• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب بانك جامع اشعار غديرستان - 51

بگفتم من البته هرگز شما

ولي تا بقرآن و عترت زجان

پي ايمني مردم اندر معاد

حذر زان تزلزل نمائيد و بيم

بخاطر بياريد مرگ و حساب

هم از اينكه باشد حساب كسان

هم از اينكه هر كس شود بهره ياب

پس آن كس كه آيد بفعل نكو

هم آنكو بيايد بكردار زشت

نباشد بدلخواه هر كس روا

امامي كه خود هست دور از گناه

شما را معرف زروي يقين

شما را امامند و حق را ولي

ز نسل منند و علي آن مهان

چنين ذكر فرموده اندر كتاب

در اعقاب او باقي و دائم است

نگرديد گمره زدين خدا

شما را تمسك بود در جهان

به تقوي بتقوي كنيد اعتماد

كه خوانده خداي عظيمش عظيم

ز ميزان اعمال و هول عذاب

حضور خداوندگار جهان

يكي از ثواب و يكي از عقاب

به نيكي جزا داده خواهد شد او

نصيبي ندارد زباغ بهشت

(35)

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِىَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىّ أَميرِالْمُؤْمنينَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ عَلى ما أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ. فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّك فى أَمْرِ إِمامِنا عَلِىّ أَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ نُبايِعُكَ عَلى ذالِكَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَيْديناعلى ذالِكَ نَحْيى عَلَيْهِ نَموتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَيِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُكُّ (وَلانَجْحَدُ).

شما بيش از آنيد اي مسلمين

بيك دست در صفقه كوشا شوم

خداوند عزوجل اين زمان

بدان عقد منصب كه فاش و جلي

ص: 51

سپردم امارت در امت به وي

امامان زنسل من و صلب او

شما را بگفتم ببانگ بلند

سراسر بگوييد از خاص و عام

مطيعيم در امرو راضي بدان

زحق آنچه گفتي بما موبمو

زصلب وي آن اولياء عظام

بدلهايمان هم بجانهايمان

نه پيچيم از اين امر روي ثبات

چه در موقع بعث يوم النّشور

نه تغيير و تبديل بر آن دهيم

كه من با همه اندرين سرزمين

بهمدستي اينك مهيا شوم

همي خواهد اقرارتان هر زبان

به بستم من اينجا براي علي

پس آنانكه آيند او را زپي

كز آنان نمودم بسي گفتگو

كه ذريه من ز صلب وِيَند

نموديم ما استماع كلام

پذيراي فرمان يزدان بجان

كه آن در علي بود و اولاد او

بدانها نماييم بيعت تمام

دگر دستها و زبانهايمان

چه اندر حيات و چه اندر ممات

كه هر كس برآرد سر از خاك گور

نه بر شكّ و رَيب از خطا دل نهيم

(36)

وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْميثاقَ. وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللَّهِ فى عَلِىّ أَميرِالْمؤْمِنينَ وَالْأَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللَّهُ بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَيْدينا. مَنْ أَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغي بِذالِكَ بَدَلاً وَلايَرَى اللَّهُ مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذالِكَ عَنْكَ الّدانى والقاصى مِنْ اَوْلادِنا واَهالينا، وَ نُشْهِدُاللَّهَ بِذالِكَ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً وَأَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ». مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها) وَمَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللَّهَ، (يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ).

ص: 52

نه از عهد خود روي گردان شويم

اطاعت كنيم از خدا و رسول

پذيريم نيز امر اولاد وي

بخلق جهان رهنما و ولي

كه آيند بعد از حسين و حسن

گَهِ اخذ ميثاق در امر دين

ز دلها و جانها زبانهاي ما

زما هر كه با اين دو بيعت نمود

مر آن را نجوييم هرگز بدل

گرفتيم بر خود خدا را گواه

تو هم باش بر ما گواه و دگر

چه باشند پنهان و چه بر ملا

خود از هر گواهي خدا اكبر است

چه دانيد اي مسلمين برزبان

به تحقيق حق عالم هر صدا است

پس آن كو براه هدايت رود

هر آنكس كه گمره شد از ابلهي

پس آن كس كه بيعت كند در عيان

بدين بيعت آنكو شود پاي بست

مصمم نه بر نقض پيمان شويم

نماييم امر علي را قبول

كه آيند او را يكايك زپي

زنسل تو و صلب پاك علي

جگرگوشه هاي علي آن دو تن

براي علي سرور مومنين

هم از بيعت دست و آراي ما

مُقّرگشت و نيز از زبانشان ستود

نه بينيم در خود خلاف از حِول

كه كافي است بهر شهادت الآه

هر آنكوست فرمانبَر از دادگر

ملايك جنود و عبيد خدا

بدين نكته هر بنده مستحضر است

كه باشد خداوند آگه از آن

بر او كشف اسرار نفس شماست

وِرا رستگاري مسلم شود

خود از بهر او باشد آن گمرهي

بود بيعتش با خدا در نهان

وِرا دست حق است بالاي دست

(37)

مَعاشِرَالنّاسِ، فَبايِعُوا اللَّهَ وَ بايِعُونى وَبايِعُوا عَلِيّاً أَميرَالْمُؤْمِنينَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَالْأَئِمَّةَ (مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) كَلِمَةً باقِيَةً. يُهْلِكُ اللَّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَ فى، (وَ مَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً). مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَسَلِّمُوا عَلى عَلىّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ)، وَ قُولوا:

ص: 53

(اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا أَنْ هَدانَا اللَّهُ) الآية. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ عِنْدَاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ - وَ قَدْ أَنْزَلَهافِى الْقُرْآن.

بترسيد مردم زحق وز يقين

علي سرور مومنين پس حسن

پس آن پيشوايان كه در روزگار

كند هر كه حيلت خداوند پاك

گرفت آنكه راه وفا را به پيش

پس آنكه از جحد بشكست عهد

بدين آيه باز آن شه انس و جان

دگر ره بگفت اي گروه آنچه من

دهيد از سر ميل و رغبت سلام

بگوييد يا رب بيان رسول

نموديم اطاعت زفرمان تو

بسوي تو اي خالق انس و جان

بگوييد حمد است خاص خداي

هدايت يقين شامل ما نبود

علي را فضائل به نزد خداست

بتحقيق آن از خداي حميد

بنماييد بيعت بسالار دين

پس از اوحسين آن دو فرزند من

ولايت در آنها بود پايدار

نمايد به تحقيق او را هلاك

در رحمت حق گشايد بخويش

به اِشكستِ نفس خود او كرده جهد

زياقوت لب گشت گوهر فشان

بگفتم بگوئيد و بر بوالحسن

كه او مومنين راست ميروامام

شنيديم و كرديم از وي قبول

كنون از تو خواهيم غفران تو

بود بازگشتِ همه بندگان

كه ما را بدين راه شد رهنماي

خداوند مان گرنه ره مي نمود

زفضل علي باخبر كبرياست

شده نازل اندر كتاب مجيد

(38)

أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذينَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظيماً. مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَإِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ و التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَأُولئكَ هُمُ الْفائزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ. مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللَّهُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَميعاً فَلَنْ يَضُرَّاللَّهَ شَيْئاً اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ (بِما أَدَّيْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَى (الْجاحِدينَ) الْكافِرينَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.

ص: 54

بود بيشتر زآنكه دريك مقام

پس آن را كه از آن فضايل خبر

نورزيد انكار تحقيق وي

بدانيد اي مردم آن كو قبول

پس امر علي و آن امامان كه من

رهد از عذاب و شود رستگار

بدانيد اي مسلمين آن كسان

بگيرند پيشي كنند اهتمام

اميرش بدانند بر مومنين

بگوييد اي مسلمين آن سخن

اگر چه شما و آنچه اندر زمين

بكفر و ضلالت برآرند سر

خدايا ببخشاي بر مومنين

ستايش بدان ذات پاكي نثار

براي شما من شمارم تمام

بدادم من و گشت صاحب نظر

نماييد البته تصديق وي

كند حكم يزدان و امر رسول

بِراندم در اوصاف آنان سخن

بود فارغ از هول روز شمار

كه در بيعت مرتضي اين زمان

هم اندر تولي هم اندر سلام

بود جايگهشان بهشت برين

كه خشنود گردد از آن ذوالمنن

ز جن و زانسند از ساكنين

خداوند را نيست هرگز ضرر

بكن كافران را هلاك قرين

كه مر عالمين راست پروردگار پايان

 

جنتي

بخش اوّل

« خطابه غدير »

حمد، بر آن خالق يكتا سزاست

او كه در يكتائيش جلَّ علاست

گرچه خود تنهاست آن بي منتهي

ليك نزديك است او بر ما سوي

او بود در سلطنت صاحب جلال

پايه هاي خلقتش اندر كمال

علم او در برگرفته، هر چه هست

لامكان باشد، نه بالا و نه پست

قدرتش چيره به هر چه آفريد

صاحب برهان، هماره او حميد

دائماً محمود باشد آن نكو

نيست پاياني براي مجد او

اوّل و انجام هر چيزي از اوست

باز گردد كلّ هستي سوي دوست

ص: 55

كردگار آسمان، گستر زمين

حكمران هر دو خود، هم آن و اين

او ز هر نقصان و هر عيبي بري

ساحت قدسش نمايد سروري

او ملائك را چه نيكو پروراند

روح را هم خود به راه خويش خواند

چشمه ي فضلش، هميشه جاري است

نعمتش بر خلق هر دم ساري است

چشمها بيند به يك لحظه نگاه

ديدگان بر او ندارد هيچ راه

او كريم است و شكيب و بردبار

رحمتش بر كلّ هستي استوار

در عطاي نعمتش منّت نهد

منتقم باشد، ولي مهلت دهد

در عذاب كفر ورزانِ شرور

از سر لطفش همي باشد صبور

او بود آگه به اسرار نهان

خوب مي داند درون روح و جان

باطن هر چيز بر او آشكار

نيست پنهان هيچ امري نزد يار

هر چه در عالم بُوَد در نزد اوست

آنكه بر هر چيز غالب شد هموست

هستي از نيروي او دارد قوام

قدرت او چيره باشد نا تمام

هيچ مثلي و همانندي نديد

از عدم آورد خلقت را پديد

از فنا و نيستي باشد بري

شيوه اش باشد عدالت گستري

هيچ معبودي نباشد از قديم

غير او چون او عزيز است و حكيم

او اجل باشد ز درك ديدگان

هست بينا بر نگاه بندگان

صاحب لطف است بر مخلوق خويش

او خبر دارد ز بعد و حال و پيش

هيچ كس از ديدن و سعي و خطا

پي نخواهد برد بر وصف خدا

هم نداند هيچ مخلوقي كه چون؟

او بود آ گه ز اسرار درون

يا چگونه از علن دارد خبر؟

ص: 56

جز كه خود راهي نمايد بر بشر

من گواهي مي دهم «الله» اوست

دهر شد لبريز از تقديس دوست

امتداد نور او تا انتها

امر او نافذ بود بي رهنما

ني شريكي هست در تقدير او

ني كسي يار است در تدبير او

صورت هستي از او شد در وجود

هيچ الگويي براي او نبود

اين همه زيبايي و نقش و نگار

در وجود آورد او بي هيچ يار

بهر هستي هيچگه رنجي نخورد

در مسير چاره جويي ره نبرد

نشأت عالم از آن جان جهان

اوست هستي بخش بر كون و مكان

او بُوَد «الله» غير از او دگر

هيچ معبودي نيايد در نظر

صنع او همواره باشد استوار

صنعتش زيبا بود پروردگار

دادگر باشد ستم كي مي كند

اوست اكرم، امر نزد او رود

شاهدم بر او كه هر چه ما سوي ست

آن فروتن در بزرگي خداست

در مقام عزّ آن عزّت مدار

كلّ هستي هست پست و رام و خوار

قدرتش تسليم كرده هر چه هست

هيبتش هر فوق را آرد به پست

پادشاه هستي و گردون سپهر

رام باشد از وجودش ماه و مهر

مهر و ماه اندر مدار خود روان

تا اجل ها شان رسد در كهكشان

روز در شب، شب به روز آرد نگار

شد شتابان روز اندر شام تار

هر كه سركش باشد و اهل ستم

تار و پودش را بر آرد او به هم

هر كسي كو هست شيطان شرور

مُهلكش مي دارد و از خير دور

ص: 57

لاشريك است و بر او ضدّي نبد

اوست يكتا، بي نياز از غير خود

لَم يَلِد باشد وَ لَم يُولَد همو

غير آن يكتا، تو يكتايي مجو

او خداي واحد و پروردگار

هم عطا بخشي نمايد بي شمار

هر چه خواهد نيك انجامش دهد

عزم آرد، حكم آن را آورد او بداند

هر چه را دانستني است

مي شمارد آنچه را بشمردني است

زندگي و مرگ باشد در يدش

فقر و ثروت از جناب حضرتش

گاه خندان، گاه گريان دارد او

گاه دور و گاه نزديك آرد او

منع و هم بخشش از آن او بود

پادشاهي و ثنا او را سزد

خير و نيكي جمله در دستان اوست

قدرت مطلق همه از آن اوست

با سپيدي پرده شب مي درد

روز را در ظلمت شب مي برد

نيست معبودي بجز آن ارجمند

نام غفّاري بر او آيد پسند

استجابت آورد او بر دعا

هر كه را خواهد فزون دارد عطا

هر نَفَس را در شمارش آورد

هم پري، هم مردمان را پرورد

نزد او هر مشكلي آسان نمود

از تمنّا كي پريشاني نمود

گرچه اصرار بشر باشد چو كوه

هيچگه او را نيارد بر ستوه

او نگهدارنده ي هر صالح است

ياريش بر بندگان مفلح است

مؤمنان را اوست صاحب اختيار

بر دو عالم او بود پروردگار

در همه حالت بود بر او درود

لايق حمد و سپاس است آن وجود

حمد بي پايان بر آرم بر زبان

گويم او را من سپاس جاودان

برخوش و ناخوش كه آرد او به كام

ص: 58

هم به وقت سختي و هم سهل و رام

بر خداي لم يزل دارم يقين

بر ملائك، بر كتب، بر مرسلين

گوش بر فرمان او با گوش جان

طاعت امرش كنم در هر زمان

مي شتابم سوي آنچه او رضاست

مي پذيرم حكم او حكمش قضاست

سخت مشتاقم اطاعت دارمش

خائفم چون سخت باشد كيفرش

نيست كس از مكر او اندر امان

كي ز عدل اوست ترسي در ميان

 

بخش دوّم

فاش گويم لاف باطل كي زنم

بنده حقّم نه مأمور تنم

من گواهم او بود پروردگار

مي رسانم وحي حق را آشكار

گر عذاب او فرود آيد مرا

كي تواند كس برون آرد مرا

گرچه آن كس بُد توانش بس بزرگ

دوستي اش خالص آيد هم سترگ

نيست معبودي به جز او چون به من

وحي كرده، با شما گويم سخن

گر نگويم آنچه نازل كرده است

آنچه در حقّ علي فرموده است

در رسالت كوتهي بنموده ام

راه را تا نيمه اش پيموده ام

گفت با من حضرت باري تعال

خاطرت آسوده باشد زين مقال

من تو را از مكر مردم ضامنم

از اذيّت هاي آنان ايمنم

او كفايت مي كند در هر مجال

او بود بخشنده قبل از هر سؤال

وحي شد بر من ز بالا اينچنين

آيه اي از سوي ربّ العالمين

نام او نام سرآغاز سخن

مهربان، بخشنده باشد ربّ من

اي پيمبر آنچه نازل شد بخوان

ليك آگه باش و اين نكته بدان

گر نگويي آنچه در حقّ علي است

ص: 59

گوئيا امر رسالت منتفي است

ليك جانت را ضمانت مي دهيم

از بد مردم امانت مي دهيم

هان مردم آنچه مأمورم بدان

كي كنم تقصير در ابلاغ آن

سرّ آن را فاش گويم گوشدار

جبرئيل آمد سه بار از نزد يار

از سوي ربّ سلام آمد پيام

آن خدايي كه همو باشد سلام

تا به پا خيزم به اعلامي بلند

باز گويم اين پيام سودمند

بهر هر خلقي ز مخلوق اله

گرچه باشد او سپيد و يا سياه

اين علي ابن ابيطالب بُوَد

جانشين من به فرمان احد

او وصّي و هم بردار بر من است

جامه ي سبز امامت بر تن است

در مقامش نيك تمثيلي زنم

او چو هارون است و موسايش منم

ليك من هستم چو ختم المرسلين

هيچ پيغمبر نيايد بعد از اين

او ولي مي باشد از سوي خدا

بعد اَلله و پيمبر بر شما

شأنش آمد از سوي پروردگار

آيتي اندر كتاب كردگار

بر شما باشد خدا وانگه نبي

سرپرست و صاحبِ حقّ و ولي

مؤمني هم كو يقميون الصلوﺓ

در ركوعش داده انگشتر زكات

باز گويم بر شما اين نكته باز

از علي برپا بود امر نماز

در ركوعش بر فقيري مستمند

اوست بخشنده ي نگيني ارجمند

بر خداي صاحب عزّ و جلال

پيروي مي دارد او «في كُلّ حال»

خواستم اينجا ز جبريل اين كلام

كو اجازت گيرد از رب سلام

تا معافم دارد از ابلاغ آن

چون شناسم اندرون جمعتان

اهل تقوي و يقين در قلّتند

ص: 60

آن منافقهاي دون در كثرتند

وآن ملامت پيشگان سخره گر

نيستم از مكر آنان بي خبر

وصف ايشان را خدايم بر شمرد

در كتاب خود از آنان نام برد

آنچه مي رانند بر لبهاي خود

در درون جان و دلهاشان نَبُد

ساده پندارند هر امري كه آن

هست در نزد تعالي بس گران

بارها بر من اذّيت رانده اند

نام من را با «اُذُن» هم خوانده اند

چون علي همراهيش با من فزون

در گذشته بوده و باشد كنون

رويكرد من به او زين آيتم

او هوا خواه و پذيرا آيدم

تا كه آمد از سوي عزّ وجل

آيه اي محكم پيامي مستدل

سخت پيغمبر ز خود رنجانده اند

نام او را «زود باور» خوانده اند

گو اذن همواره بر خير شماست

مطمئن بر اهل ايمان و خداست

گر بخواهم نام ايشان را برم

يا كه بر آنان اشارت آورم

يا كه مردم را بخوانم سويشان

مي توانستم و ليكن مردمان

بر خدا سوگند گويم، از كرم

دم نياوردم فرو بستم لبم

ليك نا خشنود باشد رب من

گر نخوانم آنچه نازل شد به من

آنچه در حقّ علي آمد فرود

خواند احمد باز اين آيت كه بود

اي پيمبر آنچه نازل شد بخوان

ليك آگه باش و اين نكته بدان

گر نخواني آنچه گفتيم اي رسول

كي رسالت از تو مي باشد قبول

ليك جانت را ضمانت مي دهيم

از بد مردم امانت مي دهيم

 

بخش سوّم

هوش داريد اين سخن را چون نكوست

آيه در شأن علي آمد ز دوست

ص: 61

هم بفهميد و بدانيد اين پيام

اوست صاحب اختيار و هم امام

طاعت امرش خدايم طالب است

بهر انصار و مهاجر واجب است

هم بر آناني كه حق را مي خرند

پيروي از راه ايشان مي برند

بر سپيد و بر سياه و بر صغير

مرد و زن، هر برده و آزاد و پير

بر عرب، بر اعجمي، صحرا نشين

بر همه يكتا پرستان زمين

لازم الاجراست فرمان امير

نافذ الامر است گفتارش پذير

مورد نفرين و لعن حق بود

هر كه با او ساز ناسازي زند

ابر رحمت بارش آرد بر سرش

پيروش را آنكه دارد باورش

از گناهانش خدا خواهد گذشت

آنكه طاعت كردش و دمساز گشت

اي خلايق آخرين بار است من

در چنين جمعيّتي گويم سخن

گوش داريد و اطاعت آوريد

از فرامين خدا فرمان بريد

ذوالجلال و صاحب عزّت خداست

او همان معبود و مولاي شماست

بعد از او پيغمبر و مولا منم

وانگه از مولا علي دم مي زنم

اوست بعد من امام مسلمين

اين بود دستور ربّ العالمين

از علي آيند نسلي ارجمند

بعد از او ايشان امام امّتند

اين سخن جاري است تا روز حساب

روز ديدار رسول مستطاب

نيست حكم هر حرام و هر حلال

جز كه فرمايد خدي ذوالجلال

يا كه من گويم شما را حكم آن

قول من قول خداي مهربان

ربّ من آموخت بر من در كتاب

تا شناسم راه باطل از صواب

بر علي آموختم آن را تمام

تا جدا گرداند او حِلّّ و حرام

ص: 62

آنكه برتر باشد اندر روزگار

احترامش دار و برتر مي شمار

هيچ علمي نيست غير از آنكه در

سينه ام باشد به لطف دادگر

هر چه بود از اوّلين و آخرين

بر شمردم بر امام المتّقين

بر علي دادم تمام علم خويش

دانشم از او نه كم باشد نه بيش

او براي هر مسلمان پيشواست

روشني بخش به عالم مرتضي ست

ياد او در سوره ياسين ببين

آيه اي از سوي حقّ بي قرين

«كُلَّّ شَيءٍ» را چو خواهي علم آن

در امامي كه مبين باشد بخوان

از تولّاي علي رخ بر متاب

كي كند عاقل فرار از آفتاب

هر كه از حد ولايش دور شد

چشم روح و جان او بي نور شد

او به سوي حق هدايت مي كند

با عمل آن را حمايت مي كند

نادرستي از علي دارد شكست

چون بگيرد پرچم «يَنهي» به دست

در مسير حق بود او استوار

از ملامت گر نيايد هيچ كار

اوّلين مؤمن به الله و رسول

اين سخن در غير او نايد قبول

جاي احمد خفت در آن شام سرد

جان فداي احمد مختار كرد

در كنارم بوده از روز نخست

در عبادت كس از او پيشي نجست

«اَوَّلُ النّاسَ صَلاﺓً» او بُوَد

اولين همراه با من او بود

در شب هجرت به امر كردگار

خفت اندر بسترم آن شام تار

جان من بر جان خود برتر گزيد

حق ورا منصوب كرد و برگزيد

او بُوَد برتر، نكويش مي شمار

اوست بر پا از سوي پروردگار

ص: 63

آي مردم گوش داريد اين پيام

او بود از جانب خالق، امام

منكرش را توبه كي دارد اثر

از يم آمرزش حق بي ثمر

بر خدا حتم است تا كيفر كند

هر كه را ساز مخالف مي زند

با عذابي دردناك و ماندگار

تا جهاني هست و باقي روزگار

منكران او به آتش همدمند

هيزم آن نار سنگ و مردمند

آتشي سخت است و جان سوز و گران

شد مهيّا از براي كافران

بر ظهورم انبيا بر قوم خويش

مژده مي دانند نامم را ز پيش

بر خداي خالق يكتا قسم

آخرين پيغمبر و مرسل منم

حجّتم بر خلق عالم، اجمعين

هم به اهل آسمانها، هم زمين

هر كه شك دارد بود كفرش جلي

كفر او باشد ز كفر جاهلي

هركسي باور ندارد اين سخن

شك كند در هر چه نازل شد به من

آن كه ناباور بود در يك امام

نيست مؤمن بر امامان همام

هر كه شك دارد به حقّ هشت و چار

خود به پاي خود برد خود را به نار

اين فضيلت را خداي ذوالمنن

از روي احسان خود داده به من

چون خدا باشد كس ديگر كجاست

بانگ «اِلّاهُو» ز هر ذرّه به پاست

در همه حالات تا روز ابد

حمد من مخصوص آن ذات احد

پاس داريد اين علي را چون نكوست

برترين مردمان بعد از من اوست

برتر از هر مرد و زن در روزگار

تا كه روزي هست و خلقت ماندگار

دور بادا دور باد از لطف رب

ص: 64

منكر قولم بُوَد بهرش غضب

جبرئيل آمد خبر آورد باز

از سوي پروردگار بي نياز

هر كه باشد دشمن مولا علي

يا كه او را نشمرد بر خود ولي

مورد نفرين و لعن من مدام

قهر و خشم من بر او بُد مستدام

هر كه بايد در درونش بنگرد

تا چه با خود بهر محشر مي برد

از گناه و معصيت خود را رهيد

از خداي خويشتن پروا بريد

دست از دامان مولا بر ندار

تا نلغزد گامهاي استوار

چون خداوند است كو دارد خبر

از عملهاتان چه خير است و چه شر

در جوار حق بود جاي علي

اين سخن در مُنْزَل حق منجلي

گفت با من حق تعالي اين پيام

دشمنش در رشك و آهي نا تمام

روز رستاخيز روز حسرت است

دشمن مولا علي در ذلّت است

چون كه وصفش را خداوند عليم

گفت «جَنبِ الله» ذر ذكر حكيم

نيك در مفهوم قرآن بنگريد

ژرف آيات خدا را پي بريد

محكم آيات حق نور ره است

پيرو آيات شبهه گمره است

بر خدا سوگند تبيان او بود

آگه از تفسير قرآن او بود

او كه دستش را به بالا برده ام

او كه وصفش بر شما بشمرده ام

هر كه من مولاي اويم اين علي

باشد او را صاحب امر و ولي

او وصي و هم برادر باشدم

حكم مولا از سوي حق آمدم

ثقل اصغر او و فرزندان او

ثقل اكبر را به جز قرآن مگو

هر يك از اين دو تو را گويد خبر

ص: 65

آن يكي از اين و اين از آن دگر

اين دو هرگز نيستند از هم جدا

تا قيامت در كنار حوض ما

اهل بيت من امينان حقند

در زمينش حاكمان مطلقند

آه گفتم آنچه مي بايست گفت

گاه بيداري نمي بايست خفت

نقل كردم آنچه بشنيدم ز رب

روز روشن آمد و بگريخت شب

بازگويم قول ربّ العالمين

نيست غير از او امير المؤمنين

بعد من بر مؤمنان باشد امير

اي___ن بُوَد وح__ي الهي در غ_دير

 

بخش چهارم

گفت آنگه خاتم پيغمبران

كيست برتر از شما بر نفستان

پا سخش دادند: «الله و رسول»

گفت احمد گوش داريد و قبول

هر كه من مولاي اويم اين علي

باشد او را صاحب امر و ولي

دوستش را دوست مي دار اي اله

دشمني با دشمن او را بخواه

يار باش و همره ياران وي

بي ثمر كن آنكه در خذ لان وي

هم برادر بر من است و هم وصي

دانشم را شد نگهبان اين علي

او خليفه بعد من در امّتم

جانشين من براي دعوتم

او بود بر مؤمنان چون آفتاب

بعد من عالِم به تفسير كتاب

رهنما و داعي حق مرتضي ست

مرتضي عامل به آنچه حق رضاست

شيرحق، حامي طاعات رب است

ناهي منكر به هر روز و شب است

او بود پيغمبرش را جانشين

او بود هادي، اميرالمؤمنين

اوست در راه خدا پيكارگر

با گروه ناكث بيداد گر

قا سطين آنها كه روگردانده اند

با كجي از راستان جا مانده اند

ص: 66

ما رقين باشند از دين رفتگان

نيستند از مكر او اندر امان

گفت رب با من كلامي مستدل

قول من هرگز نخواهد شد بدل

اي خدا با امر تو گويم سخن

با ندايي از نهان خويشتن

دوستداران علي را دوست دار

دشمنان حضرتش دشمن بدار

از سوي خود ياورش ياري نما

هر كه بر خذلان وي شد كن رها

منكرانش را ز مهر خود بران

خشم خود را بر دل آنان نشان

اي خداي من تو نازل كرده اي

در حق او آيتي آورده اي

بهر نصب او به عنوان ولي

يا كه تبيين مقامات علي

دينتان امروز كامل كرده ام

نعمت خود را تمام آورده ام

برگزيدم بر شما اسلام را

گوش جان داريد اين اعلام را

هر كسي جويد به جز اسلام دين

آن كه باشد تا ابد دين مبين

هرگز از او نا پذيرم اين بدان

او بُوَد در آخرت از خاسران

بار الها باش خود بر من گواه

وحي را ابلاغ كردم اي اله

 

بخش پنجم

از سوي آن حضرت صاحب جلال

با امامت دينتان شد در كمال

هر كه راهش را ز راه مرتضي

يا ز راه نسل او دارد جدا

آن اماماني كه از صلب منند

پيشواياني كه يك جان و تنند

جانشيناني كه تا روز ابد

پيرويشان واجب آمد از صمد

حبط گرداند خدا كردار او

نار باشد پاسخ رفتار او

هيچ تخفيفي نيابد در عذاب

مهلتش چون كاخ امّيدش خراب

اين علي ياورترين يار من است

او سزاوار است و دلدار من است

ص: 67

از همه بر من بود نزديكتر

عزّتش مافوق ابناء بشر

هم خداي من از او خشنود باد

هم من از او راضي و خشنود و شاد

آيه اي نَبوَد به قرآن در رضا

جز كه نازل شد به شأن مرتضي

«اَلَّذينَ آمَنُوا» هر جاي آن

مي دهد اوّل ز اسم او نشان

مدح در مصحف از او دارد نمود

«هَل اَتي» در شأن او آمد فرود

آن بهشت «هَل اَتي» مخصوص اوست

هديه اي بر او بود از سوي دوست

غير او اين سوره را شايسته نيست

مدح در اين سوره مخصوص علي است

ياور دين، حامي جان نبي

او تقي و هادي و مهدي نقي

از همه پيغمبران بهتر منم

سنگ حيدر را به سينه مي زنم

اوست خيرُ الاوصياءُ الانبياء

نسل او باشند خيرُ الاوصياء

نسل هر پيغمبري از خود، ولي

نسل من آيند از صلب علي

چونكه ابليس از حسد درمانده شد

حضرت آدم ز جنّت رانده شد

رشك مي باشد ز شيطان مريد

پس مبادا بر علي رشك آوريد

چونكه مي گردد عملها تان تباه

باز مي ماند قدمهاتان ز راه

هبط شد آدم ز فردوس برين

با دلي سوزان فرود آمد زمين

رب به غير از يك خطا از او نديد

گرچه آدم را خدايش برگزيد

با شمايم گرچه مي بينم عيان

دشمنان حق بود در جمعتان

هر كسي بغض علي در دل نهد

كي ز تاريكي و بدبختي رهد

او بود مولاي هر پرهيزكار

شمس او شد، مؤمنان اندر مدار

سوره والعصر بر مولا علي است

ص: 68

مظهر آن آيه «اِلّا»، علي است

فتح هر سوره به قرآن كريم

هست بسم الله الرحمن الرحيم

بر زمان سوگند خورده ربّمان

آدمي همواره باشد در زيان

جز علي ابن ابيطالب كه هست

اهل ايمان، اهل صبر و حق پرست

شاهد ابلاغ پيغامم خداست

او بر آنچه بر شما گفتم گواست

نيست بر من جز كه سازم آشكار

بر شما فرموده ي پروردگار

آي مردم امر فرموده اله

استوار آييد در ترك گناه

لحظه مردن غروب زندگي است

مرگ با اسلام خود پايندگي است

 

بخش ششم

«امِنُوا بِالله» و بر پيغمبرش

هم به آن نوري كه باشد در برش

پيش از آنكه چهره ها گردد تباه

باژگونه آيد و باشد سياه

يا كه چون اصحاب سبت حيله گر

رانده گرديد از خداي دادگر

بر خدا سوگند مقصود خدا

نيست جز جمعيتي در بين ما

مي شناسم مقصد اين آيه را

نام آن جمعيت دون پايه را

ليك مأمورم كه مخفي دارمش

ديدني ناديدني انگارمش

اين علي باشد كه از روز ازل

حبّ و بغضش گشت ميزان عمل

نور حق در جان من مأوا گرفت

بعد من در جان حيدر جا گرفت

بعد از او در خاندانش مي رود

تا به نزد قائم مهدي رسد

مهدي آن باشد كه گيرد حقّ ما

مي ستاند از عدو حقّ خدا

ما ز نزد حضرت حق حجّتيم

خلق را بر دوست صاحب دعوتيم

بهر هر تقصيركار و هر عنود

هر كه در راه مخالف هست و بود

خائن و هر ظالم و اهل خطا

ص: 69

ما دليليم و به خالق رهنما

سكّه خاتم به نام من زدند

قبل من هم انبيايي آمدند

من چو ميرم يا كه گر كشته شوم

عاقبت زين عالم فاني روم

باز مي گرديد بر اعقاب خويش؟

عصر جهل و روزگار خواب خويش؟

هر كه برگردد به عصر جاهلي

خوانَدَش قرآن به پيغامي جلي

بر خدا زان كرده ها نايد زيان

اجر حق بر صابران و شاكران

اين علي و نسل او چون جان من

نسل او هستند فرزندان من

در صبوري گوي سبقت مي برند

در مقام شكر بر عالم سرند

گر روا داريد بر من مردمان

بارهاي منّت اسلامتان

مي شود اعمال، فعل بي اثر

هم شما را خشم رب باشد ثمر

شعله هاي آتشين پر مهيب

يا مس افروخته گردد نصيب

در كمين مردمان نابكار

مي نشيند حضرت پروردگار

آي مردم بعد من آيند زود

پيشواياني گران كبر و عنود

سوي آتش مردمان را مي برند

در قيامت بي كس و بي ياورند

هم خدايم هم من از ايشان بري

بهرشان شيطان نمايد سروري

هم خود و هم پيرو و يارانشان

هست در قعر جهنّم جايشان

آتش دوزخ چه بد جايي بود

هر تكبّر پيشه آنجا مي رود

داني آن ياران آتش كيستند؟

غير اصحاب صحيفه نيستند

هر كسي در نامه اش بايد نظر

تا كند خود را از ايشان بر حذر

من امامت را امانت مي دهم

آن به نسل خويش عاريت نهم

تا قيامت آيد و روز حساب

روز رستاخيز و تحويل كتاب

ص: 70

من رساندم آنچه مأمورم بدان

تا كلامم حجّتي باشد عيان

بهر هر حاضر ز جمع حاضرين

يا به هر غايب كه آيد بعد از اين

يا به هر كس شاهد اين ماجراست

يا به دنيا هست و اندر پيش ماست

هم بر آناني كه در اين جمع ما

نيستند آنها كلامم را گوا

واجب آمد حاضران بر غايبان

هر پدر در گوش جان كودكان

تا ابد گويند پيغام غدير

آن كه باشد امر علّام قدير

گر چه اكنون ديده ام آينده را

شد خلافت با امامت جا به جا

هان نفرين خدا بر غاصبين

آن چپاول پيشگان راه دين

اندر آن هنگام از سوي خدا

آتشي آيد عذابي بر شما

شعله هايي از مس افروخته

هم پري و انس در آن سوخته

گر عذاب حضرت باري رسد

كي تواند كس كه خود را زان رهد

كي رها سازد شما را آن عزيز

تا كند پاكان ز ناپاكان تميز

او نمي خواهد كه اسرار نهان

فاش گردد بر شما باشد عيان

هيچ شهري نيست در روي زمين

مردمش كوشند درتكذيب دين

تا كند نابود ربّم اهل آن

قبل محشر، كو بُوَد روزي گران

پس خدا آن را به مهدي مي دهد

حضرت حق آنچه را گويد كند

پيشتر، افزون هزاران از شما

گمرهي را برگزيدند از هُدي

ليك حق نابود كرده اوّلين

هم بُوَد مهلك به قوم آخرين

گفت بهر من خداوند حميد

در كتاب خويش قرآن مجيد

اهل باطل را كنم نابود من

سرنوشتي سخت بر هر اهرمن

ص: 71

اينچنين باشد جزاي مجرمان

واي در محشر به حق ناباوران

امر و هم نهي از خدا آموختم

بر عليّ مرتضي آموختم

پيروي داريد از فرمان وي

راستين باشيد در پيمان وي

گر به دنبال هدايت مي رويد

طاعتش داريد و فرمانش بريد

چون ز راهي باز مي دارد پذير

خانه حق را نشان از او بگير

راههاي گونه گون در پيش روست

راه حق يك ره بُوَد آن راه دوست

 

بخش هفتم

چونكه من هستم صراط مستقيم

پيرويم واجب آمد از عليم

بعد من باشد علي خود راه راست

در امامان نيز راه حق به پاست

آن اماماني كه فرزند منند

هادي و داعي به سوي ذوالمنند

ليك از صلب علي خواهند بود

گوهران بحر عصمت در وجود

خواند آنگه سوره حمد آنجناب

كرد بر ياران و همراهان خطاب

فاتحه در باره من شد نزول

اين سخن ها را كنيد از من قبول

نيز در شأن امامان آمده

در پي تكريم ايشان آمده

اولياءَالله آنانند و بس

هيچ خوفي نيست در ايشان زكس

در حق ايشان «وَلاهُم يَحزَنُون»

حزبِ الّلهند آنان غالبون

دشمنان اهل بيتم گمرهند

با شياطين چون برادر همرهند

دائماً خوانند بهر يكدگر

حرف هاي پوچ و لغو و پر ز شر

تا جدا سازند مردم را ز راه

آن رهي كو مي رود سوي اله

دوستداران امامان را چنين

وصف فرمودست ربّ العالمين

در ميان اهل ايمان بر خدا

مؤمنان بر غيب و بر روز جزا

هيچ قومي را نمي يابي كه آن

ص: 72

دوست باشد با گروه دشمنان

گرچه آن دشمن پدر مي باشدش

يا برادر يا ز خويشان آيدش

اينچنين فرموده حق در وصفشان

ثبت شد ايمان درون قلبشان

دوستداران امامان را چنين

وصف بنمودست رب العالمين

اهل ايمانند كي مشرك شوند

در امانند و پي حق مي روند

فكرشان از شرك و از انكار دور

قلب ايشان روز محشر پر سرور

چون ملائك با «سَلامٍ آمِنين»

بانگ «طِبتُم فَاد خُلوُها خالِدين»

با صفا خوانندشان سوي بهشت

نيست آنجا هيچ فعل و حرف زشت

جاودانه غرق نعمتهاي ناب

شادمان در رزق سلطان بي حساب

جايگاه دشمنان باشد سعير

اين خبر آمد ز نزد آن خبير

دشمنان آيند اندر شعله ها

نار دارد در دل خود نعره ها

هر گروهي را در آتش در نهند

با غضب بر اهل آن نفرين برند

اينچنين فرمود قرآن كريم

دشمنان خواهند آمد در جحيم

سائلي پرسد: «نيامد بر شما

يك نذير از جانب جلّ علا»

با اسف گويند بر ايشان بلي

هم نذير از سوي حق آمد، ولي

فاش بر تكذيب او پرداختيم

بهر تكذيبش سخنها ساختيم

ما همي گفتيم با آن انبيا

كي رسد وحي خدا سوي شما

آه گمراهي بود همراهتان

در مسير حق نباشد راهتان

چونكه مي كردند تكذيب نذير

حق كند نابود اصحاب سعير

باز مي گويم شما را اين سخن

كامد از فرمايشات ذوالمنن

دوستان اهل بيتم در نهان

خشيتي دارند از مولايشان

بهر ايشان آيد از پروردگار

مغفرت همراه اجري ماندگار

راه، طولاني بود راهي خطير

ص: 73

بين جايگاه آتش و اجري كبير

لعن و نفرين خدا بر دشمنان

مدح حق آمد براي دوستان

من براي مردمان باشم نذير

فاش مي گويم علي باشد بشير

اين علي هادست و من هم منذرم

من براي خلق پيغام آورم

اين علي باشد وصيّ بعد من

بر نتابيد هيچگه از اين سخن

من رسولم او امام است و وصي

بعد هم نسل امامان از علي

گرچه فرزندان من خواهند بود

ليك از نسل علي آيند زود

 

بخش هشتم

قائم مهدي (ع) بود آخر امام

كار با او مي شود آخر تمام

چيره بر اديان عالم مي شود

آفتاب فتح از كويش دمد

از ستمكاران بگيرد انتقام

فتح دژها مي كند هم انهدام

غالب آيد بر تمام قومها

هم به مشرك فائق و هم رهنما

او كه خو نخواه تمام اولياست

خود همان ياري ده دين خداست

او ز درياهاي ژرف نيلگون

بر بشر پيمانه ها آرد برون

نيكي اش بر هر كسي دارد ثمر

هر كه ظرفش بيش سهمش بيشتر

سهم هر فاضل بقدر فضل اوست

سهم نادان هم بقدر جهل اوست

اوست مختار از سوي ربّ جليل

او بُوَد اندر دو عالم بي بديل

وارث علم و خزانه دار آن

حاكم ادراك و اسرار نهان

او خبر دارد ز نزد ربّ خود

او بپا دارنده ي آيات شد

او رشيد و محكم است و استوار

امر اين عالم بر او شد واگذار

بر ظهور حضرتش پيشينيان

مژده مي دادند بر اقوامشان

آخرين حجت ز معبود ازل

ص: 74

نزد او پيداست نور لم يزل

هيچكس بر او نمي آرد شكست

فتح و پيروزي از او آيد بدست

او وليّ الله باشد در زمين

او حَكَم باشد به خلق آخرين

او امين باشد ز نزد كردگار

در امور مخفي و هم آشكار

 

بخش نهم

آشكارا گفته ام بهر شما

تا بفهميد آنچه فرموده خدا

بعد من مولا علي علم آورد

او بكارد جاي هر جهلي خرد

در پي اين خطبه امرم گوش دار

دست بيعت با رسول خويش آر

هم سخنهاي مرا گردن نهيد

دست در دست علي بيعت دهيد

با خداي خويش پيمان بسته ام

در ره او دست از جان شسته ام

اين علي باشد كه با من عهد بست

آن كسي كو دست او دارم بدست

از شما اقرار گيرم بر علي

او امام انس و جان است و ولي

يا علي آن كو تو را بيعت كند

گوئيا دستي به دست حق زند

دست حق باشد فراز دستها

نقض پيمان نيست جز از پستها

هر كه پيمان بست و پيمانش شكست

بار سنگين زيان خويش بست

وآنكه پيمان را بدارد استوار

مزد يابد از سوي پروردگار

بخش دهم

حج و عمره از رسوم حق بُوَد

زائر حق سوي باطل كي رود

در صفا و مروه طوف او بدار

در كنار خانه ي او حج گذار

هر كس كو وارد آن خانه شد

مورد تكريم صاحبخانه شد

چون نمايد با خداي خويش راز

مژده ها گيرد، شود او بي نياز

ص: 75

هر كسي زان خانه رو گردان شود

عاقبت درويش و بي سامان شود

چون كه مؤمن وقف آرد در وقوف

از گناهش بگذرد ربّ رئوف

بعد حج مؤمن شود پاك از گناه

كار از سر گيرد او نزد اله

حاجي از سوي خداي ذوالكرم

دستگيري يابد و گيرد نعم

چونكه صرف مال در راهش نمود

مي كند جبران خدا از روي جود

در حضور حضرت حق هيچگاه

اجر هر محسن نمي گردد تباه

با كمال دين به بيت الله رويد

با دلي آگاه سوي حق شويد

چون مناسك عاقبت پايان رسد

هر كسي عازم به كوي خود شود

ليك با توبه رود زان جايگاه

بعد از آن پرهيز دارد از گناه

امر فرموده خداي بي نياز

تا بپا داريد بهر او نماز

از براي مستمندان فقير

با زكات خود نمايي دستگير

گرچه اندر پيچ و خمهاي زمان

سستي و نسيان بگيرد امرتان

اين علي مولا و صاحب اختيار

باشد و روشن كند هر راه تار

اوست منصوب خداي مهربان

بعد من باشد امين بر مردمان

او ز من مي باشد و من هم از او

نسل پاك جانشينانم از او

كيست پاسخگر به پرسش هايتان

يا بيان دارنده ي سّر نهان

او و فرزندان من آن مؤمنون

عالمان در آنچه «مالاتعلموُن»

آنچه مي باشد حلال و يا حرام

بيش از آن باشد كه اندر اين مقام

در شمارش آورم در جمعتان

يا شناسانم شما را اين زمان

پس به دستور خداي ذوالجلال

امر مي دارم شما را بر حلال

ص: 76

يا كه فرمان مي دهم پروا كنيد

از حرام و از عملهاي پليد

من همان مأمور حيّ داورم

تا شما را تحت بيعت آورم

دست در دست رسول خود دهيد

گام در راه خداي خود نهيد

در هر آنچه گفته در حق علي

هم بر آناني كه بعد از او ولي

اوصياء حق و فرزند منند

گوئيا ايشان ز يك جان و تنند

آخر آنها امام قائم است

مهدي آن ذخر خداي حاكم است

استواري امامت پا به جا

تا شود هنگامه محشر به پا

روز ديدار خداي دادگر

كو قضا باشد بدستش هم قدر

من شما را بر حلال و بر حرام

رهنمايي كردم و دادم پيام

آنچه را بهر شما كردم بيان

هيچگه من بر نمي گردم از آن

ياد داريد اين پيام ارجمند

حفظ داريدش كه باشد سودمند

بهر يكديگر كنيدش گوشزد

حكم حق را كي دگرگوني سزد

بازگويم بر شما اين نكته باز

همتّت باشد ز كات و بر نماز

امر بر معروف و هم نهي اي عزيز

مي كند حق از ره باطل تميز

ريشه ي هر امر بر معروف چيست؟

جز پيامم بر امامت هيچ نيست

نشر اين فرمان شما را واجب است

بر هر آنكس جمع ما را غايب است

اين همان امر خداي اعظم است

يا كه فرمان رسول اكرم است

امر و نهي حضرت صاحب جمال

جز به معصومان نيايد در كمال

آيت قرآن گواه اين سخن

اين علي باشد امام بعد من

بعد از او آيد امامت از علي

ص: 77

نور حق در نسل او شد منجلي

نسل او باشند فرزندان من

من از ايشان باشم، آنها زآن من

آن ائمه خود كلام باقيند

بر بشر ايشان امام و هاديند

هر كه بر قرآن و اهل بيت من

چنگ آرد كرده فائز خويشتن

آي مردم از خدا پروا كنيد

از عذاب و سختي محشر رهيد

چونكه فرموده خداوند عليم

در كتاب خويش قرآن كريم

زلزله در روز محشر بس بزرگ

باشد و بر هر كسي آيد سترگ

ياد آور مرگ و روز رستخيز

هم حساب و نامه ي اعمال نيز

سخت باشد سخت ميزان و كتاب

كيفر اعمال بيند يا ثواب

آن كه نيكي آورد روز معاد

چهره اش آنجا بود خندان و شاد

وآنكه بد آرد ندارد بهره اي

از شراب و نهر جنّت قطره اي

 

بخش يازدهم

آي مردم كثرت اين جمعتان

باز مي دارد كه اندر يك زمان

دست در دست رسول خود دهيد

با رسول خويشتن بيعت كنيد

زين سبب باشد كه فرموده خدا

با زبان اقرار گيرم از شما

بهر مولاتان اميرالمؤمنين

هم اماماني كه آيد بعد از اين

بر اماماني كه از نسل منند

از علي آيند و بر حق موقنند

بار ها گفتم شما را اين سخن

نسل او هستند فرزندان من

جملگي با هم بگوييد اين كلام

اي پيمبر ما شنيديم اين پيام

ما مطيعيم و رضايت مي دهيم

بهر فرمان خدا گردن نهيم

تو رساندي امر آن فرد صمد

رسم كردي راه حق را تا ابد

ص: 78

اين علي باشد امير مؤمنان

عهد مان با دست و با جان و زبان

بر امامان نيز عهدي استوار

نيك ميثاقي كه باشد پايدار

آن اماماني كه از نسل علي

تا ابد هستند بر مردم ولي

بر سر پيمان خود ما مانده ايم

بر نمي گرديم از آن تا زنده ايم

مرگمان باشد بر اين پيمان پاك

تا كه بر آريم تن ها را ز خاك

كي كند تغيير امر مستدل

نيست شك و جحد و برگشت و بدل

بر نمي گرديم از پيمان خويش

باز كي گرديم از بالا به پيش

پند گفتي پند حق را نزد ما

تا كه بر تابيم فرمان خدا

بر علي مولا اميرالمؤمنين

يا كه در حق امامان مبين

آن اماماني كه از صلب علي

نيك مي آيند و بر عالم ولي

بر حسن سبط نبي وانگه حسين

آن كه باشد بر پيمبر نور عين

بعد از ايشان نصب فرموده خدا

آن امامان را براي نسل ها

عهد گيرد آن خداي مهربان

از زبان و جان و دست و قلبمان

هر كه بتواند بدستش عهد بست

دست مولا را بگيرد او بدست

وآنكه نتواند بگويد با زبان

بر نمي گرديم از پيمانمان

هرگز آن قادر نمي بيند ز ما

نقض پيمان يا شكست عهد ها

اين خبر را ما به فرزندانمان

مي رسانيم و دگر بر اهلمان

يا رب اي شاهد به سرّ عهدها

آگهي بر فعل ها و قصدها

آي مردم چيست اندر فكرتان؟

يا چه مي گوييد در اين جمعتان؟

ص: 79

هر صدا و هر نهان بركردگار

هست همچون روز روشن آشكار

هر كسي راه هدايت طي كند

سودها و خير آن را خود برد

راه باطل چيست؟ راه گمرهان

هر كه در اين ره رود يابد زيان

هر كسي بيعت نمايد نزد ما

گوئيا بيعت نموده با خدا

دست قدرتمند حق باشد فراز

فوق هر دستي بود آن چاره ساز

آي مردم با خدا بيعت كنيد

دست بيعت با رسول خود دهيد

با علي كو هست مولي المتقين

اوست بعد از من اميرالمؤمنين

بر حسن هم بر حسين نيك نام

هم به نسلش آن امامان همام

آن اماماني كه اندر عالَمِين

نورشان باقيست از نور حسين

در هلاكت آورد هر حيله گر

حضرت پروردگار دادگر

هر كه باشد اهل پاكي و وفا

غرق خواهد گشت در لطف خدا

هر كسي پيمان خود را بشكند

اين عمل را بر زيان خود كند

گر وفاداري كند با آن عليم

اجرتان باشد ز نزد حق عظيم

بر علي آريد بيعت با سلام

با لقب داريد پيمان را تمام

آن لقب باشد اميرالمؤمنين

اين علي و اين شما اي مسلمين

ما شنيديم و اطاعت مي بريم

بازگشت ما بُوَد نزد كريم

شكر مخصوص خداوند علاست

اوست هادي بر طريق راه راست

گر هدايتهاي ربّاني نبود

كي حق از باطل جدا گرديده بود

برتري هاي علي كي شد تمام

چون توانم گفت اندر يك مقام

ياد او در دفتر پروردگار

بيش از آن باشد كه آيد در شمار

فضل او باشد فزون اندر كتاب

ص: 80

آفتاب آمد دليل آفتاب

هر كسي فضل علي را بر شمرد

از مقامات بلندش نام برد

از صفا و صدق تأييدش كنيد

نام او را از سر نيكي بريد

هر كسي دنبال فوز اعظم است

پرچم طاعات رب گيرد بدست

هم اطاعت از خدا هم از رسول

هم علي، آنگه شود طاعت قبول

هر كه سبقت جويد اندر بيعتش

هر كه شد تسليم اندر طاعتش

رستگاري يابد و فوز عظيم

رهنمون باشد به جنّات نعيم

آنچه را راضي خدا باشد بگو

غير خشنودي او راهي مجو

آي مردم گر شما كافر شويد

امر و پند حضرت حق نشنويد

يا همه اهل زمين كافر شوند

جاهلانه در ره باطل روند

هيچ خسراني نيايد بهر رب

گر چه مردم روز را دانند شب

بارالها اهل ايمان را ببخش

خشم گير و منكران حق مبخش

خطبه ام آمد به پايان مسلمين

حمد بر مولاي ربّ العالمين.

متن خطابه و ترجمه آن از پيام نگار حجة الاسلام سيد حسين حسيني و باستناد ايشان از كتاب اسرار غدير نوشته ي آقاي محمد باقر انصاري اتخاذ گرديده است.

 

علي تنها

اشعار آقاي علي تنها

مقدمه

پيم_______بر حجّ آخ__ر را ادا كرد

طواف كعبه زاو بي انقطاع است

پيمبر در حرم خيل ملاي________ك

همه در حيرت از اخلاص اوي_ند

خدايا اين محمّد كيست؟از ماست؟

فلك در گردش از هر شوط اح_مد

مگر او از حرم س_____يري پذيرد؟

ولي معناي عبدالله هم____ين است

كه برگرد از ديار ربّ الارب_____اب

از اين وادي همه در روز موعود

ص: 81

خدايا شاكرت هستيم از جان

اگر چه ك___ايناتند از عط____ايت

دراي كاروان دمس______از گردي___د

ب___يابان بود و گرم__اي حج__ازش

تني چند از پي__مبرپي_____ش بودند

خوشا آن كارواني كو به صحرا

به هر گامي ببالد ريگ اين دشت

علي بر فرق من چون مي نهد پاي

بدم ذرّه ،علي كرد آسمانم

تو گويي چشم دل بيند در آنسوي

نبي بسم الّه و حيدر چو آيه است

در آن وادي خشك و بي علفزار

نه بركه، زمزم اهل ولايت

غدير است او، نه آبشخور به هردام

سقايت ميكند، ني تشنهء آب

مسير كاروان سويش فتاده

ول_____ي در بين ره جب__ريل صادق

خدايت گفت___ه كاين ام__ر اله است

گرت نب___ود به سر آهن___گ اب_راز

چوپيغمبرچنين وحيش شد ازحق

سپس فرمان اتراقش رسان____دند

وگر كس پيش____تر از قاف___له بود

هزاران زائ____ر بي__ت خ___داون___د

در اين وادي س__وزان، خاك بي در

سپ___س از امر آن مي__ر حج__ازي

برفت آئ__ينة رب بر ف______رازش

ست___ايش لايق پروردگاريس_____ت

اگر چ___ه هيچ همتايي ندارد

سلاطين اين چنين شوكت ندارند

به هر چيزي كه آن پنهان و پيداست

به مج_______دوعزّتش نبود نه___ايت

هم او اوّل هم او آخ___رب__ودهان

بساط عرش وفرش است ازعطايش

به ذات پ____اك او كس ره ن_____دارد

خ____لايق در برش حق_ّ__ي ندارن___د

زرافت داده بر هر ديده،ديده

كريم است و حليم است وشكيباست

خ_____لايق را به نع_مت منّتي ه__ست

ب__________ود آگ___ه زاس___رارنه___ان__ي

تمام هستي ذرّات از او

ب______ود ني___روي او برت___ر زافه_ام

پ__دي__د آرد هر آن خلق_ي كه خواهد

اب_____د در پي__ش او آي_د ب_ِپ_اي__ان

بج__ز ذات خ__دايي خ__القي ن__يست

ببيند او هر آن چشمي كه خواه__د

ب____ود از باط____ن هر بن___دِآگ___اه

ص: 82

كسي نگرفت با دي___دن س____راغ_ي

شه____ادت مي___دهم الله ن__ام اس__ت

ف____روغ ن__ور او ت___ا بي نه__اي__ت

مق__دّر ب__ي شريك، ام__رالهيست

ب__ه وق_____ت آف__ري___دن، روز اوّل

بياورد آنچه آورده است بي رن_ج

خدايي كاو ندارد هيچ، همت________ا

عدال__ت م__ر خداي___ي را ب__زيب__د

شهادت ميدهم كاو نامش ال_____ّ_له

به پي__ش قدرت__ش هر قادري رام

بودشاهنشه هستي و اف________لاك

عنان ماه وخورشيد است دستش

به گردش از پي هم روز و هر شب

شكسته كش___تي هر ظا لم دون

ندارد ك__س ورا ن__اس__ازگ_____اري

هم اوفرد است و هم عاري بد ازغير

ورا همتا وهمسنگي نبوده است

دهد انجام، هر كاري كه بايد

هرآن خلقي كه باشدريزه خوارش

حيات ومرگ درفرمان اوي_____ند

گهي خندان گهي گريان گهي دور

تمامي بستهء كن، هم يكونش

عط____ا از او بود هم برد ب__اري

بود مهر كرم رخشان به دستش

عيان كرد آفتاب عالم افروز

نباشد خال__قي جز او كه هر آن

به درگاهش دعا گردد اجا ب___ت

زحكمت هر نفس را بر شمارد

نباشد مشكلش تا گردد آس__ان

هر آنكس كرده بر در پا فشاري

خدا حامي وهم حافظ به نيكان

براي موءمنين صاحب اراده است

خداوندي كه درهرحال_ت وف__كر

ازاين روي آورم بردرگهش شكر

ب__وداي__مان من ب__راول____يا اش

اطاع__ت زام__راوب__رگ_ردن من

اسيرم من به دام حكم رحمان

نباشددرامان از مكر او كس

به درگ__اه اله______يش چوعبدم

ب_____اداتارس__دبركس ع_قابش

خدا، معبود ومن هم در اطاعت

كه گ__ربرهمرهان ناگفت_ه بودم

تو گفتي گويم اينسان مدح حيدر

توضامن گشتي ازآسيب م_ردم

پس ازآن آمد اين وحي اله__ي

الا پيغ__مبرم ل__ب ب__ازمي ك_ن

همان امري كه داردبوي حيدر

اگرگفتي رس__ال__ت ازت_ومقبول

الا اي قوم ازح_______ج بازگشته

ص: 83

من اندردعوتش كاه____ل نبودم

رسانده حق زسوي خود سلامم

بدانيداي سياهان،اي سپي_______دان

علي باشد وصي،هم جانشينم

بود شان علي از شان من چون؟

بوّت كي خدا داده علي را؟

خداي__م اينچ__نين ن__ازل نم_وده

بج__ز پيغ__مبر ورب،خاشعين را

هماناني كه در حال ركوع____ند

هر آئينه علي مقصود آيه است

سپس گفتم چنين بر جبرئ_يلش

كه من زاين امر او سر باز دارم

نگر يارب فزونتر گشته دشمن

هماناني كه حق دروصفشان گفت

همان قومي كه من آزرده زانم

در اين ره اي خدا جرمم چه باشد

ولي گفتي تو در وصف چنين قوم

پيمبر گوش باشد ،زود ب___اور

ولي "خير لكم" اي قوم جاه____ل

اگر خواهم همي نامردمان را

كه تا رسوا شوند اندر خلايق

خدايم گفته مسرورش نماي__م

مرا دستور ابلاغ اينچنين داد

همان وحيي كه در حقّ علي شد

اگر نا گفته بودم اي خلاي___ق

چون اين امرش به دلهاميرسانم

شما ني_ز اي گروه مردمان___م

هر آئينه علي مقصود آيه است

بود واجب اطاعت زامر حيدر

به هر يكتا پرستي درزمين است

به هر قوم از سياهان و سپيدان

به آناني كه در شهرندو صحرا

الا يا معشر النّاس اين علي را

ه دستورش بود نافذ به دلها

هر آنكس تابع امر علي بود

همانا من كنون كه اينجا ستادم

بدانيد آخرين بارم بود ه___ان

به فرمان الهي سرگ_____ذاريد

پس ازآن خالق و معبودو اولي

خدايم گفته بعد از من ولي را

پس از آئينهء ذات پيم_______بر

زايشان جمله اشيا تا قيامت

حلال و هم حرام اندر دو عالم

خدايم گفته اندر ق__ول قران

كنون دادم من علم اوّلين را

الا اي مردوزن از درگه او

ص: 84

خدا را از علي رو بر نداريد

علي هر ناحقي مقهور سازد

اگر چه سوي حق آورده خواهش

علي روشنگر راه خداوند

خدا هر دانشي بر او بداده

علي مرد نخستين در يقينش

در ايمان كس بدين باور نديدم

علي همراه پيغمبر به هرجا

علي اوّل مصلّي بهر ايزد

من او را گفته ام هستي تو جانم

علي با جان ودل امرم پذيرفت

الا يا معشر النّاس اين علي را

شما هم برترش دانيدو مهتر

از آن رو كه آن خداي حي سبحان

نيامرزد خدا هر منكري ليك

به هر كس كو سر نا ساز دارد

بترسيد از گمانهاي مخالف

در آن هيزم زخيل مردمان است

قسم بر ذات حق مقصود خالق

ظهورم بوده است و شوروحالي

هر آنكس كه او ندارد باور من

اگر كس دردلش ترديد دارد

وگر در سينه شكّي بر امامي است

سزاي منكر ما هم به دوران

الا اينك خداي از روي احسان

همي بر خلق خود اولاست الله

ستايش گويمش از جان و ازتن

الا تا آن زمان كه خلقتي هست

كجا برتر از او يابيد مردم

ببارد ابر خشم اين خداوند

همانا جبرئيل از سوي داور

هر آنكس با علي بستيزد ازكين

بود لايق به خشم و نفرت حق

مبادا روي از حيدر بگيريد

مبادا گامتان از حق بلغزد

الا مردم علي همسايه ي اوست

خدا گويد ز قول حاربينش

علي بد هم جوارخالق خود

تفكّر در كلام الله نماييد

نظر بر محكمات آن نموده

به تفسيرش برانسان راه، بستم

بگويم بر شما "من كنت مولاه"

علي ،ابن ابي طالب بود دان

ولايش حكم ربّ العالمين بود

ص: 85

همانا اين علي و نسل حيدر

بدان قرآن كلام نور داور

كند سازش دو ثقل از بهر هم هان

جدا از هم مگردد تا به كوثر

بدانيد اين دو ثقلم چون بگويند

بدانيد آنچه من ابلاغ كردم

من از سوي خدا گفتم خلايق

مبادا اين لقب بر كس برانيد

سپس پرسيدازان قوم حيران

يكايك پاسخ آوردند ايزد

بگفتا پس نبي بر آن خلايق:

بگفتم تا كه بر گويم جهاني

هرآنكس را منم مولاوسرور

همين حيدر كه اكنون بر فراز است

بگفت آنگه پيمبر كه اي خلايق:

علي باشد وصي، همراز احمد

علي آن جانشين دولت من

علي خواندشمارا سوي معبود

بوداعمال او شوقا"الي الله

دلش از مهرحق آكنده باشد

علي خصم خدارابازدارد

علي فرمانرواي شهرايمان

به امر حق، هلاك ناكثين است

خدا فرموده در قرآن بي چون:

به امرت اين دعا خوانم ،الهي

توياري كن هر آنكس حامي اوست

سزاي دشمن او خشم خود نه

اگر ناباورش روي زمين است

خدايا گفته اي پيغمبرت را

الا دين شما "اليوم اكملت"

پسنديدم كه اسلامم بياريد

اگر ديني به غيراز اين بخوانيد

خدا تكميل دين با حيدرش كرد

اگر اعمال كس نزد اله است

عمل، بي مهر او بيهوده باشد

نه كمتر آتش قهر الهيست

علي بهرنبي ياورترين است

رضايت را نباشد آيه اي كان

علي را ربّ ومن، باشيم خشنود

علي سر حلقهء آن مومنان است

به قرآن گر بخواندي هل اتي را

بدان در حقّ حيدر گشته نازل

خدا خوانده علي را ياوردين

بود پرهيزكارو پاك و طاهر

اگر من برترين پيغمبراستم

بود فرزند،نسل هر پيمبر

بدانيد آدم ار مطرود گرديد

دليلش بود، رشكش،مكر شيطان

ص: 86

علي راگرحسدورزيد آه است

تنزّل، حضرت آدم،سما را

اگر چه صفوه الله است آدم

خلايق،حال خود را نيك ،يابيد

ستيغ عزّت اندر كوي ما پست

فلاح و رستگاري سائل او

"ولا يومن به" جز مخلصانش

زمان را خورده سوگند اين خداوند

ولي انسان كامل جزعلي نيست

منم اكنون كه خوانم بر تو سوگند

مرا تكليف،جزابلاغ،نبود

نميريد اي گروه نيك فرجام

به ربّ واحمدو نوري كه در اوست

بود "اصحاب سبت" از قول قرآن

خدا باشد گواه اين گمانم

وليكن امر حق در پرده پوشي است

هم اكنون اين محك بر دل گذاريد

اگر مهرش به دلها رونهاده

وگر خشم از علي داريد دردل

خدا از نور خود، جانم سرشته

پس ازحيدربه نسلش تا به قائم

خدا حجّت كند كامل بر اين خلق

مقصر،هم معاند،هم مخالف

الا اي قوم، من هستم رسولش

اگرمن مرده باشم يا كه مقتول

اگر كس بعدمن در قهقرارفت

خدايم گفته در حق صبوران

اگر بر دين حقّم استواريد

زاسلام شما من را چه منّت ؟

اگر بر من همي منّت گذاريد

خدا هم خشم خود شامل نمايد

خدا همواره مارا دركمين است

پس از من در تباهي رهبرانند

بدانيد اين گروه اندرقيامت

بر او انصارو اتباع و هم اشياع

به اصحاب صحيفه شهره باشند

هم اينك جانشيني را امانت

به نسلم داده ام من تا قيامت

كنون تبليغ امر حق نمايم

بر آنكه زاده يا زاييده گردد

به هر نسلي پدر در گوش فرزند

الا اين منصب از بعدم شود غصب

نه شاهنشه،كه شاهنشه نمايي است

بر آنكس بيعتش را هم پذيرد

خدا هر كس ورا ياري نمايد

نه او هر بنده رابر خود رهاكرد

ص: 87

مشيت مر خدا را اين نبوده

نباشد سرزميني زاهل تكذيب

سپس ازامر آن باريتعالي

سفارشهاي حق گردد محقّق

اگر پيشينيان گمراه گشتند

هم او ويرانگر آيندگان است

هلاك اوّلين و آخرين را

همين باشد سزا مر مجرمان را

خدا من را به امرونهيش آگاه

شما نيز امر او را گوش داريد

مبادا راه ديگر برگزينيد

صراط مستقيمي كه به قرآن

پس از من اين صراط حيدر بود تا

پيمبر بعد از اين با نام الله

همان حمدي كه در اين سوره خواناست

امامان اولياي عرش سبحان

همانا حزب غالب حزب اويند

كه از بهر ظلالت مردمان را

خوشا احوال هر كس را خدا گفت

براند هم برادر هم پدر را

خدا بوده به دل حكّاك ايمان

به صحّت هم سلامت گام دارند

اگر دردل كسي شكّي به ما داشت

اگر بذر محبّت در دلت بود

ملايك ميزبانت در بهشتند

خطاب"طبتم" آيد از ملايك

بهشت،ارزاني ياران يار است

جهنّم،خانهء دشمن به آلش

خدا فرموده درحقّ عدويش

نگهباني ز دوزخ پرسش آورد

جواب آيد:بلي،ليكن ز حسرت

دروغ انگاشتيم آيات رب را

خدا فرموده پس:"سحقا "لاصحاب"

ولي ياران ما، هم در نهاني

"لهم اجر كبير" از حقتعالي است

چه بسيار است ازاين ره تابه آن راه

سر جنگ ار كسي با ما بدارد

وگر با ما بناي دوستي داشت

منم منذر ،علي،هادي دينم

منم پيغمبر و حيدر وصيم

امامان بعد من از صلب اويند

همانا مهدي از ما اهل بيت است

بگيرد انتقام از ظالمين او

مسلّط بر تمام مشركين است

به دين حق بود او يار و ياور

نصيب هر كس از احسان و نيكيش

بود نيكو وهم مختار يكتاست

ص: 88

كلامش چون كلام خالق اوست

رشيد است و سديد است اي خلايق

خبر، پيشينيان دادند از او

نباشد حق مگر در نزد مهدي

ببنديدش زروي مهر،عهدي

ولي الله مطلق در زمين اوست

پيام ربّم اين بود و رساندم

شما نيز اي خلايق بعد گفتار

پس از من دست بيعت ده وليم

علي پيوند خود را با نبي بست

نيابت داده من را حقتعالي

خدا فرموده هر كس با شما بست

بدان پيغمبرم:دستم زهر پست

اگر عهدش كسي بشكست،در دام

خدايا عفو و رحمت بر كسي آر

ز آداب و رسوم حقّ سبحان

طواف حضرت حق از صفا كن

به درگاهش رود هر كس به هر شب

بود بي بهره و محتاج هر بيت

اگر در موقفات حج بماندي

پس از آن نامه ات پاك است و بي عار

الا بر حاجيان، خود،ياورم من

تباهي،كارنيكان، نيست آري

اگر در بيت رب آييد سويش

نه كعبه،بلكه هر مشهد كه رفتيد

نماز و هم زكات اركان دين است

علي،جان رسول و جان دينم

پس از من بر خدا،حيدر امين است

علي و نسل او هستند كامل

حلال و هم حرام حق فزون است

از اين روي اي گروه آريد دستي

پذيريد آنچه را در حقّ حيدر

امامت دارد از نسلش وراثت

لواي دين به دستش تا به انجام

منم مرشد،شمارا زآتش دون

شويد از اين سه حكم الله، مشعوف

زمنكر واره_ي_د و پس بدانيد

كه اين امر است و فرمان خداوند

يقين،بع_د از ع_لي اولاد حي_در

همين گفتار حق اندركتاب است

ن_ب_ي ه_م گفته از به_ر ه_داي_ت

خدا از لرزه اي بس هول انگيز

مشو غاف_ل ز م_رگ واز ق_يام_ت

ص: 89

ه_ما نا بند گان در روز مح__شر

سزاي نيك هر كس جنّت اوست

هر آنكس آورد بيع_ت به پيش_م

بدين انبوه، بيعت هست، مشكل

مبا دا اي_ن ع_لي از خود برانيد

به ميزان آن كسي خير اندر آرد

سپس از ام_ر پيغ_مب_ر،خ_لاي_ق

ه_ما نا ما شنيد يم و م_طيع_ي_م

همي عهد ولا از ناي بستيم

زجان و دل ق_بول ا وليا ي_ت

بر اين پيمان بما نيم و بميريم

نباشد منكرش در ما و شكّاك

محبّت جز علي ،كس را روا نيست

پيمبر،عهد خود از ما گرف_ت_ي

به روح و دستمان لبّيك گفتيم

از اين پيمان خود ،ما سر نپيچيم

رسانيم اين پيا مت را به ايش_ان

پيمبر گفت:اي مردم چه گوييد؟

خدا آگ_ه ز اس_رار دل م_اس_ت

هر آنكس كاوهدايت را پذيرفت

وگ_ر ك_س راه ذلّ_ت برگزي_ن_د

شما گر در پ_ي عه_د خدائ_ي__د

نبا شد دست كس بالات_ر از او

هم اينك بي_ع_تي ب_ايست،بستن

پس از من با اميرالمومنين دست

هر آن مستي كه از جام غدير است

پس از حيدر،حسن مولاست بي شك

پس ازاوعالمي درشوروشين است

ام_امت بع_د از او در نس__ل آي_د

يكايك آيتي از حضرت دوست

تباهي حيله گررا مي سزد ه_ان

اگر پيمان شكستي خود غريمي

خلايق،آنچه را گفتم در اينج___ا

سلام حضرت مولا چن__ين گوي

بخوانيد آنگه از جان و دل خود

خدا: آمرزشت خواهيم و داني__م

خداي_ا:شاكرت هستيم و ممنون

الا م__ردم،فض_ي_ل_ت_ه_اي حي____در

نه آنست آنچه من گفتم دراين روز

همان_ا رست_گاري به_ر آن_ي است

نه از ما و نه از خواني كه گف__تم

بود تسليم حيدر،رستگاري

بگويي_د آنچه را حق زاو رضا شد

سزاي مومنين آمرزش و جود

ص: 90

ستايش لاي_ق پروردگ_اري اس_____ت

ط__واف خانه ي امن خدا كرد

اگر چه نام حج، حجّ وداع است

به صف استاده هنگام مناسك

به غير از مدح او چيزي نگويند

ويا عالم طفيل پير بط_____حاست؟

سمك تسبيح گوي ازصوت احمد

كه راه خانه اش از خانه گيرد؟

همين، فرمان ربّ العالمين است

به همراهان بگو از پير و از شاب

بسوي خانه برگرديم خشنود

پذيرفتي سر خوانت چو مهمان

سهيم و هر زمان زير لوايت

سفر از بيت رب آغاز گرديد

سواران از شتر زير جهازش

بسي خسته ز راه خويش بودند

به همراهش علي و شاه بطحا

منم خاك ره جانانه زين دشت

نه صحرا ،آسمان باشد مرا جاي

چه من بر تير مژگانش نشانم

گرفته مهر عالم از علي ،روي

علي خورشيد او، كي جاي سايه است؟

به ناگه بركه اي آمد پديدار

نه زمزم ، كوثر شاه امامت

فلك ،سيراب از او زآغاز و انجام

شفاعت ميكند از پير و از شاب

از اين رو تاج عزّت سر نهاده

سه بار آمد كه اي سلطان ناطق

تو ابلاغش كن و جان در پناه است

رسالت را نكردي هيچ احراز

سراپاشد خضوع آن عبد مطلق

تمام حاجيان آنجا بماندند

رسول الله بخواندش سوي خود زود

نشان ديدگان سوي كه آرند؟

چرا شد كاسهء صبر نبي پر؟*

بنا شد منبر از چندين جهازي

چنين گفتا ز سوز و از گدازش:

كه كس در اوج وحدت مثل او نيست

ولي با بندگان در دل بر آرد

در اركان جهان هيبت ندارند

خداي لامكان ،آگاه و داناست

ستايش بهرش از آغاز و غايت

" تصيرالامر" سويش گفته قران

ص: 91

بود سكّان اين كشتي به رايش

ملك با روح بر او سجده آرد

ز خوان لطف او بس ريزه خوارند

ولي كس هاله اي ازاو نديده

عطا و رحمتش درخلق، برپاست

جزاي خيروشررا مهلتي هست

نباشد پرده بر ديدش زماني

وجود جمله موجودات از او

به مثلش كس نياورده در اوهام

زت_____اريكي مط__لق ن___ور آرد

عدالت بر سر خوانش چو مهمان

بدين عزّت، عزيز قادري نيست

ب_دي__دارش رود لي_كن نشايد

زدان__اي__ي نه__د ه__ر گ__ام در راه

مگر او در طريقش زد چراغي

همان كاو شهره در پاكي به عام است

ملك در وقت ام____رش بي دخالت

وجود و بود، با اذن خدائيست

نه سرمشقي ورا بوده محّول

جهان قبل از وجودش خاك بي گنج

هم او صنعش بود زيبا و بر جا

كه مرجع باشدوهم زاو بخيزد

فروتن پيش فخرش صاحب جاه

به پيش عزّتش هر سركش آرام

به گردش هر فلك زان ايزد پاك

كه هريك را اجل آرد به وقتش

به روي پرده آيد زامر اين رب

شياطين را كشد در خاك و در خون

نه ان__بازو شب___يهش در دي____اري

نه زاده است ونه زاييده شدازغير

كرامت از ازل اورا ستوده است

دهد حكم، آنچه راعزمش بشايد

بود درنزد او علم و شمارش

چه محتاج وچه سيرازخوان اويند

گهي نزديك و گه تاريك و گه نور

هم او آگه زاسرار درونش

ست____ايش لاي___ق آن ذات باري

تمام قدرت امكان به دستش

شب آورد از پس خورشيد، هر روز

عزيز است و هم آمرزد گناهان

ببارد ابر احسانش زيادت

زقدرت بر درش جن، سجده آرد

ني____ازارد ورا ف__ري___اد ن__ا لا ن

جوابش را زراءفت داده باري

ص: 92

مصاحب باشد او با رستگاران

به فرمانش ملك،از پا فتاده است

سزاوارپرستش باشدوذكر

به رنج وراحت وشادي وهم ذكر

به پيغام آوران ، هم اوصيا اش

سرورازاشتياقش درتن من

هراسم ازجزا ،شوقم به يزدان

نبيندرنگ بي عدلي از او پس

كمربرطاعت ازوحيش ببندم

فلك در لرزه آيد از عتابش

هم او فرمان دهد براين رسالت

همي دست از رسالت شسته بودم

خودت دادي امانم زآفت وشر

توگفتي بين ايشان:"يا نبي قم"

كه شدآغازبا نام خدايي

ت__وامرخالق_____ت ابرازمي كن

ز بهر جانش____يني پ__يمب__________ر

مصونت دارم ازاين قوم معلول

چنين خواني در عالم ساز گشته

به فهم علّتش جاهل نبودم

رسان پيغمبرا، اين سان كلامم

علي در جانشيني ،مرد ميدان

نشيند بعد من هر جا نشينم

به سان نسبت موسي و هارون

جز او لايق كه دانسته ولي را؟

ولاي غير او باطل نموده

مصلّين را بگفت و راكعين را

زكاتي داده و پس در سجودند

در اين آيينه او مشهود آيه است

به حق برگو سلام و گو دليلش

ه__راس ازقل__ّ__ت س_رب__از دارم

به نيرنگ و به مكرو طعنه بر من

زبان گويد كلامي را كه دل رفت*

ببي__نندو اذن گ__وي__ند نام__م

جدا ازمهرحيدرمه كه باشد؟

بيازاردنبي وگويد اين قوم:

بگو آري، چنينم گفته داور

چو او موءمن بود بر حقّ وعادل

بگويم آيت و هم نامشان را

وليكن صبر من بر خشم، فايق

به تبليغ علي شادش نمايم

كه بر گويم چنين امرش به فرياد

بدان نور حقيقت منجلي شد

رسالت كي مرا مي بود لايق؟

خدا حافظ بود بر جسم و جانم

بدانيد آنچه را زاين آيه دانم

امام است وهم او صاحب اراده است

ص: 93

به مردم جمله، انصار و مهاجر

به كوچك يا بزرگش امر،اين است

عرب يا كه عجم باشد به دوران

مداوم تابعند از امر مولا*

به امرو قول و فعل آريد اولي

مخالف با علي ملعون وادني

خدا آمرزد او راروز موعود

شما را آگهي زامرش بدادم

كه بر گويم شما را از دل وجان

كه اوديدش بود ما فوق هر ديد

منم بر جملهء اشياء، مولا

امامت هم ولايت مر علي را

به نسلش هم امامت داده داور

يكايك مورد لطف و عنايت

به اذنم باشد و اذن خدايم

حلال اين است و حرمت هم بدينسان

به ابن عمّ خود هم آخرين را

به درگاه دگر چون آوري رو؟

ورا از جان خود برتر بدانيد

شما رااز پليدي دور سازد

نيارد در اداي حكم، كاهش

همان كه او نامش اندر آيه آرند

كلامش را كلام الله بخوانده

به ايمان برخدا و مرسلينش

چو او بهر نبي ياور نديدم

علي اندر پرستش هست،برجا

پرستش كرده حق همراه احمد

شب هجرت بيارامي به جايم

هراسان ناشدو درجاي من خفت

فضيلت داده چون باريتعالي

پذيريدش امام و ميرو سرور

خطابش كرده اي مولا به هر جان

ز استغفار ما پستي شود ،نيك

خدا ابواب دوزخ باز دارد

كه حق بردوزخش نيكو است واقف

پذيرايي به سنگ از ميزبان است

زارسال رسل از نيك و صادق

منم اينك چو علت بر تمامي

به من كافر بود ني ياور من

به شكّ دررسول امّيد دارد

بر اهل البيت من شكّش تمامي است

نباشد جز عذاب و آتش جان

به من منّت نهادو كردم انسان

"به يكتايي قسم يكتاست" الله

به هر حال وزمان كه اومقصدمن

ص: 94

ويا روزي رسد هر شب به هر دست

شما نيزافضلش دانيد، مردم

بر آنان كه اين سخن راياوه دانند

بگفته اين سخن را بر پيمبر

وگر مولا مپندارد به تمكين

شود بر دوزخ جاويد،ملحق

بپرهيزيد و از آتش گريزيد

چو او حاكم بود غيري نيرزد

كه جنب الله به قرآن سايه ي اوست

صدافسوس و فغان ازضعف دينش

چرا در حق او اينسان ستم شد؟

كه تا اعماق آنرا در بيابيد

تشابه را زچشمان مي زدوده

مگر آنكس كه دستش روي دستم

علي مولا بود از گفت الله

برادر،هم وصي هم جانشين هان

كه من گفتم بدينجا بر شما زود

پس از من يادگاري ثقل اصغر

بود آيت، شما راثقل اكبر

ز هريك خواهي اخبار دگردان

همان روزي كه نزدم آيدوبر

امانتدار حق،حاكم زاويند

همان را حق تعالي داد امرم

علي،تنها بود مولاي لايق

بجزبر ابن بوطالب مخوانيد

چه كس اولي بود بر نفستان هان؟

پس ازاويي ،تو اي مقصود سرمد

الا اي مردمان، جبريل صادق

شودآگه ازاين سرّ نهاني

پس ازمن حيدراست آن ميرومهتر

زشوقش هر دلي در سوزوساز است

برادر مرمرا جز او كه لايق؟

نگهبان باشد او بر راز احمد

به تفسير كتاب و امّت من

بدان امري كه حق زان هست خشنود

ستيزد آنكه را دشمن در اين راه

بودحامي به هر كس بنده باشد

به دشمن خشم خود ابراز دارد

هدايتگر بر اهل دين وقران

شرر، بر قاسطين و مارقين است

نخواهدشد فرامينم دگرگون

خداوندا، تو خود بر اين گواهي

محبّينش بدار از مرحمت دوست

جزاي دوستانش رحم خود نه

زمهرت دورو بر خشمت قرين است

به وقت نصب حيدر، امّتت را

ص: 95

تمام نعمتم بر قوم، "اتممت"

كه در درگاه حق مقبول آييد

به عقبي سخت،در رنج و زيانيد

مكان منكر او دوزخش كرد

بدون مهر حيدر، خود تباه است

عدو در آتشي پاينده باشد

نه فرصت بهر اصلاح تباهي ست

زاوار و قرينتر زاهل دين است

به حقّ حيدر آورده است،سبحان

به قرآن، «امنوا»، اوراست،مقصود

كلام مدح حق بر او نشان است

دخول جنّت آل عبا را

هر آنكس غير او گويد چه كاهل

مدافع بر در پيغمبر دين

هم او هادي و مهدي،نور ظاهر

وصيم برترين،اولاد او هم

وفرزندان من از نسل حيدر

زجنّات نعيم و كوي جاويد

مبادا كس برد رشك علي،هان

تمام نامهء خيرش تباه است

سبب بودش خطايي مر خدا را

ولي رشكش چنين پاسخ بدادم

مبادا دشمن حق را بتابيد

تو ازدامان ما كوته مكن دست

موالي با علي شد قابل او

به قران سورهء والعصر جانش

كه انسان درزيان است و به صد بند

سياهي جزبه نورش منجلي نيست

پيامت رارسانيدم، خداوند

به تقواي الهي توشه بايد*

مگر باعزت وحرمت به اسلام

اگر مومن نباشد بر من و دوست

بود ملعون، زسوي حيّ رحمان

كه گر خواهم عدو با نام خوانم

مرا حكم خدايي در خموشي است

به حب،يا بغض حيدر،حكم آريد

خدا خوان كرم بر او گشاده

تمام زندگي راخفته در گل

پس از من در علي ،اين نور، هشته

ستاندحق خودازدست ظالم

به اهل البيت من تا آخرين خلق

چه ظالم او،چه خائن،جمله آسف

زبعد آن رسولاني كه بودش

دوباره جاهليت هست،مقبول؟

زجرمش كي غباري بر خدا رفت؟

دهم پاداش و نعمت من فراوان

علي و آل او راضي بداريد

ص: 96

خدا هر بنده اش را كرده دعوت

ثواب هر عمل بر باد داديد

كه آتش شعله ور،در دل نمايد

سزاي ناسپاس ازاو همين است

شما را سوي آتش مي كشانند

ندارد ياورو ما،در برائت

زخشم حق به دوزخ اندر اشباع

مبادا كس زما زان دسته باشند

نهم دربينتان هم من وراثت

وصايت، هم خلافت هم امامت

به حاضر هم به غايب روي دارم

تمام خلق عالم ديده گردد*

كند با من به اين پيغام پيوند

شهنشاهي شود جاي علي، نصب

بر او خشم من و قهر الهيست

بلا شك شعلهء آتش بگيرد

به محشر وانهد،در دوزخ آيد

كه پاكي را ز ناپاكي جدا كرد

كه خلقش را زغيب آگه نموده

كه گرددقبل رستاخيز تخريب

دهد بر دست مهدي ملك آنرا

كه ننگ خلف وعده نيست بر حق

هلاك درگه الله گشتند

هماناني كه كفر اندر بيان است

خدا گفته است در قرآن همين را

گرفتار آورم ناباوران را

بكردو من علي آگه زاين راه

ولايت را علم بر دوش داريد

مبادا دست از حيدر بچينيد

ببايد پيروي كرد اين منم هان

زنسلش بر حق اين راه آيد احيا

قرائت كرده اند : الحمد لله

به شان و رتبهء ما آل طاهاست

ندارد ترس و حزني ره بر ايشان

محارب با ورا شيطان بگويند

دهند اخبار بيهوده نهان را

ولاي غير ما را از دلش، رفت

اگر ننگ آمد از داور،پسر را

به توصيفش چنين گفته به قرآن

اگر مومن به دينم،نام دارند

نه دست ياري اندر دين،بر افراشت

هواي ياري ما در سرت بود

ورودت با سلامت مي نوشتند

نباشد كس در اين جنّات،هالك

كه رزق حق بر آنان بي شمار است

ص: 97

به گوش آيد صدا: "افروز آتش"

به دوزخ ميكند نفرين هوويش

مگر منذر خدا بر تو نياورد؟

زبانها بسته شد هنگام بيعت

ز وحي و اوليا، مرآت رب را

مگر آتش زدايد پرده از خواب

زحق خائف بوند هم در عياني

اميد مغفرت،روز مبادا ست

ز آتش اندرون تا اجر الله

خدا نفرين خود بر پا بدارد

خدا بستود و دردل مهر خود كاشت

منم ترسانگر او باشد بشيرم

رسول الله منم، صفدر وصيّم

ولي من را پدر،بر حق بگويند

هم او قائم،هم او ار سرنوشت است

بود او فاتح هر برج و بارو

هم او خون خواه جانبازان دين است

زبحر ژرف حق پيمانه اش سر

به قدر ارزش است اي خير انديش

زعلم،ارث و زفهم،ادراك، اوراست

به پا دارد نشان از حضرت دوست

عنان عالمي بر او كه لايق

بود باقي و حجّت بعد او كو؟

بود نوري اگر ،در نزد مهدي

هواداري نيرزد جز به مهدي

امين سر ربّ العالمين اوست

علي را بعد خود زاين رو نشاندم

يكايك نزد ما آيد پديدار

به اقرار امامت بر عليم

نبي را بيعت عرش آفرين است

بگيرم عهد بر حيدر شما را

همي پيمان،يقين او با خدا بست

بود بالاتر و ما فوق هر دست

اسير است و خلايق، ديده بر دام

كه بر پيمان خود ماند وفا دار

همي حجّ است و عمره از دل و جان

به كوه مروه رو،عهدش وفا كن

شود مستغني و مسرور از رب

هر آنكس روي خود گرداند در بيت

رداي معصيت از جان براندي

برم ،اعمال خود بار دگر آر

ز جان و مالشان خود آورم من

ص: 98

برآنان رحمت حق هست جاري

به دين و علم ژرف آريد رويش

به توبه،دست خود از عيب شستيد

حساب كاهلش با جان دين است

مبين بر شما ،هم حاربينم

هم او عهدش به ما،قبل از جنين است

هم آنان مثل من ،حلال مشكل

از اين وقت ومكان حدّش برون است

براي بيعتم با ربّ هستي

بگفتم بر شما تا روز محشر

بود فرزند او مهدي نهايت

رساند اين رسالت را به انجام

مبادا حكم رب گردد دگرگون

نماز و هم زكات و امر معروف

خلايق را سوي حيدر بخوانيد

جدا از ما ندارد سود ،يك پند

امام و مقتدا بر خلق داور

كه قصد حيدر ومن در كتاب است

رويد اندر بر قرآن وعترت

بترسا نيده مردان و زنان نيز

بترس از سختي قبر و عقابت

به ميزان عمل در نزد داور

نه جايش سوزد ازروي خطا دوست

به جنّات نعيم او را چو خويشم

به اقرار زبانش، عهد،كامل

به پيمان بر علي ثابت بمانيد

كه او ايمان به آل حيدر آرد

بگفتند اين چنين بعد از دقايق

به امر آنكه گفتي سر به زيريم

به پيمان،محكم و بس پاي بستيم

بكرديم و زبان هم در حمايت

همين راه، آخرت از سر بگيريم

محبت را به دل بودي تو حكّاك

به شانش غير فرزندان مگر كيست؟

حجب،از قلب و جان و دل برفتي

وگر نه با زبان لبّيك گفتيم

خدا را زين سبب ،قهرش نبينيم

به نزديكان و دور،اقوام و خويشان

كه حق آگه از آنچه مي شنوديد

به قصد مردمان،نا گفته دانا ست

خدا در حقّ او "خيرله" اش گفت

به غير از نفس خود خسران نبيند

ص: 99

به بيعت با نبي پس رو نماييد

"يدالّه فوق ايديهم" بود هو

ازاين پس هرگز از آن ناگسستن

به رسم جانشيني داده هر مست

علي بر عرش و فرش رب امير است

به عهد خويش بي همتاست بي شك

علم بر دوش فرزندش حسين است

پياپي تا قيامت ،وصل آيد

كه دنيا و هم عقبي جمله از اوست

"احب الله من اوفي" يقين دان

وگر ماندي،خدايا خود كريمي

به گوش غايبان گوييد هر جا

فقط او را امير المومنين گوي

"سمعنا و اطعنا" كه چنين بد

كه جمله روزي آخر سويت آييم

كه كامل كرده اي نعمت ،هم اكنون

به پيش خالق والاي حيدر

كه هر جا گوشه اي از سر مرموز

كه از ربّ و من و حيدر جدا نيست

نباشد گر جدا جاني كه گفتم

سزاي عهد او ،جنّات باري

نه كفر عالمي او را عزا شد

نه هركس كز علي خشمش به دل بود

كه جز او اين جهان را مالكي نيست

والسلام

 

 

راثي زاده

اشعار آقاي راثي زاده

تا ياس خيالِ تو بگشود سحر، آغوش

جان همه جانان گَشت از نَكهَت آن مدهوش

در وصف تو چون آيد خونِ سخنم برجوش

بلبل شده است خاموش، قمريست سراپاگوش

زآنكه همه مشتاقند بر قدح شه مردان

آهنگ درِ جنّت نام خوش و زيباست

خورشيد عبوديت در سايه سيمايت

معناي خداترسي در طاقت والايت

شرمنده ي احسان و اكرام تو، اعدايت

بردرگهِ فضل تو افتاده سر وجدان

برف است كه ميبارد با لطف و دل آرائي

دشت است كه پوشيده دشداشه ي بيضائي

ص: 100


اطلاع رسانی