• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب بانك جامع اشعار غديرستان - 501

چون بر فراز شاخ به صد اقتدار گل

در آن مكان گرفت علي (ع) را فراز دست

گفتي كه شد عيان به سر شاخسار گل

در دست دست دست خدا را گرفت و كرد

در وصف او به ساحت گيتي نثار گل

گفت اين بود خليفه ي من يادگار من

آري چه غير گل بنهد يادگار گل

ساقي چو وصف عيد شنيدي بگير جام

خادم چو شرح جشن بگفتم بيار گل

كامسال هم به تهنيت از هر طرف به ما

آورده است روي چو پيرار و پار گل

سر تا بپا تنش همه گرديده است گوش

تا بشنود مديح اب هفت و چار گل

صهر نبي (ص) علي (ع) كه به امداد لطف او

خيزد ز خاك لاله و رويد ز خار گل

تا سر به خاك پاي محبان او نهد

روييده لاله بي عدد و بي شمار گل

لبخند تا زند به رخ دوستان او

بشكفته است در چمن روزگار گل

اي باغبان گلشن هستي كه مي كند

در گلستان ز تربيتت افتخار گل

گردد اگر ز فيض تو محروم يك نفس

در چشم خلق خوار تر آيد ز خار گل

شاها منم «متين» كه به مدحت سروده ام

اين چامه را كه به بود از صد بهار گل

از روي لطف بر من افسرده كن نظر

اي از بهشت عاطفتت يادگار گل

آنجا كه مهر تست ندارد فروغ ماه

آنجا كه روي تست نيايد بكار گل

عذرم بود قبول ز تكرار قافيه

در اين چكامه اي كه نمودم قطار گل

جز اين مرا چه چاره كه آورده اند رو

از هر طرف به من ز يمين و يسار گل

تا گيرمش به چامه ي مدح علي (ع) رديف

ص: 501

بگرفته در ميانه ام از هر كنار گل

هر نوبهار تا كه زند لاله سر ز خاك

هر سال تا بباغ بود آشكار گل

خصمش ز باغ دهر نچيند بغير خار

يارش بچيند از چمن روزگار گل

**********************************************

نوبهار آمد و نو گشت جهان ديگر بار

خيمه زد لاله و گل در چمن و در گلزار

سال نو آمد و شد باز جوان عالم پير

سال نو آمد و گل چهره برافروخت چو پار

خسرو نوروز از عدل برافراشت علم

تا شود بهره ور از معدلتش ليل و نهار

كرد ساعات و دقايق را آن سان تعديل

كه شب و روز به يك پويه شد و يك رفتار

فرودين آمد با فر فريدوني خويش

در رهش باغ دو صد خرمن گل كرد نثار

تا به تبريك بنفشه فتد از گل ها پيش

زودتر بر سر ره آمد و بگرفت قرار

به مبارك باد از هر طرفي گشته بلند

بانگ مرغان نه يكي نه ده نه صد نه هزار

ده زبان بهر سخن گفتن سوسن بگشود

كه كند تهنيت مقدم نوروز اظهار

سنبل و لاله و ريحان به خوش آمد گويي

لب خاموش گشوده ز يمين و ز يسار

علم افراشت به هر كوي و به هر برزن گل

بار افكنده دگر باره به هر شهر و ديار

باد نوروزي بر دشت و دمن مشگ فشان

ابر آزاري در باغ و چمن گوهر بار

تا خس و خار بروبد آن از صحن چمن

تا فرو شويد اين از رخ گلزار غبار

بر سر سرو ز نو ولوله انداخت تذروْ

در چمن بار دگر غلغله افكند هزار

اين يكي غلغله اش خوشتر از بربط و رود

ص: 502

وان يكي ولوله اش دلكش تر از دف و تار

هر طرف افكنده قبره و فاخته شور

قمري از يك سو و ز سوي دگر صلصل و سار

زاغ از باغ سوي كوه شده راه سپر

كبك از كوه سوي دشت شده راه سپار

كوه از لاله سراپا طبقي از شنگرف

دشت از سبزه سراپا ورقي از زنگار

لاله از ژاله لبالب قدحي از ياقوت

ژاله بر چهره ي لاله چو عرق بر رخ يار

دشت از بوي گل و لاله و ريحان گرديد

رشگ صحراي ختا و ختن و چين و تتار

آب در بركه از موج به تن كرده زره

بر سر آورده هزاران سپر از برگ چنار

شاخ گل نيزه اي اما نه كه از بهر ستيز

غنچه پيكاني اما نه براي پيكار

تا كه در زير ركاب آرد گيتي را باز

بوي گل بر فرس باد صبا گشته سوار

سرو در باغ به بالندگي قامت دوست

گل به تابندگي چهره ي زيباي نگار

لشگر دي را تاراند از طرف چمن

سپه لاله و گل بسته صف و گشته قطار

باغ اگر وادي ايمن نبود از چه در آن

شاخ چون طور كند جلوه و گل همچون نار

گل سليمان وار آورد جهان زير نگين

ديو دي از بيمش كرد ز گلزار فرار

باد نوروزي گر زنده كند عظم رميم

از چه رو نرگس در باغ هنوز است نزار

عجب اينجاست كه با آن نفس عيسايي

از دم باد صبا به نشده است اين بيمار

اين چه بيماري كان را نكند چاره مسيح

اين چه دردي كه بدان نرگس گرديده دچار

درد او رشگ و حسد خيرگي و بي ادبي است

ص: 503

زين همه درد فتاده است بدين حالت زار

خيره چشمي كه ز بي شرمي و وز گستاخي

مي كند دعوي همچشمي با نرگس يار

لاف شهلايي از آن چشم دريده نه عجب

بر آن نرگس مست و بر آن چشم خمار

حال نرگس را بگذار و به پرداز به سير

وز پرستاري بگذر به گه گشت و گذار

دور از چشم رقيبان به چمن رو با دوست

باغ را بايد پيراستن از هر خس و خار

چند در خانه نشيني ز شبستان بدر آي

به تماشا قدمي سوي گلستان بردار

شهر را ساز رها ديده بپوش از مردم

رو به صحرا كن از اين خلق دو رو روبكنار

سير كن باغ و چمن سوي گلستان بگذر

بگشا ديده ي تحقيق درآ از پندار

گل به گل سير چمن كن به تماشا پرداز

قطره قطره چو گهر آب شمر را بشمار

به تامل بنگر چون نگري لاله و گل

به تفكر بگذر چون گذري در گلزار

صفحه ي باغ يكي دفتر ارژنگ بود

كه به هر برگش صد رنگ هنر رفته به كار

كلك نقاش طبيعت بنگر چون داده

صفحه ي بستان را زيور از نقش و نگار

آفرينش را يك طرح دلاراست ربيع

ز آفريننده يكي نقش دل انگيز بهار

هر ورق لاله ي حمراست تو را يك دفتر

هر خم سنبل بوياست تو را يك طومار

چشم دل باز كن و ديده ي حق بين بگشاي

كه در اين ره به موثر ببري پي ز آثار

مشو از لطف خداداد بهاري غافل

حيف باشد كه نگرديم از آن برخوردار

در بهاران به چمن بي مي و مطرب منشين

دست تا مي دهدت جام مي از كف مگذار

ص: 504

هر كجا بر پا بزم طرب و عيش و سرور

هر كه را بيني بگرفته به كف جام عقار

خواند گل بار دگر باده كشان را به حضور

مي گساران را ره داد به دربار چو پار

تا بود وقت و ميت هست بنوشان و بنوش

فرصت از دست مده وقت غنيمت بشمار

دم به دم جام طلب جام بده جام بگير

پي ز پي باده بكش باده بزن باده بيار

(لب يار و لب جام و لب جوي و لب كشت)

تا به لب جان نرسد دست از اين چارندار

ساقيا موسم عيش وطرب است از جا خيز

بده آن مي كه برد غم ز دل و جان فكار

روز عيش است و طرب موسم شادي و نشاط

روز عيد است ببايد كه فتد جام بكار

روز عيدي كه رسيد آيه ي اليوم اكملت

گشت تكميل در آن دين رسول (ص) مختار

وه چه عيدي كه در آن خرم و خندان هركس

وه چه روزي كه در آن مست شعف خرد و كبار

عيد فرخنده ي مسعود غدير آن عيدي

كه در آن عيد علي (ع) جاي نبي (ص) يافت قرار

در غدير خم امروز علي (ع) گشت ولي

مي از اين خم زده زين خم بنما دفع خمار

بده آن مي كه روان پرورد و جان بخشد

نه شرابي كه روان سوزد و كاهد افكار

نه ميي كان شكند قدر و فزايد خفت

نه شرابي كه دهد خاري و كاهد مقدار

بزن آن باده كه بر مستي عشق افزايد

نه شرابي كه ز پي فتنه و شر آرد بار

بزن آن مي كه صفا بخش دل و جان گردد

ص: 505

دل و جان را نكند نشاء آن تيره و تار

بزن آن مي كه شوي هر چه فزون تر زان مست

بيشتر سازدت آگاه و فزون تر هشيار

حق گواه است كه مقصود من اين باده بود

گر سخن گفته ام از باده و مي در اشعار

خورده ام باده ولي باده ز خم خانه ي عشق

زده ام مي ولي از جام ولاي ده و چار (ع)

از مي مهر علي (ع) ساغر من لبريز است

شده ام مست از اين باده وزين مي سرشار

جز علي (ع) ساقي كوثر ز كدامين ساقي

خواهم آن مي كه كند دفع غم و رفع خمار

جان سپارم به كه جز او كه بود او جانان

بدهم دل به كه جز او كه بود او دلدار

اختيار دل و جان را به كه جز او بدهم

كيست بر ملك دل و جان به جز آن شه مختار

كه بود غير علي (ع) عالم امكان را قطب

گرد اين نقطه ملك دور زند چون پرگار

غير او كيست مرا ياور در روز حساب

يي غير او كيست مرا يار و معين روز شمار

روز سختي به كجا آرم رو جز در او

كه كند آسان گرديد چو كارم دشوار

كه گشايد گره از كار فروبسته ي من

پنجه ي عقده گشايش نبود گر در كار

غم خود را به كه اظهار كنم غير علي (ع)

خلق را كيست جز او يار و معين روز شمار

به جز او كار گه هستي را كيست مدير

به جز او عالم امكان را دست كه مدار

يا علي (ع) جز به تو اميد ندارم به كسي

تويي اميد من اميد من از لطف برآر

ص: 506

چون كنم مدح تو اي شه كه به پايان نرسد

گر همه عمر كنم مدح تو در ليل و نهار

عاجزم چون به مديح تو همان به كه سخن

به دعا ختم كنم چونكه مرا هست شعار

تا شود زنده جهان از دم باد نوروز

تا كند جلوه گل و لاله بهنگام بهار

دوستانت همه دم با طرب و عيش قرين

دشمنانت همه دم با غم و اندوه دچار

گرچه در چامه ي خود داده «متين» داد سخن

اندكي گفته به مدح تو سخن از بسيار

************************************

باز به بستان نمود گل چو منوچهر چهر

لاله بر افروخت رخ چو آفتاب از سپهر

شد ز گل و لاله باغ سپهري از ماه و مهر

تطاول دي گذشت طبيعت آمد به مهر

باغ خزان ديده را گرفت در بر بهار

باز به طرف چمن باد بهاري وزيد

در دمن و دشت و كوه لاله و ريحان دميد

بنفشه پيك بهار ز خاك سر بر كشيد

بنفش و سرخ و كبود زرد و سياه و سپيد

به طرف هر گلستان بر لب هر جويبار

از دم باد بهار وز قدم فرودين

تازه و نو شد زمان خرم و خندان زمين

باغ پر از ياسمن چمن پر از ياسمين

وزان نسيم از يسار دمان شميم از يمين

از اين زمين مشگبيز از آن هوا مشگبار

ابر برآمد به كوه سيل سرازير گشت

ز دامن كوهسار ريخت به دامان دشت

غلطان غلطان رسيد پيچان پيچان گذشت

كوه و در و دشت را سينه كشان در نوشت

شد به سوي رود و شط نعره زنان رهسپار

بهار گرد خزان از چمن و باغ رفت

ص: 507

لاله دميد از دمن گل به گلستان شكفت

بلبل و گل يافتند مجال گفت و شنفت

گاه اين گفت آن شنيد گه اين شنيد آن بگفت

رسيد هنگام وصل زمان بوس و كنار

خزان غم گشت طي بهار عشرت رسيد

گل ز طرب گشت مست جامه ز شادي دريد

صنوبر و كاج باز سر بفلك بر كشيد

بر سر اطفال باغ سايه نشين گشت بيد

به رقص برخاست سرو دست افشان شد چنار

مقيم كاشانه چند خيز و كن آهنگ باغ

كه زد فريدون گل تكيه بر اورنگ باغ

شكفت از خرمي چو روي گل رنگ باغ

ماني قدرت گشود دفتر ارژنگ باغ

چه نقش ها زد ز گل به صفحه ي لاله زار

كنون كه باد بهار وزيد در بوستان

ساحت گلزار گشت غيرت باغ جنان

گيتي چون گل شكفت تازه و نو شد جهان

رخت ببايد كشيد ز خانه در گلستان

در چمن و باغ و راغ بايد افكند بار

ماه من اي چهره ات غيرت ماه تمام

سرو من اي طره ات مشگ فشان مشگ فام

چند نشيني خموش خيز و به مجلس خرام

آمد عيد غدير پر كن از باده جام

جام بده دمبدم ساغر پي پي بيار

غدير خم را سزد سازي جام شراب

به كه ز خم غدير سر زند اين آفتاب

كامروز در آن مقام حضرت ختمي مآب (ص)

به خلق ابلاغ كرد خلافت بوتراب (ع)

خواند علي (ع) را وصي به امر پروردگار

منبري آراستند بهر رسول (ص) انام

در آن مقام شريف كرد به منبر مقام

خطاب كرد اين چنين خطيب ذوالاحتشام

كه بعد من مرتضي (ع) است بر امت من امام

ص: 508

به كشور دين بود او صاحب اختيار

گفت پس از من علي است راهبر راه دين

رييس بر مسلمين امير بر مومنين

اوست خدا را ولي اوست مرا جانشين

به هر كه ياور منم علي است يار و معين

به هر كه مولا منم علي است مولا ويار

عالم غيب و شهود مظهر داور عليست (ع)

لنگر فلك وجود فاتح خيبر عليست (ع)

مظهر حي ودود صهر پيمبر عليست (ع)

كان كرم بحر جود ساقي كوثر عليست (ع)

آنكه ز جودش بود كاخ وجود استوار

عرش برين كمترين پله ي ايوان اوست

موسي عمران به طور واله و حيران اوست

عيسي گردون نشين طفل دبستان اوست

گوي وجود از شرف در خم چوگان اوست

چو دست قدرت كند از آستين آشكار

اي كه مه آسمان پرتوي از روي تست

مطاف كروبيان خاك سر كوي تست

دام دل عارفان سلسله ي موي تست

قبله ي قدوسيان طاق دو ابروي تست

چون پي طاعت كنند رو به در كردگار

تا كه بود در جهان خرم و فيروز گل

تا چو رخ گلرخان هست دل افروز گل

تا كه بود دلپسند هر شب و هر روز گل

تا به چمن سر زند به فصل نوروز گل

دهر كهن تا شود نو هر سال از بهار

يارت چون گل مدام شاد و دل افروز باد

مسعود باد اخترش بختش فيروز باد

هر سال بر او بهار هر روز نوروز باد

هر روز از عمر او به ز دگر روز باد

هر دم خندان بود چون گل در روزگار

اي كه دل از مهر تو به شادماني است جفت

نسيم مهرت ز دل غبار اندوه رفت

ص: 509

طبع گل آراي من چو گل به مدحت شكفت

«متين» به مدحت بسي گوهر ناسفته سفت

*****************************************************

بهار آمد و ز گل به باغ و راغ زد رقم

شد از صفا و خرمي جهان چو گلشن ارم

هوا به مشگ شد فرو صبا وزيد دمبدم

سرودهاي دلنشين ترانه هاي زير و بم

بود بلند هر زمان رسد به گوش هر قدم

به سرو از تذروها به گلبن از هزارها

وزيد باد فرودين بود زمان زمان گل

زمان زمان گل بود جهان همه جهان گل

جهان همه جهان گل جهان بيكران گل

نسيم هر طرف وزان كنار گل ميان گل

به باغ و راغ و بوستان رسيد كاروان گل

به هر چمن به هر دمن ز گل گشود بارها

عروس گل به گلستان گشود روي دلربا

گشود روي دلربا به عندليب زد صلا

به عندليب زد صلا كه اي اسير مبتلا

زمان هجر گشت طي گه وصال شد بيا

گه وصال شد بيا بيا بيا به سوي ما

بيا به سر رسيد اگر كشيدي انتظارها

الا كه روزگارها كشيدي انتظار گل

بيا كه روزگار شد دوباره روزگار گل

به گرد باغ و بوستان كشيده بين حصار گل

پري رخان ز هرطرف يمين گل يسار گل

دوند روي سبزه ها چمند در كنار گل

ز جاي پا به سبزه ها نهند يادگارها

شده است آب از صفا تمام پيكر آينه

بود ز فرق تا قدم ز پاي تا سر آينه

به جوي و رود ساخته ز چهر انور آينه

رواست طعنه گر زند بر آينه هر آينه

ندارد امتياز اگر ز روشني بر آينه

فتاده عكس روي گل چرا در آبشارها

ص: 510

ستاده سروها ببين كنار هم چمن چمن

نشسته سبزه ها نگر به گرد هم دمن دمن

ز برگهاي لاله بين عقيق ها يمن يمن

ز قطره هاي ژاله بين در و گهر عدن عدن

به لاله زار مشگ چين ختا ختاختن ختن

مگر كه مشگ جاي گل دمد ز لاله زارها

گذشت موسم خزان دوباره نوبهار شد

دوباره فر فرودين چو پار آشكار شد

چمن تمام دشت چين دمن همه تتار شد

ز عطر جان فزاي گل نسيم مشگبار شد

كنون كه از صفاي گل چمن بهشت وار شد

بهشت روي من بچم به طرف سبزه زارها

نظر به طرف باغ كن طراوت بهار بين

كران گرفته تا كران چمن بهشت وار بين

بگوش لاله در چمن ز ژاله گوشوار بين

به جلوه سرو و كاج را كنار جويبار بين

به دور گل ز هر طرف هزارها هزار بين

به نغمه هاي زير و بم فراز شاخسارها

فراز شاخسارها نواي سار خوش بود

به شاخ سرو ناله ي تذرو زار خوش بود

ز هر حديث در چمن حديث يار خوش بود

نسيم اگر ز كوي او كند گذار خوش بود

به باغ با نگار رو كه با نگار خوش بود

گر اندكي كنند كم ز ناز خود نگارها

بيا به باغ و بوستان نظاره كن نظام گل

جمال گل جلال گل كمال گل مقام گل

ركوع گل سجود گل قعود گل قيام گل

زبان حال اين بود به گوش تو پيام گل

كه تا ز ژاله در چمن لبالب است جام گل

بگير جام و خويش را رسان به ميگسارها

ز چشم خويش ساقيا به من شراب ناب ده

ز جام ده ز چشم ده ز هر دو بيحساب ده

ص: 511

ثواب كن به تشنه اي ز حال رفته آب ده

ز جام آفتاب گون مي چو آفتاب ده

خمار مي كشد مرا بتا بط شراب ده

بتا بط شراب ده علاج كن خمارها

چنين كه مشگبو صبا به لاله زار مي رسد

عبير بيز ميوزد عبير بار ميرسد

ز كوي دوست آمده ز سوي يار مي رسد

نويد عيش و خرمي ز هر كنار مي رسد

ز شوق مي طپد دلم مگر كه يار مي رسد

بلي بهار چون رسد بهم رسند يارها

بهار با تو خوش بود براي من نگار من

براي من كه همچو تو گلي است در كنار من

بهار من تويي تويي نگار گلعذار من

بهار من بهشت من بهشت من بهار من

بهار بي وجود تو نميخورد به كار من

چه لطف بي تو هر قدر كه آيد اين بهارها

مرا ببخش ساقيا ز چشم ميگسار مي

ز بوسه نقل كن عطا ز لعل آبدار مي

ز مي متاب رو بزن نهان و آشكار مي

بنوش مي ببخش مي بزير مي بيار مي

تمام سال خوش بود خصوص در بهار مي

ميان سبزه زارها كنار جويبارها

بيار مي كه موسم طرب ز دست مي رود

خوش آنكه مست آمد و خوش آنكه مست مي رود

كه مست مي ز نيستي به سوي هست مي رود

كدام كس برون ز خود چو مي پرست مي رود

بلي به كوي حق ز خود هر آنكه رست مي رود

نه آنكه كرده سد ره ضياع ها عقارها

مي از خم غدير ده به عشق مرتضي علي (ع)

بده به عشق عشق كل ولي كبريا علي (ع)

علي (ع) كه در جهان اگر نبي (ص) نبود با علي

به حق حق كه هم قدر نداشت جز خدا علي (ع)

ص: 512

علي (ع) كه بود شبه ها كه حق خداست يا علي

به حق اگر كه خلق را نخوانده بود بارها

علي (ع) كه برفراشت حق به دست او لواي دين

علي (ع) كه در غديرخم نبيش خواند جانشين

علي ولي كبريا علي امير مومنين

علي (ع) پناه انبيا علي (ع) رسول (ص) را معين

علي (ع) كه بر درش نهد فرشته رخ ملك جبين

علي (ع) كه حق به دست او سپرده اختيارها

علي (ع) كه هست درگهش به خلق مامن رجا

علي (ع) كه بر درش برد مرادمند التجا

نيافت گر مراد از او مراد خواهد از كجا

به غير درگهش رود كدام سو كدام جا

كجا رود چو رد شود كسي ز درگه خدا

كجا روند از درش به درد و غم دچارها

ازل ز ابتداي او نشانه اي و آيتي

ابد ز انتهاي او علامتي حكايتي

بدايتش اگر بود خداي را بدايتي

نهايتش اگر بود خداي را نهايتي

ز جود او وجودها اشارتي كنايتي

بقاي روزگار او برون ز روزگارها

علي (ع) كه مهر پرتوي بود ز نور روي او

علي (ع) كه آبروي دين بود ز آبروي او

علي (ع) كه گلشن جنان شميمه اي ز كوي او

علي (ع) كه چشم انبياء چو ما بود بسوي او

علي (ع) كه هاي و هوي من بود زهاي و هوي او

علي (ع) كه هست پنجه اش گره گشاي كارها

ز افتخار مدح او مرا چه افتخار به

ز كارها كه مي كنم از اين كدام كار به

ز يارها كه جسته ام از او كدام يار به

كه از شهان روزگار از او به روزگار به

از او به قدر و مرتبت كه پيش كردگار به

ص: 513

كه پيش كردگار به از او ز شهريارها

الا كه قطره اي بود محيط از عطاي تو

الا كه چرخ پايه اي ز كاخ اعتلاي تو

«متين» مسمطي چنين سروده در ثناي تو

نشسته تا كه بشنود ز لطف مرحباي تو

مگر نصيب او كند ز مرحمت خداي تو

شود به خاك درگهت ز خيل خاكسارها

هميشه تا كه سر زند به باغ در بهار گل

هميشه تا كه بشكفد به طرف لاله زار گل

هميشه تا مثل بود به روي خوب يار گل

هميشه تا ز دل برد به رنگ و بو قرار گل

هميشه تا كه مي برد غم از دل فكار گل

شكفته تا چو گل بود رخ اميدوارها

هر آنكه باد يار او خداي باد يار او

به روزگار دمبدم فزايد اعتبار او

چو گل به خرمي رود مدام روزگار او

زلال عشرت و طرب بود به جويبار او

بهيچ گاه عقده اي نيفتد به كار او

مباد همچو خصم او اسير گير و دارها

 

سروش اصفهاني

امروز كردگار بود روز رحمتش

بر بندگان پديد همي كرد نعمتش

امروز دين و داد كمالي تمام يافت

اسلام سود بر سر عيوق رايتش

امروز با پيمبر (ص) مرسل پديد كرد

مقصود آنچه داشت خدا از رسالتش

بسپرد مصطفي (ص) در دين را به مرتضي

مولاي مومنان شد و هارون امتش

مرد احد، مبارز خندق، امير بدر

شهره بر آسمانها، صيت شجاعتش

داده رسول او را در حربها علم

كرده خداي بخشگر نار و جنتش

بوده است از عبادت جن و بشر فزون

در روز حرب خندق، بر عمرو ضربتش

از باره در به قوت دادار در ربود

ص: 514

از بهر آنكه اوست محل مشيتش

دست خدا و صنع خدا زو شود پديد

زيرا كه بود قدرت دادار قوتش

گردد مشيت ملك العرش ازو پديد

هر صانعي نمايد با دست صنعتش

بيخ درخت بر شده طوبي بود نبي (ص)

شاخ درخت و ساق علي (ع) است و عترتش

خوانده ولايتش را ايزد حصار خويش

ايمن كسي كه شد به حصار ولايتش

تا شهد حب او نچشي كي بري نصيب

از جوي انگبين و بهشت و حلاوتش

عيد غدير بر تو بود فرخ و سعيد

سعد فلك نثار تو باد و سعادتش

سروي

مهر تابان ولايت شد نمايان در غدير

باز بخشيد اين بشارت خلق را جان در غدير

خوان و احسان و كرم گسترد يزدان تا كند

عالمي را بر سر اين سفره مهمان در غدير

از طواف كعبه امروز آنكه برگردد يقين

حج او مقرون بود با عهد و پيمان در غدير

وه، چه غوغايي است در آن سرزمين از جوش خلق

موج انسان بين بيابان در بيابان در غدير

از جهاز اشتران شد منبري آراسته

با شكوهي برتر از تخت سليمان در غدير

بر سر دست نبي (ص) تهليل گويان مرتضي (ع)

اشك شوق از ديده مي بارد چو باران در غدير

اقتران مهر و مه دارد تماشا، ني عجب

گر شود جبريل هم آيينه گردان در غدير

دل درون سينه طغيان كرد و هوش از سر پريد

تا طنين انداز شد آيات قرآن در غدير

سينه ي پاك پيمبر (ص) گشت سرشار از شعف

آيه ي «بلغْ» چو نازل شد ز يزدان در غدير

تا ز «اكْملت لكمْ» پر شد فضا، جبريل گفت

با خود آوردم پيام از حي سبحان در غدير

ص: 515

مصطفي (ص) تا مرتضي را همچو جان دربر گرفت

يوسفش را كرد پيدا پير كنعان در غدير

تا علي (ع) شد جانشين خاتم پيغمبران (ص)

آشكارا شد همه اسرار پنهان در غدير

هر كه من مولاي اويم، اين علي مولاي اوست

اين ندا پيچيد در گوش بزرگان در غدير

خاطر اهل ولا زين گفته شد اميدوار

نااميد از رحمت حق گشت شيطان در غدير

تا جهان را از عدالت پر كند همچون نبي (ص)

مرتضي (ع) بگرفت از او منشور و پيمان در غدير

از نبوت در جهان اسلام اگر شد منتشر

شد ولايت دين يزدان را نگهبان در غدير

در حقيقت شد مسلمان هر كه با اخلاص داد

دست بيعت با علي (ع) مانند سلمان در غدير

گر به صدق و راستي آيد سوي اين آبگير

هر خطاكاري شود پاكيزه دامان در غدير

شد جهان روشن ز انوار اميرالمومنين (ع)

چلچراغ عشق و ايمان شد فروزان در غدير

«سرويا» شكر خدا در موسم حج وداع

دين حق رونق گرفت و يافت سامان در غدير

 

سهيل محمودي

دريا در غدير

شب رفت و صبح ديد كه فرداست

پلكي زد و ز خواب به پا خاست

از شرق آبهاي كف آلود

خورشيد بر دميده و پيداست

با اين پرنده هاي خوش آواز

ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش، دختر خورشيد

اين دختري كه اين همه زيباست؛

تن شسته در طراوت دريا

كاين گونه دلفريب و دل آراست

زان ابرهاي خيس كه ساحل

از دركشان به نرمي ديباست؛

در دوردست آبي دريا

يك لكه ابر گمشده پيداست

گويي كه چشمهاي تر او

در كام صبح، گرم تماشاست

ص: 516

اين نرم موجهاي پياپي

گيسوي حلقه حلقه درياست

دريا كه مثل خاطره دور است

دريا كه مثل لحظه همين است

اين حجم بي نهايت آبي

تلفيقي از حقيقت و رؤياست

اين پاك، اين كرامت سيال

آميزه اي ز خشم و مداراست

گاهي چو يك حماسه بشكوه

گاهي چو يك تغزل شيواست؛

مثل علي به لحظه پيكار

مثل علي به نيمه شبهاست

مردي كه روح نوح و خليل است

روحي كه روح بخش مسيحاست

روحي كه ناشناخته مانده

روحي كه تا هميشه معماست

روحي كه چون درخت و شقايق

نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دوردست شب، شب كوفه

اين ناله هاي كيست كه برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم

در غربت نخليه به نجواست

اين شب، شب ملائكه و روح

يا رازگونه ليله اسراست؟

آن نور در حصار نگنجيد

پرواز كرد هر طرفي خواست

فرياد آن عدالت مظلوم

در كوچه سار خاطره برجاست

خود روح سبز باغ گواه است:

آن سرو استقامت تنهاست

او بر ستيغ قاف شجاعت

همواره در تجرد عنقاست

در جستجوي آن ابديت

موساي شوق، راهي سيناست

وقتي كه شب به وسعت يلداست

خورشيد گرم ياد تو با ماست

اي چشمه سار! مزرعه ها را

ياد هماره سبز تو سقاست

برخيز اي نماز مجسم!

برمأذنه، بلال در آواست

در سردسير فاصله، محراب

آغوش گرمجوش تمناست

بي تو هنوز كعبه حرمت

با جامه سيه به معزاست

بي تو مدينه ساكت و خاموش

بي تو هواي كوفه غم افزاست

بي تو هواي ابري چشمم

عمري براي گريه مهياست

وقتي تو در ميانه نباشي

شادي چو عمر صاعقه كوتاست

بي تو گسسته، دفتر ماني

ص: 517

بي تو شكسته، چنگ نكيساست

بي تو پگاه خاطره تاريك

با تو نگاه پنجره بيناست

بي تو صداي آب، غم آلود

با تو نواي ناي، طرب زاست

اي آن كه آفتاب تريني!

با تو چه وحشتيم ز سرماست

روح تو چون قصيده بلند است

ديگر چه جاي وصف تو ما راست؟

سهيل محمودي

 

سيد رضا مويد

شماره 1

باز تابيد از افقْ روزِ درخشانِ غدير

شد فضا سرشار عطرِ گل ز بستان غدير

موج زد درياي رحمت در بيابان غدير

چشمه هاي نور جاري شد ز دامان غدير

شد غدير خُم تجلي گاه انوار خدا

تا در آن جا جلوه گر شد نور مِصباحُ الهُدي

آفرينش را بُوَد بر سوي آن سامان نگاه

ما سوي اللّه منتظر تا چيست فرمان اِله

ناگهان خَتمِ رُسُل ، آن آفتاب دين پناه

بر فراز دست مي گيرد علي را همچو ماه

تا شناساند به م_ردم آن ولي اللّه ر

والِ مَن والاه خواند ، عادِ مَن عاداه

اي غدير خم كه هستي روز بيعت با امام

بر تو اي روز امامت از همه امت سلام

از تو محكم شد شريعت ، وز تو نعمت شد تمام

ما به ياد آن مبارك روز و آن زيبا پيام

از ولاي مُرتضي دل را چراغان مي كنيم

ب_ا علي بار دگر تجديد پيم_ان مي كنيم

" سيّدرضا مؤيد

شماره 2

در روز غدير ، عقل اول

آن مظهر حق ، نبيِّ مرسل

چون عرش تو را كشيد بر دوش

آن گاه گشود لعل خاموش

فرمود كه اين خجسته منظر

بر خلق پس از من است رهبر

بر دامن او هر آن كه زد دست

ص: 518

چون ذره به آفتاب پيوست

ولايت حيدر ، لبخند فاطمه

از ولايت عهدي حيدر ، خدا تاج شرف

بار ديگر بر سر زهراي اطهر مي زند

در حريم ناز و عصمت زين همايون افتخار

فاطمه لبخند بر سيماي شوهر مي زند

شماره 3

از غدير خم علي را نيست خوشتر كان امام

تاج عزت بر سر از دست پيمبر مي زند

وه از آن روز همايون، وه ازين عيد سعيد

كز فضيلت طعنه بر اعياد ديگر مي زند

در غدير خم كه جاي النقطاع پلده هاست

كشتي وحي الهي باز انگر مي زند

گر چه آن نامردمردم قدر او نشناختند

بعد پيغمبر علي را از نظر انداختنند

از ولاي مرتضي دل را چراغان مي كنيم

با علي بار دگر تجديد پيمان مي كنيم

چارده قرن امامت بر بشر فرخنده باد

دولت آل محمد صلي الله عليه وآله تا قيامت زنده باد

شماره 4

منت خداي را كه بشكرانه غدير

گشتم دوباره مست ز پيمانه غدير

وقتي گشوده شد در ميخانه غدير

مستان زدند باده مستانه غدير

روز غدير راز خداي قدير ماست

اسلام سربلند ز روز غدير ماست

عيد غدير روز بيان حقايق است

روز طلوع فجر يقين صبح صادق است

اين عيد اهل دين و عزاي منافق است

روز سرور و شادي مخلوق و خالق است

روز سخن ز رهبر معصوم گفتن است

نفرين به ظلم كرده ز مظلوم گفتن است

روز غدير عيد بزرگ امامت است

عيد غدير اعظم اعياد امت است

عيد بزرگ شيعه و عيد كرامت است

گفتم ز شيعه شيعه او را علامت است

احوال شيعه از سخني زير و رو شود

ص: 519

از غربت علي (ع) چو بر او گفتگو شود

شيعه اسير رنگ و رخ و آب و تاب نيست

دارد صفاي باطن و صوفي مآب نيست

مي ترسد از حساب و دمي بي حساب نيست

جز در مسير جاذبه آفتاب نيست

ما را صداقتي كه بود خاص شيعه نيست

در كسب و كار ما اثري زان وديعه نيست

هان اي خطيب عشق ز اسرار كن بگو

در گوش اهل راز ز علم لدن بگو

با ما ز آيه سيل سايل بگو

از آن شتر سوار معذب سخن بگو

بر او شرار بغض امام هدا چه كرد

با منكر ولايت مولا (ع) خدا چه كرد

در حجه الوداع خداوند لا ينام

با وحي آخرين به نبي (ص) سيدالانام

حجت تمام كرد كه حجت كند تمام

در امر انتصاب علي (ع) اولين امام

كز هيچ كس مترس و درين ره قيام كن

فرمان ما بخوان و علي (ع) را امام كن

آن سيد حجاز نعم گفته و بلي

بر منبر جهاز برآمد به خوشدلي

برخاست آن نبي (ص) به شناساندن ولي

دست علي (ع) گرفته و فرمود اين علي (ع)

مولاي هر كسي است كه مولاي او منم

وز اين عمل رضاست خداي مهيمنم

برخاست مرتضي كه ز حق ياوري كند

در گير و دار باطل و حق داوري كند

برخاست تا كه جامعه را رهبري كند

تكميل كارنامه پيغمبري كند

بسپرد آن وديعه رسول (ص) خدا به او

باري گرانتر از همه انبيا به او

برخاست تا كه نعمت حق را كند تمام

سازد براه عدل بنوعي دگر قيام

اين امر خاص تا نفتد در كف عوام

بايد كه جانشين پيمبر (ص) بود امام

ص: 520

راه علي (ع) طريق هزاران پيمبر است

بار امامت از همه باري گرانتر است

برخاست تا كه راز خدا جلوه گر شود

رازي كه باز كرده نبي (ص) بازتر شود

نگذارد آنكه خون شهيدان هدر شود

و آن نخل نورسيده دين بي ثمر شود

برخاست تا كه فتنه در امت نيوفتد

ديگر كسي به فكر خلافت نيوفتد

برخاست تا كه دين خدا را ادا كند

دين را ز چنگ مردم دنيا رها كند

برخاست تا كه باطل و حق را جدا كند

درهاي ديگري بروي خلق وا كند

اما دريغ آنكه به بن بست ماند او

در كنج خانه دست روي دست ماند او

بنشست آنكه تا نشود فتنه ها بلند

لب بست وداشت باز دو دست دعا بلند

مي ديد اگر شود به خلافت ز جا بلند

از هر سري شود به خلافش صدا بلند

زان رو نشست و خون جگر خورد و دم نزد

آن جمع نو رسيده بهم را بهم نزد

امت ره نفاق سپردند اي دريغ

دست منافقان بفشردند اي دريغ

گول جهان عاريه خوردند اي دريغ

فرمان ز مرد كعبه نبردند اي دريغ

كردند آنچه دين خدا پايمال شد

ظلمي گران به حيدر (ع) و زهرا (ع) و آل شد

دردا چه زود آنهمه رحمت بباد رفت

قرآن بكار آمد و عترت ز ياد رفت

بس فتنه ها كه بر سر اهل وداد رفت

بيدادها به سلسله عدل و داد رفت

عهد رسول (ص) و دست بتول و دل علي (ع)

بشكسته شد ز بيعت طاغوت اولي

از مسلمين دورنگي و دعوي دين چرا

اين فتنه ها بجامعه مسلمين چرا

بدگويي از امام همه ي مومنين چرا

ص: 521

در حق شيعه تهمت خان الامين چرا

مومن به جبرييل اهانت نمي كند

هرگز امين وحي خيانت نمي كند

فلك نجات و حبل الهي ولايت است

مدح علي (ع) شنيدن و گفتن عبادت است

بغض علي و حب علي (ع) هر دو آيت است

آن مايه شقاوت و اين يك سعادت است

فرمود مصطفي (ص) كه علي (ع) جاودانه است

بين خدا و خلق علي (ع) يك نشانه است

ديدم روايتي كه سراسر بشارت است

راوي ابوذر است كه روح صداقت است

و آن گفته از بيان مقام رسالت است

گفتا نظر به چهره مولا عبادت است

يا رب به موي او برخ او به بوي او

بر ما بده سعادت ديدار روي او

من ذره ام نشسته به دامان آفتاب

گردم كه مي روم ز بيابان آفتاب

روشن كننده رخ تابان آفتاب

بر گردنم گذاشته پيمان آفتاب

يا رب مباد ترك دل ما كند علي (ع)

اين رشته را ز گردن دل و اكند علي (ع)

اي بهترين خلق پس از مصطفي (ص) علي (ع)

مهر تو واجب است چو مهر خدا علي (ع)

دستم بگير تا نفتادم ز پا علي (ع)

چشم من است و لطف تو يا مرتضي علي (ع)

در سينه تو علم خدا موج مي زند

در نام اقدس تو شفا موج مي زند

چشم تو آبشار عنايت بود علي (ع)

هر يك نگاه تو در رحمت بود علي (ع)

دستت كليد خانه ي حكمت بود علي (ع)

روز تو روزگار قيامت بود علي (ع)

بر لوح قلب شيعه نوشته علي علي (ع)

خواند بهر صباح فرشته علي علي (ع)

آن شيعه اي كه در همه جا رو بسوي تست

ص: 522

در بزم و رزم ذكر لبش گفتگوي تست

عطري به جان او ز گل خلق و خوي تست

هم عزت پيمبر (ص) و هم آبروي تست

از ناس روي بر ملك الناس مي كند

دردي كه مي رسد بتو احساس مي كند

اي پيرو علي (ع) و اثيم 190 از سيه دلي

بشنيدي ار خداي تو بر شيعه علي (ع)

كرده حرام آتش سوزنده را بلي

دستت رسد بدامن مولا علي (ع)، ولي

هيهات تا كه دست به دامان او رسد

وقتي رسد كه جان همه بر گلو رسد

مولا كه در برش عظمت برده سر فرود

بر جلوه هاي عصمت و ايثار او درود

چيزي بتر به نزد علي (ع) از گنه نبود

كاندر جواب «عرفي» شاعر چنين سرود

شرم از رخ علي (ع) كن و كمتر گناه كن

اينك بكار خويش «مويد» نگاه كن

شماره 5

باده امروز ناب مي گردد

هر كه نوشد خراب مي گردد

باز هم از شراب خم غدير

جام ما پر شراب مي گردد

مژده گويم به دوستان

كز غم دل دشمن كباب مي گردد

روز عيد است و در دعا مي كوش

كه دعا مستجاب مي گردد

وه چه عيدي كه شامل احباب

نعمت بي حساب مي گردد

وه چه عيدي كه رهبر مردم

حضرت بوتراب (ع) مي گردد

وارد اندر غدير با حجاج

چون نبي (ص) در اياب مي گردد

نازل از عرش جبرييل امين

نزد ختمي مآب (ص) مي گردد

آورد حكم انتصاب علي (ع)

كز خدا انتصاب مي گردد

تا رساند پيام حق بر خلق

مصطفي (ص) در شتاب مي گردد

مرتضي (ع) روي دست مي گيرد

واصف آنجناب مي گردد

سر مستور بر همه يكسر

فاش چون آفتاب مي گردد

به وليعهدي رسول الله (ص)

ص: 523

مرتضي (ع) انتخاب مي گردد

سرور عادل و شجاع و كريم

رهبر شيخ و شاب مي گردد

آفتاب امامت و عصمت

جلوه گر بي حجاب مي گردد

هر كه مهر علي (ع) و آل گزيد

بخدا كامياب مي گردد

وآنكه بغض علي (ع) وآل گرفت

مستحق عذاب مي گردد

عذر خواه (مويد) است علي (ع)

چون كه روز حساب مي گردد

شماره 6

حق به مركز نشست روز غدير

پشت باطل شكست روز غدير

وادي جحفه از گل ايمان

حجله در حجله بست روز غدير

تازه شد باز در دل اشياء

ياد روز الست روز غدير

چونكه دست خداي را احمد (ص)

برد بر روي دست روز غدير

بانگ تبريك جحفه را پر كرد

چه بلند و چه پست روز غدير

از شراب ولايت علوي

شيعه شد مست مست روز غدير

بايد اين روز را گرامي داشت

هر كه هر جا كه هست روز غدير

غير ذكر علي (ع) نمي گويند

مردم حق پرست روز غدير

واي بر آنكه عهد مولا را

خود نبسته، گسست روز غدير

خيز و، با ذكر يا علي (ع) آريم

دامنش را به دست روز غدير

اي (مويد) به مدح آل علي (ع)

هر چه گويي كم است روز غدير

 

سيمين بهبهاني

فلك امشب مگر ماهي دگر زاد

زماه خويش ماهي خوب تر زاد

غلط گفتم كه خورشيد درخشان

كه مه يابد زنورش زيب و فر زاد

شهنشاهي، بزرگي، نامداري

كه شاهان بر رهش سايند سر زاد

صف آراي جهان آفرينش

درخشان گوهري والا گهر زاد

ز بعد قرن ها گيتي هنر كرد

كه اين سان قهرماني باهنر زاد

پدرها بعد از اين هرگز نبينند

كه ديگر مادري اين سان پسر زاد

ص: 524

فري بر مادر نيكو سرشتش

غزال ماده گويي شيرنر زاد

بشر بود و به خلق و خو خدا بود

خدا بود و به صورت چون بشر زاد

سيمين بهبهاني

شمس الفصحا- محيط قمي

گرفت عهد از اشيا دو روز رب قدير

يكي به روز الست و يكي به روز غدير

پس از فراغت اعمال حج بازپسين

رسيد خواجه لولاك چون به خم غدير

به حضرت نبوي جبرئيل شد نازل

به امر بار خدا ايزد سميع و بصير

بخواند آيه ياايها الرسول بر او

كه هست امر به نصب امير خيبر گير

گرفت دست علي را به دست و كرد بلند

چنان كه در نظر ناظران نماند ستير

بگفت هر كه منش مقتدا و مولايم

علي اوست او را مولابر اوست امير

 

شيخ رضا جعفري

برسرم باراني از آئينه ريخت

بند تسبيحم برايش دانه شد

مسجد قلبم كبوترخانه شد

آيه اي آورده سنگين و ث_قيل

زير اين آيه تلف شد جبرئيل

آيه اي از حضرت قدوس خم

شيعيان ، اليوم اكملت لكم

....

آيه اي آورد و خود پرواز كرد

باب عشق و عاشقي را باز كرد

آيه اش ظرفيت سي جزء بود

وه كه هم اعجاز و هم ايجاز كرد

مي شود با گفتن يك واژه اش

يك صد و ده مرتبه اعجاز كرد

مي شود با خواندنش جبريل شد

سينه ي هفت آسمان را باز كرد

گفت بايد از همين ساعت به بعد

روز را با يا علي آغاز كرد

گفت و گفت و گفت از حمد خدا

با عبارات و اشاراتي رسا

....

گفت حمد آن كه باران آفريد

از كوير و ابرها نان آفريد

ص: 525

استجابت را شبيه آب كرد

آه را از پشت طوفان آفريد

شيعه ي خورشيد ، يعني ذره را

آفريد اما فراوان آفريد

از نكاح اسم رحمن و رحيم

طفل اقيانوس امكان آفريد

بعد از آن كه شانه اي بر باد داد

حال دريا را پريشان آفريد

خود نمايي كرد بر جن و ملك

حيدري از جنس انسان آفريد

....

سايه را دنباله ي خورشيد كرد

نور را بر ذره ها تأكيد كرد

گفت زين پس هر كسي دارد نياز

سوي حيدر پهن سازد جانماز

هر كه را من قبله بودم تا به حال

كعبه اش باشد علي ، تم المقال

ابن كه دستم منبر دستش شده

اين كه جبرائيل هم مستش شده

روي اين آئينه حق تابيده است

عكس تجريدي خود را ديده است

حرف حق را مي زند آئينه وش

با لب شمشير تيز و مخلصش

دستهايش بوي خيبر ميدهد

خستگي را از همه پر ميدهد

منبري از خطبه هاي ناب خواند

در غدير اسم علي را آب خواند

السلام اي آب درياي صمد

اي زلال قل هو الله احد

اي كه ميگردي شبيه انبيا

بر هدايت كردن قومت، بيا

اي رسول مردم آئينه ها

بعثت غارت، حراي سينه ها

اي به بالاي جهاز اشتران

شأن تو بالاست در بالا بمان

از تو مي ريزد صفات كبريا

ذات تو ممسوس ذات كبريا

نردبان وصف تو بي انتها

پله ي اين نردبان سوي خدا

چون تكلم ميكني موسائي ام

تا كه خلقم ميكني عيسا ئي ام

جت دردم، كشتي نوحت كجاست؟

جسم سردم، گرمي روحت كجاست؟

اي مسيح دردهاي لاعلاج

ما همه درديم ، ظرف احتياج

ص: 526

ما همه زخم يتيم كوچكيم

كن مدارا با همه ، ما كودكيم

ما نسيم ذكر تقديس توائيم

حاجيان فصل تنديس توأئيم

كوچه را ميگردي و طي ميكني

كوزه را ظرفيت مي ميكني

روي دوشت كيسه ي خرما و نان

ميروي در كوچه ها دامن كشان

كيسه نه دل ميبري بر روي دوش

شيعه هستم شيعه ي خرما فروش

اي يفيدي اي كبودي اي بنفش

اي به چشم پاي سلمان ، جاي كفش

اي به هر گام تو صدها التماس

كيسه بر دوش سحر اي ناشناس

ما همه مديون شمشير توئيم

تشته ي نان جو و شير توئيم

بيعت گيجيم ما را راه بر

با خودت تا اشتهاي چاه بر

******

شيخ رضا جعفري

 

صادق سرمد

اگر هزار بشير آمد و نذير آمد

محمد است كه بى مثل و بى نظير آمد

ز آسمان رسالت بتافت ختم رسل

كه چرخ معدلت از طلعتش منير آمد

عقول ناقصه از شرم دم فرو بستند

كه عقل كامل و كل در سخن دلير آمد

به قدرت صمدى در صنم شكست افتاد

كه دور سلطنت واحد قدير آمد

بساط ظلم بر افتاد از بسيط زمين

بشير عدل الهى چو بر سرير آمد

نخست مرد خدايى كه دست بيعت داد

رسول را به صباح و مساء ظهير آمد

على ولى خدا صاحب ولايت بود

كه بهر نصرت حق ناصر و نصير آمد

بدان مثابه كه هارون وزير موسى بود

على معين رسول آمد و وزير آمد

به پاس خدمت پيمان ، شه ولايت شد

كه مست جام ولا از خم غدير آمد

على به خدمت اسلام فضل سبقت داشت

ص: 527

كه پاس خدمت ديرينه ناگزير آمد

على ز روز صغر از كبار امت بود

اگر چه در شمر سال و مه صغير آمد

وصايت على آموخت حكمتى ما را

كه بر حكومت اقوام دلپذير آمد

كه پيشوايى ملت نصيب مردانى است

كه سبق خدمتشان بر جوان و پيرآمد

اسير نفس نشد يك نفس على ولى

نشد اسير كه بر مؤمنين امير آمد

امير خلق كجا و اسير نفس كجا!

كه سربلند نشد هر كه سر به زير آمد

على نداد به باطل حقى ز بيت المال

كه از حساب و كتاب خدا خبير آمد

على نخورد غذايى كه سير برخيزد

مگر كه سير خورد آن كه نيم سير آمد

على غنى نشد الا به يمن دولت فقر

كه دولتش به طرفدارى فقير آمد

على ستم نكشيد و حقير ظلم نشد

نشد حقير كه ظالم برش حقير آمد

على ز مظلمه خلق سخت مى ترسيد

كه حق به مظلمه خلق سختگير آمد

درود باد بر آن ملتى كه رهبر وى

چنين بلند مقام و چنين خطير آمد

غدير خم نه همين عيد مذهبى ما راست

كه عيد ملى ما نيز در غدير آمد

به مهر آل على غاصب از عجم بگريخت

به دوستى على شو كه دستگير آمد

درود باد بر ايران كه نقش تاريخش

ز مهر آل على نقش هر ضمير آمد

درود باد بر ايران كه انتقام على

ز روبهان بگرفت و به كام شير آمد

سخن به مدح على كس نگفت چون سرمد

اگر هزار سراينده و دبير آمد

ص: 528

صاعد اصفهاني

شماره 1

امروز شد حقيقت حق خلق را عيان

شد آشكار بر همه گنجينه نهان

در جام كن شراب طهور اي نديم عشق

كامروز شد زمانه به دلخواه عاشقان

جبريل بر جناب پيمبر (ص) نزول كرد

كاي مصطفي (ص) حبيب خداوند مستعان

فرموده است حضرت سلطان لمْ يزلْ

كن آشكار مقصد ما را ز كنْ فكانْ

مار است در عمارت امكان دفينه اي

كز ديده ي وجوب بود گنج شايگان

بحر وجود راست ثمين گوهري به كف

خواهد عطا كند به خلايق به رايگان

برخيز و بر سفينه ي اقبال خلق را

بربند از خلافت موعود بادبان

هشدار نقب زن بود اندر كمين دين

هان! اي تو خلق را به حقيقت نگاهبان

بيم از منافقان چه كني اي رسول (ص) حق

هستي تو در صيانت الله در امان

تبليغ كن رسالت و درباره ي علي (ع)

بر خلق امر خالق خلق آفرين رسان

امروز حكم حضرت حق اي رسول (ص) حق

با مسلمين اگر نگذاري تو در ميان

فردا چو شد، تلاطم اميال مي برد

كشتي دين به ورطه ي گرداب بي گمان

خيرالانام (ص) از پي اجراي امر حق

بنهاد هفت كرسي ايجاد زير ران

از بعد يك خطابه ي غرا به حمد حق

فرمود: اي مهاجر و انصار اين زمان

آورده است امر الهي، امين وحي

اينك منم كه حكم خدا مي كنم بيان

ماينك وظيفه است سپيد و سياه را

هر يك شود پذيره اين حكم و ترجمان

آيا نه من ولي شمايم به امر حق

بانك بلي، بلند شد و شد ز فرقدان

فرمود هر كه را منم اولي به نفس او

حكم علي (ع) بر اوست چنان حكم من روان

ص: 529

از مسلمين به رتبه كسي همچنان علي (ع)

در زير آسمان نبود در علوشان

آن گه نمود عزم كه در پيش چشم خلق

حجت مگر تمام كند بر منافقان

بازوي حق به دست يدالهي اش گرفت

او را گرفت بر سر و گفت اين علي (ع) است هان

گرديد چون علي (ع) سر دست نبي (ص) بلند

گرديد مهر و ماه چو با يكدگر قران

شوق و شعف دويد در اعضاء كاينات

از حيرت ايستاد به جا لحظه اي زمان

در حيطه ي خرد به تصور نمي رسيد

بر دست مهر ماه بر آيد به كهكشان

ديدند كاينات كه در منظر غدير

مي بود ماه، بر سر خورشيد زرفشان

مي سوخت احمد از حرارت تبليغ زان جهت

آن ماه را گرفت به سر بهر سايبان

خورشيد عشق سر چو زد از مشرق رسول (ص)

افشاند بوسه بر قدمش مهر خاوران

برخاست از سراسر هستي غريو شوق

پيچيد اين ترانه ي دلكش در آسمان

امروز شد به رتبه ي اكْملْتْ دين قرين

دين يافت با كريمه ي اتْممْتْ اقتران

حجت تمام گشت ز خلاق ذوالمنن

هان اي منافقان شده هنگام امتحان

هان! اين علي (ع) است بر سر دست نبي (ص) بلند

هان! اين علي (ع) است سر زده از اوج لامكان

آري علي (ع) است مايه ي پيدايش وجود

آري علي (ع) است علت ايجاد اين جهان

آري علي (ع) است مقصد از ايجاد كاينات

آري علي (ع) است در بدن ممكنات جان

غير از علي (ع) كه را، رسد از جمله ممكنات

غير از علي (ع) كه را، بود اين رتبه ي گران

كز مرتبت به شانه ي احمد (ص) نهد قدم

وز منزلت شود سر دست نبي (ص) عيان

ص: 530

شاها مي محبت تو حوض كوثر است

هركس كه جرعه اي زد از آن گشت جاودان

حبل الله است حصن حصين ولايتت

ما را بخوان به چشم عنايت بر آستان

«صاعد» فشاند در معاني به مدح تو

بر او ببخش لفظ اگر گشت شايگان

شماره 2

تبارك الله از اين شور و جذب روحاني

كه عشق خوانده محبان خود به مهماني

چه محفلي است خدايا كه مي زند پهلو

به عرش رحمت تو از بلند ايواني

قدح قدح همه لبريز از شراب طهور

سبو سبو همه پر از زلال عرفاني

به جام دل همه سر جوش باده ي وحدت

سبوي ناطقه لبريز فيض رحماني

چمن چمن گل معني دمد ز گلبن لفظ

همه به غايت موزون چو سرو بستاني

تمام مجلسيان هم كلام و هم نفسند

چنانچه معني و لفظاند جفت و وحداني

ز برگ برگ شنو ذكر هو علي (ع)، كه كنند

در اين چمن همه كار هزار دستاني

درآ به بزم كه آيند بهر استقبال

ز گل شميم و ز بلبل دم خوش الحاني

درآر از تن خود خرقه ي تعلقها

كه بزم روحاني را سزاست عرياني

دلي چو مهر فروزان تو را نمي بخشند

اگر چو صبح نداري گشاده پيشاني

به حق گراي در امروز چون تو را فردا

دگر چه سود گزيدن لب پشيماني

به راه باطل خود تا به چند سرگردان

چرا به محور حق روي خود نگرداني

ز هر قبيله و هر قوم هر تبار و نژاد

تو را كه هست سرو داعي مسلماني

به هر كجا كه تويي با توام برادر من

دمي نشين به خرد تا خلاف بنشاني

خداي را دل اهل ولا بود تا كي

ص: 531

اسير و خسته ي اين رنج و درد سوهاني

كه بهر غصب خلافت ز قبل و بعد غدير

چه حيله ها كه نمودند و جمله شيطاني

چها كه بر سر اسلام زين خطا آمد

پيامدش همه شر بود و نابساماني

وليك در همه اصناف ملت اسلام

مروجان محقق به حكم وجداني

در اين مقام به نحو كنايت و تصريح

نموده اند همه اعتراف اذعاني

كه در غدير خم احمد (ص) پيمبر اسلام

پس از خطابه ي غرا و نغز و طولاني

به قصد نصب خلافت براي بعد از خويش

بلند كرد علي (ع) را به امر سبحاني

عجب كه سخت فراموش گشت حق علي (ع)

به عمد غصب نمودند، يا ز ناداني؟

گذشت آنچه شد از سوي مردمي بي حد

اسير خواهش و اميال شوم نفساني

وليك صاف بود آسمان و گر ابري

بود طبيعت خورشيد پرتو افشاني

كنون به قول بزرگان عالم اسلام

علي (ع) خليفه ي بعد از نبي (ص) است برهاني

چنان بود به تواتر حديث يوم غدير

كه شك در آن نتواند يهود و نصراني

اگر به آيه ي الْيومْ اتفاق شود

رود ز بين بشر اختلاف ادياني

گر اتفاق دهد دست در تمام جهان

شود مسلم، اسلام را جهانباني

اگر به خويش بيايند عالمان فرق

به حق، به حق بگراييد عالي و داني

خلاف را بزداييد و عالم اسلام

رها كنيد از اين حالت پريشاني

مگر رسول (ص) امين در نهار يوم الدار

چو بر عشيره ي خود كرد گوهر افشاني

نگفت هر كه به من اول آورد ايمان

به او خلافت، بعد از من است ارزاني

مگر نه اعلم و اقضاي امت است علي (ع)

مگر نه اقدم خلق است در مسلماني

ص: 532

مگر نه اينكه رسيده است تا به اوج كمال

ز فيض مرتبت او كمال انساني

بر اين نصوص مسلم به اتفاق فرق

بدين دلايل محكم به حكم وجداني

پس از رسول (ص) علي (ع) بود و بس خليفه او

به هر كسي نرسد اين مقام سبحاني

به جز علي (ع) كه توان بر جهان خلافت كرد

مگر كه ديو تواند كند سليماني

علي (ع) تجسم حق و نبي (ص) و قرآن است

گرفتم اين كه نمي بود نص قرآني

گزافه گشت سخن، او بود تجرد محض

كه روح اوست مصفا ز ثقل جسماني

ابوالعجايب اي بنده ي خداي صفات

كشانده اي همه آفاق را به حيراني

من و مديح تو اي بحر حق بدان ماند

كه موجه اي زند از خيره كوس عماني

زبان الكن و فكر قصير من چه بود

كه از خلاصه ي خلقت كند ثنا خواني

چه حد كه ذره كند وصف شوكت خورشيد

شناسد او چه، ز اوصاف مهر نوراني

بر آستان تو عرض ادب كند «صاعد»

نبود مقصد او عرضه سخنداني

مراست عقده گره گير در گلو مولا

چو استخوان به گلو آنچنان كه مي داني

صالح افشار نويسركاني

علي مرتضي مير خلايق

بزرگ عارفان نور حقايق

شعاع نور خورشيد هدايت

نخستين موج درياي ولايت

علي جان جهان و نور هستي

يگانه مظهر عهد الستي

نباشد گر علي، عالم نباشد

شرف در دوده آدم نباشد

علي تنها كليد فهم قرآن

كزو پيدا شود اسرار پنهان

علي رمز وجود آفرينش

علي نور چراغ اهل بينش

علي بر حق، امام اولين است

شكوه آسمان، فرّ زمين است

علي مجلس فروز اهل راز است

ز خونش سرخ، محراب نماز است

ص: 533

علي بنياد هستي را قوام است

علي اوضاع گيتي را نظام است

علي با ذوالفقارش گفت و گو داشت

خدا را در همه جا پيش رو داشت

علي سالار ميدان نبرد است

به روز جنگ و هيجا مرد مرد است

علي مرد عطا؛ مرد سخا بود

علي لشكر شكن؛ خيبر گشا بود

ز نور او منور ملك هستي

زمين و آسمان بالا و پستي

علي نور و علي عشق و علي جان

به سختي چاره و بر درد درمان

علي اميد جان، نور دل ما

علي آسان نماي مشكل ما

علي با درد جانش آشنا بود

تمام دردمندان را شفا بود

علي گاهي طبيب و گاه دهقان

گهي در كار كشت و گاه درمان

علي انسان كامل بود و عادل

نبُد يك دم ز كار خلق غافل

علي گنج نهاني سينه اش بود

چو آئينه دل بي كينه اش بود

علي بر كفش پاره پينه مي زد

گره بر سينه بي كينه مي زد

علي فرمانده حكم قضا بود

به منشور قدر فرمانروا بود

علي اسرار دل با چاه مي گفت

گهرهاي درون بنهفته مي سفت

علي اندر تفكر بود دائم

به صبر و حلم، همچون كوه، قائم

علي اسلام را بود و نبود است

يگانه نسخه ملك وجود است

علي شب در عبادت بود بيدار

ولي در روزها پيوسته در كار

علي بر تيره شب، فجر سحر بود

يتيمان را به سر سايه پدر بود

علي هر روز تا شب كار مي كرد

ولي با نان جو افطار مي كرد

علي سرچشمه انعام و احسان

علي كانون فيض و قطب امكان

علي بوتراب از عالم خاك

به يك لحظه شدي تا قرب افلاك

ص: 534

علي نور خدا جان جهان است

مرا در وصف او الكن زبان است

صالح افشار نويسركاني

صغيراصفهاني

شماره 1

اي مه بي مهر من اي مهر و ماهت مشتري

وي دوصد چندانكه مهر از مه ز مهرت برتري

گاه عيش است و طرب ني موسم حزن و كرب

خلخي رويا بساغر كن شراب خلري

كرده بستان را بهار از خرمي رشك بهشت

حوروش يارا خوش است ار رخت در بستان بري

خيز اي سرو سهي بخرام يك ره در چمن

تا بياموزد خراميدن ز تو كبك دري

داغ دل از ساغر مي پاي گل بايد زدود

حاليا كز لاله مي بينيم شكل ساغري

از نواي بلبل شوريده در سوداي گل

باز مانده در فلك ناهيد از خنياگري 160 .

در نشاط و وجد و حال و انبساط و عشرتند

جمله موجودات عالم از ثريا تا ثري

ها بود عيد غدير خم به عشق مرتضي (ع)

خم خمم بخش اي بهشتي رو شراب كوثري

مستم از آن باده كن تا بر سبيل تهنيت

از الف تا يا كنم وصف جلال حيدري

اسم اعظم آدم اول اديب انبيا

اصل ايمان آنكه بر ايجاد دارد مهتري

باني بنياد عالم بحر احسان باب جود

بوالحسن بيضاي رخشان بدر از نقصان بري

تاجدار ملك امكان مظهر ذات و صفات

تابع ختم رسل (ص) مهر سپهر رهبري

ثاني آل كسا يكتاي بي ثاني كه هست

ثابت از وي دين احمد (ص) باطل از وي كافري

جان جان شاه جهان شاهي كه با عجز و نياز

جبرييلش بهر كسب فيض كرده چاكري

حاكم احكام حق حيدر (ع) حبيب مصطفي (ص)

حكمران بر ما سوي الله ز آدم و ديو و پري

ص: 535

خسرو خيبر گشا آنكو بفرمان خداي

خانمان بر كند از خيل يهود خيبري

دستيار و بن عم و داماد ختم المرسلين (ص)

دست حق كش داده داور در دو عالم داوري

ذوالجلال قاهر غالب شهنشاهي كه كرد

ذوالفقارش خرمن جان عدو را آذري

رخصت رزم ار دهد رايش بطفلي ني سوار

رستم زالش نيارد كرد هرگز همسري

زان الهي كيمياي مهرش اي اكسير جوي

زن بقلب خويش تا بيني از آن فرزري

سر سبحان ساقي كوثر سرور جان و دل

سروري كو راست اندر ملك هستي سروري

شامل احسانش نه تنها بر يتيمان شد كه كرد

شفقت و دلجوييش هر بيوه زن را شوهري

ضرب جوزايي حسامش مي فزودي بر عدد

ضيغمان دشت هيجا را ز جوزا پيكري

طوف كويش را طمع دارد كه در هر صبحدم

طلعت از خاور فروزد آفتاب خاوري

ظل حق ظهر پيمبر (ص) مانع ظلم و فساد

ظالمان را سد راه جور و ظلم و خود سري

عالي اعلي علي (ع) مرتضي شاهي كه كرد

عون حقش دايما در رزم اعدا لشگري

غايب و حاضر مليك و عبد را قسام رزق

غير از او نبود گر از چشم حقيقت بنگري

فضل محضش گشته شامل بر تمام كاينات

فيض عامش كرده در ملك جهان خوان گستري

قرب او را درك كردند انبيا آنگه شدند

قابل قرب خدا و رتبه ي پيغمبري

كنز مخفي گشت از غيب هويت آشكار

كرد تا آنشه ظهور اندر لباس مظهري

لعل و گوهر را عتابش تيرگي بخشد چو سنگ

لطف و مهرش سنگ را بخشد صفاي گوهري

مصحفش مدح و خدا مداح و احمد (ص) مدح خوان

من بوصف او كنم از خود ثبوت شاعري

ص: 536

نورگير از خاك درگاه فلك جاه ويند

نير اعظم عطارد زهره ماه و مشتري

واجب ممكن نما و ممكن واجب صفات

والله او را عين حق بيني گر از حق نگذري

هل اتي تنها نه وصف اوست كاوصاف وي است

هر چه بهر انبيا از حق صحايف بشمري

لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

لاجرم جز او نبايد خواست از كس ياوري

يا علي (ع) يا ايليا يا با حسن يا با تراب

يكره ديگر ز لطفم خوان سوي ارض غري

گرچه در ظاهر من از كوي تو دور افتاده ام

ليك رويت چشم جانم را نمايد منظري

از تو مي خواهد «صغير» خسته تا بنوازيش

از طريق مرحمت وز راه مسكين پروري

شماره 2

زهي عيد همايون سعيدي

كه چون او بجهان نامده عيدي

خهي روز نشاط آور فيروز

كه ناديده چو آن چشم جهان روز

طفيلند بدين روز نكوفال

همه روز و شب و هفته مه و سال

همش وقت شريف اشرف اوقات

همش ساعت سعد اسعد ساعات

ازل منبسط از صبح صبيحش

ابد منعكس از شام مليحش

چه عيدي كه بر اعياد مقدم

فرح بخش همه عالم و آدم

ورودش در دولت بگشايد

ظهورش غم دلها بزدايد

نسيمش چو دم زنده دلانست

به رقص آور ذرات جهانست

چه عيدي كه مهين رايت اجلال

چه روزي كه بهين آيت اقبال

چه عيدي كه چو آن كس نشنيده است

چه روزي كه چو آن ديده نديده است

ز بس آمده ميمون و مبارك

بود تهنيتش ذكر ملايك

بدين عيد نه شبه و نه نظير است

نداني اگرش عيد غدير است

در اين روز نكو سيد ابرار

ص: 537

رسول مدني احمد (ص) مختار

خديو دو جهان صادر اول

بر افراد رسل افضل و اكمل

نگارنده ي ابلاغيه دين

نماينده حق واضع آيين

برازنده و زيبنده شاهي

بزرگ آينه ي وجه الهي

نبي (ص) قرشي حامل قرآن

محمد (ص) سر و سرخيل رسولان

پس از طوف حرم عزم وطن داشت

زمين فخر از آن شاه زمن داشت

كه شد روح الامين نازل و آورد

سلامش ز خداوند و بيان كرد

كه فرموده حق اي كان شرافت

بكن نصب علي (ع) را به خلافت

به مردم زمن احكام كماهي

رساندي چه اوامر چه نواهي

ولي آن همه از ظاهر شرع است

به اصل غرض آنها همه فرع است

به پرده است رخ شاهد منظور

از آن روي نكو پرده نما دور

عبث نيست ز من خلقت اركان

بر انگيختن صورت انسان

چو او در خور الطاف چنين است

ز انسان غرض من همه اينست

كه خود در نظرش پرده گشايم

بلا پرده به او رخ بنمايم

كنون من همه را در نظر استم

سرا پا ز علي (ع) جلوه گر استم

بگو خلق علي (ع) را بشناسند

ز نشناختن آن بهراسند

علي (ع) را بده امروز وصايت

كز اين بعد بود دور ولايت

ور اين امر بجا ناوري اي شاه

از اين سر نكني امتت آگاه

نباشد به جز از رنج و ملالت

تو را بهره ز تبليغ رسالت

همان دم پي اين امر موكد

فرود آمدي از ناقه محمد (ص)

به ياران همه فرمود به يك بار

گشاييد در اين طرفه مكان بار

پس آندم ز قطب منبري آراست

كه از رفعت آن قدر فلك كاست

چه منبر كه يكي پايه از آن عرش

ص: 538

به پيرامن آن بال ملك فرش

بر آمد شه دين بر سر منبر

چو بر چرخ برين مهر منور

خلايق همه در حيرت از آن شاه

كه اينك چه سرآيد نبي الله

پس از حمد خداوند جهاندار

چنين ريخت در از لعل گهر بار

كه فرمان بودم از بر داور

خلافت دهم امروز به حيدر (ع)

مر اين دين كه به رنج ز حد افزون

بدين پايه رسانيده ام اكنون

بحق ز امر حقش باز گذارم

بدست علي (ع) آن را بسپارم

پس آن بيخود يكسر ز خدا مست

بر آورد علي (ع) را بسر دست

بفرمود به امت كه بدانيد

هم اين قصه در اطراف بخوانيد

هر آنرا كه به من هست تولا

مر او راست علي (ع) سيد و مولا

به جايش مگزينيد دگر كس

كه او هادي بالحق بود و بس

پس از من به شما هادي و رهبر

كسي نيست به جز حيدر (ع) صفدر

علي (ع) صاحب آن شان عظيم است

كه خود قاسم جنات و نعيم است

ز دامان علي (ع) دست مداريد

جز اندر پي او ره مسپاريد

بلي جز به وي اميد نبايد

كه از غير علي (ع) كار نيايد

علي (ع) حجت يكتايي ذاتست

علي (ع) مظهر اسماء صفاتست

عزيز است و حكيم است و قدير است

عليم است و سميع است و بصير است

از او كارگه كن فيكون راست

از او اين فلك بوقلمون راست

از او مهر و مه و ثابت و سيار

پي نظم جهان گشته پديدار

علي (ع) مرشد جبريل امين شد

كه از فرط شرف سدره نشين شد

هم او كرده مخمر گل آدم

ص: 539

هم او بوده به وي مونس و همدم

از او نوح نجي رسته ز طوفان

از او كامروا گشته سليمان

از او يافت ضيا ديده يعقوب

از او يافت شفا علت ايوب

از او بهر خليل آتش سوزان

بدل شد به گل و لاله و ريحان

كليم الله از او گشته سرافراز

مسيحا ز وي آموخته اعجاز

به احمد (ص) چو مدد كار و معين شد

از او راست چنين رايت دين شد

نمي كرد بدين گر علي (ع) اقدام

نبد نام و نشان هيچ ز اسلام

پيمبر (ص) چو به معراج روان گشت

در آيات الهي نگران گشت

هر آن سر كه خفي بود جلي ديد

به هر سو كه نظر كرد علي (ع) ديد

علي (ع) نور بصر روح روانست

علي (ع) همدم دل مونس جانست

علي (ع) در همه جا با تو قرين است

تو را در دو جهان يار و معين است

كس ار يار طلب مي كند اين يار

كه چون او نبود يار وفادار

دو صد شكر كز الطاف خداوند

بريده است «صغير» از همه پيوند

به كس غير علي (ع) كار ندارد

جز او در دو جهان يار ندارد

ندارد بكسي چشم عنايت

به جز شير خدا شاه ولايت

شماره 3

دهر پير امروز، باز از نوجواني مي كند

ذره سان خورشيد، رقص از شادماني مي كند

بر فراز، از سدره با پيك خدا روح الامين

مرغ بخت خاكيان هم آشياني مي كند

جان حق جويان مهجور به محنت مبتلا

از وصال يار جاني، كامراني مي كند

ميزبان خوان رحمت، خاص و عام خلق را

بر سر خوان ولايت، ميهماني مي كند

پرده بردارم ز مطلب، پرده دار كاينات

ص: 540

پرده برداري ز اسرار نهاني مي كند

گوش جان هر لحظه، از خنياگران بزم قدس

استماع نغمه هاي آسماني مي كند

فاش گويم در غدير خم، به امر كردگار

مصطفي در نصب حيدر، درفشاني مي كند

ني همين بر اهل دل، حق را نمايد آشكار

لطفها هم، با محبان زباني مي كند

مدح مي گويم اميري را كه در ملك وجود

ز ابتدا تا انتها او حكمراني مي كند

انبياء راهست ياور، اوليا را تا بحشر

دستگيري او به وقت ناتواني مي كند

عيسي مريم، زنام او دهد بر مرده جان

موسي عمران، به خيل او شباني مي كند

خضر بر گم گشتگان راه عشقش رهنماست

با تفاخر صالحش اشتر چراني مي كند

خسروي كو را لقب دادند قتال العرب

گريه بر حال يتيم، از مهرباني مي كند

مي كشد بر دوش، بار بينوايان را به شب

آن كه روز، از پادشاهي سرگراني مي كند

با مرقع جامع و نان جوين، سلطان عشق

از پي پاس مروت، زندگاني مي كند

كي اداي شكر آن مولا شود امكان پذير

ز آن چه لطفش با «صغير» اصفهاني مي كند

شماره 4

براي امري دوشين بحربگاه خيال

ميان عقل من و جهل من فتاد جدال

چنان جدال شديدي كه محو شد ز ضمير

جدال كردن پور پشنگ و رستم زال

قشون بيحد عقل و سپاه بيمر جهل

بقصد هم ز يسار و يمين جنوب و شمال

من از مشاهده حال و كثرت وحشت

شدم حزين و دل آزرده و پريشان حال

از اين قضيه شدم آنچنان فكار و ملول

كه گشت آينه دل نهان بزنگ ملال

بداد ساقي عشقم به ناگهان آواز

كه اي ز بار تخيل قد تو همچو هلال

چرا شده است تو را رنگ ارغواني زرد

ص: 541

چرا شده الف قامت تو همچون دال

بگير باده ز دستم گذشت شام فراق

بگير باده ز دستم دميد صبح وصال

نمود مرحمتم زان ميي كه از سر شوق

فرشته فرش به ميخانه اش كند پرو بال

نمود مرحمتم زان ميي كه از شرفش

بخاكيان شده ز افلاكيان فزون اجلال

نمود مرحمتم ساغري ز خم غدير

كه باز گشت به رويم از آن در اقبال

چو در غدير خم آمد از آسمان جبريل

به نزد ختم رسل (ص) ز امر قادر متعال

كه اي رسول خدا بايد اندرين منزل

كني ولي خدا را وصي خود في الحال

ببايد آنكه كني آشكار سر نهان

كه رازهاست در آن مخفي اي همايون فال

پس از جهاز شتر ز امر شه يكي منبر

بساختند و فراز آمد آن سپهر كمال

گرفت دست علي (ع) و بدامن گيتي

همي ز لعل بدينگونه ريخت در مقال

كه هر كه را بود اقرار بر نبوت من

ولايت علي (ع) او راست افضل الاعمال

هر آندلي كه به مهر علي (ع) نگشت محل

نجات يافتن آن تفكريست محال

حلال اوست حلال و حرام اوست حرام

حرام اوست حرام و حلال اوست حلال

همين عليست (ع) كه نامش نخواندي ار آدم

به پاي خاستنش بود تا ابد ز آمال

همين عليست (ع) كه بد ناخداي كشتي نوح

در آنزمان كه نهان شد بزير آب جبال

همين عليست (ع) كه از فيض يادش از زندان

به تخت يافت مكان يوسف خجسته جمال

همين عليست (ع) كه در كوه طور با موسي

از او شدي ز خفي و جلي جواب و سوال

همين عليست (ع) كه از دست او گرفته مسيح

ص: 542

مكان به چرخ چهارم ز دار اهل ضلال

همين عليست (ع) كه در كوي يار در شب وصل

به جاي يار مرا بود همسخن ز جلال

خلاص ز آتش نمرود مي نگشت خليل

اگر نبود علي (ع) يار او در آن احوال

به امر اوست بجا عرش و فرش و لوح و قلم

بحكم اوست روان روز و هفته و مه و سال

خجسته امرش ساري به بر ميلاميل

ستوده حكمش جاري به بحر مالامال

خداي كرد در امروز دين خود كامل

كه با ولاي علي (ع) دين رسد به حد كمال

هنوز داشت به لب آن سخن كه بخ بخ

بلند شد ز عدوي رجيم زشت خصال

نمود با علي (ع) آن روز اول او بيعت

شد او به پيش روان ديگرانش از دنبال

ولي نرفت زماني كه آن مخرب دين

گشود دست ستم تا كه دين كند پامال

بسوخت ز آتش كين درب خانه يي كه ز شوق

نمود خدمت آن جبرييل چون ميكال

شكست قايمه عرش چون كه تخته در

بزد به پهلوي زهرا (س) ز زشتي افعال

رسن به گردن حبل المتين دين افكند

نمود غصب خلافت به ياري جهال

به دشت كرببلا بد همان رسن گويا

كه بست خصم جفا جو حسين (ع) را اطفال

اگر نه آن يكي آتش زدي به خانه اب

چگونه اين يكي آتش زدي به خيمه آل

بتول (س) را نزدي تازيانه گر قنفذ

حسين (ع) را نزدي كعب ني كسي به عيال

هزار لعنت حق بر كسي كه اول بار

به باغ دهر چنين ميوه را نشاند نهال

از آنچه رفت به آل نبي (ص) ز قوم عنيد

ص: 543

خموش باش «صغيرا» كه هست ناطقه لال

شماره 5

خاتم انبيا بخم غدير

ز امر خالق بخلق گشت بشير

منبري ساخت از جهاز شتر

بر نشست آن خديو عرش سرير

پس گرفتي بدست دست علي (ع)

كه بدانيد از كبير و صغير

نه به دل خواه و ميل من تنها

بل بفرموده ي خداي خبير

هست اين مرتضي علي (ع) بر من

جانشين و وصي و يار و ظهير

ايها الناس بي ولاي علي (ع)

دينتان هست ناتمام و قصير

پس نمودند بيعت و راندند

«نعمْ» اندر لسان و «لا» بضمير

رفت چون مصطفي (ص) ز دار جهان

جمع گشتند آن گروه شرير

غصب كردند پس خلافت را

خلق دنيا طلب بدين تدبير

كه نه سن علي (ع) بود در خور

لايق اين رتبه راست شيخ كبير

اين سخن رد عقل مصطفويست

قايلش مستحق نار سعير

گر چنين باشد او ندانسته

تا نمايد كه را بخلق امير

باري اي عاقل اندر آن ايام

از سكوت علي (ع) مشو دلگير

كرده بود احمدش وصيت و نيز

رفته بود از خدا چنين تقدير

تا شود امت امتحان ورنه

نشود شير رام روبه پير

اين علي (ع) بد همان علي (ع) كه بديش

دست مرحب شكاف و خيبرگير

كسي ار مدح آن سه تن گويد

خواب ناديده مي كند تعبير

جانشين محمد (ص) مختار

نيست كس غير حيدر (ع) كرار

شماره 6

امروز روز نصب وصي پيمبر (ص) است

اندر خم غدير يكي طرفه محضر است

از چشم دل ببين كه نبي (ص) فوق منبر است

روحش قرين وجد ز پيغام داور است

پيغام آشنا سخن روح پرور است

ارواح انبياء همه را با نياز بين

ص: 544

جن و ملك گرفته نشيب و فراز بين

خلقي ز هند و روم و عراق و حجاز بين

چشم همه به احمد محمود باز بين

يا للعجب حكايت صحراي محشر است

به به چه محضريست كه آنرا نظير نيست

عنوان صدر و ذيل و غني و فقير نيست

ناطق بجز رسول نذير بشير نيست

گويد كه جز علي (ع) بخلايق امير نيست

وين نيست قول من كه ز خلاق اكبر است

انوار لمعه لمعه بر آيد در آن مكان

از منبر جحاز شتر تا به آسمان

پر گشته از شكوه بني هاشمي جهان

جبريل راست آيه اكْملْتْ ارمغان

يعني كمال دين به تولاي حيدر (ع) است

افكنده اين قضيه بر اجسام ارتعاش

بر دوست جان فزا شده از خصم دلخراش

«حافظ» ز دور ناظر و گويد ز صدق فاش

گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش

آنرا كه دوستي علي (ع) نيست كافر است

نور ولايت اسدالله ظهور يافت

زين نور دهر بهجت و گيتي سرور يافت

ارض و سما تجمل الله نور يافت

شاهد ز غيب آمد و جانان حضور يافت

صاحب دلان زمان ملاقات دلبر است

يك دور بود باده ي ي عرفان كبريا

در عهده سقايت افراد انبيا

آن دور منتهي شد و امروز مصطفي (ص)

تفويض كرد امر سقايت به مرتضي

زين بعد جام در كف ساقي كوثر است

رندان دهند از ره انصاف پروري

ترجيح بندگي علي (ع) را بسروري

آري كند بچرخ گر از رتبه همسري

يك ذره اش بخاك زمين نيست برتري

هر سر كه آن نه خاك كف پاي قنبر است

رسم است در ميان دليران پهلوان

كارند وصف خود گه پيكار بر زبان

ص: 545

شير خداي هم به مصاف دلاوران

مي كرد وصف خويش بگاه رجز بيان

آن وصف چيست نعره ي الله اكبر است

حكم قضا رود همه بر حكمت علي (ع)

هستي ز كل و جزو بود حشمت علي (ع)

بود «صغير» نيست جز از رحمت علي (ع)

وين نطق جانفزاش بود نعمت علي (ع)

صفاتوسركاني

اي اميري كه حق بخم غدير

برگزيدت ز هر صغير و كبير

جبرييل آمد و پيام آورد

بر پيمبر (ص) ز كردگار خبير

امر بلغ پس از درود و سلام

خواند بر گوش آن يگانه سفير

كه علي (ع) را بجاي خود بگمار

امر حق است و مي نكن تاخير

پس بتعجيل خاتم مرسل (ص)

منبري ساخت از جهاز بعير

دست حق را گرفت و ثابت كرد

اندر آنجا بر آن گروه كثير

آنزمان كرد خطبه اي انشاء

كه بدانيد از صغير و كبير

بعد من بر شما علي (ع) مولاست

كز خداي قدير شد تقدير

اين علي (ع) بعد من خليفه ي حق

باشد و بر شما امام و امير

من چو موسي و مرتضي (ع) هارون

برسالت مراست يار و ظهير

سر تنزيل آشكارا كرد

مصطفي سيد بشير و نذير

وال من وال و عاد من عاداه

در ثناي تو گفت با تكبير

چون شنيدند صوت اسمعنا

و اطعنا شدي بچرخ اثير

ليك كردند دشمني آخر

از ره جهل و كينه و تزوير

خدعه اهل كينه اي مولي

در وجودت كجا كند تاثير

هست بر مدعا و اين گفتار

سيل سايل بهين تفسير

ركن دين آنزمان مشيد شد

كه نبي (ص) را شدي مشار و مشير

پس بياورد آيه ي اكملت

پيك حق بر خديو عرش سرير

ص: 546

راز اتْممْت نعْمتي آنروز

گشت از حق بشان تو تعبير

سر سبحان تويي و وصف ترا

كي تواند (صفا) كند تقرير

كه تويي مظهر خداي جهان

معني هلْ اتي علي الانْسانْ

طائي شميراني

سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب

تا نديدم بر فراز دست احمد (ص) بوتراب

آري آري ماه بر خورشيد گردد سايبان

ممصطفي (ص) گر آفتاب آيد علي (ع) گر ماهتاب

قرص مه از آفتاب ار مي كند كسب ضياء

از چه آن خورشيد از اين مه سايه سازد اكتساب

سايه گستر ماه بر خورشيد شد يا آنكه گشت

طالع از يك آسمان دانش دو تابان آفتاب

سايبان بر فرق خود او را بدان معني نمود:

هر كه را باشد به سر اين سايه گردد كامياب

در غدير خم چو شد از سوي خلاق مجيد

كرد جبريل امينش امر بلغْ را خطاب

كاي رسول (ص) حق به جاي خويشتن منصوب كن

آنكه باشد حجت حق و ترا نايب مناب

تا به كي مهر درخشان داشتن در پشت ابر

تا بچند اسرار يزدان را نهفتن در حجاب

بر رخ امت ز امر خالق خود اي رسول (ص)

ساز اتْممْت عليْكم نعْمتي را فتح باب

جا به اورنگ خلافت ده شهي را كز ازل

دعوت پيغمبران با حب او شد مستجاب

نه به فرق خسروي تاج وصايت آنكه زد

از ازل بر لوح هستي نقش اين نيلي قباب

پس نبي (ص) بر امتثال امر يزدان كرد امر

منبري بدهند آرايش ز تجهيز دواب

چون بپا گرديد آن منبر بر آمد اندر آن

خواند نزد خود علي (ع) را آنشه مالك رقاب

بر فراز دست خود او را بدان حالت ببرد

ص: 547

كآشكارا شد سپيدي زير كتف آنجناب

گفت الست و اولا و آنگه جمله از برناو پير

پاسخش يك جا بلي گفتند از روي صواب

گفت چون من رخت بربندم از اين دار فنا

باز گويم كز نفاق اي قوم سازيد اجتناب

مي گذارم دو امانت را بجاي خويشتن

كآن دومي باشند هادي خلق را از شيخ و شاب

تا نگردند آن دو واصل بر لب كوثر به من

نيست بر آن دو جدايي تا صف يوم الحساب

اول از آن دو كلام الله منزل هست آنك

ني شود حرفي از آن تفسير در هفتاد باب

دومين از آن دو مي باشد مطهر عترتم

كه خدا توصيف شان فرمود در ام الكتاب

هر كه را مولا منم او راست مولي اين علي (ع)

هر كه را رهبر منم او راست رهبر اين جناب

امر او امر منست و امر من امر خدا

كرده بر من پس عذاب آنكس كه كرد او را عذاب

خلق را از بعد من فرمانروا باشد كه هست

بغض او بيس العذاب و حب او حسن المآب

معتصم بر حبل حبت گر شود شيطان به حشر

مي تواند خلق عالم را رهاند از عذاب

لاله يي بي امر تو هرگز نرويد از زمين

ژاله يي بي اذن تو هرگز نبارد از سحاب

علم تو نخليست كانرا مهر رخشانست بار

كوي تو شهريست كانرا عرش يزدانست باب

يك حديث از رحمت تو هر چه در جنت نعيم

يك كلام از حكمت تو آنچه در گيتي كتاب

از شميم خلق تو هر هشت جنت يك شميم

وز محيط علم تو هر هفت دريا يك حباب

اي شه ملك نجف وي مخزن اسرار حق

چند «طايي» ز اشتياق درگهت در پيچ و تاب

ص: 548

گر براني شاكرستم ور بخواني ذاكرم

اين تو و اين مادحت اي خسرو گردون جناب

طاهره موسوى گرمارودى

شماره 1

اى شرف اهل ولايت،غدير

بركه سرشار هدايت،غدير

زمزم و كوثر ز تو كى بهترند

آبروى خويش ز تو مى خرند

اين كه كند زنده همه چيز آب

زاب غدير است نه از هر سراب

از ازل اين بركه بجا بوده است

آينه لطف خدا بوده است

خوشدل كرمانشاهى:خم ولاى ساقى كوثر

در غدير خم نبى خشت از سر خم برگرفت

خشت از خم و لاى ساقى كوثر گرفت

از خم خمر خلافت در غدير خم بلى

ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت

شماره 2

گل هميشه بهارم غدير آمده است

شراب كهنه ما در خم جهان باقى است

خداى گفت كه«اكملت دينكم»،آنك

نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است

قسم بخون گل سرخ در بهار و خزان

ولايت على و آل،جاودان باقى است

گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق

بنام پاك تو در ذهن مردمان باقى است ؟

عرش بر دوش غدير در روز غدير،عقل اول

آن مظهر حق،نبى مرسل

چون عرش تو را كشيد بر دوش

آنگاه گشود لعل خاموش

فرمود كه اين خجسته منظر

بر خلق پس از من است رهبر

بر دامن او هر آن كه زد دست

چون ذره به آفتاب پيوست

 

فاطمه نازي زاد

آسمان پاي پياده به غدير آمده بود

زودتر از همه با اين همه دير آمده بود

ص: 549

چه خبربود؟! زمان لحظهٔ حساسي بود

عرش با آن عظمت نيز به زير آمده بود

چه خبر بود؟! كه ابليس به خود مي لرزيد

و خدا خواسته اين گونه حقير آمده بود

چه خبر بود؟! كه اين قافله ها در پي هم

از دل كعبه به اين دشت كوير آمده بود

چه خبر بود؟! كه جبريل به خود مي باليد

پيك مامور در اين امر خطير آمده بود

چه خبر بود؟! كه پيغمبر دردانهٔ حق

باز هم بر در ميخانه بشير آمده بود

روي دستش بگرفت او همهٔ هستي را

جان خود را كه چه جانانه وزير آمده بود

آي! آهسته!! صدايش برسد تا افلاك

ماه و خورشيد به تبريك امير آمده بود

فرزين

امشب از ميمنت افلاك منور بينم

عالم آراسته و در زر و زيور بينم

آسمان نور فشان ز انجم و اختر بينم

خاك را در كف انوار مسخر بينم

ماه رخشنده چنان خسرو خاور بينم

از پرن پرتو ناهيد فزونتر بينم

آنچه بينم همه در جلوه ي ديگر بينم

شعف و شور به هر چهره و رخ در بينم

از زمين هلهله بر گنبد اخضر بينم

گوش چرخ فلك از هلهله ها كر بينم

شب فرخ اثر عيد غدير است امشب

خاك پر نورتر از ماه منير است امشب

بوستان در دي و بهمن فرح افزاست هنوز

كوه و صحرا و در و دشت مصفاست هنوز

نفس باد صبا غاليه آساست هنوز

روي دلدار بهين منظر و مرآست هنوز

همچنان ارزش گل عالي و والاست هنوز

خار خوار است و خسك در رده بيجاست هنوز

ابر آزار گهر ريز و گهر زاست هنوز

ص: 550

بي بها از كرمش لولو لالاست هنوز

بلبل دلشده را غلغل و غوغاست هنوز

جغد را كوخ عدم مسكن و ماواست هنوز

تيغ حق آخته بر پيكر اعداست هنوز

مدعي زار و سرافكنده و رسواست هنوز

شب فرخ اثر عيد غديراست امشب

خاك پر نورتر از ماه منير است امشب

حج به جا آمد و مقصود امم حاصل شد

بهره ور امت آگاه دل و مقبل شد

هر يك از قافله ها در جهتي راحل شد

كاروان نبوي نيز سوي منزل شد

درنورديد بيابان و به «خم» واصل شد

متوقف شد و آسوده و فارغ دل شد

لطف حق بار دگر قافله را شامل شد

ناگهان ابر كرم بارور و باذل شد

مستفيض از كرم معنوي اش عاقل شد

بر محمد (ص) ز خدا وحي چنين نازل شد

كه پس از تو ولي الله و وصي عامل شد

«بلغْ» امري كه رسالت به علي (ع) كامل شد

شب فرخ اثر عيد غديراست امشب

خاك پر نورتر از ماه منير است امشب

جبرييل امر خدا تا به نبي (ص) اعلان كرد

بر قبايل شه «لولاك» عمل آسا كرد

قرشي و حبشي جمع بدان ميدان كرد

منبري را ز جهاز شتران بنيان كرد

خطبه اي خواند، سپس امر خدا تبيان كرد

جانشيني علي (ع) را به عموم عنوان كرد

شمس رخشنده بتابيد و جهان رخشان كرد

نتوان پرتو خورشيد به گل پنهان كرد

خنك آن شخص كه فرمانبري از فرمان كرد

رستگار است هر آنكو به علي (ع) پيمان كرد

شب فرخ اثر عيد غديراست امشب

خاك پر نورتر از ماه منير است امشب

نور حق، مظهر ايمان، سر و سردار علي (ع) است

ص: 551

وصي بر حق و مولاي سزاوار علي (ع) است

بوالحسن، شير خدا، سرور احرار علي (ع) است

ياور و ابن عم مرسل دادار علي (ع) است

لا فتايي كه بود قامع كفار علي (ع) است

دافع شر و رياكاري اشرار علي (ع) است

خفته بر جاي نبي (ص) قايد بيدار علي (ع) است

آنكه شد بر كتف خواجه ي اخيار علي (ع) است

حرم آن كو كه بپرداخت ز اغيار علي (ع) است

قبله ي حاجت شاهان، شه ابرار علي (ع) است

كعبه و مقصد عشاق وفادار علي (ع) است

وه كه «فرزين» سبب حرمت ابرار علي (ع) است

شب فرخ اثر عيد غديراست امشب

خاك پر نورتر از ماه منير است امشب

فغاني شيرازي

قسم به خالق بيچون و صدر و بدر انام

كه بعد سيد كونين، مرتضاست (ع) امام

امام اوست، به حكم خدا و قول رسول (ص)

كه مستحق امامت بود، به نص كلام

امام اوست، كه قايم بود به حجت خويش

چراغ عاريت از ديگري نگيرد وام

امام اوست، كه چون پاي در ركاب آورد

روان ز طي لسان كرد، هفت سبع تمام

امام اوست، كه بخشيد سر، به روز مصاف

بدان اميد، كه بيگانه را برآيد كام

امام اوست، كه داند رموز منطق طير

نه آنكه رهزن مردم شود، به دانه و دام

امام اوست، كه دست بريده كرد درست

نه آنكه كرد، به صد حيله وصله بر اندام

امام اوست، كه خلق جهان غلام ويند

نه آنكه از هوس افتد، به زير بار غلام

تو ايكه اهل حسد را امام مي داني

گشاي چشم بصيرت، اگر نه اي سرسام

كدام از آن دو سه بيگانه، در طريق صواب

ص: 552

نهاده اند به انصاف و آشنايي گام

من آن امام نخواهم، كه بهر باغ فدك

كند ز حرص، به فرزند مصطفي ابرام

من آن امام نخواهم، كه آتش افروزد

بر آستانه ي صدر الكلام و كهف انام

من آن امام نخواهم، كه در خلاء و ملاء

برند تا به ابد، مردمش به لعنت نام

حديث عايشه بگذار و، حجت اجماع

چه اعتبار، به قول زن و تعصب عام

خسي اگر بگزينند، ناقصان از جهل

مطيع او نتوان شد، به اعتبار عوام

به گرد خوان مروت، چگونه ره يابد؟

سگي كش آرزوي نفس، كرده گرده و خام

گل مراد كجا بشكفد، ز غنچه ي دل

ترا كه بوي محبت، نمي رسد به مشام

ميانه ي حق و باطل، چگونه فرق نهد؟

مقلدي كه نداند، حلال را ز حرام

اسير چاه طبيعت، كجا خبر دارد؟

كه مبطلات كدام است و، واجبات كدام

چه خيزد از دو سه نا اهل، در علفزاري؟

يكي گسسته مهار و، يكي فكنده لگام

در آن زمان كه شريعت بدست ايشان بود

مدار كار شريعت، كجا گرفت نظام

دو روزه مهلت ايام آن سيه بختان

ز اقتضاي زمان بود و، گردش ايام

هزار شكر، كه آن اعتبار بي بنياد

چو عمر كوته دون همتان، نداشت دوام

به مهر شاه، كه اوقات از آن شريف تر است

كه ذكر خارجي و ناصبي، كنيم مدام

وگر نه تابه ي اخگر شود دمي صد بار

ز برق تيغ زبانم، سپهر آينه فام

زند معاويه در آتش جهنم سر

چو ذوالفقار علي (ع)، سر برآورد ز نيام

به مدعي، كه مسما به اسم الله است

به نور معرفت ذوالجلال و الاكرام

به گوهر صدف كاينات، يعني دل

ص: 553

به انبياي عظام و، به اولياي كرام

كه در حريم دلم، داشت بامداد ازل

فروغ روشني اهل بيت (ع)، جا و مقام

(فغاني) از ازل آورده، مهر حيدر و آل (ع)

به خود نساخته از بهر التفات عوام

سفينه ي دلم از مدح شاه، پر گهر است

گواه حال بدين علم، عالم العلام

به طوف كعبه ي اسلام، تا چو اهل صفا

كبوتران حريم حرم، كنند مقام

خميده باد قد خارجي، چو حلقه ي نون

شكسته باد دل ناصبي، چو گردن لام

قاآني شيرازي

شماره 1

شراب تاك ننوشم دگر ز خصم عصير

شراب پاك خورم زين سپس ز خم غدير

به مهر ساقي كوثر از آن شراب خورم

كه درد ساغر آن خاك را كند اكسير

از آن شراب كز آن هر كه قطره ي بچشد

شود ز ماحصل سر كاينات خبير

بجان خواجه چنان مست آل ياسينم

كه آيد از دهنم جاي باده بوي عبير

دو صد قرابه شراب ار بيك نفس بخورم

كه مست تر شوم اصلا نمي كند توفير

عجب مدار كه گوهر فشان شوم امروز

كه صد هزارم درياست در درون ضمير

دميده صبح جنونم چنانكه بروي، دم

ز قل اعوذ برب الفلق دمد، زنجير

بر آن مبين كه چو خورشيد چرخ عريانم

بر آن نگر كه جهان را دهم لباس حرير

نهفته مهر نبي (ص) گنج فقر در دل من

كه گنج نقره نيرزد برش به نيم نقير

فقير را به زر و سيم گنج چاره كنند

ولي علاج ندارد چو گنج گشت فقير

اگر چه عيد غدير است و هر گنه كه كنند

ببخشد از كرم خويش كردگار قدير

وليك با دهن پاك و قلب پاك اوليست

ص: 554

كه نعت حيدر (ع) كرار را كنم تقرير

نسيم رحمت يزدان قسيم جنت و نار

خديو پادشهان پادشاه عرش سرير

دروغ باشد اگر گويمش نظيري هست

وليك شرك اگر گويمش كه نيست نظير

بزرگ آينه اي هست در برابر حق

كه هر چه هست سراپا دروست عكس پذير

نبد ز لوح مشيت بزرگتر لوحي

كه نقشبند ازل صورتش كند تصوير

دمي كه رحمتش از خلق سايه بر گيرد

هماندم از همه اشيا برون رود تاثير

زهي بدرگه امر تو كاينات مطيع

زهي به ربقه حكم تو ممكنات اسير

چه جاي قلعه خيبر كه روز حمله ي تو

بعرش زلزله افتد چو بر كشي تكبير

تويي يدالله و آدم صنيع رحمت توست

كه كرده اي گل او را چهل صباح خمير

گمانم افتد كابليس هم طمع دارد

كه عفو عام تو آخر ببخشدش تقصير

به هيچ خصم نكردي قفا مگر آندم

كه عمروعاص قفا بر زد از ره تزوير

شماره 2

دوش چو شد بر سرير چرخ مدور

ماه فلك جانشين مهر منور

طرفه غزالم رسيد مست و غزلخوان

بافته از عنبرش بماه دو چنبر

تعبيه كردست گفتي از در شوخي

ماه منور بچين مشك مدور

غره غراء او بطره ي طرار

قرصه ي كافور بد بطبله ي عنبر

يا نه تو گفتي ز گرد موكب دارا

گوشه ي ابرو نمود تيغ سكندر

تافته رويش بزير بافته مويش

بر صفت ذوالفقار در دل كافر

گفت چه خسبي ز جاي خيز و بپيماي

باده يي از رنگ و بو چو لاله ي احمر

باده يي ار في المثل بسنگ بتابد

گويي بر جست از آن شراره ي آذر

تا شودم باز چهره چون پر طاووس

از گلوي بط بريز خون كبوتر

ص: 555

گفتمش اي ترك ساده باده حرامست

خاطر بر ترك خمر دار مخمر

گفت چه راني سخن نداني فردا

هر چه خطا از عطا ببخشد داور

رقص كند از نشاط صالح و طالح

وجه كند بر بساط مومن و كافر

خلق جهان را دو عشرتست و دو شادي

اهل زمان را دو زينتست و دو زيور

شادي عامي ز بهر حيدر (ع) كرار

عشرت خاصي ز چهر خسرو صفدر

آن شده قايم مقام ماه رسالت

اين شده نايب مناب شاه فلك فر

گفتمش استار اين كنايت بر گير

گفتمش اسرار اين حكايت بشمر

حال مسمي بگو ز تسميه بگريز

حل معما بكن ز تعميه بگذر

گفت كه فردا مگر نه عيد غديرست

عيدي بادش چو بوي عود معطر

در به چنين روزي از جهاز هيونان

ساخت نشستنگهي رسول (ص) مطهر

گرد وي انبوه از مهاجر و انصار

فوجي چون موج بحر بيحد و بي مر

خرد وكلان، خوب و زشت، بنده و آزاد

پير وجوان، شيخ و شاب، منعم ومضطر

بر شد و گفتا السْت اولي منْكم

گفتند آري ز ما بمايي بهتر

دست علي (ع) را سپس گرفت و برافراخت

قطب هدي را پديد شد خط محور

گفت كه اي خلق بنگريد تنا تن

گفت كه اي قوم بشنويد سراسر

هر كش مولا منم عليش مولاست

اوست پس از من بخلق سيد و سرور

يا رب خواري ده آنكه او را دشمن

يا رب ياري كن آنكه او را ياور

حرمت اين روز را سه روز پياپي

بگذرد از جرم خلق خالق اكبر

 

قاسم صرافان

شماره 1

دست هايت را كه در دستش گرفت آرام شد

ص: 556

تازه انگاري دلش راضي به اين اسلام شد

دست هايت را گرفت و رو به مردم كرد و گفت:

مومنين! ( يك لحظه اينجا يك تبسم كرد و گفت:)

خوب مي دانيد در دستانم اينك دست كيست؟

نام او عشق است، آري مي شناسيدش : علي ست

من اگر بر جنگجويان عرب غالب شدم

با مددهاي علي ابن ابي طالب شدم

در حُنين و خيبر و بدر و اُحُد گفتم: علي

تا مبارز خواست «عمرِو عبدِوُد» گفتم: علي

با خدا گفتم: علي، شب در حرا گفتم: علي

تا پيام آمد بخوان «يا مصطفي»! گفتم: علي

هر چه مي گويم علي، انگار اللّهي ترم

مرغ «او ادني»ييم وقتي كه با او مي پرم

مستجار كعبه را ديدم، اگر مُحرِم شدم

با «يَدُ الله» آمدم تا «فُوقِ اَيديهِم» شدم

تا كه ساقي اوست سرمستند «اصحابُ اليمين

وجه باقي اوست، «اِنّي لا اُحبُّ الافِلين»

دست او در دست من، يا دست من در دست اوست

ساقي پيغمبران شد يا دل من مست اوست

يكصد و بيست و چهار آيينه با هر يك هزار _

ساغر آوردند و او پر كرد با چشمي خمار

آخرين پيغمبر دلداده ام در كيش او

فكر مي كردم كه من عاشقترينم پيش او

دختري دارم دلش درياي آرامش، ولي

شد سراپا شور و توفان تا شنيد اسم علي

كوثري كه ناز او را قلب جنت مي كشيد

ناگهان پروانه شد دور سر حيدر پريد

روزگارش شد علي، دار و ندارش شد علي

از ازل در پرده بود آيينه دارش شد علي

رحمتٌ للعالمينم گرد من ديو و پري

مي پرند و من ندارم چاره جز پيغمبري

بعد از اين سنگ محك ديگر ترازوي علي است

ص: 557

ريسمان رستگاري تارِ گيسوي علي است

من نبي اَم در كنارم يك «نبأ» دارم «عظيم»

طالبان «اِهدنا» اينهم «صراطَ المستقيم»

چهره اش مرآتِ «ياسين»، شانه هايش «مُحكمات»

خلوتش «والطور»، شور مركبش «والعاديات»

هر خط قرآنِ من، توصيفي از سيماي اوست

هر كه من مولاي اويم، اين علي مولاي اوست

 

شماره 2

تا چشم خُم افتاد به سيماي تو ساقي!

مثل همه خَم شد جلوي پاي تو ساقي!

دل بست به آن حالت گيراي تو ساقي!

شد مثل نبي غرق تماشاي تو ساقي!

 

«اليوم» چه كردي كه خرابت شده احمد

«اكملت لكم» گفته و راحت شده احمد

 

اين سلسله عشق به موي تو رسيده

سيب دل عشاق به جوي تو رسيده

اين عقل به سر منزل روي تو رسيده

هي گشته و آخر به سبوي تو رسيده

 

خاتم به تو باليده كه پايان پيامي

هم نقطه ي آغازي و هم ختم كلامي

 

من عاشق آن لحظه كه انگشتريت را ...

مجنونِ تو وقتي رجز خيبريت را ...

ديوانه ي آن دم كه دمِ حيدريت را ...

وحي آمده تا گوشه اي از دلبريت را ...

 

دل برده اي از دختر يك دانه ي هستي

تا خانه ي كوثر شده ميخانه ي هستي

 

امشب صد و ده مرتبه ديوانه ترم من

شمعي؛ صد و ده مرتبه پروانه ترم من

ساقي! صد و ده مرتبه پيمانه ترم من

مست توام و از همه فرزانه ترم من

 

در دست نبي دست تو يا دست خدا بود

حق داشت محمد كه چنين مست خدا بود

 

درويش، علي گو شده، دف مي زند امشب

ص: 558

در شادي شاهيّ ِ تو كف مي زند امشب

هر نادعلي گو به هدف مي زند امشب

زهرا به دلش مُهر نجف مي زند امشب

 

بر گِردِ غدير آمده تا كعبه بگردد

دور تو حرا آمده با كعبه بگردد

 

قاسم نعمتي

آفتاب ظهر روزهجدهم

ديد ساقي ايستاده پاي خم

باخدايش عشق بازي مي كند

صحبت ازافشاي رازي مي كند

كيست اين ساقي رسول خاتم است

صاحب تفسيراسم اعظم است

دورتادورسرش خيل ملك

درطواف او تمام نه فلك

جبريل اين بار جور ديگري است

بحث اتمام ره پيغمبري است

وقت تكميل رسالت آمده

گاه تنزيل ولايت آمده

تالب پيك الهي باز شد

شرح صدر مصطفي آغاز شد

در كناربركه بار انداختند

منبربالابلندي ساختند

با جلال وعزت پيغمبري

باشكوه واقتدارديگري

رفت تاپايان رساندراه را

سازد آگه بنده ي گمراه را

ير جهاز اشتران قد راست كرد

خطبه اش رااين چنين آغازكرد

ايها الناس اي مسلمانان خموش

وحي منزل را فرا داريد گوش

ايها الحجاج حج كامل كنيد

روي برحق پشت برباطل كنيد

ايهالناس اين منم ختم رسل

صاحب نور رسالت عقل كل

من رسول الله اعظم احمدم

تاج مخلوقات حي سرمدم

آمدم تا خير را نازل كنم

راه كل انبياء كامل كنم

اينكه دستش روي دستان من است

نفس قدسي من وجان من است

اين علي با شد امام المتقين

شيرميدان ها، بوارالكافرين

دست بوس محضرش روح الامين

دست پنهان خدا در آستين

مظهرعين اليقين حق اليقين

بهترين مخلوق رب العالمين

اين علي فاروق حق و باطل است

هركه رو گرداند از او جاهل است

اين علي بر شانه هايم پا گذاشت

ذره اي ترديد در قلبش نداشت

ص: 559

برفراز شانه هايم تانشست

همچو ابراهيم بت ها راشكست

لنگر هفت آسمان حيدر بود

مقتداي انس و جان حيدر بود

صاحب تيغ دودم تنها علي است

محرم صاحب حرم تنها علي است

هم بود يار و انيس فرشيم

هم بودخلوت نشين عرشيم

جزعلي نفس رسول الله كيست

صورت انساني الله كيست

مادوتا يك روح در دو پيكريم

شاهكار دست حي داوريم

مادوتا منشق ز نور مطلقيم

دست حق باماست ماهم باحقيم

اولين مردمسلمان است علي

اولين قاري قرآن است علي

حال تكليفم ادا بايد شود

صحبت از سر خدا بايد شود

هركه رامن مقتدا و رهبرم

او شهادت مي دهم پيغمبرم

هركه را مولاي بي همتا نبي است

بعداز اين مولاي او تنها عليست

شد ولي اولين و آخرين

حضرت حيدرامير المؤمنين

آي مردم نيت قربت كنيد

با وصي مصطفي بيعت كنيد

آي مردم گفته ي رب كريم

بشنويد هذا صراط المستقيم

هر كه شك بر او نمايدكافراست

منكراو منكرپيغمبر است

هركه بر گرداند از او روي خويش

آتش قهرخدا دارد به پيش

اي خدا با دوستانش دوست باش

ياور هركس كه يار اوست باش

اي خدا دارو ندارمن عليست

يارصاحب اقتدارمن عليست

آنچه بايد مصطفي مي گفت گفت

يرهمه خلق خدا مي گفت گفت

جملگي دست دعا برداشتند

ليك درسر فتنه هاي داشتند

از سر شانه عبا انداختند

اهل كينه رنگ خود را باختند

روي لب گفتند بخيِ ياعلي

زيرلب گفتند حرفي باعلي

حال بر دست پيعمبرشاد باش

بعداز آن آماده بيداد باش

آنكه اول بهر بيعت مي دويد

نقشه ي قتل پيغمبر را كشيد

عقده بدرو احد ابراز شد

فتنه اي با نام دين آغاز شد

ص: 560

وقت آن شد تا سوابق روشود

روي اصلي منافق روشود

مردم از راه حقيقت گم شدند

شاخه هاي گل همه هيزم شدند

دربهشت قرب احمد آمدند

درميان خانه زهرا را زدند

دستهايي كه به روي دست بود

خالق هستي هرچه هست بود

باعمامه دورگردن بسته شد

امت واحد هزاران دسته شد

ناله زهراي ا طهر مي رسيد

خويش را دنبال حيدر مي كشيد

بوسگاه مصطفي آتش گرفت

فاطمه سرتا به پا آتش گرفت

چادري كه برتر از سجاده بود

زير پاي اينو آن افتاده بود

فاطمه مي گفت بابا مي زدند

مرتضي مي گفت زهرا مي زدند

عاقبت هم فضه او را جمع كرد

زير چادر ماجرا را جمع كرد

قاسم نعمتي

 

قاسم سرويها

مهر تابان ولايت شد نمايان در غدير

باز بخشيد اين بشارت، خلق را جان در غدير

خوان و احسان و كرم گسترد يزدان تا كند

عالمى را بر سر اين سفره مهمان در غدير

از طواف كعبه امروز آن كه بر گردد، يقين

حج او مقرون بود با عهد و پيمان در غدير

وه! چه غوغايى است درآن سرزمين از جوش خلق !

موج انسان بين، بيابان در بيابان در غدير !

از جهاز اشتران شد منبرى آراسته

باشكوهى برتر از تخت سليمان در غدير

بر سر دست نبى تهليل گويان، مرتضى

اشك شوق از ديده مى بارد چو باران در غدير

اقتران مهر و مه دارد تماشا، نى عجب

گر شود جبرئيل هم آيينه گردان در غدير

دل درون سينه طغيان كرد و هوش از سر پريد

تا طنين انداز شد آيات قرآن در غدير

سينه پاك پيمبر گشت سر شار از شعف

ص: 561

آيه «بلغ» چو نازل شد زيزدان در غدير

تا ز «اكملت لكم» پر شد فضا، جبريل گفت:

با خود آوردم پيام از حى سبحان در غدير

مصطفى تا مرتضى را همچو جان دربر گرفت

يوسفش را كرد پيدا، پير كنعان در غدير

تا على شد جانشين خاتم پيغمبران

آشكارا شد همه اسرار پنهان در غدير

«هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست»

اين ندا پيچيد در گوش بزرگان در غدير

خاطر اهل ولا زين گفته شد اميدوار

نا اميد از رحمت حق گشت شيطان در غدير

تا جهان را از عدالت پر كند همچون نبى

مرتضى بگرفت ازو، منشور و پيمان در غدير

از نبوت درجهان، اسلام اگر شد منتشر

شد ولايت دين يزدان را نگهبان در غدير

در حقيقت شد مسلمان هر كه با اخلاص داد

دست بيعت با على، مانند سلمان در غدير

گر به صدق و راستى آيد سوى اين آبگير

هر خطا كارى شود پاكيزه دامان در غدير

شد جهان روشن ز انوار اميرالمؤمنين

چلچراغ عشق و ايمان شد فروزان در غدير

«سرويا»! شكر خدا در موسم «حج وداع»

دين حق رونق گرفت و يافت سامان درغدير

قدسي اصفهاني

مست است از شراب تولا غدير خم

تن شسته در طراوت طوبا غدير خم

كاشانه فراز و فرود فرشته هاست

دارد شميم گلشن طاها غدير خم

تنها نه كعبه منزلت از بوتراب (ع) يافت

ره برد از او به رتبه والا غدير خم

با آنكه در حريم حجاز است، از شرف

سوده است سر به عرش معلا غدير خم

مهر سكوت اگر چه به لب باشدش ولي

در سينه دارد آتش غوغا غدير خم

ص: 562

چون عشق، خانه كرده به دلهاي شيعيان

خوش آرميده گر چه به صحرا غدير خم

رنگين گل خلافت مولا شكفته گشت

در دامن بهار شكوفا غدير خم

در حجه الوداع، ز اكمال دين حق

لبريز شد ز گوهر معنا غدير خم

حجاج كعبه را همه با امر كردگار

داد آنزمان به سينه خود جا غدير خم

مي ريخت چون ز كاكل جبريل عطر وحي

زد غوطه در گلاب تولا غدير خم

چون مصطفي (ص) خطابه منْ كنْت مي سرود

مي كرد ضبط با همه ي اعضا غدير خم

گلنغمه مفرح اكْملت دينكم

پيچيد در هواي فرح زا غدير خم

زد تكيه بر سرير امامت، امام عشق

شد مات در جلالت مولا غدير خم

از هر كرانه نغمه تبريك جان گرفت

يك صوت و يك صدا همگي با غدير خم

با آنهمه شكوه و شرافت به روزگار

مهجور مانده است دريغا غدير خم

با آنكه شد، ز بغض گروهي هواپرست

مستور پشت پرده حاشا غدير خم

در هر زمان رسالت سنگين خويش را

پيغمبرانه ساخته ايفا غدير خم

هر سال تازه تر شود اين رويداد ناب

در ذهن سبز اهل ولا با غدير خم

تا بر امام عصر (عج) دهد شرح ماجرا

بوده است و هست ثابت و برجا غدير خم

«قدسي» چراغ حق علي (ع) را به روزگار

روشن نگه نداشته الا غدير خم

كشفي

سطح هوا گرفت؛ كم كم غبارها

از دور مي رسند؛ صدها هزارها

با سرعت تمام؛ اشتر سوارها

دلهاست در خروش؛ رفته قرارها

اي كاروان بيا؛ قدري سريعتر

منزل كنيم زود؛ جايي وسيعتر

آيد «شميم جان»؛ از سمت كاروان

بخشد بتن توان؛ خرم كند روان

برخاست از زمين؛ شد سوي آسمان

ص: 563

گردي سپيد و صاف؛ مانند كهكشان

همران آفتاب؛ بين ماه مي رسد

جان جهانيان؛ از راه مي رسد

از حجه الوداع؛ فارغ نموده بال

در مغز عقل كل؛ نقشست اين خيال

تا امر كردگار؛ كي يابد امتثال

ابلاغ چون كند؛ فرمان ذوالجلال

رسما نكرده است، تعيين جانشين

خواهد زمامدار، زين پس امور دين

ناگاه جبرييل؛ كرد از سما نزول

امري اكيد داشت؛ آمد پي وصول

حق گوي؛ گو كه خصم؛ از حق كند عدول

دستور فوريست؛ يا ايها الرسول

بلغ حبيبنا! ما انزل اليك

والله يعصمك، صلواته عليك

باري چو در غدير؛ از حضرت جليل

بر بهترين سليل؛ از عترت خليل

دستور مقتضي؛ آورد جبرييل

اعلان وقفه داد، موقوف شد رحيل

افكنده التهاب؛ در دشت آفتاب

رفته ز جسم و جان؛ در اين مصاف تاب

تا افكند طنين؛ نطقش در آن مكان

بنهاد منبري، ز احجار بس كران

يا ز اشتران جهاز؛ چيدند آنچنان

از بهر ارتقاء؛ مي ساخت نردبان

سازد رها ز جهل؛ هم پير و هم جوان

راه وداد وداد؛ بنمود بر جهان

يكتا خطابه اي؛ در نعت مرتضا (ع)

ايراد كرد و گفت؛ با منطق رسا

بر هر كسي منم، مولا و مقتدا

از بعد من عليست (ع) مولا و پيشوا

تنها نه زين مقال؛ فري گرفت فرش

كرسي نطق وي؛ همپايه شد بعرش

كلامي زنجاني_شعربي نقطه)

در مكه هَلا حكم اله احد آمد

كامال و مراد همه والا ولد آمد

در طارم اعلا ملك سدره صلا داد

مولود حرم رهرو راه احد آمد

مرد عمل و محرم اسرار دل ما

در معركه كرار و احد را اسد آمد

معصوم دوم و اول امام همه عالم

ص: 564

معموره اسلام و ولا را عَمَد آمد

گردد دگر اعدا همه آواره و رسوا

گاه عدم ملحد و حرص و حسد آمد

در طور ولا كرد طلوع ماه دل آرا

ماه آمده و اهل حسد را رمد آمد

صدر الامم و مالك ملك ورع و داد

سالك كه هماره ، ره داور رود آمد

او صالح و او مصلح و او حاكم عادل

او آمد و در مهلكه حكام دد آمد

مهر سحر و ماه مسا صحر محمد

در حال دعا حامد حمد صمد آمد

او محور ملك دل و دل در گرو مهر

گمره دل اعدا كه در او مهر رد آمد

در عرصه علمدار رسول الله اكرم

او مردم ما را كمك آمد مدد آمد

دل كرده مرور اسم ورا در همه اعداد

ده اسم مطهر، كه صد و ده عدد آمد

علامه دهر اسوه احرار موحد

روح الله عصر او كه مرادم دهد آمد

در كل امور آمر و هم مسلك طاها

او گوهر دل را محك و حصر و حد آمد

در هر دو سرا او همه را سرور و سالار

سر كرده كه در سلسله محكم مسد آمد

دل داده ام او را كه رسد در دم مرگم

امداد گر و همدم ما در لحد آمد

مداحم و مولا صله ام داده و هر دم

گل كرده «كلامم» ره دل در صدد آمد

 

گلزاراصفهاني

اي بت فرخ رخ حميده خصايل

وي مه گردون حسن، شمع محافل

كرد نهان رخ ز شرم نير اعظم

دوش چو شد با مه رخ تو مقابل

ص: 565

دل ز جنون خواست سر ز عشق تو پيچد

زلف تو در پاي او نهاده سلاسل

قند لبت برده شهد شكر مصري

چشم تو بربسته ره به جادوي بابل

كعبه ي مقصود ما تويي بنما رخ

تا برهيم اي صنم ز رنج مراحل

با دل خود كردم اين خطاب كه اي دل

چند كني عمر خويش صرف به باطل

آب گذشت از سرو هنوز تو در خواب

عمر به آخر رسيده است و تو غافل

آمدم از دل ندا كه بي رخ جانان

جان به چه كار آيد و ز عمر چه حاصل

پس به خرد گفتم اي مفتح ابواب

وي شده بر ما هميشه لطف تو شامل

گر نشود ناخداي لطف تو رهبر

كشتي ما كي رسد ز قعر به ساحل

خضر رهم شو به سوي منزل جانان

تا كندم زنگ غم ز آينه زايل

گفت اگر بايدت سعادت دارين

جوي توسل تو بر شهنشه عادل

خسرو عادل عديل ختم رسولان

آنكه نگين داد در ركوع به سايل

گفت به خم غدير احمد (ص) مرسل

هست پس از من علي (ع) خليفه ي كامل

يا علي (ع) اي بر نبي (ص) خليفه و داماد

يا علي (ع) اي در جهان فضل، تو فاضل

وصف تو آرايش تمام دفاتر

اسم تو سردفتر جميع رسايل

هم ز تو جاري است امر و نهي الهي

هم ز تو برپا صلاه و صوم و نوافل

تيغ تو جوزا صفت دو تا شد ازيراك

فرق نهد در ميانه ي حق و باطل

عشق تو در سر نهفته عارف و عامي

مهر تو در دل گرفته عالم و جاهل

آمده مداح آستان تو «گلزار»

ص: 566

گر چه نباشد بر آستان تو قابل

عباس براتي پور

شماره 1

تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند

شد رايت جلال خدا برملا بلند

بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»

گرديد منبري همه از پشته ها بلند

مرآت پاك لم يزلي، آيت جلي

شد بر سرير دست حبيب خدا بلند

آيين پاك ختم رسل ناتمام بود

گر بر نمي شد آن مه برج ولا بلند

هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان

شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند

خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين

شد زين سبب ميان همه انبيا بلند

تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش

شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند

تكميل شد شريعت پاك محمدي

چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند

اي مظهر صفات خداوند لايزال

وي از تو آسمان ولايت به پا بلند

هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك

هر جا كه بود ناله هر بي نوا بلند

هر جا كه بود طفل يتيمي سرشك بار

هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند

از بهر دستگيري آنان سپندوار

يك باره مي شد يد مشكل گشا بلند

تا خانه زاد خود كُنَدَت كردگار پاك

بهرت نمود خانه خود را بنا بلند

آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست

و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند

يك باره دست بيعت خود را از روي شوق

كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند

مدحت گر تو ذات جلالت مأب حق

مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند

پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف

فرياد شوق مي شود از بوريا بلند

با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود

دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند

ص: 567

ما ريزه خوار خوان ولاي توايم و بس

از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند

خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود

جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند

در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين

همواره بود آيت شمس الضّحي بلند

باب المراد اهل جهاني و مي كنند

بر آستان قدس تو دست دعا بلند

اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي

نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند

ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم

گر مي زنيم گام سوي كربلا بلند

عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان

تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند

تا مست جام توست «براتي» به روزگار

سر مي كند به عشق تو روز جزا بلند

عباس براتي پور

شماره 2

تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند

شد رايت جلال خدا برملا بلند

بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»

گرديد منبري همه از پشته ها بلند

مرآت پاك لم يزلي، آيت جلي

شد بر سرير دست حبيب خدا بلند

آيين پاك ختم رسل ناتمام بود

گر بر نمي شد آن مه برج ولا بلند

هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان

شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند

خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين

شد زين سبب ميان همه انبيا بلند

تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش

شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند

تكميل شد شريعت پاك محمدي

چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند

اي مظهر صفات خداوند لايزال

وي از تو آسمان ولايت به پا بلند

هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك

ص: 568

هر جا كه بود ناله هر بي نوا بلند

هر جا كه بود طفل يتيمي سرشك بار

هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند

از بهر دستگيري آنان سپندوار

يك باره مي شد ا» يد مشكل گشا بلند

تا خانه زاد خود كُنَدَت كردگار پاك

بهرت نمود خانه خود را بنا بلند

آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست

و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند

يك باره دست بيعت خود را از روي شوق

كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند

مدحت گر تو ذات جلالت مأب حق

مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند

پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف

فرياد شوق مي شود از بوريا بلند

با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود

دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند

ما ريزه خوار خوان ولاي توايم و بس

از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند

خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود

جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند

در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين

همواره بود آيت شمس الضّحي بلند

باب المراد اهل جهاني و مي كنند

بر آستان قدس تو دست دعا بلند

اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي

نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند

ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم

گر مي زنيم گام سوي كربلا بلند

عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان

تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند

تا مست جام توست «براتي» به روزگار

سر مي كند به عشق تو روز جزا بلند

عبدالرحيم سعيدي

مبادا دشمني ها پا بگيرد

ص: 569

حديث نفس، در دل جا گيرد

هر آن كس را كه من مولاي اويم

مبادا جز علي مولا بگيرد!

**************************

نگين حلقه دنيا غديره

زمين را گنج بي همتا غديره

بگو اي نوح با مردم: بياييد

ولايت كشتي و دريا غديره

عمان ساماني

همين همايون روزست آنكه ختم رسل

محمد (ص) عربي، شاه دين، رسول انام

شعاع يثرب و بطحا، فروغ خيف و منا

چراغ سعي و صفا، آفتاب ركن و مقام

فرو كشيد ز بيت الحرام رخت برون

باتفاق كرام عرب پس از احرام

طواف خانه ي حق كرده كآدمي و ملك

يسبحون له ذوالجلال و الاكرام

ز بعد قطع منازل درين همايون روز

عنان كشيده بخم غدير، ساخت مقام

رسول شد ز خدا، زي رسول (ص) روح القدس

كه اي رسول بحق، حق ترا رساند سلام

كه اي بخلق من از من خليفه ي منصوب

بكوش كآمد نصب خليفه را هنگام

ازين زياده منه آفتاب را به كسوف

ازين زياده منه ماهتاب را به غمام

بس است سر حقيقت نهفته در صندوق

درش گشا كه ز گل، رنگ خوش، ز عنبر فام

يكي ست همدم ساز تو، ديگران غماز

يكي ست محرم راز تو، ديگران نمام

بلند ساز، تو تا ديده هاي بي آهو

دهند فرق سگ و خوك و رو به از ضرغام

بساخت سيد دين منبر از جهاز شتر

كه تا پديد كند هر چه شد به او الهام

بر آن بر آمد و اسرار حق هويدا ساخت

بلند كرد علي (ع) را بدين بلند كلام

كه: من نبي (ص) شمايم، علي (ع) امام شماست

زدند نعره كه: نعْم النبي (ص) نعْم الامام

ص: 570

تبارك الله ازين رتبه كز شرافت آن

مدام آب در آيد بديده ي اوهام

گر او نه حامي شرع نبي (ص) شدي به سنان

ور او، نه هادي دين خدا شدي به حسام

كه باز جستي مسجد كجا و دير كجا؟

كه فرق كردي مصحف كدام و زند كدام؟

گر او ز روي صمد پرده باز نگرفتي

هنوز كعبه ي حق بد، مدينه الاصنام

عليست (ع) آنكه عصا زد به آب و دريا را

شكافت از هم وزد در ميان دريا گام

عليست (ع) آنكه نشست اندر آتش نمرود

عليست (ع) آنكه بآتش سرود برد و سلام

عليست (ع) آنكه بطوفان نشست در كشتي

معاشران را از بيم غرق، داد آرام

غرض كه آدم و ادريس و شيث و صالح و هود

شعيب و يونس و لوط و دگر رسل به تمام

بوحدتند، علي (ع) كز براي رونق دين

ظهور كرده بهر دوره يي بديگر نام

از ين زياده به جرات مزن ركاب اي طبع

بكش عنان كه عوامند خلق كالانعام

زبان بكام كش اي خيره سر كه مي ترسم

بكشتن تو بر آرند تيغ ها ز نيام

تو آينه بكف اندر محله ي كوران

ندا كني كه به بينيد خويش را اندام

زهي امام همام اي امير پاك ضمير

كه با خدايي همراز و همدم و همنام

بخر گه تو فلك را همي سجود و ركوع

بدرگه تو ملك را همي قعود و قيام

بيمن حكم تو ساري ست، نور در ابصار

به فر امر تو جاري ست روح در اجسام

تفقدي ز كرامت به سوي (عمان) كن

كه از ولاي تو بيرون نمي گذارد گام

بجز مديح تو كاريش ني بسال و بماه

ص: 571

بجز ثناي تو شغليش ني بصبح و بشام

محب راه ترا شهد عشرت اندر كاس

عدوي جاه ترا زهر حسرت اندر جام

علامه حائرى مازندرانى

سبحه روح الامين در ثمين نجف آمد

دل پيغمبراين در نجف را صدف آمد

نجف استى كه بگسترده همه پر ملك را

معدن هشت بهشت استى كان شرف آمد

معتكف باش در اين خاك و بجوى آبرويت را

كه جز اين روضه رضوان نه تو را معتكف آمد

ديده بگشا دل بشكسته از آن بند به مرهم

روبدان دار كه بگسسته بدان مؤتلف آمد

بر روى طلعت دادار كه اين پرده كشيده ؟

كشف وجه اللّه در دست شه لوكشف آمد

آن كه در هر كه و بر هر چه همى ديده خدا را

رازهر ذره و هر دره بر او منكشف آمد

انبيا گرد ضريحش به طوافند منظم

پى تعظيم ،ملائك سرپا صف به صف آمد

كشف هر راز نشد در خور هر مرد جز آن كو

به لبش گاه سلونى و گهى لو كشف آمد

گه سردوش نبى پاى وى اندر دل كعبه

گه به خم سروقدش همچو علم روى كف آمد

قامتش گشت لوا دست محمد(ص ) يد بيضا

روزخيبر علمش هم به كفش از شعف آمد

شيعه اندر كنف آن علم حمد مهيمن

حمدللّه علم حمد مهيمن كنف آمد

على عالى اعلا شده ميزان عملها

چون ز عدلش سرمويى نه زيان نى سرف آمد

آن كه پرورد خدا با تن وى روح مسيحا

روح وى را چه مقامى ز كمال و شرف آمد

ص: 572

آن امامى كه دمد روح به روح اللّه و مريم

بى نيازاز زر و سيم و خور و خواب و تحف آمد

ما امامت نپذيريم جز از زنده دلى كو

فعل وى عدل و دمش فصل و قضايش نصف آمد

از جهاز شتران منبرى آراسته در خم

عرش برعرشه وز افواج ملائك سه صف آمد

در يمين روح الامين بودى و ميكال يسارش

پشت سر بود سرافيل كه صورش به كف آمد

و آنچه در مولد و مبعث شدى از جلوه ايزد

روزخم بر دل مردان خدا مكتشف آمد

دست بنهاد خداوند روى كتف محمد(ص )

كه خنك دل شد و از عرش برين با شعف آمد

طرفه بر جايگه دست خدا در دل كعبه

پى افكندن بت ، پاى على بر كتف آمد

هدف زندگى مرد خدا راست ولايش

ورنه تيرش به زمين آمده كى بر هدف آمد

كه به جز حجت معصوم كند فصل قضايا؟

نه مگرآنچه زنادان شده جاى اسف آمد

اى ش_ه_نشه كه سلاطين و ملائك سركويت

جمله صف بسته به خدمت چو گدا در صغف آمد

مشكن اين مدحت ناقابل ازين پير غلامت

كزبهشت نجفت ملتقط و مقتطف آمد

تو بزرگى و در آيينه كوچك ننمايى

نه مگرمور در اردوى سليمان به صف آمد

گر قبولم نكنى خاك به سر ريزم و گويم

مور با،ران ملخ رانده ز شاه نجف آمد

ما همه شيعه ايرانى و هر سنگ خلافى

بر سرشيعه ات اى شه زره مختلف آمد

ليك شك نيست شود دولت ايران مترقى

چون كه از جان و دل او بنده شاه نجف آمد

ص: 573

علي اكبرلطيفيان

كار من نيست كه بنشينم و املات كنم

شان تو نيست كه در دفترم انشات كنم

عين توحيد همين است كه قبل از توبه

بايد اول برسم با تو مناجات كنم

سالي يك بار من عاشق نشوم مي ميرم

سالي يك بار اجازه بده ليلات كنم

همه جا رفتم و ديدم كه تو هستي همه جا

تو كجا نيستي اي ماه كه پيدات كنم؟

پدر خاكي و ما بچه ي خاكي توايم

حق بده پس همه را خاك كف پات كنم

باتو اي پير طريقت كه سر راه مني

آن قدر معجزه ديدم كه مسيحات كنم

از خدا خواسته ام هر چه كه دارم بدهم

جاي آن چشم بگيرم كه تماشات كنم

تو هماني كه خدا گفت: تو رب الارضي

سجده بر اشهد ان لايي الّات كنم

مثل ما ماه پيمبر به خودت ماه بگو

اشهد انّ عليّاً ولي الله بگو

آينه هستم و آماده ي ايوان شدنم

آتشي هستم و لبريز گلستان شدنم

چند وقتي است به ايوان نجف سر نزدم

بي سبب نيست به جان تو پريشان شدنم

سفره ي نان جويي پهن كن اي شاه نجف

بيشتر از همه آماده ي مهمان شدنم

آن كه از كفر در آورد مرا مهر تو بود

همه اش زير سر توست مسلمان شدنم

از چه امروز نيفتم به قدومت وقتي

ختم شد سجده ي ديروز به انسان شدنم

علي اللهي ما را به بزرگيت ببخش

پيش تو مستحق اين همه حيران شدنم

ده ذي الحجه ي من هجده ذالحجه ي توست

هشت روز است كه آماده قربان شدنم

جان به هرحال قرار است كه قربان بشود

ص: 574

پس چه خوب است كه قرباني جانان بشود

شان تو بود اگر اين همه بالا رفتي

حق تو بود كه بالاتر از اين جا رفتي

شانه ي سبز نبي با تنش عرش الله است

تو از اين حيث روي عرش معلّا رفتي

انبياء نيز نرفتند چنين تا معراج

انبياء نيز نرفتند تو اما رفتي

به يقين دست خدا دست پيمبر هم هست

پس تو با دست خودت اين همه بالا رفتي

بايد اين راه به دست دگري حفظ شود

علت اين بود كه تا خيمه ي زهرا رفتي

تو ولي هستي و منجي ولايت زهراست

تو هدايت گري و نور هدايت زهراست

آي مردم به خدا نيست كسي برتر از اين

ازلي طينت، اول تر و آخرتر از اين

تا به حالا كه نديدند و بعد از اين هم

اسد الله ترين حضرت حيدرتر از اين

هيچ كس نيست گه عقد اخوت خواندن

بهر پيغمبر اسلام برادرتر از اين

رفت از شانه ي معراج نبي بالاتر

به خدا هيچ كجا نيست كسي سرتر از اين

آن دو تا ذات در اين مرحله يك ذات شدن

اين پيمبرتر از آن، آن پيمبرتر از اين

دستِ گرم پدر فاطمه در دست علي ست

بعد از اين بارِ نبوت همه در دست علي ست

عليرضا خاكساري

شعر من از كرم اوست كه ارزش دارد

اين جهان از قدم اوست كه ارزش دارد

هيئت ام با علم اوست كه ارزش دارد

خادمي حرم اوست كه ارزش دارد

باز مست از مي صهباي غديرم كردند

عمري است بر در اين خانه اسيرم كردند

خواستم مدحيه هاي علوي بنويسم

ص: 575

عاميانه ولي بين المللي بنويسم

خواستم از دم عشق ازلي بنويسم

در دل خود صد وده بار "علي" بنويسم

مرتضي كيست كه عالم همه ديوانه ي اوست ؟؟

اين چه شمعي ست فقط فاطمه پروانه اوست ؟؟

خبر آمد كه آقاي غديرش كردند

و به فرمان خداوند وزيرش كردند

به يد احمد مختار اميرش كردند

و مرا تا ابدالدهر اسيرش كردند

غم ندارم به رسول مَدَني نائب هست

غصه اي نيست عَليِ بنِ اَبيطالِب هست

گوئيا وحي رسيده نَبيَ الله ، بگو

همه را جمع كن و در وسط راه بگو

برو بر منبر و با يك دل آگاه بگو

" اَشهَدُ اَنَّ عَليً وَليُ الله "بگو

تو بگو تا همگان بشنوند اين اَشهد را

تو بگو تا بشناسند ولي ايزد را

مثل امروز همه مالك و عمار شدند

دست در دست علي با نفسش يار شدند

عده اي سخت از اين واقعه بيزار شدند

از همان اول كاري چو سگي هار شدند

تا قيامت به دو رويان لجن لعنت باد

به ابوبكر و عمر - نعره بزن - لعنت باد

بعد پيغمبر اسلام ولايت دارد

او به جن و ملك و انس امامت دارد

اوست كه بعد نبي حق خلافت دارد

در دل مرد و زن شيعه اقامت دارد

چقدر بيعت با شير خدا شيرين است

هر كسي منكر حيدر بشود بي دين است

به خدا دلبر دلهاست تعجب نكنيد

بخدا شاه دو دنياست تعجب نكنيد

آري او شافع فرداست تعجب نكنيد

همه ي هستي زهراست تعجب نكنيد

اَسَدُالله ست علي ، كور شود چشم حسود

وَ يَدُ الله ست علي ،كور شود چشم حسود

ص: 576

وسط معركه ها هم قدمش نيست كه نيست

گفته حاتم كه رقيب كرمش نيست كه نيست

بشري نيز حريف قلمش نيست كه نيست

بيرقي هم به شكوه علمش نيست كه نيست

هركه هرجا كه رسيده همه ، كارِ علي است

به خداوند قسم كه " همه كاره " علي است

شاعر: عليرضا خاكساري

 

عليرضا سپاهى لائين

دشت غوغا بود،غوغا بود،غوغا

در غدير موج مى زد سيل مردم مثل دريا

در غدير در شكوه كاروان آن روز با

آهنگ زنگ بى گمان بارى رقم مى خورد فردا

در غدير اى فراموشان باطل سر به پايين افكنيد

چون پيغمبر دست حق را برد بالا در غدير

حيف اما كاروان منزل به منزل مى گذشت

كاروان مى رفت و حق مى ماند تنها در غدير!!

عليرضا قزوه

كاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد

راه بيت الله اگر از هند و ايران بگذرد

مهربانا يك دو جامي بيشتر از خود برآ

مست تر شو تا غدير از عيد قربان بگذرد

«خون نمي خوابد» چنين گفتند رندان پيش از اين

كيست مي خواهد كه از خون شهيدان بگذرد؟

نغمه اش در عين كثرت، جوش وحدت مي زند

هر كه از مجموع آن زلف پريشان بگذرد

پردة عشّاق حاشا بي ترنّم گل كند

شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد

واي روز ما كه در اندوه و حرمان سر شود

حيف عمر ما كه در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سياوش سنگفرش كوچه هاست

رستمي بايد كه از اين آخرين خوان بگذرد

كاشكي اين روزها بر ما نمي آمد فرود

حسرت اين روزها بر ما فراوان بگذرد

كافر از كافر گذشت و گبر يار گبر شد

ص: 577

كاش مي شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز باراني تر است

نازنينا اندكي بنشين كه باران بگذرد

از شراب مشرق توحيد خواهد مست شد

گر نسيم هند از خاك خراسان بگذرد

غلامپور

در غدير خم، طلوع نور بود

خم تجلي گاه، كوه طور بود

كارواني شد مقيم آن زمين

كاروان سالار، ختم المرسلين (ص)

غرق شادي جمله ي افلاكيان

خرم و سرمست خيل خاكيان

جبرييل آورد پيغام از خدا

بر حبيب او، رسول مصطفي (ص)

گفت: آوردم به فرمان كريم

بهر تو اينك پيامي بس عظيم

امتت را آگه از اين راز كن

عقده از كار دو عالم باز كن

داد فرمان خاتم پيغمبران (ص)

تا به پا شد منبري در آن مكان

بر فراز منبر آن والا مقام

كرد حجت بر مسلمانان تمام

گفت پيغمبر (ص) كه بعد از من علي (ع)

رهبر خلق و امام است و ولي

پس بخوانيد اي قدح نوشان خم

آيه ي «اليوم اكْملْت لكمْ»

خانه زاد خانه ي امن خدا

شد وصي و جانشين مصطفي (ص)

خانه زاد كعبه نوري منجلي است

كعبه ي دلهاي مشتاقان علي (ع) است

خانه زاد كعبه بر دوشش به شب

«مي برد شام يتيمان عرب»

تا مبادا كودكي بي نان و آب

سر نهد بر بستر و بالين خواب

غلامرضا سازگار

شماره 1

غديريه

پيام نور به لبهاي پيك وحي خداست

بخوان سرود ولايت كه عيد اهل ولاست

با شراب طهور از خم غدير بزن

خدا گواه ست كه ساقي اين شراب خداست

خم از غدير خم و مي ، مي ولاي عليست

و گرنه صحبت ساقي و جام و باده خطاست

ص: 578

غدير ، عيد خدا،عيد احمد، عيد علي

غدير عيد نيايش غدير عيد دعاست

غدير صبح سپيد همه سپيدي ها

غدير ، نور خدا، دشمن سياهي هاست

غدير سيد اعياد و اشرف ايام

غدير خوبتر از عيد روزه و اضحي است

غدير سلسله دار كمال دين تا حشر

غدير آينه دار علي ولي الله است

غدير عيد همه عمر با علي بودن

غدير جشن نجات از عذاب روز جزاست

غدير بر همه حق باوران تجلي حق

غدير ببر همه گم گشتگان چراغ هداست

غدير كعبه مقصود شيعه در عالم

غدير جنت موعود خلق در دنياست

غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر

غدير ميوه توحيد اوليا همه جا است

غدير آيينه لا اله الا هو

غدير ايت سبحان ربي الاعلي است

غدير هديه نور از خدا به پيغمبر (ع)

غدير نقش ولاي علي به سينه ماست

غدير بر كعبه اهلل سما و اهل زمين

غدير قبله خلق زمين و خلق سماست

غدير يك سند زنده يك حقيقت محض

غدير خاطره اي جاودانه و زيباست

غدير روشني چشم پيروان علي

غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست

غدير با همگان هم سخن ولي خاموش

غدير با همه كس آشنا ولي تنهاست

غدير صفحه تاريخ وال من والاه

غدير آيه توبيخ عاد من عاداست

هنوز از دل تفتيده غدير بلند

صداي مدح علي بانواي روح فزاست

هنوز گوهر وصف علي بود در گوش

هنوز لعل لب مصطفي مديحه سراست

هنوز لاله اكملت دينك رويد

هنوز طوطي اتممت نعمتي گوياست

هنوز خواجه لولاك را نداست بلند

ص: 579

كه هر كه را پيمبر منم علي مولاست

چنانكه من همگان را به نفس اولايم

علي وصي من از نفس او به او اولاست

علي عليم و علي عالم و علي اعلم

علي ولي و علي والي و علي اولاست

علي حقيقت روح و تمام عالم جسم

علي سفينه نوح و همه جهان درياست

علي مدرس جبريل در شناخت حق

علي معلم آدم به علم الا سماست

علي تمامي دين ، بغض او تمامي كفر

علي ولي خدا ، خصم او عدوي خداست

علي بود پدر امت و بردار من

علي سغير خدا و علي امير خداست

عليست حج و علي كعبه و علي زمزم

علي سفا و علي مروه و علي مسعاست

علي صراط و علي محشر و علي ميزان

علي بهشت و علي كوثر و علي طوباست

علي چو شخص پيمبر هماره بي مانند

علي چو ذات اللهي هميشه بي همتاست

علي شهيد و علي شاهد و علي مشهود

علي پناه و علي ملجا و علي منجاست

علي اذان و اقامه ، علي ركوع و سجود

علي قيام و قعود علي سلام و دعاست

علي حقيقت توحيد بر زبان كليم

علي تجلي طور و علي يد بيضاست

علي وصي و دم و لحم و نفس پيمبر

علي ابوالحسنين است و شوهر زهرا

علي است حق و حقيقت بدور او گرد

علي است عدل و عدالت به خط او پوياست

علي محمد و فرقان و نور و كوثر ،قدر

علي مزمل و ياسين و يوسف و طاهاست

ص: 580

علي به قول محمد در مدينه علم

ز در درآي كه راه خطا هميشه خطاست

حديث منزله را از نبي بگير و بخلق

بگو مخالف هارون مخالف موسي است

بود وصي نبي آنكسي كه نفس نبي است

گرفتم (اينكه حديث)غدير يك روياست

كننده در خبير بود وصي رسول

نه انكه كرد فرار از جهاد ، عقل كجاست

كسي كه گفت سلوني ، سزد امامت را

نه آن كسي كه بلولا ، به جهل خود گوياست

كسي كه جي نبي خفت جانشين نبي است

نه آنكه راحتي جان خويش را مي ساخت

چگونه قاتل زهرا امام خلق شود

مدينه مرد شرف نيست يا علي تناست

چگونه مهر بورزند به آن ستم گستر

كه دود آتش او دور خانه زهراست

چگونه غير علي را امام خود داند

كه او سراپا آيينه رسول خداست

حديثي از دو لب مصطفي مراست به ياد

به آب زر بنويسم اگر رواست رواست

خدا گواه است پي دشمن علي نروم

حلال زاده رهش از حرام زاده جداست

كسي كه بت شكند بر فراز دوش نبي

براي حفظ خلافت ز هر كسي اولاست

گواه من به خلافت همان وجود علي است

كه آفتاب بتاييد آفتاب گواه است

بود امامت او در كتاب حق معلوم

چنان كه صورت خورشيددر فضا پيداست

به ديدگان خدا بين مرتضي سوگند

كسي كه غير علي ديد ديده اش اعماست

عبادت ثقلينت اگر بود فردا

تو را بدون ولايت به ويل و اويلاست

به آن نبي كه علي را وصي خود فرمود

ص: 581

به آن نبي كه تمامش ثناي آن مولاست

صواب نيست صوابي كه بي ولاي علي است

نماز نيست نمازي كه بي علي برپاست

شكسته باد دهاني كه بي علي باز است

بريده باد زباني كه بي علي گوياست

تمرد است بدون علي اگر طاعت

تاسف است سواي علي ، اگر تقواست

به آيه آيه قران به حق پيغمبر

كه راه غير علي مرگ و نيستي و فناست

خدا گواست كه هر كس رهش جدا زعلي است

بسان لشكر فرعون راهي درياست

اگر تمام خلايق جدا شوند از او

خدا گواست كه راه تمام خلق خطاست

به جاي حور به بوزينه دست داده و بس

كسي كه غير علي را امام ورهبر خواست

به صد هزار زبان روح مصطفي گويد

كه اي تمام امت علي امام شماست

من و جدا شدن از مرتضي خدا نكند

كه هر كه گشت جدا از علي جدا زخداست

كسيكه فاطمه از ظلم او غضبناك است

امامتش غم واندوه و رنج و بلاست

مگرنگفت نبي خشم دخترم زهرا

شرار خشم خداوندگار بي همتاست

مگر نگفت نبي با هم اند ، حق و علي

اگر علي نبود در ميانه حق تنهاست

تمام قرآن در حمد و حمد بسم الله

تمام بسمله در با علي چو نقطه باست

خدا گواست كه امروز هر كه پيرو اوست

مصون زنار جحيم و عذاب حق فرداست

علي كسي است كه يك ذره از ولايت او

نجات بخش تمامي خلق روز جزاست

علي كسي است كه يك خردل از محبت او

ص: 582

نكوتر است ز دنيا و آنچه در دنياست

اگر زخاك درش كسب آبرو نكند

يقين كنيد كه در حشر آبرو رواست

چنانكه غير خدا را خداي نتوان گفت

اگر بغير علي كس خليفه گفت خطاست

بگو كه بند ز بندم جدا كنند به تيغ

ز بند بندم آيد ندا علي مولاست

ا گر به تيغ كشندم و يا به دار كشند

زبان نه بلكه وجودم به حمد او گوياست

به حق كسي نيرد راه جز ز راه علي

به هوش با ش كه راه علي بود ره راست

لوا يحمد بدست علي بود فردا

تمام محشر در ظل اين بلند لواست

پيمبران همه در تحت دين لوا آيند

كه اين لواي مقدس همان لواي خداست

الا كسي كه تو را از علي جدا كردند

پناگاه تو در آفتاب حشر كجاست

مرا بروز قيامت خبلد كاري نيست

بهشت من همه در صورت علي پيداست

جهنم است بهشتي كه بي علي باشد

جحيم با رخ نوراني علي ، زيباست

كجا امام توان يافتن چو شخص علي

كه هم كلام خداوند و هم نشين گداست

اگر به چشم شما آفتاب نور دهد

وگر كه سايه اين نه سپهر بر سر ماست

اگر نسيم سحر مي ورزد به لاله و گل

اگر به ظلمت شب ماه را فروغ و ضياست

اگر تمات سماوات از ستاره پرند

و گر چو مائده لبريز دامن صحراست

اگر فرشته و حور است و آدمي و پري

اگر زمين و سما و بهشت و عرش علاست

ص: 583

اگر سياه و سفيد است و اصغر و احمد

اگر كه روز و شبي يا كه صبح و مساست

خدا گواست كه از يمن دوست علي است

عليست باعث خلقت ، علي خداي گواست

علي ولي خدا بود پيش از انكه خداي

به حرف كن ، همه كائنات را آرست

خدا براي علخل كرد عالم را

چنانكه خلقت او بري خود مي خواست

تمام عالم ايجاد بي وجود علي

بان كشتي بي ناخداي در ، درياست

مرا بس است تولاي چهارده معصوم

كه اين ولايت فوق تمام نعمتهاست

مگر نكفت پيمبر كتاب و عترت من ؟

امنتي است كه پيوسته در ميان شماست ؟

مگر نگفت كه اين دو ، زهم جدا نشوند

اگر جدا ز يكي هر كه شد ز هر دو جداست

مگر نگفت كه اين دو ، چو اين دو انگشت اند

كز اتحاد يكي گرچه در شماره دو تاست

عبادت ثقلين است بسته بر ثقلين

كه مهر طاعت هر بنده مهر ال عباست

درود باد به ارواح چهارده معصوم

كه در طريقت آنان نجات هر دو سراست

بتول و چار محمد(ع) حسين و چار علي (ع)

دو نامش حسن و آندو جعفر و موساست

بجز محبت آنان نجات نيست كه نيست

زنيد چنگ به دامانشان ، نجات اينجاست

هنوز محفل ذكر علي است خاك غدير

ولي چه سود به گوش كسي است كه ناشنواست

بگو كه خصم شود منكر علي چه باك

كه آفتاب به هر سو نظر كني پيداست

گرفتم انكه حديث غدير و قول رسول

ص: 584

مراد دوستي آن امام ارض و سماست

چرا بگردنش افكند ريسمان امت

چه شد كه دود ز كاشانه علي برخواست ؟

سوال من ز تمامي مسلمين اين است

بدوست اينهمه آزار نه ،به خصم رواست ؟

چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش

خلافتي كه دوامش به كشتن زهراست

براي غضب خلافت زدند فاطمه را

شرف كجاست مروت كجاست رحم كجاست

شكستن در و ، بي حرمتي به خانه وحي

مودتي است كه درباره ذوالقربي است ؟

اگر قصيده "ميثم " بود صدوده بيت

كه در عدد صد و ده نام آن ولي خداست

فضائلي است علي را كه گفتن هر يك

نيازمند هزاران قصيده غراست

شماره 2

دلم مست شراب الغدير است

سرا پايم كتاب الغدير است

الا ساقي سر و جانم فدايت

تمام هست خود ريزم به پايت

نجات از بند و دام هستيم ده

زميناي ولايت مستيم ده

چنان بر گير با يك جرعه هوشم

كه چون خم در غدير خم بجوشم

دل از كف دادۀ ما اُنزلم كن

ز اكملت لكم دين كاملم كن

بده جامم كه عيدي دل پذير است

نه نوروز است اين عيد غدير است

وجودم مست از جام تولاّست

دلم دريايي از نور تجلاّست

بيا تا مدح مولا را بگوييم

به صحراي غدير خم بپوييم

محمّد (ص) نغمۀ توحيد دارد

در آن صحرا خدا هم عيد دارد

چه صحرايي ز جنّت با صفاتر

ز دامان مني هم دلرباتر

چه عيدي خوب تر از عيد قربان

چه روزي روز عترت روز قرآن

محمّد (ص) وقت ابلاغ است، بلّغ

منافق را به داغ است، بلّغ

ص: 585

محمّد (ص) پيك حق را اين پيام است

رسالت بي ولايت نا تمام است

نمايان كن جلال حيدري را

كز آن كامل كني پيغمبري را

بگو با مردم عالم علي كيست

بگو دين جز تولاّي علي نيست

بگو حكم علي نصّ كتاب است

بگو خطّ علي اسلام ناب است

بگو اين آيه بر من گشت نازل

نبوّت بي ولايت نيست كامل

تويي پيغمبر و حيدر امير است

تو را غار حرا او را غدير است

رسالت با ولايت يك كتاب است

يكي ماه است و ديگر آفتاب است

الا اي خلق عالم سر به سر گوش

محمّد (ص) دم زند، خاموش خاموش

محمّد (ص) را به لب دُرّ ثمين است

ثنا گوي اميرالمؤمنين است

تو گويي مي رسد بر گوش جان ها

پيامش در زمين و آسمان ها

كه هر كس را منم امروز مولا

علي از نفس او بر اوست اُولي

علي دين را امام راستين است

علي دست خدا در آستين است

علي يعني چراغ اهل بينش

علي يعني پناه آفرينش

علي آيينۀ آيين اسلام

علي يعني تمام دين اسلام

علي ميزان، علي ايمان، علي حق

علي سر تا قدم توحيد مطلق

علي مولود كعبه ركن دين است

علي آيينۀ حقّ اليقين است

علي بر حزب حق صاحب لوا بود

علي فرماندۀ كلّ قوا بود

علي شمعي كه در بزم ازل سوخت

علي جبريل را توحيد آموخت

علي در ملك هستي ناخدا بود

علي پيش از خلايق با خدا بود

علي حمد و علي ذكر و علي دم

علي حجر و حطيم و بيت و زمزم

علي حجّ و صلوة است و صيام است

ص: 586

علي ركن و قعود است و قيام است

علي دست خدا در فتح خيبر

علي روز اُحد يار پيمبر

علي در ياري ترك جان گفت

علي در بستر ختم رسل خفت

علي جوشن به تن پويد بي پشت

علي در جنگ عمر و عبود كشت

علي بگذاشت بر دوش نبي پا

علي خورشيد را بر كند از جا

علي بازوي ديو نفس بسته

علي در كعبه بت ها را شكسته

علي اسلام را در صدر تابيد

علي در بدر هم چون بدر تابيد

علي دين است و قرآن است و احمد

علي يعني علي يعني محمّد (ص)

ولي الله اعظم ركن دين اوست

اولوالامر تمام مسلمين اوست

كه قرآن مي كند وصف خضوعش

ز خاتم بخشي و حال ركوعش

هزاران سلسله آوارۀ اوست

حديث منزلة دربارۀ اوست

گُهر از سلُمك سلمي فشانم

حديث لحمك لحمي بخوانم

عدم بود و عدم بود و عدم بود

كه حيدر با محمّد (ص) همقدم بود

دُر توحيد افشاندند با هم

خدا را هر دو مي خواندند با هم

علي داد از ولادت با نبي دست

نبي عقد اخوّت با علي بست

علي در چرخ ماه انجمن بود

شنيدي مهر با او هم سخن بود

اگر خورشيد حرفي با علي گفت

يقين دارم كه تنها با علي گفت

نمي دانم كه بودم چيستم من

اگر پرسيد ياران كيستم من

نه صوفّيم نه سالوِس ريايي

نه وهّابي نه بابي نه بهايي

نه آن را و نه اين را دوست دارم

اميرالمؤمنين را دوست دارم

نه در دل هست مهري ز آن سه يارم

نه با اهل سقيفه كار دارم

مسلمانم مسلمان غديرم

ص: 587

اميرالمؤمنين باشد اميرم

بود خاك در او آبرويم

غلام يازده فرزند اويم

دلم از خردسالي با علي بود

سخن ناگفته ذكرم يا علي بود

چو از اوّل گِلم را مي سرشتند

بر آن گِل نام مولا را نوشتند

ولاي مرتضي بود و گِل من

علي بود و علي بود و دل من

سرم در هر قدم خاك رهش باد

كه مادر يا علي گفت و مرا زاد

چو پا در عالم خاكي نهادم

برون آمد خروشي از نهادم

سراپاي وجودم با علي بود

خروشم بانگ يا مولا علي بود

لب خاموشم از مولا علي گفت

مؤّذن هم به گوشم يا علي گفت

به عشق مادر از آن رو اسيرم

كه با اشك ولايت شيرم

مرا اندر غدير عشق زادند

سرشك شوق و شير عشق دادند

سرشك و شير با خونم عجين شد

تولاّي اميرالمؤمنين شد

مرا شير ولايت داد مادر

مرا با عشق حيدر زاد مادر

ولايت روح را آب حيات است

ولايت خَلق را فلك نجات است

ولايت گوهر درياي نور است

ولايت همدم موسي به طور است

ولايت هديه رب جليل است

ولايت رهنماي جبرئيل است

ولايت گُل بر آرد از دل خار

ولايت ميثم است و چوبۀ دار

ولايت يعني از حيدر حمايت

ولايت يعني از عترت روايت

ولايت يعني از جان دست شستن

به موج خون رضاي دوست جستن

ولايت يعني از گهواره تا گور

طريق عترت از روي خط نور

ولايت بستگي دارد به فطرت

ولايت خطّ قرآن است و عترت

به قرآن، قول پيغمبر همين است

تمام دين اميرالمؤمنين است

به حقّ حق همين است و جز اين نيست

ص: 588

كه هر كس را ولايت نيست دين نيست

تو را گر مهر مولا نيست در دل

ز طاعات و عباداتت چه حاصل

اگر گيري وضو با آب زمزم

اگر سجّاده گردد عرش اعظم

اگر گويي اذان بر بام افلاگ

گر از تكبير گردد سينه ات چاك

اگر ضرب المثل گردد خضوعت

به حمد و قل هو الله و ركوعت

اگر در سجده صدها سال ماني

خدا را از درون خسته خواني

اگر باشد به توحيدت تعهّد

اگر گردي شهيد اندر تشّهد

مبادا بر نماز خود بنازي

ولايت گر نداري بي نمازي

گرفتم اينكه مانند تن و جان

وجودت شد يكي با كُّل قرآن

همه آيات آن را خواندي از بر

ز باء اوّلين تا سين آخر

اگر مهر شه مردان نداري

به قرآن بهره از قرآن نداري

محمّد (ص) شهر علم است و علي در

ز در در شهر وارد شو برادر

هر آنكو نايد از در دزد باشد

كه در محشر جحيمش مزد باشد

مرا غرق تجّلا كن علي جان

مرا مست تولّا كن علي حان

ز جام معرفت سيراب گردان

چو شمع محفل خود آب گردان

اَگر آلوده ام دل بر تو بستم

و گر خارم كنار گُل نشستم

نمك پروردۀ خوان تو هستم

نمك خوردم نمكدان را شكستم

اگر خار و پستم، تو عزيزي

مبادا آبرويم را بريزي

اردتمند زهراي بتولم

قبولم كن قبولم كن قبولم

كيم من «ميثم» بي دست و پايي

گنه كاري تهي دستي گدايي

بگو دشمن كشد بر اوج دارم

اميرالمؤمنين را دوست دارم

شماره 3

امين وحي طبع من بيا به لاله زارها

بگير اوج و پر بزن به گرد شاخسارها

ص: 589

بريز دُر زهر طرف به طرف جويبارها

بيار شعر ناب خود به بزم گلعذارها

بخوان قصيده از علي به شيوۀ هزارها

كه جان به هر نفس كنم فدات بارها

بيا به محفل ولا درُي فشان سري بزن

ز دست ختم انبيا شراب كوثري بزن

ز ديده گوهري فشان به سينه آذري بزن

دمي بيا غمي ببر دلي ستان پري بزن

به وصف مرتضي علي نواي ديگري بزن

بشو ز جان غبارها ببر ز دل قرارها

نزول رحمت خدا به دامن كوير شد

علي علي علي بگو كه موسم غدير شد

امام كشور ازل الي الابد امير شد

به كبريا سفير شد به مصطفي وزير شد

محّب او شد عزيز شد عدوي او حقير شد

به قلب اين نشاط ها به چشم اوست خارها

مبارك است بر همه نزول رحمت خدا

كمال يافت دين حق به نام حجّت خدا

ولايت علي بود تمام نعمت خدا

اطاعت علي بود قرين طاعت خدا

محبّت علي بود همان محبّت خدا

خزان باغ دل شود به مهر او بهارها

مراسم غدير را خدا گرفته در زمين

به اشرف پيمبران خطاب مي كند چنين

كه اي رسول كبريا علي است بر تو جانشين

علي است پير انبيا علي است مير مؤمنين

علي بود مدار حق علي بود قرار دين

علي است شهريار كُلّ به كلّ شهريارها

مقام كلّ انبيا مقام نيست بي علي

قيام خيل قائمين قيام نيست بي علي

در آسمان و در زمين نظام نيست بي علي

بناي محكم تو را قوام نيست بي علي

رسالت تو نزد ما تمام نيست بي علي

كمال دين علي بود به عمر روزگارها

ص: 590

چو بر نبي خطاب شد كلام حيّ ذوالمنن

ستاد بين مسلمين چنانكه مه در انجمن

گرفت جان خويش را به روي دست خويشتن

به خطبه اي بليغ تر ز حدّ معجز سخن

چنان به وصف مرتضي فشاند گوهر از دهن

كه هوش برد از سر طوايف و تبارها

الا همه مواليان چه انتها چه ابتدا

شويد گوش سر بسر رسول مي دهد ندا

كه بر تمام خلق ها رسيده حكم از خدا

هر آنكه را منم نبي علي بر اوست مقتدا

علي است رهبر همه علي است مشعل هُدا

علي است آنكه حق از او گرفته اقتدارها

علي است آنكه كعبه شد مزّين از ولادتش

علي است آنكه هر نبي بود به او ارادتش

علي است آنكه هر وصي بود از او سعادتش

علي است آنكه يافت جان عبادت از عبادتش

علي است آنكه بر همه عيان بود سيادتش

علي است مير و فاتح تمام كارزارها

به ذات حّي لم يزل سفير نيست جز علي

به من كه خود پيمبرم وزير نيست جز علي

به مؤمنات و مؤمنين امير نيست جز علي

صراط مستقيم را مسير نيست جز علي

به سرّ هو به راز حق خيبر نيست جز علي

علي است واقف از ازل ز رمز و راز كارها

علي است آنكه بدر شد به حمله اي مسخّرش

علي است آنكه در اُحد ستود حّي داورش

علي است آنكه عمرو شد جدا به تيغ او سرش

علي كه فخر مي كند خدا به فتح خيبرش

خوشا كسي كه اين بود امام و رهبرش

كه اوست در صف جزا قسيم نور و نارها

سلام بر تو يا علي كه جانِ جانِ عالمي

ص: 591

تو عبد ذات خالقي تو خالقي مجّسمي

تو خطاب مبرمي تو هم كتاب محكمي

تو عين ولام و ياء نه، تو كلّ اسم اعظمي

تو صاحب اختيار حق به حقّ حق مسلّمي

بود به دستت از خدا تمام اختيارها

تو از تمام انبيا به غير مصطفي سري

تو بحر فضل را دُري تو شهر علم را دري

تو از رسل فراتري تو با نبي برادري

تو جانشين احمدي تو بر صحابه سروري

تو مقتدا، تو رهنما، تو مرتضي، تو حيدري

خداي را رسول را به توست افتخارها

علوم دهر، حرفي از روايت تو يا علي

نجوم چرخ جلوه اي ز آيت تو يا علي

وجود، ظرف كوچك عنايت تو يا علي

كتاب پنج انبيا حكايت تو يا علي

بس است كلّ خلق را ولايت تو يا علي

كه مي كند جحيم را چو قلب لاله زارها

منم كه با ثناي تو چكامه آفريده ام

هر آنچه گفتم از ازل خود از شما شنيده ام

به مهر تو كشيده ام اگر نفس كشيده ام

هماره بوده مدح تو مرام و مشي و ايده ام

اگر بود به هر نفس هزارها قصيده ام

فضايل تو را يكي نگفتم از هزارها

منم مديحه خوان تو بيان محكمم بده

ز يك شرارۀ غمت نشاط عالمم بده

كليم كن زبان گشا مسيح كن دمم بده

به سينه آتشم فشان به ديده زمزمم بده

چو «ميثم» تو گشته ام زبان ميثمم بده

خوشم كه اين زبان مرا كشد به اوج دارها

شماره 4

امروز روز عيد خدا روز يا علي است

نقل دهان خلق و كلام خدا علي است

فرياد جنّ و انس و ملك يكصدا علي است

ص: 592

جبريل را ترانۀ يا مرتضي علي است

نزديك و دور هر كه بر هر جاست با علي است

شور و دعا و زمزمه و ذكر ما علي است

اي جبرئيل وحي ز مولا علي بگو

امشب بگرد دور علي يا علي بگو

عيد بزرگ خالق و خلقت خجسته باد

جشن سرور احمد و امّت خجسته باد

آواي وحي و مژدۀ رحمت خجسته باد

صوت خوش منادي وحدت خجسته باد

روز زمامداري عترت خجسته باد

اكمال دين تمامي نعمت خجسته باد

اين قول احمد است چه نيكو روايتي

يوم الغدير افضل اعياد امّتي

عيد غدير عيد خداوند اكبر است

عيد غدير عيد بزرگ پيمبر است

عيد غدير عيد تولّاي حيدر است

عيد غدير عيد بتول مطهّر است

عيد غدير عيد امامان سراسر است

عيد غدير از همه اعياد برتر است

عيد كمال و دانش و عرفان و بينش است

عيد من و تو نه، عيد همه آفرينش است

ساقي به جام ريز شراب ولايتم

سيراب كن زكوثر ناب ولايتم

سرمست كن ز شعر كتاب ولايتم

بر رخ صفا بده ز گلاب ولايتم

من عبد بو تراب و تراب ولايتم

پيوسته التجاست به باب ولايتم

امشب دعاي هر شب من مستجاب شد

روحم كبوتر حرم بو تراب شد

جان زنده از ترانۀ روح الامين شده

صحراي خشك چشمۀ عين اليقين شده

دشت غدير كعبۀ اهل يقين شده

گلخانۀ ولايت حبل المتين شده

مولا علي امام همه مسلمين شده

عيدي شيعه آيۀ اكمال دين شده

هان اي غديريان هله بي حّد و بي عدد

گوييد يكصدا همگي يا علي مدد

ما دل به مهر حيدر كرّار باختيم

با ناي جان نواي ولايت نواختيم

ص: 593

چون شمع در شرار محبّت گداختيم

خود را به مكتب علي و آل ساختيم

بر همه كه بر عقيدۀ ما تاخت تاختيم

با خطبۀ غدير علي را شناختيم

تا شيعه ايم بار ولايت به دوش ماست

اين خطبه تا قيام قيامت به گوش ماست

غير از علي كه هم سخن آفتاب شد

غير از علي كه جان پيمبر خطاب شد

غير از علي كه صاحب علم الكتاب شد

غير از علي كه فاتح اسلام ناب شد

غير از علي كه روي زمين بو تراب شد

غير از علي كه منقبتش بي حساب شد

غير از علي كه يك تنه در جنگ پا فشرد

دور رسول گشت و نود بار زخم خورد

غير از علي كه خوانده محمّد (ص) برادرش

غير از علي كه فاطمه بوده است همسرش

غير از علي كه داده خدا فتح خيبرش

غير از علي كه بوده نبي مدح گسترش

غير از علي كه زير لوا هست محشرش

غير از علي كه زينب كبري است دخترش

غير از علي كه مادرش او را به كعبه زاد

غير از علي كه قاتل خود را پناه داد

شيري كه سر گرفت ز عمر و دلير كيست

ميري كه بود مونس فرد فقير كيست

پيري كه گشت همدم طفل صغير كيست

مردي كه ديو نفس ورا شد اسير كيست

در بيشۀ شجاعت و ايثار، شير كيست

بر مسلمين به جان پيمبر امير كيست

انصاف كو مروّت و مردانگي كجاست

آيا لباس كعبه بر اندام بت رواست؟!

مولاي اولياي خدا كيست جز علي

گيرنده لواي خدا كيست جز علي

دست گره گشاي خدا كيست جز علي

ص: 594

مصداق هل اتيِ خدا كيست جز علي

ممدوح انّماي خدا كيست جز علي

روي خدا نماي خدا كيست جز علي

مرد نبرد خيبر و ننگ اُحد كجا

حيدر كجا فراري جنگ اُحد كجا؟!

ياري كه خفت جاي رسول خدا علي است

ممدوح جبرئيل به ارض و سما علي است

الاّ علي پس از سخن لافتي، علي است

ركن و مقام و مروه و سعي و صفا علي است

قرآن، نماز، ذكر، عبادت، دعا علي است

دنيا بدان كه رهبر و مولاي ما علي است

مرد غدير پيرو خطّ سقيفه نيست

با غصب منبر نبوي كس خليفه نيست

زخم جگر به شعر مداوا نمي شود

با صد قصيده عقدۀ دل وا نمي شود

هر سامري خليفۀ موسي نمي شود

اعمي دليل مردم بينا نمي شود

نادان زعيم عالم دانا نمي شود

غير از علي امام به زهرا نمي شود

«ميثم» به مهر حيدر كرّار منجلي است

پيغمبرش محمّد (ص) و مولاي او علي است

شماره 5

جبرئيل وحي طبعم باز بال و پر گرفته

باز بال و پر گرفته زندگي از سر گرفته

زندگي از سر به عشق ساقي كوثر گرفته

ساقي كوثر كه فيضش خلق را در برگرفته

شهريار ملك جان ها رهبر فرد جهان ها

حكمران آسمان ها شمع سوزان زمان ها

خيز و از خم غدير او بزن جام بلا را

قدسيان را بر سر از شوق علي (ع) شور افتاده

آسمان گل بوسه بر خاك غدير خم نهاده

يپك حق در محضر احمد به تعظيم ايستاده

رخ نموده لب گشوده دل ربوده حال داده

از خدا بر لب پيامش بر نبي ذكر سلامش

ص: 595

با علي (ع) عشق مدامش ذكر خاص و فيض عامش

در حضور مصطفي سر داده مدح مرتضي را

نخل طوبي در زمين و آسمان بر مي فشاند

آسمان بر خاك ، دامن دامن اختر مي فشاند

يا امين وحي در بزم علي (ع) پر مي فشاند

نقل بلغ بر سرو روي پيمبر (ص) مي فشاند

مصطفي لب باز كرده حرف دل ابراز كرده

دم به دم اعجاز كرده مدح مولا ساز كرده

كرده خوشبو با مديحش غنچه معجز نما را

وادي تفتيده صحرا و گرما بيش از حد

منبر از چوب جهاز اشتران گوينده احمد (ص)

مستمع حجاج و عنوان سخن فرمان سرمد

داده انصار و مهاجر را ندا شخص محمد (ص)

كي بقاتان آرزويم وي گرائيده به سويم

بشنويد اينك بگويم هر كه من مولاي اويم

خوانده مولا از براي او علي (ع) شير خدا را

گر به قدر عمر دنيا كس كند حق را عبادت

روز و شب او را بود ذكر و نماز و روزه عادت

در صفا و مروه اش حاصل شود فيض شهادت

بي تولاي علي (ع) هرگز نمي بيند سعادت

دشمن دادار باشد كافري غدار باشد

حق از او بيزار باشد تا ابد در نار باشد

يا رب از خط ولاي او جدا مگذار ما را

اي مهاجر اي همه انصار پاك و حق پرستم

خوب مي دانيد ياران من همان پيغمبر(ص) استم

كز پي ارشادتان با حق از اول عهد بستم

اين علي (ع) كه دست خيبر گير او باشد بدستم

پاي تا سر داور است اين هستي پيغمبر (ص) است اين

مسلمين را رهبر است اين حيدر است اين حيدر است اين

ص: 596

خوب بشناسيد اين تنها وصي مصطفي را

اين علي (ع) مخلوق اول بوده خلاق مبين را

اين علي پيش از خلايق خوانده رب العالمين را

اين علي دارد زمام آسمان ها و زمين را

اين علي استاد و مرشد بوده جبريل امين را

اين علي حق اليقين است اين علي حبل المتين است

اين علي فتح المبين است اين علي حصن حصين است

اين علي پيش از ولادت بوده رهبر انبيا را

اين علي با حق و حق برگرد او گردد هماره

اين علي از حق و حق از او نميگيرد كناره

اين علي از خاك برافلاكيان دارد نظاره

اين علي جان گيرد و جان مي دهد با يك اشاره

اين علي غيب و شهود است اين علي شمع وجود است

اين قعود است اين ركوع است اين سجود است

اين علي كامل كند با مهر خود دين شما را

بي ولاي مرتضي نخل عبادت بر ندارد

آتش است و حاصلي جز دود و خاكستر ندارد

بي كس است آن كس كه در روز جزا حيدر ندارد

سر فراز است آن كه دست از دامن او بر ندارد

باش يا الله يا رب با علي همراه يا رب

وال من والا يا رب عاد من عاداه يا رب

كن اجابت از براي ابن عمم اين دعا را

يا علي اي بر سر دستت زمام آسمان ها

اي خدائي داده حي لامكانت در مكان ها

اي به گردون گوي چوگان ولايت كهكشان ها

نقل تو نقل سخنها ذكر تو ورد زبان ها

تو علي مرتضائي حيدري خيير گشائي

عبد پا تا سر خدائي نه خدائي نه جدائي

ص: 597

كبريائي كن كه عالم در تو بيند كبريا را

اي كف پاي تورا گلبوسه از مهر نبوت

ناقه ات را ساربان گرديده ايثار و فتوت

نقش سم دلدلت تصويري از عدل و مروت

بسته حق بين تو و خير البشر عقد اخوت

سايه تيغت عدالت آيه عشقت رسالت

پايه قصرت جلالت مايه حبت اصالت

نسبتي نبود به هم مهر تو و نسل خطا را

من نه مغرور از نماز و روزه و حجو زكوتم

نيست جز مهر تو و اولادتو خط نجاتم

با تو بودم با توهستم در حيات و در مماتم

گشته گم در بحر غفران تو كوه سياتم

اي به دامان تو دستم هر كه بودم هر چه هستم

(ميثم) دل بر تو بستم بر سر راهت نشستم

دست گير از لطف ، اين افتاده و بي دست و پا را

 

شماره 6

فردوس به صحراي كوير آمده امروز

يا با نفس صبح عبير آمده امروز

فرمان ز خداوند غدير آمده امروز

پيغمبر (ص) اسلام بشير آمده امروز

عيد است ولي عيد غدير آمده امروز

حيدر به همه خلق امير آمده امروز

اصحاب ، رس رود ارس را بگذاريد

در عيد علي (ع) دل به محمد (ص) بسپاريد

عيد است ولي عيد خداوند قدير است

عيدي است كه پيغمبر اسلام بشير است

عيدي است كه حيدر به همه خلق امير است

عيدي است كه بر جان عدو نار سعير است

اين عيد نه نوروز ، نه مرداد ، نه تير است

اين عيد غدير است غدير است غدير است

حق است كه از پاره دل گل بفشانيد

ص: 598

تا عيدي خود را ز محمد (ص) بستانيد

عيدي كه ز معبود رضايت شده كامل

انوار جهانگير هدايت شده كامل

از سوي خدا لطف و عنايت شده كامل

با نطق نبي امر وصايت شده كامل

آئين پيمبر (ص) به نهايت شده كامل

ابلاغ رسالت به ولايت شده كامل

جبريل دل از خواجه عالم بربايد

با نغمه اكلمت لكم دينكم آيد

حكم آمده از خالق دادار ، محمد (ص)

ابلاغ كن از لعل گهربار ، محمد (ص)

اي دست خداوند تو را يار ، محمد (ص)

برگير عنان ناقه نگهدار ، محمد (ص)

مگذار رود قافله مگذار ، محمد (ص)

فرياد ز اعماق وجود آر ، محمد (ص)

اعلام كن اين حكم خداوند غدير است

بعد از تو علي (ع) بر همه خلق امير است

او شير خدا فاتح پيكار تو بوده

جان بر كف و پيوسته خريدار تو بوده

در غزوه ، احزاب و احد يار تو بوده

در حمله اشرار طرفدار تو بوده

در غار حرا شمع شمع شب تار تو بوده

شمشير تو و خالق دادار تو بوده

اين است كه يك لحظه تو را ترك نگفته

اين است كه در موج خطر جاي تو خفته

ظهر است و هوا شعله ، زمين گرم ، خدا را

بينيد همه تابش خورشيد و فضا را

آورده به ياد همگان روز جزا را

بگشوده پيمبر (ص) دو لب روح فزا را

يكباره ندا داد همه قافله ها را

نه قافله ها خلق زمين را و سما را

حجاج نه ، عالم شده سر تا بقدم گوش

ص: 599

با نطق دل آراي محمد (ص) همه خاموش

منبر ز جهاز شتران حكم ز داور

داننده و گوينده ان حكم پيمبر (ص)

عنوان سخن رهبري ساقي كوثر

شمشير نبي شير خدا فاتح خيبر

كاي خلق بدانيد همه تا صف محشر

از ابيض و از اسود و از اصفر و احمر

هر كس كه منم بر وي و بر نفس وي اولا

او راست علي (ع) ابن عمم رهبر مولا

اين دست قدير است قدير است قدير است

بر خلق بشيراست بشير است بشير است

پيوته نذير است نذير است نذير است

خورشيد منير است منير است منير است

دانا وبصير است بصير است بصير است

تا حشر امير است امير است امير است

اين حج و زكوه است و صلوه است صيام است

تا حشر امام است امام است امام است

اين است كه بر دوزخ و بر نار قسيم است

اين است كه تاحشر زعيم است زعيم است

اين بر همه اسرار، عليم است عليم است

اين آيت عظماي خداوند عظيم است

اين است كه مهرش همه جنات نعيم است

اين است كه بغضش شرر نار جحيم است

اين است كه از نار بشر را برهاند

در حشر شما را به محمّد (ص) برساند

اي مردم عالم به علي روي بياريد

بر خاك علي (ع) چهره طاعت بگذاريد

بر صفحه دل نام علي (ع) را بنگاريد

ميراث نبي را به وصيش بسپاريد

از غير علي (ع) غير علي (ع) دست خدا را بفشاريد

اين نصّ كلام الله و اين قول رسول است

با مهر علي (ع) طاعت كونين قبول است

اين جا نبي اصل نبي دست اله است

ص: 600

بي دوستيش هر چه ثواب است گناه است

در حشر تباه است تباه است تباه است

اين است كه بر لشگر دين مبر سپاه است

اين است كه بر خلق پناه است پناه است

قرآن و خداوند گواه است گواه است

كامروز زمعبود عنايت شده كامل

توحيد و نبوت به ولايت شده كامل

اين است اميري كه خدا خوانده اميرش

اين است وزيري كه نبي خوانده وزيرش

اين است بشيري كه رسل بوده بشيرش

اين است بصيري كه خرد خوانده بصيرش

اين است بزرگي كه بزرگيست حقيرش

اين است صراطي كه نجات است مسيرش

بودند علي (ع) دوست اگر مردم عالم

بالله قسم خلق نمي گشت جهنم

سرچشمۀ لطف و كرم و جود علي (ع) بود

از روز ازل شاهد و مشهود علي (ع) بود

بر لوح و قلم مقصد و مقصود علي (ع) بود

در ارض و سما عابد و معبود علي (ع) بود

بر خيل ملك ساجد و مسجود علي (ع) بود

تا هست علي (ع) باشد و تا بودعلي (ع) بود

مردم ، علي (ع) و آل علي (ع) مشعل نورند

بي نور علي (ع) مردم عالم همه كورند

ما غير علي (ع) در دو جهان يار نداريم

داريم علي (ع) را به كسي كار نداريم

با دشمن او جز سر پيكار نداريم

بيم از ستم و طعنۀ اغيار نداريم

جز دوستي حيدر كرّار نداريم

بي او همه هيچيم و خريدار نداريم

روزي كه سرشتند بعالم گل ما را

دادند همان لحظه بحيدر دل ما را

اي جان نبي جان دو عالم به فدايت

جنّ و ملك و حوري و آدم به فدايت

ص: 601

ارواح رسولان مكرم به فدايت

صد موسي و صد عيسي مريم به فدايت

لوح و قلم و عرش معظم به فدايت

هر چند نيم قابل من هم به فدايت

تا هست زبان سخن و نطق و سپاسم

بالله قسم جز تو اميري نشناسم

اي همدم ما پيش تر از آمدن ما

اي مُهر تولاي تو نقش كفن ما

با مِهر تو حق روح دميده به تن ما

با حّب تو جان باز رود از بدن ما

روزي كه زبان يافت توان در دهن ما

شد نام دل آراي تو اول سخن ما

(ميثم) نه، همه شفيته دار تو هستند

خاك قدم ميثم تمار تو هستند

شماره 7

اي مبارك آيه ي اكمال دين عيدت مبارك

اي غدير اي عيد كلّ مسلمين عيدت مبارك

اي امين وحي، جبريل امين، عيدت مبارك

آسمان چشم دلت روشن زمين، عيدت مبارك

شيعه ي مولا اميرالمؤمنين، عيدت مبارك

يا علي اي مصطفي را جانشين عيدت مبارك

عيد اهل آسمان جشن زميني هاست امشب

ذكر كلّ آفرينش يا علي مولاست امشب

عيد قرآن، عيد عترت، عيد دين، عيد هدايت

عيد امّت، عيد شيعه، عيد جود، عيد عنايت

عيد «اتممتُ عليكم نعمتي» عيد ولايت

عيد عفو و عيد رحمت عيد لطف بي نهايت

عيد از مولا اميرالمؤمنين كردن حمايت

روي برگ هر گياهي نقش بسته اين روايت

كاي تمام خلق! نازل آيه ي اكمال دين شد

شير حق، نفس نبي، حيدر اميرالمؤمنين شد

كيست تا بي پرده وجه خالق داور ببيند

در غدير خم گل لبخند پيغمبر ببيند

از جهاز اشترانش زير پا منبر ببيند

بر فراز دست ختم الانبيا حيدر ببيند

ص: 602

شافع محشر ببيند ساقي كوثر ببيند

هادي و رهبر ببيند سيّد و سرور ببيند

اي تمام مؤمنات و مؤمنين مولا مبارك

اين ولايت بر اميرالمؤمنين بادا مبارك

يا محمّد (ص) حكم، حكم خالق يكتاست بلّغ

يا محمّد (ص) جاي ابلاغت در اين صحراست بلّغ

يا محمّد (ص) آفرينش بي علي تنهاست بلّغ

يا محمّد (ص) اين علي نوح و جهان درياست بلّغ

يا محمّد (ص) اين علي بر مؤمنين مولاست بلّغ

يا محمّد (ص) بعد تو حاميّ او زهراست بلّغ

يا محمّد (ص)، بي علي دين مرده قرآن جان ندارد

هر كه با او عهد خود را بشكند ايمان ندارد

دينِ بي مهر علي دين نيست كفر است و ضلالت

بي علي ممكن نگردد بر تو ابلاغ رسالت

بر تولاّي علي كن كُلّ امّت را دلالت

كوه طاعت بي ولاي او بود كوه خجالت

نيست جز در شأن او اين عزّت و قدر و جلالت

در قضاوت، در فتوّت، در مروّت، در عدالت

اوست عارف، اوست واقف، اوست كامل، اوست عادل

اوست اوّل، اوست آخر، اوست واصل، اوست فاصل

يا اميرالمؤمنين اينك به عالم رهبري كن

بر سران كلّ خلقت سر برآر و سروري كن

تو ولّي داور استي داوري كن داوري كن

آفتاب ملك جان ها! با فروغت دلبري كن

از غدير خم بتاب و تا ابد روشنگري كن

آفتاب و ماه نَه هفت آسمان را مشتري كن

اي غدير خم كنار مصطفي غار حرايت

اي محمّد (ص) مدح خوانت اي خدا مدحت سرايت

اي وليّ الله، عين الله، وجه الله اعظم

اي در انگشتت زمام اختيار كلِّ عالم

اي رسالت از تو باقي اي ولايت از تو محكم

ص: 603

اي كه از خاك سر كوي تو آدم گشته آدم

اي شده در آسمان مهمان تو عيسي ابن مريم

هر مؤخرّ را مؤخرّ هر مقدّم را مقدّم

چهره بگشا تا ببينندت كه وجه كبريايي

سجده كن بهر خدايت تا نگويندت خدايي

يا علي تنها تو را بايد تو را بايد زعامّت

تو امامت كن امامت كن امامت كن امامت

لقمه اي از سفره ي احسانِ تو كوه كرامّت

گوشه اي از صحنه ميدان تو، كلِّ قيامت

طاعت كونين بي مهرت ندامّت در ندامّت

انبيا با گفتن قد قامّتت بستند قامت

گفته در قرآن خدا مدح و ثنايت را علي جان

منبر ختم رسل بوسيده پايت را علي جان

تو جمال بي مثال حيّ سبحاني علي جان

دست حقّ، بازوي احمد، قلب قرآني علي جان

در بهشت تن رسول الله را جاني علي جان

تو تمام دين حق، تو كلِّ ايماني علي جان

هل اتي و كوثر و نوريّ و فرقاني علي جان

هر چه گويم در ثنايت بهتر از آني علي جان

جان حق، جانان حق، آيين حق، ايمان حقيّ

مؤمنين را حق بود ميزان و تو ميزان حقيّ

ميوه ي مدح تو در بستان سبز وحي رويد

مصطفي بايد وضو گيرد لب از كوثر بشويد

لب گشايد، دل ربايد، دِر فشاند، گل ببويد

تا كه اوصاف تو را بر دخترش زهرا بگويد

نازم آن چشمي كه هر جا باز شد روي تو جويد

خصمت از بخل و حسادت گو بنالد گو بمويد

هر كه در دل دوستيّ ساقي كوثر ندارد

ذّلتش اين بس كه در روز جزا حيدر ندارد

بارها بايد كه ديوار حرم همچون در آيد

ص: 604

قرن ها بايد كه چون بنت اسدها مادر آيد

چشمه چشمه اشگ شوق از چشمه ي زمزم برآيد

بانگ خير مقدم كعبه به عرش داور آيد

بهر استقبال، اوّل در جهان پيغمبر آيد

تا به عالم يك اميرالمؤمنين ديگر آيد

اوست پير آفرينش اوست مير آفرينش

اوست شمشير الهي اوست شير آفرينش

كيستم من يك مسلمانم مسلمان غديرم

غرق در بحر عنايات خداوند قديرم

پيشتر از بودنم عشق علي كرده اسيرم

مهر مولا دستيارم لطف مولا دستگيرم

جز اميرالمؤمنين نبود در اين عالم اميرم

خاك پاي اهلبيتم كس مپندارد حقيرم

«ميثم» اين خاندان استم چه بيم از دارِ دارم

با اميرالمؤمنين فرداي محشر كار دارم

شماره 8

دوباره مي كشد از دل سفير وحي، صفير

كه جشن عيد گرفته خدا به خُمّ غدير

مواليان همه بر پا كه با ترانه ي وحي

كنيم آيه ي اكملت دينكم تفسير

به مؤمنين كند اعلام عقل كلّ احمد

كه تا خداست خدا بر شما علي است امير

كسي امام بود بر همه مسلمانان

كه علم دارد و اخلاص دارد و شمشير

به مؤمنين شده آزادي امير امروز

كه ديو نفس، ورا لحظه اي نكرده اسير

كسي كه بود امام و امير، پيش از خلق

دوباره گشته امام و دوباره گشته امير

كسي به كشور قرآن امير مي بايد

كه دين به دون تولاّي او شود تكفير

تمام دين به همان معني تمام، علي است

به هر كسي كه مسلمان بود امام، علي است

نبود هيچ، فقط ذات پاك داور بود

علي امام و رسول خدا پيمبر بود

رسول، سير به درياي نور حق مي كرد

علي به آنچه كه بود و نبود رهبر بود

ص: 605

علي معلّم جبريل بود و ميكائيل

علي مدرّس خيل ملك سراسر بود

علي تمام نبيّ و نبي تمام علي

رسول، حيدر و حيدر رسول ديگر بود

هنوز از پدر و مادر نبود نشان

كه با رسول خدا مرتضي، برادر بود

بسان طاق دو ابرو كه در كنار همند

و يا دو چشم كه با يكدگر برابر بود

و يا دو آينه در پيش روي يكديگر

يقين كنيد كه يك روح در دو پيكر بود

قسم به احمد و حيدر قسم به جان بتول

رسول، نفس عليّ و علي است نفس رسول

غدير عيد خداوند و عيد خلق خداست

غدير عيد عليّ و محمّد (ص) و زهراست

غدير عيد كتاب است و عترت و سنّت

غدير عيد حسن، عيد سيّدالشّهداست

غدير مُهر خدا بر نبوّت نبوي

غدير مِهر علي در تمامي دل هاست

غدير عيد كمال رسالت احمد

غدير بعثت دوّم غدير غار حراست

غدير با همه گرماي سخت و سوزانش

خنك كننده ي دل هاي دوستان خداست

غدير مرز وسيعي ميان ظلمت و نور

غدير خاطره ي عمر خواجه ي دو سراست

غدير عيد بزرگي كه چارده قرن است

چو آفتاب درخشيد است و ناپيداست

براي خلق به ملك خدا امير يكي است

محمّد و علي و شيعه و غدير يكي است

بهشت وحي، خزان بود اگر غدير نبود

به گلّه، گرگ، شبان بود اگر غدير نبود

نماز و روزه و حجّ و جهاد تا صف حشر

چو جسم بي سر و جان بود اگر غدير نبود

نه از كتاب خدا نور مي گرفت كسي

نه از رسول نشان بود اگر غدير نبود

جمال دين چو مه روي يوسف كنعان

ص: 606

به چاهِ كفر نهان بود اگر غدير نبود

زمام كشور ايمان و دين و عقل و خرد

به دست بي خردان بود اگر غدير نبود

به كوهسار غريبي فرشته ي توحيد

هميشه اشگ فشان بود اگر غدير نبود

به داوري كه نگهبانِ عزّت شيعه است

كه روز هجده ذيحجّه بعثت شيعه است

طلوع كوكب اسلام بي علي هرگز

دوام مكتب اسلام بي علي هرگز

از آن زمان كه پيمبر پيمبري كرده

گذشته يك شب اسلام بي علي هرگز

قبولي همه طاعات خلق در صف حشر

قسم به صاحب اسلام بي علي هرگز

كلام وحي كه توحيد و رحمت و نور است

گذشته از لب اسلام بي علي هرگز

به زهد و پاكي و اخلاص و بندگي مؤمن

شود مقرّب اسلام بي علي هرگز

نبوّت همه ي انبيا به نزد خدا

قسم به زينب اسلام بي علي هرگز

به پيروان مذاهب پيام من ببريد

تمام مذهب اسلام بي علي هرگز

اگر زپرتو توحيد مشعلي داريم

خداي داند و پيغمبر، از علي داريم

تمام خلقت عالم شد از براي علي

هزار مرتبه جانم شود فداي علي

خداي عزّوجل با علي چو خلوت كرد

هر آنچه گفت به او گفت با صداي علي

خدا به كتف نبي دست خود نهاد و عجب

كه جاي دست خدا گشت جاي پاي علي

خداي را به وجود علي قسم مي داد

نبي كه بود به لب هاي او دعاي علي

به چشم پاك رسول خداغ توان ديدن

خداي را به جمال خدا نماي علي

به كار ختم رسل هر كجا گره افتاد

خدا گشود به دست گره گشاي علي

اگر تمامي خلقت شود سراپا چشم

ص: 607

نگاه اوست به رخسار دلرباي علي

چگونه غير علي ديگري امام بود

لباس كعبه بر اندام بت حرام بود

به جنّ و انس و ملك پيرو مقتداست علي

كمال دين و همه نعمت خداست علي

تمام رحمت بي انتهاي حق اين است

كه در كنار محمّد (ص) امام ماست علي

به غزوه ي احد و بدر و خندق و خيبر

به زخم قلب رسول خدا دواست علي

به كعبه بت شكن است و به جنگ، مرحب كُش

به سجده اشگ فشان پاي نخل هاست علي

طبيب درد همه، دردمند جهل بشر

غريب، با همه كس يار و آشناست علي

صراط و محشر و ميزان و جنّت و كوثر

زنند روز قيامت صدا كجاست علي؟

زرهنمايي او مي گريزي اي بد بخت؟

نديده اي كه به جبريل رهنماست علي

علي تمامي دين است و دين ولايت اوست

تمام عرصه ي محشر به ظّل رايت اوست

اگر جهان طلبي لاله اي زروي علي

وگرنه جهاننگري گوشه اي زكوي علي

ببر نياز به مولا و ناز خضر مكش

كه هست آب بقا چشمه اي زجوي علي

تجسّم همه اوصاف انبيا پيداست

زقّد و قامت و رخسار و خُلق و خوي علي

زفيض دم، تن توحيد را روان بخشند

اگر بتان به لب آرند گفتگوي علي

اگر چه چشمه ي كوثر مبارك است ولي

خوشا كسي كه خورد كوثر از سبوي علي

هنوز خلقت جنبنده اي نبود كه بود

تمام ملك خدا، پر زهاي و هوي علي

به روز حشر كسي ناز مي كند به بهشت

كه سر زخاك بر آرد به جستجوي علي

خداي را به وجود علي دهيد قسم

ص: 608

كه خاك ميثم تمّار او شود «ميثم»

شماره 9

غدير عيد همه عمر با على بودن

غدير آينه دار على ولى الله ست

غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر

غدير نقش ولاى على به سينه ماست

غدير يك سند زنده ، يك حقيقت محض

غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست

غدير صفحه تاريخ وال من والاه

غدير آيه توبيخ عاد من عاد است

هنوز لاله اكملت دينكم رويد

هنوز طوطى اتممت نعمتى گوياست

هنوز خواجه لولاك را نداست بلند

كه هر كه را كه پيمبر منم ، على مولاست

بگو كه خصم شود منكر غدير ، چه باك

كه آفتاب ، به هر سو نظر كنى پيداست

چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش

خلافتى كه دوامش به كشتن زهراست

" حاج غلامرضا سازگار

شماره 10

عي_د هم_ه اعي_اد خ_دا عي_د غدي_ر است

عيدي است كه پيغمب_ر اس_لام بشير است

عيدي كه در آن عمر خطير است خطير است

عيدي است كه حيدر به همه خلق امير است

عيدي است كه از سوي خدا بهر محمّد

گ_ل واژۀ «اَك_مَلتُ لكُ_م دينُكُ_م» آم__د

تب_ريك در اين عي_د مؤي_د شده واجب

امري است مؤكد كه به احمد شده واجب

لطف و ك_رم از خ_الق سرم_د شده واجب

اب_لاغ ولاي_ت ب_ه محمّ_د شده واجب

صحراي غدير آمده صحراي قيامت

زيرا كه گرفته است خدا عيد امامت

ياران گل لبخند ز هر سو بفشانيد

بر خاك قدم هاي محمّد بنشانيد

در محضر احمد ز علي مدح بخوانيد

تا عي_دي خ_ود را ز محمّ_د بستانيد

با عطر ولايت دهن خويش بشوييد

تبريك به سادات بني فاطمه گوييد

در دست گرفته است نبي دست ولي را

ص: 609

اب_لاغ كن_د حك_م خ_داي ازل__ي را

افكنده به قلب همگ_ان، نور جلي را

ك_اي م_ردم عالم بشناسيد عل_ي را

فرم_ان خداون_د همي_ن است همي_ن است

هر كس كه منم رهبر او، رهبرش اين است

حك_م از ط_رف ذات خداون_د غدي_ر است

بر ختم رسل اي_ن علي ام_روز وزي_ر است

در حكم مدير است، مدير است، مدير است

بر خلق امي_ر است، امي_ر است، امير است

اين است كه شايسته اين قدر و مقام است

تا حشر ام_ام است ام_ام است ام_ام است

منشور خ_دا را همه امروز بخوانيد

دين غير تولاي علي نيست بدانيد

بر تخ_ت ولايت دگري را ننشانيد

فرم_ان خ_دا را ز ل_ب او بست_انيد

اين است كه بوده همه جا نفسِ اميرش

اين است ك_ز آغ_از خدا خوانده اميرش

اين است كه دين، دين نشود جز به ولايش

اين است ك_ز آغ__از خ__دا گفت_ه ثنايش

اين است كه قرآن شده مشتاق صدايش

اين است دلِ بست_ه اج_ابت به دع_ايش

غير از علي اسلام يدالله ندارد

با خويش محمّد اسدالله ندارد

اين بر همه مولاست بدانيد بدانيد

اين از همه اولاس_ت بدانيد بدانيد

اين همسر زهراست بدانيد بدانيد

اين دست الهي است ببينيد ببينيد

اين هست الهي است ببينيد ببينيد

اين نور عيان است عيان است عيان است

اين سرِّ نهان است نهان است نهان است

اين جان جهان است جهان است جهان است

اين بر ت_ن توحي_د روان است روان است

اين رهبر دين رهبر دين رهبر دين است

والله امي_ن است امي_ن است امين است

اي روي تو مرآت خداي تو علي جان

اي ذك_ر خداون_د ثن_اي تو علي جان

اي ملك خ_دا زير لواي تو علي جان

ص: 610

اي جان دو عالم به فداي تو علي جان

ت_و آين_ۀ غيب نم__ا غيب نم__ايي

تو روي خدا، روي خدا، روي خدايي

خصم تو به جز قعر سقر نيست سرايش

فرق_ي نب_وَد بي_ن عب_ادات و زن_ايش

نفرين ش_ود از خشم خداوند، دع_ايش

حق است كه ابليس كند گريه برايش

فردا شرر نار بود تشنۀ خونش

فرياد زند دوزخ از سوز درونش

ما مرد غديريم غديريم غديريم

ما ي_ار امي_ريم امي_ريم امي_ريم

صدبار اگر زنده شده باز بميريم

والله قسم خ_ط سقيفه نپذيريم

در مدح علي تا كه بخوانيم قصيده

بايد كه ز «ميثم» بستانيم قصيده

شماره 11

ساقي از خمّ ولايم بچشان باده كه امشب به تولاي علي مست شوم، بي خبر از هست شوم، عاشق يكدست شوم، سر بكشم، پر بكشم، حلقه ي اقبال زنم، از قفس خاكي تن بال زنم، لب به سخن باز كنم، خوانم و پرواز كنم، گويم و اعجاز كنم، بر دو جهان ناز كنم، مدح علي بر همه آغاز كنم، هان منم و عشق اميرم، به همين عشق اسيرم، كه كشد سوي غديرم، روم و دامن دلدار بگيرم، نگهي افكند آنگونه كه صد بار شوم زنده و صد بار بميرم، چه غديري، چه اميري، چه بشيري، چه مه و مهر منيري، چه قيامي، چه پيامي، چه امامي، چه مقامي، همه جا بحر عنايت، همه جا نور لايت، شده از خالق معبود روايت، كه بود عيد ولايت، ملك و حور و پري، ارض و سما، كوه و چمن، دشت و دمن، ريگ و حجر، نخل و شجر، جنّ و بشر، يكسره كوشند مگر تا شنوند، از دو لب ختم رُسل، فخر سُبل، هادي كل، مدح علي شير خدا را

ص: 611

*****

جبرئيل آمده از سوي خداوند تعالي، به رخش نور تجلي، به لبش حكم تولّي، كه الا ختم رسالت، گهر بحر جلالت، نبي امي خاتم، پدر عالم و آدم، صلوات از سوي حق بر تو بر آل تو هر دم، به علي باش مبلّغ، به تو امر از طرف خالق سرمد شده، بلّغ، برسان حكم خدا را، وَ بگو گفته ي ما را، كه خدا يار تو باشد، اگر امروز زبان را نگشايي و تولاي علي را به خلايق ننمايي و دل اهل ولا را نربايي، به خدايي كه تو را داده چنين قدر و جلالت، به تو و حيدر و آلت، همه ابلاغ تو باطل شود از بدو رسالت، بگشا لعل لب و بانگ به عالم بزن و سيطره ي كفر و دو رويي همه بر هم بزن از شير خدا دم بزن اينك بچشان بر همگان جام ولا را

****

چو شنيد اين سخن از پيك خدا خواجه ي عالم، شرف دوده ي آدم، نبي پاك و مكرم، همه توحيد مجسم، لب جانبخش مسيحايي او غنچه صفت باز شد از هم، كه الا اي همه حجاج، زن و مرد، ز پير و ز جوان، خُرد و كلان، باز بگيريد عنان، كز طرف ذات خداي دو جهان آمده فرمان، كه بگويم به شما آنچه شده وحي به من از سوي خلاق زمن، خلق در آن بركه شده جمع، چو پروانه كه بر دور و بر شمع، بفرمود نبي تا ز جهاز شتران گشت به پا منبر و چشم همه بر قامت پيغمبر و بگذاشت نبي پاي بر آن منبر و فرمود بسي حمد و ثناي احد داور و پس خواند يكي خطبه ي غرّاي ز هر نقص مبرا، به نوايي كه بسي بود دل آرا، به ندايي كه زن و مرد شنيدند ز لعل لبش آن طُرفه ندا را

ص: 612

*****

سخن ختم رسل برد ز سر هوش زن و مرد، سراپا همگان گوش، به جز نطق محمد همه خاموش، الا اي همه را بار ولايت به سر دوش، مبادا شود اين قصه فراموش، كه ناگاه نگاه نبي افتاد به رخسار علي، حجت حي ازلي، شير خداوند جلي، آن به خداوند ولي، فارس ميدان يلي، خواند ورا بر روي منبر به كنارش به چنان عزّ و وقارش، صلوات همه ي خلق نثارش، نگه ختم رسل سوي علي، شيفته ي روي علي، گشته ثناگوي علي، آي همه امت احمد بشتابيد و بياييد و ببينيد، همه دست علي را به سر دست محمد، دو لب خويش گشوده، دل يك خلق ربوده، كه هر آنكس كه منم رهبر و مولاش، بود تا ابدالدهر علي رهبر و مولاش، علي سرور و آقاش، علي حصن حصين است، علي سرّ مبين است، علي ياور دين است، علي يار و معين است، علي فخر زمان است، علي مير سماوات و زمين است، علي حبل متين است، امام است و امين است، همين است و همين است، علي رهبر و مولاست شما را

*****

علي صوم و صلات است، علي حج و زكات است، علي صبر و ثبات است، علي خضر حيات است،

علي نيت و تكبير، علي حمد و ركوع است، وَ قيام است و قعود است،

علي حج و علي كعبه، علي مروه، علي سعي و علي ركن و مفاف است و طواف است،

علي اول اسلام، علي آخر اسلام، علي محور اسلام، علي رهبر اسلام، علي سرور اسلام، علي ياور اسلام،

علي ردّ و قبول است، علي بحر عقول است، علي جان رسول است، علي زوج بتول است،

ص: 613

علي عرش و علي فرش، وَ علي مهر و علي ماه، وَ

علي آدم و نوح است، وَ خليل است و كليم است و مسيح است، علي يوسف و يعقوب و سليمان و علي يونس و خضر است،

علي فاتح بدر و اُحد و خيبر و احزاب،

علي اصل خطاب است، ثواب است و عِقاب است، ظهور است و حجاب است،

به ربّي كه كريم است و رحيم است و ودود است و غفور است و حليم است و عظيم است، خدا مثل علي شير ندارد، دو جهان مثل علي مير ندارد، نتوان يافت همانند علي گر چه بگرديد همه ارض و سما را

*****

 

غمگين اصفهاني

نوشت بر در و ديوار كلك قدرت حق

كه نوبت «زهق الباطل» است و «جاء الْحق»

از اين بشارت از ساكنان مركز خاك

سزد كه غلغله افتد به كاخ هفت طبق

رسيد عيد غدير و رسول (ص) امي را

پيام داد خداوند قادر مطلق

كه اي پيمبر (ص) از ما به كاينات، امير

شد آنكه نامش از نام من بود مشتق

نمودم از او بنيان شرع تو محكم

بدادم از او بازار دين خود رونق

بگو به خلق كه امروز حق ز رحمت محض

نمود شخص علي (ع) را خليفه ي مطلق

هر آنكه ننهد رو سوي او، بود ابله

هر آنكه پيچد سر ز امر او، بود احمق

ز فر و دادش خواهد گريخت ظلم و ستم

جهان ز عدلش خواهد گرفت نظم و نسق

رود ز عاطفتش احتراق از آتش

شود ز معدلتش اضطراب از زيبق

از اين عطيه ي عظمي يگانه ايزد پاك

ص: 614

به خلق نعمت خود را تمام كرد الحق

زهي جناب ترا پرده شهپر جبريل

خهي مكان ترا پايه طارم ازرق

سپهر، كشتي جاه ترا يكي لنگر

هلال، بحر جلال ترا يكي زورق

تراست مهر جهانتاب آتش كانون

تراست ماه ده و چار مهچه ي سنجق

تويي كه از پي خدمتگري خدامت

ببسته خود را در هفتمين فلك منطق

به يك اشاره ي تو مهر شد ز شرق به غرب

اگر كه ماه به دست رسول (ص) شد منشق

ز بعد حي قديم و پس از رسول (ص) كريم

تويي كه ذاتت از هر سبق بود اسبق

از آن زمان كه خداوند را خدايي بود

به حق حق كه تو بودي بحق خليفه ي حق

ز باي بسمله تا سين ناس مدحت تست

هزار مرتبه ديدم نبي 174 ورق به ورق

عجب نه تيغ تو بشكافت ار دل خصمت

هماره صخره ي صما شود ز صاعقه شق

ز رزمگاهت اگر موج خون نخورده به چرخ

نشسته تا بر زانو چرا فلك به شفق

يك از هزار نيارند گفت مدح ترا

دوصد ظهير و دو صد انوري، دوصد عمعق

ز عشق تست شباهنگ مي كشد فرياد

به ذكر تست شباويز مي زند حق حق

ز دامن تو اي دست حق، هر آن دستي

كه شد جدا، بود اولي برندش از مرفق

به چشم اهل نظر خاك راه و خاك درت

بود دو صد ره به از حرير و استبرق

به علم و دانش گرديده شهره زان برجيس

كه سالها به كتبخانه ي تو خواند سبق

ز تف تيغ تو خيزد ز روي دريا دود

ز شرم دست تو ريزد ز چهر ابر عرق

در آن هوا كه برافراشت عدل تو پرچم

ص: 615

نهاده بيضه كبوتر به چنگل باشق

ز بيم گرز تو نه قلعه ي فلك كنده

ز هفت دريا بر گرد خويشتن خندق

فلك به پاي خيول تو گشته مستهلك

جهان به بحر نوال تو گشته مستغرق

بود ز هجر تو بيمار ديده ي نرگس

شده ز عشق تو بردار پيكر زنبق

ز دوري درت اي آفتاب صبح اميد

شده است روزم تاريكتر ز شام غسق

هماره تا كه ببالد به خويشتن طاووس

هميشه تا كه بنالد به بوستان عقعق

هما به فرق محبانت افكند سايه

نهد به سينه ي اعدات آشيان لقلق

ماهراصفهاني

اين شنيدم در غدير خم به فرمان خدا

بر جهاز اشتران شد پيك رحمان مصطفي (ص)

امت خود را فراهم ساخت پيرامون خويش

تا نمايد جمله را با مظهر حق آشنا

پس در آن اثنا كمر بند علي (ع) را برگرفت

بر فراز آورد آن مه را به برج انما

آفتاب عالم آرا سر زد از برج رسول

تا به بخشد فيض عظمي بر تمام ماسوا

شد بچشم پير و برنا معني قرآن عيان

جلوه گر شد بر سر دست نبي (ص) دست خدا

بعد از آن با نام يزدان كرد آغاز سخن

غنچه آسا لب گشود از بهر مدح مرتضي (ع)

گفت خواهم اينك از ژرفاي درياي وجود

بر شما سازم درخشان گوهري را برملا

بعد از آن فرمود احمد (ص) كاي جماعت بعد من

اين علي (ع) باشد شما را سوي ايزد رهنما

هر كه را من رهنمايم بر صراط المستقيم

صهر من باشد علي (ع) بر او دليل و پيشوا

با علي (ع) باشيد در هر كار چون حق با عليست

واي بر آن كس كه سازد جانب حق را رها

ص: 616

اين علي (ع) باشد مرا بر حق پرستان يادگار

اين علي (ع) باشد به عالم پاي تا سر حق نما

اين علي (ع) باشد پس از من بر شما يار و معين

اين علي (ع) باشد پس از من بر شما مشكل گشا

اين علي (ع) يار ضعيفان ز پا افتاده است

يك جهان لطف است ورحمت عالمي صلح وصفا

در دل شب مي برد شام يتيمان را بدوش

روز روشن گر بود بر عالمي فرمانروا

از اسف بر خويش مي لرزد چو مي گريد يتيم

از تعب بر خويش مي پيچد چو نالد بي نوا

يا علي (ع) اي از كف راد تو عالم بهره مند

اي كه نشنيده است از لعل تو گوشي حرف لا

اي ز لطف و مهرباني بي پناهان را پناه

وي ز جود و بذل و بخشش بي نوايان را نوا

اي كه باشد در ضميرت يك جهان لطف و كرم

وي كه باشد در وجودت عالمي جود و سخا

اي خدا را مظهر و مصداق و مرآت جمال

وي تو حق را آيت عظمي ز الطاف و عطا

اي كه از بهر رضاي خالق خود در نماز

خاتم انگشتري دادي ز احسان بر گدا

«ماهر» آزرده خاطر از گدايان تو است

تا نه بخشيدي مرانش از در دولت سرا

 

محدثي

اينك پيامبر

در بازگشت از سفر خانه ي خداست

پيغمبر از رسالت خود، شاد و سربلند

مسرور از رسالت انجام گشته اش

درياي بيكرانه ي قلبش ز موج شوق

همواره در تلاطم و، همواره در طپش

عشق خدا فكنده بجانش شراره ها

ياد خدا گرفته از او فرصت و مجال

نام خداي داده بگفتار او جلا

اعمال حج رسيده به پايان، ولي افق

ص: 617

چشم انتظار حادثه ها در غدير خم

بيدار مانده است...

.................

در پهنه ي غدير

در زير شعله هاي فروزان آفتاب

انبوه حاجيان كه فزونتر ز صد هزار

در پهنه ي وسيع غدير ايستاده اند

يك كاروان رسته ز بند نفاق و كين

يك كاروان خسته در اينجا ستاده است

خورشيد هم شراره ي سوزان خويش را

ريزد بروي سينه ي تفتيده ي زمين

دشتي پر از محبت و احساس و دوستي

دشتي پر از حرارت و ايمان

گسترده ي غدير

....

جز با صفا و مهر، جوابي نداده است

آنجا كه راهها همه سوي ستمگري است

راهي به سوي عدل و سعادت گشوده است

در گير دار گرمي اين مشهد عظيم

در اوج اين شكوه

از سوي آفريدگار جهانْ آفرين (خدا)

از آسمان بگوش محمد (ص) ندا رسيد

يا ايها الرسول....

يا ايها الرسول....

اسلام را چه خوب بيان كرده اي به خلق

اما هنوز رهبر ملت پس از رسول

تعيين نگشته است

اركان استوار رسالت تمام نيست

ركن بزرگ مذهب امت امامت است

....

اينك پيامبر

در بازگشت از سفر خانه ي خدا

در اولين دقايق آن حجه الوداع

مامور گشت تا برساند بگوش خلق

والاترينْ عميق ترينْ نكته را ز دين

فرمان رسيد، تا كه به مردم نشان دهد

لايقترينْ شجاعترين فرد مسلمين

پيغمبر (ص) از جهاز شتر منبري بساخت

در آن فضاي باز

....

دست علي (ص) گرفت و ببالاي سر رساند

تا هر كه بود، رهبر آينده را شناخت

آن رهبري كه اوستْ مدار نظام دين

آن رهبري كه اوستْ فقط مظهر خدا

آن كس كه چشمه هاي فضيلت در او روان

آنكس كه در زمين

در دوره ي زمان

شايسته تر از او نبود مرد در جهان

ص: 618

چشمان روزگار كهنسال چرخ پير

هرگز چنين نشان فضيلت نديده است

دستان باغبان طبيعتْ ز شاخ علم

هرگز گلي به جلوه ي اين گل نچيده است

دامان قرنهاي فراوان و بي شمار

هرگز دري به جلوه ي اين در نسفته است

....

اينك غدير، خاطره ي اين شكوه را

اينك غدير، ياد چنان روز نيك را

در يادها و خاطره ها زنده مي كند

اينك غدير، زندگي آن امام را

مانند درسهاي گرانقدر و پر ثمر

تكرار مي كند

با ما چو اوستاد

در راه و رسم شيوه ي آموزش صحيح

رفتار مي كند.

 

محفوظ اصفهاني

سقاك الله اي ساقي دل پذير

سقاني ز ميناي خم غدير

بده جامي از آن مي روح بخش

كز آلودگي پاك سازم ضمير

به بزم بهشتم برد پاي كوب

اگر لطف ساقي شود دستگير

بده جرعه اي تا كه مستم كند

بصحراي پر وحشت دارو گير

نبي (ص) چون ادا كرد حج وداع

بر او وحي شد از خداي قدير

كه بلغ رسالاتكْ از امر ما

تو بر خلق هستي بشير و نذير

جماعت فزونند ز يكصد هزار

بهمراه او از صغير و كبير

بخم غدير انجمن ساختند

به امر نبي (ص) خسرو بي نظير

بپا منبري از جهاز شتر

در آنجا نمودند بهر بشير

بمنبر رسول خدا پا نهاد

كه بينند او را كبير و صغير

پس از حمد خلاق جل علا

بگفتا در آن اجتماع كثير

مرا وحي نازل شد از كردگار

كه تعيين نمايم وصي و وزير

منم آنكه از كفر و كين و نفاق

رهاندم شما را چه برنا چه پير

رساندم بعزت هر آنكس كه بود

ز كفر و ضلالت ذليل و حقير

كنون وقت رحلت ز دار جهان

ص: 619

رسيده است بر من زحي خبير

علي (ع) را سپس خواند در نزد خويش

گرفتش ببالاي منبر ز زير

بگفتا بهر كس كه مولا منم

به او اين علي (ع) هست مولا و مير

علي ابن عم و وصي من است

بود اين علي (ع) دين حق را ظهير

منم شهر علم و علي (ع) در مراست

بود اين علي (ع) مومنانرا امير

هر آنكس كند پيروي از علي (ع)

رود در جنان وارهد از سعير

پس آنگاه برداشت دست دعا

بدرگاه پروردگار قدير

كه يا رب هر آنكس محب علي (ع) است

دو عالم برو باش خود مستجير

هر آنكس بود دشمن اين علي (ع)

تو خود دشمنش باش در هر مسير

دعاي نبي (ص) چون بپايان رسيد

شد آن عرصه چون عرصه ي دار و گير

نمودند بيعت همه با علي (ع)

عمر گفت بخ لك يا امير

تويي مير و سالار و مولاي ما

پس از مصطفي تا بيوم العسير

تو را چونكه «محفوظ» آيد اجل

به مهر و تولاي حيدر (ع) بمير

 

محمد جواد باقري

بعد از منا راه صفا را عوض كند

راه نماز و حج و دعا را عوض كند

بايد سه روز معتكف بركه اي شوند

اعمال حاجيان خدا را عوض كند

مبعوث مي شود به دوباره پيمبري

حالا مكان غار حرا را عوض كند

اقراء بخوان صفات علي را مجال نيست

زين پس زبان مدح و ثنا را عوض كند

بسم به نام نامي حيدر شروع كرد

توحيد چشم اهل ولا را عوض كند

بادست خويش دست يد الله را گرفت

پروردگار عرض و سما را عوض كند

ص: 620

ترسم شهادتين كه به اقرار مي رسد

صدها هزار واژه لا را عوض كند

خورده نگير موحد زاهد به گفته ام

عشقش كشيده جنس خدا را عوض كند

شاعر: محمد جواد باقري

 

محمد جواد غفورزاده(شفق)

جلوه گر شد بار ديگر طور سينا در غدير

ريخت از خم ولايت مى به مينا در غدير

رودها با يكدگر پيوست كم كم سيل شد

موج مى زد سيل مردم مثل دريا در غدير

هديه جبريل بود«اليوم اكملت لكم»

وحى آمد در مبارك باد مولى در غدير

با وجود فيض«اتممت عليكم نعمتى»

از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدير

بر سر دست نبى هر كس على را ديد گفت

آفتاب و ماه زيبا بود زيبا در غدير

بر لبش گلواژه«من كنت مولا» تا نشست

گلبن پاك ولايت شد شكوفا در غدير

«بركه خورشيد» در تاريخ نامى آشناست

شيعه جوشيده ست از آن تاريخ آنجا در غدير

گر چه در آن لحظه شيرين كسى باور نداشت

مى توان انكار دريا كرد حتى در غدير

باغبان وحى مى دانست از روز نخست

عمر كوتاهى ست در لبخند گلها در غدير

ديده ها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند

اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟

دل درون سينه ها در تاب و تب بود اى دريغ

كس نمى داند چه حالى داشت زهرا در غدير

 

محمد علي بياباني

زمزم نخورده ايم ولي پاك گشته ايم

قالو بلي نگفته اسير كسي شديم

آري به پاي مقدم او خاك گشته ايم

ما را درون ظرف ولا نرم كرده اند

آنجا جدا ز هر خس وخاشاك گشته ايم

ما خاك بوده ايم ومبدل به گل شديم

ص: 621

با قطره هاي كوثر نمناك گشته ايم

با نام او خدا به گل ما دميده است

قدريم و برتر از همه ادراك گشته ايم

با لطف حق ز عالميان سر شديم ما

از شيعيان حضرت حيدر شديم ما

اول تو نوربودي وشمس الضحي شدي

با نام خويش زينت عرش خدا شدي

ميخواست تاكه مثل خودش در زمين نهد

تو آمدي و آينه كبريا شدي

پاي تو حيف بود كه روي زمين رسد

كعبه شكاف خورد و درآن پاگشا شدي

جنگيدي و خدا به تو لاسيف گفته است

يعني كه تو براي خدا لافتي شدي

بلغ رسول آمد و اكمال دين نمود

تو جانشين شدي وصي مصطفي شدي

بعد از نبي امير همه مؤمنين شدي

اما غريب گشتي و خانه نشين شدي

بي تو قلم به صفحه انشا نمي رود

هر قطره چكيده به دريا نمي رود

تنها فقط نه ماه و ستاره در آسمان

خورشيد هم ميان ثريا مي رود

مجنون اگر كه نام تو يك بار بشنود

باا... قسم كه در پي ليلا نمي رود

هركس كه نيست دردل اوبغض دشمنت

نامش ميان نام احبا نمي رود

احمد گرفت دست تورا آسمان وگفت

دستي به روي دست تو بالا نمي رود

اين باعث قبولي امر رسالت است

مرز ميان مؤمن و كافر ولايت است

«دستي كه پيش خانه مولا دراز نيست

در شرع بر جنازه آنكس نماز نيست»

حتي ميان جمع محبين نمي رود

هر كس كه در مسير ولايت بساز نيست

اين معني درست و ظريف ولايت است

ص: 622

يعني كه روي حرف ولي اعتراض نيست

هركس كه بغض دشمن مولا نداشته

جايي به غير دوزخش او را مجاز نيست

از اين طرف هم هر كسي افراط ميكند

فرمود امام صادق ، او اهل راز نيست

امري كه از سرير ولايت نزول كرد

بايد بدون چون و چرايي قبول كرد

يادت به قلب مرده من جان شود علي

در اين كوير تشنه چو باران شود علي

تنها به گوش چشم ابوفاضلت ببين

عالم همه ابوذر و سلمان شود علي

عدل توعين عدل خداعدل محشر است

تا ذوالفقار دست تو ميزان شود علي

قرآن روي نيزه صفين باطل است

تو آيتي و حرف تو قرآن شود علي

دشمن ترين دشمن تو وقت احتضار

بر محضر تو دست به دامان شود علي

وقت ركوعت آمده ام پس شعف بده

امشب برات كرب و بلا و نجف بده

***محمد علي بياباني*

محمد على سالارى

سر زد از دوش پيمبر،ماه در شام غدير

تا كه جبرائيل او را داد پيغام غدير

مژده داد او را ز ذات حق كه با فرمان خويش

نخل هستى بار و بر آرد در ايام غدير

دين خود را كن مكمل با ولاى مرتضى

خوف تا كى بايد از فرمان و اعلام غدير

مى شود مست ولاى مرتضى،از خود جدا

هر كه نو شد جرعه اى از باده جام غدير

شد بپا هنگامه اى در آسمان و در زمين

تا ولايت شد على را ثبت،هنگام غدير

شور و شوقى شد در آن صحراى سوزان حجاز

مرغ اقبال آمد و بنشست بر بام غدير

ص: 623

عشق مولا در دلم از زاد روز من نشست

بر جبينم حك بود تا مرگ خود نام غدير

محمد علي مجاهدي

چون وجود مقدس ازلي

شاهد دلرباي لم يزلي

وقت پيمان گرفتن از ذرات

با صدايي رسا و بانگ جلي

«اولست بربكم» فرمود

پاسخ آمد از هر طرف كه: بلي

تا بسنجد عيارشان، افرودخت

آتشي در كمال مشتعلي

داد فرمان، روند در آتش

تا جدا گردد اصلي از بدلي

فرقه يي ز امر حق تمرد كرد

گشت مطرود حق ز پر حيلي

با شقاوت قرين و مد شد

شد پريشان ز فرط منفعلي

فرقه ديگري در آتش رفت

ز امر يزدان قادر ازلي

نادر شد بهرشان چو خلد برين

كه بود اين سزاي خوش عملي

با سعادت قرين شد و همدم

گشت مقبول حق ز بي خللي

بهر اين فرقه حق عيان فرمود

جلوات نبي و نور ولي

كه منم نور احمد مختار

مهر من نيست غير مهر علي

ناگهان شد عيان در آن وادي

نور مولا علي ز بي حللي

چون به خود آمدند، مي گفتند

در حضور خداي لم يزلي

كه: علي دست قادر ازلي ست

رشته ما سوا به دست علي ست

محمود اكرامي

به آتش مي كشم آخر زبان سربه زيرم را

به توفان مي سپارم اسمان هاي اسيرم را

منم من، گردبادي خسته ام، زنداني خويشم

بگيريد آي مردم دست هاي ناگزيرم را

تمام عمر باقي مانده اش را گريه خواهد كرد

اگر توفان بخواند خنده هاي دور و ديرم را

درختان گردبادي رو به خورشيدند، از آن دم

كه خواندم در مسير باد، اندوه غديرم را

شبي اندوه تابان علي (ع) از چاه بيرون شد

ص: 624

شبي سيراب ديدم جان سر تا پا كويرم را

محمود حبيبي كسبي

بريدم از جان و از جهان، دل؛ زدم دلم را به نام حيدر

فرو نيارم به بنده اي، سر؛ منم غلام غلام حيدر

نه بنده اش خوانم و نه يزدان، نه خالقش گويم و نه مخلوق

شكاف ديوار كعبه بنگر، بخوان خطي از مقام حيدر

رخش نديده ست انس و جان هم، ملائك و اهل آسمان هم

كه ره ندارند عرشيان هم، به محفل بار عام حيدر

طهور قرآن قرين جانش، يكايك آيات وصف شأنش

تمام نهج البلاغه سطري، ز بي كران كلام حيدر

 

محمد رجب زاده (راجي )

سال ده در هيجده ذي الحجه بود

كاروان حج ز حج برگشته بود

در غدير خم چون آمد نبي

امر رب آمد به تعيين ولي

جبرئيل آن پيك رب العالمين

پركشان از عرش آمد بر زمين

گفت خدا فرموده بلغ يا رسول

ورنه رسالت نمي باشد قبول

كرد اجرايش نبي امر خدا

گفت جمع گردند حجاج خدا

جمع گشتند از يمين و از يسار

جمع آنها شد بيش از صد هزار

بركه شد درياي مواج بشر

هر كسي مي گفت چه باشد اين خبر

از جهاز اشتران شد منبري

پا نهاد بر آن مقام رهبر ي

بر فراز منبرش چون جا گرفت

دست دامادش علي بالا گرفت

گفت هر كسي را منم مولا و دوست

ابن عم من علي مولاي اوست

پيروي از او فرض است بر شما

دشمنش هرگز نبخشايد خدا

دوست دارش اي خدا دوست علي

دشمني كن دشمنانش را ولي

شد خدا راضي ز كردار رسول

دين اسلام گشت در نزدش قبول

ص: 625

مهر تاييد خورد بر آيين ما

گشت دشمن نا اميد از دين ما

دين حق گرديد كامل با امام

كرد نعمت با ولايت او تمام

هيجده ذي الحجه روز عيد شد

نزد شيعه بلكه خيرالعيد شد

اي غدير اي بركه خاك حجاز

رود اقيانوس دين شد از تو باز

نور حق گرديد در تو منجلي

گشت كشتيبان دريايت علي

اي غدير نام تو آوازه گرفت

با ولايت نام تو سازه گرفت

افتخار شيعه هستي اي غدير

نام تو در قلب شيعه كرده گير

شيعه اندر روز تو شد شادمان

سربلند با نام مولاي جهان

شيعه باشد زنده با روز غدير

اي علي جان دست عشاقت بگير

ما غديرييم تا روز ابد

يا علي گوييم و الله و احد

راجي اميدش به احسان علي است

داروي دردش نداي يا علي است

محمد رجب زاده (راجي )

 

محمود شاهرخي

اي گشته ز روي صدق دمساز علي

وي گوش دل تو پر ز آواز علي

در هر شب آدينه به محراب دعا

مانند كميل باش همراز علي

***

بنگر به شكوه و حشمت و جاه كميل

شد عرش نشين كبوتر آه كميل

خواهي كه شوي زنده ز انفاس علي

در هر شب جمعه باش همراه كميل

***

آمد رمضان و مي دهد ماه نويد

كز مشرق آرزو گل نور دميد

هر كس كه نهاد گام در راه علي

در خلوت دل به وصل دلدار رسيد

***

با پردگيان قدس دمساز علي است

درگلشن غيب نغمه پرداز علي است

او دم ز «سلوني» زد و ارباب صفا

گفتند به حق واقف هر راز علي است

***

ص: 626

اي بر تو درود و روح حق خواهي تو

درمانده رهينِ لطف و همراهي تو

از كار فروبسته گره گردد باز

شاها به سرانگشت يدالهي تو

***

سرچشمه ي فيض و منبع جود علي است

از خلقت كاينات مقصود علي است

آنكس كه ز درد و رنج محنت زدگان

يك لحظه به عمر خود نياسود علي است

***

ما هديه به دوست جز سروتن نكنيم

در بستر گرم، ميل مردن نكنيم

ما پيرو مرتضاي لشكر شكنيم

در روز دّغا پشت به دشمن نكنيم

***

اي روي تو آئينه حسن ازلي

با امر خدا، بر همه ي خلق ولي

چون نام تو مشتق است ز اسماء الاه

شايان تو بود زين سبب نام علي

محمود شاهرخي – جذبه

محمد سهرابي

آموختم فرار ز ياران به يار را

دل مي كشيد ناز من و درد و بار را

كاموختم كشيدن ناز نگار را

پس مي كشم به وزن و قوافي خمار را

***

گيرم كه كرد خواب رفيقان مرا كسل

گيرم كه گشت باده ازين خستگي خجل

گيرم كه رفت پاي طرب تا كمر به گل

ناخن به زلف يار رسانم به فتح دل

مطرب اگر كلافه نوازد سه تار را

***

بايد كه تر شود ز لب من شراب خشك

بايد رسد به شبنم من آفتاب خشك

دل رنجه شد ز زهد دوات و كتاب خشك

از عاشقان سلام تر از تو جواب خشك

از ما مكن دريغ لب آبدار را

***

شد پايمال خال و خطت آبروي چشم

از باده شد تهي و پر از خون سبوي چشم

شد صرف نحوه نگهت گفتگوي چشم

گفتي بسوز در غم من اي بروي چشم

ص: 627

تا مي درم لباس بپا كن شرار را

***

بازار حسن داغ نمودي براي كه؟

چون جز تو نيست پس تو شدستي خداي كه؟

آخر نويسم اين همه عشوه براي كه ؟

ما بهتريم جان علي يا ملائكه؟

ما را بچسب نه ملك بال دار را

***

اين دستپاچگي زسر اتفاق نيست

هول وصال كم زنهيب فراق نيست

شرح بسيط وصل به بسط و رواق نيست

اصلا مزار انور تو در عراق نيست

معني كجا به كار ببندد مزار را

***

با قل هوالله است برابر علي مدد

يا مرتضي است شانه به شانه به يا صمد ؟

هستند مرتضي و خدا هر دو معتمد

جوشانده اي زنسخهء عيسي ست اين سند

گر دم كنند خون دم ذوالفقار را

***

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب كن

خود را ببين به صفحه آب و ثواب كن

اين بركه را به عكسي از آن رخ شراب كن

از بين جمع يك دو ذبيح انتخاب كن

پر لاله كن به خون شهيدان بهار را

***

من لي يَكونُ حَسب يكون لدهر حسب

با اين حساب هرچه كه دل خواست كرد كسب

چسبيده است تيغ تو بر منكر نچسب

از انتهاي معركه بي زين گريزد اسب

دنبال اگر كني سر ميدان سوار را

***

كس نيست اين چنين اسد بي بدل كه تو

كس نيست اين چنين همه علم و عمل كه تو

كس نيست اين چنين همه زهر و عسل كه تو

احمد نرفت بر سر دوش تو بلكه تو

رفتي به شان احمد مكي تبار را

***

از خاك كشتگان تو بايد سبو دمد

مست است از نيام تو عَمرِ بن عبدود

ص: 628

در عهد تو رطوبت مِي، زد به هر بلد

خورشيد مست كردو دو دور ِ اضافه زد

دادي زبس به دست پياله مدار را

***

مردان طواف جز سر حيدر نمي كنند

سجده به غير خادم قنبر نمي كنند

قومي چو ما مراوده زين در نمي كنند

خورشيد و مه ملاحظه ات گر نمي كنند

بر من ببخش گردش ليل و نهار را

***

داني كه من نفس به چه منوال مي زنم

چون مرغ نيم كشته پر و بال مي زنم

هر شب به طرز وصل تو صد فال مي زنم

بيمم مده ز هجر كه تب خال مي زنم

با زخم لب چه سان بمكم خال يار را

***

امشب بر آن سرم كه جنون را ادب كنم

برچهره تو صبح و به روي تو شب كنم

لب لب كنان به ياد لبت باز تب كنم

شيرانه سر تصرف ري تا حلب كنم

وز آه خود كشم به بخارا بخار را

***

خونين دلان به سلطنتش بي شمار شد

اين سلطه در مكاشفه تاج انار شد

راضي نشد به عرش و به دلها سوار شد

اين گونه شد كه حضرت پروردگار شد

سجده كنيد حضرت پروردگار را

***

آنكه به خرج خويش مرا دار مي زند

تكيه به نخل ميثم تمار مي زند

تنها نه اينكه جار تو عمار ميزند

از بس كه مستجار تو را جار مي زند

خوانديم مست جار همين مستجار را

***

از من دليل عشق نپرسيد كز سرم

شمشير مي تراود و نشتر ز پيكرم

پير اين چنين خوش است كه هستي تو در برم

فرمود : من دو سال ز ايزد جوان ترام

ص: 629

از غير او مپرس زمان شكار را

***

از عشق چاره نيست وصال تو نوبتي ست

مردن براي عشق تو حكم حكومتي ست

آتش در آب مي نگرم اين چه حكمتي ست

رخسار آتشين تو از بسكه غيرتي ست

آيينه آب مي كند آيينه دار را

***

زلفت سياه گشته و شد ختم روزگار

خرما زلب بگير و غبار از جبين يار

تا صبح سينه چاك زند مست و بي قرار

خورشيد را بگو كه شود زرد و داغدار

پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را

***

يك دست آفتاب و دو جين ماه مي خرم

يك خرقه از حراجي الله مي خرم

صدها قدم غبار از اين راه مي خرم

از روي عمد خرقه كوتاه مي خرم

باپلك جاي خرقه بروبم غبار را

***

يك دست آفتاب و هزاران دوجين بهار

يك دست ماهتاب و بهاران هزار بار

يك دست خرقه انجم پولك برآن مزار

يك دست جام باده و يك دست زلف يار

وقت است تركنم به سبو زلف يار را

***محمد سهرابي***

******************************************

اين همان است كه در روي تو لب روي لب است

دم كشيدند همه سبزدلان در هيئت

چاي سادات اگر سبز نباشد عجب است

جام من هست كنون مثل دو تا عاشق مست

چشمم از باده ي رخساره تو لب به لب است

زلف در زلف و نگه در نگهند اهل نظر

رفتن و آمدن ما به برت شب به شب است

ابرويت حامي فرمان نگاهت شده اند

قتل ما را سر كويت سبب اندر سبب است

شكر فارس چو تجار برم سوي حجاز

فارسي شعر بخوانيد كه يارم عرب است

ص: 630

خَم ابروي تو انگار خُم وارونه است

فتحه و ضمه تماما طرب اندر طرب است

بوسه از دور دهم نيست اگر پاي سفر

لب ارادت برساند چو قدم بي ادب است

تاك بنشان سر قبرم كه مرا روز جزا

چشم اميد شفاعت به دخيل عنب است

رنگ افشاندن ما فرصت ابراز نداشت

گرچه هر ديده كه عاشق شده فرصت طلب است

ذوالفقار تو دو دم دارد و عيسي يك دم

پس اولوالعزم ز شمشير تو يك دم عقب است

طفلك اشك چو سر كرد در اين تر حالي

جاي آنست كه من جان دهم از سر حالي

تو اگر ذوق كني رنگ فلك ميريزد

كرك و پر از همه ي خيل ملك ميريزد

تو اگر سيزده ماه رجب سبزه شوي

سيزده بار ز اعداد نمك ميريزد

دلم از ريخت كه افتاده دلم را تو نريز

خود به خود چيني ام از رد ترك ميريزد

دهنت باده "الله معي" مينوشد

لب ما ساغر "الله معك" ميريزد

ذوالفقار تو در آنجا كه دهد جولاني

سر چنان ريزه شن از چشم الك ميريزد

من خدا خواندمت از پينه ي پيشاني تو

طرح تكفير مرا در دل شك ميريزد

ما رسيديم و بيا ز سر شاخ بچين

ميوه ها را به لب حوض دل كاخ بچين

كن گسيل از پي اين سيل سپاهي گاهي

سد معبر بنما بر سر راهي گاهي

من به ايوان طلاي تو محك خواهم زد

زرگري نيست كند كفتر چاهي گاهي

در مناجات تو من نيز قد افراشته ام

مي دمد بر لب يك چاه گياهي گاهي

با همه روسيهي زينت رخسار توام

مي شود خوبي رخ خال سياهي گاهي

ص: 631

ظالم آن نيست كه سر را بزند بهر گناه

سر زند شه به گدا روي گناهي گاهي

آه من رفت نجف تا كه طواف تو كند

گردبادي شود از شوق تو آهي گاهي

در محيطي كه كني سجده به خود زاعجازت

بال جبريل بدك نيست به زيراندازت

من نه آنم كه ز دربار تو سر بردارم

صنما كي ز قدوم تو گهر بردارم

اعتبار تو به من رفعت ديگر داده

مي توانم كه كلاهي ز قمر بردارم

دزد مضمون توام دست مرا گر بزني

دست افتاده به آن دست دگر بردارم

شهر را پر كنم از مرحمت تازه تو

مثل خاشاك جهان را چو شرر بردارم

لن تراني چو گذاري و تراني گويي

كوه را با همه ضعف كمر بردارم

زتو اي شرح قيامت به كجا بگريزم

نشد از روز جزا بار سفر بردارم

ذوالفقار تو در آنجا كه دهد شان نزول

سر محال است كه دنبال سپر بردارم

جلوه آماده ي حسنيم كه تكرار كني

آنچه با آينه كردي به ديوار كني

***محمد سهرابي***

محيط قمي

گرفت عهد ز اشيا دو روز رب قدير

يكي بروز الست و يكي به روز غدير

گرفت عهد ز ذرات بر خدايي خويش

نخست روز و دويم روز بر خلافت مير

شه سرير ولايت علي عمراني

كه از فزوني نتوان فضايلش تقرير

نخست روز السْت بربكمْ فرمود

بدون واسطه بي بعثت رسول و سفير

الست اولي بالمومنين من انفسهم

سرود روز دوم ز امر حق رسول بشير

بلي به روز دوم يافت دين حق تكميل

به نص آيه ي اكمال و بينات كثير

گشاي گوش حقيقت نيوش تا بر تو

ز شرح روز دوم شمه اي كنم تقرير

ص: 632

بحكم نص صريح و تواتر و اجماع

ثبوت يافته در نزد عالمان خبير

كه روز ثامن عشر دوم ز ذي حجه

كه از الست به عيد غدير گشته شهير

پس از فراغت اعمال حج بازپسين

رسيد خواجه ي لولاك چون بخم غدير

بدند ملتزم موكب شرف زايش

ز سرفرازان جمعي كثير و جم غفير

به حضرت نبوي (ص) جبرييل شد نازل

به امر بار خدا ايزد سميع و بصير

بخواند آيه ي يا ايها الرسول بر او

كه هست امر به نصب امير خيبر گير

مفاد آيه كه اصل غرض رسالت را

بود رساندن و تبليغ اين مهم خطير

نكرده اي تو رسالات خويش را تبليغ

گر اين رسالت ماند بپرده ي تستير

مدار بيم ز مردم كه حفظ يزدانت

نگاه دارد از شر منكران شرير

رسول اكرم (ص) ابلاغ امر يزدان را

فرود آمد در آن مقام بي تاخير

نمود انجمني آنچنان كه مانندش

نديده است و نبيند دگر سپهر اثير

شمار خلق ز سبعين الف افزون بود

سخن كنم ز كمي در گذشتم از تكثير

براي آنكه تمامي خلق بينندش

كه كس نگويد تبليغ را شده تقصير

نمود منبري آماده از جهاز شتر

فراز عرشه بر آمد رسول عرش سرير

بخواند آيت تبليغ را بصوت بلند

پس از ستايش يزدان بي شريك و نظير

بلي بپاسخ گفتند اهل انجمنش

تمام متفق القول از كبير و صغير

گرفت عهد ازايشان چو بر رسالت خويش

نمود آمدن جبرييل را تقدير

گرفت دست علي را بدست و كرد بلند

چنانكه در نظر ناظران نماند ستير

بگفت هر كه منش مقتدا و مولايم

علي است او را مولا علي بر اوست امير

چنانكه هارون از بهر موسي عمران

ص: 633

علي مراست وصي و علي مراست وزير

نمود از پي اتمام حجت و تبليغ

مر اين كلام فرح بخش جانفزا تقرير

سپس سرود كه يا رب وال من والاه

ظهير و ناصر او را ظهير باش و نصير

نخست تابع او را عزيز دار مدام

حسود و منكر او را نماي خوار و حقير

نزول آيه ي اليوم را پس از اين امر

بگفت از پي تكميل امر حق تكبير

سه روز كرد در آنجا وقوف و از مردم

گرفت بيعت بهر امير خيبر گير

زبان به بخ بخ گشود بن خطاب

براي تهنيت مير بي عديل و نظير

ازين قضيه برآشفت حرث بن نعمان

كه بد منافق و كافر دل و خبيث و شرير

بر رسول خدا آمد و زبان بگشود

ز روي كينه ي خصمانه بر كشيد نفير

بخشم گفت كه ما را به هر چه كردي امر

بظاهر از تو شنيديم چون نبود گزير

كنون بگويي باشد علي پسر عم من

امير بر همه ي خلق از صغير و كبير

خداي گفته چنين يا تو خويش مي گويي

رسول اكرم (ص) فرمود گفته حي قدير

سرود حرث خدايا گر اين سخن صدق است

بمن فرست عذابي در آن مكن تاخير

فرود آمد سنگي ز آسمان بسرش

ز خشم ايزد و شد رهسپار سوي سعير

«محيط» را خط بطلان كشيده شد بگناه

بدست شوق چو كرد اين حديث را تحرير

مرتضي اميري اسفندقه

صداى كيست چنين دلپذير مى آيد؟

كدام چشمه به اين گرمسير مى آيد؟

صداى كيست كه اين گونه روشن و گير است ؟

كه بود و كيست كه از اين مسير مى آيد؟

چه گفته است مگر جبرئيل با احمد؟

ص: 634

صداى كاتب و كلك دبير مى آيد

خبر، به روشنى روز در فضا پيچيد

خبر دهيد: كسى دستگير مى آيد!

كسى بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست

به دستگيرى طفل صغير مى آيد

على به جاى محمد به انتخاب خد

خبر دهيد: بشيرى نذير مى آيد!

كسى به سختى سوهان به سختى صخره

كسى به نرمى موج حرير مى آيد

كسى كه مثل كسى نيست، مثل او تنهاست

كسى شبيه خودش بى نظير مى آيد

خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت

خبر دهيد به ياران: غدير مى آيد

به سالكان طريق شرافت و شمشير

خبر دهيد كه از راه، پير مى آيد

خبر دهيد به ياران: دوباره از بيشه

صداى روشن يك شرزه شير مى آيد

خم غدير به دوش از كرانه ها، مردى

به آبيارى خاك كوير مى آيد

كسى دوباره به پاى يتيم مى سوزد

كسى دوباره سراغ فقير مى آيد

كسى حماسه تر از اين حماسه هاى سبك

مرتضى اميرى اسفندقه

مرحوم آغاسي

يكي گويد سراپا عيب دارم

يكي گويد زبان از غيب دارم

نمي دانم كه هستم هرچه هستم

قلم چون تيغ مي رقصد به دستم

نه دِئب_ِل نه فَرَزدَق نه كُمِيتَم

وليكن خاك پاي اهل بيتم

الا ساقي مستان ولايت

بهار بي زمستان ولايت

از آن جامي كه دادي كربلا را

بنوشان اين خراب مبتلا را

چنان مستم كن از يكتا پرستي

كه از آهم بسوزد ملك هستي

هزاران راز را در من نهفتي

ولي در گوش من اينگونه گفتي

زاحمد تا احد يك ميم فرق است

جهاني اندرين يك ميم غرق است

يقينا ميم احمد ميم مستيست

كه سرمست ازجمالش چشم هستيست

ز احمد هر دو عالم آبرو يافت

دمي خنديد و هستي رنگ وبو يافت

ص: 635

اگر احمد نبود آدم كجا بود

خدا را آيه اي محكم كجا بود

چه مي پرسند كين احمد كدام است

كه ذكرش لذت شُرب مدام است

همان احمد كه آوازش بهار است

دليل خلقت ليل النهار است

همان احمد كه فرزند خليل است

قيام بت شكن هارادليل است

همان احمدكه ستارُالعيوب است

دليل راه و علّامُ الغيوب است

همان احمدكه جامش جام وحي است

به دستش ذوالفقار امر و نهي است

همان احمد كه ختم الانبياء شد

جناب كُنتُ كنزاً مخفيا شد

همان اوّل كه اينجا آخر آمد

همان باطن كه برما ظاهر آمد

همان احمد كه سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محمّد

محمد ميم و حاء و ميم و دال است

تدارك بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمةٌ للعالمين است

شرافت بخش صد روح الامين است

محمد پاك و شفاف و زلال است

كه مرآت جمال ذوالجلال است

محمد تا نبوت را برانگيخت

ولايت را به كام شيعيان ريخت

ولايت باد? غيب و شهود است

كليد مخزن سرّ وجود است

محمد با علي روز اخوت

ولايت را گره زد بر نبوت

محمد را علي آيينه دار است

نخستين جلوه اش در ذوالفقار است

به جز دست علي مشكل گشا كيست

كليد كُنتُ كنزاً مخفيا كيست

كسي ديگر توانايي ندارد

كه زخم شيعه را مرهم گذارد

غدير اي باده گردان ولايت

رسولان الهي مبتلايت

ندا آمد ز محراب سماوات

به گوش گوشه گيران خرابات

رسولي كز غدير خم ننوشد

رداي سبز بعثت را نپوشد

تمام انبياء ساغر گرفتند

شراب از ساقي كوثر گرفتند

علي ساقي رندان بلاكش

بده جامي كه مي سوزم در آتش

مرا آيين? صدق و صفا كن

ص: 636

تجللي گاه نور مصطفي كن

***مرحوم آغاسي***

مصطفي باد كوبه اي هزاوه اي (اميد)

علي نه فاتح خيبر،كه فاتح دلهاست

مرا غدير نه بركه، كه خم جوشان است

علي نه ساقي كوثر،كه كوثر عظماست

مرا غدير نه يك برگ سرد تاريخ است

علي نه شافع محشر، كه محشر كبراست

مرا غدير حريم وصال محبوب است

علي نه همسر زهرا كه كيمياي ولاست

مرا غدير بود پايگاه دانش و دين

علي نه كاتب قرآن كه آيت عظماست

مرا غدير نه يك واژه در دل تاريخ

كه جان پناه همه رهروان راه خداست

مرا غدير نه يك روز اختلاف افكن

كه همچو چشمه ي مبعث زلال وحدت زاست

مرا غدير نداي بلند آزادي است

علي نه حامي بوذر كه روح صدق و صفاست

مرا علي نبود خلقتي خدا گونه

چو غاليان نسرايم كه مالك دو سراست

اگر نه عالم و عادل مرا نمي شايد

ستايمش كه علي عالي و علي اعلاست

بخوان ز سوره انعام علت درجات

علي ز علم و عمل بر جهانيان مولاست

مگوكه مولد او كعبه شد كه مي گويم

به هر مكان كه علي هست كعبه خود آنجاست

هر آن كه دم زند از عشق آن ولي والا

علي صفت اگرش نيست، كار غرق خطاست

بخوان تو نامه مولا به مالك اشتر

كه طرز فكر علي از خطوط آن پيداست

ببين كه در دل آن رادمرد بي همتا

به ياد قسط و عدالت چه محشري بر پاست

بكوش رنگ علي گيري و صفات علي

هزار نكته باريك تر ز مو اينجاست

به سالروز امامت به جشن عيد غدير

كه اشك شوق به چشمان عاشقان پيداست

ص: 637

گل (اميد) به لب ها نشاندم و گفتم

خوشا دلي كه در آن مُهر مهر مير ولاست

*** مصطفي باد كوبه اي هزاوه اي (اميد) ***

مصطفى محدثى خراسانى

ملتهب در كنار يك بركه

روح تاريخ پير منتظر است

دست خورشيد تا نهد در دست

آسمان در غدير منتظر است

بر سر آسمانى آن ظهر

آيه هاى شكوه نازل شد

مژده دادند آيه هاى شكوه

دين احمد تمام و كامل شد

ملك الشعراى بهار

شماره 1

گر نظر در آينه ، يك ره بر آن منظر كند ----- آفرينهابايد آن فرزند بر مادر كند

گر دگر بار اين چنين بيرون شود آن دلرباى ----- خوديقين مى دان كه اوضاع جهان ديگر كند

كس به رخسار مه از مشك سيه چنبر نكرد ----- او به رخسار مه از مشك سيه چنبر كند

كس قمر را همنشين با نافه اذفر نديد ----- او قمر راهمنشين با نافه اذفر كند

گر گشايد يك گره از آن دو زلف عنبرين ----- يك جهان آراسته از مشك و از عنبر كند

غم برد از دل تو گويى تا همى خواهد چو من ----- هرزمان مدح و ثناى خواجه قنبر كند

آن كه اندر نيمشب بر جاى پيغمبر بخفت ----- تا تن خود را به تير كيد خصم اسپر كند

جز صفات داورى در وى نيابد يك صفت ----- آن كه عقل خويش را بر خويشتن داور كند

داورش خواند ولى ، و احمدش خواند وصى ----- هم وصايت هم ولايت ز احمد و داور كند

در غدير خم خطاب آمد ز حق بر مصطفى (ص ) ----- تاعلى را او ولى بر مهتر و كهتر كند

ص: 638

تا رساند بر خلايق مصطفى امر خداى ----- از جهازاشتران از بهر خود منبر كند

گرد آيند از قبايل اندر آن دشت و نبى ----- خطبه برمنبر پى امر خلافت سر كند

گويد: آن كاو را منم مولا، على مولاى اوست -----زينهار از طاعت او گر كسى سر در كند

جشن فيروز وى است امروز كز كاخ امام (4) -----بانگ كوس و تهنيت گوش فلك را كر كند

بوالحسن فرزند موسى آن كه خاك درگهش ----- مرده را مانند عيسى روح در پيكر كند

حكم فرمايند اگر خاقان و قيصر در جهان -----حاجب او حكم بر خاقان و بر قيصر كند

شماره 2

اي نگار روحاني خيز و پرده بالا زن

در سرادق لاهوت كوس لا و الا زن

در ترانه معني دم ز سر مولا زن

وانگه از غدير خم باده ي تولا زن

تا ز خود شوي بيرون زين شراب روحاني

در خم غدير امروز باده اي بجوش آمد

كز صفاي او روشن جان باده نوش آمد

و ان مبشر رحمت باز در خروش آمد

كان صنم كه از عشاق برده عقل و هوش آمد

با هيولي 120 توحيد در لباس انساني

حيدر احد منظر احمد (ص) علي (ع) سيما

آن حبيب و صد معراج آن كليم صد موسي

در جمال او ظاهر سر علم الاسماء

بزم قرب را محرم راز غيب را دانا

ملك قدس را سلطان، قصر صدق را باني

خاتم وفا را لعل، لعل راستي را كان

قلزم صفا را فلك، فلك صدق را سكان

اوست قطبي از اقطاب اوست ركني از اركان

ممكن است بي ايجاب واجبي است بي امكان

ثاني است بي اول، اولي است بي ثاني

ص: 639

در غدير خم يزدان گفت مر پيمبر را

كز پي كمال دين شو پذيره حيدر را

پس پيمبر اندر دشت بر نهاد منبر را

برد بر سر منبر حيدر ملك فر را

شد جهان دل روشن زان دو شمس نوراني

گفت بشنويد اي قوم قول حقتعالي را

هم بجان بياويزيد گوهر تولا را

پوزش آوريد از جان اين ستوده مولا را

اين وصي بر حق را اين ولي والا را

با رضاي او كوشيد در رضاي يزداني

اوست كز خم لاهوت نشاه صفا دارد

در خريطه ي 121 تجريد گوهر وفا دارد

در جبين جان پاك نور كبريا دارد

در تجلي ادراك جلوه ي خدا دارد

در رخش بود روشن رازهاي رحماني

كي رسد بمدح او وهم مرد دانشمند

كي توان بوصف او دم زدن ز چون و چند

به كه عجز مدح آرم از پدر سوي فرزند

حجت صمد مظهر آيت احد پيوند

شبل حيدر كرار خسرو خراساني

پور موسي جعفر آيه الله اعظم

آنكه هست از انفاسش زنده عيسي مريم

در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم

آفتاب كز رفعت بر فلك زند پرچم

مي كند بدرگاهش صبح و شام درباني

عقل و وهم كي سنجد اوج كبريايش را

جان و دل چسان گويند مدحت و ثنايش را

گر رضاي حق جويي رو بجو رضايش را

هر كه در دل افرازد رايت ولايش را

شماره 3

گر نظر در آينه يكره بر آن منظر كند

آفرين ها بايد آن فرزند بر مادر كند

گر دگر بار اين چنين بيرون شود آن دلرباي

خود يقين مي دان كه اوضاع جهان ديگر كند

كس به رخسار مه از مشگ سيه چنبر نكرد

ص: 640

او به رخسار مه از مشك سيه چنبر كند

كس قمر را همنشين با نافه ي اذفر نديد

او قمر را همنشين با نافه ي اذفر كند

گر گشايد يك گره از آن دو زلف عنبرين

يك جهان آراسته از مشك و از عنبر كند

غم برد از دل تو گويي تا همي خواهد چو من

هر زمان مدح و ثناي خواجه ي قنبر كند

آنكه اندر نيمه شب بر جاي پيغمبر بخفت

تا تن خود را به تير كيد خصم اسپر كند

جز صفات داوري در وي نيابد يك صفت

آنكه عقل خويش را بر خويشتن داور كند

در غدير خم خطاب آمد ز حق بر مصطفي (ص)

تا علي (ع) را او ولي بر مهتر و كهتر كند

تا رساند بر خلايق مصطفي امر خداي

از جهاز اشتران، از بهر خود منبر كند

گرد آيند از قبايل اندر آن دشت و، نبي (ص)

خطبه بر منبر پي امر خلافت سر كند

جشن فيروز وي است امروز كز كاخ امام

بانگ كوس و تهنيت گوش فلك را كر كند

بوالحسن (ع) فرزند موسي (ع) آنكه خاك درگهش

مرده را مانند عيسي روح در پيكر كند

حكم فرمايند اگر خاقان و قيصر در جهان

حاجب او حكم بر خاقان و بر قيصر كند

منشي كاشاني

فرخ و فرخنده باد، عيد سعيد غدير

كه باشد از حد فزون، مبارك و دلپذير

به امر يزدان پاك، به حكم حي قدير

نبي به روزي چنين، ساخت علي را امير

به جمله ي مومنين، به زمره ي مومنات

چونكه به خم غدير، كرد پيمبر نزول

گرد قدومش كشيد، فلك به چشم قبول

از احد لمْ يزلْ، وز صمد لا يزول

ص: 641

حضرت جبريل شد، رسول، نزد رسول

نخست از حق رساند بدو سلام و صلات

پس از سلام و صلات، باز رساند اين پيام

كه اي امام امم، كه اي رسول انام

«بلغ ما انزل اليك» بر خاص و عام

و گرنه بنموده اي رسالتي ناتمام

كه حق نگهدار توست از همه ي حادثات

اي شه عالي نسب، وي مه والا جناب

ز ايزد آورده ام، چنين به سويت خطاب

كه در بر مرد و زن، به محضر شيخ و شاب

خيز و علي را نماي، ز خويش نايب مناب

كه بسته بر دست اوست گشايش مشكلات

علي بود آنكه هست دين خدا را نصير

علي بود آنكه هست بهر تو يار و ظهير

ندارد از ممكنات هيچ شبيه و نظير

نيست به احكام دين پس ازتو چون او خبير

از همه داناتر است بر سنن و واجبات

علي است كز بعد تو اشرف و اولاستي

بر همه ي كاينات ولي والاستي

آنكه به توحيد و شرك فزودي و كاستي

كين وي و مهر او در همه اشياستي

هذا ملْح اجاج، هذا عذْب فرات

همين علي بود و بس كه مر ترا يار بود

به روز رزم و نبرد يار و مددكار بود

به كار دينش مدام كوشش بسيار بود

قاتل كفار گشت قامع فجار بود

به خاك خواري فكند تن از طغات و عصات

گرفت ختم رسل دست علي را به دست

چنانكه مشهور شد بر همه بالا و پست

گفت به صوت جلي آن شه يزدان پرست

علي است از بعد من امير بر هر كه هست

علي است نعْم الامير علي است خير الولات

محب او را حبيب داور و دادار باد

ص: 642

عدوي او را عدو ايزد قهار باد

ياور او را خداي، يار و مددكار باد

خاذل او نزد حق در دو جهان خار باد

هست گر از مسلمين يا بود از مسلمات

رسول اكرم چو كرد مثال حق امتثال

خطاب عزت رسيد از سبحات جلال

كه دين اسلام يافت اينك حد كمال

نعمت من شد تمام به مسلمين بالْمآل

از اين عمل راضي است ذات جميل الصفات

اي ملك ملْك دين علي عالي مقام

كه حق ترا ساخته وصي خير الانام

منطق «منشي» كند، مدح تو هر صبح وشام

به چشم لطف و كرم بر او نظر كن مدام

كه هست باري گران او را از سييات

جهان بود تا به جاي، باد بجا نام تو

توسن ايام باد، تا به ابد رام تو

كوس ولايت زنند، بر زبر بام تو

باد به دلخواه تو، صبح تو و شام تو

مهدي رحيمي

دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد

در لحظه «مي» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسيد از ته مجلس به تسلسل

پيمانه «مي» تا سر ميخانه به هم خورد

دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست

دست همه قوم صميمانه به هم خورد

«لبيك علي »قطره باران به زمين ريخت

«لبيك علي» نور و تن دانه به هم خورد

يك روز گذشت و شب مستي به سر آمد

يعني سر سنگ و سر ديوانه به هم خورد

پس باده پريد از سر مستان و پس از آن

بادي نوزيد و در يك خانه به هم خورد

 

موسوي گرمارودي

ص: 643

گل هميشه بهارم، ببين خزان باقي است

خراش صاعقه بر چهر آسمان باقي است

حديث سيلي توفان به چهره ي گل سرخ

هنوز بر دهن ياس و ارغوان باقي است

ز ابر فتنه تگرگي كه ريخت بر سر ما

هزار غنچه ي پرپر به بوستان باقي است

نشان مرگ و بلا بود در كوير سكوت

غريو رعد كه در گوش هر كران باقي است

شكست كشتي امن از شقاوت توفان

به روي آب فقط دست بادبان باقي است

هزار سال گذشت و ز تازيانه ي برق

شيار زخم بر اندام ناروان باقي است

پرندگان بهاري ز باغ كوچيدند

به روي شاخه نشاني ز آشيان باقي است

اميد رويش گل را خزان ربود ز باغ

اميد رجعت سرسبز باغبان باقي است

گل هميشه بهارم غدير آمده است

شراب كهنه ي ما در خم جهان باقي است

خداي گفت كه «اكملت دينكم» آنك

نواي گرم نبي در رگ زمان باقي است

قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان

ولايت علي و آل، جاودان باقي است

گل هميشه بهارم بيا كه آيه ي عشق

به نام پاك تو در ذهن مردمان باقي است

ميروكيلي

ز بتداي خلقت كون و مكان

تا نفير صور در آخر زمان

من علي عاليم اعليستم

درد مظلومان عالم كاستم

من پناه و حامي پيغمبرم

شير كرارم به ميدان حيدرم

مونس مظلومم و ظالم ستيز

در رساي عدل كردم رستخيز

مخزن الاسرار و آل احمدم

واقف سر مگوي سرمدم

آيه تطهير صدق پاكيم

استناد فطرت افلاكيم

شير روز و زاهد شب ها علي

ص: 644

نور حق در روي او شد منجلي

در شجاعت در تمام اين فلك

شد مثال عرشي و حور و ملك

گفت جبريل امين با مصطفي

لافتي الا علي مرتضي

نيست شمشيري مثال ذوالفقار

رادمردي نيست چون او با وقار

كرده تعليم نبي حق اين صواب

يا علي گو باش گاه اضطرار

هم غياث المستغيني علي

هم تويي بر پيروان حق ولي

وحي آمد سوي ختم المرسلين

در غديرخم بگو با مسلمين

فاش كن اينكه وصي تو علي است

بعد تو بر پيروانت او ولي است

گر نگويي اينكه گفتيمت تمام

ناتمام است اين رسالت ناتمام

گفت پيغمبر به اصحابش چنين

باز گردانيد اينجا مسلمين

از جهاز اشتران منبر كنيد

گوش بر فرمان پيغمبر كنيد

از يسار و از يمين خلق آمدند

گرد پيغمبر لبالب آمدند

گفت با امت كه وحي آمد كنون

تا شود آرام درياي جنون

داده فرمانم كه واويلا كنم

خلق را مجنون ورا مولي كنم

بر خم عشق علي ساقي شوم

مي برافشانم پي باقي شوم

روزگار عمر طي شد با علي

بهتر از او هيچكس نبود ولي

دست مولا بود در دست نبي

بود پيغمبر چو سرمست علي

گفت احمد بشنويد اين امر هوست

هر كه را مولاستم مولاش اوست

وه كه كامل شد كنون دين شما

شد تمام انعام آئين شما

يا غياث المستغثين يا علي

ضامن عدلي و والي الولي

 

نادر بختياري

السلام اي غدير! مَهبَط عشق!

مقصد دولت مسلّط عشق!

ص: 645

السلام اي غدير! مقصد يار!

وي گل افشان ز موج موج بهار!

چه بهاري توراست؟ كز خُم تو

مست عشقيم در تلاطم تو؟

تشنگان ولايتيم همه

عطش بي نهايتيم همه

لب خشكم ارگ ترَك خورده ست

غيرتم بارها محك خورده ست

قصه اهل كوفه بودن چيست؟

مست آب و علوفه بودن چيست؟

لب، اگر تر كند علي (ع)، تيغيم

حنجرِ عارفانه تبليغيم

از ولايت هر آن كه دم نزند

نفس از بام صبحدم نزند

عشق را وقت استماع رسيد

وحي در «حجة الوداع» رسيد

ما علي (ع) را گرفته ايم هنوز

تا نبي (ص) را چو خويش، گُم نكنيم

از سبو مي زديم تا ديگر

جام را در شراب خُم نكنيم

ورنه «مروان»، «معاويه»، «هارون»

همگي از نبي (ص) سخن گويند

من، ولي، دستِ آن كسان بوسم

كز نبي (ص) زينبي (س) سخن گويند

غير آل علي (ع) كه مي داند؟

دين احمد، به تيغ، پابرجاست

حقِّ بدعت گذار، شمشير است

جايِ احساس و عشق، ديگر جاست

«ابن ملجم» نكشت، مولا را

مرگ، طاقت نداشت پيش علي (ع)

همه گفتند: امام را كشتند

ليك زنده است تا هميشه علي (ع)

لفط بر لفظ، من نمي بافم

هر طرف بنگرم، علي (ع) بينم

نه در آن كوچه يا در اين خانه

هركجا بگذرم، علي (ع) بينم

اوست نوري زلامكان و زمان

كه جهان در شعاع هاش، گُم است

گر به دنبال ديدن اويي

عكسش افتاده در «غدير خُ«» است

شيعه، سني ترين مذهب هاست

زان كه سنت، ملاك هر شيعه ست

زين سبب هركه اهل سنت شد

دم ز حيدر زند، اگر شيعه ست

سني و شيعه را اگر فرقي ست

اندك است آن چنان كه دشنه و تيغ

هر دو در قلب خصم، خواهد شد

ص: 646

تا كه خورشيد، سرزند زستيغ

آفتاب، آفتابِ اسلام است

بر سرِ ي، سرِ حسين (ع) ببين

دين، به تيغ دو تيغه، مديون است

«خيبر» و «خندق» و «حنين» بين

ذوالفقارِ ستيز! مولا

كوفيانه را به قعرِ گور فرست

جوشِ رجّاله هاست از شش سو

سيصد و سيزده غيور فرست

همرهانم! برادران! ديري ست

دشمنان، در كمين ما هستند

نه به دنبال، شوكت مايند

در پي مسخ دين ما هستند

بين ما، تا شكاف اندازند

فرقه ها ساختند، بيهوده

اشتراكات را نهان كردند

چون چراغي كه مي زند دوده

روشنايي بجو، كه تاريكي

تيه گمراهي است باور كن

مصطفي، آن كه ماه كامل ماست

هم ستاره علي ست، آري چون،

علي (ع) آيينه خداوند است

عشق از او، انعكاس مي يابد

نور، بر گِرِد قامتش پيچد

ماهِ من، ناشناس مي تابد

ياد كن خلوتِ فقيران را

در شبِ سرِ يثرب و كوفه

گريه ها، گريه هاي مولاوار

رازها، رازهاي مكشوفه

پرده برداشت حيدر از اسرار

هرچه بود و نبود، با من گفت

غصه ها را و زخم ها را سرخ

دردها را كبود، با من گفت

بعد از آن صحبت غريبانه

اسمان را بنفش، مي بنيم

آخرين مرد، خواهد آمد و من

آسب و تيغ و درفش، مي بينم

آخرين مرد، آخرين اميد

آخرين حامي ولايت حق

آخرين گردبادِ نوراني

انتشار عدالت مطلق

ناصر شعار ابوذرى

گفت برخيز كه از يار سفير آمده است

به چراغانى صحراى غدير آمده است

موج يك حادثه در جان غدير است امروز

و على چهره تابان غدير است امروز

بيعت شيشه اى و آهن پيمان شكنى

داد از بيعت آبستن پيمان شكنى!

پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند

ص: 647

و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدير است هنوز

و على چهره تابان غدير است هنوز

ناظم زاده كرمانى:

شب غدير،شب قدر عارفان را

شب قدر است شب عيد غدير

بلكه قدر است از اين عيد مبارك تعبير

كرده تقدير بدينسان چو خداوند قدير

اى على،اى كه تويى بر همه خلق امير

بهترين شاهد اين قصه بود خم غدير

كرد تقدير چنين لطف خداوند قدير

فرصت شيرازى:

نوش از خم غدير

اين خم نه خم عصير باشد

اين خم،خم غدير باشد

از خم غدير مى كنم نوش

تا چون خم برآورم جوش

نجومي خراساني

اي عيد سعيد من واي طالع فيروز

از خم غدير آر مرا باده ي غم سوز

كامروز جهان طعنه زند بر دم نوروز

آنچهره چون عيد بر افروز و بيفروز

كاين عيد بود بر همه اعياد مظفر

فصل دي و سرمست ز صهباي غديرم

از عالم لاهوت رسيده است صفيرم

سرمست از آن پيك دل آراي بشيرم

من دلخوش از آن منبر اقطاب بعيرم

كش دست خدا بود ورا در برو بر سر

ايساقي منان ره عشق هلا قم

امروز بده باده ي سرشار از آن خم

كامد سوي سرخيل حريفان به ترنم

اليومْ لكمْ دينكمْ اتْممْت عليْكمْ

راضي است از اين مستي و مستان همه داور

جبريل ابا خيل ملك سوي زمين شد

آوازه ي طوبي لك تا عرش برين شد

دست همه با دست خدا چونكه قرين شد

احباب بوجد و شعف، اعداش غمين شد

سر ملك و سجده ي آدم شده ظاهر

از كن فيكون مقصد و مقصود علي (ع) بود

ص: 648

بر خلق و خدا عابد و معبود علي (ع) بود

در كون و مكان ساجد و مسجود علي (ع) بود

در سر و علن شاهد و مشهود علي (ع) بود

هم طالع و هم مطلع و هم ظاهر و مظهر

آنانكه بجز سوي علي (ع) راه بپويند

غير از خزفْ از بحر كرم هيچ نجويند

آنها كه بجز حب علي (ع) هيچ نگويند

مانند خليل از همه جا دست بشويند

بي باك بر آرند قدم جانب آذر

آدم شدي ار پاك و مصفا ز جرايم

آتش بخليل الله اگر شد همه سالم

ايوب اگر يافته صحت ز مآلم

الياس و خضر گشتند سيار عوالم

بودي همه را نام علي (ع) هادي و رهبر

من خوف ز اعداي بد انديش ندارم

با لطف تو باكي ز كم و بيش ندارم

جز مهر و محبت بدل خويش ندارم

از جنت و دوزخ غم و تشويش ندارم

حب عليم مايه بود اول و آخر

شاها نظري كن به «نجومي» ز تلطف

بازش برسان در نجف از مهر و تعطف

خواهم كه كنم از حرمت درك تشرف

گر بار دهي نيست مرا هيچ تاسف

منماي مرا محروم زين فيض سراسر

 

نصرالله مرداني

قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست

كه هست هستي ما از خم غدير تو مست

در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست

كه آفتاب برد آفتاب بر سر دست

نشان از گوهر آدم نداشت هر كه نبود

به خمسراي ولايت خراب و باده پرست

به باغ خانه تو كوثري بهشتي بود

كه بر ولاي تو دل بسته بود صبح الست

ص: 649

در آن ميانه كه مستي كمال هستي بود

به دور سرمدي ات هر كه مست شد پيوست

بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت

چو در سپاه ستم برق ذوالفقار تو جست

هنوز اشك تو بر گونه زمان جاري ست

ز بس كه آه يتيمان، دل كريم تو خست

ز حجم غربت تو مي گريست در خود چاه

از آن به چشمه چشمش هميشه آبي هست

هنوز كوفه كند مويه از غريبي تو

زمانه از غم تنهايي ات به گريه نشست

دمي كه خون تو محراب مهر رنگين كرد

دل تمامي آيينه ها ز غصه شكست

هادي جانفدا

بايد به همان سال دهم برگرديم

با بيعت در غدير خم برگرديم

تا سوز عطش نكشته ما را بايد

تا بركه ي اكملت لكم برگرديم

**

هرجا كه غدير رفته باران رفته

جنگل به كوير و كوهساران رفته

هر جا كه امام هست در مكتب او

حيوان هم اگر آمده انسان رفته

**

اين بغض هنوز سر به شورش دارد

اين چشم هزار چشمه جوشش دارد

اين زخم هزارو چارصد ساله ما

اندازه زخم تازه سوزش دارد

**

بر جاي بماند از تو يك رد كافيست

از عشق نشانه اي در اين حد كافيست

درك تو فقط حد رسول الله است

يك شيعه اگر تو را بفهمد كافيست

**

دور و بر نور را كه خلوت ديدند

انكار تو را چقدر راحت ديدند

اين كوردلان تو را نديدند اگر

يك عمر فقط از تو كرامت ديدند

**

از تو اثري شگرف مخفي مانده

آئين تو پشت حرف مخفي مانده

برگرد به تيغ حنجرم را بتكان

ص: 650

آهنگ تو زير برف مخفي مانده

**

چشمي كه به يك اشاره برميخيزد

با ديدن يك ستاره برميخيزد

شب را به نگاه خيره سنجاق نكن

خورشيد تو هم دوباره برميخيزد

**

توصيف تو حال ديگري ميخواهد

نيروي خيال ديگري ميخواهد

محدوده واژه ها برايت تنگ است

اين شعر مجال ديگري ميخواهد

 

هادي جانفدا

 

هاشم طوسي (مسلم)

هركس كه به سوداي علي سر دارد

آخر به چه كس نياز ديگر دارد

جاي عجبي نيست به استقبالش

ديوار دل كعبه ترك بر دارد

در خلوت خود سه روز مهمانش كرد

از شدت عشقي كه به حيدر دارد

بر روي لبش معجزه ي قرآن و

گلبوسه ز لبهاي پيمبر دارد

فرمود حلال زاده باشد بي شك

هر كس به ولايت تو باور دارد

با دشمن او بگو رهايم سازد

دست از سر و احوال دلم بر دارد

اي اهل سقيفه بارتان بر داريد

من حيدريم سر به سرم نگذاريد

عرش و ملكوت وسعت خوان شماست

خورشيد تلالوئي ز چشمان شماست

دلتنگ صدايتان شده جبرائيل

وابستگي اش به صوت قرآن شماست

من هم ز قبيله ي اصيلي هستم

كز صبح غدير خم مسلمان شماست

اوجي بدهيد اين زمين خورده ي تان

محتاج به پينه هاي دستان شماست

بابا... دل من مثل يتيم كوفه

در حسرت يك تكه اي از نان شماست

نعلين و لباس وصله دارت آقا

از روي تواضع فراوان شماست

اي همدم نا شناس نخلستانها

اي غربت محض!!! مرد مردستانها

اي رزق زمين و آسمان از كرمت

عيسي شده احيا ز مسيحاي دمت

آنقدر كه چشمهاي تو خونگرمند

گشتم بخدا شهيد ابروي خمت

ص: 651

با يك نگهت پر از اجابت كردي

هر كس كه دعا كرد به زير علمت

اي صاحب ذولفقار با هر ضربه

صد كشته فتاد پاي تيغ دو دمت

از لطف تو بود (مسلمت) شاعر شد

اي خلقت آفرينش از لطف كمت

بر روي لب تمام ايرانيها

اين بيت شده اذن دخول حرمت

مرغ دل من چه خوش هوايي دارد

ايوان نجف عجب صفايي دارد

اي راه سعادت اي امير دلخواه

اي بر همه ي علوم عالم آگاه

تنها تو به اندازه ي زهرا بودي

زين رو شده اي براي بانو همراه

در بدرقه ات هميشه زهرا مي گفت

لا حول ولا قوه الا با الله

رو بند بزن كه چشم زخمت نزنند

تا آمدنت نشسته ام چشم به راه

اي فاتح خيبر و حنين و خندق

پشت تو شكسته از بلايي جانكاه

احساس غريبي مكن امشب با ما

اي خانه نشين بگو چه گفتي با چاه

وقتي كه لحد به روي زهرا مي چيد

تشيع جنازه ي خودش را مي ديد

هاشم طوسي (مسلم)

 

واله افشار-عربي

أنا مَن أين و من أين الثناء

إنّما القيت دلوي في الدّلاء

هو والعالم ماه و رحي

هو والمبدء شمس وضيا

هو والواجب نور و قمر

حُبّه اضمر في مضماري

حطّة عنّي غداً اوزاري

قدرة اللّه قضاء الجاري

اُذن اللّه و عين الباري

يا له صاحب سمع و بصر

هو عبداللّه قوم عبدوه

واخو الهادي اناس جحدوه

نور الانوار اردوا يطفوه

جنس الاجناس عليّ و بنوه

نوع الانواع الي حادي عشر

ايها الناصب ياحد جدلاً

حقّق الظن واحسن عملا

في البرايا ليس منه بدلا

يضرب اللّه بشيءٍ مثلا

ص: 652

معه الله كنار و حجر

عالم الغيب و علاّم اما

كان في الاعلام علماً علما

خيرة الاكوان ارضاً وسما

علة الكون فلولاه لما

كان للعالم عين و أثر

مستّسر السرّ لايحمله

ملك والخلق لايكفله

لم اقل آدم ماينسله

وله ابدع ما تعقله

من عقول و نفوس وصور

ودّه حسبك كشفاً للغموم

ما به اختصّ محال للعموم

قالع الباب و ابواب العلوم

فلك في فلك فيه نجوم

صدف في صدف فيه دُرر

علم اللّه وإنّي معلن

معه الحق وقلبي موقن

قل لمن شاء الهدي فليؤمن

مظهر الواجب يا للممكن

صورة الجاعل يا للمظهر

حجة الرحمان نفس المصطفي

ما راي من ذنب إلا و عفي

ما اتي عهد إلاّ و وفي

ما رمي رميةً إلاّ وكفي

ما غزا غزوة الاّ و ظفر

نجم افضاله في الآفاق لاح

والِهِ والآل ان شئت النجاح

ذكر القابه للروح راح

اسد اللّه اذا جال و صاح

ابوالايتام اذا جاد وبر

من تولاه و ذو قلب سليم

لايخاف قطّ من حرّ الحجيم

هو للجنة و النار قسيم

حبّه مبدءُ خلدٍ و نعيم

بغضه مبدء نار و سقر

…و ابوالاطهار من يقشفه

السن ما كذبت توصفه

هو في الجلباب ما يكشفه

كل من مات و لم يعرفه

موته موت حمار و بقر

جاحدوا فضله في النكر طغوا

عدلوا عن نهج حق وبغوا

ليس ينفعهم وان دهراً بكوا

خصمه ابغضه اللّه ولو

حمد اللّه واثني وشكر

…كلمة اللّه تعالي العليا

قاصم الكفر مبيد الاعداء

بالنبي كان له الاستعلاء

من له صاحبة كالزهراء

وسليل كشبير و شبر

مطلع النور و مصباح الظلم

ضوء مشكوة الهدي هادي الامم

عالم اللوح بما يجري القلم

عنه ديوان علوم وحكم

ص: 653

فيه طومار عظات و عبر

سمح في دارها اصل الكرم

بالسخا ماحي اسم الحاتم

فضله شاع ببذل الخاتم

بو تراب و كنوز العالمم

عنده نحو سفال و مدر

دع دعاة الغي و اطلب و رشداً

اعتصم بالحبل و اترك حسداً

وانصر الحق لساناً ويداً

ايها الخصم تذكرو سنداً

متنه صح بنص و خبر

ابشروا يا قوم بالنار السعير

ما لكم من شافع او من نصير

كيف انكرتم ألستم بخبير

اذا اتي احمد في خمّ غدير

بعليٍّ وعلي الرحل نبر

بالملأ من نفسه أدناه

آخذاً ساعده علاّه

امره المستور قد اجلاه

قال من كنت أنا مولاه

فعليّ له مولا و مفر

مع انّ الله بالمن جدير

ولما شاء ففعّال قدير

ارسل الرسل علي الناس نذير

قبل تعيين وصيّ و وزير

هل تري مات نبي و هجر

من فتوحاته حصن بقموص

هربت منه الكماة كاللصوص

ناطق في بطشه خير النصوص

من اتي فيه نصوص بخصوص

هل باجماع………ينكر

هنّوه ببخٍ بخٍ في العلن

بمحل قد حباه ذوالمنن

جاء هذا في الصحاح والسنن

آية الله وهل يجحد من

خصّه الله بآيٍ و سور

خاب من خان علياً واهان

و به يسلك نحو الرضوان

إنّه اتضح الامر و بان

ودّه اوجب ما في القرآن

اوجب اللّه علينا وامر

«واله» المادح اللّه حماه

و وفيه الحظ في نيل مناه

كل من عاداه لايرضي لقاه

مدعي حبّ علي وعداه

مثل من انكر حقّاً واقر

منكر المولي اذا فات و مرّ

في الجزا سيّان صلي ام فجر

ويل من أخرّه بعد اُخر

ها علي بشر كيف بشر

ربّه فيه تجلي و ظهر

 

وحيد قاسمي

شماره 1

در ظهر غدير تا كه موساي نبي

ص: 654

بوسه به رخ منور هارون زد

چشمان حسودان و بخيلان عرب

از شدت غم، از حدقه بيرون زد

از مشرق دست هاي پر مهر نبي

خورشيد ولايت و امامت تابيد

با شوق ملائك همه فرياد زدند

« تا كور شود هر آن كه نتواند ديد »

فرمود نبي به امر معبود ودود

بر امت من علي امام است امام

اين مژده ي من به شيعيانش، دوزخ

بر شيعه ي مرتضي حرام است حرام

گُل كرد سپيده ي تبسم به لبش

نازل شد « اكملت لكمُ » تا آيه ي

فرمود: خوشا به حالتان اي مردم

با حب علي دين شما كامل شد

فرمود خدا ولايت حيدر را

بر آدم و نسل بعد او واجب كرد

در روز ازل كليد فردوسش را

تقديمِ علي بن ابي طالب كرد

فرمود: برادرم علي محرم ماست

از عالم غيب مثل من آگاه است

قرآن چه قدر مدح و ثنايش را گفت!

او نقطه ي زير باء بسم الله است

فرمود كه يادگار من بين شما

تا روز حساب، عترت و قرآن است

بايد كه به هر دوشان تمسك جوييد

اين راه نجات اصلي انسان است

ذكر صلوات عرشيان مي آمد

تا رفت به سوي آسمان دست علي

از عرش بلند و يك صدا مي گفتند:

اَلحق كه اميرمومنان است علي

جبريل به خدمت علي آمد و گفت

تبريك؛ كه اين مقام زيبنده ي توست

اي حضرت بوتراب در هر دو جهان

هارونيِ اين قوم برازنده ي توست

جبريل به جانشين پيغمبر گفت:

اي مظهر افتادگي و آقايي

مردم اگر امروز امامت خوانند

عمريست امام عالم بالايي

از فتنه ي بين كوچه ها مي ترسم

ص: 655

از سيلي و بغضيك پسر مي ترسم

دلواپس غربت تو هستم آقا

از آتش و ميخ پشت در مي ترسم

با ديدن اين بركه و گودال غدير

يك باره به ياد كربلا افتادم

در گودي قتلگاه خود را ديدم

بر پاي حسين سر جدا افتادم

 

شماره 2

ساقي به پياله باده كم مي ريزي

اين ميكده را چرا به هم مي ريزي؟!

از گردش ساغرت شكايت دارم

آسوده بريز! بنده عادت دارم

 

با خستگي آمدم؛ فرح مي خواهم

سجاده و تسبيح و قدح مي خواهم

ما قوم عجم به باده عادت داريم

بر پيرمغان «علي» ارادت داريم

بر طايفه مان نگاه حق معطوف است

ميخانه ي شهر طوس ما معروف است

من اهل ري ام ؛ مست ولي اللهم

يك خمره مي ِ سفارشي مي خواهم

در روز ازل كه دل به آدم دادند

فرياد زدم؛ پياله دستم دادند

فرياد زدم : علي - پناهم دادند

اينگونه به اين ميكده راهم دادند

با ديدن اين شوق عناياتي كرد

لبخند علي مرا خراباتي كرد

من مست ِ مِي ابوترابم يك عمر

سرزنده به نشئه ي ِ شرابم يك عمر

يك ثانيه بي شراب نتوانم زيست

در مذهب ما حلال تر از مِي نيست

جامي بده لب به لب، خرابم ساقي

از مشتريان خوش حسابم ساقي

ساقي بده باده اي كه گيرا باشد

از خُم كهنسال تولا باشد

ساقي بده باده اي كه روشن باشد

خوشرنگ و زلال و مردافكن باشد

زُهاد پر از افاده را دلخور كن

با نام خدا پياله ها را پر كن

بد مستي ِ من قصه ي پر دنباله است

ص: 656

زيرِ سرِِ باده اي صد و ده ساله است

اين بزم مرا اهل سخن مي سازد

تنها مِي كوثري به من مي سازد

من معتقدم باده سرشتي دارد

انگور نجف طعم بهشتي دارد

مي داخل خُم سينجلي مي گويد

قُل مي زند،علي علي مي گويد

هُوهُوي ِ تمام خمره ها را بشنو

تفسير شگرف « هل اتي» را بشنو

با تلخي اين دُرد، رطب مي چسبد

با حال خوشم توبه عجب مي چسبد

 

ناشناس

چون عيد غدير اشرف اعياد است

ذكر صلوات بهترين اوراد است

شاد است دل وجانِ مح_بان علي

زيرا كه دل آل محمد شاد است

******

الا اي اهل عالم عيد مسعود غدير آمد

به ف__رمان خ_دا ب_هر مسلمانان امير آمد

چونازل آية( اَليوم اَكمَلتُ لَ_كُم دي_ن) شد

علي بعد از نبي بهر امامت نَصب و تعيين شد

نبي از آسمان مأ م_ور اب_لاغ رس_الت شد

ع_لي ب_ر م_ؤمنين شايسته امرِ ولايت شد

نب_ي دست علي بگرفت و اُمَّت را نمود آگاه

بگ_فتا والِ مَ_ن والاهُ يارَب ، عادِ مَ_ن عاداه

بگف_تا ه_ر كه را من رهن_ماي دين و مولايم

ب_داند اين علي باشد از اين پس بر سر جايم

*******

رباعيات غدير

گُهَر باريده دامن پُرزدُر كن

غدير آمد خمي بر دارو پُر كُن

بخور چندان كه كام دل بر آيد

ازآن مَي، طفل جان را باده خور كن

 

 

چو هجده روز از ذي الحجه بگذشت

فراخواندند مستان را در آن دشت

علي شد ساقي و بگرفت در دست

خُم وجام ِمَي و ميخانه وطشت

 

 

ص: 657

غ_دي_ر خ_م همان ميخانه ماست

حديث_ش نغ_مة ج_ان_انه ماست

برو جامي ازآن خم نوش جان كن

ك_ه ش_رط م_حفل مستانة ماست

 

 

حديث عاشقي را گوش كردم

زصَ_ه_باي ولايت نوش كردم

شن__يدم نغ__مه من كنت مولاه

زعشقش خويش را مدهوش كردم

----------------------

 

 

تشنه غدير

 

زمين زتشنگي كوير شد چرا نيامدي ؟

جهان به هجر تو اسير شد چرا نيامدي؟

 

كجائي اي طبيب دردهاي كهنة بشر

رسيد جان به لب ودير شد چرا نيامدي؟

 

نسيم صبح رحمتي بياو شبنمي بيار

به بوستان شكوفه پير شد چرا نيامدي؟

 

شدند لاله ها زغم به دشت لاله واژگون

وسرو ناز سر به زير شد چرا نيامدي ؟

 

چو كودكي يتيم كز فراق گريه مي كند

دلم زغم بهانه گير شد چرا نيامدي ؟

 

از آن زمان كه ناگهان تو غائب از نظر شدي

بشر دوباره بي امير شد چرا نياميدي؟

 

بيا تو ساقيا بيا وبا خودت خُمي بيار

جهان كه تشنة غدير شد چرا نيامدي؟

 

*************************************************

باده بده ساقيا ، ولى ز خُم غدير

چنگ بزن مطربا ، ولى به ياد امير

تو نيز اى چرخ پير ، بيا ز بالا به زير

داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگير

بلبل نطقم چنان ، قافيه پرداز شد

كه زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد

محيط كون و مكان ، دايره ساز شد

سرور روحانيون هو العلى الكبير

نسيم رحمت وزيد ، دهر كهن شد جوان

ص: 658

نهال حكمت دميد ، پر ز گل و ارغوان

مسند حشمت رسيد ، به خسرو خسروان

حجاب ظلمت دريد ، ز آفتاب منير

فاتح اقليم جود ، به جاى خاتم نشست

يا به سپهر وجود ، نير اعظم نشست

يا به محيط شهود ، مركز عالم نشست

روى حسود عنود ، سياه شد مثل قير

صاحب ديوان عشق ، زيب و شرافت گرفت

گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت

نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثير

به هر كه مولا منم ، على است مولاى او

نسخه اسما منم ، على ست طغراى او

يوسف كنعان عشق ، بنده رخسار اوست

خضر بيابان عشق ، تشنه گفتار اوست

كيست سليمان عشق ، بردر جاهش فقير

اى به فروغ جمال ، آينه ذو الجلال

« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال

گر چه بُراق خيال ، در تو ندارد مجال

ولى ز آب زلال ، تشنه بود ناگزير

 

شدى عازم براى ديدن ياس

خزان مى گردد از داغ تو احساس

دلم لرزيد وقتى پيش چشمم

سخن آهسته مى گفتى به عباس

بيا عباس دستت را ببوسم

بيا تا چشم مستت را ببوسم

عزيز جان من نور دو عينم

پس از من جان تو جان حسينم

رسيده جان به لب زين زخم كارى

به پايان آمده چشم انتظارى

روم با فرق تا ابرو شكسته

به سوى همسر پهلو شكسته

خداحافظ حسن اى نور ديده

عزيز فاطمه اى غم رسيده

پس من مى كشى محنت فراوان

پس از من جان تو جان يتيمان

غريبم كفن و دفنم كن شبانه

چو مادر بى صدا و مخفيانه

ص: 659

خداحافظ حسين كربلائى

كه ديگر آمده وقت جدايى

سرت بر نيزه ها مى بينم امشب

تنت را له ببينم زير مركب

الا اى زينب غم پرور من

حلالم كن هميشه ياور من

غريبى موج دارد در نگاهت

سفر رفتى خدا پشت و پناهت

اسيرى مى روى در چنگ اغيار

به دست بسته بين كوچه بازار

 

مديون

خسته از خويشم و ممنون توام

به خدا تيغ كه مديون توام

گر چه اى تيغ دلم را خستى

خوب شد فرق مرا بشكستى

باشد اى تيغ به لب زمزمه ام

شادمانم كه چنان فاطمه ام

تا كه با رخ به زمين افتادم

بين ديوار و در آمد يادم

تازه فهميده ام آن پاك سرشت

ز چه رو پشت در خانه نشست

درد پا تا سر او سوخته بود

تا نسوزم لب خود دوخته بود

 

رباعيات

تادرتن خسته ام بود تاب وتوان

جزنام على مرانيايد به زبان

از آتش دوزخم نباشدباكى

چون مهر على بود مرا در دل وجان

***

در سيزده رجب على اعلا

در خانه ى كعبه شد چو نورى پيدا

جز ذات خداوندومحمد«آيت»!

نشناخت كسى قدر على را به خدا

***

در بحر عشق گوهر رخشانم آرزوست

يعنى ولاى آن شه مردانم آرزوست

در اقتدا به حجت والاى حق على

همچون صفاى ميثم تمارم آرزوست

***

آنكه پيداهست و ناپيدا، على است

هم على و عالى و اعلى،على است

چون على در صلب عالم دم بزد

قصد حق از »علّم الاسما«على است

***

روزى كه خدا اراده ى خلقت كرد

توحيد نمودو جلوه در وحدت كرد

آيينه صفت به حكم رودر رويى

در خانه ى خويش باعلى خلوت كرد

ص: 660

***

در وادى عشق يكه تاز است على

روشنگر راه اهل راز است على

بى حب على عباتى نيست قبول

چون روح دعا و هم نماز است على

 

فاتح خيبر

بزم عشق من بر پا، در ميان خون ها شد

فرق من شكست اما، وجه حق مصفا شد

مست جرعه ى نابم، بى قرار و بى تابم

در ميان محرابم، خون دل چو دريا شد

مست روى دلدارم »فزت« بر لبم دارم

گشته وقت ديدارم، موسم تماشا شد

گشته خون دل زارم، چاه غم بود يارم

شب هميشه بيدارم، بى كسى چه معنا شد

جارى از دلى محزون، مى چكد ز فرقم خون

سوى حق روم گلگون، چهره ام چه زيبا شد

بسترى ز غم دارم، زينبم بود يارم

او شده پرستارم، تا سحر به نجوا شد

فتح خندق و خيبر، كار راحت حيدر

ماندن پس از دلبر، قتل من همين جاشد

از جفاى ديرينه، ياد ضربت كينه

گشته چون قفس سينه، مرغ جان به آوا شد

من به ياد مسمارم، داغ فاطمه دارم

ذكر او شده كارم، هجر او غم افزا شد

فاطمه مه بدرم، فاطمه شب قدرم

من كه فاتح بدرم، خانه ام چه غوغا شد

خيمه ى غمش قائم، گشته در دلم دائم

كوچه بنى هاشم، قتلگاه زهرا شد

همسرم به پشت در، جاى من كشد كيفر

آن شهيده اطهر، جان نثار مولا شد

غصه ها ز حد بيرون، ميخ در شده گلگون

خون سينه ام محزون، يادگار اعدا شد

ياس من چو نيلوفر، بين شعله يك در

گشته غنچه ام پرپر، در چو با لگد وا شد

 

بوتراب

سرخى رنگ وجه حق، به چهره سپيده شد

ص: 661

به روى خسته ى فلق، خون خدا كشيده شد

ز انحناى سجده اى، كمان محراب شكست

بيشتر از هلال مه، قامت غم خميده گشت

نغمه ى حزن مى زند، ناى نى شكسته دل

ز داغ آن كه از لبش، صوت خدا شنيده شد

به سوى بى نشان رود، كسى كه بيكرانه است

همان كه عشق و مستى از نگاهش آفريده شد

او كه كلام يار را، به طور بر كليم داد

از او به پيكر مسيح، روح خدا رسيده شد

همره هر پيمبرى، بوده هميشه در خفا

حبل هدايت بشر، ز بعد او بريده شد

به ضربت تيغ ستم، شكسته آيينه ى حق

او كه به مرآت رخش، وجه خداى ديده شد

در همه عالم آشنا، غريب خطه ى زمين

دگر به اوج بى كسى، به خاك آرميده شد

نقاب چهره مى شود، تراب بوتراب را

كسى كه طعم غربت، جهان بر او چشيده شد

مويه كنان، ناله زنان، جمع تمام قدسيان

هر چه كه بوده در جنان، جامه به تن دريده شد

ز فرق بشكسته او، شكسته شد نماز عشق

به خاك محراب دعا، خون خدا چكيده شد

رود به سوى دلبرى، كه دل به او سپرده بود

دو عاشقى كه نامشان، به عشق برگزيده شد

نه خون سر كه خون دل، روان ز قلب حيدر است

كشته ى داغ فاطمه شهيد يك شهيده شد

درباره مركز

بسمه تعالی
جَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
با اموال و جان های خود، در راه خدا جهاد نمایید، این برای شما بهتر است اگر بدانید.
(توبه : 41)
چند سالی است كه مركز تحقيقات رايانه‌ای قائمیه موفق به توليد نرم‌افزارهای تلفن همراه، كتاب‌خانه‌های ديجيتالی و عرضه آن به صورت رایگان شده است. اين مركز كاملا مردمی بوده و با هدايا و نذورات و موقوفات و تخصيص سهم مبارك امام عليه السلام پشتيباني مي‌شود. براي خدمت رسانی بيشتر شما هم می توانيد در هر كجا كه هستيد به جمع افراد خیرانديش مركز بپيونديد.
آیا می‌دانید هر پولی لایق خرج شدن در راه اهلبیت علیهم السلام نیست؟
و هر شخصی این توفیق را نخواهد داشت؟
به شما تبریک میگوییم.
شماره کارت :
6104-3388-0008-7732
شماره حساب بانک ملت :
9586839652
شماره حساب شبا :
IR390120020000009586839652
به نام : ( موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه)
مبالغ هدیه خود را واریز نمایید.
آدرس دفتر مرکزی:
اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109

دکمه پرش
اطلاع رسانی

اطلاع رسانی