• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب بانك جامع اشعار غديرستان - 451

اي در تو عجين شده صفات صمدي

بار غم ايام مرا پشت شكست

اي حيدر صف شكن خدا را مددي

الهى قمشه اى

س_روش غ_ي_ب_م به پرده دل سرايد از عشق داستانها

كه جز به مهر على فروزان نگرددانوار آسمانها

چو حسن او ماه دلربايى چو طلعتش جلوه خدايى

چو قامتش سرو با صفايى نديده چشمى به بوستانها

به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش

به جامى از كوثر حضورش شودمجرد تن و روانها

ش_ن_يده نيروى سنانش ، فكندن عمرو و صد چو آنش

نديده اى قدرت روانش به كشور ملك لامكانها

ب_ه ملك جان شاه كشور است او،به شهر علم نبى در است او

به گنج حق پاك گوهراست او، خراج يك جلوه اش جهانها

ز حق مجيب دعاى آدم به امر ايزد وصى خاتم

فروغ اللّه و نور عالم ، فداى او جان جان جانها

ظ_ه_ور ع_ي_ن الكمال ايزد شهود كل الجمال ايزد

به قهر و سطوت جلال ايزد خدانمايى به چشم جانها

خ_رد به كار على است حيران كه چيست اين سرسر سبحان

مثالى از بى مثال يزدان ،دراواز آن بى نشان نشانها

خليفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او

امير پاكان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها

ك_تاب ناطق امام بر حق معين طاها ولى مطلق

خلافتش بر جهان محقق حكومتش بر تن و روانها

على عالى امير ايمان ولى ايزد خديو امكان

وصى احمد سمى سبحان جلالتش برتر از بيانها

دو دي_ده اش ب_ر ج_م_ال سرمد دو نرگسش مست حسن ايزد

ص: 451

بهشتيان ر ا به نص احمددو گوهرش سيد جوانها

هزار يك از صفاتت نكرده وصف اى امير عالم

اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحى از آسمانها

ت_و ظ_ل خ_ورش_يد لايزالى ، تو ذات بيمثل را مثالى

تو ساقى جرعه وصالى به باغ رضوان به بوستانها

تو جوهر قدرت خدايى تخلق وصف كبريايى

ز مهر حق در مثل ضيايى تو را سزدقدر و عز و شانها

ت_و در غدير از خداى قادر امير باطن شدى و ظاهر

كه تاجدارى شرع اطهرتوراست شايسته نى فلانها

به ملك دين جز تو شه نزيبد بر اين فلك جز تو مه نزيبد

شهى به هر دل سيه نزيبدتويى گل و خارت اين و آنها

تو بسمل دفتر خدايى ، به كشتى شرع ناخدايى

شهنشه تاج انمايى ثناى حسن تو برزبانها

ت_و خ_س_رو ه_ل اتى مقامى بشير رحمت به خاص و عامى

ز كوثر عشق يا رجامى به عاشقان بخش و تشنه جانها

ت_وي_ى ك_ه ش_م_ش_ير آبدارت فكند سرها به خاك ذلت

بس آتش قهر و اقتدارت زمشركان سوخت دودمانها

ز ام_ر ب_ل_غ ب_ه ح_ك_م ايزد شدى تو چون جانشين احمد

رقيب گشت از حسد مخلد به نار محرومى از جنانها

ب_ه ش_كر اعزاز پادشاهى به شيعيان از كرم نگاهى

مخواه ما را بدين تباهى نظر كن اى شه به پاسبانها

تو پرده دار ظهور ذاتى تو آينه جلوه صفاتى

تو كشتى نوح را نجاتى فراتر از گردش زمانها

چ_و خ_وان_م_ى دف_تر و كتابت فصاحت بيحد كلامت

فزايدم معرفت پيامت زدايدم شبهت و گمانها

ت_ب_ارك آن خ_وش كتاب ايمان مفسر مجملات قرآن

ص: 452

فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نكته دانها

ب_ه خيل خوبان تو پيشوايى بر اهل دل شاه اوليايى

غرض ز معراج مصطفايى كه آرداز غيبت ارمغانها

ش_ب_ى ك_ه راز ك_ميل خوانم چو شمع روشن شود روانم

ز شوقت از ديده خون فشانم زدل كشم ناله و فغانها

صباح اگر خوانمى دعايت به پيشگاه ازل ثنايت

به چشم دل بينمى صفايت در آن حقايق وز آن بيانها

ز ع_ل_م و ع_ق_ل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقى و همت

نديد چشم جهان مثالت نه در زمين نى در آسمانها

به سجده گه سر نهادى ز جور ابن ملجم مرادى

به گلشن قدس پرگشادى برستى ازجور سرگرانها

به تيغ زهر آبداده ناگاه شكافت آن جبهه به از ماه

فرشته فرياد زد كه اللّه برآمد از قدسيان فغانها

منم (الهى ) گداى كويت ز هر طرف چشم دل به سويت

كه افتدم يك نظر به رويت به وقت رحلت ز جسم جانها

ال_ه_ي_م ب_ن_ده تو شاهم به كوى عشقت فتاده را هم

كه بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانها

 

اميرايزدي

شماره 1

ابلاغ ولايت

آن روز غدير خُم ، چون وادي سينا بود

در هجده ذي الحجه با قافله ي حجاج

ازعرشِ برين جبريل ن ازل به زمين گرديد

گفتا به نبي : «بلِّغْ ما اُنْزِلَ مِن ربِّك»

گفتش كه ز شرّ ناس هرگز نبود بيمت

پيغامبرِ رحمت ، از لطف نظر افكند

فرمودبه اصحابش يك لحظه عنان گيريد

حجاج چو پروانه گشتند به گردش جمع

بگرفت علي را دست ، بر عرشه ي منبر شد

ص: 453

آنكس كه كلامِ او با وحي ، يكي باشد

فرمود : علي مولاست بر هر كه منم مولا

بر حيدر و يارانش فرمود دعا احمد

بيعت همه ي حضّار ، با شيرِ خدا كردند

من دل به علي دادم ، با كس نَبود كارم

او با حق و حق با او پيوسته در عالم بود

آن دستِ خدا ، پا را دوشِ نبي بگذاشت

هم فاتح خيبر بود ، هم ساقي كوثر بود

در كعبه ولادت يافت، سلطان نجف گرديد

انوارِ خداوندي هر گوشه هويدا بود

بد قافله سالاري ، كاو سيد بطحا بود

از حق ، سخني او را با خواجه ي اسرا بود

اسرارِ امامت را هنگامه ي افشا بود

آن راكه خدا ياراست، ازخصم چه پروا بود

بر آن همه جمعيت كه باديه پيما بود

شاهي كه بر او خلقت ، دلداده و شيدا بود

او نيز چنان شمعي در مجمعِ آنها بود

آماده ي ايرادِ يك خطبه ي غرّا بود

آنكس كه به هرمؤمن از نفسِ وي اولابود

اين كار به فرمانِ خلاق توانا بود

نفرين به عدويش كرد اين حكمِ تبرّي بود

آن لحظه ي تاريخي،الحق كه چه زيبا بود

او هم نَفَسِ (( يس )) او وارث (( طه )) بود

هم عالي و اعلا بود ، هم والي و والا بود

والله ! مقامِ او برتر ز مسيحا بود

هم نَفْسِ رسول الله ، هم شوهر زهرا بود

قدر حرمش برتر از مسجد الاقصي بود

شماره 2

در غدير خُم

از حجةُ الوداع چو برگشت عقل كل

آمد ز آسمان به زمين جبرييل پاك

بي پرده خواند آيه ي «بلِّغ» امين وحي

ص: 454

گفتش: ز شرّ ناس هراست به دل مباد

با اين عمل رسالت خود را تمام كن

هر چند زير تيغ شرر بار آفتاب

ناگه هوا ز لطف الهي لطيف شد

غرق تعجب آن همه انسان كه ناگهان

دعوت نمود از همه حجاج ، روح حج

گرديد از جهاز شتر منبري به پا

آن مهربان رسولكه اوليبه نفس ماست

در پيش روي شمس رسالت ، وصي او

بگرفت دست حيدر كرار را نبي

فرمود : پيروان مرا شد علي ، ولي

بيعت كنيد با علي ، اي اهل معرفت

از جان دعا به ياور و نفرين به دشمنش

هر تشنه سوي ساقي كوثر گرفت راه

حيدر بسانِ كعبه و حجاج در طواف

اول كسي كه داد به ا و دستِ دوستي

«بخٍّ لَك» سرود و سپس گفت : يا علي

سوي سقيفه رفتن ازاين دشت ابلهياست

با كاروان گزيد مكان در غدير خم

امر خدا نمود بيان در غدير خم

بر گوشِ جانِ جانِ جنان در غدير خم

داري امين مكه ، امان در غدير خم

بر خلق اين پيام رسان در غدير خم

كس را نبود تاب و توان در غدير خم

گشتي نسيمِ فيض ، وزان در غدير خم

شد آشكار ، سرّ نهان در غدير خم

جمعي عظيم گشت عيان در غدير خم

در پيش چشم پير و جوان در غدير خم

شد با علي به عرشه ي آن در غدير خم

چون ماه گشت جلوه كنان در غدير خم

بر حاجيان بداد نشان در غدير خم

از امرِ كردگارِ جهان در غدير خم

ياران غنيمت است زمان در غدير خم

بنمود آن پيام رسان در غدير خم

ص: 455

صد چشمه عشق گشت روان در غدير خم

خلقش كشيد خوش به ميان در غدير خم

بودي «عمر» گشود زبان در غدير خم

گشتي امير ، بر همگان در غدير خم

اي «ايزدي» هميشه بمان در غدير خم

 

بهنيا كاشاني

صبح درخشان نمود، روي ز خاور

چهره ي شب را زدود، مهر منور

لشگر روم، آمد از ره و سپه زنگ

خانه تهي كرد و برد با خود اختر

مرغ سحر پر گشود جانب گلزار

شد مترنم به مدح حيدر صفدر

شاه ولايت علي عالي اعلي

شوهر خير النساء و صهر پيمبر

كيست علي، آن كه بد به عرصه هيجا

فارس ميدان و شير گير و دلاور

كيست علي، آن كه گاه عدل و مساوات

از ره تنبيه سوخت، دست برادر

كيست علي، آن كه خفت از ره ياري

جاي محمد (ص) شبي ميانه ي بستر

كيست علي، آن كه بود در همه ي عمر

يار ستمديدگان، عدوي ستمگر

كيست علي، آن كه هست تاج سلوني

تارك او را بهين، درخشان، گوهر

شرع نبي، كي رواج يافت، به دوران

گر نبدي ذوالفقار و بازوي حيدر

مدحش اين بس، كه در غديرخم، احمد

خاتم پيغمبران، ستوده ي داور

گفت ز بعد من، او خليفه ي بر حق

گفت كه بر امت است هادي و رهبر

هر كه مرا دوست شد، علي اش مولا

ز آن كه منم شهر علم و اوست ورا در

منقبتت كي توان، به چامه بيان كرد

مدح تو را هل اتي ست، زينت و زيور

قاتل مرحب تويي و مرشد جبريل

فاتح خيبر تويي و خواجه ي قنبر

شد ز تف تيغ كفر سوز تو اي شاه

ص: 456

چهره ي مريخ، سرخ فام، چو آذر

كلك دبير فلك، نبود نويسا

گر نبدي مكتب علي، به جهان در

مشتري آن كو شده است قاضي گردون

گاه قضاوت تو راست بنده و چاكر

 

ثقفي تهراني

اگر تراست به سر شور عشق حي قدير

بنوش جام مي معرفت ز خم غدير

ز غير دوست نگردد دل تو پاك، مگر

به آب مهر ولي خدا شود تطهير

علي عالي اعلي كه نام او به ازل

ز نام حق مشتق بر ساق عرش شد تحرير

امام بر حق بود و به حكم حق گرديد

ولي امر قضا و قدر گه تقدير

خدا چو خواست كند آشكار شانش را

نمود امر نبي (ص) را و اين چنين تحذير

كه گر به خلق نسازي عيان مقام علي (ع)

بدان در امر رسالت نموده اي تقصير

چو شد نبي (ص) مكرم به حكم حق ملزم

روا نديد در ابلاغ آن دگر تاخير

گرفت بازوي مولا و پس بلند نمود

به روي دست خود آنگه براي خلق كثير

ز بعد حمد خدا و گرفتن اقرار

بر اولويت خود كرد اين چنين تقرير

كه من به هر كه بدم صاحب اختيار و ولي

پس اين عليست (ع) به او صاحب اختيار و امير

دعا نمود از آن پس به دوستانش و كرد

به دشمنانش نفرين كه بد بشير و نذير

عدوش بخ بخ گفتا و رخ ز حكم بتافت

كه بد به ظاهر تعظيم و باطنش تحقير

به مر حق چو علي كار كرد، تلخ آمد

به كام خلق ولايش، خصوص نفس شرير

ولي مطلق حق آن بود كه در همه عمر

نكرد سجده بجز بهر كردگار قدير

ص: 457

عليست (ع) مظهر اسماء حق به وقت ظهور

عليست (ع) مخزن اسرار حق به سر ضمير

عليست (ع) اسعد و اتقي و ز هر سعيد و تقي

عليست (ع) اعلم و اشجع ز هر عليم و دلير

علي وصي رسول و عليست (ع) زوج بتول

ابوالايمه و بر مومنان يگانه امير

علي ولي و علي والي و علي مولا

عليست (ع) ساقي كوثر، قسيم خلد و سعير

به وقت مهر، علي مهربان و خاتم بخش

به گاه قهر، علي قهرمان و افسرگير

فزود رونق اسلام چون گرفت علم

زدود كفر ز گيتي كشيد چون شمشير

گشود باب معارف چو رفت بر منبر

ببست راه مظالم نشست چون به سرير

عليست (ع) مالك ملك وجود و منبع جود

براي طاعت او گشته مهر و مه تسخير

ببين به وقت نمازش نمود شمس رجوع

بدان گرفته ز حق اختيار هر تدبير

خداش مي نتوان خواند و از خداش جدا

مدان كه قابل بخشش نباشد اين تقصير

نكرده احصا فضلش بجز خدا در ذكر

از آن شده است امام مبين بدو تفسير

اگر چه قرآن در مدح اوست يكسره ليك

عطا بما نشود از كثير، غير يسير

ز حق كسي ننموده ست چون علي تقديس

چو حق كسي ننموده ست از علي تقدير

علي ز بعد نبي (ص) اشرف است از همه خلق

اطاعتش شده مفروض بر صغير و كبير

به نص «انفسنا» شد ز انبيا افضل

ز عيب و نقص مبري به آيه ي تطهير

علي معين همه انبيا بدي در سر

چنانكه بهر محمد شد آشكار نصير

علي ز روز ازل بود با نبي (ص) توام

شدند خلق ز يك نور، پادشاه و وزير

ص: 458

نبي براي علي بد مربي و استاد

علي براي نبي بود پشتبان و ظهير

نبي به نص نبي منذر است و او هادي

مزيتي نبود بيش از اين به نزد بصير

به حب او شده تعيين، شخص پاك نژاد

ز بغض او شده تشخيص، هر پليد شرير

شبي به جاي نبي خفت و حيرت آور گشت

چو شد به چشم ملايك مصور آن تصوير

به روز خندق زد ضربتي به عمرو كه شد

فزون ز طاعت جن و بشر به نص شهير

علي بود اسد الله و حيدر كرار

نمود حمله به دشمن چو شير بر نخجير

سه روز از خود و اهلش طعام باز گرفت

از آن نمود يتيم و اسير و مسكين سير

غذا نخورد و غزا كرد و از قضا گرديد

حبيب خاص خدا و امير خيبرگير

چو پا نهاد به دوش رسول در كعبه

نمود مولد خود را ز لوث بت تطهير

ثناي او شده واجب به هر وضيع و شريف

عطاي او شده واصل به هر غني و فقير

اگر چه نيست در انظار دوستان ظاهر

بشو به او متوسل كه حاضر است و خبير

به خاك درگه او نه جبين و دل خوش دار

كه بهتر است ز آب حيات در تاثير

مس وجود خود از آن طلا نما و بدان

كه جز مودت او نيست در جهان اكسير

بگير از در فضلش سعادت دو جهان

كه هست در بر افضال او متاع حقير

مرا اميد شفاعت از اوست در محشر

كه خاك من شده با آب مهر او تخمير

من آن كسم كه جوان بودم و ثنا گويش

چگونه دم نزنم حاليا كه گشتم پير

ص: 459

ولي ز مدحش يك از هزار گفته نشد

كه بود فضلش بي انتها و عمر قصير

 

پروانه نجاتي

دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را

چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را

دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد

چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را

و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت

تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را

عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد

تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را

پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ»

تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را

عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه»

قافله قافله راند اين همه كوشيدن را

پروانه نجاتي

اميرابوتراب هدائى

هر چه بينى در بسيط خاك كج خوى شرير

هر كه بينى مانده در چنگال آمالش اسير

كفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب

و اين پليديها و ظلمت هست ز انكارغدير

چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا

تا نمايد ره ، بشر را سوى احسان كثير

تا رهاند از پريشانى و جهل و خودسرى

هم نمايد راه روشن را براى هر بصير

آمدش جبريل و گفتا: اى امير انبيا

اى كه در كانون خلقت نيست مانندت نظير

من تو را از جانب يزدان پيام آورده ام

اى كه هستى بر خلايق هم بشير و هم نذير

اى كه بر ذرات عالم مى رسد از توحيات

واى كه در عرش علا باشد تو را جا وسرير

تا رهانى خلق را از تيرگيهاى ضلال

تا كنى بينا به نور باطن خود هر ضرير

تا كنى بنيان دين را استوار و پايدار

ص: 460

تا نماند حجتى از بهر افراد شرير

مجمعى اندر غدير خم بپرداز و بگو

بعد من باشد على بر ارض و ما فيها سفير

حكم او حكم من است و حكم من حكم خدا

حب او ايمان و بغضش كفر و زين نبودگزير

فرض بر هر فرد انسان است تا از روى صدق

رخ نهد بر آستان اين جوانمرد دلير

هست جنت جايگاه پيروان صادقش

هر كه از او روى تابد دوزخش باشد مسير

هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست

هست اين فرمان رب خالق حى قدير

حاضران گفتند پذيرفتيم و يك تن زان گروه

بخ بخ گفت و بيعت كرد و خواند او راامير

ليك بعد از رحلت او كند آن كان نفاق

چاهى اندر معبر آن سفله خويان قصير

تا به آل مصطفى ظلم و جفا سازد روا

تا ببندد راه را بر حق شناسان بصير

تا زند آتش به باب معبر روح الامين

تا شود خون از جفايش قلب زهراى خبير

تا كه بعد از اندكى از جور و بيداد يزيد

اهل بيت او شود در دست اهريمن اسير

تا هدايى را زبان گوياست خواهد از خدا

تا مصون مانند، از هر رنج ، ياران

اميرابوتراب هدائى

 

جوادحيدري

صاحب اين دل شيدا مهدي است

ولي نعمت عظما مهدي است

در مسيري كه به سوي حق است

مقصد قافله ها تا مهدي است

ذكر اعظم كه مراجع دارند

بهترين وقت سحر يا مهدي است

آخرين ساقي صهباي غدير

پسر حضرت زهرا مهدي است

به خدا عيد غدير هرسال

موقع بيعت ما با مهدي است

ص: 461

دست مردانه به دستش بدهيم

سر به فرمان مطاعش بنهيم

***

حق زما ديده ي بينا خواهد

دلي از شرك مبرا خواهد

تا كه افزوده شود حب علي

در حريم دل ما جا خواهد

شيعه ي ناب زخود مي پرسد

از تو اي شيعه چه زهرا خواهد

اين ولايت كه تو در دل داري

آنچنان هست كه مولا خواهد؟

شيعه با حرف و سخن شيعه نشد

حق زما توشه تقوا خواهد

در عمل در سخن و گفت و شنود

مرضي خاطر او بايد بود

***

علي آن صاحب تيغ دو سر است

علي آن كه زهمه مردتر است

ليله القدر اگر زهرا بود

مرتضي صاحب فيضسحر است

جبرئيل است سخن مي گويد

از همه شير خداوند سر است

انبيا دور سرش مي گردند

كه علي قبله ي اهل نظر است

به روي دست گرفتش احمد

گفت اين عشق من و تاج سر است

بي علي سوي خدا راهي نيست

مظهر كامل اللهي نيست ***

اي مسلمان ديار سلمان

اي محبان تبار سلمان

خوب گر ديده ي خود وا بكنيد

دل سپاريد به كار سلمان

دل و جان بر كف حيدر دادن

بوده خود دار و ندار سلمان

صلواتي كه رود تا به نجف

بنماييد نثار سلمان

صاحب ده درجه ايمان است

فيضمنّاست شعار سلمان

آبروي همه ي ما او بود

محرم حضرت زهرا او بود

***

همه خورديم مي از جام علي

بهره برديم زاكرام علي

اين كه ما عاشق زينب هستيم

بوده از خوبي اقدام علي

اسم ما برده و كرده است دعا

خرج ما شد سحر و شام علي

به خدا هر گره را بگشايد

ص: 462

گفتن مرتبه اي نام علي

كاش تا عاقبت ما گردد

غرق خون، مثل سرانجام علي

يا امين الله اعظم حيدر

ساقي اشك محرم حيدر

مدح امير المومنين(ع)-عيد غدير

جواد حيدري

صاحب اين دل شيدا مهدي است

ولي نعمت عظما مهدي است

در مسيري كه به سوي حق است

مقصد قافله ها تا مهدي است

ذكر اعظم كه مراجع دارند

بهترين وقت سحر يا مهدي است

آخرين ساقي صهباي غدير

پسر حضرت زهرا مهدي است

به خدا عيد غدير هرسال

موقع بيعت ما با مهدي است

دست مردانه به دستش بدهيم

سر به فرمان مطاعش بنهيم

***

حق زما ديده ي بينا خواهد

دلي از شرك مبرا خواهد

تا كه افزوده شود حب علي

در حريم دل ما جا خواهد

شيعه ي ناب زخود مي پرسد

از تو اي شيعه چه زهرا خواهد

اين ولايت كه تو در دل داري

آنچنان هست كه مولا خواهد؟

شيعه با حرف و سخن شيعه نشد

حق زما توشه تقوا خواهد

در عمل در سخن و گفت و شنود

مرضي خاطر او بايد بود

***

علي آن صاحب تيغ دو سر است

علي آن كه زهمه مردتر است

ليله القدر اگر زهرا بود

مرتضي صاحب فيضسحر است

جبرئيل است سخن مي گويد

از همه شير خداوند سر است

انبيا دور سرش مي گردند

كه علي قبله ي اهل نظر است

به روي دست گرفتش احمد

گفت اين عشق من و تاج سر است

بي علي سوي خدا راهي نيست

مظهر كامل اللهي نيست

***

اي مسلمان ديار سلمان

اي محبان تبار سلمان

خوب گر ديده ي خود وا بكنيد

دل سپاريد به كار سلمان

ص: 463

دل و جان بر كف حيدر دادن

بوده خود دار و ندار سلمان

صلواتي كه رود تا به نجف

بنماييد نثار سلمان

صاحب ده درجه ايمان است

فيضمنّاست شعار سلمان

آبروي همه ي ما او بود

محرم حضرت زهرا او بود

***

همه خورديم مي از جام علي

بهره برديم زاكرام علي

اين كه ما عاشق زينب هستيم

بوده از خوبي اقدام علي

اسم ما برده و كرده است دعا

خرج ما شد سحر و شام علي

به خدا هر گره را بگشايد

گفتن مرتبه اي نام علي

كاش تا عاقبت ما گردد

غرق خون، مثل سرانجام علي

يا امين الله اعظم حيدر

ساقي اشك محرم حيدر

**

 

جيحون يزدي

چون پر شراب راز شد، خم غدير حيدري

منْ كنْت مولي ساز شد، از بربط پيغمبري

پرشد زمين ز اسرار حق، بر شد ز چرخ انوار حق

هر باطلي در كار حق، پا بر گرفت از همسري

ترك من اي فرخنده خو، شيرين زبان چرب گو

كان زلف مشكينت به رو، ديويست انباز پري

مشرق رخ نيكوي تو، مغرب خم گيسوي تو

در قيروان موي تو، صد آفتاب خاوري

چون تا سه روز از خلق حق، پيچد خطييت را ورق

شكرانه را بي طعن و دق، ده رطل خمر خلري

بر بام نوشم باده را، در كوي بوسم ساده را

سوزم دو صد سجاده را، بي اتهام كافري

چون من بدين طاق و طرم، ريزد غديرم مي به خم

كو زهره كز چرخ سوم، بر سازدم خنياگري

جاييكه از ما دادگر، دارد معاصي مغتفر

مفتي نيرزد مفت اگر، نايد ز خشكي در تري

يا در خم مي تا گلو، زين جشن فرخ شو فرو

ص: 464

يا اين فضايل را ازو، كن از رذايل منكري

اي خضر خط نوش لب، ظلمت بر از زلف تو شب

وز رخ به مويت محتجب، آيينه ي اسكندري

پرويز مسكينت به كو، فرهاد مجنونت به رو

شيرينت اندر آرزو، ز آن طرفه لعل شكري

اكنون بمردي ران طرب، بر ياد اين جشن عجب

وز شيشه ي بنْت العنب، بردار مهر دختري

بخشا عصاره ي تاك را، بفزا بجان ادراك را

وز جرعه اي ده خاك را، از چرخ اعظم برتري

دل را نما بي كاهلي، ز آن آب اخگر گون جلي

كاندر تو با مهر علي، ننمايد اخگر اخگري

شاهي كه نتوان زد رقم، يك مدحت از آن ذوالكرم

اشجار اگر گردد قلم، يا چرخ سازد دفتري

گر چه خداي دادگر نايد در اجسام بشر

سر تا به پا پا تا به سر، غير از خدايش نشمري

جز او كه فرخ پي بود، مست از الهي مي بود

آن كيست تا كز وي بود، پر از ثريا تا ثري

اي لجه ي ناياب بن، حق را يد و عين و اذن

حكم تو كرد از بدْو كنْ، فلك فلك را لنگري

شط شريعت را پلي، جام طريقت را ملي

بستان وحدت را گلي، نخل مشيت را بري

پنهان به هر هنگامه اي، در جلوه از هر جامه اي

دست خدا را خامه اي، سر صمد را محضري

دامن ز خويش افشانده اي، خنگ از جهان بجهانده اي

هم خادم درمانده اي، هم پادشاه كشوري

هم حاضر و هم غايبي، هم طالع و هم غاربي

هم هر زمان را صاحبي، هم هر عرض را جوهري

شاها مرا چون هست دل، دايم به وصفت مشتغل

مپسندم از غم معتزل، با اين ادات اشعري

ص: 465

آخر تو بي پايان يمي، فلك نجات عالمي

در كار «جيحون» كن نمي، زا بر عنايت گستري

حاج ميرزا حبيب خراسانى

شماره 1

اى گلرخ دلفريب خود كام

وى دلبر دلكش دل آرام

شد وقت كه باز دور ايام

گامى بزند موافق كام

برخيز تو نيز آسمان وار

يكروز به كام ما بزن گام

بستان و بده بگو سرودى

برخيز و برو بيا بزن جام

چون خرمن گل به عشوه بنشين

چون سرو روان به جلوه بخرام

از شام به عيش كوش تا صبح

وز صبح به طيش باش تا شام

امروز بگو مگر چه روز است

تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز

آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن

بگرفت كمال ، دين اسلام

امروز به امر حضرت حق

شد نعمت حق به خلق اتمام

امروز وجود، پرده برداشت

رخساره خويش جلوه گر داشت

امروز كه روز دار و گير است

مى ده كه پياله دلپذير است

چون جام دهى به ما جوانان

اول به فلك بده كه پير است

از جام و سبو گذشت كارم

وقت خم و نوبت غدير است

برد از نگهى دل همه خلق

آهوى تو سخت شيرگير است

در عشوه آن دو آهوى چشم

گر شير فلك بود،اسير است

در چنبر آن دو هندوى زلف

خورشيد سپهر،دستگير است

مى نوش كه چرخ پير امروز

از ساغر خورپياله گير است

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان على اميراست

امروز به خلق گردد اظهار

آن سر نهان كه درضمير است

ص: 466

آن پادشه ممالك جود

در ملك وجود بر سريراست

چندان كه به مدح او سروديم

يك نكته ز صدنگفته بوديم

 

شماره 2

ز ازل كاين جلوه در خاك و گل آدم نبود

مهر رخسار علي را از تجّلي كم نبود

از لب لعلش دمي در طينت آدم دميد

گر نبود آن دم نشان از هستي آدم نبود

عاشقان را با رخ و زلفش عجائب عالمي

بود كاندر وي خبر از آدم و عالم نبود

جام مي بر نام او مي زد دم از دور وصال

بزم عشرت را كه در آن بزم نام از جَم نبود

بزم خاصان بود و با لعل لب ميگون يار

جز لب پيمانه و ساغر لبي همدم نبود

دم زدي از راز عشقش حضرت خاتم اگر

مُهر خاموشي از اين لب بر لب خاتم نبود

در كتابت نام او را اسم اعظم كرده اند

زانكه حق را نامي از نام علي اعظم نبود

گر نبودي اين كرامت فيض آن صاحب كرم

نقش اين خط لفظِ «كرّمنا بني آدم» نبود

حاج ميرزا حبيب اصفهاني

حسني

ز بتداي خلقت كون و مكان

تا نفير صور در آخر زمان

من علي عاليم اعليستم

درد مظلومان عالم كاستم

من پناه و حامي پيغمبرم

شير كرارم به ميدان حيدرم

مونس مظلومم و ظالم ستيز

در رساي عدل كردم رستخيز

مخزن الاسرار و آل احمدم

واقف سر مگوي سرمدم

آيه تطهير صدق پاكيم

استناد فطرت افلاكيم

شير روز و زاهد شب ها علي

نور حق در روي او شد منجلي

ص: 467

در شجاعت در تمام اين فلك

شد مثال عرشي و حور و ملك

گفت جبريل امين با مصطفي

لافتي الا علي مرتضي

نيست شمشيري مثال ذوالفقار

رادمردي نيست چون او با وقار

كرده تعليم نبي حق اين صواب

يا علي گو باش گاه اضطرار

هم غياث المستغيني علي

هم تويي بر پيروان حق ولي

وحي آمد سوي ختم المرسلين

در غديرخم بگو با مسلمين

فاش كن اينكه وصي تو علي است

بعد تو بر پيروانت او ولي است

گر نگويي اينكه گفتيمت تمام

ناتمام است اين رسالت ناتمام

گفت پيغمبر به اصحابش چنين

باز گردانيد اينجا مسلمين

از جهاز اشتران منبر كنيد

گوش بر فرمان پيغمبر كنيد

از يسار و از يمين خلق آمدند

گرد پيغمبر لبالب آمدند

گفت با امت كه وحي آمد كنون

تا شود آرام درياي جنون

داده فرمانم كه واويلا كنم

خلق را مجنون ورا مولي كنم

بر خم عشق علي ساقي شوم

مي برافشانم پي باقي شوم

روزگار عمر طي شد با علي

بهتر از او هيچكس نبود ولي

دست مولا بود در دست نبي

بود پيغمبر چو سرمست علي

گفت احمد بشنويد اين امر هوست

هر كه را مولاستم مولاش اوست

وه كه كامل شد كنون دين شما

شد تمام انعام آئين شما

يا غياث المستغثين يا علي

ضامن عدلي و والي الولي

 

حسين پژمان بختياري

پيوند الفت با علي بستيم از جان يا علي

ره نيست از ما تا علي، ما با علي با ما علي

ص: 468

مولا علي مولا علي

سلطان شهر «لا فتي» مسند فروز «هل اتي»

بحر كرم، كان عطا، در ملك دين يكتا علي

مولا علي مولا علي

شمشير حق در دست او، جانهاي عاشق مست او

هستي طفيل هست او، دنيا علي، عقبا علي

مولا علي مولا علي

در جمله اقوام عرب، هم در حسب، هم در نسب

«من كنت مولي» اي عجب زيبد كه را الا علي

مولا علي مولا علي

قول حقيقت را ندا، هم بر نداي حق صدا

عشقي است او را با خدا، عشقي است ما را با علي

مولا علي مولا علي

در عالم بالاست او، سرمايه دنياست او

دنيا و مافيهاست او، دنيا و مافيها علي

مولا علي مولا علي

آنجا كه حق تنها شود، چون نور حق پيدا شود

حلّال مشكلها شود تنها علي تنها علي

مولا علي مولا ع

حسين پژمان بختياري

 

حسينعلى منشى كاشانى

فرخ و فرخنده باد، عيد سعيد غدير

كه باشد از حد فزون ، مبارك و دلپذير

به امر يزدان پاك ، به حكم حى قدير

نبى به روزى چنين ، ساخت على را امير

به جمله مؤمنين به زمره مؤمنات

چون كه به خم غدير كرد پيمبر نزول

گرد قدومش كشيد، فلك به چشم قبول

از احد لم يزل ، وز صمد لايزول

حضرت جبريل شد، رسول ، نزد رسول

نخست از حق رساند بدو سلام و صلات

پس از سلام و صلات ، باز رساند اين پيام

كه اى امام امم ، كه اى رسول انام

بلغ ما انزل اليك بر خاص و عام

و گر نه بنموده اى رسالتى ناتمام

كه حق نگهدار توست از همه حادثات

ص: 469

اى شه عالى نسب ، وى مه والاجناب

ز ايزد آورده ام ، چنين به سويت خطاب

كه در بر مرد و زن ، به محضر شيخ وشاب

خيز و على را نماى ، ز خويش نايب مناب

كه بسته بر دست اوست گشايش مشكلات

على بود آن كه هست دين خدا رانصير

على بود آن كه هست بهر تو يار وظهير

ندارد از ممكنات هيچ شبيه و نظير

نيست به احكام دين پس از تو چون اوخبير

از همه داناترست بر سنن و واجبات

على است كز بعد تو اشرف و اولاستى

بر همه كائنات ولى والاستى

آن كه به توحيد و شرك فزودى وكاستى

كين وى و مهر او در همه اشياستى

هذا ملح اجاج ، هذا عذب فرات

همين على بود و بس كه مر تو را يار بود

به روز رزم و نبرد يار و مددكار بود

به كار دينش مدام كوشش بسيار بود

قاتل كفار گشت ، قامع فجار بود

به خاك خوارى فكند تن از طغات وعصات

گرفت ختم رسل دست على را به دست

چنان كه مشهور شد بر همه بالا وپست

گفت به صوت جلى آن شه يزدان پرست

على است از بعد من امير بر هر كه هست

على است نعم الامير على است خيرالولات

محب او را حبيب داور و دادار باد

عدوى او را عدو ايزد قهار باد

ياور او را خداى ، يار و مددكار باد

خاذل او نزد حق در دو جهان خوار باد

هست گر از مسلمين يا بود از مسلمات

رسول اكرم چو كرد مثال حق امتثال

خطاب عزت رسيد از سبحات جلال

ص: 470

كه دين اسلام يافت اينك حد كمال

نعمت من شد تمام به مسلمين بالمال

از اين عمل راضى است ذات جميل الصفات

اى ملك ملك دين على عالى مقام

كه حق تو را ساخته وصى خيرالانام

منطق منشى كند، مدح تو هر صبح وشام

به چشم لطف و كرم بر او نظر كن مدام

كه هست بارى گران او را از سيئات

جهان بود تا به جاى ، باد به جا نام تو

توسن ايام باد، تا به ابد رام تو

كوس ولايت زنند، بر زبر بام تو

باد به دلخواه تو، صبح تو و شام تو

اين يك خير المساء و ان يك نعم الغدات

 

حكيم سنائي غزنوي

در اُحُد مير حيدر كرّار

يافت زخمي قوي در آن پيكار

ماند پيكان تير در پايش

اقتضا كرد آنزمان رايش

كه برون آرد از قدم پيكان

كه همان بود مَرو را درمان

زود مرد جرايحي چو بديد

گفت بايد به تيغ باز بريد

بسته ي زخم را كليد آيد

هيچ طاقت نداشت با دم گاز

گفت بگذار تا بوقت نماز

چون شد اندر نماز، حجّامش

ببريد آن لطيف اندامش

جمله پيكان ازو برون آورد

و او شده بيخبر ز ناله و درد

چون برون آمد از نماز علي

آن مر او را خداي خوانده ولي

گفت كمتر شد آن اَلم چون است

و ز چه جاي نماز پر خون است

گفت با او جمال عصر، حسين

آن بر اولاد مصطفي شده زين

گفت چون در نماز رفتي تو

برِ ايزد فراز رفتي تو

كرد پيكان برون ز تو حجّام

باز نا داده از نماز سلام

ص: 471

گفت حيدر به خالق الاكبر

كه مرا زين اَلم نبود خبر

حكيم سنائي غزنوي

حيران

تشنه آب حياتم ساقي عين اليقين

خيز و لبريزم بده جامي از آن ماء معين

آتني كاسا رويا سايغا للْشاربين

تا شوم رطْب اللسان گويم بلحني دلنشين

در غدير خم هويدا گشت سر يا و سين

صانك الله ساقيا برخيز و پر كن جام را

از غدير آور خمي اين رنْد دردآشام را

ساغرم لبريز ريز اتمام كن اكرام را

تا كه شويم زان طهور از جام دل اوهام را

تا فتد عكسي در آن از نقشبند ماء و طين

حبذا عيد سعيدي كش خداوند مجيد

ختم رنگ آميزي خود را در اين عيد آفريد

صبغه الله خود از اين خم ولايت شد پديد

تا شقي ممتاز گردد اندر اين عيد از سعيد

نيست ريْبي ذلك الْيوم هدي للْمتقين

اي غدير خم تو را مانند در اعياد نيست

عاشقانرا چون تو در اعياد عيدي ياد نيست

فطر و هم نوروز و اضحي بي تواش بنياد نيست

بلكه عيدي چون تو اندر عالم ايجاد نيست

اي تو در اعياد چون ختم رسل در مرسلين

ايها العيد السعيد اي مايه عز و جلال

وي بمدحت منطق گردون شده لال از كلال

وه چه خوش شستي بيمن خود ز دل گرد ملال

در تو گرديد آشكارا سر حي لا يزال

روي دست مصطفي دست خدا از آستين

مهر يثرب ماه بطحا خسرو گردون سرير

چون در اين روز همايون كرد جا اندر غدير

داد فرمان تا بامر خالق حي قدير

منبري از سنگ خاره يا كه از قتب بعير

ساخته تا آنكه گردد بر فراز آن مكين

ص: 472

كرد جا بر عرشه منبر شه عرش آستان

تا به امر حق شود بر قطب امكان ترجمان

سر الرحمنْ علي العرش اْسْتوي آمد عيان

رمز كنت كنز شد بي پرده پيدا در جهان

نور مصباح ولايت تافت از مشكوه دين

شاه لاهوتي مكان چون خيمه در ناسوت زد

عالم ناسوت زينرو طعنه بر لاهوت زد

تا بساغر ساقي حق بوسه از ياقوت زد

لعل آتش فامش آتش بر دل طاغوت زد

در غدير خم قمر با شمس چون آمد قرين

چون الست حق بميثاق آن رسول حق پرست

در غدير خم الستي زد بهر بالا و پست

باب توحيد از علي (ع) بگشود و باب شرك بست

لشكر ظلمات را زان كوكب دري شكست

مات شد خصم بد اختر زان رخ مهر آفرين

زيب دست احمدي دست احد در اهتزاز

راز دانش داد فرمان پرده تا گيرد ز راز

بدر چرخ لي مع الله آفتاب عز و ناز

بانگ زد كز حق علي (ع) شد قبله ي اهل نياز

جز علي مرتضي (ع) نبود اميرالمومنين

بارها آمد مرا وحي از خداوند جليل

داد پيغامم امين وحي يزدان جبرييل

كرد آگاهم مرا نزديك شد گاه رحيل

تا كه گيرم پرده در اين دشت از روي جميل

بر ملا گويم علي (ع) باشد پس از من جانشين

آنكه را اولي بنفسم من علي اولي به اوست

يعني آنكو را منم مولا علي مولاي اوست

عدْل قرآن مرتضي گرديد و قرآن عدل اوست

او است ميزاني كز او گردد جدا دشمن ز دوست

عروه الوثقاي ايمان پيشواي متقين

نفس طه، عين يس، معني ام الكتاب

سوي او باشد اياب خلق و هم با او حساب

ص: 473

حب او آمد ثواب و بغض او باشد عقاب

صاحب حوض و قسيم جنت و نار عذاب

گيرد اندر كف لواي حمد را در يوم دين

هل اتي يا سيدي في حق غيرك هل اتي

يا كه زد جبريل بر غيرت صلاي لا فتي

جبت و طاغوت از چه رو بعد اللتيا و اللتي

نقض عهد خويش كرده از جفا يا ويلتا

حبل كين افكنده اندر گردن حبل المتين

باب شهر علم و حكمت روح بخش ممكنات

با تو دوار است حق، ساري بود از تو حيات

فيك احْصي كلشيْ، رب السما في الْكاينات

نيست «حيرانرا» رجا اندر حيات و هم ممات

 

خسرو

چون مرتضي به جاي نبي انتخاب شد

بر روي شيعيان جهان فتح باب شد

نص صريح آيه ي يا ايها الرسول

امروز از خدا به محمد (ص) خطاب شد

راز خفي كه بين نبي بود با خدا

با امر حق عيان به همه شيخ و شاب شد

فرمان حق رسيد كه در حجه الْوداع

احمد (ص) براي نصب علي (ع) در شتاب شد

در آفتاب وادي سوزان الغدير

ظاهر به روي دست نبي آفتاب شد

شايسته ي مقام نبي (ص) غير او نبود

زان رو علي (ع) به امر خدا انتخاب شد

تا زد نبي (ص) به نام علي (ص) نقش رهبري

نقش مخالفان همه نقش بر آب شد

بر جن و انس، رهبر و مولا و پيشوا

بعد از نبي (ص) به امر خدا بوتراب (ع) شد

آنها كه بود در دلشان كينه ي علي (ع)

دلهايشان ز آتش حسرت كباب شد

آن كاخهاي مرتفع آرزويشان

يكباره سرنگون شد و يكجا خراب شد

هر بنده اي كه دامن مهر علي گرفت

ص: 474

فارغ ز هول و وحشت روز حساب شد

دست طلب به دامن او زن كه در جهان

هر كس گرفت دامن او كامياب شد

هر كس كه گشت داخل حصن ولايتش

ايمن به روز حشر ز بيم عذاب شد

نوروز شيعيان جهان عيد مرتضاست (ع)

روزي كه شادمان دل ختمي مآب (ص) شد

ما را ظهور مهدي (عج) او آرزو بود

كز انتظار او دل هر شيعه آب شد

«خسرو» چه جاي خنده بود كز غم زمان

بيرون بسي ز ديده ي ما خون ناب شد

 

خليل عمراني

اين صداي گرد و خاك بال كيست؟

اين تلاطم هاي موج يال كيست؟

اولين بار است ميخواند سرود

آخرين بار است مي آيد فرود

آمد و شوقي شد و در سينه ريخت

برسرم باراني از آئينه ريخت

بند تسبيحم برايش دانه شد

مسجد قلبم كبوترخانه شد

آيه اي آورده سنگين و ث_قيل

زير اين آيه تلف شد جبرئيل

آيه اي از حضرت قدوس خم

شيعيان ، اليوم اكملت لكم

آيه اي آورد و خود پرواز كرد

باب عشق و عاشقي را باز كرد

آيه اش ظرفيت سي جزء بود

وه كه هم اعجاز وهم ايجاز كرد

ميشود با گفتن يك واژه اش

يكصدو ده مرتبه اعجاز كرد

ميشود با خواندنش جبريل شد

سينه ي هفت آسمان را باز كرد

گفت بايد از همين ساعت به بعد

روز را با يا علي آغاز كرد

گفت و گفت و گفت از حمد خدا

با عبارات و اشاراتي رسا

گفت حمد آن كه باران آفريد

از كوير و ابرها نان آفريد

استجابت را شبيه آب كرد

آه را از پشت طوفان آفريد

ص: 475

شيعه ي خورشيد ، يعني ذره را

آفريد اما فراوان آفريد

از نكاح اسم رحمن و رحيم

طفل اقيانوس امكان آفريد

بعد از آن كه شانه اي بر باد داد

حال دريا را پريشان آفريد

خود نمايي كرد بر جن و ملك

حيدري از جنس انسان آفريد

سايه را دنباله ي خورشيد كرد

نور را بر ذره ها تأكيد كرد

گفت زين پس هر كسي دارد نياز

سوي حيدر پهن سازد جانماز

هر كه را من قبله بودم تا به حال

كعبه اش باشد علي ، تم المقال

ابن كه دستم منبر دستش شده

اين كه جبرائيل هم مستش شده

روي اين آئينه حق تابيده است

عكس تجريدي خود را ديده است

حرف حق را مي زند آئينه وش

با لب شمشير تيز و مخلصش

دستهايش بوي خيبر ميدهد

خستگي را از همه پر ميدهد

منبري از خطبه هاي ناب خواند

در غدير اسم علي را آب خواند

السلام اي آب درياي صمد

اي زلال قل هو الله احد

اي كه ميگردي شبيه انبيا

بر هدايت كردن قومت بيا

اي رسول مردم آئينه ها

بعثت غارت، حراي سينه ها

اي به بالاي جهاز اشتران

شأن تو بالاست در بالا بمان

از تو ميريزد صفات كبريا

ذات تو ممسوس ذات كبريا

نردبان وصف تو بي انتها

پله ي اين نردبان سوي خدا

چون تكلم ميكني موسائي ام

تا كه خلقم ميكني عيسا ئي ام

جفت دردم كشتي توحن كجاست؟

جسم سردم گرمي روحت كجاست؟

 

اي مسح دردهاي لاعلاج

ما همه درديم ، ظرف احتياج

ما همه زخم يتيم كوچكيم

ص: 476

كن مدارا با همه ، ما كودكيم

ما نسيم ذكر تقديس توأئيم

حاجيان فصل تنديس توأئيم

كوچه را ميگردي و طي ميكني

كوزه را ظرفيت مي ميكني

روي دوشت كيسه ي خرما و نان

ميروي در كوچه ها دامن كشان

كيسه نه دل ميبري بر روي دوش

شيعه هستم شيعه ي خرما فروش

اي سفيدي اي كبودي اي بنفش

اي به چشم پاي سلمان ، جاي كفش

اي به هر گام تو صدها التماس

كيسه بر دوش سحر اي ناشناس

ما همه مديون شمشير توئيم

تشنه ي نان جو و شير توئيم

در پي گنجيم ما را راه بر

با خودت تا اشتهاي چاه بر

رضا جعفري

 

خوشدل تهراني

در غدير خم نبي (ص) خشت از سر خم برگرفت

خشت از خم ولاي ساقي كوثر گرفت

از خم خمر خلافت در غدير خم بلي

ساقي كوثر (ع) زدست مصطفي (ص) ساغر گرفت

گوش گردون گشت كر از هاي و هوي ميْ كشان

كز مي حب علي (ع) امروز مستي درگرفت

يكطرف شوري بپا سلمان كند عماروار

يكطرف ميخانه را مقداد چون بوذر گرفت

دوستان را گاه شادي شد به رغم دشمنان

خواجگي خواجه ي قنبر ز دل غم برگرفت

خواست تا بر جام، سنگ اندازد آن مشوم خصم

سنگ بارانش خدا از طارم اخْضر گرفت

سنگ بر پيمانه افكندن ز بد مستي چه سود

سنگ بر سر زن كه جاي مصطفي (ص) حيدر گرفت

آري آري مرتضي (ع) بر مسند احمد (ص) نشست

آري آري «هلْ اتي» از «انما» افسر گرفت

تا به پايان آورد امر رسالت را رسول (ص)

دامن همت پي ابلاغ «بلغْ» برگرفت

ص: 477

ساخت منبر از جهاز اشتران شاه حجاز

صاحب منبر مكان بر عرشه ي منبر گرفت

تا «يد الله فوق ايْديهمْ» عيان گردد به خلق

دست پيش آورد و دست حيدر صفدر (ع) گرفت

آسمان يا ليْتني كنْت ترابْ از دل سرود

بوتراب آندم كه جا بر دست پيغمبر (ص) گرفت

گفت «هر كس را منم مولا علي مولاي اوست»

حيدرش سرور بود آنكو مرا سرور گرفت

جانشين و قاضي دين و وصي من عليست

اين بگفت و بازوي آن شاه گردون فر گرفت

بين امواج مخالف كشتي دين خداي

از تلاطم ايمني با لنگر حيدر (ع) گرفت

بد هماي طبع من بشكسته پر از سنگ غم

باز از عشق علي (ع) زي اوج معني پر گرفت

«خوشدل»از فيض مديح شاه مردان مرتضي (ع)

حالي از تيغ زبان، ملك سخن يكسر گرفت

خوشدل كرمانشاهى

در غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت

خشت از خم و لاى ساقى كوثر گرفت

از خم خمر خلافت در غدير خم بلى

ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت

ميرشكاك

ماه صد آيينه دارد نيمه شبها در غدير

روزها مي گسترد خورشيد خودرا بر غدير

نخلها افتان و خيزان، اشتران خسته اند

سر در اوهام گريز از تشنگي، در سر غدير

بادها از سايه ي شاهين سبك رفتارتر

بام سنگين بر فراز بال، زير پر غدير

عزم ابراهيم در تبعيد جان و تن، سپهر

در وداع يار و همسر، گريه ي هاجر غدير

باد اسماعيل وار از تشنگي در پيچ و تاب

هاجر آسا دامن از اشك مصيبت، تر غدير

با جلال صخره ها چون هييت هاشم جميل

در ميان بارگاه حشمت قيصر، غدير

ص: 478

پيش چشم آسمان، پيشاني باز علي (ع)

آفتاب روي زهرا(س) در پس معجر، غدير

ديده باشي ژرف اگر، گويي به جاي مصطفي (ص)

خفته همچون مرتضي (ع) آسوده در بستر غدير

پشته هاي ماسه همچون كشته هاي روز بدر

همچو تيغ ذوالفقار اندر كف حيدر غدير

با سكون و صبر سلمان همسفر آيينه وار

با ابي ذر در شب آشوب همسنگر غدير

در ميان نخلها فوج كمانداران شام

سهمگين مانند چشم مالك اشتر غدير

در هجوم سنگهاي سرگران اندوهگين

مانده همچون مسلم اندر كوفه بي ياور غدير

ابر چون سالار دين كافتاده بر نعش پسر

چون لواي اكبر اندر باد بازيگر، غدير

ذوالجناح آسا ز فرط انعكاس برگ نخل

بالها از تير دارد دسته بر پيكر، غدير

كيست؟ خضر راه درياها، امام آبها

چيست؟ روشن آبگيري برتر ازكوثر، غدير

از شعاع فيض قدسش خاك آدم گل شده

در فروغش ديده جبريل امين شهپر غدير

نوح را در اضطراب از دست توفان يافته

كرده گرداب گران را حلقه ي لنگر غدير

ديده ابراهيم را چون هاله اي در ارغوان

ارغوان را برده زير چتر نيلوفر غدير

دست موسي شد بر آمد ز آستين، آيينه وار

پاي عيسي شد فكند از فوق مهر افسر غدير

دست حق شد در شب معراج و پاي مرتضي (ع)

روز فتح مكه روي دوش پيغمبر (ص) غدير

تا نبينم چون حسين افتادنت را نو به نو

غرق خون هر سال در ميدان، تن بي سر غدير؟

گرنه همچون من به زندان مصيبت مانده اي

پس چرا بيرون نمي آري سر از چنبر غدير؟

روز فرياد «بقيت وحْدي» آيا مانده بود

جز علي (ع) با مصطفي همراه زان لشكر غدير؟

روز خندق، پيل پيكر عمرو كافر را كه داد

ص: 479

از دم تيغ پري كردار خود كيفر غدير؟

مرحب گردن فراز ظلمت آيين را كه كشت؟

دست و بازوي كه در بر كند از خيبر غدير؟

روز نفرين روبرو با اهل نجران مصطفي (ص)

برد كس با خويش غير از چارتن، ديگر غدير؟

در هياهوي هوازن زان هزيمت پيشگان

جز رسول آيا كسي هم ماند باحيدر، غدير؟

ديده اي در شان اصحاب پيمبر (ص) جز علي (ع)

«سابقون السابقون» در مصحف داور غدير؟

هيچكس نشنيد گيرم، خود تو نشنيدي مگر

«وال من والاه» گفت آن روز پيغمبر غدير؟

پس چرا صد چشمه ي آتش فشان پنهان شدي

چون دل من زير چتر سرد خاكستر غدير؟

تا تمام دشت از پيغام دريا پر شود

مي رود از واحه اي تا واحه ي ديگر غدير

 

دكتر علي اوسط خانجاني

شهريار ملك ايمان مرتضي است

معني آيات قرآن مرتضي است

نام او مشقي ز نام كردگار

بهترين برهان يزدان مرتضي است

صورت عيني قرآن مجيد

آگه از اسرار سبحان، مرتضي است

مصطفي را همچو هارون با كليم

يار در پيدا و پنهان مرتضي است

همسفر در ليلة المعراجِ عشق

همره ختم رسولان مرتضي است

پيشواي جمله احرّار جهان

مقتداي انس و هم جان مرتضي است

كشتي نوح است روح مرتضي

منجي موساي عمران مرتضي است

در صف هيجا به روز واقعه

فاتح و پيروز ميدان مرتضي است

آن كه بر عدلش نمايند اعتراف

هم رفيقان هم رقيبان مرتضي است

مژدگاني مومنان را روز حشر

سدره و طوبي و ميزان مرتضي است

مصلحان را پيشواي بي بديل

در ره اصلاح انسان مرتضي است

بهر خوبان جهان در روز حشر

جنت و فردوس و رضوان مرتضي است

ص: 480

سالكان را مقتدا و رهنما

تا ابد در عشق و عرفان مرتضي است

منتهي الامال جمع مومنان

عروة الوثقاي ايمان مرتضي است

روز محشر در پيشگاه ذوالجلال

دستگير بي پناهان مرتضي است

در ره ابقاي دين مصطفي

شير حق در جنگ عدوان مرتضي است

عاشقان را پير و مولي و مراد

شب روان را ماه تابان، مرتضي است

در سپهر غيرت و آزادگي

تا ابد خورشيد رخشان مرتضي است

دكتر علي اوسط خانجاني

دكتر قاسم رسا خراساني

برفراز مجلس ما، ماهي امشب سر زند

خنده بر خورشيد و ماه از تابش منظر زند

ساقي گل چهره امشب جلوه ديگر كند

مطرب خوش نغمه امشب پرده ديگر زند

آسمان پوشيده بر تن، پرنيان نيلگون

چون عروسان، خويشتن را زينت و زيور زند

آسمان را گفتم اين بزم و نشاط از چيست؟ گفت:

چون كه فردا آفتاب از برج خاور سر زند

من در آن بزم كنم خدمت كه شاه انبياء

مصطفي تاج ولايت بر سر حيدر زند

در غدير خم چو دريا خلق خيز و موج و موج

كشتي لولاك چون آن جا رسد، لنگر زند

كاين علي باشد ولي الله، بايد بعد من

بر سرير دين نشيند بر سرش افسر زند

آسمان بر خاك افتاده است خواهد چون زمين

بوسه بر پاي، علي داماد پيغمبر زند

نيست مردان خدا را رهبري غير از علي

مرد حق بايد قدم در راه اين رهبر زند

آسمان بر گردن افكنده است طوق بندگي

تا به سر تاج ولاي خواجه قنبر زند

پرچم شاه ولايت بين كه در هر بامداد

خنده بر پرچم دار و اسكندر زند

دست گير از كرم افتاده اي گر چون "رسا"

ص: 481

دست بر دامان او در عرصه محشر زند

"دكتر قاسم رسا خراساني"

دكتر يحيى حدادى ابيانه

ستاره سحر از صبح انتظار دميد

غدير از نفس رحمت بهار چكيد

گرفت دست قدر ، رايت شفق بر دوش

زمين به حكم قضا آب زندگى نوشيد

بر آسمان سعادت ز مشرق هستى

سپيده داد نويد تولد خورشيد

به باغ ، بلبل شوريده رفت بر منبر

چو از نسيم صبا بوى عشق يار شنيد

ز خويش رفته ، نواخوان عشق بود و سرود

به بانك زير و بم ، اسرار خطبه توحيد

فتاد غلغله در باغ و شورشى انگيخت

كه خيل غنچه شكفت و به روى او خنديد

 

هوا ز عطر گلاب محمدى مشحون

زمين به عترت و آل رسول بست اميد

 

رسول ، سدره نشين شد ، على به صدر نشست

پى تكامل دينش خداى كعبه گزيد

گرفت پرچم اسلام را على در دست

از اين گزيده زمين و زمان به خود باليد

به يمن فيض ولايت شراب خم الست

به عشق آل على از غدير خم جوشيد

" دكتر يحيى حدادى ابيانه "

 

ده بزرگي

آن روز فرشته در سماء گل مي ريخت

پيوسته ز عرش كبريا گل مي ريخت

با خطبه خورشيدي خود ختم رسل

در پاي علي مرتضي گل مي ريخت

آغاز بهار خرم ايمان بود

هنگام شكفتن گل قرآن بود

پيوسته نبي سه روز در خم كارش

از خلق خدا گرفتن پيمان بود

بزمي به صفاي صبحدل بر پا شد

سالار بهشت، ساقي صهبا شد

با آيه اكملت لكم خواندن عقل

ص: 482

گلوازه عشق ازلي معني شد

گلسوره نور و هل اتي هر دو يكي است

ياسين حكيم و انبياء هر دو يكي است

از قول احد احمد مرسل فرمود

قرآن و علي مرتضي هر دو يكي است

سرسلسله اهل يقيني تو علي

در ملك وجود روح ديني تو علي

اين گفته لاريب كلام الله است

هادي طريق متقيني تو علي

اي خلق خدا،صنع خدارا نگريد

آيينه مصطفي نما را نگريد

بعد از من اگر طالب وصلم گشتيد

رخسار علي مرتضي را نگريد

تنها نه علي برادرم مي باشد

با جذبه حسن،دلبرم مي باشد

در امر خلافت و ولايت بر خلق

منصوب به امر داورم مي باشد

فخر حرم كعبه، ز ميلاد علي است

دين كامل از انديشه آزاد علي است

پيوسته اوامر زمان تا مهدي

از نسل من و اولاد علي است

حيدر كه ظهور رحمت رحمان است

قطب شرف و حقيقت انسان است

سلطان ولايت است و از حق به سرش

تاج گل هل اتي علي الانسان است

خورشيد منير منجلي يعني من

پيغمبر ذات ازلي يعني من

يك روح الهي و دو پيكر يعني

روح علي ام من وعلي يعني من

قرآن سخنگوي عظيم است علي

تحليل گر حكم حكيم است علي

چون من كه پيام آور حقم تا حشر

مصداق صراط مستقيم است علي

مرديست علي كه روح اميد بود

بر دوش دلش پرچم توحيد بود

من مهرم و ماهم علي و در دل شب

مه نايب و جانشين خورشيد بود

سوگند به ذات حق،كه تا حق باشد

ص: 483

گل ذكر لبم هميشه يا حق باشد

اي در طلب بيعت با حق بي شك

بيعت به علي بيعت با حق باشد

حيدر كه خدا ستوده در قرآنش

از جانب حق ولي بود عنوانش

باشد به كفش زمام خلق و پس از او

اين رشته بود به دست فرزندانش

اي خلق ،علي سوره الرحمن است

مصداق دقيق علم القرآن است

با علم بياني كه خدا داده به او

پيوسته به كار خلق الانسان است

اين حكم خداي ازلي مي باشد

بر خلق خدا ،علي ولي مي باشد

گلواژه اكملت لكم در قرآن

تا بد،ولايت علي مي باشد

حيدر كه تفكر بهاري دارد

بر دوش رداي شهرياري دارد

بر خلق خدا به امر حق از قرآن

در كف سند زمامداري دارد

فرمود رسول گل جبين ،اي مردم

بي شبهه علي است روح دين ،اي مردم

سوگند به حق كه غير او در عالم

كس نيست امير مومنين اي مردم

والله كه منعم نعيم است، علي

طر گل حمان و رحيم است، علي

ميزان كمال هست واعمال نكو

يعني كه صراط مستقيم است، علي

در سينه،دلش كتاب مسطور خداست

پيشانيش آئينه منشور خداست

دوشنتر از اين سخن چه گويم كه علي

تفسير دقيق سوره نور خداست

آنها كه به حكم عقل،آدم هستند

رهپوي ره رسول اكرم هستند

گويند به قول مصطفي تا صف حشر

قرآن و امام هر دو با هم هستند

اي دلشدگان، حكم را درك كنيد

سرسلسله و زعيم را درك كنيد

روح نبا عظيم حق است علي

ص: 484

اينك نبا عظيم را درك كنيد

در خم غدير آيه اي نازل شد

آن آيه چراغ دار راه دل شد

از بركت نعمت ولايت آنروز

دين يافت كمال و دين حق كامل شد

 

ذكايي

سپيده دم كه ز مشرق دميد مهر منير

در آمد از درم آن ماه آفتاب ضمير

فكند بر رخ رخشنده زلف مشك آسا

بدان صفت كه بر آتش در افكنند عبير

هزار چين و شكنج و گره نهاده به موي

مگر كند دلم اندر كمند زلف اسير

پي ربودن هوش و خرد ز سر تا پاي

به كار برده پريوش هزار گون تدبير

ز در در آمد و غافل كه بيش از آنم زار

كه با جمال وي از غم شوم كرانه پذير

به چشم و چهر و قد او اثر فراوان بود

ولي نكرد يكي در وجود من تاثير

گرفته بود مرا حيرت آن چنان ز جهان

كه يك نفسْ نشدي نفْسْ فارغ از تشوير

بدين مشاهده گويي دلش به تنگ آمد

ستاد و ديد به من يك دو لحظه خير اخير

به سخره گفت: چه انديشه ات بود در سر؟

مگر به شمس و قمر باشدت سر تسخير؟

برون ز عالم خاكي مگر كه مي بينم

گرفته فكر تو از ماوراي ارض مسير

به خويش بيهده زحمت مده كه نتواند

اسير خاك شناسد خواص چرخ اثير

از اين مقوله سخن گفت و پاسخي نشنيد

كه نيست خاطر آشفته را سر تقرير

سپس به خاطري آكنده از نشاط، سرود

كه هان، زمان سرور است، خيز و جام بگير

مگر ز شادي امروزت آگهي نبود

كه در كمند غمي پاي بند، چون نخجير

ص: 485

مگر ترا نبود آگهي كه تافته است

به روي خلق جهان آفتاب صبح غدير

ز جاي خيز و بساط طرب مهيا كن

كه در نشاط شباب اندر است عالم پير

صباح عيد غدير است و عالمي سرمست

به وجد و حال گذارد زمان، غني و فقير

صباح عيد غدير است و باز بگشوده ست

به روي خلق جهان باب عيش رب قدير

خود آگهي كه به روزي چنين رسول (ص) خداي

بخواند ابن عم خويش را به خلق امير

خود آگهي كه شد اندر غدير خم ظاهر

مقام سيد ابرار بر صغير و كبير

علي شهنشه ملك فتوت و تقوا

علي به كشور دانش مليك تاج و سرير

شهي كه صوت مديحش به گوش اهل جهان

چنان خوش است كه اندر مذاق كودك شير

ضياء رويش «والشمس» را بهين فحوا

سواد مويش «والليل» را مهين تفسير

شهي كه تا به ابد وصف او به نتوانند

شوند گر ز ازل كاينات جمله دبير

بدين نشاط چنان خاطرم به وجد آمد

كه هيچ مي نتوان كرد شرح آن تحرير

بدين چكامه نمودم سرور جان اظهار

ولي يكي ز هزار است روگشاي ضمير

«ذكايي» از مدد فضل اوست برخوردار

از آن به قوت طبع است در زمانه شهير

شها جهان جفاپيشه منكدر دارد

دل مرا كه ز انوار مهر تست منير

فگارم از غم دوران، عنايتي فرما

فكنده محنتم از پا، ز لطف دستم گير

رحمان نوازني

ظهردم بود و بركه هم تشنه ؛بركه اي كه تب بيابان داشت

دل او مثل تكه هاي سفال ؛اشتياق نماز باران داشت

ظهر يك روز آفتابي بود ؛ بركه پلكي زد و نگاهش رفت

ص: 486

باز هم تا به انتهاي كوير؛حسرت جانگداز آهش رفت

آه من بركه نگاه توام؛من به جز چشم تو نمي نوشم

تا نيايي و هم دمم نشوي؛به خدا لحظه اي نمي جوشم

آه من بركه هاي يعقوبم؛كه به دشت فراق جاري شد

من همان رود نيل موسايم؛كه به سمت عراق جاري شد

من همان بركه نمك گيرم؛كز سر سفره ات نمك خوردم

من كوير حجازي صبرم؛كه به شوق شما ترك خوردم

بركه از درد و دل لبا لب بود؛بركه آن روز در تلاطم بود

بركه آن روز فكر آب نبود؛فكر يك بركه پر از خم بود

ظهر زيباي روز نوروزي،باز پلكي زد و نگاهش رفت

نه ولي مثل اينكه اين دفعه،صد و ده بار سوز آهش رفت

ماه او در حوالي خورشيد،با هزاران ستاره مي آمد

بشنو و شك نكن صداي خدا،از سر هر مناره مي آمد

اشهد ان ذاته مستور؛اشهد ان نوره منشور

اشهد ان مومنون به؛يسكن الله في بيوت النور

آيه اي روي بال جبرائيل،پر زد و لحظه اي تلاوت شد

بعد از آنكه رسول آن را خواند،پر زد و محو در ولايت شد

آيه پرواز كرد تا بركه؛از تجلاي آب صحبت كرد

بركه خالي سفالي ما،گريه كرد و دوباره بيعت كرد

گفت: بالماء كل شيء حي؛من همان خاك مرده ام اي آب

من اگر بركه اي پر از آبم،از شما آب خورده ام اي آب

تو همان بي كران اقيانوس؛من همان كوزه سفال تو ام

كه اگر آه لب به من بزني،مطمئنم هميشه مال توام

بركه از اشتياق دريا شد؛زير پاهاي ماه جاري شد

ماه عكسش به بركه افتاد وعكس آن روز يادگاري شد

شاعر : رحمان نوازني

ص: 487

رضا اسماعيلي

اي علي، اي ارتفاعت تا خدا

بي نهايت، بيكران، بي انتها

اي علي، اي همسر بانوي اب

جلوه حق، اسم اعظم، نور ناب

اي علي اي خوب، اي تنهاترين

اي ملايك با نگاهت همنشين

اي علي، اي آفتاب حق سرشت

اي قسيم روشني هاي بهشت

اي فراتر از تصور، ازخيال

بحر عرفان، آفتاب بي زوال

اي تو خورشيد نهان در زير ابر

كوه علم و كوه حلم و كوه صبر

چون تو مردي نيست در اين روزگار

هيچ تيغي نيز، همچون ذوالفقار

جان ما را كن ز عشقت منجلي

اي فدايت جان عالم، يا علي

كاش مي كرديم بيعت تا بهار

مي شكفتيم از كرامات علي

در بهارستان او گل مي شديم

زائر آواز بلبل مي شديم

از غدير خم، سبويي مي زديم

در صراط عشق، هويي مي زديم

زائر كوي تولا مي شديم

جرعه نوش عشق مولا مي شديم

با نزول سوره سبز غدير

باز مي كرديم، بيعت با امير

با علي، آيينه دار سرنوشت

وارث بوي خدا، بوي بهشت

شد غدير خم، هلا، اي عاشقان!

مي وزد عطر علي از آسمان

چيست تفسير غدير خم؟ علي

عشق را، مولا، عدالت را، ولي

چيست تفسير غدير خم؟ ولا

رستخيز عشق، بيعت با خدا

چيست تفسير غدير خم؟ حريم

رو به روي ما، صراط مستقيم

چيست تفسير غدير خم؟ اميد

مژده رحمت به امت، بوي عيد

چيست آيا اين غدير خم؟ سحر

صبح صادق، نور لبخند ظفر

چيست آيا...؟ساقي و ساغر، شراب

اتشي در جان هستي، عشق ناب

چيست آيا... ؟ خنده فتح المبين

ص: 488

روز اكمال رسالت، عيد دين

چيست آيا...؟ سيب سرخي ناگهان

سهم ما از عشق، آري عاشقان

در غدير خم خدا شد منجلي

در دل خورشيدي مولا علي

چيره شد فرمانرواي آفتاب

گشت سهم آفرينش، نور ناب

عشق باريد و زمين آيينه شد

مهرباني وارد هر سينه شد

خاك را بوي نجيب گل گرفت

عالم هستي، تب بلبل گرفت

آسمان شد با زمين همسايه باز

شد زمين مهمانسراي اهل راز

چشم ها با نور همبستر شدند

قلب ها با هم صميمي تر شدند

قبله توحيد، آن جان جهان

روح ايمان ، خاتم پيغمبران

در غديرستان خم، اعجاز كرد

راز معصوم خدا را باز كرد

گفت پيغمبر: علي نور خداست

بعد من، او پيشوا و مقتداست

اي شمايان! امت سبز زمين

در ميان خلق عالم، بهترين

حرف حق اين است و در آن شبهه نيست

هم علي حق است و هم حق با علي ست

عشق را در قلب خود دعوت كنيد

با علي،نور خدا، بيعت كنيد

اين حقيقت از كسي مستور نيست

جانشين نور، غير از نور نيست

در غدير خم ولايت شد قبول

برد بالا دست مولا را رسول

رفت بالا دست خورشيد غدير

شد امام و متداي ما، امير

عشق، بيعت كرد با نور خدا

شد عدالت، سرور و مولاي ما

نور احمد، برگرفت از رخ نقاب

«آفتاب آمد، دليل آفتاب»

زين بشارت، آسمان خنديد مست

نور باريد و طلسم شب شكست

شد جهان، آيينه باران علي

عالم هستي، چراغان علي

جون علي، آيينه عدل است و داد

ص: 489

دست در دست علي بايد نهاد

چون علي، نور خداي سرمد است

بيعت ما با علي، با احمدست

شد ز عشق حق، وجودش صيقلي

هر كه بيعت كرد، با نور علي

باز دل در كوي مستي گم شده

عالم هستي، غدير خم شده

باز هم مستيم، از جام غدير

باده مي نوشيم با نام امير

باز فصل شور و شيدايي شده

در زمين از عشق، غوغايي شده

آمده عيد ولايت، عاشقان

روز اكمال رسالت، عاشقان

در غدير خم، بيا كامل شويم

«ياعلي» گوييم و صاحبدل شويم

«ياعلي» گوييم تا بالا شويم

قطره ها، اي قطره ها دريا شويم

با علي، نور خدا، بيعت كنيم

عشق را در قلب خود، دعوت كنيم

با علي، هم عهد و هم پيمان شويم

هم زبان و هم دل قرآن شويم

با علي، قرآن ناطق، بوتراب

سوره عصمت، امام آفتاب

چون كه احمد گفت: او نور جلي ست

بعد من، اي عاشقان! مولا، علي ست

 

رضا جعفري

اين صداي گرد و خاك بال كيست؟

اين تلاطم هاي موج يال كيست؟

اولين بار است ميخواند سرود

آخرين بار است مي آيد فرود

آمد و شوقي شد و در سينه ريخت

برسرم باراني از آئينه ريخت

بند تسبيحم برايش دانه شد

مسجد قلبم كبوترخانه شد

آيه اي آورده سنگين و ث_قيل

زير اين آيه تلف شد جبرئيل

آيه اي از حضرت قدوس خم

شيعيان ، اليوم اكملت لكم

آيه اي آورد و خود پرواز كرد

باب عشق و عاشقي را باز كرد

آيه اش ظرفيت سي جزء بود

وه كه هم اعجاز وهم ايجاز كرد

ص: 490

ميشود با گفتن يك واژه اش

يكصدو ده مرتبه اعجاز كرد

ميشود با خواندنش جبريل شد

سينه ي هفت آسمان را باز كرد

گفت بايد از همين ساعت به بعد

روز را با يا علي آغاز كرد

گفت و گفت و گفت از حمد خدا

با عبارات و اشاراتي رسا

گفت حمد آن كه باران آفريد

از كوير و ابرها نان آفريد

استجابت را شبيه آب كرد

آه را از پشت طوفان آفريد

شيعه ي خورشيد ، يعني ذره را

آفريد اما فراوان آفريد

از نكاح اسم رحمن و رحيم

طفل اقيانوس امكان آفريد

بعد از آن كه شانه اي بر باد داد

حال دريا را پريشان آفريد

خود نمايي كرد بر جن و ملك

حيدري از جنس انسان آفريد

سايه را دنباله ي خورشيد كرد

نور را بر ذره ها تأكيد كرد

گفت زين پس هر كسي دارد نياز

سوي حيدر پهن سازد جانماز

هر كه را من قبله بودم تا به حال

كعبه اش باشد علي ، تم المقال

ابن كه دستم منبر دستش شده

اين كه جبرائيل هم مستش شده

روي اين آئينه حق تابيده است

عكس تجريدي خود را ديده است

حرف حق را مي زند آئينه وش

با لب شمشير تيز و مخلصش

دستهايش بوي خيبر ميدهد

خستگي را از همه پر ميدهد

منبري از خطبه هاي ناب خواند

در غدير اسم علي را آب خواند

السلام اي آب درياي صمد

اي زلال قل هو الله احد

اي كه ميگردي شبيه انبيا

بر هدايت كردن قومت بيا

اي رسول مردم آئينه ها

ص: 491

بعثت غارت، حراي سينه ها

اي به بالاي جهاز اشتران

شأن تو بالاست در بالا بمان

از تو ميريزد صفات كبريا

ذات تو ممسوس ذات كبريا

نردبان وصف تو بي انتها

پله ي اين نردبان سوي خدا

چون تكلم ميكني موسائي ام

تا كه خلقم ميكني عيسا ئي ام

جفت دردم كشتي توحن كجاست؟

جسم سردم گرمي روحت كجاست؟

 

اي مسح دردهاي لاعلاج

ما همه درديم ، ظرف احتياج

ما همه زخم يتيم كوچكيم

كن مدارا با همه ، ما كودكيم

ما نسيم ذكر تقديس توأئيم

حاجيان فصل تنديس توأئيم

كوچه را ميگردي و طي ميكني

كوزه را ظرفيت مي ميكني

روي دوشت كيسه ي خرما و نان

ميروي در كوچه ها دامن كشان

كيسه نه دل ميبري بر روي دوش

شيعه هستم شيعه ي خرما فروش

اي سفيدي اي كبودي اي بنفش

اي به چشم پاي سلمان ، جاي كفش

اي به هر گام تو صدها التماس

كيسه بر دوش سحر اي ناشناس

ما همه مديون شمشير توئيم

تشنه ي نان جو و شير توئيم

در پي گنجيم ما را راه بر

با خودت تا اشتهاي چاه بر

رضا جعفري

 

رها

چون پيمبر رفت حج آخرين

آمد از دربار حق روح الامين

با پيمبر (ص) گفت اي سلطان دين

جلسه اي بايد كني اينجا بپا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

حق تعالي داده بهر تو پيام

تا رسالت را كني اينجا تمام

بر مسلمانان علي (ع) را كن امام

امر حق فوري بود اي مقتدا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

ص: 492

پس در آن وادي شهنشاه كبير

نام آن وادي بدي خم غدير

تا نگردد امر يزدان زود دير

پس منادي پيمبر زد ندا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

خلق برگشتند از خرد و كبار

مجتمع گشتند پس در آن ديار

خلق مي بودند بيش از صد هزار

كرد اجرا آن زمان امر خدا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

آنزمان پيغمبر آخر زمان

ساخت منبر از جهاز اشتران

پا نهاد آنماه دين بالاي آن

خواند آنگه حكم حق را بر ملا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

دست حيدر را گرفت و خوش بگفت

لب بسان غنچه گل بر شكفت

از لب خود لولو شهوار سفت

خلق ديدند و شنيدند آن صدا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

پس محمد (ص) گفت با خلق اينچنين

كه بدانند از كهين و از مهين

اين علي (ع) باشد اميرالمومنين

از علي (ع) قرآن نخواهد شد جدا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

آنچه گويم هست فرمان خدا

مي كنم اجرا كنون بهر شما

حق بگفته من بگويم در ملا

چونكه اين فرمان بود از كبريا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

در حضور خاتم پيغمبران (ص)

كرد بيعت با علي (ع) پير و جوان

ليك آن مردم به پنهاني عيان

دشمني كردند با امر خدا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

مرد و زن پير و جوان خرد و كلان

جملگي بودند حاضر آن زمان

ص: 493

كه علي (ع) را داد پيغمبر نشان

پس چنين فرمود ختم انبيا (ص)

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

هست اين حيدر شما را رهنما

مي شود با مهر او دين پا بجا

باشد او فرمانبر امر خدا

هم بدنيا هم بفرداي جزا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

هر كه شد يار علي (ع) يار منست

چون علي (ع) يار و مددكار منست

اين علي (ع) واقف ز اسرار منست

دشمنش باشد شقي و بي حيا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

بعد پيغمبر ز راه خودسري

حيله ها كردند از بد گوهري

از علي (ع) گشتند نااهلان بري

حق او را غصب كردند از جفا

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

عقل در كار ولايت قاصر است

هر كه خصم مرتضي (ع) شد كافر است

چون علي (ع) قرآن حق را ناصر است

مي شود البته شافع بر (رها)

در غدير خم بامر كبريا

جانشين مصطفي (ص) شد مرتضي (ع)

ژوليده نيشابوري

شماره 1

ولايت چيست؟ اصل آفرينش

كليد قفل سير درك و بينش

ولايت چيست؟ تحصيل تعهد

صراط ما پس از "اياك نعبد"

ولايت چيست؟ معراج تكامل

پي اثبات ذات پاك حق، قل:

ولايت علت غايي است ما را

به حكمت فعل بي ماضي است مارا

ولايت آب و گل را در هم آميخت

كه از آميختن، آدم برانگيخت

ولايت نوح را شد ساحل نور

كه طوفانش بود در خط دستور

ولايت كوه آتش را كند گل

به ابراهيم در وقت توكل

ص: 494

ولايت در كف موسي عصا شد

به امر حق، به شكل اژدها شد

ولايت را دم عيسي قرين است

كه انفاس خوشش جان آفرين است

ولايت در ولايت گشت كامل

كز او نور هدايت گشت حاصل

ولايت جمع را تفريق دارد

كه دركش سالها تحقيق دارد

ولايت رمز اثبات وجود است

ز جود او همه بود و نبود است

ولايت دشمن نامردمي هاست

يگانه رهبر سردرگمي هاست

ولايت هركه دارد غم ندارد

قوامش بيش هست و كم ندارد

ولايت يازده نور جلي بود

كي پيوند تمامي با علي بود

اگر خواهي بداني اين علي كيست؟

ولي حق كسي غير از علي نيست

علي حق را تجلي صفات است

امامت را چوسيم ارتباط است

به اورنگ ولايت چون ولي شد

علي، مهدي شد و مهدي، علي شد

به نخل دين، ولايت برگ و بال است

ولايت را جهان در انتظار است

ولايت پاي تا سر، عدل و داد است

بشر را آخرين حكم جهاد است

ولايت كاخ ها را كوخ سازد

كه قانون بشر منسوخ سازد

ولايت ديده هارا ديده بان است

ظهور مهدي صاحب زمان است

ولايت معني الله و نور است

شكوه رجعت و روز ظهور است

رسالت از ولايت گشت كامل

كه هستي از كمالش گشت حاصل

ولايت خاتميت راست خاتم

كه ختم خاتميت هست خاتم

دگرگوني اگر عالم پذيرد

ره خاتم از آن خاتم بگيرد

شماره 2

كليد قفل سير درك و بينش

ولايت چيست ؟تحصيل تعهد

صراط ما پس از اياك نعبد

ولايت چيست ؟معراج تكامل

ص: 495

پي اثبات ذات پاك حق قل

ولايت علت غايي است ما را

به حمت فعل بي ماضي است ما را

ولايت آب و گل را در هم آميخت

كه از آميختن آدم برانگيخت

ولايت نور را شد ساحل نور

كه طوفانش بود در خط دستور

ولايت كوه آتش را كند گل

به ابراهيم در وقت توكل

ولايت در كف موسي عصا شد

به امر حق به شكل اژدها شد

ولايت را دم عيسي قرين است

كه انفاس خوشش جان آفرين است

ولايت در ولايت گشت كامل

كز او نور هدايت گشت حاصل

ولايت جمع را تفريق دارد

كه دركش سالها تحقيق دارد

ولايت رمز اثبات وجود است

ز جود او همه بود و نبود است

ولايت دشمن نامردمي هاست

يگانه رهبر سر در گمي هاست

ولايت هر كه دارد غم ندارد

قوامش بيش هست و كم ندارد

ولايت يازده نور جلي بود

كه پيوند تمامي با علي بود

اگر خواهي بداني اين علي كيست

ولي حق كسي غير از علي نيست

علي حق را تجلي صفات است

امامت را چو سيم ارتباط است

به او رنگ ولايت چون ولي شد

علي مهدي شد و مهدي علي شد

به نخل دين ولايت برگ و بال است

ولايت را جهان در انتظار است

ولايت پاي تا سر عدل و داد است

بشر را آخرين حكم جهاد است

ولايت كاخها را كوخ سازد

كه قانون بشر منسوخ سازد

ولايت ديده ها را ديده بان است

ظهور مهدي صاحب زمان است

بشر را لطف نا محدود آيد

ظهور مهدي موعود آيد

ولايت معني الله و نور است

شكوه رجعت و روز ظهور است

ص: 496

رسالت از ولايت گشت كامل

كه هستي از كمالش گشت حاصل

ولايت خاتميت راست خاتم

كه ختم خاتميت هست خاتم

دگرگوني اگر عالم پذ يرد

ره خاتم از آن خاتم بگيرد

شماره 3

پس از اتمام حج از امر ذوالمن

نبي (ص) احرام بيرون كرد از تن

وداعش در حقيقت ديدني بود

گل از گلزار رويش چيدني بود

گل لبخند بر لب داشت احمد (ص)

كه بر لب ذكر يا رب داشت احمد (ص)

منا را سوي يثرب بار بستند

گنه را حاجيان طومار بستند

نبي (ص) شمع و علي (ع) پروانه اش بود

نبي (ص) ساقي علي (ع) خمخانه اش بود

نبي (ص) را در مسير راه هادي

ندايي گشت از ناي منادي

به فرمان خداي حي سرمد

ندا آمد كه بلغ يا محمد (ص)

شب معراج رازي با تو گفتم

در نا سفته اي بهر تو سفتم

شماره 4

بگفتم با تو آن سر جلي را

نشان دادم مقامات علي (ع) را

به عالم از علي (ع) بهتر نديدم

كه او را در ولايت برگزيدم

تو هم او را به جا تاييد كردي

بر اين تاييد حق تاكيد كردي

كنون آن راز بايد فاش گردد

كه سد مردم اوباش گردد

نبي (ص) از اين پيام حي سرمد

به لب لبخند را پيوند مي زد

شماره 5

غدير نقطه عطفي به وسعت دنياست

غدير بهر ملل شور مجلس شوراست

غدير كنگره نشر عزت دين است

بزرگ فلسفه ساز عقوبت عقباست

غدير ناشر قاموس روح آزاديست

كه نص حكم رسالت بنام او امضاست

غدير سلسله جنبان مكتب علويست

كز او عصاره جهد پيمبران پيداست

غدير مهر اجابت به توبه آدم

ص: 497

چنانكه ساحل كشتي نوح در درياست

غدير باغ گل است از براي ابراهيم

كه محو وادي طورش هزارها موساست

غدير مهبط وحي خداي لم يزلي است

كه از نسيم خوشش زنده حضرت عيساست

غدير در خم خمخانه اش شراب طهور

براي خلق جهان تا به حشر در ميناست

غدير جوشش مي در خم ولاي عليست

كه پير باده فروشش پيمبر طاهاست

غدير مركز تفسير كل قرآن است

كه آيه آيه آن شرح ليله اسراست

غدير وجه كمال شريعت نبوي است

اتم نعمت حق در تمام مافيهاست

غدير برگ ثبات حقيقت شيعه است

كه مجد تاج گذاري حضرت مولاست

غدير صفحه زرين دفتر هستي است

كه بهترين سند افتخار در دنياست

غدير ما حصل آيه ي اولي الامر است

كه مزد پيرويش نص وال من والاست

غدير پرده بر انداز دشمني ولي است

كه آشكار ز ايراد عاد من عاد است

غدير سمبل آيات ليله القدر است

كه قدر و مرتبه اش معني من الاولي است

عليست (ع) آنكه غديرش به صفحه تاريخ

به حكم محكم حق تا ابد جهان آراست

عليست (ع) آنكه نماينده خدا به بشر

به نص آيه ي قرآن پس از رسول خداست

عليست (ع) آنكه قدم زد به خانه اي كه در آن

نداي اخْرجي از بهر مريم عذراست

عليست (ع) آنكه به معراج ميزبان نبي (ص)

ز باب فتح به فرمان خالق يكتاست

عليست (ع) آنكه چنان شير شرزه بي پروا

عليه دشمن قرآن به عرصه هيجاست

عليست(ع) آنكه ز عدلش بداد آمد ظلم

چنانكه هستي دونان همه به باد فناست

عليست (ع) آنكه برايش ز سهم بيت المال

حقوق غير و برادر بدون استثناست

عليست (ع) آنكه به شب ناشناس و برقع پوش

ص: 498

به دلنوازي ايتام مهد عشق و صفاست

عليست (ع) شمس ولايت كه پرتو نورش

به رغم ظلمت شب شمع كلبه ي فقراست

علي (ع) سقيفه ي لطف است در جوانمردي

علي (ع)عصاره بخشش به وقت جود و سخاست

علي (ع) نهايت هستي است تا كه هستي هست

كه هستي همه چون قطره هست و او درياست

زبان ز گفتن اوصاف او بود عاجز

قلم به وقت رقم در شگفت از معناست

ز قدر وصف علي (ع) مي توان همين را گفت

به شهر علم در و باب يازده عيساست

بگو به شاعر ژوليده كز مقام علي (ع)

همين بس است كه شوهر به حضرت زهراست

 

متين اصفهاني

فصل بهار آمد و شد آشكار گل

افراشت خيمه در چمن و لاله زار گل

افراخت طرف باغ بهر گوشه سرو قد

افروخت چهره در چمن از هر كنار گل

آنجا چمن چمن ز جنوب و شمال سرو

اينجا دمن دمن ز يمين و يسار گل

شد آشكار آتش موسي ز طور شاخ

يا گشت جلوه گر به سر شاخسار گل

گويي ز عكس عارض خود در ميان آب

افكنده آتشي به دل جويبار گل

تا از تطاول سپه دي بود مصون

گرد چمن كشيده ز هر سو حصار گل

چون دامن فلك كه پر است از ستارگان

پر كرده دامن دمن و كوهسار گل

بوي بهشت مي رسد از هر طرف مگر

بر مركب نسيم سحر شد سوار گل

دلجوي و دلستان و دل آرا و دلرباست

در باغ و راغ و در چمن و لاله زار گل

زيبايي و طراوت و لطف و صفا مگر

كرده است وام از رخ آن گلعذار گل

ص: 499

اي سرو ناز من به ميان چمن درآي

تا سر نهد بپاي تو از هر كنار گل

بگذر به باغ تا ز سر شوق گلستان

از هر طرف بپاي تو سازد نثار گل

اي سرو قد لاله رخ من در آبه باغ

تا سرو منفعل شود و شرمسار گل

از رشگ لاله ي رخت اي گلبن نشاط

پيوسته همچو لاله بود داغدار گل

من آن نيم كه بي تو كنم رو به گلستان

اي گلعذار بي تو نيايد به كار گل

هرگز كسي نديده كه سرو آورد ثمر

جز سرو قامت تو كه آورده بار گل

امروز هر كه برد به خاك آرزوي تو

فردا بود كه سر زندش از مزار گل

بردار پرده از گل رخسار تا به باغ

افتد ز قدر و مرتبه و اعتبار گل

ساقي كنون كه فصل بهار است و در چمن

هر سو شكفته است چو رخسار يار گل

در پاي لاله باده ي گلگون به جام كن

تا جلوه گر بود به سر شاخسار گل

مي ده كه عيد فرخ فرخنده ي غدير

گرديد آشكار چو در لاله زار گل

مي ده كه بهر تهنيت اين خجسته عيد

خندان گشوده است لب از هر كنار گل

آمد به خدمت نبي (ص) امروز جبرييل

خندان، شكفته، شاد چو در نوبهار گل

بعد از درود و تهنيت از حق به مصطفي (ص)

گفت اي به خاك مقدم تو خاكسار گل

فرموده حق به گلشن اسلام ده صفا

اي از دم تو روح فزا كامكار گل

ابلاغ كن خلافت حيدر (ع) به مسلمين

برگوي و بر فشان به يمين و يسار گل

بشنيد مصطفي (ص) و به منبر قدم نهاد

ص: 500


اطلاع رسانی