• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

امام علی علیه السلام صدای عدالت انسانی جلد 4

امام على (عليه السلام) صداى عدالت انسانى جلد 4

مشخصات كتاب:

سرشناسه:جرداق، جورج، ۱۹۲۶ - ۲۰۱۴ م.

Jurdaq, Jurj

عنوان قراردادي:الامام علي صوت العداله‌الانسانيه .فارسي

عنوان و نام پديدآور:امام علي عليه‌السلام صداي عدالت انساني / جرج جرداق؛ ترجمه و توضيحات هادي خسرو‌شاهي.

مشخصات نشر:قم: بوستان كتاب قم (انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم)، ۱۳۸۷.

Image

امام على (علیه السلام) صداى عدالت انسانى جلد 4

مشخصات کتاب

سرشناسه:جرداق، جورج، 1926 - 2014 م.

Jurdaq, Jurj

عنوان قراردادی:الامام علی صوت العداله الانسانیه .فارسی

عنوان و نام پدیدآور:امام علی علیه السلام صدای عدالت انسانی / جرج جرداق؛ ترجمه و توضیحات هادی خسرو شاهی.

مشخصات نشر:قم: بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، 1387.

مشخصات ظاهری:715 ص.: مصور، عکس، نمونه.

فروست:بوستان کتاب؛ 1591. اهل بیت علیهم السلام؛ 136. تاریخ؛ 264.

شابک:95000 ریال 9789645487209 : ؛ 95000 ریال : 964-548-720-X

یادداشت:ص. ع. به انگلیسی: George Jordac. Imam Ali (salaam unto him), the voice of human justice.

یادداشت:ص. ع. به عربی: جورج جرداق. الامام علی صوت العدالة الاسلامیة.

یادداشت:چاپ اول: 1387.

یادداشت:چاپ دوم.

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

یادداشت:نمایه.

موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.

شناسه افزوده:خسروشاهی، سیدهادی، 1317 - ، مترجم

شناسه افزوده:حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم

رده بندی کنگره:BP37/35/ج4الف8041 1387

رده بندی دیویی:297/951

شماره کتابشناسی ملی:1 2 4 2 0 9 9

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

بسم الله الرحمن الرحیم

جرج جرداق

امام على (علیه السلام)

صداى عدالت انسانى

ترجمه و توضیحات :

سیدهادى خسروشاهى

ص: 1

اشاره

جرج جرداق

امام على (علیه السلام)

صداى عدالت انسانى 4

ترجمه و توضیحات :

سیدهادى خسروشاهى

کلبه شروق

امام على(علیه السلام)

صداى عدالت انسانى - ج 4

تألیف: جرج جرداق

ترجمه: سیدهادى خسروشاهى

چاپ دهم: (ویراست جدید)

تاریخ: 1379 ش / 1421 ه .

چاپ تهران: چاپخانه سوره

تعداد: 5000 نسخه

قیمت: 3000 تومان

شابک: - - 92729 - 964

همه حقوق چاپ، براى ناشر محفوظ است

نشانى دفتر مرکزى، تهران: مقابل دانشگاه، شماره 1378 (صندوق پستى 493/19615)

دفتر قم: خیابان صفائیه - ساختمان مرکز بررسیهاى اسلامى، (صندوق پستى 4433/37185)

ص: 2

فهرست مطالب

4. على و عصر او

پادشاهان و تبهکاران .......... 1525

دو خاندان قریش .......... 1543

معاویه و جانشینان وى .......... 1557

سوز درونى پاکدلان .......... 1585

اما یزید پسر معاویه کیست؟ .......... 1595

یاران دو گروه .......... 1611

پیش از عثمان .......... 1653

بزرگان دوران! .......... 1677

سرکوب مخالفین .......... 1697

ابوذر در تبعیدگاه چه کرد؟ .......... 1723

واقعیت قتل عثمان .......... 1729

گفته ها و پاسخها! .......... 1747

عبدالله بن سبا .......... 1771

مقدمه .......... 1773

عبدالله بن سبا کیست؟! .......... 1775

داستانهایى درباره ابن سبا و معتقدات او .......... 1775

ابن سبا چرا اسلام آورد؟! .......... 1780

مدارک دیگر .......... 1783

آیا عبدالله بن سبا یک شخصیت موهوم و خیالى است؟ .......... 1785

طه حسین چه مى گوید؟ .......... 1786

عقیده دکتر على الوردى .......... 1793

آیا عمار یاسر همان ابن السوداءاست؟! .......... 1797

تحقیق دانشمند شیعى، مرتضى العسکرى .......... 1802

سیف کیست؟! .......... 1803

نظریه آیة الله کاشف الغطا .......... 1804

تحقیق استاد عبدالله السبیتى .......... 1805

شیعه و غلات .......... 1808

ص: 3

توطئه بزرگ .......... 1813

محرّکین قتل عثمان .......... 1815

طوفانى بر گِرد حکومت .......... 1833

خدایا تو شاهد باش .......... 1865

معاویه و عمرو بن عاص .......... 1883

بادهاى طوفانزا .......... 1911

میان درست و نادرست .......... 1929

تقدیر چنین بود .......... 1941

مرانید که نوحه گرند .......... 1949

فهرست اعلام .......... 1969

ص: 4

امام على صداى عدالت انسانى 4

على و عصر او

ص: 5

پادشاهان و تبهکاران

ص: 6

توطئه در دنیاى اسلام

با نظر کوتاهى به عناصر عام تاریخ، و بررسى تاریخ سیاسى و اجتماعى، خواهید دید که مبارزه براى قدرت، سرچشمه بسیارى از نیرنگها و توطئه ها بوده است.

از روزگارى که جامعه ها و دولتها تشکیل شده اند، هیچ چیزى مانند تمایل به کسب قدرت و سلطه، انسان را به توطئه وادار نکرده است و در این نکته، در میان افراد، جمعیّتها، دولتها، احزاب و قبیله ها در نمونه هاى مختلف فرقى وجود نداشته است؛ ملت هایى فداى مبارزه شدید ریاست طلبى گردیده اند و در سایه طمع ریاست طلبان در خون غلطیده اند. این مبارزه گاه به جایى رسیده که حتى یک ملت، از قتل عام دسته جمعى وحشتناکى که حرص قدرت طلبى به وجود آورده، بر کنار نمانده است...

البته توطئه ها و نبردهاى سلطه طلبى، در میان جوامع پیشین بیشتر بوده است، زیرا عوامل قدرت طلبى تا آنجا نیرومند بوده که مقاومت در برابر آنها را دشوار مى نموده است، و هر کس که امیدى اندک براى کسب سلطه داشته حاضر بوده که حتى جان خود را در راه رسیدن به آن از دست بدهد!چه آنکه زمامدارى در جوامع کهن بویژه آنها که با روشهاى استبدادى اداره مى شدند، عبارت بود از بهره ورى از هرگونه نعمت و رفاه، حکومت مطلقه، قدرت نامحدود، انتظار اطاعت کورکورانه، و انحصارطلبى در منافع مادى که فقط افراد انگشت شمار به حساب هزارها و میلیون ها انسان، از آنها بهره مند مى شدند.

زمامداران آن دوران، در انجام هر عملى آزاد بودند و مسئولیتى در برابر هیچ کس نداشتند و گاه تا آنجا مقامشان بالا مى رفته که «قدّیس» شمرده مى شدند! در حالى که آنها در پستى و رذالت، کمتر از چهارپایان بوده اند... در راه وصول به «قدرت» و «حکومت» توطئه هاى سیاسى صفحات تاریخ را سیاه کرده و خون ملت ها را روان ساخته است تا آنجا که ما مى توانیم تاریخ شاهان پیشین را چنین خلاصه کنیم :

ص: 7

آمادگى براى نابود کردن نزدیکان مخالف، تسلیم ساختن پادشاهان دور که در راه و روشهاى خود، دچار ناتوانى و سستى شده اند و همچنین سرکوب مردمى که مى خواهند از زیر بار ظلم و خودسرى بیرون آیند.

بدیهى است که تاریخ این پادشاهان با چنین وضعى که اشاره شد، فقط به داستان راهزنان پست فطرتى شباهت دارد که داراى هیچ نوع ارزشى نیستند جز به همان مقدار که گرگهاى کثیف در شبهاى زمستان، هنگام حمله به شکارهاى خود واجد آن اند!

البته باید گفت که علاوه بر اینها، به شهادت تاریخ، توطئه ها و مبارزات سیاسى دیگرى هم وجود داشته است که انگیزه ها و علل آن به بازگرداندن آزادى هایى که توطئه پادشاهان آنها را از بین برده، و یا به ریشه کن کردن انواع ظلم و بیدادگرى باز مى گردد.توطئه هاى سیاسى گاه فقط شر و فساد است و گاه به دزدى شباهت دارد. این نوع توطئه هاى سیاسى ویژه آرزومندان قدرت است که هدفى غیر از غرق شدن در نعمت زمامدارى ندارند، هرچند که وصول به آن، همراه با نبردهاى خونین و کشتارهاى هولناک باشد...

گاهى هم توطئه هاى سیاسى، براى جامعه مفید است و شباهت تام به عملیات قهرمانى دارد.

این نوع مبارزه ویژه افرادى است که مى کوشند تا ریشه اسارت ملتها را نابود سازند و آزادیهایى را که پایمال شده و ثروتهایى را که غارت گردیده، به صاحبان واقعى آنها بازگردانند. ریشه این نوع مبارزات خود ملت ها هستند.

با اینکه در توطئه هاى سیاسى، بیشترین موارد متعلق به طاغوت هاست، و از جهت سنگدلى و خونریزى هم عمل آنها دردناکتر بوده ولى تاریخ، چگونگى هر دو نوع مبارزه را دیده و ضبط کرده است.

***

تاریخ عرب نیز به سان تواریخ دیگر ملتها، چگونگى توطئه هاى سیاسى را ضبط نموده است. از همان تاریخى که جامعه عربى به وجود آمد، توطئه سیاسى هم شروع شده، اما بخشى از این مبارزات، صورت خشونت آمیز و هولناکى به خود

ص: 8

گرفته و گاهى روح انسانى در آن به پایین ترین مرحله پستى و رذالت رسیده است...

براى اینکه چهره اى از چگونگى توطئه هاى رسوایى که در سرزمین هاى عربى به وجود آمده و هدفى غیر از ارضاى هوا و هوس افراد فرومایه نداشته براى شما ترسیم کنیم و براى اینکه توجیهدرستى از صفتى که به پادشاهان پیشین نسبت دادیم و آنان را دزدان پست فطرت خواندیم، ارائه دهیم، این داستان وحشتناک را براى شما نقل مى کنیم؛ داستانى که آن را یک پادشاه عرب به وجود آورده و تاریخ نویسان یونان و رم قدیم و عرب همه آن را نقل کرده اند، تا شاهد گویایى براى یکى از حقایق تاریخى باشد.

در پایان قرن پنجم میلادى (480 م) در «نجد »، خاندان کنده حکومت مى کردند و امیر دولت، حارث بن عمرو -- جد امرءالقیس شاعر معروف عرب -- بود. قبایل عرب، از طایفه مضر و ربیعه براى ابلاغ پیامى پیش حارث آمدند و از وى درخواست کردند که فرزندان خود را به ریاست آنان بگمارد تا اختلافاتى که بین آنان وجود دارد برطرف شود. حارث چهار پسر داشت. او حکومت قبایل را در میان پسران خود تقسیم کرد. قبیله اسد و غطفان، حُجربنحارث -- پدر امرءالقیس -- را براى ریاست خود برگزیدند؛ و قبیله «بکر بن وائل» نیز به برادرش «شرجیل» اظهار تمایل نمودند؛ «معدى کرب منیز» زمامدارى قبایل «قیس و عیلان» را به عهده گرفت و برادر دیگر آنان «سلمه» به حکومت عشایر «تغلب» و «نمربن قاسط» برگزیده شد. (بدین ترتیب تمام قبایل عرب نجد از جنوب تا شمال در زیر لواى کنده متحد شده بودند و نفوذ این مملکت تا حدود حیره رسیده بود.)

از این جریان اندکى نگذشت که حارث، پدر آنان، درگذشت. از قضاى روزگار، حارث قبل از مرگش از «حیره» پایتخت سلسله «مناذره لخمى» گریخت زیرا پایتخت او به تصرف منذر، معروف به «ابن ماءالسماء» درآمد. منذر براى تفریح و افتخار و شرف بلند خویش! مى خواست حارث را به قتل رساند!

حارث به سرزمین قبیله «کلب» پناهنده شد و نجات یافت و منذر، اموال و اسبان و شتران او را به یغما برد، و چهل و هشت تن از بازماندگان پادشاه کنده را

ص: 9

(که در میان آنان دو پسرش به نامهاى عمرو و مالک، عموهاى امرءالقیس شاعر معروف بودند) به اسارت گرفت.

منذر زمانى کوتاه، اسرا را نگاه داشت و سپس آنان را به قتل رساند و پیکرهایشان را در بیابانهاى افکند، تا طعمه درندگان و پرندگان شود. امرءالقیس قصیده غمناکى در مصیبت آنان سروده است.(1)

آنگاه که حارث(2) درگذشت چهار فرزندش بر مسند خود استوار ماندند.

منذر اندیشید تا توطئه اى براى کشتن آنان فراهم سازد، تا هم قلبش را شاد کند و هم انتقامش را بگیرد و هم خودسرى پادشاهان ستمگر را برملا سازد. وى بدین منظور، در میان برادران، فتنه انگیزى کرد و براى اختلاف بین این چهار برادر از تمامى وسایل بهره جست، و آنقدر کوشید، تا اینکه دو تن از آنان را فریفت و به جان یکدیگر افکند. تا آنجا که سلمه حاکم تغلب و برادر او «شرجیل» فرمانرواى بکر، به نبرد با یکدیگر پرداختند... و به شکست و قتل شرجیل انجامید.(3)

هنگامى که سلمه آگاه شد که برادرش کشته شده، بسیار بى تابى کرد و پشیمان گشت زیرا فهمید که «منذر» مى خواهد تا برادرانبه دست یکدیگر کشته شوند؛ یک دم آرام نداشت و به همین جهت از طایفه «تغلب» به «بکر» پناه برد. طایفه «بکر» به او گفتند: ما پس از برادرت جز تو حاکمى نداریم.

منذر هنگامى که این مسأله را دریافت، هوس ننگین شاهانه، وى را خشمگین ساخت، و نماینده اى نزد طایفه بکر فرستاد و آنان را به فرمانبرى از خود خواند و به آنان هشدار داد که باید کلیّه امور خود را به دست وى بسپارند.

بدیهى است که طایفه بکر از انجام چنین کارى سرباز زند. غرور، جهالت و نادانى منذر و خودسرى شاهانه در مغز منذر به غلیان آمد و به «شرف پدرش» سوگند خورد، که به سوى طایفه بکر لشکرکشى کند و اگر بر آنان چیره گردد در قله کوه «اواره» سرهاى همه آنان را از تن جدا سازد تا آنجا که جویى از خون از قله کوه سرازیر گردد!!

ص: 10


1- . اِلا یا لهف نفسى بعد قومهم کانوا الشفاء فلم یصابوا.اغانى، ج 9/89؛ العقد الثنین، ص 20؛ ایام العرب، ص 119.
2- . حارث در پى شکارى رفت که باعث هلاک او گردید، کامل، ج 1/232.
3- . این جنگ در ایام عرب معروف به «یوم كُلاب اول» است (ایام العرب، ص 46).

منذر همراه گروه نادانى چون خود، به سوى طایفه بکر که به شدّت در فقر، بیچارگى و فشار زندگى مى کردند، به راه افتاده، با توطئه کوچکى که پى ریزى شده بود در کوه «اواره» دو گروه رویاروى هم قرار گرفتند، و جنگ میان آنان به سختى درگرفت. هرچند در این نبرد سخت، طایفه بکر دلیرى و شهامت بسیارى از خود نشان داد، اما سرانجام نبرد با شکست این طایفه پایان پذیرفت؛ یزید شرجیل (فرماندار طایفه بکر) اسیر شد و منذر به قتل او فرمان داد در نتیجه یزید با عده اى از قبیله بکر به قتل رسیدند.

منذر مردانى را که از این قبیله زنده مانده بودند، و شمارشان به هزاران تن مى رسید، و همه از طایفه بکر بودند، به قتل رسانید و سرهاى همه آنان را بر فراز کوه «اوراه» از پیکرهایشان جدا کرد. اماخونها بالاى کوه مى خشکید و تا دره سرازیر نمى شد -- آن گونه که پادشاه قسم خورده بود و آرزوى او بود! سگ صفتان پست منافق که گویا قصد تحریک او را داشتند به او گفتند: شاها! سپاس و تبریک! اینک اگر تمامى طائفه بکر را که در روى زمین هستند، بر روى کوه «اواره» بکشى هرگز خونشان به دره جارى و سرازیر نمى گردد، سزاوار است که روى آن خونها آب بریزند تا خونها به ته دره برسد.!

منذر به گفته درباریان خویش عمل نمود، و خون از کوه به دره جارى گردید. آنگاه نگاهى به زنان طایفه کرد که شمارشان زیاد بود و از شدّت ناراحتى بى تابى مى کردند و فریاد و ناله شان بلند بود. منذر فرمان داد، زنان را زنده زنده و به تدریج به آتش بسوزانند و بدین گونه طومار زندگى گروه فراوانى از قبیله بدبخت بکر بسته شد!!

در اینجا باید پرسید که کار این پادشاهان بالاخره در تاریخ به کجا مى انجامد؟ و چنین توطئه هاى زشت و نقشه هاى خائنانه اى که به خاطر حفظ سلطنت و یا براى به دست آوردن آن چیده مى شود، به چه پایه از زشتى و پستى خواهد رسید؟ بى شک به انگیزه خودخواهى و هوسرانى است که چنین توطئه هایى رخ مى دهد و چنین پایان ننگین و دردناکى دارد.

آرى این نوع توطئه ها در تاریخ عرب پیش از اسلام، بسیار رخ داده است، تا آنجا که مى توان گفت تمامى تاریخ پادشاهان سلسله هاى سبا، حمیر، غسان و منذر را در بر مى گیرد.

ص: 11

در آغاز دعوت اسلام هم در میان جامعه عرب آن روز توطئه هاى جاهلیّت وجود داشت و تا جامعه عرب از روح اسلام و هدفهاى ادبى و اجتماعى اسلام به دور بود، ادامه یافت. در آن روز قریش براىدفاع از قدرت و نفوذ و منافع خود بر ضدّ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران او اجتماعى تشکیل دادند. هدفشان از این اجتماع این بود که سازمانهاى اجتماعى، منافع مادى، آداب و رسوم محلى و عقاید دینى خود را که در خدمت زورمندان و متنفذین بود و بر مستضعفین ستم مى نمود، و زیردستان را برده مى نامید، حفظ نمایند.

توطئه هاى قریش برضد محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم)، براى عوام فریبى و گمراه ساختن مردم، رنگ دینى به خود گرفت و چنین وانمود کردند که مى خواهند براى دفاع از دین خود و پدرانشان خود را از صاحب دعوت تازه رهایى بخشند! اما در واقع آنها هدف سیاسى معینى داشتند که در پس آن منافع طبقاتى ویژه اى نهفته بود. قریش بدین جهت قصد نابودى دعوت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را داشت که بناى رهبرى دینى آنها را واژگون مى ساخت و قدرت و منافعشان را به خطر مى انداخت، و از ویژگیهاى حکومت هاى آن عصر این بود که به مذهب تکیه مى کردند، و قدرت سیاسى و دینى در رهبرى واحد در آمیخته بود.

البته روزى نیرنگ و خشم قریش بیشتر شد که فهمیدند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از هجرت یارانش به مدینه، تصمیم دارد خود نیز به مدینه هجرت کند. اینجا بود که فضاى مکه دگرگون شد و قلبهاى قوم، سیاه تر گردید. طایفه قریش تا آنجا که توان داشتند رؤساى قبایل را با نیرنگ در «دارالنّدوه» جمع کردند و درباره چگونگى مقابله با محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به مشاوره پرداختند و بالاخره تصمیم گرفتند که او را به هر قیمتى که شده به قتل برسانند.

اجراى این تصمیم به تعداد فراوانى از مردان نیرومند واگذار شد تاهریک، نماینده قبیله اى باشند و دسته جمعى او را بکشند. قریش مى خواست با این نقشه مسئولیت خون وى در میان همه قبایل پراکنده شود و یک فرد و یا یک قبیله مسئوول قتل او نباشد و همگى در این امر شریک باشند! و بدین طریق خون محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بین همه عرب تقسیم گردد، تا یاران وى نتوانند از همه قبایل عرب خون خواهى او را بنمایند!!

ص: 12

تاریخ صدر اسلام به ما خبر مى دهد که توطئه هاى مستمر قریش وقتى کمرنگ شد که پیامبر توانست راه خود را از میان انبوه سختى ها، تمسخرها و انتقامها به سوى پیروزى بگشاید و گروهى از نیکان و بسیارى از زحمتکشان و مستضعفین دور او گرد آیند. اما توطئه قریش هرگز پایان نیافت و مخالفین وى اسلحه را به زمین نگذاشتند، تا اینکه پیامبر پایه دعوت جدید را استوار کرد و کینه هاى دشمنان را که در روحشان ریشه دوانده بود، ریشه کن ساخت!

سپس در میان مسلمانان هم توطئه ها و مبارزاتى پدید آمد، ولى با شکلى دیگر. مبارزه مسلمانان به تقویت خیر و نیکى بر علیه فساد، نفاق و حیله گرى بود که مهمترین آنها نبردى بود که سرانجام به کشته شدن «اسود عنسى» منجر شد. داستان آن چنین بود که پیروزى دعوت اسلام که در پایه عدالت، روشن بینى، و شناخت زمان و افکار مردم بر پا شده بود، گروهى را به اندیشه افکند تا ادعاى پیامبرى کنند. اما این مدعیان دروغین پیامبرى درک نکرده بودند که چشمه هایى که آب زلال و خوشگوار رسالت بزرگ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را سیراب ساخته چشمه هاى ادعا نبوده که این دروغگویان تنها از آن بهره مى بردند، ولى آنان سلاح دیگرى نداشتند!در میان این مدعیان دروغین نبوت، قوى تر و با نفوذتر از همه، شعبده باز ماهرى به نام «اسود عنسى» بود؛ وى توانست افراد بسیارى را گرد خود جمع کند و آنگاه همراه هوادارانش به سوى یمن رود و پس از آن به دیگر نقاط جزیرة العرب رهسپار شود.

شگفت آور نیست که اسود توانست برخى از مسلمانان یمن را مرتد سازد و جمعیتى را با نیرنگ به دور خود گرد آورد، زیرا دین آنان به این جهت که پیوند محکمى با پیامبر اسلام و سرچشمه رسالت نداشتند، ضعیف و آسیب پذیر بود و علت اصلى آن، این بود که بین حجاز گهواره اسلام و یمن پایگاه اسود حیله گر، بیابانهاى خشک و سوزانى فاصله بود.

از آن جایى که نیرنگ بازان همیشه هواخواهانى دارند، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از این بیم داشت که این منافق در سرزمینى که هنوز فروغ اسلام در آن نفوذ پیدا نکرده، جاى خود را باز کند.

ص: 13

بویژه هنگامى هراس محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) افزایش یافت که دریافت «اسود عنسى» در یمن حکومتى به وجود آورده که بیم آن مى رفت براى زمامدارى جزیرة العرب با حکومت مدینه به نبرد برخیزد. به این دلیل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به نمایندگان خود در یمن نوشت که هر چه مى توانند در راه رهایى از شرّ اسود عنسى بکوشند و هر کارى را که در این باره صلاح دانستند خود انجام دهند.

نمایندگان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در یک اجتماع محرمانه، به خاطر مصون ماندن از خطر و نیروى او، پیشنهاد کردند که اسود را غافلگیر کنند. در پى همین نقشه، شبى به منزل او وارد شده و وى را کشتند و بدین گونه پیامبرى و حکومت اسود پایان یافت!پس از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دوران خلافت خلفاى راشدین آغاز شد که اولین آنها ابوبکر بود. البته غیرممکن بود که مسلمانان از حقایق اوضاع جزیرة العرب آگاه نباشند و از کینه ها و طمعها و یا هوا و هوسهایى که در سینه هاى افراد بانفوذ و صاحبان منافع شخصى وجود داشت، غفلت ورزند.

به همین خاطر راهى جز این نبود که سیاست را با دین و زمامدارى را با خلافت توام سازند، تا امور مسلمانان تنظیم گردد و شعله هاى آتش طمع رؤسایى که در کمین اسلام نشسته و در پى فرصتى بودند تا مقامات و جایگاههاى از کف رفته خود را از نو به دست آورند، خاموش شود.

هنوز محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت نکرده بود که طمعها و هوسهاى زمامداران شکست خورده، در سینه ها آشکار گردید. آنان به توطئه پرداختند، تا دینى را که ظاهرآ پذیرفته بودند، نابود سازند و مقام و موقعیت سابق را به خود بازگردانند. به همین سبب خلیفه اول که به حکومت رسید، بخشى از نیروهاى خود را در راه مبارزه با این مخالفین به کار گرفت. مخالفینى که ظاهرآ اسلام آورده بودند، ولى اکنون به گمراهى پیشین بازگشته بودند! توطئه برضد اسلام تا زمان عمر نیز ادامه داشت، زیرا در دوران عمر هر روز پیروزى جدیدى نصیب مسلمانان مى شد، و کار پیروزى مسلمانان به آن جا کشید که پایه هاى حکومت اسلامى بر ویرانه هاى کاخهاى کسرى و قیصر بنا گردید، اما دستى با وارد آوردن ضربه اى ناجوانمردانه به کار عمر پایان داد.

ص: 14

البته باورکردنى نیست که بگوییم عمر به واسطه مسائل شخصىکشته شد، و به خاطر کینه خصوصى ابولؤلؤ با او به قتل رسید با اینکه اکثر مورخین عرب و خاورشناسان بیگانه معتقدند که علت قتل عمر از کینه شخصى ابولؤلؤ و مالیات دو درهمى وى سرچشمه مى گرفت. ولى ما مى توانیم در صحتِ این ادعا و انگیزه هاى این حادثه تردید کنیم، زیرا بعید نیست که عمر با یک نقشه سیاسى به قتل رسیده باشد، و این نقشه به دست افرادى که عمر، دستشان را در غارتگرى و اختلاس بیت المال و یا نفوذ در دستگاه ادارى باز نگذاشته بود، طرح و اجرا شده باشد. و همان کسانى که در ژرفاى روحشان هواى ریاست و سودجویى ریشه دوانیده بود و از عدم سازش و انعطاف ناپذیرى عمر و سرکوب شدن افکار و آرزوهایشان، به تنگ آمده بودند، همانها وى را به دست کسى سپردند، که او را به قتل برساند.

«عثمان بن عفان» سومین خلیفه هم کشته شد، ولى علل قتل عثمان با علل قتل عمر متفاوت است، زیرا عثمان گروهى را گرد خود جمع کرده بود که گمان مى کرد آنها آدمهاى خوبى هستند. رهبر این عده «مروان بن حکم» بود. مروان کسى است که گفتارها و اندرزهاى او به عثمان در بیشتر موارد به زیان شخص عثمان و مسلمانان بود.

به حکم اطرافیانِ فاسد و آلوده اش، سیاست عثمان رنگ سودجویى و مصلحت خانوادگى به خود گرفت. و به همین دلیل، هنوز بر کرسى حکومت تکیه نزده بود که استانداران، فرمانداران و بخشدارانى را که عمر انتخاب کرده بود، و اصول عدالت را به آنان تلقین نموده بود، از کار بر کنار ساخت، و به جاى آنان خویشاوندان خود را گماشت.

عثمان که همه قدرتها را به خانواده خود اختصاص داد، در تدبیرامور کشور و ولخرجى اموال ملت بنا به خواسته هاى اقوام خود عمل مى نمود. او دست فرمانداران و نمایندگان خود را که اغلب آنها از اقوامش بودند، در همه شهرها باز گذاشت و آنها هم به خودکامگى پرداختند و ملت را تحت فشار قرار دادند. آسایش ملت را سلب کردند و اموال مردم را به سود خود گردآورى کردند. کار فرمانداران عثمان و نمایندگان او به جایى رسید که نزدیک بود در عصر او

ص: 15

خلافت، رنگ منافع شخصى به خود بگیرد. همان منافع شخصى و نامشروعى که اسلام مخالف آن بود و با ساده ترین اصول عدالت اجتماعى هم سازش نداشت.

پس از اندک مدتى، نمایندگان مردم شهرها براى شکایت از فرمانداران و نمایندگان عثمان به مدینه آمدند، تا خودسرى و قانون شکنى آنان را بازگویند، و انتظار داشتند که عثمان کمى از انصاف عمر را داشته باشد... البته عثمان هم به آنان وعده انجام خواسته هایشان را مى داد، اما آنان در یکى از مسافرتها که رهسپار شهرستان بودند، نامه اى از مروان بن حکم به دست آوردند که در آن دستور قتل همه نمایندگان مردم شهرها را به هنگام ورود به شهرشان، صادر شده بود!

نمایندگان از رفتن به شهرهاى خود منصرف شده و بار دیگر به سوى مدینه پایتخت مسلمانان آمدند، و از عثمان خواستند که مروان، همان کسى را که دستور قتل این گروه را داده است، به آنان تحویل دهد؛ اما عثمان به این کار تن در نداد. نمایندگان هم برخواسته خود پافشارى کردند، اما عثمان تقاضاى آنان را نپذیرفت. این روش آتش خشم نمایندگان را شعله ور ساخت و عثمان ناچار شد در خانه خود بماند.على بن ابیطالب (علیه السلام) نزد عثمان رفت و کوشید که برپایه اصولى منطقى اختلاف را از بین ببرد اما تلاش او سودى نبخشید، زیرا عثمان برخواسته خود پافشارى کرد و روش او به دشمنى و اصرار مردم خشمگین افزود. با گرویدن مردم خشمگین مدینه و شهرهاى دیگر، انقلابیون تقویت شدند؛ آنان با ناراحتى و عصبانیّت خانه عثمان را محاصره کردند. کسانى که داخل خانه عثمان بودند وقتى خطر را دریافتند، همگى او را تنها رها کرده و از خانه خارج شدند. حتى نزدیکان وى که از خاندان بنى امیه بودند، همانها که عثمان و مسلمانان را به این بلا گرفتار ساخته بودند -- که چگونگى آن در این کتاب خواهد آمد -- همه او را رها کردند و رفتند. اینها ترجیح دادند که مخفیانه به شام، جایى که فامیلشان معاویه، فرماندار عثمان بود، رهسپار گردند.

تنها در خانه عثمان دو فرزند على بن ابیطالب حسن و حسین، باقیمانده بودند که به اتفاق نگهبانان شخصى عثمان مى کوشیدند که شاید بتوانند آشوبى را که

ص: 16

علیه عثمان به پا شده بود دفع کنند و از حوادثى که در کمین او بود، نجاتش دهند.

محاصره خانه عثمان چهل روز به طول انجامیده، به تدریج به تعداد محاصره گران انقلابى افزوده مى شد و محافظین مخصوص عثمان از او دفاع مى کردند. ولى پایان کار عثمان روشن بود. محاصره هنگامى پایان یافت که گروهى از انقلابیون از دیوار بالا رفتند و به خانه عثمان ریختند و او را کشتند.

بعد از داستان عثمان، بزرگترین توطئه در تاریخ عرب، توطئه علیه امام على بن ابیطالب (علیه السلام) و سپس علیه فرزندان و یاران او که در راهوى گام برمى داشتند، بود. توطئه دیگرى نیز بر ضد عمربن عبدالعزیز برپا شد، همان اموى بزرگى که در میان اطرافیان و ملت خود راه حق و عدل را پیمود و بر آن بود که مردم را چون دانه هاى شانه برابر سازد. او فرمان داده بود که غارتگریها متوقف گردد و هزینه هاى حکومت کاسته شود. از همین جا بود که گروهى از بنى امیه نقشه قتل او را کشیدند و سرانجام او را کشتند!

این توطئه اى بود که توطئه هاى فراوان دیگرى را پدید آورد و باعث شد که بین مسلمانان شکاف بزرگى به وجود آید و عده اى از پیروان على تحت شکنجه قرار گیرند و موجبات قتل و تبعید و آوارگى فرزندان ابوطالب فراهم گردد و این وضع، بخش بزرگى از تاریخ را در بر گرفت.

... پیش از اینکه توطئه بزرگى را که بر ضد على به وجود آمد به بحث بگذاریم، لازم است که حقیقت و ماهیت خاندان اموى را روشن ساخته، و گردانندگان این توطئه را بشناسیم، و به طور فشرده روحیه بنى امیه و بنى هاشم را در این دوران دور! دریابیم تا علل حقیقى و انگیزه هاى اصلى این توطئه خونین و طولانى را که بین مسلمانان پدید آمد، روشن سازیم.!

ص: 17

دو خاندان قریش

ص: 18

دو خاندان قریش

* اگر فرزندان «عاص» به سى نفر برسند مال خدا را مال خود، بندگان خدا را بنده خود مى کنند.

پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)

* این رشوه خواران اگر بر شما چیره شوند، کینه، خودپسندى، قدرت طلبى، ستمگرى و فساد را در زمین، ظاهر مى سازند.

على (علیه السلام)

چه خوب گفت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: نابودى امت من به دست کودکان قریش خواهد بود!

براستى واژه «کودکان» که بر زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جارى شد چه تعبیر زیبایى است. زیرا مرکز و محل نیرنگ و توطئه چینى افرادى را آشکار مى کند که هرزه اى چون یزید فرزند معاویه در آن خانه جاى دارد.

چه منظره شگفت انگیزى است. پیامبر به دشمنان خویش مى نگرد. همان دشمنانى که روزى براى حفظ قدرت خود با او به نبرد برخاستند و روز دیگر به طمع قدرت، مسلمان شدند. آنگاه دیده برافق مى دوزد و با اندوه و حسرت مى گوید: «نابودى امت من به دست کودکان قریش خواهد بود.»

پس از آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اوضاع بنى امیّه را در زمان خود بررسى کرد، تک تک آنان را شناخت، افکار و اخلاقشان را آزمود تا تمام حالات درونى آنان را بشناسد و سپس با یک نتیجه گیرى منطقى به آینده آنان پى برد و به درستى دریافت که زمانى فرا مى رسد که میل شدیدى به سودجویى، قدرت طلبى و تحقیر و توهین به انسانها را آشکار مى کنند و سرچشمه هاى سودجویى شخصى را به چنگ مى آورند. به همین جهت بود که در میان عده اى از خود این مردم این سخن روشنگر را بیان فرمود: «هنگامى که فرزندان عاص به سى تن برسند، مال خدا را مال خود و بندگان خدا را بنده خود مى کنند!» براى شناخت خاندان

ص: 19

و فرزندان قریش، تاریخ قریش را از نظر تمایلات و خواسته ها بررسى مى کنیم تا آنان را یک به یک بشناسیم.

اختلاف میان بنى امیّه با بنى هاشم و فرزندان ابى طالب، پیش از آنکه با نبرد بر سر قدرت آغاز شود به اختلاف نظر ایشان درباره مفهوم قدرت و به پیش از پیدایش اسلام باز مى گردد. ریشه این اختلاف عمیق میان این دو گروه به روش تربیت، خاستگاه، عملکرد و دیدگاههاى کلى نسبت به حقیقت اشیاء باز مى گردد. به همین جهات تفاوت بسیارى در موقعیت، اخلاق و روش کار و تدبیر میان آنان به وجود آمد. بنى هاشم و بنى امیه در جاهلیت در کنار یکدیگر قدرت داشتند، با این تفاوت که سهم بنى هاشم ریاست دینى بر مردم دوران جاهلیّت بود و بنى امیّه زمامدارى سیاسى و اقتصادى و ریاست ادارى را به عهده داشتند.همه مورخین عرب و غیرعرب بر این نکته همرأى هستند که ریاست دینى بنى هاشم همچون کاهنانى که رهبرى بت پرستان قدیم را داشتند، نبود؛ کسانى که کهانت را وسیله اى براى فریب دادن ساده لوحان و بهره بردارى از ایمان آنان قرار مى دادند، به گونه اى که موجب جمع مال و بسط نفوذ و رهبریهاى سودجویانه مى گردید. بلکه برعکس، مؤمن به خداى کعبه و حلال و حرام او بودند. آنان معتقد به اخلاقى بودند که عنصر جوانمردى در آن چشمگیر بود. ایمان بنى هاشم، راستین بود و خدعه و نیرنگى در آن راه نداشت. مثلا عبدالمطلب هاشمى، جدّ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و على (علیه السلام) عهد بست تا یکى از فرزندان خود را در راه خداى کعبه، که به او ایمان داشت قربانى کند. او مى خواست با این کار به پیمانى که با خداى خود بسته بود وفا نماید و به همین سبب نذر کرده بود که اگر خدا ده پسر به او عنایت فرماید یکى از آنان را در کعبه قربانى نماید. عبدالمطلب هنگامى از این کار منصرف شد که فالگیرى به او گفت خداى کعبه از کشتن پسرش راضى نیست.

بنى هاشم در اعتقاد اخلاقى خود صادق بودند و چکیده آن، یارى مظلوم، پناه دادن به بى پناه و دفاع از ستمدیدگان و مستمندان بود. آنان بانى تشکیل پیمان مشهورى بودند که همراه با گروهى از قریش -- بجز بنى امیه -- آن را امضا کرده بودند.

ص: 20

در این پیمان آمده بود: «باید در کنار مظلوم بود تا حقش را بازستاند و باید در امور زندگى با یکدیگر همکارى و برادرى نمود؛ باید رویاروى قدرتمندان بایستند تا به بیچارگان ستم نکنند و باید از ستمگرى ساکنین شهر نسبت به افراد غریب جلوگیرى نمود.»انگیزه تشکیل این پیمان این بود که مردى از قریش، جنسى را از فرد غریبى خریده بود و قرار بود که پولش را پس از مدتى بپردازد. اما آن مرد قریشى با اتکاى بر قدرت و خاندان و شهرش از یک سو و غربت و فقر و گمنامى آن مرد غریب از سوى دیگر، از پرداخت پول او خوددارى کرد.

فریاد عدالت خواهانه بنى هاشم براى یارى مرد غریب و ستمدیده، و مجازات مرد قریشىِ متجاوز برخاست و بدین گونه پیمان فوق را بین خود منعقد ساختند. بنى امیّه به علّت مخالفت با این پیمان به نبرد با آن برخاستند.

شاید رهبرى دینى که میراث بنى هاشم در عصر جاهلیّت بود، با طبیعت و اخلاق نمونه آنان سازگارى داشت. این اخلاق و سرشت در نهاد این خانواده ریشه دوانیده بود و از رفتار پدران به اندیشه پسران مى رسید و با آن رشد مى یافت. این گونه اخلاق به تدریج رشد کرد و استوار گردید تا اینکه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به رسالت برانگیخته شد که تجسم طبیعى خاندان بنى هاشم بود؛ همان گونه که پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، على بن ابیطالب (علیه السلام) چنین بود.

با نگاهى به تاریخ یک نسل، دو نسل و یا پنج نسل بعد از ظهور اسلام، تعجب خواهید کرد که خاندان هاشمى -- که ما ایشان را پس از مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به فرزندان ابیطالب منحصر مى کنیم -- همگى از نظر جوانمردى، شجاعت، صراحت، راستگویى، وفادارى و هماهنگى قلب و زبان، تصویرهاى گویایى از پدرانشان هستند.

اگر اصالت خانوادگى و شخصیّت توانمند انسانى این خاندان نبود، افرادش در برهه هاى مختلفى که سودجویى، خودخواهى،چاپلوسى و سقوط اخلاقى رواج داشت، نمى توانستند عنوان اخلاق نمونه و شایستگى خود را حفظ کنند، چرا که راه سقوط و پستى اخلاق در آن دوران هموارتر و آماده تر از راه تکامل و پایدارى بود.

ص: 21

ولى خاندان بنى امیّه درست نقطه مقابل بنى هاشم بودند. آنان در دوران جاهلیّت قدرت سیاسى داشتند و بازرگان بودند. تجارت یا رهبرى سیاسى در آن عصر چیزى بیش از تلاش براى کسب ثروت، قدرت و یا مقام و خلاصه کردن همه اینها در یک فرد و یا افراد یک خانواده نبود.

روشن است، راههایى که این گونه کسان براى رسیدن به اهداف خود باید بپیمایند، جز ظلم، احتکار، سودجویى، حقه بازى، رباخوارى، دلال بازى، تقلّب و ایجاد بازار سیاه نبود. بنى امیّه این گونه کارها را از این جهت برگزیده بودند که با سرشتشان هماهنگ بود، چنان که بنى هاشم هم راهى را برگزیدند که با اخلاقشان سازگارى داشت.

بنى امیّه چگونه مى توانستند این روش را انتخاب نکنند، در حالى که سالهاى طولانى با آن زندگى کرده بودند و براساس اصول، معیارها و روشهاى آن تربیت شده بودند؛ روشهایى مانند فریب در معامله و حیله ورزى در رسیدن به اهداف. آنان به غریب مظلوم کمک نمى کردند، زیرا یارى به مظلوم کارى بود که با روش سودجویانه و نیرنگ در معامله ایشان سازگار نبود.

امیّه، بزرگ خاندان ایشان، مانع اخلاقى اى -- آن چنان که براى بنى هاشم بود -- حتى براى نمایش دادن زنان نداشت که این کار او نیز از نیرنگ و سوداگرى خالى نبود.هنگامى که عبدالمطلّب هاشمى جدّ على (علیه السلام)، و حرب بن امیّه جد معاویه براى داورى نزد «نفیل بن عدى» رفتند، نفیل به نفع عبدالمطلب داورى کرد و به او احترام نمود. سپس به حرب جمله اى گفت که واقعیت بنى هاشم و بنىامیه را در عصر جاهلیت به روشنى بیان مى کند. او گفت :

«پدر تو زناکار است و پدر او پاکدامنى است که فیل سواران را از کعبه بیرون راند.»

نفیل به داستان عبدالمطلب اشاره مى کرد که ابرهه را که با لشکریان فیل سوارش به خانه خدا حمله کرده بودند، راند. از سوى دیگر امیّه، پدر حرب و سرسلسله بنى امیّه را به زناکارى توصیف مى کند. تعرض امیّه به زنان نشان مى دهد که حیله گرى و دلال بازى در وجود او نهفته بود. از جمله نقل مى کنند که او یک بار به طور ناشایستى متعرض یکى از زنان «بنى زهره» شد، که مردان

ص: 22

بنى زهره با شمشیر به او حمله کردند، ولى شمشیرشان به خطا رفت. داستانهاى عجیب دیگرى نیز دراین باره از او نقل شده است.

هنگامى که پیامبر هاشمى (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت اسلام را اعلام کرد، ابوسفیان فرزند حرب اموى رهبر دشمنان و زمامدار قریش، علیه وى به پا خاست. او سرکرده توطئه ها و «قهرمان» شیوه هاى شکنجه علیه یاران دعوت تازه بود!

اگر مخالفت ابوسفیان با محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) براساس اعتقادات دینى و یا دفاع از رسوم اخلاقى و معنوى مشخصى استوار بود، براى کارهاى خود توجیهى داشت. زیرا ایمان و اعتقاد راستین هر معتقدى -- هرچند که عقیده اش بى ارزش باشد و سنن اخلاقى و خصلت هاى روحى اى که از آن حمایت مى کند بهایى نداشته باشد -- باز توجیهى براى خود وى دارد. ولى در قلب و زبان ابوسفیان چنین نبود. مسأله در نظر ابوسفیان این بود: دریافت زمامدارى موروثى بنى امیّه که بر پایه هاى حقیر بازرگانى، زورمدارى، سودطلبى و بردگى بیچارگان تکیه داشت و از سوى پیامبر جدید به زوال تهدید مى شود.

ابوسفیان بنابر خصلت سودجویانه اش که در مقایسه با اخلاق بنى هاشم باید آن را «غریزه بنى امیّه» بنامیم، دعوت اسلام را، حتى پس از آن که (ظاهرآ) مسلمان شد، به مثابه انتقال قدرت از بنى امیّه به بنى هاشم مى دید، بى آنکه در وجودش چیزى از سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، استقامت و ایثار یارانش و یا رسالت آن حضرت باشد و یا کوچکترین شعاعى از نور ارزشهاى انسانى به روحش تابیده باشد. در فتح مکه، وقتى که گروهى از سربازان اسلام را در اطراف و پیش روى محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دید، نگاهى به عباس عموى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و گفت: «به خدا سوگند اى ابوالفضل، اکنون زمامدارى فرزند برادرت گسترش زیادى یافته است...»

هنگامى که ابوسفیان این مطلب را ادا مى کرد، هیچ کدام از آن ارزشهایى که بنى هاشم به خوبى درک کرده بودند و در راه آن تلاش مى کردند و جان مى سپردند به ذهنش نمى گذشت. اسلام آوردن براى خاندان ابوسفیان پس از فتح مکه سخت دشوار بود، زیرا در نظر او و همسرش هند، دختر «عتبه»، به معنى تسلیم مغلوب بود. روزى ابوسفیان در مسجد، با حیرت به پیامبر مى نگریست و با خود مى گفت: کاش مى دانستم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) با چه چیزى بر

ص: 23

من پیروز شد! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به سوى او آمد و دست خود را بر شانه ابوسفیان زد وفرمود: «بالله غلبتک یا اباسفیان!» به یارى خدا بر تو پیروز شدم اى ابوسفیان!

گرچه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر روح بزرگوارى که داشت با ابوسفیان مهربانى مى کرد، ولى مسلمانان از توجه و همنشینى با او خوددارى مى کردند. به گونه اى که ابوسفیان به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) متوسّل شد و از آن حضرت خواست تا فرزندش معاویه را از کاتبان وحى قرار دهد، شاید مردم به این وسیله به او توجهى کنند!

پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، در میان بزرگان مهاجر و انصار اختلاف افتاد که با چه کسى بیعت کنند. ابوسفیان خرسند گردید و پنداشت که این اختلاف راهى براى قدرت یابى دوباره اوست و مى تواند قدرت بنى امیّه را دوباره و از راه اسلام به چنگ آورد.

وى به همین جهت به افروختن آتش نزاع پرداخت. به این امید که اختلاف، به کشتار بینجامد و راه براى دخالت او بازگردد.

گفتگویى که بین او و على (علیه السلام) واقع شد، پرده از واقعیت این دو بر مى دارد و حقیقت اُموى ها و هاشمى ها را روشن مى کند. پس از اینکه مردم با ابوبکر بیعت کردند، ابوسفیان به نزد على (علیه السلام) و عمویش عباس رفت و به تحریک آنان علیه ابوبکر پرداخت و تواناییهاى قابل عرضه خود را برشمرد و به آنها گفت: «اى على! و اى عباس چرا باید رهبرى از آنِ ذلیلترین و کم ارزشترین قبیله قریش (یعنى قبیله ابوبکر) باشد؟! به خدا سوگند، اگر بخواهم، زمین را از مردان جنگى و اسب پر مى کنم و خلافت را از او مى ستانم!»

ابوسفیان از یاد برده بود که با على بن ابیطالب (علیه السلام) سخن مى گوید؛ مردى که دنیا را با یک سخن حق وامى گذارد و بر او پوشیده نبود کهابوسفیان از این که خلافت به دست بنى هاشم نرسیده خشمگین نیست که اگر قدرت از آن بنى هاشم مى شد ابوسفیان یا از شدت خشم خود را مى کشت و یا این که با همفکران خود، همه را بر ضد بنى هاشم مى شوراند.

ص: 24

على (علیه السلام) به آرامى، اطمینان و ایمان به ابوسفیان نگریست و فرمود: «به خدا قسم! من نمى خواهم بر ضد او سپاهى فراهم کنى و اگر ما ابوبکر را لایق این امر نمى دیدیم، نمى گذاشتیم حکومت به او برسد.»(1)

و سرزنش کنان اضافه کرد: «اى ابوسفیان! مؤمنان یکدیگر را نصیحت مى کنند. اما منافقان مردمى حیله گرند و به یکدیگر خیانت مى کنند. اگرچه خانه ها و بدنهایشان نسبت به یکدیگر نزدیک باشند!»

على (علیه السلام) چهره ابوسفیان و یارانش را این گونه ترسیم کرد : «ابوسفیان از آن گونه زمینداران اشرافى بود که خود و طبقه خویش را بالاتر از دیگر مردم مى دانند. خود را آقا و دیگران را بنده مى پندارند. ابوسفیان که از این دریچه به اسلام نگاه مى کرد، گمان مى برد که اسلام جنبشى سودجویانه است که اصول انقلاب خود را به عنوان وسیله اى براى بهره کشى به کار گرفته است و روحآ با سازمان سوداگرانه اجتماع بت پرستى در زمان خود اختلافى ندارد و رسالتمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که مردم را به آن مى خواند، در نظر ابوسفیان همچون بتهایى بود که در جاهلیّت بر مردم تحمیل مى شد تا بزرگان و اشراف و طبقات فرادست را پیروى کنند. تنها فرق بت پرستى و اسلام در نظر او در نتیجه آنها بود. به نظر او اصول اسلام از این جهت برتر بود که از طریق آن، مردم را بهتر مى توان به خدمت زمامداران واداشت و اگر اسلام در خدمت اشراف نباشد و نفوذ آن طبقه برقرار نباشد، منافع آنان از بین مى رود و بدین جهت باید آن را به منافع سودبخش بزرگان و زمامداران و طبقه اشراف تبدیل کرد.(2)

هنگامى که خلافت به عثمان بن عفان اموى رسید، ابوسفیان احساس کرد که بخشى از عظمت و شکوه خاندانش نمودار گشته و مى رود که از نو استوار شود. در این هنگام کینه خونهایى که ریخته شده بود در ابوسفیان شعله ور شد و وى را به کنار قبر حمزه -- عموى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و على بن ابیطالب (علیه السلام) -- کشاند. ابوسفیان با پاى خود به قبر حمزه مى زد و مى گفت: «برخیز، اکنون آن حکومتى

ص: 25


1- . این مطلب را برخى از مورخان اهل سنت نقل کرده اند و بسیارى از محققان در صحت آنتردید کرده اند. زیرا مسلم است على (علیه السلام) و هوادارانش به خلافت ابوبکر اعتراض نموده واجتماعاتى برپا کردند، ولى پاسخ شنیدند که صلاح مسلمانان در همین بود. تاریخ یعقوبى،ج 2، ص 103-106؛ تاریخ الفداء ج 1، ص 156-166؛ مروج الذهب، ج 2، ص 307 و شرحنهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 17-134.
2- . خلیف مخزوم، صدرالدین شرف الدین، ص 156.

که تو براى برپایى آن با ما نبرد کردى، به ما رسیده است». ابوسفیان این جمله را با خشونت جاهلانه اى ابراز مى کرد که نمایانگر نهایت خشم و حرص وى بر انتقامجویى است.(1)

در دوران خلافت ابوبکر و عمر اولین و دومین خلیفه از خلفاى راشدین، طایفه بنى امیه نمى توانستند کینه هاى پیشین خود را بنمایانند. آنها انتظار زمامدارى را مى کشیدند که در فرصتى مناسبخلافت را به سلطنت تبدیل کند. این ساده لوحانه است که بگوییم : بنى امیّه به خلافت اسلامى و برتریهاى آن بر سلطنت، ایمان داشتند. اسلام بنى امیّه همواره سطحى بود و آن را از روى کراهت و بى میلى پذیرفته بودند؛ تعصب جاهلیشان پیوسته آنان را به گذشته مى کشاند. ظهور پیامبرى از میان خاندان بنى هاشم، از عواملى بود که کینه هاى دیرینه آنان را بر مى انگیخت. اما ابوبکر و عمر چنان غافل نبودند که فرصتى را به دست طمعکاران و پوچ انگاران بدهند. بنى امیه با اندوه تمام سکوت اختیار کردند ولى براى بازگرداندن شکوه از دست رفته، در پى فرصت بودند!

علیرغم میل خلیفه پیر (عثمان)، خلافت او اولین فرصت را به خاندان بنى امیه داد تا آرزوهاى خود را تحقّق بخشند. هنوز عثمان به خلافت نرسیده بود که «جمعیّت»، پیرامونش گرد آمدند و او را از هرگونه تماس مستقیمى با مردم دور کردند و مردم را از رساندن شکایاتشان به او بازداشتند.

بنى امیّه دربارى کاملا اموى به وجود آوردند که در رأس آن مروان بن حکم قرار داشت. او نخستین کسى بود که کینه مسلمانان را علیه مسلمانان و کینه هاى ملت را علیه خلیفه برانگیخت؛ مروان اولین کسى بود که این اعتقاد خود را که سلطنت بهتر از خلافت است و این سلطنت ملک بنى امیّه و از داراییهاى آنان است در عمل نشان داد. بدین گونه که عثمان را واداشت تا استانداران و فرمانداران سابق را عزل کند و به جاى آنان، کارگزاران و هواخواهان بنى امیّه را بگمارد. او دولت جدید را به طور یکپارچه اموى کرد. هیچ کس از منافع دولت، اموال و پستهاى دولتى آن بهره اى نداشت، مگر کسانى که دردرجه اول از خاندان بنى امیه باشند و در درجه دوم از حزب آنان به شمار مى روند!

پیدا بود که «این باران از آغاز... دریا بود!»

ص: 26


1- . همان منبع، ص 152.

در فصل هاى آینده جنایاتى که از نهاد شخصى چون مروان بن حکم سرچشمه گرفت و میزان علاقه او به قدرت و حکومت گرچه بر سر کشتگان باشد، روشن مى گردد. تا آنجا که روزى که به فرماندار یزید در مدینه با اصرار پیشنهاد کرد که گردن حسین بن على (علیه السلام) را بزند، تا از دست او رها شود و هنگامى که نماینده یزید سرباز زد، او را سخت سرزنش کرد.

مروان بن حکم همچون اجداد دوران جاهلى اش قدرت طلب بود. وى دوست مى داشت که اگر زمامدارى به او نرسد، حداقل یکى از یاران، برادران و یا فرزندان خاندان اموى به قدرت دست یابند. روش مروان در به دست آوردن قدرت (از نظر معیار انسانى نه مقیاس یک سوداگر) نمایانگر روحیه زشت او بود که حتى حکومت هم نمى توانست به آن شرف و ارزش ببخشد.

ص: 27

معاویه و جانشینان وى

ص: 28

معاویه و جانشینان وى

* کسى را که همفکر تو نیست، نابودکن. و هر کس که به اطاعت ما در نیامد، هرچه از اموالش به دست آوردى غارت کن!

معاویه

* روحیه بنى امیّه، ترکیبى از طمع بى اندازه در ثروت اندوزى و علاقه به کشورگشایى به خاطر غارت بود!

کازانوا

* «بخشش» معاویه چنان گسترش مى یافت که مصر و مردم آن را به پسر عاص واگذار مى کرد و چنان به تنگى مى گرایید که مصر و مردمان آن و تمامى حقوق حیاتى آنان را ملک خود دانسته، و آنها را به مردى به هدیه مى داد!

معاویه فرزند ابوسفیان در تجسّم اخلاق و خصلتهاى بنى امیّه، بهترین نمونه بود و اولین موردى که از صفات معاویه به هنگام بررسى دقیق منشِ او به دست مى آوریم این است که در وجودش چیزى از انسانیّت اسلام و اخلاق مسلمانان در آن دوران درخشان بشرى نبود.

اگر ما اسلام را انقلابى علیه اکثر عقاید و افکار گذشته عرب، ازجمله سودجویى مطلق، تلاش براى نفع شخصى، مردم را وسیله جنگ دانستن، ملت را مایه قدرت و ثروت براى صاحبان نفوذ و مال شمردن بدانیم، در این صورت روشن مى شود که معاویه هیچ ارتباطى با اسلام نداشت، که شرح آن در این کتاب خواهد آمد.

از سوى دیگر، اگر اسلام را آیینى بدانیم که با اوامر و نواهى خود مى کوشد تا اخلاق فردى ومنش انسانها را مستقیمآ اصلاح کند و بر آن است که دل مردم را به خدا نزدیک سازد و کافران را از آتش جهنم به هراس افکند و مؤمنان را به بهشت نوید دهد در این صورت نیز به این نتیجه دست خواهیم یافت که معاویه هیچ تعلقى به اسلام نداشته است. سلوک شخصى خود او نیز بر این مطلب گواهى مى دهد. او حریر مى پوشید و در ظرفهاى طلا و نقره غذا مى خورد. تا

ص: 29

اینکه ابودرداء به او اعتراض کرد و گفت من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مى فرمود: «کسى که در ظرفهاى طلا و نقره غذا بخورد یا آب بنوشد در روز قیامت، آتش جهنم در درونش لهیب مى زند.» معاویه با بى پروایى گفت: «اما من در این کار عیبى نمى بینم!»

اگر ما تقیّد مسلمانان صدر اسلام را در انجام فرایض دینى و شهادت در راه این دین و دورى از منهیّات الهى و ترس از انجام گناه و احترام عظیمى را که نسبت به اوامر و نواهى و دستورات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) قائل بودند در نظر بگیریم، سپس لاابالیگرى معاویه را در برابر اعتراض بر اعمال ناشایسته او که مخالف فرمان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و موجب شعله ور گشتن آتش در درون اوست بنگریم و نیز به مخالفت علنى وى نسبت به اراده پیامبر گرامى و ابطال عملى آن توجّه کنیم، در مى یابیم که معاویه از شمار مسلمانانى نبود که داراى اعتقاد درونى و اخلاقى باشد. اعتقادى که او را به انجام اعمالى وادار و یا نهى کند. چنان که چون دیگر مسلمانان، به عنوان سرباز انقلابى اجتماعى و سیاسى، که هدف آن اصلاح عمومى جامعه اى است که از دیرزمان، فردپرستى و عصبیّت بر آن حکمفرما بوده، داخل جمعیّت آنان نشد. براى او خواسته شخص خودش مطرح بود نه آنچه انقلاب مى خواست.

راستى آیا چیزى جز ضعف اسلام معاویه نبود که موجب نوشتن این کلام مسخره به على بن ابیطالب (علیه السلام) شد؟ على که از نظر دوست و دشمن مبلّغ ارزشهاى متعالى است. معاویه به او نوشت: «اما بعد، فاتّق اللّه فى دینک یا على!» «اما بعد، اى على درباره دین خود از خدا بترس!»

در کلامى که معاویه براى على (علیه السلام) مى فرستد، بازى با کلمات و بى اعتنایى به مضمون آن و بهره گیرى از ارزشهاى مورد اعتقاد مسلمانان به نفع شخصى که ذرّه اى ایمان ندارد، موج مى زند.

عملکرد معاویه در اسلام، همچون شیوه پدرش ابوسفیان در دوران جاهلیّت بود. ابوسفیان مردى سرشناس بود که مردم را به خدمت خود در مى آورد و به عقاید و اخلاق آنان و آنچه مورد اعتمادشان بود تا جایى اظهار علاقه مى کرد که بتواند بر آنان زنجیر اسارت افکند. آنگاه که به ظاهر مسلمان شد، از روى بى میلى و ناچارى بود، و از روى نیرنگ و یا به خاطر سودجویى به این تظاهر

ص: 30

ادامه مى داد! چه کسى بهتر از دوستان و دشمنان معاصر معاویه به او و اسلام او آگاهتر است؟ آیا همه آنان، او را به آنچه خواهیم گفت متّهم نساختند؟ آیا على (علیه السلام) آگاهتر از تمام مردم از احوال معاویه نبود؟ على (علیه السلام) در این جمله که براى او نوشت، حقیقت او را آشکار ساخت: «فقد سلکت مدارج اسلافک بادعائک الاباطیل و اقحامک عرورالمین و الاکاذیب؟» «راه نیاکان خود را در ادعاهاى باطل و فرورفتن در غرور و نیرنگ و دروغ پیموده اى؟»

آیا کسى که در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و خلفاى راشدین ادعاى باطل مى کرده و دروغ مى گفته، مسلمان بوده است؟!

آیا کسى که على (علیه السلام) درباره او و خانواده اش بگوید: «و ما اسلم مسلمکم الا کرّها!» مسلمانانتان فقط از روى ناچارى اسلام آوردند! از مسلمانان آن دوران روحانى و زیبا، به شمار مى رود؟!

بعضى ویژگیهاى به ظاهر خوب معاویه چون حلم، سعه صدر و بخشش وسایلى بود که او براى رسیدن به حکومت و سلطنت از آنها استفاده کرده بود. روش معاویه و خاندان بنى امیّه و آگاهى مردم از پستى آنان و ضعف موقعیتشان در دوران اولیه اسلامى، معاویه را بر آن داشت تا لباس حلم و بخشش بپوشد و نسبت به مردم عوامفریبى کند تا بدین وسیله با نمایش جوانمردى و شایستگى خویش، مردم حقیقت او را درک نکنند!

بدون تردید حوصله و سخاوت معاویه فقط براى آماده ساختن مردم براى پذیرش سلطنت او بود، زیرا بخشش، به آسانى مردم را مى فریبد! و راهى بود که کارنامه سیاه نو و کهنه بنى امیّه را پنهان مى ساخت.

آنان که در ستایش معاویه داد سخن مى دهند، چه حلم و جوانمردى اى در او مى بینند؟ کسى که سیاست او مبتنى بر سلطه ستمگر در برابر ستمدیده و زورمند در برابر درمانده بود. سیاستمعاویه براساس ستمگرى، سنگدلى و سودجویى بنا شده بود. او این سیاست را براى جانشینانش بنیان گذاشت و آنان هم همین روش را در برابر ناله میلیونها انسان در سراسر امپراطورى اموى به کار گرفتند.

اینان چه حلم و جوانمردى اى در معاویه دیدند؟ کسى که «بسر بن ارطاه» جنایتکار را به مدینه مى فرستد تا بر ضد على (علیه السلام) اخلالگرى کند و به او توصیه

ص: 31

مى کند: «به سوى مدینه رو! مردم را متوارى کن! به هر کس که برخوردى او را بترسان! اموال کسانى را که از دستورات ما اطاعت نمى کنند، غارت کن!»

این ستایشگران چه حلم و مردانگى اى در معاویه سراغ دارند؟ معاویه اى که سفیان بن عوف غامدى را براى مخالفت با على (علیه السلام) با این توصیه ها به عراق مى فرستد: «اى سفیان، حمله هاى ما به مردم عراق، در دل آنها ترس ایجاد مى کند و علاقه مندان ما را خوشحال مى کند و افراد ترسو را به سوى ما مى کشاند. هر که را همفکر خود نیافتى به قتل برسان! به هر آبادى که رسیدى آن را ویران ساز! اموال را غارت کن، زیرا غارت اموال از قتل، دردناکتر است.»

در ادامه این توصیه ها! دستور قتل بیچارگانى را داده است که نمى خواهند زیر یوغ بنى امیّه بروند. معاویه خونخوار به «ضحّاک بن قیس فهرى»، هنگامى که او را براى حمله به بعضى از سرزمینهاى حکومت على (علیه السلام) مى فرستد همین توصیه ها را مى کند. ضحاک هم این دستورالعملها را همچون دیگران به انجام مى رساند: غارت کرد، کشت و در تجاوز و تعدّى کوتاهى نکرد!

این ستایشگران، چه حلم و مردانگى اى در معاویه یافته اند؟ او که درباره «موالى» که صدها هزار نفر انسان داراى عقل و قلب و بدنبودند، گفت: «من مى خواهم تعدادى از آنان را به قتل برسانم و گروهى را هم براى کار و تعمیر نگه دارم.» و اگر «احنف بن قیس» از این کار او جلوگیرى نکرده بود، تصمیم خود را عملى مى کرد و دهها هزار تن را به «جرم موالى بودن» به قتل مى رسانید و صدها هزار نفر را به بندگى مى کشید و از آنان همچون ابزار و حیوان بهره کشى مى نمود. معاویه هنگامى که در مقابل قدرتمند بانفوذى قرار مى گرفت که او را براى حکومت خود خطرناک مى شمرد «نرمش، بردبارى و بخشش» نشان مى داد و گاه حمله مى کرد و او را سرزنش مى نمود و سخنانى به وى مى گفت که چون زهر و یا کشنده تر از آن بود. یا در آن هنگام خود را کنترل مى کرد و رضایت طرف را جلب مى نمود و سخن او را مى پذیرفت. هنگامى که شخص متنفذى به او حمله مى کرد و او را در میان درباریانش به باد انتقاد مى گرفت معاویه از ترس قدرت و نفوذ وى، مدارا و حوصله به خرج مى داد و به مأمورین امنیّت خود دستور مى داد تا سخن انتقادکننده را ثبت کنند و مى گفت: «این مطلب حکمت است، آن را بنویسید.» اما اگر آن شخص بدون

ص: 32

قدرت و بى نفوذ بود، معاویه دیگر بردبارى به خرج نمى داد، حتى اگر آن فرد، به معاویه حمله و یا اعتراض و شماتتى هم نکرده باشد. معاویه ممکن بود دستور بدهد «او را به طریقى بکشند که قبلا کسى را در اسلام آن گونه نکشته باشند.»

معاویه گاهى خود را در برابر کسى که امکان داشت سودى از او برگیرد، سازشکار، بردبار و کریم نشان مى داد. و از چنین شخصى هر درخواست و شرطى را مى پذیرفت به شرط آنکه به تقویت حکومت او هرچند که ستمگرانه باشد، کمک کند و در چنین حالى مصر و مردمآن را به او مى بخشید... آن چنان که مصر و مردم آن را ملک حلال! عمروبن عاص کرد به گونه اى که کسى حق اعتراض به او را نداشت. آرى بخشش معاویه چنان گسترش مى یافت که مصر و مردم آن را به عمروبن عاص واگذار مى کرد! و چنان به تنگى مى گرایید که حق زندگى مردم مصر را به همراه سرزمینشان از آنِ خود مى کرد و به عنوان هدیه مخصوص به شریک حکومت خود مى بخشید!

اگر بخشندگى، خوددارى و بزرگوارى این باشد، پس در تاریخ، خونخوارى نیست که بخشنده و بردبار و بزرگوار نباشد! اگر کسى در سیاست معاویه که طرفدارانش آن را بنیانگذار دولت نامیده اند دقت کند، از این همه جنایت و حیله گرى که از ارکان شیوه زمامدارى او بود، بر خود مى لرزد. روش او از روشهاى جنایتکارانه ماکیاولیستى چیزى کم ندارد. غارت، ایجادوحشت، کشتار و شکنجه از سیاستهاى کهنه معاویه است. تطمیع، تهدید و ریختن خون صالحان و آزادگان، پرورش خیانتکاران، مزدوران و جنایتکاران از کارهاى دیگر اوست.

از جمله برنامه هاى دیگر او استفاده از تبلیغات کاذب بود، به گونه اى که شب را روز و روز را شب نشان دهد. حیله گرى علیه ارزشهاى انسانى به قصد سودجویى و بهره کشى و خریدن افراد سیاهدل براى مبارزه با حق و عدالت از دیگر روشهاى معاویه بود. معاویه با خونخوارانى که خود را وقف خدمت «فرمانروا» کرده بودند بر سر مهر بود. شرط خدمت آنان به امیر، مهارت در غارت اموال مردم و سرکوب آزادیها و به بندگى کشاندن آنان بود!

معاویه بارها اذعان داشت که در سیاست خود انصاف و عدالت نداشته و در زندگى خود ذرهّاى از حق و عدل حمایت ننموده است.از مواردى که معاویه به زبان خود گواهى داده، داستانى است که سیاست و دیدگاه کلى او را درباره

ص: 33

مفهوم عدالت در میان مردم و ارزش آن روشن مى کند. «مطرف بن مغیرة بن شعبه» مى گوید: هر بار که با پدرم به نزد معاویه مى رفتیم، پدرم با او همسخن مى شد و در بازگشت، از معاویه و عقلش تعریف مى کرد و از چیزهایى که از او دیده بود ابراز شگفتى مى کرد. شبى از پیش معاویه بازگشت، در حالى که غمناک و افسرده بود و شام نخورد. من مدتى صبر کردم، با خود اندیشیدم، شاید ناراحتى او از ماست. به پدرم گفتم: چرا امشب شما را غمناک مى بینم؟ پدرم گفت: فرزندم! امشب از پیش کافرترین و خبیث ترین مردم آمده ام! گفتم او کیست؟ پدرم گفت: نزد معاویه رفتم و در تنهایى به او گفتم، اى امیرالمؤمنین، دیگر عمرت را کرده اى، اى کاش به عدالت رفتار مى کردى و اکنون که پیر شده اى کار خیرى انجام مى دادى! اى کاش توجّهى به برادران خود، (طایفه بنى هاشم) مى کردى و با آنان صله رحم مى نمودى! به خدا قسم اکنون بنى هاشم قدرتى ندارند که تو از آن بهراسى! اگر درباره آنان اکرام کنى یاد و ثواب آن براى تو مى ماند!

معاویه گفت: افسوس، افسوس! امید ماندن چه نامى را داشته باشم؟ برادر بنى تمیمى من (ابوبکر) زمامدارى کرد و از روى عدالت هم رفتار نمود و کرد، آنچه را کرد، اما هنگامى که از دنیا رفت، نام او هم نابود شد، فقط گاهى کسى مى گوید: ابوبکر. و برادرم عمر، از قبیله «عدى» نیز حکومت نمود، تلاشها کرد و ده سال زمامدارى را به سرعت گذراند. هنوز از دنیا نرفته بود که نام او هم رفت فقط گاهى کسى مى گوید: عمر! امّا فرزند «ابى کیشه» هر روز پنج مرتبه این فریادرا بلند مى کند و مى گوید: «اشهد انّ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)» پس دیگر چه عمل و نامى پس از این باقى مى ماند، اى بى پدر؟!

معاویه به علت نشو و نما در خانه پدرش ابوسفیان از صاحبان رسالتهاى بزرگ خشنودى نداشت. او مخالفتهاى پدرش با محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیده بود و شاهد بود که در پیشاپیش مخالفین، عازم جنگ مى گردید و به یاران پیامبر حمله ور مى شد. دیده بود که پدرش قصد داشت شخصآ پیامبر را از میان بردارد تا قدرت سیاسى و مادى خویش را حفظ کند و رئیس قومش باشد؛ حتى اگر این قدرت طلبى به بهاى محروم نمودن اعراب از وجود با عظمت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)

ص: 34

و از بزرگانى چون یاران انقلابى او و از دمکراسى و روح رسالت گردد. ابوسفیان دراین باره نمونه پدر اول خویش، امیة بن عبدشمس بود.

تأثیر ابوسفیان در تربیت و پرورش معاویه، براساس روح سودجویانه و دفاع از امتیازات گذشته و درآمد هنگفت، بیش از تأثیر مادر او هند جگرخوار نبود. این زن کیست؟ شاید تاریخ زنان عرب، نمونه اى از خودخواهى، منفعت طلبى، رذالت، بداخلاقى و دیگر صفات رذیله، همچون هند دختر عتبه، همسر ابوسفیان نشان نداده باشد. این زن در سنگدلى به جایى رسیده بود که از خونخوارترین و وحشى ترین مردان هم سنگ دلتر بود!

هنگامى که قریش، پس از شکست از مسلمانان، براى کشتگان خود گریه مى کردند، زنان یک ماه تمام براى کشتگان خود نوحه گرى کردند. آنان به هند گفتند چرا مانند ما بر کشتگان ما و خودت گریه نمى کنى؟

هند همسر ابوسفیان، از روى لجاجت و سنگدلى -- که تا ایناندازه از زنان بعید است -- گفت: مى خواهید گریه کنم و خبر آن به گوش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران او برسد و ما را سرزنش کنند و زنان طایفه «بنى خزرج» ما را شماتت نمایند! به خدا سوگند تا زمانى که از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران او انتقام بگیرم! گریه نمى کنم. زینت کردن بر من حرام باد تا با محمد پیکار نمایم!

هند پس از این، آنقدر مردم را علیه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانش تحریک کرد تا جنگ مشهور احد را بر پا نمود.

مى بینید چه اندازه باید روح، خشن شود تا طبیعت خود را از دست بدهد و نیاز به گریه بر نزدیکان را در خود احساس نکند و به عواطف زنانه خود پاسخ نگوید. هند، دنیا را به مثابه نبردگاه قدرت و مبارزه برترى طلبانه و جنگ براى برپاداشتن پرچم مى دانست. هنگامى که کفّار براى جنگ احد آماده مى شدند، هند دختر عتبه، براى تشویق مردان بر کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یارانش، خود به سرکردگى گروهى از زنان عازم جنگ شد، تا تشنگى انتقام را با دیدن جوى خون و دست و پا زدن کشتگان در آن سیراب کند.

هند بر سر کسى که به شرکت زنان در جنگ اعتراض مى کرد، فریاد کشید و گفت: بله، مى رویم تا جنگ را تماشا کنیم!

ص: 35

مادر معاویه خود به ریاست زنان قریش، عازم جبهه جنگ شد، در حالى که در خونخواهى و تحریک به انتقام، شدیدترین حالت را به خود گرفته بود. هنگامى که جنگ آغاز شد، زنان قریش در میان صفوف جنگجویان راه مى رفتند و دف و طبل مى نواختند و همگى به سرکردگى هند، دختر عتبه این اشعار را مى خواندند: «مرحبا بر طایفه بنى عبدالدّار. مرحبا بر حامیان نیاکان! که با تمام شمشیرها حملهمى کنند!» و مى خواندند: «اگر به میدان جنگ روى آورید، شما را در آغوش مى کشیم و براى شما بسترهاى نرم مى گسترانیم. اگر پشت به جنگ کردید، از شما جدا مى شویم و در پس این جدایى، پیوندى نیست.»

هند، به «وحشى حبشى» در برابر کشتن مسلمانان، مخصوصآ کشتن حمزه بن عبدالمطلب، عموى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وعده هاى زیادى داده بود. وحشى در تیراندازى مهارت عجیبى داشت و آتش کینه در درون هند علیه حمزه شعله مى کشید. قریش در این جنگ حمله سختى به مسلمانان کردند و نزدیک بود که هند از شادى پیروزى به پرواز درآید. یکى از کشتگان این جنگ آن چنان که دیدیم حمزه بود که به دست وحشى و به تحریک هند کشته شد. و ابوسفیان فریاد کشید: «امروز به جاى روز بدر، وعده ما و شما در سال آینده.»

اما براى هند همسر ابوسفیان، این پیروزى و کشته شدن حمزة بن عبدالمطلب کافى نبود. بلکه زنان قریش را گرد خود جمع کرد و به همراه آنان به میان کشتگان مسلمانان رفتند. و گوش و بینى کشته شدگان را بریدند که حتى مردان وحشى، از ارتکاب آن نفرت داشتند. هند با گوشها و بینى هاى بریده براى خود گردن بند و گوشواره مى ساخت. آنگاه شکم حمزه را درید و با کمال سنگدلى و قساوت، جگر حمزه را بیرون آورد و به دندان کشید و مى خواست آن را بخورد، اما نتوانست. رذالت او به حدى بود که همه کس، حتى شوهرش از کارهاى او بیزارى مى جست و به همین جهت، ابوسفیان به یکى از مسلمانان گفت: «گوش و بینى کشتگان شما را بریدند ولى به خدا سوگند من نسبت به این کار نه رضایتى داشتم و نه خشمى ودر این باره نه نهى کرده بودم و نه فرمانى صادر کردم!» و این بود که هند به لقب «جگرخوار» مشهور شد!

آنگاه که ابوسفیان در فتح مکه از روى ناچارى اسلام آورد، هند دختر عتبه فریاد مى زد: «ابوسفیان! این شخص پست و ناپاکى را که امید خیرى به او نیست

ص: 36

به قتل برسانید. مرگ بر رئیس طایفه، چرا نجنگیدید و چرا از خود و سرزمینتان دفاع نکردید؟!»

هنگامى که هند این سخنان را مى گفت، به میزان رحمت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و عفو و گذشت او درباره خود و شوهر و پسر و خاندانش پى نبرده بود.

معاویه توسط چنین پدر و مادرى تربیت یافته بود! علاوه بر اخلاق و خصلتهاى قوم و اجدادش که کمترین آنها قدرت طلبى و رسیدن به آن از راه سیاست نیرنگ آمیز و حیله گرانه، توطئه و عوام فریبى و امثال آن بود، وى دست پرورده قومى بود که على (علیه السلام) درباره آن مى گوید: رشوه خواران، کسانى که خیانتکاران و فاسقان را با اموال مردم مى خرند، کسانى که اگر بر مردم مسلط شوند، خشم، فخر، قدرت طلبى، خودخواهى و فساد را در زمین آشکار مى سازند.»

معاویه در زمان حکومت عمربن خطاب که استاندار شام بود تعصب جاهلى اش را مخفیانه و در پوششى از حیله و چاپلوسى به کار مى انداخت. اما در زمان خویشاوندش عثمان، به تدریج پرده هاى نیرنگ او به کنارى رفت. زیرا معاویه در زمان او، براى زمامدارى خویش و فرزندانش به فعالیت پرداخت، بدون آنکه توجهى به خلافت و یا اسلام داشته باشد!

معاویه سد محکمى از قدرت و ثروت را برگرد خود به وجود آورد و از بیت المال مسلمین افراد را تطمیع مى نمود.معاویه در کمین فرصتى بود تا بتواند براى خود و بنى امیّه و مخصوصآ فرزندانش دولتى پدید آورد. پدر معاویه به عباس، عموى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته بود: «سلطنت پسر برادرت خیلى عظمت پیدا کرده است.» و او در انتظار سلطنت براى خود و فرزندانش بود تا این حکومت از خانه فرزند برادر عباس (یعنى على بن ابیطالب (علیه السلام)) که راه سلطنت را نپیموده بود بیرون آید!

این فرصت با کشته شدن عثمان به دست آمد که خواهیم دید، معاویه همچون خویشاوند اموى خود، مروان بن حکم در آن نقش داشت.

اینک فصل تازه اى از نبوغ معاویه در خدعه و نیرنگ شروع مى شود و در اینجا نبرد بین اخلاق نمونه، استقامت و صفات جوانمردى که على بن ابیطالب (علیه السلام) سمبل آن است، و عشق به قدرت و سیاست ماکیاولى و ظاهرسازى و

ص: 37

مال اندوزى و سایر صفاتى که معاویه و خویشاوندانش نمونه بارز آن هستند، آغاز مى گردد.

شعار على بن ابیطالب (علیه السلام) این بود: «در دین خود با کسى سازش نمى کنم و در دین خود به کسى مدیون نمى شوم.» و یا اینکه مى گفت : «آنچه را که براى خود دوست مى دارى، براى دیگران نیز دوست بدار! و آنچه را که براى خود ناپسند مى شمارى، براى دیگران هم ناپسند بشمار.» ستم نکن، همان گونه که دوست ندارى به تو ستم کنند! و مبادا نیروى دوست و برادرت بر کار بد، بیش از نیروى تو بر کار نیک باشد.

اما شعار معاویه این بود: «خدا سربازانى از عسل دارد.» زیرا وى عسل را با زهر آلوده مى ساخت و به دشمنانش، هر جا که بودندمى خورانید تا موانع حکومتش برداشته شود! دشمنان معاویه، همه بزرگوارانى بودند که به روش او اعتراض داشتند! معاویه با همین «عسل» حسن بن على (علیه السلام) را به قتل رسانید و با اموال مردم، افراد را خرید و طرفداران و جنگجویانى براى خود فراهم ساخت. هنگامى که براى راضى ساختن مردم مکه به بیعت با یزید، با سرباز و ثروت فراوان وارد مکه شد به مردم گفت: «من مى خواهم که یزید را به عنوان خلیفه مقدم دارید و خود عزل و نصب کنید و صدور اوامر را به دست گیرید و مالیاتها را جمع آورى نمایید و بین خود تقسیم کنید.»

پس از آنکه مردم از بیعت با یزید اظهار نفرت کردند و زیربار خلافت او نرفتند، با لحنى تهدیدآمیز گفت: «بیم دهنده معذور است. من در میان شما سخن مى گفتم. و کسى در میان مردم برمى خاست و گفته هاى مرا تکذیب مى کرد. ولى به خدا سوگند، اگر اکنون کسى با من مخالفت کند پیش از آنکه پاسخ من به او برسد، شمشیر من بر سر او خواهد رسید. پس هر کسى باید در فکر جان خود باشد و بر خودش رحم کند.» هنگامى که به معاویه اعتراض مى شد که چرا اموال مردم را که على بن ابیطالب (علیه السلام) آن را تنها براى مردم حفظ مى کرد، بخشش مى کنى، با این سخن اموى گونه پاسخ داد که: «زمین از آن خداست و من هم خلیفه خدا هستم. هر چه به حساب خدا گرفته ام، ملک من است و هر چه را تاکنون نگرفته ام، مى توانم از این پس بگیرم.»

ص: 38

و آنگاه که اندیشه و زبان مردم به فریاد برمى خاست و به او اعتراض مى کردند و از او مى خواستند که آنها را آزاد بگذارد، چنین پاسخ مى داد: «تا زمانى که مردم مانعى بین من و حکومتم نشوند، کارى به آنها ندارم.»درباره این گونه طغیانگرى فردى است که محمد غزالى نویسنده کتاب الاسلام و الاستبداد السیاسى مى گوید: «یاغیگرى فردى در میان ملت، جنایت عظیمى است. زمامدار، در صورتى حق بقا و مشروعیت دارد که نماینده روح ملت باشد و در راه تحقق اهداف آنان گام بردارد.»

و در جاى دیگر مى گوید: «استبداد کور، دشمن خدا، دشمن پیامبر و دشمن ملتهاست. روشن است که تفکّر دیکتاتورها در همه زمانها یکسان است و به هر میزان که اصلاحگران به آنان نرمش نشان دهند، از غرورشان دست برنمى دارند.»

معاویه با این نوع سیاستهاى ماکیاولیستى قدرت را غصب کرد و خلافت را به سلطنت، و شورا را به مثابه ارث پدرى براى فرزندانش تبدیل نمود. این گونه اعمال به روشنى روحیه بنى امیه را در جاهلیت و اسلام مجسم مى کند.

هنوز على بن ابیطالب (علیه السلام) به دست ابن ملجم شهید نشده بود که معاویه درصدد هلاکت مخالفین خلافت خود برآمد. معاویه اعلام کرد که هیچ گاه مردم را رها نمى کند، مگر اینکه برده او باشند و چنین گفت: «ما مردم را به حال خود مى گذاریم. اما تا زمانى که بین ما و حکومتمان حایل نشوند.»

معاویه اعلام کرد که سلطنت متعلق به شخص اوست و پس از او مخصوص طایفه بنى امیه است و مردم، فقط این آزادى را دارند که به نفع بنى امیه و قدرتشان دست از آزادیها و حقوق خود بردارند.

معاویه مردم را برخلاف روش بزرگان اسلام با کوچکترین اتهام و شکى دستگیر مى کرد و یاران پیامبر و کسانى را که بیانگر افکارعمومى بودند و راه روشن و درستى را در پیش گرفته بودند، مى کشت.

هنوز ریاست معاویه استوار نگردیده بود که مردم و اموالشان را میراث فرزند بى بند و بارش، یزید کرد.

معاویه براى «تثبیت» جانشینى یزید، نقشه ها و دسیسه هاى گوناگونى مى چید. یک نمونه از هزاران نقشه اى را که معاویه براى گرفتن بیعت ولایتعهدى یزید -- آن هم برخلاف میل مردم -- طرح کرد بیان مى کنیم که براى

ص: 39

روشن شدن اصول زمامدارى و خلافت یزید و بسیارى از جانشینان اموى او کافى است :

معاویه مجمعى از نمایندگان شهرها تشکیل داد تا آنان را در زمان حیات خود، به بیعت با یزید مجبور کند تا نسبت به آینده حکومت اطمینان یابد. هنگامى که نمایندگان اجتماع کردند و معاویه و فرزندش در میان آنان قرار گرفتند، یکى از منافقین چاپلوس به نام «یزید بن مقفّع» برخاست و در حالى که به معاویه اشاره مى کرد گفت : «امیرالمؤمنین این است!» و اضافه کرد: «اگر از دنیا رفت این است!» و به یزید اشاره کرد. سپس گفت: «هر کس زیر بار نرود، این است!» و به شمشیر خود اشاره نمود.

معاویه گفت: «بنشین، تو سرور سخنورانى!»

داستان مردم حجاز و امتناع آنان از قبول ولایت عهدى یزید با وجود زر و زور معاویه داستان شگفت انگیزى است. معاویه این گونه تهدیدشان کرد: «به خدا سوگند، اگر اکنون کسى با من مخالفت کند و اعتراضى نماید پیش از آن که جواب من به او برسد، شمشیرم سر او را بر مى دارد. هر کس باید در فکر جان خود باشد.» وى سپس براىهر کس از افراد مجلس دو مأمور گماشت تا بالاى سر نمایندگان مردم حجاز بایستند و به رئیس نگهبانان خود سفارش کرد که: «اگر کسى خواست سخنى در موافقت یا مخالفت بگوید او را به قتل برسانند.»

بنى امیه با افکار جاهلى و اشراف منشانه خود براى مردم تعیین تکلیف مى کردند و سرهاى کسانى را که با یزید بیعت نمى کردند از بدن جدا مى ساختند و بر دست افرادى که با یزید بیعت مى کردند مهر استبداد و بندگى را نقش مى کردند. جانشینان معاویه از طایفه بنى امیه، گمراهتر از همه مردم بودند و بیش از همه به شیوه او عمل مى کردند حتى در زشتکارى و پلیدى از او فراتر رفتند بدون آن که از کارهاى به ظاهر خوب معاویه چیزى را انجام دهند. به همین جهت مردم در زمان حکومت بنى امیه سختیهاى فراوانى را تحمل مى کردند و ناگزیر بودند که جان و مال خود را در اختیار این خاندان و گماشتگان جنایتکار آنان قرار دهند.

کارگزاران بنى امیه، مردم سرزمینهایى را که در اشغال خود داشتند به گونه هاى مختلفى مورد اذیّت و آزار و شکنجه قرار مى دادند. این شکنجه ها،

ص: 40

ملتهاى غیرعرب را هم در بر مى گرفت که با ذلّت تمام، به بندگى و اسارت درآمده بودند. بنى امیّه على رغم سفارش اسلام، حتى نسبت به اهل ذمّه (یهود و نصارى) هم بدرفتارى مى کردند.

هر عربى که از روى میل و رضا خود را در اختیار بنى امیّه قرار نمى داد، به قتل مى رسید. بنى امیّه افرادى را براى دریافت مالیات بر مردم گمارده بودند و آنها موظف بودند که بر انواع و میزان مالیاتها بیفزایند و با شدیدترین شکنجه ها و سنگدلیها آن را وصول کنند؛ براى همین بود که سعیدبن عاص که از کارگزاران بنى امیّه بر عراق بود، علنآ مى گفت: «ما السواد الّابستان قریش، ماشئنا اخذنا منه وما شئنا ترکناه»، «عراق، بوستان قریش است. هر چه بخواهیم از آن برمى داریم و هرچه را که خواستیم رها مى کنیم.»

هنگامى که فرماندار «اخنا» از عمروبن عاص درباره میزان جزیه سؤال مى کند، وى مى گوید: «انما انتم خزانة لنا!» شما گنجینه اى براى ما هستید.

هدف زمامداران بنى امیه این بود که بیت المال مردم را غارت کنند و به درباریان و حاشیه نشینان خویش ببخشند و بر مال آنان بیفزایند. فرمانداران بنى امیه، علاوه بر آن که در شهرها هر چه از مال و ثروت به دست مى آوردند مى دزدیدند، در مقابل یارى زمامداران بنى امیه و انجام خواسته هایشان، حقوقهاى فراوانى دریافت مى کردند.

نمونه این گونه افراد «خالدبن عبدالله قسرى» فرماندار هشام بن عبدالملک در عراق بود. او از بیت المال مسلمانان سالیانه یک میلیون درهم حقوق مى گرفت و از اموال مردم هم صدمیلیون درهم مى دزدید!

آرى، این گونه بود که به دست بنى امیّه، پایه هاى عدالت علوى و عدل اسلامى سست و واژگون گردید و امتیازات طبقاتى در جامعه آشکار شد. دسته اى غرق در مال و دسته اى دیگر گرسنه شدند. جمعى ستم کردند و جماعتى ستم دیدند. در زمانى که مردم نانى به کف نمى آوردند، یکى از زمامداران بنى امیّه، از بیت المال، دوازده هزار دینار به «کلیسا» یى مى بخشید، زیرا از صداى ناقوس کلیسا خوشش آمده بود!

ص: 41

در عصرى که مردم آرزو داشتند زندگى آزادى داشته باشند، دههاهزار بنده نزد سلیمان بن عبدالملک وجود داشت که سلیمان براى دلجویى آنان هفتادهزار زن و مردشان را آزاد ساخت.

در زمان بنى امیه، برخلاف صدر اسلام، امتیازات نژادى، خانوادگى، قبیله اى و قومى دوباره رونق یافته بود. و قیسى ها و یمانى ها در حقوق تفاوت داشتند و عرب مزایایى غیر از عجم داشت.

در عصر بنى امیّه فراوان بودند شکمبارگانى که مقرّب درگاه بودند، مى خوردند و بیکار مى گشتند. صاحب منصبانى که به خاطر مقامهاى اسمى بدون زحمت، اموال مردم در جیب آنها ریخته مى شد، بى شمار بودند. همان گونه -- اکنون در برخى از کشورهاى عربى مشاهده مى شود. حتى کار به جایى رسیده بود که تاریخ مى گوید ولیدبن عبدالملک نام بیست هزار نفر را از دفتر جیره خواران حذف کرد.

افزون بر این بنى امیّه عمومآ -- به استثناى عمربن عبدالعزیز -- سرزمینها را با سنگدلى و خشونت تصرّف مى کردند. مثلا عبدالملک بن مروان، در حکومت خود روش «اشرافیگرى» را که براى جان مردم ارزشى قایل نبود در پیش گرفت و دستور داد: «چاهها و چشمه هاى بحرین را ویران کنند تا اهالى آن به فقر و فلاکت بیفتند و در برابر حکام تسلیم شوند.»(1)

وى حکومت حجاز و عراق را به مرد پست و خونخوارى چون حجّاج بن یوسف سپرد. از موارد شگفتى که ما را با روش عدهّاى اززمامداران بنى امیه آشنا مى کند و نظر آنان را نسبت به ارزش «رعیّت» و بازى آنان را با مفهوم خلافت و معناى امت روشن مى گرداند، مطلبى است که مورخین نقل کرده اند: یزید بن عبدالملک بن مروان روزى سخت مست کرده بود و نزد او یکى از کنیزانش به نام «حبابه» نشسته بود. موقعى که به طرب آمد گفت: بگذارید پرواز کنم! حبابه گفت: این امت را به چه کسى مى سپارى؟! یزید پاسخ داد: به تو!»

ص: 42


1- . امین الریحانى، ملوک العرب، جزء 2، ص 206، و نیز کتاب النکبات، ص 64.

امین ریحانى درباره بنى امیّه مى نویسد: «عدالت در میان رعیّت که اساس زمامدارى است، از روش کسى که بر تخت نشسته آشکار مى گردد و شما دیدید که تخت نشینان بنى امیّه، ناتوان، سفیه، لاابالى، مست و ستمگر بوده اند.»(1)

از یاد نبریم عمل ننگین بنى امیه را که بر روى منابر شهرها به على و فرزندانش دشنام مى دادند.

اما از میان آنها، خلیفه اى که روش زمامدارى اش، به حکومتدارى در شرق، افتخار بخشید و بر شرف انسانیّت افزود، عمربن عبدالعزیز بود. وى حکومت خود را با رفع ستم از همه مردم آغاز کرد. حق هر کس را به او باز گرداند. فرمانداران ستم پیشه را عزل و به جاى آنان افراد دادگستر را نصب کرد. آنان را وادار کرد که با مردم مدارا و نرمش کنند و از روى عدالت رفتار نمایند.

فرزند عبدالعزیز بین عجم و عرب و مسلمان و غیرمسلمان مساوات حقیقى برقرار کرد و براى حفظ آزادیها و حقوق حیاتى مردم دستور داد تا کشورگشاییها متوقف گردد و بار سنگین مالیاتهاى گزافرا از دوش مردم برداشت و فقط اجازه داد که مردم به میل خود به هر میزان که خواستند به دولت کمک کنند.

رسم دشنام به على (علیه السلام) را برداشت، و او را بزرگ داشت و کوشید که مردم روش عالى او را تعقیب کنند. دست فرمانداران را از غارتگرى کوتاه کرد و به آنان دستور داد تا کار کنند و از درآمد خود زندگى نمایند.

اما حکومت عادلانه این مرد بزرگ دیرى نپایید زیرا در اثر دسیسه چینى بنى امیّه و یارانش به قتل رسید. البته بنى امیه، قبلا معاویه دوم فرزند یزید را هم کشته بودند، زیرا او هم با ستمگرى آنان مخالف بود و به تجاوز به حقوق ملت اعتراض داشت. او معاویه و پدر خود را محکوم کرد و آسودگى را بر هاى و هوى حکومت ترجیح داد.

به زودى در جاى خود، حقیقت بنى امیه و مفهوم و غایت زمامدارى از نظر افکار و اعمال آنان به تفصیل مورد بحث قرار مى گیرد. ولى حقیقتآ شگفت آور است که برخى از نویسندگان معاصر به دفاع از زمامداران بنى امیه و کارگزاران و مزدورانشان پرداخته اند و سخنانى گفته اند که نمى تواند حقیقت را کتمان کند و

ص: 43


1- . النکبات، ص 70.

حتى خودشان را هم قانع نمى سازد. انگیزه این نویسندگان در این گونه دفاعهاى سست و بى مایه، چیزى جز تعصب ورزى نسبت به گذشتگان نیست.

راستى آیا معاصرین بنى امیه و شاهدین زمامدارى آنان، آگاهتر و راستگوتر نیستند، که در همان روزها درباره بنى امیه مطالبى مى گویند که این گونه دفاعها را کاملا نقض مى کند و آنان را در پیشگاه تاریخ، صریحآ محکوم مى کند.کسانى که مى کوشند از ذات و روح ذهنیّت اموى و روش زمامدارى آنان دفاع کنند، هنگامى که داستان زیر را بشنوند چه پاسخى خواهند داد؟!

روزى عبیده بن هلال یشکرى و ابوحرابه تمیمى با یکدیگر روبرو شدند. عبیده به ابوحرابه گفت: مى خواهم چیزهایى را از تو بپرسم. آیا پاسخ درستى به من مى دهى؟

ابوحرابه گفت: آرى.

عبیده گفت: درباره رهبران اموى خود چه مى گویید؟

- خون حرام را حلال مى شمرند.

- درباره مال و ثروت چگونه مى اندیشند؟

- از راهى که نباید، به دست مى آورند و در غیر راهش مصرف مى کنند.

- درباره یتیم چه مى کنند؟

- به اموالش دست مى برند، حقش را نمى دهند، مادرش را هم به ازدواج خود در مى آورند!

- واى بر تو! آیا باید از چنین کسانى اطاعت و پیروى کرد؟!

- پاسخت را که دادم، دیگر سرزنشم مکن!

گفته ابوحرابه که مى گوید: «سرزنشم مکن» دلیل روشنى است بر این که او جرأت این را نداشته که درباره زمامدارى بنى امیه و فرماندارانشان اظهار عقیده کند و نظر خود را بگوید!!

این مدیحه سرایان مدافع بنى امیه درباره نظر مردم مدینه، پس از آن که ابوحمزه خارجى فرمانداران اموى را بیرون کرد، چه پاسخى مى دهند؟

ابوحمزه خارجى پس از بیرون کردن حکام بنى امیه از مدینه، از مردم پرسید که در زمان زمامدارى حکام شام چه مصیبت هایى دیدید؟

ص: 44

مردم مدینه پاسخ دادند: بنى امیه، مردم را به گمان و احتمال مى کشتند و آنچه را که اسلام حرام کرده بود، حلال مى شمردند و آنچه را که خرد و وجدان و روح بلند ناپسند مى شمرد، انجام مى دادند. ابوحمزه در خطابه اى که ایراد کرد خطاب به مردم گفت :

«مگر به خلافت خدا و رهبرى مسلمانان نمى نگرید که چگونه نابود گردید و به دست بنى مروان افتاده است، تا آنجا که مال خدا را آن گونه که مى خواهند چپاول مى کنند و دین خدا را به بازیچه مى گیرند، بندگان خدا را برده خویش ساخته اند و این اخلاق را پدران به پسران به میراث سپرده اند! زمام مردم را به دست گرفته اند و بدون مزاحمتى بر قدرت تکیه زده اند. همانند زورمندان حمله مى کنند و از روى هوى و هوس قضاوت مى نمایند. مردم را از روى خشم مى کشند و از روى حدس و گمان به زندان مى افکنند. حدود الهى را با واسطه گرى تعطیل مى کنند. به خیانتکاران امان مى دهند، اما افراد امین را گناهکار مى دانند. به طور غیرمشروع مالیات اخذ مى نمایند و در جاى نامناسب مصرف مى کنند.»

این مدافعان بنى امیّه چه پاسخى دادند وقتى صداى «بحترى» شاعر را شنیدند که در شعر خود نظر مردم عصر بنى امیه را درباره آنها این گونه بیان مى کرد: «ما تمام طایفه بنى امیه را تکفیر مى کنیم، زیرا خلافت را از روى ستم و گناه ربودند.»

نظر تاریخ نویسان گذشته درباره بنى امیّه و روش ستمگرانه آنان در زمامدارى و هدفهایشان را تاریخ نویسان جدید هم تأیید کرده اند. وآنچه مورخین عرب درباره ستمگریهاى رسواى بنى امیه نوشته اند، مورخان بیگانه هم اعتماد نموده اند و مدافعان معاصر مصرى و غیرمصرى بنى امیه نیز به آن اعتراف دارند. به طور مثال یکى از نویسندگان(1) در مقام دفاع از بنى امیه مى نویسد: «اکثر مورخان شرق و غرب حملات سختى به بنى امیه مى کنند. تنها «یولیوس ولهاوزن» است که گاهى روش معتدلانه اى در پیش مى گیرد.»

خوانندگان ملاحظه مى کنند که این خاورشناس که با خاورشناسان دیگر همآوا نگردیده است، تازه به عقیده ایشان تا «حدودى» به عدالت رفتار کرده

ص: 45


1- . ر.ک به: دکتر حسین یونس على، حواشى تاریخ التمدن الاسلامى، جرجى زیدان، ج 2، ص 23.

است. و همین مطلب، اعتراضى است از این نویسنده مصرى که چرا این مستشرق منحصر به فرد دلایل کافى به دست نیاورده تا راهِ دفاع از بنى امیّه براى او باز باشد و درباره آنان بدون خدشه و کاملا عادلانه سخن بگوید! ولى ما به این نویسنده مصرى، خاورشناس دیگرى را که فراموش کرده، به یاد مى آوریم. اگر این نویسنده مصرى زیرکى داشت مى دانست گاه برخى اروپاییان، چنان از بنى امیه دفاع مى کنند که گویى این خاندان هیچ خطایى نکرده اند. مقصود من از خاورشناس دیگر «لامنس» فرانسوى است که دانش سرشار خود را در راه اهداف خاصى به کار بسته که در بحثهاى آینده این کتاب از روى آن پرده برمى داریم.

اما بیشتر خاورشناسان، حقیقت سیماى اموى را آن چنان نقاشى کرده اند که مدافعان پسر سفیان و بنى مروان را آزرده اند.

پیشاهنگ این خاورشناسان، «کازانووا» خاورشناس فرانسوىاست که مى گوید: «روحیه تمامى بنى امیه ترکیبى از این ویژگیها بود : طمع سیرى ناپذیر در ثروت، علاقه به کشورگشایى به قصد غارت، و حرص قدرت براى عیش و عشرت!»

اما تاریخ نویسان عرب و بیگانه هر چه گفته باشند، روح بنى امیّه را بیش از آنچه ولیدبن یزید -- که خود از خلفاى اموى است -- شرح داده، توضیح نداده اند. وى در شعر خود فاش مى کند که بنى امیّه در دوران جاهلیت با چه روحیه اى ریاست مى کردند و در زمان اسلام با چه هدفى به حکومت رسیدند. از جمله اشعار او این چند بیت است :

«صحبت از آل سعدى را کنار بگذار، زیرا ما از جهت عدد و ثروت افزونتریم. ماییم که به زور مالک مردم شدیم و ایشان را به خوارى و شکنجه مبتلا کردیم. ما ملت را با کمال ذلت به وادى نیستى رهسپار مى سازیم و چیزى جز نابودى بر ایشان نمى خواهیم.»

اگر این نویسندگان مدافع بنى امیّه، سخنان مورخان و نویسندگان قدیم و جدید، عرب و فرنگ، خاصه و عامّه را درباره روحیّه و اندیشه امویان رد کنند، آیا مى توانند این شعر ولیدبن یزید را نیز منکر شوند؟!

ص: 46

سوز درونى پاکدلان

ص: 47

سوز درونى پاکدلان

* حوادثى که حسین (علیه السلام) به خود دید ثابت مى کند که وى در مقیاس اخلاق، چون آسمان بلند است، بلند. همان گونه که حوادثى که یزید به وجود آورد ثابت مى کند که از نظر مقیاس اخلاقى، پست است، پست!

* غمنامه کربلا گواه گویایى است بر این مطلب و اشارتى است رسا!

* و اما یزید، شرابخوارى همیشه مستى بود که جامه حریر مى پوشید و تار و طنبور مى نواخت!

اساسآ اگر سمبل دو خاندان بنى هاشم و بنى امیه را، حسین بن على (علیهما السلام) و یزیدبن معاویه فرض کنیم، به شناخت کاملى از این دو طایفه دست یافته ایم. اگر خصوصیات اخلاقى افراد، نمودار درستى از محیط تربیتى آنان باشد، ترسیمى گذرا از زندگى حسین (علیه السلام) و یزید، نشان دهنده مشخصات محیطشان خواهد بود.

حسین (علیه السلام) در دامن فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و على بن ابیطالب (علیه السلام) به دنیا آمد. به هنگام تولد، جدش او را در آغوش گرفتو در گوشش اذان گفت، تا شمه اى از روح خویش در روح او جارى کند و او را نمونه وجودى خویش سازد و به او تعلیم دهد که از هنگام ولادت، زندگى و آرمان و رفتار او از روح رسالت سرچشمه مى گیرند. هدف محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که وجود حسین (علیه السلام) را با وجود خویش مرتبط سازد و او را به بالاترین حد اخلاق پسندیده برساند و به افقهاى وسیعى از نیکوکارى و انسانیت و اخلاق شایسته بکشاند.

هنگامى که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) «نواده»ى خود را در آغوش گرفت و آهسته به گوشش اذان گفت، روحش از صفاى مطلق سرشار شد. نواى اذان از راه گوش نوزاد به اعماق وجود و در خون او نفوذ کرد و به صورت ندایى آشکار درآمد تا همواره روانش را راهنما باشد و گامهایش را به سوى کارهاى شایسته سوق دهد و نگذارد زر و زیور دنیاى همراه با ظلم و ستم بر او دست یابد و او را از راهى که جد و پدرش مى پیمودند، منحرف گرداند. پیامبر در روز هفتم ولادتش بار

ص: 48

دیگر او را در آغوش گرفت و با خوشحالى و خرسندى فرمود: «نام او را حسین گذاشتم.»

این نوزاد در حالى رشد مى یافت که در ذاتش، روح جدش، امواج درونى پدرش و بذرهاى رسالت رهایى بخش وجود داشت و ویژگیهاى پدران و نیاکانش که ارتباط نزدیکى با ارزشهاى معنوى انسانى و ادراک باطنى نجات بخش داشت، در او تقویت مى گردید. روح حسین با وجدانى که انسان را به سوى رهایى از خودخواهى و خودگرایى و مفاسد اخلاقى مى کشاند، رشد مى یافت و تمام فضایل انسانى در ذات او جمع مى شد و همراه با رشد جسم وى بارور مى گردید.

انتقال ویژگیهاى فکرى و خصلتهاى روحى از پدران به پسران بى شک قانونى طبیعى است که همچون ویژگیهاى مادى انتقال مى یابد و اگر این ویژگیهاى فکرى و خصلتهاى روحى، در زندگى و معاشرت نیاز به اصلاح دارد، این نیاز براى حسین (علیه السلام) نبود و او از این جهت کامل بود.

حسین (علیه السلام) هفت سال در سایه تربیت جدش پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زندگى کرد و هنگامى که پیامبر چشم از جهان فروبست، یارانش در دوستى حسین(علیه السلام) از او پیروى مى کردند؛ چرا که حسین (علیه السلام) -- بنابر روایت کسانى که هر دو را دیده بودند -- در خلق و خوى و چهره شباهت فراوانى به جدش داشت.

در وجود حسین (علیه السلام)، ویژگى ها و خصلتهاى نیاکانش وحدت یافته بود که نمونه آشکارى براى نظریه روان شناسان درباره فلسفه رشد و شکل گیرى شخصیت است. اکنون مثالى را که دانشمند ایتالیایى «بستالوزى» در زمینه تکامل و تربیت بیان کرده، در اینجا مى آوریم.

او مى گوید: «تربیت از نظر من، همانند درختى ثمربخش است که در کنار جوى آبى جارى است. این درخت، در اصل، دانه کوچکى بوده که خداوند شکل و ویژگیها و میوه هاى این درخت را در آن نهاده است. هنگامى که این دانه کوچک کاشته مى شود و کشاورز همراه با طبیعت از آن نگهدارى مى کند، دانه به شکل نهال کوچکى آشکار مى گردد و به تدریج رشد مى یابد تا بزرگ مى شود و ثمر مى بخشد، در صورتى که قبلا جز دانه کوچکى که قابلیت رشد و نمو را داشته چیز دیگرى نبود.

ص: 49

«کودک نیز چنین است. خداوند استعدادهاى گوناگونى را در نهاداو به امانت سپرده که قابل رشد است و با تعلیم و تربیت آشکار مى شود. اعضا و خصلتهاى کودک به تدریج رشد پیدا مى کند تا فرد کاملى به وجود آید. به همین جهت، مربى کودک باید به نیروى بدنى، اخلاقى و عقلى کودک براى رشد طبیعى یارى رساند، بدون آنکه از راههاى مصنوعى و ساختگى بهره گیرد. براى نمونه باید ایمان کودک را رشد داد، ولى نه با روش کلامى و استدلالى، بلکه باید هماهنگ با رشد کودک، روح ایمان را در روان او وارد نمود.»(1)

حسین (علیه السلام) از پدر گرامى خود حقایقى را آموخت و در استقامت، عدل، مهربانى، یارى مظلوم، تعقیب ستمگر و احسان به دشمن، با او همراه بود، و نیز در سختی هاى زندگى در کنار او بود و شاهد شجاعت هاى بى مانند پدرش بود. حسین (علیه السلام) در جنگ جمل، صفین و نهروان در کنار پدر بود و درس هاى نبرد به خاطر خیر و فداکارى براى رفع ستم از مردم را از وى آموخت!

از جمله مسائل جالبى که در روح حسین (علیه السلام) اثر گذاشته، یادهایى است که از آثار اجداد دور و نزدیکش به وى مى رسید، او را در راه سیر ارزشهاى عالى یارى مى داد، در اعماق روح او نفوذ مى کرد و روح او را شکل مى داده است. آنچه در قلب حسین (علیه السلام) مى گذشت، نتیجه حتمى نبردى بود که داستانهاى آن را درباره پدران خود شنیده بود. او شنیده بود که پدرانش در راه حق جانبازى مى کردند و در مقابل باطل ایستادگى مى نمودند. آنچه در روان حسین (علیه السلام) جریان داشت، نتیجه پیکارى بود که در طول زندگى اش بین راستى و نفاق وصداقت و دورویى و بین عدالت و انحراف در میان مردم دیده بود. سرگذشت پدرش سرچشمه رود خروشان اندوه در روح حسین بود چنان که در وجود دیگر اطرافیان نیز چنین بود.

حسین از مادر مهربانى که بیش از بیست بهار از عمرش نگذشت، تولد یافت. مادر او رقیق القلب و بسیار مهربان بود. این رقت قلب در روح او امواجى از اندوه بى پایان و طولانى را به پا مى کرد. این غمها ناشى از آزار دیدن پدر و بستگانش از دست قریش و مثله کردن یاران و بستگان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که دل شرحه شرحه مادر حسین (علیه السلام) را مى سوزاند. غم و اندوه به صورت مخصوصى

ص: 50


1- . عبدالله العلایلى، حیاة الحسین.

در روح فاطمه (سلام الله علیها) نفوذ کرده بود. در جنگ احد که قریش حمله سختى به مسلمانان کردند و کشتگانشان را گوش و بینى بریدند، ناراحتى آن حضرت به اوج خود رسید.

به راستى براى فاطمه (سلام الله علیها) چقدر ناراحت کننده بود که ببیند، پدرش براى عموى خود حمزه و فرزند خوانده اش زیدبن حارثه مى گرید. این گریه در دل دختر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اثرى گذاشت که تا رحلتش آن را از یاد نبرد.

در این بحرانها و ناراحتی هاى عمیق، حسین (علیه السلام) در رحم مادر قرار داشت و این غمهاى سخت و اندوههاى تلخ را به میراث مى برد. آثار این ناراحتیها در کودکى و جوانى حسین (علیه السلام) آشکار شد. او علاقمند به گوشه گیرى بود؛ همیشه در اندیشه بود و کم مى خندید؛ در برابر کوچکترین اندوهى که براى دیگران پیش مى آمد، حساسیت نشان مى داد.

حسین (علیه السلام) هنوز به هفت سالگى نرسیده بود که ناگهان شاهد سوگوارى همه مردم براى جد بزرگوارش شد. جدى که نسبت به حسین (علیه السلام) بسیار مهربان و علاقمند بود. گروههاى مردم دسته دسته به خانه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مى آمدند، چشمانشان گریان بود و غم چهره شان را فراگرفته بود و زبانشان قدرت تکلم را نداشت.

حسین (علیه السلام) در کنار مادرش که در منزل نشست و هیچ گاه از آن خارج نشد، ماند؛ فاطمه خاطرات خویش با پدرش را در نظر مى آورد و یاد خاطرات پدر، او را به سختى مى گریاند و حسین (علیه السلام) را نیز به گریه مى آورد. تاریخ به یاد ندارد که فاطمه (سلام الله علیها) مادر حسین (علیه السلام) پس از رحلت پدر حتى یک مرتبه خندیده باشد. این چنین بود تا به پدرش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست.

روایت شده که انس بن مالک از فاطمه (سلام الله علیها) اجازه گرفت و پیش آن حضرت رفت و از وى خواست که به خود رحم کند و صبر نماید و از اندوه و گریه خود بکاهد.فاطمه (سلام الله علیها) تنها این سخن را به او گفت : «چگونه دل تو آرام گرفت که کالبد نازنین پیامبر خدا را تسلیم زمین کنى؟»

فاطمه (سلام الله علیها) بلندبلند گریست، انس بن مالک نیز گریه شدیدى کرد و هنگام بازگشت حزن فراوانى از دیدن اندوه و غم فاطمه (سلام الله علیها) در دلش جاى گرفته بود. حسین (علیه السلام) تمام این منظره ها را شاهد بود! و خواهر غمدیده اش زینب نیز در

ص: 51

همین گهواره غم، شاهد این غمگساریها بود. قلبش مى گرفت و نفس عمیقى از حسرت و اندوه مى کشید! حسین (علیه السلام) به مادر و خواهر خود مى نگریست و گویا در آیینه غیب، در دوردستها، چهره هاى پرغمى را که دست تقدیر براى او و فرزندانش رقم زده بود، مى دید و گویا مى دید که به زودى همراهبا خواهرش زینب براى مادرشان گریه خواهند کرد و پس از آن براى پدرشان اشک مى ریزند و سپس براى برادرشان حسن (علیه السلام) زارى مى کنند و مى دید که خاندانش همگى به سوى فاجعه هاى وحشتناک رهسپارند.

حسین (علیه السلام) چندى بعد شنید که مادرش به خواهر مهربانش زینب سفارش مى کند که: «نسبت به حسن و حسین (علیهما السلام) مهربانى کن و مواظب آنان باش و پس از من براى آنان، چون مادر باش!»

فاطمه (سلام الله علیها) پس از حدود سه ماه از رحلت پدرش از دنیا رفت و حسین (علیه السلام) با مادر خود وداع آخر را نمود. زینب را دید که بغض گلویش را گرفته است. به پدرش نظرى افکند که با قلبى اندوهناک، بر سر قبر زهرا (سلام الله علیها) با او وداع مى کرد و به سختى مى گریست.

دوران اول زندگى حسین در چنین فضایى انباشته از غم و اندوه بى پایان سپرى شد!

حسین (علیه السلام) در جوانى مى دید که مردم در راه پدرش اینجا و آنجا دامها مى افکنند. طغیان عایشه و یاران او نسبت به امام (علیه السلام)، از یک سو اندوه فراوانى متوجه او ساخت و از سوى دیگر حمایت از پیروان حق را به وى آموخت و امواجى از عطوفت و مهربانى نسبت به تمامى ستمدیدگان را در او به وجود آورد.

حسین (علیه السلام) همچنین نیرنگ معاویه و عمروبن عاص و یارانشان را نسبت به پدرش دید و این حیله گرى، دنیا را به صورت اندوهناکى در مقابلش مجسم ساخت. اگر حسین (علیه السلام) جرأت بى مانند پدر در اصلاح انحرافات را نداشت، دنیا در نظرش بى معنى بود.

اندوه حسین (علیه السلام) هنگامى به اوج رسید که دست جنایتکارى، باشمشیر، پیشانى پدر را، که در مسجد با خدا راز و نیاز مى کرد شکافت. على (علیه السلام) پس از

ص: 52

این ضربت، دو روز بیشتر زنده نبود و با دنیا وداع کرد تا پس از او حکومت در دست ستمگران باشد.

برادر حسین (علیه السلام) با سمّ به شهادت رسید و او شاهد بود که چگونه بنى امیه و یارانشان جنازه برادرش را تیرباران کردند. شنید که معاویه دستور داده پدر و برادرش را روى منبرهاى حکومت بنى امیه لعن کنند و حتى با دو گوش خود شنید که معاویه پدرش را لعن مى کند!

بدین ترتیب عوامل غم و اندوه، دوباره در روح حسین (علیه السلام) متراکم مى شد. این علل بعدآ در کربلا به نهایت شدت و کثرتش مى رسد؛ در جایى که فاجعه جنایتبار و شومى به دست سرداران و سربازان پست، نسبت به افراد اندکى از برادران، بستگان، کودکان و یاران وى به وجود آمد!

اما آثار این فاجعه براى خواهرش زینب و فرزندش زین العابدین باقى ماند. این محیط تربیتى و ارثى حسین (علیه السلام) و دلایل حزن و اندوه وى بود. از آن روزى که حسین (علیه السلام) دیده به جهان گشود، همچون جد و مادر و پدرش با غم هم آغوش بود. روح آن حضرت به این غصّه ها آمیخته بود و اخلاق او را نرم ساخته و باعث شده بود تا با دردهاى مردم شریک شود و تا پاى جان از ستمدیدگان دفاع کند و با ستمکاران نبرد نماید.

آرى حسین (علیه السلام) براساس همین اصول ارثى و تربیتى سخن مى گفت: «حلم، زینت است، وفا، مردانگى است، خودخواهى، ادعاى پوچ کردن و خودستایى است. نادانى، ضعف و همنشینى با فاسقان مایه تهمت است.» و «جز در کارى که خود را لایق انجام آنمى دانى دخالت مکن»، «زندگى با ستمگران را جز رنج نمى دانم!» و «راستگویى عزت و دروغگویى عجز است!»

اما یزید پسر معاویه کیست؟

یزید نیز ویژگیهاى خاندان بنى امیه را در خلقت، خط مشى و دیدگاهها به ارث برده بود و به این خلق و خوى ارثى، شیطان روح ستمگران و عیاشان را نیز افزوده بود. یزید حتى فاقد صفات پدرش بود. صفاتى که مى گویند خوب بوده و درواقع فقط براى حفظ ریاست و سلطنت اظهار مى شده است. درواقع باید گفت: یزید جامع تمام بدیهاى نیاکان خود بود، بدون آنکه صفات خوب آنان را داشته باشد! در میان بنى امیه کسى را سراغ نداریم که از عیاشى و کامجویى

ص: 53

هلاک شده باشد، جز یزید که به هنگام مسابقه با یک میمون از اسب به زمین افتاد و همین سبب هلاکت او شد.

از جمله جملات پیشینیان که نمایانگر دیدگاه مردم درباره یزید است، این کلام جالب است که: «یزید همیشه مست بود. ابریشم مى پوشید و طنبور مى نواخت!.»

به همان اندازه اى که حسین بن على (علیهما السلام) با درخت نبوت و اخلاق علوى پیوند داشت، یزید هم با روحیه سفیانى پیوستگى داشت. و به همان اندازه که در روح حسین (علیه السلام) عوامل اندوه ساز، متراکم شده بود -- که این عوامل روان پاکان را در مقابل مشکلاتى که مردم را به دو دسته ظالم و مظلوم تقسیم مى کند، مى گدازد -- در روح یزید هم عوامل بى شرمى باطلى وجود داشت که در مقابل سوز دل نیکوکاران قرار گرفته بود.یزید در خانواده اى تربیت یافته بود که اسلام را یک نهضت سیاسى مى دانست که براى انتقال قدرت از طایفه اى به طایفه دیگر به وجود آمده و براى شهروندان خود ارزشى بیش از ارزش «سپاهیان همیشگى فرمانروا» نمى شناخت!

خاندان یزید، براى شهروندان ارزشى بیش از منابع ثروت بیت المال که اندوخته هاى آن متعلق به زمامدار است، قائل نبودند. چون یزید در چنین خانواده اى بزرگ شده بود، طبیعى است که باید راهى را مى پیمود که بستگان و خاندان او در جاهلیت و اسلام پیموده بودند.

او در خانه پدرى تربیت یافته بود که اموال مسلمانان که به زور از آنان غصب شده، در آن جمع گردیده بود و به دلخواه شخص زمامدار و خواسته هاى بستگانش مصرف مى شد. هرگاه ثروت، ضمیمه جهل و بى مسئولیتى گردد، نتیجه آن خوشگذرانى و لاابالیگرى است. و بدین گونه یزید به دائم الخمرى و سگبازى مشهور شده بود و عادات خوشگذرانهاى نادان را در پیش گرفته بود.

هنگامى که حکومتِ غصب شده به او رسید، بر اساس امیال و شهوات ویژه خویش حکومت را اداره کرد و دوستان، کنیزان، نوکران، ندیمان و مطربانش، اموال مردم را غارت کردند. یزید به سگهاى شکارى فراوانش، دستبندهاى طلا و خلخالهاى نقره مى زد و لباسهاى گرانقیمت ابریشم سفید به آنها مى پوشانید و

ص: 54

در همان وقت تازیانه عمالش، پشت مستمندان را براى اخذ مالیات و جزیه مى سوزاند.

سه سال و شش ماه زمامدارى یزید انباشته از جنایاتى براساس سیاست اموى بود و تنها کار او شهوترانیهاى حرام بود.صرف نظر از این جنایتها که خط مشى او بود، در سال اول حکومتش، حسین بن على (علیهما السلام) و یاران و خاندانش را به شهادت رسانید و زنان و کودکانشان را اسیر کرد. در سال دوم حکومتش، مدینه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را با بى پروایى و بى شرمى تمام غارت کرد و مال و جان و ناموس مردم آن شهر را براى مزدوران خود حلال شمرد!! و از مردم مدینه یازده هزار نفر را به قتل رسانید که در میانشان هفتصد تن از مهاجرین و انصار و یاران پیامبر بودند. سربازان یزید پرده عفت بیش از هزار دختر باکره را دریدند!

هنگامى که حسین (علیه السلام) به پیروى از جد و پدرش با ستم و ظلم مى جنگید و مى گفت: «زندگى با ستمگران را جز رنج و ننگ نمى بینم»، یزید، خونخواران و ستمگران و تجاوزگران را بزرگ مى داشت و آنان را به خود نزدیک مى ساخت و در برابر جنایات و ستمگرى، به آنان پاداش مى داد و دیگران را به احترام آنان سفارش مى کرد. براى نمونه، روزى در بزم شراب خود نشسته بود و در طرف راست او فرماندار پست کوفه «عبیدالله بن زیاد» یکى از فاجعه آفرینان کربلا، نشسته بود. این بزم، اندکى پس از قتل حسین (علیه السلام) برپا شد؛ در این بزم یزید به شعر به ساقى خود گفت: «شربتى به من بده تا قلبم خنک گردد، سپس جامى مانند آن به ابن زیاد بده! که وى رازدار و امانتدار من و مایه استوارى غارت و جهاد من است!»

بزرگداشت جنایتکارى مانند عبیدالله بن زیاد توسط یزید، شبیه جانشین او عبدالملک بن مروان است که به فرزندان خود وصیت مى کند که به جنایتکار بزرگ، حجاج بن یوسف احترام کنند!

خلاصه آن که اگر در عهد معاویه «خدا سربازانى از عسل داشت!»در زمان یزید، «سربازان خدا!» زهر خالص و مخلوط نشده با عسل بودند!

در عصر یزید، تعصب جاهلى بنى امیه بار دیگر با سوء استفاده از اسلام تبلور یافت.

ص: 55

هیچ حادثه تاریخى اى وجود ندارد که به ما فردى را نشان دهد که از نظر انسانى بى بهره تر از یزید، جنایتکار فاجعه کربلا باشد، و همچنین هیچ حادثه تاریخى اى مردى بزرگتر از حسین (علیه السلام)، شهید صحنه کربلا را به خود ندیده است.

در آنجا صفحه ها تاریک و در اینجا صفحه ها درخشان است. در آن سو، زراندوزیهاى اموى و قدرت طلبیهایشان، بردگان و دژخیمانشان قرار دارد و در این سو، جوانمردى فرزندان ابیطالب، شجاعت، آزادگى و شهدایشان!

از آنجا که حوادث تاریخى در بیان حقایق، منطقى نیرومندتر از منطق استدلال دارند، مجموع حوادث زندگى حسین بن على (علیه السلام) به طور قطع ثابت مى کند که وى از نظر مقیاس اخلاقى، چون آسمان بلند است، بلند! چنان که مجموعه حوادث زندگى یزیدبن معاویه اثبات مى کند که وى از نظر اخلاق بسیار پست است، پست. صحنه کربلا، بهترین دلیلى است که با زبانهاى گویا و اشارتهاى هدایتگر، ما را به این حقیقت راهنمایى مى کند.

قبل از حادثه کربلا، داستانى واقع شد که حسین (علیه السلام) و یزید را رویاروى یکدیگر قرار داد: حسینى که سوز دل روزافزون پاکدلان را نسبت به هر ستمى مجسم مى ساخت و یزیدى که در مقابل، وقاحت روزافزون بیکارگان و بى شخصیتى و وظیفه نشناسى ایشان را مجسممى سازد. این داستان در عین حال داستان پیمانى را که در فصل گذشته به آن اشاره کردیم به یاد ما مى آورد.

همان پیمانى که پدران یزید در مقابل آن موضع انکار و دشمنى به خود گرفتند و نیاکان حسین (علیه السلام) به حمایت و تبلیغ آن پرداختند «تا این که به وسیله این پیمان در کنار ستمدیده باشند تا او را به حقش برسانند... و نیرومند را از ستمگرى به ضعیف و مردمان بومى را از ظلم به غریب باز دارند.»

آرى این حادثه اى است که در یک سوى آن حسین (علیه السلام) و خاندانش و در سوى دیگر یزید و بیشتر بنى امیه قرار گرفته بودند و اینک خلاصه اى از آن داستان :

یزید، داستان زیبایى ارینب بنت اسحاق، همسر عبدالله بن سلام قریشى را شنید. او از زیبارویان زمان خود و از مؤدبترین و ثروتمندترین زنان عصر خویش به شمار مى رفت. یزید وصف او را شنیده و شیفته او شده بود. هنگامى که صبر

ص: 56

یزید در این عشق به پایان رسید، شرح این بى تابى را براى یکى از نزدیکان پدرش به نام «رفیق» نقل کرد. رفیق هم موضوع را با معاویه در میان گذاشت و گفت: کاسه صبر فرزندت یزید لبریز شده است. معاویه کسى را پیش یزید فرستاد و از وضع او جویا شد. یزید هم داستان عشق خود را شرح داد.

معاویه به پسر خود پیام داد که: صبر کن و مهلتى بده! یزید گفت : به چه چیزى صبر کنم در حالى که امید من از ارینب قطع گردیده است. معاویه به یزید گفت: راز خود را پنهان دار، زیرا برملا شدن این داستان، به زیان تو خواهد بود. خدا آنچه را در نظر گرفته پیش مى آورد و آنچه باید پیش آید پیش مى آید.معاویه به حیله گرى پرداخت تا یزید را به هدف خود برساند. به همین جهت نامه اى به عبدالله بن سلام که فرماندار عراق بود فرستاد و نوشت: به محض رسیدن نامه پیش من بیا! زیرا به خواست خدا در آن خیرى نصیب تو مى گردد، سعى کن که در آمدن تأخیر نکنى!

عبدالله بن سلام طبق دستور زمامدار خود با شتاب به پایتخت معاویه رسید و در منزلى که براى او مهیّا شده بود، وارد شد.

در این هنگام، ابوهریره و ابودرداء در شام و نزد معاویه بودند. معاویه به آنها گفت: من دخترى دارم که وقت ازدواجش رسیده است. درباره شوهر او فکر کرده ام که چه کسى لیاقت همسرى او را دارد و شایسته دختر من است؛ باید کسى باشد که راه و خطّمشى مرا پس از من حفظ کند، زیرا شاید پس از من کسى بر این تخت سلطنت تکیه زند که شیطان بر او چیره گردد و او را وادار نماید تا دختران را از ازدواج منع کند و درباره آنها ستم روا دارد و بگوید همشأن و مناسب دختر من شوهرى پیدا نمى شود. من عبدالله بن سلام قریشى را انتخاب کرده ام، زیرا دیندار و باشرف، بزرگوار و جوانمرد است!

ابودرداء و ابوهریره به معاویه گفتند: «براستى که تو بهترین و شکرگزارترین بنده خداوند نسبت به نعمات او هستى.»

معاویه به این دو تن گفت: تمایل مرا به عبدالله بن سلام بگویید! من براى دخترم صلاحى را تشخیص داده ام، ولى امیدوارم که به خواست خدا از نظر من خارج نگردد و با من هماهنگ شود.

ص: 57

ابوهریره و ابودرداء راه خانه عبداللّه بن سلام را در پیش گرفته و داستان را به او گفتند.

معاویه نیز به نزد دختر خود رفت و به او چنین آموخت: «موقعىکه ابودرداء و ابوهریره پیش تو آمدند و پیشنهاد ازدواج با عبدالله بن سلام را به تو دادند تا در ازدواج با او با من همرأى شوى، به آنان بگو : او همسرى شایسته و شوهرى مهربان است ولى با ارینب دختر اسحاق ازدواج کرده و من از حسادت زنانه ام بیم دارم، کارى انجام دهم که خداى بزرگ از من غضبناک گردد و مرا عذاب نماید. به همین جهت من پاسخ مثبتى نمى دهم تا از همسرش جدا گردد.

هنگامى که ابوهریره و ابودرداء با عبدالله بن سلام سخن گفتند و گفته معاویه را به او رساندند، عبدالله بن سلام به آنان مأموریت داد تا دختر خلیفه را برایش خواستگارى کنند. ابوهریره و ابودرداء پیش معاویه آمدند تا نتیجه را باز گویند.

معاویه گفت: نظر مرا مى دانید. من اندیشیده ام، چنین کارى را انجام دهم و خیلى به این کار علاقه مندم. شما پیش دختر من بروید و رضایت مرا هم براى او بیان کنید.

دو نماینده پیش دختر معاویه رفتند و داستان را براى او نقل کردند. دختر معاویه آنچه را که پدرش تعلیم داده بود، باز گفت.

آنها پیش عبدالله باز گشته و نظر دختر معاویه را به او رساندند.

موقعى که عبدالله بن سلام یقین یافت که تنها مانع ازدواجش با دختر معاویه، همسر اوست، آن دو تن را گواه گرفت و همسر خود را در حضور آنان طلاق داد و بار دیگر دو نماینده را پیش دختر معاویه فرستاد.

نمایندگان، پیش معاویه آمدند و داستان جدایى عبدالله را از همسرش و میل او را به دختر وى به اطلاعش رساندند. معاویه از این کار و جدایى او از ارینب اظهار ناراحتى کرد و گفت: من طلاق دادنزنش را تحسین نمى کنم و آن را نمى پسندم! به سلامت بازگردید و بار دیگر پیش دخترم بروید و رضایت او را به دست آورید.

نمایندگان رفتند و بار دیگر پیش معاویه آمدند. معاویه فرمان داد پیش دخترم بروید و رضایت او را بخواهید و باز تکرار کرد که من نمى توانم او را مجبور سازم، او در کارهاى خصوصى خود، حق رأى دارد.

ص: 58

آن دو تن پیش دختر معاویه رفتند و گفتند: عبدالله بن سلام زن خود را طلاق داده و مراتب فضل و شایستگى او را نیز بیان کردند. دختر به نمایندگان گفت: عبدالله بن سلام در میان قریش مقام ارجمندى دارد. شما مى دانید که به جهت احتمال خطر و احتیاط در کارها بهتر است من درباره او پرس و جو کنم تا از حقیقت کارش آگاه گردم و پس از آن، هرچه را که خدا برایم خواسته است انجام مى دهم و هیچ قدرتى جز خدا نیست.

نمایندگان گفتند: خدا تو را موفق بدارد. و پیش عبدالله بن سلام بازگشتند و سخن دختر معاویه را به او گفتند. وقتى عبدالله سخنان آنها را شنید این شعر را خواند: «اگر امروز سپرى گردید، فردا براى شخص روز شمار نزدیک است.»

مردم درباره عبدالله که همسرش ارینب را طلاق داده بود و از دختر معاویه خواستگارى نموده بود، سخن مى گفتند و او را سرزنش مى کردند که در طلاق دادن همسر خود قبل از اطمینان از کار خویش شتاب کرده است، زیرا از آلودگى یزید فاسد و حیله گرى معاویه آگاه بودند.

عبدالله، ابوهریره و ابودرداء را پیش دختر معاویه فرستاد، آنها به دختر گفتند: هر چه مى کنى بکن! از خدا کمک بخواه، هر کس که از خدا طلب هدایت کند خدا او را هدایت مى کند.

دختر معاویه گفت: امیدوارم که خدا خیر مرا بخواهد. من وضع عبدالله بن سلام را کاملا بررسى کردم و به خوبى او را شناختم. دیدم که با موقعیت من و خواسته ام سازگارى ندارد. کسانى که با آنان مشورت کردم، در این باره اختلاف نظر دارند، دسته اى مرا از این کار باز مى دارند و دسته اى دیگر مرا به انجام آن فرا مى خوانند و اختلاف مشاورین من نخستین چیزى است که مرا نسبت به انجام این کار بى میل ساخته است.

وقتى که سخنان دختر معاویه را به اطلاع عبدالله بن سلام رسانیدند، دانست که فریب نیرنگ معاویه را خورده است!

داستان عبدالله در میان مردم پخش شد و همه گفتند که معاویه او را فریب داده تا همسرش را طلاق بدهد و معاویه مى خواهد زن او را براى پسرش یزید بگیرد و نیرنگ معاویه را تقبیح کردند.

ص: 59

بخش اول حیله گرى معاویه براى پاسخگویى به خواسته هوس آلود یزید به پایان رسید، ولى حوادث برخلاف نقشه معاویه پیش رفت. بخش دوم این حادثه به دست حسین بن على (علیه السلام) که چون سیره پدر بزرگوارش، در یارى ستمدیده تربیت یافته بود، تغییر کرد :

هنگامى که عده ارینب (همسر طلاق داده شده عبدالله بن سلام) به پایان رسید، معاویه ابودرداء را به عراق فرستاد تا او را براى فرزندش یزید خواستگارى کند. ابودرداء رهسپار عراق شد تا به کوفه رسید که در آن هنگام حسین بن على (علیهما السلام) در آنجا اقامت داشت. ابودرداء به پاس احترام و شخصیت حسین بن على (علیهما السلام)، نخست به دیدار آن حضرت رفت.امام حسین (علیه السلام) به ابودرداء سلام کرد و از علت آمدنش به کوفه سؤال نمود. ابودرداء گفت: معاویه مرا فرستاده تا ارینب بنت اسحاق را براى یزید خواستگارى کنم و داستان را نکته به نکته براى حضرت تشریح کرد.

حسین (علیه السلام) فرمود: من نیز مى خواستم که با ارینب دختر اسحاق ازدواج کنم و تصمیم گرفته بودم که پس از پایان عده اش، شخصى را براى خواستگارى نزد او بفرستم ولى درنگ من تنها نبودن کسى مثل تو بود و خدا تو را فرستاد. ارینب را براى من و یزید خواستگارى کن و او را در انتخاب، آزاد بگذار تا آنچه را که خدا برایش اختیار کرده، انتخاب نماید. درخواست من امانتى است بر عهده تو، که آن مطلب را به ارینب برسانى. به همان میزانى که معاویه براى پسرش مهریه مى دهد، من نیز مهر مى دهم.

ابودرداء گفت: به خواست خدا، این کار را مى کنم.

موقعى که ابودرداء نزد ارینب رفت گفت: اى زن! خداوند حوادث را با قدرت و عزت خود پدید آورده و براى هر کارى سرنوشتى در نظر گرفته و براى هر سرنوشتى علتى قرار داده است و هیچ کس نمى تواند از فرمان خدا بگریزد. از حوادثى که براى تو مقدر شده بود، جدایى از عبدالله بن سلام بود و شاید این کار به زیان تو نباشد، زیرا یزیدبن معاویه و حسین بن على هر دو طالب تو هستند. من آمده ام تا از طرف هر دو از تو خواستگارى کنم. هر کدام را که مایلى انتخاب کن!

ص: 60

ارینب سکوتى طولانى کرد و سپس گفت: اگر چنین قضیّه اى برایم پیشامد مى کرد و تو اینجا نبودى، نمایندگانى را به نزدت مى فرستادم و با تو مشورت مى کردم تا به نظر تو عمل کنم. اکنون که خود بهنمایندگى آمده اى، من پس از خدا کار خویش را به تو واگذار مى کنم و اختیار کارم را به تو مى سپارم. هرکدام را که مى پسندى براى من انتخاب کن.

ابودرداء گفت: اى زن! وظیفه من این بود که تو را از جریان آگاه سازم و اختیار آن با توست. زن گفت: خدا تو را بیامرزد، من دختر برادرت هستم و اکنون به تو نیازمندم. هنگامى که ابودرداء ناگزیر به اظهار نظر شد، گفت: حسین (علیه السلام) در نظر من دوست داشتنى تر است و من او را بیشتر مى پسندم!

ارینب گفت: من هم او را انتخاب کردم و به او راضى شدم.

این گونه بود که ارینب خود را به همسرى حسین (علیه السلام) درآورد و حضرت هم مهر او را برایش فرستاد، داستان به گوش معاویه رسید. مطلب خیلى برایش گران آمد و ابودرداء را شدیدآ سرزنش کرد و گفت: کسى که فرد نادانى را به نمایندگى خود انتخاب کند، معلوم است که برخلاف آرزوى او عمل مى کند.

سپس معاویه عبدالله بن سلام را از فرماندارى عراق عزل کرد و همه حقوق او را قطع نمود، زیرا شنیده بود که عبدالله درباره او بدزبانى کرده و او را به فریب و نیرنگ متهم ساخته است.

زندگى در شام براى عبدالله بن سلام تنگ شد و از نظر مالى نیز به مضیقه افتاد. به همین جهت رهسپار عراق شد تا اموال فراوانى را که قبل از طلاق، پیش ارینب به امانت گذاشته بود، باز پس گیرد ولى گمان مى کرد که ارینب به خاطر رفتار بدى که به او شده، امانت را منکر مى شود و بر نمى گرداند.

عبدالله پس از رسیدن به عراق، حسین (علیه السلام) را ملاقات کرد. به آنحضرت سلام کرد و گفت: داستان من و ارینب را مى دانى. من اموالى پیش او گذاشته ام که هنوز آن را نگرفته ام. سپس به ستایش ارینب پرداخت و گفت: داستان مرا براى ارینب بیان کن و درخواست کن تا مال مرا به من بازگرداند.

موقعى که حسین (علیه السلام) پیش ارینب آمد، به او گفت: عبدالله بن سلام آمده و از تو تعریف مى کند و حسن رفتار و بزرگوارى تو را مى ستاید و آن قدر از حسن امانت دارى زمان ازدواجتان سخن مى گوید، که گفتار او مرا خوشحال نمود و

ص: 61

به شگفتى افکند. او مى گوید پیش تو امانتى گذاشته، امانتش را بازگردان و مالش را به او بده، زیرا راست مى گوید و غیر از حق خود چیزى درخواست نمى کند.

ارینب گفت: عبدالله راست مى گوید. مالى پیش من به امانت گذاشته که نمى دانم چیست؟ با همان مهرى که روى آن زده آن را باز مى گردانم.

حسین (علیه السلام) از ارینب تشکر کرد و با آن ادب سرشارش فرمود: آیا مایل نیستى که عبدالله را پیش تو آورم تا این که خود را از مال او تبرئه کنى و همان طورى که بود به او بازگردانى؟!

حسین (علیه السلام) پیش عبدالله آمد و به او گفت: ارینب مال تو را انکار نکرده و گمان مى کند که هنوز «مهر» تو روى آن است، پیش او برو و مالت را بستان.

عبدالله که از کرده خویش شرم داشت به حسین (علیه السلام) گفت: آیا کسى نیست که فرمان دهى مال مرا بگیرد و به من بازگرداند.

حسین (علیه السلام) پاسخ داد: باید همان گونه که خودت به دست اوسپردى، از دست او بازستانى. حسین بن على (علیهما السلام) پیش ارینب رفت و به او گفت که عبدالله براى گرفتن امانتش پیش وى مى آید. ارینب کیسه هاى مال را بیرون آورد و در مقابل عبدالله گذاشت و گفت: این مال توست! عبدالله از او تشکر و سپاسگزارى نمود!

حسین (علیه السلام) از پیش آنان بیرون رفت و آن زن ومرد را به حال خود واگذاشت. عبدالله یکى از کیسه ها را باز کرد و همه را پیش ارینب ریخت و گفت: این هدیه ناقابل را از من بپذیر! هر دو اشک ریختند تا این که صداى گریه و سخنان تأسف آمیزشان به گوش حسین (علیه السلام) رسید.

حسین (علیه السلام) در همان هنگام، بازگشت و با کمال دلسوزى و نرمى فرمود: بار خدایا گواه باش که من ارینب را طلاق دادم! خدایا گواهى که من این زن را به جهت مال و یا زیبایى او به ازدواج خود در نیاوردم، بلکه هدف من تنها این بود که ارینب را به شوهرش حلال گردانم.

عبدالله بن سلام فهمید که حسین (علیه السلام) با ارینب تنها به ظاهر ازدواج کرده بود و هدفش این بوده که پس از نیرنگ معاویه، ارینب را از چنگ یزید دور نگاه دارد و دوباره براى عبدالله حلالش کند. زیرا طبق احکام شرعى اگر بعد از طلاق

ص: 62

عبدالله، دیگرى با او ازدواج کند و براى دومین بار طلاق داده شود، عبدالله مى تواند بار دیگر با او ازدواج نماید.(1)بدین گونه ارینب براى شوهر فریب خورده اش باقى ماند، و در غیاب شوهرش هیچ کس با او همبستر نشد. عبدالله از ارینب درخواست کرد آنچه را که حسین (علیه السلام) به عنوان مهریه او داده است به آن حضرت بازگرداند. ارینب هم پذیرفت. اما حسین (علیه السلام) نپذیرفت و فرمود: آنچه من از ثواب خدا انتظار و امید دارم برایم بهتر است.

على بن ابیطالب (علیه السلام) هاشمى مى گوید: «به خدا سوگند از دنیاى شما پر کاهى نیندوختم و از ثروت آن ذرّه اى ذخیره ننمودم و براى عوض کردن لباس کهنه ام، لباس کهنه دیگرى آماده نکردم. اگر مى خواستم مى توانستم عسل مصفّا و مغز گندم و پارچه هاى ابریشمى فراهم آورم، اما هیهات غیرممکن است که هواى نفس بر من پیروز شود و طمع من بتواند مرا به شکم پرستى وادارد. شاید در حجاز یا یمامه فردى باشد که نیازمند نانى باشد و شکم او هیچ گاه سیر نشده باشد! آیا من با شکم سیر بخوابم در حالى که در اطرافم شکمهاى گرسنه و جگرهاى تشنه باشد؟! آیا من به همین قناعت کنم که به من امیرالمؤمنین بگویند و در ناملایمات زندگى با آنها همراه نباشم؟»

على (علیه السلام) در نامه اى به فرماندار خود در اهواز مى نویسد: «به خدا سوگند اگر اطلاع پیدا کنم که نسبت به بیت المال مسلمانان خیانتکرده اى، کم یا زیاد، آن چنان کار را بر تو سخت مى گیرم که بیچاره، خسته و ناتوان گردى!»

اما معاویة بن سفیان اموى مى گوید: «زمین، زمین خداست و من هم خلیفه خدا هستم. آنچه بخواهم مال من است و اختیار دارم هرچه مى خواهم واگذار کنم.»

معاویه و فرزندش یزید و مروان بن حکم اموى اموال مردم را به کمک مزدورانشان غارت مى کردند، تا بتوانند نفوذ خود را محکم سازند و پایه هاى

ص: 63


1- . در فقه شیعه مسئله این چنین است که اگر کسى زن خود را سه بار طلاق بدهد، یعنى بعداز هر طلاق مجددآ ازدواج نماید، بعد از طلاق سوم نمى تواند با آن زن ازدواج نماید مگراینکه شخص دومى محلل واقع شود و سپس طلاق بدهد. در آن صورت مرد اول مى تواندبا آن زن ازدواج کند. و چون فقهاى اهل تسنن معتقدند مرد در یک مجلس مى تواند زنخود را سه طلاقه کند. پس از این نوع طلاق مرد حق ازدواج مجدد با آن زن را ندارد مگراینکه مردى محلّل واقع شود و طلاق بدهد. در آن صورت مرد اولى حق دارد با آن زنمجدد ازدواج نماید. مؤلف کتاب در این خصوص به نظر اهل تسنن توجه داشته است.

زمامدارى خود را استوار گردانند. گردنها را مى زنند. آنان براى مخالفانشان سربازانى از عسل زهرآلود و یا زهر خالص داشتند!

و کسانى در این امور پلید با آنان یار بودند.

ص: 64

یاران دو گروه

ص: 65

یاران دو گروه

* به خدا سوگند اگر با ما با سلاحهایشان بجنگند و ما را تا نخلستانهاى «هجر» برانند، اطمینان داریم که ما بر حقیم و آنها بر باطل اند!

عماربن یاسر

* همراه تو جان مى دهیم.

یاران حسین (علیه السلام)

* در ازاى یارى به ما چه مى دهى؟

یاران یزیدبن معاویه

از ویژگیها و امتیازات یاران و خاندان ابیطالب و روشن ترین صفت جامع آنان خیرخواهى شان است که این صفت، انسان را بلندطبع مى کند و مفهوم زندگى را با مفهوم نبرد در راه ستمدیدگان و حمایت از عقیده و جانبازى در راه حق پیوند مى زند.

اگر تعداد این دسته اندک است باکى نیست، زیرا همیشه خیرخواهان اندک اند، اما نتیجه رنجهایشان بسیار بزرگ است! بسا که تعداد اندک نفرات بهترین دلیل عظمت هدف و برترى نتیجه است. گاهى یک فرد، توان کارهاى مهمى را دارد که هزاران نفر توان و طاقت انجام آن را ندارند؛ این آن چیزى است که یاران با استقامت خاندان ابیطالب به اثبات رساندند.

معاویه مى خواست با همان شیوه هایى که یاران خود را مى فریفت، دوستداران على را نیز بفریبد، یعنى از راه مال و نفوذ، ایشان را تشویق مى کرد که در دشنام به على (علیه السلام) و فرزندانش با وى همراه شوند، اما دوستان على (علیه السلام) از این کار امتناع کرده و سر برتافتند.

معاویه آنان را به شدیدترین مجازاتها و شکنجه ها تهدید مى کرد و مى افزود اگر دشنام ندهید شکنجه ها افزایش مى یابد. ولى یاران على (علیه السلام) با وجود این تهدیدها تن به این کار ندادند. روزى معاویه نشسته بود و گروهى از سرشناسان نزد او بودند که در میان آنها «احنف بن قیس» بزرگ بنى تمیم هم حضور داشت. در این هنگام یکى از مردم شام وارد شد و به سخنرانى پرداخت و پایان سخنش،

ص: 66

طبق عادت شامیان در آن روز و مطابق میل معاویه و اطرافیانش، لعن به على (علیه السلام) بود. اما همه مردم سرها را به زیر افکندند.

احنف به سخن درآمد و گفت: اى معاویه، اگر این سخنران مى دانست که رضایت تو در لعن به پیغمبران است، آنها را هم دشنام مى داد. از خدا بترس و على (علیه السلام) را رها کن، به خدا سوگند تا آنجا که مى دانیم على در حالى به دیدار خدا شتافت که اخلاقش ستوده و پاکیزه و شریف بود. در زندگى خود امتحان خویش را پس داد و رنجهاى فراوانى را تحمل کرد.

معاویه گفت: اى احنف، چشمهایت را از روى خشم مى بندى و برخلاف آنچه دیدى، سخن مى گویى. به خدا سوگند باید بالاى منبر بروى و از روى میل و یا اکراه، على (علیه السلام) را لعن کنى!احنف گفت: اگر مرا واگذارى بهتر است، ولى اگر مرا مجبور به این کار کنى به خدا سوگند لبهاى من حرکت نخواهد کرد!

معاویه گفت: برخیز و بالاى منبر رو!

احنف گفت: به خدا سوگند اگر بالاى منبر رفتم، در گفتار و رفتار از روى انصاف عمل خواهم کرد.

معاویه گفت: اگر بالاى منبر بروى، از روى انصاف چه مى گویى؟

احنف گفت: حمد و ثناى خدا را مى گویم، درود بر پیامبر او مى فرستم، آنگاه مى گویم: اى مردم! معاویه به من فرمان داده که على (علیه السلام) را لعن کنم. شما آگاه باشید که على و معاویه با یکدیگر اختلاف داشتند و به جنگ یکدیگر پرداختند و هریک ادعا مى کردند که به حقش تجاوز و ستم شده است. دعا مى کنم، شما هم آمین بگویید، خدا شما را رحمت کند. و آنگاه مى گویم: خدایا لعنت تو و فرشتگان و پیامبران و فرستادگان و جمیع آفریدگانت بر هریک از این دو که بر دیگرى ستم کرد و بر هریک از دو گروه که بر دیگرى ستم نموده اند. خدایا! این دعا را بپذیر!

معاویه گفت: در این صورت اى ابوبحر تو را بخشیدیم.

معاویه، یاران على را تحت فشار قرار مى داد تا دست از مهر او بشویند. پیروان على (علیه السلام) هم در مقابل فشار معاویه طاقت نمى آوردند و به او و

ص: 67

فرزندانش بد مى گفتند. چرا که على (علیه السلام) در زیر خاک بود، اما معاویه زمامدارى ستمگر بود که بر انجام هرکارى توانا بود.

تاریخ با نفرت فراوان یادآور مى شود که معاویه «حجربن عدى کندى» و دوستانش را به این جهت کشت که مخالف سبّ و دشنام به على (علیه السلام) و فرزندانش بر روى منبرها بودند. یاران على (علیه السلام) در پیروىاز احساسات والاى انسانى که بذر آن در روانشان افشانده شده بود پا برجا بودند و فرقى هم میان مرد و زن و بزرگ و کوچک آنها نبود.

گویند هنگامى که معاویه در یکى از سالها عازم مکه گردید، از احوال یکى از زنان «بنى کنانه» به نام «دارمیه» جویا شد. گفتند سالم است. معاویه او را احضار کرد و به او گفت: آیا مى دانى براى چه تو را احضار کردم؟ من تو را احضار کردم تا دریابم چرا على (علیه السلام) را دوست مى دارى و با من دشمنى؟ با او دوستى مى کنى و با من دشمنى روا مى دارى؟

او گفت: آیا ممکن است مرا از پاسخ دادن معاف بدارى؟

معاویه پاسخ داد: نه از تو نمى گذرم.

دارمیه گفت: اکنون که مرا معاف نمى دارى پس بدان که من على (علیه السلام) را به خاطر عدالتش در میان مردم و تقسیم مساوى بیت المال دوست مى دارم و تو را نیز به این جهت دشمن مى دارم که با کسى به مقابله برخاستى که از تو بهتر و براى حکومت سزاوارتر بود. من على (علیه السلام) را به این جهت دوست مى دارم که مستمندان را دوست مى داشت و تو را از آن رو دشمن مى دارم که جنایت مى کنى، در میان مسلمین اختلاف و تفرقه مى افکنى، در قضاوت ستم مى کنى و از روى هوا و هوس حکومت مى نمایى.

معاویه گفت: پس به همین جهت شکمت باد کرده است؟! (چون دارمیه چاق بود).

دارمیه گفت: اى مرد! مرا با هند اشتباه گرفته اى که در میان زنان عرب به چاقى ضرب المثل بود.

معاویه پرسید: آیا هیچ گاه على (علیه السلام) را دیده اى؟

دارمیه پاسخ داد: آرى به خدا قسم او را دیدم.

معاویه سؤال کرد: او را چگونه یافتى؟

ص: 68

او پاسخ داد: به خدا سوگند، او را در حالى دیدم که حکومتى که تو را به خود مشغول ساخته و گمراهت نموده، او را مشغول نساخته و گمراه نکرده بود. نعمت دنیا که تو را سرگرم ساخته، او را سرگرم نساخته بود.

معاویه پرسید: آیا گفتارى از او شنیدى؟

دارمیه پاسخ داد: آرى به خدا سوگند، سخن او قلب را جلا مى داد و از کورى و گمراهى مى رهاند آن چنان که روغن، فلز زنگ زده را جلا مى دهد.

معاویه گفت: راست مى گویى، آیا حاجتى دارى؟

دارمیه پرسید: اگر بگویم، بر مى آورى؟

معاویه گفت: اگر این حاجت تو را برآورم، آیا در دل تو جایى همانند على (علیه السلام) باز مى کنم؟!

دارمیه جواب داد: سبحان الله، مى خواهى بر على (علیه السلام) برترى بجویى، غیرممکن است. مقامى پست تر از او هم پیدا نخواهى کرد.

معاویه حاجت زن را برآورد و گفت: به خدا سوگند اگر على (علیه السلام) زنده بود چیزى از این شترها به تو نمى داد.

زن گفت: آرى به خدا سوگند، حتى ذرّه پشمى هم از مال تمام مسلمانان به کسى نمى بخشید.

هنگامى که معاویه در پایتختش دمشق حکومت مى کرد،عدى بن حاتم طائى بر معاویه وارد شد.

معاویه به عدى گفت: فرزندانت را چه کردى؟

عدى گفت: در کنار على بن ابیطالب (علیه السلام) کشته شدند.

معاویه گفت: على (علیه السلام) در حق تو بى انصافى کرد، فرزندانت را به کشتن داد و اولاد خودش را زنده نگه داشت!عدى پاسخ داد: على (علیه السلام) درباره توهم بى انصافى کرده، زیرا او کشته شده و تو باقى مانده اى!

معاویه گفت: آگاه باش که هنوز قطره اى از خون عثمان باقى مانده که با ریختن خون یکى از بزرگان یمن جبران مى شود. (مقصود معاویه تهدید عدى فرزند حاتم طائى بود.)

ص: 69

عدى گفت: به خدا سوگند اى معاویه، قلبهایمان که با تو دشمن بود، هنوز در سینه هایمان است. و شمشیرهایى که با آن با تو جنگیدیم، هنوز در نیام کمرهایمان است. اگر ذرّه اى به ما ستم نمودى و نیرنگ زدى، چندین برابر آن به تو برخواهد گشت. و افزود: به خدا سوگند اگر گردن ما را قطع کنند، بر ایمان آسانتر از شنیدن سخن ناراحت کننده اى درباره على بن ابیطالب (علیه السلام) است. اى معاویه، شمشیر را به دست سازنده آن بده!

معاویه گفت: این سخنان، حکمت است، آن را بنویسید (و ساکت ماند)!

معاویه عازم حج گردید. هنگامى که به مدینه رسید، سعدبن ابى وقاص را براى همراهى خود فراخواند. سعد هم دعوت او را پذیرفت. وقتى اعمال حج به پایان رسید به اتفاق یکدیگر وارد «دارالندوه» شدند و به گفتگویى طولانى پرداختند. معاویه مى خواست بفهمد که این مرد تا کجا در مقابل على (علیه السلام) با او همراه است، زیرا معاویه از پذیرفته شدن دعوتش و همراهى سعد با او تا مکه مغرور شده بود و به همین جهت به على دشنام داد و با زبانى چرب و نرم به سعد گفت: چرا درباره ابوتراب (على بن ابیطالب (علیه السلام)) بد نمى گویى و به او دشنام نمى دهى؟

از شنیدن این سخن آثار خشم در چهره سعد آشکار شد و با نهایت عصبانیت گفت: مرا روى فرش خود مى نشانى و به على (علیه السلام) بد مى گویى؟! به خدا سوگند اگر تنها یکى از صفات على (علیه السلام) را مى داشتم، براى من ارزشش بیشتر از تمامى جهان بود. از این پس، دیگر وارد خانه تو نمى شوم!

سعد این سخن را گفت و از شدت غضب و بى اعتنایى خارج شد.

یکى دیگر از یاران خاندان ابیطالب «عمروبن حمق» است. زیادبن ابیه این مرد را به علت دوستى اش با على (علیه السلام) به قتل رسانید و سر او را براى معاویه فرستاد. این سر، نخستین سرى بود که در تاریخ اسلام به عنوان هدیه فرستاده شد! و همین طور همسر عمرو که سخنى سخت را درباره سیاست و روش سرکوبگرانه معاویه به او گفته بود.

و از جمله یاران على میثم تمّار، قهرمان شهید است. او از کسانى بود که با على بن ابیطالب (علیه السلام) زندگى کرده بود و بزرگى مقام على را درک کرده بود. روایت شده است که گاهى على (علیه السلام) در مغازه خرمافروشى میثم نزد او بود و

ص: 70

هرگاه میثم براى کارى بیرون مى رفت، على (علیه السلام) به جاى او خرما مى فروخت تا میثم باز گردد.

هنگامى که على بن ابیطالب (علیهما السلام) و فرزندش حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند و فضاى حکومت کوفه براى عبیدالله بن زیاد جنایتکار خالى ماند، میثم را تهدید کرد که اگر دوستى على (علیه السلام) را ادامه دهى و درباره نیکى و عدالتش سخن بگویى، کشته مى شوى و اگر با بنى امیه هماهنگ شوى و به آنان یارى کنى، تشویق مى شوى. اما میثم اعتنایى به این مطالب نداشت!

روزى میثم مشغول سخن بود و ابن زیاد او را نمى شناخت اما از سخنورى و منطق و اندیشه محکم و دلایل قوى او تعجب کرد.شخص چاپلوسى به نام عمروبن حریث به ابن زیاد گفت: اى امیر آیا این سخنور را مى شناسى؟

ابن زیاد گفت: کیست؟

عمروبن حریث پاسخ داد: این میثم تمار دروغگوست که از یاوران على بن ابیطالب (علیه السلام) دروغگو است!

ابن زیاد صاف نشست و به میثم گفت: چه مى گوید؟

میثم گفت: دروغ مى گوید، من راستگو هستم و دوستدار راستگویان هستم. من ارادتمند على بن ابیطالب (علیه السلام) امیرالمؤمنین حقیقى هستم!

ابن زیاد بر آشفت و گفت: باید از على (علیه السلام) بیزارى بجویى و بدیهاى او را برشمارى. باید نسبت به عثمان اظهار دوستى کنى و خوبیهاى او را برشمارى! وگرنه دست و پایت را قطع مى کنم و به دارت مى آویزم.

عکس العمل میثم در مقابل سخن ابن زیاد این بود که به ستایش على (علیه السلام) پرداخت و به یاد او گریست و دادگرى و بزرگوارى و عشق بزرگ و صادقش را نسبت به مردم به یاد آورد. آنگاه به ابن زیاد و بنى امیه حمله کرد و سخنانى گفت که آثار خشم علیه ستمگران و یارانشان از آن آشکار بود.

ابن زیاد به سختى عصبانى شد و به او گفت: به خدا سوگند دست و پاى تو را قطع مى کنم ولى زبانت را نمى برم که مى گفتى، على گفته آن را خواهند برید تا تو و رهبرت را دروغگو کرده باشم! سپس فرمان داد دست و پاى میثم را بریدند و او را بیرون بردند تا به دارش آویزند. اما میثم با فریاد بلند مى گفت: اى مردم! هر که مى خواهد حدیثى ازعلى بن ابیطالب (علیه السلام) بشنود نزد من آید!

ص: 71

گروهى از مردم پیش او آمدند و میثم هم از على بن ابیطالب (علیه السلام) برایشان سخن گفت.

هنگامى که میثم مشغول سخنرانى بود، عمروبن حریث پست به سوى منزل خود مى رفت. پرسید: این جمعیت براى چه گرد آمده اند؟ به او گفتند: میثم تمار از على بن ابیطالب (علیه السلام) سخن مى گوید.

عمروبن حریث با شتاب خود را به ابن زیاد رساند و گفت: خدا به امیر خیر دهد، عجله کن! کسى را بفرست که زبان او را ببرد، زیرا مى ترسم در دلهاى اهل کوفه آتشى برافروزد و علیه تو قیام کنند!

عبیدالله به مأمورینش گفت: بروید و زبان او را ببرید! مأمورین پیش میثم آمدند و گفتند: زبانت را بیرون بیاور، امیر فرمان داده که آن را قطع کنیم!

میثم گفت: مگر این زنازاده نمى گفت که من و مولایم على بن ابیطالب (علیه السلام) را تکذیب خواهد کرد. این زبان من، آن را قطع کنید!

میثم اندکى بعد درگذشت و پستى ابن زیاد به آنجا رسید که دستور داد پس از مردن و قطع زبان و بریدن دست و پایش، او را به دار آویزند تا مردم از سرنوشت او عبرت گیرند.

از جمله کسانى که در راه حق شهید شد و به نبرد با دنیاطلبان پرداخت، «رشید هجرى» یکى از یاران على بن ابیطالب (علیه السلام) بود. داستان او با میثم تمار خیلى تفاوت ندارد. ابن زیاد او را هم به بیزارى از على بن ابیطالب (علیه السلام) خواند ولى رشید نپذیرفت.

ابن زیاد گفت: چگونه مى خواهى کشته شوى؟! سپس دستور داد دست و پاى او را بریدند!

آرى با شناخت یاران على (علیه السلام) و مفهوم پیروى آنان در مى یابیم که آنان على (علیه السلام) را با کمال میل و علاقه دوست مى داشتند و براى یارى خود مزدى نمى طلبیدند. پاداش آنان این بود که برحق باشند و در راه آن جان بسپارند. روششان نسبت به على (علیه السلام) مانند رفتار مسلمانان صدر اسلام، از مهاجر و انصار نسبت به محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. تجسّم واقعى دوستى على بن ابیطالب، عماربن یاسر است. وى قبل از آنکه در نبرد صفیّن با بنى امیه و یارانشان -- که لشکر انبوهى بودند -- روبه رو گردد گفت: «به خدا سوگند، اگر با سلاحهایشان

ص: 72

با ما بجنگند و ما را تا نخلستانهاى «هجر» برانند، اطمینان داریم که ما برحقیّم و آنان بر باطل اند!»

یاران حسین (علیه السلام) با یاران پدرش در اهداف و آرمانها تفاوتى نداشتند. و حسین (علیه السلام) در آخرین شب زندگى خود در کربلا، در حالى که در انتظار شهادت بود به یاران اندکش گفت: بروید! براى چه خود را به کشتن مى دهید؟! حسین (علیه السلام) به آنان گفت که در سایه تاریکى شب رهسپار گردند تا کسى آنها را نبیند؛ زیرا امکان داشت که از حرکت در روز شرم کنند و یا از دشمن بهراسند. حسین (علیه السلام) با این گونه رفتار، بزرگ منشى خویش را ثابت کرد. اما یاران حسین (علیه السلام) از این کار روى برتافتند و گفتند ما هم باید در کنار تو کشته شویم. گویا همگى از یک روح الهام مى گرفتند و با یک زبان، سخن مى راندند. مسلم بن عوسجه اسدى پاسخ داد: «چگونه دست از شما برداریم، در حالى که در پیش خداوند هیچ عذرى نداریم؟! به خدا سوگند، دست از شما برنمى دارم تا نیزه خود را در سینه هایشان بشکنم و تا هنگامى که دسته شمشیر در دستم باقى است، با آنان نبرد مى کنم و اگر اسلحه اى نداشتم با سنگ با آنها مى جنگم تا در کنار شما کشته شوم!»مسلم به سوگند خود وفادار ماند و با کمال رضایت و اختیار در کنار حسین (علیه السلام) جان سپرد.

حبیب بن مظاهر که در کنار مسلم بن عوسجه جانفشانى کرد، به او مى گوید: «به خدا سوگند، اگر یقین نداشتم که به زودى به همراه تو کشته مى شوم، دوست مى داشتم که وصیّتهاى خود را به من بگویى، تا خواسته هایت را به انجام برسانم.»

اما مسلم بن عوسجه، آخرین کلمات خود را خطاب به حبیب چنین گفت: «خدا رحمتت کند، به تو وصیت مى کنم که در کنار این مرد جان بدهى» و با دست اشاره به حسین (علیه السلام) کرد.

حربن یزید ریاحى که از مقایسه پلیدى یزید و یارانش با ایمان و ایثار و جانبازى حسین و پیروانش بیدار شده بود، در یک لحظه به تمام جاه و جلال دنیا پشت کرد. داستان این است که حربن یزید ریاحى از جمله سردارانى بود که

ص: 73

بنى امیه به آنها وعده ها داده بود که اگر در جنگ با حسین (علیه السلام) شرکت کنند و او و یارانش را به قتل رسانند، سود بسیار نصیبشان خواهد شد.

عبیدالله بن زیاد، فرماندار کوفه هم شخصآ او را مأمور ساخت تا این جنایت هولناک و فجیع را مرتکب شود. حرّ آهسته آهسته به پایگاه حسین (علیه السلام) نزدیک شد. آنگاه اسب خود را راند و نزدیک حسین (علیه السلام) رسید و گفت: «من آمده ام تا در پیشگاه خداى خود از عمل خویش توبه کنم. مى خواهم جانم را فداى تو کنم، تا در پیش تو جان بسپارم!»

و سرانجام در میان دوستان حسین (علیه السلام) جان داد!

مجموعه اندک یاران حسین (علیه السلام) که به صد نفر نمى رسید در مقابلچهار هزار نفر قرار گرفته بودند. تشنگى و خستگى آنان را در فشار قرار داده بود و یکى پس از دیگرى در انتظار مرگ به سر مى بردند؛ آنان اطمینان کامل به شرافت مرگ و شکوه شهادت داشتند. بالاخره حسین بن على (علیه السلام) به شهادت رسید و یزیدبن معاویه و یارانش چیره گشتند!

گرچه امکان زمامدارى فرزندان ابیطالب به پایان رسید و حقوقشان پایمال شد، اما بیدارى و روح بزرگوار پیروانشان به خمودى نگرایید، بلکه به تدریج بر شادابى تحرّک آنان افزوده شد. مثلا هنگامى که خبر قتل حسین (علیه السلام) در کوفه پیچید، فرماندار کوفه عبیداللّه بن زیاد دستور داد تا مردم را به مسجد جامع فراخوانند. سپس بالاى منبر رفت و به سخنرانى پرداخت و گفت: «حمد خداى را که حق و اهل آن را پیروز کرد و امیرالمؤمنین یزیدبن معاویه و حزب او پیروز شدند. شکر خداى را که دروغگو فرزند دروغگو، حسین بن على (علیهما السلام) و یارانش کشته شدند!»

هنوز گفتار ابن زیاد به پایان نرسیده بود که از گوشه مسجد پیرمردى به نام «عبدالله بن عفیف ازدى» یار على (علیه السلام) در جنگ جمل و صفین به پاخاست و در همان روزى که فرماندار کوفه احساس نهایت قدرت و عظمت را مى کرد که بر على و فرزندانش پیروز شده است و به خود مى بالید، بر او فریاد زد: «اى پسر مرجانه! آیا فرزندان پیامبر را به قتل مى رسانى و روى منبر در جایگاه راستگویان مى نشینى؟ دروغگو تو و پدرت و اربابت و پدرش هستید!»

صبحگاه فردا، پیرمرد در میدان کوفه به دار آویخته شده بود!

ص: 74

فرزدق شاعر در اوج قدرت بنى امیه با سروده مشهور خود دربارهامام زین العابدین (علیه السلام)، بدون ترس از مرگ، طوفانى همچون صاعقه بر سر بنى امیّه فرود آورد. فرزدق که امام زین العابدین (علیه السلام) و فرزندان ابیطالب را با قصیده خود ستود، انگیزه اى جز علاقمندى و ارادت به آن خاندان نداشت و سود مادّى و پاداشى نمى خواست. داستان از این قرار است که هشام بن عبدالملک اموى، در زمان پدر خویش به مکه رفت. وى در اطراف خانه خدا طواف مى کرد ولى به علت ازدحام جمعیت و زیادى مردم نتوانست خود را به حجرالاسود برساند و مردم هم چون از بنى امیه نفرت داشتند، راهى برایش بازنکردند. در همین هنگام امام زین العابدین (علیه السلام) وارد مسجدالحرام شد و به گرد کعبه طواف نمود. هنگامى که به حجرالاسود رسید، صفوف جمعیت براى آن حضرت شکافته شد و مردم به احترام و عظمتش سرها را پایین آوردند و امکان دادند که دست حضرت به حجرالاسود برسد!

یکى از مردم شام به هشام بن عبدالملک، جانشین عبدالملک بن مروان گفت: «این مرد کیست که چنین ارج و عظمتى در میان مردم دارد؟»

هشام بن عبدالملک با این که آن حضرت را کاملا مى شناخت جرأت نکرد در مقابل مردم نامش را بر زبان آورد، زیرا که مى ترسید علاقه مردم به آن حضرت بیشتر شود.

هشام خود را به نادانى زد و گفت: «او را نمى شناسم!»

گفته هشام بن گوش فرزدق رسید. بلافاصله گفت: «من او را مى شناسم!» سپس بر جایگاه بلندى ایستاد. آتش روحش شعله کشید و اشعار جاویدان خود را این گونه آغاز کرد :

هذا الذى تعرف البطحاء و طائة *** و البیت یعرفه و الحل و الحرام

«این مرد کسى است که ریگ ها گام هاى او را مى شناسند. کعبه او را مى شناسد. زمینهاى داخل و خارج حرم او را مى شناسند.»

هشام بن عبدالملک عصبانى شد و شاعر را در جایى میان مکه و مدینه زندانى کرد. فرزدق او را هجو کرد و بدون ترس از پایان کار خود، بنىامیه را مورد حمله قرار داد. از جمله مطالبى که درباره هشام گفته این شعر است: «سرى که بر تن دارد سر بزرگان نیست، چشمى دارد که کج است و عیوب آن آشکار است!»

ص: 75

آنچه درباره یاران خاندان ابیطالب (علیه السلام) در صدر اسلام گفته شد، گرچه بسیار اندک بود اما همین مختصر، تصویرى روشن از حقیقت یارانى است که جان خود را فدا کردند و به شهادت رسیدند، و ثابت کردند که آنان مقیاس کرامت انسانى هستند!

اما یاران بنى امیه دو گروه بودند: دسته اى مجذوب رشوه و پول شده بودند. این دسته، وجدان خود را به بهاى ناچیزى فروختند. دسته دیگر به تحمّل پستى و حقارت خو گرفته بودند. این دسته مى خواستند انتقام کمبودهاى ذاتى و خصلتى و عقده هاى بى شمار خود را بگیرند و پاسخگوى نهادهاى ناپاکى باشند که در وجودشان ریشه دوانیده بود!

از جمله کسانى که رشوه جذبشان کرد، مزدوران ابوسفیان بن حرب اند. هر چند مفهوم رشوه در نظرشان متفاوت بود و نوع رشوه هایى که به رشوه گیران پرداخت مى شد و یا وعده هایى که مى دادند تفاوت مى کرد. دسته اى با بخشش ابوسفیان و یارانش خود را مى فروختند و دسته اى دیگر مانند وحشى حبشى قاتل حمزه،رشوه اش آزادى از قید بندگى بود، که پس از این آزادى، حمزة بن عبدالمطلب را به قتل رسانید. دسته اى دیگر به وعده منافع دوران جاهلیت به بنى امیه کمک مى کردند. اینها کسانى بودند که وعده پیروزى بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و کشته شدن یاران او و برقرارى حکومت بنى امیه، آنان را فریفته بود، تا از منافع این قدرت بهره اى ببرند!

از جمله افراد این گروه، عمروبن عاص، دست راست معاویه است که در نبرد با على بن ابیطاب (علیه السلام) به معاویه کمک رساند. در فصل آینده به تفصیل درباره او بحث خواهیم کرد. و از همین گروه، لشکریان شام اند. اینها را معاویه براى جنگ با على (علیه السلام) به صفّین فرستاد. تمام هدف این گروه این بود که به کسى که شکمشان را از اموالى که عمّال بنى امیه به ناحق و از روى ستم از مردم گرفته بودند پر کرده بود (یعنى معاویه) کمک کنند. شامیان همچنین به افرادى وعده مى دادند که اگر بر على (علیه السلام) پیروز شوید، آرزوهایتان برآورده خواهد شد.

از همین دسته سربازان یزیدبن معاویه هستند که به آنها رشوه و هدیه و یا تأمین جانى مى داد. زیرا بسیارى از مردم که به جنگ با خاندان ابیطالب کشیده

ص: 76

مى شدند، مى ترسیدند با بنى امیه به مخالفت برخیزند، زیرا همه مردم قدرت جانبازى و فداکارى را نداشتند.

تاریخ مملو از دنیاپرستى و بدعهدى انسانهاست. براى نمونه، هنگامى که حسین بن على (علیه السلام) از مکه عازم کوفه بود، از فرزدق که در راه بود پرسید: احوال مردم کوفه چگونه است؟ فرزدق پاسخ داد : قلب هاى مردم با شماست ولى شمشیرهایشان با بنى امیه است!

حسین (علیه السلام) چنین پرسشى را از مجمع بن عبید عامرى نیز نمود. مجمع گفت: جوالهاى اشراف از رشوه پر شده است و همگى علیهشما متحدند. اما بقیه مردم قلبهایشان با شماست ولى شمشیرهایشان فردا بر روى شما کشیده مى شود!

دسته دوم یاران بنى امیه، به خاطر ناپاکى ذاتى و نفرتشان از پاکان با فرزندان ابیطالب به نبرد مى پرداختند تا انتقام نقص ذاتى و خصلتى خود را بگیرند و به عقده هاى ریشه دار روحشان پاسخ بدهند.

این دسته از جنایتکاران، اگر در حدودى که طبیعت میدان مبارزه بود، به همراه اربابان خود با آل ابیطالب مى جنگیدند، ممکن بود برایشان عذرى قائل شد و آنان را در گروه اول، یعنى دنیاپرستان جاى داد، ولى جرم عذرناپذیر ایشان این بود که در قساوت و سنگدلى از حیوانات درنده نیز بدتر بودند. روح انتقامجوى پلید آنان لبریز از عقده خود کم بینى و شهوتهاى سرکش جنایتبار بود. این جنایت پیشگان، با اجساد کشتگان چنان رفتارى داشتند که حیوانات درنده نیز این چنین نمى کنند. پستى آنها به حدى رسیده بود که حتى از اطفال بى گناه و بیوه زنان بى پناه نیز صرف نظر نمى کردند!

جلودار این دژخیمان و یا به تعبیر برخى از مورخان «سگ هاى حمله گر»، «بسر بن ارطاه» است و براى خوانندگان سودمند است که اندکى از سیره و روش این موجود را بدانند. داستان او نمونه اى از اخلاق پستى است که مورخان این شرق عقب مانده طبق عادتشان آن را بزرگ مى شمارند. رفتار او به خوبى، حقیقت ارباب و فرمانده بزرگش معاویه را روشن مى سازد.

نخستین صفحه اى را که بسر بن ارطاه در تاریخ مزدوران بنى امیه سیاه کرد موقعى بود که معاویه او را به سرکردگى لشکر انبوهى به سوى یمن فرستاد و به او فرمان داد که هر کس را که از على (علیه السلام) پیروى مى کند خواه فقیر باشد یا

ص: 77

ثروتمند به قتل برسان. این فرمان هنگامى صادر شد که معاویه یاران خود را براى حمله به همه جوانب قلمرو على بن ابیطالب (علیه السلام) اعزام مى داشت تا مردم را بترسانند و آنان را ناگزیر به فرمانبرى از حاکم شام کنند. بسر بن ارطاه، فرمان معاویه را اجرا کرد. به یمن حمله نمود و بسیارى را به قتل رساند و کمتر کودک شیرخوار و یا پیرمرد ناتوان و یا زن بینوایى بود که بتواند از دست او جان سالم بدر برد.

یکى از نمونه کارهاى پست او که حیوانات درنده هم از انجام آن شرم دارند، این بود که در راه بازگشت خود از یمن به شام، به دو کودک تنها برخورد. از آنان پرسید که فرزندان چه کسى هستند؟ به او پاسخ دادند که دو پسر عبیدالله فرزند ابن عباس عموى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و على، فرماندار على بن ابیطالب بر یمن مى باشند. بُسر پس از اطلاع از هویت این دو کودک، شخصآ آنها را به قتل رساند.

از جمله افتخارات «بُسر» این بود که جنایتهاى خود را نسبت به پیرمردان ناتوان و کودکان براى معاویه گزارش دهد. از جمله گزارشهایى که به معاویه پس از بازگشت از جنگ داد این بود که در یک حمله سى هزار نفر را به قتل رسانده و همین تعداد را هم در آتش سوزانده است. درباره جنایات و خونریزیهاى فراوان این دژخیم و جلّاد شعرها سروده اند. از جمله، شعر یزیدبن مفرغ است که به کشتار و آتش زدنهاى بى رحمانه او اشاره دارد.

الى حیث سارالمرء بسر بجیشه *** فقتل بسرما استطاع، و حرّقا

«انسان به هر سویى برود مى بیند بسر با لشکریانش، تا آنجا که توانسته کشته و آتش زده است.»

بقیه اعمال بسر نیز به همین اندازه پلید و سیاه است.

زیادبن ابیه نیز از همین گروه جنایت پیشه بود. او در سیاست کشتار در عراق، افسار گسیخته بود و جوّ ترور و وحشت عجیبى به وجود آورد، زیرا حاکم بصره بود و در کار خود اختیار تام داشت. و معاویه پس از این که زیاد را به برادرى خود درآورد، براى جذب او نامش را زیاد پسر ابى سفیان گذاشت و او را حاکم بصره نمود. زیاد هنوز وارد بصره نشده بود که سخنرانى معروف خود به نام

ص: 78

«بتراء» را ایراد کرد و پس از آن به محکم ساختن پایه هاى حکومت بنى امیه پرداخت. وى مردم را به گمان و احتمال مى کشت!

براى مزدوران حکومتگر بنى امیه کارى آسانتر از دست و پا بریدن مخالفین، به دار زدن آنها بر درختان نخل، زندانى نمودن، غارت اموال، نابودى خانه ها و آواره ساختن آنها و زنده و مرده را به شکنجه کشیدن نبود. در میان کارگزاران بنى امیه کسى جز حجاج با زیاد ابن ابیه قابل مقایسه نیست. براى درک روحیه زیادبن ابیه نسبت به مردم، شنیدن چند جمله از سخنرانى «بتراء» او کافى است :

«به خدا سوگند، ارباب را به جاى نوکر و صاحبخانه را به جاى مسافر مى گیرم، آن کس را که مى آید به جاى آن کس که مى رود مى گیرم، فرمانبردار را به جاى نافرمان مى گیرم، سالم را به جاى مریض جلب مى کنم، تا هر کس به دیگرى مى رسد، بگوید: در فکر خودت باش، که دیگرى نابود شد. تا این که کمر شما زیر بار اطاعت آید و سربه راه گردید. آب و خوراک بر من حرام باد، اگر بصره را با ویران نمودن و آتش زدن با خاک یکسان نسازم! کسى شب هنگام بیرون نیاید، زیرا هر کس شب بیرون آمد و او را پیش من آوردند او رامى کشم. به خدا سوگند شما باید کشته فراوانى بدهید. همه باید مواظب باشند که از مقتولین من نباشند!»

در نخستین روزى که زیاد، پس از حکومت در بصره، وارد کوفه شد، در جایگاه خود در مسجد کوفه نشست و دست هشتاد نفر از کوفیان را برید. زیاد به وسیله خشونت و کشتار و دست و پا بریدن و به دار آویختن یاران على بن ابیطالب (علیه السلام) در کوفه به معاویه و عمال او اظهار وفادارى مى کرد. مدائنى مى گوید: «زیاد پسر سمیه یعنى (زیاد بن ابیه) براحتى شیعیان را شناسایى مى کرد، چون در روزگار على (علیه السلام) خود از آنان بود، به همین علت شیعیان کوفه را تحت تعقیب قرار داد. و در هر گوشه و کنارى که آنها را به چنگ مى آورد، به قتلشان مى رساند؛ دست و پایشان را برید، چشمانشان را کور ساخت، بر چوبهاى درخت خرما به دارشان آویخت و آنان را از عراق آواره ساخت، تا آنجا که دیگر شیعه شناخته شده اى در عراق باقى نماند.»

برخورد زیاد با حجربن عدى، در پایان همین فصل آورده مى شود.

ص: 79

از جمله این «سگهاى درنده»، عبیدالله بن زیاد، جنایتکار واقعه کربلا است. او قاتل عمروبن حمق، میثم تمار و پیرمرد ناتوان، عبدالله بن عفیف ازدى و هزاران نفر دیگر است که آنها را به همان ترتیبى که ذکر شد به قتل رسانید. زیرا براى او چیزى آسانتر از دست و پا بریدن، به دار کشیدن و گوش و بینى بریدن، با علت و یا بى علت نبود.

مسلم بن عقیل درباره ابن زیاد مى گوید: «از روى خشم، دشمنى و سوءظن، خون مردم را به ناحق مى ریزد و بعد چنان سرگرم و مشغول بازى مى شود که گویا هیچ اتفاقى نیفتاده و هیچ کارى نکرده است.»

وحشیگرى این جلاد خونخوار به بدترین صورتها، روزى آشکارشد که کشتن حسین (علیه السلام) را به عهده گرفت و وقاحت و پستى او به بدترین شکل ممکن بعد از کشته شدن حسین (علیه السلام) به اثبات رسید.

شمربن ذى الجوشن، در پستى کمتر از رئیس خود عبیدالله بن زیاد نبود. از ویژگیهاى او این است که به همه مردمان پاک سرشت کینه و دشمنى داشت و روش پست او در انتقامجویى، علتى جز وحشیگرى ذاتى او نداشت! این موجود وحشى، عده اى از فرزندان خاندان ابوطالب را با لب تشنه به قتل رساند، در حالى که آب در مقابل چشمانشان جارى بود! او همچنین به سپاه خود دستور داد تا بدن حسین (علیه السلام) را پایمال سم اسبان سازند، تا به قرارى که بین او و ابن زیاد بود که بدترین جنایات را نسبت به فرزند على بن ابیطالب (علیه السلام) انجام دهند، عمل نماید. بدین ترتیب اسبهاى خود را بر روى بدن امام حسین (علیه السلام) تازاندند، تا این که سینه و پشت امام (علیه السلام) را که لباسهایشان از ضربات شمشیر دریده بود، لگدکوب کردند. به دستور شمر، به محض بیرون آمدن کودکى از خیمه هاى امام حسین (علیه السلام) اسب سواران بنى امیه مى دویدند و او را با نیزه و شمشیر، قطعه قطعه مى کردند.

درباره «حصین بن نمیر» چه باید گفت؟ هنگامى که عطش حسین (علیه السلام) در کربلا شدت گرفت و آن موقعى بود که او را از آب، منع کرده بودند. حضرت به نزدیک آب فرات که در مقابلش بود رفت، تا تشنگى خود را برطرف سازد اما حصین بن نمیر تیرى به سوى حسین انداخت که در دهان او جاى گرفت و

ص: 80

دهانش را پر از خون کرد. حصین ایستاده بود و به شیوه وقیحانه ستمگران، این صحنه دلخراش را تماشا مى کرد و با صداى بلند مى خندید و قهقهه مى زد!

از جمله مزدوران بنى امیه، عمربن سعدبن ابى وقاص است که ازفرمانده جنایتکار خود ابن زیاد، در واقعه کربلا پیروى کرد. در صورتى که مى توانست از دستورات ابن زیاد سربپیچد و نافرمانى کند! وى زنان و فرزندان خاندان ابیطالب را پس از کشته شدن حسین (علیه السلام) از قتلگاه عبور داد تا بدنهاى عریان شهداى خود را بنگرند. عمربن سعد خود نخستین کسى بود که به سوى فرزندان على (علیه السلام) تیر پرتاب کرد و همه لشکریان را نیز به این کارش شاهد گرفته بود.

پس از فاجعه خونبار کربلا، عبیدالله بن زیاد، بازماندگان امام حسین (علیه السلام) را به سوى پایتخت اعزام داشت. یکى از یاران شامى یزید، چشمش به فاطمه دختر امام حسین (علیه السلام) که از نظر خلقت و اخلاق، برگزیده زمان خود بود مى افتد، و با وقاحت آشکارى به یزید مى گوید: این کنیز را به من ببخش!

از دیگر یاران بنى امیه، مسلم بن عقبه، خونخوار معروف است که جنایات بسیار زیادى را مرتکب شد. یزیدبن معاویه او را به فرماندهى لشکرى به سوى حجاز اعزام کرد و اختیار لشکر را در انجام هر نوع جنایت و توحشى به وى سپرد.

مسلم شمشیر را در میان مردم مدینه کشید و مردم را همچون گوسفند سربرید و آنقدر خون ریخت که پاى رهگذران در خون فرو مى رفت! سه روز مدینه را براى سربازان خود حلال کرد. زنان مدینه را مورد تجاوز قرار داد، مردانشان را کشت، زنان را غافلگیرانه به قتل رسانید! استخوان کودکان را در جلو چشم مادران خرد کرد و گردنها را مى زد، اموال را غارت مى نمود و خانه ها راخراب مى کرد! و به هر کس از یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از مهاجر و انصار دست یافت به قتل رسانید!

مجموعه کشتگان این سه روز، هزار و هفتصد تن از مهاجر و انصارو ده هزار تن از دیگر مردم بود؛ این غیر از هزاران کودک و زنى بود که کشته شدند. اینک چند جمله از نامه او که پس از پایان جنایت دردناکش در مدینه غمبار نگاشته است. در این نامه، مسلم به جنایات خود افتخار مى کند و نابکارى او زمانى آشکار مى شود که اعمال خود را به اراده خداوند نسبت مى دهد :

ص: 81

«به امیرالمؤمنین -- که خداوند او را نگه بدارد -- خبر مى دهم: پس از آن که امیرالمؤمنین در «وادى القرى» از لشکر دیدن کرد، من از دمشق خارج شدم. مروان بن حکم نیز همراه ما بازگشت. مروان در مقابل دشمن، یاور نیرومندى براى ما بود. خدا امیرالمؤمنین را گرامى بدارد. درباره مقام شایسته مروان بن حکم و خوش برخوردى و شجاعتش و حملاتى که به دشمن امیرالمؤمنین کرد، گمان نمى کنم که به خواست خدا از نظر امام مسلمین و خلیفه خدا دور بماند. خداوند لشکریان امیرالمؤمنین را به سلامت بدارد که به هیچیک از آنان صدمه اى نرسید. دشمنشان در برابر آنها حتى ساعتى مقاومت نکرد، به طورى که پس از آنکه آنان را به هلاکت رساندیم، نماز ظهر را در مسجد آنها خواندیم. غارت بزرگى کردیم، شمشیر در میانشان گذاشتیم و به هر کسى که برخورد مى کردیم، او را مى کشتیم و فراریان را تعقیب مى کردیم و مجروحین را به قتل مى رساندیم. مدینه را طبق دستور امیرالمؤمنین -- که همیشه پیروز باد -- سه روز غارت کردیم... شکر خداى را که با کشتن مخالفین قدیم و منافقین بزرگ، قلبم تسلى یافت. زیرا آنان مدتها بود که سرکشى کرده و طغیان نموده بودند!»

اما رهبر جنایتکارانى که از بنى امیه حمایت مى کردند، حجاج بن یوسف است که خود را مرد سرسخت و پیشتاز گردنه ها معرفى کرده بود.حجاج به دستور زمامدار اموى، عبدالملک مروان عازم حجاز شد تا با عبدالله بن زبیر و یاران او بجنگد. حجاج مکه را محاصره کرد و عبدالله و یارانش را به محاصره درآورد. کعبه را به منجنیق بست و به آتش کشید و قسمتى از آن را خراب نمود. پس از چیرگى بر دشمنان بنى امیه، سرهاى بزرگانشان را از تن جدا کرد و به دمشق فرستاد. بدن عبدالله بن زبیر را پس از کشتن و سربریدن، با نهایت قساوت به دار آویخت، تا روزنه اى براى کوه هاى آتشفشانى که از خشونت و سنگدلى و کینه انسانها در دلش شعله ور بود بسازد. حجاج به این ستمگریها قناعت نکرد، بلکه بدن عبدالله را روزهاى درازى بر روى چوبه دار باقى گذاشت. مادر عبدالله که دختر ابى بکر و پیرزنى ناتوان با چشمانى کم سو بود، نزد حجاج آمد و با دلى غمگین، در حالى که به جسد فرزندش که بر روى چوبه دار بود، اشاره مى کرد به حجاج گفت: آیا وقت آن نرسیده که این سوار پیاده شود؟!

ص: 82

حجاج عصبانى شد، رنگش تغییر کرد و با کمال وقاحت و خشونت، پیرزن ناتوان را بیرون راند و در سرزنش و بدگویى او کوتاهى نکرد.

عبدالملک مروان به پاداش این افتخارات! حجاج را حاکم حجاز نمود.

حجاج به خونریزى، شکنجه، زندانى کردن و به ذلت کشیدن مردم پرداخت به گونه اى که انسان از این سنگدلى دهشتناک در مقابل رنج انسانها و فاجعه هاى بشرى بر خود مى لرزد! حجاج همان گونه که خود مى گوید مردى «لجباز، بد دشمن، کینه توز و حسود» بود. وى از انسانها نفرت داشت. حجاج داراى روحى وحشى و حیوانى بود که دانش از تفسیر آن در مى ماند.

پس از چندى، حجاج به فرمان عبدالملک، زمامدار عراق شد تا «امنیت و صلح!» را برقرار سازد. حجاج هنگامى که به کوفه وارد شد، بیش از دوازده سرباز به همراه نداشت و قبل از ورودش به این شهرِ طرفدار على (علیه السلام)، یکى از نمایندگان خود را فرستاد تا به مردم خبر دهند که حجاج وارد کوفه مى شود.

مردم با ترس فراوان به سرعت به مسجد رفتند و منتظر آمدن حجاج ماندند. آن روز یکى از روزهاى ماه رمضان بود. هنگامى که مردم نشسته بودند و از نارضایتى خود به جهت آمدن حجاج ستمگر سخن مى گفتند، ناگهان حجاج با عمامه خزى بر سر و دستارى که چهره اش را پوشانده بود، با یک شمشیر و کمان وارد مسجد شد و آهسته آهسته در حالى که سکوت در همه جا حکمفرما شده بود به نزدیک منبر مسجد رسید و بالاى آن رفت. سپس گفت: «مردم جمع شوند!»

مردم کوفه در مسجد گرد آمدند و با دقت و سکوت تمام به حجاج نگاه مى کردند. سکوت حجاج و انتظار مردم به طول انجامید. مردم آهسته آهسته سخنانى مى گفتند که آثار ناراحتى از آن آشکار بود؛ کسى ریگى برداشت که به حجاج بزند، اما ناگهان حجاج به سخن آمد و ریگ از ترس و وحشت از دست آن شخص به زمین افتاد. حجاج ناگهان پارچه روى صورت خود را کنار زد و چشم مردم به او افتاد. بعد گفت: «من فرزند سختى و پیشتاز گردنه هایم. موقعى که عمامه ام را برداشتم مرا خواهید شناخت. به خدا سوگند، چشمهایى خیره و گردنهایى کشیده مى بینم. سرهایى را مى بینم که مانند میوه رسیده و هنگام چیدن

ص: 83

آنها فرارسیده است و منآماده این کار هستم. گویا مى بینم که خونها از میان عمامه ها و ریشها مى جوشد!

آگاه باشید که امیرالمؤمنین کیسه تیرهاى خود را روى زمین ریخت و چوبهاى آن را بررسى کرد و دید که من در میان آنها سرسخت تر و دیرشکن ترم. به همین دلیل، مرا به سوى شما فرستاد و شما را هدف من قرار داد.

اى مردم عراق! اى معدن ناپاکى و نفاق! اى مرکز اخلاق پست! به خدا سوگند شما را مانند عصا پوست مى کنم و مانند شتران چموش مى زنم. شما مردم، مانند مردم آن سرزمینى هستید که «امن و آرام بود و روزى آن از هر طرف برایش به فراوانى مى رسید. آنگاه آنها منکر نعمتهاى خدا شدند و خدا به سزاى اعمالى که مى کردند، گرسنگى و ترس را بر آنها مستولى کرد.»

اى مردم عراق! اى بندگان طغیانگر و فرزندان کنیزان! من حجاج بن یوسفم! به خدا سوگند، من سوگندى یاد نمى کنم مگر این که به آن عمل کنم. از هرگونه تجمعى بپرهیزید! به خدایى که روح حجاج به دست اوست، یا به راه راست مى آیید و یا این که بر بدن هریک از شما جاى شمشیر باقى مى گذارم. انصاف را بپذیرید و اخلالگرى را رها کنید، پیش از آنکه زنانتان را بیوه کنم و فرزندانتان را یتیم سازم! به خدا سوگند اگر تا روز پس از اعزام «مهلب» کسى مخالفت بورزد و همراه او نشود او را مى کشم، مالش را غارت مى کنم، و خانه اش را ویران مى سازم.»

روش تهدید و ارعاب حجاج را ببینید! نقشه او را هنگام ورود به کوفه بررسى کنید! به تهدید به خونریزى، غارت، ویرانى خانه ها، وبریدن سرهایى که هنگام بریدنش رسیده است توجه کنید! گویا حجاج از همان لحظه نخست به خونهایى مى نگرد که از میان عمامه ها و ریشها بیرون مى جهد؟!

سپس آیا به تحقیر مردم و درهم کوبیدن مقاومت روانى اهل عراق توجه کردید؟ او قلبهاى کوفیان را با این کلمات مى کوبد: «معدن ناپاکى و نفاق، کژاخلاقى، بندگان طغیانگر و فرزندان کنیزان.»

شاید سخت تر از همه این بى اعتناییها، ذلت و حملات سخت و تلخ به مردم کوفه، دعوت آنان به پیوستن به سپاه «مهلب بن ابى صفره» باشد. تا مهلب لشکرى از آنها سازمان دهد و براى دفاع از پایه هاى حکومت بنى امیه به جنگ

ص: 84

برود، و از آنان دفاع نماید... و هرکه از کوفیان از ارتش مهلب کناره گیرى مى کرد، پس از سه روز خونش ریخته مى شد، مالش غارت مى گردید و خانه او خراب مى شد!

آرى حجاج این تهدید را شدیدتر از آنچه ابراز کرده بود، عملى نمود.

ستمگرى و فشار حجاج علیه مخالفان روز به روز بیشتر مى شد. مورخان مى نویسند: «حجاج پس از عبیدالله بن زیاد، قاتل حسین (علیه السلام) و یاران او، به کوفه آمد و یاران على (علیه السلام) را فقط از روى حدس و گمان و تهمت کشت و کار به جایى رسیده بود که اگر به کسى بى دین و کافر مى گفتند، براى او بهتر از آن بود که بگویند پیرو على (علیه السلام) است.»

حجاج بر همین اساس شروع به کار کرد. و چیزى که عطش شدید او را به شکنجه و خونریزى و از بین بردن کرامتهاى مردم فرونشاند، وجود نداشت.حجاجِ طغیانگر در ظرف سه روز مردم کوفه را آماده جنگ ساخت، آنگاه همه را بدون استثنا، حتى نوجوانان را به جنگ اعزام داشت. زنان مى نالیدند و فرزندان کوچکشان را که عازم جنگ بودند به آغوش مى کشیدند و مى گفتند: «پدرم فدایت.» زیرا از سرنوشت فرزند خویش سخت مى ترسیدند. مادران آنقدر پیش فرزندان خود آمدند و جمله «پدرم فدایت شود» را گفتند که این لشکر به نام «جیش بِاَبىü» (سپاه پدرم به فدایت) نام گرفت. در همین هنگامه، عمیربن ضابى حنظلى نزد حجاج آمد و گفت: خدا امیر را حفظ کند. من پیرمردى ضعیفم و این پسرم از من جوانتر و کارآمدتر است!

حجاج گفت: این فرزند براى ما بهتر از این پدر است. آنگاه پرسید تو کیستى؟

پاسخ شنید که: من عمیربن ضابى حنظلى هستم.

حجاج پرسید: تو همان نیستى که با عثمان جنگیدى؟

عمیر پاسخ داد: چرا همانم!

حجاج گفت: اى دشمن خدا، چرا با عثمان جنگ کردى؟

عمیر پاسخ داد: عثمان پدرم را که پیرمردى ضعیف بود زندانى کرد و آنقدر او را در زندان نگه داشت تا از دنیا رفت.

ص: 85

حجاج گفت: مگر تو این شعر را نگفته اى: «تصمیم گرفتم، انجام ندادم، حیله زدم و اى کاش عثمان را به قتل رسانده بودم، تا خانواده اش برایش گریه مى کردند.»؟ من فکر مى کنم که کشتن تو به صلاح کوفه و بصره باشد! عذرت معلوم و ضعفت روشن است، ولى من مى ترسم که با بودن تو مردم سرکش شوند.

سپس دستور داد گردن پیرمرد را زدند، اموالش را غارت کردند وخانه اش را ویران نمودند. هنگامى که این خبر در کوفه منتشر شد، مردم سخت ترسیدند و همگى با شتاب تمام به سوى لشکرگاهها رهسپار شدند و آنقدر در رفتن از یکدیگر سبقت مى جستند که پل فرات، گنجایش عبور آنان را نداشت و در اثر ازدحام بر آن، عده زیادى در آب افتادند. آنان از پایگاههاى نظامى به بستگان خود پیام مى فرستادند و مى گفتند: «تا ما در اینجا هستیم، خرجى راه ما را بفرستید.»

حجاج در کوفه مردى را حاکم کرد که «همیشه اخمو بود، زیاد مى نشست، امانت دار و از خیانت دور بود». اسم او «عبدالرحمن بن عبید تمیمى» بود. حجاج هنگامى که از وضع کوفه مطمئن شد به بصره رفت، زیرا مخالفین بنى امیه در بصره قوى بودند.

وى هنگامى که وارد بصره شد، همانند ورودش به کوفه سخنرانى کرد و مردم را تهدید به سختگیرى و شکنجه کرد و گفت که اگر تا سه روز دیگر به «مهلب» ملحق نشوند، مانند مردم کوفه، جزایشان قتل و غارت خواهد بود.

موقعى که حجاج از منبر پایین آمد، پیرمرد ناتوانى بنام «شریک بن عمر ویشکرى» که چشمش چپ بود و بیمارى فتق هم داشت نزد حجاج آمد و گفت: خدا امیر را حفظ کند، من مرض فتق دارم. بشربن مروان، برادر خلیفه و فرماندار بصره قبل از حجاج، عذر مرا پذیرفته و از جنگ معافم کرده بود.

حجاج گفت: به نظر من تو راستگویى. اما لحظه اى چند نگذشت که دستور داد گردن او را زدند. دیگر در بصره کوچک و بزرگ نماند و همگى به سربازان مهلب پیوستند.

ص: 86

روزى حجاج بر سر سفره نشسته بود و با عده اى مشغول خوردن غذا بود. یکى از پاسبانهاى او، یکى از پارچه بافان بصره را به همراه آورد و به حجاج گفت: خدا امیر را حفظ کند. این مرد، نافرمانى مى کند.

پارچه باف که از ترس و ناراحتى به خود مى لرزید به حجاج گفت : تو را به خدا قسم مى دهم که خون مرا نریزى، به خدا سوگند من تاکنون از حکومت وامى نگرفته ام و در جنگى شرکت نکرده ام. مرا از پشت دستگاه بافندگى آورده اند.

لحظه اى نگذشت که حجاج دستور داد گردن پارچه باف را در حالى که صورتش بر روى زمین، براى سجده بر خاک افتاده بود، زدند! حجاج به خوردن غذا ادامه داد... اما همنشینان او از شدت ناراحتى از غذا خوردن صرف نظر کردند، رنگ از رُخشان پرید و چشمهایشان خیره گردیده بود. حجاج نگاهى به آنان کرد و با عصبانیّت گفت: «چه شده که دستها و صورتهایتان زرد شده و چشمهایتان از کشته شدن یک مرد خیره شده است؟ شخص نافرمان، صفاتى دارد که زیان مى رساند... حاکم درباره او اختیار دارد. اگر خواست مى کشد و اگر خواست مى بخشد.»

حجاج بدین منوال بر این دو شهر حکومت کرد. هنگامى که انقلاب «ابن جارود» علیه حجاج که خود او باعث آن بود، شکست خورد، اکثر انقلابیون را پس از دستگیرى زندانى کرد و سرهاى آنها را از بدن جدا ساخت و پیش مهلب فرستاد، تا به مردمى که فکر مخالفت با وى را داشتند، نشان بدهد تا بر ترس و وحشت آنها افزوده شود. حجاج هزاران نفر از مردان کوفه و بصره را آماده ساخت تا بدونکمک سربازان شام با دشمنان بنى امیه به جنگ بپردازند و از شیعیان على (علیه السلام) انتقام بگیرد و در همه حال آنان را در خدمت اغراض خود درآورد.

کار سربازگیرى حجاج به جایى رسید که در کوفه و بصره حتى نوجوان نوخطى هم نماند، زیرا یا آماده کشته شدن به دست حجاج بود و یا این که از دم شمشیر دشمنان حجاج گذشته بود!

خیزشهاى مردم عراق علیه حجاج و جنایت هایش بسیار بود، ولى چون به دلیل ضعف و پراکندگى شکست مى خوردند و به زودى به شکنجه، عذاب و کشتار

ص: 87

حجاج گرفتار مى شدند! شمشیر حجاج بر روى گروههاى مردم کشیده شده بود و هزاران هزار انسان را درو مى کرد! زندانهاى عراق از زن و مرد انباشته شده بود. در این زندانها با کمال قساوت شکنجه مى شدند و در انتظار بودند که شمشیر حجاج طاغى آنها را به قتل برساند. هر کس از چنگ جاسوسان حجاج نجات مى یافت، گرسنگى او را مى کشت! بدین ترتیب عراق انقلابى، محیط وحشتناکى انباشته از غم و اندوه و ذلت و ناراحتى شده بود.

فضاى عراق پس از پیروزى حجاج بر ابن اشعث در «جنگ زاویه» گرفته تر و عبوس تر گردید. در این جنگ یازده هزار نفر را، که به آنها از روى خدعه و نیرنگ امان داده بود، اسیر کرد، اما به امان خود وفا نکرد و همه را به قتل رسانید. در جنگ «دیرالجماجم» که تصمیم مردم عراق سست شد و گرسنگى به آنان فشار آورد و بیمارى «وبا» در میان آنان شیوع پیدا کرد، انقلابیون به دست حجاج یاغى گرفتار شدند و به هیچ کدام از آنان رحم نکرد.

با این همه کشتار و خونریزى، «امنیت» برقرار نگردید و اوضاعکوفه و بصره آرام نشد، زیرا مردم با دغدغه فراوان، دربند بودندو تسلیم حجاج هم نشدند.

حجاج به خونریزى خود افزود و نسبت به افراد معدودى هم که زنده مانده بودند، هر چه توانست فشار آورد و بر کشتگانش هر روز و هر ساعت، قربانیان جدیدى افزود. حجاج از اینکه عراقیها را قبل از قتل به ذلّت بکشاند و تحقیر نماید و روحیه شان را درهم بکوبد، احساس شادى وحشیانه اى مى کرد. او آنقدر در تحقیر مردم و خونریزى زیاده روى کرده بود که سخن مردم در مساجد یا مجالس و بازار با یکدیگر این بود که چه کسى دیروز کشته شده و چه کسى امروز به دار آویخته مى گردد و فلانى چگونه کشته شد و یا اینکه قبل از قتل چگونه به او اهانت گردید!

سخن معروف و مکرر حجاج در شهرهاى عراق این است : «جلاد... گردن او را بزن!»

کار انتقام جویى او از یاران على (علیه السلام) به جایى رسید که دستور مى داد: هر که نامش على (علیه السلام)، حسین (علیه السلام) و یا نام یکى از فرزندان ابوطالب است، کشته شود!

حتى مستمندانى که همنام خاندان ابیطالب بودند، نزد حجاج آمده و از اسمهاى خود عذرخواهى مى نمودند. براى نمونه کسى پیش حجاج آمد و گفت:

ص: 88

اى امیر، بستگانم به من ستم نموده و نام مرا على (علیه السلام) گذاشته اند. من محتاج و درمانده ام و به کمک امیر محتاجترم!

ستمگرى حجاج آن چنان بود که ضرب المثل شد و مخصوصآ شیعیان در آماج این ستمگریها بودند. آمار کسانى که حجاج آنها را در دوران زمامدارى خود به قتل رسانده بود، صدو بیست هزار تن است.در زندان حجاج در موقع مرگش، پنجاه هزار مرد و سى هزار زن وجودداشت!

خلیفه اموى، عبدالملک بن مروان موقع مرگ به فرزندان خود گفت: «حجاج را گرامى دارید، زیرا او بود که منابر را به تسخیر شما و شهرها را تحت نفوذتان درآورد و دشمنانتان را ذلیل ساخت!»

فرزندان عبدالملک هم وصیّت او را حفظ کردندو ولیدبن عبدالملک پس از مرگ پدرش، همچنان او را امیر عراقین (کوفه و بصره) و مشرق قرار داد.

***

اگر داستان شگفت انگیزى را که بیانگر بسیارى از ویژگیهاى بنى امیه و آل بنى طالب و یاران هر دو خاندان است، نقل نکنیم، درواقع این فصل را ناتمام گذاشته ایم. این داستان از آنجا که ارزش والاى شیعیان و یاران على (علیه السلام) را منعکس مى سازد، در تاریخ، صفحه اى سراسر عظمت و بزرگوارى را ترسیم مى کند و از جهت این که تصاویر پستى و خیانت بنى امیه را نشان مى دهد، براى بنى امیه و یارانشان، سراسر ذلت و سرشکستگى است.

خلاصه داستان این است که «حجربن عدى کندى» به هیچ قیمتى از دوستى و عشق على بن ابیطالب نمى گذشت. و اوصاف شایسته آن حضرت را که عظمت انسان حقیقى را مجسم مى ساخت، نادیده نمى گرفت. چون خلافت به معاویه رسید، حجر ناگزیر شد به پیروى از افرادى که مجبور بودند با معاویه بیعت کنند، با او بیعت کند؛ ولى این بیعت او را ناگزیر نمى ساخت که دست از دوستى على (علیه السلام) بردارد و یا از آن حضرت بیزارى جوید؛ به ویژه که حجر مى کوشید در میانمردم به روش على بن ابیطالب (علیه السلام) عمل نماید. حجر، مردى راستگو، صریح، آزادمنش، علاقمند به صلح، مخالف جنگ و خواهان عدالت اجتماعى تا آخرین حد آن بود.

ص: 89

زمامدار در نظر او، همچون نظر استاد بزرگش على بن ابیطالب (علیه السلام) بیش از وسیله اى براى خدمت به اجتماع نبود. اگر زمامدار این چنین بود، با او همراهى مى کرد، ولى اگر به جامعه خدمت نمى کرد و در پى فساد و کارهاى ناشایست مى رفت، شدیدترین دشمنیها را با او ابراز مى داشت و بر او بشدت خشمناک مى شد و سخت مى گرفت.

طبیعى بود که مردى چون او در مقابل بدگویى بنى امیه از على (علیه السلام) بر روى منابر تاب نیاورد و اعتراض کند و اعتراض خود را علنآ اظهار نماید، هرچند این مخالفت به برخورد حاکم با او منجر شود!

نقل شده که «مغیرة بن شعبه» پس از شهادت امام حسن (علیه السلام)، در کوفه بر بالاى منبر رفت و به على (علیه السلام) و یاران او بد گفت. ناگهان حجر از جاى برخاست و در مقابل جمعیت به مغیرة پرخاش کرد و از او خواست که با مردم از روى انصاف رفتار کند، از روى دادگرى حکمرانى نماید و به جاى بدگویى از على (علیه السلام)، حقوق عقب مانده مردم را پرداخت کند. عده اى دیگر از مردم با حجر همراهى کردند و مغیره مجبور شد سخنان خود را قطع نموده و از منبر پایین بیاید. وضع کوفه تا زمانى که مغیرة بن شعبه زنده بود به همین صورت ماند. پس از مرگ مغیرة، زیادبن ابیه از طرف معاویه، فرماندار کوفه شد. زیاد و حجر با یکدیگر دوست بودند، اما ماجرایى به وجود آمد که دوستیشان بهم خورد. خلاصه داستان این است که یک نفر عرب مسلمان، یک ذمى را به قتل رسانید؛ هنگامى که براى صدور حکمنزد زیاد آمدند، وى حاضر نشد که عرب مسلمان قصاص شود، بلکه تنها به پرداخت «دیه» اکتفا کرد. بازماندگان مقتول زیر بار نرفتند و حاضر نشدند دیه را دریافت کنند و گفتند: ما شنیده ایم که اسلام بین همه مردم برادرى برقرار کرده و عرب را بر غیر عرب برترى نداده است.

حجربن عدى که مسلمانى راستگو و مؤمن و معتقد به فرمایشهاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که مى فرمود: «تمام مردم خاندان خدا هستند» و «انسان خواه ناخواه برادر انسان است» و «عرب هیچ گونه برترى، بر عجم ندارد مگر به پرهیزگارى» و چون حجر، همچنان به ضرورت اجراى عدالت ایمان داشت که على (علیه السلام) در راه آن به شهادت رسیده بود و آن را قانون و خط مشى زندگى خصوصى و اجتماعى خود قرار داده بود. این روش قضاوت (زیاد) را سخت مورد حمله

ص: 90

قراردادو آنقدر ناراحت شد که نتوانست خود را کنترل کند و گفت: باید مسلمان و غیرمسلمان در اجراى حکم مساوى باشند، زیرا هر دو از خانواده خدا هستند.

اکثر شیعیان به یارى حجر شتافتند و آماده انقلاب گردیدند، تا بتوانند عدالت را به نفع تمامى انسانها و مطابق حقایق اسلام و دستورات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام اجرا نمایند.

زیاد و یاران او از برپایى این انقلاب به وحشت افتادند؛ وى از روى ناچارى دستور داد که قاتل را به قصاص برسانند. سپس نامه اى به معاویه نوشت و از حجر و همدستانش -- که از یاران على (علیه السلام) بودند -- شکایت کرد. معاویه نوشت درصدد باش و صبر کن تا بهانه اى علیه او و دوستانش پیدا کنى.

داستان حجر و یاران او در مبارزه با زیادبن ابیه و هشدار به او وقطع سخنرانیهایش به طول انجامید، زیاد هم به او اعلام خطر مى کرد و وى را مى ترساند. این درگیریها بالا گرفت، تا این که زیاد جمعى از مردم کوفه را نزد حجر فرستاد تا از او بخواهند دست از مخالفت خویش بردارد و راه دوستى را در پیش گیرد.

اما این عده رفتند و برگشتند و به اطلاع زیاد رساندند که در مأموریت خود موفق نشدند. و از این پس هم موفق نخواهند شد که در عقاید حجر و نظریات او تردیدى بوجود آورند. زیاد مأمورى فرستاد که حجر را احضار کند، اما حجر نپذیرفت. زیاد به مأموران خود دستور جلب او را داد. اما میان مأموران و یاران حجر زد و خوردى در گرفت که در این میان حجر پنهان شد. این مسئله بر زیاد سنگین آمد، دستور داد محمدبن قیس بن اشعث را که از یاران بزرگ حجر و خوشنام قبیله «کنده» بود دستگیر ساختند. سپس او را در زندان تهدید کرد و به او گفت: اگر حجر را معرفى نکنى تا او را دستگیر سازم، تو را مثله مى کنم.

حجر حاضر نشد که با دوستش چنین کنند. از این رو پس از این که از زیاد «امان» گرفت و زیاد وعده داد که او را پیش معاویه مى فرستد تا با یکدیگر بحث کنند، تسلیم شد. حجر هنوز پیش زیادنیامده، زندانى گردید و «زیاد» چندین تن از یاران برگزیده او را پس از مبارزه و شکنجه دستگیر ساخت. سپس از مردم کوفه درخواست کرد که علیه آنان شهادت بدهند و مردم را براى دادن چنین شهادتى تحت فشار قرار داد. بعضى شهادت دادند که حجر و یاران او دوستدار

ص: 91

على (علیه السلام) هستند و جز على (علیه السلام) را دوست نمى دارند. آنها از عثمان بد مى گویند و معاویه را مذمّت مى کنند؛ ولى این شهادت براى زیاد کافى نبود.زیاد در پى آن بود که شهادتنامه اى به دست آورد تا براى شکنجه و عذاب سخت تر و سنگین تر، بهانه بهترى به دست آورد. این بود که ابوبرده فرزند ابوموسى اشعرى شهادت داد که حجر و یارانش «از فرمان حکومت سرپیچى کرده اند، در جامعه تفرقه افکنده اند، از خلافت معاویه بیزارى مى جویند و مى خواهند دوباره جنگ را برپا کنند.» پس از آن که فرزند ابوموسى این شهادتنامه را نوشت، زیاد از مردم کوفه درخواست کرد که آن را امضا نمایند. در حدود هفتاد نفر این شهادتنامه را امضا کردند. زیاد که از دروغ و نیرنگ بیمى نداشت، نام گروهى دیگر را نیز که حاضر نبودند و شهادت نداده بودند، به اسامى امضاکنندگان افزود. از جمله افرادى که نامشان افزوده شد، شریح قاضى بود که قبلا درباره او سخن راندیم. وقتى که او از این مسئله آگاه شد، به معاویه خبر داد و خود را از شهادتى که از جانب او داده بودند، تبرئه کرد و آن را شهادت دروغ دانست و حتى افزود که حجر مردى شایسته و پاک و از بهترین مردم است.

حجر و یارانش نزد معاویه فرستاده شدند و نامه زیاد و شهادتنامه مردم براى او خوانده شد. گروهى به معاویه نصیحت و پیشنهاد کردند که به زندانى کردن آنها اکتفا کند و دیگران نظر دادند که آنها را در روستاهاى شام پراکنده و تبعید کند و مگذارد که به عراق باز گردند. معاویه در این کار تأمّل کرد و درباره آنان نامه اى به زیاد نوشت و از او نظر خواست که چه کند؟ زیاد از جمله در پاسخ نوشت: «اگر به عراق نیاز دارى، حجر و یارانش را نزد من نفرست.»

پس از مدتى کوتاه معاویه شخصى را پیش حجر و یارانش فرستاد و به آنها گفت که باید از على (علیه السلام) بیزارى بجویند و او را لعنت کنند وبه عثمان بن عفّان اظهار ارادت نمایند. هر که چنین کند، زنده مى ماند و هر که سرپیچى کند، کشته مى شود.

آنان به هیچ وجه زیر بار بیزارى جُستن از على (علیه السلام) نرفتند و یکى پس از دیگرى به قتل رسیدند. تاریخ داستان اندوهبار آنان را به تفصیل شرح داده است. در این داستان ارزش انسان و شرافت وى آشکار مى گردد که چگونه حتى در آستانه مرگ دست از اندیشه اش برنمى دارد. مزدوران معاویه براى هریک از

ص: 92

یاران حجر در مقابل چشم خودش به اندازه پیکر او، گورى مى ساختند. اگر آنان از على (علیه السلام) بیزارى نمى جستند کشته مى شدند و درون قبر افکنده مى شدند.

در روایتى چنین آمده است که دو تن از آنان، با دیدن این وضع به وحشت افتادند، «زیراشمشیرهاى کشیده شده، قبرهاى کنده شده و کفنهاى گسترده»(1) آنان را به وحشت افکند. از این رو خواستند که نزد معاویه بروند و درباره على (علیه السلام) و عثمان موافق نظر معاویه سخن بگویند.

آن دو تن را نزد معاویه بردند و دیگران را کشتند. یکى از آن دو تن، با زبان از على بیزارى جست اما قلبآ دوستدار على (علیه السلام) بود، اما دیگرى هنگامى که رویاروى معاویه قرار گرفت، على (علیه السلام) و یاران او را مدح کرد و از معاویه و یاران وى بدگویى نمود و سخنانى هم درباره عثمان گفت که معاویه تاب شنیدن آن را نداشت.

معاویه فرمان داد که او را پیش زیاد بن ابیه بفرستند و کسى را نزد زیاد فرستاد و به او دستور داد که او را به طرز بى سابقه اى به قتل برساند. زیاد هم دستور داد که او را زنده زنده به زیر خاک کردند!هنگامى که حجربن عدى را براى اعدام مى بردند، گفت: «خدا حاکم بین ما و امت ماست. عراقی ها علیه ما شهادت دادند و شامیان هم ما را به قتل رساندند!»

بنى امیه نمونه هاى بارز پادشاهان در تاریخ و میل آنان به حکومت فردى و استبدادى و تجسّم ویژگى سودجویى، احتکار و غارت اموال و به بندگى کشیدن مردم اند.

از سوى دیگر على بن ابیطالب (علیه السلام) و فرزندانش، نمونه هاى روشنى از اندیشه انسانى و کارهاى پسندیده، حکومت دموکراسى و طلب رفاه براى عموم ملت و جلوگیرى از حیف و میل ریاستمداران متنفذ و خوشگذران را تجسّم مى بخشند.

روش هر دو دسته در دوستان و یارانشان هم اثر گذاشته بود. دنیاطلبان و سودجویان متنفّذ به طمع سودجویى مادى و کسب منافع معینى به بنى امیّه مى گرویدند و خیل بسیار مردم نیز به دنبال آنان مى رفتند. زیرا مردم از آن اندازه از رشد فکرى بهره مند نبودند که بتوانند نفع و ضرر خود را تا آینده اى دور دریابند. اگر فکر مى کردند که کارى براى آنها سودآور است، انجام مى دادند،

ص: 93


1- . سخنان حجر، هنگام آماده سازى قبر او و یارانش.

اگرچه نفع آن کوتاه و نزدیک بود. آنان فقدان مردى همچون على (علیه السلام) را احساس نمى کردند، که با او مخالفت کردند و حقّش را پایمال ساختند. و در مقابل به کنه نیّت دشمنان على نیز پى نمى بردند تا برآنچه کردند به سختى پشیمان شوند و هنگام پشیمانى هم گذشته بود. به تدریج چهره روشن عدالت ناب اجتماعى پنهان شد و چهره هاى حیله و مکر و ستم و حکومت استبدادى مطلق ظاهر گردید!

علاقمندان به على بن ابیطالب (علیه السلام) و فرزندانش، برپایه فطرتخویش، بر راه حق باقى ماندند و از زمامداران و مأمورین نادان و افراد پرنفوذشان همه گونه تلخى و ستم دیدند. ستمى همچون ابر تاریک شبهاى تیره و سخت و طولانى بر سر آنان سایه افکنده بود و سرانجام همچون استاد بزرگ خود، على بن ابیطالب (علیه السلام) در راه ایجاد عدالت اجتماعى جان سپردند!

در همان حال که یارى على (علیه السلام) و فرزندانش، روان پیروانش را به افقهاى درخشانى از بى آلایشى، شهامت، مهربانى، علاقمندى به حکومت دمکراسى و عدالت اجتماعى مى رساند، یارى بنى امیه نیز اشراف را به مزبله هاى خودپرستى و سودجویى، سنگدلى و همکارى با استبداد فروکشاند!

ضرورى است که اکنون اشاره اى -- بدون رد کردن آنها -- به نظرهاى برخى از نویسندگان عرب درباره تاریخ ما و شخصیّتهاى آن شود. زیرا در فصلى که گذشت پاسخهاى فراوانى داده شده است.

من از میان این نویسندگان، «محمدکردعلى» را انتخاب کردم و نظریه او را درباره بنى امیه و یارانش، به عنوان نمونه نظریات این نویسندگان درباره معناى قهرمانى و عظمت یاد مى کنم. محمد کردعلى درباره معاویه و جلادانى که آنان را براى کشتار، غارت، ویرانى خانه ها، سربریدن کودکان و آتش زدن زنانشان مى فرستاد، تا ثروت زیادترى به چنگ آورد و به مزدوران و سربازان خونخوارش بدهد که مقررّیشان با ریختن خون میلیونها نفر افزایش مى یافت و کسانى که از او و فرزندش یزید و خویشاوندش مروان و همدستان جنایتکارشان حمایت مى کردند و آنانى که در قتل على بن ابیطالب (علیه السلام) و حسین بن على (علیه السلام) و عماربن یاسر و حجربن عدى و سایربرگزیدگان مردم کمک مى نمودند، مى نویسد: «... مهمترین کارى که معاویه انجام داد این بود که ارتش را منظم کرد

ص: 94

و بر حقوقشان افزود... و موفق شد که بهترین و مناسبترین افراد را براى اداره امور استخدام نماید: همچون زیاد بن ابیه، مغیرة بن شعبه، ضحّاک بن قیس، مسلم بن عقبه و بسربن ارطاة!»

این نویسنده در کتابش به نام الاسلام و الحضارة العربیّة (اسلام و تمدن عرب) خونخواران و ستمگران را به عنوان «بزرگترین و برترین مردان حکومتى» معاویه معرفى مى کند. حق این بود که او بیزارى اسلام و تمدن عرب و غیرعرب را از اینان اعلام مى کرد. وى بدون اینکه درباره این گفته خود بیندیشد و بدون اینکه ظلمهاى تاریخ را به دادگاه قرن بیستم بکشاند و بدون توجه به مطلبى که در صفحه بعد مى نویسد، سخن مى گوید و آن مطلب این که: «در زمان معاویه از یکى از صالحان پرسیدند، وضع مردم را چگونه یافتى؟ آن مرد گفت: آنان را در حالى یافتم که درباره ستمدیدگان رعایت انصاف نمى شد و ستمگران ستمى بى پایان روا مى داشتند.»

اما چرا این نویسنده نفس خود را به حساب مى کشد و براى قرن بیستم دادخواهى مى کند و این عبارت را نمى پذیرد و در مقام اظهار نظر و انتقاد نسبت به گفته آن مرد صالح برمى آید که مى گوید: «... گویا آن انسان نیکوکار انتظار دارد که حکومت دارى دوران معاویه همانند زمان عمربن خطّاب باشد ولى نمى داند که هر زمانى شیوه مخصوص و دولتمداران مخصوصى دارد!» و باید بگویم: مردم هم نمى دانند که بیشتر نویسندگان عصر ما که درباره تمدّن بحث مى کنند، خود متعلّق به زمانهاى گذشته اند!

ص: 95

پیش از عثمان

ص: 96

پیش از عثمان

* هریک از کارگزاران من اگر به کسى ستم کرد و من از ستم او آگاه شدم و آن را برطرف ننمودم، من نیز به او ستم کرده ام!

عمربن خطّاب

* عمربن خطّاب اموال عمروبن عاص، ابوهریره و خالدبن ولید را مصادره کرد و به بیت المال مردم باز گرداند!

اگر انسان جداى از هر نوع علاقه به اسلام و یا دشمنى با آن، با نظرى مثبت و غیرمغرضانه به مسائل بنگرد، مسلمآ اطمینان مى یابد که اسلام موجب بیدارى اعرابى شد که نسلهاى متمادى در غفلت و جهل به سر مى بردند و عامل چنین بیداریى در مرحله اول این بود که اسلام، یک انقلاب اجتماعى بود.

اما بارزترین جنبه این انقلاب از جهت اجتماعى، گستردگى نظرى بود که شامل حال تمام طبقات اجتماعى، غنى و فقیر، عزیز و ذلیل و ظالم و مظلوم مى گردید. اسلام اختلافات طبقاتى که مرحله تاریخى آن عصر و شرایط مکانى، آن را مى پذیرفت ریشه کن کرد و فشار سوداگرانه اى را که در آن زمان وجود داشت از میان برد. به اعرابآموخت که در اجتماع بزرگى زندگى مى کنند و ملتهاى دیگرى هم با آنان مى زیند. آنها همگى برادر و همکار و همگام و پشتیبان یکدیگرند. برترى افراد تنها به اندازه تلاش و نیکوکاریشان است.

اگر انسان خود را از هر نوع علاقه به مسلمانان و یا دشمنى با آنان خالى کند و بى طرفانه و با یک نظر مثبت، درباره پیدایش اسلام و مسلمانان اولیه و اثر وجودى آنان مطالعه کند، اطمینان مى یابد که دوران کوتاه صدر اسلام از نظر کرامت روح و وجدان، غنى ترین دوره انسانیّت است و در مى یابد که در آن عصر، افکار زنده اى وجود داشت که از انسان فرد کاملى مى ساخت که داراى احساس و فکر و گفتار و کردار هماهنگى مى شد و کار، سخن و اندیشه و احساس را مبدّل به یک واحد ناگسستنى مى کرد. اخلاص به اصول این انقلاب اجتماعى در بیشتر اوقات به حد فداکارى و جانفشانى رسیده بود.

ص: 97

از آنجا که داستان عثمان با وضعیت اجتماعى مسلمانان عصر وى و قبل از آن ارتباط شدیدى دارد، بیهوده است که ما در پى علل حقیقى آشوب و توابع ناراحت کننده آن، جداى از این جنبه اجتماعى باشیم. و نیز بیهوده و تهمت بستن بر تاریخ و حقیقت است که ما عوامل این فتنه و بحرانها را در عوامل دینى خالص جستجو کنیم. زیرا از بررسى وقایع تاریخى و شرایط زندگى و احوال مردم بر ما روشن مى شود که آن بحران از طرف یکى از ادیان و یا علیه آن برپا نشده، بلکه به طور روشن و یا پنهان، مضمونى اجتماعى داشته است.

در نگاهى به سالهاى نخست دعوت اسلام، این مطلب به خوبى به چشم مى خورد که بیشتر کسانى به اسلام گرویدند که در جاهلیت از طبقات فرودست و محکوم بودند و آنان که بیش از همه شور اسلامىداشتند، ستمدیدگان و مستضعفین بودند. در کنار این گروه هم افرادى بودند که خدا با کمک نور وجدان آنان را هدایت فرمود و بدون این که در فشار اجتماعى باشند به طرفدارى و یارى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برخاسته بودند.

مطلب روشن دیگرى هم وجود دارد و آن اینکه بیشتر مخالفان اسلام از طبقه سودجو و حاکم بودند. آنان مخالف تغییر اوضاع بودند، زیرا مى ترسیدند که شکوه و قدرت آنان از میان برود و جدى ترین کسان علیه دعوت جدید بیشتر افرادى بودند که به خاطر مال و مقام، نفوذ و استبداد بیشترى داشتند.

رویاروى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) افرادى قرار گرفتند که «مال خدا را سرمایه خویش و بندگان خدا را نوکران خویش ساخته اند» و از این که همانند سایر افراد جامعه باشند و چون دیگران در سود و زیان جامعه سهیم باشند خشمگین و ناخشنود بودند.

در کنار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم مستضعفینى هستند که رنج دیده اند و محمد براى آنها آرزوى زندگى مرفه در روى زمین دارد، نه آنکه آنان رنج ببرند و حاصل را سودجویان بربایند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همچنین کارگران مولّد را دوست مى داشت و آنان را احترام مى کرد.

تمام این شرایط، موضع قدرتمندان جامعه و وضع جانبازان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاوران او را براى ما روشن مى کند. این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که گفت: «النّاس

ص: 98

کلّهم سواسیة کاسنان المشط» (مردم همانند دانه هاى شانه برابرند) براى آنان سخت و براى اینان خوشایند بود. و اینکه موقعیت بردگان و مستضعفان و مظلومین را بالا ببرد و آنان را در تمام حقوق و وظایف همردیف اربابان سازد.در بخش «پیش از امام» توضیحى مختصر پیرامون حقیقت اسلام از نظر اجتماعى و موضع انقلابى آن را در برابر رژیمهاى عصر خود و وضعیت مستبدان و زورمندان و بیچارگان و فقرا را مورد بحث قرار دادیم. خلاصه آن چنین است که: روزى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان مردم به رسالت مبعوث گردید، تعالیمى آورد که قبلا آن را نمى شناختند. از جمله سیاه و سرخ و عرب و عجم برابرند؛ برترى تنها به عمل است و همچنین مسلمان و غیرمسلمان مساوى هستند، زیرا از نظر پیامبر هر کس به خدا ایمان آورده باشد، مسلمان است و به خاطر همین، با هر کس که یک ذمّى و یا انسان دیگرى را مى آزرد، دشمن بود. و از نظر او انسان برادر انسان است، خواه دوست بدارد و یا بدش بیاید.

از اهداف اساسى این رسالت رعایت و احقاق حق بود. هر راهى که به عدالت اجتماعى منجر مى شود، باید تعقیب گردد تا نه ظالمى در میان مردم بماند و نه مظلومى، نه غالبى باشد و نه مغلوبى، نه ثروتمند اسرافگرى باشد و نه فقیر محرومى. کسى که با شکم سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد، در مذهب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، ایمان نیاورده است! در سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ثروت از آن امت است.

محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) برپایه همین اصول عالى زندگى کرد و سرمویى از آنها تجاوز نکرد. اموال ثروتمندان بسیارى را گرفت و عادلانه در میان نیازمندان تقسیم کرد. محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) کارگزاران خود را از گرفتن هدیه و رشوه باز مى داشت و سفارش مى کرد که ضعیف را در تمام امور بر قوى مقدّم بدارند. ستمگران را، نادان معرفى مى کرد و مانع ستمگرى آنان مى شد. از شأن و موقعیت منافقان مى کاست؛ مردم را به همکارى اقتصادى دعوت مى کرد تا نیازمندى و فقرشان را برطرفنماید. سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تأثیر بزرگى بر یاران و کارگزاران آن حضرت گذاشته بود؛ و با شگفتى مى بینیم کسانى که در جاهلیت به شیوه پدرانشان تربیت شده بودند، و زیاده طلب بودند و به خود اجازه مى دادند هر چه را که به دست مى آورند ویژه خود سازند، ناگاه با عنایت محمد و در پرتو نور رسالتش از دادگرترین و شریفترین مردم شدند.

ص: 99

براى نمونه، «عبدالله بن رواحه» از سوى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خیبر فرستاده مى شود تا خرماهاى آن را براى گرفتن مالیات ارزیابى کند. در خیبر بیست هزار مرد شمشیرزن بود. مردم خیبر مى خواستند به او رشوه دهند تامالیاتشان را کمتر بنویسد و فقرا از سود آنان بهره اى نبرند. مردم خیبر براى رسیدن به این هدف، مقدارى از جواهرات زنان خود را نزد عبدالله آوردند و گفتند: این جواهرات مال تو. ما انتظار داریم که در ارزیابى خود هر چه مى توانى چشم پوشى کنى.

عبدالله گفت: اى اهل خیبر، شما در چشم من از بدترین بندگان خدا بر روى زمین هستید؛ ولى این باعث نمى شود که به مال شما تجاوز کنم و به شما ستم نمایم. اما رشوه اى که براى من آورده اید حرام است. اهل خیبر گفتند: با این اصل، آسمانها و زمین برپاست!

هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وفات یافت، گروهى از قدرت طلبان بودند که ریشه هاى برترى جویى جاهلیت در آنها مانده بود، ولى راهى براى بازگشت به آن نداشتند و گروه دیگر به انسانى بودن این انقلاب و نتایج عملى آن اطمینان داشتند و در راه پیشبرد آن مى کوشیدند و تمایلى به گذشته نداشتند.

در زمان ابوبکر علاقه به جاه و مقام -- که اسلام آن را در هم کوبیده بود -- آشکار گردید، همچنان که ثمره خشنودى و اطمینان به اسلام هم روشن شد. گروهى از رؤساى قبایل مرتد شدند. و ابوبکر با کمک گروهى از مسلمانان معتقد، با مرتدّین جنگید و آنان را سرکوب کرد، و آرزوى آنها را در بازگشت به زندگى بدون تلاش، استثمار و خوشگذرانى که پیش از این به آن عادت داشتند باطل کرد.

ابوبکر روشى را در پیش گرفت که بسیارى از اهداف شایسته رسالت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را که در قلبها و اندیشه هاى مردم جایگزین شده بود در بر مى گرفت. او روشى که با سیره استادش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) منطبق بود، به کار گرفت. ابوبکر مى گفت: «اگر کار نیک کردم کمکم کنید و اگر خطایى کردم به راه راستم بکشانید. راستى، امانت و دروغ خیانت است. شما مراقب من باشید که هرگاه مالى به دستم آمد، در راه درست مصرف کنم. مواظب من باشید که شما را به بدبختى و هلاکت نیفکنم و هرگاه مایل به فرستادن نماینده اى شدید، بدانید که

ص: 100

من جیره خواران فراوانى دارم!» آرى او عیالوار بود. درستى این سخن تا آنجا بود که (براى امرار معاش) گوسفندان مردم فقیر اطراف خود را نیز مى دوشید.

هنگامى که به زمامدارى رسید، شنید دخترى به یکى از همسایگان مى گوید: حیواناتمان امروز دوشیده نمى شوند! ابوبکر فورآ گفت: به جانم سوگند که آنها را براى شما مى دوشم! و مشغول دوشیدن شد. خانه کوچک و محقر خود را پس از رسیدن به زمامدارى تبدیل نکرد و وسایل ناچیز خود را تغییر نداد، بلکه اموال شخصى خود را در میان مردم تقسیم مى کرد و چیزى براى خود باقى نمى گذاشت. ابوبکر به نمایندگان خود همین دستورى را که بهخالدبن سعید داد، تکرار مى کرد: «دانشمندان را تقویت کن و نادانان را دانش بیاموز و احمق خوشگذران را مجازات کن.»

ابوبکر فرمانداران و سردارانى را که تکبر و خودستایى آنان نمایان مى شد تهدید به عزل و برکنارى مى کرد. به یزیدبن ابوسفیان به هنگام اعزامش به سرزمین سوریه گفت: من تو را حاکم ساختم تا آزمایشت کنم.اگر وظیفه خود را به خوبى انجام دادى، تو را به جاى خودت باز مى گردانم و از تو پشتیبانى مى کنم و اگر بدى کردى عزلت مى کنم!»

چند زمانى نگذشت که پس از ابوبکر، عمربن خطاب به حکومت رسید. مردم هم معتقد شده بودند که خلافت در جهت مصالح مردم و رفع ستم و گسترش عدالت در همه جاى جهان به وجود آمده است. و نیز مردم به این باور رسیده بودند که اسلام، انقلابى زنده و همیشگى است و نمى توان مسیر آن را منحرف و یا آن را متوقف ساخت.

در عصر عمر مرزهاى دولت اسلامى گسترش یافت و در پى آن امور ادارى مسلمانان و کارهاى مهم وسعت گرفت و طبعآ بر تعداد فرمانداران و استانداران افزوده شد که مراکزشان با پایتخت دولت اسلامى فاصله داشت. اما با وجود این به گفته جاحظ: اطلاعات عمر درباره مردم و مأمورینش، در حد آگاهى از کسى بود که با او در یک رختخواب و روى یک متکا خوابیده است. زیرا در هر بخش و ناحیه اى که استاندار و یا فرمانده لشکرى داشت، مأمورى را هم مراقب او کرده بود تا کارهاى او را همیشه بررسى کند و زیرنظر داشته باشد.

ص: 101

کار اطلاعات عمر به جایى رسیده بود که حتى سخنان افراد در شرق و غرب سرزمینهاى اسلامى، صبح و شب در اختیارش قرارمى گرفت. این مطلب را مى توان در نامه هاى او به کارگزارانش دریافت.

او به کارگزارانش مى گفت: «من شما را به این مأموریت برگزیدم تا از روى حق بین مردم قضاوت کنید و با عدالت با آنها رفتار نمایید.»

عمر، مظلوم را علیه ظالم برمى انگیخت و قصاص از ستمگر را از وظایف مظلوم مى دانست. او مى گفت: کسى را که به او ظلم شده باشد، اجازه دیدار نمى دهم تا این که ستمگر را پیش من آورد، تا او را قصاص کنم. روزى به او گفتند: اگر امیرى یکى از کشاورزان خود را تنبیه کرد، باز آن امیر را بازخواست و مجازات مى کنى؟

عمر گفت: چرا آن امیر ستمگر را قصاص نکنم؟ من خود دیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقام رهبرى، خود را در معرض قصاص قرار داد!

نقل شده است که مردى شکایتى نزد عمر آورد که فلان کارگزار تو، صدضربه تازیانه به من زده است. عمر از نماینده خود پرسید چرا او را تازیانه زدى؟ کارگزار، پاسخ قانع کننده اى به او نداد. عمر بلافاصله به آن مرد دستور داد که برخیز و او را قصاص کن! عمر مى گفت : «هرگاه یکى از کارگزارانم به کسى ستم کرد و از مظلومیت آن شخص باخبر شدم و ستمش را برطرف نساختم، من نیز به او ستم کرده ام!»

عمر همچون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هدایایى را که به نمایندگان و کارگزاران مى دادند حرام کرده بود و یک بار به مأموران خود نوشت : «اما بعد، از هدیه هایى که مى آورند دورى کنید، زیرا هدیه همچون رشوه است.» عمر هرگز کسى را به خاطر دوستى و یا خویشاوندى به کارى نمى گماشت و مى گفت: «هر کس آدمى را با علم به فسقش به کارى برگزیند، خود او هم فاسق است.» عمر نسبت به قریش سختگیربود، زیرا مى دانست که اکثر آنان سودجو و عاشق ثروت اند. به همین جهت بود که آنان را در خانه هایشان زندانى کرد و نگذاشت از خانه خارج شوند و در پى مال و مقام برآیند!

از روش سختگیرانه عمر، نمایندگان او هم پیروى مى کردند و هر که از این روش عمر سرپیچى مى کرد، سریعآ عزل مى شد. سخنان نمایندگان عمر همان

ص: 102

سخنانى بود که عمر به مردم مى گفت. آنان همانند فرمانده خود علاقه مند به رعایت عدالت بودند. او در خطبه خود گفت: «قدرت حاکم به این نیست که با شمشیر مردم را بکشد و یا با تازیانه مردم را بزند، بلکه قدرت او در قضاوت به حق است!»

راستى چگونه حاکمى مى تواند به جهت کلمه اى که گفته و کسى را از دست خود ناراحت و عصبانى کرده است، سخن از کشتن و تازیانه زدن زمامدار به میان آورد. همین که عمیر از فرماندارى حمص دست کشید، رهسپار مدینه شد و به نزد عمر رفت.عمر از کار او جویا شد. عمیر گفت. هنگامى که مرا به حمص فرستادى و وارد شهر شدم، نیکوکاران شهر را گرد آوردم و آنها را مأمور جمع آورى مالیات نمودم. مالیات گردآمده را در جاى خود مصرف کردم و اگر از آن سهمى داشتى، برایت فرستاده بودم. عمر گفت: بنابراین، چیزى براى ما نیاورده اى؟ عمیر پاسخ داد: نه! چیزى نیاورده ام. عمر فرمان داد : نامه مأموریت عمیر را تجدید کنید. عمیر پاسخ داد: دیگر نه براى تو و نه براى پس از تو، فرماندارى نمى کنم. به خدا سوگند سالم نبودم و سالم هم نیستم، زیرا به یک مسیحى گفتم: خدا تو را رسوا کند! این چیزى بود که تو به سر من آوردى، اى عمر! بدترین روزهاى من روزى است که با تو باشم.عمر به والى عادل مى گفت: تو برادر منى و من برادر تو! کسى که حقیقتش چنین باشد، از استبداد راى و تبعیض میان مردم روى بر مى تابد؛ زیرا هدف او این بوده که کارى را انجام دهد که مفید باشد، نه اینکه گفته شود کارى انجام داده است.

عمر در هر کارى که اطمینان کافى نداشت، مشورت مى کرد و چه بسیار که از اندیشه على بن ابیطالب (علیه السلام) بهره مى برد و آن حضرت هم به او کمک مى کرد. داستان کمک جویى هاى عمر از على (علیه السلام) و نیز حکایتهاى او در مشورت با یارانش، مشهور است. روزى به اطرافیان خود گفت: در کارى ناتوان و درمانده شده ام و مى خواهم کسى را نماینده خود قرار دهم، هر که را در نظر دارید، معرفى کنید. من کسى را مى خواهم که وقتى به عنوان حاکم در میان مردم نیست، طورى باشد که گویى حاکم آنهاست و آنگاه که بر کرسى نشسته، همانند یکى از افراد مردم باشد!

ص: 103

عده اى گفتند: ربیع بن زیاد حارثى داراى این صفات است. ما او را به شما پیشنهاد مى کنیم. عمر او را احضار کرد و مسئولیتى را به وى سپرد و او نیز در انجام کار خود موفق گردید. عمر از افرادى که ربیع را معرفى کرده بودند، تشکر کرد!

بارها مى شد که عمربن خطاب از مشورت على (علیه السلام) و اندیشه آن حضرت در تدبیر امور و برخورد با مشکلات بهره مى جست. مگر عمر نگفت: «لولا على لهلک عمر!» (اگر على (علیه السلام) نبود، عمر هلاک شده بود.) و «لابارک الله فى معضلة لم تحکم فیها، یا اباالحسن!»، (اى اباالحسن! خدا آن مشکلى را که تو درباره آن قضاوت نکنى، مبارک نگرداند!.)البته همه از توصیه هاى على (علیه السلام) در سختیها و در حوادث مهم به عمر آگاهند. از جمله آنها نصیحتى است که على (علیه السلام) قبل از جنگ نهاوند به او کرد. این مطلب شاهدى بر همکارى بزرگوارانه (صلی الله علیه و آله و سلم) با عمر و نشانه اى از قدرت شایسته و بصیرت کامل على (علیه السلام) در گرفتاریهاى دولتمردان و فرماندهان لشکر در بحرانهاست. هنگامى که عمر شخصاً با سربازان اسلام عازم جنگ ایرانیان در جبهه نهاوند بود، على (علیه السلام) خطاب به او گفت: اگر شامیان را به جنگ فرستى، رومیان به سوى خانواده هاى آنان رو مى آورند. اگر اهل یمن را به جنگ بفرستى، مردم حبشه سرزمینشان را اشغال مى کنند. اگر خودت شخصآ به جبهه جنگ بروى، مملکت از هم پاشیده مى شود و کار مشکلتر مى گردد و گرفتاریهاى آینده بیش از مشکلات موجود مى شود. اگر ایرانیان تو را ببینند، مى گویند این پادشاه هم عرب است و این عمل، آنان را بیشتر به جنگ مى کشاند. به شهرها بنویس که یک سوم سربازان عازم جنگ شوند و دو سوم آن باقى بمانند!

عمر گفت: نظر درست همین است! و به نصیحت على (علیه السلام) عمل کرد.

کوشش عمر این بود که فریاد شکایت مردم بلند نشود و با ثروتمند شدن عده اى معدود، ملتى فقیر نشود. به همین جهت مى بینیم که اموال کارگزارانى که بخشى از اموال ملت را به خود اختصاص مى دادند و یا گروهى را در بخششهاى خود بر دیگران مقدم مى داشتند و عده اى دیگر را محروم مى ساختند، مصادره مى کرد. براى نمونه، موقعى که به عمر خبر رسید که عمروعاص استاندار او در

ص: 104

مصر، کالاها، ظروف، غلامان، اسبها و اموالى را که قبلانداشته براى خود ذخیره نموده است، عمر آنچه را که بیش از نیاز او بود مصادره کرد.

عمر همچنین اموال ابوهریره، عامل خود در بحرین، و نیز اموال نعمان بن عدى، عامل میسان، نافع بن عمرو خزاعى، عامل مکه و یعلى بن منیه عامل یمن، سعد بن ابى وقاص، عامل کوفه و خالدبن ولید، عامل شام را نیز مصادره کرد.

عمر به خالدبن ولید فرمان داده بود که اموال بیت المال را به مستمندان بدهد، اما خالد آن را بین افراد متنفذ، متشخص، سخنوران و شعرا تقسیم کرده بود. عمر از این عمل او خشمگین شد و خالد را بازخواست کرد؛ کسانى را که پولها را گرفته بودند احضار نمود و هر آنچه را که گرفته بودند، از آنها پس گرفت و به بیت المال ملت باز گرداند.

اگر ضرورت ایجاب مى کرد، عمر مالیات مردم حجاز را صرف مردم شام و مالیات مردم شام را صرف مردم حجاز مى کرد. براى نمونه، در سال «الرّماده»، قحطى گریبانگیر مردم حجاز شده بود. عمر متوجه شد که ممکن است حجازى ها از گرسنگى جان سپارند، از این رو به استانداران مصر، شام و عراق سفارش کرد که از آذوقه استانهاى خود به حجاز بفرستند. کاروانها، آذوقه و احتیاجات مردم حجاز را آوردند، عمر هم آنها را بین مردم تقسیم کرد و آنان را از گرسنگى نجات داد و خود نیز از مردم پیروى کرده، غذایش را مختصر و محدود نمود.

عمر براى عبادت ظاهرى ارزشى قائل نبود، مگر اینکه آن را با عمل اجتماعى صالح هماهنگ کند. بسیارى از اوقات، براى افرادى که رعایت آداب عمومى را در عبادت نمى کردند اما در کارهاىاجتماعى کوشا بودند، احترام قائل بود. این داستان، نمونه اى از روش اوست: در یکى از حوادثى که براى رسیدن به حکم صحیح احتیاج به گواه بود، شاهدى آمد تا پیش عمر گواهى بدهد؛ عمر از شاهد پرسید: کسى را بیاور که تو را بشناسد. شاهد رفت و مردى را آورد. این مرد، تعریف زیادى از شاهد کرد. عمر گفت: آیا تو همسایه نزدیک این شاهدى که رفت و آمد او را مى بینى؟ مرد ناشناس گفت: نه، همسایه نزدیک او نیستم. عمر پرسید: با او سفر کرده اى که شایستگی هاى اخلاقى او را مى دانى؟ گفت: نه با او همسفر نبوده ام. آنگاه عمر سؤال کرد: با او معامله داشته اى تا میزان تقواى او را

ص: 105

دریابى؟ گفت: نه با او معامله اى نداشته ام. عمر گفت: گمان مى کنم که او را در مسجد دیده اى و زمزمه قرآن خواندنش را شنیده اى و او را دیده اى که گاهى سر خود را پایین مى برد و گاهى بالا مى آورد؟ مرد گفت: آرى. عمر گفت: دنبال کار خویش برو. تو او را نمى شناسى! سپس رو به شاهد کرد و گفت: برو و کسى را بیاور که تو را بشناسد.

عمر مى کوشید تا امتیازات و اختلافات اجتماعى، خواه مادى و خواه خانوادگى را ریشه کن سازد. روزى در سخنرانى خود گفت: «ان رایتم فىّ اعوجاجآ فقو عونى» (اگر در من انحرافى یافتید به راه راست هدایتم کنید.) شخصى از میان مردم به او گفت: اگر از تو کج رفتارى دیدیم، با شمشیرهایمان راستت مى کنیم. عمر نگاهى به مرد کرد و گفت: ستایش خدا را که در میان ملت عمر، کسانى را نهاد که او را با شمشیر از انحراف بازدارند!

داستان «اضرب ابن الاکرمین» مشهورتر از آن است که در اینجا ذکر شود.داستانهاى فراوان دیگرى نیز هست که شیوه زمامدارى روزگار عمر را مجسّم مى سازد.

اکنون بعضى از اخبار مربوط به او را که بر یک محور و آن «توجه به مردم با حقوق و وظایف مساوى» است، نقل مى کنیم. او مى گفت : «اگر گوسفندى بر ساحل فرات مرد، من گمان مى برم که خدا درباره آن از من سؤال خواهد کرد!» و باز مى گفت: «هیچ یک از شما نباید در راه به دست آوردن روزى کوتاهى کند و بگوید: خدایا به من روزى برسان! زیرا مى داند که از آسمان طلا و نقره نمى بارد، بلکه خدا بعضى را به وسیله بعضى دیگر، روزى مى دهد.»

روزى عمر در بازار، شترى فربه را دید، پرسید: این شتر از آن کیست؟ به او گفتند: مال عبدالله فرزند امیرالمؤمنین است. عمر گفت: یعنى عبدالله پسر عمر. به به، پسر امیرالمؤمنین! عبدالله خود را به پدرش رساند. عمر به او گفت: این شتر چیست؟ عبدالله پاسخ داد: آن را خریده ام و به چراگاه فرستاده ام و انتظار همان چیزى را دارم که مسلمانان دارند. عمر گفت: مى گویند شتر پسر امیرالمؤمنین را بچرانید، شتر پسر امیرالمؤمنین را آب بدهید! اى عبدالله بن عمر! اصل مال خود را بردار و مابقى را به بیت المال مسلمانان باز گردان. عبدالله این کار را کرد و سود سرمایه خود را به بیت المال مسلمانان باز گرداند.

ص: 106

سختگیرى عمر نسبت به خانواده خویش براى رعایت حق، از صفات مشهور او بود.

عمر معمولا خانواده خود را فرامى خواند و در خصوص هر مسئله اى که مردم را از آن نهى مى کرد به آنها مى گفت: من مردم را ازفلان کار منع کرده ام، نگاه مردم به شما مانند توجه پرنده به گوشت است. به خدا سوگند هر که را از شما یافتم که در این مسئله مورد نهى نافرمانى کند، به کیفرش مى افزایم!

داستانهایى هم از عمر درباره نرمى و مدارا با مردم آورده شده است. از آن جمله این که یکى از افراد طایفه بنى اسد را براى انجام کارى برگزید. آن مرد آمد تا فرمانش را بگیرد و به محل کارش رهسپار گردد. در همین هنگام یکى از فرزندان عمر آمد و عمر او را به مهربانى بوسید. آن مرد اسدى گفت: آیا امیرالمؤمنین این بچه را مى بوسد؟ به خدا سوگند من تاکنون بچه اى را نبوسیده ام! عمر گفت: به خدا سوگند که مهربانى تو نسبت به سایر مردم کمتر از دیگران است. حکم ابلاغ خود را بده، تو هرگز نباید مأمور من گردى! بدین ترتیب، آن مرد اسدى از کار عزل گردید.

علاقه عمر به فرزندانش، او را از اجراى عدالت درباره آنان باز نمى داشت. و همین موجب بروز مسئله شگفتى از جانب وى شد. هنگامى که ابولؤلؤ به قتل عمر اقدام کرد و به او خنجر زد، عبیدالله فرزند عمر به خانه هرمزان ایرانى رفت و او را کشت. دلیل عبیدالله این بود که هرمزان با ابولؤلؤ رابطه نزدیکى داشت و به خانه او بسیار رفت و آمد مى کرد و به همین جهت در کشتن عمر هم رأى بوده اند.

خبر کار فرزند، در بستر مرگ به گوش عمر رسید. پسر خود را احضار کرد و او را توبیخ نمود. سپس به مردم دستور داد که اگر هرمزان از دنیا رفت، عبیدالله را به حکم قصاص به قتل برسانند، زیرا انسانى را بدون اثبات تهمت و محاکمه کشته است.

عمر براى حیوانات هم به عنوان موجودات زنده، حقى از طرف مردم قائل بود و مى گفت: حیوان باید از علفهاى سبز و آب خوب استفاده کند. عمر مانعى در به کیفر رساندن افراد ستمگرى که بیش از توانایى حیوان بر دوش آن بار مى نهادند، نمى دید. هنگامى که قافله «احنف بن قیس» پیش عمر آمد، عمر به

ص: 107

بارانداز قافله آمد و حیوانات را تفقّد نمود و گفت: آیا از خدا درباره مرکب هایتان نمى هراسید؟! آیا نمى دانید که آنها هم بر شما حقى دارند؟ چرا آنها را رها نمى کنید که از سبزه هاى زمین بهره برند؟

عمر بیشترین دوره زمامدارى خود را در دلجویى از مردم گذرانید و اخبارى که در این باره آمده، حاکى از دوستى و محبت خالص وى است؛ مانند محبت پدرى نسبت به فرزندانش که افتخار زمامدارى و معناى واقعى زمامدارى است. از آنجا که بررسى داستانهاى بسیار زندگى سیاسى عمر در این فصل نمى گنجد، به نظر رسید که بهتر است با بیان یک ماجرا، که نماینده روح همه داستانهاى دیگر است، شمه اى از روحیات وى را عرضه کنیم.

عباس بن عبدالمطلب عموى پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى گوید: شب تاریکى براى دیدن عمربن خطاب از منزل خارج شدم. هنوز به نیمه راه نرسیده بودم که دیدم یک نفر اعرابى لباس مرا گرفت و گفت: عباس. با من بیا! من در چهره او دقت کردم، دیدم این بیابانى، عمر است که خود را به صورتى ناشناس درآورده است. سلام کردم و گفتم: کجا مى روى اى امیرمؤمنان؟ عمر گفت: مى خواهم اوضاع شهر و محله هایش را بررسى کنم. شب سردى بود. با هم به راه افتادیم، او جلو مى رفت و من پشت سر او و بین خیمه عربها و خانه هایشان گردش مى کردیم و عمر در وضعشان دقت مى کرد. تمام محله ها راگشتیم. در حال خروج بودیم که چشممان به خیمه اى افتاد که در آن پیرزنى که در اطرافش دختران وى گریه مى کردند، نشسته بود. زن هم دیگى بر روى اجاق گذاشته و زیر آن آتشى روشن کرده بود و به دختران خود مى گفت: بچه هایم، مهلت دهید، مهلت بدهید، بزودى غذا پخته مى شود و از آن مى خورید. ما مدتى ایستادیم و عمر گاهى به پیرزن نگاه مى کرد و گاهى به فرزندان او. توقف ما طول کشید. به عمر گفتم: «چرا ایستاده اى؟» بیا برویم. عمر گفت: به خدا سوگند از جایم حرکت نمى کنم، تا ببینم این کودکان غذا بخورند و سیر گردند. ماندنمان بسیار به طول انجامید و ترسیدیم که مأمورین به ما مظنون گردند. کودکان هم مرتبآ فریاد مى کردند و گریه مى نمودند. پیرزن هم همچنان حرف خود را تکرار مى کرد: صبر کنید. مهلت دهید. چند لحظه دیگر غذا پخته مى شود. عمر تصمیم گرفت که به احوالپرسى پیرزن برود؛ عمر از جلو و من به دنبال او پیش پیرزن رفتیم

ص: 108

عمر به زن گفت: «خاله. سلام علیک.» زن با بهترین جوابى پاسخ سلام را داد. عمر گفت: چرا این کودکان ناله مى کنند و فریاد مى زنند؟ پیرزن گفت : براى این که گرسنه اند. عمر پرسید: چرا از غذاهایى که در دیگ است به آنها نمى دهى؟ پیرزن گفت: چه غذایى؟ دردیگ چیست که به آنها بدهم؟ در دیگ چیزى نیست. من براى این که آنها با گریه خسته شوند و به خواب روند، سرگرمشان ساخته ام. عمر جلو رفت و دید فقط سنگ ریزه هایى است که در آب مى جوشد. عمر گفت: «چرا وضع تو این گونه است؟» پیرزن پاسخ داد: «من بى پناهم. نه برادر دارم، نه پدر، نه شوهر و نه خویشاوندى.» عمر گفت: «چرا اوضاع خود را به امیرالمؤمنین عمربن خطاب نگفته اى که سهمى از بیت المال براى تودر نظر بگیرد؟» پیرزن گفت: «مرگ بر عمر، به خدا او به من ستم کرده است.» عمر از شنیدن آن سخنان به وحشت افتاد و گفت: «اى خاله. عمر چه ظلمى به تو کرده و ظلم او چه بوده است؟» پیرزن گفت : «آرى به خدا سوگند به ما ظلم کرده است، زیرا زمامدار باید در همه حال از وضع رعایاى خود باخبر باشد. شاید در میان ملت افرادى مثل من باشند که نه پشتیبانى داشته باشند و نه یاورى که زندگى آنها را اداره کند؛ حاکم باید از بیت المال آنقدر به آنها بدهد که زندگى خود و عیال و دخترانشان را اداره نمایند.» عمر گفت: «از کجا عمر بفهمد که تو و کودکانت چنین نیازمند کمک هستید؟ تو باید وضع خود را به اطلاع او برسانى.» پیرزن گفت: «نه به خدا سوگند، زمامدار باید احتیاجات مردم خود را وارسى کند.» عمر گفت: «راست مى گویى، بچه ها را سرگرم کن من الآن مى آیم.»

عباس مى گوید با هم از خیمه پیرزن خارج شدیم، پاسى از شب گذشته بود سگها به ما حمله مى کردند و من آنها را از خود و عمر مى راندم تا این که به صندوق ذخیره بیت المال رسیدیم. عمر در آن را باز کرد و به من هم گفت وارد اطاق ذخیره شوم. او نگاهى به اطراف افکند و کیسه آردى را برداشت و به من گفت: آن را بر دوش وى بگذارم. سپس گفت: تو هم این سبوى روغن را بردار. حرکت کردیم و آردها روى ریش، چشم و پیشانى عمر مى ریخت! تا نیمه راه که رسیدیم، کیسه آرد، عمر را خسته کرده بود، زیرا راه دور بود. من به عمر گفتم: پدر و مادرم به فدایت. کیسه را به من بده.

ص: 109

عمر گفت: نه، به خدا سوگند تو در روز قیامت جرایم و ستمگری هاى مرا به دوش نمى کشى. اى عباس، به دوش کشیدن کوه هاى آهن و سنگینى آن آسانتر از عقوبت ستمگرى است. خواه ستم کم باشد و یا زیاد. خصوصآ گناه بى توجهى به پیرزنى که فرزندان خود را با ریگ دل مشغول داشته بود. راستى چه گناه بزرگى است. زودباش، پیش از اینکه گریه، کودکان را خسته کند و از خستگى بخوابند، باید به مسکن پیرزن برسیم.

باشدت خستگى و ناراحتى، نفس زنان به کلبه پیرزن رسیدیم. عمر کیسه آرد را به زمین گذاشت و من کوزه روغن را، عمر دیگ را برگرداند و آنچه داخل آن بود روى زمین ریخت و مقدارى آرد و روغن داخل دیگ ریخت. و دید نزدیک است آتش خاموش شود. عمر بلند شد و مقدارى هیزم آورد. چوبها تر بود، قسمتى از آن را زیر دیگ گذاشت. به خدا سوگند دیدم که دود هیزمها از میان ریش عمر بیرون مى آمد و وى در همان حالت ماند تا سرانجام آتش روشن و روغن آب شد و شروع به جوشیدن نمود. وى با دستى روغن را با چوب مى چرخاند و با دست دیگر آردها را با روغن مخلوط مى ساخت، تا این که غذا آماده شد و بچه ها دورش فریاد شادى سر مى دادند. عمر از پیرزن ظرفى خواست. پیرزن ظرفى آورد. عمر از دیگ به داخل ظرف مى ریخت و به آن فوت مى کرد تا غذا سرد شود و به بچه ها مى خوراند. عمر آنقدر ادامه داد تا همه بچه ها سیر شدند و به بازى پرداختند و خواب آنان را ربود. عمر سپس گفت: اى پیرزن، من با امیرالمؤمنین عمر رابطه نزدیک دارم و به زودى وضع ناراحت کننده تو را به اطلاع او مى رسانم، فردا به «دارالخلافه» بیا، مرا آنجا مى یابى، امید خیر دارم.

عمر با پیرزن خداحافظى کرد و با هم از خانه او بیرون آمدیم.سپس گفت: «اى عباس، به خدا سوگند، وقتى دیدم پیرزن کودکان را با سنگریزه سرگرم مى سازد، سنگینى کوهها را بر کمر و دوش خود احساس کردم. تا این که غذا آوردم و به آنها خورانیدم و سیر شدند و به بازى و خنده پرداختند، آنگاه احساس سبکى کردم.» عمر مرا به خانه خود برد و با یکدیگر شب را صبح نمودیم. صبح که پیرزن آمد، عمر براى او و کودکانش حقوقى برقرار کرد که هر ماه از بیت المال به او پرداخت شود.

ص: 110

***

آرى این همان سیره و روشى است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان مردم پیش گرفته بود و پس از آن حضرت، ابوبکر و عمربن خطاب هم همان روش را دنبال کرده اند و یاد این اعمال انسانى، مردم را از سیاست و حکومت عثمان بن عفان منزجر مى کرد. یعنى مردم در این مدت عادت کرده بودند که ببینند به حقوق خود نایل مى شوند و سرانجام استانداران و فرمانداران ستمگر را ببینند که چگونه اموالشان مصادره مى شود و اموال مردم از آنها باز گرفته مى شود و در جاى خود مصرف مى گردد. مسلمانان درک کرده بودند که زمامدار، حافظ مصالح آنهاست، نه سود طلب است و نه ذخیره ساز؛ و مى دانستند که افراد دور و نزدیک در برابر حق برابرند. و همیشه دیده بودند که صحابه بزرگ پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، مانند على بن ابیطالب (علیه السلام) و ابوذر غفارى و دیگران، پرچمداران حق و مشعلدارانى هستند که در سختیها به آنها پناه برده مى شود.

به همین جهت بود که تمام مسلمانان در برطرف نمودن احتیاجات آنان و دفاع از حقوقشان و احترام به دستوراتشان درزندگى برادروار مى کوشیدند. اما هنگامى که زمامدارى به عثمان رسید، حق باطل گردید، و ستم حکمفرما شد. ملت گرسنه ماند، تا خانواده او و درباریانش و متنفذین، سرمست شوند. اینجا بود که مردم روشى برخلاف روش گذشته و غیر از آنچه را دوست مى داشتند دیدند. احساس کردند که اندیشه هاى جاهلیت، بار دیگر سربرآورده و ریشه دوانیده است. پس انقلاب کردند.

ولى باید دید وضع مردم در عصر عثمان که حکومت به دست متنفّذان آن روز بود، سرانجام به کجا انجامید؟

ص: 111

بزرگان دوران!

ص: 112

بزرگان دوران!

* غنیمت هاى جنگى، عرب را فریفته ساخت.

ابوبکر

* روزى را مى بینم که بنى امیه بر گردن مردم سوار شده اند.

عمربن خطاب

* به زودى عثمان را زمامدار مى کنند و او بدعت ها و حوادثى را به وجود مى آورد.

على بن ابیطالب (علیه السلام)

* اگر بازرگان هندى، نافه مشکى مى آورد، بر فرق سرهاى ایشان جارى مى گشت.

شاعر گمنام

از آنچه گذشت، حقیقت بنى امیه و آل ابیطالب و یاران هر دو گروه، چه در دوران جاهلیت و چه در عصر اسلام، روشن شد که شهرت، ریاست و حکومت و سودجویى، ریشه ها و شاخه هایى در خاندان امیّه داشت. و همین روحیه در یاران و همکاران آنان و هم کسانى که در خلق و خو و مذهب از آنان بودند، سریان داشت.

پیش از این، براى ما روشن شد که امویان و یارانشان دشمن پیامبر و دعوت او بودند و این، ناشى از اندیشه کسانى بود که مى ترسیدنددعوت جدید، سنتها و سازمانهاى اجتماعى آنان را براندازد؛ یعنى نظامهاى اجتماعى که جز براى تجّار و سرمایه داران سودى نداشت و طبقات زحمتکش فقیر را در فشار قرار مى داد.

از آغاز دعوت اسلام تا زمان فتح مکه، همگى بزرگان قریش با اختلاف زمینه ها و گرایشهایشان مسلمان شدند. آنان را آن چنان که حوادث نشان مى دهد، مى توان به سه دسته تقسیم کرد :

گروهى در اسلام حق و عدالت دیدند و با اختیار و رضایت مسلمان شدند، که در میان اشراف بسیار اندک بودند. از این گروه، طلحه، زبیر و عثمان بن عفّان

ص: 113

را مى توان نام برد. بویژه اسلام آوردن عثمان، ضربه محکم و آشکارى به اشراف و صاحب نفوذان قریش و خصوصآ بنى امیه وارد آورد.

دسته دیگر، فرصت طلبانى بودند که مى خواستند ببینند کفّه پیروزى به نفع چه کسى است و به کدام سو حرکت مى کند. اگر قریش پیروز شوند در کنار آنان باشند، و اگر مسلمانان پیروز شوند، به آنان روى آورند. گویا بدین وسیله، اسلام را همچون جاهلیت ابزارى مى دانستند که از آن بهره بردارى کنند. از این گروه عمروبن عاص است که به زودى داستان اسلام آوردن او و موضع وى نسبت به على بن ابیطالب (علیه السلام) و معاویه را در فصل آینده مى آوریم.

سومین گروه، تنها از روى اکراه و در حالى که نفوذ خود را از دست مى دادند، مسلمان شدند و همیشه در کمین بودند که اوضاع را به زمان جاهلیت باز گردانند. نمونه این گروه از اشراف عبارت اند از : ابوسفیان بن حرب، پدر معاویه و رؤساى قبایلى که پس از مرگ پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرتد شدند و ابوبکر با آنها جنگید و بر آنها غلبه یافت.گروه اول از این اشراف و متنفذّین، بر اسلام و ایمان و عقاید خود پایدار بودند، ولى اسلامشان با رسوبات ذهنى دوران جاهلیت درهم آمیخته بود؛ این گروه را مى توان اندکى سرزنش کرد.

اما درباره دو گروه دیگر، جنبه هاى اقتصادى و پیامدهاى اجتماعى آن محورى بود که سیاست دور و نزدیک آنها بر روى آن دور مى زد. سردمداران این دو گروه تنها به فکر مصالح شخصى خود بودند. اگر چیزى به نفع همه آنان بود به هم کمک مى کردند و اگر مصالحشان متفاوت بود، هر کس به تنهایى به مصلحت خود و کار خویش مى اندیشید.

اما درباره فتنه (قتل عثمان) و علل آن باید گفت که مسئوولیت آن به عهده همین اشراف و متنفّذین، از هر سه گروه بود. هر چند که دو گروه آخر سهم بیشترى داشتند. طبیعت این گروهها این بود که بدون در نظر گرفتن رسالتى که در آن روز بر دوش مسلمانان نهاده شده بود، فرصت سودطلبى و جمع غنایم را از دست نمى دادند. از زمان حکومت ابوبکر میل سودجویى متنفّذین نمایان شد. نمونه صریح و روشن آن خالدبن ولید، و گفته ابوبکر و عمر درباره اوست.

ص: 114

خالد در یکى از جنگهاى خود، به طور ظالمانه «مالک بن نویره» را کشت، زیرا به ثروتهاى حرام او دلبسته بود. این خبر که به گوش ابوبکر رسید، ناراحت شد و این سخن مشهور خود را گفت: «غنایم، عرب را به گمراهى کشانده و خالد فرمان مرا ترک کرده است!»

خالد که از جنگ برگشت، سه چوب تیر در عمامه خود داشت؛ هنگامى که عمر او را دید گفت: اى دشمن خدا، ریا مى کنى؟! به خدا سوگند اگر خدا به من توان دهد، تو را سنگسار مى کنم! آنگاه عمرچوبهاى تیر را از عمامه خالد خارج کرد و در مقابل چشمش شکست. خالد هم به گمان این که ابوبکر دستور چنین برخوردى را داده، پاسخى نداد.

هنگامى که خالد پیش ابوبکر رفت و داستانش را گفت، ابوبکر سخنش را پذیرفت و عذر او را قبول کرد. ابوبکر را علیه خالد برانگیزد و قصاص خون مالک بن نویره را بگیرد؛ اما ابوبکر گفت: «اى عمر! جاى تعجب است. او اولین کسى نیست که اشتباه کرده است!»

در زمان عمر بن خطاب، متنفّذینى که غنیمت، آنان را به گمراهى کشانده بود، مى کوشیدند که تنها براى منفعت شخصى کار کنند. بر این ادعا دلایل فراوان و بى شمارى وجود دارد.

در اینجا به بیان مطلبى که یکى از شعرا براى عمربن خطاب فرستاده است اکتفا مى کنیم. این شاعر به عمر خبر مى دهد که صاحب نفوذان بعضى از شهرها و مناطق، سودها و غنیمتها را به خود اختصاص مى دهند و مى کوشند که آن را از وى پنهان دارند؛ مردم از این سوءاستفاده ها سخت ناراحتند و معتقدند که آنان در هر مالى، حقّى مافوق حق صاحبان نفوذ دارند.

آنچه این شاعر در اشعار فراوان خود آورده، نمونه وضع متنفّذین را در روزهاى فتوحات روشن مى سازد و جوّ افکار عمومى را نسبت به آنان بیان مى کند و نشانه اى است بر اینکه مردم، بازخواست از ستمگران و سودطلبان را نه تنها کارى ممکن، بلکه امرى واجب و حق تلقى مى کردند.

«هرگاه به حج روند ما هم به حج مى رویم و هرگاه بجنگند ما هممى جنگیم. چرا آنها ثروتمند باشند و ما نیازمند؟! اگر بازرگان هندى، مشک از

ص: 115

نافه آهوى خُتن بیاورد، بر فرق سر آنان روان مى گردد! هر چه از مال خدا را به دست آوردى حفظ کن، زیرا زمانى راضى مى شوند که نصفش، مال آنان باشد.»

باید گفت متنفّذین عرب که غنیمتهاى جنگى، آنان را به فساد و گمراهى انداخته بود، در زمان عمر هم مى خواستند به سودجویى و ستمگرى خود ادامه دهند؛ اما عمر هرگز اجازه چنین بى بندوبارى هایى را نمى داد. وى آنان را زندانى مى ساخت، عزلشان مى کرد، اموالشان را مصادره مى نمود و بر آنها سخت مى گرفت و آنها جرأت نداشتند که به سودجویى، ستمگرى یا اعمال ناشایسته و زشت بپردازند. این مطلب را در فصل گذشته بیان کردیم.

در دوران عثمان، بیمارى قدرت طلبى گسترش یافت. طمعهاى دربند شده، بند خود را گسیختند و ریاست طلبان به رهبرى بنى امیه که گاهى مخفى و زمانى آشکارا به یارى یکدیگر برخاستند جامعه را از هر طرف به بلایى سخت دچار ساختند. مردم در عصر عثمان از ریاست طلبان کارهایى دیدند که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا ابوبکر و عمر، هرگز ندیده بودند! درزمان عثمان چه چیز مردم را به وحشت انداخته بود و ملت را منقلب ساخته بود؟! براى پاسخ به این پرسش به سخنى که عمر به عثمان گفت، باز مى گردیم تا میزان روشن بینى آگاهان که وقوع فتنه و شر از بنى امیّه و یارانشان را پیش بینى مى کردند، و میزان شناختشان از حقیقت این گروه به هنگامى که بر مردم حکومت کنند، آشکار شود.

روزى عمر به عثمان گفت: «متوجه باش! مى بینم که قریش حکومت مسلمانان را به تو مى سپارند. تو بنى امیه و بنى ابى معیط را به گردن مردم سوار مى کنى و آنان را در درآمدهاى بیت المال مقدم مى دارى. این عمل تو موجب مى شود که دسته اى از گرگان عرب به تو حمله ور شوند و تو را در رختخوابت سر ببرند! به خدا سوگند اگر آنان ستمگرى کردند، مردم تو را به قتل مى رسانند و اگر تو آنان را بر مردم مسلط نمودى، آنها مسلمآ ستمگرى مى نمایند!» سپس عمر موهاى جلوى پیشانى خود را گرفت و گفت: «وقتى این حوادث رخ داد، به یاد گفته من باشید!»

بازگردیم به سخنى که على بن ابیطالب (علیه السلام) درباره عثمان فرمود و حقیقت او را قبل از زمامدارى اش روشن ساخت. یک بار على (علیه السلام) به عموى خود عباس

ص: 116

فرمود: «آگاه باش که من مى دانم، آنان به زودى عثمان را به حکومت مى رسانند و او بدعتها و حوادثى پدید مى آورد. اگر زنده ماندى به یادت مى آورم؛ و اگر او را کشتند و یا از دنیا رفت، بنى امیه حکومت را بین خود دست به دست مى گردانند!»

راستى تا چه اندازه سخن عمربن خطاب و على بن ابیطالب (علیه السلام) درباره دوران عثمان درست بود؟

عثمان که به خلافت رسید با حوادث پیچیده بسیار دشوارى روبه رو شد. بنى امیه هم، به جاى اینکه به حل مشکلات عثمان یارى رسانند، بر دشوارى هایش افزودند، زیرا نیت پاکى نداشتند و نمى خواستند به اسلام خدمتى نمایند. علاوه بر این، آنان خلیفه را به خاطر خویشاوندى و نرمى و سازشکارى اى که در او بود، مورد سوءاستفاده و بهره بردارى قرار دادند و براساس تعصّب فامیلى، نفوذ شخصى، بازى با مصالح عموم، استخدام ارکان دولت در جهت منافعخود در زمینه حکومتى و مالى و تغییر برنامه هاى سوسیالیسم اسلامى به برنامه هاى سرمایه دارى خالص، عمل مى کردند. آنها مردم را به مثابه وسیله استفاده و سود درآورده مى نگریستند؛ در نتیجه سودطلبى رواج یافت، خلافت به سلطنت تبدیل شد و تمام امکانات این سلطنت به طور دربست در دست بنى امیّه و یاران و بندگان ایشان افتاد.

حادثه زیر از جمله حوادثى است که دیدگاه بنى امیه را، در عصر عثمان، نسبت به مردم و نظرشان را نسبت به دولت نشان مى دهد :

آغاز خلافت عثمان به گونه اى بود که پشت مردم را براى سوارى بنى امیّه آماده نمود. عثمان آنان را بر منصبها گمارد، زمینهاى دولتى را به آنها واگذار کرد و از منافع بنى امیه و یاران و دوستانشان به شدت حمایت نمود. او ثروت را طبق برنامه مخصوصى، به نفع ثروتمندان و علیه نظام طبقاتى که اسلام آن را درهم کوبیده بود، در اختیار آنان قرار داد. به طورى که متنفّذان به نحو بى سابقه اى از جهت مالى رشد نمودند و مردم هم در زیر یوغ و سنگینى بار آنان به ستوه آمدند.

هنگامى که در زمان عثمان، «ارمنستان» فتح شد، خمس آن را گرفت و همه را به مروان بن حکم -- که خویشاوند او بود -- هدیه کرد. مردم از این بدعت

ص: 117

برآشفتند. عبدالرحمن بن حنبل اشعارى در این باره گفته که دیدگاه مردم را مجسّم مى کند: «سوگند به خداى خالق بشر، که او چیزى را بیهوده نیافریده است. اما تو اى عثمان براى ما فتنه اى هستى که با آن آزموده شویم و یا در محنت باشیم. ابوبکر و عمر راه هدایت را به ما نشان داده و بیان کردند که فریبکارانه درهمى از ما نگرفتند و درهمى در راه امیالشان صرف ننمودند. تو به مروان،خمس شهرها را بخشیده اى، افسوس که روش تو چقدر از روش پیشینیان دور است!»

عثمان علاوه بر این، «فدک» را، که تمام میراث پدرى فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر بود و نیز صدهزار درهم از بیت المال را به مروان بخشید.

عبدالله بن خالد بن اسید اموى از عثمان صله خواست. عثمان بدون توجیهى براى زیاده روى در این گونه بخششها، چهارصد هزار درهم به او داد. وى به خویشاوند خود، حکم بن عاص که از دشمنان اسلام و از راندگان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، هدیه اى معادل صدهزار درهم بخشید.

در مدینه، بازارى بود به نام «نهروز» که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را وقف مسلمانان مستمند کرده بود؛ اما عثمان این بازار را به «حرث بن حکم» برادر مروان بخشید؛ در اطراف مدینه، سبزه زارها و چراگاههایى بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبکر و عمر آن را به چریدن حیوانات همه مسلمانان اختصاص داده بودند، اما عثمان آن را از دست مسلمانان و استفاده حیواناتشان گرفت و قرق کرد و مخصوص چریدن حیوانات بنى امیه قرار داد.

عثمان غنایم جنگى تمام آفریقا، از مصر تا «طنحه» را که ملک مسلمانان بود، بدون اینکه کس دیگرى را سهیم کند در اختیار عبدالله بن سرح قرار داد.

در همان روزى که دستور داده بود به مروان بن حکم صدهزار درهم بدهند، دستور داد به ابوسفیان نیز دویست هزار درهم بدهند. زیدبن ارقم مسئول بیت المال برآشفت و نزد عثمان آمد و در حالى که مى گریست کلیدهاى بیت المال را پیش عثمان گذاشت. عثمانپرسید: آیا به خاطر اینکه صله رحم نموده ام گریه مى کنى؟! زید پاسخ داد: به خدا سوگند، براى مروان، صد درهم هم زیاد بود! عثمان گفت: کلیدها را بینداز، کس دیگرى را پیدا مى کنیم!

ص: 118

او اموال فراوانى را که از عراق آمده، میان بنى امیّه پخش کرد. هنگامى که عثمان دختر خود، عایشه را به ازدواج حرث بن حکم درآورد، علاوه بر آنچه قبلا به او داده بود، صدهزار درهم دیگر به او بخشید و نیز یکى از شترهاى مالیات را که از ولایات آمده بود، به داماد جدیدش هدیه کرد. سپس اختیار گرفتن مالیات «قضاعه» را به او واگذار کرد که مبلغى متجاوز از سه میلیون مى گردید.(1)

عده اى از صحابه بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که در رأس آنها على بن ابیطالب (علیه السلام) بود، براى اعتراض، نزد عثمان رفتند. عثمان گفت: من قوم و خویش دارم. آنان گفتند: مگر ابوبکر و عمر خویشاوند نداشتند؟ عثمان پاسخ داد : ابوبکر و عمر سعى مى کردند که خویشان خود را از حقوق بیت المال محروم کنند، اما من مى کوشم که به اقوام خود کمک و بخشش نمایم! گفتند: به خدا سوگند، روش ابوبکر و عمر براى ما پسندیده تر از راه تو است!

متنفّذین از این گونه فرصت ها استفاده مى کردند و از حساب مردم بر ثروت خود مى افزودند «و حتى بسیارى از اوقات، این فرصت ها را خود عمدآ به وجود مى آوردند تا مردم را به این امور سرگرم ساخته و از مبارزه و مخالفت آنان جلوگیرى نمایند.»(2)طلحه پسر عبیداللّه در کوفه کاخ بزرگى ساخت که بنابر گفته مسعودى در مروج الذهب، پس از سیصد سال به نام «دارالطلحتین» معروف بوده است. درآمد کشاورزى طلحه، تنها از عراق، روزى هزار دینار بود؛ که بعضى آن را بیشتر برآورد کرده اند. مسعودى مى نویسد: این درآمد طلحه از ناحیه «کناس» بود؛ اما از ناحیه «سراة» بیش از این نقل شده است و در مدینه هم خانه اى شبیه به خانه عثمان بنا کرده بود.

عبدالرحمن عوف نیز خانه هایى بسیار وسیع ساخت که در هر خانه اسطبل بود و در هر اسطبلى صد اسب نگهدارى مى شد. هزار شتر و ده هزار گوسفند نیز داشت. ثروت نقدى او در حدود سه میلیون دینار بود.

ص: 119


1- . نهج البلاغه، ج 1، ص 98.
2- . صدرالدین شرف الدین، حلیف مخزوم، ص 173.

زیدبن ثابت پس از مرگش، آنقدر طلا و نقره باقى گذاشت که بنابر آنچه مسعودى آورده، شمش طلا و نقره را با تبر مى شکستند. و اموال فراوان منقول و غیرمنقولى برجاى گذاشت.

یعلى بن امیه به هنگام مرگش پانصدهزار دینار ثروت داشت و پولهاى زیادى از فقرا طلبکار بود و زمین هاى کشاورزى زیادى را به جاى نهاد.

مسعودى مى گوید: زبیربن عوام، در عصر عثمان، هزار بنده و هزار کنیز داشت؛ در بصره، کوفه، مصر، اسکندریه و هرجا که مى توانست، کاخهاى سربه فلک کشیده اى بنا مى کرد؛ اما از ثروت نقدى واسب و شتر او هر چه بگوییم کم است. مسعودى مى افزاید: «این موضوع جاى گفتگوى فراوانى دارد و ما اگر بخواهیم افرادى را که در دوران عثمان به ثروت رسیدند، یاد کنیم، بسیارند. عصر عمر این چنین نبود و باید گفت که دوران او، راه روشن و مسیر آشکارى بود!»کسى از طرفداران عثمان و بنى امیه نماند که ثروت زیادى را به نام ملت و حتى به قیمت فقر و بیچارگى آنان، نصیب او نسازد. این افراد آنقدر مال و ثروت ذخیره کرده بودند که مردم نظیر آن را جز در اختیار گروهى بسیار اندک ندیده بودند.

خود عثمان نیز شخصآ از این گونه ثروتها سهم بزرگى داشت. پس از قتل عثمان، مردم صد و پنجاه هزار دینار و هزار درهم پول نقد نزد خزانه دار او یافتند. قیمت املاک او در «حنین» و «وادى القرى» و سرزمینهاى دیگر به صدهزار درهم مى رسید. شتر و اسب فراوانى نیز از خود به جاى گذاشت.(1)

مردم جواهر و زیورآلاتى را که در زمان عمر از خزینه شاهان ایران آورده شده بود و در نور خورشید، همانند اخگرى فروزان مى درخشید، بر سینه دختران عثمان مى دیدند! بدین ترتیب مردم متوجه مى شدند که حقوقشان به صورت استهزاآمیز و در عین حال ترس آورى به صورت بلامنازع در اختیار خاندان حاکم قرار گرفته است.(2)

در مروج الذهب مسعودى درباره عثمان آمده است: «عثمان در نهایت سخاوت و بذل و بخشش بود... کارگزاران و بسیارى از مردم زمان او، به روش وى عمل

ص: 120


1- . رک: صادق عرجون، کتاب عثمان.
2- . حلیف مخزوم، ص 165.

مى کردند. عثمان در مدینه خانه اى ساخت که درهاى آن از چوب «ساج» و «عرعر» بود. در مدینه اموال و باغها و چشمه هایى را در مالکیت خود داشت.»

عثمان خویشان خود از بنى امیه را آزاد گذاشت تا فرمان بدهند،عزل و نصب کنند، ثروتها را جمع کنند و بخشش نمایند. در تمامى ارکان حکومت اسلامى، نفوذ کنند و زمینه هایى براى تأسیس دولت خود به وجود آورند. نخستین عنصر پلیدى که عثمان به او در کارها پناه مى برد، مشاور و وزیرش مروان بن حکم بود.

بدین ترتیب، سیاست مالى و ادارى عثمان و پیامدهاى آن، مردم را به صورت دو دسته متمایز درآورد که چنین تضاد طبقاتى، هیچ گاه در اسلام سابقه نداشت: یک دسته زمامداران و وابستگان آنان بودند که کارشان اندوختن ثروت و تجاوزگرى بود؛ دسته دوم توده مردم بودند که نصیبشان جز محرومیت و ستمکشى نبود.

سیاست سرمایه دارى خالص، پس از ابتکار عثمان، درباره امکان انتقال و تعویض اموال و زمین در میان افراد در هر نقطه اى از مناطق عرب که اقامت گزینند، گسترش پیدا کرد و در پى آن، خوشگذرانى و بى بند و بارى در میان ثروتمندان رایج شد.

طه حسین مى نویسد: «نتیجه سیاست مالى عثمان این شد که سرمایه هاى انباشته اى در عراق و مراکز دیگر به وجود آمد. کسانى که از طرح عثمان سود جستند، ثروتمندان قدرتمندى بودند که زمینها و املاک مالکین کوچک را خریدارى مى کردند. طلحه و مروان بن حکم املاکى را خریدند و بازار سودجویى در آن سال رواج پیدا کرد و خرید و فروش، قرض، مبادله و مضاربه گسترش یافت. این وضع تنها به عراق و حجاز منحصر نبود، بلکه شامل تمام شهرهاى اسلامى و سرزمین هاى فتح شده نیز گردید. در نتیجه، از یک طرف مالکیت هاى بزرگ زمین و اراضى کشاورزى وسیع پدید آمد و از طرف دیگر کارگران آزاد و بنده در آنها به کار گرفته شدند. بدین گونه در اسلام طبقه جدیدى به نام «پلوتوکراسى» به وجود آمد که علاوه بر ویژگى «اریستوکراسى» یعنى اشرافیت خانوادگى، امتیاز ثروت انباشته و طرفداران زیاد را نیز داشت.

ص: 121

نتیجه دیگر این بود که آنهایى که زمینهاى مناطق عربى و بخصوص حجاز را خریده بودند، به فکر استفاده از زمینهاى خود افتادند. به همین جهت، برده ها را به طور روزافزونى جلب نموده و به کار گرفتند. دیرى نپایید که سرزمین حجاز به صورت بهشتى از زیباترین بهشت هاى روى زمین، سرسبز و خرم و بارورتر از همه آنها درآمد. صاحبان زمین بسیار سود بردند و به دنبال این ثروت سرشار، خوش گذرانى و رفاه طلبى آغاز گردید. این تحول، در حجاز، مکه و مدینه و طائف، طبقه اریستوکرات بیکاره اى به وجود آورد که هیچ فعالیتى نمى کردند. تنها کارشان گردآورى بردگان بود و ثروتشان را در خوشگذرانى، وقت گذرانى و بى بندوبارى صرف مى کردند. خوشگذرانى و بى بند و بارى هنرنماییهایى در جامعه به دنبال داشت؛ آوازخوانى، موسیقى، رقص و شعرى که هیچ اثر مثبت و یا شادى آورى نداشت و تنها خوشگذرانى و گذران اوقات بیکارى و بیهودگى را مجسّم مى ساخت. هدف اصلى، لاابالى گرى و کارهایى بود که در نهایت به صورت عمیقى، غم و افسردگى را متوجه جامعه مى کرد.»

در کنار این طبقه خوشگذران بى درد، برده هایى مى زیستند که زندگى آنان در دست اربابان بود؛ در زندگیشان هیچ نوع سرگرمى بیهوده و نیز عواطف و احساسات یافت نمى شد و در کنار این دو طبقه، بردگان آزاد و آزادگان برده، طبقه محروم دیگرى با نهایت بدبختى و فلاکت به سر مى برد که در حجاز زمینى نداشت تا با ملکى در عراق مبادله کند و در عراق هم زمینى را مالک نبود تا در مقابل آن، زمینى را در حجاز خریدارى کند.

«نتیجه همه اینها این بود که، نظامى که عثمان با نظر خود و یا طرح مشاورین خود به وجود آورده بود، تنهانتایج سیاسى نداشت. این طبقه ثروتمند و خوشگذران بر مردم چیره شدند و آنان را به چند حزب و گروه تقسیم کردند که در نتیجه این پراکندگى، با یکدیگر بر سر قدرت به نبرد پرداختند. این سیستم نتایج اجتماعى اى هم در پى داشت. براساس این دگرگونى، نظام طبقاتى به اوج خود رسید و طبقه اشراف بزرگ به ثروتهاى متراکم و قدرتهاى وسیعى دست یافت.»

در سوى دیگر، طبقه مستمندان هم بودند که روى زمینها کار مى کردند و با دسترنجشان وسایل خوشگذرانى اشراف را فراهم مى ساختند. در میان این دو

ص: 122

طبقه که با هم فاصله فراوانى داشتند، طبقه متوسطى بود که عمده افراد جامعه را تشکیل مى داد. این طبقه، در شهرها زندگى مى کردند، با دشمن به نبرد مى پرداختند و از مرزها حفاظت مى نمودند و از مردم و ثروتهایشان دفاع مى کردند. بر سر جذب همین طبقه بود که اغنیا با یکدیگر به نبرد برخاستند و در نتیجه، آنان را به دسته ها و گروههاى مختلفى تقسیم نمودند.

«در بررسى تاریخ اسلام مى بینیم که نخستین مبارزه بین خود ثروتمندان رخ داده و آن گاه بین طبقه متوسط و این ثروتمندان به وجود آمده است. طبقه سوم، یعنى طبقه کارگرانى که روى زمین و جاهاى دیگر کار مى کردند بعدها خودنمایى مى کنند.»(1)

عرب در این هنگام، نمى توانست ببیند و بپذیرد که سودجویى بر زمامدارى غلبه کند و سیاست و حکومت آنان را در بر بگیرد، بلکه آنچه به آن عادت کرده بود، این بود که صاحبان قدرت، مصالح اجتماعى را بر منافع شخصى برترى دهند.

مسلمانان تحت تأثیر روش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عدالت و ایثار او قرار گرفته بودند و عادت داشتند که به زمامدار و حکومت از این جهت احترام گذارند که این حکومت متعلق به همه مردم بود، نه حکومت طبقه اى خاص و حکومت براساس عدالت بود نه ستم و حکومت کسانى بود که ملت را در برابر مشکلات زندگى یارى مى نمایند، نه کسانى که بارى بر دوش ملت مى نهند.

آشنایى آنان با این مفاهیم، به دست ابوبکر و عمر و یاور بزرگشان على بن ابیطالب (علیه السلام) که هنوز به خلافت نرسیده بود، صورت گرفت. بداقبالى عثمان بدین جهت بود که با این شیوه زمامدارى، بلافاصله بعد از عمربن خطاب به حکومت رسید. زیرا مردم هنوز از یاد نبرده بودند که عمر به مکه رفت و بازگشت و تمام خرج رفت و آمد او شانزده دینار شده بود. با وجود این به پسرش عبدالله گفت: ما در این سفر خیلى اسراف کردیم!

وقتى این سیاست عثمان بر مردم آشکار شد، آنان به هراس افتادند و بارها به او شکایت کردند و نارضایتى خود را از کارگزاران و عمال اموى او و افرادى که به شیوه آنان عمل مى کردند، اعلام داشتند. مردم علنآ به عثمان گفتند که

ص: 123


1- . صادق عرجون، عثمان، صص 109-105.

نمى توانند این سیاست و ستمگریهاى این استانداران و کارگزاران را تحمل کنند! گاهى عثمان از بعضى کارهاى خود اظهار پشیمانى مى کرد و به اعتراض شاکیان گوش فرا مى داد و به آنان وعده برکنارى عمّال و کارگزارانش را مى داد؛ اما خواسته اطرافیانش بر اراده او غلبه داشت و آنان به جاى خود مى ماندند و به غارتگرى، مصادره و شکنجه مخالفان خود و انتقام گرفتن از آنان ادامه مى دادند.بسیارى از اوقات، کارگزاران عثمان افرادى را که به شکایت پیش او رفته بودند، پس از بازگشت مى کشتند. و این کشتارها پس از آنکه عثمان به آنها وعده اصلاح امور را داده بود انجام مى شد. آنان که زنده مى ماندند، ستم نمایندگان عثمان را به وسیله اصحاب بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به گوش عثمان مى رساندند؛ یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها کمک مى کردند. عثمان نیز به ناچار تسلیم خواسته هاى آنان مى شد و فرمان مى داد والى جدیدى تعیین گردد و به جاى کارگزار ستم پیشه قبلى فرستاده شود؛ اما پیش از آنکه والى جدید براى تصدّى منصب خود عازم شود، پیکى نامه اى به والى معزول مى رساند که در آن، چنین امر مى شد که والى جدید را به محض ورود، به قتل برسانند. و نیز فرمان قتل شاکیان در آن آمده بود. والى سابق بر سر جاى خود مى ماند و به قتل شاکیان مى پرداخت و به ظلم و ستم خود ادامه مى داد. آرى این چنین، چرخ سیاست عثمان در جهت منافع متنفّذان گردش مى کرد. ملت تحت فشار قرار گرفته بود و گاهى خشم خود را در دل فرو مى خورد، و زمانى به اعتراض مى پرداخت. در این میان، شعر، تصویرگر وضع ستمدیدگان و بى بند و بارى و خوشگذرانى ثروتمندان بود!

در جامعه آن روز کسانى بودند که داراى صفاى وجدان، روشنایى دل و رسایى سخن و جایگاهى در دل مسلمانان بودند. اینان از رنجها و محنتها مردم و خوشگذرانى عده اى انگشت شمار سخت ناراحت و خشمگین بودند. به همین جهت با سیاست پلوتوکراسى که عثمان و بنى امیه و یارانشان در پیش گرفته بود، مبارزه مى کردند. مبارزه این گروه، مقدس و ارزشمند بود که پرده از تمامى هوسرانیها و هواها برمى داشت. آنها در عصر اشراف متنفّذان چه کردند؟!

ص: 124

سرکوب مخالفین

اشاره

ص: 125

سرکوب مخالفین

* اگر مردم اختلاف پیدا کردند، عمار با گروه حق است!

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

* یا امیرالمؤمنین: این غلام (یعنى عمار) مردم را علیه شما تحریک مى کند! اگر او را بکشى طرفداران او را سرکوب کرده اى!

مروان

* آسمان نیلگون و زمین تیره راستگوتر از ابوذر به خود ندیده است!

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

* درباره این دروغگو (یعنى ابوذر) مرا راهنمایى کنید. او را بزنم، زندانش کنم و یا به قتل برسانم؟ عثمان

دیدیم که یاران عثمان و درباریانش از بنى امیه و دیگر اشراف بودند و در رأس همه آنان مروان قرار داشت. آنان مسئول تمام خرابیها و زشتیها در حکومت وسیاست اقتصادى عثمان هستند. این مسئولیت به دوش شخص عثمان هم بود، زیرا او به این درباریان پناه برده و به بودن آنان رضایت داده بود و بنا به اراده آنان به کارى فرمان مى داد و یا از کارى باز مى داشت. درباریان عثمان، بر کارهاى او نظارت مى کردند و او هم مطیع و فرمانبر آنان بود.

على بن ابیطالب (علیه السلام) حقیقت و ماهیت عثمان و درباریان او را به گونه اى مجسم کرده که روشن تر و منطقى تر از آن نمى توان ترسیم کرد. زیرا على (علیه السلام) در مثال خود خلیفه سوم را نسبت به درباریانش همچون کسى فرض کرده که آب گلویش را گرفته و نمى تواند نان و آبى بخورد. کسى که آب گلویش را گرفته، چگونه ممکن است گلوى خود را با آب، که آخرین دواى گلو گرفتگان است، باز کند؟ على (علیه السلام) مى فرماید: «کسى که درباریانش فاسد شدند، همچون کسى است که آب گلویش را گرفته، اما اگر بجز آب، گلوى او را گرفته بود، ممکن بود که آب، گلوى او را باز کند.»

ص: 126

همان گونه که عثمان دست بنى امیه را در سوءاستفاده از نفوذ خود و اشراف و بزرگان را در انحصار منافع، احتکار و جمع اموال باز گذاشته بود، دست مستشاران خود را هم در کوبیدن آزادى صحابیان بزرگ مخالف و طرفداران و هواخواهان عدالت اجتماعى در میان مردم باز گذاشته بود و آنان را حمایت مى نمود. بسیارى از اوقات، خود شخصآ دستور شکنجه اندیشمندان آزاده را مى داد یا با مشورت و رأى مروان آنان را شکنجه مى داد. زیرا عثمان آزاداندیشان را دشمنان خود مى دانست؛ دشمنانى که مى خواهند وجود با برکتى چون مروان و برادرش حرث را از او جدا سازند!

عثمان در تمام کارهاى کوچک و بزرگ خود به نظر مستشاران اموى خود عمل مى کرد، تا آنجا که قربانى افکار آنان شد. زیرا بنى امیه، عثمان را به میل و یا بدون رضایت وى، در جهت اغراض خود به کار گرفته بودند و در کمین او نشسته بودند و به طور پنهانى علیه او گرد مى آمدند و در پى آن بودند که حکومت مسلمانان را نصیب کس دیگرى از بنى امیه کنند. تمام دوستان آنها نیز در این راه به آنها کمک مى کردند و هنگامى که انقلابیون مى خواستند عثمان را به قتل برسانند، خود و طرفدارانشان دست از یارى عثمان برداشتند و او را رها کردند!

عثمان خود را از افرادى که با مشورتشان کارها اصلاح مى گردید و خلافت بر حق استوار مى شد، دور کرده بود و به مشورت با افراد پلیدى مى پرداخت که به او مى گفتند اصلاح طلبان را شکنجه دهد. کسانى که تهمت دشمنى با خلیفه را به آنها مى زدند، در حالى که اصلاح طلبان نه دشمن عثمان بودند و نه با او دشمنى مى کردند!

هنگامى که مرد زشتکارى همانند مروان در دربار عثمان نفوذ دارد، براى کسانى همچون على بن ابیطالب (علیه السلام) جایى نیست! اگر رأى على (علیه السلام) در دستگاه عثمان و سیاست خلافت اثر داشت، مى توانست با روشن بینى و قدرت مملکت دارى خود، عثمان را از سیاست منفعت طلبانه و سازشکارانه دور سازد و حکومت را برپایه ثابت و شایسته اى استوار نماید، به طورى که منافع عمومى محفوظ باشد و ستمگرى از مردم برداشته شود.

ص: 127

نفوذ مروان در دستگاه عثمان به حدى بود که خود توطئه اى را ترتیب مى داد و جنایتى را مرتکب مى شد، آنگاه فورآ پیش عثمان مى رفت تا به او وانمود کند که على بن ابیطالب (علیه السلام) و صحابه بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند که علیه عثمان نقشه کشیده و مردم را بر ضد او مى شورانند و تنها راه ایجاد امنیت و سلامت حکومت را این مى دانست که عثمان، صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در رأس آنها على (علیه السلام) را به قتل برساند و زمام تمام امور را به بنى امیّه که از طایفه عثمان و نزدیکتر از دیگران به او هستند و براى حفظ قدرت او تعصّب بیشترى دارند، بسپارد!

در مجلس مشورتى که عثمان پس از بالا گرفتن فساد، براى اصلاح امور تشکیل داد، تنها امویان و طرفدارانشان را دعوت کرد؛ همان کسانى که صحابه و مردم از دست آنها به رنج بودند و شکایت داشتند. هنگامى که حاضران نظر خود را براى انجام اصلاحات بیان کردند، روشن شد که دسته اى مایلند اوضاع به همین صورت ادامه یابد تا بتوانند توطئه هاى خود را عملى سازند و فرصت بیشترى به دست آورند تا به مقاصد خود برسند. دسته دیگرى هم خواهان آن بودند که اصلاحات در جهت حفظ ریاست و نفوذ خودشان انجام گیرد، اما تمام اعضاى کنفرانس از دشمنان على (علیه السلام) و از کسانى بودند که از عدالت على علیه ستمگریشان و از راستگویى على (علیه السلام) در مقابل حیله گریشان و از زهد او در مقابل خوشگذرانى و بى بندوباریشان و از دمکراسى وى در مقابل حکومت اشرافیشان بیم داشتند. کافى است که بدانیم از جمله اعضاى این کنفرانس، معاویه بن ابى سفیان، مروان بن حکم و عمرو بن عاص بودند!

این گونه کارها هرگز موجب نمى شد که على (علیه السلام) از عثمان فاصله بگیرد و یا به او نزدیک شود. تمام تلاش او این بود که حکومت براساس عدالت باشد، هرچند عثمان و درباریانش در برابر على (علیه السلام) روش خصمانه اى در پیش گیرند. على (علیه السلام)، عثمان را تا آخرین ساعات زندگى اش نصیحت مى کرد که براساس عدالت رفتار کند تاکار حکومت سامان یابد. هنگامى که مردم علیه عثمان شوریدند، على (علیه السلام) ناگزیر شد که هم نسبت به مردم و هم نسبت به خلیفه ملایمت نشان دهد. به همین جهت موضع عثمان و بنى امیّه را نسبت به خود نادیده گرفت و نزد خلیفه رفت و به او گفت: «مردم پشت سر من هستند و درباره تو با من سخن گفته اند. به خدا سوگند که نمى دانم به تو چه بگویم. من

ص: 128

مطلب تازه اى ندارم که تو از آن باخبر نباشى و تو را به موضوعى راهنمایى نمى کنم که تو آن را ندانى. تو مى دانى آنچه را ما مى دانیم. پیش از تو چیزى به دست نیاورده ایم که به تو خبر 8نداده باشم. سخنى پنهانى نداریم که آن را به تو ابلاغ کنیم. مطلب تازه اى در اختیار ما نیست. تو شخصآ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدى و سخنانش را شنیدى و افتخار مصاحبت آن حضرت را داشتى و داماد او شدى. نه ابوبکر در عمل به حق و کار خیر سزاوارتر از تو بود و نه عمر. تو از جهت خویشاوندى به رسول خدا نزدیکترى. تو در دامادى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به جایى رسیدى که آنان نرسیدند.

اى عثمان! درباره خود از خدا بترس. هدف، خارج ساختن تو از گمراهى و نادانى نیست، زیرا راه روشن و آشکار است. اى عثمان، تو مى دانى که بهترین بندگان در نزد خدا، زمامدار عادلى است که خود هدایت شده باشد و مردم را هدایت کند؛ و بدترین بندگان در پیشگاه خدا رهبر ستمگرى است که خود گمراه باشد و دیگران را به گمراهى بکشاند. من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مى فرمود: «یؤتى یوم القیامة بالامام الجائر و لیس معه نصیر و لا عاذر، فیلقى فى جهنم» (روز قیامت رهبر ستمگر را مى آورند، که نه یاورى دارد و نه عذرخواهى. آنگاه او را در جهنم مى افکنند.)

عثمان در مقابل منطق حکیمانه على (علیه السلام) نتوانست حرفى بزند، تنها عذرش این بود که اگر صله رحم انجام داده، کار بدى نکرده و اگر به خویشاوند خود کمک نموده، کار زشتى انجام نداده است!

بارى حق و باطل و خیر و شر به هم آمیخت. بنى امیّه به زشتکاریهاى خود افزودند و عثمان هم تسلیم آنها بود. على (علیه السلام) پس از اینکه به حکومت رسید، مختصرآ به اوضاع زمان عثمان اشاره کرده، مى فرماید: «استأثر فاساء الاثرة» (سودطلبى را روش خود ساخته و در سودجویى راه بدى را پیش گرفته بود.) و درباره خویشاوندان اموى عثمان، فرمود: «وقام معه بنو امیّة یخضمون مال الله خضمة الابل نبتة الربیع» (به همراه او بنى امیّه به پا خاستند و همچون شتران گرسنه که علفهاى بهارى را مى بلعند، بیت المال را مى بلعیدند.)

بدین گونه بود که بنى امیه و همراهانشان زمینه سرنوشت حتمى کارشان را که قتل عثمان در راه منافع آنان بود، فراهم کردند. این سرانجام، از «نائله» همسر

ص: 129

عثمان پنهان نبود. او مى دانست که على بن ابیطالب (علیه السلام) پاکترین نیّت، بیشترین اخلاص، خردمندانه ترین روش و بهترین راهنمایى را دارد. هنگامى که او از عثمان درخواست مى کرد که با على (علیه السلام) مشورت نماید و به نظرش عمل کند، اطرافیان زشتکار عثمان دورش را مى گرفتند و عکس آن را به او تلقین مى کردند و مى گفتند: به سخن زنان گوش نکن، زیرا نظر آنان سست است.

یک بار مروان به عثمان گفت: «به خدا سوگند، ادامه دادن به گناهى که براى انجام آن از خدا طلب بخشش نمایى، زیباتر از توبه اى است که با ترس انجام دهى.»

به اعتراف شخص مروان در سیاست دستگاه خلافت، خطا وجود داشته است، ولى وجود این خطا بهتر و زیباتر از توبه بود و نیز نباید پندى به گوش عثمان مى رسید، مگر اینکه از زبان مروان بیرون آید. مروان هم همیشه در گفتگو با مردم از طرف عثمان سخن مى گفت و به نام عثمان مردم را شکنجه مى کرد و بر زشتکاریهاى خودمى افزود. تنها چند جمله از سخنان مروان براى برافروختن آتش شورش علیه عثمان کافى بود. روزى مروان به افرادى که خانه عثمان را محاصره کرده بودند گفت: چرا اینجا گرد آمده اید؟ مثل اینکه مى خواهید سلطنت را از دست ما بیرون آورید؟!

در این سخن، بار دیگر حقیقت مروان و بنى امیّه، در زمان خلافت عثمان، روشن مى گردد. از نظر مروان، فقط باید مردم را چپاول کرد؛ اما حق خواهى، آرزوى حکومت عادلانه، جلوگیرى از چپاول، اجراى حدود بر ستمگران و کسانى که حقوق مردم را به بازیچه گرفته اند، یعنى همه درخواستهاى مردم ابدآ در روح و زبان او تأثیر نداشت و آن را مهم نمى شمرد. از نظر مروان، خلافت، سلطنت و پادشاهى است، نه توجه به احوال ملت و محافظت از رسالت. بدین گونه، خلافت، سلطنتى است که در خاندان بنى امیّه پدید آمده که مدتها در انتظار آن بودند، تا بار دیگر به وسیله خلافت، شکوه از دست رفته خود را باز گردانند. بنابراین چرا مردم اطراف خانه عثمان جمع شده و مى خواهند قدرت را از مروان بگیرند؟!

ص: 130

تمام کسانى که به مبارزه پاک و مقدسى علیه شیوه زمامدارى و سیاست اقتصادى بنى امیّه برخاسته بودند، مورد خشم عثمان واقع شدند و این خشم در اثر نفوذ مروان بن حکم و افراد ذى نفوذ دیگرى چون او بود.

عبداللّه بن مسعود، از صحابه بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. براى اینکه فشارهاى بنى امیّه بر ابن مسعود و میزان تأثیر آن در روحیه مردم را بدانیم، لازم است به طور خلاصه مرورى بر زندگى او کنیم :

عبداللّه بن مسعود از نخستین افرادى است که به اسلام گروید و حتى گفته شده است که ششمین فردى بود که مسلمان شد. در هجرت اوّل به حبشه، همراه مسلمانان به این سرزمین دور رفت و در هجرت دوم به مدینه نیز حضور داشت. او همیشه در کنار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داشت و از افراد بسیار مورد توجه و علاقه پیامبر بود و به خاطر شایستگى، راستگویى، درستکارى و ایمان وى به او احترام مى گذاشت. مسلمانان صدر اسلام وى را از جمله علماى بزرگ مى دانستند. به این جهت عمر در دوران خلافتنش او را علیرغم نیازى که به وجودش در مدینه داشتند به کوفه فرستاد تا معلّم و راهنماى مردم باشد. عمر هنگام اعزام او به مردم کوفه نوشت: «من عبداللّه بن مسعود را براى راهنمایى و تعلیم و تدبیر کارهاى شما فرستادم و شما را در این نعمت برخود مقدّم داشتم. تعالیم دین را از او بیاموزید!»

گروه بسیارى از مردم کوفه از ابن مسعود دانش آموختند و همواره عده اى شاگرد در کنار او بودند که از وى دانش فراگرفته و پیرویش مى کردند. تعداد شاگردان ابن مسعود فراوان شد و مقامشان تا آنجا بالا رفت که سعیدبن جبیر درباره آنان گفت: یاران عبداللّه بن مسعود چراغهاى این آبادى (یعنى کوفه) بودند!

مسلمانان به علم فراوان او اقرار داشتند، تا جایى که او را مرجع اجتهاد و فتواى مردم کوفه قرار داده بودند و در زمان عمر بجز عبداللّه بن مسعود به کس دیگرى مراجعه نمى کردند.

ابن مسعود، در تفسیر قرآن همشأن عبداللّه بن عباس بود، که مقام علمى آن دو پایین تر از مقام علمى على بن ابیطالب (علیه السلام) قرار داشت. ابن مسعود در زمینه

ص: 131

تفسیر قرآن شاگردانى داشت که مشهورترین آنان: «قتادة ابن دعامه سدوسى» و «مسروق بن اجدع» هستند.

در قرن اول و دوم هجرى «مکتب رأى» در عراق مشهور شد. عده اى از «تابعین» و تابعین آنها پیرو این مکتببودند که از جمله آنان حسن بصرى است. عبداللّه بن مسعود در ایجاد امواج فکرى آزادى که بعدها این مکتب را پدید آورد، اثر بزرگى داشته است، زیرا او مخالف جمود فکرى در شاگردانش بود و همین مخالفت او روح استقلال فکرى و پیروى از اندیشه صحیح را در آنان به وجود آورد. بعضى از محقّقین ابن مسعود را یکى از ارکان معتزله مى دانستند. به این دلیل که او معتقد به آزادى رأى و حسن و قبح عقلى بوده است.

به هر حال، عبداللّه بن مسعود در زمان خود از بزرگترین شخصیتهایى بود که در مناطق اسلامى نفوذ فراوانى داشت. او از صحابه برجسته پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار مى رفت که در دل مسلمانان جا داشت و مسلمانان منزلت او را نزد پیغمبر اسلام مى دانستند.

حالا باید دید که عثمان با این صحابى بزرگ رسول خدا چه کرد؟

ابن مسعود از کسانى بود که در زمان عثمان بدون ترس و تردید به مبارزه علیه بنى امیه به پاخاست و مخالفت خود را آشکار نمود و هر روز جمعه در کوفه مى گفت: «بدترین چیزها نوآوریهاى تازه است. و هر تازه اى بدعت است و هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش است.»

هدف ابن مسعود اعتراض به عثمان و بدعتهاى او بود. بدعتهایى که نه در خدمت مسلمانان که در خدمت بنى امیه و متنفّذان و سرمایه داران به کار گرفته مى شد. از جمله سخنانى که ابن مسعود در کوفه مى گفت این بود: «ما یزن عثمان عنداللّه جناح ذباب» (عثمان در نظر خدا به اندازه بال پشه اى ارزش ندارد.)(1)

سخنان ابن مسعود درباره عثمان فراوان است. ولیدبن عقبه، نماینده عثمان از سخنان او خشمگین شد. ولید شخص ناپاک و بى بند و بارى بود که عثمان او را به فرماندارى کوفه گماشت، زیرا ولید برادر مادرى عثمان بود. اما مردم کوفه و عموم مسلمانان از این کار راضى نبودند.

ص: 132


1- . رک : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 291.

ولید نامه اى براى عثمان نوشت و درباره افکار و سخنان ابن مسعود نظر او را خواست. عثمان در پاسخ نوشت: ابن مسعود را نزد من بفرست. نقل شده موقعى که او از کوفه عازم مدینه بود، مردم به بدرقه او رفتند و به وى گفتند: «باز گرد، ما از عثمان در مورد تو بیم داریم.» و ابن مسعود در پاسخ آنها گفت: «کارى است که به زودى خواهد شد!»

ابن مسعود شب جمعه وارد مدینه شد. موقعى که عثمان از آمدن او باخبر شد، مردم را در مسجد جمع کرد و گفت: «اى مردم. دیشب حیوانکى وارد مدینه شده است! (مقصود او ابن مسعود بود)...» ابن مسعود که در پاى منبر عثمان بود به او اعتراض کرد؛ عایشه و عده اى از مردم نیز به این سخن اعتراض کردند، اما عثمان به مأمورین و نوکران خود فرمان داد که ابن مسعود را از مسجد خارج سازند. مأمورین او را گرفته و کشان کشان و با وضع ناراحت کننده اى از در مسجد بیرون انداختند و پس از این، آنقدر او را به زمین کوبیدند که با استخوانهایى شکسته به خانه اش بردند.

عثمان در توهین به این صحابى بزرگوار به شکستن استخوانهاى او بر در مسجد اکتفا نکرد، بلکه در پى آن حقوق او را قطع کرد و کار انتقامجویى را به جایى رسانید که عیادت مردم از ابن مسعود در بستر بیمارى را منعکرد. دیرى نپایید که ابن مسعود درگذشت. عماربن یاسر بر او نماز خواند و او را مخفیانه به خاک سپرد. عثمان از این امر باخبر شد و سخت خشمگین گردید.

از جمله کسانى که مورد خشم عثمان و سایر امویها قرار گرفت، عمار یاسر است. او از افراد برجسته تاریخ عرب بود که ارزش انسان و اخلاق شایسته را مجسم مى کرد.

پیامبر گرامى (صلی الله علیه و آله و سلم) ارزش عمّار و صفات شایسته و بزرگ او را مى دانست و او را آن چنان که شایسته آن بود ستایش کرد. از جمله سخنانى که درباره عمار فرمود، این جمله است: «اگر مردم اختلاف کنند فرزند سمیّه (عمار) با گروه حق است!»

مردم در آغاز اسلام، اختلافات بسیارى کردند؛ اما عمار همیشه به همراه و در کنار على بن ابیطالب (علیه السلام) بود! نظر على (علیه السلام) درباره عمار، همچون نظر پیامبر

ص: 133

(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. مسلمانان، عمار را بسیار عزیز مى داشتند و بنى امیه و همراهانشان با عمار دشمن بودند.

نخستین اعتراضى که عمار به عثمان نمود، این بود که مى گفت : «او بیت المال را در اختیار اغنیا قرار داده است.» عمار بارها پیش عثمان رفت و او را نصیحت کرد که در میان مردم روش درست و عادلانه اى را در پیش بگیرد، دست از تعصّب فامیلى بردارد و خانواده و خویشان خود را بر مردم چیره نسازد. اما عثمان، عمار را همچون دیگر اصلاح طلبان خوار و ذلیل ساخت!

نقل شده است که در بیت المال مدینه، صندوق جواهرى قرار داشت که عثمان از آن نیز خویشانش را بى نصیب نگذاشته بود. مردم به اعتراض و حمله پرداختند و آنقدر سخنان تند بیان داشتند که عثمان خشمگین شد و بر منبر رفت و گفت: ما نیازهاى خود را از بیت المال بر مى داریم، هر چند که عدّه اى ناراحت شوند و بینى شان به خاک مالیده شود! على بن ابیطالب (علیه السلام) فرمود: در این صورت مانع تو از این کار مى شوند و میان تو و بیت المال فاصله مى اندازند! عماربن یاسر گفت: خدا را گواه مى گیرم که اولین کسى خواهم بود که با این روش مخالفت کنم!

عثمان روبه عمار کرد و گفت: اى پسر یاسر. آیا آنقدر جرأت پیدا کرده اى که با من مخالفت مى کنى؟! او را دستگیر کنید.

بلافاصله مروان بن حکم میان عثمان و عمّار قرار گرفت و رو به عثمان نموده، گفت: یا امیرالمؤمنین، این بنده، مردم را علیه تو تحریک مى کند، اگر تو او را بکشى پشتیبانان او را ترسانده اى!

عثمان بلافاصله هم رأى مروان شد و عصاى خود را برداشت، و عمار را به سختى کتک زد. غلامان عثمان و افرادى از بنى امیّه که حضورداشتند به یارى عثمان برخاستند و عمار را روى زمین کشیدند و کتک فراوانى به او زدند...

عثمان هم براى افزایش تحقیر و ذلت بیشتر عمّار، لگدهاى فراوانى به او زد. دست از او بر نداشتند تا اینکه او را لگدکوب کردند، شکمش را پاره کردند و او را در زیر باران، باد، سرما و تگرگ رها نمودند. او در این حال میان مرگ و زندگى و یا نزدیک به مرگ بود.

ص: 134

از صحابه بزرگ و از کسانى که عثمان و امویان به او آزار فراوان رساندند مصلح کبیر، ابوذر غفارى یکى از پرچمداران آزادى و عدالت در تاریخ است. او دوست فقرا و مستضعفین بود. ابوذر انقلابى حق خواه، یاورعلى بن ابیطالب (علیه السلام) و سرکرده شیعیان او بود.

اینک نمونه مختصرى از تاریخ زندگى این مرد کم نظیر را که از بزرگان جهان بود بیان مى کنیم تا حقیقت مخالفان سیاست عثمان و نیز روش بنى امیه در عهد عثمان آشکار گردد.

گرچه ابوذر از بزرگان قبیله غفار به شمار مى رفت، ولى در دوران جاهلیت فقیر بود. وقتى که خبر رسالت پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و خبرهاى دعوت اسلامى آن حضرت را شنید، با عباى وصله دارى که به تن داشت، وارد مکه شد. ابوذر در محله هاى مکه آنقدر گشت تا خسته شد. از عمامه خود بالشى ساخت و جایى در کنار کعبه روى زمین دراز کشید. على بن ابیطالب (علیه السلام) از نزدیک وى گذشت و به رحم آمد، زیرا وضع ظاهرى ابوذر خبر مى داد که فقیر غریبى است که کسى را نمى شناسد و از مردم هم کسى او را نمى شناسند. على (علیه السلام) با ابوذر سخن گفت و او را به خانه خود دعوت کرد. پس از آن او را به منزل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برد. ابوذر اسلام را پذیرفت و او پنجمین فردى بود که مسلمان شد.

ابوذر آنقدر اخلاص و جرأت داشت که در کنار کعبه مى ایستاد و هنگامى که قریش، دشمنان رسالت، در آنجا جمع شده بودند، خدایانشان را تحقیر مى کرد و آنان را بدون ترس و وحشت به آیین تازه دعوت مى نمود. سایر مسلمانان در آن هنگام چنین جرأت و شهامتى را در مقابل قریش نداشتند!

قریشیان به او حمله کردند و پس از ضرب و شتم فراوان، بدن مجروحش را که خون از آن جارى بود و از شدت جراحت سست شده بود، بر زمین افکندند.

ابوذر به برکت دانش فراوان و اندیشه روشنش و عشق به اصلاح و طرفدارى و دفاع از فقرا و مستضعفین، از نزدیکترین یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بود.

ابوذر همان گونه که مورد اعتماد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، مورد اعتماد مردم نیز قرار داشت. یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به او احترام مى گذاشتند و از او تجلیل مى کردند. على (علیه السلام) مقام ابوذر را چنان بالا برد که درباره او فرمود: «انه رجل و عى علمآ

ص: 135

عجز عنه الناس» (ابوذر مردى است که آنقدر علم اندوخته که دیگر مردم از دریافت آن ناتوانند.)

هنگامى که زمامدارى مسلمانان به عثمان رسید، این مسئله براى ابوذر گران آمد! زیرا چگونه در حالى که در میان مسلمانان، خلافت حقِ على بن ابیطالب (علیه السلام) آن عالم عادل زاهد است! خلافت به عثمان برسد و على تنها به این خاطر که اهل آشوب نبود به حکومت نرسد.

چندى نگذشت که ابوذر دید مردم در فقر و بدبختى زندگى مى کنند، در حالى که بنى امیّه آریستوکراتهایى هستند که در ناز و نعمت به سر مى برند. و نیز دریافت که عثمان حقوق مردم را زیر پا گذارده و همه چیز را به خود و خاندانش اختصاص مى دهد.

ابوذر به همه آنان اعتراض کرد که چرا ثروتها را روى هم انباشته و احتکار مى نمایند؟ چرا در حالى که توده مردم با شکم گرسنه روى خاک مى خوابند، آنها غرق در خوشگذرانى و بى بند و بارى شده اند؟! ابوذر خشم خویش را علیه این روش و سیاست زشتى که بنى امیه در پیش گرفته بودند، آشکار ساخت. روشى که به ثروت مرفهین مى افزود و بیچارگان را به مرگ ناشى از گرسنگى مى کشاند؛ جامعه را به دو طبقه متفاوت و متضاد تقسیم مى نمود. او فریاد اعتراض برداشت و خطاب به مردم گفت :

«اى عثمان کارهاى تازه اى از تو سر زده که ما با آن آشنایى نداریم. به خدا سوگند، آنچه تو مى کنى نه در قرآنیافت مى شود و نه در روش پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم). به خدا سوگند، مى بینم که نور حق خاموش مى گردد و باطل زنده مى شود. سخن راست تکذیب مى شود و سودطلبى دور از پرهیزکارى رواج مى یابد! اى ثروتمندان! با فقرا مساوات و همراهى کنید، به آنان که طلا و نقره را انبار مى کنند و در راه خدا انفاق نمى نمایند هشدار ده، که با آهن گداخته پیشانى، پهلو و پشتشان داغ مى شود!

پرده هاى حریر آویزان ساخته اید، متکاهاى دیبا فراهم آورده اید و براى خوابیدن به پشمهاى نرم خو گرفته اید، اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روى حصیر مى خوابید. غذاهاى رنگارنگى در اختیار شماست ولى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حتى با نان جو سیر نمى گردید!»

ص: 136

تلاش ابوذر این بود که حق طبقه محروم را از طبقه حاکم ستمگر بگیرد و فقرا را تحریک کند که با زور، حقوقشان را باز گیرند. مردم را تحریک مى کرد که نیازمندى را از جامعه برطرف سازند و فقر را ریشه کن کنند.

او مى گفت: فقر ریشه رذالت و دشمن فضیلت است. ابوذر این کلمات را مرتب تکرار مى کرد: «عجبت لمن لا یجد القوت فى بیته کیف لایخرج على الناس شاهرآ سیفه» (من تعجب مى کنم از مردمى که در خانه شان غذایى نیست و با شمشیر کشیده، خروج نمى کنند.) و «وقتى فقر به سرزمینى راه یافت کفر به او مى گوید: مرا با خود ببر!»

ناراحتى ابوذر از سودطلبى بنى امیّه به جایى رسید که حجاز را ترک کرد و به شام رفت تا از نزدیک شاهد اسراف و بى عدالتى عثمان ومروان نباشد. اما در شام از معاویه کارهایى دید که اعمال عثمان و مشاورین او در مقابل آن ناچیز مى نمود. دید که دست معاویه در اموال بیت المال و دارایى مردم باز است و دسترنج مردم و زندگیشان در اختیار اوست! این وضع به خشم و آتش اعتراض ابوذر افزود. هنگامى که معاویه کاخ سبز (الخضراء) را در شام ساخت، ابوذر به معاویه پیغام فرستاد: «یا معاویه، ان کانت هذه من مال اللّه فهى الخیانه و ان کانت من مالک فهى الاسراف» (اى معاویه، اگر این کاخ را از مال خدا و بیت المال مسلمین ساخته اى خیانت کرده اى و اگر از اموال خود ساخته اى، اسراف نموده اى.)

بدیهى است که بنى امیّه از چنین مرد آزاده اى راضى نبودند و نمى توانستند وجود او را در میان مردم تحمّل کنند. مروان سعى مى کرد با تحریک عثمان، از وجود ابوذر آسوده گردد و سرانجام عثمان به معاویه فرمان داد که ابوذر را «تأدیب» نماید! معاویه هم ابوذر را از مجلس خود بیرون کرد و مردم را از نشست و برخاست با او بازداشت و به ابوذر چنین جمله عجیبى را گفت: «اى دشمن خدا. مردم را علیه ما تحریک مى کنى و هر عملى که دلت مى خواهد انجام مى دهى! اگر من مى توانستم بدون اجازه امیرالمؤمنین یکى از اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشم، تو را مى کشتم.»

ابوذر پاسخ داد: «من نه دشمن خدا هستم و نه دشمن پیامبر او (صلی الله علیه و آله و سلم). بلکه تو و پدرت هر دو دشمن خدا و پیامبرید. به ظاهر اسلام آوردید، اما در دل کافرید

ص: 137

و کفرتان را پنهان نمودید؛ تو شخصآ بارها مورد لعن پیامبر خدا قرار گرفته اى و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را نفرین کرده که هیچ گاه از غذا سیر نشوى!»

ابوذر از تهدیدها و هشدارهاى معاویه بیمى به خود راه نداد، بلکه جنبش اصلاح طلبانه خود در شام را پى گرفت و عزم راسخ او در این کار، معاویه را به وحشت افکند و خواب را از چشم او ربود. متنفّذان و ثروتمندان شام، همچون دوستان مدینه اى خود از سخنان و فعالیتهاى ابوذر سخت نگران و بیمناک شدند و به خاطر اموالى که به غارت برده بودند، از ابوذر و تبلیغاتش بیمناک شدند. آنان مى ترسیدند که نفوذ مستمندان و طبقه محروم افزایش یابد. بدین سبب، چاره را این دیدند که ابوذر از شام برود تا زبانش از شمردن ننگهایشان باز ایستد. آنان فردى به نام «جندب بن مسلمه فهرى» را نزد معاویه فرستادند. او با لحن یک نصیحتگر دلسوز و بنده اى امین گفت: «ابوذر، شام را برعلیه شما به طغیان مى کشاند اگر به شام احتیاج دارى، ملت آن را حفظ کن!»

معاویه به این فکر افتاد که ابوذر را بکشد ولى از خشم مردم هراسید، زیرا به قول حسن بصرى: «معاویه اگر نسبت به کسى کینه اى داشت، شمشیر خود را غلاف نمى کرد و اگر ابوذر، آن مرد بزرگ را به قتل نرسانید، فقط به خاطر ترس از اعتراض مسلمانان بود و برخلاف آنچه ادعا مى شود، در این باره ترسى از عثمان نداشت!»(1)

معاویه نامه اى به عثمان نوشت و درباره ابوذر از او نظر خواست، عثمان به او پاسخ داد :«ابوذر را بر مرکبى سخت و چموش سوار کن و به همراه پیک تندروى نزد من بفرست.»

معاویه به دستور عثمان عمل کرد. ابوذر را با شترى چموش و وحشى و بى جهاز به همراه چند نفر افراد خشن و بى رحم به سوى مدینه حرکت داد. هنوز ابوذر به مدینه نرسیده بود که چوب جهاز شتر، ران او را مجروح کرد و کمرش از پیمودن راه طولانى دمشق تا مدینه شکست. مأمورین سنگدل و بى رحم که شتر را مى راندند در این راه طولانى به ابوذر اجازه ندادند که حتى از

ص: 138


1- . ابن بطال مى نویسد: «ارتش معاویه، تحت تأثیر سخنان ابوذر قرار گرفته، به سوى اوگرایش پیدا کرده بود، از این رو از ادامه توقف او در شام، وحشت داشت.» (عمدة القارى،تألیف عینى، ج 4، ص 291، به نقل از الغدیر، ج 8، ص 338) م.

شتر پیاده شود و دمى از گرما و خستگى استراحت کند، روز و شب راندند تا به مدینه رسیدند.

ابوذر با بدنى کوفته و تنى مجروح به نزد عثمان برده شد. عثمان در همین حال به ابوذر گفت: تو بودى که چنین و چنان کردى!

ابوذر گفت: ترا نصیحت کردم و خیانتکارم پنداشتى، به رفیقت (معاویه) نصیحت کردم، او نیز به من بدگمان گردید.

عثمان گفت: دروغ مى گویى. تو مى خواهى فتنه راه بیاندازى، تو مردم شام را ضد من شوراندى!ابوذر به آرامى و مهربانى و اعتماد گفت: اگر روش رفیقان خود (ابوبکر و عمر) را پیش گیرى، آن وقت هیچ کس به تو اعتراضى نمى کند!

عثمان گفت: اى بى مادر، این کارها به تو مربوط نیست.

ابوذر پاسخ داد: به خدا سوگند، انگیزه اى غیر از امر به معروف و نهى از منکر ندارم.

گفتگو بین عثمان و ابوذر به طول انجامید و در همه این مدت ابوذر راجع به هوسرانى عثمان و نافرمانى وى نسبت به اوامر خداوند، سخن مى گفت. اینجا بود که فریاد عثمان بلند شد و به افرادى که در مجلس او بودند گفت: «بگویید که با این پیر دروغگو چه کنم؟! او را تازیانه بزنم؟! زندانى کنم؟ و یا به قتلش برسانم؟ یا از سرزمین مسلمانان تبعیدش کنم؟ زیرا او میان مسلمانان اختلاف انداخته است.»

على بن ابیطالب (علیه السلام) که در آن مجلس حضور داشت، سخت ناراحت شد. برایش گران آمد که عثمان درباره مصلح بزرگ و صحابى جلیل پیامبر آن هم با آن حال پیرى و ناتوانى، گستاخى کند. على (علیه السلام) روبه عثمان کرد و فرمود: اى عثمان، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مى فرمود: «ما اظلت الخضراء و لا اقلت القبراء من ذى لهجة اصدق عن ابى ذر!» (آسمان نیلگون و زمین تیره کسى راستگوتر از ابوذر به خود ندیده است!)

عثمان، ابوذر را تحت فشار گذاشت و مردم را از تماس و گفتگو با او منع کرد. سپس به فکرش رسید که دل ابوذر را با روش خاص اموى به دست آورد. به همین منظور، دویست دینار براى او فرستاد تا به خاطر فقرش به او کمک

ص: 139

نموده باشد. اما ابوذر به فرستاده عثمان گفت: «آیا عثمان به همین مقدار که براى من فرستاده به مسلمانان دیگر هم داده است؟» نماینده عثمان گفت: نه! ابوذر گفت: «من هم یکى از مسلمانانم، از آنچه دیگران هم بهره ببرند، من بهره خواهم برد.» سپس پولها را به عثمان بازگرداند! در این وقت در خانه ابوذر تنها دو نان جوین خشک وجود داشت!

عثمان، ابوذر را به جلادانش سپرد و بعد دستور داد که او را به بیابان خشک و سوزان «ربذه» که نه انسانى در آنجا زندگى مى کرد و نه حیوانى در آن وجود داشت و فقط درختان وحشى (عَبَب) به چشم مى خورد، تبعید نمایند.

زمان تبعید ابوذر که فرارسید، عثمان براى اهانت و آزار بیشتر دستور داد کسى با او سخن نگوید و او را بدرقه نکند. تنها پنج نفر جرأت یافتند با عثمان مخالفت کنند و ابوذر را بدرقه نمایند که عبارت بودند از: على بن ابیطالب (علیه السلام)، عقیل برادر حضرت، حسن و حسین (علیهما السلام) و عماربن یاسر.

تبعید ابوذر زیر نظر مروان بن حکم، سرچشمه جنایت و زشتى، انجام گرفت. مروان دستور عثمان را درباره جلوگیرى مردم از سخن گفتن و وداع نمودن با ابوذر و یا خداحافظى با همسر و فرزندانش، اجرا کرد. ولى گستاخى را به جایى رسانید که خواست على (علیه السلام) و همراهان وى را نیز از بدرقه نمودن ابوذر بازدارد، اما على (علیه السلام) از جسارت مروان سخت خشمگین شد و نهیبى بر او زد و با تازیانه بر سر اسب او کوفت و فرمود :

«دور شو. خدا تو را به آتش جهنم بیفکند!» سپس رو به ابوذر کرد و در حال تودیع خطاب به او فرمود :

«اى ابوذر! تو به خاطر خدا خشمگین شدى، پس به آن کس که به خاطر او خشم نمودى، امیدوار باش؛ آنان، براى دنیایشان از تو مى ترسیدند و تو براى دینت از آنها مى ترسیدى. آنچه را که به خاطر آن از تو ترسیدند به آنها واگذار، و آنچه را که به خاطر آن از آنان مى ترسى با خود حفظ کن. آنان چقدر نیازمند آن اند که ایشان رااز آن منع کردى و تو چقدر بى نیازى از آنچه به تو ندادند! به زودى مى دانى که چه کسى سود برده است! اگر آسمانها و زمین به روى بنده اى بسته شود ولى بنده راه تقوى و پرهیزکارى در پیش گیرد، خداوند براى او راه نجات قرار مى دهد! با چیزى جز حق اُنس مگیر و از چیزى جز باطل مهراس!

ص: 140

اگر تو دنیاى آنان را مى پذیرفتى، تو را دوست مى داشتند و اگر چیزى از مال دنیا را براى خود اختصاص مى دادى به تو امان مى دادند!»

آنگاه على (علیه السلام) به عقیل و عمار فرمود: «با برادرتان وداع کنید!» و به فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) فرمود: «با عموى خود خداحافظى نمایید!»

داستان تودیع، به گوش عثمان رسید و نسبت به على (علیه السلام) خشمناک گردید!

در اینجا انسان از خود مى پرسد -- و حق دارد که بپرسد -- چرا على (علیه السلام) در مقابل چنین ظلمى که به ابوذر سردمدار بزرگ شیعیان انقلابى او و مصلح تلاشگر خستگى ناپذیر در راه کسب حقوق ملت مى رسید، ساکت ماند؟! مگر على (علیه السلام) نمى توانست عثمان را از تبعید ابوذر باز دارد؟ مگر نمى توانست آتش انقلاب را علیه بنى امیه شعله ور سازد؟ على در میان مسلمانان نفوذ داشت و حرفش را مى پذیرفتند. راستى دلیل او بر این سکوت چه بود؟!

در پاسخ این سؤالاتى که در فکرم نقش مى بندد -- چنان که که این سؤالات به فکر دیگران هم مى رسد -- باید بگویم: اینجا دو مطلب وجود دارد که یکى بسیار روشن و دیگرى بسیار غامض و پیچیده است.

آن مطلب غامض و پیچیده به عصر على (علیه السلام) و اوضاع آن زمان باز مى گردد. درک شرایط آن عهد براى ما که در قرن بیستم زندگى مى کنیم بسیار دشوار است و ما نمى توانیم ساخت جامعه آن روز را جزء به جزء بشناسیم. اوضاع آن عصر پیچیدگى هایى دارد که نمى توان درباره آن نظریه درستى ارائه داد، مگر اینکه در حوادث آن روز عمیقآ فرورویم و تمام علل و نتایج را بررسى کنیم. اما این کار در زمان ما امکان پذیر نیست و پژوهشگران و محققان قدیم و جدید با آن همه دقت و کنجکاوى و تحقیق نتوانسته اند به آن ریزه کاریها که على (علیه السلام) از آن آگاه بود و از علل و نتایج آن اطلاع داشت، برسند.

اما خلاصه آنچه کاملا واضح و روشن است اینکه على (علیه السلام) افراد و موارد خاص را قربانى منافع عمومى ساخته بود و این اخلاق ذاتى آن حضرت بود که برگ برگ صفحات زندگى او، گواه روشنى براى ماست. روح حفظ رسالت اسلام در نهاد على (علیه السلام) آنچنان جاى گرفته بود که حوادث روزگار هر اندازه که مهم و خطرناک بود، باز هم در مقابل حفظ رسالت، استمرار و انتشار و دوام آن کوچک مى نمود. على (علیه السلام) بنى امیه را در جاهلیت و اسلام به خوبى مى شناخت

ص: 141

و آگاه بود که آنان در صورت اختلاف و دودستگى و ظهور انقلاب از هیچ گونه خونریزى و ستم نسبت به مردم باکى ندارند و به همین جهت سعى مى کرد که علنآ با آنان درگیر نشود تا مسلمانان به تفرقه نیفتند.

على (علیه السلام) یقینآ مى دانست که اندیشه بنى امیه بر این بود که در دوران خلافت عثمان از جمعیتى که اسلام راستین را برپا داشته اند و دین صحیح را حفظ و نگاهدارى کرده اند، رهایى یابد تا در اعمال خود آزاد باشد. مگر مروان بن حکم نبود که به مناسبتهاى مختلف و یا بدون مناسبت به عثمان توصیه مى کرد که على (علیه السلام) و ابوذر و افراد دیگرى از بزرگان مسلمانان را بکشد، زیرا باوجود آنان، مروان و بستگان او نمى توانستند به خوشگذرانى بیشتر و فساد بپردازند؟راستى اگر خواسته مروان عملى مى گردید، طغیان و فساد در جامعه، به کجا مى رسید؟! در چنین شرایطى آیا کار منطقى این نیست که على (علیه السلام) در موارد خاصّ همچون داستان ابوذر و همان موضع سکوت در مقابل تبعید ابوذر را تحمل کند تا بتواند وحدت مسلمانان و اعتماد عمومى را حفظ کند و در موقع خود از این اتحاد بهره بردارى کند!

مگر على (علیه السلام) را در شرایطى دشوارتر در ماجراى سقیفه ندیدیم، که عمر پس از بیعت سقیفه وارد خانه او که کعبه مردم بود شد و آن حضرت را با بند شمشیر براى بیعت با ابوبکر به سوى دارالخلافه برد و مردم پیرامون على (علیه السلام) عده اى در تعجب، گروهى وحشتزده، عده اى خشمناک و همه منتظر اشاره على (علیه السلام) بودند!

در آن هنگام مگر على (علیه السلام) نمى توانست آتش انقلاب را شعله ور سازد و در این حادثه به جاى بیعت با ابوبکر و عمر به مخالفت بپردازد؟ مگر نه آنکه على (علیه السلام) رکن اسلام، قلعه عدالت و قبله مردم بود؟! على (علیه السلام) در چنین شرایطى چه کرد؟

موقعى که مردم دیدند عمر، على (علیه السلام) را با بند شمشیرش به طرف دارالخلافه مى کشد، متحیر شدند؛ اما هنگامى که چشمشان به روى گشاده و چهره مصمّم على (علیه السلام) که ابدآ سخنى از آشوب و قیام و درگیرى به میان نمى آورد افتاد، بر وحشت آنان افزوده شد! تعجب آنان هنگامى به اوج مى رسید که مى دیدند على بن ابیطالب (علیه السلام) با بیانى محکم و آرام سخن مى گوید و آنان را منقلب

ص: 142

مى سازد و خودش تغییرى نمى کند. آنان در مقابل دلایل و منطق او دیگر پاسخى نداشتند!

على (علیه السلام) در مواضع خود بر حق بود و نفع و ضرر خود و اسلام را به خوبى تشخیص مى داد، پس چرا به این وضع و این بیعت راضى شد؟

گرچه حیرت و تعجب یاران على (علیه السلام) زیاد بود، اما آنها از یک مطلب غفلت داشتند که على (علیه السلام) نه تنها آن را فراموش نکرده بود، بلکه همان مورد توجه و نخستین علت اطمینان خاطر و آرامش آن حضرت بود! على (علیه السلام) در بنیانگذارى اسلام سهم بزرگى داشت و به همین جهت در مقابل حوادث، صلابتى بى نظیر داشت. و اکنون هم از وجود خود مایه مى گذارد و بهاى دیگرى براى حفظ رسالت اسلام که در معرض خطر بزرگى قرار گرفته بود، مى پردازد. زیرا على (علیه السلام) مى دید که اگر اعتراض کند، مردم برمى آشوبند و به نبرد علیه یکدیگر مى پردازند و اسلام به خطر مى افتد! چرا چنین نباشد؟ این از طبیعت و خوى بزرگان واقعى و فداکار است. او از اینکه در راه رسالت اسلام، فداکارى جدیدى را نشان دهد، باکى ندارد.

موضع على (علیه السلام) در برابر جریان تبعید ابوذر، شبیه موضع آن حضرت در داستان سقیفه است!

ابوذر در تبعیدگاه چه کرد؟

ابوذر، پیرو بزرگوار و همسر و فرزندانش از شدت گرسنگى و با وضعى دردناک جان سپردند. در وضعى که سنگ براى آنها مى گرید و صخره هاى سخت سر به فلک کشیده به جوش مى آید! درباره او نقل شده است که پس از مرگ فرزندانش، او و همسرش تنها ماندند و چند روزى غذایى نیافتند. ابوذر به همسر خود گفت برخیز تا روى این تپه شن برویم و از دانه هاى «عَبَب» بچینیم، شاید جان به سلامت ببریم. روى تپه هاى شن رفتند، باد سختى مى وزید که بدنها را زرد مى کرد، ولى چیزى نیافتند. سستى و ضعف، گریبان ابوذر را گرفت و باوجود سرماى شدید عرق مرگ بر چهره اش نشست.

همسر ابوذر نگاهى به شوهر خویش کرد. دید چشمهاى او برگشته است، صداى گریه زن بلند شد. ابوذر پرسید: چرا گریه

ص: 143

مى کنى؟ زن گفت: چرا گریه نکنم؟ تو در بیابانى بى آب و علف از دنیا مى روى، و باید در حالى تو را به خاک بسپارم که کفنى هم برایت ندارم.

پیر مهربان دلش به حال همسرش سوخت و در حالى که قلبش از ناراحتى مى تپید گفت: بر سر راه برو شاید مؤمنى را پیدا کنى.

زن پاسخ داد، کجا کسى پیدا مى شود. زائرین خانه خدا رفته اند و راه بسته شده است!

ابوذر به یاد مطلبى افتاد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرموده بود. به همسرش گفت: بر سر راه مکه برو و دقت کن، اگر کسى را یافتى که مشکلت حل مى شود و اگر کسى را پیدا نکردى، پارچه اى روى صورت من بینداز و مرا در کنار راه بگذار و به اولین کاروانى که عبور مى کند بگو: «این بدن ابوذر، یار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است. از دنیا رفته است، کمک کنید تا او را دفن کنیم!»

همسر ابوذر با شتاب تمام بالاى تپه شن رفت و به اطراف نگاه کرد تا قافله اى را بیابد و بار دیگر به سوى ابوذر مى دوید تا از او پرستارى کند. همسر ابوذر در این رفت و آمد چشمش به غبار کاروانى افتاد که به سرعت مى گذشت. ردایش را بر سر دست تکان داد و آنهارا متوجه خود نمود. موقعى که مسافران رسیدند، گفتند: اى کنیز خدا چه کارى دارى؟

همسر ابوذر گفت: یک مرد مسلمان از دنیا رفته، کفن و دفنش کنید که ثواب دارد.

آنان گفتند: آن مرد مسلمان کیست؟

زن پاسخ داد: ابوذر غفارى!

گویا مسافرین باور نمى کردند که این صحابى بزرگوار و جلیل القدر در بیابانى بى آب و علف، تنها جان بسپارد و چون باورشان نمى شد، از روى تعجب پرسیدند: «ابوذر، یار رسول خدا؟!»

زن پاسخ داد: آرى! ابوذر غفارى یار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).

مسافرین گفتند: پدر و مادرمان فداى او! این افتخارى است که خدا نصیب ما کرده است. سپس با شتاب هرچه تمامتر، خود را به جسم نیمه جان ابوذر رساندند.

ص: 144

ابوذر که در حال جان سپردن بود، نگاهى به چهره مسافران کرد و در همان حال گفت: «به خدا سوگند دروغ نمى گویم. اگر فقط یک قطعه پارچه داشتم که براى کفن من و همسرم کافى بود، دیگر چیزى از جهان نمى خواستم. شما را به خدا سوگند مى دهم که هریک از شما اگر فرمانده، کارآگاه، قاصد دولت و یا نقیب بوده مرا کفن نکند.»

مسافرین نگاهى شگفتزده به یکدیگر کردند، زیرا مى دیدند همگى در این گونه امورند. اما در میان آنان جوانى انصارى بود، گفت : عمو جان من تو را کفن مى کنم و تو را در میان این عبا که از درآمد حاصل از دسترنج خود خریده ام و دو پارچه دیگر که مادرم با دست خود تابیده و بافته است تا در آن مُحرِم گردم، کفن مى کنم.

ابوذر به آن جوان گفت: تو مرا کفن کن، زیرا پارچه تو حلال و پاک است. گویا ابوذر به همین سخن آرامش و اطمینان پیدا کرد و چشمهاى خود را روى هم گذاشت و با کمال آرامش و راحتى آخرین نفسهاى پاکش را کشید.ابرهاى آسمان همانند شبح هاى سرگردان به یکدیگر مى خوردند. تندباد، با توده هاى شن بازى مى کرد و بیابان بى آب و علف و خالى «ربذه» را به صورت دریاى مواجى درمى آورد. جوان انصارى بالاى قبر ابوذر ایستاد و گفت: «بارخدایا! این ابوذر، دوست رسول خداست و بنده اى در میان عبادت کنندگان تو را پرستش کرد و در راه تو با مشرکین نبرد کرد. از عقیده خود بازنگشت؛ او زشتکاریهایى برخلاف دستورات تو دید و آن را با زبان و قلب خود مورد حمله قرار داد، تا این که رانده و تبعید گردید، و از حقوقش محروم شد و به او توهین گردید و به تنهایى در سرزمین غربت جان داد... اى خدا! کمر آن کس که ابوذر را از حقوق خود محروم ساخت و او را تبعید کرد بشکن! خدایا کسى که او را از هجرتگاه و حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون راند، نابود کن!» همگى دستهاى خود را بلند کردند و با شور و خشوع آمین گفتند.(1)

ابوذر در حالى که مى گفت: «ما ترک الحق لى نصیرآ» (حق طلبى، یاورى برایم نگذاشت) جان سپرد. درود بر ابوذر روزى که انقلاب کرد و روزى که از

ص: 145


1- . الغدیر.

دنیا رفت و روزى که به انسان و حقوق او ایمان آورد. بر او که مرد بزرگوار و با عظمتى بود، که از مرگ نمى هراسید و زندگى فریبش نمى داد!

داستان غم انگیز ابوذر و همسر و فرزندان وى، باعث تحریک عواطف شد و از انگیزه هایى گردید که خشم ملت را علیه عثمان و خویشاوندان اموى او شعله ور ساخت. مردم نمى توانستند بپذیرند که با مرد حق طلبى، این چنین رفتار زشتى شود. به دو صحابه بزرگ رسول خدا (عبداللّه بن مسعود و عماربن یاسر) اهانت کنند، آنان را بزنند، حقوقشان را قطع کنند و در حالى که ستمگران بنى امیه و منسوبین و پیروان آنان غرق در ثروت، مقام و نعمت باشند، یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از احترام و حقوقشان محروم گردند.

مخالفینى که براى شکایت از ولید بن عقبه به مدینه آمده بودند نیز مورد تعرّض عثمان واقع شدند. نقل شده است که عثمان، سعدبن ابى وقاص صحابى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از حکومت کوفه خلع ساخت و به جاى او ولیدبن عقبه برادر مادریش را فرستاد. مردم از این عمل متعجب شدند. تاریخ مى گوید: هنگامى که ولید وارد کوفه شد، از کنار مجلس عمروبن وزاره نخعى عبور کرد. عمرو ایستاد و گفت: اى طایفه بنى اسد، پسر عفّان چه معامله زشتى با ما کرد! آیا از دادگرى او بود که سعد بن ابى وقاص را که مردى ملایم، خوشخو و به ما نزدیک بود، از ما گرفت و به جاى او برادر خود ولید را که همواره خوشگذران و ناپاک بوده است فرستاد؟

مردم کوفه پس از آنکه ولید، فرماندار آنان شد گفتند: «عثمان با توهین به پیروان محمد، مى خواهد براى برادر خود، کرامت به دست آورد.»

گرچه عثمان شکایات و اعتراضات فراوانى نسبت به ولید شنید؛ اما بدون اعتنا به گفته معترضین -- که بیشترشان از یاران اصلاح طلب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند -- ولید را از کار بر کنار نکرد. موضع عثمان نسبت به ولید، همان موضع وى درباره خویشان خود بود. نظر و اعتراض کسى را درباره آنها نمى پذیرفت.

ابن عبدربه در کتاب العقد الفرید، از سعیدبن مسیب نقل مى کند : «هنگامى که عثمان به حکومت رسید، یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زمامدارى او را ناپسند مى شمردند، زیرا عثمان از بنى امیه حمایت بسیارى مى کرد و فرمانداران او افرادى بودند که یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) با آنها مخالف بودند و بسیارى از اوقات به

ص: 146

عثمان درباره کارگزاران و فرماندارانش اعتراض مى کردند؛ اما او اعتنایى نمى کرد و آنها را عزل نمى نمود.»

ولید، فرماندار کوفه از اشعار هجو «حطیئه» در امان نبود. این شاعر در اشعار خود چنین مى گفت: «حطیئه در پیشگاه عدل الهى گواهى مى دهد که ولید خیانتکار است، موقعى که نماز مردم به پایان رسیده بود، در حالى که مست بود و فکرش در اثر شراب از کار ایستاده بود گفت: آیا مى خواهید برایتان بیشتر نماز بخوانم!»

عده اى از مردم کوفه پیش عثمان آمدند و به اعمال ناشایسته و زشت ولید شهادت دادند. عثمان به جاى اینکه به شکایات آنها ترتیب اثر دهد، آنها را تهدید کرد و تازیانه زد. شهادت دهندگان گناهى جز این نداشتند که واقعه اى را براى عثمان نقل کرده بودند و نظرشان را به او گفته بودند و شکایت برادرش را نزد او برده بودند.

سخت ترین شکنجه اى که بنى امیّه براى مخالفین خود -- یعنى کسانى که طرفدار «همگانى شدن خلافت» و عدم انحصار آن در بنى امیّه بودند -- در نظر گرفتند، همان کارى بود که درباره محمدبن ابى بکر و مصریهایى که در راه بازگشت به مصر بودند انجام شد. امیدواریم که در فصل آینده این واقعه را به طور مشروح بیان کنیم، زیرا این داستان، ارتباط مستقیمى با کشته شدن عثمان و انقلاب مدینه دارد. برخى از نویسندگان دراین باره نظریّه خاصى دارند که به آن خواهیم پرداخت و نظر خود را نیز در خصوص آن، بیان خواهیم کرد.

ص: 147

واقعیت قتل عثمان

ص: 148

واقعیت قتل عثمان

* سراسر کشور اسلامى علیه تو شوریده است! على (علیه السلام)

* به خدا سوگند این زنجیر را به گردن تو مى اندازم تا اینکه این افراد خبیث و ناپاک (مروان و ابن عامر و ابن ابى سرح) را از خود دور کنى. جبله بن عمرو

* اگر به فکر جهاد هستید، به سوى ما بشتابید، زیرا خلیفه شما، دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را تباه نموده است؛ او را از حکومت خلع کنید! مردم مدینه

یازده سال و چند ماه از حکومت عثمان گذشت؛ مردم از شیوه زمامدارى او سخت در رنج و عذاب بودند و ناراحتیهاى آنان روز به روز افزایش مى یافت، که بروز این فشارها به شکل انقلاب مهمى رخ نمود. براى مسلمانان سخت و ناگوار بود که ببینند مفاهیم و معیارهایى که در زمان پیامبرشان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و دو خلیفه اول و دوم وجود داشت و مردم آنها را لمس کرده و دوست مى داشتند به طور کلى دگرگون شده و به عقب باز گردد. مسلمانان خوگرفته بودند که خلیفه را حامى و مدافع حقوق خود بیابند. هرگاه فرمانداران و استانداران به ملت ستم کردند، داد آنها را بگیرد؛ اما ناگهان دیدند که عثمان پرده اى بر مظاهر آن سیاست عادلانه افکنده و شالوده روش و سیاست سودجویى خود را ریخته است.

براى مردم سخت بود که ببینند درباریان و اطرافیان و متنفّذان، منافع را به خود اختصاص داده و ارزاق مردم را احتکار کرده اند. مردم از اینکه حقوق عمومى ملت زیر پا گذاشته مى شود و به اعتراض جمعیتها و افراد شاکى اعتنایى نمى گردد، ناراحت بودند.

مسلمانان از اینکه در مقابل چشمانشان به گروهى از بزرگان صحابه همانند ابوذر و عمار و ابن مسعود اهانت و توهین مى شد، در رنج بودند.

مسلمانان نمى توانستند بپذیرند که عده اى ستمگر بر آنها حکومت کنند، اما افرادى که به دادگریشان اعتماد و اعتقاد داشته و آنها را دوست مى داشتند از کار بر کنار باشند!

ص: 149

مسلمانان پاک سرشت، بالاتر از همه اینها، این ناراحتى را نیز داشتند که کارگزاران عثمان به یهود و نصارى ستممى کردند، در صورتى که آنان هم از نظر انسانى برادر بوده و در میان مردم با تفاهم زندگى مى کردند.(1) و از اینکه سودطلبى و خودخواهى اجتماع را بیمار کرده و در آن جامعه، آدم با شرافت کسى بود که آنها شریف و بزرگش بشمارند در رنج بودند.

مردم روز به روز نسبت به عثمان بى پرواتر مى شدند. تا اینکه در اواخر حکومت عثمان، اعتراضاتشان به صورت انقلابى بزرگ علیه عثمان بروز کرد. بى شک علل این انقلاب در سیاست و هدفهاى عثمان ریشه داشت. اولین بارى که به خاطرِ اعمال این سیاست عثمان، علنآ به او اهانت شد، روزى بود که از کنار مردى به نام «جبلة بن عمرو ساعدى» که در میان طایفه خود بود و زنجیرى در دست داشت، گذشت. عثمان سلام کرد و مردم هم جواب او را دادند؛ اما جبله گفت: «چرا جواب سلام مردى را که این چنین و آن چنان کرده است مى دهید!» سپس رو به عثمان کرد و گفت: «اى عثمان، به خدا سوگند این زنجیر را به گردنت مى اندازم، تا اینکه این افراد خبیث و ناپاک (مروان، ابن عامر و ابن ابى سرح) را از خود دور کنى!»

نمونه دیگر از بى پروایى مردم که در آخر عصر عثمان به وجود آمد، داستانى است که «ابن ابى الحدید» نقل مى کند. او مى نویسد : «روزى خلیفه سوم خطبه مى خواند و در دستش عصایى بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبکر و عمر آن را به دست مى گرفتند و در حال خطبه به آن تکیه مى دادند. شخصى به نام «جهجاه غفارى» آن عصا را از دست عثمان گرفت و با زانوى خود شکست».

پس از اینکه انحراف مروان و سایر درباریان عثمان افزایش یافت، جسارت مردم نسبت به عثمان به همین ترتیب افزایش مى یافت که سرآغازى براى انقلاب بود.

طولى نکشید که این بى پروایىِ فردى، به صورت اعتراضى اجتماعى درآمد. مردم مدینه، به مردم شهرهاى دیگر مى نوشتند که : «اگر مى خواهید جهاد کنید، به سوى ما بشتابید، زیرا دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به دست خلیفه شما فاسد گردیده است. این خلیفه را از حکومت خلع کنید.»

ص: 150


1- . کتاب التشریع الاسلامى لغیر المسلمین، ص 116.

نظر همه مردم در همه جا از عثمان برگشته بود. هنوز سال 35 هجرى آغاز نشده بود که مردم شهرها به یکدیگر نامه مى نوشتند که باید از زیر بار بنى امیه بیرون آییم و عثمان را از خلافت خلع کنیم و فرمانداران او را عزل نماییم. این خبر به گوش عثمان رسید. او نامه هایى به شهرها نوشت و کوشید مردم را راضى کند. و عده اى از کارگزاران خود را احضار کرد و با آنها در این مورد مشورت کرد. عده اى به او گفتند: دادگرى کن و راه ابوبکر و عمر را پیش گیر. کسانى نیز همچون معاویه سخن گفتند و نظر دادند؛ اما طرح روشنى به عثمان ارائه ندادند. در میان کارگزاران عثمان، افرادى مانند سعیدبن عاص هم بودند که اصلا صلاحیت نظر دادن نداشتند؛ زیرا فقط مطابق هوا و هوس خود سخن مى گفتند. وى گفت: «این مسائل ساختگى است و بیش از شایعه پردازى نیست. داروى این بیمارى شمشیر است!»

گردهمایى کارگزاران عثمان به پایان رسید، اما نظر و یا روشى که اوضاع را بهتر کند، اظهار نشد؛ زیرا عمّال عثمان به سیاست موجود دلبستگى داشتند و سیاستى که منافع بى شمار و درآمدهاى فراوانى را براى آنان به ارمغان مى آورد. به همین جهت آنان نظرى از روى اخلاص نمى دادند. این مطلب را هم باید افزود که عده اى ازاین کارگزاران گاهى مخفیانه و گاهى آشکارا سعى داشتند به گونه اى عثمان را نیز از سر راه خود بردارند که در فصل آینده به تبیین و نمایاندن علل آن خواهیم پرداخت. مروان در کمین کسانى بود که به عثمان پیشنهادى در خصوص تغییر و تعدیل اوضاع مى دادند. و بر فرض اینکه بعضى از این افراد هم از روى اخلاص پند مى دادند، اندرزشان بى ثمر بود، زیرا مروان در دربار نفوذ و حضور ویژه اى داشت.

سرانجام انقلاب رخ داد! در زمانى که مردم شهرها از سیاست و برنامه هاى عثمان که به دست مروان و امثال او طراحى مى شد، سخت خشمگین بودند، مردم مصر وارد مدینه شدند و از استاندار او در مصر (عبداللّه بن ابى سرح) به عثمان شکایت هاى فراوانى نمودند.

عثمان شکایت مردم را پذیرفت و از نماینده خود بدگویى کرد و به مردم مصر وعده داد که حقشان را بگیرد.

ص: 151

عثمان نامه اى به نماینده خود در مصر نوشت و او را از برخوردهاى سابقش با مردم مصر منع کرد و او را تهدید کرد که اگر دستورش را اجرا نکند، با وى به گونه دیگرى رفتار خواهد کرد. این کار برخلاف میل مروان بود. به همین جهت مردم مصر را با وضع ناراحت کننده اى از دارالخلافه راند و کوشید که عثمان را از پیمان خود با انقلابیّون مصر، بازداشته و منصرف سازد.

ابن ابى سرح هنگامى که نامه عثمان را خواند، به سختى خشمگین شد و از اجراى دستور عثمان سرباز زد. او کار را به جایى رسانید که یکى از انقلابیونى را که براى شکایت پیش عثمان رفته بود، به قتل رساند. زیرا روابط عبدالله بن ابى سرح با خلیفه به گونه اى بود که قدرت این نوع نافرمانى و انجام این گونه کارها را داشت. عثمان برادر رضاعى عبدالله بود و به سبب همین برادرى او را حاکم مصر کرده بود.

در پى این جریان، آتش خشم مردم مصر از جنایت عبدالله شعله ور گردید. آنان گروه دیگرى را به مدینه اعزام داشتند -- که گفته اند این گروه شامل هزار نفر بود -- این جمعیت، مدینه را اشغال کرده و وارد مسجد شدند و سخنگوى آنان خطاب به مردم مدینه گفت: «هر کس در خانه خود بماند و قصد آزار ما را نداشته باشد، در امان است!»

سپس رؤساى مصریان نزد صحابه بزرگ اجتماع کردند و از فشارهاى ابن ابى سرح زبان به شکوه گشودند و از خشونت و سنگدلى وى در کشتن مردى که تنها گناهش شرکت در جمعى براى درخواست عدالت و حق بود، شکایت کردند.

بعضى از این صحابه نزد عثمان رفتند و درباره درخواست مردم مصر با او سخن گفتند. سپس عده زیادى به رهبرى على بن ابیطالب (علیه السلام) به خانه عثمان رفتند و على (علیه السلام) با منطق حیکمانه و عادلانه خود چنین گفت: «آنان از تو درخواست کس دیگرى نمودند، و براى رسیدن به این هدف خون یک نفر از آنان ریخته شده است. این شخص را از حکومت مصر عزل کن و بین مردم و نماینده خود قضاوت نما و حق مردم مصر را از او بگیر.»

عثمان تأکید کرد و اطمینان داد که رضایت مردم مصر را جلب کند. سپس به آنها گفت یک نفر را انتخاب کنید که او را به جاى فرزند ابى سرح، حاکم شما

ص: 152

کنم. مردم در این باره فکر کردند و گفتند محمدبن ابى بکر را به حکومت مصر منصوب کن. عثمان او را براى حکومت مصر پذیرفت و همراه گروهى از مهاجرین و انصار، با فرمان حکومت مصر، به سوى آن منطقه اعزام داشت.

محمدبن ابى بکر و همراهان او از مهاجر و انصار، مدینه را ترک کردند و پس از سه روز راه پیمایى، غلام سیاهچهره اى را دیدند که سوار بر شتر از بیراهه مى رود، گویى که گمشده و یا فرار مى کند. از کار او به شگفت آمدند و از او پرسیدند: غلام چکاره اى؟!

غلام انگار که نشنیده، چیزى نمى گفت. یاران محمد ابن ابى بکر سؤال خود را تکرار کردند.

غلام گفت: من غلام امیرالمؤمنین هستم. مرا به سوى عامل مصر اعزام داشته است.

یاران محمد گفتند: این عامل مصر، در میان ماست!

غلام گفت: این را نمى خواهم.

داستان گفتگوى غلام سیاه چهره و اطرافیان محمدبن ابى بکر به او رسید. محمد او را احضار کرد و گفت: غلام چه کسى هستى؟

گفت: غلام امیرالمؤمنین! سپس حرف خود را انکار کرد و گفت : نه، غلام مروان. سپس حرفهاى خود را یکى پس از دیگرى انکار مى کرد، گاهى خود را غلام عثمان معرفى مى کرد و گاهى غلام مروان! محمدبن ابى بکر از او پرسید: پیش چه کسى مى روى؟

- پیش حاکم مصر.

- براى چه کارى نزد حاکم مصر مى روى؟

- پیامى دارم.

- نامه اى هم دارى؟

- نه!

محمدبن ابى بکر فرمان داد که او را بازرسى کنند. یاران محمدبن ابى بکر در بازرسى او نامه اى به دست آوردند که عثمان براى عبدالله بن ابى سرح فرماندار مصر نوشته بود. نامه را به محمدبن ابى بکر دادند. او همسفران خود را جمع کرد و نامه را در حضور همه خواند. متن نامه این بود: «موقعى که محمدبن ابى بکر و

ص: 153

فلان و فلان آمدند، آنها را بکش و حکم نصب آنان را از بین ببر و بر سر کار خود بمان تا دستور بعدى من به تو برسد. هر که براى دادخواهى نزد تو آمد او را زندانى کن تا به خواست خدا نظر من به تو برسد!»

پس از خواندن نامه، سکوت همه جا را فراگرفت و همه در بهت و نگرانى فرو رفتتند! آیا باید خلیفه مسلمین نسبت به مردم، کارگران، انصار و مهاجرین و اطرافیانش چنین روشى را اجرا کند؟! آیا کشتن مردمى که کار خلافى انجام نداده اند، مجاز است؟! آیا زندگى مردمى که افراد نیکوکار و شایسته در میانشان وجود دارند، باید فداى انحراف روح، اشاره زبان و گردش قلمى روى کاغذ شود؟!

محمدبن ابى بکر نامه را به امضاى مهاجر و انصارى که همراهش بودند رساند و گفت که همگى به مدینه بازگردند و یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از حقیقت موضوع آگاه سازند.

هنگامى که به مدینه بازگشتند، نامه عثمان را در جمع صحابه که على بن ابیطالب (علیه السلام) هم میان آنها بود، خواندند. پس از شنیدن متن نامه همه در غم و اندوه فرو رفتند و از این حیله گرى در حق مردم و اسلام ناراحت شدند.

خبر غلام و نامه در میان مردم مدینه پخش شد و همه نسبت به عثمان و مروان خشمگین شدند، زیرا در زمان خلافت ابوبکر و عمر وقوع چنین مسئله اى غیرممکن بود. مردم مدینه هنوز روش زمامدارى پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را فراموش نکرده بودند. به همین جهت، خشم آنان افزوده شد و با یکدیگر به گفتگو و مشورتپرداختند و از اوضاع موجود دارالخلافه بد گفتند. حوادث جدید، بار دیگر ظلمهاى گذشته را به یاد مى آورد و خاطره دردناک ابوذر غفارى، عبدالله بن مسعود و سایر صحابه بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را زنده مى کرد.

یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هیأتى به دربار عثمان اعزام داشتند که در آن، عماربن یاسر و سعدبن ابى وقاص نیز حضور داشتند و على بن ابیطالب (علیه السلام) رهبرى هیأت را به عهده داشت. آنان وارد منزل عثمان شدند، درحالى که نامه به دست على (علیه السلام) بودو غلام وشتر را با خود آورده بودند. على (علیه السلام) به عثمان گفت: این غلام تو است؟ پاسخ داد: آرى!

- این شتر تو است؟

ص: 154

- آرى مال من است!

- این مهرى که پاى نامه خورده مهر تو است؟

- بلى مهر من است!

- آیا این نامه را تو نوشته اى؟

- نه! من این نامه را ننوشته ام. به خدا سوگند که من این نامه را ننوشته ام و دستور نگارش چنین نامه اى را نداده ام. و این غلام را هرگز به سوى مصر نفرستاده بودم!

صحابه دانستند که عثمان دروغ نمى گوید. در خط نامه دقت کردند، دیدند بدون شک خط مروان است. مردم از عثمان تقاضا کردند که مروان را به آنان تسلیم کند تا با او سخن بگویند و از او بازجویى نمایند، تا حقیقت نامه روشن شود. اما عثمان حاضر به پذیرش این درخواست نشد. با اینکه مروان در آن هنگام در دارالخلافه بود، جرأت گفتگو با مردم را نداشت تا خشم مردم را از عثمان، که از او حمایت مى کرد، برگرداند.

صحابه که از مروان و عثمان خشمگین بودند، دارالخلافه را در حالى ترک کردند که یقین داشتند نوشتن این نامه تنها کار مشاور خلیفه یعنى مروان است. آنان تصمیم گرفتند که اگر خلیفه، مروان را براى بازجویى تحویل ندهد تا علت این توطئه روشن شود، عثمان را مسئول این کار بشناسند. آنان گفتند که اگر عثمان این نامه را نوشته، از حکومت مسلمین برکنارش مى کنیم و اگر مروان آن را از زبان عثمان نوشته است، تکلیف او را روشن مى کنیم.

انقلابیّون به عثمان اصرار مى کردند که باید مروان را تحویل بدهد تا از او تحقیق نمایند؛ اما عثمان این خواسته را نپذیرفت. بنابر آنچه در تاریخ آمده، حوادث به سرعت در پى یکدیگر مى آمد و انقلاب بالا گرفت. على بن ابیطالب (علیه السلام) سعى داشت اختلاف انقلابیّون و عثمان را برطرف سازد و از خونریزى جلوگیرى نماید. از این رو بار دیگر به خانه عثمان رفت و به او فرمود: «با مردم سخن بگو و به آنان وعده اصلاح بده، تا قلبشان مطمئن و آرام گردد؛ زیرا شهرها علیه تو بسیج شده اند و ممکن است گروهى دیگر از سوى دیگرى بیایند و به من بگویند: یا على (علیه السلام) با ما همراه شو!» عثمان از خانه خود خارج شد و به سخنرانى پرداخت و در سخنرانى خود گفت: من از کردار خود توبه مى کنم و به

ص: 155

مردم وعده داد که به خواسته هاى آنان عمل کند و مروان و بستگانش را از دربار اخراج نماید. مردم دلشان به حال عثمان سوخت و آنچنان گریستند که اشکهایشان از میان محاسن آنان جارى شد؛ عثمان هم گریست.

هنگامى که عثمان از منبر پایین آمد و وارد خانه خود شد، مروان و سعد و عدّه اى از بنى امیه را دید که گرد آمده بودند. آنان گرچه سخنرانى عثمان را نشنیده بودند، ولى قصد و مطلب عثمان به گوششان رسیده بود. موقعى کهعثمان نشست، مروان گفت: یا امیرالمؤمنین سخن بگویم یا سکوت کنم؟ عثمان گفت: بگو. مروان که گویى توبیخ مى کرد گفت: کار تو جز این است که مردم را بر خود جسورسازى! عثمان که گویا پشیمان شده بود، گفت: سخنى گفتم و گذشته باز نمى گردد.

مروان گفت: مردم همچون کوه به در خانه ات هجوم آورده اند. آنها را تو به سوى خود خواندى؛ یکى از ستمى که بر او رفته سخن مى گوید و دیگرى درخواست عزل فرماندار تو را مى کند. این کارى است که خودت بر سر حکومتت آوردى. اگر حوصله و صبر داشتى به سودت بود.

عثمان گفت: تو برخیز و با مردم حرف بزن، من خجالت مى کشم با آنها سخن بگویم و آنان را برگردانم.

این گونه، مروان آنچه را که على (علیه السلام) با درایت حل و فصل نموده بود، خراب کرد و کار به جایى رسید که مروان پیش مردم آمد و در حالى که مردم از کثرت ازدحام از شانه هاى یکدیگر بالا مى رفتند، فریاد زد :

«براى چه اینجا جمع شده اید؟ گویا براى غارت آمده اید! چهره تان زشت باد! آیا مى خواهید سلطنتمان را از دستمان بگیرید؟! از ما دور شوید، به خدا سوگند اگر با ما درافتید، شما را به قحطى مى اندازیم و با شما معامله اى مى کنیم که به آن راضى نخواهید شد. به خانه هاى خود بازگردید. به خدا سوگند، نمى توانید آنچه را که در دست ماست از ما بگیرید.»

مردم در حالى که مأیوس شده بودند بازگشتند و به بدگویى و تهدید پرداختند. بعضى از آنها به خدمت على (علیه السلام) آمدند و جریان را به اطلاع آن حضرت رساندند. عثمان این بار نیز به سخنان مروان گوش داده و سخنان على (علیه السلام) را نادیده گرفته بود. از این جهت على (علیه السلام) مى توانست بار دیگر به او

ص: 156

نصیحت و خیراندیشى نکند، اما مهربانى على (علیه السلام) به خلیفه پیر و تمایل آن حضرت به اصلاح و امید بازگشت عثمان به راه راست، او را بر آن داشت که بار دیگر نصیحت و خیرخواهى خود را به او عرضه دارد.

هنگامى که عثمان شب هنگام به پیشنهاد زن عاقل خود «نائله» به نزد على آمد تا از او پوزش بطلبد و وعده بازگشت بدهد، على (علیه السلام) به او فرمود: «آیا درست است که پس از آنکه بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن سخنها را گفتى و به مردم وعده اصلاح داده، به خانه خود رفتى، مروان بیرون آید و بر در خانه تو، مردم را به باد دشنام بگیرد؟» عثمان خود را سرزنش نمود و على (علیه السلام) بار دیگر به نصیحت او پرداخت و فرمود: «به خدا سوگند، من بیش از همه این مردم خشمگین را از اطراف تو پراکنده مى سازم؛ ولى چه کنم که هرگاه به تو سخنى که به گمان من براى تو نافع است مى گویم، مروان چیز دیگرى به تو مى گوید و تو حرف مرا نشنیده مى گیرى و به حرف او عمل مى کنى!»

سخن على (علیه السلام) درست بود. بار دیگر مروان آمد و همه کارها را به زیان خلیفه خراب کرد.

انقلابیون بازگشتند. آنان در پى اجراى وعده هایى بودند که به آنان داده شده بود؛ اما مروان آنها را منکر شده بود. آنان پیش عثمان آمدند تا مروان را براى بازجویى به آنها تسلیم کند. عثمان باز هم در دفاع از مروان پافشارى کرد، انقلابیون نیز بر درخواست بازجویى مروان و محاکمه او سرسختى و پافشارى نمودند.

هنگامى که عثمان بر نظر خود مبنى بر عدم تسلیم مروان پافشارى کرد، مردم خشمگین خانه عثمان را محاصره کردند و محاصره به طول انجامید. آب را بر روى عثمان بستند، تا به خواسته هاى مردم تسلیم شود؛ اما عثمان تسلیم نگردید و از بالاى بام سر برآورد و گفت : آیا على (علیه السلام) در میان شماست؟ مردم گفتند: نه! عثمان دوبارهگفت: آیا سعد در میان شماست؟ مردم گفتند: نه! عثمان گفت: آیا کسى هست که به على (علیه السلام) خبر بدهد که به ما آب برساند؟

هنگامى که این خبر به على (علیه السلام) رسید، با شهامت و شجاعت معروفى که داشت سه مشک آب را در اختیار گروهى از یاران و همراهانش گذاشت و به آنها سفارش کرد که حتى به قیمت جانشان، آب را به عثمان برسانند. آنان که

ص: 157

مأمور رساندن آب به عثمان بودند، با انقلابیون درگیر شدند و برخى مجروح شدند و سرانجام آب را به عثمان رساندند.

در اینجا بود که امام على (علیه السلام) فصل جدیدى از شهامت و شجاعت علوى را به فصلهاى زندگى خویش افزود؛ شهامتى که على (علیه السلام) را از ثروت اندوزى و سودطلبى و ستمگرى به خشم مى آورد و نیز او را قهرمان لطف و مهربانى نسبت به انسانها، از جمله عثمان مى کند؛ یعنى کسى که بنى امیه او را در دام خود گرفتار کرده اند و راه او را به سوى قلبها بسته اند و در سیر او به سوى عدل و انصاف مشکلات بسیارى ایجاد کرده اند. عثمان در خانه محاصره شده و مردم مى خواهند او را بکشند و از آب محرومش ساخته اند!

به على (علیه السلام) خبر رسید که آنان مى خواهند خون عثمان را بریزند! على (علیه السلام) با شتاب راه افتاد. در پیشاپیش آن حضرت دو فرزندش حسن و حسین (علیهما السلام)، عبدالله بن عمر و عده اى از مهاجرین و انصار و فرزندانشان رهسپار بودند. همگى نزد انقلابیّون آمدند و براى مردم سخنرانى کردند و به آنها وعده پیگیرى دادند و آنان را پراکنده ساختند. سپس پیش عثمان رفتند تا شاید بتوانند راه حلّى براى این مشکل پیدا کنند؛ اما به نتیجه اى نرسیدند.

على (علیه السلام) از منزل عثمان خارج شد و براى اقامه نماز، رهسپار مسجد جامع شد؛ مردم به او گفتند: یا اباالحسن، جلو بایست تا مردم به شما اقتدا کنند. حضرت فرمود: «لا اصلّى بکم و الامام محصور، ولکن اصلّى وحدى» (در حالى که پیشنماز شما محصور است، من با شما نماز نمى خوانم. من نماز را به تنهایى مى خوانم.)

على (علیه السلام) سپس از مسجد عازم خانه خود شد و به فرزندانش حسن و حسین (علیهما السلام) دستور داد که به اتفاق عده اى از فرزندان صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که در قلوب مردم جاى داشتند، به حفاظت دارالخلافه بروند و به حسن و حسین (علیهما السلام) فرمود: «با شمشیر به در خانه عثمان بروید و از آن محافظت کنید و نگذارید که به او گزندى برسد!»

انقلابیّون قصد نداشتند که به عثمان گزندى برسانند، بلکه مقصودشان در آن هنگام این بود که او را به توبه وادارند و به او پیشنهاد کنند که از حکومت استعفا کند. دلیل این ادّعا این است که شخصى به نام «نیازبن عیاض» که از صحابه بود،

ص: 158

پیشاپیش انقلابیّون قرار گرفت و با فریاد بلند به عثمان گفت که خودت کناره گیرى کن و سالم بمان. در همین موقع بود که «کثیربن صلت کندى»، از اصحاب عثمان که در داخل خانه او بود، تیرى به طرف «نیاز» رها کرد و او را کشت. فریاد مصریها و دیگر انقلابیّون بلند شد که قاتل «نیاز» را به ما بسپار.

عثمان گفت: مردى را که به من کمک کرده به دست شما نمى سپارم! جمعیت به در خانه عثمان یورش بردند و آتشى آوردند و در خانه و اطاقى را که عثمان در آن بود به آتش کشیدند. آنگاه دارالخلافه را سنگباران نمودند، به طورى که حسن بن على (علیه السلام) که بنابر دستور پدرش در آنجا بود و جمعیت را متفرق مى ساخت و مانع ورود آنها به خانه بود، زخمى گردید و سرهاى عدّه اى از یاران على (علیه السلام) هم شکسته شد.

انقلابیّون از بنى هاشم و یاران قریشى آنان ترسیدند که مبادا اگر به حسن و حسین (علیهما السلام) صدمه اى وارد شود، آنان به مقصود خود نرسند. برخى از آنان گفتند: اگر بنى هاشم بیایند و حسن و حسین (علیهما السلام) را خون آلود ببینند، ما بههدف خود نمى رسیم؛ بهتر این است که چند نفر از دیوار بالا روند و مخفیانه عثمان را بکشند.

در پى این تصمیم، محمدبن ابى بکر و دو تن دیگر، از خانه «محمد بن حزم انصارى» بالا رفته و وارد خانه عثمان شدند. و او را در کنار نائله همسرش یافتند. ناگهان دو رفیق محمدبن ابى بکر با پیکانهاى تیز به او حمله کردند و او را کشتند. هر سه نفر از همان راهى که آمده بودند، بازگشتند. نائله فریاد کشید: امیرالمؤمنین را کشتند! این فریاد به گوش حسن و حسین (علیهما السلام) و سایر فرزندان صحابه رسید. وقتى وارد خانه شدند دیدند که خلیفه به قتل رسیده است؛ سپس بر جنازه وى گریستند.

خبر کشته شدن عثمان که به على (علیه السلام) رسید، وحشت کرد و فریاد کشید: شما تا پایان عمر از زیانکارانید، مرگ بر شما. سپس در حالى که سخت خشمگین بود، با شتاب به خانه خلیفه مقتول شتافت. وقتى دو فرزندش حسن و حسین (علیهما السلام) را دید فرمود: «چگونه با وجود شماعثمان کشته شد؟» و سپس به فرزندانش حمله کرد و محمدبن طلحه و عبدالله بن زبیر و سایر فرزندان مهاجر و انصار را سرزنش کرد.

ص: 159

طلحه جلو دوید و گفت: «یا اباالحسن چرا به حسن و حسین (علیهما السلام) حمله مى کنى! فریاد نکن! اگر عثمان، مروان را از خود رانده بود، کشته نمى شد!»

آنان که عثمان را کشتند دو گروه بودند: گروهى که به خاطر حق قیام کرده بودند و از عثمان مى خواستند که از اعمال خود توبه نماید، این گروه شامل مردم حجاز، مصر، عراق و سایر شهرها مى شد.

گروه دیگر، کسانى بودند که منافع و غنایم، آنان را فریفته بود. عثمان مطیع این دسته بود، و آنان، او را پر و بال شکسته و تنها، در محاصره رها کردند.

درباره گروه اول پیش از این توضیح داده شد، اما درباره گروه دوم، در فصل «توطئه بزرگ» سخن خواهیم گفت. زیرا این گروه و متنفّذین به حیله گرى و مکر علیه على (علیه السلام) و دیگر بزرگان اسلام نیز پرداختند.

اکنون، نظر و سخن چند تن از نویسندگان معاصر را در خصوص این انقلاب، بررسى مى کنیم.

ص: 160

گفته ها و پاسخها!

ص: 161

گفته ها و پاسخها!

* در شرق نویسندگانى وجود دارند که توجهى به تاریخ واقعى و وضع زندگى و شرایط زمان ندارند.

این نویسندگان به تحلیل انقلاب مظلومین از دوران عثمان مى پردازند و حوادث یک دوره، و حتى چند دوره تاریخى را معلول اراده انسان واحدى مى دانند که در سرزمینها و شهرها گردش مى کرد و مردم را علیه خلیفه و دولت وى مى شوراند!

آنچه تاکنون گفته ایم، علل حقیقى انقلاب مردم علیه عثمان و درباریان او بوده است. اما تحلیل بعضى از نویسندگان درباره انقلاب مدینه، مضحک و متفاوت است؛ زیرا اینها در بررسیهاى خود مى کوشند مسئولیت را از دوش مسئولین حقیقى آشوب مدینه و قتل خلیفه سوم بردارند، تا مردم به ایمانشان اعتراض نکنند! کار این نویسندگان در حقیقت همچون کار کسى است که مى خواهد مسیر آب را دگرگون نموده و آن را از پایین به بالا ببرد، و چنین افرادى بسیارند.

اکثر این گونه نویسندگان مى کوشند که خوانندگان خود را در غفلت و بى خبرى نگه دارند و با ساده انگارى و کوتاه فکرى نظریات خود را القا مى کنند. از جمله این نویسندگان، نویسنده کتاب عایشه و السیاسة(1) است.

نویسنده این کتاب، کوشیده است که طىّ فصلها و مباحث مفصّل به خوانندگان ثابت کند که علّت اصلى همه حوادث جهان عرب در زمان عثمان و علت کشته شدن خلیفه سوم و حوادث وحشتناک پس از آن، به وجودمردى به نام عبدالله بن سبا و توطئه هاى او باز مى گردد! زیرا به نظر او نتیجه عملى این گمان و افترا این است که دولت زمان عثمان و وزیرش مروان، یک حکومت نمونه بوده است و بنى امیه و کارگزاران اشرافى آنان، همه، پیامبران عدالت اجتماعى و برادرى انسانى در سرزمین عرب بوده اند؛ تنها عبدالله بن سبا بود که بنى امیه و نمایندگانشان را بدنام کرده و نیکى و شایستگى آنان را از بین برده و

ص: 162


1- . رک: سعید افغانى، عایشه و السیاسة.

فساد نموده است! اگر عبدالله بن سبا در شهرها نمى گشت و سرزمینها را علیه عثمان و فرمانداران و امیران شایسته و اصلاح طلب او تحریک نمى نمود، مردم در سایه نعمتهاى مروان و عدل ولید و حلم معاویه، زندگى سعادتمند و راحتى داشتند!

چنین گمانى انحراف واقعیت، تجاوز به خلق و همگامى با اندیشه هاى سست و منطقى سطحى و دلایلى واهى و ساختگى است. اما خطرناکتر از آن این است که این نویسنده حقایق اساسى ساختمان تاریخ را تحریف مى کند، زیرا چنین کسانى مى خواهند حوادث یک دوره، بلکه چند دوره تاریخى را منحصرآ معلول وجود و اراده یک انسان قرار دهند که در شهرهاى گوناگون مردم را علیه دولت تحریک مى نموده است و علت حمله مردم به دولت به خاطر تحریکات و تحت تأثیر او بوده است.

طبیعت زمامدارى عثمان، سیاست زمامدار، فساد نظام اقتصادى و مالى و عمرانى، طغیان سودطلبى نزدیکان و منسوبین دولت، فشار معیشتى فرمانروایان در ارزاق مردم، سوار شدن بنى امیه بر گرده مردم، انحراف از سیاست ملّى دموکراتیک به سیاست سرمایه دارى خانواده هاى اشرافى و ذلیل ساختن افرادى که در میان مردم محترم هستند، همچون ابوذر و عماربن یاسر، همه این امور را نویسنده نادیده گرفته است و شرایط زندگى اجتماعى را در انقلاب شهرها و تحریک ملت علیه خاندان بنى امیه و همراهانشان را مهم نمى داند و آنها را به کلى نادیده مى انگارد. نویسنده آن کتاب تمام علت انقلاب را به عبدالله بن سبا منتسب مى کند. وى مى نویسد: «او بود که مردم را از اطاعت رهبران منصرف ساخت و شرّ را در میان آنان به وجود آورد.» و سپس دلیلى از گفته دیگرى براى ادّعاى خود مى آورد.

آیا پیدایش چنین افرادى در شرق که حوادث بزرگ تاریخ را وارونه و تحریف مى کنند، خطر بزرگى براى اندیشه نیست؟! آنها حوادث بزرگ تاریخى را، که ارتباط محکمى با طبیعت جامعه و سازمانهاى اقتصادى و اجتماعى دارد، تنها به اراده یک انسان معمولى نسبت مى دهند که به قول نویسنده مذکور در شهرها گردش مى کرد و بذر گمراهى و فساد را در آن جامعه سالم مى افشانده! و مقصود این نویسنده از «جامعه سالم» جامعه عصر مروان بن حکم است!

ص: 163

آیا براى سیر اندیشه خطرناک نیست که ما انقلاب هاى اصلاحى تاریخ را به صورت کودکانه اى تحلیل و تحریف کنیم و آنها را به افرادى نسبت دهیم که مى خواسته اند «آشوب» به پا کنند و از این رو به شهرها مى رفته اند و آشوب به وجود مى آورده اند؟!

ببینید نویسنده کتاب عایشة و السیاسة درباره خطر عبدالله بن سبا یا به قول او «ابن السّوداء» چه مى گوید و چگونه ناآگاهانه و جاهلانه مى خواهد معاویه را که با معیارهاى انسانى متضاد است، بزرگ جلوه دهد، و ابوذر غفارى را با آن همه عظمت و شخصیت درهم کوبد. این نویسنده از ذکر بیشتر مطالب محققینى که مزد تألیفات خود را بهشت مى خواهند چشم پوشیده و مى گوید :

«عبدالله بن سبا در تمام بخشهاى سرزمینهاى اسلامى گردش کرد. نخست در حجاز تخم گمراهى افشاند، کهقبلا گفته شد، سپس به شام رفت که آن ایام در دست فردى مطلع مثل معاویة بن ابوسفیان بود. معاویه از خطر او آگاه شد و او را از شام اخراج نمود ولى با آن همه احتیاطى که معاویه کرد باز نمونه هایى از فساد او به معاویه رسید... عبدالله شخم کرد و بذر توطئه افشاند و صحابه بزرگى از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که شامیان سخن او را قبول مى کردند، تحریک کرد. گفتار او عرصه را بر معاویه حلیم و زیرک تنگ کرد. معاویه ناگزیر شد از عثمان بخواهد که او را از شام اخراج نماید؛ آن صحابه ابوذر بود و داستان ابوذر مشهور است!»

خلاصه نظر این نویسنده این است که شهرهاى دولت عربى در روزگار عثمان در نعمت و رفاه بوده اند؛ به ویژه منطقه شام که به دست «کاردان شام» معاویه اداره مى شد، در ناز و نعمت به سر مى برد و اگر عبدالله بن سبا با مصلح بزرگ ابوذر غفارى برخورد نمى کرد و او را بیدار نمى ساخت ابوذر از خودآگاهى و اراده اى نداشت. عبدالله بن سبا، ابوذر را به اخلالگرى، گمراهى و تخریب فراخواند، زیرا به گمان این نویسنده، ابن سبا اصل و ریشه فساد و خرابى بوده و در «گردشهاى خود در شهرها» هدفى جز آشوبگرى نداشته است. ابوذر هم مطابق میل عبدالله بن سبا به گسترش گمراهى و ایجاد آشوب و سرپیچى مردم از زمامداران کوشید. این نویسنده نسبت به مردم عرب و مسلمانان و تاریخ دلسوزى کرده و از کوشش هاى ابوذر در راه تحریک فقرا علیه اغنیا و ترس معاویه

ص: 164

از ابوذر در از دست دادن شام به وحشت افتاده، مى گوید: «ابوذر عرصه را بر معاویه بردبار تنگ کرد که او هم ابوذر را به نفع مسلمانان و تاریخ از شام تبعید نمود!؟»

این نویسنده، بیش از معاویه از ابوذر مى ترسد. و از فقرا نسبت به ثروتمندان و نسبت به سلامت جامعه از عبداللّه بن سبا وحشت دارد.

منطق این نویسنده منطق حکومتهاى تاریخ و افراد ذهن گرایى است که تحولات را از دریچه تأثیر افراد مى نگرند و معتقدند که این فرد، فقط شخص زمامدار و حاکم است و براى شخص حاکم از وزش کمترین نسیم، احساس وحشت مى کنند. براساس این منطق، هر حق طلبى از نظر این حاکم و طرفدارانش، اخلالگر و فاسدى است که به آشوب دامن زده و مردم را از اطاعت زمامداران بازداشته است!

آیا تعجب نمى کنید که تاریخ نویسان معاصر، با اینکه ابزارها و اطلاعات فرهنگى برترى نسبت به مورخان گذشته دارند و تعداد آنان بیشتر است، برخلاف گذشتگان علل آشوب را به دست نیاورده اند؟

چنانکه دیدید، نویسنده کتاب عایشة و السیاسة علل انقلاب را گردش ابن سبا در شهرها مى داند، در حالى که طبرى و دیگر مورّخین، تحلیل درستى از این مسئله به دست مى دهند و علل انقلاب را به عوامل مشخص اجتماعى بازگشت مى دهند. طبرى مى گوید: عمده مسلمانان در اسلام سابقه نداشتند و در محافل و مشاغل به افراد با سابقه اسلام برخورد نمى کردند. سابقین و صحابه بزرگ بخششها و عطایاى دولت را ناچیز مى شمردند و آن را «جور و ستم» مى دانستند، زیرا سهم آنان اندک بود. هنگامى که یک نفر بیابانى و یا غلام آزاد شده به آنان برخورد مى کرد و با او سخن مى گفتند، گفتارشان شیرین به نظر مى آمد. از این جهت تعداد مخالفان عثمان رو به فزونى مى رفت، در صورتى که گروه موافق بسیار محدود بودند و روز به روز از تعداد آنها کاسته مى شد!

واقعآ عجیب و شگفت انگیز است که نویسنده معاصر دیگرى همچون احمد امین نیز دچار این اشتباهات شده است. وى ابوذر غفارى را مردى ساده و آلت دست عبدالله بن سبا مى انگارد که او را با افکار مزدکى گمراه ساخت تا بدین وسیله کشور اسلامى را به ویرانى بکشاند. از آن عجیب تر اینکه احمد امین بر

ص: 165

ادعاى خود،سخن طبرى را نقل مى کند. آنجا که طبرى مى گوید: «ابوذر در شام قیام کرد و پیوسته مى گفت: اى ثروتمندان، با فقرا مواسات کنید و کسانى را که طلا و نقره مى اندوزند...»(1)

راستى چگونه احمد امین، دعوت ثروتمندان را براى کمک به نیازمندان، اندیشه اى مزدکى مى شمارد و آن را اندیشه اسلامى خالص نمى داند؟! آیا احمد امین ارتباط و انسجامى در این گفتار ابوذر که مى گفت: «اى ثروتمندان با فقرا مواسات کنید...» با آیه قرآنى «والَّذینَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّه وَ لايُنْفِقُونَها فىü سَبیüلِ اللَّهِ فَبَشرَّهُمْ بِعَذابٍ اَلیüم» نمى بیند؟! مگر ابوبکر و عمر به همان گفته ابوذر عمل نمى کردند و با فقرا برادروار زندگى نمى کردند و مخالف دست درازى اغنیا نبودند؟ پس چرا احمد امین مزدکى دیگرى چون ابن سبا را براى ابوبکر و عمر نمى تراشد تا بگوید که آنان عقاید مزدکى را از او آموختند؟!

احمد امین در جاى دیگر کتاب فجر اسلام تأکید مى کند که عبدالله بن سبا «همان کسى بود که ابوذر غفارى را براى دعوت سوسیالیستى تحریک کرد. و او از بزرگترین کسانى بود که مردم شهرها را علیه عثمان شورانید و مى خواست، دین مسلمانان را فاسد سازد. او در سرزمینهاى اسلامى، افکار زیانبار بسیارى را گسترش داد.»(2)

«عبدالله بن سبا در شهرهاى زیادى گردش نمود: حجاز، بصره، کوفه، شام و مصر. احتمال دارد که وى این افکار را از مزدکیهاى عراق و یا یمن گرفته باشد و ابوذر با حسن نیت افکار او را پذیرفته باشد.»(3)

آیا نویسنده از خود پرسیده است که مگر ابوذر چه سخن جدیدى علاوه بر اسلام آورده است؟ مگر از جمله تعالیم اسلام این نیست که فقرا بر گردن اغنیا حقوقى دارند و تمام مسلمانان با یکدیگر برابرند و کسى که طلا و نقره را جمع مى کند، بنابر آیه قرآن، با چیزهایى که ذخیره کرده است، پیشانى، پهلو و پشتش داغ مى شود؟

ص: 166


1- . فجرالاسلام، ص 110.
2- . همان، ص 269.
3- . همان، ص 110.

راستى ابوذر چه مطلب تازه مزدکى را در این سخنان خود به مسلمانان عرضه کرده و از آن دفاع نموده است؟ ابوذر در این سخنان، به نبرد با کسانى پرداخته که اسلام با آنان مخالف است و با آتش جهنم هشدارشان داده است!

ابوذر پنجمین فردى که اسلام آورد و صحابى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دوست دو خلیفه و پرچمدار شیعیان على (علیه السلام) بود. چرا به این اندیشه نرسد که ثروت از آن ملت است و ملت باید از آن استفاده نماید و تنها متعلق به افراد معدودى نیست تا آن را ذخیره کنند. و این اصل یکى از حقوق ملت و از واجبات است؟ کسى همچون ابوذر چرا به این فکر نیفتد که اموال مردم در زمان عثمان به دست گروهى انگشت شمار افتاده و سودطلبى و ستمگرى بر دستگاه عثمان حکومت مى کند و اسلام حقیقتى وراى اعمال اینهاست و مسلمانان باید اوضاع خود را دگرگون کنند؟!و نهایت اینکه، آیا ابوذر و مسلمانان، نیازمند راهنمایى عبداللّه بن سبا بودند تا بدانند عثمان راه شاهان و خوشگذرانها را در پیش گرفته و نزدیکان و یاران خود را به ریاست و قدرت و مال رسانده است و ابوذر خود نمى فهمید که حاکمان گمراه شده اند و مسلمانان هم درنمى یافتند که حقوقشان زیر پا گذاشته شده و زیان کرده اند که در پى تعلیمات عبدالله بن سبا، ابوذر قیام کند و ملت هم همراه او انقلاب کنند؟!

این نویسندگان، عبدالله بن سبا و مرام مزدک را دریافته اند، اما ابوذر و اسلام را نشناخته اند. از تحریک ابن السوداء علیه حاکمان به وحشت افتاده اند و خشم ملت از عثمان را ناشى از این مسئله دانسته اند. اما آنچه را که مایه قیام مردم علیه عثمان شد نادیده گرفته و آنها را نگران نساخته است! طبیعى است که هر ملتى علیه زمامدار خود اعتراض کند که چرا گروهى انگشت شمار، منافع ملت را به خود اختصاص داده اند.

این نویسندگان همچون کسانى هستند که به جاى اینکه سراغ دریاى نزدیک را بگیرند، به دنبال نهر کوچک رو به خشکى اى که از سرچشمه باران فاصله دارد، هستند!

محقّقان در بیان بسیارى از حوادثى که سبب کشته شدن عثمان شد، اختلاف نظر دارند. نمونه روشن این حوادث مورد اختلاف، داستان محمد بن

ص: 167

ابى بکر و نامه اى است که از مدینه به مصر فرستاده شد، که در آن به فرماندار سابق فرمان داده شده بود که والى جدید را به قتل برساند، که تفصیل آن قبلا گذشت.

درباره این داستان که عده اى آن را درست مى دانند و گروهى منکر آن هستند، اندکى درنگ مى کنیم. دسته اى از محققین اعتقاد به صحت آن دارند و دسته اى دیگر امکان وقوع آن را بعید مى شمارند. مهمترین نظرى که منکرین این داستان گفته اند، نظر استاد بزرگ، دکتر طه حسین --که در تاریخ اسلام و عرب نظریات بسیار با ارزشى دارد-- است. نظریات او بهترین نظریاتى است که درباره این گونه مسائل تاریخى ارائه شده است. طه حسین در کتاب با ارزش خود عثمان چنین مى گوید: «درباره داستان نامه اى که مورّخین مى گویند مصریان در موقع بازگشت به مصر به دست آوردند و به مدینه بازگشتند؛ به نظر من این مسئله از اصل دروغ است. بهترین دلیل جعلى بودن قصّه، این است که خود ناقلین مى گویند: صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همیشه درباره این نامه سخن مى گفته اند و به بحث مى پرداخته اند و مى پرسیده اند : در حالى که هر گروه از شما به سویى رفتند، مردم بصره و کوفه چگونه فهمیدند که شما این نامه را به دست آورده اید؟ آنان پاسخى نداشتند و گفتند: این امر را هرگونه که مى خواهید تعبیر کنید، به هر جهت ما احتیاجى به این مرد نداریم.

قابل قبول و پذیرفتنى نیست که عثمان این حیله را علیه مسلمانان به کار بندد؛ دسته اى را راضى کند و آن وقت کسى را پیش عامل خود بفرستد که خون آنان را بریزد و تحت شکنجه و فشار قرار دهد. و نیز قابل قبول نیست که مروان تا آنجا در مخالفت با خلیفه جرأت داشته باشد که چنین نامه اى بنویسد و با مهر او امضا کند و با غلام و شتر خلیفه آن را بفرستد. مطلب ساده تر از این است.

مردم شهرها وعده هایى از حاکم خود شنیده بودند و به انجام آن اطمینان پیدا کرده بودند. وقتى دریافتند که خلیفه به وعده خود وفا نکرده خشمگین شدند و در حالى که برآشفته بودند، آمدند تا رهبر خود را از کار برکنار کنند و کار را یکسره سازند؛ اما وقتى به مدینه رسیدند، یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مخالف خود یافتند.

ص: 168

از این رو از جنگ خوددارى نمودند و تظاهر به بازگشت کردند و هنگامى که دریافتند صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلحه را به زمین گذاشته و در خانه هاى خود آرمیده اند، بار دیگر به مدینه بازگشتند و آن را بدون درگیرى اشغال نمودند!»

هیچ داستانى در تاریخ نیست، مگر اینکه دسته اى وقوع آن را به اثبات مى رسانند و در اثبات آن مبالغه و زیاده روى مى کنند و دسته اى دیگر اصل آن را منکر مى شوند و در انکار خود مبالغه مى نمایند. از این جهت مى توان درباره آن شک کرد، به خصوص اگر آن داستان، در خدمت اهداف حزبى و یا در تأیید فرقه هاى مذهبى باشد.

این شک برطرف نمى شود، مگر آنکه از خود تاریخ، دلیلى وجود داشته باشد که قابل انکار نباشد یا اینکه استدلالى عقلى وجود داشته باشد که به تنهایى شاهد و دلیل آن باشد.

اگر عجز مردم از جواب دادن به این مطلب که چگونه مردم کوفه و بصره دریافته بودند که نامه اى به دست آمده، در نظر استاد بزرگوار، دلیل دروغ بودن نامه باشد، دلیل این نمى شود که نوشتن اصل نامه را منکر شویم، زیرا در تمام روایات، علت مستقیم بازگشت محمدبن ابى بکر و یاران او از راه مصر به مدینه، همان موضوع نامه ذکر شده است؛ در صورتى که این مسافرین حدود سه روز راه از مدینه دور شده بودند. تازه این مطلب که انقلابیّون نتوانسته اند در آن حال خشم و اضطراب و انقلاب، پاسخ کافى به سؤال بدهند، ثابت نشده است.

اما آنچه ثابت شده و منطق حوادث آن را تأیید مى کند، این است که عثمان، محمدبن ابى بکر را والى خود در مصر قرار داد و او را همراه عده اى از مهاجرین و انصار به مصر اعزام داشت. محمد و یاران او به گفته ها و وعده هاى عثمان اعتماد یافتند و به راه خود ادامه دادند؛ اما قبل از اینکه به سرزمین مصر برسند نظرشان تغییر نمود و از رفتن منصرف شدند و به سوى مدینه بازگشتند.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که چرا اینها خشمگین شده و به مدینه بازگشتند؟ و چرا ناگزیر شدند که مدینه را محاصره کنند، تا بتوانند بدون درگیرى وارد آن شوند؟ هم تاریخ و هم منکرین این داستان، علتى جز وجود این نامه براى بازگشت نقل نمى کنند. مهاجرین و انصارى که خلیفه به همراه محمدبن ابى بکر فرستاد تا وضع مصر و ابن ابى سرح را بررسى کنند و راه را براى

ص: 169

محمد بن ابى بکر هموار نمایند، به حکم منطق و قضاوت عقل اگر همگى از مطیعان عثمان نبودند و اگر این مردم همگى مانند یاران و نزدیکان عثمان نبودند و اگر همگى از یاران و دوستان عثمان نبودند، دست کم گروهى از آنها چنین بودند؛ و با چنین وضعى چگونه ممکن است که همگى نامه اى از زبان خلیفه جعل کنند که او از آن بى اطلاع باشد؟ و اگر دیگران این نامه را جعل کرده اند، چگونه همگى به صحت آن گواهى دادند؟

راستى اگر نامه از اصل دروغ باشد و بگوییم اصلا نامه اى نبوده است و محمدبن ابى بکر هم به اتفاق یارانش به مدینه بازنگشته اند، بلکه این داستان را دشمنان عثمان پس از کشته شدن او اختراع کرده اند، چرا نویسندگان و مورّخان و از جمله خود دکتر طه حسین شخصآ اعتراف مى کنند که یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره این نامه با مردم بحث کرده اند و از آنها مى پرسیده اند که چگونه مردم کوفه و بصره از مطلب آگاه شدند در حالى که هر گروهى به سویى رهسپار شده بودند؟!

به اعتراف طه حسین نامه اى وجود داشته است؛ زیرا اقرار مى کند که صحابه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره آن بحث و جدال طولانى کرده اند. ولى چه کسى این نامه را جعل کرده و این حیله را علیه محمد بن ابى بکر و مهاجرین و انصار و همراهان او و مردم مصر که دشمن ابن ابى سرح بوده اند، طرح کرده است؟!دکتر طه حسین انجام چنین کارى به دست شخصى چون عثمان را بعید مى داند و مى گوید: «قابل قبول و منطقى نیست که عثمان این حیله را نسبت به مسلمین به کار ببرد و دسته اى را با وعده هایى راضى سازد، سپس مخفیانه به سوى عامل خود نماینده اى بفرستد و به او ابلاغ نماید که حاکم جدید و افرادى را که با او مى آیند تحت فشار قرار دهد و خونشان را بریزد.»

این سخن درستى است، آرى قابل قبول و منطقى نیست که عثمان این حیله را علیه مسلمانان به کار بندد، ولى روحیّه سازشکارانه عثمان در اکثر اوقات او را بر آن مى داشت که به اراده خویشاوندان اموى خود، عمل کند. بنى امیه هم اهل حیله گرى، افترا و توطئه بودند. تاریخ زندگى عثمان به ما نشان مى دهد که بارها او درباره موضوعى دستور مى داد، اما بعدآ پشیمان مى شد و از پشیمانى مى گریست. این خود دلیلى است بر اینکه بنى امیه به او اصرار مى کردند و فشار

ص: 170

مى آوردند و او را از طبع سلیم و خلق رحیمش خارج مى ساختند، تا کارى را انجام دهد که بعدها از کرده خود پشیمان شود.

از جمله اینکه بیشترین توهینها را به ابوذر کرد، سپس سعى نمود که رضایت او را به دست آورد. ولى بار دیگر بر او خشم گرفت و او و زن و فرزندانش را در تبعیدگاه به چنان وضع ناراحت کننده اى که در فصل قبل بیان شد، از بین برد...

نمونه دیگر، رفتار او با صحابى بزرگ پیامبر، عبدالله بن مسعود است. عثمان دستور داد او را به زمین کوبیدند و استخوانهایش را شکستند و حقوقش را قطع کردند ولى بعد از مدتى کوتاه، عثمان از او عذرخواهى نمود و استغفار کرد!

و همچنین چندین بار به على (علیه السلام) دستور داد تا از مدینه خارج شود؛ سپس از آن حضرت درخواست مى کرد که به مدینه بازگردد و در آنجا بماند. این کار را آنقدر تکرار کرد که على (علیه السلام) فرمود: «عثمان مرا چون شتر آبکش چاه قرار داده، بروم و برگردم. به من مى گوید که از مدینه بیرون بروم، بار دیگر دستور مى دهد که به مدینه بازگردم. اکنون بار دیگر به من مى گوید که از مدینه بیرون بروم!»

بدین گونه عثمان دست ابن ابى سرح را در ستمگرى نسبت به مردم مصر باز گذاشت و او هر کارى که مى توانست انجام مى داد. مردم مصر ناگزیر به مدینه آمدند و از فرماندار و حاکم خود عثمان شکایت کردند؛ عثمان طى یک سخنرانى، مردم مصر را ستایش کرد و از کار خویش توبه کرده، استغفار نمود و به آنان وعده داد که والى ستمگر خود را معزول سازد. سپس به دارالخلافه بازگشت، مروان او را از نیّت و قول و وعده اش باز گرداند. خلیفه به وعده هاى خود عمل نکرد.

مسئله ابوذر و ابن مسعود در نظر عثمان کم ارزشتر از محمدبن ابى بکر نبود و دعوت اصلاح طلبانه ایشان براى درباریان عثمان سنگینتر از تمرّد پى درپى مصری ها نسبت به دارالخلافه مدینه و دارالولایه مصر نبود. از سوى دیگر، محمدبن ابى بکر از مخالفین سیاست عثمان، و ابى بن سرح از موافقین آن بود. توجه مردم مصر به این سو یا آن سو، که نتیجه عملکرد کارگزاران او بود، باعث تقویت و یا تضعیف عثمان مى شد.

ص: 171

باتوجه به این علل، بعید نیست که ابوبکر را به جاى ابن ابى سرح انتخاب کرد، پشیمان گشته و وعده اى را که برخلاف اراده مروان به مصریها داده بود، در اثر فشار او و دیگر درباریان زیرپا گذاشته باشد.

آگاهان مى دانند که توصیه هاى مروان و بستگان خلیفه به عثمان در چارچوبه شکنجه، تبعید، آوارگى و کشتاربود و در این گونه امور، صحابه انقلابى و مخالف، با مردم معمولى تفاوتى نداشتند!

ما نمى خواهیم با این سخنان به تأیید کسانى که مى گویند نامه را خود عثمان نوشته بشتابیم، بلکه مى خواهیم واقعیت عثمان را که با روحیّه سازشکارانه، نرمخو و فرمانبر خود در دام توطئه هاى درباریان بود، روشن سازیم و بگوییم که او چگونه در دام توطئه مروان و فرزندان حکم که قدرت را در چنگ داشتند، گرفتار بود. اگر قابل قبول و منطقى نیست که عثمان به آن صورت علیه مسلمانان حیله گرى نماید، ولى این پذیرفتنى است که مروان او را مطابق میل خود مى گرداند.

با همه اینها، قبول نمى کنیم که عثمان این نامه را نوشته باشد و نیز بعید مى دانیم عثمان در اینجا تسلیم مشورت مروان شده باشد. دلایل ثابت تر و روشنتر دیگرى وجود دارد که مسئوولیت را متوجه مروان مى سازد. اکنون به بحث خود با استاد بزرگوار طه حسین باز مى گردیم.

همان گونه که بیان شد، طه حسین اعتقاد دارد که اصل داستان نامه مشهور به دو دلیل دروغ است و دلیل سومى نیز براى بیان دروغ بودن این داستان بیان مى کند که به نظر ما از دلایل دیگر، ضعیفتر است و آن اینکه نسبت دادن چنین کارى به مروان را بعید مى شمارد، به این دلیل که «قابل قبول و منطقى نیست که مروان چنین جسارت و جرأتى را بر خلیفه داشته باشد که چنین نامه اى بنویسد و به مهر خلیفه مهر کند و با غلام و شتر عثمان هم بفرستد!»

در حالى که هیچ تعجبى ندارد که مروان چنین جرأتى را نسبت به خلیفه پیدا کرده و نامه اى بنویسد و با غلام خودِ عثمان هم آن را بفرستد؛ اما تعجب در این است که طه حسین این جرأت را از مروان بعید بداند که حکومت را ویژه خود، دنیا را مخصوص خود و مردم را غلام و نوکر خود مى شمارد؛ کسى که هر که را مى خواست مى کشت و هر که را مى خواست زنده نگه مى داشت.

ص: 172

براى تبیین نظر خود درباره بعید دانستن انتساب نامه به مروان توسط دکتر طه حسین، بیان روایاتى که مى گوید نامه نوشته مروان بود، و اینکه توطئه، نتیجه مشى سیاسى و برنامه حکومتى او بود و اینکه مروان عملا حکومت را در دست داشته است، باید به موضوعات زیر توجه کنیم :

موضوع اول اینکه تمام اسناد تاریخى -- به رغم اختلاف مذهب صاحبان آنها -- اتفاق دارند که على (علیه السلام) به رهبرى هیأتى که در آن عمار، طلحه، زبیر و سعد حضور داشتند، در حالى که این نامه در دستش بود و غلام و شتر عثمان را به همراه داشت، بر عثمان وارد شد و درباره نامه با او به بحث و گفتگو پرداخت و پس از بحث فراوان، براى صحابه روشن شد که نامه را مروان نوشته است. آنان از عثمان خواستند که مروان را تحویل دهد تا از او بازجویى کنند، اما عثمان به خواسته آنان اعتنایى نکرد و آنان خشمگینانه از نزد عثمان رفتند. در صفحات گذشته این مسئله به تفصیل آمد.

موضوع دوم، دیدگاه مروان درباره خلافت عثمان است. آیا عثمان در چشم مروان، خلیفه اى همچون ابوبکر و عمر بود و یا اینکه او را اموى اى مى دانست که باید بنى امیه به وسیله او بر سر کار آیند و قدرتى را که اسلام از آنها گرفت، بار دیگر به دست آورند و در نتیجه ملت را دوباره به بردگى بکشانند. نظر آنان این بود که نباید این فرصتى را که مدتها به انتظار آن بودند از دست بدهند!

تاریخ زندگى مروان همچون اسفنجى در قعر آب، مملو از روح اموى، با ویژگی هاى جاهلیت مآبانه آن است. ازنظر مروان، عثمان قریشى مهاجرى بود که به رسالت پیامبر اخلاص داشت و منتخب عمر و از میان آن شش نفر اهل شورى و منتخب مسلمانان در شرایط خاص نبود تا خلیفه سومى باشد که مى بایست به روش عمر و ابوبکر عمل کند. بلکه خلیفه در قلب و زبان و تصور او، عثمانى از خاندان اموى بود که از این پس نباید خورشید عظمتشان هیچ گاه غروب کند!

خلافت عثمان در قلب، زبان و تصور مروان، حکومت عدل، مطالبه حق ستمدیده از ستمگر، حفظ حقوق ملت و ادامه سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابوبکر و عمر در میان مردم نبود، بلکه خلافت او از نظر مروان فرصتى بود که ابوبکر و عمر از دست دادند زیرا آن را براى فرزندان خود به ارث نگذاشتند و عثمان اموى مى بایست زمان خلافت «اشتباه بزرگ» ایشان را مرتکب نگردد و اینکه مردم

ص: 173

خیال نکنند که آغاز و انجام خلافت در دست خودشان است و هدف خلیفه رفاه، آزادى و آسایش آنهاست. بلکه عثمان باید نسبت به مردم روش «پادشاه» نسبت به بندگانش را در پیش گیرد و فرصتى به آنها ندهد که از کمبودها اظهار نارضایتى کنند و یا حقوق بیشترى طلب نمایند.

اگر عثمان در اجراى چنین روشى به خاطر ایمان و نرمخوییش ناتوان است، مروان نزد اوست؛ او را نصیحت و راهنمایى مى کند و به او یادآور مى شود که تمام شئون پادشاهى و رعیّتى از کوچک و بزرگ را ترک نکند.

درباره حقیقت مروان و دیدگاه وى نسبت به مسائل زمانش، در دو بخش: «دو گروه قریش» و «حقیقت انقلاب مدینه» به طور مشروح سخن گفتیم و دیگر نیازى به تکرار نیست. مروان به کسانى که دارالخلافه را محاصره کرده بودند گفت: «چرا اینجا جمع شده اید؟ گویا براى این جمع شده اید که حکومت ما را بگیرید؟!» در نظر او، خلافت، ملک مروان اموى است... و «رعایا» حق ندارند که سرهاى خود را بالا کنند و درباره امور زندگى و آزادى شان با «زمامدار» سخن بگویند؛ زمامدارى، ملک اختصاصى بنى امیه است و مردم هم بندگان آنها هستند!

کسى که با این اندیشه به خلیفه و حکومت بنگرد و داوریهایش براساس این گونه اندیشه ها صادر شود، آیا راضى مى گردد که «مردم»، در قدرت خویشاوندش (عثمان) که درواقع سلطنت خود اوست، طمع کنند و «سلطان» به میل ایشان رفتار کند و کارگزارى را که دوست بنى امیه و سلطنتشان است از ناحیه اى برکنار کند و سرزمینى را که از جهت ثروت، جمعیت و وسعت، بى مانند است، به کسى چون محمدبن ابى بکر بسپارد که از مخالفین عثمان و دوستان على بن ابیطالب (علیه السلام) رهبر گروه نیکوکاران است. آرى محمدبن ابى بکر از یاران کسى است که از انحراف درباریان عثمان از اصول عدالت اجتماعى سخت خشمگین است.

از یاد نمى بریم که این انقلابیّون، صحابه بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و سایر مردم بودند که به عثمان پیشنهاد کردند که فرزند ابى بکر را به حکومت مصر برگزیند، بى آنکه نظر مروان را بخواهند.

و مروان هیچ گاه به این «تجاوز» که به حدود قدرت او شده بود راضى نبود! هنگامى که دیدگاه واقعى مروان نسبت به خلافت براى ما روشن شد و دانستیم

ص: 174

که او درباره خلافت چگونه فکر مى کند و از چهارچوب نظریه اموى جاهلى که مى گفت خلافت، قدرتى است که از دست رفته و بار دیگر به دست آمده تجاوز نمى کند. موقعى که دیدگاه واقعى مروان نسبت به عثمان آشکار شد، که زمامدارى خلیفه سوم تجسّم نژادپرستى و رهبرى بنى امیه است، براى ما آسان خواهد بود که جرأت و جسارت مروان بر خویشاوند و حامى خود عثمان را دریابیم.ما این جرأت را بدین جهت به مروان منتسب مى کنیم که در قلب و منطق و زبان مروان وجود دارد؛ نه به عنوان جرأت و تجاوز، بلکه آن را حقى مى داند که طایفه بنى امیه -- که با اسلام هیچ گونه آشنایى ندارند و اسلام در روحشان اثر نگذاشته -- از دوران جاهلیت تاکنون متعلق به خود مى دانستند و در مشاوره هاى مروان با خویشاوند خود، خلیفه و در مشى سیاسى او آشکار است.

شواهد فراوانى بر این مطلب، که استاد بزرگوار، طه حسین آن را «جرأت» مى نامد، در مشى مروان نسبت به عثمان وجود دارد و بیش از آن است که ما در این گفتار به آن نیاز داریم. مروان بود که نسبت به صحابه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عثمان جسارت یافت، که به عثمان پیشنهاد داد که همه این جمعیت را که در میانشان على بن ابیطالب (علیه السلام)، عمار یاسر، ابوذر غفارى و دیگران حضور داشتند، بکشد.

مروان بود که جرأت یافت درباره عبدالله بن مسعود به عثمان فرمان دهد و بگوید: «ابن مسعود کوفه را علیه تو شورانده و تحریک کرده است. او را رها نکن که شام را هم علیه تو برمى انگیزد.» عثمان هم بدون اعتراض و جدل، سخن مروان را پذیرفت. مروان بود که جرأت کرد علیه ابوذر و بدرقه کنندگانى همچون على بن ابیطالب (علیه السلام) و دو فرزندش و برادر و دوستش اقدام کند و از جسارت خود دست برنداشت تا اینکه على (علیه السلام) او را لعن کرد و از خود راند و با تازیانه، اسب او را کنار زد.

مروان بود که در دشوارترین لحظات، این جسارت و جرأت را داشت که در حضور عثمان برخاست و به میل خود، با خشونت و زور، مردم را از دارالخلافه بیرون راند.

مروان بود که بر عثمان و عمار جرأت پیدا کرد و دستور قتل عمار را به عثمان داد.

ص: 175

بى پروایی هاى مروان نسبت به خلیفه سوم بیش از اینهاست. جسارت مروان به جایى مى رسد که به نائله (همسر عثمان) در حضور عثمان توهین مى کند.

داستان چنین است که نائله همسر عثمان، که زنى خردمند و دانا بود مى کوشید که شوهرش را وادار سازد تا به نصایح على بن ابیطالب (علیه السلام) برخلاف نظر مروان، گوش فرادهد.

موقعى که عثمان خطبه خود را براى جمعیت شاکیان و مردم غضبناک شهرها ایراد کرد و در آن سخنرانى توبه نمود و به آنها وعده اصلاح اوضاع را داد، مروان مى کوشید عثمان را از گفته و روش خود بازگرداند، به همین جهت به وى گفت: یا امیرالمؤمنین، سخن بگویم یا ساکت باشم؟

نائله همسر عثمان گفت: نه، ساکت باش! به خدا سوگند شما قاتل عثمان و یتیم کننده بچه هاى او خواهید بود! خلیفه حرفى زده و هیچ گاه نباید از آن تخلّف نماید! مروان در حضور عثمان به نائله گفت: تو را چه به این کارها؟ به خدا سوگند پدرت تا دم مرگ، هنوز آداب وضو گرفتن را درست نمى دانست. آیا جرأت مروان نسبت به عثمان در نوشتن نامه، آن هم در حالى که عثمان اطلاعى نداشت بیشتر است، یا جسارت اهانت به همسرش در حضور وى؟

مردم عصر عثمان مطالبى از بى پروایى مروان نسبت به خلیفه مى دانستند که آن را پنهان نکرده و انکار نمى نمودند، بلکه حرفهایشان را به گوش عثمان مى رساندند و او را سرزنش و تهدید مى کردند، شاید بتوانند اختیار او را از دست مروان خارج کنند. مگر على (علیه السلام) نزد عثمان نرفت و به نام مردم، این مطالب را به عثمان نگفت: «تو نباید در دست مروان همچون چارپایى باشى که در این پیرى، تو را به هر سو بکشاند! تو در دستمروان مثل شترى هستى که از هر طرف او را بکشند، مى رود. مى بینم تو را به جایى مى برد که دیگر نمى تواند بازگرداند!»

بى پروایى مروان علیه عثمان نمونه اى از جرأت یافتن تمام مردم نسبت به عثمان بود؛ چنان که در روزهاى آخر حکومت وى، بى پروایى مروان، علت جرأت مردم نیز شده بود. داستان جبلة بن عمروساعدى با عثمان قبلا نقل شد. وى که از مردم عادى بود از آنان خواست که جواب سلام عثمان را ندهند و

ص: 176

شخصآ به عثمان گفت: به خدا سوگند، این زنجیر را به گردن و دستت مى اندازم، تا زمانى که دربارت را از این افراد کثیف پاک کنى...

چرا دکتر طه حسین از جسارت ورزیدن مروان نسبت به عثمان درباره جعل نامه تعجب مى کند، در صورتى که یک فرد عادى اجتماع چنین جسارت عجیبى علیه عثمان پیدا مى کند. مگر مروان از نرمخویى عثمان و میزان نفوذ خویش بر وى، آگاهتر از دیگران نبوده است؟!

ص: 177

سیدهادى خسروشاهى

عبدالله بن سبا

ص: 178

عبدالله بن سبا(1)

مقدمه

تهمت هایى که دشمنان اسلام بر شیعه و تشیع زده اند، یکى دو تا نیست و ما اگر بخواهیم آنها را جمع آورى کرده و جواب گوییم، نیازمند به تألیف کتاب بزرگ و مستقلى خواهیم بود. در این کتاب، فقط به چند تهمت عمده و اساسى که دشمنان شیعه به آنها جنبه تاریخى هم داده اند، اشاره شده است.

این تهمت ها، تنها از ناحیه متعصبین اهل تسنن نیست. درست است که این گونه نویسندگان مغرض پایه گذار این گونه تهمت ها نسبت به شیعه بوده اند، ولى در یکى دو قرن اخیر، مستشرقین مغرض، یهودیها، طرفداران وهابیگرى و به طور کلى افراد اخلالگر و ماجراجو، بنا به اقتضاى سیاستهاى استعمارى، همه گونه تهمت و افترایى را به شیعه و عقاید شیعه بسته اند.

و متأسفانه در میان نویسندگان شیعى هم، بعضى از افراد غیرمطلع پیدا شده اند که بدون تحقیق و بررسى کامل، گفته ها و نوشته هاى دیگران را به نام یک موضوع تاریخى! نقل کرده اند؛ و صرف نظر از داستان ابن سبا، در موضوعات دیگر نیز -- از قبیل تشیع ایرانیان -- بدون بررسى و دقت کافى، قضاوتهاى خلاف واقعى کرده و درواقع نفهمیده و نسنجیده همان حرفهایى را گفته اند که دشمنان مغرض شیعه گفته اند و نوشته اند.

نخستین تهمت ناجوانمردانه، که دهها تهمت دیگر را مبتنى بر آن کرده اند، این است که: «مذهب تشیع مولود افکار «ابن سباى» یهودى معروف است»!...

آرى متجاوز از ده قرن است که مورخین و نویسندگان، درباره ابن سبا و فرقه سبائیه؛ بحث کرده و عقاید و افکارى را به او نسبت مى دهند و به قول «دکتر على الوردى» در کتاب وعاظ السلاطین تمام گناه عالمیان را! هم به گردن او مى گذارند، بدون اینکه در اصل وجود او تحقیق و بررسى کنند؟

ص: 179


1- توضیحى درباره بحث مؤلف کتاب

اگر در نوشته هاى نویسندگان و مورخین گذشته، داستان خرافى ابن سبا، کمتر و به طور اجمال به چشم مى خورد، در یکى دو قرن اخیر جریان کاملا عوض شده و کمتر کتابى درباره تاریخ اسلام و تاریخ صحابه نوشته شده که درباره این داستان موهوم، قلمفرسایى نکرده باشد.

ما در اینجا به اجمال گفتار نویسندگان و مورخین قرون گذشته و عصر حاضر را درباره ابن سبا و افکار و عقاید منسوب به او نقل مى کنیم، و سپس شرح مختصرى هم درباره اصل این افسانه تاریخى و داستان خرافى و شخصیت موهوم و بى واقعیت ابن سباء بیان نموده، و تفصیل بیشتر را به وقت دیگرى موکول مى کنیم.

عبدالله بن سبا کیست؟!

مى گویند : یک مرد یهودى که دل او از پیروزیهاى مسلمین خون شده بود! به صورت ظاهر اسلام آورد و در دلخود داشت که بر ضد اسلام مبارزه کند و این مرد «عبدالله بن وهب بن سبا»، معروف به ابن السوداء بود که از یهودى هاى «یمن» و از اهالى صنعا یا حیره یا حمیر (بنا به اختلاف اقوال ناقلین) بوده است.(1)

ما از نسب و سوابق ابن سبا فقط همین قدر اطلاع داریم و در کتب رجال یا تاریخ، بیشتر از این، در این باره توضیح داده نشده است.

و گویا نخستین کسى که «عبدالله بن سبا» را یهودى دانسته است «شهرستانى» در ملل ونحل است که اشاره به آن کرده است، و مابقى مورخین، راجع به نسب او خاموش مانده اند؛ و یا اینکه او را عرب دانسته اند...(2)

داستانهایى درباره ابن سبا و معتقدات او

داستانها و افسانه هایى که نویسندگان مغرض و یا غیرمحقق، درباره ابن سبا و فرقه «سبائیه» و معتقدات آنها نوشته اند بسیار است، ما براى رعایت اختصار قسمتى از آنها را نقل کرده، بعد اسامى کتابهایى را که در آنها هم داستانهاى

ص: 180


1- . کتابهاى: مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین تألیف: «شیخ ابى الحسن على بن اسماعیلالاشعرى» متوفى 330 ه ، طبع اول مصر، مقدمه ج 1 به قلم محمد محبى الدین عبدالحمیدصفه 11 و الى مشیخه الازهر تألیف: عبدالله السبیتى ط عراق ص 122 و «نقش وعاظ دراسلام» ترجمه فارسى وعاظ السلاطین تألیف دکتر على الوردى، ص 111.
2- . کتاب: نخستین امام تألیف هدایت الله حکیم الهى، صفحه 42 چاپ تهران 1329 شمسى.

مربوط به ابن سبا نقل شده است، ذکر مى کنیم تا طالبین تفصیل به آنها رجوع کنند.

مى گویند : «مؤسس و بنیان گذار اصول تشیع، عبدالله بن سبا بوده است».(1)

مى گویند : «فرقه سبائیه، قدیمى ترین و اصولى ترین فرقه شیعه! از نظر پیدایش آن در تاریخ اسلامى است».(2)

مى گویند : «عبدالله بن سبا، در میان مردم مسلمان، سه موضوع را منتشر کرد و قبل از او کسى به آنها معتقد نبود :

1. او اولین کسى است که گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) على (علیه السلام) را وصى و امام قرار داده است!

2. او اولین کسى است که معتقد به رجعت على و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شد!

3. و او بود گفت که على کشته نشده، و همیشه زنده است و در درون ابرها سکونت دارد، و رعد صداى او و برق تازیانه اوست! و یک جزء الهى در وجود اوست و روزگارى برمى گرددوزمین راپرازعدل وداد مى کند»!(3)مى گویند : «ابن سبا به هر کجا مى رسید، تعالیم غلط خود را نشر مى کرد و مى گفت: من از کسى که معتقد به رجعت مسیح بوده و رجعت محمد را قبول ندارد، تعجب مى کنم... خدا هزار پیغمبر داشت؛ و هر پیغمبرى وصى اى داشت، و على هم وصى محمد است».(4)

مى گویند : عبدالله بن سبا به على (علیه السلام) گفت: تو خدایى! و على او را به «مدائن» تبعید کرد.

ص: 181


1- . کتابهاى پرتو اسلام تألیف احمد امین» مصرى ط 2 ترجمه فارسى به قلم «عباس خلیلىاقدام» ج 1 ص 324 و السنة و الشیعة، ص 4-6 تألیف: سیدمحمد رشیدرضا، صاحب تفسیرالمنار که در جواب کتاب الحصون المنیعة مرحوم آیة الله سیدمحسن امین عاملى نوشتهاست و در الغدیر تألیف استاد علامه «شیخ عبدالحسن امینى» ج 3 صفه 266 به بعد؛ جوابهمه تهمت ها و افتراهاى این کتاب داده شده است.
2- . کتاب: المهدویة فى الاسلام تألیف «شیخ سعد محمدحسن» بنا به نقل کتاب: الى مشیخةالازهر تألیف عبدالله السبیتى صفحه 114 و 115 ط بغداد.
3- . مقالات الاسلامیین مقدمه ج 1 ص 11 و پاورقى ص 50 همان کتاب: و المهدویه فىالاسلام تألیف سعدمحمد حسن ص 76 و دائرة المعارف، تألیف: «محمد فرید وجدى» ج6، ط مصر 1356 ه ص 163 و پرتو اسلام: تألیف «احمد امین» ج 1 باب 7. ص. 31 به بعدچاپ تهران و تاریخ طبرى ج 3 ص 378 (احوال سال 35 ه ).
4- . کتابهایى: محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه تألیف شیخ محمد خضرى بک ج 2 ط 2 (قاهره)ص 97 و 98 و تاریخ سیاسى اسلام تألیف: «دکتر حسن ابراهیم حسن» ترجمه ابوالقاسم پاینده ج 2 ط 2 تهران ص 7.

مى گویند : او مطالبى را که در حق على مى گفت، قبل از آنکه اسلام بیاورد -- در زمانى که یهودى بود -- درباره «موسى» و «یوشع بن نون» نیز همانها را مى گفت...

مى گویند : ابن سبا مى گفت: على نمرده و به قتل نرسیده و ابن ملجم شیطانى را به صورت على تصور کرده و آن را کشته است... و رعد صداى او و برق نور اوست. سبئى ها وقتى صداى رعدا مى شوند مى گویند: علیک السلام یا امیرالمؤمنین.(1)

مى گویند : در زمان خلافت على، فرقه سبئیه که اصحاب را «سب» کرده و به آنها نسبت کفر و نفاق داده و از آنها تبرى مى جستند، پیدا شدند. این فرقه را «تبرّئیه» نیز مى گویند: و امام على از آنها تبرى مى جست و ابن سبا را در این بدعت، عده زیادى از یهودیها و رهبران نصارى و بت پرستان و ستاره پرستان کمک مى کردند...(!!)

و از اینها هم فرقه اى به وجود آمد که معتقد به الوهیت على شد و وقتى على (علیه السلام) از این امر آگاه گردید، با آنها جنگید، ولکن بعد از على مسئله تشیع بزرگتر شد، تا اینکه شیعه 24 فرقه گردید... «العضدى» مى گوید: «زیدیه و امامیه از معتدلین شیعه هستند، نه از غلات...»(2)

مى گویند : عبدالله بن سبا یا ابن السوداء، یهودى الاصلى از اهالى یمن بود که تازه به دیانت اسلام مشرف شده بود و او که تحرک و ایمان زایدالوصفى داشت، از روز بعد از تشرف به دیانت اسلام! سراسر آسیاى صغیر و یک قسمت از آفریقا را درنوردید! و شروع به تهییج و تحریک توده ها نمود... فعالیت او اندکى بعد جنبه سیاسى شدیدى پیدا کرد، و هنگامى که در مصر رحل اقامت افکند، عمال خلیفه را به باد فحش و ناسزا گرفت و در خطبه هاى خود به «عثمان» اخطار نمود که از خلافت استعفا دهد! و مسند خلافت را به تنها کسى که شایستگى احراز این مقام را دارد، یعنى «على بن ابیطالب» باز پس دهد...

ص: 182


1- . الانوار النعمانیه، تألیف سیدنعمة الله جزائرى «محدث معروف» ج 2 طبع جدید تبریز ص234.
2- . مقدمه چاپ جدید کتاب: الصواعق المحرقة فى الرد على اهل البدع و الزندقه، تألیف :احمدبن حجر هیثمى، به قلم (عبدالوهاب عبداللطیف)، ط مصر 1375 ه ، ص 6.

فصاحت! عبدالله بن سبا کار خود را کرد! و بزودى مردم گرد او جمع شدند و عقیده او را تقدیس نمودند؛ اما ابن سبا که از این موفقیت جسور شده بود، نقاب از چهره برداشت و در نطقها و مواعظش افکار و اصول عقاید یهود را با اصول و مقررات اسلامى درهم آمیخت و همچنین اصل «تناسخ» را ترویج کرد. سپس عقاید مسیحیت را به میان آورده و در مسجد بزرگ «فسطاط» فریاد برآورد : مسیحیان ادعا مى کنند که «مسیح» در پایان دنیا براى بسط و توسعه نفوذش بر تمامى خلایق، باز خواهد گشت ولى من مى گویم که «مسیح» باز نخواهد گشت، بلکه «محمد» باز مى گردد. و بالاخره از هر نوع حدودى تجاوز کرده و اعلام داشت که «محمد» از جوهر الوهیت است.

... اطلاعات وسیع این مرد در مسائل مذهبى یهود و اسلام و مسیحى و ادیان ایرانى و هندى و حتى مصرى، باعث شد که خیلى زود، بتواند حریفان را از میدان به در برد.

در اندک مدتى ابن سبا، متنفذترین مرد مصر گردید! والى در برابر او مى لرزید و هنگامى که فرستاده «عثمان» به مصر وارد شد، خیلى زود تحت تأثیر این ماجراجو قرار گرفت... از مذهب سبئیه فرقه هاى متعددى منشعب شد، و به عقیده پاره اى از آنها «على» سوار بر ابرها شده، به زمین بازخواهد گشت و به عقیده برخى دیگر «على» بر سر اشرار و بدکاران صاعقه و رعد و برق نازل خواهد کرد! و بعضى ادعا مى کنند که على خورشید است و پاره اى دیگر نقش ماه را در صورت او مجسم مى بینند.(1)

مى گویند : انقلاب بر ضد عثمان به تحریک «ابن سبا» بوده و او مى گفت: «عثمان غاصب است، مردم باید قیام کنند و علیه فرمانرواى غاصب مبارزه نمایند».(2)

مى گویند : «عبدالله بن سبا» مانع صلح بین «على» و «عایشه» شد و در نتیجه جنگ «جمل» پیش آمد...(3)

ص: 183


1- . کتاب شهسوار اسلام نشریه انجمن تحقیقات تاریخى عربى قاهره، تألیف: «مسیو گابریلانکیرى» ترجمه کاظم عمادى، نشریه انجمن تبلیغات اسلامى؛ چاپ طهران 1326 شمسىصفحات 76 و 77 و 78 و 185.
2- . کتابهاى عثمان بن عفان تألیف: «صابر عبده ابراهیم» ط 2 بغداد، صفحه 56 به بعد و :الزبیربن العوام به قلم همین مؤلف ط 2 صفحه 31 تا 58 و کامل ابن اثیر ج 3، ص 77 ط سال1356 ه و «دائرة المعارف فرید و جدى ج 6، ص 163.
3- . کتابهاى عماربن یاسر تألیف صابر عبده ابراهیم ط 2 بغداد ص 58 و الزبیربن العوام ط 2صفحه 50 و 51 به بعد و نقش وعاظ در اسلام؛ به نقل از دیگران، ص 111.

ابن سبا چرا اسلام آورد؟!

مى گویند : «یهودیها، با اشاعه و ترویج بدعتها و ایجاد تفرقه بین مسلمین، به وسیله آنچه عبدالله بن سبا در پى ریزى! تشیع نسبت به على (علیه السلام) و غلو در حق او و القاى مسئله خلافت گفت، خواستند که نور اسلام راخاموش کنند».(1)

مى گویند : «شعبى گوید عبدالله بن سودا در این گفتار با سبائیه همکارى مى کرد. او از نژاد یهود و از مردم «حیره» بود و چنین وانمود کرد که مسلمان است. و با این شیوه مى خواست که در نزد کوفیان پیشوایى و مهترى یابد و ایشان را گفت که در تورات خواند: «هر پیغمبرى را جانشینى است، و على جانشین محمد و بهترین جانشینان است، چنانکه محمد بهترین پیغمبران بود.»

على از کشتن «عبدالله بن سودا» و «ابن سبا» از بیم فتنه، باز ایستاد و آن دو؟! را به «مداین» تبعید کرد، پس از کشته شدن على، مردم نادان فریفته آن دو گشتند.

بعضى از نویسندگان اهل سنت گویند که ابن سودا از دوستداران دین یهود بود و مى خواست که اسلام را با تأویلات خود درباره على و فرزندانش تباه سازد، تا مسلمانان آنچه را که ترسایان در پیرامون عیسى روا داشته اند، درباره على نیز روا دارند. و چون رافضیان را از دیگر اهل اهواء، فرورفته تر در کفر! دید، خود را به ایشان بست و گمراهى هاى خود را به تأویلات ایشان بیامیخت.»(2)

مى گویند : رهبر این فرقه، عبدالله بن سباى یهودى براى فریب دادن مسلمین، اسلام آورده بود و براى ایجاد تفرقه بین مردم، در حق على غلو نمود.(3)

مى گویند : رافضه را رافضى گفتند، چون ابوبکر و عمر را رفض کردند: «رافضه که سبئیه باشند، اسلام را دشمن دارند، چنانکه یهودیها نصرانیت را دشمن مى دارند و آنها به خاطر خدا وارد اسلام نشدند، بلکه براى نابودى اهل

ص: 184


1- . تفسیر المنار تألیف سیدمحمد رشیدرضا، ج 10، ص 386.
2- . الفرق بین الفرق تألیف «ابومنصور عبدالقاهر بغدادى» متوفى 429 ه ، ترجمه فارسى چاپتبریز - سال 1333 شمسى باب 4، ص 241.
3- . مقدمه چاپ جدید الصواعق المحرقه... صفحه 6 و کتاب محاضرات فى تاریخ الاممالاسلامیه، ج 2، ص 97.

اسلام و تجاوز به آنها، اسلام آوردند. على آنها را با آتش سوزانید و عبدالله بن سبا را به «سباط» و عبدالله بن سباب را به «حازر» تبعید کرد!!».(1)

«سیدرشید رضا» در معناى رافضى، از خود معناى دیگرى اضافه مى کند و سپس عبدالله بن سبا را همکار زرتشتى ها! براى تخریب اسلام مى داند: «غلات شیعه امام زید را چون برائت از عمر و ابوبکر را قبول نکرد، رد و رفض کردند. چرا فقط برائت از ابوبکر و عمر را خواستند و نگفتند که از عثمان و معاویه و یزید تبرى جوید؟ شیعیان سابق و پیشین این حرفها را نمى گفتند: اگر کسى فکر کند مى داند که چطور آنها تحت تأثیر دسیسه ها و توطئه هاى پیروان جمعیت هاى سرى که براى انتقام مجوسیت! از اسلام کار مى کردند، قرار گرفته اند.دسائس جمعیت هاى مجوسى، براى ایجاد اختلاف در میان مسلمانان و از بین بردن اتحاد و مجد و عظمت آنان در شیعه ظهور کرد! و در دنیا جمعیتى که از نظر انضباط و نفوذ و نظم، به دقیقى جمعیت هاى باطنیه اى که «عبدالله بن سباى یهودى» و «مجوس فارسى» براى افساد دین اسلام و از بین بردن ریاست عربى!! تأسیس کردند پیدا نمى شود. و دسایس آنها در شیعه اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نمایان شد.»!(2)

ضمن توضیحات مربوط به مبارزات «ابوذر» علیه رژیم بنى امیه --در جلد پنجم این کتاب -- خواهد آمد که این صحابى بزرگ، خواستار اجراى اصول عدالت اجتماعى، به معنى صحیح کلمه بود و با اسراف کاریها و گشادبازیهاى بنى امیه و سرمایه داران دوره اموى مبارزه مى کرد، ولى عده اى مى گویند که ابوذر را در این مبارزه، ابن سبا تحریک کرده بود!

«شعیب» از «سیف»! و از «عطیه» و او از «یزید فقعى» نقل مى کند که وقتى ابن سودا وارد شام شد، ابوذر را ملاقات کرده و گفت: ابوذر! آیا از معاویه تعجب نمى کنى که مى گوید: مال، مال خداست و همه چیز مال خداست! و مى خواهد

ص: 185


1- . کتاب العقد الفرید، تألیف شهاب الدین احمد، معروف به «ابن عبدربه» اندلسى متوفى328 ه ج 1 طبع 2 مصر صفحه 350 و 353.
2- . تفسیر المنار، تألیف «سیدمحمد رشیدرضا» ج 8 صفحه 225، چاپ دوم. راجع به معنىصحیح رفض و رافضى رجوع شود به رساله رافضیان چه کسانى هستند، ترجمه علیرضاخسروانى؛ چاپ تهران.

بدین وسیله مال و ثروت را در نزد خود نگه دارد و به مسلمین ندهد، و اسم مسلمین را محو و نابود کند؟(1)

«احمد امین» نیز در فجرالاسلام متن روایت را از «طبرى» نقل مى کند (و چنان که خواهد آمد جز طبرى اصولا کسى این داستان را نقل نکرده و مأخذ تمام مورخین فقط تاریخ طبرى است) و سپس مى نویسد: «... ابن السوداء، ابوذر غفارى را ملاقات و او را به این عقیده دعوت نمود و نیز ابن السوداء؛ ابوالدرداء و عبادة بن الصامت را دیده، آنها را به همین عقیده تبلیغ کرد؛ آنها نپذیرفتند، «عبادة» او را نزد معاویه! برده گفت: به خدا سوگند این شخص -- ابن السوداء -- ابوذر را شورانیده است...».

احمد امین آنگاه مى افزاید :

«باید دانست که ابن السوداء لقب عبدالله بن سبا است و او یهودى و از اهالى «صنعاء!» بود که در زمان(عثمان) مسلمان شده بود.او مى خواست اسلام را از بین ببرد! محتمل است که او عقیده «مزدک» را از عراق یا یمن اخذ و ابوذر را که ساده و داراى قلبى پاک بود، تبلیغ نموده است.

ابوذر یکى از پرهیزکارترین و پاکترین مردم بود که زهد او مایه تصوف و مورد تقدیس صوفیها شده بود...»(2)

مدارک دیگر...

... این بود اجمالى از داستانها و افسانه ها و موضوعاتى که به ابن سبا نسبت داده اند و در کتاب هاى نویسندگان دیگر نیز همین داستانها، به ضمیمه داستانها و افکار و عقاید دیگرى، نقل شده است که ما براى رعایت اختصار، فقط اسامى قسمتى از آنها را ذکر مى کنیم، تا طالبین تفصیل، به آنها رجوع کنند: البدایة و النهایة، تألیف ابن کثیر، ج 7، ص 167 و: روضة الصفا، تألیف میرخوند، ط جدید (1379 ه ج 2) ص 721 و: دائرة المعارف بستانى تألیف بستانى، ج 11 ص 506 ط لبنان و تاریخ العربى تألیف پرفسور نیکلسن ص 215 و عقیدة الشیعه، تألیف

ص: 186


1- . تاریخ طبرى، «ابى جعفر محمدبن جریر طبرى» ج 2 چاپ مصر 1357 ه حوادث سال 30ه ؛ صفحه 335 و دائرة المعارف، محمد فرید و جدى، ج 6 صفحه 160.
2- . کتابهاى پرتو اسلام، «احمد امین» ط 2 ج 1 ص 146 و 147 و «تاریخ سیاسى اسلام»: «دکترحسن ابراهیم حسن» ط 2 ج 1 صفحه 270 به بعد و شهسوار اسلام، تألیف گابریل انکیرى طتهران، ص 184.(جواب مربوط به این قسمت هم از قول نویسندگان و محققین بزرگ در قسمت هاى اخیراین بحث خواهد آمد.)

دوایت.م. دونلدسن ط عربى ص 85 و الفصل فى الملل و الاهواء و النحل تألیف ابن حزم ظاهرى اندلسى، ط 1 مصر ج 2 ص 33 و ج 4 ص 138.

و شبهاى پیشاور تألیف: سلطان الواعظین شیرازى، ط 3 ص 171 به بعد و قسمت آخر کتاب الاسلام بین السنة و الشیعة تألیف هاشم دفتردار المدنى و محمدعلى زعبى و لسان المیزان تألیف شهاب الدین بن ابى الفضل احمدبن على بن حجرالعسقلانى، متوفقى 852 ه ج 3 چاپ هند، حیدرآباد کن 1330 ه صفحه 289 و 290 و شرح نهج البلاغه تألیف ابن ابى الحدید، ج 2 چاپ بیروت صفحه 485 و 486 و فرق الشیعه تألیف منسوب به ابى محمدالحسن بن موسى النوبختى، چاپ نجف 1355 ه صفحه 22 و 23.

و ملل و نحل تألیف: شهرستانى ج 1 طبع اول عربى 1368 ه صفحه 289 و 290 و ترجمه فارسى به قلم: افضل الدین صدر ترکه اصفهانى؛ ج 1 چاپ تهران صفحة 188 و تاریخ الشیعه تألیف: دکتر حسین على محفوظ، چاپ عراق 1377 ه صفحه 39 و التبصیر تألیف اسفراینى صفحه 71 و 72 و اعتقادات فرق المسلمین تألیف رازى صفحه 57 و التنبیه تألیف ابى الحسین الملطى صفحه 25 و 148 و التعریفات تألیف سیدشریف جرجانى، صفحه 79. الاسلام و الحضارة العربیة ج 2 صفحه 60 تألیف: محمد کردعلى و تاریخ شیعه یا علل سقوط بنى امیه تألیف: فان فلوتن مستشرق آلمانى، ترجمه سید مرتضى هاشمى حائرى، چاپ تهران 1325 شمسى صفحه 96 به بعد. و تأثیر جانشینى در بناى اسلام تألیف: على اصغر معززى، چاپ تهران 1337 شمسى صفحه 160 و الامام على صوت العدالة الانسانیة، ج :4 «على و عصره» تألیف جرج جرداق، چاپ لبنان صفحه 894 به بعد و تاریخ مذاهب اسلام ترجمه فارسى الفرق بین الفرق از دکتر محمدجواد مشکور، چاپ تبریز (1333 شمسى) صفحات 17 و 41 و 232 و 240 به بعد و...

آیا عبدالله بن سبا یک شخصیت موهوم و خیالى است؟

عنوان فوق سؤالى است که محققین و نویسندگان قرن ما، اعم از شیعه و سنى از خود نموده و پس از بررسى و تحقیق کامل، به آن جواب داده و معتقد شده اند که قصه ابن سبا و سبائیه، داستانى است افسانه اى که دشمنان شیعه آن را ساخته و پرداخته اند و سپس به تدریج و با مرور زمان، بزرگش کرده اند تا جایى که

ص: 187

بعضى ها با بى پروایى کامل مى گفته اند که «اصحاب بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم تحت تأثیر تبلیغات او قرار گرفته بودند!».

ما در اینجا به بررسى تفصیلى موضوع نمى پردازیم، ولى آنچه از تحقیقات دانمشندان و پژوهشگران سنى و شیعه عصر ما به دست مى آید این است که عبدالله بن سبا اصولا وجود خارجى نداشته است.

البته این فقط یک ادعاى بى دلیل نیست، بلکه نویسندگان دانشمند و محققین عصر ما، در این باره دلایل ومدارک فراوانى به دست آورده اند که ما فقط قسمتى از آنها را به عنوان نمونه نقل نموده و تفصیل بیشتر را به وقت دیگرى موکول مى کنیم.

طه حسین چه مى گوید؟

نخست عقیده «دکتر طه حسین» محقق معروف و دانشمند مصرى را که در جلد اول کتاب خود در وجود ابن سبا تشکیک کرده و سپس در جلد دوم آن، اصولا منکر وجود او شده است، بیان مى کنیم. او در ضمن بحث مستقلى در این باره، در کتاب خود مى نویسد :

«... مى گویند: ابن سبا سازمان منظمى به وجود آورد و در شهرها گروه هاى سرى تشکیل داد که پنهانى به تبلیغات خود ادامه دهند و مردمان را به شورش برانگیزند تا در فرصت مناسب، بر خلیفه هجوم برند! و شورش مردم و محاصره و قتل عثمان، در نتیجه تشکیلات منظم و مخفى ابن سبا بود.

به نظر من کسانى که داستان ابن سبا را تا این اندازه بزرگ جلوه داده اند، هم به خود و هم به تاریخ، ستم کرده اند. نخستین چیزى که به نظر مى رسد، این است که ما در کتب مهم و مصادر اصلى که داستان شورش علیه عثمان در آنها ضبط است، نامى از ابن سبا نمى بینیم.

ابن سعد آنجا که از خلافت عثمان و انقلاب مردم سخن مى گوید، نامى از ابن سبا نمى برد. در انساب الاشراف بلاذرى که به عقیده من، مهمترین و مفصلترین کتابى است که این داستان در آن آمده است، به هیچ وجه سخنى از ابن سبا نیست و تنها طبرى است که این حکایت را از سیف بن عمر نقل کرده و مورخین پس از وى، ظاهرآ همه از او روایت مى کنند.

ص: 188

من نمى دانم «ابن سبا» در دوره خلافت «عثمان» اهمیتى داشته یا نه؟ ولى یقین دارم که اگر هم مورد توجه بوده، ارزش چندانى نداشته است. زیرا ممکن نیست یک نفر یهودى که تازه در آن روزها مسلمان شده بود، بدان درجه از اهمیت برسد که عقل و تدبیر و نیروى مسلمانان را بازیچه خود سازد و هنوز مسلمان نشده، در شهرهاى اسلامى، به توطئه و تحریک دست بزند!

اگر «عبدالله بن عامر» یا معاویه، این نو مسلمان یهودى را که از روى حیله مسلمان شده است، دستگیر کرده بودند، یکى از آنها، یا هر دوى آنها، در این باره به عثمان گزارش مى دادند و از ابن سبا مؤاخذه مى کردند...

کسى که به عثمان نامه مى فرستد و دستور تنبیه «پسر ابوبکر» و «پسر ابوحذیفه» و «عمار یاسر» را مى خواهد، نمى بایست از کیفر مردى یهودى که «مسلمانى» را وسیله تفرقه مسلمانان کرده و آنان را درباره امام خود، بلکه دین خود به شک انداخته، بگذرد.

هیچ کارى آسانتر از این نبود که والیان، این مرد غریب را جستجو کرده و دستگیر سازند و به سزاى عملش برسانند. آنها در این کار ورزیده بودند و مخالفان را مى گرفتند و به شام نزد معاویه و یا به جزیره نزد «عبدالرحمن بن خالدبن ولید» مى فرستادند.

از همه عجیب تر این است که مى گویند: «ابن سبأ» به ابوذر آموخت که سخن معاویه درباره اینکه «بیت المال مال خداست»، درست نیست و باید بگوید: مال مسلمانان است.

و باز مى گویند: او بود که به ابوذر آموخت: ... طلا و نقره اندوزان را مژده دهید که پیشانى و پهلوها و پشتهاى آنان را در قیامت بدان مالهاى اندوخته داغ مى کنند.من هیچ ظلمى را چنین نمى بینم. آخر ابوذر چه احتیاجى داشت که نومسلمان غریبى به او تعلیم دهد که فقرا بر توانگران حق دارند و خدا مال اندوزان را که چیزى در راه او نمى دهند، از عذاب سخت ترسانده است؟...

ابوذر احتیاجى نداشت که این مرد غریب، حقایق اولیه اسلام را به او بیاموزد.

ابوذر پیش از همه انصار و پیش از بسیارى از مهاجران، مسلمان شد. مدتى طولانى با پیغمبر هم صحبت بود، قرآن را نیکو حفظ داشت، سنّت را خوب

ص: 189

روایت مى کرد... آنهایى که گمان مى کنند ابن سبا ابوذر را دید و سخنان خود را به او آموخت، درباره ابوذر ستم مى کنند. پس از آنکه ابوذر از شام برگشت، روزى به عثمان گفت : کسى که زکات مال خود را داده، نباید تنها بدان قناعت کند، بلکه باید به فقرا ببخشد، به گرسنه بخوراند و مال خود را در راه خدا بدهد. «کعب الاحبار» حاضر بود و گفت: کسى که زکات واجب را داد، دیگر باکى بر او نیست!

«ابوذر» برآشفت و به کعب گفت: یهودى زاده! این حرفها به تو چه مربوط است؟ تو مى خواهى دین ما را به ما بیاموزى؟ سپس او را با عصاى سرکجى که داشت تنبیه کرد.

ابوذر به کعب اعتراض مى کند که چرا مى خواهد احکام را به او بیاموزد و چرا در مسائل پیش پا افتاده، در کار مسلمانان مداخله مى کند. آن وقت چنین کسى، اصلى از اصول اسلام و حکمى از احکام قرآن را از «ابن سبا» یاد مى گیرد؟ با آنکه «کعب» زودتر از «ابن سبا» مسلمان شده بود و در مدینه سکونت داشت و شب و روز با اصحاب پیغمبر به سر مى برد...

عجب است که مردى پاک از اصحاب پیغمبر بر «کعب» اعتراض کند که چرا در مسائل دینى دخالت مى کند، آن وقت خود وى تبلیغات ابن سبا را بپذیرد؟!

دشمنان شیعه در خلافت امویان و عباسیان درباره ابن سبا مبالغه کرده اند تا مردم را درباره بدعتهایى که از جانب «عثمان» و عمال او پدید آمده، به شک اندازند و از طرف دیگر به «على» و شیعیان او طعنه زنند و پاره اى از عقاید شیعه را ناشى از تعلیمات مردمى یهودى بدانند که از روى نیرنگ مسلمان شده است. ما در همه جا آثارى از طعنه هایى که دشمنان شیعه بر شیعه زده اند، بسیار مى بینیم.

بهتر این است که مسلمانان صدر اسلام را بزرگتر از آن بدانیم که مردى که تازه از صنعا آمده، و پدر او یهودى و مادر او سیاه بود! و خود وى نیز کیش یهود داشت و اسلام او براى نیرنگ و مکر و فریب بوده است، دین و سیاست و عقل و دولت آنان را بازیچه خود سازد و به مقصود خود نایل گردد و مسلمانان را برضد خلیفه خود برانگیزاند، تا آنجا که وى را به قتل رسانند. و سپس آنان را به احزاب و دسته هاى مختلف منقسم سازد!

ص: 190

اینها مسائلى است که در ترازوى خرد وزنى ندارد و از نظر پژوهش علمى و تحقیق انتقادى نیز درست نیست، و نمى توان مباحث تاریخى را بر چنین بنیانى استوار ساخت...»(1)

دکتر طه حسین در جلد دوم کتاب خود، باز هم در بحث مستقلى درباره «ابن سبا» این طور مى نویسد :

«... عجب در این است که نویسندگان، وقتى اخبار و شورش دوره عثمان را مى نوشتند، از ابن السوداء یعنى عبدالله بن سبا و پیروانش خیلى نام برده اند، و باز پس از کشته شدن عثمان و قبل از آنکه على براى ملاقات با طلحه و زبیر و ام المؤمنین خارج شود، از آنها زیاد نام برده اند و باز در آن وقت که على براى صلح و آرامش، کسانى نزد طلحه و زبیر و ام المؤمنین مى فرستاد، نام آنها درواقع خیلى دیده مى شد. بعد مورخین گفتند: که آنها بدون دستور على براى افروختن آتش جنگ، توطئه کردند و...

اما بسیار عجیب است که این مورخین وقتى از جنگ صفین بحث مى کنند، پیروان ابن سبا را بکلى از یاد مى برند، و یا اصلا توجهى به آنها نمى کنند؟!...

باید دانست که خوددارى مورخین از بردن نام ابن السوداء و پیروانش در جنگ «صفین»، حداقل دلالت بر این دارد که موضوع پیروان ابن سبا و پیشواى آنها، اصلا بى اساس و ساختگى و مجعول بوده و از مجعولاتى است که وقتى زد و خورد بین شیعه و سایر فرقه هاى اسلامى شدت یافت، به وجود آمده است.

دشمنان شیعه، براى اینکه بیشتر در حقشان دشمنى کنند و به آنها بدى کرده باشند، کوشیده اند که در اصول این مذهب، یک عنصر یهودى داخل کنند و اگر موضوع ابن السوداء اساس صحیحى از حقیقت و تاریخ مى داشت، از امور طبیعى بود که اثر مکر و نیرنگ او در این جنگ دشوار و درهمى که در «صفین» بر پا شد، ظاهر گردد... این اهمال را به چه چیزى باید تعبیر کرد؟ یا عدم حضور او در جنگ «صفین» را چگونه مى توان توجیه نمود؟

من فقط یک علت براى آن مى دانم و آن عبارت از این است که ابن السوداء یک شخصیت موهوم بوده... و باید گفت: شخصیتى است که دشمنان شیعه او را فقط براى کوبیدن شیعه ذخیره نموده اند!

ص: 191


1- . الفتنة الکبرى، تألیف دکتر طه حسین چاپ هشتم، دارالمعارف مصر ص 131-137.

«بلاذرى» همان طور که ملاحظه کردیم، در فتنه عثمان نامى از ابن السوداء و پیروانش که همان «سبئیه» باشند نمى برد، در خلافت على نیز فقط در یک حادثه مهم از او یاد مى کند.

این حادثه عبارت از این است که ابن السوداء با عده اى نزد على آمده، درباره ابوبکر از او پرسشى کردند! ولى على پاسخ تندى به آنها داد و آنها را سرزنش نمود، که اوقات خود را با این مسائل مى گذرانند، در صورتى که مصر از دست رفته، و پیروان على در آنجا کشته شده اند.

در همین اوقات نامه اى نوشت و دستور داد آن را براى مردم بخوانند تا همه از آن استفاده کنند.

«بلاذرى» مى گوید: که ابن سبأ نسخه اى از این نامه را داشت، اما ابن سبا در نزد «بلاذرى» ابن السوداء نیست، بلکه «عبدالله بن وهب همدانى» است.

«بلاذرى» این خبر را با کمال احتیاط ذکر مى کند... و غالبآ احادیثى را که ذکر مى کند، درباره آنها اظهار شک مى کند، زیرا آنها را از مجعولات مردم عراق مى داند...»

***

«طه حسین» سپس شمه اى درباره ماجراى جعل حدیث، از طرف مردم عراق، بحث کرده و مى نویسد :

«... به هر حال «بلاذرى» ذکرى از ابن السوداء و پیروانش در غوغا و شورش دوره عثمان و على به میان نمى آورد، اما «طبرى» و کسانى که از او روایت کرده اند و مورخینى که بعدها از تاریخ او استفاده کرده اند، در فتنه عثمان و سال اول خلافت على از ابن السوداء و پیروانش یاد مى کنند، ولى پس از آن، آنها را به کلى فراموش مى کنند.البته محدثین و اهل جدل با عقیده «طبرى» موافقت دارند، ولى همین اشخاص، قائل به چیز دیگرى هستند که «طبرى» و پیروانش آن را ذکر نکرده اند. اینها مى گویند که ابن السوداء و پیروانش قائل به خدایى و الوهیت على شدند و على آنها را در آتش سوزاند. اما وقتى راجع به این واقعه در کتب تاریخ جستجو مى کنیم، اثرى از این حادثه نمى بینیم بنابراین نمى دانیم در چه سالى -- از مدت کوتاهى که على خلیفه بود -- حادثه این «غلات» واقع شده است؟ و معلوم است

ص: 192

که سوزاندن عده اى از مردم، آن هم در صدر اسلام و در میان عده اى از مهاجرین و انصار و افراد نیکوکار مسلمین، امرى نیست که مورخین از آن غفلت کنند و ننویسند و وقت وقوع آن واقعه را ثبت ننمایند و کاملا آن را مسکوت گذاشته، از آن بگذرند؟...»(1)

عقیده دکتر على الوردى

دکتر على الوردى استاد دانشگاه بغداد، در کتاب خود، نخست نتیجه جعل داستان ابن سبا را اینطور تعریف مى کند :

«... یک روز از یکى از کشیشها شنیدم که اسلام را مسخره مى کرد و مى گفت این دین را ملاحظه کنید که در حال پیروزى و پیشرفت خود به آسانى، شکار مرد غریبى مى شود که تاریخ چندان اطلاعى از او ندارد و در همان وقت که یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر محیط اسلامى تسلط داشته و تعالیم پیغمبر خود را در آن منتشر مى ساختند، ملاحظه مى کنیم که یک نفر یهودى، ناخوانده وارد آن اجتماع مى شود و بدون آنکه کسى براى راندن و یا نابود کردنش دستى بردارد، آن را از هم متلاشى مى سازد».(2)

دکتر وردى سپس مى نویسد :

«... آیا ابن سبا واقعآ وجود خارجى داشت یا شخصى موهوم بود؟ این پرسش براى کسى که بخواهد تاریخ اجتماعى اسلام را مطالعه کند و از قضایاى آن نتیجه بگیرد، بسیار داراى اهمیت است.

آیا ما اجازه داریم این پرسش را به شکل دیگرى درآورده و بگوییم: آیا محیط اجتماعى اسلام آن روز، احتیاج به کسى داشت که محرکش به قیام و شورش باشد؟!

معلوم مى شود مورخینى که داستان ابن سبا را نقل کرده اند، تصور مى کردند که محیط اجتماعى اسلام در آن وقت راضى و آرام و مطمئن مى زیسته است و هیچ موضوع نبوده که مایه اضطراب و عدم رضایتش باشد.

و من گمان مى کنم این مورخین از همان سنخ مردمى هستند که در افکار خود، پیرو منطق قدیم ارسطو هستند زیرا اینان هر وقت یک جنبش اجتماعى

ص: 193


1- . على و بنوه تألیف دکتر طه حسین، چاپ هفتم مصر، صفحات 43 و 90 و 152.
2- . وعاظ السلاطین، ترجمه فارسى، ص 112، چاپ تهران.

مشاهده کردند، متعجب شده و از علت آن مى پرسند. گویى به نظر آنان، امرى خارج از قاعده و یک پدیده جنبى است.

منطق اجتماعى جدید، معتقد است که هیئت اجتماعى داراى جنبش طبیعى است و همواره در حرکت و تغییر است. و این حال را در اصطلاح علمى process مى نامند، و منطق جدید وقتى محیط اجتماعى را متحرک مى بیند متعجب نمى شود، بلکه اگر آن را ساکن و بى حرکت دید در مقام تحقیق برمى آید و متعجب مى گردد.پس در نظر منطق جدید، سکون است که غیرعادى است.

در آن روز محیط اجتماعى اسلامى گرفتار یک مشکل بزرگ اجتماعى بود، و فاصله زندگى میان ثروتمند و فقیر به حدى رسیده بود که مایه نفرت بود... و شورش حتمى مى نمود و ما احتیاجى به بیان علت ظهور آن نداریم، بلکه به آن احتیاج داریم که اگر شورش و فتنه اى روى نمى داد، علت و سبب آن را رسیدگى کنیم.

«ابن سبا» که مى گویند محرک شورش بود، همان طور که دکتر طه حسین گفته است، یک شخصیت موهوم بود و چنین مى نماید که این شخصیت عجیب را عمدآ ساخته اند، و مخلوق همان ثروتمندانى است که شورش بر ضد آنان بر پا شد. و این روش، از عادات طبقات اشراف و تن آساست و در تمام مراحل تاریخى، نسبت به انقلابیون، این رویه را داشته اند. هر جنبش اجتماعى را دشمنانش به تأثیر و تحریک اجانب نسبت مى دهند و پرفسور «سمل» که از محققین معروف جامعه شناسى است، در تحقیقات وسیع خود به آن اشاره کرده است...

... قریش در ابتداى دعوت، محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را متهم ساختند که تعالیم خود را از یک برده مسیحى موسوم به «جبر» دریافت مى کند و آنچه مى گوید، به موجب تعلیم اوست.(1)

بعد از آن، بعضى متهمش کردند که افکار خود را از «بحیراء» راهب و «سلمان فارسى» و دیگران به دست مى آورد.(2)

ص: 194


1- . حیاة محمد، تألیف محمدحسین هیکل چاپ مصر صفحه 136.
2- . شخصیات قلقة فى الاسلام، تألیف عبدالرحمن بدوى ط مصر ص 33.

ولى باید دانست که ثروتمندان و آسایش طلبان، هر مرام جدیدى را منتسب به یک حرکت بیگانه مى کنند و چنانکه پرفسور «سمل» مى گوید این اتهامات در مراحل مختلف تاریخى دیده شده است...»(1)

دکتر وردى باز مى نویسد :

«مورخین علت مهم تحریک فتنه را به عبدالله بن سبا، یعنى آن یهودى ناخوانده اى که براى زیان رساندن به اسلام وارد آن شده بود نسبت داده اند...

ظاهرآ فئودالها و مالکان بزرگ زمان عثمان، از عدم رضایت و ناراحتى مردم از ثروتهاى بى پایان آنان بیمناک و هراسان شدند و آن ناخوشنودى و شکایات را نسبت به یک یهودى ناخوانده اى دادند که آمده بود تا در حق اسلام و مسلمین اعمال دشمنى کند. گویى مى خواستند با این شایعه علت اصلى شورش و قیام مردم را علیه خود بپوشانند.

کارهاى بزرگى که به عبدالله بن سبا نسبت داده مى شود، جز از یک مرد نابغه و فوق العاده یا جادوگر یا کسى که بتواند با هیپنوتیزم مردم را خواب کند! ساخته نیست. پس لابد ابن سبا داراى چشمانى پر از نیروى مغناطیسى بوده که سنگها را درهم مى شکستند! یا در او نیروى روحى فوق العاده اى وجود داشته که مردم در برابر آن قوه،مانند گوسفند مطیع مى شدند و بدون آنکه حس کنند، گفته اش در آنان تأثیر مى کرد!!

اگر در زمان عثمان چنین شخص فوق العاده اى ظاهر شده بود، به طور قطع از هر راه که بود، وصف و علایمش به ما مى رسید، ولى شگفت آور این است که در مدارک و مصادر مهمى که موضوع مخالفت با عثمان را نقل مى کنند، ذکرى از ابن سبا به میان نیامده است.

من در تاریخ، هیچ داستان موهوم و افسانه اى ندیده ام که مانند این داستان بى اساس، باقى مانده باشد.

ملاحظه مى کنیم که ابن سبا گناه عالمیان را به دوش مى گیرد! و اگر ابن سبا یک شخصیت حقیقى داشت، از این اتهامات که بدون مداخله خودش متوجه او شده، بسیار مى گریست و بر آنها اعتراض مى کرد!»

***

ص: 195


1- . ترجمه وعاظ السلاطین، چاپ تهران ص 114 و 115.

نتیجه اى که دکتر وردى در آخر فصل 5 کتاب خود مى گیرد این است که: «عبدالله بن سبا در همه وقت پیدا مى شود و در پى هر جنبش تازه اى ممکن است یک ابن سبایى! وجود داشته باشد. اگر آن جنبش قرین موفقیت شد، ابن سبا از تاریخ آن پنهان مى شود و جنبشى مقدس به شمار مى رود، ولى هرگاه جنبش با موفقیت انجام نگرفت و محکوم به شکست شد، آن وقت است که بلا بر سر ابن سبا فرود آمده، از هر طرف کتک و سیلى مى خورد.

ابن سبا! در هر حال آرام نیست، همیشه در کوشش است و از فرصتها استفاده مى کند و تا ستم وجود دارد، ممکن است هر شخصى -- العیاذ بالله! -- ابن سبا بشود!».(1)

آیا عمار یاسر همان ابن السوداءاست؟!

عمار یاسر، صحابى بزرگ، که رسول اکرم درباره او فرمود: «یقتله الفئه الباغیه» (او را گروه ستمکار به قتل مى رسانند) و در جنگ صفین به دست عمال معاویه کشته شد، در صفین نطقى ایراد کرد و در ضمن آن گفت :

«اى بندگان خدا! برخیزید و با من به جنگ مردمى برویم که مطالبه خون کسى مى کنند که به خود ستم کرد و بر مردم با روشى برخلاف آنچه در کتاب خداست حکومت نمود...

گفتند براى چه او را کشتند؟ گفت: به خاطر اعمال او. گفتند او چیز تازه اى از خود نیاورد!... آرى چنین مى گویند! زیرا او دنیاى آنها را تأمین کرد. اینها مى خورند و متوجه دنیاى خود هستند. به خدا من گمان نمى کنم که اینها واقعآ خون او را مطالبه کنند، چون خوب مى دانند که او ستمگر بود، ولى لذت دنیا و طعم آن در مذاقشان گوارا آمده و دانسته اند که هرگاه مرد حق حکومت را در دست داشته باشد، مانع ادامه این وضعى که دارند مى شود و دنیایشان را از دستشان مى گیرد...»(2)

ابن العربى در کتاب خود مى نویسد :

«عمار مى گفت: «عثمان خیلى واضح و آشکار از راه راست منحرف شد... و على او را سرزنش کرد!» و همین امر باعث شده که بعضى از مورخین

ص: 196


1- . کتاب: وعاظ السلاطین، تألیف دکتر على الوردى، ترجمه فارسى، نقش وعاظ در اسلام، بهقلم محمد على خلیلى، ص 131 و 132 و 137.
2- . عماربن یاسر، تألیف عبدالله السبیتى چاپ بغداد ص 150 و 151.

مى نویسند: «عمار نیز از سبئى ها بود! و پیروان ابن سبا با او تماس گرفتند تا او را هم با خود همدست کنند!»(1)

دکتر على الوردى در کتاب خود به اینجا که مى رسد، بعد از نقل قول ابن العربى، مى نویسد :

«اما مورخین دیگر نگفته اند که عمار نیز از پیروان ابن سبا بود؛ گویا جرأت نداشته اند که این تهمت پست و منفور را بر او نسبت دهند زیرا عمار، همان صحابى جلیلى بود که در راه خدا بى اندازه شکنجه و آزار دید و پیغمبر بارها از فضیلت او سخن گفته بود.

اما در حقیقت، عمار یاسر یک سبئى به تمام معنى کلمه بود، و گمان مى رود که از بزرگترین پیشوایان سبئى ها بود، و چنانکه خواهد آمد خودش ابن سبأ بود!»(2)

دکتر وردى بعد از چند صفحه مى نویسد: ممکن است کسى بپرسد که ابن سبا چرا در میدان جنگ صفین دیده نمى شود؟ ابن سبا را در تمام حوادث ضد عثمان و حوادث بعد از آن حاضر مى بینیم، ولى در معرکه صفین و هنگامى که عمار یاسر کشته مى شود اثرى از او نمى یابیم. این مرد نیرنگ باز خطرناک! چرا باید در آن کشتارگاه عظیم نباشد؟!...

مورخین به این پرسش حیرت آور هیچ پاسخى نداده اند و درواقع او در اثناى معرکه صفین پنهان نشده بود، زیرا چنانکه گفتیم ابن سبا اصلا وجود خارجى نداشت تا ظاهر یا پنهان شود و شخصیتهاى موهوم، بنا به سود و میل سازندگانش، گاه غایب مى شوند و گاه حضور دارند!

داستان ابن سبا از اول تا آخر ساختگى بوده و با استادى کامل تهیه شده و به صورتى فریبنده در آمده است. قریش فقط در میدان سیاست زیرک نبودند، بلکه در داستان سازى هم مهارت داشتند.

قریش در دوره عثمان، در محفل هاى مخصوص خود، از عمار سخن مى گفته و به او دشنام مى داده اند و شاید یکى از راویان شنیده باشد که قریش

ص: 197


1- . العواصم و القواصم، تألیف ابن العربى صفحه 64 و 65.
2- . نقش وعاظ در اسلام، فصل 7 ص 209-210.

نام «ابن السوداء» را مى برند و دشنام مى دهند و او گمان کرده است که منظورشان شخص دیگرى است، نه عمار بن یاسر.

راستى کسى چه مى داند؟ شاید در اول کار، داستان ابن سبا از گمان و خطا سرچشمه گرفته، بعد رفته رفته، افسانه ها در اطرافش بافته شده است.

و عجیب این است که ما مى بینیم بیشتر کارهایى که به ابن سبا نسبت داده مى شود، به وجهى از وجوه در رفتار و کردار عماربن یاسر دیده مى شود و همین امر موجب دقت و تأمل است.

ما بعضى از امورى را که از عمار سر زده و شباهت به اعمال ابن سبا دارد، در اینجا بیان مى کنیم :

1. ابن سبا معروف به ابن السوداء شده بود و ما دیدیم که عمار را نیز «ابن السوداء» کنیه داده بودند (دکتر وردىدر اول این فصل از کتاب خود، اقوال اشراف قریش را نقل کرده که عمار را ابن السوداء و برده سیاه نامیده بودند).

2. پدر عمار از اهل یمن بود به این معنى که از مردم «سبا» بود و به هر فرد یمنى مى شود ابن سبا گفت، چون تمام مردم یمن، منتسب به «سباءبن یشجب بن یعرب بن قحطان» هستند. و در قرآن گفته شده که «هدهد» به سلیمان گفت: از «سبا» آمده و مراد همان یمن بوده است.

3. عمار فوق العاده على را دوست مى داشت و به هر وسیله اى که مى شد مردم را براى بیعت به او دعوت مى کرد.

4. شهاب الدین آلوسى مى گوید: شخصى نزد عمار آمد و تفسیر آیه «واذا وقع القول علیهم اخرجنا لهم دابة من الارض تکلمهم» را از او خواست و عمار گرفت: این جنبنده سخنگو، على بن ابیطالب است. و این قول به قول منتسب به ابن سبا که معتقد به رجعت على بود، شبیه است.(1)

5. عمار در زمان خلافت عثمان به مصر رفت و در آنجا شروع به تحریک مردم بر ضد عثمان کرد و والى از او به ستوه آمد و خواست او را بکشد.(2) و این خبر شبیه خبرى است که مى گوید: ابن سبا در مصر مستقر شد و فسطاط را مرکز خود قرار داد.

ص: 198


1- . روح المعانى، ج 6 ص 312.
2- . الفتنه الکبرى، ج 1 چاپ مصر ص 128.

6. مى گویند ابن سبا مى گفت: عثمان بدون حق، خلافت را تصرف کرد و صاحب قانونى و حقیقى آن على است؛ و این نظریه عینآ از سخنان عمار است، که پس از بیعت با عثمان در مسجد فریاد زد :

«اى قریش! حال که این امر را از خاندان پیغمبر خود خارج کردید و گاه به این و گاه به آن دادید، من مى ترسم که خدا آن را از دست شما درآورد و به دست دیگران بدهد، همان طور که شما آن را از اهل بیت گرفتید و به غیر اهلش دادید.»(1)

7. مى گویند ابن سبا بود که نگذاشت بین على و عایشه صلح برقرار گردد... و هر کس تفاصیل واقعه بصره را مطالعه کند، ملاحظه خواهد کرد که عمار نقش مهم و فعالى در آن دارد و اوست که با حسن و مالک اشتر به کوفه مى رود، تا مردم آنجا را به سپاه على ملحق سازد.

8. درباره ابن سبا گفته اند که محرک ابوذر در دعوت به اشتراکیت بود و هرگاه به دوستى و روابط عمار و ابوذر رجوع کنیم، آن را بسیار قوى و استوار مى یابیم، زیرا حقیقت این است که هر دو از یک حزب -- حزب طرفدار عدالت اجتماعى -- بودند؛ یعنى هر دو تابع یک مکتب بوده اند، که مکتب على بن ابیطالب باشد...

ابوذر احتیاج به ابن سبا نداشت که به او بیاموزد خراج از آن مسلمین است و جایز نیست آن را «مال الله» نامید، زیرا دو یارش على و عمار، سزاوارتر بودند که این نکته را به او بیاموزند...

از آنچه گفته شد، نتیجه مى گیریم که ابن سبا کسى جز عماربن یاسر نبوده است، زیرا قریش عمار را عامل بزرگشورش ضد عثمان مى دانست، ولى اول امر نخواستند نام او را ببرند، به همین جهت او را «ابن سبا» و «ابن السوداء» نامیدند و راویان هم این نکته را بدون آنکه متوجه باشند -- و از آنچه در پشت پرده مى گذرد آگاه گردند -- گرفتند و منتشر ساختند...»(2)

تحقیق دانشمند شیعى، مرتضى العسکرى

از جمله علماى محقق و متتعبى که این داستان را کاملا موهوم و بى اساس مى داند، علامه معاصر آیة الله سیدمرتضى عسکرى است.

ص: 199


1- . اهل البیت، تألیف عبدالحمید جودة السحار چاپ مصر ص 66.
2- . نقش وعاظ در اسلام فصل 7 ص 209 تا 217.

ایشان تحقیق و بررسى کامل و جامعى از داستان «ابن سبا» و حدیث «سیف» نموده و سپس نتیجه تحقیقات خود را در کتابى بزرگ و پرارزش -- و در دو جلد -- به نام عبدالله بن سبا منتشر کرده است.(1) این

محقق عالیقدر با دلایل مستند تاریخى ثابت مى کند که منشأ این داستان موهوم تاریخ طبرى تالیف ابوجعفر محمدبن یزدبن خالد بن جریر طبرى آملى متوفى به سال 310 ه است که این داستان را منحصرآ از طریق «سیف بن عمر تمیمى برجمى کوفى» در حوادث سال 36-30 ه نقل مى کند.

متن حدیث «سیف» را ما در اول بحث از تاریخ طبرى نقل کردیم و چنانکه ملاحظه شد، در آن حدیث اشاره اجمالى به عبدالله بن سبا شده، ولى نویسندگان بعدى، با اینکه مأخذ و مدرک داستان را تاریخ طبرى ذکر کرده اند، از خود بال و پرى به آن داستان داده و شرح و بسط هایى افزوده اند که در هیچ تاریخ معتبرى نقل نشده است.

و این شرح و بسط ها و به اصطلاح روشنتر، تهمتها و افتراها، در طول این مدت، رفته رفته بیشتر شده و در عصر ما نویسندگان مغرض، وقتى مى خواهند بر شیعه و تشیع حمله کنند، تمام عقاید و افکار شیعه را به ابن سبا نسبت مى دهند، بدون اینکه مدرکى حتى بر وجود ابن سبا داشته باشند.

در هر صورت، مقایسه بین تاریخ طبرى و نوشته هاى دیگران در این موضوع، که شمه اى از آنها نقل شد، براى افراد منصف ثابت مى کند که نسبت دادن عقاید شیعه به ابن سبا، تهمت و افتراء و دروغ محض است که دست جنایتکار تعصب و سیاستهاى تفرقه انداز آنها را به روى کاغذ آورده است.

پس همانطور که اشاره شد راوى این داستان، جز «سیف» کس دیگرى نبوده است، و اکنون با معرفى «سیف» ارزش روایات او را کاملا روشن مى کنیم :

سیف کیست؟!

سیف بن عمر تمیمى برجمى کوفى، مؤلف کتاب الفتوح و الردة و کتاب الجمل و مسیر عایشه و على است که در سال 170 ه در زمان خلافت «هارون الرشید» در گذشته است.

ص: 200


1- . چاپ اول جلد اول این کتاب به سال 1375 ه در نجف، عراق منتشر گردید و سپس درقاهره تجدید طبع شد و جلد دوم آن اخیرآ در تهران به چاپ رسید.

بدیهى است که شخصیت هر رواى با رجوع به کتب رجال معلوم مى شود و وقتى شخصیت وى روشن شد، ارزش روایت ها و احادیث نقل شده از او هم روشن مى گردد.«سیف» چنانکه در کتب: فهرست ابن اندیم ص 137 و میزان الاعتدال ذهبى ج 1 ص 438 شماره 3581 و تهذیب التهذیب ج 4 ص 297 به نقل از علماى رجال، معرفى شده است: «فردى بوده ضعیف الحدیث و بى ارزش، که از افراد مجهول روایت مى کند و از نظر نقل روایت هم کاملا بى اعتبار بوده و عموم روایات او بى اهمیت و منکر است و خود او هم متهم به جعل حدیث و زندقه است».(1)

در کتاب: الاصابه و الاستیعاب مى نویسد که سیف متروک و ضعیف بوده و احادیث او بى اعتبار است.(2)

جلال الدین سیوطى در کتاب اللئالى المصنوعة فى الاحادیث الموضوعة شماره 233 فقط یک حدیث از او نقل کرده و سپس مى نویسد :

«این حدیث جعلى است، افراد ضعیف در آن یافت مى شود که بدترین آنها از حیث ضعف، سیف است».(3)

بدین ترتیب «سیف» از نظر علماى رجال مهم اهل سنت، متهم به بى دینى و زندقه و جعل حدیث است و روى همین اصل هم روایات منقوله از او، در هیچ کتاب معتبر اهل سنّت نقل نشده، و این تنها «طبرى» است که با نقل احادیث او، او را معروف ساخته و داستان «ابن سبا» را هم که از مجعولات اوست، با نقل در کتاب خود مأخذ مورخین و نویسندگان سطحى بعدى قرار داده است که آنها هم شاخ و برگهایى به آن داده و هر چه خواسته اند به آن اضافه کرده اند.

نظریه آیة الله کاشف الغطا

«... و اصولا هیچ بعید نیست که ما بگوییم: «عبدالله بن سبا»، «مجنون بنى عامر»، «ابى هلال» و امثال اینها، مردمان موهوم و افسانه هاى خرافى هستند که قصه گوها و داستان سراها اسامى آنها را جعل کرده اند.»(4)

ص: 201


1- . عبدالله بن سبا جلد اول ص 17، الغدیر ج 8 ص 84 و 85.
2- . الاصابة ج 3 ص 230 و الاستیعاب ج 3 ص 252.
3- . عبدالله بن سبا ج 1 ص 18 و 140 و 141 و الغدیر ج 8 ص 84 و 85.
4- . کتاب اصل الشیعه و اصولها، تألیف آیة الله کاشف الغطاء، ط 8 عربى ص 57 و 58 و ط 2فارسى تهران ص 65.

تحقیق استاد عبدالله السبیتى

مرحوم استاد شیخ عبدالله السبیتى که یکى از علماى شیعى عراق بود و تألیفات پرارزش زیادى از قبیل تحت رایة الحق و المباهلة، و حجة الوداع و سلمان الفارسى و ابوذر الغفارى و عماربن یاسر و حجربن عدى الکندى و... دارد، کتاب بزرگى در جواب یکى از شیوخ الازهر به نام «سعد محمدحسن» که کتابى تحت عنوان المهدویة فى الاسلام نشر کرده، نوشته است.

کتاب استاد سبیتى از جهاتى پرارزش و قابل توجه است، زیرا از جمله مسائلى که سعد محمدحسن آن را دستاویز قرار داده و به شیعه تاخته است، همین داستان مورد بحث ماست و عبدالله سبیتى هم جواب مفصلى درکتاب خود نوشته و دلایل تاریخى و تحقیقى زیادى در رد این افسانه آورده است.

استاد سبیتى بحث خود را در این موضوع این طور شروع مى کند :

«باور کنید: سبائیه، در هیچ زمان و دوره اى، جز در عالم وهم و خیالِ دشمنان شیعه، وجود خارجى نداشته است و از جمله وصله هایى است که به تاریخ تشیع به وسیله افرادى که دشمن تشیع بودند، چسبانده شده است.

باور کنید! سبائیه مولود و ساخته عجیب و غریبى است که اگر کسى حساب آن را به طور دقت برسد، وجود آن را باور نخواهد کرد...

در گذشته! پرده پوشى از حق و القاى تهمت، تنها وسیله اى بوده که سیاست هاى روز براى کوبیدن دشمن خود از آن استفاده مى کردند و همین سیاست باعث شد که براى شیعه و تشیع، سبائیه و عبدالله بن سبا را بتراشند و درست کنند.

واقعآ مسئله خنده دار عجیبى است!: «ابن سبا» و «سبائیه» در زمان عثمان پیدا شد و در مدت کمى توانست خلیفه مسلمین را بکشد! و اختلاف بزرگى در میان مسلمین ایجاد کند که در هر دوره و نسلى اثر آن باقى بماند!؟

ابن سبا با سرعت سرسام آورى اسلام را در بحبوحه قدرت و عزت خود، یکه و تنها، با خنجر یهود یا نه! این خنجر سحرآمیز و مرموز! زخمى ساخت و دین و معنویات را به کلى از مردم سلب کرد!

ولى من تعجب مى کنم که چطور شد «ابن سباى» یهودى که از «بن گوریون» سیاسى تر بود، «فلسطین» را که به اصطلاح «وطن ملى»! یهود است! اشغال نکرد؟

ص: 202

در صورتى که یهود از روز اول براى «فلسطین» و سرزمین موعود! گریه مى کرده اند...

... غرضهاى سیاسى، از خیالات و اوهام سحر و افسون، شخص ساحرى را به نام عبدالله بن سبا درست کرد و براى او برنامه اى تعیین کرد که آن برنامه تخریب اسلام بود...!

حالا چرا دست جنایت، این داستان را جعل و خلق کرده؟ سؤالى است که باید جواب آن را این طور داد :

حساب تعصب جاهلانه، در میزان سؤال و جواب منطقى بررسى نمى شود. حقیقت این است که مسئله اختلاف در موضوع «خلافت» ابن سبا و سبائیه را درست کرد، تا هر مخالفى را به نام پیروى از ابن سبا بکشد و نابود کند...

(براى تأیید استاد عبدالله سبیتى، شواهد زیادى داریم و چنانکه قبلا هم دیدیم، حتى ابوذر غفارى صحابى جلیل رسول الله و عمار را متهم به همکارى با ابن سبا کردند و از نوشته دکتر طه حسین برمى آید که حتى مالک اشتر هم متهم به پیروى از ابن سبا شده است.(1) و در

نامه اى که زیاد بن ابیه پس از دستگیرى حجربن عدى الکندى صحابى معروف با یارانش، از بصره به معاویه فرستاد مى نویسد: «سرکشانى از دسته سبائیه که رئیس آنها حجربن عدى است، با امیرالمؤمنین! معاویه مخالفت ورزیدند. و خدا ما را بر آنها مسلط کرد».(2) ).به هرحال یک فرد پژوهشگر واقع گرا، وقتى جریانات مربوط به ابن سبا را بررسى مى کند، نمى تواند باور کند که ابن سبایى واقعآ وجود خارجى داشته است...

راستى این ابن سبا چطور توانست آن همه قدرت و سیطره را به دست آورد؟ و زیر گوش عثمان و والیان و فرمانداران شمال قیام کند؟ و سرانجام هم بر اجتماع آن روز مسلمین مسلط گردد؟!...

این ابن سبا کیست که طول و عرض همه شهرهاى مسلمین را مى گردد و تبلیغ مى کند، ولى شمشیرهاى امویان جواب او را نمى دهد؟! و حداقل دستى از فرمانداران عثمان! دراز نمى شود که او را دستگیر و یا تبعید کند؟!

ص: 203


1- . على و فرزندانش، صفحه 115.
2- .کتاب حجربن عدى، نوشته آقاى کمره اى ط طهران ص 66 و 67.

از این گذشته، پیروان ابن سبا چه کسانى بوده اند؟! على که شیعه اى جز اصحاب خاص رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشت؟ پس اگر ابن سبایى وجود داشته، پیروان او هم لابد از اهل سنت بوده اند!

این ابن سباى یهودى! با این نبوغ و سیاست، چرا اصولا در تاریخ یهود اسمى ندارد؟ و سرانجام او به کجا رسید و اتباع او چطور شدند؟...

اینها سؤالاتى است که یک فرد با انصاف و بى طرف، باید از خود بکند و جوابى هم نشنود...»(1)

استاد عبدالله سبیتى، بعد از این مقدمه، بحث تحلیلى و دقیق خود را شروع کرده و بعد از شمردن تناقضات عجیب و غریبى که در داستان هاى مربوط به ابن سبا موجود است، راجع به «سبائیه» و پیروان موهوم او هم بحث کرده و سپس جواب کتاب التحفة الاثنى عشریه را که در این موضوع افسانه هایى دارد، مى دهد، و این بحث تا صفحه 160 آن کتاب ادامه دارد. طالبین تحقیق به آن مراجعه کنند.

(این بود خلاصه بحث ما درباره ابن سبا... براى تفصیل بیشتر به سلسله مقالات ما تحت عنوان «عبدالله بن سبا بین الواقع و الخیال» سال سوم و چهارم مجله الهادى، چاپ قم، مراجع شود.)

***

شیعه و غلات

عبدالله بن سبا خواه وجود خارجى داشته و یا چنان که ثابت کردیم جز در عالم وهم و خیال وجود خارجى نداشته باشد، نسبت دادن او به شیعه و تشیع یکى از بزرگترین جنایات تاریخ است. با این حال ما فرض کنیم ابن سبا و فرقه سبائیه اى در عالم بوده است، بایستى با صراحت تمام اعلام داشت که شیعه و تشیع از افکارضداسلامى منسوب به او کاملا بیزار است و تمام عقاید غلوآمیزى را که گاهى به شیعه نسبت مى دهند، مخصوص همان «ابن سبا» ى موهوم و اصحاب او بوده و هیچ گونه ارتباطى با شیعه و تشیع ندارد.

مرحوم آیة الله «شیخ محمدحسین کاشف الغطاء» دراین باره مى نویسند :

ص: 204


1- . کتاب الى مشیخة الازهر، تألیف استاد سبیتى چاپ بغداد 1375 ه صفحات 115-118.

«... اما عبدالله بن سبا که او را به شیعه و شیعه را به او مى چسبانند، به شهادت تمام کتب موجود شیعه عمومآ به لعن او تصریح نموده و از او بیزارى جسته اند و کمترین عبارتى را که کتب رجال شیعه از قبیل رجال «ابى على» و غیره در ترجمه حال او در ذکر حرف (علیه السلام) نوشته اند این است: ان عبدالله بن سباء ألعن من ان یذکر -- عبدالله بن سبا ملعونتر از آن است که ذکر شود».(1)

چنانکه ایشان نوشته اند علماى شیعه رسمآ ابن سبا را در صورت داشتن وجود خارجى، از خود طرد مى کنند، و مثلا علامه حلى درباره او مى گوید: «عبدالله سبا غالى ملعونى است و امیرالمؤمنین او را به آتش سوزانید. عقیده او این بود که على خداست! و یا پیغمبر است. لعنت خدا بر او باد».(2)

علاوه بر علماى شیعه، در تمامى قرون و اعصار، چنانکه در کتاب ها نیز نوشته اند، این افکار غلوآمیز در زمان حضرت على و شیعیان طبقه اول و دوره هاى بعدى کاملا مردود بوده و سابقآ نیز نقل کردیم که مدعیان وجود ابن سبا و سبائیه، مى گویند که على (علیه السلام) از آنها تبّرى جست و با آنها جنگید و او را با آتش سوزانید و یا تبعید کرد.

همین موضوع را پروفسور گویارد نیز در کتاب خود (ضمن تقسیم بندى مذاهب و فرق اسلامى بعد از معرفى فرق شیعه که پیروان و هواخواهان حضرت على و فرزندان وى هستند) به عبدالله بن سبا اشاره نموده، این طور مى نویسد: در زمان حیات على (علیه السلام) شخصى موسوم به عبدالله بن سبا که ابتدا یهودى بوده، نسبت به داماد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، على(علیه السلام) ادعاى الوهیت نمود؛ لکن این گونه عقاید هر چه زودتر از طرف على و فرزندان وى و حتى از طرف شیعیان خالص آنها که در آن زمان بودند، مردود گشت.»(3)

و در هر صورت: اگر ابن سبایى در کار بوده، از فرقه غلات بوده و عقاید او ربطى به شیعه ندارد، چنانکه در کتاب اسلام و رجعت هم ضمن تقسیم غلات منسوب به شیعه، مى نویسد: «غلات، به فرقه هاى چندى تقسیم مى شوند. اولین

ص: 205


1- . کتاب اصل الشیعه و اصولها، تألیف آیة الله «کاشف الغطاء» ط 8 عربى، النجف الاشرف، ص57 و ط 2 فارسى تهران ص 65.
2- . کتاب: تاریخ الشیعه تألیف دکتر حسین على محفوظ ص 39 و 40 و همین عبارت را درکتاب جامع الروات تألیف محمدبن على الاردبیلى الفروى ج 1 ط 1 ص 485 و کتابهاىدیگر، درباره ابن سبا نوشته اند.
3- . کتاب: سازمانهاى تمدن امپراطورى اسلام، تألیف پروفسور استانسیلاس گویارد فرانسوى،ترجمه فارسى از: سیدفخرالدین طباطبایى ص 38 و 40 چاپ تهران 1336 شمسى.

فرقه آنها که در واقع منشأ سایر فرق غلات اند معروف به «سبائیه» هستند. اینان اصحاب ابن سبا هستند که از اهل حمیر! بوده است».(1)ابن خلدون در مقدمه خود، از کسانى که در حق ائمه غلو کرده و معتقد به الوهیت على و ائمه بودند و على آنها را در آتش سوزانید به عنوان «غلات» نام مى برد، و البته اسمى از عبدالله بن سبا، قهرمان داستان خرافى ما نمى برد و فقط مى نویسد :

«... گروهى از شیعیان را هم غلات مى نامند که از حد عقل و ایمان در گذشته اند و از این رو به الوهیت آن امامان اعتقاد دارند و على کسانى را که درباره او چنین معتقداتى داشتند، در آتش سوزانید».(2)

کتاب، در توضیح مربوط به این مطلب به نقل از کتابهاى الفرق بین الفرق، ملل و نحل، عقدالفرید، ابن سبا را هم از این طایفه شمرده و مى نویسد: «على بن ابیطالب (علیه السلام) برخى از آنان را در آتش سوزانید، گروهى را تبعید نمود و از آن جمله عبدالله بن سبا را تبعید کرد».(3)

مطلبى که تذکار آن در اینجا ضرورى به نظر مى رسد این است که علماى شیعه علاوه بر طرد و رفض غلات، خواه ابن سبا باشد و یا هر کس دیگرى، در تمام کتب مربوطه خود، غلات را نجس و خارج از دین معرفى مى کنند: مثلا «شیخ مفید محمدبن نعمان» (متولد 236 ه ) که از بزرگترین علماى شیعه است، در کتاب پرارزش خود تحت عنوان فى الغلو... مى نویسد :

«غلات از متظاهرین به اسلام آنهایى هستند که به امیرالمؤمنین و ائمه اطهار نسبت الوهیت و نبوت داده، و در فضائل دین و دنیا، آنها را طورى وصف کردند

ص: 206


1- . کتاب: اسلام و رجعت تألیف «عبدالوهاب فرید» تهران ص 63.
2- . مقدمه ابن خلدون تألیف «عبدالرحمن بن خلدون» متولد 732 ه و متوفى 808 ج 1 ترجمهفارسى به قلم محمد پروین گنابادى ص 391 ط تهران 1336 شمسى.
3- . ترجمه فارسى مقدمه ابن خلدون قسمت آخر.راجع به اینکه سبائیه بر فرض وجود، از غلات بوده اند و هیچگونه ارتباطى با شیعه ندارند،رجوع شود به کتابهاى: مع الشیعة الامامیة تألیف شیخ محمدجواد مغنیه (رئیس المحکمةالشریعة الجعفریة العلیا فى بیروت) ط 2 ص 40 و عقیدة الشیعة الامامیة تألیف سیدهاشممعروف ط بیروت ص 216 و مقالات الاسلامیین تألیف ابوالحسن الاشعرى ط 1 ص 85 و :تاریخ الشیعه تألیف دکتر حسین على محفوظ ص 29 و 40.

که از حد تجاوز نموده اند... ائمه علیهم السلام حکم کفر و خروج از اسلام آنها را صادر کردند.»(1)عقاید غلوآمیز و افراطى در حق پیشوایان دینى و ائمه، تنها مخصوص به عده اى از جهال منتسب به شیعه نیست. اهل سنت نیز درباره رجال و بزرگان خود عقاید غلوآمیزى ابراز کرده اند که کمتر از غلوهاى جهال به ظاهر منتسب به شیعه نیست.

علامه امینى در کتاب پرارج خود الغدیر تحت عنوان: «الغلو الفاحش او قصص خرافة» 100 قسمت از داستان هاى غلوآمیز اهل سنت را که درباره افرادى مثل معاویه(2) ساخته اند، از مدارک و کتب بسیار معتبر! اهل سنت نقل مى کند(3) و با مراجعه به آنها به خوبى روشن مى شود که مسئله غلو، از مسائل اختصاصى افراد منسوب به شیعه نیست. ما براى رعایت اختصار از نقل آن مطالب خوددارى کردیم.

سیدهادى خسروشاهى(4)

ص: 207


1- . کتاب: شرح عقاید الصدوق او تصحیح الاعتقاد تألیف شیخ مفید ط 2 تبریز 1317 ه به اهتمام و پاورقى حاج میرزا عباسقلى واعظ چرندابى ص 63. و راجع به کفر و ارتداد غلات،رجوع شود به: مصباح الفقیه (کتاب الطهارة) تألیف حاج آقا رضا فقیه همدانى ط تهران ص568 و کتاب العروة الوثقى تألیف سیدمحمد کاظم یزدى ط تهران، کتابفروشى اسلامیهمحشى بحواشى اعاظم و اکابر علماى شیعه ص 19 و: مستمسک العروة تألیف: سیدمحسنحکیم طباطبایى ج 1 ط 2 نجف صفحه 325 و تمام کتابهاى معتبر فقهى شیعه، بحثنجاسات.
2- . الغدیر ج 11 صفحه 103 تا 192.
3- . درباره معاویه و بنى امیه به توضیح شماره 46، در همین کتاب: شیعه مراجعه کنید.
4- این بحث حقیر، نخست در کتاب شیعه، مجموعه مباحثات علامه طباطبائى با پرفسور هانرى کربن چاپ شده است و اینک براى تکمیل بحث مؤلف این کتاب و استفاده بیشترخوانندگان، به نقل آن در این چاپ از کتاب امام على(علیه السلام) اقدام گردید.

آنان در مقابل هر حقى، باطلى و در برابر هر راستى، کجى و در مقابل هر زنده، قاتلى و براى هر درى، کلیدى و براى هر شبى چراغى آماده ساخته اند!

على (علیه السلام)

توطئه بزرگ

ص: 208

محرّکین قتل عثمان

* اینها مطالبه حقى را مى کنند که خود زیر پا گذاشته اند. و درخواست خونى را مى کنند که خود ریخته اند!

على (علیه السلام)

* واى بر من از دست طلحه! فلان مبلغ و فلان مبلغ طلا به او داده ام، ولى اکنون مى خواهد خون مرا بریزد.

عثمان

* اى معاویه، تو مى خواهى من کشته شوم، و سپس بگویى من خونخواه عثمانم!

عثمان

* این پیر نفهم را بکشید!

عایشه

* به خدا سوگند، حتى اگر چوپانى را ببینم، او را علیه عثمان تحریک مى کنم.

عمروبن عاص

دیدیم که انقلاب علیه عثمان، از میان مردم معمولى مدینه، نواحى و مرزها به طور یکنواخت برخاست، که ابتدا به صورت شکایت ملّت بود و سپس به صورت شورش و آنگاه محاصره درآمد و بالاخره به قتل عثمان منجر شد. دیدیم، آنهایى که براى اعتراض به سیاست عثمان و مشاوران او قیام کردند، از بزرگان صحابه بودند که خلیفه و کارگزاران و بستگانش، آنان را تحت شکنجه قرار داده بودند. انگیزه انقلاب و مبارزه آنان تنها مخالفت با سودطلبى و هواخواهى از عدالت و دفاع از اسلام بود و هیچ گاه به خاطر طمع در مقام و یا ثروت به مبارزه برنخاستند، زیرا آنان برگزیدگان دورانى از بهترین دورانهاى اسلام بودند.

آنان در خود مسئولیتى همچون پیامبران بزرگ احساس مى کردند. مبارزه على (علیه السلام) با سیاست عثمان در زمینه واگذارى زمینها به خویشان و نزدیکانش، به جهت طلب زمینى براى خود نبود، زیرا از آنچه آسمان بر روى آن سایه مى افکند، تنها «فدک» در دست على (علیه السلام) بود. آن هم طمع گروهى باعث شد که آن را از دست على (علیه السلام) بگیرند. على (علیه السلام) در این هنگام فرمود: «مرا با فدک و غیرفدک چه کار؟

ص: 209

احتمال دارد که پیکرم فردا در قبر باشد و آثارم در ظلمت قبر خاموش گردد و اخبارم پنهان گردد!»

مبارزه على (علیه السلام) با سیاست مالى عثمان راهى نبود که بخواهد از طریق آن به ثروت بیشترى دست یابد، زیرا زهدعلى (علیه السلام) را مى شناسیم و نیازى به افزون گویى نیست.

مبارزه على (علیه السلام) با سیاست برترى خانوادگى عثمان که اندیشه و همّ بنى امیه و عثمان متوجه آن بود، نه به این جهت بود که مى خواست بدین وسیله شکوه خانوادگى پیدا کند، زیرا على (علیه السلام) پایه اسلام، پسرعموى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و داماد آن حضرت و پدر دو سبط و نواده او بود. على (علیه السلام) گوینده این سخن است؛ سخنى که همه امتیازات خانوادگى و قبیله اى را از بین مى برد: «قیمة الانسان ما یحسنه» (ارزش انسان به کارى است که آن را به خوبى انجام دهد.)

مبارزه ابوذر، عمار و امثال آنان از نظر هدف و ماهیّت، با مبارزه على بن ابیطالب (علیه السلام) تفاوتى نمى کرد. به همین جهت کشتن طرف مخالف را روا نمى دانستند، بلکه تنها هدفشان، مبارزه براى گرفتن حق ستمدیدگان، از بین بردن چپاول و هدایت زمامدار به راه راست بود، تا کسى را نکشد و خود کشته نشود، بلکه براى مردم همچون پدرى مهربان باشد و مردم همچون فرزندان او به شمار آیند.

طبیعى بود که در دولت از هم پاشیده اى همچون دولت اسلامى در عصر عثمان، نوع دیگرى از مبارزه هم به وجود آید؛ و آن مبارزه قدرتمداران و رفاه طلبان و خوشگذرانان با یکدیگر براى توسعه دایره نفوذشان بود. این نوع مبارزه را در تمامى زمانها و مکانها مى شناسیم.

این دسته از مخالفین، همواره روشها و موقعیتهاى خود را عوض مى کنند و در هر حالى، رنگى خاص، به خود مى گیرند، تا به هدف خود دست یابند.

این گونه افراد از اعمال ناشایست خود ننگ نداشتند و از نسبت دادن عملیات جنایتکارانه خود به دشمنان و رقبا نیز ابایى نداشتند.

این دسته از مخالفین، شامل بازرگانان عصر عثمان و غنیمت طلبان و افرادى که از بى بهره شدن ناراحت بودند، همراه با امویانى که در دربار خلیفه بودند و از

ص: 210

کارگزاران او به شمار مى رفتند و یاوران عثمان که آنان را بر گرده مردم سوار کرده بود و نیز خود عثمان، همگى موجبات قتل خلیفه سوم را فراهم آوردند.

اما درباره اینکه عثمان چگونه وسیله قتل خود را آماده ساخت و چگونه مروان و سایر مستشاران او به انجام این کار کمک کردند، قبلا مطالبى گفته شد. این حقیقت را همه نزدیکان عثمان و کسانى که از وضع او آگاه بودند مى دانستند. براى نمونه، هنگامى که محمدبن مسلمه در بستر مرگ بود، یکى از اطرافیانش به او گفت: عثمان کشته شد. محمد گفت: او خود را کشت.

نائله، همسر عثمان به مروان و دیگر درباریان چنین گفت: به خدا سوگند، شما عثمان را به کشتن دادید و بچه هایش را یتیم کردید. و آنگاه خطاب به جسد عثمان گفت: به حرف مروان گوش دادى و او تو را به قتل رساند!

اما درباره کارگزاران اموى عثمان و همچنین درباره یاران او، که آنها را بر گرده مردم سوار کرده بود و درباره مخالفین سودجو و خشمگین یکى پس از دیگرى سخن خواهیم گفت؛ زیرا تعداد زیادى از آنان در توطئه بزرگى علیه على بن ابیطالب (علیه السلام) نیز مشارکت جستند که تاریخ در شرق، نمونه آن را به یاد ندارد و این توطئه بزرگ را محرّکین قتل عثمان و مخالفین و قاتلین او به وجود آوردند. زیرا آنان على (علیه السلام) را متهم کردند که عثمان را کشته است و پیراهن قربانى را به دست گرفته و چنین وانمود مى کردند که مى خواهند خون عثمان را ازعلى مطالبه نمایند!

معاویه به نام خونخواهى عثمان قیام کرد. وى مى کوشید تا با این بهانه، سلطنت را براى خود و فرزندانش در شام و سپس در شهرهاى دیگر پى ریزى کند.

معاویه در فکر مرده و یا زنده عثمان نبود، بلکه هدف او تنها کسب قدرت و به دست آوردن فرصتهایى براى رسیدن به رویاهاى خود بود.

آنچه معاویه از خلافت عثمان مى خواست این بود که دستش را در انجام هر کارى باز گذارد و براى آرزوهاى سیاسى و حکومت مستقلّ او پوششى باشد. هنگامى که عثمان به قتل رسید، معاویه تمام توجّهش به این بود که فرصتى به دست آورد تا وارث زمامدار قبلى شود و از حیطه فرمانروایى زمامدار جدید خارج شود.

ص: 211

هنگامى که معاویه به سلطنت دست یافت با قاتلین عثمان چه کرد؟ اگر معاویه واقعآ از کشته شدن عثمان ناراحت بود، پس از رسیدن به قدرت مى بایست قاتلین عثمان را مجازات مى کرد. هنگامى که معاویه به قدرت رسید، داستان قتل عثمان و کیفر قاتلین او را از یاد برد، در حالى که به گمان خود به خاطر آن قیام کرده، خونها ریخته و علیه خلیفه جدید به پا خاسته بود.

بالاتر از همه اینکه معاویه سپاه بزرگى در شام داشت که مى توانست عده اى از آنان را براى حمایت خلیفه به مدینه بفرستد و در مدت چهل روز محاصره عثمان و قبل از آن، او را یارى رساند. حتى معاویه مى توانست به عثمان توصیه هایى کند که او را از خطر موانع سیاسى و اجتماعى برحذر دارد. ولى معاویه هیچ یک از این امور را انجام نداد، زیرا در پى آن بود که پس از عثمان زمامدارى مسلمانان را به دست آورد و این، محور اندیشه، اعمال و تدابیر او بود.

از روزى که عثمان فرمانداران و استانداران خود از جمله معاویه را دعوت نمود و این اجتماع، بدون نتیجه پایان یافت، معاویه چنگال خود را در کالبد خلافت فروبرد؛ زیرا او به احتمال قوى، کشته شدن عثمان را پیش بینى مى کرد. شام در چنگ معاویه بود و مردم شام فرمانبردار او بودند. کشته شدن عثمان هم بهانه اى شد تا با مخالفین خود بجنگد. زیرا در میان فرماندهان عثمان، نیرومندتر و قدرتمندتر از او کسى نبود تا به تدبیر امور لشکر و اعیان و اشراف و قدرتمندان از طریق تطمیع و تهدید بپردازد. معاویه پس از شکست اجتماع امیران عثمان، طمع کرد که خود زمامدار شود. آیا سخن معاویه را نشنیده اید که پیش از آن، به یکى از مردم گفت: کسى در فرمانروایى قدرتمندتر از من نیست. عمر مرا به کار گمارد و از روش من راضى بود!

معاویه از جمله افرادى بود که به ضرورت بر کنارى عثمان اعتقاد داشت و نیروى نظامیش در شام نیز او را به اشغال زمامدارى امیدوار مى ساخت. خلاصه آنچه یعقوبى در تاریخ خود مى نویسد چنین است: هنگامى که محاصره خلیفه سوم به طول انجامید و به وخامت گرایید، عثمان به معاویه نوشت که هر چه زودتر به مدینه بیا. معاویه هم با گروه زیادى رهسپار مدینه شد و به آنان گفت: «در ابتداى سرزمین شام بمانید تا من بروم و حقیقت دستور عثمان را بفهمم.»

ص: 212

معاویه پیش عثمان آمد. او درباره سپاه معاویه از او پرسید. معاویه پاسخ داد: «آمده ام تا نظر شما را بدانم، آنگاه پیش آنها بازگردم و آنان را بیاورم.»

عثمان گفت: «لااله الّا الله! معاویه، تو مى خواهى من به قتل برسم و بعد بگویى که من خونخواه عثمان هستم! برگرد و مردم را با خود بیاور!» معاویه رفت و دیگر بازنگشت.هنگامى که معاویه پس از قتل عثمان به مدینه رفت و به خانه خلیفه مقتول وارد شد. صداى «عایشه»، دختر عثمان را شنید که گریه مى کند و مى گوید: «واى پدرم.» معاویه به عنوان تسلیت به او گفت : «اى دختر برادرم. مردم اطاعت ما را نمودند، ما هم به آنها امان دادیم. ما با آنها مدارایى کردیم که در وراى آن خشم بود، آنها هم در ظاهر مطیع ما بودند، اما در باطن کینه ما را بر دل داشته و دشمنمان بودند. شمشیر هر فردى همراه خود اوست و موقعیّت یاران خود را مى داند. اگر ما نسبت به آنها عهدشکنى کردیم، طبیعى است که آنها هم با ما عهدشکنى کنند و ما نمى دانستیم که شمشیرها به سود و یا زیان ماست. اى عایشه، اگر دختر عموى امیرالمؤمنین باشى، بهتر است که یکى از افراد عادى مردم باشى.»

از این سخنان معاویه روشن مى شود که داستان عثمان از نظر معاویه زمانى پایان مى یابد که قدرت به او برسد و دختر عثمان، دختر عموى امیرالمؤمنین گردد! به همین جهت معاویه از اینکه حکومت به دست على (علیه السلام) افتاد کینه بزرگى به دل گرفت! معاویه به آرزویى که در جهت تحقّق وصیّت پدرش بود، رسید. ابوسفیان هنگام رسیدن خلافت به عثمان تأکید کرد که: «اى فرزندان امیه، ریاست را همانند گوى مسابقه به دست آورید.»ابوسفیان سوگند یاد مى کند که من سالها انتظار به قدرت رسیدن شما را داشتم. و باید این قدرت به کودکان شما هم به ارث برسد.

آرى چندى بعد ریاست به فرزند معاویه، یزید و سپس به فرزندان دیگر رسید.

در نامه هایى که على (علیه السلام) به معاویه نوشته، اشارات صریحى به بى اعتنایى معاویه نسبت به کمک خواهى عثمان نموده است که در پاسخ طلب یارى عثمان اهمال نمود، و کسى را به یارى وى نفرستاد، به این امید که او کشته شود و پس

ص: 213

از وى به حکومت برسد. در یکى از نامه هاى على (علیه السلام) به معاویه چنین مى خوانیم :

«درباره مسئله من و عثمان سخن گفته اى، در حالى که تو که از خویشاوندان او بودى باید این مطلب را پاسخ دهى، تا ببینیم که کدام یک نسبت به او دشمنى بیشترى ورزیده ایم و به کشتن او بیشتر کمک کرده ایم. آیا کسى که در پى یارى او بود و عثمان یارى او را قبول نکرد و یا آن کسى که عثمان از او درخواست کمک نمود و او اعتنایى نکرد و مرگ را به او نزدیک کرد؟»

على (علیه السلام) در نامه دیگرى مى نویسد: «تو هنگامى که کمک عثمان برایت مفید بود، او را یارى کردى، اما وقتى که کمک تو به سود او بود، دست از یارى او کشیدى.»

آنچه درباره قتل عثمان و نقش بنى امیه -- از جمله معاویه و مروان -- گفته مى شود، درباره افراد دیگرى که در جریان قتل عثمان یادى از آنان کردیم، بلکه به طور کلى درباره مخالفین على (علیه السلام) و توطئه گران علیه آن حضرت نیز بیان مى شود؛ زیرا مسئولیت انقلاب مدینه دامن آنان را گرفته بود و ارتباطى به خلیفه چهارم نداشت. اگر برخى از آنان آشکارا با عثمان مخالفت نمى کردند و در انقلاب مدینه دست نداشتند، دست کم به آن علاقمند و از آن راضى بودند.

عمروبن عاص، یکى از همدستان بزرگ تهمت ساز و توطئه گر علیه على بن ابیطالب (علیه السلام) بود که مردم را علیه عثمان مى شوراند و آنان را به قتل وى تحریک مى کرد، زیرا عثمان او را از حکومت مصر عزل کرده بود. عمرو عاص در تحریک علیه عثمان سخت مى کوشید و رسمآ به این مطلب اعتراف مى کرد. او سوگند شدیدى یاد کرد و گفت: «به خدا سوگند، اگر حتى چوپانى را ببینم، او را علیه عثمان تحریک مى کنم، چه رسد بهریاستمداران و متنفّذان!»

هنگامى که انقلاب مدینه شروع شد، عمروعاص به کاخ خود در فلسطین رفت و در آنجا ماند. روزى با دو فرزندش عبدالله و محمد در کاخ خود نشسته بود. سوارى را دید که از مدینه مى آید. از او پرسید چه خبر تازه؟ او گفت: عثمان کشته شد. عمروعاص گفت: من بنده خدا هستم، وقتى به دملى دست بزنم، خون مى افتد.

ص: 214

مقصود عمروعاص از این سخن این بود که او مردم را علیه عثمان تحریک کرده و تحریکات او خلیفه را به کشتن داده است.

اما طلحه بن عبیدالله که با اکراه با على (علیه السلام) بیعت کرد، و به گمان خود به خونخواهى عثمان بر ضد فرزند ابیطالب قیام کرد، کسى بود که در تحریک مردم به قتل عثمان سهم بسیارى داشت. مورخان مى نویسند که عثمان همیشه از على (علیه السلام) در مقابل طلحه یارى مى جست. على (علیه السلام) هم به عثمان کمک مى کرد. براى نمونه، روزى على (علیه السلام)، پس از آنکه عثمان براى دفع شرّ طلحه از وى کمک خواسته بود، به نزد طلحه رفت. على دید که عده زیادى از انقلابیّون در کنار طلحه هستند. و دانست که طلحه در محاصره خانه عثمان نقش مهمى دارد و در پى بر کنارى خلیفه است. على، طلحه را سرزنش کرد و فرمود: این چه کارى است که نسبت به عثمان انجام داده اى! و کوشش کرد که طلحه را از این روش بازدارد؛ اما طلحه نپذیرفت. على (علیه السلام) هم فورآ به بیت المال مسلمانان آمد و دستور داد که در آن را باز کنند، ولى کلیدى را نیافتند. على (علیه السلام) در را شکست و اموالى را که در بیت المال بود، بین مردمى که طلحه براى قتل عثمان جمع کرده بود، تقسیم نمود.

بدین ترتیب، مردم از اطراف طلحه متفرّق شدند و خود او تنها ماند. این خبر به گوش عثمان رسید، خوشحال شد و بعد دانست که تنها على (علیه السلام)، ناصح مهربان است و مصلحت جامعه را در اندرزهاى خود به عثمان در نظر گرفته است.

بعد از این جریان، طلحه براى عذرخواهى پیش عثمان رفت و گفت: «یا امیرالمؤمنین، از عمل خود پشیمانم و از خدا طلب بخشش مى کنم. من مى خواستم کارى انجام دهم، ولى خدا نگذاشت. اکنون توبه کنان پیش تو آمده ام.»

عثمان گفت: «به خدا سوگند تو براى توبه نیامده اى، چون شکست خورده اى، اینجا آمده اى. اى طلحه خدا به حسابت رسیدگى مى کند!»

طبرى مى نویسد: هنگامى که انقلابیّون، عثمان را در خانه اش محاصره کردند، طلحه خود را براى خلافت آماده مى کرد و اولین کارى که انجام داد این بود که کلیدهاى بیت المال و نگهبانان آن را به اختیار خود درآورد!

ص: 215

عثمان در شدیدترین روزهاى محاصره گفت: «خدایا، شرّ طلحه را از من بردار! او این مردم را تحریک کرده و علیه من برانگیخته است. به خدا سوگند، امیدوارم که دستش به آن (خلافت) نرسد و خونش ریخته شود.»

از این سخن او معلوم مى شود که عثمان مى دانسته که طلحه در پى خلافت است و مى خواهد پس از رهایى از وجود عثمان، به آن دست یابد. گرچه عثمان دست طلحه را در بیت المال باز گذاشته بود، ولى او به کمتر از زمامدارى راضى نبود. عثمان در آخرین روزهاى محاصره خود، این سخن را زیاد تکرار مى کرد: «واى به حال من از شر طلحه! فلان مبلغ و فلان مبلغ طلا به او دادم، اما او به فکر ریختن خون من است!»

برخى گفته اند، در روز قتل عثمان دیده اند که طلحه به سوى خانه عثمان در حرکت است و جمعى از انقلابیّونهم به دنبال اویند و او راه رسیدن به اتاق عثمان را به آنها نشان مى دهد!

روزى على (علیه السلام) به طلحه گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که عثمان را رها کن! و پس از قتل عثمان فرمود: «خدا روى طلحه را سیاه کند! عثمان به او چه چیزهایى داد و طلحه هم آنچه مى بایست بکند، کرد.»

على (علیه السلام) سخن دیگرى درباره طلحه فرموده که نشان مى دهد طلحه در تحریک مردم به قتل عثمان نقش بسزایى داشته و بیش از همه به قتل عثمان علاقمند بوده است. على فرمود: «به خدا سوگند اگر طلحه همچون شمشیر برهنه در خونخواهى عثمان عجله کرد، فقط به خاطر این بود که او را به اتّهام قتل عثمان محاکمه نکنند، زیرا او هم متّهم بود. در میان مردم کسى حریص تر از طلحه به قتل عثمان نبود. طلحه خواست از راه خونخواهى، برکار خود سرپوشى بگذارد. و کار را مشتبه سازد و در مردم ایجاد شک کند، تا خودش تبرئه شود.»

درباره زبیربن عوام هم گفته اند که در دفاع از عثمان، حرکتى از خود نشان نداد، و مى افزایند که همفکر انقلابیّون بوده است و مایل بوده که عثمان عزل شود تا شاید خود او به حکومت برسد.

او پیش از آغاز جنگ جمل، این مسئله را صریحآ به على گفت. هنگامى که على (علیه السلام) پرسید: چه چیز تو را به اینجا کشانده است؟ زبیر پاسخ داد: علت آمدن

ص: 216

من، تو بودى. زیرا تو را لایق حکومت نمى دانم و تو براى حکومت بهتر از من نیستى!

عایشه همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز مردم را به قتل عثمان تشویق و تحریک مى کرد. بسیارى از اوقات انتقادهاى سختى به عثمان مى کرد و مردم را علیه او تحریک مى نمود. هنگامى که عثمان از حقوق عایشه کم کرد، او خشمگین شد و در کمین عثمان نشست. تا اینکه یک روز دید عثمان بر روى منبر مشغول سخنرانى است؛ عایشه در حالى که پیراهن پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در دست داشت، فریاد کشید: «اى مسلمانان، این پیراهن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که هنوز کهنه نشده، اما عثمان سنت او را کهنه و نابود کرده است.»

ابن ابى الحدید از معاصرین عایشه روایت مى کند که عایشه هر که را مى دید، علیه عثمان تحریک مى نمود. او مى گوید: عایشه یکى از لباسهاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در منزل خود نصب کرده بود و به هر کس که پیش او مى آمد مى گفت: «این لباس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که هنوز کهنه نشده، اما عثمان سنت آن حضرت را زیر پا گذاشته و کهنه ساخته است.»

بلاذرى نقل مى کند که عبدالله بن عباس در ایام حج، از طرف عثمان امیر مکه شد. عبدالله در سفر خود به عایشه برخورد. عایشه این سخنان صریح را به عبدالله گفت: «اى پسر عباس، خدا به تو عقل، فهم، و بیان داده است. بر تو لازم است که مردم را از این طغیانگر برگردانى!»

بلاذرى مطلبى دیگرى را به عایشه نسبت مى دهد که اگر درست باشد، دلیل بر خشم فوق العاده عایشه نسبت به عثمان است و کمتر انسانى نسبت به انسان دیگر این چنین خشمگین مى شود. عایشه به مروان گفت: «اى مروان، به خدا سوگند دوست مى داشتم که عثمان در یکى از جوالهاى من بود، او را مى گرفتم و به دریا مى انداختم.»

این سخن را عایشه، مرتبآ تکرار مى کرد: «اقتلوا نعثلا (اَىْ عثمان) فان نعثلا قد کفر!» این پیرمرد نادان (عثمان) را بکشید، زیرا او کافر شده است! آرزوى عایشه در کشتن عثمان به حدّى رسیده بود که به طور آشکار دستور قتل عثمان را مى داد. زیرا اعتقاد داشت، پس از عثمان، طلحه به حکومت مى رسد و على (علیه السلام) زمامدار نخواهد شد. ازجمله مواردى که نظریّه ما را تأیید مى کند این

ص: 217

مطلب است : هنگامى که خبر قتل عثمان به عایشه در مکه رسید، فورآ گفت: «مرگ بر نعثل! (عثمان) جلو بیا اى صاحب اصبع! (انگشت) سخن بگو اى اباشبل! قیام کن، اى پسر عمو! به خدا سوگند، گویا طلحه را مى بینم که مردم براى بیعت با او همچون شتران بر یکدیگر پیشى مى گیرند.»

انگشت طلحه در جنگ احد قطع شده بود و از آن روز کنیه او «صاحب الاصبع» گردید. محمدبن طلحه نیز در قتل عثمان با پدرش و عایشه همدست بود. هنگامى که نظر او را در این مسئله خواستند، به این مطلب اعتراف کرد. بنا به گفته نویسنده کتاب البدء و التاریخ : «راسخ ترین مردم علیه عثمان، طلحه، زبیر و عایشه بودند!» افراد دیگر نیز از راه تحریک و تشجیع مردم، در خون عثمان دست داشتند. براى نمونه، عبدالرّحمن بن عوف که در زمان عثمان ثروت فراوانى اندوخته بود. به کسانى که به عیادتش رفته بودند، گفت: «بشتابید، او را بکشید، قبل از اینکه دستش به قدرت باز شود!»

عدّه اى دیگر از قاتلین عثمان، کسانى هستند که پس از قتل او به مبارزه با على (علیه السلام) پرداختند و خون خلیفه مقتول را از آن حضرت مطالبه مى کردند.

«افرادى از قریش که شدیدآ دشمن عثمان بودند، پس از قتل او خونخواه وى شدند. شاید وضعیّت عایشه در این انقلاب، بهترین نمونه تناقض وحشتناک و عجیبى است که موضع کشندگان عثمان را مشخّص مى سازد. عایشه با تحریکات شدید و آشکار و کوشش هاى فراوان، عثمان را به قتل رساند و آرزو داشت که حکومت بار دیگر به طایفه «تَيْم» و به پسر عمویش طلحه برسد.(1)

عثمان را طلحه و زبیر و سعدبن ابى وقاص با اموال و دسیسه ها و حیله گریهاى خود به قتل رساندند. عثمان را در حقیقت، معاویه و طرفدارانش به جهت تنها گذاشتنش کشتند. عثمان را خودخواهیها و تحقیرهاى مروان و خاندان حَكَم و دوستانشان از طایفه ابى معیط به قتل رسانید.

وقتى که عثمان کشته شد و على بن ابیطالب (علیه السلام) با بیعت همه مسلمانان به زمامدارى انتخاب گردید، این قاتلین عثمان، همگى به ناگهان تغییر موضع دادند. عثمان، ستمگرى که تا دیروز در نظر آنها کافر بود، امروز مظلوم و شهید شد!»(2)

ص: 218


1- . عایشه دختر ابوبکر و ابوبکر از خاندان قریش، قبیله تیم است.
2- . حلیف مخزوم، ص 183.

به گفتگوى سعیدبن عاص و مغیرة بن شعبه، هنگامى که جمعیت زیادى جهت جنگ با على (علیه السلام) از مکه عازم بصره شدند و در خیبر به یکدیگر برخوردند، توجه کنید. در گفتگوى آنان چندبار به این مطلب اشاره شده است که طلحه و زبیر مسئول قتل عثمان هستند. پس از آنکه سعید نگاهى به لشکر کرد، به عایشه گفت: اى ام المؤمنین کجا مى روى؟ عایشه گفت: به بصره. سعید پرسید: در بصره چه کار دارى؟ عایشه پاسخ داد: به خونخواهى عثمان مى روم. سعید گفت: قاتلین عثمان همراه تو هستند. آنگاه سعید از مروان بن حکم پرسید: تو کجا مى روى؟ مروان گفت: به بصره. سعید سؤال کرد: براى چه کارى به بصره مى روى؟ مروان پاسخ داد: به خونخواهى عثمان مى روم. سعید گفت: اینها قاتلین عثمان اند که به همراه تو آمده اند. این طلحه و زبیرند کهعثمان را به کشتن داده اند، آنها مى خواستند که خود به حکومت برسند، اما وقتى به هدف خود نرسیدند، گفتند: مى خواهیم خون را با خون و گناه را با توبه بشوییم.

مغیرة بن شعبه به مردم گفت: اگر با مادرتان «عایشه» به جنگ آمده اید، بازگردید، به نفع شماست و اگر به خاطر عثمان خشمگین شده اید، رهبرانتان عثمان را کشتند و اگر از دست على (علیه السلام) ناراحتید، علت ناراحتى خود را بیان کنید. شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا در عرض یک سال دو آشوب سزاوار است؟!

این بود کار محرّکین قتل عثمان و قاتلین وى که پیراهنش را پس از قتلش برداشته و خون او را از على (علیه السلام) مطالبه مى کردند. درباره موضعگیرى على (علیه السلام) درباره انقلاب قبلا سخنانى گفته شد.

دانستیم که خلیفه مقتول، على (علیه السلام) را چندان دوست نمى داشت و مروان نیز همیشه به عثمان توصیه مى کرد که على (علیه السلام) و یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشد، تا از پاکدلانى که مراقب اعمال پلید بنى امیّه و متنفّذان بودند و همچنین از دست نیکوکاران نجات یابند.

کرامت و بزرگوارى على (علیه السلام) مانع از این بود که در مسائلى که مربوط به شخص آن حضرت بود، با دیگران به نبرد برخیزد. زیرا از کسى همچون على بن ابیطالب (علیه السلام) بعید است که به خاطر دورى و نزدیکى از خلیفه خشمگین و یا خرسند شود؛ چون دور و یا نزدیک بودن در نهاد على (علیه السلام) یکسان بود. این گونه

ص: 219

امور، در سرشت على (علیه السلام)، جوانمردى، دوستى، علاقه به کارهاى خوب، دورى از درگیرى و مبارزه را جز به خاطر جلوگیرى از ستم و استوار ساختن عدل تغییر نمى داد!

همین روحیه باعث مى شد که على (علیه السلام) از نصیحت به عثمان مضایقه نکند و تا هنگامى که امکان آن وجود داشت، هرچند اطرافیان خلیفه مایل نبودند، باز عثمان را نصیحت مى کرد و آنگاه که دید جانش در معرض خطر است، در دفاع از او کوتاهى نکرد، زیرا او دفاع از انسانى که در معرض خطر است را واجب مى دانست!

بسیارى از اوقات، على (علیه السلام) شورشگرانى را که مى خواستند به عثمان حمله و اعتراض کنند مورد تهدید و حمله قرار مى داد و از عثمان دفاع مى کرد. على (علیه السلام) بارها افرادى را که علیه عثمان به پا خاسته بودند، براى دفاع از خلیفه اى که دربار و اطرافیانش مرکز فساد شده بودند، به آشوب طلبى و فساد در روى زمین متّهم مى ساخت. براى اینکه در آن فضاى تیره سودطلبى و بى بند و بارى، راهى به اصلاح اندیشه هاى مردم بیابد، و یأس و ناامیدى را از جامعه محو کند.

مثلا هنگامى که انقلابیون نزد على (علیه السلام) آمدند و دلیل خیانتکارى درباریان عثمان و مشاوران او را که همان نامه اى بود که در راه مصر از دست غلام عثمان گرفته بودند، ارائه دادند، على (علیه السلام) مسئولیت و تهمت را به انقلابیون باز گرداند، تا از یک طرف آنها را بیازماید و از سوى دیگر از خشم و ناراحتى آنان بکاهد. او به آنان چنین گفت :

«چه چیزى شما را در راهى واحد افکند؟ در حالى که شما از مدینه به صورت پراکنده بیرون رفتید و هردسته اى راه مخصوصى درپیش گرفت؟!»

قبلا گفتیم که وقتى مردم برعلیه عثمان قیام کردند، على (علیه السلام) برخلاف میل درباریان و مشاورین او، خطاب به وى فرمود: «مردم جمع شده و درباره تو مطالبى به من گفته اند...»

هدف على بن ابیطالب (علیه السلام) از این شیوه، ممانعت از گسترش اختلاف مردم با مرکز خلافت بود که حادثه اى رخندهد که به خیر مسلمانان نباشد؛ زیرا على (علیه السلام) اعتقاد داشت که اصلاح، کارى است ممکن و مى توان فساد را بدون خونریزى و اختلاف، معالجه کرد.

ص: 220

شهامت على (علیه السلام) کم نظیر بود. او در ناراحتى شدیدى قرار داشت و درباره مشکلات کار خود و عثمان فکر مى کرد، اما کوچکترین عکس العملى از خود نشان نمى داد. عثمان به على (علیه السلام) دستور مى داد که از مدینه خارج شود و بار دیگر فرمان مى داد که به مدینه برگردد؛ و على (علیه السلام) هر بار دستور عثمان را بدون اینکه توضیحى بخواهد، مى پذیرفت.

محور شهامت على(علیه السلام) علاقه به کمک به دیگران بود و این علاقه براساس عطوفت و مهربانى نسبت به مردم درمواقع سخت ودشوار استوار بود. این مطلب بارها تکرار شد که عثمان چون مى خواست على (علیه السلام) از چشم دوستان و علاقمندان خود دور باشد و مردم او را فراموش کنند، دستور مى داد که از مدینه بیرون رود؛ على (علیه السلام) هم دستور عثمان را مى پذیرفت. و هنگامى که عثمان موقعیت خود را در خطر مى دید، على (علیه السلام) را دوباره به مدینه دعوت مى کرد تا براى مردم سخنرانى کند!

عثمان بارها این کار را تکرار کرد. تا آنجا که على (علیه السلام) یک بار به ابن عباس که دستور عثمان را درباره ترک مدینه آورده بود، فرمود: «اى ابن عباس، عثمان با من چه مى خواهد بکند؟ مرا شتر آبکش چاه قرار داده، بروم و برگردم. دستور مى دهد بیرون بروم، بار دیگر کسى را مى فرستد که بازگردم. اکنون فرستاده که از مدینه خارج شوم! به خدا سوگند آنقدر از عثمان دفاع کرده ام که مى ترسم گناهکار باشم!» محمدبن حنفیه مى گوید که على (علیه السلام) یک بار فرمود: «اگر عثمان مرا به فلان مکان بفرستد حرف او را مى شنوم و اطاعت مى کنم تا صلح حفظ شود و فتنه قطع گردد.»

بهترین دلیلى که دست على (علیه السلام) را از خون عثمان پاک مى کند، این مطلب است که به معاویه مى گوید: «تو از من چیزى را مطالبه مى کنى که دست و زبان من در آن دخالتى نداشته است! و اگر گناه من نسبت به عثمان این است که او را هدایت و ارشاد کرده ام، مانند بسیارى از افراد هستم که سرزنش مى شوند، اما گناهى ندارند!»

على (علیه السلام) نسبت به عثمان در هنگام خلافت وى و حتى در آن زمان که مردم بر او شوریده بودند، نیکى هاى بسیار کرد؛ على (علیه السلام) به او نصیحت مى کرد و مى کوشید جلو انحراف او را بگیرد و او را به راه راست هدایت کند تا مردم با او

ص: 221

سازگار باشند. به همین جهت دو فرزند خود را براى دفاع از عثمان فرستاد. اما وقتى عثمان کشته شد، على (علیه السلام) را به دروغ متّهم کردند که در قتل او دست داشته است. گفته ابن سیرین در العقد الفرید، حقیقت و سخن بسیار درستى است. ابن سیرین گفت: «تا آنجا که مى دانم، تا پیش از بیعت مردم با على (علیه السلام)، کسى او را متّهم به قتل عثمان نکرده بود، ولى وقتى که با او بیعت کردند، مورد اتّهام قرار گرفت!»

ص: 222

طوفانى بر گِرد حکومت

ص: 223

طوفانى بر گِرد حکومت

* کسى را غیر از تو -- یا على -- شایسته حکومت نمى یابیم و جز تو هم به کسى راضى نیستیم! انقلابیّون

* اى کاش هنگامى که على (علیه السلام) به حکومت مى رسد، آسمان و زمین متلاشى گردد.

عایشه

* عثمان در میان شما بود، او را ذلیل ساختید. چه زمانى این علم را آموختید و براى شما این اندیشه روشن گردید!

منذر بن جارود

* تا آنجا که مى دانم تا قبل از بیعت با على (علیه السلام)، او متهم به قتل عثمان نبود، اما پس از بیعت، او را به قتل عثمان متهم نمودند!

ابن سیرین

پس از قتل عثمان چند روز مدینه زمامدارى نداشت و مردم به جستجوى شخصى براى زمامدارى بودند. در میان مردم بیش از همه، مصریها بر خلافت على مصّر بودند، ولى آن حضرت امتناع مى کرد. از سخنانى که على (علیه السلام) در این بحران خطاب به مردم بیان کرد، این است :

«مرا رها کنید و به دنبال دیگرى باشید. اگر مرا رها کنید، من هم، همچون یکى از شما خواهم بود و شاید من هم زمامدار جدیدى را که برمى گزینید، بپذیرم. اگر من وزیر شما باشم براى من بهتر است که زمامدارتان باشم.»(1)

على (علیه السلام) همچنان به حکومت بى اعتنا بود، تا اینکه روزى مردم اطراف او را گرفتند و همگى یکصدا مى گفتند: «جز تو را براى حکومت نیافته ایم و جز تو را هم نمى پذیریم. با تو بیعت مى کنیم، از تو جدا نمى شویم و پراکنده نمى گردیم». آنگاه اَشتر نخعى جلو آمد و دست على (علیه السلام) را گرفت و با آن حضرت بیعت کرد؛ مردم دیگر هم با على (علیه السلام) بیعت کردند و همگى در این موضوع متفق القول بودند: غیر از على (علیه السلام) کسى شایسته زمامدارى نیست!

ص: 224


1- . براى آگاهى بیشتر از دیدگاه امام على (علیه السلام) در خصوص خلافت رجوع کنید به: جلد اولهمین کتاب.

همه مردم بنا بر فطرت خود، به نام على (علیه السلام) شعار مى دادند، زیرا کسى را به زمامدارى برگزیده بودند که از نیازهاى آنها آگاه بود و به حقوقشان ایمان داشت. نسبت به آنها دلسوز بود. دانا، حکیم و پدرى مهربان بود. مردم خوشحال بودند که على (علیه السلام) زمامدارى را پذیرفته است، زیرا آنها مدتها آرزوى چنین روزى را در دل مى پروردند؛ زیرا مدتها در دوران تاریک و ظلمانى حکومت اموى، در سختی ها و محرومیت ها، زندگى کرده بودند.

على (علیه السلام) خود به زیبایى، صحنه بیعت مردم را وصف مى کند :

«خرسندى مردم از بیعتشان با من به جایى رسیده بود که کودکان شادى مى کردند، سالخوردگان به سوى من مى خرامیدند، درماندگان نیز افتان و خیزان به طرف من مى آمدند و چهره دوشیزگان، از فرط شتاب آشکار شده بود.»

چون روز جمعه فرارسید على (علیه السلام) بالاى منبر رفت و کسانى که روز قبل با آن حضرت بیعت نکرده بودند، بیعت کردند. نخستین کسى که بیعت کرد طلحه و نفر دوم زبیر بود. اما هر یک پس از بیعت گفتند: «به اجبار با على (علیه السلام) بیعت کردیم!»

این سخن طلحه و زبیر به چه معنى بود؟ آنان نظر اکثریّت خاندان قریش و اشراف و صاحبان نفوذ و کسانى را که طمع در حکومت داشتند نسبت به زمامدارى على (علیه السلام) بیان مى کردند.

این گروه، از روى حسادت و به انتقام آرزوهاى نقش برآب شده خویش با على (علیه السلام) دشمنى مى ورزیدند. على (علیه السلام) بیت المال را در غیر مورد و غیر اهل آن مصرف نمى نمود و هرگز کمکى به این و آن نمى کرد.

گذشته از اینها، همه متنفّذین مخالف، طمع زمامدارى داشتند و در میان آنها طلحه و زبیر بیش از همه ریاست طلب بودند. على (علیه السلام) این سخن را بسیار تکرار مى کرد که قریش با آن حضرت دشمنى مى کنند و این مطلب را صریحآ اظهار مى کرد: «مرا چه با قریش! به خدا سوگند، هنگامى که کافر بودند با آنها جنگیدم و اکنون نیز به خاطر فتنه اى که به پا کرده اند، باید با آنها بجنگم! همان طورى که دیروز دوستشان بوده ام، امروز هم دوستشان هستم!»

بیشتر رهبران قریش از على (علیه السلام) دلگیر بودند، بسیارى از افراد طایفه قریش شمشیر دشمنى را علیه او کشیدهبودند، و همان گونه که خود به آن اشاره

ص: 225

مى کند و چه بسیار از مخالفینشان که در کمین على (علیه السلام) نشسته بودند! اما آنها و پیشاپیش همه طلحه و زبیر، گریزى از بیعت با على (علیه السلام) نداشتند، زیرا افکار عمومى سرزمینهاى عربى و سرزمینهاى تازه مسلمان شده و خصوصآ مصر، با على (علیه السلام) بود و بجز على (علیه السلام) کسى را براى حکومت نمى پذیرفت. زیرا ویژگیها و اخلاق على (علیه السلام) همان صفات و ویژگیهایى بود که انقلاب اجتماعى، آنها را در شخصیت او مى یافت. انقلاب، شعار عدالت در تمامى سرزمینها، مهربانى نسبت به تمامى مستمندان، صرف بیت المال به نفع همگان، عدم انحصار منافع عمومى در چنگ گروهى انگشت شمار، تطبیق حکومت با مفاهیم عدالت را مى داد و کسى سزاوارتر و شایسته تر از على (علیه السلام)، براى این خواسته ها نبود.

راسخ ترین مخالفین على (علیه السلام) و طمعکارترین آنها نسبت به حکومت، طلحه و زبیر بودند. این دو، ذرّه اى از صفات زمامدارى که هدف انقلاب بود، برخوردار نبودند. اخلاق طلحه و زبیر بیشتر به اخلاق درباریان عثمان شباهت داشت؛ اخلاق و روشى که مردم مستمند و محروم علیه آن قیام کرده بودند. طلحه و زبیر علاقه مند به حکومت، مال و مقام بودند. و قبلا سخن عثمان درباره طلحه نقل شد که گفت: «واى به حال من از دست طلحه! فلان مبلغ و فلان مبلغ به او طلا دادم و او به فکر قتل من است!»

مردم این حقایق را درباره داوطلبین خلافت مسلمانان مى دانستند و به همین جهت طرفدار على (علیه السلام) شده بودند و طلحه و زبیر را نیز ناگزیر ساختند که با على (علیه السلام) بیعت کنند. على (علیه السلام) درباره بیعت طلحه و زبیر و قیام آنان علیه خود، قبل از جنگ جمل مى فرماید: «لقد دخلا بوجه فاجر و خرجا بوجه غادر» (با چهره جنایتکاران بیعت کردند و با چهره خیانتکاران از بیعت خارج شدند!)

منظور على (علیه السلام) این بود که این دو به هنگام بیعت، همانند مردم علاقه مند به برنامه اصلاحات او نبودند و در مخالفتشان هدفى جز خیانت و مبارزه با مشى اساسى و اصولى على (علیه السلام) نداشتند!

على (علیه السلام) از نخستین روز حکومت، نیروى خود را براى اصلاح جامعه بسیج کرد و به اصلاح انحرافات آن پرداخت. على (علیه السلام) استانداران و کسانى را که نسبت به مردم ستم کرده بودند و از اصول انسانیّتى که على (علیه السلام) به آن ایمان داشت خارج شده بودند، برکنار کرد. افرادى را که درآمد ملت را چپاول کرده و

ص: 226

ثروتهاى مردم را احتکار کرده بودند و در خون ملت طمع نموده بودند، تحت تعقیب قرار داد. على (علیه السلام) در تعقیب سیاست مفید خود، از کسى بیم نداشت و با کسى سازش نمى کرد. از خشم صاحبان نفوذ باکى نداشت و کوچکترین توجهى به آنان نمى کرد!

خلافت على (علیه السلام) با روزهاى تاریک و سیاهى روبرو شد. زیرا متنفّذین تصمیم گرفتند با او دشمنى کنند. سودطلبان هم که تعدادشان بسیار بود، به آنها پیوستند. على (علیه السلام) ناگزیر شد که در آن روزهاى تاریک در دو جبهه گسترده با مخالفین خود بجنگد. على (علیه السلام) در پى گسترش عدالت و از میان بردن ظلم در جامعه بود و اینکه حکومتى پدید آورد که بر پایه هاى اقتصادى، اجتماعى و اخلاقى صحیحى پى ریزى شده باشد و به انبوه دشمنانش که شامل متنفّذین سیاسى، نظامى و مالى بود بپردازد. على (علیه السلام) در هر دو جبهه با همّتى بلند مى جنگید، همّتى که در هیچ ملتى دیده نشده است، صبرى که مرزى براى آن نمى توان قائل شد و ایمانى که طوفانها آن را نمى لرزاند. على (علیه السلام) تصمیم گرفت که پرده هاى تاریکى را یکى پس از دیگرى کنار بزند و نورخورشید را بر فراز هر بلندى و پستى به تابش درآورد. ولى على (علیه السلام) این راه را چگونه پیمود؟

هنوز انقلاب اجتماعى مدینه، على (علیه السلام) را به رهبرى و ریاست خود استوار نساخته بود و على هنوز در راه هموار براى رسیدن به هدفهاى پاک گام برنداشته بود که بنى امیه، نیروها، اموال و سلاحهایى از مدینه و دیگر شهرها گردآوردند و از چشمها پنهان شدند. آنان همگى با اموال، یاران و اسلحه خود به مکه شتافتند، تا به مبارزه پنهانى با على (علیه السلام) بپردازند و مردم را علیه آن حضرت تحریک کنند و اگر نیاز بود، راه شام را در پیش گیرند و به معاویه بپیوندند؟

اگر بنى امیه نیت پاکى داشتند و حاضر بودند در راه مصالح عمومى دست از قدرت طلبى بردارند، احتیاجى به این حیله گرى نبود. ولى میل و هوس قدرت و امید آنان براى به دست آوردن آن، ایشان را به این گونه اعمال کشاند.

اموال فراوانى که در عصر عثمان به دست آورده بودند، آنان را وادار کرد که آن را برداشته و از چنگ زمامدار عادل بگریزند تا قدرت نفوذ بیشترى به دست آورند.

ص: 227

على (علیه السلام) از طرح بنى امیّه مطلع شد و دانست که چرا با مال و اسلحه راه مکه را پیش گرفته اند. او براى نجات از شرّ بنى امیه و سرکوب کردن شورش آنان در نطفه، به قریشیان سخت گرفت و نگذاشت که از مدینه خارج گردند. در آن شرایط دشوار، چند نفر از صحابه، از جمله طلحه و زبیر نزد او آمدند و گفتند: «یا على. ما با تو بیعت کردیم که حدود اسلام را اجرا کنى، عده زیادى از این مردم خون این مرد (عثمان) را ریخته اند و باید به کیفر خود برسند!»

على (علیه السلام) خطاب به آنان فرمود: «برادرانم! من آنچه را شما مى دانید، مى دانم؛ اما با مردمى که ما را در دست دارند و در اختیار ما نیستند چه کنیم؟ این انقلابیّون، با بندگان شما و عربهاى بیابانى همراه بودند و هم اکنون در میان شما هستند و هرقدر بخواهند شما را خشمگین مى کنند. در چنین اوضاع و شرایطى، آیا امکان اعمال قدرت و نیرو براى کارى که اراده کرده اید، مى بینید؟! آنان گفتند: نه. على (علیه السلام) فرمود: به خداوند سوگند، من آن فکرى را که شما مى کنید، نمى کنم؛ زیرا اگر مسئله کیفر قاتلین عثمان به میان آید، مردم سه دسته مى شوند: دسته اى هم رأى شما، دسته اى مخالف شما و دسته اى بى طرف مى شوند و منتظر مى مانند تا اوضاع آرام شود و احساسات فروکش کند، و حقوق حفظ شود. نسبت به من از روى صفا رفتار کنید و در هر چه به شما گفته مى شود، دقت کنید!»

این عده آمدند تا در حقانیت خلافت او و وظیفه مردم ایجاد شک کنند و على (علیه السلام) هم سخنى گفت که تردیدشان را برطرف کرد و با عمل خود شک آنها را به یقین تبدیل نمود. آمدند تا على (علیه السلام) را وادار کنند که بر گروهى که نه در اختیار او نه در اختیار خودشان بود، حد جارى سازند، که از جمله آنان، بردگان، موالى و اعراب صحرانشین وابسته به خودشان بودند. اما على (علیه السلام) دلیلى آورد که آنان اعتراف کردند که وى بیش از آنها مى داند و بیش از آنان مى کوشد و بیش از آنچه دیگران توجه دارند، متوجه است. ولى على (علیه السلام) آگاه بود و آنها گمراه بودند چرا که در جایى که باید صبر و بینایى داشته باشند، عجله و شتاب کردند!

آنان پیش على (علیه السلام) آمدند تا بگویند نظر و دیدگاه مردم نسبت به قتل خلیفه سوم یکپارچه است؛ اما على (علیه السلام) به فضل دانش خود به آنان فهماند که مردم با یکدیگر اختلاف دارند و آن گونه که بنى امیه فکر مى کنند، نیستند.

ص: 228

آنان از روى احساسات و هوى و هوس آمدند، اما على (علیه السلام) از روى منطق و دلیل با آنها به سخن پرداخت.

آنان مى گفتند: یا على در مقابل آنها باید جرأت و قساوت نشان داد. و در مقابل، على (علیه السلام) مى فرماید: اى برادرانم، با زبان نرم و مهربانى و محبت فراوان باید با آنها سخن گفت.

آنها آمده اند تا از على (علیه السلام) خون عثمان را مطالبه کنند. در حالى که در میان خودشان افرادى بودند که به قتل عثمان یارى کردند. على (علیه السلام) با جوانمردى و عفوى که از قلبش مى جوشید و بر زبانش جارى مى شد با آنها سخن مى گوید!

على (علیه السلام) ناگزیر شد که دوباره نسبت به قریش سختگیرى نماید، تا فرصت توطئه نیابند و در این نظر و تدبیر، محکم کارى و روشن بینى به کار برد.

على (علیه السلام) کارگزاران عثمان را یکى پس از دیگرى عزل کرد، زیرا در میان آنها کسى نبود که صلاحیت ماندن در کار خود را داشته باشد؛ زیرا در ستمگرى و بى بند و بارى به اوج رسیده بودند، تا آنجا که باعث به وجود آمدن انقلاب علیه عثمان شدند. به همین جهت حاضر نشد حتى یک لحظه آنها را در مقامهاى خود باقى بگذارد، چون حق با باطل سازگارى ندارد و ستمگرى با نگهدارى علت آن رفع نمى شود. ابن عباس و عده اى دیگر به على (علیه السلام) نصیحت کردند که مأمورین سابق را بر سر کار خود باقى بگذارد، تا حکومتش مستقر گردد؛ پس از استقرار، هر عملى را که خواست با آنها انجام دهد. اما على (علیه السلام) از اینکه شالوده دولت خود را بر مصلحتهاى سیاسى بگذارد، امتناع کرده و نپذیرفت که با رضایت سودطلبان، دستگاه وى پا بگیرد، بلکه به عقل و شمشیرش تکیه کرد و کوشید که پرده هاى تاریک را یکى پس از دیگرى برطرف کند.

منطقه شام براى على (علیه السلام) مهم بود و وضع على (علیه السلام) در برابر معاویه همان گونه که قبلا آمد، روشن بود. على (علیه السلام) در عزل معاویه پافشارى مى کرد و زیادبن حنظله براى اینکه از سرانجام کار على (علیه السلام) با معاویه آگاه گردد و نظر حضرت را به مردم بگوید، نزد على (علیه السلام) آمد. هنوز چند لحظه نگذشته بود که على (علیه السلام) به زیاد فرمود: زیاد، آماده باش! زیاد گفت: یا امیرالمؤمنین، براى چه چیز آماده باشم؟ على (علیه السلام) فرمود: براى حمله به شام! زیاد گفت: مدارا و صبر سزاوارتر است.

ص: 229

على (علیه السلام) فرمود: «متى تجمع القلب الذکّى، و صارعآ دانفآ حمیآ تجتنبک المظالم» (وقتى قلب هوشیار، با شمشیر برنده و جوانمردى جمع شد، ستمگرى را از تو برطرف مى کند.)

على (علیه السلام) سربازان خود را براى جنگ شام و تأدیب معاویه مهیا ساخت؛ اما دسته اى از مردم دوست و دسته اى دشمن بودند. طلحه و زبیر نزد على (علیه السلام) آمدند و گفتند: «یا امیرالمؤمنین، اجازه بده که به حج عمره برویم، اگر تا پایان زیارت در مدینه بودى همراه تو خواهیم شد و اگر حرکت کردید، در راه به شما مى پیوندیم!»

على (علیه السلام) نگاهى به طلحه و زبیر کرد و سپس فرمود: «بله، به خدا سوگند قصد عمره ندارید. در پى کار خود بروید!» طلحه و زبیر به مکه رفتند!

بنى امیه به اتفاق طلحه و زبیر، توطئه اى علیه على (علیه السلام) که انقلاب اجتماعى او را به خلافت رسانده بود، چیدند و به حیله گرى علیه آن حضرت پرداختند. پول فراوانى براى جمع آورى نیرو بر علیه على (علیه السلام) هزینه کردند. کارگزارانى که على (علیه السلام) از کار برکنار ساخته بود به یارى بنى امیه شتافتند و مکه را پایگاه خود قرار دادند و هر چه ثروت و اسلحه داشتند، به مکه منتقل نمودند.عایشه دختر ابوبکر و همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، محرک نیرومندى براى این درگیرى وحشتناک بود؛ اختلافى که از نخستین روز خلافت على (علیه السلام) آغاز شد و در طول قرون طولانى پایان نیافت! عایشه خبر زمامدارى على (علیه السلام) را به این صورت دریافت کرد :

عایشه به یکى از داییهاى خود از طایفه «بنى لیث» به نام «عبیدبن ابى سلمه» برخورد کرد. از او پرسید چه خبر تازه اى؟! عبید گفت : مردم با على (علیه السلام) بیعت کردند. عایشه گفت: «اگر حکومت براى على (علیه السلام) مسلم گردید، امیدوارم که آسمان و زمین درهم فروریزد.»

عایشه خبر را در خارج از مکه شنید، اما بلافاصله وارد مکه شد و گفت: به خدا سوگند عثمان مظلومانه کشته شد. به خدا سوگند، خون او را مطالبه مى کنم! عبید از او پرسید: براى چه خون او را مطالبه مى کنى؟ به خدا سوگند، اولین کسى که با عثمان مخالفت کرد، مگر تو نبودى که مى گفتى، این پیرمرد نفهم را

ص: 230

بکشید که کافر شده است؟ عایشه گفت: آنان عثمان را توبه دادند و سپس او را کشتند. من گفتم، آنها هم گفتند، اما گفته آخر من بهتر از گفته اول من بود!

طبرى در این مورد، اشعار عبید خطاب به عایشه را نقل کرده که در این اشعار، قتل عثمان را به گردن عایشه افکنده است: «آغاز از تو، مخالفت از تو، و باد و باران مبارزه از تو. تو دستور کشتن خلیفه را دادى و به ما گفتى که کافر شده است! اگر ما تو را نسبت به قتل عثمان بى گناه بدانیم، ولى قاتل او را کسى مى دانیم که فرمان به آن داده است، سقف بر سر ما فرود نیامده و خورشید و ماه ما هم کسوف نکرده است.»

عایشه با شتاب و ناراحتى وارد مکه شد. طلحه نزد عایشه رفت و ماجراى على (علیه السلام) و مردم و حکومت حضرت را به او گفت و افزود : «مردم با على (علیه السلام) بیعت کردند و آنگاه نزد من آمدند و مرا مجبور کردند!»

عایشه گفت: «چرا على (علیه السلام) باید بر گردن ما سوار شود؟ تا زمانى که على (علیه السلام) بر سر قدرت است، وارد مدینه نمى شوم.»

عایشه از این تاریخ، فتنه طغیانگرانه خود علیه على بن ابیطالب (علیه السلام) را آغاز کرد و مردم را براى مطالبه خون عثمان از على (علیه السلام) تحریک نمود. هر که خط مشى عایشه را در این موضع بررسى نماید، مى یابد که او تا چه حدى از على (علیه السلام) کینه داشته است؛ ولى براى روشن شدن موضع عایشه نسبت به على (علیه السلام)، ضرورى است به علل ناراحتى و خشم او که سالها در دل داشته اشاره کنیم.

آن گونه که اکثر مورخان مى نویسند، ناراحتى عایشه از على (علیه السلام) به گذشته ها باز مى گردد، به روزى که عایشه وارد منزل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شد.

یکى از علل ناراحتیهاى عایشه از ساعتى آشکار شد که على (علیه السلام) با فاطمه (سلام الله علیها) ازدواج کرد.فاطمه (سلام الله علیها) دختر خدیجه اى بود که قلب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به خاطر شایستگى و برترى اخلاقى اش اشغال کرده بود. خدیجه در زندگى، قلب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اشغال کرده بود و بعد از مرگش نیز عایشه با همه امتیازاتى که داشت نتوانست جاى آن بانوى بزرگ را بگیرد! در مجله الازهر چنین آمده است :

«عایشه داراى این امتیازات بود: همّتى بلند داشت، علاقه مند به برترین درجه بزرگوارى بود، به مقام بلندى که در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در میان زنان آن حضرت

ص: 231

داشت، قانع نبود، بلکه مى کوشید که جایگاه صدیقه اولى و محبوبه برتر یعنى خدیجه را در قلب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اشغال کند، که همیشه به یاد خدیجه بود و از او به نیکى یادمى کرد. و به خاطر خدیجه به دوستان او احترام مى گذاشت. همیشه نام خدیجه را به نیکى یاد مى کرد. ولى عایشه بیهوده، با لطایف الحیل و نقشه هاى رنگارنگ و زیرکى مى خواست رهبر وفاداران و برگزیده پیامبران را قانع سازد که خدا بهتر از خدیجه به او داده است. عایشه مى بایست تسلیم سازش مى شد و پس از آنکه حق روشن گردیده بود، با آن مجادله نمى کرد و مى بایست بداند که ستیزه جویى و مبارزه و حسد نسبت به بانوى عاقل و شایسته اى همانند خدیجه برگزیده و آن کس که سابقه بیشترى با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت، سودى براى او ندارد، بلکه نسبت به آن زنى که او را ندیده است، ستایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بیشتر مى کند و نام او را جاویدان مى سازد.»(1)

عایشه مى گفت: «آن اندازه که من نسبت به خدیجه احساس حسادت مى کردم، نسبت به هیچ یک از زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین احساسى را نداشتم. گرچه من خدیجه را ندیده بودم، ولى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بسیار از او یاد مى کرد. بسیارى از اوقات، گوسفندى را سر مى برید و آن را قطعه قطعه مى کرد و براى دوستان خدیجه مى فرستاد. بارها به او مى گفتم: گویا در دنیا زنى غیر از خدیجه نیامده است؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى فرمود: خدیجه زن بود و به تمام معنى، زن بود.»(2)

عایشه اعتراف مى کند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، خدیجه را برتر از تمامى زنان خود مى دانست. و طبیعى است که این حسادت در برخورد او نسبت به فاطمه (علیها السلام) دختر خدیجه و شوهرش على (علیه السلام)، پدر دو سبط پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و فرزندزادگان خدیجه مؤثر بود.

یکى دیگر از علل ناراحتى عایشه از على (علیه السلام)، به داستان «افک» باز مى گردد که در آن قضیه، على (علیه السلام) به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره نمود که عایشه را طلاق دهد.

ص: 232


1- . مجله الازهر، ج 2، جزء دهم، 11 مه 1956، ص 1063-1064.
2- . همان، ص 1060.

تمایل عایشه به زمامدارى طلحه پس از قتل عثمان هم کاملا روشن شد و دیدیم که چگونه منتظر کشته شدن عثمان بوده و در آرزوى حکومت طلحه به سر مى برد.

عایشه پس از رسیدن به مکه، نیروى خود را مهیّا ساخت و با موضعگیرى خصمانه و آشکار او، جناح بنى امیه، طلحه و زبیر و طرفدارانشان نیرومندتر شد. این نیروها همبستگى خود را براى مخالفت و دشمنى با على (علیه السلام) اعلام کردند. افراد بنى امیه که در گوشه و کنار حجاز و جاهاى دیگر پنهان شده بودند، براى مبارزه با خلیفه جدید به اتحاد مثلّث قریشى پیوسته و با آنها همصدا گردیدند. آنان اموالى را که از شهرها و سرزمینها غارت کرده بودند، در راه توطئه و اخلالگرى علیه على (علیه السلام) به کار گرفته و از هر گوشه و کنارى راه مکه را پیش گرفتند، تا در تحریک مردم علیه على بن ابیطالب (علیه السلام)، به عایشه یارى رسانند و به بهانه خونخواهى عثمان آشوب بپا نمایند.

معاویه مدتها منتظر چنین فرصتى بود تا على را تضعیف نماید و با استفاده از خصومت دیگران به آرزوىخویش برسد. هدف هریک از آنان به دست گرفتن قدرت بود. آنان مى خواستند پس از سقوط حکومت على (علیه السلام) خود به ریاست برسند، اما در مبارزه با على (علیه السلام) متحّد بودند!

گرداگرد عایشه، لشکر چندین هزار نفرى مهیا شد، اما رهبرانشان در میدان نبرد با یکدیگر اختلاف پیدا کردند. اگر کسى دقیقآ موضع هریک از این مخالفین را بررسى کند و هدف آنان را از این جنگ بجوید، در مى یابد که اینان آن گونه که ادعا مى کردند، به طلب خون عثمان گرد هم نیامده بودند؛ و یا براى انجام کارى که به گفته آنان، على (علیه السلام) آن را اصلاح نکرده و اینها ادعاى آن را داشتند، قیام ننموده بودند؛ و نه در پى آنچه به آن تظاهر مى کردند و درباره آن سخنرانى کرده و مردم را جمع مى کردند، بودند؛ بلکه هریک از آنها هدف خاصى داشتند و به مسئله از دیدگاه منافع خود مى نگریستند و در پى گرفتن انتقام آرزوهاى برباد رفته خود از خلافت بودند و یا اینکه کینه شخصى درباره على (علیه السلام) داشتند و یا به خاطر از دست رفتن شکوه خانوادگى خویش به مخالفت برخاسته بودند. هدفهایى که تا زمانى که على (علیه السلام) بر کرسى حکومت تکیه زده، نمى توانستند به آنان دست یابند.

ص: 233

نظر عایشه این بود که به صورت دسته جمعى به مدینه، پایتخت خلافت على (علیه السلام) حمله کنند و پیش از آنکه على (علیه السلام) فرصتى براى جمع آورى سرباز براى مبارزه با لشکر مکه بیابد، زمامدارى او را به هم بریزند و او را از خلافت بر کنار سازند. برخى گفتند به شام مى رویم، اما همه بنى امیه به این نظر اعتراض کردند، زیرا همه آنان یک هدف داشتند و آن، دور ساختن خطر از پایگاههایشان بود.

بنى امیه مى دانستند که سرزمین شام کاملا تحت فرمان و در ید قدرت معاویه است و به همین جهت باید سعى کنند که شام صحنه تاخت و تاز اسبان جنگى و سربازان نشود و آن را پناهگاهى براى خود نگه دارند تا اگر در جنگى که در پیش است از على (علیه السلام) شکست خوردند، به آنجا پناه ببرند.

به هر حال، معاویه سنگ اصلى سلطنت سلسله اموى را در شام به زمین نهاده بود و به گمان آنان، نمى بایست زحمات او را از بین ببرند و باید على (علیه السلام) و دشمنان معاویه را که در حجاز و عراق بودند، به صحنه هاى خونینى که از مرکز و قلب دمشق بر کنار باشد، بکشانند و نقشه ها و حیله هاى فرزند ابوسفیان را بر هم نزنند.

اما طلحه و زبیر معتقد بودند که باید مدینه و شام را رها کرد و به سوى بصره رفت. دلیل آنها بر این نظر این بود که در بصره و کوفه دوستان و یارانى دارند و این دو شهر براى انجام این کار بهترین مکان است. طلحه و زبیر واقعیت انگیزه و موضعگیرى خود را از این جنگ آشکار مى سازند. زیرا اگر این جنگ به سود مردم بصره و کوفه به پایان مى رسید، بى شک ریاست از آن طلحه یا زبیر مى شد و به دست کسى مى افتاد که یا در جنگ بیشتر کوشیده و یا یاور بیشترى داشته باشد.

بنى امیه با این نظر موافقت کرده و آن را تأیید نمودند و همگى نزد عایشه آمدند و مسئله را چنین مطرح کردند: «اى ام المؤمنین، مدینه را رها کن، زیرا کسانى که همراه ما هستند، حاضر نیستند به آشوب مدینه نزدیک شوند. شما با ما عازم بصره شو، ما به سرزمین آبادى مى رویم که در مخالفت ما با على (علیه السلام) همراه خواهند شد. تو همان گونه که مردم مکه را علیه على (علیه السلام) تحریک کردى، مردم بصره را هم تحریک کن و بر سر جاى خود بنشین. اگر خدا اوضاع را اصلاح کرد، اراده تو عملى مى شود و اگر اوضاع اصلاح نشد، ما کوشش خود را

ص: 234

کرده ایم و از خلافت دفاع نموده ایم و صبر مى کنیم تا خداوند اراده خود را عملى کند!»

براى قیام علیه على (علیه السلام)، بنى امیه ثروت فراوانى هزینه کردند. سخنگویى در میان مردم فریاد مى زد: «ام المؤمنین،با طلحه و زبیر عازم بصره هستند، هر کس مى خواهد اسلام را عزیز گرداند، با پیمان شکنان مبارزه کند و خون عثمان را مطالبه نماید، به ما بپیوندد؛ و اگر مرکب سوارى و هزینه سفر ندارد، هم مرکب مى دهیم و هم خرج سفر.»

هنگامى که عایشه تصمیم گرفت که با سربازان آماده، عازم بصره شود، امّ سلمه پیش او آمد و به او گفت: «تو بودى که تا دیروز مردم را به قتل عثمان تحریک مى کردى و پست ترین سخنان را نسبت به او مى گفتى و او را جز «نعثل» (پیر نفهم) نمى خواندى!» سپس از عایشه خواست تا به خانه خود برگردد و از مخالفت با على (علیه السلام) دست بردارد. اما وقتى که از بازگرداندن و منصرف ساختن عایشه مأیوس شد، فرزند خود عمر را نزد على بن ابیطالب (علیه السلام) فرستاد و نامه اى به این مضمون به آن حضرت نوشت: «یا امیرالمؤمنین! اگر نافرمانى خدا، چیزى که تو هم نمى پذیرى، نبود در رکابت عازم جنگ مى شدم. اینک پسرم عمر را -- که به خدا سوگند از جانم عزیزتر است -- نزد تو فرستادم که در رکابت و در کنارت باشد و بجنگد!»

عایشه کوشید که زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز با خود همراه کند و به بصره ببرد؛ اما همگى از این کار امتناع ورزیدند. تنها «حفصه» دختر عمر بود که حاضر شد براى جنگ با على (علیه السلام) همراه عایشه حرکت نماید، ولى عبدالله بن عمر از خواهر خود خواست که همانند زنان دیگر پیامبر، از خانه خارج نشود. حفصه هم به گفته و نظر برادر خود عمل کرد و چنین عذر آورد: «عبدالله از حرکت من جلوگیرى کرده است!»

لشکر زیر پرچم عایشه به سوى بصره حرکت کرد و در نزدیکى خیبر با سعید بن عاص و مغیرة بن شعبه برخورد کردند و سعید آن سخنرانى مفصّل را که قبلا خواندیم ایراد نمود و همراه با مغیرة بن شعبه نارضایتى خود را از این قیام اعلام داشت. آنگاه سعید با استفاده از سیاست عمومى بنى امیه که تضعیف نیروى على

ص: 235

(علیه السلام) و مخالفین آن حضرت به نفع خاندان بنى امیه بود، سعى کرد که مخالفین را به جان هم بیاندازد.

سعید، طلحه و زبیر را به کنارى کشید و به آنها گفت: اگر در این جنگ پیروز شدید، ریاست را به چه کسى مى دهید؟ راستش را بگویید! طلحه و زبیر گفتند: زمامدارى از آن یکى از ما دو نفر خواهد شد، هر کدام را که مردم انتخاب کردند. سعید گفت: ریاست را به فرزندان عثمان بدهید، زیرا شما به نام مطالبه خون او قیام کرده اید. طلحه و زبیر گفتند: پیرمردان مهاجر را رها کنیم و به فرزندانشان بدهیم؟! سعید گفت: من کوشش نمى کنم که ریاست را از فرزندان عبد مناف بیرون ببرم.

مروان هم کوشید که همچون سعیدابن عاص تخم اختلاف را میان مخالفین پخش کند و در این راه دقت و زیرکى فراوانى به کار گرفت.

خبر لشکرکشى براى مطالبه خون عثمان، به امام على رسید. او از اختلاف مسلمانان سخت ناراحت شد و در غم و اندوه فرورفت زیرا در این صورت انقلاب اصلاحى آن حضرت، پیش از حرکت و رسیدن به هدف و نتیجه، به عقب مى افتد. چون قیام مردم مکه علیه على (علیه السلام) فتنه عظیمى را پایه گذارى مى کرد. وقتى خبر شورش مردم مکه به على (علیه السلام) رسید، بلافاصله مردم مدینه را جمع کرد و چنین فرمود :

«خداى عزیز براى ستمگر این امت عفو و بخشش قرار داده و براى کسى که به وظایف خود عمل کند و استقامت ورزد، پیروزى و نجات در نظر گرفته است. هر که طاقت حق را ندارد، به باطل مى گراید. آگاه باشید که طلحه و زبیر و ام المؤمنین از زمامدارى من سخت خشمگین شده اند و مردم را به اصلاح دعوت کرده اند؛ تازمانى که ترسى از جمعیت شما نداشته باشم، صبر مى کنم و اگر آنها دست از کار خود برداشتند، من هم دست برمى دارم و به آنچه درباره آنها شنیده ام، اکتفا مى کنم!»

على (علیه السلام) تصمیم گرفت قبل از بالا گرفتن فتنه، آن را سرکوب کند و به همین جهت تصمیم گرفت قبل از رسیدن مردم مکه به مدینه، راهشان را ببندند و این کار بهترین راه براى قطع ریشه آشوب و حفظ خون مسلمانان بود. على (علیه السلام) در پى تصمیم خود، «سهل بن حنیف» را حاکم مدینه نمود و با سربازان خود که

ص: 236

براى جنگ شام آماده ساخته بود، عازم مکه شده و گروه بسیارى از مردم کوفه و بصره به آن حضرت پیوستند.

هنگامى که سپاه على (علیه السلام) به بیابان خشک ربذه رسید، باخبر شد که سربازان اتحاد مثلّث قریش، مکه را ترک کرده و از سرزمین ربذه گذشته و به سوى بصره در حرکتند. على (علیه السلام) براى بررسى امور و اصلاح انگیزه هاى ناهمگون لشکر، توقف کرد و نامه زیر را براى عایشه نوشت :

«... تو از خانه خود خارج شده اى در حالى که این عمل مخالف با دستور خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. آیا مطالبه چیزى را مى کنى که مربوط به تو نیست و آن گاه گمان مى برى که مى خواهى اجتماع را اصلاح کنى؟! به من بگو که زنان را با فرماندهى لشکر چه رابطه اى است؟ تو گمان مى کنى که براى مطالبه خون عثمان برخاسته اى، در صورتى که عثمان مردى از بنى امیه بود و تو زنى از طایفه بنى تیم بن مرّه هستى! به جان خودم سوگند، آن کس که تو را در بلا افکنده و تو را به گناه بزرگ انداخته، گناهش از قاتلین عثمان بیشتر است. خشمگین نبودى، و تو را خشمگین ساختند. و عصبانى نبودى، و تو را عصبانى کردند؟ اى عایشه، از خدا بترس و به خانه خود بازگرد و پرده را بر خویش بیفکن، والسلام!»

بدین وسیله على (علیه السلام) مى خواست عایشه را از قیام و قبول فرماندهى لشکر معذور بدارد و بدین جهت فرمود: «تو را خشمگین کرده اند، تو را تهییج نموده اند.»

در اینجا هم روحیه زنانه او مورد توجه قرار گرفته و هم رعایت احترام عایشه شده است. على با این سخنان راه فرارى براى عایشه قرار داد، افرادى که او را تحریک کرده بودند، متهم ساخت و گناه را به گردن آنهایى انداخت که او را وادار کردند از خانه اش خارج شود و گناه این کار را مهمتر از گناه کشتن عثمان دانست. سپس به عایشه نصیحت کرد که از خدا بترس و به خانه خود بازگرد که در این کار امنیت سرزمینها و رضایت مردم تأمین مى گردد. اما عایشه به اندرز على (علیه السلام) توجهى نکرد، بلکه همچنان به راه خود ادامه داد و نامه مختصرى که موضع و نظر او را نسبت به على (علیه السلام) و دشمنى شخصى وى را آشکار مى کند، به على (علیه السلام) نوشت، که حدفاصل جنگ و صلح بود :

ص: 237

«اى فرزند ابیطالب (علیه السلام)! موضوع، بالاتر از سرزنش است. من هرگز فرمانبردار تو نخواهم شد، هر کارى که مى خواهى انجام بده و هر دستورى که مى خواهى صادر کن والسلام!»

طلحه و زبیر هم، چنین پیامى براى على (علیه السلام) فرستادند!

هنگامى که سپاه عایشه به نزدیکى بصره رسید، فرماندهان شوراى جنگى درباره اشغال بصره به گفتگو پرداختند. چون آنها مى دانستند که تعداد یاران على (علیه السلام) در بصره کم نیست و تدبیر را در این دیدند که با آنها مکاتبه کنند تا از میزان اطاعتشان نسبت به على (علیه السلام) مطلع شوند. این شورا تصمیم گرفت پیش از ورود به بصره، رؤساى بصره را علیه على (علیه السلام) تحریک نمایند. به همین منظور، طلحه و زبیر به قاضى «کعب بن سور» نامه اى به شرحزیر نوشتند: «اما بعد، تو قاضى عمربن خطاب و بزرگ مردم بصره و بزرگ اهل یمن بودى! تو قبلا از اذیت عثمان به خشم آمدى، اینک براى قتل او هم خشمگین باش! والسلام.»

قاضى در پاسخ نامه طلحه و زبیر نوشت: «اگر عثمان ظالمانه کشته شد، چه ربطى به شما دارد؟ و اگر مظلومانه به قتل رسید، دیگران در خونخواهى او بر شما مقدم اند و اگر مسئله براى کسانى که حضور داشتند سخت و دشوار شده، مسلمآ براى کسانى که غائب بودند، دشوارتر است!»

طلحه و زبیر به «منذر بن جارود» نیز چنین نوشتند: «اما بعد، پدرت در جاهلیت رئیس و در اسلام بزرگ بود. تو در هر جهت شبیه به پدرت هستى. عثمان را کسى کشته که تو از او بهترى و کسى مطالبه خون او را مى کند که او از تو بهتر است والسلام!»

منذر در پاسخشان نوشت: «چیزى مرا به اهل خیر ملحق نساخته، مگر اینکه از اهل شرّ بهتر باشم. حق امروز عثمان، از حق دیروزش ناشى شده است. او در میان شما بود و او را رها کردید. پس شما کى به این فکر افتادید، و این مطلب براى شما آشکار گردید؟»

عایشه براى زیدبن صوحان نوشت: «از عایشه دختر ابوبکر، ام المؤمنین، محبوبه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به فرزند برگزیده اش زیدبن صوحان! اما بعد، وقتى نامه ام به دستت رسید، نزد ما بیا و ما را در کارمان یارى ده. اگر به ما کمک نمى کنى، مردم را از على (علیه السلام) برگردان!»

ص: 238

زید در جواب نامه عایشه نوشت: «از زیدبن صوحان به عایشه دختر ابى بکر، محبوبه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، اما بعد، من فرزند مخلص تو هستم، به شرط اینکه دست از این کار بردارى و به خانه ات بازگردى و اگر دست برندارى، من اولین کسى خواهم بود که به مبارزه با تو برخیزم.»

در کتاب العقد الفرید و جمهرة رسائل العرب وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید» آمده که متن جواب نامه زید چنین بود :

«سلام بر تو! اما بعد، خدا به تو فرمانى و به ما هم فرمانى داده است. به تو فرمان داده که در خانه ات بنشینى و به ما فرمان داده که نبرد کنیم، تا فتنه اى نماند. تو آن وقت فرمان خودت را زیر پا گذاشته اى و به ما نامه نوشته اى که دست از وظیفه خود برداریم! پس فرمان تو پیش من قابل اطاعت نیست و نامه ات هم قابل پاسخ نیست. والسّلام»

بنى امیّه براى مبارزه با على (علیه السلام) روش عایشه، طلحه و زبیر را در پیش نگرفتند که براى یارانشان، آشکارا نامه بنویسند؛ بلکه نسبت به هر کسى که امیدى داشتند که ممکن است آنان را علیه امام على (علیه السلام) یارى کند و پایه هاى خلافت على (علیه السلام) را متزلزل سازد، مخفیانه نامه مى نوشتند. این نامه نگاری هاى مخفیانه دلایل روشنى است که از نظر قضاوت تاریخ و حقیقت کارشان را برملا مى سازد.

اگر بنى امیّه، به گمان خود، براى مطالبه خون عثمان علیه على (علیه السلام) قیام کرده بودند، پس چرا برخلاف سایر یارانشان، به نامه پراکنى پنهانى پرداختند؟! و اگر به یارى اتحاد مثلث قریشى علیه على (علیه السلام) قیام کردند، پس چرا حساب خود را جدا کردند و مخفیانه به فعالیت براى خود پرداختند و تنها با کسانى که امیدوار بودند بنى امیّه را کمک کنند، ارتباط پیدا مى کردند.

هنگامى که فرماندهان لشکر عایشه به آن صورتى که دیدیم، به مردم بصره نامه نوشتند، فرزند ابوسفیان هم دردمشق، در خصوص اوضاع و احوال آنان که بر علیه على (علیه السلام) قیام کرده بودند و نیز کسانى که در مبارزه با على (علیه السلام) شرکت نکرده اند، دقت مى کرد و براى هر دسته حسابى جداگانه داشت و براى هر یک نقشه معینى طرح کرده بود. معاویه در میان این دو جبهه، علاقه مخصوصى به این داشت که آشوبگران، قدرت على (علیه السلام) را در هم کوبند و در نتیجه، نفوذ

ص: 239

معاویه را گسترش دهند؛ زیرا معاویه نیرومندترین فرد بنى امیّه بود که مى کوشید مسیر تاریخ عرب را به روش اموى خالص درآورد.

معاویه پنهانى به تحریک افرادى که به مخالفت با على (علیه السلام) قیام نکرده بودند، پرداخت. معاویه آگاه بود که عایشه، طلحه و زبیر و سردمداران این شورش، اگر بر على (علیه السلام) پیروز شوند بلافاصله اختلافات داخلى شان آغاز مى شود -- زیرا او هدف مشترک ایشان را مى دانست -- و زمامدارى براى بنى امیّه که معاویه در رأس آنها قرار دارد، آماده مى گردد.

معاویه در نامه خود به سعدبن ابى وقّاص نوشت :

«شایسته ترین مردم به یارى عثمان، افراد شوراى عمر هستند که از طایفه قریش بودند و حق عثمان را بجا آوردند و عثمان را بر دیگرى مقدم داشتند. طلحه و زبیر که در شورا شریک شما و در اسلام نظیر شما بودند، عثمان را یارى کردند. امّالمؤمنین هم براى کمک به عثمان شتاب گرفته است، پس آنچه را که آنها پسندیده اند، شما ناپسند نشمارید و آنچه را آنها پذیرفته اند، شما ردّ نکنید!»

به زیرکى معاویه و تحریک عواطف سعد -- که یکى از شش عضو شورایى بود کهعمر آنها را نامزد خلافت کرده بود -- بنگرید و باز به حیله گرى او در پنهان ساختن هدفش در تحریک مردم علیه على (علیه السلام) توجه کنید. ولى سعدبن ابى وقاص که از زیرکى و حیله گرى معاویه آگاه بود، هدف او را مى دانست، زیرا سعد از طایفه قریش بود و از اخلاق بنى امیّه در جاهلیت و اسلام آگاه بود و از هدفها و امیال دور و نزدیکشان اطّلاع داشت و از روشهاى گوناگون سخت و آرامشان و از همراهى و بى اعتنایى براى رسیدن به هدفهایشان باخبر بود.

سعد چون اخلاق معاویه را مى دانست، بیمى نداشت که برخلاف انتظار معاویه، پاسخى به او بدهد که در آن عظمت و شأن على (علیه السلام) را یاد کند و احترام بگذارد و او را بر دشمنانش مقدّم بشمارد و صریحآ بگوید که در وجود على (علیه السلام) بزرگواری ها و ویژگی هایى است که نظیر آنها در میان همه دشمنان و دوستانش وجود ندارد. سعد این مطالب را براى معاویه نوشت و بر آن افزود که من مى دانم که مردم را علیه على بن ابیطالب (علیه السلام) تحریک مى کنى تا خودت به خلافت برسى، اما به خلافت نخواهى رسید، زیرا زمامدارى شایسته کسى چون

ص: 240

تو نیست و عمربن خطاب هم همین نظر را داشت و براى همین بود که تو را در ردیف اصحاب شوار قرار نداد.

متن پاسخ سعد به معاویه چنین است :

«اما بعد، عمر افرادى را جزو شورا قرار داد که آنها را سزاوار خلافت مى دانست و در میان ما کسى شایسته تر است که ما او را شایسته تر بدانیم. على (علیه السلام) ویژگیهاى ما را داشت ولى ما امتیازات او را نداشتیم. اما طلحه و زبیر، اگر در خانه خود مى نشستند برایشان بهتر بود. خدا، امّالمؤمنین را بیامرزد!»

در این پاسخ هم، نظر سعد درباره مخالفین على (علیه السلام) که دست به فتنه زده بودند، روشن مى گردد!

از خلال نامه ها و پاسخهایى که بین اصحاب جمل و مردم بصره و میان طرفداران و مخالفین سپاه عایشه در بعضى از شهرها ردّ و بدل شده است، روشن مى گردد که مردم آن زمان از جهتى به ریشه هاى حقیقى آشوب آگاه بوده اند و از سوى دیگر شخصیت امام على (علیه السلام) را مى شناختند. و نیز جلوه هاى علاقه و لطف شدید افراد پاک طینتى که على بن ابیطالب (علیه السلام) را دوست مى داشتند و روش شایسته و حرف حق آن حضرت را از جان خریدار بودند آشکار مى گردد.

مطلب قابل توجه دیگرى که براى ما آشکار مى شود این است که یاران على (علیه السلام) از تلاشهاى خود در پند و اندرز و نصیحت به آتش افروزان جمل احساس خستگى نمى کردند. آنان به اصحاب جمل اندرز مى دادند که دست از آشوب بردارند و جان به سلامت برند و با تدبیر شایسته کارها را انجام دهند.

گویا یاران على (علیه السلام) با قلب و نیّت امام عمل مى کردند و از زبان خود على (علیه السلام) سخن مى گفتند. على (علیه السلام) هم بارها چه عملا و چه در بیانات خود، این مطلب را به دوستان خود فهمانده بود که آشوبگرى از اعمال شیطان است و صلح بهتر از جنگ است. گویا دوستان على (علیه السلام)، کارهاى خود را قبل و بعد از زمامدارى على (علیه السلام)، مطابق آنچه در موضعگیرى على (علیه السلام) حق مى پنداشتند، انجام مى دادند!

سرانجام این مردم در حالى که هنوز على (علیه السلام) بر حکومت استوار نگردیده بود از وى چه مى خواستند؟ چرا آنان از همان لحظه نخست خلافت بناى دشمنى شدید را با على گذاشتند و مردم را علیه او تحریک کردند؟ در حالى که در برابر

ص: 241

استدلال و منطق او تاب مقاومت ندارند، از او چه مى خواهند؟ و اى کاش منطق را دلیل و راهنماى خود قرار مى دادند. مردمى که خود، عثمان را به قتل رسانیده اند، چرا به خونخواهى وى آمده اند؟

اینها پرسشهایى است که در نامه هاى افراد پاک طینت خطاب به آشوبگران جمل وجود داشت و نیز پرسشهایى است که بر زبان نمایندگان مردم بصره که نزد جنگجویان جمل مى آمدند، جارى مى شد. زیرا سپاه عایشه در خارج از بصره چادر زدند و سیل نامه هاى وى و نامه هاى طلحه و زبیر به سوى مردم آن شهر سرازیر شد.

تا اینکه عثمان بن حنیف که عامل بصره بود، «ابوالاسود دوئلى» و «عمران بن حصین» را نزد عایشه فرستاد تا علّت خروج آنان را بر امام على (علیه السلام) بپرسند و او را نصیحت کنند که از کار خود بازگردد. عثمان بن حنیف چند نفر را هم نزد طلحه و زبیر فرستاد و آنها را نصیحت کرد، اما جنگجویان مثلث قریشى حرف اول خود را تکرار کردند و گفتند مى خواهند به زور وارد بصره شوند. ولى عثمان بن حنیف نپذیرفت و اعلام بسیج عمومى کرد. سپس به همراهى جنگجویان خود، به سوى محله «مِربَد» همان جایى که سربازان عایشه مستقرّ شده بودند، رهسپار گردید. دو طرف در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. «طلحه و زبیر سخنرانى کردند و سربازانشان گفتند: طلحه و زبیر راست گفتند، کار خوبى کردند، سخن و فرمانشان حق است.» سربازانى که در صف عثمان بن حنیف بودند، گفتند: طلحه و زبیر خیانت کرده و یاغى شده اند، حرفشان پوچ است و فرمان بیهوده دادند، آنها با على (علیه السلام) بیعت کرده اند و حالا آمده اند خلاف آن عمل مى کنند.

طرفین به گفتگو و حمله به یکدیگر پرداختند و شروع به ریگ اندازى نمودند. چند لحظه اى نگذشت که عایشه براى هر دو دسته سخنرانى کرد و چنین گفت: «مردم عثمان را متّهم مى ساختند و از فرماندارانش ایراد گرفتند و به مدینه آمدند تا با ما مشورت کنند. ما تحقیق مى کردیم و دیدیم که دامن عثمان پاک و از تهمت مبّرا و به وظایف مسلمانى خود وفادار است؛ اما مخالفین او نافرمان و دروغگو و منافق اند. تعداد مخالفان بر اطرافیان عثمان برترى پیدا کرد

ص: 242

و او را خانه نشین ساختند. خون و مال او را حلال دانستند و بدون عذر و احترام، مدینه را از میان بردند!»

مردم بصره با نارضایتى سخنان عایشه را قطع کردند. عایشه فریاد زد: «اى مردم! ساکت باشید.» وقتى مردم ساکت شدند باز به سخن خود چنین ادامه داد :

«امیرالمؤمنین، عثمان، روش خلافت را تغییر داد؛ اما بلافاصله با توبه گناه خود را شست و در حال توبه، مظلومانه کشته شد. کشتن عثمان حرام بود، اما او را همچون شتر ذبح کردند. آگاه باشید که قریش به هدف خود رسید، با دست او دهانش را خون آلود ساختند، اما با کشتن عثمان همه چیز به قریش نرسید و به راه صحیحى کشیده نشدند. به خدا سوگند، قریش آنچنان بلاهاى دردناکى خواهد دید که خواب آلوده را بیدار و نشسته را برپا مى کند. کسانى را بر آنها مسلّط مى گردانند که به آنها رحم نمى کنند و سخت ترین عذابها را نصیب آنها مى گردانند!

آگاه باشید که عثمان مظلومانه کشته شد. خون او را از قاتلینش بطلبید و وقتى که بر آنها پیروز شدید، آنان را بکشید. سپس کار ریاست را به شورایى که عمر انتخاب کرد، واگذارید. ولى باید افرادى که دستشان به خون عثمان آلوده شده، در شورا شرکت نکنند...» و نیز در این خطبه مى گوید: «شما با على بن ابیطالب بدون مشورت جماعت و با خشم و زور بیعت کردید!»

بدین گونه عایشه مردم را به کشتن على (علیه السلام) تحریک کرد. او بیعت با على (علیه السلام) را بدون «مشورت مردم»، و با خشم وزور مى داند. و مى گوید على (علیه السلام) چون در ریختن خون عثمان شریک بوده، باید کشته شود. على (علیه السلام) ابدآ نباید در شوراى جدید خلافت شرکت جوید، زیرا او در قتل عثمان شریک بوده است!

حاضرین از گفتار عایشه سخت برآشفتند و به او اعتراض و حمله کردند. در میان معترضین احنف بن قیس و جاریة بن قدامه سعدى حضور داشتند. جاریه جلو آمد و پس از پایان خطبه عایشه، به او گفت: «اى امّالمؤمنین، به خدا سوگند کشته شدن عثمان در مقابل بیرون آمدنت از خانه و نشستن بر این شتر نامبارک و در برابر شمشیر قرار گرفتنت، کم اهمیت تر است! زیرا خداوند براى تو حجاب و حرمتى قرار داده که با دست خود آن را از بین بردى و پرده حرمتت را دریدى. براى اینکه هر کس تو را در جنگ مى بیند، کشته شدن تو را هم خواهد دید. اگر

ص: 243

با میل خود پیش ما آمده اى، به خانه ات باز گرد و اگر آمدنت از روى اجبار و اکراه باشد، از مردم کمک بگیر و به خانه خود برگرد!»

عده اى طلحه و زبیر را تحت فشار قرار دادند. اختلاف بالا گرفت؛ اما گفتگوى طولانى سودى نبخشید و تنها آن سه تن را خشمگین تر و نسبت به جنگ، راغبتر ساخت.

عایشه فرماندهى عالى جنگ را به دست گرفت و در پیشاپیش لشکر، نشسته بر شتر به سمت سپاه على مى رفت. از این رو این نبرد، «جنگ جمل» نام گرفت.

عایشه فرمانهاى جنگى را صادر مى کرد و فرماندهان رده دوم را تعیین مى نمود. به این سو و آن سو به هر جا که امید قیام علیه على (علیه السلام) را داشت، نامه مى نوشت. نامه هایى که عایشه به اطراف مى نوشت، با این عبارات آغاز مى شد :

«از عایشه دختر ابوبکر، امّالمؤمنین محبوبه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به فرزند شایسته خود، فلان. اما بعد، هنگامى که نامه من به دستت مى رسد به یارى ما بشتاب و اگر نمى توانى این کار را انجام دهى، مردم را از گرد على (علیه السلام) پراکنده ساز!»عده زیادى از مردم دعوت او را پذیرفتند و عده بسیارى هم از کمک به او سربرتافتند!

ص: 244

خدایا تو شاهد باش

ص: 245

خدایا تو شاهد باش

* ابن حنیف را بکشید!

عایشه* آیا هزار مرد جنگى نیست که با من همگام شوند، شاید بتوانیم على (علیه السلام) را قبل از آنکه به ما برسد به قتل برسانیم.

زبیر

* من شما را دعوت کردم که شاهد کارهاى ما باشید. اگر بازگشت نمودند، خواسته ما عملى شده است و اگر لجاجت کردند ما با آنها مدارا مى کنیم!

على (علیه السلام)

* اى ابو یقظان، آیا مى خواهى مرا بکشى؟

زبیر

* نه یا اباعبدالله. عمّار

* على (علیه السلام) همچون شعله آتش به گروه طغیانگر حمله کرد!

لشکر عایشه در شب سردى وارد بصره شد. لشکریان عدّه اى از مردم بصره را در مسجد به قتل رساندند، سپس به خانه «عثمان بن حنیف»، فرماندار امام على (علیه السلام) ریختند و نسبت به او توهین کردند، او را شکنجه دادند و در بى ادبى و تحقیر و ضرب و شتم، از حد گذشتند. طلحه و زبیر از رفتار سربازان عایشه نسبت به فرزند حنیف، که از صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، خشمگین شدند و عایشه را از اعمال ناشایست سربازانش آگاه ساختند؛ اما عایشه در پاسخ گفت: «ابن حنیف را بکشید!»

یکى از زنان از این مطلب متأثر شد و به عایشه گفت: «اى مادر مؤمنان! به خدا سوگندت مى دهم که دست از عثمان بن حنیف، دوست پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بردار!» سپس عایشه دستور خود را چنین تغییر داد: «او را نکشید، زندانى کنید» اما یکى از فرماندهان لشکر عایشه گفت: «او را بزنید و موهاى صورتش را بکنید» سربازان عایشه، عثمان را تحت شکنجه شدید قرار دادند و موهاى ریش و سر و ابروها و مژه هاى چشمش را کندند و سپس زندانیش نمودند!

ص: 246

طلحه و زبیر بار دیگر در میان مردم بصره و مهاجرین به سخنرانى پرداختند و مردم را علیه امام على (علیه السلام) تحریک نمودند. در همان موقعى که زبیر مشغول سخنرانى بود، یک نفر از طایفه عبدالقیس به پاخاست و زبیر را ساکت کرد و مهاجرین از اصحاب جمل را مورد خطاب قرار داد و مسئولیّت انتخاب عثمان به خلافت باتوجه به اشتباهات وى در زمامدارى و بالاخره کشتن او را متوجه خود آنان ساخت. سپس از آنان پرسید: شما چه چیزى از على (علیه السلام) دیدید که در پى جنگ با او برآمدید؟ آیا على (علیه السلام) مالى را براى خود برداشت؟ آیا على (علیه السلام) برخلاف حق عمل کرد و یا عمل ناشایسته اى انجام داد تا من و مردم بصره علیه او قیام کنیم؟

مرد معترض، سرانجام سخن خود را با این جمله به پایان رساند : «پس معنى این کارها چیست؟!»

جنگجویان جمل تصمیم به قتل او گرفتند، اما طایفه آن مرد برخاستند و دو طرف به نبرد با یکدیگر پرداختند و حدود هفتاد نفر از طایفه عبدالقیس کشته شدند. اصحاب جمل، بیت المال و مرکز خواربار بصره را به تصرف خود درآوردند و زبیر و فرزندش عبداللّه، موادغذایى مردم شهر را میان سربازان خود تقسیم نمودند.

حکیم بن جبله، از دوستداران على (علیه السلام) شدیدآ با این کارها مخالف بود. به همین جهت عدّه اى از دوستان خود را گرد آورد و با جنگجویان جمل به نبرد پرداخت. او درباره طلحه و زبیر گفت: «ما دیدیم که این دو نفر در مدینه با على (علیه السلام) بیعت کردند و اطاعت خود را اعلام نمودند و اینک به مخالفت و جنگ پرداخته و به نام خونخواهى عثمان قیام کرده اند و میان مردم بصره که اهل یک خانه و همسایه اند، اختلاف افکنده اند. خدایا گواه باش که طلحه و زبیر خونخواه عثمان نیستند.»

حکیم و فرزند و برادرش در این حمله کشته شدند. طلحه و زبیر هم فرمان حمله را به انبوه جنگجویان دادند و در پى این فرمان، عدّه فراوانى کشته شدند.

سرانجام جنگجویان جمل سراسر بصره را تصرف کردند و مردم به میل، یا اجبار با طلحه و زبیر بیعت نمودند. زبیر پس از بیعت گفت : «اى کاش هزار

ص: 247

سرباز جنگى داشتم که با آنها به سوى على (علیه السلام) حرکت مى کردم. شاید بتوانم قبل از اینکه على (علیه السلام) به ما برسد، او را بکشم!»

عایشه نامه اى به حفصه دختر عمربن خطاب که در مدینه بود نوشت و وى را به پیروزى خود مژده داد و نظر خود را درباره موقعیّت و سرنوشت آینده على (علیه السلام) بیان کرد. متن نامه چنین است: «اما بعد، تو را باخبر سازم که على (علیه السلام) در «ذى قار» فرود آمده و از سربازان و آمادگى ما وحشت کرده است. او همچون شترى است که محاصره شده، اگر جلو بیاید دست و پایش زده مى شود و اگر پس برود کشته مى شود!»

طلحه و زبیر همان روش تبلیغاتى دوران جدید و قدیم را علیه على (علیه السلام) در پیش گرفتند. اساس تبلیغات آنها این بود که مطالب را آن گونه که مى خواهند و به میل خود تحریف کنند. باطل را به چهره حق و شرّ را به صورت خیر بنمایانند و کاهى را کوه نشان دهند. آنچه را که این گونه تبلیغات بیشتر نیاز دارد، مطالب دروغ براى پرده پوشى و ظاهرسازى است. مردمى بیشتر به این ظاهرسازیها و فریبکاریها نیازمندند که بر حق استوار نباشند و بخواهند از راه باطل سود ببرند و کردارشان ارزشى نداشته باشد. معمولا مردم با پایان تبلیغاتشان، آنان را فراموش مى کنند. زیرا فطرت مردم، خیانت را نمى پذیرد و زندگى براساس نیرنگ استوار نمى شود و زمان، تاب پذیرفتن باطل را ندارد و حق بالاتر از هر چیزى است.

نمونه تبلیغاتى که طلحه و زبیر براى تحریک مردم بصره بر ضد على (علیه السلام) به کار گرفتند، سخنى است که ابن ابى الحدید از مدائنى و واقدى نقل مى کند که طلحه و زبیر در میان مردم به سخنرانى پرداختند و گفتند: «اى مردم بصره! اگر على (علیه السلام) بر شما پیروز شود، شما را نابود مى کند. پس از خودتان دفاع کنید، زیرا على (علیه السلام) هتک حرمت مى کند، کودکى را زنده باقى نمى گذارد و همه زنان را اسیر مى کند! پس از حریم خود دفاع کنید و مرگ را بر ذلّت جسارت به حریم خود برگزینید؛ از مرگ استقبال کنید!»

در مقابل این مبارزه طلبى علنى و این حمله هاى سازمان یافته، على (علیه السلام) به انتظار انجام کار عایشه، طلحه و زبیر و سربازانشان نشسته و امید دارد که از خونریزى صرفنظر کنند و شاید اینان که دلیل فتنه گریشان از خانه عنکبوت هم سست تر است به خود آیند و دست از خونریزى بردارند و دریابند که این جنگ

ص: 248

به زیان خلافت و ملّت است؛ ملّتى که امیدهاى فراوانى به عدالت على (علیه السلام) و زهد و تقوا و استقامت او بسته است.

على (علیه السلام) نامه ها و سفیران خود را از ربذه به کوفه اعزام داشت تا مردم آنجا مهیّاى نبرد با سپاه عایشه شوند، مگر آنکه روشى دیگر در پیش گیرند؛ اما فرماندارِ على (علیه السلام) در کوفه «ابو موسى اشعرى»، نه تنها على (علیه السلام) را یارى نکرد، بلکه مردم را از یارى و پیوستن به آن حضرت بازداشت. على (علیه السلام) نیز بلافاصه او را از کار برکنار ساخت.

طایفه عبدالقیس پس از اینکه بصره به اشغال جنگجویان جمل درآمد، از بصره خارج شدند. و در محلى میان بصره و «ذى قار» چادر زدند و به انتظار رسیدن على (علیه السلام) نشستند تا به سپاه او بپیوندند. از کوفه هم تعداد نه هزار جنگجو به زیر پرچم على (علیه السلام) درآمدند. هنگامى که سربازان کوفه به «ذى قار» رسیدند، على (علیه السلام) خطبهمفصّلى ایراد فرمود و چنین گفت: «اى مردم کوفه، من شما را دعوت کردم که شاهد کار ما و برادرانمان از مردم بصره باشید؛ اگر از کار خود پشیمان شدند که همین مقصود ماست و اگر با ما لجاجت ورزیدند، ما با آنها مدارا مى کنیم و آنها را مى گذاریم تا خود آغازگر این ستم باشند. ما به خواست خدا هر کارى که در آن صلاح باشد، بر فساد مقدّم مى داریم، ان شاءالله!»

من از شما مى پرسم و مى خواهم شما هم بپرسید که چه تفاوتى بین دو جبهه، از زمان ورود اصحاب جمل به بصره تا خطبه امام (علیه السلام) وجود دارد. هر کدام از آنان براى کار خود دلیل و توجیهى دارند، ولى حوادث، منطق خود را دارند و موضعگیرى افراد هم در برابر حوادث، دلایل خاصّ خود را دارد که اوضاع و شرایط فراوانى آن را ایجاب مى کند. گاهى نقش عوامل پوشیده و پنهان شدیدتر از عوامل ظاهرى است.

ولى انسانیّت ناب، معیارهایى دارد که جایگزینى براى آن نیست. و با همین معیارهاى انسانى مى توان به نفع یا زیان افراد قضاوت کرد. و همین معیارهاست که حرف آخر را در ارزشیابى کردار و گفتار و خواسته ها مى زند و همین معیارهاى انسانى، ترازوى همیشگى نبرد درونى زشتیها و زیباییهاست. اگر این ارزشها و معیارهاى انسانى وجود نداشت، اراده و انجام اعمال شایسته معنا و مفهومى نداشت و تربیت انسانها برپایه اخلاق عظیم، ارزشمند نبود و رسالتهاى

ص: 249

بزرگ انسانى تمام اهداف عظیم خود را -- که بر پایه انقلابهایى علیه شرّ استوار است -- از دست مى داد و به استناد همین ارزشهاى انسانى است که پایه ها و معیارهایى براى بنیانگذارى خیر و حق به وجود مى آید.

اگر این معیارها و ملاکها نبود، بد و خوب زندگى درهم آمیخته مى شد و حق در کنار باطل گم مى شد. گاه منطقِ حوادث بسیار سخت و سنگین و گاهى براى برخى از افراد بیش از حد سنگین است، در جایى که بالا رفتن سخت و دشوار است مى بینى که باقى ماندن در همان حال برایت آسان مى شود. آرى بیشتر مردم ایستایى و ماندن راحت و آسان را بر صعود سخت و دشوار ترجیح مى دهند، به همین جهت تعداد صعودکنندگان و بالاروندگان بسیار اندک است!

گفتیم که هریک از طرفین درگیرى براى خود عذرى داشتند که خود را با آن راضى مى کردند و روش خود را با آن عذرها توجیه مى کردند و گفتیم که موضعگیرى هر کدام نسبت به حوادث، منطق ویژه اى داشت؛ اما معیارها و مقیاسهاى انسانى ثابت، ارزش واقعى این توجیه و منطق را مى سنجد و همین ارزیابى است که فرق میان على (علیه السلام) و دشمنانش را که درباره یک مسئله، دو موضع مختلف را نشان مى دادند، مى نمایاند.

در یک سو، گروهى هستند که مردى را به تهمتى متهم ساختند که خود به آن اتهام شایسته تر بودند و دامن آن مرد از آن تهمت، پاک بود. سپس براساس این اتهام ساختگى، علیه او برخاستند، در صورتى که حق این بود که از او اطاعت کنند. در شرایطى که خودشان به فرمانبردارى از او بیعت کرده بودند، مردم را علیه او تحریک کردند و به یکى از مراکز استانهاى زمامدارى وى سپاه بردند و به کارگزار او در آن ناحیه اهانت کردند، ریشهاى او را کندند، کتکش زدند، زندانیش نمودند و یارانش را به سخت ترین وضعى کشتند. در صورتى که هیچ دلیلى علیه این عده و رهبرشان نداشتند. انبار غلّه را که از آنِ تمامى مردم آن ناحیه بود و باید به طور مساوى، میان همه مردم تقسیم گردد بین دوستان و یاران خود تقسیم نمودند و کارشان به جایى رسید که آرزوى داشتن هزار سرباز جنگى را کردند، تا به کمک آنها به آن مرد، حمله کنند و او را بکشند!

طرف مقابل، امام و رهبرى بود که با اینکه نمى خواست، ولى مردم با او بیعت کرده بودند، و حاضر هم نبودند دست از او بردارند. به هنگام بیعت هجوم

ص: 250

آوردند و گفتند: جز تو کسى را پیدا نمى کنیم و جز تو هم به کسى رضایت نمى دهیم. پس باید با تو بیعت کنیم. از تو جدا نمى شویم و پراکنده نمى گردیم. امام با آنها بیعت کرد. مردم هم دیگران را به بیعت با او دعوت کردند. هر کس که به میل خود بیعت کرد، امام پذیرفت و هر که مایل نبود و بیعت نکرد او را آزاد گذاشت؛ اما چندى نگذشت که دید عده اى بى دلیل مردم را علیه او تحریک مى کنند و یاران او را متفرق مى سازند و از روى ستمگرى، در میان یارانش اختلاف مى افکنند و کارگزاران و خزانه داران او را تحت شکنجه قرار مى دهند. به گفته خود وى، یارانش را از روى نیرنگ و شکنجه مى کشند و در کمین او نشسته اند تا به دشمنى ستمگرانه او را از خلافت برکنار کنند و بکشند! امام با علم به همه این مطالب، در اندیشه انتقام از مخالفین ستمگر خود نیفتاد. کینه آنها را به دل نگرفت و آن خشمى که همیشه، در روح مظلوم از ظالم به وجود مى آید، در چهره او آشکار نگردید. بلکه پیروان خود را جمع کرد و سخنرانى خود را -- که از انسانیّتى سرچشمه مى گرفت که بسیارى از انبیا نیز تا به آن حد از آن سیراب نشده بودند -- ایراد کرد و گفت: «اى اهل کوفه، من شما را دعوت کردم که شاهد کار ما و برادرانمان از مردم بصره باشید...»

بزرگوارى و کرامت على (علیه السلام) به همین جا پایان نیافت، بلکه تا آنجا که انسان توانایى و طاقت دارد و مى تواند، از اعمال زشتکاران چشم پوشى کرد. او سفیرى براى تماس با طلحه و زبیر به بصره فرستاد و از آنها خواست که دست از ستمگرى و دشمنى بردارند و وى را در راه خیر و آسایش یارى کنند و نمایندگان دیگرى نزد آن دو و عایشه فرستاد و آنان را به مهربانى و همراهى با جماعت دعوت کرد.

داستان زیر روشن مى سازد که نظر على (علیه السلام) نسبت به دشمنانش چگونه بود و خلافت را چگونه مى دیده است :

«هنگامى که على (علیه السلام) نزدیک بصره رسید، گروهى از مردم بصره شخصى به نام «کلیب حرمى» را نزد امام (علیه السلام) فرستادند تا واقعیت موضوع را درباره اصحاب جمل به دست آورند و تردیدشان از میان برود. امام على (علیه السلام) مطالبى براى او بیان کرد که فهمید على (علیه السلام) بر حق است. سپس امام على (علیه السلام) به او فرمود: با من بیعت کن! آن مرد گفت : من نماینده جمعیتى هستم تصمیمى نمى گیرم، تا نزد

ص: 251

آنها باز گردم. امام على (علیه السلام) با منطق محکم خود به او گفت: به من بگو این مردمى که تو را نزد من فرستاده اند، اگر تو را براى یافتن چراگاههاى خوش آب و علف مى فرستادند و تو باز مى گشتى و از آب و گیاه آنجا به آنها خبر مى دادى و راه را به آنان مى نمایاندى، ولى آنان به گفته تو اعتنایى نمى کردند و به صحراهاى خشک و سوزان مى رفتند، آن وقت چه مى کردى؟ مرد پاسخ داد: آن وقت من دست از آنها برمى داشتم و به سرزمینهاى سرسبز و آباد مى رفتم. امام على (علیه السلام) فرمود: پس اکنون دستت را بده و با من بیعت کن! مرد گفت: به خدا سوگند پس از آنکه حقانیتش برایم روشن و ثابت شد، دیگر توان مخالفت نداشتم و با على (علیه السلام) بیعت کردم!

هنگامى که سربازان امام (علیه السلام) آماده نبرد با اصحاب جمل گردیدند، على (علیه السلام) به آنان چنین گفت: «اى مردم، خود را نگه دارید. دست و زبان خود را از این مردم حفظ کنید، آنها برادران شما هستند. در ناراحتیها صبر کنید. دقت کنید کارى را بدون دستور انجام ندهید، زیرا کسى که امروز با دشمنى پیروز شود، فردا مغلوب مى گردد!»

على (علیه السلام) پیوسته با این گونه روشها به دنبال صلح بود و با همین تمایل، به رهبرى بیست هزار سرباز، عازم بصره شد تا با جنگجویان بصره روبه رو شود و آنان را به دوستى بخواند. احساسات نیک و انسان دوستانه على(علیه السلام)، او را از جنگ دور مى داشت و این احساسات تا هنگام مواجهه دو لشکر باقى بود؛ اما کار مصالحه و آشتى دو طرف ناممکن به نظر مى رسید. على (علیه السلام) بدون زره و سلاح وارد میدان شد، براى آنکه صلح طلبى و خیرخواهیش را نشان دهد و فریاد زد: زبیر پیش من بیا. زبیر غرق در اسلحه به دیدار على (علیه السلام) رفت. عایشه فریاد على (علیه السلام) را شنید و دید که زبیر به سوى او در حرکت است. فریادش با این کلمه بلند شد: «واى، جنگ!» علت فریاد عایشه، یقین وى از شکست زبیر بود. زیرا مى دانست که دشمن على (علیه السلام) اگر به وى نزدیک مى شد، هر اندازه هم که شجاع بود حتمآ به قتل مى رسید. و هنگامى که دیدند على (علیه السلام) با زبیر معانقه کرد، وحشت عایشه و اطرافیان او بیشتر شد.

على (علیه السلام) مدتى طولانى دست بر گردن زبیر انداخته بود. و به زبان دوستانه و برادرانه پرسید: «واى بر تو اى زبیر، چه چیزى تو را به قیام واداشت؟!» زبیر

ص: 252

پاسخ داد: خون عثمان! على (علیه السلام) فرمود: خدا آن کس را که در خون عثمان بیشتر دخالت داشته، بکشد. با این همه على (علیه السلام) از وضع زبیر و دوستش طلحه آگاه بود و آن پیشنهادى را که عبداللّه بن عباس پس از بیعت به آن حضرت کرد، به یاد داشت. ابن عباس به على (علیه السلام) توصیه کرده بود که فرمان استاندارى بصره را به نام فرزند طلحه و استاندارى کوفه را به نام فرزند زبیر بنویس و معاویه را در شام نگهدار، تا قلبها آرام گردد و خشم قاتلین عثمان و حامیلن پیراهن او بر طرف شود!

هنوز این سخن در گوش على (علیه السلام) بود که طلحه و زبیر هنگام بیعت با او، به آن حضرت گفتند: ما با این شرط با تو بیعت مى کنیم که در حکومت شریک باشیم!

ایشان چه خونى را مى طلبند؟ اگر حیله و اسباب تراشى نباشد؟!

پیش از اینکه جنگجویان رویاروى یکدیگر قرار گیرند، على (علیه السلام) به سربازانش دستور داد که صفهاى خود را مرتّب و منظّم کنند و سپس فرمود: به آنها تیراندازى نکنید و نیزه و شمشیر نزنید و در این کار پیشى نگیرید! دقیقه اى چند نگذشت که یکى از سربازان دشمن تیرى به سوى سربازان على (علیه السلام) افکند و یکى از یاران على (علیه السلام) را کشت. حضرت فریادش بلند شد که: «خدایا شاهد باش!»؛ سرباز دیگرى تیر خورد و کشته شد. على (علیه السلام) گفت: «خدایا شاهد باش!» «عبداللّه ابن بدیل» تیر خورد و برادرش او را پیش على (علیه السلام) آورد. على (علیه السلام) گفت : «خدایا تو شاهد باش!» و جنگ آغاز شد.

على (علیه السلام) همچون طوفان آتشى به گروه یاغى حمله ور شد و لشکر قریش را از جایشان به در کرد و ارکانشان را متزلزل ساخت و صفهایشان را درهم کوبید. شوراى جنگى به فرماندهى زبیر پا به فرار گذاشتند، اما یاران على (علیه السلام) به او دست یافتند، ولى راه را برایش گشوده و او را نکشتند. عماربن یاسر حمله سختى به زبیر کرد. وقتى زبیر خود را اسیر عمار یافت، گفت: اى ابویقظان، آیا مى خواهى مرا بکشى؟ عمار از زبیر دور شد و گفت:نه اى ابا عبداللّه!

موضع عمار نسبت به زبیر شبیه موضع على بن ابیطالب (علیه السلام) نسبت به عمروبن عاص در جنگ صفین است که در آینده نقل خواهد شد. زیرا در مکتب انسانیت والایى که على (علیه السلام) رهبرى آن را به عهده دارد، روانها به گونه اى به هم

ص: 253

آمیخته و اخلاق به نحوى شکل پذیرفته که زندگى انسانها حتى در بحران جنگ نیز محترم و مقدس شمرده خواهد شد؛ آرى براى عمار ناگوار بود که به نداى دعوت به زندگى زبیر، گرچه دشمن بود، پاسخ ندهد. در حالى که همان موقع، زبیر زیر شمشیر عمار قرار داشت و مى توانست او را به قتل برساند.همان گونه که براى رهبرش على (علیه السلام) دشوار بود که پاسخ دعوت به عفو و گذشت عمروبن عاص را ندهد. در همین هنگام، عمار شمشیر خود را از زبیر برداشت و با بزرگوارى عظیمى پاسخ داد: «نه یا ابا عبداللّه، نمى خواهم تو را بکشم!»

زبیر از صحنه جنگ کناره گرفت خود را به سرزمینى به نام «وادى السّباع»، رساند. بنا به گفته برخى از راویان، هدف زبیر این بود که دست از جنگ بردارد، زیرا پس از اینکه على (علیه السلام) او را به انصاف فراخواند و دست به گردن او انداخت و دوستیهاى گذشته را به یادش آورد و از علت به جنگ آمدن او سؤال کرد، روح انصاف او بیدار شد؛ اما عایشه و فرزند زبیر، عبدالله، تمایل او را به کنارگیرى سرزنش کردند. وى ناگزیر شد که در جبهه جنگ بماند و کارش به برخورد با عمار کشید و سرانجام در وادى السباع، در تنهایى قرار گرفت.

عایشه در میان سربازان خود، که در حدود سى هزار نفر بودند، آتش انتقام را شعله ور مى ساخت. تک تک قبایل و عشایر طرفدار خود را مورد خطاب قرار مى داد، شجاعت آنان را مى ستود و عشق به جنگ را در قلبهاى آنان زنده مى ساخت. بدین گونه، عایشه لشکر خود را به صورت جهنمى شعله ور درآورد.

پرچم عایشه پیشاپیش شتر او به وسیله عده اى از مردم قریش حمل مى شد. و هرگاه یکى از پرچمداران کشته مى شد، دیگرى آن را برمى داشت.

سربازان عایشه، همچون سربازان امام (علیه السلام) آماده جنگ شدند و نبرد به صورت وحشتناک و خطرناکى درآمد.

اشعار حماسى در شعله ور ساختن آتش جنگ و نمایاندن اهداف دو جبهه در این نبرد سهم فراوانى داشت. اشعار بسیارى در این جنگ خوانده مى شد؛ مثلا یکى از سربازان عایشه چنین مى سرود :

«اى مادر ما! اى همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، اى همسر مبارک هدایت شده، ما طایفه بنى ضبه نمى گریزیم، تا اینکه شاهد فروریختن سرها بر زمین باشیم.»

ص: 254

و از سربازان على (علیه السلام) شنیده شد که کسى مبارز مى طلبد و مى گوید : «اى مادر ما!، مى دانیم که تو مادر بدبختى هستى، مادر، فرزند تربیت مى کند و مهربانى مى نماید، تو مگر نمى بینى که چه شجاعانى را مجروح مى سازند و چه اندازه دست و پا به زمین مى ریزند؟!»

یکى از افراد طایفه «ازد»، پرچم عایشه را پس از اینکه دوستش کشته شده بود، برداشت. و در راه خود، نگاهش به یکى از کشتگان لشکر على (علیه السلام) افتاد، آنگاه چنین گفت :

«آیا مى شنوى؟ از على (علیه السلام) پیروى و اطاعت مى کنى. قبل از اینکه تیزى شمشیر آبدار را بچشى، جان دادى. در راه حق با همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت مى کنى!»

و سپس رو به عایشه کرد و گفت: «اى مادر ما، اى زندگى، نترس، «ازد» در تقدیم کشتگان سخاوتمند است.»

یکى از سربازان على (علیه السلام) که آماده نبرد با این مرد شده بود، در حالى که حمله مى کرد و رجز مى خواند، چنین گفت: «شمشیر خود را براى مردان «ازد» برهنه ساخته ام و پیرمردان و جوانانشان را با آن مى زنم. تمام شجاعانشان را نابود مى کنم.»

از خلال این اشعار و رجزهاى فراوان جنگى، نظر جنگجویان درباره عثمان و عصر او نیز آشکار مى گردد. یکى از یاران على (علیه السلام) که وارد مى شود، ضمن رجزخوانى به حکمرانى عثمان اعتراض مى کند و مى گوید: «حکومت او همچون حکومت تجاوزگران پیشین بود. درآمد ملت را به خود اختصاص داده و ستمگرى پیشه نموده بود.خدا نیز بهترین افراد را در عوض او به ما عنایت فرمود.»

و نیز در میان اشعارى که خوانده مى شد، میزان تأثیر پذیرفتن مردم بصره از تبلیغات دروغینى که طلحه و زبیر علیه على (علیه السلام) به راه انداخته بودند، روشن مى شود، زیرا طلحه و زبیر گفته بودند که فرزند ابیطالب اگر بصره را اشغال کند، دست تجاوز به محرّمات آن دراز مى کند. سپس از مردم خواسته بودند که مرگ را بر دیدن جسارت و تجاوز به خانواده خود مقدّم بدارند. یکى از رجزخوانان این جنگ که از سپاه جمل بود، مى گفت: «اگر امروز به على (علیه السلام) دست نیابیم،

ص: 255

زیان کرده ایم. اگر دو فرزند او حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) را از دست دادیم، زیان کرده ایم و در این حال باید با غم و اندوه طولانى بمیریم.»

این شخص جلو آمد و جنگید و کشته شد. جنگجوى دیگرى ظاهر شد و گفت: «من با سربازان على (علیه السلام) مى جنگم. اما خود او را نمى بینم و این غمى از غمهاى بزرگ است.» على (علیه السلام) با نیزه به او حمله کرد و او را به خاک مذلّت افکند و گفت: على (علیه السلام) را دیدى. و او را چگونه دیدى!

شاید زیباترین رجزى که از این جنگ باقى مانده، رجز مالک اشتر نخعى، یکى از فرماندهان لشکر على (علیه السلام) در جنگ جمل و صفین است. او مى گوید :

«وقتى جنگ دندانهاى خود را نشان داد و به کار گرفت و از شدت خشم لباسهاى خود را پاره کرد، ما پیشاپیش جنگ هستیم و پس نخواهیم ماند. دشمن در چشم ما مرد رزم نیست. هر که امروز از جنگ بترسد، من نمى ترسم. نه از نیزه اش و نه از شمشیرش.»

اجساد کشتگان زمین را سیاه کرد. این وضع على (علیه السلام) را غمگین ساخت و تصمیم گرفت نقشه اى به کار گیرد تا آنان را که زنده مانده اند، نجات دهد. به همین جهت فرمان داد: شتر عایشه را پى کنند.

در پى فرمان على (علیه السلام)، پاى شتر عایشه قطع شد و سربازان مثلّث قریشى گریختند. طلحه و زبیر هم کشته شدند. درباره کشته شدن زبیر روایات گوناگونى وجود دارد. مى گویند: «عمروبن جرموز» به وادى السباع رفت و زبیر را غافلگیر ساخت و از پشت سر او را با نیزه کشت. هنگامى که خبر قتل او به على (علیه السلام) رسید، غمگین شد و به قاتلش لعنت فرستاد.

اما طلحه، به تیر همپیمان خود، مروان بن حکم به قتل رسید. مروان در حال تیراندازى مى گفت: «از امروز به انتظار خونخواهى عثمان نخواهم نشست.» کسانى که روحیه و داستانهاى مروان را مى شناسند، مى دانند که مروان در قتل طلحه یکى از فصول سیاستهاى عمومى بنى امیه را اجرا کرده است، که براساس آن، هر که طمع خلافت دارد، باید نابود شود تا زمینه ریاست بنى امیه آماده شود! مروان به دست على (علیه السلام) گرفتار شد، ولى از على (علیه السلام) درخواست عفو نمود. امام علیه السلام هم او را بخشید!

ص: 256

آمار کشتگان این صحنه جانخراش، هفده هزار تن از جنگجویان جمل و هزار و هفتاد نفر از یاران على (علیه السلام) بود. آنان گناهى نداشتند و به خاطر قدرت طلبى چندتن از محرکین علیه امام قربانى شدند.

برخى از یاران على (علیه السلام) مى خواستند عایشه را بکشند، اما على (علیه السلام) با سرعت عایشه را نجات داد و در میان سربازان خود اعلام کرد :

«مجروحین را نکشید، فراریها را تعقیب نکنید و به آنان نیزه نزنید. هر که سلاح خود را زمین گذاشت و کسى که در منزل خود را بست در امان است!»آیا در تاریخ جنگها، در هر زمان و مکانى، موضع کسى را والاتر و شریفتر از موضع على بن ابیطالب (علیه السلام) دیده اید؟!

هنگامى که جنگ به پایان رسید، على (علیه السلام) ایستاد و به کشتگانى که روى زمین افتاده بودند، نگریست. همان صحنه دلخراشى که کوشید از به وجود آمدن آن جلوگیرى کند و موفق نشد، دل او را به درد آورد و اشکش را جارى ساخت! صورت خود را درهم کشید و فرمود : «اللهم اغفرلنا و لهم! انما هم اخواننا بغوا علینا!» (خدایا! ما و اینها را بیامرز. اینها برادران ما بودند که علیه ما قیام کردند.)

على (علیه السلام) پس از این، برکشتگان هر دوجبهه با خلوص نیت نماز خواند!

على (علیه السلام) عایشه را با احترام تمام، همان طور که آمده بود، به مدینه بازگرداند.

ص: 257

معاویه و عمرو بن عاص

ص: 258

معاویه و عمرو بن عاص

* قریش را رها کن، زیرا آنها همان گونه که براى جنگ با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) متّحد گردیدند، براى نبرد با من هم پیمان شده اند!

على(علیه السلام)

* اگر آن مطلبى که درباره تو شنیده ام درست باشد، بى شک شتر اهلت و بند کفشت از تو بهتر است.

على(علیه السلام)

* من نامه آن دو تن را که در گناه با یکدیگر شریک اند را خواندم!

على(علیه السلام)

* طبیعت همه مردم چنان نیست که حق را تحمّل کنند و گفتار و کردارشان بر اساس حق باشد!

توطئه علیه على بن ابیطالب(علیه السلام) با شکست دشمنان او در جنگ جمل پایان نیافت، زیرا علل و عوامل آن که در روان گروهى از مردم شام و حجاز ریشه داشت، برطرف نشده بود. بدین ترتیب که در حجاز، عایشه یارانى داشت و طلحه و زبیر هم حزبى داشتند. بیشتر رهبران این گروه، کسانى بودند که در عصر عثمان مقاماتى داشتند و براى خود اسباب خوشگذرانى و ثروت اندوخته بودند؛ اما در زمان على(علیه السلام) امیدى به بازگشت آن روزها نداشتند و آرزوهاى خود را بر بادرفته مى دیدند.

اما کسانى از مردم حجاز که با على(علیه السلام) همراهى مى کردند عبارت بودند از فقرا، مستمندان و اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، پرهیزکاران و خردمندان. آنان سیره على(علیه السلام) را همان سیره پسر عمویش پیامبر مى دانستند که هیچ فرقى میان آن دو، جز اختلاف زمان و موقعیّت وجود نداشت.

مشابهت سیره على(علیه السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را این نکته تأکید مى کند که دشمنان على(علیه السلام) نیز همان طایفه قریش بودند.

ص: 259

على(علیه السلام) مى گوید: «قریش را در ضلالت و گمراهى و پیروى از هواهاى نفسانى و طغیان در کبر رها کن، زیرا همان گونه که اینها براى جنگ با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) متّحد گشتند، براى جنگ با من هم متفق شدند!»

اما در شام، معاویه علیه او حیله گرى و شیطنت مى نمود و با سیاستى که داشت مى کوشید که مردم را علیه على(علیه السلام) تحریک کند و در مواردى که بخشش و وعده مفید بود، از اموال بیت المال بهره بردارى مى کرد. معاویه سربازانى داشت که فرماندهى آنها را خود شخصآ به عهده داشت و بهترین تعریفى که مى توان درباره آنها کرد این است که آنها مزدور و نادان بودند. معاویه، هم جیره آنها را مى داد و هم مى کوشید که همچنان در نادانى خود باقى بمانند.

ماجرایى که نقل خواهد شد، با همه سادگى و اختصار، واقعیّت سربازان معاویه و اعتراف وى را به حقانیّت دشمن خود آشکار مى سازد. معاویه مى دانست که در مبارزه با على(علیه السلام) مى تواند پیروز شود، زیرا او با على(علیه السلام) به وسیله مردمى مى جنگید که نمى توانستند بین ظلم و عدل و بین معاویه و على(علیه السلام) تفاوتى قائل شوند :

مردى از اهالى کوفه پس از جنگ صفّین سوار بر شتر خود وارد دمشق شد. یکى از مردم دمشق دامن مرد کوفىرا گرفت و گفت : شترى که بر روى آن سوارى، «ناقه» (شتر ماده) من است که در صفّین از من به زور گرفته اند. براى داورى نزد معاویه رفتند. مرد شامى، پنجاه نفر از مردم شام را شاهد گرفت که آن شتر، ناقه اوست. معاویه هم به زیان مرد کوفى رأى داد و فرمان داد که شتر را به مرد شامى بدهد. مرد کوفى به معاویه گفت: خدا به تو لطف کند! این شتر، «جمل» (نر) است و «ناقه» (ماده) نیست! معاویه گفت: حکمى که صادر شده، تغییر نمى یابد. سپس، بعد از آن که مرد شامى رفت، بار دیگر مرد کوفى را احضار کرد و از بهاى شتر پرسید و دو برابر پول شتر به او داد و به او نیکى هم کرد و گفت: به على(علیه السلام) برسان، من با صدهزار نفر با تو روبه رو مى شوم که در میان آنها کسى بین شتر مادّه و نر تفاوتى نمى شناسد!

جاحظ مطلبى نقل مى کند که گفته معاویه را درباره مردم شام تأکید مى کند و بعضى از علل پیروى شامیان از معاویه را روشن مى سازد. او مى گوید: «علّت فرمانبردارى و اطاعت مردم شام این است که آنان کودن، دنباله رو، داراى جمود،

ص: 260

نافهم و بى اراده هستند. یک دنده اند، نمى اندیشند و از اخبار پشت پرده خبرى نمى گیرند!»

گفتیم که توطئه بر ضدّ على(علیه السلام)، با پایان یافتن جنگ جمل به پایان نرسید. بلکه این درگیرى یکى از حلقه هاى توطئه هاى بزرگ علیه على(علیه السلام) و حکومت او بود. زیرا هنوز على(علیه السلام) بر لشکر عایشه و طلحه و زبیر پیروز نشده بود که ساز و برگ جنگى خود را براى تنبیه معاویه آماده ساخت. هدف على(علیه السلام) در آن زمان این بود که مى خواست تا آنجا که مى تواند مردم را به سوى مسیر پاک انسانیّت بکشاند و ستمگرى متنفذّان را از مردم دور کند. حکومت اسلامى را بر پایه رعایت حقوق عامّه مردم منظّم و استوار سازد و به همین جهت، راه على(علیه السلام) غیر از آن راهى است که حکومتها و یا دولتها در پیش مى گیرند. دولتهایى که با زورمداران، مدارا مى کنند تا از وجودشان بهره برند، از جرم جنایتکاران چشم مى پوشند تا از آنها یارى بگیرند و از موقعیّت صاحب نفوذان در حکومت خود بهره بردارى مى نمایند.

در بخشهاى سابق، این مطلب را روشن ساختیم که على(علیه السلام) در مقابل خدمتى که به مردم مى کرد چیزى از آنها نمى خواست، جز این که مردم در راه حق از وى پیروى کنند و بسیارى از اوقات این سخن را تکرار مى کرد: «اگر کسى ظرفیتى داشته باشد، بدون پول سهم مى گیرد.»

مقصود حضرت این بود که اگر روح مردم توانا و پذیرا باشد و خردهایشان درک کند، دانش حکمت و دادگرى را بدون چشمداشتى در اختیار همگان قرار مى دهد.

اما معاویه از این گروه نبود؛ عدالت و حقوق ملّت هم در دست او به سلامت نبود. به همین جهت، على(علیه السلام) او را بر حکومت شام ابقا نکرد. در صورتى که اگر على(علیه السلام) مى خواست در غیر راه حق با معاویه معامله اى بکند و بجز آنچه صفاى وجدان او الهام مى کرد عمل کند، مى توانست با معاویه سازش نماید.

اگر معاویه با على(علیه السلام) بیعت ننمود و دستور آن حضرت را اجرا نکرد، به خاطر این بود که تا آنجایى که مى تواند، ارکان قدرت و نفوذ را تحت تصرّف خود در آورد و به خود اختصاص دهد. توطئه مردم حجاز هم فرصتى به معاویه داد که موضع خود را محکم کند.

ص: 261

پس از این که اتّحاد مثلث قریش در جنگ جمل شکست خورد، على(علیه السلام) شخصى را نزد معاویه فرستاد و از او خواست که دست از نافرمانى بردارد و با مردمى که على(علیه السلام) را به خلافت انتخاب کرده اند همراهى کند و این را بارها به معاویه تذکّر داد. این نامه حاوى هشدارهاى آن حضرت به معاویه است :«سلام بر تو! امّا بعد، تو که در شام هستى، باید بیعت مرا در مدینه بپذیرى. زیرا کسانى که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند، با من هم بیعت نمودند. تو هم باید با شرایط آنها همراه گردى و نمى توان گفت آن کس که حاضر است، باید بیعت نماید و آن کس که غایب است، مخالفت کند. شورى (در امر خلافت) حقّ ویژه مهاجرین و انصار است، و چون ایشان اجتماع کرده، مردى را خلیفه و پیشوا نامیدند، رضا و خشنودى خدا در این کار است. و اگر کسى از فرمان ایشان سرپیچید، او را به اطاعت وادار نمایند. و اگر فرمان آنها را نپذیرفت با او مى جنگند، زیرا غیر راه مؤمنان را پیروى نموده و خداوند او را، به آنچه به آن رو آورده است واگذارد وگرنه او را به جهنم که جایگاه بدى است، مى فرستد. طلحه و زبیر با من بیعت کردند، سپس بیعت خود را شکستند. نقض بیعت آنان همچون بازگشت و ارتداد از اسلام بود. پس از این که آنها را نصیحت کردم و نپذیرفتند، با آنان نبرد کردم، تا این که بر خلاف میل آنان، امر خدا صادر و ظاهر شد و حقّ پیروز گردید. تو هم همچون مسلمانان دیگر باش، زیرا بهترین کار در نظر من این است که تو سلامتى را بپذیرى. تو درباره کشندگان عثمان زیاده روى کرده اى. اگر دست از مخالفت و رأى خود برداشتى و در صف مسلمانان قرار گرفتى و با مردم شام با من همراه شدى، تو و مردم را در مقابل قرآن قرار مى دهم، تا طبق فرامین آن عمل کنیم. اما آنچه را که تو مى خواهى (خلافت) مانند گول زدن کودک شیرخوار و منصرف ساختن او از پستان مادر است. به جان خودم سوگند، اگر با خرد خود بیندیشى و هوا و هوس را رها کنى، مرا دورترین کس از خون عثمان مى یابى. از یاد مبر که تو از کسانى هستى که در فتح مکّه از اسارت آزاد گردیدى؛ کسانى که نمى توانند به خلافت برسند و در شورى شرکت کنند. من جریر بن عبدالله را که از اهل ایمان و هجرت است نزد تو و افرادى که تو را قبول دارند مى فرستم. با او بیعت کن که هیچ قدرت و نیرویى جز خدا نیست.»

ص: 262

معاویه در پاسخ نامه حضرت نوشت :

«سلام علیک، اما بعد، به جان خودم سوگند، اگر کسانى که نقل کرده اى با تو بیعت کرده بودند و دامن تو از خون عثمان پاک بود، تازه همچون ابوبکر و عمر و عثمان بودى. ولى تو مردم را براى ریختن خون عثمان فریب دادى و به انصار ستم نمودى. نادانها از تو پیروى کردند و ضعیفان نیرومند شدند. مردم شام فقط با تو جنگ مى کنند، تا این که قاتلین عثمان را به آنها بسپارى. اگر چنین کارى کردى، شوراى مسلمانان (براى انتخاب خلیفه) تشکیل مى شود. مردم حجاز، هنگامى بر مردم حکومت مى کردند که همراه حقّ بودند؛ اما وقتى که این حق را «با کشتن عثمان» از دست دادند، حقّ انتخاب حکومت با اهل شام خواهد بود. به جان خودم سوگند، آن دلیلى را که براى طلحه و زبیر آوردى، نمى توانى براى مردم شام بیاورى. اگر آنها با تو بیعت کردند، من با تو بیعت نمى کنم. اما فضل و برتریت در اسلام و نزدیکى ات به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را منکر نمى شوم و...»

از این نامه، انگیزه هاى معاویه آشکار مى شود. معاویه عذرها و بهانه ها را یکى پس از دیگرى بیان مى کرد و مانع ایجاد مى نمود تا با على(علیه السلام) بیعت نکند و هرگاه یکى از این عذرها رفع مى شد، عذر دیگرى براى بیعت نکردن با على(علیه السلام) مى تراشید. معاویه که خوددارى، اعتماد به نفس و بیزارى على(علیه السلام) را از آن نسبتها مى داند، از این راه در جانشینى آن حضرت براى عثمان و همردیفى او با ابوبکر و عمر شک مى کند. سپس از آن حضرت مى خواهد که قاتلین عثمان را تسلیم او کند، زیرا در نامه معاویه، على(علیه السلام) هم در قتل عثمان متّهم است و هم از محرّکین قتل عثمان است!حتى اگر على (علیه السلام) در دادگاه معاویه تبرئه شود، معاویه هرگز تسلیم على(علیه السلام) نخواهد شد و با او بیعت نخواهد کرد؛ زیرا خود معاویه از مسلمانان مى خواهد که از خلافت على(علیه السلام) سر بپیچند و در زمامدارى آن حضرت تجدید نظر نمایند و شوراى جدیدى براى تعیین خلیفه تشکیل دهند! تازه به گمان معاویه، شوراى جدید نباید از مردم عراق یا حجاز باشد، زیرا این حقّ از میان آنها بیرون رفته و به مردم شام منتقل شده است. و فقط مردم شام حاکم مسلمانان هستند. در چنین شرایطى، آیا کسى غیر از معاویة بن ابوسفیان خلیفه خواهد شد؟!

ص: 263

اگرچه موضع على(علیه السلام) سخت و دردآور بود، ولى او را به شک و یا عقب نشینى نیفکند. اعراب به دو دسته تقسیم شده بودند و گرچه فاصله فراوانى بین این دو دسته بود؛ امّا یکى از این دو دسته پیروز و دیگرى مغلوب بود.

دسته اى ستمدیده و مستضعف که در آرزوى آرامش و آسایش بودند که این زندگى جز از راه انصاف و تساوى حقوق میّسر نبود. و یاران راستگوى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که دوست مى داشتند زندگى آنان با عزّت و برادرانه باشد و در حکومتى زندگى کنند که نه محرومى در آن باشد و نه محروم کننده اى.

و دسته اى دیگر هم کسانى بودند که از راه ستم و نفوذ زندگى مى کردند و در زندگى، راه ستم، غارت و توطئه علیه ملّت گرسنه و تشنه را در پیش گرفته بودند.

رهبرى دسته اوّل به عهده على بن ابیطالب(علیه السلام) بود و علاقمندان به حقّ و عدالت، در زیر پرچم او گرد آمده بودند. رهبرى دسته دوم هم به عهده معاویة بن ابى سفیان بود و در اطراف او کسانى بودند که مشى ستمگرانه را در پیش گرفته بودند. پاداش دسته اوّل، آسایش روح و وجدان و پاداش دسته دوم هم در دست معاویة بن ابى سفیان بود!

مردم به دنبال هدف خود روان شدند. دسته اى از طرفداران معاویه که عدالتخواه بودند به جمع على(علیه السلام) پیوستند و سودطلبان و بزرگان قوم به معاویه پیوستند.

داستان آنان که معاویه را بر على(علیه السلام) مقدّم داشتند، حقیقت درونى آنان را روشن مى کند و علّت اساسى جدایى آنان از على(علیه السلام) و کمک به معاویه را مى نمایاند.

على(علیه السلام) شخصى به نام «یزید بن حجبه تیمى» را به استاندارى رى و مناطق دیگر منصوب نمود. این شخص ثروت فراوانى براى خود اندوخت. وقتى این خبر به على(علیه السلام) رسید، فرمان داد که او را زندانى کنند و نگهبانى به نام «سعد» را بر او گماشت. سعد خوابش برد و یزید بر شترش سوار شد و خود را به دمشق رساند تا به معاویه بپیوندد. وى در این باره چنین سرود :

ص: 264

«به سعد نیرنگ زدم و آهسته شتر خود را برداشتم و به سوى شام و کسى که برتر از همه بود، رفتم... در تاریکى از خواب سعد استفاده کردم و حرکت نمودم. سعد غلام غفلت زده نادانى است.»

یزید بن حجبه، شعرى در هجو و بدگویى از على(علیه السلام) گفت و آن را به عراق فرستاد و به آن حضرت خبر داد که دشمن اوست. معاویه نسبت به او بخشش فراوان نمود. یزید، معاویه و مردم شام را مدح و ستایش کرد و گفت که سرزمین شام مقدّس و مردم آن اهل یقین و ایمان هستند. شعرش چنین بود:

«من از تمام مردم روى زمین تنها شام را دوست دارم، با تأسّف براى عثمان گریه مى کنم؛ شام سرزمین مقدّسى است و بخشى از مردم آن اهل یقین و تابع قرآن هستند!»على(علیه السلام) مرد دیگرى به نام «قعقاع بن شور» را فرماندار ««کسکر» نمود. این فرماندار، اموال مردم را غارت نمود و براى خود انباشته کرد. یک مورد از حیف و میلهاى او مهریه صدهزار درهمى ازدواج با زنى بود. قعقاع وقتى با خبر شد که على(علیه السلام) از جریان آگاه شده است از بازخواست و کیفر على(علیه السلام) وحشت کرد. به همین جهت، اموال دزدى را برداشت و به سوى معاویه فرار کرد!

على(علیه السلام) به «نجاشى بن کعب» که از یاران او بود، به خاطر جرمى که مرتکب شده بود کیفر داد. به همین جهت، نجاشى که انتظار نداشت همچون دیگران کیفر گناه خود را ببیند و چون مى ترسید که اگر دوباره خطایى کرد تحت تعقیب و کیفر قرار مى گیرد، به سوى معاویه رفت. از اشعارى که در آن به بدگویى و هجو على(علیه السلام) پرداخته، این شعر است:

«آگاه باشید. چه کسى است که از سوى من به على(علیه السلام) خبر دهد که جایگاه امنى به دست آورده ام و دیگر نمى ترسم.»

طایفه «یمانیه» از نجاشى -- که از آنها بود -- خشمگین شدند و او به خاطر این رفتارش با على، فاصله بسیارى از آنها گرفت.

به شمار افراد فراوانى که دنیا را ویژه خود مى دانستند و بر شمار منحرفین و پیوستگان به معاویه افزوده شد، زیرا طبیعت تمام مردم حق جو و حق طلب نیست.

ص: 265

و باز طبیعت تمام مردم با این مطلب سازگارى نداشت که با فردى مانند على(علیه السلام) که نسبت به شخص خود و بستگانش و تمام مردم، در خصوص احقاق حق سختگیر بود، همراهى کنند و با مختصر مسئله ناخوشایندى از على(علیه السلام) رویگردان نشوند. اگر بخواهم دسته اى دیگر از مردم را نام ببرم، باید سودجویان انحصارطلب و منافقین و مال اندوزان را یادآور شوم. چگونه این والى به معاویه نپیوندد و على(علیه السلام) را ترک نگوید که على(علیه السلام) در نامه اى به او مى نویسد :

« به خدا سوگند، اگر خبر شدم که کم یا زیاد به بیت المال مسلمین خیانت کرده اى، آنقدر کار را بر تو سخت و دشوار مى گیرم که دستت از مال دنیا خالى شود، کمرت خم گردد و به بدبختى بیفتى.»

و باز به آن دیگرى مى نویسد: «شنیده ام محصول مردم را غارت کرده اى! و آنچه توانسته اى به زور گرفته اى و هر چه به دست آورده اى، خورده اى! خود را سریعآ به من معرّفى و حسابت را روشن کن.»

راستى چگونه افراد عادى مى توانند به این مرتبه عالى اخلاق شایسته انسانى برسند، که فرد متنفذ و یا فرماندارشان بپذیرد که به او بگویند: «اگر آنچه درباره تو شنیده ام صحیح باشد، شتر بستگان تو و بند کفشت نزد من، لایق تر از توست.»

آیا قابل تصوّر است که نفع طلبان، صاحب نفوذان، زَراَندوزان، ستمگران و یارانشان و آنان که به ستمگرى خو گرفته اند، حاضر شوند که خلافت درکف کسى قرارگیرد که ثروت را براى تمامى مردم مى خواهد، نفوذ را براى حمایت مستمندان و در راه اجتماع به کار مى گیرد و با ستمگران و یاورانشان مى جنگد و مردم را علیه آنان برمى آشوبد و به آنان که به ستم -- گرچه کم -- راضى مى گردند، لعنت مى فرستد؟!

چگونه ممکن است که غاصبان، از زمامدارى کسى خشنود شوند که مى گوید: «به خدا سوگند، اگر شب را بر روى خار «سعدان» بگذرانم و خواب به چشمم نیاید و در میان بند و زنجیرها بسته شوم، براى من بهتر از ایناست که به یکى از بندگان خدا ستم کنم و یا اندکى از مال دنیا را غصب نمایم!» چگونه از مردى بازنگردند که در مقابل خونریزى ستمگران و ستم آنان و غاصبان به ناحق، خود را مسئول مى داند و اعلام مى کند که اگر انجام این مسئولیّتى که احساس

ص: 266

مى کند به خاطر انجام آن زنده است نبود، وضع مردم را به خودشان وامى گذاشت، تا یکدیگر را ببلعند. على(علیه السلام) مى گوید: «اگر خدا با علما پیمان نبسته بود که در مقابل پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان ساکت و آرام ننشینند، من مهار خلافت را رها مى نمودم و درخت خلافت را با همان ظرف نخستین آبیارى مى کردم (آن وقت) مى دیدید که این دنیاى شما (با همه زینتهایش) در نظر من بى ارزشتر از آب بینى بزى است.»

آنهایى که دست از على(علیه السلام) برمى دارند و به شام مى روند، چگونه راضى مى شوند که زمام کار خود را به کسى دهند که درباره آنها مى گوید: «کسى که از محلّ بازگشت با خبر باشد هرگز خیانت نمى کند و ما در زمانى هستیم که بیشتر مردم، خیانت و حیله گرى را کیاست و عقل مى شمارند و نادانان، آنها را اهل تدبیر مى خوانند.»

بدین گونه، روشن است آنان که دست از على(علیه السلام) برداشته و منحرف شدند، افرادى منافق و سودطلب بودند و دوست داشتند که معاویه دستشان را در رسیدن به منافع غیرمشروع بیت المال و دسترنج مردم بازگذارد.

گروهى دیگر هم افرادى بودند که مصالح آینده خود را در نظر نمى گرفتند و به خاطر نادانیشان، آینده خود را نمى سنجیدند. قبلا گفتیم که مردم آن زمان، به گروههایى تقسیم شده بودند و هر گروهى پیرامون فرد متنفّذ و یا شخصیّتى فعالیّت مى کرد و هیچ گاه از رهبر خود نمى پرسیدند که براى چه چیزى خشمگین شده و یا از چه چیزى خرسند گردیده است.

على(علیه السلام) با درد و رنج درباره این گروه، نه مردم سخن مى گوید. این خشم همچون خشم پدر دانا و علاقمند به فرزندان نادانى است که از مصلحت خود دوره شده اند و دست به کارهایى زده اند که آگاهانه یا ناآگاهانه، آنها را به نابودى مى کشاند.

على(علیه السلام) درباره فرزندان زمان خود چنین مى گوید: «الى اللّه اشکو من معشر یعیشون جهّالا!»، «به خدا شکایت مى برم، از مردمى که جاهلانه زندگى مى کنند!» و باز آنها را مخاطب ساخته، مى گوید : «دیده دشمن براى حمله به شما خواب ندارد ولى شما در بى خبرى و بى اعتنایى و فراموشکارى به سر مى برید!» هنگامى که از مردم مى خواهد که علیه ستمگران قیام کنند، درباره آنها

ص: 267

چنین مى گوید : «دسته اى از مردم با بى میلى مى آمدند و دسته اى به دروغ بهانه مى آوردند و گروهى نشسته، بى اعتنا بودند!» و باز درباره آنها مى گوید : «براى اذیّت کردن سؤال مى کنند، با سختى و دشوارى پاسخ مى دهند، خشم و خشنودى، بهترین افرادشان را که فکر شایسته اى دارند از نظر درست باز مى دارد. افرادى از آنان که از نظر ایمان و شجاعت نیرومند هستند، با اندک سودى متمایل مى شوند و تنها پیشامد سوئى آنها را منحرف مى سازد.»

على(علیه السلام) در جمله اخیر خود، بهترین تعریف را براى افراد مطیع زمان خود آورده است: اگر صاحب نظرند، هواى نفس بر اندیشه شان غلبه دارد، خواه هواى نفسشان فرمان به خرسندى بدهد و یا خشم. آنگاه که خرسند گردید، بنا به میل خود حکم مى کند و نظرى به حق ندارد و آنگاه که خشمگین مى گردد، علیه کسى که او را خشمگین کرده قیام مى کند، گرچه کارش صحیح نباشد.

آنان که پایدارتر و استوارترند، یک نگاه دلشان را مى برد و اندیشه شان را تغییر مى دهد و یک سخن از شخصمتنفّذ یا رشوه دهنده و یا شخص موجّهى ایشان را به همراهى باطل و همکارى با ستمگر مى کشاند!

***

پس از پیروزى على(علیه السلام) در جنگ جمل، مرکز توطئه علیه آن حضرت به شام انتقال یافت و معاویه، رهبر بنى امیّه، با کمال سرعت به جذب متنفّذین کوفه پرداخت تا ریشه مخالفین خود را از میان ببرد. به همین جهت، به مجرد رسیدن نخستین نامه اى که از على(علیه السلام) به دستش رسید افرادى را که امید داشت به او کمک کنند، به شام فراخواند و تأکید کرد که سریعآ به شام بیایند.

مهمترین فرد در میان مدعوّین معاویه، عمرو بن عاص بود؛ که معاویه پس از دریافت نامه على(علیه السلام)، بدون درنگ او را دعوت کرد : «امّا بعد، حتمآ اخبار على(علیه السلام)، طلحه و زبیر و عایشه را شنیده اى. از بازماندگان جنگ بصره، مروان پیش من آمده است. جریر بن عبدالله هم براى بیعت گرفتن از من از سوى على(علیه السلام) آمده است؛ من در خانه نشسته و منتظر هستم که به لطف خدا به سوى من سفر کنى!»

هنگامى که نامه به دست عمرو بن عاص رسید، دو فرزند خود، عبداللّه و محمّد را فراخواند و با آنها مشورت کرد. عبدالله گفت : رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام

ص: 268

رحلت از تو خرسند بود. ابوبکر و عمر هم که از دنیا مى رفتند، از تو خرسند بودند. اکنون اگر براى مقدارى ناچیز مال دنیا، دین خود را از دست بدهى، فردا در آتش دوزخ گرفتار خواهى بود!

عمرو بن عاص رو به محمد فرزند دیگرى کرد و گفت: نظر تو چیست؟ محمد گفت: سریعتر به شام سفر کن و قبل از این که جایگاههاى ریاست از کف برود، مقامى را به چنگ بیاور.

فردا صبح، عمرو بن عاص غلام خود «وردان» را احضار کرد و به وى گفت: آماده حرکت باش. و چون در رفتن مردّد بود، بار دیگر گفت: بارها را فرود آور! غلام بارها را به زمین گذاشت و این تردید در تصمیم گیرى سه بار تکرار شد. وردان به ارباب خود گفت: هذیان مى گویى اى ابوعبداللّه! اگر بخواهى مى گویم که در دل چه دارى؟ عمرو بن عاص گفت: بگو. وردان گفت: دنیا و آخرت هر دو به تو عرضه شده است. مى گویى به همراه على(علیه السلام)، آخرت بدون دنیا است و به همراه معاویه دنیا بدون آخرت است. نظر من این است که در این دعوت، گوشه خانه ات بنشینى. اگر دینداران پیروز شدند، دینت را حفظ کرده اى و با آنها هستى و اگر دنیاطلبان پیروز شدند، نیازمند تو هستند و به سراغ تو خواهند آمد.

گرچه وردان و عبدالله نظر خود را به عمرو بن عاص گفتند و او را از سفر بازداشتند، ولى وعده هاى معاویه آنچنان عمرو بن عاص را فریفته بود که پند و اندرز غلام و فرزندش در او اثرى نگذاشت و سرانجام براى مبارزه علیه على(علیه السلام) وارد شام شد.

چون عمرو بن عاص در توطئه علیه على بن ابیطالب(علیه السلام) در کنار معاویه بود، جا دارد مطالبى درباره وى نقل شود، تا عللى که او را ناگزیر کرد که با معاویه همپیمان و همراه شود، روشن گردد و نیز این پیمان از نظر معیارهاى انسانى مورد ارزیابى قرار گیرد.

خصلت سودجویانه، اوّلین چیزى است که قبل از اسلام از سیاست عمرو بن عاص روشن مى شود و نقض این حقیقت را درباره او نمى توان نادیده گرفت. عمرو بن عاص خود از آن روزها سخن مى گوید: «هنگامى که با احزاب از خندق باز مى گشتیم، برخى از قریش را که هم رأى و هم نظر من بودند و سخن

ص: 269

مرا مى پذیرفتند، گردآوردم و گفتم: به خدا سوگند، مى دانید که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان ترقى مى کند که جاى انکار آن نیست. من فکرى دارم، در میان مى گذارم تا نظر شما را بدانم. مردم گفتند: نظر تو چیست؟ من گفتم: فکر مى کنم که پیش نجاشى برویم و آنجا بمانیم. اگر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر قوم ما

پیروز شد، ما سالم مانده ایم و اگر قوم ما پیروز گردیدند، ما را مى شناسند و زیانى از آنها نمى بینیم. هنگامى که این پیشنهاد را مطرح کردم، گفتند: این فکر خوبى است! من گفتم پس هدیه خوبى براى او آماده کنید...»

فرصت طلبى و بهره بردارى از موقعیتها و فرصتها در جان عمرو بن عاص ریشه دوانیده بود. موضع او در این باره، موضع بزرگان صاحب نفوذى بود که ابوبکر، عمر و على(علیه السلام) با آنها پیکار کردند. قبلا گفتیم که عمر، اموالى را که عمرو بن عاص از مصر جمع کرده بود مصادره کرد. گرچه او براى درست بودن کارش دلیلى آورد، اما عمر قانع نشد و به او نوشت: «شما گروه استانداران بر سر اموال نشسته اید و بهانه مى آورید. شما جویاى آتش هستید و در ننگ خود شتاب مى کنید. من محمد بن مسلمه را نزد تو فرستادم، نیمى از مالت را در اختیار او قرار ده!» هنگامى که محمد پیش عمرو بن عاص آمد، براى او غذایى تهیه نمود و از او خواست که غذا را بخورد؛ اما محمد غذا نخورد و گفت: «این غذایى که تهیه کرده اى، هدیه شرّى است. اگر غذاى مهمان مى آوردى، مى خوردم. این غذایت را از پیش من بردار و اموالت را براى من حاضر کن.» عمرو بن عاص اموالش را حاضر کرد. محمد هم نیم آن را برداشت. هنگامى که عمرو بن عاص دید مقدار زیادى از اموال او را مصادره کرده اند، گفت: «خدا لعنت کند عصرى را که من در آن استاندار عمر شده ام! به خدا سوگند از یاد نمى برم که عمر و پدرش در حالى هیزم حمل مى کردند که عبایشان از زانو پایین تر نمى آمد. در حالى که پدر من -- عاص بن وائل -- در همان موقع لباسهاى ابریشمى به تن مى کرد.»

از این جریان روشن مى شود که عمرو بن عاص، عشق فراوانى به استفاده مادّى از راه نفوذ و قدرت داشت. عمرو بن عاص سرزنشى براى عمر و پدر او جز این مطلب نیافت که فقیر بوده اند و لباسى که خود را با آن کاملا بپوشانند،

ص: 270

نداشته اند و با دست خود کار مى کردند، هیزم به دوش مى کشیدند و زندگیشان را از این راه اداره مى کردند.

عمرو بن عاص براى پدر خود نیز بهتر از این امتیاز نیافته بود که لباسهاى ابریشمى مى پوشید. در صورتى که اگر عمرو بن عاص انصاف مى داد و از اندیشه جاهلى خود دست برمى داشت، مى دید که آنچه به وسیله آن عمر بن خطّاب را سرزنش کرده، دلیل بر عظمت اوست و آنچه گمان مى کند امتیاز عاص بن وائل است از ارزشهاى پوسیده است.

خواننده محترم گمان نکند که عمرو بن عاص، فقط با عمر بن خطّاب چنین سخن گفته است، بلکه این روحیه در نهاد او و براى همیشه وجود داشت. مردم در نظر او به دو گروه اشراف و غیر اشراف تقسیم مى شدند و این شرافت، فقط موروثى بود و چنین فردى امتیازاتى داشت که غیر اشرافى نداشت و مردم مى بایست پیروى از این دسته را پیش گیرند.

مورّخین در این مطلب اتّفاق نظر دارند که «رأى و نظر عمرو بن عاص در اداره حکومت مصر، این بود که آنچه سرزمین مصر را آباد و اصلاح مى کند و مردم را از مهاجرت بازمى دارد، این است که سخن افراد پایین اجتماعدرباره رهبران آنها پذیرفته نشود.»(1)

بدین گونه، روح عمرو بن عاص با هواهاى نفسانى کهن، که به اشراف زادگان حقّ مى داد منافع را به خود اختصاص دهند و بر مردم حکومت کنند و با آرزوى سودطلبى و بهره ورى از فرصتها و مناسبتهاى مختلف آمیخته بود. اندیشه او گاهى بین رضایت به سلامتى وجدان و یا کنار گذاشتن وجدان در راه سودطلبى نوسان داشت. اما اضطراب و تردید او دیرى نمى پایید و حالت سودطلبى و نفع را مقدّم مى داشت. نمونه اضطراب و نگرانى روحى او را به هنگام حرکت به طرف شام و اجابت دعوت معاویه دیدیم که سرانجام نیز رفتن به شام را بر ماندن ترجیح داد.

مورّخان قصیده اى را به عمرو بن عاص نسبت مى دهند که آن را در مسیر سفرش به شام، سروده است. وى در این اشعار نظر خود را علنآ درباره على(علیه السلام) و معاویه بیان مى کند. على(علیه السلام) از نظر عمرو بن عاص شخصیّتى بزرگ و معاویه

ص: 271


1- . الاسلام و الحضارة العربیة، ج 2، ص 125.

هم در نظرش چیز دیگرى است. با این حساب، عمرو بن عاص دو روح دارد: یک روح، او را از رفتن نزد معاویه بازمى دارد و روح دیگر او را به سوى معاویه مى راند. او سرانجام اشعارش را چنین به پایان مى رساند: «من با طمع خود و با آگاهى، دنیا را پذیرفتم و آنچه را که اختیار مى کنم بر آن دلیل و برهانى نیست.»

«من اوضاع دنیا را کاملا مى شناسم و نسبت به آن آگاهم؛ اما باز در من هواهاى رنگارنگى است. ولى روح من زندگى با شرافت را دوست مى دارد و هیچ انسانى به زندگى با خوارى خرسند نیست.»

عمرو بن عاص زندگى شرافتمندانه را امروز، تنها در منافع مادى و وعده هاى بنى امیه مى بیند. چنان که در زمان عمر بن خطاب هم زندگى شرافتمندانه را در لباسهاى ابریشمى پدر خود، عاص بن وائل مى دانست و ذلت در زندگى را امروز، در یارى على(علیه السلام) مى پندارد که حاضر نیست منصبها را بفروشد و باز در زمان عمر بن خطاب هم، زندگى فلاکت بار را در عباى کهنه اى که عمر و پدرش پوشیده بودند، مى دانست.

هنگامى که عمرو بن عاص به خانه معاویه رسید، به او گفت: «اى اباعبداللّه، من تو را براى نبرد با این مرد (على(علیه السلام)) دعوت مى کنم که نافرمانى خدا را نموده، اتحاد مسلمانان را برهم زده، آشوب به پا نموده و جمعیّتها را پراکنده ساخته است و...» عمرو بن عاص گفت : اگر من در جنگ با او از تو پیروى کردم، با این که تو خطر آن را مى دانى، در مقابل، چه مى دهى؟ معاویه گفت: هرچه بگویى! عمرو بن عاص گفت: حکومت مصر را به من بده!

معاویه و عمرو بن عاص که هر دو فریبکار و دغل بودند، هریک مى خواستند دیگرى را بفریبند و در این توطئه سود بیشترى ببرند. سرانجام حیله گریهاى آنان به اینجا رسید که عمرو بن عاص با معاویه به خلافت بیعت کند، به این شرط که معاویه، مصر و ملت آن را به عمرو بسپارد و دخالتى در امور مصر و مردم آن سرزمین نکند. آن دو این معامله را علیه على(علیه السلام) انجام دادند که سرانجام این ملاقات را على(علیه السلام) با این کلمات خلاصه کرده است: «او (با معاویه) بیعت نکرد مگر این که بر او شرط کرد که در برابر آن بهایى دریافت دارد. در این معامله شوم دست فروشنده هیچ گاه به پیروزى نمى رسد و سرمایه خریدار به رسوایى

ص: 272

خواهد کشید (اکنون که آنها روىحکومت مسلمانان این چنین بى رحمانه معامله مى کنند). شما آماده پیکار شوید و ساز و برگ آن را فراهم سازید.»

و باز على(علیه السلام) در این باره مى فرماید: «به من خبر داده اند که عمرو بن عاص تنها به این شرط با معاویه بیعت کرد که تاوانى بگیرد، که از قدرت معاویه افزونتر باشد -- منظورش حکومت مصر بود -- فروشنده دین خود را به دنیا معامله کرد و فروخت و مشترى هم ملتزم شد که مرد ستمگر و فاسقى را در مقابل اموالى که مى گیرد یارى نماید!»

عمرو بن عاص به این مقدار تلاش به نفع خود اکتفا نکرد، بلکه براى جنگ و تبلیغات علیه على و آماده ساختن مردم، معاویه را راهنمایى مى کرد. از مطالبى که عمرو بن عاص به معاویه گفت این بود که :«افراد مورد اعتماد خود را بفرست، تا در میان مردم شایع کنند که على(علیه السلام) عثمان را کشته است!» در صورتى که او مى دانست، دست على(علیه السلام) از خون عثمان پاک است و خوب مى دانست که خودش نقش مؤثرى در قتل عثمان داشته است؛ چنان که در بحث «محرّکین قتل عثمان» روشن شد. هنگامى که معاویه از عمرو خواست که براى آمادگى نبرد، به تنظیم صفوف لشکر بپردازد، عمرو پیش از اطمینان از نفع و بهره اش، کارى نکرد. او به معاویه گفت: «به شرط آن که اگر على(علیه السلام) کشته شد و حکومت اسلامى در اختیار تو قرار گرفت، حکومت من برقرار بماند!»

از مطالب دیگرى که دلیل سودجویى عمرو بن عاص است این که هنگامى که در داستان مشهور «حکمیّت»، ابوموسى و عمرو بن عاص و گروهى از دو طرف درباره حاکم مسلمانان سخن مى گفتند و بحث مى کردند که چه کسى شایسته خلافت است، ابوموسى مایل بود که خلافت به عبدالله بن عمر بن خطّاب برسد و این سخن را چند مرتبه تکرار کرد و گفت که او براى خلافت سزاوارتر است: «به خدا سوگند، اگر مى توانستم، نام عمر بن خطّاب را زنده مى کردم.» در چنین موقعى عمرو بن عاص گفت: «اگر به خاطر دین فرزند عمر بن خطّاب مى خواهى با او بیعت کنى و او را به خلافت برسانى، چرا فرزند من، عبدالله را فراموش کرده اى، در صورتى که شایستگى و صلاحیّت او را مى دانى!»

ص: 273

آرى، با این که عمرو بن عاص فرمانده لشکر معاویه بود و قول حکومت مصر را از او گرفته بود، و در اجتماع حکمیّت هم نماینده معاویه بود و حیله گر داستان حکمیّت بود، با این همه، علیه معاویه به طرح نقشه مى پرداخت!

البته هم معاویه و هم عمروعاص از خیانت نسبت به على آگاهى داشتند و اعتقاد کامل داشتند که على(علیه السلام) بهتر و شایسته تر از معاویه است، اما هر دو مى کوشیدند که از این نبرد بهره بیشترى ببرند. اگرچه عمرو بن عاص و معاویه ظاهرآ هم پیمان بودند، ولى قلبآ با یکدیگر دشمنى مى کردند، زیرا کسانى که براى تجاوز و ستم با هم همکارى مى کنند، طبعآ با یکدیگر دشمنى مى ورزند.

معاویه و عمرو بن عاص در کلماتى که گاه و بیگاه مى گفتند، این حقیقت را مى نمایانند: پس از جنگ صفّین، معاویه به اطرافیان خود گفت: «عجیب ترین چیزها چیست؟» هریک پاسخى دادند. موقعى که نوبت به عمر بن عاص رسید، گفت: «عجیب ترین چیزها، پیروزى باطل بر حق است!» و مقصود عمروبن عاص، معاویه و على(علیه السلام) بود. معاویه هم فورآ گفت: «بلکه عجیب تر این است که وقتى کسى از خدا نهراسد، چیزى به او بدهندکه لایق و سزاوار آن نباشد.» و منظور معاویه، عمرو بن عاص و زمامدارى او در مصر بود!

عمرو بن عاص صریحآ نظر خود را درباره معاویه و على(علیه السلام) بیان مى داشت و این اظهار نظر او، میزان حیله گرى و ضعف عقیده وى را ثابت مى کند و نیز نشان مى دهد که ارزشهاى انسانى در نظر یاوران معاویه بى ارزش است و حدود خیانت آنان را نسبت به اعتقاد درونیشان آشکار مى کند. پس از این که على(علیه السلام) به شهادت رسید، معاویه در واگذارى استاندارى مصر به عمرو تعلّل کرد. عمرو بن عاص از معاویه خواست که به قول خود عمل کند، اما معاویه باز امروز و فردا کرد. عمرو قصیده اى طولانى ساخت و براى معاویه فرستاد. در آن سروده مى گوید: «معاویه! فضل مرا از یاد مبر، از راه حق منحرف نشو. اى پسر هند، ما از نادانى، تو را علیه سرور بزرگ و برتر یارى کردیم. بین شما هیچ گونه نسبتى نبود، چه نسبتى میان شمشیر و داس وجود دارد؟ و زمین کجا و آسمان کجا، على(علیه السلام) کجا و معاویه کجا؟!»

معاویه پس از این قصیده، مصر را به عمرو بن عاص بخشید!

ص: 274

از جمله دلایل روشنى که نشان مى دهد معاویه و عمرو بن عاص فقط به خاطر منافع با یکدیگر ارتباط داشتند و قلبآ با هم دشمن بودند، این است که عمرو، معاویه را با شعرى که معروف است، هجو نمود. هنگامى که معاویه، عمرو بن عاص را فرستاد که توطئه حکمیّت را به انجام برساند و از سادگى و بلاهت ابوموسى اشعرى استفاده کند، در همان موقع معاویه به عبدالرّحمن بن امّالحکم فرمان داد که جواب شعر عمرو بن عاص را بدهد و از او بدگویى کند.

عبدالرّحمن هم به عمرو بن عاص بد گفت، او را تهدید کرد، لعنت و سرزنشش کرد که در جنگ صفّین از دست على(علیه السلام) فرار کرده است :

«آن ناپاکى را که در پیش گرفته اى رها کن، زیرا ناپاک، ملعون است. مگر از دست على(علیه السلام) در جنگ صفین فرار نکردى و در جانبازى بخل ننمودى؟ از این که مرگ گریبانت را بگیرد، ترسیدى، در صورتى که هر موجودى مى میرد.»

این شاعر، درباره هم پیمانى این دو تن که براى «خونخواهى» عثمان و انتقام از «على(علیه السلام)» قیام کرده اند چه ناسزا و تهدید و لعنى دارد؟!

پیش از به وجود آمدن این آشوبها، حقیقت معاویه و عمرو بن عاص در طمعکارى و میل به سودجویى براى همه آشکار بود. یکى از نمونه هاى آن، پیشگویى عمر بن خطاب درباره آنهاست، که مردم را در آخرین لحظات زندگى، از معاویه و عمرو بن عاص برحذر داشت و گفت: «اى یاران دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به یکدیگر اندرز دهید، زیرا اگر چنین نکنید عمرو بن عاص و معاویة بن ابى سفیان بر شما مسلّط مى گردند!»

کسانى که پس از عمرو بن عاص و معاویه آمدند، نیز نظر عمر بن خطاب را تأیید کردند. و هنگامى که درباره بسیارى از مسائل به ملاکهاى عقلى و وجدانى مى پرداختند، معاویه و عمرو را نسبت به على(علیه السلام) خیانتکار مى دانستند. در میان فرقه هاى اسلامى، تنها معتزله هستند که با جرأت تمام به سنجش کارهاى گذشتگان و نقد آنان مى پرداختند. به گفته نویسنده المنیة و الامل، «بیشتر آنها از معاویه و عمرو بن عاص، بیزارى مى جویند» ومى گویند که این دو، بیت المال مسلمانان را به سرقت برده اند.(1)

ص: 275


1- . فجر الاسلام، ص 249.

معاویه آن چنان که على(علیه السلام) مى گوید: «در بلعیدن، قدرتى فراوان و شکمى بزرگ داشت. هرچه به دست مى آورد مى خورد و در پى آنچه نداشت بود.» و عمرو بن عاص «سخن مى گوید و تکذیب مى کند، وعده مى دهد و مخالفت مى کند، درخواست مى کند و فشار مى آورد و اگر از او چیزى خواسته شد، بخل مى ورزد و به غیر خود خیانت مى کند!»

این دو را چنین اخلاقى به یکدیگر نزدیک کرده بود، زیرا مرد حریص وقتى دستش باز باشد، آنچه به دست آورد، مى خورد و در جستجوى آن چیزى است که به دست نمى آید و توجّهى به آنچه مى خورد و یا مى جوید ندارد، که آیا این حلال است و یا حرام؟ مفهوم عدل، که انسان را در مسیر ترّقى قرار مى دهد، و یا معناى ستمگرى، که انسان را به راه سقوط مى کشاند، براى او درک شده نیست. هنگامى که مردى دروغ بگوید، و در تقاضاى خود اصرار ورزد، بخل کند و پیمان شکنى نماید، در این صورت پیداست که همه اعمال او تنها به خاطر سود بردن است. همین طور که از کلام على(علیه السلام) به دست مى آید، روحیّه سودجویى محور اعمال این دو مرد بود! راستى آیا هنگامى که این دو فرد سود طلب با اختلافى که دارند درباره خیانتى متحد گردند که سود هر دو در آن است، چه خواهد شد؟ على(علیه السلام) درباره این مسئله مى گوید: «نامه این دو فرد فاجر معصیت کار (معاویه و عمرو بن عاص) را که در نافرمانى خدا با هم همراه شده اند خوانده ام.»

آرى، این قوم به صورتى خطرناک، عمیق و برنامه ریزى شده علیه على(علیه السلام) توطئه کردند. توطئه گران گرچه افکار و هدفهاى گوناگونى داشتند، ولى همگى در این مطلب متحد بودند که به حق على(علیه السلام) تن در ندهند. معاویه در این توطئه بزرگ و انجام آن، قدرت فراوانى داشت و دیگران یاران و همراهان او بودند.»

اینجاست که این احتمال تقویت مى شود که: اگر معاویه پنهانى طلحه و زبیر را تحریک نکرده بود، جنگ جمل به پا نمى شد. به دلیل آن که وقتى با على(علیه السلام) بیعت کردند ،معاویه فورآ توسط یکى از افراد طایفه بنى عمیس نامه اى به زبیر به حجاز فرستاد. متن نامه چنین است :

«بسم الله الرحمن الرحیم. به بنده خدا زبیر امیرالمؤمنین، از معاویه پسر ابوسفیان. سلام برتو. اما بعد، من از اهل شام براى تو بیعت گرفته ام، همه مردم

ص: 276

شام همچون حیوانات شیردهى که براى شیردادن هجوم مى آورند، براى بیعت تو به ما فشار آوردند. کوفه و بصره را حفظ و نگهدارى کن تا به دست على بن ابیطالب(علیه السلام) نیفتد، چون با تصرّف این دو شهر، سرزمینهاى دیگر اهمیّتى ندارد. من نیز با طلحة بن عبیداللّه، به عنوان جانشین تو بیعت کردم. به نام خونخواهى عثمان قیام کنید و مردم را به این امر دعوت نمایید و در این راه کوشش و اتّحاد را از دست ندهید. خدا شما را پیروز کند و دشمنتان را ذلیل نماید!»

وقتى که این نامه به زبیر رسید، خوشحال شد و به طلحه خبر داد و نامه را برایش خواند. آنان فریب سخن معاویه را خوردند و تصمیم گرفتند که با على(علیه السلام) مبارزه کنند. درنتیجه، داستان جنگ جمل به وجود آمد و معاویه هم به آرزوى خود که تضعیف خلیفه و علاقمندان به خلافت بود، رسید. موقعى که جنگ جمل پایانیافت، معاویه با پخش اموال و دادن وعده ها، متنفّذان و ریاستمداران را تطمیع کرد و به کسانى که احتمال مى داد او را یارى کنند و یا این که انتظار داشت، در ماجراى او و على(علیه السلام) سکوت کنند، به جمع خویش افزود. و درباره کسانى که امید کمک و حتّى سکوت نداشت، به نیرنگ و فریبکارى و گمراه نمودن آنها پرداخت.

بزرگترین یار معاویه در این توطئه، عمرو بن عاص بود؛ همین که على(علیه السلام) از جریان کار او با معاویه با خبر شد، خود را بزرگتر از آن دید که با او مدارا کند و رضایت او را جلب نماید، چنان که هیچ گاه فریبکارى را در شأن خود نمى دانست، هرچند کار سخت و مصیبت بار باشد. على(علیه السلام) براى عمرو بن عاص این نامه را نوشت :

«تو دین خود را براى دنیاى کسى از کف دادى که گمراهیش آشکار و پرده اش دریده است. در مجلسش انسان بزرگوار را تحقیر و سرافکنده مى کند و خردمند با معاشرت او به سفاهت مى گراید. پس از پى چنین کسى رفتى و بخشش او را خواستى و همچون سگى بودى که به دنبال شیر مى رود و نگاهش به چنگال اوست و انتظار دارد که از پس مانده شکار به سویش بیفکند. پس دنیا و آخرت خود را از کف داده اى! اگر دنبال حق مى رفتى به آرزوى خود مى رسیدى. اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابى سفیان مسلّط سازد شما را به کیفر

ص: 277

مى رسانم و اگر شکست خوردم و شما زنده ماندید، آنچه پیش رو دارید براى شما بدتر است. والسلام»

ص: 278

بادهاى طوفانزا

ص: 279

بادهاى طوفانزا

* این، همان على(علیه السلام) است که با شمشیرش ظلمتها را مى درد و بر سر دشمنانش صاعقه فرو مى ریزد و بادهاى طوفانزا، آنها را پراکنده مى سازد. او آنچنان مى خروشد که اشک چشمش به جرقه آتش تبدیل مى شود و مهرش شعله اى فروزان مى گردد!

* على(علیه السلام) پناهگاه نیازمندان در برابر باد و سدّ ناتوانان در برابر سیل و پناهگاه ضعیفان در برابر طوفان ویرانگر است و اوست که در نیمروز سوزان همچون شب، سایه آرام بخش گرمازدگان است!

* او على بن ابیطالب(علیه السلام) است، کسى که روزگار درباره او و شمشیرش مى گوید : شمشیرى همچون ذوالفقار و جوانمردى همچون على(علیه السلام) نیست!

دیر زمانى نگذشت که معاویه، با لشکرى متجاوز از صد و بیست هزار نفر از شام رهسپار عراق شد و در سرزمین صفین نزدیک «نهر فرات» فرود آمد، زیرا این سرزمین، وسعت فراوانى داشت و براى جنگ مناسب بود. صفین سرزمینى است که از «کرانه فرات» فاصله دارد و زمینى پر آب و داراى درخت و چشمه است.

على(علیه السلام) هم با سربازان خود از کوفه به طرف مدائن و رقّه حرکت کرد و قصدش این بود که اگر بتواند به طور مسالمت آمیز معاویه را متنّبه کند و اگر از راه مسالمت به هدفش دست نیافت، آنگاه از شمشیر استفاده کند. وقتى على(علیه السلام) به صفین رسید، عدّه اى از سربازان معاویه را دید که نهرهاى آب را تصرّف کرده اند تا مانع از دستیابى سربازان على(علیه السلام) به آب گردند. على(علیه السلام) کسى را نزد معاویه فرستاد و فرمود: «ما براى آب به این جا نیامده ایم و اگر ما قبل از شما به آب دست یافته بودیم، شما را از آن باز نمى داشتیم!»

عمرو بن عاص کوشید تا معاویه را از بستن آب باز دارد، به این دلیل که على(علیه السلام) نیرومند است و تا زمانى که مهار اسبان جنگى در دستش باشد، تشنه

ص: 280

نمى ماند. معاویه در پاسخ گفت: «به خدا سوگند، این پیروزى نخست ماست. اگر اینها از آب بهره ببرند، خدا از چشمه پیامبرش به من آب ندهد، مگر این که مبارزه کنند و بر من پیروز شوند.» کار سربازان معاویه به جایى رسید که این مطلب را صراحتآ به على(علیه السلام) گفتند: «ولاقطرة حتى تموت عطشآ!» (ما یک قطره آب هم به تو نمى دهیم تا از تشنگى بمیرى.)

گرچه على(علیه السلام) در مکانى قرار گرفته بود که از نظر جنگى مناسب نبود، امّا اشتر نخعى را براى نبرد و فتح آبراه اعزام داشت. اشتر هم آنان را از مواضعشان بیرون کرد و فرات را تصرّف نمود. ابن قتیبه مى گوید، عمرو بن عاص معاویه را سرزنش کرد و گفت: «چه فکر مى کنى، اگر على(علیه السلام) هم همچون تو، سربازانت را از آببازداشت، آیا مى توانستى همچون آنها بجنگى؟ امّا على(علیه السلام) شیوه تو را در پیش نگرفت!»

عدّه اى از یاران على(علیه السلام) از او خواستند که همچون معاویه آنان را از آب منع کند. اما آن مرد بزرگ این پیشنهاد را نپذیرفت و اجازه داد که دشمن او از آب استفاده کند. آنان به على(علیه السلام) گفتند: «یا امیرالمؤمنین، همانطورى که شما را از آب بازداشتند، شما هم آنها را از آب بازدار و قطره اى آب به آنها نده. آنان را با شمشیر عطش بکش و تسلیم کن. آنگاه دیگر احتیاجى به جنگ نخواهى داشت!» على(علیه السلام) به یاران خود فرمود: «نه، به خدا سوگند، من مانند آنها عمل نمى کنم. راه نهر را براى آنها باز بگذارید!»

اگر در سپاه معاویه، پرتوى از اخلاق شایسته وجود داشت، با این پیشامد حقیقت على و معاویه را درمى یافتند و مى فهمیدند که هریک از این دو مرد، به کدام دسته از انسانها وابسته هستند و اطمینان مى یافتند که با کمک به معاویه علیه على(علیه السلام) در حقیقت با پیامبر گرامى (صلی الله علیه و آله و سلم) نبرد مى کنند!

اما عمرو بن عاص از مدّتها پیش تمامى ارزشها و نیکیها را با حکومت مصر معامله کرده بود. وگرنه ادامه همراهى او با معاویه را که در چشم عمرو بن عاص نسبت به امام بزرگ، انسان پست و بى ارزشى بود، چگونه توجیه کنیم؟!

مردم شام به طور ناشایسته اى به على(علیه السلام) دشنام مى دادند و این کار در حضور و با رضایت معاویه بود و حتّى بعدها خود معاویه به این کار فرمان داد و

ص: 281

در هر دو صورت حقیقت پست خود را بر ملا ساخت و ارزش انسانى خویش را پایین آورد.

مردم عراق دشنام و بدگویى شامیان را به على(علیه السلام) شنیدند و خواستند که به آنان پاسخ دهند و معامله به مثل کنند. این مسئله به گوش على(علیه السلام) رسید. او این کار را عیبى براى سربازان خود مى شمرد؛ کارى که بزرگواریها را از میان مى برد. آنگاه على(علیه السلام) این سخنرانى را ایراد کرد که در آن به مردم دستور مى داد با مردم خوشرفتارى نمایند و در این راه تفاوتى بین دوست و دشمن قائل نشوند :

«من دوست نمى دارم که دشنام دهنده باشید، اما اگر رفتارشان را بیان کنید و احوالشان را بازگویید به راستى نزدیکتر و بهتر است. شما به جاى بدگویى و دشنام، بگویید: بار خدایا! خون ما و آنها را حفظ کن و اختلاف بین ما را بر طرف نما. آنها را از گمراهى بیرون آر، تا آنان که نادان اند حقّ را بشناسند و کسانى که با حقّ ستیز و دشمنى مى کنند، دست از ستمگرى بردارند.»

على(علیه السلام) براساس شیوه خود کوشید که ریشه هاى جنگ را از میان بردارد و صلح را برقرار سازد، اما در کار خود موفق نشد. چند روز با مردم شام جوانمردى و مدارا کرد، اما در آنها خرد و وجدانى نیافت. یاران حضرت که اجازه جنگیدن نداشتند، خسته شده بودند و به على(علیه السلام) اعتراض کردند. حضرت در پاسخ آنها فرمود :

«امّا درباره این که مى گویید به خاطر ترس از مرگ، فرمان جنگ نمى دهم، به خدا سوگند باکى ندارم که به آغوش مرگ بروم و یا مرگ نزد من آید. و اما این که مى گویید: آیا در وضع مردم شام شک دارم؟ به خدا سوگند، هیچ روزى جنگ را به تأخیر نینداختم، جز به امید این که گروهى به من بپیوندند و به وسیله من هدایت و راهنمایى شوند و در روشنایى من زندگى کنند. این براى من بهتر از این است که آنان به خاطر گمراهیشان، هرچند غرق در گناه باشند، در جنگ نابود شوند!»

هنگامى که براى على(علیه السلام) مسلّم شد که شامیان دست از گمراهى خود بر نمى دارند و از اعمال ناپسند خود پشیمان نیستند، بلکه در کارهاى ناشایسته و زشت خود فرو رفته اند و جنگ بدون شک برپا خواهد شد، به جایى که صدایش به گوش سپاه خود و سپاه معاویه مى رسید، رفت و چنین فرمود:

ص: 282

«خدایا! تو مى دانى که اگر من مى دانستم رضایت و خرسندى تو در این است که نوک شمشیر خود را بر شکم بگذارم و روى آن خم شوم تا شمشیر از پشت من بیرون آید، چنین مى کردم! بار خدایا! از آنچه به من آموخته اى، مى دانم که امروز در نظرت، چیزى بهتر از جنگ با این فاسقان وجود ندارد و در صورتى که مى دانستم بهتر از این کارى هست، آن را انجام مى دادم!

سپس فرمود: بار پروردگارا! که این زمین را براى آسایش مردم و زندگى حشرات و حیوانات آفریده اى و مالک زمین و موجودات بى شمار پنهان و آشکارى، پروردگار کوههاى بلندى که آنها را میخهاى زمین قرار داده اى، که مایه اطمینان مردم است؛ اگر ما بر دشمن خود پیروز شدیم ما را از ستمگرى بازدار و به وسیله حقّ ما را حفظ نما و اگر آنها را بر ما پیروز گرداندى، شهادت را نصیب ما کن و ما را از فتنه حفظ فرما!»

چند لحظه قبل از شروع جنگ، عمرو بن عاص رجزى خواند که در آن هوش خود را ستود و آن سروده را براى على(علیه السلام) فرستاد. از جمله آنها این شعر بود :

«بعد از این، دیگر ابوالحسن (على) از ما در امان نخواهد بود. ما کار را چون تابیدن ریسمان مى پیچانیم.»

یکى از مردم عراق با شعر زیر به عمرو بن عاص پاسخ داد :

«زینهار که على(علیه السلام) را با جنگ خود بترسانید، زیرا او شیر و پدر دو بچّه شیر و زیرک و بیم انگیز است. على(علیه السلام) شما را همچون آسیا نرم مى کند. اى نادان، به زودى زیان فراوانى مى برى. از ناراحتى، انگشت مى گزى و به دندان مى کوبى.»

اکثر قبایل ربیعه که طرفدار على(علیه السلام) بودند فریادشان برخاست : «واى به حال شما، مگر مشتاق بهشت نیستید!» و حمله سختى به صفوف لشکر شام نمودند و در آنها رخنه کردند و در میان آنها ایجاد وحشت کردند.

«محرز بن ثور» یکى از افراد طایفه ربیعه اشعار زیر را با رجز مى خواند :

«من با لشکر شام مى جنگم، ولى معاویه پست را نمى بینم. آتش جهنم او را دربر گرفته و سگ هاى هار همنشین او هستند. از همه رذلان گمراهتر، آن کسى است که رهبرى، او را هدایت نکند.»

آنان معتقد بودند که طرفدار حق اند و حق را یارى مى کنند. سخنگوى این طایفه مى گوید: «طایفه ربیعه، در یارى خلیفه در راه حق شتاب کرد، زیرا حقّ،

ص: 283

مذهب طایفه ربیعه است.» جنگ بین دو شام مرگ مى بارید. هر شمشیرى که مى زد، مضروب خود را به جهنم مى فرستاد. با هر نیزه اى که مى زد، سرنوشت افراد را تغییر مى داد. هیچ یک از درندگان آن صحنه، با آن حضرت روبه رو نمى شدند، مگر این که از ترس بگریزند و در حالى که مرگ را بالاى سر خود مى دیدند، بدنهایشان سست مى گردید و اندامشان به لرزه مى افتاد.

على(علیه السلام) به حق سوگند یاد کرده بود که طرفداران شیطان را از دم شمشیر و نیزه بگذراند! گویا چشمه شجاعت امام (علیه السلام)، در آن روز به تدریج مى شکافت و در یک زمان هم سپر بود و هم زره و هم سلاح. امام(علیه السلام) با سینه اى گشاده از شمشیرها و نیزه ها استقبال مى کرد و با نور پیشانیش آنچنان صاعقه اى علیه ستمگران پدید مى آورد که چشمها را برمى گرداند و مهاجمین لشکر شام را مى ترساند و افکارشان را پریشان مى ساخت.گویا مى بینم که سوار بر اسب خاکسترى رنگ شده و به هر جا که گام مى گذارد، لشکر دشمن شکافته مى شود و هرجا که مى ایستد، همچون ستونى از آتش در مقابل دشمن استوار است!

گویا مى بینم که دستهاى على(علیه السلام)، ذوالفقار را بالا مى برد و در هوا مى چرخاند تا افق را بشکافد و با نور حق، نشانه و علامت هایى به وجود آورد.

گویا مى بینم که فرزند جنگ و برادر امواج مرگ، شمشیرى نمى زند و نیزه اى پرتاب نمى کند و یا حمله اى نمى کند، جز این که از هر گوشه و کنارى هزاران فریاد بلند مى شود. این صداها، از حنجره ها و دهن هایى بیرون مى آید که این سخنان را تکرار مى کنند :

آگاه باشید که او على بن ابى طالب(علیه السلام)، قهرمان نبرد اسلام و میدان حق و مبارزه عدالت انسانى است!

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که با شیر هول انگیز عربستان «عمرو بن عبدود» جنگید، آن روزى که بهشت زیر سایه شمشیرها بود و او جز از جهت ایمان، کودکى بیش نبود!

ص: 284

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است، که با دو دستش دروازه هاى قلعه ها را از جاى مى کند. قهرمانان مى لرزیدند و با شتاب کمک مى طلبیدند. در چنین شرایطى، دروازه ها روى دست او، سبکتر از پرى در بال پرنده بودند.

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است، که اگر تمام مردم روى زمین با او به جنگ برخیزند، باکى ندارد و نمى هراسد و روانش جز حدیث شجاعت را به او نمى گوید!

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که نمى هراسد خود به استقبال مرگ رود و یا مرگ به سراغ او آید!

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که جنگ براى او آن چنان آسان شد که هرگز براى دیگران نبود. زیرا زهد على(علیه السلام)، راه جهاد را به روى او گشود، در صورتى که زهد براى دیگران فقط به معنى گوشه گیرى و شکست بود. محبّت به مستضعفین، قلعه هاى بسته را بر روى او گشود وانسان دوستى او کاخهاى ستمگران را واژگون ساخت. عشق او به مردم، او را واداشت تا به این مبارزه خطرناک و عمیق دست بزند!

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که با شمشیرش ظلمتها را درید و بر فرق دشمنانش صاعقه ها فرود آورد و طوفانهاى وحشتناکى که دشمنانش را ریشه کن ساخت، پدید آورد. این على(علیه السلام) است که آنچنان مى خروشد که وحشتها را از یاد مى برد، از چشمهایش شعله هاى آتش مى جهد و مهربانى قلبش شعله اى فروزان شده است!

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است، که شمشیرش بر روى ستمگرى فرود نیامد، جز این که شمشیر او، همچون مرد پاکدامنى که به شخص لاابالى مى خندد، لبخند بزند.

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است، که شمشیر او در فضا بالا نمى رود و پایین نمى آید، مگر این که شکنجه دیده و مظلومى در حجاز یا عراق و سرزمین شام مى گوید: اى شمشیر حقّ! و اى دادخواه ستمدیدگان و محرومان، پدرم به فداى تو باد!

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است، که پناهگاه فقیران در مقابل طوفانهاى بلا و سدّ ضعیفان در مقابل سیل حادثه است. على(علیه السلام) پایگاه ناتوانان

ص: 285

در طوفان ویرانگر و کشنده است و او سایبانى است در میانه روز آتشین و سوزان!آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که هرجا پا بگذارد زمین سرسبز مى شود و باران فرو مى بارد و به عشق روى او، آبها مى جوشند و از محبّت او امواج دریا مى خروشند.

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که بر تمامى دلها، خواه قلبهاى با صفا و خوب و یا بى صفا و گرفته حکومت مى کند.

آگاه باشید که او على بن ابى طالب است که به زودى روزگار درباره او و شمشیرش با گویندگان هم آواز شده، مى گوید «لافتى الّا على لاسیف الّا ذوالفقار» (جوانمردى جز على(علیه السلام) و شمشیرى جز ذوالفقار نیست.)

بدانید و آگاه باشید که او على بن ابى طالب است، پس اى آشوبگران بگریزید و اگر بمانید چیزى شما را حفظ نمى کند!

***

اخبار حتمى و روایات، این گونه گزارش مى دهد که سربازان شام از سربازان عراق ضربه سختى خورده و متزلزل گردیدند. هر که با سربازان عراق روبه رو گردید با نیزه از پا درآمده و آن که روبه رو نشد با شمشیر بر زمین افتاد؛ صفوف سربازان شام پراکنده شده و چراغ هایشان خاموش گردید، زیرا آنان متجاوز و ستمگرند. فرمانده آنها مى خواهد مردم گرسنه بخوابند و تشنه را از نوشیدن آب باز مى دارد.

مدّت توقف در صفین صد و ده روز بود و در این مدّت نود بار بین دو لشکر جنگ درگرفت. که البته، شامل فاصله طولانى نبرد در صفین است، اما نبرد اصلى دو هفته و بسیار سنگین بود که این حمله را به نام «وقعة الهریر» نامیده اند. تعداد کشتگان طرفین در جنگ صفین صد و بیست هزار تن بود! در میان طرفین جنگ، برادران و پسر عموهایى بودند که به نبرد یکدیگر آمده بودند و یکدیگر را مى کشتند. طایفه «ازد» درباره این جنگ گفتند: «این جنگى بود که ما با دست خود، دستهایمان را مى بریدیم و با شمشیرهاى خود، بال و پر خویش را مى کندیم.»

ص: 286

یاران على(علیه السلام) چهار بار در نبرد به جایگاه معاویه رسیدند و چیزى نمانده بود که او را دستگیر کنند. وقتى معاویه یقین یافت که لشکر او حتمآ شکست خواهد خورد، دستهایش سست شد و نتوانست خود را پنهان کند. به همین جهت فکر کرد که پوشش حیله گرانه دیگرى را به کار گیرد. معاویه اندیشید بر اسب خود سوار شده و فرار کند، از این رو هنگامى که على بن ابى طالب(علیه السلام) مشغول نبرد بود و با هر جمعیّتى که روبه رو مى گردید پایه هایشان را مى لرزاند و سست مى کرد و آنان را فرارى مى داد، در پى آن برآمد که از میان لشکر فرار کند.

معاویه به یاران خود دستور داد که به نبرد ادامه دهند، شاید شیطان به حیله او و عمرو بن عاص کمک کند. نبرد شدّت بیشترى یافت و در سه روز آخر کشتار فراوانى گردید. مورّخین مى نویسند که بلا و کشتارى بزرگتر از بلا و کشتار این سه روز واقع نشد!

ابن قتیبه مى نویسد که على(علیه السلام) در دل شب فرمان داد که لشکر حرکت کند. هنگامى که صداى شترها به گوش معاویه رسید، عمرو بن عاص را احضار کرد و گفت: چه مى بینى؟ عمرو بن عاص گفت : فکر مى کنم این مرد فرار مى کند! چون صبح شد، ناگهان على(علیه السلام) و یاران او را در کنار خود دیدند که با لشکر معاویه درهم شده اند. معاویه به عمرو بن عاص گفت: فکر مى کنى که فرار مى کند؟ عمرو بن عاص خندید و گفت: به خدا سوگند این از کارهاى على(علیه السلام) است. در این هنگام، معاویه یقین کرد که نابود خواهد شد. عمرو بن عاص پیشنهاد کردکه قرآنها را بر سر نیزه کنند. آنگاه مردم شام فریاد زدند : قرآن در میان ما و شما داور باشد!

ذلّت مردم شام آشکار شد، قرآنها را بر بالاى نیزه ها کردند و به سوى کوه بلندى پناه گرفتند و فریاد مى زدند: «اى اباالحسن، قرآن را رد نکن. زیرا تو به قرآن از ما اولى ترى و از کسى که قرآن را برداشته، سزاوارتر هستى.» طراح این حیله، عمرو عاص بود. یاران على(علیه السلام) به شدّت از عمرو عاص متنفّر بودند و همان گونه که یعقوبى او را توصیف کرده است، دین خود را در همراهى با على(علیه السلام) به دنیاى خود در همراهى با معاویه فروخت.

على(علیه السلام) حکمیّت را نپذیرفت، زیرا از حیله گرى و نقشه هاى آنان آگاه بود. اما یاران او به شدت با هم اختلاف کردند، که آیا حکمیّت را با توجه به این که

ص: 287

براى ترویج قرآن مى جنگند و به آن دعوت شده اند، بپذیرند و یا این که آن را ردّ کنند، به این دلیل اکنون پیروزى آنان حتمى است و شامیان در اندیشه نیرنگ افتاده اند؟

این دو اندیشه در میان لشکریان على(علیه السلام) هواخواهانى داشت و هر دو گروه بر نظر خود پافشارى مى کردند. اما مصیبت و گرفتارى على(علیه السلام) از یارانش بیش از دشمنانش بود، زیرا به گفته «حبران» على(علیه السلام) چون پیامبرى براى مردمى دیگر و زمانى دیگر بود که حتى نزدیکترین افرادش نیز او را درک نکرده بودند.

همیشه در میان سربازان على(علیه السلام) کسانى بودند که مخالف آن حضرت بودند، به او خیانت مى کردند و در کارهایش اخلالگرى مى نمودند. چه کسانى که در دوستى خود زیاده روى مى کردند و چه کسانى که از همراهى با آن حضرت ناراضى بودند. از جمله اینها، اشعث بن قیس بود که طمعهاى بسیارى داشت؛ در سرش اندیشه هایى ناپاک موج مى زد و چندین بار به حضرت خیانت کرده بود، ولى خیانت او در صفین آشکارتر بود.

هنگامى که قرآنها بالا رفت، اشعث پیش على(علیه السلام) آمد و گفت : «فکر مى کنم که مردم دعوت شامیان را پذیرفته اند و خرسندى آنها این است که دعوت مردم شام را به داورى قرآن بپذیرند. اگر بخواهى نزد معاویه مى روم تا ببینم نظر او چیست؟»

اختلاف لشکریان على(علیه السلام) بالا گرفت. اشعث به بازگشت و به حکمیّت فرا مى خواند و على(علیه السلام) و یارانش نمى پذیرفتند. کم کم به طرفداران پذیرش حکمیّت اضافه شد و برخى از آنان نسبت به على جسارت یافتند و او را با این سخنان تهدید کردند :

«یا على(علیه السلام)، اکنون که تو را به قضاوت قرآن فرا خوانده اند، دعوت آنان را بپذیر. اگر قضاوت قرآن را نپذیرى، ما تو را دست بسته به دشمن تحویل مى دهیم و یا این که همان کارى را که با عثمان کردیم، با تو هم مى کنیم! به ما پیشنهاد شده است که به قرآن عمل کنیم، ما هم پذیرفته ایم. به خدا سوگند، یا باید حکمیّت را بپذیرى و یا این که ما به وظیفه خود درباره تو عمل مى کنیم.»

کار على(علیه السلام) به نقطه بسیار حسّاسى رسیده بود: آیا به شورش در سپاهش راضى شود و یا تسلیم نظر چنین کسانى گردد؟!

ص: 288

موقعیّت على(علیه السلام) وقتى حسّاستر شد که مخالفین به رهبرى اشعث بن قیس به او فشار آوردند که فرمانده لشکرش، اشتر نخعى را از جبهه جنگ احضار کند و او را تهدید کردند که اگر نپذیرفت، دست از او برمى دارند و یا این که به آن حضرت پشت خواهند کرد!

على(علیه السلام) به ناگزیر، فرمانده لشکر خود را احضار کرد و نیز ناچار حکمیّت را پذیرفت!

معاویه و شامیان، عمرو بن عاص را به نمایندگى خود برگزیدند. اشعث هم به على(علیه السلام) گفت: ما ابوموسىاشعرى را براى نمایندگى تو انتخاب کرده ایم!

على(علیه السلام) چون هر دو نفر را مى شناخت، مى دانست که عمرو بن عاص، حیله گر و سیاست باز است و ابوموسى اشعرى ساده و ناآگاه، بنابراین، به اشعث فرمود: به ابوموسى اعتماد ندارم، او با من مخالفت کرد و مردم را از دور و برم پراکنده نمود و گریخت، تا این که پس از یک ماه به او امان دادم. من ابن عبّاس را براى این کار برمى گزینم!

اشعث ویارانش گفتند: ماشخص بى طرفى را مى خواهیم که نظرش نسبت به تو و معاویه یکسان باشد، و به یکى از شما نزدیکتر از دیگرى نباشد!

در این گفته دلیلى است بر این که آنان در اندیشه خیانت به على(علیه السلام) بوده اند و گویا گویندگان این مطلب در اندیشه یارى معاویه بوده اند.

على(علیه السلام) بر عدم پذیرش ابوموسى براى نمایندگى پافشارى کرد و فرمود: «اشتر نخعى را به جاى او انتخاب مى کنم!»

ولى اشتر مورد حسادت اشعث بود، زیرا وفادارى، کاردانى، حسن رأى و استقامت و پایدارى اشتر را در جنگ، دیگران نداشتند به همین جهت، در قلب على(علیه السلام) براى خود مقام و جایگاهى داشت که اشعث و دیگر یاران او به آن مقام و جایگاه نرسیده بودند. به همین جهت این نظر على (علیه السلام) را نیز نپذیرفت و گفت: آیا ما اکنون نیز گرفتار کارهاى اشتر نیستیم؟!

یاران على(علیه السلام)، او را ناراحت کردند و مخالفینش بیشتر شدند و شاید هم طولانى شدن جنگ، آنها را به توقف آن علاقه مند ساخته بود و به این جهت به کمک اشعث شتافتند و به مخالفت با على(علیه السلام) پرداختند.

ص: 289

هنگامى که على بن ابى طالب(علیه السلام) دید که آنها اصرار مى ورزند و یاران وفادارش اندک اند، فرمود: حتمآ طرفدار ابوموسى هستید؟ گفتند: آرى! على(علیه السلام) فرمود: پس هرچه مى خواهید انجام بدهید!

دسته اى از سپاه على(علیه السلام) هم که حکمیّت را قبول نداشتند و مى گفتند باید جنگ ادامه یابد، مخالفت خودشان را به این که کسى در کتاب خدا قضاوت کند، اظهار داشتند. آنان معتقد بودند، هنگامى که مطلب آشکار است، مسئله حکمیّت اشتباه بزرگى است. آنها شکّى نداشتند که على(علیه السلام) بر حق است و معاویه و یاران او در گمراهى و باطل به سر مى برند. آنان جنگیده اند و کشته بسیارى داده اند و همه ایمان دارند به این که در یارى على(علیه السلام) بر حق بوده اند. پس چرا على(علیه السلام) در حقّ بودن خود شک مى کند و تن به حکمیّت مى دهد!

یکى از مخالفین حکمیّت، شعارى انتخاب کرد که به طور خلاصه، افکار مختلف آنان را در بر داشت. آن شعار این بود: «لاحکم الا لِلّه» «قضاوت در انحصار خداست.» این شعار به سرعت برق میان سربازان على(علیه السلام) پخش شد، و هرکه مخالف حکمیّت بود، این شعار را تکرار مى کرد!

این دسته نه تنها دشمنى خود با على(علیه السلام) را آشکار کردند، بلکه از آن حضرت خواستند که به اشتباه خود اعتراف کند و حتى از او خواستند که چون حکمیّت را پذیرفته و درنتیجه کافر شده است، باید به آن اعتراف کند و از معاهده اى که با معاویه منعقد کرده، صرف نظر نماید. با چنین شرایطى حاضرند که با او همراه شوند و بجنگند و در صورتى که على (علیه السلام) این شرایط را نپذیرد علیه وى خروج مى کنند!

على(علیه السلام) حاضر نشد که با عقیده آنان همراه شود. زیرا چگونه ممکن است مردى که همیشه به پیمان خود وفاداربوده، پیمانش را بشکند! و چگونه ممکن است مردى که تاکنون لحظه اى کفر نورزیده و کار خلافى انجام نداده و به هیچ انسانى بدى نکرده است، اقرار کند که کافر شده است؟! اگر على(علیه السلام) همچون معاویه و عمرو بن عاص پیمان شکن بود، به پیشنهادهاى مخالفین جدید خود (خوارج) تسلیم مى شد و دل آنها را به دست مى آورد، و به کمک آنان به نبرد ادامه مى داد و پیروز مى شد!

ص: 290

على(علیه السلام) در چنین شرایطى بود که درباره کار خود و مردم مى اندیشید و در حالى که قلبش از آتش حسرت مى سوخت، با بیانى موجز، چنین گفت :

«اى مردمى که به شما نیرنگ زدند و نیرنگ را پذیرفتید و حیله گرى حیله کاران را شناختید و باز در پیروى از هواى نفس پافشارى نمودید؛ در آشوب و اشتباهکارى آن قدم برداشتید و از حقّ آشکار روى برگرداندید و از طریق مستقیم منحرف شدید. به آن خدایى که دانه را مى شکافد و بشر را مى آفریند سوگند یاد مى کنم که اگر دانش را ازمعدن آن آموخته بودید و نیکى را از موضعش اندوخته بودید و راه روشن را انتخاب کرده بودید و حق را از راه آن رفته بودید، راهها براى شما روشن مى شد، نشانه ها برایتان آشکار مى گردید و هیچ یک نیازمند نمى شدید و به هیچ یک از شما مسلمانان و یا هم پیمانانتان ظلمى روا نمى شد!»

***

نتیجه حکمیّت معلوم است و پس از آن خوارج بر علیه على(علیه السلام) قیام کردند. على(علیه السلام) حاضر نشد که با آنها بجنگد، مطابق مشى همیشگى خود از در صلح با آنان در آمد. خوارج جمع شدند و هم پیمان گشتند و گفتند: «این دو حَكم (عمرو بن عاص و ابوموسى اشعرى) مطابق دستور خدا حکم نکردند. برادرانمان (سربازان على(علیه السلام)) با این که حاضر به پشتیبانى از آنها و نبرد بودیم، به قضاوت آن دو نفر تسلیم گردیدند و انسانها را در دین خود داور قرار دادند و کافر شدند. حمد خداى را که ما در میان این مردم برحق هستیم.»

ص: 291

میان درست و نادرست

ص: 292

میان درست و نادرست

* آنهایى که این اعتراضات را به على(علیه السلام) مى کردند، کارهاى او را با معیارهایى مى سنجیدند که در حساب سیاست و اصول آنها، امانت، راستگویى و کارهایى که با وجدان سازش داشته باشد، وجود نداشت!

پیش از آن که داستان خوارج و امام را بیان کنیم، ضرورى است که به دو حادثه اى که در جنگ صفین به وقوع پیوست و به گمان ما بهترین معنى پیروزى و بلکه حقیقت پیروزى است و نشانه هاى آن را به همراه دارد، اشاره کنیم. اگر دوستداران امام (علیه السلام) و ارزیابان اعمال آن حضرت نمى گفتند که امام(علیه السلام) در این دو قضیه به مصلحت خود رفتار نکرده است و مى توانسته بدون جنگ به نتیجه برسد و یا با جنگى جزئى کار را پایان بخشد و راه دیگرى را در پیش گیرد، من این موضوع را عنوان نمى کردم!

نخستین حادثه، همان ماجراى قطع آب است که على(علیه السلام) پس از این که شامیان آن حضرت را از آب منع کردند و به او گفتند که «قطره اى هم نمى دهیم تا از تشنگى بمیرى!» و پس از این که معاویه در هنگام اشغال نهر فرات گفت: «این نخستین پیروزى است» و سوگند شدیدى یاد کرد که نگذارد دست عراقیان به آب برسد. و هنگامى که على(علیه السلام) آنها را از آبراه بیرون راند و اجازه داد که دشمنانش همچون سربازانش از آب استفاده نمایند.

حادثه دوم، چشم پوشى و گذشت او از قتل عمرو بن عاص به هنگام جنگ پس از دستیابى بر او بود. خلاصه این که وقتى على(علیه السلام) دید تلفات از هر دو طرف سنگین شده است. بر فراز بلندى رفت و با فریاد رسا گفت: اى معاویه! و معاویه پاسخ امام را داد. على(علیه السلام) فرمود: چرا مردم کشته شوند؟ به جنگ من بیا و مردم را رها کن. هرکه پیروز شد زمام امور در دست او باشد. عمرو بن عاص به معاویه گفت: این سخن از روى انصاف است! معاویه خندید و گفت: تو هم در حکومت طمع کرده اى؟! مقصود معاویه این بود که اگر به نبرد على(علیه السلام) برود

ص: 293

حتمآ کشته مى شود و عمرو بن عاص به آرزوى خلافت مى رسد. عمرو بن عاص گفت: به خدا سوگند، فکر نمى کنم که على(علیه السلام) دست از تو بردارد، مگر این که مهیّاى نبرد با او گردى. معاویه گفت: به خدا سوگند که این مزاح است، همگى به جنگ او مى رویم! مقصود معاویه این بود که افراد، حاضر نیستند که تک تک به نبرد او بروند، بلکه باید به صورت دسته جمعى به جنگ بروند!

نقل مى کنند که عمرو بن عاص به معاویه گفت: آیا از على(علیه السلام) مى ترسى و مرا در نصیحت به خودت متهم مى کنى؟ به خدا سوگند،به جنگ او مى روم، گر چه هزار بار کشته شوم.

عمرو بن عاص به جنگ على(علیه السلام) رفت و لحظه اى نگذشت که نیزه بر بدن عمرو بن عاص فرود آمد و او را به زمین افکند و شمشیر على(علیه السلام) همچون شعله آتش، بالاى سرش درخشید. اما عمرو بن عاص پیراهن عربى را بالا زد و عورت خود را بر ملا ساخت و بدین گونه خود را نجات داد، زیرا على(علیه السلام) چهره خود را از او برگرداند و از وى دست برداشت تا براساس حیا و جوانمردى خود به عورت عمرو بن عاص چشم نیفکند!

عدّه اى از علاقه مندان على(علیه السلام) و عاشقان پیروزى او مى گویند که على(علیه السلام) در این دو قضیه به مصلحت خود عمل نکرد. اگر به مخالفین خود اجازه آب بردن نمى داد، دو دلیل داشت :

اولا قانون نظامى به او اجازه مى داد و چنین اقتضا مى کرد که دشمن را از آب باز دارد، تا این که یا تسلیم شود و یا از جنگ دست بردارد و یا کارى انجام دهد که او را به پیروزى نرساند. معاویه این مطلب را مى دانست، از این جهت وقتى بر آب مسلط گردید، گفت : «این نخستین پیروى است.» دلیل دوم --که قانونى نظامى است -- این بود که چون على(علیه السلام) آب را با قوّه نظامى از دست شامیان گرفت، و آنان هم قبلا آب را از آن حضرت منع کرده بودند، حق داشت که با شامیان براساس آیین نظامى شان رفتار کند و به آنها اجازه ندهد به آب دست یابند!

همچنین آنگاه که از عمرو بن عاص، فرمانده نیرومند و سیاستمدار مکّار و محرّک گروه خصم صرف نظر کرد و او را نکشت، به مصلحت خود عمل ننمود، زیرا على(علیه السلام) ذوالفقار را بر مغز عمرو بن عاص گذاشته و با نیزه شکمش را

ص: 294

دریده بود و اگر او را به قتل مى رسانید، سه دلیل موجه داشت: دلیل اول، نظامى خالص است و آن این که کشته شدن عمرو بن عاص یعنى به لرزه افکندن ارکان لشکر معاویه و گشودن راهى گسترده براى نابودى دست راست معاویه و کشته شدن سر دسته حیله گران او و نابودى سخنور متنفّذى در میان انبوه سپاهیان معاویه.

دلیل دوم این است که عمرو بن عاص فرمانده لشکر طغیانگرانى بود که سرپیچى کرده اند و ریختن خون على(علیه السلام) و یارانش را در نبردى طولانى و خطرناک آرزو داشتند.

دلیل سوم این است که علاوه بر همه اینها عمرو بن عاص، على(علیه السلام) را به مبارزه دعوت کرده بود که به میدان جنگ بیاید که یا عمرو را بکشد و یا کشته شود. اگر عمرو همرزم على(علیه السلام) بود و قدرت مى یافت که شمشیرى بر فرق على(علیه السلام) فرود آورد، آیا على(علیه السلام) را رها مى کرد؟ بنابراین اگر على(علیه السلام) این دشمن خطرناک را مى کشت، سرزنشى نداشت.

این که على(علیه السلام) در این دو حادثه جنگى به پیروزى خود لطمه وارد کرد، گفته خبرگان جنگ است و شایدقضاوتشان از جهتى درست باشد.

ولى آیا آن على(علیه السلام) به عنوان یک فرمانده کل، همان على(علیه السلام) در تمامى ابعاد است!

آیا تاکنون دیده ایم على(علیه السلام) داراى شخصیّتى دوگانه باشد. آیا هنگامى که او از دیدگاه انسانى به همه جهان و موجودات و ارزشهاى آن مى نگرد، باز نظرش محدود مى شود و نتیجه نزدیک را مى بیند و علاقه به پیروزى، او را وادار مى کند که دست از تمامى مسائل جهان بشوید و به تمام ارزشها پشت پا بزند؟!

على(علیه السلام) در هر حال صفات کامل و پایه هاى شخصیّت و اصول اخلاقى خود را به همراه داشت. على(علیه السلام) در نبرد صفین، همان على(علیه السلام) در جنگ جمل است و آن على(علیه السلام) که به دشمنان خود اجازه مى داد آب بنوشند، دشمنانى که خون او را مباح مى دانستند و او را از نوشیدن آب منع مى کردند تا از تشنگى بمیرد، همان على(علیه السلام) بود که مى گفت: «برادر خود را با احسانت سرزنش کن و با نیکیت بازگردان» و «بهترین خوبیها به بدى مى کشد.» و «نسبت به دشمن خود، بزرگوارى را برگزین، زیرا انتخاب این راه شیرین ترین نوع پیروزى است.»

ص: 295

آن على(علیه السلام) که عمرو بن عاص را رها کرد و او را نکشت، همان على(علیه السلام) است که قبلا گفته بود: «آن مجاهدى که در راه خدا شهید شود، پاداشش بیشتر از آن کسى نیست که با وجود قدرت عفو کند. آدم عفیف و با گذشت، گویا فرشته اى از فرشتگان است!» و «سزاوارترین مردم به عفو و گذشت کسانى هستند که قدرت کیفر دادن بیشترى دارند.» او همان على(علیه السلام) است که بعدها به مردم درباره قاتل خود مى گوید: «و ان تعفوا اقرب الى التقوى!» (اگر او را عفو کنید به تقوى نزدیک تر است.) على(علیه السلام) قهرمان این دو حادثه، همان مرد بزرگى است که براى کشتگان دشمن خود در جنگ جمل گریست!

***

آرى، مرز شخصیّت بزرگ على(علیه السلام) در آن حدودى نیست که برخى از دوستانش اندیشیده اند. شخصیّت على(علیه السلام) در حدود فرماندهى که تمام وجودش را پیروزى بر دشمن احاطه کرده و حسابى براى ارزشهاى انسانى مهمتر از پیروزى نگشوده، نیست که قوانین جنگى و اجتماعى نمى تواند آنها را دریابد، بلکه تنها وجدانهاى پاک و اخلاق بزرگ مى توانند آنها را هضم کند.

آرى حدود شخصیّت على(علیه السلام) برتر از آن است که او را وادارد که انسانها را، گرچه دشمنش باشد، از آب بازدارد. هرچند منع آب باعث پیروزى على(علیه السلام) و شکست دشمنش باشد و هرچند که قوانین صلح و جنگ بشر چنین تدبیرى را مجاز بشمارد، على(علیه السلام) این کار را نمى پذیرد، چون او براى زندگى و زندگان احترامى بالاتر از قوانین وضعى قائل است! مرزهاى شخصیّت على(علیه السلام)، والاتر از آن است که با معیارهاى خشک حسابگرانه ارزیابى شود. گرچه براى على(علیه السلام) آسان بود که به ناله عمرو بن عاص در زیر شمشیر اعتنا نکند و او را بکشد! ولى شرم و بزرگوارى على(علیه السلام) بیش از آن است که چنین کند؛ کارى را که افراد عفیف و بزرگوار زیر بار آن نمى روند!

على(علیه السلام) در این دو حادثه تاریخى، صفحاتى از کردار «جوانمردى» را نقش مى زند که تمامى آن، زیبایى و ارزش است. البته شمول جوانمردى بیش از شجاعت است، زیرا این کلمه، تمام امتیازات شجاعت به اضافه شرافت نفس و اخلاق شایسته و نیکى به زندگان را دربر دارد و همین ویژگى هاست که افراد را

ص: 296

در ردیف سروران انسانیّت که در هر مقیاسى داراى ارزش و اعتبار هستند، قرار مى دهد.

اگر فرد شجاع به سرعت عمل و غلبه اکتفا مى کند، جوانمرد به این دو اکتفا نمى کند، بلکه این دو عمل را در شرایطى از عفت، حلم، مهربانى و از خودگذشتگى قرار مى دهد. و اگر شجاعت، ارزشها را در چگونگى چیرگى و پیروزى نادیده مى گیرد، جوانمردى این ارزشها را اساس هر پیروزى و چیرگى مى داند. و بر این اصل است که مرگ در نظر جوانمرد، آسانتر از آن است که پیروزى اى به دست آورد که اخلاق شایسته و صفاى وجدان در آن نقشى نداشته باشد. و اگر ویژگیها و برتریهاى جوانمردى در کسى جمع شده باشد، این شخص تنها على بن ابى طالب(علیه السلام) است.

شگفتا! آیا على بن ابى طالب(علیه السلام) مردم را، هر که باشند، از آبى که پرندگان، گیاهان و حیوانات زمین استفاده مى کنند، محروم مى سازد؟ آیا على(علیه السلام) مردى را که تنها امیدش این است که زنده بماند و به خورشید و ماه نظر افکند، نان بخورد و آب بیاشامد، به قتل برساند؟!

این دو حادثه جنگ صفین را، دوستان على، با دیگر اعتراضاتى که متنفذین بر او داشتند در ارتباط مى بینند، زیرا مى گویند که چندین بار در سیاست خود اشتباه کرد؛ یکى در عزل معاویه و دیگر رفتارى که با طلحه و زبیر کرد، و دیگر آن که نسبت به فرمانداران و کارگزارانش سختگیرى نمود و دستشان را در حکومت بازنگذاشت تا در اموال مردم تصرّف کنند و در مقابل به او وفادار بمانند.

اما به نظر من، آنچه آنان ضعف على در سیاست مى دانند، ارزشهایى است که از احساس لطیف و سرشت پاک وى سرچشمه مى گرفته است. اینها که به على(علیه السلام) اعتراض مى کنند، اعمال على(علیه السلام) را با معیارهاى زمانهاى بعد که امانت و راستى و آسایش وجدان در اصول و مبانى سیاست راهى ندارد، مى سنجند.

على(علیه السلام) در مهارت و قدرت سیاسى هوشیارانه به حدّى رسیده بود که هرگز هوشیاران عرب و سیاست بازانشان به آن حد نرسیده بودند. على(علیه السلام) در اندیشه عمیق و پیش بینى دقیق سیاسى و جنگ، و در آزمودن مردم و شناسایى افراد ناپاک و در به دست آوردن نتایج، قبل از رسیدن به آن و در آگاهى از امیال و

ص: 297

طمع هاى مردم و روشهاى حیله گرانه، آنقدر توانا بود که نه معاویة بن ابوسفیان و نه عمرو بن عاص و نه هوشیاران و سیاستمداران دیگر عرب، چنان توانایى نداشتند، ولى على(علیه السلام) از حیله گرى دورى مى کرد و از آنچه مردم آن را فرصت طلبى مى نامند و باعث شرمندگى مردم مى شود، خشمگین بود.

على(علیه السلام) حاضر نبود حیله و نیرنگى به کار برد، گرچه براى او پیروزى مى آورد و پیوسته مى کوشید که صراحت و راستگویى را از دست ندهد.

مگر على(علیه السلام) درباره آنچه در زمانش درباره زیرکى و هوش معاویه شایع شده بود و این که على(علیه السلام) در سیاستمدارى از معاویه عقبتر است،نگفت: «به خدا سوگند معاویه زیرکتر و سیاستمدارتر از من نیست، بلکه او خیانت مى کند و گناهکار است و اگر کراهت از خیانت نبود، من سیاستمدارترین افراد عرب بودم؟» به این بخش، چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم کاملا پرداخته ایم و دیگر نیازى به تکرار آن نیست، ولى در این جا به خاطر دو حادثه جنگ صفین، به آن مى پردازیم. تا ببینیم که چگونه بعضى از دشمنان و یا دوستان على(علیه السلام)، در شناخت درست و فراگیر شخصیّت برگزیده او ناتوان بوده اند. اینها على(علیه السلام) را متهم مى کنند که در زمینه هاى سیاسى مقصر است و براى از دست رفتن این دو فرصت نظامى تأسف مى خورند. همگى اینها در شناخت شخصیّت علوى اشتباه مى کنند. زیرا مفاهیم سیاسى و قوانین نظامى در نظر امام(علیه السلام) فقط از یک منشاء سرچشمهمى گیرد و آن شخصیّت علوى و یا روح علوى است که همه تصمیم گیریهاى وى باید با آن روح تطبیق کند. در نظر او معیارى بالاتر و بزرگتر از وجدان سالم و اخلاق شایسته نیست که هر قانون و قاعده اى در سایه آن کمرنگ مى شود!

مطلب لازم دیگرى را هم در این مورد یادآور مى شویم و آن این که یک بار دوستى از دوستان ادیب من که به مسائل اسلامى علاقه داشت، گویا از زبان دیگران مى گفت: این که مى گویى على(علیه السلام) در امور سیاسى و مردم دارى خبره بوده و هوش سیاسى داشته است، مرا قانع نمى کند.

از دوستم پرسیدم: اگر عبدالرّحمن بن ملجم نتوانسته بود على(علیه السلام) را به شهادت برساند و یا این که فرض مى کنیم که اوضاع در همان صبحى که على(علیه السلام) به قتل رسید، به طور ناگهانى تغییر کرده بود و عدّه اى از یارانش از آن

ص: 298

ضربت دردناک جلوگیرى کرده بودند و از این توطئه جان سالم به در برده بود و سپس آن حضرت تصمیم خود را درباره تأدیب معاویه عملى کرده بود و در مبارزه نظامى بر سپاه شام پیروز شده بود! و یا این که فرض مى کنیم داستان «حکمیّت» در جنگ صفین عدّه اى از یاران على(علیه السلام) را از جنگ باز نداشته بود و آنها به نبرد ادامه داده و بر معاویه و عمرو بن عاص پیروز شده بودند و جنگ صفین هم مانند جنگ جمل پایان یافته بود و با تمام این فرضیّات، على(علیه السلام) همان گونه که بر طلحه و زبیر غلبه یافته بود بر معاویه هم غلبه مى یافت، در این صورت درباره سیاست على(علیه السلام) چه مى گفتى؟ و چه عیبى در شایستگى او مى دیدى؟! همچون دیگران نمى گفتى که على(علیه السلام) علاوه بر بلاغت، حکمت، شرف، و صفاى وجدان، سیاستى برتر از سیاست معاویه داشت و داراى نیرویى برتر از عمروعاص در رویارویى با حوادث و رفع مشکلات بود؟ معترضین درباره على(علیه السلام) در این مورد که معاویه و دیگر کارگزاران عثمان را عزل کرد، چه مى گویند؟ اوضاع زمان و سیاست عثمان با او سازگارى نداشت و با اخلاق سالم و درک عظیم و شایستگى خالص على(علیه السلام) هماهنگى نداشت که بگذارد آنها با مال و ثروت ملّت و مفاهیم انسانى بجنگند.

مردم و مورّخان و محقّقان عادت کرده اند که اوضاع زمان على(علیه السلام) را با اوضاع زمان خود مقایسه کنند و بر اساس آن داورى نمایند و پیشاپیش همه اینها ارزش مبارزات افراد را با مقیاس پیروزى و شکست مى سنجند. بدون آن که به روشى که در راه به دست آوردن پیروزى وجود دارد و به احتمالات زیادى که وجود دارد، توجّه داشته باشند. گاهى این احتمالات مربوط به اخلاق است که نشیب و فرازهایى دارد و زمانى هم مربوط به تصادفات و مقدّرات است که هیچ کس -- چه سیاستمدار و چه نیرومند -- نمى تواند آن را تعویض کند و یا آن شرایط را به وجود آورد و به عنوان سلاح کارساز از آن بهره گیرد.

به هرحال، این معترضین از على(علیه السلام) مى خواهند که در سیاست خود خیانت نماید و از وسایل مختلفى در جنگ و به نفع خود استفاده کند، ولى روح بلند على(علیه السلام)، هرگز چنین اعمالى را نمى پسندد.

آنها مى خواهند که على بن ابى طالب(علیه السلام) معاویة بن ابوسفیان شود. در حالى که او على بن ابى طالب است!

ص: 299

ص: 300

تقدیر چنین بود

ص: 301

تقدیر چنین بود!

* تقدیر چنین خواست که تیرتازه اى از «ترکش» خود بیرون آورد و به سوى على رها کند!

کسانى که در پایان جنگ صفین علیه على (علیه السلام) قیام کردند، به سوى روستایى در نزدیکى کوفه، به نام «حروراء» حرکت کردند و به همین جهت، نسبت این یاغیان از این قریه گرفته شد و «حروریه» نامیده شدند. «محکّمه» نیزبه آنان گفته شد، زیرا این عدّه مى گفتند: «حکم مخصوص خداست»، ولى آنان به «خوارج» معروف اند.

على (علیه السلام) با لشکریانش با آنها روبه رو گردید، ولى مى کوشید تا آنجا که ممکن است، آنها را بدون خونریزى به راه راست باز گرداند و با آنها به گفتگو و بحث بپردازد. على (علیه السلام) به آنها پیشنهاد کرد که نماینده اى از میان خود برگزینند تا با او سخن بگوید و پاسخ بگیرد و اگر على (علیه السلام) محکوم شد، توبه کند و یا اگر خوارج محکوم شدند، توبه نمایند. خوارج پیشواى خود، «عبدالله بن کواء» را نزد على (علیه السلام) فرستادند و گفتگو بین على (علیه السلام) و عبدالله طولانى شد و على (علیه السلام) پاسخ پرسشهایش را داد و او را محکوم ساخت.

«ابن کواء» نزد یاران خود رفت و به آنها گفت که حقّ با على (علیه السلام) است و در آنچه بحث شد، خوارج محکوم اند. امّا خوارج نپذیرفتند و حاضر نشدند پس از این که على (علیه السلام) را تکفیر کردند، تسلیم نظر او شوند. لذا به رهبر خود اعتراض کرده، او را سرزنش نمودند که در منطق و دلیل و اندیشه صحیح هم ردیف على (علیه السلام) نیست و نمى تواند با او بحث کند؛ البته آنها همگى مى دانستند که همچون على (علیه السلام) در جهان کم است! خوارج از رهبر خود خواستند که از گفتگو با على (علیه السلام) در این باره خوددارى کند. آنان ترجیح دادند که همچنان بر لجاجت خود باقى بمانند و هوسهایشان هم فرمان مى داد که راه و دلیل على (علیه السلام) را کنار نهند. آنگاه در تکفیر على (علیه السلام) اصرار ورزیدند، بدون این که براى این مسئله

ص: 302

دلیلى اقامه کنند، آنقدر بر اندیشه ناصواب خود پافشارى مى کردند که با سربازان و یاران على (علیه السلام) همچون کافران برخورد مى نمودند.

على (علیه السلام) از این موضعگیرى یاران دیروزش سخت غمگین شد، که چرا سخن درست در گوش آنها بى اثر است و هوس آنها را به پیش مى برد و چشمهایشان را کور ساخته است. اینجا بود که یقین پیدا کرد که تنها داور میان او و آنان شمشیر است؛ بخصوص پس از آن که خوارج بر یاران على (علیه السلام) بى باکتر شده و به اخلالگرى و تخریب و کشتار پرداختند. هنگام سکوت نیست، ولى پیش از جنگ، اقدامات شایسته تاریخى خود را فراموش نکرد و به یاران خود فرمود: «لا تبدأوهم بالقتال حتّى یبدأوکم!» (شما جنگ را آغاز نکنید، تا آنها شروع کنند). خوارج شعار معروف خود را سردادند: «لا حکم الّا لِلّه» (حکم ویژه خداست) و همچون تن واحدى که کینه و دشمنى از آنها مى بارید به لشکر على (علیه السلام) حمله ور شدند. آنها در کار خود شتاب کردند و روى نیز برنمى گرداندند. على (علیه السلام) و یارانش چاره اى ندیدند جز این که با شمشیر از آنها استقبال کنند. جنگ شدّت گرفت. دو لشکر در نهروان به نبرد با یکدیگر پرداختند. در این نبرد، تمام خوارج کشته شدند. فقط چهارصد نفر مجروح بازماندند که توان جنگ نداشتند و لجاجت ایشان تا بدان حد بود که اگر اینها هم مجروح نمى شدند، دست از هدف خود برنمى داشتند تا کشته شوند و یا پیروز گردند. على (علیه السلام) فرمان داد که با آنها مدارا کنند و آنها را نزد خانواده هایشان برسانند، تا از آنان پرستارى کنند.

على (علیه السلام) بار دیگر تصمیم گرفت براى تأدیب معاویه به سوى شام برود. اشعث بن قیس باز به مخالفت برخاست و توانست عدّه زیادى از سربازان على (علیه السلام) را فرارى دهد و آنها را به شهرهاى نزدیک بکشاند. توجیه اشعث این بود که مردم به خاطر نبردهاى طولانى خسته شده اند و باید تجدید قوا نمایند. سپس به سپاه باز خواهند گشت!

على (علیه السلام) رهسپار کوفه شد تا لشکرى فراهم کند و به شام حمله نماید. امّا از آن سو، لشکر معاویه، به او خدمتکرد و خوارج هم بدون قصد به معاویه کمک کردند. اشعث بن قیس هم بنا به گفته برخى از مورّخین آگاهانه به معاویه خدمت مى کرد. اشعث به شام رفت و دید که لذتها به او لبخند مى زنند. و به انتظار آینده نشست!

ص: 303

اینک در سرنوشت على (علیه السلام) نوبت به آخرین ضربت رسیده است تا سختى هاى این مرد بزرگ را به پایان رساند و دشمنانش با کمک نیرویى، ناخواسته به پیروزى برسند!

گروهى از تندروان و خوارج مجمعى تشکیل دادند و درباره دوستان و بستگان کشته شده خود سخن گفتند؛ سرانجام به این نتیجه رسیدند که گناه این خون ها به گردن سه تن از مسلمانان است و این سه تن به گفته آنان «رهبران گمراهى» هستند. یعنى على (علیه السلام)، معاویه و عمرو بن عاص. یکى از آنها به نام «برک بن عبدالله» برخاست و گفت: من به حساب معاویه مى رسم. «عمرو بن بکر» هم گفت: من عمرو بن عاص را مى کشم. عبدالرحمن بن ملجم هم قتل على (علیه السلام) را به عهده گرفت!

این سه تن تصمیم گرفتند که در یک شب، على (علیه السلام) و عمروبن عاص و معاویه را به قتل برسانند. گرچه خشک اندیشى و میل خونخواهى آنان، ضامن اجراى توطئه آنان بود ولى حادثه شگفت دیگرى به وقوع پیوست که عبدالرّحمن بن ملجم را به قتل على (علیه السلام) بیشتر ترغیب نود. به همین سبب، به فرض این که آن دو تن دیگر در اجراى توطئه سستى مى کردند، ابن ملجم حتمآ على (علیه السلام) را به قتل مى رسانید. حادثه این بود که وقتى ابن ملجم از مکّه وارد کوفه شد، به خانه یکى از دوستان خود رفت و در آنجا به «قطّام» دختر اخضر، که در حسن و جمال بى نظیر بود، برخورد. پدر و برادر قطّام در جنگ نهروان کشته شده بودند. چشم ابن ملجم که به چهره دل آراى قطّام افتاد، دل از کف داد و عاشق او شد و از وى خواستگارى کرد. قطام پاسخ داد: مهرّیه من چیست؟ ابن ملجم گفت: هر چه که بخواهى... قطام گفت: من سه هزار درهم پول، یک غلام، یک کنیز و قتل على بن ابى طالب (علیه السلام) را مى خواهم.

ابن ملجم پاسخ داد: سه هزار درهم، غلام و کنیز را مى دهم، امّا توان قتل على (علیه السلام) را ندارم. قطّام براى تطمیع او گفت: اگر على (علیه السلام) را بکشى، جان و روانم را آرام کرده اى و سالها در آغوش من زندگى خوبى خواهى داشت!

قبلا ابن ملجم درباره تصمیم خود به شک افتاده بود، زیرا براى مردى چون او، هر اندازه هم که پست فطرت و کوتاه فکر باشد، آسان نیست که على (علیه السلام) را به دلایلى که آن حضرت سبب آن نبوده به قتل برساند و براى انسان آسان نیست

ص: 304

که خود را در وادى ترسناکى بیفکند که از پایان آن بى خبر است. ولى سرنوشت چنین بود که شک او از میان برود و به کار خویش راغبتر شود. بدین ترتیب دست روزگار، ابن ملجم را در راه آن جنایت بزرگ قرار دهد و دست او را براى رها کردن تیر جدیدى به سوى امام (علیه السلام) باز گذارد! آرى، تصادف، عبدالرّحمن را به خانه دوستش کشاند و در همان لحظه قطّام را هم به آن خانه رساند و در آنجا قرار آن مهرّیه عجیب بسته شد. در این باره شاعر گفته است :

«من تاکنون در میان عرب و عجم چنین سخاوتمندى ندیده ام که مهریه اى به سنگینى مهر قطّام قرار دهد. (سه هزار درهم، غلام و کنیز و کشتن على (علیه السلام) با شمشیر تند آبدار.) مهرّیه هر قدر گرانتر باشد، باارزشتر از على (علیه السلام) نیست و ضربتى بدتر از ضربت ابن ملجم نخواهد بود!»

گفتگو میان قطّام و ابن ملجم به اینجا خاتمه یافت که ابن ملجم به او گفت: من درخواست تو را درباره قتل على بن ابى طالب (علیه السلام) مى پذیرم!

در آن هنگام که سه توطئه گر از یکدیگر جدا مى شدند، شبى را مقرّر کردند که در آن شب هدف خود را عملى سازند و آن سه را به قتل برسانند.

***

تصادف زمانه به قدرى در وقوع حوادث عجیب است که نمى توان آن را محاسبه کرد و گناه آن را به عهده کسى گذاشت.

عمرو بن عاص به دست قاتل خود نیفتاد و کشته نشد. زیرا در همان شب به درد شدیدى مبتلا شد که صبحگاه براى نماز به مسجد نرفت و دستور داد که رئیس شهربانى او به نام «خارجه بن حذاقه» به مسجد برود و با مردم نماز صبح را بخواند. قاتل در انتظار وى بود، به محض نزدیک شدن خارجه، ضربه محکمى بر مغز او فرود آورد زیرا گمان مى کرد که عمرو بن عاص است. او به زمین افتاد، امّا قاتل را دستگیر ساختند و پیش عمرو بن عاص بردند. عمرو بن عاص به او گفت: تو مى خواستى مرا بکشى، ولى خدا خواست «خارجه» به قتل برسد. و فرمان داد قاتل را بکشند.

برک بن عبدالله هم شمشیر خود را بر معاویه فرود آورد، ولى شمشیرش خطا رفت و «ران» معاویه را مجروح ساخت. برک را پیش معاویه آوردند. برک به معاویه گفت: من مژده اى برایت دارم. معاویه پرسید: چه مژده اى؟ برک داستان

ص: 305

دو رفیق خود را نقل کرد و به معاویه گفت: على امشب کشته مى شود. مرا زندانى کن، اگر کشته شد، هر تصمیمى خواستى درباره من بگیر و اگر کشته نشد، من با تو پیمان مى بندم که بروم و او را بکشم. آنگاه پیش تو مى آیم و دست خود را در دست تو مى گذرم تا هر نظرى درباره من دارى عملى کنى.

معاویه، برک را زندانى کرد و هنگامى که آگاه شد که على (علیه السلام) به قتل رسیده، او را آزاد کرد. این روایت مقاتل الطالبیین است، ولى گروهى دیگر معتقدند که معاویه دستور داد برک را اعدام کنند، و او بلافاصله کشته شد!

ص: 306

مرانید که نوحه گرند

ص: 307

مرانید که نوحه گرند

* ساعتهاى شب در پى هم فرا مى رسید و تاریکیها در هم فرو مى رفت!

* لعنت خدا و لعنت کنندگان و آنانکه زنده اند و یا از دنیا رفته اند، و لعنت تمامى موجودات هستى بر ابن ملجم باد. هزار شیطان او را به هلاکت رساندند و او را به رو در دوزخ افکندند... دوزخى با دهانه هاى آتشین و زبانه هاى پر خروش!

* امام على (علیه السلام) دشمن خود را در موقع هلاکت، بر روى زمین رها کرد و رفت!

در گوشه اى از جهان، غریبى است غمناک، تنهایى افسرده از رنج جانگزاى تنهایى!

غریبى، هموطنانش با او بیگانه و او از هر دردشان دردها بر دل و آه ها دمان از سینه!

غریبى، روزگار با او بیگانه و او محیط بر روزگاران!

در جهان، غریبى به سر مى برد بیگانه با جهانى که شاهد نطقهاى مهیج و قهرمانی هایش بوده!

غریبى که با دست و دلبازى مى بخشد و هیچ نمى ستاند. دست تعدى به رویش دراز مى کنند و او از پى انتقام برنمى خیزد، بر خصمِ تجاوزکار دست مى یابد و از او درمى گذرد و بسیار هم درمى گذرد.

حق دشمن فرو نمى گذارد و دامن به خاطر دوست به گناه نمى آلاید. یارافتادگان، برادر بى کسان، پدر یتیمان، و نوازشگر همه کسانى است که از زندگى به تنگ آمده اند. در هر ناخوشى امید به او مى برند و در هر سختى دیده تمنّا بدو مى دوزند. عملش سرشار، و بردباریش کوهسار. دریاى دلش که دشت و کوهستان را به برگرفته، با قطره اشکى که از دیده بینوا یا اندوهگینى بچکد

ص: 308

توفانى و لبریز مى شود. ترحّم بر تنى بدبخت، او را که فرق دیوان به شمشیر مى شکافد در قبضه و مسخّر مى سازد.

در تابندگى هشیارانه روز، به میان خلق، به دادگرى مى نشیند و به استقرار نظم و اجراى کیفر برمى خیزد، و چون شب به مدهوشى رود و تاریکى پرده آویزد بر سرنوشت مردمان و بر وضع خلایق اشک مى بارد!

به گوشه اى از زمین، غریبى است که تا ستمزده اى از ره دادخواهى ناله اى به گوشه لب آرد، بانگ رعد آسایش به هوا برمى خیزد و صاعقه مرگ آفرین بر کاخ ستمکاران مى زند؛ به صداى مددخواهى بیچاره اى برمى خروشد وتبهکارى بداندیشان خیره را در برق شمشیر مى زداید، و به نداى محرومى تنگدست توده هاى ابر پرباران از دریاى مهر برمى خیزاند و چندان بر صحراهاى خشک و بر سنگلاخهاى سوزان مى بارد تا همه را ترو تازه گرداند و بر دامنش سبزه و گیاه رویاند!

غریبى که پندار و گفتار باراستى آمیخته، جامه زمخت به برگرفته، و گام در ره فروتنى بنهاده است و مى دانیم که هر که فروتنى گرفت بزرگى یافت!

در گوشه اى از زمین، غریبى است که مردمان از دستش به آسایش اند و نعمت، و او خود از دل خویش در ناآسودگى است و زحمت!

این دلیر، این نابغه خردمند، این غریب بى یاور کیست؟ این که تیرنگاه به افق دوردست دوخته، دردمندى که همه کسانى که بر ایشان بهشت نعمت این جهان و مینوى جاودان آن جهان مى خواهد همدست شده و او را به رنج و غمى جانکاه فرو برده اند؟

کیست این دلیر، این هوشمند فرزانه، این غریب که آز و حسد پرده انکار بر دیده دشمنانش بست تا حقش نشناختند، و حسابگرى تصمیم دوستانش به تزلزل افکند تا واگذاشتندش، و او یک تنه به جنگ تبهکارى و ظلمت کمر بست و زمام اداره خلق بر روشى متین به دست گرفت. نه پیروزى درخشان در او غرور انگیخت و نه ناکامى، آه حسرت و یأس از سینه اش برآورد. چرا که او حق است و جز حدود حق توجهى فرا خویش ندارد. بگذار جمعى به خصومتش کمر بندند و گروهى هراسش بدل گیرند!

ص: 309

این فرزانه غریب کسى جز امیرالمؤمنین على بن ابى طالب نیست. افسرده دلشکسته اى که پاسى دیگر بدسگالى دلباخته از افسون شیطانىِ زنى هرزه و بدنهاد دست پلید از آستین خیانت به در خواهد کرد و خون پاکتر از عطر فرشتگانش را خواهد ریخت.

***

شب، تیره بود و وهم آور. آسمان، گرفته و ابرآلود. پاره هاى ابر سیاه به سان غولان زنجیر گسسته در هر سوى میدان آسمان با تبختر گام شمرده و سنگین برمى داشتند جز تکه هایى که از شرار رعد مى شکافت و مى پراکند و سبکبال مى پرید.

عقاب ها در آشیانه ها مدهوش خفته، و سر به زیر بال برده، سرى که فردا، سوگوار و ضجه خیز از ماتم عقاب کبیر برداشته نخواهد شد، و بالى که خواهد فشرد و هرگز پر نخواهد کشید.

شب همه شب نیارمید. زیرا مى دانست در گوشه و کنار کشور دردمندانى هستند رنجور از بار ستمکشى و دلتنگ از زندگى مذلّت بار، و بى ارزشانى خودستا و بزرگ نما، و زورمندانى جبّارمنش، و مردانى بزرگ آوازه از شهر و دیار، و زیردستانى به کام زیردستان، و دشمنانى در شرارت و بیداد همدست، و بدکارانى در گناه همعهد و همدل، و طرفدارانى که پا از یارى حق به دامن مى کشند و به خوارى وا مى گذارند!

شب همه شب نیارمید. آخر مى دید عدل پامال است و خدمت، ضایع. سرنوشت مردم در گرو خودرایى هوسبازان است و گوهر حیات و حیثیت آدمیان به پاى مفسدانى ریخته است که دست اندر تبهکارى اند، و بیدینى پنهان فراوان.

یکدم نیاسود و تا سپیده دمان مژگان برهم زد. آخر از وقتى دیده به دنیا گشوده بود پشتیبان و تکیه گاه عدالت بودو یار رنجدیدگان و برادر بیچارگان و صاعقه اى مرگ آفرین بر سر استبدادگران و بیدادگران، هم با زبان به باد حمله مى گرفتشان و هم با ذوالفقار!

در خاطرش آن شب صفحات تاریخ زندگانیش ورق خورد و خاطره هاى دور و نزدیک جان گرفت. به یاد آورد هنوز نوجوانى بیش نبود که در برابر بهت و حیرت اهل قبیله اش، شمشیر از نیام برکشید و در دفاع از آیین اسلام با سرودى

ص: 310

که مژده نیکوکاران بود و تهدید بدکاران بر چهره مخالفین مى نواخت، و آن نگونساران از سر تمسخر و بیهوده انگارى روبر مى تافتند ولى او همچنان با تصمیمى خلل ناپذیر راه خویش را مى پیمود و خونش را وقف نورافشانى آیین نوین کرده بود.

خویشتن را در شب هجرت به جاى پیامبر دید که زیر برق شمشیرها و شرار کینه جوییهاى نابکارانه مى غلتید؛ مگر ابوسفیان و مشرکان و برده فروشان تبهکار ره به بنیانگذار آیین نبرند و او جان به در برده، نورش ظلمت جاهلیت را بزداید و گیتى را روشنى بخشد.

کوشید خاطرات گذشته به یادش آید. به خاطر آورد که قهرمان نبردهاى عدالتخواهانه بوده است. قهرمانى که دژها به بازوى عشق و اخلاص مى گشود و طومار زندگى نابکاران در مى نوردید، و طرفداران بینوا و رنجدیده اى که دورش را گرفته بودند با هر ضربه که بر پیکر خصم مى نواخت از سر ستایش و تمجید غریو شادى سر مى دادند و جبین سپاس به خاک مى سودند و مى نگریستند که قدرتمندان چون دسته هاى ملخ از برابر توفان مى گریزند!

پسرعمویش، پیامبر را به یاد آورد که با مهر و عشقى پرشکوه رو به او کرد و به سینه فشردش و گفت: این برادر من است!

دگر باره پسرعمویش، پیامبر را به یاد آورد که به خانه اش آمد و دید که خواب است، فاطمه رفت بیدارش کند که پدر به او گفت : بگذار بخوابد. شبهاى دراز پس از من از فرط اندوه بیدار خواهد ماند. فاطمه گریه را سرداد و به زارى اشک ریخت!

به خاطرش رسید که پیامبر مى گفت: على! خدا تو را به عزیزترین زینتها آراسته است. تو را عشق طبقات فرودست بخشیده و مقدر فرموده که تو خشنود از چنان پیروانى باشى و آنان خرسند از چون تو امامى!

خاطره مرگ پیامبر را در برابر دیدگانش، به ذهن آورد و آخرین نگاهش را به او، و چهره اندوهبار فاطمه و اندوه بى پایانش را که نگذاشت بیش از چند هفته زنده بماند و در سى سالگى به پدر پیوست، و او به خاک سپردش و آتشین ترین اشکها بر گورش فشاند، و شامگاه با افسردگى تنها به خانه برگشت با حزنى جاودان و شبى هجران!

ص: 311

چهره عمر را به خاطر آورد که به طرفش مى آمد و مى گفتش: «به خدا اگر زمامدارشان شوى به راه روشن حق خواهى بردشان و بر طریقى درخشان!» و چهره یاران پیامبر را که هم آوا مى گفتند: «در دوره پیامبر، منافقان را فقط از روى دشمنى شان با على مى شناختیم!» و پیامبر مگر خود بارها به او نگفته بود که «اى على! فقط منافق تو را دشمن مى دارد!»

در آن لحظات، همرزمان جهادش را به یاد آورد روزگارى که در سایه پیامبر و او مددکار هم بودند و دوستدار هم. اینک یکى به جنگش برخاسته و دیگرى علیه او دسته بندى کرده و سومى طمع به حکومتش بسته و در اینراه به خون غلتیده یا هنوز نغلتیده! اما پاکدلانشان، آنان که به حق و عدالت وفادار ماندند و در طریق خیرخواهى هم پیمان بودند خدا بیامرزدشان! دیگر از دار دنیا بیگانه اند. عدالتخواهى و وفاداریشان آنان را به کشتن داد. و پنجه ظلمانى ستم هزاران پرده تیره بر پیکرشان فروهشت.

اما ابوذر، آن غفارى، همان که بر خوار زیستى بر شورید، بزرگمرد والامقامى که حق طلبى برایش دوستى جز على (علیه السلام) باقى نگذاشت، به چه سرنوشت دردناکى گرفتار آمد! گویى همین حالاست که با عبایى مندرس پیش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى رود تا جان خویش به خدمت آیینش عرضه کند، و از آن دم پشتیبان همیشگى حق مى ماند و آن را با خونش مى آمیزد و با ضربان قلبش دمساز مى دارد، تا آنکه به خاطر ستمدیدگان و بیچارگان شورید، و آنگه سرنوشت اندوهبارش به دست عثمان و مروان بن حکم. تبعید شد و در چنین شبى مرد، فرزندانش یک به یک جلو چشمش مردند، و همسر عزیز و پاکش رو به او کرد که نمى خواهم پیش از من بمیرى تا دوبار نمیرم!

آرى! ابوذر به فرمان امویانى که زر و سیم کشورها زیر پاى خود ریخته بودند، از گرسنگى جان سپرد.

باز در چنین شبى، چند ساعتى پیشتر، همین دیروز نزدیک، دوست و یاورش، نه بلکه برادرش، عمار یاسر، شوریده حالى پرهیزکار و شیدایى راسترو کشته شد. دار و دسته نظم شکنان بیدادگر در یکى از رزمهاى صفین کشتندش!

ص: 312

واى! کجایند برادرانش؟ آنان که گام در طریق حق نهادند و بر آن پاى فشردند و از سر صدق و صفا در استقرار آن هم سوگند بودند، نه بیهوده مى گفتند و نه غیبت مى کردند و نه نیرنگ مى باختند.

کجایند آن نیکمردان؟ همه شان رخ در خاک گورستان کشیده اند! و او را تنها گذاشته اند تا یکتنه به پیکار خونین سهمگینش بر ضد بیداد و بیدادگران ادامه دهد. وه که اگر خدا «اهل بغى» همان نظم شکنان بیدادگر را به چنگش اندازد، بغى و بیداد را خواهد سوزانید و اهلش را به دریا خواهد ریخت!

این پیکار او تضاد حق و باطل است، و او در سوى حقش یکتنه ایستاده؛ مبارزه اى است که در آن جبهه اش قومى موضع گرفته که کودکش اهریمن خو و جوانش پرخاشجوست و پیرش نه امر به معروف داد و نه نهى از منکر. جماعتى که احترام فقط به کسى مى گذارد که از زبانش ایمن نباشند و تکریم فقط کسى را مى کنند که دیده آز به انعامش دوخته باشند. اگر واگذاردشان رهایش نخواهند کرد و اگر از پى شان رود خواهندش کشت! در کارهاى ناشایست معاشرند و چون از هم جدا شوند زبان به مذمت هم مى گشایند!

پیکارى است میان کسى که براى مردم آبادانى و سرخوشى مى خواهد و کسى که مردم را از آبادانى و سرخوشى باز مى گیرد و به خارستان ذلت مى راند. پیکارى که تشدیدش را خواهانند تا چون امواج توفان خیز به آنچه به کام مى کشد نیندیشد یا چون شعله آتشى که به هیزم خشک مى افتد باک از سوخته ندارد!

آه از این زندگانى که تاکنون جز جهاد و رنج نداشته است.

دریغ بر نیکمردان روى زمین و بر راستروان که یکایک رخت از جهان مى کشند و با رفتنشان بغى و بیداد رو به فزونى مى نهند و جبارى و خودسرى سر به طغیان برمى آرد!

نابغه بى همتاى غریب، فرداى نزدیک مردمان را به نظر آورد. آینده اى را که تاریک تر از شب مسکینان بود و یخبندان تر از وجدان پیمان شکنان. مى دید که سنگینى اش را بر تن تیره بختان افکنده و نمى گذارد یکدم ناله هاى جگرسوز و ضجه هاى دلخراش آنان فرو بنشیند.

ص: 313

فردایى را به نظر آورد که در آن، خلق خدا در نظر کسانى که به نیرنگ و ناروا بر مسند فرمانفرمایى لمیده و بر گردن ملت سوار شده اند هیچ نمى ارزند. جز سخن چین چاپلوس و حقه باز و صاحب دستگاه عریض فساد، هیچ کس به درگاه حکام تقرب نمى یابد. فرمان حکمرانى جز براى ستمکار زورگو رقم نخواهد خورد. و جز بى آزرمان فرومایه و دلقکان هوسباز هیچ کس روى آسایش نمى بیند. تنها کسى را خوار مى شمارند که به انصاف و دادخواهى روى آرد و دل از عشق و مردمى آکنده دارد و یار ستمدیدگان باشد و دشمن جنگجوى جباران و جبارى، و توفانى که بساط ستمکاران را ویران مى کند.

فردا، چه فرداى غم انگیزى را على با قلب و عقلش مى دید! با سپرى شدن امشب، دیگر بزرگمردى نخواهد بود که راستىِ زیان بخش را بر دروغ سودآور مزیت نهد. دیگر گیتى زمامدار پدرمنشى را نخواهد دید که آلام حق از لذات باطل خوشتر دارد. پس از این شب، قلب و عقلى یافت نخواهد شد که اگر کوهها بلرزد و زمین بشکافد و فرو ریزد باز در دادگرى خلق بکوشند و براى حق بجوشند!

آه، چه فردایى! که در آن، هر کودن بلهوس را همین بس که مختصر مهارتى در فن ستمکارى بروز دهد تا عروس سلطنت دامن کشان و فریبا به آغوشش خیزد، و هر بزرگمرد را همین کافى که ریشه آیین ستمگرى برآرد و چون هیزمى به پاى خویش افکند تا واپسین دمش برآید و مرگ را به آغوش کشد!

آن ستمکیش بدآیین که با او عقل و قلب و زبان و شمشیر به جنگش کمر بست، با واژگونه نمودن حقایق و با تبلیغات مزورانه قطعآ دنیا را به کام خواهد آورد! و آن عدالت پژوه که با عقل و قلب و زبان و شمشیر در پاسدارى حق بکوشید حتمآ بدبخت و خوار خواهد بود و توفان حوادث از هر جانب مصیبت و مرارت بر او خواهد بارید!

به محاسن مبارکش چنگ آویخت و هاى هاى گریست و گریست.

شب هم آرام گریست و با فروریختن اشکها و چشمانش به درخشیدن گرفت.

على بن ابى طالب (علیه السلام) دیده به ستارگان دوخت و به ابرها در شبى که پرده ظلمتش کاخهاى پادشاهان و کلبه هاى فقیران، و توطئه دغلکاران و شوریده

ص: 314

حالى پاکدلان را همسان فرو پوشیده بود. و در دل به دنیا نگریست و گفتش: «آى دنیا! آى دنیا! برو دیگرى را بفریب» و دنیا روى از او برتافت!

شب پاس به پاس مى خزید و ظلمت به ظلمت مى آمیخت. على بن ابیطالب (علیه السلام) احساس کرد در گذرگاه عمر، به سر منزل تنهایى رسیده است. آه که زمین چه منزل تنهایى است و خانه بیکسى و دیار غربت!

دیدگانش کمى تار شد. گویى مى خواهد از آثار رازآلود این شب دهشت خیز بیاکند. تازه در رؤیایى سبک فرو رفته بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر او رخ نمود؛ بناگاه گفتش «اى پیامبر خدا! چه ناهموارى ها و کینه جوییها از ملتت دیدم!» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «نفرینشان کن»! و او چنین نیایش کرد: «خدایا! مرا همدمى به از ایشان ده و ایشان را به جاى من حاکمى بدخوى»!

و چنین احساسى که سرزمین فقیران و دیار طبقات زیردست و هر که را بر آن است مى جنباند و مى غلتاند چنانچه تخته پاره اى را توفانهاى کوبنده در خیزابها بگرداند، و دید که همه حیران اند و سرگشته و افتادن از غرش پرنهیب مرگ در پهنه اى از شب. بادهاى توفنده به این سو و آن سو مى پراندشان و به چنگ هول و وحشت مى سپارد! و در همان حال مستبدان خیره راى با چنگال درنده از هر سو پیش مى آیند و با صفوف منظمپیش مى تازند، برخى به سلطنت دست مى یابند و گروهى به فرماندهى و حکومت!

سحرگاهان در حالى که نسیم بر برکه هایى چون چشمى که با نگاهى به اشک آید مى وزید على بن ابى طالب (علیه السلام) با گامهاى آهسته و سنگین روان شد. گویى گامهاى شمرده و سنگینش در آن دقایق غمگستر چیزى به گوش زمین زمزمه مى کرد و گویا پرندگان را چنین زمزمه دلخراشى به گوش مى رسید که هنوز پا به درون مسجد ننهاده، مرغابیان، خروشان و فریادکنان و نوحه گر پیش دویدند و باد آهنگ حزن آلودش را در آن سحر سرد به بانگشان آمیخت!

مردم دسته دسته از گوشه و کنار مسجد پیش آمدند، همه ساکت و ناشاد. رفتند که مرغابیان را از برابر کوه حکمت روان برانند. دیدند مرغابیان نه مى روند و نه از خروش نوحه گرانه باز مى ایستند، و نه باد از وزش باز مى ماند. آیا آن پرندگان هم مثل باد احساس کرده بودند که مصیبتى در انتظار امام بزرگ است که به مصیبت هایش از دست مردم پایان خواهد داد؟

ص: 315

در دل امام در این وقت، شکوفه شوقى به شنیدن نوحه گرى مرغابیان بشکفت. رو به مردم کرد و با صدایى که از ژرفناى فاجعه برمى خاست گفت: - مرانید که نوحه گرند!

چرا نوحه نکنند و چرا مردم برانندشان؟ چرا فرزند ابى طالب با دیده و دل به آنها ننگرد و به این صبحدم باز ننگرد؟ پیش از این هزار و یک صبحدم دیده که هیچ یک چنین نبوده و نه آنچه را اینک احساس مى کند در آن احساس کرده است! مگر این بزرگمرد حق ندارد سوگواریش را از زبان مرغان نوحه گر و باد پرطنین بشنود؟ آیا حق ندارد با خورشید و شبى که دیگر نخواهدش دید وداع گوید؟ آیا حق او نیست که آخرین نگاهش را بر دشت و دمنى بیفکند که در آن فقیرانه زیسته تا مردم را به نوا و توانگرى رساند و داستانها از جنگاورى و دلاوریش به یاد دارد و حکایتها از مصایب و آلامش که همه را شبهاى دراز با اشک چشمانش برخوانده است؟

همین دنیا، اگر مردم جانب حق نگه مى داشتند و پایبند اصول وجدان بودند، مجبور به وداع شام و روزش نمى شد، ولى افسوس که آزمند حقه بازند و حلال را به حرام مى آمیزند. اگر مرگى مقدر و حتمى نمى بود روحش دمى در کالبد بند نمى شد، اما چه کند که روى زمین پر است از اهریمنان توطئه گرى که توده هاى اسیر و تنگدست، زیر چنگالشان ناله مى کنند و جان مى سپارند. هنوز هزاران محروم بینوا در عراق، حجاز و شام، با مسکنت دست به گریبان اند و بى دینان خداناشناس در سایه غفلت عوام آسوده مى چرند! چه مى شد اگر دنیا مى گذاشت على بن ابى طالب (علیه السلام) دو گام به دلخواه بردارد و همه چیز را دگرگون سازد!

ولى دنیا نخواست که همه چیز دگرگون شود!

و آن فرزانه غریب احساس نمود که گامهایش او را به غربتى ژرف فرو مى برند. آرام بر در مسجد ایستاد و دمى به مرغابیان نوحه گر نگریست و به مردمى که دور ایستاده و خاموش بودند، و دوباره گفت : مرانید که نوحه گرند!

به مسجد درآمد و به آستان پروردگار جهانیان سجده برد. دیده از دیدار مردم فرو بست و دید که از سه چیز در میانشان خبرى نیست : پول حلال، زبان صریح و راستگو، و برادر مایه دل آسایى!

ص: 316

روزگار، فرمان جفاجویانه اش را رقم زد. ابن ملجم با شمشیر زهرآلود در رسیده و ضربه اى زد که خود آن پلید معتقد بود اگر بر شهرى زند همه را به خون گیرد!لعنت خدا بر ابن ملجم باد! نفرین و نفرین گران و هر که دیده به دنیا گشود و هرکه بمرد و هر چه از عدم پدید گشت، نفرینى که چشمه ساران را بخشکاند و سبزه زاران را بسوزاند و شرر عدم بر زمین پراکند و همى شررافشان باشد! لهیب چرکین و دم گدازان دوزخ برنهادش. هزار اهریمن او را به رو در ژرفى دوزخ اندازند، در همان تف سوزان و کام زبانه خیزى که شرارش بغرّد و بخروشد و به هر چه رسد درد انگیزد!

گردبادها برخاست پرتلاطم و زمین لرزه ها در گرفت تکان آور؛ همه پرخروش و پرنهیب که هرچه مى یافت مى ربود و مى کوفت. خاک از هر سو به هوا جست و غبار گشت و گردان و توفنده برآشفت و به هم ریخت و چنان شد که گویى آسمان صاعقه ها بر سر زمین افکند.

ابر گرد روى روز را به قیراندود و پرده بر چهره خورشید بست تا مهر از زمین برگرفت و هیچ نتابید. منظره اى پدیدار شد هولناک و تشویش انگیز. ناله بود که از دل برمى خاست و فریاد و فغان که از دهان برمى آمد، و ابرهاى سیاه بر آسمان که از شورش رعد مى درید. اندوهى جهانگیر بر آن دیار سایه انداخت و همه چیز را به تیرگى فرو برد. مرغکان به لانه خزیدند و نوک هاشان به زیر بال حسرت، خموشى گزیدند. درختان ستبر بوستانهاى ساحل دجله و فرات، این شور به دل گرفتند که از ریشه برآیند و با وزشى چو توفان و پرشى چون بال مرغان بشتابند و برگهاى سرخ فامشان را به پاى شهید راه خدا ریزند!

***

همه مظاهر طبیعت از سر انتقام به خشم آمدند و بر خروشیدند جز سیماى على بن ابى طالب (علیه السلام) که همچنان گشاده بود و خندان. نه دم از انتقام مى زد و نه به درگیرى مسلحانه اشارت مى نمود. مأموران بر در خانه اش به پاى ایستاده بودند، همه بى تاب و دلسوخته و گریان. از خدا براى پیشواى مؤمنان رحمت مى خواستند و شفاى سریع تا با بهبودش درد دردمندان درمان پذیرد. ابن ملجم

ص: 317

را دست بسته آورده بودند. همین که به حضورش بردند دستور داد: «خوراکى گرم دهیدش و بسترى نرم»!

اما گشاده رویى او مفهوم فاجعه را رساتر از غرش آشوبگرانه باد، و در همریزى اشیاء و لرزش زمین، بیان مى نمود. سیمایش در آن لحظات، شباهت بسیارى به چهره سقراط داشت که هموطنانش بر مسموم کردن او پاى مى فشردند، و به چهره مسیح بن مریم آن دم که بازرگان یهودى او را تازیانه مى زد، و به سیماى تابناک محمدبن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) آنگه که اوباش طائف سنگ به سوى او مى پراندند، غافل از اینکه چه بزرگمرد والاشأنى را سنگ مى زنند!

« عمروبن هانى، 2اثیربن عمروبن هانى» حاذق ترین پزشک و جرّاح کوفه را به بالین امام آوردند. همین که شکافتگى پیشانى را معاینه کرد آهى سرد از سینه برآورد و با صدایى حزین که به ناله بیشتر شبیه بود گفت : «وصیت خودت را بکن اى پیشواى مؤمنان! چون ضربه این پلیدزاده به مغزت اصابت کرده». امام نه دلتنگ شد و نه مردد و نگران، بلکه با کمال متانت و تسلیم، خویشتن را به تقدیر الهى سپرد. بعد دو فرزندش حسن و حسین را فراخواند و وصیتش را تقریر فرمود و به آنان تأکید کرد که به خاطر قتلش فتنه برنیانگیزند و نه خون کسى را بریزند. درباره قاتلش نیز سفارش کرد که «اگر از جرمش درگذرید به تقوى نزدیکتر خواهد بود»! و این پاره اى از آن است :

«خداى را! خداى را! درباره همسایگانتان به یاد آرید!خداى را! خداى را! درباره فقیران و مسکینان به یاد آرید و در وسایل زندگیتان آنان را شرکت دهید!

با مردم همان طور که خدا فرموده سخن به نیکویى گویید، و امر به معروف و نهى از منکر را فرو مگذارید. به فروتنى همت گمارید و به بذل مساعى و احسان دو جانبه. از بریدن پیوند دوستى و از تفرقه و کناره جویى و روى برتافتن، بگریزید.»

لحظه اى بعد، رو به مردم کرد، به همه مردم و گفت: «دیروز همدم شما بودم، امروز مایه عبرت شما هستم، و فردا دور از شما. خدا مرا و شما را بیامرزد»! تا در برابر مردم و در برابر پروردگار جهانیان فروتنى نموده باشد. آنگاه نخست براى خویشتن آمرزش طلبید و بعد براى مردم!

ص: 318

***

ضربت در سپیده دم جمعه وارد آمده بود؛ امام دو روز درد کشید و دم نزد. به خدا متمسک بود و پیاپى سفارش مى کرد که با مردم خوشرفتارى کنند و بر شکسته دلان ترحم نمایند. تا شب یکشنبه بیست و یکم رمضان سال چهلم هجرى که از دنیا رفت.

فرزانه غریبى زندگى را بدرود گفت که دوست و دشمن یکسان آزردندش. بزرگمردى غریب که شهید زیست و پدر شهیدان از دنیا رفت. شهید پایمردى شد و دعوت به نیکى؛ شهید فرزانگى شد و قهرمانى. شخصیتى که هرگز بند نمى پذیرفت و گرد ذلت بر تن نمى خواست و هماره به بلندى و والایى مى گرایید و پیکارگرانه گام در طریق ارتقاى حیثیت آدمى مى زد و در این نبرد، سازش ناپذیر و بى امان بود.

آن ابر مرد از دنیا بى آنکه دولتى به پا کند برفت تا پس از قرنها، دولتها به نام خوش یمن و پرافتخارش به پا سازند و نام مبارکش مایه آشتى و صلح و صفا گردانند و تبهکاران را که در گور خاک شده و پوسیده اند به دادگاه عدل تاریخ بنشانند و دادش بستانند.

از جهان شهید رخت بر بست تا خاندانى از شهیدان به جا گذارد. تا زینب غمگسار بماند که مصایب پیکرش بشکافند و جانش بسوزانند و روزگار بر او چنان درد بارد و رنج آرد که هیچ کس ندیده باشد، تا حسین (علیه السلام) به جا ماند و در چنگال دشمنش پسر ابى سفیان و دشمنان کینه توز و بدخواهى که از پى آیند.

به این ترتیب نخستین مرحله توطئه دامنه دار و شومى که علیه على بن ابى طالب (علیه السلام) و فرزندانش چیده بودند به پایان رسید تا برسد به مرحله دوم و سوم و سپس دهم، به زنجیره اى از فاجعه هاى دردناک تر، سخت تر، و هولناک تر!

کاخها به مرگ امام بیاراستند بدان گونه که سراب در بیابانى سوزان و تهى از آب و گیاه، جلوه مى کند. حکومتى به دست نامردمى که به بهانه تأسیس دولت و استقرار حکومت دست به هر جنایت مى آلایند برپا شد. و چه زشت است و نحس آن حکومت که جز بر اجساد بزرگمردان به پا نایستد!

ص: 319

اما چه سود که مستبدان به آهى نیرزند که فاجعه شهادت آن رادمرد در سینه انگیخت و به شور آمد و به شورش انقلابیون نسلهاى آینده انجامید؛ و نه اندوهى را ارزند که در دل پاکدامنان لانه کرد و بال گشود و پر کشید و سرانجام شعله بر خرمن هستى جباران زد و بر همدستان آنها و بر دولتها که بنیان کردند و افتخارات که به هم بستند! چنین دولتها کى به سرشکى ارزد که در دیده رنجدیدگان و تبعیدیان و آوارگانى موج زد که بر على بن ابى طالب (علیه السلام) گریستند؛ بر اشکبارى که پدر خوب و پرمهر آوارگان و تبعیدیان و رنجدیدگان بود.آرى، زر و سیم دنیا با تمامى آبادانیش نیارزد به کفش آن فرزانه فقیر! پادشاهى و پادشاهان به کلمه اى که در نهج البلاغه وى است نمى ارزند یا ایده اى که در خیال وى یا قطره اشکى که در دیده دل اوست و هنوز نچکیده!

بزرگمردى رخت از جهان کشید و گروهى در میان خلق به بزرگنمایى برخاستند و شکوه دروغین بر خود بستند. آن یک رفت و عظمت یافت، و اینان زیستند و به خردى گراییدند. بدین سان امام دشمنانش را زیانکار گذاشت و گذشت!(1)

ص: 320


1- . مرانید که نوحه گرند، ترجمه: جلال الدین فارسى، تهران 1346، صص 51- 29

فهرست اعلام

نامها، مکانها، کتابها

ص: 321

فهرست اعلام

آ، الف

آفریقا

1686

آل بنى طالب 1644

آل سعدى 1583

ابن ابى الحدید 1733، 1784، 1826

ابن ابى سرح 1686، 1731، 1733، 1735-1737، 1759-1760، 1762

ابن اشعث 1642

ابن السوداء

1752، 1756، 1775، 1780، 1783، 1790-1792، 1797، 1799- 1800

ابن العربى

1798

ابن جارود 1641

ابن حزم ظاهرى اندلسى 1784

ابن خلدون 1810

ابن زیاد 1597، 1619-1621، 1624، 1631، 1633

ابن سبا 1774-1777، 1779- 1783، 1785-1787، 1789- 1790، 1793-1802، 1804- 1811

ابن سعد 1786

ابن سیرین 1832، 1835

ابن عامر 1731 ، 1733

ابن عباس 1629، 1842، 1876، 1925

ابن عبدربه 1727

ابن کثیر 1784

ابن کواء 1944

ابن ماءالسماء 1530

ابن مسعود 1705-1709، 1726، 1732، 1738، 1621-1762، 1767

ابن ملجم 1573، 1939، 1946- 1947، 1951، 1963- 1964

ابوالاسود دوئلى 1860

ابوالفرج اصفهانى 1948

ابوبحر

1615

ابوبرده

1648

ابوبکر 1537، 1552-1555، 1566، 1635، 1659-1661، 1674، 1679-1683، 1685- 1687، 1693، 1703، 1716، 1721، 1734، 1738، 1755، 1762، 1764-1765، 1781، 1787، 1791، 1844، 1855، 1863، 1889-1891، 1898، 1900

ابوجعفر محمدبن یزدبن خالدبن جریر طبرى آملى 1802

ابوحذیفه

1787

ابوحرابه تمیمى 1580

ابوحمزه خارجى 1580- 1581

ابودرداء 1560، 1600-1605، 1783

ابوذر 1674، 1699، 1711-1719، 1721-1726، 1732، 1738، 1751-1756، 1761-1762، 1767

ابوذر الغفارى 1817

ابوسفیان بن حرب 1550-1554، 1559، 1561، 1567، 1569- 1570، 1626، 1630، 1661، 1680، 1686، 1821، 1849، 1856، 1909، 1937

ابولؤلؤ 1538، 1669

ص: 322

ابوموسى اشعرى 1648، 1905، 1907، 1925-1926، 1928

ابوهریره 1600-1602، 1655، 1666

ابو یقظان 1867، 1877

ابى الحسین الملطى 1784

ابى طالب 1546، 1633

ابى على 1809

ابى محمدالحسن بن موسى النوبختى 1784

ابى هلال 1804

اثیربن عمروبن هانى 1964

احد 1534، 1568، 1591

احمد امین 1754-1755، 1783

احنف بن قیس 1564، 1614، 1862

اخضر

1946

اخنا

1576

ارسطو

1794

ارمنستان

1685

ارینب 1599، 1601- 1608

ازد 1839، 1846، 1851، 1879- 1880، 1893، 1904، 1922

اسفراینى

1784

اسکندریه

1688

اسلام و رجعت 1810

اسود

1536

اسود عنسى 1535- 1536

اشعث بن قیس 1924-1925، 1945

افریقا

1778

افضل الدین صدر ترکه اصفهانى 1784

افک

1847

الاسلام بین السنة و الشیعة 1784

الاسلام و الاستبداد السیاسى 1573

الاسلام و الحضارة العربیّة 1652، 1785

الاصبابه و الاستیعاب 1804

الامام على صوت العدالة الانسانیة 1785

البدایة و النهایة 1784

التبصیر 1784

التحفة الاثنى عشریه 1808

التعریفات 1785

التنبیه 1784

الجمل و مسیر عایشه و على 1803

الخضراء

1714

العضدى

1778

العقد الفرید 1727، 1832، 1856

الغدیر

1812الفتوح والردة 1803

الفرق بین الفرق 1785، 1811

الفصل فى الملل و الاهواء و النحل 1784

اللئالى المصنوعة فى الاحادیث الموضوعة 1804

المنیة و الامل 1908

المهدویة فى الاسلام 1805

الهادى (مجله) 1808

امرءالقیس 1530- 1531

امّ سلمه 1850

اموى بنى امیه

امین ریحانى 1578

امیّه 1549-1550، 1623، 1626

امیة بن عبدشمس 1567

انساب الاشراف 1786، 1791- 1792

انس بن مالک 1592

اواره 1532- 1533

اهواز

1608

ایران

1689

ب

بتراء

1630

بحترى

1581

بحرین

1666

بحیراء

1795

بدر 1569، 1629

برک بن عبدالله 1946، 1948

بستالوزى

1589

بستانى

1784

بسر بن ارطاه 1563، 1628- 1629، 1652

ص: 323

بشربن مروان 1640

بصره 1630-1631، 1639-1644، 1688، 1755، 1757، 1759- 1760، 1807، 1828-1829، 1849، 1851-1854، 1856، 1858، 1860-1861، 1867-1872، 1874-1876، 1880، 1898، 1909

بغداد

1793

بغى

1957- 1958

بکر بن وائل 1530

بلاذرى

1826

بن گوریون

1806

بنى ابى معیط 1684

بنى اسد 1669، 1726

بنى امیّه 1540-1541، 1546- 1552، 1554-1556، 1559، 1562-1563، 1571، 1573، 1575-1595، 1598-1599، 1619-1620، 1622-1628، 1630، 1632-1635، 1638، 1640، 1642، 1644-1645، 1650-1651، 1679-1680، 1683-1689، 1695، 1699- 1705، 1707، 1709-1712، 1714، 1719-1720، 1726- 1728، 1734، 1740، 1743، 1750-1751، 1761، 1764، 1766-1767، 1782، 1816،1822، 1829، 1840، 1842، 1844، 1847، 1849-1851، 1853، 1856-1858، 1882، 1898، 1903

بنى تمیم 1614

بنى زهره 1550

بنى ضبه

1879

بنى عبدالدّار 1568

بنى عمیس 1909

بنى کنانه 1616

بنى لیث 1844

بنى مروان 1581- 1582

بنى هاشم 1541، 1546-1551، 1553، 1555، 1566، 1587، 1745

بیروت

1784

ت

تاریخ الشیعه 1784

تاریخ العربى 1784

تاریخ شیعه یا علل سقوط بنى امیه 1785

تاریخ طبرى 1783، 1802- 1803

تاریخ مذاهب اسلام 1785

تأثیر جانشینى در بناى اسلام 1785

تبریز 1785

تحت رایة الحق و المباهلة 1805

تغلب 1530- 1532

تورات 1780

تهذیب التهذیب 1803

تهران 1784- 1785

تَيْم 1828

ج

جاحظ 1661

جاریة بن قدامه سعدى 1862

جبلة بن عمرو ساعدى 1731، 1733، 1769

جرداق، جرج 1785

جریر بن عبدالله 1890، 1898

جلال الدین سیوطى 1804

جمل (جنگ) 1590، 1624، 1838، 1858-1860، 1862، 1868، 1869، 1872، 1875، 1880- 1882، 1885، 1887، 1889، 1898، 1909-1910، 1935، 1939

جمهرة رسائل العرب 1856

جندب بن مسلمه فهرى 1715

جهجاه غفارى 1733

ححارث بن عمرو 1530- 1531

حارز 1781

حبابه 1578

حبران 1924

ص: 324

حبشه 1665، 1706

حبیب بن مظاهر 1623

حجّاج بن یوسف 1577، 1597، 1630، 1634- 1644

حجاز 1536، 1574-1575، 1577، 1608، 1633، 1635، 1666، 1690-1692، 1714، 1746، 1752، 1755، 1847، 1849، 1885-1886، 1889-1891، 1909، 1921، 1962

حجرالاسود 1625

حُجربن حارث 1530

حجربن عدى الکندى 1805، 1807

حجربن عدى کندى 1631، 1615، 1644، 1646، 1650

حجة الوداع 1805

حرب بن امیّه 1550

حربن یزید ریاحى 1623

حرث بن حکم 1700، 1686- 1687

حروریه 1943

حسن بصرى 1707، 1715

حسن (علیه السلام) 1540، 1572، 1593، 1606، 1645، 1718، 1719، 1743-1746، 1880- 1801

حسن (علیه السلام) 1801

حسین (علیه السلام) 1540، 1587-1595، 1597-1599، 1603، 1605- 1608، 1613، 1619، 1622- 1624، 1627، 1632-1633، 1638، 1643، 1651، 1718- 1719، 1743-1746، 1880

حسین على محفوظ 1784

حصین بن نمیر 1632

حطیئه 1727

حفصه 1851، 1869

حکم بن عاص 1686

حکیم بن جبله 1869

حمزه 1554، 1569، 1591، 1626- 1627

حمص 1663

حمیر 1533، 1775، 1810

حنین 1689

حیدرآباد دکن 1784

حیره 1530، 1775، 1780

خ

خارجه بن حذاقه 1948

خالدبن سعید 1661

خالدبن عبدالله قسرى 1576

خالدبن ولید 1655، 1666، 1681- 1682

خدیجه 1846- 1847

خسروشاهى، سیدهادى 1812

خندق 1899

خوارج 1927-1928، 1931، 1943- 1946

خیبر 1659، 1828، 1851

د، ذ

دائرة المعارف بستانى 1784

دارالطلحتین 1688

دارالنّدوه 1534، 1618

دارمیه 1616- 1617

دمشق 1617، 1634-1635، 1716، 1849، 1856، 1887، 1893

دونلدسن، دوایت. م 1784

دیرالجماجم 1642

ذى قار 1870- 1871

ر، ز

رازى 1784

ربذه 1718، 1853، 1871

ربیع بن زیاد حارثى 1664

ربیعه 1530، 1918

رشیدرضا 1781

رشید هجرى 1621

رفیق 1599

رقّه 1914

ص: 325

روضة الصفا 1784

رى 1892

زاویه (جنگ) 1642

زبیر 1680، 1688، 1764، 1790، 1825- 1829، 1837-1838، 1840، 1843-1844، 1847، 1849- 1852، 1854-1858، 1860، 1862، 1867-1871، 1874، 1876-1878، 1880- 1881، 1885، 1888-1889، 1891، 1898، 1909، 1937، 1939

زهرا (سلام الله علیها) 1593

زیادبن ابیه 1619، 1630-1631، 1645-1646، 1649، 1652

زیادبن حنظله 1843

زیدبن ارقم 1686

زیدبن ثابت 1688

زیدبن حارثه 1591

زیدبن صوحان 1855

زین العابدین (علیه السلام) 1594، 1625

زینب 1592- 1594

سسبا 1533

سبائیه 1806- 1810

سباط 1781

سباءبن یشجب بن یعرب بن قحطان 1800

سراة 1688

سعد 1618، 1764، 1857-1858، 1893

سعدان 1895

سعدبن ابى وقاص 1618، 1666، 1726، 1828، 1739، 1857

سعد محمدحسن 1805

سعیدبن جبیر 1706

سعیدبن عاص 1575، 1734، 1828 1851- 1852

سعیدبن مسیب 1727

سفیان 1551، 1563، 1582

سقیفه 1721- 1722

سلمان الفارسى 1805

سلمان فارسى 1795

سلمه 1530- 1531

سلیمان 1800

سلیمان بن عبدالملک 1577

سمل 1794- 1795

سمیّه 1709

سوریه 1661

سهل بن حنیف 1852

سیف بن عمر تمیمى برجمى کوفى 1782، 1787، 1802- 1804

ش شام 1540، 1570، 1581، 1600، 1605، 1614، 1625، 1629، 1642، 1648، 1666، 1714- 1716، 1752-1755، 1767، 1788، 1818-1820، 1840، 1843، 1849، 1853، 1877، 1885- 1891، 1893، 1896، 1898- 1899، 1902، 1909، 1913، 1915-1916، 1918- 1919، 1921، 1923-1924، 1939، 1945، 1962

شبهاى پیشاور 1784

شرجیل 1530- 1531

شرح نهج البلاغه 1784، 1856

شریح قاضى 1648

شریف جرجانى 1785

شریک بن عمر ویشکرى 1640

شعیب 1782

شمربن ذى الجوشن 1632

شهاب الدین آلوسى 1800

شهاب الدین بن ابى الفضل احمدبن على بن حجر العسقلانى 1784

شهرستانى 1775، 1784

شیخ مفید 1811

ص، ض

ص: 326

صاحب الاصبع 1827

صفّین 1590، 1622، 1624، 1627، 1878، 1881، 1887، 1905، 1907، 1913-1914، 1922، 1924، 1931، 1935، 1937-1939، 1943

صنعا 1775، 1783، 1789

ضحّاک بن قیس فهرى 1652، 1563

ط

طائف

1691

طبرى

1753، 1783، 1786، 1792، 1804، 1845

طلحه 1680، 1688، 1690، 1746، 1764، 1790، 1815، 1823- 1825، 1827-1829، 1837- 1838، 1840، 1843- 1845، 1847، 1849-1852، 1854- 1858 1860، 1862، 1868- 1871، 1874، 1876- 1877، 1880-1881، 1885، 1888- 1889، 1891، 1898، 1909، 1937، 1939

طنحه 1686

طه حسین 1690، 1757، 1760، 1763-1764، 1767، 1769، 1786، 1790، 1806

ع، غ

عاص 1545-1546، 1559، 1565، 1901

عایشه 1593، 1687، 1708، 1780، 1790، 1801، 1815، 1821، 1826-1829، 1835، 1844-1851، 1853- 1858، 1860-1863، 1867- 1869، 1871، 1875-1876، 1878- 1882، 1885، 1888، 1898

عایشة و السیاسة 1750، 1752، 1753

عبادة بن الصامت 1783

عباس 1551-1552، 1571، 1670، 1672، 1674، 1684، 1826، 1832

عَبَب 1723

عبدالرّحمن بن امّالحکم 1907

عبدالرحمن بن حنبل 1685

عبدالرحمن بن خالدبن ولید 1787

عبدالرحمن بن عبید تمیمى 1640

عبدالرحمن عوف 1688 عبدالقیس

1868-1869، 1871

عبداللّه ابن بدیل 1877

عبدالله السبیتى 1805-1806، 1808

عبدالله بن خالد بن اسید اموى 1686

عبدالله بن رواحه 1659

عبدالله بن زبیر 1635، 1746

عبدالله بن سبا 1802

عبدالله بن سبا  ابن سبا

عبدالله بن سلام 1599، 1600- 1607

عبدالله بن سودا  ابن السوداء

عبدالله بن عامر 1785

عبداللّه بن عباس 1706، 1826، 1876

عبدالله بن عفیف ازدى 1624، 1631عبدالله بن عمر 1668، 1743، 1851، 1905

عبدالله بن کواء 1943

عبدالله بن وهب همدانى 1791

عبدالمطلب 1547، 1550

عبدالملک بن مروان 1577، 1597، 1625، 1635، 1644

عبد مناف 1852

عبیدالله بن زیاد 1597، 1619، 1623-1624، 1631، 1632، 1633، 1638، 1669، 1688

عبیدبن ابى سلمه 1844

عبیده بن هلال یشکرى 1580

عتبه 1551، 1567-1568، 1570

عثمان 1538-1540، 1554-1555، 1570-1571، 1618، 1620، 1639، 1647، 1649، 1653، 1655-1656، 1674، 1680، 1679-1681، 1683-1690، 1692-1695، 1699-1705، 1707-1721، 1726-1729،

ص: 327

1731، 1746، 1749-1752، 1754-1769، 1778-1779، 1781، 1783، 1786-1792، 1796، 1798-1800، 1807، 1815-1832، 1835، 1838، 1840-1842، 1844-1845، 1847-1848، 1850-1851، 1853-1857، 1859-1862، 1868-1869، 1876-1877، 1880-1881، 1885، 1889- 1891، 1893-1904، 1907، 1909، 1924، 1939،

عدى بن حاتم طائى 1550، 1566، 1617، 1618، 1651

عراق 1563، 1575-1577، 1600، 1603، 1605، 1630- 1631، 1636-1638، 1442- 1643، 1648، 1666، 1687- 1688، 1690، 1692، 1707، 1755، 1783-1784، 1792، 1805، 1849، 1891، 1893، 1913، 1916، 1918، 1921، 1962

عسکرى، مرتضى 1802

عطیه 1782

عقدالفرید 1811

عقیدة الشیعه 1784

عقیل 1719

علامه امینى 1812

على الوردى 1774، 1793، 1795، 1798

على(علیه السلام) در اغلب صفحات

على و عصره 1785

عمار 1699، 1709-1710، 1718-1719، 1726، 1732، 1751، 1764، 1767-1768، 1787، 1797، 1799-1801، 1806، 1817، 1867، 1877

عمر 1537-1539، 1554-1555، 1566، 1652، 1655، 1661-1674، 1679، 1681- 1689، 1693، 1703، 1706، 1716، 1721، 1726، 1733، 1734، 1738، 1751، 1755، 1764، 1765، 1781، 1820، 1822- 1823، 1843-1844، 1850- 1851، 1854، 1857- 1858، 1861، 1869، 1878، 1881، 1883، 1889-1891، 1898- 1908، 1910، 1914-1915، 1919، 1923، 1927، 1932- 1935، 1937، 1939، 1946، 1956، 1960، 1964

عمران بن حصین 1860

عمربن سعد 1632، 1633

عمر بن عاص 1906

عمربن عبدالعزیز 1541، 1577- 1578

عمرو 1530-1531، 1619

عمرو بن بکر 1925، 1946

عمروبن حریث 1620، 1621

عمروبن حمق 1619، 1631

عمروبن عاص 1565، 1576، 1593، 1627، 1655، 1665، 1680، 1702، 1815، 1822-1823، 1878، 1885، 1898-1907، 1909-1910،1915، 1917- 1918، 1922-1923، 1925، 1928، 1932، 1936، 1939، 1946،

1948

عمروبن وزاره نخعى 1726

عمیربن ضابى حنظلى 1639، 1663

غسان 1533

ف، ق

فاطمه بنت حسین(علیها السلام) 1633

فاطمه (سلام الله علیها) 1587، 1591-1593، 1846، 1955- 1956

فجر اسلام 1755

فدک 1686، 1816

فرات 1632، 1640، 1913- 1914

فرزدق 1624- 1627

فرق الشیعه 1784

فسطاط (مسجد) 1778

فلسطین 1806، 1823

فلوتن، فان 1785

فهرست ابن اندیم 1803

قتادة ابن دعامه سدوسى 1707

قرآن 1706، 1713، 1755، 1788- 1800

ص: 328

قریش 1533-1535، 1543، 1545-1548، 1550، 1552، 1567-1569، 1576، 1591، 1602، 1662، 1680، 1683، 1711، 1765، 1828، 1837، 1842، 1853، 1857، 1861، 1877، 1879، 1885- 1886، 1889، 1899

قضاعه 1687

قطّام 1946- 1947

قعقاع بن شور 1893

قم 1808

قیصر 1537

ک، گ

کازانووا 1582

کاشف الغطا 1804- 1809

کثیربن صلت کندى 1744

کربلا 1587، 1594، 1597- 1598، 1622، 1631- 1633

کسرى 1537

کسکر 1893

کعب الاحبار 1788- 1789

کعب بن سور 1854

کلب 1531

کنده 1530-1531، 1535، 1647

کوفه 1597، 1603-1604، 1619، 1621، 1623-1624، 1627، 1631، 1636-1645، 1647- 1648، 1666، 1688، 1706- 1708، 1726-1727، 1755، 1757، 1759-1760، 1767، 1801، 1849، 1853، 1871، 1874، 1877، 1887، 1898، 1909، 1914، 1943، 1945-1946، 1964

گوریاد 1810

ل، م

لامنس 1582

لبنان 1784- 1785

لسان المیزان 1784

ماکیاولى 1571

مالک اشتر نخعى 1801، 1807، 1836، 1881، 1914، 1925- 1626

مالک بن نویره 1681- 1682

مجله الازهر 1846

مجمع بن عبید عامرى 1627

مجنون بنى عامر 1804

محکّمه 1943

محمدبن ابى بکر 1728، 1736-1738، 1745، 1757، 1759، 1760، 1762، 1766

محمد بن حزم انصارى 1745

محمدبن طلحه 1746، 1827

محمدبن قیس بن اشعث 1647

محمدبن مسلمه 1818، 1900

محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)

1534، 1535، 1536، 1537، 1545، 1548، 1550، 1551، 1554، 1567، 1568، 1570، 1588، 1591، 1592، 1622، 1627، 1633، 1657- 1660، 1712، 1714، 1727، 1731، 1733، 1737، 1759، 1762، 1795، 1818، 1823

محمدعلى زعبى 1784

محمد غزالى 1573

محمدکردعلى 1651، 1785

مدائن 1914

مدینه1534، 1536، 1539-1540، 1556، 1563، 1580-1581، 1597، 1618، 1626، 1633- 1634، 1663، 1686، 1688- 1689، 1691، 1706، 1708، 1710، 1715- 1716، 1726، 1728، 1731، 1733، 1735- 1736، 1738، 1749، 1757- 1762، 1765، 1815، 1819- 1820، 1822- 1823، 1831- 1832، 1835، 1840، 1843، 1845، 1849-1850، 1852- 1853، 1860-1861، 1869، 1889

مِربَد 1860

مرجانه 1624

مروان 1538-1539، 1555- 1556، 1571، 1609، 1634، 1651، 1685-1686، 1690،

ص: 329

1699-1702، 1704-1705، 1710، 1714، 1718، 1721، 1731، 1733-1735، 1737- 1742، 1746، 1750-1751، 1758، 1762-1769، 1818، 1822، 1827- 1829، 1852، 1881

مروج الذهب 1688- 1689

مزدک 1756، 1783

مسجدالحرام 1625

مسروق بن اجدع 1707

مسعودى 1688- 1689

مسلم بن عقبه 1633، 1652

مسلم بن عقیل 1631

مسلم بن عوسجه اسدى 1622- 1623

مشکور، محمدجواد 1785

مصر 1660، 1663، 1665- 1666، 1674، 1686، 1688، 1728، 1735-1737، 1744، 1746، 1755، 1757، 1759- 1760، 1762، 1779،1784، 1791، 1800، 1822، 1830، 1835، 1837-1838، 1900- 1901، 1903-1906، 1915

مضر 1530

مطرف بن مغیرة بن شعبه 1566

معاویه 1540، 1545، 1550، 1552، 1559- 1568، 1570- 1575، 1579، 1593-1595، 1597- 1605، 1609، 1614- 1619، 1624، 1627-1631، 1633، 1644، 1646-1649، 1651- 1652، 1680-1702، 1714- 1716، 1734، 1750، 1752- 1753، 1781، 1787، 1797، 1807، 1812، 1815، 1819- 1822، 1828، 1832، 1840، 1843، 1849، 1857-1858، 1877، 1885-1889، 1891- 1894، 1896، 1898-1899، 1902-1910، 1913-1915، 1917-1918، 1922-1927، 1931-1934، 1937-1939، 1945-1946، 1948

معتزله 1707، 1907

معدى کرب منیز 1530

معززى، على اصغر 1785

مغیرة بن شعبه 1645، 1652، 1828-1829، 1851

مقاتل الطالبیین 1948

مکّه 1534، 1551، 1570، 1572، 1616، 1618، 1625-1627، 1635، 1666، 1680، 1691، 1693، 1711، 1723، 1826، 1828، 1840، 1844-1845، 1847-1850، 1852-1853، 1890، 1946

ملل و نحل 1775، 1784، 1811

مناذره لخمى 1530

منذر 1530-1533، 1835، 1855

موسى (علیه السلام) 1777

مهلب 1637-1638، 1640- 1641

میثم تمّار 1619-1621، 1631

میرخوند 1784

میزان الاعتدال ذهبى 1803

میسان 1666

ن

نائله 1704، 1742، 1745، 1768، 1818

نافع بن عمرو خزاعى 1666

نجاشى بن کعب 1893، 1900

نجد 1530

نجف 1784

نعثل 1827، 1850

نعمان بن عدى 1666

نفیل بن عدى 1550

نمربن قاسط 1530

نهاوند (جنگ) 1665

نهروان 1590، 1945- 1946

نهروز 1686

نیازبن عیاض 1744

نیکلسن 1784

ص: 330

ووادى القرى 1634، 1689

وحشى حبشى 1567، 1569، 1626، 1632

وردان 1898

وعاظ السلاطین 1774

وقعة 1922

ولهاوزن، یولیوس 1582

ولیدبن عبدالملک 1577، 1644، 1727، 1750

ولیدبن عقبه 1708، 1726

ولیدبن یزید 1583

ه

هارون الرشید 1803

هاشم دفتردار المدنى 1784

هاشمى 1547-1548، 1550، 1552، 1608

هاشمى حائرى، مرتضى 1785

هجر 1622

هرمزان 1669

هشام بن عبدالملک 1576، 1625، 1626

هند 1536، 1551، 1567-1570، 1572-1573، 1616، 1647، 1784

ى

یاسر 1710

یزید 1532، 1545، 1556، 1572، 1574-1575، 1578- 1579، 1587، 1595-1600، 1602- 1604، 1607، 1609، 1613، 1623-1624، 1627، 1629، 1633، 1651

یزیدبن ابوسفیان 1661

یزید بن حجبه تیمى 1892- 1893

یزید بن عبدالملک بن مروان 1578

یزید بن مقفّع 1574

یزید شرجیل 1532

یزید فقعى 1782

یعلى بن امیه 1688

یعلى بن منیه 1666

یمانیه 1894

یمن 1536، 1618، 1628-1629، 1665-1666، 1755، 1775، 1783، 1854

یوشع بن نون 1777

ص: 331

اطلاع رسانی
فهرست کتاب

📖 فهرست کتاب

اطلاع رسانی

اطلاع رسانی