• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب بانك جامع اشعار غديرستان - 201

علي فرمانده ي پيروز بدر و خيبرت آمد

اميرالمؤمنين ساقيّ حوض كوثرت آمد

برادر، ابن عم، داماد، يار تو است اين مولود

نه يك كودك همه دار و ندار تو است اين مولود

بتان كعبه امشب غرق توحيدند در كعبه

خدا را در جمال مرتضي ديدند در كعبه

به نور مهر او امشب درخشيدند در كعبه

ملايك حلّه هاي نور پوشيدند در كعبه

به دور شير حق تا صبح گرديدند در كعبه

به رخسار علي چون لاله خنديد در كعبه

صنم ها ذكر الله الصّمد خواندند با مولا

بتان در سجده افتادند و مي گفتند يا مولا

علي جان مدح ذات خالق اكبر گوارايت

ولادت در حريم خالق داور گوارايت

پذيراّيي معبود از تو و مادرت گوارايت

تجلاّي حق از آئينة منظر گورارايت

سرود وحي در آغوش پيغمبر گوارايت

سلام حق سلام خلق تا محشر گوارايت

تو با صوت مليحت روح را غرق تلاوت كن

تو پيش از وحي قرآن بهر پيغمبر تلاوت كن

تو مولود حرم ممدوح ذات حقتعالائي

تو بر ختم رسل جان و رسل را پيرو مولايي

تو بر هر مؤمني از نفس مؤمن نيز اولايي

تو از اوج تفكّر برتري از مدح بالايي

تو آري تو، مراد و قبلۀ اهل تولاّيي

تو مولايي تو اولايي تو بالايي تو والايي

تو توحيدي تو ايماني تو آغازي تو انجامي

تو حجّي تو جهادي تو تمام دين اسلامي

فلك بر خويش مي بالد كه دارد كوثري چون تو

ملك تا حشر مي نازد كه دارد رهبري چون تو

نبي تكبير مي گويد كه دارد حيدري چون تو

مبارك باد زهرا را كه دارد همسري چون تو

ص: 201

گوارا باد قرآن را كه دارد داوري چون تو

رسد بر ساحل آن كشتي كه دارد لنگري چون تو

تو حق را اصل و ميزاني تو جسم شرع را جاني

تو تهليل تو تكبيري تو قرآني تو فرقاني

من از آغاز تا پايان علي گفتم علي گويم

چه در پيدا چه در پنهان علي گفتم علي گويم

چه در ساحل چه در طوفان علي گفتم علي گويم

به هر مذهب به هر عنوان علي گفتم علي گويم

به هر عهد و به هر پيمان علي گفتم علي گويم

چه در جنّت چه در نيران علي گفتم علي گويم

علي گفتار شيرينم علي قرآن علي دينم

علي چشم خدا بينم علي اسلام و آيينم

لب از آغاز وا كردم به عشق ساقي كوثر

دو عالم را رها كردم به عشق ساقي كوثر

نيايش با خدا كردم به عشق ساقي كوثر

دعا خواندم دعا كردم به عشق ساقي كوثر

حرم رفتم صفا كردم به عشق ساقي كوثر

سرو جان را فدا كردم به عشق ساقي كوثر

كيم من «ميثم» اويم ثناخوان با دم اويم

به جز مدحش نمي خوانم به جز ذكرش نمي گويم

شماره18

اي خانۀ كعبه زادگاهت

اي بيت، اسير يك نگاهت

هم هشت بهشت بذل دستت

هم هفت سپهر خاك راهت

چون ذات مقدّس الهي

كس پي نبرد به قدر و جاهت

تو نفس محمّدي علي جان

آيينۀ سرمدي علي جان

اي روي خدا و روي كعبه

ميلاد تو آبروي كعبه

ابروي تو قبلۀ نماز است

تا چشم بود به سوي كعبه

سوگند به كعبه كز ازل بود

ديدار ار تو آرزوي كعبه

مهمان خداي كعبه مولا

ص: 202

بر تو است بناي كعبه مولا

امروز حرم علي علي گفت

سر تا به قدم علي علي گفت

تا كور شوند بت پرستان

در كعبه صنم علي علي گفت

بايد همه عمر با علي بود

بايد همه دم علي علي گفت

اين ذكر شده است عادت من

محبوب ترين عبادت من

آن شب حرمِ خدا شبي داشت

در آتش عاشقي تبي داشت

از مهر و مه و ستاره بهتر

در سينۀ خويش كوكبي داشت

ديوار حرم به خنده مي گفت

ديديد كه خانه صاحبي داشت

فرياد كشيد بام كعبه

آمد به جهان امام كعبه

اين كعبه و زمزم و مقام است

اين حمد و تشهّد و قيام است

اين شير خدا ابولائّمه

اين كلّ ائمّه را امام است

اين روح صفا، صفاي مروه

اين قبلۀ مسجدالحرام است

مرآت يقين كامل است اين

قرآن نگشته نازل است اين

اي سرّ خدا و راز كعبه

وي از تو به عرش ناز كعبه

هم پشت سرت دعاي زمزم

هم پيش رخت نماز كعبه

بگذار به ناز اي علي جان

پا بر سر چشم ناز كعبه

اطفي كه حرم اميد دارد

برگرد سرت طواف آرد

اي دختر شير، شير زادي

در ملك خدا امير زادي

بر جنّ و ملك امام عادل

بر خيل بشر بشير زادي

بر ذات خدا يگانه مظهر

بر ختم رسل وزير زادي

بشري كه خدات بوالحسن داد

در كعبه امام بت شكن داد

تو خلد مخلّدي علي جان

تو روح مجرّدي علي جان

تو آينۀ تمام قرآن

در دست محمّدي علي جان

تو نفس نفيس مصطفايي

تو همدم احمدي علي جان

قرآن نگشته نازلش را

ص: 203

با خنده بخوان ببر دلش را

بگشاي لب اي تمام قرآن

بر خلق رسان پيام قرآن

بر ماه رخت درود احمد

بر لعل لبت سلام قرآن

علم تو چو روح جاوداني

جاري است به هر كلام قرآن

حق را سخن تو تكيه گاه است

الحقّ مع علي گواه است

با مهر توام جهان چه حاجت

با روي توام جنان چه حاجت

جايي كه تويي امام عادل

ما را است به اين و آن چه حاجت

قرآن و تو هر دو يك كتابيد

با اين دو به ديگران چه حاجت

ما سابقه از غدير داريم

مانند علي امير داريم

اي مرغ سحر، سحر مبارك

اي محفل شب، قمر مبارك

ديدار علي به خانۀ خويش

بر خالق دادگر مبارك

ميلاد علي و سال مولا

بر مهدي منتظر مبارك

بس امر خطير دارد اين سال

دو عيد غدير دارد اين سال

اي تشنه لبان، سحاب تبريك

اي چشمۀ خشك آب تبريك

در چشم تمام صبح خيزان

زيبايي آفتاب تبريك

سال علي و ولادت او

بر رهبر انقلاب تبريك

«ميثم» به سه نور شد هدايت

توحيد و نبوّت ولايت

شماره19

هستي امشب تا سحر اختر شماري مي كند

خواب هم در ديده ها شب زنده داري مي كند

باد اعجاز نسيم نو بهاري ميكند

خاك را از اشك خود مشك تتاري ميكند

چاه زمزم اشك شوق از ديده جاري ميكند

كعبه چشمش در ره است و بيقراري ميكند

چشم بگشوده كه صاحب خانه آيد در حرم

باغبان روح با ريحانه آيد در حرم

اي ملائك گل برافشانيد بام كعبه را

بيشتر گيريد امشب احترام كعبه را

ص: 204

با وضو بايد به لب آريد نام كعبه را

بشنود از چار ركن امشب پيام كعبه را

هم پيام كعبه هم ذكر سلام كعبه را

مام كعبه آورد با خود امام كعبه را

اي حرم آماده شو تا ميهمان داري كني

ميهمان خويش را در موج غم ياري كني

اي حرم آغوش خود بگشا كه جانانت رسيد

ميهمان نه ميزبان ميهمانانت رسيد

پايداري كن كه ركن چار اركانت رسيد

شب بجاي ماه خورشيد فروزانت رسيد

مظهر حسن خداي حي منانت رسيد

پيكر بي روح بودي تاكنون ، جانت رسيد

بازكن در بازكن در حيدر آمد سوي تو

شير حق جان نبي با مادر آمد سوي تو

فاطمه (س) دعوت شده از سوي دادار حرم

چشم حق بين دوخت از هر سو به ديدار حرم

تافت خورشيد وجودش در شب تار حر م

چون حجر بگذاشت روي خود به ديوار حرم

هم حرم شد يار اوهم گشت او يار حرم

با قدوم حضرتش افزود مقدار حرم

او صدف بود و ولي الله اعظم گوهرش

كعبه ميگرديد چون پروانه بر گرد سرش

ناگهان انداخت گل از درد زادن روي او

ريخت چون گوهر عرق از طلعت نيكوي او

شد كمان از درد ، سر و قامت دلجوي او

بي خبر از حال او هم قوم او هم شوي او

او بسوي كعبه چشم آفرينش سوي او

با خدا گرم سخن لعل لب حق گوي او

كي خدا امشب تو از درد درونم آگهي

بسته راه از چار سو بر من تو خود بگشا رهي

اي پناه بي پناهان اي خداي جليل

اي كه ره گم كردگان راهم چراغي هم دليل

ص: 205

اي تو خود معبود بيت و باني

بسته ام بر لطف تو از رشته جانم دخيل

تو خداوند جليل استي و منعبد ذليل

بارغم بر روي دوشم گشته چون كوهي ثقيل

ياريم فرما كه مهمان تو در اين خانه ام

باز كن راهي بسويت بر من و دردانه ام

كعبه امشب ركن دين را در بغل بگرفته اي

مرشد روح الامين را دربغل بگرفته اي

اصل قرآن مبين را در بغل بگرفته اي

جان ختم المرسلين را در بغل بگرفته اي

هستي هست آفرين را در بغل بگرفته اي

شير حق حبل المتين را در بغل بگرفته اي

قبله دل كعبه اهل يقين است اين پسر

منجي عالم اميرالمومنين است اين پسر

اين همان دست خدا جان محمد (ص) حيدر است

اين همان آئينه حسن خداي داور است

اين همان شيرخدا شمشير فتح خبير است

اين علي (ع) يعني تمام هستي پيغمبر (ص) است

اين ز وصف و مدح عقل و درك ما بالاتر است

باطن است و ظاهر است و اين ها همه آخر است

اين مقام و زمزم و حجر و حجر سعي و صفاست

پيشواي مسلمين و جانشين مصطفي است

در كنار بيت جانش با دعا دمساز شد

ناگهان پيدا زرب البيت اين اعجاز است

دامن ديوار چون چاك گريبان باز شد

روح كعبه بر فراز كعبه در پرواز شد

بر فلك از خشت خشت كعبه اين آواز شد

كين بنا ز آغاز بر فرزند تو آغاز شد

اي حجر عاشق صفا طالب ، حرم پروانه ات

ادخلي يا فاطمه (س) بگذار پا در خانه ات

ص: 206

تا نهان در كعبه شد آن سر سارار قدم

كعبه بيش از پيش شد با مقدم او محترم

باز ديوار حرم از امر حق آمد بهم

ديگر اينجا كس نميداند چه شد حتي حرم

فاطمه (س) بود و علي (ع) بود و خداي ذوالكرم

كارنايد از كلام و صفحه و دست و قلم

عقل مجنون و قلم عاجز زبان گنگ است و لال

كس نميداند چه شد جز ذات پاك ذوالجلال

كس نميداند چه شد جز ذات دادار علي (ع)

كعبه ميگردد گرد شمع رخسار علي (ع)

از حرم برعرش ميتابد انوار علي (ع)

آفرينش داشت در سر شوق ديدار علي (ع)

شد خدا در خانه خود ميهماندار علي (ع)

بود ذكر حق بر لب هاي گهر بار علي (ع)

سنگ هاي كعبه مي گفتند با صوت جلي

يا علي (ع) و يا علي (ع) و يا علي (ع) و يا علي (ع)

اي حرم را قبله اي ارواح را جان يا علي (ع)

اي گداي سائلت فردوس و رضوان يا علي (ع)

اي خدا را در شب ميلاد مهمان يا علي (ع)

اي به روي دست احمد خوانده قرآن يا علي (ع)

كيستي تو پاكتر از جان پاكان يا علي (ع)

كيستم من (ميثم) آلوده دامان يا علي (ع)

هر كه هستم خاك درگاه محبان توام

تو امام و رهبر من ، من ثنا خوان توم

شماره20

اي حرم، ديدار روي حقتعالايت مبارك

كعبه امشب آفتاب عالم آرايت مبارك

اي صفا، اي مروه، اي هستي، تجلاّيت مبارك

اي حطيم، اي حجر، اي زمزم، تولاّيت مبارك

فاطمه بر صورت مولا، تماشايت مبارك

ص: 207

رحمةٌ للعالمين، ديدارِ مولايت مبارك

گوهرِ درياي توحيدت مبارك باد كعبه

در دل شب قرص خورشيدت مبارك باد كعبه

امشب از زمزم به كف ساغر بگيريد اي ملايك

كعبه را مانند جان در بر بگيريد اي ملايك

عيدي خود را زپيغمبر بگيريد اي ملايك

هر چه مي خواهيد از حيدر بگيريد اي ملايك

ذكر يا مولا علي از سر بگيريد اي ملايك

از اميرالمؤمنين كوثر بگيريد اي ملايك

سر خوشانِ زمزمِ فيضِ علي ساغر مبارك

بر همه ميلاد مولا ساقي كوثر مبارك

دامن امّ القري امشب ابوالايتام دارد

مكّه پيش از سال بعثت جلوه ي اسلام دارد

يا حرم آگاهي از بشكستن اصنام دارد

آسمان از صورت خورشيد بر كف جام مبارك

يا زمين از نور امشب جامه ي احرام دارد

حبذّا مولود مسعودي كه حيدر نام دارد

كعبه امشب بيت اميرالمؤمنين شد

ملك هستي غرق در نور اميرالمؤمنين شد

اي نبي را جانشين، ميلاد مسعودت مبارك

عروة الوثقاي دين، ميلاد مسعودت مبارك

قبله ي اهل يقين، ميلاد مسعودت مبارك

خلق عالم را معين، ميلاد مسعودت مبارك

مرشد روح الامين، ميلاد مسعودت مبارك

يا اميرالمؤمنين، ميلاد مسعودت مبارك

اي حرم امشب اسد در دامن بنت اسد بين

قل هو الله احد مرآت الله الصّمد بين

گوهر عصمت گرفته در بغل دردانه امشب

يا كه زمزم را پر از كوثر بود پيمانه امشب

عارض مولا شده شمع و حرم پروانه امشب

خانه دارد آبرو از روي صاحب خانه امشب

اين خبر كرده امير مكّه را ديوانه امشب

مي دهد بنت اسد را ذات حق ريحانه امشب

اي امير مكّه با زمزم حرم را شستشو كن

صاحب البيت آمده جان را نثار روي او كن

ص: 208

فاطمه بنت اسد قرص قمر آوردي امشب

ماهي از خورشيد گردون خوب تر آوردي امشب

بر رسول الله قرآني دگر آوردي امشب

نخل امّيد محمّد را ثمر آوردي امشب

جان شيرين بر تن پيغامبر آوردي امشب

حبذّا اي مادر مولا پسر آوردي امشب

با وضو در بر بگيرش هستي پيغمبر است اين

هم علي، هم مرتضي، هم بوالحسن، هم حيدر است اين

بي تولاّي علي اسلام جان دارد ندارد

زهد كلّ رهروان بي او روان دارد ندارد

خصم او جز در دل دوزخ مكان دارد ندارد

هيچ پيغام آوري خطِّ امان دارد ندارد

بر مشام خويش بويي از جنان دارد ندارد

حشر بي ذلّ لوايش سايه بان دارد ندارد

كعبه شاهد باش من غير از علي رهبر ندارم

در دو دنيا دست از دامان حيدر بر ندارم

چشم شو كعبه كه بيني روي ربّ العالمين را

گوش شو تا بشنوي آيات قرآن مبين را

نطق زيباي دل انگيز اميرالمؤمنين را

صوت قرآن علي لبخند ختم المرسلين را

بوسه هاي احمد و تبريك جبريل امين را

عيد اهل آسمان و شادي خلق زمين را

اي حرم با ماه رخسار علي روشنگري كن

يا علي قرآن بخوان و از محمّد (ص) دلبري كن

يا محمّد شير تو شمشير حيّ داورم من

فاتح احزاب و بدر و قهرمان خيبرم من

باطنم من ظاهرم من اوّلم من آخرم من

با تو تنهايي و سختيّ و غم همسنگرم من

كشتي توحيد را در سايه ي تو لنگرم من

حيدرم من، حيدرم من، حيدرم من، حيدرم من

همچو قرآنت چراغي منجلي داري محمّد (ص)

بيم از دشمن مكن ديگر علي داري محمّد (ص)

ص: 209

يا محمّد بازو و شمشير من در اختيارت

من خدا را شيرم و زنجير من در اختيارت

حمد من، تهليل من، تكبير من، در اختيارت

غرّشِ فرياد عالمگير من در اختيارت

هم قضا تسليم، هم تقدير من در اختيارت

عزم من، تعجيل من، تأخير من، در اختيارت

پا به پاي حضرتت اسلام را يار و معينم

تو رسول اللّهي و من هم اميرالمؤمنينم

آمدم تو جان من باشي و من جان تو باشم

از ولادت تا شهادت عبد فرمان تو باشم

در تمام جنگ ها فتح نمايان تو باشم

حامي دين مبين و يار قرآن تو باشم

بين حقّ و بين باطل نور و فرقان تو باشم

باغبانِ دائم گل هاي خندان تو باشم

آن چنان كه حق مرا يار پيمبر آفريده

ذوالفقار حيدري را بهر حيدر آفريده

اي تمام دين من مهر و تولاّيت علي جان

اي دلم درياي نوري از تجلاّيت علي جان

اي به قرآن مدح گفته حقتعالايت علي جان

اي همه عالم فداي قدّ و بالايت علي جان

اي خدا خوانده به كلّ خلق مولايت علي جان

اي فراتر آستان از عرش اعلايت علي جان

اي ولايت دين «ميثم» جان ميثم هست ميثم

واي اگر از مرحمت فردا نگيري دست ميثم

شماره21

توحيد نهد در دل كعبه قدم امشب

بت ها همه گشتند به تعظيم، خَم امشب

اركان حرم دور حرم ذكر گرفتند

در كعبه فتاده است به سجده صنم امشب

بر گوش رسد زمزمه ي چشمه ي زمزم

تا صبح زند از اسدالله دم امشب

تبريك بگوييد به كعبه كه دوباره

گرديده به ميلاد علي محترم امشب

تا فاطمه ي بنت اسد در حرم آيد

ص: 210

اي اهل حرم دور شويد از حرم امشب

پيدايش سيماي خداوند، مبارك

بر كعبه تماشاي خداوند، مبارك

امشب حرم از عرش سرافرازتر آمد

در بيت خدا روي خدا جلوه گر آمد

شمشير خدا شير خدا حيدر كرّار

يا حامي جان بر كف پيغامبر آمد

يا آمنه ي بنت وهب زاده محمّد (ص)

يا فاطمه ي بنت اسد را پسر آمد

يا فاتح بدر و اُحد و خيبر و احزاب

يا شير حق از بيشه ي فتح و ظفر آمد

اي بيت خدا روي خداوند مبارك

اي ختم رسل جان عزيزت به برآمد

در كعبه ندا مي رسد از خالق سرمد

ميلاد علي باد مبارك به محمّد (ص)

بت هاي حرم سوره ي توحيد بخوانيد

در مقدم مولا دُرِ تهليل فشانيد

ميلاد علي را همه تبريك بگوييد

از بنت اسد عيدي خود را بستانيد

با دست علي تا به روي خاك بيفتد

در كعبه بمانيد بمانيد بمانيد

امشب همه دور اسدالله بگرديد

از جانب ما نيز سلامش برسانيد

با حمد حق از حلقه ي تهمت به در آييد

با مدح علي آتش دل را بنشانيد

با ديدن آن قامت و آن طلعت نيكو

فرياد بر آريد هوالحقّ و هوالهو

كعبه همه سر تا قدم آغوش گشوده

يا اينكه خداي حرم آغوش گشوده

الله كه با ديدن توحيدِ مجسّم

در دامن كعبه صنم آغوش گشوده

ميلاد علي آمده و عيد كرامّت

بر شيعه ي مولا، كرم آغوش گشوده

ديگر نهراسيد كسي از آتش دوزخ

زيرا كه رياضِ ارم آغوش گشوده

تا بنت اسد با اسدش از حرم آيد

پيغمبر اكرم زهم آغوش گشوده

با جام ولايت شده سرمست محمّد (ص)

ص: 211

دل داده به شوق علي از دست محمّد (ص)

سر تا به قدم گشته نبي چشم كه بايد

از كعبه برون بنت اسد با اسد آيد

تكبير بگوييد كه آن چشمِ خداوند

چشمي به گل روي محمّد (ص) بگشايد

تكبير بگوييد كه با خواندن قرآن

هم جان به نبي بخشد و هم دل بربايد

تكبير بگوييد كه مولا علي آمد

تا زنگ غم از قلب محمّد (ص) بزدايد

تكبير بگوييد كه با حسن خدايي

امروز خدا را به محمّد (ص) بنمايد

احمد به بغل آنچه كه بايست گرفته

يا جان خودش را به سرِ دست گرفته

از خالق دادار بپرسيد علي كيست

از احمد مختار بپرسيد علي كيست

جز شخص علي شخص علي را نشناسد

از حيدر كرّار بپرسيد علي كيست

در غزوه ي بدر و احد و خيبر و احزاب

از تيغ شرر بار بپرسيد علي كيست

از چاه و شب و نخله ي خرما و بيابان

از شمع شب تار بپرسيد علي كيست

شمشير به دشمن دهد و شير به قاتل

از قاتل خونخوار بپرسيد علي كيست

آيينه ي ذات ازلي را چه بخوانند

خلقت همه مانند علي را چه بخوانند

آيينه ي معبود علي بود علي بود

سر منشاء هر جود علي بود علي بود

ركن و حرم و حجر و صفا مروه و مسعا

سجده علي و ساجد و مسجود علي بود

هم اوّل و هم آخر و هم ظاهر و باطن

هم شاهد و مشهود علي بود علي بود

بعد از همه ايجاد علي هست علي هست

پيش از همه موجود علي بود علي بود

روزي كه نه روز و نه شبي بود به عالم

ص: 212

والله علي بود علي بود علي بود

با اين همه، عبد است خدانيست، خدا نيست

عبدي كه زمعبود جدا نيست، جدا نيست

او كيست زكات است و صلات است و صيام است

تكبير و ركوع است و سجود است و قيام است

سوگند به قرآن كه علي بعد محمّد (ص)

بر خلق امام است امام است امام است

دوزخ به محبّ وي و جنّت به عدويش

واللهِ حرام است حرام است حرام است

سنّي اگر انصاف دهد «لحمك لحمي»

در بحث، تمام است تمام است تمام است

من حيدريم حيدري، اينم به همه عمر

پيوسته مرام است مرام است مرام است

روزي كه در ايجاد نه آب و نه گِلم بود

او از كرم خويش خريدارِ دلم بود

در بيشه ي سبز نبوي شير علي بود

بر فرق ستمكاران شمشير علي بود

تا سينه ي بيدادگران را بشكافد

در تركش تقديرِ خدا تير علي بود

قرآن كريمي كه به دوران نبّوت

با نطق محمّد (ص) شده تفسير علي بود

نفس است كه بندد همه را در غل و زنجير

مردي كه ورا بست به زنجير علي بود

تهليل برآريد كه تهليل جز او نيست

تكبير بگوييد كه تكبير علي بود

واللهِ همين است همين است همين است

تا دين خدا هست علي رهبر دين است

اي پيش قدت كعبه برافراشته قامّت

اي يافته زينت به وجود تو امامّت

در سايه ي توحيد تو توحيد سرافراز

از بازو و شمشير تو دين يافت سلامت

تو با حق و حق دور تو گرديده هماره

امروز نه، فردا نه، كه تا صبح قيامّت

از ما همه در محضر تو عجز و توسّل

ص: 213

از تو درباره ي ما لطف و كرامّت

اين كلّ بهشت است، كه در حشر گذارند

پيشاني ما را به ولاي تو علامت

مرغ دل ما ساكن بام حرم تو است

آيين علي دوستي ما كرم تو است

من كيستم؟ عالم به تولاّي تو نازد

حورو ملك، آدم به تولاّي تو نازد

هم موسي عمران به ولاي تو كند فخر

هم عيسي مريم به تولاّي تو نازد

زهرا به فداي تو كند جان گرامي

پيغمبر اكرم به تولاّي تو نازد

قرآن شده در مدح و ثناي تو مزّين

زيرا كه خدا هم به تولاّي تو نازد

بالله قسم لطف و عطايت نشود كم

بگذار كه «ميثم» به تولاّي تو نازد

بگذار كه تا هست به لب نطق و بيانم

پيوسته شود مدح تو جاري به زبانم

شماره22

الله اكبر اي حرم امشب حرم شدي

بيش از هميشه نزد خدا محترم شدي

آيينه دار آينه ي ذوالكرم شدي

باغ ارم نه، رشك رياض ارم شدي

اي زادگاه فاطمه، اي خانه ي علي

پروانه ي تو خلق و تو پروانه ي علي

تبريك اي بتان حرم داوري شديد

امشب به كعبه گرم ثناگستري شديد

از افتراي بت شدن امشب بري شديد

در اشتياق شير خدا حيدري شديد

امشب به كعبه اُنس بگيريد با علي

ريزيد بر زمين و بگوييد يا علي

خورشيد سجده بر كُره ي خاك مي كند

زين سجده فخر بر همه افلاك مي كند

ديوار كعبه سينه ي خود چاك مي كند

پرواز، روح خواجه ي لولاك مي كند

امشب شب ولادت جان محمّد (ص) است

ذكر علي علي به زبان محمّد (ص) است

ص: 214

امشب صداي دلكش زمزم علي علي است

امشب سرود عالم و آأم علي علي است

امشب دعاي عيسي مريم علي علي است

باور كنيد ذكر خدا هم علي علي است

آيد صداي زمزمه ي مسجدالحرام

با چار ركن خود به علي مي دهد سلام

امشب سرود وحي به تفصيل بشنويد

از جوف كعبه نغمه ي تهليل بشنويد

تنزيل و قدر و نور به ترتيل بشنويد

بانگ اذان به كعبه زجبريل بشنويد

بانگ علي علي همه در كعبه سر دهيد

ميلاد نور را به پيمبر خبر دهيد

اي شير، دخت شير، زهي شير داورت

اي كعبه اين تو، اين گل رخسار حيدرت

داري علي به دامن توحيد پرورت

اين جان سيّد بطحاست در برت

هم مام شير حقّي و هم شير دخت شير

شير خدا زسينه ي پاك تو خورده شير

اي طلعتت جمال جميل خدا علي

اي بر تمام خلق خدا مقتدا علي

اي كرده حق به حضرت تو اقتدا علي

اي جانِ جان، كه جان جهانت فدا علي

اي در تمام ملك خدا ذكر خير تو

مولود كعبه ركن حرم كيست غير تو

مرآت حسن خالق سرمد تويي علي

توحيد تو، حقيقت احمد تويي علي

قرآنِ روي دست محمّد تويي علي

حدّت همين كه رحمت بيحّد تويي علي

قرآن كتاب مدح و خدا مدح خوان توست

جاي لب رسول خدا بر دهان توست

تنها تويي به ختم رسل جان و جانشين

تنها تو را رسول خدا خوانده كلِّ دين

تنها تويي تو دست الهي در آستين

تنها تويي امير تماميّ مؤمنين

تنها تو در، زقلعه ي خيبر گشاده اي

تنها تو، پا به دوش پيمبر نهاده اي

ص: 215

بازوي ديو نفس كه بسته است غير تو؟

با احمد و خدا كه نشسته است غير تو؟

اصلاب كفر را كه گسسته است غير تو؟

بت هاي كعبه را كه شكسته است غير تو؟

بر منبر رسول، سلوني تو گفته اي

در بستر رسول، تو تنها تو خفته اي

قرآن نيازمند به نطق و بيان توست

هم تو زبان حقيّ و هم حق زبان توست

جاويدي و هماره زمان ها زمان توست

خورشيدي و تمام مكان ها مكان توست

وابسته ي ولاي تو وابسته ي خداست

مهر تو لطف و رحمت پيوسته ي خداست

تا حشر بوسه هاي كرامت به دست توست

بالله قسم زمام امامت به دست توست

بيماري و شفا و سلامت به دست توست

روز جزا لواي امامت به دست توست

روزي كه خلق ناله ي اين المفّر زنند

حتّي رُسل به زير لواي تو ايمنند

دستي كه دامن تو نگيرد بريده باد

قلبي كه بي ولاي تو باشد دريده باد

سروي كه خم نشد به حضورت خميده باد

هر كس به جز تو ديد، ترابش به ديده باد

وجه اللّهي زمان و ماكن غرق نور توست

هر كس كه هر كجا بنشيند حضور توست

من كيستم غلام تو يا مرتضي علي

از تشنگان جام تو يا مرتضي علي

مرغ اسير دام تو يا مرتضي علي

در دام هم به بام تو يا مرتضي علي

نطقم زكودكي به ثناي تو باز شد

نظم به نام «ميثم» تو سرافراز شد

شماره23

آن كه بعد از مصطفي ما را امام و رهبر است

شير حق نبي مولود كعبه حيدر است

شمع جمع انبيا مولاي كل اولياء

ص: 216

متقين را مقتدا و مسلمين را رهبر است

گر نمي بودي رسول الله ختم الانبياء

فاش مي گفتم امير المومنين يپغمبر است

گفت پيغمبر كه من خود شهر علمم ، در عليست

اي برادر تو حرامي نيستي راه از در است

جان دين مهر علي مهر علي مهر عليست

دين بي مهرعلي دين نيست جسم بي سر است

هركه با بغض علي محشور گردد روز حشر

طاعت سلمان اگر با خويش آرد كافر است

من نمي دانم كه مي بودم نمي دانم كي ام

ليك مي دانم اميرالمومنينم رهبر است

قطره ام خواني علي درياست من در دامنش

ذره ام گوئي علي خورشيد ذره پرور است

هر كجا صحبت ايمان است اوصاف عليست

حرف ايمان و علي مانند شير و شكر است

سرو قدش سايه باني ميكند خورشيد را

روز محشر هر كه در ظل لواي حيدر است

دوست دارم روز محشر تشنه تر باشم ز خلق

ز آنكه ميدانم علي ساقي حوض كوثر است

خردلي از مهر اولاد امير المومنين

پيش من محبوب تر از يك جهان سيم و زر است

كيست احمد را وصي ، آنكو گريزد از نبرد

يا كسي گو بازويش مفتاح فتح خيبر است

زهد و تقوا و عدالت بي تولاي علي

يا شرار قهر حق يا دود يا خاكستر است

آنكه خود را در خلافت خواند همسنگ علي

نيست آن قدرش كه گويم خاك راه قنبر است

آفتابا روز محشر هر چه بتواني بتاب

پرچم شاه ولايت سايه بان محشر است

ص: 217

شعله گل شد بر خليل الله با مهر علي

ورنه بي مهر علي هر لاله كوه آذر است

من علي را پيشوا دانم كه با ختم رسل

روز اول اول است و روز آخر آخر است

من علي را مقتدا دانم كه در حال ركوع

انما در شان خاتم بخشي اش از داور است

من علي را دوست مي دارم گواه پاكي ام

دوستي و حيدر و ذريه پيغمبر است

عهد من پيمان من آئين من ايمان من پ

يش تر از صبح خلقت دوستي با حيدر است

طرفه بيتي گويم از (اهلي) كه گر با آب زر

نقش باب كعبه گردد باز قدرش برتر است

" هركه را در دل بود بغض غلامان علي"

"گر برادر با شدم گويم خطا از مادر است "

كيست حيدر آن كه حق پيوسته گرددگرد او

كيست حيدر آن كه حق راا تا قيامت محور است

كيست حيدر آن كه مداحش خدا و مدح او

هل اتي و بلغ وتطهير و قدر و كوثر است

كيست حيدر آن كه از لعل لب ختم رسل

مدح او پيوسته جاري همچو عقد گوهر است

كيست حيدر آن كه مدحش همچنان حسن خداست

شيعه اونيز در حصن خداي اكبر است

يا علي اي آنكه نامت حرز جان انبياست

يا علي اي آنكه خاكت اوليا را افسر است

گرچه دورم از تو مرهون عنايات توام

ذره هر جا هست در آغوش مهر خاور است

گر جدا سازند بند از بند من هر صبح و شام

ص: 218

باز ميگويم علي بر من امام و رهبر است

اي خوش آنكو با علي دوران عمرش گشت طي

خوشتر آنكو با علي تا لحظه هاي آخر است

من تو را در زندگي دارم علي جان تو مرا

عبد و مولا و ملزوم بر يكديگر است

نظم (ميثم) تا ثناي خاندان مرتضي است

جاودان ، ديوان او تا صبح روز محشر است

احمد سهيلي خوانساري

صاحب دين مبين را دل زمن پرسيد كيست

گفتمش ختم رسل احمد،مهين پيغمبرست

گفت بعد از وي ولايت را كه شايد، بازگو

گفتم آن كو پايه قدرِ وي از كيوان برست

گفت در بستر به جاي او شبانگاهان كه خفت

گفتم آن كو گاه بيم از جمله پابرجاترست

گفت با احمد خود از ياري برادر خوانده كيست؟

گفتم آن كز بهر او سرگشته مهر انورست

گفت با زهرا كه همسر گشت

گفتم آن كسي كز فضيلت اين و آن را هم سرآمد هم سرست

گفت برگو كيست سبطين پيمبر را پدر

گفتمش آن پيشرو كو رهروان را رهبرست

گفت اعجاز رسول مصطفي در جنگ بدر

زاهل ايمان مر كدامين پاكدل را درخورست

گفتم آن پردل كه دارد گ_َردَنان را پايمال

زخم شمشير سرافشانش كه در دست اندرست

گفت در " احزاب" داني شير صيدافكن كه بود

گفتم آن كو قاتل شيري چو عمرو كافرست

گفت خصمان را كه تن خست و دريد اندر" حنين"

گفتم آن كو دشمن دين را عدويي قاهرست

گفت با احمد كه خورد از مرغ بريان بهشت

ص: 219

گفتم آن كو بر همه خويشان پيغمبر سرست

گفت دمساز پيمبر كيست در زير كسا

گفتم آن مهتر كه زهد و علم ازو با زيورست

گفت در روز غديرخم ، وليّ حق كه شد

گفتم آن كس كو بزرگان را به گيتي سرورست

گفت در شأن كه آمد هل اتي از قول حق

گفتم آن كو دستگير هركه بي سيم و زرست

گفت سايل را كه خاتم داد هنگام نماز

ديد چون استاده خواهان مستمندي بر درست

گفتم آن در راه يزدان بهترين شمشيرزن

كز ره تحقيق هر كس پيرو او شد برست

گفت در محشر كه باشد قاسم نار و نعيم

گفتم آن كز رأي روشن آفتاب خاورست

گاه نفرين بر نصاري با نبي گفتا كه بود

گفتم آن كاندر همه احوال او را ياورست

گفت با احمد كه باشد همچو هارون با كليم

گفتم آن پيوسته با وي همچو با جان پيكرست

گفت برگو كيست آنكو شهر دانش راست در

گفتم آن دانا كه علم ديگران را مصدر است

گفت آنكو ناكثين را داد كيفر خود كه بود

گفتم اين در قصه حرب جمل خود اندرست

گفت جويم در كجا نام عدوي قاسطين

گفتمش در وقعه صفين كاندر دفترست

گفت شمشير كرا خون خوارج آب داد

گفتمش بر خوان زجنگ نهروان كان خوشترست

گفت ساقي كيست كوثر را به روز رستخيز

گفتم آن كاندر نبردش زهره شير نرست

گفت برگو كانچه گفتي سيرت يك مرد بود

ص: 220

گفتمش آري گرت قول" سهيلي" باورست

گفت ازين يكتا بگو نام و نسب

گفتم علي پور بوطالب خديو اهل ايمان حيدرست

شعر از احمد سهيلي خوانساري

 

شمس اصطهباناتي

فردا زمين غوغا شود تا آسمان هفتمين

زيرا كه از اوج فلك آيد ملك روي زمين

در دست هريك دسته گل ؛منشور سبز اندرجبين

آن دسته گلها چيده اند از باغ رب العالمين

در هر ورق بنوشته اند با خط قدرت اينچنين

بشري كه آمد در وجود مولا امير المؤمنين

مير عرب؛ ماه عجم؛ معجز نماي لوكشف

چون صبح فردا آفتاب از كوه بطحا سرزدي

روح الامين بهر خبر؛الله اكبر بر زدي

وآنگه حصار كعبه را پيراهني ديگر زدي

لوحي به شكل ياعلي بر بام و برسر در زدي

نقشي به شكل جاي پا بر دوش پيغمبر زدي

بركافران هيبت زدي لبخند برخيبر زدي

يعني رسيد آنكو كز او نسل عدو گردد تلف

با نور تقوا آنكه داشت پوشيده از تقوا جسد

دور از جناب عفتش دست بد و چشم حسد

آنسان كه در تعريف او دست تعقل نا رسد

دارد ز قرب ومنزلت بيش ازهمه زنها ر رسد

چون آفتاب آن شير زن افتاد در برج اسد

هم شير حق را حامله ؛ هم نام او بنت اسد

درّولايت را نبود شا يسته تر از اين صدف

روزيكه با عجز و نياز بر طوف مسجد زد قدم

دريافت خود در حضرتش از درد زائيدن الم

شمس اصطهباناتي

محمود شاهنوري

از عالم بالا خبر ميرسه

به شام غم ما سحر ميرسه

در خونه كعبه رو واكنيد

درخت ولا به ثمر ميرسه

ص: 221

كسي اومده كه بهشت منه

ولايت اون خاك و خشت منه

اگر چه بدم ولي نوكرشم

گدايي اون سرنوشت منه

يا علي يامرتضي يا حيدر يا حيدر(4)

*****

مي گرده زمين به اشاره تو

خدا مست و گرم نظاره تو

تو خورشيدي و فاطمه آسمون

حسين و حسن دو ستاره تو

خدا همه رو واسه تو آفريد

تموم جهان و واسه تو كشيد

همه مات و مبهوت چشماي تو

تو كه اومدي رنگ يوسف پريد

يا علي يا مرتضي يا حيدر يا حيدر (3)

*****

والله گداي در خونتم

يه عمريه مهمون ميخونتم

تمامي بود و نبود مني

ديگه چي بگم آخه ديوونتم

ببين دل من به هوات مي پره

نگاه تو از همه دل مي بره

بسوزه دل دشمناي شما

كه ناز تو شخص خدا مي خره

يا علي يا مرتضي يا حيدر يا حيدر(3)

*****

غلامرضا شهرياري (رباعي)

امروز همه در انتظارند ، يا علي مدد

ملائك به كعبه دخيلند ، ياعلي مدد

يتيمان تاريخ بااشك و كاسه شير

عشق و مهر و وفامنتظر،ياعلي مدد

------------------------------------

جن و انس وكل خلايق ، گويند يا علي مدد

كوه و دشت و دريا جملگي ، گوينديا علي مدد

اي مدد رسان آفرينش ، اي ساقي كوثر

بهرياري دين ، خداهم گويد ياعلي مدد

-----------------------------------------------

يا رب بگشا زبان دل را

تا گويم من ، كلام دل را

چه گويم زعلي مولا خود

گويد به زبان حال دل را

----------------------------------------

آسمانها، نور بباريد كه علي مي آيد

ص: 222

زمين ، سبزه بياريد كه علي مي آيد

اي كوه هاي خميده، استواري مشق كنيد

علي شاه ولايت مي آيد

----------------------------------------------

با ميلاد علي ، دل آرام گيرد

ز رحمت خدا، ابر باران گيرد

به كعبه مي آيد آن شير خدا

عدالت در خلايق ، سامان گيرد

----------------------------------------

كوير تفتيده و تشنه

مظلوم ز بيداد، خسته

يتيم در كوچه نشسته

ملائك به كعبه دخيل بسته

----------------------------------

همه منتظرند تا يار آيد

به كعبه آن كودك دلدار آيد

شير خدا بر زمين آيد

خدا هم گويد كه جانان آيد

---------------------------------

به روز ولادت مولا ، ملائك يا علي گفتند

زمين و خلايق لبيك يا علي گفتند

كوه و دشت و بحر به يمن ولادت او

همصدا با كل آفرينش ، يا علي گفتند

---------------------------------------------

ذوالفقار در نيام، خسته

درب خيبر در مدينه ، بسته

يتيمان درمانده و خسته

درب رحمت به زمين ، بسته

---------------------------------------

اي شاه ولايت ، علي جان بيا

اي ساقي كوثر ، علي جان بيا

همه منتظر ، پاي بنه

اي حيدر كرار، علي جان بيا

----------------------------------

با ميلاد علي ، ولايت آغاز شد

در بيداد جهان، عدالت آغاز شد

جانا برخيز و بنگر به دو جهان

به يمن ولايت، سعادت آغاز شد

-------------------------------------

امروز به جهان ، نوري دگر ظاهر شد

از عرش به كعبه دل ، مولا ظاهر شد

ملائك دم به دم باذكر صلوات

ص: 223

نوري زنور اعلي ، علي ظاهر شد

------------------------------------

غلامرضا شهرياري

صغير اصفهاني

شماره1

ديده ي من غير ديدار علي جويد؟ نجويد

يا زبانم غير اوصاف علي گويد؟ نگويد

دست من غير از كتاب مدح او گيرد؟ نگيرد

پاي من غير از طريق عشق او پويد؟ نپويد

مزرع جانم كه آب آن بُوَد از جوي رحمت

اندر آن غير از گياه مِهر او رويد؟ نرويد

ذوق مهرش كي چشد بيگانه، بگذر زين توقّع

اين گل خوشبوي را جز آشنا بويد؟ نبويد

ز اْستماع مدحش افشان اشكِ شوقي گر تواني

آب ديگر نامهي عصيان ما شويد؟ نَشويد

دايهي لطفش دهد شير عنايت طفل دل را

جز به شوق آن لَبَن طفل دلم مويد؟ نمويد

آن كه خواهد مأمني جويد، «صغير» اندر دو عالم

به ز درگاه اميرالمؤمنين جويد؟ نجويد؟

شعر از استاد صغير اصفهاني

شماره2

روزيكه علي به كعبه آمد به وجود

مخصوص علي خدا در از كعبه گشود

دربست بداد خانه خود به علي

يعني كه علي است خانه زاد معبود

شماره3

در مخزن لا يموت در دانه عليست

در كون ومكان امير فرزانه عليست

در كعبه ظهور كرد تا بر همه كس

معلوم شود كه صاحب خانه عليست

حسين صدر تويسركاني

اسدالله در وجود آمد

در پس پرده هر چه بود آمد

عالم ممكنات احيا شد

غرض خالق ودود آمد

رمز خلقت ،ظهور مطلق كرد

جمله ذرات در سجود آمد

پرده سِر غيب بالا رفت

علت غائي وجود آمد

خانه زاد خدا علي

از غيب پرده برداشت در شهود آمد

اسد الله در وجود آمد

ص: 224

در پس پرده هر چه بود آمد

سيد جعفر علوي

علي تنهاست مولود عزيز خالق اكبر

كه از ديوار مهمان شد نه مثل انبيا از در

علي تنهاست نوزادي كه گويد بازكن مادر

يد از قنداق تا گويم هزاران ذكر بر داور

علي تنهاست ياور در ميان قوم پيغمبر

كه شد در دعوت اول وزير و وارث و سرور

علي تنهاست مومن عين كشف پرده آخر

علي تنهاست مرد اول مومن به پيغمبر

علي تنهاست باب علم هر كاو طالبست از در

علي تنهاست باب حطه داخل كي شود كافر

علي تنهاست صاحب منزلت هارون پيغمبر

علي تنهاست ميزان عمل در وادي محشر

علي تنها احب خلق نزد خالق اكبر

كنار سفره طائر شده مهمان پيغمبر

علي تنهاست همسر از براي دخت پيغمبر

علي تنها برادر بر نبي طاهر و اطهر

علي تنهاست در صلبش تمام نسل پيغمبر

علي تنهاست در مرگ تمام خلق در محضر

علي تنهاست قالع درب خيبر را بسان پر

علي تنهاست صابر تا حسينش خيره شد بر در

علي تنهاست ساقي تشنگان را بر لب كوثر

علي تنهاست حامي از براي كوثري ديگر

علي تنهاست مظلومي كه شيران عرب را سر

علي تنهاست محبوبي كه بغض او نفاق آور

علي تنهاست تنها در درون بيت بي همسر

علي تنهاست صابر صبر او ايوب را مادر

علي تنهاست كراري كه حقا غير فرار است

زره در پشت بيكار است اگر باشد بر حيدر

علي تنهاست قاطع شيرهاي كافران را سر

علي تنهاست عادل كي ربود از مور حتي پر

ص: 225

علي تنهاست استاد از براي ميثم و بوذر

علي تنهاست سلمان پرور و هم مالك اشتر

علي تنهاست منفق مال خود در سر و در منظر

علي آيات نجم و طور ميثاق انماالمنذر

علي كشاف كربت ها قسيم جنت و كوثر

معز الاوليا و فدوه اهل كسا حيدر

علي فجار را قاتل علي ابرار را سرور

علي داماد پيغمبر به دامان نبي پرور

علي صديق اكبر او علي فاروق اعظم او

علي بئر معطل او كه بر چاهي نمايد سر

علي را بوتراب آمد به عشقش آفتاب آمد

فصاحت را تمام آمد خطابت را كمال و فر

علي داعي علي شاهد علي هادي علي حاضر

علي راضي و مرضي و رضي و مرتضي حيدر

اميرالمومنين حيدر ابوالسبطين پيغمبر

ابوالريحانتين از ديده ي بيناي آن سرور

علي تنهاست ساجد سجده اش سجاده را باور

علي تنهاست راكع در ركوعش داده انگشتر

علي تنهاست عادل عدل عدلش عدل پيغمبر

علي تنهاست صادق صدق او صديقه را باور

علي تنهاست بر مومن امير اول و آخر

علي تنهاست بر مسلم پدر با خون فرق سر

علي تنهاست منصوب نبي الآخرين اول

علي تنهاست مقتول شقي الآخرين آخر

علي تنهاست اميد دل غمديده جعفر

به امر ناب پيغمبر به عشق سوره كوثر

سيد جعفر علوي

امير عظيمي

امام علي(ع)

عشق پُر از حادثه و ماجراست

عشق سرآغاز همه كارهاست

به زندگي شور و شعف مي دهد

عشق برادر! نمك هر غذاست

عشق غم و شادي و لبخند و اشك

عشق خودش درد، خودش هم دواست

ص: 226

از ازلِ خلقتِ آدم بپا

تا ابدالدّهرِ خدا هم بجاست

با همه خوبان خدا بوده است

عشق مددكار همه انبياست

عشق چو خورشيد كه تابنده است

نور به هر ذات پراكنده است

عشق درختي است بر آورده سر

بار و برش لوءلوء و لعل و گُهر

صورت او برتر از انديشه ليك

ذرّه اي از نور رخش شد قمر

حضرت او حضرت زيبايي است

لعل لبش مطمع اهل نظر

دوزخ و فردوس به دستان او

هان! "تو بمان" هان!"تو گذر كن، گذر"

بنده، ولي كار خدايي كند

عشق بشر هست، «فَكَيفَ بَشَر!»

كَيفَ بَشَر، ها عليٌ ها علي

عشق همان همسر زهرا علي

سجده به خاك قدمش، عين عشق

عنايت بيش و كمش، عين عشق

نفس كشيدنِ علي زندگي

بسوي ما بازدمش، عين عشق

خنده به شوق حرمش، عاشقي

گريه ي زير علمش، عين عشق

نام علي علي علي جانفزا

زمزمه ي زير و بمش، عين عشق

گداي هنگام نمازش شدن

به انتظار كرمش، عين عشق

سيزده ماه رجب هر كه شد

معتكفِ در حرمش، عين عشق

ماه رجب سيزدهش خوشتر است

روز نزول قدم حيدر است

كعبه اگر بوي خدا يافته

زِ يمن ميلاد شما يافته

حرم به شوقت بنِگر كه شكاف

از نوك پا تا به كجا يافته

دعاي مادرت شده مستجاب

زادگهي نمونه تا يافته

وارد خانه شد و آن را پر از

ص: 227

حوريه و فرشته ها يافته

در حرم حق همه كف مي زنند

مگر خدا در آن چه ها يافته

تو خانه زاد حق شدي،

از تو هَم قبله ي حجّاج صفا يافته

تو را مسيح اگر بگويم كم است

مادر تو پاك تر از مريم است

ذات تو مشتق شده از ذات او

در تو هويدا همه آيات او

روبروي اش تا كه تو مي ايستي

آينه اش هستي و مرآت او

چشم به چشمان تو انداخت

و مات تو شد تو هم شدي مات او

تويي همان عبد خدايي،

كه شد ولايتت شرط عبادات او

تير ز پاي تو در آورده اند

مست چو بودي ز مناجات او

چشم ببندي به خدا مي شود

از دو جهان قطع، عنايات او

پر شده از پاي به سر، ربُّهُ

فيهِ تَجَلّي و ظَهَر، ربُّهُ

عبادتت در دو سرا بي نظير

شجاعتت به عرصه ها بي نظير

فتوّتت زبانزد جبرييل

سلاح تو پيش خدا بي نظير

فضيلت ضربه ي شمشير تو

تا سحر روز جزا بي نظير

تصدّق وقت ركوعت عجيب

حال تو در وقت دعا بي نظير

تمام اوصاف تو در همسرت

جلوه نمايد به خدا بي نظير

بعد تو و فاطمه ي تو شده

زينب كبراي شما بي نظير

بي بدلي، بي مثلي، ياعلي

تو خودِ خَيرُ العملي ياعلي

عبد خدايي، سلامٌ عليك

امير مايي، سلامٌ عليك

بي تو دعا توان زِ كف مي دهد

ص: 228

جان دعايي، سلامٌ عليك

به آن قنوتي كه شود مستجاب

تو ربّنايي، سلامٌ عليك

شكستگي هاي دلِ شيعه را

شما شفايي، سلامٌ عليك

هر چه خدا خواست براي شما

به آن رضايي، سلامٌ عليك

هر چه همه مدح تو را مي كنند

به آن سزايي، سلامٌ عليك

خاك درت سرمۀ چشمان، علي

ولايتت تمام ايمان، علي

-----------------------------------------------------

امير عظيمي

محسن عرب خالقي

حرف دل است آمده و رد نمي شود

او بوده است پس علي آمد نمي شود

كعبه مكان جلوه ي او باشد و زمان

هرگز به روح جاري او سد نمي شود

صد بار اگر كه كعبه شكافد به مقدمش

هرگز ز كار خويش مردد نمي شود

آغوش را براي علي باز كرد و گفت

مولا بيا اگر چه كه معبد نمي شود

قرآن بخوان حقيقت قرآن به غير تو

رحلي به غير دست محمد نمي شود

اي عقل لقمه قدّ دهانت بگير،

شعر از چون تويي به وصف علي بد نمي شود؟

جوهر تمام گشت و نشد مدح او شروع

شاعر شكست تا بنويسد نمي شود

تو بارها به جلوه ي پيغمبر آمدي

هر دوره اي به كسوت يك رهبر آمدي

بعد از هزار جلوه ي پيغمبرانه ات

آقاچطور شد كه خودت آخر آمدي

آيا براي ياري پيغمبر امين

خورشيد من ز مشرق كعبه برآمدي

يا كه به عشق ديدن زهرا تو چند سال

قبل از نزول رايحه ي كوثر آمدي

ص: 229

اي ماه چارده چه شد اين ماه هفتمين

يك شب تو زودتر ز هميشه درآمدي

فصل بهار آمده تو مثل سال قبل

امسال هم به باغ خدا نوبر آمدي

بالاترين عيار، عيار سرشت توست

يعني كه در تمام خلايق سرآمدي

اي ميهمان يك دو شب خانه ي خدا

دير آمدي اگر چه ولي حيدر آمدي

افتاده ام به گوشه اي از رهگذارتان

اوجم دهيد تا كه شوم خاكسارتان

اصل و اصالت من از اول اصيل بود

اصلاً خدا سرشته مرا از غبارتان

هر چند دورم از تو، عجيب است، چون دلم

حس مي كند نشسته كناري كنارتان

چيزي براي عرضه ندارم به ساحتت

آقا دل شكسته مي آيد به كارتان؟!

خرما فروش كوچه و بازار مي شوم

شايد به جرم عشق شوم سر به دارتان

اي ناشناس نيمه شب كوچه هاي شهر

يك تكه نان به ما بده از كوله بارتان

ميلش دگر به هيچ بهشتي نمي كشد

هر كس نشسته كنج بهشت مزارتان

شرمنده ايم، بي خبريم اي بزرگوار

از آخرين امانتتان، يادگارتان

اي باني وجود من از ابتدا علي

وي كار من به دست تو تا انتها علي

از باقي سرشت توأم يعني از ازل

كز خانواده ي توأم اي مرتضي علي

همسايه ي خدايي و در سايه ي شما

پر مي كشم به ساحت قدس خدا علي

هر جا كه امر مي كني آنجا خوشيم ما

حالا بهشت يا كه جهنم، كجا علي؟

ص: 230

خورشيد بي تبسم تو نقطه اي سياه

باغ است بي ترنم تو بي صفا علي

درياست از لطافت لطف شما لطيف

كوه است از صلابت تو روي پا علي

دريا شدند اين همه قطره به عشق تو

مواج و در تلاطم ذكر تو يا علي

---

محسن عرب خالقي

احمد علوي

خدا مي خواست تا تقدير عالم اين چنين باشد

كسي كه صاحب عرش است، مهمان زمين باشد

خدا در ساق عرش خويش جايي را برايش ساخت

كه حتي ماوراي ديده ي روح الامين باشد

خدا مي خواست از رخساره ي خود پرده بردارد

خدا مي خواست تا دست خودش در آستين باشد

علي حُبّه جُنَّه ، قسيم النار و الجنه

خدا مي خواست آن باشد ،خدا مي خواست اين باشد

علي را قبل از آدم آفريد و در شب معراج

به پيغمبر نشانش داد تا حق اليقين باشد

به جز نام علي در پهنه تاريخ نامي نيست

كه بر انگشتر پيغمبران نقش نگين باشد

به جز او نيست دستاويز محكم در دل طوفان

به جز او نيست وقتي صحبت از حبل المتين باشد

مرا تا خطه هاي بي الف راهي كن و بگذار

كه بعد از خطبه بي نقطه ي تو نقطه چين باشد

مرا در بيت ، بيت شعر هايم دستگيري كن

غزل هاي تو بي اندازه بايد دلنشين باشد

غزل لطف خداوند است اهل دل خبر دارند

غزل خوب است در وصف امير المومنين باشد

احمد علوي

ص: 231

عليرضا غزوه

ناگهان يك صبح زيبا آسمان گل كرده بود

خاك تا هفت آسمان، بغض تغزل كرده بود

چارده روز آسمان درخاك مست افتاده بود

اربعين اين شراب كهنه غلغل كرده بود

هرفرشته تا بيايي، اي تماشايي ترين

بال هاي خويش را دست توسل كرده بود

حتم دارم درشب ميلادت اي غوغاترين

حضرت حق نيزدر كارش تامل كرده بود

تاعبور آخرين انسان به دامان بهشت

ذوالفقارش را به سمت آسمان پل كرده بود

مولي محمّد طاهر قمي

دليل رفعتِ شأن علي اگر خواهي

بدين كلام دمي گوش خويشتن ميدار

چو خواست مادرش از بهر زادنش جايي

درون خانه ي خاصش بداد جا جبّار

پس آن مطهّره با احترام داخل شد

در آن مقام مقدّس بزاد مريم وار

درون چو خواست كه آيد پس از چهارم روز

ندا شنيد كه: «نامش برو؛ علي بگذار»

فداي نام چنين زادهاي بُوَد جانم

چنين امام گزينيد يا اولي الابصار

شعر از مولي محمّد طاهر قمي

 

مشفق كاشاني

اي علي، اي آيت جان، آمدي

آمدي، اي جان جانان، آمدي

ذات حق را جلوه گر چون آفتاب

دل فروز، از مشرق جان آمدي

كعبه از نور جمالت روشن است

كز حريم لطف يزدان آمدي

اي ز تو، آيين احمد در كمال

اي دليل راه انسان، آمدي

شهر بند عشق را، مفتاح راز

تا گشايي راز قرآن آمدي

خاتم دين خدا را پاسدار

اي به حشمت چون سليمان آمدي

تا بر افروزي چراغ معرفت

در طريق علم و عرفان آمدي

يار با مظلوم و، با ظالم به جنگ

رحمتِ اين، زحمتِ آن، آمدي

ص: 232

برفراز قله آزادگي عالم آرا، مهر تابان آمدي

دردهاي دردمندان را به لطف

اي طبيب جان، به درمان آمدي

تا بسوزي پرده هاي شرك را

شعله آسا، گرم و سوزان آمدي

اي ولي حق زمين را از فروغ

چون فلك، اختر به دامان آمدي

آسمان احمدي را، همچو مهر

سركشيده از گريبان آمدي

دست حق، آمد برون از آستين

تا تو، اي بازوي ايمان آمدي

موج خيز مكتب توحيد را

همچو مرواريد غلطان آمدي

قبله جان محبان خدا

مرحبا، اي شير يزدان آمدي.

 

علي اكبر لطيفيان

شماره1

ليلي و مجنون

هر دلي كه دچار ليلا بود

خوشي روزگار ليلا بود

از كرامات عاشقي ست

اگر نام مجنون كنار ليلا بود

نام مجنون اگر فراتر رفت

اين هم از اعتبار ليلا بود

آن چه دل هاي بي شماري داشت

محمل در غبار ليلا بود

بي نياز است از عبادت ما

كعبه در انحصار ليلا بود

امشب اي عشق در طواف توام

سيزده شب در اعتكاف توام

بال با من، پريدنش با تو

سمت بالا كشيدنش با تو

شوق تنزيل آيه ها با من

جبرئيل آفريدنش با تو

گندم كال مزرعه با من

فصل گرم رسيدنش با تو

نخل با من تب رطب با من

دست مشتاق چيدنش با تو

سجده بر خاك پاي تو با من

عبدِ الله ديدنش با تو

قل هو الله، يا احد، يا هو

«وحده لا اله إلا هو»

شماره2

ص: 233

از عالم بالاست بنياني كه من دارم

يعني همين روح مسلماني كه من دارم

گر سجده بر توليت آدم نمي كردم

آدم نمي شد خاك انساني كه من دارم

شير حلال مادران اين قبيله هاست

در سينه ام مهر فراواني كه من دارم

نابرده رنجي گنج هايي را به ما دادند

از سفرهٴ مولاست اين ناني كه من دارم

اين كيست كه از مقدمش خورشيد مي ريزد

آتش پرست اوست سلماني كه من دارم

در كشمكشهاي بلند ذوالفقاري اش

مانده است گيسوي پريشاني كه من دارم

در خانهٴ ما سفرهٴ گندم مَيَندازيد

دنبال نان جوست مهماني كه من دارم

با ما نشستن آنقدر چيز بعيدي نيست

با هر گدايي هست سلطاني كه من دارم

ما را به جرم عشق در بازار بفروشيد

ما را به پاي حيدر كرار بفروشيد

نه ميل پروازي و نه اصلا نه بالي بود

نه حرفي از بالا نه حرفي از كمالي بود

باران نمي آمد زمين نم پس نميداد و ...

سر تا سر شبه جزيره خشكسالي بود

ماها نبوديم و نديديم آن زمان ها را

يعني نمي فهميم كه دنيا چه حالي بود

محرابها ، سجاده ها بي راهه مي رفتند

اصلاً تمام جاده ها سمت خيالي بود

آن روزها كعبه فقط بت خانه اي بود

و بتها خدا و ، جاي ابراهيم خالي بود

آيا خداي بي علي اصلا جلالي داشت

روي زمينِ بي علي آيا جمالي بود

آن روزگاران حرفي از يارب نبود

اما در پشت كعبه صحبت مولي الموالي بود *

ص: 234

از اين به بعد و بعد از اين دنيا علي دارد

دنيا علي دارد نه ، دنياها علي دارد

هم آسمان اول خاكي نشين ما

هم آسمان هفتم بالا علي دارد

رو كرد پيغمبر به سمت مردم و فرمود

اي اهل عالم مصطفي حالا علي دارد

عشاق محتاجند اينكه مال هم باشند

آقام زهرا دارد و زهرا علي دارد

آتش نمي گيرد گلستان وجودش را

هر آن كسي كه يا علي و يا علي دارد

غير از دلم من هيچ چيزي را نمي خواهم

گر چه ندارد هيچ چيز اما علي دارد

سوگند بر نام علي كه شيعه در محشر

هرگز گرفتاري ندارد تا علي دارد

در هر زمان پيغمبري كه بين راه افتاد

مهر علي ابن ابيطالب نجاتش داد

اين كيست كه دارد پُر از پَر ميكندما را

در صحن ايوانش كبوتر ميكند ما را

اين كيست كه مهرش حلال نطفه هاي ماست

با مهر خود پاك و مطهر ميكند ما را

اين كيست كه در مسجد هر جمعهٴ كوفه دارد

براي خويش منبر ميكند ما را

نهج البلاغه مي شود بالاي منبرها

پايين منبرهاش دفتر ميكند ما را

اين كيست كه با حرفهاي آسماني اش

مقداد و سلمان و ابوذر ميكند ما را

يك روز مي آيد كه با چشمان دلتنگش

همسايهٴ زهراي اطهر ميكند ما را

دورش نمي اندازد آنرا كه مقيمش شد

خواجه اگر مولاست ، قنبر ميكند ما را

ما شيعهٴ دور و بر مرد نجف هستيم

ص: 235

ما خاك پاي قنبر مرد نجف هستيم

با نام تو در ناتواني ام تواني هست

در پيري ام با مهر تو ميل جواني هست

روح تنزّل كرده ات اينقدر بالا بود

آيا براي اوج تو اصلا مكاني هست

در كعبه و در خانهٴ پيغمبر و در عرش

هر جا كه رفتم ديدم از بالت نشاني هست

بالا و پايين رفتن تيغت شهيدم كرد

ابروي تو هر جا كه باشد كشتگاني هست

ميل يتيم كوفه بودن ميكنم امشب

هر جا يتيمي هست دست مهرباني هست

اي پير نخلستان نشينم ، همنشينم باش

يك شب بيا در خانه ام يك تكه ناني هست

هر جا كه تو قاري قرآن مي شوي آقا

نذر لب تو بوسه هاي دوستاني هست

هر جا كه قاري همين قرآن حسين توست

بي احترامي هاي چوب خيزاني هست

طشت طلايي بود و آه و قاري قرآن

واي از حضور خيزران ، واي از لب و دندان

علي اكبر لطيفيان

ياسر مسافر

بدبخت مي شود هر كه ز مهرت رها شود

بيچاره مي شود هركه ز حبت جدا شود

دستش دراز نيست به هر جا و هر طرف

هر كس به درب خانه ي لطفت گدا شود

شيعه كه ذكر نادعلي را به لب گرفت

آيا اسير غصه و درد و بلا شود؟

بايد دخيل به رشته ي زلف شما زند

هركس كه خواسته باشد اگر با خدا شود

ما با همه گفته ايم به كوري دشمنان

حيدر شفيع محشر و عقباي ما شود

ص: 236

شاهنشه نجف گدا بر درآمده

لطفي كني ، روزي ما كربلا شود

ياسر مسافر

ميثم مومني نژاد(رباعي)

بر كعبۀ سنگ و خشت جان داد آن روز

بت ها همه را تكان تكان داد آن روز

وقتي كه علي ز خانه بيرون آمد

ديدند خدا خودي نشان داد آن روز

×××

دل شيعه آفتاب باشد چه خوش است

مست از نفس گلاب باشد چه خوش است

زائر به نجف كه مي رسد مي فهمد

ماهي كه ميان آب باشد چه خوش است

×××

با قدر تو قبله را چنين قابل كرد

معني طواف خانه را كامل كرد

آن روز خدا ز جبرييل گلويت

قرآن به محمد امين نازل كرد

---

ميثم مومني نژاد

محمد علي مرداني (رباعي)

ديوان قضا خطي ز ديوان علي ست

سُكان قدر، در يَدِ فرمان علي ست

طبع من و مدح مرتضي، شرمم باد

آن جا كه خداي من ثنا خوان علي ست

***

تا حُبّ علي بُود مرا در رگ و پوست

رنجم ندهد سرزنش دشمن و دوست

جز نام علي لب به سخن وا نكنم

«از كوزه همان برون تراود كه در اوست»

***

چون گاه ولادت وليّ حق شد

در خانه حق، علي به حق ملحق شد

گر مظهر حق ذات علي نيست

چرا از نام خدا نام علي مشتق شد؟

***

در برج ولا مهر جهان تاب علي ست

در شهر علوم سرمدي، باب علي ست

از اول خلقت جهان تا محشر

ص: 237

مظلوم ترين شهيد محراب، علي ست

***

آن جا كه علي واسطه ي فيض خداست

بر غير علي هر كه كند تكيه خطاست

با مدعيّان كور باطن گوئ_ي_د

آن جا كه خدا هست و علي نيست كجاست؟

محمد علي مرداني

رحمان نوازني

تا زمين قدم برداشت ،آسمان نوشت علي

آسمان كه برپا شد ، كهكشان نوشت علي

كهكشان كه پيدا شد ، يك جهان نوشت علي

اين جهان كه معنا شد ، بيكران نوشت علي

بيكرانه ها پر شد ، لامكان نوشت علي

با هرآنچه كه مي شد ، با همان نوشت علي

با قلم نوشت علي ، با زبان نوشت علي

و سپس هر آنچه داشت ، در توان نوشت علي

روي صورت انسان ، روي جان نوشت علي

با غبار او روي ، چشممان نوشت علي

آنقدر نوشت از او ، تا جهان پر از او شد

تا كه دست حق رو شد ، ذكر عاشقان هو شد

پس دو مرتبه روي ، صورتم نوشت علي

دوست داشت پس روي ، قسمتم نوشت علي

در رگم كه جاري شد ، غيرتم نوشت علي

پا شدم زمين خوردم ، همتم نوشت علي

تا كمي ضعيف شدم ، قوتم نوشت علي

آمدم ذليل شوم ، عزتم نوشت علي

پس خدا خودش روي ، قيمتم نوشت علي

روي بيرق سبزِ ، هيئتم نوشت علي

آنقدر نوشت علي ، روي سرنوشت من

تا فقط علي باشد ، خانه بهشت من

روز اول خلقت ، با علي حساب شدم

ص: 238

در قنوت او بودم ، تا كه مستجاب شدم

زير پاي او ماندم ، تا غبار ناب شدم

بر سرم چنان تابيد ، تا كه آفتاب شدم

آنقدر كه او تابيد ، از خجالت آب شدم

در غدير چشمانش ، من هم انتخاب شدم

آنقدر نگاهم كرد ، تا كه من خراب شدم

زير جوشش چشمش ، ماندم و شراب شدم

مِي شدم پياله شدم ، مست بوتراب شدم

هي علي علي گفتم ، در علي مذاب شدم

مي نويسم از عشقم ، مي نويسم از دردم

غير دور چشمانش ، هيچ جا نمي گردم

كعبه پلك زد آري ، صبح نور پيدا شد

كعبه در طوافش رفت ، تا درِ حرم وا شد

قبله از سر جايش ، پيش پاي او پا شد

زير پاي او زمزم ، چشمه چشمه دريا شد

كعبه از نفس افتاد ، نوبت مسيحا شد

او شفا گرفت و بعد ،تازه دور موسا شد

پا برهنه راه افتاد ، تا دلش مصفا شد

هر كسي كه او را ديد ، بدتر از زليخا شد

يوسفانه مجنون شد ، يوسفانه ليلا شد

هر كسي كه دورش گشت،نور چشم زهرا شد

ما كجا و اين كعبه ، اينكه كعبه زهراست

ما محب درياييم ، جاي ما فقط درياست

توي محفل ذكرش ، درّ ناب مي ريزند

پاي هر علي گفتن ،هي ثواب مي ريزند

روي ما فرشته ها ، هي گلاب مي ريزند

توي جام خاليّ ، ما شراب مي ريزند

روي چشممان خاك ، بوتراب مي ريزند

ص: 239

در شب سياه ما ،آفتاب مي ريزند

روي ما دعاهاي ، مستجاب مي ريزند

در حساب فردامان ، بي حساب مي ريزند

كبريا كه مي بخشد ، اين همه به عشق او

چون علي به ما آموخت ، لااله الا هو

ساكنان بالاها ، زير گنبدش هستند

خيل انبيا جزو ، نور بي حدش هستند

فاطمه ، نبي تنها ، اين دو هم قدش هستند

مرتضي و زهرا هم ، عشق احمدش هستند

روز و شب هميشه در ، رفت و آمدش هستند

شيعيان نمك دارند ، تا زبانزدش هستند

كربلا و سامرا ، صحن مرقدش هستند

و قم و خراسان هم ، خاك مشهدش هستند

ما كه درّ و مرواريد ، توي اين صدف داريم

ما بهشت خود را از ، تربت نجف داريم

وقتي از دل يك سنگ ، خوب موشكافي شد

سنگ يا علي مي گفت ، آنقدر كه صافي شد

آنقدر كه چون دُر شد ، چون عقيق شافي شد

شعر آفرينش هم ، با علي قوافي شد

اين كتاب خلقت هم ، با علي صحافي شد

عشق هم بدون او ، قصه اي خرافي شد

هر كجا كم آورديم ، با علي تلافي شد

اينكه دور او گشتيم ، واي عجب طوافي شد

كعبه بي علي پوچ است ، كعبه بي علي سنگ است

كعبه در مدار خود ، با علي هماهنگ است

دست كعبه را اما بر سرش نمي بندند

راه را بر ياسِ ، پرپرش نمي بندند

تازيانه بر روي ، همسرش نمي بندند

ص: 240

شعله هاي آتش را ، بر درش نمي بندند

ريسمان به دستان ، دخترش نمي بندند

كربلا كه آب بر ، اصغرش نمي بندند

آه كربلا گفتم ، آسمان به خود لرزيد

كوفه باز هم اشك ، دختر علي را ديد

رحمان نوازني

مهدي نظري

شعر 1

كاش در پرتو اين ماه بزرگم بكنند

زير نور ولي الله بزرگم بكنند

آمدم خاك قدوم شه لولاك شدم

تاكه با نوكري شاه بزرگم بكنند

اين مسيري ست كه مردان خدا طي كردند

كاش مي شد كه در اين راه بزرگم بكنند

از بزرگان فقط از شأن علي پرسيدم

خواستم عاقل و آگاه بزرگم بكنند

نيتم شيعه شدن بوده نمي خواسته ام

بي علي باشم و گمراه بزرگم بكنند

از پدر مادر خود خواسته ام پاي علي

نوكر و ذاكر و مداح بزرگم بكنند

خاك زير قدم يار شدن خوشبختي ست

شيعۀ حيدر كرار شدن خوشبختي ست

ساقيا باده ده بوالحسن آمد دنيا

همسر فاطمه آقاي من آمد دنيا

مادرش بنت اسد بوده اسد يعني شير

شيري از دامن يك شير زن آمد دنيا

آمده طعم مناجات به لب ها بدهد

يوسفا يوسف شيرين دهن آمد دنيا

صاحب تيغ ولايت اسدالله، علي

كوه ايمان شه شمشير زن آمد دنيا

مرهبا! تيغ بيانداز بِكَن قبرت را

قاتل تو يل خيبر بِكَن آمد دنيا

هر چه بت بود به يكباره به خود لرزيدند

شاه مردان تبر بت شكن آمد دنيا

عالم عشق پر از نور خداوند شده

ص: 241

فاطمه بنت اسد صاحب فرزند شده

پسري زاده كه هر دم ز خدا دم بزند

به رخ دشمن حق سيلي محكم بزند

آنكه در روز ازل مهر رسالت را او...

با دو دستش به سر شانۀ آدم بزند

جاي دارد كه به يمن شب ميلاد علي

فاطمه بنت اسد طعنه به مريم بزند

شير حق آمده با دست يداللهي خويش

به سر بيت خدا بيرق و پرچم بزند

جز علي هيچ كسي نيست كه در بيت الله

پاي بر شانۀ پيغمبر اكرم بزند

آمده ساقي آن كوثر والايي كه قطره اش

طعنه به صد چشمۀ زمزم بزند

او همانيست كه همسفره خاتم بوده

سال ها قبل تر از خلقت آدم بوده

خواهي عاشق بشوي حرف ز دلدار بزن

باده از ساغر مستانگي يار بزن

دوست داري كه خدا شاه جهانت بكند

بوسه بر خاك درِ حيدر كرار بزن

روز محشر اگر از هول جزا مي ترسي

در قنوت اسم علي را همه دم جار بزن

دوست داري به بهشت ازلي خيره شوي؟

عكس ايوان نجف را سر ديوار بزن

دوست داري كه شوي وصلۀ نعلين علي

باده از جام ميِ ميثم تمار بزن

يوسفان مشتري عشق علي اند تو هم

با كلاف دل خود سر، سر بازار بزن

سر بازار خريدار علي فاطمه است

شك نكن حيدر كرار علي فاطمه است

كوه اگر خم شود آقا به خدا حق دارد

پيش پاهاي تو مولا به خدا حق دارد

ص: 242

زير نعلين تو اي ماه قمر هاي جهان

آسمان پا شود از جا به خدا حق دارد

اين دم و اين نفسي را كه تو داري آقا

خادمت گشته مسيحا به خدا حق دارد

يا علي گفت و بيانداخت عصارا موسي

گر مريدت شده موسي به خدا حق دارد

هر كسي ديده تو را عاشق رويت شده است

اين ميان حضرت زهرا به خدا حق دارد

نام تو قلب شجاعان عرب را لرزاند

پس در آن معركه سقا به خدا حق دارد

از تب نام تو شيران عرب مي لرزند

همه از واژۀ قتال العرب مي ترسند

واي اگر از مي كوثر لب خود تر بكني

بادم فاطمه خون بر دل لشگر بكني

نظري كن كه همه لشگريان مي لرزند

نكند آمده اي روي به خيبر بكني

جامۀ زرد كه پوشيده اي انگار علي

آمدي معركه را عرصۀ محشر بكني

ذوالفقار تو لبش باز شده مي خندد

پس تو هم نذر لب و خندۀ او سر بكني

تو اراده بكني ارض و سما لشگر توست

تو بخواهي همه را مالك و بوذر بكني...

مي تواني ولي از لطف فقط خواسته اي

پاي تيغت همه را بندۀ داور بكني

موقع تيغ زدن عرش كف پاي تو بود

به خداوند خدا محو تماشاي تو بود

گر چه گويند همه در و گهر مي ارزد

من ولي معتقدم ديده تر مي ارزد

آن سوي عرش اگر خانۀ زهرا باشد

ص: 243

پا برهنه همۀ عمر سفر مي ارزد

صاحب خانه اگر ساقي كوثر باشد

ثانيه ثانيه كوبيدن در مي ارزد

سر عشاق حلال دم تيغت آقا

پيش تيغ تو كه گفت است كه سر مي ارزد

كاش ما خاك كف پاي تو باشيم علي

خاك پاي تو به صد خرمن زر مي ارزد

بوسه بر خال تو زد خضر كه عمرش ابديست

خال لب تو از سنگ حجر مي ارزد

نسل در نسل تو همه نورند سند هم دارم

روي عباس تو آقا به قمر مي ارزد

تو اجازه بده دم پات فدايي بشوم

پاي ايوان طلاي تو خدايي بشوم

-------------------------------------------------

مهدي نظري

شعر 2

علي كسي است كه كوثر از او سبو دارد

جهان نظام خودش را فقط ازاو دارد

فقط به خاطرحُب و ولايت مولاست

اگربهشت خداوند رنگ و بو دارد

علي كسي است كه عالم گداي قنبر اوست

اگرچه گوشه پيراهنش رفو دارد

براي اينكه علي پابه سينه اش بنهد

خداست شاهد من كعبه هم وضو دارد

علي كسي است كه هرشب كنارسجاده

بدون واسطه با دوست گفتگو دارد

ولادتش هدف كعبه رامشخص كرد

زخاك پاي علي كعبه آبرو دارد

علي كه پشت نبردش زره نمي خواهد

اگرچه لشكري ازسنگ روبرو دارد

رسيد آن كه خداكعبه رابه او بخشيد

گه ولادت او كعبه مدتي خنديد

رسيد حيدر و اين خاك نور باران شد

به يمن آمدنش عالمي مسلمان شد

همين كه دروسط كعبه او تولد يافت

گلِ خدا شد و كعبه به پاش گلدان شد

ص: 244

تمام گرمي بازار حسن يوسف بود

پس ازعلي چقدرنرخ يوسف ارزان شد

علي قدم زد و خورشيد زيرپاي علي

زخاك سر زده و آفتابگردان شد

امام كعبه رسيد و به يمن آمدنش

سرودروي لب مصطفي علي جان شد

براي آمدنش كعبه پيش دستي كرد و

سينه چاكي او زودتر نمايان شد

اگرچه قنبراو پادشاه قلب من است

ولي گداي علي هركه گشت سلمان شد

لبش كه وا شد و ذكرخدا به لب آورد

زمين نه عالم هستي بهشت عرفان شد

علي امام من است و منم غلام علي

علي براي تمامي خلق سلطان شد

بنام شيرخدا لااله الا الله

پس از رسول مكرم علي ولي الله

ولاي شيرخدا آخرش ثمر دارد

چرا كه حب علي روي دل اثردارد

تمام لشكردشمن به خاك مي ريزند

اگر اراده كند ذوالفقار بردارد

تمامي غزوات رسول شاهد بود

ميان لشكر اسلام علي جگر دارد

زضربه هاي سرذوالفقار معلوم است

يدالله است علي واقعا هنر دارد

علي نياز به خوُد و زره نخواهد داشت

چرا كه از پر و بال ملك سپر دارد

اگرشكست نخورده زجنگ برگشته

دعاي فاطمه اش را به پشت سردارد

شجاعتش به كنار او معلم فضل است

به اين دليل كه مثل حسن پسر دارد

زچشم او همه عرش نور مي گيرند

چراكه دامن او حضرت قمر دارد

بگو به مردم عالم بياورد

يك بار شبيه زينب او كسي اگر دارد

حسين اوست بهشتم تمام زندگيم

من از گدايي مولا دراوج بندگيم

من ازقديم به اين خانواده عبد درم

ص: 245

فداي محسن او صدهزار چون پسرم

تمام هستي خود را فروختم ديروز

كه نذرآمدنش قد كعبه گل بخرم

دوباره زائر ميخانه ي نجف شده ام

فتاد باردگر سوي صحن اوگذرم

بخاطر همه چيز ازخدام ممنونم

كه ياعليست نمازم دعاي هرسحرم

بدون راه نجاتي به بركت مولا

خدا گواست در آماج كوهي ازخطرم

گه ولادت من باطنين ياحيدر

گره زده دل من را به صحن او پدرم

امام حضرت زهرا امير ملك ولا

فداي اينهمه لطف و صفات چشم ترم

شبي كه برلب من ذكر حيدري دادند

همين كه گفتم علي حكم نوكري دادند

مهدي نظري

قاسم نعمتي

به طوف كعبه زني پاك و محترم آمد

ميان سينه ي او شعله هاي غم آمد

دخيل بست به دامان صاحب خانه

به سوي ركن يماني دو سه قدم آمد

صدا زد اي كه مرا ميهمان خود كردي

بگير روي مرا، لحظه كرم آمد

همين كه دل نگران شد خدا اجابت كرد

صداي اُدخُلي از داخل حرم آمد

قدم نهاد به عرشي ترين مكان و سپس

شكاف سينه ي بيت العتيق هم آمد

ميان خانه چه ها شد كسي نمي داند

فقط سلام ملك بود دم به دم آمد

سكوت خلق شكست و پس از گذشت سه روز

زمان جلوه نمايي دلبرم آمد

ميان صورت او هر چه نور منجلي است

همين بس است ز مدحش كه نام او علي است

ز داغي لب ساقي خرابمان كردند

ميان كوزه چهل شب شرابمان كردند

ص: 246

محك زدند به ناز نگار اين دل را

براي ناز كشي انتخابمان كردند

قرار شد كه دم مرگ روي او بينيم

به شوق وصل، همۀ عمر عذابمان كردند

دعا شديم و سحرها ميان نخلستان

به سجده هاي علي مستجابمان كردند

ابوتراب كرم كرد و بين اين همه خلق

مقابل قدم او ترابمان كردند

چو ذره ايم در اين وادي و به نام علي

بلند مرتبه چون آفتابمان كردند

هميشه بيشتر از احتياجمان دادند

هميشه با كرم خويش آبمان كردند

بداند عالم امكان كه ما علي داريم

چه غم ز فتنۀ ايام تا علي داريم

ميان بزم خراباتيان قراري نيست

به باده نوش كه برهان عقل كاري نيست

تمام دلخوشي ما محبت علي است

ز هيچكس به جز آقا اميد ياري نيست

كليمِ طور نشين شاهد كلام من است

به پيشگاه علي سجده اختياري نيست

قبولي همه اعمال با ولاي عليست

به هر چه طاعت بي ح_ُبش اعتباري نيست

حرام باشد اگر رو به غير او بزنيم

كريم تر ز علي هيچ سفره داري نيست

تمام نسل علي يذهبٌ مِن ال_رَّجسند

به شأن و عزت اين خاندان تباري نيست

مقابل حرمش آسمان كُند تعظيم

به جز مقابل او جاي خاكساري نيست

علي تجلي سبحان ربي الاعلاست

ثواب بردن نامش تبسم زهراست

ببين كه هر چه پس پرده بود افشا شد

دليل خلقت كون و مكان هويدا شد

براي اينكه كسي شك نياورد بعداً

شكاف كعبه نيامد به هم معما شد

ص: 247

دعا كنيد كه امشب خدا خريدار است

دعا كنيد كه درهاي آسمان وا شد

عليست آنكه جهان تحت اختيارش بود

ولي به زُهد و وَرَع بي نياز دنيا شد

عليست آنكه زمان عروج هر سحرش

تمام ارض و سماوات پيش او پا شد

عليست آنكه به معراج پشت پرده نشست

انيس و هم نفس مصطفي در آنجا شد

عليست آنكه نشان تَ_عبُّد محض است

فقط مقابل معبود قامتش تا شد

عليست آنكه به هر رقص ذوالفقار او

گره ز ابروي احمد به حمله اي وا شد

نرفته از درِ اين خانه نا اميد كسي

امور خانۀ اين مرد دست زهرا شد

ز راه آمده حيدر، همه قيام كنيد

نهاده دست به سينه به او سلام كنيد

دلم گرفته بهانه سلام شاه نجف

كه قبله گاه دلم گشته بارگاه نجف

تمام صحن علي بوي فاطمه دارد

شميم سيب بيايد ميان راه نجف

صفاي هر سحرش، گريه بر غم زهراست

به گوش مي رسد آرام سوز و آه نجف

قدم زده دل شب در ميان نخلستان

امان ز كوفه و خون آبه هاي چاه نجف

قرار ما همه باب الرضا همان جايي كه

سوي شاه خراسان بُوَد نگاه نجف

قسم به نم نم اشكم پس از اذان صبح

چقدر بوي حسين مي دهد پگاه نجف

شب زيارتي شاه كربلا باشد

دلم هوائي آن صحن با صفا باشد

-----------------------------------------------------

قاسم نعمتي

سيد هاشم وفائي

شماره1(رباعي)

گلبانگ محمدي

ص: 248

تاصوت دعا بيت خدا راپُركرد

عطرگل لاله همه جارا پُركرد

دركعبه شكفت تا گل روي علي

گلبانگ محمدي فضارا پُركرد

ولايت

ميلاد توميلاد عنايت باشد

مقصود زخلقتت هدايت باشد

پيداست زميلاد تو دركعبه علي

توحيد به همراه ولايت باشد

***

تبريك ايدوست بيا مدح علي را گوئيم

چون بنده سخن به وصف مولا گوئيم

هنگام ولادت علي جا دارد

تبريك ولادتش به زهرا گوئيم

جشن ميلاد

درفصل شكفتن گل ياد علي

داريم همه چشم به امداد علي

ديوار حرم شكافت يعني كه خدا

دركعبه گرفت جشن ميلاد علي

كعبۀ دل

خورشيد به ديدنش خجل مي آيد

شبنم زده روي ومنفعل مي آيد

با كعبه ي گِل بگو كه احرام ببند

كز سوي خدا كعبه ي دل مي آيد

سيد هاشم وفائي

شماره2

خورشيد ولايت

باز امشب نقش خورشيدي منور مي كشند؟

يا كه تصويري ز روي ماه حيدر مي كشند

تا كه خورشيد ولايت پرتو افشان مي شود

پرده بر رخ از خجالت ماه وا ختر مي كشند

آرزومندان دل از كف داده اند امشب

مگر انتظار ديدن رخسار دلبر مي كشند

گلشن آرايان همه محو گل رويش شدند

از دل خود نعرۀ الله اكبر مي كشند

اشك شوق امشب خريداري دگر دارد

بيا عرشيان درفرش ناز ديدۀ تر مي كشند

ارزش آن قطره از هرگوهري افزون تر است

چون به ميزان عمل در روز محشر مي كشند

چون هماي آسمان پرواز با ياد علي

ص: 249

شب روان تا ساحت عرش برين پر مي كشند

تشنه كامان محبت با ولايش روز حشر

جام كوثر از كف ساقي كوثر مي كشند

روز محشر زير نور گرم خورشيد فلك

دوستداران علي را چتر بر سر مي كشند

اي «وفائي» آبرومندان فردا مي شوند

خاكبوساني كه خود را سوي اين در مي كشند

سيد هاشم وفائي

 

شماره3

مولودكعبه

دوباره عطر ولايت به مكه پيچيده است

ازآن گلي كه به دامان كعبه روئيده است

نثار مقدم مولود كعبه ، جبرائيل سبد سبد

گل سرخ از بهشت پاشيده است

فضاي خانۀ حق روشني گرفت ازآن كه

نور حق زجبين علي درخشيده است

پي تلاوت قرآن علي چو لب بگشود نبي

زشوق گل بوسه زان دهن چيده است

به شوق آن كه نهد سر به خاك درگه او

كبوتر دل ما سوي مكه كوچيده است

بهشت رابه علي ذات حق عنايت كرد

علي كرامت حق را به شيعه بخشيده است

عليست مهر جهان تاب عدل و آزادي

كه از ازل به جهان وجود تابيده است

علي اگرچه خروشد به پيش ظلم وستم

دلش ز جوشش اشك يتيم جوشيده است

دو گوهرند گرانقدر حيدر و زهرا

كه قدر اين دو گهر راخداي سنجيده است

كمال قدر علي را تو از مدينه بپرس

كه روز قدرت و مظلومي و را ديده است

مدينه شاهد غمهاي بي شمارۀ اوست

مدينه راز دلش را به چاه بشنيده است

به چهره اشك علي درنماز شب همه شب

ص: 250


اطلاع رسانی