خضر است،
علی فاتح بدر و اُحد و خیبر و احزاب،
علی اصل خطاب است، ثواب است و عِقاب است، ظهور است و حجاب است،
به ربّی که کریم است و رحیم است و ودود است و غفور است و حلیم است و عظیم است، خدا مثل علی شیر ندارد، دو جهان مثل علی میر ندارد، نتوان یافت همانند علی گر چه بگردید همه ارض و سما را
*****
غمگین اصفهانی
نوشت بر در و دیوار کلک قدرت حق
که نوبت «زهق الباطل» است و «جاء الْحق»
از این بشارت از ساکنان مرکز خاک
سزد که غلغله افتد به کاخ هفت طبق
رسید عید غدیر و رسول (ص) امی را
پیام داد خداوند قادر مطلق
که ای پیمبر (ص) از ما به کاینات، امیر
شد آنکه نامش از نام من بود مشتق
نمودم از او بنیان شرع تو محکم
بدادم از او بازار دین خود رونق
بگو به خلق که امروز حق ز رحمت محض
نمود شخص علی (ع) را خلیفه ی مطلق
هر آنکه ننهد رو سوی او، بود ابله
هر آنکه پیچد سر ز امر او، بود احمق
ز فر و دادش خواهد گریخت ظلم و ستم
جهان ز عدلش خواهد گرفت نظم و نسق
رود ز عاطفتش احتراق از آتش
شود ز معدلتش اضطراب از زیبق
از این عطیه ی عظمی یگانه ایزد پاک
ص: 614
به خلق نعمت خود را تمام کرد الحق
زهی جناب ترا پرده شهپر جبریل
خهی مکان ترا پایه طارم ازرق
سپهر، کشتی جاه ترا یکی لنگر
هلال، بحر جلال ترا یکی زورق
تراست مهر جهانتاب آتش کانون
تراست ماه ده و چار مهچه ی سنجق
تویی که از پی خدمتگری خدامت
ببسته خود را در هفتمین فلک منطق
به یک اشاره ی تو مهر شد ز شرق به غرب
اگر که ماه به دست رسول (ص) شد منشق
ز بعد حی قدیم و پس از رسول (ص) کریم
تویی که ذاتت از هر سبق بود اسبق
از آن زمان که خداوند را خدایی بود
به حق حق که تو بودی بحق خلیفه ی حق
ز بای بسمله تا سین ناس مدحت تست
هزار مرتبه دیدم نبی 174 ورق به ورق
عجب نه تیغ تو بشکافت ار دل خصمت
هماره صخره ی صما شود ز صاعقه شق
ز رزمگاهت اگر موج خون نخورده به چرخ
نشسته تا بر زانو چرا فلک به شفق
یک از هزار نیارند گفت مدح ترا
دوصد ظهیر و دو صد انوری، دوصد عمعق
ز عشق تست شباهنگ می کشد فریاد
به ذکر تست شباویز می زند حق حق
ز دامن تو ای دست حق، هر آن دستی
که شد جدا، بود اولی برندش از مرفق
به چشم اهل نظر خاک راه و خاک درت
بود دو صد ره به از حریر و استبرق
به علم و دانش گردیده شهره زان برجیس
که سالها به کتبخانه ی تو خواند سبق
ز تف تیغ تو خیزد ز روی دریا دود
ز شرم دست تو ریزد ز چهر ابر عرق
در آن هوا که برافراشت عدل تو پرچم
ص: 615
نهاده بیضه کبوتر به چنگل باشق
ز بیم گرز تو نه قلعه ی فلک کنده
ز هفت دریا بر گرد خویشتن خندق
فلک به پای خیول تو گشته مستهلک
جهان به بحر نوال تو گشته مستغرق
بود ز هجر تو بیمار دیده ی نرگس
شده ز عشق تو بردار پیکر زنبق
ز دوری درت ای آفتاب صبح امید
شده است روزم تاریکتر ز شام غسق
هماره تا که ببالد به خویشتن طاووس
همیشه تا که بنالد به بوستان عقعق
هما به فرق محبانت افکند سایه
نهد به سینه ی اعدات آشیان لقلق
ماهراصفهانی
این شنیدم در غدیر خم به فرمان خدا
بر جهاز اشتران شد پیک رحمان مصطفی (ص)
امت خود را فراهم ساخت پیرامون خویش
تا نماید جمله را با مظهر حق آشنا
پس در آن اثنا کمر بند علی (ع) را برگرفت
بر فراز آورد آن مه را به برج انما
آفتاب عالم آرا سر زد از برج رسول
تا به بخشد فیض عظمی بر تمام ماسوا
شد بچشم پیر و برنا معنی قرآن عیان
جلوه گر شد بر سر دست نبی (ص) دست خدا
بعد از آن با نام یزدان کرد آغاز سخن
غنچه آسا لب گشود از بهر مدح مرتضی (ع)
گفت خواهم اینک از ژرفای دریای وجود
بر شما سازم درخشان گوهری را برملا
بعد از آن فرمود احمد (ص) کای جماعت بعد من
این علی (ع) باشد شما را سوی ایزد رهنما
هر که را من رهنمایم بر صراط المستقیم
صهر من باشد علی (ع) بر او دلیل و پیشوا
با علی (ع) باشید در هر کار چون حق با علیست
وای بر آن کس که سازد جانب حق را رها
ص: 616
این علی (ع) باشد مرا بر حق پرستان یادگار
این علی (ع) باشد به عالم پای تا سر حق نما
این علی (ع) باشد پس از من بر شما یار و معین
این علی (ع) باشد پس از من بر شما مشکل گشا
این علی (ع) یار ضعیفان ز پا افتاده است
یک جهان لطف است ورحمت عالمی صلح وصفا
در دل شب می برد شام یتیمان را بدوش
روز روشن گر بود بر عالمی فرمانروا
از اسف بر خویش می لرزد چو می گرید یتیم
از تعب بر خویش می پیچد چو نالد بی نوا
یا علی (ع) ای از کف راد تو عالم بهره مند
ای که نشنیده است از لعل تو گوشی حرف لا
ای ز لطف و مهربانی بی پناهان را پناه
وی ز جود و بذل و بخشش بی نوایان را نوا
ای که باشد در ضمیرت یک جهان لطف و کرم
وی که باشد در وجودت عالمی جود و سخا
ای خدا را مظهر و مصداق و مرآت جمال
وی تو حق را آیت عظمی ز الطاف و عطا
ای که از بهر رضای خالق خود در نماز
خاتم انگشتری دادی ز احسان بر گدا
«ماهر» آزرده خاطر از گدایان تو است
تا نه بخشیدی مرانش از در دولت سرا
محدثی
اینک پیامبر
در بازگشت از سفر خانه ی خداست
پیغمبر از رسالت خود، شاد و سربلند
مسرور از رسالت انجام گشته اش
دریای بیکرانه ی قلبش ز موج شوق
همواره در تلاطم و، همواره در طپش
عشق خدا فکنده بجانش شراره ها
یاد خدا گرفته از او فرصت و مجال
نام خدای داده بگفتار او جلا
اعمال حج رسیده به پایان، ولی افق
ص: 617
چشم انتظار حادثه ها در غدیر خم
بیدار مانده است...
.................
در پهنه ی غدیر
در زیر شعله های فروزان آفتاب
انبوه حاجیان که فزونتر ز صد هزار
در پهنه ی وسیع غدیر ایستاده اند
یک کاروان رسته ز بند نفاق و کین
یک کاروان خسته در اینجا ستاده است
خورشید هم شراره ی سوزان خویش را
ریزد بروی سینه ی تفتیده ی زمین
دشتی پر از محبت و احساس و دوستی
دشتی پر از حرارت و ایمان
گسترده ی غدیر
....
جز با صفا و مهر، جوابی نداده است
آنجا که راهها همه سوی ستمگری است
راهی به سوی عدل و سعادت گشوده است
در گیر دار گرمی این مشهد عظیم
در اوج این شکوه
از سوی آفریدگار جهانْ آفرین (خدا)
از آسمان بگوش محمد (ص) ندا رسید
یا ایها الرسول....
یا ایها الرسول....
اسلام را چه خوب بیان کرده ای به خلق
اما هنوز رهبر ملت پس از رسول
تعیین نگشته است
ارکان استوار رسالت تمام نیست
رکن بزرگ مذهب امت امامت است
....
اینک پیامبر
در بازگشت از سفر خانه ی خدا
در اولین دقایق آن حجه الوداع
مامور گشت تا برساند بگوش خلق
والاترینْ عمیق ترینْ نکته را ز دین
فرمان رسید، تا که به مردم نشان دهد
لایقترینْ شجاعترین فرد مسلمین
پیغمبر (ص) از جهاز شتر منبری بساخت
در آن فضای باز
....
دست علی (ص) گرفت و ببالای سر رساند
تا هر که بود، رهبر آینده را شناخت
آن رهبری که اوستْ مدار نظام دین
آن رهبری که اوستْ فقط مظهر خدا
آن کس که چشمه های فضیلت در او روان
آنکس که در زمین
در دوره ی زمان
شایسته تر از او نبود مرد در جهان
ص: 618
چشمان روزگار کهنسال چرخ پیر
هرگز چنین نشان فضیلت ندیده است
دستان باغبان طبیعتْ ز شاخ علم
هرگز گلی به جلوه ی این گل نچیده است
دامان قرنهای فراوان و بی شمار
هرگز دری به جلوه ی این در نسفته است
....
اینک غدیر، خاطره ی این شکوه را
اینک غدیر، یاد چنان روز نیک را
در یادها و خاطره ها زنده می کند
اینک غدیر، زندگی آن امام را
مانند درسهای گرانقدر و پر ثمر
تکرار می کند
با ما چو اوستاد
در راه و رسم شیوه ی آموزش صحیح
رفتار می کند.
محفوظ اصفهانی
سقاک الله ای ساقی دل پذیر
سقانی ز مینای خم غدیر
بده جامی از آن می روح بخش
کز آلودگی پاک سازم ضمیر
به بزم بهشتم برد پای کوب
اگر لطف ساقی شود دستگیر
بده جرعه ای تا که مستم کند
بصحرای پر وحشت دارو گیر
نبی (ص) چون ادا کرد حج وداع
بر او وحی شد از خدای قدیر
که بلغ رسالاتکْ از امر ما
تو بر خلق هستی بشیر و نذیر
جماعت فزونند ز یکصد هزار
بهمراه او از صغیر و کبیر
بخم غدیر انجمن ساختند
به امر نبی (ص) خسرو بی نظیر
بپا منبری از جهاز شتر
در آنجا نمودند بهر بشیر
بمنبر رسول خدا پا نهاد
که بینند او را کبیر و صغیر
پس از حمد خلاق جل علا
بگفتا در آن اجتماع کثیر
مرا وحی نازل شد از کردگار
که تعیین نمایم وصی و وزیر
منم آنکه از کفر و کین و نفاق
رهاندم شما را چه برنا چه پیر
رساندم بعزت هر آنکس که بود
ز کفر و ضلالت ذلیل و حقیر
کنون وقت رحلت ز دار جهان
ص: 619
رسیده است بر من زحی خبیر
علی (ع) را سپس خواند در نزد خویش
گرفتش ببالای منبر ز زیر
بگفتا بهر کس که مولا منم
به او این علی (ع) هست مولا و میر
علی ابن عم و وصی من است
بود این علی (ع) دین حق را ظهیر
منم شهر علم و علی (ع) در مراست
بود این علی (ع) مومنانرا امیر
هر آنکس کند پیروی از علی (ع)
رود در جنان وارهد از سعیر
پس آنگاه برداشت دست دعا
بدرگاه پروردگار قدیر
که یا رب هر آنکس محب علی (ع) است
دو عالم برو باش خود مستجیر
هر آنکس بود دشمن این علی (ع)
تو خود دشمنش باش در هر مسیر
دعای نبی (ص) چون بپایان رسید
شد آن عرصه چون عرصه ی دار و گیر
نمودند بیعت همه با علی (ع)
عمر گفت بخ لک یا امیر
تویی میر و سالار و مولای ما
پس از مصطفی تا بیوم العسیر
تو را چونکه «محفوظ» آید اجل
به مهر و تولای حیدر (ع) بمیر
محمد جواد باقری
بعد از منا راه صفا را عوض کند
راه نماز و حج و دعا را عوض کند
باید سه روز معتکف برکه ای شوند
اعمال حاجیان خدا را عوض کند
مبعوث می شود به دوباره پیمبری
حالا مکان غار حرا را عوض کند
اقراء بخوان صفات علی را مجال نیست
زین پس زبان مدح و ثنا را عوض کند
بسم به نام نامی حیدر شروع کرد
توحید چشم اهل ولا را عوض کند
بادست خویش دست ید الله را گرفت
پروردگار عرض و سما را عوض کند
ص: 620
ترسم شهادتین که به اقرار می رسد
صدها هزار واژه لا را عوض کند
خورده نگیر موحد زاهد به گفته ام
عشقش کشیده جنس خدا را عوض کند
شاعر: محمد جواد باقری
محمد جواد غفورزاده(شفق)
جلوه گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خم ولایت می به مینا در غدیر
رودها با یکدگر پیوست کم کم سیل شد
موج می زد سیل مردم مثل دریا در غدیر
هدیه جبریل بود«الیوم اکملت لکم»
وحی آمد در مبارک باد مولی در غدیر
با وجود فیض«اتممت علیکم نعمتی»
از نزول وحی غوغا بود غوغا در غدیر
بر سر دست نبی هر کس علی را دید گفت
آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر
بر لبش گلواژه«من کنت مولا» تا نشست
گلبن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر
«برکه خورشید» در تاریخ نامی آشناست
شیعه جوشیده ست از آن تاریخ آنجا در غدیر
گر چه در آن لحظه شیرین کسی باور نداشت
می توان انکار دریا کرد حتی در غدیر
باغبان وحی می دانست از روز نخست
عمر کوتاهی ست در لبخند گلها در غدیر
دیده ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند
این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر؟
دل درون سینه ها در تاب و تب بود ای دریغ
کس نمی داند چه حالی داشت زهرا در غدیر
محمد علی بیابانی
زمزم نخورده ایم ولی پاک گشته ایم
قالو بلی نگفته اسیر کسی شدیم
آری به پای مقدم او خاک گشته ایم
ما را درون ظرف ولا نرم کرده اند
آنجا جدا ز هر خس وخاشاک گشته ایم
ما خاک بوده ایم ومبدل به گل شدیم
ص: 621
با قطره های کوثر نمناک گشته ایم
با نام او خدا به گل ما دمیده است
قدریم و برتر از همه ادراک گشته ایم
با لطف حق ز عالمیان سر شدیم ما
از شیعیان حضرت حیدر شدیم ما
اول تو نوربودی وشمس الضحی شدی
با نام خویش زینت عرش خدا شدی
میخواست تاکه مثل خودش در زمین نهد
تو آمدی و آینه کبریا شدی
پای تو حیف بود که روی زمین رسد
کعبه شکاف خورد و درآن پاگشا شدی
جنگیدی و خدا به تو لاسیف گفته است
یعنی که تو برای خدا لافتی شدی
بلغ رسول آمد و اکمال دین نمود
تو جانشین شدی وصی مصطفی شدی
بعد از نبی امیر همه مؤمنین شدی
اما غریب گشتی و خانه نشین شدی
بی تو قلم به صفحه انشا نمی رود
هر قطره چکیده به دریا نمی رود
تنها فقط نه ماه و ستاره در آسمان
خورشید هم میان ثریا می رود
مجنون اگر که نام تو یک بار بشنود
باا... قسم که در پی لیلا نمی رود
هرکس که نیست دردل اوبغض دشمنت
نامش میان نام احبا نمی رود
احمد گرفت دست تورا آسمان وگفت
دستی به روی دست تو بالا نمی رود
این باعث قبولی امر رسالت است
مرز میان مؤمن و کافر ولایت است
«دستی که پیش خانه مولا دراز نیست
در شرع بر جنازه آنکس نماز نیست»
حتی میان جمع محبین نمی رود
هر کس که در مسیر ولایت بساز نیست
این معنی درست و ظریف ولایت است
ص: 622
یعنی که روی حرف ولی اعتراض نیست
هرکس که بغض دشمن مولا نداشته
جایی به غیر دوزخش او را مجاز نیست
از این طرف هم هر کسی افراط میکند
فرمود امام صادق ، او اهل راز نیست
امری که از سریر ولایت نزول کرد
باید بدون چون و چرایی قبول کرد
یادت به قلب مرده من جان شود علی
در این کویر تشنه چو باران شود علی
تنها به گوش چشم ابوفاضلت ببین
عالم همه ابوذر و سلمان شود علی
عدل توعین عدل خداعدل محشر است
تا ذوالفقار دست تو میزان شود علی
قرآن روی نیزه صفین باطل است
تو آیتی و حرف تو قرآن شود علی
دشمن ترین دشمن تو وقت احتضار
بر محضر تو دست به دامان شود علی
وقت رکوعت آمده ام پس شعف بده
امشب برات کرب و بلا و نجف بده
***محمد علی بیابانی*
محمد علی سالاری
سر زد از دوش پیمبر،ماه در شام غدیر
تا که جبرائیل او را داد پیغام غدیر
مژده داد او را ز ذات حق که با فرمان خویش
نخل هستی بار و بر آرد در ایام غدیر
دین خود را کن مکمل با ولای مرتضی
خوف تا کی باید از فرمان و اعلام غدیر
می شود مست ولای مرتضی،از خود جدا
هر که نو شد جرعه ای از باده جام غدیر
شد بپا هنگامه ای در آسمان و در زمین
تا ولایت شد علی را ثبت،هنگام غدیر
شور و شوقی شد در آن صحرای سوزان حجاز
مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدیر
ص: 623
عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست
بر جبینم حک بود تا مرگ خود نام غدیر
محمد علی مجاهدی
چون وجود مقدس ازلی
شاهد دلربای لم یزلی
وقت پیمان گرفتن از ذرات
با صدایی رسا و بانگ جلی
«اولست بربکم» فرمود
پاسخ آمد از هر طرف که: بلی
تا بسنجد عیارشان، افرودخت
آتشی در کمال مشتعلی
داد فرمان، روند در آتش
تا جدا گردد اصلی از بدلی
فرقه یی ز امر حق تمرد کرد
گشت مطرود حق ز پر حیلی
با شقاوت قرین و مد شد
شد پریشان ز فرط منفعلی
فرقه دیگری در آتش رفت
ز امر یزدان قادر ازلی
نادر شد بهرشان چو خلد برین
که بود این سزای خوش عملی
با سعادت قرین شد و همدم
گشت مقبول حق ز بی خللی
بهر این فرقه حق عیان فرمود
جلوات نبی و نور ولی
که منم نور احمد مختار
مهر من نیست غیر مهر علی
ناگهان شد عیان در آن وادی
نور مولا علی ز بی حللی
چون به خود آمدند، می گفتند
در حضور خدای لم یزلی
که: علی دست قادر ازلی ست
رشته ما سوا به دست علی ست
محمود اکرامی
به آتش می کشم آخر زبان سربه زیرم را
به توفان می سپارم اسمان های اسیرم را
منم من، گردبادی خسته ام، زندانی خویشم
بگیرید آی مردم دست های ناگزیرم را
تمام عمر باقی مانده اش را گریه خواهد کرد
اگر توفان بخواند خنده های دور و دیرم را
درختان گردبادی رو به خورشیدند، از آن دم
که خواندم در مسیر باد، اندوه غدیرم را
شبی اندوه تابان علی (ع) از چاه بیرون شد
ص: 624
شبی سیراب دیدم جان سر تا پا کویرم را
محمود حبیبی کسبی
بریدم از جان و از جهان، دل؛ زدم دلم را به نام حیدر
فرو نیارم به بنده ای، سر؛ منم غلام غلام حیدر
نه بنده اش خوانم و نه یزدان، نه خالقش گویم و نه مخلوق
شکاف دیوار کعبه بنگر، بخوان خطی از مقام حیدر
رخش ندیده ست انس و جان هم، ملائک و اهل آسمان هم
که ره ندارند عرشیان هم، به محفل بار عام حیدر
طهور قرآن قرین جانش، یکایک آیات وصف شأنش
تمام نهج البلاغه سطری، ز بی کران کلام حیدر
محمد رجب زاده (راجی )
سال ده در هیجده ذی الحجه بود
کاروان حج ز حج برگشته بود
در غدیر خم چون آمد نبی
امر رب آمد به تعیین ولی
جبرئیل آن پیک رب العالمین
پرکشان از عرش آمد بر زمین
گفت خدا فرموده بلغ یا رسول
ورنه رسالت نمی باشد قبول
کرد اجرایش نبی امر خدا
گفت جمع گردند حجاج خدا
جمع گشتند از یمین و از یسار
جمع آنها شد بیش از صد هزار
برکه شد دریای مواج بشر
هر کسی می گفت چه باشد این خبر
از جهاز اشتران شد منبری
پا نهاد بر آن مقام رهبر ی
بر فراز منبرش چون جا گرفت
دست دامادش علی بالا گرفت
گفت هر کسی را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
پیروی از او فرض است بر شما
دشمنش هرگز نبخشاید خدا
دوست دارش ای خدا دوست علی
دشمنی کن دشمنانش را ولی
شد خدا راضی ز کردار رسول
دین اسلام گشت در نزدش قبول
ص: 625
مهر تایید خورد بر آیین ما
گشت دشمن نا امید از دین ما
دین حق گردید کامل با امام
کرد نعمت با ولایت او تمام
هیجده ذی الحجه روز عید شد
نزد شیعه بلکه خیرالعید شد
ای غدیر ای برکه خاک حجاز
رود اقیانوس دین شد از تو باز
نور حق گردید در تو منجلی
گشت کشتیبان دریایت علی
ای غدیر نام تو آوازه گرفت
با ولایت نام تو سازه گرفت
افتخار شیعه هستی ای غدیر
نام تو در قلب شیعه کرده گیر
شیعه اندر روز تو شد شادمان
سربلند با نام مولای جهان
شیعه باشد زنده با روز غدیر
ای علی جان دست عشاقت بگیر
ما غدیرییم تا روز ابد
یا علی گوییم و الله و احد
راجی امیدش به احسان علی است
داروی دردش ندای یا علی است
محمد رجب زاده (راجی )
محمود شاهرخی
ای گشته ز روی صدق دمساز علی
وی گوش دل تو پر ز آواز علی
در هر شب آدینه به محراب دعا
مانند کمیل باش همراز علی
***
بنگر به شکوه و حشمت و جاه کمیل
شد عرش نشین کبوتر آه کمیل
خواهی که شوی زنده ز انفاس علی
در هر شب جمعه باش همراه کمیل
***
آمد رمضان و می دهد ماه نوید
کز مشرق آرزو گل نور دمید
هر کس که نهاد گام در راه علی
در خلوت دل به وصل دلدار رسید
***
با پردگیان قدس دمساز علی است
درگلشن غیب نغمه پرداز علی است
او دم ز «سلونی» زد و ارباب صفا
گفتند به حق واقف هر راز علی است
***
ص: 626
ای بر تو درود و روح حق خواهی تو
درمانده رهینِ لطف و همراهی تو
از کار فروبسته گره گردد باز
شاها به سرانگشت یدالهی تو
***
سرچشمه ی فیض و منبع جود علی است
از خلقت کاینات مقصود علی است
آنکس که ز درد و رنج محنت زدگان
یک لحظه به عمر خود نیاسود علی است
***
ما هدیه به دوست جز سروتن نکنیم
در بستر گرم، میل مردن نکنیم
ما پیرو مرتضای لشکر شکنیم
در روز دّغا پشت به دشمن نکنیم
***
ای روی تو آئینه حسن ازلی
با امر خدا، بر همه ی خلق ولی
چون نام تو مشتق است ز اسماء الاه
شایان تو بود زین سبب نام علی
محمود شاهرخی – جذبه
محمد سهرابی
آموختم فرار ز یاران به یار را
دل می کشید ناز من و درد و بار را
کاموختم کشیدن ناز نگار را
پس می کشم به وزن و قوافی خمار را
***
گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل
گیرم که گشت باده ازین خستگی خجل
گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل
ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل
مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را
***
باید که تر شود ز لب من شراب خشک
باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک
از ما مکن دریغ لب آبدار را
***
شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
شد صرف نحوه نگهت گفتگوی چشم
گفتی بسوز در غم من ای بروی چشم
ص: 627
تا می درم لباس بپا کن شرار را
***
بازار حسن داغ نمودی برای که؟
چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای که؟
آخر نویسم این همه عشوه برای که ؟
ما بهتریم جان علی یا ملائکه؟
ما را بچسب نه ملک بال دار را
***
این دستپاچگی زسر اتفاق نیست
هول وصال کم زنهیب فراق نیست
شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست
اصلا مزار انور تو در عراق نیست
معنی کجا به کار ببندد مزار را
***
با قل هوالله است برابر علی مدد
یا مرتضی است شانه به شانه به یا صمد ؟
هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد
جوشانده ای زنسخهء عیسی ست این سند
گر دم کنند خون دم ذوالفقار را
***
ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن
خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن
این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن
از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن
پر لاله کن به خون شهیدان بهار را
***
من لی یَکونُ حَسب یکون لدهر حسب
با این حساب هرچه که دل خواست کرد کسب
چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب
از انتهای معرکه بی زین گریزد اسب
دنبال اگر کنی سر میدان سوار را
***
کس نیست این چنین اسد بی بدل که تو
کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو
کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو
احمد نرفت بر سر دوش تو بلکه تو
رفتی به شان احمد مکی تبار را
***
از خاک کشتگان تو باید سبو دمد
مست است از نیام تو عَمرِ بن عبدود
ص: 628
در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد
خورشید مست کردو دو دور ِ اضافه زد
دادی زبس به دست پیاله مدار را
***
مردان طواف جز سر حیدر نمی کنند
سجده به غیر خادم قنبر نمی کنند
قومی چو ما مراوده زین در نمی کنند
خورشید و مه ملاحظه ات گر نمی کنند
بر من ببخش گردش لیل و نهار را
***
دانی که من نفس به چه منوال می زنم
چون مرغ نیم کشته پر و بال می زنم
هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم
بیمم مده ز هجر که تب خال می زنم
با زخم لب چه سان بمکم خال یار را
***
امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم
برچهره تو صبح و به روی تو شب کنم
لب لب کنان به یاد لبت باز تب کنم
شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم
وز آه خود کشم به بخارا بخار را
***
خونین دلان به سلطنتش بی شمار شد
این سلطه در مکاشفه تاج انار شد
راضی نشد به عرش و به دلها سوار شد
این گونه شد که حضرت پروردگار شد
سجده کنید حضرت پروردگار را
***
آنکه به خرج خویش مرا دار می زند
تکیه به نخل میثم تمار می زند
تنها نه اینکه جار تو عمار میزند
از بس که مستجار تو را جار می زند
خواندیم مست جار همین مستجار را
***
از من دلیل عشق نپرسید کز سرم
شمشیر می تراود و نشتر ز پیکرم
پیر این چنین خوش است که هستی تو در برم
فرمود : من دو سال ز ایزد جوان ترام
ص: 629
از غیر او مپرس زمان شکار را
***
از عشق چاره نیست وصال تو نوبتی ست
مردن برای عشق تو حکم حکومتی ست
آتش در آب می نگرم این چه حکمتی ست
رخسار آتشین تو از بسکه غیرتی ست
آیینه آب می کند آیینه دار را
***
زلفت سیاه گشته و شد ختم روزگار
خرما زلب بگیر و غبار از جبین یار
تا صبح سینه چاک زند مست و بی قرار
خورشید را بگو که شود زرد و داغدار
پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را
***
یک دست آفتاب و دو جین ماه می خرم
یک خرقه از حراجی الله می خرم
صدها قدم غبار از این راه می خرم
از روی عمد خرقه کوتاه می خرم
باپلک جای خرقه بروبم غبار را
***
یک دست آفتاب و هزاران دوجین بهار
یک دست ماهتاب و بهاران هزار بار
یک دست خرقه انجم پولک برآن مزار
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
وقت است ترکنم به سبو زلف یار را
***محمد سهرابی***
******************************************
این همان است که در روی تو لب روی لب است
دم کشیدند همه سبزدلان در هیئت
چای سادات اگر سبز نباشد عجب است
جام من هست کنون مثل دو تا عاشق مست
چشمم از باده ی رخساره تو لب به لب است
زلف در زلف و نگه در نگهند اهل نظر
رفتن و آمدن ما به برت شب به شب است
ابرویت حامی فرمان نگاهت شده اند
قتل ما را سر کویت سبب اندر سبب است
شکر فارس چو تجار برم سوی حجاز
فارسی شعر بخوانید که یارم عرب است
ص: 630
خَم ابروی تو انگار خُم وارونه است
فتحه و ضمه تماما طرب اندر طرب است
بوسه از دور دهم نیست اگر پای سفر
لب ارادت برساند چو قدم بی ادب است
تاک بنشان سر قبرم که مرا روز جزا
چشم امید شفاعت به دخیل عنب است
رنگ افشاندن ما فرصت ابراز نداشت
گرچه هر دیده که عاشق شده فرصت طلب است
ذوالفقار تو دو دم دارد و عیسی یک دم
پس اولوالعزم ز شمشیر تو یک دم عقب است
طفلک اشک چو سر کرد در این تر حالی
جای آنست که من جان دهم از سر حالی
تو اگر ذوق کنی رنگ فلک میریزد
کرک و پر از همه ی خیل ملک میریزد
تو اگر سیزده ماه رجب سبزه شوی
سیزده بار ز اعداد نمک میریزد
دلم از ریخت که افتاده دلم را تو نریز
خود به خود چینی ام از رد ترک میریزد
دهنت باده "الله معی" مینوشد
لب ما ساغر "الله معک" میریزد
ذوالفقار تو در آنجا که دهد جولانی
سر چنان ریزه شن از چشم الک میریزد
من خدا خواندمت از پینه ی پیشانی تو
طرح تکفیر مرا در دل شک میریزد
ما رسیدیم و بیا ز سر شاخ بچین
میوه ها را به لب حوض دل کاخ بچین
کن گسیل از پی این سیل سپاهی گاهی
سد معبر بنما بر سر راهی گاهی
من به ایوان طلای تو محک خواهم زد
زرگری نیست کند کفتر چاهی گاهی
در مناجات تو من نیز قد افراشته ام
می دمد بر لب یک چاه گیاهی گاهی
با همه روسیهی زینت رخسار توام
می شود خوبی رخ خال سیاهی گاهی
ص: 631
ظالم آن نیست که سر را بزند بهر گناه
سر زند شه به گدا روی گناهی گاهی
آه من رفت نجف تا که طواف تو کند
گردبادی شود از شوق تو آهی گاهی
در محیطی که کنی سجده به خود زاعجازت
بال جبریل بدک نیست به زیراندازت
من نه آنم که ز دربار تو سر بردارم
صنما کی ز قدوم تو گهر بردارم
اعتبار تو به من رفعت دیگر داده
می توانم که کلاهی ز قمر بردارم
دزد مضمون توام دست مرا گر بزنی
دست افتاده به آن دست دگر بردارم
شهر را پر کنم از مرحمت تازه تو
مثل خاشاک جهان را چو شرر بردارم
لن ترانی چو گذاری و ترانی گویی
کوه را با همه ضعف کمر بردارم
زتو ای شرح قیامت به کجا بگریزم
نشد از روز جزا بار سفر بردارم
ذوالفقار تو در آنجا که دهد شان نزول
سر محال است که دنبال سپر بردارم
جلوه آماده ی حسنیم که تکرار کنی
آنچه با آینه کردی به دیوار کنی
***محمد سهرابی***
محیط قمی
گرفت عهد ز اشیا دو روز رب قدیر
یکی بروز الست و یکی به روز غدیر
گرفت عهد ز ذرات بر خدایی خویش
نخست روز و دویم روز بر خلافت میر
شه سریر ولایت علی عمرانی
که از فزونی نتوان فضایلش تقریر
نخست روز السْت بربکمْ فرمود
بدون واسطه بی بعثت رسول و سفیر
الست اولی بالمومنین من انفسهم
سرود روز دوم ز امر حق رسول بشیر
بلی به روز دوم یافت دین حق تکمیل
به نص آیه ی اکمال و بینات کثیر
گشای گوش حقیقت نیوش تا بر تو
ز شرح روز دوم شمه ای کنم تقریر
ص: 632
بحکم نص صریح و تواتر و اجماع
ثبوت یافته در نزد عالمان خبیر
که روز ثامن عشر دوم ز ذی حجه
که از الست به عید غدیر گشته شهیر
پس از فراغت اعمال حج بازپسین
رسید خواجه ی لولاک چون بخم غدیر
بدند ملتزم موکب شرف زایش
ز سرفرازان جمعی کثیر و جم غفیر
به حضرت نبوی (ص) جبرییل شد نازل
به امر بار خدا ایزد سمیع و بصیر
بخواند آیه ی یا ایها الرسول بر او
که هست امر به نصب امیر خیبر گیر
مفاد آیه که اصل غرض رسالت را
بود رساندن و تبلیغ این مهم خطیر
نکرده ای تو رسالات خویش را تبلیغ
گر این رسالت ماند بپرده ی تستیر
مدار بیم ز مردم که حفظ یزدانت
نگاه دارد از شر منکران شریر
رسول اکرم (ص) ابلاغ امر یزدان را
فرود آمد در آن مقام بی تاخیر
نمود انجمنی آنچنان که مانندش
ندیده است و نبیند دگر سپهر اثیر
شمار خلق ز سبعین الف افزون بود
سخن کنم ز کمی در گذشتم از تکثیر
برای آنکه تمامی خلق بینندش
که کس نگوید تبلیغ را شده تقصیر
نمود منبری آماده از جهاز شتر
فراز عرشه بر آمد رسول عرش سریر
بخواند آیت تبلیغ را بصوت بلند
پس از ستایش یزدان بی شریک و نظیر
بلی بپاسخ گفتند اهل انجمنش
تمام متفق القول از کبیر و صغیر
گرفت عهد ازایشان چو بر رسالت خویش
نمود آمدن جبرییل را تقدیر
گرفت دست علی را بدست و کرد بلند
چنانکه در نظر ناظران نماند ستیر
بگفت هر که منش مقتدا و مولایم
علی است او را مولا علی بر اوست امیر
چنانکه هارون از بهر موسی عمران
ص: 633
علی مراست وصی و علی مراست وزیر
نمود از پی اتمام حجت و تبلیغ
مر این کلام فرح بخش جانفزا تقریر
سپس سرود که یا رب وال من والاه
ظهیر و ناصر او را ظهیر باش و نصیر
نخست تابع او را عزیز دار مدام
حسود و منکر او را نمای خوار و حقیر
نزول آیه ی الیوم را پس از این امر
بگفت از پی تکمیل امر حق تکبیر
سه روز کرد در آنجا وقوف و از مردم
گرفت بیعت بهر امیر خیبر گیر
زبان به بخ بخ گشود بن خطاب
برای تهنیت میر بی عدیل و نظیر
ازین قضیه برآشفت حرث بن نعمان
که بد منافق و کافر دل و خبیث و شریر
بر رسول خدا آمد و زبان بگشود
ز روی کینه ی خصمانه بر کشید نفیر
بخشم گفت که ما را به هر چه کردی امر
بظاهر از تو شنیدیم چون نبود گزیر
کنون بگویی باشد علی پسر عم من
امیر بر همه ی خلق از صغیر و کبیر
خدای گفته چنین یا تو خویش می گویی
رسول اکرم (ص) فرمود گفته حی قدیر
سرود حرث خدایا گر این سخن صدق است
بمن فرست عذابی در آن مکن تاخیر
فرود آمد سنگی ز آسمان بسرش
ز خشم ایزد و شد رهسپار سوی سعیر
«محیط» را خط بطلان کشیده شد بگناه
بدست شوق چو کرد این حدیث را تحریر
مرتضی امیری اسفندقه
صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟
کدام چشمه به این گرمسیر می آید؟
صدای کیست که این گونه روشن و گیر است ؟
که بود و کیست که از این مسیر می آید؟
چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
ص: 634
صدای کاتب و کلک دبیر می آید
خبر، به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید: کسی دستگیر می آید!
کسی بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست
به دستگیری طفل صغیر می آید
علی به جای محمد به انتخاب خد
خبر دهید: بشیری نذیر می آید!
کسی به سختی سوهان به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر می آید
کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش بی نظیر می آید
خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می آید
به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می آید
خبر دهید به یاران: دوباره از بیشه
صدای روشن یک شرزه شیر می آید
خم غدیر به دوش از کرانه ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می آید
کسی دوباره به پای یتیم می سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می آید
کسی حماسه تر از این حماسه های سبک
مرتضی امیری اسفندقه
مرحوم آغاسی
یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم
نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
نه دِئب_ِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم
ولیکن خاک پای اهل بیتم
الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
از آن جامی که دادی کربلا را
بنوشان این خراب مبتلا را
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست
ز احمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندید و هستی رنگ وبو یافت
ص: 635
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است
همان احمد که آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است
همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است
همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد
همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهر آمد
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد
محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمهٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باد? غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است
محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است
به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلید کُنتُ کنزاً مخفیا کیست
کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد
غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت
ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد
تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند
علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش
مرا آیین? صدق و صفا کن
ص: 636
تجللی گاه نور مصطفی کن
***مرحوم آغاسی***
مصطفی باد کوبه ای هزاوه ای (امید)
علی نه فاتح خیبر،که فاتح دلهاست
مرا غدیر نه برکه، که خم جوشان است
علی نه ساقی کوثر،که کوثر عظماست
مرا غدیر نه یک برگ سرد تاریخ است
علی نه شافع محشر، که محشر کبراست
مرا غدیر حریم وصال محبوب است
علی نه همسر زهرا که کیمیای ولاست
مرا غدیر بود پایگاه دانش و دین
علی نه کاتب قرآن که آیت عظماست
مرا غدیر نه یک واژه در دل تاریخ
که جان پناه همه رهروان راه خداست
مرا غدیر نه یک روز اختلاف افکن
که همچو چشمه ی مبعث زلال وحدت زاست
مرا غدیر ندای بلند آزادی است
علی نه حامی بوذر که روح صدق و صفاست
مرا علی نبود خلقتی خدا گونه
چو غالیان نسرایم که مالک دو سراست
اگر نه عالم و عادل مرا نمی شاید
ستایمش که علی عالی و علی اعلاست
بخوان ز سوره انعام علت درجات
علی ز علم و عمل بر جهانیان مولاست
مگوکه مولد او کعبه شد که می گویم
به هر مکان که علی هست کعبه خود آنجاست
هر آن که دم زند از عشق آن ولی والا
علی صفت اگرش نیست، کار غرق خطاست
بخوان تو نامه مولا به مالک اشتر
که طرز فکر علی از خطوط آن پیداست
ببین که در دل آن رادمرد بی همتا
به یاد قسط و عدالت چه محشری بر پاست
بکوش رنگ علی گیری و صفات علی
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
به سالروز امامت به جشن عید غدیر
که اشک شوق به چشمان عاشقان پیداست
ص: 637
گل (امید) به لب ها نشاندم و گفتم
خوشا دلی که در آن مُهر مهر میر ولاست
*** مصطفی باد کوبه ای هزاوه ای (امید) ***
مصطفی محدثی خراسانی
ملتهب در کنار یک برکه
روح تاریخ پیر منتظر است
دست خورشید تا نهد در دست
آسمان در غدیر منتظر است
بر سر آسمانی آن ظهر
آیه های شکوه نازل شد
مژده دادند آیه های شکوه
دین احمد تمام و کامل شد
ملک الشعرای بهار
شماره 1
گر نظر در آینه ، یک ره بر آن منظر کند ----- آفرینهاباید آن فرزند بر مادر کند
گر دگر بار این چنین بیرون شود آن دلربای ----- خودیقین می دان که اوضاع جهان دیگر کند
کس به رخسار مه از مشک سیه چنبر نکرد ----- او به رخسار مه از مشک سیه چنبر کند
کس قمر را همنشین با نافه اذفر ندید ----- او قمر راهمنشین با نافه اذفر کند
گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین ----- یک جهان آراسته از مشک و از عنبر کند
غم برد از دل تو گویی تا همی خواهد چو من ----- هرزمان مدح و ثنای خواجه قنبر کند
آن که اندر نیمشب بر جای پیغمبر بخفت ----- تا تن خود را به تیر کید خصم اسپر کند
جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت ----- آن که عقل خویش را بر خویشتن داور کند
داورش خواند ولی ، و احمدش خواند وصی ----- هم وصایت هم ولایت ز احمد و داور کند
در غدیر خم خطاب آمد ز حق بر مصطفی (ص ) ----- تاعلی را او ولی بر مهتر و کهتر کند
ص: 638
تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای ----- از جهازاشتران از بهر خود منبر کند
گرد آیند از قبایل اندر آن دشت و نبی ----- خطبه برمنبر پی امر خلافت سر کند
گوید: آن کاو را منم مولا، علی مولای اوست -----زینهار از طاعت او گر کسی سر در کند
جشن فیروز وی است امروز کز کاخ امام (4) -----بانگ کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند
بوالحسن فرزند موسی آن که خاک درگهش ----- مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند
حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان -----حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصر کند
شماره 2
ای نگار روحانی خیز و پرده بالا زن
در سرادق لاهوت کوس لا و الا زن
در ترانه معنی دم ز سر مولا زن
وانگه از غدیر خم باده ی تولا زن
تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی
در خم غدیر امروز باده ای بجوش آمد
کز صفای او روشن جان باده نوش آمد
و ان مبشر رحمت باز در خروش آمد
کان صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد
با هیولی 120 توحید در لباس انسانی
حیدر احد منظر احمد (ص) علی (ع) سیما
آن حبیب و صد معراج آن کلیم صد موسی
در جمال او ظاهر سر علم الاسماء
بزم قرب را محرم راز غیب را دانا
ملک قدس را سلطان، قصر صدق را بانی
خاتم وفا را لعل، لعل راستی را کان
قلزم صفا را فلک، فلک صدق را سکان
اوست قطبی از اقطاب اوست رکنی از ارکان
ممکن است بی ایجاب واجبی است بی امکان
ثانی است بی اول، اولی است بی ثانی
ص: 639
در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را
کز پی کمال دین شو پذیره حیدر را
پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را
برد بر سر منبر حیدر ملک فر را
شد جهان دل روشن زان دو شمس نورانی
گفت بشنوید ای قوم قول حقتعالی را
هم بجان بیاویزید گوهر تولا را
پوزش آورید از جان این ستوده مولا را
این وصی بر حق را این ولی والا را
با رضای او کوشید در رضای یزدانی
اوست کز خم لاهوت نشاه صفا دارد
در خریطه ی 121 تجرید گوهر وفا دارد
در جبین جان پاک نور کبریا دارد
در تجلی ادراک جلوه ی خدا دارد
در رخش بود روشن رازهای رحمانی
کی رسد بمدح او وهم مرد دانشمند
کی توان بوصف او دم زدن ز چون و چند
به که عجز مدح آرم از پدر سوی فرزند
حجت صمد مظهر آیت احد پیوند
شبل حیدر کرار خسرو خراسانی
پور موسی جعفر آیه الله اعظم
آنکه هست از انفاسش زنده عیسی مریم
در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم
آفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم
می کند بدرگاهش صبح و شام دربانی
عقل و وهم کی سنجد اوج کبریایش را
جان و دل چسان گویند مدحت و ثنایش را
گر رضای حق جویی رو بجو رضایش را
هر که در دل افرازد رایت ولایش را
شماره 3
گر نظر در آینه یکره بر آن منظر کند
آفرین ها باید آن فرزند بر مادر کند
گر دگر بار این چنین بیرون شود آن دلربای
خود یقین می دان که اوضاع جهان دیگر کند
کس به رخسار مه از مشگ سیه چنبر نکرد
ص: 640
او به رخسار مه از مشک سیه چنبر کند
کس قمر را همنشین با نافه ی اذفر ندید
او قمر را همنشین با نافه ی اذفر کند
گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین
یک جهان آراسته از مشک و از عنبر کند
غم برد از دل تو گویی تا همی خواهد چو من
هر زمان مدح و ثنای خواجه ی قنبر کند
آنکه اندر نیمه شب بر جای پیغمبر بخفت
تا تن خود را به تیر کید خصم اسپر کند
جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت
آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند
در غدیر خم خطاب آمد ز حق بر مصطفی (ص)
تا علی (ع) را او ولی بر مهتر و کهتر کند
تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای
از جهاز اشتران، از بهر خود منبر کند
گرد آیند از قبایل اندر آن دشت و، نبی (ص)
خطبه بر منبر پی امر خلافت سر کند
جشن فیروز وی است امروز کز کاخ امام
بانگ کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند
بوالحسن (ع) فرزند موسی (ع) آنکه خاک درگهش
مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند
حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان
حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصر کند
منشی کاشانی
فرخ و فرخنده باد، عید سعید غدیر
که باشد از حد فزون، مبارک و دلپذیر
به امر یزدان پاک، به حکم حی قدیر
نبی به روزی چنین، ساخت علی را امیر
به جمله ی مومنین، به زمره ی مومنات
چونکه به خم غدیر، کرد پیمبر نزول
گرد قدومش کشید، فلک به چشم قبول
از احد لمْ یزلْ، وز صمد لا یزول
ص: 641
حضرت جبریل شد، رسول، نزد رسول
نخست از حق رساند بدو سلام و صلات
پس از سلام و صلات، باز رساند این پیام
که ای امام امم، که ای رسول انام
«بلغ ما انزل الیک» بر خاص و عام
و گرنه بنموده ای رسالتی ناتمام
که حق نگهدار توست از همه ی حادثات
ای شه عالی نسب، وی مه والا جناب
ز ایزد آورده ام، چنین به سویت خطاب
که در بر مرد و زن، به محضر شیخ و شاب
خیز و علی را نمای، ز خویش نایب مناب
که بسته بر دست اوست گشایش مشکلات
علی بود آنکه هست دین خدا را نصیر
علی بود آنکه هست بهر تو یار و ظهیر
ندارد از ممکنات هیچ شبیه و نظیر
نیست به احکام دین پس ازتو چون او خبیر
از همه داناتر است بر سنن و واجبات
علی است کز بعد تو اشرف و اولاستی
بر همه ی کاینات ولی والاستی
آنکه به توحید و شرک فزودی و کاستی
کین وی و مهر او در همه اشیاستی
هذا ملْح اجاج، هذا عذْب فرات
همین علی بود و بس که مر ترا یار بود
به روز رزم و نبرد یار و مددکار بود
به کار دینش مدام کوشش بسیار بود
قاتل کفار گشت قامع فجار بود
به خاک خواری فکند تن از طغات و عصات
گرفت ختم رسل دست علی را به دست
چنانکه مشهور شد بر همه بالا و پست
گفت به صوت جلی آن شه یزدان پرست
علی است از بعد من امیر بر هر که هست
علی است نعْم الامیر علی است خیر الولات
محب او را حبیب داور و دادار باد
ص: 642
عدوی او را عدو ایزد قهار باد
یاور او را خدای، یار و مددکار باد
خاذل او نزد حق در دو جهان خار باد
هست گر از مسلمین یا بود از مسلمات
رسول اکرم چو کرد مثال حق امتثال
خطاب عزت رسید از سبحات جلال
که دین اسلام یافت اینک حد کمال
نعمت من شد تمام به مسلمین بالْمآل
از این عمل راضی است ذات جمیل الصفات
ای ملک ملْک دین علی عالی مقام
که حق ترا ساخته وصی خیر الانام
منطق «منشی» کند، مدح تو هر صبح وشام
به چشم لطف و کرم بر او نظر کن مدام
که هست باری گران او را از سییات
جهان بود تا به جای، باد بجا نام تو
توسن ایام باد، تا به ابد رام تو
کوس ولایت زنند، بر زبر بام تو
باد به دلخواه تو، صبح تو و شام تو
مهدی رحیمی
دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دو تا شانه به هم خورد
دستور رسید از ته مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سر میخانه به هم خورد
دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد
«لبیک علی »قطره باران به زمین ریخت
«لبیک علی» نور و تن دانه به هم خورد
یک روز گذشت و شب مستی به سر آمد
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد
پس باده پرید از سر مستان و پس از آن
بادی نوزید و در یک خانه به هم خورد
موسوی گرمارودی
ص: 643
گل همیشه بهارم، ببین خزان باقی است
خراش صاعقه بر چهر آسمان باقی است
حدیث سیلی توفان به چهره ی گل سرخ
هنوز بر دهن یاس و ارغوان باقی است
ز ابر فتنه تگرگی که ریخت بر سر ما
هزار غنچه ی پرپر به بوستان باقی است
نشان مرگ و بلا بود در کویر سکوت
غریو رعد که در گوش هر کران باقی است
شکست کشتی امن از شقاوت توفان
به روی آب فقط دست بادبان باقی است
هزار سال گذشت و ز تازیانه ی برق
شیار زخم بر اندام ناروان باقی است
پرندگان بهاری ز باغ کوچیدند
به روی شاخه نشانی ز آشیان باقی است
امید رویش گل را خزان ربود ز باغ
امید رجعت سرسبز باغبان باقی است
گل همیشه بهارم غدیر آمده است
شراب کهنه ی ما در خم جهان باقی است
خدای گفت که «اکملت دینکم» آنک
نوای گرم نبی در رگ زمان باقی است
قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان
ولایت علی و آل، جاودان باقی است
گل همیشه بهارم بیا که آیه ی عشق
به نام پاک تو در ذهن مردمان باقی است
میروکیلی
ز بتدای خلقت کون و مکان
تا نفیر صور در آخر زمان
من علی عالیم اعلیستم
درد مظلومان عالم کاستم
من پناه و حامی پیغمبرم
شیر کرارم به میدان حیدرم
مونس مظلومم و ظالم ستیز
در رسای عدل کردم رستخیز
مخزن الاسرار و آل احمدم
واقف سر مگوی سرمدم
آیه تطهیر صدق پاکیم
استناد فطرت افلاکیم
شیر روز و زاهد شب ها علی
ص: 644
نور حق در روی او شد منجلی
در شجاعت در تمام این فلک
شد مثال عرشی و حور و ملک
گفت جبریل امین با مصطفی
لافتی الا علی مرتضی
نیست شمشیری مثال ذوالفقار
رادمردی نیست چون او با وقار
کرده تعلیم نبی حق این صواب
یا علی گو باش گاه اضطرار
هم غیاث المستغینی علی
هم تویی بر پیروان حق ولی
وحی آمد سوی ختم المرسلین
در غدیرخم بگو با مسلمین
فاش کن اینکه وصی تو علی است
بعد تو بر پیروانت او ولی است
گر نگویی اینکه گفتیمت تمام
ناتمام است این رسالت ناتمام
گفت پیغمبر به اصحابش چنین
باز گردانید اینجا مسلمین
از جهاز اشتران منبر کنید
گوش بر فرمان پیغمبر کنید
از یسار و از یمین خلق آمدند
گرد پیغمبر لبالب آمدند
گفت با امت که وحی آمد کنون
تا شود آرام دریای جنون
داده فرمانم که واویلا کنم
خلق را مجنون ورا مولی کنم
بر خم عشق علی ساقی شوم
می برافشانم پی باقی شوم
روزگار عمر طی شد با علی
بهتر از او هیچکس نبود ولی
دست مولا بود در دست نبی
بود پیغمبر چو سرمست علی
گفت احمد بشنوید این امر هوست
هر که را مولاستم مولاش اوست
وه که کامل شد کنون دین شما
شد تمام انعام آئین شما
یا غیاث المستغثین یا علی
ضامن عدلی و والی الولی
نادر بختیاری
السلام ای غدیر! مَهبَط عشق!
مقصد دولت مسلّط عشق!
ص: 645
السلام ای غدیر! مقصد یار!
وی گل افشان ز موج موج بهار!
چه بهاری توراست؟ کز خُم تو
مست عشقیم در تلاطم تو؟
تشنگان ولایتیم همه
عطش بی نهایتیم همه
لب خشکم ارگ ترَک خورده ست
غیرتم بارها محک خورده ست
قصه اهل کوفه بودن چیست؟
مست آب و علوفه بودن چیست؟
لب، اگر تر کند علی (ع)، تیغیم
حنجرِ عارفانه تبلیغیم
از ولایت هر آن که دم نزند
نفس از بام صبحدم نزند
عشق را وقت استماع رسید
وحی در «حجه الوداع» رسید
ما علی (ع) را گرفته ایم هنوز
تا نبی (ص) را چو خویش، گُم نکنیم
از سبو می زدیم تا دیگر
جام را در شراب خُم نکنیم
ورنه «مروان»، «معاویه»، «هارون»
همگی از نبی (ص) سخن گویند
من، ولی، دستِ آن کسان بوسم
کز نبی (ص) زینبی (س) سخن گویند
غیر آل علی (ع) که می داند؟
دین احمد، به تیغ، پابرجاست
حقِّ بدعت گذار، شمشیر است
جایِ احساس و عشق، دیگر جاست
«ابن ملجم» نکشت، مولا را
مرگ، طاقت نداشت پیش علی (ع)
همه گفتند: امام را کشتند
لیک زنده است تا همیشه علی (ع)
لفط بر لفظ، من نمی بافم
هر طرف بنگرم، علی (ع) بینم
نه در آن کوچه یا در این خانه
هرکجا بگذرم، علی (ع) بینم
اوست نوری زلامکان و زمان
که جهان در شعاع هاش، گُم است
گر به دنبال دیدن اویی
عکسش افتاده در «غدیر خُ«» است
شیعه، سنی ترین مذهب هاست
زان که سنت، ملاک هر شیعه ست
زین سبب هرکه اهل سنت شد
دم ز حیدر زند، اگر شیعه ست
سنی و شیعه را اگر فرقی ست
اندک است آن چنان که دشنه و تیغ
هر دو در قلب خصم، خواهد شد
ص: 646
تا که خورشید، سرزند زستیغ
آفتاب، آفتابِ اسلام است
بر سرِ ی، سرِ حسین (ع) ببین
دین، به تیغ دو تیغه، مدیون است
«خیبر» و «خندق» و «حنین» بین
ذوالفقارِ ستیز! مولا
کوفیانه را به قعرِ گور فرست
جوشِ رجّاله هاست از شش سو
سیصد و سیزده غیور فرست
همرهانم! برادران! دیری ست
دشمنان، در کمین ما هستند
نه به دنبال، شوکت مایند
در پی مسخ دین ما هستند
بین ما، تا شکاف اندازند
فرقه ها ساختند، بیهوده
اشتراکات را نهان کردند
چون چراغی که می زند دوده
روشنایی بجو، که تاریکی
تیه گمراهی است باور کن
مصطفی، آن که ماه کامل ماست
هم ستاره علی ست، آری چون،
علی (ع) آیینه خداوند است
عشق از او، انعکاس می یابد
نور، بر گِرِد قامتش پیچد
ماهِ من، ناشناس می تابد
یاد کن خلوتِ فقیران را
در شبِ سرِ یثرب و کوفه
گریه ها، گریه های مولاوار
رازها، رازهای مکشوفه
پرده برداشت حیدر از اسرار
هرچه بود و نبود، با من گفت
غصه ها را و زخم ها را سرخ
دردها را کبود، با من گفت
بعد از آن صحبت غریبانه
اسمان را بنفش، می بنیم
آخرین مرد، خواهد آمد و من
آسب و تیغ و درفش، می بینم
آخرین مرد، آخرین امید
آخرین حامی ولایت حق
آخرین گردبادِ نورانی
انتشار عدالت مطلق
ناصر شعار ابوذری
گفت برخیز که از یار سفیر آمده است
به چراغانی صحرای غدیر آمده است
موج یک حادثه در جان غدیر است امروز
و علی چهره تابان غدیر است امروز
بیعت شیشه ای و آهن پیمان شکنی
داد از بیعت آبستن پیمان شکنی!
پس از آن بیعت پر شور علی تنها ماند
ص: 647
و وصایای نبی در دل صحرا جا ماند
موج آن حادثه در جان غدیر است هنوز
و علی چهره تابان غدیر است هنوز
ناظم زاده کرمانی:
شب غدیر،شب قدر عارفان را
شب قدر است شب عید غدیر
بلکه قدر است از این عید مبارک تعبیر
کرده تقدیر بدینسان چو خداوند قدیر
ای علی،ای که تویی بر همه خلق امیر
بهترین شاهد این قصه بود خم غدیر
کرد تقدیر چنین لطف خداوند قدیر
فرصت شیرازی:
نوش از خم غدیر
این خم نه خم عصیر باشد
این خم،خم غدیر باشد
از خم غدیر می کنم نوش
تا چون خم برآورم جوش
نجومی خراسانی
ای عید سعید من وای طالع فیروز
از خم غدیر آر مرا باده ی غم سوز
کامروز جهان طعنه زند بر دم نوروز
آنچهره چون عید بر افروز و بیفروز
کاین عید بود بر همه اعیاد مظفر
فصل دی و سرمست ز صهبای غدیرم
از عالم لاهوت رسیده است صفیرم
سرمست از آن پیک دل آرای بشیرم
من دلخوش از آن منبر اقطاب بعیرم
کش دست خدا بود ورا در برو بر سر
ایساقی منان ره عشق هلا قم
امروز بده باده ی سرشار از آن خم
کامد سوی سرخیل حریفان به ترنم
الیومْ لکمْ دینکمْ اتْممْت علیْکمْ
راضی است از این مستی و مستان همه داور
جبریل ابا خیل ملک سوی زمین شد
آوازه ی طوبی لک تا عرش برین شد
دست همه با دست خدا چونکه قرین شد
احباب بوجد و شعف، اعداش غمین شد
سر ملک و سجده ی آدم شده ظاهر
از کن فیکون مقصد و مقصود علی (ع) بود
ص: 648
بر خلق و خدا عابد و معبود علی (ع) بود
در کون و مکان ساجد و مسجود علی (ع) بود
در سر و علن شاهد و مشهود علی (ع) بود
هم طالع و هم مطلع و هم ظاهر و مظهر
آنانکه بجز سوی علی (ع) راه بپویند
غیر از خزفْ از بحر کرم هیچ نجویند
آنها که بجز حب علی (ع) هیچ نگویند
مانند خلیل از همه جا دست بشویند
بی باک بر آرند قدم جانب آذر
آدم شدی ار پاک و مصفا ز جرایم
آتش بخلیل الله اگر شد همه سالم
ایوب اگر یافته صحت ز مآلم
الیاس و خضر گشتند سیار عوالم
بودی همه را نام علی (ع) هادی و رهبر
من خوف ز اعدای بد اندیش ندارم
با لطف تو باکی ز کم و بیش ندارم
جز مهر و محبت بدل خویش ندارم
از جنت و دوزخ غم و تشویش ندارم
حب علیم مایه بود اول و آخر
شاها نظری کن به «نجومی» ز تلطف
بازش برسان در نجف از مهر و تعطف
خواهم که کنم از حرمت درک تشرف
گر بار دهی نیست مرا هیچ تاسف
منمای مرا محروم زین فیض سراسر
نصرالله مردانی
قسم به جان تو ای عشق ای تمامی هست
که هست هستی ما از خم غدیر تو مست
در آن خجسته غدیر تو دید دشمن و دوست
که آفتاب برد آفتاب بر سر دست
نشان از گوهر آدم نداشت هر که نبود
به خمسرای ولایت خراب و باده پرست
به باغ خانه تو کوثری بهشتی بود
که بر ولای تو دل بسته بود صبح الست
ص: 649
در آن میانه که مستی کمال هستی بود
به دور سرمدی ات هر که مست شد پیوست
بساط دوزخیان زمین ز خشم تو سوخت
چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست
هنوز اشک تو بر گونه زمان جاری ست
ز بس که آه یتیمان، دل کریم تو خست
ز حجم غربت تو می گریست در خود چاه
از آن به چشمه چشمش همیشه آبی هست
هنوز کوفه کند مویه از غریبی تو
زمانه از غم تنهایی ات به گریه نشست
دمی که خون تو محراب مهر رنگین کرد
دل تمامی آیینه ها ز غصه شکست
هادی جانفدا
باید به همان سال دهم برگردیم
با بیعت در غدیر خم برگردیم
تا سوز عطش نکشته ما را باید
تا برکه ی اکملت لکم برگردیم
**
هرجا که غدیر رفته باران رفته
جنگل به کویر و کوهساران رفته
هر جا که امام هست در مکتب او
حیوان هم اگر آمده انسان رفته
**
این بغض هنوز سر به شورش دارد
این چشم هزار چشمه جوشش دارد
این زخم هزارو چارصد ساله ما
اندازه زخم تازه سوزش دارد
**
بر جای بماند از تو یک رد کافیست
از عشق نشانه ای در این حد کافیست
درک تو فقط حد رسول الله است
یک شیعه اگر تو را بفهمد کافیست
**
دور و بر نور را که خلوت دیدند
انکار تو را چقدر راحت دیدند
این کوردلان تو را ندیدند اگر
یک عمر فقط از تو کرامت دیدند
**
از تو اثری شگرف مخفی مانده
آئین تو پشت حرف مخفی مانده
برگرد به تیغ حنجرم را بتکان
ص: 650
آهنگ تو زیر برف مخفی مانده
**
چشمی که به یک اشاره برمیخیزد
با دیدن یک ستاره برمیخیزد
شب را به نگاه خیره سنجاق نکن
خورشید تو هم دوباره برمیخیزد
**
توصیف تو حال دیگری میخواهد
نیروی خیال دیگری میخواهد
محدوده واژه ها برایت تنگ است
این شعر مجال دیگری میخواهد
هادی جانفدا
هاشم طوسی (مسلم)
هرکس که به سودای علی سر دارد
آخر به چه کس نیاز دیگر دارد
جای عجبی نیست به استقبالش
دیوار دل کعبه ترک بر دارد
در خلوت خود سه روز مهمانش کرد
از شدت عشقی که به حیدر دارد
بر روی لبش معجزه ی قرآن و
گلبوسه ز لبهای پیمبر دارد
فرمود حلال زاده باشد بی شک
هر کس به ولایت تو باور دارد
با دشمن او بگو رهایم سازد
دست از سر و احوال دلم بر دارد
ای اهل سقیفه بارتان بر دارید
من حیدریم سر به سرم نگذارید
عرش و ملکوت وسعت خوان شماست
خورشید تلالوئی ز چشمان شماست
دلتنگ صدایتان شده جبرائیل
وابستگی اش به صوت قرآن شماست
من هم ز قبیله ی اصیلی هستم
کز صبح غدیر خم مسلمان شماست
اوجی بدهید این زمین خورده ی تان
محتاج به پینه های دستان شماست
بابا... دل من مثل یتیم کوفه
در حسرت یک تکه ای از نان شماست
نعلین و لباس وصله دارت آقا
از روی تواضع فراوان شماست
ای همدم نا شناس نخلستانها
ای غربت محض!!! مرد مردستانها
ای رزق زمین و آسمان از کرمت
عیسی شده احیا ز مسیحای دمت
آنقدر که چشمهای تو خونگرمند
گشتم بخدا شهید ابروی خمت
ص: 651
با یک نگهت پر از اجابت کردی
هر کس که دعا کرد به زیر علمت
ای صاحب ذولفقار با هر ضربه
صد کشته فتاد پای تیغ دو دمت
از لطف تو بود (مسلمت) شاعر شد
ای خلقت آفرینش از لطف کمت
بر روی لب تمام ایرانیها
این بیت شده اذن دخول حرمت
مرغ دل من چه خوش هوایی دارد
ایوان نجف عجب صفایی دارد
ای راه سعادت ای امیر دلخواه
ای بر همه ی علوم عالم آگاه
تنها تو به اندازه ی زهرا بودی
زین رو شده ای برای بانو همراه
در بدرقه ات همیشه زهرا می گفت
لا حول ولا قوه الا با الله
رو بند بزن که چشم زخمت نزنند
تا آمدنت نشسته ام چشم به راه
ای فاتح خیبر و حنین و خندق
پشت تو شکسته از بلایی جانکاه
احساس غریبی مکن امشب با ما
ای خانه نشین بگو چه گفتی با چاه
وقتی که لحد به روی زهرا می چید
تشیع جنازه ی خودش را می دید
هاشم طوسی (مسلم)
واله افشار-عربی
أنا مَن أین و من أین الثناء
إنّما القیت دلوی فی الدّلاء
هو والعالم ماه و رحی
هو والمبدء شمس وضیا
هو والواجب نور و قمر
حُبّه اضمر فی مضماری
حطّه عنّی غداً اوزاری
قدره اللّه قضاء الجاری
اُذن اللّه و عین الباری
یا له صاحب سمع و بصر
هو عبداللّه قوم عبدوه
واخو الهادی اناس جحدوه
نور الانوار اردوا یطفوه
جنس الاجناس علیّ و بنوه
نوع الانواع الی حادی عشر
ایها الناصب یاحد جدلاً
حقّق الظن واحسن عملا
فی البرایا لیس منه بدلا
یضرب اللّه بشیءٍ مثلا
ص: 652
معه الله کنار و حجر
عالم الغیب و علاّم اما
کان فی الاعلام علماً علما
خیره الاکوان ارضاً وسما
عله الکون فلولاه لما
کان للعالم عین و أثر
مستّسر السرّ لایحمله
ملک والخلق لایکفله
لم اقل آدم ماینسله
وله ابدع ما تعقله
من عقول و نفوس وصور
ودّه حسبک کشفاً للغموم
ما به اختصّ محال للعموم
قالع الباب و ابواب العلوم
فلک فی فلک فیه نجوم
صدف فی صدف فیه دُرر
علم اللّه وإنّی معلن
معه الحق وقلبی موقن
قل لمن شاء الهدی فلیؤمن
مظهر الواجب یا للممکن
صوره الجاعل یا للمظهر
حجه الرحمان نفس المصطفی
ما رای من ذنب إلا و عفی
ما اتی عهد إلاّ و وفی
ما رمی رمیهً إلاّ وکفی
ما غزا غزوه الاّ و ظفر
نجم افضاله فی الآفاق لاح
والِهِ والآل ان شئت النجاح
ذکر القابه للروح راح
اسد اللّه اذا جال و صاح
ابوالایتام اذا جاد وبر
من تولاه و ذو قلب سلیم
لایخاف قطّ من حرّ الحجیم
هو للجنه و النار قسیم
حبّه مبدءُ خلدٍ و نعیم
بغضه مبدء نار و سقر
…و ابوالاطهار من یقشفه
السن ما کذبت توصفه
هو فی الجلباب ما یکشفه
کل من مات و لم یعرفه
موته موت حمار و بقر
جاحدوا فضله فی النکر طغوا
عدلوا عن نهج حق وبغوا
لیس ینفعهم وان دهراً بکوا
خصمه ابغضه اللّه ولو
حمد اللّه واثنی وشکر
…کلمه اللّه تعالی العلیا
قاصم الکفر مبید الاعداء
بالنبی کان له الاستعلاء
من له صاحبه کالزهراء
وسلیل کشبیر و شبر
مطلع النور و مصباح الظلم
ضوء مشکوه الهدی هادی الامم
عالم اللوح بما یجری القلم
عنه دیوان علوم وحکم
ص: 653
فیه طومار عظات و عبر
سمح فی دارها اصل الکرم
بالسخا ماحی اسم الحاتم
فضله شاع ببذل الخاتم
بو تراب و کنوز العالمم
عنده نحو سفال و مدر
دع دعاه الغی و اطلب و رشداً
اعتصم بالحبل و اترک حسداً
وانصر الحق لساناً ویداً
ایها الخصم تذکرو سنداً
متنه صح بنص و خبر
ابشروا یا قوم بالنار السعیر
ما لکم من شافع او من نصیر
کیف انکرتم ألستم بخبیر
اذا اتی احمد فی خمّ غدیر
بعلیٍّ وعلی الرحل نبر
بالملأ من نفسه أدناه
آخذاً ساعده علاّه
امره المستور قد اجلاه
قال من کنت أنا مولاه
فعلیّ له مولا و مفر
مع انّ الله بالمن جدیر
ولما شاء ففعّال قدیر
ارسل الرسل علی الناس نذیر
قبل تعیین وصیّ و وزیر
هل تری مات نبی و هجر
من فتوحاته حصن بقموص
هربت منه الکماه کاللصوص
ناطق فی بطشه خیر النصوص
من اتی فیه نصوص بخصوص
هل باجماع………ینکر
هنّوه ببخٍ بخٍ فی العلن
بمحل قد حباه ذوالمنن
جاء هذا فی الصحاح والسنن
آیه الله وهل یجحد من
خصّه الله بآیٍ و سور
خاب من خان علیاً واهان
و به یسلک نحو الرضوان
إنّه اتضح الامر و بان
ودّه اوجب ما فی القرآن
اوجب اللّه علینا وامر
«واله» المادح اللّه حماه
و وفیه الحظ فی نیل مناه
کل من عاداه لایرضی لقاه
مدعی حبّ علی وعداه
مثل من انکر حقّاً واقر
منکر المولی اذا فات و مرّ
فی الجزا سیّان صلی ام فجر
ویل من أخرّه بعد اُخر
ها علی بشر کیف بشر
ربّه فیه تجلی و ظهر
وحید قاسمی
شماره 1
در ظهر غدیر تا که موسای نبی
ص: 654
بوسه به رخ منور هارون زد
چشمان حسودان و بخیلان عرب
از شدت غم، از حدقه بیرون زد
از مشرق دست های پر مهر نبی
خورشید ولایت و امامت تابید
با شوق ملائک همه فریاد زدند
« تا کور شود هر آن که نتواند دید »
فرمود نبی به امر معبود ودود
بر امت من علی امام است امام
این مژده ی من به شیعیانش، دوزخ
بر شیعه ی مرتضی حرام است حرام
گُل کرد سپیده ی تبسم به لبش
نازل شد « اکملت لکمُ » تا آیه ی
فرمود: خوشا به حالتان ای مردم
با حب علی دین شما کامل شد
فرمود خدا ولایت حیدر را
بر آدم و نسل بعد او واجب کرد
در روز ازل کلید فردوسش را
تقدیمِ علی بن ابی طالب کرد
فرمود: برادرم علی محرم ماست
از عالم غیب مثل من آگاه است
قرآن چه قدر مدح و ثنایش را گفت!
او نقطه ی زیر باء بسم الله است
فرمود که یادگار من بین شما
تا روز حساب، عترت و قرآن است
باید که به هر دوشان تمسک جویید
این راه نجات اصلی انسان است
ذکر صلوات عرشیان می آمد
تا رفت به سوی آسمان دست علی
از عرش بلند و یک صدا می گفتند:
اَلحق که امیرمومنان است علی
جبریل به خدمت علی آمد و گفت
تبریک؛ که این مقام زیبنده ی توست
ای حضرت بوتراب در هر دو جهان
هارونیِ این قوم برازنده ی توست
جبریل به جانشین پیغمبر گفت:
ای مظهر افتادگی و آقایی
مردم اگر امروز امامت خوانند
عمریست امام عالم بالایی
از فتنه ی بین کوچه ها می ترسم
ص: 655
از سیلی و بغضیک پسر می ترسم
دلواپس غربت تو هستم آقا
از آتش و میخ پشت در می ترسم
با دیدن این برکه و گودال غدیر
یک باره به یاد کربلا افتادم
در گودی قتلگاه خود را دیدم
بر پای حسین سر جدا افتادم
شماره 2
ساقی به پیاله باده کم می ریزی
این میکده را چرا به هم می ریزی؟!
از گردش ساغرت شکایت دارم
آسوده بریز! بنده عادت دارم
با خستگی آمدم؛ فرح می خواهم
سجاده و تسبیح و قدح می خواهم
ما قوم عجم به باده عادت داریم
بر پیرمغان «علی» ارادت داریم
بر طایفه مان نگاه حق معطوف است
میخانه ی شهر طوس ما معروف است
من اهل ری ام ؛ مست ولی اللهم
یک خمره می ِ سفارشی می خواهم
در روز ازل که دل به آدم دادند
فریاد زدم؛ پیاله دستم دادند
فریاد زدم : علی - پناهم دادند
اینگونه به این میکده راهم دادند
با دیدن این شوق عنایاتی کرد
لبخند علی مرا خراباتی کرد
من مست ِ مِی ابوترابم یک عمر
سرزنده به نشئه ی ِ شرابم یک عمر
یک ثانیه بی شراب نتوانم زیست
در مذهب ما حلال تر از مِی نیست
جامی بده لب به لب، خرابم ساقی
از مشتریان خوش حسابم ساقی
ساقی بده باده ای که گیرا باشد
از خُم کهنسال تولا باشد
ساقی بده باده ای که روشن باشد
خوشرنگ و زلال و مردافکن باشد
زُهاد پر از افاده را دلخور کن
با نام خدا پیاله ها را پر کن
بد مستی ِ من قصه ی پر دنباله است
ص: 656
زیرِ سرِِ باده ای صد و ده ساله است
این بزم مرا اهل سخن می سازد
تنها مِی کوثری به من می سازد
من معتقدم باده سرشتی دارد
انگور نجف طعم بهشتی دارد
می داخل خُم سینجلی می گوید
قُل می زند،علی علی می گوید
هُوهُوی ِ تمام خمره ها را بشنو
تفسیر شگرف « هل اتی» را بشنو
با تلخی این دُرد، رطب می چسبد
با حال خوشم توبه عجب می چسبد
ناشناس
چون عید غدیر اشرف اعیاد است
ذکر صلوات بهترین اوراد است
شاد است دل وجانِ مح_بان علی
زیرا که دل آل محمد شاد است
******
الا ای اهل عالم عید مسعود غدیر آمد
به ف__رمان خ_دا ب_هر مسلمانان امیر آمد
چونازل آیه( اَلیوم اَکمَلتُ لَ_کُم دی_ن) شد
علی بعد از نبی بهر امامت نَصب و تعیین شد
نبی از آسمان مأ م_ور اب_لاغ رس_الت شد
ع_لی ب_ر م_ؤمنین شایسته امرِ ولایت شد
نب_ی دست علی بگرفت و اُمَّت را نمود آگاه
بگ_فتا والِ مَ_ن والاهُ یارَب ، عادِ مَ_ن عاداه
بگف_تا ه_ر که را من رهن_مای دین و مولایم
ب_داند این علی باشد از این پس بر سر جایم
*******
رباعیات غدیر
گُهَر باریده دامن پُرزدُر کن
غدیر آمد خمی بر دارو پُر کُن
بخور چندان که کام دل بر آید
ازآن مَی، طفل جان را باده خور کن
چو هجده روز از ذی الحجه بگذشت
فراخواندند مستان را در آن دشت
علی شد ساقی و بگرفت در دست
خُم وجام ِمَی و میخانه وطشت
ص: 657
غ_دی_ر خ_م همان میخانه ماست
حدیث_ش نغ_مه ج_ان_انه ماست
برو جامی ازآن خم نوش جان کن
ک_ه ش_رط م_حفل مستانه ماست
حدیث عاشقی را گوش کردم
زصَ_ه_بای ولایت نوش کردم
شن__یدم نغ__مه من کنت مولاه
زعشقش خویش را مدهوش کردم
----------------------
تشنه غدیر
زمین زتشنگی کویر شد چرا نیامدی ؟
جهان به هجر تو اسیر شد چرا نیامدی؟
کجائی ای طبیب دردهای کهنه بشر
رسید جان به لب ودیر شد چرا نیامدی؟
نسیم صبح رحمتی بیاو شبنمی بیار
به بوستان شکوفه پیر شد چرا نیامدی؟
شدند لاله ها زغم به دشت لاله واژگون
وسرو ناز سر به زیر شد چرا نیامدی ؟
چو کودکی یتیم کز فراق گریه می کند
دلم زغم بهانه گیر شد چرا نیامدی ؟
از آن زمان که ناگهان تو غائب از نظر شدی
بشر دوباره بی امیر شد چرا نیامیدی؟
بیا تو ساقیا بیا وبا خودت خُمی بیار
جهان که تشنه غدیر شد چرا نیامدی؟
*************************************************
باده بده ساقیا ، ولی ز خُم غدیر
چنگ بزن مطربا ، ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر ، بیا ز بالا به زیر
داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان ، قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد
محیط کون و مکان ، دایره ساز شد
سرور روحانیون هو العلی الکبیر
نسیم رحمت وزید ، دهر کهن شد جوان
ص: 658
نهال حکمت دمید ، پر ز گل و ارغوان
مسند حشمت رسید ، به خسرو خسروان
حجاب ظلمت درید ، ز آفتاب منیر
فاتح اقلیم جود ، به جای خاتم نشست
یا به سپهر وجود ، نیر اعظم نشست
یا به محیط شهود ، مرکز عالم نشست
روی حسود عنود ، سیاه شد مثل قیر
صاحب دیوان عشق ، زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت
نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثیر
به هر که مولا منم ، علی است مولای او
نسخه اسما منم ، علی ست طغرای او
یوسف کنعان عشق ، بنده رخسار اوست
خضر بیابان عشق ، تشنه گفتار اوست
کیست سلیمان عشق ، بردر جاهش فقیر
ای به فروغ جمال ، آینه ذو الجلال
« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال
گر چه بُراق خیال ، در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال ، تشنه بود ناگزیر
شدی عازم برای دیدن یاس
خزان می گردد از داغ تو احساس
دلم لرزید وقتی پیش چشمم
سخن آهسته می گفتی به عباس
بیا عباس دستت را ببوسم
بیا تا چشم مستت را ببوسم
عزیز جان من نور دو عینم
پس از من جان تو جان حسینم
رسیده جان به لب زین زخم کاری
به پایان آمده چشم انتظاری
روم با فرق تا ابرو شکسته
به سوی همسر پهلو شکسته
خداحافظ حسن ای نور دیده
عزیز فاطمه ای غم رسیده
پس من می کشی محنت فراوان
پس از من جان تو جان یتیمان
غریبم کفن و دفنم کن شبانه
چو مادر بی صدا و مخفیانه
ص: 659
خداحافظ حسین کربلائی
که دیگر آمده وقت جدایی
سرت بر نیزه ها می بینم امشب
تنت را له ببینم زیر مرکب
الا ای زینب غم پرور من
حلالم کن همیشه یاور من
غریبی موج دارد در نگاهت
سفر رفتی خدا پشت و پناهت
اسیری می روی در چنگ اغیار
به دست بسته بین کوچه بازار
مدیون
خسته از خویشم و ممنون توام
به خدا تیغ که مدیون توام
گر چه ای تیغ دلم را خستی
خوب شد فرق مرا بشکستی
باشد ای تیغ به لب زمزمه ام
شادمانم که چنان فاطمه ام
تا که با رخ به زمین افتادم
بین دیوار و در آمد یادم
تازه فهمیده ام آن پاک سرشت
ز چه رو پشت در خانه نشست
درد پا تا سر او سوخته بود
تا نسوزم لب خود دوخته بود
رباعیات
تادرتن خسته ام بود تاب وتوان
جزنام علی مرانیاید به زبان
از آتش دوزخم نباشدباکی
چون مهر علی بود مرا در دل وجان
***
در سیزده رجب علی اعلا
در خانه ی کعبه شد چو نوری پیدا
جز ذات خداوندومحمد«آیت»!
نشناخت کسی قدر علی را به خدا
***
در بحر عشق گوهر رخشانم آرزوست
یعنی ولای آن شه مردانم آرزوست
در اقتدا به حجت والای حق علی
همچون صفای میثم تمارم آرزوست
***
آنکه پیداهست و ناپیدا، علی است
هم علی و عالی و اعلی،علی است
چون علی در صلب عالم دم بزد
قصد حق از »علّم الاسما«علی است
***
روزی که خدا اراده ی خلقت کرد
توحید نمودو جلوه در وحدت کرد
آیینه صفت به حکم رودر رویی
در خانه ی خویش باعلی خلوت کرد
ص: 660
***
در وادی عشق یکه تاز است علی
روشنگر راه اهل راز است علی
بی حب علی عباتی نیست قبول
چون روح دعا و هم نماز است علی
فاتح خیبر
بزم عشق من بر پا، در میان خون ها شد
فرق من شکست اما، وجه حق مصفا شد
مست جرعه ی نابم، بی قرار و بی تابم
در میان محرابم، خون دل چو دریا شد
مست روی دلدارم »فزت« بر لبم دارم
گشته وقت دیدارم، موسم تماشا شد
گشته خون دل زارم، چاه غم بود یارم
شب همیشه بیدارم، بی کسی چه معنا شد
جاری از دلی محزون، می چکد ز فرقم خون
سوی حق روم گلگون، چهره ام چه زیبا شد
بستری ز غم دارم، زینبم بود یارم
او شده پرستارم، تا سحر به نجوا شد
فتح خندق و خیبر، کار راحت حیدر
ماندن پس از دلبر، قتل من همین جاشد
از جفای دیرینه، یاد ضربت کینه
گشته چون قفس سینه، مرغ جان به آوا شد
من به یاد مسمارم، داغ فاطمه دارم
ذکر او شده کارم، هجر او غم افزا شد
فاطمه مه بدرم، فاطمه شب قدرم
من که فاتح بدرم، خانه ام چه غوغا شد
خیمه ی غمش قائم، گشته در دلم دائم
کوچه بنی هاشم، قتلگاه زهرا شد
همسرم به پشت در، جای من کشد کیفر
آن شهیده اطهر، جان نثار مولا شد
غصه ها ز حد بیرون، میخ در شده گلگون
خون سینه ام محزون، یادگار اعدا شد
یاس من چو نیلوفر، بین شعله یک در
گشته غنچه ام پرپر، در چو با لگد وا شد
بوتراب
سرخی رنگ وجه حق، به چهره سپیده شد
ص: 661
به روی خسته ی فلق، خون خدا کشیده شد
ز انحنای سجده ای، کمان محراب شکست
بیشتر از هلال مه، قامت غم خمیده گشت
نغمه ی حزن می زند، نای نی شکسته دل
ز داغ آن که از لبش، صوت خدا شنیده شد
به سوی بی نشان رود، کسی که بیکرانه است
همان که عشق و مستی از نگاهش آفریده شد
او که کلام یار را، به طور بر کلیم داد
از او به پیکر مسیح، روح خدا رسیده شد
همره هر پیمبری، بوده همیشه در خفا
حبل هدایت بشر، ز بعد او بریده شد
به ضربت تیغ ستم، شکسته آیینه ی حق
او که به مرآت رخش، وجه خدای دیده شد
در همه عالم آشنا، غریب خطه ی زمین
دگر به اوج بی کسی، به خاک آرمیده شد
نقاب چهره می شود، تراب بوتراب را
کسی که طعم غربت، جهان بر او چشیده شد
مویه کنان، ناله زنان، جمع تمام قدسیان
هر چه که بوده در جنان، جامه به تن دریده شد
ز فرق بشکسته او، شکسته شد نماز عشق
به خاک محراب دعا، خون خدا چکیده شد
رود به سوی دلبری، که دل به او سپرده بود
دو عاشقی که نامشان، به عشق برگزیده شد
نه خون سر که خون دل، روان ز قلب حیدر است
کشته ی داغ فاطمه شهید یک شهیده شد