• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب بانك جامع اشعار غديرستان - 401

دادگاهي كه به فرداي قيامت برپاست

حكم حكم علي و محكمه ديوان عليست

كشتن "مرحب" و بگرفتن خيبر در كف

خاطرات خوش ديباچه دوران عليست

دور شو اي پسر "عبدود" از ديده ي او

كه شجاعان عرب پشه به ميدان عليست

اين حسيني كه رئيس الشهدايش خوانند

با خبر باش كه شاگرد دبستان عليست

گرچه اين ديده زديدار نجف محروم است

در عوض ريزه خور سفره احسان عليست

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

كه به ماسوا فكندي همه سايه ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسكين در خانه ي علي زن

كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را

بجز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من

چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا

بجز از علي كه آرد پسري ابوالعجائب

كه علم كند به عالم شهداي كربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان

چو علي كه ميتواند كه بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

كه ز كوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن كه شايد برسد به خاك پايت

ص: 401

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

كه ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

من ار به قبله رو كنم ، به عشق روي او كنم

اقامه صلوة را به گفتگوي او كنم

گر از وطن سفر كنم سفر به سوي او كنم

ز حج و بيت بگذرم طواف كوي او كنم

كز احترام مولدش حرم شده است محترم

الا كه رحمت آيتي ز رحمت علي بود

همه كتاب انبيا حكايت علي بود

بهشت و هرچه اندر او عنايت علي بود

اجلّ نعمت خدا ولايت علي بود

در اين ولا بگو نعم ، كه هست اعظم نعم

شهي كه از لسان او خدا كند خطاب را

به حكم او به پا كند قيامت و حساب را

به حبّ و بغض او دهد ، ثواب را عقاب را

منزّه است از آن كه من بخوانم آن جناب را

خديو دولت عرب امير كشور عجم

ببخشد از تبسّمي ، وجود ممكنات را

ستاند از تكلّمي قرار كائنات را

ز لطف و قهر مي دهد حيات را ممات را

اگر ز حال ما سوا بگيرد التفات را

به يك اشاره مي زند بساط كون را

ص: 402

به هم بهشت را بهشته ام ، بهشت من علي بود

عليست آن كه از رخش بهشت منجلي بود

به غير، ديده داشتن ، نشان احولي بود

كسي است عاشق ولي كه ناظر ولي بود

به دست ديگران دهد كليد گلشن ارم

به زندگي از آن خوشم كه زندگي است داد او

بدان اميد جان دهم كه جان دهم به ياد او

به عيش وطيش و نيك وبد،خوشم درانقياد او

الا مراد عاشقان همه بود مراد او

چه درتعب چه درطرب چه درنعم چه درنقم

تو اي علي مرتضي كه نفس پاك احمدي

چو نفس پاك احمدي ظهور ذات سرمدي

ز هر علل منزّهي ز هر خلل مجرّدي

به ظاهر محمدي تو باطن محمّدي

نبي به جسم ظاهرت خطاب كرده ابن عم

فؤاد كرماني

 

نور الدّين عمّان ساماني

به پرده بود …

به پرده بود جمال جميل عزّوجل

به خويش خواست كند جلوهايي به صبح اَزَل

چو خواست آنكه جمال جميل بنمايد

علي شد آينه، «خَيرُ الكَلام قَلَّ وَ دَل»

من از مفصّل اين نكته مجملي گفتم

تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل

شعر از :نور الدّين عمّان ساماني

 

محمّد جواد غفور زاده (شفق)

فيض عام علي كه بي گل رويش جهان قوام نداشت

بدون پرتو او، روشني دوام نداشت

قسم به عشق و محبّت پس از رسول خدا

وجود هيچ كس اينقدر فيض عام نداشت

اگر به حرمت اين خانه زاد كعبه نبود

سحاب رحمت حق بارش مدام نداشت

سواد چشم علي را اگر نميبوسيد

به راستي حجرالاسود، استلام نداشت

علي مقيم حَرَمخانه ي صبوري بود

ص: 403

كه داشت منزلت و دعوي مقام نداشت

اگر چه دست كريمش پناه مردم بود

و هيچ روز نشد شب، كه بارِ عام نداشت

چشيده بود علي طعم فقر را همه عمر

به غير نان و نمك سفرهاش طعام نداشت

اگر چه بود زره بر تن علي بي پشت

اگر چه تيغه ي شمشير او نيام نداشت

به بردباريِ اين بت شكن مدينه گريست!

كه داشت قدرت و تصميم انتقام نداشت

علي عدالت مظلوم بود و تنها ماند

دريغ امّت او، شرم از اين امام نداشت

شعر از: محمّد جواد غفور زاده (شفق)

 

علّامه مير سَيِّد علي فاني قدّس سرّه

طارم اعلي اي از عليّ اعلي نام تو گشته مشتق

اي از صفات واجب ذاتت گرفته رونق

دربارهي تو فرمود احمد: «علي مَعَ الحق»

با طارم معلّيٰ همپايه نيست جوزق

انكار قدر و جاهت باشد شعار جاهل

البتّه نيست حربا؛ هم قدْر مهرِ رخشان

اي پايه ي مقامت برتر ز هر مقامي!

كوتاه در مديحت از هر كه، هر كلامي

در پيش بحر جودت دارد وجود جامي

بر آستان قدست روح الامين غلامي

حقّا به حق، تو ما را، مولايي و امامي

بگذار تا بسوزد در جهل خويش نادان

در وصف ذات پاكت دانش شكسته بال است

شرح جلال و جاهت بر ناطقه عِقال است

بي قدر را به قَدرت، ره يافتن محالست

ليكن به مذهب عشق چون شور، شرط حالست

اين مدح عاشقانه هم نقص و هم كمالست

ران ملخ بَرَد مور بر درگه سليمان

تو جان مصطفايي، آيينه ي خدايي

صندوق علم يزدان گنيجنه ي سخايي

در رزم، «لا فتايي»؛ در بزم، با وفايي

ص: 404

در گلشن طبيعت، لطفي تو و صفايي

در طبع آفرينش، نوري تو و ضيايي

خوبي به هر چه خوب است باشد تو را گروگان

در لا به لاي گلها گيرم سراغ بويت

در جلوه هاي مهتاب بويم شعاع رويت

در مُشك چين و تاتار بينم نشانِ مويت

در كعبهي حقيقت آيم به جستجويت

اي آخرين مطاف عشّاق، خاك كويت

اي قبله ي حوائج! اي آسمان إحسان!

در نقشبند اسما، شير خدا تويي تو

بر باطن حقايق، كشف الغِطا تويي تو

دست خدا به قدرت بر «ماسوا» تويي تو

صفدرشكن به هيجا، خيبرگشا تويي تو

حلّال مشكلات و بحرالعطا، تويي تو

تو نسخه ي شفايي بر دردِ دردمندان

سردار ممكنات و سالار انس و جاني

شاهنشه زمان و فرمانده ي جهاني

تبيان را بيان و بر شرع، ترجماني

سلطان اهل ايمان، تاج سر شهاني

فردا ز حوض كوثر، ساقيِّ تشنگاني

امروز در شدايد تو دستگيرِ ياران

علّامه مير سَيِّد علي فاني قدّس سرّه

 

ملّا محسن فيض كاشاني قدّس سرّه

تيغ عدالت اي ماه من! زمانه پس از ختم انبيا

بهتر ز ذات پاك تو ديگر پسر نداشت

باشد خدا عليّ و تو را نيز نام اوست

شاخ حيات از تو گلي خوبتر نداشت

باللَّه تجليّات جمال تو گر نبود

از جلوه و جمال خدا كس خبر نداشت

تيغ تو گر نبود؛ شجاعت يتيم بود

داد تو گر نبود؛ عدالت پدر نداشت

در كارگاه خلقت اگر گوهرت نبود

نخل تناور بشريّت ثمر نداشت

شعر از: ملّا محسن فيض كاشاني قدّس سرّه

عليرضا قزوه

اي كه پايان تو پيدا بود از آغاز هم

از تو خواهم گفت اي تكرار زيبا باز هم

ص: 405

ذوالفقار غيرت و عزمت اگر لب وا كند

باز مي ماند عصاي موسي از اعجاز هم

اي همه ايجاز و اعجاز و شگفتي پيش تو

شاعران اطناب مي بافند در ايجاز تو

در مديح تو نه من امروز الكن مانده ام

لكنتي دارد زبان خواجه شيراز هم

در مديحت گرچه بسياران فراوان گفته اند

از تو خواهم گفت اي تكرار زيبا باز هم

 

محمد علي مرداني

مرآت كمال و مظهر جود عليست

افضل ز همه ممكن و موجود عليست

از قول محمد است اين نكته كه گفت

شايسته ترين بنده معبود عليست

ملك الشعراي صبوري

چون حلقه باب خلد آواز كند

از قول نبي يا علي آغاز كند

رضوان شنود زحلقه چون نام علي

در بر رخ شيعه علي باز كند

موافق

مرا در تن بود تا جان علي گويم علي جويم

بجنبد تا رگم در جان علي گويم علي جويم

ز پيدا و ز پنهانم همين يك حرف را دانم

كه در پيدا و در پنهان علي گويم علي جويم

اگر اهل خراباتم وگر شيخ مناجاتم

به هر آئين ، به هر دستان علي گويم علي جويم

علي دين است و ايمانم ،علي درد است و درمانم

چه با درد و چه با درمان علي گويم علي جويم

علي حلال مشكل ها ،علي آرامش دلها

كند تا مشكلم آسان علي گويم علي جويم

اگر در خانقه افتم وگر در ميكده خفتم

به هر معموره و ويران علي گويم علي جويم

ز مهر او سرشت من ، جمال او بهشت من

ص: 406

هم اندر روضه ي رضوان علي گويم علي جويم

علي باب الله عرفان ،علي سرالله سبحان

به نور دانش و عرفان علي گويم علي جويم

اگر درويش و مسكينم وگر ديندار و بي دينم

چه با كفر و چه با ايمان علي گويم علي جويم

اگر تسبيح مي گويم وگر زنار مي جويم

به هر اسم و به هر عنوان علي گويم علي جويم

ز سوره سوره ي قرآن ، ز ياسين و ز الرحمان

به هر آيه ز هر تبيان علي گويم علي جويم

اگر از وصل خوشحالم وگر از هجر نالانم

چه با وصل و چه با هجران علي گويم علي جويم

به محشر چون برآرم سر ، به نزد خالق اكبر

به گاه پرسش و ميزان علي گويم علي جويم

شاعر : موافق

 

ميرزا ادهم كاشي

اوصاف علي به گفتگو ممكن نيست

گنجايش بحر در سبو ممكن نيست

من ذات علي به واجبي نشناسم

اما دانم كه مثل اوممكن نيست

حجّة الاسلام محمّدتقي نيِّر

جام اَلَسْت همّتي كز پا نشستم يا علي!

مانده ام برگير دستم يا علي!

تا به ديدار تو چشمم باز شد

از جهان دل بر تو بستم يا علي!

مردم ار مست مِي خمخانه اند

من ز ميناي تو مستم يا علي!

من ندانم چيستم يا كيستم

هر چه هستم از تو هستم يا علي!

پايه از چرخ بلندم برترست

بر درت تا خاك پستم يا علي!

زاهدان در انتظار كوثرند

من خوش از جام اَلَسْتم يا علي!

خواجگي كن عهد خود مشكن من ار

ص: 407

عهد خود با تو شكستم يا علي!

پايمردي كن ز لطفم دست گير

«نيِّرِ» بيپا و دستم يا علي!

شعر از :حجّة الاسلام محمّدتقي نيِّر

نيما يوشيج

گفتي ثناي شاه ولايت نكرده ام ،،، بيرون ز هر ستايش و حد و ثنا علي است

چونش ثنا كنم كه ثنا كرده ي خداست ،،، هر چند چون غلات نگويم : خدا علي است

شاهان بسي به حوصله دارند مرتبت ،،، ليكن چو نيك در نگري پادشا علي است

گر بگذري ز مرتبه كبرياي حق ،،، بر صدر دور زودگذر كبريا علي است

بسيار حكم ها به خطامان رود ولي ،،، در حق آنكه حكم رود بي خطا علي است

گر بيخودم و گر به خود اينم ثناش بس ،،، در هر مقام بر لبم آواي يا علي است

شاه نعمت الله ولي

إمام عالي اي شير خدا امام اعظم

سالار صحابهي مكرّم

آموخته علمِ «مِن لدنّي»

از تو خِضِر و شعيب و آدم

از جمله مهاجران تو حاضر

وز جمله صحابه را تو اعلم

آن حال كه قنبر تو دارد

حقّا كه نداشت قيصر و جم

دو شينه به باغ عالَم غيب

بلبل به ترانه گفت آن دم:

تا هست علي، امام عاليست

در مملكت دو كون، واليست

شعر از: شاه نعمت الله ولي

شاعر ناشناس

روح مسيحا ز دمِ كيست؟ تو

وجود زير علم كيست؟ تو

قلب محمّد حرمِ كيست؟ تو

بر سر دوشش قدم كيست؟ تو

قوام اسلام تويي يا علي

تمام اسلام تويي يا علي

---

تيغ تو بشْكست چو در كارزار

داد خداوند تو را ذوالفقار

بين زمين و آسمان آشكار

ص: 408

گفت امين وحي پروردگار

سلام حق باد به مولا علي

نيست جوانمردي، الاّ علي

---

شيرخدا شيرمحمّد علي است

بازو و شمشير محمّد علي است

دين جهانگير محمّد علي است

تمام تفسير محمّد علي است

آي همه فراريانِ اُحُد

اُحُد به شمشير علي فتح شد

---

كيست علي؟ به خلق عالم، امير

كيست علي؟ وليّ حيّ قدير

كيست علي؟ امام پيش از غدير

كيست علي؟ رفيق پير فقير

علي كه لحم و دمِ پيغمبر است

فاتح بَدر و اُحد و خيبر است

----

تو از سخن فراتري يا علي

تو فوق وهم و باوري يا علي

تو هستيِ پيمبري يا علي

تو حيدري، تو حيدري يا علي

تو گوهر ناب يمِ خلقتي

تو ناشناس عالمِ خلقتي

----

حجّت ما بر همگان تمام است

غصب خلافت علي حرام است

علي فقط صاحب اين مقام است

علي علي علي علي امام است

جاي دروغ و حيله و مكر نيست

امام زهرا كه ابوبكر نيست

----

قسم به قرآن به محمّد به آل

شهادتين از تو گرفته كمال ب

هشت دور تو زند بال بال

نماز تو نماز تو كرده حال

ستاره محو اشكِ شب هاي تو

بوسه زده دعا به لب هاي تو

---

روز ازل محفل ما بود و تو

حاصل ناقابل ما بود و تو

لحظه خلقت گِل ما بود و تو

پيش تر از ما، دل ما بود و تو

حال اگر مغز و يا پوستيم

هرچه كه هستيم، علي دوستيم

----

من كه به حد صفر هم نيستيم

تو دادي از لطف و كرم، بيستم

حال كه با دوستي ات زيستم

ص: 409

به روي من نياوري كيستم

مانده و از بار گنه خسته ام

بيدلم اما به تو دل بسته ام

---

او را سزد به خلق اميري و رهبري

او آورد عدالت و قسط و برابري

تيغش رسد به چرخ گه رزم آوري

با ذوالفقار حيدري و دست داوري

يك لحظه فتح قلعه ي خيبر كند علي

---

افلاك را مهار كند با نظاره اي

بي مهر او به چرخ نتابد ستاره اي

نبود به دهر منقبتش را شماره اي

ابليس را به بند كشد با اشاره اي

يك لحظه گر اشاره به قنبر كند علي

---

پيغمبري نبوده بدون ارادتش

كعبه هنوز فخر كند بر ولادتش

مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش

پروردگار فخر كند بر عبادتش

چون بندگي به خالق داور كند علي

---

او ناخداست كشتي ليل و نهار را

فرمان دهد هماره خزان و بهار را

تقسيم كرده روز ازل خلد و نار را

نبوَد عجب كه خلق خداوندگار را

با يك نگاه خويش ابوذر كند علي

---

گردون به پيش تيغ علي افكند سپر

از حمله اش قضا و قدر مي كند حذر

شمشير فتح داور و شير پيامبر

روز از سران فتنه بگيرد به تيغ، سر

شب در خرابه با فقرا سركند علي

---

هنگام بذل دست بوَد دست داورش

گر كوهي از طلا بود و كوهي از زرش

اول نهد طلا به كف سائل درش

نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش

اين گوي خاك را به جهان زر كند علي

---

هر جا خدا خداست علي هم بوَد امير

خورشيد را توان كشد از آسمان به زير

ص: 410

از بس كه بود ديو هوا در كفش اسير

حتي شكم ز نان جوين هم نكرد سير

با آنكه سنگ را در و گوهر كند علي

---

در آسمان لواي امامت بپا كند

در خاك، با خدا دل شب التجا كند

در جنگ، حفظ جان رسول خدا كند

در رزم تيغ خويش به دشمن عطا كند

در مهد، پاره پيكر اژدر كند علي

---

طاقي كه تا قيام قيامت نيافت جفت

جان را هماره در ره اسلام ترك گفت

از جبرئيل نغمه ي «الا علي» شنفت

در ليلة المبيت به جاي رسول خفت

تا جان خود فداي پيمبر كند علي

---

شاهي كه هست و بود به دستش مسخر است

با يك فقير زندگي او برابر است

از بس كه در خلافت خود عدل گستر است

سهم عقيل را كه بر او خود برادر است

با سهم يك فقير برابر كند علي

---

روزي كه از خطاي همه پرده مي درند

روزي كه خلق تشنه به صحراي محشرند

دل ها ز تشنگي چو شررهاي آذرند

آنان كه مست جام تولّاي حيدرند

سيرابشان ز چشمه ي كوثر كند علي

---

دارد ز قلب خاك حكومت بر آسمان

بر دستش اختيار مكان داده لامكان

گردد به گردش نگهش محور زمان

دست خداست با سر انگشت مي توان

افلاك را هماره مسخّر كند علي

---

دين يافت از ولادت شير خدا كمال

بي مهر حيدر است مسلمان شدن محال

عالم به او و او به خدا دارد اتكال

در عين بندگي به خداوند ذوالجلال

اعجاز، همچو خالق داور كند علي

ص: 411

---

آدم سرشته شد گلش از خاك پاي او

كس را چه زهره تا كه بگويد ثناي او

مداح او كسي است كه باشد خداي او

اكسير معرفت طلب از كيمياي او

شايد مس وجود تو را زر كند علي

---

دنيا نديده مثل علي راست قامتي

در هر دلي بپاست ز شورش قيامتي

هر نقطه را بوَد ز ولايش علامتي

هر لحظه ريزد از سر دستش كرامتي

جود از نياز خلق، فزون تر كند علي

---

دل از خيال منظر حسنش صفا گرفت

بايد از آن جمال نشان خدا گرفت

حق از نخست، عهد ولايش ز ما گرفت

روزي كه تيرگي همه جا را فراگرفت

ما را شراب نور به ساغر كند علي

---

روز جزا كه هست همان روز سرنوشت

هركس به حشر مي دروَد هر چه را كه كشت

بخشنده مي شوند همه كرده هاي زشت

رويد ز شعله هاي جهنم گل بهشت

گر يك نگه ز دور به محشر كند علي

---

مهر قبول توبه ي آدم به نام اوست

موسي به طور همسخن و همكلام اوست

از قله هاي وهم فراتر مقام اوست

امر قضا به حكم خدا در نظام اوست

تا در نظام خود چه مقدّر كند علي

---

 

ازدواج اميرالمؤمنين علي عليه السلام و حضرت زهرا سلام الله عليها

غلامرضا سازگار

شماره1

امشب شب سرور خدا و پيمبر است

امشب به جمع حور و ملك شور ديگر است

امشب فرشتگان همه سرمست و پايكوب

جبريل همچو گل پر و بالش معطر است

امشب تمام ارض و سماوات هرچه هست

ص: 412

بزم سرور ذات خداوند اكبر است

امشب ستارگان همگي نقل مجلس اند

دامان سبز رنگ زمين پر ز اختر است

امشب شب ولادت سادات عالم است

امشب شب عروسي زهرا و حيدر است

امشب به عرش زمزمة شادي علي است

امشب شب مبارك دامادي علي است

*********************************************

پيغمبران تمام امم را خبر كنيد

امشب همه به سوي مدينه سفر كنيد

اسفند دود كرده و مشعل به روي دست

از چار سو به چهرة مولا نظر كنيد

خوانيد بر علي همگي مدح فاطمه

شب را به دور حجرة زهرا سلام الله عليها سحر كنيد

قرآن به دست دور و بَر ناقة عروس

تطهير و قدر و سجده و كوثر ز بر كنيد

بر حفظ اين امانت پيغمبر خدا

امشب دعا به جان علي بيشتر كنيد

بنت اسد سلام الله عليها كه بوده ملك دست بوس تو

عيدي بده كه فاطمه سلام الله عليها گشته عروس تو

*******************************************

اين مهر و مه كه هر دو شريف و مكرّمند

با نورشان محيط به عرش معظّمند

*******************************************

پيش از وجود خلقت، تا بعد روز حشر

با هم هماره بوده و پيوسته با هم اند

پيش از هبوط آدم و حوا در اين زمين

امّ و اب و سلالة حوا و آدمند

منظومة مباركة آسمان وحي

مصداق نور و معني آيات محكم اند

محصول اين زفاف بود يازده پسر

عالم فدايشان كه امامان عالم اند

اولادشان به روي زمين بي شماره اند

ص: 413

در چشم كل عرش نشينان ستاره اند

*******************************************

عقدي كه بسته بود خداوند لايزال

تبديل شد به شام زفاف و شب وصال

جبريل ساربان شده و ناقة عروس

آمد به سوي بيت علي با دو صد جلال

*******************************************

يك سو زمام ناقه گرفته، ز يك طرف

چون سايه بان گشوده به فرق عروس بال

وقتي ز روي فاطمه سلام الله عليها مولا كشد نقاب

جا دارد ار به مأذنه گويد اذان بلال

خورشيد رقص مي كند امشب در آسمان

مه چون هلال خم شده در بزم دو حلال

جشن سرور عترت و قرآن مبارك است

وصل دو بحر لؤلؤ و مرجان مبارك است

******************************************

داماد كيست اسوة زهد و اطاعت است

شغلش دو كار، حفر قنات و زراعت است

مهر عروس چيست؟ زمين است و چار نهر

مهر دگر؟ به عرصة محشر شفاعت است

داماد را هنر چه بود غير اين دو كار؟

شير خدا به بيشة سرخ شجاعت است

*****************************************

در بين اين دو يار چه خطي است مشترك؟

زهد و نماز و صبر و رضا و قناعت است

شيريني همارة اين زندگي ز چيست؟

مهر و وفا و عاطفه، ساعت به ساعت است

مهر عروس زيرلب آهسته يا علي است

كل جهاز او زره مرتضي علي است

*****************************************

اين هر دو زوج كآمده قرآن به شأنشان

داده خدا به خيل ملايك نشانشان

جبريل جاي دسته گل از جانب خدا

تطهير هديه آورد از آسمانشان

ص: 414

كردند سر اگر چه سه شب در گرسنگي

رمز نزول سورة دهر است نانشان

اطعامشان براي خداوند بود و بس

اينجا خداست مفتخر از امتحانشان

*****************************************

خلق جهان به پيروي اين دو زوج پاك

باغ جنان شود به حقيقت جهانشان

نه سال زندگاني شان عمر عالم است

دانشگه تمام كمالات آدم است

*****************************************

تا مهر و ماه در يم هستي شناورند

عالم پر از سلالة زهرا و حيدرند

محصول اين عروسي و اين عقد با شكوه

دو قرص آفتاب، دو تابنده اخترند

گر نيك بنگري دو محمد، دو فاطمه

يا دو كتاب وحي خدا يا دو كوثرند

سوگند مي خورم به اَب و اُم و جدشان

كاين چارتن ز خلق دو عالم نكوترند

آن دو پسر به آدم و ذريه اش پدر

وين دو به شيعه تا ابدالدهر مادرند

جان تمام عالم خلقت فدايشان

"ميثم" بگو قصيده به مدح و ثنايشان

 

شماره2

امشب شب ساغر زدن با ساقي كوثر شده

امشب عروس آسمان خاك در حيدر شده

امشب علي محو رخ صديقه اطهر شده

امشب به بيت فاطمه غلمان ثنا گستر شده

امشب شب آمرزش خلق از سوي داور شده

زيرا امير المومنين داماد پيغمبر شده

جن و بشر و حور و ملك گويند امشب با علي

داماديت ، داماديت ، بادا مبارك يا علي

مهر و مه اينجا اختري ، گردون هلالي ميكند

يا آسمان با اختران بذل لئالي مي كند

دل در سراي فاطمه سير خيالي ميكند

طوطي جان در بزم او شيرين مقالي مي كند

ص: 415

روح الامين مداحي مولي الموالي ميكند

حور و ملك را با دمش حالي به حالي ميكند

ريزد چو باران از سما آيات رحمت بر زمين

در مجلس دامادي مولا امير المومنين

جبريل نازل از سما گرديده بر فخر بشر

آورده پيغام از خدا كي بهترين پيغامبر

ما از ازل اين عقد را بستيم در لوح قدر

تو در زمين اين خطبه را انشاد كن بار دگر

گيتي ز انجم پر شد با وصل اين شمس و قمر

او مادر است و اين بود بر يازده مولا پدر

اين وصل ، وصل كوثر و ساقي كوثر است

اين عقد ، عقد حيدر و زهراي اطهر ميشود

وصل دو دريا حاصلش دولولوي مرجان شود

كز هر دو تا شام ابد روشن چراغ جان شود

بر پاي آن در راه اين جان جهان قربان شود

او دين ز صلحش زنده و اين كشته قرآن شود

مرجان حسن كز حسن او جان مشعل تابان شود

لولو حسين است و از او دل شعله سوزان شود

مرجان كه ديده آنچنان لولو كه ديده اينچنين

آدم گداي كوي او عالم فداي روي اين

اي فاطمه بنت اسد ناموس حي ذوالمنن

امشب عروس خويش را بنگر كنار بوالحسن

بر روي حيدر خنده كن بر دست زهرا بوسه زن

بنشين و بنشانش ببر مانند جان خويشتن

گرديده در بيت الولاماه رخش پرتو فكن

گوش خدا يعني علي تا بشنود از او سخن

تهليل گو ، تقديس كن تسبيح خوان دل باخته

در سر به شوق فاطمه شوري دگر انداخته

امشب خديجه در جنان لبخند ديگر مي زند

روحش بشوق ديدن داماد خود پر مي زند

ص: 416

در خانه شير خدا با مصطفي سر مي زند

گه بوسه بر دست علي ساقي كوثر مي زند

گه خنده بر ماه رخ زهراي اطهر مي زند

گاهي تبسم بر گل روي پيمبر مي زند

ارواح پاك انبيا دور سراي فاطمه

خوانند از بهر علي مدح و ثناي فاطمه

آدم ستاده بر در بيت امير المومنين

خواند ثناي فاطمه با نوح شيخ المرسلين

خنجر بكف دارد خليل ان شاهد شور آفرين

تا از ذبيحش شر برد در مقدم آن نازنين

استاده موسي روي پا افتاده عيسي بر زمين

داود مداحي كند با نغمه هاي دل نشين

يوسف به حسن دلربا خدمتگذاري مي كند

يعقوب با ذكر علي شب زنده داري مي كند

مي خواست تا آيد عروس آن شب به بيت شوهرش

پر شد ز افواج ملك هم ايمنش هم ايسرش

جبريل از پيشش رود و ميكال از پشت سرش

پا در ركاب ناقه و جا در دل پيغمبرش

رضوان شده جاروب كش با زلف خود در معبرش

سبحانه سبحانه خالي است جاي مادرش

حيدر به شوق مقدمش دل بيقراري مي كند

استاده در پشت در و لحظه شماري مي كند

بگرفت دست مرتضي تا پرده از رخسار او

نقش تبسم شد عيان از لعل گوهر بار او

يار دو عالم را ببين گرديده زهرا يار او

غم خوار عالم را نگر شد فاطمه غم خوار او

افكنده چشمي جانب بيت و در و ديوار او

ياد آمد از حرق در و از قصه ايثار او

گرديد دور مرتضي آهسته گفتا با علي

من آمدم تا جان خود سازم فدايت يا علي

در حجله بنهادند پا آن دخت عم اين ابن عم

ص: 417

آن روح از سر تا بپا اين جان از سر تا قدم

آن وحي را خير تاكلام اين بيت را صاحب حرم

بنهاد دست هر دو را ختم رسل در دست هم

گفتا بزهرا كاين علي شوي تو باشد دخترم

گر او شود از تو رضا راضيست حي ذوالكرم

پس با علي گفتا علي انسيه الحور است اين

سر خدا ، روح نبي ناموس تو زهراست اين

امشب امانت ميدهم من بر تو جان خويش را

بگذاشتم در دست تو روح و روان خويش را

روح و روان خويش ر ا تاب و توان خويش را

پاينده ميبينم د راو ، نام و نشان خويش را

در دامن او يافتم من دودمان خويش را

چون جان نگهداي علي ، جان جهان خويش را

هركس بيازارد و را خسته دل زار مرا

آنكس كه آزارد مرا آزرده دادار مرا

اي بوده پيش از پيشتر ناموس داور فاطمه

اي مدحت از سوي خدا تطهير و كوثر فاطمه

اي دست بوست مصطفي اي كفو حيدر فاطمه

اي زينب كبري تو را پاكيزه دختر فاطمه

اي بر حسين بن علي آزاده مادر فاطمه

اي يازده فرزند تو بر خلق رهبر فاطمه

در شام قدر وصل تو روشن دل عالم شده

مدح تو ذكر علي شيريني "ميثم " شده

شماره3

به بزم انبيا امشب نشاط ديگري پيداست، مي بينم گل لبخند شادي بر لب آدم، تو گويي با ادب بستند صف، پيغمبران از نوح و ابراهيم و اسحاق و كليم الله و روح الله و يعقوب و جناب يوسف و داود و فرزندش سليمان در كف هر يك گلي از آيه هاي نور و آواي مبارك بادشان بر لب كه اي مولا مبارك باد بر قد رسايت خلعت شادي و اوج تخت دامادي، مبارك باد اي جان محمّد وصل زهرايت، چه نيكو همسري بخشيده ذات حقتعالايت، كه باشد روح پاك و بضعه پيغمبر اكرم.

ص: 418

****

سماوات العلي امشب همه درياي نورند و ملايك شاد و مسرورند و عالم سينۀ سينا و دل ها محفل طورند، جبريل امين از جانب دادار منان آمده در محضر پيغمبر اكرم، پيام آورده از حق با سلامي گرم بر احمد كه ما در آسمان خوانديم اول خطبۀ عقد اميرالمؤمنين و دخترت زهراي اطهر را، تو بايد در زمين اينك ببندي عقد آنان را، دو خورشيد فروزان را، دو درياي خروشان را، دو روح پاك ايمان را، دو وجه ذات منان را، دو جان را و دو جانان را كه پيش از آفرينش اين دو را حق خوانده كفو هم.

محمّد از امين وحي چون بشنيد اين فرمان گل، لبخند او بشكفت همچون لاله در بستان، به مسجد آمد و بگذاشت پا بر عرشۀ منبر، فرو باريد از ياقوت لب با اين كلام دلنشين گوهر، به امر حضرت داور، الا يا مسلمين از مرد و زن از اكبر و اصغر، هم اينك من به امر حضرت پروردگارم عقد بستم دخترم زهرا و حيدر را دو كفو نيك اختر را، دو روح روح پرور را، دو شمع نورگستر را، دو دريا را دو گوهر را، دو هم سنگ و دو همسر را، كه بسته پيشتر از آفرينش عقدشان را خالق عالم.

****

چو بشنيدند از ختم رسل اين مژده را ياران، زمين شد از گل لبخند اصحاب رسول الله گلباران، زنان تبريك گو بر فاطمه، مردان، مبارك باد مي گفتند بر مولا محمّد بود و زهرايش، علي بود و تجلايش، تمام قدسيان تسبيح گو تهليل خوان تكبير مي گفتند و مي گشتند دور اين زن و شوهر، خداوند تعالي تهنيت مي گفت بر پيغمبر و بر حضرت صديقه و بر حيدر و بر شيعۀ مولا علي تا دامن محشر همه بودند مسرور از همه مسرورتر بودي دل نوراني پيغمبر خاتم.

ص: 419

****

پس از چندي زمان بگذشت و ايام عروسي آمد و خورشيد عصمت را برِ اين ماه مي بردند و مي خواندند حوران آيت الكرسي و قدر و كوثر و ياسين و نور و آيۀ تطهير و مي بودي زمام ناقه اش در دست جبرائيل و دنبال سر او قل هوالله احد مي خواند اسرافيل و گل از بال خود مي ريخت ميكائيل و جان فرش رهش مي كرد عزرائيل و داماد ايستاده بر در خانه كه با دست يداللهي ز خورشيد جمال عصمت حق پرده بردارد، بخواند با تماشاي جمال كوثر خود سورۀ مريم.

****

فرود آمد عروس از ناقه و بگذاشت پا در خانۀ مولا، علي محو تجلايش، خدا در نور سيمايش، نبي از فرق تا پايش، به لب ذكر خداوند تعالايش كه يكباره نگاهش بر در و ديوار آن بيت گلين افتاد از آيندۀ خود كرد ياد و با زبان دل دمادم يا علي مي گفت، گويي باعلي مي گفت: منم تا پاي جان يارت منم يار فداكارت، شهيد پاي ديوارت، ميان آن همه نامرد تنها مرد ايثارت، تو گر خواهي بود آرايش من چهرۀ نيلي از امشب همسرت باشد براي ياريي ات آمادۀ سيلي، وجودم چاه غم هايت فدايت باد زهرايت، مقاوم در كنارت ايستادم تا ابد چون كوه مستحكم.

****

كجايي فاطمه بنت اسد تا بنگري امشب عروست را، بيا اي مادر مولا! بزن گلبوسه بر روي اميرالمؤمنين و بر عروست حضرت زهرا خديجه اي سلام حق فزون بادا ز اعدادت كجايي تا ببيني گشته وجه الله دامادت، تو هست خويش را در ياري دين خدا دادي، نه هستي، بلكه جان خويش را در دست بنهادي، تو زهرا بر علي زادي، چو هست خويش در راه خدا دادي، خدا هم هست خود را بر تو بخشيده همانا دختري دادت چو زهرا و همانند علي بخشيد دامادت چه دامادي كه ذات پاك حق جان رسولش خواند و جان خلق عالم باد قربانش چه قابل سر كه بر خاك قدوم او نهد «ميثم».

ص: 420

شماره4

فرشتۀ طبع من! زندگي از سر بگير

باز به سوي خدا، بال بزن پر بگير

بخوان سرود و صله ز حيّ داور بگير

ز دست مولا علي شراب كوثر بگير

 

دست فشان پاي كوب فرشتگان عفاف

خ_دا ب_راي عل_ي گ_رفته جشن زفاف

****

به گلشن عيش ما غم است چون زاغ زشت

امين وحي خدا لاله بيار از بهشت

ببين به بالت خدا شعر عروسي نوشت

به هم رسيدند باز دو يار نيكو سرشت

 

دو اخت_ر تابناك دو آفتاب كمال

دو سورۀ واقعه دو آيتِ ذوالجلال

فرشتگان بر بدن ز نور خلعت كنيد

غرق شده در خدا ناز به خلقت كنيد

عروسي فاطمه است تمام همّت كنيد

پيمبران را سوي مدينه دعوت كنيد

 

وليم_ۀ كبري__ا هدي_ۀ نق_د عل_ي است

قلب علي دوستان سفرۀ عقد علي است

****

الا كه شادي كنيد يافته غم خاتمه

فيض الهي شده شامل حال همه

از نفس كائنات مي رسد اين زمزمه

كه گشته امشب عروس فاطمه بر فاطمه

 

مادر مولا علي، علي اگر حيدر است

عروس تو فاطمه دختر پيغمبر است

****

خنده زنم كز حسد جان عدو سوخته

ريخته در نار بخل هر چه كه اندوخته

عروس را از حيا چهره برافرخته

لباس داماد را دست خدا دوخته

 

عروس خواهد كه چون قدم به منزل نهد

پيره_ن خ_ويش را هدي_ه ب_ه سائل دهد

****

خواجۀ لولاك را يار و برادر علي است

ص: 421

فاطمه را تا ابد همدم و همسر علي است

امير بدر و احد فاتح خيبر علي است

خديجه! داماد تو، ساقي كوثر علي است

 

قدر بدان اين همه لطف خداداد را

خنده بر آر و ببوس بازوي داماد را

****

عروسي است و عروس دختر پيغمبر است

عروسي است و عروس آينۀ داور است

عروسي است و عروس فاطمۀ اطهر است

عروسي است و عروس فدايي حيدر است

 

وج_ود او ب_ا عل_ي ع_روج او ت_ا علي است

هر نفسِ اين عروس هزارها «يا علي» است

****

علي به تخت زفاف چقدر زيبا شده

با نفس فاطمه چو گل ز هم وا شده

دل ز خدا مي برد بس كه دل آرا شده

از اين چه بهتر كه او شوهر زهرا شده

 

آين_ۀ كبري_است طلع_ت نوراني اش

خواجۀ عالم زند بوسه به پيشاني اش

****

زراريِ فاطمه! ثناي مادر كنيد

ثناي مادر كنيد دعا به حيدر كنيد

پارۀ دل هديه بر- اين زن و شوهر كنيد

نثارشان جاي گل سورۀ كوثر كنيد

 

رسانده بر بام عرش نداي تكبير را

كن_ار ه_م بنگري_د كوثر تطهير را

****

عاقد اين هر دو زوج خالق حيّ مبين

حاصل اين مهر و ماه ستارگان زمين

خادم اين جشن نور حضرت روح الامين

خطابۀ عقدشان «تبارك» و يا و سين

 

ز چشم بد دور باد بهشت ديدارشان

دست خدا يارشان خدا نگهدارشان

****

ص: 422

آينۀ كبريا فاطمه و حيدرند

معلم انبيا فاطمه و حيدرند

مؤسس اوصيا فاطمه و حيدرند

امّ و اب اوليا فاطمه و حيدرند

 

بتول، كفو علي است علي است كفو بتول

سلامش_ان از خ__دا درودش_ان از رس_ول

****

نعمت بي انتها مباركت يا علي

عنايت كبريا مباركت يا علي

وصال خيرالنسا مباركت يا علي

سيب بهشت خدا مباركت يا علي

 

به مجلس جشن تو اي دو جهان خرمت

لال_ۀ ناقابل__ي اس_ت قصي_دۀ «ميثمت»

شماره5

برخيز و بزن خنده كه غم عين خلاف است

گردون به حرم خانه هو گرم طواف است

عيد آمده عيد آمده يا جشن عفاف است

يا عصمت حق فاطمه را شام زفاف است

سري كه نهان بود درخشيد مبارك

بر روي زمين وصل دو خورشيد مبارك

جان ، موسي شوق آمده دل وادي طور است

عيسي ز فلك سر زده و غرق سرور است

با شور و شعف در كف داود زبور است

در بيت ولايت خبر از وصل دو نور است

ارواح رسل گشته به گرد سر زهرا

گويند كه شد شير خدا شوهر زهرا

خيزيد كه امشب شب آرايش حور است

هم عيد تولا شده هم جشن تبر است

از شادي و از شور جهان محشر كبراست

اين جشن وصال علي و حضرت زهراست

گرديد به گرد حرم فاطمه امشب

تبريك بگوئيد به مولا همه امشب

در كشور دل وصل دو دلدار مبارك

بر احمد و بر خالق دادار مبارك

بر فاطمه و حيدر كرار مبارك

بر شيعه و بر عترت اطهار مبارك

ص: 423

در جشن زفاف گل رعناي خديجه

خالي ست ميان همگان جاي خديجه

حق ، عاقد و داماد ، علي فاطمه يارش

كردند ملايك به روي ناقه سوارش

حوران بهشتي به يمين و به يسارش

جبريل امين خنده زنان غاشيه دارش

فرخنده شب وصل كريم است و كريمه

خيزيد كه از هر دو بگيريد وليمه

زهراست عروسي كه بود حسن الهش

دل برده ز پيغمبر اسلام نگاهش

اين همسر مولاست خدا پشت و پناهش

داماد ، در خانه بود چشم به راهش

در حيدر كرار چه شوري و چه حالي ست

اي فاطمه بنت اسد جاي تو خالي ست

از شوق علي پيرهن دل شده پاره

مولا شده سر تا به قدم محو نظاره

گرديده قرين در دل شب ماه و ستاره

با خدا شير خدا فاطمه گويد به اشاره

كاي مهر تو از روز ازل عهد الستم

من همسر و همسنگر تو فاطمه هستم

اي نفس نفيس نبي اي روح مجرد

اي بيت گلين تو مرا خلد مخلد

اي دست خدا حامي دين يار محمد (ص)

يار تو شريك غم تو فاطمه آمد

من آمده ام تا كه تو را يار بگردم

دور تو ميان درو ديوار بگردم

نه ساله ام اما همه جا يا رتو هستم

با شعله دل شمع شب تار تو هستم

در شادي و غم يار وفادار تو هستم

همسر نه ، كه سرباز فداكار تو هستم

با عشق تو زيبائي من چهره نيلي ست

بالله قسم صورتم آماده سيلي ست

امروز پراز آل نبي روي زمين است

وز مقدمشان روي زمين خلد برين است

پاينده به هر عصر از اين سلسله دين است

ص: 424

محصول وصال علي و فاطمه اين است

(ميثم) همه جا خاك ره آل علي باش

پروانه آن شمع جمال ازلي باش

شماره6

ماه ربيع كرده تجلاّ مبارك است

ماه سرور اهل تولاّ مبارك است

جشن وصال حيدر و زهرا مبارك است

اين جشن ازدواج به مولا مبارك است

از فيض وصل فاطمه دلشاد شد علي

خيزيد و كف زنيد داماد شد علي

امروز مهر و ماه به هم مقترن شوند

حوران عرش خادمۀ بوالحسن شوند

جن و ملك به خاك درش بوسه زن شوند

محصول اين زفاف حسين و حسن شوند

روز و شب عروسي زهراي اطهر است

عاقد خدا و احمد و داماد حيدر است

آدم به بزم وصل شه اوليا بيا

از باغ خلد با همۀ انبيا بيا

با انبيا به بزم شه اوليا بيا

مريم تو با زنان بهشتي بيا بيا

حوران عرش روي در اين خانه مي كنند

با خنده موي فاطمه را شانه مي كنند

داماد را هماره ز سوي خدا سلام

بر اين دو زوج از همۀ انبيا سلام

بر اين عروسي از علي مرتضي سلام

بر يازده ستارۀ برج هدي سلام

اين ازدواج علّت ابقاي مكتب است

بالله قسم طليعۀ ميلاد زينب است

حسن خدا به روي علي ديد فاطمه

بشكفت همچو لاله ؤ خنديد فاطمه

در چشم آفتاب درخشيد فاطمه

بنت اسد عروس تو گرديد فاطمه

لبخند زن به چهرۀ نوراني عروس

اوّل بزن تو بوسه به پيشاني عروس

امشب ستاره مي چكد از چرخ آبنوس

در محضر علي به سر حجلۀ عروس

بازآ خديجه بر در آن حجله كن جلوس

دست عروس و صورت داماد را ببوس

ص: 425

قلب تو منجلي شده امشب مبارك است

داماد تو علي شده امشب مبارك است

عالم از اين خبر همه خلد مخلّد است

دامادي ولّي خداوند سرمد است

اين جان احمد است كه داماد احمد است

داماد نه بگو كه تمام محمّد (ص) است

اينجا عروس، دخت رسول مكرّم است

مهريّه اش شفاعت خلق دو عالم است

امشب چه با صفاست حرمخانۀ علي

ناموس كبريا شده ريحانۀ علي

كوثر قدم نهاده به كاشانۀ علي

لبريز نور آمده پيمانۀ علي

در حجله ي زفاف محمّد (ص) قدم نهد

دست عليّ و فاطمه را دست هم دهد

قلب علي از آنهمه عزّ و وقار زد

لبخند اشتياق به ديدار يار زد

بر باغ آرزويش نسيم بهار زد

كم كم نقاب از رخ زهرا كنار زد

خورشيد آسمان هدي را نظاره كرد

لا حول گفت و روي خدا را نظاره كرد

لبخند زد و ز شوق كه اين همسر من است

يا جان احمد است كه در پيكر من است

امّ الائمّه فاطمۀ اطهر من است

من روز حشر ساقي و اين كوثر من است

اي هستي امام ولايت خوش آمدي

اي مادر تمام ولايت خوش آمدي

بگذار پا به ديده ام اي نور ديده ام

كز اشك شوق گُل سرِ راه تو چيده ام

از هر چه دل بريده به وصلت رسيده ام

خوش انتظار آمدنت را كشيده ام

دار الولاي كوچك من گلشن از تو شد

بيت علي نه قلب علي روشن از تو شد

آيينه ي خداي تعالاي من تويي

مشعل فروز ديدۀ بيناي من تويي

بالله قسم بهشت تماشاي من تويي

نازم به اين مقام كه زهراي من تويي

ص: 426

هر وصف تو كه زمزمۀ خلق عالم است

گويي هزار ميوه به يك نخل «ميثم» است

مهدي رحيمي

دست خدا چو دست به سوي خدا گرفت

در اصل مصطفي زعلي اذن را گرفت

ديدند خواستگار علي بود ظاهرا

يك روح بود عشق ولي در دوتا بدن

زهرا اگر نشست علي هم به پيش رفت

الحق علي به خواستگاري خويش رفت

زهرا همان علي ست ولي در پس حجاب

غير از بلي چه چيز به حيدر دهد جواب؟

توحيدري و هرچه كه فرياد زد سروش

پيدا نشد براي تو در عرش ساق دوش

بي ساق دوش آمده بر دوش ذوالفقار

دست خدا نموده به پا كفش وصله دار

دنيا شنيد گرچه ز لب هاي مصطفي

در اصل خطبه خواند براي شما خدا

چون در شب زفاف شما فرش مي شود

با اين دليل عرش خدا عرش مي شود

سابيده اند قند ستاره به تور ابر

در عقد هم شدند دوتا رشته كوه صبر

زَوّجتُ عشق جزء سپاه علي در آ

اَنكَحتُ فاطمه به نكاح علي در آ

از تو بهشت تا كه جوابت بلي شود

با تو علي ميان خلايق علي شود

در بند تو زده پدر خاك را خدا

عقد تو كرده جمله ي "لولاك" را خدا

كردند اشك هاي علي را محاسبه

مهريه ي تو آب شد عندالمطالبه

آتش گرفت علقمه و نيل گُر گرفت

هذاموكّلي پر جبريل گُر گرفت

دم رفت توي سينه ولي بازدم رسيد

دست علي و فاطمه كم كم به هم رسيد...

محمد نجار

امشب به دلم نغمه و شوري دگر افتاد

تاحاله اي از ابر به دور قمر افتاد

ص: 427

ساقي و مي باده مرادر نظر افتاد

آنقدر زدم باده كه جان در خطر افتاد

در حالت مستي بزدم طعنه عدو را

"با آل علي هركه در افتاد ور افتاد"

هرگاه گذارت به يكي شير نر افتاد

آنگاه ببيني چه كسي از كمر افتاد

*من حيدري ام زاده ي كوي نجف آباد

*من بيد نيم تا كه بلرزم ز دم باد

من حيدريم نام علي ورد زبانم

من حيدريم حب علي عشق عيانم

من حيدريم بي مددش زنده نمانم

بر خاك قدمهاش زند بوسه لبانم

من حيدريم بي كرمش عين خزانم

من حيدريم حب علي تاب وتوانم

من حيدريم دست علي هست عنانم

دوري نجف هر نفسي برده امانم

*قربان دم وبازدمت يا اسدالله

من گردوغبار حرمت يا اسدالله

معني وقاري و شرف همسر زهرا

9سال شدي هر نفسي ياور زهرا

مي نوش شدي از قدح كوثر زهرا

گفتي كه اميرم به همه در بر زهرا

بابا تويي و بهر همه مادر زهرا

در اوج لياقت تو شدي شوهر زهرا

آنجا كه بهشت است طفيل سر زهرا

تنها تو شدي باب دلو دلبر زهرا

*داماد پيمبر نه كه داماد خدايي

* تنها تو اميري وهمه عين گدايي

بر سفره ي عقدت بنشين حضرت مولا

عالم شده زيبا و ببين حضرت مولا

سر حلقه ي كل مومنين حضرت مولا

داماد محمد امين حضرت مولا

دلداري و دلبر آفرين حضرت مولا

برحلقه ي عاشقي نگين حضرت مولا

از اول و تا به آخرين حضرت مولا

زهرا به تو گفته آفرين حضرت مولا

*وقتي كه زند ستاره چشمك

*يعني كه عروسيت مبارك

ياسر مسافر

ز عالم بالا خبر آمد خبري بود

ص: 428

در عرش خدا حال و هواي دگري بود

در جشن عروسي دوتا دلبر و دلدار

باريد زشوق آنكه زاهل نظري بود

در عرش عروسي است و مهمان خدايند

داماد و عروس هم زملك دور و بري بود

سرمايه ي اين زوج فقط مهر و محبت

هرچند كه دارائيشان مختصري بود

زهرا فقط هم كفو علي بود ، همانكه

سرتاقدمش چون پري از عيب بري بود

بالاتر از انس و ملك و حوريه زهراست

اصلا نتوان گفت همانند پري بود

در وقت زفاف از سر شب اين دوكبوتر

در حال مناجات خدا تا سحري بود

ابتر چه كسي گفت به پيغمبر خاتم ؟

كوري عدو ماحصلش دو پسري بود

اول حسن و بعد حسين ، بعد زنسلش

يعني كه هميشه به جهان تاج سري بود

ديگر چه نيازي به سپر بود علي را

از فاطمه بهتر مگر او را سپري بود!

مي گفت علي با دل پر درد و پر از آه

هر وقت كه از كوچه ي غم ها گذري بود

اوقات خوش آن بود كه با فاطمه سر شد

در باقي عمر خون دل و چشم تري بود

اي فاطمه اي ياور نه ساله ي حيدر

رفتي و نگفتي كه تو را همسفري بود ؟

 

ايمان غلامي باب الجنه

شب دوماديِ فاتح خيبر شده

نو عروس آقا حضرت كوثر شده

همه بگين ماشاءالله هو صد قل هو الله

از آسمونا فرياد مي رسه جشنِ علي و زهرا

خوشحال نبي يك دسته گلي الحق داده به آقا

خوش به حالمون ميشه علي شده همسرزهرا

شيعه خوشبخت شده با ازدواج گل طاها

مي خونم با شادي امشبي رو هزار ماشاءالله

ص: 429

شاخه ي شمشاد علي حضرت دوماد علي مباركت باد

..............................

خطبه خون عقدِ حيدر و زهرا خداس

آخه عقد اين دو ميون آسموناس

آره ريسه ميبندن فرشته ها مي خندن

مهريه ي اون از هفت آسمون فقط يه خرماس

ساده اس دلشون درياس مهرشون خنچه اش يه گل ياس

حضرت مصطفي ميگه بابا بنده وكيلم

گل طاها ميگه از ته قلب بله رو ميگم

يا حيدر مبارك شدي تو همسر كوثر

شاخه ي شمشاد علي حضرت دوماد علي مباركت باد

...................................

رو لب مهدي فاطمه اين زمزمه اس

حسبنا الله امشب عروسي فاطمه است

من دورت بگردم اي دواي دردم

عيدي مي ده به نوكر آقامون چونكه دغدغه داره

صاحب مجلسه شاد باش برامون هديه كربلا داره

هركه دارد حوس كربوبلا بگه يا زهرا

گره مشكلي داره بگه يا حضرت مولا

يا حيدر كن نظر بر حال خسته ي نوكر

شاخه ي شمشاد علي حضرت دوماد علي مباركت باد

 

مسعود اصلاني

هواي سينه ي دنيا چو عرش اعلاء بود

و نور عشق ميان زمين و بالا بود

مديحه خواني داوود مي رسد امشب

در اين شبي كه شفق همنواي دريا بود

دل زمين خدا شوق پر كشيدن داشت

و آن كرانه كه در اوج ناكجاها بود

مي نشست حضرت موسي به تور عشق علي

و شور و شوق دگر در دل مسيحا بود

تمامي شعف جلوه ي خداوندي

ميان خنده ي پيغمبرش هويدا بود

نگاه خيره ي زهرا به چشم هاي علي

نگاه خيره ي حيدر به چشم زهرا بود

خرابي دل عالم شدست آبادش

خوشا به حال نبي كه عليست دامادش

زمين بهشت خدا شد ز اعتبار علي

ص: 430

و ماه محور رخ و گردش مدار علي

همين كه حضرت زهرا عروس مولا شد

نمانده بود به سينه دگر قرار علي

به نان هر شب حيدر مدينه محتاج است

از اين به بعد كه زهراست خانه دار علي

و با حضور قدم هاي مادر گلها

شكفت در دل خانه گل بهار علي

براي جنگ علي ذوالفقار لازم نيست

چرا كه حضرت زهراست ذوالفقار علي

هزار همچو سليمان در كنار خانه ي او

نشسته اند كه باشند ريزه خوار علي

به پاش ريخت پيمبر تمام دنيا را

گذاشت در كف حيدر چو دست زهرا را

يوسف رحيمي

سرتاسر مدينه پر از شوق و شور بود

لبريز از طراوت و غرقِ سرور بود

از آسمان شهر پيمبر در آن پگاه

صد آسمان ملائكه گرم عبور بود

وقت نزولِ سوره ي ياسين و هل أتي،

هنگامه ي تجلي آيات نور بود

بال فرشته فرش قدمهاي آفتاب

روبند ماهتاب ز گيسوي حور بود

عطر بهشت از نفس باغ مي چكيد

تا اوج عرش زمزمه هاي حضور بود

عالم از عطر ياس مدينه معطر است

پيوند آسماني زهرا و حيدر است

مي خواستند تا كه بمانند يار هم

همدل ترين و هم نفس روزگار هم

بي زرق و برق ، ساده ي ساده شروع شد

پيوند آسماني شان در كنار هم

«سرمايه هاي اصلي شان مهر و عاطفه

بي اعتنا به ثروت و دار و ندار هم»

بر اعتماد شانه ي هم تكيه داشتند

سنگ صبور يكدگر و راز دار هم

بودند هر پگاه دل انگيزتر ز عشق

گرم طلوع روشنِ خورشيد وار هم

چشم بد از جمال دو خورشيد دور باد

ص: 431

چشم حسودِ بد دل و بد خواه كور باد

هم ، ماوراي حد تصور كمالشان

هم ، ماسواي ذهن و تخيل جلالشان

آنجا كه سوخت بال و پر آسمانيان

بام نخستِ پر زدن و اوج بالشان

بايد كه درس زندگي آموخت تا ابد

از بورياي كهنه و ظرف سفالشان

در جام كوزه روشني خمّ سلسبيل

كوثر شراب خانگي لايزالشان

كي مي توان به واسطه ي اين مثالها

پرواز كرد تا افق بي مثالشان

آئينه ي ظهور صفات خدا شدند

ياسين و نور شدند هل أتي شدند

بر شانه هاي عرش خدا خانه داشتند

نه نه ، كه عرش را به روي شانه داشتند

اين ساكنان عرش خدا از همان ازل

چشمي به چند روزه ي دنيا نداشتند

هر چند داشت سفره شان نان خشكِ جو

اما هميشه خويِ كريمانه داشتند

سرشار از عشق و عاطفه و نور ِ معرفت

همواره لحظه هاي صميمانه داشتند

گل داده بود باغِ بهشت اميدشان

يعني چهار غنچه ي ريحانه داشتند

ما جرعه نوش چشمه ي جاريّ كوثريم

دلداده ايم ، شيعه ي زهرا و حيدريم

قاسم صرافان

عشق يعني يكي درون دو تن

عشق يك روح رفته در دو بدن

عشق زهراست روبروي علي

نظر آنهم فقط به سوي علي

عشق راهي بدون خاتمه است

آخر، اين راه، راهِ فاطمه است

فاطمه گفتم و دلم پر زد

باز شاعر به سيم آخر زد

زد دوباره دلي به اين دريا

حسبنا الله و حسبنا زهرا

فاطمه قاب روبروي علي است

فاطمه غرق در وضوي علي است

فاطمه در كنار حيدر نه

فاطمه دختر پيمبر نه

خلق احمد به نور فاطمه بود

نور حيدر ظهور فاطمه بود

ص: 432

سير لولاك آخرش زهراست

بي سبب نيست مادر باباست

يازده ماه دور گردن اوست

يازده گل به روي دامن اوست

يازده نور و يازده ساغر

يازده جوي جاري از كوثر

يازده عاشق از تبار علي

يازده عكس يادگار علي

يك دل او دارد و ازآن علي ست

فاطمه زور بازوان علي ست

يا علي بر لبش كه جاري شد

برق زد عشق و ذوالفقاري شد

با تو تيغ علي دو دم دارد

با تو حيدر بگو چه كم دارد

دل شد از اين حماسه بي پروا

حسبنا الله و حسبنا زهرا

وحيد قاسمي

شماره1

يك مرد وزن مكمل هم در كنار هم

آي__ينه وار ه___ردو يشان بي___قرار هم

م_عناي اص_لي لغ_ت خ_ان_واده ان___د

مست نگاه يكدلي و مي گسار هم

اين زندگي بنا شده بر پايه هاي عشق

بي اع_تنا به ث__روت و دار ون_دار هم

يك خ___انه محقر و يك قط_عه حصير

س_رمايه هاي اصلي شان اعتبار هم

كانون گ_رم پروش غنچه هاي ياس

پي__وندشان وقوع و ط__لوع بهار هم

در آس_مان ع_اطفه اين ماه و آفتاب

چرخي_ده اند تا به ابد در مدار هم

عاقد خ_دا و مهريه آب و سكوت محض

آري شدند هم ن__فس روز گار هم

شماره2

فضاي شهرمدينه دوباره روحاني است

نماز پنجره هايش چقدر عرفاني است

مگر چه عيد بزرگي رسيده كه امشب

در آسمان و فلك جشن نور افشاني است

عجب شبي ! همه جا ريسه بسته جبرائيل

عجب شبي ! همه ي كهكشان چراغاني است

وليمه مي دهد امشب پيمبر رحمت

چقدر سفره ي اين بزم پهن و طولاني است !

فرشته ها سرشان گرم رقص و...؛ ميكائيل

ص: 433

به فكر پخت و پز ِ سوروساتِ مهماني است

درون سفره مِي ناب و ساغر آوردند

كليم و خضر دلي از عزا در آوردند

ستاره ها همه بي تاب ديدن داماد

گرفته اند حسودان كور دل غمباد

وضو گرفته و با احترام بايد گفت:

-جناب حضرت داماد ، شاخه ي شمشاد-

تمام آينه هاي مدينه غش كردند

نگاه فاطمه تا در نگاه شان افتاد

كليد باغ جنان را خدا مراسم عقد

به اين عروس سر ِ سفره زير لفظي داد

ترانه ي لب داوود خوش صدا اين است:

علي و فاطمه پيوندتان مبارك باد

خدا به حور و ملك گفت تا كه دف بزنند

بس است گفتن تسبيح و ذكر، كف بزنند

مجيد لشگري

يك آينه كه حسرت دارالسّلام هاست

يك آينه كه قبله ي بيت الحرام هاست

يك آينه كه عين حقيقت، مجاز نه!

يك آينه كه غرق سكوت و پيام هاست

يك سو جلال حضرت خيرالنّساي خلق

يك سو جمال واضح خيرالأنام هاست

پيوند پاك سوره ي ياسين و كوثر است

آغار انكشاف تمام ظلام هاست

تلفيق نهر كوثر و امواج سلسبيل

هنگام باده نوشي و شرب مدام هاست

«حبل متين» گوشه ي جلباب فاطمه

خورده گره به پيرهن «لاانفصام» هاست

دست علي به دست«فصلِّ لربّك» است

اشراق آسماني و صبح امام هاست

ديگر نياز تيغ دو دَم منتفي شده است

زيرا كه خطبه خطبه فدك در نيام هاست

تا «لَم يَكُن لَهُ كُفُوًا» نزد مرتضاست

خاري به چشم شور جميع لئام هاست

بايد گدا شويم و يتيم و اسيرشان

وقت نزول مائده هاي طعام هاست...

بر خانه اي كه «تُرفَع» و «يُذكَر» نموده «اسم»،

ص: 434

بر خانه اي كه ركن و منا و مقام هاست

 

استاد حاج احمد واعظي

امشب سراپاي دو عالم عطر باران مي شود

معنا همه الفاظ زيباي بهاران ميشود

هر جا كويري خشك باشد سبزه زاران مي شود

جاري زلال عاطفه از چشمه ساران مي شود

اي اهل عالم در هاي رحمت حق وا بود

امشب كه شام ازدواج حضرت زهرا بود

در عالم بالا ملائك شور و غوغا مي كنند

با خنده هاي شوق و شادي جشن بر پا مي كنند

گلهاي جنت را نثار روي زهرا مي كنند

از روي بام عرش مولا را تماشا مي كنند

يكسوي مي رقصد كسي وان ديگري دف مي زند

جبريل بيخود گشته از خود دائما كف مي زند

از شوق پيغمبر سرشك از ديده جاري مي كند

دل در ميان سينه او بيقراري مي كند

قرآن ز بيت وحي كوثر خواستگاري مي كند

در عالم بالا خدا خود خطبه جاري مي كند

عاقد خدا، تالار جنت ، قدسيان در همهمه

شاهد نبي ، داماد مولا و، عروسش فاطمه

يزدان دوباغ نور را از لطف بگشايد به هم

پيوند اين دو دسته گل به چه مي آيد به هم

هاجر رجز خوان است و اين دو يار بستايد به هم

مريم كنارش ايستاده قند مي سايد به هم

يوسف گرفته مجمر و اسپند گرداني كند

داود با صوت دل انگيزش غزلخواني كند

عيسي خوش آمدگو كنار خانه درباني كند

امشب خليل آيد ذبيح خويش قرباني كند

مهريه زهرا همه دنيا و مافيها بود

از آتش سوزنده دوزخ نجات ما بود

عرش الهي سفره عقد است و بس زيبا بود

ص: 435

مهتاب امشب شمعدان سفره زهرا بود

زهرا به خانه بخت رفت پيوند دو دلدار شد

زهرا امانت باشد و مولا امانتدار شد

مهدي وحيدي

امشب خدا لطف نهان خود هويدا ميكند

امشب تفاخر فرش بس بر عرش أعلا ميكند

امشب دو تا را جفت هم ، از صنع يكتا ميكند

يعني علي ماهِ رخ زهرا تماشا ميكند

با چشم دل در صورت او سير معنا ميكند

امشب حسد بر خاكيان ، بي حد برند افلاكيان

خندان چمن ؛ رقصان دمن ؛ خوشدل زمين ؛ خرم زمان

در دست اسرافيل بين ، صورش شده ساز و دُهُل

با نور، دعوتنامه بفرستاده هاديّ سُبُل

امضا ، ز ختم المرسلين ؛ گيرندگان ، خيل رُسل

هر كس كه آيد همرهش ني دسته گل ؛ يك باغ گل

در آمد و شد اوليا، در رفت و آمد انبيا

اي غصّه و اي غم برو ؛ اي شوق و اي شادي بيا

از بهر اين ساعت زمان لحظه شماري كرده است

وز بهر اين وصلت زمين نابردباري كرده است

چشم فلك شب تا سحر اختر شماري كرده است

ايوب دهر از شوق امشب، بي قراري كرده است

دست خدا ، وجه خدا را خواستگاري كرده است

امشب علي ،آن عدل كل بر عق كل داماد شد

شاگرد ممتاز نَبي ، داماد بر استاد شد

خوان كرم مخلوق را دعوت به مهماني كند

صد نعمت از رحمت خدا بر خلق ارزاني كند

وز طور موسي آمده تا آنكه در باني كند

آيد خليل ،آرد ذبيحِ خود كه قرباني كند

يوسف گرفته مِجمر و اسپند گرداني كند

كرّوبيان در هلهله، قدوسيان در همهمه

ص: 436

عيسي به دنبال علي، مريم كنار فاطمه

امشب به ملك اهل دل مولي الموالي ، والي است

بر سينه غم دست رد زن، شب موسم خوشحالي است

شام سيه بختي شد و روز همايون فالي است

كوثر،كنار ساقي كوثر عليّ عالي است

زهرا به خانه بخت شد، جاي خديجه خالي است

امشب به روي مرتضي ، لب هاي زهرا خنده كرد

آن دل گر از غم مرده بود، از خنده ي خود زنده كرد

ميخانه باز و هركسي جام مكيّف مي زند

ناهيد، پا مي كوبد و تندر به كف دف مي زند

رنگين كمان چون مشتري خود را در اين صف مي زند

لبخند وصل امشب چه خوش كوثر به مصحف مي زند

آري نه تنها خاكيان ، هر آسمان كف مي زند

منشين غمين امشب دلا، شادي دل كن بر ملا

خيز و مِس خود كن طلا ، آيينه ات را ده جلا

عقد علي و فاطمه در آسمان بسته شد

در آسمان بسته شد در كهكشان ها بسته شد

زين نرگس و سوسن دگر چشم و زبان بسته شد

راه يقين ها باز شد ، پاي گمان ها بسته شد

بازاريان حُسن را ، ديگر دكان ها بسته شد

خورشيد و ماه و آسمان،آيينه گرداني كنند

چون در زمين خورشيد و ماهي نورافشاني كنند

بزمي كه حق آراسته الحق تماشايي بُوَد

جبريل مأمورست و فكر مجلس آرايي بود

ميكال از عرش آمده گرم پذيرايي بود

چشم كواكب خيره گر از چرخ مينايي بود

درشهر يثرب لاجرم، خوش گِرد هم آيي بُوَد

خيل مَلك از عرش ، سوي فرش فرش آورده اند

بهر جلوس انبيا پَرهاي خود گسترده اند

ص: 437

امشب زشادي هر وجودي خويش را گم مي كند

گردون تماشاي زمين با چشم اَنجُم مي كند

درياي لطف سرمدي ، بي حد تلاطم مي كند

اهل زمين را آسمان غرق تَنَعُّم مي كند

هر غنچه بهر وا شدن چون گل تبسم مي كند

امشب كه گاه شادي بي حدّ و بي اندازه شد

با دست جانان دفتر عشق علي ، شيرازه شد

امشب صدف، بر گوهري ، يك بحر گوهر مي دهد

يك گوهر اما از دو عالم پر بهاتر مي دهد

صرّاف كل ، دردانه اي بر دُرج حيدر مي دهد

خود دست دختر را پدر بر دست شوهر مي دهد؟

ني نِي ، فلك خورشيد را بر ماه انور مي دهد؟

تبريك گو بر مصطفي جبريل از دادار شد

زهرا امانت باشد و حيدر امانت دار شد

امشب علي در خانه خود شمع محفل مي برد

كشتي عصمت ، نا خدا را سوي ساحل مي برد

مشكل گشاي عالمي، حل مسائل مي برد

انسان كامل را ببين ، با خود مكمل مي برد

هم آن به اين دل مي دهد ؛ هم اين از آن دل مي برد

با نغمه ي جادويي اش ، داوود مداحي مي كند

با خامه ماني كِي توان اين نقش طراحي كند

چشمي نديده در زمين در هر زمان مانندشان

خورشيد و مه تبريك گو بر وصلت و پيوندشان

شادي زهرا و علي پيداست از لبخندشان

لبخندشان دارد نشان از خاطر خرسندشان

شيعه مبارك باد گو ، بر يازده فرزندشان

اي شيعه ، دست افشان شو وتبريك بر دلها بگو

بر پاي خيز و تهنيت بر مهدي زهرا بگو

ص: 438

اي ساقي كوثر كنار خود بهشتي رو ببين

قامت قيامت را نگر طوبا ببين مينو ببين

زين پس هلال خويش را در آن خَم ابرو ببين

هم روز را در چهره او ، هم شب را در آن گيسو ببين

هم لاله زار رو ببين ، هم نافه بارِ مو ببين

هر چند ماهِ رُخ عيان امشب به تو آسان كند

روزي رسد كز چشم تو رُخسار خود پنهان كند

 

اسداله تعالي رودي

دي_دگ_ان م_ومن_ان بين_ا ز آن

ن_ور ح_ق كور كرده چشم_ان ب___دان

پ_اره ي ت_ن از نب__ي گردد ج__دا

هم_دم و مون__س ش_ود ب_ا مرتض__ي

اشك ش__وق از نرگس طاه_ا چك_د

زي_ن شع__ف پي_راه__ن غ_م بركن_د

تهني__ت گوين_د ملايك بر رس__ول

به__ر وص_ل ش_اه م_ردان ب_ا بت__ول

رنگ گرفته يك__دلي از وصل ش_ان

با نصي__ب هر بين_وا از فض__ل ش_ان

هم ص_دا و ه_م دل و مشت__اق هم

ياور و هم__دم به هر ش_ادي و غ___م

هر دو گل پرورده ي دامان دوس__ت

بوي عط_ر هر گ_ل و بست_ان ز اوس_ت

س__اده امّا بس بج_ا و پ_اك و ن_اب

مي رود زه__را ب_ه بي__ت ب_وت__راب

اي اس_دچشمان خلقان بر دراست

روز وص_ل فاطم_ه باحي_در اس_ت

 

غديرخم

آزرم

«تمام قافله گيرد به جاي خويش قرار...!»

مناديان همه كردند، حكم را تكرار

كوير بود، افق تا افق، گداخته مس

بر آن گداخته مس، كاروان، خطي ز غبار

دميده مجمر خورشيد، بر فراز كوير

وزان شراره فرو تافته، هزار هزار

به نيمروز، تو گفتي كه كوره ي خورشيد

تمام هستي خود، زي كوير كرده نثار

هوا ستاده كه در سينه اش گرفته نفس

نفس نمانده كه خود باد، مانده از رفتار

ص: 439

شتاب قافله افزون، كه زودتر برسد

به منزلي كه مگر، سايه باشد و جوبار

به دور دست نه پيدا، مگر درختي چند

در آن كوير، به مانند قامت زنهار

فراخناي بيابان، چو پيكري خفته

كه پاش در افق و، سر به سينه ي كهسار

به نيمروز به «جحفه» قرار ممكن نيست

فتاد همهمه در كاروان، كه چيست قرار؟

نه كاروان، كه ز حج باز گشته انبوهي

فزون ز ديدن و، افزون تر از حدود شمار

نه كاروان، كه به فرسنگها خطي ممتد

نود هزار نفر، از پيادگان و سوار

قبيله هاي عرب، در كنار يكديگر

ركابدار نبي، چون مهاجر و انصار

نبي (ص) ستاد و بفرمود، تا كه گرد آيند

تمام قافله، از پيش و پس، كران و كنار

كنار راه، يكي كوه بود و در پايش

بماند بركه ي باران ابرهاي بهار

كنار بركه، درختان سالخوردي چند

كه سايبان شده در آن كوير آتشبار

بگفت تا كه برآرند، از جهاز شتر

فراز دامنه ي كوه، منبري ستوار

از آنكه لحظه ي پيشين رسيده بود سروش

كه در رسيده زماني، كه حق شود اظهار

ملازمان همه ديدند- بر نشانه ي وحي-

عرق نشسته نبي (ص) را، به جبهه و رخسار

شكفته چهره ي پاكش ز التهاب پيام

زدوده جلوه ي وحيش، ز روي خسته غبار

فراز دامنه ي كوه، بر شد و نگريست

در آن قبايل بسيار، از يمين و يسار

در آن فراز چه مي ديد، كس نمي دانست

كنون بگويمت از آن مناظر و اسرار:

«گذشته»ها و «كنون» و فضاي «آينده»

همه معاينه مي ديد، اندر آن ديدار

«گذشته» بود ره رفته، مبداش «مكه»

كه تا «مدينه» همي گشته بود، ره هموار

«كنون» تجمع خلق است، اندرين منزل

ص: 440

كه شان به مقصد «آينده» بست، بايد بار

وليك حوزه ي «آينده» هست جمله جهان:

رهي به طول ابد، رهنمودي اش دشوار

هر آنچه طي شده زين پيشتر، رهي اندك

هر آنچه مانده از اين پس، مسافتي بسيار

چنان رهي ست فرا پيش و، وقت رهبر تنگ

كرا سزاست، كه بر كاروان شود سالار؟

چنين «گذشته» و «آينده» و «كنون» مي ديد

به چشم روشن دل، نقشهاي روشن و تار

به بيست سال و سه، كوشيده بود تا اسلام

رسيده بود به «اكنون»، به يمن بس پيكار

وز آنكه شارع اسلام بود، مي دانست

كه هست نهضت او، تازه پاي در رفتار

ز «جاهليت» پيشين، هنوز آثاري ست

كه گاه جلوه كند آشكار، آن آثار

هنوز دوره ي تعليم، خود نگشته تمام

كه تا پديد شود راه و چاه و گلبن و خار

اگر چه هست در اسلام، اصل آزادي

و در «امور» به شورند، مردمان مختار

وليك قاعده را نيز هست، استثنا

كزين خلاف، شود قاعده بسي ستوار

به ويژه آنكه كمين كرده اند در ره خلق

بسا به چهره شبان و، به سيرت كفتار

كه هست نهضت اسلام، چون نهالي خرد

كه باغبان طلبد، تا نهالْ آرد بار

نهالْ نهضت اسلام و، باغبانْ رهبر

و بار، مردم آزاد و، چشم و دلْ بيدار

وز آنكه مرحله ي رهبري، هنوز به جاست

تمام نيست هدايت، در اين زمان ناچار

به يمن تربيت آنگه كه ريشه كرد درخت

به بار آيد و، نقصان نيابد از آزار

ميان «رهبر» و «حاكم» تفاوتي است عظيم

چنان كه هست تفاوت ميان «راه» و «سوار»

نخست راه ببايد به سوي مقصد خلق

وزان سپس به سر كاروان، يكي سالار

از آن فراز، در اين گونه پرده ها مي ديد

ص: 441

هزار نقش، كه نارم سرودْ در گفتار

كنون سزاست، يكي راهبر بود حاكم

كنون رواست، همان راهدان بود سردار

كسي كه نهضت اسلام را شناسد نيك

كسي كه در ره حق، بگذرد ز خويش و تبار

كسي كه در دل و جانش، ز جاهليت نيست

نه هيچ شعله ي آز و، نه هيچ لكه ي تار

كسي كه دانش و آزادگي، از او رويد

چنان كه از دل آتش، شود پديد شرار

كسي كه در نظرش هيچ نيست، جز انسان

كسي كه در دل او نيست هيچ، جز دادار

كسي كه هست ستمديده را، بهين ياور

كسي كه هست ستم باره را، مهين قهار

كسي كه قلعه ي «خيبر» گشوده است به دست

به جنگ «بدر» ز اهريمنان كشيده دمار

كسي كه روي نگردانده هيچ گه، از رزم

كسي كه در «احد» از دشمنان نكرده فرار

كسي كه هست چو دريا و مي كند توفان

ز اشك چشم يتيم؛ اين شگرف دريابار

كسي كه هست چنان چون نبي (ص)، به قول و عمل

كسي كه جان گرامي، به حق كند ايثار

كسي كه خفت به جاي نبي (ص)، در آن شب خوف

درون مهلكه تا جان كند به دوست، نثار

كسي كه نيست جدا از فروغ علم نبي (ص)

چنان كه نيست ز آتش جدا، شراره ي نار

به ويژه آنكه سروش آمده است لحظه ي پيش

كه بيش از اين بنشايد درنگ، در اين كار

از آن فراز، علي (ع) را بخواند در بر خويش

«وصي» (ع) كنار «نبي» (ص) آمد و گرفت قرار

فراز دست نبي (ص) شد، علي (ع) كه تا بينند

به دست قايد اسلام، مظهري ز شعار

گرفت دست علي (ع) و، نمود بر همه خلق

ص: 442

كه اينك آنكه شما راست رهبر و سردار

هر آنكه را كه بدم مقتدا و پيغمبر

علي ست (ع) زين سپس او را، امير و حكم گذار

وديعت ست شما را، ز من دو شي گران

كه هست ارزششان بيشتر ز هر مقدار

يكي كلام خدا و، دگر حريم رسول (ص)

كه نيستند جدا، اين دو، تا به روز شمار

وگر ز دست نهيد اين دو را، يقين دانم

كه نيست بهره شما را، به غير رنج و مرار

علي ست (ع) آنكه شما راست، زين سپس رهبر

علي ست (ع) آنكه شما راست، زين سپس سردار

گذشته است از آن روز، روزگار دراز

گذشته است بسي ماه و سال و ليل و نهار

وليكْ بيعت آن روز، همچنان برجاست

چو آفتاب، كه نارد كسش كند انكار

«غدير» چشمه ي پاكي ست، در دل تاريخ

روان به بستر آينده، ني به وادي پار

هماره تا كه بود حق، برابر باطل

هماره تا كه تحرك بود، بري ز قرار

پيام صحنه ي آن روز، بانگ آزادي ست

طنين فكنده در آفاق هستي و اعصار

آيتى بيرجندى

بنواختى به لطفم و هم سوختى به ناز

لطف توروحپرور و ناز تو جانگداز

اندر شكنج زلف تو دل رفت و برنگشت

كوخسته بود و راه بسى دور و بس دراز

اى آفرين به نرگس مستت بنازمش

كز يك نگه گرفت جهانى به تركتاز

از تركتاز چشم تو ويران حصار دل

شهرى خراب و ريخته در وى سپاه ناز

ساقى بيا كه روز نشاط است و صبح عيد

گردون به رقص اندر و ناهيد نغمه ساز

رضوان گلاب و مشك فشاند ز باغ خلد

ص: 443

برمحفلى كه راست شد امروز در حجاز

جبريل ايستاده كه يابد نفوذ امر

در خطبه مصطفى لب جان بخش كرده باز

منبر كشيده سر به سوى كرسى فلك

و اين بلعجب كه بود چنان منبر از جهاز

اى شاهباز سدره نشين بال و پر گشاى

بر دوش ودست شاه سزد جاى شاهباز

برهان خويش خواست چو ماهى در آسمان

كردش بلند تا نگرندش بر آن فراز

آن راز را كه در دل عالم نهفته بود

برداشت عقده از دل و بنمود كشف راز

گفت اين كه بنگريدش : هذا وليكم

داريد اگركه چشم بصيرت ، كنيد باز

هم حجت من آمده هم مدعاى من

از حجت است دعوى حسن تو بى نياز

بين مجاز تا به حقيقت بسى ره است

حق را زباطل است چو خورشيد امتياز

امروز شيعيان على در غدير خم

چون گل شكفته روى و چو سروند سرفراز

چون سوسن و هزار به هنگام تهنيت

سلمان مديح گستر و حسان سخن طراز

يا صاحب الولايه يا مرتضى على

اى كرده لطف جانب درويش در نماز

بنهاده بر اميد كرم بنده آيتى

بر آستان جاه وجلالت رخ نياز

 

آية الله كمپانى

باده بده ساقيا ، ولى ز خُم غدير

چنگ بزن مطربا ، ولى به ياد امير

تو نيز اى چرخ پير ، بيا ز بالا به زير

داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگير

بلبل نطقم چنان ، قافيه پرداز شد

كه زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد

محيط كون و مكان ، دايره ساز شد

سرور روحانيون هو العلى الكبير

ص: 444

نسيم رحمت وزيد ، دهر كهن شد جوان

نهال حكمت دميد ، پر ز گل و ارغوان

مسند حشمت رسيد ، به خسرو خسروان

حجاب ظلمت دريد ، ز آفتاب منير

فاتح اقليم جود ، به جاى خاتم نشست

يا به سپهر وجود ، نير اعظم نشست

يا به محيط شهود ، مركز عالم نشست

روى حسود عنود ، سياه شد مثل قير

صاحب ديوان عشق ، زيب و شرافت گرفت

گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت

نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثير

به هر كه مولا منم ، على است مولاى او

نسخه اسما منم ، على ست طغراى او

يوسف كنعان عشق ، بنده رخسار اوست

خضر بيابان عشق ، تشنه گفتار اوست

كيست سليمان عشق ، بردر جاهش فقير

اى به فروغ جمال ، آينه ذو الجلال

« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال

گر چه بُراق خيال ، در تو ندارد مجال

ولى ز آب زلال ، تشنه بود ناگزي

آيت الله محمد حسين كمپانى

آية الله ميرزا حبيب الله خراسانى

امروز بگو،مگو چه روز است؟

تا گويمت اين سخن به اكرام

موجود شد از براى امروز

آغاز وجود تا به انجام

امروز ز روى نص قرآن

بگرفت كمال،دين اسلام

امروز به امر حضرت حق

شد نعمت حق به خلق

اتمام امروز وجود پرده برداشت

رخساره خويش جلوه گر داشت

امروز كه روز دار و گير است

مى ده كه پياله دلپذير است

از جام و سبو گذشت كارم

وقت خم و نوبت غدير است

ص: 445

امروز به امر حضرت حق

بر خلق جهان على امير است

امروز به خلق گردد اظهار

آن سر نهان كه در ضمير است

عالم همه هر چه بود و هستند

امروز به يك پياله مستند

ابن يمين

شماره 1

آن را كه پيشواي دو عالم علي بود

نزد خداي منزلش بس علي بود

هر كس كه مومن است به فرمان مصطفي

مولاش اگر عناد ندارد علي بود

شماره 2

مقتداي اهل عالم چون گذشت از مصطفي (ص)

ابن عم مصطفي (ص) را دان علي (ع) مرتضي

آن علي (ع) اسم و مسمي كز علو مرتبت

اوج گردون با جنابش ارض باشد با سما

آنكه از مغرب به مشرق كرد رجعت آفتاب

تا نماز با نياز او نيفتد در قضا

آنكه نسبت خرقه را يكسر بدرگاهش برند

سالكان راه حق از اولياء و اتقيا

وانكه مي زيبد كه روح الله ز بهر افتخار

نوبت صيتش زند فوق السموات العلا

اوست مولانا بفرماني كه از حق ناطق است

چون توان منكر شدن در شان او منْ كنْتْ را

بر جهان جاهش سرادق ميكشد خورشيدوار

و از تواضع او بزير سايباني از عبا

خسرو سياره بر شير فلك بودي سوار

چون به دلدل بر نشستي مرتضي (ع) روز وغا

جز به قوتهاي روحاني كجا ممكن شدي

در ز خيبر كندن و بر هم دريدن اژدها

زان كرامتها كه ايزد كرد و خواهد كرد نيز

با علي (ع) اكنون بشارت مي رساند هل اتا

بهر اثبات امامت گر بود قاضي عدل

علم و جود و عفت و مرديش بس باشد گوا

گر نكردي در نبوت را نبي الله مهر

ص: 446

مرسلي بودي علي (ع) افضل ز كل انبيا

آنكه در حين صلوه از مال خود دادي زكوه

جز علي (ع) را كس نمي دانم بنص انما

آنچه او را از فضايل هست از اقرانش مجوي

جهل باشد جستن انسانيت از مردم كيا

كي رسيديش ار نبودي افضليت وصف او

از سلوني دم زدن در بارگاه مصطفي

رهنمايي جوي از وي كو شناسد راه را

چون نبرد اين ره كسي هرگز به سر بي رهنما

ترك افضل بهر مفضول از فضول نفس دان

در طريق حق مكن جز نور عصمت پيشوا

و آن ندانم هيچكس را از نبي (ص) چون بگذري

جز علي (ع) مرتضا را پادشاه اوليا

تا بدو دارم تولا با تبرايم ز غير

چون نيابد بي تبرا از تولا دل صفا

در ولاي او نمايم پايداري همچو قطب

ور بگرداند فلك بر سر بخونم آسيا

منقبت از جان و دل «كابن يمين» مي گويدش

هست اظهار عبوديت نه انشاء ثنا

من كه باشم كش ثنا گويم ولي مقصودم آنك

از شمار بندگان داند مرا روز جزا

كردگارا مجرمم اما تو آگاهي كه من

بنده ي اويم چه باشد گر بدو بخشي مرا

مظهر نور نخستين ذات پاك مصطفاست

مصطفي (ص) كو اولين و آخرين انبياست

آنكه هستي بر طفيلش حاصل است افلاك را

وين نه من تنها همي گويم بدين گويا خداست

در صفات ذات پاكش زحمت اطناب نيست

گفته شد اوصاف او يكسر چو گفتي مصطفاست

چون نبي (ص) بگذشت امت را امامي واجبست

وين نه كاري مختصر باشد مر اين را شرطهاست

حكمتست و عصمتست و بخشش و مردانگي

كژنشين و راست ميگو تا ز ياران اين كراست

ص: 447

اين صفات و زين هزاران بيش و عصمت بر سري

با وصي مصطفي (ص) يعني علي المرتضاست

جز علي (ع) مرتضي در بارگاه مصطفي (ص)

هيچكس ديگر به دعوي سلوني برنخاست

مصطفي (ص) و جمله يارانش مسلم داشتند

اينچنين دعوي چو دانستند كان رمز از كجاست

حجت اثبات علمش لو كشف باشد تمام

از فتوت خود چه گويم قايل آن هل اتاست

او به استحقاق امام است و به نص مصطفي (ص)

بر سر اين موجب نص نيز حكم انماست

با چنين فاضل ز مفضولي تراشيدن امام

گر صواب آيد ترا باري به نزد من خطاست

چون گذشت از مرتضي (ع) اولاد او را دان امام

اولين زيشان حسن (ع) وانگه شهيد كربلاست

بعد ازو سجاد (ع) و آنگه باقر (ع) و صادق (ع) بود

بعداز او موسي (ع) نجي الله وبعد از وي رضا (ع)ست

چون گذشتي زو تقي (ع) را دان امام آنگه نقي (ع)

پس امام عسكري (ع) كاهل هدي را پيشواست

بعد ازو صاحب زمان كز سالهاي ديرباز

ديده ها در انتظار روي آن فرخ لقاست

چون كند نور حضور او جهان را باصفا

هر كژي كاندر جهان باشد شود يكباره راست

اين بزرگان هر يكي را در جناب ذوالجلال

از بزرگي رفعتي فوق سماوات العلاست

بنده خود را گر چه حد آن نمي داند وليك

دايم از اخلاص ايشان كارش انشاء ثناست

بر اميد آنكه روز حشر از اين شاهان يكي

گويد اين «ابن يمين» از بندگان خاص ماست

اين عنايت بس بود «ابن يمين» را بهر آنك

هر كه باشد بنده شان در اين دو دنيا پادشاست

ابو القاسم حسينجاني

آسمان، سرپناه مولا بود

ص: 448

و زمين، كارگاه مولا بود

عاشقي، پابه پاي او مي رفت

چشم نرگس، نگاه مولا بود

هرچه مي كرد، دلبري مي كرد

مهرباني، سپاه مولا بود

عدل و آزادگي، كه گم مي شد

چشم مردم، به راه مولا بود

روز، هر چيز داشت؛ از او داشت

و شبان، شاهراه مولا بود

روز و شب را، به كار، وا مي داشت:

اين، سپيد و سياه مولا بود!

آب، از الغدير، برمي داشت

مَشربي، كه گواه مولا بود

كوفه، هرچند هم، كه بد مي كرد

باز هم، در پناه مولا بود!

پدر خاك بود و، خاكي بود

بي گناهي، گناهِ مولا بود!

ابوتراب هدائى

هر چه بينى در بسيط خاك كج خوى شرير

هر كه بينى مانده در چنگال آمالش اسير

كفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب

و اين پليديها و ظلمت هست ز انكارغدير

چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا

تا نمايد ره ، بشر را سوى احسان كثير

تا رهاند از پريشانى و جهل و خودسرى

هم نمايد راه روشن را براى هر بصير

آمدش جبريل و گفتا: اى امير انبيا

اى كه در كانون خلقت نيست مانندت نظير

من تو را از جانب يزدان پيام آورده ام

اى كه هستى بر خلايق هم بشير و هم نذير

اى كه بر ذرات عالم مى رسد از توحيات

واى كه در عرش علا باشد تو را جا وسرير

تا رهانى خلق را از تيرگيهاى ضلال

تا كنى بينا به نور باطن خود هر ضرير

تا كنى بنيان دين را استوار و پايدار

تا نماند حجتى از بهر افراد شرير

مجمعى اندر غدير خم بپرداز و بگو

ص: 449

بعد من باشد على بر ارض و ما فيها سفير

حكم او حكم من است و حكم من حكم خدا

حب او ايمان و بغضش كفر و زين نبودگزير

فرض بر هر فرد انسان است تا از روى صدق

رخ نهد بر آستان اين جوانمرد دلير

هست جنت جايگاه پيروان صادقش

هر كه از او روى تابد دوزخش باشد مسير

هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست

هست اين فرمان رب خالق حى قدير

حاضران گفتند پذيرفتيم و يك تن زان گروه

بخ بخ گفت و بيعت كرد و خواند او راامير

ليك بعد از رحلت او كند آن كان نفاق

چاهى اندر معبر آن سفله خويان قصير

تا به آل مصطفى ظلم و جفا سازد روا

تا ببندد راه را بر حق شناسان بصير

تا زند آتش به باب معبر روح الامين

تا شود خون از جفايش قلب زهراى خبير

تا كه بعد از اندكى از جور و بيداد يزيد

اهل بيت او شود در دست اهريمن اسير

تا هدايى را زبان گوياست خواهد از خدا

تا مصون مانند، از هر رنج ، ياران امير

 

احمد نعمتي

ما درس وفا ز حيدر آموخته ايم

در مكتب او دلق ريا سوخته ايم

ما را نبود هيچ نظر بر دگري

تا ديده به لطف مرتضي دوخته ايم

***

گفتم به دل امشب ز چه اين شور و نواست

از بهر چه مهتاب چنين غاليه ساست

بر بام فلك زهر چرا نغمه سر است

گفتا شب ميلاد علي شير خداست

***

اي روي تو آئينه ذات احدي

ص: 450


اطلاع رسانی