چوشبنمي است كه بربرگ لاله غلطيده است
به باغ طبع «وفائي» شكفت باردگر
هرآن گلي كه به مدح علي پسنديده است
زمزمه علي بردين رسول حق ولي آمده است
خورشيد ولا، نور جلي آمده است
جبريل امين براي ديدار علي
با زمزمه علي علي آمده است
مدح و ثنا
آية الله حاج سَيِّد حسن فقيه امامي اعلي الله مقامه
مولاي من مولود كعبه كيست؟ اوّل خليفه كيست؟
با نام ايليا، مولايِ من عليست
بِن عمِّ مصطفي، هميار با وفا
سلطانِ اصفيا، مولايِ من عليست
قاضي به عدل و داد، رزمنده در جهاد
بي ترس و بيريا، مولايِ من عليست
محبوب كردگار، مظلوم روزگار
مقتولِ اشقيا، مولايِ من عليست
عالِم به هر كتاب، دانا به هر جواب
در رأس ازكيا، مولايِ من عليست
مشكل گشايِ خلق، ناطق به حكم حق
سالارِ اتقيا، مولاي من عليست
در جنگ، قهرمان؛ با خلق، مهربان
الگويِ اسخيا، مولايِ من عليست
پيوسته در نماز، در خير پيشتاز
معشوقِ كبريا، مولايِ من عليست
منصوب در غدير، با سبك بينظير
سرخيلِ اوصيا، مولايِ من عليست
مَدعُو به حيدر است، فاتح به خيبر است
افضل ز انبياست، مولايِ من عليست
مصداق «إنّما»، ممدوحِ «هَلْ اَتَيٰ»
مبغوضِ ادعيا، مولايِ من عليست
تأويل و القمر، ميزانِ خير و شر
هم نور و هم ضيا، مولايِ من عليست
تفسير «النّعيم»، جنّات را قسيم
در بين اوليا، مولايِ من عليست
آن كس كه حقّ او بردند روبرو
افرادِ بيحيا، مولايِ من عليست
شعر از آية الله حاج سَيِّد حسن فقيه امامي اعلي الله مقامه
مرحوم اقاسي
مرحوم اقاسي
ص: 251
اون آقايي كه شبا رد مي شد از كوچه ما
كيسه به دوش كو رد پاي پر خراش بي خروش
كو اون آقاي خرقه پوش كو كجاس
اون آقا كه پينه هاي دستاش مرحم دلاي ما بود
نفس سبز نگاهش هميشه حلال مشكلاي ما بود
ميشه يك بار ديگه سر بزنه به خونه ما
بگيره نشوني از غربت بي نشونه ما
موهاي آقا سفيده جوونا كيسه رو از آقا بگيرين
قامت آقا خميده جوونا كيسه رو از آقا بگيرين
جوونا آقا بشين زنده كنين رسم جوونمردي رو امشب
يتيما منتظرن زنده كنين شيوه شبگردي رو امشب
يتيما پشت دراي خونشون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق يه جفت صداي پا نشستن
موهاي آقا سفيده جو ونا كيسه رو از آقا بگيرين
قامت آقا خميده جوونا كيسه رو از آقا بگيرين
حيدر كرار نيم خانه نشينم
ولي جان به فداي جگر سوخته ات يا علي
دستاي پينه بسته علي به همراه منه
خونه نشيني علي آتيش به جونم مي زنه
تو كوله بار شعر من اسم قشنگ عليه
قافيه ي تنگ دلم از دل تنگ عليه
تو كوچه هاي غربتم نشوني از مولا ميدن
اهل محل سلامم رو جواب سربالا ميدن
به من ميگن علي كيه علي امام عاشقاس
به من ميگن علي چيه داغ دل شقايقاس
توي نجف يه خونه بود كه ديواراش كاهگلي بود
اسم صاحب اون خونه مولاي مردا علي بود
نصف شبا بلند ميشد يه كيسه داش كه ورميداش
ص: 252
خرما و نون و خوردني هرچي كه داش تو اون ميذاش
راهي كوچه ها مي شد تا يتيما رو سيركنه
تا سفره خاليشون رو پر از نون و پنير كنه
شب تا سحر پرسه ميزد پس كوچه هاي كوفه رو
تا پر بارون بكنه باغاي بي شكوفه رو
عبادت علي مگه ميتونه غير از اين باشه
بايد مثل علي بشه هر كي كه اهل دين باشه
بعد علي كي ميتونه محرم راز من بشه
درد دلم رو گوش كنه تا چاره ساز من بشه
فردا اگه مهدي بياد دردا رو درمون مي كنه
آسمون شهرمون رو ستاره بارون ميكنه
چشمات رو وا كن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگا كن آقاجون دل شكسته مو ببين
دلت مياد كبوترات تو حرمت پر نزنن
به سايه بون دستاي مهربونت سر نزنن
نورالدين آذري
چنان كه هست فلك را دوازده تمثال
كه آفتاب بر آن دور مي زند مه و سال
بر آسمان ولايت دوازده برجند
چو آفتاب نبوت همه به اوج كمال
قضا چو آينه نور احمدي مي ريخت
بريخت زآينه او دوازده تمثال
ستارگان سپهر ولايت و شرفند
كه ايمنند زنقصان و احتراق و وبال
شهان بي سپه و خسروان بي شمشير
ملوك بي حشم و اغنياي بي اموال
ز آفتاب نبوت صدور اين انجم
مثال صورت تفصيل آمد از اجمال
مجاوران صوامع نشين عالم قدس
مقربان سراپرده جلال و جمال
ازين دوازده برج و دوازده خورشيد
علي ست مهر سپهر كمال و مطلع آل
علي ست آنكه به كنه فضيلتش نرسد
به غير ذات خداوند، ايزد متعال
ص: 253
نگفته سهو و نديده خطا، نخورده حرام
نبرده دست بر كس، نكرده رد سوال
كند تصور مثلش خيال و گويد عقل
زهي تصور باطل زهي خيال محال
حديث معرفت او به مردم نااهل
همان حكايت آب است و قصه غربال
امير ايزدي
اسرار محرم
اولِ گفتارم اگر بسمه تعالي نشود
مده، گويا نشود طوطيِ طبعم به سخن ن
بر سرِ آنم كه قلم دور ز معنا نشود
كاش سراي دل ما خانه ي بت ها نشود
ز اين حرم پاك برون گنجِ تولا نشود
شاخصِ ايمان به خدا، هست تولاي علي
ملك نجف شد ز شرف طور تجلاي علي
هر دل بشكسته بود جاي خدا ، جاي علي
هر كه به پرونده ي او نقش شد امضاي علي
شامل خشم و غضبِ خالق يكتا نشود
كيست علي؟ آنكه بود در همه جا ياور حق
مظهر حقّ است و به طوفان زمان لنگر حق
حجت بر حق كه ز حق آمده خود محور حق
«سِلْمك سِلْمي» بشنو از لب پيغمبر حق
خصمِ «اولي الامر» يقين حاميِ «طه» نشود
هر كه به جنگ شه دين خيزد و پيكار كند
تيغ به كف حمله سوي احمد مختار كند
هر كه شود منكر او ، فضل وي انكار كند
خصم خدا گشته، بگو: توبه از اين كار كند
غير زنا زاده كسي منكر مولا نشود
مير هدي ، شير غزا ، شاه ولا ، حبل متين
روح حرم ،كوه كرم ، صاحب دم ، خسرو دين
شمس شرف ، شاه نجف ، مرشد جبريل امين
ناصر شرع نبوي ، ناطق قرآن مبين
لب چوگشايد به سخن،كيست كه شيدا نشود؟
ص: 254
سرّ خداي ازلي ، اُسوه ي تقواست علي
زيب نُبي ، نَفْسِ نَبي ، بر همه مولاست علي
سيد كونين بود ، همسر زهراست علي
عالي اعلاست علي ، والي والاست علي
راهبري مثل علي يافت به دنيا نشود
هر كه زده غيرِ علي دست به دامان كسي
كرده تلف عمرِ گران ، رفته پيِ بوالهوسي
سود نبرده است و زيان ديده از اين كار بسي
شهپرِ سيمرغ ز كف داده به بالِ مگسي
پشّه اگر پر بكشد ، ثانيِ عنقا نشود
مظهر دادار علي ، سيد و سردار علي
گوهر شهوار علي ، قلزمِ ذخّار علي
آيت ايثار علي ، محرم اسرار علي
دلبر و دلدار علي، ماه شب تار علي
پيش رخِ ماهِ علي، مهر هويدا نشود
اي به فدايت تن و جان ، جاني و جانانه تويي
رهرو گمگشته منم ، رهبر فرزانه تويي
محترم از توست حرم، زينت آن خانه تويي
كعبه بود چون صدف و گوهر يكدانه تويي
جز تو دگر هيچ كسي زاده در آنجا نشود
ساقي كوثر مددي، تشنه ي صهباي تو اَم
من همه جوياي تو اَم، عاشق شيداي تو اَم
محو تجلاي تو اَم، غرق تمنّاي تو اَم
خاك كف پاي تو اَم، مست تولاي تو اَم
طوطي طبعم بجز از مدح تو گويا نشود
آنكه به فضلش بكند دشمنش اقرار تويي
آنكه به احباب بود روزِ جزا يار تويي
فخر عرب ، مير عجم، قافله سالار تويي
شير حنين و اُحدي، حيدر كرار تويي
در ره ياري نبي، مثل تو پيدا نشود
«ايزدي ام» شاعر تو ، من ز سبوي تو خوشم
از همه ي كون و مكان بر سر كوي تو خوشم
ص: 255
لحظه ي مرگم چو بود ديده به سوي تو خوشم
با گل لبخند بيا ، بين كه به بوي تو خوشم
چون گل لبخندِ شما ، غنچه شكوفا نشود
محمّد حسين بهجت (شهريار)
پيام آشنايي
علي اي هماي رحمت! تو چه آيتي خدا را؟
كه به ماسويٰ فكندي همه سايهي هُما را
دل اگر خداشناسي، همه در رخ علي بين
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالَم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سرِ چشمهيِ بقا را
مگر اي سحاب رحمت! تو بباري ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان «ماسويٰ» را
برو اي گداي مسكين! درِ خانهي علي زن
كه نگينِ پادشاهي دهد از كَرَم گدا را
به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من
چو اسير توست اكنون؛ به اسير كن مدارا؟
به جز از علي كه آرَد پسري ابوالعجائب
كه عَلَم كند به عالَم شهدايِ كربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان
چو علي كه ميتواند كه به سر برد وفا را؟
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيّرم چه نامم شه مُلكِ «لَا فَتيٰ» را
به دو چشمِ خونفشانم، هله اي نسيم رحمت!
كه ز كوي او غباري به من آر، توتيا را
به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت
چه پيامها كه دارم همه سوز دل صبا را
چو تويي قضايگردان به دعاي مستمندان
كه ز جان ما بگردان رهِ آفتِ قضا را
چه زنم چو ناي هر دم ز نوايِ شوق او دم
كه لسانِ غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
ص: 256
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايي بنوازد آشنا را
ز نواي مرغِ «يا حق» بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست «شهريارا»
شعر از محمّد حسين بهجت (شهريار)
جواد حيدري
نورالله اي به تو مختوم كتاب وجود
اي به تو مرجوع حساب وجود
خازن سبحاني و تنزيل وحي
عالمِ ربّاني و تأويلِ وحي
اي عَلَم ملَّت و نَفْسِ رسول
حلقه كش علمِ تو گوش عقول
داغكش نافهي تو مُشك ناب
جِزيهده سايه يِ تو آفتاب
آدم از اقبال تو موجود شد
چون تو خَلَف داشت كه مسجود شد
تا كه شده كنيت تو بوتراب
نُه فلك از جوي زمين خورده آب
راه حق و هادي هر گمرهي
ما ظلماتيم و تو نورُ الّلهي
آن كه گذشت از تو و غيري گزيد
نور بداد و ظلماتي خريد
وان كه شَبَه بر دگري ديده دوخت
خاك سيه بستد و گوهر فروخت
شعر از جواد حيدري
حسان
مدح علي است كار خداوند ذوالجلال
اينجا تمام عالم خلقت كرند و لال
بي لطف او به كس نبوَد قدرت مقال
«ميثم» چو دم زني ز ثناي علي و آل
هر دم تو را عنايت ديگر كند علي
به خدا كه خلقت ماسوا، همه شد براي تو يا علي
كه بود طفيل وجود تو، همه ما سواي تو يا علي
شجر وجود تو بارور، بشد از عنايت دادگر
همه بود مقصد از اين شجر، ثمر ولاي تو يا علي
چو گذشت از شه انبيا، به جلال و فضل و شرف تو را
بگزيد از همه ماسوا، به خدا خداي تو يا علي
ص: 257
زلبت بروز مقال حق، به كف حواله نوال حق
مثل و مثال تو جان حق، رُخ حق نماي تو يا علي
ز رُخت بهشت كنايتي، ز كف تو بحر روايتي
نفحات خُلد حكايتي، بود از لقاي تو يا علي
بود اين صحائف نُه طبق، ز كتاب فضل تو يك ورق
نرسد كسي به رضاي حق، مگر از رضاي تو يا علي
تويي آن خديو ملك خدم، تويي آن امير حبش خيم
كه به فرق پادشهان قدم، بنهد گداي تو يا علي
تو همان گزيده ي ايزدي، تو همان شهنشه امجدي
كه به عرش دوش محمدي، شده ارتقاي تو يا علي
كسي ار لطيفه سرا بود، كه تويي خداي، به جا بود
كه چو كارهاي خدا بود، همه كارهاي تو يا علي
همه كاينات دو كون را، شده اي تو رهبر و مقتدا
اگر آن پيمبر پيشوا، شده مقتداي تو يا علي
تو مَه سِپهر امامتي، تو گُلِ رياض كرامتي
تو دُرِ بحار شهامتي، سر و جان فداي تو يا علي
چو تولدت شده در حرم، حرم از وجود تو محترم
همه حرمت و شرف حرم، بود از براي تو يا علي
چه ملك چه جن و چه آدمي، بي فيض و دفع بلا همي
همه متكي همه ملتجي، به در سراي تو يا علي
دل ما و مهر و ولاي تو، لب ما و مدح و ثناي تو
رخ ما و خاك سراي تو، سر ما و پاي تو يا علي
به غلامي ات شده متّصف، همه ممكنات كما تصف
به مقام و فضل تو معترف، عدوي دغاي تو يا علي
ص: 258
متحيرم چه بخوانمت، چه بگويمت، چه بدانمت
كه سراست ز آنچه ستايمت، شرف و علاي تو يا علي
نه همين بود ز تو يا صفا، چمن و شريعت مصطفي
كه صفاي باطن اصفيا، بود از صفاي تو يا علي
ز تو باب ظلم شكسته شد، ز تو خيل كفر گسسته شد
سپر ضلال شكسته شد، به صف وغاي تو يا علي
طبقات خلق چو سر به سر، به در آورند ز خاك سر
ز عذاب حق همه در خطر، مگر اوليا تو يا علي
منم و ولاي تو يا علي، منم و رضاي تو يا علي
منم و ثناي تو يا علي، منم و عطاي تو يا علي
بخدا كه «ساعي» دلحزين بودش به حبّ تو دل رهين
همه آرزو بودش همين كه شود فداي تو يا علي
طلبد ز حق كه به عون وي، شودش به مدح تو عمر طي
بردش بشور و نوا چو ني، همه دم نواي تو يا علي
بود انتظار و رجاي او، كه ز راه لطف خداي او
گذرد ز جرم و خطاي او، صله ي ثناي تو يا علي
خانه و زادگاه تو بيت خداست يا علي
چهره دلگشاي تو قبله نماست يا علي
زمزمه ي ولادتت سوره مومنون بود
روز نخست بر لبت ذكر خداست يا علي
بر دهن تو مصطفي بوسه زد از تبسمت
خنده تو شكوفه عشق و صفاست يا علي
در عجب است عالمي از نهج البلاغه ات
چشمه گفته هاي تو آب بقاست يا علي
رحمت حق ولاي تو ياور تو خداي تو
ص: 259
هر كه ز حق جدا بود از تو جداست يا علي
نغمه آسمانيت سينه به سينه منعكس
در همه جا به هر زمان اين چه نواست يا علي
ذكر خدا خداي تو اشك تو ناله هاي تو
سوز دل و صفاي تو روح دعاست يا علي
قدرت انقلاب ما از بركات عشق تو
پرتويي از ولايتت نهضت ماست يا علي
گاه نبرد نام تو رمز جهاد ما بود
در همه مشكلات ما عضقده گشاست يا علي
بر در آستانه ات دوخته شد نگاه ما
عيد ولادت تو شد وقت عطاست يا علي
اشك حسان و خنده اش بسته به قهر و مهر تو
هجر تو و وصال تو درد و دواست يا علي
حسان
حكيم قاآني شيرازي
شماره يك
امر حق رستگاري جوي تا در حشر گردي رستگار
رستگاري چيست؟ در دل مِهر حيدر داشتن
همچو احمد پاي تا سر، گوش بايد شد ترا
تا تواني امتثال حكمِ داور داشتن
امر حق فوريست بايد مصطفي را در غدير
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن
بايدش دست خدا را فاش بگرفتن به دست
روبهان را آگه از سهم غضنفر داشتن
بر زمين، نامِ علي از نوكِ ناخن برنگار
تا تواني نقش دل بر گل مصوّر داشتن
رقصد از وجد و طَرَب، خورشيد در وقت كسوف
زانكه خواهد خويش را همرنگ قنبر داشتن
ذات حيدر افسر «لَولاك» را زيبد گهر
تاج را نتوان شَبَه بر جاي گوهر داشتن
شعر از :حكيم قاآني شيرازي
شماره دو
جنگ زرگر
اي خليفه مصطفي! اي دست حق! اي پشتِ دين!
كافرينش را ز توست اين زينت و فر داشتن
ص: 260
خشم با خصمت كند مرّيخ يا سر مست توست
كز غضب يا سُكر خيزد ديده احمر داشتن
غاليان گويند هم خود موسيي، هم سامري
بَهر گاوِ زر چه بايد جنگ زرگر داشتن
گيتي ار كوهي شود از جُرم، باللَّه ميتوان
كاهي از مِهر تو با آن كُه برابر داشتن
كي تواند جز تو كس در نهروان هفتاد نهر
جاري از خون بد انديشان كافر داشتن
كي تواند جز تو كس يك ضربتِ شمشير او
از عبادتهاي جنّ و انس، برتر داشتن
كي تواند جز تو كس در روز كين افلاك را
پر خروش از نعره ي الله اكبر داشتن
شعر از حكيم قاآني شيرازي
حبيب الله چايچيان (حسان)
شماره يك
گريه شبانه عليست، مرغ حق و كعبه آشيانه ي اوست
حريم عشق، پر از دلنشين ترانه ي اوست
پس از گذشت زمانها، هنوز گوش بشر
به نغمه هايِ دلانگيز و عاشقانه يِ اوست
زلال چشمهي زمزم كجا و اشك علي؟
صفاي اين حرم از گريه ي شبانه ي اوست
از اوست خرمن دانش، از اوست آب حيات
كه مرغ روح، غذايش ز آب و دانه ي اوست
عليست، محرم اسرار ربّ بي همتا
كليددار و عطابخش هر خزانه ي اوست
بهشت، ماحَضَرِ سفره ي عطايِ عليست
جحيم، سوزش يك ضرب تازيانه يِ اوست
وسيله ي كرم ذات حق «يدالله» است
خداي هر چه ببخشد، علي بهانه يِ اوست
علي به پلّه ي آخر رسيد در ايمان
نبي سَر است و علي پاي تا به شانه يِ اوست
عليست خانه يكي با خداي بي همتا
درون بيتِ خدا، زادگاه و خانه يِ اوست
عليست فرد نمودارِ خلقت كامل
ص: 261
كه عقل در عَجَب از خالقِ يگانه ي اوست
عليست آيتِ صبر خداي عزّوجل
هميشه در همه جا، صبر، پشتوانه يِ اوست
مقام صبر علي برتر از تفكّر ماست
چو بي نظير به عالم، غم زمانه يِ اوست
شعر از حبيب الله چايچيان (حسان)
شماره دو
اي ولي معبودم ،
سر به درگهت سودم
زائر بدي بودم
رفتم ار سر كوت
يا علي خدا حافظ ، يا علي خدا حافظ
با دوچشم خونبارم
من فقط تو را دارم
رو به هر طرف آرم
ديده ام بود سويت
يا علي خدا حافظ يا علي خداحافظ
لطف و رحمتت بايد تا مرا بيارايد
هركجا روم آيد برمشام جان بويت
يا علي خدا حافظ ، يا علي خدا حافظ
با گناه سنگينم
جلوه كن به بالينم
وقت مرگ خود چينم
لاله از گل رويت
يا علي خدا حافظ ، يا علي خدا حافظ
با نگاه احسانت
كن نظر به مهمانت
اي نبي ثنا خوانت
اي خدا ثنا گويت
يا علي خدا حافظ ، يا علي خدا حافظ
دادي از كرم راهم
حاجت از تو مي خواهم
من گداي در گاهم
تو كرم بود خويت
يا علي خدا حافظ ، يا علي خدا حافظ
ناله خيزد از نايم
اين بود تمنايم
تا دوباره باز آيم
در حريم نيكويت
يا علي خدا حافظ ، يا علي خدا
شماره سه
نوشته شده بر عرش خدا با قلم حيدر كرار
خدا خلق نمودست زمين را و زمان را زغبار حرم حيدر كرار
ص: 262
بهشت و همه آنچه در آن هست فداي غبار قدم حيدر كرار
بود خشم خدا بر لب تيغ دو دم حيدر كرار
رسولان اولو العزم نمك خورده جود و كرم حيدر كرار .
اميري و دليري يو همه كاره خلقت شدن
اينها همه يك فضلِ كمِ حيدر كرار
بدانيد اگر كعبه شده قبله حق بوده ز يمن قدم حيدر كرار
علي كسيت؟همان شاه كه عالم به كف اوست
خدايي شدن عالم هستي هدف اوست
همه آبروي اهل زمين اهل سماء از شرف اوست
بدانيد همه مركز عالم نجف اوست علي كيست؟
هماني كه خدا خوانده سنايش
هماني كه كعبه دريده دل خود را به هوايش
هماني كه نشسته دل زارم چو كبوتر لب بامش
هماني كه خدايي ست كلامش مرامش نمازش قيامش و قعودش
هماني كه خدا داده سلامش
علي كيست؟همان مالك عغبا
علي كيست؟همان صاحب دنيا و همان صاحب دلها
علي علي علي علي علي علي علي علي علي علي كيست؟
هماني كه خدا داده به او هستي خود را
و هستي خدا كيست به جز حضرت زهرا
علي كيست؟هماني كه دهد خاتم شاهانه گدا را
هماني كه حسينش به جهان كرده علم كربلا را
هماني كه ابالفضل از او درس گرفت است وفا را
هماني كه بود همت او غيرت او حيبت او در نفس زينب كبري
همان زينب كبري كه با خطبه مردانه طرفدار علي گشت
وزان خطبه خداوند بدهكار علي گشت
اي دو جهان طور تجلاّي تو
گنج خداوند، تولاّي تو ارض و سما خاك كف پاي تو
ص: 263
روي خدا روي دل آراي تو روح دو پهلوي نبي، همسرت
بيت خدا زادگهِ مادرت
شماره چهار
حافظ نظر به بندگان اگر،
ز مرحمت خدا كند
قسم به ذات كبريا،
ز يمن مرتضي كند
خدا چو هست رهنمون،
مگو دگر چرا و چون
كه او كند هر آنچه را
كه حكمت اقتضا كند
ز قدرت يَدُ اللَّهي،
كسي ندارد آگهي
وسيله اش بود علي ،
خدا هر آن چه را كند
به جنگ بدر و نهروان،
علي است يِكّه قهرمان
نگر كه دست حق عيان ،
قتال اشقيا كند
به روي دوش مصطفي ،
نهد چو پاي مرتضي
نگر به بت شكستنش ،
كه در جهان صدا كند
به رزم خندق و اُحُد ،
به قتل عَمْرو عَبْدُوُد
خدا به دستِ دست خود ،
لواي حق بپا كند
چو افضل از عبادت
خلايق است ، ضربتش
علي تواند اين عمل ،
شفيع ما سِوي كند
به پيشگاه كردگار ،
ز بس كه دارد اعتبار
دُيون جمله بندگان ،
تواند او ادا كند
نماز ، بي ولاي او ،
عبادتي است بي وضو
به منكر علي بگو ،
نماز خود قضا كند
هر آنكه نيست مايلش ،
جفا نموده با دلش
بگو دل مريض خود ،
به عشق او شفا كند
علي است آن كه تا سحر ،
سرشك ريزد از بصر
پي سعادت بشر ،
ز سوز دل دعا كند
علي انيس عاشقان ،
ص: 264
علي پناه بي كسان
علي امير مؤمنان ،
كه مدح او خدا كند
پس از شهادت نبي ،
كه را سِزَد به جز علي
كه تا به حشر آدمي ،
به كارش اقتدا كند
قسيم نار و جنتّش ،
ترازوي محبّتش
كه مؤمنان خويش را ،
ز كافران جدا كند
گهي به مسند قضا ،
گهي به صحنه غزا
گهي به جاي مصطفي ،
كه جان خود فدا كند
علي است فرد و بي نظير ،
علي مجير و دستگير
كه نام دل گشاي او ،
گره ز كار وا كند
زكار قهرمانيش ،
پر است زندگانيش
نگين پادشاهيش ،
به سائلي عطا كند
امير كشور عرب ،
ثنا كنان ، دعا به لب
برد طعام نيمه شب ،
عطا به بي نوا كند
ز كوي شاه اوليا ،
كه مهر اوست كيميا
كجا روي ، بيا بيا ،
كه دردها دوا كند
كنيم چون كه هاي و هو ،
به پيشگاه لطف هو
خدا نظر كند به او ،
علي نظر به ما كند
دل علي گداخته ،
كه با زمانه ساخته
امام ناشناخته ،
ز خلق شكوه ها كند
پس از وفات فاطمه ،
كشيد دامن از همه
كه ختم عمر خويش را ،
به كنج انزوا كند
ز قبر بنت مصطفي ،
كجا رود علي ، كجا
كه نيست يار آشنا ،
دلش ز غم رها كند
سرشك بر دو عين او ،
ص: 265
ز اشك زينبين او
كه گريه بر حسين او ،
به ياد كربلا كند
علي غريب و خون جگر ،
ز هجر يار نوحه گر
كنار آن جدار و در ،
اقامه عزا كند
(حسان) بگير دامنش ،
قسم به حقّ محسنش
گره گشاي انبيا ،
حوائجت روا كن
شاعر : حبيب الله چايچچيان
مهدي رحيمي
از همان روزي كه زلف يار را كج ساختند
ذوالفقار اين تيغ معنادار را كج ساختند
زلف يار در حجاب و ذوالفقار در نيام
علتي دارد كه اين آثار را كج ساختند
خشت اول نام حيدر بود و چون بنا نگفت
تا ثريا قد اين ديوار را كج ساختند
قبله گاه اهل معني چون شكاف كعبه شد
قبله گاه مردم دين دار را كج ساختند تا نريزد
نام مولا مثل قند از گوشه اش
پس براي طوطيان منقار را كج ساختند
مهر حيدر ريخت همراه گناهان زياد
روي دوشم تا كه كوله بار را كج ساختند
تا خلايق در ازل سرگرم مولا بوده اند
در علي پيمانه اسرار را كج ساختند
من كه ايوان نجف را ديده ام حس مي كنم
پيش آن ايوان در و ديوار را كج ساختند
تا كه در هر پيچ و خم نام علي را سر دهند
ديده باشي در نجف بازار را كج ساختند...
مرحوم سَيِّد محمّد علي رياضي يزدي
شعر 1
مدار فلك اي ماورايِ حدّ تصّور، مقام تو
مريم كنيز و عيسيِ مريم غلامِ تو
تو روشني رويِ خدايي و چون خداست
ص: 266
بالاي ماورايِ تصوّر، مقامِ تو
دست خدا و چشم خدا، صورت خدا
تو بر خداي قائم و ما بر قوام تو
دونِ كلامِ خالق و فوقِ كلامِ خلق
نهج البلاغه آن ملكوتي كلام تو
هر صبحدم شعاع طلايي آفتاب
آيد ز آسمان پيِ عرض سلام تو
فرض است بر تمامي ذرّات كائنات
مهرِ تو و وفايِ تو و احترامِ تو
ارض و سما به يُمنِ وجودِ تو شد به پا
دائر بُوَد مدارِ فلك بر دوامِ تو
صوم و صلاة، رنگ خدايي به خود گرفت
زان خون كه رنگ كرده صلاة و صيام تو
در كعبه شد پديد و به محراب شد شهيد
قربان حُسنِ مَطلع و حُسن ختام تو
شعر از مرحوم سَيِّد محمّد علي رياضي يزدي
شعر 2
گيرم كه آفتاب جهان ذره پرور است
اين بس مرا كه سايه ي مهر تو بر سر است
دولت به كام و محنت گردون حرام باد
تا ساغرت بگردش و تامي به ساغر است
اي دل چرا به غير خدا تكيه مي كني؟
اميد ما و لطف خدا از كه كمتر است؟
بهر دو نان خجالت دونان چه مي كشي؟
اي دل صبور باش كه روزي مقدّر است
خاطر ز گفتگوي مكرّر شود ملول
الاّ حديث دوست كه قند مكرّر است
فرخنده نامه اي كه موشّح به نام اوست
زيبنده آن صحيفه كه او زيب دفتر است
نامي كه با خدا و پيمبر ز فرط قدس
زيب اذان و زينت محراب و منبر است
پشت فلك خميده كه با ماه و آفتاب
ص: 267
در حال سجده روي به درگاه حيدر است
شمس ضحي، امام هدي، نور هل اتي
چشم خدا و نفس نفيس پيمبر است
در آيه ي مباهله اين مهر و ماه را
جانها يكي و جلوه ي جان از دو پيكر است
وجهي چنان جميل كه از شدّت جمال
وجه خدا و جلوه ي الله اكبر است
نازم به دست او كه يكي ناز شست
او از جاي كندن در سنگين خيبر است
با اشك چشم، ابر كرم بر سر يتيم
با برق تيغ، صاعقه اي بر ستمگر است
جز راه او بسوي خداوند راه نيست
يعني كه شهر علم نبي را علي، در است
بر تارك زمان و مكان تاج افتخار
در آسمان فضل درخشنده اختر است
قبرش درون ديده ي آدم كه چشم او
در خاك هم بنور جمالش منوّر است
آوازش از وراي زمانها رسد بگوش
تصويرش از فراز افق ها مصوّر است
كمتر ز ذرهّ ايم و فزون تر ز آفتاب
ما را كه خاك پاي علي بر سر افسر است
وصف علي ز عقل و قياس و خيال و وهم
وز هرچه گفته اند و شنيديم برتر است
شد عرض ما تمام و حديث تو ناتمام
حاجت به مجلس دگر و وقت ديگر است
طبع لطيف و شعر «رياضي» به لطف و شهد
شاخ نبات خواجه ي شيراز و شكّر است1
ژوليده نيشابوري
شماره يك
آتش قهر نه تو را شيعه خدا مي خواند
ص: 268
نه جدايت ز خدا مي داند
يا علي! چرخ زمان را شب و روز
گردشِ چشم تو مي چرخاند
آسيابي كه دهد روزيِ ما
به خدا دست تو مي گرداند
غنچه با آن همه خندان دهني
لب خندان تو مي خنداند
چشمه ي چشم فلك را به خدا
چشم گريان تو مي گرياند
قامت سرو سلحشوران را
نعره ي خشم تو مي لرزاند
عاصيان را به شرار دوزخ
آتش قهر تو مي سوزاند
مؤمنان را به بهشت موعود
جذبه ي عشق رخت مي خواند
معني خوب و بد عالم را
به بشر علم تو مي فهماند
كس نداند به خدا قدر تو را
چون خدا قدر تو را مي داند
نظري كن تو به «ژوليده»، علي
به زبان، نام تو را مي راند
شعر از :ژوليده نيشابوري
شماره دو
اوصاف علي
بهترين رهبر ابناء بشر كيست عليست
به يتيمان ستم ديده پدر كيست عليست
داشت ايزد به صدف يك دُر يك گوهر ناب
دُر يكدانه نبي هست و گهر كيست عليست
آنكه بر دوش رسول مدني پاي نهاد
تا كند بتكده ها زير و زبر كيست عليست
كس نگفته است سلوني به جهان بهر بشر
انكه فرمود و به ما داد خبر كيست عليست
آنكه بر جاي نبي خفت كه از راه وفا
كند از جان نبي دفع خطر كيست عليست
آنكه با ديدن رخسار غم آلود يتيم
اشك مي ريخت به دامن چو گهر كيست عليست
آنكه مي برد غذاي فقرا بر سر دوش نيمه شب
بر سر هر كوي و گذر كيست عليست
ص: 269
آنكه در خانه حق آمد و از خانه حق بست
از دار جهان بار سفر كيست عليست
آنكه شق القمر از تيغ عدو گشت سرش
بر سر سجده به هنگام سحر كيست عليست
(ژوليده نيشابوري)
غلامرضا سازگار
شماره 1
جسم پاكت را خدا نيكوتر از جان آفريده
جان چه باشد هر چه گويم بهتر از آن آفريده
از نمكدان لبت در هر سري شوري نهاده
وز فيوضات دمت در هر تني جان آفريده
با تماشاي رخت چشم ملك را نور داده
وز تراب مقدمت پاكيزه انسان آفريده
با پيامت لمعه لمعه نور عرفان پخش شده
در كلامت چشمه چشمه آب حيوان آفريده
كشور دل را بخروشيد جمالت كرده روشن
مرغ جان را بر گل رويت ثنا خوان آفريده
گنج مهرت را به ويرانخانه دل جاي داده
يا ميان شعله آتش گلستان آفريده
تا بگيرد جلوه از مهر تو و بخشد به هستي
بر براز آسمان مهر درخشان ، آفريده
دفتر مدح تو را بر عقل اول هديه كرده
يعني از روح بيان خويش قرآن ، آفريده
تو قسيم جنت و ناري كه حق با مهر و قدرت
باغ جنت خلق كرده نار سوزان ، آفريده
ناخداي كشتي جودي كه در بحر وجودت
رحمت و غفران و عفو و لطف و احسان افريده
از تجلاي تو بر چشم و دل دين نور داده
با تولاي تو جان بر جسم ايمان آفريده
تو همان شخصيت فردي كه گونان صفتها
ص: 270
در وجودت جمله را دادار منان آفريده
علم و حكمت طلف و رحمت مجد و عزت مهر و رافت
چشم گريان خشم نيران فيض رضوان آفريده
از طفيل حضرتت اي باعث ايجاد عالم
جان به هستي لطف كرده ملك امكان آفريده
خلد و رضوان باغ و بستان ، حور و غلمان ،
دين و ايمان كوه و صحرا ، دشت و دريا ، باد و باران ،
آفريده شهريار ملك امكاني كه حي
لا مكانت ملك امكان را همه در تحت آفريده
روي قرآن پشت دين جان نبي دست خدايي
در دو بازويت خدا فتح نمايان، آفريده
ميزبان و سفره دار رحمتت خوانده است و آنگه
عالمي را بر سر اين سفره مهمان ، آفريده
ازتو بس كار خدايي ديده ام در حيرت استم
اي عجب داور تو را در نقش انسان آفريده
شعله اي تا از چراغ حكمتت بخشد به هستي
پير داناي حكيمي هچون لقمان ، افريده
ذره اي از آفتاب حسن رويت را گرفته
تا براي پير كنعان ماه كنعان ، آفريده
از براي پاسداري حبيب خود محمد
چون تويي در بيشه دين شير غران آفريده
مكتب فضل تو را نازم كه در اغوش گرمش
بوذر و بوالاسود و مقداد و سلمان آفريده
چهره پوشيده ات در پرده تاريكي شب
خنده شادي به لبهاي يتيمان افريده
شب ز اشك ديدگان برنخل خرما آب داده
روز مرگ از تيغه شمشير بران آفريده
تو كه هستي كه صفات خويش را دادار هستي
ص: 271
در وجود اقدست پيدا و پنهان آفريده
همچون قران دفتري در وصف مدحت نشر داده
همچون پيغمبر تو را نيكو ثنا خوان آفريده
برترين بانوي عالم را به شخصي چون تو داده
بهترين فرزند زان پاكدامن آفريده
فكر بيدار سخن دان بكر مضمون آفريند
بر مضامين تو نازم كه سخن دان آفريده
گر به مهرت بود عالم متفق كي بود
دوزخ از براي دشمنت دادار نيران افريده
اي امير مومنان اي انكه از يمن وجودت
عالم ايجاد را دادار سبحان آفريده
سرزمين كربلا را بين كه از خون حسينت
دست حق در دامنش درياي غفران آفريده
سرخ كرده دشت و صحرا را ز خون پاك بازان
روز عاشورا مبارك عيد قربان ، آفريده
نخله آزادي از اشك اسيران سبز كرده
لاله توحيد از خون شهيدان ، آفريده
روزگار ظلم را از آه طفلان تيره كرده
چشمه هاي آتش از لبهاي عطشان آفريده
گلستان عشق را زان كشتگان آباد كرده
يا بهشت ديگري در آن بيابان آفريده
قامت عباس را قلزم خون غرق كرده
يا ميان قلزم خون سر و بستان آفريده
حنجر خشكيده طفل و سرشك چشم مادر
محشري ديگر در آن صحراي سوزان آفريده
در پريشاني ميثم از غم جانان همين بس
كاتشي از نو ، به دلهاي پريشان آفريده
شماره 2
اي دست و ديده حي توانا را
وي جان پاك سيد بطحي را
ترسيم بند ، صفحه صورت را
مشعل فروز عالم معني را
ص: 272
گردونه دار گنبد گردون را
فرمانرواي عالم بالا را
سوزنده شمع خانه محرومان
غرنده شير بيشه هيجا را
شب زنده دار هرشب نخلستان
پيرايه بخش دامن صحرا را
از اشك سرخ در دل تاريكي
سر سبز كرده نخله خرما را
در ناله هاي گرم تو بايد خواند
راز دراز قصه شبها را
در كفش وصله دار تو بايد ديد
بي ارزشي و پستي دنيا را
گه بر فراز قله معراجي
مهمان نواز خواجه اسري را
گه در خرابه همدم و بابائي
طفل نديده چهره بابا را
جز در تو كس نديده و نشنيده
آن اقتدار و اين همه تقوا را
آن پر بها لباس غلامان را
آن وصله دار جامه مولا را
آن اشكبار چشم خدا بين را
و اين ابدار تيغ شرر زا را
آن نيمه شب به چاه ، سخن گفتن
و آن بين روز خطبه غرا را
غير از تو كس نكرده قبول و
رد نان جوين و شهد مصفي را
غير از تو كس نكرده خون رنگين
در سجده نماز ، مصلي را
جز ار كف عنايت وجود تو
قاتل نديده اينمه اعطا را
آن با وقار برد يماني را
آن راهوار مركب پويا را
تو كيستي كه دفتر اوصافت
ديوانه كرده مردم دانا را
تو كيستي كه خصم به وصفت گفت
هفتاد بار نكته لولا را
دست خداي هستي و از رافت
بگذاشتي به دوش نبي پا را
ص: 273
ديدم تو را يگانه و بي همتا
آنسان كه ذات خالق يكتا را
وصف تو هر دم است چو ذكر خلق
مرغ هوا و ماهي دريا را
مهر تو نيز در حركت آرد اين
نه سپهر و گنبد مينا را
از طلعت تو محفل قرب حق
دارد چراغ انجمن آرا را
چشم تو ديد رخم بروي زخم
اما نديد جامه ديبا را
قلب تو داشت شوق الهي را
اما نداشت وحشت عقبا را
جان تو برد رنج خلايق را
اما نبرد لذت دنيا را
دادي طلاق دائم ، گيتي را
كاورد حق بعقد تو زهرا را
آن بانوي زنان دو عالم را
آن دخت پاك سيد بطحا را
دادار با ولاي تو بر دلها
بخشيد گونه گونه تجلا را
قامت عيان نكرده به محفلها
كردي عيان قيامت كبري را
صورت نشان نداده ز كف
بردي صبر و شكيب قلب شكيبا را
دست كرامت تو دهد شمشير
درگير ودار معركه اعدا را
مهر و ولايت تو بود حاكم
امروز را و صحنه فردار را
گردش كند سپهر بدلخواهت
هرگه كني اشاره و ايما را
بازار پر هياهوي روز حشر
خوش ميخرد به مهر تو كالا را
گر جان دهد مسيح به بيجائي تو
جان دهي هزار مسيحا را
موسي رود بطور تو ، در سينه
داري هزار سينه سينا را
چون جان پاك ياور و هم آغوش
در درد ، رنج هر تن تنها را
ص: 274
حرف خداست مدح تو در قرآن
ديديم از الف همه تا پا را
باء است حرف مطلع بم الله
تو نقطه مباركي آن با را
ياد قد تو كرده بچشم ما
چون خار راه شاخه طوبا را
جان رسول هستي و در و صفت
اينسان گشود لعل گهرزا را
فرمود جز من و تو در اين هستي
نشناخته كس خداي توانا را
غير از تو ، خداي تو كس نشناخت
پيغمبر خداي تعالي ، را
نشناخت كس بغير خدا و نبي
قدر علي عالي اعلا را
اي كرده در نماز ز خون رنگين
سجاده و محاسن و سيما را
اي پيش تيغ خصم دو تا كرده
از شوق دوست قامت يكتا را
اي نقش خاك و خون زمين كرده
در راه دوست قامت رعنا را
اي برگزيده بهر ملاقات
پروردگار ، ليله احيا را
اي داده با مصيبت هجرانت
بر عالمي مصيبت عظما را
اي كرده با شهادت سرخ خود
سر سبز نخل زنده تقوا را
اي برق آه آه سحرگاهت
آتش فكنده سينه خارا را
شوري دگر عطا بر ما كن
سوزي دگر بده شرر ما را
دارم بسر هواي تماشايت
بر من ببخش چشم تماشا را
"ميثم " گرفته از كرمت الهام
تا گفته اين قصيده غرّا را
شماره 3
مرا به عالم زر بود با تو اين ميثاق
كه باشم از همه عالم فقط تو را مشتاق
ص: 275
هنوز خلق نگرديده بود آب و گلم
كه در حريم دلم بر تو ساختند رواق
زبس به روي تو عاشق شدم نمي دانم
ز شوق وصل مرا مي كشند يا به فراق
به شوق آنكه بيايي به ديدنم دم مرگ
در انتظار اجل سخت طاقتم شده طاق
به نامه گنهم خط قرمزي بكشيد
كه برد مهر علي در بهشتم از ارفاق
زدست دشمنت ار آب سرد بستانم
هماره باد حميم جهنمم به مذاق
ولايت تو از آن در دلم ولادت يافت
كه مُهر مهر تو را مادرم گرفت صداق
اگر زمهر تو غفلت كنند اولادم
كنم به ناله و نفرين تمامشان را عاق
تو دست و چشم و زبان خدايي اي مولا
خدا گواست كه نبود به گفته ام اغراق
هزار بوسه به شمشير و دست و بازويت
كه شير خوانده تو را قادر علي الاطلاق
هنوز شير ننوشيده چشم نگشوده
به يك تكان تو بگسست رشته قنداق
شنيده ام كه جهان را طلاق دادي تو
چگونه عقد نكردي و دادي اش سه طلاق
به دشمنان تو اين كمترين عذاب بود
كه با حميم جهنم كنند استنشاق
گداي كوي توام يا علي نگاهم كن
به دست بذل نمودي زچشم كن انفاق
از آن تخلص خود را نهاده ام "ميثم"
كه اشتياق توام بوده است سبك و سياق
شماره 4
اي ابر مرد عالم خلقت
ركن اركان محكم خلقت
اي ولي خدا و جان رسول
ص: 276
پدر كل دودمان رسول
وصفت اين بس كه ذات لم يزلي
گفت اعلا منم، علي است علي
روح تو روح احمد است علي
تو محمد ، محمد است علي
اين شنيدم چو خواجة لولاك
به سما برگذشت از سر خاك
پاي بر اوج نه فلك بگذاشت
رفت آنجا كه وهم راه نداشت
رفت جايي كه بود فوق وجود
غرق گرديد در هو الموجود
در فروغ جمال ذو المننش
لرزه افتاده بود بر بدنش
خالق لم يزل نگاهش داشت
دست رحمت به شانه اش بگذاشت
تو براي شكستن بت ها
پا نهادي به جاي دست خدا
تو نبي را تمام جان و تني
تو به دوش رسول بت شكني
تو فراتر ز وهم هر بشري
حيدري يا خليل بي تبري
هر بتي كز ارادة تو شكست
يا علي گفت و دل به مهر تو بست
همه بت ها به سجده افتادند
همه برتو سلام مي دادند
جز تو نفس نفيس احمد كيست
ساقي كوثر محمد كيست
به تو رفعت گرفت ميكاييل
زتو تعليم يافت جبراييل
تو درخشنده اي چو بدر به بدر
تو شرف داده اي به ليلة قدر
تو نود زخم در احد ديدي
باز دور رسول گرديدي
تو همانا حيات قرآني
آل عمران و نور و فرقاني
كرم از بذل تو كرم گرديد
حرم از فيض تو حرم گرديد
تو خدا را به چشم دل ديدي
ص: 277
تو به قرآن حيات بخشيدي
تو به هر عصر رهبر همه اي
تو همانا امام فاطمه اي سلام الله عليها
تو تمام علوم را زبري
تو هماره ز علم پيشتري
تو همان شمع انجمن هايي
همه جا بين جمع تنهايي
تو همان راز ناشناخته اي
كه همه خلق را شناخته اي
نخل ها تشنة دعاي تو اند
چاه ها عاشق صداي تو اند
شمع معراج مصطفايي تو
يا چراغ خرابه هايي تو
هم كلام خداي حي قدير
هم نشين و رفيق پير فقير
مهر تو مي برد زدشمن دل
كرده بودي سفارش قاتل
تا گل از قلب خاك مي رويد
مسجد كوفه يا علي گويد
مهرباني همان سلالة توست
گل زخم هزار سالة توست
عدل و آزادگي رسالت توست
باعث قتل تو عدالت توست
عدل را داده اي تو استقلال
به دليل چراغ بيت المال
گرچه فرقت شكافت تا ابرو
مسجد از خون تو گرفت وضو
به دعا دادي از دعا پرواز
به نمازت نماز برد نماز
به تو توحيد و عدل زيست علي
به تو شمشير خون گريست علي
آسمان خسته بود از غم تو
زخم شمشير گشت مرهم تو
همه مشتاق وصل يار شدي
تا به شمشير رستگار شدي
خون تو اشك چشم بينش بود
زخم تو زخم آفرينش بود
داغ تو داغ انبيا همه بود
داغ قرآن و داغ فاطمه سلام الله عليها بود
ص: 278
اي فلك مسند خرابه نشين
اي همه آسمان به خاك زمين
نان و خرما به دوش در دل شب
فقرا را چراغ محفل شب
آن يتيمي كه دل به مهر تو باخت
پدرش بودي و تو را نشناخت
به تو و غربتت قسم مولا
ناشناسي هنوز هم مولا
تا نفس از نهاد برخيزد
اشك "ميثم" به مقدمت ريزد
شماره 5
اي در سفينه ي دو جهان نا خدا علي
ممسوس در حقيقت ذات خدا علي
يار و برادر و وصي و نفس مصطفي
باب نبوتّي و ابو الاوليا علي
شمشير و دست و چشم خدا كيست غير تو
بر دوش مصطفي كه نهد جز تو پا علي
در بدر، بدر بدري و در قدر، قدر قدر
هم هل اتاست مدح تو هم لا فتي علي
همچون دو قهرمان كه ز تيرت يكي شوند
گردد به ذو الفقار تو يك تن دو تا علي
تكميل بذل قرصة نان تو گر نبود
قرآن نداشت در ورقش هل اتي علي
با آنكه دست وهم به پايت نمي رسد
داري هميشه در دل بشكسته جا علي
اقرار مي كنم تو خدا نيستي ولي
آرند انبيا به درت التجا علي
آنجا كه جاي پاي تو مهر نبوت است
اوج جلالت تو كجا ما كجا علي
بالاتري از اينكه شوم من گداي تو
داري هزار حاتم طايي گدا، علي
پرسند اختيار قيامت به دست كيست
آيد ز سوي خالق هستي ندا ، علي
ص: 279
ناطق مگر خدا شود و مستمع رسول
تا حق وصف و مدح تو گردد ادا علي
با يك نفس تمام جهنم شود بهشت
گويند اگر جهنميان يك صدا علي
بي ابتدا خدا و تو عبدش كدام عبد
عبدي كه نيستش چو خدا انتها علي
مخلوق اوّليني و روشنگر ازل
اي مبتداي پيشتر از ابتدا علي
گو صد خليفه بين تو و مصطفي بود
بالله پس از رسول تويي مقتدا علي
وقتي قيام مي كني از بهر بندگي
بايد نماز بر تو كند اقتدا علي
روزي كه هيچكس به كسي نيست ذكرماست
يا مصطفي محمد و يا مرتضي علي
دنيا چو آن گداست كه نان از كفت گرفت
نشناخت قدر و عزت و جاه تو را علي
بالله قسم در ازمنه عالم وجود
مثل تو كس نديد و نبيند جفا علي
خون مطهر تو ز پيشاني ات چو ريخت
بخشيد تا ابد به شهادت بقا علي
با آنكه لحظه اي دلت از حق جدا نبود
پيشاني ات چگونه شد از هم جدا علي
زخم سرت همين كه به شمشير خنده زد
شمشير ناله زد زجگر گفت يا علي
فهميد داغ فاطمه سلام الله عليها را نيست التيام
شمشير داد زخم دلت را شفا علي
گويي به شهر كوفه دل شب هنوز هم
آيد صداي پاي تو در كوچه ها علي
غير از تو اي امام جوانمردي و وفا
كي داده است قاتل خود را غذا علي
ص: 280
جايي كه دشمن از كرمت مي شود خجل
كي دوست مي رود ز درت نارضا علي
با نامه اي سياه تر از صبح روز حشر
"ميثم" گرفته دامن مهر تورا علي
شماره 6
دنيا ز چه دل به اشتياقت بدهم
آنقدر نداري كه صِداقَتْ بدهم
هر چند كه "طَلَّقتُ ثلاثَتْ" گفتم
من عقد نكردم كه طلاقت بدهم
شماره 7
آيينه تمام نماي خدا، علي است
نقشي كه زد رقم، قلم ابتدا، علي است
دست خدا، زبان خدا، صورت خدا
در بندگيش بندة بي انتها، علي است
جان رسول و لحم رسول و دم رسول
شيرخدا و شير رسول خدا، علي است
بعد از نبي به هر زن و هر مرد مؤمني
مولا علي، امام علي، مقتدا، علي است
ذكر علي به وقت دعا يا محمد است
ذكر نبي به درگه معبود يا علي است
مولاي ديگران دگري بود و ديگري
يارب گواه باش كه مولاي ما، علي است
زيباترين دعا به لب شيعه علي
يا مصطفي محمد و يا مرتضي علي است
دانيد جاي شيعه به روز جزا كجاست؟
سوگند ميخورم به خدا هر كجا علي است
نفس رسول، آنكه به جاي رسول خفت
تا جان كند به راه محمّد فدا، علي است
دشمن، به دشمني خود اقرار مي كند
مردي كه داشت بازوي خيبرگشا، علي است
بسم الله كتاب خداوندگار را
هركس كه با علي است بداند كه«با»،علي است
چشم خدا، قسيم جحيم و جنان به حشر
ص: 281
دست خدا و لنگر ارض و سما، علي است
تنزيل و نور و مريم و طاها و مؤمنون
ياسين و توبه و زمر و هل اتا، علي است
گفتم دعا كنم كه نگاهي به ما كند
ديدم كه استجابت و ذكر و دعا، عليu است
بر حشر چون لواي خدا سايه افكند
گردد عيان به خلق كه صاحب لوا، علي است
آن بت شكن كه در حرم ذات كبريا
بگذاشت جاي دست خداوند پا، علي است
حجر و حطيم و زمزم و ركن و مقام و حج
ميقات و ذكر و تلبيه، سعي و صفا، علي است
در «انّما وليكمُ الله» سير كن
تا بنگري ولي دگرانند يا علي است؟
روز غدير گفت نبي در غدير خم
يارب تو باش ناصر هركس كه با علي است
آن كس كه از ولادت خود تا شهادتش
يك لحظه دل نداد به دست هوا، علي است
اين قول شافعي است كه در شعر ناب خود
گفتا مرا علي است خدا، يا خدا علي است؟
"ميثم" هنوز صوت محمد رسد به گوش
فرياد مي زند كه امام شما، علي است
شماره 8
تويي شمع وجود و عالمت پروانه يا حيدر
مرا از عشق خود ديوانه كن، ديوانه يا حيدر
جدا از بود و هستم كن زجام عشق مستم كن
دلم را از شراب نور كن پيمانه يا حيدر
اگر مقصود از مي، كوثر عشق تو مي باشد
كرم كن تا شوم خاك در ميخانه يا حيدر
ص: 282
گنه كارم ولي با پرچم گلرنگ عبّاست
مدال نوكري دارم به روي شانه يا حيدر
اگر از ساغر فيضت، چشاني قطره اي بر من
زنم تا حوض كوثر، نعرة مستانه يا حيدر
نمي دانم كي ام مولا ولي آنقدر مي دانم
ولاي تو بود گنج و دلم ويرانه يا حيدر
وجودم كربلا، قلبم نجف، عشقم شده عبّاسu
مبادا دور گردم از دَرِ اين خانه يا حيدر
اگر من جسم بي جانم، تويي جانم، تويي جانم
اگر سر تا به پا جانم، تويي جانانه يا حيدر
اگر خارم اگر خس هر چه ام از لطف سرشارت
عجب نبود اگر با نرگس چشمت شوم ريحانه يا حيدر
كي ام من؟ "ميثم" آلوده دامانم ولي عمري
گرفته مرغ روحم از تو آب و دانه يا حيدر
شماره 9
اي قباي عدل زيبا بر قد و بالاي تو
وي تو را معناي عدل و عدل را معناي تو
قتل تو از شدت عدل تو در محراب خون
خون تو تفسير كلِّ عدل بر سيماي تو
بس كه پاكي، آيۀ تطهير بوسد دامنت
بس كه نوري، چشم بينايي است نابيناي تو
قد «رعنايي» بوَد خم پيش سروِ قامتت
روي «زيبايي» خجل از طلعت زيباي تو
جاي دست كبريا بر شانۀ ختم رسل
اين عجب كه جاي آن دست است جاي پاي تو
از سرِ انگشت تو مهر قبولي ريخته
پاي هر پرونده تأييدي است از امضاي تو
نخل خرما سبز از اشك مناجات شبت
چاه كوفه، محفل غم هاي جانفرساي تو
ص: 283
قرن ها سر تا قدم گوش است انسان همچنان
تا شبي از چاه كوفه بشنود آواي تو
دست خيبرگير و پاي عدل و كفش وصله دار
كيستي تو اي مروّت جامۀ تقواي تو
بحر از تو، موج از تو، جزر از تو، مد ز تو
خضر رحمت مي زند موج از دل درياي تو
تشنه ام مگذار در روز قيامت، يا علي!
اي تمام آب ها مهريۀ زهراي تو
همچو ذات خود كه بي همتاست از روز ازل
ساخت بي همتا تو را معبود بي همتاي تو
من نمي گويم خدايي ليك گويم دست حق
بود و باشد تا ابد دست جهان آراي تو
نيست منها از جهنم روز ميزان عمل
طاعت سلمان اگر آرد كسي، منهاي تو
از دم جبريل بانگ «لافتي الا علي»
خلعتي باشد كه زيبد بر قد و بالاي تو
گاه باشد در مقام «قاب قوسين»ات مقام
گاه در مطبخ سراي پيرزن مأواي تو
تو كجا و چاه كوفه؟ تو كجا و نخل ها؟!
اي درون كعبۀ قلب محمّد جاي تو
مي كشد از نخل ها و چاه ها سر بر فلك
هر شب از شب تا سحر، آواي روح افزاي تو
نه اُحد، نه بدر، نه خيبر، نه محراب نماز
مي نبود از مرگ، حتي لحظه اي پرواي تو
همچنان ابري كه مي بارد در ايام بهار
نخل ها را آب داده چشم گوهرزاي تو
شهريار عالم و نان آور طفل يتيم
اي رخ ايتام شمع ليلة الاحياي تو
ذكر تو مانند قرآن در تمام خانه ها
اي چراغ خانه ها رخسار ناپيداي تو
ص: 284
روز محشر از كرامت روي مي آري به حشر
ورنه مي بخشند خلقت را به يك ايماي تو
اي ز شمع سوخته سوزان تر و خاموش تر
اي جهان با وسعتش لبريز از غوغاي تو
من ندانم كيستي آنقدر مي دانم كه نيست
قاتلت هم نا اميد از كثرت اعطاي تو
هر كه هستي، عزم و حكم و راي ذات كبرياست
هر كجا باشد سخن از عزم و حكم و راي تو
خوش بوَد روز يتيمي گر يتيمي بشنود
اينكه گويندش بوَد مولا علي باباي تو
خوشتر از موسيقي آب است در نهر بهشت
گر فقيري را به گوش آيد صداي پاي تو
تا به نخلستان خرما نخل ها خرما دهند
ميوه هاي نخل "ميثم" نيست جز خرماي تو
شماره 10
تا به پاي شير حق درِّ سخن سازم نثار
فكر و ذكرم سخت در زنجير حيرت شد دچار
گر نگويم وصف او را دل نمي گيرد قرار
ور بگويم، گردم از ضعف كلامم شرمسار
به كه گويم آنچه را فرمود حي كردگار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
وجه ذات لا مكان فرمانده امكان علي است
شير حق، شمشير حق، حق را بهين ميزان علي است
قلب قرآن، جان قرآن، هستي قرآن علي است
دين علي، روح جوانمردي علي، ايمان علي است
هر جوانمردي دهد تا صبح محشر اين شعار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
روز جنگ بدر همچون بدر تابان جلوه كرد
بدر نه، بالله قسم در ملك امكان جلوه كرد
ص: 285
وز رخش تا صبح محشر، نور ايمان جلوه كرد
از دم شمشير او فتح نمايان جلوه كرد
تيغ هم در دست او مي گفت بين كارزار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
زير سم مركبش كوه احد لرزيد سخت
آتش از تيغش به جان دشمنان باريد سخت
شير بود و يك تنه بر لشكري غريد سخت
با تن مجروح دور مصطفي گرديد سخت
بانگ مي زد دم به دم جبريل در آن گيرودار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
بعد فتح جنگ بدر و بعد پيكار اُحُد
جنگ احزاب آمد و بيدادِ عَمر و عبدود
آنكه بودي با هزاران لشكرش پيكار، خود
تا كه بر رزمش مصمم حيدر كرار شد
گفت پيغمبر چو ديد آن قدرت و آن اقتدار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
خواند در خندق پيمبر شير حق را كل دين
عمرو شد با ذو الفقار خشم او نقش زمين
باز شد پيروز از ميدان، اميرالمؤمنين
آمد از جان آفرين بر دست و تيغش آفرين
سنگ ها و كوه ها گفتند با هم آشكار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
اين نه مدح اوست گر گويي در از خيبر گرفت
يا كه با شمشير از عمرو دلاور سر گرفت
يا كه تيغش عقده ها از قلب پيغمبر گرفت
كو به انگشتي زمام از خسرو خاور گرفت
كرد ختم الانبيا بر دست و تيغش افتخار
ص: 286
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
دست حق، دست محمّد، دست قرآن، حيدر است
متكي بر بازويش روز اُحد، پيغمبر است
صبر او از فتح احزاب و اُحد، بالاتر است
شاهد تنهايي زهراي خود پشت در است
در غلاف صبر او شمشير مي شد بي قرار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
او كه مي افتاد بر پايش سرِ سردارها
دم به دم از زير دستانش رسيد آزارها
چاه هم لبريز شد از اشك چشمش بارها
مار گرديدند بهر قصد جانش يارها
از شكيبايي او پيچيد بر خود روزگار
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
آنكه بودي شاهد رزم و شجاعت هاي او
ديد چون در سلسله دست جهان آراي او
پيش چشمش حمله ور گشتند بر زهراي او
گفت حق را يافتم امروز در سيماي او
دين حق از صبر او مانَد به عالم پايدار
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
****
اي تمام دين ولايت، يا اميرالمؤمنين
كتف احمد جاي پايت يا اميرالمؤمنين
دل حريم با صفايت يا اميرالمؤمنين
نظم «ميثم» در ثنايت يا اميرالمؤمنين
شد به اين مصراع ختم از جانب پروردگار:
لا فتي إلا علي، لاسيف إلا ذو الفقار
شماره 11
شهريار ملك دلهايي نمي دانم كه اي؟
جانشين حق تعالايي نمي دانم كه اي؟
تا خدا مي بينمت يا با خدا مي بينمت
هم نشين با ذات يكتايي نمي دانم كه اي؟
سين سِرّي، راي رمزي، حاي حييّ، نون نور
ص: 287
تحت بسم الله را بايي، نمي دانم كه اي؟
آسماني يا زمين؟ يا ماه يا مهري، بگو
رعد؟ باران؟ ابر؟ دريايي؟ نمي دانم كه اي؟
آدمي، نوحي، خليلي، هود و نوح و صالحي؟
يا كليمي يا مسيحايي؟ نمي دانم كه اي؟
زمزمي ركني مقامي يا صفا و مروه اي؟
گرچه دانم فوق اينهايي نمي دانم كه اي؟
انبيا را رهنمايي، اوليا را رهبري
مؤمنين را نيز مولايي، نمي دانم كه اي؟
از بشر بالاتري و از ملك نيكوتري
فوق فوق معرفت هايي نمي دانم كه اي؟
همچنان شمعي كه تنها سوخته در انجمن
در ميان جمع تنهايي نمي دانم كه اي؟
وسعت ملك خداوند است زير سايه ات
آفتاب عالم آرايي نمي دانم كه اي؟
اولي و آخري و باطني و ظاهري
سيد و مولا و اولايي نمي دانم كه اي؟
گرچه جان عالمي عالم تو را نشناخته
گرچه در مايي و با مايي نمي دانم كه اي؟
گه شود خم نخل طوبي پيش سرو قامتت
گه كنار نخل خرمايي، نمي دانم كه اي؟
گه شب معراج گردي با محمّد همنشين
گاه بر ايتام بابايي نمي دانم كه اي؟
رخت نو از آن قنبر، جامۀ كهنه ز تو
او غلام است و تو آقايي، نمي دانم كه اي؟
هم اميرالمؤمنيني، هم امام المتقين
هم ولي حق تعالايي نمي دانم كه اي؟
گاه بر تخت خلافت، گاه در قعر قنات
گاه پايين، گاه بالايي نمي دانم كه اي؟
گاه با حكم محمّد مي روي در كام مرگ
گه اجل را حكم فرمايي نمي دانم كه اي؟
گاه با عيسي ابن مريم بر فراز آسمان
ص: 288
گاه با موسي به سينايي نمي دانم كه اي؟
اينكه مدح توست در آواي«ميثم»روز و شب
ناي جانش را تو آوايي نمي دانم كه اي؟
شماره 12
نغمه «يا هو»ست به هر موي من
پر شده عالم ز«هو الهو» ي من
روي من از چار طرف سوي حق
ديده ي حق از همه سو سوي من
تا كه دمم هست دم از او زنم
ب_انگ هو الحي و هو الهو زنم
****
قبضه خاكي بُدم آدم شدم
روح شدم نور شدم دم شدم
خيل ملك نيز مرا سجده كرد
از همه سو قبله عالم شدم
عالم را براي من آفريد
مرا براي خويشتن آفريد
****
ذكر دلم مدح و ثناي علي است
حال خوشم حال و هواي علي است
ذات الهي كه مرا خلق كرد
هر چه به من داد، ولاي علي است
خلوت من جلوت من با علي است
دار و ندارم همه يك يا علي است
****
كيست علي؟ آنكه ندانند كيست
كيست علي؟ آنكه خدا هست و نيست
علي، علي، علي كه پيش از مكان
به ظل غيب لامكان داشت زيست
لحم و دم و جانِ محمّد علي است
تم_ام ق_رآن محمّد علي است
****
كيست علي؟ بر همه عالم امير
كيست علي؟ رفيق پير فقير
ام_ام ي_ازده ام_ام هم_ام
سراج سيزده سراج المنير
مغز علي و دگران پوستند
تم_ام انبي_ا علي دوستن_د
****
اميرمؤمنين عالم علي است
ص: 289
حقيقت رسول خاتم علي است
كعبه علي، قبله علي، حج علي
ذكر علي، حمد علي، دم علي است
علي بود احمد و احمد علي است
تم_ام اس_لامِ محمّد علي است
****
كسي كه خون عَمرو جاري كند
رس_ول را يك تنه ي_اري كند
امير مرحب كُش خيبر شكن
ديده كسي يتيم داري كند؟
خاك كجا و مظهر هو كجا؟!
تنور پيرزن كجا، او كجا؟!
****
واي به من، من و ثناي علي
عف_و كند م_را خداي علي
جهان چه قابل كه فدايش شود
فاطمه گ_ردي_ده فداي علي
آينۀ روي خدا چهر اوست
دين تمام انبيا مهر اوست
****
كيست علي؟ معلم جبرئيل
كيست علي؟ پير هزاران خليل
كيست علي؟ امير، خير الامير
كيست علي؟ وكيل نعم الوكيل
كيست ع_لي؟ تم_ام آيين من
عقل من و عشق من و دين من
****
پاك سرشتم كه سرشتم علي است
مرغ بهشتم كه بهشتم علي است
«ميثم» بي دست و زبانم، ولي
هر چه كه در نخل نوشتم علي است
گو كه در آرند ز تن پوستم
ت_ا اب_د ال_دهر علي دوستم
شماره 13
حديثي است زيبا و روشن بسي
كه فرموده علامه مجلسي
كه روزي رسول خدا با علي
علي آنكه بودي خدا را ولي
گره خورده چون دل به هم دستشان
دل عالمي گشته پا بستشان
بديدن_د ب_ر شانه چارت_ن
غريبانه تشييع از يك بدن
ص: 290
تني با نگاه نبي جان پاك
و ليكن به غربت رود زير خاك
بفرمود ختم رسل با علي
كه اي از ازل كبريا را ولي
مقدر چنين كرده دادار پاك
من و تو سپاريم او را به خاك
اگر چه به ظاهر ندارد كسي
بوَد ن_زد داور مقرب بسي
چو اختر به دوش دو خورشيد نور
بدن گشت تشييع تا نزد گور
خلايق به دنبال فخر عرب
گرفتند انگشت حيرت به لب
رسول خدا كشف اين راز كرد
از آن مرده بند كفن باز كرد
بديدند از ضعف افسرده اي
يكي پير مرد سيه چرده اي
چو ماهي كه پنهان شود بين ابر
به حرمت نهادش در آغوش قبر
چو از سينه بند كفن را گشاد
بر آن سينه از جان و دل بوسه داد
سپس كرد از شير حق اين سؤال:
كه اي حجت قادر ذو الجلال!
الا جان شيرين خير الوري!
نگه كن ببين مي شناسي ورا؟
علي گفت: آري مرا دوست بود
كه مهرِ منش در رگ و پوست بود
مرا هر كجا ديد مي زد صدا
كه اي جان عالم به خاكت فدا
مرو تا ز دل عقده اي وا كنم
قد و قامتت را تماشا كنم
نبي گفت در پاسخ آن ولي
كه اي جان ختم رسل يا علي!
بديدم رسد فوج فوج از فلك
به تشييع اين مرد خيل ملك
چو لبريز از مهر تو ديدمش
به شوق ولاي تو بوسيدمش
ص: 291
به حق خدا او تو را داشت دوست
كه جاي لبم بر روي قلب اوست
اگر سينه را مهر حيدر ب_ود
يقين ب_وسه گاه پيمبر ب_ود
در آن سينه نور است نور است نور
نشايد شكستن به سم ستور
همانا بود مستند اين خبر
كه نزد عبيد الله آن ده نفر
بگفتند ما را بده سيم و زر
در اين عرصه از ديگران بيشتر
كه كرديم ظلمي بزرگ و عجيب
به درياي خون با حسين غريب
دل ما چو پر بود از كينه اش
شكستيم هم پشت، هم سينه اش
چنان بر روي خاكش انداختيم
چنان اسب بر پيكرش تاختيم
كه در موج خون سينه اطهرش
يكي گشت با پهلوي مادرش
نه تنها از اين ظلم «ميثم» گريست
بر آن سينه پاك، عالم گريست
شماره 14
اي دو جه_ان ط_ور تجلاّي تو
گن__ج خداون__د، ت_ولاّي ت__و
ارض و سما خاك كف پاي تو
روي خ_دا روي دل آراي ت_و
روح دو پهلوي نبي، همسرت
بي_ت خ__دا زادگ_هِ م_ادرت
وجه خدا، جان محمّد علي
ف_اتح مي__دان محمّد علي
باغ و گلستان محمّد علي
تم_ام ق__رآن محمّد علي
فوق همه خلق و همانندِ خلق
عب_د خداون_د و خداون_دِ خلق
روح مسيحا ز دمِ كيست؟ تو
وج_ود زي_ر عل_م كيست؟ تو
قلب محمّد ح_رمِ كيست؟ تو
بر سر دوشش قدم كيست؟
تو قوام اسلام تويي يا علي
تمام اسلام تويي يا علي
ص: 292
تيغ تو بشْكست چو در كارزار
داد خداون__د ت__و را ذوالفقار
بي_ن زمي_ن و آسم_ان آشكار
گفت امي_ن وح_ي پ_روردگار
سلام حق باد به مولا علي
نيست جوانمردي، الاّ علي
شير خ_دا شيرمحمّد علي است
بازو و شمشير محمّد علي است
دين جهانگير محمّد علي است
تمام تفسي_ر محمّ_د علي است
آي هم___ه فراري___انِ اُحُ__د
اُحُد به شمشير علي فتح شد
كيست علي؟ به خلق عالم، امير
كيست علي؟ ول__يّ ح__يّ قدير
كيست علي؟ امام پيش از غدير
كيست علي؟ رفي_ق پ_ير فقير
علي كه لحم و دمِ پيغمبر است
فات_ح بَ_در و اُحد و خيبر است
تو از سخ_ن فرات_ري يا علي
تو فوق وهم و ب_اوري يا علي
تو هست_يِ پيمب__ري يا علي
تو حيدري، تو حيدري يا علي
تو گوهر ناب يمِ خلقتي
تو ناشناس عالمِ خلقتي
حجّت ما بر همگ_ان تم_ام است
غصب خلافت عل_ي ح_رام است
علي فقط صاحب اين مقام است
علي علي علي عل_ي ام_ام است
جاي دروغ و حيله و مكر نيست
ام_ام زه_را ك_ه ابوبك__ر نيست
قسم به قرآن به محمّد به آل
شهادتين از تو گرفت_ه كمال
بهشت دور ت_و زن__د بال بال
نماز تو نماز تو ك_رده ح_ال
ستاره محو اشكِ شب هاي تو
بوس_ه زده دع_ا به لب هاي تو
روز ازل محفل ما ب_ود و تو
حاص_ل ناقاب_ل م_ا بود و تو
لحظه خلقت گِل ما بود و تو
ص: 293
پيش تر از ما، دل ما بود و تو
ح_ال اگ_ر مغ_ز و ي_ا پ_وستيم
هرچه كه هستيم، علي دوستيم
من كه به حد صفر هم نيستم
تو دادي از لطف و ك_رم، بيستم
حال كه ب_ا دوستي ات زيستم
ب_ه روي م_ن ني_اوري كيستم
مانده و از ب_ار گن_ه خسته ام
بي_دلم ام_ا به تو دل بسته ام
عنايتي كن كه گدايت شوم
غباري از خاك سرايت شوم
كبوت_ر نغم_ه سراي_ت ش_وم
«ميثمِ» افتاده ز پايت ش_وم
با هم_ه گفتم ت_و امام مني
مباد دست رد به قلبم زني
شماره 15
جان را به يك اشاره مسخّر كند علي!
دل را به يك نظاره منوّر كند علي!
ايجاد گل ز شعله آذر كند علي!
يك لحظه سير عالم اكبر كند علي!
بر كائنات جود مكرّر كند علي!
او را سزد به خلق اميري و رهبري
او آورد عدالت و قسط و برابري
تيغش رسد به چرخ گه رزم آوري
با ذوالفقار حيدري و دست داوري
يك لحظه فتح قلعۀ خيبر كند علي!
افلاك را مهار كند با نظاره اي
بي مهر او به چرخ نتابد ستاره اي
نبود به دهر منقبتش را شماره اي
ابليس را به بند كشد با اشاره اي
يك لحظه گر اشاره به قنبر كند علي!
پيغمبري نبوده بدون ارادتش
كعبه هنوز فخر كند بر ولادتش
مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش
پروردگار فخر كند بر عبادتش
چون بندگي به خالق داور كند علي!
او ناخداست كشتي ليل و نهار را
ص: 294
فرمان دهد هماره خزان و بهار را
تقسيم كرده روز ازل خلد و نار را
نبوَد عجب كه خلق خداوندگار را
با يك نگاه خويش ابوذر كند علي!
گردون به پيش تيغ علي افكند سپر
از حمله اش قضا و قدر مي كند حذر
شمشير فتح داور و شير پيامبر
روز از سران فتنه بگيرد به تيغ، سر
شب در خرابه با فقرا سركند علي!
هنگام بذل دست بوَد دست داورش
گر كوهي از طلا بود و كوهي از زرش
اول نهد طلا به كف سائل درش
نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش
اين گوي خاك را به جهان زر كند علي!
هر جا خدا خداست علي هم بوَد امير
خورشيد را توان كشد از آسمان به زير
از بس كه بود ديو هوا در كفش اسير
حتي شكم ز نان جوين هم نكرد سير
با آنكه سنگ را در و گوهر كند علي!
در آسمان لواي امامت بپا كند
در خاك، با خدا دل شب التجا كند
در جنگ، حفظ جان رسول خدا كند
در رزم تيغ خويش به دشمن عطا كند
در مهد، پاره پيكر اژدر كند علي!
طاقي كه تا قيام قيامت نيافت جفت
جان را هماره در ره اسلام ترك گفت
از جبرئيل نغمۀ «الا علي» شنفت
در ليلة المبيت به جاي رسول خفت
تا جان خود فداي پيمبر كند علي!
شاهي كه هست و بود به دستش مسخر است
با يك فقير زندگي او برابر است
ص: 295
از بس كه در خلافت خود عدل گستر است
سهم عقيل را كه بر او خود برادر است
با سهم يك فقير برابر كند علي!
روزي كه از خطاي همه پرده مي درند
روزي كه خلق تشنه به صحراي محشرند
دل ها ز تشنگي چو شررهاي آذرند
آنان كه مست جام تولّاي حيدرند
سيرابشان ز چشمۀ كوثر كند علي!
دارد ز قلب خاك حكومت بر آسمان
بر دستش اختيار مكان داده لامكان
گردد به گردش نگهش محور زمان
دست خداست با سر انگشت مي توان
افلاك را هماره مسخّر كند علي!
دين يافت از ولادت شير خدا كمال
بي مهر حيدر است مسلمان شدن محال
عالم به او و او به خدا دارد اتكال
در عين بندگي به خداوند ذوالجلال
اعجاز، همچو خالق داور كند علي!
آدم سرشته شد گلش از خاك پاي او
كس را چه زهره تا كه بگويد ثناي او
مداح او كسي است كه باشد خداي او
اكسير معرفت طلب از كيمياي او
شايد مس وجود تو را زر كند علي!
دنيا نديده مثل علي راست قامتي
در هر دلي بپاست ز شورش قيامتي
هر نقطه را بوَد ز ولايش علامتي
هر لحظه ريزد از سر دستش كرامتي
جود از نياز خلق، فزون تر كند علي!
دل از خيال منظر حسنش صفا گرفت
بايد از آن جمال نشان خدا گرفت
حق از نخست، عهد ولايش ز ما گرفت
روزي كه تيرگي همه جا را فراگرفت
ص: 296
ما را شراب نور به ساغر كند علي!
روز جزا كه هست همان روز سرنوشت
هركس به حشر مي دروَد هر چه را كه كشت
بخشنده مي شوند همه كرده هاي زشت
رويد ز شعله هاي جهنم گل بهشت
گر يك نگه ز دور به محشر كند علي!
مهر قبول توبۀ آدم به نام اوست
موسي به طور همسخن و همكلام اوست
از قله هاي وهم فراتر مقام اوست
امر قضا به حكم خدا در نظام اوست
تا در نظام خود چه مقدّر كند علي!
مدح علي است كار خداوند ذوالجلال
اينجا تمام عالم خلقت كرند و لال
بي لطف او به كس نبوَد قدرت مقال
«ميثم» چو دم زني ز ثناي علي و آل
هر دم تو را عنايت ديگر كند علي!
شماره 16
دست خدا و «نفْس» پيمبر فقط علي است
شمشير و شير خالق اكبر فقط علي است
بعد از نبي به امر خداوند ذو الجلال
ما را امام و هادي و رهبر فقط علي است
دست خدا كه با سر انگشت خويشتن
خورشيد را نمود مسخر فقط علي است
بر آن دو تن كه هر دو ز خيبر گريختند
اعلان كنيد فاتح خيبر فقط علي است
اين نام را مباد به ديگر كسان دهند
اين حق حيدر است كه حيدر فقط علي است
مردي كه جان به دست، شب ليلة المبيت
جاي رسول خفت به بستر فقط علي است
اي تشنگان حشر به حق خدا قسم
باور كنيد ساقي كوثر فقط علي است
ص: 297
مردي كه در مهاجر و انصار از نخست
گرديد با رسول برادر فقط علي است
ديوار كعبه سينه گشود از براي او
مولود بيت حضرت داور فقط علي است
نوزاد بيت و صاحب بيت و امير بيت
مهمان بيت همره مادر فقط علي است
آن شير كبريا كه در ايام كودكي
از هم دريد پيكر اژدر فقط علي است
روز احد به رغم تمام فراريان
ياري كه گشت دور پيمبر فقط علي است
از منبر رسول خدا آيد اين ندا
بعد از رسول صاحب منبر فقط علي است
كس را چه زهره تا كه شود كفو فاطمه
آنكس كه شد به فاطمه شوهر فقط علي است
ممدوح «انّما» كه خدا گفته در كتاب
گفتيم و گفته اند مكرر فقط علي است
در روز حشر پيشروِ ختم انبيا
صاحب علَم به عرصه محشر فقط علي است
شاهي كه رخت كهنه به تن كرد و رخت نو
با دست خويش داد به قنبر فقط علي است
دست خدا كه يك تنه در عرصۀ نبرد
بگرفت سر ز عمر دلاور فقط علي است
در فتح بدر و خيبر و در خندق و احد
بالله قسم امير مظفّر فقط علي است
آن بت شكن كه در حرم خاص كبريا
بگذاشت پا به دوش پيمبر فقط علي است
«الا علي» نداي خدا بود در احد
ممدوح اين نداي منور فقط علي است
فرمود مصطفي كه منم شهر علم و بس
اين شهر علم را كه منم، در فقط علي است
ص: 298
آن كو به كودكي به رسول خدا مدام
بودي انيس و مونس و ياور فقط علي است
گو صد خليفه بعد پيمبر فقط علي است
آن را كه حق نموده مقرر فقط علي است
«ميثم» امير خلق و رفيق فقير شهر
در عالم وجود سراسر فقط علي است
شماره 17
اي به خلق از خلق اولا يا امير المؤمنين!
وي به جن و انس مولا يا امير المؤمنين!
خلق بي تو قطرۀ از هم جدا افتاده اند
با تو مي گردند دريا يا امير المؤمنين!
كيست جز تو باء بسم الله رحمان الرحيم
در كتاب حق تعالي يا امير المؤمنين!
از خدايي با خدايي تا خدايي در خدا
اي خدا را عبد اعلا يا امير المؤمنين!
در شب معراج بر گوشش رسيد آواي تو
هر چه احمد رفت بالا يا امير المؤمنين!
طاعت كونين بي تو شعله اي از دوزخ است
بس بوَد مهر تو ما را يا امير المؤمنين!
پيش تر از بودن ما اي همه چشم خدا
چشم بگشودي تو بر ما يا امير المؤمنين!
من نمي دانم كه هستي آنقدر دانم كه هست
خلق عالم بي تو تنها يا امير المؤمنين!
من نمي دانم كه هستي آنقدر دانم كه گشت
كشتۀ راه تو زهرا يا امير المؤمنين!
هركه در محشر بوَد دستش به دامان كسي
ما تو را داريم فردا يا امير المؤمنين!
شك ندارم اين كه فردا دوستان خويش را
خود كني در حشر پيدا يا اميرالمؤمنين!
درقفايت مي دود چون سايه روز و شب نماز
ص: 299
چون كني رو در مصلا يا امير المؤمنين!
ني همين امروز دست خلق بر دامان توست
انبيا گويند فردا يا امير المؤمنين!
اي نگاهت بهتر از گل هاي خندان بهشت
سوي ما هم چشم بگشا يا امير المؤمنين!
تو وصي احمدي انصاف اگر دارد عدو
بس بوَد «من كنت مولا» يا امير المؤمنين!
ناز بر جنّت كند، آنكو كند با يك نگاه
باغ حسنت را تماشا يا امير المؤمنين!
تا به دست دل بگيرم دامن مهر تو را
پاي بنْهادم به دنيا يا امير المؤمنين!
دوست دارم گر به باغ خلد هم سيرم دهند
جز توأم نبوَد تمنّا يا امير المؤمنين!
با تولاي تو حتي در جحيمم گر برند
از جحيمم نيست پروا يا امير المؤمنين!
تا به روي دوش احمد پا نهادي در حرم
يا علي گفتند بت ها يا امير المؤمنين!
اين عجب نبوَد تواند كبريايي بخشدت
قادر حي توانا يا اميرالمؤمنين!
بي تو فاء «فوق ايديهم» ندارد نقطه اي
اي تو بسم الله را «با» يا امير المؤمنين!
تو همه ناديدني ها را به چشمت ديده اي
اي خدا را چشم بينا يا امير المؤمنين!
در همان آغوش مريم داشت نامت را به لب
تا مسيحا شد مسيحا يا امير المؤمنين!
انّما و بلّغ و تطهير در شأن تو بود
بارها كرديم معنا يا امير المؤمنين!
«ميثم» آلوده دامانم تو خود با يك نگاه
پاك كن پرونده ام را يا اميرالمؤمنين!
شماره 18
غرق در نور شدم پا تا سر
ص: 300