• 03134490296
  • 09133209528
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

کتاب دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 9

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 9

سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، ۱۳۵۴ -

عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.

مقدمه و فهرست

مشخصات نشر دیجیتالی : اصفهان: محمد انصارى زنجانى، ۱۴۰۵ -

مشخصات ظاهری : ۲۰ج.

عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت -- دایره‌المعارف‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, ۶۰۰-۶۶۱ -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias

موضوع : غدیر خم -- دایره‌المعارف‌ها

Ghadir -- Encyclopedias

Image

دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 9

مشخصات کتاب

سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -

عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 9/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.

فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (4)

مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -

مشخصات ظاهری : ج9.

عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.

موضوع : علی بن ابی طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایره المعارف ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias

موضوع : غدیر خم -- دایره المعارف ها

Ghadir -- Encyclopedias

رده بندی کنگره : BP223/54

رده بندی دیویی : 297/452

شماره کتابشناسی ملی : 58119110

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

ص: 1

شماره تماس نویسنده:

شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم

Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM

ص: 2

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

ص: 3

فهرست جلد نهم:

ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير:

بخش دوم: خطبه غدير··· ج 9 و 10 و 11

قسمت اول: اسناد و منابع خطبه غدير··· ج 9: ص 7 - 274

اول: بحثى سلسه وار در اسناد و منابع خطبه غدير··· 7 - 151

دوم: نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير··· 153 - 274

قسمت دوم: متن كامل و مقابله شده خطبه غدير با ترجمه

فارسى··· 275 - 342

قسمت سوم: گام هاى سخن در خطبه غدير··· 343 - 392

قسمت چهارم: محور سخن و عصاره خطبه غدير: حديث غدير

و امامت··· 393 - 430

قسمت پنجم: شرح خطبه غدير··· 431 - 505

قسمت ششم: نكاتى در مورد خطبه غدير··· 507 - 645

ص: 4

بخش دوم : خطبه غدير

اشاره

ص: 5

ص: 6

قسمت اول : اسناد و منابع خطبه غدير

اول: بحثى سلسه وار در اسناد خطبه غدير

پيشينه تحقيق در اسناد خطبه غدير
اشاره

پيشينه تحقيق در اسناد خطبه غدير(1)

پيش از تحقيق در اسناد خطبه غدير، توجه به چند نكته ضرورى است:

1 - پيشينه تحقيق در خطبه

سخنان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير خم از مرتبه ويژه و حساسى در مباحث كلامى مقارن، و از جايگاه فوق العاده اى در هندسه انديشگى شيعه برخوردار است. از اين رو شناخت دقيق زواياى مختلف فرمايش آن حضرت در آن روز اهميت ويژه اى مى يابد.

مصادر موجود و گزارش هاى دسترس نشان مى دهد كه قاطبه عالمان فريقين در آثار حديثى، كلامى، تفسيرى، تاريخى، مناقب و ديگر آثار، به نقل يا بررسى سخنان

ص: 7


1- . ناگفته هايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 11 - 31.

«درسنامه خطبه غدير» نيز به كوشش دو مؤلف گرانقدر اكبر روستايى و حبيب عباسى تأليف شده است. درس هاى اين كتاب، در ابتدا با حجمى مختصرتر و در قالب جزوات آموزشى كارگاه آموزشى خطبه غدير در دانشگاه علم و صنعت ايران تدريس شد. سپس با اندكى اضافات و اصلاحات در قالب دوازده درس تدوين گشت.

بررسى و باز شناساندن فرازهاى مهم خطبه غدير به همراه شرحى متناسب با يك كارگاه آموزشى غير تخصصى و با رويكرد پاسخ به پاره اى از شبهات، مهم ترين هدف تأليف اين كتاب بوده است. اين اثر، با در نظر گرفتن سطح علمى مخاطبانش، در نوع خود تلاشى در خور در راستاى بازشناساندن غدير و معارف مرتبط با آن بوده و تأثير قابل توجهى را در طيف دانشجويان مورد آموزش خود قرار داد.

اثر ديگرى كه به كاوش در خطبه غدير پرداخته «مرواريد فضائل در صدف غدير» تأليف جناب حبيب عباسى است. وى در پيشگفتار اين اثر، در صفحه 10 نوشته است: در اين نوشته به بيان فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه غدير، با كمى شرح و مستند به منابع اهل سنت مى پردازيم.

در اين كتاب، در مجموع بيست و نُه فضيلت از فضائل حضرت امير عليه السلام در اين كتاب مورد شرح و مستندسازى قرار گرفته است. مؤلف محترم در اين راه به ارائه مدارك اهل تسنن اكتفا نكرده و در همه مباحث، متناسب با حوصله خوانندگان مداركى از مصادر شيعه نيز ارائه نموده است.

همچنين در اين كتاب، بازخوانى و شرح فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه غدير، لزوما به وجود اسنادى متعدد و صحيح از منابع اهل تسنن متوقف نشده، و چنانچه براى يك فضيلت سند صحيحى در منابع مخالفان وجود نداشته، باز هم مؤلف به جهت آشنايى خوانندگان به آن فضيلت اشاره نموده و مواردى را در شرح آن به قلم در آورده است. شايان توجه است كه در اين كتاب و نيز كتاب «درسنامه خطبه غدير» هيچ گاه بحثى از اسناد و استناد اين خطبه شريف به ميان نيامده است.

ص: 10

2 - گونه هاى مختلف ضبط سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير
اشاره

سخنان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در جريان غدير خم در دو عنوان كلى «حديث غدير» و «خطبه غدير» تعريف و نام گذارى شده است. در اينجا ابتدا با هدف آشنايى اجمالى با حديث غدير مطالبى خواهد آمد، و سپس به كلياتى در باب خطبه غدير خواهيم پرداخت:

يك. آشنايى اجمالى با حديث غدير

حديث غدير - كه تنها بخش كوتاهى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را در آن روز عظيم شامل مى شود - مشتمل بر مهم ترين و اساسى ترين فراز اين سخنرانى است. مشخصه اصلى اين حديث شريف، همان عبارت معروف «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» است.

هر گاه كه سخن از حديث غدير به ميان آيد، قطعا و دست كم اين عبارت را شامل خواهد شد. اين بخش از اين حديث، به طور قطع به صورت متواتر؛ هم در منابع شيعى و هم در منابع مخالفان انعكاس يافته، و آنچنان كه سيد بن طاووس اشاره كرده حديث غدير براى اهل علم و امانت و درايت آن قدر مشهود و مشهور هست كه نيازى به كشف و بيان ندارد.(1)

آنچنان كه از لابه لاى گزارش هاى موجود در خصوص ضبط حديث غدير بر مى آيد، انديشمندان بزرگى به تك نگارى هايى شگرف درباره اين حديث شريف دست يازيده اند.

به نظر مى رسد ابوسعد مسعود بن ناصر سجستانى(2) - از اعلام قرن پنجم اهل تسنن - بزرگ ترين سهم را در ميان متقدمان داشته باشد. وى كه از انديشمندان

ص: 12


1- . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453: إعلم أنَّ نصَّ النبىِّ صلى الله عليه و آله على مولانا علىِّ بن أبى طالب عليه السلام يوم الغدير بالإمامة ما لا يحتاج إلى كشف و بيان لأهل العلم و الأمانة و الدراية ... .
2- . شمعانى از شاگردان او درباره اش مى نويسد: ابوسعيد مسعود بن ناصر بن ابى زيد السجزّى الركاب: كان حافظا متقنا فاضلاً. رحل إلى خراسان و الجبال و العراقين و الحجاز، و أكثر من الحديث جمع الجمع. روى لنا عنه جماعة كثيرة بمرو و نيسابور و إصبهان، و توفّى سنة سبعة و سبعين و أربعمائة. الانساب شمعانى : ج 3 ص 226.

بزرگ علم الحديث اهل تسنن و متوفاى جمادى الاول سال 477 هجرى قمرى در نيشابور است.(1)

در اثرى سترگ و مشتمل بر 17 جلد به نام «الدراية فى حديث الولاية» ، اين حديث شريف را از طريق 120 تن از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله نقل و ضبط كرده است.(2)

آنچنان كه از نقل صاحب «نفحات الازهار» از «الطرائف» به دست مى آيد، سيد بن طاووس در خصوص تعداد اسناد روايات اين كتاب مى گويد: و عدد اسانيد كتاب «دراية الولاية» ألفٌ وَ ثَلاثمِائَةَ أسنادٍ(3): تعداد اسناد ارائه شده در كتاب «دراية الولاية» يكهزار و سيصد سند مى باشد.

اين امر شگرف و شگفت، علاوه بر آنكه بر عظمت و جلالت واقعه بزرگ غدير گواهى مى دهد، بر همت و حافظه فوق العاده سجستانى در ثبت و ضبط احاديث نيز دلالت دارد. بى شك به سبب وجود چنين آثارى است كه ابوعبداللّه دقاق(4) (م 6 شوال 516 ق) درباره سجستانى مى گويد: لم ار اجود اتفاقا و لا احسن ضبطا منه.(5)

ص: 13


1- . العبر فى خبر من غبر ذهبى : ج 3 ص 289، ذيل حوادث سنة سبع و سبعين و ثلاثمائة: توفِّى بنيسابور فى جمادى الأولى.
2- . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453: ما صنَّفه أبوسعد مسعود بن ناصر السجستانىُّ المخالف لإهل البيت عليهم السلام فى عقيدته الم تَّفق عند أهل المعرفة به على صحَّة ما يرويه لأهل البيت عليهم السلام و أمانته. صنَّف كتابا سمّاه كتاب «الدراية فى حديث الولاية» ، و هو سبعة عشر جزءا. روى فيه حديث نصِّ النبىِّ عليه أفضل السلام بتلك المناقب و المراتب على مولانا علىِّ بن أبى طالب عن مائة و عشرين نفسا من الصحابة.
3- . نفحات الازهار ميلانى : ج 6 ص 92، به نقل از: الطرائف فى معرفه مذاهب الطوائف (سيد بن طاووس) : ص 38.
4- . الحافظ المفيد الرجال أبوعبداللّه محمَّد بن عبدالواحد بن محمَّد الإصبهانىُّ: كان يقول عرفت بين المحدِّثين بصديقى أبى علىٍّ الدقّاق. سألونى بأىِّ شى ء نكتب تعريف سماعك ؟ فقلت: بالدقّاق. و مولدى بمحلَّة جرواءان سنة بضع و ثلاثين و أربع مائة ... . قال السلفى: سمعت إسماعيل بن محمَّد الحافظ أبوعبداللّه الدقّاق ليلة الجمعة سادس شوّال سنة ستّ عشرة و خمسمائة. تذكرة الحفاظ ذهبى : ج 4 ص 1256 ش 1061.
5- . العبر فى خبر من غبر ذهبى : ج 3 ص 289، ذيل حوادث سنة سبع و سبعين و ثلاثمائة.

ابوالعباس احمد بن سعيد بن عقده كوفى (م 333 ق) از دانشمندان شيعى زيدى نيز در اثرى با نام «حديث الولاية» يكصد و پنج طريق از حديث شريف غدير را جمع آورى كرده است.(1) برخى مى گويند: او اسناد اين حديث شريف را از يكصد و پنجاه طريق نقل و ضبط كرده است.(2)

پيش از سجستانى و ابن عُقده، ابوجعفر محمد بن جرير بن يزيد طبرى، مورخ و مفسر مشهور اهل تسنن (م 310 ق) در اثرى هوش رُبا و مشتمل بر 4 جلد با عنوان «الردّ على الحرقوصية» يا همان «كتاب الولاية» به گردآورى هفتاد و پنج طريق از اين حديث شريف موفق گرديده است. ذهبى، انديشمند متعصب اهل تسنن نيز درباره اين اثر سخن ها گفته است. وى در شرح حال طبرى مى نويسد: جَمَعَ طُرُقَ حَديثِ غَديرِ خُمٍّ فى أربَعَةِ أجزاءٍ. رَأيتُ شَطرَهُ فَبَهَرَنى سِعَةَ رِواياتِهِ، وَ جَزَمتُ بِوُقوعِ ذلِكَ.(3)

همو در اثرى ديگر تصريح مى كند كه با ديدن تنها يك جلد از اين كتاب طبرى مدهوش شده است: رأيت مجلدا من طرق الحديث لابن جرير، فاندهشت له و لكثرة تلك الطرق.(4)

سيد بن طاووس تصريح مى كند كه دو اثر نخست و نيز اثرى ديگر از ابوعبداللّه حَسكانى درباره حديث غدير نزد او موجود بوده است.(5)

ص: 14


1- . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453: أبوالعباس أحمد بن سعيد بن عقدة الحافظ، الذى زكّاه و شهدبعلمه الخطيب مصنِّف تاريخ بغداد. فإنَّه صنَّف كتابا سمّاه «حديث الولاية» وجدت هذا الكتاب ب نسخة قد كتبت فى زمان أبى العباس بن عقدة مصنِّفه؛ تاريخها سنة ثلاثين و ثلاثمائة. صحيح النقل، عليه خطُّ الطوسىِّ و جماعة من شيوخ الإسلام. لا يخفى صحَّة ما تضمَّنه على أهل الإفهام. و قد روى فيه نصَّ النبىِّ صلى الله عليه و آله على مولانا علىٍّ عليه السلام بالولاية من مائة و خمس طرق ... .
2- . نهج الايمان ابن جبر : ص 112: ... و اما احمد بن محمد بن سعيد بن عقده. اورده من مائة و خمسين طريقا، و قيل من مائة و خمسة طرق، و افرد له كتابا.
3- . سير اعلام النبلاء: ج 14 ص 277.
4- . تذكرة الحفاظ: 2 ص 710 ش 728.
5- . و جميع هذه التصانيف عندنا الآن، إلاّ كتاب الطبرىِّ. الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 453.

به تأليف اثرى در خصوص اسناد حديث غدير موفق شويم، نتايج حاصل از اين پژوهش را در آنجا ارائه خواهيم كرد.

پس از بررسى اجمالى سند حديث غدير، شايسته است در خصوص متن اين حديث شريف نيز نكات اندكى ارائه گردد. متن حديث غدير، محدود به عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» نيست. عبارت هاى مهم ديگرى قبل و بعد از اين عبارت مذكور در ضمن حديث غدير در منابع شيعه و مخالفان گزارش شده است، كه علاوه بر صحت سند از امتياز كثرت در نقل نيز بهره مند است.

اين عبارت هاى پيشين(1) و پسين(2) در حديث غدير - كه تأثير عميقى بر دلالت هاى اين حديث شريف نيز دارد - از حيث معيارهاى كمّى در نقل حديث، دست كم مفيد اطمينان(3) است. بى گمان با در نظر گرفتن معيارهاى كيفى موجود در اسناد اين عبارات پيشين و پسين، در كنار معيارهاى كمّى حاصل از شمارش طُرق آن، هر پژوهشگرى نسبت به قطعيت در صدور اين عبارات قانع مى شود.

ذكر اين نكته ضرورى است: گاهى فراموش مى شود كه صحبت پيرامون اسناد و فرازهايى از خطبه غدير ربطى به حديث غدير ندارد. در نتيجه لازم است همواره متوجه فرق ميان خطبه غدير و حديث غدير باشيم.

ص: 16


1- . از جملات پيشين عبارت «من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه» در حديث غدير، مى توان به اين جملات اشاره نمود: «أ لستم تشهدون أنَّ اللّه تبارك و تعالى ربُّكم ؟ قالوا: بلى» : المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية ابن حجر، م 852 ق : ج 16 ص 142. يا جمله «فقال: أ لست أولى بالمؤمنين من أنفسهم ؟ قالوا: بلى. قال: أ لست أولى بكلِّ مؤمن من نفسه ؟ قالوا: بلى» : سنن ابن ماجه م 275 ق : ج 1 ص 43 ح 116 فضل على بن ابى طالب عليه السلام.
2- . از جملات پسين عبارت «من كنت مولاه فهذا علىٌّ عليه السلام مولاه» مى توان به عبارت «اللّهمَّ وال من والاه و عاد من عاداه» اشاره نمود: سنن ابن ماجه م 275 ق : ج 1 ص 43 ح 116 فضل على بن ابى طالب عليه السلام.
3- . متأسفانه در علم مصطلح الحديث، براى حديثى كه صرفا از حيث معيارهاى كمّى مفيد اطمينان باشد اصطلاحى جعل نشده است. توجه شود كه حديث متواتر حديثى است كه از صرف معيارهاى كمّى قطع آور باشد.

اينك در خصوص اين سه گونه مختلف خطبه غدير از حيث حجم كلياتى بيان مى گردد:

نكته اول: خطبه كوتاه غدير

بنا بر مدارك موجود، متن اين خطبه نخستين بار در كتاب «جامعه» يا همان «كتابُ على عليه السلام» - كه از مواريث امامت است - درج شده است. معروف بن خربوذ از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق عليهماالسلام از قول امام باقر عليه السلام چنين مطلبى را متذكر شده است.

پس از آن ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى معروف به طبرى آملى كبير در كتاب «المسترشد» متنى مشابه را گزارش كرده است. مرحوم شيخ صدوق (م 381 ق) همان متن منقول از معروف بن خربوذ را با اسنادى متعدد و صحيح در كتاب «الخصال» ضبط نموده است.

آنچه مرحوم صدوق نقل كرده حدود 300 واژه دارد، كه بدون حمد الهى و با عبارت «إنَّهُ قَد نَبَّأنى اللَطيفُ الخَبيرُ» آغاز مى شود.

اين خطبه با اندكى تفاوت توسط ابوالقاسم طبرانى (م 360 ق) در كتاب «المعجم الكبير» و با سند صحيح(1) و در ضمن چهار حديث متوالى ذكر گرديده، كه جمعا حدود 250 واژه دارد.

پس از طبرانى و صدوق، ابن مغازلى شافعى نيز در «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» از طريق همسر زيد بن ارقم صورتى ديگر از اين خطبه را نقل كرده، كه بيش از 300 واژه دارد. «الكامل المنير» تأليف فرزند طباطبا از نوادگان حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام

ص: 18


1- . ابن حجر هيثمى در «الصواعق المحرقه» پيش از نقل خطبه غدير مى نويسد: الطبرانىُّ و غيره بسند صحيح، أنَّه صلى الله عليه و آله خطب بغدير خمٍّ تحت شجرات فقال: أيُّها الناس، إنَّه قد نبَّأنى اللطيف الخبير ... . الصواعق المحرقه ابن حجر : ج 1 ص 109. همچنين مؤلف «سمط النجوم العوالى» چنين مى نويسد: حثُّه صلى الله عليه و آله فى هذه الخطبة على أهل بيته عموما، و على علىٍّ عليه السلام خصوصا. و يرشد إليه - أيضا - ما ابتدأ به صلى الله عليه و آله هذا الحديث، و لفظه - عند الطبرانىِّ بسند صحيح - أنَّه صلى الله عليه و آله خطب بغدير خمٍّ - ثامن عشر ذى الحجّة - مرجعة من حجة الوداع، تحت شجرات برَّح له ما تحتها بعد صلاة الظهر، فقال: أيُّها الناس، إنَّه قد نبَّأنى اللطيف الخبير ... . سمط النجوم (عصامى) : ج 1 ص 402.

و نيز «محاسن الازهار» ، دو مصدر از مصادر زيدى مذهب هستند كه از طريق زيد بن ارقم اين خطبه را گزارش كرده اند.

نكته دوم: خطبه متوسط غدير

اين خطبه كه نخستين بار در كتاب «النشر و الطىّ» درج و ضبط شده است، حدود 700 واژه دارد و با حمد كوتاه پروردگار و با عبارت «الحَمدُ للّه ِ الَذى عَلا فَقَهَرَ ... » آغاز مى شود. سيد بن طاووس اين خطبه را به همراه متن و سند آن در كتاب شريف «الاقبال» ضبط كرده است. اينگونه از ضبط فرمايش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير، كمترين تعداد سند و نيز كمترين بسامد نقل در مصادر را داشته، و از حيث ارزش سندى از ساير گونه ها در رتبه پايين ترى جاى دارد.

نكته سوم: خطبه طولانى غدير

اين خطبه حدود 3500 واژه(1) دارد، كه با حمد طولانى خدا و با عبارت «الحَمدُ للّه ِ الَذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ» آغاز مى شود. ذيلاً افرادى كه اين خطبه طولانىِ غدير را گردآورى كرده اند يادآور مى شويم:

احمد بن محمد طبرى خليلى(2) (م 275 ق) در كتاب «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» .(3)

ابوجعفر محمد بن جرير طبرى معروف به طبرى آملى صغير (م سده 5 ق) در يكى از آثار خود كه برخى آن را كتاب «دلائل الامامة»(4) دانسته اند.

ص: 19


1- . شمارش واژگان مطابق احصاى برنامه مايكروسافت ورد و مطابق روش نوشتارى نرم افزار «جامع الاحاديث» نور صورت گرفته است. لذا منظور از 3500 واژه، 3500 كلمه در علم صرف نيست.
2- . در خصوص اين مؤلف و اينكه او دقيقا چه كسى است بحث هايى وجود دارد، كه در ادامه نكاتى در اين خصوص ارائه مى گردد. اگر او همان احمد بن محمد المعروف بغلام خليل باشد، سال وفات او همان است كه ذكر شد. در غير اين صورت اطلاع دقيقى در خصوص زمان وفات او در دسترس نيست.
3- . اين كتاب هم اينك موجود نيست، اما سيد بن طاووس روايات محدودى از اين كتاب - از جمله خطبه طولانى غدير خم - را در كتاب «اليقين» گردآورى كرده است.
4- . نسخه هاى موجود و امروزين اين كتاب فاقد اين خطبه شريفه است. اما دلايلى ثابت مى كند كه اينخطبه تا سده هفتم هجرى در آثار طبرى مذكور وجود داشته است. همچنين دلايل قاطعى ثابت مى كند كه بخش هاى متعددى از كتاب «دلائل الامامة» مفقود شده است. در نتيجه، برخى معتقدند اين خطبه در اين كتاب وجود داشته است.

فتّال نيشابورى (م 508 ق) در كتاب «روضة الواعظين» .(1)

الحسن بن احمد جاوانى (م سده 6 ق) در كتاب «نور الهُدى» .(2)

مرحوم طبرسى (م 588 ق) در «الاحتجاج» .(3)

سيد بن طاووس (م 664 ق) در دو كتاب «اليقين»(4) و «التحصين» .(5)

همچنين مى توان به عنوان ساير آثار مشتمل بر خطبه طولانى غدير تا پيش از وفات مجلسى دوم، از اين كتب نام برد:

«العدد القويّة» .(6)

«نهج الايمان» .(7)

«نزهة الكرام» .(8)

ص: 20


1- . روضة الواعظين فتّال : ص 91.
2- . اگر چه اصل اين كتاب هم اينك موجود نيست، اما تمام يا بخش هايى از اين كتاب به همراه متن و سند در حال حاضر در اثر ديگرى به نام «التحصين» موجود است.
3- . الاحتجاج على اهل اللجاج طبرسى : ج 2 ص 71.
4- . اليقين سيد بن طاووس : ص 346.
5- . التحصين سيد بن طاووس : ص 578 .
6- . العدد القوية لرفع المخاوف اليومية حلى : ص 169. البته بخش هاى انعكاس يافته در اين كتاب بسيار كوتاه تر از متن كامل خطبه غدير است؛ اين خطبه حدود 700 واژه دارد، كه مشتمل بر 5 بند و از 30 بند خطبه طولانى غدير است.
7- . نهج الايمان ابن جبر : ص 91.
8- . نزهة الكرام و بستان العوام رازى : ج 1 ص 187. اين كتاب به زبان فارسى نگاشته شده است. نسخه موجود از اين كتاب در كتابخانه الكترونيكى نور موجود است. جناب محمدباقر انصارى ادعا كرده است از متن اين كتاب براى مقابله نسخ موجود از خطبه طولانى غدير بهره گرفته است. متن دقيق نوشتار انصارى بدين شرح است: ... من خلال مصادر تسعة و هى كتب: «روضة الواعظين» ، «الاحتجاج» ، «العدد القوية» ، «اليقين» ، «التحصين» ، «الصراط المستقيم» ، «الاقبال» ، «نهج الايمان» و «نزهه الكرام» . و قد تمَّ ذلك بمقابلة نصوص هذه الكتب و إخراج المتن المنقَّح من بينها. خطبة الغدير (انصارى) : ص 20، 21. همچنين جالب توجه است كه متن فارسى موجود در اين كتاب تكلف خاص دوره سده هفتم هجرى قمرى را دارد. علامه مجلسى فارسى زبان مى گويد: باز گرداندن اين اثر به عربى براى او تكلف آور است: ... من كتاب «نزهة الكرام و بستان العوام» تأليف محمَّد بن الحسين بن الحسن الرازىِّ، و هذا الكتاب خطُّه بالعجميَّة، تكلَّفنا من نقله ر إلى العربيَّة. فذكر فى أواخر المجلَّد الثانى منه ما هذا لفظ من أعربه ... . بحار الانوار: ج 48 ص 145.

مِنها بِأسنادِهِ إلى زَيدِ بنِ أرقَمٍ: لَمّا نَزَلَ النَبىُّ صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ فى حَرٍّ شَديدٍ، أمَرَ بِالدَوحاتِ فَقُمِّمَت، وَ نادى الصَلاةُ جامِعَةً فَاجتَمَعنا. فَخَطَب خُطبَةً بالِغَةً، ثُمَّ قالَ:

إنَّ اللّه َ تَعالى أنزَلَ إلَىَّ «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» . وَ قَد أمَرَنى جَبرائيلُ عَن رَبّى أن أقومَ فى هذَا المَشهدِ، وَ أُعلِمَ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبى طالِبٍ عليه السلام أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى وَ الإمامُ بَعدى.

فَسَألتُ جَبرائيلَ أن يَستَعفيَنى مِن رَبّى، لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينَ وَ كَثرَةِ المُؤذينَ لى، وَ اللائِمينَ لِكَثرةِ مُلازِمَتى لِعَلىٍّ عليه السلام وَ شِدَّةِ إقبالى عَلَيهِ حَتّى سَمُّونى أُذُنا. فَقالَ تَعالى فيهِم: «الَذين يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونُ هُوَ أُذنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم» . وَ لَو شِئتُ أن أُسَمّيهِم وَ أدُلُّ عَلَيهِم لَفَعَلتُ، وَ لكِنّى بِسَترِهِم قَد تَكَرَّمتُ. فَلَم يَرضَ اللّه ُ إلاّ بِتَبليغى فيهِ.

فَاعلَموا - مَعاشِرَ الناسِ - ذلِكَ، فَإنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم إماما، وَ فَرَضَ طاعَتَهُ عَلى كُلِّ أحدٍ. ماض حُكمُهُ جائِزٌ قَولُهُ. مَلعونٌ مَن خالَفزهُ، مَرحومٌ مَن صَدَقَهُ. إسمَعوا وَ أطيعوا، فَإنَّ اللّه َ مَولاكُم، وَ عَلىٌّ عليه السلام إمامُكُم، ثُمَّ الإمامَةُ فى وُلدى مِن صُلبِهِ إلى يَومِ القيامَةِ. لا حلالَ إلاّ ما حَلَّلَهُ اللّه ُ وَ هُم، وَ لا حَرامَ إلاّ ما حَرَّمَهُ اللّه ُ وَ هُم. فَصِلوهُ، فَما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّه ُ فىَّ، وَ نَقَلتُهُ إلَيهِ.

لا تَضِلُّوا عَنهُ وَ لا تَستَنكِفوا مِنهُ، فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ. لَن يَتوبَ اللّه ُ عَلى أحدٍ أنكَرَهُ وَ لَن يَغفِرَ لَهُ. حَتمٌ عَلى اللّه ِ أن يَفعَلَ ذلِكَ، وَ أن يُعذِّبَهُ عَذابا نُكرا، أبَدَ الآبِدينَ. فَهوُ أفضَلُ الناسِ بَعدى، ما نُزِلَ الرِزقُ وَ بَقِىَ الخَلقُ. مَلعونٌ مَن خالَفَهُ. قَولى عَن جَبرائيلٍ عَنِ اللّه ِ: «وَ لتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغَدٍ» .(1)

إفهَموا مُحكَمَ القُرآنِ وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، وَ لَن يُفَسِّر لَكُم ذلِكَ إلاّ مَن أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ، شائِلٌ بِعَضُدِهِ. ألا وَ قَد أدَّيتُ، ألا وَ قَد بَلَّغتُ، ألا وَ قَد أسمَعتُ، ألا وَ قَد أوضَحتُ. إنَّ اللّه َ قالَ وَ أنَا قُلتُ عَنهُ: لا تَحِلُّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحدٍ غَيرَهُ.

ص: 22


1- . حشر / 18.

ثُمَّ رَفَعَهُ إلَى السَماءِ حَتّى صارَت رِجلُهُ مَعَ رُكبَتِهِ، وَ قال ز: مَعاشِرَ الناسِ، هذا أخى وَ وَصيّى وَ واعى عِلمى وَ خَليفَتى، عَلىٌّ مَن آمَنَ بى، وَ عَلىٌّ تَفسيرُ كِتابِ رَبّى. اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ فى عَلىٍّ عليه السلام: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» بإمامَتِهِ. فَمَن لَم يَأتَمَّ بِهِ وَ بِمَن كانَ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ إلَى القيامَةِ، فَ «أولئِكَ حَبِطَت أعمالُهُم وَ فِى النارِ هُم خالِدونَ» .(1)

إنَّ إبليسَ أخرَجَ آدَمَ مِنَ الجَنَّةِ مَعَ كَونِهِ صَفوَةَ اللّه ِ بِالحَسَدِ، فَلا تُحسِدوا فَتَحبِطَ أعمالُكُم وَ تَزِلَّ أقدامُكُم. فى عَلىٍّ عليه السلام نَزَلَت سورَةُ «وَ العَصرِ إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ إلاّ الَذينَ آمَنوا» و وصّى بِالحَقِّ وَ الصَبرِ.(2)

مَعاشِرَ الناسِ، آمِنوا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ وَ النورِ الَذى أُنِزلَ مَعَهُ، «مِن قَبلِ أن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى أدبارِها أو نَلعَنَهُم كَما لَعنّا أصحابَ السَبتِ» .(3) النورُ مِنَ اللّه ِ فىَّ، ثُمَّ فى عَلىٍّ عليه السلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهم السلام.

مَعاشِرَ الناسِ، سَيَكونُ مِن بَعدى «أئِمَّةً يَدعونَ إلَى النارِ وَ يَومَ القيامَةِ لا يَنصُرونَ» .(4) وَ إنَّ اللّه َ وَ أنا بريئانِ مِنهُم. إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أتباعَهُم «فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ» .(5) وَ سَيَجعَلونَها مُلكا وَ إغتِصابا. فَعِندَها يَفرُغُ «لَكُم أيُّهَا الثَقلانِ»(6) وَ «يُرسِلُ عَلَيكُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٍ فَلا تَنتَصِرانِ» .(7)

مَعاشِرَ الناسِ، عَدُوُّنا كُلُّ مَن ذَمَّهُ اللّه ُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَليُّنا كُلُّ مَن أحَبَّهُ اللّه ُ وَ مَدَحَهُ.

ص: 23


1- . توبه / 17.
2- . عصر / 1 - 3.
3- . نساء / 47.
4- . قصص / 41.
5- . نساء / 145.
6- . الرحمن / 31.
7- . الرحمن / 35.
1 - اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام

أنبَأنِى السَيِّدُ النَسّابَةُ جَلالُ الدينِ عَبدُالحَميدِ بنِ فَخّارِ بنِ مَعدِ بنِ فَخّارِ الموسَوىُّ رَحِمَهُ اللّه ُ، قالَ: أنبَأنا والِدى السَيِّدُ شَمسُ الدينِ شَيخُ الشَرَفُ فَخّارُ الموسَوىُّ رَحِمَهُ اللّه ُ إجازَةً، بِرِوايَتِهِ عَن شاذانِ بنِ جَبرَئيلِ القُمّىِّ، عَن جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ الدوريستىِّ، عَن أبيهِ، عَن أبى جَعفَرٍ مِحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ بابِوَيهِ القُمّىِّ، قالَ: حَدَّثَنا أبى [وَ] مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُما، قالا: حَدَّثَنا سَعدُ بنُ عَبدِاللّه ِ، قالَ: حَدَّثَنا يَعقوبُ بنُ يَزيدَ، عَن حَمّادِ بنِ عيسى، عَن عُمَرِ بنِ أُذَينَةِ، عَن أبانِ بنِ أبى عَيّاشٍ، عَن سُلَيمِ بنِ قَيسِ الهِلالىِّ، قالَ:

رَأيتُ عَليّا عليه السلام فى مَسجِدِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى خِلافَةِ عُثمانَ وَ جَماعَةٌ يَتَحَدَّثونَ وَ يَتَذاكَرونَ العِلمَ وَ الفِقهَ ... . فَيَنصِبُنى لِلناسِ بِغَديرِ خُمٍّ. ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ... . ثُمَّ أمَرَ فَنودِىَ بِالصَلاةِ جامِعَةً. ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: أيُّهَا الناس، أ تَعلَمونَ أنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ مَولاىَ وَ أنَا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أنا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم ؟ قالوا: بَلى يا رَسولَ اللّه ِ. قالَ: قُم يا عَلىّ. فَقُمتُ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ هذا مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ ... .(1)

2 - اُمّ هانى بنت ابى طالب

وَ أخرَجَ البَزّارُ فى مُسنَدِهِ، عَن أمّ هانى بِنتِ أبى طالِبٍ، قالَت: رَجَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّتِه. حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ خُمٍّ، أمَرَ بِدوحاتٍ فَقُمَّمنَ. ثُمَّ قامَ خَطيبا بِالهاجِرَةِ ... .(2)

ص: 26


1- . فرائد المسطين جوينى : ج 1 ص 315، و همچنين در حديثى ديگر: كنز العمّال (متقى هندى) : ج 14 ص 77 ح 37981.
2- . ينابيع المودة قندوزى : ص 123، به نقل از «مسند البزار» . همچنين ابن عقده كوفى در كتاب «الموالاة» همين حديث را با ذكر طبقات فوقانى سند ضبط كرده است. ابن عقده، من حديث عمرو بن سعيد بن عمرو بن جعدة بن هبيرة، عن ابيه، انه سمع ام هانى رضى اللّه عنها تقول: رجع رسول اللّه صلى الله عليه و آله من حجته، حتى اذا كان بغدير خم امر بدوحات فقممن. ثم قام خطيبا بالهاجرة فقال: ... . الموالاة (ابن عقده) : ص 245.
3 - عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب

حَدَّثَنا يَحيَى بنُ زَكَريَّا بنِ شَيبانٍ: حَدَّثَنا عَبدُاللّه ِ عَن إبراهيمِ الغَفّارىُّ: حَدَّثَنى حَسَنُ الحَذّاءُ: حَدَّثَنى إسماعيلُ بنُ عَبدِاللّه ِ بنِ جَعفَرٍ، عَن أبيهِ، قالَ: خَطَبَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ غَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ ... .(1)

4 - ابورافع

وَ عَن أبى رافِعٍ مَولى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ رَضِىَ عَنهُ، قالَ: لَمّا نَزَلَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله غَديرَ خُمٍّ مُصدِرَةً مِنَ حَجَّةِ الوِداعِ، قامَ خَطيبا بِالناسِ بِالهاجِرَةِ ... .(2)

5 - ضُميره اسلمى

وِ عِن ضَمُرَةِ الأسلَمىِّ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: لَمّا انصَرَفَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، أمَرَ بِشَجَراتٍ فَقِمَّمنَ بِوادى خُمٍّ. وَ هَجَرَ فَخَطَبَ الناسَ فَقالَ: أمّا بَعدُ أيُّهَا الناس، فَإنّى مَقبوضٌ، أوشَكُ أُدعا فَأُجيبَ. فَما أنتُم قائِلونَ ؟ قالوا: نَشهَدُ أنَّكَ بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ أدَّيتَ. قالَ: ... .(3)

6 - سعد بن ابى وقّاص

أخبَرَنا هِلالُ بنُ بَشيرِ البَصرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدٍ، قالَ: حَدَّثَنى موسَى بنُ يَعقوبٍ، قالَ: حَدَّثَنا مُهاجِرُ بنُ سِمارِ بن سَلمَةٍ، عَن عائِشَةَ بِنتِ سَعدٍ، قالَت: سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّه ِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام

ص: 27


1- . تخريج الاحاديث و آلاثار زيلعى : ج 2 ص 239.
2- . جواهر العقدين سمهودى : ج 2 ص 87 . همچنين: ابن عقده من طريق محمد بن عبداللّه بن ابى رافع، عن ابيه، عن جده ابى رافع مولى رسول اللّه صلى الله عليه و آله، قال: لما نزل رسول اللّه صلى الله عليه و آله غدير خم مصدره من حجة الوداع. قام خطيبا بالناس بالهاجرة ... . الموالاة ابن عقده : ص 224.
3- . جواهر العقدين سمهودى : ج 2 ص 83 .

فَرَفَعَها فَقالَ: هذا وَليّى وَ يُؤَدّى عَنّى دَينى، وَ أنا مُوالى مَن والاهُ، وَ مُعادى مَن عاداهُ.(1)

7 - ابوجنيده بن جندع

7 - ابوجنيده بن جندع(2)

وَ رَوى أبوأحمَدِ العَسكَرىُّ بِأسنادِهِ، عَن عِمارَةِ بنِ يَزيدَ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ العَلاءِ، عَن الزُهَرىِّ، قالَ: سَمِعتُ سَعيدَ بنَ جِنابٍ يُحَدِّثُ عَن أبى عُنفُوانَةِ المازَنىِّ، قالَ: سَمِعتُ أباجُنَيدَةٍ جَندَعَ بنَ عَمرو بنِ مازِنَ، قالَ: سَمِعتُ النَبىَّ صلى الله عليه و آله يَقولُ: مَن كَذَبَ عَلىَّ مُتَعمِّدا فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النارِ. وَ سَمِعتُهُ والا صمتا يَقولُ، وَ قَدِ انصَرَفَ مِن حَجَّةِ الوِداعِ. فَلَمّا نَزَلَ غَديرَ خُمٍّ، قامَ فِى الناسِ خَطيبا وَ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام وَ قالَ: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)

8 - ابوهريره

حَدَّثَنا إسحاقُ، حَدَّثَنا عَبدُاللّه ِ بنِ جَعفَرٍ، أخبَرَنى سَعدُ بنُ إسحاقَ، عَن إسحاقِ بنِ أبى حَبيبٍ، عَن أبى هُرَيرَةَ رَضِىَ اللّه ُ تَعالى عَنهُ، قالَ: نَظَرتُ إلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ قائِمٌ يَخطِبُ وَ عَلىٌّ عليه السلام إلى جَنبِهِ. فَأخَذَ بِيَدِهِ فَأقامَهُ وَ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ.(4)

9 - زيد بن ارقم

حَدَّثَنَا الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ العَمَرى: ثَنا عَلىُّ بنُ إبراهيمِ الباهِلىِّ: ثَنا أبوالجَوابِ: ثَنا سُلَيمانُ بنُ قرم، عَن هارونِ بنِ سَعدٍ، عَن ثُوَيرِ بنِ أبى فاخَتَة، عَن زَيدِ بنِ أرقم، قالَ:

ص: 28


1- . خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام نسائى : ص 48، و بسيارى از منابع ديگر.
2- . ابوحنيدة بن جندع، و هو ابن عمرو بن مازن المازنى. قدم على النبى صلى الله عليه و آله يوم حنين. معرفة الصحابة ابن نعيم : مدخل ابوجنيده بن جندع.
3- . اسد الغابة ابن اثير : ج 1 ص 308.
4- . انساب الاشراف بلاذرى : ج 2 ص 108.

ابوالطفيل عامر بن واثله نيز - كه از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى آيد - به نقل از حذيفة بن اسيد غفارى ديگر صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله، به نقل اين خطبه اهتمام داشته است. او همچنين به هنگام گزارش جريان مناشده حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در رَحبَه، تصريح مى كند كه دوازده تن از نقباى انصار كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، ضمن شهادت به عبارت «من كنت مولاه فهذا على عليه السلام مولاه» به خطبه خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير اعتراف كرده اند:

نَبَّأنَا الحَسنُ بنُ مُحَمَّدِ الشافِعىُّ، عَن أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ الإصبَهانىِّ، قالَ: أنبَأنا أبوعَلىٍّ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ البَردانىُّ قَراءَةً عَلَيهِ، قالَ: أنبَأنا أبوطالِبٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلىِّ بنِ الفَتحِ: حَدَّثَنا أبوالحَسَنِ عَلىُّ بنُ إبراهيمِ الحَربىُّ المَعروفُ بِابنِ الحَرّارِ فِى الحَربيَّةِ إملاءا مِن حِفظِهِ وَ لَم يَكُن عِندَهُ غَيرَ هذَا الحَديثِ، قالَ: حَدَّثَنا أبوبَكرِ الشافِعىُّ: حَدَّثَنا إسحاقُ الحَربىُّ: حَدَّثَنا أبونَعيمٍ، عَن مَطَر، عَن أبِى الطُفَيلِ، قالَ: خَطَبَ عَلىُّ بنُ أبى طالِبٍ عليه السلام بِرَحبَةِ مالِكِ بنِ طَوقٍ فَقالَ: مَعاشِرَ الناس، أُشهِدُ اللّه َ كُلُّ امرِءٍ سَمِعَ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ما فَعَلَ فى غَديرِ خُمٍّ إلاّ قامَ فَشَهِدَ. فَقامَ إثناعَشَرَ مِن أهلِ بَدرٍ مِن نُقَباءِ الأنصارِ فَقالوا: خَطَبَنا رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ثُمَّ قالَ: أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ قالوا: بَلى يا رَسولَ اللّه ِ. قالَ: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)

با شواهدى كه ارائه شد، در مورد اصل خطبه خواندن پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير ترديدى باقى نمى ماند.

اضافه بر آنچه گفته شد، انديشمندان فراوانى از اهل تسنن شخصا - و نه به هنگام نقل يك روايت يا برداشت از اثرى ديگر - به خطبه خواندن آن حضرت در روز غدير خم اشاره نموده اند. همان طور كه گفته شد، مؤلف «نور الامير» نام ده تن از انديشمندان اهل تسنن را ذكر مى كند كه به امر خطبه خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم تأكيد ورزيده اند. وى به ترتيب از ابن كثير، حلبى، جزرى، يعقوبى، حموى،

ص: 30


1- . ذيل تاريخ البغداد ابن النجار : ج 3 ص 10.

ابن دُريد، زَمخشرى، ثعالبى، غزّالى و بدخشانى ياد مى كند. پژوهشگران مى توانند جهت دريافت متن و آدرس آن به منبع رجوع كنند.(1)

در اينجا متن ديدگاه پنج تن ديگر از انديشمندان و اعلام اهل تسنن را كه در آن كتاب ذكر نشده، جهت استحكام بيشتر بحث خلاصه وار ذكر مى كنيم:

اول. ابن مغازلى: ... ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام فَرَفَعَها، ثُمَّ قالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ، وَ مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ. قالَها ثَلاثا. هذا آخَرُ الخُطبَةِ.(2)

دوم. ابن تيميه: ... كَثامِن عَشَرَى ذِى الحَجَّةِ الَذى خَطَبَ فيهِ النَبىُّ صلى الله عليه و آله بِغَديرِ خُمٍّ مُرجِعَةً مِن حَجَّةِ الوِداعِ. فَإنَّهُ صلى الله عليه و آله خَطَبَ فيهِ خُطبَةً، وَصّى فيها باتِّباعِ كِتابِ اللّه ِ، وَ وَصّى فيها بِأهلِ بَيتِهِ. كَما رَوى مُسلمُ فى صَحيحِهِ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ.(3)

سوم. ابن اثير: وَ لَمّا رَجَعَ عليه السلام مِن حَجَّةِ الوِداعِ، فَكانَ بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ بُمِكانٍ يُقالُ لَهُ «غَديرِ خُمٍّ» ، خَطَبَ الناسُ هُنالِكَ فِى اليَومِ الثانى عَشَرَ(4) مِن ذِى الحَجَّةِ فى خُطبَتِهِ ... .(5)

چهارم: آلوسى: إنَّ النَبىَّ صلى الله عليه و آله خَطَبَ فى مَكانٍ بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ عِندَ مَرجَعِهِ مِن حَجَّةِ الوِداعِ قَريبٍ مِنَ الجُحفَةِ، يُقالُ لَهُ: غَديرَ خُمٍّ ... .(6)

ص: 31


1- . نور الامير تقدمى : ص 18 - 20.
2- . المناقب ابن المغازلى : ج 1 ص 44.
3- . اقتضاء الصراط المستقيم ابن تيميه : ج 1 ص 293.
4- . خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير قطعا در روز هجدهم ذى الحجه بوده است. اشاره به روز دوازدهم ناشى از سهو قلم است.
5- . البداية و النهاية ابن كثير : ج 7 ص 370.
6- . روح المعانى آلوسى : ج 6 ص 194.

پنجم: عَبدُالمَلِكِ بنِ حُسَينِ بنِ عَبدِالمَلِكِ عَصامىٌّ شافِعىٌّ: أنَّهُ صلى الله عليه و آله خَطَبَ بِغَديرِ خُمٍّ، ثامِن عَشَرِ ذِى الحِجَّةِ، مُرجِعَةً مِن حَجَّةِ الوِداعِ، تَحتَ شَجَراتٍ بُرَّحٍ لَهُ ما تَحتَها بَعدَ صَلاةِ الظُهرِ. فَقالَ: ... .(1)

بنا بر اين، با قرائن فراوان ثابت مى شود كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ايراد خطبه فرموده اند. از كاوش در منابع مخالفان كه در گذريم، در مصادر اماميه نيز علاوه بر آنكه متن خطبه هاى كوتاه و متوسط و طولانى ثبت و ضبط شده است، به خطبه گويى آن حضرت در روز غدير نيز تصريح شده است. براى نمونه صاحب «النجم الثاقب» خطبه طولانى غدير را با دو وصف بليغ و طويل همراه كرده است:

... خُطبَةُ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله البَليغَةُ وَ الطَويلَةُ فى حَجَّةِ الوِداعِ فى غَديرِ خُمٍّ، الَتى خَطَبَها فى ذلِكَ المَحضَرِ العَظيمِ ... .(2)

همچنين در روايات مكتب اهل بيت عليهم السلام نيز به خطبه گويى حضرت رسول صلى الله عليه و آله در روز غدير تصريح شده است. براى نمونه مى توان به «كتاب سليم قيس الهلالى»(3) و «الامالى» شيخ طوسى(4) اشاره كرد.

اسناد و منابع و متن خطبه كوتاهِ غدير(5)

در بعضى روايات كه قطعه اى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده مطالبى به چشم مى خورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. درباره اين موارد احتمال دارد به عنوان خلاصه اى از فرمايشات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير، مطالبى از متن خطبه با مطالبى مربوط به قبل و بعد خطبه، به صورت مركب و مخلوط نقل شده است.

ص: 32


1- . سمط النجوم العوالى عصامى : ج 1 ص 402.
2- . النجم الثاقب نورى : ج 1 ص 342.
3- . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ج 2 ص 644 حديث 11: ... بِغَديرِ خُمٍّ ثُمَّ خَطَبَ وَ قالَ: أيُّهَا الناس ... .
4- . الامالى طوسى : ص 254 مجلس 9 : خَطَبَنا رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله يَومَ غَديرِ خُمٍّ فَقالَ: ... .
5- . ناگفته هايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 43 - 82 . اسرار غدير: ص 125.

پر واضح است كه نقل خطبه غدير به شكل كوتاه منافاتى با خطبه طولانى و مشهور غدير ندارد، بلكه بخش هايى از آن خطبه است. بررسى اسناد خطبه كوتاه غدير به شرح زير مى باشد:

1 - خطبه كوتاه غدير در منابع اماميه
اشاره

رئيس المحدثين محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه معروف به شيخ صدوق قدس اللّه نفسه الزكيه (م 381 ق) در اثرى ارزشمند به نام «الخصال» - كه آن را با هدفى متفاوت و در قالبى جديد به رشته تحرير در آورد - خطبه اى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير خم ارائه نموده، كه به سبب كمى حجم آن را خطبه كوتاهِ غدير مى ناميم.

مرحوم صدوق در كتاب خصال، آنگونه كه خود گفته است با محوريت اعداد و تمركز بر خصال پسنديده و ناپسند، ابواب اين كتاب را طبقه بندى نموده است.(1) وى در «باب الاثنين» يعنى باب آنچه مرتبط با عدد دو است، به مواردى مرتبط با اين عدد پرداخته است.

در يكى از اين احاديث، تحت عنوان «السؤال عن الثقلين يوم القيامة» به وجود دو ثقل ارزشمند و به يادگار مانده از پيامبر صلى الله عليه و آله و سؤالى كه در خصوص اين دو ثقل در روز قيامت صورت خواهد گرفت، اشاره مى كند.

ص: 33


1- . أمّا بعد، فإنّى وجدت مشايخى و أسلافى رحمة اللّه عليهم قد صنَّفوا فى فنون العلم كتبا و أغفلوا عن تصنيف كتاب يشتمل على الأعداد و الخصال المحمودة و المذمومة، و وجدت فى تصنيفه نفعا كثيرا لطالب العلم و الراغب فى الخير. فتقرَّبت إلى اللّه جلَّ اسمه بتصنيف هذا الكتاب، طالبا لثوابه، و راغبا فى الفوز برحمته، و أرجو أن لا يخيبنى فيما أمَّلته و رجوته منه، بتطوُّله و منِّه، إنَّه على كلِّ شى ء قدير. الخصال: ج 1 ص 1. ترجمه: با تحقيق در تأليفات مشايخ و علماى بزرگ گذشته دريافتيم كه آنان در بخش هاى مختلف علوم كتاب هايى نگاشته اند: اما درباره رابطه ميان اعداد و صفات پسنديده و ناپسند چيزى نگاشته نشده است. با توجه به فايده فراوان اين موضوع براى جوينده علم، بر آن شدم تا براى تقرب به درگاه الهى دست به نگارش چنين كتابى بزنم، تا به پاداش الهى و خوشبختى و رحمت خداوند متعال نايل گردم. از درگاه ايزد منان خواهانم تا اميدم را نااميد نگرداند، چرا كه او بر هر كارى تواناست.

مرحوم صدوق از ميان احاديث متعددى كه در اين خصوص وجود داشته، خطبه نبى مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير خم را متذكر مى شود. لذا سخنرانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز غدير با طُرق و اسنادى متعدد و صحيح در آثار متقدمان منعكس گرديد و براى هميشه بر جاى ماند.

البته مرحوم صدوق پس از نقل اين خطبه و ارائه اسناد و طرق آن، متذكر مى شود كه احاديث هم معنى در اين خصوص بسيار است، و تصريح مى كند كه همه آن احاديث را در كتاب «المعرفة فى الفضائل» جمع كرده است. اما متأسفانه اين كتاب هم اينك موجود نيست.

همچنين در انتهاى اين روايت از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود: وجدنا فى كتاب على عليه السلام و عرفناه. اين امر نشان مى دهد كه اين خطبه نخستين بار در كتاب «جامعه» - كه از مواريث امامت است - درج شده است.

كتاب جامعه يا همان كتاب على بن ابى طالب عليه السلام از اسرار و مواريث امامت بوده، و گاهى برخى دوستان يا مخالفان موفق شده اند بخشى از آن را ببينند.

پيش از مرحوم صدوق، مرحوم طبرى آملى كبير، طبرى دوم و انديشمند مشهور شيعى، متنى مشابه با اين خطبه را - البته با حجمى كمتر(1) - در قالب دو حديث پى در پى و با سندى متفاوت نسبت به اسناد «الخصال» در كتاب «المسترشد» ارائه كرده است. او اين روايت را نيز مانند اكثر روايات كتاب خود از رجال اهل تسنن نقل مى كند.

در اينجا ابتدا سند و متن «المسترشد» ، و سپس اسناد و متن «الخصال» را به همراه ترجمه آن در پاورقى متذكر مى شويم. سپس اسنادى را كه مرحوم صدوق ارائه كرده است، تفصيلاً مورد بحث قرار مى دهيم:

ص: 34


1- . حدود 200 واژه.
اول. سند و متن خطبه كوتاه غدير در «المسترشد»

حَدَّثَنا أحمدُ بنُ مَهدىٍّ، قالَ: حَدَّثَنا شَهابِ بنِ عِبادِ البَصرىِّ، قالَ: حَدَّثَنا عَبدُاللّه ِ بنِ بَكرِ النَخَعىِّ، عَن حَكيمِ بنِ جُبَيرِ(1)، عَن أبِى الطُفَيلِ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ:

لَمّا كانَ يَومَ غَديرٍ خُمٍّ، أمَرَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِشَجَرٍ يُدعَى الدوحَ فَقُمُّ ما تَحتَهُنَّ، ثُمَّ قالَ:

إنّى لِم أجِد لِنَبىٍّ إلاّ نِصفَ عُمرِ النَبىِّ الَذى كانَ قَبلَهُ، وَ إنّى أوشَكُ أن أُدعِىَ فَاُجيبَ. فَما أنتُم قائِلونَ ؟ فَقالَ: كُلُّ رَجُلٍ مِنّا كَما شاءَ اللّه ُ أن يَقولَ: نَشهَدُ أنَّكَ قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ. فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أ لَيسَ تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّه ِ، وَ أنَّ مُحَمَّدا رَسولَ اللّه ِ، وَ أنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أنَّ النارَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ حَقٌّ ؟ قالوا: يا رَسولَ اللّه ِ، بَلى. فَأوَمَأ رَسولُ اللّه ِ إلى صَدرِهِ وَ قالَ: وَ أنا مَعَكُم.

ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أنا لَكُم فَرطٌ وَ أنتُم وارِدونَ عَلىَّ الحَوضَ؛ وُسعَتُهُ ما بَينَ صَنعاءَ إلى بُصرى، فيهِ عَدَدُ الكَواكِبِ قَدَحان؛ ماؤُهُ أشَدُّ بَياضا مِنَ الفِضَّةِ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونى فِى الثَقَلَينِ !

فَقام رَجُلٌ فَقالَ: يا رَسولَ اللّه ِ ! مَا الثَقلانِ ؟ قالَ: الأكبَرُ كِتابُ اللّه ِ طَرَفُهُ بِيَدِ اللّه ِ، وَ الثانىُ سَبَبٌ طَرَفُهُ بِأيديكُم. فَاستَمسِكوا بِهِ وَ لا تَزِلُّوا وَ لا تَضِلُّوا. وَ الأصغَرُ عِترَتى أهلُ بَيتى. أُذَكِّرُكُمُ اللّه ُ فى أهلِ بَيتى. فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. سَألتُ رَبّى ذلِكَ لَهُما. فَلا تُقَدُّموهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تَتَخَلَّفوا عَنهُم فَتُضِلُّوا، وز لا تُعَلِّموهُم فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)

ص: 35


1- . حكيم بن جبير اسدى كوفى. تهذيب الكمال: ج 7 ص 165 ش 1452. از راويان سنن اربعه؛ ابن ماجه، ابوداود، ترمذى و نسائى است. وى در صف ياران و اصحاب امام سجاد عليه السلام بر شمرده شده است، و شايد از همين رو است كه رجاليون اهل تسنن على الاتفاق او را تضعيف كرده اند.
2- . المسترشد: ص 465 - 466 ح 157، 158.

همان طور كه ملاحظه مى شود اين خطبه با يك واسطه از يكى از مشهورترين مشايخ بخارى و مسلم به نام شهاب بن عبّاد بصرى(1) نقل شده است.

دوم. اسناد و متن خطبه كوتاه غدير در «الخصال»

مرحوم صدوق در كتاب «الخصال» خطبه كوتاه را اينگونه ضبط كرده است:

حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَفارِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ أبَى الخَطّابِ وَ يَعقوبِ بنِ يَزيدَ، جَميعا عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ، عَن عَبدُاللّه ِ بنِ سَنانٍ، عَن مَعروفِ بنِ خَرّزبوذٍ، عَن أبى الطُفَيلِ عامِرِ بنِ واثِلَةٍ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغِفارىِّ، قالَ:

لَمّا رَجَعَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّةِ الوِداعِ وَ نَحنُ مَعَهُ، أقبَلَ حَتَّى انتَهى إلَى الجُحفَةِ. فَأمَرَ أصحابَهُ بِالنُزولِ، فَنَزَلَ القَومُ مَنازِلَهُم. ثُمَّ نودِىَ بِالصَلاةِ، فَصَلّى بِأصحابِهِ رَكعَتَينِ. ثُمَّ أقبَلَ بِوَجهِهِ إلَيهِم فَقالَ لَهُم: إنَّهُ قَد نَبَّأنِى اللَطيفِ الخَبيرِ إنّى مَيِّتٌ وَ إنَّكُم مَيِّتونَ. وَ كَأنّى قَد دُعيتُ فَأجَبتُ، وَ إنّى مَسئولٌ عَمّا أُرسِلتُ بِهِ إلَيكُم وَ عَمّا خَلَّفتُ فيكُم مِن كِتابِ اللّه ِ وَ حُجَّتِهِ وَ إنَّكُم مَسئولونَ. فَما أنتُم قائِلونَ لِرَبِّكُم ؟

قالوا: نَقولُ: قَد بَلَّغتَ وَ نَصَحتَ وَ جاهَدتَ. فَجَزاكَ اللّه ُ عَنّا أفضَلَ الجَزاءِ. ثُمَّ قالَ لَهُم: أ لَستُم تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّه ِ، وَ أنّى رَسولُ اللّه ِ إلَيكُم، وَ أنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أنَّ النارَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ ؟ فَقالوا: نَشهَدُ بِذلِكَ. قالَ: اللّهُمَّ اشهَد عَلى ما يَقولونَ. ألا وَ إنّى أُشهِدُكُم أنّى أشهَدُ أنَّ اللّه َ مَولاىَ وَ أنَا مَولى كُلِّ مُسلِمٍ، وَ أنا أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم. فَهَل تَقِرُّونَ لى بِذلِكَ وَ تَشهَدونَ لى بِهِ ؟ فَقالوا: نَعَم، نَشهَدُ لَكَ بِذلِكَ.

ص: 36


1- . شهاب بن عبّاد عبدى عصرى بصرى، ابوعمرو كوفى. تهذيب الكمال: ج 12 ص 575 ش 2778. متوفاى 224 هجرى قمرى، و از مشايخ بخارى و مسلم، و از روات صحيح بخارى، صحيح مسلم، سنن ابن ماجه و سنن ترمذى است. وى نزد انديشمندان رجالى اهل تسنن به اكمل وجه توفيق شده است و هيچ جرح و ضعفى متوجه او نيست.

فَقالَ: ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا عليه السلام مَولاهُ(1)، وَ هُوَ هذا. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَرَفَعَها مَعَ يَدِهِ، حَتّى بَدَت آباطُهُما، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ألا وَ إنّى فَرطُكُم وَ أنتُم وارِدونَ عَلىَّ الحَوضَ - حَوضى - غَدا؛ وَ هُوَ حَوضٌ عَرضُهُ ما بَينَ بُصرى وَ صَنعاءَ. فيهِ أقداحٌ مِن فِضَّةٍ عَدَدُ نُجومِ السَماءِ. ألا وَ إنّى سَائِلُكُم غَدا ما ذا صَنعتُم فيما أشهَدتُ اللّه َ بِهِ عَلَيكُم فى يَومِكُم هذا، إذا وَرَدتُم عَلىَّ حَوضى وَ ما ذا صَنَعتُم بِالثَقَلينِ(2) مِن بَعدى. فَانظُروا كَيفَ تَكونونَ خَلَّفتُمونى فيهِما حينَ تُلقونى.

قالوا: وَ ما هذانِ الثَقَلانِ يا رَسولَ اللّه ِ ؟ قالَ: أمّا الثِقلُ الأكبَرُ فَكِتابُ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ سَبَبٌ مَمدودٌ مِنَ اللّه ِ وَ مِنّى فى أيديكُم. طَرَفُهُ بِيدِ اللّه ِ وَ الطَرفُ الآخِرُ بِأيديكُم. فيهِ عِلمُ ما مَضى وَ ما بَقِىَ إلى أن تَقومَ الساعَةُ. وَ أمّا الثِقلُ الأصغرُ فَهُوَ حَليفُ القُرآنِ، وَ هُوَ عَلىُّ بنُ أبى طالِبٍ وَ عِترَتِهِ عليهم السلام. وَ إنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ.

قالَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ: فَعَرَضتُ هذَا الكَلامَ عَلى أبى جَعفَرٍ عليه السلام، فَقالَ: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّه ُ. هذَا الكَلامُ وَجدناهُ فى كِتابِ عَلىٍّ عليه السلام وَ عَرَفناهُ. وَ حَدَّثَنا أبى رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ إبراهيمِ، عَن أبيهِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ. وَ حَدَّثَنا جَعفرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسرورٍ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا الحُسَينُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عامِرٍ، عَن عَمِّهِ عَبدِاللّه ِ بنِ عامِرٍ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ. وَ حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى بنِ المُتَوكِّلِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ الحُسَينِ السَعدآبادىُّ، عَن أحمدِ بنِ أبى عَبدِاللّه ِ البَرقىِّ، عَن أبيهِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ سَنانٍ، عَن مَعروفِ بنِ خَرَّبوذٍ، عَن أبِى الطُفَيلِ عامِرِ بنِ واثِلَةِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغِفارىِّ بِمِثلِ هذَا الحَديثِ سَواء(3):

ص: 37


1- . فى بعض النسخ: فعلىٌّ عليه السلام مولاه.
2- . به نظر مى رسد ضبط «الثقلين» ارجح است. در خصوص ضبط اين واژه در جزوه آموزشى «حديث ثقلين 1» نكاتى را مطرح شده است.
3- . الخصال: ج 1 ص 65 ح 98.

آگاه باشيد كه من پيشتاز شما (در مرگ) هستم، و شما در حوض (كوثر) به من وارد خواهيد شد. حوض من فردا وسعتى چون وسعت ميان بصرى و صنعا خواهد داشت. در آن پياله هايى از نقره به تعداد ستارگان آسمان است. آگاه باشيد، فردا كه وارد حوض من شديد از شما درباره آنچه كه از شما به آن چنين روزى گواهى گرفتم خواهم پرسيد كه چه رفتار كرديد و بعد از من با ثقلين (دو چيز گرانبها) چه كرديد ؟ وقتى با من ملاقات نموديد به من نظر بدهيد كه چگونه پس از من با آنها رفتار كرديد.

گفتند: يا رسول اللّه، اين دو چيز گرانبها چيست ؟ فرمود: چيز گرانبهاى بزرگ تر كتاب خداوند است، كه واسطه اى است كشيده شده از خدا و من در دستان شما؛ كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگرش در دست شماست. دانش گذشته و آينده تا روز قيامت در آن است. و اما چيز گرانبهاى كوچك كه ملازم قرآن است، آن على بن ابى طالب عليه السلام و عترت او هستند. اين دو امانت از هم جدا نشوند تا وقتى كه بر حوض (كوثر) بر من وارد شوند.

معروف بن خرّبوذ مى گويد: اين سخن را بر امام باقر عليه السلام عرضه كردم، فرمود: ابوالطفيل راست گفته، خدا رحمتش كند، و ما آن را در كتاب على عليه السلام چنين يافتيم و شناختيم. برگرفته از ترجمه جعفرى.

سوم. تحقيقى در اسناد خطبه كوتاه غدير در «الخصال» شيخ صدوق

مرحوم صدوق در ابتداى اين خطبه، سلسله روات را تا معروف بن خربوذ، عن ابى الطفيل، عن حذيفة بن اسيد الغفارى بر مى شمرد. سپس در انتهاى روايت متذكر مى شود كه معروف مى گويد: اين حديث را براى امام باقر عليه السلام از قول ابى الطفيل خواندم، امام فرمود: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّه. در نتيجه در انتهاى اين روايت تقرير امام باقر عليه السلام نيز وجود دارد.

مرحوم صدوق در مجموع دو طريق و پنج سند براى اين روايت ذكر كرده است، كه همگى اين اسناد در تركيب «محمد بن ابى عمير، عن عبداللّه بن سنان، عن معروف بن خربوذ» مشترك هستند. وضعيت اسناد ارائه شده توسط مرحوم صدوق در اين خطبه آن قدر روشن و آشكار است كه بدون نياز به رجوع به منابع رجالى نيز صحت

ص: 39

آنها به روشنى قابل دريافت است. از پنج(1) سند ارائه شده در خصوص اين روايت، چهار سند آن صحيح است. در نتيجه خطبه كوتاه غدير با اسناد صحيح گزارش شده است. اسناد اين خطبه همگى به راوى عظيم المنزله و جليل القدر شيعه جناب محمد بن زياد ابى عمير ازدى منتهى، و از او به امام باقر عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله ختم مى گردد.

چهارم. شرح متنى اسناد خطبه كوتاه غدير

سند اول:

حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَفارِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ أبِى الخَطّابِ وَ يَعقوبِ بنِ يَزيدَ، جَميعا عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ سَنانِ، عَن مَعروفِ بنِ خَرَّبوذٍ، عَن أبِى الطُفَيلِ عامِرِ بنِ وائِلَةِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغَفّارىِّ، قالَ: لَمّا رَجَعَ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ... .

سند دوم:

[حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَّفارُ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ بنِ أبِى الخَطّابِ وَ يَعقوبُ بنُ يَزيدَ، جَميعا، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ سَنانَ]، قالَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ: فَعَرَضتُ هذَا الكَلامَ(2) عَلى أبى جَعفَرٍ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّه ُ، هذَا الكَلامُ وَجَدناهُ فى كِتابِ عَلىٍّ عليه السلام وَ عَرَفناهُ.

ص: 40


1- . البته اين روايت در مجموع داراى هفت سند است، كه با ادغام سندهاى نقل شده از ابن الوليد، تعداد اسناد اين روايت را پنج سند در نظر گرفته ايم. در شرح متنى اسناد اين روايت اين امر مشخص است.
2- . منظور از «هذا الكلام» دقيقا خود خطبه است، و شيخ صدوق اين مطلب را فورا در ادامه خطبه آورده است. قضيه از اين قرار است كه معروف بن خربوذ - كه از برجسته ترين شاگردان حضرت امام باقر عليه السلاماست - اين خطبه را به نقل از ابوالطفيل براى حضرت قرائت مى نمايد، و حضرت آن را تصديق نموده و براى ابوالطفيل دعا مى كنند. از اين جهت، اين سند در واقع «تقرير» معصوم به شمار آيد. از آنجايى كه قول و فعل و تقرير معصوم در حجيت تفاوتى با يكديگر ندارند، در نتيجه اين سند نيز بايد در شمار اسناد اين روايت قرار گيرد.

سند سوم:

حَدَّثَنا أبى رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ إبراهيمِ، عَن أبيهِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ، عَن ... (مانند سند اول) .

سند چهارم:

حِدِّثِنا جِعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسرورٍ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: حَدَّثَنا الحُسينُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عامِرِ، عَن عَمِّهِ عَبدِاللّه ِ بنِ عامِرِ، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُميرٍ، عَن ... (مانند سند اول) .

سند پنجم:

حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى بنِ المُتَوَكِّلِ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ(1)، قالَ: حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ الحُسَينِ السَعدآبادىُّ(2)، عَن أحمدِ بنِ أبى عَبدِاللّه البَرقى(3)، عَن أبيهِ(4)، عَن مُحَمَّدِ بنِ أبى عُمَيرٍ، عَن ... (مانند سند اول) .

ص: 41


1- . محمَّد بن موسى بن المتوكِّل. الخلاصة حلى : ص 149: ثقة، و أنَّ السيِّد بن طاووس فى «فلاح السائل» الفصل التاسع عشر، ص 158، ادِّعى الإتِّفاق على وثاقته، حيث قال عند ذكره رواية فى سندها محمَّد بن موسى بن الم توكِّل: و رواة الحديث ثقات بالإتِّفاق. أقول: هو من مشايخ الأربعة الذين نقل عنهم الصدوق كثيرا فى آثاره. هم: أبيه علىِّ بن الحسين، و ابن الوليد، و محمَّد بن موسى بن المتوكِّل و محمَّد بن علىِّ الماجيلويه، فلا شكَّ فى وثاقتهم عندنا.
2- . اين راوى تنها راوى مذكور در اسناد اين خطبه است كه وثاقت آن ثابت نيست. وى از روات كامل الزيارات است.
3- . أحمد بن أبى عبداللّه البرقىِّ. الفهرست نجاشى : ص 77 : و كان ثقة فى نفسه، يروى عن الضعفاء و اعتمد المراسيل. الفهرست (طوسى) : ص 53 : كان ثقة فى نفسه، غير أنَّه أكثر الرواية عن الضعفاء و اعتمد المراسيل. ابن الغضائرىُّ: ج 1 ص 39: طعن القمّيُّون عليه. و ليس الطعن فيه، إنَّما الطعن فى من يروى عنه؛ فإنَّه كان لا يبالى عمَّن يأخذ على طريقة أهل الأخبار. و كان أحمد بن محمَّد بن عيسى أبعده عن قم، ثمَّ أعاده إليها و اعتذر إليه. الرجال (ابن داوود) : ص 40: و يقوى عندى ثقته. الخلاصة (حلى) : ص 15: ثقة، غير أنَّه أكثر الرواية عن الضعفاء و اعتمد المراسيل ... . عندى إنَّ روايته مقبولة.
4- . أبيه: محمَّد بن خالد البرقىِّ: رجال الطوسى: ص 363: ثقة. الخلاصة حلى : ص 139: ثقة، و ... . قال النجاشىُّ: إنِّه ضعيف الحديث و الإعتماد عندى، على قول الشيخ أبى جعفر الطوسىِّ من تعديله.
پنجم. بررسى اسناد خطبه كوتاه غدير

اينك يك به يك اسناد اين خطبه را مورد بررسى رجالى قرار مى دهيم:

بررسى سند اول:

يكايك روات اين سند را مورد بررسى رجالى قرار مى دهيم:

مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ بنِ أحمَدِ بنِ الوَليدِ:

فهرست النجاشى: ص 383: شيخُ القُمّيّينَ وَ فَقيهُهُم وَ مُتَقَدِّمُهُم وَ وَجهُهُم.

فهرست الطوسى: ص 442: جَليلُ القَدرِ، عارِفٌ بِالرِجالِ، مَوثوقٌ بِهِ.

رجال الطوسى: ص 439: جَليلُ القَدرِ، بَصيرٌ بِالفِقهِ، ثِقَةٌ.

مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَفّارُ:

فهرست النجاشى: ص 354: كانَ وَجها فى أصحابِنَا القُمّيّينَ، ثِقةٌ عَظيمُ القَدرِ.

مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ بنِ أبِى الخَطّابِ:

اختيار الرجال (كشّى) : ص 508 : قالَ أبوعَمرو: قَد رَوى عَنهُ الفَضلُ وَ أبوهُ وَ يونُسُ وَ مُحَمَّدُ بنُ عيسَى العَبيدىُّ وَ مُحَمَّدُ بنُ الحُسَينِ بنِ أبِى الخَطّابِ وَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ إبنا سَعيدِ الأهوازيان إبنا دِندانٍ وَ أيّوبُ بنُ نوحٍ، وَ غَيرُهُم مِنَ العُدولِ وَ الثِقاتِ مِن أهلِ العِلمِ.

فهرست النجاشى: ص 334: جَليلٌ مِن أصحابِنا عَظيمُ القَدرِ كَثيرُ الرِوايَةِ، ثِقَةٌ، عَينٌ، حَسَنُ التَصانيفِ، مَسكونٌ إلى رِوايَتِهِ.

فهرست الطوسى: ص 400: ثِقَةٌ.

رجالُ الطوسىِّ: ص 379، 391: ثِقَةٌ.

يَعقوبُ بنُ يَزيدَ:

فهرست الطوسى: ص 508 : كَثيرُ الرِوايَةِ، ثِقَةٌ.

ص: 42

رجال الطوسى: ص 393: ثِقَةٌ.

فهرست النجاشى: ص 450: كانَ ثِقةٌ صَدوقٌ.

مُحَمَّدُ بنُ أبى عُمَيرٍ:

رجال الكشى: ص 556 : أجمَعَ أصحابُنا عَلى تَصحيحِ ما يَصِحُّ عَن هؤُلاءِ وَ تَصديقِهِم، وَ أقَرُّوا لَهُم بِالفِقهِ وَ العِلمِ، وَ هُم سِتَةُ نَفَرٍ. آخَرُ دَونَ السِتَّةِ نَفَرِ الَذينَ ذَكَرناهُم فى أصحابِ أبى عَبدَاللّه ِ عليه السلام. مِنهمُ يونُسُ بنُ عَبدُالرَحمنِ وَ صَفوانُ بنُ يَحيى بياعُ السابِرىُّ وَ مُحَمَّدُ بنُ أبى عُمَيرِ وَ عَبدُاللّه ُ بنُ المُغَيرَةِ وَ الحَسَنُ بنُ مَحبوبِ وَ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ أبى نَصرٍ.

فهرست النجاشى: ص 327: جِليلُ القَدرِ عَظيمُ المَنزَلَةِ فينا.

رجال الطوسى: ص 365: ثِقَةٌ.

فهرست الطوسى: ص 405: كانَ مِن أوثَقِ الناسِ عِندَ الخاصَّةِ وَ العامَّةِ.

عَبدُاللّه ِ بنِ سَنانٍ:

فهرست النجاشى: ص 214: ثِقَةٌ مِن أصحابِنا، جَليلٌ، لا يُطعِنُ عَلَيهِ فى شَى ءٍ.

رجال الكشى: ص 410: عَنِ الفَضلِ بنِ شاذانِ، عَن أبيهِ، عَن يونُسِ بنِ عَبدِالرَحمنِ، عَن عَبدِاللّه ِ بنِ سَنانٍ. وَ كانَ رَحِمَهُ اللّه ُ مِن ثِقاتِ رِجالِ أبى عَبدِاللّه ِ عليه السلام.

فهرست الطوسى: ص 291: ثِقَةٌ.

مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ:

رجال الكشى: ص 238: إجتَمَعَتِ العِصابَةُ عَلى تَصديقِ هؤُلاءِ الأوَّلينَ مِن أصحابِ أبى جَعفَرٍ وَ أبى عَبدِاللّه ِ، وَ انقادُوا لَهُم بِالفِقهِ فَقالوا: أفقَهُ الأوَّلينَ سِتَّةٌ: زُرارَةُ وَ مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ وَ بَريدُ وَ أبوبَصيرٍ الأسدىُّ وَ الفُضَيلُ بنُ يَسارِ وَ مُحَمَّدُ بنُ مُسلِمِ الطائِفىُّ ... .

رجال ابن داوود: ص 348: ... ثِقَتُهُ أصَحُّ.

ص: 43

أبوالطُفَيلِ عامِرِ بنِ واثِلَةٍ(1):

ثِقَةٌ عَلَى التَحقيقِ.

معجم رجال الحديث: ج 9 ص 204: وَ عَدَّهُ البَرقىُّ مِن خَواصِّ أصحابِ أميرِالمُؤمِنينَ عليه السلام مِن مُضَرٍّ، وَ مِن أصحابَ السَجّادِ أيضا ... ، وَ عَدَّهُ ابنُ شَهرآشوبٍ فِى المَناقبِ الجُزءُ 4 فَصلٌ فِى المُفرَداتِ، مِن أصحابِ الحَسَنِ عليه السلام الَذينَ هُم مِن خَواصِّ أبيهِ.

أقولُ: رُوِىَ بِسَنَدٍ صَحيحٍ عَن أبى جَعفَرٍ عليه السلام: صَدَقَ أبوالطُفَيلِ رَحِمَهُ اللّه ُ ... . فَهذَا الكَلامُ يَدُلُّ عَلى أنَّ أبَاالطُفَيلِ وَ حُذَيفَةَ بنَ أسيدِ الغِفارىَّ الصادِقانِ اللَذانِ صَدَّقَهُمَا المَعصومِ عليه السلام. فَلَولا تَثبُتُ هذِهِ الرِوايَةُ الصَحيحَةُ وِثاقَتَهُما عَلى كُلِّ حالٍ، فَإنَّها تَثبُتُ وِثاقَتَهُما فى نَقلِ هذِهِ الخُطبَةِ عَلَى الأقَلِّ. وَ أيضا إنَّ أبَاالطُفَيلِ ثِقَةٌ عِندَنا عَلَى التَحقيقِ.

حُذَيفَةُ بنُ أسيدِ الغِفارىُّ:

ثِقَةٌ، وَ شَأنُهُ مُغنٍ عَنِ التَوثيقِ الصَريحِ.

اختيار معرفة الرجال (كشّى) : ص 10: ثُمَّ يُنادِى المُنادىُ: أينَ حَوارَىُّ الحَسَنِ عليه السلامبنِ عَلىِّ عليه السلام بنِ فاطِمَةَ عليهاالسلام بِنتِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِاللّه ِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ؟ فَيَقومُ سُفيانُ بنُ أبى لَيلى الهَمَدانىُّ وَ حُذَيفَةُ بنُ أسيدِ الغِفارىُّ. أقولُ: هذا حَديثٌ صَحيحٌ. فَإنَّهُ مِن حَوارِىِّ الحَسَنِ المُجتَبى عليه السلام وَ مِن أوثَقِ أصحابِهِ وَ أعوانِهِ، فَلا شَكَّ فى وِثاقَتِهِ.

در نتيجه اين سند صحيح است.

ص: 44


1- . ابوالطفيل در حالى كه كم سن و سال بوده است رسول اللّه صلى الله عليه و آله را درك كرده است. از اين رو اهل تسنن او را از صحابه و عادل مى شمارند. او از ياران خاص امامان شيعه اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد عليهم السلام شمرده شده است. او با مختار شمشير زد، و در قتل قتله سيدالشهداء عليه السلام شركت جست. با توجه به مصاحبت او با امام سجاد عليه السلام و بر شمرده شدنش در زمره اصحاب آن امام، احتمال كيسانى بودن او كاملاً مردود است.

بررسى سند دوم:

سند دوم نيز - كه تقرير امام باقر عليه السلام است - صحيح مى باشد. رجال اين سند تا معروف بن خربوذ همان رجال سند اول است كه بررسى شد. معروف بن خربوذ عبارات اين خطبه را به تأييد امام باقر عليه السلام رسانده است.

بررسى سند سوم:

أبى: عَلىُ بنُ الحُسَينِ بنِ موسَى بنِ بابِوَيهٍ:

فهرست النجاشى: ص 262، و الخلاصة (حلّى) : ص 94: شَيخُ القُمّيّينَ فى عَصرِهِ وَ مُتَقَدِّمِهِم وَ فَقيهُهُم وَ ثِقتُهُم.

رجال الطوسى: ص 432: ثِقَةٌ.

فهرست الطوسى: ص 274: كانَ فَقيها جَليلاً ثِقَةً.

عَلىُّ بنُ إبراهيمِ القُمّىُّ:

فهرست النجاشى: ص 260: ثِقَةٌ فِى الحَديثِ، ثَبتٌ، مُعتَمَدٌ، صَحيحُ المَذهَبِ.

أبيهِ؛ إبراهيمُ بنُ هاشمِ القُمّىُّ الكوفِىُّ:

إنَّ السَيَّدَ بنَ طاووسٍ فى «فَلاحُ السائِلِ» الفَصلُ التاسِع عَشَرَ ص 158: إدَّعَى الإتِّفاقَ عَلى وِثاقَتِهِ؛ حَيثُ قالَ عِندَ ذِكرِهِ رِوايَةً عَن أمالِى الصَدوقِ فى سَنَدِها إبراهيمُ بنُ هاشِمِ: وَ رَواهُ الحَديثُ ثِقاتُ بِالإتِّفاقِ.

الخلاصة (حلى) : ص 5 : أصحابُنا يَقولونَ إنَّهُ أوَّلُ مَن نَشَرَ حَديثَ الكوفيّينَ بِقُم. لَم أقِف لأحَدٍ مِن أصحابِنا عَلى قَولِ فِى القَدَحِ فيهِ وَ لا عَلى تَعديلِهِ بِالتَنصيصِ.

وَ الرِواياتُ عَنهُ كَثيرَةٌ. وَ الأرجَحُ قَبولُ قَولِهِ.

معجم رجال الحديث: ج 1 ص 316: لا يَنبَغِى الشَكُّ فى وِثاقَتِهِ ... . القُمّيّونَ قَدِ اعتَمَدوا عَلى رِواياتِهِ، وَ فيهِم مَن هُوَ مُستَصعَبٌ فى أمرِ الحَديثِ. فَلَو كانَ فيهِ شائِبَةُ الغَمزِ لَم يَكُن يَتسالَمُ عَلى أخذِ الرِوايَةِ عَنهُ وَ قَبولِ قَولِهِ.

ما بقى رجال اين سند نيز همانند سند اول است. پس اين روايت نيز صحيح است.

ص: 45

بررسى سند چهارم:

جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ مَسرورٍ:

وَ هُوَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ بنِ مَسرورِ بنِ قولَوَيهِ المَعروفُ بِابنِ قولَوَيهِ القُمّىُّ صاحِبُ «كامِلِ الزياراتِ» .(1)

فهرست النجاشى: ص 124: وَ كانَ أبوالقاسِمِ مِن ثِقاتِ أصحابِنا وَ أجِلاّئِهِم فِى الحِديثِ وَ الفِقِهِ.

فهرست الطوسى: ص 109: ثِقَةٌ.

الحُسَينُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عامِرٍ:

فهرست النجاشى: ص 66 : ثِقَةٌ.

عَبدُاللّه ِ بنِ عامِرٍ:

فهرست النجاشى: ص 218: شَيخٌ مِن وُجوهِ أصحابِنا، ثِقَةٌ.

ما بقى رجال اين سند نيز مانند سند اول است. پس اين روايت نيز صحيح است.

همان طور كه ملاحظه شد، چهار سند از اين پنج سند صحيح هستند. مرحوم خويى نيز بعد از اشاره به اين روايت مى نويسد: بَعضُ طُرُقِ الرِوايَةِ صَحيحٌ.(2)

پس از مرحوم صدوق، حيى بن الحسن بن الحسين معروف به ابن بِطريق (ت 553 - م 600 ق)(3) فقيه بزرگ شيعه در «عمدة عيون صحاح الاخبار فى مناقب امام الابرار» گونه ديگرى از ضبط خطبه كوتاه را به نقل از «المناقب» ابن مغازلى آورده است.

ص: 46


1- . ... إنَّ جعفر بن محمَّد بن مسرور هو قولويه. زبدة المقال بروجردى : ص 129.
2- . معجم رجال الحديث خوئى : ج 9 ص 204.
3- . يحيى بن الحسن بن الحسين بن على بن محمد بن البطريق، ابوالحسين الاسدى الحلى: باحث، من فقهاء الامامية، من اهل الحلة فى العراق . سكن بغداد مدة، و نزل بواسط. و كان فى حلب سنة 596 ق. له كتب، منها «العمدة فى عيون صحاح الاخبار فى مناقب الامام على بن ابى طالب عليه السلام» و «اتفاق صحاح الاثر فى امامة الائمة الاثنى عشر» و «الردّ على اهل النظر فى تصفح ادلة القضاء و القدر» . الاعلام (زركلى) : ج 8 ص 141.
2 - خطبه كوتاه غدير در منابع زيديه
اشاره

در منابع زيديه نيز جريان غدير از دير باز با بسامد چشمگيرى ضبط، تبيين و تشريح شده است. بنا بر مدارك موجود، در مصادر زيدى خطبه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير را نخستين بار القاسم الرسّى فرزند طباطبا از نوادگان امام مجتبى عليه السلام در كتابى به نام «الكامل المنير» - كه آن را در اثبات ولايت و وصايت حضرت امير عليه السلام و ردّ بر خوارج نگاشته - ذكر كرده است. نسخه اى از اين كتاب كه در سال 1085 و در قالب 22 صفحه رحلى نگاشته شده، و در موزه واتيكان رم نگهدارى مى شود.(1)

در اين كتاب كم حجم - كه برخى از نسخه هاى خطى آن فقط هشت صفحه دارد - بيست و هفت دليل در جهت اثبات وصايت و ولايت حضرت امير عليه السلام اقامه شده است. مؤلف كتاب در دليل ششم به حديث غدير پرداخته، و در دليل بيست و يكم خطبه غدير را متذكر شده است.

برخى گمان كرده اند كه وى صرفا به خاطر تفاوت در سند، مجددا به جريان غدير پرداخته است. ولى به نظر مى رسد مؤلف اين كتاب - كه از پيشوايان بزرگ و بسيار تأثيرگذار زيديه(2) به شمار مى آيد - به خاطر وجود فرازهاى مهم اين خطبه آن را دليلى

ص: 47


1- . مراجعه شود به اين لينك: http://WWW.Imamalislib.Org/m/?page=bookid=22715
2- . اصول خمسه زيديه را القاسم الرسّى تدوين كرده است: و الزيدية هم ذوو الفكر المستنير فى علم الاصول و الفروع، و كل مسألة عندهم حكمها مستقى من الادلة الشرعية العقلية و النقلية. ففى الاصول لا يخرجون باعتقادهم عن الاصول الخمسة. و هى التى اوضحها الامام القاسم بن ابراهيم الرسى، حيث قال: ان من لم يعلم من دين الاسلام خمسة اصول فهو ضالّ جهول. اولها ان اللّه واحد ليس كمثله شى ء، و انه خالق كل شى ء. و الثانى ان اللّه سبحانه عدل غير جائر. و الثالث ان اللّه سبحانه صادق الوعد و الوعيد، يجزى بمثقال ذرة خيرا و يجزى بمثقال ذرة شرا، و من صيّره اللّه الى العذاب فهو فيه ابدا خالدا كخلود من صيّره الى الثواب الذى لا ينفد. و الرابع ان القرآن المجيد فصل محكم و صراط المستقيم و لا خلاف فيه و لا اختلاف، و ان سنه رسول اللّه صلى الله عليه و آله هى ما كان لها ذكر فى القرآن و معنى. و خامسها ان التقلب بالاموال و التجارات و المكاسب فى وقت ما تعطل فيه الاحكام، و ينهب ما جعل اللّه للارامل و الايتام و المكافيف، و الزمنى و سائر الضعفاء ليس من الحل و الاطلاق كمثله فى وقت ولاة العدل و الاحسان القائمين بحدود الرحمن. فهذه الاصول الخمسة لا يسع احدا من المكلفين جهلها، بل تجب عليهم معرفتها. من هم الزيدية: ج 1 ص 54 ، باب اصول الخمسة.

إسماعيلِ بنِ إبراهيمِ بنِ الحَسَنِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلىِّ بنِ أبى طالَبٍ عليه السلام معرفى مى نمايد.

نجاشى بدون آنكه نكته ديگرى در خصوص وى متذكر شود، تنها از يك كتاب او كه در ذى الحجه سال 297 هجرى توسط شاگردش نگاشته شده خبر مى دهد.(1)

اما بزرگان و علماى زيدى مذهب با تعصبى شديد در مدح قاسم رسّى سخن گفته اند. الإمامُ الزاهِدُ(2)، نَجمُ آلِ الرَسولِ(3)، الجامِعُ لِلفَضائِلِ(4)، إمامُ المَعقولِ وَ المَنقولِ(5)، تَرجُمانُ الدينِ(6)، أحدُ عُظَماءِ الإسلامِ وَ نُجومِ آلِ الكِرامِ(7)، المُبَرَّزُ فى أصنافِ العُلومِ(8)، تنها گوشه اى از توصيفاتى است كه پيروان قاسم رسّى در مدح و منقبت وى ابراز نموده اند.

هادى بن ابراهيم الوزير در كتاب «هداية الراغبين» قاسم الرسّى او را چنين معرفى كرده است:

وَ أمَّا الإمامُ الطاهِرُ الأورَعُ العالِمُ الزاهِدُ القاسِمُ بنُ إبراهيمِ، فَإنَّهُ جامِعُ الفَضائِلِ وَ صاحِبُ الدَلائِلِ وَ الإمامُ الكامِلُ. إن قيلَ: مَنِ الإمامُ الكامِلُ ؟ فاقَ عِلما وَ زُهدا وَ فَضلاً وَ مَجدا وَ شَرَفا وَ جودا. وَ بَرَزَ فِى العِلمِ عَلى عُلَماءِ الطَوائِفِ، وَ اعتَرَفَ بِفَضلِهِ وَ عِلمِهِ

ص: 49


1- . الفهرست نجاشى : مدخل القاسم الرسّىِّ بن إبراهيم طباطبا.
2- . مطمح الآمال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 177.
3- . الفصول اللؤلؤية فى اصول فقه العترة الزكية صارم الدين : ج 1 ص 29.
4- . مطمح الآمال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 177.
5- . التحف شرح الزلف مؤيدى : ج 1 ص 166.
6- . الزيدية و المعتزلة من روائع بحوث السيد الكاظم : القول الثانى.
7- . العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين عبداللّه بن حمزه : ج 1 ص 272.
8- . القول الاول و الثانى رسى : ج 1 ص 10.

المُؤالِفُ مِنهُم وَ المُخالِفُ، وَ رَسَخَت فِى العُلومِ أطنابَهُ، وَ أشرَقَت فى ذَروَةِ الحُلومِ قُبابَهُ، وَ ظَهَرَت عَلى ما كانَ عَلَيهِ مِنَ الخَوفِ وَ التَسَتُّرِ مُصَنَّفاتُهُ، وَ بَهَرَت عَلى ما كانَ عَلَيهِ مِنَ التَزَهُّدِ وَ التَقَشُّفِ صِفاتُهُ.(1)

اين وصف هاى بلند از او گاهى چنان رنگ غلوّ به خود مى گيرد كه خشيت او به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام تشبيه مى شود !(2)

مادر او هند ابنة عبدالملك بن سهل بن مسلم بن عبدالرحمن بن عمرو بن سهل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤى است.(3)

برادرش محمد بن ابراهيم طبا طبا احتمالاً همان كسى است كه به نقل مرحوم نعمانى در «الغيبة» داعيه مهدويت داشته، و حضرت امام رضا عليه السلام در برابر ادعاى او ايستادگى كرده است.(4)

ابوالفرج اصفهانى حكايت خروج او را به تفصيل نقل كرده، و تصريح مى كند كه وى مردم را به سوى خود دعوت نمود، و براى خود از مردم كوفه بيعت گرفت، و مردم كوفه با وى بيعت كرده و آماده خروج شدند.(5)

ص: 50


1- . هداية الراغبين الى مذهب العترة الطاهرين هادى بن ابراهيم : ج 1 ص 254.
2- . و كان له من خشية اللّه ما يشبه به أميرالمؤمنين عليه السلام، و إعراضه عن الدنيا و ورعه أشهر من أن يذكر و أظهرمن الشمس و القمر. مطمح الامال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 178.
3- . القول الاول و الثانى رسّى : ج 1 ص 10.
4- . الغيبة نعمانى : ص 253 ب 14: اخبرنا محمد بن همام، قال: حدثنى جعفر بن محمد بن مالك، قال: حدثنى على بن عاصم، عن احمد بن محمد بن ابى نصر، عن ابى الحسن الرضاع، انه قال: قبل هذا الامر السفيانى و اليمانى و المروانى و شعيب بن صالح. فكيف يقول هذا هذا ؟ نخستين «هذا» در اين روايت به احتمال به محمد بن ابراهيم بن طباطبا باز مى گردد، كه در عراق خروج كرد و در نهايت كشته شد. دومين «هذا» نيز بى شك مربوط به ادعيه مهدويت و خود موعود پنارى اين شخص است. حضرت در ردّ ادعاى مهدويت او، به خروج سفيانى و يمانى و مروانى (يا همان خراسانى) اشاره مى كنند و مى فرمايند: با توجه به آنكه اين سه خروج نكرده اند چگونه او ادعاى مهدويت كرده است ؟
5- . مقاتل الطالبين اصفهانى : ج 1 ص 132 - 137.

بنا به نقل عالم جليل القدر قطب الدين راوندى، محمد بن ابراهيم طباطبا پس از خروج 40 روز زنده مى ماند.(1) آنگونه كه پيروان زيديه نوشته اند، قاسم رسّى در ابتدا جزو معدود كسانى بوده كه مردم را به بيعت با برادرش محمد بن ابراهيم دعوت مى كرده است.(2)

اما وى پس از قتل برادر در سال 199 هجرى مردم را به سوى خود مى خواند و خود را رضاى آل محمد و امام امت معرفى مى كند:

... سَمِعَ القاسِمُ بِخَبَرِ إستِشهادِ أخيهِ، حَتّى دَعا لِنَفسِهِ بِالإمامَةِ بِإسمِ الرِضا مِنَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ أخَذَ البَيَعاتَ لِنَفسِهِ.(3) در ابتدا امامت وى با استقبال قابل توجهى همراه نمى شود. اين امر از يك سو و حكومت مقتدرانه مأمون در بلاد اسلامى از سوى ديگر و خروج هاى مكرر و بى نتيجه شيعيان در دهه آخر قرن دوم از سوى سوم(4)، سبب مى شود كه وى حدود ده سال در مصر مخفيانه تبليغ كند.(5)

ص: 51


1- . الخرائج و الجرائح راوندى : ج 1 ص 363: ما روى عن الوشاء، عن مسافر، قال: قلت للرضا عليه السلام: رأيت فى النوم كأنّ وجه قفص وضع على الارض فيه اربعون فرخا. قال: ان كانت صادقة خرج منّا رجل فعاش اربعين يوما. فخرج محمد بن ابراهيم بن طباطبا فعاش اربعين يوما.
2- . كان احد الدعاة الى بيعة اخيه محمد بن ابراهيم فى مصر. و اختفى عشر سنين، و المأمون يجد فى طلبه. ثم دعى الى نفسه عند وفاة اخيه سنة 199 ق، و نهض بأمر الامامة و اجمع عليه اهل البيت عليهم السلام سنة 220 ق فى عهد المعتصم. معجم رجال الاعتبار عبدالسلام : ج 1 ص 248.
3- . الزيدية و المعتزلة من روائع بحوث السيد الكاظم : القول الثانى.
4- . در دهه آخر قرن دوم اسلامى كه دوران حكومت مطلقه مأمون بود. ابن طباطبا يكى از نوادگان امام حسن مجتبى عليه السلام به كمك ابى السرايا در عراق شورش كرد، و محمد بن سليمان نواده ديگر آن حضرت در مدينه شورش كرد، و على بن محمد نواده امام سجاد عليه السلام در بصره شوريد، و ابراهيم بن موسى نواده ديگر آن حضرت در يمن شوريد، و نواده ديگرش محمد بن جعفر در حجاز شوريد و خود را اميرالمؤمنين ناميد و ديباج لقب گرفت، و پس از حضرت على عليه السلام كسى از آل محمد جز او اين لقب را نپذيرفت. گنجينه معارف شيعه اماميه ترجمه كتاب كنز الفوائد و التعجب، مترجم: محمدباقر كمره اى : ج 1 ص 35.
5- . كان داعيا لأخيه الإمام محمَّد بن إبراهيم. فلمّا قتل بعد معركة مع زهير بن المسيِّب سنة 199 ق - كان الإمام فى مصر - قام و دعا لنفسه، و بثَّ الدعاة و هو على حال الإستتار. فاستجاب له كثير من الناس، و جاءته بيعة أهل مكَّة و المدينة و الكوفة و أهل الرىِّ و قزوين و طبرستان و غيرها، و حثُّوه على الظهور و إظهار دعوته. فمكث فى مصر عشر سنين. ثمَّ عاد إلى الحجاز و تهامة. القول الأوَّل و الثانى رسى : ج 1 ص 10. كان فى مصر داعيا لأخيه محمَّد. فلمّا مات، بثَّ دعوته فى الآفاق. فأجابه عوالم من بلدان مختلفة. و لبث فى مصر عشر سنين. ثمَّ اشتدَّ عليه الطلب من عبداللّه بن طاهر. فعاد إلى الكوفة، و بايعه جماعة، ثمَّ سكن جبل الرسِّ قريبا من المدينة المنوَّرة، إلى أن توفِّى سنة 241. مسند زيد بن على.

سرانجام در سال 220 هجرى در عهد معتصم عباسى، بيعت گسترده اى با قاسم رسّى صورت مى گيرد.(1) در نتيجه زيديه و برخى از فِرَق او را امام خود مى پندارند.(2)

پس از علنى شدن دعوت او و پيوستن گروه قابل توجهى از شيعيان به وى، مأموران عباسى مجددا در پى او افتادند، و وى مجبور شد كه براى بار دوم مخفيانه ادامه حيات دهد.(3)

ص: 52


1- . و هو أحد الدعاة إلى بيعة أخيه محمَّد بن إبراهيم فى مصر. بقى متخفّيا بها مدَّة عشر سنوات، و المأمون يجد فى طلبه. و لمّا توفِّى أخوه محمَّد بالكوفة سنة 199 ق، نهض القاسم بأمر الإمامة. و سمّيت بيعته «البيعة الجامعة» لإجماع وجوه أهل البيت عليهم السلام عليها سنة 220 ق فى عهد المعتصم العباسىِّ. و لمّا عاد إلى الحجاز، إشتهر أمره و طار صيته. فطاردته جيوش العباسيَّة فى اليمن و الحجاز، و اضطرَّ إلى الإختفاء ثانية، و اعتزل و اشترى جبلاً قرب المدينة يسمَّى «الرسُّ» ، و هو جبل أسود بالقرب من ذى الحليفة على بعد ستَّة أميال من المدينة.
2- . غير از زيديه «بتريّه» نيز او را امام خود مى پندارند. بتريه اگر چه انشعابى از انشعابات زيديه بودند، اما يك فرقه شيعى شمرده نمى شود و احكام مخالفين بر آنان مترتب مى گردد. آنان قاسم رسّى را امام دهم خود مى دانند. علامه مجلسى به نقل از اين فرقه ترتيب امامانشان را چنين آورده است: إعلم أنَّ أوَّل الأئمَّة بعد النبىِّ صلى الله عليه و آله عندنا علىُّ بن أبى طالب عليه السلام. ثمَّ ابنه الحسن عليه السلام، ثمَّ أخوه الحسين عليه السلام، ثمَّ علىُّ بن الحسين عليه السلام، ثمَّ ابنه زيد بن علىٍّ، ثمَّ محمَّد بن عبداللّه بن الحسن، ثمَّ أخوه إبراهيم بن الحسن، ثمَّ القاسم بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن، ثمَّ الحسن بن علىِّ بن الحسن بن علىِّ بن عمر بن علىِّ بن الحسين ، ثمَّ يحيى بن الحسين، ثمَّ محمَّد بن الحسن بن القاسم بن الحسن بن علىِّ بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن، ثمَّ ابنه الحسن، ثمَّ أخوه علىُّ بن محمَّد، ثمَّ أحمد بن الحسين بن هارون من أولاد زيد بن الحسن، ثمَّ أخوه يحيى، ثمَّ سائر أهل البيت الذين دعوا إلى الحقِّ. و هذا الكتاب من تصانيف الجاروديَّة و البتريَّة. يسمُّون بالصالحيَّة أيضا لأنَّ من رؤسائهم الحسن بن صالح. بحار الانوار: ج 37 ص 31.
3- . ثم اشتدّ عليه الطلب من عبداللّه بن طاهر، فعاد الى الكوفة و بايعه جماعة. ثم سكن جبل الرس قريبا من المدينة المنورة، الى ان توفى سنة 241 ق. مسند زيد بن على.

لذا به دامنه كوه سياهى در شش مايلى مدينه به نام «الرسّ» پناه آورد(1)، و در سال 246 هجرى قمرى در همان جا از دنيا رفت.(2)

ابومحمد قاسم رسّى از ذوق ادبى و اشعار زيبايى برخوردار بوده است.(3)

به خاطر همين برخوردارى از ذوق ادبى بايد نامش را در فهرست فقهاى شاعر داخل كرد.(4) وى از جمله انديشمندان پر كار در عرصه تأليف بوده و نگاشته هاى متعددى از وى در علوم مختلف اسلامى و غير اسلامى از جمله فلسفه، تصوف، كلام و فقه بر جاى مانده است.(5) پژوهش هاى ما نشان مى دهد كه همينك قريب به بيست اثر از آثار او موجود است.(6)

ص: 53


1- . ثم طاردته جيوش بنى العباس فى اليمن و الحجاز. و اضطر الى الاختفاء ثانية، فاعتزل و اشترى جبل الرس بالقرب من ذى الحليفة على بعد ستة اميال من المدينة. العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين عبداللّه بن حمزه : ج 1 ص 272.
2- . ائمة اهل البيت الزيدية عباس محمد زيد : ج 1 ص 25: 169 مولده، 199 بداية دعوته، 226 الدعوة الجامعة له، 246 وفاته.
3- . از نمونه اشعار او مى توان به سروده ى وى در امتناع از مال مأمون عباسى اشاره كرد. وى حاضر نشد در ازاى ثروت، دعوت مأمون را اجابت كند. ابياتى از شعر چنين گزارش شده است: وقاء الحوادث دون الردى *** محارم افواهه باللهى و فى عيشها لو صحت ما كفى *** و من يرض بالقوت نال الغنى و قبلك حب الغنى ما ازدهى *** فخاف عواقبها فاحتمى تقول التى انا ردء لها *** الست ترى المال منهلة فقلت لها و هى لوامة *** كفاف امرى قانع قوته فانى و ما رمت فى نيله *** كذا الداءهاجت له شهوة مطمح الامال فى ايقاظ جهلة العمال من سيرة الضلال شرفى : ج 1 ص 178.
4- . فكان فقيها ... شاعرا. العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين عبداللّه بن حمزه : ج 1 ص 272.
5- . للإمام القاسم بن إبراهيم مؤلَّفات عديدة فى أصول الدين و الفلسفة و الفقه و التصوُّف، و تناقلها علماءالزيديَّة و أئمَّتهم. ائمة اهل البيت الزيدية عباس محمد زيد : ص 30.
6- . عباس محمد زيد در صفحات 30، 31 از كتاب «ائمة اهل البيت الزيدية» آثار قاسم الرسّى را به طور ناقص دسته بندى كرده و 16 اثر از وى را نام برده است: المؤلَّفات العديدة و المشهورة ما تزال مخطوطة، و الحمد للّه إنَّها متواجدة فى معظم المكتبات الزيديَّة الخاصَّة و العامَّة. و نذكر منها: أوَّلاً: فى أصول الدين: 1. كتاب الدليل الكبير ينصر فيه التوحيد و يحكى مذاهب الفلاسفة 2. كتاب الردُّ على ابن المقفَّع. 3. مناظرة الملحد بأرض مصر، تحقيق: محمَّد يحيى سالم عزان، دار التراث، صعدة، الطبعة الأولى عام 1992 م. 4. كتاب الردُّ على المجبرة. 5 . كتاب تأويل العرش و الكرسىِّ. 6 . كتاب الناسخ و المنسوخ. 7. فصول الإمامة ردّا على م خالفى الزيديَّة. 8 . كتاب الردُّ على النصارى. ثانيا: فى الفقه: 9. أجوبة الإمام القاسم عن المسائل التى سئل عنها نحو: مسائل جعفر بن محمَّد النيروسىِّ و عبداللّه بن الحسن الكلارى. 10. كتاب الطهارة. 11. كتاب صلاة اليوم و الليلة. 12. مسائل علىِّ بن جهشيار. 13. جامع الأجزاء فى تفسير قوارع القرآن. 14. كتاب الفرائض و السنن. 15. كتاب المناسك. ثالثا: فى التصوُّف و الزهد: 16. سياسة النفس. مجدالدين مؤيدى نيز آثار وى را با حوصله بيشترى نام برده است: و من مؤلَّفاته: كتاب الدليل الكبير فى علم التوحيد. قال الإمام المنصور باللّه عبداللّه بن حمزة فى سياق كلام فى مؤلَّفات الإمام القاسم. و يحكى مذاهب الفلاسفة و يتكلَّم عليهم فى التركيب و الهيئة. و فى كتاب الردِّ على ابن المقفَّع و نقضه كلامه فى الإنتصار. و فى الكتاب الذى حكى فيه مناظرة الملحد بأرض مصر. و فى كتاب الردِّ على المجبرة، و فى كتاب تأويل العرش و الكرسىِّ على المشبِّهة، و فى كتاب الناسخ و المنسوخ، و فى كلامه فى فصول الإمامة، و الردِّ على مخالفى الزيديَّة، و فى كتاب الردِّ على النصارى، و كتابه المعروف بالمكنون فى الآداب و الحكم، إحتوى على علم واسع و أدب جامع و وعظ نافع. قال عليه السلام: و من أراد أن يعلم براعته فى الفقه و دقَّة نظره فى طرق الإجتهاد و حسن غوصه فى انتزاع الفروع و ترتيب الخبار. فلينظر فى أجوبته عن المسائل التى سئل عنها نحو مسائل جعفر بن محمَّد النيروسىِّ، و عبداللّه بن الحسن الكلارىِّ التى رواها الناصر الحسن بن علىِّ الأطروش. و فى كتاب الطهارة، و كتاب صلاة اليوم و الليلة، و فى مسائل علىِّ بن جهشيار، و فى كتاب الجامع الأجزاء فى تفسير قوارع القرآن، و فى كتاب الفرائض و السنن التى يرويها إبنه محمَّد و ليتأمَّل عقود المسائل التى عقدها فيها، و فى كتاب المناسك إلى غير ذلك من الكتب فهى كثيرة مشهورة موجودة عندنا، فالحمدللّه. إنتهى كلام الإمام المنصور باللّه عليه السلام. التحف شرح الزلف: ج 1 ص 167.

وى دست كم در سه كتاب از تأليفات خود از جريان غدير سخن به ميان آورده است.(1)

در لا به لاى آثار و روايات بر جاى مانده از او مى توان عبارت هايى را جست كه نشان مى دهد او از اقيانوس بيكران معارف اهل بيت عليهم السلام به طور كامل بى بهره نبوده است.

ص: 54


1- . وى در سه كتاب «تثبيت الامامة» و «معجزات النبوية» و «الكامل المنير» حديث غدير را متذكر شده است.

اعتقاد او به بينونت ميان خالق و مخلوق، نفى تشبيه و تفريق ميان صفات قديم و صفات محدثين(1) نشانگر قرابت هندسه توحيدى او به مكتب اهل البيت عليهم السلام و تلاش وى براى ردّ پندار متصوفين، مشبّهه و خوارج است.

بنا بر شواهد موجود، وى نسبت به خلفاى اول و دوم روحيه غضب خود را حفظ كرده بوده(2)، اما بر خلاف زيد بن على الشهيد(3) آنگونه كه بايد از آنان برائت نمى جسته

ص: 55


1- . عبداللّه حمود در كتاب: رؤية اللّه تعالى بين العقل و النقل: ج 1 ص 13، 14 مى نويسد: قال الإمام القاسم الرسىُّ عليه السلام فأوَّل ما نذكره من ذلك معرفة اللّه عزَّ و جلَّ، و هى عقليَّة منقسمة على وجهين: إثبات و نفى. أمَّا الإثبات فهو اليقين باللّه و الإقرار به، و أمَّا النفى فهو نفى التشبيه عنه تعالى و هو التوحيد، و هو ينقسم على ثلاثة أوجه: أوَّلها: التفرقة بين ذات الخالق و ذات الخلق، حتّى ينفى عنه جميع ما يتعلَّق بالمخلوقين من معان صغيرة أو كبيرة جليلة أو دقيقة، حتّى لا يخطر فى القلب تشبيه، لأنَّ التشبيه يخرج صاحبه من اليقين إلى الشكِّ، و من التوحيد إلى الشرك، و لا منزلة ثالثة بينهما. ثانيها: التفرقة بين فعله عزَّ و جلَّ و بين أفعال المخلوقين، و من شبَّه صفاته بصفاتهم أو فعله بأفعالهم فهو بدوره قد خرج من اليقين إلى الشكِّ، و من التوحيد إلى الشرك.
2- . قال الإمام القاسم بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن المثنّى ت 246 ق ، مصرِّحا أيضا بموت البتول الزهراء عليهاالسلام غاضبة على أبى بكر و عمر: كانت لنا جدَّة صدّيقة. ماتت و هى غاضبة عليهما، و نحن غاضبون لغضبها.
3- . زيد بن على الشهيد عليه السلام از مردان مورد وثوق و از رجال صدوق خاندان اهل بيت است: و روى الكلينىُّ فى روضة الكافىِّ: ح 381: عن علىِّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن صفوان بن يحيى، عن عيص بن القاسم، قال: سمعت أباعبداللّه عليه السلام يقول: عليكم بتقوى اللّه وحده لا شريك له ... . فانظروا على أىِّ شى ء تخرجون. و لا تقولوا خرج زيد، فإنَّ زيدا كان عالما و كان صدوقا. و لم يدعكم إلى نفسه، إنَّما دعاكم إلى الرضا من آل محمَّد عليهم السلام. و لو ظهر لوفى بما دعاكم إليه. إنَّما خرج إلى سلطان مجتمع لينقضه ... . و أيضا روى الكشّىُّ بأسناده عن الفضيل الرسان فى ترجمة إسماعيل بن محمَّد، قال: دخلت على أبى عبداللّه عليه السلام بعد ما قتل زيد بن علىِّ. قال عليه السلام: رحمه اللّه. أما إنَّه كان مؤمنا و كان عارفا و كان عالما و كان صدوقا ... . و أقول: و من أصدق ممَّن صدَّقه المعصوم عليه السلام ؟ إنَّ زيدا كان صدوقا بلسان المعصوم. فإنَّه من أصدق الناس و أوثقهم، لأنَّ رواية الكافىِّ كانت صحيحة. فحصَّ الاصمئنان صحَّة الرواية: علىُّ بن إبراهيم القمّىُّ و أبيه إبراهيم بن هاشم: ثقتان، ذكرناهما فى الطريق الثانى. صفوان بن يحيى أبومحمَّد البجلى بيّاع السابرىُّ. رجال النجاشى: باب الصاد، 197: كوفىٌّ ثقة ثقة عين. روى أبوه، عن أبى عبداللّه عليه السلام، و روى هو عن الرضا عليه السلام و كانت له عنده منزلة شريفة. ذكره الكشّىُّ فى رجال أبى الحسن موسى عليه السلام. و قد توكَّل للرِّضا وأبى جعفر عليهماالسلام و سلَّم مذهبه من الوقف. و كانت له منزلة من الزهد و العبادة. و كان جماعة الواقفة بذلوا له مالاً كثيرا. رجال الطوسى: ص 338: وكيل الرضا عليه السلام، ثقة. رجال الكشى: ص 508 : ... من أراد الحلال والحرام فعليه بالشيخ؛ يعنى صفوان بن يحيى. عيص بن القاسم بن ثابت بن عبيداللّه بن مهران البجلىُّ: رجال النجاشى: ص 302: كوفىٌّ عربىٌّ يكنّى أباالقاسم. ثقة، روى عن أبى عبداللّه و أبى الحسن الموسى عليه السلام ... . له كتاب، أخبرنا أحمدبن علىِّ بن نوح، قال: حدَّثما أبوغالب الزرارىُّ، قال: حدَّثنا عبداللّه بن جعفر الحميرىُّ قراءة عليه، قال: حدَّثنا أيّوب بن نوح، قال: حدَّثنا صفوان بن يحيى عن عيص بكتابه. الخلاصة للحلّى: ص 131: ثقة عين. فهذا الحديث كان متَّصلاً و صحيحا، بر گرفته از رساله «فحص عن بيان صحَّة بعض الروايات التى تصرِّح بأنَّ المقصود عن الآية «و جعلنا لهم لسان صدق عليّا» هو علىُّ بن أبى طالب عليه السلام» ، اثر محمدعلى موحدى، ربيع الثانى 1432 ق، قم.

است. در روايات شيعى آمده است كه زيد بن على خلفاى اول و دوم را از دشمنان حضرت صديقه زهرا عليهاالسلام تلقى مى كرده است.(1) حال آن كه قاسم رسّى روحيه برائت از هيچ يك از صحابه را نداشته و گاهى حتى موضع بى طرف را اتخاذ مى كرده است.(2)

از ديگر نكات قابل توجه موافقت وى با مذهب اهل بيت عليهم السلام عدم جواز تكتّف در نماز است. در پاره اى از رواياتى كه وى به عنوان رأى فقهى خود آورده اين نكته مشاهده مى شود.(3)

در مقابل اين ديدگاه ها، پاره اى از نظريات او نشانگر تأثيرپذيرى بى حد و حصر وى از اعتزاليه و حتى از فقه حنفى است. وى در دورانى كه در مصر به طور مخفيانه

ص: 56


1- . و روى أيضا بأسناده، عن سدير، قال: دخلت على أبى جعفر عليه السلام و معى سلمة بن كهيل و أبوالمقدام ثابت الحدّاد و سالم بن أبى حفصة و كثير النوّاء و جماعة منهم، و عند أبى جعفر عليه السلام أخوه زيد بن علىٍّ و عمر و نتهرّا من أعدائهم. قال: فالتفت إليهم زيد بن علىٍّ و قال لهم: أ تتبرَّؤون من فاطمة عليهاالسلام ؟ بتَّرتم أمرنا بتَّركم اللّه. فيومئذ سمُّوا البتريَّة. من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 544 .
2- . سئل الإمام القاسم بن إبراهيم عن الصحابة. فأجاب بقوله تعالى: «تلك أمَّة قد خلت لها ما كسبت و لكم ما كسبتم و لا تسألون عمّا كانوا يعملون» بقره / 134. قال القرشىُّ: و هذا دليل على أنَّه لم يكن يسبُّ و لايرتضى السبَّ. و جاء عنه أنَّه قال: ننكر أفعالهم و نسخط، و لا نقول قول الرافضة فنفرط. الصحابة عند الزيدية عزّان : ج 1 ص 67 .
3- . روى الحافظ محمَّد بن منصور المرادىُّ، عن الإمام القاسم الرسىِّ، عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله، أنَّه قال: إذا كنت فى الصلاة قائما فلا تضع يدك اليمنى على اليسرى و لا اليسرى على اليمنى. فإنَّ ذلك تكفير أهل الكتاب. و لكن أرسلهما إرسالاً، فإنَّه أحرى أن لا تشغل قلبك عن الصلاة. توضيح المقال: ج 1 ص 11.

ثُمَّ أمَرَ بِالصلاةِ جامِعَةً، فَاجتَمَعَ المُسلِمونَ. وَ فيمَن حَضَرَ يَومَئذٍ عَلىُّ بنُ أبى طالِبٍ وَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ إبنا عَلىٍّ عليهم السلام، وَ العَباسُ وَ وَلَدَهُ عَبدُاللّه ِ وَ الفَضلُ. وَ فيهِم أبوبَكرٍ وَ عَمَرُ وَ عُثمانُ وَ مُعاويَةُ وَ طَلحَةُ وَ الزُبَيرُ وَ عَبدُالرَحمنُ بنُ عَوفٍ وَ سَعدُ بنُ أبى وَقّاصٍ وَ أبوعُبَيدَةِ بنِ الجَرّاحِ وَ سَعيدُ بنُ زَيدِ بنِ نُفَيلٍ وَ سَلمانُ الفارسىُّ وَ أبوذَرِّ الغِفارىُّ وَ المِقدادُ بنُ الأسوَدِ وَ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ وَ عَمرو بنُ العاصِ وَ البَراءُ بنُ عازِبٍ وَ أنَسُ بنُ مالِكٍ وَ أبوهُرَيرَةٍ وَ أبوحَمراءٍ - مَولى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله - وَ عَبدُاللّه ِ بنِ مَسعودٍ وَ جابِرُ بنُ عَبدِاللّه ِ الأنصارىُّ، وَ عامَّةُ قُرَيشٍ وَ وُجوهُ أصحابِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن عُقبىٍّ وَ مُهاجِرىٍّ وَ أنصارىٍّ، وَ غَيرُهُم مِن بَدَوىٍّ وَ حَضَرىٍّ.

حَتّى امتَلأ الدوحُ، وَ بَقِىَ أكثرُ الناسُ فِى الشَمسِ، يَقى قَدَمَيهِ بِرِدائِهِ مِن شِدَّةِ الرَمضِ. فَصلّى صَلَواتُ اللّه ِ عَلَيهِ وَ آلِهِ تَحتَهُنَّ رَكعَتَينِ. ثُمَّ قامَ خَطيبا فَحَمَدَ اللّه َ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ:

أيُّهَا الناس، إنَّهُ نَبَّأنى اللَطيفُ الخَبيرُ أنَّهُ لَم يَعشَ نَبىٌّ قَطُّ إلاّ نِصفَ عُمرِ النَبىِّ الَذى يَليهِ مِمَّن قَبلُه. وَ إنّى أوشَكُ أن أُدعِىَ فَأُجيبَ. وَ إنَّكُم مَسؤولونَ: هَل أبلَغتُكُم ما أُرسِلتُ بِهِ إلَيكُم. فَما ذا أنتُم قائِلونَ ؟

قالوا: وَ اللّه ِ لَقَد بَلَّغتُ وَ نَصَحتُ. فَجَزاكَ اللّه ُ عَنّا أفضَلَ ما يَجزى نَبىٌّ عَن أُمَّتِهِ.

فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أ تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّه ِ، وَ أنّى مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّه ِ، وَ إنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ أنَّ النارَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ ؟ قالوا: نَشهَدُ بِذلِكَ.

فَرَفَعَ يَدَهُ صلى الله عليه و آله ثُمَّ وَضَعَها عَلى صَدرِهِ، ثُمَّ قالَ: وَ أنا أشهَدُ بِذلِكَ. اللّهُمَّ اشهَد. ثُمَّ قالَ: ألا لَعَنَ اللّه ُ مَنِ ادَعى إلى غَيرِ أبيهِ. لَعَنَ اللّه ُ مَن تَولّى غَيرَ مَواليهِ. ألا لَيسَ لِوارِثٍ وَصيّةٌ، وَ لا تَحِلَّ الصَدَقَةُ لآلِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام، وَ مَن كَذَبَ عَلىَّ فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النارِ. أيُّهَا الناس، أ لَستُم تَشهَدونَ أنَّ اللّه َ مَولاىَ، وَ أنَّ اللّه َ مَولَى المُؤمنِينَ، وَ أنا أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟

ص: 59

قالوا: بَلى نَشهَدُ أنَّكَ أولى بِنا مِن أنفُسِنا.

قالَ: فَأخَذَ بِيَدِ عَلىِّ بنِ أبى طالبٍ عليه السلام فَرَفَعَها، ثُمَّ قالَ: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اقتُل مَن قاتَلَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ثُمَّ أرسَلَ يَدَهُ. فَقالَ رَجُلٌ مِنَ القَومِ: ما بالُ مُحَمّدٌ يَرفَعُ بِضَبعِ ابنِ عَمِّهِ ؟ فَسَمِعَهُ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله، فَتَغَيَّرَ لِذلِكَ وَجهُهُ. فَلَمّا رَأى ذلِكَ الرَجلُ أنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله قَد عَلِمَ بِهِ وَ اشتَدَّ عَلَيهِ، أقبَلَ عَلى عَلىٍّ عليه السلام فَقالَ لَهُ: هَنيئا يَابنَ أبى طالِبٍ، أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ.

ثُمَّ أخَذَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام الثانيَةَ فَقالَ: يا أيُّهَا الناس، إسمَعوا ما أقولُ لَكُم: إنّى فَرطُكُم عَلَى الحَوضِ وَ إنَّكُم وارِدونَ عَلَى الحَوضِ، حَوضا أعرَضَ ما بَينَ صَنعاءَ إلى أيلَةٍ. فيهِ كَعَدِدِ نُجومِ السَماءِ أقداحٌ. إنّى مُصادِفُكُم عَلَى الحَوضِ يَومَ القيامَةِ. ألا وَ إنّى مُصادِفُكُم عَلَى الحَوضِ يَومَ القيامَةِ. ألا وَ إنّى مُستَنقِذٌ رِجالاً وَ يَخلُجُ دونى آخَرونَ، فَأقولُ: يا رَبِّ، أصحابى أصحابى ! فَيُقالُ: إنَّهُم أحدَثوا وَ غَيَّروا بَعدَكَ. وَ إنّى سائِلُكُم حينَ تُرَدُّونَ عَلىَّ عَنِ الثَقَلَينِ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونَنى فيهِما.

قالوا: وَ مَا الثَقَلانُ يا رَسولَ اللّه ِ ؟

قالَ: الأكبرُ مِنهُما كِتابُ اللّه ِ، سَبَبٌ ما بَينَ السَماءِ وَ الأرضِ؛ طَرَفٌ بِيَدِ اللّه ِ وَ طَرَفٌ بِأيديكُم. فَتَمَسَّكوا بِهِ، لا تَضِلُّوا وَ لا تُبَدِّلوا. وَ الأصغرُ مِنهُما عِترَتى أهلُ بَيتى. فَقَد نَبَّأنِى اللَطيفُ الخَبيرُ إنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ. فَلا تُعَلِّموا أهلَ بَيتى، فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم. لا تَسبِقوهُم فَتَمرِقوا، وَ لا تَقصُروا عَنهُم فَتُهلِكوا، وَ لا تَتَوَلَّوا غَيرَهُم فَتَضِلُّوا. يا أيُّهَا الناس، أطيعوا قَولى، وَ احفَظوا وَصيَّتى، وَ أطيعوا عَليّا عليه السلام، فَإنَّهُ أخى وَ وَزيرى وَ خَليفَتى عَلى أُمَّتى. فَمَن أطاعَهُ فَقَد أطاعَنى، وَ مَن عَصاهُ فَقَد عَصانى، وَ مَن خالَفَهُ فَقَد خالَفَنى. ألا لَعَنَ اللّه ُ مَن خالَفَ عَليّا عليه السلام.

ص: 60

ثُمَّ أرسَلَ يَدَهُ فَقالَ: يا عَلىّ، أُكتُب بِما أوصيتُهُم بِهِ عَلَيهِم كِتابا. فَلَمّا أن كَتَبَ وَ أشهَدَ اللّه َ عَلَيهِم رَسولُ اللّه ِ بِإبلاغِهِم ذلِكَ اليَومَ، أخَذَ الكِتابَ، فَقالَ لَهُم بِصَوتٍ لَهُ عالٍ: أيُّهَا الناس، هَل بَلَّغتُكُم ما فى هذَا الكِتابِ ؟

قالوا: اللّهُمَّ نِعَم.

قالَ: اللّهُمَّ اشهَد وَ كَفى بِكَ شَهيدا.

ثُمَّ رَفَعَ صَوتَهُ فَقالَ: [هَل] أُقيلُكُم ؟

فَقالوا: نَعوذُ بِاللّه ِ ثُمَّ بِكَ يا رَسولَ اللّه ِ مِن أن تُقيلَنا أو نَستَقيلُكَ.

فَقالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ اشهَد إنّى قَد جَعَلتُ عَليّا عليه السلام عَلَما؛ يُعرَفُ بِهِ حِزبُكَ عِندَ الفُرقَةِ هاديا عَلَىَّ. فَناوَلَهُ الكُتابَ.

ترجمه خطبه كوتاه غدير:

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجة الوداع فارغ شد، خداوند آيه «اى رسول تبليغ كن آنچه را كه از سوى پروردگارت به سوى تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را به جاى نياورده اى خداوند تو را از مردم اعتصام خواهد بخشيد» را نازل فرمود.

پيامبر صلى الله عليه و آله با حالت خوف از مكه به سوى مدينه - در حالى كه اصحابشان همراه ايشان بودند - خارج شد، تا به جحفه رسيده و در غدير خم فرود آمدند.

حضرت رسول صلى الله عليه و آله اصحابشان را از سايه گرفتن در ذيل چند درخت - كه در آنجا بود - نهى كردند (تا اختصاصا براى مراسم غدير باقى بماند) . حضرت در پاى آن درختان تنومند فرود آمدند، و در پى هفتاد تن از عرب و موالى و اهالى سودان فرستادند تا آن منطقه را (براى برگزارى مراسم غدير) آب و جارو كنند.

سپس آن حضرت دستور به اقامه نماز جماعت دادند، و مسلمانان براى اقامه نماز جمع شدند. از كسانى كه در آن روز حاضر بودند اينان بودند:

ص: 61

على بن ابى طالب و دو فرزند او حسن و حسين عليهم السلام و عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و دو فرزندش عبداللّه و فضل، و نيز ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و ابوعبيده جراح و سعيد بن زيد بن نفيل و سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و عمار ياسر و عمرو بن عاص و ابوهريره و انس بن مالك و ابوالحمراء - آزاد شده پيامبر صلى الله عليه و آله - و عبداللّه بن مسعود و جابر بن عبداللّه انصارى، و عامه قريش و شناخته شدگان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از اصحاب عقبه و مهاجران و انصار، و غير ايشان از باديه نشينان و شهرنشينان بودند.

(مسلمين در زير درختان باقى مانده سايه گرفتند) تا اينكه زير درخت ها پر شد، و بيشتر افراد بدون سايه بان در زير آفتاب باقى ماندند و پاهايشان را با ردائشان از شدت گرما مى پوشاندند. رسول خدا صلى الله عليه و آله دو ركعت نماز در زير درخت ها به جا آورد، و سپس براى ايراد خطبه به پا خواست و ايستاده خطبه خواند.

حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم ! خداوند لطيف و آگاه مرا خبر كرده است كه هيچ پيامبرى در امت خود نمى ماند مگر نصف عمر پيامبرى كه از قبل از او بوده است. پس نزديك است كه من هم دعوت شوم و اجابت كنم (كنايه از اينكه از ميان شما بروم) . قطعا شما مورد سؤال واقع مى شويد كه آيا آن رسالتى كه با آن به سوى شما فرستاده شدم را به شما رساندم ؟ اگر چنين سؤالى را در قيامت از شما بپرسند چه مى گوييد ؟

گفتند: به خدا سوگند كه قطعا رسالت خود را ابلاغ كردى و خيرخواهى نمودى. خداوند به خاطر لطفى كه به ما عنايت داشتى برترين پاداشى را كه به پيامبران عليهم السلام خود از جانب امتشان مى دهد به تو بدهد.

پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شهادت مى دهيد به اينكه معبودى جز اللّه نيست، و من محمد فرستاده خدا هستم، و اينكه بهشت و جهنم و برانگيخته شدن پس از مرگ حق است ؟

ص: 62

هنگامى كه حضرت على عليه السلام آن وصيت را نوشت، پيامبر صلى الله عليه و آله خداوند را بر آن وصيت بر آنان در آن روز شاهد گرفت، و نوشته را گرفته و با صداى بلند فرمود: اى مردم ! آيا آنچه را كه در اين نوشته آمده به شما ابلاغ كردم ؟

گفتند: به خدا قسم آرى.

حضرت فرمود: خدايا شاهد باش كه شاهد بودن تو كفايت مى كند. سپس صدايش را بلند كرده و فرمود: آيا از اين عهد شما را آزاد كنم و اين ميثاق را از شما پس بگيرم ؟

گفتند: به خدا و به تو اى رسول خدا پناه مى بريم كه ما را رها كنى، يا ما درخواست رها شدن از اين عهد را داشته باشيم.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا شاهد باش كه به طور قطع من على عليه السلام را عَلَمى قرار دادم، كه حزب تو در هنگام پراكندگى با آن شناخته مى شود، در حالى كه هدايتگر به سوى من است. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله آن نوشته را به حضرت على عليه السلام برگرداند.

از نكات بسيار جالب توجه در اين روايت كتابت حديث غدير در جريان غدير خم به خط اميرالمؤمنين عليه السلام، و نيز نقل روايت «اصحابى، اصحابى» است.

همچنين در اين روايت نكات قابل توجهى وجود دارد كه بايد در اثر مستقلى به شرح آن پرداخت.

سه. خطبه غدير در ساير آثار زيديه

بنا به نقل علامه امينى در «الغدير»(1)، محمد بن اسماعيل يمانى(2) - كه يكى از فقها

ص: 65


1- . الغدير: ج 1 ص 50 ، 51 : قال محمَّد بن إسماعيل اليمينىُّ فى «الروضة النديَّة شرح التحفة العلويَّة» بعد ذكر حديث الغدير بشتّى طرقه: و ذكر الخطبة بطولها الفقيه العلاّمة الحميد المحلّىُّ فى «محاسن الأزهار» بسنده إلى زيد بن أرقم ... .
2- . محمَّد بن إسماعيل بن صلاح بن محمَّد الحسنىُّ الكحلانىُّ الصنعانىُّ أبو إبراهيم عزُّالدين، مجتهد، من بيت الإمامة فى اليمن، يلقَّب «المؤيَّد باللّه» بن المتوكِّل على اللّه. أصيب بمحن كثيرة من الجهلة و العوام. له نحو مائة مؤلَّف ذكر صدّيق حسن خان أنَّ أكثرها عنده فى الهند . ولد بمدينة كحلان، و نشأ و توفِّى بصنعاء. من كتبه: توضيح الأفكار شرح تنقيح الأنظار (طبع فى مصطلح الحديث) ، سبيل السلام شرح بلوغ المرام من أدلَّة الأحكام لابن حجر العسقلانىِّ (طبع) ، منحة الغفّار حاشية ضوء النهار، اليواقيت فى المواقيت (مخطوط) ، و غيرها الكثير. و له ديوان شعر (طبع) . معجم شعراء العرب: ج 1 ص 558 .

و شعراى زيدى مذهب صنعاى يمن است - در كتاب «الروضه الندية فى شرح التحفة العلوية» سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را از طريق زيد بن ارقم و در قالب حدود 300 واژه به نقل از كتاب «محاسن الازهار»(1) تأليف علامه حميد بن احمد محلّى (ت 582 - م 652 ق)(2) مورخ، فقيه و قاضى زيدى مسلك همان سرزمين نقل كرده است.

اما متأسفانه تلاش ما براى در دسترس قرار دادن اين دو اثر سودى نبخشيد. از اين رو اين مطلب را به نقل از «الغدير» يادآور شديم. متن اين خطبه مشابهت فراوانى با متن ارائه شده توسط ابن مغازلى شافعى دارد. لذا از ذكر آن خوددارى مى نماييم.

3 - خطبه كوتاه غدير در منابع مخالفان
اشاره

همان طور كه گفته شد، خطبه كوتاه غدير در منابع مخالفان نخستين بار توسط ابوالقاسم طبرانى (م 360 ق) در «المعجم الكبير» و در قالب چهار حديث متوالى ثبت و ضبط شده است. سند و متن اين خطبه كه مشابهت مطلوبى با روايت «الخصال» صدوق دارد ارائه مى شود:

روايت اول

حَدَّثَنا زَكَريَّا بنُ يَحيى الساجىُّ وَ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِاللّه ِ الحَضرَمىُّ، قالا: حَدَّثَنا نَصرُ بنُ عَبدِالرَحمنِ الوَشّاءِ وَ حَدَّثَنا أحمَدُ بنُ القاسِمِ بنِ مُساوِرِ الجَوهَرىُّ: حَدَّثَنا سَعيدُ بنُ سُلَيمانِ الواسِطىُّ، قالا: حَدَّثَنا زَيدُ بنُ الحَسَنِ الأنماطىُّ: حَدَّثَنا مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ، عَن أبِى الطُفَيلِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدِ الغِفارىِّ، قالَ:

ص: 66


1- . محاسن الازهار با هدف شرح بر قصيدة السيد عبداللّه بن حمزه معروف به منصور باللّه م 561 ق نگاشته شده است.
2- . القاضى الشهيد حميد بن أحمد المُحلّى الهمدانى، أبوعبداللّه حسام الدين المعروف بالقاضى الشهيد. مورِّخ فقيه زيدى يمانى من أهل صنعاء. كان من كبار أصحاب الإمام المهدى أحمد بن الحسين القاسمى. الاعلام زركلى : ج 2 ص 282.

لَمّا صَدَرَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن حَجَّةِ الوِداعِ، نَهى أصحابَهُ عَن شَجَراتٍ بِالبَطحاءِ مُتَقارِباتٍ أن يَنزِلوا تَحتَهُنَّ. ثُمَّ بَعَثَ إلَيهِنَّ فَقُمَّ ما تَحتَهُنَّ مِنَ الشَوكِ. وَ عَمَدَ إلَيهِنَّ فَصَلّى تَحتَهُنَّ. ثُمَّ قامَ فَقالَ:

يا أيُّهَا الناس، إنّى قَد نَبَّأنىَ اللَطيفُ الخَبيرُ أنَّهُ لَم يَعمُر نَبىٌّ إلاّ نِصفَ عُمرِ الَذى يَليهِ مِن قَبلِهِ، وَ إنّى لأظَنُّ أنّى يوشَكُ أن أُدعِىَ فَأُجيبَ، وَ إنّى مَسئولٌ وَ إنَّكُم مَسئولونَ. فَما ذا أنتُم قائِلونَ ؟ قالوا: نَشهَدُ إنَّكَ قَد بَلَّغتَ وَ جاهَدتَ وَ نَصَحتَ، فَجَزاكَ اللّه ُ خَيرا.

فَقالَ: أ لَيسَ تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاَّ اللّه ِ، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُهُ، وَ أنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ وَ نارُهُ حَقٌّ، وَ أنَّ المَوتَ حَقٌّ، وَ أنَّ البَعثَ بَعدَ المَوتِ حَقٌّ، وَ أنَّ الساعَةَ آتيَةٌ لا رَيبَ فيها، وَ أنَّ اللّه َ يَبعَثُ مَن فِى القُبورِ ؟ قالوا: بَلى، نَشهَدُ بِذلِكَ. قالَ: اللّهُمَّ اشهَد.

ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنَّ اللّه َ مَولاىَ، وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ، وَ أنا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم. فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ؛ يَعنى عَليّا عليه السلام. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.

ثُمَّ قالَ: يا أيُّهَا الناس، إنّى فَرطُكُم، وَ إنَّكُم وارِدونَ عَلَىَّ الحَوضَ؛ حَوضٌ أعرَضُ ما بَينَ بُصرى وَ صَنعاءَ. فيهِ عَدَدُ النُجومِ قَدَحانِ مِن فِضَّةٍ. وَ إنّى سَائِلُكُم حينَ تَرُدّونَ عَلىَّ عَنِ الثَقَلَينِ.

فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونَ فيهِما؛ الثِقلُ الأكبَرُ كِتابُ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ، سَبَبٌ طَرَفُهُ بِيَدِ اللّه َ وَ طَرَفُهُ بِأيديكُم. فَاستَمسِكوا بِهِ لا تَضِلُّوا وَ لا تُبَدِّلوا. وَ عِترَتى أهلَ بَيتى. فَإنَّهُ نَبَّأنِى اللَطيفُ الخَبيرُ إنَّهُما لَن يَنقَضيا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ.

همان طور كه قابل ملاحظه است، اين خطبه نيز مشتمل بر تركيب «مَعروفُ بنُ خَرَّبوذٍ، عَن أبِى الطُفَيلِ، عَن حُذَيفَةِ بنِ أسيدٍ» است. در نتيجه مشابهت قابل توجهى با روايت مرحوم صدوق دارد؛ هم از جهت سند و هم از جهت متن.

ص: 67

نَصرُ بنُ عَبدِالرَحمنِ بنِ بَكّارِ الناجىُّ الكوفىُّ الوَشّاءِ (م 248 ق)

رَوى عَنهُ التِرمِذىُّ وَ ابنِ ماجِةٍ.

رُتبَتُهُ عِندَ إبنِ حَجَرٍ: ثِقَةٌ.(1)

رُتبَتُهُ عِندَ الذَهبىِّ: ثِقَةٌ.

وَ قالَ المَزّىُّ فِى «التَهذيبِ» : ما رَأينا إلاّ جَمالاً وَ حُسنَ خُلقٍ، وَ قالَ النِسائىُّ: ثِقَةٌ ... ، وَ ذَكَرَهُ ابنُ حَبّانٍ فى كِتابِ «الثِقاتِ» .

سَعيدُ بنُ سُلَيمانِ الضَبّىُّ، أبوعُثمانِ الواسِطىُّ (ت 125 - م 225 ق)

رَوى عَنهُ البُخارىُّ وَ مُسلِمٌ وَ أبوداودٍ وَ التِرمِذىُّ وَ النِسائىُّ وَ ابنُ ماجَةٍ.

رُتبَتُهُ عِندَ إبنِ حَجَرٍ: ثِقَةٌ حافِظٌ.

زَيدُ بنُ الحَسَنِ القُرَشىُّ، أبوالحُسَينِ الكوفىُّ الأنماطىُّ

رَوى عَنهُ: التِرمِذىُّ.

وَ ذَكَرَهُ ابنُ حَبّانٍ فى كِتابِ «الثِقاتِ» .

المَعروفُ بنُ خَرَّبوذِ المَكّىُّ

رَوى عَنهُ البُخارىُّ وَ مُسلمٌ وَ أبوداودَ وَ ابنُ ماجَةٍ.

وَ قالَ المَزّىُّ فِى «التَهذيبِ» : ... قالَ أبوحاتَمٍ: يُكتَبُ حَديثُهُ ... ، وَ ذَكَرَهُ ابنُ حَبّانٍ فِى كِتابِ «الثِقاتِ» .

توجه شود كه ابوالطفيل و حذيفة بن اسيد در منطق اهل تسنن به صرف صحابى بودن عادل و موثق اند. در نتيجه سند اين روايت - كه مشتمل بر خطبه كوتاه غدير است - صحيح مى باشد.

ص: 69


1- . نصر بن عبدالرحمن بن بكار الناجى الكوفى الوشاء: ثقة. تقريب التهذيب ابن حجر : ج 2 ص 243.
روايت دوم

پس از طبرانى، ابوالحسن على بن المغازلى الواسطى الشافعى(1) (م 483 ق) نيز در كتاب «المناقب» خطبه اى مشتمل بر بيش از 300 واژه را نقل كرده، كه سند آن در طبقات بالاتر تا حدودى مشابه سند ارائه شده در «التحصين» سيد بن طاووس است. متن روايت او به طور كامل چنين است:

قالَ: أخبَرَنا أبويَعلىٍ عَلىُّ بنُ أبى عُبَيدِاللّه ِ بنِ العَلاّفُ البُزّازُ إذنا، قالَ: أخبَرَنى عَبدُالسَلامِ بنِ عَبدِالمَلِكِ بنِ حَبيبِ البَزّازُ، قالَ: أخبَرَنى عَبدُاللّه ِ بنِ مُحَمَّدِ بنَ عُثمانَ، قالَ: حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بنُ بَكرِ بنِ عَبدِالرَزاقِ: حَدَّثَنى أبوحاتَمٍ مُغَيرَةُ بنُ مُحَمَّدِ المُهَلِّبىُّ، قالَ: حَدَّثَنى مُسلمُ بنُ إبراهيمِ، قالَ: حَدَّثَنى نوحُ بنُ قَيسِ الحَدّانىُّ: حَدَّثَنى الوَليدُ بنُ صالِحٍ، عَن إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَت:

أقبَلَ نَبىُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِن مَكَّةَ فى حَجَّةِ الوِداعِ، حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ الجُحفَةِ بَينَ مَكَّةَ و المَدينَةِ. فَأمَرَ بِالدوحاتِ فَقُمَّ ما تَحتَهُنَّ مِن شَوكٍ. ثُمَّ نادَى الصَلاةُ جامِعَةً. فَخَرَجنا إلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى يَومٍ شَديدِ الحَرِّ، وَ إنَّ مِنّا لَمَن يَضَعُ رِداءَهُ عَلى رَأسِهِ وَ بَعضُهُ تَحتَ قَدَمَيهِ مِن شِدَّةِ الحَرِّ، حَتّى انتَهينا إلى رَسولِ اللّه ِ. فَصَلّى بِنا الظُهرَ، ثُمَّ انصَرَفَ إلَينا فَقالَ:

ألحَمدُ للّه ِ؛ نَحمَدُهُ وَ نَستَعينُهُ وَ نُؤمِنُ بِهِ وَ نَتَوَكَّلُ عَلَيهِ، وَ نَعوذُ بِاللّه ِ مِن شُرورِ أنفُسِنا وَ مِن سَيِّئاتِ أعمالِنا. الَذى لا هادِىَ لِمَن أضَلَّ وَ لا مُضِلَّ لِمَن هَدى. وَ أشهَدُ أن لا إلهَ إلاّ

ص: 70


1- . هو أبوالحسن أو أبومحمد على بن محمد بن محمد الطيب الجلاّبى الشافعى الواسطى ثم البغدادى، الشهير بابن المغازلى. المتوفّى سنة 483. ولد ببلدة واسط، ثم انتقل فى أواخر عمره إلى بغداد. كان شافعيا فى الفقه و أشعريّا فى أصول الدين. و سمِّى بابن المغازلى لأنَّ أحد أسلافه كان نزيلاً بمحلَّة المغازليّين فى واسط. ذكر السمعانى فى الأنساب أن من مؤلَّفاته «ذيل تاريخ واسط» ، و قال أنه غرق ببغداد سنة 483، و حمل ميتا إلى واسط و دفن بها. حاشية محمد رشاد سالم على منهاج السنة لابن تيمية: ج 7 ص 15. ذهبى در «تاريخ الاسلام» نيز او را على بن محمد بن محمد بن الطيِّب، أبوالحسن الواسطى المغازلى، و يعرف بابن الجلاّبى م 483 ق خوانده است. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام (ذهبى) : ج 10 ص 524 .

اللّه، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُهُ. أمّا بَعدُ، أيُّهَا الناس، فَإنَّهُ لَم يَكُن لِنَبىٍّ مِنَ العُمرِ إلاّ نِصفَ ما عَمَّرَ مَن قَبلَهُ. وَ أنَّ عيسَى بنَ مَريَمَ لَبِثَ فى قَومِهِ أربَعينَ سَنَةٍ، وَ أنّى قَد أسرَعتُ فِى العِشرينَ. ألا وَ إنّى يوشَكُ أن أُفارِقُكُم. ألا وَ إنّى مَسئولٌ وَ أنتُم مَسئولونَ؛ فَهَل بَلَّغتُكُم. فَما ذا أنتم قائِلونَ ؟

فَقامَ مِن كُلِّ ناحيَةٍ مِنَ القَومِ مُجيبٌ يَقولونَ: نَشهَدُ أنَّكَ عَبدُ اللّه ِ وَ رَسولِهِ. فَقَد بَلَّغتَ رِسالَتَهُ، وَ جاهَدتَ فى سَبيلِ اللّه ِ، وَ صَدَعتَ بِأمرِهِ، وَ عَبَدتَهُ حَتّى أتاكَ اليَقينُ. فَجَزاكَ اللّه ُ عَنّا خَيرَ ما جَزى نَبيّا.

فَقالَ: أ لَستُم تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلاّ اللّه ِ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُهُ، وَ أنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ، وَ النارَ حَقٌّ، وَ تُؤمِنونَ بِالكِتابِ كُلِّهُ ؟

قالوا: بَلى.

قالَ: فَإنّى أشهَدُ أن قَد صَدَّقتُكُم وَ صَدَّقتُمونى. ألا وَ إنّى فَرطُكُم وَ إنَّكُم تَبَعى.

توشَكونَ أن تَرُدّوا عَلَىَّ الحَوضَ. فَأسألُكُم حينَ تُلقونَنى عَن ثِقلى كَيفَ خَلَّفتُمونى فيهِما.

قالَ: فَأُعيلَ عَلَينا ما نَدرى مَا الثَقلانِ. قالَ: الإكبرُ مِنهُما كِتابُ اللّه ِ، سَبَبٌ؛ طَرفٌ بِيَدِ اللّه ِ وَ طَرفٌ بِأيديكُم. فَتَمَسَّكوا بِهِ وَ لا تَوَلَّوا وَ لا تَضِلّوا. وَ الأصغِرُ مِنهُما عِترَتى. مَنِ استَقبَلَ قِبلَتى وَ أجابَ دَعوَتى، فَلا تَقتُلوهُم وَ لا تَعمِدوهُم وَ لا تُقَصِّروا عَنهُم وَ لا تَقهَروهُم.

فَإنّى قَد سَألتُ لَهُمَا اللَطيفَ الخَبيرَ فَأعطانى؛ ناصِرُهُما لى ناصِرٌ، وَ خاذِلُهُما لى خاذِلٌ، وَ وَليُّهُما لى وَلىٌّ، وَ عَدُوُّهُما لى عَدُوٌّ. ألا فَإنَّها لَم تَهلِك أُمَّةٌ قَبلَكُم حَتّى تَتَديَّنَ بِأهوائِها، وَ تَظاهَرَ على نُبُوَّتِها، وَ تَقتُلُ مَن قامَ بِالقِسطِ مِنها.

ص: 71

اسناد و منابع و متن خطبه متوسطِ غدير
اشاره

اسناد و منابع و متن خطبه متوسطِ غدير(1)

در بعضى موارد خطبه غدير به شكل متوسط - يعنى كوتاه تر از خطبه طولانى و مشهورِ غدير و طولانى تر از خطبه كوتاهِ غدير - نقل شده، كه منافاتى با خطبه طولانى و مشهور غدير ندارد، بلكه بخش هايى از آن خطبه است. بررسى اسناد خطبه متوسطِ غدير به شرح زير مى باشد:

بررسى اسناد خطبه متوسطِ غدير به شرح زير مى باشد:

1 - منابع و سند خطبه متوسط غدير
اشاره

سيد بن طاووس (ت 589 - م 664 ق) با انگيزه تتمه نويسى بر كتاب ارزشمند «مصباح المتهجد» ، شيخ طوسى (م 460 ق) اقدام به تأليف ده اثر با عنوان «المهمات لصلاح المتعبد و التتمات لمصباح المتهجد» مى نمايد. كتاب «الاقبال بالاعمال الحسنة» يكى از اين آثار است، كه مشتمل بر اعمال عبادى يازده ماه از سال - از شوال تا شعبان - مى باشد.(2)

وى به هنگام تأليف اين كتاب - كه آن را در سال 650 هجرى قمرى و در شهر كربلا نوشته است(3) - افزون بر هفتاد كتاب در موضوع زيارات و ادعيه در اختيار داشته، و با بهره گيرى از آن آثار به تدوين اين كتاب ارزشمند پرداخته است.(4) يكى از آثارى كه

ص: 73


1- . ناگفته هايى از اسناد خطبه غدير موّحدى : ص 151 - 164.
2- . اعمال ماه رمضان به خاطر اهميت فوق العاده اين ماه در كتابى ديگر با نام «المضمار» گرد آمده است.
3- . در سال هاى 655 و 656 نيز توسط سيد بن طاووس چندين باب ديگر به كتاب «الاقبال» افزوده شد.
4- . در قرون گذشته يكى از غنى ترين كتابخانه هاى شخصى كه مملوّ از نسخه هاى گرانبهاى خطى و منحصر به فرد بوده، كتابخانه سيد بن طاووس بوده است. در اين كتابخانه، به نقل خود سيد بيش از 1500 كتاب معتبر و نفيس در علوم مختلف وجود داشته است. از جمله در موضوع دعا بيش از 70 جلد كتاب نزد سيد بوده، كه كتاب هايى مثل «الاقبال» را از آنها تدوين كرده است. از شهيد اول م 786 ق نقل شده است كه سيد بن طاووس به هنگام تأليف كتاب «الاقبال» تأليف سال 650 ق نزديك به 1500 كتاب در اختيار داشته، كه بيش از 60 عنوان آن از جمله آثار دعايى بوده است. چرا كه در فصل 142 كتاب «كشف المحجه» تأليف 649 ق خود پس از ترغيب فرزندش به تعليم علوم مى نويسد: خداوند بلندمرتبه كتاب هاى بسيارى به واسطه من براى تو آماده ساخت ... . خداوند بيش از 60 كتاب دعايى براى من مهيا ساخت. پس خدا را خدا را در حفظ اين آثار و دعاهاى موجود در آنها، چرا كه آنها گنجينه هايى هستند كه عرفا براى دستيابى به آنها بر هم پيشى گيرند، و بسان آنها نزد ديگرى وجود ندارد. كشف المحجه (ابن طاووس) : ص 131. چنانچه ابن طاووس در كتاب «مهج الدعوات» تأليف 7 جمادى الاولى سال 662 ق - يعنى دو سال پيش از وفات وى - مى نويسد كه وى به آثار دعايى ديگرى كه تعداد آنها با كتب سابق بيش از 70 اثر مى شود دست يافته است. مهج الدعوات (ابن طاووس) : ص 411. شيخ آقا بزرگ معتقد است كه قريب به اتفاق آن هفتاد و اندى كتاب دعايى كه نزد ابن طاووس موجود بوده از آثار پيش از شيخ طوسى (م 460 ق) است. الذريعة (آقا بزرگ) : ج 8 ص 177. الذريعة: ج 8 ص 177: هذه النيف و السبعين مجلدا من كتب الدعوات التى كانت عند السيد رضى الدين ابن طاوس فى 662 ق. جلّها بل كلها كانت من تصانيف المتقدمين على الشيخ الطوسى، الذى توفى 460 ق. چرا كه شيخ منتجب الدين (م 585 ق) در فهرست خود از اين آثار ياد نمى كند. آقا بزرگ همچنين مى نويسد: بل الظاهر من كلمات السيد بن طاوس فى اثناء تصانيفه، ان كتب الدعاء التى كانت عنده كان اكثرها من الاصول القديمة، بذكر تواريخ بعضها و بوصف كثير منها؛ بأنها نسخة الاصل او نسخة عتيقة، و بذكر محالها فى المستنصرية او غيرها. و يذكر انها قرأت على المصنف او على غيره، او ان عليه خط فلان، و غير ذلك من الكلمات الصريحة جميعها فى ان الكتب الموجودة عنده كانت مصححة معتمدة لديه، مروية له عن مشايخه الاعلام. الذريعة: ج 8 ص 177.

سيد بن طاووس پس از بيان اين مقدمه، روايت مورد نظر خود را با ذكر سند كامل بيان مى كند:

فَقالَ: فيما رَواهُ عَن رِجالِهِم وَ عَن أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ المُهَلَّبِ: أخبَرَنا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ: حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبى مَريَمَ، عَن قَيسِ بنِ حَنّانٍ، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، قالَ: سَألتُ حُذَيفَةَ بنَ اليَمانِ عَن إقامَةِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله عَليّا عليه السلام يَومَ الغَديرِ كَيفَ كانَ ؟ ... (1): از حذيفه پرسيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه و با چه كيفيتى در روز غدير على عليه السلام را بر پا داشت (و او را به ولايت منصوب فرمود) ؟

در اين روايت، حذيفه از جريان خاتم بخشى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام در ركوع شروع كرده، و با ذكر مقدمات سفر حجة الوداع نكاتى را ذكر مى كند. سيد بن طاووس در لا به لاى اين روايت اخبار مرتبط ديگرى را از غير حذيفه و از غير كتاب «النشر و الطىّ» نيز وارد مى كند. سپس در انتهاى بحث چنين مى نويسد:

قالَ صاحِبُ كِتابِ «النَشرِ وَ الطَىِّ» فى تَمامِ حَديثِه ما هذا لَفظُهُ: فَهَبَطَ جَبرَئيلُ فَقالَ: إقرَأ «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» الآيَةَ(2). وَ قَد بَلَغنا غَديرَ خُمِّ ... . ثُمَّ صَعَدَ النَبىُّ صلى الله عليه و آله المَنبَرَ يَنظُرُ يُمنَةً وَ يُسرَةً، يَنتَظِرُ إجتماعَ الناسَ إلَيهِ. فَلَمَّا اجتَمَعوا فَقالَ: الحَمدُ للّه ِ الَذى عَلا فَقَهَرَ فى تَوَحُّدِهِ، وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، إلى أن قالَ: أقِرُّ لَهُ عَلى نَفسى بِالعُبوديَّةِ، وَ أشهَدُ لَهُ بِالرُبوبيَّةِ ... .(3)

ص: 75


1- . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 456.
2- . مائده / 67 .
3- . ترجمه: نويسنده كتاب «النشر و الطىّ» در انتهاى سخنش چنين نوشته است: جبرئيل هبوط كرد و به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد كه بخوان: «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ... . سپس پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر بالا رفت در حالى كه به راست و چپ خود مى نگريست و منتظر گردهمايى مردم بود. هنگامى كه مردم اجتماع كردند، فرمود: سپاس خدايى را كه بلند ... .
يك. تحقيقى در شناخت كتاب «النشر و الطىّ» و مؤلف آن

متأسفانه نام مؤلف كتاب «النشر و الطىّ» نامعلوم است. سيد بن طاووس به دفعات از مؤلف اين كتاب ياد مى كند، اما هرگز نامى از او به ميان نمى آورد. پيش از سيد بن طاووس نيز كسى از اين كتاب و مؤلف آن سخنى نگفته، و پس از او نيز تنها مرحوم كفعمى (م 905 ق) در تتمه كتاب «المصباح» از آثارى كه از آنها در بهره گيرى و تدوين «المصباح» سود برده ياد مى كند.(1)

اين امر نشان مى دهد كه اين كتاب تا حدود 250 سال پس از وفات سيد بن طاووس همچنان موجود بوده است. اما متأسفانه مرحوم كفعمى نيز نامى از مؤلف اين كتاب به ميان نمى آورد. ممكن است مؤلف به سبب تقيه يا هر علتى ديگر نام خود را مخفى نگاه داشته است.

با توجه به توضيحى كه سيد بن طاووس در خصوص كتاب «النشر و الطىّ» گفته نشان مى دهد كه اين كتاب از آثار مورد توجه آن دوران بوده است. كفعمى نيز در مقدمه «المصباح» توضيح مى دهد كه كتاب هاى مرجعش جهت گردآورى «المصباح» كتاب هاى مورد اعتمادى بوده كه بايد به آنها تمسك ورزيد.(2)

در نتيجه «النشر و الطىّ» به عنوان يكى از منابع و مراجع «المصباح» كفعمى مورد اعتماد تلقى خواهد شد.

در مورد زمان حيات مؤلف «النشر و الطىّ» به طور خاص اطلاعى در دست نيست. حاج آقا بزرگ تهرانى تمام يا بسيارى از آن هفتاد و چند مرجع «الاقبال» را

ص: 76


1- . و لنشر الى ذكر الكتب التى اشرنا اليها فى خطبة، و وعدنا بالذكر لها فى ديباجته المجموع منها هذا الكتاب و ما فيه من اصله و حواشيه. جمعتها من اماكن متعددة و مواطن متبددة ... . المصباح كفعمى : ص 770.
2- . و قد جمعته من كتب معتمد على صحتها، مأمور بالتمسك بوثقى عروتها. لا يغيّرها كرّ العصرين، و لا مرّ الملوين. المصباح كفعمى : ص 4.

همچنين سيد بن طاووس در فصل هفتم «الاقبال» مصنف كتاب «النشر و الطىّ» را در كنار بزرگان صاحب نام شيعى مثل كلينى، على بن حسن بن فضّال، صدوق، مفيد، طوسى و طرازى قرار مى دهد، و ايشان را «ذوى الفضل الكثير» مى خواند.(1)

به نظر بسيار بعيد مى رسد كه سيد بن طاووس يكى از انديشمندان سنى مذهب را با اين صفت تكريم كرده باشد. همچنين قرار گرفتن كتاب «النشر والطىّ» در فهرست مصادر مرحوم كفعمى براى تأليف كتاب «المصباح» ، خود شاهد ديگرى براى شيعى بودن اين كتاب است. لذا بر خلاف اظهار نظر برخى(2) نبايد او را از مشاهير سنى مذهب بر شمرد.

دو. بررسى سند خطبه متوسط غدير

سيد بن طاووس روايت مورد نظر خود را با ذكر سند چنين بيان مى كند:

... وَ عَن أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍ المُهَلَّبِ: أخبَرَنَا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ: حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبى مَريَمَ، عَن قَيسِ بنِ حَنّانٍ، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، قالَ: سَألتُ حُذَيفَةَ بنَ اليَمانِ عَن إقامَةِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله عَليّا عليه السلام يَومَ الغَديرِ كَيفَ كانَ ؟ ... (3): يعنى از حذيفه پرسيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه و با چه كيفيتى در روز غدير على عليه السلام را بر پا داشت (و او را به ولايت منصوب فرمود) .

سيد بن طاووس در «الاقبال» و مرحوم شيخ حر عاملى (م 1104 ق) در «اثبات الهداة» ، در خصوص رجال سند خطبه متوسط غدير ادعا كرده اند كه تمام رجال اين

ص: 78


1- . فصل 7 : فيما نذكره ايضا من فضل يوم الغدير، برواية جماعة من ذوى الفضل الكثير. و هى قطرة من بحر غزير ... . و من اولئك مصنّف كتاب «النشر و الطىّ» ... . الاقبال سيد بن طاووس : ص 364 - 366.
2- . جناب محمدباقر انصارى در كتاب «خطبه غدير در آئينه اسناد» مؤلفان دو كتاب «نور الهدى» و «النشر و الطىّ» را از مؤلفان مشهور و مورد اعتماد اهل تسنن خوانده است. با توجه به توضيحات ارائه شده در اين فصل و فصل گذشته، هر دو مؤلف مذكور از انديشمندان شيعى به شمار مى آيند، و نبايد ايشان را سنى مذهب پنداشت. اما نكته شگفت آور آن است كه با توجه به نامعلوم بودن حتى نام مؤلف «النشر و الطى» و در دست نداشتن هيچ اطلاعاتى از او، چگونه مى توان او را فردى «مشهور» بر شمرد ؟
3- . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 465.

فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، إلى أن قالَ: أُقِرُّ لَهُ على نَفسى بِالعُبوديَّةِ ... . عبارت «إلى أن قالَ» نشان مى دهد كه بخشى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش نشده است. با توجه به متن خطبه طولانى، اين بخش مربوط به حمد الهى و بيان مقدماتى در جهت اعلان ولايت حضرت امير عليه السلام است كه حداكثر مشتمل بر چهارصد واژه خواهد بود.

نكته دوم: حجم خطبه متوسط يك پنجم حجم خطبه طولانى است. از اين رو موارد فراوانى در خطبه طولانى غدير مطرح شده كه در خطبه متوسط از آنها ياد نشده است. سيد بن طاووس نه در «اليقين» و نه در «التحصين» اين خطبه را متذكر نشده است، زيرا آنچه كه سيد بن طاووس به دنبال آن بوده در خطبه متوسط غدير نيامده است.

فهرست برخى از مواردى كه در خطبه طولانى غدير مطرح شده، اما در خطبه متوسط به آنها پرداخته نشده از اين قرار است:

1. مطالبى در بيان صفات ذات و فعل خداوندى و حمد مكرر الهى.

2. ضمانت خداوند بر حفظ و اعتصام از پيامبر صلى الله عليه و آله و شهادت آن حضرت بر كفايت خدا.

3. درخواست معافيت از تبليغ از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله.

4. حديث منزلت.

5 . يادآورى شأن نزول آيه ولايت به هنگام ايراد خطبه توسط پيامبر صلى الله عليه و آله.

6 . تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين نكته كه اين خطبه آخرين مقامى است كه در آن با چنين اجتماعى به پا بر مى خيزم.

7. بحث پيرامون حلال و حرام الهى.

8 . بحث در خصوص اينكه همه علوم را خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله، و آن حضرت به حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام آموخته است.

9. تأويل عبارت «و كل شى احصيناه فى امام مبين» در سوره يس به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام.

ص: 80

10. سبقت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در ايمان و به جا آوردن نماز با آن حضرت.

11. اشاره به جريان ليلة المبيت.

12. پذيرفته نشدن ابدى توبه و استغفار كسى كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار نمايد.

13. بشارت پيامبران پيشين به نبوت و رسالت حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله و حجيت پيامبر صلى الله عليه و آله بر جميع خلق.

14. هر كس در اين فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله شك كند به كفر جاهليت مبتلا شده است.

15. هر كس در هر گفته اى از پيامبر صلى الله عليه و آله شك كند به تمام آنچه كه به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده شك كره است.

16. هر كس در امامت يكى از ائمه عليهم السلام شك كند، در امامت همگى ايشان شك كرده است.

17. اشاره به حديث قُدسى: مَن عادى عَليّا عليه السلام وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَليهِ لَعنَتى وَ غَضَبى.

18. قرائت آيه «وَ لتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغَدٍ ... » .(1)

19. رأس امر به معروف اعلام ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام است.

20. هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمى شود مگر با امام معصوم.

21. اشاره به شأن نزول آيه اكمال دين.

22. بيان آيه «إنَّ الدينَ عِندَ اللّه ِ الإسلامُ» .(2)

23. سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر اينكه از على عليه السلام به سوى ديگرى گمراه نشويد: لا تَضِلّوا عَنهُ وَ لا تَنفِروا مِنهُ.

24. امامت كلمه باقى در نسل على عليه السلام است؛ اشاره به آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ» .(3)

ص: 81


1- . حشر / 18.
2- . آل عمران / 19.
3- . زخرف / 28.

25. توصيه به تقوا و يادآورى مرگ و معاد و زلزله عظيم قيامت.

26. «السابِقونَ» در بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام و پذيرندگان ولايت او «هُمُ الفائِزونَ فى جَنّاتِ النَعيمِ» هستند.

27. بيان آيه «الحَمدُ للّه ِ الَذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهتَدىِ لَولا أن هَدانَا اللّه ُ»(1) به ازاى بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام، و اظهار شكر هدايت الهى به واسطه ولايت آن حضرت.

28. اشاره به مقام «جنب اللّه» بودن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و آيه مورد نظر.

29. اشاره به «امين اللّه» بودن تمام ائمه عليهم السلام.

30. اشاره به «اميرالمؤمنين» بودن حضرت على عليه السلام و اختصاص اين لقب به ايشان.

31. اشاره به نبرد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با ناكثين و مارقين و قاسطين.

32. اشاره به داستان حضرت آدم عليه السلام و ابليس.

33. اشاره به نور الهى كه مسلوك در پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام است.

34. اشاره به آيه انقلاب به اعقاب: «أ فَإن ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم» .(2)

35. اشاره به وجود ائمه آتش پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، و برائت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله از ايشان.

36. اشاره به صحيفه ملعونه و توضيحاتى در اين خصوص.

37. اشاره به قرار دادن امامت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت پادشاهى توسط امامان دعوت كننده به آتش.

38. اشاره به امت ها و سرزمين هاى پيشين و هلاكت ايشان.

39. قرائت سوره فاتحة الكتاب.

40. بررسى صفات و ويژگى هاى مؤمنان.

41. بررسى صفات و ويژگى هاى دشمنان ائمه عليهم السلام.

42. بحث در خصوص حضرت مهدى عليه السلام، كه در خطبه متوسط اشاره اجمالى به ايشان شده است.

ص: 82


1- . اعراف / 43.
2- . آل عمران / 144.

43. بحث تفصيلى در خصوص حج و ساير فروع دينى و محرمات و واجبات.

44. اشاره به قابل احصاء نبودن فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام.

البته نكات متعدد ديگرى نيز در فهرست فوق قابل ذكر است كه به جهت رعايت اختصار به همين موارد اكتفا شده است.

دو. نتايج محصّل از بحث

نتيجه اول: خطبه هاى طولانى و متوسط و كوتاه غدير در منابع فريقين داراى شش طريق، و دست كم داراى پانزده سند است. فهرست طرق اين خطبه بدين شرح است:

طريق اول: علقمة بن محمد از امام باقر عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله با دو سند «الاحتجاج» و «اليقين» : خطبه طولانى.

طريق دوم: زيد بن ارقم از پيامبر صلى الله عليه و آله با سه سند «التحصين» : خطبه طولانى. همچنين «المسترشد» و «الكامل المنير» و «محاسن الازهار» : خطبه كوتاه.

طريق سوم: ابوالضحى ابن امرأة زيد بن ارقم با دو سند: «التحصين» : خطبه طولانى. «المناقب» ابن مغازلى: خطبه كوتاه.

طريق چهارم: حذيفة بن يمان از پيامبر صلى الله عليه و آله «الاقبال» : خطبه متوسط.

طريق پنجم: حذيفة بن اسيد غفارى از پيامبر صلى الله عليه و آله با شش سند: چهار سند در «الخصال» و يك سند در «المسترشد» و يك سند در «المعجم الكبير» : خطبه كوتاه.

طريق ششم: معروف بن خربوذ از امام باقر عليه السلام «الخصال» : خطبه كوتاه، تقرير امام باقر عليه السلام.

نتيجه دوم: از نُه سند موجود از خطبه كوتاه، شش سند آن مستقيما در منابع اماميه منعكس شده، كه چهار سند آن صحيح است. از ميان دو سند موجود از خطبه كوتاه غدير در منابع اهل تسنن نيز، يك سند كه مربوط به نقل طبرانى در «المعجم الكبير» است صحيح مى باشد.

ص: 83

نتيجه سوم: از ميان اسناد مربوط به خطبه طولانى غدير، دست كم يك سند آن معتبر و مورد وثوق است.

نتيجه چهارم: خطبه هاى طولانى و كوتاه در مصادر متقدم اهل تسنن منعكس شده اند، ولى هم اينك فقط خطبه كوتاه غدير در منابع مخالفان قابل دسترسى است.

سه. متن خطبه متوسط غدير

سه. متن خطبه متوسط غدير(1)

الحَمدُ للّه ِ الَذى عَلا فَقَهَرَ فى تَوَحُّدِهِ، وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ، إلى أن قالَ:

أُقِرُّ لَهُ عَلى نَفسى بِالعُبوديَّةِ، وَ أشهَدُ لَهُ بِالرُبوبيَّةِ، وَ أُؤَدّى ما أوحِىَ إلَىَّ. حَذارَ إن لَم أفعَل أن تَحِلَّ بى [إلى] قارِعَةٍ. أوحى إلىَّ: «يا أيُّها الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(2) الآية.

مَعاشِرَ الناسِ، ما قَصَّرتُ فى تَبليغِ ما أنزَلَهُ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى وَ أنَا أُبَيِّنُ لَكُم سَبَبَ هذِهِ الآيَةِ؛ إنَّ جَبرَيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا، أقرَأنى عَنِ اللّه ِ السَلامَ، وَ أمَرَنى عَنِ السَلامِ أن أقولَ فِى المَشهدِ وَ أُعلِمُ الأبيَضَ وَ الأسوَدَ أنَّ عَلىَّ بنَ أبى طالبٍ أخى وَ خَليفَتى وَ الإمامَ بَعدى.

أيُّهَا الناس، عِلمى بِالمُنافِقينَ الَذينَ «يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم»(3) وَ يَحسَبونَهُ «هَيِّنا وَ هُوَ عِندَ اللّه ِ عَظيمٌ» (4)، وَ كَثرَةِ أذاهُم لى؛ مِرِّةً سَمّونى أُذُنا لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّاىِ وِ إقبالى عِلِيهِ، حَتّى أنزَلَ اللّه ُ وَ مِنَ «الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ»(5) مُحيطٌ. وَ لَو شِئتُ أن أُسَمِّىَ القائِلينَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ.

ص: 84


1- . الاقبال: ج 1 ص 456، 457.
2- . مائده / 67
3- . فتح / 11.
4- . نور / 15.
5- . توبه / 61 .

وَ اعلَموا أنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما مُفتَرَضَ الطاعَةَ [مُفتَرَضا طاعَتُهُ] عَلى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى العَجَمىِّ وَ العَرَبىِّ، وَ عَلَى الحُرِّ وَ المَملوكِ، وَ عَلَى الكَبيرِ وَ الصَغيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ. فَهُوَ ماضٍ حُكُمُهُ، جائِزٌ قَولُهُ، نافِذٌ أمرُهُ. مَلعونٌ مَن خالَفَهُ. مَرحومٌ مَن صَدَّقَهَ.

مَعاشِرَ الناس، تَدَبَّروا القُرآنَ، وَ افهَموا آياتَهُ وَ مُحكَماتَهُ، وَ لا تَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ. فَوَ اللّه ِ لا يوضِحُ تَفسيرُهُ إلاَّ الَذى أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ رافِعُها بِيَدى، وَ مُعلِمُكُم أنَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَهُوَ مَولاهُ، وَ هُوَ عَلىٌّ عليه السلام.

مَعاشِرَ الناس، إنَّ عَليّا عليه السلام وَ الطَيِّبينَ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ هُم الثِقلُ الأصغَرُ وِ القُرآنُ الثِقلُ الأكبَرُ. لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. وَ لا يَحِلَّ إمرَةُ المُؤمِنينَ لأحَدٍ بَعدى غَيرُهُ.

ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلى [إلى] عَضُدِهِ، فَرَفَعَهُ عَلى دَرَجَةٍ دونَ مَقامِهِ مُتَيامِنا عَن وَجهِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله. فَرَفَعَهُ بِيَدِهِ وَ قالَ: أيُّهَا الناس، مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ قالوا: اللّه ُ وَ رَسولُهُ. فَقالَ: ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. إنَّما أكمَلَ اللّه ُ لَكُم ديكنَكُم بِوِلايَتِهِ وَ إمامَتِهِ. وَ ما نَزَلَت آيَةٌ خاطَبَ اللّه ُ بِهَا المُؤمِنينَ إلاّ بَدَأ بِهِ، وَ لا شَهِدَ اللّه ُ بِالجَنَّةِ فى هَل أتى إلاّ لَهُ، وَ لا أنزَلَها فى غَيرِهِ.

ذُرّيَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ، وَ ذُريَّتى مِن صُلبِ عَلىٍّ عليه السلام. لا يُبغِضُ عَليّا عليه السلام إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يُوالى عَليّا عليه السلام إلاّ تَقىٌّ. وَ فى عَلىٍّ عليه السلام نَزَلَت «وَ العَصرِ» ، وَ تَفسيرُها: وَ رَبِّ عَصرِ القيامَةِ. «إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ» أعداءَ آلِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام. «إلاَّ الَذينَ آمَنوا» بِوِلايَتِهِم «وَ عَمِلوا الصالِحاتِ» بِمُواساةِ إخوانِهِم. «وَ تَواصَوا بِالصَبرِ»(1) فى غَيبَةِ غائِبهِم.

ص: 85


1- . عصر / 1 - 3.

مَعاشِرَ الناس، آمِنوا بِاللّه ِ وَ رَسولِهِ وَ النورِ الَذى أُنزِلَ؛ أنزَلَ اللّه ُ النورَ فى عَلىٍّ عليه السلام، ثُمَّ النَسلِ مِنهُ إلَى المَهدىِّ، الَذى يَأخُدُ بِحَقِّ اللّه ِ.

مَعاشِرَ الناس، إنّى رَسولُ اللّه ِ. قَد خَلَت مِن قَبلِىَ الرُسلُ. ألا إنَّ عَليّا عليه السلام المَوصوفُ بِالصَبرِ وَ الشُكرِ، ثُمَّ مِن بَعدِهِ مِن وُلدِهِ مِن صُلبِهِ.

مَعاشِرَ الناس، قَد ضَلَّ مِن قَبلِكُم أكثَرُ الأوَّلينَ. أنا صِراطُ اللّه ِ المُستَقيمِ الَذى أمَرَكُم أن تَسلُكوا الهُدى إلَيهُ، ثُمَّ عَلىٌّ عليه السلام مِن بَعدى، ثُمَّ وُلدى مِن صُلبِهِ أئِمَّةٌ يَهدونَ بِالحَقِّ. إنّى قَد بَيَّنتُ لَكُم وَ فَهَّمتُكُم: هذا عَلىٌّ عليه السلام يُفَهِّمُكُم بَعدى. ألا وَ إنّى عِندَ انقِطاعِ خُطبَتى أدعوكُم إلى مُصافَحَتى عَلى بَيعَتِهِ، وَ الإقرارِ لَهُ بِوِلايَتِهِ ألا إنّى بايَعتُ للّه ِ وَ عَلٌّ عليه السلام بائِعٌ لى، وَ أنا بِالبَيعَةِ لَهُ عَنِ اللّه ِ. «فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَلَيهُ اللّه َ فَسَيُؤتيهِ أجرا عَظيما» .(1)

مَعاشِرَ الناس، أنتُم أكثَرُ مِن أن تُصافِحونى بِكَفٍّ واحِدَةٍ. قَد أمَرَنىَ اللّه ُ أن آخُذَ مِن ألسِنَتِكُم الإقرارَ بِما عَقَدتُم الإمرَةَ لِعَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ عليه السلام، وَ مَن جاءَ مِن بَعدِهِ مِنَ الأئِمَّةَ مِنّى وَ مِنهُ، عَلى ما أعلَمتُكُم أنَّ ذُرّيَّتى مِن صُلبِهِ.

فَيُبلِغُ [فَليُبَلِّغِ] الحاضِرُ الغائِبَ. فَقولوا سامِعينَ مُطيعينَ راضينَ: لِما بَلَّغتُ عَن رَبِّكَ تُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ قُلوبُنا وَ ألسِنَتُنا وَ أيدينا. عَلى ذلِكَ نَحيا وَ نَموتُ وَ نُبعَثُ. لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدُّلُ وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَرتابُ. أعطَينا بِذلِكَ اللّه َ وَ إيّاكَ. وَ عَليّا وَ الحَسَنَ وَ الحُسَينَ وَ الأئُمَةَ الَذينَ ذَكَرتَ عليهم السلام، كُلَّ عَهدٍ وَ ميثاقٍ مِن قُلوبِنا وَ ألسِنَتِنا. وَ نَحنُ لا نَبتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ نَحنُ نُؤَدّى ذلِكَ إلى كُلِّ مَن رَأينا.

فِبادَرَ الناسُ بِنَعَم نَعَم، سَمِعنا وَ أطَعنا أمرَ اللّه ِ وَ أمرَ رَسولِهِ. آمَنّا بِهِ بِقُلوبِنا. وَ تَداكُّوا عَلى رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله وَ عَلىٍّ عليه السلام بِأيديهِم، إلى أن صُلّيَتِ الظُهرُ وَ العَصرُ فى وَقتٍ واحِدٍ.

ص: 86


1- . فتح / 10.

از جمله سيد بحرانى در كتاب «كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم»(1) خطبه مفصل غدير را از مدارك اصلى و معتبر نقل كرده است.

بررسى اسناد خطبه طولانى و مشهورِ غدير از مهم ترين موارد تحقيقىِ غدير است، كه در اينجا به آن مى پردازيم.

ابتدا در خصوص تمامى منابع موجود و غير موجود مشتمل بر اين خطبه طولانى و مفصل غدير به اختصار سخن خواهيم گفت، و سپس به تحقيق و تفحص در اسناد آن در منابع موجود مى پردازيم. البته از ذكر متن خطبه طولانى غدير پرهيز مى شود. چرا كه به طور مفصل در بخش «خطبه غدير» در همين فصل همراه با ترجمه كامل آمده است.

از آنجايى كه سند ارائه شده در كتاب «التحصين» بر پايه نظريه اطمينان در حكم يك روايت موثق است، در گفتار دوم ابتدا سند مربوط به «التحصين» مورد پژوهش قرار مى گيرد، و در ادامه به ساير اسناد خطبه طولانى خواهيم پرداخت.

1 - گذرى بر منابع موجود و غير موجود خطبه طولانى غدير

نويسنده «نور الامير» مى نويسد: إنَّ خُطبَةَ الغَديرِ لَم تَرِد فى مَصادِرِ أهلِ السُنَّةِ، وَ إنَّما نَقَلَتها شيعَةُ أهلِ البَيتِ عليهم السلام(2): خطبه غدير در مصادر اهل سنت نيامده، و فقط شيعيان اهل بيت عليهم السلام آن را نقل كرده اند. بى گمان اين سخن بدون در نظر گرفتن سه قيد ذيل صحيح نيست:

اول. اولاً بايد منظورمان از منابع و مصادر اهل سنت، منابع موجود و در دسترس آنان باشد. كه مؤلف محترم در جايى ديگر از اين كتاب به نوعى به اين قيد اشاره كرده است.(3)

ص: 88


1- . كشف المهم: ص 190.
2- . نور الامير فى تثبيت خطبة الغدير تقدمى معصومى : ص 53 .
3- . نور الامير فى تثبيت خطبة الغدير تقدمى معصومى : ص 49.

كتاب او - كه بى شك يكى از منابع متقدم اهل تسنن به شمار مى آيد - توسط شاگردانش جمع آورى شده، و پس از آن يك نمونه از اين كتاب در سال 411 هجرى قمرى در قاهره مورد نسخه بردارى قرار گرفته است.(1)

ولى متأسفانه اصل اين كتاب هم اينك موجود نيست، و تنها تعدادى از احاديث آن و از جمله خطبه طولانى غدير در ساير منابع انعكاس يافته و هم اينك موجود است. در گفتار بعدى به تفصيل درباره مؤلف اين كتاب سخن خواهيم گفت.

پس از او، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى معروف به طبرى آملى صغير كه او را طبرى سوم(2) مى ناميم، در يكى از آثار خود اين خطبه را از استادش ابوالمفضل محمد بن عبداللّه شيبانى نقل كرده است. متأسفانه خطبه طولانى غدير در زمره رواياتى است

ص: 90


1- . ... نذكر منه ما يختصُّ بتسمية مولانا على بأميرالمؤمنين أول أسانيد هذا الكتاب: حدثنا أحمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى، و قال فى آخره: و كان الفراغ من نسخه فى ربيع الآخر سنة احدى عشرة وأربعمائة بالقاهرة ... . اليقين (سيد بن طاووس) : ص 316. علامه امينى مى گويد: و رواه أحمد بن محمد الطبرى الشهير بالخليلى فى كتاب مناقب على بن أبى طالب، المؤلَّف سنة 411 بالقاهرة ... . الغدير: ج 1 ص 270.
2- . مصنفان فراوانى در حال حاضر در عنوان طبرى مشترك هستند. محمد بن جرير بن يزيد آملى طبرى، تاريخ نگار مشهور سنى ت 224 - م 310 ق است. اگر او را بنا بر مشهور طبرى اول بناميم، آنگاه محمد بن جرير بن رستم طبرى آملى معروف به طبرى آملى كبير، از انديشمندان گرانقدر قرن سوم و چهارم شيعه را بايد طبرى دوم نام نهيم. اين انديشمند شيعى، با مرحوم كلينى (م 329 ق) و جناب حسين بن روح نائب سوم (م 326 ق) هم عصر بوده است. طبرى سوم نيز كه نام او و نام پدر و پدر بزرگش با طبرى دوم مشابهت دارد، جناب محمد بن جرير بن رستم طبرى آملى معروف به طبرى سوم با نجاشى (م 450 ق) و شيخ طوسى (م 460 ق) هم طبقه است و نبايد او را با طبرى دوم اشتباه گرفت. طبرى سوم با يك واسطه از شيخ صدوق نقل حديث مى كند، و شيخ صدوق نيز با يك واسطه از طبرى دوم نقل حديث مى نمايد. در نتيجه ميان طبرى دوم و سوم، سه واسطه وجود دارد. طبرى چهارم نيز ابوجعفر عمادالدين طبرى آملى از انديشمندان شيعى قرن ششم و نويسنده كتاب «بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله لشيعة المرتضى عليه السلام» است. طبرى چهارم شاگرد فرزند شيخ طوسى معروف به مفيد دوم است. متأسفانه اطلاع دقيقى از زمان وفات هيچ يك از طبرى هاى شيعى مذكور وجود ندارد، و تنها مى دانيم طبرى چهارم تا سال 553 زنده بوده است.

كه هم اينك در نسخه هاى موجود آثار او يافت نمى شود. در ادامه تفصيلاً در اين باب سخن خواهيم گفت.

پس از اين دو، ابوعلى محمد بن حسن بن على فَتّال نيشابورى معروف به شيخ شهيد محمد فتّال (م 508 ق) در كتاب «روضة الواعظين و بصيرة المتعظين» خطبه طولانى غدير را بدون ذكر سند از امام باقر عليه السلام نقل مى نمايد.

اين كتاب ارزشمند در ميان آثار موجود شيعه، قديمى ترين كتابى است كه مشتمل بر خطبه طولانى غدير است.

گزارش هاى موجود حاكى از آن است كه خطبه طولانى غدير توسط حسن بن ابى طاهر احمد جاوانى(1) در كتاب «نور المهدى و المنجى من الردى» نيز گرد آمده است. درباره مؤلف اين اثر اطلاعات كافى در دسترس نيست.

تنها از پاره اى از شواهد بر مى آيد كه جاوانى از انديشمندان شيعى غير معروفى است كه در قرن ششم وفات كرده است. اگر چه اصل اين كتاب اكنون موجود نيست، اما تمام يا بخش عمده اى از روايات آن - آنچنان كه گفته خواهد شد - موجود است.

احمد بن على طبرسى(2) (م 588 ق) در كتاب «الاحتجاج على اهل اللجاج» نيز از ديگر مؤلفانى است كه خطبه طولانى غدير را با ذكر سند از امام باقر عليه السلام نقل كرده است.

پس از طبرسى و جاوانى، سيد على بن طاووس (م 664 ق) در كتاب «اليقين باختصاص مولانا على عليه السلام بإمرة المؤمنين» به نقل از كتاب «المناقب» تأليف احمد بن

ص: 91


1- . جاوانى هم ضبط شده است. در ادامه مدارك آن ارائه مى گردد.
2- . وى ابومنصور احمد بن على طبرسى است كه با امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى م 548 ق مؤلف مشهور «مجمع البيان» هم عصر است. اين دو انديشمند شيعى اگر چه در يك دوره مى زيستند و هر دو در عنوان «الطبرسى» اشتراك داشته و هر دو از اساتيد ابن شهرآشوب شمرده مى شوند، اما احتمال وحدت ايشان كاملاً و قطعا مردود است. به طور كلى در ميان متقدمان و متأخران شيعى هفت انديشمند در عنوان «الطبرسى» اشتراك دارند كه بايد هنگام ذكر نام ايشان وجوه تمايز آنان به قدر لزوم بيان شود.
2 - پژوهشى در اعتبار اسناد خطبه طولانى غدير
اشاره

پس از گذرى كوتاه بر سير ضبط مكتوب خطبه طولانى غدير، اينك با تفصيل بيشترى در خصوص روايات موجود در آن چهار منبع در دسترس سخن خواهيم گفت.

در اينجا پس از ارائه نكاتى در باب مؤلف كتاب و انگيزه گرد آورى كتاب او، اسناد خطبه غدير را يك به يك مورد بررسى قرار مى دهيم:

اول: پژوهشى در سند خطبه طولانى غدير در «التحصين» بر پايه نظريه اطمينان

در ميان آثار موجود، «التحصين» آخرين منبعى است كه سند جديدى از خطبه طولانى غدير ارائه كرده است. اين كتاب با هدفى كه «اليقين» به دنبال آن بوده گردآورى شده است.(1)

سيد بن طاووس پس از اتمام نگارش «اليقين» آنچنان كه خود بيان كرده، با روايات فراوان ديگرى مواجه مى شود كه هم مضمون روايات كتاب «اليقين» است. اما يا آنها را در كتاب «اليقين» نياورده، و يا با طريقى ديگر آن را نقل كرده است.

از اين رو، به جهت آنكه اين روايات از بين نروند، آنها را در كتاب جديدى با عنوان «التحصين لاسرار ما زاد من كتاب اليقين» جمع مى نمايد.(2)

پيش از بحث در خصوص مصدر، سند و راويان اين خطبه شريف در كتاب «التحصين» ، لازم است در خصوص نظريه اطمينان بحث شود. چرا كه - آنچنان كه در ادامه خواهد آمد - سند اين روايت بر پايه نظريه مذكور «موثوق به» است.

ص: 93


1- . در ادامه به هدف تأليف كتاب «اليقين» خواهيم پرداخت.
2- . و كنت قد وجدت نحو خمسين حديثا فى معانى أبواب كتاب اليقين. مصنَّفها غير من ذكرناه، إذ طرقها غير ما تضمَّنه ما رويناه فيه عن المخالفين أو الموافقين و أشفقت أن تضيَّع بإهمالها و أنَّه لا يظفر غيرنا بحالها، و أن أكون يوم القيامة مطالبا بجمع شتاتها و نفع مهمّاتها. التحصين سيد بن طاووس : مقدمه مؤلف.

نكته اول: نظريه اطمينان

نظريه اطمينان از ديرباز، بى آنكه عنوان خاصى براى آن وضع شود، كاربرد داشته است. ردّ پاى بهره گيرى و احتجاج به اين نظريه از دوره متقدمان فريقين قابل پيگيرى است. خلاصه تقرير اين نظريه چنين است:

هر گاه يك روايت از حيث معيارهاى كمّى در نقل حديث معتبر نباشد، اعتبار آن متوقف بر توثيق راويان آن خبر يا توثيق صدور آن است. توثيق راويان يك روايت از طرق گوناگون خاصه و عامه؛ اعم از رأى قدما و قول اهل خبره قابل طرح است.

يكى از راه هاى حصول وثاقت راوى اطمينان شخصى است. آنچه كه مسلم است، هر گاه تعمد بر كذب در نقل يك راوى ضابط وجود نداشته باشد، آنگاه نسبت به صدق آن راوى اطمينان يا قطع حاصل خواهد شد.

اگر اين اطمينان، متوقف بر معيارهاى اخلاقى و پاره اى از خصيصه هاى راوى باشد، در تمام نقل هاى او جارى خواهد بود. براى مثال، جناب «معروف بن خرّبوذ» - كه در سند روايت خطبه كوتاه غدير در «المعجم الكبير» طبرانى و «الخصال» مرحوم صدوق مذكور است - به سبب ويژگى هاى اخلاقى او تمامى نقل هاى او معتبر است. زيرا با توجه به شواهد گوناگون اطمينان حاصل مى شود كه وى فردى مورد وثوق و عادل است، و اطمينان داريم كه وى به هنگام نقل حديث تعمّد بر كذب ندارد.

اما نوع ديگرى از اطمينان به صدق راوى نيز مفروض است، كه مبتنى بر متن و در موردى خاص حاصل مى شود. بديهى است كه اين اطمينان موردى است، و در مورد ساير نقل هاى راوى كاربردى ندارد. اين نوع خاص از اطمينان وقتى حاصل مى شود كه با دلايلى ثابت شود كه راوى مورد نظر، به طور خاص و هنگام نقل يك روايت نمى توانسته است تعمد بر كذب داشته باشد. زيرا به طور مثال آنچه او نقل كرده نصا و قطعا بر خلاف باورهاى او و به ضرر او بوده است.

براى نمونه، نقل فضائل خاصه اميرالمؤمنين عليه السلام از زبان دشمنان سرسخت و متعصب ايشان - كه يا دلالت قطعى بر ولايت آن حضرت و يا ضرر قابل اعتنايى

ص: 94

براى راوى مورد بحث داشته باشد - چنين حالتى را در پى دارد و ما به صدق موردى آن راوى در هنگام اين نقل اطمينان پيدا مى كنيم.

پس ما در مواجه با چنين نقلى از سوى اين راوى كه دشمن على الاطلاق حضرت امير عليه السلام است، سخن او را اصالتا محكوم به صحت قلمداد مى كنيم. چه اينكه عُقلاً مورد پذيرش نيست كه اين راوى مطلبى را كه كاملاً به ضرر خود او يا به ضرر مسلمات عقيدتى مكتب او است، عمدا جعل كرده باشد. توجه شود كه اين مثال تنها يكى از حالت هاى ممكن براى اطمينان موردى به يك راوى است.

بنا بر اين، و به طور كلى، اگر يك راوى ضابط كه در ميان هم كيشان خود مطرود نيست و شهرت به ضعف ندارد ناقل خبرى باشد كه آن خبر نصا و قطعا بر خلاف مسلمات عقايد او دلالت كند، نقل او به طور خاص در اين مورد محكوم به صدق و حجت است. زيرا طبق نظريه ياد شده، بر عدم تعمّد بر كذب او در اين مورد اطمينان حاصل مى شود.

حال در خصوص خطبه طولانى غدير بايد بگوييم: با توجه به مجموعه فرازهاى سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روايت كه نصا و قطعا بر خلاف مسلمات اعتقادى عامه مى باشد، نسبت به وثاقت موردى راويان مخالف حاضر در اين سند اطمينان حاصل مى شود. چه اينكه اگر چه ايشان به طور خاص و مبتنى بر مبانى رجالى اصحاب اماميه توثيق نشده اند - يعنى اساسا وثاقت يا عدم وثاقت ايشان مورد بحث واقع نشده است - اما به واسطه اعتبار و وثاقت آنان نزد اهل عامه و مخالفت عقيدتى شان با نصوص مطرح شده در خطبه غدير، نسبت به صدق و صحت نقل آنان در هنگام گزارش اين خطبه اطمينان حاصل مى شود.

لازم به ذكر است كه وثاقت يك راوى به طور كلى، مبتنى بر دو جهت است: يكى اينكه راوى ضابط باشد؛ يعنى ضبط او از حد عرف پايين تر نباشد. دوم اينكه راوى به هنگام نقل حديث تعمد بر كذب نداشته باشد.

ص: 95

بنا بر اين، اصل همه راويان ضابط هستند، مگر اين كه دليلى بر خلاف آن اقامه شود. لذا در صورتى كه تعمّد بر كذب در نقل يك راوى منتفى باشد و يا دست كم بر عدم تعمد بر كذب او به هنگام نقل حديث اطمينان حاصل گردد، نقل اين راوى محكوم به صدق و حجت است.

نظريه ياد شده يكى از موارد حصول اطمينان به عدم تعمد بر كذب از سوى روات است، كه به طور موردى وثاقت روات را در نقل يك خبر خاص ثابت مى كند. سند خطبه طولانى غدير بر پايه نظريه اطمينان موثوق به است. زيرا ناقلان شيعه اين روايت بنا بر منطق رجالى شيعه مورد وثوق هستند، و ساير روات اين خطبه كه از بزرگان اهل تسنن هستند، همگى مورد وثوق مخالفان بوده، و طبق نظريه ياد شده به عدم تعمد بر كذب ايشان در نقل اين خبر اطمينان حاصل مى شود.

در ادامه تفصيلاً سند اين خطبه مورد بررسى واقع مى شود:

نكته دوم: مصادر اخذ خطبه طولانى غدير در «التحصين»

سيد بن طاووس اين خطبه را از كتاب «نور الهدى و المنجى من الردى» تأليف حسن بن ابى طاهر احمد بن محمد نقل كرده است. وى در ابتدا كتاب «التحصين» در اين خصوص اينگونه نوشته است:

رَأينا ذلِكَ فى كِتابِ «نورِ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» تأليفِ الحَسَنِ بنِ أبى طاهِرٍ أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ الجاوابىِّ(1)، وَ عَلَيهِ خَطُّ الشَيخِ السَعيدِ الحافِظِ مُحَمَّدِ بنِ مُحَمَّدِ المَعروفِ بِابنِ الكَمالِ(2) بنِ هارونَ. وَ إنَّهُما قَدِ اتَفَقا عَلى تَحقيقِ ما فيهِ وَ تَصديقِ مَعانيهِ.

ص: 96


1- . در دو كتاب «رياض العلماء» و «الثقات العيون» به صورت «جاوابى» ذكر شده است. ولى علامه طهرانى در «الذريعة» نام او را «جاوابى» ضبط كرده است. رياض العلماء: ج 1 ص 156. الثقات العيون: ص 54 . الذريعة: ج 26 ص 387.
2- . در نسخه مخلوط «التحصين» كه در كتاب «خاتمة المستدرك» تأليف ميرزا حسين نورى طبرسى: ج 3 ص 27، از آن ياد شده است و «المعروف بابن الكال» آمده است.

انديشمندان بزرگ شيعى؛ يعنى سيد بن طاووس و ابن الكمال است. از اين رو با اعتماد به اين دو انديشمند، مى توان نسبت به انتساب اين روايات به جاوانى آسوده خاطر بود.

نكته سوم: تحقيقى در شناخت ابوطاهر حسن بن احمد جاوانى

علامه افندى در «رياض العلماء» او را اينگونه معرفى كرده است: الشَيخُ الحَسنُ بنُ أبى طاهِرٍ أحمَدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ الحُسَينِ الجاوابىُّ. لَهُ كِتابُ «نورُ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» فى فَضائِلِ عَلىٍّ عليه السلام.(1)

اما وى در مورد جاواب يا همان جاوان، اظهار بى اطلاعى كرده است.(2) آقا بزرگ در «الذريعة» او را از كُردهاى قبيله جاوان در شهر حلّه بر شمرده است: مِنَ الجاوَنيّينَ أكرادِ الحِلَّةِ.(3) سُبكى از انديشمندان به نام اهل تسنن نيز در «الطبقات الشافعيّة الكبرى» ذيل مدخل يكى از انديشمندان جاوانى مى نويسد: وَ جاوانُ قَبيلَةٌ مِنَ الأكرادِ، سَكَنوا الحِلَّةَ.(4) در نتيجه، مؤلف «نور الهدى» و ابن الكآل و نيز سيد بن طاووس هر سه منتسب به شهر حلّه هستند.

در خصوص اينكه ابوطاهر جاوانى در چه قرنى مى زيسته، حدس هايى زده شده است. صاحب «الرياض» او را «من قدماء الاصحاب»(5) خوانده است. در حالى كه وى بسيار بعيد، بلكه محال است كه از متقدمان اصحاب باشد. اينكه برخى تصور كرده اند او متوفاى اواخر سده چهارم يا نيمه اول قرن پنجم است، ريشه در سند روايتى از باب هفدهم كتاب «نور الهدى» دارد.

ص: 99


1- . رياض العلماء افندى : ج 1 ص 155.
2- . رياض العلماء افندى : ج 1 ص 155.
3- . الذريعة: ج 24 ص 387.
4- . طبقات الشافعية الكبرى سبكى : ج 6 ص 152، ذيل مدخل محمد بن على بن عبداللّه بن احمد بن حمدان ابوسعيد الجاوانى الحلوى العراقى.
5- . رياض العلماء افندى : ج 1 ص 155.

در اين روايت، ابوطاهر جاوانى بدون واسطه و با قيد «حَدَّثَنا» از على بن احمد بن ابى عبداللّه برقى نقل حديث مى كند. اين امر سبب شده تا او هم طبقه با شيخ صدوق (م 381 ق) دانسته شود. در حالى كه اساسا چنين امرى محال است، زيرا او از يك سو با يك واسطه از على بن ابراهيم (م بعد از 307 ق) نقل حديث مى كند، و از اين جهت بايد با ابن قولويه قمى (م 367 ق) هم طبقه دانسته شود. از سوى ديگر او از بسيارى از مشايخ صدوق بى واسطه نقل حديث كرده است. پس بايد با او هم طبقه خوانده شود.

نقل بى واسطه و متعدد وى از مشايخ مفيد او را با مرحوم مفيد (م 413 ق) در يك طبقه قرار مى دهد. از طرفى ديگر او به دفعات از اساتيد شيخ طوسى (م 460 ق) نقل حديث كرده است. در نتيجه بايد او را هم طبقه با شيخ هم بر شمرد.

اين روند تا جايى ادامه دارد كه او بى واسطه از يكى از استادان عمادالدين طبرى (م بعد از 553 ق) نقل حديث كرده است. در نتيجه بايد او را با عمادالدين طبرى نيز هم عصر پنداشت !

اينها همه در حالى است كه فى ما بين وفات ابن قولويه قمى و وفات عمادالدين طبرى حدود دويست سال فاصله است، و محال است كه يك نفر بتواند از همه اين مشايخ بى واسطه نقل حديث كند.

بايد توجه شود كه ابوطاهر جاوانى در هيچ حديثى جز همان حديث باب هفدهم، با قيد «حدثنا» يا قيدهايى مشابه با آن سند روايت را شروع نمى كند. يعنى او اين روايات را از مشايخ مطرح شده در كتابش نشنيده است. بلكه آنها را به روش «وجاده» در كتاب خود نقل كرده است.

بررسى روايات كتاب او نشان مى دهد كه وى از كتاب هاى صدوق، مفيد، ابن شاذان، ابن مغازلى، طوسى و انديشمندانى ديگر، بى آنكه نام كتاب مرجع را ذكر كند، نقل حديث كرده است.(1)

ص: 100


1- . البته روايت هايى هم در اين كتاب وجود دارد كه مصدر اصلى آن نامعلوم است.

سوم. پيشتر گفتيم كه سيد بن طاووس كتاب «الردّ على الحرقوصية» تأليف طبرى سنّى مورخ مشهور را در اختيار داشته است. حال اگر اين خطبه در اين كتاب موجود بوده، اين پرسش به وجود مى آيد كه چرا سيد بن طاووس به نقل اين خطبه در كتاب هاى «الاقبال» و «اليقين» و «التحصين» نپرداخته، و در هر سه كتاب ياد شده به آثارى در رديف پايين تر براى ذكر اين خطبه تمسك نموده است.

اين پرسش زمانى بسيار جلب توجه مى كند كه بدانيم سيد بن طاووس در هنگام تأليف كتاب «اليقين» به شدت در پى مضمونى از مضامين اين خطبه بوده، تا شبهه شبهه كنندگان مخالف را دفع كند. اما وى هرگز در «اليقين» از كتاب طبرى اول چنين خطبه اى را روايت نمى كند. اين در حالى است كه وقتى او با كتاب «نور الهدى» رو برو مى شود، تصريح مى كند كه روايات هم مضمونى را با كتاب «اليقين» پيدا كرده كه يا در «اليقين» آنها را ذكر نكرده، و يا با طريق ديگرى ذكر كرده است.

لذا سيد بن طاووس براى اينكه روايات مندرج در «نورالهدى» از بين نرود، آنها را در كتاب «التحصين» گرد آورده است. حال اگر او خطبه طولانى غدير را - كه مشتمل بر بيش از 3000 واژه است - سابقا در كتاب طبرى سنّى در اختيار داشته است، اولاً چرا سابقا آن را در «اليقين» نياورده ؟ و ثانيا چرا به محض ديدن اين طريق در «نور الهدى» آن را طريق جديدى ياد مى كند كه نگران از ميان رفتن آن است ؟ و ثالثا چرا در همين «التحصين» اشاره نكرده است كه نقل جاوانى از خطبه غدير را از همين طريق و با همين متن در كتاب طبرى سنّى هم مشاهده كرده است ؟

اين موارد نشان مى دهد كه اين روايت در كتاب طبرى سنى مندرج نبوده است. مگر آنكه احتمال دهيم اين خطبه در اثرى ديگر از آثار طبرى سنّى منعكس گرديده، كه اين احتمال بسيار بعيد و دور از ذهن است.

چهارم. علاوه بر اينكه دانستيم سيد بن طاووس با آنكه به شدت به دنبال مضامين اين خطبه بوده، از وجود اين خطبه در اين كتاب هيچ يادى نكرده، بايد دانسته شود كه وقتى مرحوم نباطى عاملى در «الصراط المستقيم» خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير را از

ص: 103

كتاب طبرى اول از طريق زيد بن ارقم نقل مى كند، تنها مشتمل بر 700 واژه است.(1) در حالى كه روايت «التحصين» و روايت مندرج در «نهج الايمان» بيش از 3000 واژه دارد. در متن كتاب «الصراط المستقيم» كه آن را از كتاب طبرى اول آورده، آن مضمونى كه سيد بن طاووس به دنبال آن بوده وجود ندارد.(2)

اكنون مى توانيم دريابيم كه چرا سيد بن طاووس در «اليقين» و «التحصين» از كتاب طبرى اول بهره نگرفته است.

در نتيجه، طبرى مذكور در كلام ابن جبر همان طبرى سوم صاحب كتاب «دلائل الامامة» است. شاهد و مؤيد اين كلام نيز حضور ابوالمفضل شيبانى در نزولى ترين طبقه سند «التحصين» است. زيرا طبرى سوم از حيث طبقه با نجاشى (م 450 ق) هم طبقه بوده، و در كتاب «دلائل الامامة» بيش از شصت بار از ابوالمفضل شيبانى با قيد «حدثنا» نقل حديث كرده است. لذا مؤلف مصدر اصلى اين خطبه كه سند و متن آن را سيد بن طاووس از كتاب «نور الهدى» نقل كرده است، جناب ابوجعفر محمد بن جرير طبرى معروف به طبرى آملى صغير، شيخ مورد وثوق(3) اصحاب ماست.

برخى از محققان مصدر اصلى اين خطبه را كتاب «دلائل الامامة» دانسته اند.(4) چرا كه انتساب «دلائل الامامة» به طبرى سوم قطعى است، و هم مضامين مندرج در خطبه طولانى غدير با انگيزه تأليف اين كتاب سازگار است، و هم نسبت به ناقص بودن نسخه موجود «دلائل الامامة» اطمينان وجود دارد.(5) پس چنين احتمالى به جاست.

ص: 104


1- . متن كامل اين روايت را در ادامه ملاحظه فرماييد.
2- . در ادامه، در بحث خطبه طولانى غدير در كتاب «اليقين» گفته خواهد شد كه آن مضمون چه بوده است.
3- . سيد بن طاووس در باب شصت و پنجم كتاب «اليقين» طبرى سوم را چنين توثيق كرده است: فيما نذكره من المجلد الاول من كتاب «الدلائل» تأليف الشيخ الثقة ابى جعفر محمد بن جرير الطبرى بتقديم تسمية مولانا على بأميرالمؤمنين عليه السلام. اليقين: ص 100.
4- . السيد احمد الحسينى محقق كتاب «نهج الايمان» مطبوع به سال 1418، نشر مجتمع امام هادى عليه السلام. در پاورقى صفحه 91 اين كتاب چنين نوشته است: يبدو ان المؤلف أخذ خطبة النبى صلى الله عليه و آله من «دلائل الإمامة» للطبرى. و هو فى القسم الساقط من «الدلائل» ... .
5- . مقدمه «دلائل الامامة» ، با تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى خوئينى.

همان طور كه ملاحظه مى شود، پس از نخستين راوى مذكور در نزولى ترين طبقه اين سند، روات اين خطبه وارد حوزه عامه مى شود.

پس از مشاهده سند روايت مذكور، لازم است در خصوص يكايك طبقات اين سند سخن گوييم:

نكته ششم: تحقيقى در شناخت ابوالمفضل الشيبانى

ابوالمفضل به سال 297 هجرى قمرى به دنيا آمد(1)، و خيلى زود به آموختن رو آورد. در نه سالگى ضبط حديث را به طور صحيح آغاز كرد.(2) چهار سال بعد؛ يعنى در سال 310 هجرى قمرى در بغداد از حميد بن زياد بن حميد مفتخر به اجازه نقل حديث گرديد.(3)

دو تن از مشهورترين مشايخ او؛ يعنى حميد بن زياد كه ذكر شد و نيز محمد بن جرير بن يزيد طبرى تاريخ نگار و مفسر مشهور، در همين سال از دنيا رفتند.(4) آنگونه كه از گزارش هاى موجود بر مى آيد، او دست كم دو سال پيش از وفات طبرى اول؛ يعنى در سال 308 هجرى در جلسات عمومى او شركت مى كرده(5)، و مواردى را «قَرائَتا عَلَيهِ»(6) و «إملائا»(7) از او ضبط كرده است.

ص: 106


1- . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 : و اخبرنا على بن ابى على، قال: سألت اباالمفضل عن مولده، فقال: فى سنة سبع و تسعين و مائتين ... .
2- . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 : ... و اول سماعىِّ الصحيح سنة ست و ثلاثمائة.
3- . الفهرست نجاشى : حميد بن زياد بن حمّاد ... ، و اخبرنا الحسين بن عبيداللّه، قال: حدثنا احمد بن جعفر بن سفيان، عن حميد بكتبه. قال ابوالمفضل الشيبانى: اجازنا سنة عشر و ثلاثمائة.
4- . نجاشى سال وفات حميد بن زياد را به سال 310 هجرى قمرى دانسته است: ... و مات حميد سنة عشر و ثلاثمائة.
5- . بحار الانوار: ج 18 ص 191. الامالى طوسى : جماعة، عن ابى المفضل، قال: حدثنا محمد بن جريرالطبرى سنة ثمان و ثلاثمائة ... .
6- . مرحوم خزاز قمى در سند يكى از روايات كتاب «كفاية الاثر» چنين نوشته است: ... و عنه ابى المفضل الشيبانى ، قال حدثنا محمد بن جرير الطبرى قراءة عليه ... . كفاية الاثر فى النصّ على الائمة الاثنى عشر (خزّاز) : ص 30.
7- . براى نمونه روايت شريف منزلت از جمله مواردى است كه او املاءا از طبرى دريافت كرده است: حدثنا محمد بن عبداللّه بن المطلب الشيبانى: حدثنا أبوجعفر بن جرير بن يزيد الطبرى - إملاءا - و محمد بن محمد بن سليمان الباغندى، قالا: حدثنا هارون بن حاتم المقرى: حدثنا عبدالسلام بن حرب، عن يحيى بن سعيد، عن سعيد بن المسيِّب، عن سعد، قال: سمعت النبى صلى الله عليه و آله يقول لعلى عليه السلام: انت منّى بمنزلة هارون من موسى، الا انه لا نبى بعدى. الفوائد المنتقاة والغرائب الحسان صورى : ص 54 ، 55 . همچنين سيد در «اليقين» عبارتى دارد كه نشان مى دهد ابوالمفضل دست نوشته هايى از جلسات طبرى داشته است: ... فمنها ما حدثنا الشيخ ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب الشيبانى رحمه اللّه، قال: وجدت فى كتابى عن محمد بن جرير الطبرى، قال: ... . اليقين (سيد بن طاووس) : ص 368.

اساتيد مشهور اماميه مذهب ابوالمفضل به شمار مى آيند.

گزارش هاى موجود حاكى از آن است كه ابوالمفضل كتاب شريف «الكافى» را از كلينى شنيده، و گروهى از اصحاب ما كافى را به واسطه او دريافت كرده اند.(1)

شواهدى نشان مى دهد كه او غير از «الكافى» ، احاديث ديگرى را نيز از مرحوم كلينى شنيده ونقل كرده است. براى نمونه، مرحوم خزّاز قمى حديثى را از كلينى به واسطه ابوالمفضل نقل مى كند، كه اين حديث در «الكافى» درج نشده است.(2)

همين حديث را شيخ صدوق به واسطه شخص ديگرى از مرحوم ثقه الاسلام كلينى دقيقا با همان سند در كتاب خود «كمال الدين» ثبت و ضبط كرده است.(3)

علاوه بر كتاب «الكافى» ، «الصحيفة الكاملة السجادية» اثر گرانسنگ ديگرى است كه تمامى اسنادش به ابوالمفضل شيبانى مى رسد. در نتيجه بايد ابوالمفضل را راوى كتب معتمده اماميه دانست.

از آنجايى كه ابوالمفضل متولد پس از 260 هجرى قمرى است، بنا بر اين، موفق به درك هيچ يك از ائمه عليهم السلام نشده است. اما وى با واسطه ابومحمد عبداللّه بن محمد عابد از حضرت امام عسكرى عليه السلام نقل حديث مى كرده است.(4)

ص: 108


1- . الفهرست طوسى : ص 395.
2- . كفاية الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر عليهم السلام: ص 294: أخبرنا محمد بن عبداللّه الشيبانى، قال: حدَّثنا محمد بن يعقوب الكلينى، قال: حدَّثنى علاّن الرازى، قال: أخبرنى بعض أصحابنا أنه لما حملت جارية أبى محمد، قال: ستحملين ذكرا و اسمه محمد، و هو القائم من بعدى.
3- . كمال الدين صدوق : ج 2 ص 408: حدَّثنا محمد بن محمد بن عصام رضى اللّه عنه، قال: حدَّثنا محمد بن يعقوب الكلينى، قال: حدثنى علاّن الرازى، قال: أخبرنى بعض أصحابنا أنه لما حملت جارية أبى محمد عليه السلام، قال: ستحملين ذكرا و إسمه محمد و هو القائم من بعدى.
4- . مصباح المتهجد طوسى : ص 399: أخبرنا جماعة من أصحابنا، عن أبى المفضَّل الشيبانىِّ، قال: حدَّثناأبومحمد عبداللّه بن محمد العابد بالدالية لفظا، قال: سألت مولاى أبامحمد الحسن بن على عليه السلام فى منزله بسرِّ من رأى سنة خمس و خمسين و مائتين أن يملى علىَّ من الصلاة على النبى و أوصيائه عليه و عليهم السلام. و أحضرت معى قرطاسا كثيرا، فأملى علىَّ لفظا من غير كتاب.

ابوالمفضل انديشمندى با هيأتى نيكو و صورتى زيبا بوده، كه لباس هايى پاكيزه به تن مى كرده است.(1) آنگونه كه نجاشى در فهرست خود نوشته، وى براى دريافت حديث عمر خود را به سفر گذراند: كان سافر فى طلب الحديث عمره.(2)

مؤلف «تاريخ بغداد» از مردم مصر، شام، جزر و از اهل ثغور به عنوان كسانى ياد مى كند كه ابوالمفضل از دانش آنان بهره برده است.(3)

پژوهش هاى ما نشان مى دهد او علاوه بر اين سرزمين ها، به كوفه، بلخ، مكه، طائف، طوس، نيشابور، گرگان، قزوين، بخارا و بسيارى از مناطق ديگر سفر كرده، و از دانش آن سرزمين ها بهره مند شده است.

اين سفرهاى طولانى، سبب شد تا ابوالمفضل محضر بزرگا و علما و فرهيختگان بسيارى از مذاهب مختلف اسلامى را در مناطق و شهرهاى مختلف درك كند.(4)

ص: 109


1- . كان أبوالمفضَّل حسن الهيئة، جميل الظاهر، نطيف اللبسة. موسوعة اقوال ابى الحسن الدارقطنى. مجموعة المؤلفين: ج 2 ص 591 .
2- . الفهرست نجاشى : ص 396: محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبيداللّه بن البهلول بن همام بن المطَّلب بن همام بن بحر بن مطر بن مرَّة الصغرى بن همام بن مرَّة بن ذهل بن شيبان أبوالمفضل. كان سافر فى طلب الحديث عمره ... .
3- . ... و حدَّث عن خلق كثير من المصريّين و الشاميّين و الجزريّين و أهل الثغور معروفين و مجهولين ... . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 .
4- . در مورد نام شهرهايى كه برده شد، براى نمونه: محمد بن على بن شاذان از مشايخى است كه ابوالمفضل در كوفه از او حديث شنيده است. حدَّثنا أبوالمفضل رحمه اللّه، قال: حدَّثنى محمد بن على بن شاذان بن حباب الأزدىُّ الخلاّل بالكوفة. كفاية الاثر: ص 301. محمد بن على بن زبير بلخى از مشايخى است كه ابوالمفضل در جلسات حديثى او در بلخ حاضر شده است و از او نقل روايت كرده است: و حدَّثنى أبوالمفضل محمد بن عبداللّه، قال: حدَّثنا محمد بن على بن الزبير البلخى ببلخ ... . دلائل الامامة طبرى : ص 317. ابوالمفضل از مشايخ متعددى در مكه بهره برده است. سه تن از ايشان را براى نمونه ذكر مى كنيم: الامالى (طوسى) : ص 641 : أخبرنا جماعة، عن أبى المفضَّل، قال: حدَّثنا أبوالقاسم جعفر بن محمَّد بن عبداللّه الموسوىُّ فى دار ه بمكَّة سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة ... . الامالى (طوسى) : ص 478: أخبرنا جماعة، عن أبى المفضَّل، قال: حدَّثنا أبوجعفر محمَّد بن إبراهيم بن الفضل الدبيلىُّ بمكَّة ... . الدرّ النظيم (شامى) : ص 788 : و قال أبوالمفضَّل محمَّد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانىُّ: حدَّثنا أحمد بن مطرف بن سواد أبوالحسين القاضىُّ البستىُّ بمكَّة ... . الجواهر السنية (حرّ عاملى) : ص 303: أخبرنا أبوالمفضَّل محمَّد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانىُّ الكوفىُّ، قال: حدَّثنى الحسن بن علىِّ بن نعيم بن سهل بن أبان بن محمَّد البغدادىُّ، و كان مجاورا بمكَّة. سمعته منه بالطائف ... . ابومحمد بلخى از مشايخى است كه در طوس براى ابوالمفضل حديث نقل كرده است: روينا ذلك بأسنادنا إلى أبى الم ف ضَّل الشيبانىِّ، قال: حدَّثنا أبومحمَّد شعيب بن محمَّد بن مقاتل البلخىُّ بنوقان طوس فى مشهد الرضا عليه السلام. الاقبال (سيد بن طاووس) : ج 1 ص 10. تاريخ بغداد (خطيب) : ج 4 ص 261: حدَّثنا أبوالمفضَّل محمَّد بن عبداللّه الشيبانىُّ بالكوفة، قال: حدَّثنا أبوحاتم المكّىِّ بن عبدان النيسابورىُّ بنيسابور ... . براى نمونه، ابومحمد الشعرانى از جمله مشايخ ابوالمفضل است كه ابوالمفضل در گرگان از وى حديث شنيده است: قال أبوالمفضَّل: حدَّثنا الفضل بن محمَّد بن المسيِّب الشعرانىُّ أبومحمَّد بجرجان عنه. الفهرست نجاشى : ص 439. الامالى (طوسى) : ص 448: حدَّثنا أبوالفضل بن محمَّد بن عبداللّه بن المطَّلب الشيبانىُّ، قال: حدَّثنا أبوالحسن علىُّ بن محمَّد بن مهرويه الصنعانىُّ بقزوين ... . كفاية الاثر فى النصّ على الائمة الاثنى عشر عليهم السلام: ص 91: قال أبوالمفضَّل هذا غريب لا أعرفه إلاّ عن الحسن بن علىِّ بن زكريَّا البصرىِّ بهذا الأسناد، و كتبت عنه ببخارا يوم الأربعاء و كان يوم العاشور و كان من أصحاب الحديث. إلاّ أنَّه كان ثقة فى الحديث، و كثيرا ما كان يروى من فضائل أهل البيت عليهم السلام.

از اين رو شمار مشايخ او به قدرى قابل توجه بوده كه ابوالفرج قنانى يا قنائى در كتابى مستقل به نام «معجم رجال ابى المفضل» به احصاء و ضبط نام مشايخ او همت گماشته است.(1)

ص: 110


1- . الفهرست نجاشى : ص 398: محمد بن على بن يعقوب بن إسحاق بن أبى قرَّة أبوالفرِّ القنائى الكاتب. كان ثقة، و سمع كثيرا و كتب كثيرا، و كان يورق لاصحابنا و معنا فى المجالس. له كتب، منها: كتاب عمل يوم الجمعة، كتاب عمل الشهور، كتاب معجم رجال ابى المفضل، كتاب التهجد. اخبرنى و اجازنى جميع كتبه. الذريعة: ج 2 ص 311: قد ادرك مشايخ كثيرين، حتى كتبوا فى تراجم مشايخه كتابا مستقلاً، و هو كتاب «معجم رجال ابى المفضل» تأليف ابى الفرج القنانى ... ، كما يأتى. و كثير من اسانيد الصحيفد الكاملة ينتهى اليه.

از تعدّد شاگردان بغدادى ابوالمفضل بر مى آيد كه او پس از سفرهايى طولانى، مجددا به بغداد بازگشته و در آنجا رحل اقامت گزيده است. شاگردان بزرگى از اماميه در برابر او زانوى تلمّذ زده اند:

رئيس المحدثين مرحوم شيخ صدوق(1) قدس اللّه نفسه الزكيه، مرحوم خزّاز قمى(2) مؤلف اثر ارزشمند «كفاية الاثر» ، حسين بن عبيداللّه معروف به ابن غضائرى اول(3) استاد مرحوم نجاشى و شيخ، محمد بن احمد بن شاذان(4) مؤلف «مائة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام و الائمة عليهم السلام (م 460 ق) ، طبرى سوم صاحب «دلائل الامامة»(5)، و بسيارى ديگر در شمار شاگردان او ثبت شده اند.

مرحوم نجاشى (م 372 ق) نيز با آنكه در زمان وفات ابوالمفضل پانزده سال بيشتر نداشته، در جلسات درسى او حاضر مى شده و از وى احاديث زيادى شنيده است.(6)

علاوه بر اين، دانشمند عديم النظير شيعه جناب محمد بن هارون بن موسى تلعكبرى استاد شيخ مفيد، با آنكه با ابوالمفضل هم طبقه مى باشد، اما با اين حال

ص: 111


1- . علامه بحرانى در آثارى كه از مرحوم صدوق در اختيار داشته رواياتى را نقل كرده، كه در آن روايات مرحوم صدوق از ابوالمفضل شيبانى با قيد «حدثنا» نقل حديث شده است. براى نمونه يك مورد از كتاب «حلية الابرار» را ارائه مى كنيم: ابن بابويه فى كتاب «النصوص على الائمة الاثنى عشر عليهم السلام» قال: حدثنا احمد بن سليمان بن اسماعيل السليمانى و محمد بن عبداللّه الشيبانى، قالا: حدثنا محمد بن همام ... . حلية الابرار فى احوال محمد و آله الاطهار عليهم السلام: ج 4 ص 357.
2- . مرحوم خزاز قمى در «كفاية الاثر» نُه حديث را از ابوالمفضل شيبانى با قيد «حدثنا» نقل كرده است.
3- . براى نمونه: الحسين بن عبيداللّه الغضائرى كتاب «الكافى» را از ابوالمفضل نقل كرده است. الفهرست طوسى : ص 395.
4- . ابن شاذان در منقبت بيست و هفت حديثى را از ابوالمفضل نقل كرده است: المنقبة السابعة و العشرون: حدثنا محمد بن عبداللّه بن ابى عبيداللّه الشيبانى رحمه اللّه ... . مائة منقبة: ص 53 .
5- . طبرى سوم در «دلائل الامامة» قريب به شصت روايت از او با قيد «حدثنى» يا «حدثنا» نقل كرده است.
6- . الفهرست نجاشى : ص 396: ... رأيت هذا الشيخ و سمعت منه كثيرا ... .

احاديثى را از او مستقيما شنيده و نقل كرده است.(1) ابوالمفضل شيبانى كتاب هاى بسيارى را نيز به رشته تحرير در آورده است. نجاشى تصريح مى كند: له كتب كثيرة.(2)

اهتمام شيخ جهت كسب تمامى روايات او بسيار در خورد توجه است ! ابن شهرآشوب در «المناقب» از «الامالى» ابوالمفضل شيبانى نقل حديث كرده است.(3) سيد بن طاووس نيز در تأليف «تتمة المصباح» غير از «الامالى»(4) از كتاب «المباهلة» او نيز بهره برده است.(5) مرحوم ابن نما و محمد بن ادريس از كتاب «شرف التربة» ابوالمفضل حديث نقل كرده اند.(6)

اگر چه هم اينك اثرى از آثار او موجود نيست، اما ردپاى آثار او را مى توان تا اوائل قرن دوازدهم دنبال كرد. علامه سيد هاشم بحرانى (م 1107 ق) در «مدينة المعاجز» رواياتى را از «الامالى» ابوالمفضل ذكر مى كند.(7)

ص: 112


1- . جمال لأسبوع سيد بن طاووس : ص 423: ... رواه ابوالحسين محمد بن هارون التلعكبرى، قال: حدثنا ابوالمفضل محمد بن عبداللّه الشيبانى.
2- . الفهرست نجاشى : ص 395: له كتب كثيرة، منها: تاب شرف التربة، كتاب مزار اميرالمؤمنين عليه السلام، كتاب مزار الحسين عليه السلام، كتاب فضائل العباس بن عبدالمطلب، كتاب الدعاء، كتاب من روى حديث غدير خم، كتاب رسالة فى التقية و الاذاعة، كتاب من روى عن زيد بن على بن الحسين، كتاب فضائل زيد، كتاب الشافى فى علوم الزيدية، كتاب اخبار ابى حنيفة، كتاب القلم ... .
3- . ابن شهرآشوب در «مناقب آل ابى الطالب» به دفعات از او نقل حديث كرده است. در اين كتاب در چهار موضع تصريح شده كه از امالى ابوالمفضل حديث نقل مى شود. المناقب لابن شهرآشوب: ج 2 ص 255، 337 و ج 4 ص 13، 132.
4- . الاقبال (سيد بن طاووس) : ج 1 ص 18: ما رويناه باسنادنا الى ابى المفضل محمد بن عبدالمطلب الشيبانى رحمة اللّه عليه من كتاب اماليه من الجزء الثالث ... .
5- . الاقبال سيد بن طاووس : ج 1 ص 496: و الروايات الصريحة الى ابى المفضل محمد بن عبدالمطلب الشيبانى رحمه اللّه من كتاب المباهلة ... .
6- . فرحة الغرى (عبدالكريم بن احمد بن طاووس، م 693 ق) : ص 87 : و اخبرنى والدى قدس اللّه روحه، عن الفقيه محمد بن نما، عن شيخه محمد بن ادريس. و من خط الفقيه ابن نما نقلت من كتاب «شرف التربة» لابن المطلب الشيبانى ... .
7- . ... الامالى لابى المفضل محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبيداللّه بن البهلول بن همام بن المطلب الشيبانى ... . و ينقل عنه السيد هاشم البحرانى م 1107 ق فى «مدينة المعاجز» ، و الظاهر وجوده عنده ... . الذريعة: ج 2 ص 311.

آنچه كه از لابه لاى گزارش هاى موجود بر مى آيد، ابوامفضل شيبانى تا سال هاى آخر عمر خود همچنان جلسات عمومى علمى داشته است. طبرى سوم رواياتى را از او در سال 385 هجرى قمرى شنيده است.(1) ابوالحسين محمد بن احمد بن محمد بن مخلد مَدارى در شعبان سال 386 هجرى قمرى - يعنى كمتر از يك سال پيش از وفات ابوالمفضل - در جلسات علمى او حاضر بوده و از او نقل حديث كرده است.(2)

در نتيجه انديشمندان امامى مذهب تا آخرين ماه هاى زندگانى او از محضر وى كسب علم مى كرده اند. سرانجام، ابوالمفضل شيبانى در بيست و نهم ربيع الثانى سال 387 هجرى قمرى، در بغداد و در سن 90 سالگى دار فانى را وداع گفت.(3)

اگر چه ابوالمفضل مشايخى با مذاهب مختلف داشته، از جمله مشايخى از مخالفان(4)، واقفيان(5) و زيديان(6) داشته است. اما وى امامى مذهب بوده است. نجاشى تصريح مى كند كه: كانَ فى أوَّلِ أمرِهِ ثَبتا.(7) علامه حلّى نيز درباره او مى گويد: كانَ فى أوَّلِ عُمرِهِ ثَبتا.(8)

ص: 113


1- . دلائل الامامة طبرى : ص 489: حدثنا ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن المطلب الشيبانى سنة خمس و ثمانين و ثلاثمائة ... .
2- . بشارة المصطفى صلى الله عليه و آله طبرى : ص 131: قال: حدثنى ابوالحسين محمد بن احمد بن محمد بن مخلد المدارى، قال: حدثنا ابوالمفضل محمد بن عبداللّه بن محمد بن المطلب الشيبانى فى شعبان سنة ست و ثمانين و ثلاثمائة ببغداد فى نهر الدجاج فى دار الصيداوى المنشد ... .
3- . تاريخ بغداد خطيب : ج 3 ص 86 : اخبرنا احمد بن محمد العتيقى، قال: سنة سبع و ثمانين و ثلاثمائة، فيها توفّى ابوالمفضل الشيبانى ببغداد فى التاسع و العشرين من شهر ربيع الآخر.
4- . براى نمونه از «محمد بن جرير بن يزيد الطبرى» مى توان به عنوان يكى از مشايخ مخالف او ياد كرد.
5- . براى نمونه «حميد بن زياد بن حميد» از مشايخ مورد وثوق واقفى مذهب او است.
6- . براى نمونه «ابن عقده» از مشايخ زيدى مسلك ابوالمفضل است.
7- . الفهرست نجاشى : ص 396.
8- . خلاصة الاقوال حلى : ص 356.

اما نجاشى وى را به اختلاط در اواخر عمر متهم كرده است.(1) هم او و هم شيخ مى گويند كه گروهى از اصحاب و عالمان شيعه او را تضعيف كرده اند.(2) اما نه شيخ و نه نجاشى، هيچ كدام از نام تضعيف كنندگان ابوالمفضل سخنى به ميان نياورده اند.

در نتيجه نمى دانيم تضعيف كنندگان او چه كسانى بوده اند. ولى شواهد به خوبى نشان مى دهد كه هيچ گاه اعتماد اصحاب اماميه از او و احاديثش سلب نشده است. به نظر مى رسد تضعيف هايى متوجه به ابوالمفضل از سوى برخى از شيوخ امامى مذهب، بى ارتباط با ديدگاه مخالفان در خصوص او نباشد.

مخالفان بسيار كوشيدند تا با اتهام كذب و دروغ، مخاطبان ابوالمفضل را از او منصرف نموده و صحت احاديثش را خدشه دار سازند، تا از اين رهگذر پالايه اى براى احاديث او دست و پا كنند. آنان ضمن نقل حكايتى از ابوالمفضل ادعا كردند كه وى از كسى كه امكان سماع از او را نداشته نقل حديث مى كند.(3)

همچنين وى را متهم به قلب و جعل حديث كردند(4) و كذب او را آشكار شده

ص: 114


1- . الفهرست نجاشى : ص 396 : محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبيداللّه بن البهلول بن همام بن المطلب بن همام بن بحر بن مطر بن مرة الصغرى بن همام بن مرة بن ذهل بن شيبان ابوالمفضل. كان سافر فى طلب الحديث عمره. اصله كوفى، و كان فى اول امره ثبتا ثم خلط.
2- . و رأيت جل اصحابنا يغمزونه و يضعفونه. له كتب كثيرة. الفهرست نجاشى : ص 396 . كثير الرواية، حسن الحفظ. غير انه ضعّفه جماعة من اصحابنا. الفهرست (طوسى) : ص 401.
3- . ان اباالمفضل لما حدث عن ابن العراد قيل له: من ايهما سمعت؛ من الاكبر او الاصغر ؟ و كانا اخوين. فقال: من الاكبر. فسئل عن السنة التى سمع منه فيها. فذكر وقتا مات ابن العراد الاكبر قبله بمدة. فكذّبه الدارقطنى فى ذلك و اسقط حديثه. و قال لى الازهرى: كان ابوالمفضل دجالاً كذّابا، ما رأينا له اصلاً قط. و كان معه فروع فوائد، قد خرجها فى مائة جزء، فيها سؤالات كل شيخ. و لما حدث عن ابى عيسى بن العراد كذّبه الدارقطنى فى روايته عنه، لانه زعم انه سمع منه فى سنة عشر و ثلاثمائة. و كانت وفاته سنة خمس و ثلاثمائة. قال الخطيب: كذا قال لى الازهرى: و هو خطأ. كانت وفاة ابى عيسى فى سنة اثنتين و ثلاثمائة. موسوعة اقوال ابى الحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
4- . و كانوا يتّهمونه بالقلب والوضع. لسان الميزان ابن حجر : ج 5 ص 231.

خواندند.(1) اين مواضع در برابر اين محدث بزرگ در حالى است كه در ابتدا وى نزد انديشمندان مخالف جايگاه رفيع و شايسته اى داشته است.

دارقطنى در ابتدا ابوالمفضل را از زهد پيشگان و رهبانان امت پيامبر صلى الله عليه و آله مى پنداشته، و حتى از او مى خواسته تا برايش دعا كند.(2) ولى يك باره دگرگونى شديدى در ديدگاه دارقطنى پديد مى آيد و از حسن تصور ابتدايى خود درباره ابوالمفضل به خدا پناه مى برد !(3)

شواهد گواهى مى دهند كه مخالفان با نقل حديث ابوالمفضل در مثالب صحابه(4) و معاشرت او با روافض و املاى احاديث به آنان(5) در مسجد شرقيه(6)، در مى يابند كه وى «يشبه الشيخ» است !(7) لذا او را متهم به جعل حديث به نفع روافض مى كنند !(8)

ص: 115


1- . قال الخطيب: كتبوا عنه بانتخاب الدارقطنى. ثم بان كذبه فمزّقوا حديثه. و كان بعد يضع الاحاديث للرافضة. لسان الميزان ابن حجر : ج 5 ص 231.
2- . سمعت الدارقطنى يقول: كنت اتوّهمه من رهبان هذه الامة، و سألته الدعاء لى. فنعوذ باللّه من الحور بعد الكور. و قال ابوذر: يعنى سبب ذلك انه قعد للرافضة، و املى عليهم احاديث. ذكر فيها مثالب الصحابة، و كانوا يتّهمونه. موسوعة اقوال ابى الحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
3- . دارقطنى از تصور اشتباهى كه درباره ابوالمفضل داشته به خدا پناه برده و گفته است: فنعوذ باللّه ... . موسوعة اقوال ابى الحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
4- . ذكر فيها مثالب الصحابة، و كانوا يتّهمونه. لسان الميزان ابن حجر : ج 5 ص 231.
5- . انه قعد للرافضة و املأ عليهم احاديث ذكر فيها مثالب الصحابة. لسان الميزان ابن حجر : ج 5 ص 231.
6- . و كان بعد يضع الاحاديث للرافضة و يملى فى مسجد الشرقية. موسوعة اقوال ابى الحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
7- . و قال الخطيب: سمعت الازهرى ذكر اباالمفضل فأساء ذكره و الثناء عليه. ثم قال: و قد كان يحفظ. و قال ابوالحسن الدارقطنى: ابوالمفضل يشبه الشيوخ. حدثنى القاضى ابوالعلاء الواسطى، قال: كان ابوالمفضل حسن الهيئة، جميل الظاهر، نطيف اللبسة. و سمعت الدارقطنى سئل عنه، فقال: يشبه الشيوخ. موسوعة اقوال ابى الحسن الدارقطنى فى رجال الحديث و علله، مجموعة من المؤلفين زاملى - محمود محمد خليل : ج 2 ص 591 .
8- . يضع الاحاديث للرافضة، لسان الميزان ابن حجر : ج 5 ص 231.

نجاشى مى گويد كه از ابوالمفضل زياد حديث شنيده، ولى بعدها در آن احاديث توقف كرده است. شايد گمان شود توقف نجاشى در احاديث او به خاطر بى اعتمادى او به وثاقت ابوالمفضل بوده باشد. اما جمله اى كه نجاشى در ادامه كلام خود مى آورد، به روشنى دليل توقف او را بيان مى كند.

نجاشى مى گويد: رَأيتُ هذَا الشَيخَ وَ سَمِعتُ مِنهُ كَثيرا. ثُمَّ تَوَقَّفتُ عَنِ الرِوايَةِ عَنهُ إلاّ بِواسِطَةٍ بَينى وَ بَينَهُ: اين شيخ را ديدم و از او بسيار شنيدم، اما در روايت كردن از او توقف كردم مگر با وجود واسطه اى ميان من و او. لذا همان طور كه ملاحظه مى شود توقف نجاشى صرفا ناشى از شدت احتياط او از شنيده هاى دوره پيش از بلوغ خود مى باشد، نه آنكه ابوالمفضل را ضعيف و متروك بداند. همان طور كه خود او تصريح كرده، نجاشى با وجود واسطه اى بين او و ابوالمفضل روايات او را نقل مى كرده است.(1)

نشانه اى ديگر بر جلالت جايگاه ابوالمفضل در اواخر عمر و حتى پس از وفات او، مدح و ثناى بزرگان اصحاب ما از او است كه در آثار حديثى موجود است. مرحوم خزّاز قمى (م 400 ق) - كه از انديشمندان مشهور و موثق امامى است - بارها نام او را در كتاب «كفاية الاثر» با عبارت «رضى اللّه عنه» همراه مى كند.(2) اين امر در حالى است

ص: 117


1- . كلام علامه طهرانى در اين راستا مفيد فايده است: ... و هو ابوالمفضل ممن ادركه النجاشى المولود سنة 372، و سمع منه كثيرا. لكنه كان سماعه منه قبل كماله، بل كان فى حدود الاربعه عشر او الخمسه عشر من عمره. و لذا كان يتوقف عن الرواية عنه بلا واسطة، لشدة احتياطه و احتماله ان لا يكون سماعه واجدا للشرائط. و انما يروى عنه بالواسطة، كما ذكره فى ترجمته. لا ان يكون توقفه فى الرواية عنه لضعف فيه كما تخيل البعض، بل لم يثبت تضعيفه عند النجاشى كما يظهر منه. بل مدحه بأنه سافر فى طلب الحديث عمره. فأىّ ثناء اعظم من ان يكون رجل خادما للعلم و الحديث فى تسعين سنة و متحملاً لمشاقّ السفر ؟ قد ادرك مشايخ كثيرين، حتى كتبوا فى تراجم مشايخه كتابا مستقلاً؛ و هو كتاب «معجم رجال ابى المفضل» تأليف ابى الفرج القنانى كما يأتى. و كثير من اسانيد الصحيفة الكاملة ينتهى اليه. و مراد الشيخ الطوسى فى كثير من مواضع فهرسه بالاسناد الاول او بهذا الاسناد هو روايته عن عدة من مشايخه عن ابى المفضل الشيبانى. الذريعة: ج 2 ص 314.
2- . مرحوم خزّاز قمى دست كم در چهار موضع پس از ذكر نام ابوالمفضل عبارت «رضى اللّه عنه» را آورده است. كفاية الاثر: ص 30، 175، 187 - 193.

در نتيجه، با قرائنى كه ارائه شد تضعيفات ما تأخّر او فاقد رجحان، و وى فردى مورد وثوق است.

نكته هفتم: ابوجعفر طبرى امامِ مخالفين

ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، راوى ديگر اين سند نيز محل درنگ است. برخى به اشتباه او را ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى معروف به طبرى دوم، از علماى شيعى هم عصر با كُلينى دانسته اند. اما از آنجايى كه طبرى مذكور در اين سند مستقيما و با قيد «حدثنا» از حُميد بن ربيع خزّاز نقل حديث كرده، در نتيجه وى ابوجعفر محد بن جرير بن يزيد طبرى (م 310 ق) معروف به طبرى اول تاريخ نگار و مفسر مشهور اهل تسنن است.

براى فهم دقيق اين مطلب بايد دانسته شود كه حُميد بن ربيع خزّاز مستقيما و با قيد «حدثنا» از سفيان بن عُيينَه (م 196 يا 198 ق) نقل حديث مى كرده(1)، و با ابن معين (م 233 ق) هم عصر بوده است. حميد كه اصالتا كوفى و ساكن در بغداد بوده(2)، در رمضان(3) سال 258 هجرى قمرى در سامرا(4) از دنيا رفته است.(5)

ص: 119


1- . حسكانى در: شواهد التنزيل: ج 1 ص 571 و ج 2 ص 188، و ابن عساكر در: تاريخ مدينه دمشق: ج 3 ص 33 و ج 20 ص 312، و ابن النجار البغدادى در: ذيل تاريخ بغداد: ج 4 ص 116، نقل مستقيم حميد از سفيان را با قيد «حدثنا» ذكر كرده اند. ... حميد بن الربيع الخزاز، حدثنا سفيان بن عيينه ... . خطيب بغدادى نيز در: تاريخ بغداد: ج 8 ص 159، سفيان بن عيينه را در شمار اساتيد حميد ذكر كرده است.
2- . خطيب بغدادى نيز در: تاريخ بغداد: ج 8 ص 159 او را كوفى مى خواند، و تصريح مى كند كه در بغداد ساكن گرديده واز اساتيد به نامى چون سفيان بن عيينه و غيره نقل حديث مى كرده است: حميد بن الربيع بن حميد بن مالك بن سحيم بن عائذاللّه بن عوذ بن معاويه بن عبيد بن زر بن غنم بن اريش بن جديله بن لخم، ابوالحسن اللخمى الكوفى. قدم بغداد و حدث بها عن هشيم بن بشير و سفيان بن عيينه و عبداللّه بن ادريس الاودى و حفص بن غياث النخعى و القاسم بن مالك المزنى و محمد بن فضيل الضبى و يحيى بن آدم و انس بن عياض الليثى و معن بن عيسى القزاز و مصعب بن المقدام و حماد بن اسامه و مالك بن اسماعيل النهدى و غيرهم ... .
3- . ابن حجر و بسيارى ديگر وفات او را در ماه رمضان دانسته اند. لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364.
4- . كانت وفاته فى ستة ثمان و خمسين و مائتين بسرّ من رأى. الانساب سمعانى : ج 5 ص 132.
5- . لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364.

با اين توضيحات، بسيار بعيد و در نتيجه انصراف آفرين است كه طبرى دوم - يعنى طبرى امامى - تا پيش از سال 258 هجرى - يعنى تا پيش از شهادت امام عسكرى عليه السلام - به بغداد يا سامرا سفر كرده و در مجالس درسى حُميد شركت جسته باشد. چه اينكه او متولد آمل و ساكن رى بوده، و امام عسكرى را - كه در سامرا اقامت داشته - و نيز نائبان اول و دوم را - كه هر دو اهل بغداد و ساكن در آن بودند - درك نكرده است.(1) در نتيجه نقل بى واسطه او از حُميد بن ربيع قابل پذيرش نيست.

همچنين نقل ابوالمفضل از طبرى دوم نيز كاملاً بى سابقه و غير مستعمل است. ولى در مقابل، طبرى اول - يعنى طبرى سنى - علاوه بر اينكه از مشايخ ابوالمفضل بوده و نقل مستقيم ابوالمفضل از او كاملاً اثبات شده است. بايد در نظر گرفت كه طبرى اول (ت 224 ق) زاده آمل طبرستان و محصّل در بغداد بوده، و به هنگام وفات حُميد 34 سال داشته، و هم در تاريخ(2) و هم در تفسيرش(3) به طور مستقيم و متصل با قيد «حدثنى» يا «حَدَّثَنا» از حُميد نقل حديث كرده است.

در نتيجه شكى باقى نمى ماند كه طبرى مذكور در سند خطبه غدير، همان ابوجعفر محمد بن جرير بن يزيد طبرى مفسر و مؤرخ مشهور اهل تسنن است. لذا خطبه طولانى غدير از جانب بزرگان مخالفان نيز نقل شده است. وى در زمان خود به عنوان يكى از ائمه فقهى داراى پيروان قابل توجهى بوده، و وثاقت او در انگاره مكتب خلفا روشن تر از آن است كه نيازمند ارائه مدرك باشد.

ص: 120


1- . علامه طهرانى در: نوابغ الرواة: ص 250 در اين باره چنين نوشته است: ان مؤلف «المسترشد» كان متعاصرا مع الكلينى تقريبا. و لم يكن ممن ادرك احد الائمة ظاهرا، فانه لو كان مدركا لكان النجاشى و الطوسى يذكر ان ذلك كما هو ديدنهما. و على هذا فالمترجم له غير ابن جرير الذى خاطبه العسكرى ثلاث مرات ضمن قصة المعجزات التسع، الواردة فى «مدينه المعجزات» . اذ يستبعد بقاء من خاطبه العسكرى المتوفى 260 الى عصر الكلينى. فمخاطب العسكرى سمّى آخر لمؤلف «المسترشد» . و ايضا مؤلف «المسترشد» معاصر لحسين بن روح المتوفى 326، لانه يروى عنه من ادرك حسين بن روح، و هو ابوالعباس محمد بن ابراهيم بن اسحاق الطالقانى الذى هو من مشايخ الصدوق. و قد روى عنه فى: اكمال الدين: ص 278 انه قال: كنت عند ابى القاسم الحسين بن روح مع جماعة، و منهم على بن عيسى القصرى.
2- . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 433: حدثنى حميد بن الربيع الخزاز.
3- . جامع البيان فى تفسير القران طبرى : ج 27 ص 16: حدثنا حميد بن الربيع الخزاز ... .

نكته هشتم: حُميد بن ربيع راوى مورد وثوق مخالفان

پژوهش هاى رجالى ما نشان مى دهد كه حُميد بن ربيع نيز از روات مورد وثوق مخالفان است، اگر چه او توسط يحيى بن معين (م 233 ق) و برخى ديگر متهم به كذب است.(1) اما در مقابل، پاره اى از برزگان رجالى اهل تسنن مانند دارقطنى(2)، ابوزُرعه و ابوحاتم از او تعريف كرده و به «حُسن حال» او اشاره كرده اند.(3)

متقدمانى چون عثمان(4)، ابن ابى شيبه(5) (ت 156 - م 239 ق) ، احمد بن حنبل(6)، (م 241 ق) و ابن حبّان(7) (م 354 ق) او را ثقه دانسته اند. از همه مهم تر اينكه احمد بن

ص: 121


1- . قال يحيى بن معين: كذّابو زماننا اربعة: الحسين بن عبدالاول و ابوهشام الرفاعى و حميد بن الربيع و القاسم بن ابى شيبه. لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364.
2- . وى از بزرگان رجالى اهل تسنن است. خطيب بغدادى او را اينگونه مى ستايد: كان فريد عصره و قريع دهره و نسيج وحده و امام وقته. انتهى اليه علم الاثر و المعرفة بعلل الحديث و اسماء الرجال و احوال الرواة، مع الصدق و الامانة و الفقه والعدالة و قبول الشهادة و صحة الاعتقاد و سلامة المذهب و الاضطلاع بعلوم سوى علم الحديث. تاريخ بغداد: ج 12 ص 34.
3- . و قال البرقانى: رأيت الدارقطنى يحسن القول فيه ... . و احسن القول فيه احمد بن حنبل. لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364. و همچنين: انبأنا البرقانى، قال: سمعت اباعبداللّه محمد بن الحسن السراجى يقول: سمعت عبدالرحمن بن ابى حاتم يقول: ما كان احمد بن حنبل يقول فى حميد بن الربيع الا خيرا. و كذلك ابى و ابوزرعه. تاريخ بغداد خطيب : ج 8 ص 160.
4- . ابوالحسن عثمان بن محمد ابى شيبه عبسى ت 156 - م 239 ق صاحب «تفسير» و «سنن» و استاد بخارى است. برادرش عبداللّه بن محمد ابى شيبه العبسى (ت 159 - م 235 ق) صاحب «المصنف» نيز استاد بخارى است. هر دو ثقه و از حافظان مشهور و متقدم اهل تسنن هستند. توجه شود كه اين دو را با هم اشتباه نگيريم. برادر ديگر اين دو قاسم بن محمد است، كه از شهرت كمترى برخوردار بوده، و از سوى برخى چون ابن معين متهم به كذب است.
5- . و قال محمد بن عثمان بن ابى شيبه، قال ابى: انا اعلم الناس بحميد بن الربيع. هو ثقة لكن شره يدلس. لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364.
6- . و قال احمد بن حنبل: ما علمت الا ثقة، و كان ابواسامه يكرمه، و انكر احمد على ابن معين طعنه عليه. لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364.
7- . ابن حبّان نام او را در كتاب «الثقات» - كه هدفش گردآورى فهرستى از راويان ثقه است - ثبت كرده است. ابن حبان درباره او مى نويسد: حميد بن الربيع الخزاز اللخمى ابوالحسن، من اهل بغداد. يروى عن هشيم، روى عنه محمد بن اسحاق بن خزيمه و غيره. من شيوخنا. ربما اخطأ. الثقات ابن حبّان : ج 8 ص 197.

حنبل ديدگاه ابن معين در خصوص ضعف او را صراحتا انكار كرده است. ابن حجر نيز در «لسان الميزان» مى نويسد: ... وَ قالَ أحمَدُ بنُ حَنبلٍ: ما عَلِمتُ إلاّ ثِقَةً، وَ كانَ أبواُسامَةِ يُكرِمُهُ وَ أنكَرَ أحمَدُ عَلى ابنِ مُعين طَعَنةً عَلَيهِ.(1)

اين توثيقات متعدد از اتهام به كذب او انصراف آفرين است. چه اينكه تضعيفات او غير مفسر، و توثيقات او مبتنى بر قول خبرگان در امور حسّى است. عثمان بن ابى شيبه به هنگام توثيق او ادعا كرده است كه بيش از ديگران او را مى شناسد: أنَا أعلَمُ الناسِ بِحُميدِ بنِ الرَبيعِ. هُوَ ثِقَةٌ. لذا وثاقت وى بر ضعف او رجحان دارد.

نكته نهم: يزيد بن هارون

وى از روات صحيح بخارى، صحيح مسلم و سنن چهارگانه است، و به اكمل وجه نزد رجاليون مخالف توثيق شده است. لذا بحث از وثاقت وى نوعى سرگرمى است. وى در رديف عالى ترين روات مخالفان در طبقه صغار اتباع التابعين است. احمد بن حنبل، يحيى بن معين، على بن مدينى، عِجلى، ابوزُرعه و ابوحاتم از وثاقت، حفظ و اتقان نقل هاى او سخن گفته اند.(2) مزّى در «تهذيب الكمال» آراء بسيارى از بزرگان در خصوص وى را گرد آورده است، كه برخى از آنها را مرور مى كنيم:

ابوحاتم او را ثقه و امام صدوق دانسته و افزوده است: لا يسئل عن مثله. احمد بن حنبل او را حافظ، متقن الحديث و صحيح الحديث خوانده است. ابوزُرعه ديدگاه ابوبكر بن ابى شيبه را درباره او چنين نقل كرده است: ما رَأيتُ أتقَنَ حِفظا مِن يَزيدِ بنِ هارونَ. عجلى از انديشمندان بزرگ رجالى اهل تسنن نيز او را «ثقة» ، «ثبت فى الحديث» ، «و كان متعبدا حسن الصلاة جدا» خوانده است.(3)

ابن حجر عسقلانى نيز در تكميل مطالب مندرج در «تهذيب الكمال» مواردى را متذكر شده كه برخى از آن موارد ارائه مى شود:

ص: 122


1- . لسان الميزان ابن حجر : ج 2 ص 364.
2- . تهذيب الكمال مزّى : ذيل مدخل يزيد بن هارون.
3- . تهذيب الكمال مزّى : ذيل مدخل يزيد بن هارون.

يعقوب بن شيبه ضمن توثيق يزيد بن هارون، وى را از آمرين به معروف و ناهين از منكر بر شمرده است: و كان يعد من الآمرين بالمعروف و الناهين عن المنكر.

ابن قانع هم او را با عبارت «ثقة مأمون» به شايستگى توثيق مى كند. ابن حبّان هم پس از ذكر نام وى در كتاب «الثقات» مى نويسد: كان من خيار عباد اللّه تعالى ممن يحفظ حديثه.(1)

نكته دهم: نوح بن مبشّر يا نوح بن قيس ؟

نوح بن مبشّر ديگر راوى اين روايت كاملاً ناشناخته و غير مذكور است. نه تنها عالمان رجالى درباره او هيچ سخنى نگفته اند، بلكه اساسا چنين نامى در هيچ روايت ديگرى در منابع موجود شيعه و اهل تسنن يافت نمى شود.

جناب سيد محمد حسينى قزوينى به سبب همين ضايعه و به گمان ضعف ابوالمفضل و حُميد، سند اين روايت را ضعيف بر شمرده است.(2)

اما بايد توجه نمود كه نبود هيچ كس به نام نوح بن مبشر در هيچ يك از آثار و روايات اسلامى، احتمال جدّى تصحيف در نام اين راوى را در ذهن متبادر مى سازد. زيرا يزيد بن هارون كه از اعلام و اعيان در نگاه اهل تسنن است با قيد «حدثنا» از او نقل روايت كرده، و بعيد است كه شيخ چنين راوى بزرگى تا اين حد ناشناخته باشد؛ به طورى كه هيچ اثرى از او در هيچ جايى نباشد.

همچنين نوح بن مبشر اين روايت را از وليد بن صالح يكى ديگر از راويان برجسته و مورد وثوق اهل تسنن با قيد «حدثنا» نقل حديث كرده است. اين قرائن نشان مى دهد كه او بايد همان نوح بن قيس(3) از مشايخ يزيد بن هارون و از شاگردان

ص: 123


1- . تقريب التهذيب ابن حجر : ذيل مدخل يزيد بن هارون.
2- . مراجعه شود به اين لينك: http://WWW.Valiasr_aj.Com/fa/page.Php?bank=maghalatid=7.
3- . نوح بن قيس بن رباح الازدى الحدّان، و يقال: الطاحى ابوروح البصرى ... . تهذيب الكمال مزّى : مدخل نوح بن قيس.

وليد بن صالح باشد؛ كه كلمه «قيس» در اثر تصحيف يا سهو قلم به «مبشر» تغيير كرده است.(1) شواهد بسيار خوبى وجود دارد كه چنين ادعايى را ثابت مى كند:

علاوه بر آنكه ابن حبّان در دو موضع از كتاب «الثقات» به نقل كردن نوح بن قيس از وليد بن صالح اشاره مى كند(2)، پژوهش هاى ما نشان مى دهد كه تنها راه دسترسى به نقل هاى وليد بن صالح مذكور در سند اين روايت كه نام كامل او وليد بن صالح بن امرأة زيد بن ارقم است. و نيز تنها راه دسترسى به روايات پدر او ابوالضحى بن امرأة زيد بن ارقم از طريق همين نوح بن قيس است. لذا ترديدى نيست كه نوح بن مبشر مضبوط در سند اين روايت همان نوح بن قيس است.

همچنين محمد بن اسماعيل بخارى (م 256 ق) - نويسنده نخستين جامع صحيح اهل تسنن - در كتاب «التاريخ الكبير» ، در ضمن نقل حديثى كه آن را به احتمال قوى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم نقل مى كند(3)، سندى مشابه سند موجود در «التحصين» را ارائه كرده، كه در آن سند به جاى نوح بن مبشر، نوح بن قيس آمده است. البته او اين روايت را فقط از طريق زيد بن ارقم نقل كرده است: قالَ مُسلِمُ [بنِ إبراهيمَ]: حَدَّثَنا نوحُ بنُ قَيسٍ، حَدَّثَنا الوَليدُ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَنِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله: لَبِثَ عيسَى بنُ مَريَمَ عليهماالسلام فى قَومِهِ أربعينَ سَنَةً.(4)

ابن مغازلى شافعى نيز در «المناقب» متن مفصل سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله را در روز غدير خم با سندى مشابه نقل كرده، كه در طبقات بالاى آن آمده است: ... قالَ: حَدَّثَنى مُسلمُ بنُ إبراهيمِ، قالَ: حَدَّثَنى نوحُ بنُ قَيسِ الحَدّانىُّ، حَدَّثَنى الوَليدُ بنُ صالِح ... .

ص: 124


1- . تغيير حرف «م» به «ف» يا «ق» يا به عكس آن امر شايعى در كتابت بوده است. براى مثال گاهى كلمه «ملطى» به كلمه «فطحى» تغيير كرده است. با توجه به رسم الخط آن زمان و تعداد تقريبا مساوى دندانه هاى اين دو كلمه، احتمال تصحيف كلمه «قيس» به «مبشر» كاملاً معقول است.
2- . الثقات ابن حبّان : ش 5883 - 11424.
3- . اين حديث بخش كوتاهى است از خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله منقول در كتاب «المناقب» ابن المغازلى است، و ابن المغازلى با سندى تقريبا مشابه آن را نقل كرده است. در ادامه حديث مذكور را خواهيم آورد.
4- . التاريخ الكبير بخارى : ج 8 ص 145 ش 2507.

ابومحمد قاسم بن ثابت بن الحزم العوفى السرقسطى(1) (م 302 ق) در كتاب «الدلائل على معانى الحديث بالشاهد و المثل» نيز جريان غدير خم را با سندى مشابه همين سند ذكر كرده، كه در آن به جاى نوح بن مبشر، نوح بن قيس آمده است:

وَ قالَ فى حَديثِ النَبىِّ صلى الله عليه و آله أنَّهُ قَدِمَ مِن حَجَّةِ الوِداعِ، حَتّى نَزَلَ الجُحفَةَ بَينَ مَكَّةَ وَ المَدينَةِ بَينَ الدَوحاتِ. فَقُمَّ ما تَحتَها. فَذَكَرَ حَديثا طَويلاً، ثُمَّ قالَ: إنَّكُم توشَكونَ أن تُرَدّوا عَلىَّ الحَوضَ. فأسألُكُم حينَ تُلقونَنى عَن ثَقَلَىَّ؛ كَيفَ خَلَّفتُمونى فيهِما. قالَ: فَعيلَ عَلَينا؛ فَلَم نَدرِ مَا الثَقَلانِ. حَتّى قامَ رَجُلٌ مِنَ المُهاجِرينَ فَقالَ: يا نَبىَ اللّه ِ ! مَا الثَقَلانِ ؟ فَقال: الأكبَرُ مِنهُما كِتابُ اللّه ِ، وَ الأصغَرُ مِنهُما عِترَتى. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ.

حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ بَكّارِ العَيشىِّ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ قَيسٍ، قالَ: حَدَّثَنا الوَليدُ بنُ صالحَ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ، عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ، قالَ: قَدِمَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله المَدينَةَ، وَ ذَكَرَ الحَديثَ.(2)

در نتيجه شكى باقى نمى ماند كه نوح بن مبشر در سند «التحصين» همان ابوروح نوح بن قيس بن رباح ازدى حدّانى طاحى است. مسلم نيشابورى در صحيح و مؤلفان سنن اربعه در سنن خود از وى روايت كرده اند.(3) او از روات وثوق اهل تسنن است(4)،

ص: 125


1- . قاسم بن ثابت بن حزم العوفى السرقسطى، ابومحمد: عالم بالحديث و اللغة. رحل مع ابيه من سرقسطة الى مصر و مكة. و يقال: انهما اول من ادخل كتاب «العين» الى الاندلس. و اريد صاحب الترجمه على القضاء بسرقسطة فامتنع. و توفى فيها. له «الدلائل على معانى الحديث بالشاهد و المثل - خ» مجلدان منه؛ هما الثانى و الثالث، فى خزانة الرباط 197 اوقاف ، و النسخة اندليسية نفيسة. و منه المجلد الثالث الاخير فى الظاهرية بدمشق (الرقم 1579) . مات قبل اتمامه، و اكمله ابوه، و قد عاش بعده. الاعلام (زركلى) : ج 5 ص 174.
2- . الدلائل سرقسطى : ج 1 ص 152.
3- . نوح بن قيس الحدانى الطاحى البصرى. روى عن ابن معين: ثقة. و قال النسائى: ليس به بأس، و توفّى سنة ثلاث و ثمانين و مائة، و روى له مسلم و الاربعة. الوافى بالوفيات: ج 27 ص 197.
4- . و سألت يحيى عن نوح بن قيس، فقال: ثقة. تاريخ ابن معين رواية عثمان الدارمى . المؤلف: ابوزكريا يحيى بن معين بن عون بن زياد بن بسطام بن عبدالرحمن المرى بالولاء. البغدادى (م 233 ق) .

قيس با واسطه سلامه از حضرت امير عليه السلام متصل است، و نوح با يك واسطه از آن امام نقل حديث داشته است. اين بدين معنى است كه فاصله فراوان 143 ساله ميان شهادت حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام و وفات نوح بن قيس را تنها يك راوى به نام سلامه پوشش مى دهد.

دو. حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام (شهيد به سال 49 يا 50 ق) : نوح بن قيس از طريق يوسف بن مازن از امام مجتبى عليه السلام نقل حديث مى كرده است.(1) مزّى در «تهذيب الكمال» قائل به اتحاد يوسف بن مازن و يوسف بن سعد شده است.(2)

سه. عبداللّه بن عباس (م 68 ق) : نوح بن قيس از ابن عباس نيز با يك واسطه امكان نقل حديث داشته است. تميم بن حُوَيص ازدى اهوازى، مكنّى به ابومنذر از جمله شيوخ نوح بن قيس است(3)، كه به گواهى بخارى در «التاريخ الكبير» از ابن عباس حديث شنيده است.(4)

چهار. زيد بن ارقم (م 62 ق يا بعد از آن) : نوح بن قيس از طريق وليد بن صالح، از زيد بن ارقم نقل حديث داشته است.(5)

ص: 128


1- . يوسف بن مازن الراسبى. روى عنه القاسم بن الفضل و نوح بن قيس. يعد فى البصريين. قال الحسن بن على. التاريخ الكبير بخارى : ج 8 ص 384 ش 3375.
2- . تهذيب الكمال: ذيل مدخل يوسف بن سعد. همچنين: نوح بن قيس احد اسمه خالد الا اخوه، و لا فى الرواة عن يوسف بن مازن من اسمه خالد الا خالد الحذاء. لكنه لم يذكروه فى شيوخ نوح بن قيس. و قد اختلف فى يوسف بن مازن هل هو يوسف بن سعد او غيره، و رجح المزّى بانه هو. تعجيل المنفعة بزوائد رجال الائمة الاربعة ابن حجر : ج 1 ص 488.
3- . تميم بن حويص الازدى ثم اليحمدى، ابوالمنذر الاهوازى. روى عن بن عباس و ابى زيد عمر بن احطب الانصارى، و عنه شعبة و معمر و نوح بن قيس. الاكمال فى ذكر من له رواية فى مسند الامام احمد من الرجال سوى من ذكر فى تهذيب الكمال شمس الدين ابوالمحاسن محمد بن على بن الحسن بن حمزة الحسينى الدمشقى الشافعى، م 765 ق : ذيل مدخل تميم بن حويص.
4- . التاريخ الكبير بخارى : ج 2 ص 154 ش 2026.
5- . الثقات ابن حبّان : ج 5 ص 491 ش 5883 : الوليد بن صالح، ابن امرأة زيد بن ارقم. يروى عن زيد بن ارقم. روى عنه نوح بن قيس.

نكته يازدهم: الوليد بن صالح

ديگر راوى اين روايت وليد بن صالح، از مشايخ نوح بن قيس است. در برخى نسخ «التحصين» او را وليد بن صافح ضبط كرده اند، كه بى شك كلمه «صافح» ناشى از سهو در قلم و تصحيف است. مطابق سندى كه مرحوم شريف رضى (م 407 ق) در «المجازات النبوية» آورده، نام وى وليد بن صبيح معرفى شده است.(1)

ابن حبّان در يك موضع او را وليد بن صالح بن امرأة زيد بن ارقم معرفى كرده است.(2) مزّى در «تهذيب الكمال» او را صاحب محمد بن حنيفيه خوانده است.(3) طبرانى نيز در «المعجم الاوسط» حديث او از محمد بن حنيفيه را درج كرده است.(4) سند روايت طبرانى بدين شرح است:

حَدَّثَنا أحمدُ، قالَ: حَدَّثَنا شَبابُ العُصفُرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ قَيسٍ، عَنِ الوَليدِ بنِ صالِحٍ، عَن مُحَمَّدِ بنِ الحَنَفيَّةِ، عَن عَلىٍّ، قالَ: قُلتُ: يا رَسولَ اللّه ِ ... . هيثمى در «مجمع الزوائد» پس از نقل اين روايت مى نويسد: رَواهُ الطَبَرانىُّ فِى الأوسَطِ، وَ رِجالُهُ مُوَثَّقونَ مِن أهلِ الصَحيحِ.(5)

در حالى كه وليد بن صالح مذكور در اين سند از روات كتب ستّه نيست ! به نظر مى رسد هيثمى وليد بن صالح مذكور در اين سند را با وليد بن صالح نحّاس(6) كه از روات بخارى و مسلم است اشتباه گرفته است !

ص: 129


1- . و اخبرنا بهذه الرواية خاصة - هى اشهر الروايات - ابوعبيداللّه محمد بن عمران المرزبانى، قال: اخبرنا ابراهيم بن محمد بن عرفه الواسطى، قال: حدثنا عبيداللّه بن جرير بن جبلة، قال: حدثنا مسلم بن ابراهيم، قال: حدثنا نوح بن قيس، قال: حدثنا الوليد بن صبيح، عن ابن امرأة زيد بن ارقم، عن زيد بن ارقم، المجازات النبوية شريف رضى : ص 221.
2- . الثقات ابن حبّان : ج 5 ص 491 ش 5883 .
3- . تهذيب الكمال: ج 30 ص 54 .
4- . المعجم الاوسط طبرانى : ج 2 ص 172 ش 1618.
5- . مجمع الزوائد و منبع الفوائد هيثمى : ج 1 ص 178.
6- . الوليد بن صالح النخاس الضبى، ابومحمد الجزرى، بياع الرقيق. نزل بغداد، و يقال: اصله من فلسطين. تهذيب الكمال مزّى : ذيل مدخل الوليد بن صالح النحاس.

آن حجم دارد - ذكر نشده، و اين دو متن تنها در مقدمه روايت - يعنى توضيحات راوى از صحنه غدير پيش از سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله - يكسان هستند.

اين موارد در حالى است كه مقدمه خطبه طولانى در «التحصين» با مقدمه ساير اسناد خطبه طولانى كاملاً متفاوت است. بنا بر اين، تنها وجه مشترك ميان خطبه كوتاه در «المناقب» ابن مغازلى و خطبه طولانى در «التحصين» متوجه مقدمه اين روايت است، كه اين مقدمه، خود وجه تمايز روايت «التحصين» با ساير روايات خطبه طولانى است.

از طرف ديگر، وقتى كه متن منقول از زيد بن ارقم در «كتاب الولاية» نوشته طبرى اول را مى نگريم، با متن روايت «التحصين» مشابهت چشمگيرى دارد. پس مى توان متن هفتصد واژه در دسترس از «كتاب الولاية» طبرى را بخشى از متن «التحصين» به شمار آورد.

اين شواهد مى تواند نشان دهد كه در متن «التحصين» مقدمه روايت از زبان ابن امرأة زيد بن ارقم، و متن اصلى خطبه از جانب زيد بن ارقم گزارش شده است. فلذا سند روايت به صورت «عَن إبن إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ وَ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ» درج شده است.

ابن امرأة زيد مكنّى به ابوضحى اگر چه يك تابعى است(1)، اما مطابق نقل ابن بطريق خطبه كوتاه غدير را بدون واسطه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است. اين امر سبب شده برخى او را در شمار اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله داخل كنند.(2)

ص: 131


1- . ابن حبّان در «الثقات» او را يك تابعى مى انگاشته است. زيرا نقل وليد بن صالح را از او در رديف نقل اتباع التابعين از تابعين داخل كرده است. همچنين عبارتى كه «بحار الانوار» پس از نقل حديث ثقلين و آيه بلاغ در باب روات آن از ابونعيم اصفهانى نويسنده «ما نزل من القرآن فى على عليه السلام» نقل كرده است، نشان مى دهد كه ظاهرا او يك تابعى است: قال ابونعيم: رواه عن ابى الطفيل من التابعين حبيب بن ابى ثابت و سلمة بن كهيل، و من الاعلام حكيم بن جبير و وهب الهنانى. و رواه عن زيد بن ارقم يزيد بن حيان و على بن ربيعة و يحيى بن جعدة و ابوالضحى ابن امرأة زيد بن ارقم. و رواه غير زيد من الصحابة على بن ابى طالب عليه السلام و عبداللّه بن عمرو البراء بن عازب و جابر بن عبداللّه و حذيفة بن اسيد و ابوسعيد الخدرى.
2- . محقق كتاب «الكامل المنير» در پاورقى اين كتاب در صفحه يازدهم چنين نوشته است: حديث الثقلينحديث ثابت مشهور متواتر عن رسول صلى الله عليه و آله. اخرجه الحفاظ و ائمة الحديث فى الصحاح و المسانيد و السنن بطرق كثيرة صحيحة عن بضعة و عشرين صحابيا. منهم الامام على عليه السلام و زيد بن ارقم و ابوسعيد الخدرى و جابر بن عبداللّه و جبير بن مطعم و حذيفة بن اسيد و خزيمة بن ثابت و زيد بن ثابت و سهل بن سعد و ضمرد الاسلمى و عامر بن ليلى الغفارى و عبدالرحمن بن عوف و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن حنطب و عدى بن حاتم و قصير بن عامر و ابوذر و ابورافع و ابوشريح الخزاعى و ابوقدامة الانصارى و ابوهريرة و ابوالهيثم بن التيهان و ام سلمه و ابن امرأة زيد بن ارقم و ام هانى، و رجال من قريش. همان طور كه قابل ملاحظه است، در اين عبارت ابن امرأة زيد بن ارقم در شمار اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله داخل شده است.

اكنون و پس از بررسى سند خطبه طولانى غدير در «التحصين» ، ساير اسناد اين خطبه را در منابع ديگر بررسى مى كنيم:

دوم: «روضة الواعظين» و خطبه طولانى غدير

همان طور كه گفته شد «روضة الواعظين» فتّال نيشابورى، نخستين منبع موجود انعكاس دهنده خطبه طولانى غدير است.

فتّال نيشابورى در سال 508 هجرى توسط شهاب الاسلام عبدالرزاق بن اسحاق طوسى، برادرزاده خواجه نظام الملك طوسى به شهادت رسيده است.(1)

از آنچه ابن شهرآشوب" (ت 488 يا 489 - م 588 ق) شاگرد فتّال نيشابورى در كتاب «المناقب» متذكر شده، ثابت مى شود كه او از شاگردان شيخ طوسى بوده و اجازه نقل حديث نيز از او داشته است.(2) در نتيجه، پيوند علمى او با دوره متقدمين شيعه پيوندى بى واسطه و محكم است.

اما آنچه درباره نقل حديث وى از سيد مرتضى علم الهدى (م 436 ق) ادعا شده قابل اثبات نيست، زيرا از فاصله فراوان هفتاد و دو ساله ميان شهادت فتّال نيشابورى تا وفات سيد مرتضى كه در گذريم، تنها شاهد ادعا كنندگان براى ارتباط علمى بين فتّال و سيد مرتضى مطلبى است كه ابن شهرآشوب در مقدمه كتاب «المناقب» آورده است.

ص: 133


1- . محمد بن احمد بن على الفتّال النيسابورى المعروف بابن الفارسى. متكلم، جليل القدر، فقيه، عالم، زاهد، ورع. قتله ابوالمحاسن عبدالرزاق رئيس نيسابور الملقب بشهاب الاسلام. رجال ابن داود: ص 295، و شهاب الاسلام ابوالمحاسن عبدالرزاق بن عبداللّه بن محمد بن الفقيه، ابن اخى نظام الملك ... . معجم الانساب و الاسر الحاكمة: ج 2 ص 339.
2- . ابن شهرآشوب در خصوص نحوه دسترسى و آگاهى او از كتب شيخ طوسى اينگونه مى نويسد: حدثنا ايضا المنتهى بن ابى زيد بن كبابكى الحسينى الجرجانى و محمد بن الحسن الفتّال النيسابورى و جدى شهرآشوب عنه. الشيخ الطوسى ايضا سماعا و قراءة و مناولة و اجازة بأكثر كتبه و رواياته. مناقب آل ابى طالب ابن شهرآشوب : ج 1 ص 12. اين مطلب نشان مى دهد كه فتّال نيشابورى اجازه نقل حديث از شيخ طوسى داشته است.

عده اى ادعا كرده اند كه ابن شهرآشوب در اين بخش از كتاب خود گفته است كه فتّال نيشابورى از سيد مرتضى نقل حديث كرده است. در حالى كه دقيقا در همين بخش از كتاب ابن شهرآشوب براى دو مرتبه تصريح شده كه فتّال نيشابورى به واسطه پدرش حسن بن على فارسى، از سيد مرتضى نقل حديث مى كرده است. به نظر مى رسد ادعا كنندگان به عبارت «عن ابيه» و عبارت «بِقِراءَةِ أبَوَيهِما» در متن مذكور بى توجه بوده اند. متن «المناقب» بدين شرح است:

وَ أمّا أسانيدُ كُتُبِ الشَريفَينِ المَرتَضى وَ الرَضىِّ وَ رِواياتِهِما فَعَنِ السَيِّدِ أبِى الصَمصامِ ذِى الفِقارِ بنِ مَعبَدِ الحَسَنىِّ المِروَزىِّ، عَن أبى عَبدِاللّه ِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ الحَلوانىُّ، وَ بِحَقِّ رِوايَتى عَنِ السَيِّدِ المُنتَهى عَن أبيهِ أبى زَيدٍ وَ عَن مُحَمَّدِ بنِ [الحَسَنِ بنِ] عَلىِّ الفَتّالِ الفارِسىِّ، عَن أبيهِ الحَسَنِ، كِلَيها عَنِ المُرتَضى. وَ قَد سَمِعَ المُنتَهى وَ الفَتّالِ بِقَراءَةِ أبَوَيهِما عَلَيهِ أيضا ... .(1)

همان طور كه ملاحظه مى شود، در اين بخش از كتاب - كه دقيقا مورد ادعاى ادعا كنندگان واقع شده - دو مرتبه تصريح شده كه فتال كتب سيد مرتضى و سيد رضى را با واسطه پدرش نقل مى نمايد !

همچنين از مقدمه كتاب «روضة الواعظين» بر مى آيد كه او در عنفوان جوانى كرسى مجالس درسى داشته، كه نسبت به اصول عقيدتى و فروع فقهى شيعه از جانب توده عمومى مردم مكررا مورد سؤال قرار مى گرفته است.(2) اين نكته كه بيانگر تسلط و شهرت علمى فتّال در عهد جوانى است، در نهايت انگيزه اصلى نگارش كتاب «روضة الواعظين» مى شود. اما متأسفانه او تمامى روايات مندرج در اين كتاب را بدون ذكر سند نقل مى نمايد.

ص: 134


1- . المناقب ابن شهرآشوب : ج 1 ص 12.
2- . در مقدمه مؤلف چنين آمده است: فانى كنت فى عنفوان شبابى قد اتفقت لى مجالس و عرضت محافل، و الناس يسألوننى عن اصول الديانات و الفروع عنها فى المقامات. فأجبتهم عنها بجواب يكفيهم و مقال يشفيهم ... . روضة الواعظين فتّال : ص 15 مقدمة المؤلف.

از اين رو تصميم گرفتم در يك كتاب بحث هاى بزرگان را با مخالفان در اصول و فروع دين جمع كنم ... .(1)

مرحوم طبرسى در ادامه متذكر مى شود كه نهى اهل بيت عليهم السلام از مجادله با مخالفان تنها متوجه افراد ضعيف قوم بوده است. وى در انتهاى مقدمه از شيوه نقل روايات و ذكر اسناد آن در اين كتاب، تصريح كرده كه بسيارى از روايات اين كتاب را به سبب وجود اجماع يا موافقت با عقل يا شهرت در نقل، بدون سند ذكر كرده است. ترجمه گفتار او چنين است:

اسناد اكثر رواياتى كه در اين كتاب وارد مى شود نمى آوريم، زيرا يا اجماع بر آنها هست، يا موافق عقل است و يا در كتب مخالف و موافق مشهور است. به جز روايات تفسير امام عسكرى عليه السلام كه از حيث شهرت در حد بقيه روايات كتاب نيستند.(2) البته خوشبختانه روايت خطبه غدير، با آنكه در تفسير امام عسكرى عليه السلام نبوده با ذكر سند در اين كتاب ثبت و ضبط شده است.

بررسى سند خطبه طولانى غدير در «الاحتجاج»

مرحوم ابومنصور طبرسى - مؤلف «الاحتجاج» - سند خطبه طولانى غدير را بدين شرح ذكر كرده است:

ص: 136


1- . ان الذى دعانى الى تأليف هذا الكتاب عدول جماعة من الاصحاب عن طريق الحجاج جدا و عن سبيل الجدال و ان كان حقا. و قولهم ان النبى صلى الله عليه و آله و الائمة عليهم السلام لم يجادلوا قط و لا استعملوه. و لا للشيعة فيه اجازة، بل نهوهم عنه و عابوه. فرأيت عمل كتاب يحتوى على ذكر جمل من محاوراتهم فى الفروع و الاصول مع اهل الخلاف و ذوى الفضول. قد جادلوا فيها بالحق من الكلام و بلغوا غاية كل مرام. الاحتجاج طبرسى : مقدمه مؤلف.
2- . و لا نأتى فى اكثر ما نورده من الاخبار بإسناده، اما لوجود الاجماع عليه او موافقته، لما دلّت العقول اليه، او لاشتهاره فى السير و الكتب بين المخالف و المؤالف. الا ما اوردته عن ابى محمد الحسن العسكرى عليه السلام. فانه ليس فى الاشتهار على حد ما سواه، و ان كان مشتملاً على مثل الذى قدمناه. فلاجل ذلك ذكرت اسناده فى اول جزء من ذلك دون غيره، لان جميع ما رويت عنه صلى الله عليه و آله انما رويته باسناده واحد من جمله الاخبار التى ذكرها فى تفسيره. الاحتجاج طبرسى : مقدمه مؤلف.

حَدَّثَنى السَيِّدُ العالِمُ العابِدُ أبوجَعفَرٍ مَهدىُ بنِ أبى حَربِ الحُسَينىُّ المَرعَشىُّ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ(1)، قالَ: أخبَرَنَا الشَيخُ أبوعَلىٍّ الحَسَنُ بنُ الشَيخِ السَعيدِ أبى جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ الطوسىِّ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ(2)، قالَ: أخبَرَنِى الشَيخُ السَعيدُ الوالِدُ أبوجَعفَرٍ قَدَّسَ اللّه ُ روحَهُ(3)، قالَ: أخبَرَنى جَماعَةٌ عَن أبى مُحَمَّدٍ هارونِ بنِ موسَى التَلعَكبَرىُّ(4)، قالَ: أخبَرَنا أبوعَلىٍّ مُحَمَّدِ بنِ هَمّامٍ(5)، قالَ: أخبَرَنا عَلىُّ السورىُّ(6)، قالَ: أخبَرَنا أبومُحَمَّدٍ العَلَوىُّ(7) مِن وُلدِ الأفطَسِ وَ كانَ مِن عِبادِ اللّه ِ الصالِحينَ، قالَ: حَدَّثنا

ص: 137


1- . مهدى بن الحسن بن ابى الحرب المرعشى. عدّه المحقق الوحيد من اجلاء الطائفة و من مشايخ الاجازة من مشايخ الطبرسى. و قد وصف بالعالم العابد العادل الموثق. يروى عن الشيخ الصدوق ابى عبداللّه جعفر بن محمد بن احمد الدوريستى، عن ابيه، عن الشيخ ابى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه القمى. الرجال مامقانى : ج 3 ص 261.
2- . الشيخ ابوعلى الحسن بن محمد بن الحسن الطوسى، كان عالما فاضلاً فقيها محدثا جليلاً ثقة. له كتاب «الامالى» و «شرح النهاية» . قرأ على والده جميع تصانيفه، و اليه ينتهى اكثر الاجازات عن الشيخ الطوسى. تنقيح المقال: ج 1 ص 306.
3- . محمد بن الحسن بن على الطوسى ابوجعفر، جليل فى اصحابنا، ثقة، عين، من تلامذة شيخنا ابى عبداللّه. له كتب. الفهرست نجاشى : ص 403. شيخ الامامية قدس اللّه روحه، رئيس الطائفة، جليل القدر، عظيم المنزلة، ثقة عين صدوق، عارف بالاخبار و الرجال و الفقه و الاصول و الكلام و الادب، و جميع الفضائل تنسب اليه. الخلاصة (حلى) : ص 148. ولد فى شهر رمضان سنة 385، و قدم العراق سنة 408، و بقى فى بغداد مدة، ثم هاجر الى النجف الاشرف و بقى الى ان توفى ليلة الاثنيين الثانى و العشرين من محرم سنة 460. كان جهبذة من جهابذة الاسلام و عظيما من عظماء امة محمد صلى الله عليه و آله. صنّف فى علوم عصره، فكانت مصنّفاته هى الام و المرجع. و لم يجرأ على الافتاء بعده احد من علماء الشيعة الى سنين متمادية، لقوته فى الفقه و اضطلاعه فى العلوم الاسلامية. و كان فضلاء تلامذته - الذين كانوا مجتهدين من الخاصة - يزيدون على ثلاثمائة. الكنى و الالقاب: ج 2 ص 357 - 359.
4- . جليل القدر، عظيم المنزلة، واسع الرواية، عديم النظير، ثقة. الرجال طوسى : ص 449. كان وجها فى اصحابنا ثقة معتمدا، لا يطعن عليه. الفهرست (نجاشى) : ص 439.
5- . ابوعلى محمد بن ابى بكر همام بن سهيل الكاتب الاسكافى، شيخ اصحابنا و متقدمهم. له منزلة عظيمة. كثير الحديث. ولد يوم الاثنين 6 ذى الحجه سنة 258، و توفى يوم الخميس 19 جمادى الثانية سنة 336. الفهرست نجاشى : ص 294.
6- . لم يذكروه، مهمل.
7- . يحيى المكنى ابامحمد العلوى، من بنى زيارة علوى. سيد متكلم فقيه من اهل نيشابور. له كتب كثيرة، منها كتاب فى المسح على الرجلين فى ابطال القياس، و كتاب فى التوحيد. الفهرست نجاشى : ص 345.

مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ(1)، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ(2) وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةِ(3) جَميعا، عَن قَيسِ بنِ سَمعانَ(4)، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ(5)، عَن أبى جَعفَرِ بنِ عَلىٍّ، إنَّهُ قالَ: ... .

چند نكته در مورد سند «الاحتجاج»

نكته اول

سند ارائه شده توسط ابومنصور طبرسى در يك طبقه حاوى عبارت «أخبَرَنى جَماعَةٌ» است. در اين روايت مرحوم شيخ طوسى با قيد واژه «جماعة» از ذكر نام روات واسطه ميان خود و جناب تلعكبرى خوددارى كرده است. از آنجايى كه عباراتى چون «عِدَّةٌ» ، «غَيرُ واحِدٍ» و «جَماعَةٌ» دست كم به سه نفر اطلاق مى شود. بنا بر نظر اعيان رجالى معاصر(6) وضعيت سند در اين طبقه «معتبر» است.(7)

ص: 138


1- . او عبداللّه محمد بن خالد الطياسى التميمى، كان يسكن بالكوفة فى صحراء جرم. له كتاب نوادر. مات ليلة الاربعاء 27 جمادى الثانية سنة 259، و هو ابن 97 سنة. تنقيح المقال: ج 2 ص 114.
2- . سيف بن عميرة النخعى، عربى ثقة كوفى. روى عن ابى عبداللّه و ابى الحسن عليهماالسلام. له كتاب يرويه جماعات من اصحابنا. الفهرست نجاشى : ص 143.
3- . صالح بن عقبة قيس بن سمعان بن ابى ربيحة، مولى رسول اللّه صلى الله عليه و آله. قيل انه روى عن ابى عبداللّه عليه السلام. له كتاب يرويه جماعة. منتهى المقال: ص 163.
4- . روى عنه ابنه عقبة. ذكره النجاشى فى ترجمة صالح بن عقبة بن قيس. معجم الرجال خوئى : مدخل 9654.
5- . علقمة بن محمد الحضرمى، هو اخو عبداللّه بن محمد الحضرمى، اختيار معرفة الرجال كشّى : ص 354. امامى صحيح المذهب ظاهرا.
6- . علاوه بر مرحوم خوئى بسيارى از مشايخ رجال نيز چنين نظرى دارند.
7- . نظر مشهور در مواجهه با چنين مرسلاتى حكم به استفاضه طبقه مورد نظر است. مرحوم خويى صراحتا موارد مشابه به اين وضعيت را خارج از حالت ارسال دانسته است: ... و اما اذا كان الارسال بمثل «عن غير واحد» ... ، فهى خارجة عن الارسال ... . موسوعة الامام الخوئى: ج 7 ص 149. ايشان در جايى ديگر در خصوص خبرى كه از جماعتى نقل شده باشد چنين نظر مى دهد: بل لأن قوله «عن غير واحد» معناه ان الرواية وصلت اليه عن جماعة من الرواة ... . تلك الجماعة نطمئن بوثاقة بعضهم على الاقل، لأنه من البعيد ان يكون كلهم غير موثقين. الموسوعة الامام الخوئى: ج 4 ص 323. در نتيجه، طبق ديدگاه مرحوم خوئى اين بخش از سند هم متصل است و هم مفيد اطمينان. ايشان در موارد ديگرى نيز مشابه چنين نظراتى را مطرح كرده است كه مجال ارائه آن نيست.

در ردّ او نوشته باشد. چرا كه ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة» كلامى مشابه آن چه سيد در پى نقد آن بوده از خود جاى به گذاشته است:

وَ تَزعَمُ الشيعَةُ أنَّهُ خوطِبَ فى حَياةِ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِأميرِالمُؤمِنينَ؛ خاطَبَهُ بِذلِكَ جُمَلَةَ المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ. وَ لَم يَثبُت ذلِكَ فى أخبارِ المُحَدِّثينَ.(1)

از اين رو سيد بن طاووس در «اليقين» كوشيده تا روايات مندرج در آن را حتى الامكان از منابع و روات مخالفان ذكر كند. يكى از آثارى كه سيد بن طاووس از آن به دفعات بهره گرفته كتاب «مناقب على بن ابى طالب عليه السلام» تأليف احمد بن محمد طبرى است، كه خطبه طولانى را نيز از اين كتاب نقل كرده است. تحقيقات نشان مى دهد كه وى به احتمال همان ابوعبداللّه احمد بن محمد بن غالب بن خالد بن مرداس باهلى بصرى معروف به غلام خليل، از انديشمندان سده سوم هجرى اهل تسنن و متوفاى شب بيست و دوم ماه رجب سال 275 است.(2) در نتيجه خطبه طولانى غدير در آثار قرن سوم اهل تسنن با سند متصل انعكاس يافته است.

يك. تحقيقى در شناخت احمد بن محمد طبرى

سيد بن طاووس از او با عنوان «احمد بن محمد الطبرى المعروف بالخليلى» ياد كرده، و نجاشى نيز او را «احمد بن محمد ابوعبداللّه الآملى الطبرى»(3) خوانده است.

در برخى از نسخ «كتاب الضعفاء» ابن غضائرى افزوده شده كه به او «غلام خليل» گفته مى شود.(4) در مصادر اهل تسنن از او با عنوان طبرى ياد نشده است. شايد بدين

ص: 142


1- . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد : ج 1 ص 12.
2- . سير اعلام النبلاء: ج 5 ص 285، ذيل مدخل غلام خليل: قال ابن كمال: مات غلام خليل فى رجب سنة خمس و سبعين و مائتين، و غلقت الاسواق، و خرج الرجال و النساء للصلاة عليه. ثم حمل فى تابوت الى البصرة، و بنيت عليه قبّة. قال: و كان فصيحا معربا، يحفظ علما كثيرا، و يخضب بالحناء و يقتاب بالباقلا صرفا.
3- . الفهرست نجاشى : ص 96.
4- . الضعفاء ابن الغضائرى : ص 130.

خاطر كه ساكن بغداد و مدفون در بصره بوده است.(1) نويسنده «تاريخ بغداد» او را احمد بن محمد بن غالب بن خالد بن مرداس ابوعبداللّه زاهد باهلى بصرى معروف به غلام خليل خوانده است.(2) ذهبى نيز در «سير اعلام النبلاء» ذيل مدخل غلام خليل، مشابه همين عبارت را در مورد او ذكر كرده است.(3)

نويسنده «اعيان الشيعة» مرحوم سيد امين در خصوص وى چنين نوشته است: أحمدُ بنُ مُحَمَّدٍ أبوعَبدِاللّه ِ الطَبَرىُّ الآمُلىُّ الخَليلىُّ الَذى يُقالَ لَهُ غلامَ خَليلٍ. وَ الظاهِرُ أنَّهُ هُوَ المَذكورُ فى «تاريخِ بَغدادٍ» بِعُنوانِ أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ غالِبِ بنِ خالِدِ بنِ مِرداسِ أبى عَبدِاللّه ِ الزاهِدِ الباهِلىِّ البَصرىِّ المَعروفِ بِغُلامِ خَليلٍ. وَ فى «ميزانِ الإعتدالِ» بِعُنوانِ أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ الباهِلىِّ غُلامِ خَليلٍ، لإتِّحادِ الإسمِ وَ الكُنيَةِ وَ اللَقَبِ وَ إسمِ الأبِ وَ مُوافَقَةِ الطَبَقَةِ ... .(4) بنا بر اين، احمد بن محمد طبرى در منابع شيعه با احمد بن محمد بن غالب در منابع اهل تسنن در چند مورد اتحاد دارد:

نام: احمد

نام پدر: محمد

كنيه: ابو عبداللّه

شهرت: در منابع شيعه با قيد «المعروف بالخليلى» و در منابع مخالفان با قيد «المعروف بغلام خليل» .

مذهب: عامّى.

البته آنچه كه امروز در برخى از نسخه هاى كتاب رجالى منتسب به ابن غضائرى آمده، به صراحت تمام احمد بن محمد الطبرى را «الذى يقال له غلام خليل» خوانده

ص: 143


1- . سير اعلام النبلاء: مدخل غلام خليل.
2- . تاريخ بغداد: ج 5 ص 284.
3- . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 282.
4- . اعيان الشيعة سيد محسن امين : ج 3 ص 118.

علامه امينى هم در «الغدير» پس از ذكر موارد جرح او به شدت اظهار تعجب مى كند و مى نويسد: و العجب العجاب ان رجلاً هذه سيرته و هذه ترجمته غلقت بموته اسواق مدينة السلام، و حمل نعشه الى البصرة و دفن هناك، و بنيت عل قبره قبة، كما فى «تاريخ بغداد» و «المنتظم» لابن الجوزى(1):

و شگفتىِ شگفتى ها آن است كه چنين مردى با چنين سيره و شرح حالى [چگونه مى تواند مشهور به كذب باشد در حالى كه] آنچنان كه در «تاريخ بغداد» و «المنتظم» ابن جوزى آمده است. بازارهاى «مدينة السلام» به هنگام مرگ او بسته شد، و جنازه اش به بصره حمل و در همان جا دفن گرديد، و قبّه اى بر قبر او بنا شد.

در حل اين معارضات، به نظر مى رسد كه نجاشى جرح و ضعف متوجه به او را از انديشمندان اهل تسنن اخذ كرده باشد. دانشمندان رجالى اهل تسنن هم به دليل روايات فراوان او در مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، يا به خاطر آنكه او به جهت تلطيف قلوب حديث جعل مى كرده او را كذّاب و وضّاع الحديث خوانده اند. چه اينكه بايد توجه نمود برخى از انديشمندان جهت توجه بخشيدن مردم و ترغيب ايشان براى عمل به محسنات و ترك محرمات، اقدام به جعل حديث مى كردند، و اين كار را اجتهادا حرام نمى دانستند.

به نظر مى رسد با توجه به تصريح ذهبى در «المغنى فى الضعفاء» احمد بن محمد معروف به غلام خليل دقيقا چنين حالى داشته است. همين امر سبب شده است كه بزرگان رجالى هم عصر او و انديشمندان پس از وى او را متهم به كذب و وضع حديث در همه شئون بدانند.

شايد قول صحيح اين باشد كه احمد بن محمد طبرى معروف به خليلى، يا اساسا جاعل حديث نبوده است و ديدگاه ابوحاتم در مورد او اصحّ است، و يا فقط در باب عمل به محسنات و ترك سيئات اقدام به جعل حديث مى كرده است. آن هم بدين

ص: 148


1- . الغدير: ج 5 ص 217.

به نظر مى رسد هم ضبط «الاحتجاج» و هم ضبط «اليقين» در اين قسمت از سند خالى از اشكال نيست. شايد اين قسمت از سند به شكل «سَيفُ بنُ عُمَيرَةٍ وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةِ بنِ قَيسِ بنِ سَمعانٍ، جَميعا عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ»" بوده باشد، زيرا به نظر مى رسد «قيس بن سمعان» به عنوان پدربزرگ صالح بن عقبه، از حيث طبقه يا مقدم بر امام باقر عليه السلام است، و يا حداكثر هم طبقه با ايشان است، و شگفت آور است كه او به واسطه علقمه از امام باقر عليه السلام نقل حديث كند.

همچنين هرگز مشاهده نشده است كه سيف بن عميره مستقيما و بدون واسطه از قيس بن سمعان نقل حديث كرده باشد. احتمال ديگرى كه براى اين قسمت از سند وجود دارد كه بدين شكل است: «سيف بن عميرة و صالح بن عقبة، جميعا عن عقبة بن قيس بن سمعان، عن علقمة بن محمد الحضرمى.

نتيجه بحث پيرامون اسناد خطبه طولانى غدير

پس از از آنچه گفته شد، اين نتيجه به دست مى آيد:

نتيجه اول: خطبه طولانى غدير در يكى از منابع متقدم اهل تسنن ثبت و ضبط شده است. ولى هم اينك آن منبع موجود نيست، و آن «المناقب» اثر احمد بن محمد طبرى است.

با شواهدى كه ارائه شد، اين خطبه غدير در زمان متقدمين شيعه، شهرت داشته است.

نتيجه دوم: سند دو روايت از سه روايت موجود از خطبه طولانى غدير، مرجوح ادعا شده است. اما اين امر لزوما آسيبى به مقبوليت يا اعتبار آن دو روايت نمى زند.

توجه شود كه ضعف ياد شده در برخى از اسناد خطبه طولانى غدير به هيچ وجه دليلى بر عدم اعتبار اين خطبه شريفه نيست. بلكه صرفا بدين معنى است كه خطبه طولانى غدير از طريق راويانى به دست ما رسيده كه توانايى آنها بر ضبط يا وثاقتشان براى ما ثابت نشده است.

ص: 150

نتيجه سوم: روايت مندرج در كتاب «التحصين» روايتى مورد وثوق و معتبر است. چه اينكه تعمد بر كذب در نقل اين روايت در هيچ يك از طبقات سند آن محتمل نيست.

نتيجه چهارم: ادعاى استفاضه براى اين خطبه شريف سخن عجيبى است كه از سوى برخى ارائه شده است. از آنجايى كه در برخى از طبقات خطبه طولانى غدير تنها دو راوى وجود دارد، بنا بر اين، به هيچ وجه نمى توان آن را «مُستفيضه» بر شمرد.

چنانچه سند خطبه متوسط را به اسناد خطبه طولانى داخل كنيم، آنگاه مشتركات اين دو متن به حدّ نازل استفاضه مى رسد.

ص: 151

ص: 152

طبيعى است كه بايد چنين مى شد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى دادند. البته جريان غدير به صورتى در سينه ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسل هاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.

براى همين، واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.

خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در نُه كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مى باشد و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مى شود:

طريق اول به روايت امام باقر عليه السلام است كه با اسناد معتبر در كتاب «اليقين» تأليف سيد ابن طاووس(1) نقل شده است.

طريق دوم به روايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در كتاب «التحصين» تأليف سيد ابن طاووس(2) روايت شده است.

طريق سوم به روايت حذيفة بن يمان است كه با اسنادِ متصل در كتاب «الاقبال» تأليف سيد ابن طاووس(3) به نقل از كتاب «النشر و الطىّ» است.

ص: 154


1- . اليقين: ص 343 باب 127. بحار الانوار: ج 37 ص 218.
2- . التحصين: ص 578 ب 29 از قسم دوم.
3- . الإقبال: ص 454، 456. بحار الانوار: ج 37 ص 127، 131.

و اما تفصيل مطلب:

در اولين مراحل از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن و پس از زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث، ائمه عليهم السلام از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده كرده و غدير را براى مردم بيان مى كردند. تا آنجا كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليه السلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.

پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.

ولى در همين جو خفقان و در كنار ديگر معصومين عليهم السلام كه يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مى فرمودند(1)، مى بينيم كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرموده اند.

خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در نُه كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مى باشد و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مى شود.

در تاريخچه كتاب هاى اسلامى، اولين بار در نقل خطبه غدير به صورت مستقل، به كتابى كه عالم شيعى استاد بزرگ ادبيات و علم نحو شيخ خليل بن احمد فراهيدى (م 175 ق) تأليف كرده بر مى خوريم، كه تحت عنوان «جزءٌ فيه خطبة النبى صلى الله عليه و آله يوم الغدير»(2) معرفى شده، و بعد از آن كتاب هاى بسيارى در اين زمينه تأليف شده است.

متن مفصل و كامل خطبه غدير در نه كتاب از منابع اصيل اسلامى با اسناد متصل نقل شده، كه هم اكنون چاپ شده و در دسترس است. اين كتاب ها عبارتند از: «روضة

ص: 155


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.
2- . الذريعة: ج 5 ص 101 ش 418. الغدير فى التراث الاسلامى: ص 23.

الواعظين» ، «الاحتجاج» ، «اليقين» ، «نزهة الكرام» ، «الاقبال» ، «العدد القوية» ، «التحصين» ، «الصراط المستقيم» ، «نهج الايمان» .

1 - مدارك خطبه
اشاره

رواياتِ اين نُه كتاب به سه طريق منتهى مى شود:

طريق اول

يكى به روايت امام باقر عليه السلام است كه با اسناد معتبر در چهار كتاب «روضة الواعظين» تأليف شيخ ابن فتّال نيشابورى،(1) «الاحتجاج» تأليف شيخ طبرسى(2)، «اليقين» تأليف سيد ابن طاووس(3) و «نزهة الكرام» تأليف شيخ محمد بن حسين رازى(4) نقل شده است.

طريق دوم

طريق ديگر به روايت حذيفة بن يمان است كه با اسنادِ متصل در كتاب «الاقبال» تأليف سيد ابن طاووس(5) به نقل از كتاب «النشر و الطىّ» نقل شده است.

طريق سوم

طريق سوم به روايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در چهار كتاب «العُدَد القويّة» تأليف شيخ على بن يوسف حلى(6)، «التحصين» تأليف سيد ابن طاووس(7)، و «الصراط المستقيم» تأليف شيخ على بن يونس بياضى(8)، و «نهج

ص: 156


1- . روضه الواعظين: ج 1 ص 89 .
2- . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201.
3- . اليقين: ص 343 باب 127. بحار الانوار: ج 37 ص 218.
4- . نزهة الكرام و بستان العوام: ج 1 ص 186.
5- . الاقبال: ص 454، 456. بحار الانوار: ج 37 ص 127، 131.
6- . العدد القويّة: ص 169.
7- . التحصين: ص 578 ب 29 از قسم دوم.
8- . الصراط المستقيم: ج 1 ص 301.

الايمان» تأليف شيخ على بن حسين بن جبر(1)، هر دو به نقل از كتاب «الولاية» تأليف مورخ طبرى روايت شده است.

شيخ حر عاملى در كتاب «اثبات الهداة»(2) و علامه مجلسى در «بحار الأنوار»(3) و سيد بحرانى در كتاب «كشف المهم»(4) و ساير علماى متأخر، خطبه مفصل غدير را از مدارك اصلى و معتبر نقل كرده اند.

بدين ترتيب، متن كامل خطبه غدير به دست اين بزرگان شيعه حفظ شده تا به دست ما رسيده است، كه اين خود در عالم اسلام از افتخارات تشيع است.

2 - اسناد خطبه
اشاره

يكى از اين سه طريق كه در بالا اشاره شد روايت امام باقر عليه السلام است، كه با اسناد معتبر در چهار كتاب «روضة الواعظين» تأليف شيخ ابن فتّال نيشابورى،(5) «الاحتجاج» تأليف شيخ طبرسى(6)، «اليقين» تأليف سيد ابن طاووس(7) و «نزهة الكرام» تأليف شيخ محمد بن حسين رازى(8) نقل شده است.

از نظر سندى، دو سند از اسناد خطبه غدير كه به امام باقر عليه السلام منتهى مى شود در كتاب «الاحتجاج» طبرسى و «اليقين» سيد ابن طاووس آمده است. عين اسناد از اين قرار است:

ذيلاً عين اسناد مربوط به روايت خطبه غدير به عنوان پشتوانه آن تقديم مى گردد:

ص: 157


1- . نهج الايمان: ص 92.
2- . اثبات الهداة: ج 2 ص 114 و ج 3 ص 558 .
3- . بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 217.
4- . كشف المهم: ص 190.
5- . روضه الواعظين: ج 1 ص 89 .
6- . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201.
7- . اليقين: ص 343 باب 127. بحار الانوار: ج 37 ص 218.
8- . نزهة الكرام و بستان العوام: ج 1 ص 186.
روايت اول: روايت امام باقر عليه السلام به دو سند

يك. سند طبرسى در كتاب «الاحتجاج» :

قالَ الشَيخُ أحمَدُ بنِ عَلىِّ بنِ أبى مَنصورِ الطَبَرسىُّ فى كِتابِ «الإحتِجاجِ» : حَدَّثَنى السَيِّدُ العالِمُ العابِدُ أبوجَعفَرٍ مَهدىُّ بنُ أبِى الحَرثِ الحُسَينىُّ المَرعَشىُّ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: أخبَرَنا الشَيخُ أبوعَلىٍّ الحَسَنُ بنُ الشَيخُ أبى جَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الطوسىِّ رَضِىَ اللّه ُ عَنهُ، قالَ: أخبَرَنَا الشَيخُ السَعيدُ الوالِدُ أبوجَعفَرٍ قُدَّسَ اللّه ُ روحَهُ، قالَ: أخبَرَنى جَماعَةٌ عَن أبى مُحَمَّدٍ هارونُ بنُ موسَى التَلعَكبرىُّ، قالَ: أخبَرَنى أبوعَلىٍّ مُحَمَّدُ بنُ هَمامٍ، قالَ: أخبَرَنا عَلىُّ السورىُّ، قالَ: أخبَرَنا أبومُحَمَّدٍ العَلَوىُّ مِن وُلدِ الأفطَسِ - وَ كانَ مِن عِبادِ اللّه ِ الصالِحينَ - قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ وَ صالِحُ بنُ عَقَبَةُ، جَميعا عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ، عَن أبى جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ (الباقِرِ) عليه السلام.

دو. سند ابن طاووس در كتاب «اليقين»:

قالَ السَيِّدُ ابنُ طاووسٍ فى كِتابِ «اليَقينِ» : قالَ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدٍ الطَبرىُّ المَعروفُ بِالخَليلىِّ فى كِتابِهِ: أخبَرَنى مُحَمَّدُ بنُ أبى بَكرِ بنِ عَبدِالرَحمنِ، قالَ: حَدَّثَنى الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ أبومُحَمَّدٍ الدينَوَرىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ موسَى الهَمَدانىُّ، قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ خالِدِ الطَيالَسىُّ، قالَ: حَدَّثَنا سَيفُ بنُ عُمَيرَةِ، عَن عَقَبَةِ، عَن قَيسِ بنِ سَمعانٍ، عَن عَلقَمَةِ بنِ مُحَمَّدِ الحَضرَمىِّ، عَن أبى جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ (الباقِرِ) عليه السلام.

روايت دوم: روايت حذيفة بن يمان به يك سند

حذيفة بن يمان يكى از اصحاب با وفاى پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در غدير حاضر بود. او مشروح ترين گزارش را درباره واقعه غدير نقل كرده كه شامل جزئى ترين مسائل مربوط به سفر حج و مراسم غدير و نيز توطئه هاى منافقين همزمان و قبل و بعد از غدير مى شود.

ص: 158

حذيفه در طول عمر خود نيز چند بار به ماجراى غدير احتجاج كرده، و از كسانى است كه توانسته متن كامل و مفصل خطبه غدير را حفظ و به نسل هاى بعد برساند.(1)

و اما روايت حذيفه:

قالَ السَيِّدُ ابنُ طاووسٍ فى كِتابِ «الإقبالِ» : قالَ مُؤلِّفُ كِتابِ «النَشرِ وَ الطَىِّ» : عَنِ أحمدِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ المُهَلَّبِ: أخبَرَنا الشَريفُ أبوالقاسِمِ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىِّ بنِ القاسِمِ الشَعرانىُّ، عَن أبيهِ: حَدَّثَنا سَلمَةُ بنُ الفَضلِ الأنصارىُّ، عَن أبى مَريَمَ، عَن قَيسُ بنِ حَيّانِ (حَنّانِ) ، عَن عَطيَّةِ السَعدىِّ، عَن حُذَيفَةِ بنِ اليَمانِ.

روايت سوم: روايت زيد بن ارقم به يك سند

زيد بن ارقم كسى بود كه در روز غدير شاخه هاى درختان را بالاى سر پيامبر صلى الله عليه و آله نگه داشته بود، تا هنگام سخنرانى به حضرت اصابت نكند. طبعا هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام توسط پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك تر از همه شاهد ماجرا بود.

او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را به خاطر سپرد و آن را حفظ كرد و براى نسل هاى آينده بازگو نمود.(2)

و اما روايت زيد بن ارقم:

قالَ السَيِّدُ ابنُ طاووسٍ فى كِتابِ «التَحصينِ» : قالَ الحَسَنُ بنُ أحمَدِ الجاوانىُّ فى كِتابِهِ «نورِ الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَدى» : عَن أبِى المُفَضَّلِ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِاللّه ِ الشَيبانىِّ، قالَ: أخبَرَنا أبوجَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنِ جَريرِ الطَبرىُّ وَ هارونُ بنُ عيسَى بنِ سِكّينِ البَلَدىُّ، قالا: حَدَّثَنا حَميدُ بنُ الرَبيعِ الخَزّازُ، قالَ: حَدَّثَنا يَزيدُ بنُ هارونِ، قالَ: حَدَّثَنا نوحُ بنُ مُبَشَّرٍ، قالَ: حَدَّثَنا الوَليدُ بنُ صالِحٍ، عَن إبنِ إمرَأةِ زَيدِ بنِ أرقَمٍ وَ عَن زَيدِ بنِ أرقَمٍ.

ص: 159


1- . بحار الانوار: ج 28 ص 98 و ج 37 ص 127، 131. الاقبال: ص 454، 456.
2- . العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 . الصراط المستقيم: ج 1 ص 301. بحار الانوار: ج 37 ص 168.
3 - بررسى رجالى

اينك به بررسى رجال خطبه غدير به سند طبرسى در «الاحتجاج» مى پردازيم:

1. مهدى بن حسن بن ابى حرب حسينى مرعشى، محقق وحيد او را از اجلاى طايفه و از مشايخ اجازه از جمله طبرسى برشمرده، و او را موصوف به عالم عابد عادل موثق كرده است.(1)

2. شيخ ابوعلى حسن بن محمد بن حسن طوسى، عالم، فاضل، فقيه، محدث، جليل و ثقه است كه داراى كتاب «الامالى» و شرح «النهاية» مى باشد. او نزد پدرش تصانيف او را قرائت نموده و اكثر اجازات از شيخ طوسى به او باز مى گردد.(2)

3. ابوجعفر محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ الطائفه، از بزرگان اسلام و امت حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد، كه در غالب علوم عصرش تأليف و تصنيف داشته و كتاب هاى او از كتب مرجع مى باشد. و لذا تا سال ها بعد از او به جهت قوتش در فقه كسى جرأت بر فتوى دادن نداشته، و شاگردان او از علماى شيعه به حدود 300 نفر مى رسيده است.(3)

4. ابومحمد هارون بن موسى شيبانى، فردى ثقه، جليل القدر، و عظيم المنزله و بى نظير، از افراد آبرودار از اصحاب اماميه و مورد اعتماد بوده و هيچ گونه طعنى درباره او نرسيده است. او در سال 385 وفات يافته است.(4)

5 . ابوعلى محمد بن ابى بكر بن سهيل كاتب اسكافى، شيخ اصحاب ما و پيشتاز آنان است. وى داراى منزلتى عظيم و احاديث بسيارى مى باشد، و در سال 336 وفات يافت.(5)

ص: 160


1- . تنقيح المقال: ج 1 ص 261. كشكول بحرانى: ج 1 ص 301.
2- . تنقيح المقال: ج 1 ص 306.
3- . الكنى و الالقاب: ج 2 ص 357.
4- . الكنى و الالقاب: ج 2 ص 357.
5- . رجال النجاشى: ص 294.

ذكر نكند ؟ در حالى كه او - قدس سره - متعرض شرح حال حسين بن عبداللّه شده، ولى در آن كتاب رجال را ذكر نكرده است. همانگونه كه از احمد بن حسين در چند مورد حكايت كرده، ولى براى او كتاب رجال ذكر نكرده است.(1)

وانگهى از كلمات رجال شيعه استفاده مى شود كه او تخصصى در جرح و تعديل نداشته است.

علامه ميرداماد در مورد او چنين گفته است: همانا احمد بن حسين بن غضائرى صاحب كتاب رجال ... ، او در اكثر موارد سرعت در تضعيف با كمترين سبب داشته است.(2)

علامه محمدتقى مجلسى مى گويد: و تو دانايى به اينكه ابن غضائرى شناختى به بزرگان اصحاب ما و به جرح آنان نداشته است.(3)

علامه محمدباقر مجلسى مى گويد: اعتماد بر اين كتاب - يعنى كتاب ابن غضائرى - موجب ردّ بيشتر كتاب هاى مشهور مى شود.(4)

علامه وحيد بهبهانى مى گويد: كمتر كسى است كه جرح او سالم مانده يا فرد ثقه اى از قدح او نجات يابد. او بزرگان ثقه و اجلاء راويانى را تضعيف كرده كه با آنها تناسب نداشته است، و اين اشاره به عدم تحقق او در حال رجال دارد آنگونه كه حق آن است. يا اينكه بيشتر مواردى را كه اعتقاد دارد جرح است در حقيقت جرح به حساب نمى آيد ... . خلاصه اينكه شكى نيست ملاحظه حالش باعث سستى اعتماد به گفته اش مى شود.(5)

ص: 163


1- . معجم رجال الحديث: ج 1 ص 102.
2- . الرواشح السماوية: ص 111 راشحه 35.
3- . تنقيح المقال: ج 2 ص 53 .
4- . تنقيح المقال: ج 1 ص 57 ش 327.
5- . تعليقة البهبانى على منهج المقال: شرح حال ابراهيم بن عمر اليمانى.

شيخ مرتضى انصارى مى گويد: ضعيف ابن غضائرى كه خدشه وارد كردن او مشهور است (كه ارزشى ندارد) .(1)

12. قيس بن سمعان، در مورد او سخنى به ميان نيامده است.

13. علقمة بن محمد حضرمى، برادر عبداللّه بن محمد حضرمى است.(2)

نكته اى باقى مى ماند و آن عدم تأثير جهالت راوى به طور مطلق در تضعيف روايت است. توضيح اينكه:

ميرداماد درباره راوى مجهول مى گويد: مجهول بر دو قسم است: يكى مجهول اصطلاحى است؛ يعنى آن راوى كه بزرگان رجال بر او حكم به جهالت كرده باشند، همچون اسماعيل بن قتبيه از اصحاب امام رضا عليه السلام و بشير مستنير جعفى از اصحاب امام باقر عليه السلام. و ديگرى مجهول لغوى است؛ يعنى آن راوى كه حالش معلوم نباشد، زيرا در كتاب هاى رجال ذكرى از او نشده و امرش معلوم و شناخته شده نيست، و اينكه از چه كسى نقل حديث مى كند معلوم نمى باشد.

قسم اول جهالت: از آن جهت كه تصريح به جهالت راوى شده حكم به ضعف روايت او مى شود و امر آن معلق بر اجتهاد و روشن شدن حال راوى آن روايت نيست. به خلاف مورد دوم، زيرا از آن جهت كه راوى مجهول است نمى توان حكم به ضعف يا صحت يا عنوان مقابل اين دو را بر آن نمود، تا به حال او يقين پيدا كنيم و از راه اجتهاد موقعيتش روشن گردد ... .

خلاصه اينكه: جهالت راوى به معناى عدم شناخت حال او، به جهت عدم دسترسى به ذكر او يا مدح يا ذمش در كتاب هاى رجالى مجوز حكم به ضعف سند يا طعن در آن نيست. همانگونه كه مجوز تصحيح يا تحسين يا توثيق او نمى باشد.

ص: 164


1- . فرائد الاصول: ص 334.
2- . رجال الكشّى: ص 416.

آرى، جهالت و اهمالى از اسباب طعن راوى است كه به معناى حكم رجاليان بر جهالت يا اهمال راوى باشد. لذا هر گاه چيزى از الفاظ جرح درباره يك راوى پيدا شد، وظيفه ما تفحص و تفتيش است. در اين صورت طعن در سند جايز نمى باشد.

ولى مجهول و مهمل غير اصطلاحى در نزد رجاليان يعنى مجهول نزد عرف عمومى مردم؛ به معناى مسكوت گزاردن نام و ياد او به طور كلى، يا مسكوت گزاردن مدح يا ذمّ او. در اين صورت بررسى و تفحص وظيفه مجتهد است؛ كه هر جا ممكن است و جاى بحث از حال او است؛ از طبقات و اسانيد و مشيخه ها و اجازات و احاديث و سيره ها و تواريخ و كتاب هاى انساب و هر جا كه ممكن است ذكر حال او شده باشد. و اگر بعد از آن به چيزى از احوال دسترسى پيدا كرد كه اعتماد بر آن صحيح است به آن حكم نمايد، و گرنه بايد در امر او توقف كرده و آن را مسكوت گذارد.

از غرائب عصر ما اين است: افرادى كه برخى از قوانين و اصول را در مدت اندكى فرا گرفته و مشغول تحصيل بوده، بدون آنكه شرايط سلوك علم و دقت در آن را داشته باشند، از حد و حدود تجاوز كرده و در دين جرأت پيدا كرده اند، چون چند ورق را جستجو كرده و آن را استنساخ نموده اند ! در حالى كه مهارت در راه علم و طريق شناخت آن را ندارند و مقصود از آن را دسترسى پيدا نكرده اند.

لذا به خود اجازه مى دهند تا در سندها طعن وارد كرده و بر احاديث حكم به ضعف نمايند ! و لذا كتاب هاى آنان را مشاهده مى كنى كه در مقابل هر سندى از روايات، در حاشيه آن نوشته اند: ضعف است، ضعيف است ! در حالى كه اكثر آنها مطابق با واقع نيست.

و به آنچه كه به تو فهمانديم پى به كلام شيخ ما شهيد سعيد در كتاب «الذكرى» خواهى برد، كه درباره كمترين نفراتى كه نماز جمعه به آنها منعقد مى شود فرمود: اظهر در فتوى اين است كه پنج نفر است؛ كه يكى از آنها امام مى باشد، و اين مطلبى است كه زراره آن را از امام باقر عليه السلام نقل كرده، و نيز منصور در سند صحيح از امام صادق عليه السلام روايت نموده است.

ص: 165

114 / 13 ح 36371، و ص 133 ح 36419. شواهد التنزيل 486 / 1 ح 514 ، و 280 / 2 ح 914. فرائد السمطين 54 / 1 باب 5 ح 19، و 243 / 2 باب 47 ح 517 . اسنى المطالب، وصابى 13 باب سوم، ح 2. معارج العلى 17 معراج اول. توضيح الدلائل: ورقه 203 قسم دوم باب 11. محاضرات الادباء 464 / 4 حد بيستم. منابع ديگرى در شماره 48 ذكر خواهد شد.

5 - عَلىٌّ عليه السلام الإمامُ مِن بَعدى

المناقب (خوارزمى) 61 ح 31 فصل 5 ، و ص 319 ح 322 فصل 19. فرائد السمطين 315 / 1 باب 58 ح 250. منابع ديگرى در شماره هاى 29 و 50 ذكر خواهد شد.

6 - أنت مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى

از احاديث متواتر، و داراى طرق و منابع بسيارى است. يكى از علماى اهل سنت مى گويد: اين حديث را از 5000 طريق روايت مى كنم.

7 - إنَّما وَليُّكُم اللّه ُ وَ رَسولُهُ ...

المعجم الاوسط 130 / 7 ح 6228 . الدرّ المنثور 293 / 2 ذيل آيه 55 سوره مائده. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 311 - 312 ح 354 - 356. فتح القدير 53 / 2 ذيل همان آيه. جواهر المطالب 219 / 1 باب 35. تذكرة الخواص 24. حجج القرآن 63 باب 8 . انساب الاشراف (ترجمة على بن ابى طالب عليه السلام) 59 ح 155. التفسير الكبير 26 / 12 ذيل همان آيه. نور الابصار 86 . الفصول المهمة 124 فصل اول. مختصر المحاسن المجتمعة 165 باب 4. غرائب القرآن (تفسير النيسابورى) 605 / 2 - 606 ذيل همان آيه. خوارزمى 264 - 266 ح 246 و 248 فصل 17. كفاية الطالب 250 باب 62 . روح المعانى 167 / 6 ذيل همان آيه. تاريخ مدينة دمشق 357 / 42 (409 / 2 ح 915 و 916) . الجامع لاحكام القرآن (تفسير القرطبى) 221 / 6 ذيل همان آيه. بحر العلوم (تفسير السمرقندى) 445 / 1 ذيل همان آيه. جامع الاصول 478 / 9 ح 6503 . الرياض النضرة 302 / 2 باب 4. المتفق المفترق 258 / 1 ح 106 شماره 79. فرائد السمطين

ص: 170

لاحكام القرآن (تفسير القرطبى) 278 / 18 ذيل آيه اول سوره معارج. تفسير ابى سعود 29 / 9 ذيل همان آيه. الكشف و البيان (تفسير الثعلبى) ورقه 234 ذيل همان آيه. روح المعانى 55 / 29 ذيل همان آيه. تذكرة الخواص 36 باب دوم. مختصر المحاسن المجتمعة 168 باب 4. شواهد التنزيل 381 / 2 - 385 ح 1030 - 1034. الفصول المهمة 42 فصل اول. فيض القدير 218 / 6 ذيل ح 9000. جواهر العقدين قسم دوم 98 - 99 فصل 4. وسيلة المال 233 - 234 باب 4. معارج العلى 26 - 29 معراج دوم. الصراط السوى ورقه 159. توضيح الدلائل ورقه 314 - 315 قسم دوم، باب 2.

15 - الإمامَةُ فى وُلدِ عَلىٍّ عليه السلام إلى يَومِ القيامَةِ

در اين قسمت سه مطلب وجود دارد: اول امامت در ذريه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، دوم ذريه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از فرزندان اميرالمؤمنين صلى الله عليه و آله، سوم ادامه امامت ائمه از ذريه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تا روز قيامت. در اينجا قسمت اول تأييد مى شود، و قسمت دوم در شماره 65 و قسمت سوم در شماره 41 بيان خواهد شد.

الفصول المهمة 292 فصل 12. مروج الذهب 42 / 1 باب سوم. مقتل الحسين عليه السلام 146 / 1، فصل 6 ، ح 23. فرائد السمطين 319 / 2، باب 61 ، ح 571 . ينابيع المودة 513512 باب 71، ح 44، و ص 515 ح 59 .

16 - لا حَلالَ إلاّ ما أحَلَّهُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ هُم

المناقب، خوارزمى 135 ح 152 فصل 14. مقتل الحسين عليه السلام 80 / 1 فصل 4 ح 33.

17 - عَلَّمتُ عَليّا عليه السلام عِلمَ الحَلالِ وَ الحَرامِ

فرائد السمطين 268 / 1 باب 52 ح 210. تاريخ مدينة دمشق 386 / 42 (486 / 2 ح 1013) . الجامع الصحيح (سنن الترمذى) 637 / 5 ح 3722، كتاب مناقب. كفاية الطالب 199 باب 48. توضيح الدلائل ورقه 239 قسم دوم باب 24. المعيار و الموازنة 300. شواهد التنزيل 43 / 1، 33 - 35 و ص 48 ح 41، و ص 400 ح 422، و ص 405 ح 427. زين الفتى 64 / 2 ح 334، فصل 5 ، و ص 93.

ص: 173

21 - لا تَأخُذُهُ فِى اللّه ِ لَومَةُ لائِمٍ

الصواعق المحرقة 151 باب 11، فصل اول، آيه پنجم. جواهر العقدين قسم دوم 96، چهارم. شواهد التنزيل 169 / 1 ح 178 - 180. مفتاح النجاء ورقه 6 ، باب اول، فصل اول. وسيلة المآل 123 باب اول. الصراط السوى ورقه 36. معارج العلى 149 معراج 9. رشفة الصادى 59 ، باب اول، آيه ششم.

22 - لَم يَسبِقُهُ إلى الإيمانِ بِاللّه ِ أحَدٍ

المعجم الكبير 269 / 6 ح 6184 . مجمع الزوائد 102 / 9. كنز العمال 616 / 11 ح 32990. تاريخ مدينة دمشق 36 / 42 (73 / 1 ح 97) ، و ص 41 - 42 (87 / 1 ح 119، و ص 88 ح 121) . خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام 29 ح 6 . فرائد السمطين 248 / 1، باب 48، ح 192. تاريخ الطبرى 310 / 2 (1160 / 1) . توضيح الدلائل ورقه 170 قسم دوم، باب 3. ذخائر العقبى 58 . شرح نهج البلاغة 30 / 1، و 224 / 13 خطبه 238. اسد الغابة 91 / 4 شماره 3783 (على بن ابى طالب عليه السلام. الاصابة 564 / 4 شماره 5692 (على بن ابى طالب عليه السلام) . مفتاح النجاء ورقه 19 - 20 باب دوم، فصل 2 و 4. البداية و النهاية 347 / 7 حوادث سال 40. معرفة علوم الحديث 22 نوع هفتم. اسنى المطالب، وصابى 11، باب 2، ح 3. الصراط السورى ورقه 96. كفاية الطالب 187، باب 44.

23 - لَيلَةُ المَبيتِ

به شماره 27 مراجعه شود.

24 - أوَّلُ الناسِ إسلاما

مسند ابى يعلى 1 / 348 ح 447. المقصد العلى 3 / 176 ح 1315. معارج العلى 10، مقدمه. المناقب خوارزمى 53، ح 17، فصل 4، و ص 54، ح 18. تاريخ مدنة دش 43 / 39 (1 / 74 ح 99، و ص 80 ، ح 112 و 113، و ص 82 ح 114). المستدرك على الصحيحين 3 / 112. الرياض النضرة 2 / 209 باب 4، فصل 4، و ص 217، باب 4، فصل 6 . شواهد التنزيل 2 / 185 ح 819 . نزهة المجالس 2 / 120. سمط النجوم العوالى 3 / 31 ح 21. فرائد السمطين 1 / 242، باب 47، ح 187. اسنى المطالب، وصابى 9، باب

ص: 175

اول. احياء علوم الدين، غزالى: 273 / 3 (بيان ايثار و فضل آن) . تذكرة الخواص 41، باب 2. جواهر المطالب 217 / 1، باب 34. كفاية الطالب 239، باب 62 . تاريخ الخميس 325 / 1. غرائب القرآن (تفسير النيسابورى) 577 / 1 ذيل آيه 207 سوره بقره. مختصر المحاسن الجمتمعة 168 - 169، باب 4. زين الفتى 423 / 2 ح 533 ، فصل 6 . فرائد السمطين 330 / 1، باب 60 ، ح 256. المناقب، خوارزمى: 127 ح 141 فصل 12. شواهد التنزيل 123 / 1 ح 133، و ص 130 - 131 ح 141 - 142. المستدرك على الصحيحين 4 / 3. تاريخ مدينة دمشق 67 / 42 (153 / 1 ح 187) . مسند احمد 573 / 1 ح 3241 (348 / 1) . معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 87 / 1 ح 343. مجمع الزوائد 27 / 7 (سوره انفال) . معالم التنزيل (تفسر البغوى) 244 / 2، آيه 30 سوره انفال. بحر العلوم (تفسير السمرقندى) 15 / 2 ذيل همان آيه.

28 - نَصَبَهُ اللّه ُ

شرح نهج البلاغة 288 / 2 - 289 خطبه 37. معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 2885 / 5 ح 6779 . شواهد التنزيل 452 / 2 ح 1119، و همچنين ح 1116، 1117 و 1118. فرائد السمطين 315 / 1، باب 58 ، ح 250. منابع ديگرى نيز در شماره 33 هم ذكر خواهد شد.

29 - إنِّهُ إمامٌ مِنَ اللّه ِ

حلية الاولياء 66 / 1 شماره 4. المناقب، خوارزمى 311 ح 311، فصل 19. فرائد السمطين 144 / 1، باب 26، ح 108، و ص 315، باب 58 ، ح 250. كفاية الطالب 215، باب 57 . تاريخ مدينة دمشق 330 / 42 (339 / 2 ح 849) . تاريخ بغداد 99 / 14 شماره 7441 (لاهز بن عبداللّه) . مطالب السؤول 17، باب اول، فصل 5 . شرح نهج البلاغة 168 / 9 خطبه 154. التفسير الكبير (تفسير الفخر الرازى) 207 / 1 (مسائل فقهيه مستنبطه از سوره فاتحه، مسئله نهم) . در شماره 5 گذشت، و در شماره 50 هم ذكر خواهد شد.

ص: 177

خوارزمى 152، ح 179، فصل 14. الاستيعاب 1098 / 3 شماره 1855 (على بن ابى طالب عليه السلام) . الرياض النضرة 220 / 2 باب 4، فصل 6 . جواهر المطالب 69 / 1، باب 10. المصنف، ابن ابى شبيه 369 / 6 ح 32070. كتاب فضائل المحاسن و المساوى 35 (مساوى تلك الحروب) . مختصر اتحاف السادة المهرة 188 / 9 ح 7468. نهاية الارب 4 / 20. بعضى از روايات اخوت در شماره 2 گذشت. منابع ديگرى در شماره 45 خواهد آمد.

39 - عَلىٌّ عليه السلام وَصيّى

المعجم الكبير 221 / 6 ح 6063 . اسنى المطالب، وصابى 89 ، باب 14، ح 4. الرياض النضرة 234 / 2، باب 4، فصل 6 . سمط النجوم العوالى 41 / 3، ح 53 . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 261، ح 309. بخشى از روايات وصايت در شماره 3 گذشت و قسمت ديگرى در شماره 46 خواهد آمد.

40 - مُوالاتُهُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ

فرائد السمطين 81 / 1 باب 15، ح 62 . كفاية الطالب 75، باب 5 . المناقب، خوارزمى 312، ح 312، فصل 19. معرفة علوم الحديث 96، نوع 24. تاريخ مدينة دمشق 241 / 42 (97 / 2، ح 602 ) . شواهد التنزيل 223 / 2 ح 855 . براى منابع بيشتر به شماره هاى 7 و 14 مراجعه شود.

41 - لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ

حديث ثقلين از مهم ترين روايات صحيح و معتبر است كه كتب مستقلى درباره آن تأليف شده است.

42 - إنَّهُم أُمَناءُ اللّه ِ فى أرضِهِ

فرائد السمطين 66 / 2، باب 15 ح 390، و ص 253 باب 48، ح 523 . مقتل الحسين عليه السلام 99 / 1 فصل 5 ح 21. ينابيع المودة 24، باب 3، ح 15، 156، باب 44، ح 17.

ص: 180

47 - عَلىٌّ عليه السلام واعى عِلمى

فرائد السمطين 150 / 1 باب 29، ح 113. المعجم الكبير 14 / 12، ح 12341. مجمع الزوائد 111 / 9. المناقب، خوارزمى 142، ح 163، فصل 14. كنز العمال 603 / 11، ح 32911، و 177 / 13، ح 36525. حلية الاولياء 67 / 1 شماره 4. كفاية الطالب 110، باب 17، و ص 168، باب 37، و ص 236، باب 62 . الجامع الصغير 177 / 2 ح 5593 . فيض القدير 356 / 4. تاريخ مدينة دمشق 385 / 42 (482 / 2 ح 1010) . اسنى المطالب، وصابى 47، باب 9، ح 10. البداية و النهاية 373 / 7 حوادث سال 40. در شماره هاى 17 و 19 در باب علم اميرالمؤمنين عليه السلام نيز منابع ديگرى ذكر شد.

48 - عَلىٌّ عليه السلام خَليفَتى عَلى تَفسيرِ كِتابِ اللّه ِ

جواهر المطالب 180 / 1، باب 12. كفاية الطالب 205، باب 51 . شرح نهج البلاغة 210 / 13 - 211 خطبه 238. كنز العمال 603 / 11 ح 32912. سمط النجوم العوالى 63 / 3 ح 131. جامع الاحاديث 198 / 6 ، ح 14319. المعجم الاوسط 455 / 5 ح 4877. الجامع الصغير 177 / 2 ح 5594 . فيض القدير 356 / 4. منابع بيشتر در شماره 4 و 41 ذكر شد.

49 - عَلىٌّ عليه السلام الداعىُ إلَى اللّه ِ وَ العامِلُ بِما يَرضاهُ

اوصافى است كه اميرالمومنين على عليه السلام در حد كمال واجد آنها بودند، و احدى در آن شك ندارد.

50 - عَلىٌّ عليه السلام الإمامُ الهادىُ مِنَ اللّه ِ

منابعى در شماره هاى 4 و 5 و 29 و 48 بيان شد. همچنين مراجعه شود به: فرائد السمطين 54 / 1، باب 5 ، ح 19، ينابيع المودة 594 ، باب 95، ح 4.

51 - عَلىٌّ عليه السلام قاتِلُ الناكِثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارِقينَ بِأمرِ اللّه ِ

تاريخ مدينة دمشق 468 / 42 (200 / 3 ح 1206) . كنز العمال 113 / 13 ح 36367. زين الفتى 345 / 1 ح 238، فصل 5 . موضح اوهام الجمع و التفريق 387 / 1 (ابراهيم بن هراسه) . البحر الزخار (مسند البزّار) 215 / 2 ح 604 . البداية و النهاية 317 / 3

ص: 182

حوادث سال 37. المستدرك على الصحيحين 139 / 3. كفاية الطالب 173 باب 38. المحاسن و المساوى 31 - 32 (مساوى تلك الحروب) . فرائد السمطين 281 / 1، باب 53 ، ح 220. المناقب، خوارزمى 190، ح 224 - 225، فصل 16. مطالب السؤول 24، باب اول، فصل 6 . توضيح الدلائل، ورقه 215، قسم دوم، باب 16.

52 - اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ

اين فقره هم جزئى از حديث غدير است كه منابع آن در شماره هاى 37 و 44 بيان شد. براى منابع بيشتر به شماره هاى 12، 21، 30، 34 مراجعه شود.

53 - أكمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ

تاريخ مدينة دمشق 233 / 42 - 234 (75 / 2 - 78 ح 577 - 580 ) ، و ص 237 (86 / 2 ح 588 ) . الدرّ المنثور 259 / 2 ذيل آيه 3 سوره مائده. فرائد المسمطين 74 / 1 باب 12 ح 40 و ص 77، باب 13، ح 44، و ص 314، باب 58 ، ح 250. المناقب، خوارزمى 135، ح 152، فصل 14. شواهد التنزيل 201 / 1 - 202 ح 211 - 212. مقتل الحسين عليه السلام 81 فصل 4 ح 35. توضيح الدلائل ورقه 195 قسم دوم، باب 9. زين الفتى 265 / 2 ح 474 فصل 5 . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 19، ح 24. تاريخ بغداد 290 / 8 شماره 4329 (حبشون بن موسى الخلال) . توضيح الدلائل ورقه 155 قسم دوم، باب 2.

54 - مَن لَم يَأتَمَّ بِالأئِمَّةِ حَبِطَ عَمَلُهُ

حلية الاولياء 86 / 1 شماره 4. تاريخ مدينة دمشق 240 / 42 (95 / 2، ح 599 ) . كنز العمال 103 / 12، ح 34198. فرائد السمطين 55 - 53 / 1، باب 5 ، ح 18 - 19. اسنى المطالب، وصابى 64 ، باب 10، ح 15. توضيح الدلائل ورقه 189، قسم دوم، باب 14. شرح نهج البلاغة 170 / 9، خبر 12، خطبه 154. معارج العلى 36، معراج 2. مفتاح النجاء ورقه 47، باب 3، فصل 16.

55 - عَلىٌّ عليه السلام أنصَرُكُم لى

تاريخ مدينة دمشق 360 / 42 (419 / 2 ح 926) . كفاية الطالب 234، باب 62 . زين الفتى 131 / 1 ح 35، فصل 5 . فرائد السمطين 236 / 1، باب 46، ح 183 - 184. كنز

ص: 183

العمال 624 / 11 ح 33041 - 33042. المناقب، خوارزمى 320 ح 326، فصل 19. المعجم الكبير 200 / 22 ح 526 . مجمع الزوائد 121 / 9. تهذيب الكمال 260 / 33 شماره 7327. حلية الاولياء 27 / 3 شماره 202. شواهد التنزيل 295 / 1 - 297 ح 302، 303. جواهر المطالب 92 / 1 باب 14. ذخائر العقبى 69 . الرياض النضرة 227 / 2، باب 4، فصل 6 . سمط النجوم العوالى 39 / 3 ح 45. مناقب على بى ابى طالب عليه السلام 201، ح 239. توضيح الدلائل ورقه 207، قسم دوم، باب 14. تاريخ بغداد 173 / 11 شماره 5877 (عيسى بن محمد ابوموسى) .

56 - عَلىٌّ عليه السلام أحَقُّكُم بى

خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام 75، ح 62 . المعجم الكبير 107 / 1 ح 176. المستدرك على الصحيحين 126 / 3. تاريخ مدينة دمشق 55 / 42 - 56 (129 / 1 ح 153) . فضائل الصحابة 652 / 2 ح 1110. مجمع الزوائد 134 / 9. جواهر المطالب 268 / 1 باب 42.

57 - عَلىٌّ عليه السلام أقرَبُكُم إلَىَّ

جواهر المطالب 59 / 1، باب 10. تاريخ مدينة دمشق 411 / 42 (70 / 3 ح 1100) ، و ص 437 (125 / 3 ح 1147) . توضح الدلائل ورقه 248، قسم دوم، باب 28. تذكرة الخواص 25، باب 2. جواهر العقدين قسم دوم 150، ششم. الصواعق المحرقة 156، باب 11، فصل اول، ذيل آيه نهم. مسند احمد 426 / 7 ح 26025 (300 / 6 ) . المستدرك على الصحيحين 138 / 3. المصنف ابن ابى شيبه 368 / 6 ح 32057، كتاب فضائل. المعجم الكبير 375 / 23 ح 887 . فضائل الصحابة 686 / 2 ح 1171. كنز العمال 146 / 13، ح 36459.

58 - عَلىٌّ عليه السلام أعَزُّكُم عَلَىَّ

مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 238 ح 285.

59 - اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أنا عَنهُ راضيانِ

تاريخ مدينة دمشق 226 / 42 - 227 (64 / 2 - 65 ح 562 - 563 ) . مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 25 ح 37. المعجم الكبير 319 / 1 ح 946. مجمع الزوائد 131 / 9. كنز

ص: 184

العمال 621 / 11 ح 33019، و 107 / 13 ح 36349. سمط النجوم العوالى 64 / 3 ح 139. كنوز الحقائق 91 / 1 ح 1051.

60 - ما نَزَلَت آيَةٌ مَدَحَ فِى القُرآنِ إلاّ فيهِ

شواهد التنزيل 30 / 1 ح 13، و ص 57 - 59 ح 57 - 60 ، و ص 64 ، ح 70، و ص 68 ، ح 77 و ص 80 ، ح 81 . توضيح الدلائل ورقه 152 قسم دوم، باب 2. كفاية الطالب 139 - 140 باب 31. فضائل الصحابة 654 / 2 ح 1114. الشريعة، آجرى 197 / 3 ح 1548. المعجم الكبير 264 / 11 ح 11687. الصواعق المحرقة 127، باب 9، فصل 3. تاريخ مدينة دمشق 363 / 42 (430 / 2 ح 939) . مجمع الزوائد 112 / 9. حلية الاولياء 64 / 1 شماره 4. المناقب، خوارزمى 267 ح 249 فصل 17. كنز العمال 604 / 11 ح 32920، و 108 / 13 ح 36353. معرفة الصحابة، ابونعيم اصفهانى 85 / 1 ح 334.

61 - نُزولُ «هَل أتى عَلَى الإنسانِ» فى أهلِ البَيتِ عليهم السلام

نزول سوره «هل اتى» در شأن اهل بيت عليهم السلام از مسلّمات تاريخ و حديث است، و عده زيادى آن را نقل كرده اند. علامه امينى آن را از 34 نفر از علماى اهل سنت نقل فرموده است. مراجعه شود به: الغدير 107 / 3 - 112.

62 - عَلىٌّ عليه السلام ناصِرُ دينِ اللّه ِ

مضمون اين قسمت و قسمت بعدى اجتماعى است، به شماره 55 هم مراجعه شود.

63 - عَلىٌّ عليه السلام التَقىُّ النَقىُّ الهادِى المَهدىُّ

در شماره 12 گذشت كه اميرالمؤمنين عليه السلام «امام المتقين» است. شرح نهج البلاغة 210 / 13 خطبه 238. المناقب، خوارزمى 319 ح 323 فصل 19. توضيح الدلائل ورقه 129 قسم دوم، باب اول. براى منابع بيشتر به شماره 82 مراجعه شود.

64 - عَلىٌّ وَ بَنوهُ عليهم السلام خَيرُ الأوصياءِ

فرائد السمطين 137 / 1، باب 23، ح 101، 314 - 317 باب 58 ح 250. زين الفتى

ص: 185

390 / 2 ح 513 فصل 6 ، و ص 392 ح 516 . كفاية الطالب 255، باب 62 . المناقب، خوارزمى 312، ح 313، فصل 19. مقتل الحسين عليه السلام 147 / 1، فصل 6 ، ح 24. ينابيع المودة 291، باب 56 ، ح 758، 594 باب 95، ح 4. توضيح الدلائل ورقه 225 - 226، قسم دوم، باب 17، ورقه 256، باب 35.

65 - ذُرّيَّتى مِن صُلبِ أميرِالمُؤمِنينَ عَلىٍّ عليه السلام

المعجم الكبير 44 / 3 ح 2630. كنز العمال 600 / 11 ح 32892. المناقب، خوارزمى 327 ح 339، فصل 19. الصواعق المحرقة 124، فصل 2، ح 27. كفاية الطالب 379. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 49، ح 72. الجامع الصغير 262 / 1 ح 1717. فيض القدير 223 / 2. التحاف بحبّ الاشراف 31، باب اول. تاريخ مدينة دمشق 259 / 42 (159 / 2 ح 646) . سمط النجوم العوالى 35 / 3 ح 35. الرياض النضرة 222 / 2، باب 4، فصل 6 . اسنى المطالب، وصابى 16، باب 4، ح 3. رشفة الصادى 82 ، باب 3. ذخائر العقبى، 67 . فرائد السمطين 224 / 1 باب 58 ، ج 352.

66 - مِنكُم أعداءُ اللّه ِ

كنز العمال 626 / 11 ح 33050. المعجم الكبير 81 / 3 ح 2726. الصواعق المحرقة 174 باب 11 فصل اول مقصد سوم. مجمع الزوائد 172 / 9. مفتاح النجاء: ورقه 10 باب اول، فصل 2. كفاية الطالب 117 باب 20. احياء الميت 244 ح 15. معارج العلى 79 معراج 6 .

67 - لا يُبغِض عَليّا عليه السلام إلاّ شَقىٌّ

كنز العمال 145 / 13 ح 36458. الفصول المهمة 125 فصل اول. المناقب، خوارزمى 78، ح 62 ، فصل 6 . مجمع الزوائد 132 / 9. نزهه المجالس 121 / 2 (باب مناقب على بن ابى طالب عليه السلام) . زين الفتى 197 / 2 ح 428، و ص 214 ح 440، فصل 5 . فرائد السمطين 134 / 1 باب 22 ح 97 و 40 / 2 باب 8 ح 373. الرياض النضرة 249 / 2 باب 4 فصل 6 . مقتل الحسين عليه السلام 163 / 1 فصل 6 ح 69 . جواهر العقدين قسم دوم 242، دهم. الصواعق المحرقة 173 باب 11، فصل اول، مقصد دوم. ذخائر العقبى 18. سمط النجوم العوالى 44 / 3 ح 62 . جواهر المطالب 174 / 1، باب 23.

ص: 186

8347 . كنز العمال 615 / 11 ح 32983. تاريخ مدينة دمشق 387 / 42 (488 / 2 ح 1016 - 1018) . حلية الاولياء 63 / 1 شماره 4. فرائد السمطين 45 / 1 باب 27 ح 109.

88 - نَصَبَهُ اللّه ُ لَكُم أمينَ خَلقِهِ

ينابيع المودة 59 ، باب 7 ح 5 . براى منابع بيشتر به شماره 42 مراجعه شود.

89 - إنَّه مِنّى وَ أنَا مِنهُ

السنن الكبرى، نسائى 45 / 5 ح 8147 . خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام 78 ح 66 . مسند احمد 170 / 5 - 171 (165 / 4) ح 17051، 17056 - 17058. مناقب على بن ابى طالب عليه السلام 222 ح 267، و ص 223 ح 268. الجامع الصغير 177 / 2 ح 5595 . تاريخ الاسلام (عهد الخفاء) 630 . جامع الاحاديث، سيوطى 199 / 6 ح 14322. الآحاد و المثانى 183 / 3 ح 1514. سنن الترمذى 635 / 5 ح 3716 كتاب المناقب. صحيح البخارى 22 / 5 (باب مناقب على بن ابى طالب عليه السلام) .

90 - الأئِمَّةُ يُخبِرونَكُم بِما تَسألونَ

ينابيع المودة 26 باب سوم ح 21. اين فراز با شماره هاى گذشته اتحاد موضوعى دارد.

91 - خاتَمُ الأئِمَّةِ الإمامُ المَهدىِّ عليه السلام

فرائد السمطين 312 / 2 باب 61 ح 562 . ينابيع المودة 536 باب 78 ح 2، و ص 584 باب 94، ح 3. اين فراز هم با شماره هاى گذشته اتحاد موضوعى دارد.

92 - الأمرُ بِالمَعروفِ أن تَأمُروا بِقَبولِ الوِلايَةِ عَنّى

فرائد السمطين 133 / 2 باب 31 ح 430، و ص 313 باب 61 ح 563 . مودة القربى مودت هفتم. ينابيع المودة 303 باب 56 ح 868 .

93 - لَن تَضِلُّوا ما إن تَمَسَّكتُم بِهِما

الصواعق المحرقة 146 باب 11 فصل اول آيه هشتم. جواهر العقدين قسم دوم 48 فصل دوم. ينابيع المودة 138 باب 39 ح 1، ص 512 باب 71 ح 43.

ص: 190

هدايت از گمراهى بود، و نورى در تاريكى جهل و رشته محكم ارتباط با خداوند و راه راست او بود. در خويشاوندى اش با پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشينه اش در دين جلوتر از او كسى نبود، و در مناقب كسى به گَرد منقبتى از او نمى رسيد.

اما گويى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين واقعيت را مى دانست كه امتش پس از او حق على عليه السلام را رعايت نمى كنند و بناى ناسازگارى با او را مى نهند. چه اينكه مى دانيم على بن ابى طالب عليه السلام در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و همراه ايشان براى تنزيل قرآن جنگيدم. تا آنجا كه خون دلاوران عرب را ريخت، و پهلوانان آنها را كشت، و با گرگ صفتانشان جنگيد. از اين رو دل هاى آنان پُر از كينه هاى جنگ بدر و خيبر و حنين و جنگ هاى ديگر گرديد.

بنا بر اين، مسلّم است كه آنان به دنبال فرصتى مى گشتند تا انتقام خود را از فرزند ابوطالب بگيرند، و مرهمى بر زخم هاى كهنه خويش بگذارند. چه فرصتى بهتر از روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا رفته باشد !

2 - جاهليت پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله تا هنگام ظهور
در خطبه غدير

اى مردم ! به شما هشدار مى دهم كه من رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم و پيش از من نيز پيامبرانى بوده اند. اكنون اگر بميرم يا كشته شوم آيا شما از دين خدا بر مى گرديد ؟ پس هر كس كه به جاهليت برگردد به خداوند ضررى نمى رساند، و خداوند به زودى به شكرگزاران پاداش مى دهد. نيز آگاه باشيد آن كس كه به صبر و شكر توصيف شده على و سپس فرزندان من از نسل او عليهم السلام هستند.

اى مردم ! به زودى پس از من پيشوايانى خواهند بود كه به سوى آتش دعوت مى كنند و روز قيامت يارى نمى شوند. پس بدانيد كه خداوند و من از آنان بيزاريم. آنان و يارانشان و همفكران و پيروانشان در پايين ترين طبقه آتش هستند، و چه بسيار بد است مأواى متكبران.

ص: 196

در دعاى ندبه

بنا بر اين، آنان نيز دشمنى اش را به دل گرفتند و بناى ناسازگارى با او را گذاشتند، و او به ناچار پيمان شكنان و ستيزه جويان و از دين بيرون شدگان را از پاى درآورد. و آن زمان كه از اين جهان رخت بر بست و او را شقى ترين فردِ آخرالزمان - به پيروى از شقى ترين پيشينيان (قابيل) - به شهادت رساند، دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره هدايتگرانِ پس از او نيز همچنان ناديده گرفته شد. تا آنجا كه جز گروه اندكِ وفادار به رعايت حق اهل بيت عليهم السلام، همه امت بر دشمنى آنها پافشارى كردند، و براى براندازى نسل پيامبر صلى الله عليه و آله و تبعيد فرزندانشان متّحد شدند. و بدين ترتيب گروهى كشته، گروهى اسير و گروهى تبعيد و آواره گشتند.

اما تقدير الهى براى آنان (خاندان پيامبر عليهم السلام) بدان سان رقم خورد كه اميدِ پاداش مى رفت، زيرا زمين از آنِ خداست و آن را به هر يك از بندگانش كه بخواهد به ارث مى دهد، و عاقبت همه خيرها از آنِ متقين است.

پس اين است آن حقى كه به تاراج رفت. حقّى كه از سوى خداوند به پيامبرش وحى شد، و ابلاغ آن را در غدير خم شرط پايان رسالتش قرار داد.

با وجود اين، تاراج اين حق تنها با انتقام از على عليه السلام تمام نشد، و به تأييد دعاى ندبه درباره هدايتگرانِ پس از او نيز همچنان ادامه يافت. اما سؤال مهم اين است كه آنگونه كه امام باقر عليه السلام فرمودند، آيا هنوز هم اين حق در دست ديگران است ؟ آيا در خطبه غدير به اين حقيقت اشاره شده، و در دعاى ندبه هم نشانه هايى از آن آمده است ؟

3 - آرى، هنوز هم !
در خطبه غدير

اى مردم ! به خدا و رسولش و نورى كه همراه او نازل شده ايمان بياوريد، پيش از آنكه صورت هايى را محو و نابود كنيم و آن صورت ها را به پشت برگردانيم.(1)

ص: 197


1- . نساء / 47.

گرفته به سوى خود بالا مى برم و بازويش را گرفته و به شما اعلام مى دارم: هر كس كه من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار او است.

اى مردم ! اين على برادر و جانشين و نگه دارنده علم من است. او وصى من در ميان امتم بر تفسير كتاب خدا و دعوت به آن مى باشد، و عمل كننده به آنچه خدا را راضى مى كند.

سليم بن قيس هلالى در كتاب خود روايتى را از سلمان فارسى چنين آورده است:

در شبِ همان روز (روز سقيفه) ، على عليه السلام همراه حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السلام به درِ خانه مهاجرين و انصار رفته، حق از دست رفته اش را به آنان يادآورى فرمود و آنها را به يارى خويش فراخواند.

از اين ميان، تنها چهل و چهار نفر آمادگى خود را براى يارى آن حضرت اعلام كردند. حضرت به آنان فرمود: صبح فردا در حالى كه سرها را تراشيده و شمشيرهايشان را حمايل كرده اند نزد ايشان بيايند. اما صبح فردا به جز چهار نفر كه ساعاتى بعد به هفت نفر رسيدند كسى بر سر قولِ خود حاضر نشد. اين دعوت سه شب تكرار شد، ولى هر صبح نتيجه همان بود كه بود.(1)

بنا بر اين، وقتى على عليه السلام هيچ يار و ياورى به جز سه يا چهار يا هفت نفر نيافت، دست از مبارزه آشكار با غاصبان خلافت برداشت و فقط به جمع و تدوين قرآن پرداخت. اينگونه كه سلمان براى سُليم روايت مى كند:

وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام عكس العمل يارانش را چنين ديد، از خانه بيرون نيامد و عبا بر دوش نيفكند مگر براى نماز. تا اينكه قرآن را آنگونه كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده بود جمع كرد، همراه تأويل و تفسيرش و مشخص نمودن آيات ناسخ و منسوخ، خاص و عام، محكم و متشابه و ... .

ص: 200


1- . اسرار آل محمد عليهم السلام: ص 221، 222.

و آن زمان كه كار به اتمام رسيد، آن حضرت قرآنِ تدوين شده اش را برداشته به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت، در حالى كه ابوبكر و عمر در مسجد بودند و مردم در اطرافشان. اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شد و نظرِ جمع را به خود معطوف داشته و با صدايى كه همه بشنوند فرمود:

بدانيد كه من پس از غسل و كفن و دفن پيامبر صلى الله عليه و آله به كارى روى نياوردم مگر به جمع و تدوين قرآن. اما در اين قرآن تمام آياتى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده آمده، و آيه اى نيست مگر آنكه تنزيلش را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله خوانده ام و آن حضرت تأويل و ظاهر و باطن و عام و خاص و ناسخ و منسوخش را به من آموخته است.

بنا بر اين، شما در فرداى قيامت نمى توانيد ادعا كنيد كه ما از اين موضوع آگاه نبوديم.(1) همچنين به درگاه خداوند عذرى نداريد كه بگوييد من شما را به يارى خود فرا نخواندم، و حق را به شما يادآورى نكردم، و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش دعوت ننمودم.

اينجا بود كه عمر برخاست و گفت: ما خود قرآنى داريم كه از قرآن تو بى نيازيمان مى كند. و على عليه السلام با قرآنى كه تدوين و تنظيم كرده بود به خانه بازگشت.(2)

اكنون به نظر شما آنچه كه امام صادق عليه السلام در دعاى ندبه به ما آموخته، مبيّن چه حقيقتى است ؟

در دعاى ندبه

أينَ المُؤَمَّلُ لإحياءِ الكِتابِ وَ حُدودِهِ ؟ أينَ مُحيى مَعالِمِ الدينِ وَ أهلِهِ ؟ كجاست آن آرزو شده اى كه اِحيا كند كتاب خدا و حدود آن را ؟ كجاست آن زنده كننده نشانه هاى دين و اهل دين ؟

ص: 201


1- . اين فرموده حضرت على عليه السلام دقيقا به آيه 172 سوره اعراف: «انّا كُنّا عن هذه غافلين» ، و تأويل آن در تفاسير روائى شيعه اشاره دارد.
2- . اسرار آل محمد عليهم السلام: ص 222.

رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبه غدير از روى تفقّه باشد، نه صرفا از روى عادت يا ثواب ! و تنها در اين صورت است كه به مفهوم واقعى عباراتى چنين پى خواهيم برد:

وَ اعمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَكَ وَ أحىِ بِهِ عِبادَكَ. فَإنَّكَ قُلتَ وَ قَولُكَ الحَقُّ: «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ وَ البَحرِ بِما كَسَبَت أيدِى الناسِ»(1). وَ اجعَلهُ اللّهُمَّ ... ، مُجَدِّدا لِما عُطِّلَ مِن أحكامِ كِتابِكَ وَ مُشَيِّدا لِما وَرَدَ مِن أعلامِ دينِكَ وَ سُنَنِ نَبيِّكَ(2):

پس اى فريادرسِ دادخواهان ! به فرياد اين بنده گرفتارِ كوچك ترينت عنايت كن و بزرگ آقايش را به او بنما، اى توانمندِ مطلق ! و بدين سان سوزِ دل و اندوه سينه اش را مرهمى بگذار و آتش درونش را فرو نشان، اى كسى كه بر عرش قرار گرفته و بازگشت و سرانجام كار به سوى او است.(3)

نقل خطبه غدير در شيعه و اهل سنت
اشاره

نقل خطبه غدير در شيعه و اهل سنت(4)

ممكن است در مورد خطبه غدير سؤالى به ذهن خطور كند، و آن اينكه:

چرا كتب پيش از «الاحتجاج» و «روضة الواعظين» - كه براى قرن پنجم هجرى هستند - متن كامل و مفصل خطبه غدير را نقل نكرده اند ؟ مخصوصا افرادى مانند كلينى و صدوق و شيخ مفيد و ... .

و اما پاسخ اين سؤال:

پاسخ اول

نقل نكردن عده اى حديثى را دليل ضعف آن نيست، چرا كه ملاك صحت، اتصال سلسله سند حديث تا معصوم عليه السلام مى باشد، و اين مسئله در خطبه غدير حاصل است.

ص: 203


1- . روم / 41.
2- . مفاتيح الجنان: دعاى عهد.
3- . ترجمه عباراتى از دعاى ندبه.
4- . پيام نگار حسينى آرام : ص 16 - 50 . سروش آفتاب (حسينى) : ص 52 - 57 .

به خصوص كه روايت خديفه و زيد بن ارقم در اكثر متن، با حديث حضرت باقر عليه السلام تطابق دارد.

پاسخ دوم

در مواردى دانشمندان پيشين به برخى از احاديث دست نيافته اند، ولى متأخران در اثر جستجو و البته امكانات بيشتر، آنها را پيدا كرده اند.

پاسخ سوم

مقدارى از احاديث به خاطر تقيه و شرايط سخت شيعه، توسط گروهى از محدثان نقل نشده و آنان در شرايط سخت و در ميان خلفاى جور به تثبيت اصل مطلب پرداخته اند. دانشمندانى چون كلينى، مفيد و ... ، كه در بغداد و در ميان مخالفان زندگى مى كردند و نقل احاديث مفصل و صريح مشكل ايجاد مى كرده است.

پاسخ چهارم

دانشمندان شيعه چه بسا بسيار كتاب ها تأليف كرده اند كه به مرور زمان دستخوش فقدان و ... شده است. از آن جمله ثقه الاسلام كلينى (م 329 ق) كتابى درباره غدير داشته است، كه شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب «الذريعه» آن را نام برده است.

پاسخ پنجم

اصل متن خطبه غدير به صورت مفصل در كتب شيعه و جملات مختلف آن در مدارك سنى آمده است:

در كتب شيعه

روضة الواعظين: ابن فتّال نيشابورى (م قرن پنجم ق) . الاحتجاج: شيخ طبرسى (م قرن پنجم ق) . اليقين: سيد بن طاووس (م قرن هفتم ق) . نزهة الكرام: محمد بن حسين رازى (م قرن هفتم ق) . الاقبال: سيد بن طاووس (م قرن هفتم ق) . الصراط المستقيم: على بن يونس بياضى (م قرن نهم ق) . نهج الايمان: على بن حسين بن حبر (م قرن هفتم ق) .

ص: 204

اى مردم، خدا مرا و اهل بيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است. ما نخستين آفريدگان خداييم. چون ما را آفريد، به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت و هر طينتى را به ما زنده گرداند.

سپس افزود: اينان برگزيدگان امت من و حاملان علم من و گنجينه داران سرّ من و سرور مردم زمين اند. به حق فرا مى خوانند و به راستى خبر مى دهند. شك نمى كنند و به ترديد نمى افتند و به پشت سر باز نمى گردند و پيمان نمى شكنند. اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانى اند كه به راه راست مى روند.

هدايت يافته كسى است كه با طاعت و ولايت آنان نزد من آيد و گمراه كسى است كه از آنان منحرف شود و با دشمنى آنان به نزد من آيد. دوست داشتن آنان ايمان و دشمنى شان نفاق است. آنان امامان هادى و ريسمان هاى استوار احكام اند.

كارهاى نيك به سبب آنان به سرانجام مى رسد، و آنان وصيت خدا به پيشينيان و پسينيان اند. آنان ارحامى هستند كه خدا براى پيوستن به آنها از شما پيمان گرفته و فرموده است: «از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مى كنيد و از بريدن از ارحام پروا كنيد چرا كه خدا همواره مراقب شماست» .(1)

سپس شما را به دوستى آنان برانگيخت و فرمود: «بگو براى پيام آورىِ خود مزدى از شما نمى خواهم مگر دوستى خويشاوندانم را» .(2) آنان اند كه خدا پليدى را از ايشان دور كرده و از ناپاكى پاكشان ساخته است.(3) همانان كه چون سخن گويند راست گويند، و چون از ايشان پرسش شود به پاسخ دانايند، و چون امانتى نزدشان نهاده شود امانتدار اند.

ده ويژگى در آنان گرد آمده كه جز در عترت و خاندان من گرد نيامده است: بردبارى و دانش و پيامبرى و شرف و بخشندگى و دليرى و راستى و پاكى و پاكدامنى

ص: 207


1- . نساء / 1.
2- . شورى / 23.
3- . اشاره به آيه تطهير است: احزاب / 33.

و حكمت. از اين رو، آنان كلمه تقوى و وسيله هُدى و حجت عظمى و ريسمان استوار اند. ايشان بر پايه سخن خداوندتان اولياى شمايند، و آنچه شما را به آن فرمان مى دهم از قول خداوند شماست.

آگاه باشيد ! هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى رسان، و هر كس او را وا نهد رهايش كن. خدا درباره على سه چيز را به من وحى كرده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگانِ باتقوى و پيشواى سفيدپيشانيان است. هر آينه، آنچه را مأمور رساندنش بودم از سوى خدا به شما رساندم، و آنان را در ميان شما به خدا مى سپارم و از خدا براى خود و شما آمرزش مى خواهم.

اين متن خطبه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه هم فرموده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و هم فرموده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگان باتقوى و پيشواى سپيدپيشانيان است. معلوم است كه تنها يكى از اين صفات كافى است تا براى اثبات امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام به آن استدلال شود.

2 - وجوه دلالت خطبه بر امامت اهل بيت عليهم السلام
اشاره

افزون بر آنچه گفته شد، اين خطبه از چند وجه به امامت اهل بيت عليهم السلام دلالت مى كند:

وجه اول

پيامبر صلى الله عليه و آله به امتش دستور داد تا نسبت به اهل بيت عليهم السلام مطيع و فرمانبردار باشند.

بى ترديد اين مستلزم امامت و خلافت است، زيرا معقول نيست آنكه به اطاعت مأمور است، امام و مطاعِ مأموم باشد. همچنين، اين امر مقتضى افضليت مطاع است و افضليت مستلزم امامت است. اين امر دليل عصمت نيز هست و عصمت امامت را در پى دارد.

ص: 208

وجه دوم

پيامبر صلى الله عليه و آله اهل بيتش را به پيشگامان در ايمان وصف كرده است. اين وصف مستلزم افضليت و افضليت مستلزم امامت است.

وجه سوم

معناى سخن «ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا خوانند» اين است كه اهل بيت عليهم السلام كسانى اند كه صحابه را به معروف امر و از منكر نهى مى كنند.

از اين رو، اگر يكى از صحابه به جاى ايشان در منصب جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله جاى گيرد، امر معكوس (و خلاف سخن پيامبر صلى الله عليه و آله) خواهد گشت.

وجه چهارم تا دهم

جملاتى از اين خطبه به روشنى به افضليت دلالت مى كند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

«در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند و با حق، اهل باطل را ريشه كن كنند و فرو كوبند و به دنبال نادان نروند» .

«خدا مرا و اهل بيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است» .

«ما نخستين آفريدگان خداييم» .

«به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت» .

«اينان برگزيدگان امت من هستند» .

«اينان حاملان علم من و خزانه داران سرّ من ... هستند» .

«وصف اهل بيت عليهم السلام به «سروران مردم زمين» .

وجه يازدهم

جمله «اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانى اند كه به راه راست مى روند» نصّ صريح بر امامت اهل بيت عليهم السلام است.

ص: 209

وجه دوازدهم

جمله «هدايت يافته كسى است كه با طاعت آنان نزد من آيد» صريح است كه طاعت اهل بيت عليهم السلام واجب است. بنا بر اين، آنان اند كه مطاعِ صحابه اند، نه بر عكس.

وجه سيزدهم

سخن «آنان امامان راهيافته اند» نصّ صريح در امامت ايشان است.

وجه چهاردهم

سخن «ده خصلت در آنان گرد آمده ... » دليل افضليت مطلق است.

اضافه بر اينها، جملات ديگرى از اين خطبه به امامت اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام و نكوهش مخالفان و دشمنان ايشان دلالت مى كند، مثل: «و آنان كه ستم كرده اند به زودى خواهند دانست كه به كدام عاقبت باز خواهند گشت» .(1)

3 - ستايش صاحب «توضيح الدلائل»

و اما سيد شِهاب الدين صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» كه خطبه مذكور را نقل كرده ، بى گمان از دانشمندان بزرگ اهل سنت است.

از اين رو، مى بينيم كه مولوى شاه سلامه اللّه در كتاب خود «معركة الآراء» از انكار رواياتى كه شهاب الدين نقل كرده عاجز بوده، و كتاب او را دليل روايت فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام از سوى اهل سنت به حساب مى آورد. بنا به گفته خود سيد شهاب الدين، وى نوه قطب الدين ايجى است.

در مورد كتاب «توضيح الدلائل» نيز، رأى شيخ شيخِ سلامه اللّه بن بركه اللّه صديقى بدايونى كانپورى (م 1271 ق) براى احتجاج و استشهاد ما به آنچه در كتاب «توضيح الدلائل» آمده كافى است. زيرا شاه سلامه اللّه بدايونى از دانشمندان مشهور در هند و از شاگردان مولوى عبدالعزيز دهلوى صاحب «تحفه اثنى عشريه» است. به گفته صاحب

ص: 210


1- . شعراء / 227.
سؤال دوم

آيا منابع قبل از قرن پنجم مثل كلينى و صدوق و شيخ مفيد متن مفصل خطبه را نقل كرده اند ؟

پاسخ

با در نظر گرفتن شرايط علما و مؤلفين و نيز اشتغالات و تخصص هاى آنان و همچنين تاريخچه كتب خطى در طول چهارده قرن، با يك جمع بندى پاسخ اين سؤال در چهار مرحله روشن خواهد شد:

مرحله اول: شيخ كلينى (م 328 ق) كتابى درباره غدير داشته كه امروزه مفقود است(1)، و ما نمى توانيم با قاطعيت بگوييم كلينى خطبه را نقل نكرده است.

مرحله دوم: روايات بسيارى داريم كه مؤلفين قرون اوليه به خاطر شرايط تقيه در اجتماع از نقل آن پرهيز داشتند، تا بتوانند اصل مطلب را اثبات كنند. درباره كلينى و صدوق و مفيد كه در بغداد و در بين مخالفين به نقل معارف اهل بيت عليهم السلاممى پرداختند وجود چنين شرايطى مسلّم است. به همين جهت هر يك كتابى درباره غدير دارند و نيز مطالب مفصلى درباره آن در تأليفاتشان به ما رسيده است. اگر چه خطبه مفصل غدير نرسيده باشد.

مرحله سوم: روايات بسيارى داريم كه متقدمين به آنها دست نيافته اند و متأخرين آنها را يافته اند. اين به خاطر كمبود ارتباطات و قلّت نسخه هاى يك كتاب در زمان هاى گذشته بوده، كه در اثر فحص و جستجو و احيانا به طور اتفاقى به نسخه اى از يك كتاب و يا نقل حديثى دست مى يافتند.

مرحله چهارم: گذشته از آنچه ذكر شد، ضابطه در قبول احاديث نقل آن در سال يا قرن خاصى نيست، بلكه وثاقت اسناد و اتصال آن تا زمان نقل اصل حديث تنها قانون حاكم در پذيرفتن احاديث است. اين قانونِ لا يتغيّر درباره همه احاديث تاريخى

ص: 212


1- . الذريعه: ج 7 ص 173 ش 900.

و فقهى و اخلاقى و غيره جارى است، و در هيچ يك از اين موارد مسئله نقل در قرن خاصى يا توسط علماى خاصى به عنوان رد يا قبول حديثى پذيرفته نشده است. بنا بر اين - بر فرض كه خطبه غدير در قرن اول هم نقل نشده باشد - وقتى در قرون بعدى با اسناد معتبر نقل شده باشد، براى صحت و اعتبار آن كافى است.

سؤال سوم

روايات منابع اهل تسنن در چه حدى با متن مفصل خطبه توافق دارد ؟

پاسخ

توافق اطمينان آورى در اين باره به چشم مى خورد، كه مى توان آن را از چند ديدگاه مورد توجه قرار داد:

ديدگاه اول: در روايات اهل تسنن خطبه غدير از چند سطر تا چند صفحه نقل شده است، كه عبارات آنها با خطبه مفصل تطابق كامل دارد. اين بدان معنى است كه آنان به علل مختلف در صدد نقل قمستى از خطبه بوده اند، در حالى كه همه آن را در اختيار داشته اند. از جمله اين علل مى تواند اين موارد باشد:

اختصار خطبه بلند براى هدف مورد نظر.

حذف يا به حداقل رساندن آنچه با مذهب آنان توافق ندارد.

ترس خود آنان از مردم و حاكمان نسبت به نقل كامل حديث.

ديدگاه دوم: اسناد كتاب «اليقين» و «التحصين» و «الاقبال» تماما از اهل سنت است و سيد بن طاووس دقيقا به همين جهت آن را نقل كرده است. حتى كتاب هايى كه سيد از آنها نقل كرده از مؤلفين معروف و مورد اعتماد اهل تسنن هستند، كه عبارتند از: احمد بن محمد طبرى معروف به خليلى، حسن بن احمد جاوانى در كتاب «نور الهدى و المنجى من الردى» ، كتاب «النشر و الطىّ» كه روايات حذيفه و زيد بن ارقم از اين طرق است.

ص: 213

معناى سند موثّق آن است كه بر ما لازم است آن حديث و نقل را بپذيريم و طبق مفاد آن عمل كنيم، چه با قواعد فصاحت تطابق داشته باشد و چه نداشته باشد. اين بدان جهت است كه معصومين عليهم السلام با در نظر گرفتن مخاطب يا مخاطبين سطح گفتار را تغيير مى دادند، اگر چه قادر به فصاحت اكمل بودند.

نكته دوم: تشخيص عربى خالص كار بسيار پيچيده اى است كه حتى بسيارى از اهل تخصص از آن عاجز اند، و اين مسئله در هر زبانى جارى است. دوران هايى كه هر زبانى گذرانده و تغييرات خواسته يا ناخواسته اى كه در آن ايجاد شده، مسائلى است كه تشخيص خالص بودن هر زبانى را بسيار مشكل مى سازد. پس ما نمى توانيم ادعاهاى مطرح شده در اين زمينه را بپذيريم.

خطبه غدير و تقيه و تقطيع

خطبه غدير و تقيه و تقطيع(1)

همانطور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعه هاى قابل جمع نقل شده است و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشه هايى از آن را نقل كرده اند، ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كرده اند.

با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، واين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.

خطبه غدير در «كتابُ علىٍّ عليه السلام»

از اولين كتاب هايى كه ماجراى غدير را ثبت كرده اند «كتابُ عَلىٍّ عليه السلام» ، نوشته اميرالمؤمنين عليه السلام از املاى پيامبر صلى الله عليه و آله است. اين كتاب از ودايع امامت است كه جز معصومين عليهم السلام كسى به آن راه ندارد.

ص: 216


1- . اسرار غدير: ص 111. چهارده قرن با غدير: ص 125.

شخصى به نام «معروف» خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و داستان غدير را به نقل از ابى الطفيل براى حضرت نقل كرد. حضرت آن را تأييد كرد و فرمود: «اين مطلب را در كتاب على عليه السلام ديده ايم و نزد ما صحيح است» .(1)

اولين كتاب در ثبت خطبه غدير

اولين كتاب در ثبت خطبه غدير(2)

چهار كتاب را بايد به عنوان اولين كتاب هايى نام برد كه غدير را ثبت كرده اند. اما اولين كتابى كه در مورد خطبه غدير تأليف شده، كتابى به نام «خطبة النبى صلى الله عليه و آله يوم الغدير» ، از عالم بزرگ ادبيات عرب و علم نحو خليل بن احمد فراهيدى (م 175 ق) است.

در اين كتاب خطبه مفصل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم را در آن آورده است. گر چه اين كتاب امروزه مفقود است، ولى نام و خصوصيات آن در كتب بزرگان ثبت شده است.(3)

نسخه هاى خطبه غدير و ارزش و ضرورت مقابله آنها
اشاره

نسخه هاى خطبه غدير و ارزش و ضرورت مقابله آنها(4)

از مهم ترين روش هاى تحقيقى، مقابله متون با يكديگر و مشخص شدن تفاوت ها و زيادتى و نقصان است. بر همين اساس، يكى از گرايش هاى تحقيقى در مورد غدير و از انواع راهكارها و تحقيقاتى كه محققان از طريق آنها در آستان غدير خدمت نموده اند و يا جا دارد كه خدمت نمايند احياء نُسَخ خطى است.

تحقيقات علمى كه درباره غدير در دو جهت جلوه بيشترى دارد: مقابله و تنظيم و ويرايش نسخ خطى مربوط به غدير، بحث هاى سندى و رجالى درباره متون مرتبط با غدير.

ص: 217


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 121 ح 15. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 44.
2- . غدير در آئينه كتاب: ص 12.
3- . الذريعة: ج 5 ص 101 ش 418.
4- . اسرار غدير: ص 123، 124، 127. چهارده قرن با غدير: ص 136. غدير در آئينه كتاب: ص 35.

در مورد مقابله نسخه هاى خطبه غدير دو نكته قابل توجه است:

1 - مقابله نسخه هاى خطبه غدير
اشاره

ارزش متن مقابله شده خطبه غدير را جهات زير روشن مى كند:

احاديثِ منقول از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام و اصحاب آنان، مسير چهارده قرن را پيموده تا به دست ما رسيده است. گذرگاه ها و تنگناهاى سختى از قبيل تقيه، مساعد نبودن شرائط فرهنگى و اقتصادى شيعه، نبودن چاپ و عدم امكان رعايت اصول فنى در نسخه بردارى، اشتباهات كتابتى ناسخين و عوامل ديگرى از اين قبيل باعث اختلاف نسخه ها در يك روايت معين شده است.

لذا مقابله و تطبيق نسخه هاى يك كتاب، و يا مقابله متن يك حديث كه در چند كتاب مختلف روايت شده، بسيارى از مشكلاتِ مربوط به متون را حل مى كند، و هر نسخه ابهام و مشكلى را كه در نسخه ديگر وجود داشته بر طرف مى سازد و بدين ترتيب متن منقح و كامل به دست مى آيد.

در مورد «خطبه غدير» سه جهت مهم، لزوم مقابله را مؤكدتر مى نمايد:

جهت اول

اهميتِ خود خطبه به عنوان يك حديث سرنوشت ساز و لزوم توجه خاص امت به اين منشور دائمى، كه وظيفه به دست آوردن متن منقح آن را سنگين تر مى كند.

جهت دوم

طولانى بودن متن، كه طبعا در متون طولانى موارد مبهم و مشكل در الفاظ و معانى بيشتر است و از طريق مقابله حل مى شود.

جهت سوم

سماعى بودن حديث، يعنى حديث به صورت املاء نبوده است كه راوى بتواند آن را با حوصله بنويسد، بلكه در هنگام سخنرانىِ حضرت آن را به خاطر سپرده و بعد نقل كرده است، و طبعا موارد زياده و نقيصه در چنين مواردى بيشتر مى شود، و از طريق مقابله است كه كلمه ها و جمله هاى افتاده به جاى خود باز مى گردد.

ص: 218

شرائط خاص تقيه در راويان خطبه است. نمونه آن مسئله «اصحاب صحيفه» و نام اولين بيعت كنندگان است كه در بعضى نُسخ صراحتا نيامده است.

نتيجه چهارم

در روايتِ كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس، و نيز كتاب «الصراط المستقيم» بياضى نوعى تلخيص مشهود است، كه يا مؤلف در مقام اختصار بوده و يا راوى اصل آن را مختصر نموده است. به هر حال، مقدار موجود از متن در اين دو كتاب نيز مقابله شده و موارد اختلاف نسخه در آنها با ذكر نام اين دو كتاب در پاورقى ها ذكر خواهد شد.

نتيجه پنجم

روايت كتاب «روضة الواعظين» در بسيارى از موارد با كتاب «التحصين» مشابهت دارد، و در موارد خاصى با ساير نُسَخ فرق دارد.

نتيجه ششم

روايت كتاب «نهج الايمان» در بسيارى از موارد با كتاب «العُدَد القويّة» مشابهت دارد و در مواردى مشكلات عبارات را حل كرده است.

نتيجه هفتم

روايت كتاب «التحصين» دو صفحه از آخر حديث ناقص است كه در پاورقىِ متن كامل به محل آن اشاره شده است.

نتيجه هشتم

روايت كتاب «اليقين» در مواردى زياده دارد، و در مواردى نيز جمله بندىِ آن با روايت هاى ديگر فرق دارد.

كتابشناسى خطبه غدير
اشاره

كتابشناسى خطبه غدير(1)

يكى از شاخه هاى موضوعى غدير خطبه غدير است، كه محققين و مؤلفين درباره

ص: 220


1- . غدير در آئينه كتاب. چهارده قرن با غدير: ص 153 - 157.

5 . شرح الخطبة الغديرية، سيد محمدتقى بن باقر نقوى (خراسانى، قائنى) ، عربى، خطى.

6 - شرح خطبه غدير، سيد محمد امين، فارسى، چاپى، طيب، تهران، اول، 1404 ش، 1446 ق، وزيرى.

7 - شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم، سيد محمدتقى نقوى، فارسى، چاپى، مقدمه و ويرايش و تنظيم و پاورقى: مهدى جعفرى، منير، جليل، تهران، اول، 1374 ش، 1415 ق، 1995 م، وزيرى، 512 ص. اين كتاب شامل شرح خطبه غدير در هفتاد و چهار قطعه، و در هر قطعه همراه با توضيحات و مطالب مربوط، و در پايان خاتمه اى شامل توضيح پى آمدهاى غدير و وقايع بعد از آن است. مطالب مهم كتاب از اين قرار است:

پيشگفتار: واقعه غدير خم، اسناد حديث غدير، روات حديث غدير از صحابه و علما و دانشمندان. توحيد و مباحث مربوط به آن، واقعه غدير خم، خصائص على عليه السلام، شامل شش خصيصه، فضيلت على عليه السلام بر ديگران، درباره پيامبر صلى الله عليه و آله، درباره قرآن، حديث ثقلين.

جنگ هاى اميرالمؤمنين عليه السلام: جنگ جمل در هفت بخش، جنگ صفين در يازده بخش، جنگ نهروان در سه بخش، مناقب و امتيازات مخصوص به اميرالمؤمنين عليه السلام امل نُه امتياز از حضرت بقيه اللّه عليه السلام شامل سه حديث، پيرامون امام و امامت، خصائص امام زمان عليه السلام شامل بيست خصيصه، نماز و روزه، امربه معروف و نهى ازمنكر، پنجاه آيه در حق على عليه السلام.

خاتمه: حارث بن نعمان و نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع»(1)، اجمالى از وقايع پس از غدير: داستان عقبه، در خانه ام سلمه، صحيفه ملعونه، رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، سقيفه بنى ساعده، سكوت على عليه السلام، اعراض مردم از على عليه السلام.

ص: 223


1- . معارج / 1.

فارسى آورده، و در هر مورد نكات متعدد و ارزشمندى را از آن قطعه استخراج كرده، كه گاهى بيش از چهل نكته است. اين كتاب در نوع خود كارى بديع و ارزشمند و بسيار قابل استفاده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: سند خطبه، سند خطبه غدير به نقل از احتجاج طبرسى، بررسى سند خطبه غدير به روايت احتجاج، عدم تأثير جهالت راوى به طور مطلق در تضعيف روايت، تأييد مضمون خطبه با احاديث ديگر، تواتر مضمون خطبه غدير، شهرت خطبه غدير، خطبه غدير به نقل كتاب «نور الهدى» ، مقدمه خطبه، متن خطبه.

8 - پيمان آسمانى (طرح نوين از متن و ترجمه خطبه غدير) ، محمدحسين رحيميان، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، چاپ اول، سال 1386 ش، رقعى، 128 ص. در اين كتاب پس از مقدمه چينى در مورد غدير، واقعه و خطبه غدير به صورت قطعه قطعه، همراه با مقدمه اى بسيار كوتاه و ترجمه آن در 102 قسمت آمده است. در پايان، خاتمه بحث و جمع بندى بيان شده است. اين كتاب در واقع طرحى نو در ايراد خطبه غدير و بيان آن است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:

سرآغاز، پايان رسالت، واقعه غدير از زبان امام باقر عليه السلام، خداشناسى، مهر بى پايان، قدرت بى كران، خداى حكيم، گواهى به خداى توانا، گواهى با همه وجود، پروردگار آمرزنده، سپاس و ايمان، اقرار به بندگى، ابلاغ پيام، عدم كوتاهى، على عليه السلام ولى خدا، درخواست از جبرئيل، تهديد به افشا، پيشواى واجب الاطاعه، آخرين جايگاه، على عليه السلام امام مبين، هدايتگر به حق، نخستين مؤمن، برترى خدايى، امام از جانب الهى، مژده پيامبران عليهم السلام.

كرامت الهى، برترين مردم، هشدار الهى، على عليه السلام جنب اللّه، انديشه در قرآن، بيانگر حقيقى قرآن، همگامى قرآن و عترت، او تنها اميرمؤمنان است، على عليه السلام در دستان نبوت، جانشين حقيقى، راز و نياز با آفريدگار، نيايش ديگر، گواهى بر ابلاغ، اكمال دين، ياور پيامبر صلى الله عليه و آله، ياور دين خدا، فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله، حسد نورزيد، مؤمن مخلص كيست، زيانكار واقعى، فرمان خدا ابلاغ شد، تقوا و پرهيزكارى، ايمان و باور حقيقى.

ص: 227

بهشتيان، ورود بدون بازرسى، دشمنان على عليه السلام و عترت من، دوزخيان، تكذيب گران و گمراهان، پاداش بزرگ، تفاوت ره از كجاست تا به كجا، بيم دهنده و هدايتگر، نبوت و وصايت، پايان بخش پيشوايان، روشنگر مردم، فراخوانى به بيعت رسمى، پيمان با خدا، شعائر الهى، زيارت خانه خدا، آمرزش گناهان، پاداش نيكوكاران، توبه از گناه، نور مطلق، هشدار مهم، شكيبا و سپاسگزار، منّت و غضب، پيشوايان آتش.

توطئه صحيفه، امامت وراثتى، ابلاغ پيام و رسالت نسل ها، غصب خلافت، آزادى در عمل، هلاكت ستمكاران، پيشينيان گمراه، ايمنى و رستگارى، صراط مستقيم الهى، دوستان خدا، دشمنان على عليه السلام و برادران شياطين، دوستان على عليه السلام و عترت من، ايمن شدگان و رهايافتگان.

روشنگر احكام، حلال و حرام هاى الهى، اتمام حجّت، گفتار قطعى، حفظ گفتار، بازگويى فرمان، بالاترين امر به معروف، قرآن معرّف امامان، بيم از روز رستاخيز، در دادگاه عدل، اقرار زبانى، تلفيق اقرار و بيعت رسمى، بيعت با خدا، بيعت به عنوان اميرمؤمنان، سلام به عنوان اميرمؤمنان، سپاس و رستگارى، نگاهى ديگر به فضايل بى كران على عليه السلام، رستگارى بزرگ، پيشى گيرندگان در بيعت، خشنودى خدا، دعاى پايانى، پايان مراسم باشكوه، سخن پايانى و ره پويان غدير.

9 - پيمان غدير بيعت با مهدى عليه السلام، سيد محمد بنى هاشمى، فارسى، چاپى، چاپ اول: منير، تهران، سال 1383 ش، رقعى، 63 ص. چاپ دوم: همان، سال 1384 ش، چاپ سوم: همان، سال 1386 ش، رقعى، 160 ص. عناوين اين كتاب چنين است:

فصل 1: پيام غدير در كتاب و سنّت: عهد الهى در قرآن، سابقه عدم وفا به عهد خداوند، جزئيات عهد الهى در مورد امامت، ضرورت وفا به عهد امامت در همه زمان ها، آخرين و مهمترين اعلان عهد امامت، لزوم آشنايى با پيام غدير و عمل به آن، حجّيّت پيام غدير براى همه انسان ها تا روز قيامت، محتواى اصلى پيام: اعلام ولايت همه ائمه عليهم السلام تا قيامت، بيعت خواستن پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم در روز غدير، لزوم پيمان

ص: 228

بستن همه مخاطبان غدير بر محتواى آن، تجلّى محتواى دقيق پيام غدير در متن پيمان.

فصل 2: اهميّت التزام به پيمان غدير: معانى و شؤون مولى و عبد، عبوديّت و سرورى، مراتب عبوديّت در برابر مولى، نتيجه سرپيچى از فرمان خداوند در غدير، عملكر مسلمانان در برابر پيمان غدير، لببيك گفتن به دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله در عيد غدير، دعا بر تعجيل فرج در روز غدير.

فصل 3: وفا به پيمان بندگى: دعاى روز غدير سرلوحه اعمال شيعيان، چهار تقاضاى امام صادق عليه السلام در دعاى عيد غدير، آرزوى خدمت به حضرت ولى عصر عليه السلام از زبان امام صادق عليه السلام، سبب لزوم خدمت به امام عصر عليه السلام، تفاوت بين نصرت و خدمت، مباشرت در خدمت به امام زمان عليه السلام، اظهار فروتنى در خدمت به حضرت مهدى عليه السلام، مراتب خدمتگزارى به مولا.

اظهار عبوديت سيد بن طاووس در پيشگاه امام عصر عليه السلام، عبدالمهدى شدن فرزند سيد بن طاووس، آقايى مولا در حق بنده خود، اظهار بندگى نسبت به امام عصر عليه السلام در كلام صدرالاسلام همدانى، ضرورت معاهده بنده با مولاى غايب خود، نقض پيمان بندگى با ارتكاب گناه، چگونگى محاسبه و تطهير نفس از گناهان، مناقشه خداوند نسبت به گناهان، عدم مناقشه در مورد گناهان به سبب تجديد عهد با ائمه عليهم السلام، طلب مغفرت از مولا براى پاكى از گناهان، توبه از گناه در هنگام عرض اعمال، خشوع بنده در برابر مولا، اولويّت مولا نسبت به بنده در همه امور.

فصل 4: چگونگى خدمت مقبول به مولا: مصاديق خدمتگزارى به امام غايب عليه السلام، گستره خدمت به حضرت ولى عصر عليه السلام، اهميت صداقت و اداى امانت در خدمت به امام عصر عليه السلام، تعهّدآور بودن انتساب به ائمه عليهم السلام، شكر نعمت انتساب به ائمه عليهم السلام، راه هاى مختلف دعوت به امام زمان عليه السلام، فضيلت رسيدگى علمى به ايتام آل محمد عليهم السلام، ارزش دستگيرى علمى از ايتام امام عصر عليه السلام در زمان غيبت، همدل شدن شيعيان بر وفاى به عهد امامت.

ص: 229

گفتار دوم: خصوصيات مبلّغ، تكنولوژى تبليغ، توجه به خدا و مبدأ خلقت، نشاط و اعتقاد به كار، قاطعيت همراه با ايمان به محتوا در تبليغ.

گفتار سوم: تكنيك هاى تبليغ، اتكاى به خداوند، اتصال به منبع و مركز بى انتها و مقبول، بهره گيرى از ادبيات و تأثير آن بر مخاطب، ايجاد انگيزه، بلاغ مبين، اهميت جايگاه سخنران، به وجود آوردن محيط مناسب براى تبليغ.

گفتار چهارم: مخاطب شناسى، اهميت مخاطب شناسى در تبليغ، توجه به موقعيت مخاطبان، ايجاد رابطه عاطفى با مخاطبان، تحريك احساسات مخاطبان، ارتباط همه جانبه با مخاطب.

گفتار پنجم: فروتنى و تواضع، فروتنى و تواضع نسبت به مخاطبان، خيرخواهى، آثار خيرخواهى مبلغ، خيرخواهى در تبليغ كالاهاى تجارى، خيرخواهى در تبليغ سيستم هاى علمى، ضمير خيرخواهى مبلغ.

گفتار ششم: سعه صدر در تبليغ، ارائه ملاك جهت شناخت و معرفى مخالفان، صبر در برابر انديشه هاى مخالف در تبليغ، رحمت، مظهر ديانت اسلام.

گفتار هفتم: نحوه بيان مبلغ، بيان مفهوم در قالب هاى متنوع براى همه سطوح فكرى، ساده گويى در تبليغ، دسته بندى موضوعات، سؤالى كردن برخى مفاهيم، پرسش از مخاطبين، براعت استهلال، يكنواخت نبودن نحوهى القاء تبليغ، با ايمان و توكل به خدا، وظيفه تبليغ را انجام دهيم و منتظر نتيجه نباشيم، نتيجه تبليغ و وظيفه ما، عدم پذيرش مخاطب.

گفتار هشتم: برجسته كردن نكته ها و بعضى قسمت ها، موضوع ها و احكام، حساس نمودن مخاطبان روى نكات خاص، نقش واژه هاى هشدارى در تبليغ.

گفتار نهم: تكيه بر مسائل فطرى، پيوند زدن محتواى تبليغ به مسائل فطرى، انذار و تبشير در تبليغ.

ص: 231

23 - كعبه در پيام آفتاب، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، چاپ اول تا سوم: منير، تهران، 1391 - 1395 ش، بياضى، 246 ص. در اين كتاب طى 12 بخش فرازهايى از خطبه غدير كه مربوط به امام زمان عليه السلام است، همراه با توضيحات و مستند سازى آمده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:

مرواريد 1: موعود خاندان نور، مرواريد 2: روشنگر آئين رستگارى، مرواريد 3: كانون بخش انديشه ها، مرواريد 4: ياور آئين حنيف: نور الهى چيست ؟ مرواريد 5 : ژرف ترين دريا: حقيقت عظمت خداوند، علم غيب، علم و قدرت ائمه عليهم السلام، مرواريد 6 : نيكوى برگزيده، مرواريد 7: وارث نور علم امام مبين، مرواريد 8 : تحكيم بخش آيات بارى، مرواريد 9: باليده ترين رهنما، مرواريد 10: اختياردار جهان و جهانيان، مرواريد 11: بشارت نور، مرواريد 12: امانتدار آشكار و نهان.

24 - كلام هادى، سيد محمود هاشمى، آشيانه برتر، اصفهان، 1394 ش، فارسى، چاپى، رقعى، 262 ص. اين كتاب نگاه آمارى به خطبه غدير، همراه با متن خطبه و ترجمه منثور و موزون آن بوده، و در نوع خود كارى بديع و زيباست.

25 - مرواريد فضائل در صدف غدير، حبيب عباسى، فارسى، چاپى، رقعى، 120 ص. در اين كتاب فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام كه در خطبه غدير آمده همراه با سنديابى آنها در كتب عامه آورده شده است.

26 - معرفى و متن و ترجمه منظوم خطبه غدير، محمدرفيع باذل مشهدى، به كوشش: اميرحسين رضايى، نيلوفر فرحزادى، فارسى، چاپى، كلام سليس، تهران، دوم، 1402 ش، رقعى، 241 ص. در اين كتاب فرازهاى خطبه غدير همراه با منظومه آن و توضيحات آمده است.

27 - منظومه خطبه غدير، مصطفى جعفرى (فائق)، فارسى، چاپى، شانى، كرج، اول، 1401 ش، رقعى، 221 ص. در اين كتاب فرازهاى خطبه غدير همراه با ترجمه فارسى در صفحات سمت راست، و منظومه همان قسمت در سمت چپ آمده است.

ص: 235

تمام غديريه ها، به خصوص آنها كه خطبه غدير را هم به شعر آورده اند، خود نوعى نقل خطبه غدير است. حجم غديريه ها در شعر عربى، فارسى، و ... به قدرى زياد است كه تا كنون چندين كتاب مستقل و مفصل در مورد جمع آورى غديريه ها و شرح حال شاعران غديرى تأليف شده كه در ادامه معرفى خواهد شد.

براى تفصيل مطلب در مورد اشعار در مورد غدير و نام شاعران و... ، مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .

در ادامه چند نكته در اين باره بيان مى شود:

نكته اول: نقل حديث و ماجرا و خطبه غدير در قالب شعر
اشاره

آنچه در روش دائرة المعارف نگارى متداول است و درست هم همين است، اشعار در موضوع مورد تأليف آورده نمى شود. چرا كه شعر جايگاه علمى ندارد، و هم اينكه آن اشعار در واقع به نظم درآمده همان مطالبى است كه در جاى جاى آن دائره المعارف آمده و به نوعى تكرار است.

از سوى ديگر، غديريه و اشعار در مورد غدير با موضوعات ديگر متفاوت است. چرا كه هر غديريه خود نوعى نقل غدير است. به خصوص اگر سراينده از سده هاى اوليه باشد، كه ارزش آن بسيار خواهد بود.

حال براى اينكه اين دو مهم رعايت شود، اسامى غديريه سرايان مشهور به حسب قرن ها آورده مى شود، تا هم سير فنى و تأليفى دائرة المعارف حفظ شود، و هم نام راويان غدير در قالب شعر آورده شود. غديرجويان مى توانند براى توضيح بيشتر به كتب جمع آورى اشعار غديرى مراجعه كنند. اين كتاب ها - كه مستقلاً در موضوع جمع آورى اشعار غدير تأليف شده - در ادامه معرفى مى گردد.

در كتاب هاى مجموعه شعر غدير، هم نام هاى بيشترى از شعراى غدير آمده كه البته اكثرا معاصر هستند، و هم توضيحات در مورد هر يك از شعراى غدير و شعرشان بيان شده است.

ص: 238

يك. اسامى غديريه سرايان به زبان عربى در طول چهارده قرن

قرن اول

1. اميرالمؤمنين عليه السلام على بن ابى طالب، ت 23 قبل از هجرت، م 40 ق.

2. حَسّان بن ثابت بن منذر انصارى خزرجى، ت 70 قبل از هجرت حدودا، م 40 يا 50 يا 54 ق.

3. قيس بن سعد بن عباده انصارى خزرجى، ت 15 قبل از هجرت، م 60 ق.

4. عمرو بن عاص بن وائل (ابوعبداللّه قرشى) ، ت 50 قبل از هجرت، م 43 ق.

5 . محمد بن عبداللّه حميرى ، م اوائل غيبت صغرى.

قرن دوم

6 . كميت بن زيد اسدى، ت 60 ق، م 126 ق.

7. سيد اسماعيل بن محمد بن يزيد حِميَرى، ت 105 ق، م 178 ق.

8 . سفيان بن مصعب عبدى كوفى، ت و م قرن 2 ق.

9. يحيى بن بلال عبدى كوفى، ت و م قرن 2 ق.

قرن سوم

10. ابوتمام طائى (حبيب بن اوس شامى) ، ت 172 يا 188 يا 190 يا 192 ق، م 228 يا 229 يا 231 يا 232 ق.

11. دعبل بن على بن رزين خزاعى، ت 148 ق، م 246 ق.

12. ابواسماعيل علوى (محمد بن على بن عبداللّه) ، ت و م قرن 3 ق.

13. وامق ارمينى (بقراط بن اشرط نصرانى) و شاعران ديگر، ت و م قرن 3 ق.

14. ابن رومى (ابوالحسن على بن عباس بن جريج بغدادى) ، م 221 ق.

15. حِمّانى افوه (ابوالحسين على بن محمد بن جعفر كوفى) ، ت و م قرن 3 ق.

ص: 239

قرن چهارم

16. ابن طباطبا علوى (ابوالحسن محمد بن احمد بن محمد اصفهانى) ، م 322 ق.

17. ابوالاسود كاتب (ابن الاسود احمد بن علويه اصفهانى) ، ت 212 ق، م سيصد و بيست و اندى ق.

18. محمد بن احمد بن عبداللّه مُفجَّع (ابوعبداللّه بصرى كاتب نحوى) ، م 327 ق.

19. صنوبرى (احمد بن محمد بن حسن ضبّى) ، ت و م قرن 4 ق.

20. قاضى تنوخى (ابوالقاسم على بن محمد بن ابى فهم) ، ت 278 ق، م قرن 4 ق.

21. ابوالقاسم زاهى (على بن اسحاق بن خلف قطّان بغدادى) ، ت 318 ق، م 352 ق.

22. ابوفراس حمدانى (حارث بن ابى المعالى سعيد بن حمدان تغلبى) ، ت 320 يا 321 ق، م 357 ق.

23. كشاجم (ابوالفتح محمود بن حسين بن سندى رملى) ، م 330 يا 350 يا 360 ق.

24. ناشى ء صغير (ابوالحسين على بن عبداللّه بن وصيف بغدادى) ، ت 271 ق، م 365 ق.

25. بشنوى كردى (ابوعبداللّه حسين بن داود) ، ت و م قرن 4 ق.

26. صاحب بن عبّاد (اسماعيل بن ابى الحسن عبّاد بن عباس بن عبّاد) ، ت 326 ق، م 385 ق.

27. جوهرى جرجانى (ابوالحسن على بن احمد) ، ت و م قرن 4 ق.

28. ابن حجّاج بغدادى (ابوعبداللّه حسين بن احمد بن محمد كاتب محتسب نيلى) ، م 391 ق.

29. ابوالعباس ضبّى (احمد بن ابراهيم كافى اوحد) ، م 398 ق.

30. ابوالرقعمق انطاكى (ابوحامد احمد بن محمد) ، م 399 ق.

31. ابوالعلاء سَرَوى (محمد بن ابرهيم) ، ت و م قرن 4 ق.

ص: 240

32. طلحة بن عبيداللّه عونى (ابومحمد غسّانى) ، ت و م قرن 4 ق.

33. ابن حمّاد عبدى (ابوالحسن على بن حمّاد بن عبيداللّه عدوى بصرى) ، ت و م قرن 4 ق.

34. ابوالفرج رازى (محمد بن هندو) ، ت و م قرن 4 ق.

35. جعفر بن حسين و شاعران ديگر، ت و م قرن 4 ق.

قرن پنجم

36. ابونجيب طاهر جزرى (شدّاد بن ابراهيم بن حسن) ، ت و م قرن 5 ق.

37. شريف رضى (ابوالحسن محمد بن طاهر) ، ت 395 ق، م 406 ق.

38. عبدالمحسن بن محمد بن احمد صورى (ابومحمد) ، ت 339 ق حدودا، م 419 ق.

39. مِهيار بم مَرزويه ديلمى (ابوالحسن) ، ت 334 ق حدودا، م 428 ق.

40. شريف مرتضى (ابوالقاسم على بن حسين بن موسى) ، ت 355 ق، م 436 ق.

41. ابوعلى بصير (حسن بن مظفر نيشابورى) ، ت و م قرن 5 ق.

42. ابوالعلاء معرّى (احمد بن عبداللّه بن سليمان) ، ت 363 ق، م 449 ق.

43. المؤيد فى الدين (هبه اللّه بن موسى بن داود شيرازى) ، ت 390 ق حدودا، م 470 ق.

44. ابن جبر مصرى و شاعران ديگر، ت 420 ق، م 487 ق.

قرن ششم

45. على بن احمد فنجكردى (ابوالحسن نيشابورى) ، ت 433 ق، م 513 ق.

46. ابن منير طرابلسى (ابوالحسين احمد بن منير بن مفلح) ، ت 473 ق، م 548 ق.

47. قاضى ابن قادوس (جلال الدين ابوالفتح محمود بن قاضى اسماعيل بن حميد مصرى دمياطى) ، ت و م قرن 6 ق.

ص: 241

48. ملك صالح (ابوالغارات طلائع بن رزّيك بن صالح ارمنى) ، ت 495 ق، م 556 ق.

49. ابن عودى نيلى (ابوالمعالى سالم بن على بن سلمان تغلبى) ، ت ت 478 ق، م 558 ق حدودا.

50 . قاضى جليس (ابوالمعالى عبدالعزيز بن حسين بن حبّاب اغلبى سعدى تميمى صَقلى) ، م 561 ق.

51 . ابن مكى نيلى (سعيد بن احمد بن مكى مؤدِّب) ، م 565 ق.

52 . خطيب خوارزمى (ابوالمؤيد موفق بن احمد بن ابى سعيد) ، ت 484 ق، م 568 ق.

53 . فقيه عماره يمنى (نجم الدين ابومحمد عُمارة بن ابى الحسن على بن زيدان بن احمد حكمى) ، ت و م قرن 6 ق.

54 . سيد محمد بن على بن فخرالدين اقساسى، م 575 ق.

55 . قطب الدين راوندى (ابوالحسين سعد بن هبه اللّه بن حسن) ، م 573 ق.

56 . سبط بن تعاويذى (ابوالفتح محمد بن عبيداللّه بغدادى) ، ت 519 ق، م 583 ق.

قرن هفتم

57 . ابوالحسن المنصور باللّه (عبداللّه بن حمزة بن سليمان) ، ت 561 ق، م 614 ق.

58 . مجدالدين بن جميل (ابوعبداللّه محمد بن منصور بن جميل فزارى) ، م 616 ق.

59 . شوّاء كوفى حلبى (ابوالمحاسن يوسف بن اسماعيل بن على) ، ت 562 ق، م 635 ق.

60 . كمال الدين شافعى (ابوسالم محمد بن طلحة بن محمد قرشى عدوى نصيبى) ، ت 582 ق، 652 ق.

ص: 242

61 . ابومحمد المنصور باللّه (حسن بن احمد بن يحيى يمنى) ، ت 596 ق، م 670 ق.

62 . ابوالحسين جزّار (جمال الدين يحيى بن عبدالعظيم بن يحيى بن محمد) ، ت 601 ق، م 672 يا 679 ق.

63 . قاضى نظام الدين (محمد بن قاضى القضاة اسحاق بن مظهر اصفهانى) ، م 678 ق.

64 . شمس الدين محفوظ بن وشاح بن محمد ابومحمد حلّى اسدى، م 667 ق.

65 . بهاءالدين اربلى (ابوالحسن على بن فخرالدين عيسى بن ابى الفتح) ، م 692 يا 693 ق.

قرن هشتم

66 . ابومحمد بن داود حلّى (تقى الدين حسن بن على بن داود) ، ت 647 ق، بعد از 741 ق.

67 . جمال الدين خلعى (ابوالحسن على بن عبدالعزيز بن ابى محمد موصلى حلّى) ، م 750 ق حدودا.

68 . سريجى اوالى (سيد عبدالعزيز بن محمد بن حسن حسينى) ، م 750 ق حدودا.

69 . صفى الدين حلّى (عبدالعزيز سرايا بن على طائى سنبسى) ، ت 677 ق، م 749 يا 750 يا 752 ق.

70. شيبانى شافعى (تقى الدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن ابى بكر ربعى شيبانى اَسوانى اسكندرانى) ، ت 703 ق، م 777 ق.

71. شمس الدين ابن جابر اعمى مالكى (ابوعبداللّه محمد بن احمد بن على هوارى اندلسى نحوى) ، ت 698 ق، م 780 ق.

ص: 243

72. ابن الشَفهيَّه علاءالدين حلى (ابوالحسن على بن حسين شفيهى) ، ت و م قرن 8 ق.

قرن نهم

73. ابن عرندس حلى (صالح بن عبدالوهاب) ، م 740 ق حدودا.

74. ابن داغر حلى (مغامس بن داغر) ، ت و م قرن 9 ق.

75. حافظ بُرسى حلى (رضى الدين رجب بن محمد بن رجب) ، م 813 ق حدودا.

76. سيد ضياءالدين هادى (سيد جمال بن ابراهيم بن على يمنى صنعانى زيدى) ، ت 758 ق، م قرن 9 ق.

77. حسن آل عبدالكريم مخزومى، ت و م قرن 9 ق.

قرن دهم

78. تقى الدين كفعمى (ابراهيم بن زين الدين على بن بدرالدين حسن حارثى) ، م 905 ق.

79. شيخ عزالدين عاملى (حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد حارثى همدانى جبعى، پدر شيخ بهائى) ، ت 918 ق، م 984 ق.

قرن يازدهم

80 . ابن ابى شافين بحرانى (داود بن محمد بن ابى طالب بحرانى) ، م 1001 ق.

81 . زين الدين حميدى (عبدالرحمن بن احمد بن على) ، م 1005 ق.

82 . بهاءالدين عاملى (محمد بن حسين بن عبدالصمد جبعى شيخ بهائى) ، ت 953 ق، م 1031 ق.

83 . حرفوشى عاملى (محمد بن على بن احمد حريرى شامى) ، م 1059 ق.

84 . ابن ابى الحسن عاملى (سيد نورالدين على بن نورالدين على بن حسين موسوى جبعى) ، م 1068 ق.

ص: 244

85 . حسين بن شهاب الدين بن حسين كركى شامى (محقّق كركى) ، م 1076 ق.

86 . قاضى شرف الدين (حسن بن قاضى جمال الدين على بن جابر هبلى خولانى يمنى صنعانى) ، م 1079 ق.

87 . سيد ابوعلى انسى يمنى (احمد بن محمد حسنى) ، م 1079 ق.

88 . سيد شهاب بن احمد موسوى (ابومعتوق حويزى) ، ت 1025 ق، م 1087 ق.

89 . سيد على خان بن خلف مشعشعى (حويزى) ، م 1088 ق.

90. سيد ضياءالدين يمنى (جعفر بن مطهر بن محمد حسين جرموزى حسنى) ، م 1096 ق.

91. محمدطاهر بن محمدحسين قمى (شيرازى نجفى) ، م 1098 ق.

92. قاضى جمال الدين مكى (محمد بن حسن بن دراز) ، م بعد از 1012 ق.

93. ابومحمد بن شيخ صنعان، ت و م قرن 11 ق.

قرن دوازدهم

94. محمد بن حسن بن على حرّ عاملى، ت 1033 ق، م 1104 ق.

95. احمد بن حاجى بلادى، م اوائل قرن 12 ق.

96. سيد شمس الأدب يمنى (احمد بن احمد بن محمد حسنى انسى) ، م 1119 ق.

97. سيد على خان مدنى (صدرالدين سيد على خان مدنى شيرازى) ، ت 1052 ق، م 1120 ق.

98. عبدالرضا بن احمد بن خليفه كاظمى (ابوالحسن مقرى) ، م 1120 ق حدودا.

99. علم الهدى (محمد بن محمدمحسن بن مرتضى كاشانى) ، ت 1039 ق، م 1115 ق.

100. على بن احمد عاملى (فقيه عادلى غروى) ، م قرن 12 ق.

101. مسيحا فسوى محمدمسيح بن اسماعيل فدشكويى، م 1127 ق.

ص: 245

102. ابن بشاره غروى (ابوالرضا محمد بن على بن بشاره) ، م 1138 ق.

103. ابراهيم بلادى (ابورياض ابراهيم بن على بن حسن بحرانى) ، م قرن 12 ق.

104. ابومحمد شويكى (عبداللّه بن محمد بن حسين خطى) ، م قرن 12 ق.

105. سيد حسين بن اميررشيد بن قاسم رضوى (هندى نجفى) ، م 1156 ق.

106. سيد بدرالدين يمنى (محمد بن حسن بن المنصورباللّه صنعانى) ، ت 1062 ق، م قرن 12 ق.

دو. اسامى غديريه سرايان به زبان فارسى در طول چهارده قرن

قرن چهارم

1. كسايى مروزى (ابو الحسن مجدالدين) ، ت 341 ق.

2. دقيقى طوسى (ابومنصور محمد بن احمد) ، م 341 ق.

قرن پنجم

3. منوچهرى دامغانى، م 432 ق.

4. خواجه عبداللّه انصارى، ت 396 ق، م 481 ق.

5 . ناصر خسرو قباديانى، ت 394 ق، م 481 ق.

قرن ششم

6 . ابوالمفاخر رازى، م 511 ق.

7. سنايى غزنوى (ابوالمجد مجدود بن آدم)، ت 437 ق، م 525 ق.

8 . ابوالمعالى رازى (دهخدا) ، م 541 ق.

9. اديب صابر ترمذى (شهاب الدين) ، م 546 ق.

10. قوامى رازى (بدرالدين شرف الشعراء) ، م 550 ق.

11. سوزنى سمرقندى (شمس الدين محمد) ، م 569 ق.

12. فريدالدين عطار نيشابورى، ت 513 ق، م 586 ق.

ص: 246

قرن هفتم

14. بابا افضل الدين كاشانى، ت 582 ق، م 664 ق.

13. جلال الدين محمد مولوى، م 670 ق.

15. مصلح الدين سعدى شيرازى، ت 605 ق، م 690 ق.

قرن هشتم

16. ابن يمين فريومدى (امير فخرالدين محمود) ، ت 685 ق، م 769 ق.

17. مولانا كاشى (محمد حسن افضل المتكلمين) ، م قرن 8 ق.

18. نصرت محمد علوى رازى، م قرن 8 ق.

19. حمزه كوچك ورامينى، م قرن 8 ق.

قرن نهم

20. واعظ قاينى (مير سيد على) ، م بعد از 803 ق.

21. مولانا لطف اللّه نيشابورى، م 816 ق.

22. شاه نعمت اللّه ولى (سيد نورالدين كرمانى) ، ت 731 ق، م 834 ق.

23. ابن حسام خوسفى (محمد بن حسام الدين) ، ت 783 ق، م 857 ق.

24. آذرى طوسى (فخرالدين حمزه) ، ت 784 ق، م 866 ق.

قرن دهم

25. ملا حسين واعظ كاشفى (سبزوارى) ، م 910 ق.

26. مولانا نظام استرآبادى، م 921 ق.

27. بابا فغانى شيرازى، م 925 ق.

28. اهلى شيرازى (محمد) ، ت 858 ق، م 942 ق.

29. خواند مير خواجه غياث الدين، ت 880 ق، م 942 ق.

30. مولانا نثارى تونى، م 968 ق.

ص: 247

31. وحشى بافقى (كمال الدين محمد) ، م 991 ق.

32. سائل كاشانى، م قرن 10 ق.

قرن يازدهم

33. نظيرى نيشابورى (محمدحسين) ، م 1023 ق.

34. على نقى كمره اى، ت 953 ق، م 1029 ق.

35. حكيم شفايى اصفهانى (شرف الدين حسن) ، ت 966 ق، م 1037 ق.

36. فياض لاهيجى، م 1072 ق.

37. ناظم هروى (ملا فرخ حسين) ، ت 1011 ق، م 1081 ق.

38. ميرسند كاشانى، م 1083 ق حدودا.

39. صائب تبريزى (محمدعلى) ، ت 1016 ق، م 1086 ق.

40. محمدطاهر قمى، م 1098 ق.

قرن دوازدهم

41. نجيب كاشانى (نورالدين محمد) ، م 1106 ق.

42. تأثير تبريزى (محسن) ، ت 1060 ق، م 1129 ق.

43. دردمند اودگيرى (فقيه صاحب) ، م قبل از 1136 ق.

44. لامع درميانى (محمدرفيع) ، ت 1076 ق.

45. ميرجليل (سيد عبدالجليل حسينى واسطى بلگرامى) ، ت 1071 ق، م 1138 ق.

46. الماسى اصفهانى (ميرزا محمدتقى شمس آبادى) ، م 1159 ق.

47. محسن تتوى (محمد محسن) ، ت 1121 ق، م 1163 ق.

48. طبيب اصفهانى (ميرزا عبدالباقى) ، ت 1127 ق، م 1171 ق.

49. حزين لاهيجى (محمدعلى) ، ت 1103 ق، م 1181 ق.

ص: 248

50 . عاشق اصفهانى (محمد) ، ت 1111 ق، م 1181 ق.

51 . فقير دهلوى (مير شمس الدين) ، ت 1115 ق، م 1183 ق.

52 . آذر بيگدلى (لطفعلى بيك) ، ت 1134 ق، م 1195 ق.

53 . هاتف اصفهانى (سيد احمد) ، م 1198 ق.

54 . آزاد بلگرامى (ميرغلام على واسطى) ، ت 1116 ق، م 1200 ق.

55 . قادر گرامى پنجابى (شيخ غلام) ، م 1200 ق حدودا.

قرن سيزدهم

56 . قانع تتوى (مير على شير) ، م 1203 ق.

57 . مظفر عليشاه كرمانى (ميرزا محمدتقى) ، م 1215 ق.

58 . طراز يزدى (عبدالوهاب) ، م 1261 ق.

59 . وصال شيرازى، ت 1197 ق، م 1262 ق.

60 . وامق يزدى (سيد محمدعلى) ، ت 1200 ق، م 1262 ق.

61 . رشحة اصفهانى (محمدباقر) ، ت 1203 ق، م 1266 ق.

62 . قاآنى شيرازى (ميرزا حبيب) ، ت 1222 ق، م 1270 ق.

63 . داورى شيرازى (محمد) ، ت 1238 ق، م 1283 ق.

64 . سروش اصفهانى (شمس الشعراء ميرزا محمدعلى) ، ت 1228 ق، م 1285 ق.

65 . غالب دهلوى (اسداللّه) ، ت 1212 ق، م 1285 ق.

66 . هماى شيرازى (ميرزا محمدعلى) ، ت 1212 ق، م 1290 ق.

67 . افسر كرمانى (ميرزا مهدى قليخان) ، ت 1259 ق، م 1300 ق.

قرن چهاردهم

68 . جيحون يزدى (محمد تاج الشعراء) ، م 1301 ق.

69 . نقيب شيرازى (ميرزا احمد) ، ت 1238 ق، م 1302 ق.

ص: 249

70. جودى خراسانى (عبدالجواد) ، م 1302 ق.

71. شمس الادباء ميرزا سيد محمد اصفهانى، ت 1252 ق، م 1302 ق.

72. روشن اردستانى (ميرزا صادق) ، م 1305 ق.

73. عنقاى اصفهانى (محمدحسين) ، م 1308 ق.

74. خرد كرمانى (محمدعلى خان) ، زنده در سال 1308 ق.

75. صباى كاشانى (محمودخان ملك الشعراء) ، ت 1228 ق، م 1311 ق.

76. ميرزا حبيب اصفهانى، م 1311 ق.

77. پروين همدانى (محمد ملا پروين) ، زنده در 1312 ق.

78. صفى عليشاه (ميرزا حسن اصفهانى) ، ت 1251 ق، م 1316 ق.

79. قدرت قمى (سيد على رضوى) ، ت 1274 ق، م 1316 ق.

80 . محيط قمى (ميرزا محمد) ، م 1317 ق.

81 . مشتاقى نائينى (ميرزا على خان) ، ت 1246 ق، م 1318 ق.

82 . آسوده شيرازى (محمدمهدى) ، م 1320 ق.

83 . حكيم ساوجى (ميرزا على رضا) ، م 1322 ق.

84 . عمان سامانى (ميرزا نوراللّه) ، ت 1264 ق، م 1322 ق.

85 . صبورى كاشانى (محمدكاظم) ، ت 1259 ق، م 1322 ق.

86 . شكيب اصفهانى (محمدرضا) ، زنده در 1323 ق.

87 . شباب شوشترى (ملا عباس) ، ت 1250 ق، م 1324 ق.

88 . داور شيرازى (شيخ مفيد) ، ت 1251 ق، م 1325 ق.

89 . لعلى تبريزى (ميرزا على شمس الحكماء) ، ت 1261 ق، م 1325 ق.

90. فروغى اصفهانى (ميرزا محمدحسين ذكاءالملك) ، ت 1255 ق، م 1325 ق.

91. ميرزا حبيب خراسانى، ت 1266 ق، م 1327 ق.

92. شوكت شيرازى (فضل اللّه) ، م 1329 ق.

ص: 250

93. طرب اصفهانى (ابوالقاسم محمدنصير) ، ت 1274 ق، م 1330 ق.

94. حضورى سلماسى (ميرزا حسين خان) ، ت 1263 ق، م 1330 ق.

95. عنقاى طالقانى (جلال الدين ابوالفضل) ، ت 1266 ق، م 1333 ق.

96. اختر طوسى (ميرزا غلام حسين) ، ت 1268 ق، م 1334 ق.

97. سيد محمد جدّاى قمى، م 1336 ق.

98. شيخ الرئيس قاجار (ميرزا ابوالحسن حيرت) ، ت 1264 ق، م 1336 ق.

99. اديب الممالك فراهانى (سيد محمدصادق متخلص به اميرى) ، ت 1277 ق، م 1336 ق.

100. اديب خلوت (ميرزا على آشوب آشتيانى) ، ت 1285 ق، م 1337 ق.

101. حكيم هيدجى (محمد بن معصوم على) ، ت 1270 ق، م 1339 ق.

102. فرصت شيرازى (سيد ميرزا محمدنصير حسينى) ، ت 1271 ق، م 1339 ق.

103. منزوى تهرانى (شيخ على) ، ت 1290 ق، م بعد از 1341 ق.

104. ربانى گرگانى (حاج ميرزا محمدحسين) ، ت 1271 ق، م بعد از 1341 ق.

105. حكمت تهرانى (على نقى مشيرالكُتّاب) ، ت 1293 ق، م 1344 ق.

106. ايرج ميرزا، ت 1291 ق، م 1344 ق.

107. دروديان تفرشى (شيخ محمدرضا) ، ت 1284 ق، م 1344 ق.

108. غمگين اصفهانى (محمدكاظم) ، ت 1280 ق، م 1345 ق.

109. اديب پيشاورى (سيد احمد) ، ت 1260 ق، م 1349 ق.

110. خوشدل تهرانى (على اكبر صلح خواه) ، ت 1293 ق، م 1349 ق.

111. پروانه (سلطان محمود ميرزا) ، ت 1280 ق، م 1349 ق.

112. يحيى مدرس اصفهانى، ت 1254 ق، م 1349 ق.

113. مايل تهرانى (ميرزا حبيب اللّه) ، ت 1288 ق، م 1350 ق.

114. رفعت سمنانى (محمدصادق) ، م 1350 ق.

ص: 251

115. دانش تبريزى (صدرالافاضل) ، ت 1268 ق، م 1350 ق.

116. فقير شيرازى (ميرزا على معين الشريعه) ، ت 1296 ق، م 1351 ق.

117. نادرى مشهدى (محمدحسين ميرزا اميرالشعراء) ، ت 1299 ق، م 1356 ق.

118. غروى اصفهانى (محمدحسين كمپانى) ، ت 1296 ق، م 1361 ق.

119. عبرت نائينى (محمدعلى مصاحبى) ، ت 1283 ق، م 1362 ق.

120. ملك الشعراء بهار (محمدتقى) ، ت 1304 ق، م 1370 ق.

121. بنائى يزدى (على اصغر) ، ت 1301 ق، م 1370 ق.

122. صغير اصفهانى (محمدحسين) ، ت 1312 ق، م 1390 ق.

123. حائرى مازندرانى (محمدصالح) ، ت 1298 ق، م 1391 ق.

124. الهى قمشه اى (مهدى محى الدين) ، ت 1319 ق، م 1393 ق.

125. امينى تبريزى (سليمان) ، ت 1341 ق، م 1394 ق.

126. نجومى خراسانى (اسماعيل نجوميان) ، ت 1302 ق، م 1397 ق.

127. حشمت شيرازى (عبدالرحيم) ، م قرن 14 ق.

128. فارس بروجردى، م قرن 14 ق.

قرن پانزدهم (معاصر)

129. سيد محمدحسن ميرجهانى (حيران) ، ت 1319 ق، م 1412 ق.(1)

130. عبدالعلى فائز تبريزى، زنده در سال 1300 ش.

131. گلزار اصفهانى (متخلص به رجاء) ، ت 1263 ش، م 1325 ش.

132. نصرت خراسانى (ميرزا عبدالحسين خان منشى باشى) ، ت 1251 ش، م 1334 ش.

133. مفتون همدانى (ميرآقا كبريائى) ، ت 1268 ش، م 1334 ش.

ص: 252


1- . تا اينجا سال ها به تاريخ قمرى بود، و از اينجا به بعد به تاريخ شمسى است.

134. اورنگ مازندرانى (عبدالحسين) ، ت 1282 ش، م 1337 ش.

135. سيد صادق سرمد، ت 1286 ش، م 1339 ش.

136. مهدين صور اسرافيل (على اكبر) ، ت 1280 ش، م 1340 ش.

137. مُكرَم اصفهانى (محمدعلى حبيب آبادى) ، ت 1283 ش، م 1344 ش.

138. منشى كاشانى (حسين على) ، ت 1271 ش، م 1349 ش.

139. عارف بجنوردى (سيد مرتضى رضوى نژاد) ، ت 1284 ش، م 1353 ش.

140. محمدرضا حكيمى خراسانى، ت 1314 ش، م 1354 ش.

141. صابر همدانى (اسداللّه صنيعيان) ، ت 1282 ش، م 1355 ش.

142. احمد ناظرزاده كرمانى، ت 1296 ش، م 1355 ش.

143. سنا (جلال الدين همايى) ، ت 1278 ش، م 1359 ش.

144. محمدحسين آيتى بيرجندى (ضياءالدين) ، ت 1310 ش، م 1350 ش.

145. طوطى همدانى (ابوالحسن) ، ت 1283 ش.

146. محمد على نجاتى تهرانى، ت 1285 ش.

147. احمد سهيلى خوانسارى، ت 1291 ش.

148. نواى اصفهانى (جعفر نوابخش) ، ت 1293 ش.

149. اسحاق شهنازى (سرهنگ) ، ت 1297 ش.

150. سيد كريم اميرى فيروزكوهى، ت 1288 ش، م 1364 ش.

151. ناصح تهرانى (محمدعلى) ، ت 1278 ش، م 1365 ش.

152. نعمت اللّه ذكايى بيضايى، ت 1283 ش، م 1365 ش.

153. قاسم رساء، ت 1288 ش، م 1365 ش.

154. سيد محمدحسين شهريار تبريزى، ت 1283 ش، م 1367 ش.

155. ابوالقاسم حالت، ت 1292 ش، م 1371 ش.

156. مهدى سهيلى، ت 1303 ش.

ص: 253

157. سروى (قاسم سروى ها) ، ت 1304 ش.

158. حميد سبزوارى (حسين ممتحنى) ، ت 1304 ش.

159. مشفق كاشانى (عباس كى منش) ، ت 1304 ش.

160. جواد نوربخش كرمانى، ت 1305 ش.

161. كيفر (حسين مظلوم) ، ت 1306 ش.

161. شاهرخى بَمى (محمود جذبه) ، ت 1306 ش.

163. على اكبر پيروى، ت 1309 ش.

164. مهدى اخوان ثالث (م. اميد) ، ت 1307 ش، م 1369 ش.

165. مرتضى اشترى اصفهانى، ت 1312 ش.

166. عابد تبريزى (محمد عابدى خيابانى) ، ت 1314 ش.

167. آزرم (نعمت ميرزازاده، م. آزرم) ، ت 1315 ش.

168. سيد على موسوى گرمارودى، ت 1320 ش.

169. طه حجازى (ح. آرزو) ، ت 1330 ش.

170. احمد عزيزى، ت 1334 ش.

171. محمد آلاندوزلى، ت 1343 ش.

172. اسماعيل نورى علاء، ت قرن 14 ش.

173. محمدرضا شريفى نيا، ت قرن 14 ش.

174. فرخنده ساوجى، ت قرن 14 ش.

175. صديقه وسمقى، ت 1340 ش.

176. شارخ تندرو صالح، ت قرن 14 ش.

177. يوسفعلى ميرشكاك، ت قرن 14 ش.

178. محمدعلى مجاهدى (پروانه) ، ت قرن 14 ش.

179. محمدى تبريزى (جلال) ، ت قرن 14 ش.

180. امير برزگر خراسانى، ت قرن 14 ش.

ص: 254

نكته دوم: كتابشناسى شعر غدير

با توجه جهانى به مكتب اهل بيت عليهم السلام و عنايت خاص ائمه عليهم السلام، در سده اخير گرايش خاصى به تأليف كتبِ مربوط به آل محمد عليهم السلام مشهود است و شاهد كتاب هاى پرمحتوا و تحقيقى چه از نظر تاريخى و حديثى و چه از نظر ادبى و شعرى هستيم كه غدير نيز يكى از همين زمينه هاست.

از زمان حسّان بن ثابت - كه در روز غدير خم به اذن پيامبر برخاست و واقعه غدير را سرود - تا زمان حاضر، اشعار فراوان درباره آن حادثه و امامت على عليه السلام سروده شده و شاعران عرب و فارسى درباره آن اداى حق كرده اند.

و لذا يكى از شاخه هاى موضوعى غدير، اشعار غدير و يا همان «غديريه ها» است؛ كه در طول تاريخ، شعراى شيعه و يا مذاهب ديگر، مكرر واقعه و خطبه غدير را به زبان هاى عربى و فارسى و اردو به نظم در آورده اند، كه بعضى از آنها به صورت كتاب به چاپ رسيده است. كتاب هاى بسيار به نام «غديريه» و يا نام ديگر نوشته شده كه در آن فقط غديريه مؤلف آمده، و نيز مقاله هاى متعددى در مجلات در مورد غديريه ها نوشته شده است.

و اما چند نمونه از كتاب هاى غديريه:

1. ترجمه (منظوم) خطبه غدير خم، اثر ميرزا عباس جبروتى قمى.

2. خطبة الغدير، اثر مرحوم صغير اصفهانى، كه با همكارى مرحوم عمادزاده انجام گرفته است.

3. خطبه غديريه، اثر ميرزا رفيع، كه در سال 1313 قمرى در هند چاپ شده است.

4. پيام نگار منظوم، اثر غلامرضا سازگار، منير، تهران، اول، 1386 ش، بياضى، 59 ص. در اين كتاب كل خطبه غدير در قالب شعر فارسى آورده شده است.

5 . غدير خم، اثر مرتضى سرافراز، كه در سال 1348 شمسى منتشر شده است.

ص: 255

اين چند عنوان كتاب به عنوان نمونه ذكر شد، و براى اطلاع بيشتر به كتاب «غدير در آئينه كتاب» رجوع شود.

از سوى ديگر، با در نظر گرفتن حجم بالاى غديرى ها، مؤلفينى اقدام به جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير كرده اند و اين اسناد ادبى غدير را به صورت مجموعه هاى تنظيم يافته ارائه نموده و كتاب هاى مستقلى براى معرفى و جمع آورى غديريه ها تأليف شده است.

در اينجا و به عنوان مستند سازى خطبه غدير در كنار حديث غدير و ماجراى غدير، كتاب هايى كه مستقلاً در موضوع جمع آورى اشعار غدير تأليف شده، همراه با كتابشناسى مختصر معرفى مى گردد:

1 - از ميقات تا ميثاق (با كاروان غدير) ، حسين خليلى راد، فارسى، چاپى، مؤمنين، قم، چاپ اول، سال 1378 ش، رقعى، 64 ص. اين كتاب اشعارى از سروده هاى مؤلف است كه پس از مقدمه پانزده شعر آمده و در ابتدا چند شعر در غدير است.

2 - الاصالة (مجله) ، جمعى از شاعران، عربى، چاپى، وزيرى، 80 ص. در اين كتاب غديريه هاى شعراى نجف جمع آورى شده است.

3 - افق روشن، جمعى از معلمان، فارسى، چاپى، نبأ، تهران، چاپ اول، 1382 ش، رقعى، 112 ص. اين كتاب گزيده اى از نوشته هاى معلمان در جوانب مختلف غدير و شامل هفده مقاله است. عناوين اين مقالات چنين است: غدير در قرآن و احاديث، خطبه غدير و مطالبى در مورد آن، گزارشى از غدير، آداب و سنن غديرى، غدير در كلام عامه، غدير در اسلام و اديان پيشين، غدير و شعر و نثر معاصر و عيد غدير.

اين كتاب دستاورد فراخوان غدير از سوى انتشارات نبأ به شكل بروشور در سال 1381 ش است كه در ميان جمعى از معلمان اعلام شده و كتاب حاضر گزيده اى از مقالات معلمان غديرى است. اين كتاب به انگليسى ترجمه شده و با نام « اِسيْزْ آنْ غَدير» چاپ شده است.

ص: 256

4 - الامام على عليه السلام و قصة عيد الغدير، جمعى از محققين، عربى، چاپى، دار المرتضى، بيروت (لبنان) ، چاپ اول، سال 1425 ق، 2005 م، رقعى، 259 ص. در اين كتاب، طى سه بخش مباحثى در جوانب مختلف غدير آمده است: بخش اول: مباحثى در مورد ابعاد شخصيتى و اجتماعى صاحب غدير اميرالمؤمنين عليه السلام و خلافت آن حضرت. بخش دوم: مطالبى در مورد روز غدير، واقعه غدير، حديث غدير در كتب عامه، محل و مسجد غدير از نظر جغرافيايى و تاريخى و اعمال روز غدير. بخش سوم: غدير در ادبيات عربى كه شامل 9 شعر عربى در مورد غدير است.

مطالب اين كتاب مقالاتى از محققين عرب در مورد غدير و اميرالمؤمنين عليه السلام است كه از كتاب «دائره المعارف الإسلامية الشيعية» از سيد حسن امين استخراج شده است. اين محققين عبارتند از: عباس محمود عقّاد، عبداللّه علايلى، جورج جُرداق، جُبران خليل جبران، سيد حسن امين، عبدالهادى فضلى.

5 - بيعت با خورشيد، گروهى از محققين، فارسى، چاپى، انجمن ادبى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى خراسان، مشهد، چاپ اول، 1376 ش، وزيرى، 136 ص. در اين كتاب پس از مقدمه اشعارى در غدير و گاهى در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام از سى و هشت شاعر آمده است. اسامى هر كدام از شاعران همراه با عنوان شعرشان از اين قرار است:

احمد كمالپور (اكمال) : بر خلق و عطاى خلق در بندم. مرتضى امير اسفنديه: لباب ز آتش، خوشه خشم. الهام امين: بلنداى عدالت. منوچهر اسفنديارى (شيوا) : آيت كبرى. على باقرزاده (بقا) : آفتاب روشن. امير برزگر خراسانى: عيد غدير است و روز شادى عالم، از شكاف سنگ كعبه گل دميد. سيد على اكبر بهشتى: مظهر رحمت.

محمدرضا جلالى فر (نويد) : دست قدرت. يحيى حدادى ابيانه: فيض ولايت، مولى على عليه السلام. سيد محمد خسرونژاد (خسرو) : غدير خم، جانشين پيغمبر صلى الله عليه و آله، نقش رهبرى، ساقى كوثر، درس رستگارى، ذوالفقار. محمدرضا خطيبى (نويد) : تحقق غدير. منيژه درتوميان: غربت مولا. محمدحسن ذاكرالحسنى (ذاكر) : درج گهر. قاسم رفيعا: دريا در غدير.

ص: 257

محمدعلى سالارى: پيام غدير. كريم سينيچى (سالك) : ساقى نامه. قاسم سروى ها (سروى) : نبوت و ولايت، سرير ولايت. عليرضا سپاهى لائين: غوغا در غدير. عفت شريعتى كرمانى: ستاره صبح. اكبر شعبانى: شهسوار خطه خيبر. شعار ابوذرى (ناصر) : چهارده قرن پس از حادثه پيمان بستن. محمدعلى صفرى (زرافشان) : جام ولايت.

ذبيح اللّه صاحبكار: توتياى ديده، بخشى از يك مثنوى. حسن عبدى (شفيق) : آيين ولايت. محمدجواد غفورزاده (شفق) : بيعت با خورشيد، بركه خورشيد، ناد على ا مظهرالعجائب. غلامرضا غلامپور: كعبه دل ها. سيد رضا مؤيد: شكوه غدير خم، غديريه، تاريخ ولايت، سلام بر عيد غدير، روز غدير و روز امامت، سرچشمه بقاء جلوه قرآن، حقيقت توحيد، على همنشين كوثر.

سيد رضا محمدى: مولا جان. مصطفى محدثى خراسانى: آيه هاى شكوه، راز خلقت. سيد مصطفى موسوى گرمارودى: گل هميشه بهار. طاهره موسوى گرمارودى: بركه سرشار هدايت. محمد نيك استوارى: دستان مشكل گشا. على نيك فرجام: آينه دار حق.

سيد هاشم وفايى: خورشيد ولايت، مولود كعبه. وحيد خراسانى: محرم اسرار، يادواره. قاسم رسا: شهر علم، صحنه تاريخى عيد غدير، عيد غدير و نوروز، سه رباعى به مناسبت غدير، يداللّه فوق ايديهم. قاسم استادى (ثابت) : خوشترين ايام. غلامرضا قدسى: به مناسبت ميلاد حضرت مولا على عليه السلام، آشناى على عليه السلام.

6 - تذكره شعراى غدير، 6 ج، محمدهادى بن عبدالحسين امينى، فارسى، خطى، هر جلد: 500 ص. در اين كتاب شعراى غدير طبق حروف ابجد و طبق القاب آنها همراه با شعرشان در مورد غدير آورده شده است.

در هر مورد پس از آوردن شعر شرح حال شاعر و نيز نمونه هايى ديگر از شعر او و اگر احتياج باشد توضيحى در بعضى موارد از شعر آن شاعر در پاورقى آمده است.

ص: 258

كدام در يازده بخش آمده كه ماجرا و خطبه غدير را در قالب شعر فارسى سروده اند. در آخر هم دو بيتى هاى ده بزرگى، مخمس هاى راشى زاده، و غديريه اى تركى از حسين حسنى آورده شده است.

10 - دانشنامه شعر غدير، 5 ج، محمد صحتى سردرودى، فارسى، خطى، چاپ يك جلدى: وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران، چاپ اول، سال 1379 ش، وزيرى، 636 ص. خطىِ كامل شده 5 جلدى: وزيرى، هر جلد حدودا 600 ص. در اين كتاب به ترتيب تاريخ، غديريه ها و شعرهاى سروده شده در غدير از شاعران فارسى زبان، از قرن چهارم تا عصر حاضر گردآورى شده است.

در هر غديريه و شعر، پس از نام شاعر، غديريه و شعر او آورده شده است. سپس توضيحاتى در مورد آن شعر از قبيل شواهد قرآنى و روايى كه در شعر آمده و توضيحات ديگر آمده است. در آخر هر مورد احوالات و آثار و افكار شاعر نيز آورده شده است. در پايان، كتابنامه غديريه هاى فارسى و نمايه آمده است.

اين كتاب در سال 1377 ش به صورت مقاله اى در مجله «علوم حديث، ش 7» - كه ويژه حديث غدير است - با نام: «غديريه هاى فارسى از قرن چهارم تا چهاردهم» و در چاپ اول و يك جلدى آن «غدير در شعر فارسى از كسائى مروزى تا شهريار تبريزى» آمده است. اين كتاب اكنون تكميل شده و در 5 جلد در راه چاپ است.

11 - در ساحل غدير، احمد احمدى بيرجندى، فارسى، چاپى، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، چاپ اول، سال 1377 ش، وزيرى، 184 ص. در اين كتاب اسامى چهل و هشت تن از شاعران همراه با شعرهايشان در غدير آمده است. اين شعرها اكثرا در مورد غدير و يا درباره وصايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام و مسلئه ولايت است. اسامى شاعران چنين است:

كسائى مروزى، سنائى غزنوى، شاه نعمت اللّه ولى، لامع درميانى، فياض لاهيجى، فيض كاشانى، حزين لاهيجى، سروش لاهيجى، محمدعلى يزدى (وامق) ، حكيم

ص: 260

وزيرى، 112 ص. در اين كتاب، ابتدا تقريظ هاى متعددى از افراد مختلف در قالب شعر و سرود آورده شده است.

سپس مقدمه اى در مورد مؤلف، و پس از آن دو فصل آمده است: فصل اول: اشعار مؤلف است كه غدير و مضامين خطبه غدير را در قالب شعر عربى در 13 فصل آورده است. در فصل دوم 18 شعر از شعراى عرب در وفات مؤلف كتاب كه در شب شعر شاعران نجف ايراد شده آمده است. عناوين ادبى غديريه مؤلف از اين قرار است:

آهَةٌ غَديريَّةٌ، خِلافَةُ اللّه ِ، مُؤتَمَرُ التَبليغِ، الشِعرُ يَقِفُ عَلَى البابِ، حِكمَةُ التَبليغِ، رِسالَةٌ مَعَ الأيّامِ، بِالعَمَلِ لا الكَلامِ، لا تُعَلِّموهُم ... فَهُمُ الأعَلَمُ، الإمامَةُ ... سَفينَةُ النَجاةِ، العَقلُ دَليلٌ عَلَى الإمامَةِ، الإمامُ قُوَّةُ الإسلامِ، الطُغاةُ لا يُنقِذونَ البَشَرَ، دَولَةُ الغَديرِ.

14 - رشك ملك سلامى بر آستان غدير، مؤلف: ؟ ، فارسى، چاپى، طور، سال 1408 ق، خشتى، 36 ص. در اين كتاب ابتدا مقدمه اى كوتاه درباره شعر و شعراى غدير آورده و سپس اشاره اى به سراينده و ديوان او نموده است. سپس ترجيع بندى در بيست و دو بند از مرحوم ميرزا حبيب اللّه خراسانى در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام آورده كه در پايان اشاره اى به امام زمان عليه السلام دارد. چنانچه از ابتداى اين ترجيع بند معلوم مى گردد اين شعر به مناسبت غدير سروده شده، ولو اينكه همه آن درباره غدير نيست.

15 - ژرفاى غدير، محمد وافى، فارسى، چاپى، وزيرى، 176 ص. در اين كتاب 110 شعر غدير به زبان فارسى آمده است.

16 - شعراء الغدير، 3 ج، مركز الغدير للدراسات الاسلامية، بيروت، عربى، چاپى، ناشر: همان، چاپ اول، ج 1: سال 1419 ق، 1999 م، ج 2: سال 1421 ق، 2001 م، وزيرى، ج 1: 350 ص، ج 2: 442 ص، ج 3: 556 ص.

در اين كتاب، پس از مقدمه اى كوتاه در مورد واقعه غدير، شاعران غديريه سراى عربى به ترتيب قرن ها در دوازده بخش؛ از قرن اول تا دوازدهم هجرى همراه با غديريه ها و توضيحات آورده است.

ص: 262

در مورد هر شاعر، ابتدا زندگى نامه، ادبيات، اساتيد و ديگر جوانب مربوط به آن شاعر را به طور مختصر آورده، و سپس غديريه او را همراه با شرحى كوتاه آورده است. اين كتاب جامع ترين كتاب در مورد غديريه هاى عربى است كه به رشته تحرير درآمده است. توضيح مجلدات اين كتاب چنين است:

ج 1: شعراى قرن اول: 1. اميرالمؤمنين عليه السلام 2. حسان بن ثابت انصارى 3. قيس بن سعد انصارى 4. عمرو بن عاص 5 . محمد بن عبداللّه حميرى.

شعراى قرن دوم: 6 . كميت بن زيد اسدى 7. سيد اسماعيل بن محمد حميرى 8 . سفيان بن مصعب عبدى كوفى 9. يحيى بن بلال عبدى كوفى 10. ابوتمام حبيب بن اوس طائى 11. دعبل خزاعى 12. ابواسماعيل علوى 13. بقراط بن اشرط وامق نصرانى و شاعران ديگر 14. ابن رومى 15. حمانى افوه.

ج 2: شعراى قرن چهارم: 16. ابن طباطبا علوى اصفهانى 17. احمد علويه اصفهانى 18. محمد بن احمد بن مفجّع 19. احمد بن محمد حنّبى (صنوبرى) 20. قاضى تنوخى 21. ابوالقاسم زاهى 22. ابوفراس حمدانى 23. ابوالفتح كشاجم 24. ناشى ء صغير 25. بشنوى كردى 26. صاحب بن عبّاد 27. جوهرى جرجانى 28. ابن حجّاج بغدادى. 29. ابوالعباس ضبّى 30. ابوالرقعمق انطاكى 31. ابوالعلاء سَرَوى 32. ابومحمد طلحة عونى 33. ابن حمّاد عبدى 34. ابوالفرج رازى 35. جعفر بن حسين و شاعران ديگر.

شعراى قرن پنجم: 36. ابونجيب طاهر 37. شريف رضى 38. عبدالمحسن صورى 39. مهيار ديلمى 40. شريف مرتضى 41. ابوعلى بصير 42. ابوعلاء معرّى 43. المؤيد فى الدين 44. ابن جبر مصرى و شعراى ديگر.

ج 3: شعراى قرن ششم: 45. على بن احمد فنجكردى 46. ابن منير طرابلسى 47. قاضى ابن قادوس 48. ملك صالح 49. ابن عودى نيلى 50 . قاضى جليس 51 . ابن مكى نيلى 52 . خطيب خوارزمى 53 . فقيه عماره يمنى 54 . سيد محمد اقساسى 55 . قطب الدين راوندى 56 . سبط بن تعاويذى.

ص: 263

شعراى قرن هفتم: 57 . ابوالحسن المنصور باللّه 58 . مجدالدين بن جميل 59 . شوّاء كوفى حلّى 60 . كمال الدين شافعى 61 . ابومحمد المنصور باللّه 62 . ابوالحسين جزّار 63 . قاضى نظام الدين 64 . شمس الدين محفوظ 65 . بهاءالدين اربلى.

شعراى قرن هشتم: 66 . ابومحمد بن داود حلّى 67 . جمال الدين خلعى 68 . سريجى اوالى 69 . صفى الدين حلى 70. شيبانى شافعى 71. شمس الدين مالكى 72. علاءالدين حلى.

شعراى غدير در قرن نهم: 73. ابن عرندس حلى 74. ابن داغر حلى 75. حافظ بُرسى حلى 76. ضياءالدين هادى 77. حسن آل عبدالكريم مخزومى.

شعراى غدير در قرن دهم: 78. شيخ كفعمى 79. شيخ عزالدين عاملى.

شعراى غدير در قرن يازدهم: 80 . ابن ابى شاهين بحرانى 81 . زين الدين حميدى82 . بهاءالدين عاملى 83 . حرفوشى عاملى 84 . ابن ابى الحسن عاملى 85 . شيخ حسين كركى 86 . قاضى شرف الدين 87 . سيد ابوعلى انسى يمنى 88 . سيد شهاب ابومعتوق موسوى 89 . سيد على خان مشعشعى 90. سيد ضياءالدين يمنى 91. محمدطاهر قمى 92. قاضى جمال الدين مكى 93. ابومحمد بن شيخ صنعان.

شعراى غدير در قرن دوازدهم: 94. شيخ محمد بن حسن حرّ عاملى 95. شيخ احمد بلادى 96. شمس الأديب يمنى 95. سيد على خان مدنى 96. شيخ عبدالرضا كاظمى 97. علم الهدى محمد 98. شيخ على عاملى 99. مسيحا فسوى 100. ابن بشاره غروى 101. شيخ ابراهيم بلادى 102. شيخ ابومحمد شويكى 103. سيد حسين رضوى 104. سيد بدرالدين يمنى.

17 - شعراء الغدير فى التاريخ عن موسوعة الغدير، 2 ج، سعيد ابومعاش، عربى، خطى.

18 - شعراى غدير، على اصغر رضوانى، فارسى، خطى.

ص: 264

چاپ تحقيق شده: چاپ اول: سال 1414 ق، 1994 م. وزيرى، ج 1: 477 ص، ج 2: 463 ص، ج 3: 496 ص، ج 4: 472 ص، ج 5 : 556 ص، ج 6 : 471 ص، ج 7: 464 ص، ج 8 : 456 ص، ج 9: 455 ص، ج 10: 454 ص، ج 11: 462 ص.

چاپ ديگر: تحقيق: مركز الغدير للدراسات الإسلامية، قم. چاپ اول: مؤسسة دائرة معارف الفقه الإسلامى، قم، سال، 1416 ق، 1375 ش. چاپ پنجم: همان، سال، 1430 ق، 2009 م. وزيرى، ج 1: 543 ص، ج 2: 713 ص، ج 3: 551 ص، ج 4: 576 ص، ج 5 : 568 ص، ج 6 : 712 ص، ج 7: 564 ص، ج 8 : 557 ص، ج 9: 540 ص، ج 10: 543 ص، ج 11: 530 ص، ج 12: 531 ص، ج 13: 568 ص، ج 14: 517 ص.

كتاب «الغدير» بى نياز از توضيح و تعريف است، چرا كه نتيجه زحمات و مطالعات هجده ساعته مؤلف در شبانه روز و نيز مسافرت هاى او به چند كشور جهان است. كتابى است كه بزرگان و علما و نيز اكثر مراجع تقليد زمان مؤلف و حتى از مسيحيان تقريظ و تقدير و تشكر براى آن نوشته اند.

در اين كتاب ابتدا جوانب واقعه غدير از قبيل حديث آن از نظر سند و دلالت، و نيز آيات در غدير و يا احاديث مربوط به غدير، همه مورد بررسى قرار گرفته است. سپس شعر و شعرا در غدير شروع شده و غديريه هاى عربى را از قرن اول تا چهاردهم همراه با معرفى سرايندگان آورده است.

البته در بسيارى از موارد با كوچك ترين مناسبت، مؤلف وارد موضوعات ديگر نيز گشته و در حد كامل به شكل فنى و علمى بحث نموده است. به نظر مى رسد مؤلف، غدير را نمودارى از كل جوانب تشيع فرض نموده و در حاشيه آن اشكالات و ايرادات بر عامه را به خصوص در جلدهاى آخر «الغدير» آورده است.

26 - الغدير فى مصادر الفريقين، على يعقوب سويف القطيفى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1423 ق، 2003 م، وزيرى، 601 ص. اين كتاب در سه فصل آمده است: فصل اول: در اين فصل خلاصه اى از زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است. فصل

ص: 268

توسط مركز آفرينش هاى ادبى حوزه هنرى لرستان و در سال هاى 1384 و 1385 و 1386 برگزار شده، قرائت شده آمده است.

اين اشعار چهل سروده در مورد غدير هستند. در آخر طرحى جالب توجه اجرا شده و آن اينكه شش سروده به زبان محلى لرى در مورد غدير آورده شده است.

اسامى سراينده هاى غديرى در اين كتاب از اين قرار است: عباس آتشى، بيژن ارژن، شاهرخ اورامى، سميه اميدى راد، همت على اكرادى، محسن بياتيان، محمديوسف بغدادى، نبى تترى، احمد حجتى، حشمت اللّه خالقى، رضا حسنوند، منصور دولتى، مرتضى ذاكر، عبدالرضا رادفر، اكبر رضايى، الهام زارعى زاده، على سليمانى، ليلا ساعدى، مسعود سپه وندى، سيد على اشرف شريعتمدارى، حسين شكربيگى، عبدالرضا شهبازى، ميلاد شهبازى، فرانك صيدى مراد، فريدون علوى نسب، محمدتقى عزيزيان، سيد جبار عزيزى، نصراللّه عسگرى، بهادر غلامى، اسد فرهمند، على رضا كرمى، طاهره كاويانى، عزيز كلهر، سحر گودرزى، احمدرضا گوهرى، سيده فاطمه موسوى، الهام منصورپور، محمدجواد محبت، خداداد نورايى. بومى سروده ها (اشعار لرى) : عزيز بيرانوند، خاطره جلدانى، عابد ميرزاييان چگنى، شكوفه محمدى، حجت اللّه مهدوى، عزيز نادرى.

31 - گلبانگ غدير، محمدمهدى بهداروند، فارسى، چاپى، پيام آزادى، تهران، چاپ اول، سال 1375 ش، وزيرى، 148 ص، چاپ ديگر: حر، سال 1381 ش، وزيرى، 216 ص. در اين كتاب پنجاه و سه شعر در مورد غدير و جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام از شاعران مختلف آورده است. اسامى شاعران از اين قرار است:

سروش اصفهانى. عاشق اصفهانى. صفى اصفهانى، مدرس اصفهانى، كمپانى اصفهانى، صغير اصفهانى، نواى اصفهانى، شكيب اصفهانى، شفايى اصفهانى، حكيم اصفهانى، شفائى اصفهانى، حسن اردبيلى گمنام، حالى اردبيلى، سيد عباس افجه، ناظرزاده اصفهانى، ملك الشعراء بهار، مولوى بلخى، عارف بجنوردى، نعمت اللّه زكائى بيضائى، شهريار تبريزى، على اكبر پيروى، محمد تندرى، ؟ ،

ص: 270

محمدمحسن هندى، حائرى سمنانى، حائرى مازندرانى، صبورى خراسانى، حبيب خراسانى، حبيب چايچيان، حكيم ساوجى، سيد صادق سرمد، عمان سامانى، فرخنده ساوجى، رفعت سمنانى، سوزنى سمرقندى، قاآنى شيرازى، هماى شيرازى، شباب شوشترى، شهنازى، سنايى غزنوى، فردوسى طوسى، ابن يمين فريومدى، اديب الممالك فراهانى، محيط قمى، ناصر خسرو قباديانى، شيخ الرئيس قاجار، نور قزوينى، طاهرى قمى، فياض لاهيجى، محمدعلى مردانى، عطار نيشابورى، نظيرى نيشابورى، طوطى همدانى، صابر همدانى. در اين كتاب قبل از هر شعر ابتدا شرح حالى مختصر در مورد شاعر آمده است. اين كتاب در چاپ انتشارات حر با نام «خلوتى با غدير» به چاپ رسيده است.

32 - مجالس الشعراء فى غدير امام البلغاء، عبدالحسين بن احمد امينى (تبريزى، نجفى) ، تهيه و تنظيم: محسن عقيل، عربى، چاپى، دار المحجة البيضاء، دار الرسول الأعظم، رقعى، 620 ص. در اين كتاب، ابتدا مطالبى درباره شعر و شاعران در كتاب و سنت و سيره اهل بيت عليهم السلام آمده، و سپس 108 تن از شاعران غديرىِ عرب را همراه با شعرشان به ترتيب قرن ها آورده و اقتباسى از «الغدير» است.

33 - مجموعه اشعار مولا على عليه السلام، مؤلف: ؟ ، فارسى، چاپى، اميد، قم، چاپ اول، سال 1379 ش، وزيرى، 164 ص. در اين كتاب اين عناوين آمده است: داستان غدير، عيد غدير، حديث تهنيت، خطبه حضرت امير عليه السلام در روز غدير همراه با ترجمه به صورت نيم صفحه در پايين، زيارت حضرت امير عليه السلام در روز غدير، همگام با مركب شاعران بر كرانه غدير. سپس 57 شعر فارسى از شعراى مختلف در مورد غدير آورده كه شامل 1400 بيت از 40 شاعر فارسى است.

34 - مهر آب خم، گزينش و تصحيح: سيد على رضوى، فارسى، چاپى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1410 ق، 1369 ش، وزيرى، 46 ص. اين كتاب چهارده سروده از چهارده شاعر فارسى زبان است. در اين كتاب ابتدا مقدمه اى در دو بخش آمده است: 1 - خلاصه اى از غدير با سبكى زيبا و انشايى در سه بخش: شامل

ص: 271

خلاصه اى از غدير و اسامى و جوانب آن 2. توضيحى مختصر درباره كتاب و شعرهاى انتخاب شده. سپس چهارده شعر از چهارده شاعر به ترتيب زير آمده است:

1. قصيده، با تلخيص (ناصر خسرو قباديانى) . 2. قصيده، با تلخيص (حكيم قاآنى شيرازى) . 3. مسمّط (جيحون يزدى) . 4. ترجيع بند، بند هفتم (صفى على شاه) . 5 . قصيده، (محيط قمى) . 6 . قصيده، (عمّان سامانى) . 7. قصيده، (احمد احمدى بيرجندى) . 8 . قصيده، با تلخيص (ميرزا حبيب اللّه خراسانى) . 9. قصيده، با تلخيص (اديب الممالك) . 10. مسمط مسدّس، با تلخيص (يحيى) . 11. مسمّط مسدّس (رفعت سمنانى) . 12. مسمّط مربّع (آيه اللّه اصفهانى) . 13. مسمّط مخمّس (ملك الشعرا بهار) . 14. مسمّط مخمّس (محمدحسين اصفهانى) . اشعار كتاب جمعا عبارتند از: نهُ قصيده و يك مسمّط و يك مسمّط مربع و دو مسمّط مخمس و نيز دو مسمّط مسدّس، كه در پايان هر يك از آنها مأخذ با ذكر صفحه و توضيحات كتاب آورده شده است.

35 - نسيم غدير (غديريه هايى از شاعران معاصر) ، عليرضا ميرزامحمد، فارسى، چاپى، مركز آموزش و پژوهش دفتر بررسى هاى اسلامى، تهران، چاپ اول، سال 1378 ش، وزيرى، 216 ص. در اين كتاب پس از مقدمه و ديباچه، شصت و سه غديريه فارسى از شصت و سه شاعر معاصر آورده شده است.

كتابى ديگر پس از اين كتاب در سال 1379 ش توسط دفتر مطالعات و بررسى هاى اسلامى و توسط همين ناشر به چاپ رسيده كه شامل نود و سه غديريه از شاعران فارسى گوى از قرن چهارم تا قرن معاصر است.

36 - واقعة غدير خم، شاكر عبدالحسين كسرائى، فارسى، چاپى، دار المحجة البيضاء، بيروت (لبنان) ، اول، سال 1431 ق، 2010 م، وزيرى، 249 ص. در اين كتاب اين ابحاث آمده است:

ص: 272

39 - يك جرعه از غدير، شوراى شعر شهرستان قم، فارسى، چاپى، ناشر: همان، چاپ اول، 1374 ش، رقعى، 24 ص. در اين كتاب پانزده شعر و غديريه از شعراى مختلف در مورد غدير آمده كه بعضى از آن اشعار غديريه اى كامل هستند. اسامى شاعران به ترتيب كتاب از اين قرار است:

1. محيط قمى (شمس الفصحاء) 2. روشن اردستانى 3. محمدتقى بهار (ملك الشعراء) 4. محمدعلى مجاهدى (پروانه) 5 . شمس الحكماء 6 . عبدالعلى نگارنده 7. جواد جهان آرايى 8 . مشفق كاشانى 9. محمد آزادگان (واصل) 10. محمدعلى بيگدلى آذرى (آذر) 11. محمد موحديان قمى (اميد) 12. جعفر رسول زاده (آشفته) : دو شعر 13. سيد مصطفى آرنگ 14. رحمت اللّه صادقى.

اين كتاب مجموعه شعر ش 1 از نشريه شوراى شعر شهرستان قم است كه در بهار سال 1374 به چاپ رسيده، و اكثرا از شعراى ساكن قم جمع آورى شده است. نام ديگر اين كتاب «مجموعه شعر 1 (يك جرعه از غدير)» است.

در آخر، جلوه ديگر ادبى انتخاب نام هاى زيبا و پرمحتوايى است كه به تنهايى يك دنيا معناى اعتقادى به همراه دارد و وقايع غدير را تداعى مى كند و روح شنونده را به حقيقت غدير نزديك مى نمايد.

براى توضيح بيشتر در مورد غديريه ها و ادبيات غدير، مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش دوم «ادبيات غدير» .

ص: 274

قسمت دوم : متن كامل و مقابله شده خطبه غدير با ترجمه فارسى

متن كامل و مقابله شده خطبه غدير

اشاره

متن كامل و مقابله شده خطبه غدير(1)

واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشه اى از مراسم يا قطعه اى از سخنان حضرت را نقل نموده اند. البته قسمت هايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.

از سوى ديگر، پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.

ص: 275


1- . اسرار غدير: ص 105، 127. چهارده قرن با غدير: ص 125، 136.

ولى در همين جو خفقان و در كنار ديگر معصومين عليهم السلام كه يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال مى فرمودند(1)، مى بينيم كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرموده اند.

ضمنا همان طور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعه هاى قابل جمع نقل شده است و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشه هايى از آن را نقل كرده اند، ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كرده اند.

با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، واين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.

با در نظر گرفتن اين مقدمات، متن عربىِ «خطبه غدير» بارها به صورت مستقل به چاپ رسيده است كه همه آنها طبق روايت كتاب «الاحتجاج» بوده است. دو نمونه معروف آن، كتاب «الخطبة المباركة النبوية فى يوم الغدير» به تنظيم علامه سيد حسن حسينى لواسانى، و كتاب «خطبة النبى الأكرم صلى الله عليه و آله يوم الغدير» به تنظيم مرحوم استاد عمادزاده اصفهانى است.

در مورد «خطبه غدير» سه جهت مهم، لزوم مقابله نسخه هاى آن را مؤكدتر مى نمايد: اهميتِ خود خطبه، طولانى بودن متن، سماعى بودن حديث.

لذا آخرين اقدام اساسى كه درباره متن «خطبه غدير» انجام گرفته، مقابله آن با سه روايت امام باقر عليه السلام و حذيفة بن اليمان و زيد بن ارقم است.

ص: 276


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.

متن كامل خطبه غدير پس از مقابله و تطبيق آن در مدارك نُه گانه اش، يعنى كتاب هاى «روضة الواعظين» و «الاحتجاج» و «اليقين» و «التحصين» و «العُدَد القويّة» و «الاقبال» و «الصراط المستقيم» و «نهج الايمان» و «نزهة الكرام» تنظيم و تلفيق و تنقيح شده است، و در يازده بخش تقديم خواهد شد و در اول هر بخش عنوانى براى آن ذكر مى شود.

براى سهولت در مطالعه و حفظ نمودن خطبه، حركاتِ حروف و اعراب گذارى كلمات نيز انجام گرفته است. مواردى كه از متن خطبه نيست با حروف خاص و بدون حركات آورده شده، كما اينكه موارد مهم متن نيز با حروف سياه ذكر مى گردد. براى صيانت كامل متن خطبه، از آوردن جمله صلى الله عليه و آله و عليه السلام در مواردى كه قطعا در كلام حضرت نبوده خوددارى مى شود.

در پاورقى ها موارد اختلاف نسخه ها و كيفيت آن آمده است. رمزهاى زير را براى اشاره به شش كتابِ اصلىِ مقابله شده آورده ايم: «الف» : الاحتجاج. «ب» : اليقين. «ج» : التحصين. «د» : روضة الواعظين. «ه» : العُددالقويّة. «و» : نهج الايمان.

در چند مورد كه اختلاف نسخه از كتاب «الاقبال» و «الصراط المستقيم» و «نزهة الكرام» ذكر شده نام اين كتاب ها آمده و رمزى ندارد.

با توجه به اينكه متن حاضر، حاصل جمع نُه روايت از نُه كتاب است، دقت در پاورقى ها و محتويات نسخه هاى ديگر از آن جهت حائز اهميت است كه هر نسخه مى تواند سهمى در نماياندن واقع ايفا كند.

در پاورقى ها آدرس آيات قرآنى و توضيح كلمات و جملاتِ مشكل آمده است. از آنجا كه متن خطبه عربى است پاورقى ها هم به عربى ذكر شده تا بين دو زبان عربى و فارسى خلط واقع نشود.

آنچه ذيلاً آورده مى شود متن كامل و مقابله شده خطبه غدير و سپس ترجمه دقيق فارسى آن همراه با مقدمه اى كوتاه است:

ص: 277

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

1. الْحَمْدُ وَ الثَّناءُ

الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ(1) وَ جَلَّ في سُلْطانِهِ وَ عَظُمَ في أرْكانِهِ، وَ أحاطَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عِلْما وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَميدا(2) لَمْ يَزَلْ، مَحْمُودا لايَزالُ] وَ مَجيدا لايَزُولُ، وَ مُبْدِئا وَ مُعيدا وَ كُلُّ أمْرٍ إلَيْهِ يَعُودُ].(3)

بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَ داحِى الْمَدْحُوّاتِ(4) وَ جَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السَّمواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَميعِ مَنْ أنْشَأَهُ(5) يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ(6) وَ الْعُيُونُ لاتَراهُ.

كَريمٌ حَليمٌ ذُو أناةٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْ ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ(7) بِنِعْمَتِهِ. لايَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا(8) مِنْ عَذابِهِ.

ص: 278


1- . «ب» و «د» : علا بتوحيده و دنا بتفريده. «ج» : في توحيده.
2- . «الف» و «ب» و « ه »: مجيدا.
3- . الزيادة من «ج» و «د» و « ه » .
4- . المسموكات أي المرفوعات و هي السموات، و المدحوّات أي المبسوطات و هي الأرضغ.
5- . «ج» و «د» و «ه» و «و» : متطوّل على كلّ من ذرأه.
6- . «ج» و «د» و «ه» و «و» : كلّ نفس.
7- . «د» : على جميع خلقه.
8- . «ج» و « ه » و «و» : يستحقّون.

قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَ لَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ الْمَكْنُوناتُ وَ لاَ اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الاْءحاطَةُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ وَ الْغَلَبَةُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَ الْقُوَّةُ في كُلِّ شَىْ ءٍ وَ الْقُدْرَةُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ، وَ لَيْسَ مِثْلُهُ شَىْ ءٌ. وَ هُوَ مُنْشِى ءُ الشَّىْ ءِ حينَ لا شَىْ ءَ(1) دائِمٌ حَيٌّ(2) وَ قائِمٌ بِالْقِسْطِ، لا إلهَ إلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.

جَلَّ عَنْ أنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لايَجِدُ أحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ إلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ.(3)

وَ أشْهَدُ أنَّهُ اللّه ُ الَّذي مَلَأَ(4) الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَ الَّذي يَغْشَى الْأبَدَ نُورُهُ(5)، وَ الَّذي يُنْفِذُ أمْرَهُ بِلا مُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَ لا مَعَهُ شَريكٌ في تَقْديرِهِ وَ لايُعاوَنُ في تَدْبيرِهِ.(6)

صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ(7) عَلى غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعُونَةٍ مِنْ أحَدٍ وَ لا تَكَلُّفٍ وَ لاَ احْتِيالٍ.(8) أنْشَأَها(9) فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَ اللّه ُ الَّذي لا إلهَ إلاّ هُوَ الْمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ(10)، الْحَسَنُ الصَّنيعَةُ(11)، الْعَدْلُ الَّذي لا يَجُورُ، وَ الْأكْرَمُ الَّذي تَرْجِعُ إلَيْهِ الْأُمُورُ.

ص: 279


1- . «ج» و «د» : و هو منشى ء حيّ حين لا حيّ. «و» : و هو منشى ء كل شيى ء و حي حين لا حي.
2- . «ب» : دائم غني.
3- . «و» : و لا يحدّه أحد كيف هو من سرّ و علانية إلاّ بما دلّ هو عز و جل على نفسه.
4- . «د» : أبلى.
5- . «ج» : يغشى الأمد. «د» : يفنى الأبد.
6- . «الف» و «ب» و «د» : و لا تفاوت في تدبيره. «و» : و لا معاون في تدبيره.
7- . «الف» : ما أبدع.
8- . «ج» : اختبال. و الإختبال بمعنى الفساد.
9- . «ج» : شاءها.
10- . «و» : الصبغة.
11- . «ب» : الحسن المنعة. « ه » : الحسن الصبغة.

وَ أشْهَدُ أنَّهُ اللّه ُ الَّذي تَواضَعَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْ ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الْأمْلاكِ(1) وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ(2)، كُلٌّ يَجْري لِأجَلٍ مُسَمّى. يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.

لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ(3) أحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا أحَدٌ. إلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ(4) يَشاءُ فَيُمْضي، وَ يُريدُ فَيَقْضي، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصي، وَ يُميتُ وَ يُحْيي، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْني، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكي، [وَ يُدْني وَ يُقْصي(5)] وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطي(6)، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ.

يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ، لا إلهَ إلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفّارُ.(7) مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ(8) وَ مُجْزِلُ الْعَطاءِ(9)، مُحْصِى الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ، الَّذي لا يُشْكِلُ عَلَيْهِ شَىْ ءٌ(10)، وَ لايُضْجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَ لا يُبْرِمُهُ إلْحاحُ الْمُلِحّينَ.(11) الْعاصِمُ

ص: 280


1- . «ب» و «ج» و «و» : مالك الأملاك.
2- . هذه الفقرة في «د» هكذا: ملك الأملاك و مسخّر الشمس و القمر في الأفلاك.
3- . «الف» و «ب» : لم يكن معه ضدّ و لا ندّ. «ج» : و لم يكن معه ندّ.
4- . «ج» : إلها واحدا ماجدا.
5- . الزيادة من «الف» و «ب» و « ه » . و في «د» : و يدبّر فيقضي.
6- . «ب» : و يمنع و يثري.
7- . «ج» و «و» : لا يولج لِلَيلٍ في نهار و لا مولج لِنهارٍ في ليل إلاّ هو. و في « ه » : لا مولج الليل في نهار و لا مولج النهار فى ليل إلاّ هو.
8- . «الف» : مجيب الدعاء.
9- . «د» : جزيل العطاء.
10- . «ج» و «د» و « ه » و «و» : لا يشكل عليه لغة.
11- . «ج» و « ه » : لا يضجره مستصرخة. «د» : الملحّين عليه.

لِلصّالِحينَ، وَ الْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ رَبُّ الْعالَمينَ.(1) الَّذي اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أنْ يَشْكُرَهُ وَ يَحْمَدَهُ [ عَلى كُلِّ حالٍ].(2)

أحْمَدُهُ كَثيرا وَ أشْكُرُهُ دائِما(3) عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ أوُمِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. أسْمَعُ لِأَمْرِهِ وَ أُطيعُ وَ أُبادِرُ إلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ أسْتَسْلِمُ لِما قَضاهُ(4)، رَغْبَةً في طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لِأَنَّهُ اللّه ُ الَّذي لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لايُخافُ جَوْرُهُ.

2. أمْرٌ إلهيٌّ في مَْوضُوعٍ هامٍّ

وَ أُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسي بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ أُؤَدّي ما أوْحى بِهِ إلَيَّ حَذَرا مِنْ أنْ لا أفْعَلَ فَتَحِلَّ بي مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّي أحَدٌ وَ إنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ(5) - لا إلهَ إلاّ هُوَ - لِأنَّهُ قَدْ أعْلَمَني أنّي إنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أنْزَلَ إلَيَّ [في حَقِّ عَلِيٍّ(6)] فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ(7) لي تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ [مِنَ النّاسِ(8)] وَ هُوَ اللّه ُ الْكافِى الْكَريمُ.

ص: 281


1- . «د» : الموفّق للمتّقين و مولى العالمين.
2- . الزيادة من «ج» و «د» و « ه » .
3- . «الف» : أحمده على السراء. و فى «ب» هذه الفقرة متصلة بما قبلها هكذا: أن يشكره و يحمده على السراء ... و ص «د» : أحمده و أشكره.
4- . «ج» : أُبادر إلى رضاه. «الف» : أستسلم لقضائه. و هذه الفقرة في «د» هكذا: فاسمعوا و أطيعوا لِأمره و بادِروا إلى مرضاته و سلِّموا لما قضاه. «و» : أُبادر الى ما أرواه و أسلم لما قضاه.
5- . «ب»: و إن عظمت حيلته و صفةُ حيلته. «د»: و إن عظمت منّته.
6- . الزيادة من «ب» .
7- . «و» : تضمّن.
8- . الزيادة من «ب» .

فَأوْحى إلَيَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ في عَلِيٍّ يَعْني فِى الْخِلافَةِ لِعَلِيِّ بْنِ أبي طالِبٍ - وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(1)

مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ في تَبْليغِ ما أنْزَلَ اللّه ُ تَعالى إلَيَّ(2)، وَأنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: إنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ إلَيَّ(3) مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - وَ هُوَ السَّلامُ -(4) أنْ أقُومَ

في هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أبْيَضَ وَ أسْوَدَ(5): أنَّ عَلِيَّ بْنَ أبي طالِبٍ أخي وَ وَصِيّي وَ خَليفَتي [عَلى أُمَّتي(6)] وَ الاْءمامُ مِنْ بَعْدي، الَّذي مَحَلُّهُ مِنّي مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى إلاّ أنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدي وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ، وَ قَدْ أنْزَلَ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَيَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ [هِيَ(7)]: «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(8)، وَ عَلِيُّ بْنُ أبيطالِبٍ الَّذي أقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ في كُلِّ حالٍ.(9)

وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أنْ يَسْتَعْفِيَ لِيَ [ السَّلامَ(10)] عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ إلَيْكُمْ - أيُّهَا النّاسُ لِعِلْمي بِقِلَّهِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ إدْغالِ اللاّئِمينَ(11) وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ

ص: 282


1- . المائدة / 67 .
2- . «ج» و «ه» و «و» هكذا: ما قصرت فيما بلّغت و لا قعدت عن تبليغ ما أنزله.
3- . «و» : عليَّ.
4- . «ب» و «ج» و « ه » : عن السلام ربِّ السلام.
5- . زاد في «د» : أحمر.
6- . الزيادة من «ب» .
7- . الزيادة من «و» .
8- . المائدة / 55 .
9- . «ب» : و هو راكع يريد وجه اللّه، يريده اللّه في كل حال.
10- . الزيادة من «ب» و «ج» و «ه» و «و» .
11- . «الف» و «و» : إدغال الآثمين. «ب» : إدّعاء اللائمين. «ج» : إعذال الظالمين. « ه » : إعذال اللائمين. و الإدغال بمعنى ادخال ما يُفسد، و العَذْل بمعنى اللوم.

بِالاْءسْلامِ(1)، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ في كِتابِهِ بِأنَّهُمْ يَقُولُونَ بِألْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في قُلُوبِهِمْ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ(2)، وَ كَثْرَةِ أذاهُمْ لي غَيْرَ مَرَّةٍ(3) حَتّى سَمَّوْني اُذُنا وَ زَعَمُوا أنّي كَذلِكَ(4) لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّايَ وَ إقْبالي عَلَيْهِ [وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّي(5)] حَتّى أنْزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ في ذلِكَ(6)«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ - [عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ أنَّهُ أُذُنٌ(7)] -

خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ رَسوُلَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ» .(8) وَ لَوْ شِئْتُ أنْ أُسَمِّيَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِأَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ وَ أنْ أوُمِئَ إلَيْهِمْ بِأعْيانِهِمْ لَأوْمَأْتُ وَ أنْ أدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ(9)، وَ لكِنّي وَ اللّه ِ في أُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ.(10)

وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّي إلاّ أنْ أُبَلِّغَ ما أنْزَلَ اللّه ُ إلَيَّ [في حَقِّ عَلِيٍّ(11)]، «يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في حَقِّ عَلِيٍّ - وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(12)

ص: 283


1- . «الف» : ختل المستهزئين. « ه » : حيل المستسرين. «و» : حيلة المستسرين. و الختل بمعنى الخدعة.
2- . إشارة إلى الآية 11 من سورة الفتح، و الآية 15 من سورة النور.
3- . «ج» : مرّة بعد أُخرى. «و» : مرة بعد مرة.
4- . «و»: أنّي هو.
5- . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» .
6- . «ب» : أنزل اللّه في كتابه ذلك. «ج» و « ه » و «و» : أنزل عز و جل في ذلك لا إله إلاّ هو.
7- . الزيادة من «الف» و «د» .
8- . التوبة / 61 .
9- . «د» : و أومأت إليهم بأعيانهم و لو شئت أن أدلّ عليهمم لدللت.
10- . «ج» و « ه » و «و» : و لكنّي واللّه بسترهم قد تكرَّمت.
11- . الزيادة من «ب» .
12- . المائدة / 67 .
3 . الإعلانُ الرَّسْمِيُّ بِإمامَةِ الْأَئِمَةِ الاْءثْنَيْعَشَرَ عليهم السلام
اشاره

فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ [ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ وَ اعْلَمُوا(1)] أنَّ اللّه َ قَدْنَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ إماما فَرَضَ(2) طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِإحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادي وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِيِّ(3) وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ(4) وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الْأبْيَضِ وَ الْأسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ(5) ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ(6)، نافِذٌ أمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّه ُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أطاعَ لَهُ.(7)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أقُومُهُ(8) في هذَا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعُوا وَ أطيعُوا وَ انْقادُوا لِأمْرِ [ اللّه ِ(9)] رَبِّكُمْ، فَإنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَ إلهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دُونِهِ رَسُولُهُ وَ نَبِيُّهُ الْمُخاطِبُ لَكُمْ(10)، ثُمَّ مِنْ بَعْدي عَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ إمامُكُمْ بِأمْرِ اللّه ِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الاْءمامَةُ في ذُرِّيَّتي مِنْ وُلْدِهِ إلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللّه َ وَ رَسُولَهُ.(11)

ص: 284


1- . الزيادة من «ب» و «ج» و «د» و « ه » .
2- . «الف» : مفترضة. «ب» : مفروضا.
3- . «الف» و «ب» و «د» : الأعجمي.
4- . «ب» : الحرّ و العبد.
5- . «ج» و « ه » و «و» : على كل موجود.
6- . «الف» و «ب» و «د» و «و» : جائز قوله.
7- . «ب» : مأجور من تَبِعه و من صدَّقه و أطاعه، فقد غفر اللّه له و لمن سمع و أطاع له.
8- . «و» : أقوم.
9- . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » .
10- . «الف» و «د» : ثمّ من دونه رسولكم محمّد، وليّكم القائم المخاطِب لكم.
11- . «ج» و « ه » و «و» : ثمّ الإمامة في وُلدي الذين من صلبه إلى يوم القيامة و يوم يلقون اللّه و رسوله. و في «د» : ثمّ الأئمّة الذين في ذرّيتي ... .

لا حَلالَ إلاّ ما أحَلَّهُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ(1)، وَ لا حَرامَ إلاّ ما حَرَّمَهُ اللّه ُ [عَلَيْكُمْ(2)] وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَّفَنِىَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ أنَا أفْضَيْتُ بِما عَلَّمَني رَبّي مِنْ كِتابِهِ وَ حَلالِهِ وَ حَرامِهِ إلَيْهِ.(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، [ فَضِّلُوهُ(4)]، ما مِنْ عِلْمٍ إلاّ وَ قَدْ أحْصاهُ اللّه ُ فِيَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أحْصَيْتُهُ في إمامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ إلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا(5)، وَ هُوَ الاْءمامُ الْمُبينُ [ الَّذي ذَكَرَهُ اللّه ُ في سُورَةِ يس: «وَ كُلَّ شَىْٔ أحْصَيْناهُ في إمامٍ مُبينٍ» ] .(6)

مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لاتَنْفِرُوا مِنْهُ(7)، وَ لاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذي يَهْدي إلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لاتَأْخُذُهُ فِى اللّه ِ لَوْمَةُ لائِمٍ. أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ [ لَمْ يَسْبِقْهُ إلَى الاْيمانِ بي أحَدٌ(8)]، وَ الَّذي فَدى رَسُولَ اللّه ِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذي كانَ مَعَ رَسُولِ اللّه ِ وَ لا أحَدَ يَعْبُدُ اللّه َ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. [أوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللّه َ مَعي. أمَرْتُهُ عَنِ اللّه ِ أنْ يَنامَ في مَضْجَعي، فَفَعَلَ فادِيا لي بِنَفْسِهِ].(9)

ص: 285


1- . «ج» و «د» : لا حلال إلاّ ما أحلّه اللّه و لا حرام إلاّ ما حرّمه اللّه.
2- . الزيادة من «ج» و « ه » .
3- . «ب» : و أنا عرّفت عليّا. «ج» و «و» : و أنا وصيّت بعلمه إليه. « ه » : و أنا رضيت بعلمه.
4- . الزيادة من «ج» .
5- . «ب» : و كلّ علمٍ علَّمنيه فقد علَّمتُهُ عليّا و المتيقّن من ولده. «ج» و « ه » : و كلّ علم علّمنيه فقد علّمته عليّا و هو المبيّن لكم بعدي.
6- . الزيادة من «ب» . و الآية في سورة يس : الآية 12. و ص «و» من قوله «و كل علم ... » إلى هنا هكذا: و كلُّ علم علَّمته فقد علَّمته عليا، هو المبيّن لكم بعدي.
7- . «ج» و «د» : و لاتفرّوا منه. «و» : و لا تفرقوا منه.
8- . الزيادة من «ب» .
9- . الزيادة من «ب» .

مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّه ُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّه ُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ إمامٌ مِنَ اللّه ِ(1)، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّه ُ عَلى أحَدٍ أنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ(2)، حَتْما عَلَى اللّه ِ أنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ أمْرَهُ وَ أنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا أبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ.(3) فَاحْذَرُوا أنْ تُخالِفُوهُ(4) فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.(5)

مَعاشِرَ النّاسِ، بي - وَاللّه ِ - بَشَّرَ الْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ أنَا - [ وَاللّه ِ(6)]خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ(7) وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ أهْلِ السَّمواتِ وَ الْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ في ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ(8) كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأوُلى وَ مَنْ شَكَّ في شَىْ ءٍ مِنْ قَوْلي هذا فَقَدْ شَكَّ في كُلِّ ما أُنْزِلَ إلَيَّ، وَ مَنْ شَكَّ في واحِدٍ مِنَ الْأَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ.(9)

مَعاشِرَ النّاسِ، حَبانِيَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّا مِنْهُ عَلَيَّ وَ إحْسانا مِنْهُ إلَيَّ وَ لا إلهَ إلاّ هُوَ، ألا لَهُ الْحَمْدُ مِنّي أبَدَ الاْبِدينَ وَ دَهْرَ الدّاهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.

ص: 286


1- . «ب» : إنّه إمامكم بأمر اللّه.
2- . «ج» و «و» : لن يتوب اللّه على أحد أنكره و لن يغفر اللّه له.
3- . «ب» : حتما على اللّه تبارك اسمه أن يعذِّب من يجحده و يعانده معي عذابا نكرا أبد الآبدين و دهر الداهرين. «و» : أبد الأبد و دهر الدهر.
4- . «د» : أن تخالفوني.
5- . إشارة إلى الآية 24 من سورة البقرة.
6- . الزيادة من « ه » و «و» .
7- . «ج» : معاشر الناس، لي واللّه بُشرى لأكون من النبيين و المرسلين. «د» : أيّها الناس، هي واللّه بُشرى الأولين من النبيين و المرسلين.
8- . «ب» و «ج» : فهو كافر.
9- . هذه الفقرة ص¨ «الف» و «ج» و «د» هكذا: و مَن شكّ في شيى ءٍ من قولي هذا فقد شكّ في الكلّ منه، و الشاكّ في ذلك في النار. و في « ه » و «و» : و من شكّ في ءك ء من قولي فقد شكّ في الكل منه ... .

مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّا فَإنَّهُ أفْضَلُ النّاسِ بَعْدي مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثى ما أنْزَلَ اللّه ُ الرِّزْقَ وَ بَقِيَ الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَيَّ قَوْلي هذا وَ لَمْ يُوافِقْهُ. ألا إنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَني عَنِ اللّه ِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتي وَ غَضَبي»(1)، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ - أنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .(2)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ جَنْبُ اللّه ِ الَّذي ذَكَرَ في كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى [ مُخْبِرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ(3)]: «أنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ اللّه ِ» .(4)

مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَ انْظُرُوا إلى مُحْكَماتِهِ وَ لاتَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّه ِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ(5) وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إلاَّ الَّذي أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إلَيَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ [وَ رافِعُهُ بِيَدي(6)] وَ مُعْلِمُكُمْ: أنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِيٌّ بْنُ أبيطالِبٍ أخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ أنْزَلَها عَلَيَّ.(7)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ عَلِيّا وَ الطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدي [مِنْ صُلْبِهِ(8)] هُمُ الثِّقْلُ الْأصْغَرُ، وَ الْقُرْآنُ

ص: 287


1- . هذه الفقرة في «ب» هكذا : معاشر الناس، إنَّ اللّه قد فضَّل علي بن أبيطالب على الناس كلّهم و هو أفضل الناس بعدي من ذكرٍ أو أنظ، ما أنزل الرزق و بقي واحد من الخلق. ملعون معلون من خالف قولي هذا و لم يوافقه ... . و في «ج» و « ه » و «و» هكذا : ... ملعون ملعون من خالَفَه، مغضوب عليه. قولي عن جبرئيل و قول جبرئيل عن اللّه عز و جل. فلتنظر نفس ما قدّمت لِغدٍ، و اتّقوا اللّه أنْ تخالفوه، إنّ اللّه خبير بما يعملون.
2- . إشارة إلى الآية 18 من سورة الحشر، و الآية 94 من سورة النحل.
3- . الزيادة من «ب» .
4- . الزمر / 56 .
5- . «د» : فواللّه لهو مبيّن لكم نورا واحدا.
6- . الزيادة من «ب» و «ج» .
7- . «و» : أمر من اللّه أنزله عليَّ.
8- . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» . و في «ب» : إنَّ عليّا و الطاهرين من ذرّيتي و ولدي ... .

الثِّقْلُ الْأكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ(1) وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ. ألا إنَّهُمْ أُمَناءُ اللّه ِ في خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ في أرْضِهِ.(2)

ألا وَ قَدْ أدَّيْتُ، ألا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، ألا وَ قَدْ أسْمَعْتُ، ألا وَ قَدْ أوْضَحْتُ(3)، ألا وَ إنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنَا قُلْتُ(4) عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ، ألا إنَّهُ لا «أميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أخي هذا(5)، ألا لاتَحِلُّ إمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدي لِأحَدٍ غَيْرِهِ.

4. رَفْعُ عَلِيٍّ عليه السلام بِيَدَيْ رَسوُلِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله

ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إلى عَضُدِ عَلِيٍّ عليه السلام فَرَفَعَهُ، وَ كانَ أميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام مُنْذُ أوَّلِ ما صَعَدَ رَسوُلُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله مِنْبَرَهُ عَلى دَرَجَةٍ دوُنَ مَقامِهِ مُتَيامِنا عَنْ وَجْهِ رَسوُلِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله كَأنَّهُما في مَقامٍ واحِدٍ. فَرَفَعَهُ رَسوُلُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله بِيَدِهِ وَ بَسَطَهُما إلَى السَّماءِ وَ شالَ عَلِيّا عليه السلام حَتّى صارَتْ رِجْلُهُ مَعَ رُكْبَةِ رَسوُلِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله.(6)

ص: 288


1- . «و» خ ل: مبنيّ على صاحبه.
2- . «الف» : حكماؤه في أرضه. «ج» و «و» : أمر من اللّه في خلقه و حكمهه في أرضه. «د» : بأمر اللّه في خلقه و بحكمه في أرضه.
3- . «ج» : ألا وقد نصحت.
4- . «ب» : و إنّي أقول. «د» : و أنا قلته.
5- . «الف» و «ب» و «د» : ألا إنّه ليس أميرالمؤمنين غير أخي هذا.
6- . «ب» : ... على درجة دون مقامه، فبسط يده نحو وجه رسول اللّه صلى الله عليه و آله بيده كذا حط استكمل بسطهما إلى السماء و شال عليا عليه السلام حتى صارت رجلاه مع ركبتي رسول اللّه صلى الله عليه و آله. و هذه الفقرة في كتاب «الاقبال» لابن طاووس هكذا : ثم ضرب بيده على عضده ... فرفعه بيده و قال: أيها الناس، من أولى بكم من أنفسكم ؟ قالوا: اللّه و رسوله. فقال: ألا من كنت مولاه فهذا علي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.

ثُمَّ قالَ: [أيُّهَا النّاسُ، مَنْ أوْلى بِكُمْ مِنْ أنْفُسِكُمْ ؟ قالوُا: أللّه ُ وَ رَسوُلُهُ.

فَقالَ:

ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ].(1)

مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِيٌّ أخي وَ وَصِيّي وَ واعي عِلْمي(2)، وَ خَليفَتي في أُمَّتي عَلى مَنْ آمَنَ بي وَ عَلى تَفْسيرِ كِتابِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدّاعي إلَيْهِ وَ الْعامِلُ بِما يَرْضاهُ وَ الْمُحارِبُ لِأعْدائِهِ وَ الْمُوالي عَلى طاعَتِهِ(3) وَ النّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ اللّه ِ وَ أميرُالْمُؤْمِنينَ وَ اْلإمامُ الْهادي مِنَ اللّه ِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِأمْرِ اللّه ِ.

يَقُولُ اللّه ُ: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ» .(4) بِأَمْرِكَ يا رَبِّ أقُولُ(5):

أللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ [وَاْنصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ(6)] وَالْعَنْ مَنْ أنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.(7)

ص: 289


1- . الزيادة من «ج» .
2- . «د» : والراعي بعدي.
3- . «ب» : ... على من آمن بي، ألا إنّ تنزيل القرآن عليَّ و تأويله و تفسيره بعدي عليه و العمل بما يرضى اللّه و محاربة أعدائه و الدال على طاعته. «ج» و «و» : ... و على تفسير كتاب ربي عز و جل و الدعاء إليه و العمل بما يُرضيه و المحاربة لأعدائه و الدال على طاعته.
4- . ق / 29.
5- . «الف» : أقول: ما يبدّل القول لديَّ بأمر ربّي. « ه » : بأمر اللّه أقول: ما يبدّل القول لديَّ.
6- . الزيادة من « ه » .
7- . « ه » و «و» : من جحده.

أللّهُمَّ إنَّكَ أنْزَلْتَ الاْيَةَ في عَلِيٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ إيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ(1):

«الْيَوْمَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دينا».(2)

[وَ قُلْتَ: «إنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلإسْلامُ»(3)] (4)، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» .(5) أللّهُمَّ إنّي أُشْهِدُكَ أنّي قَدْ بَلَّغْتُ.(6)

5. التَّأْكيدُ عَلى تَوَجُّهِ الْأُمَّةِ نَحْوَ مَسْأَلَةِ الاْءمامَةِ

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّما أكْمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِإمامَتِهِ.(7) فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ

ص: 290


1- . «و» : لها.
2- . المائدة / 3.
3- . آل عمران / 19.
4- . الزيادة من «ج» .
5- . آل عمران / 85 .
6- . هذه الفقرة أوردناها طبقا لما في «ج» . و في «الف» هكذا: اللهمَّ إنّك أنزلت عليَّ أنّ الإمامة بعدي لعليّ وليّك عند تبياني ذلك و نصبي إيّاهُ بما أكملت لعبادك من دينهم و أتمممت عليهم بنعمتك و رضيت لهم الإسلام دينا، فقلت: «و من يبتغِ غير الإسلام دينا فَلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين» . اللهم إنّي أُشهدك و كفى بك شهيدا أنّي قد بلّغت. و في «ب» هكذا : اللهم إنك أنزلت عليَّ أنّ الإمامة لعليّ و إنّك عند بياني ذلك و نصبي إيّاه لما أكملت لعبادك من دينهم ... . و في «د» : اللهمّ إنّك أنت أنزلت عليَّ أنّ الإمامة لعليّ وليّك عند تبيين ذلك بتفضيلك إيّاه بما أكملت لعبادك ... . و في « ه » هكذا : اللهم إنّك أنزلت في عليّ وليّك عند تبيغ ذلك و نصبك إيّاه لها : «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا، و من يبتغ غير الإسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين» . اللهم أشهدك أنّي قد بلّغت. ثمّ إن الظاهر أن في هذا الموضع ينتهي الكلام الذي قاله صلى الله عليه و آله عند رفعه أميرالمؤمنين عليه السلام بيده.
7- . «ب» : معاشر الناس، هذا عليّ، إنّما أكمل اللّه عز و جلّ لكم دينكم بإمامته.

مَقامَهُ مِنْ وُلْدي(1) مِنْ صُلْبِهِ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأوُلئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أعْمالُهُمْ [ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(2)] وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ، «لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» .(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، هذا عَلِيٌّ، أنْصَرُكُمْ لي وَ أحَقُّكُمْ بي(4) وَ أقْرَبُكُمْ إلَيَّ وَ أعَزُّكُمْ عَلَيَّ، وَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أنَا عَنْهُ راضِيانِ. وَ ما نَزَلَتْ آيَةُ رِضىً [فِى الْقُرْآنِ(5)] إلاّ فيهِ، وَلا خاطَبَ اللّه ُ الَّذينَ آمَنُوا إلاّ بَدَأ بِهِ، وَ لا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِى الْقُرآنِ إلاّ فيهِ، وَ لا شَهِدَ اللّه ُ بِالْجَنَّةِ في «هَلْ أتى عَلَى الاِْنْسانِ» إلاّ لَهُ(6)، وَ لا أنْزَلَها في سِواهُ وَ لا مَدَحَ بِها غَيْرَهُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ اللّه ِ وَ الْمُجادِلُ عَنْ رَسُولِ اللّه ِ(7)، وَ هُوَ التَّقِيُّ النَّقِيُّ الْهادِى الْمَهْدِيُّ. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبِيٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِيٍّ [وَ بَنُوُهُ خَيْرُ الْأَوْصِياءِ].(8)

مَعاشِرَ النّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلُّ نَبِيٍّ مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِ [أميرِالْمُؤْمِنينَ(9)] عَلِيٍّ.

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ إبْليسَ أخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلا تَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أعْمالُكُمْ وَ تَزِلَّ أقْدامُكُمْ، فَإنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إلَى الْأَرْضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ(10)، وَ هُوَ صَفْوَةُ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ،

ص: 291


1- . «و» : و بمن كان من ولدي.
2- . الزيادة من «ب» ، و هي إشارة إلى الآية 22 من سورة آل عمران.
3- . آل عمران / 88 .
4- . «ج» و «د» و «و» : و أحق الناس بي.
5- . الزيادة من «ب» .
6- . إشارة إلى الآية 12 من سورة الإنسان حيث قال اللّه تعالى: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريرا» .
7- . «ب» : هو قاضي ديني و المجادل عَنّي. «ج» و « ه » و «و» : هو يؤدّي دين اللّه.
8- . الزيادة من «الف» و «ج» ، و ما قبله في «ب» و « ه » هكذا : نبيّه خير الأنبياء و هو خير الأوصياء. و في «ج» و «و» : نبيّه خير نبيّ و وصيّه خير وصيّ.
9- . الزيادة من «ج» و « ه » . و ص «و» : علي بن أبيطالب.
10- . «ب» : بذنبه و خطيئته.

وَ كَيْفَ بِكُمْ وَ أنْتُمْ أنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أعْداءُ اللّه ِ.(1)

ألا وَ إنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا إلاّ شَقِيٌّ، وَ لا يُوالي عَلِيّا(2) إلاّ تَقِيٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ في عَلِيٍّ - وَاللّه ِ - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. وَ الْعَصْرِ. إنَّ الاْءنْسانَ لَفي خُسْرٍ» [ إلاّ عَلِيٌّ الَّذي آمَنَ وَ رَضِيَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ].(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، قَد اسْتَشْهَدْتُ اللّه َ وَ بَلَّغْتُكُمْ رِسالَتي وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إلاّ الْبَلاغُ الْمُبينُ.(4)

مَعاشِرَ النّاسِ، «اتَّقُوا اللّه َ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لاتَمُوتُنَّ إلاّ وَ أنْتُمْ مُسْلِمُونَ» .(5)

6. الاْءشارَةُ إلى مَقاصِدِ الْمُنافِقينَ

مَعاشِرَ النّاسِ، «آمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى أدْبارِها أوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أصْحابَ السَّبْتِ» .(6) [بِاللّه ِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ إلاّ

ص: 292


1- . «ب» : و قد كثر أعداء اللّه. «ج» و « ه » : فكيف أنتم ؟ فإن أبيتم فأنتم أعداء اللّه.
2- . «الف» و «د» و « ه » : و لايتوالى عليّا. «ب» : لا يتولاّه. «و» : واللّه ما يبغض عليا ... .
3- . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» . و الآيات في سورة العصر: الآيات 1 - 3. و جاء هذه الفقرة في كتاب الاقبال لابن طاووس هكذا: و في عليّ نزلت «والعصر» و تفسيرها : و ربِّ عصر القيامة، «إنّ الإنسان لفي خسر» أعداء آل محمد، «إلاّ الذين آمنوا» بولايتهم و «عملوا الصالحات» تمواساة إخوانهم «و تواصَوا بالصبر» في غيبة غائبهم.
4- . «ب» : قد أشهدتُ اللّه َ و بلَّغتكم رسالتي و ما عليَّ إلاّ البلاغ المبين. و في «ج» و « ه » و «و» : قد أشهدني اللّه و أبلغتكم و ما على الرسول ... .
5- . آل عمران / 102.
6- . النساء / 47.

قَوْما مِنْ أصْحابي أعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَ أنْسابِهِمْ، وَ قَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِى ءٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِيٍّ في قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ].(1)

مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِيَّ ثُمَّ في عَلِيِّ بْنِ أبيطالِبٍ(2)، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إلَى الْقائِمِ الْمَهْدِيِّ الَّذي يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّه ِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا(3)، لِأَنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ(4) وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.

مَعاشِرَ النّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أنّي رَسُولُ اللّه ِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِيَ الرُّسُلُ، أفَإنْ مِتُّ أوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ [الصّابِرينَ].(5) ألا وَ إنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَيَّ بِإسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، إنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.(6)

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدي أئِمَّةٌ يَدْعُونَ إلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ.

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّه َ وَ أنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.

ص: 293


1- . هذه الفقرة من قوله «باللّه» إلى هنا لا توجد إلاّ في «الف» و «ب» .
2- . «ب» : مسبوكٌ.
3- . «د» : و بحقّ كلّ مؤمن.
4- . «ب» : ألا و إن اللّه قد جعلنا حجّة ... و فى «ج» و «و» هكذا : ... و بكلّ حقّ هو لنا بقتل المقصّرين و المعاندين الغادرين ... .
5- . الزيادة من «د» و «و» . وهذه الفقرة إشارة إلى الآية 144 من سورة آل عمران.
6- . أوردنا هذه الفقرة طبقا ل- «ب» ، و ص¨ «الف» : لا تمنّوا على اللّه إسلامكم فيسخط عليكم و يصيبكم بعذابٍ من عنده، إنّه لبالمرصاد. و في «ج» : ... و يبتليكم بسوط عذاب ... و في « ه » و «و» : لاتمنّوا على اللّه فينا ما لا يطيعكم «و» : لا يعطيكم اللّه و يسخط عليكم و يبتليكم بسوط عذاب ... .

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُمْ وَ أنْصارَهُمْ وَ أتْباعَهُمْ وَ أشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الْأسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ.(1) ألا إنَّهُمْ أصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أحَدُكُمْ في صَحيفَتِهِ ! !(2)

قالَ: فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ - إلاّ شِرْذِمَةٌ مِنْهُمْ - أمْرَ الصَّحيفَةِ.(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنّي أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً [في عَقِبي إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ(4)]، وَ قَدْبَلَّغْتُ ما أُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ(5) حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أوْ لَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ أوْ لَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.

وَ سَيَجْعَلُونَ الإمامَةَ بَعْدي مُلْكا وَ اغْتِصابا، [ألا لَعَنَ اللّه ُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ(6)]، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ أيُّهَا الثَّقَلانِ [مَنْ يَفْرُغُ(7)] وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ.(8)

ص: 294


1- . إشارة إلى الآية 145 من سورة النساء، و الآية 29 من سورة النحل.
2- . هذان الفقرتان في «ب» هكذا: معاشر الناس، إن اللّه و أنا بريئان منهم و من أشياعهم و أنصارهم، و جميعهم في الدرك الأسفل من النار و لبئس مثوى المتكبرين. ألا إنهم أصحاب الصحيفة. معاشر الناس، فلينظر أحدكم في صحيفته.
3- . أشار صلى الله عليه و آله في كلامه هذا إلى الصحيفة الملعونة الأولى التي تعاقد عليها خمسة من المنافقين في الكعبة في سفرهم هذا و كان ملخصها منع أهل البيت عليهم السلام من الخلافة بعد صاحب الرسالة. و قد مرّ تفصيلها في الفصل الثالث من هذا الكتاب. و قوله «فذهب على الناس ... » أي لم يفهم أكثرهم مراده صلى الله عليه و آله من «الصحيفة» و أثارت سؤالاً في أذهانهم.
4- . الزيادة من «الف» و «ب» و «د» .
5- . «ج» و « ه » و «و» : و قد بلَّغت ما قد بلّغت.
6- . الزيادة من «الف» و «ب» و «د» .
7- . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » .
8- . إشارة إلى الآيات 31 و 35 من سورة الرحمن.

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما أنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.(1)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إلاّ وَ اللّه ُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الاْءمامَ الْمَهْدِيَّ وَ اللّه ُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.(2)

مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أكْثَرُ الْأَوَّلينَ، وَ اللّه ُ لَقَدْ أهْلَكَ الْأَوَّلينَ(3)، وَ هُوَ مُهْلِكُ الآخِرينَ. قالَ اللّه ُ تَعالى: «ألَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» .(4)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ اللّه َ قَدْ أمَرَني وَ نَهاني، وَ قَدْ أمَرْتُ عَلِيّا وَ نَهَيْتُهُ [بِأَمْرِهِ].(5) فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَ النَّهْيِ لَدَيْهِ(6)، فَاسْمَعُوا لِأَمْرِهِ تَسْلِمُوا وَ أطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَ انْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرْشُدُوا، [وَ صيرُوا إلى مُرادِهِ(7)] وَ لاتَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.

ص: 295


1- . إشارة إلى الآية 179 من سورة آل عمران.
2- . أوردنا هذه الفقرة طبقا ل- «ج» و « ه » و «و» . و في «الف» و «د» هكذا : معاشر الناس، إنَّه ما من قرية إلاّ و اللّه ُ مهلكها بتكذيبها و كذلك يهلك القرى و هي ظالمة كما ذكر اللّه تعالى، و هذا عليّ إمامكم و وليّكم و هو مواعيد اللّه «د» : و هو مواعدٌ ، و اللّه يصدق ما وَعَده. و في «ب» هكذا : ... و كذلك يهلك قريتكم و هو المواعد كما ذكر اللّه في كتابه و هو منّي و من صلبي و اللّه منجز وعده.
3- . «ب» : فأهلكهم اللّه. «ج» و « ه » : و اللّه فقد أهلك الأولين بمخالفة أنبيائهم. «و» : و اللّه قد أهلك الأولين بمخالفة أنبيائهم.
4- . المرسلات / 16 - 19.
5- . الزيادة من «ب» .
6- . «الف» : فَعَلِمَ الأمر و النهي من ربّه عز و جلّ. «د» : و عليه الأمر و النهي من ربّه عز و جل.
7- . الزيادة من «الف» و «د» .
7. أوْلِياءُ أهْلِ الْبَيْتِ عليهم السلام وَ أعْداؤُهُمْ

مَعاشِرَ النّاسِ، أنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذي أمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ(1)، ثُمَّ عَلِيٌّ مِنْ بَعْدي، ثُمَّ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ أئِمَّةُ [ الْهُدى(2)]، يَهْدُونَ إلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.(3)

«[بِسْمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ(4)] الْحَمْدُ للّه ِِ رَبِّ الْعالَمينَ ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ ، مالِكِ يَوْمِ الدّينِ ، اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ ، صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ»(5)، فِيَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ [وَاللّه ِ(6)] نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ وَ إيّاهُمْ خَصَّتْ(7)، أوُلئِكَ أوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ(8)، ألا إنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ.(9)

ألا إنَّ أعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ إخْوانُ الشَّياطينِ(10) يُوحي بَعْضُهُمْ إلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا.

ص: 296


1- . «ب» و «ج» و «و» : أنا الصراط المستقيم الَّذي أمركم اللّه أن تسلكوا الهدى إليه.
2- . الزيادة من «ج» و « ه » و «و» .
3- . إشارة إلى الآية 181 من سورة الأعراف.
4- . الزيادة من «ب» .
5- . أي قرأ صلى الله عليه و آله إلى آخر سورة الحمد.
6- . الزيادة من « ه » .
7- . «ب» : فيهم نزلت و فيهم ذُكِرت، لهم شملت، إيّاهم خصّت و عمّت. «ج» و «و» : فيمن ذُكِرت ؟ ذُكرت فيهم. و اللّه ِ فيهم نزلت، و لهم و اللّه شملت، و آبائهم «و» : إيّاهم خصَّت و عمّت.
8- . إشارة إلى الآية 62 من سورة يونس.
9- . إشارة إلى الآية 56 من سورة المائدة. و في «ب» : هم المفلحون. فهو إشارة إلى الآية 22 من سورة المجادلة.
10- . «الف» و «د» و «و» : ألا إن أعداء عليّ هم أهل الشقاق العادون إخوان الشياطين.

ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّه ُ في كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ أوْ أبْنائَهُمْ أوْ إخْوانَهُمْ أوْ عَشيرَتَهُمْ أوُلئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ أيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللّه ُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أوُلئِكَ حِزْبُ اللّه ِ ألا إنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» .(1)

ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أوُلئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» .(2)

[ ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا] .(3)

ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ.(4)

ألا إنَّ أوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.(5)

ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا.(6)

ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِيَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا.(7)

ص: 297


1- . المجادلة / 22.
2- . الأنعام / 82 .
3- . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » .
4- . إشارة إلى الآية 73 من سورة الزمر.
5- . إشارة إلى الآية 40 من سورة غافر. و في «الف» و «ب» و «د» : ألا إنّ أوليائهم الذين قال اللّه عز و جل: «يدخلون اكنة بغير حساب» .
6- . إشارة إلى الآية 10 من سورة النساء.
7- . إشارة إلى الآية 106 من سورة هود. و في «الف» و «د» : و هي تفور و لها زفير.

ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاِوُليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» .(1)

ألا إنَّ أعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها ألَمْ يَاْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَئ إنْ أنْتُمْ إلاّ في ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أوْ نَعْقِلُ ما كُنّا في أصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لِأَصْحابِ السَّعيرِ» .(2)

ألا إنَّ أوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أجْرٌ كَبيرٌ.(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الْأَجْرِ الْكَبيرِ.(4)

[ مَعاشِرَ النّاسِ(5)]، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه ُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا [ كُلُّ(6)] مَنْ مَدَحَهُ اللّه ُ وَ أحَبَّهُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، ألا وَ إنّي [أنَا(7)] النَّذيرُ وَ عَلِيٌّ الْبَشيرُ.

[مَعاشِرَ النّاسِ(8)]، ألا وَ إنّي مُنْذِرٌ وَ عَلِيٌّ هادٍ.(9)

ص: 298


1- . الأعراف / 38.
2- . الملك / 8 - 11.
3- . الملك / 12.
4- . «الف» و «د» : شتّان ما بين السعى و الجنّة. «ب» : قد بيّنا ما بين السعير و الأجر الكبير.
5- . الزيادة من «ج» و «د» .
6- . الزيادة من «ج» و « ه » .
7- . الزيادة من «و» .
8- . الزيادة من «ج» و « ه » .
9- . «ب» : إنّي المنذر و عليّ الهادي.

مَعاشِرَ النّاسِ، [ألا(1)] وَ إنّي نَبِيٌّ وَ عَلِيٌّ وَصِيّي.(2)

[مَعاشِرَ النّاسِ، ألا وَ إنّي رَسُولٌ وَ عَلِيٌّ الاْءمامُ وَ الْوَصِيُّ مِنْ بَعْدي، وَ الْأئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. ألا وَ إنّي والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ] .(3)

8. الاْءمامُ الْمَهْدِيُّ عَجَّلَ اللّه ُ فَرَجَهُ

ألا إنَّ خاتَمَ الأئِمَّةِ مِنَّا الْقائِمُ الْمَهْدِيُّ.(4) ألا إنَّهُ الظّاهِرُ عَلَى الدّينِ.(5) ألا إنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ. ألا إنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَ هادِمُها. ألا إنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أهْلِ الشِّرْكِ وَ هاديها.(6)

ألا إنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لِأوْلِياءِ اللّه ِ. ألا إنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ اللّه ِ.

ألا إنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ. ألا إنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ(7) وَ كُلَّ ذي جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. ألا إنَّهُ خِيَرَةُ اللّه ِ وَ مُخْتارُهُ. ألا إنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.

ص: 299


1- . الزيادة من «و» .
2- . «ب» : إنّي النّبي و عليّ الوصيّ. «ج» : إنيّ نبيٌّ و عليٌّ وصيٌّ.
3- . الزيادة من «ب» و «ج» و « ه » . و في «و» و «ج» خ ل: و الأئمة منه و من ولده. و في « ه » : ألا و إنّي والد الأئمة.
4- . «ب» : ألا إن الإمام المهديّ منّا. « ه » و «و» : و منّا القائم الذي الظاهر على الدين.
5- . «ب» : على الأديان. «و» : على الدين كله.
6- . «الف» و «ب» و «د» : ألا إنّه قاتل كل قبيلة من أهل الشرك. «و» : و هازمها.
7- . «ب» : ألا إنّه المجتاز من بحر عميق. ألا إنّه المجازي كل ذي فضل بفضله. «ج» و « ه » و «و» : ألا إنّه المصباح من البحر العميق الواسم لكلّ ذي فضل بفضله.

ألا إنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لِأمْرِ آياتِهِ.(1) ألا إنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ. ألا إنَّهُ الْمُفَوَّضُ إلَيْهِ.

ألا إنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرُونِ بَيْنَ يَدَيْهِ.(2) ألا إنَّهُ الْباقي حُجَّةً وَ لا حُجَّةَ بَعْدَهُ(3) وَ لا حَقَّ إلاّ مَعَهُ وَ لا نُورَ إلاّ عِنْدَهُ.

ألا إنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. ألا وَ إنَّهُ وَلِيُّ اللّه ِ في أرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ في خَلْقِهِ، وَ أمينُهُ في سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ.

9. التَّمْهيدُ لِأمْرِ الْبَيْعَةِ

مَعاشِرَ النّاسِ، إنّي قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ أفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِيٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدي.

ألا وَ إنّي عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتي أدْعُوكُمْ إلى مُصافَقَتي عَلى بَيْعَتِهِ وَ الاْءقْرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدي.(4)

ألا وَ إنّي قَدْ بايَعْتُ اللّه َ وَ عَلِيٌّ قَدْ بايَعَني، وَ أنَا آخِذُكُمْ(5) بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ. «إنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إنَّما يُبايِعُونَ اللّه َ يَدُ اللّه ِ فَوْقَ أيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ أجْرا عَظيما» .(6)

ص: 300


1- . «الف» و «ب» و «د» : المنبّه بأمر ايمانه. « ه » : و المسند لأمر آبائه. «و» : و المشيّد لأمر آبائه.
2- . «ج» : ألا إنّه قد بَشَّر بِهِ كلّ نبيّ سلف بين يديه.
3- . «ب» : ألا إنّه باقى حجج الحجيج.
4- . «ج» و « ه » و «و» : ... أدعوكم إلى مصافقتي على يدي ببيعته و الإقرار به، ثمّ مصافقته بعد يدي.
5- . «ج» : أمدّكم.
6- . الفتح / 10.
10. الْحَلالُ وَ الْحَرامُ ، الْواجِباتُ وَ الْمُحَرَّماتُ

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّه ِ، «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْرا فَإنَّ اللّه َ شاكِرٌ عَليمٌ» .(1) مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ، فَما وَرَدَهُ أهْلُ بَيْتٍ إلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِرُوا، وَ لاتَخَلَّفُوا عَنْهُ إلاّ بُتِرُوا وَ افْتَقَرُوا.(2)

مَعاشِرَ النّاسِ، ما وَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إلاّ غَفَرَ اللّه ُ لَهُ ما سَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إلى وَقْتِهِ ذلِكَ، فَإذَا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ.(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَ اللّه ُ لايُضيعُ أجْرَ الْمُحْسِنينَ.

مَعاشِرَ النّاسِ، حِجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَ التَّفَقُّهِ(4)، وَ لا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشاهِدِ إلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إقْلاعٍ.(5)

مَعاشِرَ النّاسِ، أقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أمَرَكُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ(6)، فَإنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أوْ نَسيتُمْ فَعَلِيٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذي نَصَبَهُ اللّه ُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدي

ص: 301


1- . البقرة / 158.
2- . «د» و « ه » : فما ورده أهل بيت إلاّ نَمَوا و انسلوا و لا تخلَّفوا عنه إلاّ تبروا و افترقوا. و في «و» : أُيسروا، مكان أُبشروا.
3- . «ب» و «و» : فإذا قضى حجّه استؤنف به.
4- . «ج» : بكمالٍ في الدين و تَفَقُّهٍ.
5- . «ج» و «و» : بتوبة إقلاعٍ.
6- . «ج» و « ه » : ... و آتوا الزكاة كما أمرتُكم «و» : كما أُمرتم .

أمينَ خَلْقِهِ. إنَّهُ مِنّي وَ أنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتي يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْأَلُونَ عَنْهُ(1) وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.

ألا إنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ أكْثَرُ مِنْ أنْ أُحْصِيَهُما وَ أُعَرِّفَهُما(2) فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ أنْهي عَنِ الْحَرامِ في مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ في عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْأَوْصِياءِ(3) مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّي وَ مِنْهُ إمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِيُّ إلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّه َ الَّذي يُقَدِّرُ وَ يَقْضي.(4)

مَعاشِرَ النّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَ كُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإنّي لَمْ أرْجِعْ عَنْ ذلِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ.(5) ألا فَاذْكُرُوا(6) ذلِكَ وَ احْفَظُوهُ وَ تَواصَوْا بِهِ، وَ لاتُبَدِّلُوهُ وَ لاتُغَيِّرُوهُ.

ألا وَ إنّي أُجَدِّدُ الْقَوْلَ: ألا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.

ألا وَ إنَّ رَأْسَ الْأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أنْ تَنْتَهُوا إلى قَوْلي وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّي وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ(7)، فَإنَّهُ أمْرٌ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنّي.(8) وَ لا أمْرَ بِمَعْرُوفٍ

ص: 302


1- . «الف» و «ج» و « ه » : ... بعدي، وَ مَنْ خَلَقَهُ اللّه ُ منّي و أنا منه، يخبركم بما تسألون عنه. «د» و «و»: وَ مَنْ خَلَّفه اللّه مِنّي و منه.
2- . «ب» و «ج» و « ه » و «و» : أعُدّهما.
3- . «الف» و «د» : الأئمّة. «و» : الأولياء.
4- . «الف» و «ب» : ... هم منّي و منه، أئمّة قائمهم منهم المهدي إلى يوم القيامة الذي يقضي بالحقّ. «د» : أُمّة قائمة فيهم. « ه » : و منه أئمة فيهم قائمة.
5- . «ب» : و لم أُبدِّله.
6- . «ج» : فادرسوا.
7- . هنا آخر الخطبة في كتاب التحصين. نسخة « ج » .
8- . هذه الفقرة في «ب» هكذا: ألا و إن رأس أعألكم الأمر باالمعروف و النهي عن المنكر، فعرّفوا من لم يحضر مقامي و يسمع مقالي هذا، فإنّه بأمر اللّه ربّي و ربّكم.

وَ لا نَهْيَ عَنْ مُنْكَرٍ إلاّ مَعَ إمامٍ مَعْصُومٍ.(1)

مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أنَّ الْأئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ أنَّهُمْ مِنّي وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّه ُ في كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ»(2)، وَ قُلْتُ: لَنْ تَضِلُّوا ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى(4)، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «إنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ» .(5)

اذْكُرُوا الْمَماتَ [وَ الْمَعادَ(6)] وَ الْحِسابَ وَ الْمَوازينَ وَ الْمُحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّ الْعالَمينَ وَ الثَّوابَ وَ الْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها(7) وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِى الْجِنانِ(8) نَصيبٌ.

ص: 303


1- . « ه » : و لا أمر بمعروف و لا نهي عن منكر إلاّ بحضرة إمام. «و» : و لا أمر بعروف و لا نهي عن منكر بحضرة إمام.
2- . الزخرف / 28.
3- . هذه الفقرة في «ب» هكذا : معاشر الناس، إنّي أُخلف فيكم القرآن، و وصيّي عليٌّ و الأئمة من ولده بعدي، قد عرفتُمْ أنّهم منّي، فإن تمسّكتم بهم لن تضلّوا. « ه » و «و» : معاشر الناس، القرآن فيكم و عليّ و الأئمة من بعده، فقد عرّفتكم أنّهم منّي و أنا منهم ... و فى «الف» : إنّه منّى و أنا منه.
4- . «ب» : ألا إنّ خير زادكم التقوى. و بعده في «و» : أُحذرِّكم الساعة.
5- . الحج / 1.
6- . الزيادة من «ب» . و في « ه » و «و» : اذكروا المآب و الحساب و وضع الميزان.
7- . «د» : فمن جاء بالحسنة أفلح.
8- . «ب» : في الجنّة.
11. الْبَيْعَةُ بِصُورَةٍ رَسْمِيَّةٍ

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّكُمْ أكْثَرُ مِنْ أنْ تُصافِقُوني بِكَفٍّ وحِدٍ في وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ أمَرَنِيَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ أنْ آخُذَ مِنْ ألْسِنَتِكُمُ الاْءقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ(1)، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأئِمَّةِ مِنّي وَ مِنْهُ، عَلى ما أعْلَمْتُكُمْ أنَّ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِهِ.

فَقوُلوُا بِأَجْمَعِكُمْ: «إنّا سامِعوُنَ مُطيعوُنَ راضوُنَ مُنْقادوُنَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَ رَبِّكَ في أمْرِ إمامِنا عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأئِمَّةِ.(2) نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ أنْفُسِنا وَ ألْسِنَتِنا وَ أيْدينا.(3) عَلى ذلِكَ نَحْيى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَ لانُغَيِّرُ وَ لانُبَدِّلُ، وَ لانَشُكُّ [وَ لانَجْحَدُ(4)] وَ لانَرْتابُ، وَ لانَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لانَنْقُضُ الْميثاقَ.(5) وَعَظْتَنا بِوَعْظِ اللّه ِ في عَلِيٍّ أميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْأئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ اللّه ُ بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلوُبِنا وَ أنْفُسِنا وَ ألْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ أيْدينا. مَنْ أدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إلاّ فَقَدْ أقَرَّ بِلِسانِهِ، وَ لانَبْتَغي بِذلِكَ بَدَلاً وَ لايَرَى اللّه ُ مِنْ أنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذلِكَ عَنْكَ الدّاني وَ الْقاصي مِنْ أوْلادِنا وَ أهالينا، وَ نُشْهِدُ اللّه َ بِذلِكَ وَ كَفى بِاللّه ِ شَهيدا وَ أنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ» .(6)

ص: 304


1- . «الف» و «ب» و « ه » : بما عقَّدت لعليّ بن أبيطالب من إمرة المؤمنين.
2- . «الف» : في أمر عليّ و أمر ولده من صلبه من الأئمة. «ب» : في إمامنا و أئمّتنا من ولده. «د» : في أمر عليّ أميرالمؤمنين و مَن وَلَّدهُ مِنْ صلبه من الأئمة.
3- . تبايعك على ذلك قلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و أيدينا.
4- . الزيادة من «ب» .
5- . « ه » : و لا نرجع في عهد و ميثاق.
6- . هنا آخر النص الذي طلب رسول اللّه صلى الله عليه و آله من الناس تكراره بعده و إقرارهم به. و قد أوردنا النص طبقال- «ب» ، و من قوله «وعظتنا بوعظ اللّه ... » إلى هنا ورد في «الف» و «د» و « ه » و «و» بصورة أُخرى نوردها فيما يلي بعينها مع الإشارة إلى تفاوت النسخ الثلاثة بين القوسين: ... و نطيع اللّه و نطيعك «و» : نعطي اللّه و نعطيك و عليّا أميرالمؤمنين و ولده الأئمة الذين ذكرتهم من ذريتك من صلبه (« ه » و «و» : ذكرتهم أنّهم منك من صلبه متى جاؤوا و ادّعوا) بعد الحسن و الحسين، الذين قد عرَّفتكم مكانهما منّي و محلّهما عندي ومنزلتهما من ربي عزّ و جلّ، فقد أدّيت ذلك إليكم و أنهما سيدا شباب أهل الجنة و أنهما الإمامان بعد أبيهما علي، وأنا أبوهما قبله» . و قولوا: «أعطينا اللّه بذلك و إياك و عليا و الحسن و الحسين و الأئمة الذين ذكرت عهدا و ميثاقا مأخوذا لأميرالمؤمنين (« ه » و «و» : أطعنا اللّه ... على عهد و ميثاق، فهي مأخوذة من المؤمنين) من قلوبنا و أنفسنا و ألسنتنا و مصافقة أيدينا، من أدركها بيده و إلاّ فقد أقرَّ بها بلسانه لا نبتغي بذلك بدلاً و لا نرى من أنفسنا عنه حولاً أبدا («د» و « ه » و «و» : و لا يرى اللّه عز و جل منهما حولاً أبدا) . نحن نؤدّي ذلك عنك الداني و القاصي من أولادنا و أهالينا (« ه » و «و» : ... عنك إلى كل من رأينا ممن ولدنا أو لم نلده) ، أشهدنا اللّه بذلك و كفى باللّه شهيدا و أنت علينا به شهيد و كل من أطاع اللّه ممن ظهر و استتر و ملائكة اللّه و جنوده و عبيده و اللّه أكبر من كل شهيد» . و في كتاب «الصراط المستقيم» جاء هذه الفقرات من قوله «قولوا: أعطينا ... » إض هنا هكذا: معاشر الناس، قولوا: أعطيناك على ذلك عهدا من أنفسنا و ميثاقا بألسنتنا و صفقة بأيدينا نؤدّيه إلى من رأينا و ولدنا، لا نبغي بذلك بدلاً و أنت شهيد علينا و كفى باللّه شهيدا.

مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ(1)، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(2)، وَ مَنْ بايَعَ فَإنَّما يُبايِعُ اللّه َ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ أيْديهِمْ» .(3) مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُوني وَ بايِعُوا عَلِيّا(4) أميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأئِمَّةَ [مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ اْلآخِرَةِ(5)] كَلِمَةً باقِيَةً. يُهْلِكُ اللّه ُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى(6)، «وَ مَنْ نَكَثَ فَإنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ أجْرا عَظيما» .(7)

ص: 305


1- . «ب» : و خائنة الأعين و ما تخفي الصدور. «و» : خافية كل نفس و عيب.
2- . الإسراء / 15.
3- . الفتح / 10.
4- . «الف» : اتقوا اللّه و بايعوا عليّا. «د» : و تابعوا عليا.
5- . الزيادة من «ب» و « ه » و «و» .
6- . فإنها كلمة باقية يهلك بها من غدر و يرحم اللّه من وفى.
7- . الفتح / 10.

مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذي قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِيٍّ بِإمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ(1)، وَ قوُلوُا: «سَمِعْنا وَ أطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيْكَ الْمَصيرُ»(2)، وَ قوُلوُا: «الْحَمْدُ للّه ِِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أنْ هَدانَا اللّه ُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، إنَّ فَضائِلَ عَلِيِّ بْنِ أبيطالِبٍ عِنْدَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ أنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ - أكْثَرُ مِنْ أنْ أُحْصِيَها في مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها(4) فَصَدِّقُوهُ.(5)

مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الْأئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ(6) فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما. مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ إلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ(7) عَلَيْهِ بِإمْرَهِ الْمُؤْمِنينَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ(8) في جَنّاتِ النَّعيمِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، قوُلوُا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإنْ تَكْفُروُا أنْتُمْ وَ مَنْ فِى الْأَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا.(9)

أللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ [بِما أدَّيْتُ وَ أمَرْتَ(10)] وَ اغْضِبْ عَلَى [الْجاحِدينَ(11)] الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه ِِ رَبِّ الْعالَمينَ.

ص: 306


1- . «ب» : معاشر الناس، لَقِّنوا ما لَقَّنْتُكُمْ و قُولوا ما قلته و سلِّموا على أميركم.
2- . البقرة / 285.
3- . الأعراف / 43.
4- . الزيادة من «الف» و « ه » .
5- . هذه الفقرة في «ب» هكذا: معاشر الناس، إن فضائل عليٍّ و ما خصّه اللّه به في القرآن أكثر من أن أذكرها في مقام واحد، فمن أنبأكم بها فصدِّقوه.
6- . «ب» : من يُطع اللّه و رسوله و اولى الأمر فقد فاز ... .
7- . «د» : السلام.
8- . « ه » و «و» : اولئك المقرّبون.
9- . « ه » و «و» : فإنَّ اللّه لغنيّ حميد.
10- . الزيادة من «ب» .
11- . الزيادة من «ب» . و في «د» : اعطب، مكان «اغضب» .

ترجمه فارسى خطبه غدير

اشاره

ترجمه فارسى خطبه غدير(1)

كليه ترجمه هاى خطبه، طبق روايت كتاب «احتجاج» است، ولى ترجمه حاضر پس از مقابله و تنظيم متن عربى از نُه كتابى كه ذكر شد انجام گرفته است و حاوى اضافات و تغييراتى در عبارات است كه از نظر علم حديث و نيز در جنبه هاى عقيدتى شامل نكات قابل ملاحظه اى است.

اين ترجمه مطابق متن عربى - كه در بخش ششم مى آوريم - در يازده بخش تنظيم شده و در اول هر بخش عنوانى دارد.

در روش ترجمه سعى شده مفاهيم والايى كه «خطبه غدير» در برگيرنده آن است به طور روشن بيان شود، و در عين حال از ترجمه تحت اللفظى هم فاصله زيادى نگيرد.

البته نظر به اهميت خطبه، فهم دقيق بعضى موارد آن احتياج به تفسير دارد كه در بخش هشتم اين كتاب تا حدى تبيين شده است.

آيات قرآنى موجود در متن خطبه، خود آيه به صورت عربى و سپس ترجمه آن آمده است.

جمله « صلى الله عليه و آله» و « عليه السلام» در مواردى كه يقينا در كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير نبوده ذكر نمى شود.

كلمه «مَعاشِرَ الناسِ» و «ألا» كه در خطبه زياد به كار رفته است، چون معادل فارسى جالبى ندارد، اولى را به عنوان «اى مردم» و دومى را به عنوان «بدانيد كه» ترجمه كرديم.

موارد مهم خطبه با حروف سياه آورده شده، و موارد خارج از متن خطبه به صورت مشخص و با حروف مغاير ذكر مى گردد.

ص: 307


1- . اسرار غدير: ص 105، 127. چهارده قرن با غدير: ص 125، 136.

موارد اختلاف نسخه ها كه در پاورقى هاى متن عربى آمده، اگر متضمن مطلب مهمى باشد كه از متن استفاده نمى شود، و يا اختلاف عبارت در حدى باشد كه معناى جمله را عوض كند، در اين صورت آن را در پاورقى ترجمه فارسى مى آوريم، ولى اگر در حد اختلاف كلمات باشد و حامل معنايى جديد و مطلبى مهم نباشد از آوردن آن در پاورقى ترجمه خوددارى مى شود.

رمزهاى «الف» و «ب» و ... كه در پاورقى هاى متن عربى به كار رفته در اينجا نيز به كار مى رود، و چند مورد كه از دو كتاب «الاقبال» و «الصراط المستقيم» آورده شده بدون رمز است.

در مواردى كه عبارت احتياج به توضيح يا ذكر قطعه اى از تاريخ دارد در پاورقى ذكر خواهد شد.

اميد است با توجه به ارزش هايى كه مقابله نسخه ها دارد، اهميت آماده سازى متن منقّح خطبه غدير براى خوانندگان محترم روشن شده باشد و با توجه بيشترى به مطالعه آن بپردازند:

ص: 308

بس--م اللّه الرحمن الرحيم

1. حمد و ثناى الهى

حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودن خود نزديك است.(1) در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد، در حالى كه در جاى خود است(2)، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.

هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده او و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مى گردد.

به وجود آورنده بالا برده شده ها (آسمانها و افلاك) و پهن كننده گسترده ها (زمين) ، يگانه حكمران زمين ها و آسمان ها، پاك و منزّه و تسبيح شده(3)، پروردگار

ص: 309


1- . كلمات اول خطبه حامل مطالب دقيقى از توحيد است كه احتياج به تفسير دارد. جمله مذكور را شايد بتوان چنين توضيح داد: حمد خدايى را كه در عين يگانگى داراى عالى ترين مرتبه است و در عين تنهايى و با حفظ مرتبه بلند به بندگانش نزديك است. در «ب» و «د» عبارت چنين است: حمد خدايى را كه با يگانگى خود بلند مرتبه و با فرد بودن و تنهايى خود نزديك شده است.
2- . منظور از اين جمله يكى از دو جهت مى تواند باشد: اول: علم خداوند به همه چيز احاطه دارد در حالى كه آن چيزها در جاى خود هستند و خداوند احتياج به معاينه و ملاحظه آنها ندارد. دوم: علم خداوند به همه چيز احاطه دارد در حالى كه خداوند در مكان خود است. البته براى خداوند مكان تصور ندارد، پس منظور اين است كه خداوند چنان احاطه بر موجودات دارد كه براى علمش احتياج به رفت و آمد و كسب علم ندارد.
3- . كلمه «قُدُّوس» به معنى پاك و منزّه از هر عيب و نقص، و كلمه «سُبُّوح» به معنى كسى كه مخلوقات او را تسبيح مى كنند، و تسبيح به معنى تنزيه و تمجيد خداوند است.

ملائكه و روح، تفضّل كننده بر همه آنچه خلق كرده و لطف كننده بر هر آنچه به وجود آورده است. هر چشمى زير نظر اوست(1)، ولى چشمها او را نمى بينند.

كَرم كننده و بردبار و تحمّل كننده است. رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منّت گذارده است. در انتقام گرفتن خود عجله نمى كند، و به آنچه از عذابش كه مستحق آنند، مبادرت نمى ورزد.

باطن ها و سريره ها را مى فهمد و ضماير را مى داند و پنهان ها بر او مخفى نمى ماند و مخفى ها بر او مشتبه نمى شود. او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى، و مانند او شيئى نيست. اوست به وجود آورنده شيئ (چيز) هنگامى كه چيزى نبود.(2) دائم و زنده است، و به قسط و عدل قائم است. نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است.

بالاتر از آن است كه چشم ها او را درك كنند ولى او چشم ها را درك مى كند، و او لطف كننده و آگاه است. هيچكس نمى تواند با ديدن به صفت او راه يابد، و هيچكس به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.

گواهى مى دهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است. او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است. او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كننده اى اجرا مى كند و در تقديرش شريك ندارد و در تدبيرش كمك نمى شود.(3)

آنچه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آنچه خلق كرده بدون كمك از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله(4) خلق كرده است. آنها را ايجاد

ص: 310


1- . «ج» و «د» و «ه » : هر نَفْسى زير نظر اوست.
2- . «ج» و «د» : اوست به وجود آورنده زنده هنگامى كه زنده اى نبود.
3- . «الف» و «ب» و «د» : در تدبيرش تفاوت و اختلافى نيست.
4- . «ج» : بدون فساد.

كرد پس به وجود آمدند(1)، و خلق كرد پس ظاهر شدند. پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست، صنعت او محكم و كار او زيباست. عادلى كه ظلم نمى كند و كَرم كننده اى كه كارها به سوى او باز مى گردد.

شهادت مى دهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده است.

پادشاهِ پادشاهان(2) و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند كه به سرعت در پى آن مى رود.(3) در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.

براى او ضدّى، و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت. مى خواهد پس به انجام مى رساند، و اراده مى كند پس مقدّر مى نمايد، و مى داند پس به شماره مى آورد.

مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديك مى كند و دور مى نمايد(4)، منع مى كند و عطا مى نمايد.(5) پادشاهى از آنِ او و حمد و سپاس براى اوست. خير به دست اوست و او بر هر چيزى قادر است.

ص: 311


1- . «ج» : خواسته است پس به وجود آمده اند.
2- . «ب» و «ج» : مالك پادشاهان.
3- . كنايه از اينكه شب و روز مانند دو كُشتى گيرنده هر يك بر ديگرى غالب مى شود و او را بر زمين مى زند و خود بالا مى آيد. درباره روز، عبارتِ «شب را به سرعت دنبال مى كند» فرموده ولى درباره شب نفرموده است. چه بسا كنايه از اينكه چون روز از نور ايجاد مى شود به مجرد كم شدن نور رو به شب مى رود.
4- . «د» : تدبير مى كند و مقدر مى نمايد.
5- . «ب» : منع مى كند و ثروتمند مى نمايد.

شب را در روز و روز را در شب فرو مى برد.(1) نيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است. اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده، شمارنده نَفَس ها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مشكل نمى شود(2)، و فرياد دادخواهان او را منضجر نمى كند، و اصرار اصرار كنندگانش او را خسته نمى كند. نگه دارنده صالحين و موفّق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنين و پروردگار عالميان. خدايى كه از هر آنچه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.

او را سپاس بسيار مى گويم و دائما شكر مى نمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكه اش و كتاب هايش و پيامبرانش ايمان مى آورم. دستور او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمايم و به آنچه او را راضى مى كند مبادرت مى ورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مى شوم(3) به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمى توان از مكر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداريم (يعنى ظلم نمى كند) .

2.فرمان الهى براى مطلبى مهم

اقرار مى كنم براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچكس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد - نيست خدايى جز او - زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم

ص: 312


1- . «ج» و «ه » : داخل كننده شب در روز و فرو برنده روز در شب نيست مگر او.
2- . «ج» و «د» و «ه » : هيچ لُغتى زبانى بر او مشكل نمى شود.
3- . «ه » : بشنويد و اطاعت كنيد دستور او را، و به آنچه رضايت او در آن است مبادرت ورزيد و در مقابل مقدرات او تسليم شويد.

اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمى متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله هاى مسخره كنندگانِ اسلام اطلاع دارم، كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده است كه با زبانشان مى گويند آنچه در قلب هايشان نيست و اين كار را سهل مى شمارند در حالى كه نزد خداوند عظيم است.

و همچنين(1) به خاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كرده اند تا آنجا كه مرا «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم به خاطر ملازمت بسيار او (على) با من و توجه من به او و تمايل او و قبولش از من، تا آنكه خداوند عز و جل در اين باره چنين نازل كرد:

«وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُن - على الذين يزعمون أنّه اُذن - خَيْر لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ ... »(2) : «و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند او «اُذُن» (گوش دهنده بر هر حرفى) است بگو گوش است - بر ضد كسانى كه گمان مى كنند او «اُذُن» است - و براى شما خير است به خدا ايمان مى آورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مى نمايد» .

و اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت (اُذُن) را نام ببرم مى توانم، و اگر بخواهم به شخص آنها اشاره كنم مى نمايم، و اگر بخواهم با علائم آنها را معرّفى كنم مى توانم، ولى به خدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.(3)

بعد از همه اينها، خداوند از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم. «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حق علىٍّ - وإنْ

ص: 314


1- . يعنى يكى ديگر از علل درخواست معاف شدن از ابلاغ اين مهم اين جهت است.
2- . توبه / آيه 61 . لازم به تذكر است كه فرق بين «يُؤْمِنُ بِاللّه ِ» كه همراه «باء» است با «يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمنينَ» كه همراه «لام» است اينكه: اولى به معناى تصديق كردن، و دومى به معناى اظهار تواضع و احترام است. در اينجا مراد اين طور مى شود كه پيامبر صلى الله عليه و آله كلام خداوند را تصديق مى فرمايد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مى نمايد و سخن آنان را ردّ نمى كند.
3- . «ج» و «ه » : ولى به خدا قسم من با چشم پوشى بر آنان كرامت نموده ام.

و مى گويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد» . هر كس ببيند براى فردا چه فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه گامى بعد از ثابت بودن آن بلغزد. خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

اى مردم، او (على) «جنب اللّه»(1) است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ»(2) : «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .

اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن(3) آن را براى شما بيان نمى كند(4) و تفسيرش را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه من دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دو دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار او است» ، و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.

اى مردم، على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است.(5) هر يك از اين دو از ديگرى خبر مى دهد و با آن موافق است. آنها از يكديگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امين هاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.(6)

ص: 318


1- . «جنب» يعنى كنار و جهت و ناحيه. شايد مراد در اينجا شدت ارتباط اميرالمؤمنين عليه السلام با خداست.
2- . زمر / 56 .
3- . «زواجر» به معناى باطن ها و ضميرها و نيز به معنى نهى ها آمده است، و معناى اول با عبارت تناسب بيشترى دارد.
4- . «د» : به خدا قسم او به عنوان نورى واحد براى شما بيان كننده است.
5- . اشاره به حديث «إني تارك فيكم الثقلين، كتاب اللّه و عترتى» است.
6- . «ج» : اين امرى از جانب خداوند در خلقش و حُكم او در زمين است.

بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم(1)، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مى گويم. بدانيد كه اميرالمؤمنينى جز اين برادرم نيست.(2) بدانيد كه اميرالمؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.

4. معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز دستان پيامبر صلى الله عليه و آله

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را بر بازوى على عليه السلام زد و او را بلند كرد. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام از زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر آمده بود يك پله پايين تر از حضرت ايستاده بود و نسبت به صورت حضرت به طرف راست مايل بود كه گويى هر دو در يك مكان ايستاده اند.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله با دستش او را بلند كرد و هر دو دست را به سوى آسمان باز نمود و على عليه السلام را از جا بلند كرد تا حدى كه پاى او موازى زانوى پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد.(3) سپس فرمود: اى مردم، چه كسى بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود:

ص: 319


1- . «ج» : بدانيد كه من نصيحت نمودم.
2- . «الف» و «ب» و «د» : بدانيد كه «اميرالمؤمنين» جز اين برادرم نيست.
3- . «ب» : اميرالمؤمنين عليه السلام دست خود را به طرف صورت پيامبر صلى الله عليه و آله باز كرد تا آنكه هر دو دست او به طور كامل به سوى آسمان باز شد. پس على عليه السلام را بلند كرد به طورى كه دو پاى او مطابق زانوهاى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. اين فقره در كتاب اقبال سيد بن طاووس چنين آمده است: ... پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بلند كرد و فرمود: اى مردم، چه كسى صاحب اختيار شماست ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بوده ام اين على صاحب اختيار اوست. خداوندا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار كن هر كس او را خوار كند.

ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.

اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من(1)، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مى كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او(2) و نهى كننده از معصيت او.

اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين(3) به امر خداوند.

خداوند مى فرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ»(4)، «سخن در پيشگاه من تغيير نمى پذيرد» ، پروردگارا، به امر تو مى گويم(5): «خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد» .

پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى

ص: 320


1- . «د» : و مدبر امور بعد از من.
2- . «ب» : ... و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند. بدانيد كه نازل كردن قرآن بر عهده من است، و تأويل و تفسيرش بعد از من و عمل كردن به آنچه خدا را راضى مى كند و جنگ با دشمنان خدا بر عهده اوست، و او راهنمايى كننده بر اطاعت خداوند است.
3- . ناكثان: طلحه و زبير و عايشه و اهل جمل؛ قاسطان: معاويه و اهل صفين؛ و مارقان: اهل نهروان هستند.
4- . ق / 29.
5- . «الف» : مى گويم: سخن نزد من - به امر پروردگارم - تغيير نمى يابد. «ه » : به امر خداوند مى گويم: سخن نزد من تغيير نمى يابد.

اى مردم، شما را مى ترسانم و انذار مى نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده اند. آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقب گرد مى نماييد ؟ هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى رساند، و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مى دهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين اند.

اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا هم منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مى نمايد و بر شما غضب مى كند و شما را به شعله اى از آتش و مس (گداخته) مبتلا مى كند، پروردگار شما در كمين است.(1)

اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند. اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم. اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه»(2) هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.

راوى مى گويد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.

اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مى سپارم، و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند و به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.

ص: 324


1- . «ه » : درباره ما بر خداوند منت مگذاريد در آنچه خداوند كلام شما را نمى پذيرد و بر شما غضب مى كند و شما را به شلاق عذاب گرفتار مى نمايد.
2- . اشاره حضرت به «صحيفه ملعونه اول» است كه پنج نفر از رؤساى منافقين در حجة الوداع در كعبه آن را امضا كرده بودند و خلاصه اش اين بود كه نگذارند خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله به اهل بيتش برسد. در اين باره به قسمت دوم از بخش سوم اين كتاب مراجعه شود.

و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور(1) مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام است - اى جن و انس(2) - كه مى ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس (گداخته) و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.(3)

اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.

اى مردم، هيچ سرزمينِ آبادى(4) نيست مگر آنكه در اثر تكذيبِ (اهل آن آيات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنها را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.(5)

اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنها را هلاك نمود(6) و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مى فرمايد: «ألَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ.

ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ اْلآخَرينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ»(7): «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مى كنيم. واى بر مكذبين در آن روز» .

ص: 325


1- . كلمه «اغتصاب» به معناى گرفتن با ظلم و اجبار است.
2- . كلمه «الثقلان» به عنوان جن و انس ترجمه شده است.
3- . اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن است.
4- . كلمه «قرية» به معناى روستا و به معناى آبادى آمده است كه در اين مورد دومى مناسب تر است.
5- . «الف» و «د» : اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند به خاطر تكذيبش آن را هلاك مى كند، و همچنان بوده كه آبادى ها را هلاك نموده در حالى كه ظالم بودند چنان كه خداوند تعالى در قرآن ذكر فرموده است. و اين على امام و صاحب اختيار شماست و او وعده گاه الهى است و خداوند وعده اش را عملى مى كند.
6- . «ج» و «ه » : به خدا قسم، پيشينيان را به خاطر مخالفت با انبيائشان هلاك نمود.
7- . مرسلات / 16 - 19.

اى مردم، خداوند مرا امر و نهى نموده است، و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام، و علم امر و نهى نزد اوست.(1) پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد، و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد، و به سوى مقصد و مراد او برويد و راه هاى بيگانه، شما را از راه او منحرف نكند.

7. پيروان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان

اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به تابعيت آن امر نموده(2)، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.

«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه ِ رَبِّ الْعالَمينَ ... » تا آخر سوره حمد را خواندند و سپس فرمودند: اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره ايشان (امامان) نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است.(3) ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.

بدانيد كه دشمنان ايشان سفهاى گمراه و برادران شياطين اند كه اباطيل را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.(4)

بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت) كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لاتَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ

ص: 326


1- . «الف» : پس او امر و نهى را از طرف پروردگارش مى داند. «د» : و امر و نهى از طرف خداوند عز و جل بر عهده اوست.
2- . «الف» : و «د» : بدانيد كه دشمنان على اهل شقاوت و تجاوز كاران و برادران شياطين هستند.
3- . مجادله / 22.
4- . انعام / 82 .

بدانيد كه دشمنان ايشان (اهل بيت) كسانى اند كه به شعله هاى آتش وارد مى شوند.

بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه از جهنم در حالى كه مى جوشد، صداى وحشتناكى مى شنوند و شعله كشيدن آن را مى بينند.

بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند درباره آنان فرموده است: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها ... »(1): «هر گروهى كه داخل (جهنم) مى شوند همتاى خود را لعنت مى كنند تا آنكه همه آنان در آنجا به يكديگر بپيوندند آخرين آنان با اشاره به اولين آنان مى گويند پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس عذاب دو چندان از آتش به آنان نازل كن خدا مى فرمايد براى هر دو گروه عذاب مضاعف است ولى شما نمى دانيد» .

بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى اند كه خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَىْ ءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ ... »(2): «هر گاه گروهى (از ايشان) را در جهنم مى اندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مى پرسند آيا ترساننده اى براى شما نيامد. مى گويند بلى براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم خداوند هيچ چيز نازل نكرده است و شما در گمراهىِ بزرگ هستيد. و مى گويند اگر مى شنيديم يا فكر مى كرديم در اصحاب آتش نبوديم. به گناه خود اعتراف كردند پس دور باشند(3) اصحاب آتش» .

بدانيد كه دوستان ايشان (اهل بيت) كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مى ترسند(4) و براى آنان مغفرت و اجر بزرگ است.

ص: 328


1- . اعراف / 38.
2- . ملك / 8 - 11.
3- . كلمه «سحق» به معنى هلاك و به معناى دورى و بُعد آمده است.
4- . جمله «يخشون ربهم بالغيب» شايد به اين معنى باشد كه از خداوند بدون آنكه او را ببينند به عنوان ايمان به غيب مى ترسند.

اى مردم، چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و بين اجر بزرگ !(1)

اى مردم، دشمن ما كسى است كه خداوند او را مذمت و لعنت نموده، و دوست ما آن كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.

اى مردم، بدانيد كه من نذير و ترساننده ام و على بشارت دهنده است.(2)

اى مردم، بدانيد كه من مُنذر و بر حذر دارنده ام و على هدايت كننده است.

اى مردم، من پيامبرم و على جانشين من است.

اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مى آيند.

8. حضرت مهدى عجّل اللّه فرجه

بدانيد كه آخرينِ امامان، مهدى قائم از ماست. اوست غالب بر اديان، اوست انتقام گيرنده از ظالمين، اوست فاتح قلعه ها و منهدم كننده آنها، اوست غالب بر هر قبيله اى از اهل شرك و هدايت كننده آنان.(3)

بدانيد كه اوست گيرنده انتقام هر خونى از اولياءخدا. اوست يارى دهنده دين خدا.

بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق.(4) اوست كه هر صاحب فضيلتى را

ص: 329


1- . «الف» و «د» : چقدر فاصله است بين شعله هاى آتش و بهشت. «ب» : فرق بين شعله هاى آتش و اَجر بزرگ را روشن كرديم.
2- . شايد مراد اين باشد كه من شما را از بدى ها بر حذر داشتم و تصفيه كردم و اكنون وقت آن است كه همراه على عليه السلامراه بهشت را پيش گيريد.
3- . «الف» و «ب» و «د» : اوست قاتل هر قبيله اى از اهل شرك.
4- . «ب» : اوست عبور كننده از دريايى عميق. منظور از درياى عميق احتمالاتى دارد، از جمله درياى علم الهى، و يا درياى قدرت الهى، و يا منظور مجموعه قدرت هايى است كه خداوند به امام عليه السلام در جهات مختلف عنايت فرموده است.

فَوْقَ اَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما»(1): «كسانى كه با تو بيعت مى كنند در واقع با خدا بيعت مى كنند دست خداوند بر روى دست آنان است پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى عنايت خواهد كرد» .

10. حلال و حرام، واجبات و محرمات

اى مردم، حج و عمره از شعائر الهى هستند، (خداوند مى فرمايد:)(2) «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ... »(3): «پس هر كس به خانه خدا به عنوان حج يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند و هر كس كار خيرى را بدون چشم داشتى انجام دهد خداوند سپاسگزار داناست» .

اى مردم، به حج خانه خدا برويد. هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمى شوند مگر آنكه مستغنى مى گردند و شاد مى شوند، و هيچ خاندانى آن را ترك نمى كنند مگر آنكه منقطع مى شوند و فقير مى گردند.(4)

اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات، مشعر، منى) وقوف(5) نمى كند مگر آنكه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مى آمرزد، و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مى گيرد.

ص: 331


1- . فتح / 10.
2- . داخل پرانتز به خاطر ربط نداشتن ضمير «بهما» در آن به حج و عمره و رجوع آن به صفا و مروه آورده شده است.
3- . بقره / 158.
4- . شايد منظور از «منقطع شدن» كم شدن نسل باشد چون از كلمه «بتر» استفاده شده است، و در «د» و «ه » چنين است: «هيچ اهل بيتى وارد خانه خدا نمى شوند مگر آنكه رشد و نمو مى نمايند و غصه شان زايل مى شود، و هيچ خاندانى آن را ترك نمى كنند مگر آنكه هلاك و متفرق مى شوند» .
5- . منظور مراسم وقوف در اين سه مكان است كه جزئى از اعمال حج محسوب مى شود.

من سخن خود را تكرار مى كنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.

بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد(1)، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است(2)، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمى شود مگر با امام معصوم.(3)

اى مردم، قرآن به شما مى شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ»(4): «آن (امامت) را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت عليهم السلام) تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد.(5)

اى مردم، تقوا را، تقوا را. از قيامت بر حذر باشيد همانگونه كه خداى عز و جل فرموده: «إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ»(6)، «زلزله قيامت شيئ عظيمى است» .

ص: 333


1- . اين جمله آخرين قسمت از خطبه در كتاب «التحصين» نسخه «ج» است.
2- . «ب» : بدانيد كه بالاترين اعمال شما امر به معروف و نهى از منكر است. پس به كسانى كه در اين مجلس حاضر نبودند و اين سخن مرا نشنيدند بفهمانيد، چرا كه اين دستور به امر خداوند، پروردگار من و شماست.
3- . شايد منظور اين است كه تعيين معروف ها و منكرات و نيز شرايط و كيفيت امر به معروف و نهى از منكر را بايد امام معصوم تعيين كند. در نسخه «ه » چنين آمده است: «امر به معروف و نهى از منكرى نيست مگر در حضور امام» .
4- . زخرف / 28.
5- . «ب» : اى مردم، من در ميان شما قرآن را به جاى مى گذارم و جانشين بعد از من على و امامان از فرزندان اويند، و فهميديد كه ايشان از من اند. اگر به ايشان تمسك كنيد هرگز گمراه نمى شويد.
6- . حج / 1 .

پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب ها و جان و زبان و ضماير و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند.

ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .(1)

اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است.

ص: 335


1- . تا اينجا عبارتى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم خواسته بود آن را همراه او تكرار كنند و به مضمون آن اقرار نمايند. اين عبارات طبق نسخه «ب» ذكر شد، و در «الف» و «د» و «ه » از جمله «تو ما را به موعظه الهى نصيحت كردى ... » تا اينجا به اين صورت آمده است: « ... و اطاعت مى كنيم خدا را و تو را و على اميرالمؤمنين و فرزندانِ امام او را كه گفتى آنان از فرزندان تو از صلب اويند «ه » : گفتى آنان از تو از صلب اويند هر گاه بيايند و ادعاى امامت كنند بعد از حسن و حسين، آن دو كه منزلت آنان را نسبت به خودم و مقام آنان را نزد خودم و در پيشگاه خداوند عز و جل به شما فهماندم. اين مطالب را درباره آن دو به شما رساندم و اينكه آن دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند و اينكه آن دو بعد از پدرشان على دو امام هستند، و من قبل از على پدر ايشانم» . و بگوييد: «ما در اين باره با خداوند و با تو و با على و حسن و حسين و امامانى كه ذكر كردى پيمان مى بنديم و ميثاقى از ما براى اميرالمؤمنين گرفته شود («ه » : پس اين عهد و پيمان از مؤمنين گرفته شده باشد) از قلب ها و جان ها و زبان هاى ما و به صورت دست دادن، براى هر كس ممكن باشد با دستش، و گرنه با زبانش به آن اقرار مى كند. در پى تغيير آن نيستيم و در خود تصميم دگرگونى درباره آن را ابدا نمى بينيم. ما اين مطلب را از قول تو به دور و نزديك از فرزندان و فاميلمان مى رسانيم («ه » : ... از قول تو مى رسانيم به فرزندانمان كه به دنيا آمده اند يا نيامده اند) ، خدا را بر اين مطلب شاهد مى گيريم و خدا در شاهد بودن كافى است و تو بر ما شاهدى، و نيز هر كس كه خدا را اطاعت مى كند - چه آشكارا و چه پنهانى - و نيز ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مى گيريم، و خدا از هر شاهدى بالاتر است» .

اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايتش و سلام به او به عنوان «اميرالمؤمنين» سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.

اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند.

خدايا، به خاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم، مؤمنين را بيامرز، و بر منكرين كه كافرند غضب نما، و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.

اين بود كامل ترين متن مقابله شده خطبه بلند غدير با تمام نسخه ها، همراه با ترجمه دقيق آن.

در پايان دو عنوان در مورد ترجمه هاى خطبه غدير بيان مى شود:

ترجمه هاى خطبه غدير
اشاره

ترجمه هاى خطبه غدير(1)

با توجه به اهميت مسئله غدير در بُعد اعتقادى شيعه و برهان مستحكمى كه در برابر دشمنان و مخالفين شيعه است، جا دارد از جمله اولين كتاب هايى كه به زبان هاى مختلف ترجمه مى شود، تأليفاتى در رابطه با غدير و به خصوص خطبه غدير باشد.

به همين خاطر، از گرايش هاى تأليفى در مورد غدير، ترجمه خطبه غدير به زبان هاى ديگر است. بدون شك برگردان خطبه غدير به زبان هاى ديگر، راهى سريع براى توسعه فرهنگى در تبليغ غدير است. ترجمه خطبه غدير به زبان هاى اروپايى و در رأس همه انگليسى، و نيز به زبان هاى آفريقايى و آسياى شرقى از مهم ترين اقدامات غديرى است.

ص: 337


1- . اسرار غدير: ص 129، 130. غدير در آئينه كتاب: ص 17، 18، 27 و موارد متعدد ديگر. چهارده قرن با غدير: ص 151 - 166.

به خصوص در زبان فارسى، در طول تاريخ خادمان غدير مكرر خطبه غدير را به نظم فارسى در آورده اند. اين منظومه ها يا بهتر بگوييم غديريه ها به نوعى ترجمه خطبه محسوب مى شود، كه شرح آن چنين است:

نظم فارسى خطبه غدير در كتاب هاى «سرود غدير» تأليف علامه سيد احمد اشكورى، 2 جلد، «شعراى غدير از گذشته تا امروز» تأليف دكتر شيخ محمدهادى امينى، 10 جلد، و «غدير در شعر فارسى از كسائى مَروَزى تا شهريار تبريزى» تأليف محمد صحتى سردرودى جمع آورى شده است.

همچنين خطبه غدير به صورت نظم فارسى توسط عده اى از شعراى فارسى زبان انجام گرفته كه چهار عنوان چاپى ذكر مى شود:

1. خطبة الغدير، اثر مرحوم صغير اصفهانى، كه با همكارى مرحوم عمادزاده انجام گرفته است.

2. خطبه غديريه، اثر ميرزا رفيع، كه در سال 1313 قمرى در هند چاپ شده است.

3. ترجمه (منظوم) خطبه غدير خم، اثر ميرزا عباس جبروتى قمى.

4. غدير خم، اثر مرتضى سرافراز، كه در سال 1348 شمسى منتشر شده است.

5 . پيام نگار منظوم، اثر غلامرضا سازگار، منير، تهران، اول، 1386 ش، بياضى، 59 ص. در اين كتاب كل خطبه غدير در قالب شعر فارسى آورده شده است.

در همين رابطه، در همين مجلد و در قسمت «نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير» ، كتابشناسى شعر غدير با عنوان «غديريه ها، سندى مجزّى براى خطبه غدير» مفصل بيان شد؛ كه 39 كتاب مستقل است.

همچنين براى توضيح كامل مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» بخش دوم «ادبيات غدير» .

ص: 342

قسمت سوم : گام هاى سخن در خطبه غدير

سَبْك شناسى خطبه غدير

سَبْك شناسى خطبه غدير(1)

در متون عربى گاه درك متن و محتوى به درك زيبايى هاى آن بستگى دارد. اين زيبايى ها از مصاديق علم بلاغت به شمار مى رود؛ به اين معنى كه مفاهيم و معانى متن رابطه مستقيم با بلاغت متن مورد نظر دارد. بررسى زيبايى هاى يك متن مى تواند موجب شناخت هر چه بيشتر آن شود، و اين نوع از پژوهش ها در حوزه سبك شناسى قرار مى گيرد. بى شك خطبه غدير از بهترين نمونه هاى فصاحت و بلاغت عربى است كه از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شده است.

از آنجا كه نكته مهم در سبك شناسى توجه به بسامد است، در اينجا به بررسى خطبه غدير از زاويه سبك شناسى پرداخته، و با روش استقصايى بسامدهاى مربوط به ساختارهاى زبانى و ادبى بيان خواهد شد، و از اين راستا اعجاز بيانى خطبه غدير آشكار خواهد شد.

ص: 343


1- . زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 105 - 122.

مقدمه

اشاره

«سبك» در زبان عربى به معنى گداختن و ريختن زر و نقره است، و سبيكه پاره نقره گداخته را گويند. در اصطلاح ادبى به معناى طرز خاصى از نظم و نثر است كه معادل اروپايى آن «استيل» است كه خود از «ستلوس» يونانى مأخوذ است، به معناى آلتى فلزى يا چوبين كه به وسيله آن حروف و كلمات را بر روى الواح مومى نقش مى كرده اند. امروز هم ايرانيان به «قلم» معنايى شبيه به سبك مى دهند و مى گويند: فلان كس خوب قلمى دارد.(1)

به عبارت بهتر، سبك هر كس روشى است كه براى بيان انديشه خود بر مى گزيند، مشروط به اينكه اين روش را خود ابداع كرده باشد، يا خداقل با روش ديگران متفاوت باشد.(2)

پيشينه سبك شناسى را بايد در يونان و روم جستجو كرد. افلاطون سبك را كيفيت و امتيازى تعريف مى كند كه گوينده اى به لحاظ برخوردارى از الگوى مناسب و شايسته كلام از آن بهره مند است، و گوينده اى ديگر به دليل فقدان اين الگوى مناسب از آن بى بهره است. اما ارسطو سبك را خاصيت ذاتى كلام مى داند و معتقد است هر اثرى داراى سبك است؛ حال اين سبك ممكن است ضعيف، متوسط يا عالى باشد.

سبك خصوصيتى اكتسابى است، اما به درجات مختلف تقسيم بندى مى شود. روميان نيز سبك را به درجات والا، معتدل و عاميانه تقسيم مى كرده اند.(3)

نكته بسيار مهم در سبك شناسى توجه به بسامد است. اصولاً سبك از طريق مقايسه قابل ادراك است. چنانچه رنگ ها در تقابل يكديگر خود را نشان مى دهند. در مطالعه نرم و انحراف از آن، وجود يك يا چند عنصر سبكى چندان اهميت ندارد، اما

ص: 344


1- . سبك شناسى نثر بهار : مقدمه جلد اول.
2- . سبك خراسانى در شعر فارسى محجوب : ص 49 - 51 .
3- . سنت و نوآورى در شعر معاصر امين پور : ص 179 - 182.

بسامد عناصر سبكى اهميت دارد. مثلاً كاربرد دو حرف اضافه براى يك متمم از ويژگى هاى سبك خراسانى است، اما از مختصات غزل حافظ نيست، هر چند كه در ديوان حافظ به كار رفته باشد، زيرا بسامد آن اندك است.

هر سبكى نسبت به سبك ديگر داراى انحراف است، و اين يعنى سبك. مثلاً ديوان سعدى يك هنجار يا نرم است و غزل صائب در مقايسه با آن خارج از نرم است، اما هر دو سبك دارند. از اينجاست كه برخى در تعريف سبك مى گويند: سبك يعنى عدول از نرم.(1)

ساختار زبانى

در بررسى ساختار زبانى يك اثر، چاره اى جز در نظر گرفتن ويژگى هاى صرفى و نظام واژگانى آن اثر در كنار ويژگى هاى نحوى و دستورى آن نيست.

1 - استفاده از مشتقات

زبان عربى به اين ويژگى متمايز است كه زبان اشتقاقى است. بنا بر اين، اشتقاق در عربى بسيار نمايان است. چندان كه قواعد و ضوابطى براى آن وضع گرديده است. مشتقات انواعى دارد كه عبارت اند از: اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، صيغه مبالغه و افعل التفضيل.(2)

شايد در وهله اول چنين به نظر آيد كه استفاده از مشتقات در گفتار هر شاعر، نويسنده يا خطيب امرى عادى باشد. اما بسامد بالاى اين مشتقات بيانگر سبك شخصى هر شاعر، نويسنده يا خطيب مى باشد. از جمله پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير است؛ كه با استفاده زياد و بعضا تكرار آن، سبكى خاص را ايجاد نموده است.

براى نمونه چند مورد حاوى مشتقات ذكر مى شود: اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبه، صيغه مبالغه و افعل التفضيل:

ص: 345


1- . شاعر آيينه ها (شفيعى كدكنى) : ص 37، 38.
2- . التطبيق الصرفى راجحى : ص 75.
دو. خداوند: ربّ، اللّه، إله

رَبُّ الملائكةِ و الروحِ، مُتَفَضِّلٌ على جَميعِ مَن بَرَأهُ.

فَهُو اللّه الذى لا الاهَ الا هُو المُتقِنُ الصَنعَةَ، الحَسَنُ الصَنيعَةِ.

الاهٌ واحِدٌ و رَبٌّ ماجِدٌ.

سه. بزرگ: عظيم، مجيد، كبير

و يَحسَبونَهُ هَيِّنا و هُوَ عِندَ اللّه عَظيمٌ. مَعاشِر الناسِ، شَتّانَ ما بَينَ السَعيرِ و الأجرِ الكَبيرِ.

حَميدا لَم يَزَل، مَحمودا لا يَزالُ وَ مَجيدا لا يَزولُ.

چهار. آتش: نار، شُواظ، سعير

الا انَّ اعدائَهُمُ الذينَ يَصلَونَ سَعيرا.

يَبتَليَكُم بِشُواظٍ مِن نارٍ

پنج. سرپرست و سرپرستى: موالاه، وصى

مَعاشِر الناسِ، السابِقُونَ الى مُبايَعَتِهِ.

هُوَ عَلى بن ابى طالِبٍ عليه السلام اخى و وَصيّى.

شش. پيمان: عهد، ميثاق

لا نَرجِعُ عَنِ العَهدِ و لا نَنقُضُ الميثاقَ

هفت. پاداش: جزاء، اجر، ثواب، نصيب

سَيَجزِى اللّه الشاكِرينَ الصابِرينَ.

شَتّانَ ما بَينَ السَعيرِ، و الاجرِ الكَبيرِ

اُذكُرُوا المَماتَ و المَعادَ و الحِسابَ و المَوازينَ و الُمحاسَبَةَ بَينَ يَدَى رَبِّ العالَمينَ و الثَوابَ و العِقابَ.

مَن جاءَ بِالسَيِّئَةِ فَلَيسَ لَهُ فى الجِنانِ نَصيبٌ.

ص: 347

هشت. پيروان: اولياء، اتباع، انصار، اشياع

مَعاشِر الناسِ، انَّهُم و انصارَهُم و اتباعَهُم و اَشياعَهُم فِى الدَركِ الاسفَلِ مِنَ النارِ.

نه. دشمنان: اعداء، معاندين، مخالفين

لانَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ قَد جَعَلَنا حُجَّةً عَلى المُقَصِّرينَ و المعُانِدينَ و الُمخالِفينَ و الخائِنينَ و الآثِمينَ و الظالِمينَ و الغاصِبينَ مِن جَميعِ العالَمينَ.

3 - كاربرد نحوى افعال و كلمات در جمله
اشاره

علم نحو زبان و ادبيات عرب را قانونمند مى كند و سعى در تعريف زبان و تمايل زيادى به ساكن بودن و ايستايى دارد، چون زبان دستگاهى زنده است و با جنبه هاى مختلف زندگى ارتباط مستقيم دارد. تا زمانى كه جوشندگى زندگى هست زبان زنده است و متناسب با تغييرات زندگى، خود را با آن وفق مى دهد و پيش مى رود، و دوره هايى چون جوانى، ميانسالى، پيرى و مرگ را تجربه مى كند. زبان ارگانيسمى زنده و در حال تحول است.(1)

با اين وجود، نويسنده، شاعر يا خطيبى هنرمند است، كه با به كارگيرى زبان تمامى قواعد را به درستى رعايت نمايد و جمله هاى زيبايى پديد آورد. اين امر در خطبه غدير به شكل تام انجام پذيرفته، به طورى كه مى توان گفت: گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله از سستى تركيبات و ضعف تأليف به دور است، و زبان ايشان زبان استوار، فصيح و داراى زيبايى هايى مى باشد كه در ادامه اشاره خواهد شد.

يك. كاربرد افعال

همانطور كه مى دانيم در زبان عربى سه نوع فعل را شمرده اند: ماضى، مضارع و امر. كاربرد افعال در جايگاه مناسب خود نقش به سزايى در جملات عربى ايفا مى كند، به طورى كه با كاربرد صحيح افعال در يك نگارش عربى شاهد تأثير چشمگير آن خواهيم بود. بسامد بالاى افعال متعدد در خطبه غدير نشان از آگاهى ژرف پيامبر صلى الله عليه و آله از لغت عرب دارد.

ص: 348


1- . مطلق بهمنى : ص 100.
دو. تركيب واژگان

تركيب واژه ها براى دلالت بيشتر بر معناى مورد نظر، نشان از قدرت زبانى گوينده دارد. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير در اين باره تركيبات زيبايى به كاربرده، كه موجب اداى بيشتر معناى مورد نظر خواهد شد.

برخى از اين تركيبات به كار رفته در جملات عبارتند از:

بارِئُ المَسموكاتِ، وَ داحىُ المَدحُوّاتِ، وَ جَبّارُ الأرَضينَ وَ السَماواتِ.

رَبُّ المَلائِكَةِ و الروحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَميعِ مَن بَرَأهُ.

مُنشِى الشَى ءِ حينَ لا شَى ءَ، دائِمٌ حَىٌّ وَ قائِم بِالقِسطِ.

مَلِكُ الأملاكِ وَ مُفلِكُ الأفلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَمسَ وَ القَمَرَ.

حَتما عَلَى اللّه ِ أن يَفعَلَ ذلِكَ بِمَن خالَفَ أمرَهُ، وَ أن يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكرا أبَدَ الآبادِ وَ دَهرَ الدُهورِ.

إلاّ أنَّهُ فاتِحُ الحُصونِ وَ هادِمُها.

4 - كاربرد حروف
اشاره

استعمال حروف در هر زبان تابع مقتضيات همان زبان است.(1)

يك. حرف جرّ

بسامد بالاى استفاده از حروف دلالت بر احاطه فراوان نبى صلى الله عليه و آله بر معناى حرف مربوط دارد. در اين باره فقط به بسامد تكرار حرف جرّ «عن» اشاره مى شود:

عَنِ السَلامِ: أنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - وَ هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهَدِ.

عَن تَبليغِ ذلِكَ: وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفِىَ فِى (السَلامِ) عَن تَبليغِ ذلِكَ إلَيكُم.

عَن وِلايَتِهِ: وَ لا تَستَنكِفوا عَن وِلايَتِهِ. فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ.

ص: 350


1- . فن ترجمه معروف : ص 262.

علم بديع در اصطلاح، علمى است كه وجود گوناگون ظرافت كلام بعد از مراعات مطابقت با مقتضاى حال و وضوح دلالت بر معنى به وسيله آن شناخته مى شود.(1)

در اينجا مواردى بلاغى زيبايى در رابطه با علم معانى و بديع از خطبه غدير استخراج كرده كه در ادامه ذكر مى شود:

يك. عناصر معانى خطبه غدير

يكى از بحث هاى علم معانى به انشاء طلبى مربوط مى شود. كلام يا خبر است يا انشاء. اما انشا خود نيز دو نوع است: انشاء طلبى و انشاء غير طلبى. در علم بلاغت انشاء طلبى مورد نظر است؛ و آن، اين است كه حصول چيزى كه در هنگام درخواست وجود نداشته باشد خواسته شود.(2)

امر، نداء، نهى و استفهام از موارد مربوط به انشاء طلبى است كه كاربرد مناسب آن سبب زيبايى كلام مى شود. بسامد بالاى اين موارد نشان از سبك ويژه نويسنده، شاعر يا خطيب دارد، كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اين خصيصه برخوردار مى باشد.

دو. موسيقى درونى خطبه (آرايه هاى بديع)

در مورد علم بديع، لفظ «جديد» نيز به كار رفته است. اصل آن درباره طناب استعمال مى شود، از اين جهت كه طناب به خوبى محكم بسته شود. همچنين واژه «مخترع يا مبتكر» در مورد علم بديع به كار مى رود. تفاوت آن دو اين است كه اختراع همان خلق معانى است كه از پيش به دست نيامده بودند، و ابداع آوردن معناى ظريف است.(3)

آرايه هاى بديعى دو نوع است: معنوى و لفظى. معنوى عبارت است از آنچه كه وجوب مراعات معنى بدون لفظ را در بر مى گيرد. مثل: طباق، مقابله، مراعاة النظير. اما

ص: 353


1- . مفتاح العلوم سكاكى : ص 238. التلخيص فى علوم البلاغة (قزوينى) : ص 347.
2- . بغية الايضاح صعيدى : ج 2 ص 53 .
3- . العمدة قيروانى : ج 1 ص 265. القزوينى و شروح التلخيص (مطلوب) : ص 424.

لفظى، به وجوه نكوسازى فقط از جهت لفظ بدون در نظر داشتن معنى پردازد. مثل: سجع، جناس، اقتباس.(1)

گاهى آرايه هاى بديعى از آن جهت كه در لحن كلام اهميت بسيار دارند، در عناصر لحن سبك مورد توجه قرار مى گيرند. اين عناصر بيشتر شامل: جناس، هم صدايى، سجع و تضادّ مى باشند.

در بررسى خطبه غدير پركاربردترين آرايه هاى لفظى و معنوى به كار رفته كه در فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله مشخص گرديده است.

اول: سجع

كه از نظر لغوى: كلامى مقفاست. سجع يسجع سجعا، يعنى با كلامى داراى فواصلى همچون فاصله هاى شعر، سخن گفت.(2)

سجع در اصطلاح: توافق و هماهنگى دو فاصله به طور يك شكل در حرف آخر جمله نثر را گويند.(3)

جرجانى درباره سجع نيكو مى گويد: تو سجع را زمانى مقبول و نيكو مى يابى كه معنى را به طور كامل ادا نمايد و تغيير و تحريفى در آن به وجود نياورد، كه در اين صورت شيرين ترين سجعى است كه به گوش تو مى رسد.(4)

نمونه هايى از سجع در خطبه غدير:

ألحَمدُ للّه ِ الَذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ وَ عَظُمَ فى أركانِهِ.

مَعاشِرَ الناسِ، ألا وَ إنّى (أنَا) وَ عَلَى البَشيرِ.

ص: 354


1- . البلاغة و التحليل الادبى ابوحاقه : ص 184.
2- . لسان العرب ابن منظور : ج 8 ، ماده «سجع» .
3- . علم البديع: عبدالعزيز عتيق: ص 206) و (و التلخيص فى العلوم البلاغه: القزوينى: ص 397) .
4- . اسرار البلاغة جرجانى : ص 11.

قَد فَهِمَ السَرائِرَ، وَ عَلِمَ الضَمائِرَ، وَ لَم تَخفِ عَلَيهِ المَكنوناتِ، وَ لا اشتَبَهَت عَليهِ الخَفيّاتِ.

ألا إنَّهُم أُمَناءُ اللّه ِ فى خَلقِهِ وَ حُكّامِهِ فى أرضِهِ. ألا وَ قَد أدَّيتُ، ألا وَ قَد بَلَّغتُ، ألا وَ قَد أسمَعتُ، ألا وَ قَد أوضَحتُ.

اللّهُمَّ اغفِر لِلمُؤمِنينَ (بِما أدَّيتَ وَ أمَرتَ) وَ أغَضَبَ عَلَى (الجاحِدينَ) الكافِرينَ، وَ الحَمدُ للّه ِ رَبِّ العالَمينَ.

دوم: اقتباس

اقتباس در اصطلاح تضمين كلامى از قرآن يا روايات مى باشد.(1)

نمونه هايى از اقتباس در خطبه غدير:

«يولِجَ اللَيلَ فِى النَهارِ وَ يولِجُ النَهارَ فِى اللَيلِ»(2)، لا إله إلاّ هُوَ العَزيزُ الغَفّارُ. مُستَجيبُ الدُعاءِ، وَ مُجزِلُ العَطاءِ، مُحصِى الأنفاسِ، وَ رَبُّ الجَنَّةِ وَ الناسِ. الَذى لا يُشكِلُ عَلَيهِ شَى ءٍ، وَ لا يَضجُرُهُ صُراخُ المُستَصرِخينَ، وَ لا يُبرِمُهُ إلحاحُ المُلِحّينَ.

اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ الآيةَ فى عَلىٍّ عليه السلام وَليِّكَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ وَ نَصبِكَ إيّاهُ لِهذَا اليَومِ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتَ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلام دينا» .(3) «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(4) اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ إنّى قَد بَلَّغتَ.

سوم: تضادّ

طباق (تضادّ) : به جمع شدن دو لفظ متضاد در معنى گفته مى شود.(5)

ص: 355


1- . البلاغة الشعرية فى كتاب البيان و التبيين صباغ : ص 272.
2- . فاطر / 13.
3- . مائده / 3.
4- . آل عمران / 85 .
5- . البلاغة و التحليل الادبى ابوحاقه : ص 192.

طباق: همچنين مطابقه، تطبيق، تضاد و تكافؤ نيز ناميده مى شود، و آن جمع شدن ميان دو معناى متضاد يا دو معناى مقابل هم در جمله است.(1)

نمونه هاى تضادّ در خطبه غدير:

احمده كثيرا و اشكره دائما على السرّاء و الضرّاء و الشدة و الرخاء، و اومن به و بملائكته و كتبه و رسله.

معاشر الناس، ان عليا والطيبين من ولدى (من صلبه) : هم الثقل الاصغر، و القرآن الثقل الاكبر.

چهارم: جناس

به دو لفظى كه در نطق و گفتار با هم شبيه ولى در معنى با اختلاف داشته باشند جناس گويند.(2)

اين نوع آرايه، به خاطر تشابه حروف يك كلمه با كلمه اى ديگر به شكل جزئى و يا كلى جناس ناميده مى شود، خواه به شكل كلى و يا جزئى.(3)

نمونه هايى از جناس در خطبه ى غدير:

يُلحِظُ كُلَّ عَينٍ وَ العُيونُ لا تَراهُ.

ألا لَهُ الحَمدُ مِنّى أبَدا الآبِدينَ وَ دَهرَ الداهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.

هُوَ التَقىُّ النَقىُّ الهادِى المَهدىُّ.

پنجم: مراعات نظير

به هماهنگى يا تناسب ميان امورى كه با هم ارتباط و سنخيت دارند مراعات نظير گويند.(4)

ص: 356


1- . جواهر البلاغة هاشمى : ص 303. انوار الربيع فى علم البديع: ص 141.
2- . البلاغة الواضحة جارم، امين : ص 265.
3- . بلوغ الارب فى علم الادب فرحات : ص 66 .
4- . جواهر البلاغة هاشمى : ص 303.

نمونه هايى از مراعات النظير در خطبه غدير:

عَلىُّ بنُ أبى طالِبِ عليه السلام الَذى أقامَ الصَلاةِ وَ آتَى الزَكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ، يُريدُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ.

مَعاشِرَ الناسِ، إنَّ الحَجَّ وَ العُمرَةَ مِن شَعائِرِ اللّه ِ.

نُبايِعُكَ على ذلِكَ بِقُلوبِنا وَ أنفُسِنا وَ ألسِنَتِنا وَ أيدينا.

ششم: عكس

آن است كه بخشى در كلام مقدم شود، سپس بخش مقدم شده در آخر كلام بيايد و بالعكس.(1)

نمونه هايى از عكس در خطبه غدير:

يُكَوِّرُ اللَيلَ عَلَى النَهارِ وَ يُكَوِّرُ النَهارَ عَلَى اللَيلِ، يَطلُبُهُ حَثيثا.

ألا وَ أنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنَا قُلتُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ.

إنَّهُ مِنّى وَ أنَا مِنهُ.

هفتم: تلميح

اشاره به يك قصه مشخص يا شعر مشهور يا ضرب المثل بدون ذكر آن است.(2)

نمونه هايى از تلميح در خطبه غدير:

وَ قَد ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالى العِصمَةَ.

نتيجه

مطالعه سبك شناسانه خطبه غدير به خوبى نشان دهنده تمايز آن از ديگر متون ادبى است، زيرا بسامد بالاى استفاده از آرايه هاى ادبى در كنار بسامد بالاى حروف و ... ، نشانگر نمونه عالى از بلاغت بر ساختار زبانى است.

ص: 357


1- . جواهر البلاغة هاشمى : ص 321.
2- . جواهر البلاغة هاشمى : ص 342.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سخنان را به گونه اى تنظيم و از الفاظى استفاده مى كند كه براى عموم شركت كنندگان در جلسه قابل فهم و درك باشد. وقتى ايشان مى بينند جمعيت حاضر در حج از همه اقشار و طبقات هستند و سطح على و فرهنگ آنان مختلف است، سعى مى كند سخنانى را بيان كند كه همه فهم باشد و همه آن كلام را بفهمند و به مقصود حضرت پى ببرند.

6 - ايجاد انگيزه

ترغيب و ايجاد انگيزه براى مخاطب جهت استماع سخنان در جاى خود از اهميت و جايگاه خاصى برخوردار است. تا جايى كه اگر مستمع انگيزه اى براى گوش دادن نداشته باشد، به يقين كلام متكلم اثرى نخواهد داشت.

پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در خطبه غدير اين موضوع را به خوبى رعايت كرده اند. براى مثال جمع كردن همه مردم و فرا خواندن افرادى كه جلوتر رفتند و منتظر ماندن آنها براى رسيدن عقب مانده ها و بيان وعده هاى الهى مثل وعده بهشت و نعمت هاى بهشتى و راه به دست آوردن رضايت الهى به وسيله ولايت على عليه السلام و ... از همين جهت است.

7 - آگاه بودن و آگاه كردن

سخنران بايد هم خود بداند كه چه مى خواهد بگويد، و هم مطالب را خوب بتواند تفهيم كند؛ يعنى خودش ماده و صورت سخن را بداند و تسلط كافى بر آن داشته باشد، تا بتواند خوب مسئله را براى مردم و شنوندگان بيان كند.

حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله، اولاً از جايگاه ممتاز على عليه السلام آگاهى كامل داشت و ايشان را به خوبى مى شناخت. شاهد اين مطلب بيانات متعدد از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله است كه قبل از واقعه غدير در موارد متعدد از شخصيت عظيم على عليه السلام سخن مى گويد و فضائل بى شمار ايشان را بازگو مى كند، كه در تاريخ ثبت شده است. ثانيا: به صورت مناسب توانست جايگاه آن حضرت را براى مردم تبيين كند.

ص: 363

8 - همراه كردن مخاطب با متكلم

همراه كردن مخاطب در حين سخن، آن كسالت احتمالى و يك نواخت بودن سخن را بر مى دارد. اين كه سخن او به گونه اى باشد كه بتواند مخاطبان را با خود همراه كند و با تأييد مستمع بر فضاى موجود مسلط شود. براى مثال، پيامبر صلى الله عليه و آله جملاتى را بيان مى كند، و در ضمن مخاطبان را هم به همراهى وا مى دارد. حتى از آنها جواب مى خواهد كه در اين خطبه بيش از پنج بار از كلمه «قولوا» - يعنى «بگوييد» - استفاده شده است.

براى نمونه مى فرمايند:

مَعاشِرَ الناسِ، قولوا الَذى قُلتُ لَكُم وَ سَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليه السلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. وَ قولوا: سَمِعنا وَ أطَعنا، «غُفرانَكَ رَبَّنا وَ إلَيكَ المَصيرُ» وَ قولوا : «الحَمدُ للّه ِ الَذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهتَدِىَ لَولا أن هَدانَا اللّه ِ»(1):

هان مردمان ! آنچه براى شما گفتم بگوييد، و به على عليه السلام با لقب اميرالمؤمنين سلام كنيد، و بگوييد: شنيديم و فرمان مى بريم. «پروردگارا آمرزشت را مى خواهيم و بازگشت به سوى تو است» . همچنين بگوييد: «تمام سپاس و ستايش خدايى است كه ما را به اين راهنمايى فرمود، و گر نه راه نمى يافتيم» .

9 - بهره گيرى مناسب براى اثبات موضوعات ديگر

پيامبر صلى الله عليه و آله با استفاده از فرصت مناسب به دست آمده، علاوه بر مسئله ولايت على عليه السلام، سعى مى كند مسائل ديگرى را نيز تثبيت كند. مثل ولايت ائمه اثنى عشر عليهم السلام، مسئله مهدويت و ظهور منجى عالم بشريت و ... . براى مثال مى فرمايد:

مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فىَّ مَسلوكٌ. ثُمَّ فى عَلىٍّ عليه السلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليه السلام، الَذى يَأخُذُ بِحَقِّ اللّه ِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا. لأنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قَد جَعَلَنا

ص: 364


1- . اعراف / 43.

مثال، وقتى سخن از منافقين به ميان مى آيد، موضوع را به طور كلى مطرح و از بيان نام آنها خوددارى مى كند و مى فرمايد:

لَو شِئتُ أن أُسَمِّىَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ وَ أن أومَأ إلَيهِم بِأعيانِهِم لأومَأتُ وَ أن أدُلَّ عَلَيهِم لَدَلَلتُ، وَ لكِنّى وَ اللّه ِ فى أُمورِهِم قَد تَكَرَّمتُ ... : اگر مى خواستم نام آنها را ببرم مى بردم، يا اگر مى خواستم به آنها اشاره اى داشته باشم اشاره مى كردم. ولى به خدا سوگند من درباره آنان به كرامت برخورد كردم ... .

13 - تشويق و تهديد يا تبشير و تنذير

بدون ترديد، تشويق و تهديد يا تبشير و تنذير در كلام گوينده مى تواند در اثرگذارى كلام نقش به سزايى داشته باشد، و انسان را وادار به دقت در استماع كلام كند. مثل بيان پاداش و جزاى مناسب براى قبول ولايت على عليه السلام، يا عذاب دردناك براى دشمنى با على عليه السلام كه آن را پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير مطرح مى كند. براى مثال مى فرمايد:

ألا لَعَنَ اللّه ُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ. يا فرمود: ألا إنَّ أوليائَهُم الَذينَ قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «يَدخُلونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ»(1).

14 - به روز بودن موضوع و متن كلام

يك سخنران موفق هميشه سعى مى كند، مهم ترين موضوع روز را با لطافت خاصى با مردم در ميان بگذارد، تا به كار مردم آيد و گرهى از شبهات سياسى، اجتماعى و يا اقتصادى را حل كند. موضوع مهدويت از جمله مسائل مهم و سرنوشت ساز در ميان بشريت است كه حساسيت زيادى دارد، و ممكن است امت با انكار يا شبهه افكنى و طرح انحرافات مواجه شود. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله براى روشن شدن مسئله و جلوگيرى از خرافات و انحرافات، موضوع مهدويت را مطرح مى كند، تا اذهان عمومى جامعه از همان زمان آشنا و منتظر مهدى موعود عليه السلام باشند. حضرت در بخشى از خطبه مى فرمايد:

ص: 366


1- . غافر / 40.

در واقعه غدير هم مى بينيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اول دستور مى دهد منبرى از جهاز شتران يا سنگ ها بسازند و سپس سخنرانى مى كند، كه اين اهميت موضوع را مى رساند. لذا در روايتى از امام محمد باقر عليه السلام داريم كه مى فرمايد:

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان داد زير درختان را جارو كنند، و از سنگ ها شِبه منبرى براى او ساختند تا بر مردم اشراف پيدا كند ... . در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله بر بالاى سنگ رفتند و شروع به حمد و ثناى الهى كردند و فرمود ... .(1)

امير بيان حضرت على عليه السلام در خطبه غديريه خود در يكى از روزهاى غدير - كه به همين مناسبت سخنانى بيان داشتند - در اين خصوص فرمودند: فَخَرَجَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله إلى حَجَّةِ الوِداعِ. ثُمَّ صارَ إلى غَديرِ خُمٍّ، فَأمَرَ فَأُصلِحَ لَهُ شِبهِ المَنبَرِ. ثُمَّ عَلاهُ وَ أخَذَ بِعَضُدى ... (2): پيامبر صلى الله عليه و آله براى آخرين حج خود (حجة الوداع) از مدينه خارج شد، و وقتى به منطقه غدير خم رسيد، دستور داد چيزى شبيه منبر براى او بسازند. سپس از آن بالا رفت و بازوى مرا گرفت و ... .

19 - رفع شبهات

يكى از مسائلى كه در آن عصر، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله همواره از شيوع آن مى هراسيد و يكى از عللى كه مانع از اعلان رسمى موضوع مى شد، اين بود كه مردم پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله را تهمت و افترا بزنند كه مسئله ولايت على عليه السلام نه از طرف خداوند متعال، بلكه از سوى خود پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. اتفاقا اين مسئله در غدير مطرح هم شد. لذا همواره به مردم گوشزد مى كردند كه از ناحيه خداوند متعال است، و اين مطلب را به آيات متعدد الهى مستند مى كردند و آن را امرى الهى مى دانستند:

فأوحى إلَىَّ: بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ «يا أيُّها الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» فى على عليه السلام - يعنى فى الخلافة لعلى بن ابى طالب - «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(3)

ص: 369


1- . هر كه من مولاى اويم غفارى ساروى : ص 22.
2- . الكافى: ج 8 ص 27.
3- . مائده / 67 .

وَ قَد بَلَّغتُ ما أمَرتُ بِتَبليغِهِ، حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أو لَم يولَد. فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ ... . در اين جمله پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايند: من آنچه مأمور بودم ابلاغ و به وظيفه خود عمل كردم.

در بخشى ديگر مى فرمايد: مَعاشِرَ الناسِ، ما قَصَّرتُ فى تَبليغِ ما أنزَلَ اللّه ُ تَعالى إلىَّ؛ وَ أنا أُبَيِّنُ لَكُم سَبَبَ هذِهِ الآيَةِ: إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - وَ هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهدِ فَأُعلِمَ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبى طالِبٍ أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى عَلى أُمَّتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارونَ مِن موسى، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى، وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ.

در اين بخش هم مى فرمايد: من در رساندن آنچه مأمور به تبليغ آن بودم و خداوند بر من تكليف كرد كوتاهى نكردم. اينگونه بخش ها نشان دهنده اين است كه يك سخنران بايد به وظيفه الهى خود عمل و به آنچه بين خود و خداى خود تكليف مى داند عمل كند.

22 - مخاطب قرار دادن مستمعين

يكى از شيوه هاى سخنورى اين است كه هميشه مخاطبان را شاداب نگه دارد و اجازه ندهد كه آنها حواسشان از مجلس و گوش دادن سخن پرت بشود. لذا مى تواند در ضمن صحبت با نگاه مستقيم به مخاطبان يا آنها را با جملاتى مثل بزرگواران مجلس، عزيزان حاضر در جلسه، شما عزيزان توجه داريد ... ، مخاطب قرار دهد تا كاملاً متوجه سخنان باشند.

وجود نازنين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هم از اين شيوه بهره بردارى كرده است. لذا وقتى دقت مى كنيم، مى بينيم در مجموع خطبه غدير حدود 53 مرتبه عبارت «معاشر الناس» و حدود 45 مرتبه از كلمه «ألا» تنبيهيه استفاده شده است.

ص: 371

و رحمت حق تعالى را ذكر فرمودند، و بعد از آن به بندگى خود در مقابل ذات الهى شهادت دادند.

در بخش دوم، سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصريح كردند كه بايد فرمان مهمى درباره على بن ابى طالب ابلاغ كنم، و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرسانده ام و ترس از عذاب او دارم.

در سومين بخش، امامت دوازده امام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمودند تا همه طمع ها يكباره قطع شود. از نكات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه انسان ها و در طول زمان ها و در همه مكان ها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تام ائمه عليهم السلام را از خدا و رسول در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند.

در بخش چهارم خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله با بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:

مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر بوده ام اين على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.

سپس كمال دين و تمام نعمت را با ولايت ائمه عليهم السلام اعلام فرمودند و بعد از آن، خدا و ملائكه و مردم را بر ابلاغ اين رسالت شاهد گرفتند.

در بخش پنجم حضرت صريحا فرمودند: «هر كس از ولايت ائمه عليهم السلام سر باز زند اعمال نيكش سقوط مى كند و در جهنم خواهد بود» . بعد از آن شمه اى از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را متذكر شدند.

مرحله ششم از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله جنبه غضب الهى را نمودار كرد. حضرت با تلاوت آيات عذاب و لعن از قرآن فرمودند: «منظور از اين آيات عده اى از اصحاب

ص: 373

3. قرار گرفتن عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله چون تاجى بر سر اميرالمؤمنين عليه السلام.(1)

4. بيعت بيش از 120 هزار زن و مرد با ولىّ بر حق خدا و نهايتا سه روز اقامت در غدير و تأكيد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بر پيام هايى چون:

سلام نمودن به على عليه السلام با عنوان «اميرالمؤمنين» .

اعلان ثابت بودن احكام الهى و حرام و حلال خدا تا قيام قيامت.

تبليغ پيام غدير به عنوان بالاترين امر به معروف و نهى از منكر.

رساندن پيام غدير به وسيله نسل هاى قبل به نسل هاى ديگر و بعدى و پدران به فرزندان و ... .

5 . نزول آيه شريفه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »(2) پس از انكار عامدانه ولايت على عليه السلام توسط حارث فهرى و هلاكت او به درخواست خويش.

6 . نامگذارى روز غدير به عنوان «عيدُ اللّه ِ الأكبَر» و «أفضَلُ الأعيادِ» و «يَومَ إبلاءِ السَرائِرِ» .(3)

7. انعقاد عقد اخوت ميان مسلمين.

8 . دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: پروردگارا دوست بدار هر كه او (على عليه السلام) را دوست مى دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد. ياوران او را يارى كن، و خوار و ذليل فرما هر كس او را خوار نمايد.

ص: 376


1- . در عرب آن روزگار رسم بود هر گاه مى خواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اهميت اين برنامه آنگاه بيشتر مى شد كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى مى بست، و اين كار در حقيقت به معناى اعتماد به او بود. الغدير: ج 1 ص 291.
2- . معارج / 1.
3- . در عرب آن روزگار رسم بود هر گاه مى خواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اهميت اين برنامه آنگاه بيشتر مى شد كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى مى بست، و اين كار در حقيقت به معناى اعتماد به او بود. الغدير: ج 1 ص 291.

14. گرفتن بازوى على عليه السلام و اخذ اقرار از امت با جمله: الست اولى بكم من انفسكم ؟ و پاسخ و تأييد مردم با جمله: اللهم بلى. و پس از آن فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: مَعاشِرَ الناسِ ! هذا عَلىٌّ أخى وَ وَصيّى. مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ وَ هُوَ عَلىُّ بنُ أبى طالِبٍ ... .

آرى، همه اين فرازها كه پرتوى است از شعاع هاى حيات بخش خورشيد آسمان غدير، هماره بر تارك تاريخ جاودانه خواهد درخشيد، و به يقين فراموش نخواهد شد، و نسيان عمده آنها جز گمراهى و رسوايى بازتابى نخواهد داشت.

تحليل مراحل خطبه غدير

اشاره

تحليل مراحل خطبه غدير(1)

يكى از مهم ترين ابعاد غدير تحليل و واكاوى بخش بخش ماجراى غدير است. اين روش به خصوص در مورد خطبه غدير بسيار مهم است و دريچه هاى اعتقادى و تاريخى جديدى را براى هر كسى باز مى كند و حقايق شگرفى را معلوم مى سازد.

تحليل مراسم و خطبه غدير را مى توان اينگونه بيان نمود:

1 - ايستادن پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر

پس از نداى عمومى پيامبر صلى الله عليه و آله براى اجتماع صد و بيست هزار نفرى مسلمانان و اقامه نماز ظهر به جماعت، همه منتظر برنامه بعدى بودند.

سومين مرحله قرار گرفتن بر فراز منبر بود كه به گونه اى استثنائى انجام شد. پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و به سمت منبر رفت و قدم بر پله هاى آن گذاشت و تا آخرين نقطه بالا رفت و بر فراز آن ايستاد.

مردم كه منتظر نشستن آن حضرت بر فراز منبر بودند، با تعجب از ايستادن آن حضرت بر بلنداى منبر متوجه گونه اى فوق العاده از سخنرانى شدند كه در شرف وقوع بود.

ص: 378


1- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 42، 43.

رسول خدا صلى الله عليه و آله رخ داد پى مى بريم؛ در يك شوراى ساختگى در مقابل نصّ صريح رسول خدا صلى الله عليه و آله اجتهاد كردند و با بهانه هاى واهى امام بر حق را كنار زده و بدون داشتن كوچك ترين ويژگى هاى ذكر شده بر تخت حاكميت تكيه زدند و نعمت ولايت را تبديل به نقمت كردند.

چهار. توجيهى نا آگاهانه يا مغرضانه

بعضى در اين ماجرا - آگاهانه يا ناخودآگاه - قدم در كج راهه گذارده و به اصطلاح براى حلّ اختلاف - كه فقط ظاهر قضيّه است و چيزى جز يك ترفند شيطانى نيست - گفته اند:

اينكه خداوند امامان را انتخاب فرموده و آنان توسط رسول خدا صلى الله عليه و آله منصوب شده اند كاملاً درست است و همه بايد بپذيرند، اما كار امام حكومت دارى و سياست نبوده و نيست. بلكه امام براى ارتقاء روح و معنويات مردم آمده تا آنان را هدايت معنوى و اخلاقى كند، و جز اين تكليفى ندارد. امر حكومت و سياست را مردم خود با خِرَد جمعى در شورى مشخص كرده و حاكم يا خليفه را انتخاب مى كنند !

اين تفكر را - با خوشبينانه ترين برخورد - بايد يك ساده انديشى تلقّى كرد، زيرا اگر كسى حتى مختصر دقتى داشته باشد، به بى ارزش بودن يا سياسى بودن اين فرضيه پى مى برد !

مگر مى توان گفت در جامعه باتقواترين، داناترين، شجاع ترين، عادل ترين، سياستمدارترين و بالاخره كامل ترين شخص وجود داشته باشد و كسى را كه هيچ يك از اين كمالات را ندارد بر مقدّرات مردم حاكم كرد ؟ !

كدام عقل اين را مى پذيرد ؟

و كدام عاقل به چنين كسى رأى مثبت مى دهد ؟

مگر در انتخابات مردم به دنبال اعقل و اكمل نيستند ؟

و آن را كه به نظر خود بهترين ميدانند انتخاب نمى كنند ؟

ص: 384

و ... ، و ده ها و صدها بلكه هزاران قرارداد و قانون ديگر براى زندگى كردن. البته همه آنها بايد بر اساس شريعت الهى باشند كه توسط رسول خدا و ائمه عليهم السلام تبيين گرديده است.

3 - جاودانگى امامت

امر امامت و ولايت بعد از خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله مربوط به زمانى خاص نبوده، بلكه تا قيامت ادامه دارد؛ خداوند هيچ مكان و زمانى را خالى از حجت باقى نگذاشته، تا جاى ادعايى براى فرصت طلبان باشد.

4 - حلال و حرام

بيان صريح و روشن حضرت و هشدارهاى پى در پى در اين مورد كه هيچ كس نمى تواند حلالى را حرام و يا حرامى را حلال كند. تا قيامت حلال محمد حلال است، همانگونه كه تا قيامت حرام او حرام است و قابل تغيير نيست. به همين جهت با هيچ بهانه اى كسى حق ندارد در شريعت دست برده و تغييرى در آن ايجاد كند. و نيز اينكه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله حضور امامان تضمينى براى حفظ شريعت نبوى و دين الهى است.

و لذا حضرت همگان را متوجه اين نكته ساخت كه كه من به عنوان رسول خدا آنچه را كه بايد براى شما بيان كردم، و پس از من آنچه را كه در آن ترديد كرديد يا فراموش كرديد يا كلام و امر من به شما نرسيده باشد و يا به هر حال به آن آگاه نبوديد، فقط از على و فرزندان او عليهم السلام سؤال كنيد. آنان آگاه به شريعتِ من هستند، و از نيازهاى شما جز آنان هيچ كس اطلاعى ندارد، و سؤال از ديگران و عمل به گفته ديگران شما را به گمراهى مى كشاند. پس فريب مدّعيان دروغين و بدعت گزاران در دين خدا را نخوريد و گوش به فرمان امامان خود بسپاريد.

5 - ائمه اثنى عشر عليهم السلام

از شاخصه هاى خطبه غدير اصرار بر پذيرش امامت و ولايت على عليه السلام و نه هيچ كس ديگر، و پس از او پذيرش امامت و ولايت يازده فرزند او است. همچنين تأكيد

ص: 386

مكرّر حضرت بر اين مهم كه همه آنان فرزندان من از صُلب على عليه السلام هستند، و اشاره خاص به مقام و جايگاه حسنين عليهماالسلام، و نيز تأكيد ويژه بر مقام و جايگاه حضرت صاحب الامر عليه السلام. در يك جمله: انحصار امامت و ولايت و خلافت در على عليه السلام و فرزندان او و لا غير.

به دنبال اين اصل، مغضوب و ملعون دانستن و از دين خداوند خارج شمردنِ آنان كه ولايت و امامت على و فرزندان او عليهم السلام را نپذيرند و برخورد بسيار قهرآميز حضرت با آنان. تا آنجا كه فرمود:

مَعاشِرَ الناس ! فَضِّلوا عَليّا عليه السلام، فَإنَّهُ أفضَلُ الناسِ بَعدى مِن ذَكَرٍ وَ أُنثى. بِنا أنزَلَ اللّه ُ الرِزقَ وَ بَقِىَ الخَلقِ. مَلعونٌ مَلعونٌ، مَغضوبٌ مَغضوبٌ مَن رَدَّ عَلىَّ قَولى هذا و لَم يُوافِقهُ. ألا إنَّ جَبرَئيلَ خَبَّرنى عَنِ اللّه ِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقولُ: مَن عادى عَليّا وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَلَيهِ لَعنَتى وَ غَضَبى ... :

اى مردم، على عليه السلام را بر هر كس ترجيح دهيد، كه به راستى او پس از من بر هر مرد و زنى افضل است. خداوند به واسطه ما رزق و روزى براى همگان فرستاده، و بقاى خلقت به وجود ماست. لعنت شده و نفرين شده و مورد غضب و خشم قرار گرفته آن كسى است كه با اين كلام من موافق نباشد و آن را ردّ كند. بدانيد كه جبرائيل از جانب پروردگار براى من خبر آورد كه خداوند فرموده است: هر كس با على عليه السلام دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، نفرين و خشم من بر او باد.(1)

رسول خدا صلى الله عليه و آله به صراحت در اين خطبه اصل دين و توحيد و رسالت و قرآن و ايمان را با ولايت على عليه السلام و فرزندانش گره زده، و آنها را از يكديگر قابل انفكاك ندانسته است.

ص: 387


1- . حضرت در جريان فكرى نفاق در زمان خود دقيقا اين ترفند و فريبكارى را مى ديدند كه آنان با فضيلت سازى براى خود و ديگران و وارونه جلوه دادن فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام براى غصب خلافت چه نقشه هايى در سر دارند.

كشورگشايى با ورود مسلمانان به سرزمين هاى گوناگون، جاى گسترش فرهنگ اسلامى و نفوذ دين خدا را در قلب ها گرفت. در درون مدينة النبى صلى الله عليه و آله - كه مركز حكومت اسلامى بود - نفوذ جاهليت قبل از اسلام همچون ميكربى كشنده مشاهده مى شد !

بهترين مسلمانان به دست مدعيان اسلام به شهادت رسيدند، حتى آنانكه تمام اسلام، تمام توحيد، تمام دين و كمال بندگى در وجودشان مجسّم بود به دست همين مدّعيان دروغين به شهادت رسيده و يا هريك به نوعى حذف شدند.

اولين قربانى تنها يادگار رسول خدا صلى الله عليه و آله فاطمه عليهاالسلام بود كه در دفاع از اسلام و آرمان هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله مظلومانه به شهات رسيد. پس از آن حضرت جنايات شروع شد و اصحاب خاص پيامبر صلى الله عليه و آله همانند ابوذرها، ميثم ها، عمارها، حُجرها و ... ، قربانى همين فريبكارى و حكومتِ غصب و جور شدند. و مهم تر از همه اينكه خليفه برگزيده خدا و منصوبِ رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير كنار زده شد.

ص: 392

با دقتِ كامل در طول خطبه، اين نكته كاملاً مشهود است كه حضرت، محور سخن را ولايت امامان و بيان شئون آن قرار دادند و در سراسر صحبت از اين موضوع خارج نشدند، و اگر مطالب جنبىِ ديگرى به چشم مى خورَد ارتباط مستقيم آن با اصل مطلب محفوظ است.

با يك نظر دقيق مى توان ادعا كرد كه كلام حضرت در اين سخنرانى از سه موضوع خارج نشده است: مواردى از خطبه صريحا درباره ولايت و امامت است، و مواردى از آن به عنوان مقدمه چينى و تمهيد براى موضوعِ ولايت است، و مواردى در بيان شئون امامت و حد ولايت امامان و فضائل ايشان و برنامه هاى اجتماعى آنان، و نيز درباره دشمنان ايشان و رؤساى ضلالت و انحراف است.

محوريت امامت در خطبه غدير را از چند ديدگاه مى توان بيان كرد:

ديدگاه اول

خطبه غدير ابعاد گسترده و متعددى دارد، كه هر كدام در جاى خود مورد بحث و دقت نظر قرار گرفته است. شكى نيست كه مهم ترين بُعد آن موضوع سرپرستى امور دينى و دنيوى امت اسلامى تا روز قيامت توسط مولا على بن ابى طالب عليه السلام است. مطلبى كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از طرف قادر متعال مأمور به ابلاغ و تبليغ آن بوده است. اين موضوع آنقدر مهم بوده كه اگر آن بزرگوار كمتر تعللى در آن مى فرمود، نه تنها هيچ بهره و مزدى از زحمات چندين ساله دوره رسالت خود نداشت، بلكه خداوند تعالى از او راضى و خشنود نبود. همانطور كه خود در همين خطبه فرمود:

... وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرضَى اللّه ُ مِنّى إلاّ أن أُبَلِّغَ ما أنزَلَ اللّه ُ إلى ... : ... كليه اعمال من موجب رضايت خدا از من نمى شود، مگر اينكه آنچه را از طرف او بر من (در خصوص امامت و خلافت و ولايت على عليه السلام) نازل شده به مردم ابلاغ كنم ... .

به لحاظ اهميت فوق العاده اين مطلب و با رعايت اختصار، مسائلى را كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در ارتباط با اعتقاد به امامت و ولايت مولا على عليه السلام در اين خطبه شريف بيان فرمودند متذكر مى شويم:

ص: 394

1. رسول خدا صلى الله عليه و آله از طرف خداوند مأمور به ابلاغ و اجراست: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(1): «اى رسول (ما) آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شد به مردم برسان» .

2. بدون انجام اين مأموريت بهره اى از تلاش هاى خود در امر هدايت خلق ندارد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر چنين نكنى رسالتش را ابلاغ نكرده اى» .

3. خداوند تعالى با تمام قدرت خود پشتيبان پيامبر گرامى خود صلى الله عليه و آله مى باشد تا اين فرمان را اجرا كند: «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد كرد» .

4. على عليه السلام بعد خدا و رسول صلى الله عليه و آله ولى است: وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّه ِ وَ رَسولِهِ: و او بعد از خدا و پيامبرش، ولىّ و سرپرست شماست. آيه ولايت(2) نيز دلالت بر همين واقعيت مى كند.

5 . وجوب اطاعت از على عليه السلام كه از طرف خدا به سمت سرپرستى امت اسلام منصوب است: إنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما مُفتَرَضَةٌ طاعَتُهُ: همانا خداوند على عليه السلام را به عنوان سرپرست و امامى كه اطاعت از او واجب است بر شما منصوب نموده است.

6 . مخالف مولا على عليه السلام ملعون و متابع او مورد رحمت خداست: مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ: هر كس با او مخالفت كند ملعون، و هر كس از او پيروى كند مورد رحمت خداست.

7. آمرزش الهى شامل حال مؤمنى مى شود كه از او حرف شنوى داشته و تصديقش كند: وَ مُؤمِنٌ مَن صَدَّقَهُ، فَقَد غَفَرَ اللّه ُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ: و آن كس كه تصديقش كند مؤمن است، و كسى كه سخنانش را با گوش جان بشنود و اطاعتش نمايد مورد مغفرت و آمرزش خداوند است.

ص: 395


1- . مائده / 67 .
2- . «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ» . مائده / 55 .

13. تنها على عليه السلام است كه بيانگر محرمات و مفسر حقايق قرآن است: فَو اللّه ِ لَن يُبَيِّنَ لَكُم زَواجِرَهُ وَ لا يوضَحُ لَكُم تَفسيرَه إلاّ الَذى أنا آخِذٌ بِيَدِهِ: به خدا سوگند هرگز كسى براى شما نواهى قرآن را روشن نسازد و تفسير آياتش را آشكار نكند مگر اين آقايى كه من دستش را گرفته ام.

14. هر كس مولايش پيامبر صلى الله عليه و آله است بايد على عليه السلام را به مولايى خود با جان و دل بپذريد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم، اين على عليه السلام صاحب اختيار و مولاى او است.

15. على و ائمه بعد او عليهم السلام ثقل اصغر و قرآن ثقل اكبر است: إنَّ عَليّا وَ الطَيّبينَ مِن وُلدى عليهم السلام هُمُ الثِقلُ الأصغَرُ، وَ القُرآنُ الثِقلُ الأكبَرُ: على عليه السلام و پاكان از فرزندانم عليهم السلام ثقل اصغر، و قرآن ثقل اكبر است.(1)

16. خدا على عليه السلام را «اميرالمؤمنين» خوانده، و حرام است كسى جز او اين نام را بر خود بگذارد:

وَ أنَا قُلتُ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ: ألا إنَّهُ لَيسَ أميرُالمُؤمِنينَ غَيرَ أخى هذا، وَ لا يَحِلَّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحدٍ غَيرُهُ: و من از جانب خداى عزّ و جلّ مى گويم: آگاه باشيد غير از اين برادرم (على عليه السلام) هيچ كس «اميرالمؤمنين» نيست، و زمامدارى و امارت بر مؤمنين بعد از من بر احدى جز او روا نيست.

17. خداوند دين را به امامت على عليه السلام كامل كرد: إنَّما أكمَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ: همانا خداى عزّ و جلّ دين شما را به امامت او (على عليه السلام) كامل كرد.

18. هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر آن كه على عليه السلام مصداق آن است: وَ لا نَزَلَت آيَةَ مَدحٍ فِى القُرآنِ إلاّ فيهِ: و هيچ آيه مدحى در قرآن نازل شده مگر درباره او است.

ص: 397


1- . يكى از علما مى فرمود: ثقل اكبر بودن قرآن نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از حيث استمساك است، چرا كه خود آنها هم براى اثبات حقانيتشان به آيات قرآن متمسك مى شدند.

19. على عليه السلام ياور دين خدا و مدافع رسول خدا صلى الله عليه و آله است: هُوَ ناصِرُ دينِ اللّه ِ وَ المُجادِلُ عَن رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: او (على عليه السلام) ياور دين خدا و مدافع حريم رسول خدا صلى الله عليه و آله است.

20. ذريه تمام انبيا عليهم السلام از صلب خودشان است، اما ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله از صلب على عليه السلام است: ذُرّيَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ، وَ ذُرّيَّتى مِن صُلبِ عَلىٍّ عليه السلام: فرزندان هر پيامبرى از صلب خود او است، به جز ذريه من كه از صلب على عليه السلام است.

21. ولايت مولا على عليه السلام معيار ايمان و تقوى، و بغض او علامت شقاوت است: ألا إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا عليه السلام إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يَتَوالى عَليّا عليه السلام إلاّ تَقىٌّ، وَ لا يِؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخلِصٌ: آگاه باشيد، دشمن على عليه السلام نيست مگر شخص شقى و بدبخت، و به على عليه السلام مهر نورزد مگر انسان با تقوا، و ايمان به او نمى آورد مگر مؤمن مخلص.

22. نور هدايت در رسول خدا صلى الله عليه و آله و سپس در مولا على عليه السلام و همچنين در نسل او ماند، تا به حضرت مهدى عليه السلام برسد: النورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ فى عَلىٍّ عليه السلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهم السلام: آن نور (هدايتى را) كه خداوند تعالى فرو فرستاده در من، و سپس در على عليه السلام، و سپس در نسل او تا قائم ما حضرت مهدى عليهم السلام قرار دارد.

23. لعنت خدا بر غاصبين حقوق او و بر كسانى است كه به حكومت غاصب تن در دهند: ألا لَعَنَ اللّه ُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ: آگاه باشيد خداوند تعالى غاصبين (حقوق او) و همه كسانى را كه تن به حكومت غاصب دهند لعنت نموده است.

24. حقيقت صراط مستقيم خدا بعد از رسول مكرم او صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب و فرزندان گرامى او عليهم السلام - كه كارشان هدايت به حق است - مى باشند: أنَا صِراطُ اللّه ِ المُستَقيمِ الَذى أمَرَكُم بِاتِباعِهِ. ثُمَّ عَلىٌّ عليه السلام مِن بَعدى، ثُمَّ وُلدى مِن صُلبِهِ عليهم السلام؛ أئِمَّةٌ يَهدونَ إلَى الحَقِّ وَ بِهِ يَعدِلونَ: من صراط مستقيم خدايم كه مأموريد آن را بپيمائيد، و بعد از من على عليه السلام، و سپس فرزندان من از صلب او عليهم السلام، همان پيشوايانى كه به حق هدايت مى كنند و (گمراهان را) به سوى حق باز مى گردانند.

ص: 398

ديدگاه دوم

محوريت امامت در خطبه غدير را از منظرى ديگر نيز مى توان بيان كرد:

در غدير براى اميرالمؤمنين عليه السلام فقط خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله به معناى جلوس در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده است، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همان ها كه شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.

«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع ما يحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خداوند به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير برمى خوريم:

جهت اول: حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مى خورد:

اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم در حدّ خدا و رسول، خليفه، وصى، مَفروضُ الطاعة، نافِذُ الأمر.

جهت دوم: هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه به تعبيرهاى زير آمده است:

او هدايت كننده است.

به حق هدايت مى كند و به آن عمل مى نمايد.

باطل را از بين مى برد و از آن منع مى كند.

به سوى خداوند دعوت مى نمايد.

به آنچه رضاى خداست عمل مى كند.

از معصيت خداوند نهى مى نمايد.

بشارت دهنده است.

ص: 400

جهت سوم: پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمه اش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب به تعابير زير آمده است:

او دربردارنده علم من است، و بعد از من به شما مى فهماند و برايتان بيان مى كند.

جانشين و خليفه من بر تفسير قرآن است.

جهت چهارم: جنگ با دشمنان كه از شئون امام است، به اين دو عبارت آمده است:

او جنگ كننده با دشمنان خداست.

او قاتِل ناكثين و قاسطين و مارقين است.

«امامت» با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به عبارت هاى زير برمى خوريم:

او امام از جانب خداوند است.

ولايت او از جانب خداوند است كه بر من نازل كرده است.

خداوند او را نصب نموده است.

او به امر خداوند با دشمنان مى جنگد.

به عنوان نمونه:

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ابتداى بخش دوم خطبه بلند غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن «يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك ... » اشاره داشت كه بر من لازم است تا بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابى طالب عليه السلام برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است:

مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى

ص: 401

نتيجه اين اعلام آن بود كه همه بدانند آن مراسم مفصل بر گِرد اين جمله در طواف است، و اگر اين فراز غدير ناديده گرفته شود حق بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله ضايع شده است. به تعبير ديگر، اگر كسى مفهوم اين جملات را دريابد همه غدير را دريافته است، و درك كامل آن جز در سايه فهم همه جوانب واقعه غدير امكان پذير نخواهد بود.(1)

به بيان ديگر:

چكيده و آئينه تمام نماى غدير جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، كه در يك مقطع حساس از خطبه و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بازوان اميرالمؤمنين عليه السلام را گرفته و او را بلند كرده و به مردم معرفى مى كردند بيان شده است.

اگر اين جمله را خوب بشكافيم در خواهيم يافت كه جمله اى كوتاه ولى پر معنى است و مبتنى بر چندين پايه عقيدتى است كه اگر كسى آنها را قبول نداشته باشد نمى تواند اين جمله را بپذيرد. پايه ها و ريشه هايى كه در متن همين خطبه به آنها تصريح شده و با استناد به آنها به شرح و بيان جمله مذكور مى پردازيم.

و لذا با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مى شود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحث هاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.

اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مى گيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نموده اند و قرائن همراه آن را حذف كرده اند.

نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه خود فرموده اند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن

ص: 403


1- . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 40 ص 41. امالى الشيخ المفيد: ص 57 .

را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضح تر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.

به كارگرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمى تواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.

پيامبر صلى الله عليه و آله نمى خواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مى خواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضح تر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيح تر و گوياتر از «مولى» پيدا نمى شود.

دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسان تر آن را مى پذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمى كردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسان تر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مى خواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.

مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مى فهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاسته اند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمه اى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشته اند كه از آن نتايج زير گرفته مى شود:

امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهم السلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله.

اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسان ها و در همه زمان ها و مكان ها و در هر شرايطى.

ص: 404

با دقتِ كامل در طول خطبه، اين نكته كاملاً مشهود است كه حضرت، محور سخن را ولايت امامان و بيان شئون آن قرار دادند و در سراسر صحبت از اين موضوع خارج نشدند، و اگر مطالب جنبىِ ديگرى به چشم مى خورَد ارتباط مستقيم آن با اصل مطلب محفوظ است.

با يك نظر دقيق مى توان ادعا كرد كه كلام حضرت در اين سخنرانى از سه موضوع خارج نشده است:

مواردى از خطبه صريحا درباره ولايت و امامت است.

مواردى از آن به عنوان مقدمه چينى و تمهيد براى موضوعِ ولايت است.

مواردى در بيان شئون امامت و حد ولايت امامان و فضائل ايشان و برنامه هاى اجتماعى آنان، و نيز درباره دشمنان ايشان و رؤساى ضلالت و انحراف است.

همچنين دقت در مسير خطبه، نقاط حساس آن را در فراز و نشيب سخن نشان مى دهد كه در موارد زير متبلور است:

صاحب اختيارى چهارده معصوم عليهم السلام بر مردم.

خاتميتِ پيامبر صلى الله عليه و آله.

تام بودن صاحب اختيارى معصومين عليهم السلام بر مردم.

فضيلت بى انتها براى على عليه السلام.

انحصار دوازده امام عليهم السلام.

حضرت مهدى عليه السلام.

محبت اهل بيت عليهم السلام و بغض دشمنان ايشان.

شناخت رؤساى ضلالت.

پاسخگويى اهل بيت عليهم السلام به نيازهاى علمى بشر.

ص: 406

مبانى خطبه غدير در مسائل مرتبط با ولايت

مبانى خطبه غدير در مسائل مرتبط با ولايت(1)

در مسائلى كه به نوعى با ولايت مرتبط است و در دو بُعد اعتقاد و عمل جلوه مى كند، در خطبه غدير مبانى مستحكمى ارائه شده، كه قابل جمع بندى در عناوين زير است:

1. جايگاه عظيم قرآن، كه در اين باره چهار موضوع مطرح شده است: منزلت قرآن، مطالعه قرآن، تفسير قرآن، رابطه قرآن با اهل بيت عليهم السلام.

2. پاسخگويى امام عليه السلام به نيازهاى علمى بشر، كه در اين باره از دو جهت مهم ياد شده است: يكى كيفيت و ارزش علم ايشان، و ديگرى نتيجه وسعت علم ايشان.

3. ضوابط كلى درباره حلال و حرام، كه در اين باره دو ضابطه كلى مطرح شده است. درباره احكامى كه تا آن روز بيان شده بود حضرت اعلام كرد كه هرگز از آنها برنمى گردد و هيچ تغييرى در آنها ايجاد نخواهد شد. درباره احكام باقيمانده مردم را به على و يازده امام عليهم السلام بعد از او تا روز قيامت ارجاع داد.

4. كلياتى درباره امر به معروف و تبليغ، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره دو جهت مهم را يادآور شد: يكى اينكه مصدر و مرجع براى شناخت معروف ها و منكرها امامان معصوم عليهم السلام هستند، و ديگر اينكه آموختن و به خاطر سپردن و تغيير ندادن شرط ابلاغ است. وسعتِ دائره تبليغ را نيز تا آنجا اعلام كرد كه هر كس اطلاع پيدا كرد بايد ديگرى را متذكر شود.

در اين باره براى پدران نسبت به فرزندان و فاميل نسبت به يكديگر وظيفه خاصى تعيين كردند. سپس به طور عام اعلام كردند كه حاضران براى غايبان و دور و نزديك بايد در راه تبليغ انجام وظيفه كنند.

5 . نكاتى مهم درباره نماز و زكات و حج، كه در اين باره ضمن تأكيد بر اين اركان مهم دين، هر سؤالى درباره آنها را به امامان بعد از خود ارجاع دادند.

ص: 407


1- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 68 . واقعه قرآنى غدير: ص 87 .

براى توضيح بيشتر در مورد دلالت حديث غدير و كلمه «مولى» مراجعه شود به همين فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش اول «حديث غدير» ، قسمت سوم «دلالت حديث غدير» كه در مجلدات قبل گذشت.

حديث ثقلين، فراز حساس خطبه غدير

حديث ثقلين، فراز حساس خطبه غدير(1)

در كنار بيان حديث غدير و امامت در خطبه غدير، جا دارد به بيان حديث ثقلين در خطبه غدير نيز اشاره شود. حديثى كه همواره يكى از حجت هاى شيعه براى امامت و و لايت بوده است:

يكى از حساس ترين فرازهاى خطبه غدير به بيان حديث شريف ثقلين اختصاص دارد. خطبه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در روز غدير بسيار طولانى است، و در حدود 30 صفحه مى باشد.(2) در كتاب «حديث الولايه» - كه باز آفرينى كتاب «الموالاة» ابن عقده مى باشد - تعداد 142 مورد از طرق حديث غدير از صحابه به نقل ابن عقده بازيابى شده است.(3)

همچنين ابن مغازلى در كتاب مناقب خود پس از نقل خطبه غدير از طرق مختلف مى نويسد: در حدود يك صد تن از صحابه حديث غدير را از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده اند، كه ده تن (عشره مبشّره) نيز در ميان آنهاست. اين حديثى صحيح و ثابت است كه هيچ ضعفى در آن من سراغ ندارم، و اين از فضائل ويژه على عليه السلام است كه احدى در اين فضيلت با او شريك نمى باشد.(4)

در طول تاريخ رسالت، رسول اكرم صلى الله عليه و آله فقط دو سخنرانى داشتند كه بيش از يك صد هزار مستمع داشتند؛ يكى در روز عرفه در عرفات در حجة الوداع (نهم ذيحجة

ص: 409


1- . غدير در گذر زمان مهدى پور : ص 127 - 131.
2- . مدينة البلاغة موسى زنجانى : ج 1 ص 213 - 241.
3- . حديث الولايه ابن عقده، تحقيق: امير تقدمى : ص 39 - 147.
4- . مناقب اهل البيت عليهم السلام ابن مغازلى، تحقيق: محمد كاظم محمودى : ص 84 .

4. ابوسعيد خدرى

5 . ابوشريح خزاعى

6 . ابوقدامه انصارى

7. ابوليلى انصارى

8 . ابوهريره

9. ابوالهيثم بن تيّهان

10. انس بن مالك

11. براء بن عازب

12. جابر بن عبداللّه انصارى

13. جبير بن مطعم

14. جرير بن عبداللّه

15. حبشى بن جناده

16. حذيفة بن اسيد

17. حذيفة بن ثابت

18. حذيفة بن يمان

19. حسن بن على عليه السلام

20. خزيمة بن ثابت

21. زيد بن ارقم

22. زيد بن اسلم

23. زيد بن ثابت

24. سعد بن ابى وقاص

25. سلمان

26. سهل بن سعد

ص: 411

حساسيت هاى خطبه غدير در مسئله امامت

اشاره

حساسيت هاى خطبه غدير در مسئله امامت(1)

اگر كسى با دقت مسير خطبه غدير را دنبال كند مى تواند اهداف و نقاط حساس آن را كه در فراز و نشيب سخن خود را نشان مى دهد تشخيص دهد. اينك با توقف در مواضع حساس خطبه، تحليلى بر اهداف در نظر گرفته شده از آنها خواهيم داشت:

1 - چهارده معصوم عليهم السلام صاحب اختيار مردم

تعيين و تخصيص چهارده معصوم عليهم السلام به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است، فقط بايد از جانب حقتعالى باشد، زيرا اوست كه بوجود آورنده مخلوقات است و بهترين ها را او خلق كرده و فقط اوست كه مى تواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند، و اين پيامبر صلى الله عليه و آله است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان عليهم السلام ايشان را به مردم چنين معرفى كرده است:

يك. شريك هاى قرآن: ايشان ثقل اصغر در كنار ثقل اكبرند. اين ثقل اصغر درباره ثقل اكبر خبر مى دهد، و با آن موافق است و از آن جدا نمى شود.

دو. هدايت كنندگان: ايشان به حق هدايت مى كنند، و به حق و عدالت رفتار مى نمايند.

سه. امين هاى خدا : ايشان حاكمان خداوند در زمين و امين هاى پروردگار در ميان مردم اند.

چهار. عالمان: علم حلال و حرام نزد ايشان است، و هر علمى را دارا هستند. از ايشان درباره هر چه بپرسيد پاسخ مى دهند، و آنچه را نمى دانيد برايتان بيان مى كنند.

پنج. حجت هاى خداوند: آنان حجت بر همه جهانيان هستند. مادامى كه به ايشان تمسك جوييد هرگز گمراه نمى شويد. اگر فراموش كرديد يا كوتاهى نموديد امامان

ص: 415


1- . ژرفاى غدير: ص 98 - 109.

در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همانها كه شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارا بودند - براى جانشين او هم اعلام شده است.

«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع مايحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خداوند به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير برمى خوريم:

يك. حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مى خورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.

دو. هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه تعابيرى نظير هدايت به حق و از بين بردن باطل و دعوت به سوى خداوند و بشارت دهنده ذكر شده است.

سه. پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمه اش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب با تعابير در بر دارنده علم رسول و بيان كننده بعد از او و جانشين و خليفه او بر تفسير قرآن خاطر نشان شده است.

چهار. جنگ با دشمنان كه يكى از شئون امام است، با اشاره به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين ذكر شده است.

امامت با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است، و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به امامت و ولايت او از جانب خداوند و منصوب شدن او به امر الهى تصريح شده است.

4 - فضيلت بى انتها براى على عليه السلام

پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير سخنى در فضيلت على بن ابى طالب عليه السلام فرمود كه هيچكس نمى تواند بالاتر از آن بگويد. آن فضيلت عبارت است از افضيلتِ او بر همه

ص: 417

مردم تا آخر دنيا - بجز شخص پيامبر صلى الله عليه و آله - با فضايلى بى انتها و غيرقابل مقايسه با فضايل ساير مردم، فضايلى كه اعطا كننده آن پروردگار جهان و اعلام كننده اش شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است.

در اين باره خطبه غدير متضمن دو جهت مهم است:

اول: اثبات فضيلتِ مطلق و بى نهايت براى اميرالمؤمنين عليه السلام.

دوم: ذكر بعضى فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام.

فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير به آنها اشاره فرموده اند، جنبه هاى اساسى و مهم از مناقب آن حضرت است، كه اتصال كاملِ او به خداوند و رسولش صلى الله عليه و آله را به مردم مى فهماند. اين جنبه ها در چهار عنوان قابل جمع است:

يك. اول بودن و پيشگامى على بن ابى طالب عليه السلام در دين خدا.

دو. فداكارى هاى او در راه خدا.

سه. رضايت الهى از او.

چهار. ويژگى هاى خاص او.

اين فضايل نشان دهنده آن است كه با وجود شخصى اينچنين متصل و مقرب در پيشگاه خدا و رسولش، هيچكس - با هر درجه و مقامى - سزاوار منصب امامت و ولايت نيست، تا چه رسد به نالايقان و بى فضيلتانى كه خلافت را به غصب كردند و به ناحق بر مسند آن تكيه زدند.

5 - انحصار دوازده امام عليهم السلام

در خطبه غدير، تأكيد عجيبى بر انحصار دوازده امام در اين عدد شده، و اينكه هيچ فردى به هيچ عنوان در شئون آنان شراكتى ندارد. از سوى ديگر اصرار بر قبول همه آنان و عدم تفكيك و جدايى بين ايشان در شؤون امامت گرديده است.

ص: 418

اين بدان جهت است كه همه امامان عليهم السلام از طرف خدا و رسول با شئون واحد نصب شده اند، و هرگونه تشكيك و خدشه در اين امر در واقع تشكيك درباره فرمان الهى و پشت پا زدن به كسانى است كه خداوند مقام آنان را امضا نموده است.

از جانب ديگر انحصارِ عدد امامان عليهم السلام به اين معنى است كه هيچكس ديگرى لايق اين شأن نيست، و كسى كه درباره ايشان تشكيك كند درباره خداوند شك كرده است.

در خطبه غدير براى تعيين امامان به كلمه «هذا على» در چند مورد خطبه، و نيز نام بردن امام حسن و امام حسين عليهماالسلام برمى خوريم كه نسل امامت را روشن مى نمايد. مسئله معرفى و بلند كردن بازوان اميرالمؤمنين عليه السلام صراحت را كامل نموده و راه هرگونه تشكيك را بسته است.

در مورد لزوم قبول همه دوازده امام عليهم السلام در خطبه غدير به اين جمله برمى خوريم:

هر كس درباره يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش خواهد بود.

همچنين در خطبه به وجود نورانى آنان تصريح شده و سپس شئون امامت ايشان ذكر شده است. در اين مورد به پنج جهت اشاره شده است: شريك هاى قرآن، هدايت كنندگان، امين هاى خدا، عالمان، حجت هاى خداوند.

6 - حضرت مهدى عليه السلام

در خطبه غدير، درباره حضرت بقية اللّه الاعظم حجة بن الحسن المهدى صلوات اللّه عليه و عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و جعلنا من اعوانه و انصاره، توجه خاصى شده است. خبر دادن از مهدى موعود براى آن مردمى كه قبول ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام برايشان سنگين بود، بيانگرِ آينده نگرى اسلام و برنامه بلند مدت دين الهى براى مسلمين است.

اگر مسلمينِ آن روز على بن ابى طالب عليه السلام را نپذيرفتند، ولى حقايق در طول زمان براى نسل ها روشن شد. و از آنجا كه كارها به دست خداوند متعال است، روزى امر

ص: 419

جنبه دوم: ميزان سنجش اعمال محبت آل محمد عليهم السلام

حب اهل بيت عليهم السلام ضابطه و ترازوى سنجش اعمال است، كه در اين باره فرموده است: «پس هر يك از شما، طبق آنچه در قلبش از حب و بغض نسبت به على مى يابد عمل كند» ، يعنى هر كس قبل از عمل، بايد ببيند چه اندازه محبت يا بغض نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام دارد و طبق آن عمل كند. از اين مطلب سه موضوع استفاده مى شود:

موضوع اول: آنان كه حب اهل بيت عليهم السلام را دارند قدرِ اين نعمت را بدانند، و به اقتضاى داشتن اين نعمت در اعمال حسنه كوشا باشند.

موضوع دوم: محبّان و شيعيان در راهِ محبت اهل بيت عليهم السلام بيشتر كار كنند و عيار محبت خويش را بالا ببرند، و در راه ايشان و احياى امرشان فداكارى نمايند.

موضوع سوم: دشمنانِ اهل بيت عليهم السلام بدانند كه تا ريشه و پايه را كه همان محبت ايشان است درست نكرده اند بيهوده خود را به اعمالى مشغول داشته اند كه نزد خداوند بدون محبت آنان ارزشى ندارد. پس بهتر است اگر در فكر خودسازى و حركت در راه خدا هستند، اصلاح خود را از اين مرحله شروع كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى مى فرمايد: «اِنَّما يَكْتَفى أحَدكُم بِما يَجِدُ لِعَلىٍّ فى قَلْبِه» : «هر يك از شما فقط به آنچه نسبت به على در قلب خود مى يابد اكتفا مى كند» .(1)

جنبه سوم: ارتباط سعادت و شقاوت با محبت و عداوت اهل بيت عليهم السلام

حب اهل بيت عليهم السلام دُرّ گرانمايه اى است كه به هر كس نمى دهند. اگر كسى آن را پذيرفت نشانه سعادت و تقواى اوست، و اگر كسى نپذيرفت نشانگرِ شقاوت اوست، و سزاوار نيست انسان هاى شقى به اين گوهر ناب دست يابند.

براى آنكه شيعه و محب اهل بيت عليهم السلام بداند در كدام مكتب او را پذيرفته اند و مناط و ضابطه ولايت و محبت را حفظ كند، و نيز منزلت و درجه او نزد پروردگار در دنيا و آخرت و روز نتيجه گيرى روشن شود، پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه پايه هايى را در خطبه غدير بيان فرموده اند:

ص: 421


1- . بحار الانوار: ج 31 ص 324.

مسلمين در مقابل اهل بيت عليهم السلام هميشه بر سر دو راهى قرار دارند: يا حب و يا بغض، و راه سومى برايشان وجود ندارد. نداشتن محبت ايشان - در صورت شناخت آنان - جرم است و كسى نمى تواند در اين باره بى تفاوت باشد.

پيداست همان طور كه محبت اهل بيت عليهم السلام درجات دارد، بغض و عداوت با ايشان هم در دشمنانشان يكسان نيست و شدت و ضعف آن و نوع دشمنى هايشان متفاوت است. پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، هم محك و معيارهاى دشمنى با اهل بيت عليهم السلام را - به عنوان اتمام حجت - براى مردم مشخص كرده اند، و هم جزاى دشمنى و مخالفت با ايشان را بيان فرموده اند:

مورد اول: انواع دشمنى با اهل بيت عليهم السلام، كه در خطبه اين مطالب ذكر شده است: انكار حق ايشان و قبول نكردن امامت و ولايتشان، شك درباره مقاماتى اعطايى خدا به آنان، رد كلام ايشان و موافق نبودن با آن و مخالفتِ اوامر ايشان، بغض قلبى و عداوت ظاهرى با آنان، خوار كردن ايشان و امتناع از نصرتشان، نداشتن محبت ايشان و حسد بردن به آنان.

مورد دوم: دشمنان اهل بيت عليهم السلام در پيشگاه الهى، كه در خطبه با عنوان ملعون و مغضوب و شقى و سفهاء و گمراهان و برادران شياطين و تكذيب كنندگان از آنان ياد شده است.

مورد سوم: جزاى دشمنان اهل بيت عليهم السلام در روز قيامت، كه در خطبه اعمال آنان در دنيا و آخرت بى ارزش و ساقط شمرده شده، و تصريح شده كه در جهنم صداى شعله كشيدن آتش را مى شنوند و زبانه هاى آن را مى بينند و عذاب ايشان تخفيف نمى يابد و در آتش جهنم جاودانه خواهند بود.

8 - شناخت رؤساى ضلالت
اشاره

از آنجا كه شناخت دشمنان ولايت از راه شناختن رؤساى آنان براى يافتن راه هدايت بسيار مؤثر است، پيامبر صلى الله عليه و آله مردم را به آينده اى آرام و بى خطر دلخوش ننموده

ص: 423

9 - اهل بيت عليهم السلام پاسخگوى نياز علمى بشر
اشاره

بزرگ ترين احتياجِ جامعه و حل كننده بسيارى از مشكلات، و آنچه كه هيچ جامعه اى نمى تواند از آن بى نياز باشد «علم» است. خداى تعالى براى آينده مسلمين و جامعه اسلامى بالاترين فرض ممكن در كيفيت بر آوردنِ اين نياز را به مردم ارزانى داشته است.

تمامِ علوم را - از هر رشته اى و در هر موضوعى بلا استثناء، چه علومى كه نتيجه اش به دنياى مردم برمى گردد، و چه علومى كه ثمره اش به دين و آخرت مربوط مى شود - همه را به پيامبرش آموخته و به او سپرده است.

بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، جميع آن علوم به على بن ابى طالب عليه السلام منتقل شده، و بعد از اميرالمؤمنين عليه السلام به امام بعد از او انتقال يافته، و اين درياى بى پايان علم به امامان عليهم السلام - يكى پس از ديگرى - منتقل گرديده، تاكنون كه نزد قائم آل محمد حضرت صاحب العصر و الزمان سلام اللّه عليه و عجل اللّه فرجه است.

در خطبه غدير، گذشته از علم حلال و حرام و تفسير قرآن كه خصوصا ذكر شده، در چندين مورد تصريح شده كه هر علمى نزد ايشان است:

مورد اول

كيفيت و ارزش علم ايشان، و اينكه علم آنان موهبت الهى است، و هيچ كس ديگرى نمى تواند در چنين علمى راه داشته باشد و هر كس جز ايشان چنين ادعايى كند كذّاب است.

مورد دوم

نتيجه وسعت علم ايشان، و اينكه هر چه از ايشان بپرسيد به شما پاسخ مى دهند و آنچه نمى دانيد به شما مى فهمانند؛ به اين معنى كه اگر نپرسيد ايشان ابتداءا به شما مى فهمانند، و نيز اگر در مواردى ابهام پيش آمد و يا اشتباه فهميديد براى شما روشن مى كنند.

ص: 425

از آنجا كه تعداد حلال و حرام و واجبات و محرمات بيش از حد شمارش است، و پيامبر صلى الله عليه و آله در طول 23 سال فقط معدودى از آنها را بيان فرموده است؛ زمينه اى كه بتواند همه احكام را يكجا بيان فرمايد - چه از نظر ظرفيت مردم و چه از نظر شرايط اجتماعى - وجود نداشته، و لذا حضرت درباره آينده احكام الهى دو جهت اساسى را پايه ريزى كرد:

جهت اول: دائمى بودن احكام

درباره احكامى كه خود بيان كرده بودند دو نكته فرمودند:

يك. هرگز از آنچه گفته ام برنمى گردم كه حلالى را حرام كنم و يا حرامى را حلال كنم، و طبعا هيچ كس ديگرى هم چنين حقى را ندارد.

دو. هرگز در آنچه گفته ام تحت هيچ شرايطى تغييرى نمى دهم، و طبعا هيچ كس چنين حقى را نخواهد داشت.

جهت دوم: بيان بقيه احكام الهى توسط امامان عليهم السلام

درباره آنچه از احكام كه باقيمانده و نفرموده بودند، مردم را به على بن ابى طالب و يازده امام عليهم السلام - كه تا روز قيامت امامت آنان ادامه خواهد داشت - ارجاع دادند كه با اين پايه ريزى حجت بر همگان تمام مى شود و هيچ كس را عذرى باقى نمى ماند.

در اين باره سه نكته مهم فرمودند:

يك. بيان حلال و حرام احتياج به علم آن دارد، و اين علم از طرف خداوند فقط به پيامبر و ائمه عليهم السلام سپرده شده است.

دو. سخن پيامبر و ائمه عليهم السلام به عنوان سخن خداوند تلقى مى شود و عِدل و برابر قرآن است.

سه. هيچ كس درباره احكام الهى جز پيامبر و ائمه عليهم السلام حق خبر دادن ندارد، و مردم هم جز ايشان راهى به حلال و حرام ندارند. بنا بر اين، پيروى از هر راه ديگرى بدعت و ضلالت و خلاف حكم الهى را به دست آوردن است.

ص: 426

امامت همطراز نبوت در خطبه غدير

امامت همطراز نبوت در خطبه غدير(1)

در فرازى از فرازهاى مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله توازن مقام نبوت و امامت را يادآور شد. ابتدا گستره حجت بودن خود را بر تمام مخلوقات به صراحت بيان كرده فرمود: وَ اَنَا وَ اللّه ِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. و تصريح كرد كه اين عنايتى از طرف خداوند است و تعجبى ندارد.

اتصال امامت در خطبه غدير

اتصال امامت در خطبه غدير(2)

نام على بن ابى طالب عليه السلام به عنوان امام بلافصل بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله و اولين شخص در خط امامت به طور شاخص در خطبه غدير ذكر شده، تا پس از تثبيت امامتِ او اين رشته ادامه يابد و يازده امام بعد هم يكى پس از ديگرى آن را به سر منزل قيامت برسانند.

در مواضع مختلف خطبه غدير پس از ذكر نام اميرالمؤمنين عليه السلام بلافاصله به امامان پس از او اشاره شده، و نكته اش اين است كه خداوند به عنوان نائب خود، اين صاحب اختياران را تا روز قيامت - به طور متصل - براى مردم تعيين كرده است، و چنان حجتش را بر مردم تمام كرده كه به راحتى بتوان شاهراه مستقيم را از بيراهه تشخيص داد و براى كسى هم عذرى باقى نماند.

امامت مهم ترين امر به معروف در خطبه غدير

امامت مهم ترين امر به معروف در خطبه غدير(3)

در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، پيامبر صلى الله عليه و آله دو نكته مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمى كرد:

ص: 428


1- . واقعه قرآنى غدير: ص 85 .
2- . اسرار غدير: ص 199.
3- . واقعه قرآنى غدير: ص 106.

مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى رَسُولٌ وَ عَلِىٌّ الاِمامُ وَ الْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَ الاَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. اَلا وَ اِنّى والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ:

اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مى آيند.

همچنين در مورد موضوع اين قسمت (محور سخن و عصاره خطبه غدير: حديث غدير و امامت) ، مطالبى هم در قسمت بعدى (شرح خطبه غدير) آمده است.

ص: 430

خداوند داشت، كه از باطن و خفاياى امور اطلاع دارد و غلبه مطلق از آنِ اوست؛ و خلق او بدون هيچ سابقه و نمونه اى از خلقت بوده است.

4 - قداست خالق

آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله با ذكر آيه 103 سوره انعام: «وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ» عدم دسترسى به كُنه ذات الهى را مطرح كرد، كه جز آنچه خداوند در وصف خويش فرموده هيچ كس راهى به معرفت او ندارد.

در جملات بعدى اشاره به قداست و نور الهى كرد كه هيچ شريك و همتايى براى او نيست و نيازى به كمك ندارد. سپس بار ديگر خلقت بديع خدا را ياد كرد كه بدون هيچ نمونه اى و نه زحمتى و نه كمكى خلق فرموده، و با يك اراده مخلوقات را در زيباترين صورت به وجود آورده است.

5 - تسليم در برابر ذات الهى

آنگاه تسليم همه مخلوقات را در برابر ذات الهى با عباراتى بلند و زيبا يادآور شد كه در برابر عظمت او همه متواضع، و در برابر عزت او همه ذليل، و در برابر قدرت او همه تسليم، و در برابر هيبت او همه خاضع هستند.

پس از آن با اشاره به آيه 54 سوره اعراف: «يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثا» ، اشاره به چرخش خاضعانه افلاك نمود.

6 - بندگان در پناه اللّه

آن حضرت در جملات بعدى با گنجانيدن سوره توحيد در كلام خود وحدانيت خدا را ياد كرد كه نه شبيهى دارد و نه ضدّى، و نه مى زايد و نه زاييده شده است «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ» .

آنگاه افزود كه حيات و مرگ و فقر و غنا، و خنده و گريه، و منع و عطا همه در يدِ قدرت اوست؛ و اين عبارات را با اشاره به آيه اول سوره مُلك به پايان برد كه «لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ» .

ص: 433

قَدْ فَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَ لَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ الْمَكْنُوناتُ وَ لا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الاِحاطَةُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ وَ الْغَلَبَةُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَ الْقُوَّةُ فى كُلِّ شَىْ ءٍ وَ الْقُدْرَةُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ، وَ لَيْسَ مِثْلَهُ شَىْ ءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّىْ ءِ حينَ لا شَىْ ءَ، دائِمٌ حَىٌّ وَ قائِمٌ بِالْقِسْطِ، لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ.

جَلَّ عَنْ اَنْ تُدْرِكَهُ الاَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ. لا يَلْحَقُ اَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَ لا يَجِدُ اَحَدٌ كَيْفَ هُوَ مِنْ سِرٍّ وَ عَلانِيَةٍ، اِلاّ بِما دَلَّ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَفْسِهِ.

وَ اَشْهَدُ اَنَّهُ اللّه ُ الَّذى مَلَاَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَ الَّذى يَغْشَى الاَبَدَ نُورُهُ، وَ الَّذى يُنْفِذُ اَمْرَهُ بِلا مُشاوَرَةِ مُشيرٍ، وَ لا مَعَهُ شَريكٌ فى تَقْديرِهِ، وَ لا يُعاوَنُ فى تَدْبيرِهِ.

صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلا مَعُونَةٍ مِنْ اَحَدٍ وَ لا تَكَلُّفٍ وَ لا احْتِيالٍ.

اَنْشَاَها فَكانَتْ، وَ بَرَأَها فَبانَتْ. فَهُوَ اللّه ُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، الْحَسَنُ الصَّنيعَةُ، الْعَدْلُ الَّذى لا يَجُورُ، وَ الاَكْرَمُ الَّذى تَرْجِعُ اِلَيْهِ الْأُمُورُ.

وَ اَشْهَدُ اَنَّهُ اللّه ُ الَّذى تَواضَعَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَ ذَلَّ كُلُّ شَىْ ءٍ لِعِزَّتِهِ، وَ اسْتَسْلَمَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَ خَضَعَ كُلُّ شَىْ ءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الاَفْلاكِ وَ مُسَخِّرُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْرى لاَجَلٍ مُسَمّى، يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثا. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ، وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.

لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَ لا مَعَهُ نِدٌّ، اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْوا اَحَدٌ. اِلهٌ واحِدٌ وَ رَبٌّ ماجِدٌ، يَشاءُ فَيُمْضى، وَ يُريدُ فَيَقْضى، وَ يَعْلَمُ فَيُحْصى، وَ يُميتُ وَ يُحْيى، وَ يُفْقِرُ وَ يُغْنى، وَ يُضْحِكُ وَ يُبْكى، وَ يُدْنى وَ يُقْصى، وَ يَمْنَعُ وَ يُعْطى، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ.

ص: 435

يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ، لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ وَ مُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِى الاَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ؛ الَّذى لا يُشْكِلُ عَلَيْهِ شَىْ ءٌ، وَ لا يُضْجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ، وَ لا يُبْرِمُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّينَ. الْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَ الْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ رَبُّ الْعالَمينَ؛ الَّذى اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ اَنْ يَشْكُرَهُ وَ يَحْمَدَهُ عَلى كُلِّ حالٍ.

اَحْمَدُهُ كَثيرا وَ اَشْكُرُهُ دائِما عَلَى السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ، وَ اُومِنُ بِهِ وَ بِمَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ. اَسْمَعُ لاَمْرِهِ وَ اُطيعُ وَ اُبادِرُ اِلى كُلِّ ما يَرْضاهُ وَ اَسْتَسْلِمُ لِما قَضاهُ، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفا مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَنَّهُ اللّه ُ الَّذى لا يُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَ لا يُخافُ جَوْرُهُ :

بسم اللّه الرحمن الرحيم

حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه، و در تنهايى و فرد بودنش نزديك است. در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است. علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است، و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.

هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود. صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست. ابتدا كننده و بازگرداننده اوست و هر كارى به سوى او باز مى گردد.

به وجود آورنده بالا برده شده ها (آسمان ها و افلاك) و پهن كننده گسترده ها (زمين) ، يگانه حكمران زمين ها و آسمان ها، پاك و منزّه و تسبيح شده، پروردگار ملائكه و روح، تفضّل كننده بر همه آنچه خلق كرده، و لطف كننده بر هر آنچه به وجود آورده است. هر چشمى زير نظر اوست ولى چشم ها او را نمى بينند.

ص: 436

كَرم كننده و بردبار و تحمّل كننده است. رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منّت گذارده است. در انتقام گرفتن خود عجله نمى كند، و به آنچه از عذابش كه مستحقّ آنند مبادرت نمى ورزد.

باطن ها و سريره ها را مى فهمد و ضماير را مى داند، و پنهان ها بر او مخفى نمى ماند و مخفى ها بر او مشتبه نمى شود. او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوّت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى، و مانند او شيئى نيست. اوست به وجود آورنده شيئ (چيز) هنگامى كه چيزى نبود.

دائم و زنده است، و به قسط و عدل قائم است. نيست خدايى جز او كه با عزّت و حكيم است.

بالاتر از آن است كه چشم ها او را درك كنند ولى او چشم ها را درك مى كند و او لطف كننده و آگاه است. هيچ كس نمى تواند با ديدن به صفت او راه يابد، و كسى به چگونگى او از سرّ و آشكار دست نمى يابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.

گواهى مى دهم براى او كه اوست خدايى كه قُدس و پاكى و منزّه بودن او روزگار را پر كرده است. او كه نورش ابديّت را فرا گرفته است. او كه دستورش را بدون مشورتِ مشورت كننده اى اجرا مى كند و در تقديرش شريك ندارد و در تدبيرش كمك نمى شود.

آنچه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آنچه خلق كرده بدون كمك از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله خلق كرده است. آنها را ايجاد كرد پس به وجود آمدند و خلق كرد پس ظاهر شدند.

پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست. صنعت او محكم و كار او زيباست. عادلى كه ظلم نمى كند و كَرم كننده اى كه كارها به سوى او باز مى گردد.

ص: 437

شهادت مى دهم اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزّت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده اند.

پادشاهِ پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخّر كننده آفتاب و ماه، كه همه با زمانِ تعيين شده در حركت هستند. شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند، كه به سرعت در پى آن مى رود. در هم شكننده هر زورگوى با عناد، و هلاك كننده هر شيطان سر پيچ و متمرّد.

براى او ضدّى و همراه او معارضى نبوده است. يكتا و بى نياز است. زاييده نشده و نمى زايد، و براى او هيچ همتايى نيست. خداى يگانه و پروردگار با عظمت. مى خواهد پس به انجام مى رساند، و اراده مى كند پس مقدّر مى نمايد، و مى داند پس به شماره مى آورد. مى ميراند و زنده مى كند، فقير مى كند و غنى مى نمايد، مى خنداند و مى گرياند، نزديك مى كند و دور مى نمايد، منع مى كند و عطا مى نمايد. پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست. خير به دست اوست و او بر هر چيزى قادر است.

شب را در روز و روز را در شب فرو مى برد. نيست خدايى جز او كه با عزّت و آمرزنده است. اجابت كننده دعا، بسيار عطا كننده، شمارنده نَفَس ها و پروردگار جنّ و بشر، كه هيچ امرى بر او مشكل نمى شود، و فرياد دادخواهان او را منضجر نمى كند، و پافشارى اصرار كنندگانش او را خسته نمى نمايد. نگهدارنده صالحين و موفّق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنان و پروردگار عالميان. خدايى كه از آنچه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى شكر و سپاس گويند.

او را سپاس بسيار مى گويم و دائما شكر مى نمايم، چه در آسايش و چه در گرفتارى، چه در حال شدت و چه در حال آرامش. و به او و ملائكه اش و كتاب ها و پيامبرانش ايمان مى آورم. دستور او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمايم و به آنچه او را راضى مى كند مبادرت مى ورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مى شوم به عنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او، چرا كه اوست خدايى كه نمى توان از مكر او در امان بود و به عنوان ظلم از او ترسيده نمى شود (يعنى ظلم نمى كند) .

ص: 438

به همين خاطر در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مى كند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !

اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواسته اى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟

در دنباله سخن، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنه گران، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمى شود.

با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و مردمِ سراپا گوش را كه بدون كوچك ترين بى نظمى يك پارچه دل به سخنانش سپرده بودند، متوجه مطلب اصلى نمود.

1 - وحى خاص براى ابلاغ ولايت

آن حضرت ابتدا اعلام فرمود كه درباره برنامه اى كه در پيش است وحى خاصى از طرف خدا نازل شده و من در برابر آن انجام وظيفه خواهم كرد، از ترس آنكه عذابى بر من نازل شود.

سپس تصريح فرمود كه در اين فرمان به من گفته شده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل فرموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام. آنگاه براى نشان دادن اينكه در ابلاغ آن از هيچ كس ترسى ندارم فورا تصريح كرد: خداوند براى من حفظ از شر مردم را ضمانت فرموده است.

با اين مقدمه آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ

ص: 440

آنگاه آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .

در پى آن با لحنى جدى تر منافقين حاضر در غدير را به لرزه درآورده فرمود: «اگر بخواهم مى توانم آنان را نام ببرم و آنان را نشان دهم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام» .

4 - خدا جز با ابلاغ ولايت راضى نمى شود

با اين سخن از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد. اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود.

لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولىّ خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .

اكنون متن مرحله دوم سخنرانى را دنبال مى كنيم:

وَ اُقِرُّ لَهُ عَلى نَفْسى بِالْعُبُودِيَّةِ، وَ اَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ ، وَ اُؤَدّى ما اَوْحى بِهِ اِلَىَّ، حَذَرا مِنْ اَنْ لا اَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى اَحَدٌ وَ اِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ؛ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ.

لاَنَّهُ قَدْ اَعْلَمَنى اَنّى اِنْ لَمْ اُبَلِّغْ ما اَنْزَلَ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَ قَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَ تَعالَى الْعِصْمَةَ مِنَ النّاسِ وَ هُوَ اللّه ُ الْكافِى الْكَريمُ.

ص: 442

فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى عَلِىٍّ، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .

مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّه ُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ.

وَ قَدْ اَنْزَلَ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ اَبى طالِبٍ الَّذى اَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ.

وَ سَاَلْتُ جَبْرَئيلَ اَنْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ اِلَيْكُمْ - اَيُّهَا النّاسُ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَ كَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَ اِدْغالِ اللاّئِمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالاِسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ بِاَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِاَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ، وَ يَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ، وَ كَثْرَةِ اَذاهُمْ لى غَيْرَ مَرَّةٍ، حَتّى سَمُّونى اُذُنا وَ زَعَمُوا اَنّى كَذلِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ اِيّاىَ وَ اِقْبالى عَلَيْهِ وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنّى، حَتّى اَنْزَلَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ، قُلْ اُذُنُ عَلَى الَّذينَ يَزْعَمُونَ اَنَّهُ اُذُنٌ خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .

وَ لَوْ شِئْتُ اَنْ اُسَمِّىَ الْقائِلينَ بِذلِكَ بِاَسْمائِهِمْ لَسَمَّيْتُ، وَ اَنْ اُومِئَ اِلَيْهِمْ بِاَعْيانِهِمْ لاَوْمَأْتُ، وَ اَنْ اَدُلَّ عَلَيْهِمْ لَدَلَلْتُ، وَ لكِنّى وَ اللّه ِ فى اُمُورِهِمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ.

ص: 443

وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه ُ مِنّى اِلاّ اَنْ اُبَلِّغَ ما اَنْزَلَ اللّه ُ اِلَىَّ فى حَقِّ عَلِىٍّ، «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فى حَقِّ عَلِىٍّ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :

براى خداوند بر نفس خود به عنوان بندگى او اقرار مى كنم، و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى، و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود آيد كه هيچ كس نتواند آن را دفع كند، هر چند كه حيله عظيمى به كار بندد و دوستى او خالص باشد نيست خدايى جز او زيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده ام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.

خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده (درباره على؛ يعنى خلافت على بن ابى طالب عليه السلام) و اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند» .

اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده ام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى كنم:

جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابى طالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.

و خداوند در اين مورد آيه اى از كتابش بر من نازل كرده است: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا ... » : «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه

ص: 444

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ اَقُومُهُ فى هذَا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعُوا وَ اَطيعُوا وَ انْقادُوا لاَمْرِ اللّه ِ رَبِّكُمْ، فَاِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَ اِلهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دُونِهِ رَسُولُهُ وَ نَبِيُّهُ الْمُخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ اِمامُكُمْ بِاَمْرِ اللّه ِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الاِمامَةُ فى ذُرِّيَّتى مِنْ وُلْدِهِ اِلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللّه َ وَ رَسُولَهُ.

لا حَلالَ اِلاَّ ما اَحَلَّهُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ لا حَرامَ اِلاَّ ما حَرَّمَهُ اللّه ُ عَلَيْكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَّفَنِىَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ اَنَا اَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَنى رَبّى مِنْ كِتابِهِ وَ حَلالِهِ وَ حَرامِهِ اِلَيْهِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ. ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّه ُ فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ اَحْصَيْتُهُ فى اِمامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الاِمامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّه ُ فى سُورَةِ يس : «و كُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» .

مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ، وَ لا تَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذى يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لا تَأْخُذُهُ فِى اللّه ِ لَوْمَةُ لائِمٍ.

اَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ، لَمْ يَسْبِقْهُ اِلَى الايمانِ بى اَحَدٌ، وَ الَّذى فَدى رَسُولَ اللّه ِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذى كانَ مَعَ رَسُولِ اللّه ِ وَ لا اَحَدَ يَعْبُدُ اللّه َ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. اَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ اَوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللّه َ مَعى. اَمَرْتُهُ عَنِ اللّه ِ اَنْ يَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِيا لى بِنَفْسِهِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّه ُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّه ُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّه ِ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّه ُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّه ِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ، فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.

ص: 451

مَعاشِرَ النّاسِ، بى وَ اللّه ِ بَشَّرَ الاَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ اَنَا وَ اللّه ِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الاوُلى، وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْ ءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما اُنْزِلَ اِلَىَّ، وَ مَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الاَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، حَبانِىَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّا مِنْهُ عَلَىَّ وَ اِحْسانا مِنْهُ اِلَىَّ وَ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنّى اَبَدَ الآبِدينَ وَ دَهْرَ الدّاهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.

مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّا فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّه ُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ.

مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ قَوْلى هذا وَ لَمْ يُوافِقْهُ. اَلا اِنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّه ِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى» ، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه َ اَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها اِنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّه ِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ» .

مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّه ِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ عَلِيّا وَ الطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الاَصْغَرُ، وَ الْقُرْآنُ الثِّقْلُ الاَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ.

ص: 452

است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش است.

اى مردم، خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منّتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است. خدايى جز او نيست. حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.

اى مردم، على را فضيلت دهيد كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى كه خداوند روزى را نازل مى كند و خلق باقى هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مى گويد: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد» . هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است. از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد، خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

اى مردم، على «جنب اللّه» است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّه ِ» : «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .

اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمى كند و تفسيرش را برايتان روشن نمى كند مگر اين شخصى كه دست او را مى گيرم و او را به سوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گيرم و با دستم او را بلند مى كنم و به شما مى فهمانم كه:

«هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست» ، و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.

ص: 455

بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.

اى مردم، اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده اند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مى كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او.

اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.

خداوند مى فرمايد: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن در پيشگاه من تغيير نمى پذيرد» ، پروردگارا، به امر تو مى گويم: خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند و خوار كن هر كس على را خوار كند، و لعنت نما هر كس على را انكار كند و غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد.

پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه ِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خداوند اسلام است» ، و فرمودى: «وَ مَنَ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود» . پروردگارا، تو را شاهد مى گيرم كه من ابلاغ نمودم.

ص: 460

5 - خطر ارتداد مردم

اكنون لازم بود كه مردم بدانند در معرض خطراتى عظيم قرار دارند كه در چند جهت جلوه گر خواهد شد: يكى بازگشت از اسلام و ديگرى احساس غرور از مسلمانى و سومى امامان ضلالت.

آيه 144 سوره آل عمران گوياترين سندى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين فراز خطبه آن را شاهد عقبگرد و بازگشت مردم به جاهليت قرار داد، آنجا كه در قرآن آمده است: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، اَفَاِنْ ماتَ اَو قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ» .

حضرت اين آيه را در كلام خود تضمين كرده فرمود: اى مردم، شما را هشدار مى دهم ! من رسول خدا هستم كه قبل از من پيامبرانى بوده اند. آيا اگر بميرم يا كشته شوم عقبگرد خواهيد كرد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمى زند و به زودى خداوند شاكران و صابران را پاداش مى دهد.

6 - خطر غرور مسلمانان

خطر دوم غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله براى پذيرش دين بود. پيامبر صلى الله عليه و آله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد: يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه ُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» . دوم آيه 28 سوره محمد صلى الله عليه و آله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّه ُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» . سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» . چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .

آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود: اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت مگذاريد كه در نتيجه عمل شما را

ص: 468

نابود مى كند و بر شما غضب مى نمايد و شما را به شعله هايى از آتش و مس گداخته مبتلا مى نمايد. پروردگار شما در كمين است.

7 - خطر رهبران گمراه

خطر سوم رهبران ضلالت و گمراهى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 41 سوره قصص را شاهد قرار داد كه مى فرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرُونَ» ، و با تضمين اين آيه در كلام خود فرمود: اى مردم، به زودى بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.

سپس بيزارى خود و خدا را از آنان اعلام كرد و پايين ترين درجه جهنم را به آنان وعده داد. حضرت اين مطلب را با استناد به دو آيه قرآن بيان كرد. يكى آيه 145 سوره نساء: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ» ، و ديگرى آيه 29 سوره نحل: «فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ» . در اين باره فرمود: امامان ضلالت و ياران و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش هستند و چه بد است اقامتگاه متكبرين.

8 - تصريح به اصحاب صحيفه

عجيب ترين مسئله اى كه در اثناء خطبه غدير اتفاق افتاد ذكر صريح «اصحاب صحيفه» توسط پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه هم خود اصحاب صحيفه را به شدت تكان داد و هم اكثريت مردم منظور حضرت از اين عبارت را متوجه نشدند و در انديشه ماندند كه مقصود حضرت چه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله پس از ذكر امامان ضلالت فرمود: آگاه باشيد كه آنان اصحاب صحيفه اند، پس هر يك از شما در صحيفه خويش نظر كند.

9 - امامت در نسل پيامبر صلى الله عليه و آله

آنگاه براى آنكه در مقابل امامان ضلالت سخن قاطعى مطرح كرده و راه را به طور كلى بر آنان بسته باشد فرمود: «من خلافت را به عنوان امامت آن هم در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مى گذارم» و اين بدان معنى بود كه اميد ديگران را قطع نمايد.

ص: 469

10 - پيام غدير را تا قيامت برسانيد

از آنجا كه مسائل مطرح شده در اين فرازها بسيار حساس بود، پيامبر صلى الله عليه و آله اتمام حجتى كامل عيار درباره آن نمود و حتى به نسل هاى آينده هشدار و بيدار باش در برابر امامان ضلالت داد و فرمود: آنچه مأمور به تبليغش بودم ابلاغ كردم تا حجت باشد بر حاضر و غائب، و بر همه كسانى كه در اين مجلس حاضرند يا حضور ندارند، و به دنيا آمده اند يا نيامده اند. سپس حضرت همه نسل ها را مكلف به ابلاغ پيام هاى غدير نموده فرمود: پس تا روز قيامت حاضر به غايب و پدر به فرزند برساند.

11 - پيشگويى از غصب خلافت

پيامبر صلى الله عليه و آله در فراز بعدى مسئله غصب خلافت را به طور صريح مطرح كرد و فرمود: به زودى بعد از من امامت را به عنوان پادشاهى غصب مى كنند. و سپس غاصبين را لعنت كرد. آنگاه با اشاره به آيات 31 و 35 سوره الرحمن، شومى امامان ضلالت را براى مردم بيان كرد و فرمود: در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد بر شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.

12 - جدايى خبيث و طيب

نهيب هاى مقام نبوت لا ينقطع بر سر مردم مى باريد. اين بار پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 179 سوره آل عمران: «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» را مطرح كرد و آن را در كلام خود تضمين كرده به عنوان هشدار فرمود: «خداى عزّ و جلّ شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند» .

13 - پيشگويى از حضرت مهدى عليه السلام

آيه 58 سوره اسراء هشدار بعدى بود كه به مناسبت آن نام حضرت مهدى عليه السلام به ميان آمد. خداوند در اين آيه مى فرمايد: «وَ اِنْ مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ» ، و پيامبر صلى الله عليه و آله همين آيه را در كلام خويش چنين آورد: هيچ آبادى نيست مگر

ص: 470

آنكه خداوند به خاطر تكذيبشان آن را قبل از روز قيامت هلاك مى كند و آن امام هدايت شده را مالك آن قرار مى دهد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.

14 - فريب اكثريت را نخوريد

هشدار بعدى فريب نخوردن از گرايش اكثريت بود. پيامبر صلى الله عليه و آله ابتدا آيه 71 سوره صافات را قرائت كرد: «قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اَكْثَرُ الاَوَّلينَ» ، و سپس هلاكت آنان در اثر مخالفت با انبياءشان را يادآور شد، و اينكه نسل هاى آينده نيز در اثر نگاه به اكثريت به هلاكت مى افتند. آنگاه آيات 16 تا 19 سوره مرسلات را تلاوت كرد كه مى فرمايد: «اَلَمْ نُهْلِكِ الاَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرينَ، كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمينَ ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ» .

حضرت در اين مرحله از خطبه چنين فرمود:

مَعاشِرَ النّاسِ ، «آمِنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ» . بِاللّه ِ ما عَنى بِهذِهِ الاْيَةِ اِلاّ قَوْما مِنْ اَصْحابى اَعْرِفُهُمْ بِاَسْمائِهِمْ وَ اَنْسابِهِمْ، وَ قَدْ اُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ. فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلى ما يَجِدُ لِعَلِىٍّ فى قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، النُّورُ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ، ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ اِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الَّذى يَأْخُذُ بِحَقِّ اللّه ِ وَ بِكُلِّ حَقٍّ هُوَ لَنا، لاَنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَى الْمُقَصِّرينَ وَ الْمُعانِدينَ وَ الْمُخالِفينَ وَ الْخائِنينَ وَ الاْثِمينَ وَ الظّالِمينَ وَ الْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اُنْذِرُكُمْ اَنّى رَسُولُ اللّه ِ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، اَفَإِنْ مِتُّ اَوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ ؟ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه ُ الشّاكِرينَ الصّابِرينَ. اَلا وَ اِنَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ.

ص: 471

مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّه ِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدى اَئِمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ وَ اَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُمْ وَ اَنْصارَهُمْ وَ اَتْباعَهُمْ وَ اَشْياعَهُمْ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ.

اَلا اِنَّهُمْ اَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ اَحَدُكُمْ فى صَحيفَتِهِ ! !

قالَ : فَذَهَبَ عَلَى النّاسِ اِلاّ شِرْذِمَةٌ مِنْهُمْ اَمْرَ الصَّحيفَةِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى اَدَعُها اِمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ قَدْ بَلَّغْتُ ما اُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ اَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ اَوْ لَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ اَوْ لَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.

وَ سَيَجْعَلُونَ اْلاِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا، اَلا لَعَنَ اللّه ُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ، وَ عِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَا الثَّقَلانِ مَنْ يَفْرُغُ، وَ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّه ُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ اللّه ُ مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مُمَلِّكُهَا اْلاِمامَ الْمَهْدِىَّ وَ اللّه ُ مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.

ص: 472

اى مردم، بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى كنند و روز قيامت كمك نمى شوند.

اى مردم، خداوند و من از آنان بيزار هستيم.

اى مردم، آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پايين ترين درجه آتش اند و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان «اصحاب صحيفه» هستند، پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.

راوى مى گويد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله نام «اصحاب صحيفه» را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد، و فقط عده كمى مقصود حضرت را فهميدند.

اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مى سپارم، و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، به دنيا آمده اند يا نيامده اند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.

و به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند. و در آن هنگام است اى جن و انس كه مى ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس گداخته و نمى توانيد آن را از خود دفع كنيد.

اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى كند.

اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه در اثر تكذيبِ (اهل آن آيات الهى را) خداوند قبل از روز قيامت آنان را هلاك خواهد كرد و آن را تحت حكومت امام مهدى خواهد آورد، و خداوند وعده خود را عملى مى نمايد.

ص: 474

5 - ظاهر فريبى دشمنان

در جمله اول آيه 112 سوره انعام: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لَكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» را در كلام خود آورد و فرمود: دشمنان امامان، سفيهان گمراهى هستند كه برادران شياطين اند، و سخنان باطل ظاهر فريب را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.

6 - برائت نشان ولايت

در جمله دوم مستقيما آيه 22 سوره مجادله را در وصف آنان قرائت كرد كه مى فرمايد: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... » و مفهوم آن چنين بود كه دوستى خدا با دوستى دشمنان خدا جمع نمى شود.

حضرت با اين آيه شرط برائت از دشمنان را براى قبول ولايت قرار داد، و متقابلاً پاداش و نشان بزرگترى را به اولياى اهل بيت عليهم السلام عطا فرمود.

7 - ايمان با ظلم مخلوط نشود

در جمله سوم نيز پيامبر صلى الله عليه و آله عينا آيه 82 سوره انعام را در وصف اولياى اهل بيت عليهم السلام آورد و فرمود: بدانيد دوستان اهل بيت عليهم السلام كسانى اند كه خداوند آنان را توصيف نموده و فرموده است: «كسانى كه ايمان آورده اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده اند، برايشان امن است و آنان هدايت يافتگان اند» .

8 - شك در ولايت

در جمله چهارم آيه 15 سوره حجرات: «اِنَّمَا الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّه ِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا» را ضمن كلام خود آورده فرمود: اولياى اهل بيت كسانى اند كه ايمان آورده و به شك نيفتاده اند.

9 - بهشت براى دوستان اهل بيت عليهم السلام

جمله پنجم وعده بهشت براى دوستان اهل بيت عليهم السلام بود كه با ادغام آيه 46 سوره حجر: «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ» ، و آيه 73 سوره زمر: «حَتّى اِذا جاؤُوها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها

ص: 477

امامان اشاره كرده فرمود: امامان بعد او از فرزندان اويند. من پدر آنانم و آنان از صلب او به دنيا مى آيند.

در اين قسمت از سخنرانى متن فرمايشات حضرت چنين بود:

مَعاشِرَ النّاسِ، اَنَا صِراطُ اللّه ِ الْمُسْتَقيمُ الَّذى اَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ مِنْ بَعْدى، ثُمَّ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اَئِمَّةُ الْهُدى، يَهْدُونَ اِلَى الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.

«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» . فِىَّ نَزَلَتْ وَ فيهِمْ وَ اللّه ِ نَزَلَتْ، وَ لَهُمْ عَمَّتْ، وَ اِيّاهُمْ خَصَّتْ، اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّه ِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْغالِبُونَ.

اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ الْغاوُونَ اِخْوانُ الشَّياطينِ، يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا.

اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّه ُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ عَشيرَتَهُمْ اوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الايمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّه ُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اوُلئِكَ حِزْبُ اللّه ِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه ِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» .(1)

اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقالَ: «الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبَسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الاَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» .(2)

ص: 480


1- . مجادله / 22.
2- . انعام / 82 .

اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَرْتابُوا.

اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولُونَ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ» .(1)

اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ.

اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَصْلَوْنَ سَعيرا.

اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعُونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقا وَ هِىَ تَفُورُ وَ يَرَوْنَ لَها زَفيرا.

اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ فيهِمْ: «كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعا قالَتْ اُخْريهُمْ لاَوُليهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ» .(2)

اَلا اِنَّ اَعْداءَهُمُ الَّذينَ قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «كُلَّما اُلْقِىَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّه ُ مِنْ شَىْ ءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالوُا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفوُا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَصْحابِ السَّعيرِ» .(3)

اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبيرٌ.

مَعاشِرَ النّاسِ، شَتّانَ ما بَيْنَ السَّعيرِ وَ الاَجْرِ الْكَبيرِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ اللّه ُ وَ لَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا كُلُّ مَنْ مَدَحَهُ اللّه ُ وَ اَحَبَّهُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى اَنَا النَّذيرُ وَ عَلِىٌّ الْبَشيرُ.

ص: 481


1- . زمر / 73.
2- . اعراف / 38.
3- . ملك / 8 - 11.

مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا و اِنّى مُنْذِرٌ وَ عَلِىٌّ هادٍ.

مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى نَبِىٌّ وَ علِىٌّ وَصِيّى.

مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى رَسُولٌ وَ عَلِىٌّ الاِمامُ وَ الْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَ الاَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. اَلا وَ اِنّى والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ:

اى مردم، من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به پيروى آن امر نموده، و سپس على بعد از من، و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت اند، به حق هدايت مى كنند و به يارى حق به عدالت رفتار مى كنند.

«بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ. الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. مالِكِ يَوْمِ الدّينِ. اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ. اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ. صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضّالّينَ» .

اين سوره درباره من نازل شده، و به خدا قسم درباره امامان نازل شده است. به طور عموم شامل آنان است و به طور خاص درباره آنان است. ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى شوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.

بدانيد كه دشمنان ايشان سفهاء گمراه و برادران شياطين اند كه اباطيل را از روى غرور به يكديگر مى رسانند.

بدانيد كه دوستان اهل بيت كسانى اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّه ِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّه َ وَ رَسُولَهُ ... » : «نمى يابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آنان اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مى كند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى

ص: 482

مَعاشِرَ النّاسِ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَاِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّه ُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ. اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ.

اَلا اِنَّ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَهُما وَ اُعَرِّفَهُما؛ فَآمُرُ بِالْحَلالِ وَ اَنْهى عَنِ الْحَرامِ فى مَقامٍ واحِدٍ، فَاُمِرْتُ اَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَ الصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ما جِئْتُ بِهِ عَنِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ فى عَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الاَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنّى وَ مِنْهُ اِمامَةً فيهِمْ قائِمَةً، خاتِمُهَا الْمَهْدِىُّ اِلى يَوْمٍ يَلْقَى اللّه َ الَّذى يُقَدِّرُ وَ يَقْضى.

مَعاشِرَ النّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَ كُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإِنّى لَمْ اَرْجِعْ عَنْ ذلِكَ وَ لَمْ اُبَدِّلْ. اَلا فَاذْكُرُوا ذلِكَ وَ احْفَظُوهُ وَ تَواصَوْا بِهِ، وَ لا تُبَدِّلُوهُ وَ لا تُغَيِّرُوهُ.

اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ: اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.

اَلا وَ اِنَّ رَأْسَ الاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ اَنْ تَنْتَهُوا اِلى قَوْلى وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّى وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ اَمْرٌ مِنَ اللّه ِ عَزَّ وَجَلَّ وَ مِنّى. وَ لا اَمْرَ بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ اِلاَّ مَعَ اِمامٍ مَعْصُومٍ.

مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّه ُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ»(1)، و قُلْتُ: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.

مَعاشِرَ النّاسِ، التَّقْوى، التَّقْوى، وَ احْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ اللّه ُ عَزَّ وَ جَلَّ: «اِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَىْ ءٌ عَظيمٌ» .

ص: 492


1- . زخرف / 28.

مَعاشِرَ النّاسِ، ما تَقُولُونَ ؟ فَإِنَّ اللّه َ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، «فَمَنِ اهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها»(1)، وَ مَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ اللّه َ، «يَدُ اللّه ِ فَوْقَ اَيْديهِمْ» .(2)

مَعاشِرَ النّاسِ، فَبايِعُوا اللّه َ وَ بايِعُونى وَ بايِعُوا عَلِيّا اَميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ كَلِمَةً باقِيَةً؛ يُهْلِكُ اللّه ُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَفى. «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّه َ فَسَيُؤْتيهِ اَجْرا عَظيما» .(3)

مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ» ، وَ قُولُوا: «الْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ» .(4)

مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ فَضائِلَ عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ عِنْدَ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ - وَ قَدْ اَنْزَلَها فِى الْقُرْآنِ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ اُحْصِيَها فى مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ اَنْبَأَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، مَنْ يُطِعِ اللّه َ وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّا وَ الاَئِمَّةَ الَّذينَ ذَكَرْتُهُمْ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظيما.

مَعاشِرَ النّاسِ، السّابِقُونَ اِلى مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ اوُلئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ فى جَنّاتِ النَّعيمِ.

مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَى اللّه ُ بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَميعا فَلَنْ يَضُرَّ اللّه َ شَيْئا.

ص: 499


1- . اسراء / 15.
2- . فتح / 10.
3- . فتح / 10.
4- . اعراف / 43.

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ بِما اَدَّيْتُ وَ اَمَرْتُ وَ اغْضِبْ عَلَى الْجاحِدينَ الْكافِرينَ، وَ الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعالَمينَ:

اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مى آيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.

پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مى كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت به ما رساندى درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مى آيند.

بر اين مطلب با قلب هايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى كنيم.

بر اين عقيده زنده ايم و با آن مى ميريم و روز قيامت با آن محشور مى شويم. تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى كنيم و شك و انكار نمى نماييم و ترديد به دل راه نمى دهيم و از اين قول بر نمى گرديم و پيمان را نمى شكنيم.

تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على اميرالمؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند، يعنى حسن و حسين و آنان كه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.

پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلب هايمان و جان هايمان و زبان هايمان و ضمائرمان و دست هايمان. هر كس توانست با دست بيعت مى نمايد و گرنه با زبانش اقرار مى كند. هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند (در اين باره) از نفس هايمان دگرگونى نبيند.

ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى رسانيم، و خدا را بر آن شاهد مى گيريم. خداوند در شاهد بودن كفايت مى كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى» .

ص: 500

اى مردم، چه مى گوييد ؟ خداوند هر صدايى را و پنهانى هاى هر كسى را مى داند. «پس هر كس هدايت يافت به نفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است» ، و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى كند. «دست خداوند بر روى دست بيعت كنندگان است».

اى مردم، با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نماييد و با على اميرالمؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت، به عنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد. خداوند بيعت شكنان را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد. «و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى عنايت مى فرمايد» .

اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا مغفرت تو را مى خواهيم و بازگشت به سوى توست» . و بگوييد: «اَلْحَمْدُ للّه الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللّه ُ ... » : «حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين راه هدايت كرد و اگر خداوند هدايت نمى كرد ما هدايت نمى شديم فرستادگان پروردگارمان به حق آمده اند» .

اى مردم، فضايل على بن ابى طالب نزد خداوند كه در قرآن آن را نازل كرده بيش از آن است كه همه را در يك مجلس بشمارم. پس هر كس درباره آنها به شما خبر داد و معرفت آن را داشت او را تصديق كنيد.

اى مردم، هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.

اى مردم، كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت (و امامت) او و سلام كردن به عنوان «اميرالمؤمنين» با او، سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغ هاى نعمت خواهند بود.

اى مردم، سخنى بگوييد كه به خاطر آن خداوند از شما راضى شود، و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند به خدا ضررى نمى رسانند.

ص: 501

ج 3: گفتار هفدهم: القابى براى اميرالمؤمنين على عليه السلام، گفتار هجدهم: جانشين

رسالت خداوند، گفتار نوزدهم: اكمال دين و اتمام نعمت، گفتار بيستم: امامت على عليه السلام و فرزندان ايشان، گفتار بيست و يكم: برترين اوصيا، گفتار بيست و دوم: راضى به حق و آراسته به صبر، گفتار بيست و سوم: جانشين بر حق، پرسش هايى از متن كتاب.

ج 4: گفتار بيست و چهارم: حبّ و بغض نسبت به على عليه السلام، گفتار بيست و پنجم:

توحيد، حق خداوند متعال، گفتار بيست و ششم: ائمه نور و ائمه نار، گفتار بيست و هفتم: فرمان بردارى از على عليه السلام، گفتار بيست و هشتم: صراط مستقيم، گفتار بيست و نهم: دوستان و دشمنان ائمه عليهم السلام، پرسش هايى از متن كتاب.

ج 5 : گفتار سى ام: آخرين امام عجل اللّه تعالى فرجه الشريف، گفتار سى و يكم: آخرين حجت الهى، گفتار سى و دوم: حافظ دين، گفتار سى و سوم: دين، برنامه الهى، گفتار سى و چهارم: فرمان پايدار، گفتار سى و پنجم: سنجش اعمال، پرسش هايى از متن كتاب.

ج 6 : گفتار سى و ششم: فرزندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، گفتار سى و هفتم: پيمان پايدار، گفتار سى و هشتم: شرط بندگى خداوند، گفتار سى و نهم: فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، گفتار چهلم: راه رستگارى، پرسش هايى از متن كتاب.

ص: 505

ص: 506

قسمت ششم : نكاتى در مورد خطبه غدير

نكات شاخص در خطبه غدير

نكات شاخص در خطبه غدير(1)

در مورد نكاتى كه در يك نگاه به صورت عمومى در خطبه غدير شاخص است مى توان به اين چند مورد اشاره كرد:

شاهد گرفتن پيامبر صلى الله عليه و آله خداوند را بر تبليغ خود در موارد مختلف خطبه.

شاهد گرفتن حضرت مردم را بر تبليغ خود در مواضع مختلف خطبه.

استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطبه.

تأكيد حضرت بر مسئله امامت دوازده امام عليهم السلام بعد از خود در چند مورد از خطبه.

تأكيد حضرت بر عدم تغيير حلال و حرام و تبيينِ آن توسط امامان در چند مورد.

تفسير بسيارى از آيات قرآن به اهل بيت عليهم السلام در مواضعى از خطبه.

اشاره به منافقين و اقداماتِ گذشته و آينده آنان صريحا و تلويحا در چند مورد.

ص: 507


1- . اسرار غدير: ص 87 .

قيام بر منبر در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام نيز كنار حضرت ايستاده بودند، منظره اى بود كه براى اولين بار مردم دو نفر را در سابقه ذهن خود بر فراز منبر مى ديدند. در موقعيت حساس خطبه، پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را گرفت و او را نزديك خود آورد و سپس بازوان وى را گرفت و بلند كرد و عملاً معرفى نمود. اين منظره از زيباترين جلوه هاى بيادماندنى غدير براى كسانى بود كه آن واقعه را ديدند يا شنيدند.(1)

در همين باره، در موردى حذيفة بن يمان داستان غدير را چنين نقل مى كند: به خدا قسم در غدير خم من در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودم و مهاجرين و انصار در مجلس بودند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد.

سپس فرمود: اى مردم، آيا مى دانيد كه من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: أيُّهَا الناس، مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَه وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)

همچنين زيد بن ارقم كسى بود كه در روز غدير شاخه هاى درختان را بالاى سر پيامبر صلى الله عليه و آله نگه داشته بود تا هنگام سخنرانى حضرت به او اصابت نكند. طبعا هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليه السلام توسط پيامبر صلى الله عليه و آله از نزديك بلكه نزديك تر از همه شاهد ماجرا بود.

او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را به خاطر سپرد و آن را حفظ كرد و براى نسل هاى آينده بازگو نمود.(3)

ص: 513


1- . بحار الانوار: ج 21 ص 387 و ج 37 ص 111، 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 44، 47، 97، 301. اثبات الهداة: ج 2 ص 267 ح 387، 391. احقاق الحق: ج 6 ص 270 و ج 21 ص 5753 . كتاب سليم: ص 888 ح 55 .
2- . اسرار غدير: ص 284. بحار الانوار: ج 37 ص 193 - 194.
3- . العدد القوية: ص 169. التحصين: ص 578 . الصراط المستقيم: ج 1 ص 301. بحار الانوار: ج 37 ص 168.

مفاهيم پايه اى انديشه اسلامى در خطبه هاى حجة الوداع

اشاره

مفاهيم پايه اى انديشه اسلامى در خطبه هاى حجة الوداع(1)

خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عرفات سال حجة الوداع، بشارت درباره دوازده امام پس از خود و توصيه هاى آنان را در برداشت. حال پرسش اينجاست كه در پنج خطبه ديگر در روز ترويه(2) در مكه، روز عيد قربان در منى، ميانه ايام تشريق(3)، روز كوچ در مسجد خيف و در غدير خم چه فرموده است ؟

در منابع روايى و در روايات متعدد اين خطبه ها به مضامين مختلف ديده مى شود، كه پيامبر صلى الله عليه و آله همه امور مهمى را كه امت اسلام پس از شخص ايشان نياز داشتند مطرح است.

سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه ها پنج محور يا اصل را شامل مى شود:

1 - قانون برابرى انسان ها

اصل ملاحظه روابط اجتماعى از بُعد انسانى بين تمامى بشر و لغو تبعيض نژادى.

اصل خوشرفتارى با زنان و پرهيز از ظلم به آنان.

2 - قانون يگانگى بين مؤمنين

اصل لغو نشانه ها، افتخارات و قوانين جاهلى مخالف اسلام.

اصل برادرى و برابرى ميان مؤمنين.

اصل احترام به مالكيت خصوصى و تحريم تجاوز به اموال ديگران (حرمت اموال مردم) .

اصل احترام به جان و زندگى مسلمانان، و تحريم قتل نفس (حرمت ريختن خون مردم) .

ص: 518


1- . غدير در آئينه قرآن كورانى - شمسايى : ص 118 - 120.
2- . ترويه: روز هشتم ذى حجه.
3- . تشريق: به روزهاى دهم، يازدهم و دوازدهم ذى حجه ايام تشريق مى گويند. بعضى معتقدند ايام تشريق، يكى از اين سه روز است.

اصل احترام به آبرو و كرامت مسلمانان و تحريم ريختن آبروى افراد.

اصل هر كس جمله «لا اله الا اللّه» بگويد، مال و جانش در امان است.

اصل امنيت جان و مال هر كس كه به وحدانيت خدا اقرار كند.

اصل شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله بر امت راستين در آخرت و وارد آمدن امت بر او در حوض كوثر.

اصل ضرورت دقت و پرهيز از رفتارهاى كوچكى كه آدمى را به انحراف مى كشاند.

اصل پرهيز از نسبت دروغ بر پيامبر صلى الله عليه و آله و تحقيق در روايات او.

3 - قانون يگانگى دينى و فرهنگى مؤمنين

اصل امانتدارى و اداى امانت.

قوانين ارث.

قوانين ديات و قصاص.

قانون گذارى هاى مناسك حج: خذوا عنّى مناسككم: دستورات عباديتان را از من بگيرد.

4 - قانون روند خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله

اصل بشارت به دوازده امام از اهل بيت خود.

اصل تأكيد بر دو چيز گرانبها: قرآن و عترت.

اصل اعلام حضرت على عليه السلام به عنوان حاكم پس از خود و اولين امام از دوازده امام.

اصل اداى واجبات و اطاعت از خلفاى بر حق.

اصل هميشگى بودن پيمان قريش و كنانه بر حفاظت از بنى هاشم.

اصل پرهيز دادن قريش از طغيان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله.

اصل پرهيز دادن صحابه از ارتداد پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و نهى از جنگ بر سر حكومت.

ص: 519

مى گيرد و بايد هم بگيرد. حقوق، تكليف و رسالت در پيام غدير گسترده است و مرزى نمى شناسد.

انسان مدارى و فراشهرى و رنگ زدايى غدير و خطبه غدير است كه آن را ويژه و بى مانند ساخته است.

به اين مثلث كبرى توجه كنيد:

اميرالمؤمنين عليه السلام آيت اكبر خداست.(1)

روز غدير اكبرين تبليغ ولايت على عليه السلام توسط نبى صلى الله عليه و آله است.

و عيد غدير «عيد اللّه الاكبر» است.(2)

تبليغ ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز غدير، به جهت كثرت و تعداد افراد و صراحت و نوع تبليغ بى نظير بود. چون آدميانِ بسيارى از مكان هاى بسيارى در آنجا حاضر بودند، و پيامبر صلى الله عليه و آله از انسان سخن گفت، از معلم انسان.

عيد غدير هم اكبر عيدهاست، براى آدم ها در عالم ها. غدير عيد است براى تمام كسانى كه مى خواهند عيد كنند، عودت كنند، برگردند به خودشان، به آدم بودن و انسان شدنشان.

عيد غدير بازگشت به مدرسه و نشستن در كلاس معلم است؛ معلمى الهى و معصوم، براى آموختن درس معاش، زندگى، درس معاد و زندگى هميشه.

عيد غدير تلنگرى عظيم است بر روح و هويت انسان، براى جلوگيرى از پرسه زدن بشريت در كوچه پس كوچه هاى هرزگى، آلودگى و درماندگى.

عيد غدير شنيدن درس است و آموختن رسم؛ درس زندگى، رسم بندگى.

ص: 528


1- . كانَ أميرُالمُؤمِنينَ عليه السلام يَقولُ: ما للّه ِ آيَةٌ أكبَرُ مِنّى. بحار الانوار: ج 36 ص 1 ح 2.
2- . يَومُ غَديرِ خُمٌّ ... وَ هُوَ عيدُ اللّه ِ الأكبَر ... . التهذيب: ج 3 ص 143.

نيك مى دانيم كه امام غدير عليه السلام داراى دو بعد و جنبه بود: ملك و ملكوت. اعتقاد به ملكوتى بودن اميرالمؤمنين عليه السلام از انديشه ها و باورهاى ماست. خلقت نورى او، عظمت و طهارت وجودى او، غيب دانى او و امثال اين. اين و هزار، اما هيچ كدام از اينها براى ما قابل تأسى و اقتدا نيست.

جنبه ها و تراوشات ملكى امام است كه عقل و دل آدميان را مى برد و با خود مى كشاند. رفتار آسمانى على در زمين، روح عرشى او در فرش و برخوردها و مواجهه هاى او با مردم - همين مردم عادى - است كه شكوهمندى و كران ناپيدايى شخصيت او را نمايان مى كند.

در درياى وجود على عليه السلام براى همگان جا هست. با شناخت امير عليه السلام در همين مقوله هاست كه مى يابيم چرا على عليه السلام بايد امام باشد و نه غير او. و اصولاً چرا امامت و خلافت امرى الهى است و نه بشرى.

جستجو و تلاوت سيره و عملكرد اميرمؤمنان عليه السلام در كوچه كوچه هاى كوفه، گاه در مسجد، گاه در نبرد، گاه در سخن، گاه در بازار، گاه در قضا، گاه در حكومت و گاه با يتيم و گاه با همه و گاه با هيچ كس جز خودش، به يقين برايمان اثبات مى كند كه در غدير، كسى غير او نمى توانست معرفى و تبليغ شود. رفتار ملكى و فرشى اميرالمؤمنين عليه السلام، دليل و برهان است بر اينكه وى متصل به ملكوت و عرش است.

جا دارد همگان اين سؤالات را از خود بپرسند:

علت انتخاب على عليه السلام براى جانشينى رسول اكرم صلى الله عليه و آله چه بود ؟

چرا على عليه السلام و نه غير او ؟

چرا روز غدير عيد است ؟ و چرا عيد اللّه الاكبر است ؟

چرا غدير روز انسان هاست و عيد انسانيت است ؟

پيوند غدير با مهدويت از چه رو است ؟

ص: 530

اين كتاب پيرامون پرسش هاى پيشگفته است. سيره رفتار حضرت بهترين پاسخ است و بهترين برهان. با رفتارشناسى اميرمؤمنان عليه السلام، اسلام غدير على عليه السلام - كه همان اسلام محمد صلى الله عليه و آله و همان اسلام قرآن است - از اسلام سقيفه و ديگر اسلام هايى كه از جانب مشاطگان ابليس بزك شده بود را باز مى شناسيم.

با شناخت على بن ابى طالب عليه السلام و مواجهه اش با انسان، تمام انسان، انسان بى رنگ، انسان بى نژاد، انسان بى زبان و انسانِ انسان، مى يابيم كه چرا روز غدير روز انسانيت است.

به تعبير ديگر:

همان طور كه براى فهم و دريافت بسيارى از مسايل به پيش نياز و پيش فهم محتاجيم، شناخت سيره و رفتار امام غدير، پيشنيازِ فهم و نيل به پيام و آموزه هاى غدير و خطبه غدير است؛ رفتار امام عليه السلام با آدميان، مسلمان و نامسلمان، دوست و دشمن. سيره على عليه السلام را نبايد فقط قرائت كنيم، بلكه بايد تلاوت كنيم، تدبّر كنيم، بخوانيم و باز بخوانيم و درنگ كنيم.

آنكه فطرت دارد، عقل دارد و سنگ نشده است و در قبلش هنوز روزنه اى براى ورود نسيم هدايت موجود است، بهانه پيدا مى كند براى راه يافتن، بار يافتن و رسيدن. چرا كه براى هدايت معجزه لازم نيست. شترى هم مى تواند بهانه و دليل هدايت باشد. آنكه طبعش سالم است، با نگريستن در شتر به هدايت مى رسد. خداوند طالبان هدايت را به شترپژوهى فراخوانده است: «چرا در شتر نمى نگرند كه آفرينش چگونه است» .(1)

ولى آنكه نمى خواهد هدايت يافته آدم شود و درونش طهارت پيدا كند، شتر كه هيچ، شقّ القمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله هم او را تكان نمى دهد. چشم در چشم نبى صلى الله عليه و آله مى دوزد، معجزه را مى بيند و ايمان كه نمى آورد، بلكه رسول صلى الله عليه و آله را هم مجنون مى خواند !

ص: 531


1- . «أفلا يَنظرونَ إلَى الإبِلِ كَيفَ خُلِقَت» . غاشيه / 17.

يك رفتار اميرالمؤمنين عليه السلام در كوچه اى فرعى از كوچه هاى كوفه، آنكه طالب هدايت است را كفايت مى كند و بسنده است. يك سكوت على عليه السلام و يك كلام على عليه السلام، ستاره است در شب تاريخ و بيابان پرظلمت. اما براى آنكه در پى هدايت است و براى آنكه با چراغ گرد شهر مى گرديد و انسان آرزو مى كرد.

سيره امام على عليه السلام بسان قرآن است كه «لا يَزيدُ الظالِمينَ إلاّ خَسارا»(1): «

(قرآن) براى ستمكاران هيچ ندارد جز زيان و خسران» .

ما مكلف به تبليغ غديريم. سيره على عليه السلام را تلاوت مى كنيم تا على عليه السلام را بشناسيم، و تا غدير را بشناسيم و به درستى تبليغش كنيم و به ديگران برسانيمش؛ به همه، به تمام انسان ها.

جلوه هاى كلمه «مولى» در خطبه غدير

اشاره

جلوه هاى كلمه «مولى» در خطبه غدير(2)

يك مطالعه كامل عيار در جوانب مختلف ماجراى غدير و دقت در متن خطبه غدير، جلوه هاى بسيار جالبى از واضح بودن معناى كلمه «مولى» را به وضوح نشان خواهد داد:

جلوه اول

اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.

بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى

ص: 532


1- . اسراء / 82 .
2- . اسرار غدير: ص 114 - 116. چهارده قرن با غدير: ص 128 - 130.

فهميدن منظور آن حضرت به لغت ها و لغت نامه ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !

جلوه دوم

مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولا است.

بنا بر اين، بسيار خنده آور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتاب هاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟

جلوه سوم

اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضح تر بود ! ! !

اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1) محقق مى شود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !

جلوه چهارم

پيامبر صلى الله عليه و آله كه فصيح ترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهم ترين سخنرانى خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى

ص: 533


1- . مائده / 67 .

تحت اللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين برخلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است ! !

جلوه پنجم

جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مى كردند و كلمه «ولى» را به كار مى بردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اين بحث ها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاش هاى مذبوحانه واداشته است ؟

جلوه ششم

همچنين جا دارد سؤال شود: حديث غدير به اقرار عامه و خاصه متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بوده اند چه داعى در نقل داشته اند ؟ !

حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيده اند.

جلوه هفتم

جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پرسيدند: آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت

ص: 534

شدند، وگرنه همه مى دانند كه تمام گفته هاى پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1) چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.

تكميل مفاهيم خطبه غدير

تكميل مفاهيم خطبه غدير(2)

پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، حضرت برنامه هاى ويژه اى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.

اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق برنامه ريزى شده است:

اول: نشان دادن حساس ترين و مهم ترين پيام خطبه با تكرار: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... .

دوم: پاسخ به سؤالات در مسائل مطرح شده در خطبه، به خصوص شبهات منافقين.

سوم: اعلان رسمى شكست توطئه گران بود.

جلوه عملى مفاهيم خطبه غدير

جلوه عملى مفاهيم خطبه غدير(3)

آنچه در سخنرانى غدير مطرح شد در دو جهت نمود پيدا كرد: يكى اعلام ولايت دوازده امام عليهم السلام و ديگرى التزام مردم به اين ركن اسلام. جلوه عملى اين دو مفهوم طى دو برنامه و يك اقدام به موقع به نمايش گذاشته شد.

بستن عمامه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر امام معرفى شده در غدير و مراسم سه روزه بيعت از يك سو و پاسخ به فريادهاى شعف مردم از سوى ديگر، سه جلوه عملى

ص: 535


1- . نجم / 3.
2- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 80 .
3- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 74، 75.

ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر مى شوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مى دارند.

سپس بى سابقه ترين برنامه غدير - كه عظمت آن با اصل سخنرانى غدير برابرى مى كرد - مراسم بيعت همگانى بود. اگر چه در سال هاى گذشته اسلام مسئله بيعت چندين بار انجام شده بود، اما اين بيعت از دو جهت با همه بيعت هاى پيشين فرق داشت:

از يك سو كثرت جمعيت كه قابل مقايسه با بيعت هاى قبلى نبود، و كسى باور نمى كرد پيامبر صلى الله عليه و آله بخواهد واقعا با فرد فرد صد و بيست هزار نفر دست بيعت دهد؛ و اصلاً امكان انجام چنين كارى ممكن به نظر نمى آمد.

از سوى ديگر كيفيت بيعت بود كه بايد دو بار انجام مى گرفت و دو بيعت جداگانه با پيامبر و على عليهماالسلام صورت مى گرفت، و در واقع دويست و چهل هزار بيعت به انجام مى رسيد ! !(1)

تحقيق در خطبه غدير

تحقيق در خطبه غدير(2)

از جمله موضوعاتى كه درباره غدير بايد مورد تحقيق و تأليف قرارگيرد و هنوز جاى آنها خالى است تحقيق در مورد متن شناسى و مقابله، ويرايش، ترجمه، شرح، تفسير خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير و نيز كتب مربوط به غدير، شاهد آوردن براى فرازهاى خطبه از آيات و روايات، بررسى مدارك و منابع و نسخه هاى خطبه، جمع آورى عبارات مختلف جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » است.

ص: 537


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199، 201. الغدير: ج 1 ص 291. اثبات الهداه: ج 2 ص 219. احقاق الحق: ج 8 ص 370 - 372. تاج العروس: ج 8 ص 410.
2- . چهارده قرن با غدير: ص 153 - 157.

آمار حقايق و معارف در خطبه غدير

اشاره

آمار حقايق و معارف در خطبه غدير(1)

سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.

خطبه رسول اكرم صلى الله عليه و آله در سرزمين غدير خم

خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از سال هاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.

خطبه حضرت امام رضا عليه السلام به نقل سيد بن طاووس.

در اينجا به آمارى از بيان حقايق و معارف در خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير اشاره مى شود:

مورد اول: آمارهاى كلى در خطبه غدير

جالب ترين و جذاب ترين و جامع ترين خطبه از خطبه هاى غدير خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، كه آن را در سرزمين غدير خم و در حضور بيش از 120000 نفر ايراد كرده، و به معارف والاى اسلام به تفصيل اشاره نموده است. شمارى از حقايق والاى طرح شده در خطبه غدير به شرح زير است:

1. بررسى صفات جلالى و جمالى پروردگار: 110 مورد.

2. سخن از ولايت مولاى متقيان عليه السلام: 50 مورد.

3. گفتگو از فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام: 20 مورد.

4. سخن از جايگاه شيعيان: 25 مورد.

5 . گفتگو از حلال و حرام: 20 مورد.

6 . نام نامى و ياد گرامى اميرالمؤمنين عليه السلام: 40 مورد.

7. سخن از جايگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: 10 مورد.

ص: 538


1- . تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 71 - 96.

18. آگاه باشيد كه او ولىّ خدا در روى زمين، داور خدا در ميان مردمان و امين خدا در آشكار و نهان است.

19. هان اى مردمان ! نور خدا با من، سپس با على بن ابى طالب عليه السلام، سپس در تبار او تا قائم مهدى عليه السلام است. همان قائم كه همه حقوق خدا و حقوق ما را باز مى ستاند.

20. من مأمور هستم كه از شما بيعت بگيرم، در مورد آنچه از خداوند درباره على اميرالمؤمنين و امامان پس از او عليهم السلام بگيرم، كه مهدى قائم عليه السلام از آنهاست، تا روز قيامت كه او داورى به حق مى كند.

مورد سوم: سيماى امير عليه السلام در خطبه غدير

بيشترين پيام خطبه غدير در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام است، كه پنجاه بار از ولايتش سخن رفته، چهل بار نامش بر زبان پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شده، بيست مورد از فضائل بيكرانش سخن به ميان آمده است.

پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله در نخستين پيام غدير مى فرمايد: سه بار جبريل امين بر من نازل شده، و از سوى خداوند جليل فرمان آورده كه من در اين جايگاه بايستم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابى طالب عليه السلام برادر من، وصى من، جانشين من و امام پس از من است. جايگاه او نسبت به من همانند جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود. او پس از خدا و رسول خدا، ولىّ شماست.

دقيقا هفتاد روز پس از ايراد اين خطبه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد، و غاصبان فدك همه فضايل مولا را انكار كردند و حق او را غصب نمودند. پس از 25 سال كه حق به حق دار رسيد، تلاش فراوان براى تضعيف حقوق آن حضرت از هر سو به عمل آمد، و جنگ هاى جمل و صفين و نهروان به وقوع پيوست؛ و آن جايگاه رفيع اعلام شده هرگز براى آن حضرت فراهم نشد. در عصر ظهور، مولاى متقيان رجعت مى كند و به مدت 44000 سال بر سراسر جهان فرمانروايى مى كند.(1)

ص: 540


1- . مختصر البصائر: ص 86 ح 92.

زمين مى كوبد و زمين دهان باز مى كند و همه آنها را در كام خود فرو مى برد. به جز دو تن گزارشگر: يكى به نام بشير و ديگرى به نام نذير، كه هر دو از قبيله جهينه هستند(1)، كه خداوند صورتشان را به پشت سرشان بر مى گرداند.(2) طبق اين بيان، اين فراز از خطبه مربوط به عصر ظهور و خسف سرزمين بيداء است.

مورد ششم: اصحاب صحيفه در خطبه غدير

روز عيد غدير پس از بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير و معاذ بن جبل با دو نفر ديگر از اصحاب سقيفه با يكديگر به رايزنى پرداختند و قرار گذاشتند كه پيش از ورود به مدينه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را به قتل برسانند.(3)

اين عده در طول اقامت سه روزه در صحراى غدير، نُه تن ديگر را با خود همراز كرده و براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله پيمان بستند و صحيفه اى را امضا كردند. اسامى اين 14 نفر كه در تاريخ به «اصحاب صحيفه» شهرت يافته اند، در «بحار الانوار» آمده است.(4)

اين گروه در مسير خود به مكه بر فراز كوهى به نام «هرشى» كمين كردند، تا به هنگام عبور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شتر آن حضرت را رم دهند. چون به پرتگاه رسيدند، يك لحظه برق زد و چهره توطئه گران مشاهده گرديد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را با نامشان فرا خواندند.(5) جالب توجه است كه پيش از وقوع اين حادثه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خطبه غدير آنها را به عنوان «اصحاب صحيفه» ياد كردند.

مورد هفتم: نور فراگير

در خطبه غدير از نور فراگير رسول خدا صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين عليه السلام، ساير امامان عليهم السلام، و سرانجام جان جانان حضرت صاحب الزمان عليه السلام سخن رفته است.

ص: 542


1- . جامع البيان طبرى : ج 22 ص 73. مجمع البيان: ج 8 ص 622 .
2- . الاختصاص: ص 256. تفسير العياشى: ج 1 ص 402.
3- . اقبال الاعمال: ج 2 ص 249.
4- . بحار الانوار: ج 28 ص 100، 111، 117، 124.
5- . اقبال الاعمال: ج 2 ص 250.

اميرالمؤمنين عليه السلام در تفسير آيه: «يَهدِى اللّه ُ لِنورِهِ مَن يَشاءُ»(1): «خداوند هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى كند» ، فرمود: منظور از آن نور مهدى قائم عليه السلام است.(2)

حضرت امام كاظم عليه السلام در تفسير آيه: «وَ اللّه ُ مُتِمُّ نورِهِ»(3): «خداوند نور خود را به اتمام خواهد رسانيد» ، فرمود: خداوند با ولايت قائم عليه السلام نور خود را به اتمام مى رساند.(4)

حضرت امام صادق عليه السلام در تفسير آيه: «وَ أشرَقَتِ الأرضُ بِنورِ رَبِّها»(5): «زمين با نور صاحبش منوّر گرديد» ، فرمود: چون قائم ما قيام كند زمين با نور صاحبش منور مى گردد. مردم از نور خورشيد بى نياز مى شوند و تاريكى از بين مى رود.(6)

جالب توجه است كه اين مضمون در كتب عهدين نيز آمده است: ديگر شب نخواهد بود و احتياج به چراغ و نور آفتاب نخواهد بود، زيرا خداوند برايشان روشنايى مى بخشد.(7)

مورد هشتم: ميراث پيامبر صلى الله عليه و آله

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ادامه مى فرمايد: مَعاشِرَ الناسِ، إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى إلى يَومِ القيامَةِ: هان اى مردمان ! من آن (پيمان) را به عنوان امامت و وراثت در فرزندان خود تا روز رستاخيز وديعه مى نهم.

خداوند منّان در اين رابطه مى فرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ»(8): « (خداوند) آن را كلمه پايدار در نسل او قرار داد» ؛ يعنى خداوند امامت را عهدى پايدار در نسل

ص: 543


1- . نور / 35.
2- . البرهان: ج 7 ص 88 .
3- . صفّ / 8 .
4- . الكافى: ج 1 ص 432 ح 91.
5- . زمر / 69 .
6- . الارشاد: ج 2 ص 381.
7- . كتاب مقدس، عهد جديد، مكاشفه يوحنّا: 24.
8- . زخرف / 28.

نخستين كسى كه با آن حضرت بيعت مى كند جبرئيل امين است.(1) آنگاه ياران حضرت بين ركن و مقام با آن حضرت بيعت مى كنند.(2)

مورد يازدهم: امام هدايتگر

رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اين خطبه از اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان «تقى» و «نقى» و «هادى» و «مهدى» ياد كرده است. همه اين صفات از القاب حضرت بقيه اللّه عليه السلام است. به ويژه لقب «مهدى» كه براى آن حضرت عَلَم بالغلبه شده است.

پايه هاى اعتقادى خطبه غدير درباره ولايت

پايه هاى اعتقادى خطبه غدير درباره ولايت(3)

در يك جمع بندى، بنيان هاى اساسى ولايت در خطبه غدير، به گونه اى بنا نهاده شده كه درجات و جايگاه هر يك از آنها در اعتقاد معين باشد. اين پايه هاى عقيده كه از متن خطبه استخراج شده، به شرح زير است:

1. مقام و منزلت پيامبر صلى الله عليه و آله.

2. امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام.

3. فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام.

4. ولايت و امامت ائمه اطهار عليهم السلام.

5 . ولايت و امامت حضرت مهدى عليه السلام.

6 . ارتباط ولايت با حبّ و بغض.

7. شيعيان و محبين اهل بيت عليهم السلام.

8 . دشمنان و مبغضين اهل بيت عليهم السلام.

9. معرفى امامان ضلالت و گمراهى.

ص: 545


1- . بحار الانوار: ج 52 ص 285.
2- . البيان گنجى : ص 210.
3- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 67 .

خطبه غدير، پيامى جاودانى و همگانى

اشاره

خطبه غدير، پيامى جاودانى و همگانى(1)

يكى از روش هاى تحليل و بررسى يك واقعه، نگاه جريان وار به آن واقعه است. يعنى ارتباط آن با گذشته يا ارتباط آن با آينده. اينكه خود نتيجه چه جرياناتى است و در پى آن چه جرياناتى خواهد بود، و اينكه نقاط مختلف در يك روند آيا با هم مرتبط هستند يا نه ؟

در يك منحنى اگر چند نقطه آن در دست باشد، مى توان با تخمين مناسب منحنى را ترسيم و معادله آن را جست، و بالعكس. در اين صورت ارتباط عمقى بين نقاط از زبان قاعده منحنى - يا همان معادله - بيشتر معلوم مى گردد.

در نگاه شيعيان، روزهاى مهمى خط تاريخ هدايت آسمانى را تشكيل مى دهند؛ از حضور و ظهور پيامبران عليهم السلام تا ظهور پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله. و اما از بعثت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله تا انتهاى اين مقطع از تاريخ بشرى، چند نقطه حساس و مهم شمرده مى شود. نظير: بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله ، غدير، عاشورا، ظهور منجى نهائى و جهانى يعنى حضرت قائم عليه السلام.

مثلاً اگر در زيارات امام حسين عليه السلام دقت كنيم، مضمون اين ارتباط را پى مى بريم. در اين زيارات از سويى يادى از نقاط و اشخاص عمده خط هدايت پيش از ايشان مى شود، و از سوى ديگر تاريخ تا عاشورا پايان يافته و نافرجام تلقى نمى شود، بلكه اشاره به آينده خط هدايت آسمانى شده است. تا جايى كه در همين جا، تقاضاى حضور در آن صحنه مى شود: ان يرزقنى طلب ثاركم مع امام منصور من اهل بيت محمد عليهم السلام: از خدا مى خواهم كه پيگيرى خون شما را همراه با امام معصوم از اهل بيت پيامبر عليهم السلام نصيبم كند.

نظير اين عبارت در زيارات مختلف مكررا ديده مى شود. در يكى از زيارات امام حسين عليه السلام - كه منسوب به حضرت صادق عليه السلام مى باشد - حضرت به خدا عرضه مى دارد: وَ اجعَل لَهُم إماما مَشهورا، توشَكُ فَرَجَهُم وَ توجِبُ تَمَكُنَّهُم وَ نُصرَتَهُم، كَما ضَمِنتَ

ص: 546


1- . موعود غدير حسينى : ص 7 - 32.

افراد همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه و برخى از شهرهاى ديگر به سمت مكه گسيل شدند. حضرت على عليه السلام هم كه در آن زمان از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به يمن رفته بود به همراه عده اى خود را به مكه رساند، و از ميقات يلملم محرم شده و به جمع حجاج پيوستند.

اعمال لازم انجام شده و چنانچه مى دانيم در روز عرفه همه در صحراى عرفات وقوف داشتند.(1) روز نهم ذيحجه عرفه، و روز دهم عيد قربان است، و تا روز 12 و 13 حجاج در منى هستند. اين ايام را ايام تشريق گويند.

پيامبر صلى الله عليه و آله در ايام تشريق و گويا در عرفات و پس از نزول آياتى از قرآن، از جمله ابتداى آيه 67 سوره مائده: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» : «اى پيامبر آنچه را كه از طرف پروردگارت به سويت نازل شده تبليغ كن مردم را گرد مى آورند و براى ايشان سخنرانى مى كنند» .

در اين سخنرانى، پيامبر صلى الله عليه و آله با اشاره به نزديك شدن زمان رحلت خود بعضى از اصول اجتماعى، اقتصادى و حقوقى را براى مردم بيان مى كنند. از جمله نفى ربا، رعايت ماه هاى حرام، رعايت حقوق زنان و همسران و رعايت حقوق خون و آبروى مسلمانان و ... ، و در پايان به صراحت اعلام مى دارند: اللّهُمَّ اشهَد إنّى بَلَّغتُ.(2)

در اين سخنرانى حضرت مردم را به تمسك به قرآن توصيه مى كنند، و نسبت به مواردى كه تذكر دادند به همه تكليف مى كنند كه حاضران به غائبان مطالب را برسانند: الا فليبلّغ شاهدكم غائبكم.

در بعضى از گزارشات آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفات به طور غير عمومى فرمايشاتى در وصف مقام حضرت على عليه السلام مى فرمايند و تأكيد بر پيروى از ايشان پس از حيات خود مى كنند.(3)

ص: 548


1- . از اركان اعمال حج تمتع، وقوف در عرفات، بيتوته در مشعر، حضور در منى، رمى جمرات و قربانى و ... است. در اين مدت حاجيان اعمال خاصى به ويژه در عرفات جز وقوف و بيتوته ندارند.
2- . بحار الانوار: ج 28 ص 381.
3- . بحار الانوار: ج 15 ص 20.

همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله در آخرين لحظات خروج از منى سخنرانى كوتاهى براى مردم مى كنند، و ضمن برشمردن نكاتى در مورد اسلام و دين مى فرمايند: اساس اسلام محبت ما اهل بيت عليهم السلام است.(1)

در بعضى متون ذكر شده در روز چهاردهم ذيحجه، جبرئيل بدون اينكه ديده شود به حضرت على عليه السلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام مى كند، و در پى آن پيامبر صلى الله عليه و آله به تعدادى از اصحاب نيز دستور مى دهند كه ايشان نيز به حضرت على عليه السلام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنند. سپس به بلال مى فرمايند: در مردم ندا كن فردا كسى به جز معلولان و ناتوانان باقى نمانند و همه به سمت غدير خم حركت كنند.(2)

و نيز در برخى گزارشات آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز پانزدهم ذيحجه و قبل از ترك مكه، سخنرانى مفصلى در مورد آينده مسلمين و چالش هاى پيش رو ايراد كردند. در اين سخنرانى مواردى را كه مسلمين به آنها مبتلا مى شوند به عنوان علائم و حوادث پيش از قيامت يا قيام نهايى ذكر مى فرمايند. از جمله:

تضييع نماز، پيروى از شهوات، فروختن دين به دنيا، حكومت امراى ظالم، جريان امور به دست خيانتكاران، رواج دروغ، جفا به پدر و مادر، رواج روابط نامشروع، برقرارى نماز جماعت با دل هاى پركينه، رواج طلاق و ربا و غنا، برگزارى مناسك حج و غيره براى ريا و تفاخر و تفريح، به سخن آمدن افراد كوته فكر و ... .(3)

همانطور كه ملاحظه مى كنيد، با در نظر گرفتن اين گزارش ها پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهند مردم را براى يك برنامه دراز مدت و مهم و فراگير آماده كنند. نگاه به آينده و راه حل برون رفت از بحران هاى آتى تا روز قيام يا قيامت، بلكه توصيه ها و الزام ها براى اين كه در آينده به اين بحران ها دچار نشوند.

ص: 549


1- . گزارشات حجة الوداع ص 169.
2- . بحار الانوار: ج 37 ص 111.
3- . بحار الانوار: ج 52 ص 262 - 264 و ... .

يعنى گويا عصاره يك عمر ابلاغ رسالت و راهگشائى براى يك تاريخ را در اين جلسه ابلاغ نموده اند. در يك تشبيه نازل، مثل استادى كه پس از يك ترم دانشجويان را در جلسه آخر براى آمادگى به امتحانى كه در پيش دارند دعوت مى نمايد، آنچه او در آن جلسه مى گويد خلاصه و اصل مطلب است، و توجه ويژه به مطالب آن جلسه ضامن موفقيت دانشجويان است.

خصوصا كه از نظر احساسى، حضرت اشاره به رحلت خود مى كنند. پيغمبرى كه عمرى به گونه اى با مردم زندگى كرده كه همه مديون و مرهون اويند، و اينك مى خواهد از مردم خداحافظى كند؛ نه موقت كه براى هميشه.

نكته پنجم

در اين سخنرانى و موارد مشابه اين سخنرانى، پيامبر صلى الله عليه و آله خدا را شاهد و گواه مى گيرد؛ يعنى غير از اينكه از مردم اقرار به ابلاغ مى گيرد، خدا را به شهادت مى طلبد و عرض مى كند: خدايا شاهد باش كه من ابلاغ كردم. آيا همين عبارت حكايت از يك پيش بينى تاريخى ندارد ؟

در حالى كه همه مى دانيم خدا هميشه شاهد اعمال ماست. اما اينكه مى فرمايد: اللّهُمَّ فَاشهَد، چه پيامى دارد ؟

به هرحال اين نكات ضمن توجه دادن به اهميت موضوع، جاودانگى و فراگيرى و همه جانبگى موضوع را مى رساند.

خطبه غدير و فصاحت و بلاغت

اشاره

خطبه غدير و فصاحت و بلاغت(1)

خطبه غدير از نظر فصاحت كلام و بلاغت سخن و به كار گرفتن بدايع كلمات بى نظير است. با توجه به اقتضاى سنگينى پيام و محتواى بلند آن، تركيب خاصى از كلام بليغ بر لسان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شده كه لايق شأن عظيم ترين پيام رسانى از طرف حى متعال است.

ص: 552


1- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 48، 68 ، 246. زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 47 - 68 .

پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه، خود به تشريح مطلب مى پردازد و على و پاكان از اولاد او عليهم السلام را ثقل اصغر و قرآن را ثقل اكبر معرفى مى كند، كه از لحاظ ادبى در قالب تشبيه شده اند. طرفين تشبيه هر دو مفيد مى باشند؛ يعنى دو كلمه يا بيشتر چنان با هم تركيب شده كه در حكم يك كلمه باشد. از قبيل مضاف و مضاف اليه، يا صفت و موصوف.(1)

پس هر كجا مشبّه يا مشبّه به مقيد باشد آن را در حكم تشبيه مفرد بايد شمرد نه در حكم تشبيه مركب. در تشبيه دوم كه قرآن را ثقل اكبر خوانده است، طرف اول تشبيه يعنى مشبه مفرد و مشبه به مقيد مى باشد، و باز هم در حكم مفرد مى باشد.

پنج. جنب اللّه

وَ اتَّقوا اللّه َ إن تُخالِفوهُ فَتَزِلُّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها. إنَّ اللّه َ خَبيرٌ بِما تَفعَلونَ. مَعاشِرَ الناسِ، إنَّهُ جَنبُ اللّه ِ الَذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ فَقالَ تَعالى: «أن تَقولَ نَفسٌ يا حَسرَتى عَلى ما فَرَّطتُ فى جَنبِ اللّه ِ» : بپرهيزيد از مخالفت خدا، چون ممكن است قدم پس از استحكام و ثبوت بلغزد. خدا به آنچه انجام دهيد آگاه است. اى مردم، او جنب اللّه است كه خدا در قرآن (در بيان حال مجرمين در قيامت) مى فرمايد: «انسان مى گويد واى بر آنچه در مورد جنب اللّه كوتاهى كردم» . مراد از اين جنب اللّه على عليه السلام است.

پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خطبه حضرت على عليه السلام را جنب اللّه خوانده است. همچنان كه او را امام مبين و صراط مستقيم و ... تشبيه مى كند:

جنب اللّه: على و ولايت على عليه السلام: اميرالمؤمنين عليه السلام نيز خود در قالب تشبيه روايى به بيان اين مطلب مى پردازد: عَن إسماعيلِ بنِ قُتِيبِةِ، عَن أبِى العَلاءِ الخَفّافِ، عَن أبى جَعفَرٍ عليه السلام، قالَ أميرُالمُؤمِنينَ عليه السلام: أنَا وَجهُ اللّه ِ، أنا جَنبُ اللّه ِ، وَ أنَا الأوَّلُ وَ الآخِرُ، وَ أنَا الظاهِرُ وَ أنَا الباطِنُ ... .(2)

ص: 559


1- . بيان شميسا : ص 89 ، 90.
2- . اختيار معرفة رجال الحديث: ج 8 ص 31. تهذيب المقال ابطحى : شرح ص 392. بصائر الدرجات: ص 81 . شرح اصول الكافى (مازندرانى) : ج 4 ص 229، و ... .

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «أنَّ هذا صِراطى مُستَقيما»(1)؛ يَعنى القُرآنَ وَ آلَ مُحَمَّدٍ عليهم السلام.(2)

صراط مستقيم: على عليه السلام و ولايت او: قال على عليه السلام: أنَا صِراطُ اللّه ِ المُستَقيمِ وَ عُروَتُهُ الوُثقى.(3)

صراط مستقيم: طريق امامت و ولايت على عليه السلام: إنَّكَ عَلى وِلايَةِ عَلىٍّ عليه السلام، وَ هُوَ الصِراطُ المُستَقيمِ.(4)

با توجه به خطبه غدير و نيز تأويل و معناى باطنى صراط مستقيم در روايات و تفاسير، اين معنى در آئينه ادبيات فارسى انعكاس يافته است، و شعرا نيز تأويل و معناى حقيقى آن را بيان كرده اند. از جمله:

صراط مستقيم: قرآن، سنت و شرع:

قرآن شفاشناس كه حبلى است بس متين *** سنت نجات دان كه صراطى است مسقيم(5)

در جاى ديگر مى گويد:

قايد و سايق صراط اللّه *** به ز قرآن مدان و به ز اخبار(6)

و در جاى ديگر مى گويد:

از صراط المستقيم شرع پا بيرون منه *** چون گسست از رشته سوزن، زود خود را گم كند(7)

ص: 563


1- . انعام / 153.
2- . بحار الانوار: ج 24 ص 16. مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 271.
3- . بحار الانوار: ج 18 ص 70. تفسير نور الثقلين: ج 4 ص 495. مستدرك سفينة البحار: ص 266.
4- . تأويل الآيات الظاهره: ج 1 ص 259. شواهد التنزيل: ج 1 ص 263، 264 و ج 24 ص 22. الكافى: ج 1 ص 417، 433.
5- . ديوان خاقانى: ص 900.
6- . ديوان سنايى: ص 202 ب 2.
7- . ديوان صائب تبريزى: ش 125 ب 8 .

كلمه باقيه: امامت: قالَ: الكَلِمَةُ الإمامُ، وَ الدَليلُ عَلى ذلِكَ قَولُهُ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُم يَرجِعونَ» ، يَعنِى الإمامَةَ.(1)

وَ عَنِ الصادِقِ عليه السلام: الكَلِمَةُ الباقيَةُ فى عَقِبِهِ هِىَ الإمامَةُ إلى يَومِ القيامَةِ.(2)

يازده. هيزم آتش جهنم

فَاحذَروا أن تُخالِفوهُ فَتَصِلوا نارا «وَقودُهَا الناسُ وَ الحِجارَةُ أُعِدَّت لِلكافِرينَ» .

در اين عبارت مردمان جنايتكار و پاره سنگ هاى گوگرد را به هيزم و آتشگيره جهنم تشبيه مى كنند، و خداوند در قرآن كافران و سنگ پاره ها را آتش افروز جهنم معرفى مى كند: «فَاتَّقوا النارَ الَتى وَقودُهَا الناسُ وَ الحِجارَةِ»(3): «از آتشى بترسيد كه هيزم آن (بدن هاى) مردم و سنگ هاست» .

«إنَّ الَذينَ كَفَروا لَن تُغنِىَ عَنهُم أموالُهُم وَ لا أولادُهُم مِنَ اللّه ِ شَيئا وَ أولئِكَ هُم وَقودُ النارِ»(4): «ثروت ها و فرزندان كسانى كه كافر شدند نمى تواند آنان را از (عذاب) خداوند باز دارد (و از كيفر رهايى بخشد) » .

دوازده. يد اللّه

وَ مَن بايَعَ فَإنَّما يُبايِعُ اللّه َ «يَدُ اللّه ِ فَوقَ أيديهِم»(5): و هر كس بيعت كند با خدا بيعت كرده است و «دست خدا بالاى دست هاست» .

به طور كلى، آيات قرآن كريم به دو دسته تقسيم مى شوند: محكمات و متشابهات. محكمات آيات روشنى هستند كه جاى هيچ گونه انكار و توجيه و سوء استفاده در آن نيست.

ص: 566


1- . تفسير القمى: ج 2 ص 274.
2- . تفسر جوامع الجامع: ج 3 ص 302.
3- . بقره / 24.
4- . آل عمران / 10.
5- . فتح / 10.

اما در متشابهات، به دليل بالا بودن سطح مطلب يا گفتگو درباره عوالمى كه از دسترس ما بيرون است مانند عالم غيب، جهان رستاخيز، صفات خداوند متعال و ... ، فهم معناى نهايى و اسرار و پى بردن به كنه حقيقت آنها به سرمايه خاص علمى نياز دارد؛ كه خداوند مى فرمايد كه فقط خداوند و راسخان در علم اسرار اين آيات را مى دانند و براى مردم تشريح مى كنند، و راسخان در علم عبارتند از: پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام.

بحث ديگر، بحث تأويل متشابهات است، و در اينكه متشابهات را بايد تأويل كرد بين اكثر قرآن پژوهان مخصوصا معتزله و شيعه اتفاق نظر است. فقط ظاهرگرايان و بعضى از اشعريان افراطى و حشويه بر آن هستند كه بايد از تأويل پرهيز كرد و آيات متشابه را حمل بر معناى ظاهرى كرد و در چند و چون آن ژرف كاوى نكرد.

چنانكه درباره يك عده از آيات قرآنى كه مربوط به برقرارى خداوند بر عرش است، مالك بن انس گفته است: استواء معلوم است و كيفيت آن مجهول است. ايمان به آن واجب است و سؤال از آن بدعت است.(1)

حال آنكه خود عرش الهى و استواء خداوند بر آن و بودن عرش بر آب ... ، همه از متشابهات قرآن است و متكلمان و مفسران پيرامون آن بحث و تحقيق كرده اند. يا آيات مربوط به اوصاف خداوند و رؤيت الهى.

بنا بر اين، با مراجعه به تعدادى از كتب تفسير و علوم قرآنى، مجموعه اى از اقوال پيرامون محكم و متشابه ديده مى شود، كه پس از جمع آورى عبارت است از:

محكم آيه اى است كه جز يك از معنى را نمى پذيرد، و متشابه آيه اى است كه دو وجه و بالاتر را مى پذيرد.(2)

ص: 567


1- . تفسير قرطبى: اعراف / 54 .
2- . متشابه القرآن و مختلفه ابن شهرآشوب : ص 2. منهج الصادقين فى الزام المخالفين (كاشانى) : ج 2 ص 174.

اذن اللّه: پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياء عليهم السلام: السَلامُ عَلى أبِى الأئِمَّةِ وَ مَعدِنِ النُبُوَّةِ ... . سَلامٌ عَلى أُذُنِ اللّه ِ الواعيَةِ فِى الأُمَمِ، وَ يَدِهِ الباسِطَةِ بِالنِعَمِ ... .(1)

دو. كوثر

پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير، بعد از اينكه على و فرزندان او عليهم السلام را ثقل اصغر و قرآن را ثقل اكبر معرفى مى كند، به ملازمت هميشگى آن دو اشاره مى كند و مى فرمايد: لَن يَفَتَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ: اين دو با هم آميخته اند، و از هم جدا نخواهند شد تا در ساحل كوثر بر من وارد شوند.

كوثر: قرآن، و نبوت: فاطمه عليهاالسلام: كوثر را مى توان كنايه از قرآن و حضرت زهرا عليهاالسلام گرفت. چنانكه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى فرمايد: الكَوثَرُ القَرآنُ وَ النُبُوَّةِ.(2) آيه اول سوره كوثر نيز اين معنى را تأييد مى كند، كه ما به تو كوثر عطا كرديم: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ» .

روايات ديگرى نيز در اين باب وجود دارد. از جمله: قالَ رَسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: ذُرّيَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ وَ ذُرّيَّتى مِن صُلبِ إبنَتى فاطِمَةَ الزَهراءِ عليهاالسلام. وَ قالَ لَهُ: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ» ؛ يَعنِى الخَيرَ الكَثيرَ مِن فاطِمَةَ، وَ هُوَ كَثرةُ الذرارىِّ. مِن أجل ذلِكَ سُمِّيَت بِالمُبارَكَةِ.(3)

المُرادُ بِهِ نَهرٌ فِى الجَنَّةِ، وَ قيلَ: المُرادُ القُرآنُ وَ النُبُوَّةُ، وَ قيلَ: المُرادُ بِهِ إبنَتُهُ فاطِمَةُ.(4)

خاقانى نيز در قالب استعاره ادبى به اين مورد اشاره مى كند:

امروز كه تشنه زير خاكى *** فردا به بهشت گشته سيراب

فيض از كرم خدات جويم *** در كوثر مصطفات جويم(5)

ص: 573


1- . المزار: ص 185. بحار الانوار: ج 97 ص 331. مستدرك سفينة البحار: ص 118.
2- . مجمع البحرين: ص 275.
3- . شجره طوبى حائرى : ج 2 ص 374.
4- . اصول الفقه: ج 3 ص 166.
5- . ديوان خاقانى: ص 306 ب 16.
نتيجه گيرى

مستفاد از اين گفتار اين است كه:

يك. صور خيال و اسلوب هاى بلاغى در خطبه بلند غدير جلوه و نقش ايجادى داشته اند.

دو. الفاظ آيات قرآن كريم در تكوين مراتب و انواع صور خيال در خطبه غدير جلوه و نقش ايجادى داشته اند. مانند الفاظ قرآنى كه عينا در خطبه غدير به كار رفته است. از جمله اين موارد است: كَلِمةٌ طَيِّبَةٌ، كَلِمَةٌ باقيَةٌ، إخوانُ الشَيطانِ، يَدُ اللّه ِ، نورٌ، كوثَرٌ و ... .

سه. علاوه بر نقش ايجادى، الفاظ آيات قرآنى در نمودهاى تصويرى و بلاغى خطبه غدير تأثير قابل توجهى گذاشته اند.

چهار. انعكاس اسلوب هاى بلاغى خطبه غدير در روايات و احاديث بعد از آن بسيار قابل توجه مى باشد. رواياتى همچون: خيَرَةُ اللّه ِ، جَنبُ اللّه ِ، حِزبُ اللّه ِ، وَلىُّ اللّه ِ، صِراطٌ مُستَقيمٌ ... .

پنج. تأثير روايات و احاديث در تقويت معنى و اسلوب هاى بلاغى خطبه غدير بسيار چشم گير است.

شش. ضمن تأثير قرآن در اسلوب هاى بلاغى خطبه غدير، بسيارى از آن اسلوب ها در آئينه ادبيات فارسى منعكس شده اند.

بهره گيرى از تكنيك ها و متدلوژى مناسب در خطبه غدير

اشاره

بهره گيرى از تكنيك ها و متدلوژى مناسب در خطبه غدير(1)

در خطبه غدير از شيوه و روش اقناعى - كه اثر بخش ترين و ماندگارترين شيوه گفتگو است - بهره گرفته شده است. از جمله رويكردهاى به كار گرفته شده در اين شيوه است:

ص: 574


1- . مجموعه مقالات كنگره بين المللى غدير و انسجام اسلامى: ص 268 - 296.
رويكرد اول

تكوين شخصيت افراد: فرمان الهى حتى بدون حضور مردم نيز عملى بود، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به جهت تكريم و ارج گذارى بر شخصيت مردم و آگاه سازى آنان از امر و فرمان مهم الهى دستور مى دهند همگان جمع شوند، تا شخصا فرمان الهى را بشنوند و اعلام نظر نمايد.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اجتماع صد و بيست هزار نفرى فرمان مهم الهى را با حضور همگان اعلام مى نمايد. اجتماع چنين جمعيتى در دنياى امروز هم غير عادى است، و در تاريخ نبوت از شش هزار سال پيش تا آن روز هرگز چنين مجلس شكوهمندى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.

رويكرد اول

اعلام رسمى ولايت على بن ابى طالب عليه السلام: در اين بخش پيامبر صلى الله عليه و آله در اجتماع عظيم مردم فرمان قاطع الهى را - كه همان امامت و ولايت على عليه السلام بود - به طور رسمى اعلام مى نمايد، و مردم رسما در جريان فرمان الهى از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مى گيرند.

رويكرد دوم

تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت: در اين بخش پيامبر صلى الله عليه و آله صريحا فرمود: هر كس از امامت سرباز زند، اعمال نيكش نابود مى شود و هميشه در جهنم خواهد بود. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ذكر پاره اى از فضائل على عليه السلام مردم را از حسدورزى و آثار آن بر حذر داشت، و متذكر شد كه از علل گمراهى و سرپيچى و مخالفت مردم با ائمه عليهم السلام حسدورزى آنان است.(1)

رويكرد سوم

صراحت در معرفى على عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله به منظور زدودن هر گونه شبهه اى، بازوان على عليه السلام را گرفته و او را از جا بلند كرد و با بيان «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليه السلام مَولاهُ» با

ص: 575


1- . اثبات الهداة: ج 2 ص 114 ص 558 .

صراحت كامل فرمود: آنچه گفتم درباره «اين على» و «اولاد اين على» است، و بدين ترتيب هر گونه شبهه اى را از ميان برداشت و جاى هيچ گونه ذهنيتى را براى مردم نگذاشت و حجت را بر آنان تمام ساخت.

رويكرد چهارم

فراخوانى به بيعت، پيمان گرفتن از مردم: پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اتمام خطبه فرمود: شما را به بيعت كردن با خود و على بن ابى طالب عليه السلام دعوت مى كنم. ضمانت اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كرده ام و على عليه السلام هم با من. پس بيعتى را كه از شما مى گيرم از سوى خداوند و بيعت با او است.

بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانه هاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت. از اين رو، حضرت در اواخر سخنانش فرمود: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت محدود و با اين سيل جمعيت بيعت كردن براى همه ممكن نيست، پس همگى اين سخن مرا تكرار كنيد و بگوييد:

ما فرمانى را كه از جانب خداوند درباره على بن ابى طالب و امامانى از فرزندانش عليهم السلام به ما رساندى بر سر مى نهيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مى كنيم ... . مردم يكايك سخنان حضرت را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.

رويكرد پنجم

تأييد سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله همراه با تبريك و تهنيت: مردم پس از پايان سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى آن حضرت و اميرالمؤمنين عليه السلام روى آوردند و با ايشان دست بيعت دادند، و به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام تهنيت گفتند. ابراز احساسات و فريادهاى شادى مردم كه از هر سو بر مى خاست، شكوه و ابهت بى مانندى به آن اجتماع بزرگ بخشيده بود.

ص: 576

أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى عَلى أُمَّتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارونَ مِن موسى، إلاّ أنَّه لا نَبىَّ بَعدى.

وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه ِ وَ رَسُولِهِ، وَ قَدْ أنْزَلَ اللّه ُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1)، وَ عَلِىُّ بْنُ أبى طالِبٍ الَّذى أقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه َ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:

همانا جبرئيل (كه درود خدا بر او باد) سه بار بر من نازل شد و سلام خدا را رساند و فرمود كه در اين مكان (غدير خم) توقّف نمايم و به سياه و سفيد شما اعلام كنم كه على بن ابى طالب وصى و جانشين و پيشواى شما بعد از من است. جايگاه او نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد.

او (على عليه السلام) پس از خدا و پيامبر صاحب اختيار شماست، و خداوند بزرگ آيه اى در قرآن در همين مسئله نازل فرمود كه: «همانا رهبر و سرپرست شما خدا و رسول او و كسانى كه ايمان آوردند و نماز رابپاى دارند و در حال ركوع زكات بپردازند» . و مى دانيد كه على بن ابى طالب نماز را به پا داشت و در حال ركوع زكات پرداخت و در هر حال خدا مى طلبيد.

2. علل صبر و انتظار پيامبر صلى الله عليه و آله

آنگاه به علل «سياست صبر و انتظار» اشاره مى كند، كه چرا تا كنون صبر كرده و براى على عليه السلام بيعت عمومى نگرفته است:

وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفِىَ لى عَن تَبليغِ ذلِكَ إلَيكُم. أيُّهَا الناس لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينِ وَ كَثرَةِ المُنافِقينَ وَ إدغالِ الآثِمينَ وَ خَتلِ المُستَهزِءينَ بِالإسلامِ، الَذينَ وَصَفَهُم

ص: 578


1- . مائده / 55 .

هم اكنون اگر بخواهيم منافقان را با نام و نشان معرفى كنم يا باانگشت به سوى آنان اشاره نمايم يا مردم را براى شناخت آنان راهنمايى كنم مى توانم، اما سوگند به خدا من نسبت به آنان كرامت و بزرگوارى پيشه مى سازم.

3. اعلام ولايت عمومى و جهانى اميرالمؤمنين عليه السلام

پس از اعلام نزول پيك وحى و اهداف معنوى آن و افشاگرى نسبت به توطئه هاى منافقان و تشنگان قدرت و منتظران فرصت به اعلام ولايت و امامت پرداخت و اصل امامت و رهبرى را يك ضرورت اجتماعى و يك حقيقت غير قابل انكار مى شناساند، كه هيچ قوم و قبيله اى، هيچ جامعه پيشرفته يا ابتدايى نمى تواند بدون امام رهبر به تكامل واقعى دست يابد، فرمود:

وَ اعلَموا أنَّ اللّه َ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى الأعجَمىِّ وَ العَرَبىِّ وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ وَ الصَغيرِ وَ الكَبيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ. ماضٍ حكمه، جازٍ قوله، نافذ امره.

مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ. فَقَد غَفَرَ اللّه ُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ ... . ثُمَّ مِن بَعدى عَلى وَليُّكُم وَ إمامُكُم بِأمرِ اللّه ِ رَبِّكُم. ثُمَّ الإمامَةَ فى ذُرّيَّتى مِن وُلدِهِ إلى يَومِ تُلقونَ اللّه َ وَ رَسولَهُ:

بدانيد اى مردم ! همانا خداوند على عليه السلام را رهبر و امام شما قرار داد، و فرمانبرى او را بر مهاجرين و انصار، بر پيروان مهاجرين و انصار كه راه نيكى پيمايند، بر اهالى شهرها و روستاها، بر حاضر و غايب و عرب و عجم و آزاد و بنده و كوچك و بزرگ و بر سياه و سفيد واجب كرده است. بر هر خداپرستى حكم او جايز و قول او نافذ و فرمان او واجب است.

كسى كه با او مخالفت كند ملعون، و كسى كه از او پيروى كند به رحمت الهى خواهد رسيد ... . تصديق كننده او مؤمن است. خدا او را و آن كس را كه از او شنوايى

ص: 580

داشته و اطاعت كند مى آمرزد. آنگاه پس از من امام شما على عليه السلام است؛ امامى كه به امر پروردگار شما تعيين گرديده است. و پس از او امامت در خاندان من از فرزندان على عليه السلام تا روز قيامت قرار خواهد داشت، روزى كه شما خدا و پيامبرش را ملاقات خواهيد كرد.

4. يادآورى لياقت ها و ويژگى هاى امام على عليه السلام

پس از اعلام امامت و ولايت از طرف خدا، بايد ويژگى ها ولياقت هاى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام را يك يك در آن زمان محدود يادآور شود تا جايگاه ارزشمند انتخاب الهى را بشناسند، و تا بيعت عمومى آگاهانه و با نور هدايت و روشنى علم و آگاهى تحقق پذيرد. تا منافقان نگويند كه نمى شناختيم، يا بهتر از آن در جامعه اسلامى وجود دارد. تا اتمام حجت شود، و ارزش هاى منتخب وحى براى امامت و رهبرى معرفى گردد. از اين رو پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:

ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّه ُ فىَّ، وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى عَلىٍّ إمامِ المُتَّقينَ، وَ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد عَلَّمتُهُ عَليّا. وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ الَذى ذَكَرَهُ اللّه ُ فى سورِةِ ياسينَ: «وَ كُلُّ شَى ءٍ أحصيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ»(1). مَعاشَرَ الناسِ ! لا تَضِلُّوا عَنهُ وَ لا تَنفِروا مِنهُ، وَ لا تَستَنكِفوا مِن وِلايَتِهِ. فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ، وَ يَزهَقَ الباطِلُ وَ يَنهى عَنهُ، وَ لا تَأخذُهُ فِى اللّه ِ لَومَةُ لائِمٍ. الأوَّلُ مَن آمَنَ اللّه َ وَ رَسولَهُ لَم يَسبِقهُ إلَى الإيمانِ بى أحدٌ. وَ الَذى فَدى رَسولَ اللّه ِ بِنَفسِهِ وَ الَذى كانَ مَعَ رَسولِ اللّه ِ، وَ لا أحدٌ يَعبُدُ اللّه َ مَعَ رَسولِهِ مِنَ الرِجالِ غَيرُه ... .

مَعاشِرَ الناسِ ! هذا عَلىٌّ أخى وَ وَصيّى، وَ واعى عِلمى، وَ خَليفَتى فى أُمَّتى. عَلىٌّ مَن آمَنَ بى، وَ عَلىٌّ تَفسيرُ كِتابِ اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الداعىُ إلَيهِ وَ العامِلُ بِما يَرضاهُ وَ المُحارِبُ لأعدائِهِ وَ المُوالىُ عَلى طاعَتِهِ وَ الناهىُ عَن مَعصيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسولِ اللّه ِ وَ أميرُالمُؤمِنينَ وَ الإمامُ الهادىُ مِنَ اللّه ِ وَ قاتِلُ الناكِثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارِقينَ بِأمرِ اللّه ِ:

ص: 581


1- . يس / 12.

بدانيد كه هيچ علم و دانشى نبود مگر آنكه خداوند آن را به من آموخت، و من آن را به على عليه السلام آموختم، كه رهبر پرهيزكاران است. و هيچ دانشى نبود جز آنكه آن را به على عليه السلام سپردم، كه امام آشكارى است كه خدا در سوره ياسين از او ياد كرده است: «و هر چيزى را در امام مبين بيان كرده ايم» . اى مسلمانان ! نسبت به على عليه السلام گمراه نگرديد و از او گريزان نباشيد و از رهبرى او سرباز نزنيد، زيرا او كسى است كه همگان را به حق هدايت مى كند و بر اساس حق عمل مى نمايد. باطل را نابود و از آن پرهيز مى دهد، و در راه خدا از چيزى نمى هراسد.

اى مردم ! على عليه السلام اول انسانى است كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد. كسى است كه جان خود را فداى جان پيامبر كرد، و همواره با پيامبر خدا بود، و هيچ كس جز او تسليم پيامبر خدا نبود. اى مردم ! اين على عليه السلام برادر و جانشين من است، كه با دشمنان خدا مى جنگد، با بندگان خدا دوست و از معصيت خدا نهى مى كند. خليفه رسول خدا و امير مؤمنان است. رهبر هدايت كننده و كشنده ناكثين و قاسطين و مارقين به امر الهى است.

5 . تكميل دين با ولايت على عليه السلام

پس از اعلام ولايت و يادآورى ارزش هاى امام على عليه السلام، پيلمبر صلى الله عليه و آله به نكته مهم ديگرى اشاره مى فرمايد كه در پيام الهى نيز نهفته بود، و آن تكميل دين با ولايت على عليه السلام است؛ يعنى دين اسلام بدون ولايت امامان معصوم عليه السلام كامل نخواهد بود، و جامعه اسلامى بدون رهبرى امام معصوم عليه السلام به رشد و سعادت نخواهد رسيد. زيرا امام معصوم عليه السلام تفسير كننده صحيح قرآن و حافظ دين و امت اسلامى است، بدون امامت ره آورد رسالت تداوم نخواهد يافت. خداوند هم در پيام غدير فرمود: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): «اگر امروز (ولايت على عليه السلام و فرزندانش را اعلام) نكنى رسالت خود را به پايان نرسانده اى» . از اين رو در خطبه غدير فرمود:

ص: 582


1- . مائده / 67 .

- وَ اللّه ِ - نَزَلَت سورَةُ العَصرِ: «بِسمِ اللّه ِ الرَحمنِ الرَحيمِ . وَ العَصرِ . إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ . إلاَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَبرِ» :

لعنت شده است لعنت شده است، خشم خدا را خريد خشم خدا را خريد كسى كه سخن امروز مرا رد كند و با آن موافقت نكند. آگاه باشيد، همانا جبرئيل از خداوند بزرگ به من خبر داد كه: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، لعنت خدا بر او باد. «پس هر كسى بايد در انتظار اعمالى باشد كه براى فردا پيش فرستاده است» .

بترسيد از اينكه با امر خداوند مخالفت كنيد، كه قدم هايى كه در گذشته با ايمان استوار بود لرزان شود، و همانا خداوند از اعمال شما آگاه است. آگاه باشيد، با على عليه السلام هيچ كس جز بدبختِ بدانجام دشمنى نمى ورزد، و هيچ كس جز پرهيزكاران دوستى على عليه السلام را به جان نمى خرند، و جز مؤمن مخلص كسى به على عليه السلام ايمان نمى آورد.

سوگند به خدا، درباره على عليه السلام سوره عصر نازل شد: «به نام خداوند بخشنده و مهربان . سوگند به روزگار . كه انسان در زيانكارى است . جز آنان كه ايمان آوردند و عمل نيكو انجام دادند و به حق و شكيبايى سفارش كردند» .

7. هشدار به قدرت طلبانِ منتظر فرصت

سپس به خطر ارتجاع فكرى و بازگشت به جاهليت اشاره مى كند، و هشدار مى دهد كه مبادا قدرت طلبانِ منتظر فرصت، با فريب و نيرنگ امامت را غصب و مردم را به انحراف كشانند:

مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُ سَيَكونُ مِن بَعدى أئِمَّةً يَدعونَ إلَى النارِ، وَ يَومَ القيامَةِ لا يُنصَرونَ.

مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّ اللّه َ تَعالى وَ أنا بَريئانِ مِنهُم. مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أشياعَهُم وَ أتباعَهُم فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ، وَ لَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرينَ. ألا لَعَنَ اللّه ُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ:

ص: 584

اى مردم، پس از من حاكمان دروغين قدرت را به دست مى گيرند و مردم را به سوى آتش جهنم مى خوانند، كه در روز قيامت ياورى ندارند. اى مردم ! همانا خداوند بزرگ و من از آنان بيزاريم. اى مردم ! زمامداران غاصب پس از من و پيروانشان و دوستان و يارانشان در پائين ترين نقطه سوزان جهنم قرار دارند، و چه بد جايگاهى براى متكبران خواهد بود ! آگاه باشيد ! لعنت خدا بر غصب كنندگان (حق اهل بيت عليهم السلام) ويارى دهندگانشان.

8 . مسؤوليت همگانى تبليغ

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى تحقق امر ولايت على عليه السلام در آن روزگارانى كه از رسانه هاى خبرى امروز و وسايل ارتباط جمعى عصر ما؛ از روزنامه ها، مجلات، راديو، تلويزيون، ماهواره و دورنما خبرى نبود، به مسئوليت همگانى مسلمين در تبليغ فرمان الهى اشاره مى كند: وظيفه همه مسلمين ابلاغ حماسه غدير است.

تا در تاريخ ثبت شود، و در شعر شاعران جايگاهى بايسته، و در سينه ها حفظ و نقل گردد. تا نتوانند چنين حقيقت آشكارى را انكار كنند. پس فرمود:

مَعاشِرَ الناسِ ! إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى إلى يَومِ القيامَةِ. وَ قَد بَلَّغتُ ما أمَرتُ بَتَبليغِهِ، حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أو لَم يولَد. فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ، وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ:

اى مردم، من على عليه السلام را در ميان شما امام مسلمين باقى مى گذارم، كه او و فرزندان او وارث من تا روز قيامت مى باشند. همانا من امر الهى را كه مأمور ابلاغ آن بوده ام به شما رسانده ام، كه حجت آشكارى بر هر حاضر و غايب است. به آنها كه امروز با ما هستند و آنان كه در اين جمعيت نيستند. آنان كه هم اكنون از مادر متولد شدند يا در آينده متولد خواهند شد. پس بر حاضران در صحنه غدير واجب است كه امر الهى را به ديگران كه حضور ندارند برسانند، و بر پدران واجب است كه حماسه غدير را به فرزندان خود تا روز قيامت بشناسانند.

ص: 585

9. دعا و درخواست از خدا

آنگاه دست ها را به سوى پروردگار جهانيان دراز كرده و به نيايش پرداخت كه:

اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ العَن مَن أنكَرَهُ وَ اغضِب عَلى مَن جَحِدَ حَقَّهُ. اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ آيَةً فى عَلىٍّ وَليِّكَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ وَ نَصبِكَ إيّاهُ لِهذَا اليَومِ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(1) اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ - (وَ كَفى بى شَهيدا - إنّى قَد بَلَّغتُ:

پروردگارا، دوستان على عليه السلام را دوست بدار و دشمنان على عليه السلام را دشمن دار، و كسى كه ولايت على عليه السلام را انكار كند لعنت كن، و بر آن كس كه حق على عليه السلام را غصب نمايد خشم گير. پروردگارا ! تو بر من اين فرمان را نازل كردى كه: امامت پس از من به على عليه السلام تعلق دارد و آن را براى مردم بيان داشتم، و تو فرمان دادى با گزينش على عليه السلام به امامت امت اسلامى دين بندگان تو تكميل گردد و نعمت تو برمسمانان به كمال برسد. و تو اسلام كامل را براى مسلمانان انتخاب فرمودى، و در قرآنت يادآورى كردى كه: «هر كس غير از اسلام دينى انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او از زيانكاران است» .

10. فرمان بيعت عمومى

پس از تبليغاتى گسترده و اتمام حجت هاى فراوان و شناساندن انديشه هاى والاى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و هشدار از پيمان شكنى غاصبان و افشاى چهره دشمنان، فرمان عمومى بيعت آگاهانه را صادر فرمود:

ألا وَ إنّى عِندَ انقِضاءِ خُطبَتى أدعوكُم إلى مُصافَقَتى عَلى بَيعَتِهِ وَ الإقرارَ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ مِن بَعدى. ألا وَ إنّى قَد بايَعتُ اللّه َ، وَ عَلىٌّ قَد بايَعَنى، وَ أنا آخِذكُمُ بِالبَيعَةِ لَهُ عَنِ

ص: 586


1- . مائده / 3.

اللّه ِ عَزَّ وَ جَلَّ: «إنَّ الَذينَ يُبايِعونَكَ إنَّما يُبايِعونَ اللّه ِ يَدُ اللّه ِ فَوقَ أيديهِم فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَلَيهُ اللّه ِ فَسَيُؤتيهِ أجرا عَظيما»(1):

آگاه باشيد ! همانا پس از سخنرانى شما را به بيعت كردن با على عليه السلام فرا مى خوانم. كه با او بيعت كنيد، و به امامت او اعتراف نماييد و با امامان پس از او بيعت كنيد. آگاه باشيد همانا من با خدا بيعت كردم، و على عليه السلام با من بيعت كرد، و من از جانب خداى بزرگ شما مردم را براى بيعت كردن با على عليه السلام فرا مى خوانم. پس هر كس پيمان شكند به زيان خود عمل كرده است.

من از طرف خداوند مأمورم تا از شما براى على عليه السلام بيعت گيرم. پس به آنچه از طرف خداى بزرگ در امر ولايت على عليه السلام نازل شد اعتراف كنيد، و او را امير مؤمنان بدانيد، و امامت امامان پس از على عليه السلام را - كه از خاندان من و از فرزندان على عليه السلام مى باشند - بپذيريد. آخرين آنها و قائم آنها حضرت مهدى عليه السلام است، كه تا روز قيامت به حق قضاوت خواهد كرد.

پس از سخنرانى، پيامبر صلى الله عليه و آله ابتداء خود با على عليه السلام به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كرد، و آنگاه مردان تا غروب آفتاب، و زنان تا پاسى از شب، با على عليه السلام بيعت كردند و حماسه جاودانه غدير را تحقق بخشيدند.

ديدگاه دوم: تحليل هاى غدير، آمارهاى غدير، نتايج غدير
اشاره

اهداف خطبه غدير را مى توان از منظرى ديگر نيز در سه عنوان بازگو كرد:

اول. تحليل هاى غدير

در اينجا فقط راهكارها و سرفصل هاى تحليل غدير را ارائه مى كنيم، تا نقطه شروعى براى غوص در ژرفاى غدير باشد. سه نقطه اساسى در اين باره از اين قرار است:

ص: 587


1- . فتح / 10.

يك. عمق نگاه ها نسبت به غدير

برخورد ذهن انسان ها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مى نمايند - مراتبى دارد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت:

نگاه اول: فقط تابلوى غدير: من كنت مولاه فعلى مولاه.

نگاه دوم: مراسمى سه روزه با حضور صد و بيست هزار نفر.

نگاه سوم: توجه به پشت پرده غدير و توطئه هاى منافقين.

نگاه چهارم: غدير با تاريخچه اى به بلنداى چهارده قرن.

دو. سؤالات نسل امروز درباره غدير

امروز غدير از ثبوت و اثبات گذشته و وارد مرحله تحقيق شده، و اين بر عهده خبرگان عقيدتى است كه خواسته هاى قلبى مردم از اين اعتقاد عظيمشان را بر آورند.

اين خود سؤالى است كه واقعا خواسته هاى مردم در زمينه غدير چيست، و چگونه مى توان به آنها دست يافت ؟ ذيلاً نمونه هايى از اين درخواست ها تقديم مى شود:

1. آيا به موقعيت خاص غدير در اعتقادات توجه شده است ؟

2. غدير به كداميك از ابعاد زندگى مربوط است ؟

3. آيا گزارش كاملى از واقعه غدير ارائه شده است ؟

4. غدير فقط واقعه شيرين است يا همراه با حوادثى تلخ ؟

5 . اگر غدير نباشد آيا دستورالعملى براى خلافت داريم ؟

6 . چرا امت اسلام با داشتن غدير منحرف شد ؟

7. چطور 120000 حاضر در غدير آن را از چنگ سقيفه نجات ندادند ؟

8 . اگر غدير عملى مى شد دنيا چگونه بود ؟

9. ما چه اندازه توانسته ايم با غدير باشيم ؟

ص: 588

1. صفا خداوند تعالى: 110 جمله.

2. مقام پيامبر صلى الله عليه و آله: 10 جمله.

3. ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام: 50 جمله.

4. ولايت ائمه عليهم السلام: 10 جمله.

5 . فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام: 20 جمله.

6 . حكومت حضرت مهدى عليه السلام: 20 جمله.

7. شيعيان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان: 25 جمله.

8 . بيعت با معصومين عليهم السلام: 10 جمله.

9. قرآن و تفسير آن: 12 جمله.

10. حلال و حرام و واجبات و محرمات: 20 جمله.

دو. آمارى از كلمات و اسماء به كار رفته در خطبه كه شرح آن چنين است:

1. نام اميرالمؤمنين عليه السلام چهل بار به عنوان «على» تصريح شده است.

2. كلمه «ائمه عليهم السلام» ده بار صريحا آمده است.

3. نام امام زمان عليه السلام چهار بار به عنوان «مهدى» ذكر شده است.

سه. آمارى از آيات قرآنى كه به عنوان شاهد و يا براى تفسير در خطبه آمده، چنين است:

1. آياتى كه در خطبه غدير به عنوان شاهد يا تفسير آمده 100 مورد است، كه اهميت اين سند بزرگ اسلام و پشتوانه قرآنى آن را جلوه گر مى كند.

2. تفسير 25 آيه قرآن به اهل بيت عليهم السلام و 15 آيه به دشمنان اهل بيت عليهم السلام در متن خطبه، ارتباط مستقيم قرآن و غدير را با آل محمد عليهم السلام نشان مى دهد.

3. تفسير سه سوره كامل قرآن كه سوره هاى حمد و عصر و انسان، و نيز دوازده آيه به صورت صريح، و بيش از هفتاد آيه به صورت اقتباس و استشهاد، كه در رابطه با

ص: 590

مراحل سخن به قدرى حساب شده و دقيق پيش مى رود و به هدف اصلى مى رسد و سپس به تشريح آن مى پردازد، كه تاكنون شرح هايى بر اين خطبه نوشته شده و فصاحت و بلاغت آن سخن گفته شده است.

پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه دست بر شانه على عليه السلام گذاشته بود سخنرانى تاريخى خود را كه آميخته با بيش از 100 آيه قرآن بود و بيش از يك ساعت به طول انجاميد، آغاز كرد.

دو اقدام عملى پيامبر صلى الله عليه و آله در اثناء خطبه، كه بر فراز منبر انجام دادند و تا آن روز سابقه نداشت اشتهار غدير را دو چندان كرد: يكى بر سر دست بلند كردن على عليه السلام و در آن حال گفتنِ «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ» ، و ديگرى بيعت لسانى كه با گفتن اقرار نامه غدير توسط آن حضرت و تكرار آن توسط مردم عملى شد.(1)

امضاى الهى پس از خطبه غدير

امضاى الهى پس از خطبه غدير(2)

به عنوان حساس ترين فراز نبوت و پيام آورى پيامبر صلى الله عليه و آله، يك برنامه ريزى چند جانبه پس از خطبه غدير مطرح شد، تا امضاى الهى بر سر تا سر آن پيام بلند بر همه روشن و واضح گردد.

چهار برنامه - كه مستقيما از طرف خدا هدايت مى شد - اين هدف غدير را به ثمر رساند، و بر حاضرين غدير و همه نسل هاى غايب از غدير اراده مستقيم الهى را بر جزء جزء مراسم غدير ثابت كرد: سپاس خداوند از مبلغ اعظم غدير، پيام خاص الهى پس از خطبه غدير، ظهور جبرئيل در غدير، سنگ آسمانى بر دشمن غدير.

اولين برنامه سپاس خداوند از مبلغ اعظم ولايت و غدير بود. به راستى چه زيباست كه يك سخنرانى آن قدر حساب شده باشد كه خداى غدير از مبلِّغ آن تشكر كند. در هيچ يك از پيام رسانى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه ندارد كه خداوند سپاسنامه اى براى

ص: 594


1- . بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 207. اثبات الهداة: ج 2 ص 114 و ج 3 ص 558 .
2- . سخنرانى استثنائى غدير: ص 85 - 88 .

و عظمت تأثيرگذارى خطبه غدير را به همه نشان داد: «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ»(1): «امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد» . اين اعلان پشتوانه قلوب مؤمنان شد كه با ايمان بر ولايت على عليه السلام از هيچ دشمنى - چه كفار ظاهرى و چه كفار باطنى - نهراسند.(2)

اهانت منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير

اشاره

اهانت منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير(3)

منافقين در سر تا سر خطبه غدير به پيامبر صلى الله عليه و آله اهانت كردند، و حضرت هم در اين مورد افشاگرى نمود. از جمله آنهاست:

1 - در ابتداى خطبه

وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست خطبه را شروع كند، توطئه ديگرى از سوى منافقين در شرف وقوع بود كه آخرين فكر آنان براى پيشگيرى از انجام مراسم به حساب مى آمد.

آنان به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر قرار مى گيرد و مردم با انسجام بيشترى آماده سخنرانى مى شوند، در صفوف اول قرار داشته باشند و ناگهان از بين جمعيت برخيزند و پراكنده شوند تا عملاً مجلس را بر هم زنند و نگذارند برنامه ادامه يابد !

اين نقشه نيز عملى شد، و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فراز منبر منتظر اجتماع منسجم تر مردم در برابر منبر بود متوجه عده اى شد كه از برابر منبر برخاسته در حال متفرق شدن و خروج از بين جمعيت بودند. اگر چه بسيارى از مؤمنين همچنان در برابر منبر نشسته بودند، ولى اين منظره بسيار بى ادبانه بود كه عده اى در آن شرايط حساس و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر است، برخيزند و بروند.

ص: 605


1- . مائده / 3.
2- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 163. بحار الانوار: ج 37 ص 134.
3- . واقعه قرآنى غدير: ص 76، 82 ، 90، 127. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34. اسرار غدير: ص 81 ، 82 . ژرفاى غدير: ص 117، 118.
2 - در اوائل خطبه

با پايان اولين بخش سخن كه حمد و ثناى الهى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله بخش دوم سخن را آغاز فرمود و با اشاره به آيه تبليغ و آيه ولايت، به علت نزول آيه پرداخته فرمود: من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مسئله به شما معاف نمايد، چرا كه از كمى متقين و زيادى منافقين آگاهم. آنگاه حضرت اوصاف منافقين را با اشاره به آيه 11 سوره فتح «يَقوُلُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ» و آيه 15 سوره نور «تَحْسَبُونَهُ هَيِّنا وَ هُوَ عِنْدَ اللّه ِ عَظيمٌ» بيان كرد.

سپس آزار و اذيت هاى پى در پى منافقين را نسبت به حضرتش يادآور شد، تا آنجا كه نسبت هاى مسخره آميز به حضرت دادند و كلمه «اُذُن» به معناى «گوش» را درباره حضرت به كار بردند، كه منظورشان «سراپا گوش» بودن اميرالمؤمنين و پيامبر صلى الله عليه و آله و توجه متقابل آنان نسبت به يكديگر بود. حضرت در اين باره آيات و مطالب ديگرى نيز فرمود.

آنگاه آيه 61 سوره توبه را قرائت كرد كه درباره نسبت دهندگان اين كلمه از منافقين نازل شده بود: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّه ِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّه ِ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ» .

در پى آن با لحنى جدى تر منافقين حاضر در غدير را به لرزه درآورده فرمود: اگر بخواهم مى توانم آنان را نام ببرم و آنان را نشان دهم، ولى درباره آنان با بزرگوارى رفتار كرده ام.

با اين سخن از يك سو علت لحن شديد آيه نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله براى مؤمنين روشن گرديد، و از سوى ديگر ضمانت «وَ اللّه ُ يَعصِمُكَ» بر منافقين گوشزد شد.

اكنون پيامبر صلى الله عليه و آله كرسى سخن را كاملاً آماده كرده بود. لذا براى تأكيد بيشتر يك بار ديگر آيه 67 سوره مائده را با اين مقدمه تكرار كرد كه با حضور منافقين و آزار

ص: 607

دهندگان و درخواست معاف شدن از ابلاغ اين پيام، ولى خدا از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على عليه السلام نازل كرده ابلاغ نمايم و خواند: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .

3 - در اواسط خطبه

در حالى كه سخنرانى پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير ادامه داشت و مرحله چهارم خود را پشت سر گذاشته بود، ضمانت «وَاللّه ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» قدرت هر سنگ اندازى را از منافقين گرفته بود.

ولى آنان در بين خود از اعلام ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در زيباترين گونه تبليغ به خود مى پيچيدند و در حال انفجار بودند؛ اما قدرتِ كوچك ترين عكس العملى را نداشتند و فقط در بين خود سخنانى گفتند و سعى كردند به گونه اى آهسته بگويند كه به گوش كسى نرسد.

جالب است كه درست مقابل منبر هفت نفر از سردمداران آنان كنار يكديگر نشسته بودند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابى حذيفه، مغيرة بن شعبة.

در اين ميان ابوبكر و عمر هم از روى غضب سر تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. آنگاه در گوش يكديگر نجوى كردند: هرگز تسليم گفته هاى او نخواهيم شد.

امام صادق عليه السلام فرمود: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را در روز غدير معرفى و منصوب مى فرمود، مقابلِ حضرت هفت نفر از منافقين نشسته بودند كه عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقاص، ابوعبيدة بن جراح، سالم مولى ابى حذيفة و مغيرة بن شعبة. از ميان اينها عمر گفت: او را نمى بينيد كه چشمانش مانند مجانين در گردش است ؟ ! اكنون مى گويد: خدايم چنين گفته است !(1)

ص: 608


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 134.

ابتدا يكى از آنان زير لب گفت: از سخنى كه حتمى نيست بيزاريم. ما كه راضى نيستيم على وزير او باشد ! اين يك تعصب است ! !

ديگرى گفت: كار پسر عمويش را عجب محكم و مؤكد مى نمايد ! يكى ديگر گفت: اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مى گويد !

در اينجا ابوبكر و عمر هم از روى غضب سر تكان دادند و گفتند: هرگز تسليم او نخواهيم شد. آنگاه در گوش يكديگر نجوى كردند: هرگز تسليم گفته هاى او نخواهيم شد.

يكى ديگر از منافقين زمزمه كرد: اين هرگز امر خدا نيست، و او از پيش خود سخن مى گويد. منافقى ديگر آهسته گفت: به اين جوان مغرور شده است. چشمانش را نمى بينيد كه همچون ديوانه مى گردد. او به غرور پسر عمويش مبتلا شده. چقدر مقام او را بالا مى برد ! اگر مى توانست او را مثل كسرى و قيصر قرار دهد انجام مى داد ! !

صداى ديگرى گفت: دائما كار پسر عمويش را بالا مى برد. اگر مى توانست او را پيامبر قرار دهد چنين مى كرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت.

اين نجواها و زمزمه ها را چند نفر كه نزديك آنان بودند شنيدند، ولى براى آرامش مجلس و برهم نخوردن نظم عكس العملى نشان ندادند.(1)

4 - افشاگرى پيامبر صلى الله عليه و آله

برنامه بيعت همگانى در غدير بعد از خطبه تا غروب ادامه يافت، و پس از اداى نماز تا پاسى از شب طول كشيد و ادامه آن به روز بعد ماند. در فرصتى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله پيش آمد لازم دانست رفتارهاى منافقين در اثناء خطبه را به آنان گوشزد

ص: 609


1- . موارد سخنان نارواى منافقين از آدرس هاى زير استخراج شده است: بحار الانوار: ج 37 ص 111، 119، 139، 154، 160، 172، 173. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 55 ، 127، 134، 140، 196.

سپس نوبت گروه ديگرى از منافقين بود كه نسبت مغرور شدن و جنون را به آن حضرت دادند و گفتند: او به پسر عمويش مغرور شده است، و جلمه قَدْ افْتَتَنَ بِابْنِ عَمِّهِ يا لَقَدْ فَتَنَ بِهذَا الْغُلامِ را بر زبان آوردند.(1)

حضرت ضمن توبيخ آنان، آيات اول سوره قلم را كه درباره آنان نازل شده بود برايشان قرائت فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» : «قسم به قلم و آنچه مى نويسند. كه تو با نعمت پروردگارت مجنون نيستى» ، و سپس ادامه آيات كه مى فرمايد: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ. بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ» : «به زودى تو خواهى ديد و آنان نيز خواهند ديد. كه كدام يك مغرور شده ايد» تا آيه 8 سوره قلم كه مى فرمايد: «اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ» : «پروردگار تو داناتر است كه چه كسى از راه او گمراه شده و او به هدايت يافتگان آگاه تر است» .

اينگونه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به منافقين نشان داد كه به شدت تحت نظر خدا و رسول هستند و هيچ يك از حركات و سكنات آنان از نظر حضرت مخفى نمى ماند.

اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير

اشاره

اهانت ابوبكر و عمر به پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبه غدير(2)

اهانت هاى ابوبكر و عمر و ساير منافقين به پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير متعدد است. ولى در چند جا به خصوص نام ابوبكر و عمر و اهانتشان برده شده، كه از جمله اين دو مورد است:

1 - مورد اول

امام صادق عليه السلام در حديثى سخن سِرّى ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان مى فرمايد:

ص: 611


1- . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 127. بحار الانوار: ج 16 ص 210 و ج 37 ص 173.
2- . غدير در قرآن: ج 1 ص 221 - 223، 227. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 25، 50 . اسرار غدير: ص 263 - 272.

جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى ؟ ! ! جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شرمنده نشود.

در همين حال جبرئيل نازل شد - در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمى شد - و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... »(1) - تا آخر آيه - : «به خدا قسم ياد مى كنند كه نگفته اند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساخته اند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مى نمايد و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت» .(2)

پيشگويى از ائمه ضلال در خطبه غدير

اشاره

پيشگويى از ائمه ضلال در خطبه غدير(3)

شكى نيست كه آينده نگرى يك دين و فرستنده آن، دليل بر ژرف نگرى آن خواهد بود، و دلخوش كردن مردم به آنچه انتظارش نمى رود نشانه سطحى نگرى تلقى مى شود.

از اينجاست كه در غدير، آينده اى نگران كننده به عنوان زنگ خطر در گوش مردم به صدا در آمد. اين مهم به گونه هاى مختلفى به مردم ارائه شد و از حد تصريح هم گذشت؛ و شايد بتوان ادعا كرد كه نيمى از وقت غدير صرف اين جهت شد. نمونه هاى بارز اين مسئله را در دو جلوه مى توان ديد:

ص: 614


1- . توبه / 74.
2- . الاصول الستة عشر كتاب سلام بن ابى عمرة : ص 118.
3- . ژرفاى غدير: ص 56 ، 57 .

اصحاب اخدود و پيامبرشان كه براى ايمانشان به خدا در درون گودال هاى پر از آتش افكنده شدند و همگى سوختند(1)، چگونه مورد يارى خداوند واقع شدند ؟ پس يارى كردن خداوند در پيروزى مادى و غالب شدن محدود نيست.

ثانيا: ابن تيميه يا بايد بگويد نحوه نصرت الهى و تحقق خواست خداوند هميشه پيروزى و برترى يافتن در ميدان نبرد و از بين بردن دشمنان خداوند نيست بلكه صورت يا صور ديگرى دارد، و يا دست از اشكال خود بردارد.

ثالثا: دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله هم آنگاه كه به اجابت برسد تبديل به وعده الهى مى شود و مى بايست به نحوه نصرت الهى توجه كرد. چه بسا يارى خداوند به صورت نيرويى آشكار شود كه انسان مؤمن را در برابر مشكلات مقاوم گرداند. با توجه به خطبه غدير، دشمنان اميرالمؤمنين على عليه السلام دشمنان خداوند هستند. دشمن حضرت على عليه السلام بودن و در نهايت دشمن خدا بودن، مى تواند باعث دور شدن از رحمت الهى و لطف الهى در دنيا و آخرت باشد، كه اين بزرگ ترين مجازات است.(2)

2 - شبهه جملات دو پهلو در خطبه غدير
اشاره

يكى از شبهاتى كه در كتاب «راهى ديگر براى كشف حقيقت»(3) در مورد خطبه غدير مطرح شده اين است:

درباره چنين امر مهمى چرا بايد رسول خدا صلى الله عليه و آله از جمله دو پهلو يا سه پهلو استفاده كند و توضيح بيشترى ندهند ؟ ! بايد واضح مى فرمودند كه على عليه السلام خليفه من است و شرح مفصلى مى دادند.

پاسخ اين شبهه

قبل از طرح اين شبهه، نويسنده معتقد شده كه واقعه غدير مربوط به يمن است،

ص: 617


1- . اشاره به آيات 4 - 6 سوره بروج.
2- . جزوه بررسى آيه شريفه اكمال: ص 30.
3- . كتابى است كه اخيرا در ردّ حديث و خطبه غدير تأليف شده است.

گفتنى است برخى منابع اهل تسنن تصريح مى كنند كه خود رسول خدا صلى الله عليه و آله لقب «اميرالمؤمنين» را بر ايشان نهاده است.(1)

بنا بر اين، حتى اگر اهل تسنن از آن همه خطبه طولانى غدير تنها به بخشى از آن اشاره كرده باشند، احاديث فراوان آنان درباره اميرمؤمنان عليه السلام نشان مى دهد كه معناى ولايت در حديث غدير به معناى خلافت و جانشينى است، نه صرف دوستى.

3 - شبهه سببِ ايراد خطبه غدير
اشاره

يكى از شبهات دهلوى در مسئله غدير در مورد سبب ايراد خطبه غدير است؛ دهلوى در مورد ايراد خطبه در غدير چنين گفته است:

و سبب ايراد اين خطبه - چنانچه مورّخان و سيره نويسان آورده اند - به صراحت دلالت مى كند كه منظور افاده محبت و دوستى حضرت امير عليه السلام بوده است. زيرا جماعتى از صحابه كه در مأموريت به سرزمين يمن همراه آن جناب بودند، هنگام مراجعت از آن سفر شكايت هاى بى جا از حضرت امير عليه السلام به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله عرض نمودند؛ كسانى مثل بريده اسلمى و خالد بن وليد و ديگر نامداران.

پيامبر صلى الله عليه و آله كه ديد اين سخن ها سر زبان مردم افتاده، با خود انديشيد كه اگر يكى دو نفر را از اين شكايت ها منع كند به حساب علاقه بسيار بين حضرتش و اميرالمؤمنين عليه السلام گذارده مى شود و از اين سخنان دست بر نخواهند داشت. از اين رو، آنچه را مى خواست در سخنرانى همگانى به گوش عموم رساند.

آن حضرت اين نصيحت را با جمله «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» كه بر گرفته از قرآن است آغاز فرمود، تا نشان دهد كه هر چه مى گويد از سر دلسوزى و خيرخواهى مى گويد، و اينكه مسلمانان آن را بر اين حمل نكنند كه حضرتش مى خواهد صرفا از كسى حمايت كند و علاقه شخصى انگيزه او است. محمد بن اسحاق و ديگر سيره نويسان اين قصه را به تفصيل آورده اند.

ص: 622


1- . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 326 - 328 و ج 2 ص 333 - 336. مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 382. المناقب خوارزمى : ص 322.

مى خواهد باشد. زيرا حكم سخنان شرعى پيامبر صلى الله عليه و آله با اختلاف احوال تغيير نمى كند. حال صحابه اى كه حقّا به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان داشتند و اعتقاد آنان به احكام و اقوال او چنين است.

اما منافقانى كه اطراف حضرت بودند از احكام و اقوال او اعراض مى كردند، زيرا ايمان قلبى به وى نداشتند و برايشان تفاوت نمى كرد كه اين احكام و اقوال در حضور انبوه مردم صادر شده يا در پنهانى؛ در هر صورت آنها را به طور مطلق بر اغراض نفسانى حمل مى كردند.

بنا بر اين، چگونه دهلوى از اين سخن نتيجه گرفته كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله يك يا دو تن از صحابه را مخاطب مى ساخت سخنش بر علايق شخصى حمل مى شد، اما اگر همه قوم را مخاطب مى ساخت آن را بر واقع حمل مى كردند ؟ !

پاسخ ششم: پيامبر صلى الله عليه و آله تنها بُرَيده را از بدگويى نسبت به على عليه السلام بازداشت

دهلوى گفته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله تنها آن يك نفر را كه نزد حضرتش از على عليه السلام بدگويى كرد را نهى نفرمود، زيرا مى دانست كه نهى آن يك تن كارساز نيست و به محبت شخصى او نسبت به على عليه السلام حمل مى شود. ولى آنچه در روايات اهل سنت وجود دارد و محدّثان بزرگ ايشان آن را نقل كرده اند اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله شخص بُرَيده را از بدگويى نهى كرد و به او فرمود: از على عليه السلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم، و او پس از من ولىّ شماست.(1) در روايت ديگرى آمده است: اى بريده، از على عليه السلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم.(2)

ابن حجر مكّى گويد: چنانكه حافظ شمس الدين جَزَرى از ابن اسحاق نقل كرده، سبب آن اين است كه بعضى از همراهان على عليه السلام در يمن از او بدگويى كردند. لذا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله حج خود را به پايان رساند، براى آنكه مرتبت على عليه السلام را بشناساند و سخن بدگويانى همچون بريده را رد كند آن خطبه را خواند.

ص: 625


1- . مسند احمد: ج 5 ص 356.
2- . انسان العيون: ج 3 ص 338.

در صحيح بخارى آمده است كه بريده على عليه السلام را دشمن مى داشت. سبب اين دشمنى بنا بر خبرى - كه ذهبى آن را صحيح دانسته - اين است كه بريده همراه با على عليه السلام به يمن رفت و از او جفايى ديد. از همين رو، در حضور نبى صلى الله عليه و آله وى را نكوهيد و شأن او را پايين آورد.

چهره پيامبر صلى الله عليه و آله پس از شنيدن سخن بريده دگرگون گشت و سپس فرمود: اى بريده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا، اى فرستاده خدا. حضرتش فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)

پاسخ هفتم: صدور حديث غدير به امر خدا بوده است

روايات و كلمات محدّثان بزرگ و پيشوايان اهل سنت دلالت مى كند كه سبب صدور حديث غدير شكايت يك نفر از على عليه السلام نبوده، بلكه به سبب امرى از خداى سبحانه و وحى اكيدى بوده كه جبرئيل آن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آورده است.

افرادى مثل:

ابن ابى حاتِم رازى، احمد شيرازى، ابوبكر بن مردويه، ابواسحاق ثعلبى، ابونعيم اصفهانى، ابوالحسن واحدى، مسعود سِجِستانى، قاضى عبداللّه حَسكانى، ابن عساكر دمشقى، فخر رازى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، عبدالرزاق رَسعَنى، نظام الدين نيشابورى، سيد على همدانى، حسين ميبدى، ابن صبّاغ مالكى، بدرالدين عَينى، جلال الدين سيوطى، محمد محبوب عالم، حاج عبدالوهاب، جمال الدين محدث شيرازى، سيد شهاب احمد و ميرزا محمد بن معتمدخان كه به روايات بسيارى از طريق اماميه تأييد شده است.

اينها همه آشكارا دلالت مى كنند كه مراد از اين حديث شريف نصّ بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

ص: 626


1- . الصواعق المحرقة: ص 25.
پاسخ هشتم: واقعه غدير پس از قضيّه شكايت بريده بوده است

از روايات اهل سنت به دست مى آيد كه قضيّه شكايت بريده از على عليه السلام نزد نبى صلى الله عليه و آله و نهى پيامبر صلى الله عليه و آله از بدگويى از على عليه السلام، پيش از واقعه غدير و بيان حديث غدير بوده و اينها دو رخداد جداگانه اند. سخن نورالدين على بن ابراهيم حلبى در سيره اش نيز دالّ بر اين است. وى در پاسخ به استدلال به حديث غدير مى نويسد:

اسم «مَولى» بر بيست معنى اطلاق مى شود، از جمله: سرورى كه سزاوار است دوست داشته شود و از دشمنى اش دورى گردد. مراد از «مَولى» در حديث غدير همين معنى است. سبب صدور اين حديث مؤيّد همين معنى است؛ زيرا يكى از صحابه - يعنى بريده كه همراه با على عليه السلام به يمن رفته بود - وقتى در حجة الوداع نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، زبان به بدگويى از على عليه السلام گشود، چرا كه (به گمان خود) از على عليه السلام جفا ديده بود.

بدگويى بريده از على بن ابى طلب عليه السلام سبب شد كه چهره نبى صلى الله عليه و آله دگرگون شود و بفرمايد: اى بريده، از على عليه السلام بدگويى نكن، زيرا او از من و من از اويم. آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پيامبر صلى الله عليه و آله اين را فقط به بريده فرمود. سپس وقتى به غدير خم رسيد، علاقمند شد كه اين سخن را به همه صحابه بگويد؛ يعنى چنانكه بر صحابه واجب است كه مرا دوست بدارند، شايسته است كه على عليه السلام را نيز دوست بدارند.(1)

بنا بر اين، روشن مى شود كه اين ادعا كه سبب صدور حديث غدير شكايت بريده از على عليه السلام بوده، ادعاى بى دليل و بى اعتبار است.

پاسخ نهم: اگر دو قضيه مذكور يكى باشند، دلالت حديث محفوظ است

حتى بر فرض اينكه دو قضيّه مذكور يكى باشند و سبب صدور حديث غدير

ص: 627


1- . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 328.

شكايت بريده يا ديگرى از على عليه السلام باشد، دهلوى از كجا مى تواند ثابت كند كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از ولايت، محبت و مودّت بوده است نه امامت و خلافت ؟ سخن دهلوى ادعاى بى دليل است، و پاسخ چنين مدّعايى رد كردن آن است.

پاسخ دهم: بطلان كلام دهلوى بر اساس سخن قاضى القضات عبدالجبّار معتزلى

دهلوى مدّعى است كه اين حديث شريف در مورد نهى از بدگويى از على عليه السلامصادر شده و همين دالّ بر اين است كه مراد نبىّ خاتم صلى الله عليه و آله از ولايت، محبت و مودّت بوده است.

در مقابل، قاضى القضات عبدالجبار معتزلى سخن صريحى دارد كه ادعاى دهلوى را باطل مى كند. وى معتقد است كه اگر سبب صدور مذكور درست باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر حديث مقتضاى لفظ نيست. وى در پاسخ به حديث غدير نوشته است:

شيخ ما ابوهُذَيل درباره اين خبر مى گفت: اگر صحيح باشد، مراد از آن دوست داشتن دينى است. بعضى از دانشمندان گفته اند كه خبر مذكور بر اين حمل شده كه عده اى به سبب بعضى از كارهاى على عليه السلام از او بدگويى كردند.

سخنان اينان و بدگويى هايشان از على عليه السلام منتشر شد و به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. از اين رو، حضرتش سخنى گفت تا دالّ بر ولايت و منزلت على عليه السلام باشد و بدگويان را خاموش كند تا فتنه اى به پا نشود.

ديگرى در سبب صدور حديث گفته است: ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و اسامة بن زيد بگو مگو شد. اميرالمؤمنين عليه السلام به اسامه فرمود: به مولايت چنين مى گويى ؟ اسامه گفت: تو مولاى من نيستى، بلكه رسول خدا مولاى من است.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و خواست تا با اين كلام اسامه را خاموش سازد و روشن كند كه على عليه السلام مولاى او است و منزلتى هچون شخص پيامبر صلى الله عليه و آله دارد. بعضى مانند اين را درباره زيد بن حارثه گفته اند، و ديگران در ردّ آن گفته اند كه رخداد غدير پس از مرگ زيد بوده است.

ص: 628

اما آنچه در معناى اين خبر قابل اعتماد است، همان است كه پيشتر گفتيم. زيرا اگر همه اين سبب صدورها درست باشد و اين خبر به سبب آنها صادر شده باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر آن و مقتضاى لفظ آن نيست. از اين رو، بايد به اين جنبه حديث پرداخت و بيان سبب صدور را رها كرد، چرا كه بود و نبودش يكسان است و در استدلال به خبر تغييرى نمى دهد.(1)

و اما قاضى عبدالجبّار (م 415 ق) كسى است كه عامه در مباحثه با اماميه از او پيروى مى كنند و در مباحث امامت و كلام پاسخ ها و شبهه هاى او پيرامون استدلال هاى شيعه را پسنديده و برگزيده اند، و در كتاب هاى تراجم بسيار او را ستوده اند. از جمله: ابوبكر ابن قاضى شُهبه و اِسنَوى و يافعى.(2)

پاسخ يازدهم: حديث غدير در هر صورت بر امامت دلالت مى كند

اگر حديث غدير در پاسخ به شكايت بُرَيده صادر شده باشد، باز هم بر امامت دلالت مى كند. چرا كه بريده همراه على عليه السلام به يمن سفر كرد، و هنگام بازگشت از اين سفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و از على عليه السلام شكايت كرد كه چرا او از زنان اسير كنيزى براى خود برگزيده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله هم در پاسخ بريده از ولايت على عليه السلام ياد كرد.

معناى اين چيست ؟ بى گمان معناى اين پاسخ و هدف از آن اثبات اولويّت على عليه السلام به تصرّف در جميع امور است، و اينكه كسى را نرسد به فردى كه در تصرّف در امور از ديگران اولى است اعتراض كند، يا از او بد گويد، يا در امرى از امور با او كشمكش كند. بلكه بر همگان واجب است كه از او پيروى كنند و مطيعش باشند.

در «كنز العمّال» به نقل از ديلمى آمده كه در يكى از نقل هاى حديث بريده آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: اى بريده، على عليه السلام پس از من ولىّ شماست. پس او را دوست بدار كه او كارى را مى كند كه به آن امر شده است. در نتيجه، حديث بريده به روشنى بر ولايت و عصمت على عليه السلام دلالت مى كند.

ص: 629


1- . المغنى.
2- . طبقات الشافعية ابن قاضى شُهبه : ج 1 ص 183. طبقات الشافعية (اِسنَوى) : ج 1 ص 354. مرآة الجنان: حوادث سال 415.

اگر به زعم بعضى از دانشمندان اهل تسنّن سبب صدور حديث غدير شكايت بريده به سبب رخداد يادشده باشد، همين رخداد و صدور اين حديث شريف در آن هم به امامت و خلافت على عليه السلام دلالت مى كند، و مطلوب هم همين است. روايت كرده اند كه بريده پس از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را از دشمنى و نكوهش على عليه السلام نهى كرد مى گفت: پس از سخن پيامبر، هيچ كس به اندازه على عليه السلام براى من محبوب نيست. اين خبر را احمد بن حنبل در مسندش، حافظ ابن كثير از احمد، شيخ عبدالحق دهلوى در «معارج النبوة» ، سيد شهاب الدين احمد، بَرزَنجى و ديگران نقل كرده اند.(1)

شكّى نيست كه چنين سخنى به افضليت دلالت مى كند. لاهورى در شرح «تهذيب الكلام» تفتازانى، در بحث افضليت ابوبكر مى نويسد: دليل ديگر اين سخن نبوى است: سوگند به خدا كه خورشيد بعد از پيامبران و رسولان بر كسى برتر از ابوبكر طلوع و غروب نكرده است. چنين سخنى براى افضليت است، زيرا غالبا از ميان دو نفر يكى از ديگرى برتر است و مساوى نيستند، و چون افضليت يكى نفى شود افضليت ديگرى ثابت مى گردد.

در نتيجه، هر گاه كه افضليت على عليه السلام ثابت شود، امامت او نيز ثابت مى شود و خلافت آنان كه خود را پيش انداختند باطل مى گردد.

پاسخ دوازده: اختلاف اهل سنت در سبب صدور حديث دليلِ ساختگى بودن

اهل سنت در بيان سبب صدور حديث غدير، گوناگون و مختلف سخن گفته اند و وجوهى متضادّ و اسبابى متغاير بيان كرده اند. اين خود هر منصفى را به اين نتيجه مى رساند كه همه آنچه ذكر كرده اند جعلى و ساختگى است و هيچ كدام از آن وجوه هرگز بهره اى از صحت ندارند:

گاه مى گويند كه شكايت بريده سبب صدور حديث غدير بوده است: ابن حَجَر در «الصواعق» ، و از او: بَرزَنجى و عبدالحق دهلوى و سهارنپورى و امثال اينان.

ص: 630


1- . تاريخ ابن كثير: ج 7 ص 345. توضيح الدلائل مخطوط . نواقض الروافض (مخطوط) .

گاه بگو مگو ميان اميرالمؤمنين عليه السلام و اسامة بن زيد را مطرح كرده اند: دهلوى اين را برگزيده، و شكايت خالد بن وليد و غير او را نيز به آن افزوده است.

گاه از گفتگو ميان حضرتش و زيد بن حارثه به عنوان سبب صدور حديث غدير سخن مى گويند: قاضى عبدالجبار در «المغنى» از بعضى از اهل سنت نقل كرده كه فخر رازى و يوسف اعور واسطى آن را برگزيده اند.(1)

گويا ابن روزبهان هم متوجه شده كه اين اسباب صدور همگى ساختگى اند، و با فرض درستى شان با مطلوب شيعه از حديث غدير منافاتى ندارند. از اين رو از بيان آنها اعراض كرده و سبب صدور ديگرى آورده كه با همه آنها مغاير است ! وى مى نويسد:

واقعه غدير خم در بازگشت رسول اللّه صلى الله عليه و آله در سال حجة الوداع بوده، و غدير خم محل جدا شدن قبايل عرب بوده است. پيامبر صلى الله عليه و آله مى دانست كه روزگار پايانى عمرش را سپرى مى كند و عرب ديگر به اين شكل گرد او جمع نخواهد شد. از اين رو، خواست كه عرب را به حفظ محبت اهل بيت و قبيله اش سفارش كند.

و شكى نيست كه على عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله سرور بنى هاشم و بزرگ اهل بيت پيامبر عليهم السلام بود. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله از فضائل وى سخن گفت و او را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانست، تا عرب نيز او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند.(2)

ما در اينجا مى گوييم: هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانسته باشد، آيا كسى را مى رسد كه ديگرى را در اين امور و امور ديگر بر او مقدّم دارد ؟ گفتار ابن روزبهان بر افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام بر كسانى است كه خود را بر او پيش انداختند دلالت مى كند، و افضليت دليل احقّ بودن به

ص: 631


1- . الاربعين: 463. رساله يوسف اعور در ردّ بر اماميه مخطوط .
2- . ابطال الباطل مخطوط .

امامت و خلافت است. جمله «تا عرب او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند» نيز چنين نتيجه اى در پى دارد.

پاسخ سيزدهم: اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت

اعتراف دانشمندان بزرگ اهل سنت به دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، به تنهايى براى ابطال شبهه اى كه دهلوى به پيروى از ابن حجر ذكر كرده كافى است. كسانى مانند:

ابن زولاق مصرى، ابوحامد غزّالى، حكيم سنايى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، ابوالمظفر شمس الدين سبط بن جوزى، محمد بن يوسف گنجى، سعيدالدين فرغانى، ملك العلماء شهاب الدين دولت آبادى، محمد بن اسماعيل امير يمانى و مولوى محمد اسماعيل دهلوى. نصّ سخنان اين دانشمندان در لا به لاى مباحث كتاب نقل شد.

در اينجا سخن علاءالدوله سمنانى و ابوشكور كشّى را نيز به آنها مى افزاييم. شيخ علاءالدوله ابوالمكارم احمد بن محمد سمنانى (ت 659 - م 736 ق) در كتابش «العروة الوثقى» پس از نقل ماجرا و حديث غدير مى نويسد:

همگان در صحت اين حديث متفق اند. و لذا على عليه السلام سرور اولياء گشت و قلبش بر قلب محمد صلى الله عليه و آله واقع شد. سرور صدّيقان و يار غار پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر آنگاه كه ابوعبيدة بن جرّاح را براى فراخواندن على عليه السلام فرستاد، به اين سرّ اشاره كرد و گفت: اى ابوعبيده، تو امين اين امّتى. من تو را به سوى كسى مى فرستم كه در مرتبت كسى جاى دارد كه ديروز از دستش داديم. شايسته است كه نزد او به ادب سخن گويى.

طبق گفته علاءالدوله سمنانى، مدلول حديث غدير نزد محققان بزرگ اهل سنت اين است كه امام عليه السلام در مرتبه رسول خدا صلى الله عليه و آله جاى دارد، و از اين رو بر همه كسانى كه قبل و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و هستند افضل است. اين امر بنياد شبهات و ساخته هاى مخالفان در مقابله با استدلال به حديث غدير را باطل مى كند. شيخ علاءالدوله نيز

ص: 632

پيامبر ما بالاى سر ما در آسمان است. حال تأويل اين دسته از اهل سنت نيز عينا مانند تأويل اهل كتاب است !

پاسخ چهاردهم: اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و حسّان و قيس و ادلّه ديگر

در آخر، ادلّه پرشمار و براهين استوارى كه به تفصيل در لا به لاى كتاب آورديم و بر دلالت حديث غدير به امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله اقامه كرديم، به ويژه اشعار اميرالمؤمنين عليه السلام و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد كه نصّ صريح در دلالت حديث شريف به امامت و خلافت هستند، همگى شبهه مورد بحث و ساير شبهات دهلوى و ديگر متعصّبان و دشمنان حق و پيروانش را باطل مى كند.

فقط يك شبهه ديگر مانده، كه در ادامه آن را خواهيم آورد و به آن پاسخ خواهيم داد.

4 - «خليفة» در خطبه غدير
اشاره

يكى از شبهاتى كه مخالفين مطرح مى كنند اين است كه: چرا در حديث شريف غدير، خلافت و جانشينى اميرالمؤمنين على عليه السلام به لفظ «خليفة» عنوان نشده است، تا ايراداتى كه در دلالت ولىّ و مولى بر ولايت، زعامت و زمامدارى امور شده است مطرح نشود.

و اما پاسخ به اين شبهه:

پاسخ اول: غرض ورزى هميشگى مخالفان

وقتى اغراض نفسانى، سياسى و دنيوى در بين باشد، با هر شكل و هر لفظى اين مطلب يا هر مطلب ديگرى ادا و بيان شود، صاحبان اغراض ايراد مى گيرند. اگر در موقف عظيم غدير، به جاى ولىّ و مولى، هر كلمه ديگرى همانند همين لفظ «خليفه» گفته مى شد، مثل ولىّ و مولى به آن ايراد مى گرفتند. مثلاً در اطلاق متعلق آن حرفى مى زدند، يا مثلاً «انت الخليفة بعدى» را به بعد از سه نفر معنى مى كردند.

ص: 634

پاسخ دوم: استعمال لفظ «خليفه» در بعضى روايات

در روايات صحيحه متعدد از اميرالمؤمنين عليه السلام تعبير به «خليفه» شده است. از نخستين موارد آن اوائل بعثت، هنگام نزول آيه كريمه «أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1) است.

در حديث متواتر ثقلين - كه بر وجوب ارجاع امت به عترت پيامبر صلى الله عليه و آله صراحت دارد و امان از ضلالت و گمراهى، منحصر به آن اعلام شده - در بعضى الفاظ آن صريحا حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: إنّى تارِكٌ فيكُم خَليفَتَين.(2)

با اين همه، شخصى كه در تاريخ، حديث، جوامع، سنن و صحاح اهل سنت تخصص دارد، در مى يابد از موضوعاتى كه به طور شايسته مورد اعتنا قرار نگرفته و از اشخاصى كه كمتر از آنها كسب علم دين شده است، اهل بيت عليهم السلام هستند.

حتى كسانى چون بخارى در صحيح خود، روايات بسيارى از فسّاق و فجره و افراد فاسد العقيده ذكر كرده است، و از ائمه اهل بيت عليهم السلام و به خصوص شخصيتى مانند حضرت امام جعفر صادق عليه السلام حتى يك روايت نيز نقل ننموده است !

غرض اينكه وقتى اغراض، سياست ها و آراء مبدعانه جلوى چشم بصيرت و بينش انسان را گرفته باشد، انكار حق از او عجيب و بعيد نيست.

پاسخ سوم: استعمال لفظ «خليفه» در اصل خطبه غدير

اگر چه اين چند جمله مشهور از اين خطبه متواتر، ثابت و مورد اتفاق بين فريقين است، اما از كل جريان اين اعلام، ابلاغ و برنامه تاريخى آن استفاده مى شود كه خطبه بيشتر از اينها بوده و در اين چند جمله خلاصه نشده است. چنانچه در كتب حديث شيعه - كه مفصل اين خطبه روايت شده - هم كلمه خلافت و هم تنصيص بر امامت ائمه عليهم السلام به ويژه حضرت صاحب الزمان عليه السلام وجود دارد.

ص: 636


1- . شعراء / 214.
2- . امان الامة من الضلال و الاختلاف: ص 128.

بنا بر اين، جملات مشهور دليل بر اين نيست كه كل خطبه اين چند جمله بوده است، و علت اينكه روى اين جملات بحث و بررسى و استدلال شده، اتفاق شيعه و سنى بر روايت آنهاست.

پاسخ چهارم: وجه تكيه بر لفظ ولىّ و مولى در خطبه غدير

وجه ديگر، تكيه بر نقل خصوص اين جمله هاى كثير المعنى و عنايتى است كه بزرگان خلفا عن سلف به آنها داشته اند. بيان ولايت و اولويت با نفس و اموال براى اميرالمؤمنين عليه السلام است، كه بر حسب خطبه غدير - كه به خطبه و حديث ولايت معروف و مشهور شده - اين ولايت حتى در زمان شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت است، و به غيبت رسول اللّه صلى الله عليه و آله از مكان يا زمان توقف ندارد.

بديهى است وسعت دايره اين ولايت دقيقا همان ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله بر ماسواست و هيچ فرقى ندارد. اثبات اين ولايت در دايره و محدوده ولايت رسول اللّه صلى الله عليه و آله براى اميرالمؤمنين عليه السلام از تعبير به خلافت و جانشينى در افاده ولايت بر امور رساتر و گوياتر است، زيرا اگر مفهوم خلافت و جانشينى در امامت، الگو و اسوه بودن و رتق و فتق امور شرعيه و بيان احكام حلال و حرام و رسيدگى و سرپرستى و حكومت بر انام باشد، لفظ ولايت در دلالت بر اين جهت خلافت - كه همان حكومت و مديريت جامعه باشد - افصح و اصرح است.

بنا بر اين، چون نظر افرادى كه براى غصب خلافت و حكومت حزب سازى كرده و با هم تبانى كرده بودند به اين علت بود، و با ساير مفاهيم خلافت معارضه مستقيم نداشتند، در «خطبه غدير» و نيز «حديث غدير» اين بعد از امامت و خلافت در اين جملات مورد عنايت قرار گرفت. شبهه هاى نامقبولى هم كه در مفهوم مولى و ولىّ شده، همه در زمان هاى بعد و بر خلاف تمام قرائن حاليّه و مقاليّه اين موضوع ابداع شده است.

به هر حال، اين جملات مشهور از خطبه غدير در اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام و اتمام حجت بر همگان كافى و وافى است، و ثابت مى كند كه اجتماع آن گروه در

ص: 637

سقيفه بنى ساعده با وجود «مَن ثَبَتَ لَهُ الوِلايَةَ عَلَى الأنفُسِ وَ الأموالِ بِنَصٍّ مِنَ اللّه ِ تَعالى وَ رَسولِهِ صلى الله عليه و آله» ، يك معارضه آشكار با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و انحراف ظاهر از حق بود.

ساير كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير

اشاره

ساير كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير(1)

حال كه سخن در مورد خطبه غدير است، جا دارد ساير كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير را نيز مرورى داشته باشيم. توضيح اينكه:

در بعضى روايات كه قطعه اى از خطبه يا واقعه غدير نقل شده مطالبى به چشم مى خورد كه در متن خطبه كامل وجود ندارد. اين موارد شامل اقرارهايى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از مردم گرفته و سؤالاتى كه مردم پرسيده اند و آن حضرت بيان فرموده است.

همچنين خبر دادن آن حضرت از نزديكى رحلت خود و نيز يادآورى سوابق خود با مردم و تذكر روز قيامت و پاسخگويى درباره غدير است.

درباره اين موارد چند احتمال وجود دارد:

احتمال اول

چون حضرت در مكه و عرفات و مِنى چند بار خطبه هايى ايراد فرموده اند؛ لذا همه آنها به عنوان سخنان حضرت در حجة الوداع در نظر راويان بوده و احيانا قطعه اى از آنها به عنوان گوشه اى از خطبه غدير نقل شده است.

احتمال دوم

مطالبى كه در متنِ كامل خطبه غدير نيست، احتمالاً قبل از خطبه و يا بعد از آن در اجتماع هاى كوچك تر مردم انجام گرفته است، چه آنكه حضرت سه روز در منطقه غدير توقف داشتند و مسلما در طول آن ايام سخنان بسيارى بر زبان مباركشان جارى شده است.

ص: 638


1- . اسرار غدير: ص 125.

«وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ . وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» .(1)

«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(2)

اين دو نمونه از آيات نازل شده حين خطبه غدير است. تمام آيات نازل شده حين خطبه غدير، همراه با آياتى كه در خطبه غدير مورد استناد و استشهاد قرار گرفته و يا به آنها اشاره شده در دو جلد بعدى در همين فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» و در همين بخش «خطبه غدير» ، در قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» ، به طور مفصل آمده است.

ص: 645


1- . قلم / 51 ، 52 .
2- . مائده / 3.

ص: 646

ص: 647

THE QADIR ENCYCLOPAEDIA

The most comprehensive encyclopaedia of Qadir

9

BY :

Mohammad Ansari Zanjani

ص: 648

ص: 649

اطلاع رسانی
فهرست کتاب

📖 فهرست کتاب

اطلاع رسانی

اطلاع رسانی