من در انديشه كه اين كار عجب مشكل شد
كه سر انجام مراد و فرجي حاصل شد
هاتفي گفت كه در كشتي جان نوحي هست
اين كه گفتي همه جسم است ،در آن روحي هست
سر تراشيدن و قرباني و رمي جمرات
ذكر و تسبيح و مناجات و وقوف عرفات
استلام حجر و منزلت ركن و مقام
اين همه اوج و فرود ،آن همه تنزيل و قيام
آنكه گفته است فقط (سنگ نشانيست) بجاست
حاجي احرام دگر بند ببين يار كجاست
مروه و سعي و صفا را بنگر چون باشي
اين ره منزل ليلي ست چو مجنون باشي
هيچ در راه خداوند زخود دل نكني
سنگ تا بر سر شيطان هوايت نزني
حال بايد ز يقين جلوه به ذاتت بدهند
قدحي معرفت اندر عرفاتت بدهند
در منا كعبه دل قبله افلاك شود
گر كه خالي دلت از هرچه كه ناپاك شود
شامل لطف خداوند جلي ميگردي
به مطاف آمده و دور علي ميگردي
در طواف حرم اينگونه كه برمي آيد
اولين فكر كه آندم به نظر ميآيد
سند دل چو به نام پدر خاك زني
كعبه هم باشي اگر سينه خود چاك زني
همه را هست دلي خانه دلدار هوس
و خدا خانه خود را به علي داده و بس
مادر روح خدا را زحرم دور نمود
بهر مولا در اين خانه ز ديوار گشود
در جهان كيست چنين پاك و مقدس باشد
گر كه در خانه كسي هست همين بس باشد
هر كه روشن دلش از نور ولايت نشود
پاي در كعبه نهد باز هدايت نشود
ياسر رحماني
محمود ژوليده
امام علي(ع)
ص: 151
من مادحِ خورشيدم
مست ميِ توحيدم
شب سرخوشم از باده
تا صبح شود عيدم
در اين شب رستاخيز
دارم ز جهان پرهيز
تصوير لقاء الله
ثبت است به تجريدم
من معتكف اويم
مشغول هو الهويم
با نغمۀ يا حيدر
تا كعبه خراميدم
غوغاست طواف من
مولاست مطاف من
با چشمِ دلِ عارف
در كعبه خدا ديدم
بر پرده بياويزم
از گُرده گنه ريزم
حالي به سبك بالي ست
سر تا قدم امّيدم
سرمستِ يداللهم
عبد اسداللهم
جز دور و بر مولا
بيهوده نجوييدم
با گريۀ او گريان
با خندۀ او خندان
با ساقيِ ميخانه
گرييدم و خنديدم
زنهار تَخيُّل را
بگذار تحمل را
با لفظ لسانِ دل
دلدار پسنديدم
از هر خَم ابرويش
هر پيچش گيسويش
انگار گلي از نو
در گلشن او چيدم
ما بي خبران در گِل
او معتكف منزل
چون كعبه اي اندر دل
نزديك ترش ديدم
اي قبله گهِ قبله
وي سجده گهِ كعبه
در صوم و صلوة عشق
خود را به تو سنجيدم
من مدح ولي گويم
هر نغمه علي گويم
ذكر علياً مولا
با صوت جلي گويم
در اين دل ديوانه
بيت الغزلي دارم
از ساقي و پيمانه
حرفي ازلي دارم
جزو رجبيّونم
مست رطبيّونم
از لعل لب مولا
جامي عسلي دارم
چون درّ و صدف پاكم
ص: 152
كز خاكِ نجف، خاكم
هم طينت زهرايي
هم نور علي دارم
خاك حرمينم من،
عبد حسنينم من
اِثني عشري دينم،
الحمد، ولي دارم
اينم قمرِ كامل
اينم زهق الباطل
با نغمۀ جاء الحق
در سينه دلي دارم
او صاحب دوران است
مولا ي رسولان است
ترديد اگر باشد
در دين خللي دارم
از عالم اَو اَدني
اَسرار خفي امّا
در عالم اين دنيا
اسرار جلي دارم
فرمانبرِ اللهم
حيدر ز ازل شاهم
بر امر اَلستِ او
هر لحظه بلي دارم
هم آب حياتم او،
هم نور مماتم او
هم برزخ و هم در حشر
شادم كه علي دارم
من مدح ولي گويم
هر نغمه علي گويم
ذكر علياً مولا
با صوت جلي گويم
فرياد حكيمانه
خاموشيِ رندانه
در مكتب مولايم
سيري است غريبانه
مولايي و مظلومي
يكتايي و محرومي
آن هيبت و اين غربت
جَهدي است نجيبانه
دنياست به چشمش خار
عقباست به او گلزار
هر رهرو صادق را
او رهبر فرزانه
بيدار كند علمش،
هشيار كند حلمش
اعجوبۀ خلقت را
خُلقي ست كريمانه
در حرب علي اُسوه،
در سلم علي الگو
او راست به هر ميدان
رفتار حكيمانه
در بندگي اش عاشق
در علم و عمل صادق
تيغ دو دَمش خون ريز
با شيوۀ مردانه
با قوم جفا دشمن،
ص: 153
مظلوم از او ايمن
با خصم، خشِن امّا،
با دوست صميمانه
هر نيمۀ شب پنهان
بر دوش كِشد اَنبان
تا نان و خورش آرَد
بر خوان يتيمانه
شب زاهدِ سجاده
روز عارف آماده
شب ذكر مجيب آرَد
روز است مجيبانه
عدلش چو يَد و بَيضا
فضلش عظمت افزا
دور است غرور و كِبر
از صاحبِ اين خانه
اسرار نهان نزدش
ابرار جهان عبدش
پس بسته چرا دستش
بيرون ز حرمخانه
با آن همه آقايي
يكتاست به تنهايي
بيتش چو در آتش سوخت
شد خانه عزاخانه
او فاطمه را مي ديد
زينب همه را مي ديد
دنبال امامش داشت
فرياد پريشانه
اي منتقم زهرا
برگرد از آن صحرا
تا روز فرج داريم
آواي غريبانه
من مدح ولي گويم
هر نغمه علي گويم
ذكر علياً مولا
با صوت جلي گويم
-------------------------------------------------
محمود ژوليده
ژوليده نيشابوري
نه تو را شيعه خدا مي خواند
نه جدايت ز خدا مي داند
يا علي! چرخ زمان را شب و روز
گردشِ چشم تو مي چرخاند
آسيابي كه دهد روزيِ ما
به خدا دست تو مي گرداند
غنچه با آن همه خندان دهني
لب خندان تو مي خنداند
چشمه ي چشم فلك را به خدا
چشم گريان تو مي گرياند
قامت سرو سلحشوران را
نعره ي خشم تو مي لرزاند
عاصيان را به شرار دوزخ
آتش قهر تو مي سوزاند
مؤمنان را به بهشت موعود
جذبه ي عشق رخت مي خواند
ص: 154
معني خوب و بد عالم را
به بشر علم تو مي فهماند
كس نداند به خدا قدر تو را
چون خدا قدر تو را مي داند
نظري كن تو به «ژوليده»، علي
به زبان، نام تو را مي راند
شعر از ژوليده نيشابوري
غلامرضا سازگار
شماره1
امروز چرا كعبه سر از پا نشناسد
مبهوت خدا گشته و خود را نشناسد
اي حو ر و ملك دور حرم را ، هله گيريد
آرام و قرار از دل هر قافله گيريد
در طوف حرم راه به هر سلسله گيريد
از حي تبارك و تعالي صله گيريد
تا چند در اطراف حرم هلهله گيريد
از فاطمه بنت اسد فاصله گيريد
پيشاني طاعت همه بر خاك گذاريد
از شوق چو ديوار حرم خنده برآريد
خورشيد فروزنده چراغ شب تار است
يا ماه سما سوي زمين راهسپار است
آغوش حرم منتظر مقدم يار است
او را چه قرار است كه بي صبري و قرار است
زمزم همه در زمزمه وصف تنگار است
يا آيينه آب روان آينه دار است
مهمان خدا آمده با گنج نهاني
آغوش زهم بازكن اي ركن يماني
پاكيزه زني سوي حرم گشته روانه
در خانه حق آمده با صاحب خانه
لبخند زنان آن صدف در يگانه
بر تيغ غمش قلب حرم گشت نشانه
تا گوهر مقصود برد سوي خزانه
گرديدن دور حرمش بود بهانه
ركن و حرم و حجر چشم گشودند
با ذكر علي منتظر فاطمه بودند
اي مردم مكه همه از دور حرم دور
ص: 155
كامد به حرم فاطمه با عارض مستور
در پيش رويش خيل ملك ، پشت سرش
حور الله كه يك پارچه شد بيت خدا
شور گرديد حرم دور سرش با دل مسرور
برخواست ندا، كي همه سر تا بقدم نور
اي مادر مولود حرم اين حرم از توست
بشتاب به كعبه كه حرم محترم از توست
گل بود كه مي گشت ز افلاك نثارش
دل بود كه بود از هه سو آينه دارش
تبريك بر آمد زيمين و ز يسارش
از نور گل انداخت گل انداخت عذارش
يكباره بهم درد چنان داد فشارش
كافتاد ز پا ،رفت ز كف صبر و قرارش
سر تا بقدم زمزمه و ذكر و دعا بود
دستيش بدل دست دگر سوي خدا بود
يارب بتو و روح رسولان مكرم
يا رب به خليل الله ،اين بيت معظم
يا رب به مقام و و حجر الاسود و زمزم ي
ا رب به همين طفل كه با من شده همدم
طفلي كه ز اجداد و ز آباست مقدم
طفلي كه طفيليش بود عالم و آدم
امشب به من خسته و درمانده نگاهي
از دوش دلم بار تو بردار الهي
از گريه او بيت خدا را خطر آمد
با ناله او ناله ز حجر وحجر آمد
وزچشمه زمزم همه خون جگر آمد
آه از دل و جان بر لب مرغ سحر آمد
ناگاه فروغي ز حرم جلوه گر آمد
تسبيح خدا از دل ديوار بر آمد
ص: 156
كي فاطمه در ، بر تو ز ديوار گشوديم
ما منتظر مقدم والاي تو بوديم
باز آي بر بام حرم لاله ببارد
باز آي كه ديوار ز دل خنده ، بر آرد
باز آ كه حجر بوسه بپايت بگذارد
بازآ كه كسي مثل تو فرزند نيارد
بازآ كه ملك سر بقدومت بسپارد
باز آي كه اين خانه تعلق به تو دارد
از دوري تو آمده جان بر لب خانه
بشتاب سوي خانه تو اي صاحب خانه
وارد به حرم در پي آن طرفه صدا شد
ديوار بهم آمد و مهمان خدا شد
جز حق نتوان گفت در آن خانه چها شد
حق است بگويم كه خدا چهره گشا شد
بيرون حرم ناله و فرياد بپا شد
در مكه مگو ، غلغله در ارض و سما شد
گفتند همه عصمت الله صمد كو
اي كعبه بگو فاطمه بنت اسد كو
چشم همگان سوي حرم بود هماره
نه تاب تحمل به كسي نه ره چاره
ديگر همه از بيت گرفتند كناره
بعد از سه شب و روز بر آن بيت نظاره
ديوار بهم آمد و شد باز دوباره
تابيد ز ديوار حرم ماه و ستاره
ناموس خدا آن صدف در يگانه
از خانه برون آمده با صاحب خانه
اين كودك نوزاد و يا آيت عظماست
اين طفل بود يا پدر آدم و حواست
اين كشتي نوح است نه نوح است نه درياست
اين نفخه روح است نه روح است نه عيساست
ص: 157
اين جلوه طور است نه طور است نه موساست
اين شير خدا اين علي عالي اعلاست
اي گشته ز شوقش همه لبريز ،
محمد جانت ز سفر آمده برخيز
محمد (ع) اين روح خدا در بدن توست
محمد (ع) اين جان دو عالم بتن توست
محمد (ع) اين همدم شيرين سخن توست
محمد (ع) اين دوست دشمن شكن توست
محمد(ع) اين ياور شمشير زن توست
محمد(ع) اين باب حسين و حسن توست
محمد(ع) تا روح بيفزايد و تا دل بستاند
بر گوي كه قرآن بحضور تو بخواند
اي جان نبي جان دو عالم بفدايت
جن و ملك و حوري و آدم بفدايت
ارواح رسولان مكرم بفدايت
صد موسي و صد عيسي مريم بفدايت
لوح و قلم و عرش معظم بفدايت
جان وتن ناقابل "ميثم" بفدايت
اين از كرم توست كه تا بودم و هستم
مداح و ثنا خوان شما بودم و هستم
شماره2
امشب خدا با خلق خود دارد سرور ديگري
پوشانده بر تن كعبه را ديباي نور ديگري
بخشيد خاص و عام را فيض حضور ديگري
عشاق را در هر سري افكنده شور ديگري
كرده است در سيناي دل ايجاد طور ديگري
هستي باغ چنان گيتي بين رشك ارم
قدوسيان تقديس خوان ، گرد حرم بستند صف
سبوحيان تسبح گو استاده هر سو جان بكف
مكه شده دارالصفا كعبه شده بيت الشرف
هر سو نظر مي افكنم وجد و سرور است و شعف
خيزد سروش از هر مكان آيد ندا از هر طرف
ص: 158
كامشب نهد ماه قدم در بيت خاص خود قدم
شهري كه در وصفش بو لااقسم هذا البلد
بيتي است در دامان آن خاص خداي لم يلد
در پاي ديوارش زني يكتا بپاكي چون احد
سر تا بپا پا تا بسر مرآت الله الصمد
نام نكويش فاطمه مام علي بنت اسد
در اشتياق او حرم آغوش بگشاده ز هم
آنشب طنين انداز شد در گوش جانش اين صدا
ما در براي دعوتت از بيت مي آيد ندا
بيتي كه بر ميلاد من بنياد شد از ابتدا
برخيز كامشب در حرم تو با مني من با خد
برخيز اي جان جهان در مقدمت بادا فدا
برگير ره سوي حرم بنما حرم را محترم
فرياد زد حجر و حجر كاي بانوي عالم بيا
لبخند زد ديوار و در كاي مفخر آدم بيا
ركن يماني زد صدا كاي با خدا همدم بيا
زمزم گلاب افشان برخ كاي بهتر از مريم بيا
بيت از درون خواندش كه هان اي در حرم محرم بيا
اي خانه از تو محترم و ي زاده ات صاحب حرم
بخشيد رونق بيت را رخ بر حرم بنهادنش
دل برد اهل ذكر را ، ذكر خدا سر دادنش
پيچيد بر خود ناگهان بگرفت درد زادنش
ني طاقت بنشستن و ني قدرت استادنش
لرزاند اركان را بهم بيم ز پا افتادنش
دستي بسوي حق علم دستيش بر دل از الم
گفت اي به سويت دستها بهر بياز از هر طرف
يا رب به اين دري كه من پوشيده دارم در صدف
يا رب به بيت و زمزم و ركن و مقام و مزدلف
يا رب به آنكو ساخته بيت تو را با اين شرف
ص: 159
يا رب بقرب آن سلف يا رب بجاه اين خلف
راهي برايم بازكن تا وا رهم از درد و غم
بشكافت ديوار حرم كي عصمت يكتا بيا
آمد ندا از ميزبان كاي ميهمان ما بيا
اي دخت والاي اسد ، اي ما در مولا بيا
وي حسن ناپيداي ما در ديده ات پيدا بيا
وي در حريم خاص ما از ديگران اولي بيا
در خانه خود نه قدم اي حامل نور قدم
در بيت شد حق بگذاشت پا ديگر نميدانم چه شد
شد ميهمان كبريا ، ديگر نميدانم چه شد
آن بيت شد بيت الولا ديگر نميدانم چه شد
او بود و مولا و خدا ديگر نميدانم چه شد
آمد بدنيا مرتضي ديگر نميدانم چه شد
انگشت بايد بر دهان خاموش بايد لاجرم
برگرد ديوار حرم برپاست شور و ولوله
فوجي ز حيرت خامش و خيلي دگر در هلهله
گفتي كه شهر مكه را لرزاند در هم زلزله
رفته است تا پاي جنون هوش از سر هر سلسله
ياد زني بي ياوز و بي همدم و بي قابله
غافل كه پبش ذوالنعم غرق است در موج نعم
در مكه كس پيدا نشد كاين راز را افشا كند
ممكن نشد مير حرم باب حرم را واكند
گردون بي گرديد كان گمگشته را پيدا كند
ميخواست زمزم كعبه را از اشك خود دريا كند
مي رفت تا دنيا بپا هنگامه فردا كند
نزديك بود افتد وجود از غصه در چاه عدم
ناگه ز ديوار حرم نوراله آمد برون
سياره برج اسد با قرص ماه آمد برون
ماهي كه مهرش خنده زن از خاك راه آمدبرون
در اشتياق ديدنش دل بانگاه آمد برون
ص: 160
يعقوب كو ، تا بنگرد يوسف ز چاه آمد برون
عيسي عيان شد بر فلك موسي برون آمد زيم
بحر شرف زاد از صدف آن گوهر يكدانه را
يكباره در انوار او پوشيده ديد آن خانه را
چون جان شيرين در بغل بگرفت آن جانانه را
مي ديد در سيماي او ، سيماي حق سبحانه را
مي خواست بندد در قماط آن بازوي مردانه را
كان بندها را شير حق بگسست چون تاري زهم
كي زاده يزدان را اسد بستن چرا اين دست را
بالله نداند بست كس جز كبريا اين دست را
خواندند از صبح ازل دست خدا اين دست را
گويند تا شام ابد مشكل گشا اين دست را
فرموده ختم الانبياء صاحب لوا ، اين دست را
هر جا خدا فاتح شود آنجا منم صاحب (علم)
اين دست اندازدز پا گردان خون اشام را
اين دست بايد بشكند در يكديگراصنام را
اين دست ياري ميكند توحيد را اسلام را
اين دست دارد از خدا خود اختيار تام را
اين دست گرداند همي گردون نيلي فام را
اين دست باشد لوح را با عزم رباني قلم
مادر مبند اين دست را كاين دست از حيدر بود
اين دست بر جسم علي از ان پبغمبر بود
اين دست بر اوج سماء افلاك را رهبر بود
اين دست در ويرانه ها ايتام را ياور بود
اين دست جندالله را چون ظل حق بر سر بود
اين دست آمد دستگير افتادگان را از كرم
در خاطرت نايد مگر اي مادر پاكيزه خو
روزي كه با شيري شدن در چشمه ساري روبرو
اهريمن وحشت تو راشد حمله ور از چارسو
ص: 161
بهر نجاتت ناگهان آمد جواني ماه رو
او شير را رد كرد و تو دادي گلوبند به او
آنكو كه دادي هديه اي اي مهربان مادر منم
شماره3
امشب حرم خدا حرم شد
از مقدم يار محترم شد
كعبه شده محو و مات و مدهوش
ديوار ز هم گشوده آغوش
هر قطعة سنگ، كوه طوري است
هر نخلة خشك، نخل نوري است
در زمزمه هاي آب زمزم
آواي علي علي است هر دم
اي هجر، شب وصال تبريك
مجد و شرف و جلال تبريك
هر ريگ روان شده ثناگو
با ذكر علي علي علي هو
سر زد ز صفا صفاي مطلق
اي مرده بگو علي علي حق
حوران همه جان به كف نهادند
در پشت مقام ايستادند
بت هاي حرم به سجده رفتند
با هم، دم يا علي گرفتند
اي كعبه زهي زهي سعادت
ميلاد تو شد از اين ولادت
اي كعبه سعادتت مبارك
اي بيت، ولادتت مبارك
اي دختر شير، شير زادي
بر خلق جهان امير زادي
اين شير خداست روي دستت
شمشير خداست روي دستت
اين جان محمد است، مادر
قرآن محمد است، مادر
تو حامل نور سرمد استي
تو مادر جان احمد استي
بر خويش ببال مام كعبه
طفل تو بُود امام كعبه
نوزاد تو پير كائنات است
طفل تو امير كائنات است
روزي كه نبود نام هستي
مي كرد علي خداپرستي
از صبح ازل علي، علي بود
ص: 162
پيوسته به هر ولي ولي بود
در بود و نبود مقتدا بود
او بود و محمد و خدا بود
اي نفس رسول و جان قرآن
اي دست خدا، زبان قرآن
خورشيد بلند بام كعبه
از صبح ازل امام كعبه
اي خانة كعبه زادگاهت
اي صحنة حشر دادگاهت
تو احمد و احمد است حيدر
يك روح كه ديده در دو پيكر
گفتار همارة تو تنزيل
شاگرد قديمي تو جبريل
در ليلة قدر، قدر قدري
در صحنه بدر، بدر بدري
ميدان نبرد پاي بستت
شمشير نيازمند دستت
تو قله عرش را اميري
يا همدم كودك صغيري؟
غير از تو كه، اي خداي را شير
بخشيده به خصم خويش شمشير؟
در ملك وسيع حق امامي
با پير فقير هم كلامي
با آنكه امام جمع بودي
در بزم فقير، شمع بودي
تو مالك عرش در زميني
حيف است ميان ما نشيني
در عرش امام آفتابي
در فرش چرا ابوترابي؟
اي قلب تو خانه محمد
جاي تو به شانه محمد
تو بت شكن و خداپرستي
بر شانه وحي بت شكستي
بت هاي حرم قيام كردند
بر تو همگي سلام كردند
هر بت كه فتاد و بر زمين خفت
فرياد كشيد و يا علي گفت
اي پشت سرت دعاي كعبه
اي بت شكن خداي كعبه
اي مهر تو لطف بي نهايت
توحيد و نبوت و ولايت
مهر تو بود تمام دينم
تا كور شود عدو من اينم
ص: 163
روزي كه نه آب و نه گِلم بود
جاي تو به خانه دلم بود
با مهر تو روي خود نمودم
با مهر تو چشم خود گشودم
دل را به ولات زنده كردم
گه گريه و گاه خنده كردم
اي شهد ولايت تو شيرم
اي كرده به عشق خود اسيرم
مادر كه ميان گاهواره
مي كرد به صورتم نظاره
هر شب كه به گاهواره خفتم
تا صبح علي علي شنفتم
صد شكر خداي را كه هر دم
با دوستي تو رُشد كردم
عمري به محبتت اسيرم
تا با تو بمانم و بميرم
اي مهر تو بود و هست ميثم
فردا تو بگير دست ميثم
شماره4
صحراي حجاز آمده رشك ارم امشب
عالم همه گرديده محيط كرم امشب
تكبير بگوئيد حرم شد حرم امشب
بيش از همه شب گشت حرم محترم امشب
در خانه زده صاحب خانه قدم امشب
بت ها همه گشتند به تعظيم خم امشب
در سيزده ماه رجب ماه مبارك
ميلاد علي در حرم الله مبارك
اين جان جهان است فدا باد جهانش
در قلب رسل چار كتاب است به شأنش
داده است خداوند به هر عصر نشانش
ريزد دُر توحيد و نبوّت ز دهانش
پيوسته بود نام محمد به زبانش
اي كعبه در آغوش به بر گير چو جانش
گلبوسه بزن صورت الله صمد را
تبريك بگو فاطمة بنت اسد را
اركان حرم راست به سر شور ولايت
بت ها همه گشتند به توحيد هدايت
ص: 164
زمزم به دوصد زمزمه كرده است روايت
كامشب به حرم نور علي گشته عنايت
نوري كه نه مبدأ بود آن را نه نهايت
كز نور الهي كند اين نور حكايت
اين نور همان است كه پيش از گِل آدم
تابيد ز حُسن ازلي در دِل آدم
اين نور فروغ بصر آدم و حوّاست
اين نور همان راهبر نوح به درياست
اين نور تجلاي خدا در دل سيناست
اين نور عيان جلوه حق در يَد بيضاست
اين نور همان معجزه فيض مسيحاست
اين نور خطابي است كه در طور به موساست
اين نور فروغي است كه در غيب نهان بود
اين نور چراغي است كه در عرش عيان بود
اي بحر تجلاي اَزَل، اين گهر تواست
اي معجزه صُنع خدا، اين اثر تواست
اي روح الامين مرشد تو راهبر تواست
اي بيت، جمال اَحدِ دادگر تواست
اي آدم پاكيزه سرشت اين پدر تواست
اي فاطمه بنت اسد اين پسر تواست
بر روي دو دست تو يدالله مبارك
ديدار جمال اسدالله مبارك
آغوش گشوده است ز هم بيت الهش
كعبه، حرم امن خدا شد به پناهش
اركان حرم تشنة يك نيم نگاهش
مادر شده محو شرف و عزّت و جاهش
در پاكي و در زهد، خداوند گواهش
پيغمبر اسلام بود چشم به راهش
تا بار دگر روح شريفش به تن آيد
بر ياري او حيدر خيبر شكن آيد
افتاده نفس در دل خلقت به شماره
از چشم سماوات روان گشته ستاره
ص: 165
مَه خندد و خورشيد شده محو نظاره
جبريل به ديوار حرم كرده اشاره
وز شوق گريبان حرم گشته دوپاره
تا جلوه كند روي خداوند دوباره
اي اهل حرم باز حرم محترم آمد
تكبير بگوئيد علي از حرم آمد
اين است كه ديدند به هر عصر عيانش
اين است كه پيوسته زمانهاست زمانش
اين است كه برتر ز مكانهاست مكانش
آيات خدا ريخته از دُرج دهانش
پيوسته بود نام محمد به زبانش
بگرفته به بر خواجة لولاك چو جانش
لبهاش گل انداخته از بوسة احمد
انگار كه قرآن شده نازل به محمد
اين است كه سر تا به قدم جان رسول است
شمشير خدا، شير خروشان رسول است
چون خرمن گل زينت دامان رسول است
از كودكي خويش نگهبان رسول است
قدر و نبأ و فاطر و فرقان رسول است
قدرش بشناسيد كه قرآن رسول است
قرآن كه ز آغاز به احمد شده نازل
بر قلب وي، از قلب محمد شده نازل
اي بندگي درگه تو روح سيادت
اي مهر تو امضاي قبولي عبادت
خوبان جهان را به درت روي ارادت
توحيد به توحيد تو داده است شهادت
بي دوستي ات خلق نگرديده سعادت
از يمن قدوم تو حرم يافت ولادت
تو شير خدايي و محمد به تو نازد
و الله قسم خالق سرمد به تو نازد
ما مهر تو با شير گرفتيم ز مادر
بي مهر تو ما را نبود روح به پيكر
ص: 166
جايي كه بود پاي تو بر دوش پيمبر
كس را نبود گفتن مدح تو ميسّر
اوصاف تو را گفته خداوند مكرّر
گيرم كه ببارد ز دهان همه گوهر
با هيچ زبان گفتن مدح تو نشايد
ميثم چه بگويد چه بخواند چه سرايد؟
شماره5
اي كعبه! داري يك جهان جان در بر امشب
الحق كه از هر شب شدي زيباتر امشب
آغوش جان را ب_از كن جان_ان_ه آم_د
هنگام قرباني است، صاحب خانه آم_د
جبريل را از ب_هر درب_اني بي_اور
مانن_د اسماعيل قرب_اني بي_اور
اي كعبه! حقِّ صاحب خود را ادا كن
حجاج را در مقدم مولا ف_دا كن
خيل ملائك كعبه را در بر گرفتند
بت ها به كعبه ذكر يا حيدر گرفتند
حِجر و حَجر، ركن عراقي، ركن شامي
گويند م_ولا مقدمت ب_ادا گرامي
زمزم، به اشك شوق، جان را شستشو ده
هر چار ركن كعبه را با هم وضو ده
مكه تجلي گاه داور گشته امشب
كعبه گريبان چاك حيدر گشته امشب
اي كعبه بنگر وجه الله الصمد را
آغوش بگشا، بار ده، بنت اسد را
تاريخ مي گويد علي مولود كعبه است
مولود كعبه نه، بگو موعود كعبه است
او پيشتر از كعبه بوده نكته اين است
پس كعبه مولود اميرالمومنين است
مكه ب_ه توفيق ولايت محترم شد
امشب حرم از مقدم مولا حرم شد
سرّي است در اين خانه بايد لب فرو بست
حتي حرم اين راز پنهان را نديده ست
ص: 167
از چار ركن كعبه پرسيدم علي كيست
گفتند ب_ا حيرت خدا هست و خدا نيست
حجر و صفا و مروه و زمزم ن_دانست
از بيت كردم اين سؤال، او هم ندانست
تصوي_ر حسن غيب در آيينۀ اوست
قرآن نازل ن_اشده در سينۀ اوست
از اول خلقت علي مشكل گشا بود
عالم نبود و آن جمال دلگشا ب_ود
او از خدا حكم دو عالم را گرفته
او در تكامل دست آدم را گرفته
خورشيد، اسرار درون را با علي گفت
پيش از درخشيدن همانا «يا علي» گفت
پيغمبران هم با علي بودند و هستند
پيش از نبوت با خدا اين عهد بستند
جبريل ذكر «لافتي الاعلي» گفت
حتّي محمّد هم به خيبر يا علي گفت
حكم از خدا بود و قلم دست علي بود
در فتح خيبر هم علم دست علي بود
اوصاف حيدر را نمايد كس چگونه؟
جان محمد را ستايد كس چگونه؟
خلقت كجا داند كجا داند علي كيست؟
تنها خدا داند خدا داند علي كيست
اين كفر نبوَد، تا خدا دارد خدايي
با دست حيدر مي كند مشكل گشايي
آنانكه از ميزان حق، حق را ربودند
والله خاك كفش قنبر هم نب_ودن_د
كي فتح كرده بدر و احزاب و احد را؟
كي كشته با يك ضربه عمرو عبدود را؟
كي در شب معراج با احمد نشسته؟
كي بر سر دوش محمد بت شكسته؟
كي كرده در ميلاد، قرآن را قرائت؟
كي خوانده ب_ر كفار آيات ب_رائت؟
ص: 168
كي جز علي نفس پيمبر شد؟ بگوييد
آيينۀ زهراي اط_هر شد؟ ب_گوييد
كي در اخوت شد برادر ب_ا محمّد؟
كي غير حيدر شد برابر ب_ا محمّد؟
كي بهر حفظ جان احمد ترك جان گفت؟
كي جان به كف بگرفت و جاي مصطفي خفت؟
كي يك تنه ره بست بر خيل عدو تنگ؟
كي بر بدن آمد نود زخمش به يك جنگ؟
كي جز علي بر خصم خود شمشير بخشيد؟
كي جز علي يك شب چهل منزل درخشيد؟
كي مثل حيدر جوشن بي پشت پوشيد؟
كي در تمام جنگ ها چون او خروشيد؟
كي جز علي از اشك طفلي داشت پروا؟
كي غير حيدر با محمد كرده نجوا؟
اي اهل عالم آيۀ اكمال دين چيست؟
اين «لافتي الاعلي» درباره كيست؟
آن كس كه خواندش خواجۀ كل،«كلّ دين» كيست؟
ميزان حق غير از اميرالمومنين كيست؟
اي تيغ حق از«بدر» تا «صفين» حيدر!
نفس محمد ي_ا اب_والسبطين حيدر!
شير خدا و شير پيغمبر ت_ويي ت_و
حيدر تويي، حيدر تويي، حيدر تويي تو
تو مصطفي را مهري و قهري علي جان
او شهر علم و تو درِ شهري علي جان
اين شهر غير از تو در ديگر ندارد
اسلام جز تو يا علي حيدر ندارد
تو پاي تا سر رحمۀٌ للعالميني
هم جان شيرين نبي، هم جانشيني
من كيستم يك قطرۀ ناچيزِ ناچيز
كز بحر جودت گشته ام لبريزِ لبريز
بي تو خدا را بندگي كردم؟ نكردم
جز با ولايت زندگي كردم؟ نكردم
ص: 169
ت_ابيد از اول در دلم ن_ور هدايت
هرگز نخواندم يك نماز بي ولايت
يك باغ گل دارم، اگر خارم علي جان
هر كس كه هستم دوستت دارم علي جان
لطف غيورت كي مرا وا مي گ_ذارد؟
كي در جهنم دوستت پا مي گ_ذارد؟
دوزخ كه جاي دوستان مرتضي نيست!
آخر جهنم را مگر شرم و حيا نيست؟!
حتي اگر در قعر دوزخ پ_ا گ_ذارم
از شعله هاي خشم آن ب_اكي ن_دارم
با اين سخن داد از درون دل ب_رآرم
آتش مسوزان! من علي را دوست دارم
"ميثم"همين است و همين است وجزاين نيست
دين ج_ز ت_ولاي اميرالمومنين نيست
شماره6
روح الامين! به بام حرم رو، اذان بگو (ولادت)
روح الامين! به بام حرم رو، اذان بگو
بعد از اذان، ثناي علي همچنان بگو
اوصاف شير حق به زمين و زمان بگو
لب را بشو به زمزم و با حاجيان بگو
كامشب شب ولادت صاحب حرم شده
بيت الحرم به مقدم مولا حرم شده
امشب به كعبه فاطمه پروانه علي است
دل دور كعبه گردد و ديوانه علي است
دست خدا به كعبه روي شانه علي است
امشب دل رسول خدا خانه علي است
باور كنيد جان به تن كعبه آمده
باور كنيد بت شكن كعبه آمده
امشب به لوح نقش قلم ذكر يا علي است
آواي سنگ هاي حرم ذكر يا علي است
بت هاي كعبه را همه دم ذكر يا علي است
امشب دعاي فاطمه هم ذكر يا علي است
ص: 170
امشب زمين به يمن علي عرش مي شود
امشب فلك ز بال ملك فرش مي شود
اي كعبه جلوۀ ازلي را نگاه كن
مرآت حسن لم يزلي را نگاه كن
عيد ولايت است ولي را نگاه كن
يا فاطمه جمال علي را نگاه كن
آيينه از جمال جميل خدا بگير
با چهرۀ علي زخدا رونما بگير مادر،
تمام هستي پيغمبر است اين
از انبيا به غير محمد سر است اين
بر خلق آسمان و زمين رهبر است اين
دستش مبند بنت اسد، حيدر است اين
اي دخت شير! بهر نبي شير زاده اي
شيري كه هست صاحب شمشير،زاده اي
تو دخت شيري و اسدالله زاده اي
بر جمله خلق، رهبر آگاه زاده اي
بهر رسول، همدم و همراه زاده اي
خوشتر ز آفتاب رجب، ماه زاده اي
نوزاد تو كز او حرم الله منجلي است
آيينۀ تمام نماي خدا، علي است
نقش هميشه زنده لوح و قلم علي است
در بين اوليا به دو عالم علم علي
تصويري از حقيقت حُسن قِدم علي است
سعي و صفا و زمزم و ركن و حرم علي است
قرآن به وصف اوست كه تكميل مي شود
ج_ز او چ_ه كس معلم جبريل مي شود
روز نخست ارض و سما گفت يا علي
روح الامين به وقت دعا گفت يا علي
آدم به موج درد و بلا گفت يا علي
در جنگ ها رسول خدا گفت يا علي
در ذوالفقار زمزمۀ لافتي علي است
بر روي هر كه مي نگرم نقش ياعلي است
ص: 171
اي شهريار كشور جان يا علي مدد
اي دستگير خلق جهان يا علي مدد
اي رهنماي گمشدگان يا علي مدد
اي ذكر اهل دل به زبان يا علي مدد
ما جان و دل به مهر تو آراستيم و بس
روز نخست از تو، تو را خواستيم و بس
مرغ دلم كبوتر صحن و سراي توست
شيرين ترين ترانۀ روحم ثناي توست
مُهر حلال زادگي من ولاي توست
هر سو كه رو نهم حرم با صفاي توست
از لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتم
ديني به جز ولاي تو مولا نداشتم
گل بي نسيم مهر تو پژمرده مي شود
دل بي شرار عشق تو افسرده مي شود
نام تو با كلام خدا برده مي شود
ياد دمت مسيحِ دل مرده مي شود
ت_و كيستي؟ امام تمام امام ها
بر حضرتت هماره درود و سلام ها
بي مِهر تو قبول صلوة و صيام نيست
تكبير و حمد و نيت و ركن و قيام نيست
تبليغ دين احمد مرسل تمام نيست
ما را به جز تو بعد پيمبر امام نيست
اين مذهب و عقيده و ايمان"ميثم"است
حتي بهشت گ_ر ت_و نباشي جهنم است
شماره7
دنيا شنود پيام ما را
بخشيد خداي حيّ منّان
اي كعبه چو جان به برگرفتي
اين جان محمّد است كعبه
در زمرۀ دوستان مولا
شيرين به ولايت علي كن
عالم نگرَد مقام ما را
در عيد علي تمام ما را
از دست خدا امام ما را
بر او برسان سلام ما را
ص: 172
امشب بنويس نام ما را
با كوثر نور، كام ما را
امشب در خود به غير بستي
با صاحب خويشتن نشستي
اي كعبه حرم شدي از امشب
عالم همه تشنۀ كرامت
با دست خدا به لوح محفوظ
بت ها شده ذكرشان هوالحي
تا دم زني از تجلّي هو
طوبي كه علي مرتضي را
در عرش، علم شدي از امشب
تو بحر كرم شدي از امشب
ممدوح قلم شدي از امشب
خالي ز صنم شدي از امشب
هو گفتي و دم شدي از امشب
تو خاك قدم شدي از امشب
دلدادۀ وصل يار بودي
ديوار نه، سينه را گشودي
تا فاطمه را ز دور ديدي
از چارطرف به نغمۀ وحي
گويي كه به شوق ميهمانت
يا همچو كبوتران عاشق
هم ذكر «علي علي» گرفتي
يك عمر در انتظار بودي
چون جامه جگر ز هم دريدي
آوازۀ «فادْخلي» شنيدي
آغوش گشودي و دويدي
بر گرد سر علي پريدي
هم بانگ «خدا خدا» كشيدي
امشب به وصال خود رسيدي
نور ازلي مباركت باد
ميلاد علي مباركت باد
اين مظهر داور است، كعبه!
در مصحف سينه اش نگه كن
بازوي ورا ببوس امشب
امشب پدر تمام عالم
اين سيّد كلّ انبيا را
بر خويش ببال از اين چه بهتر
اين روح مطهر است كعبه
قرآن پيمبر است كعبه
اين فاتح خيبر است كعبه
در دامن مادر است كعبه
جان است و برادر است كعبه
ص: 173
مهمان تو حيدر است كعبه
اين صاحب جاوداني توست
مولود نه، بلكه باني توست
از مكّه و كعبه و پيمبر
انوار جمال غيب تا صبح
دارند به كعبه شب نشيني
جبريل به احترام مولا
كعبه ز ولادت علي يافت
تطهير شدي به نور مولا
تبريك به ذات حيّ داور
ازكعبه به عرش مي كشد سر
بنت اسد و خدا و حيدر
بر بام حرم گشوده شهپر
ميلاد دوباره، جان ديگر
اي بيت خدا! از اين چه بهتر؟
بت ها همه سربه خاك سودند
تا صبح، «علي علي» سرودند
اي ذكر خوش حرم، ثنايت
هم بوسه زده «حجر» به دستت
ركن و حرم و صفا و مروه
جان دو جهان، رسول اكرم
با معجزۀ مسيح خيزد
والله كه كعبه قطعه سنگي است
جان همه حاجيان فدايت
هم چشمِ «مقام»، جاي پايت
هر چار، اسير يك دعايت
دلدادۀ صوت دلربايت
بر مرده اگر رسد صدايت
زآن نيز كم است، بي ولايت
تو جانو حرم، تن است مولا
حج، دور تو گشتن است مولا
مداح تو ذات حي منّان
توحيد به مهر توست توحيد
بوذر به محبت تو بوذر
با بردن نام تو عجب نيست
بر ختم رسل فقط تو خواندي
بوسيد لب تو را محمّد'
اوصاف تو «قدر»و «نور»و«فرقان»
ايمان به ولاي توست ايمان
سلمان به ولايت تو سلمان
در حشر رهد ز نار، شيطان
قرآن، پيش از نزول قرآن
يعني كه بخوان بخوان علي جان!
بگشا لب و وصف خويشتن گو
ص: 174
با سورۀ «مؤمنون» سخن گو
هم عبدي و هم خداي مظهر
شمشير خدا و شير احمد
يك ضربت تو به جنگ خندق
هر لحظۀ ليلةالمَبيتت
با يك نگه تو خلق، سلمان
والله قسم، قسم به قرآن
هم نفس رسول، هم برادر
در غزوۀ بدر و فتح خيبر
از طاعت كائنات برتر
با طاعت انس و جان برابر
با يك نفست همه ابوذر
زيبندۀ توست نام حيدر!
والله تو حيدري، علي جان!
شمشير پيمبري علي جان!
تو روح كتاب آسماني
توحيد مقاوم ايستاده
كردند همه صحابه اقرار
در كوي تو صد هزار موسي
تو نفس محمّدي علي جان
كي گفته امام نفس احمد'
ج لبريز مباني و معاني
قرآن هميشه جاوداني
در محضر تو به ناتواني
فخريّه كنند بر شباني
بالله قسم اي رسول ثاني
گردند فلاني و فلاني؟
كي ديده كه جاهل تيمّم
يابد به ولي حق، تقدّم؟
سديديد كه نفس مصطفي كيست؟
ديديد كه در خطاب قرآن
پاسخ بدهيد روز خيبر
حجت به همه تمام گرديد
خوانديم نماز رو به قبله
والله به جز علي نگوييم
ديديد علي مرتضي كيست؟
ممدوح خدا در انما كيست؟
از قلب علي گره گشا كيست؟
ديديدكه حجت خدا كيست؟
ديديم كه قبلۀ دعا كيست
پرسند اگر امام ما كيست؟
اي خصم! بيا ببُر سر از ما
عالم ز شما و حيدر از ما
شيعه ز همه سر است فردا
ص: 175
شيعه به ولايت امامش
يك يا علي از عبادت خلق
والله قسم پناه شيعه
والله قسم لواي توحيد
زير علم ولايت او
دنبال پيمبر است فردا
سيراب ز كوثر است فردا
بالاتر و برتر است فردا
صدّيقۀ اطهر است فردا
بر شانۀ حيدر است فردا
سرتاسرِ محشر است فردا
شيعه همه جا بوَد علي دوست
حقا كه بهشت، عاشق اوست
شيعه است كه اقتدار دارد
شيعه است كه با نثار جانش
شيعه است كه با ولاي حيدر
شيعه است كه در خزان غم ها
نه شوق بهشت در سر اوست
ديدار علي بهشتِ شيعه است
شيعه است كه اعتبار دارد
سرخطِّ وصال يار دارد
مي ميرد و افتخار دارد
با مهر علي بهار دارد
نه بيم ز خشم نار دارد
شيعه به جنان چه كار دارد؟
«ميثم» همه عمر حيدري باش
با مهر علي پيمبري باش
شماره8
عالم امشب به علي مي نازد
آدم امشب به علي مي نازد
همگان دور حرم مي گردد
حرم امشب به علي مي نازد
لوح از نام علي زينت يافت
قلم امشب به علي مي نازد
آسمان سوده جبين بر خاكش
كعب_ه گرديده گريبان چاكش
زهي از دامن آباد حرم
پير خلقت شده نوزاد حرم
يك علي در نگهش جلوه كند
هر كه هر لحظه كند ياد حرم
علي از روز ازل بود عليa
پس بگو آمده ميلاد حرم
حرم از خاك علي خلق شده
او ز ن__ور ازل__ي خل_ق شده
مكه شد غرق تجلاي علي
كعبه محو قد و بالاي علي
ص: 176
به همه خلق بگوييد: خدا
گشته مشتاق تماشاي علي
حرم الله سراپا شده چشم
دوخته چشم به سيماي علي
چ__ار ارك_ان ح_رم زوارش
محو ديدار شده هر چارش
اين همان جان رسول الله است
جان و جانان رسول الله است
نه فقط قاري قرآن گشته
بلكه قرآن رسول الله است
دست و شمشير خدا در پيكار
شير غران رسول الله است
احد و بدر و جمل پا بستش
عل_م فت_ح خ_دا در دستش
در تن ختم رسل تاب علي است
همه تاريكي و مهتاب علي است
وسعت ملك الهي بحري است
كه در اين بحر درّ ناب علي است
ناصر دين خدا، يار رسول
فاتح خيبر و احزاب علي است
مهر او دين رسول الله است
جان شيرين رسول الله است
ركن اركان هدا كيست؟- علي
صورت و چشم خدا كيست؟- علي
آنكه در بستر پيغمبر خفت
جان خود كرد فدا، كيست؟- علي
آنكه با دست يداللهي او
عمرو افتاد ز پا، كيست؟- علي
هم_ه عالم ب_ه علي مي نازد
گو: خدا هم به علي مي نازد
علي از روز ازل حيدر بود
با خدا همدم پيغمبر بود
از زماني كه زمان خلق شده
هر زمان او به زمان رهبر بود
به همه عالم خلقت سوگند
كه علي از همه عالم سر بود
آنك__ه ز آغ__از ول__ي ب__ود ولي
به خدا شخص علي بود علي
به خدا دين خداي متعال
به تولاي علي يافت كمال
گر نخوانم ز علي كامم تلخ
گر نگويم ز علي نطقم لال
با علي بخت حقيقت در اوج
بي علي روح عدالت پامال
مهر او گر نبود توشۀ راه
ص: 177
همه طاعات گناهند گناه
روح من مرغ لب بام علي است
كوثر جان من از جام علي است
روز محشر چه هراسم ز جحيم
آتش خشم خدا رام علي است
بهترين ذكر علي نام خداست
بهترين ذكر خدا نام علي است
نام او زينت باب الله است
مهر او روح كتاب الله است
اي خداوند و خدا را بنده
اي به تيغ تو عدالت زنده
بندۀ پيشتر از بگذشته
حجةالله پس از آينده
مهر، تا بندۀ كوي تو نشد
در سماوات نشد تابنده
دهر ظرف كرم توست علي
حشر، زير علم توست علي
اي در آغوش الهي جايت
بر سر دوش محمّد پايت
تو كه هستي؟ تو كه هستي؟ مولا
كه فداييت شده زهرايت
تو خدا نيستي اما ز خدا
گشته لبريز همه اعضايت
نه فقط سينۀ ما از تو پر است
وسعت ملك خدا از تو پر است
تو ز مخلوق سري يا حيدر
نَفسِ پيغامبري يا حيدر
بشر و اين همه آثار خدا
تو چگونه بشري يا حيدر
عمر تو بيشتر از ارض و سماست
تو به آدم پدري يا حيدر
آدم از خاك رهت آدم شد
تا عل_م در هم_ۀ عال_م شد
اي معطر ز گلت آب و گلم
نامت آواي طپش هاي دلم
من و مدح تو خدا مي داند
از تو تا صبح قيامت خجلم
من چراغ همه جا خاموشم
آتشي ده كه كني مشتعلم
خ_ود ز پرون_دۀ خ_ود آگاهم
هر چه ام «ميثم» اين درگاهم
شماره9
دنيا شنود پيام ما را
عالم نگرد مقام ما را
بخشيد خداي حيّ منّان
در عيد علي تمام ما را
ص: 178
اي كعبه چو جان به برگرفتي
از دست خدا امام ما را
اين جان محمّد است كعبه
بر او برسان سلام ما را
در زمره ي دوستان مولا
امشب بنويس نام ما را
شيرين به ولايت علي كن
با كوثر نور، كام ما را
امشب در خود به غير بستي
با صاحب خويشتن نشستي
*****
اي كعبه حرم شدي از امشب
در عرش، علم شدي از امشب
عالم همه تشنه ي كرامت
تو بحر كرم شدي از امشب
با دست خدا به لوح محفوظ
ممدوح قلم شدي از امشب
بت ها شده ذكرشان هوالحي
خالي ز صنم شدي از امشب
تا دم زني از تجلّي هو
هو گفتي و دم شدي از امشب
طوبي كه علي مرتضي را
تو خاك قدم شدي از امشب
دلداده ي وصل يار بودي
ديوار نه، سينه را گشودي
*****
تا فاطمه را ز دور ديدي
چون جامه جگر ز هم دريدي
از چارطرف به نغمه ي وحي
آوازه ي «فادْخلي» شنيدي
گويي كه به شوق ميهمانت
آغوش گشودي و دويدي
يا همچو كبوتران عاشق
بر گرد سر علي پريدي
هم ذكر «علي علي» گرفتي
هم بانگ «خدا خدا» كشيدي
يك عمر در انتظار بودي
امشب به وصال خود رسيدي
نور ازلي مباركت باد
ميلاد علي مباركت باد
*****
اين مظهر داور است، كعبه!
اين روح مطهر است كعبه
در مصحف سينه اش نگه كن
قرآن پيمبر است كعبه
بازوي ورا ببوس امشب
اين فاتح خيبر است كعبه
امشب پدر تمام عالم
در دامن مادر است كعبه
اين سيّد كلّ انبيا را
جان است و برادر است كعبه
بر خويش ببال از اين چه بهتر
ص: 179
مهمان تو حيدر است كعبه
اين صاحب جاوداني توست
مولود نه، بلكه باني توست
*****
از مكّه و كعبه و پيمبر
تبريك به ذات حيّ داور
انوار جمال غيب تا صبح
از كعبه به عرش مي كشد سر
دارند به كعبه شب نشيني
بنت اسد و خدا و حيدر
جبريل به احترام مولا
بر بام حرم گشوده شهپر
كعبه ز ولادت علي يافت
ميلاد دوباره، جان ديگر
تطهير شدي به نور مولا
اي بيت خدا! از اين چه بهتر؟
بت ها همه سربه خاك سودند
تا صبح، «علي علي» سرودند
*****
اي ذكر خوش حرم، ثنايت
جان همه حاجيان فدايت
هم بوسه زده «حجر» به دستت
هم چشمِ «مقام»، جاي پايت
ركن و حرم و صفا و مروه
هر چار، اسير يك دعايت
جان دو جهان، رسول اكرم
دلداده ي صوت دلربايت
با معجزه ي مسيح خيزد
بر مرده اگر رسد صدايت
و ا... كه كعبه قطعه سنگي است
ز آن نيز كم است، بي ولايت
تو جان و حرم، تن است مولا
حج، دور تو گشتن است مولا
*****
مداح تو ذات حي منّان
اوصاف تو «قدر»و «نور»و«فرقان»
توحيد به مهر توست توحيد
ايمان به ولاي توست ايمان
بوذر به محبت تو بوذر
سلمان به ولايت تو سلمان
با بردن نام تو عجب نيست
در حشر رهد ز نار، شيطان
بر ختم رسل فقط تو خواندي
قرآن، پيش از نزول قرآن
بوسيد لب تو را محمّد
يعني كه بخوان بخوان علي جان!
بگشا لب و وصف خويشتن گو
با سوره ي «مؤمنون» سخن گو
*****
هم عبدي و هم خداي مظهر
هم نفس رسول، هم برادر
شمشير خدا و شير احمد
در غزوه ي بدر و فتح خيبر
ص: 180
يك ضربت تو به جنگ خندق
از طاعت كائنات برتر
هر لحظه ي ليلة المَبيتت
با طاعت انس و جان برابر
با يك نگه تو خلق، سلمان
با يك نفست همه ابوذر
والله قسم، قسم به قرآن
زيبنده ي توست نام حيدر
و ا... تو حيدري، علي جان!
شمشير پيمبري علي جان!
*****
تو روح كتاب آسماني
لبريز مباني و معاني
توحيد مقاوم ايستاده
قرآن هميشه جاوداني
كردند همه صحابه اقرار
در محضر تو به ناتواني
در كوي تو صد هزار موسي
فخريّه كنند بر شباني
تو نفس محمّدي علي جان
بالّه قسم اي رسول ثاني
كي گفته امام نفس احمد
گردند فلاني و فلاني؟
كي ديده كه جاهل تيمّم
يابد به ولي حق، تقدّم؟
*****
ديديد كه نفس مصطفي كيست؟
ديديد علي مرتضي كيست؟
ديديد كه در خطاب قرآن
ممدوح خدا در انما كيست؟
پاسخ بدهيد روز خيبر
از قلب نبي گره گشا كيست؟
حجت به همه تمام گرديد
ديديدكه حجت خدا كيست؟
خوانديم نماز رو به قبله
ديديم كه قبله ي دعا كيست
و ا... به جز علي نگوييم
پرسند اگر امام ما كيست؟
اي خصم! بيا ببُر سر از ما
عالم ز شما و حيدر از ما
*****
شيعه ز همه سر است فردا
دنبال پيمبر است فردا
شيعه به ولايت امامش
سيراب ز كوثر است فردا
يك يا علي از عبادت خلق
بالاتر و برتر است فردا
و ا... قسم پناه شيعه
صدّيقه ي اطهر است فردا
و ا... قسم لواي توحيد
بر شانه ي حيدر است فردا
زير علم ولايت او
سرتاسرِ محشر است فردا
شيعه همه جا بوَد علي دوست
حقا كه بهشت، عاشق اوست
ص: 181
*****
شيعه است كه اقتدار دارد
شيعه است كه اعتبار دارد
شيعه است كه با نثار جانش
سرخطِّ وصال يار دارد
شيعه است كه با ولاي حيدر
مي ميرد و افتخار دارد
شيعه است كه در خزان غم ها
با مهر علي بهار دارد
نه شوق بهشت در سر اوست
نه بيم ز خشم نار دارد
ديدار علي بهشتِ شيعه است
شيعه به جنان چه كار دارد؟
«ميثم» همه عمر حيدري باش
با مهر علي پيمبري باش
شماره10
اي ملائك گل برافشانيد بام كعبه را
بيشتر گيريد امشب احترام كعبه را
با وضو بايد به لب آريد نام كعبه را
بشنويد از چار ركن امشب پيام كعبه را
هم پيام كعبه، هم ذكر سلام كعبه را
مام كعبه آورد با خود امام كعبه را
اي حرم! آماده شو تا ميهمانداري كني
ميهمان خويش را در موجِ غم ياري كني
كعبه! امشب ركن دين را در بغل بگرفتهاي
مرشد روحالامين را در بغل بگرفته اي
اصل قرآن مبين را در بغل بگرفته اي
جان ختمالمرسلين را در بغل بگرفته اي
هستيِ هست آفرين را در بغل بگرفته اي
شيرِ حق، حبلالمتين را در بغل بگرفته اي
قبلهي دل، كعبه ي اهل يقين است اين پسر
مُنجيِ عالَم، اميرالمؤمنين است اين پسر
كس نميداند چه شد جز ذاتِ دادارِ علي
كعبه ميگردد به گردِ شمعِ رخسارِ علي
از حَجَر بر عرش ميتابيد انوار علي
آفرينش داشت در سر، شوق ديدار علي
شد خدا در خانه خود ميهماندار علي
بود ذكر حق به لبهاي گهربار علي
سنگهاي كعبه ميگفتند با صوت جلي
يا عليّ و يا عليّ و يا علي!
باز ديوار حرم از امر حق آمد به هم
ص: 182
ديگر اينجا كس نميداند چه شد حتّي حَرَم
فاطمه بود و علي بود و خدايِ ذوالكَرَم
كار نايد از كلام و صفحه و دست و قلم
عقل، مجنون و قلم عاجز، زبان گنگست و لال
كس نميداند چه شد جز ذات پاك ذوالجلال
اي حَرَم را قبله، اي ارواح را جان يا علي!
اي گدايِ سائلت، فردوس و رضوان يا علي!
اي خدا را در شب ميلاد، مهمان، يا علي!
اي به روي دست احمد خوانده قرآن يا علي!
كيستي تو؟ پاكتر از جان پاكان، يا علي!
كيستم من؟ «ميثمِ» آلوده دامان يا علي!
شماره11
ولايت را وض_و دادند امشب
زبان را ذكر هو دادند امشب
به يم_ن مق_دم مول_ود كعبه
ح_رم را آب_رو دادن_د امشب
شب عي_د امي_رالم_ؤمنين است
علي با رب كعبه هم نشين است
***
به دور كعب_ه گ_ردد ماه، امشب
حرم را بخت شد همراه، امشب
همين ك_ه زادگ_اه مرتضي شد
ولادت ي_افت بي_ت الله، امشب
خدا بر خلقت خود آفرين گفت
حرم هم ي_ااميرالمؤمنين گفت
****
ملايك! كعبه را در بر بگيريد
همه عي_دي ز پيغمبر بگيريد
هج_وم آري_د ب_ر رك_ن يم_اني
م_راد خ_ويش از حي_در بگيريد
تم_اش_اي رخ حي_در مبارك
ط_واف ج_ان پيغمبر مبارك
****
جه_ان غ_رق ف_روغ ابت_دا بود
زمين دري_اي ان_وار هُ_دي بود
حرم تا صبح، ذكر ياعلي داشت
علي ب_ود و علي بود و خدا بود
صنم هم ذكر الله الصمد داشت
ن_داي ق_ل ه_والله احد داشت
****
محمّد! دست عالمگيرت اين است
نگه_دارن__دۀ تكبيرت اي_ن اس_ت
نه تنها دست و بازو، جان شيرين...
نه تنها شير تو، شمشيريت اين است
خدا داند كه اين است و جز اين نيست
ص: 183
كس_ي ج_ز او امي_رالم_ؤمنين نيست
حرم آغ_وش خ_ود را ب_از كرده
س__رود ي__اعل_ي آغ__از ك_رده
تماشا كن تماشا كن محمّد
كه كعب_ه ت_ا خ_دا پ_رواز كرده
عيان، بي پرده حسن داوري شد
كه امشب آفرينش حيدري شد
****
دلا! امشب خدا را با علي بين
ج_لال كبري_ا را ب_ا علي بين
محمّ_د را تماش_ا در علي كن
تم_ام انبي__ا را ب_ا ع_لي بين
اگ_رچ_ه زادگ_اه او حرم بود
خدا بهر عل_ي آغوش بگشود
****
خدا در ص_ورت حي_در درخشيد
زمي_ن و آسمان را ن_ور بخشيد
به دخت شير، امشب داد شيري
كه در آغ_وش پيغبم_ر خروشيد
زبان بگشود؛ قرآن خواند، تكبير!
بت__ان كعب_ه را لرزان_د، تكبير
****
فشاند از لعل لب گوهر؛ سخن گفت
ز وح__ي خال_ق داور سخ_ن گفت
همان اول كه چشم خويش بگشود
فقط با شخص پيغمبر سخن گفت
كه يا احمد! منم شمشير و شيرت
وصي ات، حافظ دين_ت، وزي_رت
****
خ_دا به_ر ت_و حي_در آفري_ده
معي_ن و ي_ار و ي_اور آفري_ده
ت_و را به_ر نجات خلق عالم
م_را ب_ر فت_ح خيب_ر آفري_ده
اميرالم_ؤمنين__م؛ شي__ر حق_م
تو دست حق و من شمشير حقم
تو جانان، جان شيرينت منم من
نگه_دارن_دۀ دين_ت من_م من
تم__ام نعم__ت پ_روردگ_ارت
كم_ال دي_ن و آيينت منم من
به بازوي علي حق را نگه كن
احد را بدر و خندق را نگه كن
****
تو را تير قضا در شست حيدر
فدايت باد، ب_ود و هست حيدر
علم ب_ر شانۀ من، حكم از تو
بود شمشير تو در دست حيدر
نه از خيبر نه از خندق سخن بود
كلي_د فت_ح ت_و در دست من بود
****
م_ن از آغ_از خلق_ت ب_ا تو بودم
ص: 184
چه در جلوت چه خلوت با تو بودم
در اسلاب رسل ب_ا هم نشستيم
چه در معني چه صورت با تو بودم
ن_ه تنه_ا ب_ا تو از اول نشستم
همانا تا كه هستم با تو هستم
****
از آن روزي كه احمد آفريدند
عل_ي را ب__ر محمّ_د آفريدند
دو روح آشن_ا را در دو پيك_ر
ز ي_ك روح مج__رد آفريدند
نه حرفي از زمين نه از سما بود
علي ب_ود و نب_ي ب_ود و خدا بود
****
علي! تو هست_يِ هس_ت آفريني
تو هم حق_ي و هم حق اليقيني
به پيغمبر قسم بعد از محمّد
ت_و، تنه_ا ت_و امي_رالمؤمنين_ي
فقط حق تو تنها، اين مقام است
لب_اس نور بر ظلمت حرام است
****
تو در جسم رسل جاني علي جان
تو توحيدي، تو ايمان_ي علي جان
به قرآن مي خورم سوگند، مولا!
تو قرآني ت_و قرآني عل_ي جان!
عب_ادت هي_زم ن_ار اس_ت ب_ي تو
بهشت ار گل دهد خار است بي تو
****
كت_اب الله را ج_ان نيس_ت ب_ي تو
مل_ك را ني_ز ايم_ان نيست بي تو
مسلم_ان نيست_م گ_ر كذب گويم
كه سلمان هم مسلمان نيست بي تو
ت__ولا و تب_را هس_ت دين_م
بدانيد اي همه عالم من اينم
****
م_را ب_ا مه_ر حيدر آفريدند
ز خ_اك كفش قنبر آفريدند
زب_ان ميثم_ي دادن_د بر من
نفس ه_ايم دم_ادم ياعلي شد
تمام نخلِ «ميثم» ياعلي شد
شماره12
امشب اي كعبه زيارت كن زيارت كن خدا را
همچو ج_ان برگير در بر جان ختم الانبيا را
چشم ش_و س_ر تا قدم، بنگر جمال كبريا را
بوسه زن خاك ق_دم هاي عل_ي مرتضي را
رك_ن ارك_ان اله_ي ن__ور حس_ن ابت_دا را
پر كن از نور ولايت وسعت ارض و سما را
ص: 185
****
كعب_ه! امشب آب_رو از مق_دم حي_در گرفتي
خانۀ حق_ي و صاح_ب خانه را در ب_رگرفتي
دل به حيدر دادي ام_ا دل ز پيغمبر گرفتي
جاودان ماني كه امشب زندگي از سر گرفتي
بلك_ه آب زندگ_ي از ساق_ي كوث_ر گرفتي
ناز كن؛ از خضر هم ديگر مگير آب بقا را
اي_ن محمّ_د را روان و روح قرآن است كعبه!
اين اميرالمؤمنين اي_ن كل ايمان است كعبه
اين همان حبل المتين اين ركن اركان است كعبه
اين ب_ه جسم پاك كل انبيا جان است كعبه
ميهم_انت ميزبان م_لك امك_ان است كعبه
مي دهد از امر حق روزي تمام ماسوا را
****
فاطمه! بنت اس_د! وص_ل خداوندت مبارك
بحر عصمت! گوهر بي مثل و مانندت مبارك
نقش لبخند علي ب_ر قلب خورسندت مبارك
عي_د مي_لاد يگان_ه طف_ل دلبندت مبارك
م_ادر شي_ر خ_دا! مي_لاد فرزن_دت مبارك
داده ذات ح_ق ب_ه ت_و آيين_ۀ ايزدنما را
****
فاطم_ه! بنت اس_د! تهليل گ_و تكبير زادي
نيمه شب در جوف كعبه مهر عالمگير زادي
ق_ل ه_والله اح_د را بهترين تفسي_ر زادي
دخت_ر شي_ري و از به_ر محمّ_د شير زادي
بلكه بر ختم رسل هم شير هم شمشير زادي
شير ده از شيرۀ جان در حرم شير خدا را
****
مادر مولا! نث_ار خ_اكت از گ_ردون ستاره
اي س_لام الله ب_ر فرزن_د دلبن_دت هم_اره
از حرم بيرون بيا با قرص خورشيدت دوباره
ديده بگشا بين محمّد گشته سر تا پا نظاره
ذكر يا مولاست جاري بر زبانش بي شماره
تا بگي_رد در بغ_ل خورشي_د انوار الهدي را
****
اي مقام و قدر و اجلال تو از مريم فراتر
اي حريم خاص حق را با قدومت داده زيور
دخ_ت شي_ر و مادر والا مق_ام شير داور!
ص: 186
جان شيرين محمّد را تويي فرخنده مادر
بي قراري مي كند بر طفل دلبن_دت پيمبر
هديه كن بر مصطفي امروز جان مصطفي را
ي_امحمّ_د البش_اره! البش_اره! ج_انت آمد
پيش ت_ر از روز بعث_ت در بغل قرآنت آمد
هم_دم دي_رآشناي_م ب_از در دام_انت آمد
آن كه صدها بار جان خود كند قربانت آمد
اي فدايت جان خوبان جهان! جانانت آمد
در بغ_ل بگرفت_ه اي روح تم_ام انبيا را
****
يامحمّد از تم_ام عالم خلقت س_ر است اين
يامحمّد تو همانا شهر علمي و در است اين
كفو تو، كفو كتاب الله، كف_و كوثر است اين
فاتح احزاب و بدر و خندق است و خيبر است اين
حيدر است اين حيدر است اين حيدر است اين حيدر است اين
باز كرده در حضورت پنجۀ مشكل گشا را
****
اي به احم_د داده جان، آواي قرآنت علي جان!
اي جنان يك شاخه گل از باغ و بستانت علي جان!
اي تو جان مصطفي و مصطفي جانت علي جان!
اي همه اسلام در ايمان سلمانت علي جان!
گرچه قابل نيستم جانم به قربانت علي جان!
بي بهايم، چون شود بخشي بها اين بي بها را؟
****
تو يداللهي و من افتاده اي بي دست و پايم
تو تم_ام هستيِ هست آفريني من گدايم
تو اميرالمؤمنيني، من كي ام؟ عبد هوايم
هركه هستم با همين پروندۀ جرم و خطايم
آشن__ايم آشن___ايم آشن___ايم آشن__ايم
داشتم پيش از ولادت در دلم مهر شما را
****
من دهم از دست، دامان تو را؟ هرگز علي جان!
رو كنم يك لحظه بر غير شما؟ هرگز علي جان!
بي ت_و رو آرم به درگاه خدا؟ هرگز علي جان!
دامن مه_ر ت_و را سازم رها؟ هرگز علي جان!
تو كني آني مرا از خود جدا؟ هرگز علي جان!
ص: 187
كس نگيرد جز تو دست «ميثم» بي دست و پا را
شماره13
جبرئيل امشب نهان در پردۀ جان من است
يا كلام وحي بر لب هاي خندان من است
يك جهان شادي درون بيت الاحزان من است
يا كه در دل ميهمان كعبه مهمان من است
با مديح او سخن در تحت فرمان من است
من ثناخوان علي (ع) عالم ثناخوان من است
ذات حق در كعبه امشب ميهماندار علي (ع) است
عالمي زوّار كعبه، كعبه زوّار علي (ع) است
كعبه، امشب بر علي (ع) آغوش خود را باز كن
مكه، برگردِ حرم پرواز كن پرواز كن
چشمۀ زمزم بجوش اعجاز كن اعجاز كن
حجر هجران طي شده شعر وصال آغاز كن
اي حَجَر اسرار دل را با علي (ع) ابراز كن
اب بت امشب نغمه توحيد با من ساز كن
در مه روي علي (ع) انوار حق سبحانه بين
چشم دل بگشا و صاحب خانه را در خانه بين
در دل شب چشمه هاي نور جوشيد از حرم
هزمان تابيد با هم ماه و خورشيد از حرم
نور صاحب خانه با مهمان درخشيد از حرم
نقل شادي بر سما تا صبح پاشيد از حرم
روي حق بر آفرينش نور بخشيد از حرم
باز شد ديوار از هم دور باشيد از حرم
ديده بر بنديد تا از كعبه ماه آيد برون
ورنه در ديدار او دل با نگاه آيد برون
شهر مكه عروة الوثقاي دين است اين پسر
اها كعبه كعبۀ اهل يقين است اين پسر
پاي تا سر مظهر جان آفرين است اين پسر
اولياء الله را حبل المتين است اين پسر
راست ميگويم امام متقين است اين پسر
ص: 188
مؤمنين مولا اميرالمؤمنين است اين پسر
اين بود عبدي كه خود كار خدايي ميكند
دستهاي كوچكش خيبرگشايي ميكند
اين پسر وجه خدا چشم خدا دست خداست
اين پسر ذات خدا را عبد پيش از ابتداست
اين پسر شمس الضحا بدرالدجا، نورالهداست
اين پسر از قلب ختم المرسلين محنت زد است
اين پسر پيغمبران را چون پيمبر مقتداست
اين پسر مولا اميرالمؤمنين روحي فداست
اين پسر پشت ستمكاران سراسر بشكند
اين پسر بت بر سردوش پيمبر بشكند
كعبه مي بالد كه اين نوزاد مهمان من است
مكه مي خندد كه اين خورشيد تابان من است
عقل مي نازد كه اين پير سخندان من است
عدل مي گردد به دور او كه ميزان من است
روح مي بويد وجودش را كه ريحان من است
مصطفي آغوش بگشوده كه اين جان من است
ميهمان حق در آغوش نبي منزل گرفت
با نگاهي هم به احمد داد جان هم دل گرفت
غنچۀ لب را در آغوش محمّد (ص) باز كرد
نغمه هاي جان فزا از پردۀ دل ساز كرد
هر نفس روحش به دور مصطفي پرواز كرد
لحظه لحظه ناز احمد را خريد و ناز كرد
آيه از قرآن نازل ناشده آغاز كرد
با زبان دل به آن جان جهان ابراز كرد
يا محمّد (ص) من علي تنها طرفدار توام
نفس تو همگام تو همراه تو يار توام
يا محمّد (ص) من علي شير خدا شير توام
پشت تو بازوي تو دست تو شمشير توام
تا ابد در اختيار بند زنجير توام
هر كجا خواهي كمان برگير من تير توام
نغمۀ لاحول تو گلبانگ تكبير توام
يار تو احياگر دين جهانگير توام
ص: 189
آمدم تا خصم را بر خاك ذلت افكنم
بر سر دوش تو پا بگذارم و بت بشكنم
يا محمّد (ص) يا محمّد (ص) يار ديرينت منم
باز كن آغوش از هم جان شيرينت منم
چشمۀ انوار در چشم خدا بينت منم
جان بكف بگرفته و احياگر دينت منم
رمز تحكيم بناي دين و آئينت منم
باغبان باغ سر سبز رياحينت منم
نيست بيم از دشمنان هرگز كه حيدر شير تواست
دست من دست تو و شمشير من شمشير تواست
آمدم اي تو مرا فرمانده من فرمانبرت
حكم كن تا مرغ روحم پر زند دور سرت
گو بخوانم از پي ايثار جان در بسترت
روز جنگ بدر پيروز است با من لشكرت
روز احزاب است با من روز فتح ديگرت
تو رسول اللهي من نيز باشم حيدرت
آنچه را حق وعده داده بر تو من آورده ام
دست قدرت بازوي خيبر شكن آورده ام
هر كه را مولا تويي بعد از تواش مولا منم
هر كه را اولا به نفسي بعد تو اولا منم
حق زپا تا سر من و توحيد سر تا پا منم
دين منم و قرآن منم ايمان منم تقوا منم
ظاهر و باطن منم دنيا منم عقبا منم
حيدرم آري علي عالي اعلا منم
خضر را پير طريقم كس نخواند كودكم
با چنين اوصاف در پيش كس نخواند كوچكم
يا محمّد (ص) كعبۀ من قبلۀ من روي توست
آفتابم، سايه ام سر و قد دلجوي توست
چشم عالم سوي حيدر چشم حيدر سوي توست
هر چه گفتم هر چه گويم از لب حق كوي توست
خلق و خلق و خوي من از خلق و خلق و خوي توست
ص: 190
دست من دست تو و بازوي من بازوي توست
هر كه شد يار تو هستي را بدستش ميدهم
هر كه دشمن با تو گردد من شكستش ميدهم
آمدم در بحر عرفان تو گوهر پرورم
آمدم در سايه ات شُبّير و شَبّر پرورم
آمدم تا مثل زينب بر تو دختر پرورم
آمدم تا با تو سلمان و ابوذر پرورم
آمدم تا مكتب عمار پرور پرورم
آمدم تا در كلاس عشق قنبر پرورم
ما كه از صبح قدم تا شام محشر باهميم
دو پدر بر امتيم دو برادر باهميم
كيست حيدر آن كه بر كف نظم عالم را گرفت
برق حسنش از زمين تا عرش اعظم را گرفت
تيغش از آئينه دين زنگ هر غم را گرفت
دختر پيغمبر پاك و مكرم را گرفت
با همان دستي كز اول دست آدم را گرفت
بر سر چاه ضلالت دست (ميثم) را گرفت
او امام و رهبر و پير مراد آدم است
رهنماي انبيا و دستگير عالم است
شماره14
خدا در كعبه مهمان دارد امشب
حرم در سينه قرآن دارد امشب
زمين خورشيد تابان دارد امشب
محمّد (ص) يك جهان جان دارد امشب
درون بيت، جانان دارد امشب
فلك اسرار پنهان دارد امشب
نوشته بر در و ديوار كعبه
كه امشب بخت گشته يار كعبه
الا عيدت مبارك باد كعبه
خدا امشب امامت داد كعبه
علي در تو قدم بنهاد كعبه
تولّد يافت عدل و داد كعبه
مبارك باد اين ميلاد كعبه
چه شوري در وجود افتاد كعبه
بتان هم يا علي گفتند امشب
سخن ها با علي گفتند امشب
خداوند حرم را مظهر است اين
محمّد (ص) را چو جان در پيكر است اين
ص: 191
تمام هستي پيغمبر است اين
زمين و آسمان را محور است اين
يم و طوفان و موج و لنگر است اين
چه گويم حيدر است اين حيدر است اين
تمام افتخار كعبه اين است
خدا گفته اميرالمؤمنين است
مه برج اسد امشب اسد زاد
اسد، آري اسد، بنت اسد زاد
ازل را جلوۀ حسن ابد زاد
جمال قل هو الله احد زاد
بگو مرآت الله الصّمد زاد
خدا را چشم و گوش و وجه و يد زاد
رخ صاحب حرم تا شد هويدا
حرم گمگشته اش را كرد پيدا
جهان يك سايه از ديوار مولاست
زمان هم مست و هم هشيار مولاست
فضا لبريز از انوار مولاست
حرم محو گل رخسار مولاست
خدا در كعبه مهمان دار مولاست
محمّد (ص) عاشق ديدار مولاست
كه ديده بزم الله الصّمد را؟
خدا و حيدر و بنت اسد را
مرا مولا و سرور كيست؟ حيدر
دل و دلدار و دلبر كيست؟ حيدر
امير دادگستر كيست؟ حيدر
امام عدل پرور كيست؟ حيدر
صراط الله اكبر كيست؟ حيدر
محمّد (ص) را اگر پيغمبري بود
خدا داند كه او هم حيدري بود
علي مرآت ربّ العالمين است
علي استاد جبريل امين است
علي سرّ خداوند مبين است
علي آيينۀ حقّ اليقين است
علي مولاي اصحاب اليمين است
علي كلّ ولايت كلّ دين است
همين است و همين است و جز اين نيست
كسي جز او اميرالمؤمنين نيست
علي ذكر و علي حمد و علي دم
علي بيت و مقام و ركن و زمزم
علي يعني صراط الله اعظم
علي يعني كتاب الله محكم
علي يعني تمام دين آدم
علي يعني امام كلّ عالم
ص: 192
علي در عالم خلقت يكي بود
محمّد (ص) هم به مهرش متّكي بود
تو در جسم نبي جاني علي جان
تو اصل اصل ايماني علي جان
تو روح روح قرآني علي جان
تو نوحِ نوح طوفاني علي جان
تو ميزاني تو فرقاني علي جان
تو روز حشر ساطاني علي جان
لواي حمد در دست تو باشد
تمام حشر پابست تو باشد
تو جا بر دوش پيغمبر گرفتي
تو در از قلعۀ خيبر گرفتي
تو از عَمر دلاور سر گرفتي
تو چون جان مرگ مرگ را در بر گرفتي
تو از ختم رسل كوثر گرفتي
تو دل از انبيا يكسر گرفتي
تو قاتل را ز رأفت شير دادي
تو خصم خويش را شمشير دادي
تو روي خاك، معراج نمازي
تو بال طاير راز و نيازي
تو درد عالمي را چاره سازي
تو وقت جان فشاني پيشتازي
تو دل بشكسته گان را دلنوازي
تو بين انبيا نشكفته رازي
اگر چه با خلايق زيستي تو
خدا مي داند و بس كيستي تو
به جز تو كيست با آن اقتدارش
زند وصله به كفش وصله دارش
فلك خورشيد گردون خاكسارش
كند اشك يتيمي بي قرارش
فداي لطف و احسانت علي جان
كه «ميثم» شد ثنا خوانت علي جان
شماره15
كعبه امشب ماه در دامان تو است
آسمان مبهوت و سرگردان تو است
جان پاك رحمةُ للعالمين
صاحب البيت خدا مهمان تو است
باز كن آغوش و بر گيرش ببر
اين نه مهمان تو بلكه جان تو است
چشم زمزم پر شده از اشك شوق
وصف حيدر بر لب خندان تو است
اينكه امشب در بغل بگرفته اي
ص: 193
قبلۀ تو، عشق تو، ايمان تو است
حال كن اي كعبه امشب با علي
يا علي و يا علي و يا علي
كعبه جان جان دين است اين پسر
قبلۀ اهل يقين است اين پسر
گر چه نوزاد است نوزادش مخوان
مرشد روح الأمين است اين پسر
كلّ خلق آفرينش را سبب
هستي هست آفرين است اين پسر
دست داور، روي قرآن، پشت دين
جان ختم المرسلين است اين پسر
آفتابي در گريبان حرم
آسماني در زمين است اين پسر
نام والايش بود مولا علي
يا علي و يا علي و يا علي
اي بتان كعبه حيدر آمده
بت شكن در بيت داور آمده
اين عليّ ابن ابيطالب بود
يا خليل الله ديگر آمده
آن كه بت هاي حرم را بشكند
بر سر دوش پيمبر آمده
نغمۀ ايّاك نعبد سر دهيد
بتگران را عمر بر سر آمده
قهرمان خندق و بدر و اُحد
فاتح احزاب خيبر آمده
مي كند توحيد را احيا علي
يا علي و يا علي و يا علي
فاطمه بنت اسد لب باز كن
قدر و جاه خويش را ابراز كن
بر خلايق بانگ من مثلي بزن
تا علي داري به مريم ناز كن
اي هماي قلّه قاف كمال
با امير المؤمنين پرواز كن
مادر مولا ز مولا دم بزن
با ثناي او سخن آغاز كن
چنگ زن بر دامن نوزاد خويش
نغمه با شور ولايت ساز كن
از تو زيبد تا بگويي يا علي
يا علي و يا علي و يا علي
اي صفا اي مروه اي ركن اي مقام
اي مني اي زمزم اي بيت الحرام
بر نبي گوييد اينك تهنيت
ص: 194
از علي گيريد امشب احترام
اين امير است اين امير است اين امير
اين امام است اين امام است اين امام
موسي از او گفته در تورات مدح
عيسي از او برده در انجيل نام
آسمان گردد به دورش روز و شب
آفتاب افتد به پايش صبح و شام
خوانده او را خالق يكتا علي
يا علي و يا علي و يا علي
يا محمّد (ص) حيدر است اين يار تو است
جان تو، محبوب، تو دلدار تو است
بازوي، تو شير، تو شمشير تو
ياور تو، حيدر كرّار تو است
چشم باز او شهادت مي دهد
كز ولادت عاشق ديدار تو است
جان شيرين را گرفته روي دست
جان نثار مكتب ايثار تو است
دفتر مدحش رسولان را كتاب
مادح او خالق دادار تو است
با نداي لافتي الاّ علي
يا علي و يا علي و يا علي
اي محمّد (ص) را تو جان و جانشين
كلّ قرآن كلّ ايمان كلّ دين
رهبر و فرماندۀ خيل ملك
مرشد و استاد جبريل امين
اي گرفته از وجودت آبرو
نام زيباي اميرالمؤمنين
هم به كام اوليا عين الحيوة
هم به چشم انبيا حقّ اليقين
هم تويي شمشير احمد در نيام
هم تويي دست خدا در آستين
در صف بذل و صف هيجا علي
يا علي و يا علي و يا علي
كبريا غيب و تو او را مظهري
مصطفي شهر علوم و تو دري
تو خدا را چشم و دست و صورتي
تو علي، تو مرتضي، تو حيدري
ردّ شمس و معجز شقّ القمر
از تو مي آيد تو، دست داوري
در زمين قدر تو را نشناختند
ص: 195
در تمام آسمان ها رهبري
گر چه خلق عالمت گفتند وصف
تو ز وصف خلق عالم برتري
هم علي هستّي و هم اعلا علي
يا علي و يا علي و يا علي
درد و درمان و دواي من تويي
ذكر و تسبيح و دعاي من تويي
موقف و لبّيك و احرام و طواف
مروه و سعي و صفاي من تويي
هر چه بودم با تو بودم از نخست
هر كه هستم آشناي من تويي
گر نبودي قل هو الله احد
فاش مي گفتم خداي من تويي
كار عيسي با دلم كرد آنكه گفت
(يا علي جان مقتداي من تويي)
كن غلامي مرا امضا علي
يا علي و يا علي و يا علي
يا اميرالمؤمنين يا ذالنّعم
يا امام المّتقين يا ذالكرم
اي كليم الله طور دل بگو
اي مسيح عالم خلقت بدم
گر تويي رضوانم از دوزخ چه باك؟
ور تويي امروزم از فردا چه غم
تا ببندم خويشتن را بر شما
نام «ميثم» را تخلّص كرده ام
ذرّه اي بودم كه گشتم آفتاب
قطره اي بودم كه افتادم به يم
غرق گشتم در تو سر تا پا علي
يا علي و يا علي و يا علي
شماره16
امشب حرم خدا شدي دل
از خانه خود جدا شدي دل
بي جام و مي و سبو شدي مست
مستانه قرار دادي از دست
پرواز به كوي يار كردي
ياد گل روي يار كردي
اي خود همه جا مطاف كعبه
گشتي ز چه در طواف كعبه
در كعبه مگر چه روي داده
كاين سان به تلاطم اوفتاده
چون جامه شده دل حرم چاك
نور است كز آن رود به افلاك
ص: 196
كعبه ز نشاط رفته از هوش
بر صاحب گشوده آغوش
بر گوش رسد هزار فرسنگ
آواري علي علي زهر سنگ
ديوار كه دست جان گشوده
آغوش به ميهمان گشوده
جبريل به احترام كعبه
گرديده به گرد بام كعبه
در چشمۀ چشم چاه زمزم
پيداست طلوع ماه زمزم
شد فصل بهار فصل دي شد
اي حجر بخند هجر طي شد
اي بيت صمد، صمد مبارك
اي بيت اسد، اسد مبارك
بت ها به حرم فتاده بر رو
دارند به لب نداي يا هو
از جاه همگان قيام كردند
بر شير خدا سلام كردند
شد كعبه به آب نور تطهير
خيزد ز مقام، بانگ تكبير
چون فلك غريق، پاي تا فرق
در نور علي حرم شده غرق
اي چشم حرم جمال را بين
آيينۀ ذوالجلال را بين
اي بيت ولايت از ولي گو
اي ركن علي علي علي گو
انجم همه ترك ماه كردند
بر روي علي نگاه كردند
با ديدن طلعت خداوند
خورشيد زند به كعبه لبخند
اين آيت وحي منزل ماست
ميلاد امام اوّل ماست
اين سيّد و مقتداي كعبه است
اين آينۀ خداي كعبه است
اين كعبۀ كعبۀ الهي است
اين حاكم ماه تا به ماهي است
اين عبد خجستۀ خد اروست
اين خلق به معني هوالهوست
اين حسن خداي را تجلاّست
بالله قسم علّي اعلاست
اي دست خدا و هست احمد
اي جان گرامي محمّد (ص)
اي جلوه به خلوت الستت
اي عرش بلند، جاي پستت
از كعبه در آمدي علي جان
بر خاك قدم زدي علي جان
باز آ كه نبي در انتظار است
از شوق تو سخت بي قرار است
جاي تو به روي سينۀ اوست
ص: 197
بشتاب به سوي دوست اي دوست
اي رونق ماه را شكسته
با چهرۀ باز و چشم بسته
اي كعبه هماره سر فرازت
مادر به حرم كشيده نازت
او در پي يك نگه نشسته
تو نرگس ناز خويش بسته
جا دارد اگر به او كني ناز
اوّل به رسول ديده كن باز
قرآنِ نگشته نازلش را
با خنده بخوان، ببر دلش را
اي در نفست پيام قرآن
اي آينۀ تمام قرآن
ايمان ز تو اعتبار دارد
قرآن به تو افتخار دارد
آواي خطاب حق توئي
فرياد كتاب حق توئي تو
ما روز غدير عهد بستيم
تا شام نُشور با تو هستيم
چون پاي در اين جهان نهاديم
اوّل دل خويش بر تو داديم
با خندۀ ما دم ولي بود
در گريۀ ما علي علي بود
تو حجّ و نماز، تو صيامي
تو كعبه، تو ركن، تو مقامي
تو مشعر و مكّه و منائي
تو سعي، تو مروه، تو صفائي
تو نافلۀ نماز روحي
تو بحر و تو كشتي و تو نوحي
تو زمزم و حجر، تو حطيمي
تو حق تو صراط مستقيمي
هفتاد و دو فرقه بي ثباتند
يك فرقه به كشتي نجاتند
آن فرقه به حقَّ حقّ كه مائيم
چون پيرو راه مرتضائيم
آيات بهشت چهر مولاست
كشتي نجات مهر مولاست
روي سخنم به مسلمين است
قرآن و علي تمام دين است
اين قول رسول كردگار است
بي مهر علي نماز نار است
مائيم و سه مشعل هدايت
توحيد و نبوّت و ولادت
تا خطّ علي است در تشيّع
شيعه كه تشيّعش قيام است
شاگرد دوازده امام است
شيعه است كه از كلاس زهرا
پيوسته گرفته درس خود را
ص: 198
شيعه است كه در خط ولايت
با خون ز علي كند حمايت
شيعه شرف كميت دارد
شيعه است كه اهلبيت دارد
شيعه همه سوز و درد و داغ است
يك نور زچارده چراغ است
شيعه است كه در محبّت دوست
خون معني حرف آخر اوست
شيعه گل سرخ باغ اشگ است
يك گوهر شب چراغ اشگ است
اي عترت پاكتر زهر پاك
افلاكيِ پا نهاده در خاك
اي خلقتتان همه خدائي
اي جان جهانتان فدائي
رفتار شما تمام پند است
قرآن به شما نيازمند است
قرآن كه از آن فروغ بارد
بي نطق شما زبان ندارد
قرآن سخنش زبان آل است
هر كس كه زبان نداشت لال است
قرآن كه معلّمش علي نيست
جز كاغذ و جز مركّبي نيست
قرآن و شما چراغ و نوريد
همچون شجريد و كوه طوريد
سرمايۀ احمديد هر دو
انگشت محمّديد هر دو
طاعات تمام خلق عالم
بي مهري شما بود جهنّم
سوگند به ذات حيّ سبحان
اسلام ولايت است و قرآن
سوگند به صبح آفرينش
سوگند به چشم اهل بينش
سوگند به قدر و نور و تطهير
سوگند به تيغ و بانگ تكبير
هر جا كه ولايت است دين است
اسلام محمّدي همين است
«ميثم» همه ذكر يا علي باش
حتّي سردار با علي باش
گر خصم زبان بُرد ز كامت
هرگز نبري دل از امامت
شماره17
تجلّي گاه رحمت بيت حيّ داوري كعبه
مطاف اوليا تا صبح روز محشري كعبه
بهشت دل صفاي جان هر پيغمبري كعبه
ولي امشب ز شب هاي دگر زيباتري كعبه
گهي جان مي دهي بر تن گهي دل مي بري كعبه
ببر دل ز آنكه امشب زادگاه حيدري كعبه
ص: 199
درونت گشته چون قلب محمّد (ص) منجلي امشب
همه دور تو مي گردند و تو دور علي امشب
به عشق مرتضي اي كعبه امشب عشقبازي كن
علي از تو تو از ياران مولا دلنوازي كن
كنار صاحبت از كلّ هستي بي نيازي كن
ببال امشب به خود تا صبح محشر سرافرازي كن
ثناي شير حق آغاز با صوت حجازي كن
حرم دورت بگردم از علي مهمان نوازي كن
يم اسرار حق را از صدف دُردانه پيدا شد
درون خانه امشب روي صاحب خانه پيدا شد
الا اي آسمان چشم بد از ماه تو دور امشب
رها كن ماه خود را و بگير از كعبه نور امشب
بپوشان خاك پاك مكّه را از زلف حور امشب
قيامت كرده بيت كبريا از وجد و شور امشب
فلك مست نشاط است و زمين غرق سرور امشب
خدا با حسن مولا از حرم كرده ظهور امشب
ز اهل قبله دل برده به جسم كعبه جان داده
جمال خويش را در صورت مولا نشان داده
نسيم مكّه بوي عطر رضوان با خود آورده
طلوع صبح از ره يك جهان جان با خود آورده
امين وحي خطّ عفو و غفران با خود آورده
علي دست خدا فتح نمايان با خود آورده
شرف، عزّت، شجاعت، نور ايمان با خود آورده
مگر بنت اسد از كعبه قرآن با خود آورده
ببال اي فاطمه بنت اسد امشب اسد زادي
تو در بيت احد مرآت الله الصّمد زادي
محمّد (ص) باز كن آغوش، جانت در برت آمد
وصّي و جانشين و يار و مير لشگرت آمد
تعالي الله مرآت جمال داورت آمد
لواي فتح بر بام فلك زن حيدرت آمد
ص: 200